همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

از نوری تا خمینی

پیشگفتاری بر چالش دین و دولت در ایران

انگیزه این نوشتار، بازنگری به چالش میان دین و دولت در سالهای گذشته از دیدگاهی نو و نقد به داوری رایج در میان نیروهای سکولار ایران است . بنیاد داوری من این است که بر خلاف برداشت های رایج، روحانیون شیعه و به ویژه مجتهدین بزرگ ایران از کمرکش انقلاب مشروطه تا آغاز جمهوری اسلامی، کم یا بیش به جدایی دین از سازمان اداره جامعه یا دولت تن درداده و اساسا به امور دینی پرداخته اند. به باور من، حتی در آستانه انقلاب 57 نیز بیشتر مجتهدین بزرگ شیعه به اندیشه ولایت مطلقه فقیه به مفهوم سیادت علما بر سازمان دولت باور نداشته اند. پس جنبشی که سرانجام به تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه انجامید، نه تنها چالشی در برابر مدرنیته، ارزش های غربی و فکر دموکراسی اجتماعی، بلکه در عین حال شورش رده های پایین تر روحانیون و گروهی از روشنفکران افراطی شیعه در برابر روحانیون سنتی بود که جدایی دین و دولت را پذیرفته بودند و نقش روحانیون را اساسا تدریس علوم دینی و ارشاد مردم و زمامداران دولت می دیدند.
روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، نتیجه آمیزش دین و سیاست و یا چیرگی دین را بر سازمان اداره جامعه به نمایش گذارَد، روشنفکران سیاسی سکولار، روحانیون را به گروهبندیهایی مانند «مبارز»، «درباری» و»خانه نشین» تقسیم می کردند. از این دیدگاه، کاشانی، خمینی و یاران امام به دلیل مخالفت هایشان با سیاست های دولت و خـُرده گیری هایشان ازروحانیون بلندپایه به این بهانه که آن ها کناره جویی ایشان از سیاست، روحانیون مبارز و نستوه خوانده شدند و شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آقا حسین بروجردی که نزدیک به چهل سال، روحانیون را دخالت در سیاست برکنار داشتند، به مماشات و سازش با دربار و دولت متهم گردیدند. پس در آستانه انقلاب، شریعتمداری که بر ادامه رفتار کجدار و مریز روحانیون با دولت پافشاری می کرد، سازشکار و نوکر سرمایه داری شناخته شد و امام خمینی که از سرنگونی رژیم و بنای حکومت عدل اسلامی سخن می گفت، انقلابی و رهرو آزادی گردید!
از اینرو، گفتمان کنونی بر سر جدایی دین و دولت و سکولاریسم چنانچه در برداشت های رایج از آنچه را که در کتاب ها خوانده ایم و یا از تاریخ اروپا یاد گرفته ایم محدود بماند، همان اشتباه های پیشین، این بار در لباسی نو تکرار خواهد گردید. هم امروز نیز بخش بزرگی از روشنفکران سکولار ایران، با این برداشت نادرست که جدایی دین و دولت و یا دولت سکولار هرگز در تاریخ ایران شکل نگرفته، رفرم در فقاهت شیعه و یا پروتستانیسم و روشنگرایی اسلامی را پیش شرط پیدایش و تحکیم دولت سکولار در ایران می دانند. حوزه پروتستانیسم اسلامی، یک حوزه نظری است و نه سیاسی. آنچه که ممکن است در حوزه اسکولاستیک اسلامی یا فقاهت، پیشرو و امروزی باشد، ضرورتا در حوزه سیاست و زندگی اجتماعی پیشرو نیست. پروتستانیسم مسیحی در حوزه سیاست به تشکیل گروه ها و دولت های واپسگرا انجامید و از دست راستی ترین گرایش های سیاسی پشتیبانی کرد. نمونه برجسته این گرایش در ایران، شکل گیری فدائیان اسلام بود. سید مجتبی میرلوحی تهرانی (نواب صفوی) و همفکرانش از رفتار روحانیون شیعه ناخرسند بوده، از اسلام و تشیع انقلابی سخن می گفتند و طلاب را دعوت به اصلاح حوزه ها می کردند. از دیدگاه ایشان ده ها سال درس داخل، مکاسب، فقه و اصول، ضایع کردن وقت به شمار می آمد و خدمتی به ?نجات امت مسلمان از زنجیر استعمار و استکبار? نمی کرد1. این نقد به فقاهت و اسکولاستیک اسلامی و سازمان سنتی روحانیت، در حوزه سیاست به تشکیل یک گروه تروریستی انجامید که با همه مظاهر شهروندی، مدرنیته و سکولاریسم دشمنی داشت. بخش بزرگی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی در دامان همین جنبش پرورش یافتند و به اعتبار یادداشت ها و خاطراتشان، بیشتر ایشان یا از شمار مریدان نواب صفوی بودند و یا از آن جنبش تأثیر می گرفتند2. کروهی از ایشان نیز بعدها جمعیت سری اصلاح حوزه را درست کردند که آقای رفسنجانی و خامنه ای از گردانندگان آن بودند. خود آیت الله خمینی، به دلیل این که شایع بود از نواب صفوی پشتیبانی می کرده، از پیرامون بروجردی رانده شد و تا بروجردی زنده بود به دیدار او نرفت3.
کوشش من در این پیشگفتار و شش نوشتار بعدی پیرامون ?چالش دین و دولت در ایران معاصر? این است که از دیدگاهی نو به بررسی سکولاریسم و جدایی دین و دولت به پردازم.
**********
تا پیش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهی، قدرت و نفوذ روحانیون شیعه در امور مردم و دیوان در دو راستا اعمال می شد: نخستین راستا اعمال قدرت معنوی و شرعی بزرگترین مراجع تقلید و روحانیون صاحب کتاب بود. در این راستا، پهنه نفوذ ایشان از خانه روستانشینان و دکان بازاریان تا پستوهای اندرونی شاهان قاجار گسترده بود. هنگامی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، نفوذ معنوی مراجع تا آنجا بود که سوگلی ناصرالدین شاه قلیان های اندرونی را جمع کرد ودرپاسخ شاه که از او پرسیده بود کدام پدرسوخته قلیان را حرام کرده، کفت همان کس که مرا به تو حلال کرده است! در آن هنگام مجریان اصلی این نفوذ بیشتر در نجف می زیستند و آخوندهای رده های پایین تر در مسجد و منبر حاملان گسترش پیام ایشان وپایداری نفوذ ایشان بودند. راستای دیگر قدرت و نفوذ روحانیون در امور محلی و به قول خودشان امور دنیوی (دنیایی) بود. این راستای نفوذ اگرچه از باورهای دینی مردم تأثیر می گرفت، بیشتر به کوشش روحانیون محلی ارتباط داشت. تا این هنگام آخوندها انحصار نظارت بر قرداد میان شهروندان و رسیدگی به امور قضایی را در دست داشتند.
شکاف علمای بزرگ نجف و ایران در برخورد به انقلاب مشروطه و موضوع مناسبات میان دولت با ارباب دین، از نیروی معنوی ایشان کاست. مشروطه خواهی که نخست با پادشاه قاجار روبرو بود، پس از اتحاد مشروعه خواهان با محمدعلی شاه و بمباران مجلس، ابعادی تازه یافت. یکی از پی آمدهای شکست جبهه مشروعه و خودکامگی که به اعدام شیخ فضل الله و فرار محمدعلی شاه انجامید، چیرگی اندیشه پذیرش تدریجی جدایی سازمان دین از سازمان اداره جامعه در میان روحانیون بود.
درسالهای نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه تا هنگام تاجگذاری رضاشاه ما شاهد دو گرایش مهم در میان روحانیون هستیم.
گرایش نخست که نیرومندترین گرایش میان روحانیون بود، تن در دادن به تشکیل دولتی شهروند بود، به این امید که دولت مشروطه قوانین را بر پایه دین حنیف اسلام و مذهب حقه جعفری بنا نهد. از این پس کوشش مجتهدانی که کم یا بیش جدایی دین و دولت و چیرگی دولت را بر امور دنیوی پذیرا شده بوند، در مهار دولت مشروطه بود. سید حسن مدرس نیز نخست به همین انگیزه و امید و به اعتبار بند دوّم متمم قانون اساسی از سوی علمای نجف به نمایندگی مجلس شورای ملی درآمد. مهمترین روحانیون وابسته به این گرایش آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ حسین نائینی و شیخ عبدالله مازندرانی بودند. حتی مجتهد دیگر ساکن نجف، محمد کاظم یزدی نیز که با جنبش مشوروطه خواهی مخالف بود و از شیخ فضل الله نوری پشتیبانی کرده بود، دراین موضوع که وظیفه اصلی علما ارشاد مردم در امور دینی است، با دیگران اختلاف چندانی نداشت.
گرایش دوم کوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ بود که پس از اعدام شیخ فض الله نوری در پاره ای از نقاط ایران همچنان دنبال می شد. این گرایش بر ضرورت چیرگی مجتهدین بر سیاست و اداره امور اصرار داشت. بزرگترین منادی آن آخوند ملا قربانعلی زنجانی بود. دو رویداد بزرگ به زندگی این گرایش در آن سال ها پایان داد. نخست نامه آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی از نجف به مجلس شورا و دولت مشروطه مبنی براین بود که اشرار و مفسدین پیرامون این مجتهد معروف را گرفته و ?موجب فساد مملکت و اخلال آسایش? مردم شده اند ولی خود آخود به دلیل بالا بودن سن و نادانی به این دام افتاده است4. رویداد دوم شکست کوشش های محمد علی شاه و برادرانش برای بازگشت او به سلطنت بود که از پشتیبانی پاره ای از آخوندهای پیرو استبداد و مشروعه از جمله روحانیون کرمانشاه برخوردار بود. با این حال این گرایش همچنان به زندگی خویش ادامه داد و گاه و بیکاه سر بلند کرد و سرانجام از میانه سال های 1320 در قالب جنبش فدائیان اسلام تجدید حیات یافت و به یاری روشنفکران مذهبی که کناره گیری روحانیون را از سیاست، خیانت به اسلام می شمردند، پرداخته و بالنده شد و در قامت جنبش امام خمینی چونان سمندری از خاکستر برون آمد و جمهوری اسلامی را بنا نهاد.
از واپسین انقلاب مشروطه تا هنگام چیرگی جمهوری اسلامی، این دوگرایش درمیان روحانیون و نیروهای مذهبی ایران دوام یافت. اما به باور من در درازای سال های مورد گفتگو، اندیشه حاکم بر روحانیت ایران، اندیشه کناره جویی از سیاست و واگذاری اداره جامعه به دولت بوده است. درستی این داوری در مهمترین رویدادهای تاریخی هفتاد سالی که از پیروزی مشروطه آغاز و به تشکیل جمهوری اسلامی می انجامد، آشکار است. به باور من، سیاست مترقی و پیشرو در میان روحانیون پس از انقلاب مشروطه، همین سیاست پذیرش دولت سکولار و کناره گیری از سیاست بوده و نه اندیشه مداخله در سیاست و مبارزه جویی روحانیون. از دیدگاه روشنفکر سکولار، روحانی ترقی خواه، روحانی خواستار کناره گیری از سیاست است و نه روحانی «مبارز»!
نخستین آزمون مهم، تشکیل دولت سکولار پهلوی است. رضاشاه که از همان فردای کودتای سوم اسفند 1299، با بستن ?مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تاتر و سینما فتوگرافها (عکاس خانه) و کلوپ های قمار?5 بنای دوستی و آشنایی با روحانیون تهران را نهاد وبه زودی پشتیبانی ایشان را به سوی خویش جلب کرد. درگشودن باب گفتگو میان سردار سپه و روحانیون، یکی از چهره های کارساز حاج آقا رضا رفیع رشتی (قائم الممالک) بود. این مجتهد که خود و برادرانش از شمار بانفوذترین روحانیون پایتخت بودند از سال ها پیش از کودتا با رضاخان آشنایی داشت. نزدیکی او با سردار سپه و سپس رضاشاه تا بجایی بود که از او به عنوان معلم رضاشاه یاد می شود و او در سفر و حضر درکنار شاه بود. او و میرزا هاشم آشتیانی، روحانی معروف دیگری در تهران باب دوستی و گفتگو میان سردار سپه و روحانیون را گشودند.
این نزدیکی ها در عین حال گواهی است از پذیرش فرایند شهروندیگری و علاقمندی روحانیون بزرگ به ایجاد امنیت و تمرکز قدرت درایران. حاصل این بود که در فروردین 1303 رضاخان با سه تن بزرگترین مجتهدین شیعه در قم ملاقات کرد6 و به دنبال آن، او سودای جمهوری را کنار نهاد و مراجع، انتقال پادشاهی را از قاجاریه به پهلوی پذیرفتند. از این پس فرایند رسمی و قطعی پذیرش دولت سکولار از سوی بزرگترین مجتهدین شیعه آغاز گردید و این پذیرش تا به جایی رسید که بزرگترین روحانیون ایران از شهرهای مختلف هم در مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی شرکت داشتند و هم در مراسم تاجگذاری رضاشاه به سال 1305. 7
در درازای پادشاهی رضاشاه، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیان گزار و رئیس حوزه علمیه قم، بزرگترین مجتهد بی رقیب شیعه ساکن ایران بود. او از دیرباز مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود و حتی در دوران اقامتش در نجف که با طغیان بسیاری از روحانیون علیه بریتانیا همراه بود، خویشتن را از ازاین کارزار کنار کشیده بود. حائری با بنیانگذاری حوزه قم در سال 1300 خورشیدی همزمان با قدرت گیری سردار سپه، برای نخستین بار پس از سقوط صفویه، کوشید تا کانون شیعی گری را از نجف به قم منتقل کند. زعامت او در قم با مرگ آخوند خراسانی در نجف همزمان بود. پس از مرگ آخوند8، ریاست روحانیون نجف به سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی رسید. اگرچه روحانیون دیگری نیز در نجف در مقام اجتهاد و مرجعیت قرار داشتند، اصفهانی و نائینی در این سال ها ریاست حوزه نجف را برعهده داشتند و اصفهانی، حتی پیش ز مرگ نائینی به سال 1315، عملاً بزرگترین مرجع تقلید شیعه بود. یگانگی فکری حائری در قم و اصفهانی در نجف در کناره جویی از سیاست و پرداختن به امور دینی، نقشی اساسی در پاگیری دولت سکولار در ایران ایفا کرد. حائری با استواری از مداخله روحانیون در سیاست و در گیری با رضاشاه جلوگیری کرد و اصفهانی که اساساً به مسائل ایران علاقمند نبود از سیاست حائری پشتیبانی کرد. این استواری تا به جایی بود که نه حائری و نه هیچ یک از روحانیون نجف به پشتیبانی از مدرس در مخالفت با انتقال پادشاهی از قاجاریه به رضاشاه برنخاستند و پس از دستگیری و تبعید درازمدت او به کاشمر برای آزادی او میانجی گری نکردند. پشتیبانی ایشان از تشکیل دولت پهلوی به پایه ای بود که نائینی و تنی دیگر از روحانیون نجف با انتشار بیانیه ای در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدی خواندند.
در درازای پادشاهی رضاشاه و تشکیل دولت سکولار و مدرن درایران، چندین فرصت تاریخی برای آزمودن اینکه آیا گرایش به برکنار ماندن از سیاست و یا رودررویی با دولت، بر رفتار و اندیشه سازمان روحانیت شیعه چیرگی دارد، پیش آمد و در هریک از این آزمون ها، آشکار گردید که سازمان روحانیت شیعه، کناره جویی از سیاست را پذیرا گشته است.
یکی از نخستین آزمون ها، کوشش سردار سپه در تشکیل ارتش بود. تشکیل ارتش مدرن و گسترش شهربانی، نه تنها به شورشها و گردنکشی های محلی پایان داد، بلکه قدرت فزاینده دولت مرکزی را دربرابر نفوذ سنتی روحانیون شهرها و روستاهای ایران قرار داد. قانون نظام وظیفه، مصونیت طلاب را از میان برد. با این حال حائری در برابر کوشش حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اصفهان9 که در اعتراض به این قانون از اصفهان به قم آمده و روحانیون شهرهای دیگر ایران را به آمدن به قم تشویق کرده بود، ایستادگی کرد و با میانجی گری او، حاج آقا رضا رفیع و امام جمعه تهران و وعده های تیمورتاش که هرگز اجرا نشد، این اعتراض پایان یافت.
گسترش مدارس نو، بنای دانشسرای عالی و دانشگاه تهران نه تنها به نظام دیرپای مکتب خانه که از سوی روحانیون اداره می شد پایان داد، بلکه به فرایند پایان بخشیدن به انحصار روحانیون بر سواد آموزی که از هنگام تاسیس دبستان از سوی شادروان رشدیه آغاز شده بود، شتابی برگشت ناپذیر بخشید. با این حال هیچ واکنش درخور اشاره ای نسبت به آموزش مدرن و نهادهای آن از سوی روحانیونی که سال ها پیش نخستین دبستان شادروان رشدیه را در تبریز، آجر به آجر ویران کرده بودند، شکل نگرفت. حتی در قم، مدارس جدید جایگزین مکتب خانه هایی شد که آخوندها آن هارا اداره می کردند.
دیگر پروژه های شهروندیگری و سازندگی مدرن، یکی پس از دیگری به تخریب نهادها و روندهای سنتی که نفوذ معنوی و اجتماعی روحانیون با دوام آن ها پیوند داشت پرداخت. مثلا قانون سجل احوال و قانون ثبت اسناد و تشکیل ادارات دولتی به سیادت هزارساله روحانیون بر ازدواج، طلاق، بستن قرارداد و کنترل مالکیت پایان داد و تشکیل اداره اوقاف و یا دراختیار گرفتن مدارس دینی بخش مهمی از درآمد روحانیون را از میان برد.
رضاشاه یک سال پس از بازگشت از ترکیه به ?رفع حجاب? پرداخت. جز بلوای مشهد و سفراعتراضی آیت الله حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران، کوشش گسترده ای از سوی دیگر روحانیون در اعتراض به رفع حجاب صورت نگرفت. در همین مورد نیز رفتار روحانیون گواه براین است که کوشش قمی از پشتیبانی گسترده برخوردار نبوده است. میرزا محمد آیت الله زاده، فرزند آخوند خراسانی و بلندپایه ترین مجتهد مشهد و شیخ مرتضی آشتیانی کوشیدند تا قمی را از سفر بی فرجامش منصرف سازند. ابوالحسن اصفهانی فرزندش را به ملاقات با قمی فرستاد و به میانجی گری هم او بود که قمی تهران را ترک کرد و به کربلا رفت و تنها واکنش به رفع حجاب، برنخاسته فرونشست.
پس از در گذشت حائری به سال 1315، روحانیون بزرگ قم، صدرالدین صدر10، خوانساری، حجت کوه کمره ای اداره حوزه قم را دراختیار گرفتند و در راستای رفتار بنیان گزار حوزه همچنان به سکوت دربرابر رضاشاه و کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
روشنفکران سکولار در سال های پس از پایان دوره رضاشاه، رفتار حائری، اصفهانی ودیگر روحانیون این دوره را با پسوندهایی مانند «مماشات» و «سازش» توضیح دادند و روشنفکران مذهبی و روحانیون سال های بعد کوشش به توجیه این مماشات و سازش کردند. باور صاحب این قلم این است که چنین رفتاری با هر انگیزه ای که بوده باشد، درخور آن پسوندها نیست. روحانیتِ پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دریافت که حوزه فعالیت روحانیون، حوزه ارشاد دینی و اخلاقی مردم است و نه حوزه سیاست. گوهر جدایی دین و دولت هم در همین جاست. کسانی که با باور به ضرورت تشکیل دولت سکولار، همچنان به پشتیبانی از دخالت روحانیون در سیاست و موضوعات سیاسی اصرار می ورزند و روحانیون را بر پایه موضع گیری ایشان نسبت به دولت و رویدادهای سیاسی ارزیابی می کنند، سوراخ دعا را گم کرده اند. داوری های فقهی و دینی روحانیونی چون آخوند خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری و دیگر روحانیون بزرگ دوره سی پنج ساله پس از مشروطه که از جمله با پادشاهی رضاشاه همراه بود، هرچه باشد، جای تردید نیست که رفتار شهروندانه این روحانیون نقش بزرگی در پاگیری مدرنیسم و دولت سکولار غیر مذهبی درایران ایفا کرد. این روحانیون، به هر دلیل، از درگیری طلاب و روحانیون جوان و رادیکال با دولت جلوگیری کردند و آن هارا به امور دینی و ارشادی فراخواندند. چنین رفتاری با هر انگیزه که باشد، پذیرش سکولاریسم و جداساختن حوزه دین از حوزه سیاست است.
به هر روی، تا پایان دولت رضاشاه نه تنها پروژه مدرنیسم دستکم در زمینه سازندگی و شهروندیگری به بار نشست، بلکه درعین حال فرایند شتابان جدایی دین از سازمان اداره جامعه، به پذیرش سیادت دولت سکولار براداره امور و پرداختن روحانیون به امور دینی و ارشاد مسلمین انجامید.
من درنوشتارهای بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که خودکامکی و دیکتاتوری افزاینده رضاشاه آسیب بزرگی به فرایند سکولاریسم و مدرنیسم درایران رساند. استبداد مانع ازآن گشت که فرایند مدرنیته، سکولاریسم و جدایی دین از دولت که در زمینه عملی به دستاوردهای ارزنده ای رسیده بود، با کنکاش و کاوش اندیشه ای و فرهنگی همراه گردد. تنها آزادی اندیشه و گفتمان گسترده پیرامون ارزش های مدرنیسم، سکولاریسم و جدایی دین و دولت می توانست به دوام و جاودانگی روندها و نهادهای مدرن و سکولار بیانجامد. اما چنین گفتمانی با خودکامگی در تضاد بود. پس اگر در ترکیه سکولار، ارتش به ضامن دوام سکولاریسم مبدل شد، درایران سکولار، استبداد دولتی چنین نقشی را ایفا کرد و خواهیم دید که با برچیده شدن خودکامگی، به جای آنکه وجدان اجتماعی و آگاهی مردم و ژرفای اندیشه های سکولار درجامعه به تشکیل دموکراسی سکولار منجر گردد، فاجعه ولایت مطلقه فقیه را ببار آورد.
با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سیلاب جُنب و جوش سیاسی، مدارس و حوزه های مذهبی نیز رونقی تازه یافت و بسیاری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختیار دولت قرار گرفته بود به روحانیون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دینی دردهه پس از شهریور بیست به بیش از دوبرابر افزایش یافت.
با اینحال و به رغم افزایش چشم انگیز جنب و جوش های مذهبی- سیاسی، رفتارمجتهدین بزرگ و سازمان روحانیت شیعه دربرابر دولت در دوره دوازده سال دموکراسی ناقص و حتی سال های پس از آن، تفاوت چندانی با رفتار و اندیشه ایشان در سال های پیشین نداشت و کماکان در مهمترین آزمون های سیاسی و اجتماعی، روحانیون بزرگ به کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
پس از در گذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال 1324، با آنکه چندین مجتهد واجدالشرایط در نجف و قم برای پیشوایی شیعیان وجود داشت، پس از ورود آقا حسین بروجردی به قم، وی به پیشوایی بلامنازع روحانیت دست یافت. بروجردی با قاطعیت از سیاست حائری و اصفهانی در جدا نگاه داشتن حوزه دین از عرصه سیاست پیروی کرد و تا زنده بود اجازه نداد که روحانیون با دولت درگیر شوند. همه شواهد گواه براین اند که بلند پایه ترین مجتهدین و مدرسین قم و نجف در درازای این سال ها از سیاست بروجردی مبنی بر کناره جویی از سیاست پیروی کرده اند. از میان بلندپایه ترین روحانیون قم، تهران و نجف، صدرالدین صدر، محمدتقی خوانساری، حجت کوه کمری، محقق داماد، بهجت گیلانی، شاهرودی، خویی، بهبهانی و دیگران، تنها خوانساری آشکارا به پشتیبانی ازمصدق برخاست که این پشتیبانی نیز کوتاه مدت بود و با درگذشت او پایان یافت. در مقابل بهبهانی جانب شاه و دربار راگرفت و به مخالفت با مصدق برخاست. به اعتبار همه اسناد موجود و حتی خاطرات و یادداشت های دستکم بیست و هفت تن ازبلند پایه ترین روحانیون جمهوری اسلامی که آموزش مذهبی خویش را در آن سال ها دیده اند، اگرچه در آن سال ها جنب و جوش و کوشش مذهبی بالا گرفت و به رونق حوزه های موجود و بنای حوزه ها و مدارس جدید در رشت، همدان، مشهد و شهرهای دیگر انجامید، ولی بیشتر این کوشش ها از سیاست به دور ماند.
از جنجال زودگذرخالصی زاده در ستیز با کمونیسم و بهایی گری اگر بگذریم، برجسته ترین کوشش برای زدودن دیوار میان دین و سیاست و کشاندن روحانیون به مبارزه سیاسی، جنبش فدائیان اسلام و سپس پیوستن ایشان به کارزار سیاسی کاشانی است. فدائیان اسلام واندیشه های بنیان گزار آن سید مجتبی تهرانی میرلوحی معروف به نواب صفوی، نزدیک ترین جریان تاریخی به اندیشه و باور بنیان گذاران جمهموری اسلامی است. گوهر اندیشه طلاب رادیکالی که فدائیان اسلام را بنا نهادند در سه موضوع خلاصه می شد: نخست اینکه روحانیون باید سکوت و مماشات با دولت را کنار نهاده و مردم را به مبارزه با دولت و سیاست های آن برانگیزند. دوم اینکه، دولت مشروطه و غرب گرا باید برچیده شود و حکومت اسلامی باید جایگزین آن گردد. و سوم اینکه، جنبش انقلابی اسلامی در ایران باید با جنبش های انقلابی اسلامی در دیگر کشورها مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه پیوند یابد. جنبش فدائیان اسلام درواقع نخستین طغیان افراطی بخشی از طلاب و روحانیون رده های پایین در برابر سازمان و سلسله مراتب سنتی روحانیت شیعه بود. آماج نخست طغیان نواب صفوی، عبدالحسین واحدی و یارانشان که نخست با ترور شادروان احمد کسروی در سال 1324 شهرت یافتند و پس از آن با ترور هژیر و رزم آرا به جامعه شهروند و نهادهای آن اعلام جنگ دادند، سازمان سنتی روحانیت شیعه بود. کار نواب صفوی و یارانش تا آنجا بالا گرفت که به قول آیت الله منتظری ?تقریباً همه حوزه به هم ریخت… به آقای بروجردی اهانت می کردند به علماء اهانت می کردند.?
سرانجام نیز بروجردی بود که دستور اخراج نواب صفوی و واحدی را از حوزه قم صادر کرد. آنها به تهران آمده و ?اطراف آیت الله کاشانی جمع شدند.? 11 کاشانی نیروی فعال فدائیان اسلام را برای دستیابی به سوداهای سیاسی خویش مغتنم شمرد و با آن ها، دستکم تا سال 1331 هم پیمان گشت. به باور من، اندیشه سیاسی فدائیان اسلام و نواب صفوی و نقد او به روحانیت سنتی ایران، بعدها بنیان اندیشه بسیاری از روشنفکران و گروه های سیاسی مذهبی، از شریعتی و مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان خط امام شد و هم اینک نیز در غالب نقد روشنفکرانه به سنت گرایی بازتاب یافته است. اندیشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامی نیز برخلاف داوری های رایج، همین اندیشه نقد به کناره گیری از سیاست و رفتار روحانیت شیعه پس از اعدام شیخ فضل الله بود و نه سیادت روحانیت شیعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتی روحانیت شیعه که آماج حمله فدائیان اسلام و بعدها روحانیون و طلاب رادیکال پیرامون خمینی بود، سرانجام در انقلاب 57 همراه با نهادهای شهروندی و سکولار و ارزش های مدرنیته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.
کاشانی که به اعتبار کوشش های پدرش در مخالفت با بریتانیا در عراق شهرتی یافته بود، پس از بازگشت به ایران به یاری طلاب رادیکال و حزب توده که سخت در تبِ یافتن خرده بورژوازی مذهبی انقلابی می سوخت، فـُرجه ای تازه یافت و با پیوند دادن خویش با جنبش ملی شدن نفت محبوب شد. داوری های رایج درباره کاشانی چنین است که پاره ای از اندیشمندان مذهبی کاشانی را که هرگز در رده بالای مجتهدین شیعه نبوده، نماینده اندیشه و رفتارحاکم بر روحانیت شیعه در آن سال ها می دانند و از اینرو جدایی اورا از مصدق گواه جدایی روحانیت از جنبش ملی در آن سال ها می شمارند و همین رویداد را عامل شکست مصدق و کودتای 28 مرداد می دانند. داوری دیگری که به یاری اندیشه های توده ای به حلقوم روشنفکران سیاسی سکولارایران فرورفته این است که کاشانی نمایند جناح مترقی روحانیت در آن سال ها بوده است. اما حقیقت این است که مجتهدین بزرگ نجف و قم هرگز کاشانی را به عنوان نماینده آمال خویش نپذیرفتند و به پشتیبانی از درخواست های سیاسی او برنخاستند و از همکاری او با فدائیان اسلام ناخشنود بودند. او نماینده ترقی خواهی درمیان روحانیون نیست، بلکه دوام گرایش مداخله روحانیون در سیاست است و چنین اندیشه و رفتاری تا بن استخوان ارتجاعی است. از نقطه نظر جهان بینی مذهبی و نگاه به جهان، شاید تفاوت چندانی میان کاشانی و بروجردی نباشد. بزرگترین تفاوت میان این دو روحانی در این است که بروجردی و مانند او حوزه دین را برای گسترش عقاید خویش بر می گزینند و بر این باورند که از راه ارشاد مؤمنین به آن مدینه فاضله خواهند رسید و کاشانی همان باورهارا به حوزه سیاست وارد می کند و می کوشد تا با دگرگون کردن سیمای سیاسی جامعه به همان مدینه فاضله دست یابد. یکی نقش خویش را در رهبری حوزه می بیند و دیگری در ریاست بر مجلس شورا. یکی به جدایی عرصه دین از عرصه سیاست باور دارد و دیگری همه عرصه ها را عرصه دین می داند و به تمایز میان دین و سیاست باور ندارد. یکی درعمل سکولار و دیگری پایبند زدودن مرز میان دین و دولت و از میان بردن همه دستاوردهای مدرنیته و سکولاریسم پس از مشروطه است.
بزرگ ترین اشتباه نیروهای سکولار ایران در این سال ها این بود که به جای پشتیبانی از رفتار روحانیون در برکنار ماندن از سیاست، به هواداری از کاشانی و سیاست جویی ماجراجویانه و واپسگرای او برخاستند و کناره گیری روحانیون برجسته را از سیاست، هماهنگی و همکاری ایشان با ارتجاع و استعمار دانستند. نفوذ این فرهنگ سیاسی در آن سال ها به پایه ای بود که یکی از بزرگ ترین متفکرین سکولاریست آن زمان، شادروان احمد کسروی آماج حمله دولت سکولار و روشنفکرانی مانند علی دشتی بود و ترور وی به دست فدائیان اسلام، خشم جامعه سکولار و شهروند ایران را بر نیانگیخت. فاجعه نادیده گرفتن ارزش های شهروندی به پایه ای بود که حتی حزب توده نسبت به آزادی قاتل کسروی و ترور هژیر و رزم آرا به دست یکی از افراطی ترین گروه های مذهبی تاریخ ایران بانگ اعتراض بلند نکرد. جامعه ایران در آن سال ها آن چنان در تب و تاب رویدادهای سیاسی روز می سوخت که پرداختن به چالش شهروندی و مدرنیته را فراموش کرده بود. پس کسروی و هدایت به جای آن که چراغ راهنمای اندیشه آن دوران باشند، در فراموش خانه غربت زمان قربانی سیاست بازی روز شدند.
به هر روی حتی پس از پایان دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص و آغاز پادشاهی دوباره محمدرضاشاه پس از بیست و هشتم مرداد، سیاست کناره جویی از سیاست از سوی روحانیون بزرگ شیعه ادامه یافت. در گذشت بروجردی آغاز روندهای تازه در میان روحانیون بود وجدایی دین و دولت را در برابر آزمونی تازه قرار داد. بروجردی پس از پانزده سال مرجعیت تامه، در سال 1340 در گذشت. شاه با ارسال تلگراف تسلیت به محسن حکیم در نجف، تمایل خویش را برای انتقال مرکز شیعی گری از قم به نجف اعلام کرد. این کوشش در عین حال نشانی بود از دخالت دولت در سازمان دین. پس از بروجردی، گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی، مشهور به آیات ثلاثه قم، بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار می آمدند. در نجف، حکیم، خویی و شاهرودی جانشینان احتمالی بروجردی بودند. درکنار ایشان تنی دیگر از روحانیون از اعتبار و نفوذ محلی برخوردار بودند: میلانی در مشهد، خوانساری در تهران، بهبهانی دراهواز و عبدالهادی شیرازی در اصفهان. به این ترتیب با اینکه محسن حکیم به عنوان مرجع و جانشین بروجردی از سوی رسانه های رسمی به مردم معرفی شد، حقیقت این است که از این پس و تا پایان دولت پهلوی دوران هفده ساله چند گانگی مراجع در سازمان روحانیت شیعه آغاز گشت. به رغم آنچه که در سال های بعد و به ویژه پس از انقلاب اسلامی به عنوان واقعیت تاریخی به ما ارائه می شود، روح الله موسوی خمینی اگرچه یکی از مدرسین سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار می آمد، یکی از داعیان اصلی مرجعیت شیعه نبود.
در سال 1341 در واکنش به مصوبه دولت در تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که برای نخستین باربه حق رای زنان و سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن اشاره شده بود، بانگ اعتراض همه روحانیون بزرگ قم و نجف برخاست. تا اینجا اگرچه واکنش روحانیون مشترک بود، شرکت برخی از ایشان در این اعتراض از روی ناچاری و به دنبال برانگیخته شدن طلاب جوان و روحانیون رده های پایین تربود که با کسانی چون آیت الله خمینی و بازماندگان فدائیان اسلام نزدیکی داشتند. در این جا نیز تلگراف دوستانه روحانیان بزرگ قم و نجف یا به اسدالله علم نخست وزیر است و یا به سید محمد بهبهانی، روحانی بزرگ تهران که از دیرباز با شاه و دولت مرتبط بوده است. با این حال پس ازعقب نشینی کابینه علم، بیشتر روحانیون این موضوع را بهانه کرده و با ارسال تلگراف های تبریک به یکدیگر و به بهبهانی موضوع را خاتمه یافته دانسته و به ادامه رفتار پیشین خویش پرداختند. اما برای خمینی و پیرامونیانش و طلاب رادیکالی که در تب و تاب شرکت در سیاست می سوختند، این رویداد سرآغازی نوین بود. او در سخنرانی ها و اعلامیه هایش از دیگران فراتر رفته و برای نخستین بار از توطئه ?جاسوسان یهود? در هیئت دولت برای نابودی اسلام و استقلال سخن می گوید. از نقد به مصوبه دولت فراتر رفته و می گوید که ?تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند.? او برخلاف تلگراف های دوستانه دیگران، به علم هشدار می دهد که ?ملت مسلمان و علما… هردست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع می کند.?
از همین جا است که رودر رویی خمینی و هم پیمانانش نه تنها با دولت، بلکه با سیاست و رفتار حاکم بر روحانیت آغاز می گردد. در سخنرانی آذرماه 1341 او به دولت و به اهل علم در یکجا تذکر می دهد که خطا نکنند! از این تاریخ به بعد و تا هنگام دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه در سال 1344، جامعه ما شاهد پیدایش دو فرایند مهم است: فرایند یکم، نخستین رودر رویی گسترده روحانیون با دولت مرکزی از هنگام انقلاب مشروطه است و فرایند دوم رودر رویی گروهی از مدرسین و طلاب به رهبری خمینی با اکثریت مراجع. یکی از قربانیان این روزگار، جنبش سکولار مخالف شاه بود که نتوانست در دوراهی پشتیبانی از مواعید پیشرفته انقلاب سفید و به ویژه اصلاحات ارضی و اعطای حقوق شهروندی به زنان از یکسو و مخالفت واپسگرایانه روحانیون با این اصلاحات، به ارائه پاسخی مستقل و پیشرفته ای دست یابد. برنده بزرگ، گرایش هوادار خمینی و دخالت روحانیون در سیاست بود که اگرچه ظاهرا پس از تبعید خمینی، خاموش شد، اما به پیروزی معنوی دست یافت و در سال های پس ازآن سمبل دو گرایش بزرگ در جامعه گردید: گرایش نخست که در خفا و در پستوهای حوزه های علمیه و حجره طلاب و در میان روشنفکران مذهبی مانند آتشفشانی به تدریج غلیان یافت و در سالهای 56 و 57 منفجرگردید، فرایند نقد به سکوت و مماشات روحانیون با دولت و فریاد اسلام مبارز و انقلابی بود. گرایش دوم، به نادرست، پذیرش خمینی و جنبش وی به عنوان سمبل مبارزه با فساد و خودکامگی پهلوی دوم بود. سال ها پس از رویدادهای این سال ها، جنبش سکولار چپ گرای ایران، به تمایز میان این دوفرایند نیز پایان داد و جنبش دوم خرداد و شورش هوادران خمینی را انقلابی و پیشرو ارزیابی کرد. از این هم فراتر رفته، دیدگاه اصلی جنبش خمینی را که زدودن فاصله میان دین و دولت و درگیر ساختن روحانیون در سیاست بود، به بخشی از برنامه جنبش چپ سکولار تبدیل کرد. از این پس هر آنکه یک دو گز کرباس به سر بسته بود12 و با هر گوشه ای از کارهای دربار و دولتیان مخالفت می کرد، روحانی مبارز و نستوه خوانده شد و بزرگترین مجتهدین قم و نجف که همچنان و به رغم فشار توان فرسای طلاب و روحانیون هوادار اندیشه خمینی و مانند او، هم چنان بر جدایی دین و دولت و عدم مداخله روحانیون در سیاست پامی فشردند، دربست مرتجع و واپسگرا و درباری به شمار آمدند.
بر خلاف صف آرایی اجتماعی انقلاب مشروطه و شست سال پس از آن، صف آرایی تازه ای در جامعه ایران شکل گرفت. در یکسوی این صف آرایی روشنفکران و گروهای سکولار و چپ، روشنفکران و گروه های مذهبی مانند مجاهدین خلق و گروه هایی که بعدها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و روحانیونی مانند خمینی که هوادار دخالت دین در سیاست بودند، قرار گرفتند و در سوی دیگر آن، دربار و دولت و همپیمانان ایشان و سازمان سنتی روحانیت ایران جای گرفت. انقلاب 57 نیز حاصل چنین صف آرایی بود. دو قربانی بزرگ این صف آرایی، یکی جامعه شهروند و سکولار ایران بود و دیگری آن بخش هایی ازشخصیت ها و نیروهای سیاسی، مانند دکتر صدیقی و شاپور بختیار و پاره ای از روشنفکران چپ که جنبش خمینی را طغیانی دربرار مدرنیسم، سکولاریته و دموکراسی می دانستند.
پی آمد انقلاب بهمن و تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بازگشت علمای سنتی شیعه به قدرت نیست، بلکه قیامی است دربرابر مدرنیته، جامعه شهروند سکولار و روحانیت سنتی ایران. بیشتر کسانی که در کسوت روحانی به بالاترین مقام های اداری، قضایی، قانون گذاری و مذهبی در سال ها نخست پس از انقلاب گماشته شدند، از رده های پایین روحانیون ایران بودند. دراین راستا، گرایش حاکم بر روحانیت شیعه در سال های پیش از انقلاب 57، گرایشی پیشرو بوده و جنبش سکولار و چپ ایران با نقد به این گرایش و دعوت روحانیون به دخالت در امور سیاسی راه خطا رفته است. نقد کسانی که اینک زیر عناوین دهان پرکنی مانند پروتستانیسم اسلامی، به رفتار روحانیت سنتی ایران در برکنار ماندن از سیاست و درگیر نشدن در جنب و جوش سیاسی خرده می گیرند، تکرارهمان برخوردی است که نواب صفوی، حنیف نژاد13 و یاران خمینی به روحانیت سنتی در پیش گرفتند. موضع سکولاریست های ایران باید تشویق روحانیون به بازگشت به حوزه ها و مدارس دینی و مساجد باشد.
اینک نیز در بازنگری به تاریخ و گفتمان پیرامون جدایی دین و دولت، بار دیگر آنچه را که در زندگی سده اخیر ایران آزمون شده، باید تکرار کرد: جدایی دین و دولت و سکولاریسم یعنی پرداختن روحانیون به امور دینی مردم و کناره گیری آن ها از سیاست. این گرایش که در درازای سال های پس از مشروطه به اندیشه حاکم بر جامعه روحانیت ایران تبدیل شد، اینک بار دیگر باید متحقق شود. ستیز سکولاریسم با دین و آیین مردم نیست. ستیز آن با دخالت روحانیون در امور مملکت داری است!
دوشنبه، دوازدهم آبان 1382
سوم نوامبر 2003
 
1. از جمله بنگرید به ?اعلامیه فدائیان اسلام یا کتاب رهنمای حقیقت?
2. من به مأخذ همه این خاطرات در بخش های شش گانه نوشتار خود خواهم پرداخت.
3. از جمله بنگرید به خاطرات حسینعلی منتظری
4. سه روایت از این نامه موجود است. کپی نامه اصلی در اختیار نویسنده است و در بخش نخست نوشتار به آن خواهم پرداخت.
5. نخستین اعلامیه کودتاچیان
6. سید ابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی از نجف به ایران آمده بودند. این دو در منزل شیخ عبدالکریم حائری، بنیانگزار حوزه قم با رضاشاه که در آن هنگام نخست وزیر احمدشاه بود ملاقات کردند.
7. رضاشاه تاج را از دست امام جمعه خویی که یکی از بلندپایه ترین روحانیون ایران بود گرفت و به سر خویش نهاد.
8. این عناوین بیشتر در سده اخیر به کار رفته و برخلاف باور رایج ترتیب خاصی در بکار بردن آن ها تا سال های اخیر نبوده است. عنوان آیت الله یا نشانه خدا را نخستین بار پادشاه مغول الجایتو که به کوشش علامه حلی مسلمان و شیعی شده و نام سلطان محمد خدابنده را برخود نهاده بود به این فقیه بزرگ شیعه داد و تا سده ها پس از آن هرگز استفاده نشد. صفویان عنوان شیخ الاسلام را بر روحانیون بزرگ شهرها نهادند. در روزگار قاجاران عنوان حجت الاسلام رایج شد و بزرگترین روحانیون با این عنوان شهرت یافتند. آخوند از ترکی مغولی به ایران وارد شد و معلوم نیست که چگونه بار مذهبی یافت. با این حال برخی از بزرگترین مجتهدین با این عنوان شهرت یافتند مانند آخوند خراسانی که هرگز به آیت الله یا آیت الله عظمی شهرت نیافت. ملا نیز از دوره صفویه به این سو پیشوند نام رهبران مذهبی شد و استفاده از آن در دوره قاجاریه بالا گرفت. ولی پس از انقلاب مشروطه و گسترش طنز و نقد از روحانیون، هر دو واژه آخوند و ملا با کوچک شماردن روحانیون مترادف گشت و بیشتر به روضه خوانان و ملایان محلی اطلاق کردید. از سال های پس از مشروطه به تدریج استفاده از واژه آیت الله برای تمایز میان کسانی که با کسب اجازه مقام اجتهاد یافته اند رواج یافت. سید محمد حسین بروجردی، مرجع تقلید دوران محمد رضا پهلوی نخستین کسی است که به آیت الله عظمی شهرت یافت و از آن پس این عنوان بیشتر به مراجع تقلید اطلاق می شد. انقلاب اسلامی به همه این نابسامانی ها پایان داد! پاره ای از آخوندهای کم تحصیل سابق یک شبه آیت الله و آیت الله عظمی شدند و بقیه صاحبان عبا و عمامه به حجت الاسلام و المسلمین شهرت یافتند!
9. برادر آقانجفی معروف.
10. نوه او همسر آقای خاتمی نخست وزیر است.
11. خاطرات حسینعلی منتظری، جلد اول.
12. اشاره ای است به شعر شادروان مسرور که ?هرآن دغل که به سر بست یک دو گز کرباس، فقیه و مفتی و صاحب مناب سلطان شد!?
13. بنیان گزارسازمان مجاهدین خلق.

محمد امینی

 

نقدی بر اساس فرهنگ مذهبى

» آنچه که ما امروز حقيقت مطلق می پنداريم، چه بسا زمانی خطايی بيش نبوده است.»

                                                                                         _ فردريش نيچه

 نيرومندي باورهاي تاريخي , يعني باورهايي كه در طول زمان شكل گرفته اند , مي تواند مانند سيل , استعداد و  قوه تفكر نسلها را ويران كند و با خود همراه سازد . بر فراز اين سيل ويرانگر ايستادن و سرچشمه ی ان را ديدن و بر ملا كردن , جسارت مي طلبد و شيرمردي ؛ و نيز نگاهي بسيار تيزبين و دوربين .

چرا مذهبيون , گرايش به مذهب را امري غريزي ( يا به اصطلاح خودشان » فطرى » ) قلمداد مي كنند ؟ ايا چنينادعايي قابل اثبات است ؟ براي بحث در مورد ((غريزه)) بايد به تاريخ رجوع كنيم , چرا كه اجداد ما در اعصار  دور , بسيار غريزي تر از انسان كنوني مي زيسته اند . اما آنچه از تحقيقات علمى تاريخي و ديرينه شناسي بر مي ايد , اين است كه برخي قبايل ابتدايي بي خدا و بي مذهب وجود داشته اند . بقايايي از انها هنوز در در برخي مناطق دور از زندگی مدرن وجود دارد ؛ و اگر ازانها در مورد خالق اسمانها و زمين پرسيده شود , جواب خواهند داد كه چيزي در اين مورد نشنيده اند ! و البته قبايل بسياري نيز , با مذاهب و توتم ها و خداهاي گونه گون وجود داشته و دارند . از طرفى , اين » گرايش به استحاله در غيب » , گرايشي بسيط نيست , بلكه مركب و  پيچيده است ؛ از اجزايي ساخته شده , و ماهيتا با غرايزي بسيط مانند ترس , گرسنگی, غريزه جنسي و ? متفاوت است . بهر حال , غريزي يا فطرى بودن تمايلات مذهبى , ادعايي كاملا شبهه پذير است ؛ به خصوص اينكه اصولا خود اين » فطرت » ( اصطلاح مورد علاقه مذهبيون براي (( غريزه )) ) سر شار از ابهام و فاقد تعريف و مختصات دقيق است ؛ تا چه رسد به اينكه يك خصوصيت پيچيده ی بشري را , اساسا فطرى بدانيم يا ندانيم .

هر دستگاه فلسفي , بدوا بر گزاره ای بنا نهاده مي شود كه بنيان گزاراين دستگاه , به ان (( باور )) دارد . يعني گزارهاي اصطلاحا بديهي , و غير قابل اثبات . به عقيده من , هر انساني براي خود , دستگاه يا سيستمي فلسفي را (( بر مي گزيند )) . حتي يك فرد بي سواد , فكر مي كند ؛ و بهر حال براي تفكر , روشي را در پيش می گيرد كه من ان را سيستم فلسفي فردي مي نامم . وقتي كه سيستم فلسفي يك فرد , انقدر نيرومند يا پر طمطمراق باشد كه ديگران را نيز وادار به تسليم منطقى و تأييد و همراهي  با خود كند , اين فرد را فيلسوف مي ناميم . مي توان گفت كه بخش عمده تفاوت مابين دستگاه ها ومرام های گوناگون فلسفي , ناشي از همان گزاره اوليه اي است كه ذكر ان رفت . و اما همين تفاوت اوليه از كجا ناشي مي شود ؟ به زبان ديگر , چه معياري تعيين مي كند كه چه كسي , چه سيستم فكري و فلسفي را انتخاب كند ؟

در اين مقام از بحث , ناگزير از ورود به روانشناسي هستيم ؛ چون از نظرگاه اينجانب , تفاوت در سيستم رواني افراد است كه منجر به انتخاب و پيمودن مسيرهاي كاملا مختلف فكري و » عقلي محض » مي شود . «عقل محض» وجود ندارد و عقل و استدلال , آميختگی بسيار تنگاتنگی با روانشناسي فرد استدلال كننده دارد .

فحواي اين مقال : روانكاوي مذهب و فرد مذهبى ( به صورت عام ) , خطاهايي را عريان ميكند كه خود را حقيقت مي نمايند .

سوالاتي اساسي در زندگی وجود دارد , كه واكنش افراد در مواجهه با اين پرسشها متفاوت است . اغاز و انجام جهان , مرگ و تولد , و ? از اين دست پرسشهاي اساسي هستند . گاهي , عظمت و ابهام اين سوالات , فرد را هراسان مي كند , به خصوص فردي را كه از تفكر مي گريزد . چرا كه تفكر , سخت ترين كارهاست . ( شايد هر كدام از ما , احساس گرسنگی بعد از اندك مدتي فعاليت فكرى را , تجربه نموده ايم ؛ كه حاكي از انرژی زيادى است كه تفكر مي طلبد) . بهترين راه براي فرار از زحمت فكر كردن , ساختن پاسخي سريع است . مراحل زيادي از بلوغ فكري و عقلي بايد سپری شود تا يك فرد , از ارائه ياسخ سريع , و يا قضاوت سريع بپرهيزد . تقابل بين «مطلق گرايي » و «شك گرايي عقلي » به سادگی از همينجا سرچشمه مي گيرد . پاسخ مطلق , ادمي را اسوده مي كند و از عواقب شك عقلي , يعني از تفكر طاقت فرسا رهايي مي بخشد . يكي از دلايل مقبوليت عام مذهب در جوامع , همين رهايي بخش بودن پاسخهايي است كه مذهب ارائه مي دهد : رهايي از تفكر !! كما اينكه عوام , غالبا از نظر فكري تنبل مي باشند و طبيعى است كه راه حلهاي ساده را برگزينند . ولي زماني كه كسي از پاسخ بي درنگ بپرهيزد, و همچنان ناظر و نگران به پرسش باقي بماند تا شاهد حقيقت , خود به استقبالش بيايد , راه سخت را انتخاب كرده است .

در فلسفه فيزيك , اصطلاحي با عنوان ( خداي حفره ها ) مطرح است .» the god of the holes » ؛ كه بخصوص در هنگام مطالعات و كشفيات ذرات بي نهايت کوچک مصطلح شده است . با كشف مولكول , تأثير ذرات درون مولكولي مشاهده مي شد , ولي بشر از وجود خود اين ذرات ريزتر بي اطلاع بود . برخي گفتند اين تأثيرات ناشناخته , كار خداست ! درحاليكه با كشف علت (( واقعي )) , توهم (( خدا )) از بين رفت . در اين مورد خاص , نسبت دادن علت به خدا , اشتباه بود , و نيز رد وجود خدا بعد از حل معما , اشتباه دوم . نكته مهم همين است كه در برخورد با يك ناشناخته , نبايد فرار كرد و به پاسخي كوته بينانه و خرافي پناه برد . از اين ديدگاه , اعتقاد و اتكال به خدا , با تمام خرافاتي كه در طول تاريخ گريبانگير بشر بوده است , هيچ تفاوتي ندارد ؛ كما اينكه اگر بخواهيم از همه چيز هايي كه زماني براي بشر حكم » خدا » را داشته اند , ليستي تهيه كنيم , اين ليست بي انتها خواهد بود .

قصد من اثبات يا انكار خدا نيست ؛ كه به قول اندره ژيد , براي هر استدلالي , نقيضى وجود دارد . مقصود , ريشه يابي و تحليل شيوه تفكري است كه منجر به شكل گيری اعتقادات مذهبى مي شود . ذكر اين نكته را نيز لازم مي دانم كه تفكيك بين اعتقاد به خدا و اعتقاد به مذهب , پذيرفته نيست . هيچ واژه ای در تمام زبانهاي بشري , به اندازه واژه ی » خدا » , بار مذهبى ندارد .

ايمان به غيب , از نااميد شدن از واقعيت ناشي مي شود . اعتقاد به (( منجي )) كه در اكثر مذاهب وجود دارد , در ملتي به وجود مي ايد كه خودش از تغيير و اصلاح وضع واقعي موجود , ناتوان و نااميد است . و اتفاقا اين نااميدي , خرافه پرستی , فرار از تفكر , و احساس رهايي كه مذهب به ادمي پيشکش مي كند , به سادگی در نسلها منتقل مي شود . حال , اجتماعي كه فرضا هزار سال با اين امر شكل گرفته و نشو و نما كرده است ,چگونه مي تواند بپذيرد كه ايمانهاي مطلقش , خطاهايي كودكانه بيش نيستند ؟!

به نقل از تاريخ تمدن ويل دورانت , اجداد ما در اعصار دور , وقتي كه مردگان خود را در خواب مي ديدند , تصور مي كردند كه انها هنوز زنده اند . اين باور , به مرور انقدر عموميت پيدا کرد که ديگرهمگان اطمينان يافته بودند كه مرگانشان در جهاني ديگر زنده اند و با شرايطى متفاوت , زندگی مي كنند . حتي براي رفتگان خود , در محلي كه انها را در خواب ديده بودند , غذا يا ساير مايحتاج مي گذاشتند ! ( مي بينيم كه به سادگی , خطايى كوچک به باوري بزرگ تبديل شده است ) . امروزه مي دانيم كه رؤيا , صرفا انعكاس جهان واقعي در ذهن ماست ؛ و نه اتصال روح به دنيايي ماوراي اين جهان . ولي اجداد ما اين را نمي دانستند ؛ پس آگاهانه به خطا نرفتند.  خطاى واقعي را ما مرتكب مي شويم , اگر با وجود تمام دانش و دستاوردهاي فكري و علمي بشري , باز هم زحمت غربال كردن آنچه را كه از تاريخ به ما رسيده و باورهاي مارا تشكيل داده است , به خود ندهيم .

كودكي كه در اجتماع مذهبى متولد مي شود , آهسته وناخودآگاه , هويتي آماده وپيش ساخته را با تمام جوانبش دريافت مي دارد . مسلمين در گوش نوزاد اذان مي خوانند و بدين ترتيب از همان لحظات اوليه , آنچه را که باوربی چون وچرايشان است , به او هديه مي كنند . همين جهت گيری اوليه و رشد و بالندگی ان است كه ستون و تكيه گاه روحي كودك را در آينده بنا مي كند . بنابراين طبيعي است كه اين فرد , در مقابل هرچيزی كه بخواهد ستون بناي روحش را تكان دهد , مقاومت مي كند . نام ديگر اين مقاومت ناآگاهانه (( تعصب )) است . پس در واقع فرد متعصب , از عقيدهاش دفاع نمي كند ؛ بلكه از خودش دفاع مي كند ؛ چرا که با کوچکترين تلنگری به مذهب , هويت او مورد تهديد واقع مي شود . اين انجماد كه دشمن حقيقت است , در بعد اجتماعيش , مي تواند يك ملت را براي قرنها بي حركت و بي تراوش نگاه دارد .

جسارتي كه برخي متفكرين غربي در دوران رنسانس در اروپا , براي شك به مذهب و تكان دادن باورهاي تاريخي ان روز غرب , به خرج دادند , منجر به جسارت در كشف جهان واقعي و تسخير ان نيز گرديد ؛ و در اين مقام , باز هم شاهد منشأ رواني ايجاد فرهنگ و دنيايي تازه مي باشيم ؛ دلاوري در عالم درون و برون , ارتباطى مستقيم باهم دارند . ميل و اراده به تجربه پذيری و كشف سرزمينهاي ناشناخته , در هر دو عالم ذهن و عين , در رنسانس اروپا رخ داد . در حاليكه غالب جوامع سنتي شرقي , هنوز هم جسارت نقد خود و هويت خود را نيافته اند . ريشه يابي دليل فقدان اين جسارت نقد , محلي و مقالي ديگر مي طلبد ؛ ولي در نظر اول , فقدان يا كمبود حضور متفكرين و فلاسفه شك آور كلان در تاريخ شرق , به عنوان عاملي مهم نمود مي يابد .

بياييم به آنچه مطلق مي نمايد , شك آوريم ؛ و به آنچه که روح زندگی را مي خشكاند و وعده زندگی خوش در عدم را ميدهد, جسورانه بتازيم                                                       

علی ص

خشونت و دروغ بن مایه های اسلام است

آیت الله خمینی: اسلام از روز اول

? برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود؟

نامه ای به مسؤول همیشگی انتشارات علمی و فرهنگی

جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای نصر الله پورجوادی

مطلب اخیری كه در نشر دانش زیر عنوان ?11 سپتامبر و گفتگوی ادیان? نوشته اید (نشر دانش، مورخ پائیز 1382 )بسیار مومنانه، غیر منصفانه، یكجانبه بود و توهین به شعور ملی ایرانیان. این نوشته مطلقاً ربطی با اكثر مطالبی كه قبلاً از شما خوانده بودم نداشت؛ گویی نویسندهٌ مقاله مومنی ست متوهم كه اساس تفكرش را تئوری توطئه تشكیل می دهد و هیچ ارتباطی با آن نصرالله پورجوادی ندارد، كه در كنار دانش خود، به میمنت انقلاب اسلامی و نقش خالِ خود در ایجاد تشكیلات امنیتی در تمام سالهای انقلاب مسؤولیت ?نشر دانش? را در كشور اسلامی برعهده داشته است.

انتشار این گونه مطالب خاصه از قلم كسی كه می تواند بر روی نسل جوان و كم اطلاع از تاریخ جهان و ایران و اسلام تاثیر فراوانی بگذارد قابل تامل است. بسیاری از مطالبی كه شما به عنوان حقایق تاریخی در این مطلب عنوان كرده اید یا مطلقاً نادرست است یا محیلانه دستكاری شده و با حقیقت واقع وفق نمی دهد. و احیاناً اگر هم به قصد دستکاری در وجدان خوانندگان به رشته تحریر در نیامده باشد، در این امر موفق است. به نمونه هایی از آن اشاره می كنم. اما ابتدا به این ادعای شما می پردازم كه گویا مسیحیان و یهودیان صهیونیست اسلام را دین خشونت معرفی كرده اند. آیا این طور است؟

شما كه در تهران نشسته اید، لابد هر روز روزنامه های جمهوری مقدس اسلامی از قبیل كیهان و رسالت و لثارات الحسین و جز آن را می بینید. آیا خشونتی كه در صفحات این روزنامه ها موج می زند از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست القاء شده؟ آیا روزنامه كیهان كه توسط آقای شریعتمداری نماینده آیت الله علی خامنه ای رهبر مسلمانان جهان اداره می شود جیره خوار صهیونیسم جهانی است؟ خشونت ظاهر و مستتر در سخنان ائمه جمعه در تهران و دیگر شهرستانها، به خصوص سخنان آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه و آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان و آیت الله مصباح یزدی، كه هر سه مورد تایید رهبر جمهوری اسلامی هستند، ناشی از القاءآت صهیونیسم و مسیحیت است؟ بگذریم از اظهارات خشونت بار آیت الله هاشمی شاهرودی كه تا چندی پیش قرار بود انقلاب اسلامی در عراق را رهبری كند و ریاست ?مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق? را بر عهده داشت و اینك به یمن ?برخی روابط? با سید علی خامنه ای بر مسند قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران تكیه زده است. البته اظهارات ایشان را می توان حمل بر عدم تسلط ایشان به زبان فارسی كرد و خشونت مستتر در زبان مقدس عربی! بگذریم.

جمهوری اسلامی – بنا به آمار و ارقام منتشر شده در روزنامه های مورد تایید ولی فقیه در ایران – در 25 سال حكومتش حدود 50 هزار نفر را اعدام كرده است. در میان اعدام شدگان بودند بچه های ده دوازده ساله ای كه به جرم همراه داشتن ?نمك?! اعدام شدند (رجوع كنید به روزنامه های كیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در سالهای 1360 تا 1367). این خشونتها را صهیونیستها و مسیحیان كردند یا مسلمانان به فرمان ?رهبر کبیر? انقلاب اسلامی؟ آیا همه اینها ?تبلیغات منفی? دشمنان اسلام است كه در روزنامه های عاصمة البلاد اسلام چاپ شده؟ وقتی دوستان اسلام بمنظور گسترش دین، چنان كه خودشان مدعی اند، انتشار خشونت می كنند، دشمنان چه احتیاجی به تبلیغات منفی دارند؟ هیچ وقت سعی كرده اید فرمایشات آیت الله خمینی را كه در بیست و چند جلد كتاب نفیس با پول بیت المال مسلمین چاپ شده مطالعه كنید؟ من كرده ام. باور كنید خشونتی كه در سراسر آن موج می زند نیاز هرگونه تبلیغات منفی از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست را برطرف می سازد. حالا كه شنیده ام به هزینه همین بیت المال این كتاب نه فقط به زبانهای انگلیسی و فرانسه و روسی و چینی و عربی و عبری، بلكه به زبانهای ممالكی كه متحد استراتژیكی جمهوری اسلامی هستند، چون بوركینافاسو و گینهٌ بیسائو و زیمبابوه و مالی نیز ترجمه شود تا هم فایدهٌ آن عام شود، هم عده ای به نوایی برسند و هم -لابد – دست ?صهیونیسم جهانی? و ?مسیحیت? برای تبلیغ خشن بودن اسلام پرتر گردد تا امثال شما بعداً بتوانند مدعی شوند كه صهیونیسم و مسیحیت مدعی خشونتبار بودن دین مبین هستند!

آقای پورجوادی!

شما چطور منكر بدیهیات می شوید؟ البته كه اسلام با ضرب شمشیر گسترش یافت. به شمال آفر یقا و اندلس بنگرید كه این همه كتاب با عنوان ?فتحنامه? به زبان عربی دربارهٌ آنها در دست است و شرح كشتارهای بیرحمانه برای گسترش اسلام در آنها آمده است، با ذكر جزئیات و نام فرماندهان و تعداد و بعضاً نام افراد مقتول و مقاومتهای آنان. راه دور نرویم. به همین ایران بنگرید كه شما – و بسیار دیگر از نیروهای ملی- مذهبی! تكرار می كنید كه اسلام بدون خشونت به ایران رسید و مردم ایران نه به اجبار كه از روی رضا وقتی اسلام به آنها عرضه شد مسلمان شدند! نگاهی بیاندازید به تاریخ طبری، و تاریخ بلعمی و سایر تواریخی كه وقایع حمله نظامی اعراب نومسلمان را به ایران شرح داده اند و ببینید كه آیا بجز شمشیر و خونریزی چیز دیگری در آن می یابید؟ هیچ فكر كرده اید اگر ایرانیان اسلام را بدون زور شمشیر پذیرفتند، چه لزومی داشت كه اعراب به جنگشان علیه ایرانیان نام ?الجلولا? بدهند كه دشت پوشیده از جسد باشد؟ این چه نوع عرضه ای بود كه برای پذیرش آن دشت پوشیده از جسد لازم می آمده؟ این چه عرضه محبت آمیزی بوده است كه به قول طبری ابوعبید ثقفی جوی خون در تیسفون روان كرد؟ (نگاه كنید به طبری، جلد چهارم)

فرمان امیرالمومنین عمر خلیفهٌ دوم را خطاب به نیروهای تازه مسلمان اعراب برای حمله به ایران مسلماً خوانده اید که می گوید:

?حجاز جای ماندن شما نیست مگر آن كه آذوقه جای دیگر بجویید كه مردم حجاز جز به این وسیله نیرو نگیرند. روندگان مهاجر كه به وعدهٌ خدا می رفتند كحا شدند؟ در زمین روان شوید كه خدایتان در قرآن وعده داده كه آن را به شما می دهد و فرموده كه اسلام را بر همه دینها چیره می كند. خدا دین خویش را غلبه می دهد و یار خود را نیرو می دهد و میراث امتها را به اهل آن می سپارد. بندگان صالح خدا كجایند؟? (تاریخ طبری/ جلد 4/ص 1587)

در كجای این بیانیه رسمی به قول امروزیها ?سرفرماندهی ارتش اسلام? كه برای دست اندازی و حمله به ایران صادر شده ارائه غیر خشونت آمیز اسلام به ایرانیان مطرح شده؟ نه این است كه اعراب نومسلمان برای آب و علف بهتر به سوی سرزمینی آبادتر هجمه آوردند؟ و تازه برخی از هجمه كنندگان حتی مسلمان هم نشده بودند و بعد از حمله و پیروزی و غارت برای گرفتن سهم از غارت سپاه اسلام مسلمان شدند (از جمله رجوع كنید به تاریخ طبری، ج 4/ص 1683). در همین جلد از طبری می تواند داستانهای گوناگونی از خشونتهای اعراب علیه ایرانیان بیابید از حمله به مراسم عروسی و كشتار تا نمونه هایی كه مثلاً فلان سردار عرب به محض آن كه یك پارسی می بیند با دستبندی كه گمان می كند طلاست، سریعاً سر او را از تن جدا می كند تا صاحب آن دستبند طلا شود، و این همه نه در جنگ، كه هنوز در ماههای پیش از قادسیه است. بگذریم که امیرالمومنین عمر خلیفه دوم ? که شیوه حکومتی اش از بسیاری جهات از سوی امام پخینی مورد تقلید قرار گرفت ? فرمان داد که اموال هر پارسی متعلق به کسی است که او را به قتل می آورد.

بعد هم وقتی مدعی می شوید كه آنها – یعنی متجاوزان عرب – اسلام را به ایرانیان عرضه كردند، باید بتوانید دست كم به این سوال پاسخ دهید كه عرضه كنندگان اسلام خود از اسلام چه می دانستند؟ بر اساس متون تاریخی بسیاری از حمله كنندگان بعد از حمله و هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند. بسیاری از آنان – از جمله مثلاً جنگجویان قبیله تمیم – با وعده غنایم جنگی به سپاه سعد پیوستند. كما این كه بسیاری از جنگجویانی كه درمناطق تحت نفوذ ایران ساسانی بودند – از جمله حیره – نیز با همین تدبیر عمر و سعد به سپاه ?اسلام? پیوستند. بنابراین آنها اگر هم قصد عرضهٌ اسلام را داشتند، از اسلام یقیناً جز غارت و كشتار نمی دانستند. آیا ایرانیان تسلیم همین عرضه، و به قول امروزیها ?قراءت? از اسلام شدند؟ خجالت هم گرچه غیر اسلامی است، ولی بد چیزی نیست.

گاهی اوقات – بخصوص وقتی صحبت از دین به میان می آید – سكوت بهترین كارهاست. طرح این موضوع لاجرم منِ نوعی را وادار می كند كه حقیقت مطلب را پی جوییم و این به ضرر همان دینی است كه شما قصد دفاع ازآن را دارید.

آقای پور جوادی!

خشونتهایی كه سپاه اسلام در مورد ایرانیان مرتكب شد – و برخلاف توهمی كه درمیان شیعیان وجود دارد علی داماد پیامبر و فرزندانش حسن و حسین نیز در این خشونتها سهم بسزایی داشتند و پس از غارت هم سهم بسزایی بردند – به تفصیل در همین تاریخ طبری آمده، كه نویسنده اش مردی مومن بوده و تفسیر قرآنش هم از متون معتبر اسلامی ست .

اما این خشونتها و اجبار و زور شمشیر كه منتهی به ?مسلمان? شدن مردم ایران و مردمان سایر مناطق شد، فقط منحصر به ایرانیان نبود. خود اعراب اولین قربانیان زور و تزویر و شمشیر و خشونت محمد بن عبدالله و دیگر صعالیک بودند. كافی ست نگاهی اجمالی به معتبرترین تاریخ زندگی پیامبر اسلام یعنی سیره ابن هشام و آنچه وی و ابن اسحق روایت كرده اند بیاندازید تا دریابید كه بنیانگذار اسلام چگونه با ضرب شمشیر و زور و بدون رعایت هیچگونه مبانی اخلاقی و انسانی حكومت خود را به شبه جزیره تحمیل كرد و گسترش داد. مگر این كه معتقد باشید ابن هشام و ابن اسحق هم صهیونیست بوده اند!

در میان كدام یك از حدود هشتاد غزوه و سریه ای كه پیامبر اسلام در آنها شركت داشته و یا به فرمان او انجام شده، می توانید نشان بدهید كه قصد پیامبر و یارانش ?عرضهٌ? اسلام بوده است؟ به استناد همه متون تاریخی باقی مانده، هدف اصلی در تمام آنها داراییهای کاروانهایی بوده كه از سوی پیامبر و یارانش مورد هجوم واقع شده اند. حتی یك نمونه هم در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و سیرة رسول الله كه از امهات كتب تاریخی اسلام است و تاكنون هیچ مورخ و مومن اسلامی صحت آنها را مورد سوال قرار نداده، نمی توانید نشان بدهید كه در آن گفته شده باشد هدف از انجام حمله های پیامبر و یارانش به كاروانهای تجارتی، اشاعهٌ دین – به هر معنی مگر به معنی راهزنی ? بوده است، بلكه دست كم در دو مورد پیامبر یارانش را از حمله به كاروانی بازداشت زیرا جاسوسان خبر داده بودند ?اموال قابل اعتنایی? در آن نیست. این استنباط از معنی كلمه های غزوه و سرّيه هم مشهود است. اگر المنجد دم دست ندارید نگاهی بیاندازید به منجدالطلاب. باز هم لازم است پیش بروم؟

بعد به مساله صلح آمیز بودن اسلام پرداخته اید و استدلال كرده اید كه لفظی كه در فارسی و لاتینی برای صلح به كار می رفته درواقع ضد جنگ بوده (آشتی و pax) و از این مقدمه درست این نتیجه نادرست را گرفته اید كه چون در اسلام صلح با واژه ?سلام? بیان می شود پس اسلام دین صلح است! ولی تجاهل العارف كرده و مطلقاً خود را با این حقیقت آشنا نشان نداده اید كه ?اسلام? به معنی تسلیم است (submission) و نه صلح (peace) !

این استدلال شما مرا به یاد استدلالی انداخت كه برخی از كمونیستهای وطنی در كردستان در قبال هیات اعزامی دولت موقت كردند و به آنها گفتند برای ?صلح? باید دولت مركزی نیروهایش را از كردستان خارج كند، پادگانها را همراه با سلاحهای سنگین به ما واگذار كند و آن گاه ما برای ?صلح? آماده ایم، یعنی اول ?تسلیم? شوید و بعد صلح می كنیم!

اسلام هم دقیقاً به معنی تسلیم بلاقید و شرط است، اگر تسلیم شوید در كنف حمایت آن می مانید؛ یعنی چیزی شبیه آنچه مافیای ایتالیایی بنیاد نهاد: اگر كسبه باج می دادند از آنها حمایت می كرد و اگر نمی دادند اوباش را برای تخریب محل كسب آنها می فرستاد. بی جهت نیست كه اصلاح طلبان حكومت اسلامی ار بدنهٌ نظام مقدس اسلامی بعنوان ?مافیا? یاد می كنند. البته شباهتهای دیگری هم میان اسلام و مافیا وجود دارد، از جمله این كه خروج از هر دو غیر ممكن است و منجر به قتل می شود!

مطمئن هستم كه شما فرق بین تسلیم و صلح را می دانید، اگر چه در اوایل انقلاب كه به همراه دیگر روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش و حداد عادل و امثالهم تبلیغ ولایت فقیه می كردید فرق بین آزادی رای و سلب رای از مردم را نمی دانستید، چون از مردم رای گرفتید كه بنا به ولایت فقیه دیگر حق رای نداشته باشند!

بعداً اشاره كرده اید به برخی از آیاتی كه در قرآن اشاره به ?صلح? دارند. در این مورد هم بسیار غیر منصفانه عمل كرده اید و مرا از جمله یاد دعوای لفظی بازرگان و خمینی انداختید وقتی كه رهبر انقلاب اسلامی از مردم ایران خواست جاسوسی یكدیگر را بكنند و ?فقط دو تا خانه اینور و آنور? شان را بپایند و خبركِشی كنند. این تقاضای رهبر اسلام با مخالفت مهندس بازرگان مواجه شد و آیه از قرآن آورد كه ?لاتجسسوا…? ولی بلافاصله آقای خمینی با پرخاش امامانه (یا چنان که روشنفکران دینی از او یاد می کردند ?پیامبرگونه?) فرمودند كه چرا ?همه اش آیات رحمت? را در قرآن می خوانید این همه آیات جنگ و قتال را چرا نمی خوانید؟ بنده هم همین سوال را از شما می كنم، چرا شما به معدودی از ?آیات رحمت? بند كرده اید؟ بگذریم كه همین آیات باصطلاح رحمت نیز بر بستری از خشونت قرار دارند. نگاهی به جزوه هایی كه كلمات قرآن را شمارش كرده اند بیندازید، و اگر ندارید بگویید تا یك نسخه از آن را برایتان بفرستم – و ببینید كه بیشترین كلمه هایی كه در سراسر قرآن به كار رفته اشتقاقهای ?قَتَلَ? است. بعد تازه مدعی می شوید كه صهیونیست های مسیحی و یهودی تبلیغ منفی كرده اند كه اسلام دین خشونت است، یعنی می فرمایید قرآن را هم صهیونیستهای مسیحی و یهودی روایت کردند و نوشتند؟ محمد بن عبدالله و ابن مسعود و عایشه و علی و ابوبکر و عمر ئ عثمان هم یهودی و صهیونیست بودند؟

این چند نمونه را كه ماحصل دانش وسیع اسلامی آیت الله خمینی پیشوای عالیقدر انقلاب اسلام و شخص شما بود محض یادآوری نقل می كنم:

?مذهبی كه در آن جنگ نیست ناقص است. اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت می دادند به همین ترتیب عمل می كرد كه حضرت موسی سلام الله علیه عمل كرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل كرد. این اشخاصی كه گمان می كنند كه حضرت عیسی اصلاً سر این كارها را نداشته و فقط یك ناصح بوده است، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد می كنند، برای این كه پیامبر شمشیر دارد، جنگ دارد، جنگ می كند كه مردم را نجات بدهد. همان طور كه امامهای ما هم همه جندی بودند، با لباس سربازی به جنگ می رفتند، همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست. شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟?

(30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر اسلام)

آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

در جای دیگر:

?قرآن می گوید: بكشید، بزنید، حبس كنید. شما فقط همان طرفش را گرفته اید كه به اصطلاح شما رحمت است. اینها رحمت نیست، مخالفت با خداست. امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه كند شمشیر نمی كشید تا 700 نفر را یك دفعه بكشد. با محاكمه و زندان كار درست نمی شود و این عواطف كودكانه بر قانون خرد نیست.?

(در مراسم سالگرد انقلاب، 14 بهمن 1363).

دوباره می پرسم: آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

البته از شما بعنوان یك ?مومن – دانشمند? بعید نیست كه بگویید آن 700 نفر یهودی خودشان را به كشتن دادند تا بعدها بازماندگانشان یا همدینانشان بتوانند مدعی شوند كه اسلام دین خشونت است!

قبل از آن هم آیت الله خمینی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در پیامی خطاب به ملت مسلمان ایران و در انتقاد از رژیم شاه گفته بود:

?هر انقلاب اسلامی در آن یك مطلبی هست. در آن یك كُشتنی هست یك ناراحتی هست. همچنین نیست كه خوب اسلام را ما باید ببینیم اولش چه جور به دست آمد، این اسلام این پیغمبر اكرم(ص) آن وقتی كه اجتماعات را درست كرد و توانست قیام بكند بر ضد شرك و كفر و بی عدالتی ها با چه مصیبت هایی گرفتار بود چه جنگهایی كرد و چه كشتارهایی داد و خودش چه زحماتی كشید و چه جراحاتی برداشت. اسلام از اول وقتی زائیده شده است، آن روزی كه اعلام شد به این كه حالا دیگر باید قیام كرد در مقابل اینها از آن روز برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود برای اصلاح حال جامعه برای این كه این دزدها را و این خیانتكارها را قطع ایادیشان را بكند. قطع حیاتشان را بكند، اینها مضر به جامعه هستند این باغدارها و این كاروان دارهای قریش مضر به جامعه هستند اینها باید از بین بروند. از اول اسلام وضعش این بوده….?

(نقل از كتاب ?پیامها و سخنرانیهای امام خمینی از شهریور 1320 تا هجرت پاریس، 1361، تهران، صفحهٌ 300) (1)

اسلامی كه به قول آیت الله خمینی از روز اول ?برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود? دین خشونت نیست؟ بی انصافی هم حدی دارد. شرم هم، اگرچه غیر اسلامی است و ما فرمایش ?لا حیا فی الدین? را داریم، اما گاهی اوقات خوب است.

بعد اشاره می كنید به یوم الله و شب قدر و حرفهایی كه…

همان شب قدر و یوم اللهی كه پیشوای شما آیت الله خمینی درباره اش گفته بود:

?روز خوارج روزی است كه امیرالمومنین سلام الله علیه شمشیرش را كشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو كرد و تمامشان را كشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی كه خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد می كند، سیل وارد می كند، طوفان وارد می كند و خلاصه به مردم شلاق می زند كه آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی كه به خدا مربوط است.? (17 شهریور 1358)

پس بر اساس قرآن و راوی صادق آن آیت الله خمینی، یوم الله همین زلزله بم است، زلزله رودبار است، مگر این كه مدعی شوید آیت الله خمینی هم آلت دست صهیونیستهای مسیحی و یهودی بوده است!

خوب حالا می گویید چی؟ همه اینها را فراموش كنیم و بگوییم اسلام دین صلح است؟ آیا با گفتن و تكرار این كه اسلام دین صلح است، اسلام دین صلح می شود؟

?شب نگردد روشن از فكر چراغ ذكر فروردین نیارد گل به باغ?

یادتان رفته كه به فرمان همین آقای خمینی – و به شهادت آقای منتظری كه خود درجنایات جمهوری اسلامی سهیم است – دست كم پنج هزار نفر را در زندانهای ایران قتل عام كردند، كسانی كه حتی با معیارهای جمهوری اسلامی اكثراً مدت محكومیتشان به پایان رسیده بود؟ اینها خشونت نیست؟ اینهارا صهیونیستها و مسیحیان كردند؟ شرم نمی كنید؟ به قول روح الله خمینی شما واقعاً باید ?خجالت باشید?!

همین آقای خمینی نبود كه چند ماه پیش از حملهٌ صدام حسین به ایران طی تلگرافی به آیت الله صدر در عراق نوشت كه ?آنجا بمانید و نهضت سقوط صدام را رهبری كنید?؟ (نقل به معنی) (متن تلگراف در روزنامه های كیهان و اطلاعات همان زمان چاپ شد). آیا آقای خمینی نمی دانست كه همه تلگرافها توسط رژیم لعنتی صدام حسین بازبینی می شود؟ البته كه می دانست. پس چرا چنین تلگرافی نوشت؟ زیرا می خواست صدام حسین آقای صدر و خانواده اش را از میان بردارد. غیر از این است؟ اگر اسم این كار رذالت و خشونت نیست، شما بفرمایید چیست؟ و آیا ما نباید چون آقای خمینی بزرگترین دانشمند اسلام شناس، این نوع رذالتها را – كه كم از سوی او صورت نگرفته ? انجام داده، آنها را ?رذالت اسلامی? و ?خشونت اسلامی? بنامیم؟

در جایی دیگر هم خلط مبحث كرده اید كه همه ادیان در برهه هایی از زمان خشونت بكار برده اند و اسلام از این نظر مستثنی نیست. این ادعای شما فقط نیمی از حقیقت است و لاید می دانید كه درباره كسانی كه نیمی از حقیقت را بیان می كنند، چه می گویند. بله در همه ادیان وقتی حكومت تشكیل دادند خشونتهای وحشتناكی انجام شده، عمدتاً به دست روحانیان و اذناب ?علمی? و ?عملی? شان، ولی كدام دین را سراغ دارید كه پیامبرش چنین خشونتهایی را به كار برده باشد؟ مشكل اسلام این است كه هنوز نمی داند دین است یا حكومت. شما به جای این که بحث نادرست بودن خشونت اسلامی را – علیرغم انبوه اسناد و مدارك تاریخی تهیه شده توسط مسلمانان معتقد و نه مسیحیان و یهودیان – مطرح كنید، بیایید (اگر راست می گویید) به موضوعهای اساسی مسلمانان بپردازید. بیایید مطرح كنید كه چرا اسلام فاقد یك نظام اخلاقی است و چگونه می توان یك نظام اخلاقی برای اسلام تعبیه كرد. خودتان را به كوچهٌ علی چپ نزنید كه یعنی چه اسلام فاقد نظام اخلاقی است، ما كه این همه حدیث و روایت در باب درستی رفتار و كردار و… داریم. بله اسلام شایست و ناشایست دارد، ولی ?نظام اخلاقی? ندارد.

نظام اخلاقی به این معنی كه یك حكم اخلاقی در مورد همه مردم اعم از عالی و دانی و روحانی و غیر روحانی و پیامبر و غیر پیامبر سایر و رایج باشد. مثلاً وقتی می گوییم دزدی بد است معنی آن این باشد كه دزدی برای همه بد است و اگر كسی امام جماعت یا پیشوای دین بود نمی تواند از این قاعده استثنا باشد (غزوات و سرایا). راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا بعضی از شریعتمداران معتقدند مجازات ?قطع ید? دزدان شامل راهزنان نمی شود و فقط شامل دزدی از ?حصن? می شود؟ اگر می گوییم دروغ بد است برای همه بد است (نه این كه پیامبر را استثنا كنیم، برای نمونه های متعدد بنگرید به سیره ابن هشام و روابط پیامبر با همرزمان و مخالفانش). وقتی گوییم خلف وعده بد است برای همه بد باشد نه این كه برای ائمه اشكالی نداشته باشد. اگر می گوییم پیمان شكنی بد است برای همه بد باشد نه این كه پیامبر حق داشته باشد پیمان خود را به قصد شكستن آن متعقد کند و به آن افتخار (صلح حدیبیه)؟ همین موضوع چندی پیش با یكی از روحانیان قم در یك بحث رادیویی مطرح شد و ایشان فرمودند كه ?یكی از افتخارات اسلام این است كه نظام اخلاقی آن نسبی است?! بیایید (اگر می خواهید خدمت به اسلام كنید) یك نظام اخلاقی را رواج دهید كه نسبی نباشد.

آقای پور جوادی!

هیچ فكركرده اید كه چرا اخلاقیات جامعه ایران در این 25 سال اخیر و حكومت مقدس اسلامی تا این حد نزول كرده است؟ (با وجودی كه در انصافتان بشدت شك كرده ام ولی اگر به قدر دانه جویی انصاف درشما باقی مانده باشدنمی گویید امروز وضع اخلاقی مردم بهتر از دوران طاغوت است، بنابراین از آوردن نمونه ها خودداری می كنم).

شعار صدر انقلاب اسلامی كه ?ایران را سراسر با منطق مسلمان می كنیم!? گذشته از آن كه موید نظر رهبر انقلاب بود كه ایرانیان مسلمان نیستند و باید مسلمان شوند، امروز در عمل تبدیل به این شده كه به حول و قوه الهی ? ايران را سراسر روسپی خانه ? كرده اید! بجز امام جمعه تهران در زمان فتحعلیشاه كه بنا به منابع تاریخی دو ?نجیب خانه? در تهران داشته است و از فواید شرعی آن بهره می برده، آیا تا قبل از انقلاب اسلامی (كه به فتوای امام خمینی اسلام در محاق بود) هیچ روحانی بود كه رسماً به پااندازی اشتغال داشته باشد؟ چطور شد كه یك دفعه آیت الله منتظری مقدم نماینده الله و ولی فقیه در كرج و قاضی شرع كه به جای علی ابن ابیطالب نشسته صاحب روسپی خانه از آب در آمد؟ و چطور شد كه پس از لو رفتن او و بازداشت موقتش، آزاد شده و دركنف اسلام مشغول دعاگویی است؟ پس چرا شما علیه نویسنده آیات شیطانی موضع گرفتید و اورا محكوم به مرگ كردید؟ مگر او چه گفته بود؟ قهرمان داستان خیالی رشدی در شهر جاهلیه صاحب روسپی خانه ای بوده است، و تازه این امام شما بود که با علم لدن (چون حتماً انگلیسی نمی دانست مگر آن که دانشمندان متدینی چون شما برایشان دیلماجی کرده باشند) مدعی شد آن قهرمان در واقع پیامبر اسلام است، و آن داستان دربارهٌ اسلام. فكر نمی كنید ذهن مریض امام خمینی هم مثل آیت الله منتظری مقدم كار می كرده و در واقع این آقای خمینی است كه با اتكاء به دانش وسیع اسلامی خود این تفكر را رشد داد كه مطالب ?آیات شیطانی? از آن جهت مورد تكفیر واقع شد، كه جنبه هایی از حقایق تاریخی در آن نهفته بوده است؟

آیا بر اساس همین تفکر نیست که چند سال بعد نماینده الله و محمد بن عبدالله و ولی فقیه در کرج روسپی خانه باز می کند و آب از آب تكان نمی خورد؟ شما هیچ شنیدید كه چه بر سر آیت الله منتظری مقدم، پس از لو رفتن روسپی خانه اش در عاصمه البلاد اسلام آمد؟ هیچ! حضرت آیت الله كماكان در كنف حمایت اسلام زندگی می كند، زیرا لابد توانسته در دادگاه ثابت كند كه دایر كردن نجیب خانه در نظام مقدس اسلام جزو حسنات است و یاعث ثواب اخروی!
آقای پورجوادی!

چرا پری بلنده و اشرف چهارچشم از سردسته های شهرنوی حكومت طاغوت سزایشان اعدام است ولی آیت الله منتظری مقدم در كنف حمایت اسلام باقی می ماند؟ نه این است كه آیت الله منتظری مقدم مستظهر به احكام شرعی و الهی ست و بنا به فتوای آیت الله خمینی در تکفیر سلمان رشدی، اجرای سنت نبوی كرده و مصداق بارز این مصراع كه ?هرچه آن خسرو كند شیر ین است؟?

می گویید باید به سرچشمه های دین رجوع کنیم و اسلام در سرچشمه های خود خشونت ندارد. عجب؟! این كه مردی پنجاه و سه چهار ساله دختری هشت نه ساله را با خود به رختخواب ببرد و او را ?افضا? كند خشونت نیست؟ یا باید بگویید تجاوز به دختر هشت نه ساله توسط مرد پنجاه و چند ساله خشونت نیست یا منكر این شوید كه زندگی پیامبر اسلام از سرچشمه های دینی شماست. شق سومی هم وجود دارد؟

این خزعبل را تكرار نكنیدكه ازدواج دختران هشت نه ساله در آن زمان رسم بوده. مطلقاً این طور نیست. آیا می توانید یك نمونه دیگر نشان بدهید؟ اگر چنین رسمی بوده چرا دختران پیامبر در سنین بالای 16 سال – و مشخصاً فاطمه در بالای 18 سالگی – ازدواج كردند؟ بنده تمام كتب تاریخی را كه در دسترس داشتم محض پیدا كردن یك نمونه دیگر از ازدواج مردی پنجاه وچند ساله با دختری هشت نه سال تورق كردم و نیافتم. تازه اگر هم چنین موردی را بیابید، لابد متوجه هستید كه ظاهراً پیامبران مبعوث می شوند كه اعمال رذیلانه را براندازند، این طور نیست؟

آقای پورجوادی!

اگر قصد فهم داشته باشید، دلیل این سقوط اخلاقی خیلی ساده است. از زمان تجاوز نظامی اعراب (كه برخی شان بعداً هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند) به ایران در 1400 سال پیش تا قبل از انقلاب اسلامی تا تسلط مجدد مسلمان نماهای عرب زده كه حتی قصد تغییر زبان فارسی را كردند، جور اخلاق را عرفان و تصوف(2) می كِشید. و با سركوب تصوف و عرفان، كه امروز شما باز هم برای تقویت استدلالتان به آن متوسل شده اید، بار اخلاق هم بر دوش اسلام سوار شد و شد آنچه شد و امروز به یمن اسلام و اخلاقیاتی كه ندارد – اگر چه مردم در ملا عام عرق نمی خورند و نماز می خوانند – اما فروش آدم و فحشا و تبهكاری و مواد مخدر و دروغگویی و دزدی و اختلاس و… سكه رایج است و بزرگترین مقامهای جمهوری اسلامی در آن نقش دارند. نمونه می خواهید؟ الحمد الله بوی ?آقازاده? ها تمام كشور را فراگرفنته است!

دیگر نباید و نمی توان لاپوشانی کرد، ما هر چه می كِشیم از این اسلام است. هر بدبختی داریم ناشی از این اسلام است. كدام یك از بدبختی های ما ملت است كه ربطی به اسلام نداشته و ناشی از این اسلام نباشد؟ می توانید حتی یكی نام ببرید؟ این همه دزدی، این همه دروغگویی، این همه فحشا و مواد مخدر و رسوایی هایی كه بوی عطرش جهان را فراگرفته همه از این اسلام است. آن وقت شما نشسته اید و می گویید اسلام خشونت ندارد؟ اسلام مادر همه خشونتهاست. كتابهای تاریخی را قبول ندارید؟ خود قرآن را چطور؟ منكر قرآن هم می شوید؟

همین امروز كه مقاله توهین آمیز و غیر منصفانه شما را می خواندم نوشته دیگری هم در روزنامه كریستین ساینس مانیتور بود درباره یك زوج مسیحی آمریكایی كه برای فراگرفتن قرآن به قم رفته اند و اینك سه سال است در آن جااقامت دارند ولی جالب این كه سال اول اقامتشان را به آموختن فارسی گذارنده اند و فعلاً هم مشغول خواندن ?حافظ? هستند! لابد برخی از روحانیان مترقی! ترجیح داده اند حافظ را بجای قرآن تعلیم دهند، شاید خجالت كشیده باشند این همه ?قتلوا? ?قتلوا? و ?اقتلوا? ?اقتلوا? را آموزش دهند، نكند كه آنها هم بعداً به صهیونیستها ی مسیحی و یهودی بپیوندند كه اسلام را خشن معرفی می كنند!

محبت كرده و فرموده اید كه نمی خواهید بگویید اسماعیلیه در طول تاریخ مرتكب اعمال تروریستی نشده اند. و نتیجه گرفته ایدكه كشتارهای بی امانی كه به اسم اسلام صورت می گیرد برخاسته از ذات اسلام و شهود اولیه اسلام نیست! شهّدالله كه عالمانه عامدانه دروغ می گویید و خاك بر چشم مردم می پاشید! لعنت خدا بر شما باد‍!

ترورریسم، یا به گفته آن آیت اللهی كه در نماز جمعه تهران در سال گذشته رسما تروریسم را با عنوان اسلامی آن ?ارهاب? تایید كرد كاملاً برخاسته از ذات اسلام است. مگر پیامبر اسلام فرمان نداد خانه آن مردی كه جرات كرده و از اوانتقاد كرده بود شبانه به آتش بكشند و همه اهالی آن را بکشند؟ به نظر شما آن خشونت نبود؟ یا خشونتی كه پیامبر بكند عین رافت اسلامی و رحمت است؟ سند می خواهید؟ نگاه كنید به ابن اسحاق و ابن هشام. یا باید بگویید این عمل و آتش زدن خانه مردم عملی تروریستی نیست، یا باید پیامبر را از قوانین مستثنی كنید. هر كدام را می خواهید می توانید انتخاب كنید: فقدان نظام اخلاقی یا تایید تروریسم؟ می بینید كه هر طرفش را بگیرید بوی عطر آن بلند می شود.

بخشی از ترورهای شخصی و اجتماعی – سیاسی پیامبر اسلام را – بر اساس متون معتبر اسلامی، همان متونی كه هم امروز در حوزه های ?علمیه? قم و نجف تدریس می شود – در مقاله ای احصاء كرده ام، اگر می خواهید بفرمایید برایتان بفرستم.

آقای پورجوادی!

می دانید كه اگر بخواهم از این نمونه ها بیاورم مثنوی هفتاد من كاغذ می شود و شما یقیناً همه آنها را بهتر از من می دانید و لزومی به تكرار آنها نیست.

آقای پورجوادی!

شرط اول تلاش در رفع نواقص و مشكلات شناسایی آن نواقص و مشكلات است. اسلام در ذات خود مروج خشونت است. از زمان پیامبر اسلام تا همین امروز كه وارثان برحق پیامبر اسلام یعنی آیت الله خمینی و یارانش در ایران و امیرالمومنین عمر در افغانستان و سلطان حجاز كه هیچ نمازجمعه ای را بدون بریدن دست و پا و درآوردن چشم برگزار نمی كنند و دنیا هم چشم بر این جنایتها بسته، تا بن لادن و القاعده كه به قول شما اعلان جنگ صلیبی را بر بام دنیا و بلندترین برجهای نیویورك برافراشته، به همان ذات عمل می كنند. دست كم صهیونیستهای مسیحی و یهودی این سعه صدر را دارند كه خانم وزیر امور خارجه سابق آمریكا رسماً اعلام كند كه اسلام در آمریكا سریعترین رشد را در میان ادیان داشته و البته اسلامی كه در آمریكا و بخصوص در میان سیاه پوستان این كشور رشد می كند اساساً با اسلام واقعی جامعه النبی معارض است و اعتقادات مسلمانان آمریكا در ایران و عربستان قطعاً مجازات مرگ دارند چون اینان، بعنوان مثال، معتقد به ختم نبوت نیستد و مثلاً لویس فراخان را كه پیغمبر امروزی آنان است همتا و همشان محمد بن عبدالله می دانند.

شما همه اینها را و بیشتر از اینها را می دانید اما چون می خواهید وارد اصل قضیه یعنی ذاتی بودن خشونت و نفرت پراكنی در اسلام نشوید آن را دور می زنید و نشانی غلط می دهید. شاید هم مثل آیت الله جوادی آملی كه هفت میلیون تومان گرفت و زیارتنامهٌ وارث برای آقای خمینی نوشت، برای شما هم منفعتی مالی یا رسیدن به مقامی بالاتر متصور باشد. شاید چون شما مثل رفیق گرمابه و گلستان خود، غلام یزید شداد ظالم، دختری ندارید كه با عرضه او به محضر ولی فقیه بروید، لاجرم از این راه می خواهید ?خدمتی? كنید و اجرتی ببرید.

می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید یك متن پاكیزه از قرآن به دست بدهید، از آن نوعی كه اگر پیامبر همه محسنات ادعایی شما را داشت قرآن را می نوشت. می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید مبانی اخلاقی برای اسلام تعبیه كنید. یكی – و بلكه مهمترین – بنای اخلاقی راستگویی ست، بیایید از امروز تصمیم بگیرید دروغ نگویید، مگر نه این در كتابهای درسی می نویسید دروغگو دشمن خداست؟ آیا شما هم معتقدید روحانیان و دانشمندان متدین چون شما حق دارند دروغ بگویید ولی عوام حق ندارند؟! بیایید دست کم به عنوان یک نمونه نادر نشان بدهید که دروغ از ارکان اسلام شما نیست.

اگر می خواهید به اسلام خدمت کنید سکوت کنید. شما بهتر از من می دانید که اهمیت کتابهای آسمانی در آن است که خوانده نشوند و اهمیت ادیان در آن که مورد بحث و مداقه قرار نگیرند. شما بهتر از من می دانید که سفره نینداخته بوی مشک می دهد!

آقای پورجوادی!

امروز كه اسلام شما همه حیثیت مردم ما و بشریت را بر باد داده، تنها كاری كه از من نوعی بر می آید این كه نفرین كنم بر بنیانگذاران این نهضت جهنمی در طول تاریخ و در ایران معاصر. خدا لعنت كند همه شما را و امیدوارم چند سالی بیشتر عمر كنید تا شاهد نابودی انقلاب اسلامی باشید، اگرچه نابودی ارزشهای اسلامی چون دروغگویی و خشونت و سرقت و راهزنی و پیمان شکنی و جز آن به زمان درازتری نیازمند است.

خدا شما ، همه روحانیان و اذنابشان را لعنت كند كه این همه دروغ و دغل در كار خدا می كنید، اگرچه می دانم كمتر روحانی اسلامی یافت می شود كه هنگام مواجهه با ملك الموت از وجود خدا استغفار نكند.

علی سجادی – واشنگتن دی. سی.

اول بهمن 1382

بعد از تحریر:

متاسفم كه گاهی اوقات مجبور به استفاده از كلماتی شده ام كه در قاموس من نیست. ولی انس سالیان دراز با امهات متون اسلامی چون قرآن و نهج البلاغه، و مشاهده اجرای قوانین الهی در سرزمینی که از آن برخاسته ام، لحن و زبان مرا هم ?اسلامی? كرده است و نهال ?لا حیا فی الدین? در كُنه جانم ریشه دوانده؛ چه كنم كه ?نخ كم است و سوزن نیست?


1- حالا وارد آن قسمت نمی شویم كه چرا آقای خمینی ایرانیان قبل از انقلاب اسلامی را مسلمان نمی دانست و می خواست آنها را مسلمان كند. ولی به نظر شما آیا با آنچه در این 25 سال رخ داده ، نباید نتیجه بگیریم كه اسلام نه فقط یعنی خشونت، بلكه اسلام یعنی رواج فحشا،  اسلام یعنی رواج دروغ، اسلام یعنی رواج دزدی، اسلام یعنی رواج خدعه، اسلام یعنی رواج مواد مخدر، اسلام یعنی رذالت، اسلام یعنی فقاهت و قس علی هذا؟

2- فرموده اید كه اسلام دین عشق است ولی برای استدلال و به کرسی نشاندن این ادعای نامعقول خود به عرفان روی آورده اید كه ریشه های هندی – ایرانی دارد و اگر هم رنگی اسلامی یافته قطعاً به خاطر حضور شمشیر اسلام در سرزمینهای تحت سلطه بوده است. این مقدمه درست كه در اسلام رابطه بین خالق و مخلوق رابطه عبد و رب است ولی ارتباط عبد و رب با عاشق و معشوق فقط می تواند از ذهنی خطور كند كه مطلقاً عنایتی به رابطهٌ علّی میان قضایا ندارد.

فرازهایی از حلیه المتقین در باب جماع و زفاف

فصل چهارم

 

در بيان آداب زفاف و مجامعت

 

بدان كه زفاف كردن در وقتى كه ماه در برج عقرب باشد يا تحت الشعاع باشد مكروه است و جماع كردن در فرج زن در وقتى كه حايض باشد يا با خون نفاس باشد حرام است و از ما بين ناف تا زانو از ايشان تمتع بردن مكروه است و بعد از پاك شدن و پيش از غسل كردن جماع را نيز بعضى حرام مى دانند و احوط اجتنابست مگر آنكه ضرورتى باشد پس امر كند زن را كه فرج را بشويد و با او مقاربت كند و زن مستحاضه اگر غسل و ساير اعماليكه او را ميبايد كرد بجا آورد با او جماع مى توان كرد و در وطى دبر زن خلافست بعضى حرام مى دانند و اكثر علماء مكروه مى دانند و احوط اجتناب است و بهتر آن است با زن خود كه جماع كند و آزاد باشد منى خود را بيرون فرج نريزد و بعضى علماء حرام مى دانند بى رخصت زن و در كنيز باكى نيست.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه نبايد مرد را دخول كردن به زن خود در شب چهارشنبه.

حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در تحت الشعاع پس با خود قرار دهد افتادن فرزند را از شكم پيش از آنكه تمام شود.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه جماع مكن در اول ماه و ميان ماه و آخر ماه كه باعث اين مى شود كه فرزند سقط شود و نزديكست كه اگر فرزندى به هم رسد ديوانه باشد يا صرع داشته باشد نمى بينى كسى را كه صرع مى گيرد اكثر آن است كه يا در اول ماه يا در آخر ماه مى باشد.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در حيض پس فرزنديكه بهم رسد مبتلا شود بخوره يا پيسى پس ملامت نكند مگر خود را.

حضرت صادق (صلى الله عليه وآله) فرمود كه دشمن ما اهلبيت نيست مگر كسى كه ولدالزنا يا مادرش در حيض به او حامله شده باشد.

در چندين حديث معتبر از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه چون كسى خواهد با زن خود جماع كند بروش مرغان بنزد او نرود بلكه اول با او دست بازى و خوش طبعى بكند و بعد از آن جماع بكند.

در حديث صحيح از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه در وقت جماع سخن مگوئيد كه بيم آن است فرزندى كه بهم رسد لال باشد و در آن وقت نظر بفرج زن مكنيد كه بيم آن است فرزندى بهم رسد كور باشد و در روايات ديگر از آنحضرت منقول است كه باكى نيست نگاه كردن بفرج در وقت جماع.

در چندين حديث معتبر وارد شده است كه مرد و زن در حالتى كه خضاب بحنا و غير آن بسته باشند جماع نكنند.

از حضرت امام موسى (عليه السلام) پرسيدند كه اگر در حالت جماع جمه از روى مرد و زن دور شود چيست؟ فرمود باكى نيست باز پرسيدند اگر كسى فرج زن را ببوسد چون است؟ فرمود باكى نيست.

از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدند كه اگر كسى زن خود را عريان كند و به او نظر كند چونست؟ فرمود كه مگر لذتى از اين بهتر ميباشد. و پرسيدند كه اگر بدست و انگشت با فرج زن و كنيز خود بازى كند چونست؟ فرمود باكى نيست اما بغير اجزاى بدن خود چيزى ديگر در آنجا نكند. و پرسيدند كه آيا مى تواند در ميان آب جماع بكند فرمود باكى نيست.

در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيدند از جماع كردن در حمام فرمود باكى نيست.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه مرد با زن و كنيز خود جماع نكند در خانه كه طفل باشد كه آن طفل زناكار مى شود يا فرزنديكه از ايشان بهمرسد زناكار باشد.

از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه فرمود بحق آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت اوست اگر شخصى با زن خود جماع كند و در آن خانه شخصى بيدار باشد كه ايشان را ببيند يا سخن و نفس ايشان را شنود فرزندى كه از ايشان بهم رسد رستگار نباشد و زناكار باشد.

چون حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) اراده مقاربت زنان مى نمودند خدمتكاران را دور مى كردند و درها را مى بستند و پرده ها را مى انداختند.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه كسى با كنيزى جماع كند و خواهد كه با كنيز ديگر پيش از غسل جماع كند، وضو بسازد.

در حديث صحيح وارد شده است كه باكى نيست با كنيز و طى كند و در خانه، ديگرى باشد كه بيند و شنود و مشهور ميان علماء آن است كه باكى نيست كه مرد در ميان دو كنيز خود بخوابد اما مكروهست كه در ميان دو زن آزاد بخوابد.

در حديث موثق از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه باكى نيست مرد ميان دو كنيز و دو آزاد بخوابد فرمود كراهت دارد مرد رو بقبله جماع كند و در حديث ديگر از آنحضرت پرسيد كه آيا مرد عريان، جماع مى تواند كرد، فرمودند كه نه، رو بقبله و پشت بقبله جماع نكند و در كشتى جماع نكند.

حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود دوست نمى دارم كسى كه در سفر آب نيابد براى غسل كردن جماع كند مگر آنكه خوف ضررى داشته باشد بر خود و بعضى از علماء قايل بحرمت شده اند.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از آنكه كسى كه محتلم شده باشد پيش از آنكه غسل كند جماع كند و فرمود اگر بكند و فرزندى بهم رسد ديوانه باشد ملامت نكند مگر خود را.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود مكروه است جنب شدن در وقتى كه آفتاب طلوع مى كند و زرد ميباشد و همچنين در زردى آفتاب وقت فرو رفتن.

حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود كه مستحب است در شب اول ماه رمضان جماع كردن و از ابو سعيد خدرى منقول است كه حضرت رسالت پناه وصيت نمود به حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) يا على چون عروسى داخل خانه تو شود كفشهايش را بكن تا بنشيند و پاهايش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهاى خانه بپاش چون چنين كنى خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد كه بر سر عروس فرود آيد تا آنكه آن بركت بهر گوشه آن خانه برسد و ايمن گردد عروس از ديوانگى و خوره و پيسى تا در آن خانه باشد. و منع كن عروس را تا هفت روز از خوردن شير و سركه و گشنيز و سيب ترش پس حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) گفت يا رسول اللّه بچه سبب منع كنم او را از اينها؟ فرمود زيرا كه رحم بسبب خوردن اينها سرد و عقيم مى شود و فرزند نمى آورد و حصيريكه در ناحيه خانه افتاده باشد بهتر است از زنى كه فرزند كه فرزند او بوجود نميآيد، پس فرمود كه: يا على جماع مكن با زن خود در اول ماه و ميان ماه كه ديوانگى و خوره و خبط دماغ راه مى يابد بآنزن و فرزندانش. يا على جماع مكن بعد از پيشين كه اگر فرزندى بهم رسد احول خواهد بود. يا على در وقت جماع سخن مگو كه اگر فرزندى حاصل شود ايمن نيستى كه لال باشد و نگاه نكند احدى به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت كه نظر كردن به فرج در آن حالت باعث كورى فرزند مى شود. يا على بشهوت و خواهش زن ديگرى با زن خود جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد مخنث يا ديوانه باشد. يا على هر كه جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند كه مى ترسم آتشى از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا على جماع مكن با زن خود مگر آنكه تو دستمالى از براى خود داشته باشى و او دستمالى از براى خود داشته باشد و هر دو خود را به يك دستمال پاك نكنيد كه دشمنى در ميان شما پيدا مى شود و آخر بجدائى مى كشد. يا على ايستاده با زن خود جماع مكن كه آن فعل خران است و اگر فرزندى بهم رسد مانند خران بر رختخواب بول مى كند. يا على در شب عيد فطر جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد شش انگشت يا چهار انگشت در دست داشته باشد. يا على در زير درخت ميوه دار جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد جلاد و كشنده مردم باشد با رئيس و سركرده ظلم باشد. يا على در برابر آفتاب جماع مكن مگر آنكه پرده بياويزى كه اگر فرزندى بوجود آيد هميشه در بدحالى و پريشانى باشد تا بميرد. يا على در ميان اذان و اقامه جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد جرى باشد در خون ريختن. يا على چون زنت حامله شود با او جماع مكن بى وضو كه اگر چنين كنى فرزندى كه بهم رسد كوردل و بخيل باشد. يا على در شب نيمه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى حاصل شود شوم باشد و در رويش نشان سياهى باشد. يا على در روز آخر ماه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاك بسيارى از مردم بر دست او بود. يا على بر پشت بام جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد منافق و ريا كننده و صاحب بدعت باشد. يا على چون بسفرى بروى در آنشب كه مى روى جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد مالش را به ناحق صرف كند و اسراف كنندگان برادر شياطين اند و اگر بسفرى روى كه سه روزه راه باشد جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا على در شب دوشنبه جماع بكن كه اگر فرزندى بهم رسد حافظ قرآن و راضى به قسمت خدا باشد.

يا على اگر جماع كنى در شب سه شنبه و فرزندى بهم رسد بعد از سعادت اسلام او را روزى شود و دهانش خوشبو و دلش رحيم و دستش جوانمرد و زبانش از غيبت و بهتان پاك باشد. يا على اگر جماع كنى در شب پنجشنبه و فرزندى بهم رسد حاكمى از حكام شريعت يا عالمى از علماء باشد و اگر در روز پنجشنبه وقتى كه آفتاب در ميان آسمان باشد نزديكى كنى با زن خود و فرزندى بهم رسد شيطان نزديك او نشود تا پير شود و خدا او را روزى ميكند سلامتى در دنيا و دين. يا على اگر جماع كنى در شب جمعه و فرزندى بهم رسد خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع كنى و فرزندى بهم رسد از دانايان مشهور باشد و اگر جماع كنى در شب جمعه بعد از نماز خفتن اميد هست آن فرزند از ابدال باشد. يا على در ساعات اول شب جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ايمن نيستى كه ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا على اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.

در حديث معتبر منقول است كه در روز عقد فاطمه صلوات اللّه عليها حقتعالى امر فرمود سدرة المنتهى را كه آنچه دارى فرو ريز براى نثار حضرت فاطمه پس آنچه داشت از مرواريد و مرجان و جواهر بر اهل بهشت نثار كرد پس حوران نثار را بردند و تا روز قيامت مفاخرت مى كنند و به هديه به يكديگر مى فرستند و مى گويند كه اين نثار حضرت فاطمه است و در شب زفاف استر اشهب حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را آوردند و قطيفه بر روى آن انداختند و حضرت فرمود كه اى فاطمه سوار شو و سلمان لجام استر را مى كشيد و حضرت رسول از عقب روان شد و در اثناى راه صداى ملائكه بگوشمبارك حضرت رسيد جبرئيل با هزار ملك و ميكائيل با هزار ملك فرود آمدند و گفتند كه حقتعالى ما را بجهة زفاف حضرت فاطمه فرستاده است پس جبرئيل و ميكائيل اللّه اكبر مى گفتند و ملائكه با ايشان موافقت مى نمودند و باين سبب سنّت شد كه در شب زفاف اللّه اكبر بگويند.

در روايت ديگر منقول است كه شخصى بحضرت صادق (عليه السلام) عرض كرد كه ما طعامها به عمل مى آوريم و بسيار پاكيزه و خوشبو مى كنيم و بوى طعام عروسى از هيچ طعامى نميآيد فرمود زيرا كه بر طعام عروسى نسيم بهشت مىوزد چون طعامى است كه براى حلال مهيا مى شود.

در احاديث معتبره وارد شده است كه سنتست عروسى در شب واقع شود و طعام در چاشت پخته شود و در بعضى از اخبار وارد شده است كه نثار عروسى را مى توان برداشت اما چون غارت مى كنند و از يكديگر مى ربايند كراهت دارد و علماء گفته اند وقتى جايز است برداشتن كه بقرائن معلوم باشد كه صاحبانش راضى اند كه مردم بردارند.

از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه هرگاه شما را به عروسى بطلبند دير برويد زيرا كه دنيا را بياد شما ميآورد و چون شما را بجنازه بخوانند زودتر برويد چون آخرت را بياد شما مى آورد.

در حديث ديگر منقول است كه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از جماع كردن در زير آسمان و بر سر راه كه مردم تردد كنند و فرمود كه هر كه در ميان راه جماع كند خدا و ملائكه و مردم او را لعنت كنند.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه بياموزيد از كلاغ سه خصلت را: جماع كردن پنهان و بامداد بطلب روزى رفتن و بسيار حذر كردن.

حضرت امير المؤمين (عليه السلام) فرمود كه هرگاه كسى خواهد با زن خود نزديكى كند تعجيل نكند كه زنان را كارها ميباشد پيش از جماع و هرگاه كسى زنى ببيند و خوشش آيد پس برود با اهل خود جماع كند كه آنچه با اين هست با آن هم هست و شيطان را بر دل خود راه ندهد و اگر زنى نداشته باشد دو ركعت نماز بكند و حمد خدا را بسيار بگويد و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد پس از فضل خدا زنى سؤال كند كه البته به او عطا مى فرمايد آنچه او را از حرام بى نياز گرداند.

در حديث معتبر از حضرت رسول منقول است كه چون مرد و زن جماع كنند عريان نشوند مانند دو خر زيرا كه اگر چنين كنند ملائكه از ايشان دور مى شوند.

در حديث معتبر ديگر از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه جايز نيست جماع كردن با دختر پيش از آنكه نه سال تمام شود پس اگر بكند و عيبى رسد بآن زن ضامن است.

در حديث معتبر ديگر منقول است كه مكروه است جماع كردن ميان طلوع صبح تا طلوع آفتاب و از وقت فرو رفتن آفتاب تا برطرف شدن سرخى طرف مغرب و در آن روزى كه در آن روز آفتاب بگيرد و در شبيكه در آنشب ماه بگيرد و در شب يا روزيكه در آن باد سياه يا باد سرخ يا باد زرد حادث شود واللّه اگر جماع كند در اين اوقات پس او را فرزندى بهم رسد نبيند در آن فرزند چيزى را كه دوست دارد زيرا كه آيات غضب الهى را سهل شمرده. در فقه الرضا مسطور است كه چون بعد از غسل دادن ميت پيش از آنكه غسل كنى خواهى كه جماع كنى وضو بساز بعد از آن جماع بكن.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه هرگاه كسى را دردى در بدن بهم رسد يا حرارت بر مزاجش غالب شود پس با زن خود جماع كند تا ساكن شود.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه هر كه در حالت خضاب با زن خود جماع كند فرزنديكه بهم رسد مخنث باشد.

حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) فرمود كه زن آزاد را در برابر زن آزاد ديگر جماع مكن اما كنيز را در برابر كنيز ديگر جماع كردن باكى نيست.

در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) منقول است كه حضرت صادق (عليه السلام)

هرگاه بعد از جماع و پيش از غسل اراده جماع مى كردند وضو مى ساختند.

در روايت ديگر منقول است كه اگر كسى انگشترى با او باشد كه بر آن نام خدا نقش كرده باشند جماع نكند.

 

در آداب نماز و دعا در شب زفاف و در وقت مقاربت زنان

 

در حديث صحيح از حضرت امام محمّد باقر منقول است كه چون عروس را به نزد تو بياورند بگو كه پيش از آن، وضو بسازد و تو هم وضو بساز و دو ركعت نماز بكن و بگو كه او را نيز امر كنند كه دو ركعت نماز بگذارد پس حمد الهى بگو و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرست پس دعا كن و امر كن آن زنان را كه با او آمده اند آمين بگويند و اين دعا بخوان اَللّهُمَّ ارْزُقْنى ألْفَها وُ وُدَّها وَ رضاها وَ ارْضِنى بِها وَ اجْمَعْ بَيْنَنا بَاَحْسَنِ اِجْتِماع وَ انَسَ اِئْتِلاف فأنَّكَ تُحِبُّ الْحَلالَ وَ تَكْرَهُ الْحَرامَ بعد از آن فرمود كه بدان الفت از جانب خداست و دشمنى از جانب شيطان است و مى خواهد كه آنچه را كه خدا حلال گردانيده مكروه طبع مردم گرداند.

در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) منقول است كه چون در در شب زفاف به نزد عروس بروى موى پيشانيش را بگير و رو به قبله آور و بگو اَلّلهُمَّ بَامانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بَكَلِماتِكَ اِسْتَحْلَلْتُها فَاِنْ قَضَيْتَ لى مَنْها وَلَداً فَاجْعَلْهُ مُبارَكاً تَقياً مِنْ شيعَةِ آلِ مُحَمَّد وَ لا تَجْعَلْ لِلشَّيطانِ فيهِ شَرَكاً وَ لا نصيباً.

در حديث معتبر ديگر از آنحضرت منقول است كه دست بر بالاى پيشانيش بگذار و بگو اَلّلهُمَّ عَلى كِتابَكَ تَزَوَّجْتُها وَ فى اَمانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بِكَلِماتِك اِسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها فَاِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحمِها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ سَوّياً وَ لا تَجْعَلْهُ شرَكَ شَيْطان راوى پرسيد فرزند چگونه شرك شيطان مى شود فرمود كه اگر در وقت جماع نام خدا ببرند شيطان دور مى شود و اگر نبرند ذكر خود را با ذكر آنشخص داخل مى كند پس جماع از هر دو مى باشد و نطفه يكى است پرسيد كه بچه چيز مى توان دانست كه شيطان در كسى شريك شده است؟ فرمود كه هر كه ما را دوست مى دارد شيطان در او شريك نشده است و هر كه دشمن ماست شيطان او را شريك شده است.

بر اين مضمون احاديث از طرق عامه و خاصه بسيار وارد شده است.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه در وقت زفاف اين دعا را بخواند اَلّلهُمَّ بِكَلِماتِكَ اَسْتَحْلَلْتُها وَ باَمانَتِكَ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اجْعَلْها وَلُوداً وَ دُوداً لا تَفْرَكْ تَأكُلُ مِمّاراحَ وَ لا تَسْئلُ عَما سَرَحَ.

در روايت معتبر ديگر از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه اين دعا بخواند بِكَلِماتِ اللّهِ اسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها وَ فى اَمانَتِ اللّهِ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحِمَها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ بارّاً تقياً وَاجْعَلْهُ مُسْلِماً سَوّياً وَ لا تَجْعَلْ فيهِ شَرَكاً لَلشَّيطانِ.

در حديث ديگر از آنحضرت منقول است كه حضرت شريك شدن شيطان را در نطفه آدمى بيان كردند و بسيار عظيم شمردند راوى گفت كه چه بايد كرد كه اين واقع نشود فرمود كه هرگاه اراده جماع داشته باشى بگو بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمن الَّرحيمِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ بَديعُ السَّمواتِ وَ الْارضِ اَللُمَّ اِنْ قَضَيْتَ مِنّى فى هذه اللّيْلَة خليفَةً فَلا تَجْعَل لَلشَّيطان فيهِ شَرَكاً وَ لا نَصيباً وَ لا حَظّاً وَ اجْعَلْهُ مُؤمِناً مُخْلِصاً مُصّفى مِنَ الشَّيطانِ وَ رِجْزِهِ جَلَّ ثَناؤكَ.

در حديث ديگر فرمود كه چون خواهد كه شيطان شريك نشود بگويد بِسْمِ اللّه و پناه ببرد به خدا از شر شيطان.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه چون كسى اراده جماع داشته باشد بگويد بِسْمِ اللِْ وَ بِاللّهِ اَللهُمَّ جَنبَّنى الشَّيطانِ وَ جَنِّبِ الشّيطانِ ما رَزَقُنى ًپس اگر فرزندى بوجود آيد شيطان هرگز به او ضرر نرساند.

از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه چون اراده جماع كنى اين دعا بخوان اَللهُمَّ ارْزُقْنى وَلَداً وَاجْعَلْهُ تَقّياً زَكيّاً لَيْسَ فى خَلْقِهِ زيادَةٌ وَ لا نُقْصانُ وَ اجْعَلْ عاقِبَتَهُ اِلى خَيْر.

کپی شده از +

کافر کیست؟

کفررا باید دید

استاد نواندیش وسنت شکن زنده یاد احمدشاملو درحافظ مطبوع خویش درمقام معرفی حافظ اینگونه آغازمیکند

?براستی کیست این قلندریک لاقبای کفرگو که درتاریکترین ادوارسلطهً ریاکاران زهد فروش، درناهاربازار زاهدنمایان ودرعصری که حتی جلادان آدمخوارمغروری چون امیرمبارزالدین محمدوپسرش شاه شجاع نیزبنیان حکومت آنچنانی خودرابرحدٌ زدن وخم شکستن ونهی ازمنکروغزوات مذهبی نهاده اند، یک تنه وعده ی رستاخیزراانکارمیکند، خداراعشق وشیطان راعقل میخواند وشلنگ اندازودست افشان میگذرد که

این خرقه که من دارم، دررهن شراب اولی    وین دفتربی معنی،غرق می ناب اولی

کافراین واژهً راستی که چپ جلوه اش داده اند را بادیده ای دیگرباید دید.بایدازمعنای زشتی که آلوده اندش پاکش نمود تا تلألو معنایش دیده !! ونه شنیده شود. معنای این واژه (کافر) برای من نوعی نقطهً تضاد اسلام رادارد همچنانکه اسلام درتضاد در مقابل کفرقرارمیگیرد واین به معنای منفی بودن کافر نمیباشد.اسلام بخاطرخودمحوری دگمی که دارد تحمل حتیَ متضاد خود، که امریست ناگزیر، برای ادامه هرگونه حیات راندارد

بدون واژه کفراسلام بیمعناست.آنچه کافرمینماید موجوديتی است قابل لمس وهمیشه ایستاده درمقابل توهمات. ازاینرو واژهً این وجود، هیولایی را برای خدامداران ایجاد میکند، چه که میدانند جز به هیچ، چیزی رااعتقاد ندارند. اما کافر چون بآنچه دروجود است باوردارد، هیچکس رابرترازوجود باشعوری چون انسان نمیداند. بهمین دلیل کفردرمقابل اسلام بسیارپرمعناست بحدی که اسلام را براحتی درخودمیبلعد ومعنای دیگری می يابد برای ادامه همان گزیر ناگریزیعنی زندگی

اگربه ماهیت اسلام بااین تفاصیل بنگریم، دلیل اینکه در سرزمینهای اسلامی ازکافرگریزانند اين است که آنان هنگام ایستادن درترازوی منطق، به جز!!؛ حلال گرداندن خون منطق وفتوای قتل آنچه وجوداست کارديگری ندارند. میبینیم که دراینگونه کشورها کافر را با زشت ترین، کثیف ترین، بیرحمترین….افعال معنا میکنند. اگربر بالای منابرملایی ازقسی القلبی انسانی بگوید، که خونخواریست پلید، که بیرحمانه سرمیبرد، ودربی ناموسی زبانزد خاص وعام است، اینمجموعه زشتیها را درکلمه کافرمعنا میکنند وآنچه خودشان راشایسته است دراینمعنا جا میدهند. براستی هرچه اززبان ایشان میتراود راباید واژگونه تفسير کرد.

اگرنه باعبای ملایان، بلکه با زلال خرد، کفر را از آنچه نامعنايی است پاک کنیم و بمعنای مطلق این عریض بی انتها بنگریم، جوابی خواهیم دید دندان شکن عليه تمامی حق کشی ها، بایستهای دگماتیسم وزورگوییهایی که اربابان ادیان تاهمین اکنون برما انسانها روا داشته اند. همچنین اگرنیک بنگریم خواهیم دید که کافربدلیل پنبه نمودن رشته هایی راکه یک اسلام مدار میریسد بایدآمادگی جهل باران شدن راداشته باشد. مُسلمان میگوید

چون محمد فرستاده خداست ،آنچه را او گفتست کلام آخرين است: نقطه وتمام کافرپاسخ میدهد

همنوعم منهم ازتوام، اما به گونه ای دیگرمیاندیشم، آنچه آن فرستنده را فرم میبخشد که کلامش اینگونه بیمنطق است که ترا درخود حل نموده است، که تجٌلیش را با حکم مرگ مخالف عقیده ات بثبوت میرسانی را من باورنمیتوانم بدارم زیرا آن خدا ذره ایست دردنیای پرفریب توهم که ترا دارد باخویش میبرد. خدایی که انسان ها را ساخته تا سجده اش کنند وسپاس گویش باشند، یک عادل مطلق نمیتواند باشد زیرا آنکس که بیشتراو را کاسه لیسی کند بیشترسزاوار برکات الهی قرارمیگیرد، آنکس که براساس ناتوانی بآن اندازه سپاسگزاری نکرد موردلطف قرارنمیگیرد. خدایی که تا زمان تولد پیام آورش جزبتی بیجان دربتکده ای بنام کعبه چیزدیگری نیست، وآنچه خلاقیت که ازاوآویزان کرده اند همه تراوشات مغزانسانی بالغ است که بعلت یتیم بودن یعنی نداشتن پدراین نیاز را آنجا که باید دریافت ننمود. بهمین دلیل درمخیله ی خود ازپدرموجودی پرورید وبه آن نام الله را داد و با پول و شمشیر آنرا بصورت بتی زنده جلوه داد

یک مُسلمان دراقعیتها به هدف واقعه نمینگرد و نفس عمل را درنمی یابد، زیراعمل فیزیکی وقوع را بعنوان هدف ازعقیده باوردارد. مثال: درواقعه کربلا به ابلهانه ترین شکل ممکن خویشتن را بکشتن دادن و نه خودکشی، را شاهدیم. رهبری که توانایی برنامه ریزی برای اعلان جنگ با سیل عظیم دشمن راندارد، 72 تن انسان معتقد را باقیانوس بلاهت می ريزد. یک کافرچون به انسان مداری پای بنداست هیچ انسانی راازخویش برترنمیدارد. اما باور دارد انسانی تواناتراست که آگاهتراست وخرد معيار سنجش است. بهمین دلیل عقیده ای چون مذهب که اساسش بردادن مدال های پوشالی همچون القاب مقدس به انسانهای بسیارمعمولی وابتدایی است، برای یک کافربسیارکوچک وحقیرجلوه مینماید. یک معتقد مذهبی میپندارد بوجود آمده ست که برای پندارش اگرلازم آمد به هلاکت هم برسد و برساند. یک کافر میگوید هلاکت هرگز! نباید قطره ای خون ازموجودی بخاطرامیال خیالی موجودی دیگر برزمین ریخته شود. منهم باندازه توکه حق داری خدایت رابستایی، باید ومیتوانم ازاودوری کنم چه ، میدانم گمراهی اش را. بهمان اندازه که میدانم چقدرکوچک است فکر تو در مقابل زندگی!

میدانم که خدایت چه بی مقداراست که ترابرای قربان کردن انسانیت پاداش هم میدهد. براستی چگونه می توان انسان ديگری را کشت؟ اگربه قدرت آنچه میپنداری اذعان داری، چرا راه دوست داشتن ودوست داشته شدن را بردیگری میبندی؟ بگو….بایست!! وببین. کافرمیگوید اگر بروایت کتاب آفرینش نيای ما انسان ها آدم وحوٌا بوده است، من اين را باورندارم زيرا واقعیت علم مجٌسم به بنده وشما میگوید حقیقت چیز دیگریست! کافر از باوردیگری برای باورش بی نیازاست، چراکه به حق حیات باوردارد.

مُسلمان باورخویش را باور ندارد، چه اگرباورداشت میتوانست هرگونه همسایگی را پذیرا باشد. آنجا که ادعای یک مسلمان حکم میکند تونجسٌی ومن پاکم، انزجارکافرفریاد میزند براو! ازانسانییت شرم باید کرد .هرگز قصد یک کافرابرازعقیده اش نیست، بلکه ابراز متقابلی است ازبی نیازی درازای نیازآنانکه مذاهب صادراتی راعرضه میدارند.

اکنون زمانیست که خوشبختانه عقل ها روبه بیداریند، بسیاری ازمحالات به ممکن رسیده اند که درهمین زمان خودمان بارها دیده ومیدانیم. همچنانکه مادربزرگ بنده باورنداشت انسان روزی کجٌاوه را به ماشین تبديل می کند. اکنون دیگرجواب را از رساله ها التماس نمکنند، معنا را از رنگ رخسار نمیخوانند، درلغتنامه ها معنی را می یابند. اگرمادر بزرگمان ازملا یاد میگرفت که کافر یعنی نجسٌ، ما با تجزیهَ این فاعل وتطبيق عملکردش باعقل وخرد میگوییم کافر یعنی ضدٌارتجاع

به قلم: صبور
منبع اصلی سایت کافر

رفتار اسلام با زنان

آنچه در اين مقاله مد نظر مي باشد آشكار سازي خوي بربريت اسلام در رفتار وحشيانه با زنان است.

۱- ابتدا بحث را با خود حضرت محمد بنيانگذار اين آيين جعلي شروع مي كنيم. محمد با خديجه كه 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد.در آن زمان محمد فقط 25 سال داشت.او سومين شوهر خديجه بود وقتي كه خديجه با محمد ازدواج كرد يك بيوه بود. پس از اين ازدواج محمد از يك زندگي تجملي لذت برد.

ازدواج محمد با كارفرماي خود نشانگر ميل محمد به يك زندگي اشرافي است.كه در اين زندگي اشرافي حتي رنج يك روز كار را بر خود متحمل نكند.

۲- -خديجه در زماني كه محمد 49 سال داشت از دنيا رفت. بين سنين 49 تا 63 سالگي محمد حداقل 11 بار ازدواج كرد. اين مطلب به خوبي نشان مي دهد كه برخورد او با كانون ازدواج چگونه بوده است.  براي او زنان چيزي جز وسيله اي براي ارضاء نياز هاي شهواني او نبوده اند. ازدواج با 11 زن نشانگر اشتهاي سيري ناپذير او به مسائل جنسي است.

۳- همسر مورد علاقه او عايشه بود كه در آن زمان تنها 6 سال داشت. ازدواج محمد با يك دختر 6 ساله آشكارا نشان مي دهد كه محمد نه تنها يك زن باز بود بلكه بچه باز هم بود.

۴-پسر خوانده محمد زيد با زينب دختر جهش ازدواج كرده بود. اما محمد روزي او را در لباس منزل ديد . زيبايي زينب به ناگاه محمد را منقلب ساخت و به او تمايل پيدا كرد.  زيد اين برده آزاد شده خدمتگذار به خوبي موقعيت را دريافت  و بدون تامل به خاطر عشق به اين باني خير همسر خود را به او تقديم كرد.

محمد به حرمسراي خود قانع نبود و با عروس خود نيز ازدواج كرد. پسر خوانده اش كه يك دنباله رو مخلص پيامبر بود از طلاق دادن همسرش خشنود بود. چه پدر شوهر گرانقدري ‌‌!! يك مدل براي همهُ پدر شوهرهاي دنيا!!!!

محمد هر چه را كه به آن مبادرت مي ورزيد موعظه مي كرد. اين موعظه ها توسط آيه ها و احاديث زير تاكيد مي شود.

قسمتهايی از تازينامه درباره زنان:

سوره ماده گوساله(بقره) آيه23: زنان شما كشتزار شمايند. هر زمان و به هر طريق كه خواستيد به كشتزار خود نزديك شويد.

در اينجا مي توانيد ببينيد كه اسلام چه نيكو با زنان رفتار مي كند. زنان به عنوان كشتزاري معرفي مي شوند كه به وسيلهُ مردان كاشته مي شوند. چه افتخاريست براي يك زن مسلمان!

سوره نساء آيه 34: مردان را بر زنان حق تسلط و نگهباني است. به واسطه آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته است. و هم به واسطه آن كه مردان بايد از مال خود به زنان نفقه بدهند. پس زنان شايسته و مطيع آنهايند كه در غيبت حافظ حقوق شوهرانشان باشند. و آنچه را خدا به حفظ آن امر فرموده نگه دارند. و زناني كه از مخالفت آنان بيمناكيد ? ابتدا آنها را موعظه كنيد اگر مطيع نشدند از خوابگاه آنها دوري كنيد. باز مطيع نشدند به زدن آنها را تنبيه كنيد. چنانچه اطاعت كردند ديگر هيچگونه ستم بر آنها روا نداريد. همانا خدا بزرگوار و عظيم الشان است.

اولين نكته اي كه در اينجا حائز اهميت است اين است كه تازينامه آشكارا مي گويد مردان برتر از زنان هستند. دوم اينكه اسلام به مردان آموزش مي دهد كه زنان را با رفتار وحشيانه و ارعاب كنترل كنند.

سوره نسا آيه 15: زناني كه عمل ناشايست انجام دهند 4 شاهد مسلمان بر آنها بخواهيد. چنانچه شهادت دادند آنها را در خانه نگه داريد تا زمان مرگشان فرا رسد.

سوره نسا آيه 16: اگر در ميان شما دو مرد مبادرت به عمل زشتي كردند. هر دو را مجازات كنيد. اگر توبه كردند آنها را به حال خود واگذاريد.

همانطور كه مي بينيد هر گونه خلاف جنسي زنان مجازات مرگ به دنبال دارد. اما انحراف مردان از طرف خدا قابل بخشش است.

سوره نور آيه 6: آنان كه به زنان خود نسبت زنا بدهند و بر اين ادعا جز خود شاهدي نداشته باشند چهار بار سوگند بخورند

در اينجا مي بينيد كه يك مرد مي تواند به راحتي به زنش تهمت بزند و طبيعتا او را به مرگ محكوم كند و فقط كافيست كه ۴ مرتبه شهادت ياد كند كه گفتار او صحيح است. اما از طرف ديگر زنان چنين حقي را در اسلام ندارند.

قسمتهايی از حديث تيرمزي و ديگران:

۱ – اگر زني مرتكب عمل زشتي بشود شوهرش حق دارد او را كتك بزند. اما نبايد استخوان او را بشكند. زن نبايد كسي را كه شوهرش دوست نمي دارد به منزل راه دهد. ولي حق دارد كه از شوهرش انتظار نفقه داشته باشد.(ت. ر. برگ

۲ – براي زن ممنوع است كه در زمانيكه آرايش كرده يا لباس نيكو پوشيده كسي غير از شوهرش او را ببيند.( ت.ر. برگ ۴۳۰)

۳ – اگر زني به مسافرتي برود كه سه روز يا بيشتر به طول كشد? ايمانش زايل مي شود. جز اينكه شوهر يا پدر يا پسرش در اين سفر او را همراهي كنند.

۴ – يك زن بايد خود را حتي در حضور پدر شوهر ? برادر و ديگر ذكور بپوشاند.(ت. ر برگ 432)

۵ – براي يك زن ممنوع است كه بدون اجازه شوهر پولي را صرف افراد نيارمند بكند يا براي دوستانش ميهماني بگيرد(ت.ر. برگ 256)

۶ – يك زن نبايد بدون اجازه شوهرش نماز اضافي (نافله) بخواند يا اينكه روزه بگيرد(به جز ماه رمضان)

۶ – اگر سجده به غير از خدا قانوني بود زنان بايستي بر شوهرانشان سجده كنند.

۷ – اگر مردي نياز جنسي داشت زن بايد فورا خواسته او را اجابت كند اگر چه در حال پختن نان در كوره باشد.(ت.ر. برگ ۴۲۸)

۸ – ازدواج زن با يك مرد قائم به ذات نيست بلكه اختياري است. اين به اين معني است كه اگر پدر شوهر به شوهرش گفت زنت را طلاق بده بايد حرفش را گوش كند.

۱۰ – اگر زني در خواست طلاق كند بدون اينكه دليل عادلانه اي داشته باشد? به بهشت وارد نخواهد شد.(ت. ر. برگ ۴۴۰) بر عكس مردان مي توانند هر وقت بخواهند زنشان را طلاق بدهند.

۱۱ – اكثر زنان به جهنم خواهند رفت(مسلمان . برگ 143)

۱۲ – اگر مردي همسرش را به بستر بطلبد و او امتناع كند مورد لعن و نفرين فرشتگان قرار خواهد گرفت. و دقيقا همين امر براي زناني كه شوهر را در بستر تنها بگذارند به وقوع خواهد پيوست.(بخاري . برگ 93)

۱۳ – زناني كه از شوهرانشان قدرداني نمي كنند در وسط جهنم خواهند بود. اگر زني به شوهرش بگويد من هرگز چيز خوبي از تو نديدم ناسپاسي است(بخاري. برگ 96)

به چند طريق است كه زن مالكيت بر جسم خود ندارد. حتي شيري كه در سينه هاي او جاري است به شوهرش تعلق دارد. او حتي مجاز نيست كه تنظيم خانواده را رعايت كند( بخاري . برگ 27)

قسمتهايی از كتاب حديث صحيح مسلمان:

فصل 540: پيامبر گفت زني را ديد كه به شكل شيطان در رفت و آمد بود. و مجذوبش شد. او به پيش همسرش زينب رفت و در حاليكه چرمي را دباغي ميكرد با او آميزش كرد. و آنچه در قلبش بود بيرون ريخت.

فصل 558: پيامبر گفت اگر مردي زنش را به بستر بطلبد و ا و نياييد ? و شوهر شب را به صبح رساند در حاليكه از او عصباني است ? فرشتگان تا صبح او را لعنت فرستند. آنكه در آسمان هاست از او ناراضي است تا زمانيكه شوهرش از او راضي شود.

فصل 576: پيامبر گفت زن از يك دنده خلق شده است و به هيچ طريقي براي تو راست نخواهد شد.

انور شيخ نويسنده كتاب اسلام يك جنبش ملي عرب? مي گويد. به نظر مي رسد كه دكترين اسلام در مورد زنان اين است كه زنان از پايه نا بكارند و مردان بايد دائم آنها را تحت نظر بگيرند. آنها نبايد هرگز به حال خود وا گذاشته شوند.

در حقيقت در حديث ديگري موقعيت زنان را بي پرده چنين بيان مي دارد . » من مصيبتي مضرتر از زنان براي مردان به جا نگذاشتم»

فصل 619: فروش سگ و گربه (به جز اينكه سگ براي كار باشد)و امرار معاش توسط فاحشه ها ( به جز غير مسلمانان ) ممنوع مي باشد.

اين حديث مهاجمين مسلمان را تشويق مي كند تا زنان غير مسلمان را براي لذت جويي خود به فاحشه تبديل كنند. چون فاحشگي غير مسلمانان ممنوع نشده است. در طول تاريخ از اين مثالها به فراواني مي بينيم.

فصل 114: پيامبر گفت اكثر جمعيت جهنم را زنان تشكيل مي دهند. از ديد اسلام خوي اكثر زنان شيطاني است و جايگاه آنان جهنم است.

مالك 362:1221: ابن فهد گفت: » من چند كنيز دارم كه از زنانم بهتر هستند . ولي دوست ندارم آنها حامله بشوند. آيا مي توانم موقع انزال خود را عقب بكشم.» حجاج گفت » آنها مزرعه هاي تو هستند اگر دوست داري آنها را آبياري كن و اگر دوست نداري آنها را خشك نگه دار»

سه حديث بعدي در ارتباط با يكديگرند

مالك 364:1234: اگر زني به كودكي شير دهد او مادر رضاعي طفل مي شود و شوهرش پدر رضاعي او. اگر مردي دو زن داشته باشد و يكي از آنها به دختري شير دهد و ديگري به پسري? اين پسر و دختر نمي توانند با يكديگر ازدواج كنند چون پدر رضاعي آنها يكي است.

حديث بعدي متضاد حديث قبلي است.

مالك 364:1239: قانون خويشاوندي رضاعي فقط در مورد كودكان زير دو سال كاربرد دارد. اما مرد به بلوغ رسيده كه از شير زني تغذيه كرده شامل اين ارتباط رضاعي نمي شود

حديث بعدي را با دقت بخوانيد

مردي از عمر پرسيد: زنم سر خود به كنيزي كه با او هم خانه بودم از شير خود خورانده. حالا نسبت من به اين كنيز چگونه است؟

عمر گفت زنت را تنبيه كن و به طرف كنيزت برو

چه چيز بيشتري در باره اين آيه هاي طلايي تازينامه و احاديث روشن كه هدايتگر مسلمانان حقيقي است بگويم؟

غزالي متفكر معروف اسلامي 18 درد و رنج براي زنان در اسلام بر مي شمرد كه مسبب آنها نافرماني حوا در بهشت مي باشد. اين ليست آشكارا موقعيت زنان را در اسلام نشان مي دهد. و همچنين نشان مي دهد كه كه سنت هاي اجتماعي در دين اسلام چقدر عقب افتاده هستند. در اينجا اسلام تا آنجا پيش مي رود كه حتي حاملگي و درد زايمان را مجازاتي از طرف خدا بر مي شمارد. آيا اينچنين است الله  رحمان و رحيم؟

اين 18 مجازات عبارتند از:

1- عادت ماهانه
2-زايمان
3- جدايي از پدر و مادر و ازدواج با يك غريبه 4- حاملگي
5-نداشتن اختيار خود
6-بهره مندي از ميراث كمتر
7- نداشتن حق طلاق و قادر به طلاق نبودن
8-اينكه مردان مجازند تا 4 زن اختيار كنند اما زنان تنها مي توانند يك شوهر داشته باشند
9-اينكه بايد در خانه محصور باشند
10- اين حقيقت كه بايد در بيرون از خانه سرهايشان را بپوشانند
11- اين حقيقت كه شهادت دو زن برابر است با شهادت يك مرد
12- ديگر اينكه او نبايد بدون همراهي يكي از خويشاوندان نزديك از خانه بيرون رود
13- و اين حقيقت كه مرد ها براي نماز جمعه و تشييع جنازه مي توانند بروند اما زنان نميتواند 14- عدم توانايي آنها در حاكم و قاضي شدن
15- اين حقيقت كه شايستگي 100 جزء دارد تنها يك جزء آن به زنان نسبت داده شده و 99 تاي بقيه به مردان نسبت داده شده است
16- اين كه اگر زني به هرزگي تن دهد در روز قيامت مجازات او نصف مجازات ديگران خواهد بود(به نظر من مصداق اين حديث آيه 25 سورهُ نسا هست كه مي گويد كنيزان اگر خلافي انجام دهند مجازات آنها نصف مجازات زنهاي آزاد است. مترجم)
17- اين حقيقت كه اگر شوهرانشان آنها را طلاق بدهند بايد 3 ماه يا سه گذر عادت ماهانه را صبر كنند
18- اين حقيقت كه اگر شوهرشان بميرد قبل از ازدواج بايد 4 ماه و 10 روز صبر كنند.
اين تنها گوشه اي از حقايقي است كه در باره سرشت واقعي اسلام بيان شده است

توجه: براي نوشتن اين مقاله از كارهاي ا. گوش? رابرت. اي برنز و انور شيخ استفاده شده است

ترجمه: پارميس سعدي