بایگانی برچسب‌ها: تازش-جای‌ها

چاچ

یونس بن اسحاق گوید: قتیبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بیست هزار مرد جنگی به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد. گوید: پس اینان وا بی سوی سغد رفتند كه آنها را سوی چاچ فرستاد و خود او سوی فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسید و مردم آنجا بر ضد وی فراهم شدند و به مقابله امدند و بارها نبرد كردند كه پیوسته ظفر با مسلمانان بود.

تاریخ طبری ، پوشینه ی نهم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم ١٣٧٥ ، ناشر: اساطیر، برگ ٣٨٦٩

گوید: پس از آشن قتیبه به كاشان رفت كه شهر معتبر فرغانه بود و سپاهیانی كه سوی چاچ فرستاده بود پیش وی بازآمدند كه آنجا را گشوده بودند و بیشتر شهر را سوزانیده بودند، آنگاه قتیبه سوی مرو باز رفت.
تاریخ طبری ، پوشینه ی نهم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم ١٣٧٥ ، ناشر: اساطیر، برگ ٣٨٧٠

گوید: آنگاه با كسان برفت تا وارد دره شد و میان او و شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعی بسیار بیامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعی از تركان بدو حمله بردند.
تاریخ طبری ، پوشینه ی نهم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم ١٣٧٥ ، ناشر: اساطیر، برگ ٤١١٦

گوید: نصر بار سوم به غزای چاچ رفت، امّا كورصول با بیست و پنجهزار كس مانع عبور وی از نهر چاچ شد.
تاریخ طبری ، پوشینه ی نهم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم ١٣٧٥ ، ناشر: اساطیر، برگ ٤٢٦٨

گوید: وقتی كورصول كشته شد تركان سستی گرفتند، سوی خیمه های وی آمدند و آنرا بسوختند، گوشهای خویش ببریدند و بر چهره ها نشانه كشیدند و بر او گریستند. و چون شب شد و نصر آهنگ حركت كرد یك ظرف نفت فرستاد كه بر كورصول ریختند و آتش در آن افروختند كه تركان استخوانش را نبرند. عنبر بن عمه ازدی گوید: یوسف بن عمر به نصر نوشت :» سوی این كس رو كه دمش را در چاچ محكم كرده – مقصودش حارث بن سریج بود- اگر خدا ترا بر او و مردم چاچ ظفر داد ولایتشان را ویران كن و فرزندانشان را اسیر كن ، امّا مسلمانان را به خطر مینداز.»
تاریخ طبری ، پوشینه ی نهم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم ١٣٧٥ ، ناشر: اساطیر، برگ ٤٢٧٠-٤٢٧١

فارس

مردم فارس نيز بسال 28 هجری (648م) -بار ديگر- شورش کردند و عبيداللهبن معمر (حاکم عرب) را کشتند… مردم دارابگرد نيز طغيان کردند.(الکامل.ج3.ص:162)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. برگ 74.

مردم فارس و کرمان نيز شورش کردند و حکام و نمايندگان علی را از شهر بيرون راندند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند و بهقول طبری: «علی، زياد را با جمعی بسيار بسوی فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند».( تاريخ طبری، ج6، ص 2657.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. برگ 78 .

شعبى گويد: وقتى على عليه السلام نهروانيان را بكشت بسيار كسان با وى مخالف شدند و ولايت آشفته شد و بنى ناجيه به مخالفت وى برخاستند. ابن حضرمى به بصره آمد، مردم اهواز بشوريدند و خراج‏پردازان طمع آوردند كه خراج را بشكنند. پس از آن سهل بن حنيف عامل على را از فارس بيرون كردند. ابن عباس به على گفت: «كار فارس را به وسيله زياد سامان مى‏دهيم.» على دستور داد كه زياد را آنجا فرستد. ابن عباس به بصره رفت و زياد را با جمعى بسيار به فارس فرستاد كه مردم فارس را سركوب كرد و خراج دادند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی  ‏6، برگ 2657

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 1998

و چون مردم فارس خبر يافتند كه مسلمانان پراكنده شده‏اند سوى ولايتهاى خويش پراكنده شدند تا از آنجا دفاع كنند و سبب هزيمت و پراكندگى كارهايشان و تفرقه جمعشان همين بود. مشركان اين را به فال بد گرفتند، گويا سرنوشت خويش را مى‏ديدند. از جمله مجاشع بن مسعود با مسلمانان همراه خويش به آهنگ شاپور وارد شير خره رفتند و در توج با مردم فارس تلاقى كردند و چندانكه خدا خواست بجنگيدند، آنگاه خدا عز و جل مردم توج را از مقابل مسلمانان هزيمت كرد و مسلمانان را بر آنها تسلط داد كه هر چه خواستند از آنها كشتند و هر چه را در اردوگاهشان بود غنيمتشان كرد كه به تصرف آوردند، و اين جنگ دوم توج بود كه پس از آن سربلند نكرد. نخستين فتح توج در ايام طاوس بود كه در آنجا جنگ شد و در اثناى آن سپاه علا از نابودى خلاصى يافت، نتيجه جنگ اول و آخر يك جور بود.
وقتى توج گشوده شد مردم آنجا را دعوت كردند كه جزيه دهنده و ذمى شوند كه بيامدند و پذيرفتند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2007

در اواخر امارت عمرو آغاز امارت عثمان شهرك به مخالفت برخاست و مردم فارس را تحريك كرد و به پيمان شكنى خواند و بار ديگر عثمان بن ابى العاص با سپاه سوى او فرستاده شد و سپاهى به كمك او فرستاده شد كه عبيد الله بن معمر و شيل بن معبد بجلى سالارشان بودند و با فارسيان تلاقى شد.
شهرك دهكده‏اى داشت بنام شهرك كه تا نبردگاه سه فرسخ فاصله داشت و فاصله نبردگاه تا مقر وى دوازده فرسخ بود، در نبردگاه به پسر خود گفت: «چاشت كجا خواهد بود، اينجا يا در شهرك؟» گفت: «پدر جان، اگر ما را رها كنند چاشت نه اينجا خواهد بود نه شهرك، بلكه جز در منزل نخواهد بود، اما بخدا اينان ما را رها نمى‏كنند» هنوز اين سخن به سر نبرده بودند كه مسلمانان جنگ انداختند و جنگى سخت كردند كه در اثناى آن شهرك و پسرش كشته شدند و خدا عز و جل از پارسيان كشتارى بزرگ كرد، آنكه شهرك را بكشت حكم بن عاص بن دهمان برادر عثمان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2009

عاصم بن عمر عامل كردمان بود كه آنجا درگذشت، فارس بشوريد و بر ضد عبيد الله بن عمرو قيام كرد و مردم در استخر بر ضد او فراهم شدند و عبد الله كشته شد و سپاه او هزيمت شد و خبر به عبد الله بن عامر رسيد كه مردم بصره را به حركت دعوت كرد و مردم با وى روان شدند، مقدمه وى با عثمان بن ابى العاص بود.
در استخر با آن جمع تلاقى شد و بسيار كس از آنها بكشت كه هنوز از آن به ذلت درند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير،چاپ پنجم، 1375ش.پوشینه ی ‏5، برگ 2111

در فارس نیز ظلم و ستم کارگزاران حکومت عباسی و جمع آورندگان خراج، مردم را مجبور کرد تا اراضی خود را بنام بزرگان و درباریان ثبت کنند. مسالک و الممالک اصطخری، ث 137

حلاج،علی میرفطروس چاپ پانزدهم، نشر البرز برگ 54

اصفهان

گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی که در نواحی نامفتوح مسلمان بودند نامه نوشت که مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگیخت که پیمان شکستند و این سبب شد که عمر به مسلمانان اجازه پیشروی داد و مردم بصره و کوفه روان شدند و خونها ریختند.
احنف سوی خراسان رفت و مهرگان قذق را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت که مردم کوفه جی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی مروشاهجان رفت و مطرب بن عبدالله شخیر را سوی نیشابور فرستاد که آنجا جنگ شد و نیز حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1998

مردم اصفهان نيز پس از جنگی سخت، صلح کردند و پذيــرفـتنــد که با حـفـظ آئيـن خـود، جـزيــه بپردازند.
تاريخ طبری، ج 5، صص 1963–1965.
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم.

ابوموسی وقتی به اصفهان رسید مسلمانی بر مردم عرضه کرد نپذیرفتند، از آنها جزیه خواست قبول کردند و شب صلح افتاد اما چون روز فراز آمد غدر آشکار کردند و با مسلمانان به جنگ برخاستند تا ابوموسی با آنها جنگ کرد. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 66)

رویان

گوید: پس از آن به روزگار معاویه، مصلقه با ده هزار كس به غزای خراسان رفت و او با سپاهش در رویان، مجاور طبرستان، به خطر افتادند و در یكی از درّه های آنجا كه دشمن همه ی تنگناهای آنرا بسته بود همگی كشته شدند كه آنجارا را درّه ی مصلقه گویند. گوید: و چنان شد كه به سرانجام وی مثل میزدند و میگفتند: » وقتی كه مصلقه از طبرستان بازآید «

تاریخ طبری ( جلد نهم ) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ۳۹٢۹-۳۹۳۰

کش

در حمله به کـَش و نـَسَف (واقع در افغانستان امروز) حَجّاجبن يوسف ثقفی به قُـتيبه دستور داد: «… کـَش را بکوب و نـَسَف را ويران ساز».( تاريخ طبری، ج9، ص 3845.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:80.

گويد: پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوى شومان رفت كه شاه آنجا حصارى شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعه وى را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مى‏گذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاى در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمى‏رسيد.
گويد: آنگاه قلعه را بگشود و سوى مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت، آنگاه سوى باب الحديد بازگشت و از آنجا سوى كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت:
كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز.
گويد: قتيبه كش و نسف را بگرفت، فارياب در مقابل وى مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3845

گويد: ثابت در شهر حصارى شد و موسى در بيرون شهر ببود. وقتى ثابت سوى حشورا مى‏آمده بود كسى سوى طرخون فرستاده بود و طرخون به كمك وى آمد و چون موسى از آمدن وى خبر يافت، سوى ترمذ بازگشت. مردم كش و نسف و بخارا نيز به كمك ثابت آمدند و جمع وى هشتاد هزار كس شد كه موسى را محاصره كردند و آذوقه را بر او ببستند چنانكه كار بر آنها سخت شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3783

على بن محمد اين را از باهليان آورده بعلاوه اينكه گفته‏اند: «قتيبه وقتى راميثنه را گشود از اهل بلخ بازگشت و چون به فارياب رسيد نامه حجاج بدو رسيد كه سوى وردان خداه رو، و قتيبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسيد و از نهر عبور كرد.
سغديان و مردم كس و نسف در راه بيابان با وى مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر يافت و سوى بخارا رفت و در خرقانه پايين فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعى بسيار به مقابله وى آمدند كه دو روز و دو شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وى را بر آنها ظفر داد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

گويند: حجاج به قتيبه نوشت: «كس را بشكن، نسف را بكوب و وارد وردان شو، از محاصره شدن بپرهيز و از راهها نامأنوس حذر كن.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

بیکند

در حمله «قتیبه» به «بیکند» (نزدیک بخارا) مردم شهر مقاومت درخشانی کردند. بطوریکه به تشریح «نرشخی» : «مدت پنجاه روز مسلمانان بیچاره شدند و رنج دیدند.» پس از دو ماه محاصره، سرانجام مردم شهر تقاضای صلح کردند. اما پس از پیمان صلح، حاکم عرب آنجا (ورقاء بن نصر باهلی) که به تصریح «طبری» : (پوشینه ی 9 – برگ 3902) «سالار نگهبانان قتیبه در خراسان بود» را کشتند و لذا «قتیبه» دستور داد تا «بیکند» را غارت کنند» خون و مال مردم بیکند مباح گردانید» بدنبال این فرمان.» … هرکه در «بیکند» اهل حرب بود همه را بکشت و هرکه باقی ماند، برده ساخت چنانکه اندر بیکند «بیکند» کس نماند و «بیکند» خراب شد…» بقول «نرشخی» : در این شهر در این زمان (88 هـ = 707 م) «بیکند» بیکند را زیادت از هزار رباط (کاروانسرا) بوده است به عدد دیهای بخارا» (تاریخ بخارا – برگ 25 و 61-62)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و «اسلام راستین» چاپ اول 1988 – آلمان (علی میرفطروس) برگ 81-82

مردم شهر صلح خواستند اما قتیبه نپذیرفت و با آنها نبرد کرد و به جنگ بر شهر ظفر یافت و همه جنگاوران آنجا را بکشت.
طفیل بن مرداس گوید: وقتی قتیبه بیکند را گشود چندان ظروف طلا و نقره به دست آوردند که شمار نبود،
گویند: در بیکند بسیار چیز گرفتند چندان چیز از بیکند به دست مسلمانان افتاد که نظیر آن را در خراسان به دست نیاورده بودند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 3812

گوید: پس از آن اشرس با کسان برفت و در بیکند جای گرفت. دشمن آب را از آنها ببرید. اشرس و مسلمانان آنروز و آن شب در اردوگاه خویش ببودند. صبحگاهان آبشان تمام شد حفاری کردند حفاری کردند اما آب به دست نیامد و تشنه ماندند و سوی شهر رفتند که از آنجا آب را از آنها بریده بودند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4097

ابوبکر نرشخی ( تاریخ بخارا ): بیکند شهری بود از سغد (و سغد مرکز تجاری بین المللی در شرق ایران در زمان ساسانیان بود و شهری بسیار زیبا و ثروتمند) . «اندربیکند» مردی بود که دو دختر با جمال زیبا داشت. » ورقا ابن نصر » فرمانده سپاه اعراب هر دو دختر را از خانه بیرون کشید. مرد ایرانی گفت : در میان این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری؟ ورقا پاسخی نداد مرد بجست و کاردی بر وی بزد ورقا زخمی شد ولی کشته نشد چون خبر به قتیبه رسید گفته شد که همه شهر «حرب» هستند در نتیجه شهر به کلی منهدم گشت مردان قتل عام گشتند و اموال شهر به تصرف در آمد

شاپور

در حمله به «شاپور» نیز، مردم مقاومت و پایداری بسیار كردند بطوریكه » عـُبید الله » ( سردار عرب) بسختی مجروح شد ، آنچنانكه به هنگام مرگ وصیت كرد تا به خونخواهی او، ساعتی مردم شاپور را قتل عام كنند. سپاهیان عرب نیز چنان كردند و بسیاری از مردم شهر
را بكشتند.
( تاریخ طبری – ج 5- ص 2011) ملاحظاتی در تاریخ ایران. اسلام و اسلام راستین چاپ اول 1988 آلمان ( علی میر فطرس) page 70

و چنان شد كه سنگی از منجنیق به عُبید الله خورد و یاران خویش وصیت كرد و گفت:» آن شاء الله این شهر را خواهید گشود به خونخواهی من ساعتی از مردم آنجا بكشید» و چنان كردند و بسیاری از مردم شهر را بكشتند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  پنجم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 -ناشر – اساطیر) برگ  2011

و چون ابن ابی العاص از آن اعمال باز آمد، نوبت خلافت با عثمن ابن عفان (عثمان) آمده بود و شكل كارها از حادثه ی وفات عمر ابن الخطّاب بگشته ;[f116] و ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده و این سال بیست و چهار بود از هجرت. و چون خبر این حادثه به پارس افتاد، مردم كوره شاپور خواست و كازرون و دیگر اعمال، سربرآوردند و برادرد شهرك را به شاپور بردند و عصیان آغازیدند، پس
لشكر اسلام جنگ كردند و چون دانستند كی به قهر بخواهند ستد، صلح كردند و مالی دیگر خدمت بیت المال كردند و جزیه بر خویشتن گرفتند.
فارس نامه ی ابن بلخی ناشر : بنیاد فارس شناسی، چاپ 1374 برگ 275- 276

در سال بیست و پنجم از هجرت. پس ابن عفان- عثمان- ولایت بصره با ابوموسی اشعری سپرد و فرمود تا به پارس رود و مردم كوره شاپور ، سوم بار، نقض عهد كردند و ابوموسی اشعری و عثمن ابن ابی العاص به اتّفاق رفتند و فتح بشاپور كردند در سال بیست و ششم از هجرت.
فارس نامه ی ابن بلخی ناشر : بنیاد فارس شناسی، چاپ 1374 برگ  276

و چون مردم فارس خبر یافتند كه مسلمانان پراكنده شده اند سوی ولایت های خویش پراكنده شدند تا از آنجا دفاع كنند و سبب هزیمت و پراكندگی كارهایشان و تفرقه ی جمعشان همین بود. مشركین این را به فال بد گرفتند، گویا سرنوشت خویش را میدیدند. از جمله مجاشع بن مسعود با مسلمانان همراه خویش به آهنگ شاپور و ادرشیرخره رفتند و در توج با مردم فارس تلاقی كردند و چندانكه خدا خواست بجنگیدند، آنگاه خدا عزّ و جلّ مردم توج را از مقابل مسلمانان هزیمت كرد و مسلمانان را بر آنان تسلط داد كه هرچه خواستند از آنها كشتند و هرچه در اردوگاهشان بود غنیمتشان كرد كه به تصرف درآوردند، و این جنگ دوم توج بود كه پس از آن سربلند نكرد. نخستین فتح توج در ایام طاووس بود كه در آنجا جنگ شد و در اثنای آن، سپاه علا از نابودی نجات یافت، نتیجه ی جنگ اول و آخر یكجور بود. وقتی توج گشوده شد، مردم آنجا را دعوت كردند كه جزیه دهند و ذمی شوند كه بیامدند و پذیرفتند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  پنجم) ( بازگردان ابوءالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر- اساطیر) برگ  2007

نباته بیامد و با وی نبرد كرد.داود كشته شد و سلیمان سوی شاپور گریخت كه كردان آنجا بودند و بر شهر تسلط داشتند و مسیح ابن حواری را برون كرده بودند. گویند : سلیمان با كردان نبرد كرد و آنها را از شاپور برون راند.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  دهم)  ( بازگردان ابوءالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر- اساطیر) برگ  4541

<!– / message –><!– sig –>

نسف

در حمله به کـَش و نـَسَف (واقع در افغانستان امروز) حَجّاجبن يوسف ثقفی به قُـتيبه دستور داد: «… کـَش را بکوب و نـَسَف را ويران ساز». (تاريخ طبری، ج9، ص 3845.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:80.

گويد: پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوى شومان رفت كه شاه آنجا حصارى شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعه وى را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مى‏گذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاى در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمى‏رسيد.
گويد: آنگاه قلعه را بگشود و سوى مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت، آنگاه سوى باب الحديد بازگشت و از آنجا سوى كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت:
كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز.
گويد: قتيبه كش و نسف را بگرفت، فارياب در مقابل وى مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3845

آتش زد و تا در شهر برفت، يكى از ياران ثابت را كه به محافظت ياران خويش ايستاده بود بكشت و بازگشت و باز به آتش زد، آتش در روپوش او گرفته بود كه آنرا بيفكند و بايستاد.
گويد: ثابت در شهر حصارى شد و موسى در بيرون شهر ببود. وقتى ثابت سوى حشورا مى‏آمده بود كسى سوى طرخون فرستاده بود و طرخون به كمك وى آمد و چون موسى از آمدن وى خبر يافت، سوى ترمذ بازگشت. مردم كش و نسف و بخارا نيز به كمك ثابت آمدند و جمع وى هشتاد هزار كس شد كه موسى را محاصره كردند و آذوقه را بر او ببستند چنانكه كار بر آنها سخت شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3783

على بن محمد اين را از باهليان آورده بعلاوه اينكه گفته‏اند: «قتيبه وقتى راميثنه را گشود از اهل بلخ بازگشت و چون به فارياب رسيد نامه حجاج بدو رسيد كه سوى وردان خداه رو، و قتيبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسيد و از نهر عبور كرد.
سغديان و مردم كس و نسف در راه بيابان با وى مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر يافت و سوى بخارا رفت و در خرقانه پايين فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعى بسيار به مقابله وى آمدند كه دو روز و دو شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وى را بر آنها ظفر داد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

گويند: حجاج به قتيبه نوشت: «كس را بشكن، نسف را بكوب و وارد وردان شو، از محاصره شدن بپرهيز و از راهها نامأنوس حذر كن.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3820

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
گويد: پس اينان با وى سوى سغد رفتند كه آنها را سوى چاچ فرستاد و خود او سوى فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وى فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‏اى كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روى تپه نمودار شدند كه كوهى از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‏هايى از مردم بخارا.
گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4100

خنجد

يونس بن اسحاق گويد : قنيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگي به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.گويد : پس اينان با وي سوي سغد رفتند كه آنها را سوي چاچ فرستاد و خود او سوي فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وي فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبري پوشینه ی نهم – بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 3869

فاریاب

مردم فاریاب نیز بار دیگر پیمان شكستند و » ردّت آوردند» و علیه حاكمان عرب شوریدند ، بطوریكه » قتیبه» ، در ادامه ی حملات خود به نواحی بخارا، بار دیگر بسوی فاریا ب شتافت و مردم آنجا را قتل عام كرد و شهر را در آتش بسوخت. بطوریكه از آن پس، شهر فاریاب را «سوخته» نامیدند ( تاریخ طبری . ج۹-ص ۳۸۴۵)

ملاحظاتی در تاریخ ایران- اسلام و » اسلام راستین» چاپ اول ١۹۸۸- آلمان ( علی میر فطروس) برگ 80

گوید : پس قتیبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوی شومان رفت كه شاه آنجا حصاری شده بود و منجنیق ها نصب كرد و قلعه ی وی را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه ی قتیبه بیمناك شد و آنچه را بر او میگذشت بدید، هرچه مال و جواهر داشت فراهم اورد و در چاهی میان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمیرسید. گوید: آنگاه قلعه را بگشود و سوی مسلمانان رفت و با آنها بجنگید و تا كشته شد و قتیبه قلعه را بزور بكشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسیر گرفت. آنگاه سوی باب الحدید بازگشت از آنجا سوی كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت: كش را بكوب و نسف را ویران كن و از محاصره شدن بپرهیز. گوید: قتیبه كش و نسف را بگرفت، فاریاب در مقابل وی مقاومت كرد
كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) page 3845

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( جلد ششم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ٢١۶۷

از آنجا سوی كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت: كش را بكوب و نسف را ویران كن و از محاصره شدن بپرهیز. گوید: قتیبه كش و نسف را بگرفت، فاریاب در مقابل وی مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت. پس از آن، قتیبه برادر خویش عبدالرحمن را از كش و نسف برای مقابله ی طرخون سوی سغد فرستاد كه برفت.
تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3845

<!– / message –><!– sig –>

<!– / message –><!– sig –>

افشینه

گوید: وقتی یزید بن عبدالملک بمرد و هشام پا گرفت، مسلم به غزای افشین رفت و با شاه آنجا بر شش هزار سر صلح کرد و قلعه را بدو تسلیم کرد و آخر سال صد و پنجم بازگشت.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4053

گوید: صبحگاهان خاقان بیامد و چون مقابل آنها رسید راه بخارا گرفت و چنان وانمود که آهنگ آنجا دارد و سپاهیان خویش را از پشت تپه ای که در میان فاصله بود سرازیر کرد و فرود آمد که آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روی تپه نمودار شودند که کوهی از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشینه و نسف و گروه هایی از مردم بخارا.
گوید: جمع مسلمانان سخت متحیر شدند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4100

ری

نعیم شبانگاه یك دسته سوار با وی فرستاد كه سالارشان منذر بن عمرو برادر زاده ی وی بود، زینبی كه آنها را از راهی كه دشمنان متوجه نبودند وارد شهر كرد و نعیم شبانگاه به آنها تاخت و از شهر غافلشان كرد و بجنگیدند و پایمردی كردند تا وقتی كه از پشت سر صدای تكبیر شنیدند و هزیمت شدند و چندان از آنها كشته شد كه كشتگان را با نی شمار كردند ( اندازه گرفتند؟) و غنیمتی كه خدا در ری نصیب مسلمانان كرد همانند غنایم مدائن بود.
تاریخ طبری ، پوشینه ی پنجم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم 1375 ، ناشر: اساطیر، برگ 1975

بقول ابن فقیه : در اخبار آل محمد آمده است كه : ری نفرین شده است زیرا كه اهل ری از پذیرش حق ( دین اسلام) سرباز زدند. ( فتوح البـُلدان – برگ 111)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و » اسلام راستین»، چاپ یكم، 1988- آلمان ( علی میرفطروس) برگ 70

پس از فتح ری نیز مردم آنجا، بار ها، علیه والیان عرب شورش كردند بطوریكه عمر و عثمان مجبور شدند ، چندین بار، به ری لشگركشی كرده و شورش مردم را سركوب نمایند. ( فتوح البـُلدان – برگ 149)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و » اسلام راستین»، چاپ یكم، 1988- آلمان ( علی میرفطروس) برگ 72

مردم ری نیز در زمان علی، باردیگر، طغیان كردند و از پرداخت خراج و جزیه خودداری كردند بطوریكه : » در خراج آن دیار كسری پدید آمد»
حضرت علی ، » ابوموسی» را با لشگری فراوان بسوی » ری» فرستاد. بقول » بلاذری» : پیش از این نیز ابوموسی بدستور علی به جنگ با مردم ری شتافته بود و امور آنجا را بحال نخستین درآورده بود. ( فتوح البـُلدان – برگ 150)
ملاحظاتی در تاریخ ایران – اسلام و » اسلام راستین»، چاپ یكم، 1988- آلمان ( علی میرفطروس) برگ 79

فروه بن لقیط ازدی غامدی گوید: غزاهای اهل كوفه در ری و آدربایجان بود. و در این دو مرز ده هزار جنگآور از مردم كوفه بود: ششهزار در آدربایجان و چهار هزار در ری . در آنوقت دركوفه چهل هزار جنگاور بود و هر سال ده هزارشان به غزای این دو مرز میرفتند و هر چهار سال نوبت غزا به یكی میرسید.
تاریخ طبری ، پوشینه ی پنجم، بازگردان ابوالقاسم پاینده، چاپ پنجم 1375 ، ناشر: اساطیر، برگ 2091

ری پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد. مردم چندین بار با فاتحان صلح کردند و پیمان بستند اما هر چندگاه که امیر تغییر می یافت سر به شورش بر می آوردند. (دو قرن سکوت، عبدالحسین زرینکوب، چاپ دوم، برگ 66)

کوم

گويد: سليمان بن ابى السرى، مسيب بن بشر رياحى را بر مقدمه خويش فرستاد كه در يك فرسخى قلعه در دهكده‏اى به نام كوم به مقابله وى آمدند، مسيب هزيمتشان كرد و به طرف قلعه پس راند، سليمان آنها را محاصره كرد، دهقان قلعه ديواشنى نام داشت.
گويد: حرشى سليمان نامه نوشت و كمك بدو عرضه كرد، پيغام داد كه محل تلاقى ما تنگ است، سوى كش برو كه انشاء الله خداى ما را بس است.
گويد: ديواشنى تقاضا كرد كه به حكم حرشى تسليم شود و او را همراه مسيب ابن بشر پيش حرشى فرستد. سليمان چنان كرد و او را پيش سعيد حرشى فرستاد كه لطف كرد و حرمت نهاد، از روى مكارى.
گويد: پس از رفتن وى مردم قلعه صلح خواستند به شرط آنكه متعرض يكصد خاندان آنها و زنان و فرزندانشان نشود و قلعه را تسليم كنند سليمان به حرشى نوشت كه امانتداران براى ضبط آنچه در قلعه بود بفرستد.
گويد: پس او محمد بن عزيز كندى و علباء بن احمر يشكرى را فرستاد و آنچه را در قلعه بود به مزايده فروختند كه خمس را برگرفت و باقى را ميان آنها تقسيم كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4039

ترمذ

گوید: پس از آن اسد سوی بلخ رفت و مردم ترمذ به مقابله حارث برون شدند و هزیمتش کردند و ابوفاطمه و عکرمه و جمعی از روشن بینان را کشتند.
تاریخ طبری (پوشینه ی نهم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 4160

شوشتر

در شوشتر (تستر)، مردم وقتی که از تهاجم قريب‌لوقوع اعراب باخبر شدند، خارهای سه پهلوی آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند. چون قشون اسلام -خالی‌الذهن- به آن حوالی رسيدند، خارها به دست و پای ايشان بنشست، متحير گرديدند و مدتی در آنجا توقف کردند… پس از تصرف شوشتر، لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذيرفتن اسلام خودداری کرده بودند، گـــردن زدنـد.
الفتوح، ص 223؛ تذکرة شوشتر، سيد عبدالله شوشتری، ص 16.
ملاحظاتى در تاريخ ايران، دکتر علی میرفطروس، علل تاريخى عقب ماندگى هاى جامعه ايران، چاپ اول: ١٩٨٨ ، آلمان، چاپ چهارم: ٢٠٠١ ، فرانسه، فصل دوم برگ  69

نمارق

پهلو داران گروه جابان جشنس ماه و مردان شاه بودند سپاه مسلمانان در نمارق فرود آمد و جنگى سخت كردند كه خدا پارسيان را هزيمت كرد و جابان اسير شد، مطر بن فضه تميمى او را اسير كرد، مردانشاه نيز اسير شد، اكتل بن شماخ عكلى او را اسير كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1593

خراسان

مردم خراسان نيز -بارها – طغيان كردند و ردت آوردند ، بطوريكه عثمان فرمان داد آنان را سركوب نمايند .
مجمل التواريخ و القصص- برگ 282
تاريخ طبري –پوشینه ی 5-برگ 2003

– در زمان معاويه نيز خراسانيان خروج كردند و بر امير آن و عاملان خليفه تاختند و آنان را از شهرهاي خويش بيرون كردند و با سپاهيان خليفه به جنگ پرداختند.
تاريخ طبري – پوشینه ی 7- برگ 3172و 3173

– مردم خراسان نيز در زمان علي بار ديگر سر به شورش برداشتند و كافر شدند و مقاومت كردند . حضرت علي «جعده بن هبيره » را بسوي خراسان فرستاد و او ، مردم نيشابور را محاصره كرد تا مجبور به صلح شدند . مردم مرو نيز بار ديگر طغيان كرده و سپس با وي صلح كردند.
تاريخ طبري- پوشینه ی 6 , برگ 2582
كامل – پوشینه ی  1 برگ 325
فتوح البدان برگ 292

– در همين سال چنانكه گويند علي بن ابيطالب جعده بن هبيره را به خراسان فرستاد . شعبي گويد: وقتي علي از صفين بازگشت ، جعده بن هبيره مخزومي را سوي خراسان فرستاد تا ابر شهر رفت كه مردم كافر شده بودند و مقاومت كردند. جعده پيش علي باز آمد كه خليده بن قره يربوعي را فرستاد . خليده مردم نيشابور را محاصره كرد تا به صلح آمدند ، مردم مرو نيز با وي صلح كردند.
تاريخ طبري , پوشینه ی  6 – بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 2582

– قتيبه در ادامه فتوحات خويش با مردم » طالقان » (نزديك بلخ )نيز بخاطر نقض پيمان جنگيد و بسياري ز مردم آنجا را بكشت و اجساد كشته شدگان را در دو صف چهار فرسنگي (24 كيلومتر) برد و سوي جاده بياويخت.
تاريخ طبري پوشینه ی  نهم , برگ 3828

گويد : آنگاه از مرو با ديگر عجماني كه در نواحي نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وي شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروي داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند. احنف سوي خراسان رفت و مهرگان فذق را بگرفت . آنگاه سوي اصفهان رفت كه مردم كوفه جي را در محاصره داشتند ، آنگاه از راه دوطبس وارد خراسان شدند و هرات را به جنگ گشود و صخاربن فلان عيدي را آنجا گماشت . آنگاه سوي مروشاهجان رفت و مطرف بن عبدالله شخير را سوي نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوي سرخس فرستاد.

– احنف خبر فتح خراسان را براي عمر نوشت كه گفت : » چه خوش بود اگر ميان ما و آنها دريايي از آتش بود»
علي به پا خاست و گفت : چرا اي امير مومنان ؟
گفت : براي آنكه مردمش سه بار از آنجا پراكنده شوند و بار سوم درهم كوفته شوند و خوشتر دارم كه اين بر مردم آنجا رخ دهد نه بر مسلمانان.
تاريخ طبري , پوشینه ی  5– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 1999

– به روزگار عثمان مردم خراسان كافر شدند .
تاريخ طبري , پوشینه ی  5– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 2003

– و هم در اين سال عبدالله بن عامر ، احنف بن قيس را سوي خراسان فرستاد كه مردم آنجا پيمان شكسته بودند . احنف دو مرو را بگشود» مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را به جنگي سخت. عبدالله بن عامر نيز از دنبال او برفت و ابر شهر را منزلگاه كرد و به گفته واقدي آنجا را به صلح گشود.
تاريخ طبري , پوشینه ی  5– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 2187

– رشيد گوزگاني گويد: وقتي يزيد بن معاويه بمرد و پس از او معاويه بن يزيد نيز بمرد مردم خراسان بر عمال خويش تاختند و آنها را بيرون كردند و هر قومي بر ناحيه اي تسلط يافت و فتنه شد.
تاريخ طبري ,پوشینه ی 7– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 3173

– در اين سال بيشتر كسان از قبايل عرب كه در خراسان بودند ، هم پيمان شدند كه با ابومسلم نبرد كنند و اين به هنگامي بود كه پيروان ابو مسلم فزوني گرفته بودند .
تاريخ طبري ,پوشینه ی  10– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 4528

– در سيستان و تخارستان تا آغاز قرن هشتم ميلادي ، در برابر اعراب ، پايداري بعمل آمد . در سال 661 ميلادي (41ه) دهقانان تخارستان (ناحيه بلخ )به كمك تركان مغرب و چين ، «پيروز»، فرزند يزدگرد سوم را شاه ايران اعلام كردند. امپراتور چين در قرن هفتم خود ميكوشيد تا آسياي ميانه را مطيع سازد و مايل نبود كه اراضي تحت نفوذ اعراب بيش از اين توسعه پيدا كند و بدين سبب خراسان و تخارستان را بر ضد فاتحان عرب ياري ميكرد.
تاريخ اجتماعي ايران , پوشینه ی  2,  مرتضي راوندي انتشارات امير كبير چاپ 3 برگ 113

 تاريخ طبري , پوشینه ی 5– بازگردان ابوالقاسم پاينده –چاپ پنجم 1375 برگ 1998

– در سال سی ام هجری مردم خراسان که قبول اسلام کرده بودند مرتد شدند و عثمان خلیفه مسلمانان عبدالله بن عامر و سعید بن عاص را فرمان داد که آنان را سرکوبی نمایند و برای دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تمیشه را فتح کنند. (مجمل التواریخ والقصص، برگ 283 – دو قرن سکوت، چاپ دوم، برگ 67)

<!– / message –><!– sig –>

فراض

مهلب بن عقبه گوید: وقتی مسلمانان در فراض فراهم امدند رومیان به هیجان آمدند و خشمگین شدند و از پادگانهای پارسی كه مجاور آنها بود و از بیله ی تغلب و ایاد و نمر كمك خواستند كه گروه های بسیار به كمك آنها آمد. و چنین كردند و جنگی سخت و طولانی در میان رفت و خدای عز و جل هزیمتشان كرد و خالد گفت: » تعقیبشان كنید و امانشان ندهید» و سواران گروه گروه از آنهارا با نیزه جلو میراندند و چون فراهم می امدند خونشان میریختند. و در جنگ فراض در معركه و و هنگام تعاقب یكصد هزار كس كشته شد.

تاریخ طبری ( جلد چهارم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ١۵٢٢ – ١۵٢۳

<!– / message –><!– sig –>

امغیشیا

مغیره گوید: وقتی خالد از جنگ الیس فراغت یافت سوی امغیشیا رفت که مردم آن رفته بودند و در سواد عراق پراکنده شده بودند و از آن موقع مزدوران در عراق پدید آمدند و خالد بگفت تا امغیشیا و همه توابع آنرا ویران کنند. امغیشیا شهری همانند حیره بود و از فرات بادقلی بدان می رسید و الیس از توابع آن بود، از آنجا چندان غنیمت بدست آمد که هرگز مانند آن بدست نیامده بود.
فرات عجلی گوید: مسلمانان از جنگ ذات السلاسل تا تصرف امغیشیا چندان غنیمت که در آنجا بدست آوردند به دست نیاورده بودند سهم سوار یکهزار و پانصد درم شد بجز آنچه به جنگاوران سخت کوش دادند.
تاریخ طبری (پوشینه ی چهارم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 1495

زابلستان

در سال ۶۵١ م. ( ۳١ هـ.) شاهنشاهی ساسانی سقوط كرد و همه ی ایران تقریبا ً تا امو دریا ( جیحون) ( از شمال شرق) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و كابل و سرزمینهای كرانه ی دریای خزر، یعنی دیلم و گیلان و طبرستان ،مستقل باقی ماندند . مردم نواحی مزبور جانانه پایداری كردند و بعد ها مطیع شدند( بلخ به طور قطع در سال ۷۰۷ م. / ۸۹ هـ.) ولی دیلم و غور و كابل مسخر اعراب نگشتند.
اسلام در ایران- پتروشفسكی – انتشارات پیام – تهران برگ ۴۳

گوزگان

مصعب بن حیان به نقل از برادرش مقاتل بن حیان گوید: ابن عامر با مردم مرو
صلح كرد و احنف را با چهار هزار كس سوی طخارستان فرستاد كه برفت تا
در مروروذ به محل قصر احنف رسید و مردم طخارستان و مردم گوزگان و طالقان
و فاریاب بر ضد او فراهم آمدند و سه گروه بودند : سی هزار
تاریخ طبری ( جلد ششم)
( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر)
برگ ٢١۶۷

توج

عمرو گوید: کسانی که از بصره سوی فارس فرستاده شدند امیران فارس شدند، ساریة بن زنیم و دیگر کسان که مأمور ماورای فارس بودند نیز همراه آنها روان شدند.
گوید: مردم فارس در توج فراهم بودند. اما عربان بجمع یا جماعت آنها مقابل نشدند و هریک از امیران آهنگ ولایت دیگر کرد و سوی ولایتی رفت که مأمور آن بود.
و چون مردم فارس خبر یافتند که مسلمانان پراکنده شده اند سوی ولایتهای خویش پراکنده شدند تا از آنجا دفاع کنند و سبب هزیمت و پراکندگی کارهایشان و تفرقه جمعشان همین بود. مشرکان این را به فال بد گرفتند، گویا سرنوشت خویش را می دیدند.از جمله مجاشع بن مسعود با مسلمانان همراه خویش به آهنگ شاپور و اردشیرخره رفتند و در توج با مردم فارس تلافی کردند و چندانکه خدا خواست بجنگیدند, آنگاه خدا عزوجل مردم توج را از مقابل مسلمانان هزیمت کرد و مسلمانان را بر آنها تسلط داد که هرچه خواستند از آنها کشتند و هرچه را در اردوگاهشان بود غنیمتشان کرد که به تصرف آوردند, و این جنگ دوم توج بود که پس از آن سر بلند نکرد. نخستین فتح توج در ایام طاووس بود که در آنجا جنگ شد و در اثنای آن سپاه علا از نابودی خلاصی یافت, نتیجه جنگ اول و آخر یکجور بود.
وقتی توج گشوده شد مردم آنجا را دعوت کردند که جزیه دهند و ذمی شدند که بیامدند و پذیرفتند. مجاشع غنایم را خمس کرد و پیش عمر فرستاد و جمعی را روانه کرد.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2007

عاصم بن کلیب به نقل از پدرش گوید: با مجاشع بن مسعود به غزای توج رفتیم و مردم آنجا را محاصره کردیم و چندان که خدا خواست با آنها بجنگیدیم. وقتی آنجا را بگشودیم و غنیمت بسیار به چنگ آوردیم و بسیار مردم بکشتیم.
تاریخ طبری (پوشینه ی پنجم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2008

شومان

مفضل بن محمد گوید: حجاج به سال هشتاد و پنجم یزید را معزول كرد و به مفضل نوشت كه او را ولایتدار خراسان كرده ، كه نه ماه ولایتدار بود و به غزای بادغیس رفت و آنجا را گشود و غنیمت ها گرفت كه میان كسان تقسیم كرد و به هر یك از آنها هشتصد درم رسید، آنگاه به غزای اخران و شومان رفت كه ظفر یافت و غنیمت گرفت و هرچه را بدست آورد میان كسان تقسیم كرد.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  نهم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) برگ  3770-3771

گوید : پس قتیبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوی شومان رفت كه شاه آنجا حصاری شده بود و منجنیق ها نصب كرد و قلعه ی وی را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه ی قتیبه بیمناك شد و آنچه را بر او میگذشت بدید، هرچه مال و جواهر داشت فراهم اورد و در چاهی میان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمیرسید. گوید: آنگاه قلعه را بگشود و سوی مسلمانان رفت و با آنها بجنگید و تا كشته شد و قتیبه قلعه را بزور بكشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسیر گرفت.
تاریخ طبری ( پوشینه ی  نهم) ( بازگردان ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -.اساطیر) برگ  3845

نیشابور

مردم خراسان نيز در زمان علی بار ديگر سر به شورش برداشتند و «کافر شدند و مقاومت کردند». حضرت علی، جعده بن هُـبيره را بهسوی خراسان فرستاد و او، مردم نيشابور را -مدّتها- محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. مردم مرو نيز -بار ديگر- طغيان نموده و سپس با وی صلح کردند.( تاريخ طبری، ج6، ص 2582؛ فتوح البلدان، ص 292.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:79.

در همين سال چنانكه گويند على بن ابى طالب جعدة بن هبيره را به خراسان فرستاد.
شعبى گويد: وقتى على از صفين باز گشت. جعدة بن هبيره مخزومى را سوى خراسان فرستاد كه تا ابر شهر رفت كه مردم كافر شده بودند و مقاومت كردند. جعده پيش على باز آمد كه خليدة بن قره يربوعى را فرستاد. خليده مردم نيشابور را محاصره كرد تا به صلح آمدند، مردم مرو نيز با وى صلح كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏6،ص:2582

گويد: آنگاه از مرو با ديگر عجمانى كه در نواحى نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت كه مطيع وى شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و مردم كوهستان و فيرزان را برانگيخت كه پيمان شكستند و اين سبب شد كه عمر به مسلمانان اجازه پيشروى داد و مردم بصره و كوفه روان شدند و خونها ريختند.
احنف سوى خراسان رفت و مهرگان‏قذق را بگرفت. آنگاه سوى اصفهان رفت كه مردم كوفه‏جى را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدى را آنجا گماشت. آنگاه سوى مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخير را سوى نيشابور فرستاد كه آنجا جنگ شد و نيز حارث بن حسان را سوى سرخس فرستاد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:1998

خرقانه

علی بن محمد این را از باهلیان آورده بعلاوه انیكه گفته اند: » قتیبه وقتی رامیثنه را گشود از راه بلخ بازگشت و چون به فاریاب رسید نامه ی حجاج بدو رسید كه سوی وردان خداه رو، و قتیبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسید و از نهر عبور كرد. سغدیان و مردم كس و نسف در راه بیابان با وی مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر یافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه ی پایین فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعی بسیار به مقابله ی وی امدند كه دو روز و شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وی را ظفر داد.

تاریخ طبری ( جلد نهم) ( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم 1375 – ناشر -اساطیر) page 3820

فرغانه

گويد: تركان به قصد وى آمدند مردم سغد و مردم فرغانه نيز با آنها بودند و راه مسلمانان را گرفتند به عبد الرحمن بن مسلم باهلى رسيدند كه دنباله‏دار بود و ميان وى و قتيبه و نخستين قسمت سپاه يك ميل فاصله بود. و چون نزديك شدند كس پيش قتيبه فرستاد و بدو خبر داد. تركان عبد الرحمن را در ميان گرفتند و با وى نبرد آغاز كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3817

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگى به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.
گويد: پس اينان با وى سوى سغد رفتند كه آنها را سوى چاچ فرستاد و خود او سوى فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وى فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3869

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‏اى كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روى تپه نمودار شدند كه كوهى از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‏هايى از مردم بخارا.
گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4100

گويد: آنگاه با كسان برفت تا وارد دره شد و ميان او و شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعى بسيار بيامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعى از تركان بدو حمله بردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:4116

نيزك پسر صالح وابسته عمرو- ابن عاص را عامل چاچ كرد آنگاه برفت تا در قبا از سرزمين فرغانه فرود آمد. مردم آنجا از آمدنش خبر يافته بودند و علفهاى خشك را آتش زده بودند و راه آذوقه را بسته بودند، نصر در باقيمانده سال صد و بيست و يكم (گروهى را) سوى وليعهد فرمانرواى فرغانه فرستاد كه وى را در يكى از قلعه‏هاى آنجا محاصره كردند اما به وقتى كه مسلمانان از آنها غافل بودند به طرف اسبانشان تاختند و آنرا براندند و كسانى از مسلمانان را اسير كردند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4273

در اين سال، نصر بار دوم به غزاى فرغانه رفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4295

اهواز

شعبی گوید: علی علیه السلام نهروانیان را بکشت بسیار کسان با وی مخالف شدند و ولایت آشفته شد و بنی ناجیه به مخالفت وی برخاستند. ابن حضرمی به بصره آمد، مردم اهواز بشوریدند و خراج پردازان طمع آوردند که خراج را بشکنند. پس از آن سهل بن حنیف عامل علی را از فارس بیرون کردند. ابن عباس به علی گفت: «کار فارس را به وسیله زیاد سامان می دهم.» علی دستور داد که زیاد را آنجا فرستد. ابن عباس به بصره رفت و زیاد را با جمعی بسیار به فارس فرستاد که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند.
تاریخ طبری (پوشینه ی ششم) (بازگردان ابوالقاسم پاینده) (چاپ پنجم 1375 – ناشر – اساطیر) برگ 2657

البلاذری ( فتوح البلدان ): اعراب به اهواز لشگر کشیدند و در آنجا مردمانی از » جتها » و » اساوره » حضور داشتند. با آنان با دشواری جنگیدند و نبرد سختی در گرفت. ولی ایرانیان شکست خوردند و اعراب افراد زیادی را به اسارت گرفتند و زنان و دخترانشان را بین خودشان تقسیم کردند.

زمیل

و چنان شد كه وقتی هذیل از معركه جان بدر برد سوی زمیل رفت و به عتاب بن فلان پناه برد. در این وقت عتاب با اردوی بزرگ در بشر مقر
داشت و خالد به آنها از سه طرف حمله برد، چنانكه از پیش به ربیعه برده بود و خبر آنرا شنیده بودند، و كشتاری بزرگ كرد كه نظیر آنرا نكرده بود
و چندان كه خواستند بكشتند.
( ترجمه ی ابوالقاسم پاینده) ( چاپ پنجم ١۳۷۵- ناشر- اساطیر) برگ ١۵٢١- ١۵٢٢

گرگان

در حملهء اعراب به گرگان (30ه=650م) مردم با سپاهيان اسلام به سختی جنگيدند بهطوريکه سردار عرب (سعيدبن عاص) از وحشت، نماز خـُوف خواند. (تاريخ طبری، ج 5، ص 2116.) پس از مدتها پايداری و مقاومت، سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيدبن عاص به آنان «امان» داد و سوگند خورد که «يک تن از مردم شهر را نخواهد کـُشت…» مردم گرگان، تسليم شدند اما سعيدبن عاص همهء مردم را به قتل رساند -بهجز يک تن- و در توجيه نقض عهد خويش گفت: «من قسم خورده بودم که يک تن از مردم را نکشم!»… تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتادهزار تن بود.( تاريخ طبری، ج 5، صص 2116-2118؛ کامل، ابن اثير، ج 3، صص 178-179.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:71.

حنش بن مالك گويد: سعيد بن عاص به سال سى‏ام از كوفه به منظور غزا آهنگ خراسان كرد حذيفة بن يمان و كسانى از ياران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم با وى بودند. حسن و حسين و عبد الله بن عباس و عبد الله بن عمرو عمرو بن عاص و عبد الله بن زبير نيز با وى بودند. عبد الله بن عامر نيز به آهنگ خراسان از بصره در آمد و از سعيد پيشى گرفت و در ابر شهر منزل كرد.
خبر منزل كردن وى در ابر شهر به سعيد رسيد و او نيز در قومس منزل كرد كه بصلح بود و حذيفه از پس نهاوند با مردم آنجا صلح كرده بود. سپس از آنجا به گرگان رفت كه بر دويست هزار با وى صلح كردند. آنگاه به طميسه رفت كه شهرى بود بر ساحل دريا و بتمام جزو طبرستان بود و مجاور گرگان بود و مردم آنجا با وى به جنگ آمدند و چنان شد كه نماز خوف كرد و به حذيفه گفت: «پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم چگونه نماز خوف كرد؟» حذيفه به او خبر داد و سعيد در حالى كه جماعت به حال جنگ بود آنجا نماز خوف كرد. 269) (270 در آن روز سعيد با شمشير به شانه يكى از مشركان زد كه از زير مرفقش در آمد و دشمن را محاصره كرد كه امان خواستند و امانشان داد كه يكيشان را نكشد و چون قلعه را گشودند همگى را بكشت بجز يكى، و هر چه را در قلعه بود بگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2117 -2116.

كليب بن خلف گويد: «سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد. آنگاه مقاومت كردند و كافر شدند و از پس سعيد كس سوى گرگان نرفت كه راه را بسته بودند و هر كه از حدود قومس به راه خراسان مى‏رفت از مردم گرگان در بيم و هراس بود و راه خراسان از فارس به كرمان بود و نخستين كسى كه راه را بطرف قومس گردانيد قتيبة بن مسلم بود و اين وقتى بود كه عامل خراسان شد.
ادريس بن حنظله عمى گويد: سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد و چنان بود كه گاهى يكصد هزار وصول مى‏كردند و مى‏گفتند صلح ما بر همين است و گاهى دويست هزار وصول مى‏كردند و گاهى سيصد هزار و گاهى اين را مى‏دادند و گاهى نمى‏دادند. پس از آن مقاومت كردند و كافر شدند و خراج ندادند تا يزيد بن مهلب سوى آنها آمد و چون بيامد كس با وى مقابله نكرد و چون باصول صلح كرد و درياچه و دهستان را بگشود با مردم گرگان نيز بر اساس صلح سعيد بن عاص صلح كرد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏5،ص:2118

مردم گرگان در زمان عثمان بار ديگر شورش کردند و از دادن خراج و جزيه خودداری کردند.( تاريخ طبری، ج 3، ص 163.) در زمان سليمانبن عبدالملک اموی نيز مردم گرگان شورش کردند و عامل خليفه را کشتند و چنانکه گفتهايم: يزيد بن مُهلَب (سردار عرب) در سال 98 هجری (716م) با لشکری فراوان بسوی گرگان شتافت و بهقول مورخين: «40 هزار تن از مردم گرگان را بهقتل رساند. مقاومت گرگانيان چنان بود که سردار عرب سوگند خورد تا با خون گرگانيان آسياب بگرداند… پس به گرگان آمد و 40 هزار تن از مردم گرگان را گردن زد، و چون خون، روان نمیشد (برای آنکه سردار عرب را از کفاره سوگند نجات دهند) آب در جوی نهادند و خون با آن به آسياب بردند و گندم، آرد کردند و يزيدبن مهلب از آن، نان بخورد تا سوگند خويش وفا کرده باشد… پس شش هزار کودک و زن و مرد جوان را اسير کرد و همه را به بردگی فروختند… و فرمود تا در مسافت دو فرسخ (12 کيلومتر) دارها زدند و پيکر کشتگان را بر دو جانب طريق (جاده) بياويختند.( تاريخ گرديزی، ص 251؛ همچنين نگاه کنيد به: تاريخ طبرستان، ابن اسفنديار، ج 1، ص 164؛ فتوح البلدان، صص 184–189؛ تاريخ طبری، ج9، ص 3940؛ زين الاخبار، گرديزی، ص 112؛ روضة الصفا ، ج3، ص 311؛ حبيب السير، ج2، ص 169.) سالها بعد (130ه=747م) قحطبهبن شبيب (عامل خليفهء عباسی) نيز قريب 30 هزار تن از مردم گرگان را کشت.( تاريخ طبری، ج 10، ص 4577.)
ملاحظاتی در تاریخ ایران، اسلام و اسلام راستین.علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998. ص:75.

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

اما روايت ابى مخنف چنين است كه يزيد، جهم بن زحر را پيش خواند و چهار صد كس را با وى فرستاد تا در محلى كه به آنها نمايانده شده بود جاى گرفتند، يزيد به آنها گفت: «وقتى به شهر رسيديد منتظر بمانيد و وقتى سحرگاه شد تكبير گوييد و سوى در شهر رويد كه من نيز با همه سپاه به در شهر حمله مى‏برم.» و چون ابن زحر وارد شهر شد صبر كرد 543) (544 و به وقتى كه يزيد گفته بود حمله كند با ياران خود برفت و به هر كس از كشيكبانان قوم بر مى‏خورد او را مى‏كشت و تكبير مى‏گفت.مردم در شهر چنان وحشت كردند كه در گذشته هرگز نظير آنرا نديده بودند. ناگهان ديدند كه مسلمانان با آنها در شهرشانند و تكبير مى‏گويند، سخت به حيرت افتادند و خدا ترس در دلهاشان افكند، بيامدند و نمى‏دانستند به كدام سو رو كنند گروهى از آنها كه چندان زياد نبودند سوى جهم بن زحر آمدند و لختى نبرد كردند، دست جهم شكسته شد، اما با ياران خويش در مقابل آنها ثبات ورزيد و چيزى نگذشت كه آنها را بكشتند، بجز اندكى.
گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص: 3941-3940.

و هم در اين سال قحطبة بن شبيب از مردم گرگان كشتار كرد. به قولى نزديك سى هزار كس از آنها را بكشت، زيرا چنانكه گفته‏اند خبر يافت كه مردم گرگان از پس كشته شدن نباتة بن حنظله اتفاق كرده بودند كه بر ضد قحطبه قيام كنند. و چون قحطبه از اين قضيه خبر يافت وارد شد و گروهى را كه ياد كردم بكشت و چون نصر بن سيار كه در آن وقت به قومس بود خبر يافت كه قحطبه، نباته را با آن گروه از مردم گرگان كشته حركت كرد و تا خوار از توابع رى برفت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏10،ص:4577

اما دشمن از بالا نمودار شد، مسلمانان را با تير و سنگ مى‏زدند كه بى‏آنكه نبرد مهمى رخ دهد از دهانه دره هزيمت شدند. دشمن به تعقيب و طلب مسلمانان بود و آنها از پى همديگر مى‏دويدند و در پرتگاهها سقوط مى‏كردند و از بالاى كوه مى‏افتادند تا به اردوگاه يزيد رسيدند و به خطر اعتنائى نداشتند.
گويد: يزيد همچنان در جاى خويش بود، اسپهبد به مردم گرگان نامه نوشت و از آنها خواست كه بر ضد ياران يزيد به پا خيزند و راههاى آذوقه و ارتباط او را با عربان ببرند و وعده داد كه براى اين كار پاداششان خواهد داد.
گويد: پس مردم گرگان بر ضد مسلمانانى كه يزيد آنجا نهاده بود به پا خاستند و هر كس از آنها را توانستند كشتند، باقيمانده آنها فراهم آمدند و در يك جا حصارى شدند تا وقتى كه يزيد پيش آنها رفت همچنان ببودند.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

روايت ديگر درباره كار يزيد و مردم گرگان چنان است كه كليب بن خلف گويد:
سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد پس از آن مقاومت آوردند و كافر شدند، و پس از سعيد، كس سوى گرگان نرفت و هيچكس راه خراسان را از آن سوى بى‏ترس و بيم از مردم گرگان نمى‏پيمود و راه خراسان از فارس به كرمان بود، نخستين كسى كه راه را به جانب قومش بگردانيد قتيبة بن مسلم بود به هنگامى كه ولايتدار خراسان شد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3929

در همين سال يزيد بار ديگر گرگان را فتح كرد كه با سپاه وى نامردى كرده بودند و پيمان شكسته بودند.
على گويد: وقتى يزيد با مردم طبرستان صلح كرد، آهنگ گرگان كرد و با خدا پيمان كرد كه اگر بر آنها ظفر يافت از آنجا نرود و شمشير از آنها بر ندارد تا با خونشان گندم آسيا كند و از آن آرد نان كند و بخورد.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3937

گويد: جمع ديگر باقى مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمى پيش از پسينگاه به اردوى تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مى‏كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگى به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامى از آنها مى‏جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكى از مسلمانان چهار يا پنج كس را مى‏كشت.
گويد: آنگاه يزيد روى خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.
بعضى‏ها گفته‏اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوى خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفى را بر گرگان گماشت.
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3940

گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسى كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‏هاى درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.
على گويد: يزيد به سليمان بن عبد الملك نوشت:
«اما بعد، خدا براى امير مؤمنان فتحى بزرگ پيش آورد و با مسلمانان كارى نكو كرد، نعمت و احسان پروردگارمان را سپاس كه در ايام خلافت امير مؤمنان بر گرگان و طبرستان غلبه رخ داد، در صورتى كه شاپور ذو الأكتاف و خسرو پسر قباد و خسرو پسر هرمز و فاروق، عمر بن خطاب، و عثمان بن عفان و خليفگان، پس از آنها از اين كار وامانده شدند، تا خدا اين فتح را نصيب امير مؤمنان كرد كه مزيد كرامت و نعمت خدا درباره وى بود، از خمس غنايمى كه خداى به مسلمانان داد، از آن پس كه هر حقدارى حق خويش را از غنيمت ببرد، شش هزار هزار پيش من هست كه آن را پيش امير مؤمنان مى‏فرستم، ان شاء الله.»
تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏9،ص:3941

تومانشاه

از آن جمله غزای تابستانی سلیمان بن هشام بود که چنانکه گفته اند سندره را بگشود. و نیز غزای اساحق بن مسلم عقیلی بود که قلعههای تومنشاه را بگشود و آن را ویران کرد.
تاریخ طبری ، بازگردان ابوالقاسم پاینده ، پوشینه ی دهم ، چاپ دهم – ۱۳۷۵، ناشر اساطیر. برگ ۴۲۱۹