بایگانی سالانه :2008
دکان دین فروشی
صيغه اسلام دمکراتيک مجاهدين چيست؟
نام و ننگ در شاهنامه حكيم فردوسی
دستورات دهگانه شكنجه در جمهوری اسلامی
خدا را دنبال کنید!
یه آقایی میره حج، بر خلاف جهت همه شروع میکنه به دور زدن دور کعبه، بهش میگن مرد حسابی چرا برعکس داری میچرخی؟ میگه باباجان شما خدا رو دنبال کنید از اونور، وقتی از اینور اومد من میگیرمش دیگه!
روضه خان برای اهل تسنن
یه آخوند رو میخواستن بفرستند کردستان که اهل تسنن رو ارشاد کنه، بعد بهش میگن اونجا رفتی علیه یزید و شمر و عثمان و ابوبکر حرف بد نزن! آخونده میگه پس چی بگم؟ بگم امام حسین رو ماشین زد کشت؟
از نوری تا خمینی
پیشگفتاری بر چالش دین و دولت در ایران
انگیزه این نوشتار، بازنگری به چالش میان دین و دولت در سالهای گذشته از دیدگاهی نو و نقد به داوری رایج در میان نیروهای سکولار ایران است . بنیاد داوری من این است که بر خلاف برداشت های رایج، روحانیون شیعه و به ویژه مجتهدین بزرگ ایران از کمرکش انقلاب مشروطه تا آغاز جمهوری اسلامی، کم یا بیش به جدایی دین از سازمان اداره جامعه یا دولت تن درداده و اساسا به امور دینی پرداخته اند. به باور من، حتی در آستانه انقلاب 57 نیز بیشتر مجتهدین بزرگ شیعه به اندیشه ولایت مطلقه فقیه به مفهوم سیادت علما بر سازمان دولت باور نداشته اند. پس جنبشی که سرانجام به تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه انجامید، نه تنها چالشی در برابر مدرنیته، ارزش های غربی و فکر دموکراسی اجتماعی، بلکه در عین حال شورش رده های پایین تر روحانیون و گروهی از روشنفکران افراطی شیعه در برابر روحانیون سنتی بود که جدایی دین و دولت را پذیرفته بودند و نقش روحانیون را اساسا تدریس علوم دینی و ارشاد مردم و زمامداران دولت می دیدند.
روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، نتیجه آمیزش دین و سیاست و یا چیرگی دین را بر سازمان اداره جامعه به نمایش گذارَد، روشنفکران سیاسی سکولار، روحانیون را به گروهبندیهایی مانند «مبارز»، «درباری» و»خانه نشین» تقسیم می کردند. از این دیدگاه، کاشانی، خمینی و یاران امام به دلیل مخالفت هایشان با سیاست های دولت و خـُرده گیری هایشان ازروحانیون بلندپایه به این بهانه که آن ها کناره جویی ایشان از سیاست، روحانیون مبارز و نستوه خوانده شدند و شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آقا حسین بروجردی که نزدیک به چهل سال، روحانیون را دخالت در سیاست برکنار داشتند، به مماشات و سازش با دربار و دولت متهم گردیدند. پس در آستانه انقلاب، شریعتمداری که بر ادامه رفتار کجدار و مریز روحانیون با دولت پافشاری می کرد، سازشکار و نوکر سرمایه داری شناخته شد و امام خمینی که از سرنگونی رژیم و بنای حکومت عدل اسلامی سخن می گفت، انقلابی و رهرو آزادی گردید!
از اینرو، گفتمان کنونی بر سر جدایی دین و دولت و سکولاریسم چنانچه در برداشت های رایج از آنچه را که در کتاب ها خوانده ایم و یا از تاریخ اروپا یاد گرفته ایم محدود بماند، همان اشتباه های پیشین، این بار در لباسی نو تکرار خواهد گردید. هم امروز نیز بخش بزرگی از روشنفکران سکولار ایران، با این برداشت نادرست که جدایی دین و دولت و یا دولت سکولار هرگز در تاریخ ایران شکل نگرفته، رفرم در فقاهت شیعه و یا پروتستانیسم و روشنگرایی اسلامی را پیش شرط پیدایش و تحکیم دولت سکولار در ایران می دانند. حوزه پروتستانیسم اسلامی، یک حوزه نظری است و نه سیاسی. آنچه که ممکن است در حوزه اسکولاستیک اسلامی یا فقاهت، پیشرو و امروزی باشد، ضرورتا در حوزه سیاست و زندگی اجتماعی پیشرو نیست. پروتستانیسم مسیحی در حوزه سیاست به تشکیل گروه ها و دولت های واپسگرا انجامید و از دست راستی ترین گرایش های سیاسی پشتیبانی کرد. نمونه برجسته این گرایش در ایران، شکل گیری فدائیان اسلام بود. سید مجتبی میرلوحی تهرانی (نواب صفوی) و همفکرانش از رفتار روحانیون شیعه ناخرسند بوده، از اسلام و تشیع انقلابی سخن می گفتند و طلاب را دعوت به اصلاح حوزه ها می کردند. از دیدگاه ایشان ده ها سال درس داخل، مکاسب، فقه و اصول، ضایع کردن وقت به شمار می آمد و خدمتی به ?نجات امت مسلمان از زنجیر استعمار و استکبار? نمی کرد1. این نقد به فقاهت و اسکولاستیک اسلامی و سازمان سنتی روحانیت، در حوزه سیاست به تشکیل یک گروه تروریستی انجامید که با همه مظاهر شهروندی، مدرنیته و سکولاریسم دشمنی داشت. بخش بزرگی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی در دامان همین جنبش پرورش یافتند و به اعتبار یادداشت ها و خاطراتشان، بیشتر ایشان یا از شمار مریدان نواب صفوی بودند و یا از آن جنبش تأثیر می گرفتند2. کروهی از ایشان نیز بعدها جمعیت سری اصلاح حوزه را درست کردند که آقای رفسنجانی و خامنه ای از گردانندگان آن بودند. خود آیت الله خمینی، به دلیل این که شایع بود از نواب صفوی پشتیبانی می کرده، از پیرامون بروجردی رانده شد و تا بروجردی زنده بود به دیدار او نرفت3.
کوشش من در این پیشگفتار و شش نوشتار بعدی پیرامون ?چالش دین و دولت در ایران معاصر? این است که از دیدگاهی نو به بررسی سکولاریسم و جدایی دین و دولت به پردازم.
**********
تا پیش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهی، قدرت و نفوذ روحانیون شیعه در امور مردم و دیوان در دو راستا اعمال می شد: نخستین راستا اعمال قدرت معنوی و شرعی بزرگترین مراجع تقلید و روحانیون صاحب کتاب بود. در این راستا، پهنه نفوذ ایشان از خانه روستانشینان و دکان بازاریان تا پستوهای اندرونی شاهان قاجار گسترده بود. هنگامی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، نفوذ معنوی مراجع تا آنجا بود که سوگلی ناصرالدین شاه قلیان های اندرونی را جمع کرد ودرپاسخ شاه که از او پرسیده بود کدام پدرسوخته قلیان را حرام کرده، کفت همان کس که مرا به تو حلال کرده است! در آن هنگام مجریان اصلی این نفوذ بیشتر در نجف می زیستند و آخوندهای رده های پایین تر در مسجد و منبر حاملان گسترش پیام ایشان وپایداری نفوذ ایشان بودند. راستای دیگر قدرت و نفوذ روحانیون در امور محلی و به قول خودشان امور دنیوی (دنیایی) بود. این راستای نفوذ اگرچه از باورهای دینی مردم تأثیر می گرفت، بیشتر به کوشش روحانیون محلی ارتباط داشت. تا این هنگام آخوندها انحصار نظارت بر قرداد میان شهروندان و رسیدگی به امور قضایی را در دست داشتند.
شکاف علمای بزرگ نجف و ایران در برخورد به انقلاب مشروطه و موضوع مناسبات میان دولت با ارباب دین، از نیروی معنوی ایشان کاست. مشروطه خواهی که نخست با پادشاه قاجار روبرو بود، پس از اتحاد مشروعه خواهان با محمدعلی شاه و بمباران مجلس، ابعادی تازه یافت. یکی از پی آمدهای شکست جبهه مشروعه و خودکامگی که به اعدام شیخ فضل الله و فرار محمدعلی شاه انجامید، چیرگی اندیشه پذیرش تدریجی جدایی سازمان دین از سازمان اداره جامعه در میان روحانیون بود.
درسالهای نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه تا هنگام تاجگذاری رضاشاه ما شاهد دو گرایش مهم در میان روحانیون هستیم.
گرایش نخست که نیرومندترین گرایش میان روحانیون بود، تن در دادن به تشکیل دولتی شهروند بود، به این امید که دولت مشروطه قوانین را بر پایه دین حنیف اسلام و مذهب حقه جعفری بنا نهد. از این پس کوشش مجتهدانی که کم یا بیش جدایی دین و دولت و چیرگی دولت را بر امور دنیوی پذیرا شده بوند، در مهار دولت مشروطه بود. سید حسن مدرس نیز نخست به همین انگیزه و امید و به اعتبار بند دوّم متمم قانون اساسی از سوی علمای نجف به نمایندگی مجلس شورای ملی درآمد. مهمترین روحانیون وابسته به این گرایش آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ حسین نائینی و شیخ عبدالله مازندرانی بودند. حتی مجتهد دیگر ساکن نجف، محمد کاظم یزدی نیز که با جنبش مشوروطه خواهی مخالف بود و از شیخ فضل الله نوری پشتیبانی کرده بود، دراین موضوع که وظیفه اصلی علما ارشاد مردم در امور دینی است، با دیگران اختلاف چندانی نداشت.
گرایش دوم کوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ بود که پس از اعدام شیخ فض الله نوری در پاره ای از نقاط ایران همچنان دنبال می شد. این گرایش بر ضرورت چیرگی مجتهدین بر سیاست و اداره امور اصرار داشت. بزرگترین منادی آن آخوند ملا قربانعلی زنجانی بود. دو رویداد بزرگ به زندگی این گرایش در آن سال ها پایان داد. نخست نامه آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی از نجف به مجلس شورا و دولت مشروطه مبنی براین بود که اشرار و مفسدین پیرامون این مجتهد معروف را گرفته و ?موجب فساد مملکت و اخلال آسایش? مردم شده اند ولی خود آخود به دلیل بالا بودن سن و نادانی به این دام افتاده است4. رویداد دوم شکست کوشش های محمد علی شاه و برادرانش برای بازگشت او به سلطنت بود که از پشتیبانی پاره ای از آخوندهای پیرو استبداد و مشروعه از جمله روحانیون کرمانشاه برخوردار بود. با این حال این گرایش همچنان به زندگی خویش ادامه داد و گاه و بیکاه سر بلند کرد و سرانجام از میانه سال های 1320 در قالب جنبش فدائیان اسلام تجدید حیات یافت و به یاری روشنفکران مذهبی که کناره گیری روحانیون را از سیاست، خیانت به اسلام می شمردند، پرداخته و بالنده شد و در قامت جنبش امام خمینی چونان سمندری از خاکستر برون آمد و جمهوری اسلامی را بنا نهاد.
از واپسین انقلاب مشروطه تا هنگام چیرگی جمهوری اسلامی، این دوگرایش درمیان روحانیون و نیروهای مذهبی ایران دوام یافت. اما به باور من در درازای سال های مورد گفتگو، اندیشه حاکم بر روحانیت ایران، اندیشه کناره جویی از سیاست و واگذاری اداره جامعه به دولت بوده است. درستی این داوری در مهمترین رویدادهای تاریخی هفتاد سالی که از پیروزی مشروطه آغاز و به تشکیل جمهوری اسلامی می انجامد، آشکار است. به باور من، سیاست مترقی و پیشرو در میان روحانیون پس از انقلاب مشروطه، همین سیاست پذیرش دولت سکولار و کناره گیری از سیاست بوده و نه اندیشه مداخله در سیاست و مبارزه جویی روحانیون. از دیدگاه روشنفکر سکولار، روحانی ترقی خواه، روحانی خواستار کناره گیری از سیاست است و نه روحانی «مبارز»!
نخستین آزمون مهم، تشکیل دولت سکولار پهلوی است. رضاشاه که از همان فردای کودتای سوم اسفند 1299، با بستن ?مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تاتر و سینما فتوگرافها (عکاس خانه) و کلوپ های قمار?5 بنای دوستی و آشنایی با روحانیون تهران را نهاد وبه زودی پشتیبانی ایشان را به سوی خویش جلب کرد. درگشودن باب گفتگو میان سردار سپه و روحانیون، یکی از چهره های کارساز حاج آقا رضا رفیع رشتی (قائم الممالک) بود. این مجتهد که خود و برادرانش از شمار بانفوذترین روحانیون پایتخت بودند از سال ها پیش از کودتا با رضاخان آشنایی داشت. نزدیکی او با سردار سپه و سپس رضاشاه تا بجایی بود که از او به عنوان معلم رضاشاه یاد می شود و او در سفر و حضر درکنار شاه بود. او و میرزا هاشم آشتیانی، روحانی معروف دیگری در تهران باب دوستی و گفتگو میان سردار سپه و روحانیون را گشودند.
این نزدیکی ها در عین حال گواهی است از پذیرش فرایند شهروندیگری و علاقمندی روحانیون بزرگ به ایجاد امنیت و تمرکز قدرت درایران. حاصل این بود که در فروردین 1303 رضاخان با سه تن بزرگترین مجتهدین شیعه در قم ملاقات کرد6 و به دنبال آن، او سودای جمهوری را کنار نهاد و مراجع، انتقال پادشاهی را از قاجاریه به پهلوی پذیرفتند. از این پس فرایند رسمی و قطعی پذیرش دولت سکولار از سوی بزرگترین مجتهدین شیعه آغاز گردید و این پذیرش تا به جایی رسید که بزرگترین روحانیون ایران از شهرهای مختلف هم در مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی شرکت داشتند و هم در مراسم تاجگذاری رضاشاه به سال 1305. 7
در درازای پادشاهی رضاشاه، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیان گزار و رئیس حوزه علمیه قم، بزرگترین مجتهد بی رقیب شیعه ساکن ایران بود. او از دیرباز مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود و حتی در دوران اقامتش در نجف که با طغیان بسیاری از روحانیون علیه بریتانیا همراه بود، خویشتن را از ازاین کارزار کنار کشیده بود. حائری با بنیانگذاری حوزه قم در سال 1300 خورشیدی همزمان با قدرت گیری سردار سپه، برای نخستین بار پس از سقوط صفویه، کوشید تا کانون شیعی گری را از نجف به قم منتقل کند. زعامت او در قم با مرگ آخوند خراسانی در نجف همزمان بود. پس از مرگ آخوند8، ریاست روحانیون نجف به سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی رسید. اگرچه روحانیون دیگری نیز در نجف در مقام اجتهاد و مرجعیت قرار داشتند، اصفهانی و نائینی در این سال ها ریاست حوزه نجف را برعهده داشتند و اصفهانی، حتی پیش ز مرگ نائینی به سال 1315، عملاً بزرگترین مرجع تقلید شیعه بود. یگانگی فکری حائری در قم و اصفهانی در نجف در کناره جویی از سیاست و پرداختن به امور دینی، نقشی اساسی در پاگیری دولت سکولار در ایران ایفا کرد. حائری با استواری از مداخله روحانیون در سیاست و در گیری با رضاشاه جلوگیری کرد و اصفهانی که اساساً به مسائل ایران علاقمند نبود از سیاست حائری پشتیبانی کرد. این استواری تا به جایی بود که نه حائری و نه هیچ یک از روحانیون نجف به پشتیبانی از مدرس در مخالفت با انتقال پادشاهی از قاجاریه به رضاشاه برنخاستند و پس از دستگیری و تبعید درازمدت او به کاشمر برای آزادی او میانجی گری نکردند. پشتیبانی ایشان از تشکیل دولت پهلوی به پایه ای بود که نائینی و تنی دیگر از روحانیون نجف با انتشار بیانیه ای در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدی خواندند.
در درازای پادشاهی رضاشاه و تشکیل دولت سکولار و مدرن درایران، چندین فرصت تاریخی برای آزمودن اینکه آیا گرایش به برکنار ماندن از سیاست و یا رودررویی با دولت، بر رفتار و اندیشه سازمان روحانیت شیعه چیرگی دارد، پیش آمد و در هریک از این آزمون ها، آشکار گردید که سازمان روحانیت شیعه، کناره جویی از سیاست را پذیرا گشته است.
یکی از نخستین آزمون ها، کوشش سردار سپه در تشکیل ارتش بود. تشکیل ارتش مدرن و گسترش شهربانی، نه تنها به شورشها و گردنکشی های محلی پایان داد، بلکه قدرت فزاینده دولت مرکزی را دربرابر نفوذ سنتی روحانیون شهرها و روستاهای ایران قرار داد. قانون نظام وظیفه، مصونیت طلاب را از میان برد. با این حال حائری در برابر کوشش حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اصفهان9 که در اعتراض به این قانون از اصفهان به قم آمده و روحانیون شهرهای دیگر ایران را به آمدن به قم تشویق کرده بود، ایستادگی کرد و با میانجی گری او، حاج آقا رضا رفیع و امام جمعه تهران و وعده های تیمورتاش که هرگز اجرا نشد، این اعتراض پایان یافت.
گسترش مدارس نو، بنای دانشسرای عالی و دانشگاه تهران نه تنها به نظام دیرپای مکتب خانه که از سوی روحانیون اداره می شد پایان داد، بلکه به فرایند پایان بخشیدن به انحصار روحانیون بر سواد آموزی که از هنگام تاسیس دبستان از سوی شادروان رشدیه آغاز شده بود، شتابی برگشت ناپذیر بخشید. با این حال هیچ واکنش درخور اشاره ای نسبت به آموزش مدرن و نهادهای آن از سوی روحانیونی که سال ها پیش نخستین دبستان شادروان رشدیه را در تبریز، آجر به آجر ویران کرده بودند، شکل نگرفت. حتی در قم، مدارس جدید جایگزین مکتب خانه هایی شد که آخوندها آن هارا اداره می کردند.
دیگر پروژه های شهروندیگری و سازندگی مدرن، یکی پس از دیگری به تخریب نهادها و روندهای سنتی که نفوذ معنوی و اجتماعی روحانیون با دوام آن ها پیوند داشت پرداخت. مثلا قانون سجل احوال و قانون ثبت اسناد و تشکیل ادارات دولتی به سیادت هزارساله روحانیون بر ازدواج، طلاق، بستن قرارداد و کنترل مالکیت پایان داد و تشکیل اداره اوقاف و یا دراختیار گرفتن مدارس دینی بخش مهمی از درآمد روحانیون را از میان برد.
رضاشاه یک سال پس از بازگشت از ترکیه به ?رفع حجاب? پرداخت. جز بلوای مشهد و سفراعتراضی آیت الله حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران، کوشش گسترده ای از سوی دیگر روحانیون در اعتراض به رفع حجاب صورت نگرفت. در همین مورد نیز رفتار روحانیون گواه براین است که کوشش قمی از پشتیبانی گسترده برخوردار نبوده است. میرزا محمد آیت الله زاده، فرزند آخوند خراسانی و بلندپایه ترین مجتهد مشهد و شیخ مرتضی آشتیانی کوشیدند تا قمی را از سفر بی فرجامش منصرف سازند. ابوالحسن اصفهانی فرزندش را به ملاقات با قمی فرستاد و به میانجی گری هم او بود که قمی تهران را ترک کرد و به کربلا رفت و تنها واکنش به رفع حجاب، برنخاسته فرونشست.
پس از در گذشت حائری به سال 1315، روحانیون بزرگ قم، صدرالدین صدر10، خوانساری، حجت کوه کمره ای اداره حوزه قم را دراختیار گرفتند و در راستای رفتار بنیان گزار حوزه همچنان به سکوت دربرابر رضاشاه و کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
روشنفکران سکولار در سال های پس از پایان دوره رضاشاه، رفتار حائری، اصفهانی ودیگر روحانیون این دوره را با پسوندهایی مانند «مماشات» و «سازش» توضیح دادند و روشنفکران مذهبی و روحانیون سال های بعد کوشش به توجیه این مماشات و سازش کردند. باور صاحب این قلم این است که چنین رفتاری با هر انگیزه ای که بوده باشد، درخور آن پسوندها نیست. روحانیتِ پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دریافت که حوزه فعالیت روحانیون، حوزه ارشاد دینی و اخلاقی مردم است و نه حوزه سیاست. گوهر جدایی دین و دولت هم در همین جاست. کسانی که با باور به ضرورت تشکیل دولت سکولار، همچنان به پشتیبانی از دخالت روحانیون در سیاست و موضوعات سیاسی اصرار می ورزند و روحانیون را بر پایه موضع گیری ایشان نسبت به دولت و رویدادهای سیاسی ارزیابی می کنند، سوراخ دعا را گم کرده اند. داوری های فقهی و دینی روحانیونی چون آخوند خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری و دیگر روحانیون بزرگ دوره سی پنج ساله پس از مشروطه که از جمله با پادشاهی رضاشاه همراه بود، هرچه باشد، جای تردید نیست که رفتار شهروندانه این روحانیون نقش بزرگی در پاگیری مدرنیسم و دولت سکولار غیر مذهبی درایران ایفا کرد. این روحانیون، به هر دلیل، از درگیری طلاب و روحانیون جوان و رادیکال با دولت جلوگیری کردند و آن هارا به امور دینی و ارشادی فراخواندند. چنین رفتاری با هر انگیزه که باشد، پذیرش سکولاریسم و جداساختن حوزه دین از حوزه سیاست است.
به هر روی، تا پایان دولت رضاشاه نه تنها پروژه مدرنیسم دستکم در زمینه سازندگی و شهروندیگری به بار نشست، بلکه درعین حال فرایند شتابان جدایی دین از سازمان اداره جامعه، به پذیرش سیادت دولت سکولار براداره امور و پرداختن روحانیون به امور دینی و ارشاد مسلمین انجامید.
من درنوشتارهای بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که خودکامکی و دیکتاتوری افزاینده رضاشاه آسیب بزرگی به فرایند سکولاریسم و مدرنیسم درایران رساند. استبداد مانع ازآن گشت که فرایند مدرنیته، سکولاریسم و جدایی دین از دولت که در زمینه عملی به دستاوردهای ارزنده ای رسیده بود، با کنکاش و کاوش اندیشه ای و فرهنگی همراه گردد. تنها آزادی اندیشه و گفتمان گسترده پیرامون ارزش های مدرنیسم، سکولاریسم و جدایی دین و دولت می توانست به دوام و جاودانگی روندها و نهادهای مدرن و سکولار بیانجامد. اما چنین گفتمانی با خودکامگی در تضاد بود. پس اگر در ترکیه سکولار، ارتش به ضامن دوام سکولاریسم مبدل شد، درایران سکولار، استبداد دولتی چنین نقشی را ایفا کرد و خواهیم دید که با برچیده شدن خودکامگی، به جای آنکه وجدان اجتماعی و آگاهی مردم و ژرفای اندیشه های سکولار درجامعه به تشکیل دموکراسی سکولار منجر گردد، فاجعه ولایت مطلقه فقیه را ببار آورد.
با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سیلاب جُنب و جوش سیاسی، مدارس و حوزه های مذهبی نیز رونقی تازه یافت و بسیاری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختیار دولت قرار گرفته بود به روحانیون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دینی دردهه پس از شهریور بیست به بیش از دوبرابر افزایش یافت.
با اینحال و به رغم افزایش چشم انگیز جنب و جوش های مذهبی- سیاسی، رفتارمجتهدین بزرگ و سازمان روحانیت شیعه دربرابر دولت در دوره دوازده سال دموکراسی ناقص و حتی سال های پس از آن، تفاوت چندانی با رفتار و اندیشه ایشان در سال های پیشین نداشت و کماکان در مهمترین آزمون های سیاسی و اجتماعی، روحانیون بزرگ به کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
پس از در گذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال 1324، با آنکه چندین مجتهد واجدالشرایط در نجف و قم برای پیشوایی شیعیان وجود داشت، پس از ورود آقا حسین بروجردی به قم، وی به پیشوایی بلامنازع روحانیت دست یافت. بروجردی با قاطعیت از سیاست حائری و اصفهانی در جدا نگاه داشتن حوزه دین از عرصه سیاست پیروی کرد و تا زنده بود اجازه نداد که روحانیون با دولت درگیر شوند. همه شواهد گواه براین اند که بلند پایه ترین مجتهدین و مدرسین قم و نجف در درازای این سال ها از سیاست بروجردی مبنی بر کناره جویی از سیاست پیروی کرده اند. از میان بلندپایه ترین روحانیون قم، تهران و نجف، صدرالدین صدر، محمدتقی خوانساری، حجت کوه کمری، محقق داماد، بهجت گیلانی، شاهرودی، خویی، بهبهانی و دیگران، تنها خوانساری آشکارا به پشتیبانی ازمصدق برخاست که این پشتیبانی نیز کوتاه مدت بود و با درگذشت او پایان یافت. در مقابل بهبهانی جانب شاه و دربار راگرفت و به مخالفت با مصدق برخاست. به اعتبار همه اسناد موجود و حتی خاطرات و یادداشت های دستکم بیست و هفت تن ازبلند پایه ترین روحانیون جمهوری اسلامی که آموزش مذهبی خویش را در آن سال ها دیده اند، اگرچه در آن سال ها جنب و جوش و کوشش مذهبی بالا گرفت و به رونق حوزه های موجود و بنای حوزه ها و مدارس جدید در رشت، همدان، مشهد و شهرهای دیگر انجامید، ولی بیشتر این کوشش ها از سیاست به دور ماند.
از جنجال زودگذرخالصی زاده در ستیز با کمونیسم و بهایی گری اگر بگذریم، برجسته ترین کوشش برای زدودن دیوار میان دین و سیاست و کشاندن روحانیون به مبارزه سیاسی، جنبش فدائیان اسلام و سپس پیوستن ایشان به کارزار سیاسی کاشانی است. فدائیان اسلام واندیشه های بنیان گزار آن سید مجتبی تهرانی میرلوحی معروف به نواب صفوی، نزدیک ترین جریان تاریخی به اندیشه و باور بنیان گذاران جمهموری اسلامی است. گوهر اندیشه طلاب رادیکالی که فدائیان اسلام را بنا نهادند در سه موضوع خلاصه می شد: نخست اینکه روحانیون باید سکوت و مماشات با دولت را کنار نهاده و مردم را به مبارزه با دولت و سیاست های آن برانگیزند. دوم اینکه، دولت مشروطه و غرب گرا باید برچیده شود و حکومت اسلامی باید جایگزین آن گردد. و سوم اینکه، جنبش انقلابی اسلامی در ایران باید با جنبش های انقلابی اسلامی در دیگر کشورها مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه پیوند یابد. جنبش فدائیان اسلام درواقع نخستین طغیان افراطی بخشی از طلاب و روحانیون رده های پایین در برابر سازمان و سلسله مراتب سنتی روحانیت شیعه بود. آماج نخست طغیان نواب صفوی، عبدالحسین واحدی و یارانشان که نخست با ترور شادروان احمد کسروی در سال 1324 شهرت یافتند و پس از آن با ترور هژیر و رزم آرا به جامعه شهروند و نهادهای آن اعلام جنگ دادند، سازمان سنتی روحانیت شیعه بود. کار نواب صفوی و یارانش تا آنجا بالا گرفت که به قول آیت الله منتظری ?تقریباً همه حوزه به هم ریخت… به آقای بروجردی اهانت می کردند به علماء اهانت می کردند.?
سرانجام نیز بروجردی بود که دستور اخراج نواب صفوی و واحدی را از حوزه قم صادر کرد. آنها به تهران آمده و ?اطراف آیت الله کاشانی جمع شدند.? 11 کاشانی نیروی فعال فدائیان اسلام را برای دستیابی به سوداهای سیاسی خویش مغتنم شمرد و با آن ها، دستکم تا سال 1331 هم پیمان گشت. به باور من، اندیشه سیاسی فدائیان اسلام و نواب صفوی و نقد او به روحانیت سنتی ایران، بعدها بنیان اندیشه بسیاری از روشنفکران و گروه های سیاسی مذهبی، از شریعتی و مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان خط امام شد و هم اینک نیز در غالب نقد روشنفکرانه به سنت گرایی بازتاب یافته است. اندیشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامی نیز برخلاف داوری های رایج، همین اندیشه نقد به کناره گیری از سیاست و رفتار روحانیت شیعه پس از اعدام شیخ فضل الله بود و نه سیادت روحانیت شیعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتی روحانیت شیعه که آماج حمله فدائیان اسلام و بعدها روحانیون و طلاب رادیکال پیرامون خمینی بود، سرانجام در انقلاب 57 همراه با نهادهای شهروندی و سکولار و ارزش های مدرنیته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.
کاشانی که به اعتبار کوشش های پدرش در مخالفت با بریتانیا در عراق شهرتی یافته بود، پس از بازگشت به ایران به یاری طلاب رادیکال و حزب توده که سخت در تبِ یافتن خرده بورژوازی مذهبی انقلابی می سوخت، فـُرجه ای تازه یافت و با پیوند دادن خویش با جنبش ملی شدن نفت محبوب شد. داوری های رایج درباره کاشانی چنین است که پاره ای از اندیشمندان مذهبی کاشانی را که هرگز در رده بالای مجتهدین شیعه نبوده، نماینده اندیشه و رفتارحاکم بر روحانیت شیعه در آن سال ها می دانند و از اینرو جدایی اورا از مصدق گواه جدایی روحانیت از جنبش ملی در آن سال ها می شمارند و همین رویداد را عامل شکست مصدق و کودتای 28 مرداد می دانند. داوری دیگری که به یاری اندیشه های توده ای به حلقوم روشنفکران سیاسی سکولارایران فرورفته این است که کاشانی نمایند جناح مترقی روحانیت در آن سال ها بوده است. اما حقیقت این است که مجتهدین بزرگ نجف و قم هرگز کاشانی را به عنوان نماینده آمال خویش نپذیرفتند و به پشتیبانی از درخواست های سیاسی او برنخاستند و از همکاری او با فدائیان اسلام ناخشنود بودند. او نماینده ترقی خواهی درمیان روحانیون نیست، بلکه دوام گرایش مداخله روحانیون در سیاست است و چنین اندیشه و رفتاری تا بن استخوان ارتجاعی است. از نقطه نظر جهان بینی مذهبی و نگاه به جهان، شاید تفاوت چندانی میان کاشانی و بروجردی نباشد. بزرگترین تفاوت میان این دو روحانی در این است که بروجردی و مانند او حوزه دین را برای گسترش عقاید خویش بر می گزینند و بر این باورند که از راه ارشاد مؤمنین به آن مدینه فاضله خواهند رسید و کاشانی همان باورهارا به حوزه سیاست وارد می کند و می کوشد تا با دگرگون کردن سیمای سیاسی جامعه به همان مدینه فاضله دست یابد. یکی نقش خویش را در رهبری حوزه می بیند و دیگری در ریاست بر مجلس شورا. یکی به جدایی عرصه دین از عرصه سیاست باور دارد و دیگری همه عرصه ها را عرصه دین می داند و به تمایز میان دین و سیاست باور ندارد. یکی درعمل سکولار و دیگری پایبند زدودن مرز میان دین و دولت و از میان بردن همه دستاوردهای مدرنیته و سکولاریسم پس از مشروطه است.
بزرگ ترین اشتباه نیروهای سکولار ایران در این سال ها این بود که به جای پشتیبانی از رفتار روحانیون در برکنار ماندن از سیاست، به هواداری از کاشانی و سیاست جویی ماجراجویانه و واپسگرای او برخاستند و کناره گیری روحانیون برجسته را از سیاست، هماهنگی و همکاری ایشان با ارتجاع و استعمار دانستند. نفوذ این فرهنگ سیاسی در آن سال ها به پایه ای بود که یکی از بزرگ ترین متفکرین سکولاریست آن زمان، شادروان احمد کسروی آماج حمله دولت سکولار و روشنفکرانی مانند علی دشتی بود و ترور وی به دست فدائیان اسلام، خشم جامعه سکولار و شهروند ایران را بر نیانگیخت. فاجعه نادیده گرفتن ارزش های شهروندی به پایه ای بود که حتی حزب توده نسبت به آزادی قاتل کسروی و ترور هژیر و رزم آرا به دست یکی از افراطی ترین گروه های مذهبی تاریخ ایران بانگ اعتراض بلند نکرد. جامعه ایران در آن سال ها آن چنان در تب و تاب رویدادهای سیاسی روز می سوخت که پرداختن به چالش شهروندی و مدرنیته را فراموش کرده بود. پس کسروی و هدایت به جای آن که چراغ راهنمای اندیشه آن دوران باشند، در فراموش خانه غربت زمان قربانی سیاست بازی روز شدند.
به هر روی حتی پس از پایان دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص و آغاز پادشاهی دوباره محمدرضاشاه پس از بیست و هشتم مرداد، سیاست کناره جویی از سیاست از سوی روحانیون بزرگ شیعه ادامه یافت. در گذشت بروجردی آغاز روندهای تازه در میان روحانیون بود وجدایی دین و دولت را در برابر آزمونی تازه قرار داد. بروجردی پس از پانزده سال مرجعیت تامه، در سال 1340 در گذشت. شاه با ارسال تلگراف تسلیت به محسن حکیم در نجف، تمایل خویش را برای انتقال مرکز شیعی گری از قم به نجف اعلام کرد. این کوشش در عین حال نشانی بود از دخالت دولت در سازمان دین. پس از بروجردی، گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی، مشهور به آیات ثلاثه قم، بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار می آمدند. در نجف، حکیم، خویی و شاهرودی جانشینان احتمالی بروجردی بودند. درکنار ایشان تنی دیگر از روحانیون از اعتبار و نفوذ محلی برخوردار بودند: میلانی در مشهد، خوانساری در تهران، بهبهانی دراهواز و عبدالهادی شیرازی در اصفهان. به این ترتیب با اینکه محسن حکیم به عنوان مرجع و جانشین بروجردی از سوی رسانه های رسمی به مردم معرفی شد، حقیقت این است که از این پس و تا پایان دولت پهلوی دوران هفده ساله چند گانگی مراجع در سازمان روحانیت شیعه آغاز گشت. به رغم آنچه که در سال های بعد و به ویژه پس از انقلاب اسلامی به عنوان واقعیت تاریخی به ما ارائه می شود، روح الله موسوی خمینی اگرچه یکی از مدرسین سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار می آمد، یکی از داعیان اصلی مرجعیت شیعه نبود.
در سال 1341 در واکنش به مصوبه دولت در تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که برای نخستین باربه حق رای زنان و سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن اشاره شده بود، بانگ اعتراض همه روحانیون بزرگ قم و نجف برخاست. تا اینجا اگرچه واکنش روحانیون مشترک بود، شرکت برخی از ایشان در این اعتراض از روی ناچاری و به دنبال برانگیخته شدن طلاب جوان و روحانیون رده های پایین تربود که با کسانی چون آیت الله خمینی و بازماندگان فدائیان اسلام نزدیکی داشتند. در این جا نیز تلگراف دوستانه روحانیان بزرگ قم و نجف یا به اسدالله علم نخست وزیر است و یا به سید محمد بهبهانی، روحانی بزرگ تهران که از دیرباز با شاه و دولت مرتبط بوده است. با این حال پس ازعقب نشینی کابینه علم، بیشتر روحانیون این موضوع را بهانه کرده و با ارسال تلگراف های تبریک به یکدیگر و به بهبهانی موضوع را خاتمه یافته دانسته و به ادامه رفتار پیشین خویش پرداختند. اما برای خمینی و پیرامونیانش و طلاب رادیکالی که در تب و تاب شرکت در سیاست می سوختند، این رویداد سرآغازی نوین بود. او در سخنرانی ها و اعلامیه هایش از دیگران فراتر رفته و برای نخستین بار از توطئه ?جاسوسان یهود? در هیئت دولت برای نابودی اسلام و استقلال سخن می گوید. از نقد به مصوبه دولت فراتر رفته و می گوید که ?تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند.? او برخلاف تلگراف های دوستانه دیگران، به علم هشدار می دهد که ?ملت مسلمان و علما… هردست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع می کند.?
از همین جا است که رودر رویی خمینی و هم پیمانانش نه تنها با دولت، بلکه با سیاست و رفتار حاکم بر روحانیت آغاز می گردد. در سخنرانی آذرماه 1341 او به دولت و به اهل علم در یکجا تذکر می دهد که خطا نکنند! از این تاریخ به بعد و تا هنگام دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه در سال 1344، جامعه ما شاهد پیدایش دو فرایند مهم است: فرایند یکم، نخستین رودر رویی گسترده روحانیون با دولت مرکزی از هنگام انقلاب مشروطه است و فرایند دوم رودر رویی گروهی از مدرسین و طلاب به رهبری خمینی با اکثریت مراجع. یکی از قربانیان این روزگار، جنبش سکولار مخالف شاه بود که نتوانست در دوراهی پشتیبانی از مواعید پیشرفته انقلاب سفید و به ویژه اصلاحات ارضی و اعطای حقوق شهروندی به زنان از یکسو و مخالفت واپسگرایانه روحانیون با این اصلاحات، به ارائه پاسخی مستقل و پیشرفته ای دست یابد. برنده بزرگ، گرایش هوادار خمینی و دخالت روحانیون در سیاست بود که اگرچه ظاهرا پس از تبعید خمینی، خاموش شد، اما به پیروزی معنوی دست یافت و در سال های پس ازآن سمبل دو گرایش بزرگ در جامعه گردید: گرایش نخست که در خفا و در پستوهای حوزه های علمیه و حجره طلاب و در میان روشنفکران مذهبی مانند آتشفشانی به تدریج غلیان یافت و در سالهای 56 و 57 منفجرگردید، فرایند نقد به سکوت و مماشات روحانیون با دولت و فریاد اسلام مبارز و انقلابی بود. گرایش دوم، به نادرست، پذیرش خمینی و جنبش وی به عنوان سمبل مبارزه با فساد و خودکامگی پهلوی دوم بود. سال ها پس از رویدادهای این سال ها، جنبش سکولار چپ گرای ایران، به تمایز میان این دوفرایند نیز پایان داد و جنبش دوم خرداد و شورش هوادران خمینی را انقلابی و پیشرو ارزیابی کرد. از این هم فراتر رفته، دیدگاه اصلی جنبش خمینی را که زدودن فاصله میان دین و دولت و درگیر ساختن روحانیون در سیاست بود، به بخشی از برنامه جنبش چپ سکولار تبدیل کرد. از این پس هر آنکه یک دو گز کرباس به سر بسته بود12 و با هر گوشه ای از کارهای دربار و دولتیان مخالفت می کرد، روحانی مبارز و نستوه خوانده شد و بزرگترین مجتهدین قم و نجف که همچنان و به رغم فشار توان فرسای طلاب و روحانیون هوادار اندیشه خمینی و مانند او، هم چنان بر جدایی دین و دولت و عدم مداخله روحانیون در سیاست پامی فشردند، دربست مرتجع و واپسگرا و درباری به شمار آمدند.
بر خلاف صف آرایی اجتماعی انقلاب مشروطه و شست سال پس از آن، صف آرایی تازه ای در جامعه ایران شکل گرفت. در یکسوی این صف آرایی روشنفکران و گروهای سکولار و چپ، روشنفکران و گروه های مذهبی مانند مجاهدین خلق و گروه هایی که بعدها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و روحانیونی مانند خمینی که هوادار دخالت دین در سیاست بودند، قرار گرفتند و در سوی دیگر آن، دربار و دولت و همپیمانان ایشان و سازمان سنتی روحانیت ایران جای گرفت. انقلاب 57 نیز حاصل چنین صف آرایی بود. دو قربانی بزرگ این صف آرایی، یکی جامعه شهروند و سکولار ایران بود و دیگری آن بخش هایی ازشخصیت ها و نیروهای سیاسی، مانند دکتر صدیقی و شاپور بختیار و پاره ای از روشنفکران چپ که جنبش خمینی را طغیانی دربرار مدرنیسم، سکولاریته و دموکراسی می دانستند.
پی آمد انقلاب بهمن و تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بازگشت علمای سنتی شیعه به قدرت نیست، بلکه قیامی است دربرابر مدرنیته، جامعه شهروند سکولار و روحانیت سنتی ایران. بیشتر کسانی که در کسوت روحانی به بالاترین مقام های اداری، قضایی، قانون گذاری و مذهبی در سال ها نخست پس از انقلاب گماشته شدند، از رده های پایین روحانیون ایران بودند. دراین راستا، گرایش حاکم بر روحانیت شیعه در سال های پیش از انقلاب 57، گرایشی پیشرو بوده و جنبش سکولار و چپ ایران با نقد به این گرایش و دعوت روحانیون به دخالت در امور سیاسی راه خطا رفته است. نقد کسانی که اینک زیر عناوین دهان پرکنی مانند پروتستانیسم اسلامی، به رفتار روحانیت سنتی ایران در برکنار ماندن از سیاست و درگیر نشدن در جنب و جوش سیاسی خرده می گیرند، تکرارهمان برخوردی است که نواب صفوی، حنیف نژاد13 و یاران خمینی به روحانیت سنتی در پیش گرفتند. موضع سکولاریست های ایران باید تشویق روحانیون به بازگشت به حوزه ها و مدارس دینی و مساجد باشد.
اینک نیز در بازنگری به تاریخ و گفتمان پیرامون جدایی دین و دولت، بار دیگر آنچه را که در زندگی سده اخیر ایران آزمون شده، باید تکرار کرد: جدایی دین و دولت و سکولاریسم یعنی پرداختن روحانیون به امور دینی مردم و کناره گیری آن ها از سیاست. این گرایش که در درازای سال های پس از مشروطه به اندیشه حاکم بر جامعه روحانیت ایران تبدیل شد، اینک بار دیگر باید متحقق شود. ستیز سکولاریسم با دین و آیین مردم نیست. ستیز آن با دخالت روحانیون در امور مملکت داری است!
دوشنبه، دوازدهم آبان 1382
سوم نوامبر 2003
1. از جمله بنگرید به ?اعلامیه فدائیان اسلام یا کتاب رهنمای حقیقت?
2. من به مأخذ همه این خاطرات در بخش های شش گانه نوشتار خود خواهم پرداخت.
3. از جمله بنگرید به خاطرات حسینعلی منتظری
4. سه روایت از این نامه موجود است. کپی نامه اصلی در اختیار نویسنده است و در بخش نخست نوشتار به آن خواهم پرداخت.
5. نخستین اعلامیه کودتاچیان
6. سید ابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی از نجف به ایران آمده بودند. این دو در منزل شیخ عبدالکریم حائری، بنیانگزار حوزه قم با رضاشاه که در آن هنگام نخست وزیر احمدشاه بود ملاقات کردند.
7. رضاشاه تاج را از دست امام جمعه خویی که یکی از بلندپایه ترین روحانیون ایران بود گرفت و به سر خویش نهاد.
8. این عناوین بیشتر در سده اخیر به کار رفته و برخلاف باور رایج ترتیب خاصی در بکار بردن آن ها تا سال های اخیر نبوده است. عنوان آیت الله یا نشانه خدا را نخستین بار پادشاه مغول الجایتو که به کوشش علامه حلی مسلمان و شیعی شده و نام سلطان محمد خدابنده را برخود نهاده بود به این فقیه بزرگ شیعه داد و تا سده ها پس از آن هرگز استفاده نشد. صفویان عنوان شیخ الاسلام را بر روحانیون بزرگ شهرها نهادند. در روزگار قاجاران عنوان حجت الاسلام رایج شد و بزرگترین روحانیون با این عنوان شهرت یافتند. آخوند از ترکی مغولی به ایران وارد شد و معلوم نیست که چگونه بار مذهبی یافت. با این حال برخی از بزرگترین مجتهدین با این عنوان شهرت یافتند مانند آخوند خراسانی که هرگز به آیت الله یا آیت الله عظمی شهرت نیافت. ملا نیز از دوره صفویه به این سو پیشوند نام رهبران مذهبی شد و استفاده از آن در دوره قاجاریه بالا گرفت. ولی پس از انقلاب مشروطه و گسترش طنز و نقد از روحانیون، هر دو واژه آخوند و ملا با کوچک شماردن روحانیون مترادف گشت و بیشتر به روضه خوانان و ملایان محلی اطلاق کردید. از سال های پس از مشروطه به تدریج استفاده از واژه آیت الله برای تمایز میان کسانی که با کسب اجازه مقام اجتهاد یافته اند رواج یافت. سید محمد حسین بروجردی، مرجع تقلید دوران محمد رضا پهلوی نخستین کسی است که به آیت الله عظمی شهرت یافت و از آن پس این عنوان بیشتر به مراجع تقلید اطلاق می شد. انقلاب اسلامی به همه این نابسامانی ها پایان داد! پاره ای از آخوندهای کم تحصیل سابق یک شبه آیت الله و آیت الله عظمی شدند و بقیه صاحبان عبا و عمامه به حجت الاسلام و المسلمین شهرت یافتند!
9. برادر آقانجفی معروف.
10. نوه او همسر آقای خاتمی نخست وزیر است.
11. خاطرات حسینعلی منتظری، جلد اول.
12. اشاره ای است به شعر شادروان مسرور که ?هرآن دغل که به سر بست یک دو گز کرباس، فقیه و مفتی و صاحب مناب سلطان شد!?
13. بنیان گزارسازمان مجاهدین خلق.
محمد امینی
نقدی بر اساس فرهنگ مذهبى
» آنچه که ما امروز حقيقت مطلق می پنداريم، چه بسا زمانی خطايی بيش نبوده است.»
_ فردريش نيچه
نيرومندي باورهاي تاريخي , يعني باورهايي كه در طول زمان شكل گرفته اند , مي تواند مانند سيل , استعداد و قوه تفكر نسلها را ويران كند و با خود همراه سازد . بر فراز اين سيل ويرانگر ايستادن و سرچشمه ی ان را ديدن و بر ملا كردن , جسارت مي طلبد و شيرمردي ؛ و نيز نگاهي بسيار تيزبين و دوربين .
چرا مذهبيون , گرايش به مذهب را امري غريزي ( يا به اصطلاح خودشان » فطرى » ) قلمداد مي كنند ؟ ايا چنينادعايي قابل اثبات است ؟ براي بحث در مورد ((غريزه)) بايد به تاريخ رجوع كنيم , چرا كه اجداد ما در اعصار دور , بسيار غريزي تر از انسان كنوني مي زيسته اند . اما آنچه از تحقيقات علمى تاريخي و ديرينه شناسي بر مي ايد , اين است كه برخي قبايل ابتدايي بي خدا و بي مذهب وجود داشته اند . بقايايي از انها هنوز در در برخي مناطق دور از زندگی مدرن وجود دارد ؛ و اگر ازانها در مورد خالق اسمانها و زمين پرسيده شود , جواب خواهند داد كه چيزي در اين مورد نشنيده اند ! و البته قبايل بسياري نيز , با مذاهب و توتم ها و خداهاي گونه گون وجود داشته و دارند . از طرفى , اين » گرايش به استحاله در غيب » , گرايشي بسيط نيست , بلكه مركب و پيچيده است ؛ از اجزايي ساخته شده , و ماهيتا با غرايزي بسيط مانند ترس , گرسنگی, غريزه جنسي و ? متفاوت است . بهر حال , غريزي يا فطرى بودن تمايلات مذهبى , ادعايي كاملا شبهه پذير است ؛ به خصوص اينكه اصولا خود اين » فطرت » ( اصطلاح مورد علاقه مذهبيون براي (( غريزه )) ) سر شار از ابهام و فاقد تعريف و مختصات دقيق است ؛ تا چه رسد به اينكه يك خصوصيت پيچيده ی بشري را , اساسا فطرى بدانيم يا ندانيم .
هر دستگاه فلسفي , بدوا بر گزاره ای بنا نهاده مي شود كه بنيان گزاراين دستگاه , به ان (( باور )) دارد . يعني گزارهاي اصطلاحا بديهي , و غير قابل اثبات . به عقيده من , هر انساني براي خود , دستگاه يا سيستمي فلسفي را (( بر مي گزيند )) . حتي يك فرد بي سواد , فكر مي كند ؛ و بهر حال براي تفكر , روشي را در پيش می گيرد كه من ان را سيستم فلسفي فردي مي نامم . وقتي كه سيستم فلسفي يك فرد , انقدر نيرومند يا پر طمطمراق باشد كه ديگران را نيز وادار به تسليم منطقى و تأييد و همراهي با خود كند , اين فرد را فيلسوف مي ناميم . مي توان گفت كه بخش عمده تفاوت مابين دستگاه ها ومرام های گوناگون فلسفي , ناشي از همان گزاره اوليه اي است كه ذكر ان رفت . و اما همين تفاوت اوليه از كجا ناشي مي شود ؟ به زبان ديگر , چه معياري تعيين مي كند كه چه كسي , چه سيستم فكري و فلسفي را انتخاب كند ؟
در اين مقام از بحث , ناگزير از ورود به روانشناسي هستيم ؛ چون از نظرگاه اينجانب , تفاوت در سيستم رواني افراد است كه منجر به انتخاب و پيمودن مسيرهاي كاملا مختلف فكري و » عقلي محض » مي شود . «عقل محض» وجود ندارد و عقل و استدلال , آميختگی بسيار تنگاتنگی با روانشناسي فرد استدلال كننده دارد .
فحواي اين مقال : روانكاوي مذهب و فرد مذهبى ( به صورت عام ) , خطاهايي را عريان ميكند كه خود را حقيقت مي نمايند .
سوالاتي اساسي در زندگی وجود دارد , كه واكنش افراد در مواجهه با اين پرسشها متفاوت است . اغاز و انجام جهان , مرگ و تولد , و ? از اين دست پرسشهاي اساسي هستند . گاهي , عظمت و ابهام اين سوالات , فرد را هراسان مي كند , به خصوص فردي را كه از تفكر مي گريزد . چرا كه تفكر , سخت ترين كارهاست . ( شايد هر كدام از ما , احساس گرسنگی بعد از اندك مدتي فعاليت فكرى را , تجربه نموده ايم ؛ كه حاكي از انرژی زيادى است كه تفكر مي طلبد) . بهترين راه براي فرار از زحمت فكر كردن , ساختن پاسخي سريع است . مراحل زيادي از بلوغ فكري و عقلي بايد سپری شود تا يك فرد , از ارائه ياسخ سريع , و يا قضاوت سريع بپرهيزد . تقابل بين «مطلق گرايي » و «شك گرايي عقلي » به سادگی از همينجا سرچشمه مي گيرد . پاسخ مطلق , ادمي را اسوده مي كند و از عواقب شك عقلي , يعني از تفكر طاقت فرسا رهايي مي بخشد . يكي از دلايل مقبوليت عام مذهب در جوامع , همين رهايي بخش بودن پاسخهايي است كه مذهب ارائه مي دهد : رهايي از تفكر !! كما اينكه عوام , غالبا از نظر فكري تنبل مي باشند و طبيعى است كه راه حلهاي ساده را برگزينند . ولي زماني كه كسي از پاسخ بي درنگ بپرهيزد, و همچنان ناظر و نگران به پرسش باقي بماند تا شاهد حقيقت , خود به استقبالش بيايد , راه سخت را انتخاب كرده است .
در فلسفه فيزيك , اصطلاحي با عنوان ( خداي حفره ها ) مطرح است .» the god of the holes » ؛ كه بخصوص در هنگام مطالعات و كشفيات ذرات بي نهايت کوچک مصطلح شده است . با كشف مولكول , تأثير ذرات درون مولكولي مشاهده مي شد , ولي بشر از وجود خود اين ذرات ريزتر بي اطلاع بود . برخي گفتند اين تأثيرات ناشناخته , كار خداست ! درحاليكه با كشف علت (( واقعي )) , توهم (( خدا )) از بين رفت . در اين مورد خاص , نسبت دادن علت به خدا , اشتباه بود , و نيز رد وجود خدا بعد از حل معما , اشتباه دوم . نكته مهم همين است كه در برخورد با يك ناشناخته , نبايد فرار كرد و به پاسخي كوته بينانه و خرافي پناه برد . از اين ديدگاه , اعتقاد و اتكال به خدا , با تمام خرافاتي كه در طول تاريخ گريبانگير بشر بوده است , هيچ تفاوتي ندارد ؛ كما اينكه اگر بخواهيم از همه چيز هايي كه زماني براي بشر حكم » خدا » را داشته اند , ليستي تهيه كنيم , اين ليست بي انتها خواهد بود .
قصد من اثبات يا انكار خدا نيست ؛ كه به قول اندره ژيد , براي هر استدلالي , نقيضى وجود دارد . مقصود , ريشه يابي و تحليل شيوه تفكري است كه منجر به شكل گيری اعتقادات مذهبى مي شود . ذكر اين نكته را نيز لازم مي دانم كه تفكيك بين اعتقاد به خدا و اعتقاد به مذهب , پذيرفته نيست . هيچ واژه ای در تمام زبانهاي بشري , به اندازه واژه ی » خدا » , بار مذهبى ندارد .
ايمان به غيب , از نااميد شدن از واقعيت ناشي مي شود . اعتقاد به (( منجي )) كه در اكثر مذاهب وجود دارد , در ملتي به وجود مي ايد كه خودش از تغيير و اصلاح وضع واقعي موجود , ناتوان و نااميد است . و اتفاقا اين نااميدي , خرافه پرستی , فرار از تفكر , و احساس رهايي كه مذهب به ادمي پيشکش مي كند , به سادگی در نسلها منتقل مي شود . حال , اجتماعي كه فرضا هزار سال با اين امر شكل گرفته و نشو و نما كرده است ,چگونه مي تواند بپذيرد كه ايمانهاي مطلقش , خطاهايي كودكانه بيش نيستند ؟!
به نقل از تاريخ تمدن ويل دورانت , اجداد ما در اعصار دور , وقتي كه مردگان خود را در خواب مي ديدند , تصور مي كردند كه انها هنوز زنده اند . اين باور , به مرور انقدر عموميت پيدا کرد که ديگرهمگان اطمينان يافته بودند كه مرگانشان در جهاني ديگر زنده اند و با شرايطى متفاوت , زندگی مي كنند . حتي براي رفتگان خود , در محلي كه انها را در خواب ديده بودند , غذا يا ساير مايحتاج مي گذاشتند ! ( مي بينيم كه به سادگی , خطايى كوچک به باوري بزرگ تبديل شده است ) . امروزه مي دانيم كه رؤيا , صرفا انعكاس جهان واقعي در ذهن ماست ؛ و نه اتصال روح به دنيايي ماوراي اين جهان . ولي اجداد ما اين را نمي دانستند ؛ پس آگاهانه به خطا نرفتند. خطاى واقعي را ما مرتكب مي شويم , اگر با وجود تمام دانش و دستاوردهاي فكري و علمي بشري , باز هم زحمت غربال كردن آنچه را كه از تاريخ به ما رسيده و باورهاي مارا تشكيل داده است , به خود ندهيم .
كودكي كه در اجتماع مذهبى متولد مي شود , آهسته وناخودآگاه , هويتي آماده وپيش ساخته را با تمام جوانبش دريافت مي دارد . مسلمين در گوش نوزاد اذان مي خوانند و بدين ترتيب از همان لحظات اوليه , آنچه را که باوربی چون وچرايشان است , به او هديه مي كنند . همين جهت گيری اوليه و رشد و بالندگی ان است كه ستون و تكيه گاه روحي كودك را در آينده بنا مي كند . بنابراين طبيعي است كه اين فرد , در مقابل هرچيزی كه بخواهد ستون بناي روحش را تكان دهد , مقاومت مي كند . نام ديگر اين مقاومت ناآگاهانه (( تعصب )) است . پس در واقع فرد متعصب , از عقيدهاش دفاع نمي كند ؛ بلكه از خودش دفاع مي كند ؛ چرا که با کوچکترين تلنگری به مذهب , هويت او مورد تهديد واقع مي شود . اين انجماد كه دشمن حقيقت است , در بعد اجتماعيش , مي تواند يك ملت را براي قرنها بي حركت و بي تراوش نگاه دارد .
جسارتي كه برخي متفكرين غربي در دوران رنسانس در اروپا , براي شك به مذهب و تكان دادن باورهاي تاريخي ان روز غرب , به خرج دادند , منجر به جسارت در كشف جهان واقعي و تسخير ان نيز گرديد ؛ و در اين مقام , باز هم شاهد منشأ رواني ايجاد فرهنگ و دنيايي تازه مي باشيم ؛ دلاوري در عالم درون و برون , ارتباطى مستقيم باهم دارند . ميل و اراده به تجربه پذيری و كشف سرزمينهاي ناشناخته , در هر دو عالم ذهن و عين , در رنسانس اروپا رخ داد . در حاليكه غالب جوامع سنتي شرقي , هنوز هم جسارت نقد خود و هويت خود را نيافته اند . ريشه يابي دليل فقدان اين جسارت نقد , محلي و مقالي ديگر مي طلبد ؛ ولي در نظر اول , فقدان يا كمبود حضور متفكرين و فلاسفه شك آور كلان در تاريخ شرق , به عنوان عاملي مهم نمود مي يابد .
بياييم به آنچه مطلق مي نمايد , شك آوريم ؛ و به آنچه که روح زندگی را مي خشكاند و وعده زندگی خوش در عدم را ميدهد, جسورانه بتازيم
خشونت و دروغ بن مایه های اسلام است
آیت الله خمینی: اسلام از روز اول
? برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود؟
نامه ای به مسؤول همیشگی انتشارات علمی و فرهنگی
جمهوری اسلامی ایران
مطلب اخیری كه در نشر دانش زیر عنوان ?11 سپتامبر و گفتگوی ادیان? نوشته اید (نشر دانش، مورخ پائیز 1382 )بسیار مومنانه، غیر منصفانه، یكجانبه بود و توهین به شعور ملی ایرانیان. این نوشته مطلقاً ربطی با اكثر مطالبی كه قبلاً از شما خوانده بودم نداشت؛ گویی نویسندهٌ مقاله مومنی ست متوهم كه اساس تفكرش را تئوری توطئه تشكیل می دهد و هیچ ارتباطی با آن نصرالله پورجوادی ندارد، كه در كنار دانش خود، به میمنت انقلاب اسلامی و نقش خالِ خود در ایجاد تشكیلات امنیتی در تمام سالهای انقلاب مسؤولیت ?نشر دانش? را در كشور اسلامی برعهده داشته است.
انتشار این گونه مطالب خاصه از قلم كسی كه می تواند بر روی نسل جوان و كم اطلاع از تاریخ جهان و ایران و اسلام تاثیر فراوانی بگذارد قابل تامل است. بسیاری از مطالبی كه شما به عنوان حقایق تاریخی در این مطلب عنوان كرده اید یا مطلقاً نادرست است یا محیلانه دستكاری شده و با حقیقت واقع وفق نمی دهد. و احیاناً اگر هم به قصد دستکاری در وجدان خوانندگان به رشته تحریر در نیامده باشد، در این امر موفق است. به نمونه هایی از آن اشاره می كنم. اما ابتدا به این ادعای شما می پردازم كه گویا مسیحیان و یهودیان صهیونیست اسلام را دین خشونت معرفی كرده اند. آیا این طور است؟
شما كه در تهران نشسته اید، لابد هر روز روزنامه های جمهوری مقدس اسلامی از قبیل كیهان و رسالت و لثارات الحسین و جز آن را می بینید. آیا خشونتی كه در صفحات این روزنامه ها موج می زند از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست القاء شده؟ آیا روزنامه كیهان كه توسط آقای شریعتمداری نماینده آیت الله علی خامنه ای رهبر مسلمانان جهان اداره می شود جیره خوار صهیونیسم جهانی است؟ خشونت ظاهر و مستتر در سخنان ائمه جمعه در تهران و دیگر شهرستانها، به خصوص سخنان آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه و آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان و آیت الله مصباح یزدی، كه هر سه مورد تایید رهبر جمهوری اسلامی هستند، ناشی از القاءآت صهیونیسم و مسیحیت است؟ بگذریم از اظهارات خشونت بار آیت الله هاشمی شاهرودی كه تا چندی پیش قرار بود انقلاب اسلامی در عراق را رهبری كند و ریاست ?مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق? را بر عهده داشت و اینك به یمن ?برخی روابط? با سید علی خامنه ای بر مسند قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران تكیه زده است. البته اظهارات ایشان را می توان حمل بر عدم تسلط ایشان به زبان فارسی كرد و خشونت مستتر در زبان مقدس عربی! بگذریم.
جمهوری اسلامی – بنا به آمار و ارقام منتشر شده در روزنامه های مورد تایید ولی فقیه در ایران – در 25 سال حكومتش حدود 50 هزار نفر را اعدام كرده است. در میان اعدام شدگان بودند بچه های ده دوازده ساله ای كه به جرم همراه داشتن ?نمك?! اعدام شدند (رجوع كنید به روزنامه های كیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در سالهای 1360 تا 1367). این خشونتها را صهیونیستها و مسیحیان كردند یا مسلمانان به فرمان ?رهبر کبیر? انقلاب اسلامی؟ آیا همه اینها ?تبلیغات منفی? دشمنان اسلام است كه در روزنامه های عاصمة البلاد اسلام چاپ شده؟ وقتی دوستان اسلام بمنظور گسترش دین، چنان كه خودشان مدعی اند، انتشار خشونت می كنند، دشمنان چه احتیاجی به تبلیغات منفی دارند؟ هیچ وقت سعی كرده اید فرمایشات آیت الله خمینی را كه در بیست و چند جلد كتاب نفیس با پول بیت المال مسلمین چاپ شده مطالعه كنید؟ من كرده ام. باور كنید خشونتی كه در سراسر آن موج می زند نیاز هرگونه تبلیغات منفی از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست را برطرف می سازد. حالا كه شنیده ام به هزینه همین بیت المال این كتاب نه فقط به زبانهای انگلیسی و فرانسه و روسی و چینی و عربی و عبری، بلكه به زبانهای ممالكی كه متحد استراتژیكی جمهوری اسلامی هستند، چون بوركینافاسو و گینهٌ بیسائو و زیمبابوه و مالی نیز ترجمه شود تا هم فایدهٌ آن عام شود، هم عده ای به نوایی برسند و هم -لابد – دست ?صهیونیسم جهانی? و ?مسیحیت? برای تبلیغ خشن بودن اسلام پرتر گردد تا امثال شما بعداً بتوانند مدعی شوند كه صهیونیسم و مسیحیت مدعی خشونتبار بودن دین مبین هستند!
آقای پورجوادی!
شما چطور منكر بدیهیات می شوید؟ البته كه اسلام با ضرب شمشیر گسترش یافت. به شمال آفر یقا و اندلس بنگرید كه این همه كتاب با عنوان ?فتحنامه? به زبان عربی دربارهٌ آنها در دست است و شرح كشتارهای بیرحمانه برای گسترش اسلام در آنها آمده است، با ذكر جزئیات و نام فرماندهان و تعداد و بعضاً نام افراد مقتول و مقاومتهای آنان. راه دور نرویم. به همین ایران بنگرید كه شما – و بسیار دیگر از نیروهای ملی- مذهبی! تكرار می كنید كه اسلام بدون خشونت به ایران رسید و مردم ایران نه به اجبار كه از روی رضا وقتی اسلام به آنها عرضه شد مسلمان شدند! نگاهی بیاندازید به تاریخ طبری، و تاریخ بلعمی و سایر تواریخی كه وقایع حمله نظامی اعراب نومسلمان را به ایران شرح داده اند و ببینید كه آیا بجز شمشیر و خونریزی چیز دیگری در آن می یابید؟ هیچ فكر كرده اید اگر ایرانیان اسلام را بدون زور شمشیر پذیرفتند، چه لزومی داشت كه اعراب به جنگشان علیه ایرانیان نام ?الجلولا? بدهند كه دشت پوشیده از جسد باشد؟ این چه نوع عرضه ای بود كه برای پذیرش آن دشت پوشیده از جسد لازم می آمده؟ این چه عرضه محبت آمیزی بوده است كه به قول طبری ابوعبید ثقفی جوی خون در تیسفون روان كرد؟ (نگاه كنید به طبری، جلد چهارم)
فرمان امیرالمومنین عمر خلیفهٌ دوم را خطاب به نیروهای تازه مسلمان اعراب برای حمله به ایران مسلماً خوانده اید که می گوید:
?حجاز جای ماندن شما نیست مگر آن كه آذوقه جای دیگر بجویید كه مردم حجاز جز به این وسیله نیرو نگیرند. روندگان مهاجر كه به وعدهٌ خدا می رفتند كحا شدند؟ در زمین روان شوید كه خدایتان در قرآن وعده داده كه آن را به شما می دهد و فرموده كه اسلام را بر همه دینها چیره می كند. خدا دین خویش را غلبه می دهد و یار خود را نیرو می دهد و میراث امتها را به اهل آن می سپارد. بندگان صالح خدا كجایند؟? (تاریخ طبری/ جلد 4/ص 1587)
در كجای این بیانیه رسمی به قول امروزیها ?سرفرماندهی ارتش اسلام? كه برای دست اندازی و حمله به ایران صادر شده ارائه غیر خشونت آمیز اسلام به ایرانیان مطرح شده؟ نه این است كه اعراب نومسلمان برای آب و علف بهتر به سوی سرزمینی آبادتر هجمه آوردند؟ و تازه برخی از هجمه كنندگان حتی مسلمان هم نشده بودند و بعد از حمله و پیروزی و غارت برای گرفتن سهم از غارت سپاه اسلام مسلمان شدند (از جمله رجوع كنید به تاریخ طبری، ج 4/ص 1683). در همین جلد از طبری می تواند داستانهای گوناگونی از خشونتهای اعراب علیه ایرانیان بیابید از حمله به مراسم عروسی و كشتار تا نمونه هایی كه مثلاً فلان سردار عرب به محض آن كه یك پارسی می بیند با دستبندی كه گمان می كند طلاست، سریعاً سر او را از تن جدا می كند تا صاحب آن دستبند طلا شود، و این همه نه در جنگ، كه هنوز در ماههای پیش از قادسیه است. بگذریم که امیرالمومنین عمر خلیفه دوم ? که شیوه حکومتی اش از بسیاری جهات از سوی امام پخینی مورد تقلید قرار گرفت ? فرمان داد که اموال هر پارسی متعلق به کسی است که او را به قتل می آورد.
بعد هم وقتی مدعی می شوید كه آنها – یعنی متجاوزان عرب – اسلام را به ایرانیان عرضه كردند، باید بتوانید دست كم به این سوال پاسخ دهید كه عرضه كنندگان اسلام خود از اسلام چه می دانستند؟ بر اساس متون تاریخی بسیاری از حمله كنندگان بعد از حمله و هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند. بسیاری از آنان – از جمله مثلاً جنگجویان قبیله تمیم – با وعده غنایم جنگی به سپاه سعد پیوستند. كما این كه بسیاری از جنگجویانی كه درمناطق تحت نفوذ ایران ساسانی بودند – از جمله حیره – نیز با همین تدبیر عمر و سعد به سپاه ?اسلام? پیوستند. بنابراین آنها اگر هم قصد عرضهٌ اسلام را داشتند، از اسلام یقیناً جز غارت و كشتار نمی دانستند. آیا ایرانیان تسلیم همین عرضه، و به قول امروزیها ?قراءت? از اسلام شدند؟ خجالت هم گرچه غیر اسلامی است، ولی بد چیزی نیست.
گاهی اوقات – بخصوص وقتی صحبت از دین به میان می آید – سكوت بهترین كارهاست. طرح این موضوع لاجرم منِ نوعی را وادار می كند كه حقیقت مطلب را پی جوییم و این به ضرر همان دینی است كه شما قصد دفاع ازآن را دارید.
آقای پور جوادی!
خشونتهایی كه سپاه اسلام در مورد ایرانیان مرتكب شد – و برخلاف توهمی كه درمیان شیعیان وجود دارد علی داماد پیامبر و فرزندانش حسن و حسین نیز در این خشونتها سهم بسزایی داشتند و پس از غارت هم سهم بسزایی بردند – به تفصیل در همین تاریخ طبری آمده، كه نویسنده اش مردی مومن بوده و تفسیر قرآنش هم از متون معتبر اسلامی ست .
اما این خشونتها و اجبار و زور شمشیر كه منتهی به ?مسلمان? شدن مردم ایران و مردمان سایر مناطق شد، فقط منحصر به ایرانیان نبود. خود اعراب اولین قربانیان زور و تزویر و شمشیر و خشونت محمد بن عبدالله و دیگر صعالیک بودند. كافی ست نگاهی اجمالی به معتبرترین تاریخ زندگی پیامبر اسلام یعنی سیره ابن هشام و آنچه وی و ابن اسحق روایت كرده اند بیاندازید تا دریابید كه بنیانگذار اسلام چگونه با ضرب شمشیر و زور و بدون رعایت هیچگونه مبانی اخلاقی و انسانی حكومت خود را به شبه جزیره تحمیل كرد و گسترش داد. مگر این كه معتقد باشید ابن هشام و ابن اسحق هم صهیونیست بوده اند!
در میان كدام یك از حدود هشتاد غزوه و سریه ای كه پیامبر اسلام در آنها شركت داشته و یا به فرمان او انجام شده، می توانید نشان بدهید كه قصد پیامبر و یارانش ?عرضهٌ? اسلام بوده است؟ به استناد همه متون تاریخی باقی مانده، هدف اصلی در تمام آنها داراییهای کاروانهایی بوده كه از سوی پیامبر و یارانش مورد هجوم واقع شده اند. حتی یك نمونه هم در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و سیرة رسول الله كه از امهات كتب تاریخی اسلام است و تاكنون هیچ مورخ و مومن اسلامی صحت آنها را مورد سوال قرار نداده، نمی توانید نشان بدهید كه در آن گفته شده باشد هدف از انجام حمله های پیامبر و یارانش به كاروانهای تجارتی، اشاعهٌ دین – به هر معنی مگر به معنی راهزنی ? بوده است، بلكه دست كم در دو مورد پیامبر یارانش را از حمله به كاروانی بازداشت زیرا جاسوسان خبر داده بودند ?اموال قابل اعتنایی? در آن نیست. این استنباط از معنی كلمه های غزوه و سرّيه هم مشهود است. اگر المنجد دم دست ندارید نگاهی بیاندازید به منجدالطلاب. باز هم لازم است پیش بروم؟
بعد به مساله صلح آمیز بودن اسلام پرداخته اید و استدلال كرده اید كه لفظی كه در فارسی و لاتینی برای صلح به كار می رفته درواقع ضد جنگ بوده (آشتی و pax) و از این مقدمه درست این نتیجه نادرست را گرفته اید كه چون در اسلام صلح با واژه ?سلام? بیان می شود پس اسلام دین صلح است! ولی تجاهل العارف كرده و مطلقاً خود را با این حقیقت آشنا نشان نداده اید كه ?اسلام? به معنی تسلیم است (submission) و نه صلح (peace) !
این استدلال شما مرا به یاد استدلالی انداخت كه برخی از كمونیستهای وطنی در كردستان در قبال هیات اعزامی دولت موقت كردند و به آنها گفتند برای ?صلح? باید دولت مركزی نیروهایش را از كردستان خارج كند، پادگانها را همراه با سلاحهای سنگین به ما واگذار كند و آن گاه ما برای ?صلح? آماده ایم، یعنی اول ?تسلیم? شوید و بعد صلح می كنیم!
اسلام هم دقیقاً به معنی تسلیم بلاقید و شرط است، اگر تسلیم شوید در كنف حمایت آن می مانید؛ یعنی چیزی شبیه آنچه مافیای ایتالیایی بنیاد نهاد: اگر كسبه باج می دادند از آنها حمایت می كرد و اگر نمی دادند اوباش را برای تخریب محل كسب آنها می فرستاد. بی جهت نیست كه اصلاح طلبان حكومت اسلامی ار بدنهٌ نظام مقدس اسلامی بعنوان ?مافیا? یاد می كنند. البته شباهتهای دیگری هم میان اسلام و مافیا وجود دارد، از جمله این كه خروج از هر دو غیر ممكن است و منجر به قتل می شود!
مطمئن هستم كه شما فرق بین تسلیم و صلح را می دانید، اگر چه در اوایل انقلاب كه به همراه دیگر روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش و حداد عادل و امثالهم تبلیغ ولایت فقیه می كردید فرق بین آزادی رای و سلب رای از مردم را نمی دانستید، چون از مردم رای گرفتید كه بنا به ولایت فقیه دیگر حق رای نداشته باشند!
بعداً اشاره كرده اید به برخی از آیاتی كه در قرآن اشاره به ?صلح? دارند. در این مورد هم بسیار غیر منصفانه عمل كرده اید و مرا از جمله یاد دعوای لفظی بازرگان و خمینی انداختید وقتی كه رهبر انقلاب اسلامی از مردم ایران خواست جاسوسی یكدیگر را بكنند و ?فقط دو تا خانه اینور و آنور? شان را بپایند و خبركِشی كنند. این تقاضای رهبر اسلام با مخالفت مهندس بازرگان مواجه شد و آیه از قرآن آورد كه ?لاتجسسوا…? ولی بلافاصله آقای خمینی با پرخاش امامانه (یا چنان که روشنفکران دینی از او یاد می کردند ?پیامبرگونه?) فرمودند كه چرا ?همه اش آیات رحمت? را در قرآن می خوانید این همه آیات جنگ و قتال را چرا نمی خوانید؟ بنده هم همین سوال را از شما می كنم، چرا شما به معدودی از ?آیات رحمت? بند كرده اید؟ بگذریم كه همین آیات باصطلاح رحمت نیز بر بستری از خشونت قرار دارند. نگاهی به جزوه هایی كه كلمات قرآن را شمارش كرده اند بیندازید، و اگر ندارید بگویید تا یك نسخه از آن را برایتان بفرستم – و ببینید كه بیشترین كلمه هایی كه در سراسر قرآن به كار رفته اشتقاقهای ?قَتَلَ? است. بعد تازه مدعی می شوید كه صهیونیست های مسیحی و یهودی تبلیغ منفی كرده اند كه اسلام دین خشونت است، یعنی می فرمایید قرآن را هم صهیونیستهای مسیحی و یهودی روایت کردند و نوشتند؟ محمد بن عبدالله و ابن مسعود و عایشه و علی و ابوبکر و عمر ئ عثمان هم یهودی و صهیونیست بودند؟
این چند نمونه را كه ماحصل دانش وسیع اسلامی آیت الله خمینی پیشوای عالیقدر انقلاب اسلام و شخص شما بود محض یادآوری نقل می كنم:
?مذهبی كه در آن جنگ نیست ناقص است. اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت می دادند به همین ترتیب عمل می كرد كه حضرت موسی سلام الله علیه عمل كرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل كرد. این اشخاصی كه گمان می كنند كه حضرت عیسی اصلاً سر این كارها را نداشته و فقط یك ناصح بوده است، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد می كنند، برای این كه پیامبر شمشیر دارد، جنگ دارد، جنگ می كند كه مردم را نجات بدهد. همان طور كه امامهای ما هم همه جندی بودند، با لباس سربازی به جنگ می رفتند، همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست. شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟?
(30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر اسلام)
آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟
در جای دیگر:
?قرآن می گوید: بكشید، بزنید، حبس كنید. شما فقط همان طرفش را گرفته اید كه به اصطلاح شما رحمت است. اینها رحمت نیست، مخالفت با خداست. امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه كند شمشیر نمی كشید تا 700 نفر را یك دفعه بكشد. با محاكمه و زندان كار درست نمی شود و این عواطف كودكانه بر قانون خرد نیست.?
(در مراسم سالگرد انقلاب، 14 بهمن 1363).
دوباره می پرسم: آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟
البته از شما بعنوان یك ?مومن – دانشمند? بعید نیست كه بگویید آن 700 نفر یهودی خودشان را به كشتن دادند تا بعدها بازماندگانشان یا همدینانشان بتوانند مدعی شوند كه اسلام دین خشونت است!
قبل از آن هم آیت الله خمینی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در پیامی خطاب به ملت مسلمان ایران و در انتقاد از رژیم شاه گفته بود:
?هر انقلاب اسلامی در آن یك مطلبی هست. در آن یك كُشتنی هست یك ناراحتی هست. همچنین نیست كه خوب اسلام را ما باید ببینیم اولش چه جور به دست آمد، این اسلام این پیغمبر اكرم(ص) آن وقتی كه اجتماعات را درست كرد و توانست قیام بكند بر ضد شرك و كفر و بی عدالتی ها با چه مصیبت هایی گرفتار بود چه جنگهایی كرد و چه كشتارهایی داد و خودش چه زحماتی كشید و چه جراحاتی برداشت. اسلام از اول وقتی زائیده شده است، آن روزی كه اعلام شد به این كه حالا دیگر باید قیام كرد در مقابل اینها از آن روز برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود برای اصلاح حال جامعه برای این كه این دزدها را و این خیانتكارها را قطع ایادیشان را بكند. قطع حیاتشان را بكند، اینها مضر به جامعه هستند این باغدارها و این كاروان دارهای قریش مضر به جامعه هستند اینها باید از بین بروند. از اول اسلام وضعش این بوده….?
(نقل از كتاب ?پیامها و سخنرانیهای امام خمینی از شهریور 1320 تا هجرت پاریس، 1361، تهران، صفحهٌ 300) (1)
اسلامی كه به قول آیت الله خمینی از روز اول ?برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود? دین خشونت نیست؟ بی انصافی هم حدی دارد. شرم هم، اگرچه غیر اسلامی است و ما فرمایش ?لا حیا فی الدین? را داریم، اما گاهی اوقات خوب است.
بعد اشاره می كنید به یوم الله و شب قدر و حرفهایی كه…
همان شب قدر و یوم اللهی كه پیشوای شما آیت الله خمینی درباره اش گفته بود:
?روز خوارج روزی است كه امیرالمومنین سلام الله علیه شمشیرش را كشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو كرد و تمامشان را كشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی كه خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد می كند، سیل وارد می كند، طوفان وارد می كند و خلاصه به مردم شلاق می زند كه آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی كه به خدا مربوط است.? (17 شهریور 1358)
پس بر اساس قرآن و راوی صادق آن آیت الله خمینی، یوم الله همین زلزله بم است، زلزله رودبار است، مگر این كه مدعی شوید آیت الله خمینی هم آلت دست صهیونیستهای مسیحی و یهودی بوده است!
خوب حالا می گویید چی؟ همه اینها را فراموش كنیم و بگوییم اسلام دین صلح است؟ آیا با گفتن و تكرار این كه اسلام دین صلح است، اسلام دین صلح می شود؟
?شب نگردد روشن از فكر چراغ ذكر فروردین نیارد گل به باغ?
یادتان رفته كه به فرمان همین آقای خمینی – و به شهادت آقای منتظری كه خود درجنایات جمهوری اسلامی سهیم است – دست كم پنج هزار نفر را در زندانهای ایران قتل عام كردند، كسانی كه حتی با معیارهای جمهوری اسلامی اكثراً مدت محكومیتشان به پایان رسیده بود؟ اینها خشونت نیست؟ اینهارا صهیونیستها و مسیحیان كردند؟ شرم نمی كنید؟ به قول روح الله خمینی شما واقعاً باید ?خجالت باشید?!
همین آقای خمینی نبود كه چند ماه پیش از حملهٌ صدام حسین به ایران طی تلگرافی به آیت الله صدر در عراق نوشت كه ?آنجا بمانید و نهضت سقوط صدام را رهبری كنید?؟ (نقل به معنی) (متن تلگراف در روزنامه های كیهان و اطلاعات همان زمان چاپ شد). آیا آقای خمینی نمی دانست كه همه تلگرافها توسط رژیم لعنتی صدام حسین بازبینی می شود؟ البته كه می دانست. پس چرا چنین تلگرافی نوشت؟ زیرا می خواست صدام حسین آقای صدر و خانواده اش را از میان بردارد. غیر از این است؟ اگر اسم این كار رذالت و خشونت نیست، شما بفرمایید چیست؟ و آیا ما نباید چون آقای خمینی بزرگترین دانشمند اسلام شناس، این نوع رذالتها را – كه كم از سوی او صورت نگرفته ? انجام داده، آنها را ?رذالت اسلامی? و ?خشونت اسلامی? بنامیم؟
در جایی دیگر هم خلط مبحث كرده اید كه همه ادیان در برهه هایی از زمان خشونت بكار برده اند و اسلام از این نظر مستثنی نیست. این ادعای شما فقط نیمی از حقیقت است و لاید می دانید كه درباره كسانی كه نیمی از حقیقت را بیان می كنند، چه می گویند. بله در همه ادیان وقتی حكومت تشكیل دادند خشونتهای وحشتناكی انجام شده، عمدتاً به دست روحانیان و اذناب ?علمی? و ?عملی? شان، ولی كدام دین را سراغ دارید كه پیامبرش چنین خشونتهایی را به كار برده باشد؟ مشكل اسلام این است كه هنوز نمی داند دین است یا حكومت. شما به جای این که بحث نادرست بودن خشونت اسلامی را – علیرغم انبوه اسناد و مدارك تاریخی تهیه شده توسط مسلمانان معتقد و نه مسیحیان و یهودیان – مطرح كنید، بیایید (اگر راست می گویید) به موضوعهای اساسی مسلمانان بپردازید. بیایید مطرح كنید كه چرا اسلام فاقد یك نظام اخلاقی است و چگونه می توان یك نظام اخلاقی برای اسلام تعبیه كرد. خودتان را به كوچهٌ علی چپ نزنید كه یعنی چه اسلام فاقد نظام اخلاقی است، ما كه این همه حدیث و روایت در باب درستی رفتار و كردار و… داریم. بله اسلام شایست و ناشایست دارد، ولی ?نظام اخلاقی? ندارد.
نظام اخلاقی به این معنی كه یك حكم اخلاقی در مورد همه مردم اعم از عالی و دانی و روحانی و غیر روحانی و پیامبر و غیر پیامبر سایر و رایج باشد. مثلاً وقتی می گوییم دزدی بد است معنی آن این باشد كه دزدی برای همه بد است و اگر كسی امام جماعت یا پیشوای دین بود نمی تواند از این قاعده استثنا باشد (غزوات و سرایا). راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا بعضی از شریعتمداران معتقدند مجازات ?قطع ید? دزدان شامل راهزنان نمی شود و فقط شامل دزدی از ?حصن? می شود؟ اگر می گوییم دروغ بد است برای همه بد است (نه این كه پیامبر را استثنا كنیم، برای نمونه های متعدد بنگرید به سیره ابن هشام و روابط پیامبر با همرزمان و مخالفانش). وقتی گوییم خلف وعده بد است برای همه بد باشد نه این كه برای ائمه اشكالی نداشته باشد. اگر می گوییم پیمان شكنی بد است برای همه بد باشد نه این كه پیامبر حق داشته باشد پیمان خود را به قصد شكستن آن متعقد کند و به آن افتخار (صلح حدیبیه)؟ همین موضوع چندی پیش با یكی از روحانیان قم در یك بحث رادیویی مطرح شد و ایشان فرمودند كه ?یكی از افتخارات اسلام این است كه نظام اخلاقی آن نسبی است?! بیایید (اگر می خواهید خدمت به اسلام كنید) یك نظام اخلاقی را رواج دهید كه نسبی نباشد.
آقای پور جوادی!
هیچ فكركرده اید كه چرا اخلاقیات جامعه ایران در این 25 سال اخیر و حكومت مقدس اسلامی تا این حد نزول كرده است؟ (با وجودی كه در انصافتان بشدت شك كرده ام ولی اگر به قدر دانه جویی انصاف درشما باقی مانده باشدنمی گویید امروز وضع اخلاقی مردم بهتر از دوران طاغوت است، بنابراین از آوردن نمونه ها خودداری می كنم).
شعار صدر انقلاب اسلامی كه ?ایران را سراسر با منطق مسلمان می كنیم!? گذشته از آن كه موید نظر رهبر انقلاب بود كه ایرانیان مسلمان نیستند و باید مسلمان شوند، امروز در عمل تبدیل به این شده كه به حول و قوه الهی ? ايران را سراسر روسپی خانه ? كرده اید! بجز امام جمعه تهران در زمان فتحعلیشاه كه بنا به منابع تاریخی دو ?نجیب خانه? در تهران داشته است و از فواید شرعی آن بهره می برده، آیا تا قبل از انقلاب اسلامی (كه به فتوای امام خمینی اسلام در محاق بود) هیچ روحانی بود كه رسماً به پااندازی اشتغال داشته باشد؟ چطور شد كه یك دفعه آیت الله منتظری مقدم نماینده الله و ولی فقیه در كرج و قاضی شرع كه به جای علی ابن ابیطالب نشسته صاحب روسپی خانه از آب در آمد؟ و چطور شد كه پس از لو رفتن او و بازداشت موقتش، آزاد شده و دركنف اسلام مشغول دعاگویی است؟ پس چرا شما علیه نویسنده آیات شیطانی موضع گرفتید و اورا محكوم به مرگ كردید؟ مگر او چه گفته بود؟ قهرمان داستان خیالی رشدی در شهر جاهلیه صاحب روسپی خانه ای بوده است، و تازه این امام شما بود که با علم لدن (چون حتماً انگلیسی نمی دانست مگر آن که دانشمندان متدینی چون شما برایشان دیلماجی کرده باشند) مدعی شد آن قهرمان در واقع پیامبر اسلام است، و آن داستان دربارهٌ اسلام. فكر نمی كنید ذهن مریض امام خمینی هم مثل آیت الله منتظری مقدم كار می كرده و در واقع این آقای خمینی است كه با اتكاء به دانش وسیع اسلامی خود این تفكر را رشد داد كه مطالب ?آیات شیطانی? از آن جهت مورد تكفیر واقع شد، كه جنبه هایی از حقایق تاریخی در آن نهفته بوده است؟
آیا بر اساس همین تفکر نیست که چند سال بعد نماینده الله و محمد بن عبدالله و ولی فقیه در کرج روسپی خانه باز می کند و آب از آب تكان نمی خورد؟ شما هیچ شنیدید كه چه بر سر آیت الله منتظری مقدم، پس از لو رفتن روسپی خانه اش در عاصمه البلاد اسلام آمد؟ هیچ! حضرت آیت الله كماكان در كنف حمایت اسلام زندگی می كند، زیرا لابد توانسته در دادگاه ثابت كند كه دایر كردن نجیب خانه در نظام مقدس اسلام جزو حسنات است و یاعث ثواب اخروی!
آقای پورجوادی!
چرا پری بلنده و اشرف چهارچشم از سردسته های شهرنوی حكومت طاغوت سزایشان اعدام است ولی آیت الله منتظری مقدم در كنف حمایت اسلام باقی می ماند؟ نه این است كه آیت الله منتظری مقدم مستظهر به احكام شرعی و الهی ست و بنا به فتوای آیت الله خمینی در تکفیر سلمان رشدی، اجرای سنت نبوی كرده و مصداق بارز این مصراع كه ?هرچه آن خسرو كند شیر ین است؟?
می گویید باید به سرچشمه های دین رجوع کنیم و اسلام در سرچشمه های خود خشونت ندارد. عجب؟! این كه مردی پنجاه و سه چهار ساله دختری هشت نه ساله را با خود به رختخواب ببرد و او را ?افضا? كند خشونت نیست؟ یا باید بگویید تجاوز به دختر هشت نه ساله توسط مرد پنجاه و چند ساله خشونت نیست یا منكر این شوید كه زندگی پیامبر اسلام از سرچشمه های دینی شماست. شق سومی هم وجود دارد؟
این خزعبل را تكرار نكنیدكه ازدواج دختران هشت نه ساله در آن زمان رسم بوده. مطلقاً این طور نیست. آیا می توانید یك نمونه دیگر نشان بدهید؟ اگر چنین رسمی بوده چرا دختران پیامبر در سنین بالای 16 سال – و مشخصاً فاطمه در بالای 18 سالگی – ازدواج كردند؟ بنده تمام كتب تاریخی را كه در دسترس داشتم محض پیدا كردن یك نمونه دیگر از ازدواج مردی پنجاه وچند ساله با دختری هشت نه سال تورق كردم و نیافتم. تازه اگر هم چنین موردی را بیابید، لابد متوجه هستید كه ظاهراً پیامبران مبعوث می شوند كه اعمال رذیلانه را براندازند، این طور نیست؟
آقای پورجوادی!
اگر قصد فهم داشته باشید، دلیل این سقوط اخلاقی خیلی ساده است. از زمان تجاوز نظامی اعراب (كه برخی شان بعداً هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند) به ایران در 1400 سال پیش تا قبل از انقلاب اسلامی تا تسلط مجدد مسلمان نماهای عرب زده كه حتی قصد تغییر زبان فارسی را كردند، جور اخلاق را عرفان و تصوف(2) می كِشید. و با سركوب تصوف و عرفان، كه امروز شما باز هم برای تقویت استدلالتان به آن متوسل شده اید، بار اخلاق هم بر دوش اسلام سوار شد و شد آنچه شد و امروز به یمن اسلام و اخلاقیاتی كه ندارد – اگر چه مردم در ملا عام عرق نمی خورند و نماز می خوانند – اما فروش آدم و فحشا و تبهكاری و مواد مخدر و دروغگویی و دزدی و اختلاس و… سكه رایج است و بزرگترین مقامهای جمهوری اسلامی در آن نقش دارند. نمونه می خواهید؟ الحمد الله بوی ?آقازاده? ها تمام كشور را فراگرفنته است!
دیگر نباید و نمی توان لاپوشانی کرد، ما هر چه می كِشیم از این اسلام است. هر بدبختی داریم ناشی از این اسلام است. كدام یك از بدبختی های ما ملت است كه ربطی به اسلام نداشته و ناشی از این اسلام نباشد؟ می توانید حتی یكی نام ببرید؟ این همه دزدی، این همه دروغگویی، این همه فحشا و مواد مخدر و رسوایی هایی كه بوی عطرش جهان را فراگرفته همه از این اسلام است. آن وقت شما نشسته اید و می گویید اسلام خشونت ندارد؟ اسلام مادر همه خشونتهاست. كتابهای تاریخی را قبول ندارید؟ خود قرآن را چطور؟ منكر قرآن هم می شوید؟
همین امروز كه مقاله توهین آمیز و غیر منصفانه شما را می خواندم نوشته دیگری هم در روزنامه كریستین ساینس مانیتور بود درباره یك زوج مسیحی آمریكایی كه برای فراگرفتن قرآن به قم رفته اند و اینك سه سال است در آن جااقامت دارند ولی جالب این كه سال اول اقامتشان را به آموختن فارسی گذارنده اند و فعلاً هم مشغول خواندن ?حافظ? هستند! لابد برخی از روحانیان مترقی! ترجیح داده اند حافظ را بجای قرآن تعلیم دهند، شاید خجالت كشیده باشند این همه ?قتلوا? ?قتلوا? و ?اقتلوا? ?اقتلوا? را آموزش دهند، نكند كه آنها هم بعداً به صهیونیستها ی مسیحی و یهودی بپیوندند كه اسلام را خشن معرفی می كنند!
محبت كرده و فرموده اید كه نمی خواهید بگویید اسماعیلیه در طول تاریخ مرتكب اعمال تروریستی نشده اند. و نتیجه گرفته ایدكه كشتارهای بی امانی كه به اسم اسلام صورت می گیرد برخاسته از ذات اسلام و شهود اولیه اسلام نیست! شهّدالله كه عالمانه عامدانه دروغ می گویید و خاك بر چشم مردم می پاشید! لعنت خدا بر شما باد!
ترورریسم، یا به گفته آن آیت اللهی كه در نماز جمعه تهران در سال گذشته رسما تروریسم را با عنوان اسلامی آن ?ارهاب? تایید كرد كاملاً برخاسته از ذات اسلام است. مگر پیامبر اسلام فرمان نداد خانه آن مردی كه جرات كرده و از اوانتقاد كرده بود شبانه به آتش بكشند و همه اهالی آن را بکشند؟ به نظر شما آن خشونت نبود؟ یا خشونتی كه پیامبر بكند عین رافت اسلامی و رحمت است؟ سند می خواهید؟ نگاه كنید به ابن اسحاق و ابن هشام. یا باید بگویید این عمل و آتش زدن خانه مردم عملی تروریستی نیست، یا باید پیامبر را از قوانین مستثنی كنید. هر كدام را می خواهید می توانید انتخاب كنید: فقدان نظام اخلاقی یا تایید تروریسم؟ می بینید كه هر طرفش را بگیرید بوی عطر آن بلند می شود.
بخشی از ترورهای شخصی و اجتماعی – سیاسی پیامبر اسلام را – بر اساس متون معتبر اسلامی، همان متونی كه هم امروز در حوزه های ?علمیه? قم و نجف تدریس می شود – در مقاله ای احصاء كرده ام، اگر می خواهید بفرمایید برایتان بفرستم.
آقای پورجوادی!
می دانید كه اگر بخواهم از این نمونه ها بیاورم مثنوی هفتاد من كاغذ می شود و شما یقیناً همه آنها را بهتر از من می دانید و لزومی به تكرار آنها نیست.
آقای پورجوادی!
شرط اول تلاش در رفع نواقص و مشكلات شناسایی آن نواقص و مشكلات است. اسلام در ذات خود مروج خشونت است. از زمان پیامبر اسلام تا همین امروز كه وارثان برحق پیامبر اسلام یعنی آیت الله خمینی و یارانش در ایران و امیرالمومنین عمر در افغانستان و سلطان حجاز كه هیچ نمازجمعه ای را بدون بریدن دست و پا و درآوردن چشم برگزار نمی كنند و دنیا هم چشم بر این جنایتها بسته، تا بن لادن و القاعده كه به قول شما اعلان جنگ صلیبی را بر بام دنیا و بلندترین برجهای نیویورك برافراشته، به همان ذات عمل می كنند. دست كم صهیونیستهای مسیحی و یهودی این سعه صدر را دارند كه خانم وزیر امور خارجه سابق آمریكا رسماً اعلام كند كه اسلام در آمریكا سریعترین رشد را در میان ادیان داشته و البته اسلامی كه در آمریكا و بخصوص در میان سیاه پوستان این كشور رشد می كند اساساً با اسلام واقعی جامعه النبی معارض است و اعتقادات مسلمانان آمریكا در ایران و عربستان قطعاً مجازات مرگ دارند چون اینان، بعنوان مثال، معتقد به ختم نبوت نیستد و مثلاً لویس فراخان را كه پیغمبر امروزی آنان است همتا و همشان محمد بن عبدالله می دانند.
شما همه اینها را و بیشتر از اینها را می دانید اما چون می خواهید وارد اصل قضیه یعنی ذاتی بودن خشونت و نفرت پراكنی در اسلام نشوید آن را دور می زنید و نشانی غلط می دهید. شاید هم مثل آیت الله جوادی آملی كه هفت میلیون تومان گرفت و زیارتنامهٌ وارث برای آقای خمینی نوشت، برای شما هم منفعتی مالی یا رسیدن به مقامی بالاتر متصور باشد. شاید چون شما مثل رفیق گرمابه و گلستان خود، غلام یزید شداد ظالم، دختری ندارید كه با عرضه او به محضر ولی فقیه بروید، لاجرم از این راه می خواهید ?خدمتی? كنید و اجرتی ببرید.
می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید یك متن پاكیزه از قرآن به دست بدهید، از آن نوعی كه اگر پیامبر همه محسنات ادعایی شما را داشت قرآن را می نوشت. می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید مبانی اخلاقی برای اسلام تعبیه كنید. یكی – و بلكه مهمترین – بنای اخلاقی راستگویی ست، بیایید از امروز تصمیم بگیرید دروغ نگویید، مگر نه این در كتابهای درسی می نویسید دروغگو دشمن خداست؟ آیا شما هم معتقدید روحانیان و دانشمندان متدین چون شما حق دارند دروغ بگویید ولی عوام حق ندارند؟! بیایید دست کم به عنوان یک نمونه نادر نشان بدهید که دروغ از ارکان اسلام شما نیست.
اگر می خواهید به اسلام خدمت کنید سکوت کنید. شما بهتر از من می دانید که اهمیت کتابهای آسمانی در آن است که خوانده نشوند و اهمیت ادیان در آن که مورد بحث و مداقه قرار نگیرند. شما بهتر از من می دانید که سفره نینداخته بوی مشک می دهد!
آقای پورجوادی!
امروز كه اسلام شما همه حیثیت مردم ما و بشریت را بر باد داده، تنها كاری كه از من نوعی بر می آید این كه نفرین كنم بر بنیانگذاران این نهضت جهنمی در طول تاریخ و در ایران معاصر. خدا لعنت كند همه شما را و امیدوارم چند سالی بیشتر عمر كنید تا شاهد نابودی انقلاب اسلامی باشید، اگرچه نابودی ارزشهای اسلامی چون دروغگویی و خشونت و سرقت و راهزنی و پیمان شکنی و جز آن به زمان درازتری نیازمند است.
خدا شما ، همه روحانیان و اذنابشان را لعنت كند كه این همه دروغ و دغل در كار خدا می كنید، اگرچه می دانم كمتر روحانی اسلامی یافت می شود كه هنگام مواجهه با ملك الموت از وجود خدا استغفار نكند.
علی سجادی – واشنگتن دی. سی.
اول بهمن 1382
بعد از تحریر:
متاسفم كه گاهی اوقات مجبور به استفاده از كلماتی شده ام كه در قاموس من نیست. ولی انس سالیان دراز با امهات متون اسلامی چون قرآن و نهج البلاغه، و مشاهده اجرای قوانین الهی در سرزمینی که از آن برخاسته ام، لحن و زبان مرا هم ?اسلامی? كرده است و نهال ?لا حیا فی الدین? در كُنه جانم ریشه دوانده؛ چه كنم كه ?نخ كم است و سوزن نیست?
1- حالا وارد آن قسمت نمی شویم كه چرا آقای خمینی ایرانیان قبل از انقلاب اسلامی را مسلمان نمی دانست و می خواست آنها را مسلمان كند. ولی به نظر شما آیا با آنچه در این 25 سال رخ داده ، نباید نتیجه بگیریم كه اسلام نه فقط یعنی خشونت، بلكه اسلام یعنی رواج فحشا، اسلام یعنی رواج دروغ، اسلام یعنی رواج دزدی، اسلام یعنی رواج خدعه، اسلام یعنی رواج مواد مخدر، اسلام یعنی رذالت، اسلام یعنی فقاهت و قس علی هذا؟
2- فرموده اید كه اسلام دین عشق است ولی برای استدلال و به کرسی نشاندن این ادعای نامعقول خود به عرفان روی آورده اید كه ریشه های هندی – ایرانی دارد و اگر هم رنگی اسلامی یافته قطعاً به خاطر حضور شمشیر اسلام در سرزمینهای تحت سلطه بوده است. این مقدمه درست كه در اسلام رابطه بین خالق و مخلوق رابطه عبد و رب است ولی ارتباط عبد و رب با عاشق و معشوق فقط می تواند از ذهنی خطور كند كه مطلقاً عنایتی به رابطهٌ علّی میان قضایا ندارد.
فرازهایی از حلیه المتقین در باب جماع و زفاف
فصل چهارم
در بيان آداب زفاف و مجامعت
بدان كه زفاف كردن در وقتى كه ماه در برج عقرب باشد يا تحت الشعاع باشد مكروه است و جماع كردن در فرج زن در وقتى كه حايض باشد يا با خون نفاس باشد حرام است و از ما بين ناف تا زانو از ايشان تمتع بردن مكروه است و بعد از پاك شدن و پيش از غسل كردن جماع را نيز بعضى حرام مى دانند و احوط اجتنابست مگر آنكه ضرورتى باشد پس امر كند زن را كه فرج را بشويد و با او مقاربت كند و زن مستحاضه اگر غسل و ساير اعماليكه او را ميبايد كرد بجا آورد با او جماع مى توان كرد و در وطى دبر زن خلافست بعضى حرام مى دانند و اكثر علماء مكروه مى دانند و احوط اجتناب است و بهتر آن است با زن خود كه جماع كند و آزاد باشد منى خود را بيرون فرج نريزد و بعضى علماء حرام مى دانند بى رخصت زن و در كنيز باكى نيست.
از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه نبايد مرد را دخول كردن به زن خود در شب چهارشنبه.
حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در تحت الشعاع پس با خود قرار دهد افتادن فرزند را از شكم پيش از آنكه تمام شود.
حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه جماع مكن در اول ماه و ميان ماه و آخر ماه كه باعث اين مى شود كه فرزند سقط شود و نزديكست كه اگر فرزندى به هم رسد ديوانه باشد يا صرع داشته باشد نمى بينى كسى را كه صرع مى گيرد اكثر آن است كه يا در اول ماه يا در آخر ماه مى باشد.
حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در حيض پس فرزنديكه بهم رسد مبتلا شود بخوره يا پيسى پس ملامت نكند مگر خود را.
حضرت صادق (صلى الله عليه وآله) فرمود كه دشمن ما اهلبيت نيست مگر كسى كه ولدالزنا يا مادرش در حيض به او حامله شده باشد.
در چندين حديث معتبر از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه چون كسى خواهد با زن خود جماع كند بروش مرغان بنزد او نرود بلكه اول با او دست بازى و خوش طبعى بكند و بعد از آن جماع بكند.
در حديث صحيح از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه در وقت جماع سخن مگوئيد كه بيم آن است فرزندى كه بهم رسد لال باشد و در آن وقت نظر بفرج زن مكنيد كه بيم آن است فرزندى بهم رسد كور باشد و در روايات ديگر از آنحضرت منقول است كه باكى نيست نگاه كردن بفرج در وقت جماع.
در چندين حديث معتبر وارد شده است كه مرد و زن در حالتى كه خضاب بحنا و غير آن بسته باشند جماع نكنند.
از حضرت امام موسى (عليه السلام) پرسيدند كه اگر در حالت جماع جمه از روى مرد و زن دور شود چيست؟ فرمود باكى نيست باز پرسيدند اگر كسى فرج زن را ببوسد چون است؟ فرمود باكى نيست.
از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدند كه اگر كسى زن خود را عريان كند و به او نظر كند چونست؟ فرمود كه مگر لذتى از اين بهتر ميباشد. و پرسيدند كه اگر بدست و انگشت با فرج زن و كنيز خود بازى كند چونست؟ فرمود باكى نيست اما بغير اجزاى بدن خود چيزى ديگر در آنجا نكند. و پرسيدند كه آيا مى تواند در ميان آب جماع بكند فرمود باكى نيست.
در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيدند از جماع كردن در حمام فرمود باكى نيست.
حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه مرد با زن و كنيز خود جماع نكند در خانه كه طفل باشد كه آن طفل زناكار مى شود يا فرزنديكه از ايشان بهمرسد زناكار باشد.
از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه فرمود بحق آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت اوست اگر شخصى با زن خود جماع كند و در آن خانه شخصى بيدار باشد كه ايشان را ببيند يا سخن و نفس ايشان را شنود فرزندى كه از ايشان بهم رسد رستگار نباشد و زناكار باشد.
چون حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) اراده مقاربت زنان مى نمودند خدمتكاران را دور مى كردند و درها را مى بستند و پرده ها را مى انداختند.
از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه كسى با كنيزى جماع كند و خواهد كه با كنيز ديگر پيش از غسل جماع كند، وضو بسازد.
در حديث صحيح وارد شده است كه باكى نيست با كنيز و طى كند و در خانه، ديگرى باشد كه بيند و شنود و مشهور ميان علماء آن است كه باكى نيست كه مرد در ميان دو كنيز خود بخوابد اما مكروهست كه در ميان دو زن آزاد بخوابد.
در حديث موثق از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه باكى نيست مرد ميان دو كنيز و دو آزاد بخوابد فرمود كراهت دارد مرد رو بقبله جماع كند و در حديث ديگر از آنحضرت پرسيد كه آيا مرد عريان، جماع مى تواند كرد، فرمودند كه نه، رو بقبله و پشت بقبله جماع نكند و در كشتى جماع نكند.
حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود دوست نمى دارم كسى كه در سفر آب نيابد براى غسل كردن جماع كند مگر آنكه خوف ضررى داشته باشد بر خود و بعضى از علماء قايل بحرمت شده اند.
حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از آنكه كسى كه محتلم شده باشد پيش از آنكه غسل كند جماع كند و فرمود اگر بكند و فرزندى بهم رسد ديوانه باشد ملامت نكند مگر خود را.
حضرت صادق (عليه السلام) فرمود مكروه است جنب شدن در وقتى كه آفتاب طلوع مى كند و زرد ميباشد و همچنين در زردى آفتاب وقت فرو رفتن.
حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود كه مستحب است در شب اول ماه رمضان جماع كردن و از ابو سعيد خدرى منقول است كه حضرت رسالت پناه وصيت نمود به حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) يا على چون عروسى داخل خانه تو شود كفشهايش را بكن تا بنشيند و پاهايش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهاى خانه بپاش چون چنين كنى خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد كه بر سر عروس فرود آيد تا آنكه آن بركت بهر گوشه آن خانه برسد و ايمن گردد عروس از ديوانگى و خوره و پيسى تا در آن خانه باشد. و منع كن عروس را تا هفت روز از خوردن شير و سركه و گشنيز و سيب ترش پس حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) گفت يا رسول اللّه بچه سبب منع كنم او را از اينها؟ فرمود زيرا كه رحم بسبب خوردن اينها سرد و عقيم مى شود و فرزند نمى آورد و حصيريكه در ناحيه خانه افتاده باشد بهتر است از زنى كه فرزند كه فرزند او بوجود نميآيد، پس فرمود كه: يا على جماع مكن با زن خود در اول ماه و ميان ماه كه ديوانگى و خوره و خبط دماغ راه مى يابد بآنزن و فرزندانش. يا على جماع مكن بعد از پيشين كه اگر فرزندى بهم رسد احول خواهد بود. يا على در وقت جماع سخن مگو كه اگر فرزندى حاصل شود ايمن نيستى كه لال باشد و نگاه نكند احدى به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت كه نظر كردن به فرج در آن حالت باعث كورى فرزند مى شود. يا على بشهوت و خواهش زن ديگرى با زن خود جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد مخنث يا ديوانه باشد. يا على هر كه جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند كه مى ترسم آتشى از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا على جماع مكن با زن خود مگر آنكه تو دستمالى از براى خود داشته باشى و او دستمالى از براى خود داشته باشد و هر دو خود را به يك دستمال پاك نكنيد كه دشمنى در ميان شما پيدا مى شود و آخر بجدائى مى كشد. يا على ايستاده با زن خود جماع مكن كه آن فعل خران است و اگر فرزندى بهم رسد مانند خران بر رختخواب بول مى كند. يا على در شب عيد فطر جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد شش انگشت يا چهار انگشت در دست داشته باشد. يا على در زير درخت ميوه دار جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد جلاد و كشنده مردم باشد با رئيس و سركرده ظلم باشد. يا على در برابر آفتاب جماع مكن مگر آنكه پرده بياويزى كه اگر فرزندى بوجود آيد هميشه در بدحالى و پريشانى باشد تا بميرد. يا على در ميان اذان و اقامه جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد جرى باشد در خون ريختن. يا على چون زنت حامله شود با او جماع مكن بى وضو كه اگر چنين كنى فرزندى كه بهم رسد كوردل و بخيل باشد. يا على در شب نيمه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى حاصل شود شوم باشد و در رويش نشان سياهى باشد. يا على در روز آخر ماه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاك بسيارى از مردم بر دست او بود. يا على بر پشت بام جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد منافق و ريا كننده و صاحب بدعت باشد. يا على چون بسفرى بروى در آنشب كه مى روى جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد مالش را به ناحق صرف كند و اسراف كنندگان برادر شياطين اند و اگر بسفرى روى كه سه روزه راه باشد جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا على در شب دوشنبه جماع بكن كه اگر فرزندى بهم رسد حافظ قرآن و راضى به قسمت خدا باشد.
يا على اگر جماع كنى در شب سه شنبه و فرزندى بهم رسد بعد از سعادت اسلام او را روزى شود و دهانش خوشبو و دلش رحيم و دستش جوانمرد و زبانش از غيبت و بهتان پاك باشد. يا على اگر جماع كنى در شب پنجشنبه و فرزندى بهم رسد حاكمى از حكام شريعت يا عالمى از علماء باشد و اگر در روز پنجشنبه وقتى كه آفتاب در ميان آسمان باشد نزديكى كنى با زن خود و فرزندى بهم رسد شيطان نزديك او نشود تا پير شود و خدا او را روزى ميكند سلامتى در دنيا و دين. يا على اگر جماع كنى در شب جمعه و فرزندى بهم رسد خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع كنى و فرزندى بهم رسد از دانايان مشهور باشد و اگر جماع كنى در شب جمعه بعد از نماز خفتن اميد هست آن فرزند از ابدال باشد. يا على در ساعات اول شب جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ايمن نيستى كه ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا على اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.
در حديث معتبر منقول است كه در روز عقد فاطمه صلوات اللّه عليها حقتعالى امر فرمود سدرة المنتهى را كه آنچه دارى فرو ريز براى نثار حضرت فاطمه پس آنچه داشت از مرواريد و مرجان و جواهر بر اهل بهشت نثار كرد پس حوران نثار را بردند و تا روز قيامت مفاخرت مى كنند و به هديه به يكديگر مى فرستند و مى گويند كه اين نثار حضرت فاطمه است و در شب زفاف استر اشهب حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را آوردند و قطيفه بر روى آن انداختند و حضرت فرمود كه اى فاطمه سوار شو و سلمان لجام استر را مى كشيد و حضرت رسول از عقب روان شد و در اثناى راه صداى ملائكه بگوشمبارك حضرت رسيد جبرئيل با هزار ملك و ميكائيل با هزار ملك فرود آمدند و گفتند كه حقتعالى ما را بجهة زفاف حضرت فاطمه فرستاده است پس جبرئيل و ميكائيل اللّه اكبر مى گفتند و ملائكه با ايشان موافقت مى نمودند و باين سبب سنّت شد كه در شب زفاف اللّه اكبر بگويند.
در روايت ديگر منقول است كه شخصى بحضرت صادق (عليه السلام) عرض كرد كه ما طعامها به عمل مى آوريم و بسيار پاكيزه و خوشبو مى كنيم و بوى طعام عروسى از هيچ طعامى نميآيد فرمود زيرا كه بر طعام عروسى نسيم بهشت مىوزد چون طعامى است كه براى حلال مهيا مى شود.
در احاديث معتبره وارد شده است كه سنتست عروسى در شب واقع شود و طعام در چاشت پخته شود و در بعضى از اخبار وارد شده است كه نثار عروسى را مى توان برداشت اما چون غارت مى كنند و از يكديگر مى ربايند كراهت دارد و علماء گفته اند وقتى جايز است برداشتن كه بقرائن معلوم باشد كه صاحبانش راضى اند كه مردم بردارند.
از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه هرگاه شما را به عروسى بطلبند دير برويد زيرا كه دنيا را بياد شما ميآورد و چون شما را بجنازه بخوانند زودتر برويد چون آخرت را بياد شما مى آورد.
در حديث ديگر منقول است كه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از جماع كردن در زير آسمان و بر سر راه كه مردم تردد كنند و فرمود كه هر كه در ميان راه جماع كند خدا و ملائكه و مردم او را لعنت كنند.
حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه بياموزيد از كلاغ سه خصلت را: جماع كردن پنهان و بامداد بطلب روزى رفتن و بسيار حذر كردن.
حضرت امير المؤمين (عليه السلام) فرمود كه هرگاه كسى خواهد با زن خود نزديكى كند تعجيل نكند كه زنان را كارها ميباشد پيش از جماع و هرگاه كسى زنى ببيند و خوشش آيد پس برود با اهل خود جماع كند كه آنچه با اين هست با آن هم هست و شيطان را بر دل خود راه ندهد و اگر زنى نداشته باشد دو ركعت نماز بكند و حمد خدا را بسيار بگويد و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد پس از فضل خدا زنى سؤال كند كه البته به او عطا مى فرمايد آنچه او را از حرام بى نياز گرداند.
در حديث معتبر از حضرت رسول منقول است كه چون مرد و زن جماع كنند عريان نشوند مانند دو خر زيرا كه اگر چنين كنند ملائكه از ايشان دور مى شوند.
در حديث معتبر ديگر از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه جايز نيست جماع كردن با دختر پيش از آنكه نه سال تمام شود پس اگر بكند و عيبى رسد بآن زن ضامن است.
در حديث معتبر ديگر منقول است كه مكروه است جماع كردن ميان طلوع صبح تا طلوع آفتاب و از وقت فرو رفتن آفتاب تا برطرف شدن سرخى طرف مغرب و در آن روزى كه در آن روز آفتاب بگيرد و در شبيكه در آنشب ماه بگيرد و در شب يا روزيكه در آن باد سياه يا باد سرخ يا باد زرد حادث شود واللّه اگر جماع كند در اين اوقات پس او را فرزندى بهم رسد نبيند در آن فرزند چيزى را كه دوست دارد زيرا كه آيات غضب الهى را سهل شمرده. در فقه الرضا مسطور است كه چون بعد از غسل دادن ميت پيش از آنكه غسل كنى خواهى كه جماع كنى وضو بساز بعد از آن جماع بكن.
از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه هرگاه كسى را دردى در بدن بهم رسد يا حرارت بر مزاجش غالب شود پس با زن خود جماع كند تا ساكن شود.
از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه هر كه در حالت خضاب با زن خود جماع كند فرزنديكه بهم رسد مخنث باشد.
حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) فرمود كه زن آزاد را در برابر زن آزاد ديگر جماع مكن اما كنيز را در برابر كنيز ديگر جماع كردن باكى نيست.
در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) منقول است كه حضرت صادق (عليه السلام)
هرگاه بعد از جماع و پيش از غسل اراده جماع مى كردند وضو مى ساختند.
در روايت ديگر منقول است كه اگر كسى انگشترى با او باشد كه بر آن نام خدا نقش كرده باشند جماع نكند.
در آداب نماز و دعا در شب زفاف و در وقت مقاربت زنان
در حديث صحيح از حضرت امام محمّد باقر منقول است كه چون عروس را به نزد تو بياورند بگو كه پيش از آن، وضو بسازد و تو هم وضو بساز و دو ركعت نماز بكن و بگو كه او را نيز امر كنند كه دو ركعت نماز بگذارد پس حمد الهى بگو و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرست پس دعا كن و امر كن آن زنان را كه با او آمده اند آمين بگويند و اين دعا بخوان اَللّهُمَّ ارْزُقْنى ألْفَها وُ وُدَّها وَ رضاها وَ ارْضِنى بِها وَ اجْمَعْ بَيْنَنا بَاَحْسَنِ اِجْتِماع وَ انَسَ اِئْتِلاف فأنَّكَ تُحِبُّ الْحَلالَ وَ تَكْرَهُ الْحَرامَ بعد از آن فرمود كه بدان الفت از جانب خداست و دشمنى از جانب شيطان است و مى خواهد كه آنچه را كه خدا حلال گردانيده مكروه طبع مردم گرداند.
در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) منقول است كه چون در در شب زفاف به نزد عروس بروى موى پيشانيش را بگير و رو به قبله آور و بگو اَلّلهُمَّ بَامانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بَكَلِماتِكَ اِسْتَحْلَلْتُها فَاِنْ قَضَيْتَ لى مَنْها وَلَداً فَاجْعَلْهُ مُبارَكاً تَقياً مِنْ شيعَةِ آلِ مُحَمَّد وَ لا تَجْعَلْ لِلشَّيطانِ فيهِ شَرَكاً وَ لا نصيباً.
در حديث معتبر ديگر از آنحضرت منقول است كه دست بر بالاى پيشانيش بگذار و بگو اَلّلهُمَّ عَلى كِتابَكَ تَزَوَّجْتُها وَ فى اَمانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بِكَلِماتِك اِسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها فَاِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحمِها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ سَوّياً وَ لا تَجْعَلْهُ شرَكَ شَيْطان راوى پرسيد فرزند چگونه شرك شيطان مى شود فرمود كه اگر در وقت جماع نام خدا ببرند شيطان دور مى شود و اگر نبرند ذكر خود را با ذكر آنشخص داخل مى كند پس جماع از هر دو مى باشد و نطفه يكى است پرسيد كه بچه چيز مى توان دانست كه شيطان در كسى شريك شده است؟ فرمود كه هر كه ما را دوست مى دارد شيطان در او شريك نشده است و هر كه دشمن ماست شيطان او را شريك شده است.
بر اين مضمون احاديث از طرق عامه و خاصه بسيار وارد شده است.
از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه در وقت زفاف اين دعا را بخواند اَلّلهُمَّ بِكَلِماتِكَ اَسْتَحْلَلْتُها وَ باَمانَتِكَ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اجْعَلْها وَلُوداً وَ دُوداً لا تَفْرَكْ تَأكُلُ مِمّاراحَ وَ لا تَسْئلُ عَما سَرَحَ.
در روايت معتبر ديگر از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه اين دعا بخواند بِكَلِماتِ اللّهِ اسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها وَ فى اَمانَتِ اللّهِ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحِمَها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ بارّاً تقياً وَاجْعَلْهُ مُسْلِماً سَوّياً وَ لا تَجْعَلْ فيهِ شَرَكاً لَلشَّيطانِ.
در حديث ديگر از آنحضرت منقول است كه حضرت شريك شدن شيطان را در نطفه آدمى بيان كردند و بسيار عظيم شمردند راوى گفت كه چه بايد كرد كه اين واقع نشود فرمود كه هرگاه اراده جماع داشته باشى بگو بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمن الَّرحيمِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ بَديعُ السَّمواتِ وَ الْارضِ اَللُمَّ اِنْ قَضَيْتَ مِنّى فى هذه اللّيْلَة خليفَةً فَلا تَجْعَل لَلشَّيطان فيهِ شَرَكاً وَ لا نَصيباً وَ لا حَظّاً وَ اجْعَلْهُ مُؤمِناً مُخْلِصاً مُصّفى مِنَ الشَّيطانِ وَ رِجْزِهِ جَلَّ ثَناؤكَ.
در حديث ديگر فرمود كه چون خواهد كه شيطان شريك نشود بگويد بِسْمِ اللّه و پناه ببرد به خدا از شر شيطان.
از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه چون كسى اراده جماع داشته باشد بگويد بِسْمِ اللِْ وَ بِاللّهِ اَللهُمَّ جَنبَّنى الشَّيطانِ وَ جَنِّبِ الشّيطانِ ما رَزَقُنى ًپس اگر فرزندى بوجود آيد شيطان هرگز به او ضرر نرساند.
از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه چون اراده جماع كنى اين دعا بخوان اَللهُمَّ ارْزُقْنى وَلَداً وَاجْعَلْهُ تَقّياً زَكيّاً لَيْسَ فى خَلْقِهِ زيادَةٌ وَ لا نُقْصانُ وَ اجْعَلْ عاقِبَتَهُ اِلى خَيْر.
کپی شده از +
کافر کیست؟
منبع اصلی سایت کافر
رفتار اسلام با زنان
۱- ابتدا بحث را با خود حضرت محمد بنيانگذار اين آيين جعلي شروع مي كنيم. محمد با خديجه كه 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد.در آن زمان محمد فقط 25 سال داشت.او سومين شوهر خديجه بود وقتي كه خديجه با محمد ازدواج كرد يك بيوه بود. پس از اين ازدواج محمد از يك زندگي تجملي لذت برد.
ازدواج محمد با كارفرماي خود نشانگر ميل محمد به يك زندگي اشرافي است.كه در اين زندگي اشرافي حتي رنج يك روز كار را بر خود متحمل نكند.
۲- -خديجه در زماني كه محمد 49 سال داشت از دنيا رفت. بين سنين 49 تا 63 سالگي محمد حداقل 11 بار ازدواج كرد. اين مطلب به خوبي نشان مي دهد كه برخورد او با كانون ازدواج چگونه بوده است. براي او زنان چيزي جز وسيله اي براي ارضاء نياز هاي شهواني او نبوده اند. ازدواج با 11 زن نشانگر اشتهاي سيري ناپذير او به مسائل جنسي است.
۳- همسر مورد علاقه او عايشه بود كه در آن زمان تنها 6 سال داشت. ازدواج محمد با يك دختر 6 ساله آشكارا نشان مي دهد كه محمد نه تنها يك زن باز بود بلكه بچه باز هم بود.
۴-پسر خوانده محمد زيد با زينب دختر جهش ازدواج كرده بود. اما محمد روزي او را در لباس منزل ديد . زيبايي زينب به ناگاه محمد را منقلب ساخت و به او تمايل پيدا كرد. زيد اين برده آزاد شده خدمتگذار به خوبي موقعيت را دريافت و بدون تامل به خاطر عشق به اين باني خير همسر خود را به او تقديم كرد.
محمد به حرمسراي خود قانع نبود و با عروس خود نيز ازدواج كرد. پسر خوانده اش كه يك دنباله رو مخلص پيامبر بود از طلاق دادن همسرش خشنود بود. چه پدر شوهر گرانقدري !! يك مدل براي همهُ پدر شوهرهاي دنيا!!!!
محمد هر چه را كه به آن مبادرت مي ورزيد موعظه مي كرد. اين موعظه ها توسط آيه ها و احاديث زير تاكيد مي شود.
قسمتهايی از تازينامه درباره زنان:
سوره ماده گوساله(بقره) آيه23: زنان شما كشتزار شمايند. هر زمان و به هر طريق كه خواستيد به كشتزار خود نزديك شويد.
در اينجا مي توانيد ببينيد كه اسلام چه نيكو با زنان رفتار مي كند. زنان به عنوان كشتزاري معرفي مي شوند كه به وسيلهُ مردان كاشته مي شوند. چه افتخاريست براي يك زن مسلمان!
سوره نساء آيه 34: مردان را بر زنان حق تسلط و نگهباني است. به واسطه آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته است. و هم به واسطه آن كه مردان بايد از مال خود به زنان نفقه بدهند. پس زنان شايسته و مطيع آنهايند كه در غيبت حافظ حقوق شوهرانشان باشند. و آنچه را خدا به حفظ آن امر فرموده نگه دارند. و زناني كه از مخالفت آنان بيمناكيد ? ابتدا آنها را موعظه كنيد اگر مطيع نشدند از خوابگاه آنها دوري كنيد. باز مطيع نشدند به زدن آنها را تنبيه كنيد. چنانچه اطاعت كردند ديگر هيچگونه ستم بر آنها روا نداريد. همانا خدا بزرگوار و عظيم الشان است.
اولين نكته اي كه در اينجا حائز اهميت است اين است كه تازينامه آشكارا مي گويد مردان برتر از زنان هستند. دوم اينكه اسلام به مردان آموزش مي دهد كه زنان را با رفتار وحشيانه و ارعاب كنترل كنند.
سوره نسا آيه 15: زناني كه عمل ناشايست انجام دهند 4 شاهد مسلمان بر آنها بخواهيد. چنانچه شهادت دادند آنها را در خانه نگه داريد تا زمان مرگشان فرا رسد.
سوره نسا آيه 16: اگر در ميان شما دو مرد مبادرت به عمل زشتي كردند. هر دو را مجازات كنيد. اگر توبه كردند آنها را به حال خود واگذاريد.
همانطور كه مي بينيد هر گونه خلاف جنسي زنان مجازات مرگ به دنبال دارد. اما انحراف مردان از طرف خدا قابل بخشش است.
سوره نور آيه 6: آنان كه به زنان خود نسبت زنا بدهند و بر اين ادعا جز خود شاهدي نداشته باشند چهار بار سوگند بخورند
در اينجا مي بينيد كه يك مرد مي تواند به راحتي به زنش تهمت بزند و طبيعتا او را به مرگ محكوم كند و فقط كافيست كه ۴ مرتبه شهادت ياد كند كه گفتار او صحيح است. اما از طرف ديگر زنان چنين حقي را در اسلام ندارند.
قسمتهايی از حديث تيرمزي و ديگران:
۱ – اگر زني مرتكب عمل زشتي بشود شوهرش حق دارد او را كتك بزند. اما نبايد استخوان او را بشكند. زن نبايد كسي را كه شوهرش دوست نمي دارد به منزل راه دهد. ولي حق دارد كه از شوهرش انتظار نفقه داشته باشد.(ت. ر. برگ
۲ – براي زن ممنوع است كه در زمانيكه آرايش كرده يا لباس نيكو پوشيده كسي غير از شوهرش او را ببيند.( ت.ر. برگ ۴۳۰)
۳ – اگر زني به مسافرتي برود كه سه روز يا بيشتر به طول كشد? ايمانش زايل مي شود. جز اينكه شوهر يا پدر يا پسرش در اين سفر او را همراهي كنند.
۴ – يك زن بايد خود را حتي در حضور پدر شوهر ? برادر و ديگر ذكور بپوشاند.(ت. ر برگ 432)
۵ – براي يك زن ممنوع است كه بدون اجازه شوهر پولي را صرف افراد نيارمند بكند يا براي دوستانش ميهماني بگيرد(ت.ر. برگ 256)
۶ – يك زن نبايد بدون اجازه شوهرش نماز اضافي (نافله) بخواند يا اينكه روزه بگيرد(به جز ماه رمضان)
۶ – اگر سجده به غير از خدا قانوني بود زنان بايستي بر شوهرانشان سجده كنند.
۷ – اگر مردي نياز جنسي داشت زن بايد فورا خواسته او را اجابت كند اگر چه در حال پختن نان در كوره باشد.(ت.ر. برگ ۴۲۸)
۸ – ازدواج زن با يك مرد قائم به ذات نيست بلكه اختياري است. اين به اين معني است كه اگر پدر شوهر به شوهرش گفت زنت را طلاق بده بايد حرفش را گوش كند.
۱۰ – اگر زني در خواست طلاق كند بدون اينكه دليل عادلانه اي داشته باشد? به بهشت وارد نخواهد شد.(ت. ر. برگ ۴۴۰) بر عكس مردان مي توانند هر وقت بخواهند زنشان را طلاق بدهند.
۱۱ – اكثر زنان به جهنم خواهند رفت(مسلمان . برگ 143)
۱۲ – اگر مردي همسرش را به بستر بطلبد و او امتناع كند مورد لعن و نفرين فرشتگان قرار خواهد گرفت. و دقيقا همين امر براي زناني كه شوهر را در بستر تنها بگذارند به وقوع خواهد پيوست.(بخاري . برگ 93)
۱۳ – زناني كه از شوهرانشان قدرداني نمي كنند در وسط جهنم خواهند بود. اگر زني به شوهرش بگويد من هرگز چيز خوبي از تو نديدم ناسپاسي است(بخاري. برگ 96)
به چند طريق است كه زن مالكيت بر جسم خود ندارد. حتي شيري كه در سينه هاي او جاري است به شوهرش تعلق دارد. او حتي مجاز نيست كه تنظيم خانواده را رعايت كند( بخاري . برگ 27)
قسمتهايی از كتاب حديث صحيح مسلمان:
فصل 540: پيامبر گفت زني را ديد كه به شكل شيطان در رفت و آمد بود. و مجذوبش شد. او به پيش همسرش زينب رفت و در حاليكه چرمي را دباغي ميكرد با او آميزش كرد. و آنچه در قلبش بود بيرون ريخت.
فصل 558: پيامبر گفت اگر مردي زنش را به بستر بطلبد و ا و نياييد ? و شوهر شب را به صبح رساند در حاليكه از او عصباني است ? فرشتگان تا صبح او را لعنت فرستند. آنكه در آسمان هاست از او ناراضي است تا زمانيكه شوهرش از او راضي شود.
فصل 576: پيامبر گفت زن از يك دنده خلق شده است و به هيچ طريقي براي تو راست نخواهد شد.
انور شيخ نويسنده كتاب اسلام يك جنبش ملي عرب? مي گويد. به نظر مي رسد كه دكترين اسلام در مورد زنان اين است كه زنان از پايه نا بكارند و مردان بايد دائم آنها را تحت نظر بگيرند. آنها نبايد هرگز به حال خود وا گذاشته شوند.
در حقيقت در حديث ديگري موقعيت زنان را بي پرده چنين بيان مي دارد . » من مصيبتي مضرتر از زنان براي مردان به جا نگذاشتم»
فصل 619: فروش سگ و گربه (به جز اينكه سگ براي كار باشد)و امرار معاش توسط فاحشه ها ( به جز غير مسلمانان ) ممنوع مي باشد.
اين حديث مهاجمين مسلمان را تشويق مي كند تا زنان غير مسلمان را براي لذت جويي خود به فاحشه تبديل كنند. چون فاحشگي غير مسلمانان ممنوع نشده است. در طول تاريخ از اين مثالها به فراواني مي بينيم.
فصل 114: پيامبر گفت اكثر جمعيت جهنم را زنان تشكيل مي دهند. از ديد اسلام خوي اكثر زنان شيطاني است و جايگاه آنان جهنم است.
مالك 362:1221: ابن فهد گفت: » من چند كنيز دارم كه از زنانم بهتر هستند . ولي دوست ندارم آنها حامله بشوند. آيا مي توانم موقع انزال خود را عقب بكشم.» حجاج گفت » آنها مزرعه هاي تو هستند اگر دوست داري آنها را آبياري كن و اگر دوست نداري آنها را خشك نگه دار»
سه حديث بعدي در ارتباط با يكديگرند
مالك 364:1234: اگر زني به كودكي شير دهد او مادر رضاعي طفل مي شود و شوهرش پدر رضاعي او. اگر مردي دو زن داشته باشد و يكي از آنها به دختري شير دهد و ديگري به پسري? اين پسر و دختر نمي توانند با يكديگر ازدواج كنند چون پدر رضاعي آنها يكي است.
حديث بعدي متضاد حديث قبلي است.
مالك 364:1239: قانون خويشاوندي رضاعي فقط در مورد كودكان زير دو سال كاربرد دارد. اما مرد به بلوغ رسيده كه از شير زني تغذيه كرده شامل اين ارتباط رضاعي نمي شود
حديث بعدي را با دقت بخوانيد
مردي از عمر پرسيد: زنم سر خود به كنيزي كه با او هم خانه بودم از شير خود خورانده. حالا نسبت من به اين كنيز چگونه است؟
عمر گفت زنت را تنبيه كن و به طرف كنيزت برو
چه چيز بيشتري در باره اين آيه هاي طلايي تازينامه و احاديث روشن كه هدايتگر مسلمانان حقيقي است بگويم؟
غزالي متفكر معروف اسلامي 18 درد و رنج براي زنان در اسلام بر مي شمرد كه مسبب آنها نافرماني حوا در بهشت مي باشد. اين ليست آشكارا موقعيت زنان را در اسلام نشان مي دهد. و همچنين نشان مي دهد كه كه سنت هاي اجتماعي در دين اسلام چقدر عقب افتاده هستند. در اينجا اسلام تا آنجا پيش مي رود كه حتي حاملگي و درد زايمان را مجازاتي از طرف خدا بر مي شمارد. آيا اينچنين است الله رحمان و رحيم؟
اين 18 مجازات عبارتند از:
1- عادت ماهانه
2-زايمان
3- جدايي از پدر و مادر و ازدواج با يك غريبه 4- حاملگي
5-نداشتن اختيار خود
6-بهره مندي از ميراث كمتر
7- نداشتن حق طلاق و قادر به طلاق نبودن
8-اينكه مردان مجازند تا 4 زن اختيار كنند اما زنان تنها مي توانند يك شوهر داشته باشند
9-اينكه بايد در خانه محصور باشند
10- اين حقيقت كه بايد در بيرون از خانه سرهايشان را بپوشانند
11- اين حقيقت كه شهادت دو زن برابر است با شهادت يك مرد
12- ديگر اينكه او نبايد بدون همراهي يكي از خويشاوندان نزديك از خانه بيرون رود
13- و اين حقيقت كه مرد ها براي نماز جمعه و تشييع جنازه مي توانند بروند اما زنان نميتواند 14- عدم توانايي آنها در حاكم و قاضي شدن
15- اين حقيقت كه شايستگي 100 جزء دارد تنها يك جزء آن به زنان نسبت داده شده و 99 تاي بقيه به مردان نسبت داده شده است
16- اين كه اگر زني به هرزگي تن دهد در روز قيامت مجازات او نصف مجازات ديگران خواهد بود(به نظر من مصداق اين حديث آيه 25 سورهُ نسا هست كه مي گويد كنيزان اگر خلافي انجام دهند مجازات آنها نصف مجازات زنهاي آزاد است. مترجم)
17- اين حقيقت كه اگر شوهرانشان آنها را طلاق بدهند بايد 3 ماه يا سه گذر عادت ماهانه را صبر كنند
18- اين حقيقت كه اگر شوهرشان بميرد قبل از ازدواج بايد 4 ماه و 10 روز صبر كنند.
اين تنها گوشه اي از حقايقي است كه در باره سرشت واقعي اسلام بيان شده است
توجه: براي نوشتن اين مقاله از كارهاي ا. گوش? رابرت. اي برنز و انور شيخ استفاده شده است
ترجمه: پارميس سعدي
آيا اعتقاد به وحي تحقير خدا نيست؟
مطابق نصح صريح تازينامه هدف از خلقت انسان چيزي به جز پرستش الله نيست. الله مطابق تازينامه از آفرينش موجودات تنها يك هدف دارد آن هم اينكه پرستيده شود. سوالي كه در اينجا بوجود مي آيد اين است كه اگر هدف غايي خلقت اين است چرا الله مخلوقات خود را طوري خلق نكرد كه به طور غير ارادي در اين هدف گام بردارند. آيا نياز به پيامبري براي تبيين اين امر تحقير خدا نيست. آيا الله بايد به زور پيامبرانش مردم را به پرستش خود آشنا كند. در اين ميان انسانها وسيله اي هستند كه الله توسط آنها مي تواند اين نياز خود را ارضا كند. از طرفي اگر نيك نظر كنيم وحي با عدالت الله ناسازگار است چرا الله بايد بين مخلوقات خود فرق بگذارد و تنها با عده معدودي از طريق وحي ارتباط برقرار كند و بقيه از اين نظر محروم باشند. آيا الله نمي توانست با قدرت خود همه مردم را هدايت كند تا بهتر به هدف خود نايل شود؟ الله قادر نيست خودش را آنطور كه بايد و شايد به مردم معرفي كند اما گناه شرك را تنها گناه نابخشودني ناميده است. اين چه خدايي است كه به پرستش محتاج است و تاب تحمل رقيب هم ندارد. دزدي ? قتل? تجاوز به حقوق ديگران همه بخشيده خواهد شد. اما شرك بخشيده نخواهد شد.
كساني كه مدعيند وحي بر آنها نازل شده است گفته اند كه تنها راه ارتباط شما با الله ما هستيم .در صورتي كه پذيرفتن اين ادعا به مانند اين است كه خدا را يك مقام تشريفاتي بدانيم كه پيامبر همانند وزير او عمل مي كند. اما چون الله نا ديدني است كسي مدعي ارتباط با اوست جنبه تقدس پيدا مي كند. او همه كاره است. دستور جهاد مي دهد. دستور كشتن مردم اهل كتاب مي دهد. دستور كشتن مشركين ميدهد و به قولي از طرف الله در زمين فرمانروايي ميكند. اما بعضي اوقات بعضي از پيامبران نظير محمد و موسي مقام خود را از خدا بالاتر مي برند. مثلا در تازينامه مي خوانيم كه الله و فرشتگانش بر محمد درود مي فرستند. تو هم بر محمد و درود بفرست يا در تورات مي خوانيم كه وقتي قوم موسي گوساله طلا را پرستيدند الله خواست آنها را عذاب كند اما موسي از او خواست كه از عذاب درگذرد و الله نيز پذيرفت يعني در اينجا موسي به خدا امر مي كند و خدا هم فرمانبرداري مي كند.
آنچه در اينجا به خوبي روشن مي شود اين است كه حس قدرت طلبي در پيامبران آنقدر قوي بوده است كه فرمانروايي بر ملل را نه تنها در زمان خويش مي خواستند بلكه مي خواستند پس از مرگ نيز بر شيوه زندگي مردم تاثير بگذارند و اين امر ميسر نبود به جز اينكه ادعاي پيامبري كنند تا بتوانند از پس قرون نيز بر مردم حكمراني كنند. آنها بتها را در هم شكستند تا بتي بزرگتر به نام خود را بر جاي آن بنشاند. چون مطابق وحي الله يك مقام تشريفاتي است . براي مثال الله دستور قتل كافران را مي دهد خودش نمي تواند كافران را نابود كند. بايد سپاه پيامبر به ياري او شتافته تا بتواند قانون الله را پياده كند.
نكته ديگري كه در اينجا مبهم است كه الله فقط كتاب تازينامه را از تحريف مصون داشت. مگر كتب يهود و مسيحيان گفتار خود او نبودند. چرا از آن كتب حفاظت نكرد كه احتياجي به بازگويي نباشد. وقتي به فرآيند تحولات ديني مي نگريم به خوبي در مي يابيم كه پديده يكتا پرستي بيش از آنكه خيري براي بشريت داشته باشد بلاي بشريت بوده است چرا كه زماني كه مردم به بتهاي گوناگون اعتقاد داشتند مجبور بودند بتهاي ديگران را بپذيرند چون هر بت مظهر يكي از رازهاي كشف نشده طبيعت بود. براي مثال يكي مسثول طوفان ديگري سيل و ديگري مرگ و ….. در چنين جامعه اي مردم ناخواسته مجبور بودند اعتقاد قبيله هاي ديگر را بپذيرند. همانطور كه در كعبه بتهاي گوناگون بود و مردم از شهرهاي مختلف براي عبادت بتهاي خود به مكه مي آمدند. اما زمانيكه يكتا پرستي مطرح شد يك الله جاي همه بتها را گرفت در نتيجه پرستش بتهاي ديگر منع شد و شكلي از ديكتاتوري بر اعتقاد مردم سايه انداخت. در حقيقت پيامبري كه بر عليه بتها طغيان كرد مي خواست خود را جاي آن بتها بنشاند. چرا كه اگر دين براي بهبود زندگي مردم است .آيا پذيرفتني نيست كه آنها را بكشي و آرامش آنها را بهم بزني كه بگويند الله يكي است. آيا برداشتن بتها و جايگزين كردن اللهي ناديدني ساختن يك بت ناديدني نيست؟ در اينجا دموكراسي كه با چندگانه پرستي بر جامعه حاكم بود جاي خود را به ديكتاتوري توحيد مي دهد كه آن را توحيد هم نمي توان خواند. چون پيامبر جاي الله است. چون كه الله ناديدني است پيامبر تجسم آن خداي ناديدني مي شود. همانطور كه مي دانيد در پندار شيعيان مسئله اي به نام شفاعت وجود دارد. با باور مسئله شفاعت پيامبر را بالاتر از خدا برده ايم چرا كه الله با سفارش پيامبر نظر خود را تغيير مي دهد. خودتان قضاوت كنيد آيا پيامبران بت شكن بوده اند يا بت ساز.
آيا تعداد افراد معتقد به يك دكترين نشانگر حقانيت آن دكترين است؟
عده اي مي گويند يك ميليارد مسلمان در جهان وجود دارد . بي دينان نمي توانند بگويند كه از يك ميليارد مسلمان بيشتر مي فهمند. بعضي ديگر سوال مي كنند چرا حافظ و سعدي مسلمان بودند. در جواب اينگونه افراد بايد بگويم: كشور هند به تنهايي بيش از يك ميليارد جمعيت دارد . كه اكثر آنها هندو هستند. باضافه ۴ ميليارد مردم ديگر كه ديني به جز اسلام دارند. مطابق تعبير اين افراد هندو ها كه بت پرستي مي كنند چون تعدادشان بيشتر از بي دينان هست كار درستي مي كنند و۴ ميليارد انسان ديگر كه اسلام را نپذيرفته اند همه بر حق هستند چون تعدادشان از مسلمانان بيشتر است. آيا مسلمان بودن سعدي و حافظ دليل بر حق بودن اسلام است. آيا شاعر بودن ربطي به خردگرا بودن دارد؟ اگر اين ادعاي آنها صحيح است بنا بر اين آنها بايد بر اخلاقي بودن هم جنس گرايي صحه بگذارند. چرا كه سعدي در باب پنجم گلستان سعدي حكايت دهم آشكارا از ميل خود به جواني نيكو صورت سخن رانده و با وقاحت مي گويد كه وقتي اثرات بلوغ در او ظاهر شد او را از خود رانده است. اين شعر بيانگر حالات روحي اوست:
اين ايام دولت نكوئي بسر آيد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت به سر آيد
سوال كردم و گفتم جمال روي تو را
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سيه پوشيده است
در صورتي كه در تازينامه هم جنس گرايي را در اين دنيا منع كرده است (اما در بهشت وعده پسران زيبا رو كه هميشه جوان مي مانند و با كوزه هاي شراب از مومنان پذيرايي مي كنند داده شده است. بر خلاف اينكه بعضي فكر مي كنند غلمان براي زنان است. اما ضمايري كه در تازينامه به كار برده شده همه مذكر مي باشد)
خوب اگر سعدي و حافظ را معيار بر حق بودن چيزي قرار مي دهيد بايد بر اينگونه اميال آنها نيز صحه بگذاريد.
يا اگر شاعري معيار درست انديشيدن است چرا اشعار خيام را در نظر نمي گيريد اشعاري از اين قبيل:
مي خوردن و شاد بودن آيين من است
فارغ بودن ز كفر و دين دين من است
گفتم به عروس دهر كابين تو چيست
گفتا دل خرم تو كابين من است
گويند كه فردوس برين خواهد بود
آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك
چون عاقبت كار همين خواهد بود
گويند بهشت با خور خوش است
من مي گويم كه با آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است
اشعاري از اين قبيل در ديوان خيام فراوانند. اگر شاعري ملاك راست يا درست است چرا اين اشعار را ملاك خود قرار نمي دهيد يا چرا گفتار بزرگاني چون زكرياي رازي را كه وحي و معجزه را نفي ميكرد ملاك خود قرار نمي دهيد. از آن گذشته حتي دانشمند بودن در يك زمينه دليل درست انديشيدن نيست. چرا كه باورهاي ديني كه به صورت ايمان در آمده است همچون پوسته اي اطراف انديشه را فرا مي گيرد و شخص هر گونه انديشه اي را كه با باورهاي خود در تضاد ببيند انكار مي كند. چون گاهي تغيير جزئي در يك باور منجر به بهم ريختن جهان بيني شخص مي شود. تقبل اينكه چيزي را سالها به اشتباه پذيرفته آنچنان راحت نيست در اينگونه موارد فرقي بين يك انسان عادي و يك دانشمند نيست.
بنا براين براي پذيرفتن يك مطلب بهتر است قبل از اينكه ببينيم ديگران در اين مورد چگونه انديشده اند بايد ببينيم آن موضوع چقدر با منطق خودمان سازگار است. ديگر اينكه شجاعت پذيرفتن حقايق را در مواردي كه موضوعي با باورهاي ما در تضاد هست در خود تقويت كنيم.
پارميس سعدي
زن و آزادی
امروز پس از گذشت زمان و سالها تجربه به اين نتيجه رسيده ام که «هر کس لياقت همانی را دارد، که دارا است»
هشتم مارس دو سال قبل، در نشستی که با تعداد قابل توجهی از بانوان روشنفکر کشورهای مختلف داشتيم. تصميم بر اين شد که در مورد «زن و آزادی» به بحث بپردازيم. بحثی که از نظر من پيش پا افتاده و غير منطقی بود.
هر يک از آنها گرفتاری و مشکلات خاص خود و کشورشان را داشتند. يکی از بی عدالتيهايي که مردان بر همسران و دختران خانواده اعمال می کنند می گفت. ديگری از اينکه در کشور او زنان در هر سنی که باشند، برای کارهای اداری، تجارت، اسناد و املاک، خروج از کشور و بسياری چيزهای ديگر، به اجازه پدر، همسر و احيانا برادرشان نياز دارند و به تنهايي به حساب نمی آيند و قابل شناخت نيستند می گفت.
آن يکی از اينکه در ادارات حقوق زنان و مردان برای انجام يک کار مشابه مساوی نيست و در مواردی نيز اجحاف به آنها روا می شود.
ديگری از نا بسامانی های اجتماعی و تجاوزات حقوقی، سنتی و مذهبی، که روزمره، تحت نام های گوناگون مردان بر زنان کارمند، کارگر و غيره تحميل می کنند سخنها داشت.
خنده دار تر از همه اينکه خانمی که قبل از پناهندگی به اروپا، در کشور خودش وزير آموزش و پرورش بوده!! می گفت من و همسرم بعد از بحث های فراوان به اين نتيجه رسيديم که در تبعيد به دليل کمبود هزينه نمی توانيم برای کارهای خانه از کسی کمک بگيريم، پس خود مجبور به کار بيشتر هستيم و تنها راه اينست که هر دو کمک هم باشيم.
همسرم پذيرفت قسمتی از کارهای خانه را انجام دهد اما در زمانی که کس ديگری به غير از خود ما در خانه نباشد! مدتی با اين وضع گذشت و هيچ کدام ما، شکايتی نداشتيم، تا اينکه از بخت بد يک روز در خانه ما را زدند و فرزند خردسال ما در را باز کرد و همسرم که در اطاق مشغول اطو کشی بود، در برابر يکی از دوستانش غافلگير شد و همه چيز بهم خورد، قراردادمان باطل و من مجددا از فشار کار به افسردگی دچار شده ام.
خانمی از ختنه دختران خردسال و تعداد قربانيان اين کودکان، در هر سال گزارش می داد. آن ديگری…..
و آن ديگری…. که من تاب نياوردم و بی پروا راهپيمايي و گرد هم آيي اين بانوان را برای بدست آوردن آزادی کوبيدم و چشمهای بيشتر از بيست و چند زن که با تعجب به سوی من خيره شده بودند را به سوی خود جلب کردم. زيرا با نيشخندی کنايه دار به همه حاضران گفتم : برای پشتيبانی شما و به حرمت همه زنهايي که از سراسر دنيا در روز هشتم ماه مارس برای آزادی زنان به اين کشور آمديد، راهپيمايي کرديد و فرياد وا آزادی سر داديد، در راهپيمايي تان شرکت کردم. اگر چه اين کار را مسخره و در شان زنان نمی دانم و در باور من نيست.
با اينکه چند نفری در آن جمع مرا می شناختند. آنچنان طلب کارانه و نا باورانه به من نگريستند، که فکر کردم در همان لحظه مرا به جنون و يا خود آزاری متهم خواهند کرد. برای اينکه زودتر از ناباوری و تعجب بدرشان آورم، افزودم ما زنها بايد خجالت بکشيم که از پدران، همسران و پسران خود شکايت کنيم، آخر کجای کاريد؟ همه ما می دانيم که پدرانمان دوستمان دارند برای تربيت و به ثمر نشستنمان هر آنچه در توان داشته اند را به کار گرفته اند و نيازی به گفتن نيست. شوهرانمان هم که پدر فرزندانمان هستند به همين گونه، عاشق و دوستدار ما و فرزندانشان هستند و رنج بر گونه زن و فرزند را نمی توانند تحمل کنند، اين را بارها و بارها به ثبوت رسانده اند و نياز به آزمايش بيشتر ندارند.( البته با کنار گذاشتن استثناها) پسرانمان نيز تکليفشان مشخص است، اين ما بوديم که تربيتشان کرديم و به آنان آموختيم چگونه بودن و چگونه زيستن را، کمی فکر کنيد و از خودتان شرم کنيد، به جای اين سرو صداها و مظلوم نمايي ها از خودتان بپرسيد کار از کجا عيب دارد؟ با کمی حوصله و ريشه يابی مقصر را جستجو کنيد، درد را بشناسيد، تا درمان ساده تر گردد. به همه شما قول می دهم پس از اندکی تفکر در می يابيد مقصر تمام اين نابسامانی ها خود ما زنان هستيم!
و برای اجتناب از نگاههای سرزنش آميزشان، سريعا رويم را به طرف همان بانويي که از آفريقا می آمد گرداندم و پرسيدم، شما که از طرف زنان آفريقا برای محکوم کردن و جلو گيری از ختنه زنها آمده ايد و در اين مورد حرف زده و از آداب و روسوم وحشتناک و ضد انسانی که در کشورتان هست شکايت و در حرفهاتان مردان را محکوم می کنيد، به من بگوييد در کشور شما مردان دختران را ختنه می کنند؟ مشخص بود چه جوابی می گيرم، «نه» با صدای بلند و پرخاش کنان رو به جمع گفتم بفرماييد زنان فرزندان خويش را شکنجه می کنند و آنگاه خود کانونهای مبارزه با ختنه بوجود می آورند و فرياد کمک خواهانه سر می دهند.
اگر خانمها از فردا تصميم بگيرند دختران معصومشان را به دم تيغ تيز ختنه نسپارند و يا زنها تصميم بگيرند اين کار ضد انسانی را رها کنند، آيا مردان به جای آنها اين کار را انجام خواهند داد؟ و در صورت سر باز زدن شما بانوان، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مردان چه کاری از دستشان بر می آيد تا بر عليه شما انجام دهند؟ به من بگوييد چگونه مادری که خود اين تجربه تلخ را از سر گذرانده و تا دم مرگ پيش رفته، هرگز هم لذت زناشويي نچشيده، می تواند اينهمه سنگدل باشد که همان شکنجه را بر فرزند خود روا بدارد؟
حتی تصور اين مسئله برای من آسان نيست که مادری بتواند صدای ضجه و ناله های جگر خراش طفل خود را به هنگام ختنه که شنيده ام بسيار هم دردناکست، بشنود و در برابر اين جنايت قرون وسطی و بربريت ساکت بماند و به سرش نزند و در برابر اين بی عدالتی و ظلم، سر به طغيان و شورش بر ندارد.
چگونه می توان تصور کرد که يک زن، يک مادر، که احيانا خود قربانی اين شکنجه هولناک بوده است، بتواند به نام مذهب، يا سنت يا هر ايدئولوژی ديگری، فرزند خردسال و ناتوان خود را با دست خويش به همان قربانگاه، به مسلخ برد که خود آنرا تجربه کرده و تمام عمر گرفتار کابوسهای رنج آور آن بوده؟
بايد اعتراف کنم که من به عنوان يک زن و يک مادر، تحت هيچ شرايطی حاضر نيستم صدای گريه و ناله درد آلود کودک دلبندم را از رنجی که من بر او تحميل کرده ام، بشنوم.
با افتخار می پذيرم که مرا بی خدا و لامذهب بخوانند، تا اينکه به آزار انسانی ديگر بپردازم. من در برابر آن مذهب که بخواهد طفل خردسالم را در راه عقيده به آن شکنجه کنم، سر به شورش بر خواهم داشت، طغيان خواهم کرد و تمام قوانين ضد انسانی را بهم خواهم ريخت و خود و فرزندم را برای هميشه از شر عقايد خرافی و بند و شکنج هاي دردناک آن، رها خواهم ساخت و همه عمر در لامذهبی محض، خواهم آسود و به خدمت و مهر ورزيدن به انسانها، خواهم پرداخت.
مطمئن هستم، هيچ انسان فرهيخته و خردمندی به نام خدا، مذهب و يا هر ايدئولوژی ديگری نتواند شکنجه انسانی ديگر را تحمل و يا در برابر آن سکوت کند.
من معتقدم، که هيچ چيز به جز نادانی و نا آگاهی، زنان را وادرا به اين کار شرم آور نمی کند. زنان تا کی می خواهند زندگی خود را در بی خبری و بی خردی بگذرانند؟ تا کی می خواهند به جای مطالعه و فرا گيری مسايل مفيد و زندگی آرام و زيبا، به دنبال حرفهای صدتا يک غاز فالگيران و رمالان شياد که برای سرکوب اميال شهوانی خود دنيايی حديث و سنت و…، ساختند و از نا آگاهی و ضعف ما زنان استفاده کردند، بروند؟
بيدار شويد، شما را به خدا بيدار شويد! و شما دوست عزيز و ناجی کودکان بی پناه به جای اين همه کار شبانه روزی، مسافرت های خسته کننده و نا موفق، نام کانونتان را از» کانون مبارزه با ختنه زنان» به » کانون مبارزه با سنت های دست و پا گير مادربزرگ» تبديل و تمامی توان خود و زنان همکارتان را در راه يادگيری، شناخت و تربيت زنان اجتماعتان به کار گيريد، به آنها بياموزيد چگونه زيستن و چگونه بودن را، به آنهابياموزيد تا زمانی که به دخترانشان می گويند، مرد خدای کوچک زن است و يا مرد بايد ديو باشد و زن فرشته، تا زمانی که خود را نيمی از مردان بدانند، تا زمانی که خود را برده و کشتزار آقايان به حساب آورند، تا زمانی که پسرشان را آزاد و دخترشان را در بند نگهدارند، درب روی همين پاشنه خواهد چرخيد و وضع به همين منوال خواهد بود.
برايشان شرح دهيد تا زمانی که زنان به اهميت و نقش سازنده و موثر خويش در جامعه بی اطلاع بمانند، به تعليم و تربيت فرزندان، توجه لازم ننمايند و مسئوليت خويش نشناسند، تا زمانی که آزادی و دموکراسی را فرا نگيرند، اجتماع و مردان سالمی نخواهند داشت که با درايت و خردمندی در کنار زنان آگاه و مادران سرافراز قانون وضع کنند. تا کشورشان را در آرامش و صلح نگهدارند، تا حقوق يکديگر بشناسند و با مهر و دوستی در کنار يکديگر بسر آرند، تا هرگز راجع به تساوی حقوق زن و مرد نينديشند که حقوق همه در آن اجتماع يکسان خواهد بود. پس برای داشتن زندگی بهتر، بايد بهتر انديشيد، بهتر آموخت و بهتر عمل کرد.
با نگاهی به زندگی در کشورهای مترقی و پيشرفته جهان، که زنان در آنجا همراه و هم پای مردان به تحصيل و کار می پردازند، در می يابيد که تنها راه نجات زنان در کشورهای آسيايی و آفريقايی که زندگيشان بيشتر بر پايه آداب و سنن دست و پا گير می چرخد، آموزش و يادگيری است.
تقريبا همه به اتفاق گفته های مرا پذيرفتند اما سئوالشان اين بود، حالا که در اثر اشتباه خود ما و مادرانمان، آقايان به زور گويي و مردسالاری عادت کرده اند و به چنين قدرتی رسيده اند که حقوق ما را پايمال می کنند چه بايد کرد؟ سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم از ما گذشت و در آتشی که خود افروخته ايم می سوزيم و برای خود کار زيادی نمی توانيم انجام دهيم اما برای بهتر زيستن فرزندان و نوادگانمان در آينده، راهی را که در بالا پيشنهاد کردم انجام دهيد.
م فرزانه
رفتار حيرت انگيز اسلام با غير مسلمانان
مطالبي را در ارتباط با رفتار بي رحمانه اسلام با زنان خوانديد. در اين مقاله شما بيشتر با رفتار وحشيانه مسلمانان با غير مسلمانان كه تازينامه آن را كاملا» توجيه مي كند آشنا خواهيد شد.
براي درك علت اين رفتار خشونت آميز مسلمين ?ابتدا بايد بفهميم چرا اسلام بنيانگذاري شد. همانطور كه انور شيخ آزاد انديش در كتابش متذكر مي شود? اسلام چيزي جز يك جنبش پان عربيسم نيست. اين جنبش رُويايي بود كه توسط آن محمد مي خواست همه چيز را تحت كنترل خويش درآورد. اسلام يك دستاويز مذهبي راحتي براي انجام اين كار بود. براي اينكه اين جنبش به موفقيت دست يابد مجبور بود راهي پيدا كند كه توسط آن مردم را تحميق كند. و كشتار سبعانه و بيرحمانهُ خود را توجيه كند . بنابراين اسلام توسط مشتي راهزن گسترش پيدا كرد.
براي شروع، محمد جامعه عرب را به دو دسته مسلمان و غير مسلمان(كافران) تقسيم كرد.
كلمهُ موُمن يعني كسي كه به محمد و الله ايمان دارد و بر عكس غير مسلمان كسي است كه به اين دو ايمان نداشته باشد. موُمن مجبور نيست از نظر شخصيت و وجدان از يك غير مسلمان برتر باشد. تنها كافيست كه اين جمله ورد زبانش باشد.» خدايي جز الله نيست و محمد پيامبر اوست.». با گفتن اين جمله يك موُمن مجاز مي شود تا آنجا كه مي تواند و خشنوديش ارضا مي شود از غير مسلمانان بكشد? اموالشان را غارت كند? مايملك آنها را بسوزاند و در اين فرآيند بچه ها و زنانشان را به اسارت ببرد.
البته اين موُمنين بي جهت زندگيشان را به خطر نمي اندازند. چرا كه چهار پنجم از غنايم و اسراي زنداني طبق قانوني كه توسط محمد در تازينامه وضع شده است به آنها تعلق مي گيرد.
البته در بين اين زندانيان كنيزان زيبارو نيز هستند كه آب را بر دهان اين موُمنين جاري مي سازد. جاي تعجب باقي نمي ماند كه اسلام نو پا در مدينه قادر شد خيلي زود افراد شمشير زن جان باخته اي را بدون اينكه حتي يك درم از خزانه خود بپردازد? به دور خود جمع كند. اين اقدامات متهورانه براي غارت و چپاول با تمام قوا به مرحلهُ اجرا در مي آمد.
پيامبر اسلام مدعي بود كه خدا همهُ دنيا را به مسلمين اختصاص داده است. و حتي يك قسمت كوچك براي اسكان غير مسلمانان در نظر گرفته نشده است. اما به نظر مي رسد كه علم جغرافي خدا چندان خوب نبوده است. خدا مثل پيامبرش هرگز از سرزمينهاي آن طرف سوريه? عراق? ايران? حبشه و مصر نشنيده بود. پيامبر با وجود عدم اطلاعات جغرافيايي دنيا را به دو بخش كرد. دار الاسلام( منطقه اي كه مسلمين بر آن تسلط داشتند) و دارالحرب يعني منطقهُ جنگ( جايي كه تحت نفوذ غير مسلمانان است)
انور شيخ مي گويد: فلسفه اي كه در پشت اسلام قرار دارد حيرت انگيز است. و مهارت سياسي محمد را به اثبات مي رساند. با اعلام كردن مسلمانان به عنوان يك ملت و غير مسلمانان به عنوان ملت ديگر? او تئوري دو مليتي را پايه گذاري كرد. و براي هميشه مسلمانان را بر عليه غير مسلمانان قرار داد و تاُكيد كرد كه در اين نبرد پيروزي هميشه با مسلمين است.
انور شيخ در جاي ديگر اضافه مي كند كه» من اين گفته پيامبر را مبني بر اينكه او الگويي است براي پيروانش مدنظر مي گيرم. اين به اين مفهوم است كه مسلمانان در همه چيز بايد از او تقليد كنند. آنها بايد مانند او غذا بخورند? راه بروند ? بياشامند و صحبت كنند. حتي در ظاهر نيز بايد شبيه او باشند. مثل او ريش بگذارند و آرايش موهايشان نيز شبيه او باشد. اين به معني پيروي از سنت و پيامبر مي باشد. اين الگو رستگاري را تضمين مي كند. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه اسلام براي بالا بردن احترام و محبت عرب طرح ريزي شد.
احاديثي از محمد وجود دارد كه در آنها متذكر مي شود هيچ شخصي مسلمان نيست جز اينكه او را از پدر و مادر خويش بيشتر دوست داشته باشد. اين مطلب بيانگر اين است كه مردم بايد از مليت خود و سرزمين مادري خويش بريده و به مكه بپيوندند.
محمد براي اينكه برتري دارالاسلام را به كرسي بنشاند اقدامات زير را انجام داد.
۱- او گفت وقتي كه آدم از بهشت رانده شد به مكه آمد جايي كه اولين خانه براي خدا ساخته شد. او كعبه را خانهُ خدا و مقدس اعلام كرد.
۲- براي تحميل كردن برتري رواني مسلمانهاي عرب بر مسلمانهاي غير عرب فتوي داد كه مسلمانان هر روز 5 بار به طرف خانهُ كعبه سجده كنند. اين عمل نه تنها خضوع در برابر مكه پايتخت عرب است? بلكه بدون شك ثابت مي كند خدا در مكه زندگي مي كند در غير اين صورت چرا مردم بايد به آن طرف سجده كنند.
۳- يك مسلمان نبايد در جهت قبله اجابت مزاج كند. در رابطه با تقدس كعبه? اين يك عمل كفر آميز تلقي مي شود.
۴- وقتي يك مسلمان مي ميرد بايد به طرف قبله به خاك سپرده شود كه رستگاري او تضمين شود.
براي اينكه موقعيت اقتصادي عرب را تضمين كند مراسم حج را يك رسم اجباري براي پيروانش برشمرد. عده اي از مسلمانان هندي خانه و وسائل شخصي خود را مي فروشند تا بتوانند به اين سفر نائل شوند.
مسلمانان بايد عربستان را دوست داشته باشند چرا كه محمد عربستان را دوست مي داشت. آنها بايد از او به عنوان يك الگوي مقدس پيروي كنند. اين آن چيزي است كه اسلام از مسلمانان انتظار دارد. آنها مطمئن هستند كه اگر اين كار را نكنند جايگاه آنها جهنم خواهد بود. چون پيامبر هرگز شفاعت آنها را نخواهد كرد. شفاعت قدرت مخصوص محمد است. او بهشت را در روز قيامت براي پيروانش توصيه مي كند. و خدا هم نمي تواند سرپيچي كند.
اين بهشت براي قاتلان ? متجاوزان? ويرانگران? متقلبان? گانگسترها? جيب بر ها? و جاكش هاي پيرو محمد مهيا ست. برعكس همهُ هندوها ? زرتشتيها? مسيحيها? سيك ها و? يهوديها و …. به جهنم خواهند رفت. مهم نيست كه چقدر پارسا و خدا ترس بوده اند. بدون ايمان به محمد و بزرگداشت سرزمين او پارسايي مفهومي ندارد .شفاعت بالاترين درجه عقل ملي پيامبر است. اين باور به شفاعت است كه به مسلمانان اميدسكس آزادانه و فرواني اقتصادي مي دهد و خود را آزاد ميبينند كه به اسم اسلام دست به كشتار بزنند. به اين دليل است كه آنها هميشه حاضرند حتي به سرزمين مادري خود پشت كرده و جان خود را وقف كشور ديگر بكنند. چرا كه آسودگي در بهشت شيرين و با شكوه است. به خصوص اگر معذورييت اخلاقي نيز نداشته باشند.
پس از خواندن مقدمهُ اي كه در بالا ارائه شد متوجه سرشت واقعي مسلمانان و دليل كشتارهاي بيشمار آنان? تجاوزات? به آتش كشيدنها? و چپاولهايي كه در طول تاريخ به دست آنان انجام شده است? مي شويد. در اينجا بياناتي را از تازينامه براي تاُييد آنچه گفتم متذكر مي شوم .. شمارهُ سوره و آيه براي مرجع ذكر شده است.
آياتي از تازينامه:
سورهُ انفال آيه 12: و ياد آر اي رسول آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحي كرد. كه من با شمايم. موُمنان را ثابت قدم بداريد. كه همانا من ترسي در دل كافران مي افكنم تا گردنهايشان را بزنيد و همهُ انگشتانشان را قطع كنيد.
در اينجا به صورت آشكار مي بينيد كه تازينامه به وضوح به مسلمانان مي گويد? كساني را كه به باورهاي اسلامي نرسيده اند? با مرگ همراه با شكنج بكشيد.
سورهُ البينه آيه6: محققا» آنان كه از اهل كتاب كافر شدند همراه با مشركان همه در آتش دوزخند. و در آن هميشه معذبند. و آنها به حقيقت بدترين خلقند.
با توجه به آيه بالا شما به وضوح مي بينيد كه مطابق گفتار محمد خدا محل مخصوصي را براي غير مسلمانان در نظر گرفته است .آري جهنم!
سورهُ توبه آيه 15: پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.
اين آيه به ما مي گويد كه مسلمانان آزادند كه غير مسلمانان را با زور و اعمال خشونت به اسلام برگردانند. و اگر موفق نشدند مجازند كه آنها را بكشند.
توبه آيه 73: اي پيامبر با كافران و منافقان جهاد و مبارزه كن. و بر آنها سخت گير. منزل و ماُواي آنها جهنم است كه بسيار منزلگه بدي است.
سورهُ الحاقه آيه 30-37: او را بگيريد و به غل و زنجير بكشيد. تا بازش در دوزخ بيفكنيد. و آنگاه به زنجيري كه طولش 70 ذراع است دركشيد. كه او به خداي بزرگ ايمان نياورده. و هرگز مستمندي را با رغبت به سفرهُ طعام خويش نخوانده. بدين سبب امروز هيچ خويشاوند و دوستداري كه در اينجا به فريادش رسد ندارد و طعامي غير از غسلين(چرك و پليدي دوزخيان) نصيبش نيست. و كسي جز اهل دوزخ اين طعام را نمي خورد.
در اينجا ما توصيفي از چگونگي مجازات غير مسلمانان دريافت كرديم. امروزه در كشورهاي اسلامي از اينگونه مجازاتها عملا» استفاده مي كنند.
سوره الدخان آيه 50-43:
همانا درخت زقوم جهنم قوت و غذاي بد كاران است كه آن غذاها در شكمشان چون مس در آتش گداخته مي جوشد. آنسان كه آب بر روي آتش جوشان است. خطاب قهر مي رسد كه بدكاران را بگيريد و به ميان دوزخ افكنيد. پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ريزيد و به او بگوييد(به استهزا) عذاب دوزخ را بكش كه تو عزيز و گرامي هستي اين همان عذابي است كه از آن در شك بودي
سورهُ ماده گوساله(بقره) آيه 191: آنها را در هر جا يافتيد بكشيد
سورهُ توبه آيه 123: اي اهل ايمان از كافران هر كه به شما نزديكتر است شروع به جهاد كنيد. بايد كفار در شما درشتي و نيرومندي و قوت و پايداري حس كنند و بدانيد كه خدا هميشه يار پرهيزكاران است.
سورهُ نسا آيه 144: اي اهل ايمان مبادا كافران را به دوستي گرفته و موُمنان را رها كنيد. آيا مي خواهيد خدا را بر خود حجتي آشكار قرار دهيد؟
اين آيه ما را به اين حقيقت رهنمون مي سازد كه يك مسلمان هرگز نمي تواند با يك غير مسلمان دوست شود در غير اين صورت ? آن مسلمان مرتكب اشتباهي فاحش شده است.
سورهُ توبه آيه 29: اي اهل ايمان با هر كه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روز قيامت نياورده و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده حرام نمي دانند .و به دين حق نمي گروند ? قتال و كارزار كنيد. تا آنگاه با ذلت و تواضع به اسلام جزيه دهند.
اين آيه از تازينامه به اين قانون حيات مي بخشد كه غير مسلماناني كه در كشورهاي مسلمان زندگي مي كنند بايد به خاطر زندگي در اين كشورها جزيه بدهند. آنها مجازند كه در اين كشورها زندگي يا كار كنند به شرطي كه 20 كار را انجام ندهند(جاي بسي تعجب است! به تبعيض در اين شروط توجه كنيد)
۱- آنها مجاز نيستند كه هيچ مكان عبادتي در آنجا درست كنند
۲- آنها نبايد مكانهاي عبادت خود را كه به وسيلهُ مسلمين خراب شده تعمير كنند.
۳- آنها نبايد از ورود مسلمانان مسافر به مكانهاي عبادتشان ممانعت به عمل آورن
۴- آنها بايد به مدت سه روز يا اگر مريض شدند بيشتر از سه روز اين مسلماناني را كه مي خواهند در خانهُ آنها بمانند سرگرم كنند .
۵- آنها نبايد هيچگونه دشمني با مسلمانان داشته باشند . و يا هيچگونه كمكي به دشمنان مسلمانان بكنند.
۶- اگر كسي از آنها مايل بود به اسلام بگرود نبايد از او ممانعت به عمل آورند.
۷- بايد به همه مسلمانها احترام بگذارند
۸- بايد به مسلمانان اجازه دهند كه در جلسات خصوصي آنها شركت كنند
۹- آنها نبايد شبيه مسلمانان لباس بپوشند.
۱۰- اسمهاي مسلمانان را نبايد بر روي خود بگذارند.
۱۱- نبايد بر اسبهايشان زين و دهنه بگذارند
۱۲- نبايد اسلحه تهيه كنند.
۱۳- آنها نبايد انگشتر يا مهر به دست كنند.
۱۴- آنها نبايد آشكارا مشروب بنوشند يا بفروشند.
۱۵- آنها بايد لباسي بپوشند كه وضعيت فرومايگي آنها را نشان دهد. و آنها را از مسلمانان جدا سازد
۱۶-آنها نبايد مراسم خود را بين مسلمانان رواج دهند يا اجرا كنند.
۱۷- آنها نبايد خانه هايشان را در مجاورت خانه هاي مسلمانان بنا كنند.
۱۸- آنها نبايد مرده هايشان را در قبرستان مسلمانان خاك كنند.
۱۹- آنها نبايد مراسم خود را در ملاُ عام انجام دهند يا بر مردهُ خود بلند بگريند.
۲۰- آنها نبايد اسيران مسلمان را بخرند.
در اينجا دوباره قسمتي از چهرهُ واقعي اسلام را بر ملا ساختيم. هر انسان منطقي به خوبي در مي يابد كه اسلام تحقير زير دستان را مد نظر دارد.. پيروان اسلام حاكمان احمق و شيطان صفتي هستند كه چيزي بهتر از اينكه به اسم اسلام مردم را بكشند و شكنجه كنند ? نمي شناسند.
علت اينكه آنان به اين اعمال دست مي زنند اين است كه محمد در بين همه آن وعده هايي كه به آنان داده است? از نصيب شدن ۷۲ حوري و دارا شدن قدرت جنسي برابر با 100 مرد نيز سخن رانده است. جاي بسي تعجب است چرا مردان در بهشت قدرت جنسي برابر با 100 مرد دارند اما فقط 72 حوري نصيب آنها مي شود. چرا 100 حوري نصيب آنها نمي شود؟
جواب بسيار ساده است. چون محمد به موُمنين وعده داده است كه براي بهره جويي جنسي آنها 28 پسر جوان و زيبا علاوه بر ۷۲ حوري در بهشت نصيب آنان خواهد شد.
توجه: از كارهاي انور شيخ و ا.گوش براي تهيه اين مقاله استفاده شده است.
برگردان: پارميس سعدی
سنگسار و بقیه قضایا
آنهایی كه ادعا میكنند حكم سنگسار در متن تازینامه وجود ندارد، و سنگسار از سنت اعراب قبل از اسلام به متن اسلام راه یافته است، ناشیانه فراموش میكنند كه برای استخراج فروع دین و احكام قصاص و تازینامه تنها منبع مورد مراجعهی اسلامیون نیست. رفتار، كردار و گفتههای محمد، خود بخشی اساسی از زمینههای این احكام را تشكیل میدهد. به عنوان نمونه حج از همان قوانین جاری اعرابِ قبل از اسلام به متن احكام اسلامی راه یافته است. در همین راستا میتوان از امام محمد غزالی قشریترین شریعتمدار اسلام یاد كرد. جالب این كه در تاریخ اسلام برای نخستین بار غزالی بود كه عنوان حجتالاسلامی را یدك كشید. غزالی معتقد است كه هیچ دلیل و منطقی برای انجام مراسم حج نمییابد، اما چون انجام این مراسم را یك دستور دینی مییابد، آن را به جای میآورد. بد نیست یادآوری شود كه حج یك سنت عرفی اعراب قبل از اسلام است و با این كه بیشتر منطق تجاری داشته است تا دینی، اما بازهم به یكی از احكام اسلامی تبدیل شده است. برای آنانی كه ممكن است آگاهی نداشته باشند، تاكید میكنم كه روزه نیز یك سنت یهودی است و از شعائر یهودیان الگوبرداری شده است. قبلهی مسلمانان نیز تا قبل از تغییر جهت، همان قبلهی یهودیان بود. و اساسا سنت قبله داشتن و رو به سوی محل خاصی عبادت كردن هم از متن رسوم یهودیان به اسلام راه یافته است.
سنگسار و كشتار كسانی كه خارج از ازدواج شرعی، به رابطهای دست یازیدهاند، نیز همین گونه از متن یهودیت كه مادر قوانین حقوقی و جزایی اسلام است، به متن اسلام راه یافته است. در رابطه با حكم سنگسار نیز هر چند كه در تازینامه به آزار و شكنجهی كسانی كه خارج از ازدواج شرعی رابطهی جنسی برقرار كردهاند، بسنده شده است، اما خود محمد نه تنها حكم سنگسار را روا دانسته، بلكه خود نیز این حكم را اجراء كرده است. بر اساس اولین آیهی سورهی نور باید زن و مرد زناكار را هریك صد ضربه [شلاق] زد! بعد هم برای تاكید بر قساوت بدون ترحم بر این افراد تاكید شده است كه: اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید، مبادا در حكم الله نسبت به آن دو [دو متهم] دچار ترحم شوید، و [البته] باید كه به هنگام شكنجه كردنشان گروهی از مسلمان و مومنان [حتما] حضور داشته باشند. (آیهی 2 سورهی نور)
در نهجالفصاحه كه مجموعهی سخنان قصار، خطبهها و تمثیلات محمد است و توسط شادوران ابوالقاسم پاینده جمع آوری و ترجمه شده است، نیز بر این حكم تاكید شده است. در این كتاب از قول محمد دست كم 35 بار در رابطه با زنا و زناكاران سخن رفته و مجازاتهای سنگینی به ایشان بشارت داده شده است. در بخشی از آخرین خطبهی محمد موسوم به حجهالوداع نیز این چنین بر اجرای حكم سنگسار پافشاری شده است:
ایهاالناس ان الله قد قسم لكل وارث نصیبه من المیراث ولا یجوز لوارث وطیته فی اكثر من الثلث و الولد للفراش و للعاهر الحجر
ای مردم طفل از بستر به وجود میآید، و نصیب زناكار، سنگ است (بخشی از حجهالوداع محمد، البیان و تبیین نقل از نهجالفصاحه، مجموعهی كلمات قصار حضرت رسولالله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمهی ابوالقاسم پاینده، ص 830)
شیخ حسینعلی منتظری كه به دلیل مرتبهی بالای فقهیای كه نزد متشرعین داشت و در سالهای آغازین پای گرفتن حكومت اسلامی به عنوان جانشین بر حق سید روحالله خمینی مشخص شد، شوخمندانه در دعوای قدرت با مثلث شوم سید احمد خمینی، سید علی خامنهای و شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی دچار زحمت شده، از راس هرم قدرت به پائین پرت شد. او نیز طی استفتایی كه اخیرا از او در رابطه با توقف ـ و نه لغو ـ حكم سنگسار از سوی متشرعین در ایران شده است، بر جاویدان بودن این حكم پای فشرد. این فرد همچنین سنگسار را یك حكم اسلامی/تازینامه ای و سنت پیامبر و امامان شیعه شناخته و معرفی كرده است. منتظری در رسالهی عملیهاش كه در سایت اینترنتی شخصیاش در رابطه با سنگسار درج شده است، در رابطه با سنگسار چنین دیدگاهی دارد:
مرد زناكار و محصن را برای سنگسار تا كمر و زن را تا نزدیكی سینه در گودالی دفن مینمایند. (مسالهی شمارهی 3169 از رسالهی عملیهی شیخ حسین علی منتظری)
سید محمود طالقانی نیز كه یكی از مراجع مسلم تشیع و یكی از ملایان باصطلاح مدرن و غیرقشری معاصر ایران است و در سال 1340همراه با مهدی بازرگان و یدالله سحابی نهضت مذهبی آزادی را تاسیس كرد، در جلد چهارم كتاب پرتوی از تازینامهش بر همین حكم تاكید میكند:
[در] خانه نگه داشتن زنی كه دچار انحراف شده، تا اصلاح شود، مرحلهی ابتدایی [اجرای حكم سنگسار] است. و باید پنهان باشد. و اگر [این اتهام] آشكار و علنی اثبات شد، باید در دیدگاه عمومی (ملاء عام) حد تازیانه (جلد) یا سنگسار (رجم) اجراء شود. (پرتوی از تازینامه، جلد چهارم، سید محمود طالقانی، ص 108)
لازم به تاكید است كه سید محمود طالقانی همچنان به عنوان ملایی میانه رو و متمدن از سوی جریان مذهبی/ملی عنوان میشود. تمام حكمهای فقهی و جزایی و حقوقی او هم در رابطه با زنان و دگراندیشان و دیگر نابرابریهای اسلامی نیز از سوی جریان قشری مذهبی مجاهدین خلق تاكید و تائید شده است. برای نمایش دیدگاه عقب افتاده و ضد انسانی پدر طالقانی بد نیست به تفسیر سورهی حمد او نگاه كنیم:
در روایات مغضوب علیهم تطبیق بر یهود شده، و ضالین بر نصاری. با توجه به وضع روحی و اخلاقی یهود و نصاری، اینان مصداق واضحاند؛ زیرا طرز تفكر عمومی یهود، سرپیچی از حق و كمال است. یهود از جهت تربیت نژادی و غرور دینی، جهان و مردم جهان را مال و ملك خود میداند و چنین معتقد است كه خدا، خدای یهود و دنیا از آن یهود، و مردم آن بردگان یهود و سرای جاویدان برای یهود است. (پرتوی از تازینامه، جلد اول، آیتالله سید محمود طالقانی، ص 42)
و در تفسیری دیگر: (به) راستی، كفر و سرپیچی یهود از اسلام، منشاء پراكندگی و سرگردانی مردم دنیا گردید. (همانجا، ص 140)
متاسفانه ما مسلمانانی را میشناسیم كه به دلیل دگماتیسم موجود در دیدگاههاشان، به چیزی معتقدند كه آن را نمیشناسند و به چیزی حمله میكنند كه آن را هم نمی شناسند. انگار وظیفهشان این است كه هر گاه با متن آگاهی بخشی در این رابطهها برخوردند، دوان دوان با سلاح انگ و تهمت و افتراء به میدان بشتابند ـ و حتا اگر توانستند با حذف فیزیكی ـ آن صدا و صداهای همانند را خاموش كنند؛ چرا كه در باور ایشان، آگاهی بر كاستیهای این دیدگاهها ضربهای بر تقدیس باورهای مردم است. بد نیست به عقیدهای باور داشته باشیم كه آن را می شناسیم و به باوری حمله كنیم كه آن را هم میشناسیم
نادره افشاری
چگونه الله با صفات خود نفی می شود
صفات عدیده ای برای الله در نظر گرفته شده است که یکایک آنها می تواند نفی کننده الله باشدبرای نمونه به چند نمونه در اینجا اشاره می کنم.
الله خالق است:
ابتدا به این می اندیشیم که الله کی خالق شد؟ قبل از اینکه خالق بشود چه بود؟ اگر الله پس از خلق جهان خالق شد بنابراین زمانی بوده که خالق نبوده است. بنابر این از اللهیی که خالق نبوده به اللهیی که خالق شده تغییر یافته است بنا بر این چیزی که در ماهیت خود دچار تغییر می شود شایسته مقام اللهیی نیست.
الله دنیا را از چه خلق کرده است؟ اگر می گویید الله یکباره دنیا را از هیچ خلق کرد(در حالی که نبود) چگونه نیستی منشا هستی شده. آیا زمانی بوده که نیستی با هستی برابر بوده است؟آیا جمع شدن دو چیز متضاد در آن واحد امکان پذیر است؟
الله مکار است:
یکی از صفاتی که در تازينامه از آن برای الله نام برده شده است صفت مکار است.آیه 30 سوره انفال می گوید» ای رسول ما به یاد آر وقتی را که کافران با تو مکر کردند تا تو را از مقصد خود که تبلیغ دین الله ست بازدارند یا به قتل رسانند یا از شهر خود بیرون کنند. اگر آنها با تو مکر کردند الله هم با آنها مکر می کند و الله بهتر از هر کس مکر تواند کرد»
مکر و حیله در چه موقعی به کار میرود؟در زمانیکه کسی نسبت به استراتژی و تاکتیک های رقیب خود را ضعیف ببیند بنابر این برای غلبه بر حریف دست به حیله میزند. بنا براین مکر و حیله ای که در تازينامه به الله نسبت داده شده است با توانایی الله سر ناسازگاری دارد.و الله را در سطح یک موجود حقه باز که از طریق فریب و نیرنگ کارهای خود را پیش می برد پایین می آورد
الله کامل است:
هر چیز کاملی از تعدادی جزٍ تشکیل شده است. باید یک چیز کامل تری وجود داشته باشد که این اجزا را به هم متصل کند ویک چیز کامل بوجود آورد. آیا تصور یک کل بدون اجزا امکان پذیر است؟ آیا می شود کلی را متصور کرد که اجزا نداشته باشد؟ بنابر این تصور اینکه چیزی کامل باشد و کامل تر از او چیزی وجود نداشته باشد کاملا غیر منطقی است.
وقتی به یک تابلو نگاه می کنیم هر چقدر نقاش آن تابلو ماهرتر باشد تابلو زیباتر و کامل تر به نظر می آید. اگر الله کامل است دنیا که نماینده تابلوی هنری اوست باید کامل باشد. اما دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای کاملی نیست . نواقص و زشتیهای زیادی در این دنیا وجود دارد که ما را متوجه کم هنری این خالق می کند.
در کتابهای معارف اسلامی برای اینکه الله را به ما بشناسانند می گفتند با دیدن یک چهره زیبا به هنرمندی الله پی می بریم. چه کسی جرئت می کرد بگوید پس هر گاه یک چهره زشت می بینیم به بی هنری خالقش پی می بریم. وجود سیل ، زلزله ، ناتوانیهای جسمی انسان(مثلا کم بودن تعداد مخروطهای رنگی در چشم، )اینها از نواقص طبیعت نیست؟
آیا آنهایی که شیطان را موجودی واقعی که دستپرورده اوست می دانند با خود نمی اندیشند که چگونه دست پرورده الله که برای سالها عابد بوده به یکباره از مسیر الله خارج می شود .وجود شیطان دلیل بر عدم مهارت الله در خلق موحودات نیست؟
خشم و مهربانی الله:
خدایی که تحت تاثیر افعال بندگان خویش قرار می گیرد و همراه با عملکرد آنها از خود واکنش نشان می دهد لایق صفت خدایی نیست.
داستان قوم لوط و ثمود و عاد و بنی اسرائیل که در تازينامه ذکر شده همگی نشانگر خشم الله و تاثیر پذیرفتن از افعال انسانی است. بعضی در توجیه مهربانی الله می گویند مهربانی الله همانند مهربانی انسان نیست که تحت تاثیر احساسات درونی قرار بگیرد . بلکه منظور از مهربانی الله لطف بی دریغ اوست که شامل همه بندگانش می شود. در صورتی که این گفتار با بیشتر آیاتی که در تازينامه آمده و لطف و رحمت الله را شامل قشری خاص از مردم می کند تضاد دارد . مثلا برای نمونه به آیه 73 سوره آل عمران توجه کنید:
» … بگو ای پیغمبر فضل و رحمت به دست اللهست به هر که خواهد عطا کند. و الله را رحمتی بی انتهاست. و به همه امور عالم داناست.
یا به آیه 47 سوره ماده گوساله(بقره) توجه کنید
ای بنی اسرائیل یاد کنید از نعمتهایی که به شما هدیه کردم و شما را بر عالمیان برتری دادم
به این آیه که در مورد خشم الله ست توجه کنید تا کسی نگوید خشم الله از نوع خشم بشری نیست
آیه 7 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » قهر الله مهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است».
آیه 15 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » الله آنها را استهزا کند و در گمراهی فرو گذارد که حیران و سرگردان باشند. «
خدایی که بندگان خود را مسخره می کند چگونه می توان مدعی شد که خشم و مهر او با خشم و مهر بشری متفاوت است.
الله نامحدود است:
آیا کسی می تواند عددی مثال بزند که نتوان عدد یک را به آن اضافه کرد؟ آیا عددی وجود دارد که بتوان گفت بزرگتر از آن عددی وجود ندارد. همانطور که تصور ∞ امکان پذیر نیست و اصلا چنین عددی وجود ندارد تصور نامحدودی الله نیز همانند تصور عدد ∞ می باشد.
الله بخشاینده است:
اگر بخشندگی الله به معنی روزی عطا کردن است که باید دید چگونه میلیونها انسان گرسنه در این کره خاکی بسر می برند و بخشندگی الله شامل حال آنها نشده است؟
اگر بخشایشگر است به این معنی که توبه پذیر است باز هم به این مفهوم است که تحت تاثیر افعال انسانی قرار گرفته است.
الله تواناست:
آیا الله می تواند مربعی خلق کند که چهار گوش نباشد؟ یا سنگی بیافریند که خودش هم نتواند آن را بلند کند؟
اگر در جواب می گویید الله اراده اش فقط به چیز های منطقی تعلق می گیرد پس چگونه خود به چیز های غیر منطقی مثلا عمر نوح 950 سال ،یاعمر امام زمان که 1400 سال تا حالا گذشته ، یا حرف زدن هد هد با سلیمان باور دارید؟یا از همه عجیب تر به معجزه شق القمر یا مار شدن عصای موسی ایمان دارید؟
اگر الله از هر توانایی تواناتر بود حرف او بیشتر از شیطان بر آدم و حوا اثر می گذاشت.چرا اثر حرف شیطان بیشتر از اثر حرف الله بود؟
الله عالم است:
آیه 155 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید: و البته شما را به سختیها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم.
اگر الله از همه چیز آگاه است آزمایش برای چیست؟ آن هم آزمایشی که قبل از آن به فرد مورد آزمایش در مورد چگونگی آزمایش ، زمان آزمایش و مکان آزمایش هیچ اطلاعی داده نشده است.و چه بسا که آن آزمایش از توان فرد آزمایش شونده خارج باشد.این الله که از نتیجه آزمایش اطلاع کامل دارد بنده خود را در صورت سر بلند بیرون نیامدن از امتحان راهی جهنم می کند.
ناسخ و منسوخهای تازينامه یکی دیگر از دلایلی است که ثابت می کند علم الله کامل نیست.
آیه 106 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » هر چه از آیات تازينامه را نسخ کنیم یا حکم آن را متروک سازیم بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم..»
آیه 187 سوره ماده گوساله(بقره) که در آن الله در حکم خود در مورد مباشرت مردان با زنان خود در ماه های رمضان تجدید نظر می کند دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست.
قصه طوفان نوح که بیانگر پشیمان شدن الله از خلقت آدم است خود دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست
اینها تنها نمونه هایی از صفاتی هستند که برای الله برشمرده شده است.من فکر می کنم دنیای ما بدون الله بسیار زیبا تر است.
چون کسی را مسبب بدبختیهایمان نمی دانیم. اگر قرار است برای رفع بیچارگیهایمان کاری بکنیم به خودمان تکیه می کنیم نه به یک نیروی مرموز غیبی که یاران خود را تصادفی انتخاب می کند.
قصه آدم و حوا
اول خلقت بود. حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به خوردن انار و امبه و موز و …. نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود.
چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره. نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود.
خلاصه حوا کلافه شده بود. صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید. غذا هم آماده بود لازم نبود نصف از وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه. باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید.
حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه .آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری.
حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد. شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم.
از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود.
از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم.
آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا. همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه.
هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند.از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت.
اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود. مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید و از او سپاسگزاری کرد که او را از آن زندگی خسته کننده بهشتی نجات داده.
ایراندخت
تاثیر نصرانیان بر اسلام
وقتی که محمد به عنوان پیامبر ظهور کرد، گرچه مردم عربستان اعتقاداتی مذهبی داشتند که بر سر آنها با یکدیگر توافق داشتند ، اما کتاب نوشته شده ای در این زمینه نداشتند . تا محمد با استناد به آن ادعا کند که ماموریت او دعوت مردم به دین آبا و اجدادیشان است. اما در مکه گروههایی زندگی می کردند که که صاحب کتاب بودند و ان کتابها را وحی می دانستند. طبیعی است که محمد وپیروانش کمترین اعتنایی به این بخش از جامعه مذهبی نمی کردند. عنوان اهل کتاب که به یهودیان و مسیحیان اطلاق شده و در بیشتر جاهای تازينامه به آن برمی خوریم گواه این مدعاست. چهار گروهی که در مکه ساکن بوده و صاحب کتاب بودند از این قبیل هستند: ا- مسیحیان 2- یهودیان 3- زرتشتیان 4- نصرانیان. نام همه این 4 گروه در سوره حج آیه 17 ذکر شده است. بعدا» خواهیم دید که همه این گروه های مذهبی تاثیر بسزایی را بر اسلام نوپا بر جا گذاشتند. اما تاثیر نصرانیان به نسبت از بقیه کمتر بود.
در ابتدا ، تحقیق خود را با این بخش از مردم که در سوره ماده گوساله(بقره) آیه 59 باز هم نام آنان ذکر شده ، شروع می کنیم. دانش ما درباره نصرانیان اندک است اما همین مقدار کم برای منظور ما کفایت میکند. . ابوفیدا از قول ابو اسعل یکی از نویسندگان قدیمی عرب نقل می کند که » اهالی سوریه قدیمی ترین مردم دنیا هستند که آدم و پسرانش به زبان آنان سخن می گفتند.» آنان نصرانی هستند و مدعیند که مذهب آنان مذهب شیث و انوخ (ادریس ) است. کتابی دارند که آن را به شیث نسبت می دهند. در این کتاب انسانها به راستگویی و حمایت از غریبان و چیزهایی از این قبیل تشویق شده اند .و همچنین اعمال شیطانی برشمرده شده و دستور داده شده است که از انها دوری جویند. نصرانیان مراسم گوناگون مذهبی دارند از جمله مراسم آ نان، اجرای هفت وعده نماز در شبانه روز می باشد. که 5 نوبت از این هفت وعده مطابق نماز مسلمانان است. ششمین وعده نماز در هنگام سحر است و هفتمین آن در پایان ششمین ساعت شب است. آنان همانند مسلمین معتقدند که باید نمازشان از روی میل و با تمرکز کامل بر روی آنچه می خوانند، باشد.
نصرانیان بدون اینکه سجده بروند یا رکوع کنند بر مردگان نماز میگزارند و ماه روزه آنان نیز سی روز است. اگر ماهی که در ان روزه می گیرند کوتاه باشد به جای 30 روز ، 29 روز به انجام این امر عبادی می پردازند. در پایان ماه روزه نیز با دین هلال ماه به استقبال عید فطر می روند. زمان روزی داری آنان از ربع چهارم شب تا هنگام غروب آفتاب روز بعد است. نصرانیان در زمانیکه پنج سیاره زحل ، عطارد، مریخ، ونوس و مشتری به منطقه البروج خود می رسیدند جشن عیدفطر را برگزار می کردند. برای خانه کعبه نیز احترام خاصی قائل بودند.
با توجه به انچه ذکر کردیم به خوبی درمیابید که مسلمانان هر انچه را که فکر می کنند توسط جبرئیل بر محمد وحی شده است در حقیقت از مراسم مذهبی نصرانیان قرض گرفته اند. برای مثال ماه روزه 30 روز طول می کشد و هنگام روزه داری از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب می باشد. اگر چه بعدا» خواهیم دید که زمان روزه داری از منابع یهودیان گرفته شده است. هنوز هم مسلمانان عید فطر را جشن می گیرند و 5 نوبت نماز می خوانند. با توجه به اینکه خواندن نماز شب و نافله اختیاریست بنابر این تعداد وعده های نماز آنان همانند تعداد وعده های نماز نصرانیان است. مسلمانان در نمازهایشان رکوع و سجود دارند اما زمانی که بر مرده ها نماز می گزارند به رکوع و سجود نمی روند. و بالاخره همه ما واقفیم که مسلمانان برای خانه کعبه احترام زیادی قائل هستند. البته ممکن است که همه این مراسم بین قریشیان و نصرانیان مشترک بوده باشد . تاثیر نصرانیان بر محمدیان انجا مشخص می شود که مردم طائف و مکه وقتی از مکالمات خود با محمدیان با خالد سخن گفتند با فریاد گفتند » ما نصرانی شده ایم»
فرض بر این است که نصرانیان بخشی از مسیحیان بودند . اما بعصی آنان را متعلق به ماندائین ها میدانستند که مذهب آنان ترکیبی از عرفان و بت پرستی بابلیان قدیم بود. گرچه در ظاهر به طور گسترده ای ضد مسیحیت می نمود، امابا این وجود عناصر معینی را از زرتشتیان ، یهودیان و مسیحیان به عاریه گرفته بودند. ماندائینها نام خود را از ماندا گرفته اند. در کتاب آنان ذکر شده است که سیدرا رابا در جسمهای گوناگونی از جمله هابیل ،شیث ، انوخ و یحیی تعمیدگر حلول کرده است. و بالاخره آنا ن معتقدند که عیسی مسیح به ظاهر به صلیب کشده شد و در حقیقت او به دنیای نور و جاودانگی پیوست. این ایده بارها در تازينامه تکرار شده است( سوره نسا آیه 159). از آنجا که اطلاعات ما در مورد نصرایان اندک است، به طور قطع نمی توانیم نظر بدهیم که تاثیر آنان بر اسلام ،از آنچه ذکر شد بیشتر بوده است. در ادامه به تاثیر یهودیان بر اسلام خواهیم پرداخت.
ترجمه : ایراندخت
یوسف در قرآن
آنانی كه تنشان به تنهی مذهبیون سنتی و خانوادههای مذهبی و بازاری خورده است و شاید راهی به درون این خانوادهها داشتهاند، یا در مجالس روضه و تعزیه و به ویژه سر سفرههای نذری ابوالفضل و امل البنین و دیگران حضور یافتهاند، حتما بجز آموزش شفاهی احكام حیض و نفاص توسط ?آقایان? این را هم شنیدهاند كه پیامبر اسلام یا امامان شیعه فرمودهاند: به زنان و دخترانتان چند آیهی اول سورهی نور را بیاموزید، اما سورهی یوسف را به ایشان نیاموزید!
درستی یا نادرستی این ?شایعهی? اسلامی هر بهانهای كه داشته باشد، حتما با خواندن و ترجمهی این سوره مشخص خواهد شد. این بار به سراغ سورهی یوسف میرویم كه در مكه و و در دوران اقامت اولیهی پیامبر در شهر مكه از سوی ایشان انشاء شده است. این سوره 111 آیه دارد.
در دومین آیهی این سوره آمده است كه: ما تازینامه را به زبان عربی نازل كردیم، تا این كه در آن تعقل كنید! در آیهی سوم، گفت و گو از داستانی است كه برای پیامبر و مخاطبان او نقل میشود كه ایشان پیش از این تاریخ و پیش از آگاهی یافتن از این داستان، از بی خبران بودهاند. آیهی چهارم حكایت از خوابی است كه یوسف برای پدرش یعقوب نقل میكند: ای پدر، من خواب دیدهام كه یازده ستاره و ماه و خورشید، سجدهام میكنند.
پدر كه فرزندان دیگرش را میشناسد، و لابد سابقهی حیلهگری ایشان را میداند، یوسف را از نقل این خواب برای برادرانش منع میكند. این حیله گری هم به شیطان رجیم نسبت داده میشود كه آدمیان را دشمنی آشكار است. اخیرا یكی از قضات شرع حكومت اسلامی در ایران، مردی را كه جرمی مرتكب شده بود، با این ادعای متهم كه شیطان او را گول زده است، از مجازات معاف اعلام كرد. خبر این محاكمهی قلابی تا همین چندی پیش، بخش طنز منتقدین حكومت اسلامی را تشكیل میداد!
داستان با توضیح حسادت برادران یوسف به مهربانیهای پدر نسبت به این ته تغاری خانوده ادامه مییابد كه ایشان برای یافتن جای پای بیشتری در دل پدر نامهربان، قصد جان دردانهی پدر را میكنند و البته با همان خباثت شیطان رجیم! بعد هم با اصرار دردانه را از پدر جدا كرده، به چاهی میاندازند. خداوند در این میان در پست مامور اطلاعاتی یوسف و پدرش، دردانه را از نامردی برادرانش آگاه میكند و این برادران را نا آگاه و ?لایشعرون? میخواند.
برادران شب هنگام گریه كنان به خانه باز میگردند و پدر را از نتیجهی جنایتی كه شیطان برگردنشان گذاشته است، آگاه میكنند كه: ? ای پدر ما به اسب تاختن رفته بودیم و یوسف را نزد وسایل خود گذاشته بودیم. گرگ او را خورد? (ش 17)
البته پدر از پیش احتمال دریده شدن دردانهاش را از سوی گرگ داده بود. با این همه چون این فرزندان از بیمهری و بی اعتمادی پدر نسبت به خودشان آگاهند، جامهی یوسف را به خون دروغین [گویا خون خرگوش یا كبوتری] آغشته كرده، نزد پدر میآورند. حتا میگویند كه ما هر چقدر هم راست بگوییم، تو حرف ما را باور نخواهی كرد!
پدر فرزندانش را نفرین میكند [یعنی آگاه است كه این پسران، دردانهاش را سر به نیست كردهاند] و میگوید كه نفس شما [یا همان شیطان رجیم] جرمتان را در نزد شما آراسته است و بعد هم به دل خودش وعده میدهد كه باید صبر جمیل [زیبا] كرد و? (ش18)
در آیهی بعد، سخن از كاروانی است كه در راه است و بر سر همان چاهی كه برادران یوسف، او را در آن افكندهاند، فرو میآیند. دلو به چاه میاندازند و به جای آب، مژدگانی پسركی را میدهند كه سوار بر سطل آب شده و بالا آمده است. دوران برده داری است و كاروانیان، شادمان از ?متاعی كه یافتهاند? یوسف را پنهان میكنند و البته خدا به این پنهان كاری آگاه است. (ش19)
بعد هم این ?متاع? را به چند درهم ناقابل میفروشند و هیچ رغبتی هم به او نداشتند. تا این جا هنوز معلوم نیست كه چرا زنان مسلمان از خواندن سورهی یوسف منع شدهاند.
خریدار كه مردی مصری است، به زنش میگوید: این ?متاع? را گرامی بدار، شاید سودی به ما رساند! او را به فرزندی میپذیرند. خداوند در این بخش از داستان، از دخالتش در امور بندگان سخن میگوید كه علیرغم توطئهی برادران یوسف و شیطان رجیم و كاروانسالاران برده فروش، خریدارِ این بردهی كوچك، او را به فرزند خواندگی میپذیرد، به امید بهرهای كه بعدها از این متاع خواهد برد. (ش21)
یوسف بزرگتر كه میشود، خدا او را در همان شغل غلامی و بردگی، دانش و حكمت میآموزد. بعد هم خدا یك حكم كلی را در این میان وارد میكند كه نیكوكاران را هم همینگونه پاداش میدهیم. معلوم هم نیست كه این كودك كه تمام هنرش این بوده است كه باعث ایجاد حسد و فتنه در یك خانواده شده است و پدر با تفاوت گذاشتن بین فرزندانش، ایشان را به این برادركشی ترغیب كرده است، چه كار نیكویی بجز همان خواب دیدن كرده است كه شامل حال نیكوكاران پاداش بگیر شده است. شاید هم این قانون، بر خلاف عطف به ماسبق، عطف به آینده است! (ش22)
قضیه از آیهی 23 داغ میشود و زن مرد مصری و مادر خواندهی یوسف، در پی كامجویی از او بر میآید. زن می گوید زود باش? و یوسف اعراض میكند و به خدا پناه میبرد. در آیهی 24 زن آهنگ یوسف میكند و بر اساس گفتهی خدا، اگر یوسف برهان خدا را ندیده بود، او نیز آهنگ زن میكرد? كه نكرد و از ستمكاران نشد. كم كم دارد دلایل آن ?شایعهی اسلامی? روشن میشود!
در این میان مرد مصری سر میرسد و هر دو به سوی در میدوند و زن [ملعون] جامهی یوسف را پاره میكند و بعد هم با بدجنسی و مظلوم نمایی، همهی تقصیرات را به گردن یوسف بیچاره میاندازد.
زن گفت: جزای كسی كه با زن تو قصد بدی داشته است، چیست، جز این كه به زندان افتد یا به عذابی سخت درد آور گرفتار شود؟!
یوسف زیبا در پی افشاگری برمیآید و تهمت را به زن برمیگرداند كه: زن تو در پی كامجویی از من بود و مرا به خود میخواند. شاهدی كه اتفاقا از كسان زن است، گواهی میدهد كه پاره بودن لباس یوسف از پشت، دلیل بر دروغگویی زن است. چرا كه ?قاعدتا? در این گونه مواقع لباس مردان از جلو پاره میشود. گویا این كار سابقهی تاریخی هم داشته است! (ش26)
بعد كه با این دلیل فرد اعلا میبینند كه لباس یوسف از پشت پاره شده است، زن را مكار میخوانند. بعد هم بر اساس آیهی شمارهی 28 و با همین یك جرم این گونه اثبات شده، تازینامه حكم بر مكر تمامی زنان میدهد.
گفت: این از مكر شما زنان است كه مكر شما زنان، مكر بزرگی است. (ش28سورهی یوسف) و البته بعد به یوسف تكلیف میشود كه رازداری كند و از زن هم میخواهند كه از گناهش آمرزش بخواهد كه خطاكار است. (ش29)
معلوم هم نمیشود كه این خبر را چه كسی به گوش دیگر زنان شهر میرساند كه میگویند: زن عزیز، در پی كامجویی از غلام خود شده است و شیفتهی او گشته است? (ش30)
زنان شهر كه از كل قضیه آگاه شدهاند، پشت سر زن عزیز مصر صفحه میگذارند. زن مكار پس از بخشیده شدن از سوی شوی، همچنان در حسرت عشق معشوق میسوزد. مرد مصری بی هویت خریدار یوسف، در متن داستان كم كم به درجهی عزیزی مصری ارتقاء مییابد. با این همه خرابكاری و آبروریزی زنش هم این جوانك رعنا را از اندرونی بانو بیرون نمیبرد. زن گناهكار و عاشق ولیمهای میدهد و زنان شهر را به اندرونی دعوت میكند. پشت همهی ایشان پشتی و مخدهای میگذارد، به دست هر یك كاردی میدهد و بعد هم جوانك معصوم را فرمان میدهد كه از پرده برون آی! یعنی بانو، پیش از میهمانی به یوسف امر میكند كه پشت پرده منتظر اجرای فرمانش بماند. زنان نشستهاند و بر مخدههای شاهانهی بانوی عزیز مصر تكیه زدهاند و بساط بر پاست و در دست هر یك هم كاردی تیز كه لابد برای پوست كندن سیب و گلابی در اختیارشان گذاشتهاند. بانو به یوسف امر میكند كه از پس پرده بدر آید و بر این زنان احمق بی خبر از حسن یار، خودی بنماید. یوسف زیبا، خرامان از پشت پرده بیرون میآید و زنان همگی از تعجب و تحسر، دستانشان را با آن كاردهای تیز میبرند و در همان حال ?فتبارك الله احسن الخالقین? گویان مینالند كه: وای، پناه بر خدا، این كه آدم نیست، فرشته است! (ش31)
حال بانو دلیل محكمی بر زنای ناكردهاش دارد گفت: این همان است كه مرا در باب او ملامت میكردید. من در پی كامجویی از او بودم و او خویشتن را نگه داشت. اگر آنچه فرمانش میدهم نكند، یعنی اگر این بار مرا شیرین كام نكند، به زندانش میافكنم و خوارش میسازم. (ش32)
البته خوانندگان به دموكراسی عزیز مصر و خریدار یوسف توجه دارند كه با این كه مچ بانو را در حین ارتكاب جرم ناكردهاش گرفته است، باز هم بانو را از حضور این پسرك زیبا محروم نكرده است و یوسف همچنان در اندرونی بانو به خدمتگزاری و فرمانبرداری مشغول است. حتا بانو آن قدر قدرت دارد كه یوسف را بین كامجویی و زندان مخیر میكند و یوسف گمگشته زندان را برمیگزیند كه زندان بر من گواراتر است از آنچه مرا بدان میخوانند. (ش33) بعد هم یوسف خدا را تهدید میكند كه اگر مكر این زنان را از من [برنگردانی] به آنها [حالا مشتریان مكار از فرد به جمع تغییر كردهاند] میل میكنم و در شمار نادانان خواهم شد. (ش33)
خدا از این تهدید برآشفته میشود و دعای بندهاش را مستجاب كرده، به یاریاش میشتابد. (ش34)
بعد هم خانمها او را به زندان میاندازند.(ش35)
داستان ادامه پیدا میكند. یوسف در زندان با دو جوان، همبند میشود. یكی از این جوانان خواب میبیند كه انگور میفشارد. دیگری خودش را میبیند كه نان بر سر نهاده است و پرندگان از آن نان میخورند. و تعبیر خوابشان را از یوسف زندانی میخواهند. (ش36)
در آیهی بعدی یوسف به هم سلولیانش خبر میدهد كه كیش مردمی را كه به خدای یكتا و روز قیامت كافرند، ترك كرده است. (37)
بعد هم با این دو نفر بحث عقیدتی میكند. خوابشان را هم این گونه تعبیر میكند كه یكی از شما با مولای خویش شراب مینوشد و دیگری را بر دار میكنند و پرندگان سر او را میخورند. از آنكه قرار شده است با مولایش، كه اتفاقا شوهر همان زن دلداده و عزیز مصر است، شراب بنوشد، میخواهد كه او را به یاد مولایش بیاورد، اما شیطان رجیم فراموشكارش میكند و به همین دلیل چند سال دیگر هم یوسف در زندان میماند. معلوم هم نمیشود كه چرا خدا این جا دیگر پا در میانی نمیكند! (ش42)
داستان ادامه مییابد و قحطی و خواب عزیز مصر و زندانی زنده مانده، كه ناگهان به یاد همبندش یوسف میافتد و همین یادآوری، یوسف را از زندان رها میسازد. (ش45)
یوسف را به پای تخت میآورند و تعبیر خوابهای شاه? بعد هم پادشاه یاد آن زنان مكار میافتد كه: بپرس، حكایت آن زنان كه دستهای خود را بریدند، چه بود، كه پروردگار به مكرشان آگاه بود. (ش50)
زنان را حاضر میكنند. [پادشاه] گفت: ای زنان، آنگاه كه خواستار تن یوسف بودید، حكایت شما چه بود؟ زنان [همگی با این كه تهمت بزرگی بارشان شده است] میگویند: ما او را گناهكار نمیدانیم? زن عزیز هم با شجاعت تمام و بدون ذرهای خجالت و حیا میگوید: من در پی كامجویی از او بودم. او راست میگوید. (ش51) اینجا دیگر واقعا معلوم میشود كه آن مرد مصری كه یوسف را خرید، همین پادشاه كنونی مصر یا عزیز مصر است و بر سر زنش هیچ بلایی نیاورده است كه در غیبت شوی خیانتی به شوی نكرده است. این جا زن كاسهی داغتر از آش میشود و میفرماید: خدا حیلهی خائنان را به هدف نمیرساند. (ش52)
داستان البته ادامه مییابد و به شناختن برادران یوسف و بازگشتن یوسف گم گشته به كنعان میانجامد و چشمان یعقوب پیر از دیدار فرزند دوباره یافتهاش لابد بینا میشود و باقی قضایا. میخواستم علت تحریم این سوره را برای زنان مسلمان بدانم كه دانستم! شما چطور؟!!
نادره افشاری
نگاهي مجدّد به مسئله ي جدايي دين از حکومت
[ شيخ جنيد قدس الله روحه در سماع بود و سماع در نمي گرفت. شيخ گفت: ? بنگريت تا هيچ ناجنس در ميان ما هست؟ . طلب کردند، هيچ نيافتند. شيخ فرمود: ? بهتر بنگريت ?. تفحص کردند. کفش صوفي با کفش عامي، بدل شده بود!. سماع از آن در نمي گرفت. ]
اورادالاحباب و فصوص الآداب ? يحيا باخرزي ? نشر فرهنگ ايرانزمين ? 1358 ? ص 209
برغم واکنشهاي بسيار مثبت و نامه هاي همدلانه و تائيدي شخصيّتها و نويسندگان و پژوهندگان و اساتيد و همچنين تشويق کثيري از هموطنان گرامي از گوشه و کنار جهان؛ بويژه ايران در همفکري با مقاله ي نگاهي به مسئله ي جدايي دين از حکومت ، برخي افراد نيز از دو الي سه جمله ي مقاله، کژبرداشتهايي را داشته اند که نگارنده، تلاش کرده است در اين جُستار، نکات مبهم را، گذرا بازشکافي کند.
آن طيف از گرايشهاي سياسي و شخصيّتها و سازمانها و پيکارگران و پژوهشگران ايراني که سالهاست شعار جدايي دين از حکومت ? را سرداده اند و هنوز آن را پيگيري مي کنند، دست کم بايستي بتوانند مستدل و توام با راستمنشي توضيح دهند که چنان شعاري را چگونه مي توان از لحاظ فرهنگي و اجتماعي و سياسي و حقوقي وقانوني اجرا کرد؟. در کلّي گوئيهاي نوشتاري و بحثهاي تئوريک مي توان در باره ي بسياري از مقولات انساني تا آنجايي که در امکانهاي تخيّلي و دانشي و فکري ماست، با آب و تاب، قلمفرسايي کرد. فقط در جزئيات و شيوه ي کاربست انديشه ها و تصميمات و نگرشهاست که مسئولين و مقامداران و مجريان با دشواريها و بغرنجهاي بسيار آزارنده رويارو مي شوند.
در اين راستا، بالطّبع هستند گرايشها و سازمانها و افرادي که آرزومندند پس از سرنگوني حکومت فقها، تمام آخوندها را يک شبه از دم تيغ بگذرانند. مساجد را تخريب و با خاک يکسان کنند. تازينامه را در هر کوي و برزن به آتش بکشند و خلاصه، هر چيزي که رنگ و بويي از اسلام را داشته باشد بدون لحظه اي ترديد و نگراني سر به نيست کنند. چنين گرايشها و آرزوهايي بسيار خطرناک هستند و بايستي از هم اکنون به سنجشگري و صف آرايي فکري با آنها رو آورد. چنين گرايشها و افرادي هنوز متوجّه نيستند که اگر کُشتن و خونريزي و ويرانگري و شکنجه، کارساز مسائل انساني بود، امروز حتّا در پرت افتاده ترين نقاط جهان نيز، متولّيان اسلام به برکت شمشير ذولفقارشان مي توانستند حکومت مطلق ? الّله ? را برپا کنند. وليکن خونريزي و کشتار و ويرانگري، هيچگاه پاسخگو و راه رويارويي با مسائل انساني و ميهني و جهاني نبوده است. ديگر آنکه در مسئله ي کُشتن و خونريزي، تاريخ اسلام، بزرگترين دليل و گواه آشکار است که اثبات مي کند اسلاميستها در توحش و ويرانگري و کشتار از سرآمدترين و خبيث ترين و حرفه اي ترين جلّادان تاريخ بشر هستند. آنها براي قتل عام و خونريزي مي توانند بدون عذاب وجدان و دغدغه ي خاطر از اوامر ? الّله ?، تبعيّت کنند؛ زيرا سراسر آيه هاي تازينامه با ? اقتلو ! اقتلو ! ? مزيّن شده است. بنابر اين، کُشتن و خونريزي و شکنجه و تبعيد و محبوس کردن نبايد و نمي تواند کار و راه و شيوه ي تلاشگران آزادي و روشنگري باشد. ما بايستي بکوشيم که با کاربرد امکانها و راههاي کاربست عدم خشونت؛ ولي قاطع و راستمنشانه و روشنگرانه به سنجشگري تازينامه و اسلام رو بياوريم و کلّيّه حقايق الهي و آکادميکي و زميني و فراکائناتي و ايدئولوژيکي را در پاي وجود خدايي و شاهنشاهانه انسانها قرباني کنيم؛ ولي عکس قضيه هرگز نبايد رخ دهد. مهمترين اصل، کاربست سنجشگري است.
نبايد از ياد برد که مسئله ي خدايان نوري، مسئله ي قدرتخواهي مومنان به آنهاست. ظهور و شکل گيري خدايان خونريز و قصاص دهنده و انتقامجو از خواست قدرت طلبي و حاکميّت توتاليتر خواه انسانها نشات مي گيرد. بنابر اين، بايستي در اين باره انديشيد که چگونه مي توان در مناسبات انسانها، لبه هاي تيز و خشن و ويرانگر خدايان قدرت پرست را تحت کنترل درآورد و خونريزي و کشتار و خشونتگرايي مومنان به آنها را تعديل و کرانمند کرد. خداي ايرانيان [ سيمرغ گسترده پر ] تنها خدائيست که برغم حقّانيت دهي به قدرت، چنانچه قدرتورزان بخواهند زندگي را آزار دهند با تمام نيرو بر ضدّ آنها پيکار مي کند. سيمرغ، خداوند قدرت ? ستيز هست. انديشيدن و پروراندن خداي ضدّ قدرت از عاليترين و با خجسته ترين و ژرفترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. بر شالوده ي فرهنگ ايرانزمين، انسانهايي که زندگي را بپرورند و پاس بدارند و شکوفا کنند، آنها دارنده ي ? فرّ ? هستند و سزاوار به حکومتگري. ولي آناني که زندگي را بيازارند و امر به کُشتن و خونريزي بدهند، هرگز لياقت به حکومت ندارند و فاقد ? فر ? مي باشند.
ايراني از نخستين لحظه هاي سپيده دم فرهنگش، نگاهبان زندگي بوده است و براي قداست زندگي و جان تا امروز پيکار کرده است و همچنان خواهد کرد. ايراني هيچگاه به کُشتن، امر نمي کرده است و نمي کند و هرگز نيز نخواهد امر کرد؛ زيرا خداي ايرانيان، خداوند مهر است و زندگي پرور. زندگي و جان در فرهنگ ايراني، قداست دارد و بايستي از آن، بي چون ? و ? چرا نگاهباني کرد؛ زيرا هر چيزي که هستي دارد چه جاندار باشد چه بي جان، چهره هاي ديگرساني از خدا هستند. خدا خودش را در گيتي و کائنات مي گستراند و در هر پديده اي، چهره اي نو از گوهر جوينده ي خودش را پديدار مي کند. به همين دليل، آزردن زندگي و پديده ها، آسيب زدن به خداست. آزردن و آسيب رساندن به چهره هاي رنگارنگ و متنوّع و ضدّ و نقيض و ناهمخوان خدا در گيتي و کائنات، بزرگترين علّت و عامليست که خباثت و نکبت و غارت و خونريزي و جنايت را در مناسبات بشري شدّت مي دهد و در روند به قهقرا رفتن جوامع و فروپاشي حکومتها، نقش بسيار اساسي و تعيين کننده اي را ايفا مي کند. از اين رو، در ايران آينده که سپيده دم آن، اکنون برآمده است، قانون اساسي اش بايستي با پرنسيپ و شيرازه ي فرهنگ ايرانزمين مزيّن و تضمين و اجرا شود؛ يعني اصل ? زندگي، مقدّس است ?؛ وگرنه هيچ حکومتي به قدرتورزي حقّانيّت ندارد و فاقد ? فرّ ? است و بايستي با آن، مبارزه کرد.
آن گرايشها و اشخاص و سازمانها و افرادي که بخواهند کُشتن و خونريزي را بپسندند و با خونريزي و جنايتکاران همداستان شوند نه تنها هيچ نشانه اي از فروزه هاي ايراني بودن در وجود آنها نيست؛ بلکه با اقدامات و خواستهاي خود، فقط مي توانند امتداد و سيماي تمام عيار ? امّت اسلام ? را آشکار کنند؛ زيرا ايراني مي داند و آگاه است که ? ديو ? را نبايد کُشت؛ بلکه بايستي آن را بست و تحت کنترل در آورد. ايده ي ? ديوبندي ?، يکي ديگر از مهمترين و کليدي ترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. علّت دوام و جاذبه هاي شگفت انگيز فرهنگ ايراني نيز تا کنون به اين بازبسته بوده است که از کاربست و تائيد و پذيرش خشونت در هر فرمي که مي خواهد باشد با شدّت تمام مي پرهيزد و به زندگي ارج مي نهد. مدّعيان اسلام پس از هزار و چهارصد سال توحش و کشتار و خونريزي و تکفير و شکنجه و تبعيد مخالفان خود، سرانجام وقت آن رسيده است که آخوندها و فقها و مراجع تقليد بياموزند که بايستي شمشير شرع انور اسلام را براي هميشه و ابد به خاک بسپارند و ? آدم ? بشوند و به گفت ? و ? شنود با دگرانديشان رو بياورند و پاي ميز استدلال بنشينند.
ايجاد و دوام و استحکام دمکراسي به تفاهم انسانها نياز مبرم دارد. چنين آرزويي موقعي امکانپذير مي شود و واقعيّت عيني پيدا مي کند که تمام مخالفين در مبارزات سياسي، گشوده فکر و حقيقت گريز باشند. زيرا کساني که مدّعي و مالک ? حقيقت ? هستند، هيچگاه به انديشه ها و تجربيات و ديدگاههاي دگرانديشان، شانس پذيرفتن نيز نمي دهند؛ چه رسد به آنکه بخواهند در مسائل کشوري با دگر انديشان، همفکري و همآزمايي و همکاري نيز داشته باشند. دمکراسي، هنر ديدن و کشف ديگري در مقام انسان است. هر انساني، دلبستگيها و گرايشها و افکار و آرزوها و سليقه ها و احساساتي دارد که بسان من نيست؛ بلکه موجودي منحصر به فرد است. از اين رو، ديگران هستي دارند و مي زييند و زيستن آنها، مقدّس هست؛ زيرا من به آنها در مناسبات گوناگون اجتماعي همبسته ام. من، جداي از ديگران نيستم؛ بلکه ما در کنار يکديگر هستيم. چنين همبستگي همواره بدون واسطه و يکراست است. هر فردي، يک انسان ديگريست که فرديّت خود را دارد. مردم در همبستگي فردي با يکديگر، ميهن خود را مي آفرينند و از بهر خشنودي و شادکامي و رشد و شکوفايي استعدادهاي يکديگر و حلّ و فصل مسائل اجتماعي، با همديگر همکاري و همدردي و همآزمايي مي کنند.
افراد به اين دليل گرد هم نمي آيند تا به مذهب يا ايدئولوژي يا مرام و مسلک واحدي شهادت بدهند؛ بلکه هر کس، خود را با ديگري همبسته مي کند تا ديگري را در فرديّتش از اين راه به رسميّت بشناسد و فرديّتش به رسميّت شناخته بشود. ارزش دادن به فرديّت و تکبودها، کشف کردن و ارجگزاري به واقعيّتهاست. ارزش دادن به بسياري از چهره هاي ناشناخته و رنگارنگ زندگي و پديده ها و جهان است. شناختن عنصر تصادف و ملزوم زندگاني و اجتماع انساني است. به همين دليل هر چيزي در همان فرد بودن و اختلاف بينش و اصالت شخصيّتش، در انسان، ايجاد مهر و عشق مي کند. رويارويي با هر انساني فقط در دنياي آزادي امکانپذير است.
در جامعه اي که وابستگي و تابعيّت محض حکمفرماست ما هر گونه رابطه ي بي ميانجي را با انسانها و پديده ها از دست مي دهيم. عشق و گرايش به جست ? و ? جو و کشف ناشناخته ها فقط مي تواند در يک روند ماجراجويانه ي انسان با پديده ها و انسانهاي ديگر تحقّق پيدا کند. يافتن هر چيز تازه و نو به نو با خطاها و اشتباهات انسان توام است. ما اشتباه مي کنيم؛ زيرا اختلاف و دگرساني را نمي بينيم. فقط از راه خطاهاست که چشمان ما حسّاستر و باريک بين تر و فهم ما ژرفنگر تر مي شود. براي مثال: آنچه را که ? حافظ شيرازي ? از نامکرّر بودن حديث عشق بر زبان مي راند، دقيقا به طيف بسيار پيچيده و متنوّع انسانها و ظرايف روحي و تجربي و فکري و شخصيّتي آنها بازمي گردد. واقعيّتها هرگز يکسان و يک شکل نيستند و با مفاهيم خرد ابزاري نيز اينهماني ابدي ندارند. حقيقت هيچگاه يک چهره ندارد يا به زبان ? پروتاگوراس ?: ( Anthropos metron hapanton| آنتروپوس مترون هاپانتون | ανθρωπος μετρον απαντων [ = فرد، فرد انسانها، سنجه و معيار و اندازه گذار هر چيزي هستند. ] ).
تلاشگران آزادي و روشنگري بايد همواره در نظر داشته باشند که بدون کسب ضمانتهاي کتبي و گفتاري و تاکيدي و مکرّر و همچنين پيکارهاي گسترده ي فرهنگي در تمام ابعاد تصوّر شدني، محال است که بتوان اقتدار فقها و آخوندها و مراجع تقليد را کاهش داد و دخالتهاي بي جاي آنها را در سياست، کرانمند و خنثا کرد. در قانون اساسي ايران آينده بايستي آشکارا و با تاکيد مبرم از لحاظ حقوقي و قانوني، اين اصل، عبارت بندي شود که کلّيّه مراجع تقليد و فقها و آخوندها موظّف و مکلّف و مسئول هستند که ديدگاهها و گرايشهاي عقيدتي خود را با استدلال و برهان و توضيح منطقي در اختيار افکار عمومي بگذارند و هرگز مجاز و محقّ نيستند که در مسائل اجتماعي و ميهني و منطقه اي و جهاني از حربه ي ? فتوا دادن ? استفاده کنند.
چنانچه فقها و آخوندها بخواهند در شکست آتوريته و مسئله ي قدرت طلبي خود به حربه ي ? فتوا دادن ? استناد کنند و عوام را تهييج و تحريک کنند يا با موعظه کردن اخلاقيات متعفن خود بر سر منابر، روند رشد و شکوفايي اقتصاد مملکت را آسيب برسانند و چرخ مملکت را ورشکست و فلج کنند، ارگانهاي اجرايي دولت منتخب مردم، مجاز و محقّ هستند که عاملان ? فتوا ? را رسوا و محاکمه علني کنند و همزمان با محاکمه ي آنها، کلّيّه مطبوعات و رسانه ها در راديکالترين فرم ممکن به سنجشگري رفتارهاي ضدّ فرهنگي و ضدّ حقوق بشري آنها بکوشند. اگر تلاشگران آزادي و روشنگري گمان مي کنند که بدون کاربست روشها و راههاي قاطع و مستحکم حقوقي و فکري مي توان اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها را از دامنه ي قدرتورزي و دخالتهاي بي جا در مسائل سياسي به کناري نهاد، من همینجا با صدايي رسا فرياد مي زنم که آنها خشت بر آب زده اند؛ زيرا آخوندها و فقها و مراجع تقليد، حقّانيّت حربه ي ? فتوا دادن ? را از حقيقت ازلي ? ابدي اسلام مي گيرند. آنها ادّعا مي کنند که ? تازينامه ?، کتابي الهي است. ? محمّد ابن عبدالّله ? نيز آخرين رسول مي باشد و اسلام، تنها دين برگزيده از سوي ? الّله ? است که بايستي با تکيه به نصّ مطلق و صريح آن، ابناي بشر را که ? ظلوم و جهول ? هستند براي تابعيّت و عبوديّت ? الّله ?، تربيت کرد.
تا چنين باوري بر ذهنيّت آخوندها و فقها و مجتهدان، سيطره دارد ما هيچگاه نخواهيم توانست که قدرتورزي آنها را کنترل کنيم؛ زيرا آنها مالکين و داعيان و موذنان ? حقيقت خالص و فراکائناتي ? هستند. به همين سبب، خطر فروپاشي يا پديدار نشدن نظام دمکراسي از نفوذ و رخنه ي حقايق الهي و ايدئولوژيکي ريشه مي گيرد. بنابر اين، ما بايد بکوشيم که با حقيقت اسلام، صف آرايي فکري کنيم؛ آنهم ممتد و دنباله دار و پيوسته. ما در ايرانزمين با اسلام و متوليان آن، مسئله ي حادّ داريم؛ زيرا اسلام، بزرگترين عامل فلاکتها و عقب ماندگيهاي اجتماعي در ايرانزمين است. ديگر اينکه بايستي براي درهم کوبيدن و متلاشي کردن ريشه هاي نفوذ مباني عقيدتي اسلام در زندگي مردم، امکانهايي را فراهم کرد که بتوان به گسترش و تقويت و پشتيباني و سرمايه گذاريهاي بسيار کلان در زمينه هاي هنر و نقّاشي و بويژه ? اروتيک ? و رقص و بالت و سينما و داستان نويسي و شعر و نمايشنامه و تئاتر و موسيقي و گرافيک و عکس و مجسمه سازي و معماري و کاريکاتور و انواع و اقسام ورزشها و بازيها و تفريحگاههاي ملّي در سراسر ايرانزمين مدد رسانيد.
هر چقدر بر دامنه ي کوششها و تلاشهاي فرهنگي و زايش فرقه ها و اقليّتهاي فکري و عقيدتي رنگارنگ و همچنين نفوذ دستگاهها و نگرشهاي جورواجور و متنوّع و ضدّ و نقيض فکري و فلسفي و نيز سنجشگري توام با روشنگري و آفرينشهاي نو به نو در اجتماع افزوده شود، به همان ميزان از نفوذ و اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها کاسته خواهد شد. تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي بتوانند اسلام و متولّيان آن را در حلقه ي پيکارهاي فرهنگي و آفرينشهاي فکري خود قرار دهند تا گام به گام از اعتبار و نفوذ آخوندها و فقها کاسته شود. ما برغم رنجها و آسيبها و ستمهايي که از سوي اسلاميستها ديده ايم، بايستي بسيار شادمان نيز باشيم؛ زيرا حاکميّت مستبدانه و مملوّ از خونريزي فقها و آخوندها و مراجع تقليد در طول بيست و چهار سال گذشته تا امروز به ? اسلام ?، عالي ترين و کوبنده ترين و ريشه کن ترين تبرها و ضربات مهيب را فرو آورده است؛ يعني ضرباتي که فلسفيدنهاي صدها ? فريدريش نيتچه ? نيز در ايرانزمين در طول صدها سال سنجشگري نمي توانست چنين خدمت عالي را به جامعه ي ايراني کند. تلاشگران ازادي و روشنگري از چنين امکان تاريخي و مثبت بايستي بتوانند به بهترين شکل ممکن، بي نهايت استفاده و بهره برداري کنند تا بتوان در ايجاد و گسترش و واقعيّت پذيري مباني فکري دمکراسي بر شالوده ي فرهنگ ايراني و خرد جهان آراي انسانها همّت شايان ستايش کرد. مردم ما هزاره هاست که در واقعيّت پذيري اين آرزو، بي تابي مي کنند و همه جا با ? کليم همداني ? همآواز مي خوانند که:
صيّاد آرزو، به هواي تو، پير شد ……………….. اي طاير مراد، تو را آشيان کجاست؟
آناني که هنوز نتوانسته اند به راز اقتدار و حاکميّت فقها و مراجع تقليد و آخوندها پي ببرند و از در نگرفتن سماع دمکراسي در ايرانزمين همچنان مات و مبهوتند، خوب است در اين باره بينديشند که علّتش فقط يک چيز مي تواند باشد و آن هم اينکه کفش صوفي [ فرهنگ ايرانزمين ] با کفش عامي ناجنس [ شرايع اسلام ] بدل شده است!. به همين دليل است که نمي توان فقط با اندرز و نصيحت و تهديد و شعارهاي توخالي، ? دين را از حکومت ? جدا کرد. بياييد رادمنشانه به جاي قيل و قالهاي بي پايه و بدون استدلال و دلخوشيهاي گفتاري، همگي با مسئوليّت و گشوده فکري تمام در باره ي چگونه عمل کردن و شيوه هاي خردمندانه و پراکتيک بارآور و تاکتيکهاي چاره ساز از بهر ? جدايي دين از حکومت بينديشيم؛ زيرا دايناسور اسلام، ذاتش خونريز است و هر لحظه در پي خونريزي، نعره ي ? الّله اکبر سر مي دهد.
آريابرزن زاگرسي
آدرس پست الکترونيکي نگارنده: azagrosi@yahoo.de
درج اين جُستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون دخالت در متن در سراسر جهان، آزاد است.
تصور ما از گناه چیست؟
همه ما از چگونگی داستان خلقت آدم و حوا اطلاع داریم . اینکه حوا در بهشت از میوه ممنوعه می خورد از دیدگاه دین مسیحیت گناهی بزرگ محسوب شده است. که به واسطه آن انسان از بهشت رانده می شود. و به زمین می آید.و مسیح که همان خدا تجسم یافته است برای اینکه کفاره گناه بشر را بدهد به شکل انسان بر روی زمین می آید.حال می پرسیم تصور ما از گناه چیست؟ آیا گناه چیزی به جز این است که عملی باعث رساندن آسیبی یا ضایع شدن حقی از خود و یا دیگران بشود؟ اینکه حوا سیبی می خورد به چه کسی آسیب می رسد؟ چه آسیب های جسمی یا روانی به خود یا دیگران به واسطه خوردن این سیب زد؟ اگر میوه ممنوعه چیزی بدی بود چرا یاد آوری خاطره رانده شدن از بهشت باعث نشد که آدم و حوا سراغ این میوه ممنوعه در روی زمین نروند.چقدر نافرمانی از خدا به دل آدم و حوا چسبیده بود که در زمین نیز به آن نافرمانی ادامه دادند.
خوب که برسی کنیم ثمره این نافرمانی به کسی آسیب نرساند به جز خود خدا.خدا در این داستان خلقت تنها به این دلیل که شیطان از او برده است اختیار از کف می دهد و حکم بر اخراج آدم و حوا از بهشت می دهد. چون خدا علی رغم خدائیش ، نتوانست آنقدر قدرت نفوذ کلام داشته باشد که آدم و حوا به حرف او بیشتر از حرف شیطان اهیت بدهند. قدرت شیطان از قدرت خدا بیشتر بود و این به خدائی خدا لطمه میزد.چون یکبار که آدم و حوا به حرف شیطان گوش فرا دادند بعید نبود که شیطان جای خدا را بگیرد و از آن پس به جای حرف خدا به حرف شیطان گوش بدهند و عملا شیطان جایگاه خدا را تسخیر کند.اما خدا مثل کسانی که موقع عصبانیت نمی توانند درست فکر کنند و تصمیماتی که می گیرند به ضرر خودشان تمام می شود، با راندن انسان از بهشت و آزاد گذاشتن شیطان در فریب انسان در عمل شیطان را در دست یافتن به آرزوی خود یاری رساند.
شیطان می خواست به جای خدا فرمان بدهد و موفق هم شد. در حقیقت خوردن سیب نیود که باعث حبوط آدم شد. بلکه حسادت خدا نسبت به شیطان بود که انسان را از بهشت راند.
مسیح به خاطر اینکه کفاره گناه انسان را بدهد ( همان گناه اولیه یعنی خوردن سیب است) به زمین می آید . آیا خوردن سیب اینقدر فاجعه بزرگی است که به واسطه آن خدا باید به زمین بیاید تا با مصلوب شدن خود گناه بشر را بشوید؟ مگر نمی شد در بهشت از این خطا در گذشت؟ در بهشت خدا فقط لازم بود از گناه دو انسان درگذرد. اما در زمین باید بار گناهان هزاران هزار انسان را به دوش بکشد .
این خدا که در قالب انسان به زمین آمده مغزش به اندازه یک انسان عادی هم کار نمی کند.چون وقتی به درخت انجیر که میوه نداشت بر می خورد به درخت نفرین می کند که خشک شود. خدایی که در برابر یک درخت بی میوه عصبانی می شود چقدر برای نظارت بر دنیا صلاحیت دارد؟
اگر بخواهیم داستان آدم و حوا را واقعی فرض کنیم چگونه می توانیم زمانی که عجز و ناله آدم و حوا برای بخشوده شدن در دل سنگ خدا تاثیر نمی گذارد، به پذیرفتن توبه امیدوار باشیم.خدایی که اینقدر در پیش شیطان احساس حقارت می کرد که این عقده را تنها با اخراج آدم فرو نشاند چگونه گناهان بزرگتر را که اثرات آن گاهی اجتماعی را آلوده می سازد ، خواهد بخشید.
خدا از اینکه حوا سیبی خورد عصبانی شد. یا دش رفت که جلوی فرشته ها کلی پز داده که من از خلقت انسان چیزی میدانم که شما نمی دانید. آدم اسما را می داند اما شما نمی دانید. حد اقل آبروی خودش را جلوی فرشته ها حفظ نکرد.من مطمئنم که پس از اخراج آدم و حوا از بهشت ، فرشته ها کلی خدا را سرزنش کردند. بله، این همان تبارک الله احسن الخالقین است که پزش را به ما می دادی گناه خوردن سیب به بزرگی گناه خلق دنیای وارونه و سپردن زمام امور دنیا به دست بیماران شیزوفرنی که دچار تخیلات و اوهام هستند و فکر می کنند جن و پری با آنها گفتگو می کنند نیست.
گناه سیب خوردن به بزرگی خلق دنیای معیوب که در آن دنیا انسانهایی با ناتوانی جسمی بدون میل و ارداده خویش پا در آن می گذارند و همه طول عمر خود را ار لذت زندگی کردن محروم هستند، نیست. سیب خوردن گناه بزرگی است یا تفاوت بین انسانها قائل شدن ؟ یکی را هدایت کردن و یکی را وا نهادن. یکی را زشت خلق کردن و یکی را زیبا آفریدن . یکی را روزی رساندن و دیگری را بی بهره کردن.
ما به خاطر خوردن یک سیب از بهشت رانده شدیم . اما ما انسانها، خدا را به خاطر گناهان بیشمارش از زندگی خود بیرون نمی رانیم.
پ. ف. س
معاد
از حضور انسان هموساپينس بر روي اين عرصه خاكي بيش از 50000 سال مي گذرد. چه بسيار انسانهايي كه بر روي اين كره خاكي آمدند و رفتند.معلوم نيست كي قيامت فرا خواهد رسيد. محمد هميشه به يارانش مي گفت قيامت نزديك است.معلوم نيست معيار او از نزديكي قيامت چيست.اما در حال حاضر بيش از 6 ميليارد انسان زنده بر روي اين كره خاكي زندگي مي كنند. اگر افزايش جمعيت به همين صورت ادامه پيدا كند در چند سال آينده جاي زندگي براي آدمهاي زنده نخواهد بود.تصور كنيد قيامت در سال 3000 برقرار شود و به ناگاه انسانهاي اوليه كه اگر بخواهيم انسانهاي هموايركتوس و نئاندرتال را هم به آنها اضافه كنيم زمان مرگ اولين انسان به بيش از 500 ميليون سال پيش مي رسد ، به ناگاه سر از خاك در آورند.
قابل توجه است كه همواره گفته شده است كه معاد جسماني است. با اين حساب براي آماده شدن و به صف ايستادن براي پاسخگويي به اعمال، آيا تنها براي ايستادن اين همه آدم جا وجود خواهد داشت؟صد درصد كه بر روي كره زمين حتي اگر درياها خشك شوند جا براي اين همه انسان نخواهد بود.
نكته ديگر كه در مورد معاد سوال برانگيز است اين است كه اگر معاد جسماني است ، انسانهايي كه با جسم خود برانگيخته مي شوند نياز مادي خواهند داشت. طبيعتا» گرسنه و تشنه خواهند شد.غذاي اين همه آدم تا زمانيكه موقع حسابرسي آنها مي رسد كه طبيعتا» هزاران سال طول مي كشد چگونه تامين خواهد شد؟همين الان دنيا با بحران بي آبي روبروست معلوم نيست در قيامت اين همه آب و غذا از كجا تامين خواهد شد؟قيامت كه جاي آشپزي كردن نيست. اگر اين همه آدم بخواهند از ميوه و ريشه درختان تغذيه كنند و همانند موريانه حتي چوب درختان را بجوند به چند روز نمي رسد كه آب اقيانوسها خشك و خاطره درختان نيز از ياد ها فراموش مي شود.شايد آن موقع همديگر را بخورند در حديث است كه روزي يكي از مشركان كه شنيده بود پيامبر مردم را به ايمان به خداي يگانه و اعتقاد به معاد و قيامت دعوت مي كند ، يك روز استخوان كهنه پوسيده اي را از قبرستاني برداشت و نزد پيامبر آورد و آن را با اندكي فشار شكست و نرم كرد. و گفت چه كسي مي تواند اين استخوانهاي پوسيده و بر باد رفته را دوباره زنده كند؟ چگونه ممكن است ما كه بعد از مرگ خاك حواهيم شد در قيامت زنده شويم . در اين هنگام است كه آيه 77 و 78 و 79 سوره ياسين نازل مي شود
اين آيه ها مي گويند: » آيا انسان نديده است كه ما او را از نطفه اي آفريديم . پس اكنون دشمني آشكار شده است. براي ما نمونه آوزد و آفريده شدن خود را فراموش كرد. و گفت كيست كه استخوانها ، آن هم استخوانهاي پوسيده را زنده مي كند؟بگو آن كسي زنده مي كند كه نخستين بار او را ايجاد كرده است. و او به هر آفرينشي داناست.
همانطور كه از مفاد آيه هاي بالا آشكار است ، معاد جسماني است.
حال اگر بخواهيم نظريه آفرينش انسان از خاك را قبول كنيم .خدا براي آفرينش انسانهاي اوليه كه آدم و حوا بودند به مقدار كمي گل نياز داشت.تصور كنيد براي آفرينش ميلياردها ميليارد انسان به چقدر خاك احتياج دارد.آيا آفرينش اولين انسان با آفرينش ميليارد ها انسان در قيامت قابل مقايسه است.
چرا زمان براي خدا نه تنها طلا نيست بلكه حلبي هم نيست؟ مگر خدا نمي تواند پس از مرگ هر انساني به حساب او رسيدگي كند و همان موقع او را به بهشت يا جهنم رهسپار سازد. تا در روز قيامت نخواهد ميلياردها انسان را سر پا نگه دارد تا زمان داد رسي آنها فرا برسد.
آيا انسانها كه در زمان زندگي خويش بار ها و بارها شنيده اند كه خدا به همه چيز آگاه است، در روز قيامت حتي انديشه اعتراض به نمره كارنامه خويش را در ذهن خود خطور مي دهند كه دادگاه عدل الهي برقرار شود؟مگر خدا به درستكاري آن دو فرشته اي كه مامور فضولي كردن در كار انسانها هستند شك داشته باشد. يا شايد دو فرشته اي كه مامور نوشتن اعمال انسانها هستند بد خط باشند و خدا نتواند درست دست خط آنها را بخواند و دچار اشتباه شود.در ثاني برقراري دادگاه عدل الهي در زماني كه انسانها در برابر محكمه نمي توانند براي خود وكيل بگيرند به چه درد مي خورد.البته اين خدا، خداي منصفي هم نيست چون در آيه 128 سوره آل عمران مي گويد هر چه در آسمانها و زمين است همه ملك خداست هر كه را خواهد ببخشد و هر كه را خواهد عذاب كند. معلوم نيست معيار بخشش يا عذاب براي خدا چيست. مضاف بر اينكه مسلمانان در آن دنيا هم پارتي بازي خواهند كرد و محمد شفاعت آنان را نزد خدا خواهد كر
در آيات فراواني در تازينامه گفته شده است كه جهنميان در آتش جهنم تا ابد باقي خواهند ماند و در عذاب آنها تخفيفي داده نخواهد شد.در سوره المسد گفته شده است كه زن ابي لهب هيزم بيار معركه است يعني اينكه سوخت آتش جهنم از موادي سوختي مثل چوب و هيزم تهيه مي شود.معلوم نيست براي فراهم آوردن آتشي عظيم كه ميلياردها ميليارد انسان بايد براي ساليان سال در آن بسوزند اين همه چوب و نفت از كجا تهيه خواهد شد؟ ذخاير نفتي بر روي زمين در سالهاي آينده تمام خواهد شد و جنگلها نيز نابود خواهند شد اگر خدا قيامت را بخواهد در يك سياره اي بسيار عظيم تر و پهناور تر و پر درخت تر (درخت براي تغذيه و تهيه آتش براي سوختن آدمها)از زمين برقرار كند . (سياره اي كه علم بشري هنوز از وجود آن بي اطلاع است.) براي نقل و انتقال انسانها به آن سياره مورد نظر، به چقدر بشقاب پرنده احتياج دارد؟
يك انسان را در نظر بگيريد كه در سن 70 سالگي ميميرد. در نظر بگيريد كه از او كثيف تر و گناهكارتر در دنيا وجود نداشته باشد. فرض كنيد تمام مدت عمر خود را بدون وقفه به انجام گناه مشغول بوده است.گناهاني كه انجام داده يا باعث لطمه به خودش شده است يا به ديگران.
در نظر بگيريم گناهي نظير خوردن شراب انجام داده است. كه در صورت زياده روي به جسم خود ضرر مي زند. آيا خدا فضول اوست كه با جسم خود چه معامله اي مي كند؟
حال به گناهي كه در مورد ديگران مرتكب شده است توجه مي كنيم. مثلا كسي را كشته است يا حقي را از كسي خورده است. هزاران سال پس از مرگ انسان مظلوم واقع شده، سوزاندن ظالم آيا عمر از بين رفته مظلوم را به او بر مي گرداند. آيا حق خورده شده مظلوم در آن دنيا پس گرفته مي شود ؟ و آيا اگر حق او پس گرفته شود در آن دنيا كه مظلوم منتظر رسيدگي به اعمال خودش هست.حقي كه در دنيا براي زيستن به آن نياز داشت هزاران سال پس از مرگش به كارش مي آيد؟آيا سوزاندن ابدي كسي كه 70 سال را گناه كرده عادلانه است؟
اي آنكه نتيجه چهار و هفتي وز هفت و چهار دائم اندر تفتي
مي خور كه هزار بار بيشت گفتم باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي
تا چند زنم به روي دريا خشت بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت
خيام كه گفت دوزخي خواهد بود كي رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت
بر من قلم قضا چو بي من مي رانند پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند
دي بي من و امروز چو دي بي من و تو فردا به چه حاجتم به داور مي خوانند
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب نهاد و مي گفت به راز مي خور كه به اين جهان نمي آيي باز
از جمله رفتگان اين راه دراز باز آمده اي كو كه به ما گويد راز
زنهار در اين دو راهه آز و نياز چيزي نگذاري كه نمي آيي باز
بي خويشتني و عبوديّت
Κοινα τα ( των ) ψιλων [ koina ta ton philon = کوینا تا تون فیلون = شادخواریها و بهمنشیهای مشترک اجتماعی در گرو نیک منشیهای دوستان [ هموطنان ] است. ( فایدروس / آثار افلاطون / متن یونانی )
انسان، هر آن چیزی را که می آفریند به آن چیز مهر می ورزد. دلبستگی و عشق به هر آن چیزی که زائیده و ساخته و پرداخته من است، مهرورزی به چهره ها و تجلّیات خودم است. من، فرزندانم را دوست می دارم؛ زیرا هر کدام یک از آنها، چهره های گوناگونی از آرزوها و امیدها و حسرتهای من هستند. من داستان و شعر و طنز و خاطره و رمانهایی را که می نویسم، آنها را دوست می دارم و برایم ارزشمند هستند. من، تصویرها و عکسها و فیلمها و هنرهای دستی ام را دوست می دارم. آثار من، پاره ، پاره های وجود من هستند. اینها همه، تراوشات تجربیات و رنجها و اندیشه ها و گرایشها و آرزوهای من هستند. من با تمام آفرینشهایم می خواهم نهال درخت خودم را در گیتی بکارم تا همواره از من ? یاد ? شود. یاد از امیدهای من. یاد از آرزوهای من. یاد از حسرتهای من. یاد از مهرورزیهای من. یاد از هر آنچه که دوست می دارم و به آن عشق می ورزم.
هر دستگاه و ابزار و ماشینی را که من بسازم، آن چیز نشانه هایی از مرا با خود دارد. من، هر چیزی را که بپرورم آن چیز با هستی من سرشته و عجین است. آن میهنی را که من بپرورم و آباد کنم، آن میهن، آشیانه و کاشانه من است. هر کرداری و کاری از من، با ? بود ? من، اینهمانی دارد. آنچه را که من از خودم به فراسوی خودم وامی گذارم، آن چیز از من لبریز و افشانده شده است. من از خود، آنقدر لبریزم که پیوسته در گیتی افشانده و گسترده می شوم. ? بود ? من از واقعیّت من بیشتر است. در طول هزاره ها، من آنچه را که اندیشه و حقیقت و ابزار و ماشین و عقیده و دیدگاه من بود به فراسوی خودم افشاندم. ولی اکنون تمام محصولاتم بر من، حاکم و غالب شده اند. من آنچه را که تعالی فراکائناتی دادم، اکنون بر من سیطره یافته است و حاکمیّت جابرانه ی خود را اجرا می کند.
من در تنهایی خود، خدا را آفریدم. خدا در هر لحظه و هر مکانی با من بود. خدا، فرزند من بود و من معشوق و همال او. من با خدایم همگوهر بودم و همشیرازه. آن خدایی را که من آفریدم آنقدر به او مهر ورزیدم و برایم عزیز بود که او را متعالی ساختم. آن حقیقتی را که دائم در جستجویش بودم متعالی ساختم. آن ابزاری را که برای رفاه و خشنودی و سبکبالی ساختم، آن را متعالی ساختم. آن دانشی را که چراغ راه پایم می خواستم، متعالی ساختم. من هر آنچه را که برای زیبا زیستن و زیبا مردن و گیتی آرایی ساختم و یافتم، اکنون همه بر من حاکم و آمر شده اند. من در متعالی ساختن تمام آفریده هایم، آنها را از خودم و خودم را از آنها پاره کردم و بریدم. اکنون، درد و زخم سوزان این بریده ها و پارگیهاست که مرا افسرده و غمگین کرده است.
آن خدایی که معشوق و همال و همگوهر و زندگی بخش و نگاهبان من بود، نام عزیزش به غارت برده شد و متولّیانی قدرت پرست از او، قصّاب و شمشیر کش و خونریز و جانستان و آزارنده ی زندگی ساختند. آن حقیقت و دانشی که مرا دم به دم به جستجو و تفکّر و فراتر اندیشیدن و نوزایی می انگیخت، اکنون در دست قدرت پرستان، ابزار تحمیق و تحقیر و ستم و تهی سازی روح من شده است. من در ناامیدی و بُن بستهای خود است که می کوشم بیدار شوم و ذهنیّت و چشم اندازهایم را بازنگری و سنجشگری کنم؛ ولی با بازگشت به ژرفای وجودم هنوز در دوزخ تعلقها و وابستگیها و گرایشها و ترسها می زییم.
من می اندیشم که مهر به میهن نمی تواند مهر به حکومتی باشد که برگزیده ی من نیست. درد میهن و رنج کژدم غربت، درد زیستن در دو وطن است. یکی وطنی که آزادی را پاس می دارد و به آن ارج می نهد و زندگی را حقّ مسلّم هر انسانی می داند و همواره نگاهبان و شیرین و خوش کردن جان انسانهاست. دیگری وطنی که مرا محبوس می کند و شکنجه می دهد و لبهایم را می دوزد تا از من، عابد و مقلّد و تابع بسازد. بریدن از حکومت و مبارزه با حکومتگرانی که آزادی مرا ارج نمی نهند و نگاهبان جان و زندگی من نیستند، هر گز پشت پا زدن و فراموش کردن و مهر ورزیدن به میهن نیست. من نمی توانم از عشق و مهری که به میهنم دارد، نتیجه گیری کنم که سفّاکی و ستم و خونریزی حاکمان و زورگویان حاکم بر آن را مجبورم تحمّل نیز کنم و هیچ نگویم. من نمی توانم برای وطنی که دوستش می دارم؛ ولی حاکمانش را به رسمیّت نمی شناسم خودم را آواره غربت کنم و همواره و هر کجا غریب باشم.
من اگر در میهنم ساکن؛ ولی فاقد آزادی و حقّ زیستن و اندیشیدن و سخن گفتن بدون هیچ هراسی باشم به همانسان احساس غربت و درد آوارگی را دارم که مهاجر و در سرزمینی با آزادی و دادورزی نسبی سکونت داشته باشم. در هر دو مکان، غریبم و تنها. هر دو برایم سوختن در آتش دوزخ است. من در وطنی که حاکمانش خونریز و معلّم حقیقت الهی و نامتغیِر و زندگی آزار هستند، زندانی ? حصار نای ? هستم و ? آواره یمگان ? و در وطنی که آزادم و با دادورزی نسبی می زییم، دوزخم را نیز با خودم به دوش می کشم و با زخمهای سوزانم می زییم.
من خودم را آواره ی غربت نکردم تا آسوده و با خیال راحت و بی دغدغه، لحظات زندگیم را سپری کنم. مرا از عشق و مهر بی پایان به میهنم بود که آواره ام کردند و ناگزیر به مهاجرت شدم. من، مهر و عشق به میهنم را هنوز در رگهای وجودم با خود، آباد نگاه داشته ام و با امیدهایم آن را می پرورانم تا روزی که به میهنم بازگردم و بذرهای عشقم را در وجب به وجب خاک میهن بیفشانم و گیتی را بیارایم. من منتظر می نشینم تا روزی باز گردم و تخمه های وجودم را در خاک وطن بکارم. آنگاه هر گوشه ای از وطن، نشانه ایست از ? کار ? من که دیگران با خویشکاریهایم از من ? یاد ? خواهند کرد. من در چهره های افشانده شده ام در خاک میهن از خودم ? یادگارها ? به جا می گذارم. زندگی و میهن پروری و گیتی آرایی، ? یادگار? خدائیست که همگوهر و همال من است ومن او را دوست می دارم و به او مهر می ورزم؛ زیرا خدای من، عریان و برهنه و زیبا پیکر و گسترده پر است. او خدائیست [ سیمرغ گسترده پر = تخمه ی خود زا ] که من می بینمش و در من عجین است. من حتّا اگر در غربت تنهایی بمیرم، رویاها و اندیشه هایم پس از من، گرداگرد میهنم خواهند چرخید و دیگران را همچنان به اندیشیدن خواهند انگیخت.
من، زندگی را دوست می دارم و به آن، مهر می ورزم. میهن، کشتزار امیدها و آرزوها و خواستها و نیازها و تجلیّات هستی من است. از این رو، آزادی و مهرورزی و دادگزاری به میهنی خاکی و خدائی زمینی نیاز دارند تا تخمه ی وجود مرا در واقعیّت خود بیافرینند و مرا دلشاد و خشنود و شورانگیز و با نوا بیارایند. در چنین رویاهائیست که من هنوز می اندیشم چگونه می توان به چنان میهنی که کنام آزادی و مهر و داد باشد، در واقعیّت زندگی به آن، چهره آراست.
من می اندیشم که هر عقیده ای و ایدئولوژیی و مذهبی كه می خواهد بر ذهنیّت و روان انسان حكومت كند، می كوشد كه او را از فردیت و خواسته ها و ? خود بودن ? تهی كند. تا زمانی که انسان تهی مایه نشده است، آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب نمی تواند ذهنیّت و روان او را تصرّف کند. از این رو، همه ی عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب در ذاتشان، خصومت ورزیدن با گوهر وجودی و عدم اعتماد به خود و نفرت از خود و منافع خود را توصیه می كنند. از نظر مومنان و معتقدان به مذاهب و ایدئولوژیها و عقاید دگماتیک به جای وجدان خویشزاییده، بایستی گریز از خود ایجاد شود تا سراسر گوهر انسان از مبانی و اصول آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب انباشته شود. این كار به دو صورت انجام می گیرد. یا آنكه عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب، خود را طبیعت و فطرت انسان یا آنكه خود را غایت انسان می شمارند و بالاخره انسان در سیر ایماناوری به آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب، روز به روز از خود، تهی تر و از مبانی و اصول و فروع آن ایدئولوژی یا مذهب، پرتر می شود و سرانجام در آن محو و فانی می شود.
در این راستاست که غایت و فطرت، دو وجه یك واقعیتند و هر دو، وجدان خویشزائیده را نفی می كنند. هر دو، می خواهند كه فرد، نسبت به گوهر خود، نفرت بورزد و نسبت به خود، بدبین باشد و اعتماد به خود نداشته باشد؛ زیرا هر چه كه از گوهر فردی سرچشمه می گیرد، مانع از ریشه دوانیدن آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب می باشد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب، آفرینش فردی را سترون می كنند. تا زمانی که گوهر زاینده ی انسان، عقیم نشود، هیچ عقیده و مذهب و فلسفه ی آلتی و ایدئولوژی نمی تواند بر انسان، مسلط و حاكم شود؛ یعنی در او فطری ساخته نمی شود یا آنكه غایت زندگی او نمی گردد. فردیّت و شخصیّت هر انسانی موقعی پدید می آید كه او بر علیه تمام عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب برخیزد و با سیطره خواهی آنها گلاویزی فکری و سنجشگرانه داشته باشد تا بتواند به افکار و نگرشهای خود برسد.
انسان نه در فطرتش نه در كمالش با هیچ عقیده ای و هیچ ایدئولوژیی ( چه علمی چه غیر علمی ) عینیت ندارد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب باید بی چون ? و – چرا تابع انسان باشد و در خدمت انسان در آید. از این رو، برای پیدایش فردیت، اندیشیدن با مغز خود بر شالوده تجربیات فردی به جای ایمان به حقیقتهای فراکائناتی و الهی و امثالهم می نشیند. انسانی که می خواهد خودش، سرچشمه ی افکارش و نوع زیستن خودش باشد، دیگر به هیچ حقیقتی اعتماد و احتیاج ندارد؛ بلكه به فكر خود اعتماد دارد و تکیه می کند. فكر كردن، نشانگر تولد فرد می باشد؛ یعنی من در باره ی هر آن چیزی که خودم با مغز خودم می اندیشم، یقین و اعتماد دارم و در چنین فعالیتی، هستی خود را درمی یابم. اندیشیدن فردی، اعتماد به هستی خودم را ایجاد می كند. در این كلمه است كه ایمان به عقیده و ایدئولوژی و مذهب جابجا می شود و به جای ایمان به عقیده، اعتماد به نفس، اعتماد به اندیشه های خودم می نشیند. طبعا در باره ی هر آن چیزی که من خودم نیندیشیده ام، اعتماد نیز ندارم و چون هر اندیشه ای، امكان پیدایش رفتار و عاطفه ی تازه ایست؛ پس با آنچه به تن خویش تجربه می كنم، اعتماد به هستی خود پیدا می كنم. از این به بعد برای آنكه اعتماد به هستی خودم داشته باشم، بایستی بیندیشم و رفتار بكنم و عواطف خود را بپرورانم و به كار اندازم و ابراز دارم. بر همین پایه، به هر شخصی دیگر كه به تن خویش می اندیشد و از سرچشمه ی فردی خودش رفتار و احساس می كند، اعتماد دارم. با این اعتماد است كه فكر و کردار و عاطفه از سرچشمه ی تجربیات و شعور و فهم فردی می جوشد و به تشویق کردن هیچ احتیاجی نیست. انسان در کردار و تفكر فردیش به انسانهای دیگر، اعتماد می بخشد و مردم به رفتار و اندیشه و احساسات او اعتماد می كنند.
همینطور مناسبات اجتماعی افراد در یك جامعه یا رفتارهای كشورداران، زمانی می توانند اعتماد آفرین باشند كه انسانها اقدامات و تصمیمات و سخنان خود را در راستای خشنودی و نیکبختی و شادمانی و خوش زیستی افراد اجتماع انجام دهند و با آن اقدامات خود به افراد جامعه اطمینان دهند. فرد به جامعه یا كشورداران به سبب اقدامات مداوم آنها و اندیشه و نگرانی آنها برای او، اعتماد می كند و وفادار به آن جامعه می شود و احساس تعلق به آن جامعه می كند. اعتماد یك فرد به اجتماع یا كشورداران، برای آن نیست كه حكومت، الهی است یا مالک و معلّم حقیقت است یا ایدئولوژی خاصی را نمایندگی می كند. جامعه یا مقامدارانی كه برای اعضایش ( شهریارانش = شهروندانش ) اقدامی نكرد و در باره ی مسائل زندگیشان نیندیشید، آن شهریارانش ( یاران آن شهر و مملكت ) نیز ترك تعلق و وفاداری می كنند. جامعه موقعی هست كه شهریارانش به آن اعتماد دارند و این اعتماد فقط در اقداماتی كه آن جامعه یا كشورداران می كنند، ایجاد می شود.
بنابر این، فرد، در رفتار و اندیشه و احساس خود، اعتماد به خود پیدا می كند. از این رو به منشها و کردارهای فردی خود احتیاج دارد. او به فكر شخصی خود احتیاج دارد. او به آفرینندگی فردی و ابراز آن احتیاج دارد. به كمك آفرینش فردی در اندیشیدن و عمل كردن و احساس كردنست كه جامعه، آكنده از نیروهای تازه می شود. آتشفشانهایی از نیروهای فكری و کرداری و احساسی كه می توانند سراسر جامعه را تكان بدهند و شکوفا بکنند. در اینجاست كه بایستی نیروهای فعال و متحرك و زاینده را سامان داد.
خطر هر چیزی كه خالیست اینست كه می شود آن را با چیز دیگری نیز پر كرد. مبلغان و معتقدان به ایدئولوژیها و عقاید و مذاهب برآنند كه انسان بایستی به انبار تبدیل بشود تا فقط یك مذهب یا یك ایدئولوژی بر جامعه حكومت كند. تهی مایگی انسان، بزرگترین امكان قدرتورزی هر حكومتیست. قدرت طلبان مذهبی و ایدئولوژیکی، خلا وجود انسان را تصاحب می كنند تا آن را از اصول و باورداشتها و اوامر مذهب یا اصول ایدئولوژی خودشان پر كنند. هر چیز خالی را با چیز دیگر هم می توان پر كرد. انبار، جایی برای بسیار چیزهاست. از این رو، انسان تهی مایه كه بهترین وسیله برای حكومت یك عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب است، می تواند وسیله ای برای حكومت هر عقیده ای بشود. وقتی تزلزلی در مبانی و اصول یك مذهب یا ایدئولوژی یا فلسفه ی آلتی پیدا شد، می توان با عقیده ی دیگر آن را پر كرد و انباشت.
وقتی تزلزلی در حكومت عقیدتی پیدا شد، به انسان، امكان آن داده نمی شود كه خودش، ? جهانخانه ی ? خودش را بیافریند. یك فلسفه ی دیگر، عقیده ی دیگر به بازار می آید تا این فضای خالی را پر كند. تا او را همانند سابق خالی نگاه دارد؛ یعنی با مواد پوچ تازه تری پر كند. هدف از انباشتن انسانهای خالی، كسب و دوام قدرت و سیطره خواهی بر انسانهاست. پیدایش فردیت، خلا را نابود می كند و طبعا امكان ظهور قدرتهای مطلق سیاسی و مذهبی و ایدئولوژیکی را در اجتماع از بین می برد یا اقتدار خواهی آنها را بسیار محدود می كند؛ ولی مقتدر، اشتها به قدرت كامل و مطلق دارد. در جامعه ای كه افراد و شخصیتها هستند، هیچگاه نمی توان حكومت استبدادی و قدرت مطلق ایجاد كرد.
انباشته بودن هر فرد از یك عقیده ی تازه، دلیل آن نمی شود كه آن فرد، توخالی نیست. سرمستی و جذبه و نشئـه ی یك عقیده، همیشه نشان این خلا است. وجود انسان تهی مایه از این به بعد فقط به دلیل انباشتگی آن ایدئولوژی یا آن عقیده یا مذهب در اوست. وجود او بر شالوده ی خویشاندیشی و جست – و – جوی بینشمندانه اش نیست؛ بلكه او از اصول و اعتقادات دیگری پر است. او حتا از عقیده و ایدئولوژیش لبریز می شود. برای او زندگی معنوی؛ یعنی انباشته بودن از یك معنا یا یك حقیقت یا یك مذهب یا غایت. خطر انسان خالی كه از یك مذهب یا یك عقیده ی علمی یا غیر علمی پر است، خالی شدنش هست. او از هر تغییر فكری و عقیدتی می ترسد؛ زیرا تغییر فكر و عقیده، جز خالی شدن مطلق نیست و او از خلا مطلق می ترسد. او بایستی خود را از چیز دیگر و از عقیده ای دیگر دوباره پر كند. او هست، وقتی پر از مبانی اعتقادی و مذهبی و ایدئولوژیکی دیگری است. از این رو خالی شدن افراد از یك مذهب یا عقیده یا ایدئولوژی ضرورتا به فردیت و خویشاندیشی نمی انجامد.
برخی از ایدئولوژیها برای آن در اجتماع موجودند كه نگذارند فرد، جهانبینی [ = جهانخانه ] ی فردی خود را بیافریند. جهانبینی را با پسوند مشهور ? ایسم ? زینت كرده اند و خصوصیت فردیش را از او گرفته اند. ایدئولوژیهای علمی و غیر علمی ( امروزه از هر چیزی، علمی اش را می سازند؛ ولی در گذشته هر چیزی را فطری می كردند یا غایت انسان می شمردند ) نمی گذارند كه انسان، فردیّت خودش را كشف كند و نیروها و استعدادها و هنرهای فردی را به آفرینندگی بگمارد و می كوشند كه او را بلافاصله از یك عقیده ی دیگر پر كنند. انسان خالی به آسانی نمی تواند فرد بشود. انسانی را كه مذهب یا ایدئولوژی، قرنها از خویشباشی، خالی كرده از یك مرحله ی بسیار خطرناك می گذرد. انسان خالی شده پیش از آنكه خود بخواهد فرد بشود، مبلّغان مذاهب و ایدئولوژیها می کوشند که او را به پر شدن از اصول و مبانی اعتقاداتی ترغیب کنند ؛ نه اینکه به گستره ی آفریدن اندیشه های او مدد برسانند. از این رو نیز مذاهب و ایدئولوژیهای تازه و عقاید قدیمی با زیب و زیور امروزی ( اسلامها و ماركسیسمهای راستین ) می كوشند قیام فرد را مانع شوند. نمی گذارند كه فرد، سرپای خود بایستد و هسته ی آفریننده و نیرو و کردار و فكر خودش بشود. نمی گذارند كه فرد، معیار گذار و ارزش آفرین بشود.
با فردیت به عناوین و اتهامات اخلاقی از قبیل؛ خودپرستی و خودخواهی و اراده گرایی و فردگرایی و كیش شخصیت و سودجویی، مبارزه و دشمنی می كنند. فرد، خطر عقاید و ایدئولوژیها است. فرد، خطر استبدادورزی و قدرتهای مطلقه است. یك فرد تهی مایه به فرد تهی مایه ی دیگر اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه دیگری را پركرده اعتماد می كند. همانطور او به خود اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه او را پر كرده است، اعتماد می كند. موُمن و معتقد موقعی به دیگری اعتماد می كند كه دیگری، طبق یك عقیده یا فلسفه ی آلتی یا مذهب یا حقیقت خاصی كه در او انباشته اند، احساس و فكر و عمل بكند. اعتماد موُمنان و معتقدان به اندیشه و كردار فردی نیست؛ بلكه به مذهب و ایدئولوژی و عقیده ی گنجانیده شده در ذهنیت و روان اوست.
در چنین جامعه ای كه همه ی افراد، تهی مایه هستند، فرد در اعتماد به خود یا اعتماد به دیگری به نام فرد مستقل احتیاج ندارد. او در دیگری به آنچه دیگری را انباشته است، اعتماد دارد. متْلا همه به الله یا پرولتاریا اعتماد دارند؛ نه به انسان. در جامعه ی همعقیدگان، كسی به فرد مستقل و خویشاندیش، اعتماد ندارد. ایمان به ایدئولوژی و مذهب، اعتماد به مردم را از بین می برد. آنچه فطرت انسان خوانده می شود یا آنچه غایت انسان و سیر تكاملی تاریخ خوانده می شود، همان چیزیست كه خلا او را پر كرده است و همان چیزیست كه او را خالی كرده است.
مسئله ی ما، مسئـله ی دوباره انسان شدن است، دوباره فرد شدن است. مسئله این نیست كه خلا خود را با عقیده یا ایدئولوژی تازه تری یا با مذهب گذشتگان یا اصلاح شده ی آن پركنیم؛ بلكه مسئـله این است كه این خلا را در خود براندازیم و با آنچه ما را خالی می كند، مبارزه كنیم. قدرتهای خلا ساز را در خود و در اجتماع به عقب برانیم و به رغم آنها موجودیت پیدا كنیم و فرد بشویم. فرد بایستی با نیروی آفرینندگی شخصی اش، خلایی را كه عقیده یا ایدئولوژی در او ایجاد كرده، دوباره تصرف كند و از آن خود بكند. فردیّت هر کسی بایستی در روند اندیشیدن با مغز خودش بتواند در کردارها و احساسات فردی اش، این خلا را از بین ببرد و آفریننده بشود.
ما با اعتماد به خود و انسانهای دیگر برای دمكراسی و آزادی احتیاج داریم. بدون چنین اعتمادی هیچ اقدامی نمی توان كرد. به جای ایمان به مذاهب و ایدئولوژیها، به همگرایی و همفکری و هماندیشی و همآزمایی و اعتماد به انسان و نیروهای آفرینشگرانه ی انسان احتیاج داریم. ما به آنچه دیگری را انباشته است اعتماد نمی كنیم؛ بلكه اعتماد خود را به فردیّت اندیشنده و شخصیّت جوینده و باهمآزماینده خودی كه در دیگریست می بخشیم. ما به انسان دیگر، در فكری و رفتاری كه از او پدیدار می شود اعتماد می كنیم؛ نه به حقیقت واحد یا فلسفه ی آلتی و واحدی كه در ذهنیت موُمنان و معتقدان، عملكرد یكنواخت دارد؛ نه به اصول و مبانی مذهبی و ایدئولوژیی كه همه را یك رنگ و یك شكل می كنند. ما به دیگری اعتماد می كنیم؛ زیرا دیگری یك شخص است و شخصیّت فردی خود را دارد؛ زیرا او اندازه گذار و معیار آفرین است؛ یعنی هم می تواند برای تمییز و تشخیص دادن نیک و بد خود، اندازه بگذارد هم می تواند طبق معیارهای فردی و نیروی ارزشگذارانه ی خود رفتار بكند.
اعتماد ما به نیروی آفرینندگی و معیار گذار انسان است؛ نه به عقیده ای كه به آن ایمان دارد و در ذهنیّت او و همعقیدگانش به یك فرم ثابت و قالبی و كلیشه ای حكّاكی شده است؛ نه برای اینكه گوهر او از عقیده و نظر و باورداشتهای مطلوب ما انباشته شده است. بنابر این، اعتماد ما در امكانات بالقوه ایست كه در آزادی فردی دیگری نهفته است. اعتماد ما به افشاندن و پدیدار كردن معیارهای فردی در رفتارها و کردارهای اجتماعی اوست؛ زیرا شخصیّت او در کردارها و اندیشه ها و احساسات اجتماعی اش پدیدار می شود. با اعتماد به چنین انسانیست كه ما خواهیم توانست جامعه ای نو بسازیم.
آریابرزن زاگرسی
آدرس پست الکترونیکی نگارنده: azagrosi@yahoo.de
درج این جُستار در مطبوعات و تارنماهای اینترنتی بدون دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.
از نامه هایی که مرا به تفکّر و بازاندیشی و ژرفبینی بیانگیزانند، دلشاد می شوم.
گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی
نویسنده – پارمیس سعدی
در روزنامه رسالت مورخ پنجشنبه یکم خرداد سال 1382 شماره 5011 مقاله ای به عنوان فرهنگ انتظار را جهانی سازیم چاپ شده است که شاید اشاره ای به گوشه هایی از این مقاله سر تاسر علمی و منطقی خالی از لطف نباشد. این مقاله ، مصاحبه ای است با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی ، یکی از چهره های سر شناس حوزه علمیه قوم . بنا بر آنچه در این مقاله آمده است شیخ علی معجزاتی چهره موفق حوزه علمیه قم می باشد و در محضر بزرگانی چون آیت الله حق شناس،ضیاٍ آبادی، مرحوم شیرازی، مجتهدی، تهرانی، و حضرت آیت الله بهجت افتخار شاگردی و به قول نویسنده مقاله تلمذی داشته است.همینکه با افکار این شخص شخیص عالی مرتبت آشنا بشوید با خود می گویید اگر شاگردی این استادان را نکرده بود ؛ چه اراجیفی تحویلمان می داد. ناگفته نماند که بعضی همیشه سعی دارند بگویند احادیث جعلی نمونه اسلام نیست. اگر شخصی موفقی در حوزه پس از پشت سر گذاشتن کلاسهای فراوان اسلامی به این مرحله که شیخ علی هست رسیده باید پرسید این آقایان در حوزه علمیه به چه کاری مشغولند زمانیکه دینشان دستخوش تحریف و احادیث جعلی است. چرا اجتهاد نمی کنند و اسلام راستین را از پس پرده بیرون نمی کشند. آیا اجتهاد آنها در حیطه آداب خلا رفتن و غسل جنابت و احکام روزه داری فرا تر نمی رود؟
در مقدمه این مقاله آمده است که: حضرت مهدی فرمود : پروردگار به دست من بلا را از اهل من و شیعیانم دفع می کند . بهره مندی از من در دوران غیبت همانند انتفاع از خورشید پشت ابر است. من حجت خدا در میان بندگان و تنها بازمانده معصومین هستم. (صحیفه المهدی ص 338)
از صحبتهای سر تاسر بشر دوستانه این امام غایب پیداست که از 6 میلیارد انسانی که بر روی کره زمین زندگی می کنند تنها یک میلیارد مسلمان حق دارند در سایه امام زمان راحت زندگی کنند. آن هم نه همه مسلمانان بلکه تنها آن قشر از مسلمانانی که شیعه آن امام عزیز هستند.بقیه مردم شرط انسانیت حکم می کند که یا شیعه بشوند یا از دم تیغ آن حضرت بگذرند چون این هم برای دنیا و هم عقبی ایشان افضل تر است.
بی تردید همه شما می دانید که زمانی که محمد ادعای پیامبری می کرد از او می خواستند که از آینده خبر بدهد و او همیشه می گفت من تنها یک بیم دهنده هستم. گاهی می گفت من که پیامبر شما هستم نمی دانم کی از دنیا خواهم رفت. با توجه به این مقدمه به قسمتی ار این مقاله که نقل جملاتی از امام سجاد همیشه بیمار هست تو جه کنید. البته فکر می کنم امام سجاد از آنجا که همیشه تب داشته است این گفتار را زمانی که تب شدید بر او مستولی بوده است از دهان خارج ساخته است . بنا بر این از خوانندگان عزیز می خواهم که خیلی بر این امام خرده نگیرند.
آنچه از قول این امام در باره امام زمان آمده است از این قرار است.» بی تردید مردمان زمان غیبت که امامت او را باور دارند و منتظر اویند از مردمان دیگر زمانها برترند چون خداوند به آنها عقل و درک و فهم وسیعی داده!!! که غیبت برایشان چون ظهور است، خداوند آنان را در آن زمان همپایه مجاهدان شمشیر زن پیامبر قرار داده و اینان هستند مخلصین واقعی و شیعیان راستین ما ، دعوت کنندگان مردم به خدا و به دین خدا به صورت آشکار و پنهان. وای بر امام سجاد که نه شمشیر زن پیامبر بوده و نه از مردمان زمان غیبت.
مردم شیعه که به امام زمان اعتقاد دارند از همه مردم دنیا برترند. برتری آنها فقط به خاطر اعتقاد به امام زمان و دعوت به خداست. مثل اینکه مبلغان مسیحی و یهودی و ادیان دیگر خدایی را نمی شناسند. مسلمانان سنی هم خدا را نمی شناسند تنها خدا پرستان ، شیعه ها هستند. معلوم نیست چرا خدا که از قول امام سجاد به شیعه ها عقل و درک و فهم بسیار وسیع داده ، شیعه ها قادر نیستند که با استفاده از عقلشان به تکنولوژی جدید دست پیدا کنند و کشور های دنیا را از این طریق شیفته کشورهای شیعه مذهب کرده و در پی آن یاران امام زمان را زیاد کنند. اصلا این شیعه هابا این قدرت درک و فهم وسیع چرا چیزی اختراع نمی کنند که چیز های غیبی مثل امامشان را به مردم نشان بدهند.
این آیت الله در توضیح حدیث هلک المستعجلون و نجی المسلمون می گوید:معنای این حدیث این است که کسانی که می خواهند سعادت جهانی را زودتر برای بشریت فراهم کنندو عجله می کنند می خواهند خودشان دین را کاملا اجرا کنند . خودشان کارهایی انجام دهند که کارهایی است که امام عصر باید انجام دهد.و فقط او می تواند انجام دهد و غیر از او کسی نمی تواند انجام دهد . اینها نخواهند توانست این وزنه را بلند کنند.و زیر آن وزنه از بین خواهند رفت. و هلاک خواهند شد. چون که امام زمان باید انجام دهد .آنها عجله کرده و نتوانستند انجام دهند. نتوانستند هدف را محقق کنند و خودشان را در این ارتباط صدمه زدند.و این به معنای استعجال در خوشبخت کردن بشریت است. اگر کسی بخواهد این کار را بکند هلاک خواهد شد. و ما اینچنین کاری نمی کنیم و نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم. چون توان آن را نداریم و شتاب برای کاری که در توان ما نیست نداریم بلکه ما فکر می کنیم کسی پیدا می شود که جهان بشریت را از این ستم و بدبختی نجات خواهد داد.و دین و حقیقت دین را آنچنان که در علم خدا و اهل بیت است پیاده می کند بلکه ما از خدا درخواست می کنیم آن کاری را که می خواهد انجام دهد زودتر انجام دهد.
در جای دیگر این مقاله بخوبی به ضد و نقیض بودن اظهارات این آخوندهای ابله که عمامه، نگذاشته به مغزشان هوا بخورد و مغزشان به علت نرسیدن هوا ترشیده است ، پی خواهید برد.
این آقای سید علی با اینگونه تفسیر کردن می خواهد فرهنگ ظلم پذیری را در جامعه گسترش داده . و مردم عامی را از فعالیت بر علیه این ظالمان باز داشته چرا که به این وسیله به آنها تلقین می شود که مبارزه با ظلم و ستم کاری است که فقط به وسیله امام زمان که یک سر و گردن از خدا بالاتر است میسر است. چون اگر این عمل به دست خدا شدنی بود دیگر نیازی به شمشیر مهدی نبود. باید مهدی به کمک خدا و بندگانش بشتابد تا دین خدا حفظ شود و همه مردم دنیا به خوشبختی که همان شیعه راستین شدن است برسند. این آقا به خودشان زحمت نمی دهند که فکر کنند امام زمان هم یک انسان است با توانائیها و ناتوانائیهای یک انسان. جالب اینجاست که این آقا می گویند امام زمان تنها زمانی ظهور خواهد کرد که ظلم همه دنیا را فرا بگیرد و در ادامه می گوید البته هنوز ظلم به آن اندازه زیاد نشده است که بشر احساس استیصال کند و منتظر دست خدا باشد.
در بخش دیگری از سخنان خود می گوید طبق آنچه در احادیث و روایات آمده است ظهور این امام نزدیک است. علائم ظهور از این قرارند: مثلا معروف شدن منکر و منکر شدن معروف، طلوع آن ستاره ای که هر دو هزار سال یک بار طلوع می کند(چرا فکر نمی کند 2000 سال بعدی زمان ظهور است) که در احادیث شریف آمده است که مدتی پیش آن ستاره طلوع کرد و خبر آن در رسانه ها منتشر شد.و حتی جنگ ایران و عراق و وضعیت مسلمین جهان.
حال کدام را باور کنیم ظهور نزدیک است چون که ظلم زیاد شده و یا ظلم هنوز آنقدر زیاد نشده که بشر تشنه دست خدا باشد.
در جایی دیگر به او می گویند حال که زمان ظهور نزدیک است و ظیفه ما چیست. این فوق تخصص ظهور شناسی می گوید:باید شرایت خود را بشناسیم خود را اصلاح کنیم و سعی کنیم خدا و امام را بشناسیم تا به امام نزدیک شویم با فرهنگ مهدویت آشنا شویم احادیثی که در زمینه ظهور هست مطالعه کنیم دقت داشته باشیم در چه شرایطی هستیم تا از قافله عقب نمانیم. ظهور امام همانند عاشورا یک واقعه منحصر به فرد است. همانطور که هر که در عاشورا بود حسینی شد و ماند و هر کس نبود نشد و دیگر نتوانست جبران کند.
اگر امام زمان فقط زمانی می آید که ظلم بیداد می کند. اگر ما برای انتظار ظهور خودمان را اصلاح کنیم که ظلم زیاد نمی شود که ایشان تشریفشان را بیاورند. تکلبف ما چیست. خلاف کنیم که ظلم زیاد بشود که ایشان زودتر بیایند یا خودمان را اصلاح کنیم.
به قسمت جالب این مصاحبه توجه کنید
خبر نگار از این عالم عالی مرتبت می پرسد: » بر اساس روایتهایی که به دست ما رسیده است یکی از کارهایی که امام انجام خواهد داد انتقام گرفتن خون شهدای کربلاست در این زمینه هم مطالبی بیان کنید.
سید علی می گوید: بر اساس روایات و احادیث معتبر!!! یکی از اموری که حتما» به وقوع خواهد پیوست واز محتومات خواهد بود .رجعت است. در رجعت دو گروه از عالم برزخ به دنیا خواهند آمد. و هر کدام در این دنیا سیری را خواهند داشت.. یک گروه مومنین خاص هستند که بعد از ظهور امام علیه اسلام رجعت خواهند کرد و در این دنیا زندگی دنیایی مجددی را خواهند داشت. گروه دیگر کفار و منافقین خاص هستند که به دنیا باز خواهند گشت که به کیفر اعمال خود خواهند رسید و نتیجه ستم و کفر ورزی خود را خواهند دید. از جمله آنها قاتلین امام حسین هستند. که به نص زیارت عاشورا و به دست مبارک امام زمان از آنها انتقام گرفته خواهد شد.و این در تازينامه کریم سوره مبارکه اسرا و احادیث و زیارت عاشورا آمده است(مگر تازينامه بعد از کشته شدن امام حسین نزول کرده که در سوره مبارکه اسرا از انتقام خونش سخن به میان آمده است!!!!)امام زمان انتقام خون جدش را در همین دنیا از از قاتلان خواهد گرفت و در ان دنیا نیز به کیفر خود خواهند رسید.
مگر نهایت انتقام مهدی از قاتلان حسین کشتن آنها با شمشیر نیست. یعنی محروم کردن آنها از زندگی. دوباره کشتن آنها چه کمکی به امام حسین می کند . آیا نوع مرگ با شمشیر با مرگ طبیعی متفاوت است؟اگر نهایت انتقام مردن است اکنون که مرده اند. دو بار مردن چه چیزی را در مسیر تاریخ زندگی حسین که سالیان پیش آمده و رفته عوض می کند؟
خبر نگار از او می پرسد : ما اطلاع پیدا کرده ایم که شما طرحی و پیشنهادی با عنوان ستاد جهانی انتظار به برخی از اندیشمندان و مسئولین کشور اراده نموده اید اگر ممکن است در این خصوص نیز توضیحاتی بدهید.
در جواب می گوید. بنده طرح های مختلفی در زمینه های گوناگون دارم که هر کدام در جای خودش قابل توجه است و در صدد تدوین آنها هستم طرخ ستاد جهانی انتظار!!! را تدوین نموده و به بعضی از دوستان دانشمند و بزرگان علمی !!! کشور ارایه کرده ام که مطالعه کنند و این طرح و پیشنهاد های اینچنینی از قبل هم ارائه شده بود بنا بر این شد که در جلسه عالی مجمع جهانی اهل بیت مورد بررسی قرار بگیرد و جمع بندی شود تا مرکزی به نام آن حضرت و برای ایجاد زمینه فرهنگی لازم در جهان(گسترش ظلم برای نزدیک شدن ظهور) برای مقدم مبارک آن حضرت تاسیس شود . و در عین اینکه نهادهایی مانند مرکز فرهنگی انتظار نور و … و موسسه فرهنگی مهدی موعود و موسسه موعود تاسیس شده و مشغول فعالیت هستند(منظور سید علی از فعالیت گسترش ظلم و فساد است) ولی به نظر می رسد که باید یک هماهنگی و وحدت عملی بین این مراکز صورت گیرد . از طرفی باید سیر عملکرد این مراکز جهانی باشد تا بزرگراه فرهنگی برای آن حضرت در جهان زده شودتا بتواند بشریت را از عدم آگاهی ، جهل و نادانی برهاند تا هزینه کمتری را برای پذیرش مقدم آن حضرت بپردازد.ولی اگر آمادگی لازم را نداشته باشیم چه بسا ظهور آن حضرت و ایجاد حکومت جهانی الهی (مثل اینکه امام زمان قرار است رقیب بوش بشود)به دست آقا به دلیل مخالفت های عمومی در جهان با برخورد شدیدتر و بیشتر تحقق پیدا کند ولی اگر فرهنگ جهانی آمادگی ظهور منجی را داشته باشد تقابل و تعارض کمتری خواهد بود و در نتیجه ظهور آن حضرت به آسانی و عافیت بیشتر انجام خواهد شد.و کار آن حضرت و جامعه انسانی انشاالله تعالی نسبتا» آسان خواهد بود(حاج آقا فراموش کردند که در ابتدای مصاحبه گفتند ما نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم چون توان آن را نداریم و شتاب در انجام کاری که در توان ما نیست نداریم.. خودش هم گیج شده نمی داند باید برای اصلاح جامعه تلاش کند یا ظلم کند که افزایش ظلم ظهور حضرتش را تسریع کند.)
حجت الاسلام معجزاتی در خصوص موسسه نسیم رحمت که به دست او تاسیس شده است می گوید ک این موسسسه تنها یک عضو دارد و ان هم خودم هستم(و اقعا» دستمریزاد. دست تنها این همه به ظهور امام زمان کمک می کند جای بسی قدر دانی دارد. )
آقای معجراتی منتظر واقعی را کسی می داند که در حد خودش یک مصلح است و به اصلاحات اجتماعی در حد خودش می پردازد(یعنی تا آن حد که ظلم بر جای خودش بماند مبادا ظهور حضرت به تعویق بیفتد.)تا آنجا که بتواند در صدد ایجاد رفاه نسبی عمومی است و در جهت احسان به خلق و حل مشکلات مادی و معنوی مردم گام بر میدارد.( لابد همانند دولتمردان ایرانی)
وی در پایان سخنان خود می گوید باید از موقعیت و فضای بسیار خوب این دوره و ارزشهای جمهوری اسلامی برای خدمت به اسلام و پس دادن امتحان استفاده کنیم. و شرایط موجود را متصل به ظهور امام و سپس حکومت جهانی ان حضرت بکنیم.
من که بلاخره نفهمیدم دوره ما به ظهور امام زمان نزدیک است یا خیر.
جملات داخل پرانتز از نویسنده مقاله می باشد
الله بت دیروز خدای امروز
کعبه مکان مقدسی بود که پیش از اسلام بت های گوناگونی در آن نگهداری می شد. الله یکی از بتهایی بود که در کنار بتهای دیگر که مدینه بودند پرستیده می شد. حرم مکه همانند خانه دیگر خدایان مردم سامی، به صورت مکعب ساخته شده بود از این رو بود که به آن کعبه می گفتند. کعبه لغتی عربی به معنی چهار گوش است. بعضی می گویند لغت کعبه به معنی خانه است و از یک لغت حبشی که به معنی خانه دو طبقه است گرفته شده است اما به نظر نمی رسد که این تعبیر درست باشد. و آنچه از ظاهر کلمه عربی پیداست کعبه به معنی چهارگوش می باشد.
بتها یا درون خود کعبه بودند یا در فضای باز بیرون کعبه. در بعضی از محافل باور بر این بود که شکل چهار گوش کعبه تقلیدی از شکل چهار گوش چادر عربهاست. تاریخ ساخت کعبه به قرن دوم پس از مبلاد برمی گردد. بنابراین بر خلاف آنچه در تازينامه و تفاسیر مسلمانان گفته شده است این بنا نمی تواند توسط ابراهیم ساخته شده باشد. در کتاب عهد عتیق هیچ اشاره ای به سفر رئیس خانواده به عربستان نشده است و از همه مهمتر هیچ سند تاریخی و باستانی در دست نیست که این بنا پیش از قرن اول میلادی وجود داشته باشد. اگر ابراهیم در حقیقت وجود داشته است در حدود سال 1800 پیش از میلاد میزیسته است. این داستان آشکارا توسط محمد ساخته شده است تا توسط آن بتواند نظر یهودیان مکه را نسبت به خود جلب کند.
عربهای بیابانگرد ؛ پیش از اسلام سنگهای صاف و مکعب شکل را محترم می شمردند و آنگونه سنگها را به عنوان محل زندگی خدا تکریم می کردند. مردم چادر نشین عرب که چادر آنها مکعبی شکل بود با خود می اندیشیدند که خانه خدا شبیه خانه خودشان اما از جنس سنگ است.
در میان جاهایی که در عربستان مقدس شمرده می شد کعبه از همه مهمتر بود چون سنگ سیاه را در خود جای داده بود. عربهای پیش از اسلام معتقد بودند که این سنگ توسط خدایان آسمانی برای عبادت به آنها داده شده است .
به احتمال زیاد جنس این سنگ از گدازه های آتشفشانی یا بازالت است. اما ماهیت واقعی آن به راحتی قابل شناسایی نیست. چون زائران در طول سالیان سال از زمانی که در این بنا کار گذاشته شده است ، آن را بسیار لمس کرده و از سر شوق و شعف بوسیده اند. ممکن است یک شهاب سنگ باشد. اسلام سنت سنگ پرستی عرب پیش از اسلام را به وسیله قرار دادن مراسم حج به عنوان پنجمین ستون دین ادامه داد.
هر ساله میلیونها مسلمان به مکه آمده تا سنگ سیاه را که در گوشه شرقی بنا هست تکریم کنند.
بطلمیوس ستاره شناس و جغرافی دان بزرگ که در اسکندریه در سال 130 میلادی متولد شد از مکه تحت عنوان مکورابا نام برده است.
از آنچه در کتابهای تذکره نویسان اولیه اسلامی آشکار است قصی یکی از اجداد محمد ، عبادت کعبه را در بین مردم خود رواج داد. او دو پسر به نامهای عبدالمناف(بنده مناف) و عبدالدار(بنده کعبه) داشت که آنها را به عنوان ناظر این آیین بر گماشت. هر کدام از بتهایی که در کعبه نگه داشته می شد به قبیله ای خاص تعلق داشت. مردم هر قبیله هر سال یه مکه می آمدند تا بیعت خود را با خدای خود تجدید کنند. به طور سنتی این مراسم در آخرین ماه از تقویم عربی که ذی الحجه نامیده می شد برگزار می شد. به احتمال زیاد لغت حج بر گرفته از واژه عبری HUG به معنی گردش در اطراف، گرفته شده است. چادر نشینان اولیه عرب هر وقت که برای زیارت حرم می آمدند به منظور ستایش کعبه اطراف کعبه می چرخیدند به این عمل طواف می گفتند.
مطابق سنت قدیم اعراب ، یک ماه پیش از مراسم زیارت کعبه و یک ماه پس از آن ، مردم عربستان عداوت و دشمنی نسبت به یکدیگر را کنار می گذاشتند و دست از جنگ می کشیدند. در طول این ماهای مقدس نباید خونی ریخته می شد. علت تعطیل جنگ و خونریزی به این دلیل بود که می خواستند مکه را برای زائران که برای انجام مراسم می آمدند، به محیطی امن تبدیل کنند. در طول این چند ماه اجازه دزدی یا درست کردن کمینگاه یا انتقام گیری خانوادگی به کسی داده نمی شد.
به محدوده کعبه به طور تحت الفظی حرم گفته می شد. به این دلیل تمام مکه نیز به عنوان حرم مقدس شمرده می شد. بعدها واژه حرم به زنان کاخ که بیش از یک نفر بودند اطلاق شد. حرم به معنی جایگاه خصوصی است که هیچ خاطی حق ورود به آن مکان را ندارد و تنها به زنان اختصاص دارد.
در ماه حج هر زائر همراه خود هدایای را برای تقدیم به خدای خود می آورد و برای خشنودی خدای خود حیوانی را برای او قربانی می کرد.
در هنگام اجرای مراسم ، مریدان ابتدا پیرامون کعبه می گشتند سپس در فاصله بین دو تپه ای که صفا و مروه نامیده می شد و به باور آنها محل زندگی یک خدای مدینه و یک خدای نرینه بود، شروع به دویدن می کردند.
یکی دیگر از مراسمی که در این فستیوال انجام می شد مراسم محرم شدن بود. زائر در این مراسم باید از هتک حرمت کردن ، کفر گویی و آمیزش جنسی خود داری کند زیرا انجام این مراسم در حضور خدایان ممنوع بود.
قبابیل گوناگون عرب در این مراسم شرکت می کردند چون این ماهها تنها زمانی بود که عرب دست از جنگ و ستیزه جویی بر می داشت و حمل سلاح ممنوع بود.
همه این مراسم عهد جاهلیت در اسلام امروزی ادامه یافت. هر ساله میلیونها مسلمان از سرتاسر دنیا در طول ماه ذی الحجه به مکه آمده و مراسمی را انجام می دهند که قرنها پیش از اسلام در عربستان رایج بوده است.
در این مراسم لباس سفید بلندی می پوشند و اطراف کعبه می گردند و سر حیوانات را می برند و از آمیزش جنسی پرهیز می کنند و از گفتار اهانت آمیز پرهیز می کنند و بین صفا و مروه میدوند و به جایگاهی که بت پرستان قدیم فکر می کردند خانه شیطان است ، سنگ می زنند.
در حقیقت مراسمی که در حال حاضر پیروان محمد هر ساله انجام می دهند با آنچه بت پرستان در سالها پیش از اسلام انجام میدادند ، تفاوتی ندارد تنها نام آن تغییر پیدا کرده است. و گروه کافران به گروه مسلمانان تبدیل شده اند. آنچه محمد انجام داد ، ادامه سنتهای اجداد خود بود که آنها را به قانونهای مقدس تبدیل کرد و نام اسلام بر آنها گذاشت.
تنها فرق این مراسم با مراسم گذشته ، این است که در گذشته هر کسی مجاز بود برای انجام این مراسم به مکه برود. بی خدایان ، چند خدایان و یکتا پرستان همه در این مراسم شرکت می کردند اما امروزه تنها مسلمانان مجازند به حرم کعبه وارد شوند و الله خدای خصوصی دنیای محمد خدای همه کلانها شد.
پیش از اسلام هر قبیله ای خدای مخصوص خود را داشت. اما وقتی برای زیارت به مکه می آمدند خدای دیگران را نیز پرستش می کردند یا حد اقل به آن خدایانی که معروف بودند احترام می گذاشتند. در زمانی که قبیله ها در حالت صلح به سر می بردند ،آنهایی که «لات» را می پرستیدند الله خدای بزرگ را نیز ستایش می کردند. آنهایی که برای «عزی» احترام قائل بودند «منات» را نیز تکریم می کردند و ارتباط بین خدایان یک ارتباط دوستانه بود. اما در زمانیکه بین قبایل اختلاف می افتاد هر قبیله فقط خدای خود را عبادت می کرد و به خدایان قبایل دیگر کاری نداشت.
همانطور که قبلا» ذکر شد جد محمد فرزندان خود را با نام خدایان نامگذاری کرد. وقتی که محمد شروع به تبلیغ دین خود کرد افراد قریش که از قبیله او بودند با او به مخالفت برخاستند زیرا او می خواست خدای خود ، الله را به همه خدایان ارجحیت دهد. وقتی او مخالفت شدید مردم قریش را دید یک قدم عقب نشینی کرد و سعی کرد دشمنانش را با پذیرش بتهای آنان در کنار بت بزرگ ،الله ، آرام کند.
به این دلیل است که تذکره نویسان مسلمانان اولیه گفته اند که محمد بت های قبیله را مخصوصا» سه بت بزرگ لات و منات و عزی را که اعراب فکر می کردند دختران الله هستند، تکریم کرد. اما وقتی که دشمنی بین او و دیگر افراد قبیله ادامه یافت، او نظرش را تغییر داد و الله را که خدای پدرش ، عبدالله بود ، برتر از همه بتها شمرد. پس از آن او از هر فرصتی استفاده کرد تا الله را بر بتهای دیگر برتری دهد. او مرتب می گفت که خدایی جز الله وجود ندارد. یکی از آخرین سوره های تازينامه که توحید نامیده می شود می گوید:
بگو الله یکی است. بی نیاز از همه است نه زاده می شود و نه می زاید و مثل و مانندی ندارد.
نکته مهم در این سوره این است که بر این حقیقت که الله تنها خداست تاکید می ورزد و در ادامه می گوید که خدا دارای فرزندی نیست. در غیر این صورت آنهایی که معتقد بودند لات و منات عزی دختران الله هستند ، خود را هم ردیف مسلمانان می دانستند. از آنجایی که هیچ خدایی با الله قابل مقایسه نیست. خدایان دیگر کافران نمی توانند در ردیف الله بایستند.
تضاد فرهنگ ايران با اسلام
Επι ξνρον ισταται αχμης ( = Epi xyru histatai akmes [ اپي خيرو هيستاتاي آکمس = ما لبه ي تيغ ايستاده ايم و مسئله ي يا اسارت و عبوديت يا آزادي و زندگي مطرح است.) هُمر ? ايلياس ? پاره ي دهم – متن يوناني ]
چرا ما از استقلال در تمام دامنه هاي زندگي خود مي ترسيم؟. چرا نمي توان با انسانهايي که در زنجيرهاي عقيدتي و ايدئولوژيکي و فکري و سنگسان شده به سر مي برند به جامعه ي گشوده فکر و آزاد و فرمانروايي مستقل رسيد؟. استقلال را نه مي توان از جايي وام گرفت نه مي توان همچون خشکبار و آلات و ادوات مکانيکي و الکتريکي وارد سرزمين خود کرد نه مي توان کسب آن را همچون شرايع مذهبي از ديگران تقليد کرد. ما زماني به استقلال در زمينه هاي گوناگون مي رسيم که در انديشيدن و رفتار کردن، انسانهايي مستقل و استوار بر خواست و نيروي فهم و سنجشگري خود باشيم. تا زماني که ما به دريافت تجربه هاي فردي و کاربست فهم خود اتّکا نکنيِم، حرف زدن از استقلال، توهم است. فقط با استقلال فکري تک، تک ما ايرانيان است که ديگران مي توانند ما را به رسميّت بشناسند و به وجودمان در مقام انسانهاي فرهيخته و فرهنگيده، ارج و احترام بگزارند.
نگارنده اين سطور به دليل حادّ بودن اقتدار بغرنجزا و بسيار خطرناک فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مسئله ي فاجعه ساز اسلام و تضاد گوهري آن با فرهنگ ايران، تلاش کرده است که سلسله جُستارهايي را به سهم خويش براي روشنگري اذهان ايرانيان و نشان دادن اين اختلاف و تضاد بسيار عميق و هرگز ناهمخوان و ابدالدّهر ناسازگار با يکديگر به زباني رسا و همگانفهم منتشر کنم. خطر فوق العاده عظيم و آسيب رسان و زهرآگيني در حال شکل گيري و خودگستري مي باشد که روشنفکران ما بدبختانه مثل هميشه از آن غافل هستند. چنين حرکتي با رياکاري و ترفندهاي ? الّله ? وار و خود خوشنمايي و نقاب فرشته سان به چهره زدن توام است. در اين حرکت طيفي مي توان از اشخاصي همچون : ابوالحسن بني صدر و ژاله وفا و ديگر همکاران نشريه انقلاب اسلامي گرفته تا عبدالکريم سروش و مجتهد شبستري و امثالهم و همچنين ملي ? مذهبيها (= شتر ? گاو ? پلنگ ) را برشماريد و ديد.
اين طيف به ظاهر، ناهمخوان؛ ولي در رفتار و نوشتار و سخن و مقصد، یکپارچه و متّحد و متّفق و متشکل و همزمان در ايران و ديگر نقاط جهان در حال تلاش هستند تا اسلام را تزئين و آرايش روز کنند. آنها هنوز که هنوز است هنر گسستن و منسوخ کردن را نياموخته اند؛ زيرا هيچکدامشان راستمنش و دلاور و جوينده و انديشنده نيستند. آنها فقط تابع و عابد و مطيع ? الّله ? مخوف هستند و ديگران را به زنجيرهاي عقيدتي خود با هزار ترفند الهي فرامي خوانند. نتيجه و پيامد نوشته هاي تمام فعّالان اين طيف، بدون استثناء، امتداد و ضامن اجراي اسلام بدوي و تاريخي دوران ? محمّد ابن عبدالّله ? است. همانطور که تلاشهاي ? شريعتيها و مطهريها و مفتحها و طالقانيها ? و امثالهم به واقعيّت هولناک ? خميني ? منتهي شد. بزرگترين دغدغه ي اين طيف، دوام دادن ابدي به سيطره ي اسلام بر ذهنيّت و روان ايرانيان است. آنها مي خواهند با قلمفرسودنهاي خود، اقتدار الهي را حتّا پس از سرنگوني حکومت فقها و مراجع تقليد و آخوندها بر ايرانزمين حفظ و تضمين کنند. اين طيف به دليل ستروني فکري و بيگانگي مطلق خود با تفکّر فلسفي، هنوز که هنوز است نمي خواهد بياموزد که در مقوله ي مذهب فقط مي توان در باره ي ? فونکسيون ? آن در اعتقادات شخصي انسانها انديشيد؛ نه اينکه آن را به عنوان مقوله اي کهکشاني و فراکائناتي و جهانگسترانه قلمداد کرد و با بي شرمانه ترين دروغها و کثيف ترين ادعاهاي واهي به مداخله کردن و فعاليتهاي اخلالگرانه در زندگي خصوصي و ميهني و گيتايي و مسائل کاملا زميني انسانها پرداخت.
من با صداي رسا فرياد مي زنم و هشدار مي دهم که ايرانيان، فريب نخوريد و ? هنگام تاريخي ? خود را هرگز پايمال نکنيد. ما بايستي تکليف خودمان را يک بار براي هميشه با ? الّله ? و متوليان شمشير به دست او يکسره کنيم. قادسيّه تاريخي به قادسيّه فکري واگردانده شده است و ما بايستي با تمام نيرو در برابر آن بايستيم؛ زيرا آزادي ما در گرو اين نبرد است. پيکارهاي فرهنگي تلاشگران آزادي و روشنگري با اقدامهاي اين طيف، وارد مراحل دشوارتر و پيچيده تري خواهد شد. ما بايستي با چنين طيفي با سرسختي تمام و پيکارهاي فرهنگي شبانه روزي و خستگي ناپذير و کاربست تمام امکانهاي رسانه اي و نوشتاري و چاپي و شنيداري و گفتاري و غيره خود به رسوا کردن و درهم کوبيدن لاطائلات فريبنده و خيانتهاي آشکار و ضدّ فرهنگي آنها اقدام کنيم و براي زايش و فرابالاندن آزاديهاي اجتماعي و فردي هرگز ميليمتري را در برابر اين طيف خوشنما واپس ننشينيم؛ زيرا اين طيف از خطرناکترين و آسيب رسانترين خاصمان فرهنگ ايرانزمين هستند. آنها مي خواهند اکنون پس از رسوا شدن فقها و مراجع تقليد و آخوندها با کوششهاي رياکارانه و تحريفهاي دروغين خود از راه کاربست تاکتيکي گفتارهاي انتخابي و آيه هاي دلبخواه تازينامه اي با تاويلات و تفسيرهاي مُد روز و مردم پسند بتوانند سيطره ي وحشتناک ? الّله ? را بر زندگي و ذهنيت مردم ما دوام ابدي بدهند.
چنين طيفي براي حکومت انتخابي آينده در ايران مي تواند از مشکل سازترين و تنش آفرينترين معضل سياسي و حتّا مسبب اصلي درگيريهاي خونين اجتماعي باشد؛ زيرا چنين طيفي برآنند که اسلام را امتداد فرهنگ ايران جا بزنند و آن را همخوان و همتراز با تمام فروزه هاي فرهنگ بهمنشي ايرانيان ارزيابي کنند و با حيله گري الهي، همچنان اقتدار و حاکميّت ? الّله ? را به مردم ايران، اماله کنند. به همين سبب، ما ايرانيان بايستي هشيار باشيم و بدانيم که ذات ? الّله ? بر اقتدار خواهي مطلق استوار است و به هيچ پرنسيپي هرگز پايبند نيست و به رسواگري و افشا کردن آن، همّت کنيم. سراسر ? تازينامه ? از تاکتيکهاي خبيثانه و ضدّ بهمنشي و ضدّ زندگي و سيّاس رفتاري و هنر تقيه کاري و هزارچهره گي و فرصت طلبي و فروآوردن تيغ تيز و خونريز ? الّله ? به وقت مناسب، مملو و آغشته است. اسلام را نمي توان اصلاح کرد و آراست.؛ زيرا ذات خالقش بر قدرتپرستي مطلق و قهر و چيرگي و کشتار و ترور و تحقير زندگي و تبعيض و قصاص استوار است. اکنون بيش از دو دهه است که هنگام آن فرا رسيده است که ما ايرانيان، اسلام را در ايرانزمين، بي برو ? برگرد و کاملا رسمي و علني با رادمنشي و دلاوري تام فقط و فقط منسوخ کنيم.
عقل تابع و وحشت افکن
در اين جُستار هر کجا که از ? عقل ?، سخن مي رود، منظور همان معناي روزمره و ورد زبان انسانهاست. مقوله ي ? عقل ? در مذهب اسلام و ادبيات عربي با مفهوم ? خرد مهرورز و جهان آرا ? در فرهنگ ايران از يکديگر متفاوت و شديدا متضاد با هم هستند. به دليل پرهيز از پيچيدگي و بحث ناب تئوريک و فلسفي اين اختلاف، من کوشيده ام که ماهيّت عقل تابع را بيشتر توضيح دهم تا خوانندگان محترم بتوانند در انديشيدن و مقايسه هاي فردي خود و همچنين دريافت افکار و برهانهاي تلاشگران آزادي و روشنگري، به اختلاف و تنش مقولات و مفاهيم و واژگان فرهنگ و زبانهاي متنوّع ايراني با مفاهيم اسلامي و تازينامه اي، بهتر و ژرفتر و مرزبندي شده تر پي ببرند.
آزادي را نمي توان با اطاعت و بندگي به دست آورد. انسانها فقط مي توانند به قوانين و فرامين ارگانها و سازمانها و برگزيدگاني ارج بگزارند که زائيده ي ? خرد جهان آراي ? آنها باشند و براي شکوفايي و گسترش آزادي و رشد استعدادها و زندگي فردي و توانائيهاي تک، تک آنها نيز مفيد باشند و مدد رسانند. بنابر اين، اقتدار و علم و قهاريّت ? الّله ? يا هر مرجع مقتدر ديگر، هيچ حقّانيّتي ندارد که بخواهد آزادي را به انسانها در قبال اطاعت و بردگي تقديم کند؛ بلکه ? آزادي ? خودش فروزه هايي دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاري به آنها مي توانند مرزها و کرانه هاي رفتار و منشهاي خود را مشخص و متعيّن کنند. اطاعت کردن از نيروهايي فراکائناتي يا اشخاصي که همه چيز را مي دانند يا ادّعاي تملّک علم الهي را مي کنند، بسيار مضر است و نفي آزادي ماست. دانشي که زائيده ي کورماليها و تفکّرات و آزمايشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشيهاي انسان باشد از تمام علوم الهي و فراکائناتي با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاينده تر هست؛ زيرا دانشهاي بشري به گسترش آزاديهاي فردي ما کمک مي رسانند؛ ولي علوم الهي در جهت اسارت و تحميق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان براي اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن استوار هستند.
علم الهي و انعکاس آن در ذهنيّت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان و آخوندها با حاکميّت و اقتدار مطلق ? الّله ? بر ذهنيّت و روان انسانها به هم آغشته است. کساني که ادّعاي دانستن علم الهي را مي کنند هرگز در کردارهاي خود به انديشه ها و ديدگاهها و تصميمهاي ديگران ارجي نمي گزارند و حتّا خود را محقّ مي دانند که براي ديگران تصميم بگيرند. در مسئله ي آزادي، هيچگاه انسانها از اطاعت و عبوديّت سخن نمي گويند؛ زيرا آزادي، خود انسان است که هر سلّولش قداست دارد و هر کنش و واکنش او از بهر فراگستري و نگاهباني از آزاديست. در اين راستا، آن انسانهايي که بر پايه ي عقل تابع مي انديشند،( عقل تازينامه اي با ? خرد مهرورز و جهان آراي ? ايراني به شدّت در تضاد و خصم ذاتي آنست ) انديشه هايشان در بند اقتدار ? الّله ? است و افکارشان فقط رنگ و بو و خاصيّت اقتدار الهي را دارند. چنان افکاري بر ضدّ آزادي و زندگي مشترک اجتماعي هستند.
عقل تابع و مطيع و وحشت افکن و دنباله رو ( خصوصياتي که ? محمّد ابن عبدالّله ? در احاديث مختلف براي عقل کامل انساني برمي شمارد ) هرگز هيچ استقلالي ندارد؛ زيرا وابسته ي علم الهي است. آن نيروي فراکائناتي که بخواهد عقل ما تابع او باشد، هموست که غارتگر آزادي ماست. آن ادّعايي که مي گويد عقل آدمي، ناقص است و نمي تواند ? خير و شرّ ? خود را تمييز و تشخيص بدهد، ادّعايي کاملا بي پايه و بي مغز است؛ زيرا بر هيچ استدلال و برهان ژرف استوار نيست. انسانها، آزاد و لخت و عور زاده مي شوند و مي خواهند که آزادانه نيز زندگي کنند و همچنين لخت و عور بدون هيچ پوشش و هراسي بينديشند و سخن بگويند. اينست معناي اصيل زيستن در ? آزادي ? . پرنسيپ آزادي به ناقص و ناکامل بودن معرفت انسان بازبسته است. ? عقل ناقص? هرگز دليلي براي عبوديّت و اطاعت کردن انسان از نيرويي ماوراء الطّبيعه يا مقتدرين زميني نيست. نقص، اساس و بُنمايه آزادي بشر است.
ناقص بودن عقل، امکانيست که انسانها را به سوي همفکري و همگرايي و همانديشي با يکديگر سوق مي دهد. در نقص عقل است که آزادي انسانها، ريشه هاي قطور و ظريف و زندگي افزاي خود را دوانيده است. بيِ ارزش کردن و تحقير نقص عقل آدمي به قيمت نفي آزادي تمام خواهد شد. فقها و آخوندها و مراجع تقليد براي استمرار و حاکميّت مطلق خود بر ذهنيّت و روان انسانها در مقابل عقل ناقص آدمي، جامعيّت و تماميّت عقل و علم الهي را مي گذارند که پيامدش فقط اسارت و پژمردن زندگي و نابودي آزاديست؛ زيرا در ذات عقل جامع، هر چيزي ضرورت محض دارد و مشيّت آن، انکار ناپذير و واجب الاطاعه است.
انسانها با نداشته ها و نقصها و آرمانها و آرزوها و خواسته هاي خود مي توانند سرچشمه ي بزرگترين خوشيها و نيکيها و امکانها و آزاديهاي فردي و اجتماعي بشوند. عقل تابع، عقليست فاقد پرنسيپ جستجو و رادمنشي و ژرفنگري و سنجشگري. عقل تابع، تنبل و مقلّد و حيله گر و خونريز و انبارصفت است. ايده آل عقل تابع مي خواهد که همه چيز را معقول ببيند و در چارچوب آهنين مقولات عقلي آن را اسير و زنداني کند. مذهب و ايدئولوژي و نظريه اي که همه چيز را بتواند در خودش، عقلاني مرتب و منظم و پابرجا کند، هيچ جايي براي آزادي باقي نخواهد گذاشت. انسانها با خيالات و روياها و آرمانها و ايده آلهاي خود بهتر مي توانند زندگي کنند تا با وعده ها و وعيدهاي سر خرمن و هول و هراسهاي قيامت و روز حشر و قصاص الهي بر پايه ي عقل تابع.
انسان براي زيستن، به روياها و آرمانها نياز دارد؛ ولي هرگز خودش را تابع آرمانهايش نمي کند. هر گونه جامعه اي که جهنّم و دوزخ را براي اعضايش برپا کند، روياي بهشت و مناسبات شادي آفرين و تغيير راديکال ساختارهاي اجتماعي را در ذهنيّـت و روان انسانها تهييج و ترغيب مي کند. انسانها هيچگاه به کمال خود نخواهند رسيد. مفهوم کمال، هرگز به معناي اطاعت و عبوديت و تسليم شدن در برابر موکّلان ? الّله ? بر روي زمين نيست؛ بلکه رانه ايست که انسانها را به بهمنشي و زندگي بسيار زيباتر و گشوده فکرتر و شيرين کردارتر مي انگيزاند تا ما از تکاپو و کنکاش واپس ننشينيم. با اطاعت کردن و گردن نهادن به عقل تابع است که ما امکان انديشيدن و استقلال فردي خود را در کاربست نيروي فهم و داوري خود مسدود مي کنيم.
انسانها تا زماني خوش مي زييند و پيشرفت در تمام زمينه هاي تکنيکي و مکانيکي و فکري و فلسفي دارند که عقل آنها هيچ کمال و پاياني نداشته باشد. پايان انديشيدن و افتادن به دامچاله ي عقل تابع، اختتام و مرگ زندگيست. تفکّر تا موقعي زنده و پويا و بارآور و آفريننده است که برايش امکانهاي حرکت و مجهول بودن وجود داشته باشند. در مسئله ي دين نيز خاتم انبيا بودن و پايان رسالت به معناي خط باطل کشيدن بر روي هر گونه ارتباط مستقيم و بي ميانجي با خداست [ تخمه ي خود زا ]. آناني که ادعاي تملّک حقيقت را دارند، بر انحصاري بودن حقيقت و اقتدار عقيدتي خود بر ذهن و روان ديگر انسانها اعتراف آشکار مي کنند. در اعتقاد چنين انسانهايي، هيچکس نبايستي به گونه اي ديگر بينديشد و سخن بگويد و رفتار کند سواي آنچه که حقيقت آنها متعيّن و مشخص کرده است. کلمه ي ? بدعت ? در اعتقادات اسلامي از منفورترين و ملعونترين کلمات است؛ زيرا عقل آدمي نبايستي مستقل بينديشد و افکار تازه اي را از ژرف تجربيات آدمي بزاياند.
حقيقت توحيدي يا علمي، همواره اختتام دهنده است و نفي کننده ي عقل مستقل. مسئله ي ? اولوالعزم ? بودن در اسلام بدين معناست که تنها راه امکان ارتباط با ? الّله ? به رسول و امام و فقيه و مجتهد و آخوند بازبسته است. رابطه با خدا در اسلام فقط از طريق واسطگي امکانپذير است. آن خدايي که فراکائناتي باشد و به واسطه محتاج است، هيچ خدايي نيست و بايد شبح ترسناک و نکبت آور او را با تمام نيرو درهم کوبيد و متلاشي کرد. آن خدايي که بخواهد يک ميليمتر از سطح گيتي و زندگي خاکي انسانها، آنسوتر گام بردارد و مابين آنها تمايز و تفاوت بگذارد و عده اي را حاکم بر عده اي محکوم بکند، بايستي او را سر به نيست و نابود کرد. انسانها به چنان خداياني هيچ احتياجي ندارند؛ زيرا زندگي را نه تنها خوش و شاد و زيبا نمي کنند؛ بلکه به شدّت آن را تلخ و زهر آگين و مملوّ از نفرت و کينه توزي و حسادت و خونريزي و خمودگي و افسردگي نيز مي سازند. ايرانيان، بزرگترين هنر و افتخار و رادمنشي خود را در اين مي دانستند که چنان خداياني را بکُشند [ کُشتن ميتراس در هفت خان رستم ]؛ زيرا بر ضدّ زندگي و آزادي انسانها هستند.
انسانها نمي توانند اعتقادات کامل و ازلي ? ابدي الهي را که زائيده ي تلاشهاي جوينده و تجربيات فردي و انديشيدنهاي ممتد خود آنها نيستند، به رسميّت بشناسند و برايشان ارج و منزلتي قائل شوند؛ زيرا چنان اعتقاداتي به زور شمشير و تهديد و کشتار و شکنجه به انسانها، تحميل و تلقين شده اند. چنان اعتقاداتي، زاييده و جوشيده و افشانده شده از گوهر وجودي آنها نيست. فقها و مراجع تقليد و آخوندها مي خواهند که با بدنام کردن عقل ناقص آدمي از انسانها سلب استقلال و انديشيدن کنند تا بتوانند بر آنها همواره حکومت و سيطره داشته باشند. در مباني عقيدتي مذهب اسلام فقط آن انسانهايي عقل دارند که تابعيّت ? الّله ? و متوليانش را در حرف و عمل پذيرفته باشند. عقل از ديدگاه اسلاميستها، فقط وسيله ي شناخت و اطاعت و تبعيت کردن از معرّفان و مروّجان اراده ي ? الّله ? است و بس.
مهمترين و اساسي ترين روش براي تشخيص ماهيّت عقل تابع، مقوله ي سنجشگري است. عقل تابع، هرگز نمي تواند سنجشگري را تاب آورد؛ زيرا خودش را مدافع حقيقت محض مي داند که از هر گونه سنجشي مبرّاست. روند سنجشگري در ذهنيّت و روان و مغز انسانها، روند به خود آمدن و بيدار شدن و کسب آگاهبود فردي انسانهاست. از اين رو، رهايي و گريختن از استبدادورزي اشخاص و گروهها و نظامهاي توتاليتر هنوز آزادي و استقلال نيست؛ بلکه کسب و پروراندن و فرهيخته شدن مغز و چشمها و نيروي تيزبيني و تيزنگري فهم انسان است که در هر لحظه مي تواند هر نوع استبدادي را شناسايي کند و با آن گلاويزي فکري داشته باشد. ما با داشتن چنين نيروي در خود است که مي توانيم آزاديهاي فردي و اجتماعي را نگاهباني کنيم و فراگسترانيم و هر استبدادي را در همان نطفه اش متلاشي کنيم. به همين سبب بايستي هوشياري خود را در تمييز دادن دو مقوله ي بسيار ظريف و اساسي حفظ کرد. ما بايستي بتوانيم اصطلاح ? رهايي ? را از مقوله ي ? آزادي ? تفکيک کنيم تا فريب قدرت پرستان و حقيقت گرايان را نخوريم. آزادي، زاياندن و پرورراندن چشمي در وجود ماست که مي تواند پيشاپيش، هر گونه استبدادي را بشناسد و از برپايي و شکل گيري آن جلوگيري کند. مردمي مي توانند آزاد بزييند و آزاد بينديشند که توانايي استبدادشناسي آنها بسيار نيرومند و حسّاس باشد و بتوانند با خواست و قاطعيّت تام در برابر مستبدين استقامت کنند و قدرتورزي آنها را درهم بکوبند.
کوششها و تلاشهاي نيروي سنجشگري ما، رونديست که برآنست از حاکميّت و اقتدار مطلق هر ايده و اعتقاد و ايدئولوژي و مذهب و امثالهم بگسلد و به استقلال انديشيدن برسد. عقل تابع مي کوشد که چنين نيرويي را در ما خنثا کند و از کار بيندازد. انساني که بخواهد به سنجشگري عقل رو آورد، خطر فروپاشي اقتدار قدرت طلبان فراکائناتي و موکّلان زميني آنها را با خود به همراه مي آورد. از اين رو، تمام آناني که مي خواهند حقايق خود را تثبيت ازلي ? ابدي کنند، مي کوشند که عقل تابع را کامل و جامع و خدشه ناپذير جلوه دهند. توهم ? کمال ? در ذهنيّت مومنين و معتقدين دقيقا تلاشيست براي جلوگيري از نفوذ و به تکاپو افتادن نيروي سنجشگري در انسانها. کليّه فقها و مراجع تقليد و آخوندها و طيف رنگارنگ اسلام راستين سازان مي کوشند که به مومنان تلقين کنند که ? حقيقت ? اسلام، کامل و فاقد ايراد و اشکال است و براي هر چيزي که تصوّر پذير يا ناپذير باشد پاسخ معقول و قاطع و رهائي بخش دارد.
چنين تلقين و توهمي باعث مي شود که مومنان تصوّر کنند هر نقصي در وجود خود آنهاست؛ نه اسلام. مومن و معتقد به اسلام است که در شناخت ? حقيقت ? الهي قصور کرده و ايمانش را به دنيا فروخته است. مومن بايستي بپذيرد که حقيقت الهي، هميشه و همه جا، ? سرّ مکتوم ? مي ماند و او بايستي آن را فقط از نو در هر دوره و مکاني، کشف کند و به ? حبل المتين ? الهي بياويزد تا رستگار شود و از فريب دنيوي نجات پيدا کند. در اسلام، تلاش مي شود تا آنجايي که امکانات و روشها و راههاي عملي ايجاب مي کنند، مقوله ي سنجشگري را از دامنه ي حقايق الهي حذف و سرکوب کنند و به هيچکس اجازه ندهند که در نصّ تازينامه اي شکّ کند. وقتي که هيچکس آشکارا به سنجشگري نصّ تازينامه اي و محتويات اعتقاداتي گنجانده شده در آن رو نياورد مردم خود به خود در توهمات و تلقينات و تحميلات اعتقادي خود استوار مي مانند و ذهنيّتشان کم کم نيز به سنگ خارا واگردانده مي شود.
کليّه ي ناظران عقيدتي و حفاظتي و انجمنهاي مصلحتي و شوراي فقهاي نگهبان مي دانند که ? توهم کمال ? در ذهنيِت و روان انسانها به شدّت آسيب پذير و متزلزل است. به همين دليل از سنجشگريهاي علني تلاشگران آزادي و روشنگري وحشت دارند و در آغاز به سرکوب و ترور و تهديد و زندان و شکنجه آنها رو مي آورند. در مراحل سخت تر و پيچيده تر و زورمندتر است که دستگاه تئوريک فقها و آخوندها و مراجع تقليد و رتوشگران رنگارنگ با ابزارهاي ? هرمنوتيکي و تاويلي و تفسيري ? به نجات حقيقت الهي رو مي آورند. برغم تمام تلاشها و عرق ريزيهاي اين طيف، نيروي سنجشگري انسانها از سرکوفته شدن و تنبلي و حقارت عقل تابع به ستوه مي آيد و در نهان به طغيان و عصيان مي پردازد.
مسئله ي اسلام، مسئله ي انحصاري بودن ? حقيقت ? است. از حقيقت نيز نبايد گسست؛ بلکه بايستي تابع آن ماند. فراتر از حقيقت، هيچ جائي نيست. هر کجا که انسان باشد، حقيقت همانجاست و هرگز خدشه اي در ساحت مقدّس آن نيست که انسان بخواهد به شکّ و ترديد بيفتد. حقيقت الهي، جامع کمالات الهيست. هيچ نقصاني در آن راه ندارد. هر چيزي که در نظر انسان، نقص و خطا به نظر مي رسد از ? ظلوم و جهول ? بودن خود انسان است که نشات مي گيرد؛ زيرا انسان، عقلش ناقص است. ولي ? الّله ?، عقل کلّ است و منجي انسان جاهل. از آنجايي که حقيقت الهي، خدشه ناپذير و مطلق است، در نتيجه هر گونه تفکّر و انديشيدن و کشفيّات تازه و نو بايستي در راستاي گسترش و توضيح و تلقين و تحميل و ترويج همان ? حقيقت الهي ? باشد. تغيير جويي و نوگرايي و خويشانديشي و پشت پا زدن به حقيقت الهي و فراتر رفتن در نظر متوليان ? حقيقت الهي ? بدين معناست که انسانها وارد دامنه ي منکرات و منهيات شده اند و بايستي مرتکبين را به اشدّ مجازات رسانيد.
در دامنه ي ? حقيقت الهي ? نمي توان و نبايد به سنجشگري پرداخت. فقط بايستي با سنجشگران به خصومت پرداخت و ? حقيقت ? را از متلاشي شدن نجات داد؛ زيرا ? حقيقت الهي ? تنها راه رستگاري انسان جاهل از عذاب دنيوي و اخرويست. در کرد ? و کار عقل تابع، هر گونه توليد فکري به تلاشهاي دفاعي و تاويلي و هرمنوتيکي و تفسيري مختوم مي شود؛ نه سنجشگرانه و نوجوينده و آفريننده ي فکر نو. در نظر آناني که عقل تابع دارند هر چيزي بايستي خود را با حقيقت، مطابقت بدهد و از آن، سرچشمه بگيرد؛ زيرا آنچه که بايد تغيير بکند حقيقت الهي نيست؛ بلکه انسانها و پديده ها و عواطف و احساسات و جوامع و جهان و غيره هستند که بايستي تغيير کنند. حقيقت نه تنها هيچ تغييري را در خود نمي پذيرد؛ بلکه ثبوت محض، ذات اوست. جهان و انسان و پديده ها را بايستي بنا به مشيّت و اراده ي الهي در راستاي اقتدار و حاکميّت محض ? الّله ? و متوليّان شمشير به دستش تغيير داد. اينست سنّت نامتغيّر الهي بر روي زمين.
وقتي که مومنان و معتقدين به حقيقت الهي نتوانند با اعمال جبر و قهر و شکنجه و کشتار و تبعيد و زندان و شلاق و غصب حقوق اجتماعي و مصادره املاک و قطع اعضا بدن به تغيير دادن انسانها بپردازند، آنگاه مجبور مي شوند که حقيقت الهي را دستکاري الهي کنند!. آنها دخالتهاي خود را در نصّ حقايق الهي با شگردها و شعبده بازيهاي ? خطبة الاشباحي ? امير المومنين ( نگاه کنيد به نهج البلاغه و پرسش [ سيماي خداي تو چگونه است؟ ] بسيار ژرف و تکان دهنده ي آن اعرابي با شعور و روضه خواني پسر ابو طالب ) مي کوشند که از انظار فهم مومنان و معتقدين بپوشانند. مومن بايستي تغييرات را طوري دريافت کند که احساس تزلزل در ابديّت ? حقيقت الهي ? به ذهنش هرگز خطور نکند و کمالات الهي کما في السّابق پايدار بمانند.
در روند اين دستکاريهاست که عقل آفريننده ي مومن در خفا به کنيزي و همدستي با عقل تابع مي رود و تغييرات خوشنما و مُد روز و خر رنگ کن را در سفره معتقدين و مومنين عرضه مي کند. تغييرات در نصّ حقايق الهي معمولا به روشهاي زير انجام مي گيرد: 1- با کاربست تفسير آيه هاي تازينامه اي که تلاشيست براي ادغام و تزريق کردن پديده ها و افکار و ايده ها و ديدگاهها و انديشه هاي نويافته و در کلّ، سراسر چيزهاي تازه و جديد به توبره ي ابوحريره ي حقيقت الهي؛ طوريکه محصولات نو با حقيقت الهي در تمام نقطه هاي قيراطي اش مطابقت و وحدت تمام داشته باشد. ( کليه ي شريعتمداران و فقها و مراجع تقليد در اين راستا حرکت مي کنند ) 2- راه ديگر آنست که مقوله ي تاويل را به کار مي بندند. چنين روشي مي کوشد که محتويات حقيقت الهي خود را طوري با وقايع و رويدادها و افکار و ديدگاههاي نو به نو، تطبيق دهد که به ساحت مقدّس حقيقت الهي هيچ آسيبي نرسد و تغيير ناپذيريش لکه دار نشود. ( کليّه ي اسلام راستين سازها و نونوار کنندگان اسلام در اين راستا حرکت مي کنند ).
تلاشهاي تفسيري به دوام اسلامهاي سنتّي ختم مي شوند و تلاشهاي تاويلي به اسلامهاي راستين. هر دو اين تلاشها با فرهنگ ايران در تمام دامنه هاي تصوّر شدني و تصوّر نشدني، خصومت سرسختانه اي دارند و در برابر فروزه هاي درخشان و زيبامنش و زندگي پرور آن به شدّت احساس حقارت مي کنند. جنبش نوزايي فرهنگ ايراني با مسائل بسيار دشوار و آزارنده اي گلاويز بوده و هست و خواهد بود. به همين سبب، تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي وظايف و پيکارهاي فرهنگي دراز مدّت و سنجشگريهاي کوبنده و خستگي ناپذير خود را دامنه دارتر و ژرفتر و گسترده تر به پيش ببرند. ////
آريابرزن زاگرسي
آدرس پست الکترونيکي نگارنده:azagrosi@yahoo.de
درج اين جسستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.
از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.
نامه یک پسر ده ساله به الله
الله جان، ملای محلمون، در مسجد از کار سخت پیامبر عزیزمون در راه متقاعد کردن کافرا برای قبول کردن اسلام برامون حرف زد. او گفت که پیامبر برای انتقال پیامش خیلی سختیها کشید. او گفت حتی ابوطالب که عموش بود تا زمانی که مرد حاضر نشد مسلمون بشه. اون ملا گفت که در طول 13 سال فقط در حدود 70 نفر مسلمون شدند که اونا هم یا قوم و خویش اون بودند یا اینکه از گدا گشنه ها بودند. هر چند که من سنی ندارم اما تصورم در مورد همه اون چیزهایی که شنیدم به این صورته که برات می نویسم :
در اولین بار جبرئیل به پیامبر با صدای بلند گفت بخوان .پیامبر بیچاره ما هم گفت خوندن بلد نیستم. چرا تو یک دستگاه پخش سی دی همراه با یک تلویزیون قابل حمل و نقل به جبرئیل ندادی که همه داستانهای انجیل رو به صورت فیلم بهش نشون بده؟
دیدن آدم و حوا در حالیکه لخت و عریون توی بهشت گشت می زندند ، دیدن صحنه ای که یک زن مصری شهوتی از یوسف می خواد با اون همبستر بشه، دیدن صحنه ای که ابراهیم می خواد سر بچشو ببره و دیدن صحنه ای که سلیمان داره با مورچه حرف می زنه . دیدن صحنه خشک شدن دریا بر ای موسی. همه اینا دیدنش خیلی باحاله. هر چند که توصیف حوریهای بهشتی خیلی تحریک کننده هست اما گاهی یک عکس کار هزار تا کلمه رو میکنه. من فکر می کنم اگه فیلم زنده از حوریان لخت بهشتی با سینه های برجستشون در حالیکه مردان سبیل کلفت مسلمون با اونا در حال جفت گیری بودند نشون داده می شد همه رو دیونه میکرد.
من میگم توصیف جهنم که توی تازينامه اومده خیلی ترسناکه .اما اگه یک فیلم از جهنم پخش میکردی در حالیکه جنها و آدما دارند می سوزند و با آب جوشی که رو سرشون میریزه پوست از تنشون جدا میشه و جهنمیها دارند چرک می خورند همه شلوار خودشون رو خراب می کردند.
چرا برای جهادگرا تفتگ نفرستادی تا عده بیشتری از اونا در جنگ با کافرا زنده بمونند. اگه جهاد گرا ، اون مردای خوب ، تفنگ داشتند یک نفر از اونا میتونست هزار تا کافر شمشیر به دست رو بکشه.
من شنیدم یک روز تموم طول کشید تا اون 900 تا یهودی بنی قریظه گردنشون زده بشه. پیامبر بیچاره هم مجبور بود 12 ساعت تموم توی اون آفتاب جنگ عربستان ناظر گردن زدن اونا باشه . با یک مسلسل در عرض چند دقیقه خیلی تمیز همه این 900 نفر رو میکشت . بقیه روز هم وقت زیاد میاورد که بره با ریحانه که تازه گردن بابا و داداشش رو زده بود ، عشق بازی کنه.
من شنیدم که بعضی وقتا که پیامبرمون به کاروان قریشیها برای دستبرد حمله میکرد ، شکست می خورد . و حمله کننده ها دست از پا دراز تر بر می گشتند. این برای اعتبار اون و ماموریتش خیلی بد بود. چرا تو چند تا کالسگه سریع السیر براش نفرستادی تا شترای قریشیها رو رم بده و آبروشو حفظ کنه؟
اگه شب معراج یک هندی کم به دست پیامبرمون داده بودی وقتی از هفت آسمون میگذشت و با مریم باکره ازدواج می کرد و در جمع پیامبرا نماز می خوند. اون فیلم می تونست دهن همه رو ببنده.
اگه یه تفنگ کوچیک به دستش میدادی. از اون تفنگا که میشه راحت قایمش کرد بهتر می تونست اونایی رو که با هاش مخالفند سر به نیست کنه. آخه من شنیدم کشتن اسما چون بچه شیر خواره داشته خیلی غوغا به پا کرده من شنیدم افک یه پیر مرد 90 ساله بوده. کعب هم یک شاعر خوشگلی بوده که پیامبر به دوستاش یاد میده که گولش بزنند و بهش بگن که با اون دوستند بعد راحت سرشو ببرند. در گول زدن مردم خیلی زبل بوده اینطور نیست؟
الله جون، توی تازينامه گفتی که در همه جنگهای مسلمونا هزارون فرشته به کمک اونا می فرستی، اما با وجود این همه فرشته که به کمکشون می فرستی تو جنگ احد شکست خوردند. چه خوب بود به جای اون فرشته ها یک بمب میدادی به جبرئیل تا در عرض چند ثانیه کافرها رو سر به نیست کنه تا دیگه جرات برگشتن به خودشون ندن.
اگه یه موبایل به محمد داده بودی لازم نبود جبرئیل این همه بره و بیاد تا پیغامشو بده. در وقت صرفه جویی میشد. هر وقت به مشورت تو احتیاج داشت فوری از اون موبایل استفاده می کرد. مثلا موقعیکه عایشه با اون مرد خوشگل عرب رو هم ریخته بود (تو اون سفر محمد یک کنیز خوشگل تاره به اسم جویره گرفته بود اصلا» حواسش نبود که عایشه غیبش زده)
تو همچین موقعی لازم نبود یک ماه تموم صبر کنه تا تو بهش دستور بدی هر کسی به مسلمونی تهمت بزنه باید 4 تا شاهد بیاره. اگه یه موبایل داشت از تو می خواست که جریان رو برای اون روشن کنی. اما چون به اون موبایل ندادی حالا خیلی از مسلمونا با زنهای مسلمون زنا می کنند و بعد هم راحت در میرن چون هیچ وقت این کارشون رو جلوی 4 نفر نمی کنند.
اگه تلفن داشت وقتی مردم از اون می پرسیدن خورشید شبا کجا میره، حرف الکی تحویل مردم نمی داد و نمی گفت به زیر عرش خدا میره و عبادت می کنه. حداقل با تو مشورت میکرد تا حالا کافرها و بی دینها اونو مسخره نکنند.
خیلی جالب می شد اگه یک لپ تاپ برای او می فرستادی(I don?t mean another teenager sitting on his lap. He had plenty of those laptops.) منظورم یک کامپیوتر لپ تاپ هست. اون با اون لپ تاپ جواب تموم سوالهاشو می گرفت دیگه لازم نبود به تو هم زحمت بده. جواب تموم اون حرفای مسخره مثل این حرفا : ستاره ها تیرهایی هستند که به شیطون زده میشه یا اینکه آسمون هفت طبقه هست . ، زمین صافه و کوه ها گیره هایی هستند که زمینو حفظ کردند.من که میدونم این حرفا رو از کجا یاد گرفته بود و به تو نسبت می داد.اما اگه یک کامپیوتر داشت به همه این سوالها درست جواب میداد.
اگه تصمیم داشتی تازينامه رو به صورت یک نوشته کامل بفرستی . چرا محصول نهایی رو به صورت یه کتاب کامل نفرستادی. که اون احمقا نخوان از رو سنگ و چوب و پوست شتر و استخون حیونا اون آیه ها رو جمع کنند و باز نویسی کنند. نتیجش هم یه کار اکبیریه که نه سر و ته داره نه تسلسل منطقی خیلی جاهاش هم تکراریه .عنوان هم نداره. همین باعث شده که کافرا مسلمونا رو دست بندازن.
به نظر من یکی از این کمپ های موتور دار که همه جور تجهیزاتی مثل کولر داره برای پیغمبری که برات از همه عزیزتره در خواست خیلی زیادی نبود. من فکر میکنم توی این جنگای تهاجمی که محمد میکرد. خیلی شرم آوره که محمد توی این چادرای نازک ، کار کنیزایی رو که توی جنگ گرفته بود، میساخت و این عربای شهوتی هم دور تا دور چادرش بودند. من فکر میکنم صدای اون عمل حالشون رو دگرگون میکرد و از پشت اون چادرای نازک سعی می کردند یه سوراخی، چیزی پیدا کنند ببینن اوضاع از چه قراره. من شنیدم که در جنگ خیبر پس از اینکه پیامبر یه کشت و کشتار جانانه از یهودیا کرده بود. پیامبر عزیزمون که حالا یه 60 سالی داشت با حفصه دختر سکسی 17 ساله یهود داشت عشق بازی میکرد . دم صبح که از چادرش اومد بیرون یه صحابی رو دید که به چادرش آویزون بود. گفت داشتم نگهبانی میدادم که قوم و خویشای حفصه نیان تو رو بکشند. (من مطمئنم که اون موقع شلوار صحابی پایین بوده. داشته از پشت چادر یه روزنه ای پیدا میکرده تا به عملیات سکسی محمد نگاه کنه) یه همچین کمپی که گفتم ، تو مدینه هم به دردش می خورد . چون اگه همچین کمپی در اختیارش بود لازم نبود توی اتاق حفصه با ماریه همبستر بشه و این همه غوغا و سر و صدا به پا بشه.
من میگم اگه وسایل جلوگیری در اختیار سربازای محمد میذاشتی اون از خجالت اینکه در جواب جنگجوا گفته بود جلو گیری از حاملگی کنیزا به وسیله عقب کشی کار بدیه در میمومد ، من فکر میکنم وقتی اونا دیدن با گوش دادن به توصیه محمد همه کنیزا حامله شدن خیلی زورشون گرفت. (البته اونا میتونستند یه پولی هم بابت بچه ها تو بازار برده فروشا کسب کنند.)
نوشته عایشه احمد
ترجمه ننه نقلی
بیماری محمد
برگردان به پارسی – پارمیس سعدی
قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی. البته تو را در مقابل خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای و بزودی تو و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود. آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.
در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا» دشمن بدگوی تو ابتر است.
عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.
در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.
در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود. به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.
از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.
راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.
علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.
در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.
همه این علائم ظن بیماری آکرومگالی را تشدید می کنند. بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده برای رهایی از فشار خون بوده است.
مطابق آنچه در احادیث در ارتباط با روحیات محمد و وضع ظاهری او گفته شده و مطابق آنچه از علائم بیماری آکرومگالی می دانیم. محمد دچار بیماری آکرومگالی بوده است.
اینجاست که باید بگوییم این دنیا یک دنیای وارونه است. زیرا به جای اینکه افراد خردمند و سالم سرنوشت دنیا را دگرگون کنند. برعکس افرادی که بیماری های روانی جسمی و روحی داشته اند سرنوشت دنیا را رقم زده اند.
منابع مورد استفاده:
کتاب عایشه بعد از پیغمبرنوشته کورت فریشلر
کتاب the status of women in islam نوشته انور حکمت