بایگانی دسته‌ها: جوک

جوک‌ها و پیامک‌های زندیق

منبر آخوندی

يکبار بواسير مقدس آقاي خامنه اي درد ميگيره و ايشون پيش پزشک مخصوص ميروند.. پزشک بعد از معاينه به ولي امر مسلمين ميگه که، حاج آقا شما نبايد پر خوري کنيد، برنج نخوريد، نان نخوريد، گوشت گوسفند نخوريد، و بالاي منبر هم نرويد.. حضرت ميپرسند خوب اون هارو نميخوريم، لکن ديگه چرا بالاي منبر نرويم؟! پزشک پاسخ ميده آخه وقتي بالاي منبر ميرويد، گه زيادي ميخوريد!!!

پسر خدا

یکروز حضرت محمد و حضرت نوح و بقیه برو بچه های الهی داشتن تو بهشت برای نماز جمعه به سمت مسجد بهشت میرفتند، یهو حضرت عیسی میاد با یک بنز آخرین سیستم رد میشه میره… حضرت محمد به حضرت موسی نگاه میکنه میگه، میبینی خدا چه حالی به این عیسی میده؟ چرا به ما ماشین نمیده؟ ما تا کی باید پیاده راه بریم؟ حضرت موسی میگه، اگه مادر تو هم به خدا میداد، الان تو هم بنز سوار میشدی…

استبرا

آقای خامنه ای بعد از اینکه دستش رو از دست میده، دیگه نمیتون عمل خداپسندانه استبراء رو انجام بده، از یکی از سربازان امام زمان خواهش میکنه که براش همیشه این عمل رو انجام بده. بعد از مدتی نماینده خدا بر روی زمین به این برادر سرباز میگه، اخوی نمیشه وقتی استبراء میکنی این انگشتر لعنتی ات رو در بیاری؟ برادر میگه حاج آقا این انگشتر نیست ساعتمه.

نسبت زن رفسنجانی با کوسه ها

رفسنجاني با زنش به دريا رفته بودند. پس از مدتي رفسنجاني ميبيند كه زنش در ساحل نيست. اطراف ساحل را ميگردندند ولي زنش پيدا نميشود. بالاخره از واحد هاي غواصي براي يافتن زن رفسنجاني كمك گرفته ميشود. غواصان پس از مدت كوتاهي زن رفسنجاني را در زير آب در حالي پيدا ميكنند كه كوسه ها دور وي را گرفته بودند و داد ميزدند: زن داداش بايد برقصه!زن داداش بايد برقصه!

پیامبر تنبل

جبرئیل وقتی برای اولین بار با پیامبر روبرو شد، به او گفت بخوان! محمد گفت، خواندن نمیدانم! جبرئیل گفت حالا بخوان! پیامبر گفت نمیتوانم! جبرئیل گفت بابا جان، به نام پروردگارت بخوان! پیامبر گفت نمیتوانم! جبرئیل گفت برو آقاجون ردی، شهریور بیا.

امام رضای سمج

یه آقایی مشکل خایوی (از ناحیه خایه) داشته پا میشه میره حرم امام رضا (ع)، خودش رو با زنجیر میبنده به یکی از ستون های حرم، میگه یا من رو شفا میدی یا من از اینجا نمیرم! بعد یکدفعه خبر میدن توی حرم بمب کار گذاشتند، همه فرار میکنند این بابا که تو زنجیر بوده میگه امام رضا ولم کن، ولم کن بذار برم، ولم کن، زنجیر رو باز کن، بعد از کمی تلاش برای باز کردن خودش و فرار کردن برمیگرده میگه، مرتیکه بهت میگم بذار برم، همین گه بازی هارو در آوردی کشتنت دیگه!

حجرالاسود

به یه آقایی میگن شما میدونی حجر الاسود چیه؟

میگه بله همسایه پایینیمونه یه بچه سپاهیه، عرق میخوره…

بعد بهش میگن بابا دیوانه حجر الاسود یک سنگه سیاهه تو مکه

طرف میگه، جدی میگی؟ این بشر اینقدر کفر گفت و عرق خورد که سنگ شد!

کدام امامزاده ای؟

یک برادر بسیجی با یک لات (مجموعا در این لطیفه دو لات داریم) داشتند دعوا میکردند، برادر بسیجی به یارو میگه برو مرتیکه نذار دستم روت بلند شه، لاته بر میگرده میگه جنابعالی سگ کی باشی؟ من بچه امام حسینم، میزنم همینجا لهت میکنم! برادر بسیجی که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت، ای وای خدا من رو ببخشه، علی اکبری یا علی اصغر؟ من فدایت شوم…

خورد پهلوش!

یکروز یک بابایی دارت دستش گرفته بوده به سمت یک سیب نشانه میگرفته و پرتاب میکرده، هربار که دارت به هدف نمیخورده با عصبانیت میگفته ، اه ریدم توش، خورد پهلوش! یه آخونده از اونجا رد میشده میره پیش این جوان میگه پسر جان عزیزم، نور دو عینم، این حرف رو نزن زشته وسط خیابون، خوار مادر مردم از اینجا رد میشن! بجایش بگو متاسفانه در نشانه گیری من اشکالی پیش اومد لکن دارت به هدف نخورد، طرف بر میگرده میگه خفه شو مادر سگ آخه به تو چه تو کار مردم دخالت میکنی؟! آخوند دل شکسته رو به آسمان میکنه و میگه خداوندا این احمق رو من اومدم نصیحت کنم حالیش نشد، خودت یا هدایتش کن یا بکشش! ناگهان از آسمان صاعقه ای پدید میاد و به آخوند میخوره و آخوند به فاک میره، از آسمان صدای ملکوتی ای میاد که ، اه ریدم توش، خورد پهلوش!

معجزه

دوتا پیامبر میخواستن باهم کل کل کنند، میگن بریم تاس بیاندازیم ببینیم کی بیشتر میانداره، هرکی بیشتر بیاره 100 تومن میبره، پیامبر اولی میاندازه و 6 میاره، پیامبر دومی میاندازه و 8 میاره، پیامبر اولی به پیامبر دومی میگه، بدبخت سر 100 تومن معجزه میکنی؟

مسئلتن

یه دختره از یک آخوند میپرسه حاج آقا میشه من با دوست پسرم بخوابم؟ حاج آقا میگه استغفروالله، دختره میپرسته حاج آقا میشه من با یک غریبه بخوابم؟ حاج آقا میگه اعوذ بالله، دختره میگه حاج آ قا میشه من با شما بخوابم؟ حاج آقا میگه بسم الله!

کمک امامان

یه بابایی داشته شیشه خانه اش رو پاک میکرده ناگهان از پنجره میافته بیرون، در حال سقوط ناگهان پیش خودش میگه یا امام حسن، ناگهان یک شخصی میاد و این بابارو رو هوا نگه میداره، شخص مذکور میگه، منظورت از امام حسن، امام حسن مجتبی بود یا امام حسن عسگری؟ اون بابا یک خورده فکر میکنه میگه امام حسن مجتبی، شخص مذکور میگه ببخشید فکر کردم با من کار داشتی، و اون بابارو رها میکنه…