از امام صادق منقول است: زماني كه مومني بميرد، هفتاد هزار فرشته تا قبرش او را تشييع ميكنند و زماني كه به قبرش گذاشته مي شود، نكير و منكر مي آيند و او را مي نشانند و از او مي پرسند پروردگارت كيست؟ دينت كدام، و پيغمبرت كه؟ ميگويد: پروردگارم خدا، محمد پيامبرم و دينم اسلام، پس قبرش را تا آنجا كه چشم كار كند، وسيع مي كنند و برايش طعام بهشتي مي آورند و روح و ريحان مي آورند و تفسير گفتار خداوند كه: و اما هركس از مقربان است، روح و ريحان دارد، اين است، يعني در قبرش جنت نعيم دارد. و در آخرت. سپس فرمود: زماني كه كافر بميرد، هفتاد هزار نفر از دوزخيان، او را تا قبرش همراهي مي كنند و او فريادي ميكشد كه همه جز جن و انس مي شنوند و مي گويد كاش بر مي گشتم و مومن ميشدم. او به حاملان خود قسم ميدهد كه مرا برگردانديد، شايد آنچه را ترك كردم، عمل كنم، دوزخ داران به او پاسخ ميدهند كه: نه! هرگز، اين كلمه اي است كه گوينده اش هستي و فرشته اي خطاب به آنها ندا مي كند كه اگر برگردد، باز به آنچه نهي شده است، باز مي گردد و چون در قبرش داخل شود، و مردم از او جدا شوند نكير و منكر در شكلي بس هراسناك بر او وارد شوند و او را بر پادارند و بپرسند: پروردگارت كيست و دينت و پيغمرت؟ زبانش به تپيدن مي افتد و قادر به جواب نيست. پس ازعذاب خدا ضربتي به او ميزنند كه هر چيزي از آن مي ترسد و مي لرزد. باز از او مي پرسند: خدايت كيست، دينت چيست، و پيغمبرت كيست؟ مي گويد نمي دانم! به او گويند ندانستي و ورع به خرج ندادي و رستگار نگشتي! سپس دري از درهاي جهنم را به روي او باز ميكنند و حميم دوزخ را برايش مي آورند و تفسير گفته خداوند: اما اگر از مكذبان گمراه باشد، با حميم پذيرائي مي شود، اين است، يعني در قبر آتش دوزخ او را فرا ميگيرد ( در آخرت ) امالی شیخ صدوق، برگ 461
همهٔ نوشتههای Arash_Bikhoda
زن در رده ی مرکب
سهل پسر زیاد آدمی گوید: حدیث کرد مرا عثمان پسر عیسی از خالد پسر نجیع از ابی عبدالله صادق که پیش او مذاکره شومی کردند. پس گفت شومی در سه چیز است: زن و مرکب و خانه؛ اما شومی زن مهریه سنگین است و ناسپاسی شوهر شومی مرکب بد خلقی و چموشی اوست و شومی خانه تنگی حیاط است و بدی همسایه ها و بسیار بودن چشم انداز آن. امالی شیخ صدوق، برگ 381
امام صادق ریاضی بلند نبوده؟
ابی عمار منشد از ابی عبدالل نقل میکند که به من گفت: ای ابی عمار! در حق حسین بن علی، شعری برای من انشاد کن! من شعری خواندم و او گریه کرد و دوباره شعری خواندم و گریست. به خدا قسم هر اندازه که من شعر انشاد کردم او گریه کرد، تا خانه پر از اشک شد و به من گفت: ای ابا عمار، هرکس که نوحه ای برای حسین بخواند، و پنجاه نفر را بگریاند، مستحق بهشت است. و هرکه بخواند در مصیبت حسین، یک بیت، پس بگریاند سی نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند بیست نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند ده نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند یک نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند شعری در مصیبت حسین، پس بگرید، پس برای اوست بهشت و هر کسی شعری بخواند در مصیبت حسین، پس خود را به گریه وا دارد، پس برای اوست بهشت.
امالی شیخ صدوق، برگ 227
چسبانیدن و مالیدن امام حسین توسط فطرس
ابراهیم، پسر شعیب میثمی گوید: از صادق، ابا عبدالل شنیدم که میگفت: زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل، با همراهی هزار فرشته دیگر دستور داد نازل شده و به رسول خدا تهنیت بگویند. جبرئیل فرود آمد و به جزیره ای در یک دریا عبور نمود که ملکی به نام فطرس – که از دارندگان عرش بود و خدا پرش را شکسته و در آن جزیره انداخته بود – جای داشت و هفصد سال، تا متولد شدن حسین، خدا را در آنجا عبادت نموده بود. او به جبرئیل گفت: کجا میروی؟ گفت: خداوند نعمتی به محمد ارزانی داشته که میخواهم بروم و از طرف خود و خدایم، آن را تبریک و تهنیت گویم. گفت: مرا نیز با خودت ببر، شاید محمد دعائی برایم نمود. جبرئیل او را نیز با خود برد و پس از تهنیت، اوضاع را به پیامبر عرض کرد. پیامبر به او گفت: خود را به این مولود بچسبان و به جایگاه خودت بازگرد. فطرس، خود را به حسین مالید و بال گرفت و گفت: ای فرستاده خدا! امت تو به تحقیق، این کودک را خواهد کشت و بر گردن من عوضی دارد و آن اینکه هرکس او را زیارت کند، به او برسانم و هرکس به او درود بفرستد، به او اطلاع دهم و هرکس که برای طلب رحمت نماید، به او بگویم و آن گاه پرواز کرد.
امالی شیخ صدوق، برگ 221
یکی دیگر از کارستان های محمد!
اسما – دختر ابوبکر – از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل کرد: زمانی که حسین به دنیا آمد، من حضور داشتم. پیامبر از من خواست که: پسر را بیاور! گفتم: ای رسول خدا! هنوز او را نشسته ایم. گفت: ای عمه! تو میخواهی او را پاکیزه کنی؟ او را خداوند پاک و طاهر کرده است. با همین سند، از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل شده، زمانی که حسین به دنیا آمد، او را به پیامبر دادم. زبانش را در دهان او گذاشت و حسین شروع به مکیدن آن نمود. من چنین فهمیدم که گویا رسول خدا، شیر یا عسل به او میخوراند. حسین خود را خیس نمود و رسول خدا میانه دو چشم او را بوسید و او را به من داد، در حالی که میگریست و میگفت: خدا بر مردمی که قاتل تو خواهند بود لعنت بفرستد. گفتم: پدر و مادرم به فدایت، چه کسی او را خواهد کشت؟ گفت: گروه گمراهی از بنی امیه باقی خواهد ماند. امالی شیخ صدوق، برگ 217
جریان نامگذاری حسنک و حیسنک!
ابوحمزه ثمالی، از زید، پس علی و او از پدرش علی بن حسین نقل میکند: زمانی که فاطمه، حسن را به دنیا آورد، به علی فرمود: او را اسم بگذار! گفت من در نامگذاری او، بر رسول خدا سبقت نخواهم گرفت. رسول خدا آمد و او در پارچه ای پیچیده خدمت پیامبر آوردند. فرمود: مگر ممنوع نکردم که او را در پارچه ای زرد نپوشانید؟ پس آن پارچه را به کناری انداخت و پارچه ای سفید برداشت و حسن را در آن پیچید. آنگاه به علی گفت: آیا برای او اسمی گذاشتی؟ گفت: من در نامگذاری او، بر شما پیشی نجستم. پیامبر گفت: من نیز در این موضوع، بر خدا پیشی نخواهم گرفت. خداوند به جبرئیل وحی فرستاد: پسری برای محمد به دنیا آمده است، او را سلام برسان و پس از تهنیت، بگو نسبت علی به تو، چون نسبت هارون به موسی است. اسم او را پسر هارون بگذارید پس جبرئیل فرود آمد از طرف خداوند، تهنیت گفت و گفت: خداوند دستور داده که اسم او را همان اسم پسر هارون بگذارید. پرسید پسر هارون چه اسمی داشت؟ گفت: شبر! گفت زبان من عربی فصیح است. او را حسن نام بگذار و اسمش را حسن گذاشت، و زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل وحی فرمود: پسری برای محمد متولد شده، پس به او تهنیت بگو و بگو نسبت علی به تو، همچون نسبت هارو ن است به موسی. اسم او را اسم فرزند کوچک هارون بگذار. پرسید اسم پسر هارون چه بود؟ گفت: شبیر. گفت: زبان من عربی سلیس است. گفت: پس، اسم او را حسین بگذار! نتایج: 1- بچه رو نباید در پارچه زرد گذاشت،چقدر ابلهانه! 2- محمد حرف جبرئیل رو گوش نمیکنه و حرف خدا را قبول نمیکند و اسم بچه را نمیگذارد شبیر! 3- علی و فاطمه هم حرف محمد را گوش نکرده بودند قبلاً بهشون گفته بود پارچه زرد نپیچید بعد انها پیچیدند. 4- خدا خنگ هست و دفعه اول یاد نگرفته که محمد زبانش عربی سلیس است بازهم همونکار رو کرده.
امالی شیخ صدوق، برگ 215
یاوه؟ خرافات؟ دروغ و یا حقیقت؟
ابو یوسف یعقوب پسر ابراهیم از ابی حنیفه از عبدالرحمن سلمانی از حنش پسر معتمد از علی پسر ابو طالب نقل میکن که گفت: رسول خدا مرا خواند و به یمن فرستاد تا میانه ی یمنی ها صلح کنم. گفتم ای رسول خدا آنها مردمانی بسیارند و پیر مردانی کهن دارند و من جوانی هستم نورس. فرمود: ای علی زمانی که به گردنه ی افیق صعود کردی با صرای بلند فریاد کن: ای درخت! ای کلوخ ای سنگ، محمد رسول خدا به شما درود فرستاد. پس رفتم و زمانی که بر آن گردنه بالا رفتم و به یمن سرازیر شدم و دیدم همه با نیزه های افراشته پیکان زده و کمان بر دوش و تیغهایی لخت و برهنه به سوی من روی آورده اند پس با آوازی بلند پیغام پیغامبر را بر شجر و کلوخ و خاک رساندم. پس درخت و کلوخ و خاکی نماند مگر هم آواز با من فریاد کشیده و گفتند: بر محمد رسول خدا و نیز تو درود باد پس همه ی آن مردم پریشان شدند ودل ها و زانو ها ی شان لرزید و سلاح از دستانشان افتاد و شتابان نزد من آمدند پس میانه ی آنها اصلاح کرده و بازگشتم. امالی شیخ صدوق، برگهای 353ـ355
با ستارگان زمستان و تابستان را معین میکنند.
احمد پسر ابي عبدالله از احمد پسر محمد ابي نصر …..صادق نقل ميكند كه فرمود : ابليس تا آسمان هفتم مي شكافت ، ولي زماني كه عيسي زاده شد ، از سه آسمان ممنوع شد و تا چهاز آسمان ديگر پيش مي رفت پس زماني كه رسول خدا متولد شد ، از هفت آسمان ممنوع شد و شيطان ها را با تير ميزدند . قريش گمان كردند: كه اين اتفاق قيامتي است كه از اهل كتاب شنيديم كه او را نام ميبرند ! عمرو پسر اميه كه ستاره شناس ترين مرد جاهليت بود ، مي گفت : به ستاره ها توجه كنيد كه راهنما هستند و وقت زمستان و تابستان ، به سبب آنها شناخته ميشود ، اگر آنها سقوط كنند همه چيز هلاك شود و اگر آنها پابرجا بمانند ، ستاره هاي ديگر سقوط ميكنند ، و اين امري است تازه ! در صبح روز ولادت پيغمبر همه بتها سرنگون شدند و با صورت بر زمين افتادند . در آن شب ، طاق كسري گسست برداشت و چهارده كنگره از كنگره هاي آن فرو ريخت و درياچه ساوه خشكيد و وادي آن پر از آب شد و آتشكده فارس كه ازهزار سال پيش فروزان بود ،خاموش گرديد و موبدان خواب ديدند كه شتران سختي اسبان عربي را كه از دجله گذشتند و رود دجله عريان شد بر آن مسلط گشت. در آن شب ، نوري از سمت حجاز بر آمد و تا مشرق امتداد يافت و تخت همه سلاطين وارونه شد و خود آن ها هم لال شدند و نتوانستند در آن روزسخني بگويند ؛ دانش كاهنان ربوده شد و سحر ساحران باطل گرديد و كاهن هاي عرب از همزاد شيطاني خود ممنوع شدند و قريش در ميان عرب «آل الله» ناميده شد. امام صادق (ع ) فرمود : آن ها را به اين جهت «آل الله» گفتند كه در بيت الله بودند.آمنه گويد : به خدا قسم ، چون فرزندم به دنيا آمد ، دست بر زمين نهاد و سر به آسمان برداشت و بدان نگريست و نوري تابيد كه همه جو را روشن كرد و شنيدم كه در آن نور گوينده اي مي گفت : تو سيد عرب را به ذنيا آوردي و او را » محمد » بنام. عبدالمطلب آمد كه او را ديدار كند ، پس آنچه مادرش گفته بود ، را شنيده بود . او را در دامن گرفت و گفت : سپاس خداوند را كه اين فرزند را به من داد كه اندامي خوش رايحه دارد و در گهواره از همه پسران آقاست و با اركان كعبه او را پناه داد ، آن گاه اشعاري درباره او سرود . شيطان در ميان اعوان خود فرياد كشيد و همه شياطين پيرامونش را گرفتند : اي آقاي ما چه چيزي تو را به هراس افكنده است ؟ گفت واي بر شما باد، از ديشب وضع آسمان و زمين دگرگون شده و در زمين اتفاقات تازه و عحيبي رخ داده كه از زمان ولادت عيسي تا كنون سابقه ندارد برويد و از اين پيشامد خبر تازه اي بگيريد ، پس همه انها پراكنده شده برگشتند و گفتند :ما چيز تازه اي نديديم ! ابليس گفت : خود بايد خبر برگيرم . او در دنيا به گردش پرداخت ، تا به ناحيه حرم مكه رسيد و ديد كه فرشتگان اطراف آن را گرفته اند . خواست وارد شود كه بانگي زدند و برگشت و مانند يك گنجشك گرديد . خواست از طرف غاز حرا بر آيد كه جبرئيل نهيبش زد : برو ، اي لعنت شده ! گفت اي جبرئيل ! سخني زتو مي پرسم : بگو كه از ديشب تا كنون ، چه تازه اي رخ داده است ؟ گفت محمد متولد شده است . گفت : آيا مرا در او بهره اي خواهد بود ؟ گفت نه ! گفت در امت چطور ؟ گفت آري ! گفت راضي ام . امالی شیخ صدوق، برگ 453
داستان رستاخیز و علویان نورانی
حسين پسر عيد از اسحاق پسر ابراهيم از عبدالله پسر صباح از ابي بصير از ابي عبد الله صادق نقل كرد كه فرمود : زماني كه روز قيامت فرا برسد ، خداوند خلق اولين و آخرين را، در يك سرزمين گرد هم آورد و يك تاريكي سخت همه را فرا مي گيرد و آنها به سوي پروردگار خود ناله ميكنند و مي گويند : پروردگارا! اين تاريكي را از ما برطرف كن ! پس جمعي مي آيند ، در حالي كه نوري در برابر مي درخشد ، كه عرصه قيامت را روشن مي كند . حاضران قيامت ميگويند : اينها پيامبران خدا هستند . از طرف خدا وند ندا ميرسد كه اينان پيامبر نيستند . همه ميگويند : اينان فرشته اند، از جانب خدا وند ندا ميرسد كه : اينان فرشته هم نيستند . پس همه ميگويند : شهدا هستند ، ندا ميرسد كه آيا خود آنها نمي پرسيد كه چه كساني هستند ؟ پس همگي مي پرسند : شما چه كسي هستيد؟ مي گويند ما علويه هستيم و ذريّه محمد، فرستاده خدا و اولاد علي ولي خدا هستيم، مائيم كه به كرامت خدا مخصوصيم و در آسايش و اطمينان هستيم . از طرف خداوند به آنها ندا ميرسد كه : دوستان و شيعيان خود را شفاعت كنيد و آنها هر كس را كه بايد ، شفاعت ميكنند . امالی شیخ صدوق، برگ 458
تعریف جالبی از خرد
ابراهيم پسر هاشم از علي پسر معبد از حسين پسر خالد از ابي الحسن رضا نقل كرد كه از او در باره عقل پرسيدند . فرمود غصّه خوردن ، با دشمنان مسامحه نمودن و با دوستان مدارا ورزيدن . امالی شیخ صدوق برگ 449
سریع ترین راه کسب ویزای بهشت
از صادق جعفر بن محمد كه هر كس سي بار «سبحان الله و بحمده »، « سبحان الله العظيم و بحمده» بگويد رو به توانگري گذاشته، به فقر پشت كرده و در بهشت را كوبيده! امالی شیخ صدوق برگ 447
مؤمنان تلاش کنند که در روزهای پنجشنبه و جمعه فوت بفرمایند!
حسين پسر سعيد از حماد پسر عيسي از حريز پسر عبدالله سجستاني از ابان پسر تغلب از صادق جعفر بن محمد نقل كرد كه فرمود : هر كس از مومنان كه از زوال روز پنج شنبه تا ظهر روز جمعه از دنيا برود ، خداوند او را از فشار قبر پناه ميدهد . امالی شیخ صدوق برگ 455
امام رضا، اعتماد به نفس اش و رقابتش با الله!
احمد، پسر محمد، پسر ابی نصر بزنطی گوید: در نامه ابوالحسن علی بن موسی الرضا خواندم که نوشته بود: به شیعیان من برسانید، زیارت من در نزد خداوند، برابر است با هزار حج. به فرزندش گفتم: هزار حج؟ گفت: آری به خدا قسم هزار حج برای کسی که با شناخت مقامش، او را زیارت کند. امالی شیخ صدوق برگ 191
حسن و حسین بر روی «نور» آویزان میشوند!
معاویه از نافع از ابی عمر نقل میکند که رسول خدا گفت: در روز قیامت عرش الله را به تمام زینت ها می آرایند و دو منبر از نور را می آورند که هریک از آنها، صد مایل است و یکی از آنها را بر سمت راست عرش میگذارند و دیگری را بر سمت چپش آنگاه حسن و حسین را می آورند. حسن بر بالای یکی میرود و حسین بر بالای دیگری صعود میکند، و خداند عرش خود را با وجود آنها می آراید، همانگونه که زنی با دو گوشواره خود را زینت میدهد.
امالی شیخ صدوق برگ 179
سر بریدن اسیر توسط امام علی
زید پسر علی، از پدرش علی بن حسین نقل میکند که گفت: رسول خدا، روزی بیرون رفت و نماز صبح را خواند و آنگاه فرمود: ای مردمانً کدامیک از شما حاضر است به نزد سه نفری که به لات و عزی قسم خورده اند مرا بکشدند رفته و از من دفاع نمایید که قسم به خدای کعبه، آنها به دروغ قسم خورده اند. مردم سکوت کردند و کسی چیزی نگفت. پیامبر گفت: گمان میکنم علی بن ابیطالب، پیش شما نیست. عامر پسر قتالده گفت: او تب داشت و برای نماز نیامده است، اجازه دهید تا او را باخبر کنم. گفت: علی را با خبر کن! او علی را باخبر کرد و علی با عجله آمد، در حالی که پیراهنی بلند بر تن داشت که دو سوی آن را به گردنش بسته بود. آنگاه پرسید: ای فرستاده خدا! این چه خبری است؟ گفت: این خبر از طرف فرستاده خدای من است و اطلاع میدهد که کسانی برای کشتن من، به پا خاسته اند و به خداوند کعبه قسم دروغ خورده اند. علی گفت: من به پیشواز آنها میروم و هم اکنون لباس بر تن میکنم. رسول خدا فرمود: بگیر این لباس و زره و شمشیر را! او زره را به تن نمود و عمامه را به سر نهاد و شمشیر را به کمرش بست و با اسبش رفت و تا سه روز، خبری از او در دست نبود. و جبرئیل خبری از او نداده بود. فاطمه با حسنین آمد و گفت: شاید این دو کودک بی پدر شده اند. در این حال، اشک از چشمان پیامبر جاری شد و فرمود: ای مردم! هرکس که خبری از علی برای من بیاورد او را به بهشت بشارت میدهم. مردم به راه افتادند تا خبری بیاورند. چون پیامبر بسیار اندوهگین و غم زده بود، حتی پیر زنان نیز بیرون شتافتند و عامر پسر قتاده برگشت و مژده آورد و جبرئیل نیز خبر به پیامبر آورد. در این حال، علی با سه شتر و دو نفر اسیر و سه اسب، وارد شد و در دستش سری بود. پیامبر فرمود: ای ابوالحسن! آیا میخواهی کار تو را بازگو کنم؟ منافقان گفتند: تا لحظاتی پیش اندوهگین بود و اکنون میخواهد حالات او را باز گوید! پیامبر گفت تو خود کارت را بازگو کن، تا برای مردم حجت باشی. گفت: ای رسول خدا! چون به آن محل رسیدم، سه نفر شتر سوار را دیدم که فریاد زدند: کیستی؟ گفتم علی پسر ابوطالب، پسر عموی رسول خدا هستم. گفتند: ما برای خداوند فرستاده ای سراغ نداریم، و پیش ما، کشتن تو با کشتن او یکسان است. شخصی که اکنون کشته شده به من هجوم آورد و میان من و او، ضرباتی رد و بدل شد. بادی سرخ وزید که از آن، آواز شما را شنیدم که میگفتید: گریبان زره را برایش پاره کرده، بر رگ و شانه اش بکوب. پس به شانه او زدم و اتفاقی نیافتاد. بادی زرد وزید که میگفتید: زره از پایش افتاد، به پایش بزن! زدم و آن را قطع نمودم و سرش را گرفتم و کنار انداختم. این دو مرد گفتند: شنیده ایم محمد انسانی رحم پیشه و پر مهر است، پس در قتل ما تعجیل نکن و ما را به نزد او ببر که این رئیس ما، با هزار قهرمان برابر بود. پیامبر فرمود: یا علی! آواز اول که شنیدی از طرف جبرئیل بود، آواز دوم از طرف میکائیل بود. آنگاه فرمود یکی از این دو مرد را پیش من بیاور! او را آورد. پیامبر گفت: بگو «لا اله الا الله» و به رسالت من شهادت بده! گفت: کندن کوه ابو قبیس، برای من ، از اعتراف آسان تر است. گفت ای علی! او را ببر و گردنش را بزن. سپس فرمود: دومی را بیاور. به او هم گفت که بگو: «لا اله الا الله» و بر رسالت من گواهی بده! گفت: مرا به دوستم ملحق کن! فرمود: ای علی! او را نیز گردن بزن. علی او را کنار کشید و شمشیر کشید، تا گردنش را بزند که جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند سلام می رساند و میگوید: او را نکش، زیرا در قبیله اش، انسانی است خوش اخلاق و بخشنده. پیامبر فرمود: یا علی! دست دار که فرستاده خدای من اطلاع میدهد این شخص خوش اخلاق و سخاوتمند است. مشرک گفت: این خبر را آیا فرستاده پروردگارت داده است؟ گفت: آری! گفت: سوگند به خدا من در برابر برادرم، هرگز مالک یک درهم نبوده ام و در جنگ هرگز رو ترش نکرده ام. من ا کنون به خدا ایمان می آورم: شهادت میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و تو نیز فرستاده او هستی. این از مواردی است که حسن اخلاقش و سخاوتش او را به بهشت انباشته از نعمت رساند. حمد مخصوص خداست و درود خداوند بر بهترین مخلوقش محمد و خاندان پاک و طاهر او. امالی شیخ صدوق برگ 169
خشونت علی و شخصیت محمد
عقبه پسر علقمه، از صادق جعفر بن محمد نقل میکند:
عرب بیابانگردی نزد پیامبر آمد و ادعا کرد که از بابت شتر، هفتاد درهم از او طلب دارد.
پیامبر به او گفت: آیا آن را از من نگرفتی؟
گفت: نه! گفت: من آن را به تو دادم. عرب گفت: من راضی هستم که شخصی میان ما و شما حکم کند.
پیامر با او به نزد یکی از قریشیان آمد. قریشی به عرب گفت: به پیامبر خدا چه ادعای داری؟ گفت: هفتاد درهم پول یک شتر که به او فروخته ام. گفت: ای پیامبر خدا تو چه میگوئی؟ گفت: آن را پرداخت کرده ام. قریشی گفت: ای رسول خدا! شما بر طلب داشتن او اقرار نمودید، بنابر این باید دو نفر را به عنوان شاهد بیاورید، تا اثبات شود که پرداخته اید، یا اینکه هفتاد درهم به او بدهید.
پیامبر خشمناک برخاست و در حالی که عبایش را میکشید، گفت: به خدا قسم، نزد کسی خواهم رفت که با حکم خداوند میان ما حکم نماید. و همراه مرد عرب نزد علی آمد و علی از عرب پرسید چه ادعایی درباره رسول خدا داری؟ گفت: از بابت فروختن شتری، هفتاد درهم طلب دارم. گفت: ای پیامبر خدا، شما چه میگوئید؟ گفت پولش را پرداخته ام. گفت: ای عرب! رسول خدا میگوید آن را پرداخت کرده است، آیا راست میگوید؟
گفت: نه، به من پرداخت نکرده است. علی، در دم شمشیر کشید و گردن او را زد پیامبر گفت: عرب را چرا کشتی؟ گفت: به خاطر اینکه شما را تکذیب نمود. و هرکس که شما را تکذیب کند، خون او خلال است و قتلش واجب. پیامبر گفت: یا علی! سوگند به خدائی که مرا به حق مبعوث نموده تو از حکم خدا خطا ننمودی، ولی دیگر چنین نکن!
امالی شیح صدوق برگ 164
محمد مخ میزند و سرباز برمیگزیند!
هشام پسر سالم از ابی عبیده حذاء از ابی عبدالله نقل کرد که جمعی از اسیران را خدمت پیغمبر (ص) آوردند. پس دستور داد همه را بکشند جز یکی از آنها را… آن مرد عرض کرد: ای محمد! پدرم و مادرم به فدایت! چه شد که از میان آن همه تنها مرا آزاد کردی؟ فرمود: جبرئیل از طرف خداوند به من خبر داد که در تو پنج خصلت خداپسند که پیامبرس نیز آن را دوست میدارد وجود دارد: غیرت جدی سخت بر زنان وخانواده ات سخاوت حسن خلق را ستگویی و شجاعت. آن مرد وقتی این سخن را شنید اسلام آورد و اسلامش را نیکو داشت و به همراه دسول خدا به شختی نبرد کرد تا به شهادت رسید. امالی شیخ صدوق برگ 431
پیامبر حسود
ابی عبدالله برقی از محمد پسر عیسی از عبیدالله پسر عبدالله دهقان از درست پسر ابی منصور واسطی از ابراهیم پسر عبداحمید از ابی الحسن موسی بن جعفر از پدرانش نقل کرد که گفت: رسول خدا داخل مسجد شد و دید مردم پیرامون مردی جمع شده اند. پس پرسید: این چیست؟ گفتند: علامه است . پرسید:علامه چیست؟ گفتند: داناترین مردم به نسب های عرب و حادثه ها و روز های دوران جاهلیت و نیز دانا به اشعار و عربیت. پیغمبر فرمود: دانشی است که زیانی ندارد نادانستن آن و دانستن اش هم سودی ندارد. امالی شیخ صدوق برگ 423
مسلمانان همیشه برترند!
مسعده از صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش نقل کرد که همانا پیغمبر فرمود: هرکس که یک یهودی یا یک ترسا یا یک گبر یا نامسلمانی را ببیند و بگوید:سپاس خدای را که مرا به تو به سبب اسلام برتری داد که دینم باشد و با قرآن برتری ام داد تا کتابم باشد و با محمد برتری ام داد تا پیغمبرم باشد و با علی برتری ام داد تا امامم باشد و با مومنان که برادرانم باشند و با کعبه که قبله ام خداوند هرگز میان او و آن نامسلمان در دوزخ جمع نمیکند. امالی شیخ صدوق برگ 423
هوشیاری «نماز» که احیانا دارای شخصیت است.
هشام پسر سالم از عماره پسر موسی ساباطی از ابی عبدالله صادق نقل کرد که فرمود: هرکس که نماز های واجب خود را در اول وقت بخواند و آنها را درست ادا کند فرشته ای آن را پاک و درخشان به آسمان میرساند و آن نماز فریاد میزند:خدای نگاهت دارد چنان چه نگاهم داشتی و من تو را به خدا میسپارم چنان چه تو مرا به به فرشته ی کریم خدا سپردی و هرکس که بدون داشتن عذر آن را بی وقت بخواند و درست ادا نکند فرشته ای آن را در رنگی سیاه و تاریک بالا میبرد و آن نماز فریاد میزند:خداوند تو را ضایع کند چنان چه مرا ضایع کردی و خداوند رعایتت نماید چنان چه رعایتم نکردی. امالی شیخ صدوق، برگ 405
تاریخ عرب قبل از اسلام
عبدالعزیز سالم ترجمه باقر صدری نیا
تشیع و قدرت در ایران
نگاهی از درون به جنبش چپ ایران: گفتگو با ایرج کشکولی
حمله به آدم پوشالین
این مغلطه همچنین با نامهای پهلوان پنبه، و Attacking a Straw Man شناخته میشود.
شرح مغلطه
مغلطه آدم پوشالین یکی از رایج ترین مغالطات در بین عوام است، بطور کلی زمانی این مغلطه صورت میگیرد که طرف مغالط استدلال و ادعای طرف مقابل خود را تحریف کند تا رد آن را بر خود آسانتر کند.
الگوی منطقی این مغالطه را میتوان بصورت زیر در نظر گرفت:
- شخص A ادعای اولیه X را مطرح میکند
- شخص B ادعای ثانویه Y را که برداشتی مغشوش از X است و معمولاً شبیه X است ولی خود X نیست مطرح میکند
- شخص B ادعای Y را رد میکند
- شخص B نتیجه میگیرد که ادعای X نادرست بود است
معمولاً ادعای ثانویه Y حالتی شدت یافته و مبالغه آمیز از X یا کاملاً برعکس حالتی بسیار ساده و تحقیر شده از آنرا دارد و به دلیل شگفت انگیز و واضح البطلان بودن شگفت زدگی را در مخاطبان تحریک میکند، روشن است که در بسیاری از مواقع رد یک ادعای افراطی یا تفریطی آسانتر از ادعای معتدل است. دلیل گسترش و رواج این مغلطه بسیار روشن است، افراد مغالط میخواهند زحمت خود را در رد ادعای طرف مقابل خود کم کنند یا چون قادر به پاسخگویی نیستند اساساً میخواهند با استدلال و ادعای اصلی روبرو نشوند، بنابر این نسخه ای تحریف شده از ادعای اصلی را مطرح میکنند و آنرا رد میکنند و این سبب میشود که احساس پیروز شدن در مناظره و گفتمان به آنها دست بدهد در حالی که شخص مغالط حتی با استدلال طرف مقابل نیز روبرو نشده است. بسیاری از افراد هنگامی که با کسی بحث و مناظره میکنند بجای گوش کردن به استدلال طرف مقابل و تلاش برای یافتن نقاط ضعف آن، تمام تلاششان بر این است که نسخه ای تحریف شده از استدلال طرف مقابل را فراهم آورند.
وجه تسمیه این مغلطه در زبان انگلیسی و برگردان آن به زبان فارسی هم به همین رفتار باز میگردد، شخص مغالط در این مغلطه بجای اینکه با استدلال طرف مقابل خود روبرو شود که دارای گوشت و استخوان است، کاریکاتوری خیالی از آن استدلال که حریفی پوشالین است را در مخیله خود تصور و سپس به آن حمله میکند و البته روشن است که هر کسی میتواند با آدمی پوشالین کشتی بگیرد و وی را زمین زده و بر او چیره شود، لذا حمله به آدم پوشالین «هنر» نیست و «استدلال» هم نیست.
دلیل مغالطه بودن
مغلطه حمله به آدم پوشالین واضح البطلان است، هدف از انجام یک مناظره و بحث این است که طرفین استدلالهای یکدیگر را بشنوند و با توجه به اعتبار این استدلالها یا ادعاهای یکدیگر ر بپذیرند یا آنرا رد کنند. بنابر این از یک حریف منطقی و خوب در یک مناظره انتظار میرود که برای رد کردن حرف شما، دقیقاً همینکار را بکند یعنی چیزی که شما گفته اید را رد کند، نه اینکه به اصطلاح «حرف توی دهان شما بگذارد» و چیزی که شما نگفته اید را رد کند و پیروزی خود در رد باور خودساخته خویش را پیروزی بر استدلال شما تلقی کند. بر اساس اصول مناظره شایسته است هریک از طرفین قوی ترین استدلال طرف مقابل را رد کند.
همچنین روشن است که ادعای ثانویه Y میتواند بطور مستقل درست یا نادرست باشد اما درستی و نادرستی آن طبیعتاً بخاطر مستقل از X بودن و بی ارتباط بودن از آن، تاثیری روی ادعای اولیه X ندارد، لذا رد Y، رد X را نتیجه نمیدهد!
چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟
واکنش طبیعی و رایج به این مغلطه آن است که شما از ادعای ثانویه تحریف شده نیز دفاع کنید، چون گاهی ممکن است ادعای ثانویه نیز از نظر شما درست باشد (و این تبحر مغالط در مغلطه گری را نشان میدهد که چنین ادعایی مطرح می کند) و شما تحریک به دفاع از آن باور خود نیز بشوید و این دقیقاً چیزی است که شخص مغالط میخواهد که شما انجام دهید، زیرا او تلاش میکند در واقع موضوع را تغییر دهد و بحث را از ادعا و استدلال شما تبدیل به استدلال و ادعایی دیگر کند تا هم توجه را از مسئله اصلی که در مناظره مورد بحث است دور کند و هم خود را از شر پاسخگویی به شما خلاص کند.
اما واکنش درست و منطقی به این مغلطه این است که به شخص مغالط تذکر داده شود که کار او «حمله به آدم پوشالین» است و شما در واقع چیزی که او رد کرده است را اساساً ادعا نکرده اید.
همچنین میتوان به شخص مغالط به سادگی گفت «چیزی که من گفتم این نبود! شما ادعا یا استدلال من را رد کنید نه اینکه از خودتان چیزی به من نسبت بدهید و بعد آنرا رد کنید»
برخوردی نرم تر نیز قابل تصور است و آن این است که به مغالط بگوییم «این مسئله دومی که شما مطرح کردید میتواند درست یا نادرست باشد ولی موضوع بحث من با شما اصلاً آن نیست، بلکه موضوع اصلی X است.»
البته گاهی ممکن است مطرح کردن Y از جانب شخص مغالط به این دلیل باشد که وی قدرت فهم و درک X را ندارد و فهم خود از X را بصورت Y مطرح کرده است نه اینکه او عمداً قصد مغلطه و تحریف داشته باشد. در چنین شرایطی لازم است برای فهماندن X به شخص مغالط تلاش کنیم و بگوییم که درست X را متوجه نشده است و Y برداشتی غلط از X است.همچنین در بحث های شفاهی با افراد، بسیار خوب است اگر پس از استدلال کردن از آنها بخواهید که استدلال شما را تکرار کنند، و اگر نتوانستند اینکار را انجام دهند به آنها بگویید که بهتر است بجای ایراد گرفتن اول سعی کنند استدلال شما را بفهمند و درک درستی از آن داشته باشند و بعد آنرا رد کنند. تکرار استدلال شما توسط حریف همچنین به شما این فرصت را میدهد که اگر وی برداشت غلطی از استدلال شما داشته است آن برداشت غلط را تکرار کند و شما بتوانید آنرا اصلاح کنید.
همچنین برای دچار نشدن به این مغلطه خوب است که پیش از تلاش برای رد یک استدلال، اول از طرف مدعی بپرسیم که آیا استدلالش همان چیزی است که ما میفهمیم یا نه، سپس در صورت تایید استدلالش شروع به رد آن کنیم و اگر گفت که نه استدلالش را بد متوجه شده ایم میتوانیم از او بخواهیم که درک ما را اصلاح کند.
مثال
1-
سودابه – من فکر میکنم از مشکلات بزرگ و شاید بزرگترین مشکل فرهنگی ما در رسیدن به آزادی و دموکراسی در ایران اسلام است. اسلام خود یک تفکر سیاسی غیر دموکراتیک است و قوانینی متناقض حقوق بشر دارد.
کاوه – یعنی تو میگویی دین در همه جا با دموکراسی تضاد دارد و همه جای جهان مردم اول باید دینشان را کنار بگذارند تا بعد به دموکراسی نزدیک شوند و در کشورشان به حقوق بشر احترام گذاشته شود؟ این کاملاً مسخره است!
2-
کاوه- من باور به وجود خدا ندارم!
سودابه- این اصلاً قابل قبول نیست چون تو در واقع میگویی انجام هر عملی درست است!
3-
سودابه – من با قطع کردن دست دزد که در قرآن آمده به شدت مخالفم اینکار مصداق بارز شکنجه است و با حقوق بشر در تناقض است.
کاوه – برای قطع کردن دست دزد چندین شرط وجود دارد، دست هر دزدی را در شریعت قطع نمیکنند.
4-
کاوه- در ایران دموکراسی وجود ندارد و به حقوق بشر احترام گذاشته نمیشود
سودابه- یعنی شما میگویید در اسرائیل به حقوق بشر احترام گذاشته میشود؟ چند تن فلسطینی تابحال به دست اسرائیلی ها کشته شده اند؟
5-
سودابه – من معتقدم قرآن از جانب خدا نیست!
کاوه – تو چطور میتوانی تمام کتابهای آسمانی را زیر سوال ببری؟
6-
کاوه- بودجه نظامی دولت امسال باید کمتر شود و بجای آن این هزینه صرف ساختن مدارس و بیمارستانها شود.
سودابه- آیا فکر نمیکنی با نابود کردن توان نظامی کشور بیگانگان به بفکر تجاوز به کشورمان بیافتند؟
7-
سودابه – در صورتی که ایران یک کشور دموکرات بشود، داشتن سلاح اتمی به نفع منافع ملی ماست.
کاوه – واقعاً شرم آور است که تو زندگی انسانهای بیگناه و حفظ طبیعت و محیط زیست برایت ذره ای ارزش ندارد و حاضری که همه چیز را زیر پا بگذاری.
8-
کاوه- زن و مرد باید در مقابل قانون کاملاً برابر باشند و از برابری حیثیتی و حقوقی کامل برخوردار باشند، قانون به هیچ عنوان حق تبعیض علیه زنان را ندارد.
سودابه- تو در واقع میگویی زن و مرد از لحاظ فیزیولوژیکی باهم برابر هستند، اینگونه نیست هروقت مردها به بچه ها شیر دادند و باردار و پریود شدند میتوان برابری حقوقی و حیثیتی را برای زن و مرد توجیح کرد.
9-
سودابه- من با ضرب و شتم مجرمان توسط پلیس به این عنوان که «اراذل و اوباش» هستند بسیار مخالفم، «اراذل و اوباش» هم شهروندان کشور هستند و دارای حقوق شهروندی هستند، در واقع کسانی که «اراذل و اوباش» را ضرب و شتم میکنند یا آنرا تایید میکنند خودشان «اراذل و اوباش» هستند و از مدنیت بدور هستند.
کاوه- کار تو بجایی رسیده است که از اراذل و اوباش دفاع میکنی؟ اگر همین اراذل و اوباش به نزدیکانت تجاوز کنند یا از تو اخاذی کنند هم باز همین حرف را خواهی زد؟
10-
کاوه- من با مجازات اعدام مخالفم، آمار نیز نشان میدهد که اعدام میزان جرایم را پائین نمی آورد.
سودابه- پس از نظر تو جان قاتلان و جنایتکاران بیشتر از جان شهروندان و دولتمردان ارزش دارد! واقعاً مسخره است!
برای مطالعه بیشتر
1- فالاسی فایلز
http://www.fallacyfiles.org/strawman.html
2-ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Straw_man
3- Critical Thinking, An introduction to the Basic Skills, Fourth edition, William Hughes & Johnathan Lavery,Broadview Press, 2004, Page 155.
4- Attacking Faulty Reasoning, T. Edward Damer, Fourth Edition, Wadsworth Thomson Learning, 2001,Belmont CA, Page 179.
5-A Concise Introduction to Logic, Patrick J.Hurley, 7th Edition, Page 129.
6- مغالطات، علی اصغر خندان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، پژوهشکده فلسفه و کلام اسلامی، بوستان کتاب قم، چاپ دوم، 1384، برگ 203
هفت سین جمهوری اسلامی
هفت سين جمهوري اسلامي : سنگسار، سرکوب، سانسور، سلول، سياهچال، سوگواري، سياه پوشي و سينه زني
احمدی نژاد بر قبر کورش
احمدینژاد میره سر قبر کورش میگه ای کوروش بیدار شو، پاشو، ما ریدیم.
بسيجي و سوره بقره
یک بسیجی موبایل منشی دار میخره، پیغامشو میذاره «لطفا بعد از شنیدن سوره بقره، پیغام خود را بگذارید»
احمدي نژاد و اسم ایران
مي دونين احمدي نژاد اسم ايرانو مي خواد عوض كنه بزاره نريمان چون ميگه ايران اسمه دختره و يه بار صدام به ايران تجاوز كرده و الان هم آمريكا به ايران چشم طمع داره. از احمدي نژاد مي پرسن به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ ميگه: چي ميشه نداره كه، ايران ميره جام جهاني اسرائيلو ميگيره
لیاقت احمدي نژاد
احمدي نژاد رییس فدراسیون شطرنج میشه بعد از یک هفته برکنار میشه. دلیلیش رو میپرسند مبینند قانون گذاشته1 – اسب نمی تونه فیل رو بزنه، 2- خر هم بازی بعدش شهردار مکه میشه بعد از یک هفته برکنار میشه. دلیلیش رو میپرسند مبینند کعبه رو انداخنه بوده تو طرح در ادامه موفقیتهاش رییسه صدا و سیما میشه باز هم بعد از یک هفته برکنار میشه، دلیلیش رو میپرسند مبینند وسط اذان آگهی بازرگانی گذاشته بود. با کلی پارتی بازی رییسه مخابرات میشه بعد از یک هفته مخابرات ورشکست میشه. دلیلیش رو میپرسند مبینند تلفن همگانی ها رو بی سیم درست کرده بود. بعد از این همه ضایع بازی از کارهای دولتی برکنارش میکنند میره یه کتاب فروشی باز میکنه. باز هم بعد از یک هفته کتاب فروشی رو میبندند. دلیلش رو می پرسند میبینند برای جلب مشتری جلوی کتابفروشی نوشته بود «جلد دوم قرآن رسید». دوباره ضمانتش رو میکنند آزاد میشه میره یه عکاسی باز میکنه بعد از یه هفته عکاسی رو میبندند خودش هم محکوم به اعدام میشه. دلیلش رو میپرسند میبینند برای جلب مشتری جلوی عکاسیش نوشته بود: « ظهور امام زمان در یک دقیقه»
بسيجي و سوره بني اسرائيل
بسيجيه میره مسابقه ی قرآن، سوره ی بنی اسرائیل بهش می افته انصراف میده





