یه بسیجیه یک چراغ جادو پیدا میکنه… یه خورده چراغ رو میماله یک جن از توش بیرون میاد، جن میگه آرزو کن تا برآورده کنم، بسیجیه میگه قربون دستت این قدس رو آزاد کن! جن میگه الاغ جان قدس ماله اسرائیلیاست چرا شما ها بیخیال نمیشید؟ از من کار درست بخواه نه کار تخمی! بسیجیه میگه خیلی خوب بابا، یه کاری بکن مردم فکر نکنن ما بسیجیا گاویم نمیفهمیم! جن میگه بابا من میرم همون قدس رو برات آزاد میکنم…