بایگانی سالانه :2008

توصيه هاي سكسی محمد به علي

نویسنده – مینو جاوید

يا علي وقتي عروس به خانه تو مي آيد كفش او را بيرون كن تا بنشيند و پاي او را بشوي و آب بريز و تمام صحن خانه را آبپاشي كن كه با رفت و روب و آبپاشي منزل خداوند هفتاد مرض را با فقر بيرون برد و هفتاد بركت و رحمت به خانه تو مي آورد و در هر زاويه منزل بركتي قرار دهد و عروس تو را از جنون و جذام مصون مي دارد.

با زن خودت در اول ماه و نيمه ماه جماع مكن كه ممكن است اولاد تو به مرض جنون و جذام مبتلا گردد.

بعد از ظهر جماع مكن كه اولاد مات و متحير و سبك مغز شود و تاجنب هستي نزديك قرآن مرو كه مبادا آتش از آسمان آيد و شماها را بسوزاند.

يا علي در موقع جماع خرقه بلندي بپوش و به زن خود بپوشان كه هر گاه دو نفر در يك خرقه باشيد ،دشمني بين شما ايجاد كند تا به طلاق برسد.

يا علي در شب فطر و شب اضحي و نيمه شعبان و شب بيست و نه و سي شعبان در زير آفتاب و زير درخت ميوه جماع مكن كه نقايص در اولاد پديدار شود.

چون زن تو باردار شد و حامله گشت با وضو با او جماع كن در غير اين صورت ممكن است قلب او كور و بخيل شود.

ايستاده جماع مكن كه كه فرزند فراش خود را تر مي سازد و بوال مي گردد.

در شب فطر و شب اضحي مجامعت مكن كه نطفه در رحم پير مي شود.

يا علي مجامعت در شب اضحي فرزند را چهار و شش انگشتي مي نمايد.

در برابر آفتاب جماع مكن كه فقر و تنگي به فرزند روي مي آورد و بين اذان و اقامه نباشد كه حريص بر دنيا مي شود و سفاك مي گردد.

يا علي هميشه با وضو به بستر زن خود برو و گرنه دل فرزند بي بصيرت و بخيل مي گردد و جماع در نيمه شعبان نباشد كه صورت اولاد پر مو مي شود.

يا علي جماع در شبهاي دوشنبه فرزند را حافظ قرآن و راضي به قسمت مي سازد و در آخر رجب موجب بهت و جنون فرزند مي شود .در شب سه شنبه شهيد مي گردد و رقيق القلب و سخي الطبع مي شود. شب پنج شنبه حاكم و عالم و شب جمعه فقيه مي گردد. عصر جمعه دانشمند و محقق مي شود.

يا علي جماع در اول شب موجب سحر و توجه به دنيا ميشود ،اين وصاياي مرا گوش كن كه من از جبرئيل شنيدم و حفظ كردم.

و از حضرت صادق نقل مي شود كه :كسي كه مي خواهد با زن خود براي اولاد ذكور مجامعت نمايد ،دست راست خود را بر چشم راست خود بگذارد و هفت مرتبه سوره انا انزلنا بخواند. پس از آن مجامعت كند به همان اراده و هر روز صبح و عصر هفتاد مرتبه سبحان الله و ده مرتبه استغفرلله و نه مرتبه سبحان العظيم و يك مرتبه اين آيه را بخواند:استغفرالله ان الله كان غفارا يرسل السما عليكم مدرارا و يمددكم با موال و بنين و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا.

برگرفته از كتاب زنان پيغمبر اسلام نوشته حسين عماد زاده

توصيه هاي سكسي محمد را جدي بگيريد(؟!)

ويژگيهای محمد يا زياده روی های شرعی؟

شايد يكي از اولويتهاي اساسي يك نظام قانوني و سياسي همانا مساوات در برابر قانون و به كنار گذاشتن امتيازاتي است كه يك فرد يا گروهي را از احكام قانوني مستثنئ ميكند، وقتي يك رهبر سياسي را ميبينيم كه قوانيني را براي ملت خود وضع ميكند پس وضع عادلانه اين قوانين ايجاب ميكند كه خود قانون گذار قبل از ديگران از آنها اطاعت كند تا اينكه قانون بر همه مردم بدون هيچ گونه استثنايي اعمال شود ، اما وقتي ميبينيم كه رهبر حكومت و مجري قانون خود را از بعضي احكام اين قانون مستثنئ ميكند و براي خود امتيازاتي را مقرر مي دارد كه بتواند به راحتي از آن احكام سرپيچي نمايد پس اين تجاوزي است آشكار به قانون و اين رهبر ديگر نميتواند در مقام رهبري عادل كه خود را با ملتش برابر نشان ميدهد ظاهر شود بلكه بصورت شخصيتي فراقانوني ظاهر خواهد شد با اين توجيه كه او بالاتر از اين است كه به احكام اين قانون پايبند باشد ، حال تصور كنيد اگر اين قانون را خود او وضع كرده باشد!

اگر به اين حقيقت آشكاراستنادكنيم ميتوانيم چند سوال بپرسيم:

چگونه محمد پيامبر اسلام با قوانين شرعي اسلامي كنار آمد؟ آيا خود را ملزم به فرمانبرداري و اطاعت از تمام اين قوانين ميدانست يا اينكه براي خود امتيازاتي ويژه كه او را از بعضي از اين احكام مستثنئ ميدانست ايجاد كرد؟

تحقيق درباره روش زندگي محمد نشان ميدهد كه اوخود را ملزم به اجراي  قوانيني را كه براي ملتش وضع ميكرد نميدانست بلكه در بسياري مواقع محمد بر خلاف احكام شرع اسلامي عمل ميكرد و آنها را به شكلي آشكار نقض ميكرد بدون اينكه قبل از آن قواعدي يا احكامي را در اين رابطه صادر كرده باشد ، براي خود حلال ميكرد آنچه را بر ديگران حرام ميدانست و براي خود انجام دادن محرمات را مباح ميدانست ، عجيب اين جاست كه فقها و علماي اسلامي با اين قضيه به صورت طبيعي كنار آمدند و اشكالي در آن نديدند ، آنها نقض احكام اسلامي را توسط محمد يكي از حقوق او ميدانند وبراين عقيده اند كه او ميتواند خود را از بعضي احكام دست و پا گير مستثنئ بداند و اين نقض در احكام شرعي اسلامي را (ويژگيهاي محمد!!) ناميدند ، ابن العربي گفته:?پس به بعضي از احكام خصوصيت يافته و شرف يافتن ودرك معنايي داشته كه ديگران از آن بهره نبرده بودند ،‌و اين ويژه گي به خاطر مقام و مرتبت او بود? (احكام قرآن:3/617) . و فقها بر اين نقض احكام شرعي توسط محمد (ويژگيهاي محمد) تاكيد كرده و آنها را از ويژگيهاي منحصر به فرد محمد دانسته كه كسي را در آن شريك نميدانستند در اين رابطه البهوتي گفته ?نياز به گفته اش بوده تا جاهلي بعضي از اين ويژگيها را در روايات  نبيند و آنها را سرمشق خو د قرار ندهد پس بايد اينها را بصورت ويژگيها  ذكر كرد تا شناخته شوند? (كشاف القناع:5/23).

يكي از اصولي كه فقها همواره در يادآوري آن تلاش ميكنند و آن را مختص محمد ميدانند در امر نكاح است (ناگفته پيداست كه بسياري ازاين ويژگيها در رابطه با محمد و زنها بوده!!)و در باره آن الانصاري گفته?ويژگيها و خصوصيا ت صلئ الله عليه و سلم در نكاح بيش از موارد ديگر بوده? (شرح البهجه انصاري،4/83) همچنين ميتوان به (مغنئ المحتاج از شربيني :4/204)مراجعه كرد ،‌و اين امور عجيب نيستند چون محمد خود را به عاشق زنها معرفي كرده بود ? حبب الي من الدنيا الطيب و النساء? ( از تمام لذتهاي دنيا خوردني هاي خوشمزه و زنها براي من عزيز تر است) ‌ يا ?احمد و النسائي? ( شكر ميكنم بر اين زنانم)  شايد او در احكام شرعي اسلامي مواردي دست و پا گير كه اورا از (حب النساء )‌ باز ميداشته پيدا كرده بود.

اين ويژگيها يا خصوصيات كدام است؟!:

البته ما فقط در مورد خصوصيات و ويژگيهاي افسانه ايي كه از طبيعت بشري فراتر ميروند صحبت نخواهيم كرد مانند: (زير بغل او بوي بد نميداد بلكه هميشه پاك و تميز و با بويي خوش همراه بوده همانطور كه در كتاب صحيحين از حديث أنس آمده عنبري يا مسكي ويا هيچ چيز ديگري خوش بو تر از بوي رسول الله صلئ الله عليه وسلم نبوييده ام. نيز در همان كتاب است مادر أنس عرق او را در ظرفي جمع ميكرد و آن را براي خوش بو كردن خود استفاده ميكرد و گفته كه آن از بهترين بوها است و بالاتر از آن بود بويي كه محمد هنگام قضاء حاجتش (ادرار)  داشت و اين از روايات ?القاضي عياض? از بعضي از كساني كه با وي رفت و آمد داشته اند است كه وقتي ميخواست مدفوع از خود خارج كند زمين باز ميشد و مدفوع او و ادرارش  را ميبلعيد  و بويي خوش از آن مي آمد ، و براي اثبات ادعا از روايت ابن سعد كه به نوبه خود از عائشه روايت ميكند كه به پيامبر گفت: { درود خدا بر تو باد تو به خلاء (توالت) مي آيي ولي چيزي از تو نميبينيم پس پيامبر جواب داد : اي عائشه نميدانستي كه زمين همواره ميبلعد آنچه را كه از پيامبران خارج ميشود} . و بعضي از علما گفته اند كه با طهارت دو حاجت (مدفوع و ادرار) او شرف و مرتبتش دوچندان شد ( طرح التثريب از عبدالرحيم بن الحسين العراقي ، 2/81).

به دور ازاين موارد افسانه اي كه در بالا نمونه اي از آن را گفتيم در اين جا به ويژگيها و خصوصيات محمد در رابطه با اجراي احكام شرعي اشاره ميكنيم ( همان نقض قوانين احكام شرعي و مخالفت محمد با آنها) و آنها بر دو نوعند : ويژگيهايي كه بنا به ذات وطبيعت نسبت به زنان بايد از قيد و بندهايي كمتر نسبت به رابطه ميان زن و مرد برخوردار باشد و همچنين ويژگيهاي غير زنانه.

الف ـ ویژگیهای زنانه

1ـ محمد ميتوانست به تعداد دلخواهش زن بگيرد !! (الانصاف  نوشته مرداوي:8/41) و هنگام مرگش 9 زن داشت  در حاليكه ديگران را به بيش از 4 زن گرفتن منع كرده بود!!!! و تاكنون اين مسئله و حكمت آن بر كسي روشن نشده .

2ـ محمد ميتوانست به دون نياز به ولي يا مهريه مشخص و بدون شهود ازدواج كند، در حاليكه اين نكاح براي هر مسلماني يك مفسده حساب ميشود ، و روايت هست كه محمد صفيه دختر حيي راآزاد و عقد كرد بدون هيچ شاهدي يا مهر و يا موافقت ولي امر او و آزادي او را مهر او قرار داد (‌نكته قابل ذكر اين است كه در قوانين عرب نيمي از مهر دختر هنگام عقد پرداخت ميشود و به آن صداق گويند چيزي شبيه به شير بها در فرهنگ ايران و شيعيان و نيمي ديگر از آن كه مهر عنوان ميشود پس از طلاق بايد پرداخت شود ) .

3ـ او ميتوانست با لفظ ?الهبه?‌( اهدائي يا پيشكشي )‌ازدواج كند از آنجا كه در قرآن آمده :{وامرأه مومنه إن وهبت نفسها للنبي} يعني ( زن مومنه اي كه خود را اهدا كند به پيامبر) و اگر زني را خواست بايد از او اطاعت كند !! با تفسير ?السيوطي? در ?أسنئ المطالب? ، حتئ السيوطي اظافه ميكند كه ( بر ديگران حرام است خواستگاريش { يعني زني را كه محمد خواسته باشد} و بايد شوهرش طلاقش دهد و پيامبر او را نكاح كند!!!) نيز ?الماوردي? آورده كه در قرآن آمده (‌يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم ) يعني ( اي آنانيكه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و پيامبر را اگر از شما خواستند) . و نيز ?الغزالي? داستاني از زيد آورده (منظور او داستان ازدواج محمد با زينب دختر جحش است كه قبل از او زن زيد پسر خوانده محمد بوده ) كه شايد سري در آن باشد كه از جانب همسر امتحاني الهي در رابطه با ايمانش پس داده كه او را مكلف ساخته از زن  خود جدا شود و از جانب پيامبر او را به بلايي بشري مبتلا كرد و او را از خيانت چشمان بازداشت( أسنئ المطالب شرح روض الطالب از السيوطي،3/100).
4ـ محمد ميتوانست به عقد در آورد يا شوهردهد
هر زني را كه ميخواهد براي خود يا ديگري بدون اجازه ولي زن  و نيزدر به عقد در آوردن او دوطرف عقد را ميتوانست به عهده بگيرد بدون اينكه از هيچ كدام از  آنها اجازه اي داشته باشد زيرا اونفعشان را از خودشان (مومنين) بهتر ميدانست و خدا اورا به عقد در مي آورد و زني به خواست خدا بدون خواندن صيغه عقد حلال ميگرديد(همان مأخذ).

5ـ او ميتوانست به زنان غير مسلمان (اجنبي) نگاه كند و با آنها خلوت كند و پشت خود بر شترش سوار كند ( اين يكي از گناهان نزد مسلمانان و اعراب آن زمان شمرده ميشده ) و ميتوان به داخل شدن (هم بستر) محمد بر أم حرام دختر ملحان (شرح مختصر خليل از حطاب ، 3/402) وهمچنين سوار كردن ?اسماء? بر پشت شتر خود ، و گرفتن زني از ?غفار? و خلوت كردن با او (كشاف القناع از بهوتي ،5/27) ميتوان اشاره كرد

6ـ وضوي او با دست زدن به زنان باطل نميشد ( دست زدن به زن نامحرم يكي از مبطلات وضو است )‌و در باره اين روايات بسياري نيز هست كه نياز به ذكر آنها نيست.

7ـ محمد ميتوانست احكامي را كه براي حل اختلافات زناشوئي ايجاد كرده بود را نقض كند ( وآن انتخاب ريش سفيدي از دو طرف بعنوان داوراست)و خود را از اين امر مستثنئ كرد .

ب- ويژگيهاي غير زنانه

از مهمترين اين خصوصيات محمد كه نقضهاي بسيار و خطرناكي را درباره قوانين شرع اسلامي داشته :

1ـ وضوي او با خواب باطل نميشد ، و محمد علت آنرا اينگونه توجيه ميكرد كه (چشمان من ميخوابند ولي قلب من بيدار است)!!!

2ـ محمد براي خود سهمي از غنائم جنگي كه با نام (الصفئ)‌معروف بود كنار ميگذاشت چه در آن جنگها شركت ميكرد چه نميكرد و در خيلي از مواقع اين سهم به عنوان كنيز يا غلام يا چهارپا بود و ميتوان از صفاياي او  صفيه دختر حيي را نام برد كه او را تصاحب كرد و بعد از آن اورا آزاد و به عقد خود در آورد.(التلخيص الحبير از كناني ،3/280). {آنچه كه خواننده ايرا3ـ  ني بايد توجه داشته باشد اين است كه در فرهنگ اعراب كسي ميتواند از غنائم جنگي سهمي برداشت كند كه در آن جنگ شركت كرده باشد )

3ـ او ميتوانست  حد و حدود را خود تعيين كند ، بيهقي بر اين حديث استدلال ميكند كه به عائشه در داستان هند دختر عتبه به او گفت { از مال او به هر اندازه اي كه نياز داري بردار} ( التلخيص الحبير از كناني :3/283).

4ـ او اين اجازه را داشت كه به ديگران توهين و دشنام و اذيت و آزار برساند و ديگران را لعنت كند !! وخنده دار اين جاست كه او مردم را ملزم به قبول كردن دشنامهايش و اذيت و آزارهايش ميكرد با اين توجيه كه براي آنكس كه بپذيرد حسنه اي است !! و در اين رابطه محمد گفته(اللهم إني أتخذ عندك عهدا لن تخلفنيه إنما أنا بشر فأي المومنين آذيته أو شتمته أو جلدته أو لعنته فأجعلها له صلاة و زكاة و قربة تقربه بها يوم القيامة)‌يعني 😦 پروردگارا مرا با تو عهدي است ناگسستني كه من هم انسانم پس هر كدام از مومنيني را كه اذيتي كرده ام يا دشنامي گفته ام يا تازيانه اي زده ام يا او را لعنتي يا نفريني كرده ام بجاي آن برايش نماز و زكاتي قرار بده تا بوسيله آن در روز قيامت مرتبتي نزديك به تو يابد).( از مسلم و أحمد و الدرامي).

5ـ اگر در دعوايي نياز به شاهدي داشت ميتوانست به يك شاهد اكتفا كند بدون نياز به اثبات پاك بودنش(شرح البهجه از انصاري،4/84)و اين بر خلاف قوانين شهود است كه اولين شرط آن داشتن حداقل دو شاهد است و يك شاهد قابل قبول نيست و نيز درشروط شاهد عدالت اوست (شاهدي بدون اثبات پاك و صادق بودنش قابل قبول نخواهد بود) ،اما محمد براي خود نقض اين قاعده را مجاز دانسته همچنان كه در روايت مشهور? خزيمة ?‌ آمده است : ( محمد اسبي را از يك اعرابي خريده پس به دنبال او ميآمد تا پول خود را بگيرد پس محمد جلوتر ميرفت و اعرابي از او باز ماند عده اي از مردم به دون اينكه بدانند پيامبر ?ص? اسب را خريده دور اعرابي جمع شده و با او بر سر قيمت اسب به چانه زني پرداختند تا آنجائيكه بعضي از قيمت فروخته شده پيشنهاد بيشتري كردند پس اعرابي پيامبر ?ص? را صدا زد و گفت اگر خريداري من اين اسب را فروخته ام پس پيامبر ?ص? وقتي گفته مرد اعرابي را شنيد گفت: مگر من آنرا از تو نخريده ام او در جواب گفت: نه به خدا من آنرا به تو نفروخته ام پس پيامبر ?ص? گفت :من آنرا از تو خريده ام و مردم به دورپيامبر ?ص? و آن اعرابي گرد آمدند و هر كسي چيزي ميگفت تا اينكه مرد اعرابي گفت: شاهدي بياور كه من آنرا به تو فروخته ام پس خزيمه بن ثابت گفت: من شهادت ميدهم كه تو آنرا فروخته اي پس پيامبر ص به سوي خزيمه آمد و گفت: چرا شهادت دادي؟ او در جواب گفت :به خاطر ايمان در صداقتت يا رسول الله پس پيامبر خدا ص شهادت خزيمه را شهادت دو مرد قرار داد (‌انسائي و ابوداود).

6ـ محمد به خود اجازه ميداد كه احكام شرعي كه در قضيه زنا بود را نقض كند پس بعداز تبرئه مابرو از زنا با مارية‌القبطية محمد فرمان قتل او را صادر كرد.

7ـ محمد ميتوانست به غيراز سه جرمي كه حكم قتل را داشت فرمان قتل صادر كند (يعني به غير از : زاني شيرده ،‌قتل نفس ، تارك دين)،(كشاف القناع از بهوتي ،5/27).

پس همه اين نقض قوانين شرعي اسلامي توسط خود محمد را چگونه ميتوان توجيه كرد ؟! كسي كه خود يا پروردگارش  بينانگذار اين قوانين بوده اند ، نتيجه گيري را به خواننده گرامي ميسپارم .

نويسنده : شهاب الدمشقي

ترجمه:شروين

فرا روانشناسی: درک ماوراء حسی

اين روزها، بحث در مورد خوارق و پديده های ماوراء عادی داغ تر و داغ تر می شود. وسايل ارتباط جمعی ـ بخصوص در کشورهای صنعتی غرب ـ مرتبأ از پديده های غير عادی و ماوراء علم مانند بشقاب پرنده، شفای معجزه آسا، ادراکات ماوراء حسی ونظاير اينها سخن می گويند بدون اينکه اجازه باز تاب ديدگاه های انتقادی را بدهند. حتی افراد تحصيل کرده با پيش زمينه ی علمی مدعی شده اند که ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند.

 

با رشد وحشتناک پديده ی جهانی شدن سرمايه و خانه خرابی و بی پناهی توده های ميليونی مردم، شماری از انسان های عادی که تلاش و کوشش خويش را در رسيدن به اهداف اوليه شان بی ثمر می يابند، در دام اين گونه تبليغات افتاده اند وبيش از پيش به پديده های ماوراء عادی جذب شده اند. اين موضوع فرصتی طلائی بدست شيادان سود جو داده که با تشکيل نهادها، انجمن ها و کمپانی های عريض و طويل، مردم ساده دل را سرو کيسه کنند و آنان را بيش از پيش در مغاک فقر فرو اندازند. عده ای نيز از روی کنجکاوی به دام اين شيادان افتاده اند. دراين زمينه آنقدر کتاب برشته ی تحرير در آمده است که قابل شمارش نيستند.

 

در اين شرايط، فرا روانشناسی(1) به عنوان پلی معرفی شده است که با «بررسی علمی پديده هائی که طبق مفروضات علمی جاری وجود خارجی ندارند»(2)، بايد بين پديده های عادی و فراعادی  پيوند بر قرار سازد. طرفداران فرا روانشناسی بر آ نند که آنجا که علم روانشناسی از تبيين و تشريح پديده ها در می ماند، سرو کله فرا روانشناسی پيدا می شود.

 

انسان براستی شگفت زده می شود که چگونه در عصر فضا و کامپيوترتوجه همگانی اينقدر به پديده های ماوراء عادی و ماوراء علمی جلب شده است. برخی علت موضوع را دقيقأ در همين مسئله می دانند و بحث می کنند که انقلاب علمی و فنی عصر حاضر همه چيز را از حالت رمز و راز بيرون آورده است و «نوعی خلاء ماوراء طبيعی ايجاد کرده که علم و منطق نمی تواند آنرا پرکند»(3). چنين شرايطی با عادات و خــُلقيات تاريخی انسان که از دوره ی غارنشينی نسبت به پديده های مرموز دل مشغولی داشته ناسازگاراست. لذا گرايش به سوی شبه علم يا ضد علم فزونی يافته و خود بصورت نوعی مذهب تازه در آمده است.

 

همانگونه که قبلأ بيان شد، جهانی شدن سرمايه و تمرکز شديد ثروت وفقر به بيگانگی و از خود بيگا نگی انسان ها بيش از پيش دامن زده است. هماهنگی بين انسان و طبيعت وبين خرد و احساس آدمی بصورت بی سابقه ای بهم خورده و چشم انداز تيره ای را در برابر آدميان قرار داده است. از ديدگاه برخی اين ناهماهنگی با نوعی ضد فرهنگ پرشده که می رود هماهنگی ديرين را با با بازگشت به گذشته حل کند. با توجه به سلطه ی تکنوکرات ها و ذهنيت تکنوکرات مآبانه ی جامعه (که برآنست که همه چيز را بصورت کمــّی حل کند)، اين «ضد فرهنگ» بشکلـــــــی علم ستيزانه تظاهر می کند که اعتقاد به خوارق و پديده های فرا نورمال جلوه هائی از آن است (4).

 

همه ی اينها باعث نمی شود که ما پديده های فرا روانشنانه را به دست فراموشی بسپاريم. از نظر ما بررسی اين موضوع از ديدگاه علمی مطرح است و بس. بااين ديد است که سعی خواهيم کرد مسئله را اجمالأ مورد بررسی قرار دهيم.

 

فرا روانشناسی چيست؟

 يکی از جامع ترين تعاريف فرا روانشناسی توسط  «راما کريشنا رائو» بعمل آمده است. او در کتاب خود تحت عنوان «آزمايشات بنيادی در مورد فرا روانشناسی» می نويسد: «اساسأ دو شکل فرا روانشناسی قابل تشخيص ا ست: درک ماوراء حسی(5) و روان انگيزی (6). درک ماوراء حسی عبارت ا ست از توانائی دريافت اطلاعاتی که خارج از حوزه حواس انسانی است. در حالی که روان انگيزی توانائی تاثير گذاری برسيستم های خارجی است که در خارج از حوزه ی فعاليت موتورهای آدمی قراردارند. درک ماوراء حسی ممکن است به تله پانی (درک ماوراء حسی افکار ديگری) وروشن نگری (درک ماوراء حسی اشياء و وقايع خارجی) تبديل گردد. شناخت متقدم (قبل از مشاهده وتجربه ی شيئی يا پديده) وشناخت متاخر(آنچه در گذشته اتفاق افتاده) به درک ماوراء حسی وقايع گذشته و آينده مربوط می گردد»(7).

 

اجازه دهيد ابتدا به تشريح مفصل تر جنبه های مختلف درک ماوراء حسی بپردازيم و سپس با تفصيل بيشتری از روا ن انگيزی سخن گوئيم:

تله پاتی ـ تله پاتی از دو کلمه ی يونانی «تله» بمعنی دور و»پاتوس» به معنی احساس گرفته شده است. تله پاتی به ا ين معنی ا ست که کسی احساس ديگری را بدون کمک گرفتن از حواس خويش بصورت مرموزی بخواند يا احساس کند. طرفداران تله پاتی می گويند «برای انسان عادی هنگام مرگ دوست يا خويشاوندانش حالت توهم پيش می آيد در حالی که آنها صد ها فرسنگ با يکديگر فاصله دارند»  نتيجه ا ينکه «روان شخص بيمار يا کسی که در حال مرگ است شايد بطور نا هشيار پيامی می فرستد که از فضای واسطه می گذ رد و روان شخص ديگر را تحت تاثير قرار می دهد»(8).

 

روشن گری ـ روشن نگری عبارت است از آگاهی از وقايع، اشياء يا افراد بدون کاربرد حواس شنوائی، بينائی، بويائی، چشائی و لامسه. روشن نگر به کسی می گويند که مثلأ بتواند محل زندگی وشرايط يک کودک گم شده را بدون مدد گرفتن از حواس خويش بگويد و يا از راه دور حوادث در حال رخ دادن را ببيند يا احساس کند. . بيش از چهل سال پيش دو تن از جهانگردان ايرانی بنامها ی عبدالله و عيسی اميدوار در خاطرات خود که در مجله های آن عصر منتشر می شد خاطر نشان کردند که روزی زنان قبيله ی آفريقائی را گريان و برسرزنان می بينند. چون علت ا ين امر را جويا می شوند زنان قبيله می گويند که می بينند که مردانشان درجنگ با قبيله دشمن شکست خورده و مرتيأ به خاک و خون می افتند. بعد از يکی دو روز، مردان قبيله، شکست خورده در حالی که تعدادی کــُـشته و مجروح با خود دارند، به قبيله بازمی گردند.

 

در تله پاتی اطلاعات از اند يشه يا احساس فرد ديگری گرفته می شود، در حالی که در روشن نگری اين آگاهی بدون ارتباط با انديشه و احساس ديگری حاصل می گردد. ادعا می شود که روشن نگری به فاصله ی زمانی و مکانی بستگی ندارد.

 

   شناخت متقدم ـ (9) شناخت متقدم عبارت ا ست از ديدن يا احساس کردن واقعه ای قبل از اتفاق افتادن آن بدون اين که اين شناخت متکی به داده های آماری و تسری علمی روند گذشته در پيش بينی وقايع آ ينده باشد. پيروان دين بهائی با اتکاء به شعر ذيل از حافظ اعتقاد دارند که «لسان الغيب» (حافظ) ظهور سيد باب و زندانی شدن اورا در قلعه ی چهريق (واقع در نزديکی های رود ارس) را قرن ها قبل از وقوع آن در آينه ی روشن نگری خود ديده است:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس        بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس

بهمين ترتيب مسلمانان ودراويش نعمت اللهی اصرار دارند که شاه نعمت الله ولی وقايع هفتصد سال بعد از خود را بروشنی ديده است:

تعمت الله نشسته در کنجی           همه را در کنار می بينم

 

شناخت متاخر یا شناخت بما سبق ـ وآن عبارت از آن ا ست که فردی بدون آنکه از افراد، اشياء يا رويدادهای گذشته کوچکترين آگاهی داشته باشد و يا برای کسب آگاهی از آنها از حواس خود مدد بگيرد بتواند آنها را ببيند يا احساس کند. مثلأ ظاهرأ برخی ازطالع بينان بدون آ نکه شما را قبلأ ديده يا در باره ی شما شنيده باشند، برخی از وقايع زندگی گذشته ی شما را برايتان باز گو می کنند.

 

روبای حقیقی ـ (10) که خود نوعی درک ماوراء حسی است و ممکن است جنبه ی ويژه ای از روشن نگری باشد. شخص روشن نگر ممکن ا ست واقعه ای را مدتها قبل از اتفاق افتادنش در خواب ببيند.  در قرآن (سوره يوسف) می خوانيم که پادشاه مصر، شرايط آينده را درخوابی می بيند که يوسف آنرا چنين تعبير می کند: «هفت سال پيوسته غله نيک آيد و هفت سال قحط آيد سخت» (11).  مادر بزرگ اينجانب تعريف می کرد (و جالب اين است که وفا دارترين طرفداران فرا روانشناسی همانا اجداد ما هستند) که قبل از زيارت «مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه» همه چيز را مو بمو در خواب ديده بوده است وحتی با چهره ی زيارت خوانان آشنا بوده است.

 

روان انگیزی (12) ـ روان انگيزی يک پديده ی باصطلاح فرا روانشناسانه است که با در ک ماوراء حسی و حوزه های مختلف آن متفاوت می باشد. روان انگيزی نه يک درک بلکه نوعی توانانی ا ست که ادعا می شود فرد با برخورداری از آن (بدون استفاده از حواس يا عضلا ت ويا ساير اندام های بدن) می تواند ضمن تمرکز فکر، استفاده از قوای ذهنی يا نيروی اراده، بر واقعيت های خارجی تاثير بگذارد. مثلأ کاری کند که تاس مرتبأ شش بنشيند يا قطار در حال حرکت را متوقف سازد و يا مسير هواپيما را عوض کند. آنچه ما آنرا چشم زخم می ناميم می تواند به نوعی قدرت روان انگيزاننده تعبير شود. بارها اين قصه را شنيده ايم که فردی از زيبائی چيزی سخت شگفت زده شده و اين شگفتی را به زبان آورده و موجب تخريب آن شيئی شده است. مثلأ خانمی جوان از لوستری تعريف می کند وآن لوستر زيبا به ناگهان از بالا می افتد  و می شکند و يا مردی که از کـُــلفتی و استحکام شاخه های درختی شگفت زده می شود و موجب شکستن ناگهانی شاخه ی درخت می گردد.

 

آزمايشات انجام شده:

بحث در مورد فراروانشناسی متجاوز از يکصد سال است که ادامه دارد. يکی از استادان آمريکائی بنام جی. بی. راين در اواخر دهه ی 1920 نخستين آزمايشگاه فرا روانشناسی را در دانشگاه دوک واقع در دورهام (شمال کاليفرنيا) تاسيس کرد. انستيتو متافيزيک پاريس نيز دهه های متمادی است که در اين رابطه کار و فعاليت می کند. يکی از رايج ترين آزمايشاتی که در سالهای گذشته در مورد وجود يا عدم وجود پديده های فرا روانشناسانه بعمل می آوردند با استفاده ازکارت های ورق بود. مثلأ تعداد 25 کارت بازی را می گرفتند واز فردی که نقش واسطه را ايفا می کرد می خواستند که علائم مختلف آنرا بخاطر بسپارد. بعد ازفـــــــــــــــــردی که مدعی برخورداری از قدرت تله پاتيک بود می خواستند که از اتاق ديگر افکار اورا حدس بزند. چنانچه فرد مذکور در 5 تا 7 مورد پاسخ درست می داد، نتيجه می گرفتند که نامبرده می تواند از چنين قدرتی بر خوردار باشد. اين آزمايشات از ابتدا با مشکلات و موانع فراوانی همراه بود. مثلأ کسانی که مدعی بر خورداری از قدرت غيرعادی بودند ازاينکه خود را در معرض آزمايشات کنترل شده ی علمی قرار دهند اکراه داشتند.

 

آزمايشات انجام شده در مورد پديده های فرا روانشناسانه اغلب تحت تاثيرعوامل و شرايط روانی آزمايش کنند وشخص يا اشخاص تحت آزمايش بوده است. مثلأ نتيجه ی حاصله در مورد کسانی که به جنبه های فرا عادی زندگی اعتقادعميق داشته اند مثبت تر بوده است. يکی از مؤلفين که سالها پيش در اين زمينه تحقيق کرده است در رابطه با آزمايشات مربوط به درک ماوراء حسی می نويسد: «آميتال سديم…هميشه تعداد جواب های درست را کم می کند. از طرف ديگر کافئين دوباره اين تعداد رابحد عادی می رساند…. اگر اشخاص مورد آزمايش سازگار و هم مشرب و هم فکر باشند و نيز هنگامی که شرايط مساعد باشد، درک ماوراء حسی در تمام موارد بهترکار می کند»(13). 

 

محدوديت بالا را دايرة المعارف مذهب (در رابطه با ارتباط با مردگان) مورد تاييد قرارداده است: «برخی از افراد تحصيل کرده با ذهن های علمی اعتقاد دارند که وسيله ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند. اگر فردی که در اين عمليات در گير است دقيق و علمی عمل کند، ما تمايل داريم که سخن اورا به عنوان يک متخصص قبول کنيم. ولی در اين رشته  وسيله ای که بکار می رود، دارای چنان شخصيت نا مشخصی است و شرايط و امکانات ارتباط آنچنان عميقأ در پوششی از ابهام و تاريکی پيچيده شده است و تمايل به حصول ارتباط با فرد مرحوم چنان شديد است که بايد با چنين مسائلی با حد اکثر احتياط برخورد کرد» (14).

 

يکی از روانشناسان مشهوربنام سی. ای. ام. هنسل (15) ابراز داشته است که آزمايشاتی که در مورد درک ماوراء حسی صورت پذيرفته ا ست بصورتی از پيش طراحی شده اند که نتيجه مورد نظر را ببار آورند: «هيچگونه تضمينی در اين باصطلاح آزمايشات عليه بی صداقتی وجود نداشته است. گزارش نتيجه ی آزمايشات اغلب ناکافی هستند. بسياری از روانشناسان بر آنند که که کسانی که در رابطه با درک ماوراء حسی تحقيق می کنند، داده های خود را بنحوی انتخاب می نمايند که باورداشتهای آنان مورد تاييد قرار گيرد. آنان برعکس، مدارک و شواهد مخالف را بی اهميت می انگارند. آزمايشات بعدی که يا با همان تيم يا با سوژه های ديگر صورت می گيرد، نتايج قبلی را تاييد نمی کند. اغلب روانشناسان قا نع شده اند که اين مسئله از نظر علمی نمی تواند مورد قبول واقع شود»(16).

 

آزمايشات کلاسيک در مورد پديده های فرا روانشناسانه که بين سالهای 1930 تا 1960 با مدد  گرفتن از کارت های بازی صورت می پذيرفت برخی وجود پديده های فرا روانشناسانه را تاييد می کرد. ليکن امروز با با لا رفتن دانش بشری و امکان انجام آزمايشات دقيق تر توسط کامپيوتر، پديده های فرا روانشناسانه بندرت ديده شده است. علم در جهت مخالف قائل شدن به پديده های فرا روانشناسانه عمل کرده است. دليل ديگری که پديده های فرا روانشناسانه را مشکوک جلوه می دهد اين است که پس از متجاوز از يکصد سال تحقيق، هيج دانشمندی نتوانسته است به کشف «جلوه های قابل تکرار درک ماوراء حسی که بتوان آنها را در برابر تعدادی دانشمند بی طرف بمعرض نمايش گذ ا شت» نايل آيد(17). در رابطه با وجود درک ماوراء حسی «شاهد و مدرک بسيار ضعيف است. درک ماوراء حسی از اين اعتقاد يا ايمان افراد سرچشمه قرار می گيرد که برخی از عوامل وجود انسانی در معرض قوانين و روش های مادی قرار ندارند»(18).

 

سه ديدگاه متفاوت

اعتقاد به پديده های فرا نورمال به پيش زمينه های فردی و درجه تحول اجتماعی فرهنگی جوامع مختلف بستگی دارد . مثلأ درميان قبايل بدوی (که علم در مرحله ی جادوگری است) اين پديده ها بدون چون وچرا وبصورت امری بديهی مورد پذ يرش است. باور همگانی بر اين است که اين نيروی خارق العاده توسط پزشکان جادوگر قبيله از نسلی به نسل ديگر منتقل می گردد.

 

بيش از ربع قرن پيش «کميته بررسی علمی در مورد ادعای مربوط به پديده های ماوراء عادی» (19) کنفرانسی را در ايالات متحده ی آمريکا سازمان داد که درآن دانشمندان، فلاسفه، جامعه شناسان، و حتی شعبده بازان شرکت کردند. دراين کنفرانس وکنفرانس ها، نشست ها، سمينارها وکارگاه های آموزشی متعددی که از آن زمان تا بحال در سطوح مختلف تشکيل شده است، سه ديدگاه متفاوت در مورد پديده های فرا روانشناسانه و منشاء آنها ارائه شده است:

 

1ـ دیدگاه فراطبیعی ـ ين ديدگاه فرض اصلی روانشناسی که «فکر نتيجه ی کارکرد مغز است و بدون مغز نمی تواند وجود داشته باشد يا به جولان درآيد» را مردود می شمارد و برآن است که علاوه بردنيای مادی (که در حوزه بررسی علوم مثبته و انسانی ا ست) يک جهان معنوی مخصوص به خود وجود دارد که ازماده وجهان مادی و درنتيجه علوم امروزی مجزا و مستقل است. درک و انديشه بشری تجلی يک عقل کل غير مادی و روح فنا ناپذير، جاودانه ای است که از جهان مادی بطورعام و از مغز بشری بطور خاص استقلال کامل دارد. در اينصورت فکر و درک انسانی می تواند بدون وجود يک جسم مادی (بدن، مغز،…) بزندگی خود ادامه دهد وتحت شرايطی مستقل از مغز به فعاليت پردازد. پديده های فرا عادی و فرا روانشناسانه مربوط به اين حوزه از زندگی فرامادی انسان است که علم مادی نه قادر به شناخت و نه قادر به تبيين و تشريح آنهاست.

 

ديدگاه فوق پديده های فرا روانشناسانه را درسطح انواع واقسام خرافات و موهوماتی قرار می دهد که در سرتاسر تاريخ خردو احساس انسانی را فلج کرده وآنها را بازيچه ی حرص و آز اربابان دين و خرافات در آورده است. زيرا بر اساس اين ديد، برای تحت تاثير قراردادن و خنثی کردن پديده های ماوراء عادی يا بايد به اطاعت و عبادت خدا پرداخت و يا با اوراد و دعا و طلسم و جادو ارواح شيطانی را بی اثر ساخت.

 

ديدگاه فوق اگرچه بشر را به بيراهه کشانده است، برای مروجين آن استفاده های عملی قابل توجهی نيز داشته داشت. معجزات پيامبران الهی و کشف و کرامت روحانيون ريز و درشت اديان، همه و همه بر مبنای ايمان مسلم توده های مردم به پديده های فرا عادی صورت پذيرفته است. حتی امروز، اين نهادهای دينی کشورهای گوناگون هستند که با دامن زدن به بحث های غير علمی در مورد پديده ها ی باصطلاح فرا عادی، از آب گل آلود ماهی می گيرند.

 

2ـ تحلیل علمی از پدیده های فراروانشناسانه ـ  دانشمندان وروانشناسان بسياری سعی کرده اند با بی طرفی ورعايت شيوه های علمی درستی يا نادرستی پديده های فرا روانشناسانه را مورد تحقيق قرار دهند. در بين اين دانشمند ا ن هستند کسانی که، حتی بدون اعتقاد به وجود خدا، وجود پديده های فرا روانشناسانه را مورد قبول قرار داده اند (20) در سال 1979 چهارتن از برجسته ترين دانشمندان شوروی سابق کتابی برشته ی تحرير در آوردند که طی آن تلاش ورزيدند پديده های فرا روانشناسانه را با ديدگاه علمی و مادی مورد بررسی قرار دهند. در بخشی از اين کتاب، که «فرا روانشناسی: افسانه يا واقعيت؟»، نام دارد، چنين می خوانيم:

 

«برخی از پديده های باصطلاح فرا روانشناسانه ظاهرأ وجود دارند. ليکن قبول موجوديت شان با اشکال روبروست زيرا کانالی که از طريق آن اطلاعات يا تاثيرات رسانيده می شوند نا شناخته ا ست. درسالهای اخير تلاش های بسياری در اين زمينه با بررسی حوزه های الکترو معناطيسی که از موجودات زنده صادر می شود صورت گرفته است. برخی اين حوزه ها را وسيله ی ارتباط گيری بيولوژيک و حامل اطلاعات دانسته اند. چنين بررسی هائی در مورد حشرات، جانوران و انسان صورت پذ يرفته است. با وجود اين در سالهای اخيربسياری از محققين، لااقل برحسب ظاهر، کار خود را به فرا روانشناسی پيوند نداده اند. مبنای فيزيکی {مادی، جسمـــی} اين پديده ها هنوز نامعلوم است» (21).

 

بر اساس ديدگاه فوق، پديده های فرا روانشناسانه وجود دارند ولی هنوز برايشان توضيح رضايت بخش علمی وجود ندارد. يکی از فيلسوفان معاصر بنام «استفن تولمين» (22) طی جلسات کنفرانسی که شرح آن گذشت، در پاسخ کسانی که برعدم وجود زمينه های علمی ومنطقی برای پديده های فرا روانشناسانه تکيه می کنند، بر زمينه های تاريخی و ا جتماعی علم و منطق بشری تکيه کرد و اعلام داشت که با تکيه بر ا ين زمينه ی تاريخی نمی توان خط مرز روشنی بين نظريات و فرضيات علمی و غير علمی، منطقی و غير منطقی ترسيم کرد.  مثلأ زمانی منتقدين نظريه ی جاذبه ی نيوتن می گفتند که اگراين نظريه درست بود ميليون ها سال پيش سيارات منظومه ی شمسی می بايست توسط خورشيد جذ ب ميشد ند.  تولمين ضمن ياد آوری اين نکته که در گذشته جهش های مهم علمی ضمن توسل به اين گونه ديدگاه های راديکال وشک گرايانه انکار شده اند، اعلام داشت که «امروز نيز بهمين صورت پديده های ماوراء عادی انکار می شوند» (23).

 

برخی از دانشمندان برآنند که مجهول بودن پديده های فرا روانشناسانه نبايد مارا از بررسی علمی آنها باز دارد. آنان تاکيد دارند که بسياری از دانسته های علمی امروز را مردم 300 سال پيش جزو محالات می پنداشتند. دانش امروزی ما نيز بخش کوچکی ا ست از آنچه در آينده کشف خواهد شد. اين وظيفه ی ماست که بجای انکار پديده های فرا روانشناسانه با کار برد علم وشيوه های علمی به ژرفای آنها دست يابيم.

 

طرفداران علمی بودن پديده های فرا روا نشنا سا نه اشعار می دارند که  امروزه بدون هيچگونه ترديدی ثا بت شد است که مغـــز انسان يک دستگاه بسيار حساس عصبی ا ست که تعداد بی اندازه زيادی سلولهای عصبی را در خود جای می دهد. مجموع سلول های پوسته ی خاکستری مغز را به پانزده تا هفده ميليارد سلول تخمين زده اند .هريک از اين سلول ها وظيفه خاصی به عهده دارد وبا ديگر سلول های عصبی در ارتباط است. همه ی اين سلول ها با يکديگر ( و همراه با انتهای عصبی ارگان های حسی) يک شبکه ی بی نهايت پي پيچيده را بوجود می آورند که با صدها کامپيوتر قوی قابل مقايسه نيست. اين شبکه ی دقيق وپيچيده ارتباطات بی شماری را کنترل می کند که بسياری از آنها تاکنون توسط دانش بشری کشف نشده است.  به عنوان مثال اگر شما برای برداشتن نوار مغزی (ای. ای. جی.) برويد، دکمه های حساسی را به نقاط مختلف جمجمه ی شما وصل می کنند که توسط تعدادی سيم رابط به يک دستگاه مادر وصل است که کنش و واکنش های الکتريکی مغز شما را که بشکل موج صادر می شود ثبت می کند. برخی برآنند که اين امواج از جمجمه خارج می شود و تا فاصله ی نيم ميلی متری آن قابل ثبت ا ست. عده ای بر آنند که کس چه داند شايد مغز بشر امواج ديگری را از خود صادر نمايد که دقيق ترين دستگاه های امروزی قادر به ثبت آنها نيستند، ليکن در آ ينده علم عصب شناسی (نورولژی) پرده از راز آنها بر خواهد گرفت.

 

دانشمندانی که فرا روانشناسی را قبول دارند و آنرا در حوزه ی علم قابل بررسی می دانند اصرار دارند که فرا روانشناسی امروز دارای دوجنبه ی خرافاتی وعلمی است. اين وظيفه ی دانش کنونی ا ست که از يکطرف جنبه های خرافی فرا روانشناسی را افشاء سازد و آنرا از رمز و راز بدر آورد. از طرف ديگر بايستی با تکيه بردستاوردها و شيوه ی تحقيق «علومی مانند روانشناسی، فيزيولژی، بيو فيزيولژی و پزشکی» يک تحقيق جامع علمی در مورد پديده های فرا روانشناسانه صورت پذيرد (24) . از ديدگاه اين دانشمندان تنها با اين روش ا ست که می توان به ماهيت واقعی پديده هائی که مورد بحث فرا روا نشنا سی هستند وهمچنين بسياری از رازهای ذهن بشر که هنوز کشف نشده اند پی برد.

 

3ـ انکار علمی فراروانشناسی ـ در کنفرانسی که شرح آن گذشت فيلسوف بر جسته ی معاصر ماريو بانج (25)، بنا به دلايل ذيل «فرا روانشناسی» را مردود شمرد و آنرا در شمار «علوم دروغين» بشمار آورد:

الف: فرا روانشناسی هيچ گونه مبنای عينی ندارد و صرفأ متکی بر نظريه ذ هنی شناخت ا ست؛

ب: فرا روانشناسی بندرت از دانش های ديگر بخصوص رياضيات و منطق مدد می جويد؛

پ: فرا روانشناسی متکی به فرضيات غلط و غير قابل بازبينی ا ست؛

ت: فرا روانشناسی از تاييد يا رد شيوه ی عمل اش توسط بديل های ديگر طفره می رود؛

ث: فرا روشناسی بر خلاف رشته های مختلف دانش، نه از رشته های ذيربط دا نش چيزی به عاريت می گيرد و نه با آنها ارتباط متقابل برقرار می سازد؛

ج: فرا روانشناسی ـ حتی بشکلی نيم بند بر نظرات اثبات شده تکيه ندارد؛

چ: فرا روانشناسی بر ايمان تکيه دارد که در چهار چوب آن نظرات علمی بصورت ا لفا ظ پر زرق و برق و سخنان قشنگ و اديبانه در می آيند؛

ح: فرا روانشناسی قلمرو غير مادی (مثلأ انديشه) را وارد موضوع مورد بررسی خود می کند و بدينوسيله خود را کلأ از حوزه بررسی عينی و فيزيکی منفک و مجزا می سازد (26).

 

برسی درستی و نادرستی پديده های فرا روانشناسانه و فرا عادی تنها به کمک آزمايشات عملی و مدد جوئی از علم و فلسفه ميسر است. اين دقيقأ چيزی است که فرا روانشناسان به آن علاقه ی چندا نی ندارند. يکی از مخالفان فرا روانشناسی اعلام می دارد که اگر به سرتاسر تاريخ  فرا روانشناسی نظری بيفکنيم در خواهيم يا فت که هرگز اتفاق نيفتاده است که فرا روانشناسان «نتايج آزمايشات دقيقأ انجام شده ی خودرا از طريق کانال های رسمی ارتباطی ارائه دهند و اين نتايج را با کاربرد قوانين عملی تکرار وتداوم آزمايش و شواهد کافی مورد داوری قرار بدهند» (27).

آنان برعکس بخاطر آ نکه کارشان برای مردم عادی خارق العاده جلوه کند همه چيز را در هاله ای از رمز و راز می پوشانند و افراد غير خودی را به حريم خود راه نمی دهند. از آنجا که فرا روانشناسی، در بهترين شکل تحقيق گرايانه خود،فعاليت های خلاق مغزرا در انزوا و بصورت مجرد (جدا از عمل و آزمايش عملی)، واغلب بشکل دلخواهانه، مورد بررسی قرار می دهد، لذا بنياد فلسفی آن بر ايده آليسم و دوآليسم استواراست.

 

روانشناسی يا فرا روانشناسی؟

مردم عادی به اغلب پديده هائی که در حوزه ی علم روانشناسی قرار دارند انگ فرا روانشناسانه می زنند. اين جايگزينی ممکن است توسط دو نفر که سالهاست يکديگر را می شناسند و وقايع و تجارب فراوانی را با يکد يگر گذ را نيده اند صورت پذ يرد. مثلأ چه بسا که هردو آنها در معرض محرک يا سلسله محرک های واحد ی قرار گيرند که اند يشه يا سلسله اند يشه های مشابهی را در هردو تحريک کند مثلأ مادر و دختری با شنيدن آهنگی که شوهر و پدر فقيد آنها از آن لذت می برده است، باهم و در يک زمان به ياد او بيفتند و در آن واحد نام اورا برزبان جاری سازند و اينرا بحساب پيامی که از «روح آن مرحوم مغفور» دريافت داشته اند بگذارند. گاهی هردو از عامل محرک نا آگاهند و لذا درک واحد را به عنوان درک ماوراء حسی مورد توجه قرار می دهند.

 

جهانگردان بارها و بارها افسانه های عجيب و غريب را در مورد کارکرد تله پاتی در بين قبايل بومی نقل کرده اند. شکارچيان نيز از وجود تله پاتی و روشن نگری در بين حيوانات خبرداده اند. برخی ازاين قصه ها غير واقعی و حاصل تخيلات و اغراقات راويان آنهاست. کمتر کســـی ا ست که با اين دسته از راويان آثار و ناقلان اخبار سروکار داشته باشد و مانند اينجانب به اين نتيجه نرسيده باشد که جهانگردان و شکارچيان در شمار دروغگو ترين افرادند. تا جائی که سعدی در مورد جهانگردان سروده است:

غريبی گرت ماست پيش آورد              دو پيما نه آب است و يک چمچه دوغ

اگر حرف لغوی بگفتم مرنــج              جهــا ند يده بسيا ر گويـــــــــــد دروغ

 

البته نبايد انکار کرد که بخشی از داستانهای جهانگردان واقعيت دارد. ليکن آنان که غالبأ با زبان و آداب و رسوم قبايل بومی آشنائی ندارند به بسياری از پديده های عادی و قابل تشريح، جنبه ی تله پاتيک يا روشن بينانه می دهند. مثلأ بوميان بين خود يک سلسله علائم قراردادی دارند که بوسيله ی اين علائم اخبار (مخصوصأ وجود شرايط خطرناک) را به آگاهی يکديگر می رسانند. اين نشانه ها که معمولأ جهانگــــردان ازوجود يا معنايشان بی خبرند ممکن است در آوردن صدای ويژه ای از طبل با شد يا بر افروختن آ تش يا ايجاد دود بر فراز تپه ها و يا اعلام اخبار با صدای بلند و پخش اين اخبار از قبيله ای به قبيله ی ديگر. حيوانات (ميمون ها، آهوان، گوزن ها، گور خران وغيره) نيز با صدا يا علائم ويژه ای دربين خود ارتباط ايجاد می کنند. به اين ترتيب ا ست که جهانگردان نا آگاه که قبلأ ذهن خود را بصورت آشيانه ی تلقينات فرا روانشناسانه در آورده اند، به آسانی دچار توهمات فرا روشناسانه می شوند.

 

طی قرون متمادی، مردم بسياری  پديده ی وهم (ديدن قيافه يا شنيدن صدائی که وجود خارجی ندارد) را در حوزه ای صد در صد ماوراء الطبيعی مورد توجه قرار می دادند. امروزه آزمايشات متعدد روانشناسی بالينی وهم را از پوشش ابهام و رمز و راز بيرون آورده و برای آن توضيج علمی ارائه داده است: بر اثر تلقين يا وجود بيماری ممکن است مراکز بينائی يا شنوائی مغز، بدون وجود محرک خارجی، تحريک شوند و فرد چيزهائی را ببيند يا بشنود که وجود خارجی ندارند.

 

خواب و رؤيا نيز همواره منبع تفسيرهای خرافی و فرا عادی بوده است تا جائی که افراد بسياری با تعبير کردن خواب مردم ساده لوح، نان خورده اند و دراين رابطه کتاب ها نوشته اند.  امروزه با توجه به کارکرد مغز انسان و شرايط روانی فرد، تحقيقات علمی فراوانی درمورد خواب و رؤيا صورت گرفته است. اگرچه اين تحقيقات انجام شده هنوز به بسياری از مجهولاتی که در اين زمينه وجود دارند پاسخ نداده است، ليکن بنياد ديدگاه خرافی گذ شته را در رابطه با خواب و رؤيا درهم فرو ريخته است. آزمايشات انجام شده نشان داده است که خواب هرکس تحت تاثير عواملی چون گذشته ی فرد، شرايط روحی و جسمی وی وشيوه فيزيکی وی درهنگام خوابيدن و نظاير ا ينها قرار دارد (28). برخی از روانشناسان  رؤياهای بيماران خود را همراه با عوامل ديگر مورد تدقيق قرار می دهند و بصورتی تقريبی به مشکلات شخصيتی وی پی می برند و در درمان وی می کوشند.

 

در گذ شته راه رفتن و سخن گفتن در هنگام خواب در حوزه ی کارهای فرا عادی محسوب می شد و خرافات بسياری را در بين اقوام وقبايل مختلف دامن می زد. افرادی که اين حرکات را انجام می دادند گاهی تقديس و زمانی از قبيله طرد می شدند. امروز ثابت شده است که در چنين حالاتی مغز در حالتی دو گانه قرار می گيرد: در حالی که توقف قشر مغز عموميت می يابد، يک جزيره ی مغزی ـ جزيره ای که حرکات را کنترل می کند ـ بصورتی بيمارگونه قابل تحريک باقی می ماند. مهارت در انجام حرکات دقيق در نقاط خطرناک (زمانی که فرد هنگام خواب راه می رود) نيز معلول ناآگاهی نسبت به خطرات است. سخن گفتن در وقت خواب نيز به اين علت است که مرکز تکلم درمغز بطور کامل متوقف نشده است (29).

 

رايج ترين عقيده ی فرا عادی در مورد خواب، چيزی که به آن «رؤيا های حقيقی» نام داده اند. به اين ترتيب که اتفاقی برای فرد رخ می دهد که وی احساس می کند سالها قبل آنرا در خواب ديده است. در اين مورد کتاب های زيادی توسط نويسند گان کشورهای مختلف برشته ی تحرير در آمده است که از مشهورترين آنها کتابی است که «ايزابل آ لنده» تحت عنوان «خانه ی ارواح» (30) نوشته ا ست. خانم قهرمان داستان کتاب قادرا ست وقايع را قبل از وقوع شان احساس کند و يا آنها را در خواب ببيند. بد يهی است اين اثر ادبی، مانند بسياری از آثار مشابه، محصول عاطفه و تخيل نويسنده ی آن و چه بسا نيازهای بازار مصرف است و هيچگونه ارزش علمی، تجربی و تحقيقائی ندارد. ادعای ديدن وقايع آينده در خواب نيز فاقد پايه علمی است و صرفأ متکی به ادعای افرادی است که از نظر خودچنين چيزی را تجربه يا مشاهده کرده اند.

 

 گرچه خواب در طول تاريخ همواره با پيچيدگی، دروغ پردازی و افسانه سازی های تلخ و شيرين همراه بوده است، ليکن نمی توان کسانی را که مدعی اند وقايع را قبل از وقوع شان دررؤيای خويش ديده اند صد در صد دروغگو ناميد. ممکن است بپرسيد چطور ممکن است که هم پديده ی باصطلاح «رؤيای حقيقی» نا درست باشد و هم مدعيان آن دروغگو نباشند؟ وجود اين معضل در مرز مبهم و سايه روشنی است که اغلب در اذهان بين  روانشناسی و فرا روانشناسی بوجود می آيد و افراد برای پديده های قابل تشريح روانشناسانه جنبه ی فرا عادی و فرا روانشناسانه قائل می شوند. اجازه دهيد دراين رابطه ی بخصوص به يکی از تجارب خود اشاره ای داشته باشم:

 

اواخر سال 1356 خورشيدی، درتهران دختر خانم جوانی، از بستگان دورما، درحالی که سرتا پا سياه پوشيده بود به خانه ی ما آمد و ادعا کرد که آنچه برايش در بيداری اتفاق می افتد قبلأ آنرا در خواب می بيند. من به او خاطرنشان ساختم که چنين چيزی ناممکن و حاصل توهمـّات اوست. اوسوگند ياد کرد که را ست می گويد و اعلام داشت که کشته شدن برادرش را در تظاهرات خيابانی قبلأ درخواب ديده است. ا ينجا نب چند سؤال را از او پرسيدم و آنگاه تحليل ذيل را به او ارائه دادم و از او خواستم که روی آن فکر کند و در ديدار بعد نتيجه را به من بگويد:

ـ «تو برادرت را سخت دوست داشتی بخصوص که تنها برادر و تنها پشتيبان تو در زندگی محسوب می شد. به اين دليل هميشه نگران حا لش بودی و از انجا که او مرتبأ و بی پروا در تظاهرات خيابانی شرکت می کرد، تو مرتبأ تشويش دا شتی که مبادا او دريکی از اين تظاهرات کــُشته شود. از آنجا که اند يشه و دل نگرانی انسان در خواب وی منعکس می شود، توقبل از کشته شدن برادرت بارها و بارها خواب ديدی که برای او اتفاق بدی افتاده است. ليکن از آنجا که هيچ اتفاق بدی برای او نيفتاد تو برای رؤيای خود اهميت قائل نشدی و آنرا از ياد بردی. يکبار که اين اتفاق تاسف آور رخ داد تو آنرا با خواب خود پيوند دادی و احسا س کردن وقايع آينده را درخواب می بينی.»

يک هفته بعد دختر جوان آمد و گفت:

ـ » به گذشته بر گشتم و روی مسئله فکر کردم؛ حق با شماست!»

 

پيش می آيد که فردی در خواب می بيند که مثلأ در امتحان آخر سال قبول شده و يا زمين همسايه را خريده است. او که به خواب و تعبير آن در بيداری اعتقاد دارد چنان تحت تاثير خواب قرار می گيرد و توسط آن تشويق می شود که تلاش خود را چند برابر مــــــی کند و بدين وسيله بدون آنکه خود متوجه باشد رؤيای خود را به تحقق می کشاند. در اين زمان ممکن است وی عوامل مادی رسيدن به هدف خويش را کم بها دهد و فکر کند که از پيش موضوع را در خواب ديده است. پيش می آيد که مثلأ فرد باصطلاح «صاحب کرامتی» به انسانی سالخورده که به او اعتقاد دارد خبر دهد که خواب ديده است که وی در فلان تاريخ دار فانی را وداع خواهد گفت. همين گفته ممکن است باعث مرگ فرد پا به سن شود و عقيده عمومی را مورد رؤيای حقيقی دامن زند.

 

 يک فرد مؤمن ممکن است در خواب ببيند که به زيارت خانه ی کعبه رفته است. اين فرد ممکن است قبلأ عکس خانه ی کعبه را ديده و يادر باره ی آن از ديگران شنيده باشد و همين ها را در خواب ببيند. حتی اگر هيچ کدام از اين اتفاقات برای فرد اتفاق نيفتاده باشد، او باز هم يک پيش زمينه ی ذهنی در مورد مناسک حج و اجتماع حاجيان و ورد و دعا وغيره دارد، لذا معمولأ چيزهائی را درخواب می بيند که اگر سالها بعد به مکــّه رود، کم وبيش همان چيزها را خواهد ديد. کمتر پيش می آيد که فردی مؤمن  خانه ی کعبه را بصورت ميخانه ای با لوليان بربط زن در خواب ببيند. کسی که ذ هن خود را بصورت آشيانه ی اوهام و خرافات در آورده است و اين انديشه در ذهن اش جولان می زند که مثلأ در هنگام خواب روح انسان پرواز می کند و به ناشناخته ها دست می يابد، همواره دچار اين توهم می شود که وقايع را قبلأ در خواب ديده است. برخی از اين افراد تا آنجا پيش می روند که به نيت می خوابند که درخواب ببينند که آيا مثلأ خود يا بستگا نشان ازفلان بيماری جان سالم بدر خواهند برد يا نه؟ البته در همه ی اين موارد نبايد نقش تصادف را از ياد برد، ليکن آنچه در بررسيهای علمی مهم اند روند ها و قوانين اند نه تصادفات جسته و گريخته.

 

سخن واپسين

از ديد اينجانب پديده های فرا روانشناسانه محصول ذهن انسانها ست و وجود خارجی ندارند. از اين لحاظ، فرا روانشناسی قبل از هر چيز يک شبه علم ا ست که بايد آنرا درحوزه خرافات مورد تحليل قرار داد. آنچه را که امروزبه عنوان فرا روانشناسی جا زده اند متکی به تجربه، احساس يا مشاهده ی شخصی است ونه آزمايش علمی. پديده های روانشناسانه را معتقدين به آن ضمن نقل تجربه ديگران مورد بحث قرار می دهند. مثلأ:

 «مرحوم پدرم می گفت….»

يا:

 » بقول يک شاهد عينی….»

چنين برخوردی بدرد افسانه پردازان می خورد نه کسانی که در پی تحليل يافته های علم بشری هستند.

 

اگر به فرض پديده های فرا روانشناسانه وجود خارجی هم داشته باشند، برخلاف دانش های تجربی، از هيچ گونه کاربرد عملی برخوردار نيستند. چگونه می توان فرا روانشناسی را جدی گرفت در حالی که بعنوان مثال نه شيوه ی تازه ای برای جلوگيری از آلودگی محيط زيست پيشنهاد می کند، نه وسيله ای برای جلوگيری از سقوط هوا پيما ها، نه يک انرژی جای گزين و نه درمانی برای بيماری های سرطان يا ايدز؟ فرا روانشناسی، بجای ارائه ی مدرک عينی يا تجربی، ما را در دريائی از شگفتی های غير قابل آزمايش و تحقيق نا شدنی غرقه می سازد. فرا روانشناسی بجای تکيه بر علم و کار برد انسانی آن، خود را در گير يک سلسله خرافات و موهومات بی ارزش ساخته است: اينکه مثلأ فلان جمله ی عجيب و غريب را از پشت ديوار بخواند و يا مثلأ پيش بينی کند که کلثوم بی بی در نهم ذی القعده الحرام با مشتی رجب ازدواج خواهد کرد.

 

ساحران و کيميا گران ده ها قرن است که در پی کارهائی هستند که علم در عرض چند سال مطالعه، تحقيق و تجربه به انجام شان توفيق يافت. فرا روانشناسان بدنبال درمان همه ی دردها و معالجه ی معجزه آسای همه ی بيماری ها هستند، ليکن در اين زمينه بجای پيشرفت همواره سير قهقرائی را پيموده اند. ما انسان ها همه ی پيشرفت های پزشکی را نه مرهون معجزه بلکه مديون تحول علم هستيم که دردوران مدرن و پسا مدرن خود بصورت يک نيروی عظيم مادی در آمده است. اگر دانشمندان به سحرو جادو متوسل می شدند، بشر امروز نيز در مراحل اوليه تحول خود باقی مانده بود.

 

کوتاه سخن، متاسفانه امروز،زمانی که سخن از پديده های فرا روانشناسانه به ميان می آيد، حتی در محافل افراد تخصيل کرده بارها و بارها شنيده می شود که:

 «بالاخره يک چيزهائی هست.»

دانش و تجربه عينی به ما نشان داده است که در حقيقت هيچ چيز نيست و اين مائيم که به علت ضعف ها، ترس ها، بی پناهی ها و ناآگاهی مان دلمان می خواهد چيزهائی باشد و به همين دليل است که به اين اظهار محض وبی دليل د ست می زنيم.

 

استوار غلام دانائی

پانزدهم مرداد ماه سال هزار وسيصد و هشتاد ويک خورشيدی  

 

پا نويس

 

1. Parapsychology

2. World Book, 2002, Edition, word, Parapsychology, p. 153.

3. G. Bauslaugh, ?Science, Intuition and ESP,? Paranormal Borderline of Science, Buffalo, 1981, p. 29.

4. T. Roszak, Unfinished Animal, New York 1975. p. 85.

5. Extra Sensory Perception.

6. Psychokinesis.

7. K. Ramakrishna Rao, ed., The Basic Experiments in Parapsychology, Jefferson (NC), London 1984, p. 1.

8 ـ ازکتاب اسرار هيپنوتيزم تاليف مهرداد مهرين بانضمام بخشی در باره ی تله پاتی يا «خواندن فکر از دور» ترجمه نقی اصفهانی، چاپ پنجم، مؤسسه مطبوعاتی عطائی، تهران، تابستان 1364، صفحات 156 و 157.

9. Clairvoyance

10 ـ «رؤيای حقيقی» از کلمه ی فرانسوی «دژاوو»

deja-vu

آمده است که ترجمه ی تحت اللفظی آن می شود «من قبلأ ديده ام.»

11 ـ ابو اسحق ابرهيم بن منصور ابن خلف النيسابوری، قصص الانبياء، باهتمام حبيب يغمائی، تهران 1359، صفحه ی 109.

12. Pyschokinesis

13 ـ رجوع شود به منبع شماره 8 صفحات 167 و 168.

14 ـ رجوع شود به کلمه ی

Extra Sensory perception

در منبع ذيل:

James Hastings, Encyclopedia of Religion
15. C. E. M. Hansel.

16. Charles G. Morris, An Introduction to Psychology, Prince Hall Inc., New Jersy, 1976, p. 326.

17. World Book, 2002 Edition, word Extra Sensory Perception, p. 458.

18. Ibid.

19. Committee for Scientific Investigation of Claims of Paranormal.

20. Ivan Frolov, Man-Science-Humanism: A New Synthesis, Progress Publisher, Moscow 1986, pp. 202-203.

21. V.P. Zinchenko, A.N. Leontiev, B.F. Lomov, A.R. Luriya, ?Parapsikhologiya: fiktsii ili realnost?? (Parapyschology: Fiction or Reality?? in: Voprosy filosofii, No. 9, 1979, p. 135. As cited in Ibid, footnote, p. 203.

22. Stephen Toulmin.

23. Yuri Orfeyev &
Alexander Panchenko, Parapyschology: Science or Magic??, Social Sciences, USSR Academy of Science, No. 1, 1988, p. 221.

24. Footnote No. 20, p.203.

25. Mario Bunge.

26. Footnote No. 23, p. 221.

27. Michael Mulkay, Science and the Sociology of Knowledge, London 1979, p. 84.

28 ـ حتی تعبير گران خرافه پرست ناگزير برای رؤيای افراد مبنای مادی قائل شده و خواب را با توجه به شرايط طبيعی و مادی انسانها تعبير کرده اند. مثلا شيخ بهائی دررابطه با تعبير خواب چنين سروده است:

شتری گــــــــــــر بخواب کس آيد                     مشکلاتش تمــــــــــام بگشايد

سبزه و مـــــرغزار را در خواب                     گرببينی ترقی است و شبا ب

کوه اعظـــــم اگر بخواب آيـــــــد                     علم و حلم و کما لت افزايـــد

تخم کشتن به خواب فرزند ا ست                      کثرت مال و زر دل بنداست

هـــرکه بيند به خواب سنگستا ن                      يا بيابان گـــرم وريگ روان،

ا فتـــــد او در مصيبت و محنت                     زود از دست او رود نعمــت

مور در خواب گوسفندان اســت                      که ترا کسب و منفعت زآن است

 

رجوع شود به سرّ المستتر در علوم غريبه و جفر و خوابنامه شيخ بهائی وخواص اسماء الله و دانستن بعضی مطالب مجهوله بقلم «حضرت حجة الاسلام آقای حاج سقا زاده واعظ شهير»، تهران (ناشر و سال انتشار نامعلوم)، صفحات 147 تا 158.

29 ـ  از کتاب خواب از نظر پاولوف، در باره ی خواب چه می دانيد نوشته ی ل. روخلين ترجمه ی ولی الله آصفی، انتشارات گوتنبرگ، تهران، صفحات 128 تا 133.

130. The House of Spirit.

کپی شده از +

بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله

با سپاس فراوان ودرودی دگرباره به انجمن شما واندیشه آزاد که دریچه ای بسوی روشنائی گشوده اید ودرود پاکدلانه ام به یکایک شنوندگان ارجمند . امید وارم بیاری هم وهمچنین دیگر هم اندیشان بتوانیم آن گروه از ره گم کردگان اندیشه ای را که 1400 سال ا ست بدست مشتی دغلباز دین فرو ش در بیابانهای کربلای تازیان سر گردان نگا هداشته شده ا ند رهائی بخشیم .

تاآگا ها نه ایران پرستی ومهر برمیهن وتاریخ و فرهنگ  نیاکا ن را بر تر وبالاتر از بندگی . غلامی و کنیزی نا آگا هانه و دربند روا ن تازیان بسر بردن بدانند . دانسته این لکه ننگ سراپا سر شکستگی را از دامن خود وتاریخ وفرهنگ کهن ایران بزدایند .به آزادی و والائی خود وفرزندان آینده ساز خویش بیندیشند . با چشمانی باز به پیروی از خرد واندیشه گام در راه راستی ودرستی نهند وبدانند که تنها راه  رسید ن به سرچشمه نیک بختی  هما نا راستی و درستی است .

با بر رسی ژرف درکلام الله رهاورد اسلام ناب محمدی به روشنی وآگا ها نه میگویم که را ههای نشان داده شده درآن نه تنها راستی ودرستی وشادزیوی نیست که دروغ وریا و بزرگترین را هنمای پستی پذیری . زبونی . خواری . کژ اندیشی و سیه روزی ا ست .

این بار نیز دونمونه از چگونگی آفرینش جهان هستی وآدم  آمده درکلام الله را برگزیده ام که درپی هم خواهند آمد . نخست با هم نگا هی ازدید خرد بر آنها می افکنیم سپس دادگرانه وبدور از  کوردلی تازی پرستی به داوری می نشینیم .

برای پیشگیری از هرگونه خرده گیری که به روشنی دریابید اندیشه ای جز روشنگری سره از نا سره  ندارم . سوره ها وآیه های کلام الله را به هما نگونه ای که آمده ا ست از نخستین سوره مورد پژوهش تا آخرین سوره کلام الله . پشت سر هم آورده  وتنها درون مایه ترجمه به فارسی را نوشته ام  .از نوشتار درون گیومه ها که دیدگاه  مترجم  میبا شد خود داری کرده ام . تا کوچکتر ین  را هی برای  بد گمانی  ودودلی بر جای نماند .

هال این شما واین هم پیشینه آفرینش جهان هستی وآدم . دردوبخش جداگا نه که برابر روش همیشگی پاسداران فرهنگ ایران سخنا نم را با این فراز آغاز میکنم .

  آگا هی سر آغاز آزادی . پی ورزی یا(تعصب)فرو رفتن درنادانی .سیه روزی وگمرا هی است .

1- او خدائی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد . پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت : سوره دوم (البقره)آیه 29

درست توجه کنید در این دومین سوره وا ولین سخن درباره آفرینش جهان هستی کوچکترین سخنی از چگونگی آفریدن زمین به میان نیامده  یکباره میگوید که اول همه موجودات زمین را آفریدم . پس از آن به خلقت آسمان همت گماشتم .p>

2- پرورد گار شما آن اللهی است که آسمانها وزمین را در شش روز خلق کرد . آنگاه به خلقت عرش پرداخت … : سوره هفتم اعراف آیه 54

در ا ین آیه علاوه برآسمان وزمین عرش را هم درشش روز آفرید بی آنکه روشن کند عرش چیست وبه آفریدن موجودات زمینی هم کوچکترین اشاره ای نکرد ؟

3- خالق شما به حقیقت الله است خلقت جهان را از آسمان  وزمین درشش روزخلق فرمود وآنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود : سوره د هم (یونس)آیه 3 . سوره یازد هم (هود)آیه 7 سوره پنجاهم (ق)آیه 38 . سوره پنجاه و هفتم (الحدید)آیه 4 .

می پرسم .  تو که برابر آیه 68  – از سوره چهلم (مومن) ادعا میکنی هرچه رابخوا هی بی درنگ  می آفرینی . چرا شش روز رنج بیهوده بردی ؟ آیا دروغ نمیگوئی ؟

4- آیا کافران ندیدند که آسمانها وزمین بسته بود . ما آنها را بشکافتیم ؟ سوره بیست ویکم (انبیا)آیه30

به وارون آیه های یاد شده که گفته بود زمین وآسمان را در شش روز آفریدم . در این آیه میگوید آسمانها وزمین بسته بود ما آنهارا بشکافتیم . معنی اش اینست که آسمان وزمینی وجود داشته ولی بسته بوده است که الله شش روز کوشیده وآنهارا شکافته است .

در اینجا پرسشی پیش می آید .  نخست اینکه خود الله چه شکلی بوده ودرکجا میزیسته است . در درون بسته ویا بیرون از بسته ؟ دوم چیزی که وجود داشته است چرا مدعی شده که من آفریده ام ؟

5- آن اللهی که آسمانها وزمین و هرچه بین آنها ست همه را در شش روز بیا فرید آنگاه عرش رحمانی را با چراغ روشن خورشید وماه تابان روشن ساخت : سوره بیست وپنجم(فرقان) آیه 59

در این آیه نه تنها از بسته بودن زمین وآسمانها وگشودنش  یاد نمیکند که میگوید آسمانها وزمین وهرچه در بین آنها هم هست در همان شش روز آفریده ام . درحالی که نه تنها درآیه 29 از سوره دوم(بقره) که برابرآیه های 15 و16 سوره هفتادویکم (نوح) نیز زمانی برای انجام کارهایش تعین نکرده کدام سخن الله درست است ؟

6 ? ای رسول مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید آیه( 9) قوت وارزاق ا هل ز مین را در چهار روز مقدرفرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید آیه(10) وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود . که آسما نها دودی بود اوفرمود که آسمان وزمین همه به سوی خدا به شوق ورغبت ویا به جبر وکرا هت بشتابند آیه(11) آنگاه نظم هفت آسمان را در دوروز استوارفرمود :سوره چهل ویکم (سجده فصلت) آیه های 9تا11

دریافتید در این آیه ها به وارون شش روز وبه وارون بسته بودن زمین وآسمانها . میگوید زمین وآسمانها را در دوروز بیافریدم وخوراک چهار روز آفریدگان ا هل زمین را هم آماده ودادگرانه میان آنها بخش کردم  وسپس به خلقت آسمانها که دود بودند توجه کامل فرمودم .

این چند گانه گوئیهای الله دانا وتوا نا و آگاه راتا همینجا درباره آفرینش جهان هستی در کنار هم بگذارید تا دریابید کدامش درست است . (شش روز . دوروز .  دود بودن یا بسته بودن وشکافتن؟)

مهمتر از همه زمان دو روز یا شش روز را بر چه پایه ای اندازه گیری کرده است ؟ بی هیچگونه دودلی  این چند گا نه گوئیهای الله دروغی آشکار  است .

درپایان آیه د هم  همین سوره (سجده  فصلت) چنین آمده ا ست (او فرمودکه آسمان وزمین همه بسوی  الله به شوق ورغبت ویابه جبرو کرا هت بشتابند ؟

با این گفتار روشن الله به نیکی در می یابیم که درهمان نخستین زمان آفرینش او با آزادی آشنائی و میانه ای نداشت که آسمانها وزمین راچه خواسته وچه نا خواسته ناگزیربر پرستش از خود نموده است .

آیا میتوان از چنین دیکتاتوری که نخستین گامش آزادی کشی بوده است چشمداشت مهر وداد وآزادیخوا هی داشت ؟

 درآیه 11 همین سوره میگوید: آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود که باز هم با شش روز های از پیش گفته شده او دوگانگی دارد ودروغی آشکار است  .

وانگهی موضوع آیه د هم این سوره با آیه های 30 تا39 آمده درسوره دوم (بقره)درباره آفریدن آدم سراپا دوگا نگی دارد که دربخش آفریدن آدم آورده خوا هد شد .

7- آیا ندیدیدکه الله چگونه هفت آسمان رابه طبقاتی خلق کرد ودر آن سماوات ماه شب رافروغی تابان و خورشید را چراغی فروزان ساخت : سوره هفتاد ویکم(نوح)آیه های 15و16

همانگونه که درسوره دوم(بقره)آیه 29برای آفرینش زمین وآسمان زمانی تعیین نکرده بود  در این آیه هم زمانی تعیین نکرد . گوئی از یادش رفته است و این زبان زد همگانی که(دروغگو کم حافظه است) درباره الله بیشتر درستی نشان مید هد .

اللهی که برابرآیه های بیشماری مانند آیه 29 از سوره سوم(آل عمران)وآیه 77 از سوره بیست وهفتم (النمل)و آیه 69 از سوره بیست وهشتم(قصص)وو میگوید از همه جا وهمه چیز وگذشته وآینده آگا هم در کاری که مدعی میباشد خودش انجام داده ا ست نمیتواند درستی زمان  آنرا باز گو کند تا در شمار دروغگویان در نیاید .؟

با نگرشی ژرف وبدور از کور دلی تازی پرستی ویا ترس از دوزخ دروغین الله باید بپذیریم زمانی که الله خدای مسلمانان به این روشنی  وبا بن مایه استوار دروغ میگوید وگفته هایش رامقدس هم میداند از رسول الله آفریننده الله که درآیه 14-ازسوره ششم(انعام) میگوید (من مامورم که اول شخص که تسلیم حکم الله است باشم ونیز مرا گفته اند که البته از گروهی که الله را شرک آورد نباشم) چه چشمداشتی میتوان داشت ؟

آیا ساده اندیشان میتوانند باور داشته باشند نویدی که به مومنین به خودش داده است تا درآن عشرتکده بی در ودروازه خود(بهشت  ) از شراب ناب سر به مهر عالم بالا سیرابشان کند وزنان همیشه باکره وپسر بچه گان چون لو لو مکنون برای همخوابگی به آنها واگذارد درست است یا فریب وسراب ؟

اگر چنین نوید هائی درست باشند نام این الله ورسول الله اورا چه میتوان گذاشت ؟ وبه آیت الله های گسترش د هنده این اندیشه ا هریمنی  چه فروزه ای باید داد؟

بدرستی دل آدم به حال آن گمرا هانی به درد می آید که به امید  دستیابی نسیه  بردخترکان زیبا روی و پسر بچه گان زیباتر .انگ ننگ نماز خوانی رابا دم قاشق های چوبی بر پیشانی خود می نهند که بن مایه انکار ناپذیر بندگی چنین اللهی رابرپیشانی خود داشته باشند تا شاید  در روز موعود خوش باورانه خود با پا درمیانی رسول الله و ولی الله به آن آرزوی بدور ازخرد برسند ؟

از اما مانی که دانش خودرا از چنین الله ورسول الله بی دانش تر از خود فرا گرفته اند وپروانه سخن گفتن وپرسش برپیروان کرو کوروگنگ وگمراه خود نداده ونمید هند که مبادا بردانش نداشته آنها شک شود . چه چشمداشتی ؟

از آیت الله های تبهکار .  این گرگان به پوشاک میش در آمده که برابرآئین شیعه 12 امامی پروانه ندارند از خرد خود در باره درون مایه چنین کلام اللهی بهره بگیرند . دانسته و آگا هانه بر نداشتن چنین پروانه ای .  به پوشاک دیند اری در آمده اند تا هرچه بیشتر مردم را در گمرا هی نگا هدارند .  چه امید ؟

اینان از هر جنایتکار جنگی جنایتکار ترند زیرا یک جنایتکار جنگی  آنهم در پوشاک خود ده یا بیست یاسد ویا هزار تن را میکشد . ولی هر آیت الله در پوشاک دین داری بوارون پیشه خود . (راهنمائی) مغز واندیشه سد ها هزار انسان ساده اندیش رابا دروغهای آگا هانه اش میکشد وبه بیراهه می کشاند .  زیانی که از این رهگذر به جامعه جهانی وارد میشود با هیچ بهائی جبران پذیر نیست .

پرسش اینست  . چگونه دانشمندان . اندیشمندان . خردمندان . روشنفکران وسرایندگان  میهن ما (به کسرآن گروه انگشت شمار شناخته شده) خودرا پیرو  آئینی چنین نابخرد کرده اند که پایه گذارآن چنان اللهی دروغگو . ونماد ها ئی چون آیت الله ها داشته باشد  ؟

به ننگ نامه ای بنام  کلام الله سوگند یاد نمایند ویا آن را با زبان تازیان برای آمرزش روان مردگان خودبخوانند و دم بر نیاورند . آیا اینان از ملاهای تبهکار گنا هکار تر نیستند ؟

بر باور من ملاها از این دید ارجمندتر ند که  برآنچه گردن نهاده اند  کار می بند ند  .  ولی این گونه دانشمندان با لب فروبستن خود گنا هی بیشتر از ملا ها مرتکب میشوند .

در آئین اسلام وشیعه گری رهاورد تازیان که آیت الله ها پاسدار وپرچمدارآن هستند . نه تنها پروانه پرسش بکسی نمید هند که میگویند پرسش دست به کارخانه الله بردن است . براین باور هرگونه پژوهش وبر رسی را در أئین خود کفر میدانند  که کیفری برابر مرگ دارد .

اگر سرکش آدمی دست به این لانه زنبور(نادان پروری ) ببرد تا روشن کند که درپایه واساس آن(کلام الله)چیزی جز دروغ وفریب وریا نیست .آنگاه کافرش میخوانند که سرانجام کافربودن دراسلام ناب محمدی روشن است . ترور اسلامی .

من ازهمه آیت الله ها ی ریز ودرشت که خودرا  نماد های الله . در روی زمین میدانند پرسشی دارم تا به روشنی پاسخ د هند . آیا شما می توانید بگونه یک پژوهشگر درون مایه قرآن را بررسی کنید  ودیدگاه  خودتان را از روی راستی ودرستی بنویسید یا بگوئید ؟

اگر آیت اللهی دست به چنین کاری زده کیست ؟ نامش چیست ؟ نوشته اش کجاست ؟

برای رهائی اندیشه های به بند کشیده شده/1400ساله  از خویشکاری هر ایران پرستی است تا آگا هانه دست بکار شود وبا روشنگری خرد مندانه .  ریشه این درخت زهر آگین وارداتی را بخشکاند که برابرآیه های بیشمار آمده درهمین ننگنامه . از فراز آنها ست سوره بیست وپنجم (فرقان ) آیه های 4تا 7- سوره سی وچهارم (سباء)آیه های 7 و8 ? سوره سی و هفتم (صافات)آیه های 35 و36  – سوره چهل ودوم (زخرف)آیه 30 ? سوره چهل وچهارم (الدخان) آیه 14 ? سوره چهل وششم (احقاق)آیه های 7و8 ? ود هها آیه دیگر . شتر بانان تازی  درهمان آغاز اسلام  از پذیرفتنش سرباز زدند وگفتند  محمد دیوانه وساحری بیش نیست که افسانه های کهن را بازگو میکند . ولی جانشینان محمد . علی وعمر همسر دختر او . سعد ابی وقاص . قتیبه بن مسلم ودیگر سرداران تازی این لکه سراپا ننگ را بازور شمشیر به گردن نیاکان ما نهادند وایرانی رااز خرد خدائی به سنگ پرستی (حجرالاسود)کشانیدند .

تا این لکه ننگ درتاریخ وفرهنگ ایران برجاست ما آلوده به ننگیم . فره ایزدی . والائی . سربلندی  شادی خنده . بهزیوی . نیکبختی از ما گریزان وروان نیاکان از ما آزرده است .    

                حال ببینیم الله فرستنده تورات برای موسی .  دراین باره چه میگوید ؟

                                   سفرپیدایش : باب اول آیه 1 تا27

در ابتدا خدا آسمانها وزمین را آفرید . وزمین بایر وتهی بود وتاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبهارا فرو گرفت . و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد . وخدا روشنائی را دید که نیکوست وخدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت . وخدا روشنائی را روز نا مید وتاریکی را شب(روزی اول)

درست گوش فراد هید : 1- همین الله که در تورات میگوید ابتدا آسمانها وزمین را آفریدم . برابر آیه 29 ازسوره دوم (بقره) میگوید . او خدائی است که همه موجودات زمین را خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت (ستر 28برگ یکم را نگاه کنید ) تا دریا بید کدام سخن الله درست است ؟

2- همین الله که در تورات میگویداول آسمان وزمین را آفریدم . بی آنکه بگوید آبها را کی آفرید . میگوید تاریکی سطح آبهارا فرو گرفت . پس آب وجود داشت .  اینهم دروغ دیگر الله؟

3-خداگفت روشنائی بشود . شد وروشنائی را  ازتاریکی جدا ساخت  وروشنائی را روز نامید وتاریکی را شب ؟

چه بن مایه ای روشنتر ازاین دردروغگوئی ونادانی الله که نه تنها گفتارش دردوکتاب او با هم برابری ندارد که این نادان میگوید روشنائی را ازتاریکی جدا نمودم ونمیداند که تاریکی وروشنائی یا شب وروز در پی گردش زمین است بدور خود وبه دور خورشید ؟

وخدا گفت فلکی باشد درمیان آبها  وآبهارا از آبها جداکند . وخدا فلک را بساخت وآبهای زیر فلک را از آبها ی بالای فلک جدا کرد وچنین شد وخدافلک را آسمان نامید وشام بود وصبح بود(روزی دوم)

4- از این فرمایشات الله اگر چیزی دستگیرتان شد مارا هم آگاه کنید ؟

وخداگفت آبهای زیرآسمان در یک جا جمع شود وخشکی ظا هر گردد وچنین شد . وخدا خشکی را زمین نامید واجتماع آبهارا دریا نامید……(روزی سوم)

5- اللهی که گفت اول آسمانها وزمین را آفریدم حالا میگوید آبهای زیر آسمان را در یک جا جمع کردم تا زمین ظا هر گردد . کدام سخنش درست است ؟ آیا دروغ نمیگوید ؟

وخدا گفت نیر ها درفلک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی د هند . وخدا دونیر بزرگ ساخت . نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را  برای سلطنت شب (که گویا منظورش خورشید وماه است) وستارگان را وخدا آنهارا درفلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی  د هند وسلطنت نمایند بر روز وبر شب وروشنائی را از تاریکی جدا کنند… شام بود وصبح بود(روز ی چهارم) .

6 ? اگر الله در قرآن خورشید وماه را گردنده وزمین را باکوهها میخکوب نموده است که تکان نخورد سوره پنجاه وپنجم (الرحمان) آیه 5- وسوره هفتادوهشتم(النباء)آیه 7-  ولی در تورات میگوید این دونیر اعظم واصغر (خورشید وماه) را در آسمان گذاشتم . یعنی (ساکن) نمودم تا روشنائی وتاریکی را جدانمایند . که بوجود آوردن شب وروز را از خویشکاری این دو میداند . نه زمین ؟

از دید الله زمین کوچکترین دستی در فراهم آوردن شب و وز ندارد . آیا به درستی این الله خرد مند وآگاه است . اوبنده محمد (حجر الاسود) نیست که هرچه خواسته اند بنام این لال بی زبان نوشته اند؟  

و خدا گفت آبها به انبوه جانوران پرشود وپرندگان بالای زمین بر روی فلک پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و جانداران خزنده را…وشام بود وصبح بود (روزی پنجم)

 وخدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم .حشرات .حیوانات زمین وچنین شد…وخدا گفت آدم را بصورت ماوموافق شبیه ما بسازیم تا برهمه حکومت نماید…پس خدا آدم را بصورت خودآفرید اورا بصورت خدا آفریدا یشان را ا نر وماده آفرید …وشام بود وصبح بود( روز ششم .

7- این گفته های الله نیز نا برابر است با آیه 29  ازسوره دوم(بقره) که در روز نخست آفرینش می گوید (همه موجودات زمین را برای شما خلق کردم ) کدام سخن الله درست است . آفریدن همه موجودات  در روز نخست یا روز پنجم ؟                  (باب دوم)

آسمانها وزمین وهمه لشگر آنها تمام شد . ودر روز هفتم خدا آرامی گرفت ویهوه خدا . آسمانها وزمین را بساخت .یک پرسش کوچک از الله ؟ آیا تو یهوه هم هستی یا درپوشاک او در آمده ای ؟

آل دالفک

امداد غيبی (چرا خداوند در جنگ احد محمد را فراموش كرد و فرشته هاي بالدار خود را از او دريغ نمود؟)

نویسنده – مینو جاوید

سال دوم هجرت به محمد خبر دادند ابوسفيان با كارواني بزرگ و مال بسيار از شام به مكه برمي گردد.نوشته اند كه كاروان شامل هزار شتر و در حدود پنجاه هزار دينار مال التجاره بود.محمد سپاهي در حدود سيصدوسيزده نفر را براي امر مقدس غارت فراهم آورد كه يك چهارم آنان مهاجرين و سه چهارم انصار بودند. اين دسته بر سر چاه بدر در كمين كاروان نشستند.ابوسفيان چون دانست كه مسلمانان در كمين كاروان او هستند، از يك سو مردم مكه را آگاه كرد و از آنان كمك خواست و از سوي ديگر مسير خود را تغيير داد و كاروان را به سلامت به مكه رسانيد.(در بعضي از غزوه ها كه بي نتيجه مي ماند،جاسوساني از داخل مدينه از تصميم محمد آگاه مي شدند و پيش از حركت نيرو خود را به كاروان مي رساندند و آنان را از خطري كه در پيش داشتند آگاه مي كردند ،كاروان هم يا مسير خود را تغيير مي داد يا در رفتن شتاب مي كرد).

خبر تهديد كاروان به مكه رسيد. ابوجهل در خشم شد و گروهي كه شمار آنان را حدود نهصد تن نوشته اند به راه انداخت و با آنكه شنيد كاروان از خطر گذشته است باز نگشت و گفت بايد مردم يثرب را درسي دهد تا ديگر از اين گستاخي ها نكنند.با رسيدن مسلمانان و مردم مكه به بدر ،دو دسته چنان روي در روي شدند كه خود را ناچار از درگيري ديدند. مسلمانان خود را به چاههاي بدر رساندند و آنها را تصرف كردند.سپاه مكه كه در پس تپه ها مخفي شده بود چون بي آب ماند مجبور شد از مخفيگاه بيرون آيد.جنگ تن به تن در گرفت و با آنكه مردم مكه حدود سه برابر مردم يثرب بودند،شكست خوردند.ابوجهل و عده اي ديگر از مهتران و مهتر زادگان قريش كشته و تعدادي هم اسير شدند. به اين ترتيب اين نخستين پيروزي بزرگ مسلمانان بود و غنيمت جنگي نيز چشمگير بود.

ابوسفيان پس از بازگشت از جنگ بدر نذر كرده بود كه تا با محمد نجنگد تن از جنابت نشويد و در شوال سال سوم هجرت توانست قبيله ها را با هم متحد كند و لشكري كه شمار آن را تا سه هزار مرد و دويست اسب و هزار شتر نوشته اند فراهم آورد و رو به مدينه نهاد.در اين لشكر كشي سپاهيان محمد هزار تن بودند ولي پيش از شروع جنگ عبدلله بن ابي به عنوان اعتراض با سيصد تن از مردم خود باز گشت و گفت محمد از بچه ها پيروي كرد.(قبل از جنگ محمد شورايي تشكيل داد كه چه بايد كرد .گروهي كه عموما سالمندان كارآزموده بودند ،گفتند بايد حالت دفاعي به خود بگيريم ولي دسته ديگر كه بيشتر جوانان بودند، مي خواستند بيرون شهر بروند و به دشمن حمله كنند.عبدلله از دسته نخست بود).آيه 167 سوره آل عمران در وصف عبدلله نازل(؟)شده است.

در اين جنگ نخست پيروزي با مسلمانان بود و دشمن را عقب راندند اما دسته تير اندازان كه ماموريت جلوگيري از سواره نظام دشمن را داشتند به محض عقب نشيني آنان به طمع گردآوري غنيمت موضع خود را ترك كردند و اين كار منجر به پيروزي سپاه دشمن شد.

در قرآن در آيات 123، 124 و125 سوره آل عمران خداوند دليل پيروزي مسلمانان را با وجود اينكه سپاه دشمن سه برابر  مسلمانان جمعيت داشت، امداد غيبي و ياري هزاران فزشته مي داند.

آيه123:خدا شما را در بدر ياري كرد در حاليكه شما ناتوان بوديد پس از خدا بپرهيزيد و …

آيه 124:آنگاه كه به مومنين گفتي آيا خداوند شما را مدد نفرمود كه سه هزار فرشته به ياري شما فرستاد.

آيه125:بلي اگر شما صبر و ايستادگي پيشه كنيد و پرهيزكار باشيد چون كافران بر سر شما شتابان و خشمگين بيايند خداوند پنج هزار فرشته را به مدد شما مي فرستد.

حال با توجه به اين آيات و تفاسيري كه مفسرين قرآن بر آنها عرضه داشتند ،جاي اين سوال باقي ست كه آيا خداي محمد در جنگ احد به مرخصي رفته بود كه مسلمانان با چنان وضعيت خفت بار و فجيعي شكست خوردند.حمزه عموي محبوب محمد به دست وحشي غلام جبير بن مطعم كشته شد.هند همسر ابو سفيان سينه او را شكافت و خون جگر او را بلعيد. نوشته اند حمزه را مثله كردند و بيني و گوش او را بريدند.(23 سال علي دشتي)در تفسير الميزان نوشته شده است كه وحشي سينه حمزه را شكافت و جگر او را به هند داد.هند آن را در دهان خود نهاد ،گاز گرفت، قدري جويد و بعد بيرون انداخت.هند بعد از اين كار كنار جسد حمزه آمد و آلت و دو گوش و دست و پاي او را قطع كرد.محمد هم در اين جنگ سخت زخمي شد.پيشاني او شكاف بر داشت و بر اثر تيري كه مغيره به سويش انداخت ،دندانهاي پيشين اوشكست، در گودالي افتاد و سراپا خون آلود شد و اگر رشادت و حمايت گروهي به ويژه علي نبود، محمد قطعا در جنگ احد كشته مي شد.

چرا خداوند در اين جنگ فرشته هاي بالدار خود را به ياري بنده محبوب و بر گزيده خود نفرستاد؟آيا سخن و وعده خود را فراموش كرده بود كه تنها به نزول آياتي از سوره آل عمران جهت تسكين و تقويت روحيه مسلمانان اكتفا كرد؟(شما در جنگ بدر خوار بوديد ،ولي خدا شما را ياري كرد.اما شما صبر كنيد و پرهيزكاري پيش گيريد ،خدا شما را مدد خواهد كرد.اگر به شما زياني رسيده دشمن شما نيز زيان ديده است.مگر نه اينكه شما آرزوي كشته شدن داشتيد اكنون به آرزوي خود رسيديد).

آيا در حادثه رجيع و بئر معونه كه پس از جنگ احد روي داد و براي مسلمانان زيان بزرگي داشت و زبان منافقان را بر آنان دراز كرد خداوند امداد غيبي خود را از او دريغ نمود؟داستان حادثه رجيع از اين قرار است كه گروهي از طايفه عضل و قاره نزد محمد آمدند و گفتند از طايفه ما مردمي مسلمان شده اند،ما كساني را مي خواهيم كه احكام دين را به ما بياموزند.محمد شش تن از مسلمانان را با ايشان فرستاد.آنها چون به رجيع كه آبي از بني هذيل از ناحيه حجاز است رسيدند به همراهان خود حمله بردند.مسلمانان از هذيل كمك خواستند اما كسي ايشان را ياري نكرد.مشركان چهار تن از اين شش تن را كشتند و دو تن را اسير كردند و به مكه بردند.مردم مكه اين دو تن را به كين كشتگان بدر به قتل رساندند.

حادثه بئر معونه از حادثه رجيع دلخراشتر بود.گروهي از بني عامر نزد محمد آمدند و از وي خواستند تا كساني از اصحاب خود را به نجد بفرستد چون اميد مي رود مردم نجد مسلمان شوند.محمد گفت من از مردم نجد بر مسلمانان مي ترسم.ابو برا رئيس اين دسته گفت كساني كه با من به نجد مي آيند در پناه من خواهند بود.محمد چهل تن از گزيدگان مسلمانان را با آنان فرستاد.اين گروه همينكه به بئر معونه كه زميني بين بني عامر و حره بني سليم است رسيدند ،پيكي را با نامه محمد نزد عامر بن طفيل فرستادند.وي نامه را نخواند و آورنده آن را كشت.آنگاه از بني عامر خواست كه بر اين دسته حمله برند اما آنان نپذيرفتند.عامر از قبيله هاي بني سليم ياري خواست و آنان پذيرفتند.در اين حادثه مسلمانان اين دسته ،همگي جز يك تن به نام كعب بن زيد كه رمقي از او مانده بود كشته شدند.دو تن ديگر كه از پس اين عده آمدند ،چون به محلي رسيدند كه كشتگان افتاده بودند با كشندگان آنان در افتادند.از آن دو تن يك تن كشته شد و ديگري را داغ نهادند و رها كردند.آن يك تن هنگام بازگشت به مدينه دو تن از بني عامر را كشت.

چه خوب مي شد اگر خداي محمد با فرشته هاي بالدار يا بي بال خود به ياري ياران محمد مي شتافت و يا قبل از وقوع چنين حادثه دلخراشي به طريقي محمد را آگاه مي كرد تا از بروز آن ممانعت به عمل آورد.

در جريان پيروزي بر خيبر نيز رويدادي براي محمد رخ داد كه پيروزيهاي مذكور را بر او تلخ كرد.زينب يكي از زنان خيبر كه برادرش مرحب ،به دست علي كشته شد و شوهر و پدر و ساير برادرانش نيز در جنگ خيبر مقتول شده بودند مجبور شد بزغاله اي براي محمد و همراهانش طبخ كند.زينب بزغاله اي لذيذ طبخ كرد و به آن زهر زد و با گشاده رويي و تعارف آن را در سفره اي كه محمد و يارانش براي صرف شام دور آن نشسته بودند قرار داد.(سيره ابن هشام ،تاريخ طبري ،حيات القلوب علامه ملا محمد باقر مجلسي)محمد شانه بزغاله را براي خود برداشت و بقيه را به سايرين داد.هنگاميكه او لقمه اول را فرو داد ،فرياد زد دست نگهداريد ،نخوريد ،به طور يقين اين خوراك را با زهر آلوده كرده اند و آنچه در دهانش وجود داشت به خارج تف كرد .يكي از ياران محمد به نام بشر كه پهلوي او نشسته بود و پيش از محمد از آن غذا خورده بود ،پس از حدود يك ساعت از خوردن غذا در گذشت.محمد دچار درد بسيار شديدي شد و دستور داد از ناحيه بين شانه هاي او و يارانش كه از آن غذا خورده بودند ،خون گرفته شود.سپس زينب را احضار كرد و از او پرسش نمود كه چرا دست به ارتكاب چنين عملي زده است.زينب پاسخ داد تو پدر، عمو ،شوهر ،برادر و ساير بستگان مرا كشتي و مردم را بي خانمان و در بدر كردي.من هم با خود گفتم اگر اين مرد واقعا پيامبر خداست ،مي داند كه اين غذا به زهر آلوده شده است و از پذيرش و خوردن آن خودداري مي كند ولي اگر تظاهر به پيامبري مي كند همان بهتر كه او نابود شود و ملت يهود از دستش آسوده گردند.

محمد دستور داد زن مذكور را بكشند.بعضي از احاديث حاكي است كه محمد تحت تاثير اعتراف زينب و مطالبي كه او بيان كرد قرار گرفت و از گناه او در گذشت اما برخي از احاديث نيز حاكي از آن است كه زينب را به خانواده بشر تحويل دادند تا او را به گناه مسموم كردن بشر اعدام كنند.

بر طبق بعضي از احاديث هنگاميكه محمد لقمه اول را فرو داد ،فرياد كرد شانه بزغاله به من مي گويد با زهر آلوده است ولي قابل قبول تر اين است كه محمد پس از خوردن لقمه اول به زهراگين بودن غذا پي برده است .چه اگر بنا بود شانه بزغاله به حرف آيد و امداد غيبي شامل حال محمد شود ،اينكار بايد قبل از خوردن لقمه اول و قبل  از شهيد شدن (؟) بشر صورت مي گرفت.

با توجه به آنچه گفته شد عاقلانه تر اين است كه پيروزي مسلمانان در بدر را مديون رشادت و شجاعت مسلمانان و تهاون و سستي قريش بدانيم نه هزار يا هزاران فرشته .چنانچه در جنگ احد تخلف از استراتژي محمد به شكست مسلمين منجر شد.در واقع يكي از مهمترين عوامل پيروزي مسلمانان در اين جنگ را نيرومندي و قدرت جسمي برتر مردم مدينه مي توان دانست.همانطور كه گفته شد سه چهارم سپاه محمد را در اين جنگ انصار(مردم مدينه )تشكيل مي دادند.مردم مدينه كشاورز بودند و بنا بر اين از توانايي و قدرت بدني بالاتري نسبت به مردم بازرگان پيشه مكه بر خوردار بودند.پس اگر كار به جنگ تن به تن كشيده شده است ،مسلما شانس كساني كه قدرت جسمي بالاتري داشتند بيشتر بوده است.البته فراموش نشود كه مسلمانان در اين جنگ از انگيزه و اعتماد به نفس با لايي بر خوردار بودند.

به قول تاريخ نويسان ،عرب آن زمان مردمي وحشي و غارتگر بودند.كساني كه جز زن ،شراب ،قتل و غارت هيچ لذت ديگري در زندگي نداشتند. عربي كه به قول ابن خلدون ،اگر دستشان مي آمد سنگ پي يك ساختمان را زير ديگ مي گذاشتند و تير سقف را جايگزين هيزم آن مي كردند.محمد با توجه به شناختي كه از اين مردم داشت ،انگيزه كافي براي شركت آنها در جنگ ايجاد مي كرد.غنايم جنگي و كنيزان از جمله چيزهايي بودند كه به بهترين شكل مي توانست اين مردم وحشي را به هر كاري وادار كند.محمد با شناخت اين عوامل رواني و با استفاده از آنها ياران خود را به جنگ ترغيب مي كرد.گذشته از اين مسلمانان چه كشته مي شدند و چه مي كشتند در هر دو صورت پيروز ميدان به حساب مي آمدند. يعني يا شهيد مي شدند و يا به هر حال در راه خدا جهاد كرده بودند.

توجه كنيد كه محمد حتي آنجا كه از نعمت هاي بهشتي سخن مي گويد از درختان فراوان و نهرهاي جاري و حوريان بهشتي زيبايي كه هميشه با كره هستند و ديگر مسائلي كه در بيابانهاي خشك و سوزان عربستان ايده آل هر عربي بود ،سخن به ميان مي آورد و اين مطلب تاييد مي كند كه غنايم و ساير امتيازاتي كه ياران محمد در جنگ به دست مي آوردند تا چه اندازه مي توانسته در تر غيب آنها به جنگ موثر واقع شده باشد.

منابع:23 سال رسالت علي دشتي، تاريخ طبري ،سيره ابن هشام ،تاريخ تحليلي اسلام نوشته سيد جعفر شهيدي.

غزوه چگونه جنگي بود و به چه كسي شهيد مي گفتند؟

نویسنده – مینو جاوید

تا قبل از هجرت محمد يا به عبارت ديگر فرار او از مكه به مدينه ،مكي يان حاضر به قبول محمد و آيين جديدش نشدند و دست از آزار و اذيت مسلمانان برنداشتند.تا وقتي كه ابوطالب زنده بود و از محمد حمايت مي كرد، (ابوطالب تا زمان مرگ  مسلمان نشد و دست از آيين اجداد خود بر نداشت)كفار قريش نمي توانستندآزار چنداني به محمد برسانند چرا كه با توجه به پيمان هاي قبيله اي اين كار باعث درگيري با ديگر تيره هاي عرب نيز مي شد ،اما تازه مسلماناني كه جايگاهي همچون محمد نداشتند ،كماكان مورد آزار قرار مي گرفتند.

مرگ ابوطالب سه سال پيش از هجرت روي داد و به اين ترتيب محمد يكي از قوي ترين حاميان خود را از دست داد.بعد از بيعه الحرب كه در سال سيزده بعثت بين محمد و هفتادوسه زن و مرد يثربي در عقبه و پس از فراغت از مراسم حج روي داد ،محمد به مسلمانان اجازه داد كه به يثرب بروند.همينكه سران قريش دانستند پايگاهي تازه براي نشر اسلام آماده شده است و مردم مدينه با محمد پيمان جنگ بسته اند ،خطر بيشتر احساس شد و در صدد انتقام بر آمدند و تصميم گرفتند پيمان هاي قبيله اي را ناديده گرفته و محمد را به قتل برسانند.در نتيجه محمد ناچار به فرار از مكه به مدينه شد و يا به قول علماي اسلامي از مكه به مدينه هجرت كرد.

پس از اسكان مسلمانان در يثرب ،محمد متوجه مشكلي بزرگ و اساسي بر سر راه اهداف خود شد .مردم مدينه زراعت پيشه بودند و مكي ها كه كار آنها بازرگاني و دادوستد بود ،از اين حرفه بهره اي نداشتند.بنا براين مهاجرين براي ادامه زندگي در يثرب منبع درآمدي نداشته و در ضمن تا ابد و براي هميشه هم نمي توانستند به عنوان مهمان نزد يثربي ها مسكن گزينند.در نتيجه محمد به فكر چاره افتاد و اينبار هم خداي محمد بلا فاصله وارد صحنه شده و به ياري بنده برگزيده خود شتافت و از اين رو قتل و غارت و چپاول اموال ديگران براي محمد و ياران او از شير مادر هم حلال تر قلمداد شد و مسلما نان رسما به غارت و چپاول كاروانهاي تجاري كه وارد مكه مي شد يا از مكه به سمت شهرهاي ديگر مي رفت ،اقدام نمودند.حال آن دسته از چپاول ها كه محمد خود  در آن حضور داشت غزوه نا ميده مي شد و دسته ديگر را كه محمد شخصا حضور نداشت و افراد خود را براي غارت گسيل مي كرد سريه مي گفتند.

جالب اينجاست كه كساني كه براي غارت و وحشيگري يا به عبارت عاميانه تر مال مردم خوري مي رفتند ،اگر كشته مي شدند شهيد به حساب آمده و در سراي باقي از كوپن ،بن ،سهميه و ساير مزاياي شهادت به ويژه حوريان نيكو روي بهشتي كه دل هر عرب وحشي و دور از تمدن آن زمان را به راحتي  نرم و او راتحريك به انجام هر كاري مي كرد،بهره مند مي شدند و گروه مقا بل كه به دفاع از جان و مال خود مي پرداختند در صورت كشته شدن در واقع به درك واصل مي شدند.به اين ترتيب از همان نخستين سال هجرت گروههايي روانه غارت و چپاول كاروانهاي مكه شد.

اما شايد جاي اين سوال باقي باشد كه بر خلاف مردم مكه چرا يثر بي ها از محمد استقبال كردند.اگر از گروه اندكي كه قلبا به محمد ايمان آورده و دعوت او را به حق و از جانب خدا مي دانستند صرف نظر كنيم ،سه عامل عمده وجود داشت:

1-يثرب وضع اجتماعي خا صي داشت كه با وضع مكه مغاير بود .اختلاف طبقاتي بدانسان كه در مكه بود در اين شهر ديده نمي شد .چه بيشتر مردم اين شهر از بازرگاني سر رشته اي نداشتند و به كار كشاورزي مشغول بودند.آنان هم كه به داد و ستد مشغول بودند ،پيشه ور و يا كاسبكار جز بودند و زندگي در چنين محيطي از آنها نا گزير بود.

2-يهوديان كه در كار كشت و زراعت تجربه فراوان اندوخته بودند،زمين هاي مرغوب دهكده خيبر و كشتزارهاي اطراف شهر را در دست داشتند.مورخان نوشته اند گاه بين آنان و عرب هاي بت پرست شهر نزاع در مي گرفت و يهوديان به آنان مي گفتند كه به زودي پيغمبري از نژاد اسرائيل خواهد آمد كه ما را بر شما رياست خواهد داد و سر پرستي ما را به عهده مي گيرد.بنا بر اين زمينه ظهور پيغمبر در  ذهن مردم يثرب وجود داشت و در واقع با قبول دعوت محمد مشت محكمي بر دهان  يهوديها زده مي شد.(مشتي نظير آنچه هر ساله مردم ايران بر دهان استكبار جهاني مي زنند(؟))

3- از سوي ديگر قبيله هاي متفرق كه در اين شهر سكونت داشتند پيوسته با هم در زد و خورد بودند.در سال هاي نزديك هجرت نزاعي سخت بين دو قبيله اوس و خزرج در گرفت .آن جنگ به يوم بعاث معروف است.در اين درگيري كسان بسياري از هر دو طرف كشته شدند.هر دو قبيله از جنگ به ستوه آمده و خواهان آشتي بودند.اما طبق سنت رايج قبيله اي براي آنكه جنگ از ميان بر خيزد و طرف هاي در گير آشتي كنند ،بايد به كسان مقتول خون بها پرداخت مي شد .مبلغ اين خون بها را بايد مرد بزرگي كه همه رياست او را بپذيرند تعيين مي كرد .بعلاوه اين داوري را بايد كسي عهده دار مي شد كه خود در دسته بندي و نزاع شركت نداشته باشد.يافتن چنين كسي در يثرب ممكن نبود چرا كه بيشتر روساي مهم قبيله ها در جنگ حضور داشتند و نيز رئيس هيچ قبيله اي حاضر نمي شد خود را از ديگري كمتر بداند.نو شته اند كه مردم يثرب مي خواستند عبدلله بن ابي بن ابي سلول  را كه مرد نيرومندي بود و در جنگ هاي قبيله اي بيطرف مانده بود به رياست شهر برگزينند و حتي نوشته اند كه تاجي براي او آماده كرده بودندكه البته با آمدن محمد به اين شهر اين قضيه منتفي شد.

بد نيست به اين موضوع نيز اشاره شود كه در سال نهم هجرت كه علي در مراسم حج به مردم مكه ابلاغ كرد از سال آينده حق ورود به مسجدالحرام و طواف خانه كعبه را ندارند ،عده اي گفتند اگر پاي مشركان از مسجد الحرام قطع شود كسب و كار و تجارت ما از رونق مي افتد و فقير و بيچاره خواهيم شد.در نتيجه خداي محمد ضمن نزول آيه  28 از سوره توبه به آنان گوشزد كرد كه اگر از فقر و احتياج مي ترسيد بدانيد كه خداوند شما را به فضل و رحمت خود بي نياز خواهد كرد.چه خوب مي شد اگر خدا به جاي حلال كردن غارت و غصب اموال ديگران ،مهاجران فقير و نيازمند را بگونه اي از روي فضل و رحمت خود بي نياز مي كرد كه ديگر احتياجي به ايفاي نقش مراد بيگ نداشته و اين رسوايي بزرگ را به بار نمي آوردند.

در پايان اشاره اي مي كنيم به شان نزول آيه 217 بقره كه بي ارتباط با موضوع نيست.در ماه رجب سال دوم هجرت ،محمد ،عبدلله بن جحش اسدي را با هشت تن از مهاجران روانه كرد تا كارواني از قريش را كه به سوي مكه مي رفت غارت كنند.اين درگيري در پايان ماه رجب روي داد.ياران محمد بر كاروان تاختند و كالاي آن را با دو اسير به يثرب بردند.اما اين درگيري بر مسلمان و غير مسلمان دشوار آمد و عبدلله را سرزنش كردند كه چرا در ماه حرام به جنگ پرداخته است.(پيش از اسلام چهار ماه رجب ،محرم، ذي الحجه و ذي القعده ماههاي حرام به شمار مي آمدند و جنگ در اين ماهها ممنوع بود.اسلام نيز بر اين رسم عرب مهر تاييد زد و اين چهار ماه را حرام اعلام كرد)بدين ترتيب خداي محمد باز هم خطر را احساس كرد و جبرئيل را به ياري محمد فرستاد و به عبارت عاميانه تر اين سوتي محمد را نيز ماسمالي نمود.

آيه 217 بقره:

درباره جنگ در ماه حرام از تو مي پرسند بگو جنگ در ماه حرام كاري بزرگ است و راه خدا را بستن و به خدا كافر شدن و مردم مسجد حرام را   از آن بيرون كردن نزد خدا بزرگتر است و فتنه بزرگتر از قتل است اينها پيوسته با شما پيكار مي كنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان برگردانند؟

چرا عثمان را ذوالنورين مي گفتند؟(قتل وحشيانه رقيه دختر محمد به دست عثمان و واكنش عجيب محمد)

نویسنده – مینو جاوید

– رقیه و ام کلثوم دو دختر دوم و سوم محمد بودند که با پسر عموهای خود عتبه و عتیبه ازدواج کردند ولی پس از دعوی پیغمبری محمد به دلیل تحولات سیاسی ناشی از اسلام ،ابولهب پسران خود را وادار به طلاق دختران محمد کرد و عثمان بن عفان (همان عثمان معروف )آنها را یکی پس از دیگری به عقد خود در آورد و از این رو ملقب به ذوالنّورین(دارای دو نور) شد.

– عثمان ابتدا رقیه را به زنی گرفت و عبدالله از این  ازدواج پدید آمد. رقیه پس از بازگشت از هجرت به حبشه در مدینه در گذشت.آنچه از اخبار و نوشته ها بر می آید آن است که عثمان مرد بدرفتاری بوده وبا زنان خود بر خورد مناسبی نداشته است. حسین عماد زاده در کتاب زندگانی فاطمه زهرا (س) می نویسد:?عثمان به لحاظ سستی اراده و فقدان عزم در عصر خود قبل از رحلت پیغمبر هم وزنی در جامعه نداشت و یکی از بدبختی های او این بود که هر زنی را می گرفت زود می مرد یا از خوش بختی آن زن بود که از زشت کرداری این مرد سخیف راحت می شد. حضرت محمد نیز قلبا مایل به ازدواج دخترا نش با عثمان نبود اما به دلایل سیاسی آنها را به عقد او در آورد.?

– مطمئنا محمد هم بیش از هر کس دیگری با خلق و خوی عثمان آشنایی داشته و به ویژه بعد از ازدواج رقیه با او این شناخت بیشتر هم شده است،با این وجود وی پس از مرگ رقیه ، دختر دیگر خود ام کلثوم را نیز به عقد عثمان در آورد و عثمان آنچنانکه در ادامه گفته می شود،او را به طرز وحشیانه ای آنقدر  کتک زد تا بر اثر جراحات وارده در گذشت . شرح ماجرا بدین قرار است:

– در جریان جنگ خندق و بعد از کشته شدن عمر بن عبدود از سپاه کفار(؟) و فرار آنها ،مغیره بن ابی العاص،عموی عثمان که در جنگ علیه مسلمانان حضور داشت نیز گریخت و به منزل عثمان پناه برد.

وقتی عثمان به خانه آمد و او را آنجا دید گفت: شایع شده که تو حمزه را کشتی،لب محمد را شکافتی و دندان او را شکستی(جنگ احد) چرا با این سابقه به اینجا آمدی؟ او حال خود را به عثمان گفت. ام کلثوم وقتی مغیره را شناخت شروع به داد و فریاد کرد که من هرگز دشمن پدرم را که کافر است در منزلم پنهان نخواهم کرد و عثمان جهت ساکت کردن او متوسل به خشونت شد. محمد بعد از جنگ فرمان داد که هر کس مغیره را یافت بکشد که خون او مباح است .

– عثمان مغیره را پناه داد . نوشته شده که جبرئیل این موضوع را به محمد خبر داد .(امید است این تصوّر شرک آمیز و کفر آلود برای دوستان پیش نیاید که ام کلثوم زیراب مغیره را زده و راپرت او را به پدرش داده است) محمد علی را طلبید و فرمان داد تا با شمشیر خود به خانه عثمان رود و اگر او را دید بکشد . علی به خانه عثمان رفت و چون او مانع از دیدن مغیره شد ، به ناچار بازگشت.

– عثمان نزد محمد رفت و محمد روی از او بر گرداند که چرا دشمن او را پناه داده است. بالاخره اصرار عثمان مؤثر واقع شد و محمد به اجبار پذیرفت که او را امان دهد و گفت:? تا سه روز او را امان می دهم که یا اسلام اختیار کند و یا از مدینه خارج شود در غیر اینصورت خون او مباح است?(توجه بفرمایید که اسلام دین شمشیر نیست)بعد با صدای بلند گفت : خدا  لعنت کند مغیره را و کسی که او را پناه دهد و کسی که او را مرکب سواری دهد و کسی که او را زاد و توشه دهد یا مشکی یا نعلینی یا ظرفی یا پالان شتری و هی شمرد تا ده چیز شد.(توجه بفرمایید که اسلام دین محبت و انسانیت است)

– عثمان مغیره را جای داد و آب و طعام و لباس و مرکب و هر آنچه محمد منع کرده بود برای او فراهم نمود. روز چهارم او را سوار کرد و با زاد و توشه از مدینه بیرون فرستاد. نوشته اند محمد بوسیله جبرئیل از محل او آگاه شد(؟!؟)علی را بدنبال او فرستاد تا او را بکشد و علی اینکار را به انجام رسانید.

– عثمان که از این امر آگاه شد،به خانه رفت و به رقیه گفت:?تو پدرت را از محل امن عموی من خبر دادی.? رقیه قسم خورد که در آن چند روز به خانه پدر نرفته است ، عثمان باور نکرد ،چوب جهاز شتر را برداشت و آنقدر بر بدن او زد که به سختی مجروح شد و شکایت نزد پدر برد و پشت خود را که از ضرب جهاز شتر مجروح شد ه بود به او نشان داد. پس از سه روز رقیه در گذشت.

محمد از نحوه بر خورد و خشونت عثمان نسبت به زنان آگاه بود با این وجود از آنجا که جهت پیشبرد برنامه ها و اهداف سیاسی خود نیاز به جلب حمایت عثمان داشت و برای رسیدن به هدف، استفاده از هر وسیله ای را مجاز می دانست، نه تنها دختران خود را یکی پس از دیگری به عقد او در آورد بلکه پس از مرگ ام کلثوم که بدون شک عثمان مسبب آن بود بدون آنکه اقدامی علیه این عمل وحشیانه عثمان به عمل آورد به همین جمله اکتفا کرد که :?خدا بکشد آن که تو را کشت و آن کس که ام کلثوم را اذیت کرده حق تشییع جنازه او را ندارد? و دیگر هیچ.

برای بررسی بیشتر شرح حال فرزندان محمد می توانید به ج 6 از کتاب بحارالانوار علّامه(؟) مجلسی رجوع کنید.

معرفت شناسی و خردگرایی

 

در ارتباط با خرد و خرد گرايي كه سئوال عده اي از دوستان دانشجو بوده است ، مناسب ديدم كه به تشريح فلسفي اين موضوع بپردازم . هر چند كه در مطالب دوستان تا حدودي بدان اشاره گرديده است ، ليكن در اين مقال به بسط اين موضوع خواهم پرداخت .

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فاهمه انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوب استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و اعتقادات بعبارتي ديگر در جهانبيني و ايدئولوژي مي باشد . هنگامي كه فوئر باخ اثبات مي كند كه مطلق مد نظر هگل چيزي بجز خدا نيست و مي گويد كه اين مفاهيم توسط هگل به شكلي ديگر مطرح شده اند و از طرفي نيز بر خرد گرا بودن هگل معترفيم ، اين سئوال مطرح مي گردد كه پس خرد گرايي نتايج نادرست نيز مي تواند ببار آورد( البته چنانچه چنين نتيجه گيريهايي را نادرست بدانيم ) .

در اينجا اين مطلب به ذهن خطور مي كند كه صرف استفاده از قواي فاهمه اهميت دارد هر چند نتيجه نامطلوب به بار آيد و يا استفاده از قواي فاهمه حتما نتيجه مطلوب به بار خواهد داشت . با اين مقدمه سعي در تشريح نحوه عملكرد كمپاني ذهن انساني را دارم كه در ارتباط مستقيم با خرد گرايي نيز       مي باشد .

در باب معرفت

غرض از معرفت دو مقوله بكار بردن روشي براي شناسايي و دستيابي به نتايجي واضح مي باشد .روشهاي شناسايي پارهاي از فعاليتهاي ذهني هستند مانند درك كردن ، بخاطر آوردن ، تصديق كردن ، استدلال ، تامل و غيره . نمونه اي از نتايج شناسايي قضاياي علمي مي باشند مانند قانون جاذبه ، قضيه فيثاغورث و غيره  . در نظر داشته باشيد كه نتايج شناسايي مفاهيمي هستند كه مجموعه اي از  روابط در آنها صورت بندي گرديده است .

در بحث معرفت شناسي ، روشها و نتايج شناسايي مورد ارزيابي قرار گرفته ، صدق و كذب آنها تعيين مي گردد . اگر درستي عمل شناختن و نتيجه شناسايي را حقيقت آن موضوع بناميم ، اين موضوع مطرح مي گردد كه حقيقت چيست و يا ماهيت حقيقت چيست ؟ اين اولين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي مي باشد .

در باب حقيقت

بدون ترديد هر كسي حاضر است گفته اي را كه خود به آن باور دارد را بعنوان حقيقت تصديق كند . بعنوان مثال چنانچه كسي معتقد باشد كه خدا وجود دارد مي گويد اين حقيقت است كه خدا وجود دارد. اين در حاليست كه اين شخص خود مي داند كه حقيقت وجودي خدا ( از ديدگاه كسي كه بدان معتقد است)

با آنچه او در ذهن خود پرورانده است ، يكي نيست . با توجه به اينكه حقايقي وجود دارند كه بعلت خارج بودن ازمحدوده علم فرد به آنها واقف نيست وبا توجه به اينكه همگان اشتباه مي كنند و ميدانند كه اقوالي هستند كه به آنها اعتقاد دارند ولي آنها حقيقي نيستند و با توجه به اينكه معيارها و روش هايي كه باعث گرديده تا نتايج كنوني حاصل گردد ، بوسيله تحقيقات دقيق و منظم حاصل نگرديده است و صحت ملاكهاي مورد نظر در ترديد است ، پس فقط در صورتي عقايد راسخ خود را بدون تامل بعنوان حقيقت قبول خواهيم كرد كه آن نتايج بوسيله روشها و ملاكهاي قطعي و تغيير ناپذير حاصل گرديده باشد.  

پس بسته به اينكه گذر زمان بر روي ملاكهاي تعيين كننده حقيقت تاثير گذار باشد يا نباشد ، حقيقت مي تواند نسبي باشد .

اما در اينكه چه اموري را ملاكهاي نهايي و قطعي بدانيم نظريات مختلف است . عده اي مي گويند ملاك قطعي براي تعيين حقيقت عبارت از اجماع و مقبوليت عام ميباشد گروهي ديگر بداهت ذاتي را ملاك قطعي مي دانند و مي گويند حقيقت هر فكري عبارت است از بديهي بودن آن آنگونه كه درك گردد.  پراگماتيست ها مي گويند شرط حقيقي بودن يك قول عبارت است از فايده و سودمندي آن از نظر عملي و مي گويند چنانچه عقايد ما موجب موثر و كار آمد شدن اعمال ما بشوند تا آنجا كه به اهداف خود نايل گرديم ، دراين صورت اين عقايد حقيقي هستند .

براي روشن تر شدن اين موضوع يك مثال مي آورم :

در نظر بگيريد شخصي در حال عبور از كنار خانه ايست  كه در آن باز است . بحس كنجكاوي وارد خانه مي شود و با شخصي روبرو مي گردد  كه بالاي جسدي خونين ايستاده در حاليكه چاقويي خونين در دست دارد . اولين چيزي كه بذهن فرد خطور مي كند اينست كه آن شخص قاتل است . البته اين درست است كه در واقع چنين بنظر مي رسد ليكن آيا در حقيقت نيز چنين است؟ اين اشتباه مي تواند از آنجا ناشي مي گردد كه اين شخص در قضاوت خود از ملاكهايي صحيح استفاده نكرده است .

براي درك اعتبارملاكهايي كه مي توان از آنها به ضرس قاطع استفاده كرد ، مرتبط بودن موضوع مورد نظر با ملاك مي باشد . اين همان مطلبي است كه بسياري از افراد براي مثلا اثبات خدا بدان تمسك مي جويند . مثلا مي گويند براي درك خداوند بايد به دل رجوع كني.اگر اين مقوله فقط در دلها(ذهني) مي بود درست است در حاليكه مي گويند خدا وجود دارد و نه وجودي ذهني چون وجود ذهني كه نمي تواند خالق جهان عيني گردد . پس ملاك مورد نظر در اينجا نامعتبر است و نتيجه گيري نادرست . دومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي ، منشا معرفت و شناسايي مي باشد .

ريشه معرفت و شناسايي

در اين مقوله سه بينش عمده وجود دارد : 1- اصالت عقل 2- اصالت تجربه 3- اصالت غير معقول

اينكه در گذشته گروهي از فلاسفه فقط براي عقل اعتبار قائل بودند و منكر ارزش تجربه بودند بدان سبب بود كه تجربه را متكي بر حواس و خطا پذير مي دانستند و معتقد بودند آنچه حقيقي است با ابزار خطا پذير نمي توان بدان دست يافت . اين بينش باعث كند گرديدن پيشرفت در علوم طبيعي مي گرديد . ليكن اكنون ديگر اين بحث ها مطرح نمي باشد بلكه بحث بر سر اين است كه آيا مي توان قولي را قبول كرد كه مبتني بر تجربه نباشد ؟

احكامي را كه بتوان بدون نياز به تجربه پذيرفت را احكام اوليه مي نامند . مثلا اينكه بپذيريم مربع چهار ضلع مساوي دارد نياز به تجربه ندارد و براي درك اين مفاهيم صرفا كافي است معاني آنها را بدانيم اينگونه قضايا را تحليلي مي نامند . ولي اينكه بگوييم مجموع زواياي يك مثلث 180 درجه است يك قضيه تجربي است . اين نكته بيانگر اينست كه براي درك صحيح بايد از اصلت عقل و تجربه با هم استفاده گردد .

در سيستم اصالت عقل ، شناسايي فقط در اثر فعاليت طبيعي و منطقي قواي شناسنده حاصل و نه از طريق ارتباط با منابع و مراجع  باصطلاح        فوق طبيعي . بدين صورت اين سيستم در مقابل اصالت احساس و عاطفه قرار مي گيرد . پيروان سيستم اصالت عقل به علمي ارج مي نهند كه شناسايي آن از نوع علمي بمعناي خاص است . معرفت علمي آنست كه قابليت انتقال بين اذهان را داشته باشد و بتوان صحت و سقم آنرا بنوعي تعيين كرد .

فقط بهنگامي مي توان نظرياتي را عنوان كرده و دعوت به قبول عام كرد كه بتوان آنها را بنحو روشني بصورت الفاظ درآورد تا هر كسي بتواند صحت سقم آنرا تعيين نمايد . يعني نخست بايد جامعه را از سلطه شعارها و عبارات بي معني ، كه غالبا داراي پشتوانه احساسي قوي مي باشند ، رهانيد و سپس جامعه را در مقابل نظرياتي كه بوسيله گروهي با نهايت اطمينان عنوان مي گردد و قابل آزمايش بوسيله ديگران نيست و بدين سبب مي تواند كاذب باشد حفظ نمود .

مثلا فلان فرمول فيزيكي را ما بدون اينكه بدانيم چگونه حاصل گرديده قبول مي كنيم و از آن استفاده مي كنيم . اين با مطلب قبل منافاتي ندارد چون ما نيز مي توانيم با داشتن تجهيزات در آزمايشگاه آنرا بدست آوريم . ولي وقتي مي گوييم خدا وجود دارد و دعوت مي كنيم تا ديگران نيز آنرا باور كنند اين مسئله اي نيست كه بتوان بدان دست يافت و آنقدري كه معتقدان به آن فكر مي كنند واضح است در اصل واضح نمي باشد دليل محكم براي عدم وضوح آن اينهمه افرادي كه در گذشته و حال بدان اعتقادي نداشتند و البته افراد بزرگي هم بودند .

اصالت غير معقول به سيستمي اطلاق مي گردد كه بر كشف و شهودي خاص اطلاق مي گردد . از زمره كساني كه در اين سيستم قرار مي گيرند       مي توان به عارفان ، اديان و … اشاره كرد . مقصود كساني هستند كه داراي تجربه خاص هستند مثلا عرفا داراي تجربه خاصي بنام حالات جذبه و خلسه عرفاني هستند كه در اين  تجربيات حالاتي به آنها دست مي دهد و به يقين باطني مي رسند كه خدا وجود دارد . افرادي كه داراي چنين تجاربي    مي باشند را بسختي مي توان با براهين عقلي از عقيده اشان منصرف ساخت آنها از احكامي كه پيروان اصالت عقل و تجربه درباره ايمان آنها صادر  مي كنند ، ترديدي بخود راه نمي دهند . اين گروهها چون قادر نيستند كه عقيده خود را بنحو مطلوبي موجه كنند ، از عقيده خود نيز دست بر نمي دارند .

سومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي حدود شناسايي مي باشد .

حدود معرفت و شناسايي

منظور از اين مطلب اينست كه آيا شخص مي تواند چيزهايي بغير از استنباط هاي ذهني خود را درك كند يعني مي تواند از حدود خود فراتر رود و به يك واقعيت متعالي و خارج از ذهن خود نائل آيد ؟

در اين ارتباط سه ديدگاه عمده وجود دارد : 1- ايده آليسم  2- رئاليسم 3- پوزيتيويسم

ايده آليستها مدعي هستند كه كليه ادراكات ما تجربيات ذهني ما مي باشند و اين ذهن ماست كه اشيا را آنگونه كه ملاحضه مي كنيم ، مي نماياند و استدلال مي كنند كه در صورت تغيير شرايط محيطي اشيا نيز داراي صورتهاي ديگر مي گردند . ايده آليستها حقيقت را در شناسايي مطابق با ملاكهاي برگزيده مي دانند و ملاكهاي برگزيده را بداهت تجربي ، سازگاري بين اجزا و مقبوليت عام مي دانند .

در ارتباط با رئاليسم بر خالف ايده آليسم مدعي هستند كه اموري كه قابليت تجربه شدن را دارند داراي وجود واقعي هستند و اصولا دلايل ايده آليستها را بي اساس مي دانند . رئاليست ها مدعي هستند كه معيارهايي كه ايده آليست ها بكار مي برند نسبت به معيار تجربه داراي اعتبار كمتري است و مدعي هستند كه تجربه ، ايمان ما را به واقعيت آنچنان مستحكم مي سازد كه هيچ انتقادي نمي تواند آنرا تغيير دهد .

پوزيتيويستها مدعي هستند كه شناخت فقط به اموري مي تواند تعلق گيرد كه در تجربه عرضه شده يا بتوانند عرضه شوند . بعبارت ديگر متعلق شناسايي فقط امور تجربي است و آنچه در حيطه تجربه قرار نگيرد ناشناختني است و در اين ارتباط به علم فيزيك ارجاع مي دهند . مثال : جريان الكترومغناطيسي در طول سيم جريان دارد اين بدان معني نيست كه الكترونهاي غير قابل ادراك و تصور در طول سيم در حركت اند بلكه چنانچه دو انتهاي سيم را به يك آمپرمتر وصل كنند عقربه آن حركت مي كند كه اين امري تجربي است كه نشاندهنده صحت موضوع مي باشد . پوزيتيويستها امكان شناخت عالم مافوق حس را انكار مي كنند و بنظر آنها تمامي مسائل مربوط به ماوراالطبيعه بي اساس است . در تاريخ فلسفه توجه بسياري درباره ماهيت يا ذات اشيا شده است ليكن پوزيتيويستها مدعي هستند كه اين مسائل اشتباه مطرح گرديده است .

نتيجه گيري :

در اين مقال مدعي نيستم كه مطلب بغرنجي را عنوان كرده ام . فقط مي توان گفت كه مروري بر برخي شيوه ها و سيستمهاي فلسفي داشته ام . بطور حتم خواننده بعد از خواندن اين مطلب آشنايي عميقتري نسبت به خرد و خردگرايي  پيدا خواهد كرد .

بابي كوهي

نواندیشی دینی یا سکولاریسم

چالش دین و دولت در ایران معاصر- گفتار یکم

در نوشتاری که با نام ?از نوری تا خمینی? به چاپ رسید، از جمله نوشتم که ?روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند.? اینک در این نوشتار به بررسی زمینه ها و دلایل این اشتباه بزرگ و چاره جویی خواهم پرداخت.

همان گونه در پیشگفتار یادشده اشاره کردم، داوری من این است که مجتهدین و فقهای بزرگی که رهبری نهاد روحانیت شیعه را در سده گذشته دراختیار داشته اند، کم یا بیش تا آستانه انقلاب 57 از سیاست و دخالت در امور حکومتی کناره گرفته و چیرگی دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوین و اجرای قوانین و دیگر امور کشورداری پذیرفته بودند. اینک باید دید که چه فرایندهایی زمینه روی آوری طلاب و روحانیون رده های پایین تر را به سیاست فراهم آورد و به چیرگی ایشان بر دولت و ولایت مطلقه فقیه انجامید؟ این پرسش نیز در خور پاسخ است که چه انگیزه هایی، روشنفکران سکولار ایران را به سوی رفتار یادشده در تشویق روحانیون به درگیری در سیاست سوق داد؟ چگونه است که نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش از انقلاب 57، بزرگترین مجتهد تهران به جرم قیام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابی که یک مجتهد در ریاست آن بود، در میدان توپخانه به دار آویخته می شود، و اینک در تب و تاب انقلاب، شهروندان یکی از پیشرفته ترین کشورهای خاورمیانه، تمثال امام را درماه جستجومی کنند و با دل و جان، نهادهای شهروندی را به امر گروهی از نورسیدگان معمم، آجر به آجر ویران می کنند و همان میدان را به یاد شیخ شهید، میدان شیخ فضل الله نوری می خوانند؟1

به باور من، چهار فرایند مهم و یک روند اقتصادی، در کژروی جامعه سکولار ایران و زدودن فاصله میان دین و دولت و بنای جمهوری اسلامی نقش اساسی ایفا کردند.

فرایند نخست، تحول در سازمان دینی درایران از آغاز سده سیزدهم هجری بود. این سازمان جدید که بر رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق بنا شده بود، از یک سو نهادی را بنا نهاد که بالقوه رقیب دربار قاجار بود و در پاره ای بُرهه های تاریخی، مانند قرارداد رژی و فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو، رودر روی اختیارات شاه قرار گرفت. اما از دیگرسو، همین نهادینه شدن سازمان دین بود که پس از تن در دادن مجتهدین بزرگ به اختیارات دولت مشروطه و پذیرش جدایی دین و دولت، به رفتار کم یا بیش یکپارچه شهروندانه مجتهدین در برابر دولت یاری رساند. در بخش سوم این نوشتار، خواهیم دید که همین نهادینه شدن، بانگ نارضایی پاره ای از طلاب و روحانیون جوان تر را که شور و سودای سیاسی در سر داشتند بر انگیخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره ?اصلاح حوزه? یا ?شیعه علوی در برابر شیعه صفوی? و به تازگی ?پروتستانیسم اسلامی? انجامید.

فرایند دوم، ناتوانی روشنفکران سکولار ایران در تشخیص جدایی میان رویدادها و روندهای حوزه سیاست با گفتمان در حوزه اندیشه دینی است. این کژاندیشی ازجمله ناشی از نا آگاهی بسیاری از روشنفکران و نظریه پردازان سکولار از فرایند های نظری و عقیدتی در میان فقها و مجتهدین است. پیشرو و یا واپسگرا بودن یک فقیه، مجتهد یا شخصیت دینی در امور فقهی و کلامی و یا دنیایی، به این معنی نیست آن مجتهد یا روحانی، در برخورد به سیاست و چگونگی اداره جامعه و چشم انداز مناسبات میان دین و دولت نیز ضرورتاً پیشرو یا واپسگرا است. نخستین گام در راه پذیرش جدایی و همزیستی دین و دولت در باور به این است که موضوع سیاست، چگونگی برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوی جامعه است، و موضوع دین، ارشاد و اصلاح مؤمنین. حوزه سیاست، رستگاری جامعه را جستجو می کند و دین، به بررسی رستگاری انسان می پردازد. نوید سیاست، بهروزی در این دنیا است. نوید دین، رستگاری در آخرت است.

دو فرایند دیگر که من در بخش های آینده این نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سیاست های دو نیروی بزرگ جهانی و پیروان و وابستکان ایرانی شان در سال های پس از جنگ پیوند دارد. حزب کمونیست و دولت شوروی در سال های پس از پایان جنگ جهانی، در رودر رویی با ایالات متحده به تدوین سیاست جلب و تشویق همه مخالفان ?استعمار غرب? پرداخت و احزاب و گروه های پیرو این سیاست در کشورهای گوناگون به ایجاد اتحاد های ضد غربی با هر کس و هر گروه که با هرانگیزه با سیاست های آمریکا وغرب ناسازگاری داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتیبانی حزب توده از?مبارزات ضد استعماری? کاشانی در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غیر توده ایران نیز خواه ناخواه همین روش را دنبال کرد. سیاست ایالات متحده نیز به گواهی اسناد از آغاز دهه 1960، بر تشویق گرایشات مذهبی برای جلوگیری از گسترش کمونیزم استوار گشت. اسناد نشان می دهند که فکر نزدیکی با روحانیون از سوی متفکران وزارت خارجه ایالات متحده به دربار و دولت ایران القاء شد. در پیروی از همین سیاست بود که دولت ایران نزدیکی با روحانیون را آغاز کرد و به گسترش اندیشه های مذهبی دست زد.

روند اقتصادی که به باور من نقش مهمی در زدودن چهره شهروندی و سکولار ایران داشت، روند شهرزدایی و روستایی شدن شهرهای ایران است که از آغاز دهه پنجاه خورشیدی و به دنبال افزایش ناگهانی درآمد نفت آغاز شد. به این مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.

در این نوشتار به بخش هایی از فرایند های اول و دوم خواهم پرداخت.

پیش از پرداختن به این اندیشه، باید یادآورشوم که در این نوشتار و در نوشتارهای بعدی پیرامون چالش دین و دولت، گاه به یک رشته روندها و رویدادهای تاریخ گذشته پرداخته ام به این بهانه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنونی ناممکن است. امیدوارم که خوانندگان، رنج این سفر کِلک را به این کمترین ببخشند.

کوشش محدثین، فقها و متفکرین اسلامی در سده های نخستین پس از پیدایش اسلام، نخست جمع آوری احادیث بود و سپس گفتگو پیرامون اصول دین و احکام شرعی. این کوشش ها در میان شیعه سرانجام به تدوین ?کتب اربعه? یا کتاب های چهارگانه در احادیث مورد قبول شیعه انجامید2. گفتگو و سیر اندیشه در میان متفکرین اسلامی، علم کلام یا اسکولاستیک اسلامی را به انگیزه اثبات دین اسلام از راه استدلال عقلی بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهای بزرگ شیعی مانند عیاشی سمرقندی، ابن بابویه قمی، شیخ مفید، سیدمرتضی علم الهدی، شیخ طوسی، ابن براج، محقق حلی، علامه حلی، محمدبن مکی (شهید اول)، محقق کرکی، زین العابدین عاملی (شهیدثانی) و مقدس اردبیلی به تدوین و بررسی احکام شرعی و اصول پرداختند و این گفتمان که تا میانه سده دهم به اوج رسید، به تدوین قواعد چهارگانه فقه شیعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل3 انجامید. حوزه اندیشه دینی در این دوران و نیز در سده های پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوری درایران، پیرامون حدیث، فقه، اصول، رجال و تفسیرکلام دور می زد و اگرچه گاه و بیگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهای دینی راه می یافت، اساساً از علوم عقلی و طبیعی به کنار بود.

حکمت و فلسفه و دیگر علوم عقلی در بیرون از حوزه فقاهت و شریعت اسلامی شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره ای ازاندیشه های اساسی در حوزه دین می پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام می کوشید تا برتری دین اسلام و یا برتری یکی از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکی به همان دین یا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کلیت وجود یا نفس انسان، برداشت از آینده انسان و بیان مناسبات او با هستی و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقیقت دین اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوی حقیقت. 4

دوروند بسیار مهم که در اندیشه و رفتار بعدی فقها و مجتهدین تأثیر بسیار گزارد. روند نخست اختلاف میان فقها در واکنش به اندیشه های فلسفی و فلاسفه است. امام محمد غزالی با نقد اندیشه های پورسینا(ابن سینا) و تکفیر فلاسفه، به کوشش در سازش میان کلام و فقه با فلسفه در میان فقهای اهل سنت پایان داد و حتی نقد ابن رشد، این روند را دگرگون نکرد. اما در میان فقهای شیعه، دوگانگی در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه یافت که بازتاب آن بُرهه های نو اندیشی یا دگراندیشی در میان فقهای سال های گذشته است. خواجه نصیرالدین طوسی با بهره گیری از فلسفه ابن سینا نخستین کتاب کلام شیعه را نوشت و کوشید تا از فاصله میان فلسفه و کلام بکاهد. برخی از متفکران و فقیهان شیعه نیز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بیان نظرات فقهی و شرعی خویش بهره جُستند. نمونه برجسته ای ازاین فقها، بهاء الدٌین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی، شاعر، فقیه، مفسر، حکیم، مهندس و ریاضیدان دوره صفوی است. کسانی نیز مانند فقیه و فیلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشیدند تا از شکاف میان فلسفه ودین بکاهند. این کوشش او، ستیز و دشمنی با اورا از سوی محدثین و فقهای شیعه به دنبال داشت. کتاب ?اسفار? او تا سال ها مورد سوء ظن روحانیون بلند پایه بود و آموزش آن در حوزه های دینی مُجاز نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فیض و ملا عبدالرزاق لاهیجی وادامه ستیز آشکار روحانیون با نواندیشی، اجاق فلسفه اسلامی رو به خاموشی گزارد.

روند دوم، تشکیل نخستین دولت سراسری شیعه در ایران است که با پیدایش آن، کلام، حدیث و فقه سنتی به اوج رسید و فلسفه و حکمت بیش از پیش به انزوا رفت. فقها و روحانیون شیعه برای نخستین بار در روزگار دولت صفوی به کانون قدرت راه یافتند. گزینش یک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمی ایران و کوشش دولت صفوی در سازمان دادن به تشکیلات مذهبی نیمه دولتی، زیان بزرگی به چالش نظری در میان روحانیون و متفکران اسلامی زد و چراغ آزاداندیشی را خاموش کرد. بی جهت نیست که در پایان دوره صفوی، آخوند محدث و خرافاتی ملا محمد باقر مجلسی به علامه شهرت یافت و فقیهان هوادار حکمت و خِرَد چونان میرداماد و میرفندرسکی و شاگرد ایشان، ملا صدرا یا در انزوا زیستند و یا در حاشیه.

تشکیل دولت صفوی در عین حال آغاز دوره تازه ای در رشو و نمای روحانیت شیعه بود. ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان ?کتب اربعه? شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب ?النقض? قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف ?نهج الحق? و ?کشف الصدق? را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب ?لمعه دمشقیه? او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

دولت صفوی روحانیت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شیعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبیلی در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف برای همیشه برچیده می شد. با فروپاشی دولت صفوی و آمدن افغان سـنـّی مذهب به ایران و به دنبال آن، فرمانروایی نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداری روحانیت شیعه که در امتداد سازمان دیوان صفوی بناشده بود فروریخت و مکتب اصفهان عملا تعطیل شد. دوره ای آغاز گشت به دوره فترت شهرت یافته و مهمترین مؤلفه آن رفتن مجتهدین ایران به شهرهای عتبات در عراق کنونی و انتقال مرکز فقاهت شیعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا این هنگام، سازمان دینی روحانیت شیعه، دو فرایند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پیدایش نخستین محدثین و فقها در سده سوم آغاز می شود و با تشکیل دولت صفوی در سده دهم پایان می یابد. در این دوران، مناسبات میان فقهای شیعه یک مناسبات غیر رسمی و فاقد شکل سازمانی است. صفویان به این دوره پایان داده و با گزینش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ایشان و ایجاد شبکه گسترده ای از حجت الاسلام ها در شهرهای ایران، سازمانی نیمه دولتی برای روحانیت شیعه ایجاد کردند. فروپاشی این مناسبات در پی آمد حمله افغان سنی و پادشاهی دولت نادرشاه و مهاجرت بسیاری از مجتهدین به عتبات، دوره تازه ای را در سازمان روحانیت شیعه آغاز کرد.

از هنگام تشکیل دولت قاجاران به این سوی که مذهب شیعه باردیگر مذهب رسمی ایران شد، حکمت و فلسفه بیش از پیش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حدیث و شریعت و نوشتن رسالات عملیه رونق یافت. دوره قاجار با یک رویداد و روند بزرگ در زندگی سازمان دینی روحانیون شیعه همراه بود. تا پیش از سده دوازدهم هجری، فقهای شیعه به دو گروه اخباری و اصولی تقسیم می شدند. اخباریون جز به قرآن و کلام و سنت پیامبر اسلام به تفسیر و توضیح دیگری باور نداشتند. اجتهاد را کفر می دانستند و سلسله مراتب دینی را رد می کردند. تاجگذاری آغا محمدشاه در سال 1210، چندسالی پس از درگذشت آقا وحید بهبهانی در کربلا است. بهبهانی به چیرگی اخباریون در نجف و کربلا پایان داد و برای نخستین بار، چیرگی برگشت ناپذیر مجتهدین را بر سازمان دینی شیعه ممکن ساخت. از این زمان به پس، سلسله مراتب تازه ای در میان فقهای شیعه شکل گرفت. این فرایند در عین حال، بازگشت مرکز فقه شیعه به عراق و آغاز سیادت نجف بر سازمان روحانیت شیعه است. ازاین پس رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق به عنوان رهبران روحانی جهان شیعه آغاز شد. پس از بهبهانی مجتهدین بزرگ نجف، یکی پس از دیگری ریاست روحانیت شیعه را در دست گرفتند و مناسباتی را سازمان دادند که بنیان آن بر اجتهاد و مرجعیت استوار بود. از جمله، سید مهدی بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، شیخ حسین نائینی، سیدابولاحسن اصفهانی، یکی پس از دیگری، در درازای بیش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاری آغامحمد خان تا پایان پادشاهی رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانیت شیعه سیادت کردند. تنها همزمان با تشکیل دولت پهلوی بود که با تأسیسس حوزه علمیه قم و سپس زعامت بروجردی، انحصار نجف بر سازمان نوپای روحانت شیعه شکست و قم جایگاهی تازه یافت. همین جا باید افزود که این ساختار جدید، با فرایند تاریخ ایران بیگانه بود. در ایران، در کنار قم، حوزه های مهم دیگری در شهرهای ایران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعیت در میان شیعیان محلی برخوردار بود.

این فرایند نو پا، به تقویت کلام، اصول و فقه در برابر اندیشه های عرفانی در میان مدرسین و مجتهدین انجامید. نظریه پردازی دینی، تمایل به بهره برداری از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نیازمند بود و نه به نوآوری. تکرار سنت و احکام گذشته را ایجاب می کرد. دراین راستا، آخرین کوشش های فلسفه و حکمت اسلامی در این دوره به پایان رسید و فقه و حدیث و کلام چیرگی مطلق یافت. ملاهادی سبزواری و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگری می زیستند، کوشیدند تا با شرح و تفسیر اندیشه های ابن سینا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ میرزاطاهر تنکابنی در سال های پس از تشکیل دولت پهلوی، حکمت و فلسفه اسلامی نیز پایان یافت5. نتیجه این شد که کار و کوشش مجتهدین یا حاشیه نویسی بر کتاب های پیشینیان بود و یا نوشتن رسالات عملیه برای ارشاد مؤمنین در احکام تعدیل و قرعه، مساقات، هبه، وقف، ارث، صدقه، خیارات، لقطه حیوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها6. چیرگی اجتهاد بر سلسله مراتب دینی، به توانایی آن در پذیرش اندیشه نو پایان داد و در عین حال روحانیت را که پیش از آن، متشکل از شخصیت های پراکنده مذهبی بودند، این بار به عنوان نیرویی واحد که از سوی بزرگترین مجتهدین نجف رهبری می شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتوای تحریم تنباکو به بهانه قرارداد رژی از سوی میرزای شیرازی در نجف و واپس نشینی ناصرالدین شاه، یکی از برجسته ترین نمونه های قدرت تازه یافته روحانیت شیعه بود که نجف را به پایتخت دین در برابر تهران تبدیل کرد.

یکی از نتایج این دگرگونی ها در میان مجتهدین که با دوری جستن فزاینده آن ها از حکمت و فلسفه و اندیشه های نو همراه بود، واکنش طبیعی روشنفکران سکولار در ارزیابی از جایگاه ایشان بود. چای گفتگو نیست که واپسگرایی خرافی باید مورد نقد خردگرایان قرار می گرفت. ام خطای بزرگ در این است که نقد نظری به واپسگرایی فقاهتی روزافزون نجف و بعدها قم، جای خودرا به نقد به روحانیت در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی بدهد. جامعه سکولار به جای اینکه به رسم روشنفکران دوره روشنگری و سال های نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه، واقعیت چیرگی این گونه اندیشه ها را در میان مجتهدین بپذیرد و در راستای جدال میان خِرَد و واپسگرایی و خرافات به نقد آن ها برخیزد، از آن جا که سخت در آرزوی پیدایش روحانیونی بود که با جنبش نواندیشی و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سیاسی ایشان پرداخت. یکی ازکژروی های روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبی سال های پس از شکل گیری شهروندیگری و سکولاریسم درایران دراین است که در برخورد به روحانیون دوسده گذشته و به ویژه روحانیون سال های پس از پاگیری سکولاریسم و مدرنیته درایران، پرداختن ایشان به اصول و فقه و تفسیر و دوری جستن از فلسفه و دانش های نورا به حساب ?تحجر? ایشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدین اصلا پرداختن به همین گونه مسائل فقهی و شرعی است و قرار نیست که ایشان به دانش های نو و فرایندهای سازمان جامعه شهروندی که حوزه سیاست بخشی از آن است به پردازند! اگر نقدی به ایشان باشد، نقد به محتوای آن فقه و شرایعی است که در حوزه ها آموخته می شود و در منابر به خورد مؤمنان داده می شود و نه نفس پرداختن ایشان به این گونه کارها. قراربراین نیست که فقها و مجتهدین از تافته جامعه جدید سکولار بافته شوند. قراربراین است که ایشان به همان نوع کارهای ارشادی و آموزشی در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس این است که چرا به جای پرداختن به فقه و شریعت درپیوند با نیازهای انسان در جهان نو، همچنان به احادیث و موضوعات هزار و اندی سال پیش می پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرایی در قالب دین، نباید به نقد در جایگاه تاریخی و اجتماعی روحانیون بست داده شود.

تا پیش از آغاز جنب و جوش نو آوری، جدل میان روحانیون و متفکران شیعی اساساً یا پیرامون برداشت های ایشان از اصول، فقه و شریعت بود و یا در واکنش به پذرش اندیشه های فلسفی و عرفانی. تحجر یا خردگرایی دینی نیز در این چهارچوب توضیح داده می شد. در ایران پیش از مشروطه، حوزه دگرگونی در اداره جامعه بیشتر به مناسبات ایلیاتی و قومی ارتباط داشت و از حوزه تحول نظری بهره چندانی نمی گرفت. جدایی این دو عرصه تا جایی بود که بزرگترین حکما، عارفان و صاحب نظران در روزگار واپس گراترین حاکمان می زیستند و حکومت از چالش های نظری بهره ای نمی گرفت. از این رو اگرچه در نوشته های ادبی و تاریخی و اشعار، نقد و فغان از رفتار زورمندانه فلان امیر و یا اندرز به بهمان پادشاه بسیار است، اما گفتگو بر سرنفس و ماهیت دولت و سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی هرگز به یکی از موضوعات اساسی در گفتمان دینی یا غیردینی تبدیل نشد و نمی توانست بشود. پس در بررسی ازجایگاه دیدگاه های اجتماعی درآن روزگار می توان، پیشروی و یا واپسگرایی یک متفکر را صرفاً در دوری یا نزدیکی او به پیشرفته ترین اندیشه های زمان سنجید و نه ضرورتاً در برخورد او به دیوان و دولت. در این قیاس، زکریای رازی، ابن سینا و یا شهاب الدین سهروردی در برابر کلینی و شیخ صدوق، پیشرو و نواندیش و خردگرا به شمار می آیند. ?حلیة المتقین? و ?بهار الانوار? در برابر ?اسفار?، دو سوی متضاد اندیشه دینی را نشان می دهند. براین روال، ملا صدرا فقیهی پیشرو و مجلسی محدثی واپسگرا و متحجر است.

با فرارسیدن طلیعه نوآوری و مدرنیته به ایران، فرایند نظریه پردازی دینی وغیردینی از بنیاد دگرگون شد. موضوع تشکیل دولت ملی به مفهوم جدید و برخاسته ازاتحاد ملت برای نخستین بار دربرابر جامعه ایران قرار گرفت و از این جا بود که این فرایند نو پرسش های تازه ای را در برابر جامعه قرارداد. یکی از این پرسش ها جایگاه دربار و پادشاه در سازمان اداره جامعه بود. سنت فرمانروایی و شهریاری تا آغاز جنب و جوش مشروطه خواهی بر چیرگی و اتحاد قومی و ایلیاتی استوار بود، اینک در برابر نیاز به تشکیل دولتی ملی که فرای منافع اقوام و ایلات باشد و منافع ملت را دنبال کند، دستخوش تغییر شد. پاسخ جنبش نوآوری، پروژه تشکیل دولت مشروطه به جای حکومت محروسه و مشروط ساختن اراده همایونی بود. ازاین پس قرار شد که پادشاه سلطنت کند و نه حکومت. پرسش دیگر، جایگاه دین و سازمان روحانیت در سازمان اداره جامعه بود. انقلاب مشروطه به این موضوع پاسخی بس خردمندانه داد. نخست اینکه حوزه دین را از حوزه سیاست جدا ساخت. متن اولیه قانون اساسی که در مجلس به تصویب رسید گواهی براین داوری است.

از این جا بعد، مهمترین معیار تشخیص جایگاه روحانیون، واکنش ایشان به مهمترین پروژه اجتماعی، یعنی پاگیری دولت سگولار و مدرن در ایران است و نه نقطه نظرهای فردی ایشان در باره اصول و فقه و فلسفه. تا پیش از پیدایش فرایند تشکیل دولت ملی که انقلاب مشروطه نماینده برجسته آن بود، آمیزش میان حوزه اندیشه های دینی و سازمان اداره جامعه چندان مهم نبود. ملایان در امور محلی با حاکم شهر یا ناحیه رقابت و آشتی داشتند و در امور یکدیگر مداخله می کردند. اما با پیدایش روند تشکیل دولت ملی، جایگاه و نقش نیروها و ساختارهای سنتی مهم گردید. خطای بزرگ روشنفکران شهروند ایران نیز از همین جا آغاز می شود که ارزیابی خویش را بر پایه داوری های فردی یک آخوند و مجتهد در امور نظری استوار کردند و نه رفتار آن روحانی در برابر مهمترین مسأله اجتماعی ایران که تشکیل و پاگیری دولت سکولار و اجرای پروژه مدرنیسم درایران بود. باور من این است که واپسگرایی و یا تحجر یک مجتهد در امور فقهی، به هیچ روی با ارزیابی از نقش اجتماعی او پیوند ندارد. ارزیابی از جایگاه اجتماعی او به رفتارش در برابر دولت سکولار و حق شهروندان در تدوین قوانین مدنی سکولار پیوند می یابد. نا آگاهی یا بی توجهی جامعه سکولار ایران از فرآیند انکشاف دیدگاه های دینی و جامعه مذهبی و روحانی ایران، انگیزه ای شد که روشنفکران سکولار، نواندیشی در حوزه فقاهت و شریعت را با ترقی خواهی در حوزه سیاست یکسان گرفتند.

نمونه برجسته چنین دوگانگی، سید ابوالحسن اصفهانی است که در درازای 24 سال پس از درگذشت آخوند خراسانی در سال 1300 خورشیدی، تا هنگام مرگ به سال 1324، بلندپایه ترین روحانی نجف، و بالاترین مرجع تقلید شیعه به شمار می رفت. اندیشه های شرعی و فقهی اصفهانی از شمار سنت گرایانه ترین نمونه های این گونه اندیشه هاست. رساله عملیه او در شمار یگانه رسالات روحانیون بزرگ آن دوره است که به سنت هزارساله جامعه قبیله ای عربستان، ازدواج با دختران زیر نه سال را مجاز می داند و می نویسد که مانعی ندارد که ? دختر کوچک را که وقت عقد به سن شش سال رسیده باشد… مثلا یکساعت یا دوساعت به عقد انقطاع برای کسی تزویج? کنند. هم او می نویسد که جز وطی، ?سایر اسمتاعات (لذت بردن ها) مثل مالیدن بدن به بدن او به شهوت و مثل بوسیدن و اورا در بر گرفتن و بین رانهای او ….. ضرر ندارد حتی با دختر شیرخوار.?7 همین مجتهد، همراه با شیخ حسین نائینی که برداشت های فقهی اش اندکی بهتر از او بود، با استواری دربرابر دخالت روحانیون نجف در سیاست ایران و عراق ایستادگی کرد و همراه با شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزه علمیه قم، به گسترش و پاگیری سکولاریسم و مدرنیته در ایران و نیز در عراق یاری رساند. نقد به تفسیرهای فقهی او، جدا از اینکه چنین رفتاری باید به پیگرد قانونی اجرا کننده این فرمایشات بیانجامد، به حوزه نقد نظری پیوند دارد و نه به حوزه سیاست.

این حق یک روشنفکر مذهبی یا غیر مذهبی است به نقد آموزش های واپسگرایانه از این دست به پردازد و زیان چنین افکار پوسیده ای را برای مردم آشکار کند. یکی از روندهای مهم جنبش نوآوری درایران نیز مبارزه با اندیشه های خرافی و پوسیده ای بود که از سوی روحانیون و مردم ساده لوح رواج یافته بود. شادروان دهخدا یکی از پیشگامان نقد به این باورها بود. اما این کوشش روشنگرانه، جایگاهی در حوزه سیاست ندارد. اگر روشنفکران سکولار، معیار نواندیشی و تجدد دراندیشه های دینی را محک تشخیص جایگاه اجتماعی روحانیون قرار دهند، نقشی برای روحانیون در سازمان جامعه قائل نخواهند شد و به سان دیوجانس حکیم با شب چراغ در پستوی حوزه ها در جستجوی روشن اندیشان دینی خواهند گشت. مراد این است که باید پذیرفت که چنین داوری هایی که در رساله های عملیه همه مجتهدین یافت می شود، نباید معیار سنجش جایگاه روحانیت شیعه در جامعه شهروند باشد. جایگاه روحانیت، حوزه درسی و مساجد است و ارشاد و اندرز و آن مجتهدی که چنین رفتاری را در پیش گیرد، حتی اگر در باورهای فقهی اش مانند اصفهانی بیاندیشد، رفتاری درست در پیش گرفته و خواسته یا ناخواسته به توانایی جامعه شهروند و سکولار یاری می رساند.

آخوند خراسانی در نوشته هایش، درس خواندن مسلمانان را در مدارس جدید کفرآمیز می دانست و در شمارمجتهدینی بود که با استواری از آموزش سنتی در حوزه ها پشتیبانی می کرد. کتاب کفایة الاصول او از مهمترین کتاب های درسی حوزه ها در اصول است. ژرفای باورهای سنت گرایانه دینی او از همان دست خطی که بر کتاب معروف نائینی نوشته، آشکار است. با این حال اگر فتوای او در تأیید مشروطه نبود، پیروزی مشروطه خواهی درایران با دشواری های بزرگ تری روبرومی شد. به یاری سکوت همراه با تأیید همین مجتهدین بود که دادگاه سکولار انقلابی پس از فتح تهران رأی به اعدام شیخ فضل الله نوری داد و بزرگترین مجتهدین شیعه ایران و نجف در اعتراض به بدارآویخته شدن بزرگترین مجتهد تهران به دست یفرم خان ارمنی، بانگ اعتراضی بلند نکردند. رفتار شهروندانه همین مجتهد حتی درمورد درگیری او و دیگر روحانیون با تقی زاده آشکار است. پس از آغاز مشروطه دوم به دنبال فتح تهران، سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو سید معروف مشروطه خواه تهران ترور شد و شایع گشت که تقی زاده در قتل بهبهانی دست داشته است8. گروهی از روحانیون تهران این اتهام را به آگاهی آخوند خراسانی رساندند و او در نامه ای به رئیس مجلس، اخراج اورا از مجلس خواهان شد. اما به مجرد اینکه گروهی از افراطیون مذهبی این نامه را، حکم قتل تقی زاده قلمداد کردند، خراسانی با اینکه به تقی زاده نسبت ضدیت با اسلام زده بود، به آیت الله انگجی در تبریز تلگراف زد که ?به عموم علماء و قاطبه مسلمین اعلام فرمایند حکم مزبور تکفیر نبوده و نسبت تکفیر بی اصل است? و نوشت که مزاحم زندگی تقی زاده نشوند.

پس روحانیونی که دیدگاه های دینی شان، سنت گرایانه بود و پذیرش تغییر نداشت و در مواردی، مانند آنچه پیشتر درباره اصفهانی گفتم، شرم آوربود، در ستیز میان شهروندیگری و تشکیل دولت سکولار با الگوی دیگری که چیرگی مطلق شریعت و روحانیون را بر سیاست جستجو می کرد، جانب شهروندیگری را گرفتند. گرفتاری بزرگ فکری روشنفکران سکولار در ارزش گذاری بر این رفتار درست روحانیون سنت گرایی مانند خراسانی، نائینی، حائری، بروجردی، حکیم و شریعتمداری دراین است که آن ها قادر به پذیرش این دوگانگی میان رفتار اجتماعی و باورهای دینی نیستند. الگوی روشنفکران سکولار از یک روحانی پیشرو، یحیی دولت آبادی است که هم در امور دینی نو اندیش بود و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی. به راستی هم ?حیات یحیی? گواهی از آزاداندیشی این شخصیت سکولار روحانی است. اما گرفتاری این الگو در این است که دولت آبادی، از شمار مجتهدین و روحانیون بلندپایه نبود. حوزه درسی نداشت که از بیان باورهای خویش بیمناک باشد. نیازی به نوشتن رساله عملیه نداشت تا از جایگاه ویژه خویش در میان روحانیون پاسداری کند. بانگ بابیگری را با تمسخری به جان خرید و دست آخرهم رخت روحانی را کنار نهاد و با کت و شلوار و کراوات به خدمت دولتی وارد شد و دخترش، خانم صدیقه دولت آبادی از بزرگترین رهروان جنبش آزادی زنان در ایران گردید. نمونه دیگری از این گونه روحانیون «دلخواه»، شادروان طالقانی است. او هم به نه دنبال کردن اجتهاد رفت و نه به تدریس پرداخت. خطیبی بود وارسته که به سیاست وارد شد و هرگز نه از سوی روحانیون مورد پسند قرار گرفت و نه او امیدی به روحانیون در سیاست داشت. امامت جمعه آغاز انقلاب را هم بنا مصلحت به او واگذارند. حتی همین روحانی دلخواه و پیشرو، در زندگی شخصی از سنـّت پیروی می کرد و دوهمسر داشت. با این حال، نمونه هایی مانند طالقانی و دولت آبادی، نه نموداری از اندیشه و رفتار غالب بر روحانیون شیعه اند و نه پیدایش آنان گواهی از پیدایش گرایش به نوآوری در میان روحانیون است.

به این موضوع باید توجه داشت که حتی بسیاری از روشنفکران مذهبی و نیز پاره ای از مدرسین روحانی به درستی براین باوراند که در دوره دویست و پنجاه ساله ای که از پایان دوره صفوی در میانه قرن دوازدهم آغاز می گردد تا آستانه انقلاب 57، فرایند انکشاف نظری در میان روحانیون شیعه، کار تازه ای ببار نیاورده و آثار روحانیون این دوره، جز تکرار و حاشیه بر آثار پیش نبوده است.

نتیجه این سکون فکری و فروکش انکشاف نظری در میان فقها و مجتهدین، یکی برکنارماندن ایشان از دگرگونی های فلسفی و نظری در سده های پس از درگذشت ملا صدرا و میرفندرسکی است و دیگری جایگزین شدن نوشته های فقهی و کلامی با رسائل عملیه. پس در این راستا، پیدایش فقها و مجتهدین نو اندیشی مانند ملاهادی سبزوری، شریعت سنگلجی و شیخ هادی نجم آبادی که دراندیشه های فقهی ودر حوزه های مربوط به علوم دینی دست به نوآوری زده اند، استثناء به شمار می آید و نه یک روند. اما روشنفکر سکولار، اگرچه می تواند بود و نبود چنین نواندیشی های دینی را دال بر وضعیت فکری حاکم بر جامعه روحانیت بداند، نمی تواند و نباید داوری خویش را از نقش اجتماعی روحانیون را بر پایه آن عقب ماندگی ها قراردهد.

موضوع کنونی اندیشمندان و راه گشایان جامعه سکولار ایران، به مانند آستانه انقلاب مشروطه، در این نیست که منادی و پرچمدار اصلاحات در اندیشه و سازمان روحانیون ایران باشند. چنین کاری، کار فقها و متفکران نواندیش شیعه است. موضوع امروز، دیروز و فردای سکولاریسم در ایران، یافتن جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار است. یا این جایگاه پهنه سیاست است و یا در حوزه های دینی و مساجد برای ارشاد مسلمانان. اینکه در آن حوزه ها و در مساجد، روحانیون چه باورهای فقهی، اصولی و شرعی را به مؤمنین آموزش می دهند، موضوعی است که کمترین ارتباطی به سکولاریسم و شهروندیگری ندارد. دخالت روشنفکران سکولار درآن حوزه مانند این است که گروهی از خاخام های یهودی برای ارمنیان در جلفای اصفهان وظیفه دینی تعیین کنند. کسانی که اینک در نقد به تشکیلات و سلسله مراتب دینی، سخن از رنسانس دینی و پروتستانیسم می زنند، فراموش می کنند که نخستین حوزه رفرم دینی در راستای فقه و اصول و شریعت است و نه ساختار بیرونی روحانیت. جامعه ما نیازمند فقها و مجتهدین روشن بینی است که بدون بیم از انگ بابی و کافر و زندیق، به نقد اندیشه هایی نشینند که از تولدشان بیش از هزار سال می گذرد و اگر در جامعه قبیله ای عربستان «پیشرو» به شمار می آمدند، دردی از مشکلات مؤمنین در روزگار انقلاب مابعد صنعتی دوا نمی کنند. اما چنین نیازی، ربطی به تعیین جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار ندارد.

شاید، روحانیت شیعه نیازمند به رفرم باشد و شاید تجربه شکست خورده جمهوری اسلامی که سلسله مراتب دویست ساله مرسوم در این نهادرا به هم ریخت و کوشید نقش اجتماعی روحانیت شیعه را باز تعریف کند، درسی و سرآغازی برای خود روحانیت باشد. موضوع جنبش سکولاریستی امروز، بازگرداندن روحانیت شیعه به مساجد و حوزه های درس دینی و نگاهداشتن ایشان درآن جا و به دور از حوزه سیاست است. موضوع خود ایشان، پرداختن و نقد به فقه و اصولی است که در آن حوزه ها می آموزند و در مساجد به خورد مؤمنین می دهند.

شهروندیگری و سکولاریسم تنها در گروی جدایی دین و دولت نیست، در پذیرش همزیستی اندیشه دینی و غیر دینی است. این تنها دولت سکولار نیست که باید از گزند دخالت روحانیت و مجتهدین در امان باشد. دین و باورهای شخصی مردم و انجام فرایض دینی نیز باید از گزند دولت و سکولاریست ها در امان بماند. کشف حجاب اجباری روی دیگر سکه حجاب اجباری است. سکولاریست های ایران در گفتمان و چالش بزرگ کنونی نه تنها باید، مجتهد و آخوند را به مسجد وحوزه درس بازگردانند، بلکه باید امنیت و آزادی اندیشه ایشان را درآن مسجد و حوزه درس تضمین کنند. نقش ویژه آن دسته از فقها و روحانیونی که دوتجربه خونین دولت صفوی و جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند و زیان چنین تجربه ای را برای دین و دولت دیده اند در این است که نه تنها به جایگاه سنتی خویش بازگردند، بلکه برای همیشه در آن جا بمانند.

موضوع سکولاریسم، مذهب زدایی نیست، گسترش نهادها و اندیشه های شهروندی است که دموکراسی یکی از بزرگترین سنگرهای آن است. روشنفکران سکولار و مذهبیون منتقد به خرافات حق دارند و باید به نقد واپسگرایی در حوزه فقاهت و شریعت و آموزش های دینی به پردازند. اما باید این نقد را از حوزه سیاست و کشورداری به دور نگاه دارند. یگانه زمینه پالایش جامعه از باورهای واپسگرایانه، از یکسو پیشرفت جامعه و از دیگر سو، پذیرش حق مردم در باور به همان واپس اندیشی ها و آزادی در نقد به آن ها است.

این تغییر نام گفتگویی بود که بعد ها تغییر یافت و خیابانی به نام او شد.
کافی، تهذیب الاحکام، استبصار و من لایحضره الفقیه
فقهای سنی قیاس را به جای عقل می نشانند. فقیهان اخباری تنها کتاب (قرآن) و سنت آراء پیامبر را قبول دارند و به اجماع، یاداوری مورد پذیرش جمعی ار فقها و توسل به آراء عقلی باور ندارند.
برخلاف فرایند رشد اندیشه های فلسفی در اروپا، فلسفه اسلامی هرگز گریبان خودرا از دین رها نکرد و به فلسفه سکولار و غیر دینی تحول نیافت.
یکی از کوشش های ارزنده ای که در دوران پادشاهی رضاشاه صورت گرفت و بیان مناسبات شهروندانه میان دین و دولت بود، تبدیل مدرسه سپهسالار به دانشگاه معقول و منقول است. ریاست آنرا نخست بدیع الزمان فروزانفر برعهده داشت و سپس نصرالله تقوی، مجتهد نواندیشی که در پایه گذاری دادگستری ایران نقش مهمی داشت، به ریاست آن رسید. مجتهدین نواندیشی مانند شادروانان ضیاء الدین ابن یوسف و آقا کمال نوربخش از اساتید مهم آغاز کار این دانشگاه بودند. شاید یکی از تنها مراکز تعلیمات عالیه اسلامی که به حکمت و فلسفه نیز پرداخت، همین دانشکاه بود.
باید به نمونه کوشش کسانی مانند آقابزرگ تهرانی که همه زندگی خویش را به پژوهش های ارزنده اختصاص داد و ضیاء الدین ابن یوسف که یک تنه گنجینه کتابخانه مجلس را فهرست کرد و از هوچی بازی های سیاسی و مذهبی بدور ماند اشاره کرد و افزود که در کنار کارهای مرسوم آخوندی، کسانی نیز چون ایشان به بالندگی فرهنگ ایران خدماتی گرانبها کرده اند.
صراط النجات، ترجمه فارسی وسیلة النجات، جلد دوم، ص 221
تقی زاده تا پایان عمر این اتهام را رد می کرد

محمد امینی