امام حسین در خیابان بن بست

روز عاشورا یک آخوند تازه کار روی منبر نشسته بود و برای مردم از روز عاشورا میگفت، امام حسین دید هیچ یاوری نداره، یزید و شمر و خولی گذاشته بودند دنبال امام حسین و امام حسین فرار میکرد، از این کوچه به اون کوچه از این خیابون به اون خیابون ناگهان حضرت چشمش رو باز میکنه میبینی اومده تو کوچه بن بست! خلاصه شمر ملعون میاد و سر امام حسین رو میبره. سال دیگه همون آخوند دوباره در همون مجلس شروع به روضه خونی میکنه که آی مردم روز عاشورا بود. امام حسین دید هیچ یاوری نداره، یزید و شمر و خولی گذاشته بودند دنبال امام حسین و امام حسین فرار میکرد، از این کوچه به اون کوچه از این خیابون به اون خیابون ناگهان حضرت چشمش رو باز میکنه میبینی اومده تو کوچه بن بست! بعد میزنه تو سر مبارکش می گه ای وای من پارسال هم همیجنا گیر افتادم! شمر نامرد میاد و امام حسین رو همونجا میکشه.

بیان دیدگاه

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.