بایگانی سالانه :2008

1425 سال حدیث تلخ

1425 سال از آغاز اسلام گذشت . براستی آیا این مدت زمان برای تجلی یافتن راههای رشد در جوامع اسلامی کافی نیست ؟ در شرایط امروز ایران این پرسش نیز مطرح است که آیا فرصت 25 ساله انقلاب اسلامی که بر پایه اصول وشئونات اسلامی بنا شد برای رشد مادی و معنوی جامعه و مردم ایران کافی نیست . آنهم ملتی که قبل از اسلام هزاران سال تاریخ وتمدن داشته است.  در این 25 سال کشور اهورایی ما حداقل 200 سال از فرهنگ و تمدن جهانی عقب ماند.  البته از سوئی دیگر فرصتی غنی برای مردم و روشنفکران دینی و خود حضرات آیت الله ها فراهم آورد تا تئوری های اسلامی و عملکرد آن را در حوزه حکومت و سیاست تجربه نمایند.

 

به حق الیقین ما ایرانیان برای همیشه دریافتیم که ماحصل حضور اسلام در عرصه سیاسی همچون کشیدن خط بروی آب است.  کاری به دوران صدر اسلام ندارم به این دلیل که آن مکان وزمان را نه دیده ام  ونه تجربه کرده ام و نه می توانم به مکتوبات آن سرزمین عربی که با سوادانش فقط به تعداد انگشتان دست بوده اند اعتماد نمایم.  چه اینکه در همین دنیای مدرن و امروزی خودمان که بیشتر مردم با سوادند وماهوارههای دیداری و شنیداری و روزنامه و اینترنت وجود دارد دروغ و تقلب غوغا میکند  و سرملتهای ثروتمندی مثل ملت ایران کلاه می رود چه رسد به صدر اسلام که مکتوبات بر پوست آهو نوشته میشد و بعد هم در دست افراد خاص و معدود قرار می گرفت.  باری عزیزان من بعنوان یک مسلمان زاده ایرانی نتوانستم از اسلا م راههای عملی مناسب را برای رشد وشکوفایی خویش و جامعه در عرصه های مادی و معنوی بیابم.

 

در حقیقت اسلام یک مفهوم  و به اعتباری یک برداشت از صدها و هزاران برداشت بشر از هستی -خدا و انسان است.  من از اسلام در اینجا صرفا سینه زنی و تازينامه خوانی  و نوحه سرایی و یکسره مباحث گفتاری دیده ام  که همه آنها را امروز عقل بشر براحتی پاسخ داده  وحلاجی میکند.  بسیاری از عمیق ترین پیام های اسلام در عرفان اصیل ایرانی در قبل از اسلام وجود داشته است.  اگر مکاتب  و نحله های گوناگون را مطالعه کنیم در می یابیم که اسلام فقط می تواند برای همان جزیره ا لعرب و مردمان 1425 سال پیش به کار آ ید.

 

در تمامی کتب مذهبی و دینی اسلام فقط توصیه و پیام مشاهده می کنیم اما هیچ نکته عملی برای رشد روح و روان انسان پیدا نمی کنیم بعنوان مثال همین یک ماه روزه گرفتن در سال را عنوان می کنم که همه یک میلیاردوسیصد میلیون مسلمان موجود موظف هستند 30 روز از سال را روزه بگیرند این پرسش مطرح است که آیا همه این مسلمانان در طی سال یک نوع تغذیه کرده اند تا یک نوع روزه بگیرند در حالیکه وقتی در مکتب تانترا یوگاو طب آیورویک  نگاه می کنیم در می یابیم که رهروان را برای روزه های طولانی وبیشتر از سه روز منع می کند وهشدار میدهد که روزه های مداوم و بیشتر از سه روز موجب بهم خوردگی نظم روان وروح وجسم میشود از قضا در یک تحقیق میدانی دریافتم که اغلب مسلمانان هم وطنم که تمام 30 روز را روزه می گیرند غالبا عصبی و بی حوصله و بیمار جسمی هستند.

 

من به عنوان یک ایرانی که به تحری حقیقت و جستجو معتقدم نمی توانم به مطالب گنجانده شده در تازينامه و مفاتیح الجنان وحلیةالمتقین و اصول کافی و…. به عنوان منابعی برای سلوک عملی و  روحی نگاه کنم.  تعالیم اسلامی در حد همان صحبت و سخنرانی است و به مانند کف روی آب عمل می کند و فاقد یک عمق تإثیر گذار و ثمر بخش است. روایت ها ی اسلامی یا از گذشته می گویند و یا از آینده. خطرناک ترین آنها اشاره به ظهور امام زمان است.  بگذریم که دیگر ادیان نیز چنین داعیه ای دارند.  اما این خود یکی از انحرافی ترین مفاهیمی است که انسانها را از زندگی در زمان حال باز می دارد .  در عمق اندیشه های اصیل عرفان ایرانی زندگی در لحظه حال توصیه شده است. زندگی برای زندگی در اینجا و اکنون نه برای دیروز و نه برای فردا.  انسان وقتی ذهنا در گذشته یا آینده سیر می کند از خود و خویشتن غافل می شود ذهن به بازی گرفته می شود و خویشتن اهورایی گم شده و نمی تواند آن دریچه فراخنای روح را بگشاید تا مستقیم متصل به خالق یکتا گردد. حالی که صوفیان در مراقبه در می یابند و سر شار از آگاهی و عشق می شوند.

 

باری عمل درست محصول فکر واندیشه درست است.  وقتی تمامی این 1425 سال تاریخ اسلام را مینگریم در می یابیم که تمامی کشورهای اسلامی درعقب ماندگی ها ی روحی و معنوی بسر می برند.  در هر کشوری که پذیرای اسلام گردید آداب و رسومی بنا شد که گاه با فرهنگ و تمدن آن کشور که بر اساس اقلیم آن دیار شکل گرفته بود متضاد بود  و از قضا موجب اسارت انسانها گردید.  به تمام تضادی که در روان پریشان ایرانی هست نگاه کنید یک تضاد تاریخی عجیب در روح ایرانی نفوذ کرده است  و همین تضاد در ناخوداگاه ما ایرانیان موجب شکست و از هم پاشیدگی این سرزمین گردید.  تضاد بین نیازها و خواسته های منطقی روح و جسم ایرانی و عقاید ی که اسلام به آنها عرضه کرد.

 

شما تصور کنید ملت ژاپن همگی اسلام بیاورند تصوری که من از این فکر دارم بسیار وحشتناک است. حال آنکه ذن و بودیسم ساختار زندگی مدرن آنها را تشکیل داده و موجب گردیده است که ژاپنی ها برای امروز و زمان حال زندگی کنند.  به هند وچین ودیگر کشورهای آسیایی که با ذن وبودا و تائو و… زندگی میکنند بنگرید چین وهند با جمعیت بالای یک میلیارد از اقتصاد و فرهنگی مناسب بهره برده اند حال نظری بیفکنید به ایران خودمان.  براستی  فجایع و ستمکاری موجود که در جامعه بلا زده ما رشد صعودی داشته ماحصل کدام تفکر واندیشه است؟  نگوییم که : اسلام به ذات خود ندارد عیبی,  هر عیب که هست از مسلمانی ماست. این شعر یا شعار را می توان برای دیگر ادیان و مذاهب هم بکار برد و بجای اسلام مثلا بگوییم یهودیت و مسیحیت و تائوئیسم و بودایسم و…  در حقیقت اگر بخواهیم تعداد مسلمانان واقعی را شمارش کنیم بیش از یک تن مسلمان نمی یابیم و آن خود حضرت محمد است او بود که به تنهایی خویشتن را در غار حرا کشف کرد و به شناخت خود و خدا رسید.  باید دانست که شناخت  حقیقت امری ذاتی است ونه عرضی.  حقیقت را نمی توان آموزش داد ویا نمی توان به صورت میراث از نسلی به نسلی و یا از پدر به پسر انتقال داد.  ازسویی دیگر این پرسش هست که در عصر محمد آیا دیگر نقاط کره زمین عقب مانده و فاقد رهبران روحی و باطنی بودند؟  ایران را نام می برم که هم جوار عربستان بوده و از تمدن ? فرهنگ و آئینی روشن بهره می برد چین و هند را نام می برم که دارای اندیشه های فلسفی و عرفانی کهن بوده اند در اینجا می خواهم پرسش ها یی را مطرح نمایم شاید از ورای این پرسش ها حقایقی برای جستجو گران روشن گردد.

 

به حدیث کساء اشاره می کنم که در کتب دعای شیعی نقل شده است.  در این دعا از زبان خدا وند درباره محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین چنین آمده :

…ای ملائکه من وای  ساکنان آسمانها من خلق نکردم آسمان بنا شده را و نه زمین کشیده شده  را و نه ماه روشنی دهنده را و نه آفتاب درخشنده را و نه فلک را که دور میزند و نه دریاییرا که جاریست و نه کشتی را که سیر میکند مگر جهت دوستی  این پنج تن که در زیر عبا آ سوده اند… (منظورمحمد فاطمه حسن حسین هستند).

 

بله یعنی تمامی کائنات و آنچه هست و نیست برای دوستی این پنج تن خلق شده است. پرسش این است که آیا واقعاً خدا چنین کلامی را گفته؟ چه کسی آن را نوشته؟ چه کسی  روایت کرده و خلاصه کلی پرسش های دیگر.  اما روایت دیگری هم هست که از زبان خداوند میگوید من روحی بودم می خواستم شناخته شوم خلق کردم تا تجلی یابم. بی تردید نگارنده حدیث کساء  بیت معروف حافظ را نخوانده است که می گوید :

 ((طفیل هستی عشق اند آدمی و پری    ارادتی بنما تا سعادتی ببری )) این بیت حافظ بسیار شفاف اشاره دارد به اینکه خدا هستی را به خاطر عشق آفرید آدمی و دیگر موجودات همگی بخاطر عشق خلق شده اند محمد و آل او نیز از نسل آدم بودند و آنان نیز طفیل هستی عشق اند بنابر این آنچه که نویسنده حدیث کساء بدان اشاره می کند یک تقلب بزرگ است.   بسیار غیر معقول و غیر منطقی است که خداوند این کائنات بی همتا را برای دوستی پنج نفری خلق کند که 2 یا 3 تن از آنها برای گسترش دین خدا آ دم کشی نمایند.

 

پرسش این جاست که آیا خدا هم خود زنی میکند؟  آیا خدا بندگانی را که آفریده بخاطر بی دینی می کشد؟ آنهم بدست دیگر انسانها؟  آیااین بی عدالتی خدادر حق بندگانش نیست همان خدایی که میگوید از روح خودم در کالبد تک تک انسا نها دمیده ام بی تردید خداوند را نمیتوان اندازه گرفت و نمیتوان قدرت بی نهایت او را وزن کرد او جرم مشخص و معینی ندارد.  من گاه وقتی به کشفیاتی که توسط همین دانشمندان بی دین و از خدا بی خبر غربی درباره فضا- عمر ستارگان – کهکشانها و سیاه چاله ها نگاه میکنیم پشتم به لرزه میفتد و قلبم از گستردگی این قدرت نامحدود  به خروش می آید و گریان از خالق بی منتها میپرسم که تو کیستی؟ من کیستم؟ بودا – زرتشت –  مسیح و حلاج کیست؟  براستی این همه آیت اللًٌه که در لغت به معنی نشانه خداوند و این همه حجت الاسلام که یعنی دلیل اسلام صف به صف ریش در ریش در مجالس گوناگون دولتی و غیر دولتی اعم از سیاسی- فرهنگی- اقتصادی – اجتماعی – هنری –  حقوقی و قضایی از کدام خدا سخن به میان می آورند و از کدام آیت و حجت خبر می دهند و دفاع میکنند.

 

همین خدا در تازينامه  به محمد  پیامبرش میگوید:

((ای محمد بیش از این خودت را در رنج و  عذاب قرار نده تو نمی توانی کسی را هدایت کنی هدایت فقط خاص من است تو فقط پیام را ابلاغ کن)).

 

 و در این جا می بینیم که همین پیامبر اسلام هم حدود دارد و مسـولیتش خط کشی شده است  پس چه گونه این خدای نادیدنی و بی پایان همه این کائنات را برای دوستی او وخانواده اش خلق می کند؟ من به این سخنان و روایات و احادیث میگویم خیالات و توهمات سازمان یافته. افکاری که فقط برای سر کیسه کردن خلق  خدا بکار گرفته شده است.  حتما می دانید که سازمان جاسوسی انگلیس با سابقه 700 ساله خود بی تردیددر بسیاری از ادیان و عقاید و آداب و رسوم ملت ها ی ثروتمند دنیا نفوذ  کرده است  و با روانشناسی خاص  هر ملتی آن ملت را اسیر توهماتی ساخته است تا بتواند آنان را سر کیسه کند و متأسفانه این «حدیت تلخ» دامن ملت ما را گرفته و طی این 700 سال که نیمی از عمر اسلام نیز بشمار می آید بسیار پر نصیب از این توهمات و خیالات سازمان یافته بوده ایم.

 

باری هم وطنان  مهربان و عزیز همین توهمات و خیالات سازمان یافته است که باعث گردیده ملت ما شکوه و جلال کشور خود را از یاد ببرد و از همه مهمتر شکوه و عظمت انسان بودن را از یاد ببرد و در این میان احساس حقارت احساس گناه و از سویی دیگر سگ درگاه بودن کند و قلاده بگردن به سراغ  ائمه برود فارغ  از اینکه خالقشان کس دیگری است و فارغ از اینکه برای حل مسائل و مشکلاتشان باید آموزش ببینند که چگونه در عرصه زندگی پیش رفته و موانع را کنار بزنند. همواره  از این امام به آن امام زاده  و از این کتاب دعا به آن کتاب دعا سرک می کشند. کاری که حاصلش اغلب افسردگی و بیماری جسمی و روحی و عقب ماند گی های گوناگون مادی و معنوی بوده است.  بله این است حکایت دینداری در این نقطه از کره زمین و این است حکایت امتی که اسلام را برترین دین می پندارد امتی که هنوز در عمل نتوانسته است خدا را به یگانگی و یکتایی بشناسد همان اصلی که تمام ادیان بیش از هر چیز به آن تکیه دارند و آن اینست که خودت را بشناس و فقط او را ستایش کن واز غیر خدا نترس.

 

امروز اگر می خواهیم خدا وند را بشناسیم باید دست از دین و دینداری و مراسم دینی و شئونات دینی برداریم.  چرا که خود دین مانع بین انسان و خدا شده است.  کتاب مقدس را کنار بگذاریم و سراغ کتاب درونمان برویم که سرشار از پیام هایی بی نظیر است به کشف خود بپردازیم نه به کشف امام و امام زاده ها و نه کشف امام زمان.  با رسیدن به چنین وضعی می توان امید داشت که ایرانیان بدون تکیه بر خدایان بیرونی که همه توهم و خیال هستند می توانند بر نظام ملاها پیروز شده و راه روشنایی را به سرعت طی کرده و با جهان مدرن امروز برابری کنند بدون تکیه بر پیامبران  امامان- احادیث و روایت ها. به امید آن روز.

نویسنده: شهریار شادان

پیشرفت علمی در قرون اولیه تهاجم اسلام چه ربطی به اسلام دارد؟

نویسنده – پارمیس سعدی

دریغ و درد که ایران من، ایران ما، مهد تمدن ، سرزمین کورش وداریوش ، سرزمین فریدون و کاوه در کام دیوان اسیرشد. در آن زمان که کاویها و کرپن ها همانند آخوندهای امروزی همه چیز را در انحصار خود داشتند. حتی دعا برای خدایان از عهده آنها بر می آمد و قربانی مردم اگر توسط آنها انجام می شد از طرف خدایان پذیرفته می شد، مصلحی به پا خواست. مصلحی که هیچگاه ادعای پیامبری نکرد . با رسوم جاهلیت آن زمان به مبارزه پرداخت و عالی ترین اصول اخلاقی را در سه جمله گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک بیان کرد. سرودهایی که در گاتاها وجود دارد عالی ترین مفاهیمی است که در 3هزار سال و اندی پیش توسط مصلحی به نام زرتشت سروده شده است.

به وندیداد و یشتها که پر از خرافات و موهوماتی  نظیر مزخرفات اسلامی است  کاری ندارم. اما خدایی  و بهشت و جهنمی که در گاتاها به تصویر کشیده شده است با آنچه در همه ادیان می بینیم تفاوت دارد. خدای گاتا ها خدای قهار و جبار و ستمگر نیست. همانند خدای اسلام جسمیت هم ندارد  و بر عرش ننشسته است. بهشت گاتا ها هم چیزی جزکسب فضایل نیک نیست. جهنم آن هم چیزی جز محروم ماندن از کسب فضایل نیست. امشاسپندان در گاتاها جبرئیل و مکائیل و عزرائیل نیستند. بلکه تنها سمبولی هستند که بشر به یاری تخیل می توانست درکی از خیر و شر داشته باشد.

اما همان دین زرتشت تحریف شده که در خدمت مغان ساسانی بود. همان دینی که چون اسلام خرافاتی نظیر پل چینوات داشت چه مغایرتی با کسب علم و دانش داشت که پیشرفت علمی در قرون اولیه تهاجم عربهای بدوی را به ماهیت اسلام نسبت می دهیم؟

آیا ایرانیان پیش از اسلام از علم بی بهره بودند؟

کتیبه هایی که در تخت جمشید به سه زبان آرامی ، ایلامی و فرس باستان نوشته شده است بیانگر این هستند که ایرانیان به فن ترجمه آگاهی داشتند.  در کاخ مرکزی تخت جمشید بر روی زمین دایره ای دیده می شود که این دایره درست در زیر سوراخ سقف قرار داشته است.  درست در موقع تحویل سال در نوروز و اولین روز پاییز خورشید به صورت عمودی از این روزنه به درون می تابید. این خود بیانگر این است که ایرانیان با علم نجوم آشنایی داشتند.

وقتی که در ناحیه درودزن در استان فارس می خواستند سدی بسازند با امکانات علمی و مهندسی امروزه سعی کردند بهترین جا را برای سد پیدا کنند.  وقتی طبق اصول مهندسی امروزه محل سد را تعیین کردند با کمال شگفتی آثار سد داریوش کبیر را آنجا یافتند. از این رو آنجا را سد داریوش نامیدند. اما این کوردلان که با هر چه اصالت ایرانی دارد مخالفند  نام آن سد را از سد داریوش به سد درود زن تغییر دادند.

کتیبه ای پیدا شده که در آن کتیبه داریوش کبیر به کارگزاران خود دستور می دهد که در مصر دانشگاه بسازند. اینها نمونه کوچکی از علم  دوستی هخامنشیان است.

در زمان ساسانیان نیز ایرانیان از علم بی بهره نبودند. اردشیر بابک سفارش کرد که از چین  و هند کتابهای علمی را به ایران آورده و ترجمه کنند.  شاهپور اول نیز راه پدر را دنبال کرد.  خسرو انوشیروان نیز این کتابها را جمع آوری  و ویرایش کرد.  در زمان همین پادشاه بود که برزویه طبیب به هندوستان رفت تا گیاهی برای عمر جاودانی بیابد.  اما پس از مأیوس شدن از یافتن چنین گیاهی ، کتاب پنچه تنتره را از سانسکریت به اضافه شرح حالی از خود به زبان پهلوی برگرداند.  که بعد ها این کتاب توسط ابن مقفع به عربی برگردانده شد.

در زمان انوشیروان دانشگاه جندی شاپور مهمترین مرکز آموزشی بود. وقتی دانشگاه ادسا در سال 489 تعطیل شد نسطوریانی که از آنجا به ایران پناهنده شدند باعث غنی تر شدن سطح علمی این دانشگاه شدند. انوشیروان بر این نسطوریان ارج گذاشت. زمانیکه مدرسه افلاطونی آتن در سال 529 به فرمان جوسنتبان بسته شد،  دانشجویان آتنی نیز به این دانشگاه آمدند.  در این زمان دانشگاه جندی شاپور یک مرکز علمی و آمورشی بود که دانشجویان ایرانی ، یونانی، رومی، سریانی و هندی را در خود جای داده بود و آنها را تشویق می کرد که با هم تبادل اطلاعات کنند. این دانشگاه دارای یک بیمارستان برای یاد گیری علوم پزشکی بود و یک رصد خانه نیز داشت و همه آموزشها به زبان سریانی بود.  تا اینکه شرق نزدیک از جمله ایران تحت تسلط اعراب در آمد.  در سال 661 میلادی پس از مرگ علی ، دمشق به عنوان پایتخت پادشاهان  اموی انتخاب شد.  پادشاهان اموی هر چند که تحت تأثیر شعر و هنر یونان قرار گرفتند اما با وجود نزدیکی به بیزانس هیچ علاقه ای به فراگیری علوم یونانیان نداشتند. عربهای این دوره توصیه های پیامبر را برتر از  همه آنچه توسط سریانیها و یونانیها اراده می شد می دانستند.  بنابراین علاقه ای به فراگیری علوم نداشتند.

در سال 740 حکومت بنی امیه سرنگون شد و بنی عباسیان جای آنها را گرفتند. ایرانیانی که از ظلم بنی امیه به ستوه آمده بودند از عباسیان حمایت کردند.  و زبان دولتی که در زمان امویان عربی بود همچنان در عهد عباسیان نیز عربی ماند. در زمان خلیفه دوم عباسی المنصور بود که خالد ابن برمک حاکم بین النهرین شد. بیشترین تأثیر ایرانیان در این دوره بود. جابر ابن حیان در این دوره علم کیمیا گری را با ترکیبی از عرفان ایرانی و هندی درآمیخت.  جابر ابن حیان در دربار عباسیان قرب و منزلتی یافته بود.  اما پس از اینکه برمکیان در سال 804 برافتادند، جابر ابن حیان هم از چشم دربار افتاد. المنصور در سال 762 بغداد را پایتخت خود قرار داد و دو ستاره شناس ایرانی به نامهای نوبخت و ماشاالله را به دربار خود برد و همچنین علوم یونانیان را بدون واسطه سریانیها به عربی ترجمه کرد.  وقتی در سال 765 در بستر بیماری افتاد از شخصی به اسم جرجیس که رئیس دانشگاه جندی شاپور بود خواست تا او را مداوا کند.  در نتیجه نسطوریان پزشکان رسمی دربار شدند. از این پس کتابهای علمی یونانیان مخصوصاً در زمینه پزشکی مورد توجه عربها قرار گرفت و در بغداد تدریس می شد.

در حالیکه دمشق نسبت به بغداد  به بیزانس نزدیک تر بود اما هرگز امویان (مسلمانان اولیه صدر اسلام )هیچ علاقه ای به فراگیری علوم یونانیان نداشتند. پس از المنصور هارون الرشید  و مامون نیز به ترجمه کتب یونانیان علاقه نشان دادند.  مامون تحت تأثیر جنبش آزادی خواهانه معتزله قرار گرفت  و مرکز تحقیقاتی به نام بیت الحکمت در بغداد تاسیس کرد  و آثار بیشتری از یونانیان را به عربی ترجمه کرد. در این دوره کتابهای نجومی نیز به عربی ترجمه شد.  خوارزمی ریاضی یونان و هند را با هم درآمیخت و آنچه را امروزه به آن جبر می گوییم ابداع کرد.

دانشمندان این دوره به دلیل اینکه زبان رسمی آن دوره عربی بود به عربی می نوشتند. از دانشمندان آن دوره می توان المسعودی ، الفارابی، البیرونی، ابن رشد و غیره را نام برد.  اکثر غریب به اتفاق این دانشمندان ایرانی بودند نه عرب.  عرب هیچگاه از شکم و زیر شکم فرا تر نرفته است.  اگر براستی امام جعفر صادق دارای یک کلاس علمی 4000 نفره بود چرا امروزه هیچ اثری از گفتار علمی یا کتاب علمی امام جعفر صادق وجود ندارد؟ آثار  ایرانیان به زبان عربی بود  که این امر هیچ ربطی به اسلام ندارد.  این دانشمندان قبل از پرداختن به علوم پزشکی و نجوم باید به علوم الهی می پرداختند و اگر در آثار آنان کمترین نشانی از منافات با آموزه های اسلامی یافت می شد به سختی سرکوب می شدند.  همانطور که زکریای رازی را با کوفتن کتابهایش بر سرش نابینا کردند. زکریای رازی کتابی نوشت که در آن کتاب وحی را بی عدالتی خوانده و همچنین معجزه را زیر سوال برده بود.  اما همیچ آثاری از این دشت کتابهایش وجود ندارد.  تنها با اشاره در کتابهای اشخاص دیگر است که به وجود آن کتابها پی می بریم.

آیا شخصی مثل ابو علی سینا که به او تهمت کفر زدند یا رازی دست پرورده اسلام هستند؟  به غیر از این است که ایرانیان بودند که باعث پیشرفت علمی در قرون اولیه اسلام شدند؟ اگر اسلام باعث رشد علمی شده بود چرا امویان هیچ پیشرفتی نکردند؟  چرا زمانی که ایرانیان وارد دربار عباسیان شدند این پیشرفت شروع شد؟ چرا عربها هنوز در زمینه های علمی عقب افتاده هستند؟  چرا اگر محمد واقعاً به علم بها می داد پس از اینکه به واسطه خدیجه به ثروتی کلان دست یافت به تحصیل علم نپرداخت؟ سن 25 سالگی سن زیادی برای فراگیری دانش نبود(اگر به راستی بی سواد بود!!!!)

اگر علم در زمان عباسیان پیشرفت کرد تنها به واسطه ایرانیان بود نه ذات اسلام.  وقتی ایرانیان با آن همه عظمت زیر دست عربهای بیابانگرد قرار گرفتند خواستند ثابت کنند که از عربها برتر هستند  و چیزی از آنها کم ندارند که آنها را موالی بنامند. عربهای بیابانگرد چیزی از زندگی شهری و دیوانسالاری نمی دانستند.  حضور ایرانیان در دربار بود که باعث شد عربها با دیوانسالاری نیز آشنا شوند.  پس کسانیکه می کوشند پیشرفت های  علمی قرون اولیه کشورهای اسلامی را به ذات اسلام نسبت بدهند با خود بگویند چرا این دانشمندان در میان عربها نبودند؟ چرا ذات اسلام اکنون کاری برای عربها نمی کند؟ چرا مسلمانان با استفاده از کتاب تازينامه به رازهای علمی پی نمی برند و خود را وتازينامه را در پیش جهانیان رو سفید نمی کنند؟

مگر همین عمر خلیفه مسلمین نبود که دستور داد کتابخانه های ایرانیان را آتش بزنند و گفت تازينامه حاوی همه علوم است و ما را کفایت می کند. مگر کتابخانه اسکندریه که کتابهایی به قطر قامت یک انسان داشت طعمه حریق این دانش ستیزان نشد؟  چه طور به خود اجازه می دهید پیشرفت علمی قرون اولیه را به اسلام نسبت دهید؟

منابع:

زرتشت مزردیسنا و حکومت: نوشته جلال الدین آشتیانی

حقايقی درباره جامعه مسلمين

 

سازمان کنفرانس اسلامی(OIC) باضافه فلسطين 56 کشور عضو دارد. ده نهاد ديگر که مسئول نظارت هستند از اين قرار هستند: تايلند، جامعه مسلمانان ترکيه (KIBRIS) جبهه آزادی بخش مسلمانان جزاير فيلبپين و مالازيا، سازمان اتحاديه آفريفا (OAU) ، اتحاديه دولتهای عرب (LAS) ، بوسنی و هرزگوين، جمهوری آفريقای مرکزی، جنبش عدم تعهد (NAM)، سازمان همکاری اقتصادی (ٍECO) و سازمان ملل (UN).

حقايق نا اميد کننده ای درباره کشورهای مسلمان وجود دارد.  OIC   ، 1/5 ،جمعيت دنيا  يعنی بيشتر از 3/1 ميليارد نفر را شامل می شود. از ميان اعضای OIC  می توان عربستان سعودی ، عراق ، ايران ، امارات متحده عربی را نام برد که دارای ذخيره 700 ميليارد بشکه نفت ثابت شده هستند. همه آنها با هم درآمد سرانه ای کمتر از 5/1 تريليون دلار دارند. در دنيا فقط 290 ميليون آمريکايی وجود دارد که در آمد سرانه آنها 4/10 تريليون دلار است. درآمد سرانه فرانسه، 54/1تريليون دلار، آلمان 2 تريليون دلار،انگليس 52/1 تريليون دلار، و استراليا 4/1 تريليون دلار می باشد.

کويت ، ايالات متحده عربی، و برونی تنها اعضای  OIC هستند که در آمد هر شخص ساليانه بالغ بر 10 هزار دلار می باشد. از ميان اعضای OIC حداقل 50 کشور هست که درآمد ساليانه هر شخص زير 5 هزار دلار در سال می باشد. در 45 کشور عضو OIC  در آمد ساليانه هر شخص به کمتر از 1000 دلار در سال می رسد. از ميان 3/1 ميليارد  جمعيت مسلمان OIC  بيشتر از 800 ميليون کاملاً بی سواد هستند.

 از ميان 290 ميليون آمريکائی 227 نفر به دريافت جايزه نوبل مفتخر شده اند(هند 4 برنده جايزه نوبل دارد)

از جمعيت 3/1 ميلياردی مسلمان دنيا کمتر از 300000 نفر به عنوان دانشمند شناخته شده اند. آمريکا 1/1 ميليون  و ژاپن   700000 دانشمند دارد.

درميان کشورهای   OIC 56  کشور به طور متوسط دارای 10 دانشگاه هستند که در کل اين جمعيت 3/1 ميليارد نفری کمتر از 600 دانشگاه دارند. هند 8407 دانشگاه و آمريکا 5758 دانشگاه دارد.

فقير ترين کشورهای دنيا کشورهای ايتيوپی ، سرالئون، افغانستان، کامبوديا ، سومالی، نيجريه، پاکستان، و موزامبيک می باشند. حداقل 6 کشور از فقيرترين کشورهای دنيا به کشورهای عضو OIC تعلق دارند. تايوان، عربستان سعودی، ترکيه، کره جنوبی، چين، هند، ژاپن، ايالات متحده عربی، اسرائيل، فنلاند، پاکستان، کويت و سنگاپور بيشترين خريداران سلاحهای غير هسته ای هستند.

از اين 15 خريداران برجسته سلاحهای غير هسته ای 6 کشور عضو OIC می باشد. بزرگترين توليد کنندگان اسلحه در دنيا، آمريکا، روسيه، فرانسه، انگليس، آلمان، هلند، اکراين، ايتاليا، چين، بلاروس، اسپانيا، اسرائيل، کانادا، استراليا و سوئد می باشند که هيچ کدام عضو OIC نيستند.

آيا امت مسلمان گوش شنوا دارد؟ ما در دايره ای از شرارتها،  نظير بی سوادی ، فقر، و خشونت گير کرده ايم و همچنان کشورهای غير مسلمان را عامل همه بدبختيهای خود می دانيم.

سلمان رشدی معتقد است که همه نقطه حمله آمريکا بر عليه تروریسم،  متوجه اسلام است. او می گويد آنچه ما داريم يک اسلام جنون آميز است که موجب شده غير مسلمانان را مسبب همه مصيبتهای جامعه مسلمين بدانيم  و چاره را در بستن راههای رقابتی مدرنيزه شدن در آن کشورها بجوييم. اين نسخه ای از اسلام است که در حال حاضر به سرعت در حال رشد است. سلمان رشدی در ادامه می گويد: اگر اسلام می خواهد با مدرنيته آشتی کند، بايد به حوزه شخصی انسانها برگردد و از سياست جدا شود. تروريستها به تنها جنبه ای که از تکنولوژی علاقه دارند اسلحه است که آن را به سمت سازنده آن نشانه بگيرند.

اگر قرار است تروريسم نابود شود ، دنيای اسلام بايد پيرو روالهای سکوراليسم که بر پايه آن مدرنيسم بنا شده است ، بشود. در غير اين صورت آزادی کشورهای مسلمان يک رؤيای دوردست  و دست نيافتنی است.

دکتر فرخ سلیم

مترجم : پارميس

نگاهی ديگر به کلام الله قرآن

رهاورد تازيان که گفته ميشود وحی منزل الهی است.

پيش از آغاز سخن درباره اسلام وشيعه گری که با خرد و انديشه پيوندی ندارد و ارمغانش تازينامه٬ بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و داستان سرايي است. بايد يادآوری کنيم که تازينامه نياز مبرمی به بازنگری و بررسی پژوهشگرانه از سوی گروهی درستی ياب دارد تا بدور از هر گونه پی ورزی دينی درون مايه آن بررسی و با خرد سنجیده شود و برای داوری به آگاهی همگان برسد.

بگونه ای که در پايان گفتار خواهد آمد دين اسلام و مذهب شيعه ۱۲ امامی بکسی حتی دانشمندان خود این پروانه را نداده و نميدهد که نوشتارهای آمده در اين دفتر را با ديد خرد بنگرند و بررسی و داوری کنند.

باور دين داران اين است که چون تازينامه٬ کلامی است آسمانی نيازی به بررسی ندارد و باید چشم و گوش بسته آنچه در او آمده است را پذيرفت و به کار بست. در حاليکه بيشترين آيه های آمده در آن آنچنان پيش پا افتاده و بی ارزش و سبکسرانه ميباشند که چنان گفتاری را از ساده انيش ترین کسان نميتوان چشمداشت٬ تا چه رسد به اللهی که خود ميگوید٬ من آفريننده جهان هستی هستم.

برای نمونه نگاهی بر اين دو سوره بيفکنيد٬ اولی نفرين الله به ابولهب است که در سوره ۱۱۱ ٬ آيه يکم٬ چنين ميگويد: تبت يداابی لهب و تب. يعنی بريده باد دو دستش که برای رسول من سنگ مي افکند.

سوره دوم٬ داستان موسی و معجزه او با کشتن گاوی بيگناه است در سوره ۲ ( الماده گوساله(بقره))٬ از آیه ۶۶  به بعد چنين آمده است:

…. و بیاد آوريد وقتی را که موسی به قوم خود فرمود که به امر خدا گاوی را ذبح کنيد. قوم گفتند ما را به تمسخر گرفته ای(کشتن گاو با يافتن قاتل چه تناسب دارد) موسی گفت پناه ميبرم به خدا از آنکه سخن به افسوس و تمسخر گويم که اين کار مردم نادان است(۶۷) قوم موسی گفتند از خداوند بخواه خصوصيت و چکونگی گاو را معين فرمايد. موسی گفت٬ خدا ميفرمايد گاوی باشد نه پير از کار افتاده و نه جوان کار نکرده بلکه ميانه اين دو حال باشد. حال که معين شد آنچه ماموريد انجام دهيد(۶۸) باز قوم موسی گفتند از خدا بخواه که رنگ آن گاو را نيز معين فرمايد. موسی جواب داد خدا ميفرمايد گاو زرد زرين باشد که رنگ آن بينندگان را فرح بخش است(۶۹) باز گفتند از خدا بخواه چگونگی آن گاو را کاملا برای ما روشن گرداند که هنوز بر ما مشتبه است

چون رفع اشتباه ما شود البته (اطاعت کرده) و بخواست خدا را هدايت پيش گيريم(۷۰) موسی گفت خدا ميفرمايد آن گاو همان قدر به کار رام نباشد که به زمين شيار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عيب و يکرنگ باشد. قوم گفتند اکنون حقيقت را روشن ساختی و گاوی بدان اوصاف کشتند. ليکن نزديک بود باز در اين امر نافرمانی کنند(۷۱) بیاد آوريد وقتی که نفسی را کشتید و يکديگر را در موضوع آن متهم کرده و نزاع برانگيختيد و خداوند رازی را که پنهان ميداشتيد آشکار فرمود(۷۲) پس دستور داديم که پاره ای از اعضای آن گاو را بر بدن کشته زنيد تا ببينيد که اين گونه خداوند مردگان را زنده خواهد کرد.

اين هم داستان دوم تازينامه که باور نداريم درباره پوچ بودن آن نياز به گفتاری باشد.

در اين کلام الله نه تنها کوچکترين رهنمودی در  راه نيکبختی و شادزيوی٬ دانش٬  خرد و کار و کوشش به چشم نميخورد که اين گونه داستانهای بی پايه و مايه و همه راههای پستی پذيری و چگونگی بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و زير پا نهادن همه آزاديها نمايانده شده است.

بر باور سازمان پاسداران فرهنگ ايران٬ رهايي از اين دام دهشتناک آسمانی که ۱۴۰۰ سال است بختک وار بر مردم ما سايه افکنده و همه آزادی ها را به نام دستور الهی از کف مردم ايران ربوده و به روان پرستی مردگان تازی و خودآزاری کشانيده٬ تنها و تنها نبرد فرهنگی آگاهانه است که ميتواند يکبار و برای هميشه اين پديده شوم واپسگرايي و خردزدايي را به زانو درآورد و بند از دست و پا و مغز و زبان و انديشه مردم با فرهنگ ايران بردارد و دگر باره ايران و ايرانی را به جايگاه والای از دست داده خود برساند.

بهترين و کاراترين نبرد فرهنگی همانا خواندن تازينامه ترجمه به فارسی و دريافت نادرستيهای آن و رسانيدن بگوش ديگران است. تا همگان دريابند که اين تازينامه٬ يک بلای آسمانی و دشمن آزادی و آزادانديشی و شادی و شادمانی است.

بايد اين درستی را بپذيريم که بيشتر مردم ما آنچنان که شايد و بايد از درون مايه اين دفتر ميان تهی که پايه و اساس دين اسلام است٬ و شيعه گری نيز خود را وابسته بدان نموده٬ کوچکترين آگاهی ندارند. زيرا نمايندگان الله در روی زمين به آنها آموخته اند که کتابی است مقدس و آسمانی.

به همين فرنود هم هست که به جای خواندن به فارسی و دريافت نادرستيهای آمده در آن و روی برگردانيدن از آن٬ ناآگاهانه آنرا به زبان تازيان برای آمرزش روان مردگان خود ميخوانند٬ که که اگر مردگان معنی واژه های خوانده شده به زبان عربی را دريابند٬ کفن ها را بردوش ميکشند و گورستان را ترک ميکنند.

ناآگاهانه تر اينکه به فرازهای زشت و ناپسندی چون … احصنت فرج ها و فروج ها….. و يا پای بريده شتر صالح که بخشی از کلام الله است سوگند ياد ميکنيم که اگر معنی فارسی آنها را دريابيم بی چون و چرا بخود سرزنش خواهيم کرد. در اين باره بگاه خود جداگانه سخن خواهيم گفت.

پاکدلانه بايد بپذيريم که آگاهی بيشتر ايرانيان از اسلام و تازينامه و شيعه گری بيش از آن نيست که در پای منبر روضه خوانها شنيده و يا در دوران خردسالی مادر بزرگها شنيده های خود را به آنان آموخته اند که آنهم از بيراهه ای آغاز گرديده و در بيراهه ديگری پايان پذيرفته است.

اين را هم از ياد نبريم که گناه گمراه ماندن ما بگردن آن گروه از دانشمندان و نويسندگان و سرايندگانی نيز است که دانسته يا ندانسته در آغاز گفتار و نوشتار و سرايندگی خود به جای روشنگری٬ بر ستايش از اين آيين واپسگرا و سرا پا اهريمنی و پايه گذاران تازشگر آن پرداخته و بيش از پيش مردم را در گمراهی نگاه داشته اند. ستوده اند آنچه را که ناستودنی بوده است.

در حاليکه بيابانگردان تازی پس از شنيدن درون مايه تازينامه از زبان محمد از بکاربستن آن سرباز زدند و در همان زمان٬ او را ديوانه و جادوگر پنداشتند: سوره ۳۴(البسا) آيه های ۶ ٬ ۷  و سوره ۴۴(الدخان) آيه ۱۳ و دهها آيه ديگر.

بدانگونه رد کردن بيابانگردان تازی و بدينگونه پذيرفتن دانشمندنمايان ما که در سده بيستم هم بسياری از آنان فرتور کشتار گر بزرگ زمان آيت الله سيد روح الله خمينی را در ماه ديدند٬ نشان ميدهد که اينگروه از دانشمندنمايان ما در زمان تسخير فضا هم به اندازه بيابانگردان ۱۴۰۰ سال پیش از اين عربستان خرد و انديشه نداشتند و ندارند که از اين ديدگاه گناه شان نابخشودنی است.

همزمان با اين گونه دانشمندنمايان و سرايندگان ناآگاه٬ آخوندهای تازی پرست نيز ماهرانه آيين ناپاک خود را٬ پاک و منزه و خردمندانه غلمداد نمودند و بر همگان آموختند که ماست سياه است و قير سفيد. بدين سان ۱۴۰۰ سال است که در بند مانده ايم و هنوز هم بدرستی نميدانيم کدامش سياه و کدامش سفيد است.

اگر بخواهيم بی ترس از تکفير و يا کشته شدن بدست آيت الله های پاسدار نافرهنگ تازيان٬ از اين بند رهايي يابيم٬ همانگونه که يادآور شد٬ برای آگاهی و روشنگری بايد تازينامه ترجمه به فارسی مهدی الهی قمشه ای را که در زمان فرمداری بزرگ کشتارگران٬ آيت الله خمينی زير شماره / ۲۶ بتاريخ ۱۳۶۷/۳/۳۱  بگواهی وزارت ارشاد اسلامی رسيده است را بخوانيم که جای کوچکترين واخواهی درباره درستی ترجمه آن بر جای نمی ماند.

با خواندن اين کلام الله نه تنها خود همه نادرستيهای آمده در آن را درمي يابيم٬ که ميتوانيم با دلگرمی هر چه بيشتر ديگران را نيز آگاه کنيم٬ تا همگان دريابند که در اين تبل ميان تهی بلندآواز آسمانی٬ جز گردنه بندی٬ جنگ٬ ننگ٬ رنج٬ دروغ٬ راهزنی٬ کشتار٬ تاراج٬ بردگی٬ بندگی٬ غلامی٬ کنيزی٬ گمراهی و به بند کشيدن زنان همسردار و بی همسر زير نام … ملکی متصرفی مالک… و بخشيدن زنان مومنه بی قيد و شرط و مهر خود را به رسول الله و زير پا نهادن همه آزادی های اوليه و ستايش از افسانه های کهن سراپا دروغ تازيان و يهود چيز ديگری نيست.

الله آمده در اين تازينامه تا آن اندازه  نا آگاه است که به جز سرزمين تازيان و يهود با هيچ سرزمينی ديگری آشنايي ندارد. الله آمده در کلام الله جز با نام تازيان و يهود با نام ديگری در ديگر کشورهای جهان آشنايي ندارد.  از الله آمده در تازينامه جز فروزه زشتی و اهريمنی چيز ديگری نميتوان يافت. و همه فروزه های چندش آور قهار و جبار و مکار را خود برای خويشتن یرگزيده است.

چنين اللهی را جز در انديشه يک مرد ماليخوليايي نميتوان يافت. بی هيچگونه دو دلی اگر روزی به چنين خدايي دسترسی پيدا شود بايد بيدرنگ دستگيرش کرد و به تيمارستانش سپرد.

اللهی که ميگويد که همه جهان هستی را او آفريده و مالک همه زمين و آسمانها و هر چه در آنهاست. از غلمرو ملکی خود در شمال و جنوب آگاهی ندارد و املاک او تنها شرقی و غربی است. سوره ۷۰ (المعارج) آيه ۳۹  و سوره ۷۳ (المزمل) آيه ۸ و دهها آیه ديگر.

اين الله در سوره ۸۰ (عبس) آيه های ۲۹ و ۳۱ و سوره ۸۸ (النبا) آيه ۶ ميگويد:

زمين را گستردم و کوهها را عماد بر آن کردم تا نگهبان زمين باشد.

يعنی ميخکوب کردم تا تکان نخورد. ولی در سوره ۵۵ (الرحمان) آيه ۴ و سوره ۳۸ (ص) آيه ۳۳ ميگويد خورشيد به فرمان من به گردش است. که اين گفتار الله نشان دهنده ناآگاهی او از گردش زمين بدور خود و به دور خورشيد است که امروز هر کودک دبستانی آنرا بهتر از الله ميداند.

و دهها نوشتار ناآگاهانه ديگر که اگر سوره به سوره و آيه به آيه بررسی و داوری گردد نه تنها آبرويي برای چنين خدايي ناآگاه بر جای نمي ماند که آبروی جبرييل و روسول الله اش نيز بر باد ميرود.

با چنين پيشينه سياه الله و رسول اش باور پذير خواهد بود با اندکی روشنگری بی آنکه جنگی دربگيرد و يا خونی بر زمين بريزد بساط اسلامی و خودکامگی الله از روی زمين و بساط خون و آتش و تروريست پروری جمهوری اسلامی از ايران يکباره رخت برخواهد بست و مردم زير ستم الله در سراسر جهان برای هميشه روی آزادی و آرامش و نيکبختی را خواهند ديد.

تاريخ گواه است که با نبرد با دشمن همواره پيروزی در نبرد فرهنگی بوده است بويژه امروز مردم ايران از نزديک هم اسلام را آزمايش کرده و هم آخوند را شناخته اند که ۱۴۰۰ سال است با سرمايه مردم ایران پرچمداری تازی پرستی بوده و دشمن سوگند خورده تاریخ فرهنگ ايران و ايرانی و نياکان ما ميباشد. نه تنها در درازای زمان يادی از نيک نامترين نياکان ما نکرده اند که در هر زمان بدست آمده دشنام هم داده اند و ميدهند.

پس از بررسی تازينامه  است که درمي يابيم آيا براستی در اين آيين برگردن نهاده شده بر نياکان ما در پی يک شکست نظامی روی داده است٬ نسيمي  از آزادی و آزادمنشی وجود دارد که چون ايرانيان آنرا در نمی يابند بدان گردن نمی نهند و يا بدرستی آنچنان نا باور بدور از خرد ميباشد که پذيرفتن برای آنان مايه ننگ و سرافکندگی است.

همانگونه که در سخنان پيش و همچنين در اين سخنان يادآور شديم و ناگريز به بازگو کردن دوباره هستيم٬ الله آمده در تازينامه خدايي است ناآگاه٬ يکه تاز٬ خون ريز٬ شکنجه گر و ظالم. مهمتر از  همه دروغگو که بخشی از آن را در اين گفتار شنيديد و يا خواهید شنيد.

با روشنی و بدور از هر گونه دودلی درمی يابيد که او ميگويد چون جهان هستی و آنچه در اوست را من آفريده ام باید همگان بی چون چرا مرا پرستش کنند و دستورات رسولم محمد را نيز بکار ببندند. تنها و تنها بايد از من بترسيد٬ سوره ۶  (النحل) آيه ۱ ٬ سوره ۳ (آل عمران) آيه ۱۷۴ و و و  وگرنه سرو کارشان با شکنجه گاه دهشتناک و دوزخ خواهد بود. دوزخی که از شنيدن نامش موی بر اندام راست ميشود. سرنگون کردن در درون شراره های سرکش آتش هميشه فروزان٬ سوختن و خاکستر شدن و دوباره و چندباره زنده شدن و سوختن٬  نوشيدن خونابه و چرک بدن دوزخيان٬  برتن کردن پوشاک آتشين از مس گداخته و و و   که چنين شکنجه گريهايي جز از ديوانگان زنجيری از کسی انتظار نميرود. کيفر دهشتناکی که تنها برای سرپيچی از بندگی و بردگی و گزيدن راه آزادی در نظر گرفته شده آنچنان سهمگين است که باورپذير نيست. سوره ۴۰ (المومن) آيه های ۷۰ تا ۷۲. سوره ۴۴  (الدخان) آيه های ۴۲ تا ۴۹. سوره ۵۵ (الرحمان) آيه های ۳۴ تا ۴۹.

همين الله شکنجه گر ميگويد اگر سربزير و گوش به فرمان من باشيدو تنها مرا سجده کنيد شما را به عشرتکده ای بنام بهشت خواهم فرستاد که خوابش را هم نديده ايد. عشرتکده ای که همه ابزار شکم و زير شکم در آن برای شما آماده گرديده است.

در جويبارهايش شير و عسل جاری است. شراب ناب سر بمهر عالم بالا که مزه ای چون کافور و زنجبيل دارد. خوراکيهای خوشمزه از گوشت تيهو و دراج٬ زنان جوان هميشه باکره٬  دختران زيبای سيه چشم با غنج و ناز٬ بالاتر از همه پسر بچه گانی چون لولو مکنون و و و  و همه و همه برای آسايش و همخوابگی دلخواه مومنين آماده است.

شگفتا سرپرستی و پذيرفتن بدنامی چنين خانه ای هم ناباور و هم در خور خدای خردی نيست که در انديشه خرد ورزان است. ولی شوربختانه الله آمده در تازينامه در سوره های بيشمار خود اعتراف در گشودن و اداره چنين بدنام خانه ای کرده است. سوره ۵۵(الرحمان) آيه های ۴۷ تا ۷۴ ٬‌ سوره ۵۶ (الواقعه) آيه های ۱۴ تا ۳۸. سوره ۷۶ (الدهر) آيه های ۱۱ تا ۲۱ و و و

پرسش اين است که آيا در چنين بهشتی نيکو کاران و فرهيختگان و دانشمندان هم جايي دارند؟ پاسخ روشن است. هرگز.   چقدر هم خوب. زيرا اين بهشت با اين ويژگی ها تنها جای کسانی است که چشم بسته دستورات الله را در پذيرش از بندگی و بردگی بکار بسته اند. همانگونه که شکنجه گاه الله(دوزخ) هم جای تبهکاران نيست و تنها جای کسانی است که از فرمانهای نابخردانه الله در زير پا نهادن آزادی سر باز زده به غلامی و کنيزی تن نداده اند.

الله برای بزهکاران و کشتارگران در اين جهان کيفری بنام قانون قصاص پيش بينی نموده است که مرد آزاد در برابر مرد آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در مقابل زن قصاص شود.  به اين آيه ها آمده در تازينامه ديدی بيفکنيد :  …ای اهل ايمان برای شما حکم قصاص کشتگان چنين معيين گشت٬ که مرد آزاد را در مقابل مرد آزاد و بنده را بجای بنده و زن را به زن قصاص کنيد…..

که درون مايه تازينامه چنين است …. يا ايهاالذين آمنو کتب عليکم القصاص فی القتلی٬‌ الحر با الحر٬‌و العبد با العبد٬ و الاثی با الاثی…   سوره ۲ (الماده گوساله(بقره)) آيه  ۱۷۷.

اين الله برابر آيه ۴۴ از سوره ۵ (المائده) ميگوید در تورات بر بنی اسرائل حکم کرديم که نفس قصاص کنند. چشم را به مقابل چشم٬ و بينی را به بينی و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمی را قصاص خواهد بود.  از ديد اين الله بنده پرور اگر مرد آزادی بنده يا غلامی و يا زنی را کشت قصاص نخواهد شد. زيرا کيفری تعيين نکرده است. همچنين است درباره کسانيکه يک چشم دارند اگر چشم دو يا چند نفر را کور کردند و يا کسی بينی و يا گوش چند نفر را ببرد و يا بي دندانی دندان چند نفر را بشکند٬ از سوی الله کيفری پيش بينی نشده است.  با اين همه نارسايها ای کاش اللهی که چنین سفت و سختی را بر فرمانبرداران خود ارزانی داشته است خود چنین بر آن پای بند می بود و بکار می بست. براينکه دريابييم الله خود دستوراتش را بکار نمی بندد و زير پا ميگذارد بسراغ يکی از دهها داستان های آمده در تازينامه ميرويم که در پيوند با زخمی کردن يک پای شتر صالح پيغمبر است.

در اين داستان از شتری بنام آيت الله ناقه صالح نام برده شده است. الله برای گناه زخمی کردن يک پای شتر بجای اينکه دستور دهد يک پای زخم زننده و يا يک پای شتر او را زخمی کنند٬ خشمگين گرديده و همه قوم ثمود را  به ديار نيستی فرستاده است. چون کلمه آيت الله شتر به ميان آمد برای اينکه با آيت الله های سردمدار جمهوری اسلامی اشتباه نشود ناگريز درون مايه عربی آنرا نيز آوردم که چنين است …. هذه ناقه الله لکم آيته…..

بنابر آنچه که در شش سوره  و  ۴۸ آيه تازينامه برميايد نابودی قوم صالح و پی کردن آيت الله شتر صالح که برویهم يک داستان است در هر سوره بگونه ای آورده شده که با سوره ديگر برابری ندارد و آشکارا نشان دهنده نادرستی و دروغ بودن داستان است.

۱- برابر سوره ۷  (العراف) آيه های ۷۲ تا ۷۹ و سوره ۱۱ (هود) آيه های ۶۰ تا ۷۶ چنين آمده است. چون آيت الله شتر صالح در علفزار خدا چرا ميکرد. قوم صالح يک پايش را پی کردند. به کيفر اين گناه الله شب هنگام با فرستادن زلزله همه آن قوم را کشت و شهرشان را ويران کرد.

۲- برابر سوره ۲۷  (النمل) آيه های ۴۴ تا ۵۲ آمده چون قوم صالح از فرمانش سرپيچی کردند و او را به نبوت نپذيرفتند و اراده کشتن وی را داشتند شب هنگام الله پيشدستی کرد و با فرستادن زلزله همه را به خاک و خون کشيد.

در اين سوره کوچکترين اشاره ای به داستان آيت الله شتر و چرای در علفزار و پی کردن آن نشده است. اين نشان ميدهد که اگر خود داستان درست باشد پس يکی از اين دو سوره وحی منزل نادرست می باشد. زيرا اگر قوم صالح بار اول برای پی کردن شتر با سنگباران نابود شدند ديگر قومی زنده نمانده بود تا پيامبری او را نپذيرد.

۳- برابر سوره ۲۶ (العشرا) آيه های ۱۴۰ تا ۱۵۸ ميگويد چون صالح ادعای نبوت کرد قوم صالح به او گفتند که گويا ترا سحر کرده اند که چنين ميگويي. و به او گفتند که تو هم مثل ما بشری٬ اگر درست ميگويي معجزه ای بياور. صالح گفت اين شتر معجزه من است و من مقرر ميکنم که آب نهر را روزی شما بنوشيد و روزی شتر من.  قوم صالح دچار کم آبی بودند و شتر را که از آب نهر آنها می نوشيد  را پی کردند. و پس از آن  الله قوم صالح را به عذاب موعود گرفتار کرد٬ که حرفی از زلزله و يا سنگهای آسمانی در کار نيست.

در اين سوره می بينيم از داستان علفزار ياد نمی کند و برای نوشيدن از آب نهر است که شتر را پی ميکنند و خبری هم از نقشه قتل صالح در کار نيست ولی به هر حال نابود ميشوند در حاليکه قبلا دو بار و با دو بهانه ديگر قوم ثمود نابود شده  و ديگر زنده نبودند.

۴- سوره ۵۴ (قمر) آيه های ۲۲ تا ۳۲ الله مي گويد آب چشمه به دستور خود الله تقسيم شده که يک روز تنها برای آشاميدن شتر و يک روز برای همه مردم يک روستا. چون قوم صالح سرپيچی کرده و شتر را پي کرد ه اند به کيفر اين گناه شبانگاه به نابودی کشيده شدند.

اين بار هم داستان دگرگون شده و به جای آب نهر٬ آب چشمه به ميان آمده که نيک ميدانيم که آب نهر هميشه جاری و روان است که با نوشيدن يک شتر کم نمی شود. ولی چشمه چون از زمين ميجوشد چه بسا کم آب باشد که با آب نهر دوگانگی دارد بی هيچ دودلی این هم دروغ است.

۵- در سوره ۹۱ (شمس) آيه های ۱۰ تا  ۱۵ ميگويد چون آب آشاميدنی برای مردم و شتر بس نبود و مردم پای شتر را بريدند و مورد خشم الله قرار گرفتند و همه با زنان و کودکان بديار نيستی فرستاده شدند. مي بينيم درباره يک داستان که در پنج سوره آمده چهار بار دگرگون شده و هر بار چيز ديگری به میان آمده نشان دهنده آن است که لوح محفوظ الله هم کهنه و سر و تهی ندارد. اگر چشمان خود را ببنديم و اين داستان دروغ آمده در تازينامه را نديده و درست بدانيم آنگاه برای دشواری بزرگتری پيش می آورد که آبرويش را يکسره بر باد خواهد داد. زيرا توانايي٬ دانايي و آگاهی و دادگری الله همه زير پرسش ميرود که چگونه نتواسته آب چشمه ای کم آب را تا آن اندازه زياد کند که هم شتر بنوشد و هم مردم تا دست به چنين کشتار فجيعی نزند؟

چرا یک داستان برای چندین بار یه محمد وحی شده است؟ آیا وحی يکبار آن کافی نبوده؟  آیا الله دچار فراموشی شده که اين داستان بی سر و ته را چندين بار به صورتهای مختلف به محمد وحی کرده است؟  و يا به اين تازينامه که امروز در دست ماست اعتباری نيست و به جز اين داستان باید محتوی اشتباهات ديگری هم باشد؟

الله نادان و نا آگاه و بيخرد شناخته ميشود که به هنگام تقسيم آب ميان يک روستا با يک شتر٬ همه مردم را با يک شتر برابر کرد و درنيافت که مردم دچار کم آبی ميشوند و خواه و ناخواه بلايي بر سر شتر مي آورند. بيدادگر شناخته ميشود که قانون قصاص خود را زير پا ميگذارد و در برابر زخم درمان پذير پای يک شتر خشمگينانه ريز و درشت يک روستا را کشته مي کشد.

پرسش از اين الله که نامش ارحمان الرحيم نيز هست اينست.

شما  که در برابر زخم قابل درمان پای شتر اين چنين خشمگين شدی و خروشيدی و قومی تشنه لب را با سعبانه ترین گونه خود کشتی٬ پس چرا زمانی که ابن ملجم مرادی با شمشیر زهرآلود خود بر کله امام علی٬ امام اولت کوبيد و مغزش را پريشان کرد٬ چنان سکوت کردی که گويي رويدادی روی نداده است؟

از علی که بگذريم چرا درباره امام سومت٬ امام حسين و  فرزندانش در صحرای کربلا که آنچنان به خواری کشته شدند٬ سرهايشان بريده شد٬ خيمه ها را به آتش کشيدند٬ زنان و دخترانشان را به کنيزی گرفتند و به اسارت بردند٬ سرهای بريده را بر نيزه کردند و دو دست ابوالفضل٬ پسر امام علی را بريدند٬ چرا همچنان خاموش ماندی؟

آيا خون پای آیت الله شتر صالح خيلی رنگين تر از خون امامان و امام زادگانت بود؟ درستی اينست که باور ندارم خودت هم بدانی چرا٬ از حجرالاسود چه پرسشی؟

آيا اين وقايع را هم نمی توانستی به حکم آزمايش آن قوم تلقی کنی و آن کسانی را که از تو روی برگردانده بودند نابود کنی؟

اللهی که مدعی است که جهان هستی من آفريده ام ولی از گردش خورشيد و زمين ناآگاه است و تازينامهش مالامال از اين گونه داستان های ابله پروری است چه پرسش و چه چشمداشت ديگری ميتوان داشت. جز همان چيزهايي را که بنام وحی منزل بخورد مشتی گمراه داده و ۱۴۰۰ سال است که در بيابان های عربستان سرگردان کرده است و اين گونه بلاهای آسمانی را بر سر مردم فرود آورده و هرگز هم صدايش بسود ستمديدگان بر نخاسته و بر نخواهد خاست.

اين ما هستيم که بايد بدور از از هر گونه پی ورزی دينی تازی پرستی٬ تازينامه را برای آگاهی خود بخوانیم نه برای آمزرش روان مردگان و نه سوگند  تا آگاهانه بتوانيم از بلای آسمانی رسيده از سوی الله رهايي يابيم و گرنه ملا و آيت الله پشه و مگسی های نشسته بر روی زباله هستند. بايد زباله را روبيد تا از گزند پشه و مگس در آمان بود.
آله دال فک

الله را بايد ازديدگاه آفرينندگان او سنجيد

 

خردمندان آزاد اند یش بر این باورند که خدایان در اند یشهء مرد مان و بر پایگاه و رشد فرهنگی آنها آفریده شداند. سازمان و شیوهء ادارئ هر جمعیتی متناسب با بینش وتصورآنها در مورد خود کامگی یا مهرپرورئ آنان از خدایان خود شان است.  روشن است («الله»), زاییدهء تصور فردی از قبیلهء قریش, که با بینشی تنگ به پد یده هائ جهان می نگریسته, با «پروردگار» کوروش, که بر کشور دارانی فرمانروایی می کند, هرگز برابر نخواهد بود.

 

هر چند که کوروش بیش از هزار سال پیش از ظهور اسلام میزیسته, ولی اندیشهء اواز د ید گاه فرهنگی, بیش از هزار سال از اسلام پیشرفته تر است. ما می توانیم این اختلاف فرهنگی را در مقایسهء احکام تازينامهی, که برای مسلمان و نا مسلمان مقرر شده است, با منشور دادگرئ کوروش*), که بر آزادی مردمان جهان پافشاری دارد, در یابیم.

 

الله «بت پرستان», بوسیلهء محمد پسر عبدالله تغییرکرده و بر عربهائ مکه عرضه شده است, بیشتر با یهوه خدائ یهود یان شباهت دارد, تا به خدایانی که خانوادهء محمد به آنها اعتقاد داشتند. عبدالله پدر, عبدالمطلب پدر بزرگ, ابوطالب عموئ محمد و تمام قبیلهء قریش  به گفتهء تاریخ مسلمانان بت پرست بودند. عبدالمطلب خود از خدمت گزاران بت خاتهء کعبه بوده است و به هیچ صورتی محمد نسبتی با یهودیان, که خود را از نسل ابراهیم (اسطوره ای از تورات) می دانند, نداشته است. محمد با معرفئ الله, که «هیچ الهه ای نیست بجز الله», همهء خدایان اطرافش را نسبت به نیازهائ زمان و مکان قبیله های عرب در قالب «الله» می ریزد. آنگاه در نابودئ هر عقیده و باوری با روشی انتقام جویانه می کوشد. در اندیشهء محمد «الله» هم سنگ  فرمانده, یا بیشتر, صاحب قهار یک  قبیله است که او را می توان در شکل چنگیز خان مغول تصور کرد.

 

محمد در ابتدا خود را بشری عادی(نبی) معرفی می کند, که رابطهء بین جبرییل و مردم را به عهده دارد. چون جبرییل است که کار پیامبری الله را انجام می دهد. محمد در گفتارش هم چیزی جز اسطوره های تورات و انجیل ندارد که بتواند مردم را جذب کند. نه وعده ها و تهد یدهای الله در جنت و جهنم, ونه مجازاتهای افساته ائ الله, مثل توفان نوح و یا نا بودئ قوم ثمود, نتوانستند آنطور, که محمد انتظار داشت, طمع و یا وحشت ذهنئ عربها را بر انگیزند. دیده می شود که محمد سبب کندئ پیشرفتش را هم با خواست الله توجیه می کند. بارها در آیات تازينامه مثل (سوره 2 آیات 7 تا 20) تکرار می کند که الله کسانی را که در نظر دارد تا در آتش جهنم بسوزاند به اسلام هدایت نمی کند. برای نمونه:

 

سورهء ۲ آيهء ۷: الله قلب و گوشهاي آنها را قفل کرده و جلوئ چشمهائ آنها را گرفته و برآنها عذابي عظيم خواهد بود.

 

محمد برهاني هم از خود نداشت که حتي همان عربها را قانع کند. مرتب از معجزات موسي و عيسي ويوسف و… و مجازاتهائ هولناک الله سخن مي راند ولي با اين وجود چندان توفيقي نمي يافت.

 

سورهء ۲  آيهء ۵۵ : به موسي گفتند که به الله  تو ايمان نخواهيم آورد, مگر اين که خودش بر ما ظاهر شود. همان د م  صاعقه اي  فرود آمد که همه د يدند.

 

سورهء 20 آيهء 014 😦 الله خطاب به موسي 🙂 نگاه کن, من الله هستم, نيست الهي بجز من, پس بندهء من باش و مرا عباد ت کن.

آيهء بالا نشان دهندهء اين است که موسي خودش الله را مي ديده, د يگر اين که موسي هم مثل محمد در رد يف يک بنده است, ولي موسي بدون واسطه با الله گفتگو مي کرده است.

محمد باهوش زيادي که داشت, توانست بدون آنکه چيز شگفت انگيزي را عرضه کند, از راه تحريف و تغيير اسطوره هائ د يگران, اسلامش را بفروشد. در تازينامه مي آيد که نوح به قومش مي گفته که از الله  بترسيد واز من اطاعت کنيد(در تازينامه همه خدايان به الله تبديل مي شوند). اين در ذهن عربها نا آگاهانه تداعي بوجود مي آورد که بايد از الله بترسند و از محمد اطاعت کنند.

 

سورهء 26 آيات :108, 110, 126, 131, 144, 150, 163, 179: بترسيد از الله و از من اطاعت کنيد.

 

با اينکه گفته مي شود که» قولوا لا اله الا الله تفلحوا»  شرط نجات از مجازات پذ يرفتن «الله» به عنوان تنها قدرت است. ولي اين ايمان کافي نبود, مسلمانان مي بايستي با بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات ايمان خود را ثابت کنند.

 

سورهء 02 آيهء 110 : نماز بر پا داريد و زکات (يک نهم از درآمد سالا نه) بپردازيد و هر خيري که پيش پرداخت کنيد از نظر الله پنهان نمي ماند.

 

تازه مسلمانان فکر مي کردند که تنها با تأييد الله خود را از همهء مزاحمت هائ مجاهد ين خلاص مي کنند, ولي اين ايمان لفظي نه براي محمد ايجاد ثروت و قدرت مي کرد و نه مي توانست اسلام را گسترش دهد. اين بود که الله پيوسته مسلمانان را تهديد مي کرد و ذهن آنها را با سمومش شست وشو مي داد.

 

سورهء 02 آيهء 165 : کساني هستند که بتهائ خود را بيشتر از الله دوست دارند, اگر آنها ميدانستند که الله از همه پر قدرتتر و مجازاتهايش هم هولناکتر است. (پس چنين نمي بودند)

 

سورهء 02 آيهء 206 : اگر به آنها بگويند که از الله بترسيد با جرأت به کار خود ادامه مي دهند. در معاد جهنم برائ آنها است.

 

سورهء 03 آيهء 004 : کسي که نشانه هائ الله را نمي پذ يرد, با عذابي درد ناک مجازات مي شود, که الله انتقام جو و سختگير است.

 

سورهء 05 آيهء 098 : بدانيد که الله مجازاتهائ شد يدي دارد وهم غفور و رحيم (از مجازات چشم پوشي مي کند) است.

 

 تازينامه بارها و مرتب تکرار مي کند که الله به هر آنچه در زمين و آسمان است, و انجام مي شود, آگاهي کامل دارد. بخصوص تأکيد مي کند که الله هر گز مجازاتهايي را که براي مردم در نظرگرفته است فراموش نمي کند. با تمام تهديدات و با وجود مراسم نماز گزاري و پرداخت زکات از طرف نو مسلمانان, الله به مسلمانان اعتماد نمي کند و از آگاهئ آنها مي ترسد و روز به روز آزادي آنها را محدود تر مي سازد, چون الله خودش از انگيختن خرد مي ترسد.

 

سورهء 03 آيهء 028 : مسلمان نبايد دوست غير مسلمان برگزيند, از مجازات الله بترسيد که راه شما الله است.

 

 سورهء 04 آيهء 045 :  الله بهتر مي داند که چه کساني د شمن شما هستند, براي شما دوستي و يارئ الله کافي است. (اين است که مسلمانان دشمن يابند, چون به دوست نيازي ندارند)

 

 سورهء 04 آيهء 089 :  با نامسلمانان دوستي نکنيد تا ايمان بياورند و اگر باز از ايمان برگشتند, آنها را بگيريد و بکشيد, که آنها دوست و يار شما نيستند.

 

اين آيات و افسانه ها براي عربها  چندان هم جذاب و ترسناک نبودند, پرداختن زکات هم ايمان آنها را سست تر مي کرد. آنچه که «الله» را براي عربها د لربا و جذاب کرد و او را به سرعت در سراسر عربستان گسترش داد, دستور قتل عام و غارت نامسلمانان بوسيلهء نو مسلمانان بود. فرمان قتل وغارت از طرف «الله» آنقدر براي آنها سعادت بخش بود که حتي کساني که, مسلمان ولي, مجاهد نبودند اجازه مي خواستند که در جهاد اسلامي شرکت کنند تا بتوانند  در غنيمت ها(غارت نامسلمانها) شرکت داشته باشند.

 

سورهء 02 آيهء 190 :  بکشيد در راه الله, مخالفان را, ولي بدون شورش, که الله شورش را دوست ندارد.   

 

مسلمانان به فرمان الله نه تنها نامسلمانان و بخصوص ثروتمندان را مي کشتند و اموالشان را غارت مي کردند, بلکه معبدها, سنتها و انديشهء آنها را هم تصاحب مي کردند و بعد از آلوده ساختن آنها به سموم «اسلام» به همان مردم تحميل مي داشتند. براي نمونه:» مزگد» که واژه اي است پارسي, به معناي «خانهء ماه» به کلمهء «مسجد» يعني محل سجده(به خاک افتادن) تبديل مي شود. «مزگد», که خانه مهر و جاي شادي, رقص وپايکوبي بود, و در آن, خداوند «ماه» را خشنود مي کردند تا در بين مردم مهر گسترش يابد, تبديل به جايگاه خفت انسان و تقسيم اموال غارت شده مي گردد. با وجود اينکه ستايش هر علامتي در کنار الله د ليل شرک است و شرک شامل عفو و يا رحمت الله نمي شود(ان الله لا يغفر من يشرک ..). هنوز بر گنبد بعضي مسجدها ماه جلوه مي کند و حتي هلال احمر را همه کشور هاي مسلمان در برابر صليب سرخ قرار مي دهند, در حاليکه همه مي دانند تنها يک علامت مي تواند اسلام را معرفي کند, و آن شمشير است, که روي بيرق مملکت عربستان سعودي نمايان است.

با وجود تصرف و تبديل مزگد به مسجدالحرام, مردم بعضي از سنتهائ گذ شته را بطور عاد تي رعايت مي کردند, کسي به خود اجازه نمي داد که از ورود فردي به آن مکان جلو گيري کند, چه رسد به آنکه کسي را در آن مزگد به قتل برساند. «مسجدالحرام» هنوز هم براي ستايش کنند گان ماه معبد و پناهگاه بشمار مي آمد. ولي الله هم از ورود ديگران به مزگد شان جلو گيري, و هم کشتار د گر اند يشان را در مسجدالحرام آزاد  مي کند.

 

سورهء 09 آيهء 028 :  اي موء منان مشرک ها نجس هستند و نبايد از امسال به کعبه وارد شوند. اگرشما از کاهش درآمد خود در هراس هستيد, الله از فضل خود شما را بي نياز مي سازد. (حج واجب همان فضل الله است) 

 

سورهء 02 آيهء 191 :  بکشيد آنها را در هر کجا که بر خورد کرديد, آنها را دنبال کنيد و بيرون برانيد, ولي در مسجدالحرام اگر مقاومت نکنند, آنها را نکشيد, بکشيد اگر مقاومت نشان دادند, که اين است مجازات کافران.

 

محمد با نازل کردن اين آيات سنتهائ اخلاقئ پيشينيان را زير پا مي گذارد, تا هيچ راه گريزي برائ نامسلمانان باقي نباشد, ولي بعضي از سنتها از اين بيشتر, در نهاد همان عربهائ خشن رخنه داشت, مثلأ  خوش نداشتند که در ماههائ حرام خون ريزي کنند. بهمين سبب محمد (الله) در کشتار نامسلمانان بي صبري ميکرد.

 

سورهء 09 آيهء 005 :همين که ماه حرام گذ شت, در کمينشان باشيد, بر آنها هجوم بياريد و بکشيد مشرکان را با هر نيرنگي که ميتوانيد, چنانچه نماز بگزارند و زکات بپردازند از خون آنها بگذريد که الله غفور و رحيم است.

 

نه تنها خدعه و نيرنگ در راه الله مجاز بوده, بلکه سازمان دهئ عمليات تروريستي, کشتارهاي سياسي و قتلهائ زنجيره اي هم از کردارهايي است که از زمان پاي گرفتن اسلام تا به امروز اجرا مي شود. دروغورزان هستند که اين شيوه هاي اسلامي را منکر ميشوند. اقتصاد اسلام,  بر پايهء کشتار ثروتمندان, قدرت مجاهد ين اسلام, و بر نا آگاهي و طمع مستمندان استوار بود.

 

سورهء 09 آيهء 123 : بکشيد کافران را از پس هم, تا جد يت و خشم شما را احساس کنند.

 

سورهء 47 آيهء 035 :   سستي نکنيد, به صلح تن در ندهيد, چون الله شما را قويتر و بي نقص گردانده است.

 

اين جنايتها به حملهء مسلمانان بر قبيله هاي مکه و يثرب محدود نمي شد, بلکه الله به هر مسلمان اجازه قتل هر نامسلماني را ابلاغ کرده بود. مسلمانان بطمع دارايي, به جان ديگران مي افتادند و خون آنها را مي ريختند تا به مال آنها دست يابند.

 

سورهء 22 آيهء 039 :  اجازه داريد بکشيد, هر که را که بشما ستم کرده است, الله پشتيبان شماست.

 

اين دستورهائ الله  بي سر و صدا اجرا مي شد, روز به روز و بسرعت هم ثروت و هم لشکر مسلمانان رشد مي کرد. در نتيجه طمع و عطش عربها به ثروت به سمت بي نهات در حرکت بود. هيچ قبيله اي,  پيروان هيچ عقيده اي و هيچ فردي از دست اين مسلمانان( جنايت کاران) در امان نبود. اين دروغي بس بزرگ است که مي گويند اسلام پيروان کتاب (نصراني و يهودي)  را برسميت مي شناسد و يا امان مي دهد.

 

سورهء 09 آيهء 029 : بکشيد کساني  را که به الله و احکام (…) او ايمان ندارند, همچنين آن د سته که خود اهل کتاب هستند ولي اسلام را نپذ يرفتند, مگر اينکه تعهد کنند که با خواري و خفت بدست خود جزيه(جريمهء دگرانديشي در اسلام) بپردازند.

 

اين هم به آن معني نيست که وقتي مسيحي ها و يا يهودي ها تعهد به پرداخت جريمه کردند آزاد هستند. آنها نه تنها از حقوق اجتماعي محرومند بلکه اجازه ندارند در هيچ موردي بر مسلماني تقدم داشته باشند, يعني اگر خانهء پيرو کتاب(يهودي يا مسيحي) بهتر و يا زمينش حاصلخيز تر مي بود, بايستي آنرا به مسلمانان واگذار مي کرد, آنها بايد در زير فشار و خفت مسلمانان در نقصان باشند, ولي اجازه داشتند که زنده بمانند. کشتن د يگران, که اهل کتاب (انجيل, تورات, زبور) نيستند, بخشي از جهاد در راه الله است.   

 

سورهء 47 آيهء 004 : کفار را در هر کجا يافتيد گردن بزنيد تا زمين از خون آنها رنگين شود. اسيران را محکم ببند يد که قادر به گريز نباشند.

 

شوق و شوري در مجاهد ين خلق اسلام افتاده بود, از کشتار د يگران سر مست مي شدند, هم به فيض د نيا و هم به ثواب اخرت مي رسيد ند. هر که را دارايي داشت در راه الله مي کشتند. براي نمونه: چند نفر ازاصحاب محمد به پيرمرد محترمي از طايفهء بني سليم بر خورد مي کنند, واو از ترس به ياران محمد سلام مي کند, که بد ين ترتيب خود را مسلمان نشان دهد, ولي اصحاب که طمع دارايي او را در سر داشتند, از خون و اموال او نمي گذرند.

 

سورهء 04 آيهء 094 : اي مومنين هنگامي  که در راه الله قدم برمي داريد, کسي را که به شما سلام کرده, بگمان اينکه او از ترس از شما پناه ميخواهد, نکشيد تا دارايي او را صاحب شويد, در حاليکه الله براي شما غنايم فراواني فراهم کرده است. پس بهتر است که قبل از هر اقدامي تحقيق کنيد.

 

مسلم است که الله با اين همه قدرت روزافزون در مرزهائ عربستان نمي ماند, با شمشيرش و بهمين روش و قهر ولي خشمناک تر وارد سر زمينهاي ايران مي شود. کم کم ولي بالاخره پس از چهارصد سال ويروس الله سراسر ايران را براي هميشه آلوده ميکند. ايرانيان, که مردمي با فرهنگ و خيلي پيشرفته تر و داراتر از عربها بودند, به همان نسبت هم با شدت زيادتري سرکوب شدند. متوليان اسلام وحشيانه و با ستمکاري اسلام را به ايرانيان تحميل کردند, عربها را بر بالين آنها گماشتند تا بزور بر الله نماز گذارند. ايرانيان مسلمان شدند, ولي هنوز که هنوز است «الله» را به مفهوم تازينامه نپذ يرفته اند. ايرانيان کردگار و آفريد گار, خداوند مهر(گسترش دهندهء دوستي و نيکي), پروردگار(سيمرغ, پرورش دهندهء مردمان), خداوند جان وخرد( انگيزندهء نيروئ زندگي و خرد) و ايزدها و يزدانها را ستايش مي کردند. آنها از منش مردم ستيزي و ستم گستري بدور بودند. ايرانيان زبان عربي  نمي دانستند ولي از کرار مجاهد ين اسلام مي ديدند که الله قهار و غضبناک است. بينش فرهنگئ آنها اجازهء پذ يرفتن چنين فرمانروايي را نمي داد. ايرانيان صورت وحشتناک الله را با ماسکهايي از چهرهء خدايان خود مي پوشيد ند. شايد بد ين وسيله مي خواستند مجاهد ين را راضي  کنند ويا به خود دروغ مي گفتند تا از تسليم خود در برابر اهرمن شرمسار نگردند.

 

هر مردمي, واژه هايي را بکار مي برد, که بنمايه و کاربرد آنها از بينش فرهنگئ آن مردم تراوش کنند. در فرهنگ زبان ايرانيان واژه هايي هم وزن بعضي از کلمات عربي پيدا نمي شود. از اين جهت برگردان تازينامه به زبان فارسي, بدون در نظر گرفتن ريشهء قکرئ عربها, نادرست است. براي نمونه يک جملهء عربي و برگردان آن را به فارسي  بررسي مي کنيم.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم > نابرابر است با< به نام خداوند بخشندهء مهربان.

 

«»بسم»        : اسم در عربي مرتبهء خانوادگئ فرد را نشان ميدهد (عبدالله = بردهء الله)

 

«نام»        : نام در فارسي نمايندهء نيکئ جان در تن است (فرشيد = پخش کنندهء تراوت)

 

«»الله»        :خالق و امير و صاحب مطلق و ابدئ هر پد يده اي (انسان رانده شده از جنت, ذ ليل و پست)

 

«»خداوند»        : نمايندهء منش و اند يشه اي( انسان نيک گوهر و به خرد ارزنده, و بنا کنندهء بهشت در زمين است)

 

«رحمان »        :مقرر کنندهء مجازاتهاي سبک ( کفار را بايد در اين د نيا فقط کشت, ولي در اخرت الله مي سوزاند)

 

«»بخشنده»       :هستي و يا فر خود را در د يگران پخش مي کند (خداوند مهر, مهرپروري را به جانداران مي بخشد)

 

«رحيم»        :کسي که از عذابهاي هولناک چشم پوشي مي کند (کمتر با بلاهائ آسماني, مردم را مجازات مي کند)

 

«مهربان»        :پرورش دهنده مهر, مهرورزي به همهء پديده ها (مردم از مهر فريدون در آسايش مي زيستند)

 

ايرانيان الله را نمي خواستند بپذ يرند, ولي الله با همان قهر و قدرت بر آنها غالب شده بود. آنها صورت الله را به دروغ  و با رنگهاي خدايان خود آراستند, در دروغوندي بر خود ستم کردند, تا آنجا که خود نيز ستمکار شدند.  دروغوندان هرگز نمي توانند در آزادي و آسايش زندگي کنند, مگر اينکه از دروغ ببرند و به راستکاران بپيوند ند. تا ايرانيان به ويروس الله آلوده اند ننگ حکومت ولايت فقييه را احساس نمي کنند.

 

ني حريف است هر که از ياری بريد                پرده هايش پرده های ما دريد     (مولوی)

 

کسي مي تواند از معبود خود(الله) ببرد که به نواي موسيقي (آواي سروش) گوش دهد, گاه هائ اين چنين آهنگ است که پرده هائ (مانع ها) جلوي چشم ما را مي درد و ميدان ديد ما را پهناور مي کند. پاسخ اين پرسش که چرا بايد الله ايران را ترک کند؟, در جستاري از منوچهر جمالي بيان شده است:

 

پرسمان فرهنگ ايراني از نخست» جستن بن» جهان بود. جهان «از چه» بر مي خيزد. و چگونه از آن بن ميرويد. همچنين يونانيها, آرشه Arche جهان را مي جستند. جهان از چه بخشهايي ساخته شده است که هميشه در پيش ما است. ولي ساميها نياز به «خالق جهان» داشتند. واين نياز به يک قدرت بي نهايت بزرگي بود که جهان به اومتعلق است که انسان بايد از او اطاعت کند تا از آن قدرت بهره ببرد.
و اين دو نياز, کاملا مختلف بود. در «عهد عتيق», کلمه اي متناظر با «آرشه» يوناني و «بن» ايراني نيست. از اين رو داستانهاي آفرينش ايراني «بندهشن» ناميده شد ند. چگونه بن مي دهد, يا به عبارت آشگارتر, چگونه و از چه, جهان زاييده و روييده مي شود. اينکه جهان از » آهنگ و رامش و سرود» ساخته شده است, بيان همين بن جويي ايران بود. سيمرغ, در آغاز, همين «سرود و آهنگي بود که بن و گوهر جهان را نشان مي داد «سيمرغ خالق جهان نبود, بلکه بن و بافت يعني تار و پود جهان بود. (از منوچهر جمالي, در جهان گمگشتگي و مهر. ISBN 1 899167 06 4, KURMALI PRESS )

 

 ايراني مي تواند درايمان دروغش به بند گئ الله تن در دهد, يا راستکاري و آزاد اند يشي و خرد را برگزيند. انسان يا ستم و ستمکاري را مي پذ يرد يا آزادي و مهر ورزي را. واژه هايي نظير «آزادي», «د مکراسي», «جمهوري», مردم سالاري» و هومني  بهيچ نسبتي در قاموس اسلام و بويژه در حکومت ولايت فقيه نمي گنجند. بکار بردن اين واژه ها در دامان الله, از طرف مسلمانان موءمن عوام فريبي و دروغ, و از سوئ نامسلمانان روشنفکر نا بخردي و گاهي خيانت است.

 

گوهر جام جم از کان و مکان دگر است                تو تمنا ز گل کوزه گران مي داری؟            (حافظ)

 

 

 

 

 

*) خواهش مي شود, براي خواندن فرمان کوروش, به تارنمائ زير درآييد. http://www.lvcm.com/dunom/Farsi-Iran1.htm

دريافت باز تاب از ديدگاه خوانندگان: 

MarduAnahid@yahoo.de 

قرآن اشکالی ندارد!

برخی از مسلمانان روی این ادعا بسیار تاکید میکنند که قرآن دارای هیچ اشکالی نیست و از این ادعا نتیجه میگیرند که این کتاب از جانب خدا دیکته شده است.

با فرض اینکه خدا وجود داشته باشد و با فرض اینکه در کتاب نویسی هم دستی داشده باشد، بی اشکال بودن یک کتاب هرگز به این معنی نیست که این کتاب از جانب خدا نوشته شده است. ولی یقیناً با توجه به اینکه خطا از جانب خدا نباید رخ دهد وجود اشکال در یک کتاب میتواند نشان دهد که آن کتاب از جانب خدا نیست.

تارنمای زندیق با هدف روشنگری و خرافه ستیزی، قسمتی تحت عنوان «اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه» راه اندازی کرده است که در آن به بررسی اشکالات مختلف قرآن میپردازد.

خرافه ستیزان و علاقه مندان به خردگرایی و ترویج خردگرایی میتوانند با مطالعه و اشراف به این اشکالات افراد بیشتری را از این موارد آگاه کنند و با این روش از میزان جهل و جنون در جامعه مذهبی ایران بکاهند.

افيون توده ها

 «افيون توده ها»

 نگاهي به ماهيت و نقش اجتماعي دين

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 30، مرداد 1378

www.sarbedaran.org

دين چيست و جايگاه آن در تاريخ جامعه بشري كدام است؟ بدون درك درست  از اين مساله، مبارزه عليه ستم و استثمار؛ مبارزه عليه تقسيم جامعه به غني و فقير، به بالا دست و فرودست؛ و بناي جامعه اي نوين بر خاكستر جامعه طبقاتي، ممكن نيست. هر فرد انقلابي بايد درك عميقي از مسائل مربوط به دين و نقش آن در تاريخ داشته باشد تا بتواند به پي ريزي راه رهائي همه جانبه و كامل توده هاي مردم خدمت كند.

  چرا؟ چون دين، جهان موجود و كاركرد آن را تحريف مي كند و وارونه جلوه مي دهد؛ ذهن توده هاي مردم را به بن بستهاي تاريك مي كشاند. آنها براي لحظه اي فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهاي جامعه طبقاتي به دين معتاد مي شوند.

  در جهان امروز طبقات حاكم و بطور كل طبقات استثمارگر از دين براي استمرار بخشيدن به سلطه خود استفاده مي كنند. آنان براي حفظ سلطه خود بر طبقات فرودست، براي پا برجا نگاه داشتن اوضاعي كه مساعد حال طبقات ستمگر است، از دين استفاده مي كنند. دين داراي خصلتي است كه به آنان امكان چنين استفاده اي را مي دهد.

  بخشهائي از توده هاي مردم براي مقاومت در برابر ستم، به عقايد مذهبي متوسل مي شوند. اما دين ذاتا قادر نيست راه رهائي را به آنان نشان دهد و كمك كند كه شرايط فلاكت بار خود را تغيير دهند. اين حقيقت مهمي است كه مردم كشور ما در بيست سال گذشته آن را از نزديك تجربه كردند. دين سازمان يافته همواره براي تقويت موقعيت ستمديدگي توده هاي مردم استفاده مي شود؛ بندگي و تسليم به وضعيت موجود را برايشان موعظه مي كند و وعده زندگي بهتر در «آن دنيا» را مي دهد. اما چيزي به نام «آن دنيا» وجود ندارد. لنين گفت كه هر نظم اجتماعي ارتجاعي به دو چيز نياز دارد: جلاد و روحاني! آنها دست در دست يكديگر كار مي كنند. استفاده سيستماتيك و همه جانبه جمهوري اسلامي از دين بعنوان ابزار سركوب و تبليغ تبعيت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهاي عقب مانده، گواه حرف لنين است. جمهوري اسلامي عريان تر از هر رژيمي نقش جلاد و روحاني را به هم آميخت و بيشترين استفاده را از هر دو كرد.

 

 آموزه هاي مذهبي غير علمي و تخيلي است و بايد به نقد كشيده شود

 ما بايد آموزه هاي مذهبي را رد كنيم. زيرا باورهاي مذهبي، خيالي و غير واقعي است. اما همه توده هاي كارگر و زحمتكش كه عليه نظامهاي ارتجاعي بر مي خيزند بر اين امر آگاهي ندارند. آگاه كردن آنان به اين مسئله بخشي از ياري رساندن به آنهاست كه بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسي بشناسند و مبارزه خود را عليه آنان  هر چه آگاهانه تر و پيروزمندانه تر به پيش ببرند. آنان را بايد به ماهيت ستمگرانه كليه اديان و مذاهب و به غير واقعي بودن جهان بيني مذهبي، آگاه كرد.

  اعتقادات مذهبي مانع از آن مي شود كه توده هاي مردم، جهان و هستي را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن ميشود كه مردم شناخت صحيحي از نيروهاي محركه طبيعت و جامعه پيدا كنند. بدون شناخت درست، هيچ چيز را نميتوان عوض كرد: نه ميتوان نيروهاي مخرب طبيعت را به نفع زندگي انسان مهار كرد؛ و نه ميتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله داني تاريخ انداخت.

  دين به ما چه مي گويد؟ مي گويد موجودات و نيروهائي در جهان هستند كه بشر هرگز نميتواند به درك و فهم آنها دست پيدا كند. بنابراين، بشر هميشه بايد خود را تابع اين موجودات و نيروهاي ماوراء الطبيعه كند. در اديان يكتاپرست اين نيروي ماوراء الطبيعه، خداست. دين به ما مي گويد كه تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات اين نيروي ماوراء الطبيعه را اجرا كند. دستورات اين نيروي ناشناختني و دست نيافتني «آسماني» از چه طريق به ما صادر مي شود و تفسير مي شود؟ از طريق واسطه هاي زميني كه رهبران مذهبي خوانده مي شوند. اين تضاد لاينحلي براي كليه اديان جهان است كه همواره آن را دچار بحران ميكند. زيرا توده هاي مردم با هشياري اين تضاد را پيش مي كشند و حقيقت احكام مذهبي را مورد شك قرار مي دهند.

  كليه احكام مذهبي در تمامي اديان، اساسا غلط و غير واقعي هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره اي معتقدند كه مذاهب ديگر بغير از مذهب خودشان، پر از دروغ و فريب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتي قبول مي كنند كه ادعاهاي مذاهب ديگر واقعي نيستند، اما قبول نمي كنند كه ادعاهاي مذهب خودشان (معجزه ها، وحي ها و غيره) فريب و توهم و ياوه است. مي گويند «مذاهب ديگر» مبتني بر كلام وحي شده خداوند نيست بلكه اختراع و تخيل بشر است؛ و همه آنها راست مي گويند.

  بزرگترين حكم مذهب، يعني وجود يك نيروي «الهي»، از همه غير واقعي تر و خيالي تر است. موجود يا نيروي «الهي»، وجود خارجي ندارد. واقعيت و هستي هيچ نيست مگر ماده متحرك كه اشكال بي نهايت گوناگون به خود مي گيرد. در اين جهان هيچ چيزي موجود نيست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زماني معين از تاريخ بشر، ما خيلي چيزها را نمي دانيم اما دير يا زود با گذشت زمان و ترقي دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهيم آمد. آيا تاريخ بشر به اندازه كافي اين را به ما نشان نداده است؟ تاريخ بشر سير ترقي از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبيعت و جامعه به شناخت از آنها بوده است. بزرگترين مانع مقابل ترقي سريعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمايزات طبقاتي در ميان انسانها، بزرگترين مانع پيشرفت سريعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قيد اين نظام طبقاتي در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهي ميليون بار بيشتر ترقي خواهد كرد.

چگونه اديان بر جوامع مسلط شدند  و پا بر جا ماندند؟

اغلب مي شنويم كه «كشور ما كشوري اسلامي است». انگار كه از روز ازل اينطور بوده است. خير! مطالعه تاريخ، علل غلبه اديان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبي نشان مي دهد. مثلا در هر كجاي جهان كه مسيحيت و اسلام غالب است، اين موقعيت به ضرب شمشير و پيروزي در جنگ و اشغالگري برقرار شده است. هر جا كه زور يكي بر ديگري چربيد، آن دين غلبه كرد. مسيحيت گسترش يافت چون امپراطوري رم آن را بعنوان دين رسمي خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگريان رم غلبه كردند، مسيحيت نيز دين غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضيح ميدهد كه چگونه در امپراطوري رم، اديان كهن جاي خود را به مسيحيت دادند: «سقوط اديان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه اين سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط اديان كهن شد.» (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

مستعمره چي هاي اروپائي نيز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسيحيت را به اهالي آنجا تحميل كردند. مثلا غلبه مسيحيت در ميان سرخپوستان بومي قاره آمريكا به پشتوانه جنگهاي استعمارگرانه بيرحمانه اسپانيائي ها امكان پذير بود. اسلام نيز وقتي رونق گرفت كه يك دين كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشيرش بريد، پيش رفت. تبديل شدن مسيحيت و اسلام به ادياني با نفوذ اصلا «مقدر» نبود. اينها نيز مانند هزاران دين ديگر مي توانستند به خاموشي بگرايند، يا بعنوان باور گروهي كوچك از انسانها باقي بمانند. مسيحيت و اسلام به دليل آنكه به بازوي مذهبي امپراطوريهاي قدرتمندي تبديل شدند، توانستند به اديان پر نفوذي تبديل شوند. اگر محمد و پيروانش، دشمنان خود را در نبردهاي گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه يك فرقه كوچك در بخشي از عربستان باقي مي ماند يا كم كم اضمحلال يافته و از بين مي رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراطوريهاي رم و ساساني در جريان جنگهاي پياپي با يكديگر تضعيف شده و رو به سراشيب نهاده بودند. به اين ترتيب «خلاء قدرت» بوجود آمده بود. در چنان شرايطي بود كه امپراطوري اسلام توانست سربلند كند و نفوذ و سيطره خود را در بخشهاي نسبتا وسيعي برقرار كند. اگر چنان شرايطي نبود، بعيد بود كه اسلام بتواند به يك نيروي سياسي و مذهبي قوي در جهان تبديل شود. اگر در اوائل قرن چهارم ميلادي، امپراطوري رم مسيحيت را به عنوان دين امپراطوري خود اتخاذ نكرده بود، تبديل آن به ديني چنين با نفوذ در جهان بسيار نامحتمل بود.

اين اديان قدرتمند همواره از طريق عملكرد سيستماتيك دولتهاي ارتجاعي در عرصه ايدئولوژي پا بر جا مانده اند. نزديك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعي با استفاده از قدرت دولتي بطور سيستماتيك عقايد مذهبي را در مغز مردم فرو كرده اند. دليل مذهبي بودن اكثر مردم جهان اينست و نه اينكه گويا خداوند مهر اين مذهب را در دل آنان جاي داده، يا اينكه مذهب نماينده حقيقت است و به اين دليل در قلب مردم جاي مي گيرد. 

كليه دولتهاي ارتجاعي در  جهان (چه دولتهاي كشورهاي سرمايه داري پيشرفته مانند آمريكا و چه دول كشورهاي عقب مانده مانند ايران) همواره مذهب غالب را تقويت مي كنند. حتي در كشورهائي مثل آمريكا كه دين و دولت از هم جدا هستند، دين غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقويت مي كنند. آنها از دين به عنوان يكي از سلاحهاي حفظ ثبات حاكميت خود استفاده مي كنند. هزاران سال است كه عقايد مذهبي و خرافه به طرق گوناگون  تشويق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همين جهت براي خيلي ها تصور اينكه دين صرفا در مقطع معيني از تاريخ جامعه بشري بوجود آمده و در مقطع معيني از تاريخ بشر از ميان مي رود، مشكل است.

 

كتاب هاي مقدس همه نوشته دست بشرند

 تازينامه و بقيه كتابها وحي منزل نيستند، بلكه اختراع خود بشر مي باشند. هر كدام از اين كتابها را ورق بزنيم مشاهده مي كنيم كه پر از مطالب غلط است. مطالبي كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاريخي ثابت شده است. علت غلط بودن «كتب مقدس» اينست كه اينها نه كلام خداي بي مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر است و نمايانگر سطح شعور و تخيلات وي در آن زمان مي باشد. مثلا تصويري كه تازينامه از آسمان بدست مي دهد، چتري است بالاي زمين كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نيفتد. اين خود نشان مي دهد كه تازينامه كلام خداي مفروضي كه از طريق جبرئيل به محمد ديكته شده نيست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع تازينامه بيان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بيان جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و سطح شناختي كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسي تازينامه و انجيل و تورات و كتب مشابه مذهبي، غلط و پر از اشتباه است. (1) مثلا در آنها چنين آمده كه خورشيد، ماه و ديگر سيارات به دور زمين مي چرخند و نسبت به آن تثبيت شده اند. اما اين واقعيت ندارد. واقعيت آنست كه زمين خيلي جوان تر از بسياري ستارگان و اجسام آسماني در كهكشان است. تورات مي گويد كه خداوند، ستارگان و خورشيد و ماه را به دور زميني كه روي آن حيات وجود داشت چيد! اين حرف كاملا اشتباه است و از سوي موجودي خيالي بنام «خداي عالم و دانا و اشتباه ناپذير» نازل نشده است، بلكه زاييده ذهن بشر است ـ بشري كه به خاطر سطح پائين رشدش در آن موقع هنوز شناختي بسيار ابتدائي از خود و جهان پيرامونش داشت. در واقع چنين احكامي شعور نازل آن موقع بشر را منعكس ميكند. به قول ماركس: 

  «توليد نظرات، ايده ها و آگاهي از همان ابتدا (ابتداي شكل گيري جامعه بشري) با فعاليت مادي و ارتباطات مادي ميان انسانها كه زبان زندگي واقعي است، در هم تنيده است. توليد ايده هاي انسان، تفكر، رابطه معنوي ميان انسانها، نتيجه مستقيم شرايط مادي آنان است. اين در مورد توليدات معنوي در شكل زبان، سياست، قوانين، معيارهاي اخلاقي، مذهب، متافيزيك (اعتقاد به ماوراء الطبيعه) و غيره، نيز صادق است. توليد كنندگان ايده ها و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات اين انسان فعال و واقعي توسط درجه رشد نيروهاي مولده (يعني درجه توانائي انسان در شناخت يافتن از طبيعت و مهار طبيعت در خدمت به خود) و مناسبات منطبق بر اين نيروهاي مولده در كليه زوايايش، تعيين ميشود. آگاهي هرگز نميتواند چيزي مگر هستي آگاهانه باشد و هستي انسان چيزي نيست مگر پروسه زندگي واقعي. علت آنكه انسانها و مناسبات ميان آنها در حيطه ايدئولوژي مانند تصوير دوربين عكاسي وارونه مي افتد، مربوط به پروسه زندگي تاريخي شان است…بنابراين آگاهي از همان ابتدا محصولي از جامعه است، و تا زماني كه بشر باشد چنين خواهد بود….» (ايدئولوژي آلماني، توضيحات داخل پرانتز از ما ـ حقيقت)

  همه اديان، اجر و پاداش هائي را به پيروان خود وعده داده اند. حتي نوع وعده هائي كه داده شده برخاسته از شرايط طبيعي و اجتماعي جامعه اي است كه پيامبران اين اديان در آن زندگي مي كردند. مثلا، اجري كه تازينامه به مومنان وعده داده  را در نظر بگيريد. به آنها وعده سايه خنگ، نهرهاي جاري، ميوه فراوان و غيره داده شده است. در واقع چنين مكاني براي مردم صحراي سوزان عربستان، جائي كه محمد هزار و چهارصد سال پيش مي زيست، مانند بهشت است. يا به مومنان وعده حوريان يا دختران باكره سياه چشم و «پسران جوان كه به لطافت مرواريد بكر مي باشند» را داده است. اين انعكاس مناسبات اجتماعي جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و با آن آشنا بود.

  همانطور كه ماركس مي گويد: مذهب، انسان را نمي سازد؛ انسان مذهب را مي سازد. مذهب ساخته انساني است كه در شرايط و جامعه معيني مي زيست. دين در واقع تئوري عام، دائره المعارف، معيارهاي اخلاقي و بطور كل منطق آن جامعه معين به زباني عاميانه است. محصولات تئوريك جامعه و اشكالي كه آگاهي (شعور) بخود مي گيرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقيات وغيره) همه از مناسبات توليدي و اجتماعي ميان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معني از «در آمدي بر نقد فلسفه حق هگل»)

  در كتب هر سه دين يهود، مسيحيت و اسلام ميتوان تناقضات دروني و همچنين نكات غلط بيشماري يافت. غلط از آب در آمدن بسياري از ادعاهاي اين كتب مسئله اي طبيعي است. چون اين كتب متعلق به عهد كهن مي باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسياري از آثار قبلي بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاريخي و پيشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و اين كاملا طبيعي است و بسياري از آثار كنوني بشر نيز چنين سرنوشتي خواهند داشت. اما مسئله اينجاست كه مذهبيون اين كتب را فرستاده خدائي كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آينده و اشتباه ناپذير است، مي شمارند و اصول آنرا براي زندگي امروز بشر تجويز مي كنند. در حالي كه جاي اين كتب در موزه هاست. از اين جاست كه افشاي تناقضات آشكار و غلط هاي آشكارتر اين كتب مهم است و بي اعتباري و ورشكستگي ادعاهاي مذهبيون را نشان ميدهد. 

  هيچ ديني نمي تواند بطور صحيح تاريخ، جوهر كهكشان، زمين و موجودات بشري و تكامل اجتماعي آنان را منعكس كند. اين كار فقط از عهده علوم طبيعي و علم اجتماع ماترياليستي (كه براي اولين بار توسط ماركس پايه گذاري شد) بر مي آيد.

  نتيجه آنكه: اولا، كليه نوشته هاي مذهبي تنها درك و شعور زمان خود را منعكس مي كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهاي اين نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانيا، چار بند مذهب وابسته به يك ادعاي قلابي است. وابسته به اين ادعا است كه نيرو ماوراء الطبيعه اي به نام خدا موجود است. ايدئولوژي مذهبي، متكي بر تحريف واقعيات جامعه و طبيعت و ادعاهاي جعلي است.

  دين اختراع خود بشر است و از همين زاويه بايد خاستگاه تاريخي و اجتماعي و تاثيرات آن را بر تاريخ و جامعه بررسي كرد. بررسي كتب اديان سه گانه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) نشان مي دهد كه اينها تاريخ سياسي ـ مذهبي يك قوم مشخص هستند. اقوامي كه در عهد كهن مي زيستند. ولي اين كتابها حتي وقايع همان قوم مشخص را نيز بدرستي منعكس نمي كنند. يعني تركيبي هستند از واقعه نگاري و افسانه و باورهاي مذهبي و دگم هاي اقوام گوناگون آن مناطق. در اين كتابها برخي وقايعي كه ادعا شده، هرگز اتفاق نيفتاده است. يك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام ديگر ممتاز مي شمارند و نظر كرده خدا مي دانند. مثلا اسلام سعي مي كند «برگزيدگي» خود را با اين ادعا كه آخرين دين جهان و پيغمبرش «خاتم الانبيا» است، نشان دهد. هر فرد جديدي كه ادعاي پيغمبري بكند، «ديوانه» قلمداد مي شود. در حالي كه اباطيل و ياوه هائي كه مدعيان جديد پيامبري علم مي كنند عينا همان اباطيل و ياوه هاي پيامبران قبلي است. ولي هيچكس قبلي ها را ديوانه نمي خواند. جالب است كه مذهبيون، دين خود را برگزيده خداوند مي شمارند، اما هر وقت فاجعه اي و بلائي رخ مي دهد، داستان هائي براي توجيه آن اختراع مي شود. مثلا، وقتي بلائي نازل مي شود همان كارهائي كه مردم هميشه انجام داده اند ناگهان تبديل به «گناه» و مستوجب غصب الهي مي شود. يا اينكه مي گويند، «خدا دارد بندگانش را امتحان مي كند»؛ و انتظار دارند كسي از آنها نپرسد: «مگر خداي شما مرض دارد؟»

  همه اديان، مردم را از «گناه» و «عقوبت» مي ترسانند و با وعده هاي «اجر» فريب مي دهند. اما در مناسبات ميان انسانها و در جامعه بشري چيزي بنام «گناه» موجود نيست. آنچه موجود است چيزهاي درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اينكه چه چيزهائي درست و چه چيزهائي غلط است، چه چيزي عادلانه و چه چيزي ناعادلانه است، معيارهائي است كه توسط موجودات بشري و شرايط اجتماعي معين، برقرار مي شود و وابسته به زمان و نوع جامعه اي است كه مردم در آن بسر مي برند. اين معيارها با گذشت زمان و با تغيير نظام هاي اجتماعي بشر، عوض مي شوند. به همين دليل امروز تقريبا همه قبول دارند كه برده داري غلط است در حالي كه انجيل و تازينامه آن را مجاز مي شمارند. اين كتابها مملو از نژادپرستي، زن ستيزي، و وحشيگري تحت عنوان قصاص و غيره است كه امروز هيچكدام قابل قبول و قابل تحمل نيست.

 

تمامي اديان توجيه گر و ابزار استثمار و ستم اند

  دين يك ابزار ستمگري است. بخشي از زرادخانه طبقات حاكم براي اعمال ستم است. اين نقش را در سراسر تاريخ چند هزار ساله آن تا به امروز ميتوان ديد. نقش حقيقي تازينامه و انجيل و تورات و امثالهم عبارتست از تبليغ استثمار و ستم. هيچ بخش از كتاب هاي مقدس به نفع ستمديدگان نيست. اين كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف مي زنند. اما اصلا منظورشان اين نيست كه مخالفين يا رقباي خود را نكشيد و به همه رحم داشته باشيد. جمهوري اسلامي راست مي گويد كه بر طبق تعاليم و دستورات تازينامه، با مردم و مخالفانش چنين بيرحمانه و با شقاوت رفتار مي كند.

  زن ستيزي يك مشخصه تمام اين اديان است. اين زن ستيزي تا بدان حد است كه حتي فعل و انفعالات بدني و جنسي زن مانند عادت ماهيانه را كثيف (يا بقول تازينامه نجس) مي دانند. اديان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكيد مي گذارند و انواع و اقسام تحقيرها را نثار آنان مي كنند. در همه  كتب ديني وعده داده ميشود كه اگر ورق برگردد و دين شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بينشي كه اديان در ذهن پيروانشان جا مي اندازند اينست كه كسي كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و ديگران را به زنجير استثمار و ستم بكشد. در هيچيك از كتب مقدس به هيچوجه نمي توان نكته اي پيدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در اين كتاب ها چند جمله به نفع تهيدستان و در مذمت اغنيا گفته مي شود و داستان هائي درباره كمك به فقرا مطرح مي شود. اما اين هم دليل خود را دارد. علت آنست كه پيروان اوليه اين اديان، از ميان تهيدستان بوده اند. كتب ديني عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه مي كنند و وعده مي دهند كه فقر و فلاكت تهيدستان در آن دنيا جبران خواهد شد. نتيجه اين موعظه هاي ديني هيچ نبوده مگر عقب ماندگي، سكون و اختناق سياسي در جوامع مذهبي. در تازينامه حرف هائي در مورد كمك به تهيدستان و وابسته نشدن به ثروتهاي اين جهان زده شده است و همزمان از پيروان محمد خواسته شده است كه به غير مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگي بگيرند. اشكال مختلفي از استثمار و ستم تبليغ و مورد حمايت واقع شده است. تازينامه، كودكان را همانند بردگان جزو دارائي هاي مرد به حساب مي آورد. تازينامه زنان و بردگان را جزو غنائم جنگي با ارزش حساب مي كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصوير مي كند. مي گويد مردان بايد بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. مي گويد، ارزش زن در آن است كه براي مرد بچه بياورد. مي گويد، زنان مزدوج يا «بيوه» را به همسري نگيريد مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته مي شود كه زن بايد مطيع باشد، زن غير مطيع بايد توسط مرد كتك بخورد و غيره. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره اي از سوي خدا نازل مي كند و در ميان پيروان و يا مخالفان خود ترس مي اندازد و آنان را مطيع مي كند. مثلا يكي از سوره ها عليه زنان خودش است. چون اين زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زني كه به بردگي مسلمانان در آمده بود همبستر مي شد، به تنگ آمده بودند. و محمد براي اينكه از شرشان خلاص شود سوره اي از سوي خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه «اگر او شما را طلاق دهد، زناني بهتر از شما به او داده مي شود»

  در كتب هر سه دين، نظم موجود و مناسبات استثماري موجود بعنوان يك نظم غير قابل تغيير قلمداد مي شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت مي دانند. لعن و نفرين ابدي را نثار غير مومنان مي كنند. همه اينها درست در نقطه مقابل ادعاي ايجاد برابري و عشق در ميان نوع بشر است. غارت و قتل عام هاي دهشتناك، تاكيد بر تبعيت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در اين كتابها مكررا مورد تاكيد واقع شده است. مثلا، انجيل مي گويد بردگان بايد از اربابان خود اطاعت كنند. مردان بايد بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. مي گويد اگر موجودات بشري (بخصوص تهيدستان جامعه) خود را تابع قدرت «الهي» نكنند تا ابد بيچاره باقي خواهند ماند و دچار بدبختي بيشتري خواهند شد. مي گويد در هر حالت، بدبختي در اين جهان را تحمل كنيد چون خداوند در آن جهان به شما بابت اين بدبختي ها پاداش خواهد داد؛ و مي گويد اطاعت از خداوند يعني اطاعت از قدرتهاي ارتجاعي زميني.

  پيامبران و پدرسالاران دين يهود و مسيح، يعني ابراهيم، عيسي، يعقوب، موسي و داوود پادشاه و سليمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان مي راندند. در انجيل هاي گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقيب مهر تائيد مي كوبد. در داستان قوم لوط (در «سفر آفرينش» فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط براي حفاظت از «ملائك» كه در خانه او ميهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پيشنهاد مي دهد بجاي «ملائك» به دختران او تجاوز كنند! و اين را نشانه سخاوت و بزرگي اين پاتريارك (پدر سالار) و ميهمان نوازي از ملائك جا ميزند! و خداوند اين بزرگي لوط را آنچنان تحسين مي كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام ديگر، لوط را معاف مي كند.

  يا در يكي از قصص، خداوند اسرائيل به قوم بنيامين كه به اندازه كافي زن نداشت دستور مي دهد كه به يك قوم بدبخت ديگر حمله كنند، تمام زنان غير باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را براي همسري به قوم خويش بياورند. وقتي اين كار را با موفقيت انجام مي دهند خداوند در كتاب مقدس يهوديان آنان را تحسين مي كند. در مناسبات دروني قوم يهود نيز به ثروتمندان و طبقات حاكمه اين «حق الهي» داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.

 

در عصر كنوني چه عواملي تفكرات  مذهبي را كماكان در جامعه بشري بازتوليد مي كند؟

   اما چرا دين تا به امروز بر جاي مانده، با وجود آن كه دروغين بودن و غير علمي بودن مباني اصلي آن آشكار شده است؟ اولا، قدرتهاي ارتجاعي حاكم بر اهميت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسيله ممكن (منجمله از قدرت سياسي و كنترل رسانه ها) براي تقويت و تبليغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده مي كنند. ثانيا، در جامعه اي كه مناسبات اجتماعي ميان انسانها خصمانه است (عده اي حاصل كار ديگران را تصاحب مي كنند و هر تفاوتي تبديل به امتيازطلبي عده اي بر عده اي ديگر مي شود) گرايش به مذهب بطور خودبخودي در ميان مردم توليد مي شود. اين «گرايش مذهبي» چيست؟ جستجوي كمك از سوي يك نيروي ماوراء الطبيعه براي روياروئي با نيروهاي به ظاهر شكست ناپذير در روي زمين؛ احساس نياز به تسلي در شرايط نوميدي؛ نياز به كمك در دوران هاي استيصال؛ نياز به استحكام در شرايط بي ثباتي و عدم امنيت. تا آنجا كه به اغنيا مربوط است، زندگي انگل وار آنها نوعي «خلاء معنوي» در آنان ايجاد مي كند و اين انگيزه گرايش آنها بسوي انواع تفكرات مذهبي مي شود.

 

چگونه نوع بشر مي تواند از شر مذهب خلاص شود؟

  تا زماني كه جامعه بشري بر پايه مناسبات اجتماعي خصمانه مي چرخد، تا زماني كه استثمار و ستم محو نشود، تا زماني كه سازمان اجتماعي بشر و مناسبات اجتماعي مانع از آن هستند كه بشر به درك درست از نيروهاي محركه واقعي درون طبيعت و جامعه نائل آيد و بر اين پايه عمل كند، بشر در كليت خود نخواهد توانست ماهيت اين «گرايش مذهبي» را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. براي اين كار طبقات تحت استثمار و ستم، كه نيروي بالقوه براي عوض كردن جامعه هستند، بايد به درك حقيقي از جهان و هستي بشر و اينكه چگونه ميتوان آن را تغيير داد دست يابند. بخصوص توده هائي كه گرايشات انقلابي دارند بايد جهش كنند و ذهن خود را از زنجيرهاي مذهب رها كنند و ايدئولوژي رهائيبخش كمونيسم را اتخاذ كنند. فلسفه كمونيستي، ماترياليسم ماركسيستي يا ماترياليسم ديالكتيكي نام دارد. توده هاي زحمتكشي كه مي خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، بايد ماترياليسم ماركسيستي را بياموزند و بكار برند. ماترياليسم ماركسيستي، هيچ ربطي به حرص دائم زدن براي كسب ثروت هاي مادي و تلاش سراسيمه و بيرحمانه در اين كار ندارد. اين استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بيشتر از همه نظام سرمايه داري است كه چنين مي كنند. ماترياليسم ماركسيستي مي گويد همه چيز در اين جهان و كل هستي، از پديده هاي مادي و واقعي تشكيل شده است. غير از اين هيچ هستي ديگري موجود نيست. هيچ «روح» و «ماوراءالطبيعه اي» موجود نيست. ماترياليسم ماركسيستي اهميت ايده ها (تفكرات، احساسات، هيجانات و غيره) را نفي نمي كند و بر نقش آنها در تاثير گذاري بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كليه ايده ها در نهايت از واقعيت مادي طبيعت و جامعه نشئت گرفته اند. ميان واقعيت مادي از يكسو و ايده هاي انسان از سوي ديگر، رابطه ديالكتيكي (يعني تاثير گذاري متقابل) موجود است. به همين دليل وجود ايده هاي صحيح انقلابي (آگاهي انقلابي) در تغيير وضع جامعه و جهان تعيين كننده است. ماترياليسم ماركسيستي بيشترين اهميت را به ايده هائي مي دهد كه به صحيح ترين وجهي واقعيت را منعكس مي كند و بنابراين به دگرگون كردن طبيعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگوني انقلابي جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسريع مي كند. بنابراين ماترياليسم ماركسيستي با هر شكل از ايده آليسم و متافيزيك، با همه مقوله هائي كه مستقل از واقعيت مادي و وراي آن مي باشند، مخالف است. با عقايدي كه يك نيروي ماوراء الطبيعه را آفريننده و نيروي محركه جهان مي دانند، مخالف است. با ايده هائي كه هيچ پايه اي در واقعيت ندارند و واقعيت را آنطور كه دوست دارند تعريف مي كنند، ضديت دارد. با هرگونه گرايش به تغيير ناپذير دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتي كه تمام و كمال و عالي و بدون تضادند، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي با چنين دركهائي، منجمله دكترين و اعتقاد مذهبي، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي در واقع راهنماي همه جانبه ترين تغيير انقلابي در جامعه است. همه جانبه ترين تغيير انقلابي يعني محو كامل استثمار، ستم، تمايز طبقاتي و تخاصم اجتماعي. ماترياليسم ماركسيستي راهنماي همه جانبه اي است براي رها كردن نوع بشر از همه اينها و به پيش راندن جامعه بشري است.(2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) معرفت جهان شناسي، يعني شناخت بشر در مورد اينكه جهان چگونه شكل گرفت، زمين چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روي زمين چگونه شكل گرفتند و غيره.

(2) منابع مورد استفاده براي نگارش اين مقاله: 1 ـ «دست يافتن به آزادي بدون كمك خدايان» نوشته باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا 2 ـ «ايدئولوژي آلماني» نوشته ماركس 3 ـ «جنگهاي دهقاني در آلمان» نوشته انگلس 4 ـ «لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه آلماني» نوشته انگلس 5 ـ مقدمه بر «سوسياليسم: تخيلي يا علمي» نوشته انگلس 6 ـ «درآمدي بر نقد فلسفه حق هگل» نوشته ماركس.

 

 

http://www.sarbedaran.org

بیخدایی و اخلاق

نویسنده – آرش بیخدا

بطور کلی، آدمهای خوب کارهای خوب می‌کنند و آدمهای بد کارهای بد. اما برای اینکه آدم خوبی کار بد انجام دهد، به دین نیاز است.

استیون واینبرگ، فیزیک دان امریکایی برنده جایزه نوبل.

پیشگفتار

غیر واقع بینانه نیست اگر تصور کنیم اتهام بی اخلاقی مهمترین اتهامی است که خداباوران به بیخدایی میزنند، بسیاری از خداباوران فکر می‌کنند اگر بتوانند نشان دهند بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود بیخدایی را رد کرده اند. این نیز خود نشان از نابخردی و آماتور بودن خداباوران در فکر کردن دارد زیرا بعید است آشکار تر از این بتوان مغلطه توسل به نتیجه باور را مرتکب شد؛ لذا این مسئله برای من بسیار جذاب است که مهمترین و رایج ترین استدلال خداباوران علیه بیخدایی کاملا مغلطه آمیز است و حتی نیاز به پاسخ دادن هم ندارد، زیرا هرگز از روی نتیجه یک باور نمیتوان نتیجه گرفت که آن باور نادرست است، اگر فرض کنیم بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود این فرض هرگز نمیتواند بیخدایی را رد  یا خداباوری را اثبات کند، درست همانطور که با نشان دادن اینکه خشکسالی موجب قحطی می‌شود نمیتوان نشان داد که  خشکسالی باطل است، حقیقت ندارد و رخ نمیدهد. یعنی حتی اگر خداباوران بتوانند اثبات کنند که در صورت عدم وجود خدا، اخلاقیات عینی نمیتوانند حقیقت داشته باشند، یا اینکه فرد بیخدا قهراً فردی بی اخلاق هم هست نتیجه هرگز این نخواهد بود که بیخدایی غلط است و خدا وجود دارد، بلکه نتیجه این خواهد بود که اخلاقیاتی که تا مغز استخوان ما انسانها نفوذ کرده اند و شب و روز با آنها سر و کار داریم، شوربختانه عینی نیستند و ذهنی هستند و این چیزی است که باید آنرا به دلیل درست بودنش پذیرفت، و با آن ساخت و سازش کرد و این یک واقعیت تلخ است که وجود دارد، و بیخدایان واقعیت را خلق نکرده اند که بخواهند مسئول آن باشند و از آن شرم داشته باشند، اما خداباورانی که این ادعا را میکنند بگونه ای صحبت میکنند که گویا با فرض معدوم بودن خدا، مسئول نیستی خدا بیخدایان هستند و اگر بیخدایان دست از بیخدایی بردارند خدا موجود میشود!

اما ضرورت بی اخلاق بودن بیخدایان تنها یک فرض بود و جدا از اتهام مغالطه آمیز خداباوران تلاش من در این نوشتار بر این است که نشان دهم دلیل معتبری برای پذیرفتن اینکه بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است وجود ندارد. بنابر این روشن است که من این نوشتار را در دفاع از بیخدایی نمینویسم زیرا بیخدایی نیازی به دفاع از این نگر ندارد. هدف من از نوشتن این نوشتار یاری رساندن به خداباوران منتقد بیخدایی است تا بتوانند بهتر اخلاق را درک کنند و کمی عمیقتر به این مسئله فکر کنند.

اتهام بی اخلاقی از پر سابقه ترین اتهاماتی است که به بیخدایان در سرتاسر تاریخ و جغرافیا زده شده است، این اتهام بیشتر به نوعی دهن کجی شباهت دارد، تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه خداباوران مجبور به اعتراف به عجزشان در اثبات وجود خدایشان میشوند این اتهام را مطرح میکنند، یعنی چون بیخدا از یک طرف خداباور را به نابخردی محکوم میکند، خداباور نیز در مقابل بیخدا را محکوم به بی اخلاقی و مروج بی اخلاقی بودن میکند. بسیاری از خداباوران تلاش کرده اند نشان دهند که بیخدایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی پایبند باشند، و بیخدایی منجر به فروپاشی نظام اخلاقی و پوچ گرایی-یعنی باور به غیر حقیقی بودن تمامی گزاره ها از جمله گزاره های اخلاقی می‌شود.

جالب اینجا است که این دیدگاه تنها محدود به خداباوران نمی‌شود، بیخدایان بسیاری نیز وجود دارند که اینرا تایید می‌کنند. بعنوان مثال یکی از شخصیت های داستانی داستایوسکی در رمان برادران کارامازف معتقد است که «اگر خدا وجود نداشته باشد، انجام هر کاری میتواند درست باشد»، و خداباوران بسیاری این دیدگاه را به خود داستایوسکی نسبت داده اند و همواره این جمله را به عنوان یک نقل قول از وی تکرار میکنند تا از این طریق سخنشان را اثبات کنند، که این نیز چیزی نیست جز نمونه ای آشکار از مغلطه توسل به مرجعیت.

معمولاً نظر خداباوران نسبت به بیخدایی این است که یک فرد باخدا در مقایسه با یک فرد بیخدا اخلاقمدار تر است و احتمال اینکه یک فرد بیخدا دست به جرم و جنایت و قتل و تجاوز بزند بسیار بیشتر از این است که فرد خداباوری دست به چنین کاری بزند. اتهام بی اخلاقی به بیخدایان تا حدی است که بسیاری از دین مداران و خداباوران وقتی به بیخدایی فکر میکنند همزمان به «هرکاری مجاز و آزاد است» نیز فکر میکنند، و گاهاً افرادی که گمان میکنند تنها ترس از خدا میتواند جلوی آنها را از ارتکاب جرم بگیرد، نزدیکانشان را در حال ارتکاب اعمال نامشروع جنسی در ذهنشان تصور میکنند. این درست مانند همان حسی است که بیخدایان نسبت به خداباوران دارند، بیشتر بیخدایان نیز بیشتر خداباوران را افراد خرافی، نادان، متعصب و کم هوش میدانند. یعنی این دو تفکر معمولا همواره یکدیگر را به نادانی و دیگری به بی اخلاقی محکوم میکرده اند، البته ما در این نوشتار فقط با مسئله اخلاق سر و کار داریم نه با نابخرد بودن خداباوری.

واقعیت آن است که  این تنها خداباوران نیستند که بیخدایان را محکوم به بی اخلاقی می‌کنند، برخی بیخدایان نیز معتقدند تفکر خدامحور و بویژه دینی به شدت ضد اخلاق است و نه تنها نمیتواند تضمینی برای اخلاق در جامعه باشد بلکه مانعی بزرگ بر سر اخلاقیات و اخلاق مداری است، در نوشتاری با فرنام سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است این مسئله بطور مفصل شرح داده شده است. اساساً یکی از مهمترین و شاید مهمترین دلیلی که باعث میشود دین ستیزی و بویژه اسلام ستیزی ضرورت داشته باشد همین ناهمخوان بودن دین داری و در کنار آن خداباوری با اخلاق است. از طرفی دیگر بسیاری به بهانه همین فرضیه که بیخدایی برابر با بی اخلاقی است با دین ستیزی و روشنگری در مورد مسئله خدا مخالفت می‌کنند و فکر می‌کنند مردم باید بگونه ای به مقداری خرافات باور داشته باشند تا اخلاقمدار باشند، یعنی شخص خردگرا که همه خرافات دینی را کنار میگذارد از نظر این اشخاص نمیتواند اخلاقمدار باشد، زیرا این افراد گمان میکنند انسانها از روی حماقت و ترس باید اخلاقمدار باشند و اگر قرار باشد همه خردگرا باشند و به یاوه ها و اباطیل باورمند نباشند دیگر کسی اخلاقمدار نخواهد بود.

تجربه شخصی به من نشان داده است که بیشتر این دسته انسانها گمان می‌کنند بیخدایی برابر با بی اخلاقی است چون اساساً نمیفهمند اخلاق چیست و درکی  بسیار ضعیف و عوامانه از این شاخه بزرگ فلسفه دارند یا گاهی نیز هیچگونه دانشی در این زمینه ندارند. همچنین دینداران گمان می‌کنند حق انحصاری و مونوپولی در اخلاقیات دارند و این خدای آنها که نه فیزیک نازل کرده است، نه شیمی، نه دموکراسی نه حقوق بشر، بجای این چیزها برای ما اخلاق نازل کرده است. این خدا بوده است که به ما یاد داده است قتل کردن بد است و دزدی بد است و اگر خدا این را به ما یاد نمیداد ما خود این چیزها را نمیفهمیدیم و همه دزد و قاتل میشدیم.

مسئله بسیار مهم دیگر این است که اخلاق درصورتی که دینی و خدامحور باشد دردسر ساز خواهد شد و فساد درونی دین بیش از پیش به جان بشریت خواهد افتاد. از همین رو است که حتی برخی اندیشمندان مسلمان و خداباور نیز تلاش میکنند تا نظام اخلاقی خردمحور و فلسفی را جایگزین نظام اخلاقی دینی بکنند (1). از همین رو شایسته است تا اخلاق خردمحور و فلسفی سکولار هرچه بیشتر تبیین و تبلیغ شود تا خداباوران و دین خویان بویژه مسلمانان نیز یاد بگیرند که چگونه باید در مورد مسئله اخلاق فکر کنند زیرا این خود مبحثی بسیار مهم و ریشه ای است و سر انجام آن به سیاست و حقوق می انجامد و این نیز خود از انگیزه های نگارش این نوشتار است، چرا که شناخت سالم و صحیح از اخلاق ضرورتی انکار نشدنی برای سعادت بشر، و جامعه بشری است و سعادت بشر و جامعه اش آرزوی هر انسانگرایی است.

اما هدف اصلی نوشتن این نوشتار ارائه مقدمه ای بسیار مختصر و مفید است که درکی ابتدائی اما مفید را نسبت به مسئله اخلاق نتیجه بدهد. هرگز نمیتوان تمام مسئله اخلاق را در یک یا دو نوشتار مطرح و بررسی کرد اما میتوان با یک نوشتار چشم خرد را بسوی این شاخه فلسفه که ده ها فیلسوف و اندیشمند تابحال به توسعه آن خدمت کرده اند و همچنان نیز در حال توسعه است باز کرد و نشان داد که اخلاقمداری سکولار برتری بسیار روشن و آشکاری نسبت به اخلاقمداری دینی دارد. همچنین در این نوشتار من به بررسی ارتباط اخلاق با وجود خدا خواهم پرداخت و از بیخدایی در مقابل اتهام بی اخلاقی دفاع خواهم کرد.

برای بررسی اخلاق و دریافتن ماهیت و جایگاه آن در دیدگاه سکولار باید قطعاً مسئله را در دو موضوع بررسی کرد. مسئله نخست این است که آیا ارزشهای اخلاقی در دیدگاه بیخدایی میتوانند وجود داشته باشند؟ این اخلاقیات از چه منبعی برخاسته اند و چه ماهیتی دارند؟ چه کاری خوب است و چه کاری بد است؟ چه چیزهایی در ذاتشان خوب هستند و چه چیزهایی در ذات خود خوب نیستند؟ مسئله دوم این است که اگر این ارزشهای اخلاقی وجود دارند چرا یک شخص باید پایبند به آنها باشد؟ به عبارت دیگر چرا یک شخص باید اساساً اخلاقمدار باشد و آیا خداباوران انسانهای اخلاقمدار تری از بیخدایان هستند؟ این نوشتار در مورد تمامی این موارد توضیحاتی را خواهد داد و همچنین با استفاده از داده های آماری نشان خواهد داد که آیا باور به خدا نتیجه شگرفی در اخلاقمداری افراد دارد و آیا خداباوران بر اساس آمار اخلاقمدار تر از بیخدایان هستند یا نه. پیش از هر بحثی پیرامون ارتباط خداباوری و اخلاقمداری خوب است که مقداری راجع به اینکه اساساً علم اخلاق چیست و مباحث اخلاقی را چگونه میتوان دسته بندی کرد و چه مکاتب مطرحی در اخلاقیات امروزی وجود دارند توضیح دهم و تعریف های مختصری از آنچه در ادامه خواهد آمد ارائه بدهم.

معرفی مختصر فلسفه اخلاق

علم اخلاق (Ethics) یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است که به بررسی اخلاقیات (Morality) یعنی تمیز دادن خوب از بد میپردازد. دو واژه یاد شده در زبان یونانی از ریشه های قوانین، قواعد و آداب و رسوم می آیند. این تعریف از علم اخلاق شاید کمی گیج کننده باشد، فرق علم اخلاق با اخلاق مسلماً چیزی نیست جز اینکه علم اخلاق به بررسی ماهیت و چیستی خود اخلاق میپردازد از همین رو است که به علم اخلاق گاهی فلسفه اخلاق (Moral Philosophy) نیز گفته می‌شود. هدف بنیادین فلسفه اخلاق معرفی روشها و معیارهایی است که با آنها بتوان اخلاق را بهتر فهمید و خوب و بد را از یکدیگر تمیز داد. این شاخه از فلسفه خود به دو زیر شاخه متااتیکز- فرا اخلاق (Metaethics) (برخی آنرا زبر-اخلاق خوانده اند) و نورماتیو اتیکز- اخلاق هنجاری (Normative Ethics) تقسیم می‌شود.

شاخه اخلاق هنجاری (Normative Ethics) به مطالعه این میپردازد که چگونه میتوان خوب را از بد تشخیص داد. در این شاخه فلاسفه تلاش میکنند به این پرسش پاسخ دهند که چگونه میتوان تشخیص داد چیزی خوب است یا بد. گاهی به نظریه هایی که در این شاخه مطرح میشوند نظریات حسن (خوبی، شایستگی) و قبح (بدی، زشتی، ناشایست بودن) گفته میشود. بعبارت دیگر شاید بتوان گفت اخلاق هنجاری بطور مشخص به روش هایی که با آنها میتوان میان خوب و بد تمایز قائل شد و تشخیص داد که چه کاری/چیزی خوب است و چه کاری/چیزی بد است میپردازد، یعنی نتیجه این شاخه این است که مردم چه کارهایی باید بکنند و چه کارهایی نباید بکنند و از چه شیوه هایی باید اینرا دریابند. اخلاق هنجاری به ما نمیگوید که مردم چه چیز را شایست و یا ناشایست میپندارند یا چرا اینگونه میپندارند، بلکه به ما میگوید مردم چه چیز را باید شایست یا ناشایست بدانند. کاربرد این روش ها و نظریه ها میتواند از مسائل شخصی و تصمیمات اخلاقی شخصی آغاز شود و حتی روشهای تصمیم گیری در مورد ایجاد و تصویب قوانین را نیز شامل شود.

مبحثی دیگر که در زمینه اخلاق وجود دارد اخلاق کاربردی است (Applied Ethics)، هنگامی که فلاسفه یا اشخاص ذیربط در مورد مسائل بسیار مشخصی همچون اخلاقی بودن یا نبودن اعدام، سقط جنین، ازدواج همجنسگرایان، خودکشی، آزاد کردن مواد مخدر و غیره بحث میکنند و تلاش میکنند که  ازنظریات موافق یا مخالف خود با شیوه هایی که در اخلاق هنجاری مطرح میشود دفاع کنند، آنها در واقع در حال پرداختن به اخلاق کاربردی هستند. دانشگاه ها دریافته اند که اخلاق سهمی بسیار مهم در پرورش دانشجویان در رشته های مشخصی دارد از همین رو در برخی رشته های دانشگاهی بی ارتباط با فلسفه، دروسی از اخلاق کاربردی را که مربوط به آن رشته هستند تدریس میکنند و این دروس همگی جزو اخلاق کاربردی هستند. مثلاً به دانشجویان پزشکی، اخلاقیات پزشکی (Medical Ethics) و به دانشجویان رشته های مربوط به تجارت و مدیریت، اخلاقیات تجاری (Business Ethics) می آموزند که بحث های مربوط به این رشته ها را در آن تبیین میکنند.

پیش از توضیحات بیشتر لازم است که چند واژه از واژگان مصطلح در مباحث اخلاقی را تعریف کنیم. منظور از حقایق اخلاقی گزاره هایی (قضیه، گزاره چیست؟) هستند که راجع به ارزشهای اخلاقی خوب و بد ادعایی را مطرح میکنند، یا گزاره هایی که از مفاهیم و الفاظ اخلاقی برای بیان حقیقتی استفاده میکنند. مثلا اگر گزاره «کمک مالی کردن به گدا ها کار خوبی است.» درست باشد آنگاه این گزاره یک گزاره اخلاقی است و ارزش حقیقی آن «درست» است و اگر نادرست باشد ارزش حقیقی آن «نادرست» است، وقتی کسی در مورد درست یا نادرست بودن ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی موضعی را اتخاذ میکند میتوان گفت وی قضاوتی اخلاقی انجام داده است.

باید توجه داشت که نظریات مطرح شده در هر دو شاخه ریشه ای چند هزار ساله دارد و همچون سایر شاخه های فلسفه میتوان گفت قدمت آن به زمانی باز میگردد که بشر برای نخستین بار اندیشید، و از آن هنگام تا امروز ده ها کتاب و نوشته و سخنرانی در رد یا دفاع این نظریه ها نوشته و یا ایراد شده اند و مطالعه هر یک از این نظریه ها میتواند سالها وقت بگیرد. هدف ما نیز در اینجا دفاع از هیچیک از این نظریه ها نیست، بلکه تنها بصورت مقدمه ای که در آینده از آن استفاده خواهد شد به ذکر و معرفی بسیار مختصر آنها خواهیم پرداخت. تفاوت بنیادینی که در میان نظریه های مختلف اخلاق هنجاری وجود دارند ناشی از اختلاف بر سر این است که آیا نتیجه و پیامد یک عمل نشان میدهد که آن عمل درست یا نادرست است یا خود آن عمل. گروهی که به دسته نخست اختصاص دارند طبیعتاً اوضاع و احوال و شرایط انجام یک عمل را بررسی میکنند (جزئی نگری اخلاقی Moral Particularism) و گروه دوم در پی روشن ساختن قواعد و اصولی هستند که بتوانند نشان دهند عملی درست یا نادرست است (قانونگرایی اخلاقی Ethical Legalism).  البته حالت سومی نیز قابل تصور است و آن این است که هردو این دیدگاه ها درست باشند، یعنی در درستی یا نادرستی یک کار هم شرایط و وضعیت تاثیر داشته باشد هم اصول و قواعد.  چند مورد از نظریه های مهمی که در شاخه اخلاق هنجاری اخلاقی علم اخلاق مطرح شده اند از این قرار هستند:

  • نتیجه گرایی، پیامدگرایی، عاقبت اندیشی (Consequentialism) – معتقد است که ارزش اخلاقی یک عمل تنها به نتیجه و خروجی آن عمل و چیزهای دیگری که در ارتباط با آن عمل هستند، همچون انگیزه عامل یا قوانینی که اعمالی از آن دست را جبر می‌کنند  وابستگی دارد. لذا در این دیدگاه عمل خوب عملی است که نتیجه ای خوب بدهد و حسن و قبح را میتوان از روی مضار و فواید و منافع آن تشخیص داد.  زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • سودمند گرایی، فایده باوری (Utilitarianism)  – معتقد است یک عمل درست است اگر نتیجه آن بیشترین لذت و کمترین درد را برای بیشترین مردم داشته باشد. بنتام، جان استوارت ميل و ماكياول از هواداران این دیدگاه بوده اند.
    • خودگرایی (Egoism) – معتقد است که شخص اخلاقمدار شخصی خود خواه است. بعبارت دیگر از نگر هواداران این دیدگاه شرط لازم و کافی برای اینکه عملی اخلاقی باشد این است که آن عمل بتواند خیر شخصی فاعل آن عمل را تا حداکثر زیاد کند و همه باید در این راه به حداکثر رساندن خیر های شخصی خود کوشا باشند. خودگرایی در اخلاق معمولاً با «خودخواهی» که بصورت یک دشنام استفاده می‌شود متفاوت است. روشن است که نخستین انتقاد به خودگرایی آن است که تفاوت عمده خودگرایی با سایر نظریه های اخلاق هنجاری در این واقعیت است که در این دیدگاه تنها خود فرد مطرح است و دیگران اساساً مطرح نیستند، اما مدافعان خودگرایی ممکن است پاسخ دهند که خود گرایی نیز مسئولیت هایی را نسبت به سایر انسانها تولید می‌کند زیرا یک شخص بدون توجه به دیگران و منافعشان نمیتواند منافع زیادی بدست بیاورد. لذا در این دیدگاه نیز منافع دیگران مطرح میشود. سوء تفاهم رایجی که معمولاً در فهم این دیدگاه وجود دارد این است که گمان میشود خودگرایی میگوید آنچه یک فرد فکر میکند به نفعش است خوب است، در واقع خوب است. حال آنکه این دیدگاه به تفکر خود فاعل اشاره ای ندارد بلکه یک عمل را بصورت عینی نگاه میکند و میگوید اگر عملی برای خود یک فرد خوب است، آنگاه آن عمل خوب است و برعکس.   ایان رند (Ayn Rand) بنیانگزار مکتب آبجکتیویسم (Objectivism) از مدافعان این دیدگاه است.
  • نا-نتیجه گرایی، نا پیامدگرایی، نا-عاقبت اندیشی (Non-consequentialism) – بر خلاف نتیجه گرایی معتقد نیست که خوبی یا بدی را میتوان از روی نتیجه تشخیص داد بلکه معتقد است ذات یک چیز میتواند حسن و قبح آن را معین کند، لذا بجای بررسی نتیجه باید به ذات و ماهیت توجه کرد و آنرا با معیارهایی سنجید. زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • وظیفه گرایی (Deontology) – معتقد است که نتیجه اعمال را باید نادیده گرفت، و رفتار افراد باید بر اساس وظایف افراد باشد. یعنی صرف نظر از نتیجه یک عمل، اصول و قواعدی وجود دارند که نشان میدهند آن عمل، عملی شایست یا ناشایست است. لذا از نظر وظیفه گرایان عملی اخلاقی است که صرفاً با انگيزه و نیت رعايت قاعده اخلاقی و تكليف اخلاقی صورت بگيرد. کانت (Immanuel Kant) عمده ترین فیلسوف وظیفه گرا است، همچنین برخی از فلاسفه همچون جان لاک (John Locke) که معتقد بوده اند همه انسانها دارای حقوق مطلقی هستند، وظیفه گرا بشمار میروند. نمونه هایی از نظریه های وظیفه گرایانه از این قرارند:
      • تئوری امر تنجيزى (Categorical Imperative) کانت، معتقد است که ریشه اخلاق را در توانایی خردورزی انسانها میداند و قوانین اخلاقی تخلف ناکردنی و مطلق را خلق می‌کند و معتقد است که آدمی باید همواره بر اساس این قوانین و ضوابط جهانشمول و همیشه درست رفتار کند.
      • اصل عدالت، عملی درست است که عادلانه باشد، آدمی باید همواره بر اساس عدالت رفتار کند.
      • قراردادگرایی (Contractarianism) جان راولز (John Rawls) معتقد است رفتارهای اخلاقی رفتارهایی هستند که همه ما بر سر اخلاقی بودن آنها در صورتی که بی غرض بودیم توافق میداشتیم.
  • علم اخلاق فضیلت محور، اخلاق پاکدامنی (Virtue Ethics)- ارسطو شاید نخستین مدافع این دیدگاه باشد، این تئوری بجای اینکه روی رفتارهای انسانها تمرکز کند روی شخصیت ذاتی افراد تمرکز می‌کند.
  • نظریه فرمان الهی – درستی یا نادرستی هر چیز را میتوان از روی فرامین الهی دریافت.
  • اخلاق مبتنی بر مهر ورزی –رفتاری درست است که مهر آمیز باشد، و آدمی همواره باید رفتاری مهر ورزانه داشته باشد.
  • اخلاق مبتنی بر عدم خشونت –رفتاری درست است که خشونت آمیز نباشد و خشونت ناشایست است.
  • عاطفه گرایی- معتقد است که اخلاق عاطفه بنياد است لذا جايگاه آن در دل است نه درعقل. چيزهايي مانند خوبي يا دوستي و محبت را با دل حس مي كنيم نه اينكه باعقل بشناسيم. اين جريان فكري، به نمايندگي شوپنهاور، امر اخلاقي را يك امر حسي دروني و يك ميل و نه مسئله اي عيني و تجربي يا عقلي مي داند. برهمين اساس نيز معتقد است عمل براساس ضرورت عقلي، عملي اخلاقي نيست بلكه همراهي با يك جبر است ازنوع جبر عقلي.
  • قانون طلائی کنفسیوس– انسان باید با دیگران بگونه ای رفتار کند که انتظار دارد دیگران با او همانگونه رفتار کند.

پرسشی که باعث بوجود آمدن دو دیدگاه مخالف دیگر در علم اخلاق میشود این است که آیا تنها یکی از این اصول درست هستند و باقی اصول باطل هستند یا اینکه ممکن است بتوان دستکم برخی این اصول را در کنار هم درست دانست. به دیدگاهی که تنها یکی از این اصول و نظریه ها را پشتیبانی میکند و بقیه را نفی میکند یگانه گرایانه (Monistic) میگویند و به دیدگاه دیگر کثرت گرایانه (Pluralistic) میگویند.

دیدگاه دیگر در مورد اخلاق هنجاری همانطور که گفته شد جزئی نگری اخلاقی است، فلاسفه طرفدار این زیر شاخه از اخلاق هنجاری معتقدند که نمیتوان اصول و قواعد مشخصی را برای تعیین شایست یا ناشایست بودن یک عمل تعریف کرد، بلکه تنها شرایط و وضعیتی که کار در آن صورت میگیرد روشن میکند که آنکار درست است یا نادرست. بنابر این برای دریافتن درستی یا نادرستی یک عمل باید تنها شرایط را در نظر گرفت . اچ ای پریچارد، و دبلیو دی راس و اگزیستانسیالیست هایی همچون جان دیویی را میتوان از هواداران نامدار این نگرش به اخلاق هنجاری دانست.

شاخه فرااخلاق (Metaethics) از سویی دیگر راجع به این صحبت می‌کند که وقتی ما در بررسی مسائل اخلاقی هستیم و از خوب و بد صحبت میکنیم، در واقع ما راجع به چی صحبت میکنیم؟ پیشوند متا در این کلمه به متافیزیک بر میگردد، یعنی  وجود شناسی، لذا به تعبیری شاید بتوان گفت متااتیکز به معنی وجود شناسی علم اخلاق است.  مسائل متااتیکی مسائل درجه دومی هستند، یعنی این مسائل مسائلی پیرامون اخلاق هستند نه مسائل درون اخلاق. معمولاً شاخه متا اتیکز در ارتباط مستقیم با پرسشهای وجود شناسی (Metaphysics)، معنی شناسی (Semantics)، معرفت شناسی (Epistemology) و حتی روانشناسی (Psychology) است که در مورد مسائل اخلاقی مطرح میشوند. بعنوان مثال پرسشهایی همچون «آیا حقایق اخلاقی وجود دارند؟»، «آیا میتوان قضاوتهای اخلاقی را توجیه عقلی کرد؟» و پرسشهایی از این دست، پرسشهای متااتیکی هستند. بطور کلی فرااخلاق بیشتر در مورد اینکه آیا خوبی، بدی، شایست و ناشایست واژگانی ذهنی (Subjective) و ناشی از تخیلات و عواطف انسانی هستند و یا اینکه عینی (Objective) هستند و در عالم واقع چیزی را نمایندگی یا توصیف میکنند  یا نه بحث میکند.

نظریه های فرااخلاقی مهم معاصر را میتوان بر دو اساس مرتب کرد، یکی بر این اساس که آیا از نگر آنها اخلاقیات عینی هستند (مکتب واقع گرایی اخلاقی یا Moral Realism)  یا ذهنی (مکتب ضد واقع گرایی Moral anti-Realism)، باید توجه داشت که مدافعان اخلاقیات عینی نمیگویند تمامی حقایق اخلاقی عینی هستند بلکه میگویند این حقایق وجود دارند یا دستکم میتوان یک مورد از حقایق اخلاقی که عینی هستند را مثال زد. تعریف عینی و یا ذهنی بودن از این قرار است:

  • اخلاقیات عینی،حقیقتشان مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات (کسی که در مورد ارزش حقیقی این گزاره های اخلاقی قضاوت اخلاقی میکند) نیست، یعنی چه ما وجود داشته باشیم چه وجود نداشته باشیم و در هر شرایطی و بصورت جهانشمول دسته ای از گزاره های ارزشی اخلاقی یا ارزش خوب دارند یا ارزش بد. مثلاً اگر کسی بگوید که «شکنجه کردن یک شخص تنها برای تفریح و لذت بردن، همواره و بصورت جهانشمول بد (غیر اخلاقی) است» او در حال دادن این پیشنهاد است که برخی از مسائل اخلاقی عینی هستند. بنابر این عینی بودن اخلاقیات به معنی این است که گزاره هایی اخلاقی وجود دارند که بدون توجه به اینکه انسانها در مورد آنها چه فکر میکنند درست یا نادرست هستند یا اخلاقیات مستقل از ذهن انسانها هستند یا اینکه کشف شدنی هستند نه خلق و تعریف کردنی.
  • اخلاقیات ذهنی، نسبی گرایی اخلاقی، حقیقتشان کاملاً مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات است، مثلا اگر کسی بگوید «کشتن انسانها میتواند در شرایطی کار خوبی باشد و در شرایط دیگری کاری بد» او در واقع میگوید که «بد یا خوب بودن کشتن انسانها امری ذهنی است» و نمیتواند بصورت جهانشمول خوب یا بد باشد. بنابر این ذهنی بودن اخلاقیات به معنی این است که درست بودن یا نادرست بودن اخلاقیات به آنچه انسانها در مورد آنها فکر میکنند وابستگی دارد و یا اخلاقیات وابسته به ذهن انسانها هستند، یا اینکه خلق شدنی و تعریف شدنی هستند نه کشف شدنی.

یک سوء تفاهم رایج که در فهم عینیت و ذهنیت اخلاقیات وجود دارد این است که گمان میشود عینی بودن یا نبودن یک حقیقت اخلاقی مبتنی بر این است که آیا همه آنرا قبول دارند و بر اساس آن رفتار میکنند یا نه، حال آنکه عینیت اخلاقیات ارتباطی با اینکه افراد آنها را عینی بدانند و بر اساس آنها رفتار کنند ندارد. همچنین گاهی گفته میشود که اختلاف نظر فلاسفه بر سر عینیت اخلاقیات خود نشان میدهد که اخلاقیات عینی نیست، اشکال این سخن نیز این است که نظر فلاسفه را برابر با حقیقت میداند. البته این دو شبهه از شبهات بسیار مبتدی هستند ولی به دلیل رایج بودنشان مجبور به ذکر آنها هستیم.

روش ترتیب دیگر نظریه های فرا اخلاقی بر اساس این است که آیا گزاره های اخلاقی دارای معنی هستند (شناخت گرایی یا Cognitivism) و یا عاری از معنی هستند (ناشناخت گرایی یا Noncognitivism) معنی دار بودن یا نبودن در اینجا به این معنی است که آیا میتوان ارزشهای حقیقی درست و نادرست را به یک گزاره نسبت داد و در اثبات یا رد آن به روشهایی احتجاج کرد یا نه، آیا با خرد میتوان قضاوت اخلاقی کرد یا نه؟ از مسائل معروفی که در فلسفه اخلاق مطرح است مسئله ایست که با فرنام «مسئله است-بایسته است (Is-ought Problem)» شناخته میشود، این مسئله به این پرسش پاسخ میدهد که آیا میتوان حقایق اخلاقی را از حقایق دیگر انشقاق کرد یا نه؟ تمامی نظریه های فرااخلاقی شناختگرا پاسخ مثبت به این پرسش میدهند و سعی میکنند توضیح دهند که چگونه میتوان چنین ارتباطی را برقرار کرد. در اینجا من بر دومین اساس نظریه های مهم فرا اخلاقی را مرتب خواهم کرد یعنی نه بر اساس عینیت و ذهنیت این نظریه ها بلکه بر اساس شناختگرا بودن و یا نبودن آنها. (2)

  • شناختگرایی (Cognitivism)
    • تئوری خطای مکی (Mackie’s error-theory)، دیدگاهی است که میگوید حقایق عینی وجود ندارند و هیچ عملی نمیتواند بد یا خوب باشد، در نتیجه تمامی گزاره های اخلاقی نادرست هستند، جان لزلی مکی (J. L. Mackie) عمده ترین مدافع این دیدگاه است.
    • طبیعتگرایی (Naturalism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که اینهمانی با حقایق طبیعی دارند یا بر اساس آنها شکل گرفته اند. از متفکران بیخدایی که در دوران اخیر از این دیدگاه متااتیکی دفاع کرده اند میتوان از، ردریک فیرت (Roderick Firth) ریچارد بوید (Richard Boyd) ، پیتر رایلتون (Peter Railton) و دیوید برینک (David Brink) نام برد. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی زیر مجموعه ای از حقایق علمی هستند و استفسار اخلاقی با استفسار علمی تداوم می یابد، یعنی هر حقیقت اخلاقی را میتوان بگونه ای کاهش داد که به یک حقیقت طبیعی برسد و چون ابزار شناخت طبیعت علم است این دیدگاه حداکثر ارتباط را با علم دارد، چون طبیعت بیشترین رابطه با واقعیت را دارد لذا طبیعت گرایی را معمولاً عینی ترین دیدگاه متااتیکی میدانند. از نتایج طبیعت گرایی این است که انسانها هرچه طبیعت را بیشتر بشناسند و خردگراتر باشند بواسطه استخراج حقایق اخلاقی از حقایقی که در طبیعت موجود است در قضاوت درست در مورد گزاره های اخلاقی موفقتر خواهند بود.
    • شهودگرایی (Intuitionism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که از نگر هستی شناسی یکتا هستند؛ به این معنی که آنها اینهمانی با حقایق طبیعی یا ماوراء طبیعی ندارند؛ حقایق اخلاقی توسط نوعی شهود اخلاقی شناخته می‌شوند. این دیدگاه در اوایل قرن 20 ام مدافعانی مانند جورج ادوارد مور (G.E. Moore)، و هنری سیدیک (Henry Sidwick) و سر ویلیام دیوید روس (W.D. Ross) داشت، اما متفکرین بیخدای زیادی امروز وجود ندارند که هنوز از این موقعیت به اخلاق نگاه کنند. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود دارند اما تداومی با استفسار علمی ندارند. منظور از درک شهودی یک چیز این است که بدون تجزیه و تحلیل های عقلی آشکار بتوان به حقیقتی رسید، یعنی بدون اینکه شخصی به استدلال و تعقل و تحقیق و تفکر به ذات و ماهیت یا نتایج یک عمل داشته باشد خود میفهمد که کدام کار بد است و کدام کار بد نیست این روش شبیه همان چیزی است که آنرا  گاهی علم حضوری در مقابل علم حصولی نیز میخوانند که بیشتر مورد نظر صوفیان و مورد انتقاد فلاسفه بوده است.
    • تئوری دستور الهی (Divine command theory)– میگوید چیزی خوب است که خدا میگوید خوب است و چیزی بد است که خدا میگوید بد است. افلاطون از زبان سقراط این دیدگاه را برای نخستین بار نقد کرده است و این نقد در ادامه خواهد آمد، این دیدگاه مدافعان معاصری همچون رابرت آدامز (Robert Adams) دارد.
    • تئوری مشاهده گر ایده آل (Ideal Observer Theory) -دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی را میتوان از نگر قضاوتی که یک مشاهده گر فرضی ایده آل در صورت وجود در مورد آنها میکرد، تفسیر کرد. یک مشاهده گر ایده آل هم معمولاً کسی تعریف میشود که افزون بر سایر ویژگی ها، شخصی بی طرف، کاملاً با اطلاع و خردگرا است.
    • نسبی گرایی اخلاقی، یا فرهنگ گرایی اخلاقی (Moral Relativism, Moral Culturalism) – دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی وجود ذهنی دارند که ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی از فرهنگ و جامعه ای به جامعه دیگری متفاوت است.
  • ناشناخت گرايى (Non-cognitivism) – بر اساس این دیدگاه هیچ حقیقت اخلاقی وجود ندارد و زبان اخلاقی برای ابراز حقایق استفاده نمی‌شود بلکه از آن برای نصیحت کردن و توصیه کردن و اظهار عواطف استفاده می‌شود. از نظر مدافعان این دیدگاه همچون چارلز استیونسون (C.L. Stevenson) زبان اخلاقی زبانی است آمیخته با عواطف که با هدف تحت تاثیر قرار دادن مخاطبین با نیروی این عواطف است. این دیدگاه بعدها توسط ریچارد مروین هر (R.M. Hare) و ویلیام فرانکنا (William Frankena) و افراد دیگری به تئوری پخته ای تبدیل شد که در آن منطق و خرد نقش اساسی بازی میکردند. از آنجا که از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود ندارند، طبیعتاً تلاشی نیز برای بازبینی گزاره های اخلاقی انجام نمیگیرد بنابر این بی ارتباطی میان علم و اخلاق در این دیدگاه در حداکثر است.  با اینحال برخی از مدافعان این دیدگاه معتقد هستند که نصحیت های معتبر خردمحور، توصیه ها و اظهار نظرهای اخلاقی وجود دارند، دقیقاً همانطور که باورهای خردمحور علمی، تئوری ها و پیشبینی ها وجود دارند. سه نظریه مهمی که از ناشناختگرایی پدافند می‌کنند از این قرارند:
    • عاطفه گرایی (Ayer’s emotivism)- گفتن اینکه «فلان کار، کار خوبی است» تنها بیان یک سری احساسات است درست مانند احساساتی که در هنگام گفتن «بستنی با طعم موز خوب است (من بستنی با طعم موز را دوست دارم)».
    • شبهه واقع گرایی (Blackburn’s quasi-realism)- گزاره های اخلاقی از نظر زبانشناسی همانند ادعاهایی که میتوانند حقیقت داشته باشند هستند که میتوان آنها را درست یا غلط دانست ولی در واقع حقایق اخلاقی که بتوان این گزاره ها را به آنها نسبت داد وجود ندارند.
    • بیان هنجارها (Gibbard’s norm-expression) – کارکرد اصلی گزاره های اخلاقی، این نیست که حقیقتی را بیان کنند، بلکه این است که نظری تقدیری (Evaluative attitude) را در مورد چیزی که میتوان آنرا تقدیر کرد یا آنچه با هنجار ها خوب به نظر می آید را بیان کنند.
    • توصیه گرایی (Prescriptivism) – دیدگاهی است که در آن جملات حاوی گزاره های اخلاقی تنها جهت توصیه و نصیحت کردن آورده میشوند و معنی فراتر از آن ندارند، مثلاً «ویتامین سی خوب است»، از این دیدگاه یعنی «ویتامین سی بخورید!».

شاید هنوز فرق میان شاخه فرااخلاق و اخلاق هنجاری روشن نشده باشد، لذا اجازه دهید با مثالی تفاوت این دو شاخه را روشن تر کنم. فرض کنید من با دوستی در مورد این صحبت میکنم که آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم، من معتقدم که نباید آنرا بردارم و دوستم معتقد است که باید آنرا بردارم. فلاسفه دو دسته پرسش در اینگونه موارد مطرح می‌کنند، دسته اول این است که کدام طرف درست میگوید و آیا برداشتن پول درست است یا بر نداشتن آن، پرسشهایی که در این حوزه مطرح میشوند به رده اخلاق هنجاری مربوط میشوند و پرسشهای دیگری نیز مطرح میشوند که در مورد خود پرسش » آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم» و آنچه که وقتی این دو شخص دارند بر سر آن بحث می‌کنند، دارند واقعا راجع به آن صحبت می‌کنند مطرح می‌شود. پرسشهایی که در این حوزه دوم مطرح میشوند در رده فرااخلاق مطرح میشوند. متااتیکز راجع به علم اخلاق بحث میکند و اخلاق هنجاری راجع به خوب و بد. یکی از نویسندگان معاصر میگوید

متااتیکز در مورد این نیست که چه کارهایی را باید انجام بدهیم، بلکه در مورد این است که وقتی مردم راجع به اینکه چه کارهایی را باید انجام بدهند صحبت می‌کنند، چه کاری را دارند انجام می‌دهند. (3).

رابطه بین اخلاق و خدا و معرفی اخلاق سکولار

بعد از آنچه آمد، شاید هنوز این مسئله چندان برای کسانی که آشنایی چندانی با فلسفه اخلاق و مسائل آن ندارند آشکار نباشد اما واقعیت این است که بیشتر حملات پخته و عالمانه به بیخدایی از دیدگاه اخلاق، در مورد شاخه فرااخلاقی است نه در مورد شاخه اخلاق هنجاری زیرا مسائل مربوط به اخلاق هنجاری غالباً ارتباطی با خدا ندارند و مسائلی هستند که همه انسانها با آن در ارتباط هستند. از این گذشته اگر به تاریخ پدید آمدن و مطرح شدن تمامی نظریه های اخلاقی نگاه کنید میبینید که هرچه بیشتر تاریخ گذشته است و گنجینه تفکر آدمی غنی تر شده است فاصله بین این نظریه ها و دین و خدا و موهومات ماوراء طبیعی بیشتر شده است و همانطور که بشر به مرور زمان خدا را از علم بیرون کرده است در مرحله بعدی خدا را از فلسفه و اخلاق که زیر شاخه ای از آن هست نیز اخراج کرده و در مرحله بعدی وی را از اجتماع و سیاست نیز اخراج کرده است و تکامل فکری بشری وی را سکولار و سکولارتر کرده است. البته افزون بر این دلیل دیگری نیز برای این واقعیت وجود دارد و آن این است که جامعه غربی که قرنهاست مرکز تفکر و مدنیت است به جامعه ای کثرت گرا و سکولار تبدیل شده است که یگانگی در باورهای دینی ندارند حال آنکه جوامع باستانی وحدتگراتر بوده اند و اقلیت های دینی اگر هم وجود میداشتند بسیار کوچک بوده و حقوقشان نادیده گرفته میشده است.

بسیاری از خداباوران معتقدند که اخلاقیات عینی وجود دارند و وجود آنها نیز معلول وجود خدا است و اگر فرض کنیم خدا وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی نیز وجود نخواهند داشت؛ از نظر این دسته از خداباوران بیخدایی در تناقض با وجود اخلاقیات عینی است و در نتیجه مروج بی اخلاقی است. این دسته از خداباوران حتی پا را فراتر گذاشته و میگویند یک شخص بیخدا به دلیل معتقد نبودن به وجود اخلاقیات عینی تنها بر اساس وضعیت روحی و روانی خود در هر زمان ممکن است رفتار کند و شخصی آنارشیست و بی اخلاق خواهد شد زیرا در نظر او اخلاقیات عینی نیستند بلکه ذهنی هستند، این مسائل و مسائلی از این دست اتهاماتی هستند که به بیخدایی از جانب خداباوران وارد میشود و من به رد آنها خواهم پرداخت اما علاوه بر رد اتهامات خداباوران که موضعی دفاعی است لازم است مبنا و پایه ای برای اخلاق سکولار نیز معرفی شود.

برای اینکه نشان دهیم بیخدایی با اخلاقیات عینی سازگاری دارد ابتدا باید مبنایی برای اخلاقیات غیر دینی تعریف و تشریح کنیم زیرا اگر این مبنی و پایه ساخته و تشریح نشود، هرگز نمیتوان به رفع اتهاماتی که خداباوران در مورد اخلاق به بیخدایی زده اند پاسخ کافی و مناسب داد. بهترین راه برای انجام این کار این است که نشان دهیم میتوان مبنا و اساسی برای اخلاق در نظر گرفت که مبتنی بر وجود خدا نیست. البته باید توجه داشته باشیم که منظور از گفتن «مبنای غیر دینی برای اخلاق» این نیست که بیخدایی و عدم وجود خدا را پیشفرض بگیریم بلکه تلاش بر این است که نشان دهیم اساساً اخلاق نیاز به وجود خدا ندارد. لذا حتی خداباوران نیز میتوانند پیروی از همین نظام اخلاقی سکولار بکنند بدون اینکه نیاز داشته باشند باورشان به خدا را کنار بگذارند و در واقع برای جلو گیری از شروری که معلول نظام اخلاقی باطلشان است باید چنین کنند.

پرسشهای اساسی اخلاقی که در مقابل بیخدایان وجود دارد این است که آیا درصورتی که خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی وجود خواهند داشت؟ اگر این حقایق میتوانند وجود داشته باشند، چگونه میتوان آنها را دانست؟ اگر نه حقایق اخلاقی وجود داشته باشند نه خدا وجود داشته باشد آیا توصیه های اخلاقی، ایده آل ها و غیره را میتوان خردمندانه دانست؟ به عبارت فنی تر بیخدایی سازگار با کدام نظریه های حسن و قبح و فرااخلاقی است؟

باید روشن باشد که بیخدایان ممکن است سه گونه موقعیت متااتیکی پیشرو در فلسفه امروزی را که در تعاریف نیز راجع به آنها توضیحات مختصری آورده شده اتخاذ کنند زیرا این سه دیدگاه به دلیل پیشفرض نگرفتن وجود خدا با دیدگاه بیخدایی هیچگونه ناسازگاری ندارند، این سه دیدگاه عبارت از طبیعتگرایی، شهودگرایی و ناشناخت گرایی است. مسئله دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که ارتباط میان بیخدایی و این اساس و بنیان غیر دینی اخلاق چگونه است. مسلم است که بیخدایی بخودی خود هیچ ادعای اخلاقی را مطرح نمیکند که بخواهد ناسازگاری با این سه مکتب داشته باشد. از طرفی دیگر روشن است که اگر بیخدایی حقیقت داشته باشد آنگاه دیگر هیچ نظریه متااتیکی که خدامحور باشد نمیتواند از حقانیت و اصالت برخوردار باشد، حتی اگر این نظریه ها از نظرات و جنبه های دیگری نسبت به نظریه های غیر دینی برتری داشته باشند.

حال که دریافتیم بیخدایان میتوانند دستکم سه مکتب یاد شده را در حوزه متااتیکی اتخاذ کنند و در صورتی که چنین کنند دیگر در دیدگاه آنها اخلاقیات عینی خواهند بود، شایسته است به رفع اتهامات رایجی که از جانب خداباوران به بیخدایی در زمینه اخلاق زده میشود بپردازیم.

رد اتهامات رایج بی اخلاقی به بیخدایی

اتهاماتی که معمولاً خداباوران به بیخدایی در مورد ارتباط آن با اخلاق وارد می‌کنند معمولاً از سه دسته اتهامات خارج نیستند. دسته نخست اینگونه ادعا میکنند که برای اخلاقمدار بودن نیاز به انگیزه است و وجود انگیزه برای اخلاقمدار بودن تنها و تنها با وجود خدا میسر است لذا بیخدایان انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن ندارند. دسته دوم میگویند که اخلاقیات عینی مشتق شده از وجود خدا هستند یعنی در صورتی که خدا وجود نداشته باشد دیگر خوب و بدی نمیتواند وجود داشته باشد و لذا حتی اگر بیخدایان برای اخلاقمدار بودن نیازمند به انگیزه نباشند یا انگیزه هم داشته باشند بازهم بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است زیرا در صورت عدم وجود خدا حقایق اخلاقی نیز معدوم خواهند بود. سومین دسته از اتهامات به این قضیه اشاره دارند که دیدگاه ماده گرایی و یا طبیعت گرایی جهانی را متصور میشود که وجود حقایق اخلاقی در آن محال است و از آنجا که بیخدایی همراه با ماده گرایی یا طبیعت گرایی است، بیخدایی ناسازگاری بنیادین با اخلاقمداری دارد و در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی امکان وجود را ندارند. در اینجا بطور خلاصه و در حد بضاعت به بررسی هریک از این سه اتهام خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که این اتهامات وارد نیستند و باطل هستند.

اتهام نخست بی انگیزه بودن بیخدایان برای اخلاقمدار بودن

پیش از پاسخ دادن و رد اتهامات رایجی که خداباوران به بیخدایی در این مورد میزنند، شایسته است کمی در مورد این پرسش اساسی و بسیار رایج تفکر کنیم که «اساساً چرا باید اخلاقمدار بود؟» این پرسش معروف کمی گنگ است بنابر این لازم است پیش از پاسخ دادن به این پرسش، آنرا به پرسشهای خرد تری که ممکن است از این پرسش فهمیده شوند تقسیم کنیم، دستکم چهار معنی را میتوان برای این پرسش در نظر گرفت:

1- هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟

2- چه چیزی باعث میشود که شخصی از اصول اخلاقی منتخب خودش پیروی کند؟

3- چرا دنبال کردن اصول اخلاقی شما، اخلاقی است؟

4- چرا اصول اخلاقی شما درست هستند؟

پاسخ به 1-هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟ این پرسش، در خود فرضی را نهان دارد و آن این است که دنبال کردن اخلاق ضرورتاً هدفی دارد و حال آن هدف مطلوب این پرسش است، این در حالی است که ممکن است بتوان بر روی اینکه آیا اساساً دنبال کردن اصول اخلاقی نیازمند هدف است یا نه شک کرد. اما با فرض اینکه پیروی از اصول اخلاقی نیاز به هدف دارد پرسش دیگری مطرح میشود و آن این است که آیا منظور از این هدف، هدفی است که انسان خود برای خود اختیار میکند یا اینکه از جانب چیز دیگری به او جبر میشود؟

برخی از فلاسفه معتقدند که اخلاق بطور ذاتی در آدمی موجود است، آدمی اصول اخلاق را از روی جبر دنبال میکند و هدفی را انتخاب نمیکند. آدمی اصول اخلاقی را دنبال میکند درست مثل آنکه آدمی تنفس میکند، این است که نمیتوان براستی گفت که آدمی هدفی را از روی اختیار اخلاق دنبال میکند، از این نقطه نظر اخلاق چیزی است که از پیش وجود دارد و جزئی از هستی است و ما اخلاق را با تفکر بوجود نمی آوریم بلکه با تفکر ارتباطی معرفتی با اخلاق برقرار میکنیم، لذا انسان در پیروی از یک سری اصول اخلاقی در هر زمانی مختار نیست بلکه ذات آدمی و فاعل بودن او ایجاب میکند که او جبراً از اصول اخلاقی خاصی پیروی کند بنابر این او خود برای پیروی از اصول اخلاقی، هدفی را اختیار نمیکند بلکه این هدف در فطرت و ذات او بعنوان انسان نهفته است، و در پاسخ به پرسش 2 به این مسئله بیشتر پرداخته خواهد شد. حال این پرسش مطرح میشود که این هدف نهفته در ذات آدمی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است، کسب شادی!

هدف انسانها از دنبال کردن هر اصول اخلاقی در هر زمانی کسب شادی است. انسانها معمولا هر چیزی را برای چیز دیگری میخواهند، هر عملی را با هدفی انجام میدهند ولی تمامی این اهداف در نهایت به کسب شادی ختم میشوند و انسانها شادی را برای خود شادی میخواهند نه برای چیز دیگری. برای نمونه اگر از یک شخص مذهبی پرسش شود که او برای چه نماز میخواند، او خواهد گفت برای کسب رضایت خدا، اگر از او پرسیده شود که رضایت خدا را برای چه میخواهد او خواهد گفت برای به بهشت رفتن، اگر از او پرسیده شود که برای چه میخواهد به بهشت برود، او به همین ترتیب ادامه خواهد داد تا جایی که به «کسب شادی» برسد و او دیگر شادی را برای چیز دیگری نمیخواهند بلکه آنرا برای خود شادی میخواهد.

اما اینکه شادی چیست و چگونه میتوان شاد بود نیز بحث بسیار جالبی است و ارسطو پاسخ جالبی به این پرسش دارد در دیدگاه ارسطو برای تعریف شادی به تعریف فضیلت (Virtue) نیازمندیم. همه ما کسانی را میشناسیم که در حرفه ای مهارت دارند، مثلاً در نجاری عالی هستند. این افراد برای اینکه در امری اکتسابی عالی باشند ضرورتاً باید کارهایی را انجام دهند  مثلاً یک نجار عالی باید مدتی را به تمرین نجاری بپردازد. ارسطو معتقد است انسانها تلاش میکنند در انسان بودن هم عالی باشند، یعنی انسانی عالی باشند.  حال فضیلت یعنی انسانی عالی بودن، برجستگی اخلاقی داشتن و شادی  زمانی رخ میدهد که انسان عملی هماهنگ با یک فضیلت انجام میدهد-یعنی شادی آن چیزی است که انسانی برای انسانی عالی بودن انجام میدهد، در آن هنگام است که ماشین بیولوژیکی بدن احساس شادی را پدید می آورد بنابر این میتوان به پرسش 1 اینگونه پاسخ داد که انسان بطور ذاتی و فیزیولوژیکی شادی را میجوید و هدف او از دنبال کردن اصول اخلاقی نیز رسیدن به شادیست و این مسئله بین تمامی انسانها موجود است و انسانها به دلایل سخت افزاریشان سعی میکنند اخلاقمدار باشند! شکی نیست که نوع دوستی، همدلی و شفقت و دلسوزی در گونه انسانی ریشه هایی عمیق دارند و این مسئله ای ذاتی به نظر میرسد نه اکتسابی که ریشه در همان شادی جویی آدمی است، ممکن است افرادی معتقد باشند در میان سایر موجودات و حتی بافتهای بیولوژیکی ساده نیز رفتارهای و خصلتهای مشابهی وجود داشته باشد. ارسطو بعنوان نخستین یا دستکم یکی از نخستین فلاسفه ای که تلاش برای تنظیم نظام سازمانیافته ای از اخلاق کرد با اینکه در سایر آثار خود خدا را بسیار سهیم میدانست در بحثش پیرامون اخلاق هرگز از خدا استفاده ای نکرده است و اخلاق را مستقل از خدا مطرح کرده است.

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی معتقد است ریشه این کار را باید در سودی دانست که برای انسانها وجود دارد. انسانها با توجه به عواطفشان که ناشی از ویژگیهای فیزیولوژیکی بدنشان است در مورد شایست یا ناشایست بودن کارهای مختلف قضاوت میکنند. مثلاً وقتی میبینیم شخصی به گدایی یاری میرساند احساس خوبی نسبت به آن شخص به ما دست میدهد، وقتی میبینیم شخصی جیب شخصی دیگر را میزند احساس بدی به ما دست میدهد. هیوم معتقد است این احساس خوب یا بد، ناشی از تجربیات بشر است، بشر در کارهای مختلف سود و زیان های مختلفی را با توجه به تجربیات خود کشف میکند و این اکتشافها سبب میشود که آن احساسات به او دست بدهند.  مثلاً بشر در طول تاریخش و حیاتش دریافته است که دزدیدن از دیگران نتایج بدی را به بار می آورد و زیان آور است حال چه این نتایج زیان آور دیگران را تحت تاثیر قرار دهد چه خود شخص را، بنابر این برای کسی که این را دریافته است در هنگامی که با دزدی روبرو میشود احساس بدی نسبت به دزدی خواهد کرد.

بنابر این از آنجا که خود انسانها در نتیجه اعمالشان سهیم هستند اساساً بطور خودکار از اصول اخلاقی خودشان پیروی میکنند. حتی کسانی که باورمند به معاد هستند و به دلیل باور خود به معاد اخلاقمدار هستند نیز اینرا برای سود بیشتر (حوری، شراب بهشتی و سایر چیزهای خوب) و ضرر کمتر (شکنجه نشدن و سایر چیزهای بد) انجام میدهند و طبیعت انسان طبیعی و عادی این است که به نفع خود عمل میکند و در نتیجه اصول اخلاقی خود را پیروی میکند، و همان انسان که به نظر خداباوران میتواند برای منافع اخروی خود اخلاقمدار باشد میتواند برای منافع دنیوی خود نیز اخلاقمدار باشد. امکان مدح و ذم و بطور کلی نیازهای روانی انسان در هر حال به سهیم بودن انسان در نتیجه اعمالش کمک میکند و در بسیاری از موارد میتواند اگر نه علت اصلی دستکم انگیزه دهنده و آسانگر (کاتالیزور) برای پیروی از یک اصول اخلاقی باشد، لذا سیستم قضایی موفق سیستمی است که یک انسان را هرچه بیشتر در نتیجه اعمالش سهیم کند، اما عدم وجود مدح و ذم مسلماً به معنی سهیم نبودن انسان در نتیجه اعمالش نیست. از خداباوران بسیار شنیده میشود که میگویند اگر فلان کار را انجام بدهید نتیجه اش را خدا در همین دنیا در قالب یک بلا و بعنوان یک کیفر بر سر شما فرو خواهد فرستاد، و یا در صورت انجام فلان کار آدم «بد میبیند» اینها همگی نمونه های عامیانه است از بیان این حقیقت که آدمی در نتیجه کار خود سهیم است و اگر بد رفتار کند بد خواهد دید و اگر خوب رفتار کند خوب خواهد دید و برای شاد بودن ضروریست که انسان خوب باشد و هدف اصلی کتاب جمهوری افلاطون دقیقاً اثبات همین مسئله است و از همین رو این کتاب به کسانی که علاقه به این قضیه دارند توصیه میشود.

پاسخ به پرسش 2- همه انسانها قهراً از اصول اخلاقی خویش پیروی میکنند و نمیتوانند از اصول اخلاقی خویش پیروی نکنند، یا به عبارت دیگر قضاوتهای اخلاقی ما را مجبور به پیروی از نتایج این قضاوتها میکنند. شاید این ادعا کمی عجیب به نظر برسد اما با اندکی دقت میتوان صحت آنرا دریافت. دیدگاه قابل توجهی که برخی از فلاسفه و قدما همچون سقراط فیلسوف یونان باستان به آن باور داشته اند این است که اساساً بشر راهی جز پیروی کردن از اصول اخلاقی خود ندارد و همیشه انسانها با توجه به نظریه ها یا روشهای اخلاق هنجاری که در برخورد با کارهایی که در مورد آنها مختارند به ذهنشان میرسد، آنرا برمیگزینند که  خوبتر از باقی انتخابها به نظر میرسد، حتی هنگامی که به بدترین کارها دست میزنند. باید توجه کرد که این پرسش به «اصول اخلاقی یک شخص» اشاره دارد نه به «اصول اخلاقی درست» بنابر این، اینکه شخصی در پیروی از اصول اخلاقی خود دست به کاری بزند لزوماً به این معنی نیست که آن کار با اصول اخلاقی درست نیز انطباق داشته است.

برای نمونه وقتی دزدی در مقابل این انتخاب قرار میگیرد که آیا الماسی که توانایی دزدیدن آنرا دارد بدزدد یا نه و دزدیدن را اختیار میکند، او در محاسبات و بررسی های اخلاق هنجارانه اش (که ممکن است درست یا غلط باشند) به این نتیجه میرسد که دزدیدن این الماس خوبتر از ندزدیدن آن است و اگر به چنین دیدگاهی نرسد یقیناً اینکار را نخواهد کرد. ممکن است او بداند که دزدی کردنش کار ناعادلانه ای است اما اگر شخصی در زمانی دست به دزدی زده باشد یقیناً میتوان گفت که او در آن لحظه این عمل خود را خوب تصور کرده است و الا چنین کاری نمیکرد. ممکن است در نگاه اول فرض شود که دزد میداند دزدی کار بدی است و دزدیدن الماس کار خوبی نیست، اما در ذهن دزد، دزدی بطور قطعی بد نیست، بلکه میتواند در شرایطی خوب باشد، مثلاً یک دزد ممکن است هنگام دزدیدن الماس به این فکر بیافتد که این الماس گرانقیمت جزو اموال و دارایی های یک شخص یا گروه دیگر است و آن شخص و یا گروه برای بدست آوردن این الماس زحمت کشیده اند و دزدیدن آن منصفانه نیست، اما در مقابل آن به این فکر هم می افتد که صاحب این الماس از مزایای بیمه بهره میبرد و بیمه پول آنرا به آن شخص خواهد داد، یا اینکه درست است دزدیدن الماس یک شر است، اما شری اخلاقی است زیرا از وقوع شری بزرگتر جلوگیری میکند، به هر روی هرچه به ذهن دزد بیاید او در محاسبات و سبک سنگین کردن های خود به این نتیجه میرسد که دزدیدن الماس کار خوبی است و این مسئله همواره در تمامی اعمال انسانها پیش می آید و انسانها همیشه اینگونه برخورد میکنند. بنابر این دیدگاه اساساً اینکه به دنبال علتی غیر از خود انسان برای پیروی از اصول اخلاقی خویش بگردیم نابخردانه است، و انسانها مجبور به پیروی از اصول اخلاقی خود هستند و راهی غیر از پیروی از اصول اخلاقی خود ندارند. به عبارت دیگر قضاوتهای انسان در مورد یک عمل که معمولاً از روی یکی از تئوری های اخلاق هنجاری است به خودی خود به اندازه کافی آدمی را مجبور میکند که بر اساس آن قضاوت رفتار کند.

در مورد پرسش 3 و 4، باید گفت که این نوشتار از هیچیک از تئوری های اخلاق هنجاری و فرا اخلاقی دفاعی نمیکند بلکه تنها به بررسی ارتباط اخلاق با خدا میپردازد، بنابر این پاسخ به این پرسشها مجالی دیگر میطلبد و بر عهده مدافعان نظریه های مختلف است.

در طول تاریخ به بیخدایان اتهام وارد شده است که از هیچ چهارچوب اخلاقی عینی پیروی نمی‌کنند، برخی از آنها نمیتوانند باورمند به وجود حقایق اخلاقی بصورت عینی باشند، و برخی از آنها در حالی که باورمند به وجود حقایق اخلاقی هستند پیروی از آنها نمی‌کنند چون در دیدگاه بیخدایی انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن وجود ندارد. بنابر این در هردو حالت از نظر کسانی که این اتهام را وارد می‌کنند بیخدایان بی اخلاق هستند. حال برای بررسی این اتهام لازم است ادعاهای مختلفی را مطرح کنیم، رادیکال ترین ادعایی که ممکن است مطرح شود این است که بدون خدا اخلاق وجود ندارد و هر بیخدایی بی اخلاق است، یعنی:

1. بدون اعتقاد داشتن به خدا محال است که کسی شخصیتی با اخلاقمداری بالا داشته باشد.

ادعای دیگر که به اندازه 1 رادیکال نیست میتواند اینگونه باشد که اگر چه ممکن است شخصی بدون اعتقاد به وجود خدا اخلاقمدار باشد، اما احتمال اینکه یک شخص بیخدا اخلاقمدار باشد کم است. یعنی:

2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی بیخدا باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نیز نداشته باشد.

منتقد بیخدایی همچنین ممکن است بجای 1، و 2 ادعا کند که، احتمال اینکه شخصی بیخدا شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد بیشتر از این است که شخصی خداباور شخصیتی با اخلاقمداری بالا  نداشته باشد. یعنی:

3. احتمال اینکه شخصی بیخدا، دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد، بیشتر از این است که شخصی خداباور دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد.

حال باید روشن باشد که 1 نادرست است. پیروان دین جاینیسم (Jainism) بیخدا هستند، اما از اصول اخلاقی بسیار دقیقی پیروی می‌کنند که صدمه زدن به هر جانداری را ممنوع میدانند (4). از دیوید هیوم (David Hume) یکی از فلاسفه بزرگ بیخدا بعنوان شخصی که «بطور قدیس واری اخلاقمدار است» یاد شده است. (5)  از پرسی شلی (Percy Shelley) بیخدای معروف دیگری بعنوان شخصی بسیار اخلاقمدار یاد شده است (6). در واقع چون 1، یک ادعای کلی است  تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود تا نادرستی آن اثبات شود و میتوان یقین داشت که متعصب ترین دین داران نیز یقیناً میتوانند یک فرد اخلاقمدار را که بیخدا نیز هست را مثال بزنند.  لذا به همین دلیل ساده که خداباوران بی اخلاق در طول تاریخ وجود داشته اند و بیخدایان اخلاقمدار نیز در طول تاریخ موجود بوده اند میتوان به این نتیجه رسید که رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری وجود ندارد یعنی هم میتوان خداباور بود و بی اخلاق و هم میتوان بیخدا بود و اخلاقمدار و وجود یک بیخدای اخلاقمدار منطقاً رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری را که خداباوران سعی در اثبات آن دارند بطور کلی نابود میکند.

حال ممکن است شخص خداباوری که این اتهامها را مطرح می‌کند با این واقعیت ها موافقت نداشته باشد، آنگاه باید شک کرد که او منظورش از اخلاقمدار بودن این باشد که شخصی به خدا اعتقاد داشته باشد. یعنی به نظر میرسد تعریف او از اخلاقمداری این باشد که «شخص X، دارای شخصیتی اخلاقمدار است، اگر X خداباور باشد». اما از آنجا که «دارای شخصیتی اخلاقمدار بودن» معمولاً با این تعریف شناخته نمی‌شود، این بار بر گردن خداباور است که بگوید چه شواهد و اسنادی میتواند 1 را ابطال کند، و اگر 1 ابطال پذیر نباشد که اساساً حرفی خردمحور نیست و خداباور ادعای جدی ندارد بلکه مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب میشود. همینطور برای رد کردن 1 تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود، و همینکه من در این نوشتار رفتاری غیر اخلاقمدارانه را پیش نمیگیرم-برای نمونه به مخاطبین دشنام نمیدهم خود نشان میدهد که من (دستکم در این زمان) اخلاقمدارانه برخورد میکنم بنابر این رفتار من خود 1 را نقض میکند. افزون بر این 1 مستلزم تعریف دقیق «اخلاقمدار بودن» است و این تعریف باید زمان را نیز در نظر بگیرد یعنی تکلیف شخصی را که در زمانی اخلاقمدارانه عمل کرده است و در زمانی چنین نکرده است را نیز روشن کند زیرا اخلاقمدار خواندن یا نخواندن یک شخص بطور مطلق بسیار گنگ و نامفهوم است. بنابر این به نظر نمیرسد کسی بطور جدی مدعی درست بودن 1 باشد حال آنکه 1 را بیش از هر ادعای دیگری میتوان از خداباوران شنید و 1 به همین سادگی رد میشود و در سستی آن شکی نیست.

یک بیخدا ممکن است با گزاره 2 مشکلی نداشته باشد و آنرا تایید بکند، زیرا اشخاصی که بسیار اخلاقمدارند نادر و کمیاب هستند، و احتمال اینکه اشخاص دارای این کالای ناب نباشند بیش از این است که دارای آن باشند، بنابر این میتوان علاوه بر گزاره 2، گزاره زیر را نیز  درست دانست، زیرا این مسئله منحصر به بیخدایی نیست در میان خداباوران نیز مشابه همین گزاره صادق است:

‹2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی خداباور باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد.

حال آیا ‹2 درست است؟ اگر درست باشند آنگاه 3 نادرست خواهد بود. چرا؟ شواهد عینی در مورد این ادعا بسیار گسترده هستند و تفسیر آنها دشوار است. قطعاً برخی از مطالعات نشان می‌دهند بین مذهب و ارتکاب جرم ، رفتار انسانگرایانه و تخلف ارتباطی  وجود ندارد، یعنی بیخدایان دست کم اگر از خداباوران اخلاقمدار تر نباشند حداقل به اندازه آنها اخلاقمدار هستند. بعنوان مثال تحقیقی توسط گرسوچ و الشیر (Gorsuch and Aleshire) که تا سال 1974 در مورد میزان باورمندی به مسیحیت و تبعیض های قومی انجام گرفته بود نشان داد که افرادی که کمتر در فعالیتهای کلیسایی شرکت میجویند بیش از کسانی که بسیار در این فعالیت ها شرکت میجویند رفتاری همخوان با تبعیض های قومی از خود نشان می‌دهند و کسانی که فعالیت زیادی در این زمینه دارند به همان اندازه از تحمل های قومی (بر خلاف تبعیض های قومی) برخوردار هستند که افرادی که اساساً به کلیسا نمیروند اینگونه هستند. نتیجه این تحقیق این بود که «داشتن موقعیتی ارزشی و قوی که به شخص اجازه میدهد خود را خارج از ارزشهای سنتی جامعه قرار دهد، در بروز دادن تحمل های قومی نقشی کلیدی را بازی می‌کند و افراد بسیار مذهبی به همان اندازه از این ارزشها برخوردار هستند که افراد غیر مذهبی» بنابر این گرسوچ و الشیر توصیه کرده اند که مذهبیون به همان اندازه اخلاقمدار هستند-حداقل در مسئله تحمل قومی که غیر مذهبیون اینگونه هستند. (7) همچنین همانگونه که ادلف گرانبوم (Adulf Grunbaum) اشاره کرده است، در ایالات متحده امریکا تقریبا 90% اجتماع به خدا معتقد هستند، و در مقایسه با برخی کشورهای اروپایی بویژه کشورهای اسکاندیناوی که کمتر از 50% مردم به خدا اعتقاد دارند، ایالات متحده آمار بیشتری از خودکشی و قتل و غیره را دارد. (8)

اما در مورد 3، در حال حاضر شواهد مستقیمی که بتوانند نشان بدهند 3 نادرست است وجود ندارد، از طرف دیگر شواهد معتبر برای اثبات 3 نیز وجود ندارد و در غیاب شواهد برای اثبات 3 میتوان گفت 3 قابل شک است. اما حتی اگر 3 را قبول کنیم این نیز نمیتواند به خودی خود نشان دهد که ارتباط مستقیمی میان بیخدایی و اخلاقمداری وجود دارد، زیرا ممکن است عوامل و خصایص دیگری در این شواهد نقش داشته باشند. بنابر این به نظر میرسد هیچکدام از این 3 ادعا که معمولاً توسط خداباوران مطرح میشوند نمیتوانند درست باشند و بیخدایان نیز میتوانند اخلاقمدار باشند. در میان برخی از حیوانات که بصورت گروهی زندگی می‌کنند مکانیزم های بسیار دقیق دفاع از حریم گروه جانوری، تغذیه جانورانی که مریض میشوند، تربیت کودکان برای زندگی بهتر و غیره وجود دارد که تمام این موارد به نوعی اخلاقمداری به شمار میروند، بنابر این به نظر میرسد اخلاق ارتباطی با خداباوری و دین نداشته باشد، مگر اینکه خداباوران معتقد باشند حیوانات نیز به دلیل خداباوری اخلاقمدار هستند، که در اینصورت، آنها باید این مسئله را اثبات کنند و این اثبات بسیار جذاب خواهد بود.

اما بدون توجه به اینکه این شواهد وجود دارند یا نه، دلیل اینکه خداباوران گمان می‌کنند بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگاری دارد چیست؟ معمولاً این اتهام ارتباطی تنگاتنگ با معاد دارد، بیشتر خداباوران وقتی میگویند بیخدایان بی اخلاق هستند، صحنه روز محشر را در ذهن خود تصور می‌کنند که در مقابل دادگاه الهی ایستاده اند و یک موجود مطلقاً عالم و عادل در مورد اعمال آنها قضاوت می‌کند. آنگاه تصور می‌کنند که بیخدایان به چنین ماجرایی معتقد نیستند پس دیگر دلیلی برای اخلاقمدار بودن در دیدگاه بیخدایان وجود ندارد. این مسئله را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

استدلال الف:

1.  اگر مردم باور نداشته باشند که خدا وجود دارد، آنگاه آنها دیگر دلیلی برای اعتقاد به اینکه «رفتار کردن بر اساس اخلاقیات عینی بطور مستقیم باعث پاداش گرفتن آنها خواهد شد و رفتار کردن علیه اخلاقیات عینی بطور مستقیم سبب مجازات شدن آنها نخواهد شد»، نخواهند داشت.

2. اگر مردم دلایلی برای باور به اینکه رفتار بر اساس اخلاقیات عینی سبب پاداش گرفتن می‌شود و رفتار بر خلاف اخلاقیات عینی سبب مجازات شدن می‌شود نداشته باشند، دیگر انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نخواهند داشت.

3. اگر مردم انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نداشته باشند، آنها بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

4- بنابر این اگر مردم به خدا اعتقاد نداشته باشند، بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

اما از آنجا که نشان دادیم بیخدایانی نیز ممکن است از اخلاقیات عینی پیروی کنند، باید دست کم یکی از فرضهای استدلال الف نادرست باشد. فرض شماره 2 مشکوک به نظر میرسد. مسلماً کسانی وجود دارند که پایبند به اخلاقیات عینی هستند و دلیل این پایبند بودنشان اعتقاد به پاداشها و مجازات های الهی نیست بلکه آنها به دلیل خوب بودن درونی و ارزش اخلاقی این اخلاقیات و همان مسئله کسب شادی و سود بدانها پایبند هستند. مثلا یک پزشک محقق ممکن است تمام باقیمانده عمر خود را صرف تحقیق بر روی نوعی از سرطان بکند تنها برای اینکه آن سرطان را از بین ببرد زیرا او تمایل و اشتیاق شدیدی برای از بین بردن شر دارد و سرطان را یک شر طبیعی میداند. همچنین ممکن است برخی از افراد به دلیل پاداشها و مجازاتهای مادی پر انگیزه شوند. مثلا یک میلیونر ممکن است میلیونها دلار پول را به سازمانهای خیریه کمک کند تا به پرستیژ و آبروی خود بیافزاید و یک شخص محتاط ممکن است از ترس اینکه دستگیر شود دست به دزدی نزند لذا اجر اخروی تنها انگیزه انسانها برای پیروی از اخلاقیات نیست و بدیل های دیگری نیز ممکن است تصور شوند.

فرض سوم نیز واقع گرایانه به نظر نمیرسد، بسیاری از مردم ممکن است انگیزه چندانی برای پیروی از اخلاقیات عینی نداشته باشند اما از روی عادت و یا تربیت و هنجار های اجتماعی اخلاقمدارانه رفتار کنند. از طرف دیگر نیز روشن است که همه کسانی که به خدا معتقد هستند و دیندار هستند نیز اخلاقمدار نیستند؛ مسلماً برخی از معتقدان به خدا قاتل، کودک آزار، زن ستیز، آدمکش، خائن و دزد هستند. حتی در مورد خداباوران اخلاقمدار نیز نمیتوان اطمینان داشت که اخلاقمدار بودن آنها بخاطر خداباوریشان و پاداش و مجازات های الهی باشد. اگر آقای الف به همسرش خیانت نکند، آیا این عمل او بخاطر باور او به معاد است یا به دلیل عشق او به همسرش و احترامی که برای او قائل است؟ رفتار او ممکن است انگیزه او را از خیانت نکردنش نشان ندهد، حتی ممکن است او خود نیز از انگیزه خود آگاه نباشد بنابر این روشن است که 3 نیز مردود است و ممکن است گاهی انسانها بدون داشتن انگیزه از اخلاقیات عینی پیروی کنند.

مشکل دیگری که این استدلال دارد این است که پاداش  و مجازات اخروی در همه ادیان و مذاهب و قرائتهای مختلف دینی از ادیان لزوما و تنها بر اساس رفتار انسانها در این دنیا نیست. بسیاری از مسیحیان معتقدند کسانی که مسیح را بعنوان خدایشان پذیرفته باشند به بهشت میروند و باقی مردم بدون توجه به رفتارشان به جهنم میروند. در تشیع و قرائتهای صوفیانه از اسلام نیز تقریباً همین مسئله به چشم میخورد. حتی در دیدگاه اصولگرایانه نیز برخی اعمال آنقدر ثواب دارند که میتوانند هر گناه دیگری را از بین ببرند و شخص مجرم را راهی بهشت کنند، مثلا شهدا بدون حسابرسی به بهشت میروند، نماز جماعت و یک دسته کارهای دیگر ثوابهای بسیار زیادی دارند و غیره. این مسئله مهم نه تنها استدلال بالا را رد میکند بلکه از ضعف های بزرگ اخلاقیات دین محور است.

استدلال الف آنقدر در نظر برخی از متکلمین مسیحی که در این زمینه فعال تر از سایرین هستند مشکوک و ضعیف است که برخی از آنها از آن دست برداشته اند و ادعاهای پخته تر دیگری را مطرح میکنند. یکی از این ادعاها آن است که خداباورانی میگویند: بیخدایان باید عدم وجود عدالت نهایی در جهان را بعنوان یک تراژدی بزرگ به رسمیت بشناسند که باعث میشود اخلاقمدار زندگی کردن بی معنی باشد. بنابر این استدلال انسانهای خوب و اخلاقمدار همیشه پیروز و سعادتمند نمیشوند و انسانهای بد و فاسد الاخلاق در بسیاری از اوقات پیروز میشوند. هرگاه خوب زندگی کردن و اخلاقمدار بودن سعادت، پیروزی و رفاه را به همراه نداشته باشد، آنگاه بخشی از انگیزه های انسانها برای خوب زیستن از آنها گرفته شده است. تنها خدا، یعنی یک موجود شکست ناپذیر با قدرت و عدالت کامل خود است که میتواند این مسئله را تضمین کند که اگر خوب زندگی کنید سعادتمند خواهید شد. اگر کسی اصول اخلاقی عینی داشته باشد اما دلایل خوبی برای دنبال کردن اصول اخلاقی عینی اش نداشته باشد، میتوانیم بگویم که او اصول اخلاقی نابخردانه ای دارد. این استدلال را اینگونه میتوان فرمولیزه کرد:

استدلال ب:

1. اگر خدا وجود نداشته باشد آنگاه تضمینی وجود نخواهد داشت که عدالت بر بی عدالتی و خوبی بر بدی پیروز خواهد شد.

2. اگر تضمینی برای پیروزی خوبی بر بدی و عدالت بر بی عدالتی وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی بی معنی خواهند شد.

3. اگر اخلاقیات عینی بی معنی باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

4. بنابر این اگر خدا وجود نداشته باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

نتیجه استدلال ب بر خلاف استدلال الف با وجود بیخدایان با فضیلت و اخلاقمدار در تناقض نیست، زیرا فرض 4 سازگار با وجود افرادی اخلاقمدار و دارای فضیلت است که دلایل عقلی خوبی برای اخلاقمدار و با فضیلت بودن ندارند اما نابخردانه اخلاقمدارند. علی رغم اینکه استدلال ب از استدلال الف پخته تر است اما همچنان مشکل ساز است.  نخست اینکه در پذیرش برخی از فرضهای نهانی این استدلال دشواری هایی وجود دارد، برای نمونه به نظر میرسد این استدلال فرض میکند که وجود دنیایی ما کاملاً ناعادلانه است و این بی عدالتی را تنها میتوان با وجود آخرت جبران کرد. فرض 1 پرسشی مبنی بر انگیزه های خدا برای خلق کردن دنیایی ناعادلانه یا دستکم اجازه دادن به وجود بی عدالتی در این دنیا را بر می انگیزد، اما چرا دنیای سکولار و زمینی ناعادلانه است در حالی که آخرت عادلانه است؟ وجود بهشت نشان میدهد که انتخاب اخلاق با دنیایی بهتر از دنیای ما سازگار است، پس چرا خدا دنیای ما را «بهشت گونه» تر نیافریده است؟ فرض 2 باید باعث شود که خداباوران در لزوم مبارزه با بی عدالتی در زندگی سکولار ما شک کنند! اگر عدالت کامل در زندگی اخروی حاصل میشود اساساً چرا باید برای زدودن بی عدالتی در دنیا و در حال حاضر تلاشی کرد؟ طرح این مسئله از جانب خداباوران همانند این است که آنها تیری به سوی پای خود رها کنند و مسئله ای را مطرح کنند که گریبان خود را پیش از دیگران میگیرد. این دیدگاه خود یک دیدگاه ضد اخلاقی بسیار وحشتناک است، برای نمونه دژخیمان نظام جمهوری اسلامی این مسئله را زیاد مطرح میکردند که «اکنون ما اینها را اعدام میکنیم، اگر بیگناه باشند به بهشت میروند و اگر گناهکار باشند کمتر در آن دنیا عذاب میشوند»، آری باور به معاد در بسیاری از موارد حیات دنیوی انسانها را ضایع میکند، برای نمونه اسلامگرایان کودکان را که به عشق شهادت مسلح شده اند بر روی مین میفرستند و این کودکان با آن امید روی مین میروند و یا کمربند های خودکشی خود را منفجر میکنند که در آن دنیا دستشان به حوری های بهشتی برسد، لذا این مسئله نه تنها امتیاز خداباوری بر بیخدایی نیست بلکه نقطه ضعف آن است و زندگی خداباوران را تهی از معنی میکند و دین را به افیون تبدیل میکند چون پیروزی عدالت بر بی عدالتی را تضمین شده میپندارد و انگیزه را از انسانها برای کسب عدالت و نیک کرداری میگیرد!

گذشته از این مشکلات و پرسشهای اساسی که در مورد فرضهای نهان در این استدلال مطرح میشوند، فرض 2 اشکالاتی دارد. عدم وجود تضمین میتواند به این معنی باشد که پیروزی کردار عادلانه بر کردار شر، نا مسلم و غیر قطعی است! حال چرا اینکه پیروزی عدالت بر شر ممکن و نه قطعی است برای خداباور مدعی استدلال ب کافی نیست؟ برای نمونه یک مصلح سکولار که به ستیز با بی عدالتی های اجتماعی بر میخیزد، در بسیاری از اوقات به اینکه ستیز و تکاپویش یقیناً نتیجه مثبت خواهد داد، باور ندارد، اما همین که امکان تحصیل این نتیجه مثبت وجود دارد، هرچند این امکان بسیار کم باشد، همین امکان کم  وی را برای این تکاپو بسیار پرانگیزه میکند و دلیلی بسیار قوی به وی برای تلاش و تکاپو و ستیز با بی عدالتی میدهد. باور داشتن به اینکه احتمال پیروزی هرچند اندک وجود دارد، این افراد را اغلب علیه آن چیزی که بسیار محتمل تر (پیروزی بی عدالتی های اجتماعی) است پر انگیزه میکند. یک مصلح اجتماعی آنقدر برای هدفش ارزش قائل است که حتی امکان بسیار پایینی برای پیروزی، دلیلی بسیار بزرگ برای ادامه و انجام اصلاحگری به او میدهد. با توجه به پیچیدگی های دنیا و تحوّلات غیر قابل پیشبینی و حتی گاهی غیر قابل توصیف، دانستن اینکه پیروزی اخلاق سکولار در دنیا بر شر غیر ممکن است با هر میزان از اطمینان برای ما بسیار نادر است. این بی اطمینانی هنگامی که با ارزش بسیار بالای پیروزی اخلاقی ترکیب میشود یقیناً انگیزه بسیار بالا و کافی و دلیلی بسیار قوی را میتواند برای کردار اخلاقمدارانه و زیستن با فضیلت ایجاد کند پس بر خلاف 2 غیر قطعی بودن پیروزی خوبی بر بدی سبب بی انگیزه بودن آدمی برای اخلاقمدار بودن نمیشود.

با اینحال فرض کنید که بیخدایان میتوانستند بطور قطعی بدانند که شر در هزاره آینده پیروز خواهد شد. برای نمونه تصور کنید ما میدانیم که دسته ای از دیکتاتور ها که باعث میشوند هیتلر و استالین و خمینی در مقایسه با آنها فرشته به نظر بیایند حاکمان زمین در هزاره آینده باشند و در طول این هزار سال، شکنجه، مرگ و برده داری حاکم خواهد بود. همچنین فرض کنیم که بطور قطع میدانیم تمام آثار حیات بر روی کره زمین در اثر یک هولوکاست اتمی در سال 3000 از بین خواهد رفت. چرا این فرضها باید این معنی را برسانند که مردم دیگر نباید اخلاقمدار و دارای فضل باشند؟ آیا شهامت و شجاعت برای نجاتی اخلاق پسندانه در این دوران ارزش و فضیلتی بنیادین و اساسی و ارزشمند نیست؟ آیا تشریک دلسوزی ها و نیکوکاری بین مردم به آنها در راه مبارزه با حاکمان خونخوار و شرایط بد یاری نمیرسانند؟ آیا بشر به دانستن اینکه چگونه میتوان در زمینی اینچنین جهنمی زیست کند نیازی نخواهد داشت و از این منبع به شادی و سود نخواهد رسید؟ افزون بر این، علی رغم این واقعیت که بنابر فرضیه ما، سرانجام نیکی بر بدی پیروز نخواهد شد، عدالت سرانجام پیروز نخواهد شد و جامعه در نهایت بسیار ناعادلانه خواهد بود؛ افراد بافضیلت و اخلاقمدار ممکن است در گوشه ای از تاریخ و جغرافیای این جهان بی عدالت، جامعه ای عادلانه ایجاد کنند. مسلم است که کسی نمیتواند این حقیقت را که جامعه ای ناعادلانه که در آن چشمه هایی از عدالت وجود دارد و مردمان خوب و اخلاقمداری نیز ممکن است در آن یافت شوند بهتر از جامعه بی عدالت بدون چنین افرادی است، انکار کند و این مسئله نیز استدلال ب را دچار مشکل میکند.

یک نکته دیگر که با استدلال ب ارتباط دارد این است که میتوان استدلال کرد اگرچه فضیلت ارزشهایی درونی نیز دارد، باید آنرا تنها در قالب یک کل بزرگتر مورد توجه قرار داد، بصورتی که ارزش فضیلت و اخلاقمداری زمانی تکمیل میشود که با چیزهای دیگر ترکیب شده باشد، و این تکامل تنها در بینش دینی از جهان تضمین شده است. برای نمونه خداباوران ممکن است بگویند اگر چه فضیلت و اخلاقمداری ذاتاً دارای ارزشهایی است اما این ارزش را تنها در قالب یک کل میتوان قبول کرد و آن دیدار و عشق به خداوند است که در زندگی اخروی حاصل میشود. علی رغم بی پایه بودن چنین دیدگاهی یک بیخدا لازم نیست این گفته را رد کند، او میتواند بپذیرد که ارزش فضیلت اگر خدایی وجود داشته باشد ممکن است افزایش پیدا کند، اما این به آن معنی نیست که اگر خدایی وجود نداشته باشد اخلاقمدار بودن و فضیلت داشت بی معنی و پوچ باشد و هدف ما هم نشان دادن این مسئله است.

نتیجه میگیریم که اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن بدون دانش به اینکه نیکی بر بدی سرانجام پیروز میشود میسر است. حتی اگر ما بدانیم که سرانجام بدی بر نیکی پیروز میشود و بشریت بر اثر حوادث ناگوار نیست خواهد شد، باز هم اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن سودمند و با معنی است. افزون بر این فضیلت داشتن و اخلاقمدار بودن هنگامی که تنها احتمال پیروزی را بدهیم دارای ارزش میشود و ارزش بالای پیروزی برای آدمی انگیزه قوی و کافی برای اخلاقمدار بودن ایجاد میکند و نهایتاً اگر فرض کنیم فضیلت داشتن در دیدگاه خداباوری دارای ارزش بیشتری از دیدگاه بیخدایی است، حتی در آن هنگام نیز فضیلت ذاتاً و به خودی خود آنقدر به اندازه کافی دارای ارزش است که آدمی را پرانگیزه کند.

مسئله دیگر که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که در این دیدگاه بطور پنهانی از فرض بسیار بزرگتری استفاده شده است و آن هم فرض وجود حیات اخروی یا معاد است. معاد هیچ ارتباط منطقی با توحید ندارد و اثبات معاد نیازمند استدلالها و مدارک و شواهدی است که خداباوران به سادگی نمیتوانند از کنار آن عبور کنند و جواب قانع کننده ای برای اثبات آن و مسائل حاشیه ای همچون روح ندارند. این است که اساساً از آنجا که خداباوری مستقل از معاد است و ربطی به آن ندارد، یعنی اگر خدا وجود داشته باشد ممکن است معاد وجود نداشته باشد و اگر خدا هم وجود نداشته باشد ممکن است معاد وجود داشته باشد (!) اساساً این بحث بی ارتباط با موضع بیخدایی است، زیرا بیخدایی یک موضع فلسفی در قبال خدا است نه معاد. اگر چه با نادیده گرفتن این ایراد اساسی نیز باز این استدلال ره به جایی نمیبرد. نتیجه نهایی آنکه این اتهام به بیخدایی وارد نیست و چنین استدلالهایی در اثبات این اتهام موفق نیستند.

اتهام دوم انشقاق حقایق اخلاقی از حقیقت وجود خدا

خداباوران پس از تفکر در مورد رفع اتهامی که در بالا انجام شد ممکن است بپذیرند که اگر حقایق عینی اخلاقی وجود داشته باشند، بیخدایان نیز ممکن است انگیزه کافی برای پایبند بودن به اصول اخلاقی عینی داشته باشند، اما ادعا کنند که حقایق عینی اخلاقی مشتق شده از وجود خدا هستند و اگر خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی نیز وجود نخواهند داشت لذا اساسا در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی وجود ندارند که بیخدایان بخواهند به آنها پایبند باشند، لذا بیخدایی لزوماً بی اخلاقی را نتیجه میدهد. در ارتباط با وجود حقایق عینی اخلاقی و حقیقت وجود خدا مسئله ای معروف به معمای ائوتوفرون (Euthyphro) در فلسفه وجود دارد که مربوط به یکی از آثار ابتدائی افلاطون است و در آن سقراط اندکی پیش از دادگاهی شدن با ائوتوفرون مردی که عالم دینی محسوب میشده است روبرو میشود و از او میپرسد «آیا خدایان یک شخص مومن/پارسا و مقدس را دوست دارند چون او مقدس و مومن است یا اینکه او مقدس و مومن است چون خدایان او را دوست دارند؟». این پرسش سقراط در واقع به ارتباط وجود خدا و وجود اخلاقیات عینی ارتباط مستقیم پیدا میکنند. ریشه خوبی چیست؟ آیا خوبی خوب است چون خدا آنرا اراده میکند یا اینکه خداوند خودش خوبی را اراده میکند؟ آیا خدا به خوبی امر میکند یا خوبی چیزی است که خدا آنرا امر کرده؟ معمولاً هر خداباوری معتقد است که «خدا خوب است»، حال این گزاره که یک صفت را به خدا نسبت میدهد در حقیقت به چه معنی است؟ ارتباط میان خدا و خوبی میتواند یکی از حالات زیر باشد:

1- خدا خوب است- یعنی خوبی مستقل از خدا وجود دارد و خدا از خوبی پیروی میکند، یعنی چیزهایی خوب هستند و خدا آنها را خوب میداند و چیزهایی خوب نیستند و خدا آنها را خوب نمیداند، در این صورت چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد خوبی و بدی وجود دارند، ارزشهای اخلاقی بطور عینی وجود خواهند داشت و در نتیجه اخلاقیات عینی در دیدگاه بیخدایی نیز وجود خواهند داشت و از دیدگاه خداباوری دستورات الهی دیگر منبع اخلاقیات نیستند بلکه اطلاعاتی در مورد اخلاقیاتی که وجود دارند هستند و خود خدا نیز همچون ما تابع اخلاقیات است نه خالق آنها. همچنین این دیدگاه مشکلی را برای خداباوری بوجود می آورد و آن این است که خدا در اینصورت دیگر خوبی را خلق نکرده است پس دیگر او خالق همه چیز غیر از خودش نیست و افزون بر خدا چیزهای قدیم دیگری نیز وجود دارند که اتفاقاً در ذاتشان به تعبیر خود خداباوران اوجب از خدا هستند و این دیدگاه با بسیاری از دیدگاه های خداباوری از جمله اسلام در تناقض است.

2- خوب(ی از) خدا است- که در اینصورت وجود خوبی مشتق شده از وجود خدا است، یعنی وقتی چیزی خوب است که خدا آنرا خوب دانسته باشد و خدا هرچه را خوب بداند آن چیز خوب است. در این صورت دیگر معنی ندارد که خداباوران خدا را خوب بدانند مگر اینکه بگویند خوبی خدا به این معنی است که او از آنچه خود وضع کرده تخطی نمیکند که با خوب بودن تفاوت دارد، مشکل دوم این است که بنابر این دیدگاه اگر خدا میخواست که برای نمونه تجاوز و قتل عمد برای لذت و شکنجه افراد برای خنده فاعلین به این اعمال خوب باشند آنگاه این چیزها خوب میبودند که بعید است کسی چنین چیزی را واقعاً باور داشته باشد. در این دیدگاه دستورات خدا دل بخواهی و از روی هیچ منطق و اسلوبی نیستند پس در واقع حقایق اخلاقی نیستند و دلیلی ندارند ما حتی آنها را بپذیریم، دلیل اینکه باید از خدا پیروی کرد هم این نیست که او درست میگوید بلکه این است که او رئیس است یا بعبارت دیگر زورش از ما بیشتر است! از این مهمتر آن است که از این طریق دیگر اخلاقیات عینی وجود نخواهند داشت و چیزی به خودی خود خوب یا بد نخواهد بود بلکه خوبی و بدی به ذهن خدا بستگی خواهد داشت، و این همان چیزی است که خداباوران میخواهند به بیخدایی نسبت بدهند، آنها میخواهند بگویند که بیخدایی در تناقض با اخلاقیات عینی است، لذا در اینصورت آنها خود دچار این مشکل میشوند و این دیدگاه خداباوری است که ناسازگار با اخلاقیات عینی میشود نه بیخدایی. در میان متفکرین مسیحی لوتر، کالوین و کیرکگارد این دیدگاه را داشته اند.

3- خدا خود خوبی است- که این بی معنی است چون خوب بودن یک مفهوم است و خدا یک موجود است که ادعا میشود مصداقی از مفهوم خوبی است، حال چگونه میتوان بجای اینکه گفت یک موجود مصداق یک مفهوم است ادعا کرد که یک موجود خود یک مفهوم است، یعنی مفهوم را بجای برابر قرار نهادن با صفات یک موجود با ذات آن برابر نهاد، یعنی مثلاً بجای اینکه گفت سیب قرمز است گفت سیب قرمزی (قرمز بودن) است. همچنین در صورتی که خدا خود خوبی باشد آنگاه گزاره «خدا خوب است» برابر و هم معنی با «خدا خدا است» میشود که عبارتی بی فایده است و بدیهی است که هر چیزی خودش است! و اگر برای رفع این مشکل گفته شود که برابری خدا با خوبی، برابری ذات او با خوبی نیست بلکه حاکی از یک صفت یا خصیصه در ذات خدا است، آنگاه در واقع خداباور باز هم همان حالت 2 را تایید کرده است نه 3.  همچنین این پرسش اساسی پیش می آید که ذات خدا را چه تشکیل میدهد آیا او ذات خود را از روی اختیار انتخاب میکند (آنگاه حالت 2) یا اینکه این ذات از عوامل والاتری ریشه میگیرند و او به جبر ذات خود را داراست (آنگاه 1)؛ لذا چنین سخنی مشکل را حل نمیکند بلکه صورت مسئله را از خدا به ذات خدا تغییر میدهد (آیا خدا خوب است چون ذاتش خوب است یا ذات خدا خوب است چون خدا آنرا دارد؟) و پاسخ درستی به پرسش مطرح شده نمیدهد. این حالت را معمولاً متکلمین مسیحی برمیگزینند.

برترند راسل این مسئله را در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» اینگونه مطرح کرده است:

اگر شما کاملاً اطمینان دارید که میان خوب و بد تفاوتی وجود دارد، آنگاه شما در این موقعیت قرار میگیرید: آیا این تفاوت معلول اراده خدا است یا نه؟ اگر مبتنی بر اراده خدا است، آنگاه برای خود خدا دیگر تفاوتی میان خوب و بد نیست، و دیگر عبارت «خدا خوب است»  بی معنی است. اما اگر شما نیز همچون متکلمین بگویید «خدا خوب است» آنگاه باید قبول کنید که خوبی و بدی جدا و مستقل از اراده خدا وجود دارند، زیرا اراده های خداوند خوب هستند و این خوبی ناشی از آن نیست که این اراده ها از جانب خدا هستند و اگر شما اینرا بگویید تایید کرده اید که خوبی و بدی از جانب خدا بوجود نیامده اند بلکه در ذاتشان منطقاً مقدم بر خدا هستند. (9)

افزون بر این مسئله که به تمامی خداباوران مربوط میشود و در باورهای آنها اخلال ایجاد میکند در منابع برخی از دیدگاه های خداباوری ویژه میتوان دریافت که به وجود اخلاقیات مستقل از وجود خدا اشاره شده است. برای نمونه به آیه زیر از قرآن توجه کنید:

سوره اعراف آیه 28

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و هنگامي كه كار زشتي انجام ميدهند ميگويند پدران خود را بر اين عمل ديديم، و خداوند بما دستور داده است! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمي‏دهد آيا چيزي بر خدا مي‏بنديد كه نمي‏دانيد؟

در این آیه به مردمی اعتراض میشود که اعمال بدی را انجام میدهند و در توجیه اعمال خود میگویند که خدا آنها را به انجام چنین اعمالی دستور داده است، و گفته میشود که خدا دستور به عمل زشت نمیدهد، این بدان معنی است که عمل زشت و در نتیجه زشتی و خوبی (حسن و قبح) جدا از خدا وجود دارند و این خدا است که دستور به خوبی میدهد نه اینکه دستور خدا خوب باشد، یعنی برای فهمیدن اینکه آیا عملی را خدا توصیه کرده یا نه باید دید که آن عمل خوب است یا نه، به عبارت دیگر قرآن حالت 1 از حالات مطرح شده در بالا  را درست دانسته است، لذا مسلمانان بنابر این آیه هرگز نمیتوانند ادعا کنند که حقایق اخلاقی مشتق از حقیقت وجود خدا هستند و این  اتهام ربطی به مسلمانان ندارد.

برخی دیگر از خداباوران منظورشان از طرح این اتهام آن است که اگر کسی برای ما مشخص نکند چه چیزی درست است و چه چیزی درست نیست آنگاه ما ابزاری در اختیار نداریم که درستی یا نادرستی چیزی را با آن مشخص کنیم، بنابر این بدون وجود یک مرجع نمیتوان چیزی یا عملی را خوب و بد دانست، مثلاً اگر خدایی وجود نداشته باشد که به انسانها بگوید شکنجه کردن فرد بیگناه تنها برای لذت بردن کاری بد است، انسانها نمیتوانند خود این را درک کنند! این دیدگاه نیز با آنچه در بالا مطرح شد از ارزش تهی میشود و مشکل بزرگ دیگر آن این است که وجود خدا به معنی این نیست که این خدا صحبت هم میکند یا کتابی را به کسی دیکته میکند، خدایی که در این دیدگاه مطرح میشود مشخصاً خدای ادیانی است که مبتنی بر «وحی» هستند و در نتیجه چنین خداباوری پیش از مطرح کردن این ادعا باید «نبوت» را نیز اثبات کند در غیر این صورت دلیلی وجود ندارد که یک خداباور معتقد باشد خدا در زمینه های کتاب نویسی هم فعالیت میکند، اشکال دیگر این مسئله این است که با تمامی تئوری های اخلاق هنجاری غیر از «نظریه فرمان الهی» در تناقض است و تقریباً تمامی فلاسفه اخلاق با چنین نظری مخالفت دارند زیرا بخش بزرگی از فلسفه اخلاق به همین مسئله و تشریح روشهای مختلف برای ارزشگزاری حقایق اخلاقی اختصاص دارد و این نظر تنها هنگامی درست است که تمامی نظریه های اخلاق هنجاری را رد کند. شیوه های اخلاق هنجاری سکولار مختص بیخدایان نیستند و خداباوران نیز مجبورند از آنها پیروی کنند و هیچکدام از این شیوه ها اینگونه کار نمیکنند که عملی را خوب یا بد بدانند چون فلان شخص و یا فلان مرجع آنرا خوب یا بد دانسته است بلکه همانطور که توضیح داده شد یا بر اساس ذات آن عمل و یا بر اساس نتایج آن در مورد آن قضاوت میکنند. افزون بر این مشکل بزرگ دیگر آن است که روش معتبر و علمی درستی که بتوان به یاری آن با فرض اینکه خدا وجود دارد و صحبت هم میکند دریافت که کدام سخن از خدا است و کدام سخن از خدا نیست پی برد. همچنین بنابر آیه مطرح شده در بالا مسلمانان نمیتوانند مدعی چنین چیزی بشوند و در نهایت این موضع یکی از سخیف ترین و خطرناک ترین و حقیقتاً ضد اخلاقی ترین مواضعی است که یک انسان میتواند در قبال اخلاق اتخاذ کند و برای درستی گزاره های اخلاقی مرجعی غیر از ذهن انسان در نظر بگیرد. فاجعه آمیز ترین اتفاقاتی که در تاریخ افتاده است زمانی انجام گرفته است که قضاوتهای اخلاقی بجای اینکه بین دو گوش انجام بگیرند بین دو جلد یک کتاب از جانب افراد تک کتابی انجام گرفته اند. توضیحات و استدلالهای بیشتر در این زمینه در نوشتاری با فرنام «آیا دین ضامن اخلاق در اجتماع است» آمده است. بیشتر اوقات چنین مطالبی از جانب کسانی گفته میشود که با نظریه های اخلاق هنجاری آشنایی ندارند و طبیعتاً در صورت آشنا شدن با این تئوری ها متوجه میشوند که راه های معتبر تری برای تشخیص ارزش حقیقی گزاره های اخلاقی وجود دارد. گروهی ممکن است در پاسخ به این مسئله بگویند عقل آدمی کامل نیست که البته این سفسطه در نوشتاری با فرنام «عقل آدمی کامل نیست!» نقد شده است.

افزون بر این ایراد ها، اگر به جهان واقعیت نگاهی بکنیم میبینیم که خداباوری در مناطق مختلف اصول اخلاقی مختلفی را «مشتق» کرده است، انسانها بیشتر بر اساس باورهای اجدادشان ادیان را انتخاب میکنند و به همین دلیل است که بیشتر ساکنین شهر میلان مسیحی هستند و بیشتر ساکنین مدینه مسلمان هستند. از طرفی دیگر دین ظاهراً نتیجه اخلاق خدامحور است، و ادیان مروج اصول اخلاقی متفاوت و گاهی کاملاً متضاد با یکدیگر هستند، با در نظر گرفتن این واقعیت ها به این نتیجه میرسیم که در واقع خداباوری در عمل نه تنها یگانگی و عینیت در اخلاقیات را نتیجه نمیدهد بلکه دقیقاً برعکس آن ذهنی بودن اخلاقیات و اختلافات فاحش بر سر مسائل اخلاقی را نتیجه میدهد.از آنجا که اخلاقیات یک بیخدای اهل میلان و یک بیخدای اهل مدینه بر اساس خرد آنها و واقعیت ها است، آنها میتوانند به سادگی بر سر مسائل اخلاقی به توافق برسند چون مشترکات آنها محکمترین مبناهای ممکن فکری است، اما از آنجا که اصول اخلاقی یک مسیحی و یک مسلمان مبتنی بر اسطوره های نژادی و قومی و جغرافیایی و باورهای خرافی و اباطیل به ارث رسیده به آنها از اجدادشان است، آنها در نهایت مروج و هوادار دو گروه از اصول اخلاقی کاملاً مجزا و مختلف از یکدیگر خواهند بود. لذا اینکه خداباوران تصور میکنند با وجود داشتن خدا مسئله اخلاق حل میشود و اخلاقیات عینی میشوند کاملاً غیر واقع بینانه است زیرا سخنانی که این خدا گفته است یا دیکته کرده است از نظر باورمندان آن کاملاً متفاوت هستند، حال آنکه اصول عقلی و واقعیت ها همه جا یکسان هستند. در نتیجه خداباوری در عمل در دنیا موجب ترویج ذهنی گرایی در اخلاقیات میشود و خداباوران همان مشکلی را در جهان پدید می آورند که گمان میکنند گسترش بیخدایی آن مشکل را بوجود می آورد. چنین مسئله ای در جامعه پلورالیست غربی که برای تفاوت باورها و اندیشه ها احترام قائل است و طیف های فکری مختلفی را سخاوتمندانه و بزرگوارانه میزبانی میکند نه تنها نا کار آمد بلکه مرگ آساست.

افزون بر اختلافات بین دینها، درون هر دین هم تفاسیر و قرائت های مختلفی از اصول اخلاقی وجود دارد، کسانی وجود دارند که با پیروی از اصول اخلاقی مسیحیت تمام عمر خود را وقف رسیدن به بیماران و تهی دستان میکنند و کسانی هم وجود داشته اند که دانشمندان را با پیروی از همان اصول اخلاقی مسیحی سوزانده اند و غیر مسیحیان را شکنجه کرده اند و میلیونها سرخ پوست را کشته اند، و این در هر دینی رایج است. لذا کم مسئله ای نیست دریافتن اینکه اگر خدا وجود دارد امروز چه وضعیت روحی دارد، روی عادت ماهانه اش است و قاسم الجبارین و مکار است یا خوشحال و خوش اخلاق و سر کیف و در حالت رحمان و رحیم خود است، و از روی این وضعیت روحی اش چه میگوید و از ما چه میخواهد و به تعداد دینداران عالم برای این پرسش، پاسخ وجود دارد! پس گفتن اینکه خدا منبع اخلاق است نه تنها هیچ مشکلی را حل نمیکند بلکه باعث میشود میلیاردها اصول اخلاقی که همگی مبتنی بر حماقت آدمی است در تفسیر وضعیت روحی خدا و آنچه امروز از آدمی انتظار دارد و میخواهد بوجود بیاید و این خود موجب آنارشیسمی وحشتناک است و اگر سکولاریسم در جهان نبود خداباوران یکدیگر را همچنان میخوردند و به زن و بچه یکدیگر تجاوز میکردند یا آنها را به بردگی میگرفتند و اینرا نیز خواست خدایانشان میدانستند و مدنیتی که امروز در جهان وجود دارد در واقع حاصل فرود آمدن پتک پولادین سکولاریسم بر سر اخلاقیات دینی و خدامحور است. در واقع خود خدا هرگز (به فرض وجود) اصول اخلاقی معین و روشن و دقیقی را بر روی زمین نفرستاده است، بلکه همواره عده ای سیاست مدار و پادشاه و رهبر و روحانی و ارتشی هستند که ادعا میکنند خدا گفته است چنین کنید و چنان کنید. نمونه روشن از این اختلافات را میتوان میان تشیع و تمامی ادیان و مذاهب جهان دید. در تشیع یک مرد میتواند برای نیم ساعت با یک زن ازدواج موقت کند و با او تماس جنسی برقرار کرده و پولی به وی بدهد و خدای تشیع به گفته مراجع دینی تشیع از اینکار تازه خوشش هم می آید، حال آنکه این عمل در تمامی مذاهب دیگر اسلام و تمامی ادیان دیگر فوق العاده زشت و ممنوع دانسته میشود. لذا خداباوری و دین نه تنها اخلاق را کمکی نمیدهند بلکه آنرا ویران میکنند؛ و جا دارد حتی خداباورانی که عقلشان هنوز به اندازه متحجران دینی تخریب نشده است نیز به این مسئله پی ببرند و رفتار خود را بجای خدامحور کردن خردمحور کنند و دستکم دینشان را محدود به اسطوره ها و مزخرفاتی کنند که روی رفتار آنها تاثیری نمیگذارد و تنها خرد و واقعیت را منبع رفتار خود بدانند نه مزخرفات دینیشان را و در نتیجه شریعت و قوانین دینیشان را به سطل آشغال بیاندازند.

پس از طرح این مسائل مقدماتی اکنون شایسته است که به یکی از استدلالهای مطرح شده در وارد کردن این اتهام بپردازیم. این استدلال که به نظر میرسد مهمترین استدلال خداباوران باشد، استدلال از اقتضاء (Expediency)  نام گرفته است. این استدلال تلاش میکند بگوید که اعمالی نظیر شکنجه، برده داری، تنبیه بیگناهان و غیره وجود دارند که از نظر اخلاقی باید در هر شرایطی و به هر صورتی مطلقاً ممنوع باشند. این استدلال همچنین میگوید که در دیدگاه اخلاقی خداباوری این ممنوعیت ها وجود خواهند داشت ولی بیخدایان یا باید بر شهود و کشف ذهنی در این موارد قضاوت اخلاقی کنند یا اینکه از روی نتیجه گرایی به محاسبه نتایج این اعمال بپردازند. استدلال اینگونه ادامه پیدا میکند که از آنجا که روش اخیر تنها نسخه ای بسیار سفت و سخت از سودمندگرایی (Utilitarianism) است که در آن هر چیزی در شرایط خاصی ممکن است از نظر اخلاقی توجیه پذیر باشد، در نهایت تحلیل سکولارها از اخلاق مبتنی بر اقتضاء و مصلحت است. همچنین تکیه بر شهود های ذهنی نیز مبتنی بر عواطف ذهنی است، توسل به نتایج کاملاً مبتنی بر اقتضاء خواهد بود. استدلال از اقتضاء را میتوان به این صورت فرمولیزه کرد:

1- اگر وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا ممکن است، آنگاه ممنوعیت جدی در قبال برخی اعمال ناشایست ضرورت دارد.

2- اگر ممنوعیت در قبال برخی از اعمال ناشایست ضرورت دارد، آنگاه اخلاق سکولار نباید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی یا سودمندگرایی باشد.

3- ولی اخلاق سکولار یا باید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی باشد یا مبتنی بر سودمندگرایی.

4- بنابر این وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا محال است.

اجازه بدهید این فرض را درست بپنداریم که کشف و شهود ذهنی نمیتواند مبنایی قابل قبول برای اخلاقیات عینی باشد و روی وجه سودمندگرایی استدلال تمرکز کنیم. با توجه به تقریر بالا، استدلال از اقتضاء مشکلات زیادی دارد، نخستین مشکل این است که کل این استدلال بی ارتباط با اخلاقیات عینی به نظر میرسد. استدلال بطور نهانی فرض میکند که سودمندگرایی مبتنی بر حقایق اخلاقی نیست و بنابر این سودمندگرایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی باورمند باشند. اما پرسشگری در مورد سود مبتنی بر حقایق اخلاقی هستند هرچند ممکن است این حقایق همان نوع حقایق اخلاقی مورد نظر فرد خداباور مدعی این استدلال نباشند. همانطور که در معرفی مختصر سودمندگرایی گفته شد نظر سودمندگرایان این است که حقایق اخلاقی کاملاً مبتنی بر نتایج ناشی از رخ دادن اعمال هستند. این استدلال باید فرض کند که حقایق اخلاقی مبتنی بر نتایج هستند. این فرض ممکن است درست یا نادرست باشد اما هیچ چیز را در مورد سازگار بودن یا نبودن حقایق اخلاقی عینی با بیخدایی نشان نمیدهد!

مشکل دوم این استدلال آن است که به نظر میرسد این استدلال بررسی های اصولی اخلاقی را با استدلالهایی که مبتنی بر محاسبه نتایج نیستند برابر میگیرد، اما سودمندگرایی خود مبتنی بر اصولی اینچنین است. برای نمونه، یک اصل اخلاقی سودمندگرایی میتواند این باشد که هر عملی باید لذت بیشتری نسبت به دردی که پدید می آورد، پدید بیاورد. مطمئناً این دیدگاه ممکن است با دیدگاه خداباوری سازگار نباشد، اما هیچ چیزی را در مورد اینکه اخلاقیات از دیدگاه بیخدایی مبتنی بر اصول هستند یا نیستند نشان نمیدهد.

مشکل سوم این استدلال آن است که فرض میکند شکنجه، برده داری و تنبیه کردن بیگناهان در هر شرایطی نادرست هستند. اما بر خلاف آنچه منتقدان ادعا میکنند، این اعمال ممکن است در برخی از شرایط درست و اخلاقی باشند. برای نمونه به این وضعیت فرضی توجه کنید: فرض کنید یک موجود فضایی شرور شما را مجبور میکند که کاری وحشتناک همانند شکنجه دادن یک کودک را انجام دهید. این موجود فضایی به شما این دو اختیار را میدهد که یا کودک را به سختی شکنجه کنید یا او تمام زمین را نابود میکند. آیا در چنین وضعیتی شکنجه کردن کودک کاری اخلاقی نیست؟

مشکل دیگر این استدلال آن است که فرض میکند سودمندگرایی تنها موضع اخلاقی است که بیخدایان میتوانند اتخاذ کنند حال آنکه چنین نیست و اتخاذ مواضع دیگر نیز کاملاً میسر است. روشن است که با توجه به این مشکلات این استدلال نمیتواند اتهام مطرح شده را به بیخدایی وارد کند.

اتهام سوم  پیشفرض گرفته شدن بی اخلاقی در دیدگاه ماده گرایی و طبیعت گرایی

به هر دلیل و علتی در میان خداباوران بسیار رایج است که فرض میکنند بطور مسلم هر بیخدایی ماده گرا یا طبیعت گراست، و در بسیاری از مواقع واژه «مادّی» در ترادف با «بیخدا» در ادبیات دینی دیده میشود. ماده گرایی در این زمینه معمولاً به این معنی فرض میشود که ماده فیزیکی تنها نوع واقعیت است و هر چیزی اعم از فکر، احساس، ذهن، اراده و مجردات منطقی و ریاضی را میتوان بر مبنای ماده فیزیکی توضیح داد. مدعیان وارد بودن این اتهام همچنین معتقدند ماده را نمیتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد و اگر این فرضها درست پنداشته شوند این نتیجه گیری که بیخدایی با بی اخلاقی برابر است آسان و مسلم به نظر میرسد. این اتهام را بگونه ای رسمی تر میتوان اینگونه تقریر و فرمولیزه کرد:

1- اگر بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

2- بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند.

3- پس بیخدایان نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

4- پس بیخدایان نمیتوانند باورمند به اخلاقیات عینی باشند.

این استدلال دارای دو ایراد اساسی است، نخست اینکه 2 درست نیست، همه بیخداها لزوماً ماده گرا نیستند. بیخدایی یک موضع فلسفی و تنها برابر با انکار یا نفی وجود خدا است و بس، بیخدایی ادعایی وجودشناسانه (Metaphysical) را در مورد اینکه چه واقعیت هایی میتوانند وجود داشته باشند و چه واقعیت هایی نمیتوانند وجود داشته باشند نمیکند. یک بیخدا کاملاً ممکن است به ماوراء طبیعت اعتقاد داشته باشد، به روح، جانوران ماوراء طبیعی و معاد نیز اعتقاد داشته باشد، لازمه بیخدا بودن تنها انکار یا نفی خدا است نه انکار ماوراء طبیعت.  بسیاری از بیخدایان متاخر معتقد بوده اند که ماده تنها یک نوع از وجود است، برای نمونه برترند راسل معتقد است که مجردات ریاضی واقعیت دارند. مسلم است که بسیاری از بیخدایان طبیعت گرایی را میپذیرند، یعنی باور دارند که تمامی اتفاقها را میتوان با قوانین و علل طبیعی و بدون نسبت دادن علل ماوراء طبیعی یا مربوط به ارواح توضیح داد اما طبیعت گرایی بطور خودکار ماده گرایی را نتیجه نمیدهد. اینکه یک پدیده طبیعی است لزوماً به این معنی نیست که آن پدیده مادی است. افزون بر این برخی از بیخدایان شهودگرایی (Intuitionalism) را بجای طبیعت گرایی باور دارند و معتقدند حقایق اخلاقی بصورت یگانه (sui generis) وجود دارند و نمیتوان آنها را برابر با خواص طبیعی یا ماوراء طبیعی دانست.

افزون بر فرض 2، فرض 1 نیز درست نیست، لزومی ندارد برای سازگار ساختن ماده گرایی با وجود حقایق عینی اخلاقی فرض کنیم که این حقایق فرم مادی دارند و قابل کاهش به ماده هستند، بلکه تنها کافی است پذیرفته شود که ماده را نیز میتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد. خداباوران استدلال درستی در این مورد که وجود حقایق اخلاقی با ماده گرایی در تناقض است را ارائه نداده اند، تنها استدلالی که ارائه شده است و سعی میکند نشان دهد که چون واحد های کوچکتر مادی همچون مولکول ارزش اخلاقی نمیتوانند داشته باشند بنابر این واحد های بزرگتر همچون انسان هم نمیتوانند چنین ارزشهایی را در صورت مادی بودن داشته باشند، نیز به نظر میرسد مرتکب مغلطه ترکیب (مغلطه ای که در آن از روی خواص یک کل نتیجه گرفته میشود که خود آن کل نیز لزوماً آن خواص را داراست) میشوند.

در واقع نه تنها طبیعت گرایی با وجود حقایق اخلاقی در تناقض نیست بلکه گاهی نظریه های زیست شناسی برای توضیح دادن مسئله اخلاق که چیزی به غیر از داروینیسم و علل طبیعی نیست بسیار قابل تامل و منطقی به نظر میرسند، برای نمونه ریچارد داوکینز پیرامون این موضوع میگوید (+):

از منطق داروینیسم نتیجه می شود که واحدهایی از سلسله مراتب حیات که باقی می مانند و از صافی انتخاب طبیعی می گذرند، باید خودخواه باشند. واحدهایی که در جهان باقی می مانند آنهایی هستند که به بهای نابودی واحدهای هم مرتبه ی خود در سلسله مراتب حیات باقی مانده اند. در این زمینه، معنای خودخواه دقیقاً همین نوع بقاست. حال این پرسش پیش می آید که چه مرتبه ای از واحدهای حیات درگیر این ماجرا هستند؟ اساس ایده ی ژن خودخواه، با تأکید بر واژه ی ژن، این است که واحد انتخاب طبیعی (یعنی واحد خودخواه)، نه ارگانیسم خودخواه است و نه گروه یا گونه ی خودخواه، بلکه ژن خودخواه است. ژن است که به صورت اطلاعات در طی نسل های متوالی باقی می ماند و یا از میان می رود. بر خلاف ژن ها ( و شاید مم ها)، اندامه ها، گروه ها و گونه ها نمی توانند واحد مناسب انتخاب طبیعی باشند زیرا آنها نسخه های دقیقی از خود نمی سازند، و با هم درون انبانی از موجودات خود-تکثیرگر رقابت نمی کنند. اما ژن ها دقیقاً همین کار را می کنند. و «خودخواهی» ژن ها به معنای داروینی کلمه دقیقاً به همین سبب است.

واضح ترین روشی که ژن ها می توانند بقای «خودخواهانه» ی خود را تضمین کنند این است که اندامه های افراد را خودخواه برنامه ریزی کنند. در واقع، در بسیاری موارد بقای یک اندامه موجب بقای ژن های حاکم بر درون آن می شود. اما شرایط گوناگون، راهکارهای گوناگونی می طلبند. در برخی شرایط – که نادر هم نیستند – ژن خودخواه بقای خود را با واداشتن اندامه به رفتار نیکوکارانه تضمین می کند. امروزه این شرایط را به خوبی شناخته اند و به دو مقوله ی اصلی تقسیم بندی کرده اند. اگر یک ژن چنان بدن تحت فرمان خود را برنامه ریزی کند که آن بدن به خویشان ژنتیکی اش نیکی کند ، ژن از لحاظ احتمالاتی بخت بیشتری برای تکثیر خود می یابد. پس بسامد حضور چنین ژنی در انبان ژنی آن قدر افزوده می شود که نیکوکاری به یک هنجار بدل می شود. یک نمونه ی واضح این گرایش، نیکی به فرزندان است، اما این تنها نمونه ی نیکوکاری نیست. مثلاً زنبورها، مورچه ها و موریانه ها، و تا حد کمتری برخی از مهره داران مانند کورموش ها، نمس های هندی و دارکوب های کاج، جامعه هایی تشکیل می دهند که که در آنها خواهر و برادرهای بزرگ تر هوای قوم و خویش های کوچک تر جامعه ی خود را دارند (یعنی خویشانی را که با آنها ژن های مشترکی دارند). در حالت کلی، چنان که همکار فقیدم دبلیو دی هَمیلتون نشان داده، جانوران تمایل دارند که مراقب اقوام خود باشند؛ از آنها دفاع کنند؛ منابع خود را با آنها تقسیم کنند؛ خطرها را به آنها هشدار دهند، یا به شیوه های دیگر به خویشاوندان نزدیک خود نیکی کنند چرا که از لحاظ احتمالاتی، خویشاوندان جانور ژن های مشترکی با خود او دارند.

افزون بر این نظریه و نظریه های مشابه جامعه شناسی نیز در این زمینه اهمیت پیدا میکنند، انسانها وقتی در اجتماع زندگی میکنند مجبور به پیروی از اصول اخلاقی میشوند و برای این قضیه نیز نیازی به روح و ماوراء طبیعت نیست، انسان از دیدگاه مادی نیز هنگامی که در یک اجتماع تعریف میشود در قراردادهای اجتماعی قرار میگیرد که باید به آنها پایبند باشد زیرا نفع و بقای وی مبتنی بر پایبند بودن به این قواعد و قراردادهای اجتماعی است و این قضیه بسیار روشن و بدیهی است، پایه این قراردادهای اجتماعی هم روی این استوار است که انسانها با یکدیگر قرارداد میبندند که به یکدیگر خوبی کنند و به یکدیگر بدی نکنند، و برای انسانی که خوبی میخواهد ضروری است که به دیگران خوبی کند و بدی نکند، لذا انسانها در این قرارداد اجتماعی سود و منفعت دارند و همین ریشه بسیاری از رفتارهای اخلاقی انسانها است. بنابر این چنین اتهامی به بیخدایی نیز بی پایه است و نمیتواند نشان دهد که بیخدایی بی اخلاقی را نتیجه میدهد.

بررسی آماری میزان جرم و بزه در میان بیخدایان و خداباوران

گاهی تصور میشود که از روی مطالعات آماری میتوان به این نتیجه رسید که خداباوران در قیاس با بیخدایان بیشتر مرتکب جرائم میشوند، یا برعکس در تحلیل چنین ادعاهایی باید به چند نکته توجه داشت، نخست اینکه بیخدایی به خودی خود به معنی انکار و یا نفی وجود خدا است و بیخدایی یک مجموعه باور ها و دستور العمل ها، یک ایدئولوژی سیاسی و یا مکتب اخلاقی و اجتماعی و حقوقی نیست! لذا بیخدایی را علت مجرم بودن شخصی که افزون بر بیخدایی باورهای دیگری هم دارد دانستن کاملاً غیر منصفانه است، برای نمونه جنایات استالین را آیا باید به حساب بیخدایی او دانست یا نظام سیاسی که وی بدان معتقد بوده است؟ در نقطه مقابل در بسیاری از انواع خداباوری از جمله اسلام، باور به وجود خدا به یک باور تنها منتهی نمیشود بلکه همراه با مجموعه بزرگی از باورهای دیگر و دستور العمل ها و قواعدی است که یک مسلمان باید از آنها پیروی کند، لذا در برخی موارد با این قید که کردار یک شخص سازگار و برخاسته از قواعد و دستور العمل های یاد شده است میتوان آن نوع خداباوری را علت جرم رخداده دانست.

نکته دوم اینکه امکان تحقیق آماری بر روی تاثیر خداباوری یا بیخدایی بر روی یک شخص عملاً محال است زیرا هرگز نمیتوان همه سایر متغیرهایی که بالقوه امکان تاثیر گذاری بر کردار یک شخص را دارند ثابت نگه داشت و باور او نسبت به خدا را تغییر داد و کردار او را پس از تغییر باور دوباره مطالعه کرد، برای نمونه نمیتوان دانست که اگر استالین خداباور میبود دست به آن بزه کاری ها میزد یا نه، یا اگر خمینی بیخدا بود دست به جنایاتی که زده است میزد یا نه، اگر هیتلر خدا را قبول نداشت به قتل عام یهودیان و کولیها و افراد معلول دست میزد یا نه، اگر سعید حنایی خداباور نبود بخاطر وظیفه شرعی که بر خود احساس میکرد 16 زن را میکشت و به 13 زن تجاوز میکرد؟ آیا امام علی در صورتی که خدا را قبول نمیداشت به دستور پیامبر اسلام گردن چند صد یهودی را میزد؟ روشن است که در مورد این پرسشها میتوان نظریه پردازی کرد و حدسهایی را زد ولی این پرسشها را هرگز نمیتوان با تجربه پاسخ داد و آمار مستقیماً با تجربه و آزمون سر و کار دارد. چنین امکانی حتی در مورد فردی که باورش نسبت به خدا عوض شده است نیز وجود ندارد زیرا همانطور که گفته شد بقیه متغیر ها را هرگز نمیتوان به ثابت ها تبدیل کرد و مهمترین این متغیر ها زمان است که تثبیت آن کاملاً محال است. از این دو مسئله میتوان نتیجه گرفت که چنین مطالعات آماری اساساً پایه و اساس چندان محکمی نمیتوانند داشته باشند و نمیتوان از آنها نتایج درستی گرفت. برای نمونه از برخی از اسلامگرایان زمانی که اسلام به خشونت و انسان ستیزی محکوم میشوند شنیده میشود که میگویند در جنگ جهانی دوم بیش از هر جنگی که خداباوران در طول تاریخ کرده اند و شاید به اندازه تمام آنها انسان ها کشته شدند و تمامی طرفهای این جنگ را نیروهای سکولار و غیر دینی تشکیل میدادند، روشن است که حتی اگر طرفین این جنگ واقعاً بی دین بوده باشند نیز نمیتوان بی دینی آنها را علت جنگ دانست، دین تنها مشکل بشریت نیست! افزون بر دین چیزهای مخرب و مضر دیگری نیز وجود دارند! همچنین نمیتوان به قطع دانست اگر این طرفین خداباور یا دیندار بودند تعداد کشته های جنگ جهانی دوم از این بیشتر میبود یا نه، چون امکان چنین تجربه ای وجود ندارد.

البته در درستی این ادعا که نیروهای مختلفی که در جنگ جهانی دوم میجنگیدند غیر دینی بوده اند نیز میتوان شک فراوان ورزید زیرا برای نمونه هیتلر عمیقاً به خدا باور داشته است و اعلام نیز کرده است که با خود را در مقابل یهودیان قرار دادن به خواست خدا عمل میکند و طرف عمده دیگر این جنگ نیز امریکا است که ایدئولوژی خاصی که حتی وابستگی صوری به بیخدایی داشته باشد نداشته است، تنها طرف این جنگ که بیخدا بوده است شوروی بوده است که آنهم در جنگ جهانی دوم مظلوم واقع شده است و مورد تجاوز آلمان نازی قرار گرفته است! اما حتی اگر این سخن نیز پذیرفته شود، چنین استدلالی اشکالات بزرگی دارد که از جمله مهمترین آنها پیشرفت سلاح ها است، در صورتی که پیامبر اسلام هم میتوانست بجای سر بریدن با شمشیر از بمب اتم استفاده بکند و بجای سوار شدن بر الاغ و شتر در تانک و هواپیما بنشیند آنگاه معلوم میشد که او انسانهای بیشتری را میکشت یا کسانی که در جنگ جهانی دوم جنگیدند. ایراد بزرگ دیگر تفاوت جمعیتی دورانی که ادیان قدرت جنگیدن با یکدیگر را داشتند و جمعیت جهان در دوران جنگ جهانی دوم است، پس روشن است که این دسته از ادعاها کاملاً پوچ و عوامفریبانه هستند و کیفیت این جنگها نمیتواند ادعایی را در مورد بیخدایی اثبات کند. افزون بر این حتی اگر جنگ جهانی دوم را هم جنگ بین بی خدایان بدانیم، تنها یک جنگ است! حال آنکه بخش بزرگی از تاریخ را جنگهای دینی تشکیل میدهند و دین همواره بخش لاینفکی از جنگهای بشری بوده است، چه چیز میتواند به اندازه دین مغز انسان را تخریب کند و او را به جانوری تبدیل کند که هم دوست دارد بکشد و هم دوست دارد کشته شود؟ اما حتی اگر چنین استدلالهایی هم بتوانند نشان بدهند که برای برخی از مردم بیخدا بودن و اخلاقمدار بودن ممکن نیست یا بعید است، این مسلماً به آن معنی نیست که بیخدایی با اخلاق ناسازگاری دارد، درست مثل اینکه برخی از انسانها نمیتوانند با دهانشان سوت بزنند ولی این به آن معنی نیست که انسان نمیتواند با دهانش سوت بزند(!).

از سخنان نادرست دیگری که گاهی در اعتراض به بیخدایی گفته میشود نتایج اسفناک حکومتهای کمونیستی در جهان است که در دوران کوتاه حیات خود نتیجه ای بسیار منفی از خود در همه جا بویژه در شوروی سابق و چین فعلی به جای گذاشته اند. در پاسخ به این مسئله باید توجه داشت که ساختار حکومت های کشورهای کمونیستی بسیار شبیه به ساختار نظامهای خداسالار بسیار واپسگرا و قرون وسطایی بوده است. رهبران این کشور ها دقیقاً همان نقشی را بازی می‌کنند که فرعون ها، پاپ ها، خلیفه ها، مفتی ها، سلاطین و ولایت فقیه ها بازی کرده اند، حکومت های کمونیستی و اندیشه های کمونیستی تابحال نتوانسته اند نظامی غیر نظامهای دهشتناک تمامیت خواه و فاشیست ایجاد بکنند و کمونیست های سنتی به دنبال ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا هستند و تا زمانی که چنین حکومت طبقاتی و واپسگرایی را دنبال کنند و به دنبال دموکراسی و حقوق بشر نباشند به نظر هم نمیرسد در آینده بتوانند نتیجه ای غیر از نتایجی که تاکنون گرفته اند بگیرند و نتیجه آن به دلیل باورهای غلط سیاسی آنها بهتر از تجربه چین، کوبا، شیلی، شوروی، کره شمالی، کامبوج از کمونیسم شود.

پرواضح است که اگر پاپ و سایر شخصیت های دینی را از قدرتی که در قرون وسطی (و در مورد ولی فقیه شوربختانه در حال حاضر دارد) بردارید ولی همان ساختار هرمی قدرت روحانیت را که در تمام نظامهای دینی میبینید در اختیار افرادی سکولار و بی دین و حتی اخلاقمدار قرار دهید هرگز نباید انتظار داشته باشید نتیجه ای بهتر از آنچه نظامهای دینی گرفته اند حاصل شود. تمرکز قدرت فساد می آورد و گفته می‌شود که اگر شما تمامی قدرت را به دست شخصی دهید یک قدرت اصلی را از او خواهید گرفت و او قدرت عدالت و انصاف او است. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد. بنابر این در فاجعه ای که نظامهای کمونیستی تابحال به بار آورده اند بیخدایی را نمیتوان علت دانست بلکه بازهم ساختار قدرتی مشابه نظامهای دینی است که نظام های کمونیستی به کار گرفته اند و فاجعه آفرین بوده است. همین تمرکز قدرت در کشورهای کمونیستی از کمونیست ها کاملاً انسانهایی دین خوی پدید آورده است که مخالفین خود را با نام «دشمنان مردم» در مقابل عبارت های تهوع آور مشابه در نظام های دینی همچون «دشمنان خدا» و یا «محارب با خدا و پیغمبر و مفسد فی الارض» به بدترین حالت های قابل تصور شکنجه و نابود کرده اند. لذا نتیجه منفی که این حکومت ها به بار آورده اند را باید در ساختار سیاسی حکومتی آنها و همچنین باورهای غلط آنها همچون کمونیسم و نازیسم دید نه در بیخدایی آنها.

در میان اسلامگرایان عامی این باور بطور گسترده وجود دارد که بیخدایی متناظر با کمونیسم است. باید توجه داشت که باورهای کمونیستی نظیر سوسیالیسم، اینترناسیونالیسم، ماتریالیسم دیالیکتیک هیچکدام وابستگی بنیادین به بیخدایی ندارند و نه هر بیخدایی کمونیست است و نه هر کمونیستی بیخداست، افزون بر این اگر بیخدایی نیز همچون بسیاری از موارد در مورد خداباوری از روی عواطف و نادانی و تعصب توسط یک فرد گزین شود و بجای خرد محور بودن برای یک فرد تبدیل به یک باور دینی شود میتوان کاملاً انتظار داشت که وجود این داگما سبب رخ دادن نتایج مشابهی که معمولاً از دین خویان دیده شده است، بشود و کمونیست ها هم در بسیاری از مواقع از همین حالت رنج میبرند، کمونیسم علاوه بر اینکه اساساً ایده باطلی است و از این ایدئولوژی نمیتوان انتظار داشت که واقعیت عینی بهتر از آنچه تاکنون از خود بجای گذاشته است را تحقق بخشد (دستکم از نظر منتقدانش) در حکومتهای یاد شده دقیقاً همچون اسلام در جمهوری اسلامی بعنوان یک داگما به مردم تحمیل میشده است و با در نظر گرفتن تمامی این موارد کاملاً نابخردانه به نظر میرسد اگر کسی فاجعه های حکومتهای کمونیستی را ناشی از بیخدایی برخی سرکردگان این حکومتها بداند، لذا بیخدایی هنگامی که با کمونیسم و یا نازیسم همراه شود ممکن است فاجعه آمیز باشد اما روشن است که این ایراد از کمونیسم و نازیسم است نه از بیخدایی.

اما گذشته از این مسائل و مشکلات در مورد آمار میزان جرائم و بزه چندان اطلاعاتی در دسترس نیست به غیر از چند مورد. نخستین مورد آمار زندانهای امریکا است، این آمار که مربوط به سال 1997 است آمار باورهای دینی زندانیان امریکا را در یک نمونه اینگونه نشان میدهد +:

Response              Number      %
----------------------------  --------
Catholic               29267   39.164%
Protestant             26162   35.008%
Muslim                  5435    7.273%
American Indian         2408    3.222%
Nation                  1734    2.320%
Rasta                   1485    1.987%
Jewish                  1325    1.773%
Church of Christ        1303    1.744%
Pentecostal             1093    1.463%
Moorish                 1066    1.426%
Buddhist                 882    1.180%
Jehovah Witness          665    0.890%
Adventist                621    0.831%
Orthodox                 375    0.502%
Mormon                   298    0.399%
Scientology              190    0.254%
Atheist                  156    0.209%
Hindu                    119    0.159%
Santeria                 117    0.157%
Sikh                      14    0.019%
Bahai                      9    0.012%
Krishna                    7    0.009%
----------------------------  --------
Total Known Responses  74731  100.001% (rounding to 3 digits does this)

Unknown/No Answer      18381
----------------------------
Total Convicted        93112  80.259% (74731) prisoners' religion is known.

Held in Custody         3856  (not surveyed due to temporary custody)
----------------------------
Total In Prisons       96968

در سال 2004 بی بی سی اعلام کرد که جمعیت بیخدایان امریکا چیزی حدود 10% است (10) با این حساب باید انتظار داشته باشیم که 10% زندانیان نیز بیخدا باشند تا بتوانیم به این نتیجه برسیم که بیخدایان نیز دستکم به اندازه مسیحیان در امریکا به بزه و جنایت دست میزنند، اما شاهد هستیم که تنها دو دهم درصد از زندانی ها را بیخدایان تشکیل میدهند یعنی 99.8% جمعیت این زندانها خداباور هستند، لذا اگر قرار باشد باور به خدا یا ناباوری به خدا نقشی در کردار انسانها داشته باشد به نظر میرسد با توجه به این آمار بیخدایی بسیار تاثیر مثبت تری نسبت به خداباوری داشته است. افزون بر این آمار میتوان به این نکته اشاره کرد که کشور امریکا با جمعیتی که 90% اش را خداباوران تشکیل میدهند بیشترین نرخ بزه را در جهان دارد. البته این میتواند هم به این دلیل باشد که باقی کشورها بویژه کشورهای اسلامی آمار درستی از بزه ارائه نمیدهند و هم میتواند ناشی از نظام قضایی قوی امریکا باشد که بزهکاران را بیشتر از باقی کشورها دستگیر میکند اما به هر حال این آمار در مقایسه با کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی که نرخ بزه بسیار کمتری دارند و جمعیت بیخدایانشان نیز بسیار بیشتر از جمعیت بیخدایان امریکا است قابل توجه است. همچنین در سال 2005  از میان 127 شهر دنیا بهترین شهر دنیا برای زندگی کردن شهر ونکوور کانادا اعلام شد (11) و تصادفی نیست که 42% جمعیت این شهر را افراد غیر مذهبی شامل بیخدایان، ندانمگرایان، داروینیست ها و افراد بی دین تشکیل میدهند (12) جالب است که در همین آمار شهر تهران و کراچی جزو بدترین 10 جا برای زندگی کردن انتخاب شده اند.

مسئله دیگری که در این مورد ارزش مطرح شدن دارد این است که فرض کنیم تمامی زندانیان جهان را بیخدایان تشکیل میدهند و در زندانهای جهان هیچ خداباوری نیست. جمعیت زندانهای جهان در سال 2005 چیزی در حدود 9 میلیون نفر بوده است (13) و جمعیت بیخدایان جهان که شامل بودیست ها نیز به دلیل اینکه به خدا باور ندارند دستکم 21% جمعیت زمین است (14) که با توجه به جمعیت کره زمین که در حال حاضر حدود 6.6 میلیارد نفر است (15) جمعیت بیخدایان جهان میشود حدود 1.3 میلیارد نفر. 9 میلیون نفر از 1.3 میلیارد نفر برابر است با حدود هفت دهم درصد. با توجه به این داده ها، دو فرضیه پیش می آید:

1- کمتر از 1% بیخدایان مجرم و تبهکار هستند.

2- بیش از یک پنجم مردم جهان را بیخدایان جنایتکار و تبهکاری تشکیل میدهند که هنوز زندانی نشده اند.

فرضیه 2 بسیار غیر واقع گرایانه و غیر منصفانه است و گمان نمیکنم هیچ انسان منصف و عاقلی چنین باوری را داشته باشد، بنابر این تنها فرضیه 1 باقی میماند. نتیجه آنکه بیخدایی با فرض اینکه تمامی زندانیان جهان هم بیخدا باشند – که البته این فرض طبق آماری که قبلاً آورده شد بسیار بسیار فرض غلطی است، با اینحال کمتر از 1% بیخدایان دست به جرم و جنایت زده اند و من گمان میکنم که اگر قرار باشد یک باور روی رفتار انسانها تاثیر گذاشته باشد و تنها 1% باورمندان به این باور به جرم دست بزنند به هیچ عنوان نمیتوان آن باور را از نگر آماری باوری ضد اخلاقی و مشوق بزه و جرم دانست.

شاید این گفته ارتباط چندانی با موضوع این نوشتار نداشته باشد اما به نظر من با پیشرفت تکنولوژی از بسیاری از جرائم و تقلب ها کاسته خواهد شد. به راستی تکنولوژی هایی مثل  کارتهای اعتباری و حذف شدن پول بصورت کاغذ و سکه و مایکرو چیپ هایی که میتوان آنها را در زیر پوست قرار داد (و هم اکنون از آنها برای ردیابی حیوانات از طریق ماهواره استفاده میشود) و در نتیجه تمامی ارتباطات اقتصادی یک فرد و موقعیت جغرافیایی وی را در هر لحظه به دست آورد، تست DNA و غیره بدون شک بزودی میتوانند بسیاری از مشکلات امنیتی جهان را حل کنند، به سختی میتوان جرمی را در نظر گرفت که در صورت پیاده شدن این مقولات انسانها بتوانند مرتکب شوند و از دست قانون فرار کنند. البته سوء استفاده دولتهای فاشیست و انسان ستیز از این دست تکنولوژی ها که تازه در ابتدای راه هستند و جا برای پیشرفت بسیار زیاد دارند نیز میتواند بسیار تلخ و مرگبار باشد، اما با فاکتور گرفتن این تهدید اتفاقی که می افتد این است که نفع شخصی یک بشر با درست رفتار کردنش ارتباط بیشتری پیدا خواهد کرد و این خود همان چیزی است که خداباوران نگرانش هستند و تابحال از خدا برای رفع این معضل استفاده میکردند که البته در مقایسه با این تکنولوژی بسیار ناکار آمد خواهد بود و دیگر نیازی به حضرت عباس و دو طفلان مسلم و خدا و پیامبر و جن و فرشته و روح و آخرت و این مزخرفات برای اخلاقمدار بودن حتی برای کودن ترین انسانها باقی نخواهد ماند.

نتیجه از این بخش آنکه در عمل نیز بر اساس مطالعات تاریخی و آماری دلیل معتبر و مستندی برای محکوم کردن بیخدایان به بی اخلاقی وجود ندارد، و اظهار نگرانی خداباوران در این مورد بی اساس و از روی نادانی یا غرض ورزی و تعصبات مذهبی است.

منابع و توضیحات

1) در تاریخ مکاتب فکری که در اسلام شکل گرفته است معتزله دیدگاهی مشابه سودمندگرایی را مروج بوده اند، برای شرحی مختصر مراجعه شود به سخنرانی دکتر سروش پیرامون عقل اعتزالی.

2) برای دسته بندی های بیشتر از نگر عینیت و ذهنیت به اینجا و اینجا نگاه کنید.

3)- Hudson, W. 1970: Modern Moral Philosophy. London: MacMillan1970

4) Ninian Smart «Jainism», Encyclupedia of Philosophy, ed, Paul Edwards (New York: MacMillian and Free Press, 1967, vol 4. pp. 238-39

5) Jim Herrick, Against the faith, London, Glover and Blair, 1985, p 96.

6) Terry L.Meyers, «Percy Bysshe Shelley» Encyclupedia of Unbelief, ed. Gordon Stein, Amherst, N.Y, Prometheus Books, 1985, vol 2, p. 621

7) Richard L, Gorsuch and Daniel Aleshire, Christian faith and ethic prejudice: A review and interpretation of research, Journal for the scientific study of Religion 13, 1974, 281

8) Adolf Grunbaum, The poverty of theistic morality  +

9)- 1957 , Bertrand Russell, Why am I not a Christian, New York, Touchstone, Simon & Schuster, 1957

10) http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/wtwtgod/3518375.stm

11)  http://news.bbc.co.uk/2/hi/business/4306936.stm

12)  http://en.wikipedia.org/wiki/Demographics_of_Vancouver#Religion

13)  http://www.kcl.ac.uk/depsta/rel/icps/world-prison-population-list-2005.pdf

14)  http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

15) http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

منابع اصلی که در این نوشتار من از آنها سود برده ام:

  • مبانی فلسفه اخلاق، رابرت ال هولمز، ترمجمه مسعود علیا، انتشارات ققنوس، تهران 1382.
  • An introduction to contemporary Methaethics, by Alexander Miller, Polity, Blackwell publishing press, 2003
  • Atheism Morality and Meaning,by Michael Martin, Prometheus books 2003
  • Stanford Encyclopaedia of Philosophy
  • Being good, Blackburn S., Oxford University Press 2001

مسجد الاقصی

مسلمانان معتقدند که تازينامه توسط جبرئیل بر محمد نازل شده و تا کنون دست نخورده باقی مانده است. بگذارید این حدیث را امتحان کنیم. در احادیث آمده است که شبی محمد سوار بر اسبی بالدار از مسجد الحرام به مسجد الاقصا(در اورشلیم) مسافرت کرده است. سپس از آنجا به آسمان هفتم میرود و به چشم خود بهشت و جهنم را می بیند و سپس به محضر خدا می رود. این داستان که معراج نام دارد علاوه بر اینکه در احادیث آمده است در تازينامه نیز تصدیق شده است.

قرآن، سوره الإسراء (17) آیه 1 می گوید:

سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَْقْصَى…

پاک و منزه است خدایی که شبی بنده اش را از مسجد الاحرام به مسجد الاقصا سیر داد…

ما در اینجا قصد نداریم از پوچی  اینچنین سفری صحبت کنیم. مضاف بر اینکه سفر به نزدیک ترین منظومه اگر با سرعت نور که سریع ترین سرعت در دنیاست انجام پذیرد درحدود 8 سال طول خواهد کشید. و اگر بخواهیم به دور دنیا با سرعت نور بگردیم 3 میلیارد سال طول خواهد کشید.یک چنین مسافرتی آن هم بر پشت یک اسب بالدار فقط خیال پردازی و افسانه است. با توجه به اینکه پرواز با بال فراتر از جو امکان پذیر نیست. اگر محمد سوار بر یک اسب بالدار توانسته است در شبی از مدینه به هفت آسمان و سپس جایگاه خدا سفر کند و در همان شب بازگردد بنابر این جایگاه خدا باید جایی نزدیک مدینه باشد.

من تعجب می کنم چرا تا حالا کسی به این مسئله فکر نکرده است. از طرفی مگر دروازه بهشت در مسجد الاقصا قرار دارد که محمد برای سفر خویش مجبور بود اول به مسجد الاقصا برود؟  چرا محمد برای رفتن به بهشت ابتدا باید به مسجد الاقصا می رفت؟

بزرگترین مشکلی که در این میان وجود دارد این است که مسجدالاقصا در اورشلیم چندین سال پس از مرگ محمد ساخته شده است.

وقتی عمر اورشلیم را تصرف کرد دستور داد در جایی که در گذشته معبد سلیمان بود نماز بگزارند. رومی ها در سده 70 پس از میلاد آن معبد را ویران کرده بودند.از آن به بعد هیچ کلیسا یا معبد و مسجدی در آن محل ساخته نشده بود. خلیفه مالک ابن مروان 72 سال پس از هجرت اولین کسی بود که دستور ساخت گنبد و بارگاه را در آن محل داد و مسجد الاقصا در قرن هفتم بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود ساخته شد. این موضوع در دایره المعارف اسلام به ثبت رسیده است(harper and row1 986 page 46 and 102).

منسوب است که حضرت محمد در سال 622 به معراج رفت اما در این سال اورشلیم به دست مسیحیان بود. هیچ مسلمانی آنجا نبود بنا بر این هیچ مسجدی نمی توانست آنجا ساخته شود. 53 سال پس از مرگ حضرت محمد بود که مسلمانان بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود مسجد الاقصا را ساختند. لذا این ظن بوجود می آید که شاید تازينامه نیز همانند انجیل سالها پس از بنیانگذارش ، جمع آوری و غنی سازی شده و  قصه هایی از قبیل معراج  به درون تازينامه راه یافته اند. هرکسی که آیه یک از سوره اسرا را نوشته ، از اینکه مسجد الاقصا در زمان محمد وجود نداشته غافل بوده است.

بنا بر این حضرت محمد نمی توانسته از محلی که وجود نداشته است به بهشت صعود کند. اشتباه بزرگی که اکثر مفسرین  از جمله یوسفعلی می کنند این است که می گویند منظور از مسجد الاقصا محل مسجد الاقصا مورد نظر است نه مسجد الاقصای واقعی(آیا این عقلانی است که 52 سال پیش از ساختن یک مسجد بر روی آن اسم بگذارند. مترجم)

اما حدیثی در اینجاست که ثابت می کند منظور از مسجد الاقصا ، مسجد الاقصای واقعی است نه محل آن Sahih Bukhari, Volume 4, Book 55, Number 636:

ابوذر نقل می کند که: از پیامبر پرسیدم یا رسول الله کدام مسجد اول ساخته شده است. پیامبر گفت مسجد الاحرام سپس گفتم مسجد بعدی کدام است گفت مسجدالاقصا. گفتم فاصله بین ساختن این دو چند سال طول کشید . او در جواب پاسخ داد 40 سال. بعد در ادامه فرمود هر وقت که زمان نماز فرا رسید هر کجا هستی نماز بگزار زیرا همه زمین محلی برای عبادت توست.

مسلمانان برای توجیه این مسئله می گویند که مسجد به معنی سجده گاه است از این روست که محمد به معبد سلیمان مسجد گفته است. اگر بخواهیم این گفته را باور کنیم تمام کلیساها و کنشت ها و آتشکده های زرتشتیان مسجد هستند.

در زمان حضرت محمد مساجد  زیادی ساخته شد که از اورشلیم هم دورتر بودند و با مکه و مدینه فاصله زیادی داشتند. بنا بر این مسجد الاقصا نمی تواند دورترین مسجد بوده باشد.

اشکال دیگری که از این گفته ها بر می آید این است که به گفته مسلمانان مسجد الحرام(کعبه) به دست ابراهیم در 2000 سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است در حالیکه مسجد الاقصا در سال951-985 ساخته شده تفاوت ساخت این دو مسجد تنها در حدود1040 سال می باشد. پیامبر مقدس فقط هزار سال اشتباه کرده است.

نوشته دکتر علی سینا

ترجمه ایراندخت

منبع:

http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi/masjedalghasa.html

ستم بر زن در اديان ديگر

از سلسله گفتارهای رادیویی «صدای سربداران» (1370-1368)

شاید تفاوت میان دو نوع جامعه مثل ایران و كشورهای اروپائی و آمریكائی، این توهم را در ذهن عده ای دامن زند كه فی المثل شرایط زنان آن جوامع در مقایسه با وضعیت زنان ایران، ناشی از تفاوت بین ادیان، و مشخصاً تفاوت بین اسلام و مسیحیت و یهودیت می باشد. اینكه مذهب و هر روبنای ایدئولوژیك تاثیرات معین خود بر هر جامعه ای را باقی خواهد گذاشت، واقعیتی است. ولی از این واقعیت نمیتوان نتایج انحرافی گرفت. مثلا «ماكس وبر» از جامعه شناسان معاصر بورژوا، كه از نظریه پردازان مورد اعتماد علی شریعتی نیز بشمار می آمده، پیشرفتگی و یا عقب ماندگی جوامع، و میزان رشد نیروهای مولده را تابعی از نوع مذهب می شمارد. او ایتالیا را مثال می زند كه بخش شمالی آن صنعتی و پیرفته تر و دین مردم آنها مسیحیت پروتستان می باشند. او از این مسئله و نمونه هائی از این دست چنین نتیجه می گیرد كه مهمترین عامل عقب ماندگی و یا پیشرفتگی جوامع مختلف نوع مذهب آنهاست. گو اینكه در این مورد نیز نوع مذهب تاثیرات معین خود را گذارده و می گذارد، ولی با اینحال اغراق در این رابطه در درجه اول ریشه در توهم نسبت به مذهب بمثابه یك كل، و در درجه دوم ندیدن ماهیت یكسان كاتولیسیسم و پروتستانیسم و كلا انواع مذاهب دارد. بحث امروز ما نیز تلاشی است در خصوص توهم زدایی و نشان دادن اینكه میان مذاهب مختلف، در خصوص مسئله زن، اختلاف اساسی وجود ندارد. در واقع آنچه تفاوت میان وضعیت زنان در جوامع مختلف را بوجود می آورد، ضروریات تكامل جامعه طبقاتی مبتنی بر ستم و استثمار است و نه چیز دیگر. استقرار و یا شیوع مذاهب مختلف جز ایجاد تفاوت های صوری و سطحی در رابطه با وضعیت زنان كار دیگری انجام نمی دهد؛ ولی آنچه در همه مذاهب مشترك است، تلاش در به انقیاد درآوردن مضاعف زنان می باشد.

از زمانی كه مسیحیت بمثابه دین رسمی امپراتوری رم شناخته شد، این دین عمدتاً بخشی از زرادخانه ستمگری قدرت های حاكم و طبقات حاكم بوده و هست. این نقش طی نزدیك به 2000 سال یعنی از زمان امپراتوری رم و سپس در وقایعی نظیر جنگ های صلیبی، كشورگشائی های اسپانیا و دیگر قدرت های اروپائی، ایجاد مستعمرات در قاره آمریكا، استرالیا، آفریقا، آسیا و سراسر جهان، و در اعمال قدرت سیاسی و اداره جامعه در آنجا كه مسیحیت دین رایج بوده، كاملا نمایان است. خواه این مذهب، مذهب رسمی دولتی باشد، خواه نباشد. در هر جامعه ای كه مسیحیت دین مسلط بوده، در اساس به محافظت از استثمار و ستم پرداخته، و مانند هر مذهب دیگری در برابر نظام ستمگرانه و استثماری فرمان تسلیم صادر نموده است.

انجیل و مسیحیت بمثابه یك كل، یك تشریح دروغین از چرایی و چگونگی وقوع امور را به مردم حقنه می كند، نسبت به نیروهای موجود در طبیعت و جامعه، در مورد علل امور و امكان تغییر آنها نیز همینطور. انجیل و مسیحیت این اعتقاد را بوجود می آورد كه موجودات بشری بخصوص آنها كه جامعه، فقیر و ناتوانشان ساخته می باید همواره در شرایط فلاكتبار خود باقی بمانند. انجیل مدافع برده داری است، و به بردگان می گوید باید مطیع اربابانتان باشید. مثلا در انجیل لوقا چنین می خوانیم: «اما آن غلام كه اراده مولای خویش را دانست و خود را مهیا نساخت تا به اراده او عمل نماید تازیانه بسیار خواهد خورد!» البته از این نمونه ها در انجیل های مختلف بسیار است.

انجیل بر سلطه مرد بر زن و تقویت تمامی قیود بر دست و پای زن اصرار می ورزد. برای مثال «پطر» حواری عیسی، به برده ها می گوید كه تابع صاحبانشان باشند، و زنان تابع شوهرانشان، و مردم بطور كلی تابع قدرت حاكمه زمینی. نامه های «پل» یكی دیگر از حواریون مسیح پر است از چنین رهنمودهایی. «پل» حواری اصرار می كند كه زنان بایستی در سكوت و تابعیت كامل از مردان بیاموزند، و نباید اقتدار مردان را مخدوش سازند. بعد از همه اینها، پل میگوید، آدم اول بوجود آمد و سپس حوا، بعلاوه این حوا بود كه آدم را به دردسر انداخت. با تمام اینها برای زنان هنوز «امیدی» هست: «اگر زن در ایمان و خیرات دادن و پاكی و متانت باقی بماند، بوسیله شركت در امر نگهداری از بچه نجات می یابد». ملاحظه می كنید!؟ حتی منطق،  روایت و آهنگ كلام نیز تفاوتی با اسلام ندارد، آخر هر دو مذهب در عصر برده داری ظهور یافتند. این مثال را مقایسه كنید با حدیثی از محمد، كه به عده ای از زنان گفت، شركت شما در بچه داری و خانه داری، و فرمانبرداری شما از شوهرانتان، همان حكم جهاد و در راه خدا شمشیر زدن مردان را دارد. «پل» حواری در همان حال به بردگان اخطار می كند كه از ارباب و مالك خود اطاعت كرده و به آنان عمیقاً احترام بگذارید. چرا كه در غیر اینصورت، این امر كفر نسبت به خدا و نظام خداوندی محسوب می شود. در جای دیگری «پل» دستور می دهد، زنان خود را در اختیار مردان خود بگذارند، همانگونه كه در اختیار عیسی می گذارند. چرا كه شوهر رئیس زن است، همانطور كه عیسی مسیح رئیس كلیساست! «پل» میگوید، شوهران باید زنان خود را دوست بدارند، ولی زنان بایستی از شوهران خود اطاعت كنند. فرزندان نیز میباید از والدین خود اطاعت كنند، همانگونه كه مسیح اطاعت می كرد. بردگان نیز می بایست از اربابان خود اطاعت كنند چرا كه اربابان سروران آنانند!

این بود شمه ای از نگرش مسیحیت به برده و برده داری و زنان. حال كمی هم به دین موسی یعنی یهودیت میپردازیم. از موضوع پایه ای ترین و مشهورترین فرامین موسی یعنی ده فرمان آغاز می كنیم. روحانیت یهود معتقد است اگر این فرامین استقرار كامل می یافت، بشریت از شر مفاسد و گمراهی های امروز خلاص می گشت در یكی از این فرامین چنین آمده است: «به بردگان، همسران، منازل و حیوانات كاركن همسایه ات چشم طمع ندوز.» این اوج احترامی است كه یهودیت برای زن قائل بوده، و حداكثر او را تا سطح حیوانات كاركن و بردگان و منازل «ارتقاء» مقام داده است. از دو حال خارج نیست؛ یا «خداوند» آگاه به تمام امور ازلی و ابدی، حتی نمی توانسته حدس بزند كه روزگاری دوران برده داری بسر رسیده، و جهان در ابتدای قرن بیستم به عصر امپریالیسم و انقلابات پرولتری قدم خواهد گذاشت، كه در اینصورت در همان زمان نزول این فرامین نمی توانسته مناسب با شرایط امروز قوانین خویش را تعدیل كند، و یا اینكه یهودیت نیز مذهبی بوده كه در انطباق با شرایط آن عصر و در رابطه با تحكیم و تثبیت منافع طبقاتی معینی بوسیله موسی اختراع شده است! نمونه دیگری از این دست را می توان در یكی از سوره های تورات مشاهده نمود. در سوره بهنگام صحبت از نحوه غضب خداوندی بر اهالی بابل آمده كه «خداوند» در آنجا می گوید: «بهنگام سقوط بابل، كودكان كشتار، و زنان مورد تجاوز قرار خواهند گرفت.» در همانجا آمده: «ورق كاملا برخواهد گشت، بدین معنی كه بنی اسرائیل ـ كه تابحال برده بوده اند ـ خود، برده داران سابق را برده خود خواهند ساخت.» در تمام تورات مرد، بمثابه مالك زن معرفی میشود، و زن بلحاظ حقوق اجتماعی دارای حقوقی هم طراز بردگان است. بعنوان مثال لوط پیامبر در مقابل حفظ بعضی از مهمانانش كه باصطلاح فرشته بوده اند، پیشنهاد می كند كه مردان شهر «سودم» (sodom) به دخترانش تجاوز نمایند.

حال ببینیم كه چگونه ابراهیم، اسماعیل را بمثابه پسر پذیرفت؟ از آنجا كه زن ابراهیم یعنی سارا، بچه ای بدنیا نمی آورد ـ و در یك جامعه پدرسالار برای زن مایه شرمندگی است كه عقیم باشد ـ سارا سعی می كند با ترغیب ابراهیم به همخوابگی با برده سارا، یعنی هاجر، به او فرزندی ببخشد. این نقشه اجرا می شود و هاجر حامله می گردد. اما از این به بعد هاجر به سارا از بالا برخورد می كند و در اینجا خشم ابراهیم از اینكه برده ای به همسر ارباب با درشتی برخورد می كند، به سارا اجازه میدهد كه هاجر را مجازات كند. نتیجه این مجازات هم پابفرار گذاشتن هاجر بود. اما بعد فرشته ای بر هاجر نازل میشود و به او دستور میدهد كه به خانه ابراهیم بازگردد؛ و آن دختر از سر ناچاری به خانه ابراهیم باز میگردد. هاجر پسری بدنیا می آورد كه نامش را اسماعیل نهادند. اما چگونه ممكن است پسر یك برده رسالت بستن پیمان با خدا را برعهده گیرد؟ بنابراین خدا اجازه می دهد كه خود سارا صاحب پسری شود به اسم اسحاق. اما چنانكه از آیات تورات برمی آید تداوم توجهات خداوندی به اسماعیل به سبب عطف توجه به پدر او یعنی ابراهیم صورت گرفته است. و این امر كاملا با اصول پدرسالاری همخوانی دارد. مسئله دیگری كه در این داستان جلب توجه می كند، تایید بی ارزش بودن زن نازا، بوسیله یهودیت است. چیزی كه در اكثر ادیان شناخته شده و پرنفوذ مشترك است. بعنوان مثال این دیدگاه با نگرش امام ششم شیعیان، صادق، كه معتقد بود ارزش زن نازا از گلیم پاره جلو درگاه كمتر است، كاملا منطبق است، و یكی از تبلورات اجتماعی موازین پدرسالارانه بحساب می آید.

بدین ترتیب مشاهده میشود كه هیچیك از ادیان بزرگ در رابطه با زن، دارای هیچ نقطه نظر ترقیخواهانه نیست. آنچه هست ارتجاع محض است؛ و در واقع آنچه تفاوت حقوق مدنی زنان را در دوره اخیر در جوامع مختلف ایجاب می كند، پاره ای تفاوت ها در نحوه تكامل تاریخی و سابقه جنبش های سیاسی ? اجتماعی در این كشورهاست و نیز نیازهای سرمایه مالی جهانی در انطباق با شرایط خاص آن جوامع، و نه چیز دیگر!

http://www.sarbedaran.org

زن و اسلام

از سلسله گفتارهاي راديويي «صداي سربداران» (1370-1368)

 

زماني ماركس گفت اولين شكل برده داري با برده شدن پنهان زنان و فرزندان بدست مردان و درون خانواده پديدار گشت. از اين جمله كوتاه بر سه مسئله بزرگ ميتوان تاكيد نمود. اول جايگاه خانواده بمثابه عرصه و محملي كه پذيرا و شكل دهنده مناسبات استثمارگرانه بر مبناي تقسيم كاري است كه توجيه كننده ابتدايي آن تفاوت در جنس هاست. دوم وجود نطفه تكامل طبقات در جامعه بشري، ابتدا بصورت برده و برده دار و سپس فئودال و رعيت، و بالاخره بورژوازي و پرولتاريا در همين تسلط ابتدايي مرد بر زن. و سوم اينكه با پيدايش طبقات در طول تاريخ هميشه نيمي از جمعيت جهان يعني زنان، تحت ستم نيمي ديگر يعني مردان قرار داشته اند. حتي آنجاي هم كه در مقطعي، تاريخ با نام زن سالاري مشخص مي گردد، اين زن سالاري به معني استثمار مردان نبوده و هرگز تا اعماق مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي نفوذ ننموده است. انگلس نيز مي گويد: اولين جوانه هاي شكل گيري طبقات با تقسيم كار بين زن و مرد آغاز شد. تقسيم كاري كه در ادامه تكامل خويش به مشروعيت مالكيت خصوصي بمثابه ركن اصلي مناسبات ستمگرانه انكشاف يافت. بنابراين سرمنشاء محترم شمردن و تثبيت مالكيت خصوصي نيز در همين تقسيم كار و بردگي زن نسبت به مرد نهفته است.

شك نيست براي توجيه و عين عدالت جلوه دادن آنچه در ساختار اقتصادي هر جامعه عمل مي كند، يك روبناي ايدئولوژيك ـ سياسي لازم است، و مذهب بطور عام و اسلام با شعبات مختلفش بطور خاص از بدو پيدايشش، چنين نقشي را ايفاء نموده است. بي جهت نيست كه تاريخ طبقات با تاريخ مذهب داراي پيوندي تنگاتنگ مي باشد. در مقابل هر مذهب با تمامي انواعش ميتوان سوالات اساسي واحدي طرح كرد و دست بر قضا پاسخ هاي واحدي نيز گرفت.

مثلا در رابطه با مسئله مالكيت، مسئله خانواده و مسئله زن پاسخ همه يكي است. اين مسئله مبين اين موضوع است كه مذهب بمثابه روبناي ايدئولوژيك همواره در خدمت زيربناي اقتصادي هر جامعه قرار داشته است. همه آنها در رابطه با سه مسئله اساسي فوق داراي موضع و مضموني واحدند. همه آنها مالكيت را مقدس و محترم شمرده، خانواده را بمثابه يك نهاد اقتصادي و اجتماعي در جامعه بشري تقديس نموده، و بالاخره زن را بمثابه برده مرد، و جامعه زنان را بعنوان زائده اي بر جامعه مردان مفروض ميدارد. در رابطه با مسئله زن نقش اسلام گوياتر از آنست كه نيازي به تعميق و حلاجي گسترده داشته باشد. زن آن موجودي است كه به اعتقاد مبد ع اولي اسلام يعني محمد، مي بايست فقط به او سوره نور و نخ ريسي را آموخت، زن آن موجودي است كه به اعتقاد ششمين پيشواي شيعه اش، در صورت عقيم و نازا بودن ارزشش از گليم مندرس و پاره جلو آستان كمتر است، زن آن موجودي است كه مطلقاً نمي تواند داراي استقلال اقتصادي باشد. رهبران مذهب اسلام از همان زمان پيدايش اين مذهب اين زيركي را داشته اند كه با استقلال اقتصادي زنان، سهمگين ترين ضربات بر مباني بردگي زن وارد خواهد شد و اين امر آغازي است بر اضمحلال كليه وجوه ناظر بر برده بودن زن! چنين جنايتي در تاريخ همواره بوسيله مذهب توجيه گشته و تحكيم شده است.

و بالاخره زن بلحاظ اجتماعي، از ديد بسياري از مذاهب از جمله اسلام نقشي جز نقش شيطان نداشته است. با «شيطان خطاب كردن» او، و با عدم تحقق و رسميت يافتن حقوق اوليه اوست كه ميتوان وي را از جامعه بركنار و در خلوتگاه مرد محبوسش نمود. زن در اسلام مي بايست هميشه تحت قيموميت يك مرد بعنوان پدر، برادر يا شوهر و حداكثر حاكم شرع كه وي نيز مرد است، قرار داشته باشد.

زن در اسلام هميشه بايد از اجتماع و فعاليت اجتماعي بركنار مانده و به نيابت مرد، انجام روزمرگيهاي وي را بعهده بگيرد، بچه هايش را بزرگ كند، خانه او را مرتب نمايد، غذايش را آماده كند، نقش ماشين جوجه كشي سربزيري را براي وي بازي كند كه در ازاء همه اينها حداكثر طبق قانون جمهوري اسلامي مي تواند از شوهرش طلب اجرت كند. بهرحال اينهم بخشي از هزينه توليد است كه حاكمان كمپرادور مسلمان در ايران، ليستش را امضاء كرده اند.

پيش از اين، پيوند دين و دولت را در سركوب علوم مختلف و ايجاد سد در برابر توسعه آن خصوصاً در قرون وسطي ديده ايم. امروز نيز اين پيوند جنايتبار را در سركوب زنان در اشكالي رقيق يا غليظ در سرتاسر جهان شاهديم. در ايران امروز نيز كه معناي حاكميت اسلاميش چيزي جز تداوم و استمرار مناسبات تحت سلطگي امپرياليسمنيست، مسئله ستم بر زن به بارزترين شكل هويداست. بنابر ضروريات تداوم اين مناسبات ستمگرانه از ديد آخوند هاي كمپرادور، زن حداكثر مي تواند به مقام پرستاري كه در كنه خود در پيوند با وظايف و رسالت مادري است، نائل آيد. آري، نقش زن از نخ ريسي تا پرستاري، تمام سير تكاملي است كه از محمد تا روح اللّه در جامعه اسلامي طي كرده است. از صدر تا ذيل ريزه خواران مسلمان استثمار، زن ناقص الخلقه مستحق انجام فعاليت هاي مستقل سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيست. هرچند كه اين عدم استحقاق در مورد كل جامعه، چه مردان و چه زنان بديهي است، اما در مورد زنان اين مسئله با شدتي مضاعف و با شكلي وحشيانه تر اعمال مي گردد. زن حتي در برخي ملاحظات آماري جمهوري اسلامي خصوصاً در عرصه روستا جايي ندارد، يعني حتي وجود وي نيز بدينوسيله انكار مي شود، تا چه رسد به برسميت شناختن همان حقوقي كه مرد تحت ستم همين مناسبات و قوانين ارتجاعي بگونه اي نسبي از آن برخوردار است!آخرين شاهكار ارتجاع اسلامي را در خصوص تشديد ستم بر زن و توجيه نقش فعلي اش مي توان در ضوابط و معيارهاي انتخاب كارگر نمونه، پيشنهاد شده از جانب وزارت كار اسلامي بوضوح ديد. نتيجه اين ضوابط تحكيم بردگي در دو عرصه خانواده و كارخانه، يعني در هر دو عرصه جامعه و خانواده است. با جرات ميتوان تيتر «مسئله زن در اسلام» را با «مسئله چگونگي استمرار بردگي زن» تعويض نمود. ستمي كه بر جامعه تحت سلطه ايران بدليل كاراكتر مذهبي و اسلامي حكومت، بر زنان دوچندان است. زنان ستمديده براي كسب رهائي مي بايد خود پا به صحنه نبرد انقلابي گذارند؛ آنها به تجربه نشان داده اند كه ظرفيت انقلابي عظيمي براي قبول مسئوليت هاي بيشتر در مبارزه با جمهوري اسلامي و مناسبات مردسالارانه حاكم دارند؛ مي بايد با گرد آمدن تحت پرچم ايدئولوژي و علم رهائي پرولتاريا، يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون و يگانه نماينده راستين آن اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) با سلاح خشم خود، دو هدف عمده را جد ي تر نشانه روند: اول جمهوري اسلامي بمثابه عامل اصلي استمرار مناسبات ستمگرانه و امپرياليستي، و دوم جامعه طبقاتي و مناسبات مردسالارانه حاكم در آن.                   

 

http://www.sarbedaran.org

زن در تازينامه

از سلسله گفتارهاي راديويي «صداي سربداران» (1370-1368)

مسئله ستم بر زن در قوانين و احكام اسلامي چگونه منعكس شده است؟ و آيا اين قوانين و احكام قابل تفسير و تغييرند؟ هنوز هم پيدا ميشوند كساني كه ساده لوحانه يا فريبكارانه مي گويند «جمهوري اسلامي واقعاً پيرو اسلام نيست؛ اينها همه دكاني است كه چندتا ملا براي منافع خود درست كرده اند، در صورتيكه اسلام واقعي دين رها كننده زن بمثابه جزيي از بشريت است.كساني هم هستند كه معتقدند بايد در اسلام، رفرم انجام داد و باصطلاح آنرا با زمان كنوني منطبق ساخت. در گذشته، افرادي نظير شريعتي، و در حال حاضر سازمان مجاهدين چنين ايده اي را تبليغ مي كنند. سازمان مجاهدين حتي تا آنجا پيش مي روند كه در افشاي رژيم جمهوري اسلامي، روي جوانبي از ستمگري عريان عليه زنان در جامعه ايران انگشت مي گذارد و باصطلاح خود را پرچمدار رهائي زن معرفي مي كند. واقعيت اين است كه هواداران اسلام ناب يا اصلاح شده را بالاخره بندي بهم متصل ميكند. بالاخره بايد چيز مشتركي وجود داشته باشد كه هر دو گروه را مسلمان بسازد. و بالاخره اين مسئله را هيچكدام نمي توانند انكار كنند كه نقطه رجوع و پايان كارشان تازينامه است. كتابي كه به باور آنها وحي منزل است: كلام موجود قادر و دانا و محيط بر همه چيز و همه كس.

بنابراين از رفسنجاني و خامنه اي و موش هاي كور حجره هاي حوزه علميه قم گرفته تا آخوندهاي اپوزيسيون، يا رهبران سازمان مجاهدين و همفكرانشان را ميتوان و بايد با اين كتاب محك زد. بايد ديد، كلام الهي و واجب الاجراء تازينامه اي در مورد زنان در جامعه چيست؟ آنوقت است كه رنگ و لعاب ترقيخواهي، اسلام ناب، اسلام دمكراتيك و عباراتي از اين قبيل از چهره هاي ظاهراً متفاوتشان پاك ميشود.

پيش از آنكه به جستجوي نقش و جايگاه زن در لابلاي صفحات كتاب مسلمانان بپردازيم، ذكر يك نكته را ضروري مي بينيم: اينكه ستم بر زن، جزئي لاينفك از دستگاه ستم و استثمار است. اين ستم با شكل گيري و ظهور طبقات ظاهر گشته و با رسيدن به عصر كمونيسم ـ به رهائي كامل بشر از انواع و اقسام ستم و استثمار ـ نابود خواهد شد. نه فقط اسلام بعنوان شكلي از روبناي ايدئولوژيك نظم كهن، بلكه ساير اديان نيز ستم بر زن را تاييد كرده و تحكيم مي بخشند. اما تيغ نقد طبقه كارگر در اين مبحث، احكام اسلامي را آماج قرار مي دهد. به حساب آن سايرين در جائي ديگر خواهيم رسيد.

در روايت آمده كه محمد بن عبداللّه بسال دهم هجري، هنگام حجه الوداع به پيروانش چنين توصيه نمود: «زنان اختياري از خود ندارند و اسير مردانند. درباره آنها نيكي كنيد.» اگر دقت كرده باشيد، مي بينيد مبلغين اسلامي، خصوصاً آنها كه در مواجهه با ايده هاي مترقي و پيشرو در جهت رهائي زن ـ و مشخصاً ايده هاي كمونيستي ـ شديداً احساس ضعف مي كنند، هميشه بخش دوم اين توصيه را يادآوري مي نمايند: «درباره آنها نيكي كنيد.» انگار نه انگار كه زن در بخش اول موجودي بي اختيار و اسير مرد معرفي شده و در واقع آن نيكي، نيكي كردن زندانبان به اسير، نيكي كردن صاحب اختيار به موجودي تابع را معنا مي دهد. «بي اختيار و اسير» بروشني جايگاه زن در جامعه و در خانه را از ديد تدوين كننده دين اسلام نشان ميدهد. اين جزئي از اسلام ناب محمدي است؛ جزئي از ديدگاهي است كه بخشي از جامعه ـ نيمي از جامعه ـ را اسير و برده نيمي ديگر مي سازد. و اين منطق، درست در انطباق با منطق غالب سلطه گري بخشي بر بخش ديگر جامعه است.

در سوره مشهور «نساء» كه هر زن آزاده و مبارزي در جوامعي مانند ايران يا افغانستان بايد آنرا بارها و بارها بخواند و بحق آتش خشم و كينه اش نسبت به نظام و مناسبات و ايده هاي پوسيده حاكم برافروخته شود، از اين قبيل احكام فراوان است. مثلا در آيه 34 اين سوره مي خوانيم كه: «مردان بر زنان استوارند».

برهمين پايه، حقوق مدني غيريكساني براي زن و مرد در اسلام در نظر گرفته شد. اما علت اين نابرابري از زبان تازينامه بسيار جالب است. در سوره نساء آمده است كه: «چون خداوند افراد بشر را غيرمتساوي آفريده، بعضي را بر بعضي ديگر برتري داده است.»

همان حكايت قديمي است كه در بحثهاي افلاطون و ارسطو هم ميتوان يافت. اين بحث از ديرباز، استدلال حكام و توانگران و ستمكاران براي توجيه موقعيت برتر خود در جامعه بوده است. برمبناي همين استدلال، بردگان در يونان و رم باستان در موقعيت يك حيوان به بيگاري گماشته مي شدند. و بعد از آن نيز، همين توجيهات، به كار برده داران در سراسر جهان ـ منجمله عربستان ـ، فئودال ها و خان ها و شاهان، و بعدها در شكلي فريبنده تر بكار سرمايه داران و بورژواهاي حاكم آمده است. اين دروغ بزرگي است كه به جامعه ـ به زنان و مردان ـ گفته شده تا نظم موجود لاتغير و ابدي جلوه داده شود. و از آن مهمتر، هركس جرات بپاخاستن عليه اين نظم و تلاش براي سرنگون ساختنش را به خود داد، بعنوان محارب با خدا، و مفسد في الارض تحت تعقيب و آزار قرار گيرد. بدون شك، دستگاه حاكمه اي كه مجبور باشد موجوديت خويش را بضرب سرنيزه و شلاق و سركوب در جامعه برقرار سازد، براي تسهيل كار خود، بايد سركوبگري و ستم را بمثابه يك سيستم تفكر در سطح جامعه رواج دهد. بخشي از ستمديدگان را در ستم بر بخشي ديگر آزاد بگذارد. مردان را به سركوب زنان تشويق كند و با «قانون الهي و مدني» از اين سركوب بدفاع برخيزد. در سوره نساء آمده است: «اگر زن شما در مقام نافرماني و سركشي برآمد، نخست او را پند دهيد، اگر براه نيامد از همخوابگي محرومش سازيد و اگر باز تسليم نشد و اطاعت نكرد او را كتك بزنيد.»

كتك زدن همسر، يكي از شنيعترين جنبه ستم بر زنان است كه امروز نيز بقوت در جامعه ايران مشاهده مي شود. اين كار هيچ فرقي با شكنجه در سياهچال هاي رژيم ندارد. شكنجه اي كه بقصد به تسليم واداشتن، يا انتقام جوئي از شورش حق طلبانه و روح مبارزه جوي زنان ستمديده اعمال مي شود.

براي آنكه تصوير روشنتري از تفكر ستمگرانه اسلامي نسبت به زن، بمثابه يك تابع، يك دستگاه تمتع جنسي و ماشين جوجه كشي بدست آوريم بايد به آيه 23 سوره نساء رجوع كنيم. در اين آيه، محمد، ازدواج با زنان شوهردار را مطلقاً حرام دانسته، مگر اينكه زن از راه خريد به مايملك مرد تبديل شده باشد (درواقع مناسبات برده داري يا كنيزداري) و يا در نتيجه جنگ و اسير شدن بدست آمده باشد. كه در اينصورت طبق روايت ابن سعيد نامي از اصحاب محمد، حتي از شير مادر هم بر نيروي مسلط و پيروز در جنگ حلالتر است. محمد بن عبداللّه، هنگامي كه سربازانش قصد تجاوز به زنان شوهردار به اسارت درآمده را كردند، با كلام الهي اين جنايت را بلامانع اعلام داشت. بر مبناي همين تفكر، و با همين توجيهات الهي است كه امروز در زندانهاي ايران به زنان كمونيست و مبارز تجاوز ميشود؛ و دستياران مسلح احزاب مرتجع اسلامي افغانستان كه از عربستان صادر شده اند، در حمله به خانه وابستگان به دولت ارتجاعي كابل، به قتل و غارت و تجاوز دست مي زنند. و كم نيست تعداد زنان و دختراني كه توسط اين جانيان مورد تجاوز قرار گرفته و بعد قطعه قطعه شده اند. حال بايد از هواداران و مبلغان اسلام ناب، اسلام دمكراتيك و امثالهم سوال كرد كه شما در اجراي اين احكام تازينامه اي چه خواهيد كرد؟ شما چطور اين احكام را به برنامه عملي براي اداره يك جامعه تبديل خواهيد كرد؟

خلاصه كنيم، همانطور كه در آغاز گفتيم، ستم بر زن جزئي لاينفك از جامعه مبتني بر ستم و استثمار است. چه در شكل اسلامي، چه در اشكال مذهبي يا ظاهراً غيرمذهبي ديگر. راه رهائي از اين ستم نيز، راهي جدا از نابودي  جامعه طبقاتي و رفع هرگونه ستم و استثماري نيست. اين راه تنها با رهبري طبقه كارگر و حزب پيشاهنگش مي تواند پيروزمندانه طي شود. طبقه كارگر آگاه، مناسبات توليدي موجود، مناسبات اجتماعي منطبق بر آن و ايده ها و تفكرات نشئت گرفته از آن را تماماً سرنگون خواهد ساخت. ستم بر زن نيز جزئي از اين جهان كهنه و محكوم به نابودي است.                

 

http://www.sarbedaran.org

علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی

نویسنده – کوئنتین اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

اصل این مقاله در «Philosophical Topics» جلد 21، شماره 1 نوامبر، بهار 1990 ، صص.169-191 چاپ شده است. 

دانشگاه وسترن میشیگان

1. مقدمه

پاسخ  به این پرسش که «آیا از نظر منطقی امکان پذیر است که جهان علت مُوَجّدی الهی داشته باشد؟» پرتو گیرایی بر فهم مان از سرشت علیّت، منشاء جهان، و برهان های به نفع اَتئیسم می افکند.

فکر می کنم تقریباً همه ی تئیست ها، لاادریان [/اگنوستیک ها] و اَتئیست ها معتقد اند که چنین چیزی منطقاً امکان پذیر است. در حقیقت سنت اصلی فلسفی، از افلاطون گرفته تا امروز، فرض می گیرد که جمله ی «خدا علّت ایجاد جهان است» بیانگر تناقضی منطقی نیست، با این حال بسیاری فیلسوفان(مثلاً پوزیتیویست های منطقی) محاجه کرده اند که این جمله ترکیبی (سینتتیک) و  بی معناست؛ یا (مانند کانت و مور) گفته اند ترکیبی و به طور پیشینی کاذب است یا (مانند مدافعان معاصر برهان احتمالاتی شر) گفته اند که ترکیبی و به طور پسینی کاذب است .

به باور من پذیرش عام این فرض ناشی از این واقعیت است که فیلسوفان آن قسم ضروریات متافیزیکی سرشت علیّت را پژوهش نکرده اند.  هدف از این مقاله چنین پژوهشی است؛ به ویژه، محاجه خواهم کرد که این برنهاده که جهان منشائی الهی دارد با همه ی تعاریف موجود از علیّت و با یک ضرورت منطقی همه ی این تعاریف و با همۀ تعاریف یا نظریه های معتبرِ محتمل در مورد علّیت ناسازگار است. نتیجه گیری ام این خواهد بود که ممکن است برهان های جهان شناسانه و غایت شناسانه ای که له وجود علتی برای جهان مطرح می شوند، و به طور سنتی برهان هایی به نفع وجود خدا محسوب می شوند، قوّتی داشته باشند، اما این برهان ها در واقع به نفع عدم وجود خدا هستند.

2. تعاریف علّی و انگاره ی علت مُوَجِّد الهی

 

یک چیز علت مدام جهان است اگر و تنها اگر علت تمام حالات جهان باشد. یک چیز علت مُوَجّدی برای جهان است اگر و تنها اگر علت قدیم ترین حالت جهان باشد. اگر زمان پیوسته باشد، «نخستین حالت»  می تواند به آن حالت لحظه ای (اگر تاریخ جهان در جهت اولیه نیمه باز باشد)یا امتداد آن بازه ی موقت حالتی اطلاق شود که به قدر معینی طول می کشد.

اگر جهان شناسی مبتنی بر نظریه ی بیگ بنگ[=انفجار بزرگ] (Big Bang) درست باشد، جهان در حدود 15 میلیارد سال پیش با یک بیگ بنگ آغاز شد؛ «بیگ بنگ» می تواند به یک تکینگی (singularity) که نخستین حالت لحظه ای جهان یا ( اگر تکینیگی را «بُرش دهیم») به انفجاری اطلاق شود که برسازنده ی نخستین حالت نیمه بازِ یک طول معین، مثلا طول پلانک، معادل 43-10 ثانیه است. در این بحث، من بیگ بنگ را یک نمونه ی منطقی ممکن از حالت نخستین جهان محسوب می دارم.

ملاحظان مربوط به علیت عامل (Agent causality)  به بحث ما مربوط نمی شود؛ موضوع مورد بررسی ما علت ایجاد آغاز جهان است، نه علت کنش خدا و اراده اش بر اینکه جهان ایجاد شود. ما به بررسی رابطه ی میان خدا (کنش گر) و اعمال اراده اش (معلول) نمی پردازیم، بلکه مقصود ما رابطه ی میان اعمال اراده ی خدا (یک رخداد) و آغاز جهان (یک رخداد دیگر) است. لذا تعاریف  علیت عامل به برهان ما ربطی ندارند؛ علاقه مان صرفاً معطوف به تعاریف علیت رخدادهایی است که در آن علت و معلول هر دو رخداد هستند.

تعریف هیوم از علت

مشهور ترین و بانفوذ ترین تعریف علت، تعریف هیوم است؛ و در حقیقت اغلب تعاریف معاصر شامل شرایطی هستند که از جهاتی دست کم به یکی از سه شرط مندرج در تعریف هیوم شباهت دارند:

» بنابراین، مقارنت (contiguity) در زمان و مکان شرط لازمی برای اعمال تمام علل است… تقدّم زمانی شرط دیگر همه ی موارد [علیت] است… شرط سوم این است که همواره پیوستگی دائمی میان [وقوع] علت و معلول برقرار باشد. هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند. ورای این سه شرط مقارنت، تقدّم و تقارن دائم، نمی توانم چیزی بیابم که بتوان علّت خوانداش.» [1]

تعریف هیوم مشتمل بر سه شرط برای علت بودن است: تقدّم زمانی، مقارنت فضا-زمانی، و یک رابطه ی قانون شناختی[=نومولوژیک] (nomological) («هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند».)

(الف) تقدم زمانی

اگر زمان با جهان آغاز شده باشد، شرط «تقدم زمانی» هیوم دال بر آن است که وجود جهان نمی تواند معلول باشد زیرا هیچ زمان پیش تری نیست که علت بتواند در آن رخ دهد.

حتی اگر زمان پیش تری هم باشد، اگر تمام کنش های الهی بی زمان باشند،  شرط «تقدم زمانی»، وجود علت مُوَجّد الهی را نفی می کند.

با این حال، شرط «تقدم زمانی» تنها نشانگر این است که اگر زمان با جهان آغاز شده باشد یا اگر همه ی اعمال الهی بی زمان باشند، جهان نمی تواند یک علت مُوَجّد الهی داشته باشد. منطقاً ممکن است که زمان بر آغاز جهان مقدّم باشد، حتی اگر هیچ قانون فیزیکی شناخته شده ای نباشد که مطابق آن متغیر فیزیکی t بتواند پیش از آن زمانی که ماده و انرژی پا به عرصه ی وجود نهادند، مقداری بپذیرد. به علاوه، از نظر منطقی ممکن است که خدا در زمانی موجود باشد که زمانِ پیش-جهان انباشته از حیات ذهنی خدا باشد، که شامل اراده اش هم می شود. بنابراین، منطقاً برای یک اراده ی الهی ممکن است که شرط «تقدم زمانی» تعریف هیوم را برآورده کند. مشکل لاینحل برای دو شرط دیگر رخ می نماید.

(ب) مقارنت فضا-زمانی

تعریف هیوم از علیت و بسیاری تعاریف دیگر مستلزم آنند که یک رخداد علّی به طور فضایی در تماس با، یا به طور فضایی نزدیک به، معلول باشد. گفته می شود که خدا قادر مطلق است، اما این بدان معناست که او از هر یک از جزئیات فیزیکی آگاه و در رابطه ای ارادی با آنهاست. این بدان معنا نیست که اراده های الهی، که غیرفیزیکی اند، در تماس با جزئیات فیزیکی یا در مجاورت فضایی با آنها هستند که موضوع این اراده اند.

کنش اراده ی خدا بر اینکه بیگ بنگ رخ دهد به طور فضا-زمانی مقارن با انفجاربزرگ نیست زیرا این کنشِ اراده فاقد مختصات فضایی می باشد. c و e تنها هنگامی دارای مقارنت فضا-زمانی هستند که مختصات فضایی دلخواه x, y, z که بر c واقع اند با مختصات x’, y’, z’ بر e   اینهمان (identical) باشند یا بر c در همسایگی e واقع شده باشند.

(پ) ارتباط نومولوژیک

وجه سوم تعریف هیوم، شرط نومولوژیک («هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند»)، نیز میان بسیاری از تعاریف علیت مشترک است. تعریف هیوم متعلق به دسته ای از تعاریف فروکاهنده (reductive) است که علت را در قالب قوانین طبیعت و یک دسته روابط غیرعلّی (مانند تقدم زمانی و مقارنت فضا-زمانی) میان دو جزئیِ (particular) c و e تعریف می کنند. [2] مطابق این تعاریف، c تنها هنگامی علت e است که قانونی از طبیعت مانند  L باشد که مطابق آن بتوان وقوع e  را نتیجه ی وقوع c و برقراری L دانست. برای مثال، کارل هِمپِل می نویسد [3]: » یک ´علت´باید بتواند بودن مجموعه ی کم و بیش پیچیده ای از رخداد ها را منظور دارد که می توان آنها را با مجموعه عبارات C1، C2، …CK…. توصیف نمود. به این ترتیب تعریف علّی تلویحاً ادعا می کند که قوانین عامی – گیریم L1، L2، …، LK –  وجود دارند که به موجب آنها وقوع رخدادهای مُقدّم مذکور در C1، C2، …CK شرط کافی برای وقوع یک رخداد مورد تبیین است. یک قانون احتمالاتی L را نیز می توان مجاز دانست، که در این حالت  «به طور استقرایی متکی بر … است»، جایگزین «از … نتیجه می شود»  می گردد.

با این حال، شرط نومولوژیک علیت از نظر منطقی با علت الهی داشتن بیگ بنگ ناسازگار است، زیرا بنا به تعریف، خدا موجودی وراطبیعی است و کنش هایش توسط قوانین طبیعت هدایت نمی شود. به علاوه، این واقعیت که اراده ی خدا قادر مطلق است موجب می شود که بتوان از صرف «خدا اراده می کند که بیگ بنگ رخ دهد» نتیجه گرفت که «بیگ بنگ رخ می دهد»، بدون اینکه نیازی به هیچ مقدمه ی نومولوژیک دیگری باشد، لذا این شرط  زایل می شود که وجود یک مقدمه ی نومولوژیک ضرورت منطقیِ استخراج این نتیجه است که وجود معلول ناشی از مقدماتی است که از جمله ی آنها وقوع رخدادهای علّی است.

در حقیقت ما تا بدین جا، همه ی تعاریف موجود علیت را رد کرده ایم، زیرا غالب تعاریف مشتمل بر یکی از دو شرط  مقارنت فضا-زمانی یا شرط نومولوژیک هستند. اکنون تعاریف نامقارنتی (non-contiguity)  و تعاریف تکینه گرا (singularist) از علیت باقی مانده اند.

تعاریف نامقارنتی، تقارن فضا-زمانی را [شرط علیت] محسوب نمی کنند و لازم نمی دارند که علت هم زماناً و هم مکاناً مقارن با معلول باشد؛ روایت های مختلف تعاریف نامقارنتی کنش بی زمان الهی و/یا کنش زمانمند الهی را که مکاناً قریب یا در تماس با معلول نباشند، مجاز می شمارند. تعریف تکینه گرا رخدادی را مجاز می شمارد که در آن یک مورد، علتِ معلول واحدی باشد، بدون اینکه این علت و معلول بر پایه ی قانونی باشند. با این حال، چنین صورت بندی های مبتنی بر تعاریف تکینه گرا یا نامقارنتی کم شمار و دیریاب اند و برای مدافع شان مشکل است که امکان منطقی یک علت مُوَجّد الهی را ثابت کنند.

تعریف تکینه گرای دوکاس از علت

مشهور ترین تعریف تکینه گرای علت از جِی. سی. دوکاس است. در نظریه ی دوکاس، «علت یک رخداد جزئی را جز برپایه ی یک بار وقوع اش تعریف نمی کند، و لذا به هیج عنوان مستلزم این فرض نیست که هیچ گاه رخداد دیگری مانند آن، واقع شده باشد، یا در آینده واقع شود. پس فرض وقوع مجدد، اصلا به معنای علت ربطی ندارد؛ این فرض تنها به معنای قانون مربوط می شود.» [4] از آنجا که [در این تعریف] فرض نومولوژیک صریحاً طرد می شود، چنین می نماید که اراده ی خدا بر وقوع بیگ بنگ در این تعریف می گنجد.

اما واررسی بیشتر تعریف دوکاس نشان می دهد که این تعریف قابل اعمال نیست، زیرا تعریف او مستلزم مقارنت فضا-زمانی است. دوکاس ادعا می کند که یک علت c شرط کافی برای معلول e است و e هنگامی شرط کافی است که (1) c تغییری باشد که در خلال زمان و در سراسر فضایی رخ دهد که در لحظه ی i در سطح s یک شی ء پایان می یابد (2) تغییر e در خلال زمان و در امتداد فضایی رخ داده باشد که در لحظه ی i بر سطح s آغاز شود؛ (3) هیچ تغییری جز c در خلال این زمان و امتداد این فضای c رخ نداده باشد، و (4) هیچ تغییری جز e در خلال این زمان و امتداد این فضای e رخ نداده باشد. [5] به این ترتیب، رویکرد دوکاس معیار تکینه گرایی را برآورده میکند، اما معیار نامقارنتی را نه. (اگرچه دوکاس این رویکرد را «تعریف» علت می خواند، اما این تعریفی جزئی است، زیرا او تعریف اش را با «اگر» آغاز می کند و نه با «اگر و تنها اگر».)

تعریف انتقالی علت

یک نامزد ممکن دیگر از تعاریف نامقارنتی، تعریف تحویلی علیت است، که هکتور-نِری کاستانِدا، گَلن استراسون، دیوید فِر، جرولد آرونسون و دیگران ارائه نموده اند.[6] کاستاندا اظهار می کند که » پس چنین می نماید که قلب تولید، یا علیت، انتقال یا تحویل باشد.»[7] در جهان واقعی آنچه منتقل می شود (به نظر کاستانِدا) انرژی است، اما او اصطلاح ژنریک «اِعلال» causity))را برای هر آنچه که منتقل می شود استعمال می کند. آیا اراده ی خدا می تواند اِعلال را به بیگ بنگ منتقل کند؟

کل نظریه ی کاستانِدا حاکی از تعریفی است که مستلزم شرط نومولوژیک می باشد: c علت e است اگر و تنها اگر (1) انتقال اعلالی از شیء O1 به شیء O2 در وضعیت  x وجود داشته باشد، چنان که رخداد  c  همان انتقال اعلال O1 و رخدادe  دریافت اعلال در O2 باشند؛ (2) هر رخدادی از همان مقوله ی c که در همان وضعیتِ از مقوله ی x است، مقارن با رخدادی از همان مقوله ی e است.

شرط (2) بالا، شرطی نومولوژیک محسوب می شود و لذا علت وراطبیعی را نفی می کند. اما آیا می توانیم (1) را، یعنی «قلب علیت» را مجزا کنیم، و با موفقیت ادعا کنیم که یک شرط تکینه گرا، نامقارنتی، و انتقالی توسط اراده ی الهی برآورده شده است؟ چنین نمی نماید، زیرا مشکلی در اِعلال هست. اعلال نمی تواند با انرژی اینهمان باشد (ادعای کاستانِدا درباره ی اینهمانی حقیقی اِعلال)، چرا که انرژی ای در خدا نیست (خدا غیرفیزیکی می باشد). درحقیقت، اِعلال نمی تواند هیچ چیز فیزیکی باشد، زیرا خدا غیرفیزیکی ست. اِعلال نمی تواند چیزی غیرفیزیکی هم باشد، زیرا بیگ بنگ کاملاً فیزیکی است. به این ترتیب، چنین می نماید که هیچ نامزد شایسته ای برای انتقال اِعلال وجود ندارد.

تعاریف خلاف- واقعی علیت

تعریف دیوید لوئیس شرایط خلاف-واقعی (counterfactual)را در تعریف [علیت] به کار می گیرد و چنین می نماید که به فهمی نامقارنتی و تکینه گرا راه می برد. به نظر لوئیس، c اگر و فقط اگر علت e است که (1) c و e  رخداد هایی باشند و هر دو واقع شوند و چنین باشد که یا (2) اگر c واقع نشده بود، e نیز واقع نمی شد، یا  (3) یک رابطه ی علّی c و e را پیوند می دهد  و هر پیوند d در این زنجیره چنان است که اگر d واقع نشده بود، آنگاه e نیز واقع نمی شد. از آنجا که هیچ زنجیره ای علّی میان یک اراده ی الهی و بیگ بنگ نیست، شرط (3) اعمال نشدنی است و باید تمرکز خود را بر (1) و (2) معطوف کنیم.

آیا اراده ی الهی و بیگ بنگ هردو رخداد اند؟ به نظر جِی. کیم، [8] یک رخداد، جوهری است که مُمَثّل ((exemplifying یک خاصه ی n-تایی( (n-adic در یک زمان است. حتی اگر زمانِ پیش-جهانی موجود نمی بود، این امر نافی اعمال پذیری تعریف کیم بر اراده ی الهی نبود، زیرا می توانیم اراده ی خدا را همزمان با بیگ بنگ بیانگاریم. همچنین می توانیم با پیروی از برایان لِفتو [9] بپذیریم که موقعیت منطقی اشغال شده توسط «در زمان t» می تواند توسط «در ابدیت» یا «بی زمان» جایگزین شود. به طریق دیگر، می توانیم با پیروی از دیویدسون [10] یک رخداد را یک جزئی محسوب کنیم که  قابل تعریف بیشتر نیست و بپذیریم که اراده ی الهی رخدادی است، حتی اگر بی زمان باشد. به این طریق، یا با پیروی از ولترستورف و دیگران [11]  رخداد را موردی از وقوع یک خاصه ی n-تایی انگاشتن (بدون مشخصه ای زمانی)، ما را مجاز می دارد که اراده ی الهی را رخدادی لحاظ کنیم که یا بی زمان، یا همزمان، یا پیش از بیگ بنگ است. (در این تعاریف متنوع، «رخداد» و «حالت» را می توان مترادف گرفت.)

با این حال، تعریف خلاف-واقعی لوئیس یک اراده ی الهی موَجِّد بیگ بنگ را برنمی تابد. بگذارید c اراده ی الهی بیگ بنگ باشد و e خود بیگ بنگ. اگر e واقع نشده بود، آنگاه c نیز واقع نشده بود. اما این به این گزاره ی نادرست منجر می شود که e علت c است، زیرا c به نحو خلاف-واقعی وابسته به e است. در این مورد (با استعمال واژگان لوئیس درباره ی مسئله ای که عموماً خاطرنشان میکند)، » ما یک وابستگی جعلی معکوس c به e داریم، که ناقض فرض مان است که e علت c نبوده است» [12].

لوئیس با انکار این خلاف-واقعی که «اگر e رخ نداده بود،  c نیز رخ نمی داد» این مسئله را حل می کند. لوئیس بر آن است که در عوض، درست است که «c می توانست درست چنان که رخ داده، واقع شود اما نتواند علت e باشد.» [13] اما این مستلزم آن است که تعریف لوئیس نتواند اراده ی خدا را بر بیگ بنگ تبیین کند، زیرا اگر c رخ داده بود (اگر خدا بر بیگ بنگ اراده کرده بود) آنگاه ضرورتا علت e (بیگ بنگ) می شد؛ خدا قادرمطلق است و اراده اش ضرورتاً جاری است.

به طور خلاصه، از ملاحظات بالا معلوم می شود که هیچ تعریف موجودی از علیت نیست که اراده ی خدا را بر وقوع بیگ بنگ برآورده کند؛ به باور من بررسی فزون تر تعاریف موجود نشان خواهد داد که اغلب آنها شامل دست کم یکی از شرایط فوق الذکر (تقارن، یک شرط نومولوژیک، و غیره) هستند که اراده ی الهی از آنها تخطی می کند؛ برای مثال، تعریف جِی. مَکی از شرط INUS حاکی از آن است که یک علت c برای معلولش e نه لازم است و نه کافی، بلکه در عوض بخشی ناکافی و  از غیرزاید از یک شرط غیر لازم اما کافی برای e است.[14] اراده ی خدا بر بیگ بنگ، اما، برای وقوع بیگ بنگ کافی است و لذا از شرط «برای معلول اش نه لازم است و نه کافی» تخطی می کند.

3. علل و شرایط کافی منطقی

ممکن است در این مقطع چنین پاسخ داده شود که اینکه خالق بیگ بنگ بودنِ خداوند هیچ یک از تعاریف موجود از علیت را ارضا نمی کند حاکی از آن نیست که کنش اراده ی خدا علت بیگ بنگ نبوده است. ممکن است تعریف صحیح علیت هنوز کشف نشده باشد، و اراده ی خدا بر بیگ بنگ آن تعریف صحیحِ نامکشوف را ارضا کند. برهان من له اینکه خدا نمی تواند علت جهان باشد در بهترین حالت یک «برهان استقرایی ضعیف» است که مبتنی بر تعاریفی است که تاکنون صورت بندی شده اند.

به علاوه، ملاحظات فوق حاکی از آن است که تعریف معینی هست که اراده ی موَجِّد الهی، فارغ از اینکه کسی مدافع آن باشد یا نه، آن را ارضا می کند. در چنین تعریفی داریم: c علت e است اگر و تنها اگر c شرط کافی e و c پیش از e باشد. این تعریف شامل شرط «تقدم زمانی» هیوم است، اما هم تکینه گراست و هم نامقارنتی. ( تنها تعریفی مقارنتی است که مستلزم مقارنت زمانی و مکانی باشد.) اگر همه ی اراده های الهی بی زمان باشند یا اگر پیش از شروع جهان زمانی نبوده باشد، یک اراده ی موجِّدِ الهی نمی تواند این تعریف را برآورده کند. اما منطقاً ممکن است که زمان پیش از بیگ بنگ بوده باشد و یک پرودگار زمانمند اراده ای کند که هم پیش از بیگ بنگ و هم شرط کافی برای وقوع بیگ بنگ باشد.

همچنین می توان گفت که لازم نیست به این فرض متکی باشیم که اراده ی الهی باید شرطی را برای علت بودن ارضا کند تا علت باشد. می توان محاجه کرد که علیت یک رابطه ی ساده است، یک بدویت مفهومی است، و لذا تعریفی که بتواند سرشت آن را در برگیرد وجود ندارد.[15]

شاید این سه پاسخ به بحث من در بخش 2 نابخردانه نباشند؛ در حقیقت، دست کم  پاسخ اول (که می گوید بخش 2 بیانگر یک «استقرای ضعیف» است که تنها مبتنی بر تعاریف موجود می باشد) حاوی حقیقتی است.

با این حال، این این سه پاسخ در برابر این واقعیت مهم فرو می مانند: میان «c علت e است» و «c شرط  منطقاً کافی برای e نیست» رابطه ی استلزامی هست. چنین است که:

(1) برای هر دو رخداد جزئی یا حالت x و y، اگر x شرط منطقاً کافی y باشد، آنگاه x علت y نیست.

برای مثال، در حرکت بودن یک جسم شرط منطقاً کافی برای آن است که آن جسم فضا اشغال کند، اما در حرکت بودن جسم، علت فضا اشغال کردن آن نیست. با این حال، اراده ی خدا بر وقوع بیگ بنگ شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است، زیرا گزاره ی بیان شده توسط «خدا اراده می کند که بیگ بنگ واقع شود» و » بیگ بنگ واقع نمی شود» منطقاً ناسازگار هستند. دلیل این ناسازگاری این است که خدا قادر مطلق است و لذا اراده اش همیشه جاری است (منطقاً ضروری است)؛ اگر یک موجود قادر مطلق اراده کند که x، و x واقع نشود، آنگاه x قادر مطلق نیست، که تناقض است. ( خدا بر انجام هر آنچه که منطقاً ممکن است تواناست؛ خدا نمی تواند سنگی چنان سنگین خلق کند که نتواند آن را بلند کند، اما خلق چنان سنگی منطقاً ممکن نیست. خدا هرگز وقوع چیزی را  اراده نخواهد کرد که وقوع آن منطقاً ناممکن باشد – خدا عالم مطلق است و خیرمطلق و آگاهانه به هیچ تلاش عبثی نمی پردازد.)

دامنه ی متغیر های (1) رخدادهای جزئی است؛ این دامنه شامل رخدادهای جزئی به همراه قوانین طبیعت یا تعمیم های عامی نیست که جزئیات از آنها استخراج می شوند. چنان که دیدیم، تعاریف نومولوژیک علیت تعیّنی (deterministic) حاکی از آنند که یک رخداد جزئی c همراه با یک قانون طبیعی، منطقاً رخداد e را که معلول باشد لازم می دارند. تابش خورشید بر یک سنگ، همراه با این قانون که هرچه بر آن تابش شود گرم می شود، منطقاً لازم می دارند که سنگ گرم شود. تابش خورشید بر یک سنگ یک شرط منطقاً کافی برای گرم شدن سنگ نیست (این شرط به نحو نومولوژیک کافی است، که در این نحو، منطقا تنها کافی است که گرم شدن سنگ با قانونی طبیعی قرین شود).

می توان به برهان من که اراده های ی الهی شرایط منطقا کافی هستند و لذا  علت نیستند دو ایراد مطرح کرد.

(ایراد 1) می توان ایراد گرفت که هر علتی را می توان چنان توصیف کرد که منطقاً دال بر وقوع معلول اش باشد و لذا اراده های الهی نامتشابه(dissimilar) با علل نیستند. برای مثال، یک علت، مانند انفجاری که باعث سوختن خانه شده، منطقاً معلول اش، یعنی سوختن خانه را ضروری می دارد زیرا اظهار اینکه «انفجاری بود که منجر به سوختن خانه شد ولی سوختن خانه رخ نداد» تناقضی منطقی است.

اما این ایراد مغالطه آمیز است زیرا «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» صرفا به علت اطلاق نمی شود، بلکه معلول را نیز دربر می گیرد. می توان یک توصیف معین را که صرفا به رخدادهای علّی اطلاق می شود به نحو سازگاری با عدم وقوع آن معلول نیز ارضا نمود؛ مثلا توصیف معین «انفجاری که در خانه رخ داد»، می تواند با عدم ارضای «در آتش سوختن خانه» سازگار باشد.

مغالطه آمیزی این ایراد را می توان به بیان زمینه های ارجاعی شفاف و ارجاعی کدر (referentially transparent and referentially opaque contexts) دقیق تر توضیح داد. توصیف معینِ «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» یک زمینه ی ارجاعی شفاف است؛ این بدان معناست که «سوختن خانه» موقعیتی را در «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» اشغال می کند که جانشینی (substitution) آن مجاز و تخصیص (quantification) آن گشوده است. توصیفی به شکل «انفجاری که منجر به F شد» جانشینی بیان هایی هم-مصداق (co-referring ( را برای «F» مجاز می دارد و اگر توصیفی به این شکل ارضا شود، نتیجه این می شود که F ی وجود دارد. از آنجا که توصیف معلول F ، که در یک زمینه ی ارجاعی شفاف واقع می شود، » انفجاری که منجر به F شد» هم به علت و هم به معلول دلالت می کند.

برعکس صورت بالا، توصیف معینِ «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» زمینه ی ارجاعی کدری دارد و صرفا به اراده ی الهی دلالت می کند. این توصیف زمینه ی ارجاعی کدری دارد زیرا ساختار آن به شکل گرایش گزاره ای (propositional attitude) است، و جایگزین کردن و تعیین خاصیت موقعیت های درون یک گرایش [گزاره ای] مجاز نیست.[16] به ویژه، توصیف معینی به صورت «اراده ی x که F رخ دهد» جایگزینی «F» را در بیان های هم-مصداق مجاز نمی دارد، و تخصیص «F»  گشوده نیست. این بدان معناست که اگر توصیفی به صورت «اراده ی x که F رخ دهد» ارضا شود، نتیجه نمی شود که F ی وجود دارد. زیرا توصیف معلول، یعنی «F»، در زمینه ای کدر رخ می دهد، و «اراده ی x که F رخ دهد» تنها به علت اطلاق می شود.

با توجه به این تمایز(distinction) می توانیم بگوییم که یک توصیف معینِ D از یک علت، به معلول هم دلالت می کند اگر و تنها اگر D شامل ترمی برای معلول باشد جانشینی و تخصیص آن مجاز باشد. یک توصیف معینِ D¢ از یک علت، به معلول دلالت نمی کند اگر و تنها اگر D¢  یا شامل ترمی برای معلول نباشد، یا در یک زمینه ی ارجاعی کدر شامل ترمی برای معلول باشد.

این [تحلیل] ما را قادر می سازد تا اصل (1) در مورد علل و شرایط کافی منطقی را در قالبی سمانتیک بیان کنیم: ارضای یک توصیف معینِ D از یک علت منطقاً دال بر وجود معلول است اگر و تنها اگر D شامل ترمی برای معلول در یک زمینه ی ارجاعی شفاف باشد. از آنجا که ارضای توصیف معینِ «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» منطقا حاکی از وقوع بیگ بنگ است، به رغم این واقعیت که «بیگ بنگ» در یک زمینه ی ارجاعی شفاف واقع نیست، نتیجه می شود که این توصیف دال بر علت نیست.

دلیل اینکه ارضای توصیف «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» دال بر وجود بیگ بنگ است، ناشی از صورت منطقی توصیف نیست (صورت منطقی کدر است)، بلکه ناشی از محتوای توصیف است. این محتوا از این جهت متمایز است که شرایط مربوط به صدق اراده ی الهی و بیگ بنگ را در بر دارد. عبارت «یک موجود قادر متعال»  موجودی را لازم می دارد که ارده اش ضرورتاً تحقق یابد. بنابر این، جمله ی «اگر موجود قادر متعال اراده کند که بیگ بنگ تحقق یابد، بیگ بنگ تحقق می یابد» معادل این گزاره است که اگر یک قادر متعال، که ضرورتاً هرآنچه اراده کند تحقق می یابد، اراده کند که بیگ بنگ تحقق یابد، آنگاه بیگ بنگ تحقق می یابد»، که یک صدق(truth) منطقی است.

اصل (1) درمورد علل و شرایط منطقی کافی حاکی از آن است که هنگامی که یک گزاره ی شرطی علّی (causal conditional) به صورت «اگر c واقع شود، آنگاه e واقع می شود»، و جا نشین های «c» عباراتی باشد که به علت ها دلالت دارند و شامل ترم معلول در یک زمینه ی ارجاعی شفاف نیستند، هیچ گزاره ی شرطی (conditional) یک قضیه ی منطقی نیست.

این بیان دیگرگونه ی اصل (1) در قالب منطقی و سمانتیک برای رد ایراد اول به برهان من که اراده ی الهی یک علت نیست کفایت می کند. مطابق این ایراد «برای هر علت c و معلول e، توصیفی از c وجود دارد که منطقاً حاکی از وجود e است».

(ایراد 2) نخستین ایراد به برهان من درمورد علل و شرایط منطقی کافی این بود که اراده های الهی یکّه (unique) نیستند زیرا هر علتی را می توان چنان توصیف کرد که منطقاً حاکی از معلول اش باشد. ایراد دوم این است که توصیفی از اراده ی خدا بر بیگ بنگ هست که منطقاً حاکی از وقوع بیگ بنگ نیست، و لذا (به این دلیل متفاوت) اراده های الهی نامتشابه با علل نیستند. این توصیف را که » اراده ای هدف اش تحقق بیگ بنگ بود» می توان توصیف معینی از اراده ی الهی مورد نظر گرفت و در عین حال «اراده ای واقع می شود که هدف اش تحقق بیگ بنگ است، اما بیگ بنگ متحقق نمی شود» تناقضی منطقی نمی باشد. (ایراد چنین ادامه می یابد که ) در نتیجه لازم نیست اراده ی الهی را شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ محسوب کنیم. ایرادگیر می تواند محاجه کند که وجود چنین توصیفی حاکی از آن است که اینکه آیا اراده ی الهی منطقاً تحقق موضوع اراده را محقَق می دارد یا نه، حقیقتی در مورد خود اراده ی الهی نیست، بلکه به چگونگی توصیف این اراده مربوط می شود.

اما این ایراد نامعتبر است، زیرا وجود توصیفی از اراده ی الهی که منطقاً حاکی از وقوع بیگ بنگ نباشد، با آن اراده ی الهی سازگار است که ضرورتاً واجد خاصه ای رابطه ای (relational property) قرین (conjoined) باوقوع بیگ بنگ باشد. این سازگاری نمونه ای از آن اصلی کلی تر است که به موجب آن «چیزی را که ضرورتاً خاصه ی معین F را داشته باشد، می توان با توصیف معین D وصف کرد که در شرایط وصفی اش F را شامل نمی شود، و D حاکی از آن نیست که هرآنچه D را ارضا می کند ضرورتاً واجد F است.» برای مثال، عدد نُه ضرورتاً واجد [خاصه ی] فرد بودن است و با «تعداد سیارات منظومه ی شمسی» توصیف می شود، اما از آنجا که فرد بودن از جمله ی شرایط توصیفی «تعداد سیارات منظومه ی شمسی» نیست، حاکی از آن نیست که هرآنچه که این توصیف را ارضا می کند ضرورتاً واجد فرد بودن است.

این پاسخ ها به دو ایراد فوق، (ایراد 1) و (ایراد 2) به توجیه مدعای من کمک می کنند که این گزاره:

(1) برای هر دو رخداد جزئی یا حالات x و y، اگر x شرط منطقاً کافی y باشد آنگاه x علت y نیست، هم صادق است و هم مانع از علت بودن اراده ها ی الهی است.

نظریه ی علیت سوسا

آیا همه ی فیلسوفان می پذیرند که یک رخداد جزئی c که علت یک رخداد جزئی e می شود نمی تواند بنا به ضرورت منطقی e را موجب شود؟ ارنست سوسا نظریه ای برای علیت طرح کرده است که به نظر می رسد با این برنهاده ناسازگار باشد. سوسا چندین نوع علیت را برمی شمارد: علیت نومولوژیک، علیت مادی، علیت پیامدگرا (consequentialist)، و علیت اندراجی (inclusive) . آنچه مورد توجه ماست، تعریف سوسا از علیت پیامدگرا می باشد زیرا اراده ی خدا بر بیگ بنگ در این تعریف می گنجد. در مورد علیت پیامدگرا، «علت معلول یا نتیجه را ایجاب می کند»[17].

سوسا چندین مثال از علیت پیامدگرا را فهرست میکند: (1) سرخ بودن سیب ایجاب می کند که سیب رنگی باشد، (2) اینکه تام در اتاق است ایجاب می کند که کسی در اتاق هست؛ (3) پیتر، پل و ماری بلندقد هستند و در تنها افراد درون اتاق هستند، و این ایجاب می کند که همه ی افراد درون اتاق بلندقد هستند؛ (4) اینکه سیبی شیرین، آب دار، و الخ باشد، ایجاب می کند که دارای ارزش خوب بودن باشد.

سوسا اذعان دارد که هیچ تحلیل یا تعریفی از علیت پیامدگرا ندارد، اما می گوید که [این نوع از علیت] مستلزم پیامدیست که ضرورتاً  از علتی منتج می شود «که به گونه ای بنیادی تر است» [18].

پاسخ فوری به نظریه ی سوسا این است که مواردی که او علیت پیامدگرا  می خواند،  مواردی از علیت نیستند بلکه استنتاج منطقی، یا به بیان دقیق تر، مواردی هستند که تحقق یک خاصه ی F منطقاً تحقق خاصه ی ثانوی G ، یاحصول یک واقعیت p حصول واقعیت ثانوی q را ضروری می دارد. هنگامی که سوسا می گوید که «چنین می نماید که این نوع اصیلی از علیت باشد»[19] ، به نظر می رسد که دچار اشتباه شده است. در حقیقت، مردمان عادی، فیلسوفان و دانشمندان معاصر همگی مؤکداً و به درستی خواهند گفت که این موارد، موارد اصیلی از علیت نیستند. اما اگر به سوسا انصاف روا داریم، خود او به این نکته اذعان دارد، و این تصحیح را لحاظ می کند که:

» می توان اعتراض کرد که بیشتر بحث پیش گفته یک مانور اصطلاح شناختی است، یعنی صرفاً بر آنچه که پیش تر فیلسوفان علیت خوانده اند برچسب ´علیت نومولوژیک´ می نهد و آن را با روابط کاملا متفاوتی که فیلسوفان آنها را روابط علّی نام ننهاده اند، طبقه بندی می کند.  و چه بسا چنین باشد که واژه ی ´علت´و هم ریشه هایش چنان قریباً و اکیداً توسط فیلسوفان به علیت نومولوژیک وابسته شده اند که باید از آنها صرف نظر کرد. اما حتی در آن صورت، نکته ی اصلی باقی می ماند، زیرا علیت نومولوژیک رابطه ای میان یک منبع و یک پیامد(consequence) یا نتیجه است، علیت مادی نیز (مثلا تولید) چنین است، علیت پیامدگرا نیز چنین است (مثلا سیب به موجب سرخ بودن رنگی است) و همینطور برای علیت اندراجی … اینها همه روابط منبع-پیامد یا روابط پیامدزا (result-yielding) هستند.» [20]

پس می توانیم تابدانجا که علیت بتواند به همراه دیگر روابط پیامدزا، مانند هنگامی که ضروریت منطقی یک خاصه ی F توسط خاصه ی دوم G،  از جمله ی روابط پیامدزا طبقه بندی شود، با سوسا موافقت داشته باشیم، اما در عین حال میان علیت و دیگر روابط پیامدزای غیرعلّی تمایز نهیم.

4. توصیف های تمثیلی و تحت اللفظی (literal)

به نظر من ملاحظات فوق دلیل خوبی برای این باور به ما می دهد که هیچ نظریه یا تعریف موجود یا ممکنی از علیت نیست که اراده ی خدا بر بیگ بنگ در آن بگنجد.

چگونه یک مدافع علیت الهی می تواند به این برهان ها پاسخ دهد؟ یک پاسخ می تواند این باشد که اراده ی خدا یک «علت» آغاز جهان نیست، بلکه «خالق» یا «مولِّد» آغاز جهان است. اما این تغییر واژگان مسئله را حل نمی کند؛ «c ، e را خلق می کند» و «c ، e را تولید می کند» هردو حاکی از آنند که «c ، e را موجب[=علت] می شود»، پس مسئله حل نشده است. اگر بخواهیم تصور کنیم که «c ، e را خلق می کند» دال بر «c ، e را موجب[=علت] می شود» نیست، آنگاه واژه ی «خلق» را از معنای ظاهری اش تهی ساخته ایم. اگر «خلق می کند» دیگر به معنای متعارف اش نباشد، ناچاریم بگوییم که به چه معنایی است.

در مورد یک راه حل دیگر، یعنی اینکه بگوییم که خدا «ارده می کند» که جهان هستی آغاز کند، اما «علت» آغاز وجود آن نمی شود نیز مسئله ی مشابهی وجود دارد. من در بخش های پیشین موقتاً واژگان «اراده ی خدا» و «اراده ی الهی» را به کار بردم، اما این کاربرد نیازمند بازبینی است. «x اراده می کند که e و e  از اراده ی x واقع می شود» منطقاً حاکی از آن است که «اراده یx علت e است.» اگر کنش اراده کردن خدا کنشی علّی نباشد، دشوار بتوان گفت که «اراده کردن» در مورد خدا به چه معناست. [در مورد خدا] این معنا، معادل این معنا نیست که «جان صرفاً با اراده کردن دست شکسته اش را حرکت داد».

شاید بتوانیم بگوییم که واژه های «اراده کردن» و «علت» در مورد خدا به معنای استعاری به کار می روند. یعنی خدا ویژگی هایی دارد که شبیه ویژگی هایی است که ما معمولاً «اراده کردن» می خوانیم، و ویژگی هایی هم دارد که متفاوت از ماست. تمثیل «اراده کردن» چنین خواهد بود: اگر انسانی چیزی را  اراده کند، این اراده یک رخداد ذهنی است که مقصود از آن ایجاد رخدادی دیگر است. به همین ترتیب، می توانیم در مورد خدا بگوییم که او رخدادی ذهنی را تجربه می کند که مقصود از آن به ایجاد خداد دیگری است. این یک تمثیل است. تفاوتی نیز وجود دارد، و آن اینکه اراده ی خدا شرط منطقاً کافی برای وجود یک رخداد اراده شده است، در حالی که اراده ی بشری شرط منطقاً کافی برای وجود رخداد اراده شده نیست.

به هر حال، این توسل به «تمثیلی» بودن کاربرد واژگان، تهدیدی برای فهم پذیر بودن سخن ما در مورد اراده ی خداست. گفتیم که اراده ی خدا یک رخداد ذهنی است که «مقصود از آن ایجاد رخداد دیگری است». با این حال، معنای تحت اللفظی این جمله در مورد معطوف به قصدی بودن حاکی از آن است که «منطقاً ممکن است که این مقصود حاصل نشود». هنگامی که می گوییم آلیس قصد دارد کتابی بنویسد، بخشی از معنای سخن مان این است که منطقاً ممکن است که او نتواند مقصودش را حاصل کند. با معلوم بودن معنای تحت اللفظی «مقاصد»، جمله ای به شکل «x اراده می کند که F تحقق یابد و F تحقق می یابد» نه  صدقی منطقی است و نه تحلیلی. در نتیجه تبیین معنای تمثیلی «اراده ی الهی» در قالب «قصد انجام چیزی را داشتن» نمی تواند مستلزم کاربرد تحت اللفظی «قصد انجام چیزی را داشتن» باشد. اما اگر «قصد داشتن» به معنای تمثیلی به کار رفته باشد، آنگاه مسئله ی توضیح اینکه منظورمان از این واژه چیست باز رخ می نماید. به نظر نمی رسد که این مسئله راه حلی داشته باشد؛ ما گرفتار تبیین های پس رونده ی تمثیلی برای واژگانی می شویم که از پی هم می آیند، بدون اینکه با یافتن تبیینی که شامل واژگانی با استعمال متعارفی یا تحت اللفظی باشد، راهی برای خروج از این قهقرا  بیابیم.این یک پس روی فاسد است؛ برای فهم عبارت 1#، لازم است تا عبارت 2# را بفهمیم، اما برای فهم عبارت 2# باید عبارت 3# را بفهیم، و الی آخر. این بدان معناست که نمی توانیم به معنای معینی از این اظهار که خدا آغازیدن وجودجهان را موجب می شود، اراده می کند یا قصد می کند، نائل شویم.

یک صورت بندی تحت اللفظی از رابطه ی الهی با بیگ بنگ

اما این بدان معنا نیست که نمی توانیم به گونه ای قابل فهم درباره ی خدا و رابطه اش با بیگ بنگ سخن بگوییم. به نظر می رسد که می توانیم بگوییم که دست کم یک خاصیت n-تاییِ F  وجود دارد که خدا در آن می گنجد و به موجب گنجیدن در این خاصه، خدا در رابطه ای با بیگ بنگ قرار می گیرد که همانا شرط منطقاً کافی بودن برای بیگ بنگ باشد. چه بسا بتوانیم به دقت بیش تر بگوییم که F خاصه ای ذهنی است، که «ذهنی» در واژگان راجعیّت (intentionality)  (در سنت برنتانو، هوسرل، چیلسوم و سِرل) معنا می شود. به علاوه، می توانیم بگوییم که این کنش راجعی توسط خدایی انجام می گیرد که خاصه ی معینی را، که بیگ بنگ باشد، به عنوان ابژه ی راجعی اش دارد. به این طریق، خاصیت بیگ بنگ بودن یک خاصه ی مرتبه ی دوم می شود، یعنی، ابژه ی راجاعی یک کنش راجعی الهی A، به گونه ای که ابژه ی راجعی A یک شرط منطقاً کافی برای است. در اینجا سخن گفتن از «کنش راجعی» می تواند به معنای تحت اللفظی باشد، زیرا اینها واژگان فنّیِ ادبیات فیلسوفان اند و «کنش» در اینجا معنایی متفاوت از «کنش» در «کنشَ[=عمل] به جای جِین مشکل را حل کرد» یا » آخرین کنش[=عمل] او ناامید کننده بود».

اگر اعتراض شود که «کنش راجعی» در «انسان (متجسّم، غیر عالم مطلق و غیرقادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» و «خدا (غیرمتجسّم، عالم مطلق و قادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» معنای یگانه ای ندارد، پس می توانیم به سطح عام تری از سخن بازگردیم. می توانیم بگوییم که میان خدا و خاصه ی انفجاربزرگ بودن رابطه ی معین R برقرار است، به گونه ای که به موجب داشتن رابطه ی R  خدا با بیگ بنگ، منطقا ایجاد بیگ بنگ ضروری است.

خلاصه، با اطمینان می توانیم بگوییم که خدا علت بیگ بنگ نیست، بلکه خدا R بیگ بنگ است، که  » خدا R بیگ بنگ است» بدان معناست که خدا در رابطه ی معین R با بیگ بنگ قرار دارد، که به موجب قرار گرفتن در این رابطه منطقاً ایجاد این پدیده را لازم می دارد. (برای سهولت بیان،در بخش بعد گاهی با تسامح از خدا در رابطه ی R با بیگ بنگ است سخن خواهم گفت، اما چنین بیانی باید دقیقاً به همان نحوی تحلیل شود که » خدا R بیگ بنگ است» تحلیل شده است.)

5. ایرادات به برهان های له اینکه خدا نمی تواند علت باشد

ایراد اول

می توان ایراد گرفت که رابطه ی الهی R نمی تواند صرفا یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ باشد. قرار گرفتن خدا در این رابطه ی منطقی با بیگ بنگ مشابه رابطه ی منطقاً کافی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن آن نیست. نارنجی بودن خورشید به هیج معنایی منجر به ایجاد رنگی بودن آن نمی شود. اما در رابطه ی R قرار داشتن خدا، منجر به ایجاد بیگ بنگ می شود.

اما این ایراد آشکارا مصاده ی به مطلوب است. پیش تر (در بخش 2) محاجه کردم که قرار گرفتن خدا در رابطه ای با بیگ بنگ هیچ یک از تعاریف مطرح از علیت را ارضا نمی کند و رابطه ی منطقاً ضروری علت بودن را ارضا نمی کند (بخش 3). لذا، طرح مترادف های «علت شدن» مانند «موجب شدن» یا «تولید» و غیره صرفاً مصادره ی به مطلوب است.

ممکن است ایراد گیر پاسخ دهد که یک عدم تشابه مهم میان رخداد الهی موردنظر و دیگر شرایط کافی منطقی هست، و آن اینکه قرار گرفتن خدا در رابطه با بیگ بنگ یک رخداد است، یک جزئی انضمامی است، و بیگ بنگ جزئی انضمامی دیگری است، درحالی که دیگر روابط منطقی میان اشیای انتزاعی برقرار اند.

این برهان ناقض غیردقیق است. طبق یک رویکرد به رخدادها یا حالات، یک رخداد یا حالت تمثّل یک خاصه توسط چیزی است. تمثّل در خاصهه ی چندتایی(polyadic) R توسط خدا یک حالت است، همان طور که تمثّل در دویدن و زنده بودن برای جِین یک حالت است. حالت انضمامی تمثّل جِین در دویدن یک شرط منطقاً کافی برای تمثّل در حالت انضمامی زنده بودن جِین است. پس دو حالت انضمامی در رابطه ای انضمامی با هم قرار گرفته اند. از این جهت، این وضعیت مشابه رابطه ی خدا با بیگ بنگ است.

با این حال، ممکن است این تصور باقی باشد که در ضروریت منطقی بودن رابطه ی خدا با بیگ بنگ مؤلفه ی مهمی هست که ضروریت منطقیِ رابطه ی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن خورشید، یا ضروریت منطقی دویدن جِین با زنده بودن اش، فاقد آن است. مؤلفه ای که به طریق استعاری به زبان علّی فراچنگ می آید («ایجاد می کند» ، «موجب می شود» و غیره). ایرادگیر می تواند بیان دارد که شهوداً واضح است که میان این دو مورد تفاوتی وجود دارد، حتی اگر نتتوان آن تفاوت را نتوان به شیوه ی مناسبی به زبان آورد.

اما این موضع ما را به نظریه ی وصف ناپذیری (ineffability) باز می گرداند. بنا بر این نظریه: «خدا به معنای تحت اللفظی علت بیگ بنگ نیست، بلکه به معنایی استعاری علت بیگ بنگ است، گرچه مشخص نمودن صریح تشابهی که میان علیت و رابطه ی خدا با بیگ بنگ که این استعاره را توجیه می کند غیر ممکن است.» مطابق نظریه ی وصف ناپذیری، R بیگ بنگ را کردنِ خدا ، رابطه ای با دو خاصه است؛ یک خاصه ی بیگ بنگ را R کردن خدا، این است که R کردن یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ است، و خاصه ی دوم  خاصه ای وصف ناپذیر است، که می توانیم آن را خاصه ی X بخوانیم، به گونه ای که خاصه یX، خاصه ای از R کردن خداست که R کردن را مشابه با رابطه ای علّی می سازد.

اما به این سه  دلیل زیر نظریه وصف ناپذیری شکست می خورد.

(1) اگر خاصه ی X ، R کردن را مشابه رابطه ی علّی می سازد، آنگاه خاصه ی X خاصه ایست که وجه مشترکی با رابطه ی علّی و با رابطه ی R دارد. از آنجا که خاصه ی X متعلق به رابطه ی علّی است، و می توانیم به نحو تحت اللفظی رابطه ی علّی را توضیح دهیم، باید بتوانیم به نحو تحت اللفظی روابط علّی خاصه ی X را توضیح دهیم و بگویم  که رابطه ی R با رابطه ی علّی فلان وجه مشترک را دارد. اما نظریه ی وصف ناپذیری از پس این امر بر نمی آید.

(2) نظریه ی وصف ناپذیری فاقد هرگونه توجیهی برای این اظهار است که خاصه ی X وجود دارد. نظریه ی وصف ناپذیری هیچ توضیحی را با فرض وجود خاصه ی X ذکر نمی کند، و هیچ مقدمه ای را ذکر نمی کند که وجود خاصه ی X از آن استخراج شود. تنها توجیه مشهود می تواند این باشد که شخص تجربه ی رازآمیز  و مستقیمی «فراسو»ی بیگ بنگ را R کردن خدا، و «فراسو»ی خاصه ی X این R کردن دارد، اما هنگام گزارش این شهود، درمی یابد که هیچ کاربرد مکفی و تحت اللفظی ای از از واژگان ندارد که بتواند برای توصیف این خاصه ی X استعمال کند. با این حال، اگر این نظریه که خدا به طریقی استعاری علت جهان شده است، مشتمل بر گفتن هیچ چیز در مورد آنچه که «فراسو» ی یک تجربه ی رازآمیز وصف ناپذیر است، نباشد آنگاه این یک نظریه ی مبتنی بر خرد طبیعی نیست، بلکه پروازی است به رازورزی و جولان «خرد ماوراطبیعی». پس برای فیلسوفی که معطوف به برساختن جهان بینی ای مبتنی بر خرد طبیعی است، فاقد هرگونه جاذبه است.

(3) بهترین تبیین سرچشمه های این «شهود» که خدا به گونه ای استعاری علت چنین چیزی شده است، و صرفاً شرط کافی بیگ بنگ نیست، بدان معنا نیست که این شهود درست است. ریشه ی این «شهود» سنت دراز و شایع (در فلسفه، دین و «زبان متعارف») کاربرد واژگان علّی، «موجب می شود»، «خلق می کند»، «اراده می کند» و غیره برای توصیف رابطه ی خدا با آغاز جهان است. تداعی روانشناختی حاص از گزینش این سنت زبانی به این «شهود» منجر می شود که باید یک خاصه ی X در رابطه ی خدا با بیگ بنگ باشد که مبنای استعاری کاربرد «موجب می شود» است.

میان (مثلاً) رابطه ی نارنجی/رنگ و رابطه ی R خدا با بیگ بنگ تفاوت هایی هست، اما هیچ یک علّی-وار نیستند. نارنجی یک قسم رنگ است، اما رابطه ی خدا با بیگ بنگ یک قسم بیگ بنگ نیست. به علاوه، نارنجی بودن یک خاصه ی مونادیک [=یکتایی] از همان چیز است که رنگی بودن یک خاصه اش است، اما خاصه ی R پولیادیک [=چندتایی] است و چیزهای مختلفی را به هم مربوط می کند. سوم اینکه، نارنجی بودن و رنگی بودن هر دو خواصی فیزیکی هستند، درحالی که رابطه ی الهی یک خاصه ی ذهنی است و بیگ بنگ بودن یک خاصه ی فیزیکی.

همچنین می توان ویژگی های صوری رابطه ی R را ذکر کنیم: این خاصه نامتقارن، تراگذری(transitive)، و غیرانعکاسی (irreflexive) است،  اما بسیاری از روابط غیرعلّی نیز واجد این ویژگی ها هستند.

ایراد دوم

تئیست، لاادری یا  اَتئیستی که باور دارد که گفتن اینکه خدا علت موجِّد جهان است منطقاً مفهوم است، ممکن است جسورانه با مسأله شاخ به شاخ شود و اظهار دارد که اینکه خدا شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است مثال نقضی بر تعاریف موجود از علیت است که در بخش 2 بررسی شدند، و نشان می دهد که این تعاریف غلط اند، و نیز مثال نقض معتبری بر اصل (1) من است که می گوید علل شرایط منطقاً کافی نیستند. ایرادگیر ادعا می کند: «تمام تعاریف موجود و ممکن تقارنی یا نومولوژیک از علیت کاذب اند. تعریف صحیح یک تعریف نامقارنتی و تکینه گراست که مجاز می دارد برخی روابط علّی روابط منطقی باشند.

مشکل این «ایراد جسورانه» این است که هیچ توجیه آشکاری برای این باور نیست که یک تعریف صحیح از علیت هست که نامقارنتی و تکینه گرا باشد و روابط منطقی سوای رابطه ی مفروض خدا با علیت را مجاز دارد. اما دقیقاً همین رخدادها هستند که سرشت علّی آنها محق مناقشه است. در تقابل با استدلال هایی که ارائه نموده ام، مفروض داشتن اینکه این کنش ها روابط علّی هستند پاسخی مبتنی بر مصادره ی به مطلوب است. به منظور نشان دادن اینکه رابطه ی الهی مورد نظر رابطه ای علّی است، باید دلیل منطقاً مستقلی برای این باور داشته باشیم که قسمی تعریف صحیح علیت هست که رابطه ی الهی R آن را ارضا می کند. اما چنین دلیلی وجود ندارد. برهان زیر را ملاحظه کنید:

(2) یک دلیل کافیِ J برای این باور هست که تعریف صحیحی از علیت یافت می شود که تکینه گرا، نامقارنتی باشد و روابط منطقی را مجاز دارد.

بنابراین،

(3) رابطه ی الهی R  یک رابطه ی علّی است.

اگر دلیل ارائه شده ی J  (3) باشد، آنگاه آن برهان که رابطه ی الهی R رابطه ای علّی است، مصادره ی به مطلوب است.

می توان ایراد گرفت که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» در وضعیت مصادره ی به مطلوب مشابهی است و لذا «تکافوی ادلّه» پیش می آید. ممکن است گفته شود که مدافع این برنهاده با فرض اینکه (3) کاذب است یا نمی تواند نقش دلیل J را بازی کند، مصادره ی به مطلوب می کند.

این ایراد بدان خاطر وارد نیست که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» برهانی بر نادرستی (3) دارد که بری از مصادره ی به مطلوب است. این برهان چنین است که همه ی موارد علیت که محل مناقشه نیستند با این فرضیه  ناسازگار اند که تعریف صحیحی از قسم ذکر شده در (2) یافت می شود. هر دو طرف مناقشه توافق دارند که رخدادهای فیزیکی علت دیگر رخداد های فیزیکی می شوند، و رخداد های ذهنیِ اندامه (organism) های هوشمند (با فرض یک فلسفه ی ذهن مناسب) موجب دیگر رخدادها می شوند، و این توافق مبنای مشترکی است میان معارض و مدافع «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد».اما این مبانی مشترک با برنهاده ی ایجابی ، یعنی اینکه «یک علت الهی وجود دارد» ناسازگاراند، که تنها یک دلیل آن این است که یک خاصه ی ضروری منطقی علیت های مورد توافق آن است که  رخداد علّی  شرط منطقاً ضروری معلول نیست. از آنجا که این رخدادهای علّی ضرورتاً شرایط منطقاً کافی نیستند، تعریفی از علت که هم این رخدادهای علّی و هم رابطه ی خدا با بیگ بنگ را دربرگیرد مستلزم این تناقض خواهند بود که «این شرط منطقاً کافی نیست و منطقاً کافی است». همچنین مورد توافق می تواند شامل شرایط نومولوژیک و نامقارنتی نیز باشد، و درنتیجه تناقضات بیشتری می تواند بروز کند، یعنی، «قانونی ازطبیعت را متحقق می کند و قانونی از طبیعت را متحقق نمی کند» و «مقارنتی فضایی با معلول دارد و مقارنتی فضایی با معلول ندارد».

ایراد سوم

ممکن است محاجه شود که یک تعریف فصلی (disjunctive) می تواند مسئله را حل کند. فرض کنید بتوانیم تعریفی فصلی از علیت داشته باشیم: c علت e است اگر و تنها اگر c یا شرط منطقاً کافی برای e باشد، یا c شرط کافی برای e نباشد و در عوض (گیریم) شرایط هیومی را ارضا کند.

یک مشکل تعریف فصلی این است که چنین تعریفی نارنجی بودن خورشید را علت رنگی بودن آن محسوب می کند. لذا به کار این دلیل، و نیز دیگر دلایلی که در بحث از رویکرد سوسا به علیت بحث شد، نمی آید.

حتی اگر یک شرط تقدم زمانی را نیز بیافزاییم، این تعریف فصلی به کار نخواهد آمد. می توانیم بگوییم: c علت e است اگر و تنها اگر یاc هم شرط منطقاً کافی برای e و زماناً مقدم بر e باشد یا c  شرط منطقاً کافی e نباشد و (گیریم) شرایط هیومی را ارضا کند. در این حالت، فصل اول را بسیاری موارد غیر از علت ها نیز ارضا می کنند. اینکه جان یک اندامه ی زنده است (یا جان در زمان t در یک کالبد فانی تجسم یافته است) هم زماناً مقدم و هم شرط منطقاً کافی برای مرده بودن جان است، اما اینکه جان اندامه ای زنده باشد (یا جان در زمان t در یک کالبد فانی تجسم یافته است)  علتی برای مرگ او نیست. مرگ او یک معلول است، که گیریم علت آن تصادف در جاده  است. مفهوم بیان شده توسط «اندامه ای زنده است» تحلیلاً شامل مفهوم بیان شده توسط «فانی است» را می شود و دیگر صدق های منطقی (مثلا، «اگر x یک اندامه ی میرا باشد، آنگاه x می میرد») را می توان با جایگزین کردن مترادف های مترادف ها حاصل نمود.

فرض کنید که اختصاصی تر بگوییم: c علت e است اگر و تنها اگر  یا c  در رابطه ی R بودن خدا با e باشد یا  c  شرط منطقاً کافی برای e نباشد و (گیریم) شرایط هیومی را ارضا می کند. اما این کوشش برای ایجاد یک تعریف رضایت بخش به موجب دو دلیل مرتبط با هم عقیم می ماند:

(1) یک شرط منطقاً کافی برای تعریف صحیحی از یک کلّیِ کیفیِ خالص (purely qualitative universal)، که یک خاصه یا رابطه ی مونادیک (مانند علیت یا راجعیت) باشد، این است که شامل فاصلی (disjunct) نباشد که یک مورد جزئی را مذکور می دارد که شرایط عام توصیف شده در دیگر فاصل را برآورده نمی کند. یک کلّی کیفی صرف، هیچ جزئی برسازنده ای ندارد. یک مثال از یک کلّی کیفی غیرخالص، بلندتر از قله ی اورست بودن است. تعاریف کلیّات کیفی خالص شرایط عامی را ذکر می کنند و ذکری از موارد جزئی، مانند مورد جزئیِ در رابطه ی R بودن خدا باچیزی، در آنها نیست.

(2) اگر تخطی از این شرط منطقی تعاریف صحیح کلیّات کیفی خالص (یعنی، این شرط که در فاصل ذکری از موارد جزئی به میان نیاورند) مجاز می بود، آنگاه دیگر روند آزمودن تعاریف به شیوه ی مثال نقض آوردن (روش استاندارد آزمودن تعاریف صحیح) کارآمد نبود. هر مثال نقضی بر یک تعریف می تواند با افزودن فاصلی که مثال نقض را ذکر می کند، با تعریف سازگار گردد. برای حفظ تعریف «x سیاره است اگر و تنها اگر x جسم بزرگی باشد که به دور ستاره ای می گردد و حاوی حیات نیست»، می توانیم آن را چنین بسط دهیم که » x سیاره است اگر و تنها اگر یا x جسم بزرگی باشد که به دور ستاره ای می گردد و حاوی حیات نیست یاx کره ی زمین است». تمایز میان تعاریف صحیح و تعاریف تک کاره (ad hoc) فرو می ریزد.

ایراد چهارم

استدلال چهارم این است که فیلسوفان از افلاطون گرفته تا پلانتینجا حالات ذهنی خاصی از خدا را به عنوان علت جهان تبیین کرده اند، و لذا این انگاره پذیرفته شده است. یک سنت مستقر فلسفی در «رابطه ی علّی» خواندن رابطه ی خدا با جهان هست و یک سنت دراز و معتبر هم هست که علت خواندن حالات ذهنی خدا را سازگار می انگارد.

این استدلال که درواقع یک [مغالطه ی] «توسل به مرجعیت» است، موفق نیست، چرا که اگر این استدلال پذیرفتنی می بود، می توانست برای رد هر نظریه ی جدیدی که با نظریه های سنتاً مقبول ناسازگار است به کار گرفته شود. این «توسل به مرجعیت» در بهترین حالت ما را برمی انگیزاند تا انگاره ی علت بودن حالات ذهنی خدا را که تقریباً همه فیلسوفان و مردمان عادی بدان تمکین می کنند و منطقاً بری از مشکل می شمارندش، جداً وارسی کنیم.

چه بسا برای پاسخ دهی کامل به این ایراد همچنین لازم باشد که توضیح دهیم که چرا این سنت غلط چنین دراز و دامنه دار مستولی شده است. من فکر می کنم دلیل اصلی این استیلا این است که پژوهش رابطه ی منطقی میان آنچه با «آغاز وجود جهان دراثر کنش الهی است» و آنچه که با «رخداد طبیعی e نتیجه ی علّی رخداد طبیعی c است» بیان می شود، به نحو نظام مندی انجام نگرفته است. (تنها استثنای عمده در این مورد بحث متفاوت اما روشنگری از این ارتباط است که در نوشته های اخیر آدولف گرونباوم یافت می شود [21].) اغلب فیلسوفان به نحو تاکتیکی این برنهاده را پیش فرض گرفته اند که «علیت الهی منطقاً ممکن است» مسئله ساز نیست، اما به محض وارسی این برنهاده، نادرستی این پیش فرض آشکار می شود.

5. نتیجه: برهان های جهان شناختی(cosmological) و غایت شناختی (teleological) بر عدم وجود خدا

 

می توان در نظر نخست ملاحظه کرد که استدلال این مقاله بیشتر از سرشت علیت و سرشت خدا سخن می گوید تا از اَتئیسم در برابر تئیسم. » یک حالت الهی نمی تواند علت آغازیدن وجود جهان باشد» مستلزم این نیست که خدا وجود ندارد یا بیگ بنگ نتیجه ی منطقی یک حالت الهی نیست. تنها مستلزم این است که نمی توانیم حالتی الهی را علت موَجِّد جهان توصیف کنیم.

با این حال این بحث  دلالت های مهم و چه بسا قاطعی برای مناقشه ی میان تئیسم و اتئیسم دارد، و آن اینکه، برهان های مبتنی بر صدق ضروری، صدق پیشینی یا صدق تجربیِ اصلی علّی نمی تواند مقدماتی باشند که بتوان از آنها به نحو قیاسی یا استقرایی نتیجه گرفت که بیگ بنگ پیامد منطقی در رابطه ی R بودن خدا با خاصه ی بیگ بنگ بودن است. برهان زیر را ملاحظه کنید:

(4) هر آنچه وجود آغاز کند علّتی دارد.

(5) جهان وجود آغاز کرده است.

بنابراین،

(6) جهان علّتی دارد.

این برهان نمی تواند این برنهاده ها را پشتیبانی کند که خدا وجود دارد یا یک علت الهی علت جهان است. در حقیقت، این برهان مستلزم آن است که وجود جهان حاصل چیزی جز یک حالت الهی، یعنی، یک علت است. با اتکا بر این واقعیت که هر رخداد مشاهده شده علتی دارد نمی توان برهانی استقرایی ارائه داد که برنهاده ی نتیجه ی حالت الهی بودنِ بیگ بنگ را حمایت کند، زیرا برهان استقرایی برعکس، حامی این برنهاده است که بیگ بنگ معلول علتی است.

در حقیقت، همه ی برهان های متنوع جهان شناختی و غایت شناختی بر وجود خدا، در واقع برهان هایی بر عدم وجود خدا هستند. این برهان ها به نفع این برنهاده اند که جهان علتی دارد و اگر جهان علتی داشته باشد، خدا وجود ندارد. این مطلب را می توان چنین بیان کرد:

تعریف سنتی خدا این است: x خداست اگر و تنها اگر x عالم مطلق، قادر مطلق، خیر مطلق باشد و علت هر جهان موجودی باشد. ملاحظه نمودیم که آنچه سنتاً توسط «خدا علت جهان است» بیان می شود، اگر منطقاً منسجم باشد باید در عوض توسط » خدا جهان را R می کند» بیان شود. لذا تعریف صحیح خدا چنین می شود: x خداست اگر و تنها اگر x عالم مطلق، قادر مطلق، خیر مطلق باشد و هر جهان ممکنی را R می کند. از این تعریف نتیجه می شود که یک خاصه ی ذاتی خدا، R کردن هر جهان موجود است. از آنجا که این خاصه ذاتی خداست، هیچ عالم ممکنی وجود ندارد که در آن  هم خدا وجود دارد، و هم جهانی هست که خدا با آن در رابطه ی R است هردو درست باشند.

از بحث مان درمورد نظریه ی سوسا نتیجه می شود که رابطه ی علّی و رابطه ی الهی R ، به اصطلاح سوسا، دو نوع رابطه ی پیامدزای مختلف هستند. اگر جهان پیامد یک رابطه ی پیامدزا باشد، پیامد یک نوع R از روابط پیامدزا نیست، و اگر جهان پیامد کنش الهی R کردن باشد، پیامد یک علت نیست. اگر عالم ممکنی باشد که در آن برخی از جهان ها پیامد علتی باشند، نتیجه می شود که خدا در آن جهان ممکن وجود ندارد.

این امر چگونگی برساختن صریح برهان های جهان شناختی بر عدم وجود خدا را نشان می دهد. مقدمات و نتیجه در برهان ذیل ذکر شده اند:

(4) هر آنچه وجود آغاز کندعلّتی دارد.

(5) جهان وجود آغاز کرده است.

بنابراین،

(6) جهان علّتی دارد.

(7) اگر جهان پیامد یک علت باشد، پیامدِ در رابطه ی R بودن خدا با جهان نیست.

(8) یک خاصه ی ذاتی خدا این است که او هر جهان موجودی را R می کند.

(9) هیچ عالم ممکنی نیست که در آن وجود خدا و وجود جهانی که پیامد یک علت باشد هر دو درست باشند.

پس [از 6# و 9# نتیجه می شود]

(10) خدا وجود ندارد.

اگر جهان شناسی انفجار بزرگ درست باشد (و لذا 5# درست باشد)، چنین می نماید که ضعیف ترین یا از نظر معرف شناختی کم ارزش ترین مقدمه، مقدمه ی اول باشد، یعنی » هر آنچه وجود آغاز کند علّتی دارد». اما ویلیام لِین کرایگ درباره ی این مقدمه می گوید: «مقدمه ی اول، به ویژه هنگام اعمال به جهان، شهوداً چنان واضح است که چه بسا هیچ کس در کنه ضمیراش واقعاً باور به نادرستی آن نداشته باشد.» [22] اگر حق با کرایگ باشد و برهان من مستحکم باشد، نتیجه می شود که احتمالاً هیچ کسی که باور به آغاز جهان داشته باشد در کنه ضمیراش باور نداشته باشد که حقیقتاً خدا وجود دارد.

همین ملاحظات بر برهان غایت شناختی نیز اعمال می شود، که یک قرائت از آن چنین است:

(11) علت وجود مصنوعات، موجود( موجودات) هوشمندی است (هستند) که مقصودی(مقاصدی) در ذهن دارد(دارند).

(12) جهان به یک مصنوع می ماند.

بنابراین، محتمل است که:

(13) علت وجود جهان موجود(موجودات) هوشمندی است(هستند) که مقصودی در ذهن دارد(دارند).

اگر این برهان تمثیلی مکفی ای باشد، آنگاه محتملاً درست است که رابطه ی پیامدزایی که مستلزم تبیین چرایی وجود جهان است، رابطه ای علّی باشد که موجود (یا موجوداتی) هوشمند در آن می گنجند. (بر پایه ی گزاره ها ی 7# و 9#) نتیجه این می شود که محتملاً خدا وجود ندارد.

از آنجا که برهان های جهان شناختی و غایت شناختی به گونه ای استاندارد قوی ترین برهان های وجود خدا محسوب می شوند، و از آنجا که این برهان ها حامی اَتئیسم اند و نه تئیسم، اکنون چنین می نماید که موضع تئیسم در حقیقت بسی ضعیف است. دشوار می توان تصور کرد که چگونه کسی بتواند هیچ گاه به طریق استقرایی یا قیاسی مدلل سازد، یا بدیهی انگارد، که بیگ بنگ پیامد منطقی چیزی بوده که در رابطه ی R با بیگ بنگ بودن قرار گرفته است. شاید برهان هایی پذیرفتنی برای اینکه بیگ بنگ علتی داشته یافت شود، اما هیچ برهان پذیرفتنی موجودی بر این نیست که بیگ بنگ شرطی منطقاً کافی در حالت ذهنی غیرعلّی ای دارد. این بدان می انجامد که باور به وجود خدا حتی بسی کمتر از آنچه محتاط ترین الهیون طبیعی همواره فرض کرده اند بخردانه است.

یادداشت ها

 

 * روایت قدیمی تر این مقاله در دانشگاه وست ویرجینیا (فوریه 1995) و در دانشگاه ساوترن میدوست (مارس 1996) قرائت شده است. فیلسوفان هر دو دانشگاه پیشنهادهای مفیدی  در مورد آن روایت اولیه نمودند. به ویژه مارک آرونساین و ویلیام لین کریاگ پاسخ هایی انتقادی بر آن نوشتند، که در روایت حاضر مفید واقع شد. همچنین از کریستوفر هیل به خاطر چندین پیشنهاده اش که به بهبود روایت نخستین انجامید سپاسگزارم.

بودجه ای این تحقیق توسط American Council of Learned Societies Fellowship در سال 1996، و توسط National Endowment for Humanities در سال 1995 تأمین شد.

[1]. David Hume, «An Abstract of A Treatise of Human Nature›, in An Inquiry Concerning Human Understanding (New York: Bobbs-Merril, 1955), pp. 186-7.

[2]. شایان ذکر است که نظریه ی میشائیل تولی دلالت بر آن دارد که یک علت مستلزم یک قانون بنیادی طبیعت است، اما آن علت صرفاً توسط آن قانون طبیعت و وقایع غیرعلّی مشخص نمی شود. اگرچه تعریف تولی با تعریف تحویلی سنتی فرق دارد، شمول یک شرط نومولوژیک در آن مانع می شود که یک ارده ی الهی در آن بگنجد. نوشته ی او را در Causation: A Realist Approach (Oxford: Clarendon Press, 1987). ببینید.

[3]. Carl Hempel, Aspects of Scientific Explanation (New York: The Free Press, 1965), pp. 348-49.

[4]. C. J. Ducasse, «On the Nature and the Observability of the Causal Relation», in Causation, eds. E. Sosa and M. Tooley (Oxford: Oxford University Press, 1993), p. 129.

]5]. Ducasse, p. 127.

[6]. Hector-Neri Castaneda, «Causes, Causity, and Energy,», in Midwest Studies in Philosophy IX, eds. P. French et al (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1984); Galen Strawson, «Realism and Causation», The Philosophical Quarterly 37 (1987), pp. 253-77; David Fair, «Causation and the Flow of Energy», Erkenntnis 14 (1979), pp. 219-50; Jerrold Aronson,»The Legacy of Hume’s Analysis of Causation» Studies in the History and Philosophy of Science 7 (1971), pp. 135-36.

[7]. Castaneda, p. 22.

[8]. Jaegwon Kim, «Events as Property Exemplifications», in Action Theory, eds. M. Brand and D. Walton (Dordrecht: Reidel, 1976).

[9]. Brian Leftow, Time and Eternity (Ithaca: Cornell University Press, 1993).

[10]. Donald Davidson, «Causal Relations», in Causation, eds. Sosa and Tooley.

[11]. Nicholas Wolterstorff, «God Everlasting» in God and the Good, ed. C. Orlebeke and I. Smedes (Grand Rapids, MI: Eerdmans, 1975) 1979; Quentin Smith, Language and Time (New York: Oxford University Press, 1993).

[12]. David Lewis, Philosophical Papers, Volume II (New York: Oxford University Press, 1983), p. 170.

[13]. Lewis, p. 170.

[14]. John Mackie, The Cement of the Universe (Oxford: Clarendon Press, 1974).

[15]. من در مقاله ی «مفهوم علتی برای جهان»، Canadian Journal of Philosophy 23 (1993), pp. 1-24 در این مورد محاجه کرده ام.در این مقاله ی متقدم، ادعا کرده ام که موارد اراده های الهی مثال های نقض معتبری بر تعاریف موجود از علیت هستند. اما پس از آن، برهان ناقضی علیه این ادعا یافته ام (بخش 5، ایراد دوم را ببینید)، که مرا به رها کردن این ادعا سوق داد که اراده های الهی علت هستند.

[16]. More exactly, a notational occurrence of a term in a position within attitude constructions is not open to substitution and quantification; a relational occurrence of a term in this position is open to substitution and quantification. «F» occurs relationally in «y desires that there is an F» if this is read as «(Ex) Fx. y desires that: (Ex) Fx.» By contrast, «F» occurs notationally if «y desires that there is an F» is read as «y desires that: (Ex) Fx.» See David Kaplan, «Opacity», in The Philosophy of W.V. Quine, ed. L. Hannard and P. Schlipp (La Salle: Open Court). When I talk about «positions with attitude constructions» I have in mind only positions within attitude construction in which terms occur notationally.

[17]. Ernest Sosa, «Varieties of Causation», in Causation, eds. Sosa and Tooley, p. 240.

[18]. Sosa, p. 240.

[19]. Sosa, p. 240.

[20]. Sosa, p. 242.

[21]. Adolf Grunbaum, «The Pseudo-Problem of Creation in Physical Cosmology», in John Leslie (ed.), Philosophy and Physical Cosmology: New York: Macmillan, 1990, pp. 92-112; «Creation as a Pseudo-Explanation in Current Physical Cosmology», Erkentniss 35 (1991): 233-54.

[22]. William Lane Craig and Quentin Smith, Theism, Atheism and Big Bang Cosmology (Oxford: Clarendon Press, 1993), p. 57.

Quentine Smith هم اکنون از بزرگترین فلاسفه بیخدا می باشد. تارنمای رسمی وی در اینجا قرار دارد. وی هم اکنون در دانشگاه میشیگان غربی فلسفه تدریس میکند. دکتر کوئنتین اسمیت همچنین سردبیر نشریه بسیار مشهور فیلو است که به فلسفه دین میپردازد. از مهمترین کتابهای وی «بیگ بنگ، کیهان شناسی، خداباوری و خداناباوری» است که بطور مشترک توسط او و ویلیام کریگ لین فیلسوف مشهور خداباور توسط انتشارات دانشگاه اکسفورد چاپ شده است.


برهانی اخلاقی برای بیخدایی

نویسنده – ریموند دی. برادلی

برگردان به پارسی – امیر غلامی

پیشگفتاری برای فیلسوفان

برهانی که پیش می نهم عمدتا برای مخاطبان غیر فیلسوف است. پس ممکن است فیلسوفان حرفه ای از این واقعیت شگفت زده شوند که چرا در مورد خدای سنت فلسفی کمتر سخنی خواهم گفت و بیشتر به خدای منبر و محراب می پردازم.

توضیح مختصر من برای ایشان چنین است.

نخست: رویکرد من پیشینه ی درازی دارد. برای مثال، سقراط  به وارسی باورهای دینی معاصران اش پرداخت – به ویژه این باور که ما باید آنچه را که خدایان فرمان می دهند انجام دهیم – و  نشان داد که این برهان ها،  هم سست بنیاد و هم از نظر مفهومی گمراه کننده اند. من امیدوارم در این نوشتار پا جای پای او بگذارم، اما نه اینکه به سرنوشت او دچار شوم. پاداش مطلوب من جامی از شراب باشد و نه از زهر.

بنابراین، مانند سقراط، من هم به باور عامه از خدا می پردازم، و نه خدای الهیون طبیعی. و از آنجا که خدا، در ذهن اغلب غربیان، عمدتاً خدای متون مقدس یهودی و مسیحی است، [1] برای اینکه صریحاً با  باورهای خداباوری  روبرو شوم، چاره ای ندارم جز اینکه مستقیما از انجیل نقل قول کنم تا معروض انتقاد بدفهمی یا نقل قول نابجا از منابع واقع نشوم.

دوم اینکه: واقعیت این است که اغلب فیلسوفان نامبردار دین که در ژورنال های آکادمیکی مانند Faith and Philosophyمطلب می نویسند خود معتقد به خدای انجیل هستند، و نه فقط خدای فیلسوفان. اگر بخواهم چند نفر را ببرم، می توانم از ویلیام آلستون، پیتر فان اینوانگن، و آلوین پلانتینجا را ذکر کنم. همه ی آنها، چنان که پلانتینجا می نویسد، » مردمانی این جهانی اند که متون مقدس را وحی از جانب خود خدا می دانند» [2]. هیچ یک – از خوش مشرب هایشان – چه در منابر و چه در مقالات خود ابایی از نقل قول از فصول و آیات متون مقدس ندارد.

برای نمونه، ویلیان آلستون ادعا می کند که: «بخش بزرگی از متون مقدس شامل ضبط ارتباطات بشر- خدا است»، و بر آن است که خدا به آشکار کردن خود بر «مسیحیان صادق» امروز به طرق مختلفی ادامه می دهد، از اجابت دعاهایشان گرفته تا اندیشه هایی که ناگاه به ذهن شان خطور می کند،.[3] پیتر فان اینوانگن اعتراف می کند که: «من آموزه ی دینم را که ´متون مقدس عهد قدیم و جدید وحی خداست´کاملا می پذیرم.»[4] و آلوین پلانتینجا بر آن است که: «متن مقدس بری از خطاست: خدا خطا نمی کند؛ باید هرآنچه را خدا می گوید که باید باور کنیم، باور کنیم.» [5] این دیدگاه ها نمونه ی آن قسم خداباوری، یعنی خداباوری انجیلی است، که درصدد رد آن هستم.

حال به استدلال ام به نفع بیخدایی می پردازم.

مقدمه:

 یکی از شخصیت های داستایوفسکی در رمان جنایات و مکافات می گوید «اگر خدا نباشد همه چیز مجاز می شود». او ادعا می کند که اگر خدا وجود ندارد پس ارزش های اخلاقی صرفاً موضعاتی سوبژکتیو [=ذهنی، فردی] خواهند بود که تنها مطابق میل و هوس افراد یا سرشماری از اجتماع شامل آن افراد تعیین می شوند؛ یا شاید حتی ارزش های اخلاقی سراسر توهم باشند و نهیلیسم [=پوچ گرایی] اخلاقی درست باشد. خلاصه – استدلال چنین دنبال می شود – اگر اصول اخلاقی ابژکتیو [= عینی، برونی] ی باشند، پس باید خدا وجود داشته باشد.

من برعکس این دیدگاه استدلال می کنم که اگر صدق (ارزش) های اخلاقی  عینی باشند، آنگاه خدا وجود ندارد. من برهانی اخلاقی به نفع بیخدایی ارائه می دهم.

الف: موارد توافق با خداباوران

 من در چهار نکته با حریفان خداباورم توافق دارم که دو نکته مربوط به اصطلاح شناسی [=ترمینولوژی] و دو نکته ماهوی و قائم به ذات (substantive) هستند.

نخست: من در مورد اینکه واژه ی «خدا» به چه معناست با آنها موافق ام، و منکر وجود چنان خدایی هستم. سخن ما بر سر هیچ خدای باستانی نیست. ما ، مثلا، از بآب (خدای کنعانیان)، یا آتون (خدای مصریان)، یا زئوس (خدای یونانیان)، با برهمن (خدای هندو ها)، یا هویتزیلوپوچتیلی (خدای آزتک ها) سخن نمی گوییم. همه ی این خدایان، به همراه 200 خدای دیگر یا بیشتر، که در آثار دین شناسی مقایسه ای ذکر شده اند، خدایگان اصلی اند. هر یک را میلیون ها نفر عبادت و پیروی کرده اند. با این حال ، چنان اچ. ال. مِنکِن در مقاله ی «مراسم یادبود» 1992 می نویسد «همگی مرده اند».

اگر چه واژه ی «خداباور» گاهی وسیعاً برای اطلاق به باور به هر قسم خدا یا خدایان ماوراطبیعی که به بشر وحی کرده اند به کار می رود، من– مانند اغلب فیلسوفان و الهیون – این اصطلاح را به معنای محدودتری به کار برم. خداباوری که درباره اش سخن می گویم تنها این باور نیست که خدایی وجود دارد. بلکه باور به خدا در سنت های ارتودوکس [=سخت کیش] یهودی، مسیحی و مسلمان است. باور به خدایی است که از دو جهت عمده با دیگر خدایان فرق دارد. نخست، او منزه است (یعنی اخلاقاً کامل است). دوم، او خود را در متون مقدس بر ما آشکار می سازد. به جهت منزه بودن اوست که شایسته ی پرستش و پیروی است. و به جهت آنکه خود را در متون مقدس به ما نمایانده، در مورد سرشت او  و اینکه چه کارهایی را باید بکنیم و چه کارهایی را نباید، اطلاع داریم.

با ملاحظات فوق، خدای خداباوری، همانطور که می شناسیم، موجود فراطبیعی ستبری است. بنابراین نباید او را با خدای بینوای برخی الهیون طبیعی مانند پل تیلیش و اسقف رابینسون، که در نظرشان خدا چیزی مانند «عمیق ترین دغدغه ی ما» و انجیل جز یک افسانه ی ساخت بشر یا دست بالا یک رمان شبه تاریخی نیست، یکی بگیریم. همچنین نباید آن را موجود ناشناخته ی خداانگار (خدا انگاری چیست؟) هایی مانند ولتر و توماس پِین یکی بگیریم که در نظرشان خدا یک هستومند فرضی است که صرفا به کار تبیین منشاء و سرشت جهان می آید و انجیل دروغی اخلاقی و فکری است که پیامبران، پاپ ها، کشیش ها و واعظان به خورد ساده لوحان داده اند. به معنای اکید کلمه، هریک از چهار متفکری که دربالا ذکر شدند خداباور هستند. و به همین معنا، من هم خداباور ام. اما من نیازی به هیچ نیازی برای وجود نمی بینم. من  نظرات الهیون لیبرال را صرفاً پوشاندن احساسات اومانیستی(که آن را تحسین می کنم) در لفافه ی سخن خدامحور (که مرا به رقت می آورد) می دانم. و این دیدگاه را که  وجود چیزها را می توانیم با مفروض داشتن چیز دیگری تبیین کنیم که افزون بر آن وجود دارد، تنها استنباطی مغالطه آمیز می یابم زیرا این فرض یکی از طرق در غلتیدن به پس روی بی انجام پسرفت بینهایت است.

دوم: فکر می کنم خداباوران در مورد آنچه که اخلاقیات عینی (objective morality)می خوانم با من توافق دارد. مقصود ما از اخلاقیات عینی مجموعه ای از صدق های اخلاقی است که فارغ از اندیشه یا میل هر فرد یا گروهی هستند. انگاره ی اخلاقیات عینی در تقابل با همه ی صور سوبژکتیویسم [=ذهنی انگاری] اخلاقی است. مطابق رویکرد عینی به اخلاق، نخست، ما باورهایی اخلاقی داریم که یا درست اند و یا نادرست.؛ این باورها نمی توانند صرفاً بیان عواطفی مانند فریاد شعف یا درد باشند. دوم اینکه، درستی یا نادرستی داوری های اخلاقی ما صرفا تابعی از اندیشه ها، احساسات، یا گرایش های افراد یا قرارداد های اجتماع باشند. سومین لازمه ی عینیت گرایی اخلاقی این است که ممکن است صدق هایی اخلاقی باشند که هنوز در انتظار کشف شدن، از طریق وحی (در رویکرد خداباوری) یا از طریق تجربه – چه بسا همراه با تغییر در زیست شناسی ما – (در رویکرد من) هستند.

سوم: من با حریفان خداباور ام موافق ام که دست کم برخی از اصول اخلاقی به طور عینی درست اند،. ما می توانیم بر سر مواردی اخلاقی – مثلاً مجاز بودن سقط جنین یا مجازات اعدام – که اغلب عواطفی قوی بر می انگیزند با هم عدم توافق داشته باشیم. اما این بدان معنا نیست که این عدم توافق ها چیزی جز بروز عواطف نیستند. زیرا هر دو طرف توافق داریم که این یک واقعیت روانشناسی اخلاقی است که ما در مورد این مسائلی هم باورها و هم عواطفی داریم. و از آنجا که هیچ چیزی باور محسوب نمی شود مگر آنکه درست یا نادرست باشد، می توانیم نتیجه بگیریم که باور های اخلاقی مان – درست مانند باور هایمان در مورد شکل زمین و عمر جهان – یا درست اند و یا نادرست. و از پدیده ی عدم توافق اخلاقی نتیجه نمی شود که درست یا نادرستی داوری های اخلاقی بتواند توسط افراد و یا با سرشماری معین شود. چرا که مطابق دیدگاه ما نسبی نگری درمورد اخلاق بیش از دیدگاه نسبی نگر در مورد صدق امور واقع قابل دفاع نیست.

چهارم: من انتظار دارم که هنگامی که مثال هایی انضمامی (concrete)از اصول اخلاقی ارائه می دهم که بطور عینی درست اند، خداباور با من موافقت کند.

شرط عینیت شرطی اساسی است: مستلزم آن است که اصول اخلاقی کلّی(universal) باشند. به این معنا که  پذیرش آنها – توسط تمام اشخاص، در همه ی زمان ها و مکان ها –  استثناناپذیر نباشند. پس در نظر من، این اصل درست نیست که کشتن دیگر اشخاص اخلاقاً ممنوع است زیرا – چنان که تقریباً همگان موافقت می کنند- استثناهایی بر آن وجود دارد، مانند کشتن یک قاتل بالقوه هنگامی که در حال دفاع از خود یا خانواده ی خود هستیم. پس چنین اصلی در صورت بالا نادرست است. ما در وحله ی نخست وظیفه داریم که شخص دیگری را نکشیم. اما متفکران اخلاقی پیشرفته موقعیت هایی را مجاز خواهند داشت که در آنها باید این اصل را به واسطه ی ملاحظات اخلاقی جبرانی کنار نهاد. اگر قرار باشد اصولی اخلاقی طرح کنیم که شامل هیچ استثنایی نباشد، باید آنها را به نحوی بیان کنیم که این ملاحظات دیگر را هم لحاظ کنند.

ب: مثال هایی از صدق های اخلاقی عینی

اکنون  مثال ها ی چندی را از اصولی اخلاقی ذکر می کنیم که من آنها را پارادایم های اصول درست اخلاقیات عینی محسوب می کنم:

اصل 1: کشتار عمدی و بی رحمانه ی مردان، زنان، و کودکانی که مرتکب هیچ بدکاری جدی نشده اند اخلاقاً نادرست است.

اس.اس. های نازی با سیاست های کشتارجمعی شان  یک مورد عمده ی تخطی از این اصل هستند. آنها به فرمان هیتلر 6 میلیون یهودی را، همراه با تعداد بی شماری از کولی ها، همجنس گرایان (همجنس گرایی چیست؟) و دیگر به اصطلاح «عناصر نامطلوب» قتل عام کردند. به نظر من، اعتقاد آنها به اینکه غده ای سرطانی را از جامعه بر می کنند، یا چنان که هیتلر در 1933 می گفت، صرفاً همان کاری را با یهودیان می کنند که دوهزار سال است که مسیحیان را به آن موعظه می کنند، عذری موجه محسوب نمی شود. [6] یک مورد جدیدتر نقض این اصل را می توان در قتل عام های میلوسویچ و ایادی اش یافت. در مورد آنها هم گفتن اینکه آنها صرفاً تقاص بی عدالتی های گذشته را می کشند، یا با پاک ساز قومی شالوده ی جامعه ی پایدارتری را می نهند، عذری پذیرفته نیست.

اصل 2. اخلاقاً درست نیست که سربازان خود را به سراغ زنان جوان فرستاد تا  آنها را به بردگی جنسی بگیرند.

 این اصل یا بیان های معادل آن مبنای تنفر شدید از سیاست ستادهای ارتش  آلمانی و ژاپنی [در زمان جنگ جهانی دوم] بود که زنان جوان جذاب، به ویژه باکره ها را، برای به اصطلاح «آسایش» سربازان شان می گرفتند. می خواهم بگویم این عذرتراشی های اغلب جوامع در مورد آسایش، ربطی به نادرستی این مفاسد جنگ ندارد.

اصل 3. اخلاقاً نادرست است که مردم را به خوردن دوستان و خانواده شان واداشت.

 شاید بتوانیم موقعیت هایی را تصور کنیم – مثلاً یک سانحه ی هوایی در رشته کوه آند – که در آن اعمال آدم خوارانه تبرئه پذیر باشند. اما واداشتن مردم به خوردن خانواده و یاران شان – چنان که بسیاری از قبایل جزایر پولنزی به انجام آن مشهور بودند – به منظور تنبیه، یا ترساندن و ترس افکندن در قلب دشمنان، خلاف وجدان است.

اصل 4. اخلاقاً نادرست است که انسان را، با سوزاندن یا طرق دیگر، قربانی کرد.

مطمئناً قربانی کردن انسان وسیعاً در میان قبایلی که بنی اسرائیل با آنها می جنگیدند، و – در سوی دیگر اقیانوس اطلس – نزد آزتک ها و اینکاها مرسوم بود. اما این کار – امیدوارم که قبول داشته باشید – عملی پذیرفتنی نیست، حتی اگر به جهت خشنودی خدایان مورد پرستش آنها انجام شده باشد.

اصل 5. اخلاقاً نادرست است که مردم را به خاطر عقایدشان بی نهایت شکنجه داد.

شاید بتوانیم موقعیت هایی را تصور کنیم که در آنها شکنجه کردن کسی که خود شکنجه گر بوده برای کسب اطلاعاتی در مورد جای زندانیانی که در اثر شکنجه های او مشرف به مرگ اند پذیرفتنی باشد. اما مواردی مانند پاپ پیوس پنجم که در سال 1570 پس از برپایی محاکمه های تفتیش عقاید، عالمان ناموافق را در آتش می سوزاند، ورای حیطه ی اخلاق قرار می گیرد؛ نمی توان با توسل به اینکه پاپ می اندیشید که به این طریق روح معاندان را از عذاب ابدی دوزخ حفظ می کند، او را تبرئه کرد.

مایل ام چنین بیاندیشم که در همه ی این مثال ها، خداباوران و همه ی اشخاص اخلاقاً روشن با من موافق خواهند بود. و به علاوه مایل ام چنین بیاندیشم که خداباوران با من موافق اند که هر کسی که اعمالی مرتکب شود، فرمان دهد، یا اغماض کند که از هر یک از این اصول تخطی می کنند – از این به بعد این پنج اصل را اصول «ما» می خوانم – نه تنها شرّ است، بلکه باید از آن ابراز انزجار نمود.

پ. تخطی خدا از اصول اخلاقی ما

 اما اکنون نوبت به طرح محور استدلال ام علیه خداباوری می رسد. زیرا، چنان که حال نشان خواهم داد، خدای خداباوران – چنان که خود را در انجیل و تورات آشکار نموده – یا خود مرتکب اعمالی شده، یا به اعمالی فرمان داده، یا از اعمالی چشم پوشی کرده که تخطی  از تک تک اصول پنج گانه مان به شمار می آیند.

برای مثال، خدا در تخطی از اصل ا ، همه ی آدمیان را به جز نوح و خانواده اش غرق می کند [کتاب پیدایش 7:23] ؛ او داود شاه را برای انجام سرشماری ای که خودش فرمان آن را صادر کرده بود تنبیه می کند و آنگاه برای اجابت خواهش داود، دیگران را با فرستادن طاعونی مجازات می کند که جان 70000  را می گیرد. [سموئیل دوم  24:1-1] و او به یوشع فرمان داد تا پیر و جوان، کودکان، دوشیزگان و زنان (ساکنان 31 مملکت) را به قتل عام کند تا سرزمین هایی را پاکسازی قومی کند که هنوز یهودیان سخت کیش جزئی از اسرائیل بزرگ محسوب می کنند [به ویژه یوشع، فصل 10 را ملاحظه کنید]. این ها تنها سه مورد از مثال های تخطی خدا از اصل 1 است.

خدا با تخطی از اصل 2، پس از فرمان دادن به سربازان برای کشتار بی رحمانه ی همه مردان، زنان و پسران جوان  مدیانی، به سربازان اجازه داد که 32000  باکره ی باقی مانده را برای خود بردارند [کتاب اعداد ، فصل 31 آیات 17 و 18]

خدا با تخطی از اصل 3 ،مکررا می گوید که مردمان را واداشته که فرزندان، شوهران، همسران، والدین و دوستان شان را بخورند، یا چنین خواهد کرد، زیرا از او پیروی نکرده اند [لاویان فصل 26 آیه 29، تثنیه فصل 28 آیات 53 تا 58]

خدا با تخطی از اصل 4، خدا از عمل یفتاح، که تنها فرزندش را در پیشگاه خداقربانی کرد، چشم پوشید [داوران فصل 11 آیات 30 تا 39]

سرانجام، خدا با تخطی از اصل 5 ، خود «بدن» قربانی خود خدا، عیسی،  شاهد شکنجه ی اغلب اعضای نژاد بشر برای ابد خواهد بود، که عمدتاً به خاطر این است که به او اعتقادی ندارند. کتاب وحی به ما می گوید که «هر کس که نام اش از ازل در کتاب حیات مسیح مصلوب نوشته نشده، به جهنم خواهد رفت»[Rev. 13:8]، جایی که در آن  آنها «در حضور فرشتگان مقرب و مسیح با آتش و گوگرد تا ابد شکنجه خواهند شد؛ و آتش شکنجه شان برای همیشه افروخته خواهد بود، و هیچ شب و روزی روی آرامش نخواهند دید» [Rev. 14:10-11].

ت) یک ورطه ی منطقی برای خداباوران: یک چهارگانه ی ناسازگار منطقی

 این نقل قول ها – و موارد بی شمار دیگر – از انجیل بدان معناست که خداباوران با یک سرگردانی منطقی مواجه اند که قلب باورشان به قداست خدای متون مقدس را هدف می گیرد. آنها نمی توانند بدون تناقض به همه ی گزاره های زیر باور داشته باشند:

(1) همه ی اعمالی که خدا انجام می دهد، موجب می شود، فرمانش را می دهد یا اغماض می کند اخلاقاً مجاز اند.

(2) انجیل بسیاری از اعمالی را که خدا انجام می دهد، فرمان می دهد، یا اغماض می کند برما آشکار می سازد.

(3) اخلاقاً مجاز نیست که کسی اعمالی را انجام دهد، موجب شود، فرمان دهد یا اغماض کند که خلاف اصول اخلاقی ما باشد.

(4) به گفته ی انجیل خدا در واقع اعمالی را  انجام می دهد، موجب می شود، فرمان می دهد یا اغماض می کند که خلاف اصول اخلاقی ماست.

مشکل در اینجاست که این گزاره ها یک چهارگانه ی ناسازگار را تشکیل می دهند که از هر سه تای آنها می توان نادرستی چهارمی را نتیجه گرفت. به این ترتیب، شخص می تواند سازگاری منطقی (1) و (2) و (3) را تنها به بهای انکار (4)؛ یا (2) و (3) و (4) را به قیمت انکار (1) به نحو منطقاً سازگار اظهار کند و الی آخر.

مشکل خداباور، تصمیم گیری در مورد این است که کدام یک از این چهار گزاره را انکار کند تا شرط کمینه ی صدق و عقلانیت، یعنی سازگاری منطقی، را برآورده سازد. بالآخره، اگر کسی باورهای متناقضی داشته باشد آنگاه باورهایش نمی توانند همگی درست باشند. و بحث عقلانی با اشخاصی که با خودش تناقض دارد غیر ممکن است؛ اگر تناقض مجاز باشد، هر چیزی مجاز است.

اما خداباور کدام یک از این چهار گزاره را انکار خواهد کرد؟

انکار نمودن (1) به معنای پذیرش این است که خدا گاهی اعمالی را انجام می دهد، موجب می شود، فرمان می دهد یا اغماض می کند که اخلاقا مجاز نیستند. اما این بدان معناست که خدا غیر اخلاقی است، یا حتی، بسته به شناعت عمل اش، شرّ است. این مستلزم انکار منزه بودن و شایسته ی عبادت بودن خداست؛ و نیز انکار این است که قداست و منزه بودن او مبنای اخلاقیات است.

انکار نمودن (2) توسط خداباور، به معنای رها کردن مبنای معرفت شناسی اصلیِ دینی و اخلاقی (شیوه ی حصول معرفت دینی و اخلاقی) است. زیرا اگر (2) نادرست باشد، آنگاه این پرسش پیش می آید که ما اصلا چگونه فرض می کنیم که به وجود خدا معرفت داریم، بماند که او را راهنمای اخلاق هم بدانیم. بالآخره، خداباوری در تقابل با خداانگاری [= باور به وجود یک معنویت ناشناختنی] برآن است که خدا خود را بر ما آشکار می کند، و درتاریخ بشر مداخله می کند. و به اعتقاد خداباوران، انجیل منبع اصلی ثبت مداخله ی به واسطه ی وحی است. اگر انجیل، با داستان هایی که از زندگانی موسی و عیسی نقل می کند، سخن کاملاً صادق خدا نباشد، آنگاه چگونه می توانیم خدا را بشناسیم؟ مطمئناً یک خداباور به خوبی می تواند ادعا کند که خدا از طرق دیگری علاوه بر انجیل نیز خود را آشکار ساخته است: خرد، سنت، و تجربه ی دینی همگی مواردی از این قسم اند. اما انکار انجیل در شکل فعلی خود به معنای انکار این است که اصول شکل دهنده ی یهودیت و مسیحیت را واقعا نمی توان دریافت. جدای از متون مقدس ما چیزی از به اصطلاح ده فرمان خدا که می گویند به موسی نازل شده، یا اصول اخلاقی  که می گویند وحی به عیسی بوده، نخواهیم دانست.

انکار نمودن (3) به معنای اظهار این است که تخطی از پنج اصل اخلاقی ما اخلاقاً مجاز است. این به معنای قرار دادن خودمان در رده ی خونخوارانی مانند چنگیزخان، هیتلر، استالین و پل پوت.این یعنی رها کردن همه ی باورهایمان به عینی بودن ارزش های اخلاقی. در حقیقت، اگر تخطی از اصول بالا مجاز باشد، آنگاه براحتی نمی توان گفت چه قسم اعمالی مجاز نیستند.پس انکار (3) به مثابه ی پذیرش نهیلیسم اخلاقی است. و هیچ خداباوری که به ده فرمان [موسی] یا موعظه ی سر کوه [عیسی] معتقد باشد، نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد.

فقط (4) باقی می ماند. اما انکار (4) به منزله ی پنجه درافکندن با واقعیت هایی است که هرکسی که متون مقدس را بخواند بدان ها اذعان می کند: واقعیت هایی عینی درباره ی آنچه حقیقتا انجیل می گوید.

در دنباله ی این نوشتار، محاجه خواهم کرد که هم (3) و هم (4) درست هستند، لذا  خداباوران را ضرورتا ناگزیر به انکار (1) یا (2) می کنند – که دو اصل بنیادی باور خداباوری هستند. برهانم نشان خواهد داد که اگر قرار باشد خدا وجود داشته باشد، آنگاه یا منزه نیست یا متون مقدس وحی او نیستند.

با این حال، باید برهان های مخالفی بپردازم که مدافعان خدا و متون مقدس علیه ناقدانی مانند من می آورند. دفاعیه نویسان (apologists) خداباور دو راهکار عمده را پیش می گیرند. یکی این است که ، بر خلاف (4)، ادعا کنند که یا خدا واقعا آنچه را که من ادعا می کنم نمی گوید یا اینکه این گفته ها بدان معنای مورد نظر من نیست. این شیوه مستلزم قسمی «پیچاندن» عبارات نقل شده به گونه ای است که آنها را از نظر اخلاقی عاری از خطا جلوه دهد. شیوه ی دیگر این است که بگویند، برخلاف (3)، یا اصول اخلاقی ما بر موقعیت های مورد بحث در (4) قابل اعمال نیستند یا اینکه استثنا هایی را بپذیرند که تخطی خدا را از آن اصول توجیه کند.

در ارتباط با دفاع از درستی (4) و (3) به این دو راهبرد دفاعیه نویسان خواهم پرداخت.

ث) دفاع از (4): واقعاً خدا در انجیل درمورد تخطی الهی از اصول اخلاقی چه می گوید.

اصل 1 و کشتار بی گناهان

نخست: داستان طوفان نوح و کشتی او در فصل 6 و 7 را ملاحظه کنید. این داستان مشهور تر از آن است که نیازمند بازگویی جزئیات باشد. همین قدر بگوییم که خدا گناهکاری را بر زمین دید، » پس خداوند فرمود: «من انسانی را که آفریدم از روی زمین محو می کنم. حتی حیوانات و خزندگان و پرندگان را نیز از بین می برم، زیرا از آفریدن آنها متأسف شدم.» تنها انسان هایی که مستثنی شد، نوح و خانواده اش بودند.

دوم: داستان عجیب خدا را ملاحظه کنید که به داود شاه فرمان داد که از رعایایش سرشماری کند. این فرمان به سه دلیل عجیب است. در روایت داستان، در سموئیل دوم فصل 24، می خوانیم که خدا به داود فرمان داد که «برو از اسرائیل و یهود سرشماری کن»؛داود پس از اجرای این فرمان، به این نتیجه ی غریب می رسد که با این عمل «گناه بزرگی مرتکب شدم»؛ سپس خدا به داود پیشنهاد می کند که از بین سه مجازاتِ هفت سال قحطی،سه روز طاعون، یا سه ماه فرار از دست دشمنان اش، یکی را انتخاب کند. آنگاه پادشاه برگزیده ی ما قحطی و طاعون را به جای مخاطره برای جانش انتخاب می کند؛ و خدا بلا را نازل می کند: » و خداوند آن صبح بیماری مهلک طاعون بر اسرائیل فرستاد که از دعان تا بیرشبع هفتاد هزار مرد مردند.» شگفت انگیز است که یک خدای عادل خواسته باشد که داود را به خاطر پیروی از فرمان اش مجازات کند. شگفت انگیزتر اینکه یک خدای منزه خشم اش را با کشتن هفتاد هزار مرد (و تعداد نامشخصی زن و کودک که ظاهرا در بسیاری از روایات انجیلی به حساب نیامده اند) فرومی نشاند. از این هم عجیب تر اینکه هنگامی که داستان در فصل 21، «اول تواریخ ایام»، مجددا نقل می شود، درمی یابیم که شیطان بود، و نه خدا، که داود را «اغوا کرد» تا سرشماری را انجام دهد. همین ناسازگاری به قدر کافی بد هست، زیرا دست کم یکی از روایت ها باید نادرست باشد. بدتر آنکه، در هر دو روایت، خداست – و نه شیطان – که مردمانی را می کشد که هیچ دخلی به گناه داود نداشته اند.

آنچه در هر سه ی این موارد اخلاقاً مشکل ساز است این است که ظاهرا خدا هیچ رحمی در کشتار کسانی نداشته که به تمام معانی متعارف کلمه، «بری از هر بدکاری جدی» بوده اند. بالآخره،  این یک حقیقت سرراست تجربی است که نوزادان، فاقد ظرفیت ارتکاب آن قسم اعمالی هستند که مستوجب مجازات هایی مانند غرق کردن، با شمشیر شقه کردن، بیرون کشیده شدن از بطن مادران[7]، یا مردن از طاعونی که خدا نازل کرده، باشند، تا چه رسد به کسانی که هنوز به دنیا نیامده اند. اما انجیل بی شرمانه به ما خبر می دهد که آنها نیز، از جمله ی بی شمار قربانیان اعمال و فرمان های خدا بوده اند.

اصل 2 و تسلیم اسرای باکره به سربازان

فصل 31 از کتاب اعدادِ عهد قدیم با این فرمان خدا به موسی آغاز می شود که «از مدیانی ها بدلیل اینکه قوم اسرائیل را به بت پرستی کشاندند انتقام بگیر.» سپس می گوید که چگونه – در اطاعت از فرمان خدا – دوازده هزار جنگاور نخست «همه ی مردان را کشتند» [سوره ی 7]، و «تمام زنان و کودکان را به اسیری گرفتند» [سوره ی 9]. اما، می خوانیم که «موسی بر فرماندهان سپاه خشمگین شد…و به آنها گفت همه ی زنان را زنده گذارده اید؟ … پس تمامی پسران و زنان شوهردار را بکشید. فقط دختران باکره را برای خود نگه دارید.» [آیات 15-18]

اکنون باید پذیرفت که هیچ کجای این داستان کشتار و برده گیری صریحاً گفته نشده که لشکریان سپاه خدا باکره گان اسیرگرفته را برای تمتع جنسی خود به کار گرفته اند. پس عجیب نیست که برخی دفاعیه نویسان به این نکته متوسل شده اند تا محاجه کنند که اصل 2 ابدا نقض نشده است. یکی از این دفاعیه نویسان با اطمینان کامل ادعا می کند که سربازان آن باکره ها را فقط به عنوان «همسر یا خدمتکار» گرفته اند. ایشان اطمینان می دهند که «قانون خدا این بود که هر کسی که رابطه ی جنسی خارج از ازدواج با جنس مخالف داشته باشد، به قتل برسد» و این هم بود که  «هر مردی که مرتکب زنا می شد… مجبور بود که با آن زن ازدواج کند و هرگز او را طلاق ندهد.» [8]

اما این مدافعه جویی خدا را تبرئه نمی کند. انجیل موارد متعددی را از به اصطلاح «مردان خدا» نقل می کند که با باکره گان همخوابه شده اند – و گاهی با زوجه گان – و خدا و خلق بخشوده شده اند. از جمله روابط جنسی ابراهیم با دختر برده ی مصری اش هاجر؛ رابطه ی نامشروع داود با بتشهبع؛ و شاه سلیمان، حاصل آن رابطه، و سیصد رفیقه اش.

شخص باید خیلی خام باشد که تصور کند  هیچ یک از دوازده هزار سرباز از هیچ یک از سی و دو هزار باکره – بیش از دوتا برای هرکدام – که خدا بر اختیارشان نهاده تمتع جنسی نبرده اند.

اصل 3 و مردم را به خوردن دوستان و خانواده شان واداشتن

خدا دست کم در پنج عبارت به مردم می گوید که اگر از او پیروی نکنند به روزی می افتند که همدیگر را می خورند. نه فقط دوستان خود، که پسران، دختران، شوهران، همسران، پدران، مادران، و برادران خود را نیز می خورند. [9] سِفر اِرمیا به ویژه گویاست. در این کتاب ، فصل 19، آیه ی 9، خود خدا مستقیما مسئولیت این جنایات را می پذیرد و می گوید: » و آنها را وامی دارم که گوشت پسران و گوشت دختران شان را بخورند… «.

[این آیه در ترجمه ی استاندارد فارسی  از انجیل چنین ترجمه شده : » اجازه خواهم داد که دشمن شهر را محاصره کند و کسانی که در آن مانده باشند از گرسنگی مجبور به خوردن گوشت فرزندان و دوستان شان شوند.» متن انگلیسی این آیه چنین است:

«And I will make them eat the flesh of their sons and the flesh of their daughters . . .»]

دفاعیه نویس برای این قطعه ها دو توجیه ارائه می دهند. یکی این است که  اینها صرفا تهدید مردمان برگزیده ی خدا به سرنوشتی است که در صورت عدم پیروی از فرامن اش بدان دچار می شوند. توجیه دوم این است که اینها صرفا پیش بینی سرنوشتی است که در صورت گرفتار شدن در محاصره ی آتی دشمنان بدان ها دچار می شوند. مشکل فرضیه ی تهدید این است که، در همه ی موارد، بنی اسرائیل به رغم این تهدیدها در عمل از فرمان های خدا پیروی نکردند. پس اگر خدا به تهدیدهایش عمل نکرده باشد، تهدیدهایش بی محتوا بوده و مکرراً کلام خود را نقض کرده است. و مشکل فرضیه ی پیش بینی این است که اگر امور مطابق پیش بینی او رخ نداده باشد، پس آنچه که او گفته نادرست بوده است. اما در هر حال هیچ یک از تبیین ها کمکی به توجیه عبارت نقل قول شده از سفر اِرمیا نمی آید که در آن نه تنها آنچه را که دشمنان بنی اسرائیل انجام دهند پیش بینی می کند، بلکه می گوید که خودش آنان را وا می دارد که چنان کنند. نمی توان این حقیقت را نقض کرد که اگر کلام خدا درست باشد، آنگاه او دیگران را واداشته که از اصل 3 تخطی کنند.

اصل 4 و چشم پوشی از کشتار کودکان

در سفر داوران فصل 11، به داستان یک نذر عجولانه و پیامدش برمی خوریم. گفته می شود که یفتاح مرد توانایی بود که خدا او را نیز، به سنت پاکسازی های قومی یوشع، به محو قوم بنی عمون واداشته بود. می خوانیم که: «یفتاح نزد خداوند نذر کرده بود که اگر اسرائیلی ها را یاری کند تا عمونی ها را شکست دهند وقتی که به سلامت به منزل بازگردد، هرچه را که از در خانه اش به استقبال بیرون آید به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم خواهد کرد.» (آیات 31و 32).

به نظر می رسد خدا این نذر را کاملا قابل قبول یافته بود. او برای پرداخت سهم خود در این معامله بیست شهر عمونی را «با کشتاری بسیار بزرگ» بر یفتاح گشود. سپس نوبت به یفتاح رسید که نذر خود را ادا کند. اما بدبختانه نخستین کسی که به پیشواز او از خانه بیرون آمد دخترش بود. یفتاح دریافت که درهر حال باید قول اش به خدا را محترم شمارد. سپس می خوانیم که: » و در پایان دو ماه [که دختر برای ماتم گرفتن قتل اش رفته بود] نزد پدرش بازگشت، و یفتاح با او چنان که نذر کرده بود عمل کرد…» به عبارت دیگر، یفتاح  با سوزاندن دختر دلبند اش به عنوان قربانی در پیشگاه خدای بی رحم، به نذر اش عمل کرد. و با این وفای به عهد در رساله ی یهودیان [10] مقامی ارجمند یافت در زمره ی حدود پانزده تن «مؤمنان معظم»ی  همچون نوح، ابراهیم، موسی، سامسون، داود و سموئیل قرار گرفت.

بهترین تعبیر این داستان وحشتناک این است که بگوییم این نیز مانند افسانه های ازوپ داستانی ساخته ی بشر است که برای تعلیم این پند پرداخته شده که پیش از تقبل تعهدی نزد دیگران، و به ویژه نزد خدا، به عواقب آن بیاندیشیم. اما خداباور معتقد به انجیل به دشواری می تواند چنین تفسیری را بپذیرد. اما در هر حال، نباید خیلی از اینکه خدا قربانی یفتاح را پذیرفت تعجب کنیم. بالآخره خود خدا – به باور مسیحیان – پسرش عیسی را به خاطر خطای نوع بشر قربانی کرده است.

اصل 5 و شکنجه ی ابدی که خدا برای کسانی که باور ندارند عیسی خدا و نجات دهنده است، در چنته دارد.

در مقابل مجازاتی خدای مسیحیت برای ملحدان مخلصی مانند من و همچنین تمام کسانی که عیسی مسیح را نجات دهنده نمی دانند تدارک دیده، سرنوشت دختر یفتاح بی اهمیت جلوه میکند. عیسی که مبدع آموزه تمایز مبهم میان آتش جهنم و لعنت شدن است، مجازات آنان را به طرز درخشانی شرح می دهد. به ویژه در انجیل متی این مجازات را چنان توضیح می دهد که باب میل اِوَنجلیس هاست: «آتش خاموش ناشدنی»، «جهنم سوزان» (دوبار)، «عذاب»، «سوختن در آتش»، «کوره ی آتش» (دوبار)، «گریستن و از شدت درد دندان ساییدن» (پنج بار)، «آتش ابدی»، و «آتش ابدی که برای شیطان و پیروان اش مهیا شده».

اگر فرض کنیم که عیسی می داند که مقصودش را چگونه ادا کند، عاقبت بی باوران روشن است.این عاقبت، محو شدن سریع نیست. صرفاً اضطراب روحی جدا مانده از خدایش هم نیست. رنج و عذاب جسمی احیا شده است. فرق این شکنجه ها با شکنجه های قربانیان تفتیش عقاید در این است که شکنجه ی الهی چند دقیقه نیست، بلکه ابدی است. جهنم، برخلاف آشویتز، هیچ نویدی به پایان رنج ما پر کنندگان کوره ی آدم سوزی الهی نمی دهد. هیچ کس را از وحشت آن گریزی نیست، و شکنجه هایش – که در حضور ناظران الهی انجام می گیرد – بی پایان است. [11]

این سرنوشت آتشین و تخطی از اصل 5 حتی برای قتل عام کنندگان غیرتائب و دیگر شرورانی که تاریخ بشر را ملوث کرده اند نیز به قدر کافی بد هست. اما سفر وحی، فصل 13 آیه ی 5، پیش بینی می کند که این عاقبت همه ی کسانی است که «هر کس که اسمش از ازل در کتاب حیات مسیح مصلوب نوشته نشده، به جهنم خواهد رفت…» و در فصل 20 آیه ی 15 آن نیز این پیش بینی تأیید می شود که  «اسم هرکسی که در کتاب حیات یافت نشد، در دریاچه ی آتش افکنده می شود.»

لعنت ابدی بر چه کسانی مقرر شده است؟ همه کسانی که – چنان که اِونجلیست ها دوست دارند بگویند – مسیحیانی «بازمتولد شده» نباشند. به قول لوقا، نویسنده شهیر سفر اعمال رسولان، «اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان ما نجات یابیم» (اعمال رسولان 4:12) و پولس قدیس این مطلب را باز هم روشن تر بیان می کند: «پروردگار ما عیسی مسیح از پس آتش فروزان با فرشتگان قدّار اش ظاهر می گردد، و سزای کسانی را می دهد که  خدا را نمی شناسند [تأکید از من است] و کسانی که از انجیل پروردگارمان عیسی مسیح پیروی نمی کنند و  جزای آنها این است که به عذاب ابدی دچار شوند» (II Thess. 1:7-9).

در اینجا، ممکن است بر برخی مشتبه شود که بخاطر اینکه شرط ضروری ایمان به اسم عیسی این است که هم این اسم را شنیده باشید و هم اهمیت آن را دریافته باشید، هر کسی را که اناجیل را درک نکرده از دوزخ گریزی نیست. البته از این حیث انگیزه ی میسیونر ها روشن می شود. اما بر سر کسانی که هرگز در زمان یا مکان حیات شان نام عیسی را نشنیده اند چه می آید؟ آیا همه ی کسانی که پیش از عیسی زیسته اند، ملعون هستند؟ درمورد کسانی که در بی خبری از قصه ی عیسی زیسته اند یا می زیند چه می توان گفت؟ آیا آنها – اکثریت نژاد بشر – به خاطر ایمانی که به دلایل تاریخی یا جغرافیایی ندارند، مستوجب عقاب اند؟

انجیل  از این نتیجه گیری سخت حکایت دارد. یقیناً خود عیسی این نتیجه را با متانت می پذیرد. او می گوید: » باب [رستگاری] تنگ و راه آن دشوار است … و کسانی آن را می یابند اندک اند. «انجیل متی 7:13-14]. اینکه اغلب آدمیان – هرقدر هم که زندگانی شان منزه باشد – تنها بدان خاطر که به نجات دهنده بودن عیسی باور ندارند مجازات می شوند، نتیجه ی این واقعیت است که اغلب آدمیانی که تا کنون بر زمین زیسته اند، حتی اسم عیسی را نشنیده اند. اگر قرار باشد سخن عیسی را جدی بگیریم،  بشارت پولس قدیس که می گوید ممکن است عفو عمومی شامل برخی از آدمیان شود، چنگی به دل نمی زند. ویلیام ال. کاریاگ که از توانا ترین دفاعیه نویسان است می پذیرد که چنین استثنایی بر قاعده ی ناممکن بودن «نجات تحت اسمی دیگر» در بهترین حالت بسیار نادر است. به همین خاطر است که مطابق دیدگاه او، و عیسی، حتی مخلص ترین باورمندان به دیگر ادیان جهان «که بدون مسیح گمراه  و میرایند.»

با  همه ی این حرف ها، بحث بر سر تعداد  کسانی نیست که در دوزخ عذاب می بینند. پرسش اصلی این است که آیا زمان عذاب دوزخ بی پایان است یا محدود. اگر حتی یک نفر باشد که متحمل عذاب ابدی شود، آنگاه اصل گرامی 5 توسط خدا نقض شده است.

و به واسطه ی تخطی از این اصل – به همراه دیگر اصول اخلاقی-  منزه بودن خدا  آشکارا زایل می شود. درست همان گونه که نمی توانیم گفت که هیتلر از نظر اخلاقی منزه بود، به رغم این حقیقت که مردمان  را به «گناه» نداشتن نَسَب مناسب به اتاق گاز می فرستاد، نمی توانیم بگوییم که خدا اخلاقاً منزه است، به رغم اینکه مردم را به دوزخ می فرستد تا به «گناه» فقدان اعتقاد صحیح کباب شوند. برعکس، هر کسی که مرتکب چنین شقاوت هایی گردد، در یک کلمه، شرّ است. پس جای تعجب نیست که  خود خدا نه تنها می گوید «من صلح را آفریدم»، بلکه همچنین می گوید «من شرّ را آفریدم» (Is. 45:7) [13].

شایان ذکر است که شیطان، در قیاس با خدا، در انجیل به سان ملکه ی فضایل ترسیم شده است. شیطان تنها متهم به سه گناه عمده است.

نخست اینکه مطابق نص انجیل، شیطان – به شکل ماری درآمده – حوا را وسوسه کرد که از میوه ی ممنوعه ی معرفت بخورد، میوه ای که محصول «درخت معرفت به خیر و شر» توصیف شده است [14]. شاید کسی بگوید که پس خوب شد که شیطان طریقه ی شناخت معرفت اخلاقی را به حوا آموخت. اما خدا، طبق سفر پیدایش 3:5  خدا نمی خواست که چشمان او «گشوده شود»؛ خدا خواهان عبودیت کورکورانه بود. خدا به شیوه ی متعارف اش واکنش نشان می دهد. نه تنها او را به خاطر عملی که پیشاپیش نادرستی اش را نمی دانست مجازات می کند، بلکه آدم و همه ی اخلاف اش از جمله من و شما، را نیز مجازات می کند. او بار آنچه را که الهیون گناه نخستین می خوانند بر دوش ما می افکند: عمل حوا را موجب این می داند که هیچ یک از ما نتواند با پرونده ی پاکی پا به دنیا نهد.

شیطان در سفر اول تواریخ ایام در همان نقشی ظاهر می شود که در سموئیل دوم به خدا اختصاص یافته بود. پس این بار خطای او چیست؟ اگر برای خدا خیر است که فرمان سرشماری بدهد، آیا این فرمان دادن برای شیطان شرّ است؟

پس از آن، شیطان تقریباً هیچ کار مشکوکی جز وسوسه کردن خود خدا، در قالب عیسی، در خلال چهل روزی که در صحرا بود انجام نمی دهد – کوششی که بسیار عبث از آب در می آید.

نکته ی چشم گیر این است که شیطان، به رغم تبلیغات منفی که بعدها علیه اش می شود، برخلاف خدا از هیچ یک از اصول مهم اخلاقی 1 تا 5 تخطی نمی کند.

 ج: دفاع از (3): مجاز نبودن تخطی خدا از اصول ما

راهکار دوم دفاعیه نویسانه این استدلال است که اصول ما استثناپذیر اند، و این مطلب خدا را تبرئه می سازد.

توسل غالب دفاعیه نویسان به راهکاری است که من آن را استثنای ملوکانه می خوانم. اکثر دفاعیه نویسان بر این باور اند که » خدا مالک بر حیات است» و به موجب این می تواند با ما «مطابق اراده اش» رفتار کند. [15] اما این برهان حاوی یک ابهام خطرناک در واژه ی «می تواند» است. مسلماً درست است که اگر خدا – چنان که خداباور ها باور دارند – مالک و قادر مطلق باشد، پس «می تواند» هرچه می خواهد انجام دهد، به این معنی که دارای قدرت یا توانایی انجام هر کاری هست. اما می توانیم در اینکه توانستن به معنای درست بودن است چون و چرا کنیم. یقیناً از اینکه خدا «می تواند» نتیجه نمی شود که خدا حق دارد یا اخلاقاً مجاز است که از اصول اخلاقی تخطی کند. اگر خدا چنین حقی داشته باشد، عفریت ها ی اخلاقی تاریخ بشر که بر امپراتوری ها حکم می راندند نیز به همان میزان بری از خطا هستند.

پس راهکار دوم، این ادعاست که خدا از محذورات اصول اخلاقی ما مستثنی است. ممکن است گفته شود که  انسان در انقیاد محذورات اخلاقی است، اما خدا محدود به چنین قیودی نیست. اما این به منزله ی اعمال استانداردهای دوگانه و لذا مستلزم فدا کردن کلیت اصول اخلاقی است. این به معنای نسبی کردن اخلاقیات به افراد یا زمان ها و محروم کردن این اصول از اعتبار مطلق و عینی ایست که خداباوران متعهد به آنند. باز هم بدتر اینکه، در مورد خداباور ها، این امر به منزله ی زیر سوال بردن نزهت خداست. زیرا خدا همان قدر منزه است که درست عمل می کند. به بیان دیگر، اگر هرکسی اخلاقاً کامل محسوب شود، آنگاه اعمال اش، فرمان هایش، و مجوزهایش نیز باید اخلاقاً کامل باشد. گفتن اینکه خدا به رغم سرشت شرورانه ی اعمال اش منزه است، بازی با کلمات خواهد بود: این یعنی تهی کردن واژه ی «منزه» از معنای متعارف اش و آن را مترادف با «شرّ» گرفتن.

راهکار سوم محاجه می کند که در همه ی مواردی که ملاحظه نمودیم، خدا طبق رویه ای عمل کرده که به زعم برخی این اصل مهم اخلاقی است که به موجب آن گناه باید مجازات شود. زیرا از این اصل –  و آموزه ی الهیاتی گناه نخستین که مطابق آن هر انسانی از بدو لقاح نطفه اش در بطن مادر، وارث گناه یا دست کم پیامد گناه حواست – نتیجه می شود که خدا نه فقط می تواند، بلکه حق دارد که ما را چنان که مناسب می داند مجازات کند. به بیان یکی از دفاعیه نویسان: «از آنجا که جزای گناه مرگ است، خدا حق دارد جان بدهد و جان بگیرد.» [16]  اگر پرسش از پیش فرض سئوال برانگیز این آموزه را که مطابق آن گناه می تواند از طریق ژنتیک یا روح انتقال یابد کنار بگذاریم؛ و فرض کنیم که می توانیم وارث گناه نخستین باشیم، بازهم یک ایراد بسیار مهم تر به کل این ادعای دفاعیه نویسان وارد است. اگر این فرض بعید را قبول کنیم که خدا به موجب فقدان کلی معصومیت در احاد بشر خدا مجاز است که دست به کشتارهای جمعی بزند، آنگاه مجبوریم بگوییم که هیچ موقعیتی نیست که در آن کشتار مردان، زنان و کودکان، هرقدر هم که بی گناه جلوه کنند، اخلاقاً خطا باشد. پس مجبوریم که اصل 1 را یک اصل اخلاقی عینی ندانیم زیرا در این صورت این اصل کاملاً پوچ، و فاقد هرگونه زمینه ی اعمال است. و این ما را مجاز می دارد که، به مانند خدا، دست به کشتار هرکسی که خواستیم بزنیم. تنها چیزی که نیاز داریم توسل به قاعده ی مجازات به خاطر گناه نخستین است. بالآخره، اگر قرار باشد اخلاقیات مبتنی بر استاندارد های دوگانه را نپذیریم، اگر انجام عملی به قدر کافی برای خدا خوب باشد، برای ما هم به قدر کافی خوب هست.

اگر حتی یکی از استثناهای بالا بر اصول ما درست باشد، این اصول نباید صدق های اخلاقی باشند، بلکه کذب های اخلاقی خواهند بود. در بهترین حالت، این اصول تنها منع های اخلاقی سطحی (prima faci) هستند. منع هایی که – برای به طور عینی انقیادآور ساختن آنها – باید به گونه ای منظور شوند که مجوزی برای برخی شنیع ترین رفتارهای اخلاقی فراهم کنند که هر کسی می تواند بدان ها محکوم شود. به طور خلاصه، اگر این اصول را به گونه ای این صورت بندی کنیم که  خدا را نشوند، شیطان و دیگر تجسمات شرّ را نیز شامل نمی شوند.

چ: پیامدها برای خداباوری: نادرستی دست کم یکی از مبانی خداباوری، (1) یا (2)

در اینجا اجازه دهید به چهارگانه ی ناسازگاری بازگردیم که گفتم چنان معضلی را برای خداباوری ایجاد می کند. نشان دادم که، اولاً، (4) درست است، یعنی خدای انجیل حقیقتاً به ما می گوید که خدا از اصول اخلاقی مان تخطی میکند، و ثانیاً، (3) درست است، یعنی  هر کسی – از جمله خدا-  مجاز نیست که از این اصول تخطی کند. اما اگر حق با من باشد، آنگاه خداباوران  هیچ راه گریزی از چهارگانه ی منطقی شان ندارند که قلب ایمان شان به خدا را  هدف قرار نگیرد.

آنها یک گزینه دارند. باید، زیر اجبار تناقض، دست کم یکی، یا هردوی، باورهای (1) یا (2) را رها کنند، که به موجب (1) هرآنچه که خدا می کند اخلاقاً مجاز است، و به موجب (2) انجیل بسیاری از این اعمال را بر ما آشکار می کند، و لذا عدم باور به آن، معادل عدم باور به وحی بودن انجیل است.

حال به طرح دعوای خود علیه خداباوری می پردازم، که برهان اخلاقی ام به نفع بیخدایی باشد:

ح) یک نتیجه ی برهان من: نادرستی نظریه ی خداباورانه ی اخلاقیات

اما پیش از ختم این مطلب، می خواهم توجه تان را به یک نتیجه ی برهان ام جلب کنم. یک باردیگر، چهارگانه ی ناهمسازی را ملاحظه کنید که کل عمارت خداباوری را ویران می کند. اما این بار، گزاره های (1)، (2)، (3) و (4) از چهارگانه ی ناهمساز فوق را به ترتیب با مشابه های زیر جایگزین کنید:

(1) * هر آنچه که خدا به ما فرمان می دهد که انجام دهیم اخلاقاً مجاز است.

(2) * انجیل بسیاری از اموری را که خدا به ما فرمان می دهد آشکار می سازد.

(3) * ارتکاب هر عملی که تخطی از اصل (1) محسوب شود اخلاقاً مجاز نیست.

(4) * انجیل به ما می گوید که خدا به ما فرمان داده که مرتکب اعمالی شویم که تخطی از اصل (1) محسوب می شوند.

پس ورطه ی منطقی مشابهی برای باور خداباور به اینکه خدا، چنان که در انجیل بیان شده، منشاء عینیت اخلاقیات است یا، دست کم، راهنمای مطمئنی برای امر و نهی های اخلاقی ست ایجاد می شود.

بجای از سرگرفتن کل استدلال قبل، نخست با نقل قول از انجیل و سپس با طرح یک سری پرسش در برابر کسانی، مانند آلوین پلانتینجای فیلسوف، که ادعا می کنند «باید هرآنچه را که خدا می گوید باید باور کنیم، باور کنیم»، این کیفرخواست جدید علیه خداباوری را ارائه می دهم. زیرا باید آشکار شده باشد که، اگر پلانتینجا و دیگر خداباور های انجیلی درست بگویند، آنگاه از آنجا که امر خدا برآنچه که باید باور کنیم، شامل اموری که باید انجام دهیم هم می شود، پس اگر خدا بگوید که باید چنین و چنان کنیم، باید چنین و چنان کنیم.

نخست آیه ی 3 از فصل 15 کتاب اولِ سموئیل را ملاحظه کنید که در آن خدا به خلق اش فرمان می دهد:

حال برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آنها رحم نکن، بلکه زن و مرد و کودک و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن.

حال از خود این سه سئوال را بپرسید:

(i) آیا » زن و مرد و کودک و طفل شیرخواره را نابود کن» کلام خدایی است که پرستش می کنیم؟

(ii) آیا می توان تصور کرد که خدا در زمان ما نیز همان فرمان را صادر کند؟

(iii) اگر باور می کردید که چنین فرمانی به شما داده شده، می توانستید یا می خواستید که آن را اجرا کنید؟

اگر پاسخ تان به پرسش (i) «خیر» است، صحت به اصطلاح کلام خدا، انجیل، را منکر شده اید. اگر پاسخ تان به پرسش (ii) «خیر» است – شاید به خاطر اینکه می اندیشید که خدا رویه اش را اصلاح کرده است – منکر این شرط ضروری شده اید که اوامر خدا اخلاقاً درست اند، تا چه رسد به اینکه منبع صدق اخلاقی باشند. اگر در پاسخ به پرسش (iii) «خیر» گفته باشید، باید بیاندیشید که گاهی تخطی از فرمان خدا درست، یا حتی اجباری است. به این ترتیب می پذیرید که صدق های اخلاقی مستقل از خدا هستند، و چه بسا بتوانند در تقابل با فرمان ها ی خدا باشند. پس می پذیرید که اخلاق، چنان که فیلسوفان از قدیم گفته اند، خودمختار است؛ و بنابراین  ما باید خودمان به اندیشیدن اخلاقی مان بپردازیم.

اما اگر پاسخ تان به هریک از پرسش های فوق «بلی» باشد، پس در نظر من باور شما به خداباوری انجیلی نه تنها اشتباه، بلکه اخلاقاً شنیع است. زیرا، به گفته ی دوستم جان پاتریک، که پس از کشف اینکه پاسخ بسیاری از همکاران کشیش اش در کلیسای پروتستان نیوزلند به هر سه ی این پرسش ها «بلی» است از کشیشی استعفا داد: «آموزه ای که متون مقدس از کلام خدا ارائه می دهند، خدایی که قانون گزار عالی ایمان و وظیفه است، قدرت آن را دارد که مردمانی را که می توانستند مهربان، اندیشمند و دوستدار دیگران باشند، به گروهی بدل کند که کشتار را به نام خدایی که می پرستند، تجویز کنند.» [17]

یادداشت ها

  • این مطلب در 27 مه 1999 در دانشگاه وسترن واشینگتون – و روایت بازبینی شده ی آن – در 29 سپتامبر 1999 در دانشگاه اوکلند ارائه شده است. ریمود دی.برادلی استاد بازنشسته ی

فلسفه در دانشگاه سیمون فریزر است، و اکنون در نیوزلند زندگی می کند.

[1] در این مطلب اشاره ای به خدای قرآن نمی کنم. به گفتن این اکتفا می کنم که اگر استدلال ام درست باشد، علیه خداباوری اسلامی نیز هست.

[2] Alvin Plantinga, «When Faith and Reason Clash: Evolution and the Bible,» Christian Scholar’s Review, Vol. XXI, No. 1, (September, 1991), p. 8.

[3] William Alston, «Divine-Human Dialogue and the Nature of God,» Faith and Philosophy, (January 1985, p.6).

[4] Peter van Inwagen, «Genesis and Evolution,» in Reasoned Faith, ed. Eleonore Stump, Cornell University Press, 1993, p.97.

[5] Alvin Plantinga, p.12.

[6] Rod Evans and Irwin Berent, Fundamentalism: Hazards and Heartbreaks, Open Court, La Salle, Illinois, 1988, pp. 120-1. Also James A. Haught, Holy Horrors: an Illustrated History of Religious Murder and Madness, Prometheus Books, Buffalo, New York, 1990, p.163.

[7] رجوع شود به هوشع فصل 13 آیه ی 16: «سامره باید سزای گناهانش را ببیند، چون بر ضد خدای خود برخاسته است. مردمانش به ضربت شمشیر فروخواهند افتاد، بچه هایش ریز ریز خواهند شد، و شکم زنان حامله اش با شمشیر دریده خواهد شد.»

[8] Brad Warner, «God, Evil, and Professor Bradley» (manuscript circulated privately in response to my debate with Campus Crusade for Christ representative, Dr. Chamberlain, on the topic «Can there be an objective morality without God?»). The debate took place at Simon Fraser University on January 25, 1996.

[9] در سفر لاویان فصل 26، آیه ی 29 می خوانیم:» به حدی که از شدت گرسنگی پسران و دختران خود راخواهید خود. در سفر تثنیه فصل 28، پس از آنکه خدا یک دوجین شروری را که مردم را از رسیدن به رحمت اش محروم می کنند فهرست می کند، می گوید (در آیات 53 تا 58) » گوشت پسران و دختران تان را هم خواهید خورد. نجیب ترین و دلسوز ترین مرد، حتی به برادر خود و زن محبوب خویش و بچه هایش که هنوز زنده هستند ترحم نخواهد کرد، و از دادن قطعه ای از گوشتی که می خورد یعنی گوشت فرزندانش به آنها امتناع خواهد کرد.» در سفر اِرمیا، فصل 19، آیه ی 9، نمایش مهیب این گونه ادامه می یابد که خدا می گوید: » و آنها را وامی دارم که گوشت پسران و گوشت دختران شان را بخورند… «. سرانجام، در سفرحزقیال نبی، فصل 5، آیه ی 10، اشتهای الهی پدر را هم شامل می شود و خداوند می فرماید: «پس در میان شما، پدران فرزندان شان را و فرزندان پدران شان را خواهند خورد.»

یادداشت مترجم: در ترجمه ی استاندارد فارسی  از انجیل چنین آمده : » اجازه خواهم داد که دشمن شهر را محاصره کند و کسانی که در آن مانده باشند از گرسنگی مجبور به خوردن گوشت فرزندان و دوستان شان شوند.» متن انگلیسی این آیه چنین است:

«And I will make them eat the flesh of their sons and the flesh of their daughters . . .»

منبع این نوشتار +

کارهایی که محمد نمی بایستی انجام میداد!

غیاث پسر ابراهیم، از صادق جعفر بن محمد، از پدرش از پدرانش نقل میکند که رسول خدا فرمود: همانا خداوند-تبارک و تعالی-هفت صفت را برای من ناپسند داشت و من نیز آنها را بر اوصیای از فرزندانم و تابعین آنها برای بعد از خودم، ناپسند میدانم:مشغولیت در نماز، همخوابگی در روزه داری، منت گذاشتن پس از صدقه، با جنابت به مسجد گام گذاشتن، تجسس و سرک کشیدن در خانه های مردم، خنده در میان قبر ها(قبرستان) امالی شیخ صدوق، برگ 105

دین . دست آویز حاج آقا و افیون بیچاره ها

دیشب در محل چه غوغایی بود.آخر محرم شروع شده است.ماه شور و حال ، ماه قیمه و نذری ، ماه علم و چهل چراغ بچه های پایین شهر در این ماه غصه ی نبود کیف و کفش و همه ی نداشته ها را فراموش میکنند و تمام فکر و ذهنشان مشغول شمردن تعداد ردیف حلقه های زنجیرهای عزاداری است. (هرچه کلفتر و دردناک تر ثوابش بیشتر)

بقیه ماههای سال را هم با یاد آقا امیر المومنین سر میکنیم ، حداقل ما نان و پنیر داریم که بخوریم ، حاج آقا امام جماعت محل در حالی که دستش روی شکم بر آمده اش بود میگفت: علی (ع) سه روز سه روز روزه میگرفتند و افطار نمیکردند

تازشم مشیت الهی اینگونه رقم خورده.به جنگ خدا که نمیشود رفت. تقدیر است.هرکسی یک پیشونی نوشتی دارد ، پیشونی نوشت ما هم این است

امسال مراسم محرم را هیئت » عاشقان ولایت» برگزار میکنند ، بانی این هیئت خدا حفظش کند حاج آقا حسینی پدر رفیقم احمد است ، هر سال مراسم میگیرد.یک نماشگاه ماشین فروشی دارد خیلی زرنگ است ماشین مدل 57 را چنان تر و تمیز میکند که وقتی به ملت از همه جا بی خبر مدل 84 قالب می کند هیچ خریداری از گشادی کلاهی که بر سرش رفته بو نمیبرد

حاج آقا اما جماعت محل ، دیشب در مراسم میگفت: احسنت حاج آقا حسینی ، هر سال باحال تر و پر شور تر از سال پیش، مرحبا

حاج آقا دیشب قبل از ذکر مصیبت ما را به قناعت توصیه میکرد و میگفت برای پول با هر حرامخوری دست در یک کاسه نشوید و از ثواب این شبها میگفت که اگر سینه ی شیعیان حسین در این ماه کبود شود شب اول قبر فرشتگان نکیر و منکر هرچه پرسیدند همین بس که جای این کبودیها و اشکهای ریخته در مراسم محرم را نشان دهی تمام است ، آخر خود آقا شفاعت میکنند قربانشان برم ، میفرمایند خدمت خدا اینها دوستدار اهل بیتند بگذار بیایند در آغوش من

حاج آقا میگفت اشکها آجرهایی میشوند برای ساخت عمارتی در بهشت و هر دستی که بر سر و صورت میزنیم حوری حریر پوشی میشود ، دل ربا

حاج آقا وقتی اینها را میگفت مردم سر از پا نمیشناختند ، بر سر و صورت میزدند و شیون میکردند.صدای یکی از زنان آن طرف پرده کاملا آشناست ، آخر فاحشه ی همیشه دایر محله ماست البته در محرم به خود مرخصی میدهد ، خوشا به حالش ، حتما با اولیای الهی محشور میشود ، چون از همه بیشتر اشک میریزد این شبها

دیشب پدر حسن هم بود ، چنان زنجیر میزد که مطمئنم تا به حال هرچه نزول داده و مال یتیم خورده کرام الکاتبین قلم گرفته اند از دفتر گناهانش و پاک پاک است دفتر اعمالش.

من هم امشب باید سعیم را بیشتر کنم تا کبودتر شود مجوز عبور به بهشت در این دنیا که جز نان و انگور و زیرزمین نموری که باید هر سال تنمان بلرزد که صاحب خانه بیرونمان میکند یا نه نصیبمان نشد ، حداقل آن دنیا خانه ی گرمی باشد و مرغی و چلویی
 

» منفرد «

 

خداشناس عزیز

نویسنده – دَن بارکر

برگردان به پارسی – امیر غلامی

خداشناس عزیز، – من چند سئوال دارم، و فکر می کنم باید آنها را از شما بپرسم. گاهی اینجا در عرش بدون هم صحبت نشستن واقعا سخت می شود. من واقعاً می خواهم با کسی حرف بزنم. البته همیشه می توانم با فرشتگان حرف بزنم، اما از آنجا که آنها فاقد اختیار هستند، و همه ی اندیشه هایشان را خودم در ذهن شان فرو کرده ام، نمی توان گفتگوهای خیلی جالبی با آنها داشت.

البته، می توانم با پسرم عیسی و با «سوم شخص» ام روح القدس هم صحبت کنم، اما چون هرسه مان یکی هستیم، نمی توانیم از هم چیزی بیاموزیم. در ذهن خدا هیچ حاضر جوابی خوش آیندی نیست. هر سه مان می دانیم که دیگری چه می داند. درست به همین خاطر نمی توانیم  با هم شطرنج بازی کنیم. گاهی عیسی مرا «پدر» خطاب می کند و احساس خوبی به من دست می دهد، اما چون من و او همسن هستیم و قدرت مان هم اندازه است، بازی چندان به دل مان نمی نشیند.

شما تحصیل کرده هستید. فلسفه و ادیان جهان را مطالعه کرده اید، و مدرکی دارید که شما را شایسته ی بحث با کسی در سطح من می کند ? این طور هم نیست که من با همه کس صحبت نمی کنم، البته من با مؤمنان بی سوادی هم که کلیساها را پر می کنند و با عریضه های بی پایان شان تملق ام را می گویند صحبت می کنم، اما شما می دانید که این صحبت ها در چه سطحی است. همگی ما گاهی طالب همفکری با همگنان محترم خود هستیم. شما مطالب علما را خوانده اید. شما مقالاتی درباره ی من نوشته و کتاب هایی منتشر کرده اید، و مرا بهتر از هر کس دیگری می شناسید.

شاید از اینکه می بینید من سئوالاتی از شما دارم شگفت زده شوید. نه، پرسش های من از آن نوع پرسش های بلاغی نیست که به کار خطابه های معنوی می آیند، پرسش های من واقعی و بینی و بین اللهی هستند. این پرسش ها نباید شما را متحیر کنند، چون بالآخره من در تصورم شما را خلق کردم. کنجکاوی شما میراث خودم است. مثلا، شما می گویید که عشق، تأملی است که در وجودتان درمورد سرشت من می کنید، درست است؟ خوب، چون پرسیدن هم سلیم است، از جانب من به شما اعطا شده است.

زمانی کسی می گفت ما باید همه چیز را ثابت کنیم، و آنچه که خوب است به فراست دریابیم. پس نخستین پرسش من این است:

من از کجا آمده ام؟

از وقتی که خودم را شناخته ام، اینجا در عرش نشسته ام، و اطراف را می نگرم و متوجه می شوم که جز خودم و اشیائی که آفریده ام هیچ چیز در اطرافم نیست. نه موجود دیگری نمی بینم که رقیبم باشد، و نه کس دیگری را فوق خودم می یابم که آفریننده ام باشد، مگر اینکه در حال قایم موشک بازی با من باشد. تا آنجا که می دانم (و فکر می کنم که همه چیز را می دانم) در هر رخدادی هیچ چیز جز خود سه شخصیتی ام و مخلوقاتم هیچ چیز دخیل نیست. شما می گویید که من همیشه بوده ام. من خودم را خلق نکرده ام، زیرا اگر چنین کرده بودم، پس باید عظیم تر از خودم می بودم.

پس من از کجا آمده ام؟

من می دانم که شما در مورد وجود خودتان چگونه به این پرسش پاسخ می دهید. شما می گویید که طبیعت، و به خصوص ذهن انسان، شاهدی بر طرح هایی ظریف است.  شما هرگز چنان طرح هایی را جدای از طراح ندیده اید. پس محاجه می کنید که  بشر باید خالقی داشته باشد، و از جانب من هم مخالفتی نمی بینید.

اما در مورد من چه می شود؟ من هم مانند شما ذهن ام را پیچیده و ظریف می یابم. ذهن من بسی پیچیده تر از اذهان شماست، در غیر این صورت نمی توانستم ذهن هایتان را بیآفرینم. شخصیت من نشانگر سازمان یافتگی و هدف دار بودن است. گاهی من از خردمندی خودم حیران می شوم. اگر  فکر می کنید که وجودتان نشانگر طراحی است، پس در مورد وجود من چه می اندیشید؟ آیا من شگفت انگیز نیستم؟ آیا من کارکردهایی منظم ندارم؟ ذهن من انبانی از اندیشه های نامرتبط نیست؛ بلکه نشانگر چیزی است که شما شواهد طرح مندی می خوانید. اگر شما نیاز به یک طراح دارید، چرا من نباید داشته باشم؟

ممکن است فکر کنید که چنین پرسشی کفرگویی است، اما این برای من گناه نیست. من می توانم هر پرسشی که می خواهم بپرسم، و فکر می کنم این پرسش درستی باشد. اگر می گویید که هرچیزی نیاز به یک طراح دارد و سپس می گویید که هرچیزی (من) نیاز به طراح ندارد، آیا تناقض گویی نمی کنید؟ با حذف من از استدلال تان، آیا مصادره ی به مطلوب نکرده اید؟ آیا این استدلالی دوری نیست؟ من نمی گویم که با نتیجه گیری تان مخالف ام، چطور می توانم مخالف باشم؟ فقط از خودم می پرسم که چرا استنباط  طراح داشتن برای شما مناسب است ولی برای من مناسب نیست.

اگر بگویید که برای من لازم نیست که بپرسم از کجا آمده ام، چون کامل و عالم مطلق هستم اما شما انسان ها ناکامل هستید، پس شما اصلاً این برهان طراح را لازم ندارید، نه؟ شما از پیش وجود مرا فرض گرفته اید. مسلماً شما می توانید چنین فرضی کنید، و من آزادی تان را منکر نمی شوم. این برهان پیشینی (a priory) و دوری ای ممکن است برایتان تسلی بخش باشد، اما برای من جالب نیست. به من کمکی نمی کند که بدانم از کجا آمده ام.

می گویید که من از ازل وجود داشته ام، اگر می دانستم که معنای ازلی بودن چیست، اعتراضی به آن نداشتم. اما تصور وجود ازلی برایم دشوار است. من اصلا آن قدر قدیم ها را به خاطر نمی آورم. تا ابد طول می کشد که بتوانم ازل را به خاطر بیاورم، در این صورت وقتی برای هیچ کار دیگری برایم باقی نمی ماند، پس برایم غیرممکن است که تأیید کنم که از ازل وجود داشته ام. و حتی اگر این درست باشد، چرا ازلی بودن عظمت بیشتری  از زمانمند بودن دارد؟ آیا عظمت  یک موعظه ی طولانی بیش از یک موعظه ی کوتاه است؟ «عظیم تر» به چه معناست؟ آیا چاق ها عظیم تر از لاغرها  هستند، یا پیران عظیم تر از جوانان؟

شما فکر می کنید اینکه من همواره وجود داشته ام اهمیت دارد. من عجالتاً حرفتان را می پذیرم. پرسش من از درازای زمان وجودم نیست، بلکه در مورد منشاء وجودم است. من نمی دانم که ازلی بودن چقدر این مشکل را می گشاید. من هنوز هم می خواهم بدانم که از کجا آمده ام.

من تنها می توانم پاسخ ها ی محتمل را تصور کنم، و از پاسخ تان سپاسگزار خواهم شد. من می دانم که وجود دارم. می دانم که نمی توانم خودم را آفریده باشم. همچنین می دانم که هیچ خدای عظیم تری نیست که بتواند مرا خلق کرده باشد. چون نمی توانم  بالای سرم کسی را بیابم، پس باید نظری به پایین بیافکنم و آفریدگانم را بنگرم. چه بسا ? این تنها یک فرضیه است، پس عذرم را بپذیرید ? چه بسا شما مرا آفریده باشید.

جا نخورید. قصد تملق شما را ندارم. چون من شواهدی دال بر طرح دارم، و چون هیچ جای دیگری نمی یابم که این طرح از آن سرچشمه گرفته باشد، مجبورم که به دنبال طراح، یا طراحانی برای سرشت خودم بگردم. شما جزئی از طبیعت هستید. شما هوشمند اید ? خوانندگان تان چنین می گویند. چرا نباید در شما به دنبال پاسخ پرسش ام بگردم؟ در این مورد مرا یاری دهید.

البته فکر می کنم اگر شما مرا آفریده باشید، آنگاه من نمی توانم شما را آفریده باشم. به این دلیل فکر می کنم شما را آفریده ام که شما مرا چنان آفریدید که فکر کنم من شما را آفریده ام. شما اغلب می گویید که خالق می تواند افکاری را در ذهن تان قرار دهد. آیا ممکن نیست که شما افکاری را در ذهن من قرار داده باشید،  و اکنون ما، هردویمان، از خود می پرسیم که از کجا آمده ایم؟

برخی از شما گفته اید که پاسخ تمام این پرسش ها فقط رازی است که خدا از آن آگاه است. خوب، خیلی متشکرم. جفتک انداختن در اینجا متوقف می شود. از یک سو شما برای اثبات من می کوشید از منطق استفاده کنید و از سوی دیگر، هنگامی که منطق به بن بست می رسد، شما آن را رها می کنید و به «ایمان» و «راز» متوسل می شوید. ممکن است که  این کلمات در مورد شما جایگزین حقیقت شود، اما در مورد من هیچ معنایی ندارند. می توانید وانمود کنید «راز» بیانگر چیزی به غایت مهم است، اما در نظر من تنها به معنای این است که شما نمی دانید.

برخی از شما اظهار می کنید که من از هیچ جا «نیامده» ام. من فقط وجود دارم. اما، من همچنین شنیده ام که شما می گویید که هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمی آید. شما نمی توانید هر دو را بگویید. یا من وجود دارم یا ندارم. چه چیزی موجب شده که من، عوض عدم، موجود باشم؟ اگر من نیازمند علتی نباشم، پس چرا شما هستید؟ من خوش ندارم که بگویم این یک راز است، من باید تنها توضیحاتی را بپذیرم که معنایی داشته باشد. شما مرا آفریده اید.

آیا این ایده اینقدر وحشتناک است؟ می دانم که فکر می کنید بسیاری از دیگر خدایان آفریده ی انسان اند: زئوس، تور، مرکوری، اِلویس. شما تشخیص می دهید که این الاهه ها ناشی از امیال نیاز ها، و ترس های بشر دارند. اگر عقاید فرحبخش آن میلیاردها نفر را می توان حاصل فرهنگ دانست، پس چرا نتوانید عقاید خودتان را هم چنان بدانید؟ پارسیان میترا را آفریدند، یهودیان یهوه را، و شما مرا. اگر من در این مورد اشتباه می کنم، لطفا مرا تصحیح کنید.

پرسش دوم من این است:

همه ی اینها برای چیست؟

شاید من خودم را آفریده باشم، شاید خدای دیگری مرا آفریده باشد، شاید هم آفریده ی شما باشم ? اجازه دهید این پرسش را فعلا کنار بگذاریم. اکنون من اینجا هستم. اما چرا من اینجا هستم؟ بسیاری از شما در پی مقصودی برای حیات هستید، من اغلب گفته ام که هدف شما در زندگی خشنود ساختن من است (سفر وحی فصل 4 آیه ی 11 را بخوانید) اگر مقصود شما خشنود ساختن من است، مقصود من چیست؟ خشنود ساختن خودم؟ آیا همه ی اش همین است؟

اگر من برای لذت خودم وجود دارم، پس این خودخواهانه است. چنین می نماید که من صرفاً شما را همچون بازیچه هایی برای بازی خودم خلق کرده ام. آیا اصل دیگری هست که بتوانم به آن متوسل شوم؟ چیزی که تحسین کنم، بپرستم و عبادت کنم؟ آیا من مأمورم که تا ابد اینجا بنشینم و خودم را با عبادات دیگران سرگرم کنم؟ یا با عبادت خودم؟ مقصود چیست؟

من نوشته هایتان را در مورد معنای حیات خوانده ام و، سوءتفاهم نشود،  در چارچوب اهداف الاهیات  ادیان بشری با معنا هستند، حتی اگر کاربردی در جهان واقعی نداشته باشند. بسیاری از شما فکر میکنید که هدف از حیات حصول کمال است. زیرا شما انسان ها می پذیرید فاقد کمال هستید (و من موافقم)، پس بهبود خود کوششی پیش پایتان می نهد. کاری دستتان می دهد که انجام دهید. روزی ابراز امیدواری می کنید که چنان کمالی یابید که می اندیشید من دارم. اما چون من، بنا به تعریف، همین حالا هم کامل هستم، نیازی به چنین هدفی ندارم. گمان می کنم من فقط یک جور سیبل هدف گیری باشم.

من هنوز هم از وجودم در حیرتم. من از بودن ام لذت می برم. از کمالم مشعوفم. اما این ها کاری دستم نمی دهد. من عالم را با همه جور قوانین طبیعی آفریدم که از کوارک ها گرفته تا سحابی ها از آن قوانین پیروی می کنند، و جهان ام به خوبی کار می کند. ناچار بودم این قوانین را بیآفرینم، چون در غیر این صورت مجبور بودم کارهای تکراری بسیاری، مانند امتداد دادن پرتوهای نور در فضا، به زمین انداختن اجسام، به هم چسباندن اتم ها و ساختن مولکول ها و تریلیون ها کار خسته کننده ی دیگر را کراراً انجام دهم که بیشتر شایسته ی یک برده است تا یک سرور. شما اغلب این قوانین را کشف کرده اید، و چه بسا در آستانه ی تشکیل کل تصویر باشید، و به محض اینکه چنان کردید، همان قدر می دانیدکه من می دانم: اینکه در جهان هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم. این کسالت بار است.

من می توانستم جهان های دیگر، و قوانین دیگری بیآفرینم، اما که چی؟ من پیش تر جهان را  کار انداخته ام. آفرینش مانند عطسه کردن یا داستان کوتاه نوشتن است؛ همین که درآمد، آمده. می توانستم به عیاشی آفرینش بپردازم، بیآفرینم، بیآفرینم، بیآفرینم. اما پس از مدتی شخص از یک کار خسته می شود، مثل وقتی که شما تمام یک جعبه شکلات را یکجا بخورید و کشف کنید که قطعه ی آخری همان خوشمزگی اولی را ندارد. اگر ده بچه داشته باشید، بیست تا هم می خواهید؟ (از شما می پرسم، نه از پاپ.) اگر بیشتر بهتر است، پس مجبورم تا وقتی که پدر بی نهایت بچه ، و بی نهایت جهان شوم، به آفرینش ادامه دهم. اگر مجبورم، پس برده ام.

بسیاری از شما می گویند که درست نیست در خودتان به دنبال هدفی برای حیات بگردید، یعنی هدف باید از خارج از خودتان بیاید. من هم همین طور احساس می کنم. من اصلا نمی توانم هدفی به خودم نسبت دهم. اگر چنین می کردم،  باید به دنبال دلایل خودم می گشتم. مجبور بودم به این بپردازم که چرا یک هدف را به دیگری ترجیح می دهم، و اگر چنان دلایلی از وجود خودم بیایند، گرفتار گشتن در یک دور توجیه خود می شوم. چون من قدرتی فراتر از خود ندارم، پس هیچ مقصودی ندارم. برای هیچ چیزی زندگی نمی کنم. اینها همه بی معناست.

از طرف دیگر، اگر فکر می کنید که من حق و آزادی دارم که سعادتم را در خودم و چیزهایی که آفریده ام بجویم، پس چرا شما چنین حقی ندارید؟ شما، کسانی  هستید که من در تصور خود خلق کرده ام؟

می دانم که برخی از شما راه حلی برای این مسئله طرح کرده اید. آن را «عشق» می خوانید. فکر می کنید که من اینجا تنها هستم، و انسان ها را خلق کرده ام که اشتیاقم را با رابطه با چیزی غیر از خودم ارضا کنم. البته این راه حل اصلا مشکل گشا نیست زیرا اصلا برای من مقدور نیست که چیزی خلق کنم که جزئی از خودم نباشد، اما در هر حال بگذارید فرض کنیم که من چنین تلاشی کرده باشم. بگذارید بگوییم که من این مکانیزمی را که «آزادی اراده» یا «اختیار» می خوانندش خلق کرده ام که به آدمیان قدرت انتخاب می بخشد. اگر من به شما آزادی اعطا کرده باشم (گرچه این توسیع معنای واژه ی آزادی است، چون هیچ چیز فراسوی قدرت من نیست) که به من عشق نورزید، پس اگر برخی از شما، معدودی از شما، حتی یکی از شما عشق ورزیدن به من را انتخاب کند، چیزی را حاصل کرده ام که ممکن بود فاقد اش می بودم. رابطه ای با کسی برقرار کرده ام که می توانست جور دیگری انتخاب کند. به لفظ شما، به این عشق می گویند.

این ایده بر روی کاغذ، ایده ی جالبی است. اما در عالم واقعی، این طور شده که میلیونها، و میلیاردها نفر از مردم عشق ورزیدن به مرا برنگزیده اند، و من باید با این کافران کاری کنم. نمی توانم به راحتی آنها از هستی ساقط کنم. اگر همینطوری آنها را نابود کنم، همینطوری هم می توانم از همان ابتدا فقط مؤمنان را بیآفرینم. از آنجا که من عالم مطلق هستم، از پیش می دانم که کدام یک از مخلوقاتم تمایل به گزینش من خواهند داشت، و این تناقضی با اراده ی آزاد ندارد زیرا آنانی که عبادت مرا برنخواهند گزید اصلا از اول خلق نخواهند شد. (می توانم این وضع را انتخاب فراطبیعی بنامم.) این به نظرم از به دوزخ انداختن مردم مهربانانه تر می آید.

شما نمی توانید با کسی که با خودتان برابر نیست رابطه ی عشقی داشته باشید. اگر شما آدمیان یک روح باقی تضمین شده مانند من نداشته باشید، آنگاه ارزش همدمی مرا ندارید. اگر نتوانم به حق تان بر مستقلاً وجود داشتن، و حق تان بر گزینش چیزی غیر از خودم احترام بگذارم، آنگاه نمی توانم به کسانی عشق بورزم که مرا برگزیده اند. ناچار خواهم بود جایی برای آن میلیاردها روح باقی دست و پا کنم که، به هر دلیلی، مرا انکار می کنند. بگذارید اسم آنجا را «دوزخ» بگذاریم، محلی که نا – خدا ست، نا- من است.

ناچار خواهم بود که این جهنم را بیآفرینم، در غیر این صورت من و کافران را از هم گریزی نخواهد بود. بگذارید از جزئیات فنی صرف نظر کنیم که چگونه می توانم دوزخ را خلق کنم، و آنگاه آن را از خودم، از کسی که هیچ چیز جدای از آن نیست، جدا کنم (این طور نیست که من بتوانم چیزی را خلق کنم و بعد به سادگی آن را به کناری بیاندازم ? هیچ آشغال دانی کیهانی ای وجود ندارد.) نکته در اینجاست که از آنجا که من بنابه فرض کامل هستم، این تبعیدگاه باید چیزی خلاف من باشد. باید به غایت شرّ، ظلمت، درد، و عذاب باشد.

اگر دوزخ را آفریده بودم، آنگاه خودم را دوست نداشتم.

اگر دوزخی آفریده بودم، معلوم بود که مشتاق عشق ورزی به خودم نیستم. در آن صورت چگونه می دانستم که کسی که ادعای عشق ورزیدن به مرا دارد، مرا به خاطر خودم دوست دارد، یا از ترس جهنم رفتن خودش؟ تهدید به عذاب الاهی می تواند برخی مردم را به عبادت وادارد، اما چندان نشانی از عشق در آن نیست. اگر شما با تهدید و ارعاب با من برخورد کنید، من در تحسینی که نسبت به شخصیت شما دارم تجدید نظر می کنم.

اگر فرزندانی  به دنیا آورده بودید که می دانستید قرار است تا ابد در جایی که خودتان برایشان تدارک دیده اید عذاب ببینند، چه احساسی به شما دست می داد؟ درباره ی خودتان چه می اندیشیدید؟ بهتر نبود که اصلا از اول آنها را به دنیا نمی آوردید؟

می دانم که برخی از شما می اندیشید که دوزخ فقط یک استعاره است. اما آیا در مورد بهشت هم همینطور می اندیشید؟

در هر حال، کل این برهان عشق نادرست است. چون من کامل هستم، هیچ کم و کسری ندارم. نمی توانم تنها باشم. نیازی ندارم که دوستم بدارند. من حتی نمی خواهم که دوستم بدارند زیرا خواستن نداشتن است. پذیرفتن اینکه من می توانم عاشق و معشوق باشم، پذیرفتن این است که ممکن است به خاطر اینکه بعضی ها عشق نورزیدن به مرا برگزیده اند رنجیده شوم. اگر شما بتوانید مرا برنجانید، پس من کامل نیستم. اگر نتوانم رنجیده خاطر شوم، نمی توانم عشق بورزم. اگر از کسانی که مرا دوست ندارند چشم پوشی کنم یا آنها را نابود کنم، یعنی آنها را روانه ی جهنم یا عدم نمایم، پس عشق ام صادقانه نیست. اگر رویه ام این باشد که فقط تاس «اراده ی آزاد» بریزم و بعد کسانی را جمع کنم که مرا دوست داشته اند، پس عفریت خودخواهی هستم. اگر شما این طور با زندگانی  مردم را بازی کنید، شما را بی عاطفه، خودپسند، متزلزل، خودخواه و هوسباز می خوانم.

می دانم که می خواهید مرا از مخمصه نجات دهید. شما توضیح می دهید که ذات باری تعالی مسئول رنج و عذاب نامؤمنان نیست، زیرا انکار من انتخاب خودشان بوده، نه من. می گویید آنها سرشت بشری فاسدی داشته اند. خوب چه کسی این سرشت بشری را به آنها داده است؟ اگر انسانی تصمیم بگیرد که خطا کند، انگیزه اش از کجا می آید؟ اگر فکر می کنید که انگیزه را شیطان به او داده، شیطان را چه کسی آفریده؟ و اصلا چرا باید آدمیان از جانب شیطان آسیب پذیر باشند؟ چه کسی این آسیب پذیری را خلق کرده است؟ اگر شیطان کامل خلق شده، و آنگاه سقوط کرده، نقصان معنوی او از کجا ناشی شده است؟

اگر من کامل هستم، پس چگونه درمقام خدایی چیزی را خلق کردم که کمال را برنمی گزیند؟ زمانی کسی گفت درخت خوب ثمر بد نمی دهد.

عنوان کتاب الاهیات قطور بعدی که شما می نویسید این است: آیا حوا کامل بود؟ اگر چنین بود، میوه را نمی خورد، نقص را من خلق کردم.

شاید فکر کنید همه ی این کار ها مقصودی برای من فراهم می کند ? که این بازی را سر و سامان بدهم ? اما راستش این کار مرا دچار سردرد می کند. (اگر  سردرد گرفتن را بر من روا نمی دارید، چگونه می گذارید که دچار رنج عشق های از دست رفته شوم؟) اگر فکر می کردم که اعمالم موجب رنج دیگران می شود، نمی توانستم به زندگی ام ادامه دهم. خوب، نباید این را بگویم. زیرا فکر می کنم شما مرا آفریده اید. به نظر باید بگذارم به من بگویید که برای خاطر چه می توانم زندگی کنم. اگر فکر می کنید که روا داشتن عشق و انتقام با شخصیت من جور در می آید، پس من اختیاری ندارم. اگر شما آفریننده ام باشید، پس عشق می تواند از یک طرفم وجودم و سبعیت از طرف دیگرم فوران کند. می توانم با معشوقم بر سر استخوان های فرزندان گمراه ام برقصم و تظاهر کنم که دارم لذت می برم. حقیقتا می توانم خیلی انسان باشم.

هزاران سئوال دیگر هم دارم، اما امیدوارم اجازه دهید یکی دیگر هم مطرح کنم:

چگونه تصمیم بگیرم چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست؟

نمی دانم چگونه اینجا آمده ام، اما اینجا هستم. بگذارید بگوییم که مقصود من صرفا این است که انسان های خوبی خلق کنم. بگذارید بگوییم که من برای کمک به شما در تشخیص اینکه چگونه مانند من کامل باشید اینجا هستم. آیا این هدف درخشانی نیست؟ من به شما قواعد یا اصولی می دهم و شما باید سعی کنید از آنها پیروی کنید. این کار چه بامعنا باشد و چه بی معنا، هر دوی مان را مشغول می سازد. به نظرم از دیدگاه شما این به غایت معنادار است، زیرا شما فکر می کنید که من قدرت پاداش و جزا دادن دارم.

می دانم که برخی از شما الاهیون پروتستان فکر می کنید که من به خاطر کار خوب کردن به شما پاداش نمی دهم، بلکه صرفاً به خاطر اعتقاد به پسرم عیسی، که به سزای اعمال بد شما مجازات شد، به شما پاداش می دهم. خوب، عیسی تنها حدود سی و شش ساعت از جزای ابدی در دوزخ را پرداخت و اکنون هم نزد خودم با کمال آسایش روزگار می گذراند. عذاب او در برابر عذاب ابدی مثل یک نیشگون می ماند! او به پاداش رفتار خوب اش عفو مشروط نیافت، بلکه بی قید و شرط آزاد شد. (البته پارتی داشت.) اگر قرار بود داوری من شایسته ی عدل الاهی ام باشد، او باید تاوان  کل بدکاری هایتان را می پرداخت، این طور فکر نمی کنید؟

از این گذشته، برای من کاملا غیرقابل فهم است که شما فکر می کنید من خون یک نفر را به عنوان دیه ی جنایات دیگران می پذیرم.  این انصاف است؟ این عدالت است؟ اگر شما مرتکب جنایتی شوید، آیا قانون به شما اجازه می دهد که برادرتان را به جای شما زندانی کنند؟ اگر دزدی خانه تان را بزند، به نظرتان عادلانه است که دوستی وادار به خرید وسایل برایتان شود؟ آیا واقعاً فکر می کنید که من چنان دیکتاتور خونخواری هستم که از مرگ هرکسی در عوض جنایت دیگری خشنود می شوم؟ پس مسئولیت فردی چه می شود؟ دشوار می توانم آغوش خود را به روی مؤمنانی بگشایم که در مورد اعمال شان پرس و جو نکرده اند. یک جای کار می لنگد.

اما اجازه دهید از این ایراد صرف نظر کنیم. بگذارید فرض کنیم که عیسی و من ترتیب همه ی کار ها را داده ایم؛ بدی مجازات می شود و خوبی پاداش می یابد. اما چگونه تفاوت خوب و بد را بدانم؟ شما اصرار دارید که من از هیچ کتاب قواعدی مدد نمی جویم. شما از من می خواهید که مرجع نهایی باشم. من فقط باید تصمیم بگیرم، شما هم باید به تصمیم من اعتماد کنید. آیا من آزادم که هر تصمیمی که خواستم بگیرم؟

فرض کنید که من تصمیم بگیرم که می خواهم در یک روز خاص مرا بستایید. من عدد هفت را دوست دارم، نمی دانم چرا، شاید به این خاطر که اولین عدد بی مصرف باشد. (شما هرگز هیچ سرودی را با گام 4/7 نمی خوانید.) بگذارید تقویم را به بخش های هفت روزی تقسیم کنیم و آنها را هفته بنامیم. برای همنوایی من هر اهله ی قمری را تقریبا هفت روز قرار می دهم. آخرین روز هفته ? یا شاید اولین روز اش، برایم مهم نیست ? را به خودم اختصاص می دهم. اجازه دهیم این روز را سبت بنامیم. همه ی این کارها به نظرم جالب و درست می آید. پس قانونی وضع می کنم که به شما فرمان دهد که حرمت شنبه ها نگه بدارید، و اگر چنین کنید، شما را آدمهای خوبی محسوب می کنم. درواقع، من در ده فرمان معظم ام همین کار را کرده ام، و اگر به این فرمان عمل نکنید حالتان را می گیرم. اینها همه کاملا به جا به نظر می رسند، اما نمی دانم چرا.

در اینجا به من کمک کنید. من چگونه تصمیم گرفته ام که چه چیزی اخلاقی است؟ از آنجا که من نمی توانم به هیچ مرجعیتی ورای خودم رجوع کنم، چنین می نماید که انتخاب اخلاقی بودن امور کاملا می تواند گتره ای بوده باشد.اعمال فقط به این خاطر درست یا نادرست هستند که من گفته ام چنان اند. اگر من هوسبازانه بگویم که شما نباید هیچ تصویر حکاکی شده یا قالب گیری شده ای از «هر آنچه در آسمان فراز شما، و زمین زیرپایتان، یا آب های زیر زمین» بسازید، آنگاه باید چنان کاری نکنید. اگر تصمیم بگیرم که قتل صواب است و ترحم خطا، باید بپذیرید که چنین است.

آیا اخلاق همه اش همین است؟ من تصمیم می گیرم که چنین و چنان باشد.  خوب چیست و بد چیست؟ بدتر از آن، آیا من بر اساس آنچه مرا خوشحال می کند تصمیم می گیرم؟ در برخی از نوشته هایتان خوانده ام که چنین گرایش خودمحورانه ای را سرزنش می کنید.

برخی از شما می گویید که از آنجا که من کامل ام، نمی توانم اشتباه کنم. هر آنچه که درست یا غلط بدانم مطابق سرشت من است، و از آنجا که من کامل هستم، پس انتخاب هایم نیز کامل خواهد بود. و مسلما انتخاب من در هر رخدادی بهتر از انتخاب ها، و احساسات شماست. اما «کامل» به چه معناست؟ اگر سرشت من دارای «کمال» است (هر معنایی که این واژه داشته باشد) ، پس من مطابق استانداردی زندگی می کنم. اگر من مطابق استانداردی زندگی می کنم، پس نمی توانم خدا باشم. اگر کمال به خودی خود معنایی دارد که مستقل از من است، پس من مقید به تبعیت از آنم. از طرف دیگر، اگر کمال صرفاً در انطباق با سرشت من تعریف می شود، پس هیچ معنایی ندارد. سرشت من می تواند آن چیزی باشد که می خواهم، و کمال بر اساس آن تعیین شود. مشکل را ملاحظه می کنید؟ اگر «کمال» معادل «خدا» باشد، پس تنها مترادف با نام من است، و می توانیم به راحتی از خیرش بگذریم. می توانیم هر کدام را که خواستیم کنار بگذاریم، انتخاب با شماست.

اگر من کامل باشم، پس چیزهایی هست که نمی توانم انجام دهم. مثلاً اگر من آزاد نباشم که آزادانه رشک بورزم، شهوت برانم، کینه توزی کنم، پس قادر متعال نیستم. اگر شما چیزهایی را احساس می کنید و انجام می دهید که من نمی توانم، پس نمی توانم قدرتمند تر از شما باشم.

به علاوه، اگر شما احساس می کنید که خدا، به موجب سرشت خود، کامل است، «سرشت» چه معنایی می دهد؟ این کلمه به معنای شیوه ایست که چیزها در طبیعت عمل می کنند، و از آنجا که شما فکر می کنید که من فراتر از طبیعت هستم، باید معنای دیگری به این واژه بدهید، چیزی مانند «شخصیت» یا «گرایش». سرشت یا شخصیتی داشتن به معنای به طریق خاصی بودن است. بدان معناست که محدودیت هایی وجود دارد. چرا من به طریقی هستم و نه به طریقی دیگر؟ چگونه تصمیم گرفته ام که سرشت ام آن گونه باشد که هست؟ اگر «سرشت» من به وضوح معین باشد، پس محدود هستم. خدا نیستم. اگر چنان که برخی می اندیشند، سرشت ام محدود نباشد، پس اصلا سرشتی ندارم، گفتن اینکه خدا چنین و چنان سرشتی دارد بی معناست. در حقیقت، اگر من محدودیتی نداشته باشم، پس هویتی هم ندارم، و اگر هویتی نداشته باشم، پس وجود ندارم.

من که هستم؟

این پرسش مرا به معما بازمی گرداند: اگر من نمی دانم که هستم، پس چگونه می توانم تصمیم بگیرم که چه چیزی درست است؟ آیا من فقط به خودم سیخونک می زنم تا به چیزی برسم؟

البته یک مسیر را می توانم پی گیرم، مسیری که بعضی  از شما برای خود برگزیده اید. می توانم آرایم  را مبتنی بر نیاز شما انسان ها اعلام کنم. شما انسان ها اجسامی دارید که در جهان فیزیکی وول می خورد. من می توانم آن اعمالی را که برای وجود مادی تان در محیط فیزیکی سلیم و مفید است تعیین کنم. می توانم اخلاقیات را چیزی مادی سازم: چیزی که با حیات بشری نسبت دارد و نه با هوس های من. می توانم (به عنوان نتیجه، نه به عنوان فتوا) اعلام کنم که آسیب رساندن به جان انسان ها بد است، و کمک کردن یا افزایش عمر بشر خوب است. این کار شبیه ارائه ی  یک راهنمای استفاده برای محصولی است که طراحی کرده و ساخته ام. این طریقه مرا ملزم می دارد که درمورد سرشت بشر و محیطی که در آن زندگی می کند بدانم، و این ایده ها را با شما در میان بگذارم.

این طریقه کاملا موجه می نماید، اما وظیفه ی مرا از تعیین اخلاقیات به انتقال آنها تقلیل می دهد. اگر اخلاق در طبیعت کشف می شود، پس شما به من نیازی ندارید، جز اینکه شاید به شما سیخونک بزنم. با این رویکرد، ملاحظه می کنم که شما اذهانی توانا هستید که قادرید به استدلال و علم بپردازید. در مطالعه ی چگونگی ارتباط انسان ها با همدیگر و با طبیعت هیچ رازی نهفته نیست، و شما باید بتوانید خودتان به قواعدی دست یابید. برخی از شما از هزار سال پیش از عصر موسی به این مهم کوشیده اید. حتی اگر قواعد شما با قواعد من متناقض باشد، نمی توانم ادعا کنم که مرجعیت من بیش از شماست. دست کم شما قادر خواهید بود قواعد خود مدلل سازید، اما من تنها می توانم به دانش خودم متوسل شوم.

اگر اخلاق توسط طبیعی بودن بشر تعریف شود، پس شما اصلا نیازی به من ندارید. من راحت می شوم!  از مطالعه ی نوشته هایتان متوجه شده ام که بدون کمک من می توانید روی پای خود بایستید. من می توانم چند تا لوحه ی سنگی  حاوی آنچه که خوب یا بد می دانم برایتان بفرستم، اما باز هم به عهده ی خودتان است که ببینید که این قواعد در جهان واقعی به کارتان می آیند یا نه. فکر کنم همگی مان موافق باشیم که استدلال استوار بهتر از هوس های یک خدای نااستوار است.

این رویکردی عالی است، اما آنچه مرا رنج می دهد این است که درحالی که خرد شما می تواند به شما کمک کند که دریابید در محیط تان چه چیزی اخلاقی است، اما چنین رویکدری چندان کمکی به من نمی کند. من محیطی ندارم. من در ناکجاآباد  بال بال می زنم. من به شما رشک می ورزم.

اما رویکرد اومانیستی (=انسان گرایانه) به کار کسانی نمی آید که می خواهند اخلاقیات را بر پاشنه ی چیزی مطلق، خارج از خود، استوار کنند. برای کسانی که دنبال لنگری مطلق هستند باید وحشتناک باشد که بدانند این اقیانوس بی ته است. خوب، برای من هم همینطور است. من هم برای خودم لنگری ندرام. برای همین است که از شما یاری جسته ام.

به خاطر خواندن این نامه، و اینکه در برنامه ی کاری شلوغ تان وقتی به من اختصاص داده اید، از شما سپاسگزارم. لطفاً هر وقت فرصت کردید پاسخ مرا بدهید. من به اندازه ی همه ی جهان وفت دارم.

اردتمند،

خداوند

منبع +

( Dan Barker, Losing Fath in Faith: From Preacher to Atheist, FFRF, Inc., 1992, pp. 138-147.)

1– دن بارکر، مدیر موسسه رهایی از دین برای مدت زیادی یک کشیش مسیحی بوده است و اکنون به تبلیغ و دفاع از سکولاریسم و بی دینی می پردازد. دن بارکر کتاب نویسنده بسیار پر ارزشی به نام بی ایمان شدن به ایمان است که بعضی از فصلهای آن را میتوانید از روی سایت رسمی وی بطور رایگان بخوانید.

در رد نامیرائی

نویسنده – کِیت آگوستین

برگردان به پارسی – امیر غلامی

[روایت ویرایش شده ای از این مقاله در Vol. 5 No. 2 of Skeptic Magazine ,1997 به چاپ رسیده است]

اما در وضعیت فعلی روانشناسی و فیزیولوژی، باور به نامیرایی هرگز پشتیبانی در علم نمی یابد، و  استدلال های علمی در این مورد می توانند نشانگر معدوم شدن شخصیت در هنگام مرگ باشند ? برتراندراسل، «دین و علم»

تعریف مسئله

آیا پس از مرگ حیاتی هست؟ این پرسش از سپیده دم تمدن مطرح بوده است. شاید بتوان گفت این پرسش مهم ترین پرسشی است که با دانستن میرا بودن خود می توان پرسید. نامیرایی(immortality) موضوع پیچیده ایست که به چندین پرسش فلسفی دیگر بستگی دارد که باید بدانها پرداخت. یک پیش شرط بنیادی برای پرداختن به موضوع نامیرایی قرار دادن مسئله در زمینه ای مناسب است.

کورلیس لامونت نامیرایی را چنین تعریف می کند:

بقای شخصیت یا آگاهی فرد انسانی برای یک دوره زمانی نامحدود پس از مرگ [فیزیکی]، به همراه  حافظه و دست نخورده ماندن آگاهی از هویت فردی (لامونت 22)

تمایزی بنیادی میان بقای جسمی پس از مرگ و نامیرایی هست. بقا تنها بر وجود شخصیت پس از مرگ فیزیکی جسم دلالت دارد، چه وجود ابدی باشد و چه عاقبت به نیستی منتهی شود (ادواردز، «مقدمه» 2). اگرچه برخی (مثلا افلاطون) کوشیده اند برهان هایی جهت اثبات زوال ناپذیری و لذا نامیرایی روح ارائه دهند، اما در این مقاله به آنها نمی پردازیم. به مسائل بالقوه ی پیش روی انگاره ی وجود ابدی نیز نخواهیم پرداخت. مقصود از این نوشتار، اما، امکان منطقی  بقای پس از مرگ جسمی و شواهد له و علیه آن است. برهان های له بقا[ی پس از مرگ]  هیچ چیزی به نفع نامیرایی ثابت نمی کنند، اما برهان های علیه بقا استدلال هایی علیه نامیرایی نیز هستند. به بیان دیگر، نامیرایی امکان بقا را پیشفرض می گیرد. این همچنین بدان معناست که هر شاهدی که از طرف فراروانشناسی (parapsychology) اقامه شود، فقط شاهدی بر بقا خواهد بود (2). این مقاله به آن براهین اخلاقی نیز نمی پردازد که درصدد اثبات نامیرایی به عنوان نتیجه ی خیر مطلق بودن خدا  هستند. این طریق استدلال ما را از عنوان اصلی این مقاله منحرف می کند و به مسئله ی وجود و سرشت خدا  بازمی گرداند که ورای حیطه ی بحث این مقاله است. برهان هایی که در این مقاله تحلیل می شوند صبغه ای فلسفی یا تجربی خواهند داشت.

دو دیدگاه بنیادی بر سر مسئله ی نامیرایی وجود دارد. بنا بر فرضیه ی بقا، شخصیت انسان پس از مرگ جسم فیزیکی به شکلی به بقای خود ادامه می دهد. بنا بر فرضیه ی فنا، شخصیت انسان پس از مرگ جسم برای ابد نابود می شود. ممکن است این تمایز زاید و واضح نماید، اما ضرورت این تعریف دقیق هنگامی آشکار می شود که به تحلیل نظریه های بقایی می پردازیم که قائل به نابودی موقتیهستند. فرض من این است که زحمت اثبات برعهده ی فرضیه ی بقاست، زیرا در زندگی روزمره وجود شخصیت را تنها در اندامه های (organisms) فیزیکی زنده می یابیم؛ یعنی، برای هر یک از دیدگاه هایی که تحلیل خواهم کرد شواهد قاطعی بر داوم وجود شخصیت پس از مرگ جسم فیزیکی وجود ندارد.

یک تمایز مهم دیگر، تفاوت میان صور شخصی و غیرشخصی بقاست. بقای شخصی یعنی اینکه مردم به عنوان افراد متمایز باقی خواهند ماند. یک نمونه از بقای غیرشخصی، باور بودائی به نیروانا به عنوان قسمی ذهن مطلق است که اذهان فردی هنگام نیل به روشنایی (enlightenment) در آن ادغام یا مجذوب می شوند (ادواردز، «مقدمه» 2-3). تمرکز این مقاله صرفا بر بقای شخصی است.

سه «وسیله» برای بقای شخصیت پس از مرگ جسم هست که هر سه را بررسی خواهیم کرد: ذهنِ منتزع (disembodied mind)، جسم کیهانی (astral body)، و رستاخیز(=معاد) (resurrection). این وسایل را می توان به تنهایی به کاربرد یا با هم ترکیب کرد. ذهن منتزع، جوهری غیرمادی یعنی غیرفضایی است که از حالات ذهنی یک شخص ? یک «روح»- تشکیل شده است. جسم کیهانی یک نوع غریب از ماده است، چرا که به معنای دقیق مدلول یک هستومند (entity) فضایی است که خصایصی مانند شکل، اندازه، و مکان فضایی دارد. این معیارها باید برآورده شوند تا جسم فضایی از ذهن منتزع متمایز گردد. بنابراین تعریف جسم کیهانی اصولاً قابل اکتشاف است اما درعمل کشف آن بی نهایت دشوار است ? در غیر این صورت، در هنگام ترک بدن یا چه بسا هنگام تجارب خارج از بدن (out of body experiences) عیان می شد. همچنین جسم کیهانی را می توان بازتاب ویژگی های جسم فیزیکی تصور کرد.

رستاخیز جسم در سنت های یهودی-مسیحی و اسلامی یک معجزه ی الاهی محسوب می شود و لذا تک-خداباوری (monotheism) را پیش فرض می گیرد. به این ترتیب، چنان که کآی نیلسِن خاطر نشان می کند، «اگر بنیان باور به خدا سست باشد، بنیان باور به رستاخیز جسمی نیز سست است.» این نکته از آنجا به بحث ما مربوط است که برهان های علیه وجود خدا برهان هایی قطعی علیه رستاخیز جسمی نیز محسوب می شوند؛ اما برهان هایی از این دست منظور من در نوشتار حاضر نیستند. جهت منفک کردن رستاخیز به عنوان وسیله ای برای بقا، روایتی از رستاخیز را مفروض می دارم که قائل به فنای شخصیت در هنگام مرگ و خلق مجدد آن به عنوان جسمی رستاخیز یافته است. رستاخیز را به دو صورت می توان تصور کرد: رستاخیز خود اجساد و یا خلق اجسامی جدید یا «المثنی» (replica). باید توجه داشت که اگر قرار باشد که رستاخیز رخدادی آتی بر روی زمین یا رخدادی در جهانی دیگر باشد نمی توان هیچ شاهد تجربی بر آن ارائه داد.

در فلسفه، نامیرایی به مسئله ی ذهن-جسم و به اینهمانی شخصی (personal identity) مربوط می شود. مسئله ی ذهن-جسم به این می پردازد که چگونه ذهن و جسم به هم مربوط اند. برای حل مسئله ی ذهن-جسم نظریه های بسیاری پیشنهاد شده است. ماتریالیست های مدرن برآنند که حالات ذهنی به حالات فیزیکی ذهن تحویل پذیر (reducible) هستند. به این ترتیب، اگر ماتریالیسم درست باشد، بقا به صورت ذهنی منتزع یا جسمی کیهانی خود به خود منتفی می شود. یک دیدگاه دیگر، شبه پدیدارگرایی (epiphenomenalism) است که مطابق آن ذهن یک قلمرو مجزا اما محصول فرعی (by-product) مغز است. با این دیدگاه نیز بقای پس از مرگ ممکن نیست. رستاخیز با هر دوی این دیدگاه ها سازگار است. شرط ضروری برای پذیرش امکان وجود اذهان منتزع یا اجسام کیهانی، پذیرش دیدگاه دوگانه انگاری (dualism)  است. مطابق دوگانه انگاری ذهن هستومندی مجزا و مستقل  از مغز است (ادواردز، «وابستگی» 2). رستاخیز درصورتی با دوگانه انگاری سازگار است که با انگاره ی وجود روحی همراه شود که برسازنده ی شخصیت است و لذا هنگام مرگ با جسم نابود نمی شود بلکه به وجود خود ادامه می دهد و سپس به آن می پیوندد تا رستاخیز جسمی را ایجاد کند (فِلو، «خدا»، 108).  اینهمانی شخصی به این بحث می پردازد که چه چیزی یک شخص را در گذر زمان همان شخص می سازد. مسائل اینهمانی شخصی در زمیه ی برهان های خاصی در مورد امکان منطقی نامیرایی رخ می نمایند.

استدلال فلسفی علیه نامیرایی

بحث نامیرایی ابتدا نزد فیلسوفان مطرح شده است. پس، در تحلیل استدلال های به نفع فنای شخصیت هنگام مرگ، بهتر است پیش از بررسی شواهد علمی بر نابودی، به برهان های فلسفی در این مورد بپردازیم. برهان های منطقی، اگر موفق باشند، قاطع اند؛ لذا، حتی توسل به ایمان نمی تواند باوری را توجیه کند که متناقض باشد، زیرا هیچ کس مدعای چنین باوری را نخواهد فهمید. فرضیه ی فنا را مسائلی مفهومی پشتیبانی می کنند که آفت انگاره های اذهان منتزع، اجسام کیهانی، و رستاخیز می باشند.

پیشفرض باور به بقا به صورت اذهان منتزع این است که انسان ها واجد جوهری غیرمادی، غیرفضایی هستند که برسازنده ی شخصیت شان است. یک ایراد به این رویکرد را، که مطابق آن انسان ها اساساً سرشتی مادی دارند، کُرلیس لامونت چنین بیان می کند:

اگر به دقت دیدگاه آنها را وارسیم، درمی یابیم که … درحقیقت آنها به روح جسمی اعطا می کنند… توصیف هایشان فعالیت ها، کارکردها و محیط هایی  به روح می بخشد که معمولا متعلق به اجسام مادی و زمینی محسوب می شوند. شخصیت نامیرا … تجارب بسیاری از سر می گذراند که بدون همکاری با جسم ناممکن خواهند بود. (لامونت 64).

گاردنر مورفی این نکته را با طرح این پرسش آشکار می کند که : «بکوشید تصور کنید که وجود شخصی که از هرگونه وسیله ای برای تماس یافتن با محیط اش محروم شده، به چه می ماند؟» (ادواردز، «مقدمه» 2). آنتونی فِلو مثالی عالی از سرشت مادی ما بدست می دهد:

ملاحظه کنید که چگونه معنای همه ی واژه های مربوط به اشخاص را به کودکان می آموزیم … با قسمی اشاره ی مستقیم یا غیرمستقیم به اعضای طبقه ی خاصی از اشیای فیزیکی که تک تک مان عضوی از آنیم (فِلو، «خدا» 111(

بنابراین، به قول جان هاسپرس: «چنین می نماید که جسم تان در هر فعالیتی که بکوشید توصیف کنید دخیل است گرچه بکوشیم که وجود بدون آن را تصور کنیم» (هاسپرس 280).

این مطلب نکته ی گیرایی را پیش می نهد. حتی اگر امکان وجود منتزع را بپذیرید، باز هم باید تشخیص روح منتزع را با همان شخص «گوشت و خونی» توجیه کنید:

اگر نتوانم آشکارا تصور کنم که یک شخص منتزع به چه می ماند، نخواهم توانست باور کنم که تجربه ی چنین شخصی … بتواند به قدر کافی پیوسته با تجارب زمان حیات اش باشند که بتواند با آن تجارب شخص واحدی را تشکیل دهند (برود 278).

بسیاری از فیلسوفان محاجه کرده اند که برای اینهمانی شخصی، پیوستگی جسمی اساسی تر از حافظه است زیرا مدعاهای حافظه می توانند درست باشند یا نباشند؛ لذا برای اینکه اینهمانی یک شخص در طی زمان حفظ شود، حافظه به خودی خود کافی نیست ? محاجه می کنند که، پیوستگی جسمی، الزامی است (ادواردز، «مقدمه»، 48-49).

مسئله ی دیگری که در مورد اذهان منتزع وجود دارد را مسئله ی تشخیص (individuation) خوانده اند. مسئله اساسا این است: چگونه ذهن A را از ذهن B  تشخیص می دهیم؟ پاسخ این است که توسط جدایی موقعیت فضایی شان (ادواردز، «مقدمه» 49). اگر جز این باشد، یعنی اذهان موقعیت فضایی مشخصی نداشته باشند، معلوم نیست چگونه می توان آنها را از هم تشخیص داد، به خصوص اگر این شرط  منطقاً ممکن را نیز بیافزاییم که این اذهان محتوای اندیشه ی یکسانی داشته باشند.

این مطلب ما را به انگاره ی اجسام کیهانی می رساند. نظریه های جسم کیهانی می کوشند «نامیرایی را در تصویری بصری جسمی که کاملا منفک از تصویر ملموس است به تصویر بکشند، تا صورت جسم فضایی را بدون جمود آن حفظ کنند» (لامونت 48). همین قسم نامیرایی است که اغلب مردم در مخیله دارند. این دیدگاه می کوشد رابطه ی اجسام کیهانی با اجسام فیزیکی، را چنان تعریف کند که مقوّم استدلال اش باشد:

آیا این دیدگاه از دشواری هایی که توضیح دادیم می پرهیزد؟ چنین می کند، اما تنها جهت تأیید صریح استدلال اصلی مان [بر یگانگی جسم-شخصیت]. زیرا همین که روح مرگ ستیز مان خود به چیزی مادی بدل شود، همان جا و همان وقت واجد جسمی نیز می گردد… بنابراین یگانگی ذاتی جسم- شخصیت دوباره بروز می یابد (لامونت 49).

فِلو مسئله را چنین تبیین می کند: «مسلماً باید به دنبال برخی خصایص ایجابی جسمی کیهانی باشیم» (فِلو، «خدا» 117). یعنی اگر قرار باشد انگاره ی جسم کیهانی را جدی بگیریم، نیازمند معیارهایی ایجابی هستیم که میان جسم کیهانی و اذهان منتزع یا اجسام فیزیکی عادی تمایز نهند.

در بطلان نظریه های جسم کیهانی همین بس که جسم کیهانی نیازمند  لباس کیهانی است، بگذریم از همه ی چیزهای کیهانی دیگر که دقیقاً کارکردهایی مانند اجسام فیزیکی دارند[1]. مسئله ی دیگر نظریه های جسم کیهانی مسئله ی همزمان سازی (synchronization)است. فرض می شود که جسم کیهانی دقیقاً نسخه ی المثنی جسم فیزیکی است (ادواردز، «مقدمه»21). لذا، برای هر کنش فیزیکی یک کنش متناظر کیهانی وجود دارد (22). چنان که پل ادواردز خاطر نشان می کند، «همه ی رخدادهای حیات شخص [مستلزم] تماس فیزیکی است… [اما] یک جسم کیهانی نمی تواند جسم کیهانی دیگری را لمس کند یا توسط آن لمس شود (22)». ادواردز آخرین میخ تابوت روایتی از نظریه های جسم کیهانی را چنین می کوبد که:

اگر جسم کیهانی دقیقاً المثنیِ  جسم متعارف باشد باید همراه با جسم متعارف بمیرد… اگر جسم دنیوی در اثر یک تومور مغزی یا در اثر شلیک به قلبش بمیرد، مغز و قلب جسم کیهانی نیز باید متناظراً مجروح شوند (22).

با این حال، بهبود نظریه ی اجسام کیهانی دشوار نیست. لازم نیست جسم کیهانی دقیقاً انعکاس جسم فیزیکی باشد؛ کمینه ی تشخّص برای اجسام کیهانی این است که آن اجسام نیز برخی خصایص فیزیکی مانند شکل، اندازه، و موقعیت فضایی داشته باشند. اما، کمینه ی تشخّص را دشوار بتوان رویکرد مناسبی محسوب کرد. برای یک نظریه ی پذیرفتنی، یک تشخّص ایجابی ویژه مورد نیاز است: آن جسم کیهانی غریب از چه صورتی از ماده ساخته شده است؟ چرا جسم کیهانی کشف نشده باقی مانده است؟ جسم کیهانی چگونه کار می کند؟

سرانجام به رستاخیز می رسیم. نظریه ی رستاخیز اجساد پوسیده با یک معضل لاینحل روبروست: چگونه قرار است اجزای برسازنده ی جسدی که مدتها قبل متلاشی شده و جذب اجسام دیگر انسان ها شده، به همراه آن اجسام دیگر رستاخیز یابند؟ آدمخواری نیز همین مسئله را پیش می نهد.

یک صورت دیگر رستاخیز، معتقد به خلق بدن جدیدی است که از نظر مادی با بدن سابق پیوسته نیست. فِلو فوراً اعتراض می کند: «به این ترتیب پس از فنا و زوال کامل شیء اصلی ایجاد یک شیء مشابه، هر قدر هم که از جسم اصلی تمییزناپذیر باشد، ایجاد مجدد همان شیء نیست. بلکه المثنی آن است» (فِلو، «خدا» 107). پیترفن اینوانگن محاجه می کند که این ایراد حتی در مورد رستاخیز از خود جسد مرده  نیز معتبر است. او از ما می خواهد یک دست نوشته ی سنت آگوستین را تصور کنیم، که در سال 457 توسط آریان ها سوزانده شده، و توسط معجزه ی خدا در سال 458 مجدداً خلق شده است (پیترفن اینوانگن 242) . سپس اظهار می کند که:

دستنوشته ای که خدا خلق کرده… همان دستنوشته ای نیست که نابود شده بود، زیرا اتم ها ی گوناگونی که مسیر جوهر بر سطح اوراق را مشخص می کنند، نه در اثر فعالیت آگوستین که  در خلقت خدا برجای خود قرار گرفته اند (پیترفن اینوانگن 243).

او همچنین خانه ی اسباب بازی از قطعات چوبی را مثال می زند که کودک ساخته است. اگر مادر تصادفاً خانه را فرو ریزد و به همان شکلی اصلی خود بازسازی کند، خانه ی حاصل همان خانه ای نخواهد بود که کودک ساخته، بلکه خانه ی ساخت مادر خواهد بود (پیترفن اینوانگن 243).

چنان که جان هیک محاجه کرده است،  اینکه آیا المثنی یک شخص را باید با شخص اصلی یکی گرفت یا نه  محل تصمیم گیری است. «ایراد المثنی» [که فن اینوانگن مطرح میکند] فرض می گیرد که  اینهمان بودن المثنی ام با من، حقیقتی است که بستگی به وجود دیگران ندارد. به بیان دیگر، از آنجا که اگر من موجود باشم و نمرده باشم، المثنی ام دیگر من نخواهد بود، بعد از فساد جسم اصلی ام، دیگر نمی توان المثنی ام را من خواند. اما این فرض نامعتبر است. چنین می نماید که  فن اینوانگن با گفتن اینکه شخص باز ساخته شده از ماده ی اصلی، باز هم المثنی است، مرتکب یک بازی زبانی می شود. دستنوشته ای که خدا خلق کرده دارای همان تاریخچه ی علّی دستنوشته ی سنت آگوستین است، زیرا آنها از نظر مادی امتداد همدیگر هستند، لذا دستنوشته ی واحدی هستند. اینکه المثنی امتداد مادی شخص اصلی باشد نشانگر اینهمانی است، اما امتداد مادی شرط ضروری اینهمانی شخصی نیست. اگر  ماشین ام را برای تعمیر بدهم و تک تک قطعاتش به تدریج تعویض شوند، آیا خودرو حاصل همان خودرو قبلی است؟ در حقیقت همان است. اگر تک تک قطعات باز شوندو بعد قطعات جدیدی دقیقا به همان شکل و مواد و کیفیت قطعات اصلی سوار شوند، خودرو حاصل همان خودرو اصلی خواهد بود زیرا نزدیک ترین امتداد خودرو اصلی است [2]. اگر خودرو اصلی موجود باشد و یک المثنی جدید از آن ساخته شود، آنگاه خودرو اصلی نزدیک ترین امتداد خواهد بود و المثنی همان خودرو نخواهد بود. پس اینکه نسخه ی اصلی نابود شده باشد یا نه تفاوت ایجاد می کند. اگر جسم من بمیرد و المثنی آن خلق شود، می توان آن را من محسوب کرد، اگر جسم ام زنده باشد و المثنی آن خلق شود، دیگر نمی توان آن المثنی را  من محسوب کرد. به این ترتیب، ایراد المثنی نمی تواند احتمال رستاخیز را نفی کند.

درنظر داشته باشید که منطقاً محتمل بودن رستاخیز جسمی، به معنای حقیقت داشتن آن نیست. در بینش علمی، باور به اینکه شخصی که باقی مانده ی جسد اش تبدیل به خاکستر شده یا جذب اندامه های دیگر شده حقیقتاً بتواند به صورت یک المثنی با همه ی کارایی هایش مجدداً ایجاد شود پذیرفتنی نمی نماید. با عاریه گرفتن مثالی از کآی نیلسن می توان گفت، چنین رخدادی همان قدر نامحتمل است که از بدن انسانی مو و ناخن آلومینیومی بروید یا استخوان هایش به میله های آهنی بدل شوند (نیلسن 240). با اینکه می توانیم وقوع چنین رخدادهایی را تخیل کنیم. در عمل، هنگامی که نوبت به شرح جزئیات واقعه می رسد، هیچ ایده ای از اینکه اصلا چگونه قرار است واقع شوند نداریم (نیلسن 240-241). تشریح جزئیات چگونگی رستاخیز و ایجاد یک المثنی همانقدر ممکن می نماید که تشریح جزئیات ساختن یک ایستگاه فضایی در مرکز خورشید. چنین رخدادهایی صرفاً به این خاطر منطقاً ممکن هستند که مانند انگاره ی دایره ی مربع تناقض درونی ندارند. اما چنین رخدادهایی امکانات واقعی علمی نیستند.

احتمالاً کسانی که به رستاخیز جسمی باور دارند می پذیرند که چنین رخدادی در غیاب معجزه ای از جانب خدا بسیار نشدنی اند. اما آنها چنین محاجه می کنند که اگر امکان مداخله ی الاهی را بپذیریم، رستاخیز نشدنی نیست. البته، رستاخیز محتاج عمل خدا خواهد بود، اما مبنای ما برای پذیرش باور به اینکه یک خالق عالم انسان های مرده را رستاخیز می کند بیش از مبنای این باور که او دایناسورها را رستاخیز میکند استوار نیست. این بدان خاطر است که به محض اینکه مداخله ی فراطبیعی را بپذیریم، دیگر هیچ طریق قابل اطمینانی برای تعیین شدنی یا نشدنی بودن رخدادها نداریم. از این مطلب نتیجه می شود که به فرض مداخله ی فراطبیعی، رستاخیز مردگان همان قدر محتمل است که رویش مو و ناخن آلومینیومی و تبدیل استخوان های ما به میله های آهنی.

مسئله ی پسرفت زمانی، مسئله ی دیگری است که پیش روی همه ی نظریه های بقا قرار دارد. دبلیو. تی. استیس آن را چنین بیان می کند:

هنگامی که پیرمردی می میرد، چه قسم آگاهی ای باقی می ماند؟ آگاهی ای که درست پیش از مرگ داشت، که ممکن است خرفت شده باشد؟ یا آگاهی ای که در دوران بلوغ عقلی میانسالی داشت؟ یا ذهن کودکانه اش که هنگام طفولیت داشت؟ نکته ی این پرسش این نیست که ما پاسخ آن را نمی دانیم… نکته در اینجاست که همه ی پاسخ های ممکن به یک میزان بی معنایند… پیرمرد ناگهان پس از مرگ به میانسالی پیش از مرگش باز می گردد؟ و کودکی که جوانمرگ شده، بالغ می شود؟ (ادواردز، «مقدمه» 60).

مسائل مفهومی پیش روی سه وسیله ی متعارف بقا، احتمال وجود بقا را بسی بعید می سازند. وجود منتزع قابل تصور نیست، اجسام کیهانی چنان بدتعریف یا بی تعریف اند که پذیرفتنی نیستند، و رستاخیز جسمی نمی تواند این واقعیت را توضیح دهد که چگونه مردمان بسیاری که ماده ی مشترکی دارند می توانند از آن ماده رستاخیز یابند. هیچ مسئله ی منطقی ای پیش روی رستاخیز یک المثنی نیست، اما با توجه به تجارب سابق مان، چشم اندازی به غایت تخیلی برای آینده به نظر می رسد. حال به شواهد علمی می پردازم.

شواهد علمی علیه نامیرایی

علم مدرن وابستگی آگاهی به مغز را نشان داده است، و ثابت کرده که ذهن باید در قالب جسم باشد. پذیرش این نتیجه گیری دارای یک دشواری روانشناختی است. دیلان توماس کراهتی را که بسیاری از ما در مورد فنای اجتناب ناپذیرمان احساس می کنیم چنین بیان می کند: » دربرابر هجوم شب سرفرو نیاور. بپاخیز، علیه مرگ نور بپاخیز.» (لامونت 211). میگوئل دو اونامونو احساسات مشابهی را بیان می کند: » اگر چیزی در انتظار ما نباشد، بگذارید بدان بی عدالتی روا داریم؛ بگذارید علیه سرنوشت بجنگیم، گرچه امیدی به پیروزی نداریم» (لامونت 211). برتراند راسل به نتیجه گیری متفاوتی می رسد: » من لرزیدن از ترس مرگ را به سخره می گیرم. آخر خوشبختی بدان خاطر خوشبختی واقعی است که به پایان می رسد، ارزش اندیشیدن و عشق ورزیدن هم به خاطر پاینده نبودن شان از دست نمی رود (ادواردز، «نامیرایی» vi). من باید قبول کنم که هنگام مواجهه با مرگ نزدیکانم، یا تأمل در مورد مرگ گریزناپذیرم، با واژگانی مانند خردمندی مواجه نمی شوم. با این حال، ما نمی توانیم باورهایمان را بر آنچه دوست داریم  درست باشد بنا کنیم؛ درستی یا صدق باورها تنها با سنجیدن شواهد به نفع یک ایده انجام می شود. در مورد نامیرایی، داده های متقن تجربی روانشناسی زیستی، شواهدی قوی و مناقشه ناپذیری بر درستی فرضیه ی فنا هستند، در حالی که فرضیه ی بقا، در بهترین حالت تنها توسط  شواهد ضعیف و سوال برانگیزی پشتیبانی می شود که برگرفته از فراروانشناسی اند.

مدعای بسیاری از فراروانشناسان این است که شواهدی محکم بر پدیده های فرانرمال یا «پِسی»   (psi)یافته اند که علم مدرن قادر به توضیح شان نیست؛ و اکثریت جامعه ی علمی یا از آن شواهد چشمپوشی می کند، یا آنها را بر مبنای این جزمیت که پِسی در انگاره های پذیرفته شده و پیشداوری های علم جدید نمی گنجد انکار می کند.

این فراروانشناسان اغلب از انقلاب علمی پیش رو سخن می گویند که قابل قیاس با کشف کپرنیک است که خورشید مرکز منظومه ی شمسی خواهد بود. آنتونی فِلو محاجه می کند که اتهام های جزمیت پیشینی غیرمنصفانه اند:

کاملاً مضحک است که در غیاب هرگونه شواهد ابطال پذیر قاطعی شکایت نمود که … قوانین مستقر فیزیک مبتنی بر جزمیت پیشینی اند. زیرا «پیشینی» به معنای مقدم بر و مستقل از تجربه بودن است… اما در این قسم موارد، تجارب فراوانی داریم که باورهای فعلی مان و دیرباوری مان [درمورد پِسی] را پشتیبانی می کنند. (فِلو، «فراروانشناسی» 9-138 ).

هیچ مبنایی برای این نتیجه گیری نیست که فراروانشناسی می تواند به نوعی انقلاب علمی منجر شود. نظریه های انقلابی کپرنیک و داروین را اقسام متعددی از شواهد محکم تجربی پشتیبانی کردند تا نزد جامعه ی علمی مقبولیت یافتند. پیش گویی های انشتین بر پایه ی نظریه ی نسبیت مبتنی بر نظریه ای علمی بود و بعداً توسط تجربه تأیید شد. اما هنگامی که نوبت به تحلیل فراروانشناسی می رسد، هیچ نشانی از چنان انقلاب های پیش رویی نمی یابیم. نخست، به قول فِلو، «هرچه بیشتر به دنبال پدیده های تکرار پذیر فراروانشناختی گشته اند، کمتر یافته اند» (فِلو، «فراروانشناسی» 140).در تحقیقی که در سال 1988 توسط شورای ملی تحقیقات (NRC) انجام گرفت و با عنوان افزایش کارآیی انسان چاپ شد، بسیاری از زمینه های تعیین چگونگی بهبود کارآیی انسان را مورد بررسی قرار داد (فریزر 150). نتیجه گیری بخش «پدیده های فراروانشناختی» چنین بود که: «این کمیته در تحقیقی که بر روی دوره ی 130 ساله ی اخیر انجام داده هیچ توجیه علمی ای بر وجود پدیده های فراروانشناسی  نیافته است.» (فریزر 151). دوم اینکه، «هیچ کس تاکنون نتوانسته است حتی یک نظریه ی نصفه نیمه ی پذیرفتنی ای از وقوع پدیده های پسی ارائه دهد» (فِلو، «فراروانشناسی» 140). سرانجام اینکه، فراروانشناسان هیچ معیار ایجابی ای برای اینکه چه رخدادهایی را باید نمونه هایی از پدیده های فرانرمال محسوب کرد ارائه نمی دهند. به بیان فلو، «همه ی واژگان فراروانشناسی دال بر فقدان هرگونه وسیله یا سازوکار اند،  یا دست کم فقدان هرگونه وسیله ی نرمال و قابل فهم» (140).

مسلماً ارائه ی هر گونه شاهدی از سوی فراروانشناسی مطلوب است. اما، ما باید شواهدی از فراروانشناسی را بررسی کنیم که مستقیماً حاکی از بقا باشند. گزارش های حاکی از ظهور روح را می توان شیادی یا توهم محسوب کرد. عکاس هایی که به عنوان شاهدی بر وجود روح ارائه می دهند [3] که مثلاً از ارواح عکس برداری شده، خیلی شبیه به آثار نوردهی دوباره به نگاتیو هستند («روح» 293). به علاوه، ظهور روح را می توان ناشی از توهم دانست زیرا:

ما تمایل داریم که حتی در تصاویر کاملاً تصادفی نیز به دنبال ?دیدن?چهره و فرم های انسانی باشیم… ممکن است گاهی این قبیل تصورات ادارکی در حالات ترس ایجاد شوند، و چنین می نماید که مؤلفه های فرهنگی تا حدی در آفرینش فُرم روح دخیل باشند [4] … فقدان شواهد نامتناقض مانع قبول عام وجود روح می شود. (4-293).

این نظریه که ارواح احضار شده یا ظهور کرده توهم هستند و ظهورهای خارجی مردگان نیستند توسط مشاهدات دیگری تأیید می شود که در آنها کسان دیگری که در موقعیت مشاهده ی روح احضار شده بوده اند، چنان چیزی را ندیده اند (کوک 128). سرانجام اینکه، این واقعیت که ارواح احضار شده «به ندرت هیچ گونه ارتباط مهمی برقرار کرده اند»  حاکی از آن است که تجارب احضار ارواح توهم هستند. (بِلوف، «هرچیزی» 261).

تجارب خارج از بدن (out of body experiences) یا OBD ها را نیز به عنوان شواهدی فراروانشناختی بر بقا  ذکر کرده اند. سوزان بلک مور که سابقاً فراروانشناس بوده نتایج بررسی های OBD را چنین جمع بندی می کند: » هیچ شاهد واقعی بر پسی بودن OBD وجود ندارد، هیچ شاهدی نیست که چیزی بدن را ترک کند ، و هیچ شاهدی نیست که مؤید اثرات ناشی از اشخاص-خارج-از-بدن باشد» (بلک مور، «گریزان» 132). آزمایش هایی که برای ردیابی شخص خارج از بدن انجام گرفته اند به نتایج منفی منجر شده اند:

هرچه پیچیدگی ابزار آزمایش بیشتر شود، اثرات کشف شده کم رنگ تر می شود. جدیدترین بررسی ها با استفاده از مغناطیس سنج، دماسنج الکترونیک، ردیاب های فرابنفش و مادون قرمز و غیره انجام گرفته… اما هنوز هیچ ردیابی برای کشف این پدیده ها یافت نشده است. (بلک مور، «آکسفورد» 572).

فراروانشناسان «حتی ‹ردیاب ‹ های انسانی و حیوانی را نیز به کار گرفته اند، اما هنوز هیچ یک به ردیابی های قابل اعتمادی نیانجامیده است» (بلک مور، «نزدیک مرگ» 38). نوع دیگری از آزمایش ها بدین خاطر طرح شده اند که معلوم شود آیا شخص تحت OBD می تواند اطلاعاتی را از نقاط دوردست حاصل کند یا خیر. بلک مور نتیجه می گیرد که:

شواهد تجربی ضعیف هستند. از افراد تحت آزمایش تجربه ی خارج از بدن خواسته شده که حروف، اعداد یا تصاویری را که در اتاق های دیگر است ببینند… [و] دیگر بررسی ها در صدد کشف این بوده اند که آیا افراد از منظر موقعیت مشخصی تجربه ی خارج از بدن دارند یا خیر؛ با این حال نتایج قابل جمع بندی نبوده اند. معمولاً این بررسی ها به نتایج بسیار درهم و برهمی رسیده اند و معلوم نیست که هیچ گونه فرآیند فرانرمالی درکار باشد. (بلک مور، «آکسفورد» 572).

به نظر می رسد شواهد حاصل بیشتر با یک مدل روانشناختی از OBE ها سازگار باشد:

اگر درونداد های حسی کاهش یابند یا مختل شوند، مدل درونداد-محور جهان می تواند ناپایدار و گسیخته شود. در این حالت سیستم شناختی خواهد کوشید تا با خلق مدل تخیلی جدیدی به حالت نرمال بازگردد. در این مدل چنین می نماید که شخص از بالای بدن اش به جهان می نگرد (بلک مور، «آکسفورد» 573).

مطابق این مدل، «اگر OBE هنگامی رخ می دهد که مدل دید از بالا که برساخته ی حافظه است جایگزین مدل نرمال واقعیت شود، پس در این حالت شخصی که OBE را تجربه می کندبهتر خواهد توانست از حافظه و تخیل اش بهره گیرد» (بلک مور، «گریزان» 133). بلک مور چندآزمایش انجام داده  و دریافته که «OBE کنندگان در منظر های متغیر بهتر بوده اند، به ویژه در تصور صحنه هایی که از منظر بالای سرشان شکل گرفته، و بیشتر خواب هایی را به یاد می آورند که از منظر بالای سر بودند» (133).

پیتر گِیچ محاجه می کند که شواهد وجود یک «دوبل» ضعیف است زیرا

قرار است «اجسام اثیری» بسیاری دور و برمان باشند، و فیزیکدان ها هم به همه جور ابزارآلات دقیق و حساس مجهز اند؛ اما هنوز هیچ «جسم اثیری » ای مزاحم تحقیقات فیزیکدان ها نشده است… کاشفان اشعه ی ایکس و الکترون به مردم عامی متوسل نشدند، بلکه به برای بررسی شواهد به فیزیکدان ها روی آوردند؛ و تا وقتی که فیزیکدان ها «اجسام اثیری» را جدی نمی گیرند، بررسی شواهد وجود این چیزها برای آدمی عامی مثل من، وقت تلف کردن است. (گیچ 226).

پدیده های دیگری که اغلب به عنوان شواهدی بر بقا ذکر می شوند، تجارب نزدیک به مرگ (near-death experiences) یا NDE ها هستند. طرفداران بقای پس از مرگ محاجه می کنند که از آنجه که ویژگی های اصلی NDE ها تقریباً همواره توسط تجربه کنندگان آن گزارش شده است، NDE ها شاهدی بر یک حیات عینی پس از مرگ هستند. با این حال، این ویژگی های اصلی را می توان توسط مدل های روانشناختی نیز توضیح داد زیرا  در آستانه ی مردن فرآیندهای یکسانی در مغز کسانی که دچار NDE می شوند رخ می دهد (مثلا، کمبود اکسیژن، رهاسازی اِندورفین، و شلیک های کتره ای نورونی)، بنابراین تجارب سوبژکتیو نیز باید مشابه باشند (بلک مور، «مردن» 261). استدلال دیگر این است که NDE ها واقعی هستند زیرا واقعاً احساس می شوند، اما این بدان معنا نیست که NDE ها پژواک واقعیتی خارجی هستند، درست همان طور که واقعیت احساس توهم به معنای شاهدی بر واقعیت موضوعات توهم نیست. برخی محققان ادعا می کنند که در NDE ، اطلاعاتی از منابعی جز ادراک حسی حاصل می شوند، اما هیچ شاهد تجربی ای بر صحت این ادعاها وجود ندارد. مادلین لارنس یک آزمایش بازیافت اطلاعات ترتیب داد که در آن صفحه نمایشی الکترونیک در اتاق مراقبت بیماران قلبی در بیمارستان هارتفورد کانکتیکت نصب شده بود که بر روی آن جملاتی ظاهر می شد و به طور کتره ای تغییر می کرد، و بیمار یا پرسنل بیمارستان قادر به دیدن جملات نبودند (لارنس 9-158). از کسانی که NDE داشتند، خواسته می شد که جملات ظاهر شده را تکرار کنند؛ آنگاه پرسنل می توانستند آنچه را که شخص تحت NDE گفته گزارش کنند تا با جملات ظاهر شده بر صفحه نمایش مطابقت داده شود. نتیجه ی آزمایش این بود که هیچ کدام از اشخاص تحت آزمایش نتوانستند جملات ظاهر شده در حالت NDE شان را تکرار کنند [5]. دقت توصیف های محیطی در NDE ها می تواند بر پایه ی ادراکات شبه آگاهانه ای از آن محیط ها باشد که پس از اختلال ادراکی شخص در خلال NDE ، در تصورات تهوم آمیز بیان می شود. ادعاهای ادراک  مکان هایی خارج از محیط دور و بر بیمار به هیچ وجه تأیید نشده اند. [6]. در مورد ادعای ادراکات دقیقی که اشخاص در خلال NDE از جاهایی که ندیده اند دارند نیز هیچ شواهد معتبری وجود ندارد [7]، به این ترتیب استدلال وجود فرانرمال نمی تواند شاهدی بر بقای پس از مرگ باشد (125-133). سرانجام اینکه، این واقعیت که مردم پس از حالت NDE دچار تغییر مثبت شخصیتی می شوند نیز نشانگر تجربه ی رازآمیز  حیات پس از مرگ نیست. پژوهشی که کِنِت رینگ انجام داده نشان می دهد که تغییر شخصیتی در کسانی مشاهده می شود که از نظر طبی نزدیک به مرگ بوده اند ، چه NDE را تجربه کرده باشند و چه نکرده باشند. این نشان می دهد که تغییر از مواجهه با مرگ ناشی شده و نه از NDE (9- 248).

برخی یافته های پژوهش درمورد NDE بیشتر با مدل های فیزیولوژیک و روانشناختی سازگاراند. هیچ یک از بیمارانی که NDE را گزارش کرده اند دچار مرگ مغزی نشده بودند، زیرا مرگ مغزی بازگشت ناپذیر است(بِیِرستاین 46). نخست اینکه، NDE  تنها در یک سوم موارد بحران های مشرف به مرگ رخ می دهد (رینگ 194). دوم اینکه، جزئیات NDE بستگی به شخصیت فرد و زمینه ی فرهنگی او دارد (رینگ، 195). سوم اینکه، عوامل فیزیولوژیک و روانشناختی بر محتوای NDE تأثیر می گذارند. سر و صداها، تونل ها، نورهای درخشان، و چیزهای دیگر در شرایط فیزیولوژیکی که حالات مغزی را متأثر می کنند شایع تر اند. در شرایطی مانند ایست قلبی و بیهوشی که در آنها شخص باور دارد که در شرف موت است، حالاتی مانند شعف، احساسات رازآمیز، مرور زندگی، و تغییر شخصیت رخ می دهد (بلک مور، «مردن»، 44 ? 45). چهارم اینکه ویژگی های اصلی NDE در توهمات ناشی از مواد روانگردان و توهمات طبیعی نیز رخ می دهند (سیگل  174). کتامین های هوشبری می توانند OBE ایجاد کنند (بلک مور، «مردن»، 170). تجربه ی حرکت در تونل نوع شایعی از توهمات روانگردان هاست (سیگل 174). همه ی مراحل NDE می توانند در اثر مصرف حشیش نیز ایجاد شوند (بلک مور، «مردن» 3-42 ). پنجم اینکه میزان معینی دی اکسید کربن در مغز نیز منجر به NDE خواهد شد (بلک مور، «مردن» 4-53 ). ششم اینکه، مرور چشم اندازی (پانورامایی) زندگی نیز به تجارب صرع شباهت دارد (206). هفتم اینکه، شبیه سازی های کامپیوتری شلیک های کتره ای عصبی که بر پایه ی تصویر کرتکس بصری انجام گرفته همان ویژگی های گذر از تونل و نورهای درخشان NDE را ایجاد می کند (84). هشتم اینکه، این واقعیت که تزریق نالوکسون ? مُسکنی که اثر اِندورفین را در مغز خنثی مکند- منجر به رفع تجربه ی نزدیک مرگ می شودt نظریه ی نقش اِندروفین در ایجاد NDE را تأیید می کند:

حدود یک دقیقه [پس از تزریق نالوکسون] او با حالتی پریشان به هوش آمد، و بعداً تجربه ای NDE مانند را گزارش داد که ظاهراً براثر نالوکسون رفع شده بود، این می تواند حاکی از اثر ترکیبات مخدر در ایجاد تجربه ی نزدیک به مرگ باشد (سآوِدرا-آگویلار و گومِز-جریا 210-211).

سرانجام اینکه،  می توان با شبیه سازی الکترونیک ناحیه ای از مغز که اطراف  شکاف سیلویان در لب گیجگاهی قرار گرفته، اثرات NDE را ایجاد نمود (مورس 104).

یافته های دیگر سراسر با بقای پس از مرگ ناسازگارند. تونل هایی که در NDE  ها گزارش می شود شکل های کاملا متفاوتی دارند. اگر NDE ها پژواک واقعیتی خارجی بودند، انتظار می رفت که تونل هایی که گذر از آنها تجربه شده شبیه هم باشند (بلک مور، «مردن» 77). به علاوه، مواردی از NDE  گزارش شده که در آنها هنگامی که پرسنل مشغول به هوش آوردن بیمار بوده اند، او «موجودتی نورانی» را تشخیص داده است (227). آخر اینکه، این واقعیت که در NDE «برای کودکان محتمل تر است که دوستان زنده شان را ببینند تا مردگان را» کاملاً حکایت از آن دارد که NDE ها تجارب حیاتی پس از مرگ نیستند (بلک مور، «نزدیک مرگ» 36).

خاطرات زندگی های پیشین نیز شواهدی بر بقا، به ویژه به صورت تناسخ، محسوب می شوند. فراروانشناسان شواهدی از کسانی گردآوری کرده اند که در حالت هیپنوتیزم جزئیات دقیقی را از آنچه «خاطرات»  «حیات پیشین» شان می خوانند، ذکر می کنند. اما این شواهد بیشتر با یک تبیین معارض یعنی پدیده ی کریپتومنسیا می خوانند. ملوین هریس این پدیده را چنین شرح می دهد:

برای فهم کریپتومنسیا نخست باید ذهن نیمه خودآگاه را به عنوان انبار وسیع و درهم و برهمی از اطلاعات بدانیم. این اطلاعات از کتاب ها، روزنامه ها و مجلات، سخنرانی ها، تلویزیون و رادیو به طریق ادراک مستقیم و یا حتی سرسری حاصل می شوند. در شرایط عادی اغلب این ادراکات بازیافت نمی شود، اما گاهی این خاطرات عمیقاً دفن شده ناگهان بازیافت می شوند. این اطلاعات می توانند به صورتی گیج کننده ظاهر شوند، زیرا منابع شان کاملاً فراموش شده است (هریس 19).

موارد متعددی وجود دارد که در آنها با تحقیق بیشتر منابع این جهانی اطلاعات بازیابی شده مشخص شده اند (ادواردز «مقدمه» 9). در حقیقت،

در همه ی موارد [زندگی پیشین توصیف شده] که تاکنون مورد بررسی قرار گرفته اند، یا شخصی که اوصاف او ذکر می شود وجود ندارد و یا این اوصاف برپایه ی اطلاعاتی موجود است که ممکن است شخص بازگو کننده اصلا نداند از چه منبعی حاصل نموده است. (بلوف، «هرچیزی»، 262).

شکل دیگری از خاطرات زندگی پیشین ناشی از بازگشتی های هیپنوتیکی نیستند. یان استیونسون در هندوستان مواردی را که بررسی کرده «خاطرات» زندگی های پیشین هنگام بیداری از خواب ظاهر شده اند. استیونسون مواردی را گردآوری کرده که در آنها کودکان بین دو تا چهار ساله از «زندگی های قبلی» شان سخن گفته اند (ادواردز، «مقدمه» 11). معمولا خاطرات تا هشت سالگی زایل می شوند. در چندین مورد اشخاصی که کودکان ادعا کرده اند که در حیات قبلی شان آنها بوده اند در حقیقت وجود داشته اند و بسیاری از توصیف های ذکر شده دقیق بوده اند (11).

استیونسون احتمال شیادی را رد کرد زیرا انگیزه ای برای آن نیافت. یان ویلسون خاطرنشان می کند که بسیار ی از کودکان ادعا کرده بودند که متعلق به کاست بالاتری بوده اند، پس امکان وجود انگیزه ی داشتن زندگی ای بهتر آشکار است (ادواردز، «مقدمه» 12). در یک مورد پسری خواهان ثلث زمین «پدرش در زندگی سابق» شده بود (12). استیونسون، دیوید بارکر را که مشغول تحقیق بر روی رساله اش در انسانشناسی بود استخدام کرد تا در تحلیل این موارد به او کمک کند. بارکر دریافت که حتی یک گواهی متقاعد کننده بر وجود عوامل فرانرمال یافت نمی شود (12). استیونسون همچنین وکیلی به نام چامپ رانسون را استخدام کرد تا برخی از موارد را تحلیل کند. رانسون نتیجه گرفت که:

پس در موارد استیونسون حتی یک گواهی نصفه نیمه درست نیز یافت نمی شود. تنها در 11 مورد از 1111 مورد ادعایی باززایی، پیش از شروع تحقیق هیچ رابطه ای میان دو خانواده وجود نداشت. از این 11 مورد، هفت تایشان از جهاتی کاملا ناقص بودند. این بدان معناست که در اکثریت وسیعی از موارد، دو خانواده پیش از آغاز تحقیق علمی با هم در ارتباط بوده اند، و لذا احتمال استقلال شهادت ها کاملا ناچیز بود. موارد باززایی از ضعیف ترین اقسام شواهد حکایتی هستند. (ادواردز، «مقدمه» 14).

به نظر می رسد این واقعیت که اکثریت وسیعی از موارد استیونسون از کشورهایی گردآوری شده که در آنها باور مذهبی به تناسخ قوی است، و به ندرت مواردی از دیگر کشورها حاصل شده، نشانگر شرطی شدن فرهنگی (و نه تناسخ) است که ادعای به یاد آوردن ناگهانی خاطرات زندگی پیشین را ایجاد می کند. به علاوه، چنین می نماید که تناسخ قادر به توضیح مواردی نباشد که در آنها کودک ادعا می کند ناگهانی ‹زندگی پیشین ‹کسی را به خاطر آورده که پس از تولد کودک مرده است. (کوک 129).

اغلب مدیوم ها (=واسطه های) گفتگو با ارواح را به عنوان شاهدی بر بقا ذکر می کنند، اما اغلب مطالب در این باره مشکوک اند. اغلب جلسات احضار ارواح را می توان برپایه ی گمانه زنی های مدیوم و اشارات ناخودآگاهی که مستمع به او می دهد توضیح داد (بِکِر 9). به علاوه، چنان که پیتر گیچ خاطرنشان می کند، » مواردی یافت می شود، به همان اصالت دیگر موارد، که در آنها مدیوم به صورت متقاعد کننده ای بخش X را  بیان داشته و چیزهایی گفته که ‹تنها X می توانسته بداند› هنگامی که X درواقع زنده و معمولا هشیار بوده است» (گیچ 231). کارل بِکِر نتیجه می گیرد که:

آزمایش هایی که در آنها ‹ارتباط مدیومی› با افراد زنده یا شخصیت های خیالی صورت گرفته، نظریه ی ارتباط با مردگان از طریق مدیوم را بیش از پیش مشکوک جلوه داده است. امکان آشکار شیادی چنان سایه ای از شک بر این کاسبی می افکند که امروزه کمتر فراروانشناسی جلسات احضار ارواح را جزو منابع شواهد خود محسوب می دارد. (بِکِر 9).

مرحوم رابرت تولِس، رئیس سابق جامعه ی پژوهش پسیکال، آزمونی را برای بقا ترتیب داد که در آن یک پیام چنان به رمز تبدیل شده بود که تنها می توانست توسط کلید واژگانی رمزگشایی شود که فقط شخصی که مرده بود از آنها آگاهی داشت (استیونسون 114). تولس سه پیام رمزگذاری شده برای خودش درست کرد، به امید اینکه بتواند پس از مرگش  کلید واژه ها را از طریق یک مدیوم به همکارانش انتقال دهد. اگرچه چندهفته پس از چاپ اولین پیام رمزی اش، آن را گشودند، اما هیچ یک از دو پیام رمزی دیگر در طی حیاتش گشوده نشد، و موقعیت نادری برای فراروانشناسان فراهم کرد تا شواهد حقیقتاً متقاعد کننده ای بر بقای پس از مرگ فراهم آورند. کلید یکی از دو پیام رمزی باقی مانده (جایگزین های کلید گشوده شده) تنها یک کلید دو واژه ای بود؛ کلید دیگری یک قطعه ی ادبی 100 واژه ای بود. کلید قطعه ی ادبی، اگر چه طولانی است، اما می توان آن را  صرفاً با بیان  عنوان کتاب، جای عبارت در کتاب، و چند واژه ی ابتدای قطعه گشود (اُرام 118).

بنا به توصیه ی استیونسون، تولس همچنین شش حرف اول این کلید دو واژه ای را توسط جدول چاپ شده ای به اعداد بدل کرد تا قفل رمزی را به آن اعداد برگرداند (استیونسون 114). برخلاف آزمون هایی که در آنها تولس پیام های رمزگزاری شده به کار می برد، آزمون قفل رمزدار مستلزم آن است که برای گشودن آن کل کلید معلوم باشد و به این ترتیب آزمون و خطا هیچ سرنخی برای گشودن رمز به دست نمی دهد، به این ترتیب احتمال اینکه کسی بتواند با تلاش های پیاپی قفل رمز را بگشاید از میان می رود (115). استیونسون گزارش داده است که بخت دستیابی کاملا تصادفی به قفل رمز آزمون 1 در 125000 است (115).

هنگامی که تولس در سال 1984 مرد، تقریبا صد نفر درخواست گشودن رمز را تسلیم جامعه ی پژوهش پسیکال نمودند. برخی از این درخواست کنندگان مدیوم بودند، اما هیچ کدام قادر به رمزگشایی پیام تولس نشدند (استیونسون 114). اما در سال 1995 جیمز گیلوگلی با استفاده از کلید دو واژه ای «black beauty»  یکی از پیام های تولس را با موفقیت گشود. او کلید را با برنامه ای کامپیوتری که خود نوشته بود تولید کرده بود. با این کلید، پیام چنین گشوده شد: «این رمزی است که خوانده نخواهد شد مگر اینکه من کلیدواژگانش را بدهم». کشف کلید دو حرفی تولس مجدداً هنگامی تأیید شد که استیونسون از جدول اش را برای برگرداندن  قفل رمز تولس به اعداد استفاده کرد(115).

نقص آزمون تولس که گشودن آن را امکان پذیر نمود این بود که او از واژگان متعارف به عنوان کلید استفاده کرده بود. به این ترتیب می توان آن را با یک برنامه ی کامپیوتری پیدا کرد که سراسر یک واژه نامه ی عادی را به دنبال ترکیبات دوکلمه ای جستجو می کند (اُرام 116). شگفت آور اینکه جناب آرتور اُرام فراروانشناس به این نتیجه گیری ساده لوحانه می رسد که ناکامی های مکرر مدیوم ها در یافتن کلید رمز تولس، به خاطر ناتوانی تولس مرحوم از به یاد آوردن این کلید ساده در ‹در دیگر سو ‹ بوده است! (گرچه ظاهراً مرحوم تولس توانسته جناب اُرمان دیگر وقایع مربوطه را به خاطر آورد) (اُرمان 117). یک توضیح ساده تر این ناکامی ها این است که تولس بدان خاطر نمی توانسته کلیدواژگان را به مدیوم ها بگوید که درواقع پس از مرگش ‹باقی ‹ نمانده بوده که بتواند از طریقه واسطه ها با اُرمان ارتباط برقرار کند. اُرمان نیز این نکته را تصدیق می کند:

به نظر می رسد این فرض منصفانه باشد که اگر [مدیوم ها] در تماس موثری با تولس بودند یا می توانستند کلید را بگیرند و یا [دریابند چرا] او نمی تواند کلید را به یاد آورد یا آن را منتقل کند… افراد زیادی احساس کرده اند که با تولس در تماس بوده اند و برخی از آنها احساس ارتباطات عمیقی داشته اند، از جمله دست کم یکی از آنها که کلید ارائه شده به او نادرست بوده است [ایتالیک کردن از من است] (117).

در مورد ساده ترین آزمون تولس، اُرام گزارش می دهد: «در میان موارد ثبت شده مان هیچ نمونه ای یافت نمی شود که کسی حتی بخشی از دوکلمه ی کلید را درست گفته باشد» (118). دیگر آزمون های مستقیم فرضیه ی بقا نیز به نتایج منفی منجر شده اند.

در همه ی این موارد باید به خاطر داشت که قرار نیست تبیین های معارض اثبات شوند. در عوض اگر پدیده های معینی نشانگر بقا محسوب شوند، بقا باید تنها فرضیه ای باشد که قادر به تبیین شواهد است. در غیر این صورت برهان بقا هیچ قوتی نخواهد داشت: «اگر برای یک پدیده، هرقدر هم که غریب باشد، هر دلیل قابل بیانی را بتوان قبول کرد، آنگاه ادعا زایل می شود، زیرا هدف همواره نشان دادن فرانرمال بودن آن پدیده است.» (گریگوری 577).

در این حین که شواهد فراروانشناسی بر بقا ناکافی است، شواهد روانشناسی بر فنا بیش از کافی است. دیوید هیوم فیلسوف در میانه ی قرن هجدهم مبنای اصلی برهان تجربی بر فنا را چنین بیان کرد:

ضعف جسم و ذهن در کودکی دقیقاً متناسب اند؛  این تناسب [میان وضعیت جسمی و ذهنی] در بزرگسالی، در اختلالات ناشی از بیماری، در زوال تدریجی هردو در کهنسالی نیز برقرار است. چنین می نماید که گام بعدی  گریز ناپذیر باشد؛ در هنگام مرگ هر دو نابود می شوند.(هیوم 138).

بَری بِیِرستاین خاطر نشان می کند که این دیدگاه که «آگاهی، از کارکرد مغز افراد جدایی ناپذیر است، سنگ بنای روانشناختی فیزیولوژیک است» (بِیِرستاین 44). به بیان او، این به خاطر» صرفه جویانه بودن و زایایی تحقیقاتی، گستره ی پدیده های مورد بررسی، و فقدان شواهد خلاف این دیدگاه است» (45).

بِیِرستاین پنج قسم شواهد تجربی را بر می شمارد که حامی وابستگی آگاهی به مغز هستند. نخست، شواهد تبارشناختی رابطه ی تکاملی میان پیچیدگی مغز و ویژگی های شناختی گونه (بِیِرستاین 45). کورلیس لامونت این شواهد را چنین جمع بندی می کند: «در می یابیم که هر چه اندازه ی مغز و کرتکس مُخی آن نسبت به بدن جانور بزرگتر و پیچیدگی آن بیشتر باشد، شیوه ی زندگی آن جانور عالی تر و متنوع تر است.» (لامونت 63). دوم اینکه، شواهد مربوط به وابستگی رشد ذهن-مغز نشانگر آن است که توانایی های ذهنی با رشد مغز ایجاد می شوند. ؛ اختلال در رشد مغز موجب اختلال در رشد ذهنی می شود (بِیِرستاین 45). سوم اینکه، شواهد بالینی نشان می دهند که ضایعات مغزی ناشی از تصادف، مسمومیت، بیماری، و سوءتغذیه اغلب موجب آسیب های برگشت ناپذیری به کارکردهای ذهنی می شوند. (45). اگر ذهن می توانست بدون مغز موجود باشد، چرا نمی تواند مرگ یا ضایعات سلول های مغز را جبران کند؟ (46). چهارم اینکه، قوی ترین شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز از آزمایش های علوم عصبی حاصل شده اند. حالات ذهنی با حالات مغزی متناظر(correlated) هستند؛ تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز آدمی، ادراکات، حافظه، امیال، و دیگر حالات ذهنی را متأثر می کند (45). سرانجام اینکه، شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز اثرات انواع بسیار مختلفی از داروها را نیز در بر می گیرد که به نحو پیش بینی پذیری حالات ذهنی را تغییر می دهند(45).

داشتن حافظه برای داشتن اینهمانی-شخصی ضروری است. تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز می توانند از ایجاد خاطرات جدید جلوگیری کند و موجب شوند که شخص رخدادهایی را که تا سه سال پیش از انجام این تحریکات برایش رخ داده فراموش کند (استوکز 71). عصب شناسان شواهد بسیاری گردآوری کرده اند مبنی بر اینکه حافظه ی دراز مدت «وابسته به، یا چه بسا برساخته ی، تغییراتی در قوّت اتصال های سیناپسی میان نورون هاست» (استوکز 73). لامونت محاجه می کند که چون

کارکرد مناسب حافظه … بستگی به الگوهایی در اتصالات بین نورون های ساختار عصبی دارد… بسی دشوار بتوان فهمید که چگونه پس از نابودی مغز زنده که این ساختار را تشکیل می دهد، حافظه می تواند باقی بماند (لامونت 76).

شواهد بیشتر وابستگی ذهن-مغز از بیماران «مغز شکافته» (split-brain) حاصل شده که بر روی مغز آنها عملی جراحی انجام گرفته و جسم پینه ای آن قطع شده تا حملات صرعی در آنها کاهش یابد (بِیِرستاین 45). جسم پینه ای یک دسته ی پرشمار از رشته های عصبی است که نیمکره های چپ و راست مغز را مستقیماً به هم وصل می کند. اگر اطلاعات تنها به یک نیمکره ی مغز شخص «مغز شکافته» داده شود، نیمکره ی دیگر از آن بی خبر می ماند و قادر به درک واکنش های نیم کره ی مطلع شده نیست (45). نتیجه ی جراحی «مغز شکافی» ایجاد دو سیستم ذهنی است، که هر یک ویژگی های ذهنی مستقلی دارند (45). یک دسته آزمون های روانشناختی بر روی این بیماران، وجود دو جریان آگاهی را که به نحو بارزی از محتوای هم ناآگاه اند اثبات می کند (پارفیت 248). یک مثال طنزآمیز این پدیده این است که، » هنگامی که بیمار همسرش را در آغوش می گیرد، و دست چپ او زن اش از خود می راند، یک بخش وجود بیمار از دست دیگری شکایت می کند» (پارفیت 249). بِیِرستاین می پرسد: «اگر یک ?ذهنِ شناورِ رها? وجود دارد، چرا نمی تواند با دادن اطلاعاتی به نیمکره های گسسته وحدت آگاهی را حفظ کند؟» (بِیِرستاین 46).

یکی از قوی ترین برهان های به نفع وابستگی ذهن-مغز از اثر «آسوده سازان مغز» (brain-peacemakers) حاصل می شود که در آن با ایجاد تحریکات الکتریکی در قسمت مخ مغز بیمار روانی، او را آرام می کنند (هوپر و تِرِسی 154). مورد زیر این اثرات را نشان می دهد:

بیمار دیگر، یک فیزیکدان سابق به شدت افسرده بود که دچار صداهایی بود که به او فرمان می دادند که همسرش را خفه کند. هنگامی که او در سال 1977 تحت روش درمانی «آسوده سازی مغز» دکتر هیت قرار داده شد، صداهای شیطانی و نیز افسردگی دائمی اش رفع شد … اما به تدریج که سیم های نصب شده قطع شدند، باز تهدیدهای بیمار مبنی بر خفه کردن همسرش شروع شد. هنگامی که وسایل نصب شده بر مغز بیمار تعمیر شدند، روان او نیز ترمیم شد (هوپر و تِرِسی 155).

اینها تنها چند مثال برگرفته از علوم عصبی است که وابستگی ذهن به مغز را نشان می دهند. می دانیم که تغییر شیمیایی در مغز می تواند موجب تغییرات شگرف شخصیتی شوند. اسکیزوفرنی و آلزایمر مثال های حاد وابستگی ذهن-جسم هستند. اگر به فکر خودکشی هستید، سراغ روانشناش نروید، سراغ داروشناس بروید: ترکیبی از داروهای ضدافسردگی و تریپتوفان ها همه ی این اندیشه های پایان دادن به زندگی را رفع می کنند (هوپر و تِرِسی 171).

طرفداران بقا که فکر می کنند مغز ابزاری برای روح است، در تلاش برای سازش دادن میان فیزیولوژی و روح چنین برهان هایی می آورند:

یک شیشه رنگی … برای نوری که از خلال آن می درخشد تنها کارکردی واسطه ای دارد، زیرا خودش آن پرتوهای نور را ایجاد نکرده است، همین مطلب در مورد اُرگ هم صادق است که هوای از پیش موجود را به موسیقی تبدیل می کند. به همین ترتیب، جسم انسان نیز می تواند واسطه ی یک روح فراطبیعی باشد (لامونت 98).

کورلیس لامونت بیان می کند که چرا این پاسخ دفاعی فاقد قوت است:

برای نمونه، یک جراحت جدی به مغز، می تواند یک آدم سرخوش عادی را به آدم ترشرو و خشنی بدل کند که ناگهان دچار جنون آدمکشی می شود. اگر مغز و جسم تنها ابزار واسطه ی روح باشند،  در چنین مواردی ناچاریم بگوییم که چنین شخصیتی در حقیقت هنوز هم سرشار از شادی و خیرخواهی است، اما متأسفانه، این احساسات نیکو با رفتارهای عبوسانه و حمله های خشونت بار، بروز می یابند.(لامونت 100).

لامونت ادامه می دهد:

فرض کنید … این شخص کاملاً دیوانه شود و معتقد شود که ناپلئون است… آیا می توانیم بگوییم که شخصیت حقیقی اش هنوز بهنجار است، یعنی اندیشه های روحش هنوز سلیم و روشن است، و به محض اینکه با مردن از این جسم خلاصی یابد سلامت اش را باز می یابد؟ (100).

این «نظریه ی ابزاری» در مورد ذهن دچار نقایص حادی است:

اگر جسم انسان متناظر با آن شیشه ای رنگی باشد… آنگاه شخصیت اش در زندگی متناظر با نوری خواهد بود که از آن شیشه ساطع می شود… حال با آنکه موجودیت نور بدون وجود شیشه ی رنگی باقی می ماند… مسلماً اگر شیشه بشکند، پرتوهای قرمز یا آبی یا زردی که ایجاد می کند نیز از میان می روند (لامونت 104).

«نظریه ی ابزاری» به نتایج پوچی می انجامد. در طی سالخوردگی توانایی های خاص ذهنی نیز یکی یکی به نحو بازگشت ناپذیری زایل می شوند.

حال اگر به جای اینکه حواس به طور جداگانه و تدریجی بر اثر بیماری یا تصادف زایل شوند، به یکباره در اثر مرگ از میان بروند، جاودانه گرای دوگانه انگار از ما می خواهد باور کنیم که این حواس به صورت توانایی های دیگری دست نخورده، شاید هم بهبود یافته، باقی خواهند می ماند! (لامونت 102).

پل ادواردز می پرسد: » چگونه فنای کامل مغز شفایی ایجاد می کند که تاکنون سراسر بر علم طب پوشیده مانده است؟» (ادواردز، «وابستگی» 296). ادواردز محاجه می کند که نظریه ی ابزاری با بیماری آلزایمر ناسازگار است:

مغز یک بیمار آلزایمری شدیداً آسیب دیده  و عمده ی ذهن اش نابود گشته است. پس از مرگ او، مغزش نه تنها آسیب می بیند، بلکه کاملا نابود می شود. مسلماً منطقی است که نتیجه بگیریم که در این حالت ذهن نیز فنا می شود (296).

اگر مغز در شرایط معینی از حیات هم نمی تواند باقی بماند، چگونه می تواند پس از مرگ باقی بماند؟ ادواردز به روشنی تناقض نظریه ی ابزاری را با حقایق مربوط به بیماری آزایمر نشان می دهد. «خانم دی» پیش از دچار شدن به آلزایمر، شخصی باملاحظه و دلسوز با کارکردهای عادی ذهنی بود. با این حال،

تقریباً همان موقعی که دیگر نمی توانست دخترش را بشناسد، دو یا سه بار یک خانم معلول را کتک زد… [نظریه ی ابزاری] حاکی از این است که هنگام ابتلا به آلزایمر ذهن خانم دی دست نخورده مانده بود. او می توانسته دخترش را بشناسد اما توانایی ابراز این شناخت را از دست داده بوده است. او قصد کتک زدن معلول بی آزاری را نداشته است. بر عکس، او در ?درون?همان شخص باملاحظه ی پیش از بیماری بوده است. تنها چنین بوده که بیماری مغزی اش او را از عمل مطابق عواطف واقعی اش باز داشته است… این نتایج نظریه ای در مورد ذهن است که به موجب آن ذهن پس از مرگ مغز باقی می ماند و مغز تنها ابزاری ارتباطی است. مسلماً این نتایج یاوه اند (299-300).

دیگر مدافعان بقا، وابستگی ذهن-مغز را می پذیرند، اما می کوشند از پیامد آن، که فنای شخص پس از مرگ باشد، اجتناب کند. برای مثال، داگلاس استوکز می نویسد:

وابستگی عمیق شخصیت فرد به حالات مغزی اش معلوم می دارد که شخصیت فرد و خاطرات او نمی توانند پس از زوال مغز دست نخورده باقی بمانند. با این حال، شاید خاطرات، احساسات، رفتارها، و دیگر ویژگی های شخصیتی همان خود تغییر ناپذیر  نباشند… به نظر می رسد که خود چیزی باشد که هارت ?می اندیشم? می نامد، یعنی هستومندی باشد که اندیشه هایش را می اندیشد، احساساتش را حس می کند، و خاطراتش را به یاد می آورد و نه موجودی که خود اندیشه ها، احساسات، عواطف و خاطرات است (استوکز 76).

کوشش استوکز برای امکان پذیر دانستن بقا، درحالی که شواهد قوی و منسجم وابستگی ذهن-مغز را می پذیرد، دورویانه است. با پذیرفتن نتایج این شواهد، استوکز امکان هر گونه بقای شخصی را منکر می شود (بگذریم از رستاخیز). اگر شخص از همه ی خاطرات، گرایش ها، مهارت های ذهنی، و ویژگی های شخصیتی عاری شود، چیزی جز یک لوح سپید باقی نمی ماند. چنین ?لوح سپید?ی نمی تواند وسیله ی بقای شخص باشد؛ اگر چنین باشد، ذهن یک فرد متوفی به چیز مانند ذهن یک کودک فروکاسته می شود، که دستش از هر واسطه ای برای ادراک محیطش یا برهمکنش با آن کوتاه شده است. بسیاری از ما فروکاستن ذهن زایای یک بزرگسال به ذهنی کودکانه را در زمان حیات اش فاجعه ای به بزرگی مرگ او تلقی می کنیم؛ به این ترتیب، بقایی که استوکز برای ذهن پس از مرگ مجاز می شمارد، دست کمی از فنا ندارد. در حقیقت، این ادعا که یک فرد مشخص پس از مرگش به صورتی باقی می ماند که همه خصایص ذهنی اش زایل شده اند، قابل فهم نیست (این مسئله به ویژه بر انگاره ی رستاخیز گران می آید ). ادامه ی بقای یک ?خود نامتمایز? که فاقد ویژگی های ذهنی خاص یک شخص معین است بیش از ادامه ی بقای استخوان های آن شخص، بقای شخصی نیست.

ویلیام هَسکر رویکرد متفاوتی پیش می گیرد. او نیز شواهد دال بر وابستگی آگاهی به مغز را می پذیرد:

در عین اینکه دوگانه انگاری بر استقلال ذهن از جسم تأکید دارد، مجموع یافته های علمی و  مشاهدات روزمره نشانگر وابستگی ذهن به شرایط جسمی است. بخشی از داده هایی که این وابستگی را نشان می دهند از این قرار اند: وابستگی حالات شخصیت به تعادل هرمونی، اینکه ژنتیک و ساختار دی ان ای تعیین کننده ی ویژگی ها و نقایص ذهنی اند، اثرات داروها بر حالات ذهنی، تغییرات شخصیتی در اشخاصی که مورد جراحی هایی ب برداشتن قشر پیشانی یا قدامی مغز قرار گرفته اند… اگر کلیت این یافته ها را در نظر بگیریم، نشانگر وابستگی عمیق و وسیع جنبه های ذهنی، عاطفی و حتی روحانی شخصیت آدمی به پایه ی زیست شناختی مغز او و شبکه ی عصبی اش هستند (هَسکر 306).

با این وصف، چگونه هَسکر می کوشد شواهد وابستگی ذهن-مغز را با فرضیه ی بقا آشتی دهد؟ اعتقاد او بر اینکه «درعین این که ذهن در ابتدا توسط مغز ایجاد شده و از بسیاری جهات به آن وابسته است، می تواند مرگ جسم به وجود خود و کارکردهایش ادامه دهد» قابل فهم نمی نمی نماید (307). او همچنین می پرسد «اگر… ذهن یا روح توسط مغز ایجاد شده و به همه ی طرق پیش گفته بدان وابسته است، چگونه می تواند به همراه مغز هلاک نشود؟» (307).

اگر چه هَسکر هیچ گاه پاسخ رضایت بخشی به این پرسش نمی دهد، اما با ارائه ی تمثیلی می کوشد نتیجه گیری اش را توضیح دهد:

یک سیاهچاله… یک میدان گرانشی با شدت ورای تصور است که ابتدا از جسم بسیار سنگینی ایجاد شده است، اما به محض تشکیل، به معنای تحت اللفظی کلمه، آن جسم را از هستی ساقط می کند. به این ترتیب، به قول راجر پِنروز، ?پس از اینکه جسم فروریخت، بهتر است سیاهچاله را به سان یک میدان گرانشی خودبسنده بیانگاریم. دیگر جسمی که سیاهچاله از آن تشکیل شده کاربردی ندارد!? آیا در مورد ذهن آدمی هم، مانند سیاهچاله، نمی توان گفت که یک میدان خودبسنده ی آگاهی می شود؟ (308).

با این تمثیل چه می توانیم کرد؟ متأسفم که تفاوت های میان ذهن و سیاهچاله چنان زیاد اند که نمی توان از آن هیچ نتیجه ی قابل اعتمادی در مورد وابستگی ذهن-مغز گرفت. برای مثال، سیاهچاله هنگامی ایجاد می شود که ستاره ی فروپاشیده ی ایجاد کننده ی آن نابود می شود. از سوی دیگر، مغز، هنگامی که ذهن به وجود می آید نابود نمی شود. برخلاف ذهن و مغز، سیاهچاله و ستاره ی موجِّد آن همزمان وجود ندارند. اما گزنده تراینکه، با این تمثیل، ذهن به محض ایجاد شدندیگر نباید نیازی به مغز داشته باشد ? یعنی حتی پیش از آنکه مغز از میان رود وابستگی ذهن به آن باید گسیخته شود. این تمثیل سیاهچاله، مانند تمثیل جنینی که در زهدان شکل می گیرد اما دیگر برای بقایش بدان محتاج نیست، نمونه ایست از تمثیل هایی که ایجاد ذهن را توسط مغز بدون ادامه ی وابستگی به مغز مراد می کنند.  تمثیل هایی از وابستگی مانند وابستگی میدان مغناطیسی به آهن ربا ، بهتر به کار بیان رابطه می آیند، اما از آنجا که میدان مغناطیسی با نابودی آهنربا از میان می رود، شگفت آور نیست که هَسکر برای اجتناب از پیامد های این تمثیل، آن را نمی پذیرد.

اگر ذهن در تمام طول زندگی شخص وابسته به مغز باشد آنگاه، به اغلب احتمال، این وابستگی در هنگام فرارسیدن مرگ نیز باقی خواهد بود. همین واقعیت که اندامه ی آدمی می تواند به تدریج بمیرد نشان می دهد که تبدیل یکباره ی ذهن به هستومندی مستقل که کارکرداش دیگر نیازی یه مغز ندارد نامحتمل است. وابستگی حالات ذهنی به مغز در طی حیات قویاً نشانگر آن است که هنگامی که مغز می میرد ذهن نیز به همراه آن می میرد، درست همان طور که یک برنامه ی کامپیوتری منحصر به فرد با از میان رفتن سخت افزارش نابود می شود. به این ترتیب شواهد وابستگی پیوسته ی آگاهی به مغز شاهدی قوی بر فرضیه ی فنا است.

نکته ی آخری که در مورد نشدنی بودن بقا باید گفت، بر گرفته از دانش ما از میراث تکاملی مان است که مطابق آن:

این انتظار کاملاً عبث است که همه ی هزاران گونه ای که از ابتدای تکامل زیسته اند در جهانی دیگر نیز تا ابد زیست کنند. اما هنگامی که به نظریه ی دوگانه انگار معتقد شویم که  انسان را روحی نامیرا می انگارد … که می تواند مستقل از جسم اش زندگی کند، به این نتیجه ی مهمل می رسیم (لامونت 117).

دانشمندان علوم عصبی حقایقی که در بالا ذکر شده را می پذیرند. به علاوه دانشمندان خارج از حوزه ی علوم عصبی نیز در صحت شواهدی که نشانگر اعتبار وابستگی آگاهی به مغز اند، چون و چرا نمی کنند. از سوی دیگر، «اغلب دانشمندان خارج از حوزه ی فراروانشناسی وجود پدیده های روانی را نمی پذیرند» («فراروانشناسی»). حتی در حوزه ی فراروانشناسی، کمتر کسانی را می یابیم که به معتقد باشند که پِسی نشانگر بقای پس از مرگ است [9]. جان بلوف اظهار می کند که

نباید چنین انگاشت که…  همه ی فراروانشناسان ضرورتاً معتقد به تعبیر دوگانه انگار از رابطه ی ذهن-جسم هستند. به ویژه در زمانه ی حاضر، بسیاری از متخصصان ترجیح می دهند پِسی را کارکردی اساساً مغزی، یا نوعی سازوکار یا فرآیند مغزی بدانند (بلوف، «فراروانشناسی» 586).

به بیان دیگر، حتی اغلب فراروانشناسان وابستگی آگاهی به مغز را می پذیرند! این مطلب فرضیه ی بقا را در موقعیتی شکننده قرار می دهد زیرا پدیده های فرانرمال،  بهترین منبعی است که هواداران فرضیه ی بقا می توانند ارائه دهند. حتی اگر شخص معتقد باشد که بهترین طریق توضیح پدیده های فرانرمال وجود بقای پس از مرگ است، وجود چنین پدیده هایی مشکوک است، زیرا » یک قرن پس از بنیان گزاری جامعه ی پژوهش پسیکال، هنوز هم هیچ گونه اجماعی در مورد حقیقت وجود پدیده های پسیکال وجود ندارد» (بلوف، «فراروانشناسی» 586). این فقدان اجماع ناشی از فقدان شواهد به نفع وجود پِسی است:

اگر هیپنوتیزم را مستثنی کنیم، عدم وجود حتی یکی از پدیده هایی که  ابتداً فراطبیعی محسوب شده اند، مورد توافق جامعه ی علمی است؛ حتی یک پدیده ی قابل عرضه، یا تجدیدپذیر فرانرمال کشف نشده است؛ حتی یک خصیصه یا ویژگی یافت نشده است که همه ی تجاربی را که ادعای نتایج ایجابی دارند تبیین کند (اسکات 579).

فکر می کنم شواهد هر دو سوی این بحث را با دقت کافی شرح داده باشم، و با سنجش این شواهد، کفه آشکارا به سمت فرضیه ی فنا می چربد. با این نتیجه گیری، پذیرش موضع اونامونو  «علیه سرنوشت بجنگ، گرچه امیدی به پیروزی در آن نباشد» نامعقول می نماید (لامونت 211). نباید بگذاریم عواطف مان داوری هایمان را تیره و تار سازند. به قول کورلیس لامونت،

از ما نپرسیده اند که زاده شویم یا نه؛ و بمیریم یا نه. اما زاده شده ایم و باید بمیریم. به هستی آمده ایم و از هستی می رویم. و در هیچ حالت دست عالی سرنوشت منتظر نمی ماند تا فرمان اش را تأیید کنیم (لامونت 278).

پانوشت ها:

 

[1] سوزان بلکمور چندین مورد از دشواری های مفهومی انگاره های اجسام کیهانی و جهان های کیهانی را در فصل 21 کتاب اش شرح می دهد:

(«Reassessing the Theories») of her Beyond the Body (Academy Chicago Publishers, 1992).

[2] برای بحث دقیق تری از دیدگاه «نزدیک ترین امتداد» و دلایل چندی بر باور به اینکه تصمیم گیری در مورد اینهمان دانستن یک المثنی با خود، مقاله ی زیر را ببینید:

«The Closest Continuer View» by Robert Nozick in Self and Identity edited by Daniel Kolak and Raymond Martin (Macmillan, 1991).

 

[3] در این مورد به ویژه خواندن مقاله ی زیرا را توصیه می کنم:

«Ghostly Photos» , by Joe Nickell,  in the July/August 1996 Skeptical Inquirer.

[4] Ronald C. Finucane’s Ghosts: Appearances of the Dead and Cultural Transformation (Prometheus Books, 1996). فینوکان در این کتاب  نشان می دهد که  شکل روح های توصیف شده به تجارب اجتماعی توصیف کننده بستگی دارند، که این حاکی ازآن است که روح ها توهماتی وابسته به فرهنگ هستند و نه ظهور هستومندهایی روحانی.

[5] دیگر اطلاعات مربوط به NDE که توسط Peter Fenwick و Charles Tart انجام گرفته، نتایج مشابهی داشته اند. در حالی که فقدان شواهد به معنای شواهد فقدان نیست، فقدان کلی شواهد تجربی بر ادراکات فرانرمال در OBE و NDE در آزمایش هایی که برای کسب چنین شواهدی انجام گرفته، نشانگر آن است که هیچ جهان فرانرمالی در OBE و NDE  ها وجود ندارد. (که  کاملا با این مطلب فرق دارد که شواهدی وجود ندارد چون هیچ کس تلاشی برای گردآوری شواهد نکرده است).

[6] بسیاری از محققان NDE  به مورد یک بیمار قلبی در سیاتل اشاره می کنند که به نام «ماری» شناخته می شود و یکی از متقاعد کننده ترین شواهد روایتی بر ادراک فرانرمال در NDE به حساب می آید. در مقاله ی زیر

«Maria’s Near-Death Experience: Waiting for the Other Shoe to Drop», (from the July/August 996 Skeptical Inquirer) By Hayden Ebbern, Sean Mulligan and Barry Beyerstein

به روشنی نشان داده اند که شواهد روایت شده مبنی بر اینکه دانش بیمار از محیط اش، که  ظاهراً در حالت عادی  غیرقالب دسترسی بوده،  قابل اعتماد نیست و در حقیقت این دانش توسط حواس ادراک و استنباط معمولی قالب حصول بوده است. این پژوهش مثال روشنی فراهم می آورد بر اینکه چرا شواهد روایتی بر توانایی فرانرمال، بدون تأیید تجربی ،  به خودی خود بی ارزش است.

[7] See p. 128-133 of Susan Blackmore’s Dying to Live (Prometheus Books, 1993).

[8] James Gillogly provides an account of how he cracked Thouless› cipher and of his attempts to decipher Thouless› literary passage test in «Cryptograms From the Crypt» in Vol. 20, No. 4 of Cryptologia (October 1996).

[9] در حقیقت بررسی جامعه ی فراروانشناسان که در سال 1980 انجام گرفت نشان داد که تنها 11% از فراروانشناسان مورد بررسی در ایالات متحده و کانادا اعتقاد دارند که بقای پس از مرگ حتماً  یا احتمالاً ثابت شده است:

see «Profiles of the Parapsychologists: Their Beliefs and Concerns» in the Summer 1981 Skeptical Inquirer, p. 2-6).

 

منابع:

Bibliography:

Becker, Carl. Paranormal Experience and Survival of Death. Albany, NY: State University of New York Press, 1993.

Beloff, John. «Parapsychology and the Mind-Body Problem.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 585-87.

Beloff, John. «Is There Anything Beyond Death? A Parapsychologist’s Summation.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 259-268.

Beyerstein, Barry L. «The Brain and Consciousness: Implications for Psi Phenomena.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 43-53.

Blackmore, Susan. Dying to Live: Near-Death Experiences. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1993.

Blackmore, Susan. «The Elusive Open Mind: Ten Years of Negative Research in Parapsychology.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 131-136.

Blackmore, Susan. «Near-Death Experiences: In or Out of the Body?» Skeptical Inquirer. Fall 1991: 34-45.

Blackmore, Susan. «Out-of-the-Body Experience.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 571-73.

Broad, C. D. «On Survival Without a Body.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 276-78.

Cook, Emily Williams. «The Survival Question: Impasse or Crux?» Journal of the American Society for Psychical Research. April 1986: 125-139.

Edwards, Paul. «The Dependence of Consciousness on the Brain.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 292-307.

Edwards, Paul, ed. Immortality. New York: Macmillan, 1992.

Edwards, Paul. «Introduction.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 1-70.

Flew, Antony. God, Freedom, and Immortality: A Critical Analysis. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1984.

Flew, Antony. «Parapsychology, Miracles, and Repeatability.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 136-142.

Frazier, Kendrick. «Improving Human Performance.» In The Hundredth Monkey. Edited Kendrick Frazier. Buffalo, NY: Prometheus Books, 1991: 149-63.

Geach, Peter. «Immortality.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 225-234.

«Ghost.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 293-4.

Gregory, Richard. «Paranormal.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987: 577-79.

Harris, Melvin. «Are ‹Past-Life› Regressions Evidence of Reincarnation?» Free Inquiry. Fall 1986: 18-23.

Hasker, William. «Brains, Persons, and Eternal Life.» Christian Scholar’s Review. Vol. 12, No. 4, 1983: 294-309.

Hooper, Judith, and Dick Teresi. The Three-Pound Universe. New York: Tarcher/Perigee Books, 1992.

Hospers, John. «Is the Notion of Disembodied Existence Intelligible?» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 279-281.

Hume, David. «Of the Immortality of the Soul.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 134-140.

Lamont, Corliss. The Illusion of Immortality. 5th ed. New York: Unger/Continuum, 1990.

Lawrence, Madelaine. In A World of Their Own: Experiencing Unconsciousness. New York: Praeger, 1997.

Morse, Melvin. Closer to the Light. New York: Villard Books, 1990.

Nielsen, Kai. «The Faces of Immortality.» In Language, Metaphysics, and Death. Edited John Donnelly. New York: Fordham University Press, 1994: 237-264.

Oram, Arthur. «The Original Thouless Two-Word Code.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1996: 116-119.

«Parapsychology.» Grolier Multimedia Encyclopedia, 1995 ed. CD-ROM.

Parfit, Derrick. «The Psychological View.» In Self and Identity. Edited Daniel Kolak and Raymond Martin. New York: Macmillan, 1991.

Ring, Kenneth. «Near-Death Experiences.» In Encyclopedia of Death. Edited Robert Kastenbaum and Beatrice Kastenbaum. New York: Avon Books, 1989: 193-196.

Saavedra-Aguilar, Juan and Juan Gomez-Jeria. «A Neurobiological Model for Near-Death Experiences.» Journal of Near-Death Studies. Summer 1989: 205-222.

Scott, Christopher. «Paranormal Phenomena: The Problem of Proof.» In The Oxford Companion to the Mind. Edited Richard L. Gregory. New York: Oxford University Press, 1987.

Siegel, Ronald. «Life After Death.» In Science and the Paranormal: Probing the Existence of the Supernatural. Edited George O. Abell and Barry Singer. New York: Charles Scribner’s Sons, 1981.

Stevenson, Ian. «The Opening of Robert Thouless’s Combination Lock.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1996: 114-115.

Stevenson, Ian, Arthur T. Oram and Betty Markwick. «Two Tests of Survival After Death: Report on Negative Results.» Journal of the Society for Psychical Research. April 1989: 329-336.

Stokes, D. M. «Mind, Matter, and Death: Cognitive Neuroscience and the Problem of Survival.» Journal of the American Society for Psychical Research. January 1993: 41-84.

Van Inwagen, Peter. «The Possibility of Resurrection.» In Immortality. Edited Paul Edwards. New York: Macmillan, 1992: 242-46

منبع به زبان اصلی +

آغاز بی علت جهان

نویسنده – کوئنتین اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

این مقاله نخست در ژورنال PHILOSOPHY OF SCIENCE منتشر شده است (جلد 55، شماره ی 1، صص.39-57، 1988)

 

امروزه شواهد کافی برای توجیه اینکه جهان بدون علتی آغاز شده وجود دارد. این شواهد شامل نظریه های تکینگی (singularity)هاوکینگ – پِنروز، که مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام انشتین هستند، و نیز مدل ها ی کوانتومی کیهان شناختی  از آغاز جهان است که اخیرا ارائه شده اند. این نظریه های تکینگی به تبیینی از آغاز جهان منجر می شوند که مستلزم انگاره ی تکینگی بیگ بنگ، و مدل های کوانتومی کیهان شناختی است که آغاز جهان را به سان خلائی نوسان کننده می نمایانند. معلوم شده که  نظریه هایی که جهان را بی نهایت قدیم یا معلول می شمارند با این نظریه ها و دیگر نظریه های کیهان شناختی فعلی در تضاد اند یا دست کم قابل حمایت نیستند.

مقصود من ازاین مقاله محاجه به نفع این مطلب است که در حال حاضر به قدر کافی شواهد وجود دارد که بتوان نتیجه گرفت جهان بیش از ده میلیارد سال پیش، و بدون علتی به وجود آمده است. به همین خاطر معتقد ام موضع بسیاری از فیلسوفان معاصر در این مورد ناموجه است، زیرا باورهای آنها نوعاً در یکی از سه مقوله ی دوبدو مانع زیر می گنجد، (1) شاید جهان بی نهایت قدیم  باشد، (2) جهان آغازی دارد، و خدا علت این آغاز است، و (3) به اندازه ی کافی شواهد در دست نداریم تا بتوانیم در مورد اینکه جهان آغازی داشته یا ازلی بوده تصمیم گیری کنیم.

1. پیش بینی یک تکینگی فضا- زمانی در گذشته.امروزه  اغلب فیلسوفان آگاه اند که نظریه ی کیهان شناختی بیگ بنگ (=انفجار بزرگ)، نظریه ی حالت پایدار(Steady State theory) را از اعتبار انداخته است، اما بسیاری از آنان به اشتباه معتقد اند که یا انبساط و انقباض های جهان چرخه (cycle)های بینهایتی دارد، یا اینکه شواهد کافی برای تصمیم گیری دراین  مورد وجود ندارد که کدامیک از این مدل ها درست هستند: این مدل که چرخه ی انقباض و انبساط جهان تا ابد ادامه می یابد یا این مدل که تنها یک انبساط  اولیه ی واحد وجود داشته، یا اینکه یک انبساط واحد بوده که تبیین آن نیازمند علیتی الاهی بوده است. به محض اینکه شواهد به نفع پیش بینی یک تکینگی در گذشته را که مدل کیهان شناختی بیگ بنگ ارائه می دهد به قدر کافی روشن کنیم، معلوم می شود که این باورها بی بنیاد اند.

مهم ترین مشاهده ای که نظریه ی بیگ بنگ را تأیید می کند سرخ گِرَوی (redshift) پرتوهای نوری است که از خوشه های کهکشانی دوردست دریافت می شود. البته این به هیچ وجه تنها شاهد موجود نیست. پدیده ی سرخ گِرَوی، که نخستین بار توسط اسلیفر و هابل کشف شد، نشانگر آن است که جهان در همه ی جهات به طور یکنواختی منبسط می شود [1]. این بدان معناست که در گذشته  همه ی خوشه های کهکشانی، یا همه ی ماده ی این خوشه ها، کاملاً نزدیک به هم بوده اند، و این زمانی بوده که جهان آغاز شده است.

این مطلب را در قالب مدل هایی از جهان که حل های فریدمن از معادلات میدان نظریه ی نسبیت عام  انشیتن(GTR) ارائه می دهند دقیق تر می توان فهمید. معادلات میدان نشان می دهند که متریک فضا-زمان، وابسته به مقدار ماده ی موجود در فضا-زمان است [2]. اگر اَشکال نشانگر مقادیر مشاهده شده ی جهان را درمعادلات میدان قرار دهیم می توان این معادلات  را برای کل جهان حل کرد. از آنجا که جهان ایزوتروپیک است (در تمام جهات همسان است) و همگن (homogeneous) است (ماده به طور مساوی در جهان توزیع شده)، می توان آن را توسط متریک رابرتسون-واکر توصیف کرد [3]، که بر معادلات میدان اعمال می شود و می توان آن معادلات را به صورت زیر فروکاست ( با حذف ثابت کیهانی Ù):

-3d2a/dt2 = 4*pi*G (p + 3P/c2)a3(da)2/dt = 8*pi*Gpa2 – 3kc2

a فاکتور مقیاس است که نشانگر شعاع جهان در یک زمان معین است. da/dt نرخ تغییرات a در واحد زمان است؛ که همان نرخ انبساط و انقباض جهان باشد.  d2a/dt2 نرخ تغییرات da/dt است، یعنی شتاب انبساط یا انقباض است. Gثابت گرانش و c  سرعت نور است. Pفشار ماده و چگالی آن است. kثابتی است که یکی از سه مقدار زیر را می پذیرد: 0 برای فضای اقلیدسی (که در این حالت جهان باز است، یعنی تا ابد انبساط می یابد)، 1- برای فضای هذلولی (هایپربولیک) (در این نیز حالت جهان باز است)، یا 1+ برای فضای کروی (که در این حالت جهان بسته است، یعنی منقبض خواهد شد).

نکته ی مهم در معادلات فریدمن این است که اگر p ،یعنی چگالی جهان، مثبت باشد، آنگاه سمت راست معادله ی اول مثبت است، و این بدان معناست که شتاب انبساط یا انقباض نمی تواند صفر باشد. پس d2a/dt2 باید منفی باشد، یعنی شتاب انبساط یا انقباض باید کاهش یابد. به بیان لفظی، اگر ماده ای در جهان باشد، جهان باید با شتابی متغیر انقباض یا انبساط یابد.

از آنجا که اکنون جهان در حال انبساط است، مسئله ی انبساط برای ما جالب تر است. اگر شتاب انبساط کاهش یابد، بدان معناست که هرچه بیشتر به گذشته برگردیم، این شتاب بیشتر و فاکتور مقیاس a که نشانگر شعاع جهان است کمتر می شود، تا اینکه به زمان tبرسیم که در آن a = 0  است. با افزایش  d2a/dt2 و کاهش  a ،چگالی ماده افزایش می یابد، تا اینکه در زمان tمقدار بی نهایت می شود. در این هنگام کل جهان به دست کم یک نقطه ی با چگالی بی نهایت، دمای بی نهایت، و انحنای بی نهایت فشرده می شود. در اینجا به تکینگی فضا-زمان می رسیم.

در بخش بعد محاجه خواهم کرد که این ملاحظات حامی این ایده اند که جهان آغازی بی علت دارد. در باقی این بخش به بحث در مورد این مسئله خواهم پرداخت که آیا تکینگی واقعیت دارد یا خیر.

ابتدا تصور می شد که تکینگی ای که معادلات فریدمن پیش بینی می کنند تخیلی است، زیرا پیش بینی این معادلات برپایه ی این فرض بود که جهان دقیقاً همگن و ایزوتروپیک است، در حالی که جهان در واقع فقط به تقریب چنین است. جهان انقباض یابنده ای را تصور کنید: هنگامی که شعاع آن به صفر میل می کند، ذرات همگرا به خاطر ناهمگونی توزیع شان در یک نقطه متمرکز نخواهند شد، بلکه از هم می گذرند و «برگشتی» ایجاد می کنند که منجربه مرحله ی جدیدی از انبساط می شود. به بیان ای. ام. لیفشیتز و آی.ام.خالاتنیکوف، که یکی از جدید ترین سناریوهای این پدیده را ارائه داده اند، این نوسان «امکان وجود یک تکینگی در آینده ی انقباضی جهان را از میان می برد و حاکی از آن است که انقباض جهان (اگر قرار باشد چنین انقباضی رخ دهد) باید سرانجام به انبساط دیگری بیانجامد» (لیفشیتزو خالاتنیکوف، 1963، ص.207). این مبنای ایده ی جهان نوسانی است، که مطابق آن جهان دستخوش چرخه های پیاپی انبساط و انقباض می شود. در نتیجه مرحله ی انبساطی فعلی را می توان ناشی از یک مرحله ی انقباضی قبلی دانست.

پیش از اینکه توضیح دهم که چگونه می توان نشان داد که استدلال بالا اشتباه است، و حتی اگر جهان به طورناقص متقارن باشد باز هم تکینگی باید رخ دهد، باید ابتدا نشان دهم که این فرض که تکینگی خیالی و جهان نوسانی است، ثابت نمی کند که جهان بی نهایت قدیم (ازلی) است.

معمولاً مدل های نوسانی جهان پیش بینی می کنند که شعاع ، میزان پرتو موجود، و اِنتروپی جهان در هر چرخه ی جدید افزایش می یابد [4]. پرتوهای چرخه های قبلی در هر چرخه ی جدید انباشته می شود، و فشار ناشی از آن موجب می شود که چرخه ی جدید بیش از چرخه ی قبلی اش طول بکشد؛  در هر چرخه ی جدید، جهان با شعاع بزرگ تری انبساط می یابد و زمان بیشتری طول می کشد تا یک چرخه را طی کند. این نکته،  پس روی بی نهایت به گذشته را ناممکن می سازد، زیرا پس روی سرانجام به چرخه ای می رسد که بی نهایت کوتاه و شعاع  آن بی نهایت کوچک است؛ این چرخه، یا آغاز چرخه هایی که مقادیرشان به مقادیر این چرخه میل می کنند، آغاز نوسانی جهان به شمار خواهد آمد.

از اندازه گیری میزان پرتو موجود در جهان نیز می توان محدود بودن  قدمت آن را نتیجه گرفت؛ اگر بینهایت چرخه ی قبلی وجود می داشت، میزان پرتو درچرخه ی فعلی باید بینهایت می بود، اما مقدار پرتو اندازه گیری شده محدود است. طبق محاسبه ی جوزف سیلک از پرتوهای اندازه گیری شده ی فعلی، می توان «حدود صد انبساط و فروریزی قبلی» را انتظار داشت (سیلک 1980، ص.311).

از میزان انتروپی جهان نیز می توان نتیجه گرفت که جهان ازلی نیست. زیرا اگر جهان قبلاً بینهایت بار فروریخته بود، چرخه ی فعلی حاوی انتروپی بینهایت می بود – اما در واقع انتروپی حالت فعلی جهان نسبتاً اندک است.

جان ویلر می گوید که در پایان هر انقباضی تمام قوانین و ثابت های آن چرخه ناپدید می شود و جهان «به نحوی احتمالاتی بازفرآیند می کند » ومطابق ثوابت و قوانین جدیدی کار می کند،  به این ترتیب او همه ی این ایرادها بر وجود جهانی بینهایت نوسان کننده را انکار می کند  (مینسِر، تِرون و ویلر 1973، ص.1214). هیچ اطلاعاتی در مورد یک چرخه ی قبلی به چرخه ی بعد منتقل نمی شود. به این ترتیب، برمبنای جهان فعلی نمی توان هیچ استنباطی از قوانین و ثابت های بینهایت جهان قبلی داشت.

امروزه هیچ دلیل منطقی بر امکان ناپذیری منطقی چنین جهان هایی وجود ندارد، اما این به بحث ما ربطی ندارد. بحث ما به اثبات باور احتمالاتی به محدود بودن یا بی نهایت بودن جهان ها مربوط می شود. منطقاً ممکن است که در نقطه ی آغاز هر چرخه ی  جدید، تمام ثوابت و قوانین تغییر یابند، اما از آنجا که این تغییر را با هیچ قانون فیزیکی نمی توان پیش بینی کرد، هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم که این تغییر ها انجام می گیرند.

در حقیقت (اگر قرار باشد میان مدل های نوسانی یکی را انتخاب کنیم) یک دلیل نظری  برای  ترجیح مدل هایی که در آنها جهان تعداد محدودی مرتبه نوسان می کند بر مدل ویلر یافت می شود. مدل های محدود، که برساخته ی قوانین و ثوابت شناخته شده اند، از اصلی تبعیت می کنند که به اصل استقرا مربوط است؛ و آن اصل  این است که قوانین  فیزیکی و ثابت هایی که در اصل به طور استقرایی برای یک دسته رخدادهای فیزیکی ساخته شده اند، اگر هیچ شاهد مشاهدتی حاکی از وجود تفاوتی  در یک حیطه ی مشاهدتی جدید نباشد، باید بر آن حیطه  نیز قابل اعمال باشد. در این مورد، حیطه ها همان چرخه ها هستند؛ از آنجا که هیچ شاهد مشاهدتی بر تفاوت میان چرخه ها وجود ندارد، نمی توانیم به طور موجهی فرض کنیم که قوانین و ثوابت استقرایی چرخه ی ما بر چرخه های سابق قابل اعمال نیست.

در میانه ی دهه ی 1960 که نظریه ی های تکینگی هاوکینگ – پنروز ارائه شد (پنروز 1965؛ هاوکینگ 1965، 1966، 1970)، این مسئله که آیا تعداد نوسانات جهان بینهایت است یا محدود، اهمیت خود را از دست داد. زیرا نظریه ی هاوکینگ –  پنروز پیش بینی می کند که جهانی با همگنی  ناکامل و ایزوتروپیک نیز باید دارای یک تکینگی باشد. یک فضا-زمان هنگامی تکینگی می یابد که (1) آن فضا-زمان معادلات نظریه ی نسبیت عام را ارضا کند، (2) سفر زمانی به گذشته غیرممکن باشد و اصل  علیّت نقض نشود (هیچ منحنی زمانی بسته ای وجود نداشته باشد)، (3) چگالیِ جرم و فشار ماده هرگز منفی نشود [5]، (4) جهان بسته باشد و/یا ماده ی کافی برای ایجاد یک سطح محصور(trapped surface) موجود باشد، و (5) منیفولد فضا-زمان خیلی متقارن نباشد [6].

معقول است فرض کنیم که همه ی این شرایط، احتمالاً به استثنای (4) برای جهان ما صادق اند. شرط (4)  هنگامی سؤال برانگیز می شود که جهان بسته نباشد و شرط وجود یک سطح محصور برآورده نشود. سطح محصور سطحی است که به علت شدت نیروهای گرانشی، ماده و نور نمی توانند از آن بگریزند، به طوری که تحت تأثیر این نیروها، مسیرهای فضا-زمانی پرتو و ماده  ی درون سطح محصور به یک تکینگی همگرا می شوند. اگر در گذشته تکینگی ای بوده باشد، تمام ژئودزیک های پرتوها و ذرات از آن منشعب شده اند، و اگر این تکینگی در آینده باشد، این ژئودزیک ها به آن منتهی می شوند. در مورد جهان ما، اگر به قدر کافی ماده در جهان موجود باشد که سطح محصور را ایجاد کند، این تکنگی در گذشته بوده است (چه جهان باز باشد و چه بسته). و ماده به قدر کافی موجود است:

مشاهدات اخیرِ پس زمینه ی میکروویو نشانگر آن است که  به قدر کافی ماده درجهان هست که سطح محصور بسته ی زمانی را ایجاد کند. این حاکی از وجود تکینگی در گذشته است. [7]

2. تعریف آغاز جهان.برای اینکه نشان دهیم چگونه ملاحظات بالا درستی ایده ی آغاز یکباره ی جهان را امکان پذیر می سازند، باید ابتدا تعریف دقیقی از آغاز جهان ارائه داد. مقصود از این بخش همین است.

دست کم می توان سه تعریف ممکن را با ایده های بخش قبل همساز دانست. جهان یا (1) هنگام تکینگی، یا (2) پس از تکینگی، یا (3) نه هنگام تکینگی و نه پس از آن ایجاد شده است.

(1) اگر جهان بسته، کاملاً همگن و ایزوتروپیک بود، آنگاه تعریف آغاز جهان «هنگام تکینگی» نسبتاً آسان می بود. در زمان نخستِ t0،  که در آن a = 0 بوده، نقطه ی یگانه ای بوده  که همه ی جهان در آن فشرده شده بوده  است، و وجود این نقطه آغاز جهان محسوب می شود. این نقطه یک لحظه پیش از انفجار بزرگ وجود داشته اما از آنجا که جهان کاملاً همگن و ایزوتروپیک نیست،  به تعریف  پیچیده تری نیاز داریم. اینکه جهان کاملا متقارن نیست نشان می دهد که جهان به نحوی غیرهمزمان در یک رشته نقاط آغاز شده است[8]. به علاوه، اگر جهان باز و فضا بینهایت باشد، لازم می آید که تعداد این نقاط بینهایت باشد، زیرا در یک نقطه تنها حجم محدودی از فضا می تواند فشرده شود. با توجه به این عوامل، تعریف مناسب  آغاز جهان این است که جهان در نخستین تکینگی آغاز شده است، این تکینگی شامل وجود نخستین نقطه (ها)ی انبساط یابنده در tاست که در بیگ بنگ منفجر شده اند. آغاز جهان در این زمان به این معناست که این نخستین زمانی بوده که در آن بخش هایی از جهان وجود داشته اند [9].

(2) آغاز جهان در این تعریف، انفجار یک فضا-زمان 4-بُعدی ازدرون  نخستین تکینگی است، تکینگی ای که در tبوده است. به بیان دیگر، بیگ بنگ آغاز جهان است. بیگ بنگ نخستین حالت جهان است.

بیگ بنگ در t> t0 رخ می دهد. با این حال بیگ بنگ در هیچ لحظه ی مشخصی رخ نمی دهد. زیرا (با فرض اینکه زمان چگال و پیوسته است) پس از نخستین لحظه، یعنی لحظه ی t، هیچ لحظه ی پیش تری نیست؛ زیرا اگر هر لحظه ای که در آن

ta > t0  باشد، لحظه ی دیگری هست که در آن tb < ta  است. به این ترتیب، اگر قرار باشد عبارت «بیگ بنگ»  بدون ابهام به کار رود، باید به حالتی اطلاق شود که بیانگرحالتی در یک بازه ی زمانی باشد، یعنی بازه ای که قدری پس از سپری شدن tبه طول انجامیده است. به رغم اینکه نمی توان به نحو پیشینی (a priori) هیچ مبنایی برای انتخاب ابتدای این بازه ی زمانی اختیار کرد، اما بنا به دلایل تجربی می توان ابتدی این بازه ی بیگ بنگِ پس از  t0را در نخستین 10-43 ثانیه ی پس از tدر نظر گرفت. ابتدایی ترین حالت جهان را که کیهان شناسان به عنوان زمان پیش بینی نشده ی حالتی از قسمی دیگر و برسازنده ی دوره ی  پلانک تعیین کرده اند در بازه ی 10-43 ثانیه ای پس از tرخ می دهد. یک حالت کیهان شناختی از قسم K ،تنها حالتی است که در آن همه ی انواع ذرات و نیروهای  وجود دارند. بسیاری از کیهان شناسان برآنند که در خلال دوره ی پلانک، و فقط در خلال این دوره، تنها یک قسم نیرو ، به نام ابرنیرو (superforce) ، و یک نوع ذره ، به نام ابرذره (superparticle) وجود داشته است؛ ابرنیرو نیرویی است که از آن گرانش و نیروهای الکترومغناطیس قوی و ضعیف پی درپی در اثر شکست تقارن ایجاد شده اند؛ و به همین ترتیب، ابرذره نیز به انواع مختلفی از بوسون ها و فرمیون ها بدل شده است. در پی دوره ی پلانک، دوره ی GUT است که از 10-43 تا 10-35 ثانیه به طول می انجامد (انبساط تورمی در 10-35 در پایان دوره ی GUT رخ می دهد)، دوره ی الکتروضعیف از 10-35 تا 10-10 ثانیه، و دوره ی کوارک آزاد از 10-10 تا 10-4 ثانیه است و همینطور ادامه می یابد تا به زمان حاضر برسیم.

برای اینکه از بروز ابهام در مورد بیگ بنگ اجتناب کنیم، باید توجه داشت که انفجار مورد نظر، انفجار  4-بعدی نقطه (ها) در      tاست؛ در زمان های پس از tنیز انفجارهایی وجود دارد. بیگ بنگی که از تکینگی t0 آغاز شده، بیگ بنگ نخستین است، و می توان آن را «بیگ بنگ1» خواند. این بیگ بنگ1 است که آغاز جهان است.

اینکه بیگ بنگنخستین حالت جهان است،  دو معنا دارد. در معنای نخست، بیگ بنگ1  پیش از آغاز اقسام دیگر حالات آغاز می شود و پایان می یابد.؛ در معنای دیگر بیگ بنگپیش از هر بیگ بنگ دیگری آغاز می شود؛ به این معنا، نخستین حالت جهان حالتی است که به طور جزئی با حالات دیگر همپوشانی دارد، زیرا ممکن است بیگ بنگ دیگری پیش از خاتمه ی بیگ بنگآغاز شده باشد.

(3) یک تعریف ممکن دیگر این است که جهان با بیگ بنگ1 در نخستین دوره ی  10-43 ثانیه ای آغاز شده باشد، اما هنگام  یا پس از نخستین تکینگی آغاز نشده باشد. این تعریف، آغاز جهان پیش از تکینگی را لازم نمی دارد، زیرا ممکن است که جهان نه پیش از، و نه پس از تکینگی آغاز شده باشد؛ این امکان هنگامی حقیقت می یابد که هیچ زمانی نبوده باشد که در آن تکینگی وجود داشته باشد. با این دیدگاه، مفهوم تکینگی مفهومی محدودکننده است که راجع به هیچ چیز موجودی نیست. در این صورت پیش بینی معادلات فریدمن در مورد زمان t0که در آن a = 0  است، به عنوان پیش بینی حدی بر زمان و شعاع جهان تعبیر می شود. « t0»  راجع به زمان نیست بلکه بیانگر مفهومی از یک حد ایده آل است که می توان به قدر دلخواه به آن نزدیک شد اما نمی توان به آن دست یافت؛ هر زمان حقیقی tچنان است که t >t0 است. همین مطلب در مورد مفهوم a = 0 ، چگالی، زمان و انحنای  بینهایت نیز مراد می شود.

ریچارد سوینبرن نظر دیگری در مورد آغاز جهان مطرح کرده  که حاکی از «نه پیش از، و نه پس از تکینگی» بودن آن است. مطابق این نظر، هیچ زمانی نیست که در آن تکینگی موجود باشد، اما زمانی هست، زمانی خالی، که پیش از بیگ بنگاست. اگر tزمانی باشد که در آن نخستین تکینگی موجود وجود داشته است، آنگاه مطابق معادلات فریدمن می توان پیش بینی کرد که «جهان پیش از tایجاد شده است» (سوینبرن 1981، ص.254). پاول فیتزجرالد سخن سوینبرن را به گونه ای تعبیر می کند که به نظر او پوچ است، یعنی «جهان پس از سپری شدن زمان خالی محدودی پا به عرصه ی حیات نهاد!» (فیتزجرالد 1976، ص.635). اما این تعبیر صحیحی از نظر سوینبرن نیست، زیرا سوینبرن محاجه می کند که منطقاً لازم است که زمان سپری شده بینهایت باشد (سوینبرن 1981، صص. 172-173)، و بنابراین اگر جهان در t > t0 آغاز شده باشد باید مقدار بینهایتی از زمان خالی پیش از بیگ بنگ یا tوجود داشته باشد.

من درجای دیگر نشان داده ام که اثبات های اقبال یافته ی سوینبرن و دیگران، بر ضرورت بی نهایت بودن زمان مغالطه آمیز هستند، لذا لازم نیست توصیف سوینبرن از آغاز جهان را بپذیریم (اسمیت 1985c ). اما این بدان معنا نیست که رخ دادن بیگ بنگ پس از یک بازه ی بینهایت یا با نهایت زمانی منطقاً غیرممکن است (این مطلب در بخش بعد ثابت خواهد شد).

اگر ما تبیین مبتنی بر»زمان خالی» را که تعریف سوم از آغاز جهان پیش می نهد رد کنیم،  دو تعریف کاملاً مناسب باقی می مانند که همان تعاریف دوم و سومی هستند که در بالا توضیح داده شد . من فرض خواهم کرد که تعریف دوم درست است، زیرا این تعریف تکینگی را واقعی می شمارد و لذا با نظریه ی تکینگی هاوکنیگ-پنروز تطابق دارد.  از زمان ارائه ی نظریه ی تکینگی چند ایرادی که عمدتاً مبنایی فلسفی دارند بر آن وارد شده، و هیچ یک چندان قانع کننده نمی نماید [11]. در هرحال، نشان خواهم داد که اگرتعریف سوم را بکار گیریم که مطابق آن جهان یکباره آغاز شده است، باز هم با همان ایراد ها مواجه می شویم.

3. برهان هایی که مطابق آنها نخستین تکینگی و بیگ بنگبی علت هستند. بسیاری از فیلسوفان در برابر این ایده که معادلات فرید من و نظریه ی تکینگی هاوکینگ- پنروز وجود آغاز بی علتی را برای جهان پیش بینی می کند مقاومت می کنند. دبلیو. اچ. نیوتون- اسمیت می نویسد:

… با فرض اینکه بیگ بنگ از یک تکینگی ایجاد شده باشد، دشوار می توان تصور کرد که به چه دلیلی می توان گفت خود تکینگی برساخته ی یک رخداد کیهانی پیش تر نباشد. و از آنجا که دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند، دلایلی داریم که مطابق آنها یک حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد. (1980، ص.111)

این استدلال به چند دلیل فاقد قوّت است. نخست توجه کنید که:

(1) ما دلایلی داریم که مطابق آنها رخداد های میکروسکوپی دارای منشاء علّی هستند

تنها هنگامی مستلزم این است که

(2) ما دلایلی داریم که مطابق آنها حالت پیش تر جهان به آن تکینگی خاص منجر شده باشد.

که مقدمه ی  دیگری را نیز فرض کنیم

(3) تکینگی کیهان شناختی یک رخداد میکروسکوپی است

که نادرست است، زیرا تکینگی نه تنها رخدادی میکروسکوپی نیست، بلکه بینهایت کوچک تر از کوچک ترین رخداد میکروسکوپی است که فیزیک دانان تاکنون کشف کرده اند. به علاوه، تکینگی حتی یک رخداد نیز نیست، یعنی یک نقطه ی فضا-زمانی 4-بعدی نیست؛  تکینگی بخشی از پیوستار فضا-زمان-4-بعدی نیست، بلکه مرز لبه های آن است.

به علاوه، معنای تحلیلی  مفهوم  تکینگی کیهان شناختی این است که هیچ رخداد فیزیکی مقدم بر آن نیست. تعریف تکنیگی که در نظریه های تکینگی استعمال می شود مستلزم غیرممکن بودن امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی است. تعریف محل بحث متبنی بر مفهوم منحنی های امتدادناپذیر است، مفهومی که کامل ترین و دقیق ترین توصیف آن را بی.جی.اشمیت (1971) ارائه داده است. در یک منیفولد فضا-زمان ژئودزیک های زمانوار [timelike ] ( مسیرهای سقوط آزاد ذرات)، ژئودزیک های فضاوار [spacelike] (مسیرهای تاچاین ها) [تاچاین ها ذرات زیراتمی نظری که سرعت آنها همواره فراتر از سرعت نور است]، ژئودزیک های تهی (مسیرهای فوتون ها)، و منحنی های زمانواری که شتاب محدود دارند (مسیرهایی که حرکت در امتداد آنها برای  ناظر ممکن است). اگر یکی از منحنی ها پس از یک طول مناسب محدود پایان یابد (یا پس از یک پارامتر معین محدود در مورد ژئودزیک های تهی)، و امتداد منیفولد فضا-زمان فراسوی آن نقطه ناممکن باشد (مثلاً به خاطر انحنای بینهایت)، آنگاه آن نقطه، همراه با همه ی نقاط پایانی مجاور، یک تکینگی را تشکیل می دهد. به این ترتیب، اگر نقطه ی وجود داشته باشد که امتداد منیفولد فضا-زمان در فراسوی آن ممکن باشد، یعنی ژئودزیک ها یا منحنی های زمانوار فراسوی آن امتداد یابند، آنگاه بنا به تعریف  یک تکینگی نیست.

مطابق این تعریف، این ایده که تکینگی معلول یک فرآیند طبیعی پیش تر است، نفی می شود. یک پرسش دشوارتر این است که آیا ممکن است تکینگی یا بیگ بنگ معلول یک علت فراطبیعی، یا خدا، باشد یا خیر. من ابتدا به این پرسش می پردازم که آیا ممکن است  بیگ بنگعلتی فراطبیعی داشته باشد یا خیر. این مطلب با استدلال  دبلیو.ال. کرایگ  بر وجود  علتی الاهی برای آغاز جهان مطابقت دارد، زیرا کرایگ تکنیگی را غیرواقعی می شمارد و رد می کند و بیگ بنگ را نخستین حالت فیزیکی محسوب می دارد. (کرایگ میان چندین نوع بیگ بنگ تمایزی نمی نهد) (کرایگ 1979). استدلال کرایگ شامل این گام هاست

(4) ما دلایلی داریم که باور کنیم هر رخدادی علتی دارد

(5) بیگ بنگ یک رخداد است (یا یک دسته رخدادهاست)

(6) بنابراین، دلایلی داریم که باور کنیم که بیگ بنگ علتی دارد.

برای نشان دادن اینکه علت بیگ بنگ محتملاً یک خالق مشخص بوده، طی گام های دیگری لازم است.

برهانی از این قسم از اشکالات برهان نیوتون-اسمیت اجتناب می کند، زیرا بر مبنای رخدادهای میکروسکوپیک در مورد پدیده ای که نه میکروسکوپیک است و نه رخداد قضاوت نمی کند، بلکه از رخدادهایی عام به رخداد یا دسته رخداد دیگری می رسد، که همان بیگ بنگ باشد. به علاوه، با این فرض که منیفولد فضا-زمان فراسوی تکینگی امتداد می یابد، نظریه ی تکینگی را نقض نمی کند.

با این حال، این برهان فاقد استحکام است زیرا مقدمه ی اول اش (4) نادرست است. کرایگ در مورد (4) می نویسد:

گزاره ی علّی را، که پیوسته تأیید شده و هرگز ابطال نشده،  می توان تعمیمی تجربی انگاشت که حامی آن قوی ترین شواهدی است که تجربه پیش می نهد. (1979، ص.145)

با این حال ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که کاربرد  گزاره ی علّی نیز، اگر اصلاً به کار آید، محدود است، و در نتیجه برهان احتمالاتی قاطعی  به نفع علت داشتن بیگ بنگ وجود ندارد.  نشان دادن این واقعیت ربطی به این مطلب ندارد که آیا رابطه ی علّی را باید در قالب ضرورت فیزیکی تحلیل کرد یا در قالب تقارن مکرر اما غیرضروریِ میان اقسام معینی از رخدادها. تنها کافی است علیت را قانونی بدانیم که بتوان از آن پیش بینی های منفردی قیاس کرد، پیش بینی های دقیقی در مورد رخدادها یا حالات منفرد. اینکه در این معنا رخدادهای بی علتی وجود دارند از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نتیجه می شود که مطابق آن برای مقادیر مربوط به هم مانند موقعیت q و اندازه حرکت [مومنتوم] یک ذره، اساساً غیرممکن است که هردو مقدار را همزمان با دقت پیش بینی کرد. اگر در یک بازه ی معین به طول delta-p باشد و qدر یک بازه ی معین به طول delta-q ،آنگاه اگر delta-p خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق)، delta-q نمی تواند همزان خیلی کوچک شود (با اندازه گیری دقیق). به بیان دقیق، حاصل ضرب delta-pدر delta-q نمی تواند کوچک تر از ثابت پلانک تقسیم بر 4*pi  باشد، به این ترتیب

(7)

delta-pdelta-q >= h/(4*pi)

حال اگر شرایط اولیه مانند p و q ذره ی در زمان قابل تعیین نباشد، آنگاه شرایط آتی xدر زمان tرا نمی توان به دقت پیش بینی کرد. پیش بینی شرایط  مقادیر مربوط به هم  [موقعیت و مومنتوم] x در زمان t2 باید آماری و نامعین باشد. برای مثال موقعیت xدر t2در قالب موقعیت های محتمل متفاوتی که هر یک مقدار احتمالاتی متفاوتی دارند بازنمایی می شود، به گونه ای که هیچ یک از این مقادیر نمی تواند به 1 میل کند. این پیش بینی ها متأثر از تابع موج شرودینگر یا psi هستند؛ چنان که مربع دامنه ی  psiدر هر نقطه ی psi تعیین کننده ی احتمال توزیع شرایط q ی xدر زمان t2 است. اگر توزیع احتمالاتی در t2را با  d(q, t2) نشان دهیم، می توان این کمیت را چنین محاسبه کرد:

(8)

d(q,t2) = |(q,t2)|2

معادلات (7) و (8) غالباً برای نشان دادن این مطلب به کار گرفته می شوند که تغییر شرایطذرات تابع قوانین غیرعلّی است. این قوانین در مورد علّی یا غیرعلّی بودن آغاز مطلق، آغاز مطلق ذرات، هیچ نمی گویند. در نتیجه،  با افزودن مقدمه های مناسب دیگری به (7) و (8) می توانیم در مورد کل جهان استباط هایی کنیم، تنها برهان مربوطی که می توانیم نشان دهیم ناموفق است این است که

(9) دلایلی داریم که برپایه ی آنها باور کنیم که همه ی تغییرات شرایط علّی هستند

(10) بنابراین، دلایلی داریم که برپایه ی آنها باورکنیم که همه ی تغییرات شرایط جهان به طور کلی معلول هستند.

ولی ضعف برهان فوق، شکست برهان ذیل را در پی ندارد

(11) دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز همه ی موجودات علّی است

(12) بنابراین، دلیلی داریم که برپایه ی آن باور کنیم که آغاز وجود جهان علتی داشته است.

پس اگر قرار باشد نادرستی برهان اخیر را نشان دهیم، لازم است که مقدماتی بیابیم که بیش از (7) و (8) به آغازهای مطلق نزدیک باشد.

چنین مقدماتی را می توان برمبنای رابطه ی عدم قطعیت هایزنبرگ حاصل کرد

(13)

delta-Edelta-t >= h/(4*pi)

که در آن E  [معادل] انرژی، t [معادل] زمان و h[معادل] ثابت پلانک است. این رابطه حاکی از آن است که اگر انرژی یک ذره به دقت اندازه گیری شود، چنان که delta-E بسیار کوچک شود، زمانی که در آن ذره دارای این انرژی می شود را فقط می توان بطور غیردقیق دانست، یعنی هنگامی که delta-t خیلی بزرگ شود. حال اگر delta-t  به قدر کافی کوچک باشد، delta-E چنان بزرگ می شود که تعیین اینکه آیا قانون بقای انرژی نقض شده یا نه اساساً غیرممکن می شود. درخلال بازه ی زمانی

(14) متناسب است با

delta-t (h/(4*pi)*delta-E

این قانون غیرقابل اعمال است و در نتیجه میزان انرژی delta-E می تواند ناگهان به وجود آید و آنگاه (پیش از سپری شدن بازه) ار بین برود. شواهدی تجربی، که البته به طور غیر مستقیم حاصل شده، وجود دارد که مطابق آنها این این پدید آمدن بی علت انرژی یا ذرات (به ویژه ذرات مجازی) کراراً رخ می دهد. پس چنین می نماید که برهان (11) – (12) ناموفق است و گام اصلی برهان به سوی اثبات وجود یک علت فراطبیعی برای بیگ بنگ، یا به بیان دقیق تر، برای بیگ بنگ1، غلط است.

می توان ایراد گرفت که بی علّتی کوانتومی تنها در سطح میکروسکوپیک صادق است و نه برای حالات یا آغازهای ماکروسکوپیک کیهان شناختی. این مطلب را می توان بدون اینکه گزندی به برهان من برسد پذیرفت ، زیرا فرآیندهای فیزیکی برسازنده ی  بیگ بنگ 1 (که مطابق تعریف ام در خلال دوره ی پلانک رخ می دهند) یگانه اند و همگی میکروسکوپیک هستند و در ابعادی رخ می دهند که در آن اصول مکانیک کوانتومی بی چون و چرا قابل اعمال هستند.

پس می توان ایراد گرفت که بیگ بنگ1 آغاز وجود خود فضا-زمان چهاربعدی باشد، و اینکه رخدادهای غیرعلّی که مشخص کردم صرفاً شامل  آغازهای  درون  فضا-زمان چهاربعدی باشد. مسلماً «آغازهای بی علتی درون فضا-زمان هست» نامربوط است و لذا نمی تواند ارزش احتمالاتی «آغاز وجود خود فضا-زمان بی علت است» را افزایش دهد.

پاسخ من این است که اگر چنین بود (و در بخش 4 در طی بحث از مدل های خلاء نوسانی از جهان، دلایلی  را ارائه خواهم داد که چنین امری را مشکوک می سازند) آنگاه همین ایراد بر برهان متناظر به نفع وجود یک علت فراطبیعی برای فضا-زمان چهار بعدی نیز وارد است؛ زیرا «برخی  آغازِ وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند» یا حتی «همه ی آغازهای وجودهای درون فضا-زمان عللی دارند» به دلیل مشابهی نامربوط محسوب می شوند و لذا نمی توانند این احتمال را افزایش دهند که «آغاز وجود خود فضا-زمان چهار بعدی علتی دارد».

نتیجه گیری من این است که ملاحظات مکانیک کوانتومی نشان می دهند که استدلال بر پایه ی (4) به نفع وجود علتی الاهی برای بیگ بنگ1  ناموفق است.

اما این نتیجه بحث را خاتمه نمی دهد، زیرا مدافع برهان تئیستی هنوز هم می تواند ادعا کند که من حق ندارم پای بی علتی مکانیک کوانتومی را به بحث بگشایم، زیرا مدل کیهان شناختی بیگ بنگ مبتنی بر نظریه ی نسبیت عام (GTR) است و GTR در حیطه ی اعمال خود وجود یک تعیّن علّی را پیش فرض می گیرد.

نمی توانم در مورد اعتبار این ایراد تصمیم گیری کنم، اما در عوض اصرار می کنم که حتی اگراین ایراد معتبر باشد، همچنان می توان ثابت کرد که ما هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم که بیگ بنگ1 علتی، چه فراطبیعی و چه غیر از آن، دارد. این مطلب را تنها می توان بر مبنای خود مدل نسبیتی بیگ بنگ نشان داد.

اجازه دهید با آنچه که تاکنون درستی شان را مفروض داشته ام آغاز کنیم، اینکه تکینگی در tواقعیت دارد. با این فرض، به این نتیجه می رسیم که همه ی انگاره های فضا و زمان و همه ی قوانین شناخته شده ی فیزیک در تکینگی فرو می ریزند (زیرا این قوانین برپایه ی انگاره ی کلاسیک فضا-زمان صورت بندی شده اند)، و درنتیجه پیش بینی اینکه تکینگی به چه می انجامد ناممکن است. این ناممکنی ناشی از جهل ما نسبت به نظریه ی درست نیست، بلکه خودِ حدِ معرفت ممکن مان است که مشابه و افزون بر محدودیتی است که لازمه ی اصل عدم قطعیت مکانیک کوانتومی است. محدودیت اول ناشی از ساختار علّی فضا-زمان است که از GTR نتیجه می شود؛ ناحیه ی برهمکنشی که GTR فرض می کند نه تنها توسط سطح اولیه ای که بر آن داده ها معلوم می شوند و سطح نهایی که برآن اندازه گیری انجام می گیرد محدود می شود، بلکه همچنین توسط یک سطح پنهان نیز محدود می شود. سطح پنهان سطحی است که هر ناظر ممکنی تنها می تواند اطلاعات محدودی از آن کسب کند، اطلاعاتی مانند جرم (در مورد سیاهچاله ها)، مومنتوم زاویه ای و بار[اکتریکی]. این سطح «همه مشخصات ذرات را با احتمال یکسان، مطابق معرفت محدود ناظران، گسیل می دارد» (هاوکینگ 1976، ص.2460). سطحی نزدیک به تکینگی بیگ بنگ1، سطحی که در زمان پلانک 10-43  بوده، سطحی پنهان است. پس تکنیگی پنهان توسط این سطح «همه ی مشخصات ذرات را با احتمال برابر گسیل می دارد» (هاوکینگ 1976، ص.2463). اگر موافق با کرایگ فرض کنیم که تکینگی واقعیت ندارد، و  بیگ بنگ1 نخستین حالت فیزیکی بوده است، آنگاه سطح پنهان را نمی توان پیامد تکینگی انگاشت؛ به جای اینکه تصور کنیم ذرات به طور کتره ای و لحظه ای از تکینگی گسیل می شوند، باید تصور کنیم که این ذرات به طور کتره ای و ناگهانی از هیچ مطلق گسیل شده اند. به بیان دقیق، این بدان معناست که اگر بیگ بنگنخستین حالت فیزیکی باشد، آنگاه هر تشکلّی از ذرات که برسازنده ی این حالت اولیه باشد، یا بتواند بوده باشد، بر مبنای پیشینی با دیگر تشکّل ها معادل است. در هر حال، پیش بینی ساختمان بیگ بنگاساساً غیر ممکن است و لذا بیگ بنگبی علت است (زیرا «بی علت» در معنای حداقلی خود به معنای «اساساً پیش بینی ناپذیر» است).

خود تکینگی نیز در نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر نسبیت عام، بی علت محسوب می شود، که البته این امر دلایل مختلفی دارد. تکینگی به عنوان نقطه ای تعریف شده است که منحنی های فضا-زمان را نمی توان فراسوی آن امتداد داد، و لذا نمی توان برایش اسلافی علّی قائل شد.

پس در مجموع، می توانیم بگوییم که گرچه نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر نسبیت عام  فرض می گیرد که در حیطه ی کاربردش علیت برقرار است، همچنین فرض می گیرد که این حیطه ی کاربرد محدودیتی نیز دارد؛ مطابق این نظریه علیت در حالات نخستین فیزیکی، یعنی تکینگی و بیگ بنگ، فرو می ریزد. در نتیجه، نمی توان از این نظریه برای حمایت از این برنهاده استفاده کرد که حالات اولیه ی فیزیکی  معلول اند و اینکه آن علت خداست.

4. گرانش کوانتومی و آغاز بی علت جهان.  در رویکرد ذکر شده به آغاز جهان خللی جدی هست؛ من فرض کرده ام که حیطه ی اعمال نظریه ی بیگ بنگِ مبتنی بر GTR نامحدود است و لذا به شرایط حدّی مانند آغاز جهان در خلال بیگ بنگنیز قابل تعمیم است. در حقیقت، هنگامی که برهمکنش های مکانیک کوانتومی غالب می شوند، GTR زایل می شود، و این شرایط هنگامی غالب می شود که دما بیش از 1032K ، چگالی بیش از 1094 gm cm-3 ، و هنگامی که شعاع انحنا در مرتبه ی 10-33 cm باشد. از آنجا که در دوره ی پلانک، در 10-43 &bbsp;نخستینِ پس از تکینگی، با چنین شرایطی سروکار می یابیم، نظریه ی بیگ بنگ مبتنی بر GTR را نمی توان راهنمای معتبری برای بازسازی فرآیندهای فیزیکی واقع شده در خلال این زمان دانست و محققاً نمی توان از آن به عنوان شاهدی معتبر نتیجه گرفت که چگالی، دما و انحنای پیش از این زمان به مقادیر بینهایت میل می کرده اند. به این ترتیب به نظر می رسد که برهان احتمالاتی فوق بر بی علتی آغاز جهان به مخمصه افتاده است.

با این حال، به باور من، سه دلیل پشتیبان این ایده است که جهان یکباره آغاز شده است. برای فهم این دلایل، باید نخست در نظر بگیریم که GTR  به این دلیل در خلال دوره ی پلانک قابل اعمال نیست که نظریه ی گرانشِ GTR نمی تواند رفتار مکانیک کوانتومی گرانش را در خلال این دوره تبیین کند. پس به یک نظریه ی کوانتومی گرانش جدید نیاز داریم. اگر چه چنین نظریه ای هنوز تدوین نشده است، برخی ازنشانه های عام آنچه که می تواند پیش بینی کند معلوم هستند. برپایه ی این نشانه هاست که باید سه دلیل مان را دریابیم.

دلیل نخست اینکه، به نظر می رسد نظریه ی کوانتومی گرانش می تواند نشان دهد که گرانش در شرایط دوره ی پلانک باید به جای جاذبه، دافعه ایجاد کند. در خلال این دوره، نواحی ای با چگالی منفی انرژی می توانند توسط نیروها و ذرات موجود ایجاد شده باشند، و این نواحی به دافعه ی گرانشی می انجامند. در نتیجه ی این وضع مجموعه ی محدودی از ژئودزیک های زمانوار یا تهی در نقطه ی واحدی همگرا نمی شوند بلکه توسط نیروی گرانشی واگرا می شوند. این احتمال با انگاره ی جهانی نوسانی سازگار است، زیرا با پایان هر فاز انقباض، گرانش دافعه ایجاد می کند و از همگرایی ژئودزیک ها در یک نقطه جلوگیری می کند؛ گرانش چنان ژئودزیک ها را می راند که وارد یک فاز انبساطی جدید می شوند.

اما این طریق اجتناب از تکینگی که نظریه های هاوکینگ- پنروز پیش بینی می کند، جهانی بینهایت قدیم را نمی پذیرد. زیرا – و این نخستین دلیلی است که می خواهم ذکر کنم- این جهان گرانش کوانتومی نوسانی  هنوز هم دچار همان مسائلی است که در بخش 1 مورد بحث قرار گرفت، یعنی، افزایش شعاع، طول دوره، پرتوها و انتروپی در هر چرخه. در نتیجه،  این نظریه وقوع تکینگی کیهان شناختی را عقب تر از زمانی که درست قبل از (یا هنگام) نخستین چرخه ای که در آن شعاع جهان صفر (یا نزدیک صفر) بوده، نمی داند.

دلیل دوم این است که به طریقی می توان پیش بینی های نظریه های هاوکینگ- پنروز در مورد تکینگی در آغاز ایجاد انبساط را با نظریه ی کوانتومی گرانش دافع سازگار نمود. این نظریه ها تکینگی را اینگونه تعریف نمی کنند  که در آن انحنا، چگالی و دما بی نهایت و شعاع صفر است. تکینگی در این نظریه ها یک نقطه یا یک رشته نقاط تعریف می شود که که منیفولد فضا-زمان را نمی توان فراسوی آنها امتداد داد. در نتیجه، اگر اثرات گرانش کوانتومی مانع از رسیدن دما، چگالی و انحنا به مقادیر بینهایت،  و کاهش شعاع به صفر شود، این ضرورتاً به معنای عدم وجود تکینگی نیست. تکینگی می تواند در مقادیر محدود و غیرصفر رخ دهد.

دلیل سوم این که، پیشرفته ترین تلاش های نظری برای تبیین جهان بر مبنای اصول مکانیک کوانتومی، آغاز جهان را ابتدای انبساط کنونی محسوب می کنند. این نظریه ها را در مجموع «مدل های نوسانِ  خلاء جهان»  می خوانند. مدل هایی که ترایون (1973)، بروت، اِنگلِرت و گونزیگ (1978)، گریشاک و زِلدوویچ (1982)، آتکاتز و پاگِلز (1982)، و گوت (1982)  ارائه کرده اند، تصویری از جهان ارائه می دهند که ناگهان از یک فضای زمینه ی تهی برآمده است، و مدل ویلِنکین (1982) آن را چنان تصویر می کند که از هیچ مطلق برآمده است.

نخستین مدل نوسان خلاء در سال 1973 توسط ادوارد ترایون ارائه شد. نوسان خلاء، ایجاد بی علت انرژی در فضای خالی است که از رابطه ی عدم قطعیت delta-Edelta-t >= h/(4*pi) پیروی می کند، و لذا مقدار خالص کمیت های باقی [کمیت هایی که پیرو قوانین بقا هستند] در آن صفر است. ترایون محاجه می کند که جهان می تواند از در خلاء بزرگتر فضایی که جهان جزئی از آن است نوسان کند زیرا مقدار خالص کمیت های باقی، صفر می ماند. (ترایون مدعی است) شواهد تجربی حامی یا سازگار با این واقعیت است که ماده-انرژی مثبت جهان توسط انرژی پتانسیل گرانشی منفی آن خنثی می شود، و اینکه میزان ماده ی خلق شده مساوی میزان ضد ماده است. (اما این مطلب آخر با نظریه های یگانه ی کلان  [Grand Unified Theories] فعلی ناسازگار است.)

نقطه ضعف نظریه ی ترایون، و دیگر نظریه هایی که وجود فضای زمینه ای را فرض می گیرند که جهان در آن نوسان می کند، این است که این نظریه ها وجود جهان را تنها به بهای طرح یک مبنای تبیین نشده ی دیگر، ، یعنی، فضای زمینه، تبیین می کنند. نظریه ی ویلنکین، که در آن جهان بدون علّتی «دقیقاً ازهیچ» ایجاد می شود (1982و ص.26) فاقد این ضعف است. در نظریه ی ویلنکین جهان در یک تونل کوانتومی از هیچ مطلق بر صحنه ی فضا ظاهر می شود. گذر از تونل کوانتومی  معمولا در قالب فرآیندهایی درون فضا-زمان فهمیده می شود؛ مثلا، اگر یک الکترون فاقد انرژی کافی برای گذر از مانع باشد  گذر از تونل برایش مشکل خواهد بود، اما با این حال می تواند از آن بگذرد. این گذر بدان خاطر ممکن است که رابطه ی عدم قطعیت فوق الذکر امکان می دهد که الکترون ناگهان در یک برهه ی زمانی کوتاه، انرژی اضافه ای بدست آورد تا بتواند از مانع تونل گذر کند. ویلنکین این مفهوم را بر خود فضا-زمان اعمال می کند، در این مورد سیستم پیش از تونل زدن (tunneling)هیچ حالتی  ندارد، زیرا حالت تونل زدن نخستین حالت موجود است. پس حالت تونل زدن مشابه بیگ بنگ1   در سومین تعریف آغاز جهان در بخش 2 است، زیرا اولین حالت جهان است و پیش از این حالت هیچ زمانی نبوده است. معادله ای که این حالت را توصیف می کند یک معادله ی تونل زنی کوانتومی است، بویژه حل شناور روایت اقلیدسی معادلی تکاملی جهان با یک متریک بسته ی روبرتسون- واکر [12]. جهان برآمده از یک تونل زنی با اندازه ی محدود (a = H-1) و نرخ انبساط  یا انقباض صفر (da/dt = 0) است. جهان برآمده از یک حالت خلاء متقارن است، که سپس زایل می شود و دوره ی تورمی آغاز می شود؛ پس از پایان این دوره، جهان مطابق مدل استاندارد بیگ بنگ تکامل می یابد.

مدل های مکانیک کوانتومی از آغاز جهان از نظر تبیینی برتر از مدلهای  بیگ بنگ استاندارد مبتنی برنسبیت عام هستند؛ زیرا حالت اولیه ای را فرض نمی کنند که در آن قوانین فیزیک فرو می ریزد بلکه آغاز جهان را مطابق قوانین فیزیک تبیین می کنند. نظریه ی مبتنی بر نسبیت عام آغازی را برای جهان  پیش بینی می کند که در حالت اولیه ی آن قوانین مورد استفاده برای  پیش بینی فرومی ریزند. تکینگی و انبساط فضا-زمان چهاربعدی از این تکینگی از هیچ یک از قوانین نسبیت عامِ بعدی جهان تبعیت نمی کند. به جای یک تکینگی انبساط یابنده، یک نوسان کوانتومی یا تونل زنی هست که مشابه نوسان ها و تونل زنی های درون جهان است و ازهمان قوانین غیرعلّی نوسانات و تونل زنی های بعدی پیروی می کند [13].

این مرورمان بر نقش مکانیک کوانتومی در تبیین آغاز جهان قویّاً مؤید برهان احتمالاتی بر آغاز بی علت جهان است،  که گرچه پیچیده تر از آن چیزی است که در بخش های 1 تا 3 فرض کردیم، اما باز هم نافذ است. نتایج آن در این عبارت فصلی خلاصه شده است: به نحو احتمالاتی درست است که یا جهان بدون علتی (الف) در پی یک تکینگی با چگالی، دما و انحنای بینهایت  و شعاع صفر، یا (ب) با یک تکینگی واجد مقادیر محدود و غیر صفر، یا (ج) در خلاءای نوسانی در یک فضای بزرگ تر یا تونل زنی از هیچ  انبساط آغازکرده است، یا جهان ناگهان در پی فاز انبساطی پیش تری تحت شرایط (الف)، (ب) یا (ج) هستی آغاز کرده است.

منابعAtkatz, D., and Pagels, H. (1982), «Origin of the Universe as a Quantum Tunneling Event», Physical Review D 25: 2065-2073.

Barrow, J., and Silk, J. (1983), The Left of Creation.New York: Basic Books.

Brout, R., Englert, F., and Gunzig, E. (1978), «The Creation of the Universe as a Quantum Phenomenon», Annals of Physics(N.Y.) 115: 78-106.

Craig, W. L. (1979), The Kalam Cosmological Argument.New York: Harper and Row.

Fitzgerald, P. (1976), «Discussion Review: Swinburne’s Space and Time«, Philosophy of Science 43: 618-637.

Gott, J. R. (1982), «Creation of Open Universes from de Sitter Space», Nature 295: 304-307.

Grishchak, L. P., and Zeldovich, Y. B. (1982), «Complete Cosmological Theories», in M. J. Duff and C. J. Isham (eds.), Quantum Structure of Space and Time.Cambridge: Cambridge University Press, pp. 409-422.

Hawking, S. W. (1966), «Singularities in the Universe», Physical Review Letters 17: 444-445.

—. (1976), «Breakdown of Predictability in Gravitational Collapse», Physical Review D 14: 2460.

Hawking, S. W., and Ellis, G. F. R. (1973), The Large Scale Structure of Space-Time.Cambridge: Cambridge University Press.

Hawking, S. W., and Penrose, R. (1965), «Singularities in Homogenous World Models», Physical Letters 17: 246-247.

— . (1970), «The Singularities of Gravitational Collapse and Cosmology», Proceedings of the Royal Society of London A 314: 529-548.

Hubble, E. (1929), «A Relation Between Distance and Radial Velocity Among Extragalactic Nebulae», Proceedings of the National Academy of Sciences 15: 168-173.

Landsberg, P. T., and Park, D. (1975), «Entropy in an Oscillating Universe», Proceedings of the Royal Society of London A 346: 485-495.

Lifschitz, E. M., and Khalatnikov, I. M. (1963), «Investigations in Relativist Cosmology», Advances in Physics 12: 185-249.

Misner, C. W., Thorne, K. S., and Wheeler, J. A. (1973), Gravitation.San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Newton-Smith, W. H. (1980), The Structure of Time.London: Routledge and Kegan Paul.

Penrose, R. (1965), «Gravitational Collapse and Space-Time Singularities», Physical Review Letters 14: 57-59.

—. (1974), «Singularities in Cosmology», in M. S. Longair (ed.), Confrontation of Cosmological Theories with Observational Data,Boston: D. Reidel, pp. 263-272.

Penzias, A., and Wilson, R. (1965), «A Measure of Excess Antenna Temperature at 4080 Mc/s», Astrophysical Journal 142: 419-421.

Schmidt, B. G. (1971), «A New Definition of Singular Points in General Relativity», General Relativity and Gravity 1: 269-280.

Silk, Joseph (1980), The Big Bang.San Francisco: W. H. Freeman and Co.

Smith, Q. (1985a), «Kant and the Beginning of the World», The New Scholasticism 59: 339-346.

—. (1985b), «The Anthropic Principle and Many-Worlds Cosmologies», The Australasian Journal of Philosophy 63: 336-348.

—. (1985c), «On the Beginning of Time», Noûs 19: 579-584.

—. (1986a), The Felt Meanings of the World: A Metaphysics of Feeling. West Lafayette, Indiana: Purdue University Press.

—. (1986b), «World Ensemble Explanations», Pacific Philosophical Quarterly 67: 73-86.

—. (1987), «Infinity and the Past», Philosophy of Science 54: 63-75.

Stromberg, G. (1925), «Analysis of Radial Velocities of Globular Clusters and Non-Galactic Nebulae», Astrophysical Journal 61: 353-362.

Swinburne, R. (1981), Space and Time,2nd ed. New York: St Martin’s Press.

Tolman, R. C. (1934), Relativity, Thermodynamics and Cosmology.Oxford: Clarendon Press.

Tryon, E. P. (1973), «Is the Universe a Vacuum Fluctuation?», Nature 246: 396-397.

Vilenkin, A. (1982), «Creation of Universes from Nothing», Physical Letters 117B: 25-28.

Wheeler, J. (1973), «From Relativity to Mutability», in J. Mehra (ed.), The Physicist’s Conception of Nature.Boston: D. Reidel, pp. 202-247.

Whitrow, J. G. ( 1980), The Natural Philosophy of Time,2nd ed. Oxford: Clarendon Press.

پانوشت ها

1. See G. Stromberg’s summary of V. M. Slipher’s measurements in Stromberg 1925; also see Hubble 1929. Other observational evidence that supports Big Bang cosmology includes the background microwave radiation of 2.7 K, which is a remnant of the intense heat generated at an early stage of the expanding universe. This radiation was first discovered (and initially measured to be 3.5 K) by A. Penzias and R. Wilson in Penzias and Wilson 1965.

A third major set of data supporting the Big Bang cosmology is the abundance of helium 4, deuterium, helium 3, and lithium 7, the formation of which is predicted to occur in the first minutes of the Big Bang.

2. According to John Wheeler (1973, p. 220), the simplest expression of the Einstein equations is

(curvature of space time) = 8*pi (density of the mass-energy present in that space-time).

More completely, it can be said that the field equations relate the metric tensor gµv and its derivatives, which describe the geometry of space-time, to the energy-momentum tensor Tµv, which is determined by the distribution of the mass and energy in that space-time. These equations enable paths in space-time (specifically, geodesic paths) to be calculated. The formula summarizing the ten field equations is

Rµv – (1/2)Rgµv + lamda*gµv = -(8*pi*G/c2)Tµv

The terms on the left-hand side are composed of gµv and its derivatives, and also of the constant lamda. G is the constant of gravitation and c the velocity of light.

3. The Robertson-Walker metric is determined by a, the radius of the universe at a certain time, and by the curvature of space-time. The metric of a homogeneous and isotropic universe is

ds2 = dt2 – (1/c2)a2*(d-sigma)2

where ds isthe space-time interval between two events, d-sigma [derivative of sigma] is the line element of a space of constant curvature. and c the velocity of light.

4. The most widely discussed models have been developed in Tolman (1934, pp. 440 ff) and in Landsberg and Park (1975).

5. That is, the stress-energy tensor satisfies

( Talpha-beta– 1/2*galpha-beta*T )ualpha*ubeta >= 0

6. That is, the space-time is such that

t(aRb)cd(etf)(t^c)*(t^d) [is not equal to] 0

holds at some point along each timelike or null geodesic. ta is the tangent vector.

7. Hawking and Ellis (1973, p. 3). The proof that the trapped surface created by this matter implies a singularity in our past (rather than in our future) is given on pages 356-359.

8. The less dense parts of the universe exploded from points first, followed by the more dense parts. See Barrow and Silk (1983, p. 42).

It should also be noted that if the universe is not sufficiently isotropic and homogeneous, some past-directed timelike geodesics will not end in singularities. Observational evidence, however, suggests that the universe is sufficiently symmetric so that all do end in singularities. See Hawking and Ellis (1973, pp. 358-359).

9. Although the space of the singularity is standardly defined as less than 3-d, Roger Penrose has proposed a definition of the cosmological singularity as a 3-d spacelike surface, in which case it could count as a part of the universe and thus as its beginning. See Penrose (1974).

10. I have shown that it is logically possible for there to be empty time before the Big Bang1 in Smith (1985a).

11. A frequent objection is that singularities involve infinite values and that infinities cannot be real. See for example Craig (1979, pp. 116-117). I have rebutted Craig’s and others› arguments against infinite realities in Smith (1987).

12. The bounce solution is a(t) = H-1cos(Ht). See Vilenkin (1982, p. 26).

13. For further discussion of the vacuum fluctuation theories of the beginning of the universe, see Smith (1986b, esp. pp. 81-84). Other pertinent cosmological discussions can be found in Smith (1985b) and Smith (1986a, chapter Vl).

Quentine Smith هم اکنون از بزرگترین فلاسفه بیخدا می باشد. تارنمای رسمی وی در اینجا قرار دارد. وی هم اکنون در دانشگاه میشیگان غربی فلسفه تدریس میکند. دکتر کوئنتین اسمیت همچنین سردبیر نشریه بسیار مشهور فیلو است که به فلسفه دین میپردازد. از مهمترین کتابهای وی «بیگ بنگ، کیهان شناسی، خداباوری و خداناباوری» است که بطور مشترک توسط او و ویلیام کریگ لین فیلسوف مشهور خداباور توسط انتشارات دانشگاه اکسفورد چاپ شده است.

منبع به زبان اصلی +