http://www.youtube.com/watch?v=LcC-aB8P28Q
http://www.youtube.com/watch?v=5lWfK6T2Nbg
http://www.youtube.com/watch?v=7q4J9U-tzCY
همهٔ نوشتههای Arash_Bikhoda
توضیحات حضرت علی در مورد دجالی که قبل از ظهور مهدی ظهور میکند
آهنگ جدید مایکل جکسن پس از مسلمان شدن
تاریخ حدیث
نگر پلید محمد درباره ی توانمندی های یک زن
وقتی پیامبر شنید که مردم ایران دختر خسرو را ملکه (حاکم) خود کرده اند، گفت «کشوری که زنی را حاکم بر خود کند، هرگز پیروز نخواهد شد.» صحیح بخاری جلد 9 کتاب 88 شماره 219
معاد
نوشته آیت الله دستغیب
تجاوز رئيس حوزه ورامين به يك دختر طلبه
استخاره با سرعت بالا !
راه سعادت (رد شبهات در مورد نبوت)
ماجرای آیات شیطانی
- پیشگفتار
- شرح ماجرا
- ارائه منابع
- ردیه های مسلمانان
- نتیجه گیری
- پینوشتها
پیشگفتار:
با شنیدن «آیات شیطانی» همه ما به یاد رمان جنجالی آیات شیطانی و نویسنده آن احمد سلمان رشدی می افتیم. مسلمانان پس از انتشار این کتاب غوغای زیادی به راه انداختند و این کتاب را که صرفا یک رمان ادبی بود توهین به دین اسلام و محمد دانستند. آیت الله خمینی هم به عنوان یک فقیه مسلمان حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد و گفت هر جا سلمان رشدی و ناشرین کتاب را یافتید بکشید.
سلمان رشدی در فصل دوم کتاب خود داستانی را نقل میکند که بی شک نام رمان نیز برگرفته از آن است: ابوسیمبل رئیس یکی از بتخانه ها و رئیس شورای شهر جاهلیه به ماهوند که یک بازرگان است که ادعای پیغمبری کرده است پیشنهاد میکند که سه بت را به رسمیت بشناسد تا بت پرستان نیز به خدایی که او معرفی میکند (= الله) و دین جدیدی که او آورده است (= تسلیم) ایمان بیاورند. ماهوند به سوی پیروان خود میرود و این پیشنهاد ابوسیمبل رو با آنها مطرح میکند.آنها با ماهوند مخالفت میکنند و دلایل مختلفی را برای مخالفت خود میآورند. حمزه که یکی از پیروانش است به او پیشنهاد میکند از جبریل بپرسد. ماهوند به سمت کوه حرا حرکت میکند و با جبریل بحث میکند… بالاخره ماهوند باز میگردد و به سوی بازار مکاره میرود و دو آیه در مدح بتهای سه گانه میگوید. سرو صدا و هیاهو از این اتفاق بالا میگیرد و ابوسیمبل با صدای بلند فریاد «الله اکبر» سر میدهد و سجده میکند. بقیه نیز از او پیروی میکنند. ماهوند پس از مدتی آن آیات را باطل و با آیات جدیدی جایگزین میکند و میگوید آن آیات از القای شیطان بوده است.
جالب است بدانید که این فصل از رمان سلمان رشدی به صورت کامل حاصل از تخیل و هنر سلمان رشدی نیست بلکه چنین واقعه ای در زمان محمد اتفاق افتاده است. این واقعه تاریخی در کتابهای اسلامی به نام «غرانیق» معروف است و داستان ان از این قرار است که محمد برای کم کردن فشار مشرکان دو آیه در مدح سه بت می آورد و پس از مدتی میگوید که اینها جز قرآن نیست و آن آیات را باطل میکند. البته مسلمان سعی در انکار و تاویل این واقعه دارند و ردیههایی بر این واقعه تاریخی نوشته اند.
کاملا طبیعی است که مسلمانان این واقعه تاریخی را انکار و تکذیب میکنند، چون اصل اسلام بر توحید و محوری ترین پیام قرآن توحید و یکتاپرستی است. با قبول این داستان اصل اسلام یعنی توحید در خطر می افتد. یادمان نرفته که روشنفکران دینی بر اثر فضای زمانه قصد داشتند به اسلام راستین بازگردند و «جامعه بی طبقه توحیدی» درست کنند. من فکر میکنم روشنفکران دینی کنونی اسلام با نقل این واقعه تاریخی بتوانند بهتر از بیضه اسلام دفاع کنند. امروزه بحث حقوق بشر داغ است و باید راهکارهایی برای حل تعارض بین اسلام و حقوق بشر اندیشید. بدین ترتیب که هر کجا که اسلام با حقوق بشر تعارض داشت بگوییم این از القائات شیطانی بوده و مورد قبول اسلام نیست. من اسم این راهکار رو «بسط تجربه شیطانی» میگذارم. شاید به نظر شما خندهدار باشد ولی مطمئن باشید خیلی محکمتر و قابل دفاعتر از تئوری های مشابه است. بگذریم.
من سعی کردم تمام منابع تاریخی در مورد این واقعه تاریخی را جمع آوری کنم که اتفاقا نتایج خوبی هم به دست آمد. کتابها و مقالاتی که ردیه نوشته بودند را نیز مطالعه کردم. در اینترنت مقاله فارسی مناسب و دندان گیری پیدا نکردم. یک مقاله به زبان انگلیسی از یک تارنمای مسیحی پیدا کردم و از آن در نوشتن این مقاله استفاده کردم[1]. در این نوشتار این واقعه تاریخی و منابع تاریخی آن را بررسی میکنم و در آخر به ردیههای مسلمانان پاسخ میدهم.
شرح ماجرا:
محمد بعد از اینکه دعوت خود را علنی کرد، شروع به توهین مقدسات و بزرگان بت پرستان کرد. برخی از بزرگان مکه از محمد خواستند که کاری به بتهای آنان نداشته باشد ولی محمد دست بردار نبود. مردم مکه در مقابل کارهایی که محمد انجام میداد بیکار ننشستند و تازه مسلمان را تحت فشار قرار می دادند. آنها را مسخره میکردند، افراد ضعیفی که به قبیله ای وابسته نبودند یا برده بودند را شکنجه میکردند. همین آزارها باعث شد که گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کنند. تحریم اقتصادی کار را سختتر کرد. اذیت و آزار روز به روز بیشتر میشد و مسلمانان ضعیفتر میشدند تا اینکه محمد در هنگام خواندن وحی جدیدش سوره النجم، وقتی به آیات 19 و 20 رسید، اینگونه ادامه داد: تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى. یعنی: اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است. غرانيق جمع غرنوق بر وزن مزدور، يك نوع پرنده آبى، سفيد يا سياهرنگ است. بعد از خواندن این دو آیه محمد سجده کرد و مشرکان و مسلمانان نیز از او پیروی کردند: به خاک افتادند و سجده کردند. بت پرستان قریش خوشحال و شادمان بودند از اینکه محمد بتهای سه گانه آنها یعنی لات،عزی و منات به رسمیت شناخته است. این خبر به مسلمانی که به حبشه مهاجرت کرده بودند رسید. آنها از حبشه بازگشتند. بعد از این واقعه جبرئیل می آید و به محمد می گوید این آیات از طرف من نبوده است و با آوردن آیات 73و 74 سوره اسراء محمد را توبیخ میکند:» و نزديك بود كه تو را از آنچه به تو وحى كردهايم باز دارند تا غير آن را بر ما بر بندى و آن گاه تو را دوست گيرند و اگر تو را استوار نمىداشتيم، به راستى نزديك بود اندك ميزانى به آنان گرايش يابى» . پس با آیاتی جدید آن دو آیه را باطل میکند و برای دلداری محمد و سرپوش گذاشتن بر روی این ماجرا آیه 52 سوره حج را می آورد. به این مضمون که: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستادهايم، مگر آنكه وقتى آرزو كرد شيطان در آرزوی وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مىكند سپس آيههاى خويش را استوار مىكند كه خدا دانا و فرزانه است.
ارائه منابع:
منابع زیادی در مورد این ماجرا وجود دارد. متن دو کتاب تاریخ طبری و طبقات ابن سعد را به صورت کامل می آورم و آدرس این واقعه در بقیه کتابها را برای شما میگذارم. از منابعی که متعلق به قرن چهارم به بعد هستند، فقط آدرس کتابهای مهم را میگذارم چون تعداد این منابع خیلی زیاد هستند.
1- طبقات کبری، ج1 ص:191
محمد بن عمر واقدى از يونس بن محمد بن فضاله ظفرى، از پدرش و كثير بن زيد از مطّلب بن عبد الله بن حنطب نقل مىكنند چون پيامبر (ص) ديد قوم او از ديدارش خوددارى مىكنند، گاه كه تنها نشسته بود، مىگفت كاش چيزى بر من نازل نمىشد كه موجب نفرت و رميدگى ايشان از من شود. پيامبر (ص) به دوستان و خويشاوندان خود نزديك مىشد و آنها هم پيش او مىآمدند، روزى پيامبر (ص) در مجلسى در يكى از انجمن خانههاى قريش دور كعبه نشسته بود و براى آنها سوره و النّجم را مىخواند و چون به اين آيات رسيد كه مىفرمايد:
أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى (53: 19- 20) «چه بينيد اى مشركان در لات و عزى و منات سوم ديگر» شيطان اين دو كلمه را بر زبان آن حضرت جارى ساخت «تلك الغرانيق العلى و انّ شفاعتهن لترتجى» «اينان خوب چهرگان بلند مرتبهاند و شفاعت ايشان مورد اميد است» و سپس پيامبر (ص) تا آخر سوره را خواند و سجده كرد و تمام حاضران سجده كردند و وليد بن مغيره كه پير مردى فرتوت بود و نمىتوانست سجده كند، مشتى خاك برداشت و بر پيشانى نهاد و گويند شخصى كه مشتى خاك برگرفت و به پيشانى نهاد، ابو احيحه سعيد بن عاص بود و او هم پيرى فرتوت بود، برخى هم مىگويند هر دو نفر اين كار را كردند، و مردم راضى و خشنود شدند و گفتند معلوم شد كه خداوند مىآفريند و مىميراند و خلق را روزى مىدهد و به هر حال الهههاى ما هم پيش خداوند براى ما شفاعت خواهند كرد. و به پيامبر گفتند اكنون كه براى خدايان ما بهره و نصيبى قرار دادى ما با تو همراهيم. اين سخن بر رسول خدا سخت گران آمد و در خانه نشست. شامگاه جبرئيل به حضور رسول خدا آمد، پيامبر (ص) سوره را خواند، جبرئيل گفت: من اين دو كلمه را نياوردهام، و پيامبر (ص) فرمود: من چيزى را كه خدا نفرموده است بر او بستم و خداوند اين آيه را به پيامبر (ص) وحى فرمود:
و اگر خواستند تو را بيازمايند از آنچه وحى فرستاديم به سوى تو، تا بر ما افترا بندى و آن گاه تو را دوست خود بگيرند … تا آن جا كه مىفرمايد پس نمىيابى براى خود ياورى بر ما. محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام نقل مىكند كه مىگفته است موضوع اين سجده ميان مردم شايع شد و خبر به حبشه رسيد و آن جا چنين گفته شد كه وليد بن مغيره و ابو احيحه هم پشت سر پيامبر (ص) سجده كردهاند، آنها گفتند در صورتى كه امثال اين دو نفر مسلمان شده باشند كسى در مكه باقى نمىماند كه سجده نكرده باشد و به هر حال زندگى با خويشاوندان خودمان براى ما دوست داشتنىتر است و از حبشه بيرون آمدند. همين كه به فاصله يك ساعت راه با مكه رسيدند، به گروهى از مسافران بنى كنانه برخوردند و از آنها درباره قريش و چگونگى حال ايشان پرسيدند، گفتند: محمد (ص) خدايان ايشان را به نيكى ياد كرد و همگى از او پيروى كردند، سپس از آن برگشت و خدايان آنها را دشنام مىدهد آنها هم به همان شرارت خود برگشتند و ما آنها را در اين حال ترك كرديم، مسلمانان با يك ديگر براى برگشت به حبشه مشورت كردند و گفتند حالا كه تا اينجا رسيدهايم برويم ببينيم قريش در چه حالى هستند و تجديد ديدارى هم بكنيم و سپس برگرديم.
محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن نقل مىكند ايشان وارد مكه شدند و هر كس در جوار كسى قرار گرفت مگر ابن مسعود كه اندكى ماند و برگشت. واقدى مىگويد: آنان در رجب سال پنجم بيرون شده بودند و تمام ماه شعبان و رمضان را آن جا بودند، و موضوع سجده در ماه رمضان صورت گرفت و آنها در شوال سال پنجم برگشتند.[2]
2- تاریخ طبری، ج3 ص:880
…و چنان بود كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به صلاح قوم خويش راغب بود و مىخواست با آنها نزديك شود. محمد بن كعب قرظى گويد: چون پيمبر ديد كه قوم از او دورى مىكنند و اين كار براى او سخت بود آرزو كرد كه چيزى از پيش خداى بيايد كه ميان وى و قوم نزديكى آرد كه قوم خويش را دوست داشت و مىخواست خشونت از ميانه برود و چون اين انديشه در خاطر وى گذشت و خداوند اين آيات را نازل فرمود:
«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (53: 1- 3)» يعنى: قسم به آن ستاره وقتى كه فرو رود كه رفيقتان نه گمراه شده و نه به باطل گرويده است، و نه از روى هوس سخن مىكند. و چون به اين آيه رسيد كه: أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى (53: 19- 20 ) يعنى: مرا از لات و عزى، و منات سومين ديگر، خبر دهيد.
شيطان بر زبان وى انداخت كه تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى.
يعنى اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است.
و چون قرشيان اين بشنيدند خوشدل شدند و از ستايش خدايان خويش خوشحالى كردند و بدو گوش دادند و مؤمنان نيز وحى خدا را باور داشتند و او را به خطا متهم نمىداشتند و چون پيمبر در قرائت آيات به محل سجده رسيد سجده كرد و مسلمانان نيز با وى سجده كردند و مشركان قريش و ديگران كه در مسجد بودند به سبب آن ياد كه پيمبر از خدايانشان كرده بود به سجده افتادند و هر مؤمن و كافر آنجا بود سجده كرد، مگر وليد بن مغيره كه پيرى فرتوت بود و سجده نمىتوانست كرد و مشت ريگى از زمين برگرفت و به پيشانى نزديك برد و بر آن سجده كرد.
گويد: و چون قرشيان از مسجد بيرون شدند خوشدل بودند و مىگفتند: «محمد از خدايان ما به نيكى ياد كرد و آنرا بتان والا ناميد كه شفاعتشان مورد رضايت است.» و قصه سجده به مسلمانان مقيم حبشه رسيد و گفتند قرشيان اسلام آوردهاند و بعضيشان بيامدند و بعض ديگر به جاى ماندند، و جبريل بيامد و گفت: «اى محمد چه كردى، براى مردم چيزى خواندى كه من از پيش خدا نياورده بودم و سخنى گفتى كه خداى با تو نگفته بود.» و پيمبر خداى سخت غمين شد و از خداى بترسيد، و خداى عز و جل با وى رحيم بود و آيهاى نازل فرمود و كار را بر او سبك كرد و خبر داد كه پيش از آن نيز پيمبران و رسولان چون وى آرزو داشتهاند و شيطان آرزوى آنها را در قرائتشان آورده است و آيه چنين بود:
«وَ ما أَرْسَلْنا من قَبْلِكَ من رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ الله ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ الله آياتِهِ وَ الله عَلِيمٌ حَكِيمٌ (22: 52)»
يعنى: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستادهايم، مگر آنكه وقتى قرائت كرد شيطان در قرائت وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مىكند سپس آيههاى خويش را استوار مىكند كه خدا دانا و فرزانه است.
و غم پيمبر برفت و ترس وى زايل شد و چيزى كه شيطان به زبان وى انداخته بود منسوخ شد و اين آيه آمد كه:
«أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى، تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى، إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ الله بِها من سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ من رَبِّهِمُ الْهُدى. أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى. فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى. وَ كَمْ من مَلَكٍ في السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا من بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ الله لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى (53: 21- 26)»
يعنى: آيا پسر خاص شماست و دختر خاص خداست؟ كه اين خود قسمتى ظالمانه است. بتان جز نامها نيستند كه شما و پدرانتان ناميدهايد و خدا دليلى درباره آن نازل نكرده جز گمان را با آنچه دلها هوس دارد، پيروى نمىكنند در صورتى كه از پروردگارشان هدايت سوى ايشان آمده است. مگر انسان هر چه آرزو كند خواهد داشت. كه سراى ديگر و اين سراى متعلق به خداست. چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعتشان كارى نمىسازد مگر از پس آنكه خدا به هر كه خواهد و پسندد اجازه دهد.
و چون قرشيان اين بشنيدند گفتند: «محمد از ستايش خدايان شما پشيمان شد و آنرا تغيير داد و سخن ديگر آورد.» و اين دو كلمه كه شيطان به زبان وى انداخته بود به دهان مشركان افتاده بود و سختى آنها با مسلمانان بيفزود و گروهى از مهاجران حبشه بيامدند و چون به نزديك مكه رسيدند شنيدند كه خبر مسلمانى مكيان نادرست بوده و در پناه ديگران يا پنهانى وارد مكه شدند و اين جمله سى و سه كس بودند كه در مكه بماندند تا با پيمبر سوى مدينه مهاجرت كردند.[3]
محمد بن سعد (م 230) نویسنده الطبقات الکبری این داستان را از استاد خود واقدی نقل کرده است. محمد بن جرير طبرى (م 310) هم در تاریخ خود و هم در تفسیرش[4] این ماجرا را از افراد مختلفی نقل کرده است و جالب اینجاست که طبری این واقعه را از محمد بن اسحاق نیز روایت کرده است. تمامی گزارشها در نکات اصلی و وقوع این ماجرا با هم اتفاق نظر دارند و من فقط آدرس این ماجرا را از کتابهای دیگر نقل میکنم.
3- مقاتل بن سليمان بلخى (م150) در تفسیرش این ماجرا را آورده است.[5]
4- بخاری (م256) در صحیح خود حدیثی از ابن عباس (با دو سند) روایت میکند که به صورت غیر مستقیم وقوع ماجرای غرانیق را ثابت میکند. در ادامه همین نوشتار پیرامون این حدیث بیشتر صحبت خواهم کرد.[6]
5- على بن ابراهيم قمى که از مفسران شیعه قرن سوم است در تفسیر خود ماجرای غرانیق را آورده است.[7]
6- ابن ابى حاتم (م327) در تفسیر خود القرآن العظيم این ماجرا را از ده نفر روایت کرده است.[8]
7- النحاس (م338) در تفسیر خود این واقعه را از ابوبکر بن عبدالرحمن و قتاده روایت کرده است.[9]
8- الطبراني(م360) در کتاب المعجم الكبير این ماجرا را از ابن عباس و عروه نقل کرده است.[10]
9- جصاص (م370) در تفسیر خود، أحكام القرآن این ماجرا را از پنج نفر روایت کرده است.[11]
10- مطهر بن طاهر مقدسى (م381) در کتاب البدء و التاریخ این ماجرا را آورده است.[12]
11- السمرقندي (م383) در تفسیر خود از سدی و از ابن عباس به دو طریق روایت کرده است.[13]
12- ابن أبي زمنين (م399) این ماجرا را از قتاده و کلبی در تفسیر خود روایت کرده است.[14]
13- زمخشرى (م538) در تفسیر خود کشاف ماجرای غرانیق را آورده است.[15]
14- عز الدين على بن اثير (م 630) در تاریخ الکامل این واقعه را آورده است.[16]
15- ابن حجر (م852) در فتح الباری روایات زیادی در این مورد گرد آورده است و دو سند آن را صحیح دانسته است.[17]
16- جلال الدين سيوطى ( م 911) در تفسیر خود 18 روایت در مورد غرانیق آورده و ضمن بررسی اسناد روایت، از حقیقت تاریخی این ماجرا دفاع کرده است.[18]
این منابعی که ذکر کردم تقریبا یک سوم مواردی است که یافتهام. آوردن آدرس تمامی منابع از حوصله این نوشتار خارج است. سعی کردم فقط منابع قدیمی و مهمتر را بیاورم. تمامی منابع بر روی پنج نکته کلیدی اتفاق نظر دارند:
1- این که محمد مایل به کم کردن آزار مشرکان بوده و نمیخواسته شرایط با نزول آیات تازه بدتر شود.
2- محمد آرزوی وحی تازهای داشته که بین مسلمانان و بتپرستان صلح برقرار کند.
3- وقتی محمد داشت سوره نجم را میخواند شیطان آیاتی را بر قلب و مغز او القاء و وارد قرآن کرد.
4- پس از این ماجرا جبرئیل بر محمد نازل شد و گفت آن دو آیه از طرف الله نبوده است و آن آیات را با آیات جدیدی منسوخ کرد.
5- جبرئیل برای اینکه کار محمد را عادی جلوه دهد و او را دلداری دهد، آیه 52 سوره حج را آورد مبنی بر اینکه شیطان قبلا در زمان انبیاء گذشته نیز چنین کارهایی را میکرده است.
ردیه های مسلمانان:
قبول این ماجرا سئوالات زیادی را مطرح میکند. اصلیترین سئوال این است که آیا شیطان همین یک دفعه چنین کاری کرده است یا این ماجرا باز هم تکرار شده است؟ اصلا چگونه میتوان به چنین پیامبری و کتابش اعتماد کرد؟ به همین خاطر مسلمانان راه درست را در این دیدهاند که این واقعه تاریخی را به کلی انکار کنند. این ردیهها از زمانهای دور تاکنون ادامه دارند و استدلالهایی مشابه دارند. نویسندگان تفسیر المیزان[19] و نمونه[20] هر کدام ردیهای دارند. محمود رامیار در تاریخ قرآن[21] و عطاالله مهاجرانی در کتاب نقد توطئه آیات شیطانی[22] نیز استدلالهایی بر علیه این ماجرا دارند. من سعی میکنم به تمام این ردیهها پاسخ بدهم.
1- این ماجرا کذب محض و از جعلیات دشمنان اسلام است.
اولین جملهای که اسلامگرایان بعد از نقل این ماجرا میگویند، جمله بالا است. لازم به توضیح نیست که این جمله هیچ ارزشی ندارد. اما مسلمین بعد نقل جمله بالا نقل قول چند نفر دیگر هم میآورند که چنین چیزی گفتهاند و همگی هم بدون استدلال و منطق است. من فقط میخواهم راویان این ماجرا که کم نیستند را ذکر کنم تا ببینیم این به اصطلاح دشمنان اسلام چه کسانی هستند. کسانی که اولین راویان این ماجرا بودهاند به 16 نفر میرسند: عروۃ بن زبیر، عکرمه، أبى صالح، عبدالله بن عباس، ابن شهاب زهری، الکلبی، محمد بن كعب القرظي، محمد بن قيس، أبي العالية، سعيد بن جبير، مجاهد، ضحاك، قتادة، السدي، أبو بكر بن عبد الرحمان بن الحارث، مطّلب بن عبد الله بن حنطب.
اگر اینها دشمنان اسلام هستند پس بدا به حال اسلام، با این حرف شیادانه کل احادیث اسلامی زیر سئوال میرود. فقط از ابن عباس بالای 1600 حدیث در صحیحین (صحیح بخاری و صحیح مسلم) روایت شده است. بقیه نیز به همین ترتیب از راویان مورد اعتماد هستند و روایات زیادی از آنها روایت شده است. البته در هیچ کتابی هم نگفتهاند که اینها دشمنان اسلامند.
افرادی که اینها را در کتابهای خود آوردهاند از علمای بزرگ زمان خود و حتی تاریخ اسلام بوده اند: محمد بن جریر طبری، واقدی، ابن سعد، سیوطی، ابن حجر، زمخشری، ابن المنذر، ابن أبي حاتم، البزار ،ابن مردويه، الطبراني. اینها انسانهایی دیندار بودهاند که تمام عمر خود را صرف آموختن قرآن و شناخت احادیث کردهاند و هنوز آثار اینها در تفسیر قرآن و تاریخ اسلام بینظیر است. مطمئننا هر کدام از این افراد معیاری برای انتخاب احادیث داشتهاند و اینکه آنها را نقل کردهاند دلیل اطمینان آنها به اسناد آن بوده است و از فیلتر آنها رد شده است. چیزی که مشخص است این ماجرا توسط یهودیان، مسیحیان و یا انسانهای ملحد روایت و مکتوب نشده است، بلکه انسانهای کاملا دینداری بودهاند که صرفا به خاطر باورهای خود و علاقه به دین اسلام این روایت را جمع آوری کردهاند. برخی برای نوشتن کتابهای تاریخی و حدیث خود به شهرهای مختلف سفر کردهاند و سختیهای زیادی را به جان خریدهاند.
2- راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست.
این هم مغلطه دیگری است که بسیار رایج است. آخوندها آن چنان در مورد اسناد احادیث صحبت میکنند، که انگار دارند در مورد جراحی مغز صحبت میکنند. به هر حال این یک مغلطه است و قبلا در تارنمای زندیق به آن پاسخ داده شده است[23] . در مورد این حدیث باید گفت که تعداد راویان آن زیاد است پس اعتبار آن نیاز زیاد است. بدین ترتیب که احتمال اینکه هر 16 نفر اشتباه کرده باشند یا این حدیث را جعل کرده باشند خیلی کم است. از طرفی علمای زیادی مانند سیوطی، ابن حجر و غیره این راویان را مورد اعتماد دانستهاند. همچنین چند سند از اسناد این حدیث را صحیح دانستهاند[24]. اینکه میگویند این روایت از ابن عباس نیز به هیچوجه مشخص نیست هم کاملا دروغ است چون در همین منابعی که معرفی شد با پنج سند مختلف از ابن عباس روایت شده است.
3- ادله قطعيى كه دلالت بر عصمت آن جناب دارد متن اين روايت را تكذيب مىكند.
اصلیترین استدلال مسلمانان این است که انبیاء و خصوصا محمد بن عبدالله معصوم هستند و محال است که یک شخص معصوم چنین کاری کرده باشد. من نمیخواهم وارد بحث عصمت و بیپایه بودن آن بشوم، فقط این را میگویم که این استدلال نیست بلکه یک مغلطه است که به آن مغلطه مصادره به مطلوب[25] میگویند. ما میگوییم منابع تاریخی تصریح دارند بر اینکه غرانیق اتفاق افتاده است. پس محمد معصوم نبوده است. اما آخوند چه کار میکند؟ میآید گزاره معصوم بودن محمد را که محل مناقشه است برای خود مصادره میکند و میگوید که غرانیق اتفاق نیفتاده است، چون محمد معصوم بوده است! مسلمین نمیتوانند معصوم بودن محمد را مقدمه خود بگیرند زیرا این گزاره محل مناقشه است و نمیتوانند گزارهای که مورد قبول طرفین نیست را به مقدمه خود بگیرند. فقط میتوانند از منابع تاریخی که مورد قبول دو طرف هست، برای اثبات ادعای خود استفاده کنند. همین ماجرای غرانیق یک مثال نقض برای عصمت محمد است.
4- آیات زیادی از قرآن متضاد با این ماجرا وجود دارد و با توجه به این آیات جعلی بودن داستان مشخص میشود.
این مورد هم مانند مغلطهی قبلی است. این استدلال زمانی درست است که قبول کنیم قرآن هیچ گونه تناقض و اشکالی ندارد. که ما این را قبول نداریم. در پاسخ به این مغلطه میتوان گفت همین آیه 52 سوره حج که مورخان و مفسران در مورد این ماجرا میدانند کفایت میکند و شما باید تعارض این آیه را با آیات مورد نظر خود حل کنید و بعد به سراغ ماجرای غرانیق بیایید. آیه 52 سوره حج تصریح دارد بر اینکه شیطان میتواند آیات شیطانی خود را بر انبیاء القاء کند. حال شما صد آیه متضاد با این آیه بیاورید چیزی عوض نمیشود به جز اینکه تناقض دیگری به تناقضات قرآن افزوده میشود.
5- ابن اسحاق این ماجرا را در کتاب خود نیاورده است.
باید به نکته توجه کرد: اول اینکه روایت ابن اسحاق معیار حق و باطل نیست و آنقدر راویان این واقعه زیاد هستند که حقیقت تاریخی آن برای ما اثبات میشود. دوم اینکه کتابی که الان به نام سیره ابن اسحاق موجود است دقیقا آن کتابی نیست که ابن اسحاق نوشته است، بلکه توسط ابن هشام (م218) خلاصهنویسی و بعضا قسمتهایی از آن حذف شده است. اما در پاسخ باید گفت که شوربختانه باز هم آخوندها دروغ گفتهاند چون همانطور که در معرفی منابع گفتم طبری این ماجرا را از ابن اسحاق روایت کرده است. پس ابن اسحاق این ماجرا را گزارش کرده ولی ابن هشام آن را سانسور کرده است. آثار این سانسور در کتاب موجود است، به این قسمت که در مورد بازگشت مهاجران از حبشه است توجه کنید:
مهاجرين مكه كه بحبشه هجرت كرده بودند چنانچه پيش از اين گفتيم در تحت حمايت نجاشى پادشاه حبشه در كمال آسايش و امنيت بسر ميبردند تا اينكه بدانها خبر رسيد كه مشركين مكه تمامى مسلمان شدهاند، اين شايعه دروغ موجب شد كه جمعى از مهاجرين پيش از آنكه صحت و سقم اين خبر را تحقيق كنند بار سفر مكه را ببندند و بسوى شهر و ديار اصلى خود مراجعت كنند و چون بنزديكى شهر مكه رسيدند متوجه شدند كه اين خبر شايعه. دروغى بيش نبوده و مشركين مكه مسلمان نشدهاند، از اين رو جمعى از آنها ناچار شدند مخفيانه وارد شهر شوند، و جمعى مجبور شدند ببزرگان قريش پناهنده گردند و در پناه و حمايت ايشان بشهر درآيند.[26]
میبینیم که ابن هشام با همه تلاشش برای سانسور، بازگشت مهاجران از حبشه را گزارش کرده است. اما دلیل آن را گزارش نکرده است. دلیل آن همان ماجرای غرانیق بوده است که طبری از ابن اسحاق آن را روایت کرده است.
6- بخاری این ماجرا را در صحیح خود نیاورده است.
این هم درست نیست. بخاری سعی کرده است که این ماجرای شک برانگیز را سانسور کند و ضمن آوردن روایتی از ابن عباس در مورد سوره نجم حرفی از غرانیق نزده است. اما متن این حدیث به صورت غیر مستقیم ماجرای غرانیق را تایید میکند.
ابن عباس روایت میکند: پیامبر(ص) پس از اتمام سوره نجم سجده کرد و همراه او مسلمانان و مشرکان و جن وانس سجده کردند. (منبعش در قسمت منابع آمد)
واقعا چه دلیلی دارد مشرکان که در آن زمان در قدرت بودند و به شدت از محمد تنفر داشتند، همراه با او سجده کنند. مشرکانی که سخت از اهانتهای محمد به مقدساتشان دلخور بودند و همیشه او را مورد تمسخر قرار میدادند. از طرف دیگر مورخان گزارش کردهاند که پس از خوانده شدن آیات شیطانی، مشرکان خوشحال شدند و همراه محمد و بقیه مسلمانان سجده کردند. پس بدون شک این سجده کردن به خاطر ماجرای غرانیق بوده و این حدیث صحیح بخاری نیز گواه دیگری بر درستی این ماجرا است.
7- سوره حج كه آيه 52 آن را در مورد این ماجرا میدانند، در مدینه نازل شده است.
این نیز اشتباه است به چند دلیل: اول اینکه هیچ قطعیتی در مورد مکی و مدنی بودن سورهها وجود ندارد و هر چه هست برمیگردد به احادیث و روایات.[27] این آیه هم که طبق روایات مورد اعتماد و صحیح که مفسران ذکر کردهاند، مکی است. اما نکته دوم این است که محمد دستور میداده است برخی از آیات را در سورههای دیگری بگذارند. نویسنده کتاب تاریخ قرآن چند حدیث در این مورد آورده است.[28] پس امکان دارد سوره مدنی باشد ولی این آیه در آن قرار گرفته باشد.
8- اگر پیامبر اینکار را کرده باشد باید مسلمین از پیروی او دست کشیده باشند.
مسلمانان میگویند: اگر پیامبر چنین کاری کرده بود، مسلمان آن زمان دیگر به او اعتماد نمیکردند و پی به فریبکاری او میبردند و از او پیروی نمیکردند.
این موضوع را باید با توجه به ویژگیهای ایمان بررسی کرد. انسانها وقتی به چیزی ایمان میآورند، چشم بر نقصهای آن میبندند و کورکورانه از آن اطاعت میکنند. این موضوع خیلی عجیب نیست، همانطور که اکنون مسلمانان در قرن بیست و یکم سعی میکنند روی تناقضات و مطالب غیرعلمی قرآن سرپوش بگذارند و توجیه کنند. نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که در این ماجرا یک نسخ اتفاق افتاده است. آیات شیطانی منسوخ و با آیات جدیدی جایگزین شده است. مسلمین خود به ناسخ و منسوخ در قرآن باور دارند. هر چند دیگر ناسخ و منوسخهای قرآن اینقدر تابلو نیستند اما به هر حال با تامل در آنها میتوان فهمید که الله اشتباهات خود را تصحیح کرده است، الله که باید فرا- زمان باشد. حال مسلمین خود پاسخ دهند وقتی در طول چهارده قرن به ناسخ و منسوخ باور داشتهاند و هیچ اشکالی در آن نمیدیدهاند، چرا نباید به این ناسخ و منسوخ نیز ایمان داشت؟
البته طبری و دیگران هم به این موضوع اشاره داشتهاند که مسلمانان کاملا به محمد ایمان داشتند و هیچ وقت به وحیی که او میخواند شک نمیکردند.
9- این دو آیه با آیات بعدی ناسازگار است.
مسلمین میگویند: ما به صورت فرضی قبول میکنیم چنین آیاتی بوده و حذف شده است.حال نگاهی به این آیات و آیات بعدی بیندازید، ببینید چقدر بیربط و متناقض هستند. این نیز مغلطهای ضعیف است. همانطور که طبری و بقیه گزارش کردهاند، آن دو آیه حذف میشوند و جای خود را به آیات جدیدی میدهند. پس هیچ وقت این آیات در کنار هم نبودهاند که بخواهد ناسازگاری آنها آشکار شود.
نتیجه گیری:
1- ماجرای غرانیق توسط مسلمانان اولیه که افراد دیندار و خداپرستی بودهاند روایت شده است. تعداد راویان آن به 16 نفر میرسد و توسط علما و مفسران بعدی نیز نقل و تایید شده است. افرادی مانند ابن حجر و سیوطی اسناد این حدیث را صحیح دانسته اند و آن را قبول کردهاند. علامه طباطبایی گفته است اگر سند صحیح هم باشد با توجه به عصمت نباید این موضوع را قبول کرد که در بالا توضیح دادم مطرح کردن عصمت مغالطه مصادره به مطلوب است. دلایل دیگر مسلمانان را نیز یکی یکی پاسخ دادم. چیزی که واضح است محمد خود این آیات را برای کاهش آزار مشرکان گفته است و بعد پشیمان شده است. مسلمین باید از خود بپرسند که شیطان غیر از این دو آیه چه آیات دیگری را گفته است؟ و آیا محمد رسول الله بوده است یا رسول شیطان؟ یا هر دو؟
2- این ماجرا نمونهای از ناسخ و منسوخ است. یعنی الله آیاتی را نسخ و باطل میکرده است و آیات جدیدی را جایگزین میکرده است. این خود میتواند دلیلی بر تکامل قرآن در طول 23 سال باشد. چه بسا اشتباهاتی که محمد در همان زمان متوجه آن شده و آن را تصحیح کرده است.
3- از این دو آیه میتوان پاسخ مبارزه طلبی قرآن را داد. قرآن انس و جن را دعوت کرده است که با آوردن سورهای نشان دهند که آورنده قرآن پیامبر خدا نیست. شیطان از جنس جن است و توانسته است دو آیه را وارد قرآن کند که حتی محمد نیز متوجه این موضوع نشده است. ممکن است مسلمین بگویند اینها سوره نیست و قرآن گفته است یک سوره بیاورید. مسلمین باید توجه کنند که این آیات از نظر کیفی مثل قرآن بوده است ، چون محمد نتوانسته تشخیص بدهد که از طرف الله نیست. از طرفی در قرآن هم منظور کمیت نبوده است چنانکه آیه 34 سوره طور گفته است:» پس اگر راستگويند بايد سخنى مانند آن در ميان آورند». اصلا چرا یک سوره دو آیهای نداشته باشیم؟ یا اینکه حداقل آیات یک سوره فرضی چندتا میتواند باشد؟
کمترین نتیجهای که میتوان از این موضوع گرفت این است که خود محمد هم هیچ معیاری برای تشخیص کلمات الله از کلمات غیرالله را نداشته است. حال چگونه غیرمسلمانان باید پاسخ این مبارزه طلبی را بدهند؟
پینوشتها:
[1] Muhammad and the Satanic Verses by Silas +
[2] الطبقات الكبرى، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.
[3] تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.
[4] جامع البيان فى تفسير القرآن،ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، بيروت، دار المعرفه،1412 ق. ج17 ص:131. و همچنین: ترجمه تفسير طبرى،ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، ترجمه جمعی از مترجمان، تهران، انتشارات توس،1356 ش. ج7، ص: 1769.
[5] تفسير مقاتل بن سليمان، مقاتل بن سليمان بلخى (م150)، بيروت، دار إحياء التراث،1423 ق. ج3، ص: 132.
[6] صحيح البخاري،البخاري (م256)،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول،1401 – 1981 م . ج 2 ص: 32 و ج 6 ص: 52.
[7] تفسير قمى،على بن ابراهيم قمى (قرن: سوم)، قم، دار الكتاب،1367 ش. ج2، ص: 85.
[8] تفسير القرآن العظيم،عبدالرحمن بن محمد ابن ابى حاتم (م327)، عربستان سعودى، مكتبة نزار مصطفى الباز،1419 ق. ج7، ص: 2340 و ج8، ص: 2500.
[9] معاني القرآن،النحاس (م338)،جامعة أم القرى – المملكة العربية السعودية،1409. ج 4 ص: 425 – 427.
[10] المعجم الكبير،الطبراني(م360)،تحقيق وتخريج : حمدي عبد المجيد السلفي،الثانية ، مزيدة ومنقحة،دار إحياء التراث العربي. ج 12 ص: 42 و ج 9 ص: 34.
[11] أحكام القرآن،الجصاص (م370)،دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان،1415 – 1994 م. ج 3 ص: 321.
[12] آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش. ج2،ص:654.
[13] تفسير السمرقندي،أبو الليث السمرقندي (م383)،بيروت – دار الفكر. ج 2 ص: 465 – 466.
[14] تفسير ابن زمنين،أبي عبد الله محمد بن عبد الله بن أبي زمنين (م399)،مصر/ القاهرة – الفاروق الحديثة،1423 – 2002م. ج 3 ص: 185 و ج 4 ص: 309.
[15] الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،محمود زمخشرى (م538)، بيروت، ناشر: دار الكتاب العربي،1407 ق. ج3، ص: 164.
[16] كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش. ج7،ص:83.
[17] فتح الباري،ابن حجر (م852)،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان. ج 8 ص: 332 – 335 .
[18] الدر المنثور فى تفسير المأثور،جلال الدين سيوطى ( م 911)، قم، ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى،1404 ق.ج4، ص: 366.
[19] تفسير الميزان،سيد محمد حسين طباطبايى،مترجم: سيد محمد باقرموسوى همدانى، قم، انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم،1374 ش. ج14، ص: 560.
[20] تفسير نمونه،ناصر مكارم شيرازى ، تهران، دار الكتب الإسلامية،1374 ش. ج14، ص: 141.
[21] تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص: 148-165.
[22] مهاجرانی، عطاءالله؛ نقد توطئه آیات شیطانی، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶.
[23] سفسطههای رایج پیرامون تاریخ
[24] به همان منابعی که در بالا آمد نگاه کنید.
[25] برای بیشتر دانستن پیرامون این مغلطه اینجا را ببینید.
[26] زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.ج1،ص:232.
[27] تاریخ قرآن. ص:604.
[28] ص:260.
روش های حال کردن با دختر 7 ساله در اسلام
دختربچه 12 ساله افغان از دست شوهر مسلمان خود می نالد
تاریخ خداباوری
کارن آرمسترانگ
زنان، برده های جنسی شوهرانشان!
رسول الله گفت
«اگر مردی زنش را به بستر فراخواند (که بخواهد با او نزدیکی کند) و او (زن) سر باز زند و باعث شود که او (مرد) با خشم بخواب برود، فرشته ها تا صبح او را لعنت میکنند.»
صحیح مسلم کتاب 8 شماره 3367

مصاحبه ای با محمد ( بخش اول) با زیر نویس فارسی
کابوس، چکامه ای از اسماعیل خوئی
ای مسلمین بدانید اسلامتان همین است
آیین جور و جهل است دین نفاق و کین است
اسلام دین زور است آیین مرگ و گور است
از لطف و مهر دور است با قهر و کین عجین است
کابوس خوف و خون است افسانه اش فسون است
عفوش فسانه گون است ذاتش دروغگین است
از راه راست گوید راهش ولی به گور است
پیوسته علم جوید علمش ولی به چین است
وقتی خداست قهار آرد پیمبرش قهر
وقتی خدا چنان است پیغمبرش چنین است
گوید فغان فغان از آنکش مجیب خوانید
جوید امان امان از آنی که تان امین است
دعوت به رستگاری وان با زبان شمشیر
این دین منجیان نیست این دین غاصبین است
در اقتدار شمشیر هنگام ضعف تزویر
راز بقای دین تان این بوده است و این است
شاد است زندگانی در ذات خویش و مذهب
تان ضد زندگانی است زیرا که غم گزین است
اسلام راستین تان خودکامه پرور آمد
در رد دین تان این برهان راستین است
با پیر عقل گفتم کان اصل فتنه چبود
بنمود منبری را کان بیگمان همین است
اسلام بی ولایت قولی خلاف عقل است
چون بی نگین توان داشت نقشی که بر نگین است
پس گونه ای از اخوند باید به جای ماند
این مقتضای الشرع _ الانورالمبین است
آخوند کیست یا چیست بسیار از او ندانم
دانم که ذات خدعه ست دانم که عین کین است
افعی بود ندانم یا عنکبوت اما
دانم که زهرناک است دانم که دام کین است
خلقی نشسته دیدم بر گرد منبر او
گفتم ببین سلیمان با دیو همنشین است
پردازد او رسالات وان جمله در نجاسات
آنکش به دیده ناید نسرین و یاسمین است
رندان شادخو را گوید هزار نفرین
خامان مرگجو را از او صد آفرین است
با مرد و زن در اندم از همدلی زند دم
تیغش به زیر جامه ست سنگش در آستین است
با وعده های شیرین جان ها کشد به آتش
زنبور دوزخ است او زهرش در انگبین است
لعنت کند بر ابلیس حال آنکه خود به تلبیس
فربه تر ز شیطان ملعون تر از لعین است
مهرش جواز غارت سجاده نطع کشتار
داغ سیاه کاریست انش که بر جبین است
از کشته پشته سازد کین شیوه الهی ست
صد گونه خدعه یازد کین اقتضای دین است
هر جای کش گذاریست گویا که مرگزاری ست
زنهار از ان مکانی کو اندر ان مکین است
تا گرم باشدش نان سازد تنوری از جنگ
خار و خس تنورش جان های نازنین است
چشم شما گواه است کاخوند فتنه خواه است
بر چشم شک نشاید این چشمه یقین است
باری امان مجویید زین دام خوف و خون تا
اسلام در زمان است اخوند در زمین است
آری امان مجویید ای کاروانیان تا
اسلام در زمان است آخوند در زمین است
آری امان مجویید ای کاروانیان تا
این تیر در کمان است وین دزد در کمین است
یا علم کافتاب است یا دین که عین خواب است
حکمت اگر شناسید این حکم واپسین است
چکامه نفرین نامه، بانو ملحد
گفتند: که این کیش بود راه رهایی
گفتند: که این دین بود حل نهایی
زیبنده تر از این دگر آئین نباشد
همتای چنین دین مبین جای نباشد
گفتند و شدیم خام از این قول پر از رنگ
لعنت به چنین کیش پر از حیله و نیرنگ
گفتا که منم آمده از عالم بالا
دیگر نکنید گوش به نجوای مسیحا
هر لحظه روم بارگه عرش الهی
هر آنچه بگویم سخن از عالم باقی
با نام من هر خون که بریزید نترسید
گر کشته شوید در ره من اهل بهشتید
در پیش من آیید و کمالات بگیرید
در کیش من آیید و سماوات بگیرید
در اصل نبود او بجز آن قاتل جانی
یک قوم بشد در پی این دیو روانی
اندر پی آن دیو، ستمکار زمانه
قومی پی آن مـرد سبــک مغـــز روانه
گفتا که بریزید و بگیرید به غارت
این خنجر برّان جهاد است و شهادت
ای وای از این رهبر و این قوم و جهالت
لعنت به تو ای رهبر این دین ذلالت
آن سنگ سیه کعبه آمال نمودی
تو بت کده را قبله عالم بنمودی
در عقد تو شد کودک نه ساله معصوم
ای ننگ به تو رهبر زنباره معدوم
لعنت به تو ای مرد دروغین رسالت
لعنت به تو و ذات تو و جنس خرابت
خون ریزی و خون خواهی شد ارث نهانت
داماد تو شد وارث این راه خرابت
او نیز نشد سیر ز خون خواری آدم
جز جنگ و جدل هیچ نیاورد به عالم
نامید همه جمله زنان، ناقصُ العقلان
لیکن که خود از عقل تهی بود فراوان
آن روز که بر مسند قدرت بنشستی
الحق که تو دست مغول از پشت ببستی
ای وای به تو سَنبل آئین جهالت
لعنت به تو و نام تو و نهج البلاغت
لشکر بکشیدی تو به ایران عزیزم
آتش بکشیدی تو به هر تکه ی جانم
ایران مرا پاره و ویرانه بکردی
با نام خدا غارت از این خانه به کردی
نفرین به تو و خنجر پر آتش و خونت
لعنت به تو و خوی تو و کیش زبونت
خون خوارگی شومِ پدر ارث پسر شد
آن وارث این و دگری وارث آن شد
آن درس جنونی که پدر بانی آن شد
سر مشق ستمکاری و ظلم پسران شد
دیوانه پسر گشت، خلیفه به سر ِ ما
گفتند: امام است نماینده ز بالا
بعد هم پسرش گشت، امام زاده ی والا
بر خواست ز قبرش طبق و گنبد اعلا
بگذشت زمانی ز ریا کاری ایشان
ناگه بشد آن مرده عرب یار ضعیفان
این مکر و ریا گشت به گوش همه یاران
این حیله بشد باور یک ملّت نادان
ای وای از این قوم و از این ملت بیمار
لعنت به همه گور ِ امام زاده مکار
ایران که بود تاج سر دانش دنیا
اینک قمه بر سر زدنش خنده ی دنیا
زنجیر و سر و سینه زدن در غم تازی
شب تا به سحر در غم و در گریه و بازی
آن شیر زن ِ پاک ِ گوهر پوش ِ دلارا
شد زینب و زهرا و سکینا و سهیلا
از کورش و از ایرج و از کاوه و بابک
قربان علی و غلام حسین آمده اینک
لعنت به من و ما که بیگانه ستاییم
پیشانی به سنگِ در هر پست بساییم
لعـنت به من و ما که فرزند یلانیم
بیرونی بیگانه ازین خاک ندانیم
نفرین به چنین تیغ که تیزش نتوانیم
لعـنت به چنین دست که مشت اش نتوانیم
لعـنت به من وما که خاموش نشستیم
لعـنت به من وما که خاموش نشستیم
چکامه حافظ جان، بانو ملحد
سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان
به مستان می انگور حدها می زنند آنان
که از کبر و غرور و مکر سرمستند ، حافظ جان
خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را
خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان
خدا کی نان جان با شرط ایمان میدهد کس را
چرا الهیان این را ندانستند حافظ جان
خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد
یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان
همان اهریمن است الله و در این شک ندارم من
گواهم ایزدی ایرانیان هستند حافظ جان
ببين شبها چه تاریک است زیر پرچم الله
ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان
سلامی کن به خیام آن ابرمرد از من مسکین
بگو پستان در میخانه ها بستند حافظ جان
م . امید
چکامه اسیر، بانو ملحد
وطن امروز اسیر دو سه تن بی وطن است
انهدام وطن از نکبت این چند تن است
آن یکی لاشخور و وان دگری جغد سیاه
آن یکی مرده خور و وان دگدی گورکن است
وطن امروز اسیر دو سه تن بی وطن است
انهدام وطن از نکبت این چند تن است
آن شده پیش نماز چمن دانشگاه
واقعاً قصه او قصه خر در چمن است
عطش قاضی اسلام بنازم که چنین
تشنه خون جوان و بچه و مرد و زن است
وطن امروز اسیر دو سه تن بی وطن است
انهدام وطن از نکبت این چند تن است
حاکم شرع به حیوان عجیبی ماند
که دمش گاو و تنش خوک و سرش کرگدن است
هیات حاکم ما هیات خیرات خور است
هیات دولت ما دسته زنجیرزن است
روزگاری که وطن دست کفن دزدان است
عجبی نیست اگر مرده ما بی کفن است
وطن امروز اسیر دو سه تن بی وطن است
انهدام وطن از نکبت این چند تن است
چکامه خداناشناس، بانو ملحد
خبر داری ای شیخ دانا که من
خداناشناسم، خدا ناشناس
نه سربسته گویم در این ره سخن
نه از چوب تکفیر دارم هراس
زدم چون قدم از عدم در وجود
خدایت برم اعتباری نداشت
خدای تو ننگین و آلوده بود
پرستیدنش افتخاری نداشت
خدائی بدینسان اسیر نیاز
که بر طاعت چون توئی بسته چشم
خدائی که بهر دو رکعت نماز
گه آید به رحم و گه آید به خشم
خدائی که جز در زبان عرب
به دیگر زبانی نفهمد کلام
خدائی که ناگه شود در غضب
بسوزد به کین خرمن خاص و عام
خدائی چنان خودسر و بلهوس
که قهرش کند بی گناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس
ز دوزخ رهاند تنی پرگناه
خدائی که با شهپر جبرئیل
کند شهر آباد را زیرو رو
خدائی که در کام دریای نیل
برد لشگر بیکرانی فرو
خدائی که بی مزد و مدح و ثنا
نگردد به کار کسی چاره ساز
خدا نیست بیچاره، ورنه چرا
به مدح و ثنای تو دارد نیاز!
خدای تو گه رام وگه سرکش است
چو دیوی که اش باید افسون کنند
دل او به”دلال بازی” خوش است
وگرنه “شفاعتگران” چون کنند؟
خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را به دست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هرچه هست آورد
خدای تو مانند خان مغول
“به تهدید چون برکشد تیغ حکم”
ز تهدید آن کارفرمای کل
“بمانند کر و بیان صم و بکم”
چو دریای قهرش در آید به موج
نداند گنه کاره از بیگناه
به دوزخ فرو افکند فوج فوج
مسلمان و کافر، سپید و سیاه
خدای تو اندر حصار ریا
نهان گشته کز کس نبیند گزند
کسی دم زند گر به چون وچرا
به تکفیر گردد چماقش بلند
خدای تو با خیل کروبیان
به عرش اندرون بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان
به کار حرمخانه پرداخته
نهان گشته در خلوتی تو به تو
به درگاه او جز ترا راه نیست
توئی محرم او که از کار او
کسی در جهان جز تو آگاه نیست
تو زاهد بدینسان خدائی بناز
که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابند آز
خدائی چنین لایق ریش توست
نه پنهان نه سربسته گویم سخن
خدا نیست این جانور، اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا که من
خدا ناشناسم اگر”این” خداست
سعیدی سیرجانی
چکامه هشدار مسلمانان، بانو ملحد
این عاقبت دین مبین است مسلمان
این دین مبین غرقه به کین است مسلمان
خون میخورد و باکی از افلاک ندارد
این معرکه با قتل عجین است مسلمان
گردن زدن و حد زدن و دست بریدن
در دین مبین ، قاعده این است مسلمان
زن در نظر دین مبین ، مال ِ حلال است
آزادی زن ، مشکل ِ دین است ، مسلمان
کشتند یلان را و بریدند زبان را
این هدیه این دین مبین است مسلمان
این خاک ، ز دین بر سر ِ این خاک ِ وطن شد
برنامه اسلام ، همین است مسلمان
جز خدعه و نیرنگ چه دیدی تو از این دین
هشدار که این ننگ زمین است مسلمان
بشکن تن این قفل و برون آی از این بند
اسلام جز این نیست ، همین است مسلمان
فکری بکن آخر ، که وطن زیر و زبر شد
هر فتنه از این دین مبین است مسلمان
چکامه فریاد، بانو ملحد
پرسند که چرا شعر تو فریاد و غمین است
پرسند که چرا خشم تو از مذهب و دین است
پرسند که چرا حرف تو از میهن و خاک است
پرسند که چرا جنگ تو با مرتجعین است
آری سخن از میهن و قهر و غم و درد است
دردی که حضورش به تجلی و یقین است
تا مام وطن در تعب و غرق به خون است
تا عاقبت ملت آزاده چنین است
تا حرمت تاریخی میهن به سقوط است
تا فکرت انسان به کف مذهب و دین است
تا قدر نگین بر سر بازار نگون است
تا سنگ سیه جایگه اش جای نگین است
تا این همه آواره ز ما گرد جهان است
تا این همه طوفان و خطر ها به کمین است
تا آن همه دل در وطن من نگران است
تا آن همه خونی که هدر فرش زمین است
تا غائله را قدرت بیگانه پناه است
تا قافله را راهزن دیرینه امین است
تا خانه که میراث تباران من و تو است
در دست تبهکار ترین قوم لعین است
غم در لب وچشمان ودلم شاه نشین است
حرفم همه از مردم و ایران حزین است
خشمم ز فقیهان ستمکار و ز دین است
شعرم همه فریاد و همین است و همین است
چکامه از بس ستاره کشتید، بانو ملحد
از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است
هم این زمین سیاه و هم آسمان سیاه است
روبسته زان نشستید در پیشگاه تاریخ
کز اینهمه جنایت، رخسارتان سیاه است
دست قلم شکستید ، پای سخن ببستید
ای روشنی ستیزان ، افکارتان سیاه است
هر تار موی یک زن ، بندد مسیر تقوا؟
این خود گواه آن بس ، پندارتان سیاه است
هر حیله ای که دارید، در آستین تزویر
هر جادویی که بستید در کارتان سیاه است
هر خطبه ای که خواندید ، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گریست زیرا ، گفتارتان سیاه است
میخانه ها ببستید ، بتخانه ها گشودید
با خون وضو نمودید ، کردارتان سیاه است
شد پرده ی سیاهی ، معیار پاکی زن
ای صبحدم گریزان ، معیارتان سیاه است
زین شرم ، روی ما نیز در هر مکان سیاه است
از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است
رویدادهای تاریخ اسلام
جمعی از نویسندگان
دکتر علی شریعتی، معلم شهید ما
امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد.
نوشته ای که دوروز قبل در صفحه نبوی در گویا آمد گزیده ای است از نظرات مرحوم دکتر علی شریعتی که وی آنها را در جلسات سخنرانی و نوشته هایش در تهران و مشهد در کتب مختلف اظهار کرده است. برای عبرت گرفتن از تاریخ و آشنایی با بلایی که سرمان آوردیم و آمد چند بار این نوشته ها را بخوانید، اگر خوب نشدید از روی آن چندبار پاکنویس کنید. ضمنا تا دو یا سه روز دیگر نظرات یکی دیگر از قهرمانان مملکت ایران را در همین جا می خوانید
اهمیت تعصب
نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را که بزرگترین و قوی ترین حفاظ های وجود ملت ها و فرهنگ ها بود، فروریخت و راه برای نفوذ و ویرانی ارزشهای تاریخی و سنتی و اخلاقی ملت های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی دفاع ماندند(1)
مردم گمراه
مردم باید زمام خود را به دست ولی بدهند وگرنه به گمراهی افتاده اند… امامت، منصبی است الهی و نه شورایی و انتخابی… امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت خود امام نه ناشی از عامل خارجی انتخاب…(2)
نقش رهبری
جهل توده های عوام مقلد منحط و بنده واری که رای شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت به هر که بانی شود اهداء می کنند و تازه اینها، غیر از آراء اسیر گوسفندی است… آراء راس ها… رهبری نمی تواند خود زاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده از متن توده منحط باشد…(3)
اهمیت ولایت
قبول و ارزش همه عقاید و اعمال دینی، منوط به اصل ولایت است.(4)
انتخاب و رهبری
رسالت سنگین رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت… اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعار رهبری و پیشرفت- یعنی تغییر انقلابی مردم- قرار دهیم آنوقت انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی دهند که با سنت ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است… کسی که با کودکان به سختی رفتار می کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می کند و به آنها درس جدید تحمیل می کند، مسلما رای نخواهد آورد… امام مسوول است که مردم را بر اساس مکتب تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شماره آراء… رهبری باید بطور مستمر، به شیوه انقلابی- نه دموکراتیک- ادامه یابد… او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی سپارد…(5)
رهبر مافوق بشر
امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند. (6)
هم رئیس دولت و هم رئیس حکومت
امام در کنار قدرت اجرایی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسوولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره امور داخلی جامعه با اوست. یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و … شیعه پیروی از امام را بر اساس آیه اطیعوالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم توصیه می کند و امام را ولی امر می داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده استو این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود….(7)
کورکورانه و تشکیلاتی
باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت… این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود. تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، بلکه اساسا اقتضای عقل، تعبد و تقلید است.(8)
دموکراسی فواحش
آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.(9)
دموکراسی راس ها
اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس ها بسپارد…(10)
منابع:
1) اسلامشناسی ص85
2) شیعه یک حزب تمام ص 151 و 167
3) امت و امامت صص 504 و 604
4) اسلامشناسی، ج 1، ص 86
5) امت و امامت و مسوولیت شیعه بودن و انتظار مذهب اعتراض
6) شیعه یک حزب تمام، امت و امامت
7) امت و امامت
8) یاد و یادآوران، حسین وارث آدم
9) حسین وارث آدم ص 99
10) امت و امامت و شیعه یک حزب تمام
ابراهیم نبوی
منبع:
ريشه اساطيری اديان سامی
به قلم : بهروز شیرازی
ریشه اساطیری ادیان سامی
پيشگفتار
دين و مذهب همانند ساير پديدهها و علوم بشری پيدايشی تكاملی و تدريجی داشتهاند و عمر آن به اندازه نسل بشر است. انسان برای پرسشهای هميشگی خود به دنبال پاسخ میگشت و هميشه دربارهی اين پرسشها با خود میانديشيد: زمین چگونه درست شده است؟ اولين انسان چطور متولد شده است؟ ايا همه چيز پس از مرگ تمام میشود؟و صدها پرسش ديگر كه هميشه انديشه انسان را مشغول به خود كرده بود. شايد برايتان جالب باشد كه انسان به اين پرسشها چگونه پاسخ داده است.تقريباهر ملت و تمدنی به اين پرسشها پاسخی متفاوت داده است. پاسخ هر تمدنی به اين پرسشها اساطير ان تمدن را تشكيل می دهد .برخي از اين پاسخ ها(اسطورهها)شايد برای ما خيلی عجيب ويا حتی خندهدار باشد، اما برای آن قوم و ملت در آن زمان يك باور مقدس حساب میشده است،مثلا در اسطورهی فينيقی، اعتقاد به خدايی «دو جنسه» وجود دارد كه با خود عشق میورزد و به عنوان پدر و مادر باردار میشود يا در اسطورهای ديگر خدايي كه با سايهی خود آميزش میكند و اولين انسان به وجود میآيد.(1) برای اينكه نگاهی درست به روند پيدايش اديان داشته باشيد، بايد عمر نسل بشر را بدانيد:
«كهنترين فسيلهايی كه اطلاعاتی عمده دربارهی عمر بشر از آنها به دست میآيد در اولدائی (oldvai) در تانزانيا به دست آمدهاند و باور بر اين است كه آنها از 1.9 ميليون سال قبل میباشند. در لايههای پايين تر همان مكان، اشكال پيشرفتهتری از انسان آفريقايی كه سابقا»هومو » ناميده شده، به دست آمده است. اين حقيقتی كه هر دو در يك منطقه زندگی میكردهاند و در دورهی قابل محاسبهای از زمان (در حدود يك ميليون سال) در كنار هم میزيستند.»(2)
پس شناخت اسطوره میتواند ما را با سير چند هزار ساله انديشه بشری آشنا كند و ديدگاه درستی از دين ومذهب به ما بدهد.در اين نوشتار به نمونههايی از اين اساطير كه به اديان سامی راه پيدا كردهاند اشاره میكنيم. اين نوشتار نگاهی خيلی گذرا به اسطوره و اسطوره شناسی دارد و طبعا خيلی از موارد متشابه ديگر نيز وجود دارد كه شما میتوانيد به كتابهايی كه در اين زمينه نوشته شده است ، مراجعه كنيد.
اسطوره چيست؟
اسطوره شناسی يكی از علوم جديد است كه موضوع آن مطالعهاساطير يك ملت است. اسطوره را از نظر علوم مختلف مانند روانشناسی،جامعه شناسی،الهيات و… مورد مطالعه قرار میدهند بنا به تعبيردكتررضايی:اسطوره مربوط به زمان كودكی بشريت است،در آن زمان،تنها چيزی كه برای انديشههاو تفكرات انسان در خيال بافی محصور بود،زيرا بشردر آن زمان،تنها چيزی كه برای انديشه وتفكر وبه عبارتی برای تحقيق علمی در اختيار داشت ، فقط ذهن و خيالش بود و هنگامی كه میانديشيد چون هنوز از انديشههای تجربی بهرهمند نبود ، بنا بر اين انيشهاش غير از خيالاتی چند ،چيز ديگری نبود.(3)
معادل انگليسی اسطوره «Myth» و معادل انگليسی اسطورهشناسی «Mythology» است. در فرهنگ انگليسی آكسفورد در برابر واژه Myth دو معنی ذكر شده است:
1- داستانی از زمانهای باستان ،مخصوصا آن هايی كه برای توضيح (توجيه) پديدههای طبيعی گفته شده ويا شرح تاريخ نخستين بشريت. (اين گونه داستانها معمولا توضيح می دهند كه چگونه جهان آغاز شد.) 2- چيزی كه بسيار از مردم بدان اعتقاد دارند ، اما آن چيزی يا وجود ندارد و يا اشتباه است. استاد مهرداد بهار اسطوره را اين گونه تعريف میكند: «هر كيشي را چهار بخش است: باورها ، آئينها،مكانهامقدس وپيروان.اسطوره اصطلاحی كلی است و در بر گيرندهی باورهای مقدس انسان در مرحله ی خاصی از تطورات اجتماعی در عصر جوامع به اصطلاح ابتدايی ، شكل میگيرد وباور داشت مقدس همگان میگردد. اسطوره حتی در سادهترين سطوح خود، انباشته از رواياتی است كه معمولا مقدس و دربارهی خدايان، موجودات فوق بشری و وقايع شگفت آوری كه در زمانهای آغازين با كيفياتی متفتوت با كيفيات زمان عادی ما، رخ داده و به خلق جهان و ادارهی آن انجاميده است يا در دورانهای دوردست آينده، رخ خواهد داد.»(4)
بنیاسرائيل و تورات
اسلام، مسيحيت و يهوديت هر سه دارای يك ريشه هستند، قوانين و داستانهای قرآن همان قوانين و داستانهای تورات است. تورات نيز حاصل قوانين و اساطير چند هزار سالهی تمدنهای همجوار قوم بنیاسرائيل است. قوم بنیاسرائيل در گذشته نيز در همين مكان كنونی يعنی كشور اسرائيل ساكن بودهاند، در نتيجه در كنار تمدنهای بزرگی چون سومريان، بابليان و… بودهاند و در اثر همجواری با اين تمدنها، اساطير مختلفی وارد تورات شده است. در سال 586 پ.م نبوكدنصر دوم به اورشليم حمله ميكند و آنجا را با خاك يكسان ميكند و در سال 539 پ.م اورشليم به دست كوروش بزرگ فتح میشود و كوروش يهوديان را آزاد میكند. پس از اين واقعه، اساطير ايرانی نيز وارد تورات میشوند و حتی نام كوروش نيز وارد تورات میشود. در مورد چگونگی يكتاپرست شدن يهوديان گروهی از تاريخ نگاران غير دينی میگويند، قوم ابراهيم، قبايل عبرانی بودن كه تحت حمايت يََهُُو،يكی از ايزدان كم اهميت كنعانی، با هم متحد شده بودند.(5) البته يكتاپرستی ابداع يهوديان نيست:
«شايد كهنترين نمونه پرستش خدای يكتا به » آخن آتون» فرعون مصری سلسلهی هجدهم بازگردد كه از 1379 تا 1362 پيش از ميلاد بر مصر سلطنت میكرد. او اصلاح طلب دينی بود و ستايش آتون ATON خدای خورشيد را جايگزين ستايش همه ديگر خدايان كرد و معبدی برای او ساخت. بعيد نيست كه اعتقاد به خدای يكتا در ميان يهوديان خود در پی برخورد يهوديان مقيم مصر با اين تحولات فكری در آن سرزمين بوده باشد.»(6)
نمونههايی از داستانهای اسطورهای تورات
هر چند بيشتر آثار تمدنهای باستانی از بين رفته است اما طبق اندك كتابها، سنگ نوشتهها و الواح گِِلی كه بدست پژوهشگران و دانشمندان رسيده است نشان میدهد كه بيشتر داستانها و قوانين دين يهود برگرفته از تمدنهای باستانی است. به چند نمونه از اين داستانهای اساطيری توجه كنيد:
خلقت شش روزه
در باورهايی كه مربوط به چهار دين يهود، مسيح، اسلام و زرتشت است، خداوند اين جهان را در شش روز يا شش مرحله آفريده است. بنابر روايت كتاب مقدس، در سفر پيدايش، بخش يكم ، خداوند اين جهان و همه موجودات آن را در شش روز آفريده است. همين موضوع در مسيحيت و اسلام نيز تكرار شده است، اما در دين زرتشت كه از هر سه دين سامر قديمیتر است خلقت زمين در شش مرحله كه مجموعا يكسال میشود انجام شده است و نه در شش روز: « اورمزد آسمان را در چهل روز در آغاز روز اورمزد از ماه فروردين (اولين روز سال) آفريد و بعد به مدت پنج روز درنگ كرد. بعد آب را در مدت پنجاه و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. سوم، زمين را در هفتاد روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. چهارم گياه را در بيست و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. پنجم گوسفند (حيوانات اهلی) را در هفتاد و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. ششم انسان يعنی كيومرث را در هفتاد روز آفريد يعنی از آغاز روز رام از ماه دی تا روز انيران از ماه سپندارمذ، بعد پنج روز درنگ كرد.»(7)
خلقت آدم از گِل
انسانها با الهام از كار كوزهگران، انسان را ساخته شده از گل میپنداشتند و چون وقتی انسانی میمرد ديگر نفس نمیكشيد و دم و بازدم نداشت، فكر میكردند كه دم و بازدم همان روح بوده است كه از بدن شخص مرده خارج شده است و اصطلاح دميدن روح از اين خيال شكل گرفته است. تقريبا در اكثر اساطير انسان از گل ساخته شده است، در مصر خنوم Chnum و در بابل ارورو Aruru آدميان را از گل میسازند، همچنين كيومرث در اساطير ايرانی از گل ساخته شده است. در اساطير يونانی نيز انسان از گل ساخته شده است: «چون زئوس در المپ بر سرير خدايی نشست و جنگ بزرگ پايان يافت، پرمتئوس را فراخواندو فرمود: برو انسان را از گل رس بساز ،كالبد او را به شكل جاودانان بساز و من در او زندگی خواهم دميد. پرومتئوس برای به اجرا گذاشتن فرمان زئوس به محلی در يونان به نام پانوپئوس Panopeus واقع در چند كيلومتری شمال شرقی كوه دلفی رفت و بی درنگ با خاك رس ، گل آدم را ساخت وآن را شكل داد. سپس زئوس به آدمهای خاكی، زندگی بخشيد و پرومتئوس را بر آن داشت تا چيزهای لازم را به ايشان بياموزد.»(8) در سفر پيدايش، بخش دوم آيه هفت آمده است: « آنگاه خداوند از خاك زمين، آدم را سرشت.سپس در بينی آدم روح حيات دميده، به او جان بخشيد و آدم موجود زندهای شد.» آدم (Adammah) لغتی عبری به معنی خاك رس میباشد كه مخصوص كوزهگری است. با اين وجود بعيد نيست كه بن مايهی اين روايات همان الگوی سفالگری از خاك رس باشد.(9)
خلقت زن از دندهی چپ مرد
در بخش دوم از سفر پيدايش، آيات 18-25 ، خلقت حوا اينگونه ذكر شده است: « و خداوند گفت خوب نيست كه آدم تنها باشد، پس برايش معاونی موافق وی بسازم… و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی گرداند تا بخفت و يكی از دندههايش را گرفت و گوشت در جايش پر كرد، و خداوند آن دنده را كه از آدم گرفته بود زنی بنا كرد، و وی را نزد آدم آورد. آدم گفت : همانا اين است استخوانی از استخوانهايم و گوشتی از گوشتم. از اين سبب نساء ناميده شد، زيرا كه از انسان گرفته شد. از اين سبب، مرد پدر و مادر خود را ترك كرده با زن خويش خواهد پيوست و يك تن خواهند بود آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.» ساموئل هنری هوك در كتاب خود اساطير خاورميانه، اسطورهی سومری را نقل میكند كه شباهت زيادی با داستان خلقت حوا دارد: « در اسطورهی » انكی» و «نين هورساگ» چنين نقل میشود كه مادر زنخدای يا همان نين هورساگ هشت گياه در باغ خدايان روياند. انكی هوس خوردن اين گياهان را كرد و فرستادهی خود » اليسی مود» را برای آوردن آنها روانه كرد. انكی آنها را يكیيكی خورد و نين هورساگ در حال خشم ، انكی را به مرگ نفرين كرد. در نتيجهی اين نفرين، هشت عضو از اعضای بدن انكی مورد هجوم بيماری قرار گرفت و در آستانه مرگ بود. خدايان بزرگ به هراس افتادند و از » انليل» كمكی ساخته نبود. نين هورساگ را ترغيب به بازگشت و رسيدگی به مسئله كردند. نين هورساگ، هشت زنخدای درمان آفريد و هر كدام دست به كار درمان هر يك از عضوهای بيمار بدن انكی شدند. يكی از عضوهای بيمار دندهی خدای نام برده بود و زنخدایی كه برای درمان دنده آفريده شده بود، «نينتی» نام داشت. واژهی نينتی به معنی «بانوی دنده» است. اما واژهی سومری «تی» معنی دوگانه دارد و علاوه بر، دنده به معنی حيات نيز هست. از اين رو نين تی میتواند معنی «بانوی حيات» نيز داشته باشد. حوا در اسطوره عبری نيز معنای حيات دارد. بدين ترتيب مشاهده میكنيم كه يكی از شگفتترين جنبههای اسورهی عبری بهشت به روشنی ريشه در اسطورهی نه چندان پختهی سومری دارد.»(10)
فريب خوردن بوسيله مار
در تورات، باب سوم از سفر پيدايش، آيات 1-18 داستان فريب خوردن حوا از مار چنين آمده است: «و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند ساخته بود هوشيارتر بود و به زن گفت: آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همهی درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت: از ميان درختان میخوريم، لكن از ميوه درختی كه در وسط باغ است،خدا كفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد. مار به زن گفت: هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا میداند در روزی كه از آن بخوريد چشمان باز شود و مانند خدا عارفِ نيك و بد خواهيد بود. و چون زن ديد كه آن درخت برای خوراك نيكوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذير و دانشافزا، پس از ميوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند…» اما اين داستان نيز برگرفته از اساطير سومريان و اسطورهی بابلی گيلگمش است: « گيلگمش گياه جادويی جوانی، كه هر پيری را جوان میكند با خود به همراه داشت، او در راه بازگشت به خانه، جايی برای آبتنی توقف میكند و گياه را كناری میگذارد و مار آن گياه را میخورد و جاودانه و بیمرگ میشود. مار در داستان آدم باعث فريب حوا میشود كه منجر به راندن آنها از بهشت میشود، ولی خود به جاودانگی نمیرسد فقط انسان را از آن گوهر گران محروم میكند. اين گونه به نظر میرسد كه داستان آدم در تورات، اين عنصر خود، يعنی مار، را از اسطوره بابلی گرفته باشد و به صورت ناقص در داستان به كار برده باشد، زيرا يكی از علتهایی كه در اين اساطير، يعنی اساطير يونان و بابل، مار را به عنوان ربايندهی ماده جاودانگی میدانند، اعتقاد به عمر طولانی مار است كه هر سال پوست عوض میكند و هميشه شاداب میماند. در تورات فلسفه انتخاب مار فراموش شده است.»(11)
جهان پس از مرگ
ايده جهان پس از مرگ نيز مربوط به اساطير ايرانی و هندی میشود و به نظر میآيد كه يهوديان اين باور را هنگام فتح بابل به دست كوروش از ايرانيان اخذ كردهاند. اين اعتقاد سپس از يهود به مسيح و اسلام و در نتيجه كل جهان منتقل شده باشد. استاد مهرداد بهار در مورد چگونگی پيدايش اين باور در ايرانيان میگويد: « انديشهی متبلور شدهی بهشت و دوزخ، كه برترين انديشهی موجود كنونی در اين باره نيز میباشد، از ذهن ايرانی برخاسته و جهانگير شده است. علت آن نيز میتواند تصور ايرانيان دربارهی ضدخدايان يعنی ديوان باشد، يعنی تا وقتی كه انديشه انسان دربارهی ضدخدايان كمال نيابد و تبديل به يك نظام نگردد، نمیتوان به تصور دوزخی كامل و عذاب اخروی معتقد شد.»(12) در طرف مقابل ، با مطالعهی عهد عتيق میبينيم كه هر جا از مجازات سخن میرود، بدترين مجازات را مرگ میداند. يهوه هر جا كه میخواهد گروهی را تهديد كند، در نهايت میگويد كه « خواهيد مرد»، اما هيچ وقت سخنی از پاد افرهی اخروی به ميان نمیآورد. به گونهای كه در سفر تثنيه، بخش هجدهم، آيه 20 میگويد: « هر پيامبری كه به دروغ ادعا كند كه پيامش از جانب من است، خواهد مرد. » مردن نهايت تهديدی است كه در كتب عهد عتيق ديده میشود. دكتر مارتين هوگ معتقد است كه پس از اسارت ] بنی اسرائيل در بابل [ است كه در آئين بزرگ بعد از زرتشت توسط ايرانيان چنين افكار و عقايدی منتشر میشود و مورد اخذ و اقتباس قرار میگيرد. از جمله اين موارد كه در بابل در زمان اسارت يهوديان، از ايرانيان گرفته و منتشر شد، اعتقاد به وجود شيطان، رستاخيز و وجود فرشتگان بزرگ است، چون اين مردم پيش از اسارت اعتقاد به وجود شيطان و ديو نداشتند. روشن است كه اعتقاد به وجود و هستی شيطان است كه باور به دوزخ را در پی میآورد. چگونه میتوان بدون اعتقاد به وجود شيطان و افعال و رفتارهای شيطانی اعتقاد به ورود ارواح به دوزخ برای مكافات امكان داشته باشد.(13) اسطورهشناسان بزرگ ديگری نظير » جيمز بار»(14)، «ميرچاالياده»(15) و «جان هينلز»(16) نيز اعتقاد به جهان پس از مرگ را دارای ريشه ايرانی میدانند. به خاطر نفوذ همين انديشههای ايرانی است كه اولين بار در كتب عهد جديد سخن از جهنم و آتش و عذاب مجرمان به ميان میآيد. به عنوان مثال در انجيل متی بخش پنجم آيهی 22 آمده است: «…و اگر به دوستت ناسزاگويی سزايت آتش جهنم است.»
تولد منجی از مادری باكره
داستان تولد مسيح از مادری باكره را حتما شنيدهايد، جالب است بدانيد در اساطير زرتشتی نيز داستانی شبيه به همين داستان وجود دارد. بنابر اساطير زرتشتی سه منجی پس از زرتشت میآيند كه اولين آنها كه اورشيدر نام دارد هزار سال پس از مرگ زرتشت و دومين آنها كه اورشيد ماه نام دارد، دو هزار سال پس از مرگ زرتشت وسومين كه سوشيانت نام دارد سه هزار سال بعد از مرگ زرتشت به دنيا میآيد. تولد هر سه منجی به يك شكل است و هر سه از مادری باكره متولد می شوند. داستان اسطورهای تولد آنها به اين شكل است كه تخمهی زرتشت در درياچهای نگهداری میشود وبا فرا رسيدن هر هزاره دختر پانزده سالهی باكرهای برای آبتنی به آن درياچه میرود و باردار میشود و منجی موعود متولد میشود. (17)
نتيجهگيری
آنچه در اين نوشتار آمد تنها نگاهی كوتاه و گذرا به اساطير بود . خوشبختانه مطالعه اساطير بيشتر از جنبه دينی بوده است و امروزه مشخص شده است كه تورات بر گرفته از اساطير ملتهای ديگری است كه در همسايگی بنیاسرائيل بودهاند وقوانين به اصطلاح آسمانی آن همان قوانين تمدنهای سه الی چهارهزار پيش است و كتيبهها و سنگ نوشتههای بدست آمده و خصوصا قوانين «حمورابی» اين موضوع را تاييد ميكنند. ما دراين نوشتار به دنبال اين نبوديم كه باطل بودن و آسمانی نبودن ، اديان را ثابت كنيم زيرا با مطالعه كتابها، قوانين و داستانهای اديان، بشری بودن آنها برای ما مشخص ميشود. هدف تنها آشنايی كوتاهی با اساطير و نقش آن در پيدايش اديان بود. خوشبختانه در ايران و حتی بعد از انقلاب منحوس اسلامی كتابهای زيادی در اين زمينه چاپ شده است و جالب است كه با وجود به چالش كشيدن اديان ، چگونه از زير تيغ سانسور عبور كردهاند. به هر حال اساطير ميتوانند درك عميقتری از دين و مذهب به ما بدهند.
پینوشتها
(1) – رضايی ، مهدی . آفرينش و مرگ در اساطير . تهران: انتشارات اساطير 1383
(2) G.Campbell , Bernard . Human Evolution .London: heinem ann Educational Books LTD.1967.p335 به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ 58
(3) – آفرينش و مرگ در اساطير. برگ21
(4) – بهار، مهرداد . پژوهشی در اساطير ايران. تهران: انتشارات آگاه،1375. برگ371
(5) – سويشر، كلاريس. خاور نزديك باستان.مترجم:عسكر بهرامی.تهران: انتشارات ققنوس1383. برگ97
(6) – پژوهشی در اساطير ايران. برگ 506
(7) – كريستنسن، آرتور.نمونههای نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانهای ايرانيان . ترجمه: احمد تفضلی و ژاله آموزگار . تهران: نشرنو1363. جلد1 برگ29
(8) – لينسلينگرين، راجر. اساطير يونانی . مترجم: عباس آقاجانی . تهران: انتشارات سروش1366 . برگ37
(9) – گری،جان. اساطير خاورنزديك. مترجم: باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1378 . برگ193
(10) – هنریهوك ، ساموئل . اساطير خاورميانه . مترجمان : علی اصغر بهرامی و فرنگيس مزداپور . تهران: انتشارات روشنفكران،بیتا. برگ 157 و 158
(11) – جرمی بلك و آنتونی گرين . فرهنگنامه خدايان،ديوان و نمادهای بين النهرين باستان . مترجم: پيمان متين . تهران:انتشارات امير كبير1383 . برگ151
(12) – پژوهشی در اساطير ايران . برگ485
(13) – رضی ، هاشم . (پايان جهان- معاد و رستاخيز، ظهور سوشيانت) فروهر . س23 . ش7و8 . برگ25-31 <<به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ227
(14) – مهر،فرهنگ . ديدی نو از دينی كهن ، فلسفه زرتشت .تهران: انتشارات جامی1374 . برگ94
(15) – الياده ، ميرچا . چشم اندازهای اسطوره . مترجم: جلال ستاری . تهران: انتشارات توس1362 . برگ73
(16) – هينلز ، جان راسل . شناخت اساطير ايران . مترجم: محمد حسين باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1383
(17) – شناخت اساطير ايران . برگ200و201
تاریخ پیامبر اسلام
بار دیگر زنان در برابری با حیوانات قرار میگیرند.
ملاصدرا گفته است:
«و منها تولد الحیوانات المختلفه… بعضها للاکل… و بعضها للرکوب و الزینه… و بعضها للحمل… و بعضها للتجمل و الراحه… و بعضها للنکاح… و بعضها للملابس و البیت و الاثاث…» ترجمه: «و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است… که بعضی برای خوردن اند… و بعضی برای سوار شدن… و بعضی برای بار کشیدن… و بعضی برای تجمل… و بعضی برای نکاح و آمیزش… و بعضی برای تهیه لباس و اثاث خانه…»
در اینجا ملا صدرا زنان را به حیواناتی که برای سکس آفریده شده اند تشبیه کرده است.
اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136.
مکتبه مصطفوی. «فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء لطیف الی ان النساء لضعف عقولهن و جمودهن علی ادراک الجزئیات و رغبتهن الی زخارف الدنیا، کدن ان یلتحقن بالحیوانات الصامته حقا و صدقاً، اغلبهن سیرتهن الدواب و لکن کساهن صوره الانسان لئلایشمئز عن صحبتهن و یرغب فی نکاحن و من هنا غلب فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم علیهن فی کثیر من الاحکام کالطلاق و النشوز و ادخال الضرر علی الضرر»
همانجا، حاشیه ملاهادی سبزواری. ترجمه:
«اینکه صدرالدین شیرازی زنان را در عدد حیوانات در آورده است اشاره لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته اند. و اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و… بر زنان چیرگی داده…»

خامنه ای توضیح میدهد، دشمن کیه؟
حمله به بنی قینقاع
در مدینه سه قبیله یهودی زندگی میکردند، بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه. همه این قبایل با سایر قبایل عرب مدینه پیمان همبستگی داشتند و هرگاه که زد و خوردی بین هم پیمانان عربشان و سایر قبایل یهودی انجام میگرفت، آنها طرف دوستان عرب خود را میگرفتند. این خود اثبات میکند که در مدینه پیش از اسلام درگیری های دینی وجود نداشت، و تمام نابردباری های دینی (برخوردهای خصمانه مبتنی بر اختلافات دینی) توسط پیامبر به مدینه آورده شد.
وقتی پیامبر به مدینه وارد شد امیدوار بود که یهودیان دین او را قبول کنند. او همان خدای یهودیان را تبلیغ میکرد، پیامبرانشان و داستانهایشان را تایید میکرد. او سرزمین مقدس آنها (اسرائیل) را بعنوان قبله انتخاب کرده بود و سعی میکرد تابعیت آنها را اینگونه به دست بیاورد.
و.ن عرفات، کسی که نسل کشی اول یهودیان را انکار میکند، مینویسد «این بطور عمومی مورد قبول است که پیامبر امیدوار بود که یهودیان یثرب، بعنوان پیروان یک دین الهی، از خود درکی صحیح در مقابل دین یکتاپرست اسلام نشان دهند.» 1
اما درست مانند قریشیان، یهودیان نیز به او پوزخند زدند و کمتر اعتنایی به فراخوانی او نکردند. وقتی که امیدهای او نقش بر آب شدند و صبر پیامبر به انتها رسید، پیامبر رفتاری خصمانه را در مقابل یهودیان پیدا کرد و مشخص بود که روزی از آنها انتقام خواهد گرفت.
غزوه بنی قینقاع:
اولین یهودیانی که مغضوب پیامبر شدند، یهودیان قبیله بنی قینقاع بودند. آنها در قسمتی از مدینه که به نام آنها نیز نام نهاده شده بود زندگی میکردند، شغل هایشان زرگری، آهنگری، و صنعت ایجاد وسایل و لوازم خانگی بود، و به همین دلیل بود که در خانه هایشان مقدار زیادی سلاح های جنگی وجود داشت.
صفي الرحمن المباركپوری در الرحیق المختوم مینویسد:
«آنها (بنی قینقاع) دست به یک سلسله فتنه سازی برای دست اندازی مسلمانان زده بودند، کسانی که به بازارهایشان رفت و آمد داشتند را استهزا میکردند و حتی زنانشان را نیز تشر میزدند. این مسائل شرایط بدی را بوجود آورده بود، و به همین دلیل پیامبر (ص) آنها را جمع کرد، و آنها را نصیحت کرد که معقول و منطقی باشند و رفتاری شایسته از خود نشان دهند، و آنها را در مورد خصومتهای دیگر هشدار داد، اما آنها همچنان سرسخت ماندند و توجهی به هشدار وی نکردند و گفتند «ای محمد، فریفته مشو، بدانکه تو جمعی از قریش که ایشان رسم و آیین جنگ نمیدانستند و ممارست جدال نکرده اند و قتل نکرده بودند، تو ایشان را بقتل آوردی، که اگر تو با ما بجنگ و قتال و کارزار در آئی، خود بینی که جنگ چگونه میباید کردن، و شجاعت و مردانگی چگونه بود.».
«اما این گفته با آنچه سایرین گفته اند در تفاوت است، دلیل سخنرانی پیامبر برای یهودیان چیز دیگری بوده است، محمد تازه از غزوه بحران بیرون آمده بود و یهود بنی قریظه را جمع کرده بود و به آنها گفته بود که شما از بلایی که بر قوم قریش آمد درس گیرید و به اسلام در آئید چون میدانید که من پیامبر خدایم و در تورات نعت و صفت من دیده اید و از علمای خود شنیده اید، بنابر این پیامبر از سر خیر خواهی آنها را به درستکاری دعوت نمیکرد بلکه قصد داشت آیین خود را به آنها تحمیل کند، و این بود که عده ای از حاضرین بنی قینقاع برآشفتند و چنین پاسخی به وی دادند، برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به سیرت الرسول پوشینه دوم برگ 631»
توضیح از مترجم.
هرچند پاسخ آن عده اندک، پاسخ رسمی قبیله بنی قینقاع به پیام محمد نبود، اما برای مردی که دنبال بهانه میگشت تا به آنها حمله کند، این یک موقعیت طلایی بود، مودودی میگوید «این جملات آشکارا اعلان جنگ بود». اما اینطور نبود، این جملات از طرف رئیس قبیل بنی قینقاع نبود، و این جملات حتی تهدید آمیز نیز نبودند، این جملات توسط عده ای اوباش و ولگرد به کسی که میخواست با آنها، وقتی که میخواستند طبق اصول دینیشان عمل کنند یعنی زمانی که مسلمانی را به دلیل قتلی که انجام داده بود قصاص کنند، درگیر شود، فریاد زده شده بودند. تنها کسی که مغزش توسط تعصب دینی ضايع شده باشد میتواند این جملات ناشیانه عده ای جوان را اعلان جنگی توسط تمام یهودیان علیه تمام مسلمانان تفسیر کند. این مطلقاً غیر عادلانه است که تمام جماعتی را با آنچنان خشونتی به بهانه اینکه عده ای از این جماعت یک شخص را به تلافی قتلی که در مورد یکی از یهودیان انجام داده بود قصاص کرده باشند تنبیه کنند. و این درحالی بود که آیه 38 سوره نجم میگوید:
سوره نجم آیه 38
أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
که هيچ کس بار گناه ديگری را بر ندارد.
تاریخ نویسان مسلمان میخواهند که تمام تقصیر را به گردن یهودیان بیاندازند و آنها را «آدم بدها»ی داستان جا بزنند. هرچند استهزا کردن یک جرم نیست، اما اگر اندکی به پاسخ یهودیان به محمد دقت کنیم، در می یابیم که او نرفته بود تا یهودیان را اندرز دهد، بلکه رفته بود تا آنها را تهدید کند.
آیه زیر که در همان زمان از طرف محمد صادر شده بود، لحن متخاصمانه پیامبر را هنگامی که با یهودیان روبرو شد افشا میکند.
سوره آل عمران آیات 12 تا 14
قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ؛ قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَأُخْرَى كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاء إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِي الأَبْصَارِ.
به کافران بگوی : به زودی مغلوب خواهيد شد و در جهنم آن آرامگاه بد ، گرد خواهيد آمد؛ در آن دو گروه که به هم رسيدند ، برای شما عبرتی بود : گروهی در راه ، خدامی جنگيدند و گروهی ديگر کافر بودند آنان کافران را به چشم خود دو چندان خويش می ديدند خدا هر کس را که بخواهد ياری دهد و صاحبنظران را در اين عبرتی است.
روزی یک مرد زرگر یهودی زنی مسلمان را خشمگین کرد، او جامه زن را به پشت او گره زد و وقتی زن برخاست اندامهای تناسلی وی آشکار شد. از اتفاق مردی آنجا بود و مرد یهودی را کشت، یهودیان نیز به تلافی مرد مسلمان را کشتند، خانواده مرد از مسلمانان کمک خواستند و جنگ اینگونه آغاز شد. 2
اینگونه حادثه ها در جوامع بدوی بسیار اتفاق می افتند، در واقع حتی در جوامع متمدن نیز بسیاری از مردم به دلایل ناچیزی همچون درگیری های ناشی از رانندگی کشته میشوند. انسانها موجوداتی کاملا منطقی نیستند. بسیاری از مردم عکس العمل هائی غیر قابل پیشبینی از خود نشان میدهند که اغلب این اعمال نتایج شومی را نیز بدنبال می آورد. هر انسان معقولی در چنین صحنه ای، باید تشنج زدایی میکرد و مردم را بدون اینکه طرف کسی را بگیرد آرام میکرد، اما محمد با یک آدم معقول بسیار فاصله داشت، محمد اخیراً با حمله به کاروانها و دزدیدن ثروتهایشان پرانگیزه شده بود و چشم به ثروت یهودیان یثرب داشت و دنبال بهانه ای بود تا حرکت خود را آغاز کند و این حادثه موقعیتی طلایی برای پیامبری بود که منتظر فرصت مناسب بود، در روز پانزدهم شوال سال دوم بعد از هجرت، او سربازان خود را بسیج کرد و یهودیان را برای 15 روز محاصره کرد و آب را بر آنها بست. بنی قینقاع مجبور شد که تسلیم شود و به قضاوت پیامبر بر جانهایشان، ثروتشان، زنها و بچه هایشان تن در دهند.
مودودی مینویسد، «پیامبر مقدس در نتیجه آن قسمت از مدینه را که آنها در آن زندگی میکردند تا آخر شوال (و طبق برخی از اسناد تا آخر ذي القعدة) سال دوم هجری محاصره کرد. به دشواری میتوان باور کرد که محاصره به دو هفته طول کشیده باشد، چون آنها تسلیم شدند و تمام مردهای جنگنده آنها دستگیر و زندانی شده بودند. حال عبدالله بن ابی آمد و تا از آنها پشتیبانی کند و به پیامبر اصرار ورزد که آنها را ببخشد، پیامبر مقدس خواست اورا تصدیق کرد و تصمیم گرفت که بنی قینقاع از مدینه تبعید شوند و اموال و اسلحه و ابزارهای خود را در مدینه بگذارند. ابن سعد بن هشام، تاریخ طبری. 3
جزئیات میانجیگری ابی و پیامبر در اولین کتاب تاریخی اسلام «سیرت الرسول» گزارش شده است.
عاصم بن عمر گفت که بنی قینقاع اولین یهودیانی بودند که عهدنامه شان را با پیامبر شکستند و این غزوه بین جنگ بدر و احد اتفاق افتاد، و پیامبر آنها را آنقدر تحت محاصره نگاه داشت که بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. عبدالله بن ابی بن سلول، یکی از منافقان وقتی خداوند آنان را در اختیار پیامبر قرار داده بود نزد پیامبر آمد و گفت ای محمد، با هم پیمانان ما به نیکی رفتار کن (آنها در آن زمان همپیمان قبیله خزرج بودند)، اما پیامبر او را پس زد. او کلمات خود را تکرار کرد و پیامبر اورا از خود راند. که در نتیجه او دامن زره پیغمبر علیه سلام را بدست فروگرفت و پیامبر به قدری خشمگین شد که چهره اش تقریباً سیاه شده بود. پیامبر گفت ای عاجز مرا رها کن تا بروم، عبدالله گفت نه به خدا سوگند من تورا تا زمانیکه با همپیمان هایمان به نیکی رفتار نکنی رها نخواهم کرد. آیا تو این چهارصد مرد پیاده و سیصد مرد سواره را در یک روز نابود خواهی کرد؟ به خدا سوگند من کسی هستم که بیم دارم پیشامد ها فرق کنند، آنها را به من ببخش، پیامبر گفت برو که آنها را بخشیدم. [سیرت، برگ 363]
صفي الرحمن المباركپوری نقل میکند که بنی قینقاع تمام اجناس، ثروت و اسباب و وسایلشان را به پیامبر (ص) دادند، او یک پنجم آنها را برداشت و باقی را بین مردانش تقسیم کرد. آنها به ازروع در سوریه رفتند و مدتی در آنجا ماندند و در مدت کوتاهی نابود شدند. 2
هیچکس هرگز نپرسید، چرا؟ چرا یک حادثه جزئی باید بهانه ای برای فرستاده خدا قرار گیرد تا تمامی مردمی را نابود سازد و تمامی اموالشان را تصاحب کند، تصویر تبعید کوزوو در اذهان ما بسیار تازه است، اما حتی میلوسویچ که اکنون یک جنایتکار جنگی است دست به اموال این آوارگان نبرده بود، و در آن زمان کمپ آوارگان سازمان مللی وجود نداشت که آنها را میزبانی کند و صلیب سرخ و دیگر سازمانهای انسانیار و انساندوست وجود نداشتند که بخواهند دردهای یهودیان آواره را التیام بخشند. چطور یک انسان نجیب میتوانست این اعمال وحشیانه و قتل عام گرانه پیامبر را توجیه کند؟ براستی چگونه کسی میتواند پس از آموختن این حقایق تاریخی در مورد پیامبر اسلام خود را مسلمان بنامد؟ این واقعیت که عبدالله بن ابی، کسی که المباركپوری از منافق خواندن او ابایی ندارد، به پشتیبانی از زندانیان بر آمد و التماس کرد تا آنها بخشوده شوند، خود نشان میدهد که تصمیم اصلی پیامبر قتل همه آنها بود. این درخواست ابی بود که جان آنها را نجات داد. چگونه است که یک منافق رحیم تر از پیامبر خدا و خود او است؟ آیا او مردی برتر از محمد نبود؟
|
متن اصلی +


