معرفت شناسی و خردگرایی

 

در ارتباط با خرد و خرد گرايي كه سئوال عده اي از دوستان دانشجو بوده است ، مناسب ديدم كه به تشريح فلسفي اين موضوع بپردازم . هر چند كه در مطالب دوستان تا حدودي بدان اشاره گرديده است ، ليكن در اين مقال به بسط اين موضوع خواهم پرداخت .

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فاهمه انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوب استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و اعتقادات بعبارتي ديگر در جهانبيني و ايدئولوژي مي باشد . هنگامي كه فوئر باخ اثبات مي كند كه مطلق مد نظر هگل چيزي بجز خدا نيست و مي گويد كه اين مفاهيم توسط هگل به شكلي ديگر مطرح شده اند و از طرفي نيز بر خرد گرا بودن هگل معترفيم ، اين سئوال مطرح مي گردد كه پس خرد گرايي نتايج نادرست نيز مي تواند ببار آورد( البته چنانچه چنين نتيجه گيريهايي را نادرست بدانيم ) .

در اينجا اين مطلب به ذهن خطور مي كند كه صرف استفاده از قواي فاهمه اهميت دارد هر چند نتيجه نامطلوب به بار آيد و يا استفاده از قواي فاهمه حتما نتيجه مطلوب به بار خواهد داشت . با اين مقدمه سعي در تشريح نحوه عملكرد كمپاني ذهن انساني را دارم كه در ارتباط مستقيم با خرد گرايي نيز       مي باشد .

در باب معرفت

غرض از معرفت دو مقوله بكار بردن روشي براي شناسايي و دستيابي به نتايجي واضح مي باشد .روشهاي شناسايي پارهاي از فعاليتهاي ذهني هستند مانند درك كردن ، بخاطر آوردن ، تصديق كردن ، استدلال ، تامل و غيره . نمونه اي از نتايج شناسايي قضاياي علمي مي باشند مانند قانون جاذبه ، قضيه فيثاغورث و غيره  . در نظر داشته باشيد كه نتايج شناسايي مفاهيمي هستند كه مجموعه اي از  روابط در آنها صورت بندي گرديده است .

در بحث معرفت شناسي ، روشها و نتايج شناسايي مورد ارزيابي قرار گرفته ، صدق و كذب آنها تعيين مي گردد . اگر درستي عمل شناختن و نتيجه شناسايي را حقيقت آن موضوع بناميم ، اين موضوع مطرح مي گردد كه حقيقت چيست و يا ماهيت حقيقت چيست ؟ اين اولين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي مي باشد .

در باب حقيقت

بدون ترديد هر كسي حاضر است گفته اي را كه خود به آن باور دارد را بعنوان حقيقت تصديق كند . بعنوان مثال چنانچه كسي معتقد باشد كه خدا وجود دارد مي گويد اين حقيقت است كه خدا وجود دارد. اين در حاليست كه اين شخص خود مي داند كه حقيقت وجودي خدا ( از ديدگاه كسي كه بدان معتقد است)

با آنچه او در ذهن خود پرورانده است ، يكي نيست . با توجه به اينكه حقايقي وجود دارند كه بعلت خارج بودن ازمحدوده علم فرد به آنها واقف نيست وبا توجه به اينكه همگان اشتباه مي كنند و ميدانند كه اقوالي هستند كه به آنها اعتقاد دارند ولي آنها حقيقي نيستند و با توجه به اينكه معيارها و روش هايي كه باعث گرديده تا نتايج كنوني حاصل گردد ، بوسيله تحقيقات دقيق و منظم حاصل نگرديده است و صحت ملاكهاي مورد نظر در ترديد است ، پس فقط در صورتي عقايد راسخ خود را بدون تامل بعنوان حقيقت قبول خواهيم كرد كه آن نتايج بوسيله روشها و ملاكهاي قطعي و تغيير ناپذير حاصل گرديده باشد.  

پس بسته به اينكه گذر زمان بر روي ملاكهاي تعيين كننده حقيقت تاثير گذار باشد يا نباشد ، حقيقت مي تواند نسبي باشد .

اما در اينكه چه اموري را ملاكهاي نهايي و قطعي بدانيم نظريات مختلف است . عده اي مي گويند ملاك قطعي براي تعيين حقيقت عبارت از اجماع و مقبوليت عام ميباشد گروهي ديگر بداهت ذاتي را ملاك قطعي مي دانند و مي گويند حقيقت هر فكري عبارت است از بديهي بودن آن آنگونه كه درك گردد.  پراگماتيست ها مي گويند شرط حقيقي بودن يك قول عبارت است از فايده و سودمندي آن از نظر عملي و مي گويند چنانچه عقايد ما موجب موثر و كار آمد شدن اعمال ما بشوند تا آنجا كه به اهداف خود نايل گرديم ، دراين صورت اين عقايد حقيقي هستند .

براي روشن تر شدن اين موضوع يك مثال مي آورم :

در نظر بگيريد شخصي در حال عبور از كنار خانه ايست  كه در آن باز است . بحس كنجكاوي وارد خانه مي شود و با شخصي روبرو مي گردد  كه بالاي جسدي خونين ايستاده در حاليكه چاقويي خونين در دست دارد . اولين چيزي كه بذهن فرد خطور مي كند اينست كه آن شخص قاتل است . البته اين درست است كه در واقع چنين بنظر مي رسد ليكن آيا در حقيقت نيز چنين است؟ اين اشتباه مي تواند از آنجا ناشي مي گردد كه اين شخص در قضاوت خود از ملاكهايي صحيح استفاده نكرده است .

براي درك اعتبارملاكهايي كه مي توان از آنها به ضرس قاطع استفاده كرد ، مرتبط بودن موضوع مورد نظر با ملاك مي باشد . اين همان مطلبي است كه بسياري از افراد براي مثلا اثبات خدا بدان تمسك مي جويند . مثلا مي گويند براي درك خداوند بايد به دل رجوع كني.اگر اين مقوله فقط در دلها(ذهني) مي بود درست است در حاليكه مي گويند خدا وجود دارد و نه وجودي ذهني چون وجود ذهني كه نمي تواند خالق جهان عيني گردد . پس ملاك مورد نظر در اينجا نامعتبر است و نتيجه گيري نادرست . دومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي ، منشا معرفت و شناسايي مي باشد .

ريشه معرفت و شناسايي

در اين مقوله سه بينش عمده وجود دارد : 1- اصالت عقل 2- اصالت تجربه 3- اصالت غير معقول

اينكه در گذشته گروهي از فلاسفه فقط براي عقل اعتبار قائل بودند و منكر ارزش تجربه بودند بدان سبب بود كه تجربه را متكي بر حواس و خطا پذير مي دانستند و معتقد بودند آنچه حقيقي است با ابزار خطا پذير نمي توان بدان دست يافت . اين بينش باعث كند گرديدن پيشرفت در علوم طبيعي مي گرديد . ليكن اكنون ديگر اين بحث ها مطرح نمي باشد بلكه بحث بر سر اين است كه آيا مي توان قولي را قبول كرد كه مبتني بر تجربه نباشد ؟

احكامي را كه بتوان بدون نياز به تجربه پذيرفت را احكام اوليه مي نامند . مثلا اينكه بپذيريم مربع چهار ضلع مساوي دارد نياز به تجربه ندارد و براي درك اين مفاهيم صرفا كافي است معاني آنها را بدانيم اينگونه قضايا را تحليلي مي نامند . ولي اينكه بگوييم مجموع زواياي يك مثلث 180 درجه است يك قضيه تجربي است . اين نكته بيانگر اينست كه براي درك صحيح بايد از اصلت عقل و تجربه با هم استفاده گردد .

در سيستم اصالت عقل ، شناسايي فقط در اثر فعاليت طبيعي و منطقي قواي شناسنده حاصل و نه از طريق ارتباط با منابع و مراجع  باصطلاح        فوق طبيعي . بدين صورت اين سيستم در مقابل اصالت احساس و عاطفه قرار مي گيرد . پيروان سيستم اصالت عقل به علمي ارج مي نهند كه شناسايي آن از نوع علمي بمعناي خاص است . معرفت علمي آنست كه قابليت انتقال بين اذهان را داشته باشد و بتوان صحت و سقم آنرا بنوعي تعيين كرد .

فقط بهنگامي مي توان نظرياتي را عنوان كرده و دعوت به قبول عام كرد كه بتوان آنها را بنحو روشني بصورت الفاظ درآورد تا هر كسي بتواند صحت سقم آنرا تعيين نمايد . يعني نخست بايد جامعه را از سلطه شعارها و عبارات بي معني ، كه غالبا داراي پشتوانه احساسي قوي مي باشند ، رهانيد و سپس جامعه را در مقابل نظرياتي كه بوسيله گروهي با نهايت اطمينان عنوان مي گردد و قابل آزمايش بوسيله ديگران نيست و بدين سبب مي تواند كاذب باشد حفظ نمود .

مثلا فلان فرمول فيزيكي را ما بدون اينكه بدانيم چگونه حاصل گرديده قبول مي كنيم و از آن استفاده مي كنيم . اين با مطلب قبل منافاتي ندارد چون ما نيز مي توانيم با داشتن تجهيزات در آزمايشگاه آنرا بدست آوريم . ولي وقتي مي گوييم خدا وجود دارد و دعوت مي كنيم تا ديگران نيز آنرا باور كنند اين مسئله اي نيست كه بتوان بدان دست يافت و آنقدري كه معتقدان به آن فكر مي كنند واضح است در اصل واضح نمي باشد دليل محكم براي عدم وضوح آن اينهمه افرادي كه در گذشته و حال بدان اعتقادي نداشتند و البته افراد بزرگي هم بودند .

اصالت غير معقول به سيستمي اطلاق مي گردد كه بر كشف و شهودي خاص اطلاق مي گردد . از زمره كساني كه در اين سيستم قرار مي گيرند       مي توان به عارفان ، اديان و … اشاره كرد . مقصود كساني هستند كه داراي تجربه خاص هستند مثلا عرفا داراي تجربه خاصي بنام حالات جذبه و خلسه عرفاني هستند كه در اين  تجربيات حالاتي به آنها دست مي دهد و به يقين باطني مي رسند كه خدا وجود دارد . افرادي كه داراي چنين تجاربي    مي باشند را بسختي مي توان با براهين عقلي از عقيده اشان منصرف ساخت آنها از احكامي كه پيروان اصالت عقل و تجربه درباره ايمان آنها صادر  مي كنند ، ترديدي بخود راه نمي دهند . اين گروهها چون قادر نيستند كه عقيده خود را بنحو مطلوبي موجه كنند ، از عقيده خود نيز دست بر نمي دارند .

سومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي حدود شناسايي مي باشد .

حدود معرفت و شناسايي

منظور از اين مطلب اينست كه آيا شخص مي تواند چيزهايي بغير از استنباط هاي ذهني خود را درك كند يعني مي تواند از حدود خود فراتر رود و به يك واقعيت متعالي و خارج از ذهن خود نائل آيد ؟

در اين ارتباط سه ديدگاه عمده وجود دارد : 1- ايده آليسم  2- رئاليسم 3- پوزيتيويسم

ايده آليستها مدعي هستند كه كليه ادراكات ما تجربيات ذهني ما مي باشند و اين ذهن ماست كه اشيا را آنگونه كه ملاحضه مي كنيم ، مي نماياند و استدلال مي كنند كه در صورت تغيير شرايط محيطي اشيا نيز داراي صورتهاي ديگر مي گردند . ايده آليستها حقيقت را در شناسايي مطابق با ملاكهاي برگزيده مي دانند و ملاكهاي برگزيده را بداهت تجربي ، سازگاري بين اجزا و مقبوليت عام مي دانند .

در ارتباط با رئاليسم بر خالف ايده آليسم مدعي هستند كه اموري كه قابليت تجربه شدن را دارند داراي وجود واقعي هستند و اصولا دلايل ايده آليستها را بي اساس مي دانند . رئاليست ها مدعي هستند كه معيارهايي كه ايده آليست ها بكار مي برند نسبت به معيار تجربه داراي اعتبار كمتري است و مدعي هستند كه تجربه ، ايمان ما را به واقعيت آنچنان مستحكم مي سازد كه هيچ انتقادي نمي تواند آنرا تغيير دهد .

پوزيتيويستها مدعي هستند كه شناخت فقط به اموري مي تواند تعلق گيرد كه در تجربه عرضه شده يا بتوانند عرضه شوند . بعبارت ديگر متعلق شناسايي فقط امور تجربي است و آنچه در حيطه تجربه قرار نگيرد ناشناختني است و در اين ارتباط به علم فيزيك ارجاع مي دهند . مثال : جريان الكترومغناطيسي در طول سيم جريان دارد اين بدان معني نيست كه الكترونهاي غير قابل ادراك و تصور در طول سيم در حركت اند بلكه چنانچه دو انتهاي سيم را به يك آمپرمتر وصل كنند عقربه آن حركت مي كند كه اين امري تجربي است كه نشاندهنده صحت موضوع مي باشد . پوزيتيويستها امكان شناخت عالم مافوق حس را انكار مي كنند و بنظر آنها تمامي مسائل مربوط به ماوراالطبيعه بي اساس است . در تاريخ فلسفه توجه بسياري درباره ماهيت يا ذات اشيا شده است ليكن پوزيتيويستها مدعي هستند كه اين مسائل اشتباه مطرح گرديده است .

نتيجه گيري :

در اين مقال مدعي نيستم كه مطلب بغرنجي را عنوان كرده ام . فقط مي توان گفت كه مروري بر برخي شيوه ها و سيستمهاي فلسفي داشته ام . بطور حتم خواننده بعد از خواندن اين مطلب آشنايي عميقتري نسبت به خرد و خردگرايي  پيدا خواهد كرد .

بابي كوهي

1 نظر برای “معرفت شناسی و خردگرایی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.