بایگانی سالانه :2008

نسبت دینداران با علم

دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را «هیچ-ندانی»، «همه چیز-دانی»، و » عدم رقابت» می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است

طرفداران  دیدگاه «عدم رقابت» به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.

طرفداران «عدم رقابت» با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.

«هیچ –ندانی» ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.

این گروه طرفدار «هیچ-ندانی» دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.

گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان داده شود که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چگونه چیزی است، از من خواسته شد که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این وضع قابل مقایسه بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟

گروه سوم، یعنی «همه چیز-دانی» ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.

در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه «همه چیز-دانی» سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.

آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟

اکنون به طرفداران «عدم رقابت» بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.

خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: «خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست». «خدا مبنای هستی است». «خدا ذات حیات است». خدا همان جهان است». «آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟» «البته که به وجود جهان باور دارم.» «پس به خدا هم باور دارید.» «خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟» «خوب، پس به خدا هم باور دارید.»

وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید «بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.»

مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.

انجیل افسانه ای

همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم  به غایت  سطحی است.

طرفداران «عدم رقابت» در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران «عدم رقابت»، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.

برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.

اگر ایشان طرفدار «عدم رقابت» بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.

احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.

ارث بری  دین

سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران «عدم رقابت» می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.

در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنیدکه چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟

مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم  به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.

گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه «هیچ-ندانی» ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.

نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع لاادری به موضع بیخدا رانده می شوید. احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید، بنا به سرشت خود کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.

زیبایی شگرف نظریه ی تکامل داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.

فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده است. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است – حقیقتاً بودن اش بعید است.

حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (و ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.

علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده)  ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ چیز نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که می کوشیم توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.

نوشته ی: ریچارد داوکینز

ترجمه ی امیرغلامی

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

آتئیست یا آگنوستیک؟

atheist از تركيب پيشوند نفي a با كلمه ي theos به معناي خدا ساخته شده است. ريشه ي كلمات يوناني هستند و شكل كنوني آنها لاتين. از theos (خدا) به تنهايي در تركيب theist استفاده مي شود، كه در اين متون با خداباور معادل است، و در برابر نقيض آن، يعني atheist قرار مي گيرد، كه معادل خداناباور در اين سلسله متون است.

agnostic هم از تركيب يوناني-لاتين gnostos به معني شناخت تشكيل شده است، و همانطور كه از ظاهر آن پيداست، به نوعي در برابر شناخت قرار مي گيرد. معمولا آن را به لاادري گر معني مي كنند، به معني «نميدانم گرا».

آتئيست ها كساني هستند كه به وجود خدايان اعتقاد ندارند، و به تبع آن به وجود روح، شيطان، فرشتگان، و انواع چيزهايي كه خود آنها را «خرافه» مي دانند نيز باور ندارند.

آگنوستيك ها كساني هستند كه اعتقاد دارند نمي توان دانست خدا(يان) وجود دارند يا خير. اشتباهي كه در مورد آنها رايج است و در برابرگذاری لاادري گر (نمي دانم گرا) نيز مشخص است، اين است كه اين افراد «نمي دانند» خدا وجود دارد يا خير، در حالي كه تعريف درستي نيست. آگنوستيك كسي نيست كه در مورد وجود خدا شك داشته باشد، يا در انتظار اطلاعات بيشتري باشد تا در مورد آن تصميم بگيرد. آگنوستيسيزم نيز مانند خداباوري و خداناباوري ديدگاهيست كامل كه مي تواند مثل آنها دايمي باشد. آگنوستيك اعتقاد دارد كه اصولا «نميتوان» دانست خدايان وجود دارند يا خير، و هم كساني كه اعتقاد دارند خدا وجود دارد در اشتباه هستند، هم كساني كه اعتقاد دارند خدايان الزاما وجود ندارند.

مسئله ي اصلي تفاوت و شباهت هاي بين آتئيسم و آگنوستيسيزم است. باز هم بر خلاف ديدگاهي كه ممكن است بيشتر رايج باشد، نه تنها در برابر هم قرار نمي گيرند، كه در واقع در كنار هم هستند، و حتا نمي توان آنها را از هم جدا ساخت. اگر كمي دقيق باشيم، كساني كه به عنوان آتئيست مي شناسيمشان آگنوستيك هستند.

نميتوان هيچ مرز دقيقي بين اين دو گرايش در نظر گرفت. مي دانيد چرا ؟

يك آگنوستيك كسي ست كه اعتقاد دارد نمي توان به وجود داشتن يا وجود نداشتن خدايان آگاهي پيدا كرد. مسلما ما همگي از مسئله ي وجود داشتن يا وجود نداشتن خدا براي تصميم گيريهاي زندگي خود استفاده مي كنيم. اگر قرار بود اين مسئله هيچ تاثيري در زندگي ما نداشته باشد، به آن اهميتي نمي داديم.

هنگامي كه نتوانيم وجود داشتن يا وجود نداشتن چيزي را بدانيم، كه اولين آگاهي در مورد آن است، مسلما نمي توانيم چيزي در مورد چگونگي آن بدانيم، و به عبارت دیگر «هیچ چیز در موردش نخواهیم دانست»، زیرا هر دانستگی دیگری، در خود وجود داشتن یا وجود نداشتن را مستتر دارد. مشخص است وقتی که در مورد چیزی هیچ ندانیم، حکمی را هم نمی توانم به آن نسبت دهیم. مثلا در یک دیدگاه بنیادگرایی، فرد معتقد است خدا تعیین می کند که صلاح او در فلان تصمیم گیری چیست. ولی وقتی ما هیچ چیز در مورد خدا نمی دانیم، نمی توانیم بدانیم که او کدام راه را صلاح می داند. ما نمی توانیم هیچ حکمی را به او نسبت دهیم، هیچ نظامی و هیچ دینی بر این اساس شکل نمی گیرد. کسی که چنین باوری در مورد خدا دارد، در عمل کوچکترین تفاوتی با خداناباور نخواهد داشت، زیرا دومی می گوید که خدا وجود ندارد، و در نتیجه در امور زندگی چیزی را به او ارجاع نمی دهد، و آگنوستیک می گوید که نمی توان دانست وجود دارد یا خیر، و به این خاطر هیچ امری در زندگی را به او ارجاع نمی دهد.

پس دیدیم که هیچ تفاوتی عملی بین آتئیست و آگنوستیک وجود ندارد، و هر دو گروه مانند هم به زندگی نگاه می کنند، و برخلاف خداباور. در مورد تئوریها نیز تفاوت زیادی وجود ندارد. اکثر کسانی که خود را خداناباور می دانند، در تحلیل دقیقتر آگنوستیک هستند، و تنها برای بهتر مشخص شدن مشی زندگیشان، خود را علنا خداناباور معرفی می کنند، زیرا آگنوستیسیزم روشیست که سوتفاهم آمیز است. اگر چنین چیزی نباشد، شاید بهتر باشد تمام خداناباوران را آگنوستیک بنامیم. در سایر مطالب این سایت هرکجا از ترکیب خداناباور استفاده شده باشد همان معنای مابین آتئیسم و آگنوستیسیزم است، مگر اینکه خلاف آن گفته شده باشد.

خلاصه اینکه هیچ فرق مهمی بین این دو گرایش وجود ندارد.

از این مسئله گذشته، درست بر همین اساس می توان نتیجه گرفت که اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی «معادل» با وجود نداشتن خدا هستند، زیرا اگر ما نتوانیم وجود او را تحقیق کنیم (به طور نظری یا عملی) به مرحله ی بعدی، یعنی استخراج احکام نخواهیم رسید، و به این خاطر موضع ما (که می توانیم آن را موضعی آگنوستیک بنامیم) کاملا مانند حالتی خواهد بود که خدایی وجود ندارد (یعنی موضعی آتئیستی). در جواب به خداباورانی که پس از رد تمام برهانهایشان از خداناباور اثبات وجود نداشتن خدا را می خواهند، می توان بر این اساس گفت که چنین اثباتی وجود ندارد و نیازی نیز به آن نیست، چرا که رد شدن برهانها موقعیتی را پیش می آورد که درست مانند زمانیست که اثبات شود خدایی وجود ندارد.

توسط اردشیر پ

نکاح اسلامی همان زنای قانونی

 نکاح اسلامی همان زنای قانونی است. برای تبیین این جمله مقدم بر هر چیز رسیدن به تعریفی درست از ازدواج ، روابط زناشویی و زنا است

ازدواج رابطه ای است ، بین زن و مرد که باید تنها نقطه ی اتصال و حلقه ی رابط  بین آنها مفهومی به نام عشق باشد یعنی در روابط زناشویی تنها نیازی که باید زن و مرد به یکدیگر داشته باشند نیاز عشقی یا همان نیازهای معنوی است به عبارت دیگر نیازهای مادی در روابط زناشویی وابستگی ایجاد میکند ، برای مثال اگر مردی نسبت به زن خود از آن جهت احساس نیاز کند که امور خانه را مدیریت کند این یک نوع وابستگی است که این نیاز را یک خدمتکار هم میتواند تامین کند

اما نوع ارضای نیازهای معنوی به تعداد انسانها متفاوت است و امری به نام جای گزینی محال. 

برای مثال هیچگاه عشقی که فرزند از طرف والدین تحصیل میکند نمیتواند از افراد غیر همان گونه عشق ورزی را با همان کیفیت تجربه کند.آن زمان میتوان رابطه انسانها را عاشقانه نامید که همه انسانها از نظر مادی استقلال داشته باشند و هیچ گونه احساس وابستگی مادی نسبت به یکدیگر نداشته باشند ( حتی از نظر ارضای نیاز جنسی ) آنگاه اگر باز برای با هم بودن تمنا و نیازی احساس کردند آن نیاز نامش عشق است و آن رابطه را میتوان عاشقانه نامید.

اما زنا رابطه ای کاملا مادی است برای مثال زنی برای مرتفع کردن مشکلات اقتصادی تن به خود فروشی میدهد و همین طور مرد برای ارضای نیاز جنسی تن به رابطه ای کاملا مادی میدهد ، ناگفته پیداست تامین این گونه نیازها با برقراری رابطه با هر شخصی امکان پذیر است ، اما همان گونه که در تعریف عشق و روابط عاشقانه مطرح شد ، ارضای نیازی به نام عشق احتیاج به رابطه ای خاص دارد که با توجه به این تعریف فقط سیستم( تک همسری) قابل توجیه است. 

حال با بررسی اسلام و نگاه آن به رابطه زناشویی میتوان دریافت که خدای محمد کمترین درکی از مفهومی به نام عشق ندارد.

1 – یکی از احکام اسلامی همان مجوز اختیار کردن چندین زن توسط یک مرد در صورت رعایت عدالت است که در آیه ی 3 سوره نساء تشریح شده است. 

 » اگر بترسید که مبادا درباره ی یتیمان مراعات عدل و داد نکنید پس آن کس 

از زنان را به نکاح خود آرید که مر شما را نیکو و مناسب با عدالت است 

دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده  

و به آنان ستم کنید پس تنها یک زن اختیار کرده و یا چنانچه کنیزی دارید 

به آن اکتفا کنید که این نزدیکتر به عدالت و ترک ستم کاری است» 

 » سوره نساء آیه 3 «

در این آیه نگاه مادی اسلام  نسبت به روابط زناشویی را کاملا آشکار میکند ، چون عدالت تصریح شده در آیه عدالت مادی را مد نظر دارد ، مانند عدالت در تقسیم خوراک و پوشاک و عدالت در همبستر شدن با زنان و … اما برقراری عدالت در مفهومی به نام عشق و تقسیم عادلانه آن امری است محال ، چون عشق که کمی و قابل اندازه گیری نیست که بتوان آنرا مانند نان و برنج تقسیم کرد وعشقورزی و علاقمندی امری اختیاری نیست. 

شاهد این امر ، زندگی محمد تئوریسین اسلام( که شرح مبسوطی از زندگی او در همین سایت افشاگر رفته است) آشکارا نشان میدهد که برای مثال تمایل و عشقی که محمد نسبت به عایشه سوگلی حرم سرای خود دارد نسبت به دیگر زنانش به هیچ عنوان روا نمیدارد.

 2 – اسلام مرد را موظف به تامین نیازهای اقتصادی خانواده و زن میکند( با تابیری به عنوان پرداخت نفقه به زن) و زن را  به تمکین از مرد به واسطه ی همین نفقه وامیدارد.که شرح آن در آیه 34 سوره نساء رفته است.

» مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است به واسطه ی آنکه مردان

از مال خود باید به زن نفقه دهند پس زنان شایسته و مطیع در غیبت  

مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر 

فرموده نگه دارد و زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید 

باید نخست آنها را موعظه کنید اگر مطیع نشدند از خوابگاه  

آنان دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید. 

چنانچه اطاعت کردند دیگر بر آنها حق هیچ گونه ستم ندارید 

که همانا خداوند بزرگوار و عظیم الشان است.» 

 » سوره نساء آیه 34 » 

و در آیه 223 سوره بقره خدای محمد اینگونه میگوید که:

» زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت بدانها نزدیک 

شوید هرگاه مباشرت آنان  خواهید و برای ثواب ابدی  

چیزی پیش فرستید و خدا ترس باشید و بدانید که محققا

نزد خدا خواهید رفت و ای رسول تو بشارت ده اهل ایمان را.» 

 » سوره بقره آیه 223 «

آنچه از این آیات با توجه به تفسیر ها و شان نزول آنها درباب روابط زناشویی استنباط میشود ، این است که تنها نیازی که مرد و زن از نظر اسلام برای ادامه زندگی در قالب زناشویی نسبت به هم احساس میکنند نیازهای مادی است که در صورت ارضا نشدن آنها ، رابطه قطع میشود برای مثال با توجه به آیات مذکور مردان هر زمان که بخواهند میتوانند با زنان خود نزدیکی کنند و زن در این رابطه که کاملا رابطه ای دو جانبه است به هیچ وجه حق تصمیم گیری ندارد و در صورت مخالفت و عدم تمکین همان طور که در سوره نساء بیان شده است مرد میتواند شخصا اقدام کند و زن را به زدن تنبیه کند و یا با شکایت نزد حاکم شرع او را به تمکین وادار کند.

3 – یکی از احکام اسلامی این است که زن حق دارد پول شیری که به فرزند خود میدهد از مرد خود مطالبه کند و مسلمانان این حکم را به عنوان نشانه های حقوق زنان در اسلام مطرح میکنند که این اوج کوته فکری و حماقت این جماعت متحجر است.

با وجود اینکه این حکم با موضوع نوشتار ( مقایسه نکاح اسلامی و ازدواج انسانی ) چندان سنخیت ندارد ، قصدمان آن است که نشان دهیم اسلام از عشق هیچ نمیداند ورابطه ای مانند رابطه مادر و فرزند را که باید در اوج معنویت باشد را به سافلترین وضع ممکن تنزل میدهد.

موارد ذکر شده در این نوشتار و بسیاری از مستندات دیگر ، بیانگر این موضوع است که محمد و خدای محمد درکی از انسان که همانا ترجمان عشق ورزی و عشق است را ندارند.حال یک سوال از شما خواننده اندیشمند:  

آیا وقت آن نرسیده است که اسلام را به زباله دان تاریخ بسپاریم و بار دیگر، با نگاهی عاشقانه  انسان را تعریف کنیم؟

منفرد 

 

اسلام زنده باد تا زیر شکم آباد باشد

 

قرآن (4.3)

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ

و اگر مى‏ترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد، با زنان پاك (ديگر) ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت رارعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد، اين كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.

خودتان بخوانید و قضاوت بعهده خودتان باشد  گویا این رهبران اسلامی از اون محمد گرفته که 20 تا زن رسمی و بیش از 500 تا زن غیر رسمی  و دیگر امامان بجز امام چهارم زین العابدین که مریض بود  و امام 12 هم که از 5 سالگی غایب شد بقیه امامان هر کدام از 100 تا 300 تا زن داشتند همینطور می رسد به رهبران اسلامی

بنا به گفته  دکتر مخصوص خانواده سلطنتی آل سعود  آقای  دکتر گری 72 ساله فقط فیصل آل سعود 300 تا زن داشت که وقتی به سن 35 تا 40 سالگی می رسیدند اتومات طلاق داده می شدند و یک جوانتر جایگزین می شد

حالا رهبران اسلامی هر کدام چندین زن دارند خدا می داند آنچه مسلم است روزی اینها نیز افشاخواهد شد  اما آنچه مسلم است و از نوشته های حضرات نمایان است این آیت الله ها عطش شدیدی به کودکان دختر دارند   عقد یک دختر بچه 5 ساله گرفته تا سکس با یک کودک شیر خوار در نطر آقایان کاری پسندیده است من به 3 تا از کتابهای این حصرات رجوع کردم ولی از شواهد چنینی برمیاید که تمامی این آیت الله ها در مورد سکس با کودک شیرخواره نظر واحدی دارند

 

 

خمینی توضیح المسایل

 

از کتاب نکاح صفحه 15 مسله 12

کسیکه زوجه کمتر از 9 سال داردوطی او برای وی جایز نیست و چه اینکه زوجه دایمی باشد و چه منقطع و اما سایر

 کام گیریها از قبیل  لمس یه شهوت و آغوش گرفتن  و تفخیذ  اشکال ندارد هزچند شیرخواره باشد

و اگر قبل از نه سال او را وطی بکند اگر افتضا نکرده باشد به غیر از گناه چیزی بر او نیست و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده باشدو یا مجرای حیض و عایط او را یکی کرده باشدت

تا ابد وطی بر او حرام می شود

لاکن در قسمت دوم حکم بر اختیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضا از همسری او بیرون نمی شود در نتیجه همه احکام روجیت بر او مترتب می شود

 

صانعی  مجمع المسائل

 

 س 1307 ـ مردى به عنوان حلّيت در روابط و رفت و آمد، دختر خردسالى (حدود پنج ساله) را به مدت چهار سال صيغه نموده است. اينك در صورت بذل وقت، آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً امكان پذير است يا حرمتْ ايجاد شده و امكان ندارد؟

ج خیر آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً حرام می شود

 

 خامنه ای  توضيح المسائل

 

٢٤١٠ اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند.

 

٢٤٢٩ پدر و جد پدرى مى‏توانند براى محرم شدن، يك ساعت‏يا دو ساعت زنى را به عقد پسر نابالغ خود در آورند و نيز مى‏توانند دختر نابالغ خود را براى محرم شدن، به عقد كسى در آورند ولى بايد آن عقد براى دختر مفسده نداشته باشد.

 

 

سامان سوید  

6 februari 2005

میتوانید نظرات خود را به بفرستید

mail2saman@gmail.com

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

بیخدایی چیست؟

ایده ای از خدا وجود دارد، و اعتقاد به آن پیش از آنکه بر پایه ی استدلال باشد، بر اساس عوامل غیر عقلیست. خداباوران به دلایل مختلف وجود خدا را قبول می کنند (معمولا از خانواده ی خود ارث می برند) و بعد سعی می کنند برای آن دلایلی پیدا کنند. البته متاسفانه اکثر ما در مورد بیشتر عقایدمان چنین روشی داریم، شما و من. نقص بزرگیست که باید درمان شود، و نیاز به تلاش بسیاری دارد. خداباوران پس از آنکه برای عقیده ی پیش فرض شده ی خود به دنبال دلیل گشتند، برهانهایی تهیه کردند، که در این سایت بررسی شد. این برهانها همگی اشتباه هستند، و هم در این سایت اشتباه آنها نشان داده شده، و هم در سراسر تاریخ، طوری که حتا برخی از خداباوران خود نیز این مطلب را قبول دارند. حال این نکته مطرح می شود، که با ابطال برهانها چه نتیجه ای می گیریم ؟

خداباور ممکن است پس از اینکه تمام برهانها ابطال شود، بگوید که «بسیار خوب، حال اگر میتوانی ثابت کن وجود ندارد !». برهانها در مورد وجود داشتن خدا بود، و ما برهان ها را نقض کردیم، نه وجود خدا را. خوب، حال به وجود داشتن خدا اعتقاد داشته باشیم یا به وجود نداشتنش ؟

پاسخ این مطلب در آتئیست یا آگنوستیک آمده است، و در آنجا شرح داده شده که چرا چنین موقعیتی معادل با فرض وجود نداشتن خداست.

انتقادی که می توان از این سایت، و مطالب مشابه گرفت این است که اعتقاد به خدا بر اساس استدلال شکل نگرفته، و در نتیجه بر اساس استدلال و منطق نیز از بین نمی رود. پس این همه تلاش برای چیست ؟

اول اینکه بسیاری از افراد، دست کم بین جوانان اهل فکر، نظری قطعی در مورد خدا ندارند، و در جستجوی جواب هستند. این افراد می توانند با مراجعه به چنین منبعی، و منابع مخالف، به نتیجه برسند.

از این گذشته، کسانی هم که جوابی یقینی برای مسئله دارند نیز به پایان خط نرسیده اند. همه ی ما در حال دگرگونی هستیم، و اعتقادات بسیاری از این افراد نیز تغییر خواهد کرد، و این تغییر در اثر جمع شدن موارد مختلفی که این مطالب هم می تواند یکی از آنها باشد انجام می شود. البته در این موارد مهمترین عنصر فکر کردن خود شخص است.

آخرین نکته ای که مطرح می شود این است که از بین رفتن اعتقاد به خدا چه نتایجی دارد. پیش از هر چیز باید تاکید کنم که در اینجا هدف بررسی درستی یا نادرستی مسایل است، نه نتایج آنها. با این حال، برخی از خداباوران اعتقاد دارند (یا دست کم اینگونه معتقدانده شده اند) که از بین رفتن این اعتقاد عواقب وخیمی دارد (که ابدا اینطور نیست) و لزا از این مطلب به عنوان شبهه برهانهایی به نفع خدا استفاده کرده اند. این شبهه برهانها در قسمت بررسی برهان ها طرح شده اند و مسئله ی نتایج اعتقاد تا جایی که به این حوزه مربوط می شود در آنجا بررسی شده اند.

به طور خلاصه، ما در جهانی زندگی می کنیم که مجهولات بسیاری را پیش روی ما قرار داده است. مجهولاتی که سبب شگفتی فراوان ما می شوند، و چون غرور و قدرت طلبی ما اجازه ی تسلیم نمی دهد، سعی می کنیم به هر شکل که شده بر آن مسلط شویم. یکی از روشها علم بوده است، که سعی کرده با استفاده از خود طبیعت آن را حل کند، و با مرور زمان به نتیجه برسد. روش دیگر دین است که سعی می کند هر چیز را در سریعترین شکل ممکن به نوعی ماست-مالی کند، و به این شکل بر این حس بد فایق آید. ولی آیا واقعا جوابهایی که دین به مجهولات می دهد جواب است ؟ یا تنها جایگزین کردن ابهامهایی واقعی با ابهامهایی دیگر ؟

دین را می توان در واکنش غیرخردورزانه با مجهولات، و ترکیب آن با سواستفاده ی برخی افراد خلاصه کرد. اگر این دو نبود، دینی به وجود نمی آمد، و ایده ی خدا نیز مانند بسیاری از خرافات دیگر که در حال حاضر بسیار کمرنگ تر شده اند از بین می رفت.

اردشیر پ

محمد پیامبر از خود راضی

احادیث زیادی از پیامبر اسلام شنیده ایم که خود را برترین پیامبر می دانسته و از همین روست که خود را خاتم الانبیا نامیده است. وی از اینکه در آینده شارلاتانی نظیر خودش پیدا شود و بیشتر از او محبوبیت پیدا کند واهمه داشته است. بنابراین خود را خاتم انبیا می نامد تا کسی پس از او نتواند به مقامی بالاتر از او دست یابد. حدیثی از قبیل اینکه: بخیل آن کسی است که وقتی نام مرا می شنود بر من صلوات نفرستد نشان دهنده خودخواهی این پیامبر است . پیامبری که میراثش چیزی به جز عقب افتادگی و  تروریست پروری در برنداشته است.  بعضی افراد وقتی از احادیثی اینچنینی با آنها سخن می گویی برای تبرئه این پیامبر خود خو اه می گویند این حدیث جعلی است. اما این پیامبر خود خواه درقرآن از قول خدا می گوید: خدا و فرشتگانش بر روان پاک این پیغمبر صلوات و درود می فرستند . شما هم ای اهل ایمان بر او سلام و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید(آیه 56 سوره الحزاب)

این آیه به خوبی بیانگر این است که کار محمد به جایی کشیده که خود را از خدا و فرشتگان نیز بالاتر می داند.

اما انگیزه نوشتن این چند سطر وقتی در من ایجاد شد که در روزنامه کیهان شماره 17855 در صفحه 6 مقاله ای از علیرضا شهید کلهری تحت عنوان اعتقاد به مهدویت در ادیان الهی خواندم.

در این مقاله  برای تأکید بر افسانه مهدویت حدیثی از پیامبر اسلام نقل می کند. حدیث از این قرار است:

یکبار رسول خدا خطاب به حضرت زهرا علیهم السلام فرمودند: دخترم ، خداوند تبارک و تعالی هفت چیز به ما داده که به احدی قبل از ما نداده است.

1- پیامبر ما بهترین پیامبران است و او پدر توست.

2- وصی ما بهترین اوصیا است و او شوهر توست.

3- شهید ما بهترین شهداست و او عموی پدر توحمزه است.

4- از ما کسی است که خداوند به خاطر از دست دادن دو دستش در راه خدا به او دو بال داده تا در بهشت پرواز کند.

5- از ما دو فرزند است حسن و حسین.

6- و قسم به آن خدایی که غیر از او خدایی نیست مهدی این امت از ماست . همان کسی که عیسی بن مریم پشت سرش نماز می خواند و سپس رسول الله دست بر پشت امام حسین گذاردند و سه مرتبه فرمودند از نسل این است.

ناگفته نماند یا حضرت محمد فراموش کرده است برتری هفتم را ذکر کند یا اینکه نویسنده مقاله هر چه به ذهن خویش فشار آورده نتوانسته است بیشتر از این دروغبافی کند.

فرض بر آن می گیریم که محمد از غیب خبر داشته است و حضور مهدی را از خاندان خویش نوید داده است و از ماجرای کربلا هم به واسطه علم وحی آگاهی داشته است. بهتر نبود این پیامبر از خود راضی از خدا می خواست در بهشت به جعفر طيار و يا حضرت ابوالفضل به جای دو بال دو دست عطا کند؟ از طرفی به مسلمانان وعده بهشت آنچنانی با میوه های فراوان می دهد . بهشتی را به تصویر می کشد که در آن پر از حوریان بهشتی است که هر بار پس از نزدیکی دوباره باکره می شوند. حیف نیست حضرت ابولفضل از این همه نعمت محروم باقی بماند. آخر چگونه حضرت عباس با دو بال خویش از درختان بهشتی میوه بچیند و بر دهان بگذارد. یا اینکه این حوریان بهشتی را چگونه برای انجام عمل سکس  با دو بالش آماده می کند.

 

پارميس سعدی

 

حسين رضازاده، ابوالفضل و مدال طلا

نویسنده – مینو جاوید
همه ما ايراني ها رضا زاده را به خاطر افتخاراتي كه در زمينه ورزش وزنه برداري براي ايران كسب كرده مي شناسيم.مردي كه اقتداي او به ابا الفضل و فرياد يا ابالفضل او قبل از شروع وزنه برداري،شايد بيش از كار ورزشي او توجه برخي را به خود جلب كند.به محض اينكه رضا زاده موفق به كسب مدال طلاي وزنه برداري المپيك 2004 شد ،تلوزيون جمهوري اسلامي ايران از اين فرصت به خوبي استفاده كرد و بر خلاف ساير مواقعي كه ورزشكاران ايراني در صحنه هاي جهاني موفق به كسب افتخاري مي شدند ،براي دقايقي چند صحنه هايي از مراسم مداحي و سينه زني براي ابالفضل را پخش نمود و به اين ترتيب از جوي كه خود رضازاده به وجود آورده بود كمال استفاده را برده و در واقع چنين گفت كه مردم ايران بدانيد كه اين ابالفضل بود كه وزنه را با لا برد و باعث موفقيت رضازاده شد.
اما آيا ساير ورزشكاران ما، مثلا كشتي گيران ما به هنگام ورود به تشك كشتي چنين اعتقادي نداشتند !؟
بدون شك همگي آنان قبل از ورود به صحنه رقابت آشكارا يا مخفي ،به علي ،حسين و يا ابالفضل متوسل شده و جهت موفقيت از آنها كمك خواستند .حتي خوب به ياد دارم كه وزنه بردار ديگر ما در اين رقابت ها هم همانند رضا زاده يا ابالفضل گويان به صحنه آمد و شروع به كار كرد ،اما موفق نشد.چرا ابالفضل تنها بايد رضازاده را ياري كند ؟
آيا او امتياز ويژه اي نسبت به سايرين دارد!؟و چرا ورزشكاران كشورهايي مثل آمريكا و چين كه چنين اعتقاداتي ندارند و يا ابالفضل هم نمي گويند با بيش از صد مدال ا لمپيك ،موفقيتي چندين و چند برابر ورزشكاران ايراني كسب نمودند.
اگر حسين رضازاده توانست در رشته ورزشي خود موفقيت چشمگيري حاصل كند، اين را بايد مرهون قدرت بدني و تمرينات منظم او بيش از هر چيز ديگري دانست .مطمئنا اگر رضازاده تمرينات خود را كنار گذاشته و تا ا لمپيك بعدي فقط يا ابالفضل بگويد، ابالفضل ديگر قادر نخواهد بود به ياري ايشان شتافته و وزنه را بالا ببرد.
البته نمي توان منكر تاثيري شد كه اعتقادات مي تواند از لحاظ رواني و عصبي روي فرد ي داشته باشد.اعتقادات بواسطه اعتماد به نفس زيادي كه به شخص مي دهند ،در ايجاد اميد و انگيزه در وي مي تواند بسيار موثر باشد.
تاثيري كه اعتقادات روي فردي همچون رضا زاده مي گذارد ،باعث مي شود كه فرد با اميد و اعتماد به نفس بيشتري به فعاليت بپردازد و اين به نوبه خود نقش زيادي در سوق دادن او به سوي هدفش خواهد داشت.اما نكته اصلي اينجاست كه حتي اگر از اين جنبه هم به موضوع بنگريم ،اين ابالفضل نبود كه در موفقيت رضازاده سهيم بود ،بلكه تنها و تنها اعتقاد به ابا لفضل بود .در واقع مي توان اينطور گفت كه همانقدر كه اعتقاد به ابا لفضل مي تواند در موفقيت رضازاده اثر گذار باشد، اعتقادي هم كه يك فرد گاو پرست به گاو دارد ،مي تواند در موفقيت وي نقش مثبت داشته باشد .
به عبارت ديگر اگر حسين رضازاده همانقدر كه به ابا لفضل چشم اميد دارد به گاو معتقد بود ،آنگاه تاثير اعتقاد او به گاو روي كارش به همان ميزان تاثير اعتقادش به ابا لفضل بود .

ار آن جهت لازم دانستم اين مطلب را بنويسم كه بسياري از ايرانيان مسلمان ،گه گاه موفقيت رضازاده را مرهون لطف ابا لفضل دانسته ،آن را چماق كرده و بر سر ايرانيان غير مسلمان مي كوبند .در حاليكه خود ابا لفضل هيچ نقشي در با لا رفتن وزنه رضا زاده نداشت و اين اعتقاد به ابا لفضل بود كه شايد تا حدودي روي كار او تاثير گذاشت

اگر میتوانستم زنان را دستور میدادم در مقابل شوهرشان سجده کنند!

اگر من میتوانستم دستور دهم که انسانها بر دیگر انسانها سجده کنند، دستور میدادم زنان بخاطر حق ویژه ای که الله به آنها داده است در مقابل شوهرانشان سجده کنند. صحیح مسلم کتاب 11, شماره 2135

خورشید پشت کوه بماند!

جعفر پسر عثمان، از سماعه پسر مهران نقل میکند که گفت: به ابی عبدالله در خصوص مغرب گفتم:بسیار میشود که ما نماز میخوانیم و می ترسیم که خورشید پشت کوه مانده باشد، یا کوه آن را از ما پوشانده باشد. پس گفت: بر تو واجب نیست که از کوه بالا بروی. امالی شیخ صدوق، برگ 133

دکتر شريعتی افسانه پرداز وافسونگر شيرين سخن

 

 فريب و دروغ بزرگ قرن ما 

پژوهشی نوين از سياوش اوستا

 اين بار شريعتى ها مى آيند
بهوش باشيم

كمتر از يك قرن پيش وقتى محمدتقى شريعتى از روستاى مزينان سبزوار به سوى مشهد به راه افتاد، شايد هرگز گمان نمى كرد كه نام او موجب بروز يك انقلاب در ايران خواهد شد

استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با قامتى بلند و صدائى رسا و انديشه اى پويا براى تحصيل علوم دينى به مشهد آمده بود، در هنگامه اى كه رضاشاه بزرگ عمامه ها را از سر آخوندها برداشت، استاد محمدتقى شريعتى خودش در اين راه پيش قدم گرديده و عمامه را از سر برداشته و كلاه شاپو به سر نهاد و كت و شلوار شيك پوشيد و دبير و پس از آن ناظم دو دبيرستان فردوسى و ابن يمين كه از معتبرترين دبيرستان هاى مشهد بودند شد.
استاد محمدتقى شريعتى در برابر تفكر ماركسيسم كه در هنگامه رشد كمونيسم در اتحاد جماهير شوروى به مانند سيلى در خاورميانه و به ويژه ايران روان شده بود و از سوى ديگر دين جهل و خرافه مردم را اسير خود نموده بود، راه سومى را گشود و آن راه «نقد دين» و برخورد «انتقادى ارشادى» با دين بود.
پس از اين كه رضاشاه بزرگ را از ايران خارج كردند و چادر و عمامه را انگليس آزاد كرد، آيت الله بروجردى از استاد محمدتقى شريعتى خواست تا به لباس روحانيت بازگردد، ايشان نپذيرفت و در پاسخ آيت الله گفته بود من در اين لباس آسوده ترم.

به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شدم

آنچه دانستنش در اين شرايط لازم و ضرورى است آن است كه هر چند فرزند استاد محمدتقى شريعتى (دكتر على شريعتى) شديداً دين را بهانه قدرت گيرى سياسى نموده و اسلام سياسى را تقويت نمود (برخلاف نظر و انديشه پدرش) اما شاگردان استاد محمدتقى شريعتى، پايه گذاران سازمان چريك هاى فدائى خلق شدند. امير پرويز پويان، مسعود و مجيد احمدزاده كه سازمان چريك هاى فدائى خلق را با تفكر سوسياليستى پايه نهادند، از مريدان و شاگردان كانون نشر حقايق استاد محمدتقى شريعتى بودند…
سال ها بعد (سال ۵۷) كه كانون استاد دوباره توانست نفسى بكشد، طاهر احمدزاده (پدر مسعود و مجيد) كه از زندان آزاد شده بود و استاندار خراسان شده بود از سوى استاد شريعتى به عنوان مدير كانون و من به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شديم….

جدا از اين گزينش، من جانم را نيز مديون استاد شريعتى هستم. بعد از جريان هفت تير و انفجار حزب جمهورى اسلامى، ما به رسم شادى، يك تظاهرات بزرگ چند صدهزار نفرى در شهر مشهد ترتيب داديم و تمامى مغازه ها نيز تا ساعت ۱۲ظهر بسته بودند و در پيشاپيش صف تظاهر كنندگان آقاى حسينى مهر شهردار مشهد بود و من توافق آيت الله حسن قمى را هم گرفته بودم، اما از ساعت ۱۲ هشتم تير ۶۰ بناگاه دهها موتورسوار وارد شهر شدند و با رنگ هاى بمبى روى درب هاى مغازه هاى بسته مى نوشتند «مرگ بر ضد ولايت فقيه». تا تجار شهر باند حزب الله موتورسوار را ديدند و شعارشان را شنيدند، صف تظاهرات شادى، از هم پاشيد و همه مغازه ها باز شد و من كه بانى تظاهرات بودم، مجبور به فرار از شهر شدم.
دهم تير من در تهران بودم، براى خروج از كشور. براى خداحافظى به استاد محمدتقى شريعتى كه براى معالجه همسر بيمارش به همراه خودم چند هفته قبل به مركز رفته بود، تلفن زدم. پافشارى كرد تا حتماً به خانه ايشان بروم… تمام اعضاى خانواده و دوستان من در مشهد بازداشت شده بودند…. وقتى از اين خبر در خانه استاد شريعتى آگاه شدم، تصميم گرفتم تا براى آزادى برادرانمان و خواهر خردسالم به مشهد رفته و خودم را تحويل بدهم. استاد شريعتى با عصبانيت تمام مخالفت كرد… دو ماه مرا در خانه اش پناه داد.
هر شب شخصيت هاى بالاى رژيم از رئيس جمهور و نخست وزير گرفته تا وكلا و غيره به خانه استاد مى آمدند تا او را راضى به همكارى با نظام كنند و او هميشه جواب منفى مى داد و تمام اين مدت ها، من مجبور بودم در اتاقك آخر راهرو آپارتمان استاد در تهران درب را از داخل ببندم و نفسم را در سينه حبس كنم تا مهمانان از محضر استاد خارج شوند و….

استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد

همسر بيمار استاد در تهران درگذشت و از دنيا رفت، استاد مى بايست به مشهد بازگردد و مايل نبودم تا به خاطر من ايشان با آن اندوه و دردهاى فراوانى كه داشت در آپارتمان كوچكش در تهران بماند، با تغيير چهره به همراه دوستان ايشان را به ايستگاه قطار تهران برده و راهى مشهد كرديم و چند روز پس از آن من از كشور خارج شدم…
آرى بدينسان بود كه استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد. البته مى بايست سپاسگزار روان دكتر باهنر هم باشم. دكتر باهنر كه نخست وزير شده بود، رابطه بسيار خوبى با من داشت و از كودكى همواره مرا به شجاعت و درايت و فراگيرى دانش تشويق مى كرد…. برايش پيغامى فرستادم كه اگر هنوز اُبهت قدرت شما را نگرفته است و نمى خواهى كه من مُفتكى شهيد بشوم، كمكم كن تا از ايران خارج شوم… براى من پيغام فرستاد كه:
«من با اين بازداشت ها و اعدام ها مخالفم، به شخص امام همه گفته ام اما هنوز درست و حسابى جا نيافتاده ام تا بتوانم آزادانه عمل كنم…. البته بعد از چند روز او هم كشته شد…»
مداركى براى من و دو نفر از همراهانم (آقايان الف و شين) تهيه كرده و توسط فردى مطمئن به من رساند، روز بعد در فرودگاه بوديم تا سوار هواپيما بشويم. وقتى همه درب ها را پشت سر نهاديم فردى مرا صدا زد. به پشت سر نگاه نكردم. آمد رودررويم ايستاد و مرا به اتاق دادستانى برد، مرا شناخته بود اما در نگاهش خواندم كه شك داشت.
با آن دو نفر همراهم كه يكى از آنها شهره شهر بود و برادر لاجوردى او را به خوبى مى شناخت كارى نداشت، تا شروع به پرسش و پاسخ كرد، من محكم زدم روى ميزش و گفتم: «آقاجان بهت مى گم كه عوضى گرفتى، زنگ بزن به نخست وزيرى از نخست وزير بپرس، ما مأموريت داريم و نبايد هواپيما را از دست بدهيم.»
گوشى تلفن را برداشت دو شماره گرفت و در شماره گيرى دوم گفت: «قربان لاجوردى هستم از مهرآباد، امروز مسافر داريد!؟ … بله بله براى خروج.»

پاسخ آن سوى خط مثبت بود… مدارك مرا پس داده و عذرخواهى كرد و گفت: شما عجب شبيه يك بچه مشهدى هستيد كه ما دنبالشيم.
به او گفتم: برو مشهد دنبالش بگرد.

استاد با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود

بارى، استاد شريعتى برخلاف فرزندش كه معلم انقلاب اسلامى ايران نام گرفته است با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود.

اين مخالفت در آثار دكتر شريعتى به ويژه در ۲كتاب «گفتگوهاى تنهائى» به چشم مى خورد.
هر چند همين مخالفت را دكتر با همسر نازنينش سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى هم داشته است…
امروزه دو دختر و يك پسر دكتر شريعتى نيز بر آن هستند تا از اين اسلام سياسى در داخل ايران و خارج دفاع كنند و شريعتى را معلم انقلابى ناتمام و اسلامى بدانند.
مونا دختر كوچك شريعتى كه مثل دو خواهر ديگرش از ادبيات و نگارش و گويش شگفت انگيزى برخوردار است، از كودكى كارى به اين كارها نداشت. اما آن نازنين هاى ديگر چند سالى است كه به بركت جامعه مدنى، اسلامى شده خامنه اى- خاتمى به ايران رفته اند
و نقش مهم و مؤثرى در سياسى نگه داشتن اسلام در ايران دارند.

اين نازنين ها آنگونه در پى فرصت و امكان هستند كه حتى حكم اعدام دكتر هاشم آغاجرى را هم به حساب خودشان و دكتر شريعتى گذاشتند، غافل از آن كه هر كس، سخنرانى دكتر آغاجرى را بخواند و گوش كند، درمى يابد كه سخنان آن نازنين نيز به زبانى ديگر مثل نوشته اخير سيدابراهيم نبوى، ضد اسلام و ضد تفكرات دكتر على شريعتى است.

سركار خانم سارا شريعتى طى يك سخنرانى در دانشگاه تربيت معلم تهران، مدعى شده اند كه:

سخنرانى دكتر هاشم آغاجرى ملهم از آراء شريعتى بود.

و خواهر نازنين ايشان خانم سوسن شريعتى نيز طى يك سخنرانى در انجمن اسلامى دانشكده امور اقتصادى تهران گفته اند كه: شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت.

يعنى فرمايش سوسن عزيز، ناقض سخن ساراى نازنين است و سخن هر دوى اين ها مخالف با آنچه دكتر آغاجرى گفته است.

دكتر آغاجرى نه تنها به دكتر شريعتى معلم انقلاب اسلامى ايران و متبكر امت و امامت و امامت مدرن (ولايت فقيه) و دينى بودن سياست و…. استناد نكرده و مُلهم از ايشان نبوده است بلكه نطق آن مرد بزرگ براساس نوشته روزنامه رسالت در صفحه اول ۱۰شهريورماه دو سال پيش مُلهم از كتاب «ديندارى و خردگرائى» بوده است.

در حكم تجديدنظر دادگاه در مورد اعدام دكتر هاشم آغاجرى آمده است:

-آغاجرى ضروريات اصل اسلام را صريحاً انكار كرده است.

-عدم اعتقاد به توحيد و نبوت و آخرت را اقرار نموده است.

-درباره اسلام با تمسخر حرف زده است.

-اسلام را تحقير و تضعيف و توهين نموده است.

-هر چه امروز بنام اسلام مطرح است را نادرست شمرده است و آنها را كهنه شمرده و تحقير نموده است.

-اسلام را منسوخ، ارتجاعى، سياه و تاريك خوانده است.

-ضرورت تغيير اسلام را طلب نموده است.

-احكام نورانى اسلام را از قبيل اجراى مراسم خطبه عقد، نكاح و ازدواج شرعى را مسخره و انكار نموده است.

-تقليد از مجتهدان را عملى ميمون وار دانسته است.

-دين را علت العلل عقب ماندگى جامعه معرفى كرده است.

-دين را منحط دانسته و گفته است اين چه دينى است كه شكنجه انسان را توجيه مى كند!؟

-جايگاه روحانيت و اجتهاد و مجتهد را انكار كرده است و….

خب اين ادعاى دادگاه است عليه دكتر آغاجرى كه تماماً ضد افكار و انديشه ها و تفكرات دكتر شريعتى است. كسى كه مبلغ ولايت فقيه با عنوان امامت و نبرد مسلحانه و عمليات خشن و تروريستى با بهره ورى از نشانه هاى اسلامى و غيره بوده است و فرزند خود آن مرحوم، سوسن عزيز همين چندى پيش طى سخنرانى خود در تهران تأكيد كرده است كه «شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت» يعنى اعتقاد به دين سياسى داشت.

خب چطور مى شود مدعى شد كه انديشه و گفتار دكتر هاشم آغاجرى كه از حرف هايش بوى خردگرائى و لائيسيته و جدائى دين از سياست مى آيد و تحقيرآميز از دين ياد كرده است، مُلهم از دكتر شريعتى است.
البته من مدت ها پيش نوشتم كه جمهورى اسلامى با به ايران بردن فرزندان نازنين دكتر شريعتى، در نظر دارد تا روحيه دينى و دين سياسى را در كشور بالا ببرد و دقيقاً در راستاى همين مسئله است كه اين عزيزان كه به اصطلاح سال ها در خط سرنگونى نظام اسلامى بودند زيرا كه شريعتى را كنار گذاشته بود، حالا در اينجا و آنجاى كشور سرگرم سخنرانى و توجيه و تشريح دين سياسى هستند و شخص آقاى خامنه اى و مركز مطالعات رهبرى، برنامه هاى درازمدت و گسترده اى را براى اين بچه هاى نازنين طرح ريزى نموده اند تا آن شور و شوقى كه دكتر شريعتى در ميان جوانان بدبخت دو نسل پيش آفريد و آنها را مذهبى كرد، اينك فرزندان نازنينش اين مهم را به انجام برسانند زيرا اسلام سياسى حاكم بر ايران به خون فكرى تازه اى نيازمند است، چه كسانى بهتر از فرزندان مردى كه كلامى ساحرانه داشت و ذوقى سرشار براى افسانه پردازى و خورشيد نماياندن يك گردو!؟
در روزهاى آينده شاهد تلاش هاى گسترده ترى از سوى فرزندان شريعتى در ايران خواهيم بود. البته ايرانى ديگر در چاله هاى گذشته نخواهد افتاد. اما با همه اين ها بايد بهوش بود و از ديگران خواست تا مانند نبوى ها و راشدان ها به نقد افكار و انديشه ها و شخصيت كسى بپردازند كه اصلى ترين عامل قدرت گيرى اين اسلام سياسى بود.

پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم ترتيب شما را مى داديم

بيست سال پيش وقتى در كليساى محله چينى هاى پاريس طى يك سخنرانى با عنوان «فراتر از شريعتى» براى نخستين بار او را به نقد كشيدم، پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم جلو شما را مى گرفتيم يا ترتيب شما را مى داديم.

پرسيدم: چرا؟

گفت: نقد شما و طرح فراتر از شريعتى يعنى بستن دكان و تشكيلات ما.

و اين بچه هاى نازنين كه مثل پدرشان هيچ اعتقاد و باورى به دين و سنن آن ندارند، اما براى روشن نگاه داشتن چراغ دكان پر درآمد بنياد شريعتى از هر مسلمانى مسلمان تر خواهند شد….

…. با همه اين ها بسيار خوشحال و خرسندم كه راه بيست سال پيش ما امروزه توسط مردانى بزرگ و شجاع چون هاشم آغاجرى دنبال مى شود…. زيرا به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط كسانى كه روزى خود را يار و همراه او مى دانسته اند، كارسازتر است تا كارى كه ديگران انجام بدهند.

على شريعتى با بورس شاهنشاهى!
دانشجوى «حاجيولژى» در پاريس!

 

اكثر سازمان هاى اطلاعاتى جهان به ويژه سازمان سياسى آمريكا، هرگز نتوانستند آنگونه كه بايد خاورميانه و به ويژه ايران و روحانيون و انقلاب اسلامى را بشناسند.

از همان روزهاى نخست انقلاب، جنبش هاى مختلفى براى صدور انقلاب اسلامى در ايران تشكيل شد، از جمله سازمان انقلابى توده هاى جمهورى اسلامى ايران (ساتجا) به رهبرى محمد منتظرى كه در هنگامه دولت مهندس بازرگان شاهد بخشى از عمليات اين سازمان در جهت صدور انقلاب و دلارهاى نفتى ايران به ليبى و لبنان بوديم…

.
گروه ديگر سازمان جنبش هاى آزاديبخش جهان اسلام بود كه توسط مهدى هاشمى رهبرى مى شود.

هر چند هر دو رئيس اين سازمان ها كشته شدند اما بدون شك پيكره محكم اين تشكيلات كه در نقاط مختلف كشور دفاترى با بودجه هاى هنگفتى داشتند برجاى ماند….

كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت

يكى از اصلى ترين سلاح هاى اين سازمان ها در جهت صدور انقلاب اسلامى، افكار دكتر شريعتى بود و به ويژه دو كتاب او كه به دهها زبان جهان ترجمه و به طور رايگان در دسترس همه قرار گرفته و مى گيرد. كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت.

اين دو كتاب در اصل دو سخنرانى از دكتر شريعتى بود كه در همان سال ها بر روى كاغذ پياده شده و نقش بسيار مهمى در ترويج و تشويق مرگ مقدس و شهادت طلبى شيعى اسلامى داشته است. همان تأثير و شيوه اى را كه از اين دو نوشته در سقوط محمدرضاشاه بهره بردند، به ساير كشورها نيز منتقل نمودند.
تمامى كسانى كه امروز در گوشه و كنار جهان با نام اسلام عمليات انتحارى انجام مى دهند، بدون شك اين دو كتاب سحرآميز را خوانده اند.

اما واقعاً دكتر على شريعتى كه معلم انقلاب اسلامى ايران لقب گرفت و امروز نيز همچنان رژيم اسلامى در تلاش است تا به گونه اى ديگر او را زنده نموده و نوعى ديگر از اسلام را در ايران تبليغ كند و همو بزرگترين سرمايه حاكمان ايران براى صدور انقلاب اسلامى بوده و هست، كيست؟

على شريعتى در سال ۱۳۱۲ در روستاى مزينان واقع در حومه سبزوار به دنيا آمده و در نوجوانى با نهضت خداپرستان سوسياليست به رهبرى محمد نخشب آشنا شده و پس از آن در كانون نشر حقايق دينى پدرش فعال شده و كتاب مكتب واسطه را نوشت كه براى نخستين بار اسلامى سياسى به جاى يك باورميانه (كمونيسم و سرمايه دارى) در ميان باورمندان دينى مطرح شد.

على شريعتى عاشق خانم بى بى فاطمه شد

در سال ۱۳۳۴ در دانشكده تازه تأسيس ادبيات مشهد دانشجو شد و در همان كلاس درس بود كه عاشق خانم بى بى فاطمه شريعت رضوى شد و دو سال و نيم دويد و دويد تا توانست رضايت همكلاسى اش را براى ازدواج به دست بياورد.

آقاى على اكبر شريعت رضوى از تجار مشهور و معتبر مشهد و همسرش خانم آغا حسين اف ۷فرزند داشتند كه هر يك از آنها يك اسم اسلامى داشته و يك اسم ايرانى. اين دو نازنين آنقدر مهربان و دوست داشتنى و با وفا بودند كه هرگز من به خودم اين اجازه را ندادم تا از آنها بپرسم كداميك هوادار نام هاى ايرانى، و كدامين هوادار نام هاى عربى براى فرزندانشان بوده اند. مثلاً همسر دكتر شريعتى در شناسنامه بى بى فاطمه بوده است كه همه ما ايشان را بنام پوران خانم مى شناسيم و على اصغر فرزند بزرگ خانواده شريعت رضوى كه با درجه ستوانى يكمى در جنگ ايران و روس (سال ۱۳۲۰) جانباخته است، نام ايرانى اش طوفان بوده است و از همه زيباتر آذرشريعت رضوى است. جوانى كه به همراه دو تن از دوستانش در سال ۱۳۳۲ در هنگامه سفر نيكسون به ايران در تظاهرات كشته شد و روز ۱۶ آذر به ياد آن سه نفر روز دانشجو نام گرفت و خيابان ۱۶آذر در تهران نيز به ياد مهدى شريعت رضوى است كه همين مهدى نيز در خانه به نام ايرانى آذر خوانده مى شده است. خانواده شريعت رضوى (همسر دكتر شريعتى) بسيار مترقى و مدرن و به دور از خرافات و تفكرات مذهبى بودند، پدر اين خانواده آقاى على اكبر انسانى شوخ طبع و بسيار فهميده بود به گونه اى كه حتى وقتى بالاى ۶۰سال عمر داشت مثل يك جوان بيست ساله اهل بگو و بخند و شوخى و شاد بودى بود. همسر ايشان خانم آغا نيز چيزى از شوهرش كم نمى آورد در مهربانى و بزرگ منشى. هنوز كه هنوز است من پتوى پلنگى كه تقريباً ۱۸ سال پيش به عنوان سوغات برايم به پاريس آورد را به يادگار نگه داشته ام. به ايشان گفتم چرا چنين هديه سنگين و بزرگى و ايشان با خنده به من پاسخ داد كه هم رنگ پلنگى او را مى دانم كه دوست دارى و هم مى دانم كه چنين پتوهائى در پاريس پيدا نمى شود….

بارى على شريعتى وقتى عاشق پوران شريعت رضوى مى شود، پوران يك ستاره است و خانواده او نيز به خاطر آذر در ميان تمامى ايرانيان و روشنفكران مشهور و شناخته شده.

پوران در سال ۱۳۳۴ در كنكور شركت نموده و در رشته ادبيات و زبان فرانسه قبول مى شود و يكسالى را در تهران درس مى خواند اما به علت دورى از خانواده به مشهد بازگشته و در دانشكده ادبيات ثبت نام مى كند و اين شانس على شريعتى است كه روزى به بهانه در اختيار گذاشتن چند كتاب تاريخى با پوران جوان كه فقط چند ماهى از او جوانتر است، آغاز سخن مى كند و خيلى زود خاطرخواه شده و عشق مى نماياند.

پس از دو سال و نيم شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد  

خانم پوران كه دخترى مدرن و بدون چادر و روسرى بوده است امكان اين وصلت را ميسر نمى داند. زيرا كه دوستان و فاميل به او توصيه مى كنند كه تو نمى توانى عروس خانه استاد محمدتقى شريعتى بشوى بدون اين كه حجاب اسلامى را بپذيرى…. خلاصه دو سال و نيم مى گذرد تا شخص استاد محمدتقى شريعتى (پدر على شريعتى) از جريان باخبر مى شود و خودش به خانه آقاى على اكبر و خانم آغاى شريعت رضوى رفته و مى گويد: غلط كرده است هر كس گفته است كه شرط ما براى عروس محجبه شدن پوران است.
خلاصه على شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد و با خواهر آذر شريعت رضوى، قهرمان دانشجويان آن زمان ايران ازدواج مى كند.

پس از چندى على شريعتى از يك بورس دولت شاهنشاهى براى تحصيل در خارج از كشور برخوردار مى شود.

على شريعتى پاريس را انتخاب كرده و همسرش را در حالى كه فرزندى در شكم دارد، در ايران گذاشته و براى تحصيل به پاريس مى رود.

شريعتى در پاريس است كه خانم پوران، زايش فرزندشان در آينده اى نزديك را به او خبر داده و از على شريعتى مى خواهد تا نامى براى فرزندشان در صورتى كه پسر باشد انتخاب كند.

اسم هائى كه على شريعتى بر كاغذ مى نويسد ولى هرگز به تهران پست نمى شود؛ ستار، محمد، شهاب و قربانعلى است.

اما اين بچه شانس مى آورد و نامه پدرش هرگز پست نمى شود. اما دائى او دكتر رضا شريعت رضوى كه پزشكى خير و انساندوست و مهربان است نام احسان را براى نوزاد انتخاب مى كند.
-پس از چندى پوران خانم هم به شوهرش در پاريس مى پيوندد و او نيز براى دوره دكترا ثبت نام مى كند…

-على شريعتى پيش از اين كه به درس و بحث بپردازد با گروه هاى سياسى ضد رژيم پادشاهى همكارى مى كند…. و با همه آنچه مى نويسد و مى گويد، در هنگامه وفات مادرش به ايران مى آيد و به هيچوجه نيروهاى امنيتى ايران مزاحم رفت و آمدش نمى شوند و او پس از مراسم چهلم مادرش با پروازى كه بليت هايش توسط خانم آغاى شريعت رضوى خريدارى شده است به پاريس برمى گردد….

رساله على شريعتى با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود

جالبى قضيه اين «معلم انقلاب اسلامى جهانى» در اين است كه رشته تحصيلى وى تاكنون به درستى بيان نشده است، زيرا خود دكتر على شريعتى نيز در شرح حال خود كه در كتاب گفتگوهاى تنهائى با قلم خودش نوشته است، واقعيت را ننوشته است؟

در صفحه ۲ مجموعه آثار شماره ۳۳ دكتر شريعتى درباره خودش مى نويسد:

«در خرداد ۱۳۳۸ از طريق اعزام فارغ التحصيلان رتبه اول دانشكده ها به پاريس رفت و در آنجا تا سال ۱۳۴۳ به اخذ درجه دكترا در تاريخ تمدن و دكترا در جامعه شناسى و طى دوره «مدرسه تتبعات عاليه» وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسى مسلمان به رياست پروفسور برگ نائل آمد و مدتى در مركز ملى اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق كار مى كرد و به گفته خود بيش از اين همه، آنچه فرا گرفتم و به ويژه آنچه شدم در خدمت پروفسور لوئى ماسينون بود كه شرق و غرب را در خود جمع داشت. نسخه منحصر به فرد كتاب فضائل بلخ را در آنجا تصحيح كرد…»

در اين چند خط، دكتر شريعتى خود را برخوردار از سه رشته تحصيلى و سه دكترا مى داند.

در صورتى كه اولاً ايشان در هيچ يك از سه رشته بيان شده تحصيل نكرده و دوم اين كه ترجمه كتاب فضائل بلخ تنها رساله ايشان بوده است.

حاجيولوژى رشته تحصيلى شريعتى

-رشته تحصيلى دكتر شريعتى چنانچه در كتابخانه دانشگاه سوربن پاريس موجود است، حاجى و لژى يعنى حاجى، شيخ، ملاشناسى و يا به نوعى مقدس شناسى بوده است.

يعنى رشته اى كه درباره بيوگرافى شخصيت هاى مذهبى كار مى كرده است. دكتر جلال متينى دوست مهربان و فرهيخته كه در آن هنگام رئيس دانشگاه مشهد (فردوسى) بوده است مشخصاً در اين باره مى گويد:

«كتاب فضائل بلخ چند سال پيش از انقلاب اسلامى به تصحيح عبدالحى حبيبى دانشمند افغانى در ايران چاپ شد… اين كتاب يك متن سنگين فلسفى يا ادبى نيست كه ترجمه آن كار هر كسى نباشد بلكه متن بسيار ساده اى است در شرح احوال بزرگان شهر بلخ كه مؤلف درباره هر يك از آنان حداكثر چند صفحه اى نوشته است از فقيه و محدث و… ژيلبرلا زار استاد راهنماى شريعتى در تأليف و تدوين اين رساله دكترى بوده است.
…. ما در مشهد، در دوره ليسانس رشته هاى مختلف سال ها بود كه ترجمه را از عربى يا فرانسه و انگليسى به زبان فارسى به عنوان رساله دوره ليسانس نمى پذيرفتيم چون متوجه شده بوديم كه بعضى از دانشجويان رند، ۵۰تومانى به طلاب مدارس قديمى مشهد مى دادند و حضرات برايشان ترجمه مى كردند.
دكتر جلال متينى ادامه مى دهد كه:

رساله دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى ترجمه خلاصه يك فصل از نسخه خطى كتاب فارسى فضائل بلخ به زبان فرانسه بود.

… با توجه به مدارك تحصيلى او، موجب تعجب ما شد، نامه اى محرمانه از دانشگاه ادبيات مشهد به دانشگاه پاريس نوشته شد، درباره سوابق تحصيلى شريعتى… جوابى كه از دانشگاه پاريس آمد… به خط اعضاى ژورى دفاع رساله دكتراى شريعتى، خلاصه آن اين بود كه اين رساله قابل قبول نيست (در حالى كه دانشگاه پاريس تا آن زمان رسالات بى سر و ته بسيارى را براى درجه دكتراى دانشگاهى پذيرفته بود) ولى چون نويسنده رساله با بورس دولت ايران مشغول تحصيل بود و امكان تمديد بورس نيز برايش وجود نداشت، رساله را پذيرفتيم آن هم با پائين ترين درجه يعنى Passable قابل قبول… دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى در تاريخ History هم نبود، بلكه دانشگاه پاريس او را دكتر در رشته Hagiology (حاجى شناسى) شناخته بود كه چيزى مى شود معادل شرح حال قديسين (بيوگرافى) .

ولى اداره ارزشيابى مدارك تحصيل خارجى وزارت آموزش و پرورش بر طبق چه ضابطه اى اين كلمه را به مطلق تاريخ ترجمه و دكتر شريعتى را داراى درجه دكتراى دانشگاهى در رشته تاريخ معرفى كرده بود، خدا داناست.»
-پاسخ پايانى دكتر جلال متين را با استناد به نامه اى از دكتر شريعتى مى توان داد. از قرار معلوم آن ضابطه اى كه دكتر جلال متينى از آن بى خبر است، پارتى بازى است. يعنى براساس نامه اى كه از نظرتان خواهد گذشت متوجه مى شويم كه دكتر شريعتى ماه ها در تهران در حال رفت و آمد بوده است تا اين تاريخ را به جاى حاجى لژى در ترجمه مدارك تحصيلى خود جا بدهد.

«خدمت….
سلام عرض مى كنم. امروز نامه شما را پس از رسيدن دكتراى پوران زيارت كرديم و خوشحاليم دوچندان شد.

بحمدالله يكى از بزرگترين غم هاى ما به لطف خدا و نيت شما و كوشش كاظم آقا و توصيه دكتر فلاطورى و…

برطرف شد كه يك دنيا خدا را سپاس مى گذاريم. كرامتى هم شد و آن اين كه پس از نامه آقا عليمحمدآقا كه نوشته بودند بازپس از تصويب، اصل تصويب نامه گم شده و از پرونده مفقود شده. پورن يك گوسفندى نذر كرده و كشت و در همان ضمن كه گوشتش را داشتيم براى خانواده هاى فقير قسمت مى كرديم، دكترا رسيد و پس از نااميدى ناگهان غرق اميد شديم كه باز هم از خدا ممنونيم!»

-البته در پى پژوهش هائى كه بعداً به آن خواهيم پرداخت، دكتراى خانم پوران شريعت رضوى به علت خواهر آذر شريعت رضوى بودن، گير كرده بود. اما دكتراى على شريعتى، چنانچه دكتر جلال متين شرح داد به خاطر عدم پذيرش آن براساس مقررات دانشگاهى در مشهد بود.

شايان يادآورى است، در صورتى كه دكتر على شريعتى رساله اش با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود، رساله همسر او سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى با بالاترين درجه Tres Honorable (افتخارآميز) توسط دانشگاه سوربن و در رشته تاريخ و ادبيات پذيرفته شده بود. پيش از اين كه دكتر شريعتى موفق شود تا با مداخله افراد بسيارى، مدرك پاريس خود را در ايران به تصويب برساند، در مدارس مشهد و حومه به عنوان معلم انشاء و ديكته فارسى فعاليت مى كرده است…

من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم !!

شخصيت پرستى و بت سازى افراد و شخصيت ها تا بيست و پنج سال پيش يك پديده متداول در جهان سوم و به ويژه ايران ما بود. اما طى اين سال هاى اخير نه تنها كمتر كسى توانست بت بشود، كه مرتب هر شخص و آدمى كه احتمال بت شدن را داشت به گونه اى «ترور شخصيت» شد.
دكتر على شريعتى يكى از آخرين شخصيت هاى نيم قرن اخير ماست كه آنچنان به ناگهان در ميان جوانان آن دوران رشد كرد كه براى همه غير منتظره بود. على شريعتى كه در جوانى تنها عشق و علاقه اش به شعر و شاعرى بود، آنچنان شيفته اين كار بود كه مرتب براى شخصيت هاى آن دوران شعر مى سرود. شريعتى براى محمد نخشب، دكتر محمد مصدق و حتى مهندس معين فر كه هم اكنون در قيد حيات است، شعرهاى ستايش آميز بسيارى سروده است…

البته هنگامى كه خانواده دكتر شريعتى تصميم به جمع آورى مجموعه آثار او گرفتند، انتشار هر نوع شعرى را از وى ممنوع نموده و بر اين باور بودند كه اشعار على شريعتى در مدح افراد معاصر، از قداست و شخصيت انقلابى او كه در چند سال آخر حياتش برايش آفريده شده بود خواهد كاست.

به همين دليل در سى و اندى جلد كتاب كه با عنوان مجموعه آثار شريعتى منتشر شد، هرگز كتابى و شماره اى به اشعار او اختصاص نيافت.

تعداد كتاب هائى كه خود على شريعتى نوشته بود و يا ترجمه كرده بود به ده تا هم نمى رسد و اين ۳۶جلد كتابى كه با عنوان مجموعه آثار توسط مجيد شريف «يكى از قربانى هاى قتل هاى سياسى) ، محمدرضا شريفى نيا (هنرپيشه كنونى سينماى ايران) و امير رضائى منتشر شده است اكثراً برگرفته از ۲۰۰ ساعت نطق ها و سخنرانى هاى دكتر شريعتى در محافل عمومى و نشست هاى خصوصى است و اندكى نيز دستنوشته هاى وى كه به طور پراكنده اينجا و آنجا به دست آمده بود…

اگر ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم

روزى به عليرضا ميبدى مى گفتم اگر هنگامى ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم، با احتساب هزاران ساعت برنامه راديوئى، عليرضا ميبدى و سياوش اوستا برخوردار از چندين هزار جلد كتاب خواهند شد، آن هم با موضوعات متفاوت و با گفتگوهاى مختلفى با افراد و شخصيت هاى ايرانى و يا جهانى….
بارى، پس از اين كه على شريعتى موفق مى شود تا مدرك حاجيولوژى را به زور پارتى بازى در تهران به تصويب برساند و آن را همرديف «تاريخ» بنمايد به عنوان استاديار در دانشگاه مشهد شروع به كار مى كند.

اما براساس اسناد دانشگاه مشهد، دكتر شريعتى به طور بسيار نامنظم در دانشگاه حاضر مى شده است بگونه اى كه دكتر جلال متينى سال ۱۳۴۹ طى اخطاريه به دكتر شريعتى مى نويسد:

شما در اين مدت به جاى ۵۹ ساعت فقط حداكثر ۲۱ساعت در دانشكده حضور به هم رسانيده ايد… در صورت ادامه اين روش دانشكده ناچار است در مورد غيبت هاى شما، پس از اين بر طبق مفاد پيوست شماره ۱۸ آئين نامه استخدامى هيأت علمى دانشگاه مشهد اقدام كند.

«رئيس دانشكده ادبيات و علوم انسانى جلال متينى»

على شريعتى كه به علت تحصيل در دانشسرا، نتوانسته بود به راحتى به دانشگاه برود، شبانه درس خوانده و ديپلم گرفته بود و دانشجوى دانشكده ادبيات مشهد شده و پس از بورس تحصيلى شاهنشاهى به مشهد آمده بود… هيچ ترس و دلهره و انتقادى به اين كه با دولت شاهنشاهى در هر زمينه اى همكارى بكند نداشت. وى هفته اى يكساعت در راديو مشهد كار مى كرد.

-براى وزارت اطلاعات و جهانگردى دولت شاهنشاهى كار مى كرد و كتاب راهنماى سياحتى استان خراسان را نوشت كه همين كتاب نيز از سوى خانواده اش تحريم گشته و وارد ليست مجموعه آثار او نشده است.

-بالاخره وى به عنوان كارشناس كتب درسى براى وزارت آموزش و پرورش و زير نظر دكتر بهشتى، دكتر باهنر و برقعى كار مى كرده است…
با شروع همكارى هاى استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با حسينيه ارشاد تهران، على شريعتى نيز پايش به تهران باز مى شود و با حفظ كارمند بودن در دانشگاه مشهد، به طور موقت خودش را به تهران منتقل مى كند تا در بخش تحقيقات وزارت علوم كار كند.
على شريعتى به گفته پدرش قلم و زبانى ساحرانه داشت، بسيار قادر و توانا بود كه از هيچ، كوهى برفى بسازد و همه را شيفته خود كند اما، تناقض و غير علمى بودن در نوشته ها و گفته هايش بسيار ملموس بود. حتى همين ديروز دختر وى طى نطقى در تهران اعتراف كرد كه:

-حرف هاى دكتر شريعتى جمع نقيضين است.

-همزيستى وجوه متضاد در تفكرات شريعتى

-تنوع و تكثر سرگيجه آور….

-از درون افكار او صدجور آدم منتسب به وى بيرون مى آيد.

-شريعتى چند جور آدم در آن واحد است.

جالب اين است كه آقاى قوچانى نيز در نوشته اى تقريباً همين حرف ها را درباره شريعتى مى زند:

-ما هر چه بخواهيم از فكر شريعتى مى توانيم دربياوريم: مدافع انقلاب اسلامى، پيروى از اصلاحات، حكومت دينى، ترور و مبارزه خشونت آميز، سكولاريسم و عرفان
-همه گروه ها مى توانند هوادار او باشند چون، نهضت آزادى، مجاهدين انقلاب (حتى به نظر من مجاهدين خلق) انصار حزب الله و ملى مذهبى ها همه خود را هوادار على شريعتى مى دانند…

و همين آقاى قوچانى ادامه مى دهد كه:

-باب نقد شريعتى از سال ها پيش در ايران باز شده است.

-تجليل از شريعتى نه، بلكه تحليل آثار او، چنانچه دكتر سروش گفته است.

-شريعتى گراها روحانيت را به قدرت رساندند و باز هواداران او همان ها را ترور كردند.

-شريعتى گراها گاهى اسلام گرا و گاهى ملى گرا و گاهى دموكراسى ستيز و گاهى جمهوريخواه هستند.

-روشنفكران جديد جدى ترين منتقدان شريعتى بوده و هستند.

واقعاً اين همه برداشت متضاد در تفكر شريعتى يعنى چه؟

پاسخ آن را كسانى دارند كه از نزديك با او آشنا بوده اند، شريعتى هرگز يك انديشه پايه اى و استوارى نداشت، خود او نمى دانست كه چه مى خواهد. فقط خوب حرف مى زد و مى توانست ساعت ها حول يك موضوع صحبت كند بدون آن كه به خود آن موضوع بپردازد.

مثلاً كتاب فاطمه فاطمه است، يك سخنرانى دو ساعته از اوست كه درباره به اصطلاح فاطمه زهرا ايراد شده است.
حالا شما برويد از اول تا آخرين كتاب را بخوانيد. ببينيد ذره اى اطلاعات و آگاهى درباره فاطمه زهرا به شما نمى دهد. ايشان كى و كجا متولد شدند؟ در چند سالگى ازدواج كردند و در چند سالگى فوت كردند؟ چه كارهائى انجام دادند و غيره و از همه مهمتر كلمه و نام «فاطمه» يعنى چه!؟ هيچ هيچ هيچ، يعنى شما اگر صدبار هم آن كتاب را بخوانيد و ده بار هم نوار آن را گوش كنيد هيچ چيزى درباره زندگى و خصوصيات فاطمه زهرا از آن شما نمى شود.
على شريعتى در مشهد، سلسله درس هايش را بنام اسلام شناسى منتشر كرد و به مجرد اين كه به تهران آمد و ديد جو تهران و تجار و روحانيون خيلى شيعى است، يك اسلام شناسى ديگر تدريس كرد كه بيشتر در خط تشييع بود، زيرا اسلام شناسى مشهد با نگاهى غير شيعى نوشته شده بود و اينكه مثلاً امام على پشت سر ابوبكر نماز خوانده و غيره….

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى

يعنى ماشاءالله دكتر شريعتى بسيار ورزيده بود تا نسبت به شرايط زمانى و مكانى آنگونه حرف بزند كه شنوندگان مريد او بشوند.

حتى آقاى پرويز ثابتى مقام بلند پايه امنيتى را مجذوب خود كرده بود و يا او مجذوب ثابتى شده بود.
مثلاً وقتى رژيم پادشاهى در صدد سركوب نيروهاى ماركسيستى و مجاهدين بود، به آنها گفت فلان سخنرانى من درباره نقد ماركسيسم است برويد و آن را چاپ كنيد و بدينسان بود كه درس هائى درباره ماركسيسم، نوشته دكتر شريعتى در كيهان چاپ شد. (خود دكتر شريعتى اين نوشته را در اختيار ساواك گذاشت و در جلسات خصوصى مى گفت بدون اجازه من چاپ مى كنند، لااقل مى توانست يك تكذيبه به جائى بفرستد.)
در صورتى كه در پى جانبازى فرزندان طاهر احمدزاده، شريعتى سخنرانى مشهور پس از شهادت را كرد و يا پس از جانبازى حسن آلادپوش و محبوبه متحدين از اعضاى مجاهدين خلق، در خانه اش نوارى با عنوان حسن و محبوبه را پر كرده و براى خانواده آنها فرستاد.

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى و اسلامى نمودن هر پديده و انديشه اى كه در شرق و غرب رايج بود، براى او كارى بسيار ساده بود.

به ياد دارم خاطرات بسيارى را در رابطه با اجداد خودش براى ما تعريف كرده بود و چند ماهى كه من در خانه استاد محمدتقى شريعتى پنهان بودم، بهترين فرصت بود تا اطلاعات خود را تكميل كنم و من مرتب از استاد در رابطه با بسيارى از مسائل، از جمله قصه هاى دكتر شريعتى پرسش مى نمودم و استاد با شگفتى از من مى پرسيد اين قصه ها را شما از كجا آورده ايد؟ (در آن موقع اين سى و اندى جلد مجموعه آثار شريعتى منتشر نشده بود و ما براساس ۲۰۰ ساعت نوارهاى دكتر شريعتى اطلاعاتمان تنظيم شده بود و كسى كه آن نوارها را گوش نكرده بود نمى دانست ما چه مى گوئيم.) من به استاد شريعتى پاسخ مى دادم كه اين ها را دكتر در فلان سخنرانى اش نقل كرده است.

استاد شريعتى: دكتر كلامى سحرانگيز و قدرت خيالپردازى داشت

استاد شريعتى لبخند زيبائى مى زد و مى گفت:

دكتر نابغه بود، او كلامى سحرانگيز داشت و قدرت خيالپردازى فوق العاده اى داشت.

آنجا بود كه من پى بردم بسيارى از سخنان دكتر شريعتى پايه و اساس علمى نداشته و نخواهد داشت.

از همه جالب تر، سه شعار او بود، آزادى، برادرى و برابرى.

روزى دكتر شريعتى به ما گفت كه: ديشب خواب بودم، در خواب چيزى ديدم كه فوراً از جاى برخاستم، كاغذ و قلم برداشتم و نوشتم:

آزادى، برابرى و برادرى.

ما كه جوانانى ۱۷ و يا ۱۸ و يا ۲۰ ساله بوديم اين سخن برايمان بسيار عجيب، عالى و روحانى بود و او به گونه اى اين مسئله را به ما گفت كه ما گمان كرديم به او اين سه كلمه وحى شده است….

پس از سال ها كه وارد پاريس شدم، ديديم اين شعار روى تمامى سكه هاى فرانسوى، بر سر در تمامى مدارس و دبيرستان ها و دانشگاه ها نقش بسته است. زيرا كه آزادى، برابرى و برادرى شعارهاى انقلاب كبير فرانسه است. حالا به جاى اين كه دكتر شريعتى به ماها بگويد كه او در پاريس اين سه شعار را روزى هزار بار ديده است و حال به ايران منتقل مى نمايد، بدتر از يك آخوند، ما را گول مى زند.

اين مطلب را چند سال پيش من مطرح كردم و موجب يك بحث جدى با بچه ها شد، حالا آنها آمده اند و يك واژه عرفان را به اين سه شعار اضافه كرده اند، كه البته خود شريعتى آن روزها «نان» را به اين سه شعار اضافه كرده بود.
ديگر مسئله اى را كه دكتر شريعتى براى ماها بسيار بزرگ كرده بود جريان نويسندگان و استادان دوران تحصيل او در فرانسه بودند. به گونه اى كه امه سزر و فانون و لوئى ماسينيون و گورويچ و ژاك برك را به عنوان پيامبران قرن بيستم معرفى كرده بود… در صورتى كه نه تنها براى غرب و اروپا بلكه براى همين پاريس و فرانسه نيز اين شخصيت ها وزنه بزرگى در ميدان علم و دانش و خردگرائى نبوده اند… پدرخردگرائى فرانسه در قرن اخير هانرى كاياوه است و اندره مالرو شخصيت ديگر فرهنگى فرانسه….

امه سزر و شريعتى

از همه مهمتر، امه سزر شاعر سياه پوست متولد مارتينيك بود كه شريعتى يك جورى از رفاقتش با او حرف مى زد كه ماها فكر مى كرديم روزى چند بار با امه سزر چائى و ناهار مى خورده است… روزى در پاريس شنيدم كه امه سزر سخنرانى دارد با خوشحالى به آنجا رفتم… گمان مى كردم كه (براساس تبليغات دكتر شريعتى) وى به تازگى از زندان آزاد شده است. زيرا كه شريعتى مى گفت امه سزر يكى از مبارزان و رهبران سپاهپوستان ضد استعمار فرانسه است و غيره…

پس از چند دقيقه حضور در سالن سخنرانى امه سزر در پاريس متوجه شدم كه او نه تنها از زندان به پاريس نيامده است كه از مارتينيك (جزيره اى كه تحت استعمار فرانسه است) به فرانسه آمده و نه تنها او زندانى سياسى نبوده و نيست كه شهردار مارتينيك است كه خودش و شهرداريش زير فرمان و دستور وزارت كشور فرانسه و رئيس جمهور اين كشور است. من با خودم فكر كردم كه خوب در سال هاى ۱۹۶۰ كه دكتر شريعتى در فرانسه بوده است امه سزر آن موقع انقلابى و زندانى سياسى بوده است و خلاصه بعدها به آرمان هاى خودش خيانت كرده و حالا نماينده رسمى استعمار در سرزمين مادرزادى خودش شده است.
اما خيلى زود متوجه شدم كه نخير. آقاى امه سزر شاعر بزرگ سياهپوست از سال ۱۹۳۹ به مارتينيك بازگشته و از سال ۱۹۴۵ (يعنى ۱۵سال قبل از اين كه شريعتى به فرانسه بيايد) آقاى امه سزر عضو شهردارى مارتينيك بوده است و سال ۱۹۵۶ نيز از حزب كمونيست استعفاء داده است و تا به امروز در پست خود باقى است. (وى ۹۲سال دارد) از همه مهمتر وقتى به امه سزر نزديك شدم و گفتم من از دوستان دكتر شريعتى هستم، پرسيد دكتر شريعتى كيست؟ در چه رشته اى پزشك است!؟
خب، حالا واقعاً انسان ايرانى بايد گوشه اى بنشيند و زار زار گريه كند كه چطور و به چه حساب و كتاب هائى در مقاطعى، به ناگاه از كاه هائى كوه ها ساخته مى شود و افرادى آنچنان بت مى شوند كه تا به آنها بگوئى بالاى چشمت ابرو، چهار نفر ديگر ابروى ترا برمى دارند.

قصه ما با شريعتى همين بود، من جوان ۱۶ يا ۱۷ساله به همراه ديگر دوستان به مساجدى مى رفتيم كه ملاها به دكتر شريعتى انتقاد مى كردند و ما با طرح پرسش هاى بسيار سخت مجلس ملاها را در دفاع از دكتر شريعتى كه مجذوب او شده بوديم، به هم مى زديم. چرا؟ چون آگاهى نداشتيم.
نه تاريخ را مى شناختيم و نه فرانسه و پاريس را و نه اسلام را و از همه مهمتر شخصيت كسى را كه مرشد ما بود و در سخن گفتن ماهر و ساحر بود. البته نمى دانم، در اين باره اطلاعاتى داشت يا نه اما من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم.

-حالا افسانه تشكيل حسينيه ارشاد را در جاى خود خواهم نوشت، اما اين كه ناگهان على شريعتى به عنوان معلم انقلاب اسلامى به تمامى خانه ها و كانون هاى ايرانى نفوذ كرد چگونه بود؟ چگونه بود كه نوارهاى او هزاران هزار كپى مى شد و كتاب هايش تجديد چاپ مى شد و به طور رايگان در سراسر كشور پخش مى شد. احياناً هم اگر رايگان نبود به قيمتى سمبليك به فروش مى رسيد تا مردم به راحتى آن را تهيه كنند.
به خاطر دارم در سال ۵۶ وقتى آقاى خامنه اى از من بهاى يكى از كتاب هاى دكتر شريعتى را پرسيد و من به او جواب دادم.

وى با تعجب بسيار به من گفت عجيبه، ما بعضى از كتاب هاى خودمون را چاپ مى كنيم، قيمتى كه به چاپخانه پرداخت مى كنيم به مراتب بالاتر از قيمت فروش كتاب هاى دكتر است!؟
آنجا و آن موقع نه من و نه آقاى خامنه اى متوجه نبوديم كه صندوق هائى پشت چاپ آن كتاب ها و تكثير نوارها بود كه امكان مى داد، تا به آسانى آثار سحرآميز و تحريك كننده على شريعتى، چون نيايش، پس از شهادت، پيروزى پس از شكست، تشييع علوى، تشييع صفوى، آرى اين چنين بود برادر و غيره در كشور پخش شود تا موتور انقلاب سرعت سرسام آور خود را بگيرد….
حالا هم مطمئن باشيد كه اگر فردا استعمار برنامه اى براى ايران داشته باشد، فوراً يك كسى بت مى شود و آثارش دست به دست مى گردد.

شاعرى و صداى داوودى سيدعلى خامنه اى!؟ 9

يكى از دلائل اصلى به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط بهترين ياران و نزديكترين افراد به او، شايد انتشار مجموعه آثار وى بود.

زيرا چنانچه عرض شد در بحبوحه انقلاب و گرماگرم شور مردمى سال هاى ،۵۰ فقط چهار پنج سخنرانى و يكى دو كتاب از دكتر شريعتى بود كه دست به دست مى گشت كه همه آنها نقش مؤثرى براى تحريك و شوراندن مردم داشت. اما چهار پنج سال بعد از انقلاب كه خُلق و خوى انقلابى در همه خاموش شده بود و تجربه جنگ با عراق در ميان بود، سيل اعدام ها و زندان ها و شكنجه ها خانه هاى ايرانيان را ويران كرده بود، دست نوشته ها و مطالبى از دكتر شريعتى در همان چهارچوب مجموعه آثار منتشر شد كه همه دوستان و هواداران وى را شوكه كرد.
از همه مهمتر مطالب بسيار بسيار محرمانه اى بود كه دكتر شريعتى در خلوت خودش براى خودش نوشته بود و هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى اين مطالب منتشر خواهد شد، آن هم توسط خانم فرهيخته و مهربانش.
بدون شك چنانچه از نوشته هاى خود دكتر شريعتى پيداست و نزديكان شاهد آن بوده اند، مشكل خانوادگى زن و شوهرى در ميان آنها نيز وجود داشته است و آن شوربختانه به گونه اى بوده است كه در همين دست نوشته هاى محرمانه دكتر شريعتى ملاحظه مى كنيم كه بدترين توهين ها را به خانمش نموده است.

شريعتى همسر ش را سگ مى خواند

خانم دكتر پوران شريعت رضوى در كتاب «طرحى از يك زندگى» چند نامه محرمانه دكتر شريعتى را منتشر نموده است در صفحه ۱۶۰ اين كتاب، دكتر شريعتى طى نامه اى همسر مهربان فرهيخته اش را سگ مى خواند:
پوران عزيزم قربانت گردم. حالت؟ چطورى؟ در چه حال و حالتى؟ فرشتگى يا سگى
در دنباله همين نامه دكتر شريعتى به بهانه بچه ها، با كار كردن زنان نيز اظهار مخالفت مى كند:
…. اعصابت خسته است و تحريك شده و به خصوص در شرايط فعلى حساس تر و كار بيشتر برايت صدمه دارد و بر روحيه و اعصابت فشار مى آورد… يكى از عيب هائى كه… در مورد كار خارج براى زنان الزاماً غيبت او است از خانه و محروميت كودكان از مادر…. عواقب فكرى و اخلاقى و به خصوص روانى ناهنجارى دارد…

دكتر شريعتى خودش را پيامبر مى دانست

دكتر شريعتى در مرحله اى كه خود را به درجه پيامبرى رسانده بود و در نوشته هاى خصوصى اش خودش را از هر پيامبرى بالاتر مى دانست در رابطه با نافرمانى همسرش مهربانش، او را به خديجه تشبيه مى كند كه آن خديجه رسالت محمد را پذيرفته بود اما اين خديجه (خانم پوران شريعت رضوى) نبوت اين پيامبر جديد (دكتر شريعتى) را نپذيرفته است. در كتاب گفتگوهاى تنهائى كه امروز توسط خود خانواده دكتر شريعتى در ايران جمع آورى شده است صفحه ۱۲۷ بخش اول آمده است:

اما من پيغمبرم، يك پيغمبر به يك زن جاهليت، هر چند خديجه بزرگ و خوب و فداكار و بى نظير باشيد كمتر نياز دارد او نمى داند كه كسى چون من (دكتر شريعتى) به سعادت خانوادگى، آرامش خانوادگى، خوشبختى و دوستى و عشق نيازمند نيست. روح او در آتش پيام هاى وحى است كه هر روز از غار تنهائيش مى گيرد… باران هاى الهام هاى غيبى كه در ميان اين امت يك صحابى كه شنواى آن آيات باشد نمى يابم… خدايا… خديجه مرا نيز همچون خديجه محمد عاشق مؤمن، بلكه مؤمن عاشق من ساز تا در من همچون يك معشوق ننگرد مرا يك همسر خوب و شايسته و همسرشت و هم سرنوشت و همزبان خويش نبيند، او را يك صحابى بيتابِ دگرگون شدن ساز… كه من موسايم كه برايش هارون فرستادى. عيسايم كه برايش سن پل فرستادى كه محمدم برايش خديجه ساختى…. اما نه، من على ام، على را تنها گذاشتى. او جز چاه هاى آب در نخلستان هاى خلوت و دور از شهر كسى را نداشت.

… و اين پيغمبر بى صحابى (دكتر شريعتى) ، قرآن پنهانش را كه همه آياتش و سوره هايش را در غار تنهائى اش الهام گرفته بود بر خديجه اش خواند (خانم دكتر پوران شريعت رضوى) نه خديجه اش آنها را يافت. سوره ها و آياتى از قرآن را كه ساده تر و سبك تر بود آيات متشابه و چند پهلو و شگفت نداشت به خديجه خواند… اما خديجه: پريشان، خشمگين، بيتاب، ناخشنود… و در آخر…. روزى آنچه را (پوران خانم= خديجه) در دل داشت از دور با فرياد ندا داد و به گوش همسرش (دكتر شريعتى) رساند كه اينها… اين آيات، اين سوره ها، اين قرآن وحى نيست… اينها مجعول است… اينها بر قلبت الهام نشده است… خودت هم به اينها ايمان ندارى اينها براى هدايت من و براى خاطر من نيست، خواسته اى قرآنى بنويسى، قرآن را نامه هاى عاشقانه يافت وحى را حرف هاى غزلى، اين هم آشنائى زنم. آن هم روشنفكران، آن هم آخوندها، احسان تو بزرگ شو شايد با تو حرف بزم.» (داخل پرانتها از من است).

-اينها عين نوشته هاى دكتر شريعتى بود كه بدون تعارف و رودربايستى خودش را پيامبر و كارهايش را قرآن دانسته و مدعى بود كه خانمش هم او را نپذيرفت. البته اين كتاب در سال ۵۹ تا اوائل ۶۰ جمع آورى شده بود و هر چند سال ۶۲ در هنگام انتشار آن در كشور، از ايران خارج شده بودم، اما خانواده شريعتى در آن گرماگرم روزهاى انقلاب، هرگز فكر نمى كردند كه اين مطالب بر عليه دكتر و تضعيف شخصيت او خواهد بود زيرا فرزندانش زير ۲۰سال عمر داشتند و خانم ايشان نيز بدون اين كه اين دست نوشته ها را بازخوانى كند در كارتن و پلاستيك هائى نهاده و در اختيار كارمندان دفتر مجموعه آثار شريعتى، آقايان شريف، شريفى نيا و رضائى گذاشتند تا هر چه زودتر منتشر شود.

در همين نوشته هاست كه دكتر شريعتى نوشيدن شراب را براى دانشمندان كه حد بشناسند آزاد مى داند.
دكتر شريعتى در آن هنگامه با برخوردار بودن از چند مريد سرسخت و متعصب گمان كرده بود كه رهبرى بزرگ شده است كه در تاريخ بى نظير و بى همتا است، لذا در همين دست نوشته هايش مى خوانيم:
– «اما اگر آنها نام خويش را به نان فروختند، من بر آب دادم و پيشتر از خضر و پيشتازتر از اسكندر رسيدم…. آنها وزارت يافتند من سلطنت يافتم. اگر آنها را به دروغ مى ستايند مرا به راستى مى پرستند…. اگر آنها وكيل شده اند من معبود شده ام، اگر آنها رئيس اند، من رهبرم، اگر آنها غلام خانه زاد و چاكر جان نثار راجه شده اند من امام پاك نژاد و راهب پاكزاد و مهرآوه شده ام…. من بودا شدم… آفريننده شدم و نبوت يافتم و رسالت يافتم و جاويد شدم (صفحه ۱۲ و ۱۳ گفتگوهاى تنهائى دكتر شريعتى) .

كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد

بسيارى از مريدان متعصب و كور و ناآگاه دكتر شريعتى كه به جز كتاب هاى او، كتاب ديگرى را كمتر خوانده و يا اصلاً نخوانده اند (مثل خود من و هزاران هزار ديگر در ۳۰ سال پيش) خواهند گفت كه اين حرف هاى عرفانى و ملكوتى شريعتى بوده است. در صورتى كه خود او تأكيد دارد كه قرآن او محكم و متشابه ندارد و حقيقت است كه بيان مى كند آن هم به طور ساده و روان.

خود من وقتى بيست و اندى سال پيش روى تاريخ اسلام تحقيق مى كردم و كتاب از ميترا تا محمد را به عنوان تز دكترا نوشتم و به نوشته هاى دكتر شريعتى استناد كرده بودم، استادم چندين تذكر به من داد، از جمله اين كه در رابطه با دارائى هاى پيامبر اسلام در هنگام مرگ، من با استناد به نوشته هاى دكتر شريعتى نوشته بودم كه:

«محمد هنگام مرگ هفت دينار و يك شتر و چند شمشير داشت كه شتر اهدائى پادشاه حبشه بود»
استاد به من گفت چنين حرفى درست نيست، پيامبر اسلام هنگام وفات ثروت بزرگى داشته است و چند سند به من معرفى كرد از جمله تاريخ طبرى كه با مطالعه هزاران هزار صفحه تاريخ طبرى، پى بردم كه نه تنها در رابطه با دارائى پيامبر اسلام هنگام مرگ، دكتر على شريعتى به من و ما و تاريخ و مردم ما اطلاعات نادرستى داده است كه در رابطه با بسيارى از مسائل او هر چه خواسته است گفته است و به حساب اسلام و پيامبر گذاشته است.

دكتر على شريعتى به مردم ما اطلاعات نادرستى داده است

مثلاً ببينيم در رابطه با همين دارائى هاى پيامبر اسلام، مورخ بزرگ محمدبن جرير طبرى كه نزديكترين تاريخ نويس به صدر اسلام بوده است چه نوشته است؟ :

-پيامبر اسلام حدود ۵۰ غلام و كنيز داشت

-پنج منشى حقوق بگير داشت

-چهار اسب داشت بنام هاى لزاز، ظرب، لخيف و تيزاب. پنجمين اسب او يعسوب نام داشت.

-پيامبر سه استر داشت

-پيامبر يك گله شتر شيرى داشت (حدود ۲۰شتر) و شترى داشت كه ابوبكر آن را به ۸۰۰ درهم خريده بود و به پيامبر به ۴۰۰ درهم فروخته بود

-پيامبر يك گله بز شيرى داشت (بين ۷ تا ۱۰تا)

-پيامبر شش شمشير قيمتى داشت

-پيامبر اسلام سه كمان بنام هاى روحا- بيضا و صغرا داشت

-پيامبر دو زره قيمتى داشت كه در اكثر جنگ ها آن دو زره را با هم مى پوشيد

-پيامبر سپرى داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بسته بود

با اين ليست مختصرى كه طبرى از دارائى هاى پيامبر ياد مى كند و مقايسه ۷دينار و يك شتر و چند شمشير كه دكتر على شريعتى نقل كرده بود، به خوبى در مى يابيم كه اين «سخنران ساحر و توانا» مى توانست با سخنرانى هاى خود و سبك زيبا و سحرآميز و هيپنوتيزم گرش، تاريخ و شخصيت هاى اسلامى را آنگونه كه خودش مى خواست، ترسيم كند.

شايد دكتر شريعتى هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى كتاب هاى تاريخى، اسناد معاصر و غيره به راحتى در دسترس همگان قرار خواهد گرفت و افسانه پردازى هاى اين هنرمند بزرگ براى سوسياليست معرفى كردن اسلام و سياسى نمودن دين حباب روى آب خواهد شد.

آنگاه كه من چگونگى اخذ دكتراى شريعتى (حاجيولوژى) را مطرح نمودم براى آن بود تا در تاريخ ثبت شود كه خود او نيز در رابطه با نوع و تز دكترايش با ما صادق نبود. زيرا در همين گفتگوهاى تنهائى با خط خودش نوشته بود كه در سه رشته تحصيل مى كرده و سه دكترا گرفته است؟ …. در صورتى كه واقعيت ندارد.

دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، اظهار نظرهاى نادرست او بود

يكى از دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، همين اظهار نظرهاى نادرست و اطلاعات دادن هاى غير صحيح او بود. زيرا مرتضى مطهرى از سال ۱۳۳۴ با مداخله دكتر نصر و دريافت دكتراى افتخارى، در دانشگاه تهران تدريس مى كرد و وقتى با برخى تضادگوئى هاى دكتر شريعتى مواجه مى شد، در نشست هاى خصوصى مطرح مى كرد كه «كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد چگونه مى تواند معلم و مدرس اسلام و تشيع باشد!؟»
ما كه در آن زمانه مجذوب دكتر شريعتى بوديم، تحت تأثير او، گمان مى كرديم كه مرتضى مطهرى به دليل حسادت عليه شريعتى حرف مى زند و در پى آن بوديم كه هرگونه كه مى توانيم مطهرى را خراب كنيم.
و شخص دكتر شريعتى به طور ماهرانه اى از رقابت آخوندها براى نفوذ افكار و عقايد خودش بهره مى برد، مثلاً سيدعلى خامنه اى را كه در مشهد بود و كمتر با مطهرى در تماس بود بسيار ارج و احترام مى گذاشت و سخنرانى ها و اشعار و كارهايش را مى ستود.

دكتر شريعتى، سيدعلى خامنه اى را شاعر و سخنورى بزرگ مى دانست و صداى خوش او را به صداى «داوودى» تشبيه مى كرد و بارها مى گفت كه اگر آقاى خامنه اى خواننده مى شد، از بنان، داريوش رفيعى و شجريان ميزد بالاتر.

دكتر شريعتى با ذكاوت و زيركى ويژه اش توانست شكافى در ميان روحانيون به وجود بياورد و كسانى كه وى را از نظر اسلامى ضعيف مى دانستند را با روحانيون جوانى كه اطلاعات عميقى از تاريخ نداشتند، درگير كند. روحانيونى چون آقاى خامنه اى، كه البته در بهار سال ۱۳۶۰ آقاى خامنه اى نيز طى مصاحبه اى با مجله سروش اعتراف كرد كه گول دكتر شريعتى را خورده بود و شريعتى شورآفرين بود نه شعورآفرين.
بدين رو از سوئى افرادى چون مرتضى مطهرى با مراجعه به مراجع تقليد سعى مى كردند تا شريعتى را وادار نمايند تا ذهنيات شخصى اش را بنام اسلام مطرح نكند و روحانيون جوان به عكس از او دفاع مى كردند.
به عنوان مثال روزى مرتضى مطهرى به نزد علامه طباطبائى رفته بود و درباره دكتر شريعتى صحبت مى كرد كه سيدعلى خامنه اى هم وارد مى شود و يكى مدافع و ديگرى منتقد….

حمايت هاى سيدعلى خامنه اى از دكتر شريعتى موجب شده بود تا وى را وهابى و كافر بدانند و حتى آنگاه كه خامنه اى به ايرانشهر تبعيد بود، روحانيونى كه هم اكنون به اصطلاح در ولايت او ذوب شده اند، وى را تكفير مى كردند.
مرتضى مطهرى مى گفت كه دكتر شريعتى با كلام ساحرانه اش هم جوانان را منحرف مى كند و هم بچه طلبه ها را، البته در نگاه او افرادى مثل سيدعلى خامنه اى نيز بچه طلبه بودند. زيرا سيدعلى خامنه اى ۲۰سال از مطهرى و شش سال از دكتر شريعتى كوچكتر بود. مطهرى مى گفت كمى سن يعنى كمى دانش و نوجوانى يعنى بت جوئى و معبود طلبى. البته ما در سخنان خود شريعتى اين مسئله را يافتيم كه خود او بر اين باور بود كه معبود مردم و رهبر آنها شده است.

در آن روزگاران براى زدن على شريعتى به چند سمبل نيز متوسل شده بودند از جمله علامتى بود كه شريعتى روى جلد كتاب هايش مى گذاشت و او آن را لاالله الاالله مى دانست اما ديگران مدعى بودند كه در آن آرم نام هاى ابوبكر و عمر و عثمان و على است.

دكتر شريعتى به جاى اين كه به عنوان يك مدافع اسلام، هر دو را بپذيرد و بگويد كه چهار خليفه محمد را قبول دارد (چنانچه در اسلام شناسى درس هاى مشهد پذيرفته بود ولى بعداً در تهران تغيير رأى داد) و اين آرم همانى است كه شماها مى بينيد، هم شعار اسلام و هم نام چهار خليفه، اما او درگيرى ها را شدت داده و خود را مؤسس حزب شيعه علوى معرفى نموده و در مدح «شيعه يك حزب تمام» سخنرانى كرد.

دكتر شريعتى به تبعيت از آرامگاه مولانا جلال الدين كه بر سردر آن همان آرم كذائى بود، آن سمبل را براى روى جلد كتابهايش انتخاب كرد كه البته مى دانيم در مساجد شهر قوميه و تمامى شهرهاى تركيه، نام چهار خليفه به علاوه حسن و حسين نقش بسته است يعنى عثمانى ها چهار خليفه به علاوه دو فرزندان على را قبول داشتند… اما شريعتى كه مى خواست شيعه را تبديل به يك حزب سياسى بكند از رهبران شيعه نيز شيعه تر شده بود… و هرگز نخواست خلفا را تأييد كند.

مسئله ديگرى كه براى شريعتى و حسينيه ارشاد مشكل ساز شده بود.
آيه: «ولتكن منكم امة يدعون الى الخير» بود كه مى گفتند اين آيه نيز شعار وزارت ارشاد عربستان سعودى و وهابيون بوده است.

البته چنانچه دكتر ناصر ميناچى به من گفت در هنگام تأسيس حسينيه ارشاد، هم نام ارشاد و هم اين آيه را در پى گرفتن دو استخاره از قرآن، مرحوم محمد همايون و دكتر ميناچى (دو بنيانگذار حسينيه ارشاد) انتخاب كرده بودند.
 

مطهرى مبتكر عنوان «ماركسيست هاى اسلامى»

در اين سال هاى اخير در موارد بسيارى از سوى انديشمندان و تاريخ نگاران و نويسندگان مسئله اى مطرح شده است كه در ريشه يابى آن كمتر كار شده است. بسيار گفته و مى گويند كه بخشى از روحانيون ماركسيست بوده و به ملاهاى سرخ مشهور شده اند، عملكردهاى فراوانى طى ۲۵سال گذشته و نزديكى هاى حكومت ملاها با كشورهاى چپ از اتحاد جماهير شوروى گرفته تا سوريه و كوبا و ليبى بهترين گواه اين مدعاست.
اين ادعا ريشه تاريخى نيز دارد، پس از شكل گيرى حسينيه ارشاد در تهران اين مكان تبديل شد به جذب يكسرى نيروهاى راديكال و به گونه اى ماركسيست اسلامى.
-محمد همايون كه انحصار واردات ماشين آلات كشاورزى از انگلستان را داشت از سال ها پيش در نظر داشت تا با روحانى متجدد «آقاى راشد» مكانى را براى معرفى يك اسلام مدرن داير كند.
همايون و راشد سال ها براى تحقق بخشيدن به اين امر تحقيق و برنامه ريزى نمودند، اما روزى آقاى راشد از محمد همايون جدا گشته و طرح حسينيه ارشاد را رها كرد.
آقاى همايون به وكيل جوان خودش دكتر ناصر ميناچى مراجعه كرده و دكتر ناصر ميناچى با آغوش باز از طرح محمد همايون استقبال كرد. مكانى را در شمال تهران خريدارى نموده و شروع به ساختن حسينيه ارشاد نمودند.
سرمايه و طرح بنيان گذارى ارشاد با همايون و ميناچى بود، اما اين دو از آقاى على آبادى نيز دعوت نمودند تا به هيأت مديره ارشاد بپيوندد.

هنوز كار ساختمان سازى ارشاد تمام نشده بود كه سخنرانى هاى افراد و شخصيت هائى در چادرى كه در وسط زمين زده شده بود آغاز شد. مرتضى مطهرى از جمله نخستين سخنرانان ارشاد بود.
مطهرى كه به گونه اى شاگرد استاد محمدتقى شريعتى بود، به مشهد رفته و از سوى همايون و ميناچى از استاد شريعتى دعوت نمود تا براى سخنرانى در ارشاد به تهران بيايد.
-مرتضى مطهرى در ۱۳بهمن ۱۲۹۸ در فريمان (شهرى در نزديكى مشهد) به دنيا آمده بود و از سال ۱۳۰۶ براى تحصيل به قم رفته بود. وى در سال ۱۳۳۴ با اخذ يك دكتراى افتخارى به سفارش آقاى دكتر نصر، به عنوان استاد الهيأت وارد دانشگاه شد و پيش از آن نيز از مدرسان مدرسه مروى تهران بود. مرتضى مطهرى به عنوان سخنران اصلى انجمن اسلامى پزشكان توانسته بود از امكانات مالى خوبى بهره ور شود و نيز در پى تشكيل هيأت هاى مؤتلفه اسلامى وى به عنوان يكى از پنج مجتهد اين تشكل منصوب شده بود…
مطهرى در مساجد هدايت، جواد، جاويد و نارمك نيز سخنرانى مى كرد.

وى در سال ۱۳۵۵ مدتى بازداشت شد و پس از آن براى ديدار با خمينى به نجف رفته و همو از سوى خمينى به عنوان رئيس شوراى انقلاب برگزيده شد…

بسيارى از درگيرى هاى سياسى كه پس از بهمن ۵۷ پديد آمد، ريشه در حسينيه ارشاد داشت.
آنگاه كه استاد شريعتى براى سخنرانى به تهران آمد، فرزند جوان او دكتر شريعتى نيز به اين تريبون دست يافت و اين دست يابى آنچنان او را شيفته كرد كه پس از چندى، جاى همه، حتى مرتضى مطهرى را نيز گرفته و اكثر ملاها را مجبور به ترك حسينيه ارشاد كرد.

سبكِ سخنِ ساحرانه ى على شريعتى

على شريعتى كه سبكِ سخنِ ساحرانه اى داشت و از هر در، با زبانى شيرين سخن مى گفت و جوانان را مدهوش خود مى كرد، همواره با سالن پر از جمعيت ارشاد مواجه بود. خصوصاً آنگاه كه كسانى چون مرتضى مطهرى ۲۰ تا ۳۰نفر مستمع داشتند، منابر دكتر شريعتى برخوردار از صدها تن بود، حملات شيخ احمد كافى نيز موجب شد تا جوانان تهرانى سرى به ارشاد بزنند تا ببينند به قول كافى در آن يزديه ظلال چه خبر است؟
مرتضى مطهرى كه خود عضو هيأت مديره ارشاد شده بود، پيشنهاد مى كرد تا پس از دكتر شريعتى سخنرانى كند، آنگاه كه سخنان شريعتى تمام مى شد، سالن ارشاد همه خالى مى شد به گونه اى كه دو بار مطهرى نتوانست سخنرانى خود را ايراد كند. پس از آن مطهرى پيشنهاد كرد تا ابتداء او و پس از وى شريعتى سخنرانى كند. اين بار نيز سالن ارشاد براى مطهرى خالى بود اما براى شريعتى پر بود.

در همين گيرودار بود كه روحانيون سرخ صف خود را انتخاب كردند و بعضى ها دنبال شريعتى راه افتادند و بعضى ها دنبال مطهرى.

و همين نبرد رقابتى بين مطهرى و شريعتى موجب شد تا شريعتى به مثابه ضديت با مطهرى و باند و دسته همراه او، در گوشه و كنار به روحانيت انتقادهائى بكند، يعنى تمامى انتقادات شريعتى به روحانيت در رابطه و هنگامه درگيرى او با مطهرى بود…

-دعوا و جنگ شريعتى و مطهرى براى حفظ تريبون ارشاد شدت گرفت. محمد همايون بنيانگذار اصلى ارشاد بيمار و در بيمارستان بسترى بود، نام شريعتى از ليست سخنرانان ارشاد حذف شده بود، شريعتى با شتاب به ديدن همايون رفت و باز همچنان با استفاده از زبان ساحرانه اش همايون را مجذوب خود ساخته و همه كاره حسينيه ارشاد شد. دكتر ناصر ميناچى نيز كه دوستى محكمى با شريعتى يافته بود، حامى او بود. بگونه اى كه به محض انجام يك سخنرانى، دكتر ميناچى خيلى سريع آن را روى كاغذ پياده مى كرد و فوراً به گونه كتاب چاپ مى كرد.
مرتضى مطهرى در آثار و سخنرانى هاى شريعتى تجسس نموده و موارد بسيارى ضد اسلام پيدا كرد، آنها را ليست كرده و نزد مراجع تقليد و روحانيون قم رفته و حكم تكفير دكتر شريعتى را گرفت. به گونه اى كه اكثر مراجع تقليد، عليه شريعتى و آثار غير اسلامى او فتوا صادر كردند…

برخى به على شريعتى مى گفتند كه چه اجبارى دارى كه حرف ها و نظريات خودت را به اسلام مربوط كنى تا دچار مشكل با روحانيون بشوى؟! بهتر نيست به عنوان يك روشنفكر لائيك حرف بزنى؟ خصوصاً كه حرف هاى تو هيچ ربطى به اسلام ندارد و همه افسانه هاى تخيلى ساخته ذهن تو است؟
-شريعتى جواب مى داد كه توده هاى مردم را با واژه اسلام مى توان به حركت درآورد و نه با چيز ديگرى.

و بدين رو بود كه او تمامى افكار و انديشه هاى غرب از ماركسيسم-لنينيسم گرفته تا تفكرات مائو و غيره را در قالب اسلام به جامعه ايران تزريق كرد.

وقتى ساعتى با عنوان «آرى اينچنين بود برادر» عليه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله سخنرانى كرد، كسى از او پرسيد، اهرام مصر و ساختن آن تمدن بزرگ چه ربطى به اسلام كه هزاران سال پس از آن آمده است دارد؟!
او پاسخى جز لبخندى بر لب نداشت و فردا همان سخنرانى يكى از شاهكارهاى ساحرانه او شده بود.
روزى كه طى يك نوشته، ابوذر غفارى را كه از قبيله راهزنان غفار بود و براى گريز از قبيله خود به اسلام پناه آورده بود يك سوسياليست بزرگ معرفى مى كرد كسى از او پرسيد، راهزنى هاى ابوذر چه ربطى به عرفان و دستبرد زدن تهيدست از دارا دارد؟ دكتر شريعتى سيگارى دود كرده و به پرسش كننده دقايقى خيره شد بدون آنكه سخنى بگويد… .

اما مرتضى مطهرى از پاى نمى نشست و با تلاش هاى بى امان خود موجب شد تا شريعتى را وادار كند تا در كارهايش بازبينى كند:

دكتر شريعتى آقاى محمدرضا حكيمى را كه از دوستان كودكى اش بود به عنوان تنها كسى كه حق دارد آثار او را نقد و تصحيح كند انتخاب كرد… .

اما محمدرضا حكيمى هرگز خود را آغشته به اين بازى نكرد، در همان سال هاى پيش به من گفت من هيچ دستبردى به آثار شريعتى نمى زنم، اما مسئولان جمع آورى مجموعه آثار شريعتى پيشنهاد دكتر بهشتى را پذيرفتند كه به نوشته هاى دكتر شريعتى پاورقى بزنند… .

مطهرى دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

مرتضى مطهرى جنگ خود با شريعتى و ملاهاى سرخ را به نجف نزد خمينى نيز كشاند.

مطهرى طى نامه اى ده صفحه اى مجاهدين خلق، سيدعلى خامنه اى و دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

تاكنون همه به اين باور بودند كه واژه «ماركسيست اسلامى» توسط ساواك ابداع گشته و به مجاهدين و شريعتى و ديگران اطلاق شده است. اما با مطالعه نامه مرتضى مطهرى به خمينى در هنگامه اى كه مقيم نجف بود درمى يابيم كه اين فتوايِ مرتضى مطهرى بوده است.

حتى واژه منافقين خلق براى مجاهدين خلق كه باعث قتل عام بيش از يكصدهزار نفر شد، توسط مطهرى و پيش از انقلاب به خمينى تلقين شد:

مطهرى در نامه خود به خمينى درباره مجاهدين مى نويسد:

«اينها در ابتدا يك گروه سياسى بودند ولى تدريجاً به صورت يك انشعاب مذهبى دارند درمى آيند درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان سياسى بود بعد به صورت مذهب درآمدند كوچكترين بدعت اينها اين است كه مى گويند به خودكفائى رسيده اند و مقام روحانى و مرجع دينى را رد مى كنند. «
در همين نامه مرتضى مطهرى از مجاهدين خلق، با عنوان منافقين خلق ياد مى كند.
مرتضى مطهرى درباره سيدعلى خامنه اى كه طيفى از جوانان طلبه را رهبرى مى كرد نيز به خمينى مى نويسد كه اين طلاب جوان نيز تحت تأثير افكار ماركسيستى قرار گرفته اند:
«برخى دوستان ما طلاب جوان و جوانان و دانشجويان را بر بغض و كينه روحانيون به استثناء شخص حضرتعالى پرورش مى دهند. «

مطهرى به سخنرانى هاشمى نژاد در مشهد نيز اشاره نموده و او را نيز همرديف خامنه اى متأثر از افكار چپ مى داند.
و جالب اين كه خود مطهرى معترف مى شود كه ماركسيست هاى اسلامى (به قول مطهرى) به خمينى ارادت دارند، يعنى رهبرى آنها در همان موقع نيز با خمينى بوده است. شايان يادآورى است كه شخص دكتر شريعتى نيز از خمينى تجليل كرده بود و حتى در دفاع از روحانيون گفته بود كه: زير هيچ قرارداد استعمارى را يك روحانى امضاء نكرده است.

البته در آن دوران كه هنوز روحانيون مصدر حكومت نبودند فرصتى هم نشد تا از دكتر شريعتى ساحر سخن بپرسيم كه استعمار قراردادهاى استعماريش را با سياستمداران مى بندد و البته دكتر شريعتى فراموش كرده بود كه جنگ هاى ايران را با روس مطالعه كند تا دريابد كه جهالت روحانيون موجب شد تا مناطق حساسى از ايران بزرگ را در پيمان هاى گلستان و جنگ هاى پيش و پس آن از دست بدهيم كه باعث اصلى آن روحانيون بودند و بس.

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى سند بسيار مهمى را در جهت اثبات ماركسيست بودن شريعتى ارائه مى دهد. مطهرى مى نويسد:

«تعهدى كه درباره اين شخص (دكتر شريعتى) دارم ديگر ملغى است. در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت مى باشم…

وى (شريعتى) مدعى شده است كه ملك، مالك و ملا هميشه در كنار هم بوده… اين اصل معروف ماركس است: مثلث دين، سرمايه و دولت» … .

در اين زمينه حق با مطهرى بوده است، زيرا چنانچه نوشتيم، دكتر شريعتى هر معجونى را كه از هر كجاى ذهن خود و تاريخ درمى آورد، يك چاشنى، «اسلام» به آن مى زد تا عوام پسند شود و شد و سرزمين ما چنين شد.
 

آيا با ملتى 30ميليونى و تيراژ كتاب هاى نيم ميليونى!
نويسنده بت مى شود يا نه؟!

هاشمى رفسنجانى در همان هنگامه هاى جنجال حسينيه ارشاد عضو هيأت هاى مؤتلفه اسلامى بود و مشغول بساز و بفروشى و خريد و فروش اتومبيل و غيره و چون مرتضى مطهرى نيز از فقهاى مؤتلفه اسلامى بود، بيشتر همپا و همراه با مرتضى مطهرى بود و نسبت به سيدعلى خامنه اى، سمپاتى كمترى در محافل عمومى به على شريعتى ابراز مى كرد. على شريعتى نيز رفسنجانى را در نشست هاى خصوصى اوستا بساز و بفروش مى خواند. اما رفسنجانى و خامنه اى رفاقت پايدارى با هم داشتند هر چند هاشمى در رابطه با مؤتلفه اسلامى مخفى كارى مى كرد و همه چيز را به سيدعلى خامنه اى نمى گفت يعنى پايدارى يك طرفه.

نامه مشترك مطهرى و بازرگان عليه دكتر شريعتى

يكى ديگر از كارهاى مرتضى مطهرى عليه دكتر شريعتى كه بسيار براى هواداران ساحر بزرگ سنگين آمد، نامه مشتركى بود كه مطهرى و بازرگان منتشر كردند. در آن نامه در پى پيشنهاد بازرگان، نوشتند كه اتهامات وهابيگرى و بهائيگرى به على شريعتى نادرست است بلكه به نوشته هاى او انتقادات و اعتراض هائى است كه مى بايست آثار وى زير نظر متخصصين اسلامى تصحيح شود. چنانچه خود شريعتى نيز طى نشست هائى با مطهرى، خامنه اى احمدعلى بابائى، فخرالدين حجازى و دكتر بهشتى و… . به انجام چنين كارى رضايت داده بود.
در يكى از اين نشست ها كه هنوز من نوار صداى آن جلسه را در اختيار دارم مطهرى بر بى اطلاعى روشنفكرانى چون دكتر شريعتى از اسلام تأكيد مى ورزيد و افرادى مثل على بابائى شديداً از دكتر شريعتى دفاع مى كردند و فخرالدين حجازى بين آسمان و زمين يكى به نعل مى زد و يكى به ميخ و سيدعلى خامنه اى نقش داور را بازى مى كرد و سعى بر آن داشت تا ميان مطهرى و شريعتى را به گونه اى جوش بدهد. اما در اواخر جلسه كه مرتضى مطهرى كلافه حرف هاى مخالف شده بود با خشم گفت: من بيش از اين نمى توانم ادامه بدهم زيرا كه وقت خوابم گذشته است و وقتى خواب من دير مى شود من كلافه مى شوم و قدرت تحمل ندارم.
يكى از حضرات حاضر گفت: ما داريم در حل مشكلات اسلامى و روشنفكرى كشور كوشش مى كنيم و كسانى در اين راه جان باخته و مى بازند، آنگاه آقا از وقت خوابشان سخن مى گويند.
پس از اين سخنان مرتضى مطهرى دست و پاى خود را جمع كرده و از خانه خارج شد، پس از آن تريبون جلسه كوچك به دست على شريعتى افتاده و شروع به سخن گفتن در رابطه با تخصص نموده و تخصص را نوعى بيگانگى از خود معرفى كرده و ساعتى جمع حاضر را سرگرم كرد و به طور كنايه مرتضى مطهرى را مسخره كرد.
اين جلسه چندى پيش از خروج دكتر شريعتى از كشور بود، در آن روزها و پس از ۱۸ماه زندانى كشيدن دكتر شريعتى در كميته مشترك ضد خرابكارى، دكتر رابطه جديدى با ساواك پيدا كرده بود و به گونه اى طرحى از دوستى را با چند تن از كادرهاى بالا ريخته بود. به گونه اى كه مرتضى مطهرى معتقد بود كه شريعتى «درس هائى از ماركسيسم» كه در كيهان چاپ مى شد را در هنگامه اقامتش در كميته مشترك ضد خرابكارى نوشته است زيرا كه در قسمتى از اين نوشته، دكتر شريعتى با در نظر داشتن اين كه در هنگامه جشن هاى ۲۵۰۰ساله با سخنرانى «آرى اينچنين بود برادر» وى به طور كنايه و با ذكر مصيبت كاذب از ساختن اهرام مصر، نظام پادشاهى و جشن ها را كوبيده بود، اين بار از تمدن شكوهمند ايران در قرن هاى گذشته و هويت ملى و افتخارات فرهنگى كه طى ۲۵۰۰سال از آن ايرانيان شده است سخن رانده بود…
يعنى علت عدم انتقال دكتر شريعتى به زندان اوين و يا قصر و نگهدارى وى در كميته مشترك ضد خرابكارى كه از امكانات رفاهى بهترى نسبت به يك زندان برخوردار بود، ارشادوى و توجه دادن او به تمدن و فرهنگ ۲۵۰۰ساله بود. كه وى اين آموزش را به خوبى فراگرفته بود و نتيجه آن همان نوشته مشهور «درس هائى از ماركسيسم» بود كه در قسمت نخست ماركسيست را نقد كرده بود و در قسمت دوم از فرهنگ و تمدن ۲۵۰۰ ساله سخن گفته و هويت ملى را ستوده بود.

در پى انتشار اين مطلب بود كه پيش از ساواك، مرتضى مطهرى باور كرد كه على شريعتى برداشت ماركسيستى از اسلام را شايد به زور ساواك رها كرده است و به سوى فرهنگ و تمدن ايرانى آمده است زيرا كه دين را يك ايدئولوژى خوانده بود… .

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى به اين مسئله اشاره نمود و نقد شريعتى را درباره ماركسيسم مطرح كرده بود…

البته خود مرتضى مطهرى نيز نقدى به ماركسيسم نوشته بود، اما مشهورترين كتاب او در آن هنگام «خدمات متقابل ايران و اسلام» بود. وى به ارزش هاى انديشمندان ايرانى كه در جهان اسلام آفريده شده بود اشاره كرده و ايران را اصلى ترين عامل خردمند بقاى اسلام دانسته بود… .

البته استاد محمدتقى شريعتى به من گفته بود كه بخش هاى بسيارى از اين كتاب را آقاى مرتضى مطهرى از روى نوشته هاى وى (استاد شريعتى) كپى گرفته است بدون اين كه از ايشان نامى بياورد و به خاطر دارم روزى كه فقط به خاطر پنج هزار تومان، آقاى مرتضى مطهرى با دكتر باهنر در دفتر حسينيه ارشاد در رابطه با حق تأليف همان كتاب به جنگ و دعوا مشغول بودند، مرحوم باهنر به طور كنايه اين مسئله را به مطهرى يادآورى كرد كه چگونه است براى كتابى كه اكثر آن نقل قول از دانشمندى ديگرى است مى خواهيد از دو جا (حسينيه ارشاد و دفتر نشر فرهنگ اسلامى) حق تأليف بگيريد.

مرتضى مطهرى آن روز با عصبانيت حسينيه ارشاد را ترك كرد البته پس از آن كه آقايان متعهد شدند تا پنج هزار تومان ايشان را در چند قسط پرداخت كنند.

پيش از آن كه به چگونگى خروج دكتر شريعتى از ايران بپردازيم و اندكى از برخوردها و كارهاى هاشمى رفسنجانى را در آن دوران شرح بدهيم، در رابطه با دكتر شريعتى كه به عنوان يك متفكر اسلامى شهرت يافته است، بايد اين جمع بندى را بكنيم كه:

-شعارهاى اصلى او يكى برگرفته از كارل ماركس بوده است (زور و زر و تزوير و يا تيغ و طلا و تسبيح و يا ملك و مالك و ملا كه همان تزكارل ماركس است با عنوان دين، دولت، سرمايه) .

-و شعار ديگر او آزادى، برابرى و برادرى شعار انقلاب فرانسه است كه روى تمامى سكه ها فرانسوى از همان زمانى كه دكتر شريعتى در پاريس بوده است تا به امروز نقش بسته است، همچنانكه بر سر در تمامى مدارس و دانشگاه ها نيز اين شعار به چشم مى خورد.

چند سخنرانى معدود وى نيز كه همزمان به صورت كتاب و در تيراژهاى نيم ميليونى چاپ و يا به طور رايگان و يا با قيمتى اندك به فروش مى رسيد: -يكى «آرى اينچنين بود برادر» بود با كمتر از ۳۰ صفحه كه هيچ ربطى به اسلام نداشت و شرح ساختن اهرام مصر را نيز دكتر شريعتى نادرست تشريح كرده بود زيرا وى ساحرانه مى گويد كه بردگان آنها را ساخته اند اما امروزه در تمامى كتاب هاى جهانگردى مصرى شرح داده شده است كه اهرام مصر توسط خود مردم مصر به طور افتخارى در ۴ماهى كه آب نيل بالا مى آمده و كارى نداشته اند انجام داده اند. .

-ديگرى كتاب «ابوذر غفارى» بود كه سوسياليسم را در قالب يك راهزن عرب تشريح كرده بود.

-كتاب ديگر «تشيع علوى، تشيع صفوى» بود، وى در اين كتاب مجلسى را كه با جمع آورى دهها جلد كتاب از روايات و احاديث رهبران اسلامى، چهره واقعى اسلام را معرفى مى كرده و مى كند را تكذيب كرده بود و تشيع را به عنوان يك حزب سياسى آن هم با توجيهاتى كاذب براى گرفتن قدرت سياسى معرفى كرده بود، در صورتى كه امام على براى كسب قدرت سياسى در زمان خلافت ابوبكر، عمر و عثمان هيچ تلاشى نكرده بود و حتى بعد از عثمان وى به زور و فشار خلافت سياسى را پذيرفت و فرزند وى امام حسن با دريافت امكاناتى قدرت سياسى را به معاويه واگذار كرد و سالار شهيدان امام حسين نيز كه به خاطر جنگ رقابتى با يزيد در رابطه با «اُرينب»، مجبور به ترك مكه و مدينه شد را در دو سخنرانى «شهادت» و «پس از شهادت» آنچنان واژگونه معرفى نمود كه امام حسين چه گوارا و حنيف نژاد دوران شد.

در صورتى كه تاريخ گواه است كه امام حسين پس از اين كه تأييدات قبائل را كاذب يافت به دائى خود آقاى شمر پيشنهاد نمود تا به ايشان اجازه بدهد تا به نزد پسر عموى خود آقاى يزيد رفته و با وى مذاكره و صلح كند. اما شمر كه رفته بود حسين را بياورد، سر حسين را براى يزيد برده و درخواست صلح و مذاكره وى را با خليفه ناشنيده گرفته و گفت تو مى خواهى با خليفه روى گرفتن استاندارى مصر توافق كنى. مصر از آن من است و هم خواهرزاده اش حضرت عباس را كشت و هم سر امام حسين را بريد… پس از امام حسين نيز هيچ يك از امامان تشيع در سياست دخالت نكردند حتى وقتى ابومسلم خراسانى نامه خلافت را براى امام جعفر صادق روان كرد، ايشان پيشنهاد خلافت ابومسلم خراسانى كه خلافت omaviyan را منقرض نموده بود را رد كرده و گفت ما در سياست دخالت نمى كنيم. حالا على شريعتى از كجا رفت و تشيع علوى، تشيع صفوى را آفريد و شيعه را يك «حزب تمام» معرفى كرد و با نوشتن امت و امامت حكومت ولايت فقيه (امامت) را براى امامت (گوسپندان و كوچك فكرانى كه نيازمند ولى و قيم هستند)، آفريد را بايد رفت و جستجو كرد تا بيابيم در كدامين كارگاه رنگ رزى و ساحرى و خوش سخنى ساخت و پرداخت و به ناف ملتى بست كه خود او پس از ۱۸ماه پذيرائى در كميته مشترك همه را فراموش كرده و به هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله اعتراف كرد؟

از سوئى من اين خبر را براى نخستين بار در جهان فاش كنم كه كتاب هاى چند صفحه اى و جزوه مانند دكتر شريعتى در تيراژهاى نيم ميليونى توسط حسينيه ارشاد چاپ و پخش مى شد و از هر كس كه سخن ساحرانه چون على شريعتى داشت اگر در يك جامعه ۳۰ميليونى، شما كتاب را با تيراژ نيم ميليونى، چاپ و پخش مى كرديد ناخودآگاه آن فرد تبديل به بت مى شد و در هر خانه اى كتابى از او يافت مى شد و دور از ذهن نبود كه به خاطر همان تزريق نيم ميليونى كتاب امر به خود او مشتبه بشود كه او پيامبر است، هر چند همسرش مثل خديجه او را قبول ندارد.

على شريعتى: پادشاه حامى طبقات محروم است!

آنگاه كه مقاومت دليرانه نسل نو و دانشجويان را در زندان هاى نظام اسلامى مى بينيم و اين پايدارى ها را با شرايط يكى از بزرگترين سمبل هاى انقلاب اسلامى در زندان محمدرضا شاه مقايسه مى كنيم، درمى يابيم كه اين نسل نو و جوان امروزى، از مهندس طبرزدى، دكتر آغاجرى تا باطبى و محمدى ها و ديگر عزيزانى كه سال هاست در زندان هاى مخوف اسلامى مقاومت مى كنند، واقعاً قهرمان ملى و جسورى هستند و براساس بازنگرى كوتاهى به تاريخ پيش از انقلاب و اسناد موجود در ساواك و خاطرات و يادها درمى يابيم كه در نظام به اصطلاح شديد پليسى ساواك و محمدرضاشاه، متهم به محض كوتاه آمدن، يا آزاد مى شد و يا از امكانات رفاهى برخوردار مى شد، چنانچه فقط در يك روز تعداد بسيارى اززندانيان سياسى كه حبيب الله عسگراولادى مسلمان نيز در ميان آنها بود فقط با گفتن سپاس شاهنشاه اززندان آزاد شدند.
از همه مهمتر افسونگر و به قول محمود فرجامى نويسنده روزنامه شرق تهران دوست دروغ پرداز ما، دكتر شريعتى را مى توانيم مثال بزنيم و بازداشت هاى او و نوع برخورد دو جانبه را در رابطه با او بررسى كنيم.
با در نظر داشتن اين كه دهها جوان معصوم و عاشق و پر شور و احساساتى فقط با داشتن و يا مطالعه كتابى از على شريعتى به زندان مى افتادند و اين بچه هاى پر شور واحساساتى معصوم آنچنان لجبازى و مقاومتى در بازجوئى ها مى كردند كه تحمل آزار و اذيت و شكنجه را براساس تبليغات دكتر شريعتى نوعى «اجرالهى» مى دانستند.
غافل از اين كه شخص دكتر شريعتى براساس اسنادى كه امروزه منتشر شده است هم با نيروهاى امنيتى همراهى و همكارى مى كرد و هم به گونه اى وانمود مى كرد كه او در راه خدمت به آرمان هاى اعليحضرت (محمدرضاشاه پهلوى) تلاش و فعاليت مى كند.

البته شايد برخى بگويند كه اينها همه شيوه هاى شيادانه و يا رندانه و يا نوعى برخورد شارلاتانيزم از سوى دكتر شريعتى با ساواك و نظام پادشاهى بوده است، اما اسناد منتشر شده ساواك درباره شريعتى مسئله را به اين سادگى ها مطرح نمى كند.

همسر دكتر: على شريعتى و هنر بازى دادن افراد

هر چند بايد نكته ها و كنايه هاى سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى (همسر دكتر) را درباره او مدنظر داشته باشيم كه با انتشار كتاب «طرحى از يك زندگى» برخى از حرف هاى دلشان را در نقد شخصيتى دكتر شريعتى كه در هنگام زندگى مشترك درگيرى هاى فراوانى با هم داشتند را به نگارش آورده است.

مثلاً در صفحه ۱۸۳ همين كتاب، خانم دكتر پوران، شريعتى را قهرمان «هنر بازى دادن افراد» معرفى مى كند.
و به راستى چنين بود، على شريعتى به سادگى عام مردم، حتى دوستان و ياران و خانواده اش را بازى مى داد و براى توجيه ايرادات خودش هزار و يك دروغ جعل مى كرد و آنقدر حرّافى مى كرد كه طرف مقابل ريشه كلام را فراموش مى كرد.

و يا همسر دكتر شريعتى در همين كتاب، صفحه ۱۷۰ اعتراف مى كند كه گاهى مردم از پر حرفى هاى شريعتى حتى در مجالس سخنرانيش خسته مى شدند:

«سخنرانى كه قرار بود فقط يكربع باشد، يك ساعت طول كشيد. مردم خسته شده بودند اما دكتر به عمد سخنرانى را طولانى كرده بود.»

و يا اين كه: على شريعتى درانجام دهها سخنرانى پر گو و افسونگرش هرگز تحقيق و تفكر نمى كرد، خانمش در اين باره مى نويسد:
… براى انجام سخنرانى هايش فرصت تحقيق قبلى نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مى گرفت…

و اين كمك گيرى از حافظه موجب مى شد تا دهها تضاد و تناقض در گفته ها و نوشته هاى ساحرانه او بيابيم.

البته مردم ما به پا منبرى بودن و حرافى، عادت كرده اند. نمونه اش همين برنامه هاى بيست تلويزيونى كه ماها داريم، صد نفر خطيب و سخنران و گوينده است كه مرتب جلو دوربين ها حاضر مى شوند و سخن مى گويند، مردم هم جلو جعبه هاى جادوئى مى نشينند و كلى لذت مى برند و هر برنامه سازى تعدادى هم مريد دارد كه تلفن مى كنند و فاكس مى فرستند و احياناً كمكى هم مى كنند. بر همين اساس فروش و مطالعه كتاب و نشريات حداقل در ميان ۷ميليون ايرانى مقيم خارج به طرز شديدى كاهش يافته است و فروش كارهاى هنرى موزيك و غيره نيز شديداً كاهش يافته است.
اين درد بزرگ در زمان على شريعتى هم وجود داشت.

سخنرانى هاى او در ارشاد توسط آقاى كاظم متحدين، جريرى و پرويز خرسند روى كاغذ پياده مى شد و پس از چاپ در تيراژ بالا پخش مى شد و چون از زيبائى ويژه اى برخوردار بود مورد توجه همه قرار مى گرفت كه شخص دكتر ميناچى مديريت ويژه اى بر اين كارها داشت.

پرويز خرسند هنرمند بود

پرويز خرسند خودش هنرمندى بود كه على شريعتى از ذوق و شوق او بهره مى برد و او را مى ستود. كارهاى جاودان پرويز خرسند از بهترين آثار نگارش قرن ماست: هابيل و قابيل، برزيگران دشت خون و آنجا كه حق پيروز است. شايد فاش ساختن اين اسرار، شگفتى هاى فراوانى براى خواننده پديد بياورد كه هر چند افرادى تحت تأثير شريعتى كشته شدند و يا زندانى و شكنجه شدند، اما خود او هر گاه كه با مقامات امنيتى روبرو مى شد، سعى در زنده و آزاد بودن خود داشت. بدين رو همواره با حرافى و افسانه پردازى، رضايت مأموران امنيتى را جلب مى كرد و خيلى زود بدون هيچ آزار و اذيتى آزاد مى شد و حتى آوانس هائى نيز مى گرفت…

وى در سال ۱۳۳۱ براى مدت كوتاهى بازداشت شد، اما آنچنان ماهرانه توانست با نيروهاى امنيتى برخورد كند كه بعد از كودتاى ۲۸مرداد نويسنده و گوينده راديوى مشهد شد. (از خرداد ۱۳۳۴ هفته اى دو برنامه راديوئى اجرا مى كرد) .

-در سال ۱۳۳۶ بازداشت شد و در كمتر از دو سال پس از آن توانست از موهبت بورس شاهنشاهى بهره ببرد و به پاريس برود.

پس از چندى براى شركت در مراسم ترحيم مادرش به ايران بازگشت هر چند به خاطر فعاليت هايش در پاريس، مى بايست دستگير شود اما به راحتى هواپيما سوار شده و به فرانسه بازگشت.
دروغ هاى بسيارى سراسر زندگى على شريعتى را در برگرفته است كه اين سخنان نادرست توسط خودش طرح ريزى و توسط خانواده اش بزرگ و در ميان عوام جا افتاده است.

مثلاً براى بازگشت على شريعتى به فرانسه با اين كه ممنوع الخروج بوده (يا نبوده) مى گويند كه نام او در مرز زمينى بازرگان ممنوع الخروج بود اما او با هواپيما خارج شد زيرا در فرودگاه ممنوع الخروج نبود. عوام هم اين را پذيرفته اند، در صورتى كه اينگونه مسائل نخست به فرودگاه ها ابلاغ مى شود و بعداً به مرزهاى زمينى و كلاً اگر كسى بخواهد دزدانه از كشور خارج شود از مرز زمينى عبور مى كند چون زمينى تق و لق تر است و فرودگاه ها كنترل بيشترى دارد… از اينگونه دروغ ها در زندگانى شريعتى فراوان است كه ما پيش از اين به شعارهاى اصلى او، تحصيلات او و دروغ نويسى تاريخ صدراسلام و غيره اشاراتى داشتيم.

ساواك: دكتر شريعتى براى عناصر افراطى بسيار مفيد است

از همه مهمتر زمان زندانى شدن آخر او در كميته مشترك ضد خرابكارى و يا برخوردهاى او با ساواك در سال ۴۷ است كه او شديداً هم انقلاب سپيد را و هم منويات پادشاه را و هم طرح هاى تمدن ايران را… تأييد كرده است.

به گونه اى كه تيمسار بهرامى رئيس ساواك مشهد يكى از حاميان درجه اول دكتر شريعتى بود. او طى گزارشات فراوانى به مركز، همكارى هاى دكتر شريعتى را مفيد دانسته بود:

«همانگونه كه مكرراً گزارش شده است دكتر شريعتى براى مأموران خارجى و عناصر افراطى بسيار مفيد است. به هر حال او چنانچه به درستى مديريت شود مى تواند براى ساواك و كشور مفيدتر باشد. (به مفيدتر توجه شود، يعنى تاكنون مفيد بوده، مفيدتر شود) اين شخص بسيار با معلومات است و روحانيت افراطى او را قبول ندارد در حالى كه چپ او را قبول دارد. ساواك خراسان معتقد است كه جلوگيرى از دكتر شريعتى به از دست رفتن اعتماد او به دستگاه و كشور مى انجامد و از آنجا كه او طرفداران زيادى دارد، اين ممكن است نتايج نامطلوبى به بار آورد. با اين حال اگر با برنامه اى و طرح سازمان يافته اى تحت كنترل باشد با توجه به تفكرات جديدى كه دارد (يعنى تغيير مواضع) مى تواند مفيد واقع شود.» (اسناد ساواك منتشر شده توسط سيد حميد روحانى) .

در مجموعه همين اسناد مى بينيم كه دكتر على شريعتى طى نامه اى به ساواك كه ملزم به نوشتن آن نبوده است به نظام پادشاهى ابراز دوستى نموده است. وى در مصاحبه هايش و مكاتباتش با ساواك هر چند از وضع برخى موارد اظهار ناخرسندى نموده و از آينده بيمناك بوده است اما انقلاب سپيد شاه و ملت و مبارزه ضد فئودالى دولت را تأييد نموده و شاه را ملى گرا و كسى كه مايل است حرف روشنفكران را بشنود معرفى نموده و از ساواك در دوران تيمور بختيار (كه در عراق بعد از اين كه مورد قهر قرار گرفته بود كشته شده بود) انتقاد كرده و ساواك تازه را ستوده و نوع برخورد آنها را با زندانى تأييد كرده است.
در همين اسناد منتشر شده ساواك توسط حميد روحانى، به نظر على شريعتى محمدرضاشاه شخصيتى فراطبقاتى و از همه وابستگى هاى طبقاتى آزاد است و مدعى شده است كه در ايران طبقه حاكم وجود ندارد.
على شريعتى كه اين سخنان را در سال ۱۳۴۷ نوشته است اضافه مى كند كه:

بر پايه تصميم شخص پادشاه اربابان زمين دار كه طبقه حاكم ايران را ساخته بودند و از بين رفتنشان ناممكن مى نمود، بناگاه نابود شدند و ساختار اجتماعى و طبقاتى ايران از بنياد دگرگون شد. على شريعتى محمدرضاشاه را حامى و پشتيبان طبقات محروم معرفى نموده و نوشته بود كه:
اعليحضرت قطعاً تصميم به ارائه هر چه بيشتر دگرگونى هاى اجتماعى بنيادين در هر جا كه ممكن باشد گرفته است.
شريعتى كه سابقاً خود عضو حزب سوسياليست هاى خداپرست بود و بينشى چپ و ماركسيستى داشت در سال ۱۳۴۷ تغيير موضع داده و مدعى مى شود كه وى حتى در نوجوانى در كنار پدرش در كانون نشر حقايق اسلامى ضد كمونيست بوده است. اما اين بازى دادن و دروغ على شريعتى دير نمى پايد و درست چند سال بعد در هنگامه اوج مبارزات چريك ها و مجاهدين، على شريعتى چپ و ماركسيست مى شود و درست آنگاه كه پس از سركوب چريك ها و مجاهدين، در سال ۱۳۵۲ بازداشت مى شود، ديگر بار على شريعتى تغيير مواضع داده و حتى شاگردان و دوستان و انديشه هاى ديروز خود را براى حفظ جانش، محكوم مى كند. بارى از سال ۱۳۴۷ و برخورد مثبت شريعتى با رژيم و حمايت تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان، فعاليت هاى شريعتى ديگر بار به طور شتابزده اى دنبال مى شود و او براى سخنرانى به دانشگاه هاى آبادان و تبريز و…. دعوت مى شود. ساواك تهران به برخى از سخنان على شريعتى در اين سخنرانى ها شك مى كند و از ساواك خراسان استعلام مى كند.

تيمسار بهرامى در گزارش خود به تهران مى نويسد كه طى مصاحبه اى با على شريعتى وى مدعى شده است كه هرگز گمان نمى كرده است كه رؤساى دانشگاه هاى كشور بدون مشورت و اجازه ساواك ازاو دعوت به عمل آورده باشند و شريعتى بر اين مسئله پا فشارى نموده است كه گمان او بر آن بوده است كه برنامه ها با آگاهى قبلى ساواك ترتيب داده شده است. شريعتى در همين مصاحبه با رئيس ساواك خراسان تأكيد نموده است چون در دو جبهه روحانيت و چپ فعاليت مى كند (ارتجاع سرخ و سياه) ساواك براى بهره گرفتن از سخنرانى هاى علمى او برنامه ريزى كرده است. در همين نوشته شريعتى اضافه مى كند كه او مطيع نظام پادشاهى است و اعتقادى راسخ به كشور دارد و مشتاق خدمت است. على شريعتى تأكيد مى كند كه تصميم بهره گيرى يا عدم بهره گيرى از او به نظر مقام هاى عالى كشور بستگى دارد و گفته شده كه او اظهاراتش را اينگونه پايان داده كه از حالا به بعد هر جا كه دعوت شوم به ساواك اطلاع خواهم داد و چند سال بعد كه شريعتى نقش مؤثرى در مديريت ارشاد دارد به ساواك پيشنهاد مى كند تا ارشاد را كنترل كند و نوارهاى سخنرانى ها را در اختيار ساواك مى گذارند. در سال ۴۷ دكتر شريعتى توسط دوست خود منصور بازرگان اظهار تمايل مى كند تا به سازمان مجاهدين خلق وصل شود.

حنيف نژاد: «با اين آدم ( شريعتى ) نمى شود كارى جدى انجام داد

منصور بازرگان قرار ديدار شريعتى با حنيف نژاد را در خانه پدرى خود سازمان مى دهد، حنيف نژاد سر قرار حاضر مى شود و بيش از يك ساعت چشم به راه شريعتى مى ماند. شريعتى مثل تمامى قرارهايش در خانه خواب مانده و سر قرار حاضر نمى شود.

حنيف نژاد به منصور بازرگان مى گويد: «با اين آدم نمى شود كارى جدى انجام داد.»

اما اين مسئله موجب نمى شود كه مجاهدين از حسينيه ارشاد و دكتر شريعتى براى دستيابى به اهداف و برنامه هاى خود بهره نبرند، آنگاه كه فعاليت هاى على شريعتى در ارشاد شدت مى يابد، بسيارى از اعضاى مجاهدين از آنجا به عنوان پايگاهى بزرگ بهره مى برند بگونه اى كه خانم ماه منير رضائى از بالكن حسينيه ارشاد اعلاميه هاى سازمان مجاهدين خلق را بر سر مردم مى ريزد و تعداد بسيارى از دوستان، همشهرى ها و شاگردان على شريعتى در ميان اعدامى ها و يا كشته هاى چريك ها و مجاهدين قرار مى گيرند.

مسعود و مجيد احمدزاده و اميرپرويز پويان، حميد توكلى، بهنام آژنگ، غلامرضا گالوى، سعيد آريان، ليلا زمرديان، محبوبه متحدين، حسن آلادپوش، پوران بازرگان، فاطمه امينى، سرگرد على محبى همه اينها كه كشته شدند رابطه صميمى و نزديكى با على شريعتى داشتند و يا دوست او بوده و يا مستمع حسينيه ارشاد بودند.
مجتبى طالقانى، منصور بازرگان، مهدى ممكن و دهها نفر ديگر كه بازداشت شدند اما جان سالم به در بردند نيز جملگى تحت تأثير كلام ساحرانه و افسونگر شريعتى بودند. اما خواهيم ديد كه پس از تمامى اين جانبازى ها، مرشد و معلم و سخنور شورشگر، على شريعتى، چگونه براى حفظ جان خود پس از بستن حسينيه ارشاد، ديگر بار ميهمان ويژه ساواك در كميته بوده و ازامكانات بالاى رفاهى برخوردار بوده و به سفارش نيروهاى امنيتى كتاب هاى علمى مى نويسد و پس از آن آزاد گشته و از كشور خارج شد.

دروغ، حسد و حرّافى! مشكل بزرگ تاريخ ما!

بدون شك اگر مخالفت مراجع تقليد و روحانيون با ارشاد و شريعتى اوج نمى گرفت، هرگز ساواك حسينيه ارشاد را تعطيل نمى كرد.

آيت الله ميلانى در مشهد كه رابطه بسيار نزديك و صميمى با استاد محمدتقى شريعتى (پدر على) داشت نخستين مرجعى بود كه عليه شريعتى فتوا صادر كرد و دو ماه پس از او روحانيون قم كارش را پى گرفتند. در برابر فتاوى مراجع، شاه نيز با بستن ارشاد موافقت كرد. توجيه مراجع به ويژه ميلانى اين بود كه پادشاه حافظ شعائر و سنن تشيع است، و كارهاى ارشاد (بدون مطهرى) و على شريعتى در ضديت با دين رسمى بوده و جوانان را منحرف مى كند و به سوى ماركسيست مى برد.

آيت الله ميلانى از اين كمك فقهى به پادشاه بهره برده و از ايشان خواست تا براى آزادى دو فرزندش كه به جرم حمل مواد مخدر در عراق زندانى بودند مداخله كند. اين مداخله نيز انجام شده و فرزندان آيت الله ميلانى از زندان عراق آزاد شدند. پس از كشته شدن تعدادى از چريك ها و مجاهدين در سال ،۱۳۵۰ على شريعتى مجبور شد به ياد آنان يك سخنرانى تاريخى در مسجد نارمك تهران انجام بدهد. عدم انجام اين سخنرانى در ارشاد به اين خاطر بود كه مسئولان حسينيه ارشاد دكتر ميناچى و دكتر شريعتى متضمن شده بودند تا تمامى نوارهاى سخنرانى ها در ارشاد را در اختيار ساواك قرار بدهند.

على شريعتى در سخنرانى مسجد نارمك با عنوان پس از شهادت به تجليل از مجاهدين پرداخته و كشته شدن در راه آرمان ها را ستوده و اين مورد را تشويق كرد. (نبرد مسلحانه و فدا و شهيد شدن در راه آرمان ها) پس از سخنرانى على شريعتى چراغ هاى مسجد را خاموش نموده و عليه نظام پادشاهى و به نفع چريك ها و مجاهدين شعار دادند. شريعتى در تاريكى مسجد و شب توسط چند تن از دوستانش محل را ترك كرد.
پس از اين سخنرانى شريعتى چند ديدار با ثابتى و معاونين وى داشت و ۱۹ آبان ۵۱ ارشاد شاهد آخرين سخنرانى على شريعتى بود و در روز دوشنبه ۲۲آبان ماه ۱۳۵۱ حسينيه ارشاد بسته شد.
پيش از بسته شدن دكتر ميناچى و شريعتى تهران را ترك كردند تا هنگام تعطيل در تهران نباشند.
پس از بسته شدن ارشاد، على شريعتى پنهان شد و در همين هنگام نامه اى به فرزند ۱۳ساله اش نوشت، فرزند وى در پى پيشنهاد يكى از دوستانش، اين نامه را در تيراژ بسيار بالائى تكثير نموده و به بهاى يك ريال فروختند. (البته براساس برخى از شواهد، على شريعتى زير نظر و كنترل ساواك به اصطلاح مخفى شده بود.)
پس از پخش اين نامه سازمان امنيت حساسيت بيشترى به شريعتى نشان داده و تصميم به بازداشت وى گرفت زيرا يكبار ديگر شريعتى عصبانى شده بود و در پى بستن ارشاد و ممنوعيت وى براى سخنرانى و غيره، در اين نامه به طور كنايه دستور جهاد داده بود:

«و آنگاه حق و باطل، خدمت و خيانت، زشتى و زيبائى با هم درگير مى شوند و جهاد آغاز مى شود.»
البته على شريعتى هرگز گمان نمى كرد كه فرزندش براى فروش يك ريالى اين نامه آن را علنى خواهد كرد. اما در خرداد ماه ۱۳۵۲ همزمان مأموران امنيتى به خانه على شريعتى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى (برادر خانم على) رفته و در جستجوى وى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى را بازداشت مى كنند. على شريعتى توسط پسرخاله اش جناب آقا اصغر منصورى كه انسان رعنا و مهربانى بود پنهان مى شود… يعنى از اين لحظه به بعد شريعتى نيمه مخفى بود نه از پيش از آن.
دكتر رضا و استاد شريعتى پس از چند بازجوئى در كميته مشترك ضد خرابكارى در اوين زندانى مى شوند، على شريعتى ماهها فكر مى كند، چه بايد كرد؟ بايد تسليم شد يا بايد از كشور خارج شد.
به گفته دكتر ناصر ميناچى، آخرين مشاوره على شريعتى، با هاشمى رفسنجانى در جلوى دبيرستان رفاه صورت مى گيرد، هاشمى رفسنجانى به وى مى گويد كه بهتر است خودش را معرفى نمايد و پيامدهاى آن را نيز بپذيرد.

على شريعتى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود

على شريعتى به همراه دكتر ناصر ميناچى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود. دكتر آزمون تلفنى با پرويز ثابتى تماس مى گيرد، ثابتى وعده مى دهد تا به محض انجام گفتگوئى با على شريعتى پدرش آزاد خواهد شد.
روز بعد على شريعتى در دفتر پرويز ثابتى حاضر مى شود، پس از يك گفتگو ثابتى از وى مى خواهد تا فردا ساعت ۱۰ بامداد خود را به رضا عطارپور (حسين زاده) كه از معاونين و بازجويان ساواك بود معرفى كند، (وى هم اكنون در آمريكا نمايشگاه فرش دارد و اطلاعات بسيار از اين دوران.)
شريعتى از فرداى آن روز به مدت ۱۸ماه تنها زندانى كميته مشترك ضد خرابكارى است كه بدون محاكمه و با برخوردارى از شرايط ويژه مشغول به نوشتن چند كتاب مى شود.

تلاش براى «زنده ماندن»

كميته مشترك ضد خرابكارى در پى تضادها و درگيرى هاى مقامات امنيتى، پليسى و ژاندارمرى در رابطه با نيروهاى چريكى و مجاهد به دستور محمدرضاشاه تشكيل شده بود كه در ساختمان مركزى شهربانى جاى داشته و جمعى از ساواك، شهربانى و ژاندارمرى آن را اداره مى كردند و حرف آخر را ساواك مى زد.
على شريعتى از نوجوانى آموخته و آن را تجربه نموده بود كه با حرافى، افسانه پردازى و بهره بردن از اختلافات موجود در دولت و نيروهاى امنيتى و پليس، شرايط را به نفع خود هدايت كند. وى به محض استقرار در كميته مشترك، تلاش ديرين خود را براى «زنده ماندن» آغاز مى كند.
در همان كميته اى كه افرادى تحت تأثير شريعتى به جرم چريك و مجاهد كشته، شكنجه و زندانى دراز مدت شده بودند، شريعتى شاخص ترين زندانى محترمى مى شود كه از امكانات بسيارى برخوردار مى شود.
به گونه اى كه زندانيان بسيارى چون نعمت ميرزازاده، هادى غفارى، كريمى و… هر يك به گونه اى تأييد كرده اند در صورتى كه ديگر زندانيان در شرايط سختى در بازداشت بوده اند، اما على شريعتى يك كتابخانه در اختيار داشته است، وسيله براى نوشتن، ريش تراش برقى، باز بودن مدام درب سلول ۵/۲ در ۵/۱ مترى، چنگال و راديو و روزنامه، سيگار و لباس و غذا از خارج، ميوه و امكانات ديگر چون ملاقات كه زندانيان ديگر از اين همه امكان بهره اى نداشته اند. به گونه اى كه على شريعتى در توالت زندان ميوه براى دوستانش چون نعمت ميرزازاده جاسازى مى كرده است.

البته فرزند شريعتى كه در هنگام بازداشت پدرش ۱۴سال بيشتر نداشته است برخلاف گواهى دهها زندانى كه شاهد تمامى اين امكانات بوده اند، طى اين سالها سعى كرده است تا به دروغ و براى پرده پوشى از فعاليت و همكارى هاى على شريعتى با ساواك در زندان، مدعى شود كه شريعتى چنين امكاناتى را نداشته است و فقط قرآنى در اختيار او بوده آن هم براى استخاره براى سربازها آن هم به مدت چند ساعت.
در مدارك به دست آمده از ساواك و نوشته هاى على شريعتى، در ۱۸ماه زندگى در كميته مشترك، عليه ماركسيسم و توجه به كوروش و تمدن ۲۵۰۰ساله درمى يابيم كه وى در آخرين بازداشت خود نيز توانست اعتماد و توجه رژيم را به نفع خود جلب نمايد و كسى كه با افسانه هاى سحرانگيزش جوانان را به مسلخ برده بود، خودش از معركه رندانه جان سالم به در ببرد و از امكانات بالائى نيز بهره ور شود.
به جز برخى از زندانيان سياسى، مأموران بلندپايه ساواك نيز اين مسئله را تأييد نموده اند كه على شريعتى در مدت ۱۸ماه اقامت در زندان كميته به سفارش ساواك عليه ماركسيسم كتاب مى نوشته است.
ايرج فريدى رئيس اداره كل ساواك در بازجوئى هاى بعد از انقلاب خود، اين معامله على شريعتى را با ساواك تأييد نموده است. دكتر جلال متينى نيز طى مصاحبه اى با يكى از مأموران ساواك صحت اين مسئله را گواهى داده است.

پيش از سال ،۵۲ على شريعتى در نوشته هاى خود آنچنان در دفاع از ماركسيست مطالب اغراق آميز نوشته بود كه حتى نقاط ضعف اين تفكر را توجيه و يا انكار نموده بود. وى در كتاب «انسان اسلام و مكتب هاى مغرب زمين» كه در روزنامه كيهان با عنوان درس هائى از ماركسيسم چاپ شد ۱۸۰ درجه پس از به كشته دادن دهها جوان تغيير موضع داده بود.

وى درباره ماركسيسم سابق بر آن نوشته بود كه:

«سوسياليسم به عنوان برابر طلب ضد سركوب، ستم و بهره كشى انسان به دست انسان براى همه آنها كه دين گرا يا نادين گرا هستند جذابيت دارد» (ص ۱۳۷ مجموعه آثار ۱۸ شريعتى) .

شريعتى از ماركس هم ماركسيست تر بوده و نوشته و گفته بود كه:

ماركس نه به ماترياليسم ديالكتيك كه به دترمينيسم ديالكتيكى باور داشت (ص ۲۲۴ م۱-۱۷) .

شريعتى آنچنان در تلاش ساختن يك ماركسيست اسلامى بود كه حتى نظريات قاطع اسلام و ماركس را تحريف مى كرد:
شريعتى نوشته بود كه در قرآن تعيّن گرائى وجود ندارد (ص ۱۰۳ مجموعه آثار) .

شريعتى در منحرف نمودن افكار و دفاع از ماركس مدعى شد كه:

مذاهبى كه ماركس به آنها تاخته است مذاهب چند خداگرا بوده اند.

وى در صفحه ۲۳۳ كتاب شماره ۱۷ خود مدعى مى شود كه ماركسيسم ضد ماده گرائى است (!) (دروغ و نيرنگ و افسانه پردازى تا چه حد) .

و نيز وى براى اسلامى كردن ماركسيست نوشته بود كه:

«ديالكتيك به اسلام نزديكتر است تا به منطق ارسطو (!)».

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى همخوانى ها را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد

 على شريعتى كه در هنگام سربازگيرى چريك ها و مجاهدين و درس هاى اسلام شناسى مدعى شده بود كه نه ماركسيست است و نه ماركسيست ستيز، آنچنان به تفكر ماركس دروغ هاى شاخدار بست كه از آنچه به اسلام بسته بود بزرگتر بود.

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى آن همخوانى هاى قيد شده در خطوط بالا را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد و در انسان، اسلام و مكتب هاى مغرب زمين كه با عنوان درس هائى از ماركسيسم در كيهان چاپ كرد، نوشت:

بايد بر اين تفكر پاى فشرد كه در ميان فلسفه اسلام و ماركسيسم اختلافات آشتى ناپذيرى وجود دارد (مجموعه آثار ۲۴) اين سخن شريعتى را با تعريف از ماركسيست كه در ده خط بالاتر آمد مقايسه بفرمائيد.
على شريعتى در اين نوشته با به فراموشى سپردن تمامى افكار ديروز خود در رابطه با اسلامى كردن ماركسيست و ماركسيستى نمودن اسلام نوشت كه كلاً اسلام و ماركسيست دو تفكر ضد يكديگرند كه هر يك خواهان نابودى ديگرى است. على شريعتى در نوشته هاى واپسين خود، تمامى آثار پيشين خود را در هنگامه حيات نفى نموده و بر آنها مهر ابطال زد از جمله، شهادت و پس از شهادت، آرى برادر، اسلام شناسى، ابوذر، شيعه يك حزب تمام و دهها نوشته و سخنرانى ديگر.
على شريعتى براى تخطئه كردن تلاش هاى مجاهدين و چريك ها، تير آخر را زده و گفت: اگر مكتبى جنبه اى از مكتبى ديگر را وام يا به خدمت بگيرد اين كار به تجزيه و شكست كامل ناخالص خواهد انجاميد. (ص۱۲۳ مجموعه آثار ۲۴) .

اين سخن نفى تمامى نوشته هاى پيشين خود او نيز بود كه انديشه ها و مكتب هاى اگزيستانسياليسم، پروتستانتيزم و باورهاى گورويچ و سارتر و فرانتس قانون و لوئى ماسييون را تبليغ نموده و به اسلام ذهنى خودش دوخته بود.

در كتاب ۷ صفحه ۷۲ او مى خوانيم:

خداوند به ماده پرستى كه نماز نمى خواند اما با درك مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت مى كند با نگاه مهربان ترى مى نگرد تا به مؤمنى كه نماز مى خواند وبا اين حال به دليل درك نكردن مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت نمى كند. كسى كه ادعاى پيغمبرى، رهبرى و سلطنت كرده بود و مرتب تغيير موضع مى داد اين بار از طرف خدا هم حرف مى زند و به سادگى و عوام فريبى آنچنان يكشبه ضد ماركسيست شد كه مستمعين ديروز ارشاد او نتوانستند آرام بنشينند و اعلاميه اى عليه وى منتشر نمودند. به ويژه آنگاه كه اعلام شد مقاله شريعتى در كيهان با عنوان «ماركسيسم عليه اسلام» چاپ خواهد شد.

رابطه بريدن على شريعتى و انشعاب در سازمان مجاهدين و كشتار بچه هائى كه به اسلام باور داشتند

به گفته برخى از پژوهشگران و ناظران صاحب نظر رويدادهاى معاصر ايران، انشعاب در سازمان مجاهدين خلق و قتل و كشتار بچه هائى كه به اسلام و ماركسيسم باور داشتند، بى رابطه با بريدن على شريعتى نبود. جوانانى پر شور مثل مجيد شريف واقفى، لباف و….

كه تحت تأثير كلام هاى افسونگر و شيادانه على شريعتى مبارزه مسلحانه را برگزيده بودند و از رنگ باختن هاى هر دوران او در رابطه با ساواك و حكومت بى خبر بودند، پس نمى توانستند مورد اعتماد چپ هاى راديكال باقى بمانند، آنها گمان مى كردند كه همه كسانى كه چون على شريعتى به گونه اى التقاطى و موسمى و فرصت طلبانه به آرمان هاى چپ روى آورده اند، هر گاه با چند جلسه مصاحبه و يا مطالعه چند كتاب پى ببرند كه ميان اسلام و ماركسيست و ديگر تفكرات چپ قرن ها فاصله است، خيلى زود خواهند بريد و تغيير موضع خواهند داد و مى توان مدعى شد كه اين نگرش كه نمونه بارز آن معلم انقلاب اسلامى و افسونگر جوانان مؤمن و صادق بود، چپ هاى مجاهد را به آنجائى كشاند تا بچه هاى معصوم را مظلومانه بكشند، به ويژه اين كه انشعابيون هم تجربه كميته مشترك داشتند و هم از چگونگى زيست على شريعتى در آنجا آگاه بودند و در كميته مشترك بارها مأموران شريعتى را با زندانيان جوان روبرو مى كردند و به آنها تفهيم مى كردند كه معلم شما اينگونه با ما همكارى مى كند، ديگر شماها چرا مقاومت مى كنيد، آرى جان من شيرين است اما جان تو اى جوان!
خود على شريعتى پس از آزادى ۱۸ماهه، افسانه هاى مختلفى را براى رد گم كردن اقامتش در هتل كميته مشترك ساخته بود تا در برابر اطلاعات و برخوردهاى خشنى كه از آنجا در رابطه با جوانان مقاوم در سطح شهر و كشور پخش شده بود، وى برخوردى رندانه از خودش را در تاريخ ثبت كند.

مثلاً افسانه پردازى هاى قتل هابيل و تيمسار زندى پور.

نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» موجب خونريزى در ميان نسل جوان آن دوران شد

 بارى نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» يكبار ديگر موجب خونريزى در ميان نسل نو و جوان آن دوران شد. مجاهدين چپ بچه مسلمان ها را كشتند و ساواك خود آنها را از بين برد.
در سال ۵۵ پس از همه گير شدن پشت كردن شريعتى به شاگردان ديروزش، مجاهدين انشعابى با صدور بيانيه اى رسماً اعلام نمودند كه اسلام را رها كرده و تشكيلات آنها بر پايه ماركسيسم استوار است و ضمن تاختن به اسلام و روشنفكران اسلامى چون على شريعتى او را به نقد و نكوهش كشيدند. در آن اعلاميه آمده بود كه تجديدنظرطلبان اسلامى از سيدجمال تا شريعتى توانائى توضيح رويدادها و دشوارى هاى نوين اجتماعى اقتصادى و سياسى را ندارند. آنها با محكوم نمودن اسلام سياسى به عنوان تفكرى بى تحرك و نازا نوشتند كه هرگونه تلاش سياسى و آزاديبخش استوار بر دين بى درنگ كهنه و مهجور مى شود. در اين اعلاميه آمده بود كه مجاهدين مسلمان بنيانگذار، مكتب انقلابى ماركس را بررسى و از آن بهره هاى فراوان برده بودند.
بدينسان بود كه تئوريسين نخستين واژه «ماركسيست هاى اسلامى»، مرتضى مطهرى و ديگر روحانيون به آرمان خود رسيده بودند، آن هم با قلم ساحرانه على شريعتى. هم نيروهاى چريكى و مجاهدين منهدم شده بودند هم واژه اسلام از آنها گرفته شده بود و هم معلم بزرگ و پر شور آنها تجديدنظر كلى و بنيادين نموده بود و هم همو (على شريعتى) براى نقد ماركسيسم از نوشته هاى مرتضى مطهرى در نقد ماركسيسم و «علل گرايش به ماديگرى» بهره برده بود.

مسئله آزادى از زندان يك دروغ

 يك دروغ ديگر كه توسط خانواده شريعتى در تاريخ معاصر ثبت شده است، مسئله آزادى وى از زندان است. على شريعتى در شب عيد نوروز ۱۳۵۴ كه آخرين روز اسفندماه ۱۳۵۳ بود و در آن سال جشن چهارشنبه سورى با نوروز يكى شده بود آزاد شده و با اتومبيل ساواك تا جلو درب خانه اش همراهى شد. آخرين روز اسفند ۱۳۵۳ مى شود ۲۰ مارس ،۱۹۷۴ خانواده شريعتى تاريخ آزادى شريعتى را يك روز ديرتر رايج نموده اند كه در آن صورت مى شود اول فروردين ماه ۱۳۵۴ تا بتوانند آن را به سال ۱۹۷۵ بكشانند.

با انجام اين بازى رندانه يعنى جلو بردن يك روز تاريخ ايرانى، وارد سال جديد مى شوند كه سال جديد ايرانى يكسال، سال ميلادى را نيز به پيش مى برد. با اين پيش بردن سال، آنها دروغ ديگرى را به تاريخ تحميل مى كنند و آن اين كه در پى ديدار محمدرضا شاه در الجزاير (۵مارس ۱۹۷۵ در كنفرانس اوپك) وزيرخارجه وقت اين كشور كه از دوستان هم كلاسى على شريعتى بوده است، آزادى او را از شاه تقاضا كرده و شاه به محض بازگشت به ايران دستور آزادى على شريعتى را داده است.

در صورتى كه اولاً كنفرانس اوپك ۳۵۰ روز بعد از آزادى شريعتى يعنى در مارس ۱۹۷۵ صورت گرفته است.

دوم اين كه رئيس جمهور كنونى الجزاير عبدالعزيز بوتفليقه هرگز در فرانسه تحصيل نكرده و او يك نظامى بوده است و در هنگام حضور على شريعتى در پاريس او در الجزاير بوده است. (وزيرخارجه آن وقت الجزاير). سوم اين كه در جاهائى ديگر اسم وزيرخارجه الجزاير را عبدالطيف خميستى نقل كرده اند كه اين فرد هم هرگز با شريعتى رابطه اى نداشته است و كلاً اين كه على شريعتى در هنگامه حضورش در پاريس با هيچ مقام بعد از استقلال الجزاير رابطه و تماس نداشته است. زيرا پيروزى انقلاب الجزاير در سال ۱۹۶۲ است و على شريعتى در سال ۱۹۶۴ به ايران بازمى گردد يعنى ۲سال از اقامت او در پاريس همزمان بوده است با استقرار دولت مستقل الجزاير. آنگاه چگونه مقامات دولتى الجزاير كه از سال ۱۹۶۲ قدرت سياسى داشته اند و سال هاى پيش از آن در الجزاير ومراكش سرگرم نبرد و مبارزه بوده اند، مى توانند ۲سال بعد از استقرار حكومتشان با على شريعتى همكلاسى باشند!؟

در تفكر وانديشه ها و شرح حال هاى نوشته شده در رابطه با على شريعتى دهها دروغ بزرگ موجود است كه اين دروغ آنچنان در همه جا، جا افتاده است كه حذف آن ازاذهان و تاريخ كار ساده اى نيست. زيرا به سبك بسيار زيبا و شيرينى توسط خود شريعتى جعل و در تاريخ معاصر ما نوشته شده است. ما سه كلام بزرگ به يادگار داريم كه نيكى در پندار، گفتار و كردار است. من در برابر اين سه نيكِ اهورائى مايلم سه درد و بيمارى تاريخى را نيز بيان كنم و از همه بخواهم كه همواره از يزدان پاك بخواهيم كه آن سه نيك را به ما ارزانى كند و اين سه بدِ اهريمنى را از ما و تاريخ ما بگيرد: حرافى، حسد و دروغ.

ساواك پشتيبان دكتر شريعتى بود؟!

چند ماه پيش كه بحث دكتر شريعتى را آغاز كرديم تيتر ما چنين بود كه «اينبار شريعتى ها مى آيند. بهوش باشيم.» ديرى نپائيد كه در كمتر از سه ماه اين نظريه در صحنه سياسى كشور هويدا شد و آقاى ميرحسين موسوى كه سال ها با انديشه و تفكر و عمل ماركسيستى رئيس دولت جمهورى اسلامى بود، ديگر بار به عنوان نامزد رياست جمهورى براى انتخابات سال آينده از سوى به اصطلاح اصلاح طلب ها مطرح شد.
ميرحسين موسوى از جمله پيروان دكتر على شريعتى است كه شديداً به ماركسيست اسلامى باور داشته و عملاً اين تفكر را در هنگام نخست وزيرى خود به ورطه عمل رسانده و جامعه ايران را به تقليد از اتحاد جماهير شوروى و آلبانى و غيره، كوپنى و كمونيستى نمود. اما با نام جمهورى اسلامى و دولت اسلامى.
نيروهاى اطلاعاتى رژيم با فراهم نمودن زمينه روانى كشور، در ارديبهشت و خرداد، طى برگزارى يادواره هائى براى دكتر شريعتى و استفاده از فرزندان تبعيدى وى كه سال ها در خارج شعار اپوزيسيون مى دادند، سخنرانى ها و جلساتى را در تهران برگزار كردند و در مدح و ستايش دكتر على شريعتى پرداختند. همزمان با طرح اين مسئله از سوى ما و انعكاس گسترده آن در داخل كشور، شخصيت ها و فرهيختگان بسيارى نيز به ميدان آمده و نقد على شريعتى را دنبال كردند.
به گونه اى كه خود من هر هفته دهها فاكس و ايميل و تلفن از ايران دريافت مى كرده و مى كنم كه اين عزيزان در پى مطالعه نمودن نيمروز از طريق اينترنت، از تحليل ها و خبر رسانى ها و افشاء نمودن ناگفته هائى از تاريخ معاصر آگاه گشته و از اين آگاهى شادمان بوده و هستند.

پيش از اين آگاه شديم كه چگونه على شريعتى يكشب و يك سال ماركسيست بود و يك روز و يك سال ديگر براى حفظ جان، ضد ماركسيست مى شد و يا يكبار ضد تاريخ و تمدن. كهن ايران بود و گاهى ديگر مداح تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.

على شريعتى شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود

و آئين مهر و ميترا را آئين جادوگرى مى داند

 على شريعتى در باور و انديشه درونش يك ماركسيست دگماتيسمى بود كه هدف، وسيله را برايش توجيه مى كرد. وى با پايدارى در تفكر ماركسيستى، شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود. (هر چند در هنگامه اقامت ۱۸ماهه اش در كميته مشترك بسيار مداح و مبلغ فرهنگ و هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.) دكتر على شريعتى در كتاب اسلام شناسى خود، آئين مهر و ميترا را كه حافظ شيراز به داشتن آن افتخار مى كند و علامه طباطبائى نيز با صراحت كامل مى سرايد كه بود كيش من مهر دلداده ها

پرستش به مستى است در كيش مهر

اين را على شريعتى آئين جادوگرى مى داند.

در آغاز سخنرانى «آرى اين چنين بود برادر» هنرمند دروغ پرداز و افسونگر ما با يك آب و تاب مظلومانه اى افكار شنوندگان را به گونه اى رندانه تحت تأثير قرار مى دهد كه بله آقا تشريف برده بودند به مصر تا از اهرام ثلاثه و عجايب هفتگانه ديدن بفرمايند كه ناگهان توجه اين افسونگر دروغ پرداز به دخمه هائى جلب مى شود و از راهنما مى پرسد و راهنما مى گويد كه آنها گورستان سى هزار برده اى است كه در هنگام حمل سنگ هاى اهرام جان سپرده اند. كل اين موضوع دروغ است. در تاريخ مصر چنين چيزى ابداً مطرح نشده است كه تمدن مصر توسط برده ها ساخته شده باشد و يا اين كه گورستانى از سى هزار نفر برده، آن هم بردگانى كه اهرام مصر را ساخته اند.
پس از آن خيلى زود روشن مى شود كه چرا على شريعتى چنين دروغ شاخدارى را به تمدن مصر نسبت مى دهد. زيرا كه سريعاً مسئله را به خودش و تاريخ و تمدن ايران پيوند مى دهد:»رفتم در كنار دخمه ها نشستم و ديدم چه رابطه خويشاوندى نزديكى است ميان من و خفتگان اين دخمه ها. هر دو از يك نژاديم.»

حالا ما در نظر نداريم تا وارد بحث هاى نژادى بشويم زيرا كلاً طرح اين مسائل غير انسانى است. اما اين افسونگر

شيرين سخن دروغ پرداز چه آسوده و راحت، عزيزان آفريقائى

را با ايرانيان هم نژاد مى پندارد:»و چون ديگر بار به اهرام عظيم نگريستم ديدم كه چقدر با آن عظمت و شكوه و جلال بيگانه ام. يا نه. چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن كينه دارم. ديوارچين را هم پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگينى سنگ هاى عظيم را تاب بياورد و درهم شكست، در جرز ديوار گذاشته شد.
… ديدم تمدن يعنى دشنام، يعنى نفرت يعنى كينه، يعنى آثار ستم هزاران سال برگرده و پشت من و ديدم چنان است كه پندارى همه آنهائى كه در دل دخمه ها خفته اند، برادران منند.»

على شريعتى تاريخ چين و مصر را نيز زير ضربات دروغين خود مى گيرد

على شريعتى نه تنها تاريخ اسلام و ايران را تحريف مى كند، بلكه تاريخ چين و مصر را نيز براى زدن تمدن شكوهمند ايران زير ضربات دروغين خود مى گيرد و آنچه را خود مورخين مصر و چين ننوشته اند، ايشان خواب نما شده و مطرح مى كنند تا بتواند به سادگى تمدن هزاران ساله ايران را دشنام و نفرت و كينه بنامد.
و جالب اينجاست كه ستم و ظلمى كه مهاجهان تازى به ما روا داشتند و با از بين بردن تمدن كهن ما به دهات و روستاها و شهرهاى ما حمله كرده و ما را چون چهارپايان به كار بردگى گرفتند و فروختند را على شريعتى به حساب تمدن پيش از اسلام مى گذارد.

«تو رفتى و ما همچنان در كار ساختن تمدن هاى بزرگ، فتح هاى نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مى آمدند و چون چهارپايانمان مى گرفتند و مى بردند و به كار ساختن گورهاشان مى گماشتند.»
حالا بايد از اين آقاى متفكر و انديشمندى كه ميليون ها انسان را افسون كرده است، پرسيد كه در كجاى تاريخ ايران برده ها گورساز شاهان بوده اند؟

على شريعتى مسئله اى را كه خودش در تمامى دوران زندگيش از آن بهره گرفته است را به حساب تاريخ گذاشته و بسيار شيرين آن را مطرح مى كند كه:

«گاهى ما را به جنگ مى بردند، جنگ عليه كسانى كه نمى شناختيم و شمشير كشيدن به روى كسانى كه نسبت به آنها هيچ كينه اى نمى ورزيديم… دو گروهى كه با هم مى جنگيدند بدون اين كه هم را بشناسند و براى كسانى كه با هم نمى جنگيدند اما هم را مى شناختند.»

عين اين سخن على شريعتى، عملكرد خود اوست. يعنى از سال ۱۳۳۲ با رژيم پادشاهى و نيروهاى امنيتى آشنا مى شود و در مراحل مختلفى از ايران گرفته تا پاريس و ديگر بار در ايران و در هنگام تأسيس سازمان هاى چريك هاى فدائى خلق و مجاهدين خلق، جوانان را تشويق به شورش و انقلاب ماركسيستى و غيره مى كرد و آنها را با دولت و بعدها با ساواك درگير مى كرد، اما تا خودش گير مى كرد، چون آن مقامات بالا را مى شناخت و از سوى آنها حمايت مى شد، به راحتى از معركه خارج مى شد اما جوانان معصوم و بى گناه و عاشق كه جذب حرافى ها و دروغ پردازى هاى اين رند افسانه پرداز شده بودند در مخمصه ها گير مى كردند و تمام زندگيشان تباه مى شد. چه بچه هائى كه در خارج از كشور توسط وى منحرف شده بودند، چه بچه هائى در داخل كشور زير فشار و شكنجه و محروميت از درس و كار و غيره. اما او راه خود را مى پيمود. يعنى بسيارى از سخنان شريعتى شامل حال خودش مى شود. از جمله همين شناخت سران و قربانى شدن عاشقانى كه هم را نمى شناسند. يك طرف عاشق آرمان هاى انسانى و غيره، طرف ديگر عاشق خدمت به ميهن و امنيت كشور و انجام وظيفه و آن بالا ديگرانى كه با هم ساخته اند.

دكتر على شريعتى آنچنان مجذوب ماركسيست شده بود كه تمامى انديشه ها و اديان كهن ايرانى را نفى مى كرد:
«برادر! ديگر بار در كام نااميدى بوديم كه اميدى به ما نمدنمان خواند. پيامبران بزرگ برخاستند. زرتشت بزرگ، مانى بزرگ، بوداى بزرگ، كنفسيوس حكيم، لائوتسوى عشق….

اما برادر اين مبعوثين خدايان از خانه بعثتشان فرود مى آمدند و بى هيچ اعتنائى به ما و بى هيچ نام و يادى از ما راهى كاخ و قصرى مى شدند….

زرتشت در آذربايجان مبعوث شد و بى آن كه به ما تازيانه خوردگان… سخنى بگويد به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما بريد.»

اين تحليل افسونگرانه و شيرين سخن شريعتى سراپا دروغ است. زيرا زرتشت را جهان مى شناسد و مى داند كه او كه بود و چه كرد و از همه مهمتر مرگ پر افتخار اوست. زرتشت در دفاع از آب و خاك ايران زمين در جنگى با مهاجمان و تازيان غير ايرانى، در جبهه جنگ جان داد اما على شريعتى آن مردبزرگ را تحقير مى كند و براى مانى نيز دروغى بزرگتر مى گويد، درباره مانى كه به فتواى كرتر به قتل رسيد و جانش را فداى انديشه اش كرد و امروز جهان به او مى بالد مى گويد:

«و مانى از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنى را در گوش ما زندانيان ظلمت زمزمه كرد. اما گفتار روشنش را در كتابى پيچيد و به شاپور ساسانى هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب شاپور هند و بلخ را گشت و بعد اين چنين مان شكست و شكستمان را سرود.»
چنين هجوم ناجوانمردانه و نابخردانه اى كه على شريعتى با آن سبك سخن زيبا و سحرآميزش به فرهنگ و تمدن و انديشه و خردمندان كهن ايرانى چون زرتشت و مانى روا داشت، استعمارنوين و بيگانگان ايران ستيز با سال ها جنگ نمى توانستند، ايرانى را به دستاوردهاى پر افتخار كهن و باستانش بدينسان بدبين و دشمن كنند.
على شريعتى تصميم قاطع گرفته بود تا تمامى مظاهر تمدن و ترقى كهن ايران را زير پا نهاده و تحقير كند و به عكس صدر اسلام را ماركسيست و سوسياليست معرفى كند زيرا كه نظام پادشاهى از دروازه هاى تمدن بزرگ و جشن هاى ۲۵۰۰ ساله مى گفت و پادشاه را آريامهر مى خواندند و او مى بايست براى شوراندن تهيدستان و حتى روشنفكران ناآگاه چه آنان كه به دين باور دارند و چه آنان كه بى دين هستند، اسلام را با شعارهاى ماركسيستى رنگ نمايد و از آن تابلوهائى زيبا بسازد كه دل هر شنونده اى را بفريبد:
و جالب اين كه در همين جزوه ۳۲ صفحه اى «آرى اين چنين بود برادر» در يك صفحه و با اختلاف چند خط تضاد بزرگى در گفته هاى شريعتى مى يابيم. او وقتى از پيامبر اسلام ياد مى كند مى گويد:
«گفتند يتيمى بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه گوسفندان را مى چرانيده است. گفتم عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است؟»
دكتر على شريعتى افسانه پرداز و افسونگر بزرگ قرن ما آنچنان پر شتاب توسن استحمارش را مى تاخت كه درست سه خط بعد يا ۳۰ثانيه پس از آن كه از مبعوث شدن يك چوپان به پيامبرى متعجب است خودش مى گويد كه:
«گفتند او آخرين حلقه سلسله چوپانان است و اجدادش همه رسولان چوپان. از شوق يا از هراسى گنگ بر خود لرزيدم كه براى نخستين بار از ميان ما پيامبرى برخاسته است؟»

على شريعتى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است

 على شريعتى بدون شك برخوردار از يك حمايت بسيار قوى در داخل دستگاه و سيستم حكومتى بود و به گونه اى كه همگى با هم نظام پادشاهى را به مسخره گرفته بودند و آن دستگاه هاى بزرگ و پر طمطراق، سخنان راديكال و تند على شريعتى را به تملق هايش از شاهنشاه مى بخشيدند.
به عنوان مثال شريعتى خودش اعتراف مى كند كه با دستور ساواك سخنرانى هائى انجام داده است:
به من گفتند از طرف ساواك دستور داده شده شما سخنرانى بكنيد (شركت نفت، دانشگاه تبريز و غيره) ولى اجازه ندهيد دانشجويان سئوال كنند. من هم به همين نحو عمل نمودم. ساواك مشهد مى داند كه من از طرف آخوندها و چپى ها تا چه حد مورد اهانت قرار مى گيرم. آنها مى گويند دولت دكتر شريعتى را از اروپا آورده كه با آخوندها و چپى ها مبارزه كند. به هر حال من مطيع دستگاه هستم. (اسناد ساواك)
رابطه على شريعتى با دستگاه هاى امنيتى آنقدر خوب بوده است كه در سال ۱۳۳۴ مى توانسته رئيس راديو را عوض كند. خود شريعتى طى دستخطى كه در اختيار است (نامه اى كه به پسر عمه اش نوشته است) مى نويسد:
«روى مبارزاتى كه بين ما و رئيس تبليغات راديو مشهد درگرفت بحمدالله توانستيم رئيس راديو مشهد را كه آدم خوبى نبود بركنار كنيم و اداره آن اكنون دست يكى از دوستان خود ماست و از اين لحاظ من هم (على شريعتى) هفته اى دوبار در راديو صحبت مى كنم يكى روزهاى سه شنبه از ساعت ۵/۵ بعدازظهر و يكى هم در برنامه مخصوص روزهاى جمعه.» (طرحى از يك زندگى ص ۳۰۱) .

برخلاف آنچه برخى در تلاشند تا على شريعتى را ضد پادشاه معرفى كنند، وى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است كه پيش از اين به چند مورد اشاره شد:
«ناگهان با يك تصميم شخصى شاهنشاه همه اين نيرو تغيير جهت داد.»
و يا آنچه اكنون مرا كاملاً معتقد كرده است (به نظام پادشاهى) اين اصل كلى است كه اكنون رژيم سياسى ايران و در رأس آن شخص اعليحضرت همايونى تصميم قاطع دارند كه بيش از پيش در هر زمينه اى به تحولات عينى و ريشه اى اجتماعى دست زنند.»

اگر دكتر شريعتى در يكى از سخنرانى هاى عموميش اين تملقات به اعليحضرت همايونى را و يا همكارى مداومش را با نيروهاى امنيتى علناً مطرح مى كرد هرگز صدها جوان بيچاره و ناآگاه گول او را نمى خوردند تا براى خواندن يك كتاب مورد آزار قرار بگيرند. يعنى برخلاف اين جو كاذبى كه حول على شريعتى طى اين ۲۵سال راه افتاد، وى يك تله واقعى بود براى نسل جوان در دوران محمدرضاشاه، تا جوانان پر شور و انقلابى چه آنها كه هدف مبارزه مسلحانه داشتند و چه كسانى كه در خط مخالفت عقيدتى با رژيم بودند در قالب كارهاى شريعتى ابراز وجود نموده و به دام رژيم و دستگاه امنيتى بيفتند.

اصلى ترين مسئله زندگى مرموز شريعتى كه بدون شك با آگاهى و ذكاوت ويژه در خدمت سرويس اطلاعاتى بود، جريان خروج او از كشور است.

براساس چند سند بر جاى مانده از ساواك آنگونه پيدا است كه على شريعتى بدون اجازه دستگاه از كشور خارج شده است. وجود اين اسناد دليل قاطعى بر اين مسئله است كه على شريعتى توسط بخشى از ساواك حمايت مى شد، البته دو نفر از مأموران بلندپايه كه هم اكنون در قيد حيات نيستند، فريدون كمانگر و جمالى يا كمالى، مثل تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان مجذوب فريب و افسانه سازى و افسونگرى شريعتى شده بودند بگونه اى كه اين دو مأمور ساواك نيز حرف تيمسار بهرامى را زده و حتى در پائين اسناد ساواك اظهار عقيده كرده اند كه على شريعتى به رژيم معتقد است و مى تواند خدمتكار خوبى باشد.

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك عملى شد

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك كه هم اكنون در قيد حيات است عملى شد. پس از مرخصى شريعتى از كميته مشترك ضد خرابكارى، شخصيتى از ساواك مرتب براى ديدن وى به خانه اش در كوچه نادر پلاك ۱۰ جمشيدآباد شمالى مى آمد و در يكى از همين ديدارها دو سال و اندى پيش از آزادى او به شريعتى پيشنهاد كرد تا پاسپورت تازه اى گرفته و از كشور خارج شود. البته به گمان من وى با پاسپورتى از كشور خارج شد كه در سال ۵۰ صادر و در سال ۵۶ فقط تمديد شده بود.
در دروغ هاى زندگى على شريعتى آمده است كه وى نه با نام على شريعتى كه با نام على مزينانى پاسپورت گرفته است و لذا ساواك متوجه خروج او نشده است. غافل از آن كه اولاً على شريعتى فقط يك شناسنامه داشته است و ثانياً اين كه اسم او در شناسنامه و مدارك رسمى مزينانى بوده است و شريعتى لقب پدرش بود كه به او هم اطلاق مى شد مثل امروز كه تمامى فرزندان او نام فاميلى مزينانى دارند اما همه آنها را بنام شريعتى مى شناسند.

دست هاى مرموز پيوسته در نيروهاى اطلاعاتى كشور كه نقش مهمى در بت سازى شريعتى داشتند، همان ها نيز وى را از كشور خارج كردند و خود سند ساختند و مدعى شدند كه با نام على مزينانى خارج شد و ما نفهميديم.

نكته بسيار جالب ديگر اين كه شريعتى در تمامى مراحل زندانش نه تنها حقوق كامل خود را دريافت مى كرد بلكه در سال ۵۲ كه وى را بازنشسته كردند به او حدود ۲۲سال سابقه خدمت دادند. يعنى تمامى تحصيلات او در دانشكده پاريس و مشهد نيز به حساب كاركرد او گذاشته شد.

فقط خواجه شيراز از خروج شريعتى بى خبر بود
با سپاس از مهربان يار گرامى ناصر محمدى كه بسان بسيارى از هم ميهنان نازنين مرا مورد مهر خود قرار داده بود لازم به تأكيد و تأييد اين مسئله است كه براساس همان محاسبه ۶۲۱ سال اختلاف سال ميلادى با شمسى، كنفرانس الجزاير در پنجم ماه مارس ۱۹۷۵ كه برابر بوده است با پانزدهم اسفند ماه ۱۳۵۴ برگزار شده است.
اما دكتر على شريعتى در شب آخر اسفند ماه ۱۳۵۳ كه مى شود ۱۹مارس ۱۹۷۴ از زندان آزاد شد.
البته يكبار ديگر از مهر سرشار ناصر محمدى سپاسگزارم.
از سوئى آنقدر در زندگى دكتر على شريعتى جعليات و دروغ و نفاق وجود دارد كه ليست كردن آنها خود نيازمند نگارش چند صد صفحه كتاب است.
و اين دروغ ها آنچنان ناشيانه بوده است كه بارها و بارها تضادهاى فاحشى در نگارش تاريخ و سرگذشت على شريعتى پديد آورده است.
مثلاً همين دروغ واسطه شدن الجزاير براى آزادى شريعتى. خانم شريعتى در صفحه ۱۹۰ طرحى از يك زندگى مدعى مى شود كه عبدالطيف خميستى وزيرخارجه الجزاير با شريعتى همكلاس بوده است و همو سال ۱۹۷۵ خواهان آزادى شريعتى شده است.
در صورتى كه عبدالطيف خميستى چندى پس از استقلال الجزاير، كشته شد. يعنى هنوز شريعتى در پاريس دانشجو بوده است كه عبدالطيف خميستى وزير مى شود و كشته مى شود و شريعتى دو سال بعد (۱۹۶۴) برمى گردد به ايران و از همه مهمتر سال ۱۹۷۵ تمامى استخوان هاى مرحوم عبدالطيف خميستى هم خاك شده بود. چه رسد به آن كه مرده سال ها پيش بخواهد شفاعت شريعتى را كند. در جاهائى ديگر از رئيس جمهور كنونى الجزاير به عنوان وزيرخارجه آن وقت الجزاير ياد شده است كه پيش از اين نيز درباره دروغ بودن اين مسئله كه بوتفليقه واسطه شده باشد شرح دادم…. پس از اين كه شريعتى به درخواست ساواك چند كار در ضديت با ماركسيسم و تأييد تاريخ و تمدن ايران انجام مى دهد و در روزنامه كيهان چاپ مى شود، دست هاى مرموز درون دستگاه حكومتى او را به خارج از كشور روان مى كنند.
در رابطه با خروج على شريعتى از كشور نيز دروغ هاى فراوانى گفته و نوشته شده است كه در اين جعليات و دروغ پردازى ها دست هائى از ساواك كه حاميان هميشگى شريعتى بودند نيز به چشم مى خورد.
براساس چند سندى كه در همين نوشته كليشه شده است از روزگاران قديم دستگاه حكومتى ايران مى دانسته است كه نام على شريعتى در شناسنامه و پاسپورت و غيره، على مزينانى است.
پاسپورتى كه وى با آن براى تحصيل به فرانسه رفته بود و پاسپورتى كه در سال ۵۰ صادر و وى با آن به عربستان سعودى رفته بود با نام على مزينانى بود و كلاً شريعتى يك لقب بود براى وى و پدرش… اما با يارى خود ساواك و نيروهائى كه مجذوب و همكار شريعتى بودند، به دروغ اسنادى را جعل كردند كه كليت ساواك از خروج وى بى اطلاع بوده است.
على شريعتى با پيشنهاد و هدايت و راهنمائى يك مقام بلندپايه ساواك از كشور خارج مى شود،، اما طى سندى در ۱۶ خرداد ۵۶ مديركل اداره سوم دستور مى دهد تا ليست مسافرين ۲۷ ارديبهشت را در اختيارش بگذارند. در صورتى كه على شريعتى در ۲۶/۲/۵۶ از كشور خارج شده است و پيش از خروج از كشور دهها نفر در ايران از سفر وى آگاه بوده اند و چطور مى شود وقتى دهها نفر از دوستان و فاميل شريعتى از سفر او به خارج آگاه بوده اند، ساواك بى خبر باشد.
على شريعتى براى خداحافظى با محمد همايون بنيان گذار حسينيه ارشاد به اتفاق چند نفر به بيمارستان مى رود:
?همايون از ديدن دكتر و اين كه عازم سفر خارج است بسيار خوشحال شد? (ص ۲۲۱ طرحى از يك زندگى)
خانم دكتر شريعتى نيز شب قبل از سفر تعدادى از خويشاوندانش را براى خداحافظى با شريعتى به خانه دعوت مى كند:
?روز قبل از حركت هم من اقوام خودم را به بهانه ديدن على به خانه خودمان دعوت كردم. شب خوبى بود. آن شب هنگام خداحافظى على آهسته به برادرانم گفت كه فردا قصد سفر دارد و علت سفر را هم به آنها گفت.? (ص۲۲۱ طرحى از يك زندگى) فقط برادران پوران خانم و زن و فرزندان و… آنها بالاى ده نفر مى شوند. كه از سفر دكتر خبر داشته اند.
بعد از اين گودباى پارتى، درست شب سفر نيز يك مهمانى ديگر ترتيب داده مى شود: ?شب ۲۶ارديبهشت ۱۳۵۶ خواهرم (خواهر پوران خانم) من و خانواده ام و خانواده خواهر و برادران ديگرم را به منزلش دعوت كرد. به من گفته بود كه اين مجلس توديع و خداحافظى با على است… آن شب (على) هنگام خداحافظى به نوعى از همه حلاليت طلبيد…? (طرحى از يك زندگى) .
گودباى پارتى هاى دكتر شريعتى به خانواده اش منحصر نبوده است، بلكه دوستان تاجر ايشان نيز برايش چندين ميهمانى مى دهند از جمله رادنيا. عبدالله رادنيا مى گويد:
?دكتر جريان دريافت پاسپورتش و خريد بليط را همان روز پنجشنبه به من اطلاع داد. من همان روز عده اى از دوستان حسينيه ارشاد را به منظور ديدن دكتر و خداحافظى با او براى شام دعوت كردم. آن شب دكتر به همراه خانمش حدود ساعت ۱۰ آمدند و تا ساعت ۲بعد از نيمه شب…? (ص۲۲۰ طرحى از يك زندگى) .
دوستان انجمن اسلامى مهندسين هم براى دكتر يك گودباى پارتى سازمان مى دهند: خانم دكتر شريعتى مى نويسد:
فرداى آن روز جمعه هم دوستان انجمن اسلامى مهندسين به مناسبت عيد قربان يك مهمانى در كرج تشكيل داده بودند. ما را هم دعوت كردند و ما به كرج رفتيم.? با اين تفضيلاتى كه شرح داديم و اين همه جشن و گودباى پارتى براى افسونگر و افسانه پرداز پر رنگ دوران ما. جاى تعجب است كه طفلكى ساواك كه آن همه هارت و پورت تاريخى داشته و دارد از سفر اين دروغ پرداز بزرگ بى خبر باشد. خبرى را يك نفر بداند، خبر مخفى نيست. آنگاه على شريعتى در چندين مهمانى با حضور دهها نفر به عنوان خداحافظى شركت كند و رژيم از سفر او بى خبر باشد. آن هم در صورتى كه تنها كسى كه از سفر او بى خبر بوده است شخص خواجه حافظ شيرازى بوده است.
از همه مهمتر هنگام سوار شدن به هواپيما نيز جناب رادنيا با آن هيكل درشت و شاخص خود و حميد شريعت رضوى و پوران خانم و غيره نيز در فرودگاه، شريعتى را بدرقه مى كرده اند و زير ذره بين فرودگاه بين المللى تهران نيز، دكتر شريعتى به چشم نيامده است و بدون اطلاع ساواك از كشور خارج شده است. عجبا از اين همه دروغ هاى شاخدار و افسانه پردازى هاى مزورانه و….
على شريعتى با كمپانى سابنا در ۲۶ ارديبهشت به آتن مى رود و ۲۴ ساعت در آتن گردش مى كند، روز بعد به بروكسل رفته و دو روز در بروكسل مى ماند و از آنجا به انگلستان مى رود، در انگلستان با دكتر على فكوهى (پسر دائى خانمش) تماس گرفته و به خانه آنها در شهر سات همپتون مى رود و پس از يك هفته اتومبيلى خريدارى نموده و از خانواده اش در تهران مى خواهد كه به او بپيوندند.
على شريعتى از طريق زمينى و دريا با اتومبيل خود به جنوب فرانسه رفته و چند روزى با حسن حبيبى ديدار و گفتگو مى كند. حسن حبيبى كه به عنوان آچار فرانسه نظام جمهورى اسلامى شناخته شده است از ابتدا تا به امروز نقش مهم و حساس و ويژه اى در رابطه با حفظ منافع استعمار در ايران داشته و دارد….
هنگام بازگشت از جنوب فرانسه، على شريعتى در مرز انگلستان به علت پاسخ هاى دروغ دادن به مأموران گمرك و پليس، بازداشت مى شود. على شريعتى گمان مى كند پليس انگليس را هم مى تواند بازى بدهد. اما با شكست مواجه مى شود و به خاطر هيچ و فقط دروغ بافى بازداشت مى شود.
دكتر فكوهى مجبور مى شود براى آزادى شريعتى به پليس مرزى مراجعه كند.
?وقتى به آنجا رسيدم ديدم كه دكتر در اتومبيل خود نشسته و دو پليس (انگليس) در طرفين او نشسته اند و پليس ديگر هم پشت فرمان ماشين است و مى خواهند دكتر را به اداره مركزى ببرند. من به محض ديدن آن وضع به آنها گفتم شما نبايد با اين آقا چنين رفتارى بكنيد. ايشان يك دانشمند و نويسنده ايرانى است و براى استادى دانشگاه سات همپتون تقاضاى كار داده است.? (ص ۲۴۰ طرحى از يك زندگى) .
جالب است كه دروغ پردازى هاى شريعتى براى دولت فخيمه انگليس هم دنبال مى شده است. كسى كه مدرك تحصيليش در خود ايران به زور پذيرفته شده بود و به زور پارتى بازى به عنوان استاديار آن هم چند صباحى كار كرده بود، رفته بود انگليس تا استاد دانشگاه سات همپتون شود.
بارى دكتر فكوهى ادامه مى دهد:
?با وجود اين پليس هر كدام از ما را به اتاقى جداگانه برد و چندين ساعت بازجوئى كرد. هدفشان اين بود كه بدانند آيا جواب هاى من و دكتر با يكديگر همخوانى دارد يا نه؟ …. بالاخره بعد از هفت يا هشت ساعت گذرنامه على را به او دادند و ما از آنجا خارج شديم.?
بدون شك اين بازداشت جدى ضربه مهلكى به قلب شريعتى مى زند.
على شريعتى خانه اى را از يك پاكستانى اجاره مى كند و چشم به راه زن و دخترانش مى ماند، روز ۲۸خرداد ماه دو دختر شريعتى به او مى پيوندند.
شب را با آنها مى گذراند و فردا صبح پرونده زندگى وى براى هميشه بسته مى شود:
خانم ناهيد فكوهى مى گويد:
آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بوديم و حرف مى زديم ولى دكتر ساكت و غمگين و گرفته بود. حدود نيمه شب على فكوهى و ناهيد به خانه خودشان مى روند… دكتر هم به اتاق خوابى كه در طبقه پائين قرار داشت مى رود كه بخوابد… دكتر به سارا مى گويد ليوان آبى برايش ببرد، پس از گذشت مدتى يك استكان چاى مى خواهد. به نظر ناآرام مى رسيده و خوابش نمى برده است.
فردا صبح ساعت ۸ ناهيد و على فكوهى براى بردن خواهرشان نسرين به خانه مى آيند و در مى زنند ولى كسى در را باز نمى كند، مدتى هم پشت در مى مانند تا نسرين از خواب بيدار مى شود او كه براى باز كردن در به طبقه پائين مى آيد مى بيند كه دكتر در آستانه در ورودى اتاق به پشت افتاده و بينى اش به نحوى غير عادى سياه شده و باد كرده است. جريان را به برادرش مى گويد. ناهيد نبض دكتر را گرفته و مى بيند نبض او از حركت ايستاده است. على فكوهى فوراً به اورژانس بيمارستان سات همپتون تلفن مى كند. پس از معاينه نظر مى دهند كه دكتر درگذشته است. فكوهى به خانه دوستش مى رود. جريان را به او مى گويد شخص اخير هم خبر واقعه را تلفنى به چند نفر از دوستان دكتر اطلاع مى دهد. فكوهى از آنجا خبر را تلفنى به دكتر رضا در ايران اطلاع مى دهد. (طرحى از يك زندگى). ملاحظه مى شود كه در عرض چند دقيقه دهها نفر در انگلستان و ايران از خبر درگذشت على شريعتى آگاه مى شوند. دروغ ديگر در رابطه با شريعتى به همين مرگ او مربوط مى شود.
از سوئى خانواده وى مطرح مى كنند، كه ساعت ها پس از مرگ وقتى از سفارت ايران در لندن براى كمك كردن به آنها تماس مى گيرند، آنها متعجب مى شوند كه چطور ساواك به اين زودى باخبر شده است. چند ساعت پس از مرگ. در صورتى كه چند دقيقه پس از مرگ خانواده فكوهى به دوستان و فاميل بسيارى خبر داده است و مشخصاً توسط همين افراد، شخصى هم به سفارت خبر داده است.
شادروان تيمسار جواد معين زاده كه بارها سعادت آن را داشتم تا در دفتر پاريس پذيراى ايشان باشم، به من اطلاع داده بود كه توسط مخبرينى، از مرگ دكتر شريعتى باخبر شديم.
خانواده شريعتى نيز در همان هنگام علت مرگ را سكته قلبى اعلام كردند و حتى از انجام كالبد شكافى دورى جستند. بعدها كه مرگ شريعتى طعمه خوبى براى تبليغ عليه رژيم شده بود، فرزند وى مدعى شد كه ما به خاطر اين كه رژيم جسد را ندزدد كالبد شكافى نكرديم و پيكر را به سوريه برديم. كه اين همه از همان دو هزار و هفتصد دروغى است كه خود شريعتى، خانواده اش و دوستانش براى بهره تبليغى بردن مطرح كردند.
جسد على شريعتى تبديل به يك طعمه بسيار بزرگ تبليغاتى شد براى كمونيست ها، فلسطينى ها و گروه هاى مسلح اسلامى. در اين بازى فرزند ۱۹ساله شريعتى كه در آمريكا بود وارد بازى شده و بازيچه دست فرصت طلبان شد، هر چند خود او نيز به تبعيت از پدرش در دو هزار و هفتصد دروغى كه درباره شريعتى همه گير شده است حتى تا به امروز، نقش بسيار فعال و حساسى داشته است و امروز نيز به طرز ماهرانه او بسان پدرش با نظام اسلامى همراهى مى كند.
در مراسم يادبود شريعتى، ياسرعرفات، چمران، قطب زاده، امام موسى صدر و خلاصه تمامى راديكال هاى عرب و مسلمان شركت نموده و جسد على شريعتى را كه از نوجوانى با رژيم پادشاهى و نيروهاى اطلاعاتى همكارى پيگير داشته بود، تبديل به گلوله اى كردند عليه نظام پادشاهى كه زمينه ساز اصلى انقلاب و سرنگونى شكوه و عزت و سربلندى ميهن ما بود.
نفتى كه در آن سال به ۳۶دلار رسيده بود امروزه پس از ۲۵سال در همان حد باقى مانده است. در صورتى كه اگر مى بايست سير ترقى اصولى خود را طى كند، يك بشكه نفت امروز مى بايست به حداقل ۳۰۰دلار به فروش مى رسيد.
شريعتى و دست هاى پنهانى كه از او بتى بزرگ ساختند، اصلى ترين عوامل سقوط ما بودند.
 

جهان با برنامه ريزى درازمدت پيش مى رود! اما ما كجائيم!

در ميان ما ايرانيان دو تفكر و انديشه وجود دارد، يكى كسانى كه به تفكر توطئه و دائى جان ناپلئون بودن رويدادها باور دارند و ديگر كسانى كه چنين باورى را قبول نداشته و تفكر توطئه را رد مى كنند.
اگر خردمندانه به جهان و سياست جهانى بنگريم همواره كسانى در زندگى و امور دنيوى، موفق و پيروز شده اند با برنامه و نظم كار كرده و براى دراز مدت و كوتاه مدت برنامه ريزى كرده اند.
هيچ تحول و دگرگونى، كشف و اختراع، ترقى، پيروزى و رشد در جهان بدون تفكر و برنامه ريزى نبوده است و نخواهد بود.
پس انگاه كه برنامه ريزى مثبت وجود دارد، برنامه ريزى منفى و توطئه آميز نيز وجود دارد.
تمامى كشورهاى پيشرفته جهان، همچنان كه برنامه هاى يكساله و دو ساله و پنج ساله دارند، برنامه هاى دهساله و پنجاه ساله نيز دارند.
وقتى آمريكا دستگاه هاى خود را به مارس مى رساند. يعنى اين كه اين دستيابى حداقل از چهل پنجاه سال پيش برنامه ريزى شده است، پس جهان خردمند با برنامه و تفكر درازمدت كار مى كند…
ما، از هنگامى كه از خود بى خود شده ايم و در تله تاريخى تفكر تازيان افتاده ايم هر روز به فكر رهائى همان روز خود بوده ايم و رهبران ما نيز بسيار كم بوده اند كه به فكر درازمدت براى كشور باشند، بدون شك رضاشاه يكى از مفاخر بزرگ تاريخ سياسى ايران بود كه برنامه هاى درازمدت و كوتاه مدت فراوان و افتخارآفرينى براى ما داشت اما نتوانست به آرمان ها و آرزوهاى خود برسد، زيرا كه استعمار نوين توانست برنامه هاى خود را به مرحله عمل برساند.
بدين رو سقوط شكوه و عظمت معاصر ايران كه مى رفت پنجمين قدرت جهانى بشود نيز با طرح هاى از پيش برنامه ريزى شده عملى شد كه در اين سقوط بر اثر نفوذ بيگانگان در دستگاه هاى حكومتى و امنيتى، توانستند زمينه آن را فراهم آورند.
يكى از آنها همين افسانه على شريعتى بود كه به طور خلاصه شرح داديم تا راهگشا باشد براى پژوهش هائى عميق تر و اصولى تر و پر بارتر. ما فقط دريچه ها را باز كرديم. محمد همايون بنيانگذار حسينيه ارشاد كه در سال ميليون ها تومان تجارت ماشين دو طبقه با انگليس داشت بدون محاسبه وارد ميدان نشده بود.
على شريعتى توانست با مذهبى و سياسى نمودن روشنفكران و دانشجويان و دانشگاهيان، تير اعتراض را تيزتر بسازد.
در اين شكى نيست كه تحصيل كرده هاى ما از دكتر، مهندس، استاد دانشگاه و غيره هر چند در رشته هائى كه درس خوانده اند متخصص و دانا و فرهيخته اند. اما در امور تاريخ، مذهب و غيره به علت عدم تحقيق و تحصيل، ناآگاه و بى اطلاع بوده و هستند. بدين رو وقتى كسانى مثل على شريعتى پيدا شدند و با آن شيرينى زبانى سحرآميز، مذهب را رنگى زدند كه خوشايند آنها آمد. همه آن را پذيرفتند و بدينسان بود كه انجمن مهندسين و غيره نيز در بزرگ كردن او نقش مؤثر داشتند و بسته بودن جو سياسى آموزش كشور در آن دوران موجب شد تا همه در تله شيرين سخنورى دكتر على شريعتى بيفتند. آنان كه برنامه سقوط ايران را نيز طراحى كرده بودند و مايل به اجراى آن بودند او را بت دوران ساختند و تمامى امكانات را برايش فراهم نمودند.
امروز خود سازمان سياى آمريكا اعتراف نموده است كه سقوط اتحاد جماهير شوروى برنامه ريزى شده بود. خب، چه طور مى شود سقوط اتحادجماهير شوروى برنامه ريزى بشود اما سقوط كشورى مانند ايران كه پليس خليج فارس بود و قدرت و شكوتى بزرگ داشت با ارتشى نيرومند برنامه ريزى نشود.
پس از سقوط شوروى، با استان هاى سابق ايران چون تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، آذربايجان، گرجستان، ارمنستان و ديگر استان هاى ديگر چه بايد كرد و آنها با ايران پادشاهى چه خواهند كرد. بدون شك اگر آن شوكت و اقتدار سال هاى ۷۰ ايران وجود مى داشت كه صدام حسين در الجزاير دست شاه را مى بوسد و پيمان صلح امضاء مى كند، تمامى آن استان هاى از دست رفته ايران، به ايران مقتدر پادشاهى ثروتمند مى پيوستند.
اما با استقرار حكومت ملاها، نه تنها ديگران به ما ميلى نداشتند كه امروز خود ملت ايران كه ۹۰درصد آنها به خيابان ها ريختند و مرگ بر شاه گفتند، خواهان نابودى و حذف اين نظام هستند.
ملاها آنچنان به قدرت رسيدند كه خودشان فكر آن را نمى كردند، اما استعمار نوين برنامه ريزى را كرده بود.
خمينى در انتخابات نخستين رياست جمهورى اسلامى، ملاهائى چون بهشتى و آيت الله طالقانى را از نامزد شدن منع كرد و خودش رفت به فيضيه قم. اما او را ديگر بار به ميدان سياست آورده و نه تنها آخوند رئيس جمهور شد كه رئيس مجلس و قضاوت و همه چيز ايران رسماً به دست روحانيت افتاد و اين از پيش برنامه ريزى شده بود زيرا خمينى سال ها پيش از انقلاب كتاب ولايت فقيه را نوشته بود.
اين طرحى بوده و هست كه از سال ها پيش برنامه ريزى شده بود.
-نخست بزرگ كردن اسلام براى زدن كمونيسم.
-دوم استقرار نظام هاى اسلامى و جنگ تمدن ها تا به بهانه نبرد با تروريسم سياسى اسلام، منابع نفتى جهان در تصرف كامل قرار بگيرد و به جاى پرداخت بودجه هاى چند ميليارد دلارى براى پايگاه هاى نظامى در كشورهاى جهان سوم. خود آنها از جهان متمدن دعوت كنند تا براى نجاتشان نيرو بياورند و حتى هزينه آنها را نيز پرداخت بنمايند. بر همين اساس است كه سپرده هاى چند ميليارد دلارى ايران، كويت، سعودى و آمريكا نه تنها صفر شده است كه همه به غرب بدهكارند.
اينها همه عمليات برنامه ريزى شده خردمندان حاكمان به جهان بود و در همين راستا، مى بايست اسلام سياسى، مردمى و همه گير بشود و از ايران آتش شعله ورش كمربند سبز را بگيرد و جمهورى هاى اسلامى در ايران، پاكستان، افغانستان، مورتيانى سودان، عراق و فردا در عربستان سعودى، سوريه، ليبى و مصر مستقر شود.
براى اين كه بتوانيم پرونده دكتر شريعتى را ببنديم مى بايست به سه گروه فرقان، ارشاد رزمندگان پيشگام (آرمان مستفضين) اشاره كنم، ارشاد با مسئوليت خود من از فرداى ۲۲ بهمن فعال شد و در بهار ۱۳۵۸ امتياز نشريه ارشاد بنام اينجانب صادر شد. در آن هنگام من ۲۲ سال بيش نداشتم و آتشفشانى بودم از شور و شوق و انقلاب، بسان ديگر هم سن و سالانم. اما از همان نخست ما شعارمان ضديت با روحانيت و قدرتگيرى آنها بود بر همين اساس به مجرد اين كه دكتر ميناچى از وزارت ارشاد كنار رفت، نشريه ارشاد ما نيز نخستين نشريه اى بود در تاريخ حكومت ملاها كه ممنوع شد. اما ما توانستيم حدود يك سال پس از توقيف آن را چاپ و منتشر كنيم.
فرزندان على شريعتى از سال ۵۸ تا ۶۵ با من بودند و حتى در بحث آزاد مطروحه تلويزيونى سال ۱۳۵۹ كه من و طاهر احمدزاده مى بايست به عنوان مخالف اسلام فقاهتى در بحث ها شركت كنيم آنها و ديگر هواداران شريعتى ما را تنها وارثان آن راه و انديشه مى دانستند… اما در سال ۶۵ طى يك سخنرانى در پاريس با عنوان فراتر از شريعتى براى نخستين بار راه نقد او را گشوديم…
فرزند شريعتى به پدرش به عنوان يك پدر و منبع درآمد مالى مى نگرد و جريان ها و شخصيت هاى ايرانى و غير ايرانى را نسبت به برخوردى كه با على شريعتى دارند ورانداز مى كند و دريافت كمك مالى معنوى از هر كس و گروه را عيب نمى داند.
به ياد دارم نماينده قذافى در روزهاى نخست انقلاب به تهران آمده بود و در ضيافى كه من دعوت بودم، پسر دكتر شريعتى را نيز با خود بردم او از چگونگى انتشار ارشاد پرسيد.
گفتم هفته اى يكبار با تيراژ ۳۰هزار نسخه.
نماينده قذافى گفت بايد روزانه بشود و در تيراژ صد هزار نسخه.
من با خنده پاسخ دادم كه متأسفانه امكانات مالى نداريم.
گفت: شما نگران آن نباشيد ما هستيم.
من خنده را به خشم تبديل كردم و گفتم ما هرگز از بيگانه كمكى نمى گيريم.
فرزند شريعتى پريد وسط حرف من و گفت: ليبى براى ما بيگانه نيست.br />
گفتم براى من هست و از جلسه خارج شدم و آن نخستين اختلاف ما بود تا اين كه در سال ۶۵ نيز وقتى زمينه هاى تماس رژيم را با آنها احساس كردم طى مقاله اى با عنوان بيت امام شيادان و اپوزيسيون فميليال، از تماس سيد احمد خمينى براى به ايران بردن فرزندان شريعتى پرده برداشتم.
امروز پس از ۱۸ سال آن طرح رسمى شد و آنها به ايران بازگشتند تا با انجام سخنرانى و نشر آثار على شريعتى يكبار ديگر جو ايران را مذهبى كنند.
واژه ?ملى مذهبى ها? كه از ساخته هاى وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى است و تشكيل انجمن هاى گفتگو و دموكراسى همه زمينه هاى نفوذ رژيم در ميان ايرانيان خارج بود كه فرزند دكتر شريعتى در لانسه نمودن آنها نقش مؤثر داشته است.
از همان روزى كه رژيم از زبان به اصطلاح اپوزيسيون، ملى مذهبى ها را سر زبان ها انداختند، ما افشاء نموديم كه اين خط رژيم است تا به بهانه ملى بتواند مذهبى ها را سازمان بدهد. البته اين شگرد وزارت اطلاعات با همكارى فرزند شريعتى پس از آن كه پيمان ها و سحابى ها و… از آن آگاه شدند به شكست منتهى شد و امروز از آن چيزى به جز يك سايت اينترنتى ملى و مذهبى ها باقى نمانده است. هر چند فرزند شريعتى طى نوشته اى اداره سايت ملى مذهبى ها را تكذيب كرده است؟
ضرورت نبرد سپيد و خردگرايانه ملت ايران براى استقرار نظامى لائيك و متكى به فرهنگ و تمدن كهنسال و انساندوستانه ايران بزرگ، ايجاب مى كرد تا على شريعتى روى ميز جراحى تاريخ قرار بگيرد تا راه را براى اين كه يكبار ديگر نظام اسلامى از شريعتى ها (از موسوى و…) بخواهد بهره ماندن بيشتر ببرد را ببندد و اذهان گول خورده ۳۰ سال اخير را روشن سازد.
http://www.awesta.net
 

منبع:

http://perso.wanadoo.fr/aria7000/shariati.htm

 

داستان موسی


آیا هیچ اندیشیده ایم به چه داستانهای دروغ الله فرموده در قرآن سوگند یاد میکنیم؟

 

 آیا خواندن داستانهای دروغین تازیان و یهود میتواند آمرزنده روان مردگان ما باشد؟

 

 پس از خواندن این داستان پوچ بیائیم کمی بیندیشیم و از خرد بهره بگیریم.

 داستان موسی که در ۱۴ سوره و ۳۵۵ آیه بازگو دربازگو شده درکلام الله٬  بگونه وحی آمده است. هر یک با دیگری کم و زیاد هائی دارد که به گستردگی درتورات نیز آمده شما را از درون مایه هردو آگاه میکنم تا با بن مایه های استوار دریابید که الله از بزرگ دروغگویان جهان هستی است.

 

سوره قصص:

 همانا فرعون در زمین تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین تفرقه و اختلاف افکند و طایفه(بنی اسرائیل) را سخت ضعیف و ذلیل کرد پس ایشان را می کشت و زنان شان را زنده میگذاشت و همانا فرعون مردی بسیار مفسد وبداندیش بود (۴)

 

و ما اراده کردیم که برآن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت گذارده و آنها را پیشوایان خلق قراردهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیدیم (۵)

 

 و در زمین به آنها قدرت و تمکین به خشم و به چشم فرعون وهامان و لشکریانشان آنچه کزان اندیشه ناک و ترسان بودند بنمائیم (۶)

 

و به مادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیر ده و چون از آسیب فرعونیان بر او ترسان شوی به دریا افکن و دیگر بر او هرگز مترس و محزون مباش که ما او را به تو باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم (۷)

 

(چون جاسوسان فرعون به قصد قتل موسی آمدند و مادر موسی ترسان شد به امر الله به صندوقش نهاد و به دریا افکند  اهل بیت فرعون (آسیه) موسی را از دریا برگرفت تا درنتیجه دشمن و مایه اندوه آل فرعون شود که همانا فرعون وهامان و لشکریانشان بسیار نادان و خطاکار بودند(۸)

 

(چون فرعون به سعایت مردمان به آن طفل بد گمان شده و قصد قتلش را کرد) زن فرعون گفت این کودک را مکشید که نور دیده من و تست باشد درخدمت ما سودمند افتد و یا او را به فرزندی خود برگیریم و آنها بی خبر بودند(۹)

 

صبحگاه مادر موسی دلش فارغ بود و به حدی غم و اندوه قلبش را فرا گرفت که اگر نه ما دلش را برجای نگاه داشتیم تا ایمانش برقرارماند نزدیک بود راز درونش را آشکار سازد(۱۰)

 

و آنگاه مادر موسی به خواهر گفت که از پی طفلم رو خواهر رفت و موسی را از دور دید و شناخت ولی آل فرعون وی را نشناختند(۱۱)

 

 و ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم و آل فرعون با محبت قلبی که به او داشتند درپی هر دایه ای که پستانش را طفل گیرد بر آمدند خاله موسی گفت آیا مایلید که من شما را خانواده ای که دایه و پرستار این طفل شوند آگاه و درکمال محبت ومهربانی تربیت کنند راهنمائی کنم (۱۲)

 

و بدینوسیله ما موسی را به مادرش برگردانیدیم ….(۱۳)

 

آنگاه موسی که به سن عقل و رشد رسید و حد کمال یافت ما به او مقام علم و حکم نبوت عطا کردیم و چنین پاداش به مردم نیکوکار مید هیم (۱۴)

 

و موسی (روزی) بی خبر اهل مصر به شهر درآمد و آنجا دید که دو مرد با هم به قتال مشغولند این یک از شیعیان وی (یعنی ازبنی اسرائیل بود) و آن یک از دشمنان (یعنی ازفرعونیان) بود درآن حال آن شخص شیعه. از موسی  دادخواهی  و یاری برعلیه آن دشمن خواست (موسی خشمناک بیاری مومن شتافت) و مشتی سخت بر آن دشمن زد. بدان ضربت مرگش فرا رسید  موسی گفت این کار از فریب و وسوسه شیطان بود…. (۱۵)…(۱۶)…(۱۷)

 

موسی (پس ازکشته شدن قبطی و نجات سبطی) از توقف به شهرمصر بیمناک شد و مراقب دشمن بود که ناگاه آنکس که روز گذشته از او یاری جسته بود باز او را به دادخواهی خواند موسی به او گفت تو سخت گمراهی (۱۸)

 

 و چون رفت به یاری آن سبطی مومن و خواست دست به قبطی دشمن دراز کند که قبطی فریاد کرد ای موسی مرا هم میخواهی مانند شخص دیروز به قتل رسانی معلوم است که تو در زمین قصد گردن کشی و جباری داری … (۱۹)

 

و در این حال مردی(مومن) از دورترین نقاط شهر مصر آمد و گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره تو شور میکنند که تو را به قتل رسانند بزودی از شهر بیرون گریز و (بدان که) من درباره تو بسیار مشفق و مهربانم(۲۰)

 

موسی از شهر مصر با حال ترس و نگرانی از دشمن به جانب شهر مدین بیرون رفت  گفت بارالها مرا از شر این قوم ستمکارنجات ده(۲۱)

 و چون از مصر بیرون شد و سر به بیابان رو به جانب شهر مدین آورد و با خود گفت امید است که ربی مرا به راه مستقیم هدایت فرماید(۲۲)

 

وچون برسرچاه آبی در شهر مدین رسید آنجا جماعتی را دید که حشم و گوسفندانشان را سیراب میکردند و دو زن را یافت که دور از مردان درکناری به جمع آوری و منع اختلاط گوسفندانشان مشغول بودند موسی به جانب آن دو زن رفته گفت شما اینجا چه میکنید و کارمهمتان چیست؟ آن دو زن پاسخ دادند که منتظریم تا مردان (گوسفندانشان را سیراب کرده) باز گردند(آنگاه گوسفندان خود را سیراب کنیم) و پدر ما شیخی سالخورده و فرتوت است(۲۳)

 

 موسی گوسفندانشان سیراب کرد رو به سایه درختی آورد تا دمی بیاساید و چون توشه وقوتی نداشت با حال گرسنه گفت بارالها من به خیری که نازل فرمائی محتاجم(۲۴)

 

موسی (هنوز لب از دعا نبسته) دید که یکی از آن دو دختر باکمال (وقار) وحیا بازآمد و گفت پدرم ازتو دعوت میکند تا (به منزل ما آئی) و درعوض سقایت ( و سیراب کردن) گوسفندان ما به تو پاداشی دهد چون موسی نزد او(یعنی شعیب پدرآن دختر) رسید و موسی سرگذشت خود را بر او حکایت کرد (شعیب) گفت اینک هیچ مترس که از شر قوم ستمکار نجات یافتی(۲۵)

 

یکی از آن دو دختر(صفورا) گفت ای پدر این مرد را به خدمت خود اجیر کن که بهتر کسی که باید به خدمت برگزید کسی است که امین و توانا باشد(۲۶)

 

 شعیب (تقاضای دختر را پذیرفت و به موسی) گفت من اراده آن دارم که یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم بر این مهرکه، هشت سال خدمت من کنی و اگر ده سال تمام کنی (آن دوسال) به میل و اختیار تو و من دراین کار رنج بر تو نخواهم نهاد و انشاءلله مرا شخصی شایسته خواهی یافت (۲۷)

 

موسی گفت هرکدام از دو مدت را به انجام رسانم بر من ستمی نشده  و الله بر این قول و عهد ما وکیل است(۲۸)

 

آنگاه که موسی عهد خدمت به پایان رسانیده و با اهل بیت خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد (در راه شب تار وبیابان دور و هوای سرد…ناگاه) آتشی از جانب طور دید به اهل خود گفت شما اینجا مکث کنید که (از دور) آتشی بنظرم رسید میروم تا شاید از آن خبری برگیرم(۲۹) چون موسی به آن آتش نزدیک شد به او از جانب وادی ایمن در آن بارگاه مبارک از آن درخت(مقدس) ندائی رسید که ای موسی هشدار که منم الله (یکتا) پروردگار جهانیان(۳۰) و توعصای خود (و خودیت) بیفکن چون(عصا افکند و) بر آن نگریست دید اژدهائی سبک خیز گردید موسی رو به  فرار نهاد و واپس نگردید(درآن حال بدو خطاب شد ای موسی پیش آی و مترس که تو ایمن خواهی بود (۳۱).

 

و دست خود را در گریبان بر و بیرون آور تا بی هیچ نقص برص ومرضی سفید و روشن گردد و تا (به ظهور این معجز) از وحشت و اضطراب بیاسائی باز دست به گریبان بر(تا به حال اول برگردد) این (عصا و ید بیضا) از جانب رب بر رسالتت دو برهان(کامل و دو معجز بزرگ الهی) است (اینک برو) برسالت بسوی فرعون و فرعونیان که قومی فاسق و نابکارند(۳۲)

 

 و الله (این چنین شعبده بازی را به موسی آموخت) موسی گفت ای ربی من از فرعونیان یکنفر را کشته ام میترسم که به خونخواهی و کینه دیرینه مرا به قتل رسانند(۳۳)

 

 و با این حال اگر از رسالت ناگزیرم برادرم هارون را که ناطقه اش فصیح تر از من است با من یار وشریک در کار رسالت فرما تا مرا تصدیق (و ترویج) کند که میترسم این فرعونیان سخت تکذیب رسالتم کنند(۳۴)

 

 ….. به او فرمود که ما تقاضای تو را پذیرفته و بهمدستی برادرت هارون بسیار بازویت را قوی میگردانیم و به شما درعالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز (دشمن) به شما دست نیابند اینک با این آیات و معجزاتی که به شما عطا کردم به رسالت(بسوی فرعونیان) بروید که شما و پیروانتان(بردشمنان)غالب خواهید بود(۳۵ ) …..

 

این بخش کوچکی بود از داستان موسی درتازی نامه.

 

چون همین داستان در کتاب تورات هم آمده است که الله میگوید تورات را من برای موسی فرستاده ام. چنانچه این داستان با آنچه که در تورات آمده همخوانی داشت.  هم این داستان یا به گفته الله (قصه) و دیگر داستانهای الله فرموده هم درست است و قهرمانان بی نام و نشان آنهم هستی داشته اند.  اگر همخوانی نداشت روشن  خواهد گردید که از دهان آفریننده این الله هرگز سخن راست  بیرون نیامده و چنین قهرمانانی نیز هستی نداشته اند؟

 

سفر خروج ? باب اول از آیه ۱۳ تا  ۲۲

… و مصریان از بنی اسرائیل به ظلم خدمت گرفتند. و جانهای ایشان را به بندگی سخت به گل کاری و خشت سازی و هرگونه عمل صحرائی تلخ ساختندی و هر خدمتی که به ایشان نهادندی به ظلم می بود. و پادشاه مصر به قابله های عبرانی که یکی را شفره و دیگری را فوعه نام بود امر کرده. گفت چون قابله گری برای زنان عبرانی بکنید و بر سنگها نگاه کنید اگر پسر باشد او را بکشید و اگر دختر بود زنده بماند.

 

لکن قابله ها از خدا ترسیدند و آنچه پادشاه مصر بدیشان فرموده بود نکردند بلکه پسران را زنده گذاردند. پس پادشاه مصر قابله ها را طلبیده بدیشان گفت چرا این کار را کردید و پسران را زنده گذاردید. قابله ها به فرعون گفتند از این سبب که زنان عبرانی چون زنان مصری نیستند و زور آورند و قبل از رسیدن قابله میزایند. و خدا با قابله ها احسان نمود و قوم کثیر شدند و بسیار توانا گردیدند. و واقع شد چونکه قابله ها از خدا ترسیدند خانه برای ایشان بساخت. و فرعون قوم خود را امر کرده گفت هر پسری که زائیده شود به نهر اندازید و هر دختر را زنده نگاهدارید.

 

 

باب دوم از آیه ۱ تا ۲۵

و شخصی از خاندان لاوی رفته یکی از دختران لاوی را به زنی گرفت. و آن زن حامله شده پسری بزاد و چون او را نیکو منظر دید وی را سه ماه نهان داشت. و چون نتوانست او را دیگر پنهان دارد تابوتی از نی برایش گرفت و آنرا به قیر و زفت اندوده طفل را در آن نهاد و آنرا در نیزار بکنار نهرگذاشت. و خواهرش ازدور ایستاد تا بداند او را چه میشود. و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد و کنیزانش بکنار نهر می گشتند پس تابوت را درمیان نیزار دیده کنیزک خویش را فرستاد تا آنرا بگیرد. و چون آنرا بگشاد طفل را دید و اینک پسری گریان بود پس دلش بر وی  بسوخت و گفت این از اطفال عبرانیان است.

 

و خوا هر وی به دختر فرعون گفت آیا بروم و زنی شیر ده را از عبرانیان نزدت بخوانم تا طفل رابرایت شیر دهد. دختر فرعون به وی گفت برو پس آن دختر رفته مادر طفل را بخواند. و دختر فرعون گفت این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و مزد تو را خواهم داد. پس آن زن طفل را برداشته بدو شیر میداد. و چون طفل نمو کرد وی را نزد دختر فرعون برد و او را پسرشد و وی را موسی نام نهاد زیرا گفت او را از آب کشیدم.

 

و واقع شد درآن ایام که چون موسی بزرگ شد نزد برادران خود بیرون آمد و بکارهای دشوار ایشان نظر انداخته شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران او بود میزند. پس بهر طرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت. و روز دیگر بیرون آمد که ناگاه دو مرد عبرانی منازعه میکند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی. گفت کیست که تو را بر ما حاکم یا داور ساخته است.  مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه آن مصری را کشتی پس موسی ترسید و گفت یقینا این امر شیوع یافته است.

 

و چون فرعون این ماجرا را بشنید قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد و برسر چاهی بنشست. و کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند آب کشیده آبخورها را پر کردند تا گله پدر خویش را سیراب کنند.  و شبانان نزدیک آمدند تا ایشان را دور کنند آنگاه موسی برخاسته ایشان را مدد کرد و گله ایشان را سیراب نمود. و چون نزد پدر خود رعوئیل آمدند او گفت چگونه امروز بدین زودی برگشتید. گفتند شخصی مصری ما را از دست شبانان رهائی داد و آب نیز کشیده گله را سیراب نمود.

 

پس به دختران خود گفت او کجاست چرا آن مرد را ترک کردید. وی را بخوانید تا نان خورد. و موسی راضی شد که با آن مرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. و آن زن پسری زائیدو(موسی) او را جرشون نام نهاد چه گفت در زمین بیگانه تنزیل شدم. و واقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصربمرد و بنی اسرائیل بسبب بندگی آه کشیده استغاثه کردند و ناله ایشان بسبب بندگی نزد خدا برآمد. و خدا ناله ایشان را شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحق و یعقوب بیاد آورد. و خدا بر بنی اسرائیل نظرکرد و خدا دانست.

 

 

باب سیم

و اما موسی گله پدر زن خود یترون کاهن مدیان را شبانی میکرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد آمد. و فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوته بروی ظاهر شد و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمیشود. چون خداوند دید که برای دیدن مایل بدانسو میشود خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت ای موسی٬ ای موسی گفت لبیک. گفت بدینجا نزدیک میا نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که درآن ایستاده ای مقدس است. وگفت من هستم خدای پدرت.

 

خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب آنگاه موسی روی خود را پوشانید زیرا ترسید که به خدابنگرد. و خداوند گفت هرآینه مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان میدانم.  و نزول کردم تا ایشان را از دست مصریان  خلاصی  دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع بر آورم زمینی که به شیر و شهد جاریست به مکان کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و حویان و یبوسان. …. پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که نزد فرعون بروم  و بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورم. گفت البته با تو خواهم بود وعلامتی که من تو را فرستاده ام این باشد که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد. موسی به خداوند گفت اینک من چون به بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست بدیشان چه گویم.

 

خدا به موسی گفت.  هستم آنکه هستم و گفت به بنی اسرائیل چنین بگو اهیه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. و خدا باز به موسی گفت به بنی اسرائیل چنین بگو یهوه خدای پدران شما خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب مرانزد شما فرستاده. اینست نام من تا ابد الآباد و این است یادگاری من نسلا بعد نسل . ….

 

 

باب چهارم (سفر خروج) آیه ۱تا ۳۱

و موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است. پس خداوند به وی گفت آن چیست دردست تو. گفت عصا. گفت آنرا برزمین بینداز چون آن را به زمین انداخت ماری گردید و موسی از نزدش گریخت. پس خداوند به موسی گفت دست خود را دراز کن و دمش را بگیر پس دست خود را دراز کرده آنرا بگرفت که در دستش عصا شد. تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان خدای ابراهیم خدای اسحق و خدای یعقوب بتو ظاهرشده. خداوند دیگر باره وی را گفت دست خود را در گریبان خود بگذار چون دست به گریبان خود برد و آنرا بیرون آورد اینک دست او مثل برف مبروص شد. پس گفت دست خود را باز به گریبان خودبگذار. چون دست به گریبان خود باز برد و آنرا بیرون آورد اینک مثل سایربدنش باز آمده بود.

 

و واقع خواهد شد که اگر تو را تصدیق نکنند و آوازآیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. وهرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز و آبی که از نهر گرفتی بر روی خشکی به خون مبدل خواهد شد. (واین چنین یهوه شعبده بازی را به موسی آموخت )

پس موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم  نه درسابق و نه از وقتی که به بنده خود سخن گفتی بلکه بطی الکلام و کند زبان. خداوند گفت کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را که آفرید آیا نه من که یهوه هستم. پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگوئی تو را خواهم آموخت. گفت استدعا دارم ای خداوند که بفرستی هرکه میفرستی. آنگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت آیا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز به استقبال تو بیرون می آید و چون تو را بیند دردل خود شاد خواهد گردید. و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بزبان وی القا خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید بشما خواهم آموخت.  و او برای تو بقوم سخن خواهد گفت و اوامر تو را بجای زبان خواهد بود  و تو او را بجای خدا خواهی بود. و این عصا را بدست خود بگیر که به آن آیات را ظاهر سازی.

 

پس موسی روانه شده نزد پدر زن خود یترون برگشت و به وی گفت بروم نزد برادران خود که در مصرند برگردم و ببینم که تا کنون زنده اند. یترون به موسی گفت به سلامتی برو. وخداوند درمدیان به موسی گفت روانه شده به مصر برگرد زیرا آنان که در قصد جان تو بودند مرده اند. پس موسی زن خویش  و پسران خودرا برداشته ایشان را بر الاغ سوار کرده به زمین مصر مراجعت نمود و موسی عصای خدا را بدست خود گرفت. و خداوند به موسی گفت چون روانه شده به مصر مراجعت کردی آگاه باش که همه علاماتی را که بدست تو سپرده ام بحضور فرعون ظاهر سازی.  و من دل او را سخت خوا هم ساخت تا قوم را رها نکند.

 

و به فرعون بگو خداوند چنین میگوید اسرائیل پسر من و نخست زاده من است. و بتو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت نماید و اگر از رها کردنش ابا نمائی همانا پسر تو یعنی نخست زاده تو را میکشم. و واقعشد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده قصد قتل وی نمود. آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته گفت تو مرا شوهر خون هستی. پس او وی را رها کرد آنگاه (صفوره) گفت شوهر خون هستی بسبب ختنه. (پس پایه گذار ختنه صفورا میباشد؟)

 

و خداوند به هارون گفت بسوی صحرا به استقبال موسی برو  پس روانه شد واو را در جبل الله ملاقات کرده او را بوسید. و موسی از جمیع کلمات خداوند که او را فرستاده بود وهمه آیاتی که به وی امر فرموده بود هارون را خبر داد. پس موسی و هارون رفته کل مشایخ بنی اسرائیل را جمع کردند. و هارون همه سخنانی را که خداوند به موسی فرموده بود باز گفت و آیات را به نظر قوم ظاهر ساخت.  و قوم ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند از بنی اسرائیل تفقد نموده و به مصیبت ایشان نظر انداخته است بروی درافتاده سجده کردند.

 

این بود ۳۵ آیه از ۳۵۵ آیه داستان موسی آمده در قرآن و بخشی از تورات که به آگاهی رسید. حال با برابری یک داستان در دو کتاب مقدس الله فرموده. راستی و دروغ آنرا بررسی میکنیم. چنانچه درست بود همه داستان را می پذیریم و اگر نادرست بود نه با خواندن آن روان مردگان خود را می آزاریم و نه بدان سوگند یاد می نمائیم  که به زبا له دانی تاریخ می سپاریم.

 

۱- الله در قرآن میگوید: مادر موسی طفل را در صندوق نهاد و به دریا افکند ولی درتورات میگوید (همسر یکی از خاندان لاوی پسری زائید سپس تابوتی از نی گرفت و آنرا در نی زار کنار نهر آب گذاشت.  کدامش درست است؟  چرا نام پدر و مادر طفل را نگفته است؟

 

۲- الله در قرآن میگوید: اهل بیت فرعون(آسیه) او را ازآب گرفت. ولی در تورات میگوید دختر فرعون برای غسل به نهر رفت و کنیزانش بچه را در نی زار یافتند. کدامش درست است؟  نام آسیه چرا درمتن عربی قرآن نیست؟ این نام از کجا آمده؟  نام دختر فرعون چه بود؟

 

۳- الله در قرآن میگوید: مادر موسی خواهرش را پی طفل فرستاد او موسی را از دور دید و فرعونیان او را نشناختند (مادری که بچه اش را به دریا افکنده بود چگونه سراغش را درکاخ فرعون میگرفت؟  ولی در تورات میگوید وقتی موسی را در نی زار گذاشتند خواهر مادر طفل از دور نگاه میکرد و دید که دختر فرعون او را پیدا کرده ا ست. کدامش درست است؟  نام خواهر مادر موسی چه بود؟

این چگونه است که الله داستان گو نام قهرمانان داستان خود را نمیداند و تنها نام موسی را میداند که آن نام هم برگزیده دختر فرعون است؟

 

۴- الله در قرآن میگوید: ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم اهل فرعون در پی دایه ای که طفل پستانش را گیرد برآمدند. خاله موسی رفت از دور او را دید و آل فرعون او را نشناختند. او مادر موسی را معرفی کرد وما بدینوسیله موسی را به مادرش برگرداندیم.  ( آیا کاخ فرعون چنان بی در و دروازه بود که خاله موسی به درون آن راه یافت و موسای خرد سال را پیدا کرد کسی هم او را نشناخت ولی بخواسته او مادر موسی را برای شیردادن پذیرفتند؟) و در تورات میگوید. خواهر مادر طفل درکنار نی زار به دختر فرعون گفت. زنی شیردار از عبرانیان بخوانم تا این طفل را شیر دهد؟ دختر فرعون پذیرفت و او رفت مادر طفل را آورد و دختر فرعون بچه را به او سپرد. کدامش درست است؟

 

۵- الله در قرآن میگوید: هنگامی که موسی مردی مصری را کشت و نگران بود مردی مومن از دورترین نقطه شهر مصر آمد بدو گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره کشتن تو شور میکنند فوری فرار کن و موسی به شهر مدین روی آورد. اللهی که میدانست  مردی مومن از دور ترین نقطه شهر مصر آمده چرا نامش را نمیدانست؟ پرسش برانگیز است. مردی مومن دور افتاده را از درون کاخ شاهی فرعون کافر چه آگاهی؟

و در تورات میگوید موسی بزرگ شد در نزاع یک مصری و یک عبرانی مرد مصری را کشت و در زیر ریگها پنهان کرد. فرعون آگاه شد اراده کشتن وی کرد موسی از ترس بسوی شهر مدین فرار کرد  و بر سرچاهی نشست.

 

۶- الله در قرآن میگوید: موسی دید بر سر چاه شبانان گوسفندان را آب میدهند و دو زن دور تر از مردها در کنار گوسفندان خود ایستاده بودند. موسی به نزد آنان رفته حال شان پرسید گفتند ما منتظریم شبانان گوسفندان خود را آب دهند تا ما برویم گوسفندان خود را سیراب کنیم.  موسی به آنها یاری داد گوسفندان خود را سیراب کردند و رفتند و خود درسایه درختی آرمید از گرسنگی نالید و از الله یاری خواست.

 

در این حال یکی از آن دو دختر نزدیک موسی آمد و گفت پدرم تو را دعوت میکند به خانه ما بیائی برای سیراب کردن گوسفندان پاداشی بتو بدهد. موسی به خانه پدر آن دختر که (شعیب) نام داشت رفت. شعیب گفت اراده دارم یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم براین مهر که هشت سال برمن خدمت کنی و اگر ده سال باشد آن دو سال به اراده خودت.

 

موسی می پذیرد و میگوید هرکدام ازدو مدت را انجام د هم ستمی برمن نشده و الله بر این پیمان وکیل است ولی درتورات میگوید٬ کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند از چاه آب کشیدند و آبخورها را پر کردند تا گله پدر را سیراب کنند. شبانان آمدند تا ایشانرا رد کنند موسی برخاسته دختران را یاری داد و گله را سیراب کرد و آن دختران نزد پدر خود رعوئیل رفتند پدر دلیل زود برگشتن پرسید گفتند مردی مصری ما را یاری داد و گله را سیراب نمود.

پدر دختران گفت وی را بخوانید تا نان خورد و موسی راضی شد که با آنمرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. کدام سخن الله درست است؟ دو دختریا هفت دختر؟ شعیب یا رعوئیل؟

 

 

۷- الله در قرآن میگوید: زمانی که موسی خدمت شعیب را پایان برد و با اهل بیت خود راهی دیار خویش گردید در راه بیابان دور و سرد. آتشی از دور و جانب کوه طور دید. بسوی او رفت. همینکه نزدیک شد از آن درخت مقدس ندائی رسید که ای موسی منم الله پروردگارجهان. عصایت را بیفکن. چون افکند اژدهائی شد که موسی ازترس فرار کرد.

الله گفت فرار نکن ایمن هستی دستت را بگریبان بر و بیرون آور تا درمان شود. موسی چنین کرد و درمان شد. الله گفت این عصا و درمان دستت معجزه الهی است و حال بسوی فرعونیان برو. موسی گفت ای ربی من یکنفر از فرعونیان را کشته ام  میترسم مرا بکشند. با این حال اگر ناگزیرم چون زبانم (الکن) است برادرم هارون را شریک من گردان. الله پیشنهاد موسی را پذیرفت بجای انکه زبانش را درمان کند تاخودش بتواند پیام الله را برساند و یا چیزی برخرد او بیفزاید  گفت بهمدستی برادرت هارون بازویت را قوی میکنم برو بسوی فرعون.

 

ولی درتورات میگوید٬ موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد. گله را به صحرا برد و به حوریب که (جبل الله) باشد درآمد فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوطه بروی ظا هر شد. موسی دید بوطه شعله ور است اما سوخته نمیشود. بدان سو روی آورد خداوند از میان بوطه به وی ندا داد و گفت ای موسی نزدیک میا نعلین از پایت بیرون کن. من هستم خدای ابراهیم خدای اسحق خدای یعقوب. ستمی که مصریان بر بنی اسرائیل می کنند دیده ام بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم تا بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که چنین کاری بکنم. گفت البته من با تو خواهم بود که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را براین کوه عبادت خواهید کرد. موسی گفت اگر من به بنی اسرائیل بگویم خدای پدران شما مرا فرستاده است. نامش را از من بپرسند چیست چه بگویم؟ خدا گفت بگو اهیه هستم یهو خدای پدران ما مرا فرستاده است. با مشایخ بنی اسرائیل نزد پادشاه مصر بروید و به او بگوئید یهوه خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است الآن برای سفرسه روزه به صحرا میرویم تا برای خدای خود یهوه قربانی کنیم. موسی گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد. خدا گفت آن چیست که در دست تست. گفت. عصا  گفت آنرا بر زمین بینداز. چون بر زمین انداخت ماری گردید و موسی فرارکرد. خداوند به موسی گفت نترس دمش را بگیر. چون دمش بگرفت عصا شد. یهوه گفت حالا باور میکنند که خدای پدران شما بتو ظاهر شده است.

 

یهوه گفت دست خود را در گریبان بگذار چون در گریبان برد و بیرون آورد مثل برف مبروص شد دوباره گفت باز به گریبان بر چون برد و بیرون آورد اینک مثل سایر بدنش شده بود. یهوه گفت اگر تو را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند. همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد هرگاه این دو آیت را باور نکردند.  آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز به خون مبدل خواهد شد. حال ببینیم کدامیک از سخنان الله درست است. دیدن آتش در راه بازگشت به دیار خویش  یا به هنگام شبا نی در نزد یترون یا رعوئیل کاهن؟ – در کوه طور یا حوریب (جبل الله)؟ – درمیان درخت مقدس  یا بوطه؟   عصای موسی مار شد یا اژدها؟

 

از الله میپرسم تو که برابر سوره دوم (البقره) آیه های ۴۱ ? ۶۳ – ۹۱ و سوره چهارم (النسا) آیه ۴۷ و آیه های بیشمار دیگر میگوئی تورات را من برای موسی فرستاده ام و قرآن را هم  برای محمد فرستاده ای که گواهی کننده تورات است. اگر خدای بنی اسرائیل یهوه هم تو هستی؟ آیا به اینهمه دوگانه گوئیهای آمده در این دو کتاب که بخش کوچکی در این نوشته آمده است٬ گردن مینهی یا نه؟  دروغ میدانی یا نه؟

 

تو که میتوانستی سخنوری چون هارون را در کنار موسای (کند زبان ) قرار دهی و سخنانت را به موسی بگوئی تا او به هارون بگوید و هارون برای مردم بازگوکند٬ چرا یکباره هارون را بجای موسی برنگزیدی؟

 

تو که موسای آدمکش را به نبوت برگزیدی چرا خود هارون بیگناه را بر نگزیدی؟ تو که موسی را برای نجات  بنی اسرائیل  فرستادی و به او شعبده بازی هم آموختی تا بنی اسرئیل را رهائی بخشد. چرا برابرآیه  ۲۲- ازباب چهارم (سفرخروج) گفتی دل فرعون را سخت خواهم ساخت تا قوم را رها نکند؟  تو هم شریک دزد و رفیق قافله نیستی؟

 

تو که موسی را برای آزادی قوم یهود به مصر میفرستادی٬ چرا در نیمه راه اراده کشتن او را کردی که همسرش ناگزیر گردید پوست روی آلت تناسلی پسرش را با سنگ ببرد و بسوی تو پرتاب کند. همانگونه که لقمه ای را برای سگی پرتاب میکنند تا بخورد و دندان نگیرد.  پذیرفتی و رهایش کردی.

 

تو که از رنج آن پسر بچه بیگناه دل آزرده نشدی چگونه از رنج بنی اسرائیل در مصر نگران بودی؟

 

آیا کوچکترین فرنودی در رد دروغهای بزرگ آمده در کلام الله خودت داری؟

حال روی سخنم با استادان دانشگاههای ایران و همه کسانی است که خود را دانشمند٬ اندیشمند و روشنفکر میدانند (بکسر آن گروه انگشت شمار روشنگر همیشه دست اندر کار) اینست که شماها در راستای ناباوری خود از این اراجیف چه گامی در روشنگری و گندزدائی از تاریخ وفرهنگ ایران برداشته اید؟ چرا لب فروبسته اید؟ ۱۴۰۰سال خاموشی و دم برنیاوردن بس نیست؟ آیا هیچ اندیشیده اید با کدام اندیشه میتوان دانشمند بود و چنین ننگی راپذیرفت؟ به ما بنویسید و با پاسخ روشن و پذیرفتنی خود ما را آگاه کنید. آیا میخواهید همچنان با خواندن این چرندیات با زبان تازی برگور مردگان بیگناه خود روان آنان را برای همیشه  بیازارید؟

 

آیا میخواهید همچنان به این ننگ و دروغهای رهاورد تازیان سوگند وفاداری یاد کنید؟ آیا میخواهید با سکوت خود ۱۴۰۰ سال دیگر ملت ایران را در بند روان تازیان تازشگر نگا ه دارید؟

 

اگرنمیدانید و دم برنمی آورید که دانشمند و بینشمند و روشنفکر نیستید  و اگر میدانید و لب فرو بسته اید که تبهکارید.

 

من بنام یک ایرانی پاکدلانه از همه دختران و پسران جوان. این آینده سازان میهن و زنان و مردان ایران پرست میخواهم در این راستا استادان و دانشمندان خورده خوابیده میهن را زیر فشار بگذارند تا هم آواز با پیکار گران خستگی ناپذیر. از فرهنگ لگد کوب شده ایرانی غبار روبی کنند و ایرانیان را راهنما ئی و یاری دهند که به منش والای ازدست داده خود دست یابند و ازنافرهنگ ولایت مطلقه فقیه رهاورد تازیان که ویژه رهبری دامدار با دامهایش میباشد نجات یابند.

 

با  امید بر آگا هی و آزادی

پاینده ایران  برافراشته باد  درفش کاویانی  سرخ و زرد و بنفش

آله دال فک (پاریس)

۱۵ شهریورماه/ ۲۷۱۲

پنجم سپتامبر ۲۰۰۴

 

جنگهای خونين الله و رسول الله برای نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه

پيش از آنکه در میدانها جنگ و یا گردنه های بدر و احد در سرزمین عربستان ديداری با الله ٬ خدای تيره قريش داشته باشيم٬‌بهتر است که نگاهی گذرا به خواسته های الله از مردم داشته باشيم تا ببينيم او چه خواسته پذيرفتنی داشته است که چون مردم ناآگاه بودند و نمي پذيرفتند خشمش برانگيخته ميشد تا چنان واکنش سخنی نشان دهد که با نيروی هوايي ناديدنيش(فرشتگان) و رسول الله و ولی الله با تیر و کمان و شمشير در دشت و کوه و کمر کمین کند٬ دارايي کاروانيان را تاراج و جانشان را نيز به تیغه شمشير يا نوک نيزه و کمان بسپارد؟

آنهم کاروانیان بی سلاحی که ربايندگان دارايي آنان به فرنورد مسلح نبودن آنها ميخواستند مال شان را بربايند و خودشان را نکشد ولی الله راضی نشده و گفته است بکشيد تا فساد از روی زمین برداشته شود. الله از اين واژه بسيار بهره گرفته ولی هرگز نگفته است که فساد مورد نظر او چيست؟

آيا فساد مورد نظر او در ميان بار شتران بود که الله دانا و توانا آگاه شده و تازش برده تا به مقصد نرسد؟

برای روشن شدن هر چه بيشتر انديشه الله و رسول الله و ولی الله در اين گونه گردنه بندی ها و کشت و کشتارها نخست نمونه های چندی از رمانهای الله را به آگاهی ميرسانم تا دريابيد که آیا الله آزادی داده بود که مردم در نمي يافتند و نمي پسنديدند؟ آيا غلامی و بردگی و بندگی و کنيزی را برداشته و برابری داده بود که مردم ناخوشنود شده بودند؟ آيا شادی و شادمانی و تندرستی پيشياره کرده بود که مردم رد کرده بودند؟ آيا دستور ساختن درمانگاه و بیمارستان و دانشگاه داده بود که مردم روی برگردانده بودند؟ آيا دستور های الله بدرستی حق و حقيقت و راستی بود که مردم زير بار آنها نميرفتند؟

آیا الله گفته بود بنوشيد انچه که شما را شاد ميکند؟ بخورید هر آنچه را که ميل داريد؟ بپوشید انچه را دوست داريد؟ بکار ببريد آنچه را که خرد شما پروانه ميدهد ٬ مردم ناراضی شده بودند؟

سپس به دنبال جنگهايش ميرويم.

آيه های کلام الله را که هم اکنون ميشنويد پاسخ روشنی با این پرسشها خواهند داد که امیدوارم داوری دادگرانه کنيد.

۱ سوره دوم بقره آيه ۱۸ درباره قصاص کشتگان چنين میگويد: مرد آزاد در برابر مرد آزاد٬‌ بنده را به جای بنده و زن را به جای زن قصاص توانید کرد.

آيا سخن روشن تر از اين درباره ناآزادی و بردگی و کنيزی وجود دارد؟

۲- سوره دوازدهم رعد آيه ۱۵ : هر که در آسمانها و زمين است با همه آثار و وجودش به رغبت و اشتياق و به جبروالزوم شب و روز به اطاعت الله مشغول است.

۳- سوره شانزدهم النحل آيه های ۴۹ تا ۵۲ : هرچه در آسمانها و زمين است از جنبندگان و فرشتگان همه بی هيچ تکبر و با کمال تذلل (يعنی ذلت) به عبادت الله مشغولند و تمام موجودات از الله که فوق همه آنهاست ميترسند الله فرمود براه شرک و دوتايي نرويد که الله يکی است. از من بترسيد. هر چه در آسمانها و زمين است همه ملک من است.

در آيه های ۷۴ و۷۵ همين سوره نيز ميگويد بنده با مرد آزاد برابر نيست.

۴- سوره ۲۴ نور آيه ۴۱ : ای رسول آيا ندیدی که هر کس در آسمانها و زمین است تا مرغ  که در هوا پرواز گشاید همه به تسبيح و ثنای الله مشغولند.

۵- سوره ۱۷ اسری آيه ۲۱ :  در دنيا بعضی مردم را بر بعضی فضيلت بخشيديم. مراتب آخرت نیز بسيار بيش از درجات دنیاست و برتری خلايق از يکديگر بمراتب افزون از حد تصور است.

سوره ۳۰ روم آيه ۲۸ : هيچيک از کنيزان و غلامان ملکی شما در هيچ چيزی با شما شريک و مساوی نیستند.

پرسش اين است٬ چرا الله در دنيا برخی را برخی برتری بخشيده است و چرا در آخرتی هم که اگر وجود داشته باشد ميخواهد دست به چنين کار نادرستی بزند؟ چرا کنیز و غلام آفريده و چنین بدبخت کرده است٬ چرا دو نفر نباید با هم برابر باشند مگر از راه دانش؟

آيا پايه اساس زندگی آزادی و برابری است يا آنچنانکه الله در کلام خود گفته اند٬ نابرابری٬ بردگی٬ غلامی و کنيزی؟

۶- سوره ۲۲ حج آيه های ۱ تا ۳ : ای مردم الله ترس و پرهيزکار باشيد که زلزله روز قيامت بسيار حادثه بزرگ و واقعه سختی خواهد بود. چون هنگامه آن روز بزرگ را مشاهده کنید هر زن شیرده طفل خود را از هول فراموش کند و هر آبستن بار رحم را بيفکند و مردم را از وحشت آن روز بيخود و مست بنگری در صورتيکه مست نيستند و ليک عذاب الله سخت است. ( اين آيات در جنگ بنی المصطلق نازل شد رسول براصحاب بخواند آنها سخت گريان و هراسان شدند. رسول فرمود آن روز از هر هزار نفر فرزند آدم يکی بهشتی و نهصد و نود و نه دوزخی شوند. مردم بيشتر پريشان شدند. خيمه نزدند طبخ نکردند که وای برما همه دوزخی باشیم ديگر بار رسول بشارت داد که با هم جمع باشيد و دل نزديک و درستکار و خوش باشید که از صد وبيست صف بهشتيان٬ دو ثلث آن هشتاد صف امت من باشند. اصحاب خوشحال شدند. عکاشه بر رسول عرضکرد دعا کن بر من که بهشتی شوم و رسول خدا دعا کرد. ديگری برخاست حضرتفرمود عکاسه بر تو سبقت گرفت. برخی مردم از جهل و نادانی در کار الله جدال کنند و از پی شيطان گمراه کننده ای روند.)

اگر اندکی مهرورزيده بيشتر به درون مايه اين آيه توجه کنید بی هيچگونه دو دلی درميابيد که گمراه کننده اصلی محمد است. نه شيطان. اين محمد است که ميگوید چنین وحی آبرو برنده ای از سوی الله او آمده است. اين گفته گفته شيطان نيست.

اللهی که در پسوند نامش رحمان و رحیم را يدک ميکشد و در بسياری از آیه ها سخن از مهر و دادگری ميکند. چه چيزی او را بر آن داشته است در روزی که همه مردم را گرد آورده تا دادرسی دادگرانه کند و مهر و داد خود را به نمايش بگذارد. گناهکاران و بی گناهان را بشناسد بر يکی پداش و بر ديگری کيفر دهد.

پيش از آغاز به کار آنچنان زلزه بيحا و نالازم و حشترانی بر پا کند که هر زن شیرده از بيم جان کودک شیرخواره بهتر از جان خود را رها و فرار کند. هر زن آبستن از شدت ترس بار رحم خود را بر زمین افکند. مردم با گناه و بيگناه با يک چوب رانده شوند و از عذاب سخت الله بيهوش گردند تا دگر باره به هوش آيند٬ چرا؟ منطق اين کار نابخردانه وحشتزای الله چيست؟

اگر پس از دادرسی زنان پريشان بچه از دست داده و زنان سقط جنین کرده بيگناه شناخته شوند٬‌ پاسخگوی اين جنایت بزرگ نادرست بيدگرانه بر آنها کيست؟

چه کسی و چگونه بدادشان خواهند رسيد در حاليکه بيدادگر و مرتکب این گناه نابخشنودی خود الله است.

بدور از دروغ بودن پایه ای اين گونه یاوه های بافته شده که ۱۴۰۰ سال است گروه بيشماری را در بند گمراهی نگاهداشته اند. چنين آيه هايي در زمانی نازل گردیده است که محمد در حال جنگ و کشتار خونین ددمنشانه با تيره بنی المصطلق بوده و هزاران زن و مرد و دختر و پسر و خرد و کلان را از دم شمشير گذرانيده و خانه های بسياری را ويران و تاراج کرده و زنان و دختران و مردان بيمشاری را به اسارت و بردگی گرفته است که هنوز خون از شمشيرش ميچکیده است.

اگر چنان بهشتی درست باشد چنین تاراج گران و کشتارگران چگونه دو برابر کسانی که يکهزارم تبهکاری اينان را مرتکب نگردیده اند بهشتی هستند؟

از فراز زنان اسير در این جنگ زن بسيار زیبايي بنام بره دختر حارث بن ابی ضرار همسر يکی از سرداران کشته شده در جنگ و دختر رئيس تيره بنی المصطلق بود که بدست سربازان محمد دست بدست میگشت. با روی آوردن بر محمد برای رهايي خود٬ رسول الله شيفته زيبايي او گرديد و ويرا از سربازانش خريداری کرد و نام جويريه  بر او نهاد بوارون عده زنان همسر مرده که برابر آيه ۲۳۴ سوره ۲ بايد چهار ماه و ده روز کسی با او همسر نشود همان شب رسول الله او را بدرون رختخواب هميشه گسترده اش کشانید. درست همان کاری را که با صفیه دختر حی بن اخطب همسر زيبای کتانه بن ربيع گنجدار معروف يهودی کرد.

کتانه را برای دسترسی به گنجهايش زير شکنجه بدست علی کشت و همسر او را بازور تصاحب نمود. در حالی که هنوز کتانه را به خاک نسپرده بودند با همسرش نيز همخوابه گردید.

اگر چنین جنايتکاری با هشتاد صف از پيروان جنايتکارتر از خودش به عشرتکده الله نرود چه کس ديگری تبهکارتر از او و همراهانش را دارد که به آن عشرتکده بفرستد؟

محمد چنان سرگرم عشقبازی با بره آن زن جوان داغدار همسر و خانواده از دست داده گردید که از يادش رفت در اين سفر جنگی زیباترین همسرش عايشه او را همراهی ميکند. عايشه زيبا با آگاهی از کار همسر پيرش در پی انتقام جويي برآمد در نيمه راه بازگشت به مدینه٬ با صفوان جوان ۲۲ ساله عقبدار قوای محمد در پشت تپه ها پنهان گرديد و شبی را تا بامداد با صفوان سپری نمود. محمد آن چنان شيفته زيبايي و عشقبازی با جويريه شده بود که تا رسيدن به مدينه درنیافت عايشه همسر زيبايش در کجاوه نيست. پس از آنکه کجاوه ها را بر زمين نهادند تازه دریافتند که عايشه نيست٬ غوغايي بر پا شد. خبر بگوش محمد رسید و وی را پريشان حال ساخت.

علی را احضار کرد وبدنبال پيدا کردن عايشه به بيابان فرستاد. علی در ميان راه دید که عايشه بر ترک شتر صفوان سوار است و شنگول و خندان مي آيند. برگشت آنچه را که ديده بود به محمد گفت و گفت رها کن اين خبيثه را که زن برای تو مانند کفش است. اين سخن پايه دشمنی عايشه با علی و مایه جنگ جمل گردید.

شگفتا اللهی که به محمد خبر نداده بود که عايشه با صفوان در بيابان سرگرم عشق بازی است دگر باره بياری ارباب خود محمد شتافت و آن آيه کذايي را فرستاد که اگر بدنام کنندگان عايشه راست ميگویند بايد چهار شاهد عادل آنهم در آن بيابان منطقه جنگی بياورند که شب در آنجا بوده اند و با چشمان خود همخوابگی عايشه و صفوان را دیده اند که چگونگی آن سوره ۲۴ نور آمده است.

وقتی در چنین زمانی محمد سخن از چنان وحی به ميان مي آورد اين پرسش پيش  مي آيد که چرا الله در گوشه و کنار وحی خود با ايما و اشاره به محمد نگفت ای رسول عزيز ما همسرت عايشه پشت تپه ها دارد با صفوان عشقبازی ميکند برو و با دو چشم خود ببين که نياز به گواه ديگری نباشد؟

اين داستان محمد شبيه داستانی آمده در باب چهارم گلستان سعدی است که میگويد منجمی به خانه در آمد يک مرد بيگانه را ديد با زن او نشسته. دشنام داد و سقط گفت. فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که بر آین واقف بود گفت٬ تو بر اوج فلک چه دانی چيست که ندانی در سرايت کيست؟ شايد اين همان داستان محمد است که سعدی چنین اورده است.

محمد هم با اينکه از اوضاع و احوال همسرش آگاه نبود که در بیابان سرگرم عيش است چنان آيه هايي دلگرم کننده بخورد جنگجويانش ميداد تا بيشتر ابزار بی اراده در دستش باشند.

۸- سوره ۲۰ طه آيه ۹۳: هيچ موجودی در آسمانها و زمين و بین آنها یا زیر کره خاک نيست مگر الله را بنده و فرماندار است.

از الله ميپرسم چه کار نيمه تمامی داری که نیاز به اینهمه بنده داری؟ آيا اين الله از بزرگترين بنده داران جهان هستی نیست؟

۹- سوره ۲۳ المومنون آيه های ۵ و ۶ :   و آنانکه فروج و اندام شان را از عمل حرام نگاه ميدارند مگر بر جفتهايشان که زنان عقدی آنها باشنديا کنيزان ملکی متصرفی آنها که هيچگونه ملامی در مباشرت اين زنان بر آنها نيست.

کنيزان ملکی متصرفی چگونه زنانی هستند و چرا آنها را به ملکيت و تصرف خود در اورد؟

۱۰ سوره ۳۹ زمر آيه های ۶۸ تا ۷۲ : صيحه صوراسرافيل بدمند تا جز آنکه الله بقای او خواسته ديگر هر که در آسمانها و زمین است همه يکسر مدهوش مرگ شوند آنگاه صيحه ديگری در ان دمیده شود که ناآگاه خلايق همه از خواب مرگ برخيزند و نظاره واقعه محشر کنند و زمین محشر بنور پروردگار روشن گردد و نامه اعمال خلق در پيشگاه عدل نهاده شود و انبیا و شهدا بر گواهی احضار شوند و ميان خلق به حق حکم کنند و به هيچکس ابدا ظلمی نخواهد شد و هر کس به پاداش عملش تمام برسد و الله از هر کس به افعال نيک و بد خلق آگاه تراست و آن روز آنانکه به الله کافرند فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون آنجا رسند درهای جهنم برويشان بگشايند و خازنان دوزخ به آنها گويند مگر پيغمبران الله برای هدايت شما نيامده و آیات الهی را برايشان تلاوت نکردند و شما را از ملاقات اين روز سخت نترسانيدند؟  جواب دهند بلی وليکن افسوس که مایه کفر و عصيان خود را مستحق عذاب حرمان کردیم و وعده عذاب برای کافران محقق و حتمی گردید.

این اعتراف را از کسان گرفته اند که زير بار بندگی و غلامی نرفته عصيان کار شناخته شده اند. درست بگونه اعترافات دروغین بی گناهان در زیر شکنجه بيدادگاههای فرمايشی انقلاب اسلامی ايران امروز.

تا به حال از همه منبرهای نيرنگباز شنیده بودیم که در محشر خيالی دادرسی را خدا انجام ميدهد ولی حالا میبينيم که شهدا و انبيا انهم بدستور الله به پرونده ها رسيدگی میکنند تا بيگناه و گناهکار را بشناسند و در حاليکه همین شهدا و انبیا در روی زمين بفرمان الله با اينها جنگيده کشته اند و کشته شده اند. چگونه کشته شده ها میتوانند حکم عادلانه درباره کشندگان خود بدهند؟

باز در اين جا بياد داوری محمد با تيره٬  تیره بخت و بيگناه بنی قريظه افتادم که حاضر بودند بگونه تيره های بنی قينقاع و بنی نضير همه دارايي خود را به محمد واگذارند و با يک بار شتر وسايل اوليه زندگی دست و زن و بچه خود را بگيرند و ترک ديار کنند. ولی محمد رسول الله نماينده الله دادگر گفت٬ نه!  برای زنده ماندن و يا کشتن شما بايد کار به داوری مراجعه گردد که چنین حکمی در تاریخ جهان پيشينه نداشت و ندارد.   گزينش داور برای چنین سرنوشت تلخی را از دست آنها گرفت و گفت باید به داوری را که من برميگزينم گردن بنهيد سرانجام سعد معاذ دشمن شماره يک يهودی ها را که در يک نزاع شايد محلی از دست آنها زخمی برداشته بود که خونش بند نمي آمد و در بستر مرگ آرميده بود به داوری برگزيد و علی را هم به سرداوری گماشت.

نتيجه را از پيش روشن بود٬ بريدن سر همه مردان و به اسارت گرفتن همه زنان و دختران و به تصرف محمد در آمدن همه دارايي و املاک آنها. که سنگدلانه در برابر چشمان محمد سر ۷۰۰ تن مرد و پير و جوان و زنی بنام حسنی القرظی را علی و زبير عموی محمد همچون مرغ بريدند.  با جان و نيمه جان در ميان گودالهای از پيش کنده شده بر روی هم انباشته٬ زنان و دختران و پسرکان هم برای خوشگذرانی ميان قوای محمد تقسيم گرديدند.

پرسش اين است٬ فرق ميان داوری الله در محشر و رسولش محمد در اين جهان چيست؟ بر باور من بايد روزی بشريت از این خواب سنگين بلاهت پی ورزی دينی بيدار شود اینگونه جنایتکاران علیه بشریت را که زیر نام دین دست به دهشتناک ترین جنایتها زده اند و پاداش عشرتکده الله را هم پشتوانه دارند با الله شان غيابا محاکمه کنند و  تنديس زشت و اهريمن گونه آنان را در موزه های جنایت سراسر جهان بگذارند. تا جهان و جهانيان دريابند چه شيادانی بنام دين و مذهب دست به چه جنایت هول انگيزی زده و چه خانمانها و تاريخ و فرهنگی را بر داده اند.

پرسش ديگر که پيش مياید اينست که اللهی که برای شناسانيدن خود در جهان و برای بکار بستن فرمانهايش توانايي نداشت از رسول و سپاهيان او یاری گرفت و حال هم که در محشرش مينشيند و تماشا میکند تا رسول و يارانش دادنامه صادر کند. باز هم او خود را خدايي بی شريک و دادگر و توانا ميداند؟ آيا او بنده آل محمد نيست؟

 

۱۱ –  سوره ۲۵ فرقان آيه ۵۲:

ای رسول تو هرگز تابع کافران مباش و با آنها چنانکه مخالفت قرآن و دین کنند سخت جهاد و کارزار کن.

آن فرمانهای الله را که سرا پا آزادی کشی و نابرابری و کنيزی وغلامی وبردگی و ترس و هراس بود شنيديد و اين فرمان آمده در سوره فرقان را هم شنيديد که میگويد هر کس از قرآن و دین (یعنی آن فرمانها) سرپيچی کنند کافر است. ای رسول سخت جهاد و کارزار بکن. آيا اين يک کارزار گسترش دهنده اهریمنی در بند کشیددن آزادی و برابری نيست؟

۱۲ سوره ۴۲ شوری آيه ۴:

آنچه در آسمانها و زمين است همه ملک الله است

در آيه ۲۷ همين سوره ميگويد اگر الله روزی بندگان را زياد کند طغيان میکنند؟

اگر بدرستی الله خدای راستين است٬ آن خدا چه نيازی به اينهمه املاک دارد. ميخواهد چه بهره برداری بکند. کشاورزی یا دامداری؟ درباره گرسنه نگاهداشتن مردم آيا اين دیدگاه يک ديکتاتور خود سر نیست؟ آيا نميترسد که مردم از غلامی و بردگی و کنيزی رهاورد او سرباز زنند؟ اين دستور در خور خرد و دانش هست؟ پس اينکه میگفتند٬ گرسنه نگه داشتن دیدگاه انگليسی هاست دروغ بوده و اين دستور الله تازيان است.

۱۳ –  سوره ۶۴ تغابن آيه ۱۱:

هيچ رنج و مصيبتی به شما نرسد مگر به فرمان الله.

۱۴- سوره ۹۰ بلد :

نوع انسان را با مشقت و رنج آفريديم که روز و شبی را بی رنج و درد و غم و آلام طبيعت و امراض و خوف و خطر عمر نگذراند.

چرا بايد الله درد و رنج و غم و مصيبت حواله مردم دهد؟ چرا بايد مردم در ترس و لرز و خوف و خطر از الله بگذرانند؟ سود  الله اين درد و رنج مردم چيست؟ الله از شادی مردم چه زيانی ميبيند که آنها را غمگين ميخواهد؟ آيا دستوری دادگرانه و در خور خدای خرد است؟

۱۵- سوره۴ النسا آيه ۶۵:

نه چنین است قسم به الله که اينان به حقيقت اهل ايمان نميشوند مگر آنکه در خصومت و نزاع شان تنها تو را حاکم کنند و هر حکمی بکنی هیچگونه اعتراضی در دل نداشته باشند و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.

۱۶- سوره ۴۸ فتح آيه ۹۲:

ای رسول مومنانی را که در حديبيه با تو بيعت کردند٬ به حقيقت با الله بيعت کردند. چون تو خليفه خدايي و همان دست تو دست خداست بالای دست آنها.

۱۷- سوره ۳۳ احزاب آيه ۶:

پيغمبر اولی تر و سزاوارتر به مومنان است از خود آنها یعنی باید حکم و اراده او را مومنان مقدم بر اراده خود بدارند و از جان ومال در اطاعتش مضایقه نکنند.

۱۸- سوره ۳۳ احزاب آيه ۳۶:

هیچ مرد و زن مومن را در کاری را که الله و رسول حکم کند اراده و اختیاری نیست. هر کس نافرمانی الله و رسول کند دانسته به گمراهی افتاده است.

آيا این دستورهای روشن الله نياز به توضيح دارد که میگويد کر و لال و بيخرد و بی اراده و اختیار باشید؟ آنچه را که من و رسولم ميگوييم بايد چشم بسته بپذيريد فرمانبردار و شادمان هم باشيد؟

اين دو آيه قرآن پايه واساس ولايت فقيه است تا آخوندهای شناخته شده ای چون سيد روح الله خمینی خون آشام و سید علی حسین خامنه ای بی نياز از بازگو کردن ولی فقيه يا ولی امر مسلمين خود را جانشین محمد بدانند٬ بکنند با مردم آنچه را که بيست و پنج سال بعد از ۱۴۰۰ دارند ميکنند. همه تاريخ و فرهنگ ما را زير و رو و دگرگون کرده اند تا بتوانند مردم ايران را بی شناسه کنند و همچنان غرق در نافرهنگ تازیان در بیابانهای کربلا نگهدارند.

نابخردی هايي را که ۱۴۰۰ سال پیش از اين تازیان بیابانگرد نپذیرفتند امروز مردم با فرهنگ ایران بیايند با جان و دل گردن نهند و در دل هم ناراضی نباشند.

۱۹- سوره ۴۳ زخرف آيه ۳۲:

در صورتیکه ما خود معاش و روزی آنها را در حیات دنیا تقسيم کرده ايم و بعضی را بر بعضی به مال و جاه دنیوی برتری داده ايم تا بعضی از مردم به ثروت بعضی ديگر مسخر خدمت کنند.

چرا چنين دوگانگی٬  که به يکی آنهمه بدهی و به ديگری چيزی ندهی تا ناگريز برگردد برای سير کردن شکم خود و خانواده اش برود و خدمتگذار ديگری باشد؟ آيا به راستی تو هم خدايي و هم دادگر که همه هستی جهان را در چنگ خود گرفته ای و مردم را چنین درجه بندی و بدبخت کرده ای؟ آيا تو خرد داری؟ آيا تو دیوانه هستی؟ آزادی سرت ميشود معنی برابری را دريافته ای؟

۲۰ سوره ۴۶ احقاق آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول باز بر منکران قران بگو چه تصور ميکنيد اگر از الله باشد شما به ان کافر شوید. درصورتیکه از بنی اسرائيل شاهدی چون عبدالله سلامی بر قران گواهی میدهد.

تاسف آور نيست که الله چنان بيچاره و بی پشتوانه و بدبخت شده که با گواهی يکنفر بنام عبدالله سلامی بر درستی گفتار خمود دلبسته است. در حاليکه برابر با ۲۴ سوره و ۵۹ آيه های آمده در قران٬ ‌تازيان آنرا افسانه پيشينيان و محمد را  ديوانه خوانده اند که در پايان سخن همه ان آیه ها فهرست وار به آگاهی شما خواهد رسید.

۲۱- سوره ۵۹ حشر آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول اگر ما این قران عظيم الشلات را بجای دلهای خلق بر کوه نازل ميکردیم٬ مشاهده ميکردی که کوه از ترس الله خاشع و ذليل و متلاشی ميگشت. اين مثال را برای مردم بيان میکنم که اهل عقل و فکرت شوند. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست که دانای آشکار و پنهان عالم است. بخشنده و مهربان است. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست. سلطان مقتدر عالم. پاک از هرنقص و آلايش. منزه از هرعيب و ناشايست. ایمنی بخش دلهای هراسان. نگهبان جهان و جهانيان. غالب و قاهر بر همه خلقان. با جبر و عظمت و بزرگوار و برتر. زهی منزه و پاک خدای از هر چه بر او شریک پندارند. اوست خدای آفريننده عالم امکان و پديدآورنده جهان و جهانيان. نگارنده صورت خلقان او را نامهای نيکوتر بسیر است و انچه در آسمانها و زمين است همه تسبيح و ستايش جمال و جلالش مشغولند و اوست يکتا الله مقتدر حکيم.

درباره خودستاييهای الله آمده در این افتخارات ننگ آلود آزادی کشی و نابرابری و ارمغان ترس خاشع٬ ذلیل و متلاشی ميشد بهترين بن مايه خشم الله است در ترسانیدن مردم و بگردن نهادن بی چون چرای فرمانها و خواسته های نادرست آمده در قرآن.

درباره دانايي آشکار و نهان الله همانگونه که در نوشته های پيش با بن مايه های استوار یادآوری کردم٬ الله تا ان اندازه ناآگاه است که نميداند روز و شب چگونه بوجود مي آيند که ميگوید تاريکی شب را در روشنايي روز درهم ميکنیم و بعد جدا ميکنیم. او از گردش زمین بدور خود و خورشيد ناآگاه است و خورشيد را گردنده و زمین را ساکن میداند و ميگوید کوها را عماد بر زمین کردم تا نگهبان ان باشد٬ یعنی تکان نخورد.

درباره آفرينش جهان هستی چندین دروغ بزرگ گفته است که در گذشته با بن مايه آورده ام. يکبار ميگوید جهان را آفريدم و خرج چهار روزه اهل زمین را هم دادگرانه ميان آنها بخش کردم. يکبار ميگوید جهان هستی را در شش روز آفریدم و بار ديگر در دو روز آفریدم و يکبار ميگوید آسمان و زمین بسته بود که بگشودم. دروغ آشکاری که آبروی گوینده اش را بر میدهد.

درباره آفریدن آدم هم در نوشته های پيش دروغهايش را با بن مایه های استوار برشمردم. درباره پاکی٬ بی آلايشی اهریمنی بخشی دلها غالب وقاهر بودن بندگان را نیز هم در آيه های آمده دریافتيد و هم در ميدان های جنگ خواهيد دریافت و داوری نمود٬ که آيا او الله٬ جانشين خدای دادگر است يا يک گردنه بند و سردار جنگجوی عرب٬ یا یک نماد بارز اهريمن که در نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه ها از هيچ کوششی فروگذار نکرده و از همه راهها و بيراهه ها بهره جسته است؟

nbsp;

۲۲- سوره ۷۴ المدثر آيه های ۳۴ و ۳۵:

قسم به صبح نبوت که اين قرآن يکی از بزرگترین آيت الله است.

با همه دستورهای نامردمی و آزادی کشی آمده در قرآن که بخش کوچکی از آن به آگاهی شما رسید بيشرمانه قرآن را بزرگترین آیت خود میداند. کسيکه چنين آيه های شرم آور آمده در قران را آيت خود میداند٬ چگونه بويي از مهر و آزادی برده است؟

آنچه که شنیدید٬ نمونه بسيار کوچکی بود از رهاورد الله و رسول الله او٬ تری هميشگی از الله٬ برده داری٬ غلام بارگی٬ کنیزی٬ نابرابری٬ ‌آزادی کشی٬ فرمانبرداری کورکورانه٬ ‌دشمنی با خنده و شادی و شادمانی٬ خوف و خطر و امراض٬ ‌به آتش سپردن همه بيگناهان و با گناهان در شکنجه گاهش دوزخ٬ فرمان سپاسگزاری شبانه روزی از اينهمه درد و رنج و غم و پذیرفتن آن بجای حق و حقيقت و راستی و درستی و دم برنیاوردن؟  برای زنده نگاهداشتن چنین آرمانی سراپا ننگ٬ برپا داشتن جنگهای خونین و خانمان برانداز که گوشه هايي از آن را به آگاهی ميرسانم.

در سوره ۲ بقره آيه های ۱۹۱ تا ۱۹۳ چنین دستور میدهد:

هر کجا مشرکان را یافتيد به قتل برسانید و از شهر هاشان برانید چنانکه آنان شما را از وطن آواره کردند و فتنه گری که آنها کنند سخت تر و فسادش بيشتر از جنگ است. در مسجدالحرام با آنان قتال مکنید مگر آنکه پيشدستی کنند در اینصورت رواست که در حرم آنها را به قتل رسانيد اينست کيفر کافران.

اگر دست از شرک و ستم بردارند از آنها درگذرید که الله آمرزنده و مهربان است و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آيين دين الله باشد و اگر از فتنه و جنگ کشيدند با آنها عدالت کنید که ستم جز بر ستمکاران نيست.

در همین سوره در آيه ۲۴۴ ميگوید:

جهاد کنيد در راه الله و بدانيد که الله به گفتار و کردار خلق شنوا و داناست.

زمانيکه که ميگوید با کافران جهاد کنيد تا فتنه و فساد از روی زمين برداشته شود بروشنی مي بينيم فرمان حمله از سوی الله است٬ نه مردم. درباره فتنه و فسادی که ميگويد از روی زمين برداشته شود همان از میان برداشتند آزادی و زير بار نرفتن بر بندگی و بردگی و کنيزی و سجده کردن ۲۴ ساعته رهاورد الله است که از دید مردم پذيرفتنی نبوده و نيست ولی از ديد الله انديشه والايي است که با زور و کشتار بايد به گردن مردم نهاد.

سوره ۳ آل عمران آيه های ۱۲۱ تا ۱۲۸:

بیاد آر ای پيغمبر صبحگاهی را که از خانه خود به جهت صف آرايي مومنان برای جنگ بيرون شدی و الله به همه گفتار و کردار تو دانا و شنوا بود آنگاه که دو طایفه از شما بد دل و ترسناک و در انديشه فرار از جنگ بودند و الله يار آنها بود انان را دلدار نمود هميشه بايد اهل توکل کنند تا دلدار و نيرومند باشند.

و الله شما را  به حقيقت در جنگ بدر ياری کرد و غلبه بر دشمن داد با انکه شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعیف بوديد. پس راه الله پرستی در پيش گيرید باشد که شکر نعمتهای او بجای آرید.

ای رسول بياد آر آنگاه که به مومنی گفتی آیا الله بشما مدد نفرمود که سه هزار فرشته بياری شما فرستاد؟ بلی اگر شما صبر و مقاومت در جهاد پيشه کنید و پيوسته پرهيزکار باشید چون کافران بر شما شتابان و خشمگين بیايند الله برای حفظ و نصرت شما پنجهزار فرشته را با پرچمی که نشان مخصوص سپاه اسلام است به مدد شما ميفرستد.

الله آن فرشتگان را  نفرستاد مگر برای اينکه بشما مژده فتح دهد و  دل شما را بر نصرت الله مطمئن کند و فتح و فيرزوی شما نگشت مگر از جانب الله توانای دانا. تا گروهی از کافران را هلاک گرداند يا ذليل و خوار کند که مقصود خود نا اميد باز گردند.

سوره ۳ آل عمران آيه های از آيه ۱۴۶ تا ۱۴۸:

چه بسیار رخ داده که پيغمبری جمعيت زيادی از پيروانش در جنگ کشته شده و با اين حال اهل ايمان با سختی هايي که در راه الله به انها رسيده مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر زير بار دشمن فرو نياوردند و زا راه صبر و ثبات پيش رفتند که الله صابران را دوست ميدارد.

آنها در هیج سختی جز به الله پناهنده نشده و جز اين نمی گفتند که بار پروردگار را به کرم خود از گناه و ستمی که ما درباره خود کرده ايم درگذر و ما را ثابت قدم بدار و ما را بر محور کافران مظفر گردان. پس الله فتح و فيروزی در نيا و ثواب در آخرت نصیب شان گردانید.

همین سوره در بخشی از آيه های ۱۵۲ تا ۱۵۹ ميگوید:

و به حقیقت صدق وعده الله را که شما را بر دشمنان غالب گرداند آنگاه دریافتند که غلبه کردید و به فرمان الله کافران را به خاک هلاک افکندید و هميشه بر دشمن غالب بودید.

تا وقتی که در کار جنگ احد سستی و اختلاف برانگيختيد و نافرمانی حکم پيغمبر نمودید. پس از آنکه هر چه آرزوی شما بود از فتح و غلبه بر کفار و غنيمت بردن به ان رسيديد منتها برخی دنیا و برخی بای آخرت ميکوشیديد و سپس از پيشرفت و غلبه شما را باز داشت تا شما را بیازمايد. البته از تقصيرهای شما که نافرمانی پيغمبر خود کرديد درگذشت که الله را با اهل ايمان عنایت و رحمت است.

بياد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته و  چنان به دهشت ميگريختید که توجه به احدی نداشتید تا انجا که پيغمبر هم که شما را بياری ديگران در صف کارزار ميخواند توجه نکردید تا به پاداش اين بی ثباتی غمی بر غم شما افزود تا از اين پس برای از دست رفتن يا بدست آوردن چيزی اندوهناک نشوید. همانا /انانکه از شما در جنگ احد به جنگ پشت کردند و منهزم شدند شيطان آنها را به سبب نافرمانی و بد کرداری شان به لغزش افکند و الله از آنها درگذشت.

اگر در راه الله بميرید یا کشته شوید غم مدار که به رحمت ايزدی پيوسته و به سوی الله محشور خواهید شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۷۱ تا ۷۸:

ای اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد و آمگاه دسته دسته يا همه يکبار متفق بر جهاد بيرون رويد و همانا گروهی از شما ( که منافقند و بظاهر دوست و باطن دشمن شما هستند) به خبرهای مجعول هول انگيز شما را ترسان ساخته و از جهاد باز ميدارند.

مومنان بايد در راه الله با آنانکه حيات مادی دنيا را بر آخرت گزيدند جهاد کنند و هر کس براه جهاد در راه الله کشته شد يا فاتح گرديد زد باشد که او را (در بهشت ابدی اجری عظيم دهيم). آيا مي نگری و عجب نداری از حال مردمی که گفتند به ما اجازه جنگ ده و به آنها گفته ميشد اکنون از جنگ خودداری کرده بوظيفه نماز و زکات قيام کنيد(که هنوز مامور جنگ نيستیم) ديدی آنگاه که بر آنها در (جنگ بدر) حکم جهاد آمد در آن هنگام بيش از آن اندازه که بايد از الله بترسند از مردم(دشمنان خود) ترسيدند و گفتند ای الل چرا بر ما حکم جنگ را فرض کردی که عمر ما را تا به هنگام اجل و مرگ طبيعی به تاخير نيفکنی.

(ای رسول ما به آنانکه اين اعتراض کنند) بگو که زندگانی دنيا متاعی اندک است و جهان آخرت ابدی. برای هر که خدا ترس باشد بهتر از دنیاست و آنجا کمترين ستم درباره کسی نخواهد شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۸۴ ۸۹ و ۹۱

پس ای پيغمبر تو خود تنها در الله بکارزار برخيز که جز شخص تو بر آن مکلف نيست و مومنان را نيز ترغيب کن باشد که الله آسيب کافران را از شما باز دارد که قدرت الله (از کمک مردم) بيشتر و عذاب و انتقامش سخت تر خواهد بود.

منافقان و کافران آرزو کنند که شما مسلمين هم بمانند آنها کافر شويد تا (شما را بر آنان امتيازی نباشد) همه برابر و مساوی در کفر باشید پس آنانرا تا در راه الله هجرت نکنند دوست نگيريد و اگر مخالف کردند آنها را هر کجا يافتيد گرفته و به قتل رسانيد و از آنها یار و دوستی نبايد اختيار کنيد.

گروهی ديگر را خواهید یافت که ميخواهند از شما (به اظهار اسلام) و از قوم خود(به اظهار کفر) ايمنی يابند که راه فتنه گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود باز گردند. پس اگر از (فتنه انگيزی و نفاق) کناره نگرفته و تسليم شما نشدند و از آزار شما دست نکشيدند در اينصورت آنها را هر جا يافتيد گرفته و به قتل برسانيد. ما شما را بر جان و مال اين گروه تسلطی کامل بخشيديم.

درون مايه فرمانهای جنگی الله آن سردار جنگجوی عرب را شنيدید و دريافتيد که دستور میدهد هر جا کافران را يافتيد بکشيد و فرشتگان را نيز بياری رسولش فرستا تا با کشتار و تاراج دين الله که همان بردگی و بندگی است جهانگير شود.

درباره عناين و رحمت او هم دريافتید تنها درباره کسانی که به فرمان او بر دشمنی با آزادی می جنگند مهر می ورزد نه همگان.

سوره ۸ انفال آيه های ۲ تا ۱۹:

(ای رسول ما) چون امت حکم انفال را از تو سوال کنند٬ يعنی غنائم بدون جنگ که از دشمنان بدست مسلمانان آيد و زمين های خراب بی مالک٬ معادن٬ ‌بيشه ها٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ ارث کسيکه وارث ندارد٬ قطايع ملوک٬ خلاصه اموری که بی رنج مردم حاصل ميشود٬ جواب ده که انفال مخصوص الله و رسول است( که رسول و جانشينانش بهر کس و هر قدر صلاح دانستند ببخشند) در اينصورت شما مومنان بايد از الله بترسيد در اين گونه اموپر خلاف و تقاضای بيجا و حرص ونزاع و تفرقه بپرهيزيد بلکه در رضايت و مسالمت و اتحاد بين خودتان بپردازيد و خداوند و رسول را اطاعت کنید اگر اهل ايمانید.

درست به اين آيه توجه کنيد٬ غنايم بدون جنگ٬‌زمینهای خراب معادن٬‌بيشه ها٬ ٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ قطايع ملوک٬ همه و همه مال الله و روسل است تا بهرکس خواستند ببخشند نه در راه مصالح همگان هزينه شود. الله که وجود خارجی نداشت٬ پس همه اش ماند برای رسول الله و او هم بخشيد به ولی الله.

حالا هم جانشينانش در ايران منابع ملی ما را می بخشند به فلسطينی ها و سوریه ايها و لبنانیها و تروريستها و آقا زاده ها و ما نباید سخنی بگوييم؟

مومنان آنها هستند که چون ذکری از الله شود (از عظمت و جلال الله ) دلهاشان ترسان و لرزان شود و  چون آيات الله را بر آنان تلاوت کنند بر مقام ايمانشان بيفزايد و به الله خود در هر کار توکل ميکنند  ونماز را باحضور قلب بپاميدارند و از هر چه روزی آنها کرديم به فقرا انفاق ميکنند(يعنی از غنيمت به فقرا ميدهند).

چنانچه الله تو را از خانه خود به حق (برای اعلا بدين حق) بيرون آورد و گروهی از مومنان سخت رای خلاف و کراهت اظهار کردند و تو به مخالفت آنها از حکم حق بازنگشتی و هجرت گزيدی در امر انفال و غير آنهم بخواهش مردم توجه مکن. پيرو الله باش و از خلق ابدا انديشه مدار.

در اين دو آیه هم به روشنی ميبينيد همه سودهای کلان مال الله و رسول الله است و دلهای ترسان و لرزان از آن مومنان. با استواری هم دستور ميدهد خواهش کسی در اين باره پذيرفته نيست و نبايد هم گوش به سخن کسی بدهی؟

مردم نادان در حکم حق. لا آنکه حق آشکر و روشن گرديد با تو جدل و نزاع خواهند کرد (و چنان حکم حق وطاعت اله بر آنها دشوار و سخت است که گويي به چشم مينگرند که آنها را به جانب مرگ ميکشند.

در اين گفتار يک اعتراف آشکار به چشم ميخورد که الله خودش ميگويد. حکم حق و اطاعت از فرمانهای الله چنان برای مردم دشوار است که گويي آنها را به جانب مرگ ميکشند.

بسيار درست است زيرا در فرمان الله جز آزادی کشی و نابرابری و زورگويي و ترس و غم و اندوه چيز ديگری به چشم نميخورد که مدم به پيشواز آن بروند. درآمدهای کلان هم که مال الله و رسول است.

(ای رسول ما) بياد آر هنگامی را که الله بشما وعدهفتح بر يکی از دو طايفه داد غلبه بر قريش يا کاروان شام و شما مسلمين مايل بوديد که آن طايفه که شوکت و سلاحی همراه ندارد (بی رنج و جهاد) اموالشان نصيب شما شود و الله ميخواست که صدق سخنان حق را ثابت گرداند و از بيخ و بن ريشه کافران را بر کند تا حقايق دين اسلام را محقق و پايدار کند و باطل را محو و نابود سازد هر چند بدکاران را خوش نيايد.

آيا بن مايه ای بهتر از اين برای گردنه بندی و تاراج و کشتار کسانيکه کوچکترين ابزار دفاعی نداشتند و آزادانه در پی تجارت خود ميرفتند وجود دارد که الله فرمان تازش و کشتار و تاراج اموال آنها را داده است؟

بياد آريد هنگامی را که استغاثه و زاری به پروردگار خود ميکرديد( که شما را بر دشمن غلبه دهد) پس عای شما را اجابت کرده ( وعده داد) که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما ميفرستم و اين مدد فرشتگان را الله نفرستاد مگر آنکه بشارت و مژده فتح باشد و تا دلهای شما را ( به وعده الله) مطمئن سازد. و بدانيد که نصرت و فيروزی نيست مگر از جانب اله که الله را کمال قدرت و حکمت است.

يار آر هنگامی را که خواب راحت شما را فرا گرفت برای اينکه از جانب الله ايمنی یافتيد  واز آسمان رحمت خود آبی فستاد که شما را آن آب پاک گرداند و وسوسه و کيد شيطان را از شما  دور سازد و دلهای شما را به ليمان با هم متحد گرداند تا در کار دين ثابت قدم و استوار باشيد.

يعنی از آسمان رحمت بارانی فرستاد که جسم شما را از هر حدث و ناپاکی سازد و جان شما را از وسوسه و خيال شیطان ايمن گرداند. و يادآر ای رسول آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان وحی کرد که من با شما مومنان را ثابت قدم بداريد که همانا من ترس در دل کافران میافکنم تا گردنهايشان بزنيد و همه انگشتان و (دست آويزهايشان) قطع کنيد. اين کيفر کافران برای آنستکه با الله و رسول او سخت و مخالفت کردند و هر کس با الله و رسول او راه شقاق  ومخالفت پیمايد بترسد که عقاب الله بسيار سخت است. اين عذاب مختصر قتل و اسارت را در نيا بچشید و بدانيد که برای کافران در قيامت عذاب آتش دوزخ مهیاست. ای اهل ايمان هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در ميدان کارزار روبرو شويد مبادا از بيم آنها پشت کرده و از جنگ بگريزيد. هر که در روز جنگ به آنها پشت نمود و فرار کرد بطرف غضب و خشم الله روی آرود و جايگاهش دوزخ که بدترين منزل لست خواهد بود. مگر آنکه از ميمنه به ميسره و یا از قلب به جناح برای مصالح جنگی رود و یا فرقه ای بياری فرقه ديگر بشتابد.

ای مومنان نه شما بلکه الله کافران را کشت ای رسول چون تو تير افکندی نه بلکه الله افکند و شکست کافران را الله برای اين خواست که مومنان را به پيش آمد خوشی بیازمايد که الله شنوای دعای خلق و دانابه مصالح امور عالم است. اين فتح و غلبه در جنگ بخواست الله شما را نصيب شد و بدانید که محققا الله سست و بی اثر کننده مکر کفار است٬‌يعنی شما مومنان از مکر کفار ميانديشيد که الله بنيان مکرشان را ويران کرد.

همين سوره آیه ۲۶:

وای مومنان بیاد آورید زمانی را که عده قليلی در ميان دشمنان بسیار بوديد بعد از آن الله شما را در پناه خودآورد و بياری خود نيرومند و نصرت بشما عطا کرد و از بهترين غنائم و طعامها روزی فرمود باشد که شکر نعمتش را بجای آريد.

بن مايه ردناپذير همکاری همه سويه همراه بودن الله و نيروی هوايي ناديدنيش فرشتگان در جنگ وو تيراندازی الله و آدم کشی او  آنهم در سر گردنه ها با بهره گيری از همه مکر و نيرنگ.

آیآ نبايد چنین الله راهزن و گردنه گير را در دادگاه وجدان محاکمه کردو از جايگاه خدايي دروغين او را بزير کؤید و پيکره او و رسول الله و ولی الله اش را در موزه های جنايت عليه بشريت گذاشت؟

همان سوره آيه ۲۸:

و محققا بدانيد که شما را اموال و فرزندان در دنیا ابتلایی بیش نیست و در حقیقت اجر عظيم نزد الله است  و سعادت حقيقی در آخرت است.

آيا اين دستور الله فتنه انگيزی در درون خانواده ها نیست؟

همان سوره آيه ۴۱ به بعد:

و ای مومنان بدانيد که هر چه بشما غنيمت و فايده رسد(زياد يا کم) خمس آن خاص الله و رسول و خويشان او يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است. به انها بدهيد اگر الله به آنچه بر بنده خود (محمد) در روز فرقان روزی که دو سپاه اسلام و کفر در جنگ بدر روبرو شدند. الله نازل فرمود ايمان آوری و بدانید که الله بر هر چيز توانا است.

اللهی که ميگوید روزی هر جنبنده ای را من ميدهم چه شده است که ميجنگد و ميکشد و غارت ميکند تا خمس و غنيمت بر دارد؟

بياد آرید زمانی را که سپاه شما در نزديک وادی دشمن به مکانی دور(از شهر مدينه) واقع شد (که موفقيت و اتفاق خوشی الله نصیب شما کرد) و اگر اين کارزار بوعده و قرار شما با دشمن مقرر ميشد در وعده گاه( چنین موافق و دلخواه شما نمیبود) و از خوف و انديشه در جنگ اختلاف ميکردید.

لیکن برای آنکه حکم ازلی و قضای حتمی را که الله مقرر فرموده اجرا سازد(شما را غلبه داد) يعنی الله در جنگ بدر ره مدد فرشتگان مومنان کم را بر کافران بسيار غلبه داد که حقانیت قران و رسولش را آشکار سازد تا هر که هلاک شدنی است بعدا از اتمام حجت هلاک شود و هر که لايق حيات ابدی است به اتمام حجت به حيات ابدی رسد و همانا الله شنوای دعا و دانای مصالح بندگان است.

سوره انفال آيه ۴۳ و ۴۴ :

و یادآر زمانيکه الله دشمنان را هنگامی که مقابل شديد پر چشم شما کم نمودار کرد( تا قوی دل شده از آنها مینديشيد) و شما را نيز در چشم دشمن کم نمود (تا تجيز کامل و تهيه مهمات جنگ نکنند ) تا الله آنانرا که در قضای حتمی خود مقدور نموده(يعنی غلبه اسلام) اجرا فرمايد (تا بدانيد کار بدست الله است) وبسوی اوست بازگشت امور.

ای کسانيکه ايمان آورده ايد هرگاه با فوجی از دشمن مقابل شديد پايداری کنيد و الله را پيوسته يادآوريد٬ باشد که فروزمند و فاتح گردید.

همین سوره آیه ۵۹ و شما(ای مومنان) در مقام مبارزه با آنها خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و آلات جنگی و اسبان سواری برای تهدید دشمنان الله و دشمنان خودتان فراهم سازید و بر قوم دیگری که شما بر دشمنی آنان مطلع نیستید و الله به آنها آگاه است نیز مهیا باشید و آنچه در داه الله (و اوصیای دین الله) صرف کنید الله تمام بشما عوض خواهد داد و هرگز بشما ستم نخواهد شد.

همین سوره آیه ۶۴ ای رسول مومنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد و اگر صد نفر بوده بر دوهزار نفر کافران غلبه خواهید کرد زیرا آنها گروهی بی دانشند و شما با دین و دانشید لذا توانا و غالب بر آنهائید.

همه این وسوسه ها و تحریکات جنگ و کشتار که با این اعترافات روشن خود الله آشکار و نهان در آن دست و دخالت دارد و نیرنگ بازی میکند جز برای پایدار نمودن داده هائی است که در قرآن آورده است؟( نابودی، آزادی، نابرابری، بردگی، غلامی، کنیزی، غم و اندوه، ترس و لرز و و.) آیا بدرستی او خداست یا یک گردنه بند تازی خونخوار؟

اکنون الله بشما تخفیف داده (و در حکن جهاد آسان گرفت) و دانست که در شما ضعف ایمان راه یافته (که یکنفر با ده نفر نمیتوانید مقلومت کنید) پس اگر صد نفر باشید صبور و پایدار بر دویست نفر و اگر هزار نفر بر دوهزار به اذن الله غالب خواهید شد (یعنی با وجود ضعف ایمان باز یکنفر مومن بر دو نفر کافر غلبه خواهد کرد. الله با صابران اهل ایمان است.

جز ریشخند و تمسخر به این تحریک ابلهانه الله چه پاسخی میتوان به او داد؟

همین سوره آیه ۶۶ هیچ پیغمبری را روا نباشد که از اسیران جنگ فدا گرفته و آنانرا رها کند تا خون ناپاکان را بسیار بریزد(پس اصحاب تو ای رسول نبایستی به طمع دنیا این انتظار را از تو داشته باشند).

این آیه که نمودار سنگدلی الله و رسول اوست درست یا نادرست چه خوب ترجمه شده است که میگوید اگر اسیران جنگی آزاد گردند، خون ناپاکان بریزند. با این اعتراف یک سخن حسابی هم شنیدیم که فرمان برداران الله از ناپاکان هستند.

شما(ای اصحاب رسول) متاع فانی ناچیز دنیا را میخواهید( الله برای شما سرای ابدی و نعمت جاودانی) آخرت را و الله مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.

اگر نبود حکم (ازلی) سابق از امر نافذ الله (که پیغمبر فدا و غنائم را روا دانست) همانا در آنچه(از غنیمت) گرفتید بشما عذاب سخت رسیده بود. پس اکنون از هر چه غنیمت بیایید بخورید، حلال و گوارا شما باد، ولیکن الله ترس و پرهیزکار باشید که الله آمرزنده خطاها و مهربان به خلق است.

این آیه هم که روشن است الله میگوید بزنید بکشید و غارت کنید، هر چه غنیمت گرفتید بخورید، از شیر مادر حلال تر است.

همین سوره آیه ۷۲ آنانکه کافر شدند نیز بعضی دوستدار و مددکار یکدیگرند و شما مسلمین اگر آنرا که الله دستور داده کار نبندید همانا فتنه و فساد بزرگ روی زمین را فرا خواهد گرفت؟

اگر چه هیچگاه الله فتنه و فساد مورد ادعای خودش را بروشنی نگفته است که چیست، ولی نیک میدانیم که فتنه و فساد مورد نظر الله همانا گسترش آزادی و برابری است که بیمناک گریزان شدن مردم از بند بندگی و بردگی و کنیزی است.

سوره نهم توبهآیه ۱۲۱ هنگامی که رسول فرمان خروج برای جنگ دهد نباید مومنان همگی بیرون رفته و رسول را تنها گذارند، بلکه چرا از هر طایفه ای جمعی برای جنگ و گروهی نزد رسول برای آموختن علم مهیا نباشند؟ تا آنان علمی که آموخته اند بروند و به قوم خود بیاموزند که قوم شان هم شاید الله ترس شده و از نافرمانی حذر کنند.

روشن است که اگر رسول تنها بماند میترسد آزادی خواهان بیایند و بکشند و از بند آزاد گردند.

رسول و الله او جز جنگ و کشتار و غارتگری و نیرنگبازی دانش دیگری در کلام الله از خود نشان نداده اند تا آن را به دیگران بیاموزند.

همین سوره آیه ۱۲۲- میگوید ای اهل ایمان با کافران از هر که به شما نزدیکتر است شروع به جهاد کنید. باید کفار در شما درشتی و نیرومندی و پایداری حس کنند (تا از سپاه اسلام بیمناک شوند)(و شما مومنان هیچگاه نترسید) و بدانید که الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا بدرستی این دستور الله کمی بالاتر از مسخره نیست که از سوئی دستور میدهد با کافران هر که بشما نزدیکتر است بجنگید و بکشید و از سوی دیگر میگوید الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا جنگجویان آدمکش و غارتگر و پروه گیری که بر زنان و دختران و پسران مردم تجاوز میکنند پرهیزکارند که الله یار آنها است؟

آیا با این دستور های ددمنشانه الله معنی پرهیزکاری را دریافته است؟ آیا او قبلآ راستی و درستی و حق و حقیقت را دریافته بود تا این یکی را دریابد؟

از پایه گذار بردگی و بندگی و کنیزی و غلامی و گردنه بندی چه چشم داشتی به دریافت درستی و راستی؟

آنچه که از جنگهای الله و رسول الله در راه نابودی آزادی و گسترش بندگی و غلامی و کنیزی و نابرابری به آگاهی شما رسید بخشی از نه سوره کلام الله است، نه تمام آن که به نمونه مشت از خروار آورده شد تا در یابید که در این دیک سیاه زراندودشده جز تباهی و فساد و گمراهی که کوشیده شده بر آنها تن پوش راستی و درستی پوشانده شود چیز دیگری نیست.

همانگونه که در آغاز سخنان هفته پیش یادآور شدم این الله دست پخت خود محمد بود برای دستیابی بر قدرت و فرونشانیدن عقده های درونی دوران خردسالی خود.

بر این باورم که اگر خود الله بی زبانحجرالاسود به نیروئی دسترسی داشت نه یکبار که ده بار چشمان محمد را از کاسه بدر آورده و اگر زبان داشت به او میگفت آدم ناحساب حالا که مرا در جایگاه خدائی نشاندی طلبت، چرا بنام من فرمانهای نابخردانه غیرخدائی فرستادی؟ چرا مرا دشمن آزادی و آزادی خواهی و پیرو برده داری و غلام بارگی شناساندی؟

کدام خدا پیش از من با تیر و کمان در گردنه ها به راهزنی و آدمکشی نشسته بود که مرا اینگونه رسوا کردی؟ افسوس که زبان ندارد تا بگوید من کجا و فرمانهای آمده در قران کجا؟

همانگونه که در پیش یادآور شدم اینک شمار سوره ها و آیه ها ئی میشنوید که در همین کلام الله آمده و گفته شده است که محمد دیوانه است، وحی نیست، افسانه پیشینیان و سحر و ساحری است که خودش بافته است کسانی مانند بلعام ترسا، عایش، نفیس غلام رومی، سلمان فارسی و دیگران به او آموخته و برایش نوشته اند.

این گفتار در ۲۴ سوره و ۵۹ آیه از کلام الله به شرح زیر است.

سوره هفتم آیه ۱۸۳- سوره دهم آیه ۳۷- سوره یازدهم آیه ۱۲- سوره پانزدهم آیه ۴- سوره شانزدهم آیه های ۲۳و ۲۹و ۱۰۲- سوره هفدهم آیه ۴۶- سوره بیست و یکم آیه ۴- سوره بیست و سوم آیه های ۶۹و ۸۲- سوره بیست و پنجم آیه های ۳ تا ۵ و ۷- سوره بیست و هفتم آیه ۶۷- سوره سی و چهارم آیه های ۶-۷-۴۲-۴۵- سوره سی و هفتم آیه های ۱۴و ۳۵- سوره چهل و سوم آیه ۲۹- سوره چهل و چهارم آیه ۱۳- سوره چهل و ششم آیه های ۶-۷-و۱۶- سوره پنجاهم آیه ۴- سوره پنجاه و یکم آیه ۹- سوره پنجاه و دوم آیه های ۲۸و ۲۹- سوره شصت و هشتم آیه های ۱و۲- سوره شصت و نهم آیه های ۳۷ تا ۴۹- سوره هفتاد و چهارم آیه های ۱۷ تا ۲۵- سوره هشتاد و یکم آیه ۲۱- سوره هشتاد و سوم آیه ۱۲- سوره هشتاد و ششم آیه ۱۳.

با ارج فراوان

پاينده ايران

برافراشته باد درفش کاويانی سرخ و زرد و بنفش

پاسداران فرهنگ ايران پاريس

آله دالفک

این مال اوون دوران بوده(ماسمالی سوتی های پیامبر توسط الله)

نویسنده – مینو جاوید

در خیلی از موارد وقتی نسبت به بعضی از آیات و احادیث خورده گیری می شودو انجام عملی از سوی محمد یا صدور فرمانی از طرف محمد و یا خدای محمد غیر اخلاقی و غیر انسانی قلمداد می شود ،علما و مدافعان اسلام در پاسخ عنوان می کنند که محمد با توجه به شرایط خاص زمان خود و خلق و خوی مردم و به ویژه مردان آن زمان ناگزیر از چنین رفتاری بوده است و در واقع گفته می شود که چون عرب آن زمان به خیلی از رفتارهای نابجا خو گرفته بود،جدا کردن ناگهانی آنها از این رفتارها مانع ترویج و پیشرفت اسلام به حساب می آمد.دیدی که اسلام نسبت به کنیز دارد و به ویژه تسلط کامل و همه جانبه بر آنها ( حتی همخوابگی با این موجودات بیچاره نیاز به هیچ گونه تشریفاتی ندارد)از جمله مواردی است که جراحان متخصص قرآن و احادیث گاه برای توجیه وجه غیر انسانی و غیر اخلاقی آن به این مفّر پناه می برند که:این مال اوون دوران بوده .

در پاسخ به آنها می توان به مواردی اشاره کرد که محمد در جهت منافع خود،دقیقاً بر خلاف عرف و رسم معمول آن زمان عمل نموده و بعد به راحتی،تنها و تنها با انتساب یک آیه به خدا کار خود را توجیه کرده و قابل قبول جلوه داده است.از جمله آن موارد:

در جریان محاصره طایفه یهودی بنی نضیر،مسلمانان راه آمد و شد آذوقه را بر آنان بستند.اما بنی نضیر مجهز تر از بنی قینقاع بودند و از این رو مقاومت کردند و محاصره طولانی شد تا آنجا که محمد از بیم آنکه مسلمانان از محاصره خسته شوند و به خانه باز گردند و نیز جهت اعمال فشار روانی و روحی بیشتر به بنی نضیر،دستور داد تا نخلستان بنی نضیر را آتش بزنند.در آن هنگام نخل همچون شتر و گوسفند منبع اصلی و مهم ارتزاق اعراب بود و آنطور که برخی از محققین نوشته اند انجام چنین عملی حتی در آن زمان هم غیر معمول بوده و بر خلاف مقررات آنها به حساب می آمد.تا آنجا که یهودیها نیز به این کار محمد اعتراض و او را نکوهش کردند که تو که دعوی پیامبری و عدل و انسانیت داری چطور دست به چنین عمل غیر انسانی زده و اقدام به نابودی منبع رزق مردم می کنی ؟ (سیرۀ ابن هشام ج 2)

خدای محمد در پاسخ به آنها آیات 3و4و5 سوره حشر را نازل(؟) کرد با این مضمون که:? اگر برآ نها ترک دیار نوشته نشده بود در این جهان دچار عذاب می شدند و در آن جهان هم در آتش اند.اگر شما نخلی را قطع کنید و یا آن را سر پای نگاه دارید خداوند شما را مخیر می کند ولی آن برای مجازات فاسقین است.

در جریان جنگ با طایفه بنی نضیر،صفیه دختر جوان و زیبای حی ابن اخطب از طایفه مذکور که در آن زمان هفده ساله بود و شوهرش کنانه بن ربیع تحت شکنجه هایی که توسط مسمانان و بدستور محمد جهت اخفای محل جواهرات بنی نضیر بر او اعمال گردید کشته شد،از جمله اسیران به شمار می رفت که محمد شب همان روزی که شوهر وی بقتل رسید با او همبستر شد. (سیرۀ ابن هشام ج 2)در واقع محمد به قدری مسحور زیبایی صفیه شد که حتی کوچکترین ارزشی برای گفته خدای خویش مبنی بر اینکه زنان مطلقه و بیوه و اسیر(کنیز)باید مدتی را عده نگه دارند،قائل نشد.بله،به ذهن محمد چوپان خطور هم نمی کرد که روزی بتوان با انجام یک تست ساده،بارداری یا عدم بارداری فردی را تشخیص داد.از این رو با نزول آیاتی از قرآن گوشزد کرد در ابطه با این گروه از زنان بلافاصله بعد از طلاق یا اسارت و یا بیوگی اقدام به نکاح نشود و بعد از به سر آمدن زمان عده عمل مبارک و میمون دخول صورت پذیرد تا بدینوسیله در صورتیکه پای موجود دیگری در میان است،در آینده بر سر نام پدر وی اختلاف نظری پیش نیاید.به همین دلیل در سال 5 هجرت و بعد از جدایی زینب بنت جحش از زید پسر خوانده خود،او پس از بسر آمدن زمان عده مبادرت به انجام عمل دلچسب نکاح ورزید (ماجرای زینب و محمد را در اینجا بخوانید)اما گویی زیبایی صفیه به حدی بود که توانست مرزهای استاندارد مذکور را در نوردد تا آنجا که در سال 7 هجرت که بنی نضیر محاصره و تسلیم شدند،محمد وی را بدون سر آمدن زمان عده به حجله برد تا هر چه زود تر به وصال محبوب زیبا روی خود برسد (ماجرای صفیه و محمد را در اینجا بخوانید)بنابراین محمدی که اگر اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد حتی برای گفته و دستور خدای خود نیز تره که چه عرض شود،جعفری هم خورد نمی کرد یقیناً اگر می خواست می توانست بسیاری از رسوم نابجای زمان خود را حداقل پس از رسیدن به قدرت و محکم شدن جای پای اسلام،از میان بر کند. به عنوان نمونه به کنیز هم به عنوان یک انسان آزاد و صاحب اختیار بنگرد  نه کالایی که هم رتبه شمشیر و زره و اسب و …بین ظفریافتگان در جنگ ها تقسیم می شد.اما محمد هر چند که حقوق و مرتبه ای بیش از آنچه کنیزها در آن زمان از آن برخوردار بودند برای آنها قائل شد، اما نه تنها کنیز داری را رد نکرد بلکه بنا بر آیه 24 سوره نساءحتی زنان شوهر داری را هم که در جنگها اسیر و کنیز مسلمانان میشدند بر آنها حلال اعلام کرد.حال آنکه عمر پس از رسیدن به خلافت کنیز حامله را بعد از وضع حمل حتی بدون اجازه صاحب کنیز آزاد اعلام نمود و اگر او اینکار را کرد بدون شک محمد هم می توانست .(اسلام وکنیز داری را در اینجا بخوانید).

زید بن حارثه برده ای متعلق به خدیجه بود.خدیجه او را به محمد بخشید و او ،وی را آزاد کرد و چون طایفه اش او را از خود راندند،محمد زید را به پسر خواندگی پذیرفت.وقتی محمد زینب بنت جحش را برای زید خواستگاری کرد او و برادرش به شدت به مخالفت با این امر پرداختند ،چرا که برای زینب که از خانواده اشراف مکه بود کسر شأن به حساب می آمد که با یک برده آزاد شده ازدواج کند اما محمد با نزول آیه 36سوره احزاب در واقع زینب را بر خلاف میل باطنی او واردار به ازدواج با زید کرد .(تفسیر نمونه)

آیه 36 سوره احزاب : هیچ زن و مرد مؤمن را در کاری که خدا ورسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست و هر کس که نافرمانی امر خدا و رسول کند دانسته به گمراهی سخت و آشکاری افتاده است .(به عبارت ملموس تر خفه شوید و روی حرف من حرف نزنید)

در واقع محمد اینجا کاری برخلاف عرف ورسم معمول آن زمان را (اختلافات طبقاتی) به راحتی با انتساب یک آیه به خدا،بر زینب و خانواده اش تحمیل کرد.اما بعد از جدای زینب از زید که آنگونه که از آیه 37 سوره احزاب بر میآید و مورخین و مفسرین اسلامی از جمله تفسیر جلالین نیز آن را تأیید میکنند،در پی شیفتگی محمد و علاقه وتمایل او به زینب بعد از ازدواج  با زید صورت گرفت محمد بر خلاف سنت معمول زمان جاهلیّت مبنی بر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده،زینب را به عقد خود در آورد و اینبار نیز خدای محمد که گویا در آن زمان از شدت بیکاری همواره سرگرم ماسمالی نمودن سوتی های بنده عزیز خود بود،وارد صحنه شده و با نزول آیه 37 سوره احزاب این کار محمد را نیز مشروع و خدا پسندانه و آسمانی جلوه داد.

آیه 37 سوره احزاب : هنگامی که به شخصی که خدا بدو عنایت فرموده و تو بدو عنایت کردی (زید)می گویی زن خود را برای خود نگاه دار و از خدا بپرهیز در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی که خداوند آن را فاش خواهد کرد در صورتیکه باید از خدا بترسی نه از مردم .چون زید کام دل از آن زن گرفت ما او را (زینب) به زوجیت تو در آوردیم تا برای مؤمنان دیگر هم در نکاح با زنان پسر خوانده خود که از آنها کامیاب شدند حرج و گناهی نباشد و فرمان خدا به انجام رسید. (از عبارت در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی می توان به علاقه محمد به زینب پی برد.)

بله محمد این بار هم زهر تمام نیش و کنایه ها و حرف های احتمالی را به جان خرید و چون یارای مقاومت در برابر تمایل به زینب زیبا را نداشت ،راحت تر از آنچه بتوان تصویر کرد ،پا به روی رسم و سنت معمول عرب  نهاد .البته قران دلیل این کار محمد را تنها و تنها از بین بردن امر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده می داند که اگر چنین است این کار با نزول یک آیه هم میتوانست صورت پذیرد و دیگر نیازی به تحقیر زید و ویرانی یک زندگی نبود همچنانکه در آیه٢٢    سوره نسا ازدواج با زن پدر را منع و ممنوع کرده است.هر چند که شان نزول آیه 53 سوره احزاب نیز این توجیه را زیر سوال میبرد.در تفسیر نمونه آمده است که شب ازدواج محمد و زینب ضیافتی ترتیب داده شده بود که مردم دسته دسته می آمدند،میخوردند و میرفتند . دیگر کسی باقی نمانده بود و در نتیجه سفره را بر داشتند ولی چند نفر همچنان در اتاق محمد ماندند و مشغول بحث و گفتگو شدند و سخن آنها به طول انجامید. به گفته انس خادم مخصوص محمد :  محمد برخاست تا شاید آنها متوجه شوند و پس کار خود بروند،او بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید. بار دیگر بازگشت،من هم در خدمتش باز آمدم باز دیدم که همچنان نشته اند در نتیجه آیه فوق نازل شد .

آیه 53 سوره احزاب : ای کسانی که ایمان آوردید به خانه های پیغمبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد و بر سفره طعامش دعوت کند در آن حال هم نباید زود تر از وقت آمده و به ظروف غذا چشم انتظار گشایید . بلکه موقعی که دعوت شدید ،بیایید و چون غذا تناول کردید زود از پی کار متفرق شوید نه آنجا برای سرگرمی به سخنرانی بپر دازید که این کار پیغمبر را  آزار می دهد و به شما از شرم اظهار نمی دارد . ولی خدا را از اظهار حق خجلتی نیست و ……

شأن نزول و مفهوم این آیه آشکارا نشان می دهد که محمد تا آنجا جهت انجام فریضه مبارک و مقدس نکاح و دخول عجله و اشتیاق داشته است که حتی به خدای خود نیز رحم  نمی کند و شخیصت و موقعیت او را تا حد یک واسطه و کار گزار روابط عمومی خود نزول می دهد . اگر نیت از میان بردن ممنوعیت ازدواج با زن پسر خوانده بود قطعا خداوند سبحان نا گزیر نمی شد که برای هر چه زودتر خلوت کردن محمد با زینب و کام گرفتن از او جبرئیل را جهت ابلاغ این دستور به سوی زمین گسیل کند که : آی ی ی ملّت برید پی کارتون محمد در حال حاضر کار واجب تری برای انجام دادن داره!

اما از جمله مواردی که محمد باز هم  به راحتی عرف و رسم معمول عرب را زیر پنجه های قدرت طلبی و تمایلات شخصی خود له کرد،مسأله جنگ در ماه حرام بود.در آن زمان چهار ماه  رجب،محرم،ذی القعده و ذی الحجه حرام محسوب می شدند و جنگ در این ماهها ممنوع بود.محمد نیز مهر تأیید اسلام  را بر این رسم عرب زد.اما در ماه رجب سال دوم هجرت که محمد چندی از یارانش ( عبد الله بن جحش اسدی و تنی چند از مهاجرین) را برای انجام فریضه الهی غارت گسیل نمود تا کاروانی از قریش را که به سوی مکه می رفت ، چپاول کنند ، حرمت ماههای حرام شکسته شد و وقتی محمد با سرزنش مسلمان و غیر مسلمان  که این در گیری بر آنها سخت دشوار آمده بود ،مواجه گردید ، باز هم امداد الهی و نازل شدن آیه 217 سوره بقره که با نزول آن مسلمان دست  از سرزنش عبد الله و دسته او بر داشتند .(سیره ابن هشام ج 2)

آیه 217 بقره : درباره جنگ در ماه حرام از تو می پرسند . بگو جنگ در ماه حرام کاری بزرگ است و راه خدا و مسجد حرام را بستن و به خدا کافر شدن و مردم مسجد حرام را از آن بیرون کردن ، نزد خدا بزرگتر از قتل است. اینها پیوسته با شما پیکار  می کنند تا اگر بتوانند شما را از دینتان بر گردانند ………..(ماهیت واقعی غزوه و جنگهای محمد را در اینجا بخوانید)

بنابر آنچه شرح داده شد  محمد هر گونه که منافع ،اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد ،عمل می نمود . اهداف وی گاه او را ملزم به تن دادن به رسوم جاهلیت  میکرد و گاه  هم وادار به پشت پا زدن به آنها .

با تمام این حرفها ، از محمد به عنوان مرد شماره یک اسلام وکسی که روشن شدن چراغ ، دیدن ماه کامل در آسمان و اتمام  سخرانی حجت الاسلام والمسلمین آقای x  یا y  ،مسلمانان را ملزم به فرستادن درود بر  او و آل او می کند ، انتظار نمیرود که تنها به دلیل عادت معمول بودن امری نادرست و غیر انسانی، خود نیز به انجام آن مبادرت ورزد.محمد در جایگاه  کسی که برای هدایت همه انسانها فرستاده شده است بیش از آنچه که در تأیید سنت های نادرست  از جامعه رنگ بگیرد  باید در جهت زدودن و از میان بردن آنها به جامعه رنگ دهد و از این رو حتی  اکر  نمی توانست (؟)عرب را از انجام پاره ای از عادات نادرست و غیر انسانی باز دارد حداقل خودمی بایست با تن ندادن به رسوم جاهلیت ،به عنوان  الگویی برای دیگران مطرح می شد. (جای این سوال باقی است فردی که حتی قادر به اداره زندگی شخصی خود نبوده و خدای عزوجل به ناچار همواره جبرئیل را همراه با دستور العمل های لازم مبنی بر اینکه چگونه با زنان خود رفتار کند،به آنان نفقه دهد یا چه وقت و با چگونه نوبتی با آنان همبستر شود و غیره ،جهت سرو سامان دادن به امور روزمره و شخصی او به سوی زمین روانه می کرد ،چگونه برای هدایت تمام انسانها انتخاب شده است ؟! جهت آشنایی هر چه بیشتر با دخالتهای مستقیم خداوند در شخصی ترین و سکسی ترین امور زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی  محمد را در اینجا بخوانید).

نکته مهمی که از این مطالب استنباط می شود آن است که خدای محمد استفاده از هر وسیله ای را جهت رسیدن به هدف ، مشروع و مجاز  میداند.