دگرانديشی وسرکوب اسلامی

نوشته استوار غلام دانایی، از سایت کافر

سردمداران جمهوری اسلامی، قبل ازسوارشدن براريکه ی قدرت، سرکوب دگرانديشان را درسرلوحه ی برنامه های خود قراردادند. دربلوايی که به سقوط شاه منجرشد، لشکرهميشه درصحنه ی حزب الله، به ضرب چماق، ازارائه ی هرنوع شعارغيردينی و ورود پوستر، پرچم، جزوه واعلاميه های دگرانديشان به صفوف تظاهرکنندگان به شدت ممانعت به عمل آورد. گرايش به انحصارطلبی ازهمان ابتدا درسرود معروف حزب الله موج می زد: «خدا يکی، رهبريکی، ايمان يکی، ايران يکی!» اين شعار زنگ خطری بود برای سرکوب دگرانديشان در فردای استفرارحکومت اسلامی.

در سپيده دم خونين استقرار جمهوری اسلامی خمينی قلم دگرانديشان را از شمشير خطرناک تر اعلام کرد و بارها و بارها خواستار شکستن قلم ها شد. درآن روزها که مردم عطش سيری ناپذيری برای دست يابی به انديشه های تازه داشتند، کوردلان تازه به قدرت خزيده در همه ی شهرهای ايران کتاب ها را سوزانيدند، به دفاتر مطبوعات حمله کردند ودگرانديشان را به بند کشيدند. يکی ازنخستين قربانيان دلباختان تاريکی ها، نويسنده ومحقق ايرانی، دکتر پرويز اوصيا بود که بهار باصطلاح آزادی را درزندان گذرانيد وبعدها تجربيات خود را طی کتابی ارزنده تحت عنوان «زندان توحيدی ـ قصر در بهارآزادی» برشته ی تحريردرآورد.

قبل از تهاجم وحشيانه ی خمينی به کردستان روزنامه های مخالف مانند آيندگان، ندای آزادی و آهنگر به ضرب چماق و سرنيزه ی حزب الله بسته شدند. خمينی افسوس خورد که چرا انقلابی عمل نکرده وبجای شکستن قلم ها و بر پا ساختن دارها برسرچهارراه ها با دگرانديشان با «تساهل» رفتارکرده است. (1) پس از اشغال نظامی کردستان، رژيم اسلام پناه سعی کرد هرنوع حرکت دگرانديشانه را درنطفه خفه سازد: اقليت های قومی به شدت سرکوب واقليت های دينی تارومار گرديدند. يک سلسله عمليات منظم وحساب شده برای محو کامل پيروان ديانت بهائی آغازشد وبهائيان ايرانی چنان قلع وقمع شدند که می توان به آن عنوان «نسل کــُشی» (ژنوسايد) داد. شکارگروه های چپ مخالف آغازشد.

با آغازجنگ ايران وعراق، سردمداران حکومت خدا برروی زمين حتی هم کيشان خود که شيوه ی عمل متفاوتی پيشنهاد می کردند (مانند رجوی وبنی صدر) را مورد سرکوب قرار دادند وپس از رويداد خرداد 1360 صدها نفر ازاعضا وهواداران سازمان مجاهدين خلق (وسازمان های چپ) در زندان ها قتل عام کردند. پس ازآن نوبت به هنرمندان رسيد. سعيد سلطان پورـ شاعرونمايشنامه نويس چپ ـ درشب عروسی اش دستگيرکردند وپس ازشکنجه های بسيار در زندان های مخوف خود به جوخه ی مرگ سپردند.

اوج سرکوب دگرانديشان کشتارجمعی وهولناک زندانيان سياسی سال 1367 بود که بنا به شهادت بازماندگان اين فاجعه ی وحشتناک هرکس را که کوچک ترين مخالفتی با نظام عقيدتی ولايت مطلقه فقيه نشان داد بطرزفجيعی اعدام کرد. پس ازمرگ خمينی سرکوب وکشتاردگرانديشان بخصوص شاعران ونويسندگان آزاد منش ادامه يافت که نمونه های بارز آن قتل سعيدی سيرجانی وقتل های زنجيره ای (فروهرها، محمد مختاری، محمد جعفرپوينده وديگران) بودند. دراين ميانه دود سرکوب به چشم عناصرخودی ديروز(طيف دوم خردادی) نيزرفت وسرکوب دگرانديشان ادامه يافت. به قول دکتر پرويز اوصيا «خوابی بود که درکابوس گذشت وکابوسی که دربيداری می گذرد.» (2)
هدف ازاين تحقيق، پاسخ به اين پرسش اساسی ا ست که آياعدم تحمل انديشه های متفاوت همراه با کشتار فجيع خردگرايان ودگرانديشان ازويژگی های رژيم سياسی کنونی حاکم بر ايران است يا برعکس خود تظاهری است از عدم تحمل دگرانديشی درکل تاريخ اسلام؟ دراين نوشته تلاش خواهد شد بطور اجمالی (وگذری ونظری) برخورد با دگرانديشی ودگرانديشان ازصدراسلام تاکنون مورد بررسی قرار گيرد. اين نوشته می تواند طرحی باشد برای انجام يک بررسی همه جانبه تر.

برخورد محمد با دگرانديشان
در ايران امروز (وبه مقياس کمتردرسايرکشورهای مسلمان نشين) انسان های عادی ناگزير بايد روزانه دهها بار يا به محمد و آل محمد نيز صلواة (درود) بفرستند يا ازگوشه وکنار، حتی هنگام خواب صدای صلواة بشنوند. خواهران و برادران مسلمان (اعم ازبنياد گرا واصلاح طلب) تمام اعمال ورفتار خود را برمبنای اعمال ورفتار بنياد گذار اسلام توجيه می کنند. اينجاست که ضرورت داوری درمورد زندگی محمد وميراث های او، بويژه دررابطه با دموکراسی ومدارا با دگرانديشان دردستور کار انسان های روشنائی طلب قرار می گيرد. در رابطه با محمد احاديت و روايات ضد ونقيض ومخالف عقل ومنطق به وفور يافت می شوند. با وجود اين با تکيه برقرآن وبرخی از منابع نزديکتر به زمان محمد می توان تا حدودی برزندگی وی ورفتارش با مخالفين پرتو افشانی کرد. مشکل اين است که کتاب های مختلفی که احاديث سنی وشيعه درآنها جمع آوری شده اند بين دويست تا سيصد سال پس ازفوت محمد برشته ی تحريردرآمده اند. اين معضل دررابطه با کتاب های نسبتة معتبر تاريخی مانند سيرة النبی ابن هشام، تاريخ طبری ومغازی تاليف محمد بن عمرواقدی نيزصادق است.

يک نگرش کلی به منابع بالا ما را به اين نييجه گيری رهنمون می سازد که برخورد با دگرانديشان درزمان حيات محمد با توجه به شرايط زمانی ومکانی تغييريافته است. زمانی که محمد درمکه زندگی می کرد وفاقد قدرت سياسی، مرتباً ازمدارای مذهبی وصلح وسازش به دگرانديشان دم می زد. آنگاه که او به مدينه مهاجرت کردوقدرت سياسی را ازآن خود ساخت، شيوه ی سرکوب دگرانديشان را با حدّت وشدت تمام درپيش گرفت. اين موضوع را بروشنی درتفاوت بين سوره های مکّی ومدنی قرآن می توان مشاهده کرد.

درسوره های مکی قرآن، محمد کافران ودگرانديشان را گاه نفرين می کند واغلب به خدا حواله داده است وآنان را ازقيامت و شکنجه های هولناک الهی درجهنم ترسانيده است. موضوعات ديگری که دراين سوره ها مطرح شده اند عبارتند ازصفات خدای رحمان ورحيم، يگانگی خدا وشرح زندگی پيامبران قبل ازمحمد. (3) درسوره های مدنی، اين اسلام درقدرت است که يکه تازی می کند. محمد نه تنها بنياد شريعت اسلامی را پايه گذاری می کند، بلکه با آوردن آيات متعدد قرآنی قتل وغارت اموال دگرانديشان را دربرنامه ی کارخود قرارمی دهد. (4) دراين دوره، قرآن حکم به قتل مشرکان می دهد، به اصلاح طلبان انگ منافق می چسباند وبه يهوديان وسپس به مسيحيان شديداً حمله ورمی شود. (5) ميرزا فتحعلی آخوند زاده، فيلسوف، اديب، منتقد بزرگ شرق و ازپيشگامان نهضت مشروطيت ايران دراين زمينه چنين می نويسد:

«مادام که پيغمبرما درمکه بود و هنوز اعوان وانصار و زور نداشت، خدای ما تنها به نفرين مخالفانش اکتفا کرده است. بعداز آنکه پيغمبر ما به مدينه هجرت نمود واعوان وانصارزياد برسرش جمع شد ودرکارش پيشرفتی پيدا گرديد وخودش قدرت واستطاعت بهم رسانيد، آنوقت خدای ما به حالت خود تغييرداد، عدالت وانصاف را بالمره کنارگذاشت، سفــّاکی وبی رحمی آغازکرد. آيه ی فاقتلوالمشرکين فرستاد….» (6)
نگاهی به آيات ذيل که دراوج قدرت محمد درمدينه سروده شده اند، شيوه ی برخورد اسلام درقدرت را دررابطه با دگرانديشان را آشکارا عيان می سازد:

ـ «بکشيد درراه خدا کسانی که شما را می کشند و ازحد درمگذريد که خدا ازحد درگذرندگان را دوست ندارد. آنان را بکشيد هرجا که بيابيدشان. از آنجاکه ترا بيرون کشيدند بيرونشان بکشيد که بت پرستی ازسلاخی بدتراست. ليکن درجوار خانه ی خدا با آنان نجنگيد مگرآنکه به شما حمله ورشوند. چنانچه به شما حمله ورشدند آنان را ازدم تيغ بگذرانيد. اين است سزای کافران.» (سوره بقره آيات 190 تا 193)

ـ «چنانچه نه ازتوفاصله بگيرند، نه با تو ازدرآشتی درآيند ونه دشمنی خودرا عليه تو متوقف سازند، دراينصورت بگيريدشان وبکشيدشان هرجا که بيابيدشان. دررابطه با اين قبيل افراد ما به تو اختيارتام اعطا می کنيم.» (سوره ی نسا آيه 91)

«آنان که با خدا ورسولش می جنگند ودرزمين فساد می کنند مرآنان را پاداشی نيست جزآنکه آنان را بکشيد، بردارشان کشيد، دستها وپاهاشان ازخلاف جهت يکديگربريده شوند يا اززمين رانده شوند که مرايشان راست خواری دردنيا وشکنجه ای عظيم درآخرت.» (سوره ی المائده آيات 33 به بعد).

درحدود سال 609 ميلادی محمد درمکه خودرا فرستاده ی خدا اعلام داشت. درآن زمان او نه تنها با مخالفت خيل دگرانديشان بخصوص اديبان، شعرا وانديش ورزان عرب روبروشد، بلکه ازطرف خانواده ی بلافصل خود (بجزهمسرش خديجه وپسرخوانده اش علی) مورد سرزنش قرارگرفت. محمد قبل ازهرچيزتلاش کرد حمايت خاندان خود را جلب کند. او بارها وبارها مهمانی داد و با وعده ی اينکه با پذيرفتن اسلام «عربان مطيع شان» خواهند شد و»عجمان باج گزارشان» تلاش کرد حمايت عموها وعموزادگان خود را جلب کند. ابتدا جزپسربچه ی دهساله ای که محمد قبلأ به علت فقرعمويش ابوطالب اورا به فرزند خواندگی پذيرفته بود هيچکس دعوت محمد را نپذيرفت. (7)

با ادامه ی اصرارمحمد ودشمنی قريش، برخی ازبستگان نزديک محمد اسلام را پذيرفتند وبرخی عليرغم رد اسلام به دليل خويشاوندی، ازمحمد دربرابرغير پشتيبانی کردند. دراين رابطه استاد پطروشفسکی می نويسد: «با اينکه هاشميان جزعده ی معدودی حسن توجهی به کيش محمدی نداشتند، معهذا نتوانستند ازحمايت وی سرباززنند. زيرا طبق يک رسم حقوقی باستانی عربی هرعضوخاندان موظف بود ازخاندان وعشيره ی خويش دفاع کند وهرخاندان می بايست ازافراد خود حمايت کند ـ حتی اگرفرد بناحق باشد.» (8) دراين رابطه جالب ترين شخصيت ابوطالب است که هرگزتا آخرعمربه اسلام نگرويد. اجازه دهيد ازتاريخ طبری نقل کنم: «ابوطالب گفت برادرزاده ام نمی توانم ازدين خود وپدرانم بگردم. اما تازنده ام کسی با تو بدی نتواند کرد.» (9) جالب اين است که ابوطالب ضمن حفظ مخالفت مرامی خويش با محمد، مدتها بعنوان واسطه بين او ومخالفينش عمل می کند وحتـــــی به برادرزاده ی خود توصيه می کند که «مرا وخودت را حفظ کن وبيش از طاقت من برمن بارمکن.» (10) ابوطالب درسال دهم «بعثت» (سه سال قبل ازمهاجرت محمد به مدينه) فوت می کند وگرنه چه بسا درجريان فتح مکه (سال نهم هجری) به جرم دگرانديشی بدستورمحمد توسط فرزند خود علـــــی به قتل می رسيد. (11)

دربين اعضای خانواده ی محمد تنها کسانی که تحت تاثير روابط خويشاوندی قرارنمی گيرند وبا او ازدرمبارزه ی فکری ومرامی برمی آيند عبدالغری بن عبدالمطلب (ابی لهب) عموی محمد وهمسرش اُم جميل بنت حرب بن اُميه خواهر ابوسفيان هستند. آنان چون جبــّاريت خدای تک سالار محمد را دربرابر دموکراسی قبيله ای مبتنی برچند خدائی می بينند با پيروی از نيروی خرد درمی يابند که محمد بساط عوام فريبی گسترده است. همان زمان که محمد بزرگان قريش را گردهم آورد وخودرا فرستاده ی خدا خواند، عبدالعزی با او از در مخالفت درآمد: «شــُـه (نفرت) برتوباد ای محمد بدين دين که آوردی وبدين که ماراگفتی وخواندی وما ايمان به تو وايمان به خدای تونياوريم وبازگشت وقوم بازگشتند.» (12) اوهمه جا به دنبال برادرزاده ی خود روان ومردم را نسبت به فتنه ی او هشدارمی دهد: «گفت از مردمان ازاين مرد پرهيزکنيد که اوديوانه ودروغزن است وازدين خود دست بازمداريد.» (13)

منابع موجود همه حکايت ازاين دارند که نزاع محمد وعموی وی عبدالعزی جنبه ی مرامی داشته است. براساس تاريخ طبری پس ازپايان يک مهمانی، محمد چون رو به خويشاوندان خود کرد و»خواست با آنها سخن کند، عبدالعزی پيشدستی کرد وگفت رفيقتان شما را جادو کــــرد. وقوم متفرق شدند وپيامبربا آنها سخن نکرد.» (14) درجای ديگر درتاريخ طبری می خوانيم که عبدالعزی «چون پيمبر از گفتار خويش فراغت می يافت می گفت ای بنــــــی فلان اين شخص به شما می گويد که ازلات وعزی چشم بپوشيد وپيرو بدعت وضلالت او شويد، زنهار، اطاعت وی مکنيد وبه سخنش گوش مدهيد.» (15)

محمد که دراين دوره فاقد قدرت نظامی برای سرکوب يا قتل عموی خود برخوردار نيست، عموی خود را جهنمی (ابی لهب) می خواند و ضمن صدور سوره ی معروف «المَسَد» اورا مشمول نفرين های آبدارخود قرارمی دهد. اگرمحمد درآن دوران قدرت می داشت با ابی لهب همان کاری را می کرد که ازخدای خود خواسته است که با او چنان کند. اين است ترجمه ی فارسی سوره بالا:
ـ «شکسته باد دستهای ابی لهب. باشد که او نيزبه هلاکت برسد. باشد که ثروت ودرآمدش نفعی به او نرساند واو درشعله های آتش بسوزد وزنش درحالی که دسته ای ازهيزم برپشت دارد طنابی ازبرگ خرما برگردن داشته باشد.»

ميرزا فتحعلی آخوند زاده دررابطه با اين سوره بشکل طعنه آميزی چنين نوشته است:
«نگاه کن به خدای ما: «تبت يدی ابی لهب.» نگاه کن که خدای ما چگونه مانند بيوه زنان ابی لهب را نفرين می فرستد. بدان سبب که او چرا عقل و هوش دارد و می فهمد که برادرزاده اش می خواهد دستگاه عوام فريبی برقرار کند وبرای پنج روزه ی حظّ نفس خود دراين دنيای فانی هزاران هزارمردم را به کشتن بدهد… کسی که فی الجمله شعورداشته باشد آيا می تواند خداييرا بدين زشت وناشايسته که سوره ی تبت براو دلالت می کند آفريننده ی جميع عوالم علويه وسفليه بشمارد….» (16)

اختلاف فکری ومرامی محمد وابی لهب با مراجعه به سيرة النبی ابن هشام بيش از پيش آشکارمی شود. اين منبع مشخص می سازد که عبدالعزی درزمان خود انسانی پيشرو وروشنگر وخرد ورزی برجسته بوده است. اجازه بده عينا از اين کتاب نقل کنم:

» سبب فرود آمدن تبت آن بود که ابولهب منکربعثت وقيامت بودی وگفتی: محمد وعده ها می دهد وبه چيزی مارا می ترساند که بعدازمرگ مارا خواهد بودن، وچون ما مرده باشيم کجا آن وعد ووعيدهای او به ما رسد، وآنگه مثال آوردی وهردو کف دست بگشادی وبادی درآن دميدی وگفتی که: چيزی که باد آنرا بــُرده است هرگزآن را چون توان يافتن.» (17)

منبع فوق نشان می دهد که همسرابی لهب نيزفردی با فرهنگ وشاعری چيره دست بوده است واختلاف او وشوهرش با محمد برسراشاعه ی فرهنگ عقب افتاده ای است که محمد نماينده ی آن بوده است. ابن هشام می گويد «چون زن ابولهب را خبرشد که سورت تــَـبــَـّت درشان وی وشوهر وی فرود آمده است، خشم گرفت» وبه خانه ی کعبه رفت ودرآنجا به ابوبکرگفت «اوست که هجو ما می گويد ودشنام ما می دهد، مگرنمی داند که من نيزشاعرم وهجو وی توانم گفتن. بعدازآن گفت:
مــُذمَمـا عـَصـَينا وَامرهُ ابينا ودينه قلينا
اين بگفت وپشت بداد وبرفت.» (18)
ترجمه فارسی ابيات بالا چنين است:
» برزشت کردار می شوريم؛ فرمانش را زير پای می نهيم ودين اش را خوار می شماريم.»

جالب اين است که تاريخ نويسان مسلمان حتی ازاشاره به نام اصلی ابی لهب اکراه داشته وبه لقب اهانت آميزی که محمد اورا بدان ناميده است بسنده کرده اند. چنانکه می دانيم ابولهب پدرشعله ی دوزخ معنی می دهد. البته اين يکی از شگردهای محمد بود که چون ازبحث منطقی با حريف درمی ماند، دردوران بی قدرتی يا اورا نفرين می کرد ويا با دادن القاب زشت سعی درلجن مال کردن طرف مقابل می نمود. مثلأ او به يکی ديگر ازخردورزان مخالف خود بنام عمروبن هشام بن مغيرة که دربين مردم به ابوحکم (پدرحکمت ودانائی) مشهوربود، لقب ابوجهل (پدرنادانی) را داده بود. دراين مورد يکی از منابع اسلامی می نويسد: «نام او ابوحکم بود، ليکن رسول صلوات الله عليه اورا نام ابوجهل کرد.» (19)

ابی لهب درجريان غزوه ی بدر (سال دوم هجری) بيمارشد ودرمکه دارفانی را بدرود گفت. او خوشبختانه شش سال قبل ازفتح مکه توسط محمد فوت کرد وگرنه براو همان می رفت که بربسياری ازدگرانديشان رفت.

در آغاز ظهور اسلام شعرا وهنرمندان مکه بزرگترين دشمنان فکری محمد را تشکيل می دادند. دراين دوران، برخلاف دوران اسلام درقدرت درمدينه که حساب دگرانديشان را با شمشيرآخته تسويه می کنند، محمد نوعی جنگ روانی وايدئولژيکی را ترجيح می دهد. او در مکه سوره ی الشعرا را صادرمی کند ودرآن اعلام می دارد:
ـ «آيا خبردهم ترا که شيطان برچه کسانی نازل می شود؟ شيطان بر هردروغگویان گناهکار نازل می شود. آنان به دقت گوش فرامی دهند، ليکن اکثرشان دروغگويانند. آنان که از شعرا پيروی می کنند گمراهانند. آيا نديدی که آنان درهر وادی سرگشته و سرگردانند و به آنچه که موعظه می کنند عمل نمی نمايند.» (قرآن سوره الشعرا، آيات 222 تا 226)

يکی ازروحانيون مشهور که درباره ی زندگی محمد تحقيق کرده است می گويد: «پيغمبر در زندگی خود هرگزشعر انشاء ننمود وهرگاه درمقام استشهاد، شعری ازديگران برزبانش جاری می شد، آنرا ازوزن شعری خارج می کرد.» (20) ازقول محمد نوشته اند که «هرآينه اگر مغز شما پر شود از چرک بهتراست ازاين که پرشود از شعر» (21) وازعايشه نقل است که «بدترين گفتارنزد رسول خدا شعربود.» (22) ضديت محمد با شعرتنها بخاطرعدم درک زيبائی شناسانه ومخالفت وی با بيان آزاد احساسات طبيعی بشرنبوده است، بلکه علاوه برآن او با اين جنگ روانی تلاش ورزيده است که خطرناک ترين مخالفان خود، ادبا وهنرمندان ، را ازميدان بدرکند. اين نکته را نبايد ازياد برد که درآن دوران شعرتاثيری حياتی درزندگی اعراب داشت. «روبه» شاعر نامدار عرب از تاثير جادويی شعر دربين قبايل مختلف عرب سخن گفته است. (23)

با قدرت گيری محمد درمدينه چهره خشن اسلام بتدريج اززيرنقاب آشکارمی شود. دانشمند ايرانی باقرمؤمنی دراين رابطه می نويسد:

«پس ازمهاجرت به مدينه وهنگامی که اسلاميان، و در رأس آنها محمد، به قدرت می رسند ودرمسند حاکميت می نشينند مطلقاً جايی برای دعوت ونرمش باقی نمی گذارند. دراينجا ودراين زمان، ديگرهمه حکم وفرمان وخشونت وسرکوب است که نه تنها درحق بت پرستان ومشرکان بلکه چنانکه قرآن حکم می دهد وتاريخ حکايت می کند درباره ی يکتا پرستان غپرمسلمان نيز آمريت وسرکوب اعمال می شود وحتی بالاترازآن مسلمانانی که گاه مرتکب نافرمانی می شوند به عنوان منافق خوانده می شوند واحکام ومجازات های کافران ومشرکان درمورد آنان شمول می يابد.» (24)

در دوران مهاجرت به مدينه تازمان مرگ خود دريازدهمين سال هجرت، محمد جمعاً 47 جنگ براه انداخت که در27 جنگ آن همراه لشکر بود و در9 جنگ شخصاً شرکت کرد وجنگيد. (25) جنگ هايی که محمد شخصاً همراه سپاه بود را غزوه وجنگ هايی که فرماندهی آنها به عهده ی سردارانش بود را سريه می گويند. درهمه ی اين جنگ ها محمد مانند يک پادشاه، فرمانده نظامی و يک سياستمدارکهنه کارعمل می کند: اگرچه او شکست خوردگان را گه گاه مورد بخشش قرارمی دهد، ليکن اغلب آنان را با بی رحمی ازدم تيغ می گذارند وبرای ايجاد وحشت ازشيوه ی َقتل عام اسرای دشمن مدد می جويد. هرزمان نيزبه سبب مقتضيات جنگی تصميمات خود را عوض می کند ازخدا می خواهد که با فرستادن آيه ای کاراورا توجيه کند.

يکی اززشت ترين کارهای محمد دراين جنگ ها سوء استفاده از زنان است. او به تقليد ازشاهان کشورگشای پيش ازخود، پس ازشکست دشمن، همسران يا دختران آنان را به عنوان کنيز از آن خود می سازد يا به سرداران خويش می بخشد. به عنوان مثال درجريان فتح مکه نيزمحمد پس ازآنکه داود ليثی را کشت دخترش را بنام مليکه به زنی گرفت. درتاريخ طبری می خوانيم که يکی اززنان محمد نزد اين دختررفت وگفت «شرم نداری که زن مردی شده ای که پدرت را کشته است؟ ومليکه وقتی پيمبررا ديد گفت ازتو به خدا پناه می برم وپيمبر ازاو جدا شد.» (26) کارسوء استفاده اززنان به عنوان ابزارقدرت عليِه دشمنان ودگرانديشان بجائی رسيد که محمد اغلب آنان را به گروگان می گرفت و به بهانه اينکه اين زن به اسلام گرويده وزن مسلمان به شوهر کافر حرام است ، به شوهرانشان پس نمی داد. خدای محمد نيزکه همواره چشم به فرمان پيامبرش داشت دراين مورد برای او دستورصريح نازل فرمود. (27)

دررمضان سال دوم هجری، درمحلی بنام بدرسپاهيان اسلام هفتاد تن ازسپاهيان ابوسفيان را می کشند وهفتاد تن را اسيرمی کنند. محمد دستورداد اجساد کشته شدگان را درچاه انداختند. درجنگ بدرمسلمانان قبل ازهرکس به حساب خردورز عرب عمروبن هشام بن مغيرة معروف به ابوالحکم می رسند. بنيان گذاراسلام درپی آن است که پيش ازهرکس از مرگ دشمن فکری خود ابوحکم که به لقب ابوجهل را داده است مطمئن شود. درتاريخ طبری می خوانيم:

«معاذ بن عمروبن جموح می گفت: وقتی پيمبر از کار دشمن فراغت يافت گفت ابوجهل را درميان کشتگان بجوييد ونخستين کس که ابوجهل را بديد من بودم. کار ابوجهل سخت می نمود ومی گفتند کسی به ابوالحکم دست نيابد. چون اين سخن شنيدم قصد می کردم وچون به اورسيدم حمله بردم ضربتی زدم که پايش را ازنيمه ی ساق ببريد وبه زمين افتاد…. پس ازآن معوذ بن عفراء برابوجهل که برزمين افتاده بود گذشت وچند ضربت به او زد که بی حرکت شد….» (28) طبری ازقول عبدالله بن مسعود می گويد: «سراو(ابوالحکم) را ببريدم وپيش پيمبرخدای بردم وگفتم اين سرابوجهل دشمن خداست. پيمبـــــــــرگفت به خدائی که جزاو خدايی نيست چنين است.» (29)

درجنگ بدرمحمد بدواً اصرارمی کند که تمامی اسرا را به قتل برسانند، ليکن بعد با وساطت ابوبکرقبول می کند که اسيران با پرداخت مبلغ گزافی فديه آزاد می شوند بجزدو تن ازاسرا به نامهاى نضر بن حارث و عقبه بن ابى معيط، که به سبب سابقه دشمنی شان با محمد درمکه مقتول می شوند. پس ازاين واقعه خدای محمد اورا مورد سرزنش قرار می دهد که چرا اسرا را ازدَم قتل عام نکرده است (رجوع شود به سوره ی انفال آيه 67). درهمين سال محمد پس ازپيروزی بر يهوديان بنی قينقاع ابتدا تصميم گرفت همه را قتل عام کند، ليکن بوساطت يکی ازياران خويش بنام عبدالله بن ابی تمامی قبيله را به کوچ اجباری ناگزيرساخت(عملی که درحقوق بين الملل امروز به جنايت عليه بشريت تعبيرمی شود:
«پس يهوديان را رها کردند وبفرمود تاازديارخويش بروند وخدا اموالشان را غنيمت مسلمانان کرد، زمين نداشتند که کارشان زرگری بود وپيمبرصلاح بسياربا لوازم زرگری ازآنها گرفت، وعبادة بن صامت آنها را بازن وفرزند ازمدينه ببرد تا به ذباب رسانيد ومی گفت: هرچه دورتربهتر…. نخستين باربود که پيمبراسلام خمس گرفت، وخمس غنايم را برگرفت وچهارخمس ديگررا به ياران خود داد. (30)

توطئه ی محمد برای نابودی جسمی مخالفين فکری خويش (بويژه شعرا، هنرمندان وخردورزان) ازسالهای نخست مهاجرت وی به مدينه شروع شد. شيوه عمل او بدواً شيوه ترور فردی بود. اعضای هردو قبيله ی اوس وخزرج که وی را درمهاجرت ازمکه به مدينه ياری رسانيده بودند دراجرای فرمان های ترورمخالفين وی با يکديگرمسابقه گذاشته بودند. دراين مورد طبری نوشته است: «ازجمله نعمت ها که خداوند به پيمبرخويش داده بود اين بود که دوقبيله ی انصاراوس وخزرج چون دوقوچ درخدمت پيمبرمسابقه داشتند.» (31)

درسال سوم هجری دستورقتل کعب بن اشرف شاعرآن روزگاررا صادرکرد. جرم کعب اين بود که «شعرمی سرود وبرکشتگان به چاه افتاده ی قريش می گريست» و»دراشعارخويش اززنان مسلمان ياد» می کرد. (32) مأمور ترور محمدی، کعب را که تازه عروسی کرده بود دربستردرجلوچشم همسرتازه عروسش ترورکرد. واين است فرمان بعدی محمد: «صبحگاهان يهوديان ازکشته شدن دشمن خدا هراسان شدند وهيچ يهودی نبود که برجان خود بيمناک نباشد. پيمبرگفت بهريک ازمردان يهود دست يافتيد خونش را بريزيد.» (33) بلافاصله پس ازصدوراين فرمان، يکی ازمتعصبين مسلمانان بازرگانی يهودی را بنام ابن سنينه که با او «وکسانش رفت وآمد وداد وستد داشت» به قتل رسانيد. اندکی بعد تروريست های رسول الله شبانه درخانه ی رافع يهودی کمين کردند اورا بخاطرآنکه «کعب بن اشرف را برضد پيمبرخدا تأييد می کرده» بطرزفجيعی ترورکردند. ديگرروزقاتلين رافع نزدمحمد رفتند وهريک بخاطرخود شيرينی مدعی ترور رافع شد. طبری می نويسد: «پيمبرخدا گفت شمشيرهای خود را بياريد وچون بياورديم درآن نگريست وچون شمشير ابن انيس را بديد گفت اين اورا کشته است که نشان استخوان درآن می بينم.» (34)

درسال چهارم هجری محمد به نابودی قبيله ای يهودی بنام بنی نضير کمر بست. با وجودی که اين قوم با محمد هم پيمان بود، يکی از اشرار نزديک به محمد بنام عمروبن اميه ضمری خون دوتن ازاعضای اين قبيله را بی هيچ دليلی برزمين ريخت. بخت ازاين قوم برگشت آنگاه که خواستارخون بهای اعضای خود شد. طبری دراين مورد چنين می نويسد: «پس ازآن پيمبرسوی بنی نضير رفت که درقلعه ها حصاری شدند وپيمبربگفت تا نخل هايشان را قطع کنند وآتش بزنند ويهودان بانگ زدند که ای محمد، تو ازتباه کاری منع می کردی وازتباه کاران عيب می گرفتی، پس بريدن وسوزانيدن نخل ها برای چيست؟» (35) قوم بنی نضيرپس ازتحمل پانزده روز محاصره تسليم شدند محمد اموالشان را غارت کرد ودرحالی که «بهرسه نفرشان يک شترويک مشک داد» همه را ازسرزمين خود بسوی شام کوچانيد. (36)

يکی ازننگين ترين قتل عام های دوران محمد، کشتارجمعی اسيران يهوديان بنی قريظه درسال پنجم هجری است. قبيله ی بنی قريظه با محمد هم پيمان بودند، ليکن درجنگ با يهوديان بنی نضير از همکاری با مسلمانان سرباز زدند زيرا چنين همکاری جزومفاد قراردادشان با محمد نبود. محمد آنان را به پيمان شکنی متهم ساخت ودژ مستحکم آنان را درمحاصره گرفت. چون عرصه بريهوديان تنگ شد اعلام کردند که اگرمحمد «ازما بگذرد حاضريم به سرزمين خيبر يا شام برويم وگامی برخلاف او برنداريم وهرگزکسی را برای جنگ با او جمع نکنيم.» (واقدی، مغازی، ج 2، ص 382) محمد خواستارتسليم بدون قيد وشرط آنان شد. «پس بنی قريظه هيچ حيله نيافتند. ازرسول امان خواستند. رسول گفت شما را امان دهم….» (قصص الانبياء، ص 434) واقدی می نويسد:

«چون محاصره بريهوديان دشوارشد وتن به فرمان رسول خدا دادند وازحصارها فرود آمدند، پيمبردستورفرمود تا اسيران آنها را به ريسمان بستند… دراين زمان اوسيان نزديک پيامبرآمدند وگفتند ای رسول خدا اينهاهم پيمان ما هستند وبه خزرجيان ارتباطی ندارند…. اکنون اين هم پيمانان ما ازکرده ی خود پشيمانند وازعهد شکنی خود پوزش می خواهند آنها را به ما ببخش. پيامبرسکوت کردند ومطلبی نفرمودند. پس ازاينکه افراد قبيله ی اوس زياد حرف زدند واصرارکردند وهمگی صحبت داشتند، فرمود اگرحکم دراين باره را به مردی ازشما واگذارم حشنود خواهيد شد؟ گفتند آری. فرمـــــود حکم کردن دراين مورد را به سعد بن مــُعاذ واگذاشتيم.» (39)

دنباله ی ماجرارا اززبان محمد بن جريرطبری می شنويم:

«سعد گفت:
ـ حکم من اين است که مردان را بکشند واموال تقسيم شود وزن وفرزند را اسيرکنند.
پيمبرگفت:
ـ حکم تودرباره ی يهودان همان است که خدا ازفرازهفت آسمان می کند.
ابن اسحاق گويد: آنگاه يهودان را ازقلعه ها فرود آوردند وپيمبرآنهارا درخانه ی دخترحارث يکی اززنان بنی نجار محبوس کرد. پس ازآن به بازار مدينه که هم اکنون بجاست رفت وگفت تا چند گودال بکندند ويهودان را بياوردند ودرآن گودال ها گردنشان را بزدند. شمار يهوديان ششصد يا هفتصد بود و آنکه بيشترگويد هشتصد تا نهصد گويد.» (40)

مؤلف کتاب قصص الانبياء تعداد کشته شدگان بنی قريظه را بی شمار ذکرکرده است: «آنگاه ياران درافتادند ومی کشتند وزن وفرزندانشان را اسيرمی کردند. چندان بکشتند که خدای داند وهيچ محابا نکردند. تا گويند ازجمله ی ايشان دوستی بود ياری ازياران رسول. گفت اين را به من بخشيد. به وی بخشيدند. دستش بگرفت تا بيرون آرد. آن مرد پرسيد که فلان کجاست؟ گفت اورا کشتند، و از هرکه می پرسيد می گفت که کشتند. آن مرد گفت مرا نيز بکشيد که من بی ايشان زندگانی نخواهم. اورا نيزبکشتند.» (41)

واقدی می نويسد: «يهوديان درحضورپيامبر دسته دسته کشته می شدند وعلی وزبيرعهده دار کشتن آنها بودند.» (42)

درسال هفتم هجری يهوديان خيبر را محاصره کرد. يهوديان «چون اطمينان يافتند که نابود خواهند شد ازاوخواستند که نفی بلدشان کند وخونشان را نريزد وپيمبرچنين کرد…. يهوديان فدک ازقضيه خبريافتند. کس پيش پيمبرفرستادند که آنها را نيزنفی بلد کند وخونشان را نريزد واموال خويش را برای او بگذارند و پيمبر پذيرفت.» (43) پس ازغلبه بر يهوديان خيبر، محمد صفيه زن کنانه بن ربيع را کنيزخود ساخت: «گويند آن روز علی به خانه ی صفيه فرود آمد وصفيه سخت با جمال بود. علی چون اورا بديد گفت اين رسول را شايد، واورا پيش رسول آورد. رسول اورا بزنی کرد.» (44) واما بشنويم ازکنانه شوهر مغلوب و بخت برگشته ی صفيه که محمد دستور داد بخاطر لودادن محل خزانه ی يهوديان او را سخت شکنجه کردند وچون در زير شکنجه مقاومت کرد بدستورمحمد اورا سربه نيست کردند:

«پيمبربه کنانه گفت:
ـ اگرگنج را پيش توپيدا کردم ترا بکشم؟
کنانه گفت:
آری.
پيمبربگفت تا خرابه را بکندند وقسمتی ازگنج را آنجا يافتند. پيمبر از باقيمانده ی آن پرسيد وکنانه ازتسليم آن دريغ کرد وپيمبرآن را به زبيربن عوام سپرد وگفت:
ـ عذابش کن تا آنچه را پيش اوست بگيری.
وزبيرچندان مشت به سينه ی اوکوفت که نزديک بود جان دهد. آنگاه پيمبر اورا به محمد بن مسلمه داد که به انتقام برادرخود محمود بن مسلمه گردنش را بزد» (45)

رفتارمحمد با يهوديان مدينه اگربا معيار امروز سنجيده شود، همان چيزی است که آنرا درقوانين بين المللی نسل کشی (ژنوسايد) توصيف کرده اند. «عهد نامه ی پيش گيری ومجازات جنايت نسل کشی» که درسال 1948 ازتصويب مجمع عمومی سازمان ملل متحد گذشت ودرسال 1951 قدرت قانونی پيدا کرد، نسل کشی را چنين تعريف کرده است: «نابودی آگاهانه ومنظم يک گروه نژادی، مذهبی، سياسی يا قومی» (46) بنا به شهادت عـُمربن خطّاب، محمد دررابطه با ريشــــــــه کن کردن نسل يهوديان به پيروان خود تأ کيد کرده بود که «درجزيرة العرب دو دين با هم نباشد.» (47)

تا سال هشتم هجری که محمد مکه را فتح کرد، يهوديان مدينه يا کشته يا تارومارشده بودند. فتح مکه، برخلاف نظربرخی ازاسلام شناسان (48)، «بدون خونريزی» صورت نگرفت. درمکه محمد به سردارخود خالد بن وليد دستورداد که تمام اعضای قبيله ی بنوبکررا قتل عام کند: «پس بنوبکرهمه بگريختند ودرکوه ها شدند. رسول خالد بن وليد راپس ايشان بفرستاد. خالد پس ايشان درآن کوه شد وهمه را بکشت وبه نزديک رسول بازآمد. (49) محمد قبل ازهمه حساب خود را با متفکرين وروشنفکران دگرانديش مکه تسويه کرد:

درجريان فتح مكه، محمد فتوی كشتن تعدادی از روشنفکران دگرانديش مکه را داد وگفت: «آنان را بكشيد هر چند در زيرپرده‏هاى كعبه آنان را بيابيد شان.” (50) اجازه دهيد نظری به اسامی وفعاليت های برخی ازاين افراد بيندازيم:

عبدالله بن سعد بن ابى سرح (عبدالله بن ابى سرح) که منشی محمد وباصطلاح «کاتب وحى» بود. اودرجريان نگارش قرآن ازاسلام برگشت وازترس مسلمانان ازمدينه به مكه بازگشت. عبدالله در مكه مى‏گفت: «من به هر گونه‏كه مى‏خواستم نظر پيامبر(ص) را درباره نوشتن قرآن تغيير مى‏دادم.» بر طبق گزارش واقدى او مى‏گفت: «من هر چه‏مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمد(ص) وحى مى‏شد.» (51)
اگرترس ازنفوذعثمان نبود محمد دربرخورد نخست عبدالله را به قتل رسانيده بود: «عبدالله… درروزفتح مکه فرارکرد وپيش عثمان رفت که برادر شيری وی بود وعثمان وی را نهان کرد وچون مردم مکه آرام گرفتند، وی را پيش پيمبرآورد وبرايش امان خواست. گويند پيمبرمدتی درازخاموش ماند سپس گفت چنين باشد وچون عثمان عبدالله را ببرد پيمبربه اطرافيان خويش گفت:
ـ بخدا خاموش ماندم مگريکی تان برخيزد وگردن اورا بزند.» (52)

ازديگرافراد بخت برگشته عبدالله بن خَطَل وكنيزانش بودند. ‏عبدالله شاعری بود که دراشعارمحمد را ريشخند می کرد ودو كنيزِ آوازه ‏خوانش سروده های او را با آوازی خوش ترنم می کردند. (53) محمد که درجريان جنگ بدر فيلسوف روشنگرعرب ابوالحکم («ابوجهل») را کشته بود، درجريان فتح مکه دستورکشتن پسرش عكرمه بن ابوالحکم را صادرکرد. عکرمه ناگزيرشد به يمن فرار کند. بعدها همسرفداکارش عکرمه بنام ام حکيم بخاطر نجات شوهر مسلمان شد، رنج سفر را بخود هموار ساخت شوهر را به مکه برگردانيد و برايش امان گرفت. (54)

يکی ازدرخشان ترين قربانيان فتح مکه زنی است شجاع وهنرمند بنام ساره يا سارا که اشعار بسياری از شعرای عرب را ازبردارد وآنها را با آوازی خوش همراه با نغمه موسيقی ترنم می کند. او هنرخود را وقف افشای محمد وآئين تازه اش کرده است. ساره دشمن سرسخت اسلام است ويک بارنيززندگی خود را به خطرمی اندازد ونامه محرمانه ای را به سران قريش می رساند وآنان را نسبت به فتح مکه توسط مسلمانان هشدارمی دهد. 57 طبق گواهی تاريخ طبری درجريان فتح مکه «برای ساره نيز امان گرفتند» تا «به روزگار عمربن خطاب» اورا «زيرپای اسب» هلاک کنند. (55)

از ديگر کسانی که درجريان فتح مکه دستور قتلش صادرشد هند دختر عتبه‏ (همسر ابوسفيان و مادر معاويه از دشمنان سرسخت اسلام و محمد بود. هند همراه ديگر زنان قريش درجنگ احد شرکت کرد. به نقل ازمنابع اسلامی (بخصوص منابع مذهب شيعه) پس ازکشته شدن حمزه (عموی محمد) درجنگ هند پاره ای ازجگر اورا به دندان گرفت وبه اين دليل به هند جگرخوار(به عربی اکله الاکباد) معروف شد. هند زنی بود با درايت، شاعر، «با تدبيروگشاده سخن.» (56)
درجريان فتح مکه وانعقاد قرارداد صلح تسليم آميزابوسفيان با محمد، هند ناگزيز مسلمان شد واز مرگ رست.

كعب بن زهير ازديگر شعراى بلند پايه ی وقصيده سرای بنام عرب بودكه درخانواده ای شاعر و شاعر پرور پرورش يافت. او در اشعار خود محمد وپيروان او (حتی برادرخود را که اسلام آورده بود) بازبان طنزنکوهش وچهره ی واقعی اسلام را تصويرمی کرد. محمد که دراوج قدرت هرنوع انتقاد قلمی را با شمشيرپاسخ می داد، کعب را مهدورالدم (کسی که خونش را بايد ريخت) اعلام کرد. شاعر، به تشويق برادرمسلمان خويش ازاختفا بيرون آمد وبسوی مدينه رفت وبرای رهائی ازمرگ اشعارى در مدح پيامبر سرود ودرمسجد مدينه برمحمد عرضه کرد. محمد چنان ازمدح وثنای اوخوشش آمد که نه تنها اورا بخشيد بلکه ردائی را به او هديه داد. (57)

هنوزمحمد زنده بود که جنبش های تجزيه طلبانه ازگوشه وکنارقلمروتحت سلطه ی وی سربلند کردند. مردم قبايل مختلف دسته دسته ازاسلام برمی گشتند. رهبران برخی ازاين جنبش ها ـ به تقليد ازمحمد وطبق شيوه معمول قرون وسطائی ـ خودرا پيامبراعلام می کردند. اسود بن کعب، ابن کثيربن حبيب بن حارث ملقب به مسيلمه وطليحه بن خويلد ازمردانی بودند که ازسال دهم هجری به بعد گروه بی شماری ازمردم را گرد هم آورده، علم مخالفت عليه اسلام را برافراشتند، محمد را پيامبردروغين خواند وخودرا فرستاده ی برحق خدا اعلام داشتند. يکی اززنان شاعر، اديب وعارف نام آورعرب بنام سجاح دخترحارث بن سويد تميمية ملقب به ام صادرنيزعليه اسلام شورش کرد وخودرا فرستاده ی خدا خواند. مدتی بعد او با مسيلميه متحد شد واورا به شوهری انتخاب کرد.

ظهورپيامبران گوناگون چنان ترس ووحشتی دردل محمد ايجاد کرد که به قول يکی ازمورخين قرن ششم هجری «پيمبر بيمار بود که ازحج به مدينه باز رسيد اندر مُحرم. چون ازکاراسود به يمن ومسيلمه به يمامه خبررسيدش ازدلتنگی بيماری زيادت گشت.» (58) داستان ظهور و سقوط اسود ابن کعب عنسی (عبهله) ملقب به ذی الحمار(صاحب خر) شمه ای ازوحشت وشفاوت محمد را دررابطه با رقبای پيامبری اش نشان می دهد. اين رقيب درسال دهم هجری دريمن مدعی پيامبری شد، درسال يازدهم هجری کاراو بالا گرفت بطوريکه بخش بزرگی ازيمن را تسخيرکرد وابتدا برصنعا وسپس برصحرای حضرموت «تا طايف وبحرين وحدود يمن تسلط يافت.» تاريخ طبری درمورد وی می نويسد: «چون حريق پيش می رفت وآن روز که با شهرمقابل شد بجزجماعت پيادگان هفصتصد سوارداشت… ملکش استقراريافت وکارش بالا گرفت وسواحل مطيع اوشد… ومسلمانان با وی تقيه کردند وازدين گشتگان کفروالحاد آشکارکردند.» (59). اين پيامبربزرگوارتوسط خرش معجزه می کرد به اين ترتيب که به خردستورمی داد «اسجد لربک» خرسجده می کرد وچون به او می گفت «ابرک» (بخوان)، خر می خوابيد. (60).

با بالا گرفتن کاراسود، محمد به «هرکس که اميد کمک ازاو داشت» نامه نوشت و «فرمان داد که اسود را بهر کجا که يافتيد بکشيد.» (61) به گواهی خوند ميرمؤلف تاريخ حبيب السير، کارگزاران محمد که توان مقابله ی رودربا اسود را نداشتند، به روال هميشگی به شيوه تروريستی دست زدند. سه تن ازاين تروريست ها بنام های فيروز يا فيروزان ديلمی، داذويه وقيس بن عبديغوث جوخه ی مرگ تشکيل دادند. آنان ديوارخانه ذوالحماررا سوراخ کردند واورا شبانه دربستربطرزفجيعی به قتل رسانيدند. يکی ازاين تروريست ها با افتخارازشيوه ی آدم کشی خود سخن می گويد: «سروريش آن ملعون را گرفتم به قوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم که بشکست.» (62). طبری شيوه ی قتل اسود بن عنسی توسط فيروز راچنين شرح می دهد: «با وی که چون شيری تنومند بود درآويخت وسرش را بگرفت وخونش بريخت وگردنش را بشکست وبا زانوی خويش پشتش را بکوفت.» (63)

چون خبرترور اسود به مدينه رسيد محمد با شادمانی امت خود را فراخواند ونماز شکربجای آورد: «واندرماه صفرخبر رسيد از يمن خبررسيد که اسود را بکشتند، پس پيغامبر شاد گشت وسوی مسجد آمد وشکــــرکرد حقتعالـــــی را درخطبه ومؤمنان را بشارت داد که اسود الکذاب را بکشتند.» (64)

اين بود شمه ای ازبرخورد بنيان گذاراسلام با دگرانديشان. بايد اذعان داشت که قديمی ترين منبعی که درمورد زندگی محمد دردست است بيش از150 سال پس از مرگ محمد برشته ی تحرپردرآمده است. ازاين لحاظ چه بسا تاريخ نويسان درترسيم زندگی محمد دچاراشتباهاتی شده باشند. ازديد اينجانب مهم نيست که محمد درفلان جنگ را رهبری کرده است يا نه ويا درفلان رويداد شرکت داشته است يا خير. مسئله ی مهم امروز ما دگرانديشان وخردجويان جوامع اسلامی اين چهره ای است که مسلمانان تاريخاً ازبنيان گذاردين خود درذهن داشته وامروزهم دارند. ازاين لحاظ جای شگفتی نيست که اسلام با اصل مدارا وتحمل غير ناسازگار است وازپيروزی اسلام تا به امروز تنها راهی که برای مخالفين باقی گذاشته اين است که يا به زورمسلمان شوند يا باج بدهند وخانه نشينی اختيارکنند ويا با شمشيربرهنه کشته شوند.

استوار غلام دانايی

پانويس:
1ـ برای آگاهی بيشتراز افاضات «کافرکشانه» وقلم شکنانه ی امام جهل وتيرگی رجوع شود به مجموعه ی سخنانان خمينـــــــی درصحيفه ی نور، تهران 1361 تا 1382 (بوپژه جلدهای 12 و13).
2ـ ا. پايا، زندان توحيدی، زندان توحيدی: «قصر» در»بهارآزادی»، انتشارات بازتاب، ساربروکن (آلمان غربی)، چاپ اول، تابستان 1368(نقل ازپيشگفتارکتاب).
3ـ آياتی که درقرآن دررابطه با مدارای مذهبی ديده می شوند بيشتربه اين دوران برمی گردند. رجوع شود به سوره ی کافرون که خدا درآيه ی 6 آن خطاب به دگرانديشان می گويد: «دين شما برای خودتان، دين من هم برای خودم.» درآيه های 45 و46 سوره ی عنکبوت نيزخدای محمد نسبت به دگرانديشان «اهل کتاب» مهربان وبا گذشت است: «آنگاه که با اهل کتاب بحث می کنی ادب را نگه دار، بحزکسانی درميان آنان که شرارت می کنند. به آنان بگو ما به آنچه که برما نازل شده است باورداريم بهمان گونه که برآنچه به شما نازل شده نيزمعتقد هستيم. چنين می خوانيم. خدای ما يکی است. ما همه تسليم رضای اوهستيم.» درسوره ی الروم ازمسيحيان چونان متحد مسلمانان سخن رفته است. درسوره های مدنی قرآن تحت مقتضيات زمان بندرت آيات مسالمت جويانه ديده می شود. به عنوان مثال درآيه سيزدهم سوره ی مدنی حجرات چنين آمده است: «ای مردم ما شمارا اززن ومرد بيافريديم وجماعت ها وقبيله ها کرديم تا همديگررا بشناسيد. گرامی ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.»
4ـ بنا به تحقيق اسلام شناس معروف شوروی سابق پطروشفسکی بين سوره های مکی ومدنی قرآن حتی ازنظرسبک ادبی تفاوت وجود دارد وهمين نشان می دهد که آيات قرآن درشرايط مختلف توسط افراد مختلف (منشيان وکارگزاران محمد که بعد ها به کاتب وحی مشهورشدند) برای محمد وبا نظارت وی برشته ی تحريردرآمده است. رجوع شود به:
ايليا پاولويچ پطروشفسکی، اسلام درايران، ترجمه ی کريم کشاورز صفحات 120 تا 125.
5ـ لحن قرآن درمکه اغلب جنبه ی مشفقانه ونصيحت گرانه دارد. به عنوان مثال درسوره ی مکّی «الشعرا» خدا خطاب به محمد دستورمی دهد: «خويشان نزديکتررا بترسان! با مؤمنانی که پيرويت کردند مهربان باش، اگرنافرمانيت کردند بگو من مسئول اعمال شما نيستم» (شعرا آيات 213 و214). باوجود اين نبايد سوره های مکی ومدنی قرآن را بکلی ازيکديگر متفاوت انگاشت. هسته های خشونت وسرکوب را درسوره های مکی نيز(همانطورکه درسوره بالا مشاهده کرديم) می توان آشکارا مشاهده کرد.
6ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحات 102و 103.
7ـ تاريخ طبری ترجمه ی ابوالقاسم پاينده، جلد سوم صفحات 860 تا 890.
8ـ اسلام درايران نوشته ی پطروشفسکی ترجمه ی کريم کشاورز، صفحه ی 28.
9ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 861.
10ـ همان منبع صفحه ی 870.
11ـ تاريخ سياست ومذهب صحنه های شکنجه وکشتار والدين توسط فرزندان، برادرکُشی وقتل بستگان نزديک را به کرات ثبت کرده است: طبق گواهی انجيل عهد عتيق، ازفرزندان باصطلاح نخستين پيامبرخدا، آدم ابوالبشر، قابيل برادر خود هابيل را کُشت؛ پسران ابراهيم، اسحاق واسماعيل، علم مخالفت عليه يکديگربرافراشتند وبنياد جنگ اعراب ويهوديان را پی ريزی کردند؛ يوسف را برادرانش به چاه افکندند وسپس به بردگی فروختند؛ پسرنوح ربرابرپدرقرارگرفت وپدراورا درطوفان تنها گذاشت تا به هلاکت برسد؛ محمد وابوسفيان با وجود آنکه عبدالمطلب نيای مشترکشان بود به محو کامل يکديگرکمربستند وباهم به نبرد برخاستند؛ علی روی دست برادرش عقيل بن ابيطالب آهن داغ گذاشت وشمربن ذی الجوشن (عبدالله دمشقی) قاتل حسين دائی «حضرت عباس» بود وازاين کشتارهای خانوادگی می توان طوماری بزرگ تهيه کرد. دراين شرايط جای شگفتی نيست اگردرايران طاعون زده ی امروزملا حسنی بخاطرکوردلی دينی فرزندان خود را به دست جلاد اسلامی می سپارد.
12ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی «ابی لهب».
13. همان منبع.
14ـ تاريخ طبری، صفحه ی 866.
15ـ همان منبع صفحه ی 891.
16ـ ميرزا فتحعلی آخوند اف، مکتوبات کمال الدوله به همت پروفسورحامد محمود زاده، نشريات علم، باکو1985، صفحه 102.
17ـ رجوع شود به سيرت رسول الله مشهوربه سيرة النبی، ترجمه وانشای رفيع الدين اسحق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه با مقدمه وتصحيح اصغرمهدوی، نصف اول، انتشارات خوارزمی، تهران 1360 صفحه 363.
18ـ ايضأ صخفه ی 364.
19ـ ابواسحق ابرهيم بن منصورابن خلف النيسابوری (درقرن پنجم هجری)، قصص الانبياء ، بنگاه ترجمه ونشرکتاب ، تهران 1359، صفحه ی 417.
20ـ علامه ی برقعی، اعجازقرآن (عقل ودين)، صفحه ی 8.
21ـ رجوع شود به مستدرک الوسائل، جلد 1 صفحه ی 424.
22ـ ايضاً صفحه ی 425.
23ـ دررابطه با تاثيرشعردرتهييج احساسات وعواطف اعراب رجوع شود به دكتر جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جامعه بغداد، الطبعة الثانيه، 1413
24ـ نگاه کنيد به باقرمؤمنی، «نخستين ترورهای فردی سياسی وکشتارهای جمعی درجامعه ی مدنی اسلامی، صفحه ی 8، مندرج در:
http://www.kaafar.com
25ـ 25ـ محمد بن عمرواقدی، مغازی، تاريخ جنگ های پيامبر(ص)، ترجمه ی دکترمحمود مهدوی دامغانی، مرکزنشردانشگاهی، جلد اول، تهران 1362، صفحه ی 5.
26ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 1193.
27ـ واين است ترجمه ی آيه ی 10 سوره ی ممتحنه «ای کسانی که ايمان آورده ايد، آنگاه که زنان مؤمن نزد شما آيند آنان را آزمايش کنيد، خدا به ايمان شان آگاه است. آگرآنان را مؤمن يافتيد به سوی کافران بازپس مفرستيد که نه آنان به کفارحلالند ونه کافران به زنان مؤمن. مهريه ای که کافران به اين زنان داده اند به آنان بازپس دهيد. شما می توانيد با اين قبيل زنان ازدواج کنيد بشرط آنکه مهريه شان را بپردازيد. ازدواج خود را بازنان کافربهم زنيد. مهريه ای را که اين زنان داده ايد ازآنان بازپس ستانيد وگذاريد کافران نيزچنين کنند. اين قانونی است که خدا دربين شما نهاده است وخداست دانای آگاه به همه چيز.» بدنبال صدوراين آيه بود که عــُمربن خطاب دوتن اززنان غيرمسلمان خود را طلاق داد که يکی را معاوية بن ابی سفيان گرفت وديگری را صفوان بن بنی اُميه.
28ـ تاريخ طبری، جلد سوم، صفحه ی 973.
29ـ ايضاً صفحه ی 974.
30ـ طبری، ج 3، ص 998.
31ـ ايضاً ، صفحه ی 1010.
32ـ آيضاً ، ص 1003.
33ـ همانجا، ص 1006
34ـ ايضاً، ص 1012
35ـ ايضاً، ص 1055
36ـ ايضاً، ص 1057
37ـ واقدی، مغازی، ج 2، ص 382
38ـ قصص الانبياء، ص 434
39ـ واقدی، مغازی، صفحات 385 تا 386
40ـ تاريخ طبری، ص 1088
41ـ قصص الانبياء، صفحات 435-434
42ـ به نقل از واقدی، مغازی، ص 388. همچنين رجوع شود به طبری، ج 3، ص 1093
43ـ طبری، جلد سوم، ص 1149
44ـ به نقل ازقصص الانبياء (منبع شماره ) صفحه ی 440
45ـ طبری، ج 3، ص 1149
46ـ نگاه کنيد به:
The UN Convention on the Prevention and Punishment of the Crime of Genocide
47ـ طبری، ج 3، ص 1155
48ـ پطروشفسکی، اسلام درايران، صفحه ی 35
49ـ ازقصص الانبياء، صفحه ی 444
50ـ حلبى، السيرةالحلبية، 81-82/3.
51ـ واقدى، المغازى، 865-866/2
52ـ طبری، ج 3، ص 1187
53ـ ايضاً، ص 1189
54ـ طبری، ج 3، ص 1188؛ ابن هشام، السيرةالنبوية، 60/4؛ ابن اثير اسدالغابة، 25/3، شماره 2508
55ـ طبری، ج 3، ص 1189
56ـ به نقل از اعلام زرکلی درفرهنگ دهخدا زيرکلمه ی هند. همچنين رجوع شود به ابن هشام، السيرةالنبوية، 53/4
57ـ نگاه کنيد به فرهنگ دهخدا زيرکلمه ی کعب بن زهير همچنين ابن هشام، السيرةالنبوية، 145-146/4
58ـ مجمل التواريخ والقصص، صفحه 172
59ـ تاريخ طبری، جلد چهارم، صفحه 1356
60ـ فرهنگ معين، ص 561
61ـ الاعلام، جلد 2 صفحه ی 756
62ـ خوند مير، حبيب السير، جلد اول، جزو چهارم، تهران، صفحه ی 155به نقل ازفرهنگ دهخدا زير کلمه ی «اسود ابن کعب»
63ـ تاريخ طبری ج 4، ص 1361
64ـ مجمل التواريخ واقصص، صفحات 172،173 و255، 256

1 دیدگاه برای «دگرانديشی وسرکوب اسلامی»

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.