دشمنی علی ابن ابیطالب با ایرانیان

در طول سالیان دراز در گوش ایرانیان خوانده اند که علی دوستدار ایرانیان بوده٬ علی به ایرانیان کمک کرده و ایرانیان هم در مقابل علی را دوست میداشته اند. ولی تا به حال کسی به ما نگفته چرا؟ چرا علی تازی

٬ وقتی برای هم میهنان خودش دلسوزی نمیکرد و آنها را به راحتی از دم تیغ میگذراند٬ به ایرانیان دلبستگی داشت؟؟؟

بیاید نخست به چهره ی نادرستی که از علی برای ما ترسیم کرده اند بنگریم. این فرتور علی که به گونه ای نادرست ترسیم شده تا با نگاه کردن به آن٬ در دل ما احساس مهربانی و خوبی و پاکی درباره علی به وجود آورد. این فرتور را به گونه ی مردان ایرانی ترسیم کرده اند تا جلوه یک ایرانی را در ذهن بیننده ایجاد کند٬ ولی همانطور که می بینید علی واقعی موجودی  خشک٬ خشن و بی رحم بوده است وآن از چهره واقعی اش نمایان است.

تصویر رایج از علی
تصویر بازسازی شده از علی

برگرفته شده از شماره بهار 1366 فصلنامه هنر از انتشارات فرهنگ سرای نیاوران.

چرا و به چه دلیل ایرانیان این چنین به علی دلبستگی پیدا کردند؟ علی در دوران خلافت عمر و عثمان چه کمکی به ایرانیان شکست خورده کرد؟ علی در دوران خلافت خودش که در جایگاه قدرت بود٬ چه کمکی به ایرانیان کرد؟ هیچ و هیچ. در هیچ کجای تاریخ موردی پیدا نمیشود که علی از اعمال وحشیانه اعراب در ایران جلوگیری کرده باشد و یا در مورد دستورات بی رحمانه عمر و عثمان در قتل عام و رفتار وحشیانه با اسیران٬ به کمک ایرانیان شتافته باشد. بلکه برعکس٬ همیشه در مشورتهای خویش با عمر و عثمان با آنها همراهی کرده تا بهتر و راحتتر بر ایرانیان چیره شوند. و این منطقی تر به نظر میرسد که یک عرب با خلیفه خود٬ خلیفه ای که با او  بیعت کرده است همراهی٬ همفکری کند تا جانبدار قومی بیگانه باشد٬‌ آنهم قوم عجم !! پس علی دلیلی برای کمک به ایرانیان٬ و در دلش مهری برای ایرانیان نداشته٬ همانطوری که عمر وعثمان نداشته اند. آیا بدیهی نیست که وقتی جنگی بین دو قوم جریان دارد هر که به فکر قوم خویش باشد و نه قوم بیگانه؟

یکی از بهانه هایی که تازی پرستان نادان برای بیگناهی علی می آورند این است که حمله تازیان به ایران در زمان عمر صورت گرفته٬ پس علی بیگناه است.

براساس اسناد تاریخی٬ علی در کنار و همپای دیگر خلفای تازی٬ عمر و عثمان٬ در تمام رایزنی ها شرکت داشته و به عنوان یکی از مردان جنگجوی٬ یکی از مشاوران مهم عمر و عثمان بشمار میرفته. در نهج البلاغه چنین آمده:

نهج البلاغه خطبه 146:

« از سخنان آنحضرت علیه السلام است به عمر بن خطاب هنگامی که برای رفتن خود به جنگ با اهل ایران با آن بزرگوار مشورت نمود.

عمر گفت یا علی پس دستور چیست؟ فرمود رای اینست که تو در مدینه مانده مرد دلیری را امیر لشگر اسلام نموده بجنگ ایرانیها بفرستی و اگر هم مغلوب شده شکست بخورند تو در جای خود مانده دوباره لشگر آماده میسازی و برای سرداری لشگر اسلام نعمان ابن مقرن لیاقت دارد٬‌ عمر این رای را اختیار نموده نامه ای به نعمان که در بصره بود نوشت و او را مامور نمود که به سپهسالاری لشگر اسلام به جنگ ایرانیها برود…..

پس رای خود را برای نرفتن عمر بکارزار از روی برهان چنین بیان فرمود:

مکان زمامدار دین و حکمران مملکت مانند رشته مهره است که آنرا گرد آورده بهم پیوند می نماید٬ پس اگر رشته بگسلد مهره ها از هم جدا شده و پراکنده گردد و هرگز همه آنها گرد نیامده است…….

اگر چه امروز عرب اندکست٬ لیکن بسبب دین اسلام (و غلبه بر سایر ادیان) بسیار است…..

پس تو مانند میخ وسط آسیا(ساکن و برقرار) باش و آسیا(ی جنگ) را بوسیله عرب بگردان (در تجهیز لشگر و آراستگی و انتظام امرایشان بکوش) و آنان را به آتش جنگ در آورده خود بکارزار مرو …..

و دیگر آنکه اگر تو وارد کارزار شوی ایرانیها ترا ببینند میگویند: این پیشوای عرب است٬ که اگر او ار از بین ببرید (بقتل رسانید) آسودگی خواهید یافت٬ و این اندیشه حرص ایشانرا بر (جنگ با) تو و طمعشان را در (نابود کردن) تو سختتر و زیاد تر می گرداند……»

و در تاریخ تبری:

تبری پوشینه 5 برگ 1942- 1943

« چنان بود که عمر آنها را از پیشروی در دیار جبل منع کرده بود….

…. آنگاه ندای نماز جماعت دادند که مردم فراهم آمدند و سعد بیامد و عمر از نام سعد فال نیک زد و بر منبر به سخن ایستاد و خبر را با مسلمانان بگفت و با آنها مشورت کرد و گفت:

….. آیا صواب است که من با کسانی که پیش منند و آنچه فراهم توانم کرد بروم و در منزلگاهی میان این دو شهر فرود آیم و آنها را برای حرکت دعوت کنم و ذخیر قوم باشم تا خدا ظفرشان دهد و آنچه را خواهد مقرر کند. اگر خدا ظفرشان داد آنها را سوی دیار پارسیان برانم که بر سر ملکشان جنگ آغاز کنند؟

….

آنگاه علی بن ابیطالب علیه السلام برخاست و گفت:

ای امیر مومنان، جماعت رای صواب آوردند و مکتوبی را که به تو رسیده فهمیدند، ظفر و شکست این کار به بیش و کمی نیست، ….. وضع تو نسبت به مسلمانان چون رشته مهره هاست که آنرا فراهم دارد و نگه دارد و اگر پاره شود مهره ها پراکنده شود و برود و هرگز به تمامی فراهم نیاید. اکنون عربان اگر چه کمند اما بوسیله اسلام بسیارند و نیرومند. بمان و به مردم کوفه که بزرگان و سران عربند و از جمع بیشتر و تواناتر و کوشاتر از اینان باک نداشته اند، بنویس که دو سوم آنها سوی پارسیان روند و یک سوم بمانند و به مردم بصره بنویس که جمعی از سپاه آنجا را به کمک مردم کوفه فرستند. »

ادامه در برگ 1945

« علی برخاست گفت: اما بعد ای امیر مومنان، اگر مردم شام را از شام ببری رومیان سوی زن و فرزندشان بتازند و اگر مردم یمن را از یمن ببری حبشیان سوی زن و فرزندشان تازند، تو اگر از این سرزمین بروی همه اطراف آن آشفته شود تا آنجا که پشت سرت به سبب زنان و نانخوران از آنچه در پیش روی داری مهمتر شود، این کسان را در شهرهایشان به جای گذارد و به مردم بصره بنویس که سه گروه شوند: یک گروه پیش زن و فرزند بمانند و گروهی با ذمیان بمانند که نقض پیمان نکنند و گروهی دیگر به کمک برادران خویش سوی کوفه روند، اگر عجمان فردا ترا ببینند گویند این امیر عرب است و ریشه عرب، و سختتر و مصرانه تر حمله کنند. »

همانطور که می بینید٬ علی شرکت عمر را در سپاه تازیان به سود تازیان نمی دید و با آن مخالفت کرد. چه بسا وجود عمر در میان سپاه عرب٬ باعث برافروخته شدن ایرانیان می شد و عاقبت جنگ به سود ایرانیان خاتمه می یافت.

دقت کنید٬ چقدر ملیت عربِ علی برایش اهمیت داشته که آنرا چند بار تکرار میکند. و با این حال٬ بهانه جویان اسلامی میگویند٬ ‌برای علی ایرانی و یا عرب بودن مهم نبوده بلکه علی برای حق و حقوق ایرانیان تلاش میکرده!!! ما می پرسیم کجا و چگونه و چرا؟

علی میر فطروس در همین مورد در کتاب « ملاحظاتی در تاریخ ایران …» مینویسد:

« علی در حمله به ایران و خصوصا در جنگ نهاوند از عوامل مهم و از مشاوران نزدیک عمر بود. در همین جنگ٬ ‌وقتی سپاهیان اسلام – ابتدا-  شکست خورده بودند٬ ‌عمر برای تشویق و ترغیب سپاه٬ خواست که شخصا به جنگ ایرانیان برود٬ اما حضرت علی او را از این کار منع کرد و به عمر توصیه کرد:  تو سر این سپاهی و اگر بروی و کشته شوی٬ ‌سپاه اسلام بکلی متلاشی شود٬ تو باید مرکز خلافت را داشته باشی تا اگر سپاه اسلام شکست خورد٬ ‌دشمن (ایرانیان) بداند که٬ ‌اینجا پشت دارد. (نگاه کنید به: تاریخ تبری- پوشینه ۵ برگ ۱۹۴۳  و ۱۹۴۵  +  اخبار الطول- برگ ۱۴۷ +  نهج البلاغه برگ ۴۴۳ – ۴۴۶).

نمونه های بسیاری از اینگونه مشاورتها و همیاری علی در هجوم به ایران و کمکهایش به عمر و عثمان در امور خلافت، در تاریخ وجود دارد:

تبری پوشینه 4 برگ 1371

« ابوبکر از آن پس که فرستادگان برفتند علی و زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاههای مدینه گماشت…. »

تبری پوشینه 4 برگ 1631

« عبدالله بن عمر گوید:

سالی که عمر به خلافت رسید عبدالرحمان بن عوف را سالار حج کرد …… علی بن ابیطالب عهده دار قضا بود.»

تبری پوشینه 4  برگ 1632

« عمر ندای نماز داد و مردم بر او فراهم شدند و کس فرستاد و علی علیه السلام را در مدینه جانشین کرده بود بخوان که بیامد. »

«……. و چنان بود که علی علیه السلام را در مدینه جانشین عمر شده بود …. »

تبری پوشینه 5 برگ 1822 (پس از آوردن پروه های تیسفون)

« وقتی شمشیر خسرو و کمر بند و زیور وی را پیش عمر آوردند گفت: کسانی که این را تسلیم کرده اند موتمن بوده اند.

علی گفت: تو خویشتن داری، رعیت نیز خویشتن دار شده. »

تبری پوشینه 5 برگ 1842

« عمر بن خطاب مردم را فراهم آورد و گفت: تاریخ از چه روز  نهم؟

علی گفت: از روزی که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم هجرت کرد و سرزمین مشرکان را ترک کرد. »

تبری پوشینه 5 برگ 1864

« فرستادگان قوم سوی عمر رفتند، ولید نیز سران و دینداران نصاری را فرستاد، عمر به آنها گفت: جزیه بدهید.

گفتند: چیزی از ما بگیر و نام آنرا جزیه مگذار.

عمر گفت: ما نام آنرا جزیه می گذاریم و شما هر چه میخواهید بنامید.

علی بن ابیطالب گفت: ای امیر مومنان مگر سعد زکات را دو برابر از آنها نگرفته است؟

گفت: چرا و سخن علی  را شنید. »

تبری پوشینه 5 برگ 2046

« عمربن خطاب با مسلمانان در کار ترتیب دیوانها مشورت کرد،

علی بن ابیطالب گفت: هر سال اموالی را که پیش تو فراهم میشود تقسیم کن و چیزی از آن نگه مدار. »

تبری پوشینه 5 برگ 2078 (هنگام جانشینی عمر)

« عبدالرحمان به علی گفت: تو می گویی به سبب خویشاوندی پیمبر و سابقه و خدمت موثر در کار دین بیش از همه حاضران شایستگی خلافت دارم. و بیجا نیست، اما اگر کار از تو بگردد و به تو نرسد کدام یک از این جمع را برای اینکار شایسته تر میدانی.

گفت : عثمان »

ادامه….

تبری پوشینه 5 برگ 2079

« عبدالرحمان سه روز در خانه خود بماند که نزدیک مسجد بود….. عبدالرحمان کس به طلب علی فرستاد و به او گفت: اگر با تو بیعت نکنم به کی نظر می دهی؟

گفت : عثمان. »

تبری پوشینه 5  برگ 2127 (جانبداری علی از عثمان)

« علی علیه السلام گفت: شما که عیب عثمان میگویید همانند آن کسید که خویشتن را ضربت می زند که همراهش را بکشد. »

تبری پوشینه 6  برگ 2241 (شورش مصریان بر عثمان)

« وقتی مصریان در ذی خشب منزل گرفتند، با علی و یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم سخن کرد که آنها را بازگردانند.»

تبری پوشینه 6  برگ 2243

« پس از رفتن مصریان علی پیش عثمان آمد و گفت: سخن گوی که مردم استماع کنند و شاهد آن شوند….. بیم دارم گروهی دیگر از کوفه بیایند و بگویی ای علی سوی آنها برو و من رفتن نتوانم و معذورم نداری، و گروه دیگر از بصره بیایند و گویی ای علی سوی آنها برو اگر نروم پنداری که رعایتخویشاوندی نکرده ام و حق تو را سبک گرفته ام. »

تبری پوشینه 6  برگ 2245

« چون برون شد نائله دختر قرامضه، زن عثمان پیش وی آمد و گفت: ….. سخن علی را شنیدم که دیگر پیش تو نخواهد آمد، مطیع مروان شده ای که تو را هر کجا بخواهد می کشد.

گفت: چه باید کرد.

گفت: کس پیش علی فرست و از او استمالت کن که خویشاوند است و خلاف تو نمیکند. »

تبری پوشینه 6  برگ 2248

« آنروز که عثمان غش کرده بود علی بن ابیطالب پیش وی رفت، بنی امیه اطراف وی بودند،

علی گفت: ای امیر مومنان تو را چه میشود. »

تبری پوشینه 6  برگ 2254

« پس عثمان کس سوی علی فرستاد و او را خواند و چون بیامد گفت: ای ابو حسن، رفتار مردم چنان بوده که دیده ای و رفتار من چنان بود که دانسته ای، میترسم مرا بکشند، آنها را پس فرست. »

تبری پوشینه 6  برگ 2278

« مصریان ….  گفتند:  از این ورطه رهایی نداریم جز اینکه این مرد(عثمان) را بکشیم و مردم به این حادثه از ما مشغول شوند. و راهی برای نجاتشان جز کشتن عثمان نماند. آهنگ در کردند اما حسن و ابن زبیر و محمد بن طلحه و مروان بن حکم و سعید بن عاص و دیگر فرزندان صحابه که با آنها بودندمانعشان شدند و در هم آویختند. »

تبری پوشینه 6  برگ 2284

پس از کشته شدن عثمان

« علی نیز خبر یافت و گفت: خدا عثمان را رحمت کند و به جای وی نیکی آرد. »

تبری پوشینه 6  برگ 2286

« همه کسان برفتند، عثمان قرآن خواست و قرائت آغاز کرد. حسن نزد وی بود.»

تبری پوشینه 6  برگ 2302

« عکرمه به نقل از ابن عباس گوید: وقتی عثمان برای آخرین بار محاصره شد……

گوید: از ابن عباس پرسیدم: مگر دو محاصره بود؟

گفت: آری، محاصره اول ده روز بود، مصریان آمده بودند که علی در ذی خشب آنها را بدید و از عثمان بازشان گردانید، بخدا علی برای وی یاری راستگو بود…… »

تبری پوشینه 6  برگ2590 (گفتگوی شریح بن هانی با عمروعاص)

« شریح گوید: این سخنان را باوی بگفتم که چهره اش درهم رفت و گفت: من کی مشورت علی را پذیرفته ام یا پیرو دستور وی بوده ام یا به رای او اعتنا داشته ام؟

گفتم: ای روسپی زاده، چه مانعی دارد که نظر سرورت را که پس از پیمبر پیشوای مسلمانان است، بپذیری؟ کسانی بهتر از تو بودند یعنی ابوبکر و عمر با او مشورت می کردند و به رای وی کار میکردند.»

نهج البلاغه خطبه 134 برگ 415

« از سخنان آن حضرت علیه السلام است هنگامیکه عمربن خطاب برای رفتن بجنگ رومیان از آن بزرگوار مشورت نمود …. »

تبری پوشینه 5 برگ 1999

« علی بن ابیطالب گوید: وقتی خبر فتح خراسان به عمر رسید گفت: خوش داشتم که میان ما و آنها دریایی از آتش بود.

گفتم: چرا از فتح آنها آزرده ای که اینک وقت خرسندی است. »

نمونه خرسندی علی در فتح و کشتار ایرانیان بدست سرداران خونخوار تازی.

تبری پوشینه 5 برگ 1872

«  در همین سال یعنی سال هفدهم عمر برای آخرین بار سوی شام آمد……

….

عمر روانه شد و علی علیه السلام را در مدینه جانشین کرد. »

پس از شکست ایرانیان و پیروزی اعراب٬ علی به مردم کوفه گفت :

تبری  پوشینه ۶  برگ 2408

ای مردم کوفه! شما شوکت عجمان(ایرانیان) را ببردید.

نهج البلاغه خطبه 235 برگ 819

« از سخنان آنحضرت علیه السلام است که به عبدالله ابن عباس فرمود زمانیکه از طرف عثمان که در محاصره بود نامه ای برای آن بزرگوار آورد، در آن نامه از آن حضرت درخواست مینمود که به ملک خود در یَنبعُ تشریف ببرد تا غوغا و هیاهوی مردم برای نامزد نمودن او بخلافت کم شود. بعد از آنکه مانند آن درخواست را پیشتر هم نموده بود(پیش از آن خواست که حضرت به یَنبعُ تشریف ببرد، چون رفت پس از آن درخواست نمود که از آنجا بمدینه برگشته او را یاری فرماید، اکنون دوباره درخواست مینمود که به یَنبعُ تشریف ببرد) پس امام علیه السلام فرمود:

ای پسر عباس، عثمان میخواهد مرا مگر اینکه مانند شتر آب کش قرار دهد بادلو بزرگ، بیایم و بروم(پیش از این) بسوی من فرستاد که (از مدینه) بیرون شوم، پس از آن فرستاد (برای یاری او از یَنبعُ به مدینه) بیایم، و اکنون(ترا) میفرستد که بیرون روم، بخدا سوگند(او را یاری کرده) و از او دفاع نمودمبطوریکه( از زیاد کوشش کردن در همراهیش) گناهکار باشم(چون بر اثر کارهای ناشایسته ای که کرده و بجا میاورد مستحق دفاع نمی باشد). »

از نوشته های بالا در نهج البلاغه نمایان است که علی مانند مهره ای، مشاوری و زیردستی در خدمت عثمان بوده است که هرگاه میخواسته او را مانند شتر آب کش به این سو و آن سو روانه میکرده و دستور آمدن و رفتنش را از مدینه میداده است. آیا این همان علی است که آخوند شیعه به ما فروخته است که با دستگاه خلافت امویان در ستیز بوده است و در حمله و کشتار ایرانیان دست نداشته است؟؟؟؟

در جای دیگر می بینیم که عمر هنگامی میخواهد در مورد فرش گرانبهای بهارستان تصمیم بگیرد٬ با علی رایزنی میکند (تاریخ تبری و همچنین کامل٬ ابن اثیر – ج ۱ ص ۲۱۳):

تاریخ تبری٬‌ پوشینه پنجم٬‌ برگ ۱۸۲۴:

« …. سعد فرش را بر این قرار فرستاد. فرش شصت ذراع در شصت ذراع بود٬ پکپارچه٬ به اندازه یک جریب که در آن راههای مصور بود و آب نماها چون نهرها٬ و لابه لای آن همانند مروارید بود و حاشیه ها چون کشتزار و سبزه زار بهاران بود٬ از حریر بر پودهای طلا که گلهای طلا و نقره و امثال آن داشت.

وقتی فرش را پیش عمر آوردند٬‌ از خمس به کسان چیز داد و گفت: « از خمسها به همه جنگاورانی که حضور داشته اند یا میان حصول دو خمس کوشا بوده اند باید داد و گمان ندارم از خمس بسیار داده باشند». آنگاه خمس را به مصارف آن تقسیم کرد و گفت: « درباره این فرش چه رای میدهید؟»

جماعت همسخن شدند و گفتند: « این را به رای تو واگذاشته اند رای تو چیست؟»

اما علی گفت:« ای امیر مومنان٬ ‌کار چنانست که گفتند٬ ‌اما تامل باید که اگر اکنون آنرا بپذیری فردا کسانی به دستاویز آن به ناحق چیزها بگیرند.»

عمر گفت: « راست گفتی و اندرز دادی» و آنرا پاره پاره کرد و به کسان داد.»

دوباره در برگ دیگر تاریخ تبری همین مشورت عمر و علی به زبان دیگری آورده شده:

تاریخ تبری٬‌ پوشینه پنجم٬‌ برگ ۱۸۲۵:

« گوید: و چون فرش را در مدینه پیش عمر آوردند٬ ‌خوابی دید و کسانی را  فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و درباره فرش رای خواست و قصه آنرا بگفت٬ ‌بعضی ها گفتند آنرا بگیرید٬ بعضی دیگر به نظر او واگذاشتند٬ بعضی دیگر رای مشخص نداشتند. علی سکوت عمر را دید برخاست و نزدیک او رفت و گفت: « چرا علم خود را  جهل می کنی و یقین خود را به مقام شک می بری؟ از دنیا جز آن نداری که عطا کنی و از پیش برداری یا بپوشی و پاره کنی یا بخوری و ناچیز کنی.»

گفت:« راست گفتی و فرش را پاره پاره کرد و میان کسان تقسیم کرد. یک پاره آن به  علی رسید که به بیست هزار فروخت و از پاره های دیگر بهتر نبود

و همچنین در تاریخ حبیب السیر در مورد پروه هایی که بدست تازیان افتاد و پخش آنها در میان اهل بیت و سهم علی از فرش بهارستان سخن گفته شده است.

تاریخ حبیب السیر – خواند میر –  پوشینه اول،  برگ 481

« …. سعد بن ابی وقاص چون بفتح و نصرت اختصاص یافت به لوازم شکر الهی قیام نموده…. باجتماع غنایم که زیاده از حد حصر و احصا بود …. نقود نامعدود و جواهر زواهر و اوانی زرین و سیمین و البسه زربفت و ابریشمین و اسیان را هوار و شتران باربردار و استران رکابی و قطار و اسلحه نفیسه بسیار که خمس غنایم آن معرکه بود بنظر عمر رضی الله عنه رسانیدند و خلیفه آن اموال را بمصارف شرعیه صرف نموده … و اسامی اجله اهــــــل بـــیـــت(پیامبر مانند زنان بیشمار و اقوام بیحساب، فاطمه و علی و غیره) و اصحاب را (یاران اولیه رسول) بر دفتر ثبت کرده جهت هر یک چیزی مقرر فرمود و ابتدا به عباس رضی الله عنه کرده باسم شریفش دوازده هزار درهم و بروایتی بیست و پنج هزار درهم نوشت و بعد از آن سادات خاندان سید کاینان را  بر سایر برایا تقدم داد و بنام هر یک از امهات مومنین ده هزار درم تعیین فرمود و هر یک از حضار معرکه بــــدر را پنج هزار درم داد و سبطین خواجه کونینامام حسن و امام حسن رضی الله عنها را بدستور اهل بدر وظیفه مقرر کرد و ابوذر غفاری و سلمان فارسی را نیز داخل آن طیقه گردانید…… »

« سعد بن ابی وقاص …. بعد از این درآمده نظر بران قصور منقش و منیع و ایوانهای دلکش رفیع انداخت و آن اموال لاتعدولاتحصی و اجناس بی حد و قیاس دیده زبان بحمد مهیمن منان گردان ساخت و ضبط غنایم را در عهده عمربن مقرن مزخی کرده آن مقدار اشیا نفیسه و اقمشه شریفه و ظروف واوانی نقره و طلا و فرش و بساطهای گران بها بدست آمد که وصف آن با مداد قلم و بنان تسیر پذیر نیست و از آن جمله بساطی بود ابریشمین شصت گز در شصت که اطراف آن بزمرد ترصییع یافته بود و بروایتی هژده ارش از آن فرش بجوهری غیر مکرر تزئِین داشت چنانچه دو ارش از زمرد سبز بوده و ده ارش از بلور سفید و ده ارش از یاقوت سرخ و ده ارش از یاقوت کبود و ده ارش از یاقوت زرد و در حواشی و جوانبش اصناف ریاحین و ازهار و انواع اشجار و اثمار از جواهر آبدار و لالی شاه وار بافته بودند و آنرا بهارستان نام نهاده و ملوک عجم در فصل شتا آن بساط را مسبوط ساخته مجلس عشرت می آراستند و میان زمستان را اوایل ایام بهار می پنداشتند. القصه سعد بن ابی وقاص از غنایم خمس جدا کرد نهصد(900) شتر جهت حمل آن ترتیب نموده و چون از قیمت بساط موصوف مقومان ذوالبصیره عاجز گشتند آنرا بی از آنکه در قسمت داخل سازد اضافه اموال خمس کرده ….. بمدینه فرستاد و تتمه غنایم را بر شصت هزار سوار تقسیم نموده بدست هر سواری دوازده هزار دینار (120000 درهم) در آمد و چون اموال خمس و خبر فتح مداین بمدینه رسید امیرالمومنین عمر بتجدید مبتهج و مسرور گشته آن اموال را پخش کرد و بساط مزکور را که مجرد رویت آن موجب نشاط و انبساط میشد قطعه قطعه ساخته یک وصله از آن پیش شـــــــاه مــــــــــردان علیه الرحمة و الرضوان(علی امام اول شیعیان) فرستاد و آنجانب آن را بیست هزار درم و بقولی بیست هزار دینار(200000 درم) فروخت.

نکته ای که به آن کمتر دقت میشود این است که بر اساس آیات قرآن (حشر6 و انفال ۴۱ و ۶۹) علی باید در جنگ با ایرانیان شرکت مستقیم داشته باشد و بر روی دشمنان شمشیر کشیده باشد تا بتواند سهمی از غنایم جنگی ببرد!!!

سوره حشر، آیه 6

« و آنچه را الله از مال(یهودیان بنی نضیر) برسم غنیمت باز داد متعلق برسول است، که شما سپاهیان اسلام برآن هیچ اسب و استری نتاختید( و آزار نبرد نکشیدید) …. »

نهج البلاغه خطبه 223:

« از سخنان آن حضرت علیه السلام است به عبدالله ابن زمعه یکی از اصحابش، هنگامیکه در زمان خلافت آنحضرت نزد آن بزرگوار آمده مالی(از بیت المال) از او درخواست نمود، امام علیه السلام فرمود:

این مال …. غنیمت مسلمانان(که بر اثر غلبه و تسلط بر کفار در کارزار بدست آورده اند) و اندوخته شمشیرهای ایشان است. پس اگر با آنها در  کارزارشان شریک بوده ای ترا هم مانند آنان نصیب و بهره میباشد و اگر نه (ترا بهره ای نیست، زیرا) چیده دستهای آنها برای دهنهای دیگران نمیباشد.»

آیا علی برای اینکه خودش سهمی از آن فرش گرانبها ببرد عمر را به این کار احمقانه تشویق کرد؟

به هر سوی٬ ‌باز هم می بینیم که علی پای به پای عمر و دیگر راهزنان٬ متجاوزان و قاتلان ایرانیان دست در دست آنها به تقسیم پروه ها مشغول است و خود سهمی هم میبرد.

نتیجه کار٬  علی در رایزنی نقش داشت٬ ‌در پاره کردن فرش گرانبهای بهارستان نقش داشت و در آخر سهمی هم از غنایم بدست آورد. علی تا اینجا که چیزی از عشق و علاقه به ایرانیان نشان نداده!

یکی از مواردی که به ایرانیان در طول سالها دروغ گفته اند٬ دشمنی میان علی، عمر و عثمان است. این را گفته اند تا مهر علی را در دل ایرانی بنشانند٬ چون میدانند چقدر ایرانی از عمر و عثمان برای جنایاتی که مرتکب شده اند متنفرند. ولی این دشمنی که تازی پرستان از آن یاد میکنند در روابط نزدیک میان علی و عمر و عثمان به چشم نمیخورد. همانگونه که در پیش گذشت علی یکی از خویشاوندان و مشاوران و یاران دو خلیفه و در تمام امور داخلی و خارجی و جنگهای تازیان بر علیه ایرانیان شرکت داشته و در همه چیز سهیم بوده است. روابط علی و عمر به گونه ای نزدیک و علی چنان مورد اطمینان عمر بوده است که در نبودنش علی را جانشین خود قرار میداده است.

۱-  حفصه يکی از زنان محمد دختر عمر بود. اگر عمر آدم جنایتکاری بود٬ چطور محمد دختر خودش را به زنی به او داده بود؟

۲- ام حبيبه دختر ابو سفيان٬ خواهر معاويه همينطور يکی از زنان محمد بود. اين معاويه را برادر زن محمد ميکند.

3 – رقيه دختر محمد زن عثمان بود. پس از مرگ رقيه٬‌ که گفته ميشود از کتکهای عثمان مرد٬ محمد دختر ديگر خود٬ ام کلثوم٬ را به عقد عثمان درآورد.

4-  علی دختر نابالغ خود٬ ام کلثوم را  به زنی به عمر داد.  اگر علی با عمر دشمنی داشت چگونه دخترش را به او داده است؟؟؟

ابن سعد( طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462) مي‏گويد:

«… عمربن خطاب، ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب را به ازدواج خود درآورد، در حالي كه دختري غيربالغ بود و نزد او بود تا هنگامي كه عمر كشته شد و براي او دو فرزند به نام زيد و رقيه به دنيا آورد.»

حاكم نيشابوري به سند خود از علي بن حسين نقل مي‏كند:

عمر بن خطاب براي خواستگاري امّ‏كلثوم دختر علي(ع) نزد او آمد و از او خواست كه دخترش را به نكاح وي درآورد. علي(ع) فرمود: من او را براي فرزند برادرم، عبدالله بن جعفر گذاشته‏ام. عمر گفت: بايد او را به نكاح من درآوري… آنگاه علي(ع) امّ‏كلثوم را به ازدواج او درآورد. سپس عمر نزد مهاجران آمد و گفت: آيا به من تبريك نمي‏گوييد؟ گفتند: به چه دليل؟ گفت: به دليل ازدواج امّ‏كلثوم دختر علي فاطمه. من شنيدم از رسول خدا(ص) كه فرمود: هر نسب و سببي روز قيامت منقطع است، مگر سبب و نسب من. از همين رو، دوست دارم كه بين من و رسول خدا(ص) نسب و سبب باشد.» (مستدرك حاكم، ج 3، ص 142)

بيهقي( بيهقي، سنن الكبري، ج 7، ص 63) نيز به سند خود از علي بن الحسين(ع) نقل مي‏كند:

عمر بعد از انجام گرفتن ازدواج از مهاجران خواست كه به او تبريك گويند، زيرا از رسول خدا(ص) شنيده بود كه هر سبب و نسبي غير از سبب و نسب حضرت در روز قيامت منقطع مي‏شود.»

همچنین خطيب بغدادي،( تاريخ بغداد، ج 6، ص 182) ابن عبدالبرّ، (الاستيعاب، ج 4، ص 1954)،  ابن اثير(اسدالغالبه، ج 5، ص  614) و ابن حجر عسقلاني (الاصابه، ج 4، ص 492) هم آورده اند.

5-  اگر علی با عمر و با خلافتش مخالف بود چرا نام فرزند خود را عمر نهاد ؟ ( تاریخ تبری، پوشینه 4، برگ ۱۵۲۱؛ تحفه العالم 1 / 224 ؛ مستدركات علم رجال الحديث 6 / 101 ؛ بحارالانوار 45 / 37 ).

6 – اگر علی با عثمان و خلافتش  مخالف بود چرا نام فرزند دیگر خود را عثمان نهاد؟ (مستدركات علم رجال الحديث 5 / 220 ؛ لباب الانساب 1 / 398 ؛ تحفه العالم 1 /231)

7 – علی در نهج البلاغه، خطبه 219 (برگ 721) به مناسبت مرگ عمر چنین میگوید:

«  او کسی است که کجی را راست کرد٬ و درد را درمان کرد٬ و سنت را بر پا داشت٬ و فتنه را پشت سر گذاشت٬ پاک جامه رفت و اندک عيب٬ خير خلافت را دريافت و از شر آن اجتناب جست. طاعت خداوند را بجای آورد و بر ادای حقش تقوی ورزید».

فتوح البلدان٬‌ بلاذری (بخش مربوط به ایران) برگ ۷ :

« فصلی در امر عطا به روزگار عمر بن خطاب رضی الله عنه

عمر بن خطاب رضی الله عنه٬ در تدوین دیوانها با مسلمین رای زد. علی بن ابی طالب(ع) وی را گفت: « در هر سال٬ هر چه گرد آمده است تقسیم کن و چیزی نزد خود نگه مدار.» عثمان گفت: « می بینم که مالی عظیم گرد آمده است که همه مردمان را بسنده باشد. لکن اگر آنان را شماره نکنیم تا کسی که بهره خود گرفته از آن کس که چیزی نگرفته است باز شناخته نشود٬ ‌بیم آن دارم که امر پریشان گردد. »

این در زمانی است که هزاران زن و کودک ایرانی در بند اسارت تازیان راهی مکه و مدینه و بازارهای برده فروشی دنیا بودند. این هم از عشق علی به ایرانیان!

تبری پوشینه 5 برگ 1958

« وقتی اسیران نهاوند را به مدینه آوردند، ابولولو فیروز، غلام مغیرة بن شعبه، هر کس از آنها را کوچک و بزرگ می دید دست به سرش می کشید و می گریست و می گفت: عمر جگرم را خورد. »

دو قرن سکوت برگ 59،  دکتر عبدالحسین زرین کوب

« در جنگ جلولا پروه های بسیار بچنگ عرب افتاد چندان غنیمت که پیش از آن نیافته بودند و زنان و دختران نیز باسارت گرفتند چندانکه عُمَر را از کثرت اسیران نگرانی در دل پدید آمد. دینوری می نویسد که عُمَر مکرر میگفت از فرزندان این زنان که در جلولا اسیر شده اند بخدا پناه میبرم. اخبارالطول برگ 123»

منظور از «فرزند این زنان»، فرزندانی است که زنان ایرانی پس از تجاوز تازیان باردار شده بودند. ترس عُمَر از فرزندان بی پدری بود که در شکم این زنان بودند.

البُلدان برگ 62، یعقوبی

مردم کرمان نیز سالها در برابر تازیان پایداری کردند تا سرانجام در زمان خلافت عثمان، حاکم کرمان پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام و کنیز، بعنوان جزیه، با تازیان مهاجم صلح کرد.

در یورش تازیان به سیستان در زمان عثمان مردم شهر، مقاومت بسیار کردند ولی تازیان با خشونت بی اندازه توانستند در آخر آنها را به صلح درآورند. ربیع بن زیاد(سردار عرب) برای ایجاد وحشت و کاستن از شور مقاومتِ آنها، دستور داد:

تاریخ سیستان برگ 80 ؛ کامل ابن اثیر ج3 برگ 50

« …. تا صدری بساختند از آن کشتگان (یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند) و جامه افکندند بر پشتهاشان و هم از کشتگان، تکیه گاهها ساختند و ربیع بن زیاد بَرشُد و برآن نشست و «ایران بن رستم» … و بزرگان و موبد موبدان بیامدند ………. چون ایران بن رستم او را بر آن حال بدید و صدر او از کشتگان، بازنگرید و یاران گفت: میگویند اهرمن بروز فرادید نیاید، اینک اهرمن فرادید آمد که اندرین هیچ شک نیست.»

پس از این شکست، ایرانیان پیمان بستند تا هر سال از سیستان هزار هزار (یک میلیون) درهم و هزار وصیف(غلام نابالغ) که بدست هر یک از آنها جام زرین باشد، به تازیان بپردازند.

تاریخ تبری، پوشینه 4،  برگ ۱۵۲۱

« آنگاه خالد از مصیخ  برفت و از حوران و رنق و حماه گذشت که اکنون از آن بنی جنادهّ بن زهبر تیره ای از کلب است٬ و هم از زمیل گذشت که همان بشر است و ثنی نزدیک آنست و هر دو در مشرق رصافه است و از ثنی آغاز کرد و با یاران خویش فراهم آمدند و شبانگاه از سه طرف بر آن حمله بردند و شمشیر در جمع نهادند و کس از قوم جان به در نبرد و نوسالان را اسیر گرفتند و خمس خدا را همراه نعمان ابن عوف شیبانی پیش ابوبکر فرستاد و اموال غارتی  و اسیران را تقسیم کرد٬ و علی بن ابی طالب علیه السلام دختر ربیعهّ بن بجیر تغلبی را خرید و به خانه برد و عمر و رقیه را از او آورد. »

نه اینکه علی در چپاول تازیان سهیم بوده و زنان اسیر را خریداری میکرده٬ بلکه نام فرزند خود را عمر گذاشته است. میگویند علی ۲۵ سال سکوت کرد و با عمر و عثمان مخالفت داشت!! این است سکوت علی؟

در پایین متن نامه ای را خواهید خواند که از طرف علی در زمان خلافتش به حاکم بصره و جانشین عبدالله این عباس٬ زیاد بن ابیه در ایران نوشته شده است. عبدالله ابن عباس کسی است که علی او را برای سرکوب شورش استخر می فرستد. همانطور که می بینید٬ علی در این نامه تنها به فکر «خراج» گرفته شده از ایرانیان است و نه جان و مال و ناموس ایرانی.

نهج البلاغه برگ ۸۷۱:

«  از نامه های آنحضرت علیه السلام است بزیاد ابن ابیه هنگامیکه در حکومت بصره قائم مقام و جانشین عبدالله این عباس بود٬ و عبدالله آنهنگام از جانب امیرالمومنین علیه السلام بر بصره و شهرهای اهواز و فارس و کرمان حکمفرما بود:

و من سوگند بخدا یاد میکنم سوگند از روی راستی و درستی اگر بمن برسد که تو در بیت المال مسلمانان بچیزی اندک یا بزرگ  خیانت کرده و بر خلاف دستور صرف نموده ای بر تو سخت خواهم گرفت چنان سختگیری که ترا کم مایه و گران پشت و ذلیل و خوار گرداند (ترا از مقام و منزلت برکنار نموده آنچه از بیت المال اندوخته ای میستانم بطوریکه درویش گردیده و توانایی کشیدن بارمونه و روزی عیال نداشته در پیش مردم خوار و پست گردی) و درود برآنکه شایسته دورد است.»

(این همان زیاد بن ابیه(عبید) است که علی او را  بر سرکوب شورش مردم فارس روانه میکند. در پایین میاید)

درست است که حمله تازیان در زمان خلافت عمر صورت گرفت٬ و دستورات از طرف عمر صادر میشد٬ ولی براساس اسناد تاریخی و گفته های خود علی٬ علی با  رضایت قلبی با هر دو خلیفه عمر و عثمان بیعت کرده بود. در ضمن در تمام رایزنی های مهم٬ علی در کنار عمر و عثمان قرار داشت و با آنها همراهی میکرد. تنها چیزی که میتواند نیت واقعی علی را در آنزمان نشان دهد این است که٬  اگر علی بعد از به خلافت رسیدن شیوه وحشیانه عرب را بر علیه ایرانیان تغییر میداد٬ آنگاه میشد ادعا کرد که شرکت علی در مشورتها با خلفای پیشین خود، از روی میل قلبی نبوده است. ولی این به نظر درست نمیرسد٬ چون علی بعد از به خلافت رسیدنش شیوه قتل و غارت تازیان زیر فرمانش را در ایران تغییر نداد.

براساس اسناد تاریخی علی بعد از به رسیدن به خلافت٬ بارها دستور قتل عام مردم بیگناه ایران را صادر کرده است. این دستورات به دنبال شورشهایی پیاپی که مردم در شهرهای مختلف انجام میداند صادر شده که به هیچ وجه امکان توجیح آنها نیست. کشتن و کشته شدن سربازان در میدان جنگ یکی از عوارض نگونبختانه جنگ است٬ ولی ما در اینجا در مورد سربازان جنگی سخن نمی گویم٬ بلکه سخن از کشتار بی رحمانه مردم عادی٬‌ زن و بچه و مردان بیگناه است.

  • علی بین ۴ تا ۵ هزار نفر از کسانی را که در جنگ صفين با او همکاری نکردند را به فرماندهی رإیع بن خثيم ثوری٬‌  برای جنگ به ديلمان فرستاد.  فتوح البلدان برگ 81
  • مردم فارس و کرمان در شورش خود بر عليه دستگاه خلافت علی نمایندگان علی را از شهر بيرون راندند و از دادن خراج سرپيچی کردند. علی زياد بن ابيه را به فارس فرستاد که مردم را سرکوب کرد و خراج گرفت.  تبری پوشینه ۶ برگ ۲۶۵۷  و برگ 2674 –  تبری پوشینه ۷ برگ ۲۷۲۲ +  کامل٬ ابن اثیر پوشینه ۱ برگ ۳۲۸  و ۳۳۳
  • مردم استخر در زمان علی دوباره دست به شورش زدند و اين بار علی عبدالله بن عباس را برای سرکوبی مردم استخر فرستاد که به گفته ابن بلخی: «عبدالله بن عباس خلایقی بی اندازه بکشت». فارسنامه این بلخی برگ 278 +  فتوح البلدان برگ ۱۴۶
  • « در سالهای آخر خلافت عثمان نیز که دستگاه خلافت دستخوش ضعف و تزلزل بود این گونه زد و خوردهای محلی همچنان وجود داشت. چنانکه در دوره خلافت پرآشوب علی نیز چون بصره و کوفه در دست وی بود ازین دو لشکرگاه کار « فتوح» همچنان دنبال می شد. چنانکه بعد از کشته شدن عثمان باز اهل استخر سر به شورش برآوردند و عبدالله بن عباس به فرمان علی عصیان آنها را در سیل خون فروشست.»  تاریخ ایران بعد از اسلام برگ ۳۵۰؛ دکتر عبدالحسین زرین کوب.
  • مردم خراسان نیز در زمان علی بار دیگر سر به شورش برداشتند و از اسلام سرباز زدند. علی اين بار جعده بن هبيره را بسوی خراسان فرستاد و او مردم نيشابور را محاصره کرد تا تسلیم شدند.   مردم مرو هم در همان زمان دست به قيام زدند که او آنها را هم ساکت کرد. تبری پوشینه ۶ برگ ۲۵۸۲   کامل٬ ابن اثیر  پوشینه ۱ برگ ۳۲۵ –  فتوح البلدان برگ 164
  • فتوح البلدان برگ ۱۶۴

« هنگامی که علی بن ابی طالب(ع) به روزگار خلافت خویش در کوفه بود٬ ماهویه مرزبان مرو به خدمت وی شد. علی (ع) به دهقانان و اسوران و دهسالاران نامه نوشت که جزیه بدو بپردازند. اهل خراسان سرباز زدند. پس علی(ع) جعده بن هبیره مخزومی را که پسر ام هانی دختر ابوطالب بود بدان جای روانه کرد. اما فتحی دست نداد و امر خراسان همچنان پریشان بود تا علی علیه السلام کشته شد. »

  • فتوح البلدان برگ ۱۸۷

« به روزگار خلافت علی بن ابیطالب رضی الله عنه٬ چون پایان سال سی و هشت و آغاز سال سی ونه بود٬ حارث بن مره عبدی٬  به فرمان علی (رضی الله عنه) لشکر به آن حدود(منظور خراسان) کشید و پیروز شد٬ غنیمت بسیار و برده بی شمار به دست آورد و تنها در یک روز٬ ‌هزار برده میان یاران خویش بخش کرد. لکن سرانجام خود و یارانش٬ جز گروهی اندک٬ در سرزمین قیقان کشته شدند.  قتل او در سال چهل و دو بود. قیقان در دیار سند٬‌ نزدیک سر حد خراسان واقع است. »

  • تاریخ تبرستان – حسن بن اسفندیار ؛ برگ ۱۵۷:

«  لشکر آوردن مصقلهّ بن هیرهّ الشیبانی به تبرستان

و درین وقت خلافت بامیرالمومنین علی علیه السلام رسیده بود٬ قومی بودند که ایشان را « بنوناجیه» گفتند٬ بنصرانیان پیوستند و ترسا شده. امیر المومنین بر ایشان تاخت٬ جمله را بغارت بیاورد و زنان و فرزندان بمن یزید برداشت و تا مسلمانان به بندگی بخرند٬ مصقلهّ بن هیرهّ الشیبانی  بصد هزار درهم بخرید و آزاد کرد.  سی هزار درهم برسانید مابقی ادا را وجه نداشت٬ بگریخت و بمعاویه پیوست. امیرالمومنین علی علیه السلام در حق او میگوید که:  قبح الله مصقله فعل فعل الساده و فر فرار العبید. ببصره فرستاد و خانه و سرای او خراب کرد٬ و اول سرایی که در اسلام خراب کردند این بود،‌ و از خواهر او مال طلب فرمود٬ و امروز هنوز در بصره آثار سرای او باقیست و فرزندان  او  بکوفه مقیم اند….. »

در کمال شگفت زدگی میخوانیم که چگونه علی به قومی حمله میکنند و زنان و فرزندان آنان را به بندگی برای مسلمانان اسیر میکند و سپس آنها به قیمت صد هزار درهم به مصقلهّ میفروشد که او هم آنها را پس از خرید آزاد میکند. ولی مصقلهّ بیش از سی هزار درهم آن را نمیتواند بپردازد و قادر به پرداخت مابقی آن نیست و از این رو٬ و از ترس علی٬ دست به فرار میگذارد و پیش معاویه امان میطلبد. علیِایرانی دوست ٬ ماموران خود را  به بصره میفرستد و خانه او را خراب میکند و حتی از خواهر مصقلهّ طلب باقیمانده پول را میکند!

  • فتوح البلدان برگ ۱۵۰ – ۱۵۱ و تاریخ سیستان برگ 85

« ۳۷۵. گویند : عبدالرحمن به زرنگ شد. در آنجا ببود تا امر عثمان پریشان گردید. آنگاه امیر ابن احمر َیشکُری را  بر آنجای گمارد و خود از سیستان بازگشت. زیاد اعجم درباره امیر گوید: اگر امیر نبود٬ قوم َیشکُر همه هلاک می شدند. به هر حال٬‌ َیشکُریان همه هلاک خواهند گردید.

پس از چندی٬ ‌اهل زرنگ٬ امیر را از شهر براندند و دروازه آن را ببستند. همان زمان که علیبن ابیطالب علیه السلام از امر جمل فارغ شد٬ حسکه بن عتاب حبطی و عمران بن فصیل برجمی با گروهی از راهزنان عرب به زالق شتافتند. اهل آنجای٬ ‌پیمان شکسته بودند. تازیان٬ ‌مالی بسیار به دست آوردند و نیای بختری اصم پسر مجاهد و مولای شیبان را نیز در آنجای اسیر کردند. و سپس از آن شهر به زرنگ روی آوردند.  مرزبان زرنگ بترسید و صلح طلبید. تازیان به شهر اندر شدند.

شاعر گوید: دیار سیستان را خبر دهید که گرسنگی و جنگ فرا رسید. ابن فصیل و راهزنان عرب فرا رسیدند. ایشان را نه سیم رضا کند و نه زر.

علی بن ابی طالب(ع)٬ عبدالرحمن بن جر طائی را  به سیستان فرستاد. لکن حسکه حبطی وی را بکشت٬ پس علی فرمود: « بباید که چهار هزار تن از حبطیان را  به قتل رسانم.». وی را گفتند : « همه حبطیان پانصد تن هم نشوند.»

۳۷۶. ابومخنف گوید: علی رضی الله عنه٬ عون بن جعده بن هبیره مخزونی را  به سیستان فرستاد. وی بدست بهدالی راهزن طایی در نیمه را عراق کشته شد. پس علی(ع) به عبدالله بن عباس نامه نوشت و فرمان داد مردی را با چهار هزار تن به ولایت سیستان فرستد. عبدالله٬ ربعی ابن کاس عنبری را با چهار هزار مرد جنگی روانه کرد. حصین بن ابی الحر – ابوالحر خود مالک بن خشخاش عنبری نام داشت – و نیز ثابت بن ذی الحره حمیری همراه وی شدند. ثابت٬ ‌فرمانده سپاه پیشرو بود. چون به سیستان رسیدند٬ حسکه به جنگ ایشان آمد و کشته شد و ربعی همه آن دیار را  به  تصرف خود درآورد. »

اینگونه است مهر علی به ایرانیان که نخست ایرانیانی که شوریده بودند(پیمان شکسته بودند)٬ در چنگال راهزنان تازی غارت میشوند و سپس سپاهیان علی بعد از کشتن راهزنان مردم را دوباره تسلیم به خراجگذاری میکنند.

فتوح البلدان٬‌ بلاذری برگ ۷۸:

« قرظة از جانب علی(ع) والی کوفه شده بود و همان جا نیز وفات یافت و علی رضی الله عنه بر وی نماز گزارد. »

قرظة بن کعب انصاری کسی است که آخرین بار ری را فتح میکند و همینگونه که می بینم علی برای قدردانی از قرظة، او را والی کوفه میکند و پس از مرگش بر وی نماز میگزارد.

در زمان خلافت عمر مردم آذربایجان شوریدند و اشعت بن قیس کندی فرمانده سپاه تازیان  با سپاهی عظیم از کوفه، این شورش را با خشونت خاموش کرد. علی در زمان خلافتش همین اشعت بن قیس کندی را حاکم آذربایجان میکند که با چهل هزار سپاهی به آذربایجان روانه شود. اشعت در کار آماده سازی سپاه است که علی کشته میشود.  فتوح البلدان٬‌ بلاذری برگ ۸۶ + تبری پوشینه 7  برگ2713

این نشان دهنده این است که علی تا آخرین روزهای مرگش به فرستادن سپاه و کشتار ایرانیان و برده گیری و جنایتهای خود سرگرم بود و اگر کشته نشده بود همچنان مانند گذشته سیاست چپاول و خونخواری خود را در مورد ایرانیان ادامه میداد.

نکته دیگر انتخاب علی در سرداران سپاه خود است، کسانی مانند اشعت بن قیس، قرظة بن کعب انصاری و یا زیاد ابن ابیه که گذشته ای خون آشام در برخورد با ایرانیان دارشته اند. این پرسش پیش میاید که چگونه علی که دوستدار ایرانیان است چنین کسانی را به فرماندهی سپاهش دربرخورد با ایرانیان انتخاب میکند؟؟؟

پس از شکست ایرانیان و پیروزی اعراب٬ علی به مردم کوفه گفت :

تبری  پوشینه ۶  برگ 2408

ای مردم کوفه! شما شوکت عجمان(ایرانیان) را ببردید.

همانطوری که دیدید میان خلافت علی و عمر و عثمان و دیگر تجاوزگران تازی تفاوتی وجود نداشته است. در هیچ کجا ِمهری از سوی علی نسبت به ایرانیانِ شکست خورده روا داشته نشده٬  پس به چه دلیلی ایرانیان باید ِمهر کسی که دستور قتل عام نیاکانشان را داده است٬ را به دل داشته باشند؟ در تاریخ کدام ملتی پیدا میکنید که قاتلان نیاکان خود را بپرستند؟

گردآورنده:
شاهین کاویانی

خرد چيست وخردگرايی کدام است؟

از استوارغلام دانائی

 تقديم با مهربی کرانه به دانشجويان عزيز دانشگاه صنعتی: اين خردجويان آينده نگر آينده ساز

 خرد چيست؟

درزندگی روزمره کسی را عاقل می دانيم که درمورد مسائل عملی زندگی داوری درستی داشته باشد وبتواند شرايط را تجزيه وتحليل کند ودرکوتاه ترين مدت سريع ترين وعملی ترين راه حل ممکن را بيابد. بهمين سياق، اصطلاح خردمند به کسی اطلاق می شود که ازحزم ودورانديشی برخورداراست، ازعلل واصول نهائی اشياء وپديده ها عميقأ آگاهی داشته باشد وبتواند، با توجه به روند گذشته وشرايط موجود، آينده ی دور را پيش بينی کند. اغلب شنيده ايم درباره ی کسی گفته اند «فلانی عاقل است می داند درزندگی چه بکند.»

 همکاران بسيار عزيز اينجانب در باهماد ايرانيان خرد گرا مانند بابی کوهی پارميس سعدی و بابک نقد هريک جنبه های مختلف خرد وخردگرائی را تشريح کرده اند. درحالی که بابی کوهی خرد را با قوه ی فاهمه ی بشری مربوط می داند، پارميس سعدی تا کيد می ورزد که «خرد چيزی جز محصول انديشه وتعقل نيست.» بابک نقد درنوشته کوتاه ولی عالمانه ی خود می نويسد:» ابزار شناخت, خرد انسانى است, و نه هيچ چيز ديگر.» خرد ورزان «براى رسيدن به اين نتيجه ( صرفنظر از اينكه ما نتيجه گيرى آنها را بپذيريم يا نپذيريم ) از خرد انسانى استفاده كرده اند. به ديگر سخن با انديشهء مستقل خود به اين نتيجه رسيده اند, نه بر مبناى ايمان دينى ( عرفانى يا مذهبى ) خود. به ديگر سخن شخص خردگرا , خرد را وسيلهء كسب معرفت مىداند.»

اينجانب ضمن سپاسگزاری از دوستان باهماد، به تلاشی فروتنانه برای دنبال گرفتن بحث اين عزيزان دست خواهم زد بدان اميد که ديگر ياران نيز بقول بابک نقد اين گفتمان را پی گيرند.

 انديش ورزان يونان باستان بر دو نوع خرد تاکيد داشتند: الف ـ خرد عملی يا دورانديشی؛ ب ـ خرد فکری يا فلسفی. آنان کسی را برخوردار از خرد عملی می دانستند که درباره اوضاع بدرستی قضاوت می کرد و بهترين و کوتاه ترين راه ووسيله را برای دست يابی به اهداف خود می جـُـست. تحت تا ثيراين ديدگاه است که جان ميلتون شاعر انگليسی قرن هفدهم سروده است:

«خرد نخستين آنست که بدانيم

درزندگی روزمره

چه چيز دربرابرمان نهاده شده است.»

ويا آنجا که ويليام شکسپير دراثر معروف خود «شاه لير» می نويسد:

«ازآنچه می نمائی بيش داشته باش

کمتر از آنچه می دانی سخن بگوی

کمتر از بدهی ات وام بده

بيشتر سواره و کمتر پياده ره بنورد.»

  اگر با اين تعريف جلو برويم خرد عملی مقوله ای است فرهنگی وطبقاتی آنچه که ازنظر يک دين سالار خردمندانه است ممکن است از ديد يک انسان عرفی کمال بی خردی جلوه کند. خرد عملی برده و برده دار، ارباب و رعيت، کارگر و سرمايه دار ممکن است ازبيخ وبن با هم اختلاف داشته باشد زيرا اهدافی که هرکدام ازاين طبقات و اقشار اجتماعی دنبال می کنند با هم متفاوت واغلب متضاد هستند. البته ارسطو تاکيد می کرد که هدف نير بايد نيکو و از لحاظ اخلاقی توجيه پذير باشد. به اين ترتيب ازديد اين فيلسوف بزرگ دوران باستان خرد عملی با پارسايی گره خورده و در واقع خرد عبارت است ازتوانائی کاربرد بهترين وسايل برای حصول بهترين و والاترين هدف ها. دراين رابطه الکساندر پوپ در»مقاله درباره ی انسان» خاطرنشان ساخته است:

«چيست خردمند بودن؟

اينکه بدانی چقدر اندک می توانی بدانی

اينکه لغزش ديگری را ببينی

 واحساس کنی که ازآن خودت است.»

 يونانيان دوران باستان کسی را ازنظر فلسفی خرد ورز می خواندند که ضمن مشاهده وتدقيق و کسب بدون وقفه ی علم ودانش به چنان بينش عميقی دست يافته باشد که بتواند اصول حاکم براشياء وپديده ها وعلل ظهور وسقوط آنها را درک کند. با اين ديد، خرد والاترين شکل معرفت (شناخت) محسوب می شد.

 خرد اوج جستجوی انسان برای دست يابی به حقيقت است وبرای او انسجام درونی، غنای معنوی وصلح وآرامشی را به ارمغان می آورد که به عنوان مشعل فروزانی عمل می کند که فرا راه غايت وهدف نهائی زندگی اش قرارمی گيرد. انسان خردمند همواره به دنبال يافتن علل و جوهر پديده ها و بررسی همه جانبه شان است. با بررسی و سنجش

خردگرايی چيست وخرد گرا کيست؟

دوست گرامی دکتر روشنگر،

 ازمن می پرسی خرد گرائی از چه قماش است؟ دکتر جان واقعأ که از مرحله پرت افتاده ای. من وخرد گرائی؟ خانه ی خرس وباديه ی مس!  برو واز يک خردمند درست وحسابی بپرس نه ازاين «کمينه» که دهه های متمادی است که بدنبال عقل می گردد وهنوز به گردآن هم نرسيده است.  مشکل ديگراينکه، دکتر روشنگر، ما طبقه ی نسوان حتی اگردرفلان حوزه يا بهمان مرحله به کمال دانائی هم نزديک شويم جامعه ی مردسالار (چه ازنوع اسلامی وچه از دارودسته ی غيراسلامی اش) خرد ما را برسميت نمی شناسد ومارا با يا بی رودربايستی ناقص العقل می خواند.

دکترجان حالا که اصرار می کنی وپشت سرهم نامه ی فدايت شوم برايم می فرستی، با توجه به عقل ضعيف وخرد کاهش يابنده خودم برايت برخی از تظاهرات خرد ستيزی را بر می شمارم. تو قاچ زين را بچسب سواری پيشکش ات.

اول ازهمه سری به تاريخ می زنيم. خرد ستيزی همان زمانی بوجود می آيد که انسان عاقل می شود وبقول انسان شناسان بصورت انسان انديشه ورزدر می آيد:

چون که بی رنگی اسير رنگ شد                موسئی با موسئی درجنگ شد

اجداد تو ومن که محيط و نيروهای حاکم برزندگی خود را نمی شناختند ابتدا به جمادات جان دادند وبعد هم به پرستش آنها پرداختند (هلوزوئيسم). اندکی ترقی کرديم ودرختان وجانوران را بصورت خدا وآقابالا سر برای خودمان درآورديم ويک سری خرت وپرت ها را هم عامل ترس وگاهی احترام الکی برای خود مان کرديم واز هفت فرسنگی شان گريختيم (توتم وتابو). تازه به همين جا قناعت نکرديم واجداد مرده ی خود را پرستيديم (وتا به امروز می پرستيم وازقبرامام ها و بچه امام هائی که درزمان زندگی شان هشت شان گرو نه شان بوده مراد می طلبيم). پس ازآن هم تا دلت بخواهد اسطوره های بی سروته وبا سروته درست کرديم وذهن مان را اسير اسطوره های خود ساخته وخود بافته نموديم.  خوب دکتر جان اگر اين ها خرد ستيزی نيست، پس چيست؟

سالها گذشت وتا می توانستيم زور وضرب زديم درمنطقه ی کوچکی از جهان آن روز، دربرخی ازشهرک های يونان، تمدن ساختيم وفلسفه بافتيم. دست مان درد نکند. چرا که می رفتيم که هرچيزی را به نيروی عقل خودمان بسنجيم. ولی عجب حکمتی وعجب خردی که برای دسترسی به آن بايد از کوه المپ می گذشتيم اززئوس خدای خدايان وهمچنين از خدايان دست دوم ودست سوم اش رخصت می طلبيديم. وچه از انديشه وخرد سنجش گر ما می ماند وقتی مـــــــُهر سانسورزئوس وغلامان وبرخأ کنيزکان جوراجورش پای آن خورده بود. تازه زئوس را ما خودمان ساخته بوديم: پسر فرمانروای کل زمين وآسمان کورنيليوس که وقتی شنيد زنش پسری می زايد واورا از اريکه قدرت به زير می اندازد، هرزمان زنش می زاييد او نوزاد را می خورد وعاقبت همسرش تخته سنگی را بجای نوزاد قرار داد وآن قادر متعال ودانای کل نفهميد واورا بجای نوزاد خورد و به اين ترتيب زئوس قِسِر دررفت. چه می گويی دکتر روشنگر؟ آيا کسی که از عقل بوئی برده ازاين چرنديات سرهم می کند؟

بعضی از ما انسان ها فيل مان هوای هندوستان کرد درهند رحل اقامت افکنديم وبا اسطوره های عجيب وغريب آبا واجدادی دين هندو را ساختيم. عجب دين جالبی! فکرکرديم وذکرکرديم که سه خدای اصلی هستند که بردنيا حکومت می کنند ودائمأ برسروکله ی هم می کوبند: برهما (خدای آفريننده)، ويشنو (خدای محافظ) و شيوا (خدای داغان کننده). بعد مدعی شديم که درکل هستی دونوع روح وجود دارد: روح منفرد (آتمن) وروح جهان (برهمن). هدف زندگی اين است که روح منفرد از طبيعت آزاد بشود وبه روح جهان بپيوندد. واما کار خدای شيوای ما هندوان حلول است. او مرتبأ درخدايان ديگر، درآدم ها ودرحيوانات وحتی سوسک ها حلول می کند. مدت اين حلول بسته به مورد ممکن است چند دقيقه ای يا ابدی باشد. به اين ترتيب ما درهند تا به امروز ميليون ها خدا برای خودمان ساخته ايم ودرآينده هم هزاران خدا را از قالب در خواهيم آورد. ازديگر اختراعات ما درهند سيستم کاستی است که آتش آن از قبر خدای برهما بلند می شود که از ابتدا انسان ها را نا برابر آفريد. او برهمنان را ازدهان خويش، «وی شيا ها» را از زير بغل اش، «شاتريا ها» رااز شکم و «شودرا» را از زير زانوانش آفريد. بعضی ها نيز قاچاقی دررفتند وبی خودی آفريده شدند که همان نجس ها هستند. معددودی هم برخلاف ميل خدای برهما از عدم قدم در وجود نهادند که اينها نجس اندر نجس هستند وبايد خود را درغارها وجنگل ها پنهان کنند تا هيچکس آنها را نبيند. تازه اين کاست های اصلی به هزاران کاست فرعی تقسيم شده وما انسان ها را درجامعه ی هند بجان هم انداخته است. افسوس از بی خردی، عادات سترون، ايمان کورکورانه و کنده نشدن از سنت های خانوادگی که اگر نبودند مدعيان اين چيزهارا به خانه ی ديوانگان می فرستادند.

ازهند به چين می رويم که هنوز هم کنفوسيوس برآن حاکم است وپس از متجاوزاز 25 قرن حزب کمونيست چين هرساله مولود باسعادش را جشن می گيرد. کنفوسيوس بزرگوار می فرمود سرنوشت انسان از روزازل مقدر شده وآدم های يا خوب ويا بد آفريده شده اند. همان حرفی که آخوند ملاها ی خودمان سالهاست توی گوش مردم فرو می کنند: «السعيدأ سعيد والشقی شقی فی بطن اُمی» (خوب وبد آدم ها دررحم مادرشان تعيين می شود). بنابراين نابرابری اجتماعی نيزاز طرف خدا مقدرشده وبايد آنرا گرامی داشت وگرنه سقف آسمان سوراخ می شود. کنفوسيوس تاکيد می کردکه «ارباب، ارباب، برده برده، بزرگتر بزرگتر، زن زن، مرد مرد، پدرپدر وفرزند فرزند است.» بايد وضع موجود را پذيرفت وفکرتغييرآنرا از کله ی پوک خود بيرون آورد. همان حرفی که قرآن به ما تعليم می دهد: خدا مالک جهان است وبه هرکس بخواهد عزّت می دهد وبه به هرکس خواست ذلت. حالا دکترروشنگر مؤمنين ومقدسين چينی وايرانی گروه مؤتلفه تشکيل بدهند وآنقدر چانه بزنند تا پيشانی شان به عرق بنشيند، من به اين ديدگاه می گويم خرد ستيزی.

سری هم به بودايسم بزنيم که آنرا توسط شاهزاده ای بنام «سيدارتا» درقرن ششم قبل ازميلاد دررابطه با تضادهای جامعه کاستی هند سرش اززير لحاف بيرون آورديم  وامروزه سر حدود هفتصد ميليون نفراز ما انسان ها را درژاپن، چين، نپال، برمه وکشورهای ديگر شيره می مالد وباعث کلی جنگ وستيز مذهبی وقومی شده است. حضرت بودا به ما فرموده است که بايد ازرنج دوری کنيم. ولی چگونه؟ مسلمأ نه ازطريق تغيير اجتماعی يا مبارزه با نيروهای قاهره ی طبيعت بلکه با دست يابی به کمال اخلاقی که همانا دست کشيدن از زندگی وسرکوب تمايلات انسانی وغرق شدن درنيروانا(بالاترين سطح خلسه وروشنگری) ا ست. حالا توبيا وکبريتی روشن کن تا موضوع را درست تر بفهمی. غيرازاين است که می خواهيم رنج را باسرکوب هرنوع لذت جوئی وبعبارت ديگررنج را با رنج طلبی از بين ببريم؟ کسی نيست به ما انسان های بودا صفت بگويد:

ذات نا يافته ازهستی بخش            کی تواند که شود هستی بخش

تازه موضوع همين جا تمام نمی شود. تناسخ هم بعنوان يک مقوله ی من درآوردی ديگر وارد ميدان می گردد وهل من مبارز می طلبد. آدم ها براساس اعمال بد ونيک شان دوباره متولد می شوند ودردوره های بعد روح شان در هيئت های مختلف ظاهر می شود. مثلأ روح دکتر روشنگر به علت مسخره کردن آئين بودا چه بسا درپانصد سال آينده بصورت يک ميمون ظاهر شود ـ آنهم چه ميمونی! راستی می دانی که تا به امروز بودائی ها هرازچند دهه بدنبال کودکی با علامات مخصوصی می گردند که تجسم زنده ی «گوتام بودا» باشد تا اورا شستشوی مغزی بدهند ودالای لامای خودسازند. جالب اين که دربين تمام لاماهائی که تاکنون مورد پرستش بودائيان قرارگرفته است حتی يک زن وجود نداشته است.

بد نيست سری هم به اديان ابراهيم بزنيم که من وتو وهمکاران مان سالهاست درآنها دست وپا می زنيم وحالا هم هرچه زور می زنيم ازآن بيرون بيائيم بيشتردرآن فرو می رويم. اين پدربزرگ هم (اگر اصلأ وجودخارجی داشته) عجب ديوانه ای بوده است. به عنوان پسر و شاگرد بت تراش، گويا روزی ازروزها چنان از فشار کاربه ستوه می آيد که همه ی بت ها را می شکند ومردم را به تنها يک بت مذکــّر نا ديده وغير قابل شناخت حواله می دهد. ما انسان های آن دوره تحت تاثير شرايط زندگی مان چنان اين تک خدای مرموز آسمان ها را باورمی کنيم که گويا ابراهيم بشوخی هم که شده می رود پسر خود (بروايت يهوديان اسحق وبه روايت مسلمانان اسماعيل) را درپای آن قربان کند. البته خدا هم اينقدر نامرد نيست بره ی آسمانی را می فرستد که بجای پسر پيامبرش قربانی شود وهمين کهکشانه ی راه شيری که می بينيد گرد وخاکی است که از رد شدن آن گوسفند الهی درآسمان پديدارشده است.   بعدها ابراهيم را درآتش نمرود می اندازند واو ازآن سالم بدر می آيد (مثل سياوش ايرانی). ابراهيم درسن صد وبيست سالگی بدست خويش خود را ختنه می کند وزنش سارا در سن 90 سالگی اسحق را برايش به دنيا می آورد. ابراهيم دربيابان های عربستان خانه ای برای خدای بی خانمان خود می سازد که بعدها بصورت دکانی برای دولت آل سعود وحاجی های ريز ودرشت وطنی وغيروطنی درآيد.  او درسن صد وهفتاد سالگی می ميرد درحالی که دو پسرش اسحق وابراهيم می مانند تا ستيز بين يهوديان واعراب را دامن بزنند که تابه امروزنيز ادامه دارد. افسانه ی قشنگی است دکترروشنگر. نيست؟ ولی يادت باشد که بنياد سه دين بزرگ جهانی بر همين افسانه های پوچ بنا نهاده شده است.

حال می رسيم به خدای دين يهود که فقط درخدمت قوم «برگزيده» ی بنی اسرائيل است، با موسی حرف می زند واگرلازم باشد اقوام ديگر را به آتش می کشد. به توراة بنگريم که با چه اسطوره های دل انگيزی زينت يافته است. مثلأ فرشته ی خداابتدا برخر بلعم نبی ظاهر می شود وبعد براين پيامبر خدا. جالب اين است که بلعم اين پيامبرالهی بعدها طی يک جنگ توسط پيامبرارشد ترش موسی کشته می شود وخدا ککش هم نمی گزد. افسانه ی ديگر مربوط به عــُزير نبی است که درمعاد شک می کند وخود وخرش می ميرند وبعداز يکصد سال تمام ابتدا الاغ مربوطه سپس فرستاده ی خدا زنده می شود.اعتقاد به مسيحائی که ازپرده ی غيب بدر می آيد وخرابی اوضاع را راست وريست می کند نيز ازدگر ارکان های دين يهود است (همان امام زمان شيعيان جهان).  خدای بنی اسرائيل (يهوه) تجسم يک جبــّاربی مرام وستمگراست که می زند ومی کشد ومی سوزاند. قوانينی که وضع می کند بغايت ددمنشانه است: از کشتن بخاطربرقراری روابط جنسی بگير تا قصاص.

با گذشت زمان ما انسان ها، برشالوده ی دين يهود مسحيت را اختراع کرديم. اين بار ديگر گل کاشتيم به اين ترتيب که عيسی ناصری رابدون وجود پدرازرحم مريم باکره بيرون کشيديم وگفتيم که اين همان امام زمانی است که موسی وعده داده است. بعد خدای يهود را سه پاره کرديم وعيسی را که به درجه مسيحيت نايل شده بود بصورت خدای ميانی بين پدر(خدای سابق)،و روح القدس (خدای تازه بدوران رسيده) قرارداديم. ازآنجا که جامعه مان مردسالاربود (وهنوز هم هست ودين هميشه درخدمت مردسالاری بوده) برای مريم که نه ماه ونه روز ونه ساعت عيسی را دربطن خود جای داده بود هيچ گونه نقش خدائی قائل نشديم وبعداز تولد عيسی اين باکره عذرا را به پسرعمويش يوسف نجــّار شوهرداديم. مائی که از قول مسيح به خود اندرزداده بوديم که بايد دشمن مان را نيزدوست بداريم درسرتاسر قرون وسطی، درمحاکم تفتيش عقايد، چه جنايات وحشتناکی که بنام دفاع از مسحيت مرتکب نشديم. دکترروشنگرتو که بدنبال خردگرائی هستی خودت به من بگو آيا اين ادعاها واين اعمال ما با هيچ عقل سليمی جور در می آيد؟

 ششصد سالی گذشت وما درشبه جزيره ی عربستان بدست محمد وبا پول خديجه، با قاطی کردن جنبه های مختلف يهوديت، مسيحيت، زرتشتيگری ورسوم قبايل عربستانِ آن زمان اسلام را علم کرديم (بگذريم که همه دين ها قاطی هستند). ازآنجا که به يک خدای جبــّار، قهار، همه جا حاضر، توانای مطلق و همه چيزدان نيازداشتيم، بت های کعبه را شکستيم وبه دموکراسی قبيله ای عربستان خاتمه داديم. سپس يکی از بت ها را بنام الله بعنوان تنها خدای خود قالب کرديم. پيامبر تازه ی ما محمد خودرا آخرين فرستاده ی اين بــُت خدا شده اعلام کرد وبه اين ترتيب زمان را متوقف کرد. اين نابغه ی بزرگ عالم بشريت نيمی از جامعه ی بشری رااز حقوق خود محروم ساخت وبه اين ترتيب همه را ازدم تحقير فرمود وعجب است که تحصيل کرده های ما نيز موارد آشکار اين تبيعيض وتحقيراسلامی عليه زنان را درقرآنش می خوانند وآنرا توجيه می کنند. فرستاده گرامی مااينقدرزرنگ وبا سياست تشريف دارند که حرف های ديگران را می گيرد وبا کمی پس وپيش کردنشان به اسم خودجا می زند. مثل معراج که قبلآ کاهنان يهودی مان ساخته بودند. الياس نبی هشتصد سال قبل از محمد امين به آسمان صعود کرده بود. منتهی الياس با گردونه ی آتش نزدخدا رفت ومحمد با يک خر بالدار بنام بــُراق. از زرنگی خاتم الانبياء همين بس که مسلمانان را ملزم ساخت که يکدهم اموال عمومی رابعنوان زکوة برای مصارف عمومی ويک پنجم آنرا بنام خمس فقط برای ارتزاق خانواده ی او اختصاص دهند تا «طبقه ی سادا ت» تا ابد بخورند وبخوا بند ودست به سياه وسفيد نزنند. به اين ترتيب سيد المرسلين نوعــــــــــی  سلسله ی سلطنتی را ايجاد کرد که تا کنون طولانی ترين شان درتاريخ بوده است. به من بگو دکترجان آيا ما با اين اعتقادات مان به عقل انسانی خود اعلام جنگ نداده ايم؟

ازديگرکارهای خرد ستيزانه ما سنت امامت است که ازجانب خدا آمده وفقط به علی ويازده فرزندانش نسل به نسل وبطور موروثی رسيده است. اين اعتقاد را اگر با عقل سليم بسنجيم به اين نتيجه می رسيم که خدا موجودی است تبعيض گروناتوان که به علی وفرزندانش نيازدارد. تازه جالب تراز همه امام دوازدهم است که درچاهی درپرده ی غيبت قراردارد وروزی با شمشير آخته و پشته ساختن از کـُشته دنيا را پراز عدل وداد خواهد کرد. غافل از آنکه دوازده قرن گذشته است واين مدت کافی است که جمادات را تغيير دهد و محيط زيست را دگرگون سازد تا چه رسد به اينکه انسان را زنده نگه دارد. حال جناب دکترروشنگر اگرجرات داری اين حرف ها را حتی دربين روشنفکران مذهبی برزبان بياور که کاری خواهند کرد که از جان خود سير بشوی!

دکترجان بگذار درهمين جا برای چند لحظه نگرش کلی انسانی خودمان را ترک گوئيم ونگاهی  ويژه به درون، بعنوان روشنفکران ايرانی، بيندازيم و به بينيم در برابرخرد ستيزی اسلامی چه چيزی را قرارداده ايم؟ راستی غيراز بازگشت به گذشته های دورترودرازتر، عظمت طلبی ميان تهی آريائی، عرب ستيزی وبه چالش طلبيدن اسلام با سنت های زرتشتيگری چه چيزی در توبره داشته ايم؟ مثل اينکه ما فراموش کرده ايم که يهوديت، مسيحيت واسلام بسياری از اعتقادات خرد ستيزانه ی خود را مانند اعتقاد به شيطان، قيامت، بهشت وجهنم ومسيحائی که ازباکره ای متولد می شود را ازدين ثنوی زرتشت گرفته اند. گويا يادمان رفته که زرتشتيگری بخصوص درزمان ساسانيان بدترين وظالمانه ترين نظام کاستی را درايران آن روز مستقرساخت که با توجه به آن مسلمانان توانستند به آسانی بر ايرانيان غلبه کنند. بنظر نمی رسد که ما ايرانيان ياد گرفته باشيم که با توجه به شرايط بشريت مدرن وضمن نقد گذشته طرح وانديشه ای نو دراندازيم.

دکترگرامی نمی دانم تاملی برخــُرافات وباورداشتهای عامه ما انسان ها کرده ای يا نه؟ اعتقاداتی که نه تنها هيچگونه مبنای علمی ندارند بلکه حتی با خرد کودکانه هم جوردرنمی آيند. اعتقاد به جن، عال، نسناس، پری، رمل وجفرواسطرلاب، کف بينی وطالع بينی وجفت کردن ستارگان، سحروجادو ودعا نويسی، سعد ونحس بودن اعداد، خرافات انسان دررابطه اش با حيوانات، احضارروح، ارتباط با مــُردگان، درک ماوراء حسی وبسياری از موهومات ديگر. ماانسان ها درهرجائی که زندگی کرديم به اين خرافات جنبه ی محلی داديم. مثلأ درخاورميانه گربه ی سياه نحوست می آورد ولی دربرخی از کشورهای اروپائی علامت خوشبختی است. جغد نيزدرادبيات شرق نحس ودرادبيات غربی نمادی است از خرد وتفکر. جالب اين است که ما انسان ها براساس ضرب المثل مشهور «دين تو خرافات من است ودين من خرافات تو» همواره خرافات خود را فراموش وخرافات ديگر آدم ها را محکوم کرده ايم. غافل ازاينکه خرافات ريشه در خود دين دارد ودرواقع اين همان است.

برخی ازدوستان ما از جنبه های خردگرايانه ی عرفان سخن می گويند. بسيار خوب. من، با وجود سن وتجربياتم، هنوزهم خود را ناباوه ای می دانم که بايد بياموزم. ليکن ازاين دوستان خواهش می کنم جنبه های خرد گريزانه وخرد ستيزانه ی تصوف وعرفان را نيز بدست فراموشی نسپارند. باورداشتن به وجود کل و رمزورازعارفانه و مفاهيم مطلق، قائل شدن ارزش بی چون وچرا برای پيرومراد، تاکيد براطاعت، اعتقاد به شناخت اشراقی بجای شناخت حسی وتعقلی، جدا ساختن عاطفه ازخرد انسانی وترجيج عشق برعقل، سخن گفتن از سيروسلوک وطريقت وعلوم لـــَـدُ نّی بجای علوم کسبی وبسياری از چيزهای ديگر می تواند به عنوان منابعی نيرومند برای تخدير انسانی وخرد ستيزی عمل کنند. دکترجان دراينجا برای تغيير ذائقه دوستان هم که شده بگذاربرايت طنزی عارفانه نقل کنم: می گويند صوفی اگررياضت بکشد ودرراه سير وسلوک گام بردارد، به حالت خلسه خواهد رسيد وباخدا يکی خواهد شد. قديم ها هرچند چله می نشستند و زور و ضرب می زدند از حالت خودی به بی خودی يعنی به حالت خلسه نمی رسيدند. بالاخره رند درويشی راه حل مشکل را پيداکرد وبه کمک حشيش به حا لت خلسه رسيد و باالله يکی شد. ازآن پس دراويش به حشيش لقب «سرالله» دادند وهر شب در خلوتگه درويشان به عالم خلسه رسيدند. شاعری بنام کفّاش خراسانی دراين رابطه سروده است :

به يک هــــــــــــــــــــــــــو می توان افلاک را زيروزبر کردن

                                                     به شرط آنکه سرالله اصل از کازرون باشــــــــد

دکترجان يادمان باشد که خرد ستيزی منحصربه اربابان اديان واصحاب خرافات نيست. سری به جــّباران ستم پيشه ی روزگارمثل نرون، آتيلا، چنگيز، تيمور، هيتلر، موسولينی، توجو، استالين وهم پالکی های امروزی شان بزنيم که چه تمدن هائی را نابود وچه انسان ها وانديشه های والائی راقلع وقمع کردند. راستی کجا هستند اين مستبدان ستمگر وبی مرام؟

 چرا راه دوربرويم همين خمينی مگر نبود که در سپيده دم خونين لشکرکشی به کردستان آروزکرد که ای کاش قلم ها را شکسته بود وبرسرچهارراه ها داربرپا کرده بود. کلمات قصار امام را که يادت هست: «اقتصاد مال خره»، «اسلام بی آخوند اسلام نيست.»، «خــُدعه بايد کرد» وبسياری از سخنان احمقانه ی ديگر که ما زنان ومردان خردگريز چون می شنيديم اشک از ديدگان فرو می باريديم وصلوات می فرستاديم. مگرهمين خمينی وصدام وهم پالکی هاشان  نبودند که يک جنگ وحشتناک 8 ساله را به اسم مذهب وناسيوناليسم عرب براه انداختند و هردو جامعه را نسل ها به عقب کشاندند؟ خمينی قبل از مرگ دستورکشتارجمعی هزاران زندانی سياسی را که مظنون به کفرورزی گردانيدن ازاسلام بودند صادرکرد. چنين فرمانی تنها جنبه ی درنده خوئی ندارد، بلکه خرد ستيزانه نيز هست. راستی خمينی از کشتاراين انسان های آزاده قبل ازمرگ خودش چه طرفی می بست؟ اگر قراراست اسيری را به اتهام ارتداد ونامسلمانی بکشند، پس جمهوری اسلامی ايران می بايست ميلياردها انسان کره ی زمين را که از اسلام بوئی نبرده اند نابود می ساخت. می بينی دکترروشنگر که چگونه منطق به بی منطقی تبديل می شود و جای خرد را ايمان کورکورانه وتعصب خشک واحمقانه می گيرد.

دکترجان ما انسان ها تنها بادين ومذهب نبود که منطق را زير پا گذاشتيم وبه جنگ خرد انسانی شتافتيم. نگاه کن ببين درطول تاريخ ناسيوناليسم، قبيله گرائی، نژاد پرستی، شوونيسم مرد بودن ونظايراينها چه دماری از روزگار انسان ها درآورده اند. وقتی به مرام سوسياليسم می رسيم فکرمی کنيم که دوران تازه ای از همکاری، صلح، فراوانی وبرابری برای بشر فرارسيده است. ليکن ديری نپائيد که ما از سوسياليسم دين تازه ای ساختيم که هم قرآن خود را داشت وهم پيامبران مــُرده وزنده اش وهم حوّاريون خويش را. بدون توجه به تغييرات سريع جامعه ی بشری ونظام سرمايه داری کماکان به انديشه های کهنه چسبيديم وآنها را بعنوان يک سلسله آيات تغييرناپذير دستورالعمل انديشه وعمل خود ساختيم. درهمان حالی که استالين درشوروی سابق از کشته پــُشته می ساخت وحتی به رفقای نزديک حزبی خود رحم نمی کرد ما اورا پدر پرولتاريای جهان خوانديم. درچين کاررابجائی رسانيديم که تحت تاثير تلقينات مذهبی برادران حزبی اعلام کرديم که خواندن کتاب سرخ مائو باعث افزايش توليد وبهبود وضع اقتصادی خواهد شد. درکره ی شمالی بخش مهمی از منابع محدود جامعه را به ساختن مجسمه چهل متری «کيم ايل سونگ» اختصاص داديم وچنان ازاين خدای زنده مداحی کرديم که پدروپدر بزرگش را انقلابی جازديم وخون انقلابی گری را دررگ هايش جاری ساختيم (البته همين جا هم مردان ما زنان را ازياد بردند وحتی هم مادر اين انقلابی مادرزاد را از قلم انداختند).

وآقای دکترروشنگرهمين امروزکه من اين سطوررا برايت می نويسم  می بينی خرد ستيزی چگونه بردنيا حکومت می کند: قشری گری دينی ونا سيوناليسم يهود با بنياد گرائی اسلامی و ناسيوناليسم فلسطينی باهم مرتبأ تصادم می کنند وازدوطرف صدها کشته وزخمی ومعلول ويتيم وآواره ی جنگی بجای می گذارند. اسامه بن لادن بنام دفاع از اسلام وجرج دبليو بوش به اسم ناسيوناليسم آمريکائی و دفاع ازدموکراسی غربی دنيا را به نابودی وجنگ سوم جهانی تهديد می کنند. تازه تو درهمين سايت خودمان هم می توانی تظاهرات خرد گريزی وخرد ستيزی را ببينی. مقاله ی حوزه علميه ی قم در پاسخ آقای باقرمؤمنی را بخوان. خواهی ديد که چگونه علمای اعلام وحجج اسلام بجای سنجش با عقل سليم، ما را به متون دينی وپيش داوری های مذهبی ارجاع داده اند وترورهای نخستين صدراسلام را لازم دانسته اند وگفته اند که درفتح مکه محمد بايد شاعران را می کــُشت چرا که شعردربی اعتبار کردن اسلام نقشی مؤثرداشت.

دکترعزيز نظر مرا بخواهی خرد ستيزی درتمام اشکال رنگارنگ خود ريشه درايمان مطلق، پيشداوری وبردگی فکری ما انسان ها دارد. اين ما هستيم که به دست خويش انديشه ی خود را به زنجيرمی کشيم، مائی که برای خود بزرگتر می طلبيم وبزرگتردرست می کنيم وبدون فرمانی از بالا قادربه انجام هيچ کاری نيستيم. دريغ که ياد نگرفته ايم مستقل فکرکنيم. اگرسرمان را بشکنند برايمان گوارا تراست تا ا ينکه به اعتقاداتمان را به چالش طلبند ـ اعتقاداتی  که يا از مادروپدربه ارث برده ايم ويا دوستان وبزرگترها به ما القاء کرده اند. همانطور که می دانيم اعتقادات هميشه کهنه می شوندو بايد هميشه آنرا در معرض نقد وسنجش قرارداد. خرد ستيزی آنجا رخ می نمايد که فرد برای خود حقيقت تثبيت شده درست کند، قالبی بينديشد و ازآموختن، بازآموزی وخود سازی وحشت داشته باشد. نظام های استبدادی وتمام گرا درساختن وپرداختن انسان های خرد ستيزوخرد گريز نقش مؤثری دارند. ازاين لحاظ مبارزه برای آزادی انسانی وحقوق اساسی بشر بخشی از مبارزه عليه خرد ستيزی است. ضمنأ يادمان باشد که خردستيزی وخرد گريزی (بخصوص نوع دينی آن) منبع جوشنده ای است از ايجاد درآمد های هنگفت برای اربابان دين وسياستمداران تيره گرائی است که با درجهل نگاه داشتن مردم سودهای کلان به جيب می زنند.

اينها بودند جلوه هائی از خرد ستيزی وخرد گريزی بعنوان مشت های نمونه ی خروار. وتودکتر روشنگر عزيز به نمايندگی از دوستان خوب دانشجوی ما بدنبال تعريف خرد گرائی هستی. خوب اين مظاهر خرد ستيزی را بگير، آنها را کله پا بکن وبعدازوارونه کردن شان شکل ومحتوای انسانی به آنها بده  وبه آنها به عنوان يک مجموعه ی بهم پيوسته بنگر می شود خرد گرائی. پس ازآ نکه به خرد گرائی رسيدی، اگر احساس وخردت را برهم منطبق سازی ودرجهت روشنگری وآزادی انسانی خستگی ناپذير گام برداری می شوی يک انسان خرد گرا.

دکتر جان می بخشی که اين «کمينه ی ضعيفه ی ناقص العقل» به مرد بزرگواری مثل تو اندرز می دهد.

با درود وسپاس وبدرود

پری دشتستانی

28 ديماه سال هزاروسيصدو هشتادودو خورشيدی


پاسخ پارميس سعدی به نامه دوستان دانشجو[

با سلام خدمت دوستان پژوهشگر عزيز

خردگرايي به مفهوم بهره گيري  از نيروي تعقل و انديشه و كنار گذاشتن دگم گرايي است. فرد خرد گرا همواره در برخورد با مسائلي كه با باورهاي او در تضاد است به جاي جبهه گيري سعي مي كند در آن باره بينديشد و سپس با تجزيه و تحليل منطقي درست را از نا درست تشخيص دهد.شخص خرد گرا هيچگاه به  اعتقادات خود به عنوان اصلي مسلم نمي نگرد. تجزيه و تحليل منطقي يكي از اصلي ترين مباني خرد گرايي است.   مرحوم كسروي مي گويد خرد خارج از انسانهاست ‘ اما  بر خلاف آن من معتقدم كه خرد جدا از انسانها وجود ندارد. و خرد چيزي جز محصول انديشه و تعقل نيست . و خرد نمي تواند دست مايه خود را از دين بگيرد. چرا كه دين دست پرودهُ انسانهايي است كه حس قدرت طلبي در آنها زياد بوده است و با توسل به اين شيوه نه تنها در زمان خود بلكه پس از مرگ خود نيز بر مردم حكمفرمايي كرده اند. چون دين دست پرودهُ يك تماميت خواه به نام پيامبر است نمي تواند در همهُ زمانها و در همهُ امور كار ساز باشد. براي نمونه در نظر بگيريد قانون قطع كردن دست دزدان پيش از اسلام رايج بود . چرا كه  دارايي عرب از مشكي آب و چند خورده ريز تجاوز نمي كرد اگر دزدي اين سرمايه اندك را مي ربود آن عرب بدبخت چاره اي جز مردن نداشت. حال توجه كنيد اگر محمد در جامعه اي غني زندگي مي كرد آيا اين قانون بدوي را به اسم قانون خدا وارد قرآن مي كرد؟ پس خرد نمي تواند دست مايه خود را از دين بگيرد. بلكه استفاده از خرد جمعي وسيله ايست كه درصد اشتباه را كم مي كند. يك فرد خرد گرا يك فرد پويا ست كه هميشه سعي مي كند خود را در معرض ديدگاههاي گوناگون قرار دهد. و از اينكه ادعاهايي بر خلاف ايده خود بشنود هراس ندارد. يك خرد گرا هميشه با در نظر گرفتن روابطي كه بين پديده ها هست از يك چيز به يك چيز كلي تر مي رسد. در بسته قبول كردن يك چيز دور از خرد گرايي است.  خيلي ساده مي توان متوجه شد كه دينها در اولين قدم با خرد گرايي در مبارزه بوده اند. چرا كه پيامبران مدعي بوده اند كه حرف آنها حرف خداست و چون و چرا را يكي از مايه هاي گمراهي مي دانستند. پيامبر اسلام نيز گاهي كه از جواب دادن عاجز مي شد مي گفت پيش از شما نيز كساني در اين امور شك كردند كه به گمراهي رسيدند. در مر حله بعدي ادعاي خود متوسل به حقه هايي به نام معجزه مي شدند كه پذيرفتن معجزه نيز دليلي بر عدم خرد گرايي است. چون قانون علت و معلول كه بر سر تاسر گيتي حكم فرماست نمي تواند تنها و تنها يك بار  از دريچه ديگري عمل كند. بنا بر اين سابقه ذهني از رويدادهايي كه تا كنون اتفاق افتاده يكي از دست مايه هايي است كه خرد از آن بهره مي گيرد. و در بر خورد با مسائلي كه براي اولين بار پا به عرصه ظهور مي گذارند از خرد جمعي به روش آزمايش و خطا استفاده مي شود. خرد جمعي هيچگاه نمي تواند در جهتگيري منافع فردي گام بردارد. بنا بر اين تبعات آن اگر هم گاهي دچار خطا شود چون محصول خرد ورزي تعداد افراد بيشتري است با پيش زمينه هاي ذهني متفاوت ‘آثار آن فاجعه بار نخواهد بود. از طرفي چون آن را قانون خدا و لايتغير نمي دانيم فرصت بازنگري در آن را خواهيم داشت .وقتي به خرد گرايي به طور كل نگاه كنيم يك جامعه خرد گرا جامعه ايست كه هميشه آماده است تا اطلاعات خود را  همراه با كشفيات جديد به روز در بياورد. بنابر اين تبعات بد خردگرايي جمعي به سادگي قابل جبران است. با اميد بهروزي براي شما دوستان عزيز

پارميس سعدي

parmisin@yahoo.co.uk

( اين نوشته در تارنماى اينترنتى باهماد ايرانيان خردگرا   www.kaafar.com آرشيو خواهد شد )

—————

دست اندرکاران سايت باخ،

روشنگران واقعی ايران،

سلامهای قلبی ما را بپذيريد.

سايت شما در دانشگاه ما بحث روز است. با وجود مشکلات فنی و امنيتی هيچ مطلبی نيست که ناخوانده باقی گذاشته باشيم.

ما در حاليکه هر کدام عقايد ويژه خود را نسبت به سايت باهماد داريم اما در نکات و يا بهتر بگويم مشکل زير با هم متفقيم و به همين منظور تصميم به ارسال اين نامه جمعی گرفته ايم.

مشکل ما در تعريف خردگرايی و خردورزيست.

شماری از ما، قبل از مراجعه به سايت شما، هر چند نه جامع اما تعريفی از آن داشتيم (عقل بعنوان مرجع در توضيح پديده ها و نه وحی) تقريباَ همان تعريفی که همکار شما پشوتن ايرانشهری در خردگرا و خردگرايی؟ پاسخ به آقای عبدالهی در بخش سوالات داده است و همان طور که خود نيز ذکر کرده بيشتر از کتاب درخششهای تيره گرفته است. اما همکاران ديگرتان مثلاَ بابک نقد ( ما از گفتمانهای او با خانم خاوری و ديگران بسيار آموخته ايم) از انواع! خرد يعنی خرد الهی/ملکوتی، خرد انسانی و خرد نقاد نام می برد.

استوار غلام دانايی، که قدردانی همه ما را بخاطر نوسته های پرمغزش نسيب خود دارد، چنان برخورد می کند که انگار خردگرايی معادل است با الحاد و اگر کسی ملحد نباشد خردگرا نيست.

وقتی به خانم پری دشتستانی می رسد شايد هيچ خبری به اندازه نوشته ايشان ما را ذوق زده نميکند. قلم ايشان پرتوانا، شاد، با ذوق و سرشار از آگاهی و دانش روز است. اما متاَسفانه هيچ تعريفی تا کنون از خردگرايی ارايه نداده اند.

در هر حال ضمن تشکر و سپاس از همه شما و همچنين آقای کوهی، آقای افشين زند بخاطر افشاگيريهايش، خانم پارميس سعدی و دکتر روشنگر بخاطر تحقيقات پر بار خود و همه دست اندرکاران سايت، ما در اين نامه برآن نيستيم که انتقاد و يا سنجشگريی در رابطه با نوشته های شما ارايه دهيم اين را به بعد موکول می کنيم. همان طور که منظور شد، سوال ما از شما در رابطه با خردگرايی و خردگراست.

خردگرايی چيست؟ و خردگرا چه کسی ست؟

 

مسؤل محترم نامه ها لطف کنيد و اين سؤال را برای همه همکاران باخ ارسال کنيد.

ما بی صبرانه منتظر پاسخ تک تک شما هستيم، لطف کنيد تعريف خود را از دو مقوله فوق هر چند کوتاه و مختصر و اگر شده حتی در يک پاراگراف ارايه دهيد.

افتخار به تک تک شما دوستداران روشنگری

گروهی از دانشجويان دانشگاه صنعتی

تهران- ايران


پاسخ بابک نقد به نامه دوستان دانشجو[

خردگرائى چيست؟ و خردگرا چه كسى است؟

اينچنين به نظر مىرسد كه دو سوال هستى چيست؟ و هستى چگونه بوجود آمده است؟, همواره ذهن انسان را به خود مشغول كرده است. ظاهراً فلسفه نيز از ابتداى پيدايش خود هميشه در گير پاسخگوئى به اين دو سوال بوده است. از اين روست كه ارسطو معتقد بود آنچه فلسفه به سوى آن در حركت است و هرگز بدان نمىرسد و تلاشهاى مكرر در مكررش براى دسترسى به آن بى ثمر خواهند ماند, پرسشى است كه مطرح شده, يعنى هستى چيست؟.

انسان در طول تاريخ در پاسخگوئى به اين سوالها و سوالهاى فلسفى از اين قبيل روشها و ابزار شناخت متعددى را برگزيده. در دوران ظهور مذاهب ( عصر مذهب ) _ و حتى در دوران ما آنان كه هنوز به مذاهب ايمان و باور دارند _ مدعى اند كه پاسخ قطعى و نهايى را در رابطه با اين سوالها و اساساً كليه سوالهاى فلسفى كه تا كنون مطرح شده و در آينده مطرح خواهد شد دارند. آنها مدعى اند كه پاسخ اين سوالها را مىتوان در كتاب آسمانى آنها يافت و اين معرفت و آگاهى توسط وحى از » منشاُ معرفت و دانش » ( » خدا » ) به پيامبران آنها و از طريق پيامبرانشان به آنها رسيده است. در مقابل كسانى كه نوعى از خردگرائى را باور دارند جواب مذهبيون را قبول نداشته و در تلاش اند كه هر يك با توجه به برداشت و دركى كه از خرد دارند در جستجوى يافتن پاسخى به اين گونه سوالهاى فلسفى باشند.

بنا براين با توجه به آنچه در بالا عرض كردم, تعريف كلى شما , آقاى ايرانشهرى يا آقاى دوستدار از مفهوم خرد تا حدودى درست است, اما همانطور كه خود نيز اشاره كرده ايد تعريف جامعى نيست. چرا كه اين تعريف خرد را فقط در مقابل » وحى» قرار مىدهد. يكى از نتايج اين تعريف ناقص ( خواسته يا ناخواسته ) اين است كه, ابزار شناخت غير عقلانى ديگر, مانند ابزار شناختى كه عرفا براى پاسخگوئى به اين گونه سوالهاى فلسفى استفاده مىكنند, نيز در زمرهء ابزار شناخت عقلانى به حساب آيد.

به نظر من درستى يا نادرستى, معادل دانستن الحاد با خردگرائى, بستگى به اين دارد كه چه تعريفى از الحاد داشته باشيم. اگر الحاد را معادل ماترياليسم و فلسفهء اصالت ماده بدانيم, آنگاه طيفها و جريانهايى از خردگرائى را كه در زير چتر ايده آليسم قرار دارند را از قلم انداخته ايم. در اين صورت بخش اعظمى از خردگرايان يونانى مانند پارمنيدس, افلاطون و ارسطو گرفته تا خردگرايان دوران رنسانس و آغاز روشنگرى در اروپا مانند دكارت, كانت, فيخته, هگل تا رمانتيسمهاى آلمانى و نيچه, هرسل, هايدگر و بسيارى ديگر از ايده آليستهاى خردگرا را به ناحق منتسب به جريانهاى فكرى غير عقلانى كرده ايم.

بنابراين خردگرايان را مىتوان در گروه ايده آليستها و ماترياليستها طبقه بندى كرد. وجه مشترك خردگرايان و آنچه آنان را از گرايشات ضد عقلى جدا مىكند, ابزار شناختشان از واقعيات و پديده ها است. و آن ابزار شناخت, خرد انسانى است, و نه هيچ چيز ديگر. آنچه آنها را از يكديگر جدا مىكند, آن است كه دستگاه فلسفى شان بر پايهء اصالت ماده استوار است يا بر پايهء اصالت ايده. حتى اگر خردگرايان ايده آليست در دستگاه فلسفى خود منشاُ هستى را عقل كل مانند دستگاه فلسفى ارسطو, يا روح كل ( مطلق ) در دستگاه فلسفى هگل, بدانند, باز براى رسيدن به اين نتيجه ( صرفنظر از اينكه ما نتيجه گيرى آنها را بپذيريم يا نپذيريم ) از خرد انسانى استفاده كرده اند. به ديگر سخن با انديشهء مستقل خود به اين نتيجه رسيده اند, نه بر مبناى ايمان دينى ( عرفانى يا مذهبى ) خود. به ديگر سخن شخص خردگرا , خرد را وسيلهء كسب معرفت مىداند. در فلسفه معمولاً اصالت عقل را در مقابل اصالت تجربه قرار مىدهند. به باور من, ما براى شناخت پديده ها و واقعيات به هر دو اين روشها بسته به موضوع شناخت نيازمنديم. ما از لحاظ زمانى, معلوماتى مقدم بر تجربه نداريم و تمام معلومات ما با تجربه آغاز مىشود. ولى معنى اين جمله آن نيست كه منشاُ تمام معلومات ما تجربه است. زيرا معلومات ما تركيبى است از آنچه حواس ما از عالم خارج مىگيرد با آنچه قواى فهمى و عقلى ما, بر اثر تحريك همين محسوسات خارجى, از خود به آن مىبخشد. تميز و فرق ميان اين دو, پس از تحقيق و تدقيق فراوان به دست مىآيد. پيروان اصالت تجربه روش استقراء را براى رسيدن به حقيقت* بر مىگزينند, حال آنكه پيروان اصالت عقل از روش رياضى و قياسى استفاده مىكنند و معتقدند حقيقت عالم غير از آن چيزهايى است كه محسوس مىگردند. در هر حال حتى اگر خردگرايى را از اين نظر نگاه كنيم ( يعنى از نظر مقايسه با تجربه گرايى ) مىبينيم كه در هر دو روش ابزار شناخت, دانش و معرفت انسانى است نه  » معرفت الهى يا ملكوتى «.

دوستان دانشجوى ما در نامهء خود اشاره كرده اند كه من » از انواع خرد , يعنى خرد الهى\ملكوتى, خرد انسانى و خرد نقاد » در نوشتارهايم نام برده ام. همانطور كه خود مىدانيد در طول تاريخ خردگرايى,خردگرايان از مفهوم خرد برداشت يكسانى نداشته اند. براى مثال ارسطو علاوه بر خرد انسانى به خردى كل كه منشاُ هستى است, باور داشت. صرفنظر از اينكه ما خرد كل ارسطو را بپذيريم يا نه, بايد در نظر داشته باشيم كه خرد كل او متمايز از  » خرد الهى\ملكوتى » شريعتمداران و عارفان است. همچنين فراموش نكنيم كه او پاسخ خود به سوال » هستى چگونه بوجود آمده است؟ » را يگانه پاسخ » صحيح » نمىداند. چرا كه همانطور كه در ابتداى اين نوشته, از قول او غير مستقيم نقل كردم, او معتقد بود فلسفه همواره درگير اين سوال خواهد بود بدون آنكه جوابى قانع كننده براى آن پيدا كند. ارسطو با همين اظهار نظر در مورد رابطهء  فلسفه و مفهوم هستى, فرق ميان فلسفه و شريعتمدارى و عرفان را نشان مىدهد. در دوران رنسانس و دورهء آغازين روشنگرى دكارت, كانت, هگل, ماركس و پس از آنها بسيارى ديگر از فلاسفه از جمله نيچه, و در دوران ما فلاسفهء منتسب به مكتب فرانكفورت يا فوكو و ديگران صحبت از خرد نقاد مىكنند. از طرفى ديگر  براى نمونه هابرماس از خرد ارتباطى سخن مىگويد, يا بسيارى صحبت از خرد جمعى مىكنند. براى مثال, از آنجايى كه نامهء شما نظرات يا سوالات يك جمع را مطرح مىكند بنابراين خرد حاكم بر نا مه شما خرد جمعى است. همانطور كه مشاهده مىكنيد, خردگرايان به تعريف و تشريح انواع خرد پرداخته اند, مطمئن باشيد كه در آينده نيز انواع ديگرى از خرد تعريف خواهد شد. اما آنچه مهم است اين است كه تمامى اين انواع خردها بر خرد انسانى استوار است نه بر » خرد الهى\ملكوتى «.

اميدوارم توضيحات بالا برداشتى كه من از مفهم خردگرائى دارم, را مشخص تر كرده باشد. اشاره من به » خرد الهى\ملكوتى » بدان معنى نيست كه من به اين نوع از خرد باور دارم. بلكه قصد داشتم, در نقد كسانى كه در شريعت و عرفان به دنبال خردى » انسان باور » هستند, نشان دهم كه خرد مد نظر شريعتمداران و عارفان خردى » الهى\ملكوتى » است و نه خردى انسانى. بنابراين خرد مورد نظر من خرد انسانى است و از انواع خرد انسانى بر خرد نقاد تاكيد داشته و براى آن اهميتى خاص قائلم, و در نوشتارهايم از جنبه هاى متفاوت به توضيح و تعريف آن پرداخته ام. چه بسا كه در آينده نيز در نوشتارهايم از جنبه هاى ديگر, خرد نقاد مورد نظر خود را بيشتر بشكافم.

در هر حال اگر سوء تعبيرى از برداشتهاى من در مورد خرد و خرد گرائى شده است آن را بايد به حساب ضعف قلم من گذاشت. در جائى خواندم كه يكى از فلاسفهء يونان قديم ( نميدانم ارسطو اين حرف را زده يا افلاطون, احتمالاً افلاطون) گفته كه ما اول مىانديشيم سپس براى انتقال انديشهءمان از وسيلهء ارتباطى گفتارى استفاده مىكنيم,  و پس از آن هر گاه تصميم مىگيريم آن را ثبت كنيم و يا به كس ديگرى به راه دور منتقل كنيم از وسيله نوشتارى استفاده كرده و آن را برروى كاغذ مىآوريم ( در مورد ما آن را در فايلى الكترونيكى ثبت مىكنيم). اما وسيلهء ارتباطى گفتارى از محدوديتهاى برخوردار است و قادر نيست كه تمامى انديشه را منتقل كند. از طرف ديگر وسيلهء ارتباطى نوشتارى به نوبهء خود از محدوديتهاى بيشترى نسبت به گفتار برخوردار است. از اين رو نوشتار هم قادر نيست آنچه در گفتار آمده است تمام و كمال منتقل كند. نتيجه آنكه در انتقال انديشه به گفتار و از گفتار به نوشتار دو بار خطا رخ مىدهد و آنچه كه به گيرنده مىرسد چه بسا با انديشهء اصلى تفاوتى فاحش دارد.

با آرزوى موفقيت و پيروزى شما و همهء روشنگران راستين.

بابك نقد

19 دى ماه 1381

زيرنويس:

* همانطور كه بارها در نوشتارهايم نوشته ام, حقيقت از نظر من برداشت و تصويرى است كه ما از واقعيت داريم. واقعيات خارج از ذهن ما وجود دارد, ما در شناخت از واقعيت از قواى شناسايى خود حس, فهم و خرد استفاده مىكنيم. از آنجايى كه ما نمىتوانيم مدعى شويم كه قواى شناسايى ما كامل و بدون خطا است, بنابراين تصويرى ( برداشتى ) كه ما از واقعيات به كمك قواى شناسايى خود داريم, نمىتواند كامل و بدون نقص و خطا باشد. از اين رو است كه حقيقت ( حقيقت = برداشت و تصوير ما از واقعيت ) را نسبى مىدانم, نه مطلق. اميدوارم اين توضيح هرگونه درك اشتباه و سوء تعبير از نظرات و تعاريف من در مورد مفاهيم واقعيت و حقيقت را رفع كند.

( اين نوشته در تارنماى اينترنتى باهماد ايرانيان خردگرا   www.kaafar.com آرشيو خواهد شد )

—————

دست اندرکاران سايت باخ،

روشنگران واقعی ايران،

سلامهای قلبی ما را بپذيريد.

سايت شما در دانشگاه ما بحث روز است. با وجود مشکلات فنی و امنيتی هيچ مطلبی نيست که ناخوانده باقی گذاشته باشيم.

ما در حاليکه هر کدام عقايد ويژه خود را نسبت به سايت باهماد داريم اما در نکات و يا بهتر بگويم مشکل زير با هم متفقيم و به همين منظور تصميم به ارسال اين نامه جمعی گرفته ايم.

مشکل ما در تعريف خردگرايی و خردورزيست.

شماری از ما، قبل از مراجعه به سايت شما، هر چند نه جامع اما تعريفی از آن داشتيم (عقل بعنوان مرجع در توضيح پديده ها و نه وحی) تقريباَ همان تعريفی که همکار شما پشوتن ايرانشهری در خردگرا و خردگرايی؟ پاسخ به آقای عبدالهی در بخش سوالات داده است و همان طور که خود نيز ذکر کرده بيشتر از کتاب درخششهای تيره گرفته است. اما همکاران ديگرتان مثلاَ بابک نقد ( ما از گفتمانهای او با خانم خاوری و ديگران بسيار آموخته ايم) از انواع! خرد يعنی خرد الهی/ملکوتی، خرد انسانی و خرد نقاد نام می برد.

استوار غلام دانايی، که قدردانی همه ما را بخاطر نوسته های پرمغزش نسيب خود دارد، چنان برخورد می کند که انگار خردگرايی معادل است با الحاد و اگر کسی ملحد نباشد خردگرا نيست.

وقتی به خانم پری دشتستانی می رسد شايد هيچ خبری به اندازه نوشته ايشان ما را ذوق زده نميکند. قلم ايشان پرتوانا، شاد، با ذوق و سرشار از آگاهی و دانش روز است. اما متاَسفانه هيچ تعريفی تا کنون از خردگرايی ارايه نداده اند.

در هر حال ضمن تشکر و سپاس از همه شما و همچنين آقای کوهی، آقای افشين زند بخاطر افشاگيريهايش، خانم پارميس سعدی و دکتر روشنگر بخاطر تحقيقات پر بار خود و همه دست اندرکاران سايت، ما در اين نامه برآن نيستيم که انتقاد و يا سنجشگريی در رابطه با نوشته های شما ارايه دهيم اين را به بعد موکول می کنيم. همان طور که منظور شد، سوال ما از شما در رابطه با خردگرايی و خردگراست.

خردگرايی چيست؟ و خردگرا چه کسی ست؟

 

مسؤل محترم نامه ها لطف کنيد و اين سؤال را برای همه همکاران باخ ارسال کنيد.

ما بی صبرانه منتظر پاسخ تک تک شما هستيم، لطف کنيد تعريف خود را از دو مقوله فوق هر چند کوتاه و مختصر و اگر شده حتی در يک پاراگراف ارايه دهيد.

افتخار به تک تک شما دوستداران روشنگری

گروهی از دانشجويان دانشگاه صنعتی

تهران- ايران

خدا سنج یوگاد

www.yo-god.com

خداسنج اختراع جدیدی است که توسط یک هنرمند امریکایی به نام دین بوف انجام شده است. این اختراع که در بالا میتوانید تصویر آنرا ببینید بسیار ساده اما در عین حال بسیار پرکاربرد است. روش کار این دستگاه بسیار جالب اینگونه است که یک عقربه دارد و این عقربه با مقداری چسب به پایه ای درون یک محفظه شیشه ای پیوسته شده است، بطوری که این مقدار چسب از حرکت عقربه جلوگیری میکند. این عقربه بر روی کله «خیر» ثابت شده است و در طرف مقابله این کلمه، کلمه «آری» نوشته شده است.

روش کار این دستگاه اینگونه است که شما دستگاه خداسنج را خریداری میکنید و بعد از خدا خواهش میکنید که با تکان دادن این عقربه از روی «خیر» به روی کلمه «آری» وجود خودش را به شما اثبات کند. برای تاثیر بیشتر میتوانید مقدار زیادی روزه بگیرید و نماز بخوانید. در دعاهای خود از خدا بخواهید که این یک کار را برای شما انجام دهد. حتی میتوانید اینکار را بطور خانوادگی انجام دهید، یعنی تمام خانواده تصمیم بگیرید که برای مدت یک هفته در نمازها و دعاهای خود از خدا بخواهید که عقربه را برای شما حرکت دهد. اینگونه متوجه خواهید شد که آیا خدا وجود دارد یا وجود ندارد. میتوانید خداسنج را پیش نظر کرده های امامان ببرید و از آنها بخواهید که آنرا حرکت دهند. آنرا پیش سید هایی که با تف خود بیماران را شفا میدهند ببرید و از آنها بخواهید با تف خود عقربه را حرکت دهند. آنرا به حرم امام رضا ببرید و از امام رضایی که با شفا دادن بیماران معجزه میکند با گریه و زاری بخواهید که وجود خودش را با حرکت عقربه به شما نشان دهد. خداسنج را به داخل چاهی که در مسجد جمکران است بیاندازید و با نخ آنرا بالا بکشید، از امام زمان بخواهید که آنرا حرکت دهد، آنرا به مرقد معصومه خانم در قم ببرید و به در و دیوار حرم بمالید. خداسنج را به کربلا و مکه و یا هرجا که فکر میکنید خدا ممکن است آنها را دوست داشته باشد ببرید. از بندگان مخلص خدا بخواهید تا شما را برای رسیدن به حاجت خود دعا کنند. خداسنج را به تکیه های سینه زنی ببرید و یا آنرا در خانه بگذارید و به مراسم عزاداری یا مولودی ببرید و بعد از امامان بخواهید آنرا برای شما تکان دهند. خلاصه هر کار که میخواهید بکنید تا خدا برای شما این عقربه را حرکت دهد.

شما حتماً به این دستگاه نیاز دارید، زیرا درصورتیکه عقربه حرکت نکند، دو احتمال پیش خواهد آمد. احتمال اول این است که خداوند وجود ندارد و شما تمام عمر خود را بیهوده با اعتقاد داشتن به یک موجود افسانه ای که وجود خارجی ندارد باطل کرده اید. و یا اینکه وجود دارد اما شما لیاقت این را ندارید که خدا وجود خودش را به شما نشان دهد. بنابر این باید سعی کنید بیشتر به خدا نزدیک بشوید و نماز و روزه بیشتری بگیرید تا خدا وجود خودش را به شما نشان دهد. مسئله دیگر این است که آمدیم و خداوند خودش را به شما نشان داد و عقربه را حرکت داد. آنگاه شما یقین پیدا میکنید که خداوند وجود دارد و در آنصورت بیشتر به خدا نزدیک خواهید شد، همچنین از اینکه از بندگان نزدیک درگاه الهی هستید خوشحال خواهید شد و خود معجزه ای را خواهید دید، البته تابحال چنین اتفاقی نیافتاده است. لذا در هر دو صورت استفاده از خداسنج به نفع شما است.

امام خمینی فرموده اند که «امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند». پرسش من از شما این است، آیا شما «خداوندی که هیچ غلطی نمیتواند بکند» را باور دارید؟ آیا در مقابل این همه عبادت و وقتی که شما صرف خدا میکنید، خدا نباید برای شما یک مقدار این عقربه را تکان بدهد؟ آیا این انتظار زیادی است که شما از خداوند دارید؟ آیا اگر خداوند واقعا آنگونه که ادعا میشود «مهربان» است، نباید حداقل کمکی به این کوچکی به شما بکند تا شما متوجه بشوید که او واقعاً وجود دارد؟ آیا برای خداوندی که قرار است تمام کائنات و آنچه درون آن است را بوجود آورده باشد، تکان دادن یک عقربه کوچک کار دشواری است؟

بسیاری از خداباوران چیزهای خیلی بزرگتری از خدا میخواهند، مثلاً از خدا میخواهند که بستگان آنها را از یک بیماری نجات دهد، اما خود بعد از نجات یافتن بیمار از بیماری درمیابند که عوامل دیگر در تیمار بیمار نقش داشته اند. بنابر هیچ وقت معلوم نمیشود که واقعاً این خدا است که در عوامل طبیعی دخالت میکند و یا اینکه عوامل طبیعی خودشان باعث بوجود آمدن نتیجه ای میشوند. بنابر این، اینگونه نشانه ها هیچوقت مسائل دقیقی نیستند و مسائل بسیاری در آنها مطرح است، اگر قرار است خدا به ما نشانه ای از وجود خود نشان دهد باید این نشانه دقیق باشد و در حقانیت آن هیچ شکی نتوان کرد*.

اما در مورد خداسنج از آنجا که عوامل طبیعی برای حرکت عقربه وجود ندارند، اگر عقربه حرکت کند، میتوان یقین حاصل کرد که خدا آنرا حرکت داده است. و به این صورت دیگر هیچ نقطه شکی وجود نخواهد داشت.

امتحان گرفتن از خرافات یک روش بسیار مناسب برای شناسایی آنها است. این روش حتی در داستانهای پیامبران هم یافت میشود. مثلا ابراهیم تمام بتهای قوم خود را خرد میکند و طبر را بر گردن بزرگترین بت میزند، و وقتی مورد توبیخ قبیله اش قرار میگیرد میگوید آن بت بزرگ این کار را کرده است. و همچنین به آنها میگوید شما چگونه بتهایی را که نمیتوانند از خود دفاع کنند را بعنوان خدا پرستش میکنید؟ ابراهیم با اینکارش درواقع از بت ها امتحان گرفته است و آنها را آزمایش کرده است.

ابراهیم بعدها از خدا هم آزمایش میگیرد و مرغانی را میکشد و از خدا میخواهد که آنها را باز زنده گرداند و خدا اینکار را برای او انجام میدهد. بنابر این آزمایش گرفتن از خدا از لحاظ دینی هم مشکلی ندارد و حتی توصیه هم میشود. بالاخره باید دید که آیا واقعا دعا و نیایش و… کار میکنند و یا همگی ساختگی و دروغین هستند؟ باید دید که خدا واقعا وجود دارد و یا اینکه خدا هم همچون بتها ساخته ذهن بشر است، منتهای بجای ساخته شدن از سنگ و چوب، اینبار بشر بتی از جنس خیال آفریده است و آنرا خدا نامیده است؟

این است که اگر دیندار نیز هستید از آزمایش کردن و سنجیدن وجود خد ا نترسید. زیرا این متد روش پیامبران نیز هست.

حتی لازم نیست این دستگاه را تهیه کنید، خودتان میتوانید یک خداسنج درست کنید. روی یک کاغذ بنویسید «خدا وجود ندارد» و بعد از خدا بخواهید که «ن» را از این جمله شما حذف کند. خدایی که نتواند یک «ن» را حذف کند به درد زباله دان میخورد، مگر نه؟ حتی لازم نیست آنکار را هم بکنید. همگی باهم یک آزمایش میکنیم، ما در کادر زیر این جمله را مینویسیم.

 خدا وجود ندارد!

حالا شما بروید و از خدا بخواهید که با تغییر دادن کادر بالا به کادر پایین، وجود خودش را ثابت کند. و ما کافران را اینگونه رسوا کند. یعنی خداوند با قدرت خود ترتیبی دهد که درصورتیکه هرکس این صفحه را میبیند، جمله درون کادر بالا را مانند کادر پایین ببیند. برای اینکه ببینید دعایتان مسجاب شده است یا نه کلید F5 را فشار دهید تا ببینید تغییری پدید آمده است یا نه؟ شما نیز خود خوب میدانید که هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد، مگر نه؟

خداوند وجود دارد!

انجام دادن اینکار برای ما کمتر از 2 ثانیه وقت میبرد، شما نیز میتوانید همینکار را به همین سرعت انجام دهید (روی جمله کلیک کنید و آنرا تغییر دهید) برای خدایی که کائنات را با این همه ظرافت و دقت ساخته است اینکار باید بسیار آسان تر باشد. اما این اتفاق هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چون خدایی وجود ندارد.

خوبی این آزمایش این است که خدای شما چه الله باشد چه مسیح و چه یهوه یا اهوره مزدا یا «نیروی برتری که اسمش را خدا میگذارم» یا خدای هگل، خدای ایران، خدای اسرائیل، طبیعت و یا هر چیز دیگری باشد در هر صورت هیچ غلطی نمیتواند بکند و از انجام این عمل بسیار ساده عاجز است. و شما اگر به چنین خدایی اعتقاد دارید با بت پرستها که موجودات بی فایده و عاجز را میپرستند زیاد فرقی دارید، البته بت پرستها حداقل چیزی را میپرستند که وجود دارد، چیزی که شما میپرستید حتی وجود هم ندارد.

شجاعت داشته باشید و خودتان آزمایش کنید**.

تارنمای زندیق تضمین میکند که درصورت افتادن این اتفاق، یعنی تغییر جمله نوشته شده درون کادر تارنمای زندیق را از روی اینترنت حذف کند. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید.

پاورقی

^* برخی از خداوران باور دارند که اراده خداوند در طول اتفاقات طبیعی نیست بلکه در عرض آنهاست، بنابر این آنها اراده خداوند را برابر با اتفاقات طبیعی میدانند، اما در این مسئله این نظر ابداً تغییری ایجاد نمیکند، خداوند چه عملش در طول قرار بگیرد چه در عرض، در هرصورت هیچ گونه غلطی نمیتواند انجام دهد.

^** این دسته آزمایشها علی رغم سادگیشان پایه یکی از براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا با عنوان «برهان پنهانی الهی» (Argument from divine hiddenness) هستند. برای بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به +

مقایسه الله و خدا

نویسنده – آرش بیخدا

 پیشگفتار
آیا الله کامل است؟
آیا الله در قدرتش کاملاست؟

آیا الله در علمش کامل است؟

آیا الله در اخلاقش کاملاست؟

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

آیا الله خارج از زمان است؟

نتیجه گیری

منابع

پیشگفتار

میدانیم که حوزه بررسی ماهیت خدا (خداوند چیست؟) و بحث در مورد وجود او بطور کلی مربوط به فلسفه و بطور جزئی مربوط به فلسفه دین است. معمولاً فلاسفه دین خدا را بعنوان یک موجود کامل و ماوراء طبیعی تعریف می‌کنند. گمان نمیکنم هیچ فیلسوفی وجود داشته باشد که تعریفی متفاوت با این تعریف از خدا داشته باشد. کمال خدا به این معنی است که او در تمام ویژگیهایی که دارد کامل است، یعنی اگر دارای علم است، علمش در حد کمال است (علیم است)، اگر دارای قدرت است، قدرتش در حد کمال است (قدیر است)، چون دارای رفتار هست طبیعتاً دارای اخلاق نیز هست، بنابر این از لحاظ اخلاقی نیز در حد کمال است، یعنی بطور مطلق خوب و نیک است.

اختلاف نظر اساسی که بین فلاسفه خداباور و بیخدا وجود دارد بر سر وجود چنین موجودی است، فلاسفه خداباور (الهیون) معتقدند چنین موجودی وجود دارد و فلاسفه بیخدا نیز معتقدند چنین موجودی وجود ندارد. اما باید توجه داشته باشیم که در موضوعات مطرح شده توسط فلاسفه، خدا معمولا به عنوان یک مفهوم بسیار کلی در نظر گرفته میشود، حال آنکه هزاران خدای مختلف و متفاوت در باورهای رایج دینی و شخصی وجود دارد که متکلمان و نه فلاسفه دینی از وجود آنها دفاع می‌کنند. در این نوشتار من نشان خواهم داد که اگر فرض کنیم براهین اثبات وجود خدا مانند، برهان نظم، برهان وجودی، برهان امکان و وجوب و غیره حتی اگر هم درست باشند، در نهایت وجود موجودی را اثبات می‌کنند که بسیار متفاوت با خدای دین اسلام، الله است.

اگر اینگونه باشد، متکلمین اسلامی و مدافعان اسلام در واقع از براهین فلسفی که فلاسفه دینی آنها را توسعه داده اند سوء استفاده می‌کنند و فرض می‌کنند که خدای آنها همان خدایی است که فلاسفه خداباور و بیخدا بر سر تعریف آن اختلاف نظر دارند، در حالی که این فرض، فرض درستی نیست. در این نوشتار من از آیات قرآنی برای نشان دادن اینکه میان خدای فلسفی و خدای قرآن تفاوت فاحش وجود دارد استفاده خواهم کرد. از دیدگاه سکولار، خالق الله محمد و یا سایر کسانی هستند که در نوشتن قرآن دست داشته اند و از آنجا که محمد و سایر آن اشخاص درک فلسفی چندان درستی از خدا نداشته اند، موجودی را در قرآن انعکاس داده اند که بسیار متفاوت با خدا است.

در هر بخش از این نوشتار یکی از ویژگیهای خدا را با الله مقایسه خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که میان الله و خدا در آن ویژگی اختلاف وجود دارد.

یا الله کامل است؟

کامل بودن خدا مهمترین ویژگی او است، زیرا کمال او در قدرت، علم و اخلاق از همین ویژگی اش برخاسته اند. کمال خدا همچنین باعث می‌شود خدا موجودی بی نیاز باشد، و در ذات خود ثابت باشد. حال با توجه به همین مسئله بی نیاز بودن خدا میتوان نشان داد که خدا نمیتواند هیچ کاری را با هدف خاصی انجام دهد.

تنها دلیلی که ممکن است باعث شود موجودی مختار مانند A با هدف خاصی دست به انجام کاری مانند W بزند این است که انجام شدن Wوضعیتی مانند S را بوجود بیاورد یا به وجود وضعیت S ادامه دهد در صورتی که که وضعیت S مطلوب A باشد. بنابر این اساساً وقتی A کار W را انجام میدهد، میتوان نتیجه گرفت که A به وضعیت S نیاز دارد. و موجودی که نیازمند به وضعیتی باشد، موجودی نیازمند است و نیازمند بودن نیز در تناقض با کامل بودن است، یک موجود نمیتواند هم کامل باشد و هم نیازمند. در نتیجه باوری که در میان بسیاری از خداباوران رایج است، مبنی بر اینکه خدا نیز مانند انسانها با اهداف خاصی دست به یک کار میزند را میتوان دیدگاهی انسان انگارانه (Anthropomorphic) نسبت به خدا دانست که تلاش می‌کند رفتار خدا را نیز شبیه انسان کند. این استدلال برای اثبات اینکه خدا نمیتواند با هدف خاصی دست به کاری بزند را میتوان بصورت زیر با استفاده از روش برهان خلف فرمولیزه کرده و نشان داد:

استدلال الف:

  1. فرض کنیم موجود A کار W را با هدف P انجام داده است.

  2. W لزوماً باید باعث تحقق وضعیت S بشود. زیرا اگر موجب تحقق یک وضعیت نشود دیگر هدف مند نیست و هدف مند نبودن کار W در تناقض با 1 است.

  3. A لزوما باید به تحقق S نیاز داشته باشد، زیرا اگر نیازمند به تحقق Sنداشت یا تمایل به آن نداشت، W را انجام نمیداد.

  4. A موجودی نیازمند است، زیرا در 3 فرض شد که A به دست کم یک چیز، یعنی تحقق S نیاز دارد.

  5. نیازمند بودن با کامل بودن در تناقض است، نتیجه استدلال ب.

  6. A نمیتواند موجودی کامل باشد، نتیجه از 4 و 5.

به نظر میرسد تنها فرضی که در مورد آن نیاز به استدلال و مدارک بیشتر است فرض شماره 5 باشد. برای اثبات فرض شماره 5 نیز من استدلال دیگری را می آورم.

استدلال ب:

  1. موجود A موجودی کامل است.

  2. موجود کامل موجودی  است که اگر چیزی را اختیار کرده باشد آنرا به حد کمال اختیار کرده باشد.

  3. موجود نیازمند موجودی است که چیزی را نداشته باشد و بخواهد آنرا اختیار کند.

  4. اگر موجود کامل بخواهد چیزی را اختیار کند، یا با اختیار کردن آن چیز تغییر می‌کند، یعنی یا کامل تر می‌شود یا ناقص تر.

  5. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی کاملتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور بوده است (وضعیت A بعد از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار آن به آن اندازه کامل نبوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  6. اگر موجود A با اختیار کردن چیزی ناقصتر بشود، آنگاه موجودی کاملتر از A قابل تصور است (وضعیت A قبل از اختیار کردن آن چیز) که از A قبل از اختیار کردن آن چیز کاملتر بوده است. موجودی که کاملتر از آن نیز قابل تصور باشد موجود کاملی نیست و این در تناقض با 1 است.

  7. A نمیتواند نیاز به چیزی داشته باشد. نتیجه از 5 و 6.

  8. موجود کامل نمیتواند موجودی نیازمند باشد، نتیجه از 7 و 1.

حال اگر استدلالهای الف و ب درست باشد باید دید که آیا الله قرآن نیز همچون خدای فلاسفه موجودی کامل است؟ تنها کافی است الله یک کار را با هدف انجام داده باشد تا نشان داده شود که او موجودی کامل نیست. البته خود قرآن بطور مستقیم به اینکه الله بی نیاز است  (غنی است) در چندین جای قرآن از جمله بقره 263، آل عمران 97،انعام 133،یونس 68،ابراهیم 8،حج 64 و  نساء 131 اشاره کرده است، یعنی میتوان استدلال ب را نیز کاملا نادیده گرفت و تنها نشان داد که الله واقعا بر خلاف آنچه قرآن میگوید بی نیاز نیست. در زیر چند نمونه از کارهایی که الله انجام داده است با اهدافی که او داشته است آورده شده اند:

سوره نساء آیه 105

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً

ما اين کتاب را به راستي بر تو نازل کرديم تا بدان سان که خدا به تو آموخته است ميان مردم داوري کني و به نفع خائنان به مخاصمت برمخيز.

کار: نازل کردن قرآن

هدف: که محمد در میان مردم داوری کند

سوره قمر آیه 17

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ .

و اين قرآن را آسان ادا کرديم تا از آن پند گيرند آيا پند گيرنده اي هست؟

کار: آسان ادا کردن قرآن.

هدف: پند گرفتن مخاطبان.

سوره کهف آیه 19

وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً.

همينگونه ما آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يكديگر سؤ ال كنند، يكي از آنها گفت چه مدت خوابيديد؟ آنها گفتند يكروز يا بخشي از يكروز (و چون درست نتوانستند مدت خوابشان را بدانند) گفتند پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است، اكنون يك نفر را با اين سكه‏اي كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كدامين نفر از آنها غذاي پاكتري دارند، از آن مقداري براي روزي شما بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد.

کار: بیدار کردن اصحاب کهف

هدف: که آنها با یکدیگر گفتگو کنند

روشن است که با وجود آیات بالا و در صورت درستی استدلال الف و ب نمیتوان هرگز الله را موجودی کامل دانست و از آنجا که خدا موجودی کامل است میتوان نتیجه گرفت که الله همان خدا نیست.

آیا الله در قدرتش کامل است؟

قدیر بودن از ویژگیهای خداوند است که خود از کمال خدا نتیجه میشود. در اینکه آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد یا نه جای شک فراوان وجود دارد (برای توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام «آیا یک موجود قدیر میتواند وجود داشته باشد؟» مراجعه کنید).  قرآن در جاهای متعددی به قدیر بودن الله اشاره میکند. عبارت الله علی کل شیء قدیر به معنی اینکه الله بر همه چیز قادر است در آیات (2:20, 2:106, 2:109, 2:148, 2:259, 2:284, 3:26, 3:29, 3:165, 3:189, 5:17, 5:19, 5:40, 5:120, 6:17, 8:41, 9:39, 11:4, 16:77, 22:6, 24:45, 29:20, 30:50, 33:27, 35:1, 41:39, 42:9, 46:33, 48:21, 57:2, 59:6, 64:1, 65:12, 66:8, 67:1) 35 بار تکرار شده است. همچنین مشتقات قدیر مانند مقتدر (18:45, 54:42, 54:55) قادرین (75:4, 75:40) قادرون (23:18, 23:95, 70:40, 77:23)، مقتدرون (43:42) و قادر (6:37, 6:65, 17:99, 36, 81, 46:33, 86:8) در آیات دیگر به الله در قرآن نسبت داده شده اند. در انجیل و تورات نیز قدیر بودن به خدا در ((Gen.17:1 35:11; Jer.32:17,27; Matt.19:26; Mark 10:27; Luke: 1:37; Rev 1:8,19:6) نسبت داده شده است. اما با این وجود میتوان بر قدیر بودن الله به دلایل متعددی شک کرد.

سوگند خوردن

معمولاً کسی که به چیزی قسم میخورد از روی ناتوانی در اثبات سخن خود چنین میکند. مثلا وقتی کسی در دادگاه نسبت به چیزی سوگند یاد میکند، دلیلش تنها این است که اثبات کردن آن چیز برایش غیر ممکن است. روشن است کسی که قدیر باشد دیگر نیازی به سوگند خوردن ندارد، اما در قرآن الله بارها به چیزهای بسیار متفاوت قسم میخورد و پس از قسم خوردن ادعایی را مطرح میکند، برخی از قسم خوردن های الله در قرآن از این قرار هستند:

  • سوگند به خورشید و نور آن (سوره شمس آیه 1)

  • سوگند به آسمان پر باران (سوره طارق آیه 11)

  • سوگند به ماه (سوره شمس آیه 2)

  • سوگند به سپیده دم صحبح (سوره فجر آیه 1)

  • سوگند به روز (سوره شمس آیه 3، سوره ضحی آیه 1)

  • سوگند به شب (سوره شمس آیه 4، سوره لیل آیه 1)

  • سوگند به زمان (سوره العصر آیه 1)

  • سوگند به آسمان (سوره شمس آیه 5)

  • سوگند به شفق (سوره انشقاق آیه 16)

  • سوگند به زمین (سوره شمس آیه 6)

  • سوگند به نفس آدمی (سوره شمس آیه 7)

  • سوگند به اسبان دوندهاي كه نفس زنان (به سوي ميدان جهاد) پيش ‍ رفتند. (سوره العادیات آیه 1)

  • سوگند به به انجير و زيتون (سوره تین آیه 1)

  • سوگند به طور سینین (سوره تین آیه 2)

  • سوگند به مکه (سوره تین آیه 3، سوره بلد آیه 1)

ممکن است گفته شود که الله برای تاکید بر روی اهمیت پیامی که پس از این آیه ها آورده شده است قسم خورده است، اما این کاملا غیر ضروری به نظر میرسد زیرا کتابی که همه اش از طرف خدا آمده است باید قطعا بسیار اهمیت داشته باشد. مگر خدا حرف بی اهمیت یا کم اهمیت هم میزند؟ از این گذشته اگر مسئله ای برای الله اهمیت داشته است میتوانسته است با استدلال و مدارک معتبر آنرا اثبات کند، تنها در صورتی ممکن است این کار را رها کند و آغاز به سوگند خوردن کند که از انجام اینکار عاجز باشد، و از همین رو میتوان نتیجه گرفت که الله قدیر نیست.

لعنت کردن

لعنت کردن مخالفان از دیگر کارهایی است که انسانها به دلیل ضعف و عجز خود انجام میدهند، معمولا وقتی انسانی انسان دیگر را لعنت میکند منظورش این است که آن انسان از رحمت و محبت خدا دور گردد، حال اگر الله خود کسی را لعنت کند این به چه معنی میتواند باشد؟ لعنت کردن همچنین نوعی پرخاشگری است که تنها از انسانها بر می آید، اینکه خدا بخواهد کسی را لعنت کند کاملاً غیر قابل تصور است مگر اینکه این خدا الله باشد و متفاوت با خدای قدیر. به نمونه هایی از لعنت کردنهای الله توجه کنید.

سوره ماده بقره آیه 161

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ .

بر آنان که کافر بودند و در کافری مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد.

سوره بقره آیه 159

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ

كساني كه دلائل روشن و وسيله هدايتي را كه نازل كرده‏ايم بعد از آنكه در كتاب براي مردم بيان ساختيم كتمان مي‏كنند خدا آنها را لعنت مي‏كند و همه لعن كنندگان نيز آنها را لعن مينمايند

سوره آل عمران آیه 87

أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

كيفر آنها، اين است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگي بر آنهاست.

سوره احزاب آیه 64

إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً

خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براي آنها آتش سوزاننده‏اي آماده نموده است.

بالای صفحه

آیا خدا نیاز به یاری دارد؟

یکی از آیات قرآن از «یاری کردن» به خدا صحبت میکند. تنها کسی میتواند یاری بطلبد که قدیر نباشد. موجود قدیر خود قادر به انجام تمام کارها است، از این رو این آیه نیز نشان میدهد که الله قدیر نیست و نمیتواند خدا باشد، بلکه او موجودی نیازمند و ضعیف است.

سوره محمد آیه 7

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر خدا را ياري كنيد شما را ياري مي‏كند و گامهايتان را استوار مي‏دارد.

بالای صفحه

آیا خدا نیاز به آدمکش دارد؟

از مهمترین کاربردهای دین، بویژه ادیان توحیدی قتل عام و آدمکشی بوده است، براستی چه راهی آسوده تر برای قتل و کشتار از این وجود دارد که قتل و کشتار را خواست خدا جا زده شود؟ آیا خدا برای کشتن آدمها نیازمند آدمکشهای زمینی است؟ اگر خدا میخواهد که گروه مشخصی از انسانها کشته شوند (مثلا منافقین، کفار، مرتدها و غیره)، چه نیازی به آدمکش دارد؟ آیا او نمیتواند خود چنین کند؟ براستی چه معنی میدهد که خدا عده ای آدم را خلق کند و از عده ای دیگر بخواهد که آن عده نخستین را بکشند؟ هرگاه موجودی دستور آدم کشتن را به سایرین بدهد، این عمل او به معنی ضعف او در آدمکشی است و الله در قرآن بارها چنین کرده است. به چند نمونه از این آیات توجه کنید:

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است! 

 سوره محمد آيه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

سوره احزاب آیه 61 صفحه 427

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند.

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشندجز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلافجهت‏يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و درآخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

آیا دو دستان ابولهب بریده شد؟

ابولهب یکی از عموهای پیامبر اسلام بوده است. نام اصلی او عبدالعزی بوده است، عزی از بتهای خانه کعبه بوده است و این نام او نشان میدهد که خانواده محمد پیش از اسلام بر خلاف ادعای مسلمانان بت پرست بوده اند نه خداپرست. شاید برای همین است که ابولهب را در تاریخ اسلام با این نام مینامند تا نام اصلی او دیده نشود. این نام را پیامبر اسلام برای او انتخاب کرده است و به معنی «پدر آتش» است. گویا حمزه تنها عموی محمد بوده است که پیامبری او را قبول کرده است، در مورد ابولهب و رابطه بد او با محمد گزارش های زیادی آمده است.

تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 14

روزى پيغعمبر در حاليكه جبه سرخى پوشيده بود در بازار عكاظ ايستاد و فرمود:«اى مردم! بگوئيد خدائى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد و كارتان به سامان برسد» در آن حال دبدند مردى زردنبو او را دنبال كرد و گفت: اى مردم! اين برادر زاده من است. او دروغگو است از وى پرهيز كنيد. در آن ميان ناشناسى پرسيد اين شخص كيست؟ گفتند: او محمد بن عبدالله و آن مرد زردنبو هم عمويش ابولهب است.

 محمد در قرآن نیز به ابولهب توهین کرده است و دشمنی خود با او را از زبان الله آورده است:

سوره المسد

1- تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ

2- ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ

3- سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ

4- وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ

5- فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ

1- بريده باد هر دو دست ابولهب.
2- هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودي نبخشيد.
3- و به زودي وارد آتشي مي‏شود كه داراي شعله فروزان است.
4- و همچنين همسرش هیزم کش است.
5- و در گردنش طنابي از ليف خرما است!

همینکه خالق کائنات بخواهد تا این حد از شخصی عصبانی شود خود بسیار مضحک است، کدام خدای الافی بخاطر رفتار عموی محمد اینقدر کنترل خود را از دست میدهد که نه تنها به خود او فحش میدهد بلکه به زن او نیز فحش میدهد. اما مسئله مهم این است که دستهای ابولهب هرگز بریده نشد، هرگاه چنین میشد تاریخ نویسان اسلام و اطرافیان محمد از آن آگاه میشدند و دستکم آنرا بعنوان معجزه ای برای محمد ثبت میکردند، در حالی که هرگز چنین نشده است.  در مورد شان نزول این آیه سوره در منابع شیعی (پر از خرافات) آمده است:

در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده که ابوذر روايت کرده است که: حضرت محمد(ص) در سجود بودند. ناگهان ابولهب سنگي گرفت و خواست که بر آن جناب بياندازد. دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد. پس به خدمت رسول خدا(ص) تضرع کرد و سوگندها ياد کرد که اگر عافيت بيابد، آن حضرت را ديگر آزار نرساند و چون رسول خدا(ص) دعا کردند و دست ابولهب به زير آمد، با گستاخي گفت: “تو جادوگر حاذقي بوده اي” پس اين چنين شد که سوره مبارکه تبت در رد سخن آن کافر نازل شد. (منبع +)

در مورد مرگ او نیز عقیده بر این است که:

وی در سال دوم هجری قمری، اندکی ( 7 یا 9 روز ) پس از غزوه بدر درگذشت. جنازه‌اش چند روز در خانه‌اش ماند و به دلیل تعفن جسد، کسی حاضر نشد دفنش کند. سرانجام فرزندانش جسد او را در بیرون مکه گذاشتند و آنقدر بر جنازه‌اش سنگ ریختند تا مدفون شد. (منبع +)

هرگاه قرار باشد خدا چیزی را ارائه کند آن چیز باید به دلیل قادر بودن خدا همان لحظه اتفاق بیافتد. اما در اینجا دیده میشود که الله بریده شدن دست ابولهب را اراده کرده است و اراده اش را نیز اعلام کرده است اما چنین اتفاقی در هیچ تاریخی گزارش نشده است، پس الله نمیتواند قدیر باشد. نتیجه آنکه الله با خدا متفاوت است و قطع نشدن دو دست ابولهب سندی بر این مدعی است.

آیا بدخواهان محمد ابتر شدند؟

ماجرای ابتر خوانده شدن محمد نیز از ماجراهای مورد توجه ما در رد قدیر بودن الله است، توجه کنید که نویسنده زیر چگونه پیرامون ابتر خوانده شدن پیامبر اسلام توضیح میدهد.

هنگامي كه دو پسر رسول خدا(ص) به نام هاي: «عبدالله و قاسم» در مكه از دنيا رفتند و حضرت فاقد فرزند پسر شد،(1) اين موضوع موجب شد كه مشركان فرصت طلب مكه كه به شدت تحت تأثير فرهنگ منحط دوره جاهليت قرار داشتند و ارزش انسان را تنها در داشتن فرزند ذكور مي پنداشتند، با شادي و هيجان، لب به تمسخر و طعن و شماتت بگشايند؛ و افرادي چون عاص بن وائل، رسول خدا را «ابتر» بخوانند.(2) واژه ابتر در لغت عرب به «مقطوع الذنب»؛ يعني، دم بريده و «الذي لا عقب له»؛ يعني، شخصي كه نسلش قطع شده باشد، اطلاق مي شود. اعراب جاهليت، طبق سنت ديرينه خود براي فرزند پسر اهميت فوق العاده اي قائل بودند و او را تداوم بخش برنامه هاي پدر مي شمردند؛ از اين رو، بدخواهان قريش چنين مي گفتند: كه ديگر محمد(ص) فرزند پسر ندارد تا راه او را پيش بگيرد و دين و آيينش را ترويج كند؛ بنابراين، وقتي از دنيا رفت، از جهت دين و آيينش آسوده خاطر خواهيم ماند.(3) (منبع +)

سوره کوثر تماماً به این ماجرا اختصاص داده شده است و در آن به کسی که اینگونه محمد را خوانده است ابتر گفته شده است.

سوره کوثر

إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ؛ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ؛ إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الأَْبْتَرُ.

ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم؛اكنون كه چنين است براي پروردگارت نماز بخوان و قرباني كن.؛مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است.

تفسیر نمونه نیز همچون متنی که در ابتدای این بخش آمده است اینکه این آیات در مورد عاص بن وائل آورده شده اند یا نازل شده اند را تایید میکند (منبع +) البته تفسیر نمونه گفته است این آیه ممکن است در مورد ابوسفیان یا ولید بن مغیره نیز بوده باشد. مسئله مهم اینجاست که هیچکدام از این افراد ابتر نبوده اند و دارای فرزندان پسر بوده اند. در زیر نام چند تن از فرزندان این افراد آمده است:

ابوسفیان بن حرب

معاویه – از پسران او و حاکمانی که عثمان برگزید و کسی که با علی جنگید

یزید – از فرزندان او که در فتوحات اسلامی شهید شد

ام حبیبه – دختر او که توسط محمد به حبشه فرستاده شد، شوهرش مرتد شد و به همسری محمد در آمد

عاص بن وائل

عمرو عاص – وزیر معاویه، از صحابه محمد و کسی بود که قریش او را برای بازگردادند مسلمانان به حبشه فرستاده بود.

هشام بن عاص – از مسلمانان نخست بود، در مکه به محمد ایمان آورد، به حبشه ارسال شد و بعد به مکه بازگشت.

ولید بن مغیره

خالد بن ولید – لغب سیف الله بعدها به او داده شد، از جنگجویان بزرگ تاریخ اسلام بود که به فتوحات زیادی دست زد، ابوبکر وی را برای نبرد به یمامه فرستاد.

الوليد بن الوليد – از صحابه دیگر محمد بوده است که گویا پیش از برادرش خالد مسلمان شده است.

هشام بن ولید – از دیگر فرزندان او بوده است.

روشن است که هیچکدام از اشخاصی که آیات سوره کوثر در مورد آنها صحبت میکنند بر اساس تعریف ارائه شده از ابتر، ابتر نبوده اند و این نشان میدهد الله به چیزی که در قرآن گفته است عمل نکرده است و این مستقیماً قدیر بودن الله را نشان میدهد.

دیواربین یاجوج و ماجوج چه شده است؟

یاجوج و ماجوج به گفته قرآن دو قومی بوده اند که با یکدیگر خصومت داشته اند و مردمی شرور بودند. ذوالقرنین که به نظر مفسرین قرآن یا اسکندر مقدونی است یا کوروش هخامنشی، با مردمی که در اطراف این قوم زندگی میکرده اند برخورد میکند، ادامه ماجرا را از قرآن بخوانید:

سوره کهف:

93- حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً

94- قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَْرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا

95- قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً

96- آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً

97- فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً

93- (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به ميان دو كوه رسيد، و در آنجا گروهي غير از آن دو را يافت كه هيچ سخني را نمي‏فهميدند!

94- (آن گروه به او) گفتند اي ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مي‏كنند آيا ممكن است ما هزينه‏اي براي تو قرار دهيم كه ميان ما و آنها سدي ايجاد كني؟

95- (ذو القرنين) گفت: آنچه را خدا در اختيار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پيشنهاد مي‏كنيد) مرا با نيروئي ياري كنيد، تا ميان شما و آنها سد محكمي ايجاد كنم.

96- قطعات بزرگ آهن براي من بياوريد (و آنها را به روي هم چيند) تا كاملا ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت (آتش در اطراف آن بيافروزيد و) در آتش بدميد، (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرد، گفت (اكنون) مس ذوب شده براي من بياوريد تا به روي آن بريزم.

97- (سرانجام آنچنان سد نيرومندي ساخت) كه آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمي‏توانستند نقبي در آن ايجاد كنند.

تا اینجا قرآن به ساخته شدن این دیوار پرداخته است، ممکن است بگویید که این دیوار اگر واقعا به این شیوه مضحک و غیر عملی ساخته شده باشد نیز احتمالاً تابحال خراب شده است، اما قرآن میگوید که این دیوار تا روز قیامت پابرجای خواهد ماند.

ادامه سوره کهف

98- قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا
99- وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
100- وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً

98- گفت اين از رحمت پروردگار من است اما هنگامي كه وعده پروردگارم فرا رسد آنرا در هم مي‏كوبد و وعده پروردگارم حق است.

99- در آن روز (كه جهان پايان مي‏گيرد) ما آنها را چنان رها مي‏كنيم كه درهم موج مي‏زنند و در صور دميده مي‏شود و ما همه را جمع مي‏كنيم.

100- در آن روز جهنم را به كافران عرضه مي‏داريم

روشن است که اگر الله قدیر باشد و وجود داشته باشد این دیوار نیز باید هم اکنون وجود داشته باشد. لازم به ذکر است شیعیان تا قبل از پیشرفت جغرافیا مدعی این بوده اند که امام زمان در جزيره خضراء است، حال که جغرافیا پیشرفت کرده است و چنین جزیره ای در هیچ نقطه ای از جهان یافت نشده است، آنها در احادیث مضحک خود شک میکنند. حال تمام امکانات ماهواره ای و مسیر یابی در اختیار مسلمانان است، بگردید و بیابید این دیوار را و اگر آنرا نیافتید در قدیر بودن الله شک کنید.

آیا الله در علمش کامل است؟

علیم بودن از مهمترین ویژگیهای خدایان است، البته در اینکه موجودی علیم بتواند وجود داشته باشد میتوان بسیار شک کرد (برای بحث در این مورد به سه نوشتاردروغگوی الهی، آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟  ومحال بودن دانستن مجموعه تمام حقایق  مراجعه کنید). در قرآن نیز به صراحت اعلام شده است که الله علیم است.

سوره فتح آیه 26

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً

آنگاه که کافران تصميم گرفتند که دل به تعصب ، تعصب جاهلي سپارند ، خدا نيز آرامش خود را بر دل پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوي الزامشان کرد که آنان به تقوي سزاوارتر و شايسته تر بودند و خدا بر هر چيزي داناست.

علیم بودن خدا در قدیر بودن و همچنین اخلاقمدار بودن او تاثیر مستقیم دارد، موجودی که علیم نباشد نمیتواند قدیر و اخلاقمدار باشد، زیرا موجودی که علیم نیست نمیتواند نتیجه کارهایش را بداند و در نتیجه به اهدافش نمیرسد. یا اینکه ممکن است با انگیزه و نیت خاصی دست به کاری بزند اما کار او نتیجه ای غیر از آنچه دلخواه او بوده است بدهد. در این صورت کمال اخلاقی زیر سوال میرود. اگر موجودی علیم نباشد آن موجود نادان است.

بروز احساسات

احساسات تنها از موجودات غیر علیم بروز میکنند. دلیل اینکه یک شخص عصبانی میشود این است که ناگهان از پیامدی غیر قابل پیشبینی که قبلاً آنرا نمیدانسته است آگاه میشود و انسانها به دلیل علیم نبودنشان است که این احساسات را از خویش بروز میدهند. در زیر به چند نمونه از احساساتی که در قرآن به الله نسبت داده شده است اشاره خواهد شد. این احساسات نیز نشان میدهند میان الله و خدا تفاوت اساسی با یکدیگر دارند.

سوره اعراف آیه 152

إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ

آنها كه گوساله را (معبود خود) انتخاب كردند به زودي خشم پروردگار و ذلت در زندگي دنيا به آنها مي‏رسد، و اينچنين كساني را كه (بر خدا) افترا مي‏بندند كيفر مي‏دهيم.

تنها در صورتی ممکن است الله از گوساله پرستی غضب کند که از پیش نداند این مردم رو به گوساله پرستی خواهند آورد.

سوره نحل آیه 106

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ

كساني كه بعد از ايمان كافر شوند – به جز آنها كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالي كه قلبشان آرام با ايمان است – آري آنها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمي در انتظارشان!

در این مورد نیز عصبی شدن الله تنها در صورتی منطقی است که او از پیش نداند چه کسانی سینه خود را برای کفر گشوده اند.

آزمایش کردن

 الله بر اساس قرآن موجودی نادان است. یعنی چیزهایی را نمیداند و برای اینکه آنها را بداند دست به آزمایش میزند. اساساً موجودی آزمایشگر است که چیزی را نداند و بخواهد که با آزمایش کردن آن چیز را بداند. خدا بر اساس تعریفش علیم است و به همین دلیل به هیچ عنوان نباید دست به آزمایش بزند، اما الله دست به آزمایش زده است، نتیجه آنکه الله کامل نیست.

تعداد جاهایی که قرآن از آزمایش های الهی در آنها صحبت کرده بسیار زیاد است، اساساً سنت آزمایش الهی بین تمام خداباوران رایج است و برای خود فریبی و پنهان کردن این واقعیت که وجود شر با وجود خدا در تناقض است و چون شر وجود دارد خدا نمیتواند وجود داشته باشد از این سنت استفاده می‌کنند. مثلاً وقتی در امریکا سیل می آید مسلمانان میگویند آمریکا دچار عذاب الهی شده است و وقتی در ایران سیل می آید مسلمانان میگویند خدا دارد مردم ایران را آزمایش می‌کند. به یک نمونه از این آزمایشها که در قرآن به آنها اشاره شده است توجه کنید:

سوره عنکبوت آیات 3 و 4

أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ.

آيا آنان که مرتکب گناه مي شوند پنداشته اند که از ما مي گريزند؟ چه بد داوري مي کنند،هر آينه مردمي را که پيش از آنها بودند آزموديم ، تا خدا کساني را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگويان را بشناسد.

سوره صافات آیات 105 و 106

وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ

و او را به گوسفندي بزرگ باز خريديم؛ اين آزمايشي آشکارا بود

همین آیه برای اثبات اینکه نشان دهند الله علیم نیست کافی هستند، اما مسئله به همینجا ختم نمی‌شود، در قرآن به نادان بودن الله بطور مستقیم اشاره شده است.

الله از پیش نمیدانسته است.

 در برخی جاها گفته شده است که الله فلان چیز را نمیدانسته است، یا برای اینکه چیزی را بداند دست به فلان کار زده است.

سوره آل عمران آیه 42

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ.

آيا مي ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز براي خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کساني جهاد مي کنند و چه کساني پايداري مي ورزند؟

سوره آل عمران آیه 166

وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ

آنچه در روز برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد،

سوره هود آیه 12

فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ

شايد که برخي از چيزهايي را که بر تو وحي کرده ايم و اگذاشته اي و بدان دلتنگ شده باشي که مي گويند : چرا گنجي بر او افکنده نمي شود ? و چرا فرشته اي همراه او نمي آيد ? جز اين نيست که تو بيم دهنده اي بيش نيستي وخداست که کارساز هر چيزي است

سوره کهف آیه 6

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً

شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند ، خويشتن را به خاطرشان از اندوه هلاک سازي

سوره شعراء آیه 3

لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ

شايد ، از اينکه ايمان نمي آورند ، خود را هلاک سازي

سوره بقره آیه 2

وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ

آري چنين است که شما را بهترين امتها گردانيديم تا بر مردمان گواه ، باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد و آن قبله اي را که رو به روي آن مي ايستادي دگرگون نکرديم ، جز بدان سبب که بدانيم چه کسي از پيامبر پيروي مي کند و چه کسي به خلاف او بر مي خيزد هر چند که اين امر جز بر هدايت يافتگان دشوار مي نمود خدا ايمان شما را تباه نمي کند ، او بر مردمان مهربان و بخشاينده است

سوره حدید آیه 25

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ

ما پيامبرانمان را با دليلهاي روشن فرستاديم و با آنها کتاب و ترازو، رانيز نازل کرديم تا مردم به عدالت عمل کنند و آهن را که در آن نيرويي سخت و منافعي براي مردم است فرو فرستاديم ، تا خدا بداند چه کسي به ناديده ، او و پيامبرانش را ياري مي کند زيرا خدا توانا و پيروزمند است

آیا الله در اخلاقش کامل است؟

کمال اخلاقی خدا از دیگر فروزه های خدا است. خدا موجودی اخلاقمدار و نیک است و رفتار او عادلانه است. من مسیحیان زیادی را میشناسم که معتقدند اسلام ساخته شیطان است و برای این توسط شیطان ساخته شده است که مردم را از راه راست که از نظر آنها راه مسیحیت است خارج کند. این دسته از مسیحیان معتقدند الله خود شیطان است که بر محمد وحی نازل میکرده است. البته مسیحیان استدلالهای انجیلی و تاریخی و قرآنی برای دفاع از این نظر دارند، مثلاً ماجرای غرانیق را نمونه ای روشن از این نظریه میدانند، اما یکی از مسائلی که برای مسیحیان قابل پذیرش نیست این است که الله موجودی مکار است! و آنها مکر و فریب را از ویژگیهای خدا نمیدانند بلکه معتقدند تنها شیطان است که فریبکار است، از اینرو آنها گمان می‌کنند الله همان شیطان است.

مکار بودن الله

مکر و فریب اعمالی غیر اخلاقی هستند و موجودی که مکار و حیله گر باشد نمیتواند از لحاظ اخلاقی موجودی کامل باشد، در نتیجه نمیتواند خدا باشد. در آیات بسیاری از قرآن از فریبکار بودن الله صحبت شده است. برخی از مفسرین و مترجمین قرآن، مکر را به «نقشه کشی» ترجمه کرده اند و مکار را موجودی تعریف کرده اند که خوب نقشه میکشد. بنابر این از نگر این مفسران قرآن مکر کردن کار بدی نیست. اما در این مسئله جای شک وجود دارد. در زیر به چند نمونه از مکر های الله اشاره خواهیم کرد.

سوره آل عمران آیه 54 و 55

وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ؛ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ.

و (يهود و دشمنان مسيح، براي نابودي او و آيينش،) مکر کردند، و خداوند نیز مکر کرد، و خداوند، بهترين مکاران است؛(به ياد آوريد) هنگامي را كه خدا به عيسي فرمود: من تو را بر ميگيرم و به سوي خود، بالا ميبرم و تو را از كساني كه كافر شدند، پاك ميسازم، و كساني را كه از تو پيروي كردند، تا روز رستاخيز، برتر از كساني كه كافر شدند، قرار ميدهم، سپس بازگشت شما به سوي من است و در ميان شما، در آنچه اختلاف داشتيد، داوري ميكنم.

داستان مسیح از نگر قرآن اینگونه است که الله مسیح را به سوی خود بالا برده است و از آن پس او غیب شده است. سپس مسیحیان فردی که گمان میکردند مسیح است را بجای او به صلیب کشیده اند. و باور اکثر مسیحیان این است که مسیح به صلیب کشیده سده است و سپس رستاخیز کرده است. قرآن این باور رایج مسیحیان را تکفیر میکند. حال اگر از بالاتر به قضیه نگاه بکنیم، این الله بوده است که ناگهان مسیح را غیب کرده است و باعث شده است که مسیحیان گمان کنند فردی که شبیه به مسیح بوده است خود مسیح بوده است. بنابر این در واقع الله مسیحیان را فریفته است و فریفتن و حیله گری هرگز نمیتواند از ویژگیهای خدا باشد.

در مورد کاربرد واژه «مکر» در قرآن را میتوان از آیه زیر دریافت:

سوره انعام آیه 123

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لِيَمْكُرُوا فِيها وَ ما يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

و همچنين در هر شهر و روستائي بزرگان گنهكاري قرار داديم (افرادي كه همه گونه قدرت در اختيارشان گذارديم اما آنها از آن سوء استفاده كرده و راه خطا پيش گرفتند) و سرانجام كارشان اين شد كه به مكر (و فريب مردم) پرداختند ولي تنها خودشان را فريب مي‏دهند و نمي‏فهمند.

بسیاری از مترجمین مکر و مکار بودن را به تدبیر کردن ترجمه کرده اند، این مترجمین تلاش میکنند بار منفی مکر کردن را اینگونه از بین ببرند. اما هرگاه به آیاتی که در آنها به مکار بودن الله اشاره شده است، همانند آیه پیشین دقت کنیم میبینیم که عبارت مکر کردن همواره برای کسانی بکار رفته است که قصد داشتند به کار شومی دست بزنند. الله دقیقاً در همان آیات و با همان کلمات کار خود را نیز توصیف میکند. بنابر این روشن است که مکر کردن الله شبیه مکر کردن آن افراد شرور است. مثلاً در مثال بالا یک عده از افراد قصد قتل مسیح را داشتند، به این کار آنها در ادبیات قرآنی مکر کردن گفته شده است. حال روشن است که مکر الله نیز طبیعتاً از آنجا که در همان زمینه و با همان کلمات آمده است باید شرورانه باشد. مکر الله در مورد غیب کردن مسیح دقیقاً همین ویژگی را داشته است یعنی او خود مسیحیان را برای هزاره ها و قرنها گول زده است و بعد هم آنها را به همین دلیل گمراهیشان به جهنم خواهد افکند، چه مکری مکارانه تر از این میتواند وجود داشته باشد؟

به مورد دیگری از مکر های الله توجه کنید. این ماجرا مربوط به قوم ثمود میشود که صالح پیامبر آنها شده بود، در سوره نمل توضیح داده شده است که این قوم مکر کرده بودند تا دست به کشتن صالح بزنند. الله نیز مکری در مقابل آنها میکند.

سوره نمل آیه 50

وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

آنها نقشه مهمي كشيدند و ما هم نقشه مهمي در حالي كه آنها خبر نداشتند.

مکری که الله انجام داده است در سوره اعراف آیات 73 تا 79 توضیح داده شده است. او شتری را برای آنها از کوه در می آورد که در چند روز از روزهای هفته تمامی منابع آبی آنها را میخورده است. الله این شتر را بعنوان یک معجزه برای این مردم آفریده بود و از آنها خواسته بود که این شتر را آزار ندهند. قوم ثمود در نتیجه یا باید از تشنگی میمردند و یا اینکه شتر را میکشتند تا بتوانند منابع آبی خود را باز بگیرند. در هردو صورت مرگ در انتظار آنها بوده است و مکر الله اینگونه بوده است که در هر دو صورت آنها هلاک میشدند. حال شما خود قضاوت کنید که این حیله گری ها و زشت کاری ها را آیا میتوان به یک موجود که از لحاظ اخلاقی کامل است نسبت داد یا نه.

مکار بودن الله میتواند مشکلات بسیار بزرگی را برای مسلمانان ایجاد کنند، مسلمانان از کجا میدانند که تمام کتاب قرآن خود یک مکر بزرگ نیست؟ شاید الله این کتاب را آفریده است که انسانهای نادان به آن باورمند شوند و پس از مرگ این انسانهای نادان را به شدت به جرم قبول کردن این همه اباطیل و مزخرفاتی که در قرآن است تنبیه کند. چگونه میتوان به سخنان یک موجود که خودش خویش را مکار ترین مکارها میداند اعتماد کرد؟ شاید محمد چون خود بسیار حیله گر بوده است الله را نیز حیله گر تراشیده است.

دروغگویی الله

گذشته از فریبکار بودن الله، به گفته قرآن الله دروغگو نیز هست. در قرآن به این اشاره شده است که خداوند پیش از جنگ بدر میزان لشکر دشمن را به آنها (منظور مسلمانان است) کم تر از آنچه واقعاً هستند نشان داده است و اگر بیشتر نشان میداد آنها در جنگیدن مناقشه میکردند بنابر این خداوند توسط خواب تصویری دروغین برای آنها از جنگ پخش می‌کند تا مشتاق به جنگیدن شوند.

سوره انفال آیه 43

إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الأَْمْرِ وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد، و اگر فراوان نشان مي‏داد مسلماء سست مي‏شديد و (درباره شروع به جنگ بآنها) كارتان به اختلاف مي‏كشيد، ولي خداوند (شما را از همه اينها) سالم نگهداشت، خداوند به آنچه درون سينه‏هاست دانا است.

گذشته از اینکه دروغگو بودن الله به روشنی نشان میدهد که او کمال اخلاقی ندارد مسلمانان علاوه بر مکار بودن الله باید نگران دروغگو بودن او نیز باشند. اگر کسی دروغ نگفته باشد میتوان به او اعتماد کرد اما اگر کسی یکبار دروغ گفته باشد بازهم ممکن است دروغ بگوید.

سادیست بودن الله

سادییم یا دگرآزاری نام یک بیماری روانی است. کسی که سادیست است از شکنجه شدن و آزار دیگران لذت میبرد. الله خدای مسلمانان نیز چنین ویژگی را دارد. کسانی که با خواندن آیاتی در قرآن که به شکنجه شدن دگران ارتباط دارند به انحراف اخلاقی و سادیست بودن و بی اخلاق بودن الله پی نمیبرند احتمالاً خود بیمار و سادیست هستند. در زیر چند نمونه از این ماجراها آورده شده است:

سوره نساء آیه 56

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا

آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است.

سوره کهف آیه 29

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا

بگو : اين سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ايمان بياوردو، هر که بخواهد کافر شود ما برای کافران آتشی که دود آن همه را در برمی گيرد ، آماده کرده ايم و چون به استغاثه آب خواهند از آبی چون مس گداخته که از حرارتش چهره ها کباب می شود بخورانندشان ، چه آب بدی و چه آرامگاهی بد.

سوره غافر آیه 71، 72، 73

إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ ؛ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ؛ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ تُشْرِكُونَ

آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ؛  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟

سوره اعراف آیه 179

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند

سوره النبأ آیات 21 تا 25

إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا  لِلْطَّاغِينَ مَآبًا  لَابِثِينَ فِيهَا أَحْقَابًا  لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا  إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا  جَزَاء وِفَاقًا إِنَّهُمْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ حِسَابًا

جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند

سوره بقره آیه 24

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ

و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند

سوره آل عمران آیه 10

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ

کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند

جنایت پیشگی الله

الله خدای مسلمانان دست به جنایات زیادی زده است، از چندین مورد قتل عام در قرآن صحبت شده است که الله مرتکب آنان شده است. […] طوفان نوح بعنوان مثال، اگر واقعی باشد بدون شک دهشتناک ترین قتل عام و جنایت تمام تاریخ بشری است. در این ماجرا تمام کسانی که به نوح باور نداشتند و سخن او را نپذیرفتند کشته شدند.

در قرآن گفته شده است که نوح برای 950 سال پیامبری کرد و نتوانست غیر از خانواده خودش و احتمالاً عده ای محدود اشخاص بیشتری را وارد کشتی اش کند. اینکه نوح موفق به اینکار نشده است تنها ارتباط به این دارد که الله به اندازه کافی مدارک و اسناد در اختیار نوح قرار نداده است تا به مردم نشان بدهد و آنها را متقاعد کند. هیچ کاری نمیتواند ضد اخلاقی تر از این عمل شنیع و زشت الله باشد. و دفاع از چنین قتل عام وحشتناکی بسیار شرم آور است.

در رد طوفان نوح و نشان دادن اینکه این ماجرا یک دزدی ادبی از آثار قدیمی دیگر است به نوشتاری با فرنام «طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی!» مراجعه کنید. ماجرای نوح اگر درست باشد خود نشان دهنده فساد اخلاقی و اخلاقمدار نبودن او است.

آیا الله ماوراء طبیعی و بی بدن است؟

یکی از مهمترین ویژگیهایی که انسانها برای خدا تراشیده اند ماوراء طبیعی بودن او است. باید به این نکته توجه کرد که «ماوراء طبیعی بودن» یک چیز هیچ اطلاعاتی راجع به آن چیز به ما نمیدهد، یعنی به ما نمیگوید که آن چیز چیست، بلکه به ما میگوید که آنچیز چه نیست (طبیعی نیست). اما به نظر میرسد نویسندگان قرآن هیچ درکی از ماوراء طبیعت نداشته اند. قرآن از کلمه «غیب» استفاده می‌کند، و غیب به معنی ناپیدا است. یک چیز ناپیدا لزوماً یک چیز ماوراء طبیعی نیست. به نظر میرسد ماوراء طبیعت بعدها توسط فلاسفه و متکلمین اسلام وارد باورهای دینی شده است و مسلمانان احتمالا از فلاسفه یونانی آموخته اند که خدا باید ماوراء طبیعت باشد. از نظر قرآن الله یک شیء است. حال این شیء دارای ویژگیهای انسان انگارانه متفاوتی است است که نویسندگان قرآن به خدا نسبت داده اند. مثلاً الله دارای صورت است، چشم دارد، دو دست دارد، قابل دیدن است و غیره. و تمام این موارد باعث می‌شود میان الله و خدا تفاوت های اساسی وجود داشته باشد. از مشهور ترین سخنان باروخ اسپینوزا این است که اگر مثلث مغز داشت میگفت خدا مثلثی شکل است و اگر دایره میتوانست صحبت کند میگفت خدا دایره وار است. انسان انگارانه بودن الله نیز نمونه ای است از همان فرایند خداسازی انسانها که خدا را شبیه به خود خلق ذهنی کرده اند. در این بخش به ارائه اسناد و بحث کوتاهی در مورد این موارد خواهیم پرداخت.

الله یک شیء است

سوره مائده آیه 19

قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآن….

بگو بالاترين گواهي، گواهي چه شیءی است؟ بگو الله گواه ميان من و شما است و (بهترين دليل آن اين است كه) اين قرآن را بر من نازل کرده است…

قابل دیدن بودن

حتماً شنیده اید مسلمانان به یکدیگر میگویند که فلان شخص به لقاء الله پیوست. کلمه لقاء به معنی دیدار است، در قرآن به این نکته اشاره شده است که وقتی شخصی میمیرد با خداوند دیدار می‌کند، یعنی او را میبیند. روشن است که اگر موجودی قابل دیدن باشد قطعاً دارای بدن خواهد بود و الا مگر چیزی که بی بدن است را میتوان دید؟ قابل دیدن بودن الله را با خدا متفاوت میکند.

سوره یونس آیه 7

إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ

کساني که به ديدار ما اميد ندارند و به زندگي دنيا خشنود شده و بدان ، آرامش يافته اند ، و آنان که از آيات ما بي خبرند ،

سوره قیامت آیات 22 و 23

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ؛ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ

در آن روز صورتهائي شاداب و مسرور است.؛ و به پروردگارش مي‏نگرد!

الله دارای جا و مکان است

نازل شدن یعنی از بالا به پایین آمدن، عروج کردن نیز یعنی از پایین به بالا رفتن. در قرآن به این اشاره شده است که فرشتگان از نزد خدا نزول میکنند و یا به نزد او از روی زمین عروج میکنند. این دو مسئله به روشنی نشان میدهند که الله دارای جا و مکان است و اگر دارای جا و مکان نمی بود دیگر به سوی او رفتن و از سوی او آمدن بی معنی می بود. این نیز خود دلیلی است بر اینکه میان الله و خدا تفاوت اساسی وجود دارد، زیرا الله لامکان نیست.

سوره معارج آیات 3 و 4

مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ؛ تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ .

از سوي خداوند ذي المعارج است (خداوندي كه فرشتگانش بر آسمانها صعود مي‏كند)؛ فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) بهسوي او عروج مي‏كنند در آن روزي كه مقدارش پنجاه هزار سال است.

سوره فجر آیه 22

وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا

و پروردگارت بیاید و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.

در اینجا به اینکه الله در روز قیامت می آید، اشاره شده است، یعنی حرکت کردن را به الله نسبت داده است.

سوره بقره آیه 115

وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ

مشرق و مغرب از آن خدا است و به هر سو رو كنيد، خدا آنجا است، خداوند بينياز و دانا است.

اینجا نیز برای خدا «سو» در نظر گرفته شده است.

سوره سجده آیه 4 و 5

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ؛ يُدَبِّرُ الأَْمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.

خداوند كسي است كه آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو است در شش روز (دوران) آفريده سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت، هيچ ولي و شفاعت كننده‏اي براي شما جز او نيست، آيا متذكر نمي‏شويد؟؛ امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير مي‏كند سپس در روزي كه مقدار آن هزار سال از سالهائي است كه شما مي‏شمريد به سوي او باز مي‏گردد (و دنيا پايان مي‏يابد).

در آیه آخر به اینکه الله در آسمانها هست و از سوی آسمانها جهان را هدایت میکند اشاره شده است.

الله دارای صورت است

واژه «وجه» در عربی به معنی صورت است، و در بسیاری از آیات قرآن به اینکه الله دارای صورت است اشاره شده است، مثلاً به آیات زیر دقت کنید:

سوره الرحمن آیات 26 و 27

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ؛ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الإِْكْرامِ
تمام كساني كه روي آن (زمين) هستند فاني مي‏شوند؛  و تنهاصورت  ذو الجلال و گرامي پروردگارت باقي مي‏ماند.

سوره قصص آیه 88

وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

و معبود ديگري را با خدا مخوان كه هيچ معبودي جز او نيست، همه چيز جز صورت پاك او فاني مي‏شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوي او بازمي گرديد.

الله چشم دارد

واژه «عین» در عربی به معنی چشم است. در قرآن گفته شده است که الله دارای چشم است.

سوره هود آیه 37

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ

و (اكنون) در مقابل چشم ما و طبق وحي ما كشتي بساز و درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه آنها غرق شدني هستند.

سوره طه آیات 38 و 39

إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى؛ أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِي.

آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كرديم؛ كه او را در صندوقي بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آنرا به ساحل بيفكند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگيرد و من محبتي از خودم بر تو افكندم، تا در برابر چشم من پرورش يابي.

ممکن است اعتراض شود که این چشم به معنی در دیدرس بودن است، آنگاه آیه بالا حتی عجیب تر خواهد شد، مگر جایی هم خارج از دیدرس خداوند وجود دارد؟

الله دو دست دارد

سوره مائده آیه 5

وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الأَْرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ.

و يهود گفتند دست خدا به زنجير بسته است!، دستهايشان بسته باد و بخاطر اين سخن از رحمت (الهي) دور شوند! بلكه هر دو دست او گشاده است هر گونه بخواهد مي‏بخشد، و اين آيات كه بر تو از طرف پروردگارت نازل شده بر طغيان و كفر بسياري از آنها مي‏افزايد، و در ميان آنها عداوت و دشمني تا روز قيامت افكنديم، و هر زمان آتش ‍ جنگي افروختند آنرا خداوند خاموش ساخت و براي فساد در زمين تلاش مي‏كنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.

سوره ص آیه 75

قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ

گفت: اي ابليس چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقي كه بادست خود او را آفريدم گرديد؟ آيا تكبر كردي، يا از برترين بودي ؟ (بالاتر از اينكه فرمان سجود به تو داده شود!).

سوره زمر آیه 67

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الأَْرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ

آنها خدا را آنگونه كه شايسته است نشناختند در حالي كه تمام زمين در روز قيامت در قبضه قدرت او است و آسمانها پيچيده دردست راست او، خداوند منزه و بلند مقام است از شريكهائي كه براي او درست مي‏كنند.

ساق داشتن الله

– در قرآن آمده است که در روز قیامت ساق پایی آشکار می‌شود.

سوره قلم آیه 42

يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ

روزی که ساق آشکار خواهد شد و دعوت به سجود خواهند شد اما نخواهند توانست.

برخی از مترجمان مثل آیت الله مکارم شیرازی این آیه را اینگونه ترجمه کرده اند «به خاطر بياوريد روزي را كه ساق پاها از وحشت برهنه مي‏گردد و دعوت به سجود مي‏شوند اما قادر بر آن نيستند!» متاسفانه این ماستمالی نمیتواند خوب این آیه را بپوشاند، در آیه بالا نه از وحشت سخنی آمده است و نه از ساق پاها، تنها از یک ساق صحبت شده است که آشکار خواهد شد، یعنی قبلاً آشکار نبوده است. آیت الله تلاش کرده است این ساق را به ساق پای مردم نسبت دهد اما به نظر نمیرسد او موفق شده باشد، از ایشان باید پرسید که آیا پای مردمان در آن دنیا پوشیده بوده است که بخواهد آشکار شود؟ مسلماً مردم باید در آخرت عریان باشند، یعنی ساق پایشان از پیش آشکار است، آیا چیزی که از پیش آشکار است را میتوان دوباره آشکار کرد؟ در ضمن کلمه ساق اگر قرار بود به ساق پای مردم دلالت کند باید جمع میبود نه مفرد، پس به دلیل جمع نبودن حتی به فرشتگان و اجنه نیز نمیتواند برگردد. در قرآن نیامده است که این ساق پا به چه کسی ارتباط دارد اما دستکم دو حدیث صحیح  میتوان یافت که مسلمانان از محمد شنیده اند الله ساق پایش را در روز قیامت آشکار خواهد کرد. این دو حدیث را میتوان در صحیح بخاری پوشینه 9، کتاب 93، شماره 532 و صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 60 شماره 441 یافت.

الله و عرش نشینی او

آیات زیادی در قرآن به عرش الله اشاره می‌کنند، به نظر میرسد نویسنده قرآن خدا را همانند یک شاه که روی تخت مینشیند و وزرا و خدمتکاران اطراف او گر هم می آیند تصور میکرده است. به آیات زیر توجه کنید.

سوره الحاقه آیه 17

وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

 سوره غافر آیه 7

الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش میخواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را کهتوبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75

وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

 و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش ازآن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره حدید آیه 4

هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الأَْرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

او كسي است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد، سپس بر تخت قرار گرفت (و به تدبير جهان پرداخت) آنچه را در زمين فرومي رود مي‏داند و آنچه را از آن خارج مي‏شود، و آنچه از آسمان نازل مي‏گردد و آنچه به آسمان بالا مي‏رود، و او با شماست هر جا كه باشيد و خداوند نسبت به آنچه انجام مي‏دهيد بيناست.

ممکن است برای کسانی که آشنایی چندانی با قرآن ندارند آیات بالا و تفسیری که ارائه شده است کمی عجیب به نظر برسد. اما خوب است این دسته از خوانندگان بدانند که در میان مسلمانان نیز اینگونه تفاسیر سابقه تاریخی طولانی دارد. یکی از مکاتب عمده کلامی در تاریخ اسلام مکتب اشاعره است که در مقابل مکتب معتزله توسط ابوحسن اشعری تاسیس شده بود. اشاعره نسبت به معتزله بنیادگرا تر بودند-یعنی تاکید بیشتری به قرآن و حدیث داشتند تا استفاده از عقلانیت. اشاعره مدافع بیشتر آنچه در بالا آمده است بوده اند، مثلاً معتقد بوده اند که خداوند را در روز قیامت میتوان با چشم دید (1).معتزلیون از طرف دیگر منتقد جدی این نظر بودند و طرفدار تفسیر استعاره ای (Metaphorical) از این آیات بودند، زیرا معتقد بودند اگر این آیات را تحت اللفظی (Literal) تفسیر کنند، الله شبیه به انسانها می‌شود. روشن است که معتزله ابتدا وجود الله را پذیرفته بودند و بعد می‌خواستند تفسیری سازگار با وجود الله ارائه دهند و برای یک محقق یا منتقد چنین فرضی از پیش اثبات نشده است، لذا طبیعتاً دلیلی وجود ندارد که نظر معتزله در این مورد را بپذیرد. معتزله با عقل به ماست مالی و توجیه قرآن پرداخته اند و اشاعره بیشتر قرآن را در نظر داشته اند. در میان مسلمانان فعلی نیز این دو دیدگاه همچنان رواج دارد، مثلاً سلفی ها (همان کسانی که شیعیان آنها را وهابی ها می‌خوانند) که در نادیده گرفتن عقلانیت و استدلال و برداشت بنیادگرایانه از دین از سایر مسلمانان سبقت گرفته اند همچنان معتقد هستند که ممکن است این آیات واقعی باشند و برداشت درست از آنها برداشت تحت اللفظی  است. ابن تیمیه بنیانگزار این تفکر حتی بخاطر تفاسیر انسان انگارانه اش از این آیات تکفیر شد و به زندان انداخته شد (2).

اشعریون میدانستند که این مسائل قرآن بسیار حساس هستند و فکر کردن در مورد آنها ممکن است مسلمانان را به این نتیجه برساند که قرآن کتاب باطلی است و الله موجودی خیالی، از همین رو آنها تلاش برای توضیح تفسیر خود نمیکردند. مثلا انس بن مالک گفته است «اینکه خدا خود را بر روی عرش قرار داده است، مشخص است و باورداشتن آن واجب است اما پرس و جو کردن در مورد آن بدعت است.» (3). روشن است که اشاعره با خرد ستیزه دارند اما دستکم صداقت آنها را میتوان ستود و چون دلیلی برای تعصب و دفاع از دین وجود ندارد یک شخص خردگرا طبیعتاً در این مورد هم نظر با تفسیر اشاعره خواهد بود.

قابل پیشبینی است که مسلمانان در مورد این مسئله به باورهای اعتزالی چنگ خواهند زد یعنی خواهند گفت که منظور از دست و چشم و سایر مطالبی که در بالا به آنها اشاره شد واقعاً دست و چشم و غیره نیست. ترجمه های مسلمانان از قرآن معمولاً این کلمات را به معانی دیگری ترجمه می‌کنند. مثلاً آیت الله مکارم شیرازی کلمه «ید» را به قدرت ترجمه کرده است، وجه را به «ذات» ترجمه کرده است و برای هرکدام از این کلمات و عبارتها منظور های دیگری را در نظر گرفته است. در پاسخ به این اعتراض باید به دو مسئله مهم توجه کرد. یکم اینکه واژه های «قدرت» و «ذات» خود عربی هستند و هرگاه منظور الله این واژه ها میبود خود از آنها استفاده میکرد، چنانچه در سایر جاهای قرآن از این واژه ها استفاده شده است، دوم اینکه اگر تنها یکی از این موارد یافت میشد شاید میتوانستیم از آن چشم پوشی کنیم و نظر این دسته از مسلمانان را بپذیریم، اما تعداد بالای ویژگیهای انسانی که به خدا نسبت داده شده است و همچنین تکرار و تعدد آنها سندی علیه این ادعا است. روشن است که تکرار شدن این همه ویژگی، چهره، دست، چشم و غیره نمیتواند تصادفی باشد، لذا احتمال اینکه منظور نگارنده قرآن از این ویژگیها واقعا معنی واقعی این کلمات باشد دستکم به دلیل این دو مسئله مهم بیش از آن باشد که او این واژه ها را بعنوان آرایه های ادبی استفاده کرده باشد.

آیا الله خارج از زمان است؟

خدا نمیتواند محدود به زمان باشد، زیرا محدود بودن او به زمان مسائل و مشکلات بسیار گسترده و مهمی را برای خداباوری ایجاد می‌کند. از طرفی خارج بودن خدا از زمان هم بسیار برای فلاسفه خداباور مشکل ساز است و آنها تمام تلاششان را می‌کنند تا تعریفی سازگار با این نظر از زمان ارائه دهند و همچنین اثبات کنند که خدا خارج از زمان است. بحث ما در اینجا در مورد اینکه آیا خدا خارج از زمان هست یا نه نیست، بلکه بحث ما در اینجا در مورد الله است.

الله اگر خارج از زمان باشد نباید «قبل» و «بعد» برای او معنی داشته باشد، برای او زمان و وقت مطرح نیست اما در آیات متعددی از قرآن میبینیم که توالی اتفاقها وجود دارد و خدا نیز در آن حضور دارد. این آیات نشان می‌دهند الله خارج از زمان نیست و در نتیجه نمیتواند خدا باشد.

سوره بقره آیه 29

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأَْرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ

اوست که همه چيزهايي را که در روي زمين است برايتان بيافريد ، بعد به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزي آگاه است

سوره بقره آیه 52 و 53

وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ؛ ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و آن هنگام را که چهل شب با موسي وعده نهاديم و شما که ستمکاران بوديد،، بعد از او گوساله را پرستيديد؛ پس گناهانتان را عفو کرديم ، باشد که سپاسگزار باشيد

سوره بقره آیه 56

ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و شما را پس از مردن زنده ساختيم ، شايد سپاسگزار شويد

سوره مریم آیه 68

فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا

به پروردگارت سوگند ، آنها را با شيطانها گرد مي آوريم ، بعد همه رادر اطراف جهنم به زانو مي نشانيم

سوره اسراء آیه 86

وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً

اگر بخواهيم همه آنچه را که بر تو وحي کرده ايم ، باز مي ستانيم، بعد براي خود بر ضد ما مددکاري نمي يابي

سوره اسراء آیه 18

مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً

هر کس که خواهان اين جهان باشد هر چه بخواهد زودش ارزاني داريم ، بعد ، جهنم را جايگاه او سازيم تا نکوهيده و مردود بدان در افتد

سوره یونس 74

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ

بعد پس از او پيامبراني بر قومشان مبعوث کرديم و آنان دليلهاي روشن آوردند ولي مردم به آنچه پيش از آن تکذيبش کرده بودند ، ايمان آورنده نبودند بر دلهاي تجاوزکاران اينچنين مهر مي نهيم

نتیجه گیری

اگر تنها و تنها یکی از ادعاهای متعددی که در بالا مطرح شد و در واقع هرگاه قرآن با دقت خوانده شود موارد متعدد دیگری از این دست نیز یافت خواهد شد درست باشد، آنگاه الله موجودی متفاوت با خدا خواهد بود و اگر اینگونه باشد الله تبدیل به موجودی خیالی و ساخته ذهن محمد تبدیل خواهد شد که محمد برای نیل به اهداف خود وی را تخیل کرد و به مردم نیز معرفی کرد. البته به نظر من خود خدا نیز موجودی خیالی است و حقیقت ندارد اما برای کسانی که عدم وجود خدا را درک نمیکنند و توانایی پذیرش عدم وجود خدا را ندارند باید دستکم توانایی درک این را داشته باشند که الله با خدا بسیار متفاوت است و موجودی موهوم و خیالی است.

ممکن است مسلمانان بتوانند با بازتفسیر کردن و تغییر دادن معانی کلمات و سفسطه برخی از این موارد را رد کنند، همچنین ممکن است در برخی از موارد واقعا اشتباهی در تفسیر آیات پیش آمده باشد و برخی از موارد مطرح شده باطل باشند، هرچند تفسیر چندانی صورت نگرفته است بلکه تنها از ترجمه ها استفاده شده است و ترجمه ها در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. اما بسیار بعید به نظر میرسد که کسی بتواند چشمش را در مقابل تمام این موارد که هر کدام از اهمیت بسیار بالایی برخوردار هستند ببندد.

براستی مولانا جلال الدین رومی به درستی گفته است که مغز را از قرآن برداشته است و پوستش را بر پشت خر بگذاشته است.  طبیعی است که قرآن اگر همانند هندوانه دارای مغز باشد قطعاً دارای تفاله نیز هست و از نگر من این بخش از تفکر مولانا که بخشی از قرآن را تفاله میداند بسیار دارای اهمیت است. آنچه در این نوشتار به آن پرداخته شد همان تفاله ها یا پوسته های قرآن است که معمولاً جدی گرفته نمیشود. اما مسئله اینجا است که تفاله های قرآن نیز به دلیل اینکه خود قرآن مدعی این است که تماماً درست است (مثلا در سوره بقره آیه 2 میگوید آن کتابی است که در آن هیچ شکی نیست) دارای اهمیت فراوان است، لذا اگر اثبات شود که تنها یک مورد در قرآن خطا وجود دارد کل قرآن زیر سوال خواهد رفت.

منابع

1- http://www.al-shia.com/html/far/books/motahar/olume-eslami2/ulum206.htm

2- http://islam.at/texte/0000/018_Intercession.pdf برگ 20

3-  Al‑Shahrastani, al‑Milal wal‑Nihal  برگ 50

چرا اسلام را ترك كردم؟

اغلب ازمن پرسيده مي شود چرا اسلام را ترك كردم؟ اين كه اغلب مسلمانان به خود اجازه نمي دهند كه درباره  امكان ترك اسلام فكر كنند، خيلي نامعقول بنظر ميرسد. انها ترجيع مي دهند اين گونه فكر كنند كه كساني كه از اسلام بريده اند بوسيله اژانس هاي يهود به انها پول داده شده است. تا اين حقيقت را بپذيرند كه انسان ها  ازادي انديشه دارند و بعضي ممكن است فكر كنند كه اسلام دين مورد نظر انها نيست.

اينها دلايل من براي ترك اسلام هستند:

تا چند سال پيش من فكر مي كردم كه ايمان من به اسلام كوركورانه نيست بلكه نتيجه سالها بررسي وتحقيق است. درحقيقت من كتاب هاي زيادي كه بوسيله كساني نوشته شده بودند كه من افكارشان را قبول داشتم، درباره اسلام خوانده بودم واعتقاد راسخ داشتم كه حقيقت را يافته ام. تمام تحقيقات پيش انتخاب شده ام ايمانم را تاييد مي كرد.مانند بقيه مسلمانان معتقد بودم براي دانستن هرچيز بايد به منابع اوليه مراجعه كنم. والبته منابع اسلام قران وكتبي است كه بوسيله محققين مسلمان نوشته شده است. بنابراين احساس مي كردم نيازي به اينكه حقيقت را در جاي ديگر بجويم نيست چرا كه مطمين بودم حقيقت را يافته ام.  مسلمانان مي گويند: طلب العلم بعد الوصول المعلوم مذموم.يعني بررسي علم بعد از رسيدن به يقين نكوهيده است.

البته اين عقيده اي احمقانه است. ايا اگر ما بخواهيم درباره يكي ازاين ايين هاي ديني خطرناك تحقيق كنيم فقط كافي است ببينيم رهبر اين ايين وپيروانش چه مي گويند؟ ايا عاقلانه تر نيست دامنه تحقيقاتمان را گسترش بدهيم و ببينم ديگران درباره انها چه ميگويند؟ به سراغ منابعي برويم كه موضوعات را علمي بررسي مي كنند چرا كه دانشمندان مومنان نيستند انها چيزهاي را كه به ان ايمان كوركورانه دارند، نمي گويند. دانشمندان مدارك را نقادانه بررسي مي كنند. اين با مشي مذهبي كه برپايه ايمان و باور است خيلي تفاوت دارد.

فكر مي كنم اشناييم با ارزش هاي انساني غرب مرا حساس تر كرد و اشتياقم رابراي آزادي انديشه، دمكراسي

برابري و حقوق انسان برانگيخت. بعد از اين وقتي كه قران را مي خواندم آن را با ارزش هاي انساني نو يافته ام مغاير مي ديدم. من وقتي اموزه هايي مثل انچه درپي مي آيد مي خواندم غمگين مي شدم.

سورة انعام /90

توبه آنان كه پس از  ايمان آوردن كافرشدند وبر كفرشان افزودند پذيرفته نخواهد شد واينان گمراهانند.

نحل/106-108

كسي كه پس ازايمان به خدا كافر ميشود( نه اينكه اورا به زور واداشته اندوحال انكه دلش به ايمان باقي است)بلكه انانكه دردلشان را بركفر گشوده اند مورد خشم خدايند وعذابي بزرگ برايشان مهياست.

اين براي اين است كه انها دنيا را بيش از آخرت دوست دارند و خدا مردم كافر را هدايت نمي كند.

خدا بردل وگوشها وچشمهايشان مهر نهاده وخود نمي دانند.

 

ممكن است فكر كنيد اين مجازات هاي دردناك مربوط به آخرت است.اما محمد فرمان داده اين انسان ها مجازاتشان را در همين دنيابايد بينند:

صحيح بخاري جلد6 كتاب 61 حديث 577:

من از پيامبر شنيدم كه فرمود: در آخر زمان جواناني با افكار وعقيده هاي احمقانه پيدا مي شوند، انها خوب حرف مي زنند اما انها همانند تير كه ازكمان مي رود از اسلام خارج مي شوند،ايمانشان از گلويشان رد نمي شود.پس هر جا آنها را يافتيد بكشيدشان ،درروز رستاخيز براي كشنده آنها پاداش خواهد بود.

صحيح بخاري جلد4 كتاب 63 حديث 260:

علي چند نفر را سوزاند وقتي خبر به ابن عباس رسيد گفت:اگر من جاي او بودم انها را نمي سوزاندم زيرا پيامبر فرموده هيچ كس را مانند خداوند مجازات نكنيد.اما بدون شك انها را مي كشتم چون پيامبر فرموده: هرمسلماني كه از دين بر گردد بايد كشته شود.

برگزيده سنن ابوداوود كتاب  38 حديث4349:

عبدالله ابن عباس روايت مي كند: مرد كوري همسر كنيزي داشت كه به پيامبر ناسزا مي گفت او را نهي مي كرد اما او دست بر نمي داشت .يك شب كنيز شروع به ناسزا گفتن به پيامبر كرد مرد اورا برحذر داشت او دست بر نداشت.مرد خنجري بر داشت و درشكم زن فرو برد وشكم اورا پاره كرد وبچه اي كه در شكم داشت بين پاهايش افتاد وغرق خون شد.فرداي انروز وقتي به پيامبر خبر دادند.او مردم راجمع كردو فرمود : شما را بخدا سوگند مي دهم وبحق خودم سوگند مي دهم كسي كه اين كار را كرده جلو بيايد .مرد درحالي كه مي لرزيد برخاست وجلوي پيامبر ايستادوگفت: يا رسول الله من ارباب او هستم او بشما ناسزا مي گفت وشما را انكار ميكرد من اورا نهي كردم اما فايده اي نداشت .او همسر من است ومن ازاو دو پسر همچون مرواريد دارم.ديشب كه دوباره شروع كرد خنجري درشكمش فرو كردم واوراكشتم .پيامبر فرمود من شهادت مي دهم كه نبايد هيچ خون بهايي براي او پرداخت.

من احساس ميكردم كه داستان بالا يك مانيفيست غير عادلانه است. محمد ازمجازات قاتل يك زن حامله وطفل بدنيا نيامده چشم پوشي مي كند، زيرا قاتل گفته كه مقتول به پيامبر دشنام داده است.

 

(اعراب با كنيزان بدون ازدواج هم خوابه مي شدند. قران اين سنت را تاييدكرد. احزاب/52: بعد از اين هيچ زني برتوحلال نيست ونيز زني به جايشان اختياركردن،هرچندتواز زيبايي او خوشت آيد،مگر زناني كه به غنيمت بدست تو افتد.

نسا/24:نيز زنان شوهر دار برشما حرام شده اند مگر انانكه به تصرف شما در امده اند.

  محمد خود نيز باماريه كنيز حفصه بدون ازدواج هم خوابه شد)

 

بخشيدن قاتل بخاطر اين كه قاتل گفته، مقتول به پيامبر دشنام داده غير قابل قبول است.اگر قاتل براي نجات   خود از مجازات دروغ گفته باشد چه؟ اين داستان درباره عدالت محمد چه مي گويد؟درطول 1400 سال چند مرد با استناد به اين حديث از مجازات كشتن زنان بي گناهشان فرار كرده اند؟

يكي ديگر.سنن ابوداوود/كتاب 38 حديث4349:

علي بن ابوطالب روايت مي كند:يهوديي به پيامبر دشنام داد.مردي بااوگلاويز شد تا اورا كشت .محمد اعلام كرد كه او خون بها ندارد.

اين اسان نيست كه اين داستان ها راكسي بخواند وتكان نخورد.اين غيرقابل قبول است كه اين داستانها ساختگي باشند .چرا مؤمنين،كه مي كوشند پيامبر را مهربان وبا ترحم نشان دهند، براي پيامبرشان اين داستانها را ساخته اند كه اورا حاكمي بي رحم نشان مي دهد؟

 

من ديگر نمي تواستم اين رفتار ظالمانه را  باكساني كه اسلا م را نياورده اند،بپذيرم. ايمان يك امر شخصي است.من ديگر نمي توانستم بپذيرم كه مجازات كساني كه به اسلام انتقاد دارند مرگ است.ببينيد محمد باكساني كه ايمان نمي آوردند چگونه رفتار مي كرد.

   سنن ابوداوود/كتاب 38 حديث 4359:

عبدالله ابن عباس روايت مي كند: مجازات، كساني كه با خدا وپيامبرش مي جنگند وبا نيرو وقدرتشان درزمين شرارت مي كنند، اعدام،مصلوب كردن،يا بريدن دست وپا از جهت مخالف(مثلا دست راست وپاي چپ)،ويا تبعيد (بيشترين  بخشش در مورد مشركين ) است.حتي اگر  قبل از دستگيري توبه كنند اين مانع اجرا مجازاتي كه شايسته آنند   نمي شود.

 

چگونه پيامبر خدا انسان هايي كه درمقابل پذيرش او مقاومت مي كنند مصلوب يا ناقص العضو مي كند؟آبا اين چنين شخصي مي تواند پيامبر خدا باشد؟چه بهتر بود كه او مردي اخلاقي تر وداراي شهامت اخلاق و تحمل مسؤليت بود.

من اين حقيقت را نمي توانم بپذيرم كه محمد در يك روز 900   يهودي را كه در حمله اي كه خود شروع كرده بود اسير وسپس قتل عام كرد.

سنن ابوداوود كتاب38 حديث4390

عطيه القريضي  روايت ميكند: من درميان اسيراني بودم كه از بني قريضه دستگير شده بودند.انها مارا آزمايش مي كردند هركس موي   زهارش در آمده بود مي كشتند و هركس در نيامده بود نمي كشتند .من موي زهارم در نيامده بود مرا نكشتند.

 

هم چنين من اين روايت را تكان دهنده يافتم

سنن ابوداوود كتاب38 حديث4396:

جابر بن عبدالله روايت مي كند: دزدي را نزد پيامبر آوردند فرمود اورا بكشيد.گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده.پس فرمود:دست اورا ببريد.پس دست راستش را قطع كردند.بار ديگر همان دزد را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود پاي اورا قطع كنيد.پاي چپش را قطع كردند.بار سوم اورا   نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود دست اورا قطع كنيد.دست چپش را قطع كردند.بار چهارم او را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد گفتند يا رسول الله او مرتكب دزدي شده پس فرمود پاي اورا قطع كنيد.پس پاي راستش را قطع كردند

بار پنجم او  را نزد پيامبر آوردند فرمود او را بكشيد  .بنابراين  ما اورا برديم وكشتيم واوراكشيده ودر چاهي انداختيم وروي او سنگ ريختيم.

 

بنظر مي رسد محمد قبل از شنيدن قضيه حكم مي كرده است.وهم چنين با قطع دست يك دزد هيچ راهي غير از گدايي براي او نمي ماند.همچنين با بدنام شدن بعنوان يك دزد مردم از او متنفر مي شوند.وتنها راه امرار معاش براي او دزدي مي ماند.

 

بعد از سالها زندگي درغرب و ديدن انسانيت ومهرباني از پيروان ديگراديان يا بي دينان كه مرا دوست مي داشتند ومرا بعنوان دوست مي پذيرفتند و مرا در قلب وزندگيشان جاي مي دادند ديگر نمي توانستم بپذيريم كه اين احكام كه در قران آمده سخنان خدا هستند.

مجادله/22:

نمي يابي مردمي را كه به خدا وروز قيامت ايمان آورده اند ولي با كساني كه با خدا وپيامبرش مخالفت مي ورزند دوستي كنند هرچند آن مخالفان پدران يا برادران يا فرزندانشان يا قبيله انها باشند

ال عمران/118-120:

اي كساني كه ايمان اورده ايد،دوست وهمرازي جزهم كيشان مگيريد،كه ديگران از هيچ فسادي در حق شما كوتاهي نمي كنند و خواستار رنج شمايندو كينه توزي از گفتارشان اشكار است و ان كينه كه در دل دارند بيشتر از انست كه بر زبان مي اورند. آيات را برايتان اشكار كرديم اگر عاقل باشيد.

اگاه باشيد شما انانرا دوست داريد وانان شمارا دوست ندارند.شما به همه اين كتاب ايمان اورده ايد .چون شما را ببينند گويند :ايمان اورده ايم چون به خلوت روند از كينه انگشت بدهن مي گزند .بگو بميريد هر اينه خدا انچه در دل داريد اشكار مي كند

اگر خيري بشما رسد اندوهگين شوند واگر مصيبتي رسد شاد شوند اگر برد بار باشيد از مكرشان در امانيد كه خدا برهمه چيز احاطه دارد.

مايدة/51:

اي كساني كه ايمان آورده ايد يهود ونصارا را به دوستي نگيريد .انان دوستان همديگرند.هركس از شما انها را به دوستي گيرد در زمره انهاست وخدا ستمگران را راهنمايي نمي كند.

 

من گفته هاي بالا را بي پايه يافتم.شاهد من بحران بوسني و كوسوو است؛زماني كه كشورهاي مسيحي براي آزادي مسلمانان با يك كشور مسيحي جنگيدند.تعداد زيادي دكتر يهودي داوطلبانه به پناهندگان كوسوو كمك مي كردند.عليرغم اين حقيقت كه در جنگ دوم جهاني مسلمانان البانيايي طرف هيتلر را گرفتند واورا در كشتار همگاني يهود كمك كردند.برمن معلوم شده است كه مسلمانان بوسيله انسان هايي كه پيامبر ما از ما خواسته كه از انها نفرت داشته باشيم ،خود را از ازانها جدا كنيم،انها  را بزور براه خود بياوريم ويا انها را بكشيم يا مطيع خود كنيم واز انها جزيه بگيريم،پذيرفته شده اند.چه احمقانه است!چه رقت انگيز است!چقدر غير انساني است!تعجب نيست كه اين همه نفرت غير قابل باور از غرب ويهود در ميان مسلمانان وجود دارد.اين محمد بود كه تخم كينه ونفرت وبي اعتمادي از غير مسلمين را دردل پيروانش كاشت.مسلمانان با اين همه پيام نفرت كه از زبان خدا در قران است چگونه مي توانند با ديگر مليت ها معاشرت كنند؟

 

بسياري از مسلمانان به كشورهاي غير مسلمان مهاجرت كردند وبا آغوش باز پذيرفته شدند. بسياري وارد سياست شده وجزء نخبگان حاكميت شدند. ما از تبعيض در كشورهاي غير مسلمان رنج نمي بريم .ا ما ببينيد پيامبر خدا در مورد رفتار با غير مسمانان وقتي ما در اكثريت هستيم چه مي گويد:

توبه/29:

با كساني از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ايمان نمي اورند و چيزهايي كه خدا وپيامبرش حرام كرده اند برخود حرام نمي كنند و دين حق را نمي پذيرند جنگ كنيد تا انگاه كه به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.

همچنين اين ايات را مغاير با وجدان يافتم .من همه انساتها را دوست دارم و ارزو دارم دراين دنيا همه  خوشحال باشند و در دنياي ديگر بخشيده شوند.اما پيامبر بمن امر مي كند كه براي غير مسلمين حتي اگر پدر و مادر من باشند و مرا دوست داشته باشند ، طلب بخشش نكنم.

 

توبه/119

اين براي پيامبر ومومنين شايسته نيست كه براي مشركين طلب بخشش كنند حتي اگر خويشاوندشان

باشند…..

قران و احاديث پر از اين گونه آيات  ظالمانه است كه براي من دليل روشني براين است كه محمد پيامبر نيست بلكه  رهبر يك آيين افراطي  است.فشار آوردن به مردم كه خويشاوندانشان راتقبيح كنند كار ايين هاي

افراطي است.اويك شارلاتان بود كه اشكارا و با قدرت دروغ مي گفت ومردمان ساده ان عصر او را باور مي كردند.بعد نسلهاي بعد اين دروغ هارا   منتقل كردند.فيلسوفان ونويسندگان پرورش يافته دراين جو دروغ و خوش ظاهر،انها را زينت داده وبه انها اعتبار دادند.اما وقتي به اصل اين مذهب رجوع مي كني و قران و احاديث را مي خواني ، متوجه مي شوي انها غير ازمقداري ياوه گويي چيزيي نيستند. مولوي رومي  يك عارف وشاعر بزرگ بود. او سعي كرد كه به اسلام معني عارفانه ، كه فاقد آن بود، بدهداما آنچه مولوي مي گويد افكار مولوي است.قران فاقد معاني عرفاني است.ايين وعقيده محمد كاملا بنيادگرايانه است.چرا مولوي،

 عطار سهروردي وديگر عارفان سعي مي كردند به آايات بي معني قران معناي عارفانه دهند چون بعنوان فرزندان اسلام  تربيت شده بودند.از طرف ديگر ، برخلا ف اغلب متفكرين مكتب عقلا ني (راسيوناليست ها)مانند رازي ،نمي توانستند عليه اسلام اظهار نظر كنند ، چون اسلام در ضمير ناخود آگاهشان بود.هيچ چيز از بريدن از اسلام برايشان سخت تر نبود.اين در حقيقت قوي ترين مخدر است اگر از ايام طفوليت در  يك شخص نهادينه  شود.  براي  مغز هاي بزرگ اين   مردم باهوش غير ممكن بود كه وجه خاكي قران را بپذيرند.بنابر اين مي كوشيدند براي ايه هاي بي معني قران معاني ديگري پيدا كنند.اينگونه انها مذهبي جديد بوجود آوردند كه با انچه محمد فكر مي كرد متفاوت بود.اين مذهب براي عقل هاي انها دلپذيرتر بود.

بنابرين ما دو نوع اسلام داريم.يكي اسلامي كه سعي شده به ان معاني عارفانه داده شود واسلام ديگري كه هر نوع تفسير برآيات رارد مي كند. اغلب مسلمانان  از اين نوع اسلام كه بوسيله وهابيون سعودي تبليغ

 مي شود ، پيروي مي كنند . البته تعداد بي شماري فرق گوناگون اسلامي وجود دارند كه هركدام ايات قران را طبق تمايل وهوس خود تفسير مي كنند وديگران را مرتد و رافضي مي خوانند وبراي قبولاندن عقايد حقه

خود در باره اسلام ناب  بديگران، مبارزه وجنگ راه مي اندازند.

بهر حال اسلام حقيقي اسلامي نيست كه فلاسفه وعرفاء استنتاج كردهاند ،بلكه اسلام حقيقي ان چيزي است كه در قران است وبنياد گايان وتروريست هاي اسلامي مي گويند.اسلام واقعي حقوق زنان را ناديده مي گيرد، به مرد اين اجازه را مي دهد كه زنانش را كتك بزند، براي اقليت هاي غير مسلمانان جزيه مقرر

 مي كند ،مي خواهد  با مطيع كردن غير مسلمانان بر دنيا مسلط شود وفرمان جهاد وكشتار غير مسلمانان را تا پيروزي كامل اسلام در جهان مي دهد.

جدايي من از دين اسلام بخاطر رفتار بد مسلمانان نيست  بلكه بخاطر آموزش هاي بد كتاب مقدس وبنيانگزار ان است. بسياري از جنايات وظلم هايي كه با خشونت توسط مسلمين طي قرن هاي متمادي انجام شده بسسب آموزش هاي قران وسنت بوده است.بدين علت من اسلام را بخاطر اعمالي كه مسلمين انجام مي دهند محكوم مي كنم. هر نوع تلاش براي انساني كردن ا سلام وقت هدر كرد ن است .وقران مانعي هرراه هر نوع رفرم  است.دشمن اسلام است وان هدف حمله من است.با اينكه من مي دانم مورد كينه بنياد گرايان قرار دارم و زندگيم در خطر است ،به مبارزه خود ادامه مي دهم.زيرا مي دانم با ريشه كردن اسلام ما مي توانيم دنيا را ازخطر فاجعه اي كه دور سر ما است وممكن است از جنگ اول و دوم جهاني فاجعه بارتر باشد جلو گيري كنيم.نابودي اسلام  آوردن صلح، انسانيت ، دمكراسي ، مد نيت وكاميابي  ده دنياي مسلمانان است.

 

برگرفته از سايتwww.secularislam.org   

علي سینا

ترجمه: هاني اياپير

منبع +

خدا را باید احساس کرد

«انسان، دیوانه است! او نمیتواند یک کرم خلق کند، اما چندین خدا خلق کرده است.»Michel de Montaigne 

یکی از ادعاهایی که مدعیان آماتور وجود خدا دارند این است که خدا را حس میکنند و از روی احساس به وجود خدا پی برده اند، حتی عده ای پارا فراتر گذاشته و برهانی با فرنام «برهان احساس» فراهم کرده اند که آنرا از براهین اثبات وجود خدا میدانند.

نکته مهم اینجاست که ما بدانیم احساس چیست و احساس کردن چیست. فلاسفه و قدما معمولا برای ادراک سه مرحله در نظر میگیرند. این مراحل ادراک را نباید با تعریف خرد اشتباه گرفت.

  1. احساس
  2. تخیل
  3. تعقل

مرحله اول که احساس است در واقع دریافت و پردازش از طریق حس های پنجگانه بدن یعنی

  1. حس بینایی
  2. حس شنوایی
  3. حس چشایی
  4. حس لامسه
  5. حس بویایی

است که هرکدام ارگانها و نظامهای مشخصی را در بدن انسان دارند که پس از تحریک شدن توسط دستگاه عصبی اطلاعات توصیفی آن از نخاع به مغز مخابره میشوند. به این مرحله از شناخت احساس میگویند. بنابر این شما وقتی میتوانید چیزی را واقعا به معنای فلسفی و فنی احساس کنید که یا آنرا ببینید، یا آنرا ببویید، یا آنرا لمس کنید، یا آنرا بچشید، یا آنرا بشنوید و احساس کردن تنها یعنی همین.

مثلا وقتی سیبی را میخورید مزه آنرا به وسیله ارگانهای حس چشایی، احساس میکنید.

مرحله بعدی تخیل است که در صورتی انجام میگیرد که ابزار احساس دیگر وجود نداشته باشد، بعد از حس کردن اثر دیگری در تخیل یا حافظه باقی میماند و فرد همچنان آن مفهوم را که قبلا احساس کرده است به یاد آورد، بعنوان مثال وقتی شخصی مزه سیبی را که دیروز تناول کرده است به یاد آورد، در واقع دیگر آنرا احساس نمیکند بلکه آنرا تخیل میکند و به یاد می آورد. مرحله تخیل مشخصاً وضوح و روشنی مرحله حس را ندارد و ممکن است تخیل کردن احساسی در گذشته کم کم از حافظه محو شود و تخیل آن ممکن نباشد.

مرحله بعدی ادراک تعقل است. تعقل همان مرحله تخیل است با این تفاوت که مفهوم را بصورت قابل انتقال برای شخصی دیگر مطرح کنند. مثلا اگر بتوان مزه سیب را برای شخص دومی توصیف کرد و ادراک را در مورد مزه سیب به او تفهیم کرد، در این مرحله این ادراک وارد مرحله تعقل شده است. بعبارت دیگر تبدیل یک معنی که توسط شخصی احساس و یا تخیل شده است به گونه ای که قابل انتقال باشد، ورود آن معنی و مفهوم است به مرحله ادراک.

این سه مرحله را میتوان تقریبا مورد تایید اکثر فلاسفه قدیم و جدید دانست، اما سوفیان و آرمانگرایان مراحل دل و جان را نیز به این سه مرحله اضافه میکنند و مراحل ادراک و شناخت را پنج مرحله میدانند، که البته دو مرحله دل و جان در دیدگاه منطقی و فلسفه صحیح باطل است.

بعد از این مقدمه حال باید دید که آیا واقعا میتوان خدا را احساس کرد؟ چه چیزهایی قابل احساس شدن به معنی واقعی و صحیح آن هستند؟ پرواضح است که تنها چیزهایی را میتوان حس کرد که حالت مادی داشته باشند. یعنی چیزهایی که فرمی از ماده یا انرژی که در این معنی چندان با ماده متفاوت نیست داشته باشند.

بنابر این اگر خداپرست به معنی واقعی خدا را احساس میکند، خدا را در حد ماده پایین آورده است، چون چیزی که مادی نباشد را نمیتوان حس کرد، یعنی نمیتوان دید یا بویید یا چشید یا لمس کرد و یا شنید. البته به دلیل اینکه خداوند یک موجود خیالی است، تصوری که خداباوران از ادیان مختلف نسبت به خدا دارند علی رقم تفاوت ظاهری آنها بسیار متفاوت است.

بعنوان مثال بسیاری از فرقه های مسیحی معتقدند که خدا را میتوان دید، حتی در دوره هایی فرقه هایی وجود داشتند با نام قدیس های نامرئی (Invisible Saints) که معتقد بودند تنها کسانی حق ورود به کلیسا را دارند که با عیسی مسیح که خود خداوند است ملاقات کرده باشند. و بصورت تجربی نیز مسیحیان زیادی هستند که ادعا میکنند با عیسی مسیح و یا خدا دیدار کرده اند و آنرا دیده اند. در کلیسای کاتولیک به کسانی که چنین تجربه ای را داشته باشند و در کنار آن شرایط دیگری را نیز داشته باشند مقامی تقدیم میگردد. بعنوان مثال به مادر ترسا، بانویی که بسیاری از عمر خود را صرف کمک به کودکان هندی کرده بود این مقام اهدا شد زیرا وی با عیسی مسیح دیدار داشته است. در میان مسلمانان نیز افراد مالیخولیایی بسیاری همچون آیت الله مرعشی نجفی از کسانی است که ادعا کرده است که با امام زمان دیدار داشته است و یا حضرت خضر را دیده است.

بنابر این اگر منظور خداپرستان از اینکه خدا را حس میکنند این است که با خدا واقعا دیدار داشته اند میتوان این ادعا را از آنها قبول کرد زیرا آنها واقعا خدا را احساس کرده اند. اما خداپرستانی که اکثریت خداپرستان را هم تشکیل میدهند و معتقدند خداوند جسم و ماده نیست نمیتوانند واقعا ادعا کنند که خداوند را احساس کرده اند. باید به خداپرستانی که با خدا دیدار داشته اند و یا مسیح و خزر و یا امام زمان را دیده اند یا جن دیده اند گفت که اگر یک یا دوبار این چیز ها را دیده اند که به آن اعتنایی نکنند، اما اگر بطور مداوم این چیزها را میبینند یا صداهایی میشنوند که بقیه آنرا نمیشنوند و یا دوستان خیالی دارند و در تنهایی صحبت میکنند باید بطور جدی از آنها درخواست کرد که به یک روانپزشک مراجعه کنند، چون ممکن است دچار بیماری اسکیزوفرنی باشند و خود خبر نداشته باشند.

تا اینجا مشخص شد که احساس کردن خدا با در نظر گرفتن معنی و تفسیر صحیح از مسئله احساس یک ادعای باطل است. اما منظور این افراد واقعا از احساس کردن چیست؟ یا باید چه کلمه ای را بجای احساس کردن استفاده کنند که حداقل عبارت صحیحی را بکار برده باشند؟

در ادبیات فارسی و بسیاری از سایر زبانها جایگاه کلمه احساس با جایگاه آن در فلسفه و روانشناسی متفاوت است. درواقع احساس کردن در خیلی از موارد بجای تخیل کردن و یا تعقل کردن بکار میرود. خداپرستان در واقع وجود خدا را حساس نمیکنند بلکه وجود آنرا تخیل و یا تعقل میکنند.

به این معنی که به دلیل اطلاعات، داده ها و مشاهداتی که به آنها منتقل شده است یا خود ساخته اند، باور کرده اند که خدا وجود دارد و وجود خدا را در واقع با استدلالهای غلط و سوفسطائی ای که در بخش رد براهین اثبات وجود خدا بسیاری از آنها تشریح و رد شده است وجود خدا را بعنوان یک حقیقت قبول کرده اند.

یعنی اگر بخواهیم بطور غلط از عبارت احساس کردن استفاده کنیم، در واقع بیخدایان نیز عدم وجود خدا را احساس میکنند. یعنی بعبارت درست، با توجه به استدلال ها و دلایلی که آموخته اند و یا ساخته اند باور کرده اند که خدا وجود ندارد.

اشتباه رایجی که در این زمینه شکل میگیرد این است که به اشتباه فرض میشود تعقل کردن یعنی از عقلانیت به شیوه صحیح استفاده کردن، در حالیکه هرگز اینگونه نیست، تعقل کردن هم صحیح و غلط دارد، همانطور که در تخیل و احساس کردن نیز قطعیتی وجود ندارد.

بنابر این خداپرستان و بیخدایان وجود و یا عدم وجود خدا را به اصطلاح احساس میکنند زیرا به غلط یا به درست اطلاعات و استدلالهایی را که آموخته اند آنها را وامیدارد که اینگونه احساس کنند. بنابر این احساس را باید کنار گذاشت و به دنبال کسب اطلاعات و آموختن استدلات بیشتر و بهتر و خالصتر بود، تا اینکه بر این به اصطلاح احساس تکیه کرد و حکم داد! یعنی مطرح کردن احساسات در بحث های منطقی و گفتمان جدی غلط و به دور از عقلانیت است.

نکته مقابل عقل جهل است، و جهالت به کام بسیاری از انسانها شیرین است، یعنی خود میدانند که باورهای خرافی و غلطی دارند اما با استدلال های غلط، همچون این باورهای غلط به ما آرامش میدهد، و یا چطور ممکن است این همه انسان این باور را داشته باشند و  این باور غلط باشد، و یا اینکه عقل خود را ناقص میخوانند و تقلید میکنند همچنان به باورهای غلط و خرافی خود دامن میزنند. انسان خردگرا انسانیست که آنچه حقیقت دارد و واقعیت دارد را دوست بدارد نه آنچه را که دوست میدارد را حقیقی و واقعیت جلوه دهد، بسیاری از خداپرستان میگویند من خدارا حس میکنم چون میدانند که خداوجود ندارد اما دوست دارند وجود داشته باشد، یا فکر میکنند بهتر است وجود داشته باشد، پس وجود دارد.

سعدی و خدایش

بد ون شک سعدی يکی از ستارگان آسما ن سخنوران ايرا ن و از پاک باوران جهان اسلام در قرن هفتم هجری می باشد.

اگر چه او به يقين مسلمانی راستين بوده، وسالها در بيشتر بلاد اسلامی به کسب علم شريعت و تجربه پرداخته، ولی بخشی از زند گئ خود را در سرزمين فارس (شيراز) به سر برده است. به همين نسبت بيشتر سخنانش را می توان تراوشی از فلسفهء اسلامی وعرفان آن زمان و بخشی از فرهنگ کهن ايران به شمار آورد. در پئ اين اند يشه کمی زير بنائ واژه هائ ديباچهء گلستان سعدی رابه شيوه ای طنزآميز می کاويم. اين گستاخی تنها براند يشه ای بنا شده، ولی خرد و جويند گئ خواننده پژوهنده در اين تفکراست. برائ نمونه:

سعدی افتاده ايست آزاده کس نيايد بجنگ افتاده

«سعدی» واژه ايست اسلامی، «افتاده»گی از عرفان، «آزاده»گی از فرهنگ ايران پا گرفته است. در اينجا نه گفتگويی در پذ يرش و يا رد افتاد گی و آزاد گی سعدی است و نه ستايش يا نکوهش بنمايه های آنها است. اينکه کسی با افتاده در نمی ستيزد، چيزی از جهان بينئ او است، ولی تاريخ نشان می دهد که بد اند يش با پيکر بی جان و حتی با گور، يا بناهائ آزاد گان در ستيز بوده، و از شنيد ن نام آنها هم آزرده می گردد. کاوش در بخشی از ديباچهء گلستان: اگر گلستان سعدی را به دو بخش اسلامی و ايرانی تجزيه کنيم (هر چند که سعدی ايرانی را «عجمی»می خوانده يعنی با چشم عربی به پارسيان نگاه می کرده) يک بخش آن قرآن است، ولی هفتصد سال پيشرفته تر و بخش ديگرآن گوهريست درخشان از فرهنگ باستان ايران. شايد هم بخاطر همين آغشتگئ فرهنگی است که در ٍطول تاريخ کمتر ايرانی يافت می شود که در کردارش، اسلام و ايمانی همچون اسلام و ايمان علی، عمر و يا بن لاد ن ديده شده باشد. (مثلا ّشيعه های علی که از ايران پايه دارند، حتی بيعت علی، پيشوائ خود، را با ابوبکر وعمر و.. نمی پذ يرند)

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت…

شايد کمتر فارسی زبانی پيدا بشود که از رد يف و زيبايی اين سروده شاد نگردد، وهمين طور کمتر ايرانی پيدا می شود که معنائ گفتار سعدی را بد ون تفسير فکر خود ش بپذيرد. ‌چرا سپاس (منت) بر خدايی که تنها فرمانبرداری و تاريک اند يشی را می پذ يرد؟ چرا خرد و بينش نيک ( شک) باعث دوری از خدا می شود؟ خوب د يگر کرنش و چاپلوسی کرد ن چرا بايد؟ مگر وقتی که، به گفته خودش، ما را خلق می کرد از ما پرسيد؟ که حالا بايد آنچنان از او اينهمه سپاس گزاری بکنيم. مشک آن است که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد، عزت و جلال هم وقتئ شکوهمند است که آ د م (در اينجا خدا را آدم حساب می کنيم) از درون خود داشته باشد نه اينکه بايد  فرمانبردارهايش از ترس عذاب د نيا و اخرت و يا به طمع نعمت به چاپلوسی بيفتند آنهم برائ کسی که نه ديده شده و نه می شناسند.

هر نفس که فرو می رود ممد حياتست وچون بر می ايد مفرح ذات، پس بر هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب!

يعنی بايست از اين خالق انتظار می داشت که گاز اشک آور تو هوا پخش می کرد تا حسابی مردم آزاری کند؟ و حالا که اين کار را نکرده يا نتوانسته که بکند، آد مهايی که در زير برق شمشير بنده او شدند، در هر نفس دوتا شکر بی بروبرگرد بدهکار می شوند. پس هيچ کس هم از عهده شکرش بد ر نخواهد آمد، وای به حال بند گانش…

بخصوص آنهايی که زبان چرب و نرم و پارتی عرب نژاد هم نداشته باشند.  البته اين همه به خاک افتاد نها بی اجر نمی ماند، چون که باران رحمت بی حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بی دريغش همه جا کشيده، پرده ناموس بند گان، بگناه فاحش ند رد، وظيفهء روزی به خطائ منکر نبرد.

يک: چند ميليارد سال پيش از پيدايش الله ، باران همينطوری از ابر می باريده و احتياج به رحمت کسی هم نبوده.
دو: حالا که باران را صاحب شده، چرا بی حساب می آيد مگر او نمی داند که خانهء جد يد ش در مکه ساخته اند، آنها هستند که اورا ستايش می کنند ومسلمان و شاکرند، پس چرا او بارانش را می فرستد به اروپا؟ اگر هم خوان بی دريغش همه جا کشيده شده باشد، ولی همه را که اجازهء استفاده نيست. تازه وقتی برای هر نفس دو تا شکر واجب است، حالا حساب کنيد بدهکارئ شکرانهء يک کيلو گوجه فرنگی را؟. خوب، بريم سر مطلب: مگر خطايی هم از اين منکر تر هست که اين گبرها(زرتشتی ها) ومسيحی ها آشکارا دعوت رسول الله را رد کرده اند، وبه همين خاطر هم هست که نجس هستند و حتی آب چاه مسيحی بدرد مرده شويی، آنهم مرده يهودی
می خورد.

گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شويی چه باک است؟ (از گلستان) خوب بيا تا بنگريم که چه کسانی به گناه فاحش و خطائ منکر آلوده اند، تا در تعجب بمانيم که چرا اين خدای رحمان حتی به اين خدا نشنا سها هم روزی می دهد.

ای کريمی که از خزا نه غيب گبر و ترسا وظًيفه خور داری
دوستا ن را کجا کنی محر و م تو که با دشمن اين نظر داری

جائ تعجب که اين د شمنان خدا، مفت و مجانی (جزيه که مجازات است) نفس می کشند و می توانند روزيشان را هم تهيه کنند. البته در اينجا سعدی از خدا ايرادی نمی گيرد، ولی او را متوجه می سازد که بايد سهم دوستان را بچرباند. ولی هرچه باشد سعدی ايرانی است، و در خالق قهار و قادر مطلق آن زيبايی د لخواهش نمی يابد و خدايان کهن ايران («باد» ، «آب» و» دايه ابر را بدون»آفريد گار مهر») را در سروده هايش به ياری می خواند.

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرد ين بگسترد، و دايه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد
درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قد وم موسم ربيع کلاه شکوفه بر
سر نهاده عصاره نالی بقد رت او شهد فايق شده و تخم خرمايی به تربيتش نخل باسق گشته.

خدايی که نه احساس دارد و نه می خند د و نه می گريد، برايش چه فرق می کند که رنگ درختان سبز يا سياه باشند. از اينها گذ شته اين اند يشه های کفرآميز مال مجوس ها هستند، که در روزهای آخر اسفند آتش را از دل زمين ببالا می اوردند و با سرود و سرنا مهر خدايان را در جهان می افشاند ند، از همين د يد گاه است که بهار از بن زمستان آفريده می شده، آخر اين مجوس ها که نمی دانستند کار فقط د ست الله است وخيال می کرد ند که بهار و زمستان با بالا وپايين يا دور و تزد يکی خورشيد بستگی دارد، اين بود که مرتب جشن می گرفتند، وگر نه الله که به جشن نيازی ندارد، او قربانی (حداقل گوسفند) لازم دارد.

شايد نوروز هم عنيمت جنگی بوده که سهم آلله شده وحالا بد رختان خلعت ميدهد، اصلا می بينيم که ايرانيان واژه «خدا» را هم به الله پيشکش کرده بود ند، که شايد از جزيه پرداختن معاف بشوند ولی نمی دانستند، وقتی که آنها از اند يشه و فرهنگشان جدا شوند: آنها را جز برد گی و بند گی گريزی نباشد. باز هم گلی هم به جمال اهورا مزدا که پيش از آمد ن الله به کمک جمشيد به مرد م ياد داد تا زمين را آباد کنند وگر نه نالی برای شهد پيدا می شد و نه زمين زايند گی می داشت و نه تخم خرمايی بود که کسی صاحب شود و بقد رت و تربيت(خدا که بد ون تربيت خلق ميکند) نخل بر پا کند. پس سپاس هم بر او که چشم مان هم کف پايمان جای نگرفته است، وگر نه کور می شد يم. هر چند می دانيم که شيخ اجل سعدی از فضل و علم اسلام بسيار بر خوردار بوده، ولی مثل اينکه از ابوريحان بيرونی که دو قرن پيش از او می زيسته چيزی نشنيده بوده، وگر نه هرگز با د يده اسلامی خود چنين نمی سرود.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا تو نانی بکف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمان بر د ا ر شرط انصا ف نباشد که تو فرمان نبری

آخر عزيز، تو اين فلکی که ستارگانش گاهی چند ين ميليون سال نوری به هم فاصله دارند و مثلا اگرستاره ای در يک طرف اين فلک متلاشی شود، چند ين ميليون سال بعد، می تواند کسی در زمين اين د گر گونی را مشاهده کند. تازه از اين فلکها و کهکشانها هم فراوان وجود دارند، حالا همه وهمه اينها برای يک آد م در گرد شند،
که مبادا خطايی از او سر بزند.
معلوم است که خيلی بی انصافی می شود اگراو خمس و ذ کاتش را فراموش کند يا به مکه مسافرت نکند که با پرتاب سنگ شيطانها را فراری بدهد، ولی می دانيم که: ما را که از فرمان و عذابش گريزی نباشد.

درخبر ست از سرور کاينات و مفخر موجودات ورحمت عالميان و صفوت آد ميان و تتمه دور زمان محمد مصطفی..

اگر اين همه صفات عجيب و غريبی را که در اينجا رد يف شده، يک جوری به حساب نهايت اد ب بگذاريم، ولی ديگر» سرور کاينات» که نمی شود را در هيچ د ستمال ابريشمی پيْچيد، حتی اگرآن کاينات، کايناتی باشد که ابوريحان بيرونی هم می شناخته.
تا آنجايی که از کاينات، دانشمندان امروز، با همهء برنامه های کامپيوتر تواتسته اند حساب کنند، که از تصور انسان بيرون است، عمر اين کاينات شناخته شده را صدها و، شايد بعضی، هزارها ميليارد سال بيشتر رقم زده اند، در حاليکه رسول الله فقط شصت و سه سال عمر کرده و مثل همه آد مهای معمولی هم از د نيا رفته، چطوری
بايستی او سرور کاينات باشد؟ حتی اگر تمام عمر منظومه شمسی را هم در نظر بگيريم (که بعد از آن نه زمين و نه آسمانی می توان وجود داشته باشد و نه صاحبی) نسبت به عمر کاينات ناچيزاست. با وجود اينکه محمد خودش بارها گفته، که او با انسانهای ديگر فرقی ندارد (تا اين جايش هم ثابت شده) ولی وحی براو نازل می شود.
با تمام آگاهی و ايمان سعدی به اين امر، می بينيم که سعدی خيلی برايش باد مجان به دور قاب چيده است، پس وائ به حال آن خدايی که نه کسی او را د يده و نه ميشه وصف کرد. ولی سعدی او را وصف می کند:

هرگاه که يکی از بند گان گنه کار، پريشان روزگار( تکيه روئ پريشان روزگار است، و گر نه همه که گنه کارند) دست انابت به اميد اجابت به در گاه حق جل و علا بردارد، ايزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند دگر بار، اعراض کند، بازش بتضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرمايد: يا ملا يکتی…دعوتش را اجابت کردم و حاجتش را بر آورد م که از بسياری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بين و لطف خد ا و ند گار گنه بنده کرده است و او شرمسا ر

در اين جا درست مشخص نشده، که آيا خداوند از خفت و زاری بنده شرم دارد يا از سخت د لی و خود پسندی خود ش؟. ولی يک چيز به روشنی معلوم است، که هر بنده مجبور است همه روزه (مگر زنان که از ديد اسلامی چند روز در ماه نجسند) پنچ مرتبه به خواری برای او نماز بگذارد، اگر شرمسار می شود، پس چرا اين همه مردم آزاری؟ از آن گذ شته اگر حاجتی را هم نمی تواند بر آورده کند، بنده که حقی ندارد که بتواند اعتراض کند، پس شايد صلاح نبوده. مثلا اگر مادری تضرع کند که پسرش در جهاد کشته نشود، جواب آماده است، برای پسر او شهاد ت بهتر از زند گی است، خيلی هم بايد شکر گزار باشد.
البته بايد در نظر داشت که رابطهء دعا و حاجت وشرمساری، تنها برای بند گان مومن و شيعهء از نوع دوازده اماميش درست است، که اگر يکی از آن دوازده تا هم کم و کسر بشود، اسمش از ليست خط می خورد.
بقيه که گبر، نصرانی، جهود، کافر و زند يق هستند، از آنها برای آتش گيره های جهنم استفاده خواهد شد. حالا می بينيم که خود مومن هم کلی مقصر است.

عا کفان کعبه جلا لش بتقصير عباد ت معترف(می گفت که از خيلی عبادت شرمسار ميشه)، …و واصفان حليه جمالش منسوب…
چيزيکه مسلم است اين است که همه فرزندان آد م (به جز سادات که گناه به آنها نمی چسبد) گنه کارند، چه به تقصير عبادت معترف باشند و چه معترف نباشند، که بعد ها همه به جزای خود می رسند، وديگر اينکه کسی که نه د يده ونه زاييده شده نه ميزايد و حتی سعدی هم از وصف جمالش عاجز است، ولی با اين وجود در مردم اين همه وحشت ايجاد کرده، پس وای به حال مردمی که جمال فردی را روئ کره ماه به بينند و سپاه پاسداران را هم بفرمانش به گمارند.

گر کسی وصف او ز من پر سد بيدل از بی نشان چه گويد باز
عا شقا ن کشتگان معشو قند بر نيايد ز کشتگان آواز

خوب وقتی خدا «در وی نظر نکند» و بدون تضرع هم که نمی يشود در دل سنگش رخنه کرد، پس عشق و عاشقی را بايد از عارفان وام گرفت، چون عارف خود ش خدايش را در سينهء پر مهر می آفريند ولی کار او از کفر و از ايمان جداست. عارف خدا را به مهر ورزی وادار می کند، و خدايان غضبناک در دل عارف جايی ندارند ولی خدای سعدی از عارف می ترسد و بهمين د ليل در تمنائ پرستش بی حد وتهديد جهنم ابدی زنده است. با همه اين احوال، در زير، صدای سعدی نوايی است عرفانه، ازعشق سخن می گويد، نه از عز و جل.

يکی از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از اين معامله باز آمد، يکی از محبان گفت از اين بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هد يه اصحاب را. چون برسيد م بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از د ست برفت.  هر چه هست خيلی زيبا و عارفانه سروده است، ولی عارف جهان بينی خود را در فلسفه عرفان کشف می کند و فلسفهء عرفان هم از جهان بينی انسان و طبيعت سرچشمه می گيرد، فلسفه ای است انسانی. نه اينکه وقتی آدم به چرت فرو رفت، در دريائ اکتشافات غوطه ور می شود. خوب است که جايزه نوبل به اين کشفيات تعلق نمی گيرد، هرچند که کاشف از بوی گل هم مست شده باشد.
اما «کس چو حافظ نکشيد از رخ اند يشه نقاب» پس بهتر است که ما هم با سخن شيرين حافظ به اين تفکر پايان بخشيم.
» با خرابات نشينان ز کرامات ملا ف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد»
این نوشته در تارنمائ فرهنگشهر بایگانی خواهد شد: http://www.farhangshahr.com
دریافت باز تاب از دیدگاه خوانندگان: MarduAnahid@yahoo.de

فَاطمة بنت ربيعة

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

برپایه نوشتارهای طبری (1)، الواقدی (2)، و ابن هشام (3)، در ماه رمضان سال 627 میلادی، محمد گروهی را به فرماندهی زید بن حارث برای رویاروئی با افرادی که در وادی القراء بسر میبردند به آن ناحیه گسیل داشت. زید بن حارث در این محل با افراد طایفه بنوفزاره برخورد کرد و در نبردی که بین آنها در گرفت، برخی از سربازان زید بوسیله بنوفزاره کشته و برخی از جمله خود زید زخمی شدند و به گونه ای که مسلمانان بدن زخمی شده زید را در بین کشته ها یافتند و آنرا با خود به مدینه بردند. هنگامی که زید به مدینه بازگشت سوگند خورد تا انتقام شکست خود را از بنو فزاره نگیرد از انجام روابط جنسی خودداری خوواهد کرد. پس از اینکه زخم های زید بن حارثه التیام پذیرفت، محمد او را به فرماندهی نیروئی دوباره برای رویاروئی با بنو فزاره گسیل داشت. زید با بنو فزاره در وادی القراء روبرو شد و این بار تلفاتی بر آنها وارد آورد و در نبرد پیروز گردید. در این نبرد، قیس بن المسحر موفق شد مصعب بن حکمه را از پای در آورد و فاطمه دختر ربیعه، یکی از دختران فاطمه و عبدالله بن مسعده را نیز به اسارت بگیرد…

زیبدبن حارث به قیس بن المسحر دستور داد فاطمه را که زنی بسیار سالخورده و همسر مالک بود به قتل برساند و او به وحشیانه ترین وضع ممکن او را کشت. بدین شرح که او هر یک از پاهای فاطمه را با طنابی بست و سپس سر هر یک از آن طنابها را به پای یک شتر گره زد و آنگاه شتر ها را در دو جهت مختلف به حرکت در آورد و در نتیجه بدن آن زن فرتوت و سالخورده به دو شقه تقسیم گردید.

آنگاه دختر فاطمه و عبدالله ابن مسعده را نزد محمد آوردند. دختر فاطمه بانوئی بسیار فرهیخته بود و بین اهل طایفه اش به غایت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگیر کرده بود، میبایستی به او تعلق میگرفت. ولی محمد از سلامه خواست تا او را به وی بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذیرفت و او را در اختیار محمد قرار داد. محمد بعدها او را به دائی اش حزن بن ابی وهب بخشید و او در نتیجه این ازدواج عبدالله بن حزن را زایش کرد.

(1) تاریخ طبری جلد 8 برگهای 96 و 97

(2) الواقدی جلد دو برگهای 564-565

(3) ابن هشام جلد 4 برگهای 617، 618، منبع عربی +

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 324

توسط دکتر مسعود انصاری

مقیس بن صبابه

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

دیگر از افرادی که محمد بن عبدالل دستور داده بود هرکجا دیده شود بیدرنگ خونش ریخته شود، مقیس بن صبابه بود. تنها گناه این فرد آن بود که او یکی از انصار را که به اشتباهی برادرش را کشته بود، به قتل رسانیده و سپس به قریش پناهنده شده و از اسلام برگشته بود (1). محمد بدین سبب فرمان ترور این فرد را داده بود که او از اسلام برگشته بود و به دشمنان او پیوسته بود و نه اینکه قاتل برادرش را کشته بود.

مردی از خاندان خود مقیس بن صبابه به نام نومیله بن عبدالله برای اجرای دستور محمد داوطلب شد و او را به قتل رسانید. خواهر مقیس بن صبابه در سوگ او سروده است:

به عمرم سوگند که ((نومیله)) شرم خاندانش را بر خود خرید

و با کشتن میاس مهمان زمستان را در ژرفای افسردگی فرو برد.

آیا این درست بود که مردی مانند مقیس را در زمانی که حتی زنانی که در حال وضع حمل بودند غذا نداشتند، به خاک و خون بیافکند (2).

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-180

2- Ibid P.180

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری

الحويرث ابن نقيذ بن وهب بن عبد قصي

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

یکی دیگر از افرادی که محمد دستور داده بود ولو اینکه به پرده خانه کعبه پناهنده شود باید به قتل برسد، الحوریث بن نقیض بود. او یکی از مخالفان سر سخت محمد در مکه بود و پیوسته او را مورد تماخر قرار میداد. این فرد نیز بوسیله علی بن ابیطالب یکی از دژخیمان حرفه ای محمد که به خلافت اسلام نیز دست یافت کشته شد. (1)

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-181

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری