سوره القصص (28) آیه 25

قرآن، سوره القصص (28) آیه 25

آیه پسین: سوره القصص (28) آیه 26
آیه پیشین: سوره القصص (28) آیه 24

عربی

فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ

بدون حرکات عربی

فجاءته إحداهما تمشي على استحياء قالت إنّ أبي يدعوك ليجزيك أجر ما سقيت لنا فلمّا جاءه و قصّ عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظّالمين

خوانش

Fajaat-hu ihdahuma tamshee AAala istihya-in qalat inna abee yadAAooka liyajziyaka ajra ma saqayta lana falamma jaahu waqassa AAalayhi alqasasa qala la takhaf najawta mina alqawmi alththalimeena

آیتی

يکي از آن دو زن که به آزرم راه مي رفت نزد او آمد و گفت : پدرم تو رامي خواند تا مزد آب دادنت را بدهد چون نزد او آمد و سرگذشت خويش بگفت ، گفت : مترس ، که تو از مردم ستمکاره نجات يافته اي

خرمشاهی

سپس يكى از آن دو، در حالى كه با شرم و آزرم گام بر مى داشت، به نزد او آمد و گفت پدرم شما را دعوت كرده است كه پاداش آبدهى ات را براى [چارپايان] ما به شما بدهد; و چون [موسى] به نزد او آمد و براى او داستانش را بيان كرد، [شعيب] گفت مترس كه از قوم ستمكار نجات ي

کاویانپور

موسى ديد يكى از آن دختران كه با شرم و حيا راه ميرفت نزديك آمد و گفت: پدرم از تو دعوت كرده تا (بخانه ما بيايى و) حق الزحمه تو را كه به گوسفندان ما آب دادى بدهد و چون موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را نقل كرد، شعيب گفت: هيچ نترس كه از شر قوم ستمكار نجات يافتى.

انصاریان

پس یکی از آن دو [زن] در حالی که با حالت شرم و حیا گام برمی داشت، نزد او آمد [و] گفت: پدرم تو را می طلبد تا پاداش اینکه [دام های] ما را آب دادی به تو بدهد. چون نزد او آمد و داستانش را بیان کرد، گفت: دیگر نترس که از آن گروه ستمکار نجات یافتی.

سراج

پس آمد بسوى موسى يكى از آن دو دختر مى‏رفت در حاليكه شرمگين بود گفت (به موسى) البته پدر من مى‏خواند تو را تا پاداش دهد ترا مزد آنكه آب دادى براى (گوسفندان) ما و آن هنگام كه آمد موسى نزد شعيب و خواند بر او داستانها را شعيب گفت بيم مدار رهائى يافتى از گروه ستمكاران

فولادوند

پس يكى از آن دو زن -در حالى كه به آزرم گام بر مى‏داشت- نزد وى آمد [و] گفت: «پدرم تو را مى‏طلبد تا تو را به پاداش آب‏دادن [گوسفندان‏] براى ما، مزد دهد.» و چون [موسى‏] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حكايت كرد، [وى‏] گفت: «مترس كه از گروه ستمگران نجات يافتى.»

پورجوادی

ناگاه يكى از آن دو با كمال حيا نزد او آمد و گفت: «به خاطر آب دادن به ما پدرم از تو دعوت كرده است تا به تو پاداش دهد.» موسى وقتى نزد او آمد و سرگذشت خود را برايش بيان كرد، گفت: «نترس، از گروه ستمكاران نجات يافتى.»

حلبی

پس آمد او را يكى از آن دو [دختر] در حالى كه به شرم راه مى‏رفت، گفت: بيگمان پدرم ترا مى‏خواند تا تو را پاداش دهد پاداش آنچه [گوسفندان‏] ما را آب دادى، و چون آمد [نزد شعيب‏] و حكايت كرد بر او داستان [زندگانى خود] را، گفت: مترس! كه از گروه ستمكاران رها شدى.

اشرفی

پس آمد او را يكى از آندو كه راه ميرفت با شرم پس گفت بدرستيكه پدرم ميخواند ترا تا پاداش دهد ترا مزد آنچه آب دادى براى ما پس چون آمدش و نقل كرد بر او داستانها را گفت مترس نجات يافتى از گروه ستمكاران

خوشابر مسعود انصاري

آن گاه يكى از [آن‏] دو در حالى كه آزرمگين راه مى‏رفت، به نزد او آمد. گفت: پدرم تو را دعوت مى‏كند تا مزد آنكه [حيواناتمان را] برايمان آب دادى به تو بدهد. پس چون به نزد او آمد و داستان را بر او حكايت كرد. گفت: مترس، از گروه ستمكاران رهايى يافتى

مکارم

ناگهان یکی از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالی که با نهایت حیا گام برمی‌داشت، گفت: «پدرم از تو دعوت می‌کند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که برای ما انجام دادی به تو بپردازد.» هنگامی که موسی نزد او [= شعیب‌] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات یافتی!»

مجتبوی

پس يكى از آن دو زن كه با شرم و آزرم راه مى‏رفت نزد او آمد، گفت: پدرم تو را مى خواند تا تو را مزد آنكه براى ما آب دادى بدهد. پس چون به نزد او- پدر آنها، شعيب- آمد و داستان [خود] را بر او بر گفت، [شعيب‏] گفت: بيم مدار كه از گروه ستمكاران رهايى يافتى.

مصباح زاده

پس آمد او را يكى از آن دو كه راه ميرفت با شرم پس گفت بدرستى كه پدرم ميخواند ترا تا پاداش دهد ترا مزد آنچه آب دادى براى ما پس چون آمدش و نقل كرد بر او داستانها را گفت مترس نجات يافتى از گروه ستمكاران

معزی

پس بيامدش يكى از آن دو زن كه مى آمد (كه روان بود) بر آزرمى گفت همانا پدرم تو را مى خواند تا بپردازدت مزد آنچه را آب دادى براى ما پس گاهى كه بر او درآمد و خواند بر او داستانها را گفت بيم مدار رها شدى از گروه ستمگران

قمشه ای

(موسی هنوز لب از دعا نبسته بود که دید) یکی از آن دو دختر که با کمال (و قار و) حیا راه می‌رفت باز آمد و گفت: پدرم از تو دعوت می‌کند تا در عوض سقایت و سیراب کردن گوسفندان ما به تو پاداشی دهد. چون موسی نزد او (یعنی شعیب پدر آن دختر) رسید و سرگذشت خود را بر او حکایت کرد (شعیب) گفت: اینک هیچ مترس که از شر قوم ستمکار نجات یافتی.

رشاد خليفه

چندي نپاييد که يکي از آن دو زن، با شرم و حيا نزد او آمد و گفت: پدرم از تو دعوت مي کند تا به خاطر آبي که به ما دادي، مزدي به تو بپردازد. هنگامي که با او ملاقات کرد و داستان خود را براي او تعريف کرد، او گفت: هيچ ترسي نداشته باش. تو از دست مردم ستمکار نجات يافته اي.

Literal

So one of them (B) came to him, she walks on (with) shame/shyness, she said: «That my father calls you to reimburse you a wage/fee (for) what you watered/gave drink for us.» So when he came to him, and he narrated/related on (to) him the narration/information (true stories) he said: «Do not fear, you were saved/rescued from the nation, the unjust/oppressive.»

Al-Hilali Khan

Then there came to him one of the two women, walking shyly. She said: «Verily, my father calls you that he may reward you for having watered (our flocks) for us.» So when he came to him and narrated the story, he said: «Fear you not. You have escaped from the people who are Zalimoon (polytheists, disbelievers, and wrong-doers).»

Arthur John Arberry

Then came one of the two women to him, walking modestly, and said, ‹My father invites thee, that he may recompense thee with the wage of thy drawing water for us.› So when he came to him and had related to him the story, he said, ‹Be not afraid; thou hast escaped from the people of the evildoers.›

Asad

[Shortly] afterwards, one of the two [maidens] approached him, walking shyly, and said: «Behold, my father invites thee, so that he might duly reward thee for thy having watered [our flock] for us.» And as soon as [Moses] came unto him and told him the story [of his life], he said: «Have no fear! Thou art now safe from those evildoing folk!»

Dr. Salomo Keyzer

Een der meisjes kwam tot hem, beschaamd aantredende en zeide: Mijn vader roept u, opdat hij u zou mogen beloonen voor de moeite welke gij hebt genomen, door onze schapen voor ons te drenken. En toen hij tot Shoaib gekomen was en hem de geschiedenis zijner lotgevallen had verteld, zeide hij tot hem: Vrees niet, gij zijt den onrechtvaardige ontkomen.

Free Minds

So one of the two women approached him, shyly, and said: "My father invites you to reward you for watering for us." So when he came to him, and told him his story, he said: "Do not fear, for you have been saved from the wicked people."

Hamza Roberto Piccardo

Una delle due donne gli si avvicinò timidamente. Disse: «Mio padre ti invita per ricompensarti di aver abbeverato per noi». Quando giunse al suo cospetto e gli raccontò la sua storia, disse [il vecchio]: «Non temere, sei sfuggito a gente ingiusta».

Hilali Khan

Then there came to him one of the two women, walking shyly. She said: "Verily, my father calls you that he may reward you for having watered (our flocks) for us." So when he came to him and narrated the story, he said: "Fear you not. You have escaped from the people who are Zalimoon (polytheists, disbelievers, and wrong-doers)."

Kuliev E.

Одна из двух женщин подошла к нему застенчиво и сказала: «Мой отец зовет тебя, чтобы вознаградить тебя за то, что ты напоил для нас скотину». Когда он пришел к отцу и поведал ему рассказ, он сказал: «Не бойся. Ты спасся от несправедливых людей».

M.-N.O. Osmanov

Вскоре одна из двух [дев] подошла к нему тихой поступью и сказала: «Мой отец зовет тебя, чтобы уплатить за то, что ты напоил [наших овец]». Когда [Муса] пришел к отцу и поведал ему свою историю, тот молвил: «Не бойся. Ты спасся от нечестивцев».

Mohammad Habib Shakir

Then one of the two women came to him walking bashfully. She said: My father invites you that he may give you the reward of your having watered for us. So when he came to him and gave to him the account, he said: Fear not, you are secure from the unjust people.

Mohammed Marmaduke William Pickthall

Then there came unto him one of the two women, walking shyly. She said: Lo! my father biddeth thee, that he may reward thee with a payment for that thou didst water (the flock) for us. Then, when he came unto him and told him the (whole) story, he said: Fear not! Thou hast escaped from the wrongdoing folk.

Palmer

And one of the two came to him walking modestly; said she, ‹Verily; my father calls thee, to reward thee with hire for having watered our flocks for us.› And when he came to him and related to him the story, said he, ‹ Fear not, thou art safe from the unjust people.›

Prof. Yasar Nuri Ozturk

Tam o sırada kadınlardan biri, utangaç bir tavırla yürüyerek ona geldi. Dedi: «Babam, bizim için yaptığın sulamaya karşılık sana birşeyler vermek üzere seni çağırıyor.» Mûsa gelip ihtiyara hikâyeyi anlatınca, o dedi ki: «Korkma, artık zalimler topluluğundan kurtuldun.»

Qaribullah

Then, one of the two came to him walking shyly, and said: ‹My father invites you, so that he can recompense you with a wage for having drawn water for us.› So when he came to him and told him his story, (the father) said: ‹Do not be afraid, you have been saved from the nation of harmdoers. ‹

QXP

Shortly afterwards, one of the two maidens came to him walking shyly, and said, «Behold, my father invites you, so that he might duly reward you for having watered our flocks for us.» As soon as Moses came unto him and told him the story, he said, «Have no fear! You are now safe from those oppressive folk.»

Reshad Khalifa

Soon, one of the two women approached him, shyly, and said, «My father invites you to pay you for watering for us.» When he met him, and told him his story, he said, «Have no fear. You have been saved from the oppressive people.»

Rodwell

And one of them came to him, walking bashfully. Said she, «My father calleth thee, that he may pay thee wages for thy watering for us.» And when he came to him and had told him his STORY, «Fear not,» said he, «thou hast escaped from an unjust people.»

Sale

And one of the damsels came unto him, walking bashfully, and said, my father calleth thee, that he may recompence thee for the trouble which thou hast taken in watering our sheep for us. And when he was come unto Shoaib, and had told him the story of his adventures, he said unto him, fear not; thou hast escaped from unjust people.

Sher Ali

And one of the two women came to him, walking bashfully. She said, `My father calls thee that he may reward thee for thy having watered our flocks for us.› So when he came to him and told him the story, he said, `Fear not; thou hast escaped from the unjust people.›

Unknown German

Und eine der beiden kam schamhaft zu ihm gegangen. Sie sprach: «Mein Vater ruft dich, damit er dir Lohn geben kann dafür, daß du (unser Vieh) für uns getränkt hast.» Als er nun zu ihm kam und ihm seine Geschichte erzählte, sprach er: «Fürchte dich nicht; du bist dem ruchlosen Volk entronnen.»

V. Porokhova

Потом одна из этих (двух девиц) ■ Пришла к нему стыдливою походкой ■ И сказала: ■ «Тебя отец мой приглашает, ■ Чтобы тебе награду дать за то, ■ Что напоил ты (скот) для нас». ■ Когда же Муса к ним пришел ■ И (старцу) рассказал историю свою, ■ (Старец) сказал: ■ «Не бойся ничего! Освободился ты от злочестивого народа».

Yakub Ibn Nugman

Ул ике кызның берсе оялып кына йөрегәне хәлдә Муса янына килде, атам сине чакырадыр безнең куйларны эчертүеңнең хакын бирмәк өчен, диде. Муса кызларның атасы Шөґәеб пәйгамбәр янына килгәч, башыннан кичкән вакыйгаларны сөйләде. Шөґәеб әйтте: «Ий Муса, курыкма, залим кавемнәрдән бүген котылдың».

جالندہری

(تھوڑی دیر کے بعد) ان میں سے ایک عورت جو شرماتی اور لجاتی چلی آتی تھی۔ موسٰی کے پاس آئی اور کہنے لگی کہ تم کو میرے والد بلاتے ہیں کہ تم نے جو ہمارے لئے پانی پلایا تھا اس کی تم کو اُجرت دیں۔ جب وہ اُن کے پاس آئے اور اُن سے اپنا ماجرا بیان کیا تو اُنہوں نے کہا کہ کچھ خوف نہ کرو۔ تم ظالم لوگوں سے بچ آئے ہو

طاہرالقادری

پھر (تھوڑی دیر بعد) ان کے پاس ان دونوں میں سے ایک (لڑکی) آئی جو شرم و حیاء (کے انداز) سے چل رہی تھی۔ اس نے کہا: میرے والد آپ کو بلا رہے ہیں تاکہ وہ آپ کو اس (محنت) کا معاوضہ دیں جو آپ نے ہمارے لئے (بکریوں کو) پانی پلایا ہے۔ سو جب موسٰی (علیہ السلام) ان (لڑکیوں کے والد شعیب علیہ السلام) کے پاس آئے اور ان سے (پچھلے) واقعات بیان کئے تو انہوں نے کہا: آپ خوف نہ کریں آپ نے ظالم قوم سے نجات پا لی ہے،

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.