بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-تجدد

مجازات‌های خشن و غير انسانی

برخی از احكام فردی و اجتماعی قرآن با روح دموكراسی، آزادی‌خواهی، حقوق بشر، عدالت و معیارهای اخلاقی و انسانی بیگانه است. روشنفكران دینی در جهان اسلام برای حل این مشكل گفته‌اند كه این احكام، مربوط به شرایط زمانی و مكانی و بافت فرهنگی ـ اجتماعی جامعة‌ عربستان در هزار و چهارصد سال پیش بوده است و منظور قرآن این نیست كه می‌توان (و یا می‌باید) آنها را به همة جوامع و تا روز قیامت تعمیم داد. این توجیه سه مشكل عمده دارد:

۱.

در خود آیات قرآن هیچ نشانه‌ای كه این مدعا را تأیید كند، وجود ندارد. ظاهر آیات به گونه‌ای است كه گویی می‌خواهند احكامی عام، كلی و ابدی را بیان كنند. بنابراین مقیّد كردن آنها به شرایط زمانی و مكانی خاص، نیازمند شواهد و قرائنی محكم و صریح از درون آیات قرآن است، و تقیید و تخصیص زدن بر آیات كلی قرآن با استناد به ادلة عقلی و اخلاقی، عین اعتراف به غیرعقلانی و غیراخلاقی بودن احكام قرآنی است.

۲.

چطور ممكن است در یك كتاب آسمانی كه مدعی است برای هدایت و راهنمایی همة‌ انسانها در همة جوامع و همة‌ زمانها (تا روز قیامت) آمده و حاوی مهمترین و بنیادی‌ترین مسائل مورد نیاز بشر می‌باشد، احكامی بیاید كه فقط مخصوص شرایط زمانی و مكانی عربستان در هزار و چهار صد سال پیش است و پس از آن دیگر در هیچ زمان و مكان دیگری قابل اجرا نیست؟ آیا به جای بیان چنین احكامی _ كه حجم عظیمی از قرآن را گرفته‌اند _ بهتر نبود كه امور زندگی اجتماعی و سیاسی مردم ـ كه همواره تابع شرایط زمانی و مكانی متغیر است ـ به خودشان واگذار می‌شد و در عوض، مسائل مهم و حیاتی دیگری ـ كه آدمیان در همة زمان‌ها به دانستن آنها نیازمند هستند ـ در قرآن می‌آمد؟

۳.

با این توجیهات ممكن است مشكل تعدادی از این احكام (مانند اختلاف در ارث زن و مرد) تا حدودی حل شود، اما بعضی از احكام قرآنی ـ خصوصاً در مورد مجازات بعضی مجرمان ـ حتی با ملحوظ كردن شرایط زمانی و مكانی و معیارهای اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی زمان نزول نیز غیرانسانی و غیرقابل توجیه است. در اینجا به دو نمونه از این دست اشاره می‌كنیم:

۳.۱. آیة‌ 33 سورة مائده می‌گوید:

جز این نیست كه سزای كسانی كه با خدا و فرستادة ‌او می‌جنگند و در زمین به تباهی می‌كوشند، این است كه آنان را بكشند یا بردار كنند یا دستها و پاهایشان را به خلاف یكدیگر قطع كنند، یا از آن سرزمین بیرونشان نمایند …

معنای آیة‌ فوق این است كه حاكمان اسلامی می‌توانند دست و پای اسیران جنگی و یا مفسدان فی‌الارض را به خلاف قطع كنند (یعنی دست راست و پای چپ، یا دست چپ و پای راست). آیا این مجازات، وحشیانه و غیرانسانی نیست؟ و آیا با نسبت دادن آن به شرایط فرهنگی و اجتماعی عربستان در عصر نزول، می‌توان بر روی ماهیت وحشتناك و ظالمانة آن سرپوش گذاشت؟

۳.۲ .   آیه38 سوره مائده می گوید:

والسارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما

دست مرد و زن دزد را قطع کنید

مطابق این آیه مجازات سرقت قطع دست سارق است. اما این مجازات خشونت‌آمیز و دردناک موجب معلول شدن دزد تا آخر عمر می‌شود و این نه تنها او را اصلاح نمی‌کند، بلکه مشکلات زیادی برای فرد و جامعه بوجود می‌آورد. از جمله

الف. قدرت ادامه کار و تلاش را از فرد می‌گیرد.

ب.موجب وهن و سرافکندگی دائمی فرد (در برابر همسر، فرزندان، و اقوام و آشنایان) ولذا سرخوردگی و ناامیدی او می‌شود. چنین وضعی ممکن است هم به خود فرد و هم به خانواده‌اش آسیب‌های جبران‌ناپذیر وارد کند.

ج.خشونت بیش از حد این مجازات، جز کینه و انتقام نتیجه‌ای اما در اینجا با مشکل دیگری هم مواجه هستیم (كه البته در مورد نمونه قبل نیز صدق می‌کند) و آن اینکه حکم قطع دست دزد در این آیه، بسیار کلی و مبهم بیان شده است و همین ابهام چه بسا موجب تضییع حق دزد و تحمیل خسارتی نابجا و جبران‌ناپذیر به او شود. توضیح اینکه در این آیه معلوم نیست چه نوع و چه مقدار دزدی، و در چه شرایطی، دزد را مستحق قطع دست می‌کند. علاوه بر این معلوم نیست حد «ید»(دست) در این آیه کجاست. آیا انگشتان باید قطع شود یا مچ یا آرنج یا بالاتر از آن؟ آیه هیچ توضیحی در این موارد نداده و اینها را عملاً به رأی و نظر پیامبر واگذار کرده است. پس از رحلت  پیامبر نیز عالمان همواره مجبور بوده‌اند به احادیث او رجوع کنند. اما از آنجا که در احادیث جعل و تحریف‌های بسیار رفته است، در متون روایی با انواع و اقسام حدیث‌های ضد و نقیض مواجه می‌شوند و متأسفانه هیچ راهی وجود ندارد که با آن بتوان احادیث واقعی را (به گونه‌ای قطعی و مسلم) از جعلیات باز شناخت. برای همین است که در این جزئیات بین فرقه‌های اسلامی و حتی عالمان درون هر فرقه اختلاف نظر وجود دارد و هر گروه و فرقه‌ای که حاکم باشد، رأی و نظر خود را اجرا می‌کند. اما حکم واقعی خدا کدام است؟ اگر دست دزد از آرنج قطع شود در حالی که حکم واقعی خدا قطع دست از مچ بوده است، چه کسی جواب این تضییع حق را می‌دهد؟ اصولاً در اینجا مقصر واقعی کیست: عالمان و حاکمان (که چاره‌ای جز رجوع به احادیث نداشته‌اند)، یا خدای محمد (که حکم را به صورت کلی و مبهم بیان کرده است)؟

جمهوری یا اسلامی؟

چالش های حقوقی و سیاسی جمهوری اسلامی

 

نظامی که امروز بر مردم ایران حاکم است «جمهوری اسلامی» نام دارد. این نظام از سال 1979 بر ایران حاکم است و مشكلات حقوقي و سياسي فراواني، حتي در شكل نظام دارد و اينك اين مشكلات وچرايي آن را توضيح مي دهيم.ا لبته در این نوشتار به مشکلاتی که امروزه بطور عملی در کشور ایران شاهد آن هستیم اشاره ی خاصی نشده است و فقط از نظر مسائل تئوریک معضلات جمهوری اسلامی مورد بررسی اجمالی قرار گرفته است.

 

اولين ايراد اساسي كه به نظام جمهوري اسلامي وارد است اين است كه اصولا ً جمهوری نمی تواند اسلامی باشد و این دو واژه از نظر معنا با هم تناقض دارند و قابل جمع نیستند. حکومتی که جمهوری است نمی تواند اسلامی باشد و بلعکس. به بیان ساده: جمهوری یعنی حکومت مردم بر مردم و اسلام یعنی حکومت خدا بر مردم.

به عبارت دیگر اسلام می خواهد الهی باشد ولی جمهوری می خواهد مردمی باشد. هنگامی که بخواهیم نظر خدا را مبنا قرار دهیم، دیگر جایی برای اظهار نظر مردم باقی نمی ماند چرا كه بنا برفرض روحانيون اسلام، نظر خدا صحيح مطلق و بلامعارض مي باشد.

مساله ی دیگر که تناقض فوق را آشکار می سازد این است که در اسلام یک پیش فرض اصلی وجود دارد و آن این است که عقیده ی واحدی پشت تمامی احکام وجود دارد و آن عقیده ی اسلام می باشد؛ اما در جمهوری عقیده ی واحدی که بر مردم تحمیل شود وجود ندارد و  تکثر و تفاوت های انسان ها و اختلاف طرز تفکر آن ها مورد توجه و قبول می باشد و دائم در حال تحول و به روز شدن می باشد. بر خلاف اسلام که یک اصل مانند قرآن را ثابت فرض می کند و همه چیز را بر مبنای آن بنا می کند و هر چقدر هم بشر تغيير كند، احكام اسلام تغيير نخواهد كرد و ثابت خواهد ماند. شايد بتوان به بياني ساده تر اينگونه گفت كه در حكومت اسلامي اين مردم هستند كه بايد خود را با اسلام تطبيق دهند و اسلام هيچگاه تغيير نخواهد كرد؛ ولي در جمهوري،اين جمهوري است كه بايد خود را مطابق با خواست و تغييرات مردم تغيير دهد و به روز شود.بدون هيچ تعصب و پيش فرض هاي غير عقلاني.

در جمهوری عقاید متعدد قابل قبول هستند و همگي درخور احترام مي باشند.ولی در اسلام فقط عقیده ی واحد مسلمانان پذیرفته شده می باشد و همین اسلام، پايه و اساس همه چيز فرض مي شود، در نتيجه اجزایی که مخالف با آن باشند،مخالف خدا نامیده می شوند و محکوم به نابودی هستند.

در اسلام این عقیده وجود دارد که رای اصلی رای خداست و نظر مردم فقط در جهت تایید آن معتبر می باشد و اگر نظر مردم مخالف رای خدا باشد،هیچ ارزشی ندارد و ضد ارزش محسوب می شود و محکوم به زوال است؛ ولي در جمهوری اصل نظر مردم است و این خود مردم هستند که برای خود تصمیم می گیرند و خودشان سرنوشت خود را در اختیار دارند و هرگونه كه شايسته ي خود مي دانند و با شرايتشان سازگار است ، آن را رقم مي زنند.

پس بنابر مطالب فوق مشخص است که جمهوری نمی تواند اسلامی باشد وهمچنين اسلام هم نمي تواند جمهوری را قبول داشته باشد.(كه بعضا ً روحانیون ایران هم به این نکته معترف هستند.)

 

آنچه امروزه شاهد آن هستیم این است که حکام ایران از نام جمهوری برای بدست آوردن مشروعیت سیاسی در جهان استفاده می کنند و در واقع به نام جمهوری و به کام اسلام حرکت می کنند.

 

حال مشکل ديگر اینجاست که خداي مسلمانان نمی تواند خودش به طور مستقیم بر مردم حکومت کند و در نتیجه عده ای که خود را منصوب شده از طرف خدا می نامند بر مردم حکومت می کنند و برای آن ها تعیین تکلیف می کنند و بدین وسیله بر مردم سلطه یافته اند و مخالفت با خود را مساوي مخالفت با خدا مي انگارند و آن را گناهي نابخشودني و حتي سزاوار مرگ مي دانند!!!

اما اين مساله را مي توان اينگونه هم مطرح كرد كه حتي اگر بر فرض محال حکومت مستقیم خدا بر مردم محقق شود،با اصول جمهوری تناقض پیدا می کند(بنابر سخناني كه گذشت)؛حال چه رسد به اینکه عده ای که خود را منصوب از طرف خدا مي دانند بخواهند بر مردم حکومت کنند!!

 

در مورد تناقض فوق(تناقض مفاهيم جمهوريت و اسلاميت) برخی از طرفداران نظام جمهوری اسلامی سعی کرده اند آن را توجیه کنند و اینگونه گفته اند که:»جمهوری شکل حکومت ایران و اسلامی بودن ، محتوای این حکومت است و از آن جا که حکومت اسلامی با رای مردم انتخاب شده است،جمهوری می باشد و از آن جا که همین مردم اسلام را بعنوان دین حاکم انتخاب کرده اند،این حکومت جمهوری اسلامی می باشد.»

 

اما به نظر ما این پاسخ توجیه کننده ی تناقض موجود نیست و تناقض همچنان باقی است. برای روشن تر شدن مطلب به مثال زیر توجه فرمایید:

 

مردم کشوری به اتفاق به فردی ديكتاتور رای می دهند و قبول می کنند که این فرد به شیوه ی دیکتاتوری کشورشان را اداره کند و پس از اینکه انتخاب شد رابطه اش را با مردم قطع و بصورت یک دیکتاتور بر آن ها فرمانروایی کند.

حال آیا می توان گفت این حکومت از آن جهت که برگزیده ی مردم است جمهوری و از آن جا که مردم فرد دیکتاتور را انتخاب کرده اند،دیکتاتوری می باشد ،پس در نتیجه این حکومت جمهوری دیکتاتوری می باشد؟؟؟!!

خیلی مضحک است که بگوییم مردم در انتخاب آزاد هستند ولی فقط در حدود انتخاب کردن فرد دیکتاتور.آن ها فقط می توانند در هنگام انتخابات آزادانه فرد دیکتاتور را انتخاب کنند(شکل نظام)،اما وقتی فرد دیکتاتور توسط مردم انتخاب شد،محدوده ی جمهوریت به پایان می رسد و دیکتاتوری (که محتوای نظام است) شروع می شود.این نظام دیکتاتوری سودی را که مد نظر داشته از نام جمهوری بدست آورده است و حکومت دیکتاتوری خود را زیر پرچم جمهوریت مشروعیت حقوقی و سیاسی بخشیده است و در ضمن منت مردمی بودن را نيز بر سر ملت می گذارد و هرجا اعتراضی شود افراد دیکتاتور رای مردم را پشتوانه ی خود می نامند و دست به هر عملی که می خواهند می زنند و در محتوا بطور مقهورانه اي برهمان کسانی که به نظام رای داده اند، حکومت می کند!!

نکته ی دیگر که لازم به ذکر است اینکه مگر می توان جمهوری را فقط محدود به شکل نظام دانست و محتوا را از آن تهی کرد؟مگر نه این است که نظامی که می خواهد جمهوری باشد،باید هم از نظر شکلی و هم از نظر ماهوي (یا محتوا) بر اساس موازین مردمی جمهوریيت باشد؟؟ اگر جمهوری را فقط و فقط برای شکل نظام در نظر بگیریم،گویی پوسته یی بی مغز و تهی را برگزیده ایم.پوسته ی بدون مغز و محتوا که هيچ ارزشی ندارد.مهم محتوای حکومت است و حکومتی که جمهوری است، هم شکل آن و هم در مراتب اولی محتوای آن باید جمهوری باشد. گویا طرفداران جمهوری اسلامی معتقد به این هستند که این نظام فقط در روز انتخابات جمهوری بوده ولی در زمان عمل، اسلامی مطلق است.(فارغ از موازین جمهوری.)

 

مساله ی فوق از نظر سیاسی مبنای حکومت جمهوری اسلامی را به چالش می کشد.اما مشکلات دیگری که مخالف با اصول جمهوری می باشد نیز در قانون اساسی حکومت مذکور دیده می شود که در ادامه به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.

– طبق اصل چهارم قانون اساسی:»کلیه ی قواعد و مقررات کشور باید مطابق با موازین اسلامی باشد.»

ملاحظه می شود که اگر محتوای نظام جمهوری می بود،کلیه ی قوانین و مقررات کشورمطابق با نیازهای مردم وشرايط زمانه می بود؛نه اینکه مطابق با موازینی باشد که در 1400 سال پیش نيز برای مردمی بدوی مناسب نبوده است،حال چه رسد به بشر فرا مدرن قرن 21.

 

– طبق اصل پنجاه و هفتم قانون اساسی:»قوای حاکم زیر نظر ولایت مطلقه ی امر و امامت است.»

که این خود جای بحث دارد که چرا در نظامی که پیشوند جمهوری را داراست،مقامی که منتخب مردم نیست و از میان قشر خاص روحانیت و توسط آن ها انتخاب شده است،باید قوای حاکم مملکتی را تحت سلطه ی مطلقه ی خویش داشته باشد؟این چه نوع جمهوری است که فردی را با اختیارات مطلقه(همانند پادشاهي از نوع مستبد) نسبت به سه قوه در صدر امور می نشاند؟

 

– طبق اصل چهارم ق اساسی:»کلیه ی قوانین و مقرارت باید بر اساس موازین اسلامی و قانون اساسی باشد و تشخیص آن بر عهده ی فقهای شورای نگهبان است.»

بدین ترتیب ملاحظه می شود که شورایی به نام نگهبان مقابل مجلس قد علم می کند و سد راه آن می شود. یعنی تصمیمات منتخبین احتمالی مردم دستخوش نظر و خواست عده ای می شود که توسط مردم انتخاب نشده اند بلکه توسط رهبر انتخاب شده اند(اصل نود و یکم قانون اساسی)،رهبری که خود او هم توسط مردم انتخاب نشده است.

اما متاسفانه مساله از این هم بغرنج تر می شود و آن هنگامي است که شورای نگهبانی که سد راه مجلس است،همان شورایی است که نمایندگان مجلس باید از فیلتر آن عبور کنند. پس هر چند نمایندگان مجلس ظاهرا ً منتخب مردم هستند،اما در اصل شورای نگهبان يا در مرتبه ي بالا تر رهبر آن ها را انتخاب کرده و به مردم عرضه کرده تا مهر تاییدی بر منتخبین شورای مذکور بزنند و به آن ها مشروعیت سیاسی بدهند.

اما با این حال می بینیم که جمهوری اسلامی بازهم خیالش راحت نشده و با توجه به اینکه اعضای مجلس را توسط شورای نگهبان فیلتر کرده است،بازهم شورای نگهبان را در مرحله ی تقنین ، سد راه مجلس و بعنوان فیلتر دیگری قرار داده است!پس بر فرض اینکه مجلس قانونی را بر خلاف اسلام تصويب کند،هر چند به نفع ملت باشد،شورای نگهبان می تواند جلوی آن را بگیرد و آن را بی حاصل سازد چرا كه احتمالا ً با موازين اعراب باديه نشين منطبق نبوده است!!

 البته حکومت جمهوری اسلامی متوجه این نقیصه شده است و برای برطرف کردن مشکلات و اختلاف نظر بین مجلس و شورای نگهبان،مجمعی را با عنوان تشخیص مصلحت نظام بر پا داشته است که بین مجلس و شورای نگهبان داوری کند و رای نهایی را صادر کند.اما جالب اینجاست که:

 اولا ً:اعضای این مجمع توسط شخص رهبر انتخاب می شوند و اعضای شورای نگهبان هم توسط رهبری انتخاب شده اند. یعنی هر دو تحت نفوذ رهبر می باشند.

 

ثانیا ً:تمامی فقهای شورای نگهبان كه خودشان يك طرف دعوا مي باشند، در مجمع تشخیص مصلحت هم حضور دارند!(توجه کنید که بین مجلس و شورای نگهبان اختلاف پیش آمده و اکنون مجمع تشخیص مصلحت می خواهد بین این دو قضاوت کند.حال شورای نگهبانی که خودش یک طرف اختلاف است چگونه می تواند در امر قضاوت هم دخالت کند؟ این مساله بر خلاف اصل بی طرفی قاضی می باشد.)

پس همانطور که ملاحظه می شود مردم نمی توانند از نمایندگان خود در مجلس توقع زیادی داشته باشند چرا که مجلسي که باید مردمی ترین قوای مملکتی باشد،در تنگنای قوانین بدوي اسلامی می باشد و به شدت تحت نفوذ رهبری و منتخبان او قرار دارد.(بطور مستقیم و غیر مستقیم.)که این مساله بر خلاف اصل تفکیک قوامی باشد.

تفكيك قوا به بياني ساده به اين معني است كه: هر سه قوه ي كشور(دولت ، مجلس و قوه ي قضاييه) بايد مستقل از يكديگر فعاليت كنند و هيچ يك نمي تواند بر ديگري نفوذ و سلطه داشته باشد.مثلا ً وقتي مي بينيم در ايران رئيس قوه ي قضاييه توسط رهبر انتخاب مي شود(اصل يكصد وپنجاه و هفتم ق.ا)، چنين سيستم قضايي نمي تواند فارغ از گرايش هاي سياسي وابسته به رهبر، به احقاق عدالت بپردازد و همواره با غرض ورزي هاي سياسي به قضاوت و صدور حكم مي پردازد. در باره ی اهمیت اصل تفکیک قوا و پیامد های عدم وجود آن باید گفت که این اصل از اصول مهم حقوق اساسی و علوم سیاسی می باشد و «به منظور جلوگیری از تمرکز قدرت سیاسی در دست یک فرد یا گروه از فرمانروایان و پرهیز از استبداد و خود کامگی جلوه می کند.بطوریکه نویسندگان حقوق بشر در انقلاب کبیر فرانسه1789،آن را از الزام آور ترین اصول حقوق اساسی دانسته اند و اصل شانزدهم اعلامیه ی فوق را بدان اختصاص داده اند.»(بایسته ها حقوق اساسی،دکتر ابوالفضل قاضی،ص160)

حقوقدانان بزرگی چون «منتسکیو» و» ژان ژاک روسو» طرفدار این اصل بوده اند و می توان گفت تفکیک قوایی که امروزه در اروپا وجود دارد برگرفته از نظریات منتسکیو در این باب می باشد.

پس همانطور که گفته شد اهمیت این اصل در حقوق اساسی و علوم سیاسی به قدری است که در اصل شانزدهم اعلامیه ی حقوق بشر 1789 آمده است:»هر جامعه ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد،قانون اساسی ندارد.»

نکته ی جالب اینجاست که حتی در خود قانون اساسی ایران هم به این مساله اشاره شده است(اصل پنجاه و هفتم)!!

اما با وجود فردی مقتدر و دارای اختیارات مطلقه که بر تمام قوا احاطه دارد،چگونه ممکن است تفکیک قوا بوجود آید؟

هنگامي که رئیس قوه ی قضاییه توسط شخص اول مملکت یعنی رهبر انتخاب می شود.(اصل یکصد و پنجاه و هفتم ق.ا)، در اینجا اوج مخالفت حکومت جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن با اصل تفکیک قوا آشکار می گردد. بنا بر اصل یکصد و سیزدهم ق.ا رهبر عالی ترین مقام سیاسی کشور و حتی از رئیس جمهور هم بالا تر است.

بطور واضح نظام جمهوری اسلامی بیشتر شبیه به حکومت پادشاهی مطلق است تا جمهوری.چرا که:

1. در جمهوری،عالی ترین مقام سیاسی کشور بطور مستقیم توسط مردم انتخاب می شود ولی در جمهوری اسلامی خیر.

2. در حکومت های جمهوری دوره ی زمام داری حاکم محدود است(حدود 4سال)،اما در جمهوری اسلامی دوره ی رهبری نا محدود است و همین امر باعث فزونی قدرت در دست عده ای خاص و گرایش به استبداد می شود و همانطور که علما گفته اند:» قدرت فساد آور است.»

3. در جمهوری اسلامی رهبر توسط مردم انتخاب نمی شود،چرا که اینطور فرض شده است که فهم مردم پایین تر از حدی است که بتوانند بطور مستقیم رهبر را انتخاب کنند.و این از عواقب جمهوری از نوع اسلامی است که حاکم مطلق ، منتخب مردم نیست!! اما می بینیم وقتی که قرار است مردم به پای صندوق های رای بیایند تا چهره ي حکومت را زیبا سازند،هیچکس نمی گوید این مردم قدرت فهم و تصمیم گیری های مهم و حساس را ندارند. چگونه است هنگامی که رای مردم در سال 1358 قرار بود به حکومت متناقض نمای جمهوری اسلامی رای آری دهد و در جهان به آن مشروعیت سیاسی دهد ،هیچکس نمی گفت مردم در مسایل مهم قدرت انتخاب ندارند و نمی توان مسائل مهم را به دست عوام سپرد؟

به نظر ما بهتر بود بجای نام جمهوری اسلامی،نامی با عنوان حکومت اسلامی یا پادشاهی اسلامی بر این نظام می گذاشتند؛چرا که عالی ترین مقام سیاسی این حکومت فردی مذهبی است و مانند پادشاه اختیارات مطلقه دارد؛و رئیس قوه ی قضاییه هم باید فردی مجتهد باشد( اجتهاد در اصل مخصوص روحانين است و بطور استثناء برای ديگر مذهبيون) که رهبر او را انتخاب می کند و همچنین رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل هم باید مجتهد(فقیه) باشند.(اصل یکصد و شصت و دوم)

همانطور که ملاحظه می شود هیچ یک از افراد فوق از طرف مردم انتخاب نمی شوند و معمولا ً باید از قشر خاص روحانیت باشند.

در نتیجه پادشاهی اسلامی برای این حکومت نامی مناسب می باشد.

در ادامه ی بحثمان راجع به مساله ی تفکیک قوا باید به این نکته اشاره کرد که ما می بینیم که قوه ی مقننه نیز بر خلاف اصل تفکیک قوا تحت نظر ولی امر قرار گرفته است. به عبارت دیگر پس از انقلاب اسلامی 1979 قدرتی به نام رهبر(ولی فقیه) جانشین قدرت پادشاهی شد و تمامی قدرت را در دست گرفت و به عبارتی فرمانده ی کل قوا و ولی مطلق مردم شد و بر تمامی امور و شئون مملکت نظارت دارد!!چنین رهبری است كه حتي مقام رئیس جمهوري كه به اصطلاح منتخب مردم است را تنفیذ می کند و رئیس قوه ی قضاییه را انتخاب می کند و از طريق شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام بر مجلس احاطه دارد.

پس می بینیم که این سه قوه شدیدا ً تحت نظر ولایت مطلقه هستند.

 

مساله ی دیگر که خود بحث جداگانه ای را می طلبد این است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی به مواردی بر می خوریم که نه تنها حافظ منافع ملی ايران نیست،بلکه باعث به خطر افتادن این منافع نیز می شود:

– مطابق با اصل یکصد و پنجاه و دوم  ق.اساسی ، یکی از پایه های سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر اساس دفاع از حق همه ی مسلمانان جهان می باشد.مسلمانانی که نه تنها هیچگاه سودی برای مملکت ما نداشتند،گاهی به ایران حمله کرده اند(نظام بعثی عراق) و بعضا ً امروزه تشنه ی خون شیعیان هستند(وهابی ها) و در سطح بین الملل هم بر علیه ایران فعالیت کرده اند.(زمان جنگ ایران و عراق که کشورهای عربی متحد رژیم بعثی عراق بودند.)

اما متاسفانه قانون اساسی حتی پا را فراتر از این نیز گذاشته است و در اصل یکصد و پنجاه و چهارم می گوید:»جمهوری اسلامی از مبارزات حق طلبانه ی مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می کند.»

برای نشان دادن عمق فاجعه در این اصل نیاز به گفتن چیزی نیست.فقط به این بسنده می کنیم که اجرای این اصل در عمل باعث می شود سرمایه ی مملکت به تاراج رود و منافع ملی و اعتبار کشور ایران از بین برود و در نهایت برچسب حمایت از تروریسم و یا خود ترورسیم به ایران زده شود.(امروزه شاهد چنین امری در جهان هستیم كه امري صحيح هم مي باشد و با حمايت هاي حكومت ايران از گروه هاي تروريستي مانند حماس انتظار ديگري نمي رود.)

با وجود چنین اصلی در قانون اساسي ايران، جهان چگونه می تواند آسوده باشد که اگر ایران به سلاح هسته ای دست پیدا کند،از شورشیان جهان (اعم از مسلمان و غیره)حمایت نکند و نظم و ثبات بین المللی را بر هم نزند و …؟ باید به این مساله اشاره کرد که کسانی که از نظر ایران مستضعفین محسوب می شوند در واقع کسانی هستند که خود دست پرورده ی حکومت اسلامی ایران و مشهور به ترور می باشند و افرادی ضد بشر مدرن می باشند.مستکبرین هم از نظر جمهوری اسلامی در وحله ی اول ایالات متحده می باشد که امروزه مفهوم واقعی دمکراسی را به همگان شناسانده است.(ریاست جمهوری فردی آفریقای الاصل)

در خاتمه ذکر این نکته ضروری است که حکومت امروزی ایران با نام جمهوری اسلامی خود را در حفاظ نام جمهوریت و مردمی بودن قرار داده است و در پناه پسوند اسلامی هر طور که می خواهد با مردم رفتار می کند.اگر انتقادی شود می گویند این حکومت جمهوری است و مردم آن را برگزیده اند؛ اما در عمل خواسته های مردم نیست که اجرا می شود و بر مردم حاکم است،بلکه این قشر خاص روحانیت است که بر مردم حکومت می کند و به نام خدا دست به هر کار ضد حقوقی می زند. قدرت در دست عده ای خاص که خود را منصوب به خدا می کنند جمع شده است و مردم توان مقابله با آن را ندارند.

آری مردم ایران در سال 1358 به این قانون اساسی نا معقول رای دادند.(برای جلوگیری از اطاله ی کلام دلایل آن را بررسی نمی کنیم.)ولی آن ها نمی دانستند چه سرنوشتی تحت آن حکومت در انتظار آن ها است.اما آیا اکنون پس از گذشت 30سال مردم هنوزهم  بر سر حرف خود هستند و به این حکومت پای بندند؟آیا ملت ایران راضی هستند که تحت لوای جمهوری اسلامی زندگی کنند و در جهان با نام تروریست شناخته شوند،حقوق و آزادی های فردی آنان(آزادی بیان،پوشش،افکار ، نوع زندگی و …) نابود شود،در تورم زندگی کنند،طعم فقر و بیکاری را بچشند و هرگاه بخواهند لب به اعتراض بگشایند،محکوم به مخالفت با خدا و نظامی الهی شوند  و سرکوب شوند؟

آیا این همان چیزی است که مردم به آن رای آری دادند؟

(در این مقاله بحث ها از نظر تئوریک مطرح شد اما در عمل وضع حقوق و سیاست در این نظام بدتر از اینهاست!!)

پل

 آقايان ماشاالله آجوداني،  محسن سازگارا  و فرخ نگهدار در 9 ماه مي در برنامه حقوق نقش روشنفكر ديني در پيشبرد دموكراسي و حقوق بشر در راديو فردا گفتگو كردند

 

محسن سازگارا  روشنفكر را چنين تعريف كرد: كسي كه روي شكافهاي معرفتي جامعه پل مي زند. مهمترين شكاف معرفتي جامعه خودمان را هم شكاف بين سنت و مدرنيسم ارائه كردم و روشنفكر ديني را كسي تعريف كردم كه از بين وجوه مختلف سنت، بخش ديني را كه بخش فربه و بزرگي از سنت ما هم هست، انتخاب مي كند، وجهه همت خودش قرار مي دهد و سعي مي كند بين سنت ديني و دنياي مدرن پل بزند و چون دنياي مدرن گوهرش عقلانيت مدرن است، عرض من اين بود به طور خلاصه كه پروژه روشنفكران ديني بخصوص در يك دهه گذشته راهي را پيدا كرده كه بين سنت ديني ما و عقلانيت دنياي مدرن، همسازي و همگرايي برقرار كند و اجازه مي دهد كه اين دو كنار همديگر بنشينند. به خصوص از پاردايم سروش من اسم بردم كه با كارهايي كه با دكتر سروش شروع شد و انجام يافته، به جرات مي شود گفت كه بين عقلانيت دنياي مدرن و دين موجود ما مي شود كه جمع مناسبي ايجاد كرد. به اين ترتيب مي شود گفت كه پروژه روشنفكران ديني در اين بخش سرش به يك بالين آسايشي رفته است

 

آجوداني : ?من فكر مي كنم اين كار در تاريخ مشروطه ايران هم انجام گرفت و به خصوص تاكيد مي كنم در مورد ميرزا آقا خان كرماني. با اين تعريف ايشان همه اينها مي شوند روشنفكران ديني. شايد تنها فرق اين باشد كه بگويند آقاي آخوندزاده خوش مثلا اعتقادات مذهبي نداشت، در صورتي كه ما در مورد ميرزاآقاخان كرماني مي دانيم كه در دوره هايي اين اعتقادات را داشت و به همين دليل سئوالي كه من از آقاي سازگارا دارم اين است: اگر واقعا حاصل دستاورد روشنفكري ديني اين بوده باشد كه سرانجام به همان جايي برسند كه روشنفكران سكولار رسيدند، معنايش اين است كه لقمه از پس گردن چرخاندند و آمدند به يك جا رسيدند، به يك وجه مشتركي دست پيدا كردند. اين وجه مشتركي كه الان ايشان از آن صحبت مي كنند كه يافته شده و در واقع به يك معنا اگر اينطور نگاه كنيم، پايان پروژه روشنفكري ديني است، يعني يك آغاز ديگري است براي يك دوره جديد. اين وجه مشترك اگر بنيادش همان چيزهايي باشد كه ما امروز مثلا در حقوق بشر خلاصه بكنيم يا در مفاهيمي مانند جدايي دين از دولت خلاصه كنيم، اينها به اعتقاد من دستاوردهاي روشنفكري ما نيست. اينها دستاوردهاي تاريخ مدرنيته است و دستاوردهايي كه در تجدد اتفاق افتاده، دستاوردهايي كه در تاريخ بشري اتفاق افتاده و ما دوباره داريم به اين دستاوردها دست پيدا مي كنيم به صورت معقولتري. اينجا كجا است اين تفكر روشنفكري، كجا است اين بينش روشنفكري؟ اگر اين بينش روشنفكري حاصلش در واقع بازگشتي باشد به حقوق بشر، بازگشتي باشد به جدايي دين از دولت، چيزي است كه در واقع الان نزديك به دويست سال در تاريخ بشري سابقه داشته، رشد كرده تا امروز، بنيانهاي اساسي و روشن خودش را پيدا كرده. اينجا كجا است كه ما از روشنفكري صحبت مي كنيم.?

اما آقاي نگهدار ميانه را گرفت و  بر اين باور بود كه تحول ديني از عهده ي روشنفكران ديني ساخته است:

?تحولات فكري در جامعه خودمان يك روند تحولي است كه اگر نخواهم بگويم تمام، بلكه اكثريت بزرگ روشنفكران ايران را تحت تاثير خودش قرار داده و آن نوعي جدايي از يك دستگاه پيش ساخته نظري به عنوان ايدئولوژي است و قرار دادن يك رشته ارزش هاي مدرن و امروزي براي عمل سياسي و اجتماعي فراروي خود يك بازنگري هم در نحله روشنفكراني كه جدا از روشنفكران ديني بودند و در دهه 40 فعاليت خودشان را شروع كردند،‌ تحول فكري را مي بينيم و هم در نحله روشنفكران ديني، كساني كه اعتقادات اسلامي داشتند اين تحول را مي بينيم و جوهر آن، آنچه كه به نظر من برجسته است، در ماهيت يابي براي اين دو طرز فكر، براي اين تحولات، عبارتست از رويكرد به حقوق بشر و مفهوم آزادي و به طور مشخص تر، مفهوم دموكراسي. يعني همه اين روشنفكران ما امروز چه آن كساني كه خودشان را با عنوان ديني معرفي مي كنند، چه كساني كه لزومي به استفاده از اين واژه نمي بينند، همگرايي پيدا كردند روي مفاهيمي كه با مدرنيته متولد شده و امروز به خصوص در دنياي بعد از جنگ دوم جهاني با مفهوم حقوق بشر، ارزش هاي دموكراتيك و ارزشهاي آزادي خواهانه يا ليبراليستي تعريف مي شوند. همه حول اين مفاهيم همگرايي پيدا كردند. به اين اعتبار من با نظر آقاي سازگارا كه مي گويند: فعاليت روشنفكران ديني سر به بالين آسايش مي گذارد، موافقم و فكر مي كنم فعاليت روشنفكران غير ديني ما هم كه در دهه 40 يك گرايش انقلابي يا گرايش ايدئولوژيك با امر نظام سياسي و ساختارهاي سياسي در جامعه ما داشتند، اين دو به هم نزديك مي شود و به يك فرجام آزادي خواهانه مي رسد.?

 آجوداني مساله را بسيار صريح و منطقي در وقت بسيار كمي كه بود بسيار خوب  نقد كرد . اما من نيز آن را فرصتي يافتم  تا بيشتر به  مساله ?روشنفكر ديني? و تعبيرها  و تفسيرهاي آنها كه موجب پريشاني فكر مي شود بپردازم.
آيا  روشنفكر ديني روشنفكر است؟

روشنفكر يا انديشمند Intellectual كسي است كه تفكرش در انديشه و خرد ريشه دارد  و در پيشاپيش دگرگوني هاي اجتماعي رو به آزادي و مدرنيته و تجدد حركت مي كند

اگر تعريف سازگارا را بپذيريم يك چيز  كم دارد و آن خردگرايي و  مدرن انديشيدن روشنفكر است يعني اگر روشنفكر، خردگرا و مدرن نباشد مشكل بتوان وي را  روشنفكر ناميد.? روشنفكر ديني ? نخست  به دين، باور و ايمان بدون چون و چرا دارد . افزون برآن  نهاد ديني خود يكي از موانع روشنگري بشمار مي رود و همواره از جستجوي آزادانه دانش جلوگيري كرده است. كسي كه خود زنجير دين به پا دارد چگونه مي تواند در عرصه    دگرگوني هاي اجتماعي و ديني  نقش داشته باشد؟

هنگامي كه عقيده و مذهب و  ايدئولوژي بر جامعه اي حاكم شود ؛ شهرونداني كه به آن عقيده و ايدئولوژي باور ندارند به شهروند درجه دو تبديل مي شوند. ?روشنفكران ديني? كه در حقيقت ?روشنفكران شيعه اثني عشري? در حكومتي شيعه سالار  هستند، آيا همين آزادي نسبي را?روشنفكران ديني?  براي روشنفكران اته ئيست ،?كمونيست? يا ?روشنفكران بهايي?، سني، زرتشتي و مسيحي و  غيره نيز قايل هستند ؟ و اصولا آن  روشنفكران نيز مانند آنها از حق آزادي و عقيده برخوردارند؟ ممكن است بگوييد كه مسلمانان هم از آزادي كامل برخوردار نيستند و بسياري از آنها در زندان بسر مي برند و .. در پاسخ بايد گفت آنان در ابراز بسياري از عقايد خود آزادند و بقول خودشان فقط بايد خط قرمز را رعايت كنند درحاليكه و جود روشنفكران دگرانديش روي خط سرخ قرار دارد چه برسد به اظهار عقيده اشان. تجربه ديني فقط در انحصار? روشنفكر ديني? نيست از آن گذشته يك ? روشنفكر ديني? بايد سياست را فداي آموزه ي ديني خود كند و اين خلاف آزادي و استقلال انسان است. ?روشنفكر مذهبي? اراده و ايمان به خود ندارد و همه چيز را به مشيت  الهي  و جبر تاريخ واگذار مي كند. نمونه مي خواهيد خاطرات رفسنجاني را بخوانيد كه در مورد عزت الله سحابي مي نويسد:

 

مهندس عزت الله سحابي كه قراربود از بودجه دفاع كند و اسم نوشته بود، از زير بار دررفت!‌ نمي دانم چرا؟ به  ? من نوشته كه استخاره كرده است ، مكررا بد آمده  و اين عجيب است ؛ با اينكه رئيس كميسيون برنامه و بودجه است.?( عبور از بحران . اكبر هاشمي رفسنجاني . رويه 509. چون آقاي سحابي تا كنون اين مطلب را  رد نكرده اند آن را آوردم و اگر نه كدامين سخن اين حجت اسلام را مي توان باور كرد؟ )

خوب چگونه در دنياي مدرن امروز مي توان با اين تفكر كشور را اداره كرد؟

 
پارادايم سروش ؟

سازگارا از پارادايم سروش گفت و ما از نقد انديشه  ديگر ?روشنفكران ديني ?چون دكتر شريعتي و  از دشمني و ناسزاگويي وي  به ليبراليسم در مي گذريم به ويژه كه او  در? فاطمه فاطمه است? بيزاري خود را از زن مدرن و متجدد آشكارا  نشان داده است.

حال ببينيم اين به اصطلاح پاراديم سروش چه ارمغان دارد؟ آقاي سروش دركتاب ? فربه تر از ايدئولوژي? زير عنوان حكومت دموكراتيك ديني مي نويسد:? حكومت هاي ليبرال دموكرتيك امروز ، به رضايت خلق مي انديشند و پرواي رضايت خالق را ندارند و مشكل حكومت هاي ديني دموكراتيك اين است كه ميان رضايت خالق و رضايت خلق آشتي برقرار كنند و ميان برون دين و درون دين تعادل افكنند و چنان رفتاركنند كه هم حق خلق را گزارده باشند و هم حق خالق را، وهم تماميت آدمي را محفوظ نگه دارند و هم تماميت دين را. و انصاف بايد داد كه كار اين حكومت هاي، بسي دشوارتر از دوگونه حكومت ديگر است. مي بينيم كه بلافاصله با مساله خدا روبرو هستيم.

سوال اصلي و اساسي همين است كه آيا خدايي هست يانه؟ و اگر هست ، حقوقي دارد يا نه؟ و آيا آن حقوق واجب الرعايه هستند يانه ؟?( عبدالكريم سروش ، فربه تر از ايدئولوژي ، رويه 273 و274، موسسه فرهنگي صراط ، اسفند1372  پرسش من هم از آقاي سروش اين است كه اگر خدايي هست چرا بندگانش بايد حقوق وي را رعايت كنند ؟ واقعا اين شرم آور نيست كه بندگان خدا از حقوق خداوند قادر متعال دفاع نمايند؟ ايا اين خدا نيست كه بايد از حقوق بندگانش دفاع نمايد؟

پرسش من از آقاي سازگارا اينست كه آيا  اين همان پاراديمي است كه شما به آن افتخار مي كنيد؟ اين چه چيز مدرن و نوي به ما مي دهد ؟  البته كه اين پاراديم نيست اين سراب و پرديس است  و  با دريغ بسيار اين بهشت هايي كه  مي خواهند هم تماميت آدمي  و هم تماميت دين را حفظ كنند به جهنم ختم مي شوند؛ و آشكار است كه حفظ تماميت حقوق خدا برتر از حفظ تماميت آدمي است و بايد انسان ها فداي خدا شوند ؛ ما كه در اين پاراديم  جهنمي 25 سال است زندگي مي كنيم!؟ در چنين جامعه اي حقوق انسان ها فداي آن چيزي مي شود كه مصلحت و خواست خداوندي نام دارد . اين خواست و مصلحت از ديدگاه حاكمان مسلمان مي تواند تعبير و تفسير هاي گوناگون شود. اين تعبير ها  كه  خدا را از حفظ حقوق خود عاجز مي داند  جز در خدمت همان شيادان دستار بند و غير دستار بند است كه منافع خود را به جاي منافع خدا جا مي زنند .
مشكل  اصطلاح هاي خود ساخته و  برگرداندن كلمه ها !
اگر به  يكي از موانع روشنفكري در سال هاي اخير بخواهيم اشاره كنيم  ايدئولوژي هاي وارداتي و تعبير غلط از

برخي كلمه هاست . .

برگردان يك اصطلاح خارجي به فارسي پيدا كردن كلمه ي همتاي آن نيست بلكه در حقيقت به ساختن كلمه اي  جديد دست مي زنند كه در جامعه ي ايران بيگانه است . پيدا شدن يك اصطلاح( براي نمونه  اروپايي ) پس از پيدايي يك پديده رخ داده است اما كلمه اي كه به فارسي ترجمه مي شود اين پديده هنوز در جامعه پيدا نشده است و مصداق عيني ندارد. بنگريد كمونيست ها ي وطني را كه انقلاب مشروطه را? انقلابي بورژوازي? ناميدند ، حكومت رضاخان را كه بسياري از كارخانه ها  و موسسه ها را دولتي كرد حكومت ?بورژوازي ملي? ارزيابي كردند و دولت ملي دكتر مصدق را دولت ?بورژوازي كمپرادور!? دانستند. مي بينيم كه پيدا كردن مصداق بورژوازي ملي به معضلي تبديل شد كه تا به امروز ادامه دارد. همين مشكل را در مورد ?فئوداليسم? داشته ايم.

آل احمد كه هويت شرقي و ايراني خود را در مقابل تمدن غرب ( به گمان خود) پايمال مي ديد چاره را آن ديد كه به مشروطيت به ديده شك و ترديد بنگرد و به روشنفكرها و  منتسكيوهاي ايراني بتازد و حتا اصلاحگران ديني كه اداي پيشوايان پرتستانتيسم را در مي آورند با عنوان  ?لوترهاي وطني? بباد تمسخر بگيرد .  او آخوندزاده  و آقاخان كرماني و ملكم را كه مذهب شيعه را نقد مي كردند نشانه گرفته بود؛  و در عوض  از واپس گراياني چون  شيخ فضل الله نوري و خميني پشتيباني مي كرد. و باز هم او بود كه از? ماشينيسم? در ايران دم زد بدون اينكه در جامعه ما  مصداق واقعي داشته باشد. آيا ساده لوحانه نبود كه واردكردن اتومبيل يا مونتاژ آنرا  يا داشتن چند كارخانه نساجي را ?ماشينيسم? بناميم؟  اين مسايل پس از انقلاب  بسيار گفته شده و چيز نو و تازه اي نيست اما من يك مطلب را مي خواهم يادآوري كنم و آن اينست كه روشنفكران چپ كه در مورد بسياري مطالب  متعصب هستند چرا آل احمد و شريعتي را در زمان خود نقد نكردند؟ چرا وقتي آل احمد در دانشگاه تبريز در پاسخ دانشجويي كه پرسيد شما معتقد به خلقت آدم از خاك و گل هستيد گفت بله من هستم ولي اگر تو خود را از نسل ميمون مي داني مختاري (خنده حاضران). اين بحث و تمسخر  در يك محيط علم و دانش همچون دانشگاه تبريز و  با حضور ?روشنفكران چپي? چون غلامحسين ساعدي و رضا براهني و .. صورت گرفت و هيچكس  هيچ چيز در مخالفت با آن نگفت؟   جالب است چندي بعد شريعتي در لباس اصلاح ديني و لوتريسم همان راه را ادامه داد با همان ديدگاه درحالي كه حسرت دوران خلافت عثماني و اسلامي را مي خورد و نفرت و انتقاد خود را از مذاهب ديگري چون زرتشتي و مانوي و حتا  بوديسم پنهان نمي كرد اسلام را به ماركسيسم پيوند زد.

منوچهر جمالي بر آنست كه حتا اصطلاحي را كه از آلماني به فارسي به اشتباه ، ?استثمار? ترجمه كرده اند( بهره كشي از ثمره درختان و گياهان ) در واقع انحرافي است بسيار دور از تصوير زنده اي است كه  ماركس در زبان آلماني منظور داشته است. اين اصطلاح در آثار ماركس

صيدكردن و به غنيمت بردن  Beuten از ريشه  Ausbeutung
گرفته شده كه در پس آن تجربيات وحشيانه ميليون ها سال نوع بشر را از تعقيب و شكار و حيله ورزيدن و تجاوز كردن و قساوت و بي رحمي و چپاول كردن را در خود انباشته دارد. و روحيه اي كاملا متفاوت با دوره ي كاشتن و به ثمر آوردن و بهره برداري از آن و پرستاري از گياه يا بذر و پروردن دارد.
اما ?روشنفكران ديني ? يا همان ? ملي مذهبي ?هاي سابق به برگردان كلمه ها بسنده نمي كنند بلكه همواره در پي  يافتن و بافتن  اصطلاح ها و كلمه هاي جديدي هستند تا هر مكتب و مقوله اجتماعي ، سياسي را از درون تهي و كاملا آن را بي معنا سازند .
 
اصلاحگران ديني !

 

با توجه به آنچه كه گفته شد ?روشنفكر ديني? تركيب درستي بنظر نمي آيد و شايد اصلاحگر مذهبي شايسته تر باشد. هنگامي هم كه مي گويم ليبراليسم جنبشي ضد حاكميت دين بود  و دين را به وجدان آزاد افراد بشري  واگذار مي كرد . همچنين من سر آن ندارم كه با تاويل و تفسيرهاي ديني دشمني ورزم. هرمونتيك يا علم تاويل نيز در غرب از كتاب مقدس شروع شد  با اين تفاوت كه  جنبش روشنفكري در غرب جنبشي ضدحاكميت دين بود و روشنفكران ما در پي توجيه حكومت ديني فعال شدند. ما امروز علاوه بر آنكه فيلسوف و انديشمندان جنبش ليبرالي و روشنگري را كم داريم ، برخي از متدينان اسلامي با استفاده  از فرصتي كه حكومت اسلامي در اختيار آنها گذاشته با تعبير و تفسير واژه ها مي خواهند مقاصد خود را جا بيندازند. درگذشته اصلاحگران ايراني براي آنكه اسلام را تلطيف كنند به عرفان روي مي آوردند ، عطار و  مولاي بلخي از آن جمله اند .  تمثيل ها و قصه هاي قران قابليت تاويل و تعبير بيشتري دارد تا نص صريح قران در مورد زنا و حد و غيره . تئولوژي يا الهيات فقط با اين تمثيلات مي تواند خود را به فلسفه نزديك كند ولي واقعيت اينست در اموري كه وحي مساله احكام مستقيم و دستور مستقيم و صريح خداوندي در كار است شك نمي توان كرد و شك و ترديد اولين پايه فلسفه است. در مقوله تفكر روشنفكري هيچ چيز يقين نيست و بر همه چيز  مي توان شك كرد هر مقوله اي را مي توان شكافت و هر فكري را مي شود پاره پاره كرد و به تشريح آن پرداخت چنانكه  فرهيختگاني چون خيام و حافظ  هدف از آفرينش انسان و  بهشت و جهنم  را به زير سوال  بردند و بدين سبب در دنياي اسلام  عاصي و طغيانگر معرفي  شدند و مورد تعقيب و آزار.

 با اين سخن آقاي سازگارا  كه ما اكنون وارد  پاراديم ليبراليستي شده ايم موافق هستم اما   فراموش نكنيم كه جنبش ليبراليستي و اصولا جنبش روشنفكري پديده اي ضد دين بود و ?روشنفكر ديني? نمي تواند پيشتاز اين جنبش شود زيرا ?روشنفكر ديني? با تخصص خود  به حقيقتي نزديك نمي شود تازه اگر صحبت از تخصص شريعت ديني باشد ملايان بر روشنفكران ديني برتري دارند  و اصولا حكومت ولايت فقيه با بهانه تخصص ديني موجوديت پيدا كرد. روشنفكر بايد در مورد مسايل جامعه و سياست و فلسفه به نقد بنشيند و مستقل بنيديشد. مي بينيم كه ?روشنفكر ديني? چقدر با اين تعريف فاصله دارد . در دين كه اصل بر وحي و بودن و شدن است كاري با فرد ندارد. فكر ?روشنفكر ديني? نمي تواند مستقل و رها از دين پرواز  كند و همواره زنجير دين برپايش سنگيني مي كند.

اگر بخواهيم متوجه فاصله ?روشنفكر ديني? بشويم باورمندان ساده و غير روشنفكر ديگر دين ها مانند مسيحي ها پرتستان  و بهايي ها را در نظر بياوريد كه اعلاميه جهاني حقوق بشر و آزادي زنان را باور دارند و هنوز ?روشنفكران ديني? ما از دينداران معمولي آنان اديان عقب مانده ترند و هنوز  اندر پي يك كوچه اند!

اصلاحگران ديني به تعبير من در نبرد با مستبدان شريعت زده جدي نبوده اند و نشان دادند كه  حاضرند بر سر عقيده خود در برابر صندلي صدارت معامله كنند و عقب بنشينند. تجربه نشان داد كه دغدغه ديني آنها با جيب آنها بي ارتباط نيست. جعل اصطلاحات ازجانب اين گروه پايان ندارد ?مردمسالاري ديني? يعني چه ؟ ?جامعه مدينه النبي? چه معنايي دارد؟ از ياد نبريم كه حكومت من درآوردي ?جمهوري اسلامي? نيز بر همين روش ساخته شد و هر كس تفسيري از آن داشت از جمله اسلامي بودن آن به معناي عدالت اجتماعي تعبير مي شد ولي ديديم كه چگونه گرگ اسلامي بره جمهوري را  بلعيد. زيرا بخش نخست كه اسلاميت را تشكيل مي دهد براي خود مرز و حد و حقوقي نمي شناسد و بخش دوم براي بدست آوردن حقوق خود تلاش و مبارزه مي كند.

اينكه ابراهيم يزدي مي گويد: ? دموكراسي ديني و غير ديني ندارد، دموكراسي ، دموكراسي است? خلط

مبحث است و فريبي بيش نيست . دكتر يزدي بارها در گفتگوهاي خود با رسانه هاي همگاني براينكه 97% مردم ايران مسلمانند و بايستي اعتقاد و باور مردم در قانون اساسي در قانون اساسي تبلور پيدا كند تاكيد كرده است و در عين حال از دموكراسي نيز كه پديده اي است ليبراليستي كه با دين و مذهب ايدئولوژي سازگاري ندارد دم زده است ! اين چگونه دموكراسي است!؟ مردم كشورهاي اروپايي مسيحي هستند و اصلاح گران ديني از لوتر گرفته تا فيلسوفاني مانند كيه كه گارد كه از آن برخاسته اند هنوز معجوني بنام دموكراسي مسيحي نساخته اند، مسيحي دموكرات و حزب دموكرات  مسيحي داريم ولي  دموكراسي مسيحي نداريم يا  با وجود آنكه مسيحيت تحولي در دين يهود بشمار مي آيد و سفارش هاي بسياري در مورد مهرباني و دوست داشتن دشمن و همسايه دارد كسي جرات نكرده است كه حقوق بشر  و جامعه مدني را به مسيحيت پيوند بزند .

 بر همين سياق حتما اين سخن مضحك را شنيده ايد كه اين روزها باب شده است بگويند كه ?در ايران آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان نيست!!؟? اصل آزادي بر اين استوار است كه شخص حرفش را در نهايت آزادي بزند و از عواقب آن وحشت نداشته باشد. هنگامي كه فردي مي داند كه پس از گفتن سخنش به او آزار خواهند رساند خود بخود يك هزارم حرفش را هم به راحتي نمي تواند بزند و به خود سانسوري دچار مي شود، اين كجايش آزادي بيان نام دارد؟ اين چيزي كه از آن در ايران ?روشنفكران ديني? با عنوان ?آزادي بيان? ياد مي كنند چيزي جز بلبشو ناشي از تعدد قدرت، نام ديگري ندارد و بهيچوجه برآن نام آزادي بيان نمي توان گذاشت.

 

نمي دانم چرا از مدعيان اقتصاد توحيدي كه در اول انقلاب نسخه مي پيچيدند خبري نيست ؟ معلوم نيست عاقبت تئوري آنها چه شد؟ آنهايي كه حكومت اسلامي را ترغيب كردند كه بانك ها را اسلامي كند ، قراردادهاي شركت هاي آي بي ام و ديگر شركت هاي كامپيوتري را لغو كردند و كامپيوترهاي وزارتخانه ها يي مانند  دارايي  و بانك ها را بيرون انداختند و از كيسه ملت خرج نمودند كجاهستند؟

تازه فايده ي اين اصلاحگران ديني چيست؟ هر كدام آورنده ي يك اسلام راستين هستند كه هيچ يك هم با يكديگر سر سازگاري ندارند ، چون بين همه ي آنها ظاهرا يك اسلام را بايد به عنوان اسلام راستين برگزيد!  زيرا هيچ اسلامي، اسلام ديگر را تحمل نمي كند. اسلام در پايه خود با پلوراليسم مخالف است زيرا پلوراليسم را معادل كفر مي داند زيرا خداي اسلام  يگانه است  و  انبازي ندارد. بنابراين  مشكل اصلاحگرايان ديني جاي ديگر است ، آنها شهامت اصلاح ديني را ندارند.  اشكال ما از آنجا نيست كه يك لوتر نداريم اشكال ما در اينست كه سدها لوتر باسمه اي  داريم. روشنفكر نمي تواند هواخواه  حاكميت دين در جامعه باشد و بايد قدرت آن را محدود كند اما كاري كه ?روشنفكران ديني? مي كنند بسط و توسعه قدرت دين است و اين با اصل روشنفكري ناسازگار است. اين به معناي آن نيست كه كردار همه ي اصلاحگران ديني را رد كنيم اين كه آقاجري گفت ما ميمون نيستيم تا از مرجعي تقليد كنيم تازه يك شروع است. شروع از فرديت و استقلال آن ، ?من فكر مي كنم ، پس هستم.? كسي كه تقليد مي كند اصل اراده  و استقلال انساني را زير پا مي گذارد و او حق گزيدن و گزيده شدن ندارد.

پايان سخن اينكه اصلاح طلبان ديني با ساختن اصطلاحات و مفاهيم جديد نمي توانند به مدرنيته پل بزنند، مردم ساليان درازي از هر دين و قومي در ايران زمين با ضرب المثل ?عيسا به دين خودش ، موسا به دين خودش? زيسته اند و از ?روشنفكران ديني ? فرسنگ ها جلوتر بوده اند. در اول انقلاب خميني، مطهري  و بازرگان مدعي بودند كه اسلام نجاتبخش مردم است، اكنون سروش و سازگارا و .. مي خواهند اسلام را توسط مردم نجات دهند.  ميليون ها روشنفكر پير و جوان و دانشجو و به ويژه زنان  در صحنه مبارزه عليه سنت و ارتجاع حضور دارند و خواستار پيوستن به دنياي مدرن هستند. مردم بسيار مترقي تر از ?روشنفكران ديني ? هستند و مي دانند با پل آنها نمي توانند به جايي گذر كنند و بقول معروف پل آنها به سراب ختم مي شود زيرا اين تفكر  از قرن 18 هم عقب تر است. اين بحث ها حكايت كشيشان اسكولاستيك را در مورد سن اسب و شمردن دندان هايش را بياد مي آورد كه سال ها وقت صرف آن كردند در حاليكه كافي بود دهان اسب را بازكنند و دندان هايش را بشمارند.     25 سال است مبارزه مردم براي مدرنيته ادامه دارد ، آثار اين مبارزه را نه در تظاهرات سركوب شده بلكه در آثار سينمايي ساخته شده زنان فرهيخته ما ، در ادبيات ما متجلي شده است. مردم نيازمند سازمان هاي نوين هستند تا در آن متحد شوند، سازمان ها و حزب هاي سنتي ضمن اينكه  حب و بغض هاي  قديمي خود را حمل مي كنند توانايي گردآوري مردم را از دست داده اند زيرا آنها همواره به جاي فرد تصميم مي گرفته اند ما اكنون نيازمند حزب هايي مدرن هستيم. حزب هايي كه به آزادي بينديشند و عدالت را در آزادي بجويند.  با احساس ديني نمي توان مردم را متحد كرد و به آزادي و مدرنيته پل زد؛ به انتظار پل هاي روشنفكران ديني بنشينيم  كه روزگاري در كنار روشنفكر واقعي بنشيند كه چه شود؟ چقدر بايد به انتظار نشست و نتيجه چه خواهد شد؟. براي برپايي حكومتي فارغ از ايدئولوژي و  دين بايد بر آزادي وجدان فردي تاكيد كرد بنابراين  فقط با يك جنبش ليبراليستي مي توان به سلطه و حاكميت سنت ها نقطه پايان گذارد، اين جنبش در كوچه و خيابان هاي  شهرها ي ايران جريان دارد، بياييد باهم اين جنبش را دامن بزنيم.

24ماه مي 2004- استكهلم

 

:در نوشتن اين مقاله از كتاب هاي زير بهره جسته ام
1-بيراهه هاي انديشه منوچهر جمالي پاريس ژانويه1985

منوچهر جمالي – 2-همگام هنگام

3- از همه و از هيچ  – منوچهر جمالي 1985

4-خود زايي نيرومنديست- منوچهر جمالي 1987

5- آتشي كه شعله خواهد كشيد- منوچهر جمالي 1987

6- به سوي حكومت فرهنگي- منوچهر جمالي1995

 

توسط حسن بهگر

بررسی سوره های مکی و مدنی از مدافع حقوق انسانی

بعد از انتظارطولاني براي پاسخ دوستاني كه طرف خطاب واقع شده بودند وبا توجه به اينكه اين دوستان غيبت كبري اختياركرده اند، اين نويسنده لازم ديد تا همانطور كه قبلا وعده داده بود، به بررسي سوره هاي مكي ومدني بپردازد. درصورتيكه پاسخي از دوستان درمورد سئوالاتي كه اين نويسنده از آقاي فيّاض وهمچنين گروه حقايق دين كرده بود به اين سايت برسد، اطمينان دارد كه دوست محترم ما منتقد سوسياليست آن سئوالات را درمعرض ديد وقضاوت همگان قرارخواهندداد.

جمعا قرآن داراي ۱۱۴ سوره ميباشد : ۸۸ سوره قرآن سوره هائي هستند كه درده سال اقامت محمد درمكه يعني از زمان بعثت تا هجرت وضع شده وبه سوره هاي مكي معروفند. ۲۶ سوره ديگرمربوط به دوران ۱۳ سالي است كه پس از هجرت محمد از مكه به مدينه ودردوران اقامت وي درمدينه وضع شده است كه به سوره هاي مدني معروفند.
سوره هاي مكي با سوره هاي مدني ازنظر كيقيت بسيارمتفاوتند. سوره هاي مكي مربوط به دوران اوليه بي قدرتي محمداست وهمه اين سوره ها داراي حال وهواي روحاني بوده وكليه آنها مردم را دعوت به اجتناب از اعمال زشت وناپسند ونيزمنزه كردن اخلاق آنان دعوت مينمايد. چنانچه سوره هاي مكي را بدون سوره هاي مدني درنظر گرفته وملاك قراردهيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه محمد مردي زاهد ووارسته وانسان دوست ميباشد كه همانند عيسي مسيح مردم را به بشردوستي ودرخدمت هم نوع بودن وخداشناسي وپرهيزكاري دعوت كرده وستم وظلم وبيدادگري وعيش وعشرت را اموري ناپسند دانسته ومردم را به انساندوستي وحمايت از فقرا وبينوايان تشويق ميكند. درمقابل، سوره هاي مدني ازاساس با سوره هاي مكي متفاوتند چون دراين سوره ها محمد مدام دستور قتل وكشت وكشتار مخالفان را داده وبا بيرحمانه ترين وجهي براي سربه نيست شدن مخالفانش دستورصادركرده ونابودي آنان وتجاوز به مال وجان وناموسشان را ازهرطريق مشروع ونامشروع مجازميداندچون دراين مرحله محمد به قدرت رسيده ومشغول محكم كردن پايه هاي قدرت مذهبي خود ميباشد.
۱- نمونه اي از سوره هاي مكي
سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

۱- نمونه اي از سوره هاي مكي

سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

آيه 135 از سوره انعام:

قل يقوم اعملوا علي مكا نتكم انّي عامل فسوف تعلمون من تكون له عاقبة الدّار انه لا يفلح الظلمون

« بگواي گروه نادان هرچه درتوانائي داريد درعمل بكارببريد، من نيزنيك عمل ميكنم آنگاه شما آكاه خواهيد شد چه كسي عاقبت خوب دارد وستمكاران رارستگاري نيست.»

آيه 159 از سوره انعام:

ا نّ الذين فرقوا دينهم وكاتواشيعا لست منهم في شئي انما امرهم الي الله…

« در حقيقت آنهائي كه درمعتقدات ديني فرقه فرقه شدند، چشم ازآنها بپوش كه چنين كساني بكارتونيايند. ازدست آنهاغمگين مباش كه مجازات آنهاباخداست…»

آيه 33 ازسوره انفال:

وما كان الله ليعذبهم وانت فيهم وما كان الله معذبهم وهم يستغفرون

« تا تو درميان آنها هستي خداآنهاراعذاب نخواهد كرد ونيز تامادامي كه ازنافرماني خداپشيمان شوند وبدرگاه خدا توبه واستغفار كنند بازآنهاراعذاب نكند.»

آيه 47 ازسوره يونس:

ولكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط وهم لا يظلمون

« وبراي هرامتي رسولي است كه هرگاه رسول آنهاآمد وحجت تمام شد، بعدل بين آنهاقضاوت خواهد كرد وبرهيچكس ستم نخواهد شد.»

آيه 72 ازسوره يونس:

فان توليتم فماسالتكم من اجر ان اجري الا علي الله وامرت ان اكون من المسلمين

« پس هرگاه ازحق روي گردانده ونصيحت مرانپذيرفتيد من ازشما اجري نميخواهم بلكه پاداش رسالت مرا خدا ميدهد ومن خودازجانب خدا مأمورم كه ازاهل اسلام وتسليم حكم او باشم.»

آيه 2 سوره هود

الا تعبدواالاالله اني لكم منه نذير وبشير

‹‹ بجز خداي يكتا هيچكس را نپرستيد ومن حقا رسول اوهستم كه براي اندرز وبشارت خلق آمده ام.››

آيه 121 سوره هود

وقل للذين لايؤ منون اعملوا علي مكانتكم انا عملون

‹‹ به آنانكه ايمان نميآورند بگو كه شما هر چه ميتوانيد بزشتكاري ومعصيت خدا بپردازيد ماهم بكار طاعت مشغول خواهيم بود.››

آيه 94 سوره حجر:

فاصدء بما تؤمرواعرض عن المشركين

‹‹ پس با صداي بلندآنچه را كه از خدا به تو امرشده است آشكاركن وبه آزار مشركين توجه ننما.››

آيه 96 سوره مومنون:

ادفع بالتي هي احسن السيئة نحن اعلم بما يصفون

‹‹ توآزاروبديهاي امت رابه آنچه نيكوتراست دفع كن، ما جزاي گفتارآنهارابهتر ميدانيم.››

آيه 82 سوره نحل :

فان تولوا فانما عليك البلغ المبين

‹‹ پس اگربازروي ازخدابگردانند، برتو تبليغ رسالت واتمام حجتي نيست.››

آيه 130 سوره طه:

فاصبر علي مايقولون…

‹‹پس تواي رسول برآنچه(امت جاهل) ميگويند صبروتحمل پيشه كن…››

همانطوركه از فحواي صريح آيات مذكوربرميآيد، محمد مكي پيامبري است واعظ، خيرخواه، انساندوست وخدامنش كه باپندواندرز مردم را براي تابعيت از آئين نوظهورش ترغيب وبتدريج راه را براي كسب قدرت هموارميكند.

درمبحث آينده به بررسي سوره هاي مدني خواهيم پرداخت تا خوانندگان تفاوت آنهاراباسوره هاي مكي ملاحظه نمايند.

۲- نمونه اي از سوره هاي مدني

درمبحث پيش سوره هاي مكي را مورد بررسي قرارداديم، دراين مبحث به بررسي سوره هاي مدني ميپردازيم.

همانطوركه تذكرداده شد، سوره هاي مدني پس از هچرت محمد به مدينه بوجودآمد. دراين دوران، محمد بقدرت دست يافته وبهمين دليل نيز شخصيتش بطوركامل تغيير نمود. بطوريكه دردوره مورد بررسي، محمد ديگر مردم را مورد موعظه پيامبرانه قرارنداده ودرمقابل به آنان بصورت قهري دستور داده واز پيروانش ميخواست تادشمنان ومنافقان را بقتل رسانده، زنان آنان را مورد تجاوز قرارداده و اموال شان را به يغمابرند. اينست چهره واقعي محمد بعد از قبضه قدرت واين اعمال دقيقا از جانب حكمرانان حكومت جمهوري اسلامي ايران نيزمورد عمل قرارگرفته وبهمين خاطر در حكومت نامبرده، ما ناظر تجاوز به نواميس، قتل، غارت وشكنجه دگرانديشان ميباشيم.

آيه 191 از سوره بقره:

واقتلواهم حيث ثقفتموهم واخرجوهم من حيث اخرجوكم والفتنة اشدّ من القتل…

‹‹ هركجامشركين رايافتيد، آنان را بكشيد واز شهرهايشان آواره شان سازيد چنانكه آنان شماراازوطن آواره كردند. كارهاي فتنه انگيزآنان بدترازكشتاراست…››

آيه 71 از سوره نساء :

يا ايهاالذين امنوا خذوااحذركم فانفرواثبات او انفروا جميعا

‹‹ اي اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد وآگاه دسته دسته ويا همه باهم براي جهاد اقدام كنيد.››

آيه 89 از سوره نساء :

…فلا تتخذوا منهم اولياء حتي يهاجروا في سبيل الله فان تولوا فخذوهم واقتلوهم حيث وجدتموهم…

‹‹…منفقين راتادرراه خداگام برندارند، دوست نگيريد واگرمخالفت كردند آنهاراهركجايافتيد به قتل برسانيد…››

آيه 61 از سوره احزاب:

ملعونين اينما ثقفوا اخذوا وقتّل.ا تقتيلا

‹‹ مردم پليدرا هركجايافتيد، آنان را گرفته وجدا بكشيد.››

آيه 5 از سوره توبه:

فاذا انسلخ الاشهرالحرامفاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم وخذوهم واحصروهم وافعدوالهم كل مرصد…

‹‹ پس از آنكه ماههاي حرام بسررسيد، آنگاه مشركين را هركجايافتيد بقتل برسانيد وآنان را دستگير ومحاصره كنيد وازهرسودركمين آنان باشيد…››

علت اينكه محمد كشتن مشركين توسط مسلمانان را طي ماههاي حرام منع كرده آنستكه بموجب سنت اعراب قبل از اسلام وبه اصطلاح دوره جاهليت، اعراب جنگ وخونريزي را درماههاي ذيقعده، ذيحجه، محرم ورجب حرام دانسته اند. اين چهارماه بنام ماههاي حرام ناميده شده اند. برخلاف آيه فوق وعليرغم سنت اعراب، درسال دوم هجرت واول ماه رجب كه يكي از ماههاي حرام ميباشد، به محمد خبردادند كه كارواني به كاروانسالاري وسرپرستي عمروبن خضري، با امتعه ومال فراوان متعلق به قريش، از شام(سوريه فعلي) عازم مكه ميباشد. محمد به يكي از پيروان خود بنام عبدالله بن جحش مأموريت داد تا كاروان مزبوررا مورد حمله قراردهند. مهاجمين درمحلي كه نخله نام داشته ودرنزديكي مكه قراردارد، دركمين كاروان ماندند وبمحض رسيدن كاروان به محل نامبرده، آنرامورد حمله قرارداده وكاروانسالار راكشته وكليه اموال كاروان را بسرقت نزد محمد بردند. ملاحظه ميشود كه محمد عليرغم نص صريح آيه اي كه خودآنرابراي ديگران ترويج كرده وحتي برخلاف رسم اعراب، نه تنها دريكي ازماههاي حرام دستور به هجوم وسرقت داده است، بلكه با ريختن خون كاروانسالار، هم از مفاد آيه نامبرده تخطي كرده وهم سنت اعراب را زير پا نهاده است.

بعد از اين حمله وكشتار، بزرگان قريش به نكوهش اين عمل مذموم محمد برآمده و ادعاي پيامبري اورا بطور قاطع مورد شك وترديد قراردادند. همين موضوع سبب نگراني بيش ازحد اورافراهم نمود. بنابراين، محمد درصدد برآمدتا آن عمل نكوهيده خودرابا نزول آيه زير رفع ورجوع كند.

آيه 217 از سوره بقره:

يسئلونك عن الشهرالحرام قتال قل قتال فيه كبير وصد عن سبيل الله وكفر به والمسجد الحرام واخراج اهله منه اكبر…

‹‹ پس ازتوراجع به جنگ درماه حرام سئوا ل ميكنند، بگو گناهي بزرگ است، ولي گناه بزرگترازآن نزد خدا بازداشتن مردم ازراه خدا وكفربه خداوپايمال كردن حرمت حرم خدا ومنغ مسلمانان از زيارت كعبه است…››

البته واقعه راهزني محمد از كاروان فوق به همين جا خاتمه نيافت. چون كاروان نامبرده داراي چهارمسئول بود، لذا پس از قتل كاروانسالار دونفرديگررااسيرونفرآخرموفق به فرارگرديده وشرح واقعه را باطلاع اهالي قريش رسانيد. سپس، نمايندگاني براي پس گرفتن شتران وكالاهاي سرقت شده ونيزبراي آزادي اسراء، از مكه وارد مدينه شدند. درمقابل، محمد نه تنها اموال و شتران آنان را پس نداد بلكه درمقابل دريافت هزاروششصددرهم طلا بعنوان باج براي هركدام ازاسيران، آنان راآزاد نمود.

بايسته است تا بساير آيات مدني كه حاكي از روحيه متجاوز وقدرت طلب محمددارد، نيز نظري بيفكنيم.

آيه 29 از سوره توبه :

قاتلواالذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الآخر ولايحرمون ما حرم اللّه ورسوله…

‹‹ بكشيد كساني راكه به خدا و روز واپسين ايمان نميآوند وآنچه را كه خداورسول او حرام

كرده اند، حرام تلقي نميكنند…››

آيه 73 از سوره توبه:

ياايهاالنبي جاهد الكفاروالمنفقين واغلظ عليهم…

‹‹ اي پيغمبر با كافران ومنافقين جهاد ومبارزه كن وبرآنها بسيارسخت بگير…››

همانطوركه درزير به آن اشاره خواهد شد، محمد براي برانگيختن ميل پيروانش به جنگ با مخالفين، دست به نقشه ماهرانه اي زده وبا نازل كردن آيه 24 از سوره نساء، ازدواج با زنان شوهردار را كه درجنگ با كفار بدست آمده اند براي پيروانش حلال اعلام ميكند.

آيه 24 از سوره نساء :

والمحصنت من النساء الاّ ما ملكت ايمانكم…

‹‹ نكاح زنان محصنه(شوهردار) براي شما حرام شد، مگر زناني كه درجنگهاي با كفار متصّرف ومالك شده ايد…››

دراينجا مايل است توجه خوانندگان را به اين نكته جلب نمايد تا متوجه باشند كه بنا بمفاد همين آيه فوق، بعداز شكست ارتش ايران ازاعراب، چه برسر زنان شوهردارايراني آمد. شرم وخجالت بر ايرانيان مسلماني كه با آگاهي نسبت به اين جنايتهاي اعراب مسلمان كه بنا به توصيه پيامبرشان صورت گرفته است، هنوز هم سعي دربيخبرنگاهداشتن مردم ناآگاه ما دارند تا در سرقت اموال عمومي وتجاوز به حقوق ملت درمانده ما از محمد عقب نمانند.

ديني كه محمد مروجش بوده است، تماما براساس ترغيب پيروانش به لذتهاي اين دنيااز زنان اسير ويا وعده به آنان دررسيدن به چيزهائي دردنياي ديگر است، كه وصول به آنها براي اعراب باديه نشين امكانش ميسرنبوده است. از آن جمله سوره دهر است كه داراي سي آيه بوده ودر آيات 5، 11، 17و 19 به مردان مسلمان وعده ميدهد كه آنان در بهشت لباسهاي حريرخواهند پوشيد و بر تختهاي عزت تكيه خواهندزدوازجامهاي سيمين وكوزه هاي بلور، شرابي كه چون كافور طعم زنجبيل است خواهند نوشيد وپسران زيبا كه تاابد نوجوان خواهندماند به آنان خدمت خواهند كرد وزنان زيبا كه هميشه دوشيزه خواهندبود با آنان بسرخواهندبرد.

حال سئوال از محمد ومسلمانان آنست كه اگر شراب دراين دنيا براي بشر مضّر بوده وبرطبق قرآن نوشيدن آن منع شده وهنوزهم مردم را بجرم آشاميدن شراب درملاء عام به شلاق مي بندند، پس چگونه است انسان بهشتي كه بايد ازانسان زميني اين دنيا برتر ووالاتر باشد، در بهشت از اين ماده ممنوع دنيائي درجامهاي سيمين وكوزه هاي بلورين خواهد نوشيد؟! راز اين پسران هميشه زيبا وهميشه نوجوان درجوارمردان بهشتي از چه صيغه ايست؟! رمز ورازدركنارداشتن زنهاي جوان وهميشه باكره درجوارمردان مسلمان دربهشت ازچيست؟! بهتر است تا خواننده خود حديث مفصل بخواند از اين مجمل تا متوجه شود كه مباني اين دين بر چه اصول غير اخلاقي استوار است.

در آيه زيركه بازهم بعداز هجرت محمد ازمكه به مدينه نازل شده است، نهايت قساوت محمد نسبت مخالفانش آشكارميگردد.

آيه 4 از سوره محمد:

فاذا لقيتم كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثحنتموهم فشّدواالوثاق فامامنا بعدوامافدآء…

‹‹ بنا براين موقعي كه با كافران روبرو ميشويد، آنهارا گردن بزنيد تاآنگاه كه از خونريزي بسيار دشمن راازپا درآوريد، پس از آن اسيران جنگ را محكم ببند كشيد تابعدا آنهاراآزادگردانيد و يا از آنان فديه بگيريد…››

خواننده محترم ملاحظه ميكند كه قراردادن لغت ””فديه“ در آيه فوق براي تشويق اعراب فقير به جنگ برعليه مخالفان به اميد گرفتن فديه از اسراء ميباشد. ”جهاد“ با مخالفان اسلام نيزگرفتن ”فديه (مالي كه براي خريد جان وآزادكردن خودميدهند)“ و ”جزيه (خراج زمين ويا مالياتي كه مسلمانان از كفار واهل ذمه نظير يهوديان ومسيحيان ميگيرند)“ را توصيه كرده است. به آيه زير توجه فرمائيد:

آيه 20 از سوره فتح:

وعدكم اللّه مغانم كثيره تأخذونها فعجل لكم هذه وكفّ ايدي الناس عنكم ولتكون اية للمؤمنين ويهديكم صراطا مستقيما

‹‹ خدا كسب غنيمتهاي بسياري را بشما وعده داده است وبراي شماست كه درآن شتاب كنيد وخدا دست مردم راازسر شماكوتاه كرد تا دليل اهل ايمان باشد وخداشما را براه راست هدايت ميكند.››

با نزول آيه هاي مدني مذكور، محمد پيروانش را به جهاد ودرنتيجه آن دست يافتن به غنيمت و تصاحب اموال واملاك مردم وتصرف زنان وبردگان آنان تشويق ميكرد. اعراب نيز چون اولا قبل از ظهورمحمداز معتقدات مذهبي عاري بودند وثانيا معتقدات ديني برايشان نسبت به كسب مال ومنال ودسترسي به زنان زيبارو وسفيدپوست آنسوي شبه جزيره عربستان، عامل درجه دوم محسوب ميشد، دعوت محمد را پذيرا شدند وبا كمال بيرحمي به جهادبا مخالفان وقتل وكشتارآنان وچپاول وغارت اموالشان مشغول شدند.

با تمهيد برنامه ها واقدامات مذكور، بتدريج بيت المال دستگاه مذهبي محمد رونق قابل توجهي يافت( نظير بنيادمستضعفان جمهوري اسلامي) وپيروانش را به ثروت ومكنت رسانيد.(نظير آخوندهاي جمهوري اسلامي وانصار وحزب الله و…) سهمي كه سربازان اسلام از غنائم جنگي بدست ميآوردند به انضمام حقوقي كه درايام صلح ازبيت المال دريافت ميكردند، آنان را درزمره توانگران قرارداد. براي مثال سواراني كه درلشكر كشي شمال آفريقا به رهبري عبدالله بن سعد بن ابي السّرح شركت كرده بودند، هريك سه هزارمثقال طلا وسربازان پياده هريك هزار مثقال طلا دريافت كردند.( 23 سا ل، علي دشتي، ص309 ).

همانطور كه درحكومت جمهوري اسلامي ايران، چپاول اموال مردم وقبضه قدرت توسط حاكمان، مايه فساد بيش از حد اين حكومت مذهبي شده است، درمورد محمد نيز اين تغييرموضع درآن زمان بوضوح بچشم ميخورد. محمد، زاهد انساندوستي كه درمكه پيوسته با نرمي وآرامش مردم را بسوي خداشناسي، درستكاري ورستگاري ميخواند،(رجوع شود به سوره هاي مكّي)، درمدينه تبديل به سياستمداري خشن، حاكمي سختگير، قانونگزاري دورانديش وجنگجوئي بدون انعطاف شد (رجوع شود به سوره هاي مدني) كه قصد داشت بنيان يك حكومت مقتدر مذهبي را پايه ريزي كند.

نتيجه دومبحث اخير درمورد بررسي سوره هاي مكي ومدني، آنكه بر طبق اين سوره ها، ما با پيغمبري با دوشخصيت كاملا متفاوت برخورد ميكنيم: يكي پيغمبر مكي يعني انساني آزاده، پارسا، بشردوست، آرام، باگذشت، فداكار، اصلاح طلب وموعظه گر كه قصددارد زندگيش را وقف خدمت به بشر وهدايت وي براه صواب ورستگاري كند. آنديگر، پيغمبرمدني ويا انسان قدرت طلبي كه پايه هاي قدرتش مستحكم شده وبصورت سياستمداري سختگير، سرداري مبارز، رهبري غيرقابل گذشت وحاكمي غير قابل انعطا ف درآمده ولاجرم از سطح عالي ومعنوي يك مرشد ديني به ژرفاي فكري يك حاكم مادي وفرصت طلب نزول كرده است. ( آيت الله خميني نيز بافريب ملت ما چنين كرد.)

با توجه به تبليغات گسترده روشنفكران ملي- مذهبي وآخوندهائي كه دربازي قدرت توسط حاكمان جمهوري اسلامي به بازي گرفته نشده ودائم مشغول ترويج اين ادعا هستند كه واقعيت وجوهره اسلام اصيل چيزي جز اعماليست كه اكنون از سوي حاكمان جمهوري اسلامي سر ميزند، بجاست تا اينها نظري به گذشته اسلام واعمال ناشايسته شخص خود محمد وپيروانش ونيز وضع قوانين غير انساني توسط وي انداخته وآنقدر شرف داشته باشند تا حلاج واربپا خاسته و به ملت حالي كنند كه ‹‹ خانه ازپاي بست ويران است ›› و‹‹كشتيبان را سياستي دگر بايد.››

کپی شده از:

http://montaghedsocialist.persianblog.com

02/24/2007

دموکراسی چیست؟

در دست احداث

در سفرنامه ناصر خسرو (ناصر خسرو حدود 300 سال بعد از حمله اعراب به ایران به مسافرت میپردازد و مشاهدات وی که از شهرهای مختلف ایران و خاور میانه دیدن کرده است امروز به نام سفرنامه ناصر خسرو یکی از نوشته های ارزشمند تاریخی ایران است) میتوان به خوبی دید که حاکم هر شهری را با یک صفتی که در آن از کلمه الله استفاده میشود میخوانند و در تمام مساجد خطبه را به نام حاکم میخوانند. اصولا در گذشته حاکمان همواره باید آویزان دین و خداوند میشدند و دین همیشه یک پدیده سیاسی بوده است، ناپلئون میگوید بهترین وسیله برای اینکه فقیر ها پولدارها را نکشند دین است. اصولا خریت بشری هیچگاه تا وقتی که انگیزه های دینی باعث آن باشند بالا نمیرود، میتوان گفت میزان ایمان دینی و عقلانیت همیشه برابر هستند یعنی هرچقدر ایمان بیشتر است، عقل کمتر است و برعکس. حاکمان چگونه میتوانستند مردمی را قانع کنند که از آنها فرمان ببرند؟ همیشه با زور نمیشد چنین کاری کرد! باید انگیزه های تئوریک دیگری نیز ایجاد میشد. همین نیاز بود که باعث میشد دین همیشه در کنار حکومت قرار گیرد چرا که دین به بهترین نحو ممکن میتوانست افراد را قانع کند که مکلف به اطاعت از حاکم هستند و ذهن آنهارا مشغول به آسمان و بهشت و جهنم کند تا مردم کمتر به فکر دنیایشان باشند و بیشتر به فکر آخرت باشند تا حاکمان بتوانند از دنیا لذت ببرند و آنرا به کام خویش بگردانند و برای مردمان محکوم تصمیم بگیرند.

همانطور که گفته شد انگیزه های سیاسی دین آنقدر زیاد است که میتوان گفت دین اصولا برای تسخیر اهرمهای سیاسی پدید آمده است، خدا و پیامبر و اینها همه بهانه هستند، مسئله مهم این است که اگر بخواهید به خدا و پیامبر و… دست پیدا کنید باید در مسجد من نماز بخوانید، در کلیسای من دعا کنید، به زیارت خانه کعبه کشور من بیایید، و در نهایت از حکومت من دفاع کنید و حرف زیادی نزنید. مهم این است که یک شخصی این وسط واسطه بین ارتباط بنده و معبود میشود و همیشه آن شخص است که کل دین را تبلیغ میکند و سر و سینه برای دین میشکافد! اصولا اینکه یک شخصی ادعای دانستن از آنچه دیگران نمیتوانند بداند (دانایی از عالم غیب) بکند و خود را جدا از بقیه بداند و ادعا کند که دسترسی ویژه ای به حق و حقیقت دارد، مثلا مثل مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای نایب امام زمان است یا مثل فرعون خود با خدایان ارتباط دارد یا مثل محمد خود پیامبر خدایان است، بسیار در گذشته رایج بوده است و عمده حکومت های مطلقه بر این اساس شکل میگرفته است.

در حکومت مطلقه یک شخص یا یک لایه از اجتماع نسبت به بقیه به دلیل دسترسی داشتن به چیزهایی که بقیه به آن دسترسی ندارند، مانند فرزند پادشاهی بودن و یا همانگونه که ذکر شد امتیازات ویژه دینی داشتن از یک حقانیت و والایی ویژه برخوردار میشدند و حکومت ازآن آنها بشمار میرفت و بقیه مردم مکلف بودن از حکومت آنها دفاع کنند و رعیتی باشند. مردم را در این نوع تفکر به عوام و خواص تبدیل میشوند که هرکدام تکالیف ويژه خود را دارند. در این نوع حکومتها تمام اختیارات به یک نفر یا یک لایه از اجتماع (مثلا روحانیون) داده میشود و وقتی تمام اختیارات به یک شخص داده میشود، یک اختیار بزرگ از وی گرفته میشود، وقتی همه قدرت را به یک شخص بدهیم، یک قدرت بزرگ را از وی گرفته ایم، و آن قدرت عدالت کردن است. در این نوع حکومتها اندیشه مخالف حق حیات ندارد و بعنوان دشمن مردم (عبارتی که در دوران کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی، کمونیست ها انتخاب کرده بودند) یا دشمن و محارب خدا (عبارتی که در نظام مقدس آقا امام زمان به کار میرود) شناخته میشوند. حکومتهای مطلقه نیز خود انواعی دارند، که بد ترین و ضد بشر ترین آنها حکومتهای ایدئولوگ است.

ایدئولوگ ها دروغ میگویند، این یک تجربه بزرگ تاریخی است که باید خوب می آموختیمش تا به دام امام زمان و نظامش نمی افتادیم، ایدئولوژی ها وقتی شکل میگیرند که جامعه نیاز به آنها داشته باشد، این ایدئولوژی ها پاسخ هایی را که جامعه میطلبد برای نیازهای جامعه در زمانی که در حال شکل گرفتن هستند دارند و پویا و بسیار زیبا هستند. در زمانی که هر ایدئولوژی ای شکل میگیرد به نوآوری ها لقب انقلابی و مبارز میدهد، به کمونیست های ایران در زمان شاه نگاه کنید، آنها به آخوندها میگفتند مبارز و آنها را همرزم خود حساب میکردند، اسلامگرایان نیز همینطور، آیت الله خمینی قبل از ورود به ایران اعتقاد داشت که «چپ ها در جمهوری اسلامی اجازه حیات دارند»، در این حالت ایدئولوژی را میتوان یک حرکت «Movement» نامید، اما وقتی که ایدئولوگ ها به قدرت میرسند همه چیز متفاوت میشود. دیگر از آن پویایی خبری نخواهد بود، چرا که ایدئولوگهای به قدرت رسیده دیگر تغییر و پویایی را بر نخواهند تافت، چون که قدرت خود را در خطر خواهند دید، در این حالت به تقویت قوای خود و بویژه قوای سرکوب خود خواهند پرداخت و تبدیل به یک موسسه «Institution» خواهند شد. دگر اندیشان و رفقای انقلابی قبلی اینبار «ضد انقلاب» خطاب خواهند گرفت و دشمن مردم و یا نظام خواهند شد، حضرت امام بعد از مدتی رفقای کمونیست را «چپ های آمریکایی» نامیدند و یکی یکی از خجالت آنها در آمدند و این رسم تمام حکومت های ایدئولوگ است. حکومتهای ایدئولوگ بعد از مدت کوتاهی به حکومت های تمامیت خواه «توتالیتر» تبدیل خواهند شد و دست به پاکسازی خواهند زد، فاجعه ملی تابستان شصت و هفت و قتل های زیادی که استالین انجام داد از این نوع هستند.

شایسته است حال که حرف از حکومتهای ایدئولوگ رسید به حضرت جورج اورول اشاره ای کنیم. جورج اورول خودش زمانی یک سوسیالیست بود و حتی با اینکه انگلیسی بود به اسپانیا رفت و با مبارزان سوسیالیست اسپانیا همرزمی مسلحانه کرد. وی دو کتاب به اسامی «قلعه حیوانات» و «1984» دارد که اولی به زیبایی و شایستگی تمام به شرح و بررسی یک انقلاب ایدئولوگ میپردازد و در دومی به شرح و بررسی زندگی در یک حکومت تمامیت خواه و ایدئولوگ میپردازد، هردو ا ین کتابها به فارسی ترجمه شده اند و درک بسیار جالبی از این مسئله مهم به خواننده میدهند، کمونیست ها از کتاب 1984 متفنر هستند و اعتقاد دارند جورج اورول از CIA پول گرفته و این کتاب رو نوشته، در کشورهای اروپای شرقی در زمان کمونیسم شوروی، داشتن این کتاب حدود 15 سال زندان داشت.  من با خواندن قلعه حیوانات به شدت متعجب شده بودم که چقدر این ماجرا شبیه انقلاب ایران است. اما وقتی در مورد 1984 شنیدم به کتابخانه رفتم و به جستجوی آن پرداختم، وقتی کتاب را یافتم آنرا باز کردم و در صفحه اول آن چهره درخشان حضرت امام آن نگار دلباخته (معمولا عکس حضرت امام را با زیر شلوار و دمپایی  و آفتابه به دست در صفحه اول کتابهای درسی میدیدم اما اینبار عکس ایشان نسبتاً خوشتیپ تر بود؛ چقدر این پیرمرد عارف ساده زیست…آنقدر که ما کافران کوردل هم شیفته این زندگی درویشانه میشویم!) پیر جماران را دیدم، مقدمه نویس کتاب (کتاب چاپ لندن بود) در همان صفحه اول نوشته بود که خواندن این کتاب شمارا شگفت زده خواهد کرد که چگونه جورج ا ورول چنین اثری را حدود 50 سال پیش نوشته و امروز ما میتوانیم صحت آنرا در مورد انقلاب ایران به خوبی ببینیم. زیاد از بحث این گفتار دور نشویم.

حکومت مطلقه بد دردیست، شاید حاکم مطلقه خودش حتی آدم بدی نباشد و خیر مردم و کشور و امام زمانش را بخواهد اما خود فرم حکومت دیکتاتوری به گونه ایست که پتانسیل فراوان به فساد دارد، تا حدی که بیگمان هر حکومت مطلقه ای هرچند ظاهری مدرن و آراسته داشته باشد اما باطنی بسیار زشت و خشن و ضد بشر دارد. اطراف حاکم مطلق را افرادی میگیرند که سازنده و نگارنده دنیایی هستند که حاکم مطلق آنرا دنیای واقعی بیرونی میداند. چاپلوسان و مداحان و فرومایگان (برادران بسیجی و سپاهی و…) که در شرایط آزاد وضعیت بسیار بدی خواهند داشت بهترین شرایط را در حکومتهای مطلقه خواهند داشت، گویند هرجا که آزادی مطرود است، مطرود آزاد است. شایستگان خانه نشین خواهند شد و انسانیت و تمام زیبایی های بشری رو به فنا خواهد رفت. نحوست حکومت مطلقه فقط مربوط به نحسی حاکم آن نیست، حکومت مطلقه اجتماع را نابود خواهد کرد و تاثیرات فوق العاده بدی بر اجتماع خواهد گذاشت که از زندگی عمومی تا خصوصی مردم را در بر خواهد گرفت. مردمی را لجوج و قانون گریز و مرموز و موزی و پرخاشگر خواهد کرد، خوی دیکتاتوری را به جوامع خرد تر و کوچکتر نیز رسوخ خواهد داد، در هر اجتماع کوچک ایرانی یک سید علی خامنه ای یا یک دائی جان ناپلئون و دیکتاتور وجود دارد، از کشور تا استان گرفته تا ادارات و مدارس و حتی بسیاری از خانواده ها. دموکراسی این زشتی و پلیدی را از میان خواهد برداشت، دموکراسی و آزادی همانند حمامی این چرکها و زشتی های فرهنگی را خواهد زدود  و مردمی را زیبا و خندان خواهد کرد. مردم جامعه دموکراتیک برای زندگی روزانه خود نیازی به دروغ و رشوه و گریه و زاری و بوقهای گوشخراش در هنگام رانندگی ندارند.

بشر سالیان سال در چنین حکومتهایی زیست کرد و اندیشید که چگونه میتواند این شرایط را تغییر دهد، دموکراسی نتیجه آن بود. برای خیلی ها دموکراسی یک شوخی و یک چیز فاتنزی به نظر میرسد و آنرا با نیشخند و تمسخر بیان میکنند، این درحالیست که این اختراع بزرگ بشری نتیجه تفکر و مبارزه ده ها و صدها فیلسوف و دانشمند در تمام درازای تاریخی است که گوشه گوشه اش بوی زخم و تعفن میدهد، دموکراسی اختراع شد تا مرهم این درد ها باشد و اصلا شوخی نیست. دموکراسی بازیچه و مسخره ای نیست، صدها بار و صدها جا آزمایش شده و جواب پس داده، دموکراسی در کنار سایر اکتشافات و اختراعات بشری مانند اینترنت و جریان الکتریسته و… که زندگی را آسام میکند ساخته و طراحی و  پرداخته شده تا شرایط بهتری را برای بشریت به ارمقان بیاورد؛ خواهیم دانست چرا…

خود کلمه دموکراسی از کلمه دمو «در زبان یونانی به معنی مردم» ایجاد شده است و دموکراسی را به شایستگی تمام به «مردم سالاری» ترجمه کرده اند. سابقه دموکراسی به یونان باستان برمیگردد اما دموکراسی به شیوه جدید را بعد از انقلاب بزرگ فرانسه میدانند. در سرزمین ما نیز سابقه دموکراسی به انقلاب مشروطیت بر میگردد و مشروطیت کلمه ای بود که از کلمه دموکراسی بر گرفته بود، شایان ذکر است دموکراسی از فراورده های مدرنیسم و یا تجدد است، دموکراسی را نباید در دوران پیشامدرن جوامع دنبال کرد، در باره مدرنیسم در «مدرنیسم چیست» توضیحات کافی داده شده است.

همانطور که گفته شد قدرت فساد می آورد و عدالت را از بین خواهد برد، قدرت مطلق هم فساد مطلق میاورد، توجه داشته باشید که مفعول در اینجا ابداً اهمیتی ندارد، چه قدرت مطلق را به سید علی خامنه ای بدهید، چه به شاهزاده رضا پهلوی، چه به حزب کمونیست کارگری چه به هر چیز، شخص، گروه، حزب دیگر، صرف این فعل آن مفعول را فاسد خواهد کرد و تمام تلاش باید بر این باشد که این تمرکز قدرت و وجود قدرت مطلقه بطور کلی وجود نداشته باشد! به خود امام راحل و پیامبر اسلام نگاه کنید، هردو وقتی در قدرت نیستند ظاهری انسان دوست و مفید دارند اما هردو وقتی به قدرت میرسند، دشمنان خود را از دم تیغ میگذرانند و وحشی و خونخوار میشوند، انسان قبل از قدرت و قبل از قدرت یکسان نیست! بسیاری از کسانی که طرفدار خمینی بودند حتی فکرش را هم نمیکردند که خمینی در مدرسه رفاه بنشیند و چپ و راست فرمان قتل و اعدام صادر کند، این اشتباه را نباید تکرار کرد، چاره این مشکل بزرگ دموکراسی است! برای حل این مشکل در یک حکومت دموکراسی نهادها را آنقدر باید خرد کرد که بتوان آنهارا مهار کرد و خطر فاسد شدن آنها را ضایع شدن حقوق سایر انسانها را بطور کلی از میان برداشت. تفکیک قوا و استقلال مطلق آنها از یکدیگر از مضامین همین اندیشه دموکراتیک است.

تعریف متفاوت دو واژه حق (درست و غلط) و شیوه رسیدن به معرفت (شناخت صحیح) دو مفهوم بود که به شکل گیری دموکراسی انجامید. باید دانست حق چیست و ملاک تشخیص آن چیست، مفاهیم دینی اینگونه بیان میکنند که دین و مذهب ما حق است و سایر ادیان باطل هستند، منطق دینی منطق دو دویی، سیاه سفید، خیر و شر، صفر و یک است، درحالی که در دنیای واقعی و در علم هرگز چنین نیست، علم قطعیت را بر نمیتابد، علم و روش علمی فکر کردن مبتنی بر ظن و تئوری و نظریه و فرضیه است تا یک سری حقایق غیر قابل انکار که انکار آنها موجب مرگ است. درست و غلط به آن معنی که در دین مطرح میگردد کاملا خرافی و غیر واقعی است. توجه داشته باشید که در گذشته افراد خیلی سریع به یقین میرسیدند و حتی انا الحق میگفتند. گویا آدمها هرچه احمق ترند بیشتر و زود تر به یقین میرسند و این جزم اندیشی چیزیست که دشمن اصلی دموکراسی است. درست و غلط در علوم انسانی و تصمیماتی که انسان میگیرد به معنی مطلق به هیچ عنوان وجود ندارد بلکه کاملا نسبی است، حال که حقیقت مفهومی نسبی است، از کجا معلوم کدام حقیقت درست تر است؟ دموکراسی در همینجا به کمک بشر می آید، احتمال اینکه یک جمعیتی یک اشتباهی را بکنند، کمتر است تا اینکه یک نفر یک اشتباهی را بکند، بنابر این تصمیم گیری را با توجه به رای اکثریت قرار میدهند. اینکه امروزه رای گیری یک چیز کاملا قبول شده است صرفا مربوط به دنیای مدرن و امروزی است، در گذشته اهمیت رای گیری و دموکراسی برای بشر مشخص و بدیهی نبود و اگر امروز هست باید آنرا بخاطر زحمات بی دریغ هزاران نویسنده و فیلسوف و شاعر و اندیشمند و … دانست، اگر چه امروزه هم برای دشمنان دموکراسی به ویژه حزب اللهی ها که از زیر دست باستانشناسان فرار کرده اند دموکراسی و رای گیری چندان ارزشی ندارد، دلیلش را خواهیم دانست.

شیوه شناخت و معرفت نیز از عوامل دیگر پیدایش دموکراسی بود، خردگرایی و سکولاریسم، روش درست فکر کردن و رسیدن به حقایق (حقایق مسلماً علمی وغیر قطعی هستند) را به بشر نشان داد، انشاء الله و ماشاء الله از صفحه فیزیکی روزگار حذف میشود و علت ها و معلول ها همگی زمینی و این جهانی میشوند و آن جهان و خرافات مربوط به آن به عده ای که اعتیاد عمیقی به افیون دین دارند سپرده میشود. در نوشتار علم چیست بیشتر در این زمینه توضیح داده شده است.

دو مولفه و رکن بزرگ را میتوان در تعریف دمکراسی برشمرد

  • پلورالیسم (کثرت گرایی)
  • حقوق بشر

پلورالیسم یا کثرت گرایی را میتوان وجود انواع و اقسام اندیشه ها در اجتماع و دارایی از حقوق مساوی برای آنها دانست، پلورالیسم در مقابل توتالیتریسم تعریف میشود. نظام و اجتماعی پلورال و کثرت پذیر است که به همه گونه اندیشه اجازه حیات بدهد، نیاز به اندیشه های مخالف در جامعه چیزیست که همه باید آنرا درک و قبول کنیم و برای آن بکوشیم. گروه ها و افراد جزم اندیشی وجود دارند که همانطور که گفته شد حقیقت را مطلق میدانند مثلا حزب اللهی ها فکر میکنند تازینامه خالی از خطاست و همه دستور العمل های لازم درون آن گنجانده شده است و روایات و قصه هایی که از 14 معصوم وجود دارد نیازگوی تمامی پاسخ های زندگی ما است بنابر این ما دیگر نیازی به کمونیست و مجاهد و سایر انواع و اقسام گروه ها و نظرهای مختلف نداریم. این جزم اندیشی همواره از حماقت عمیق طرفداران یک اندیشه (در این مثال زنده برادران حزب اللهی) حکایت میکند، در واقع هرگاه شما به یک کتاب به چشم تازینامه نگاه کنید (مثلا کتابهای مارکس) و به یک شخص به چشم حضرت علی نگاه کنید (مثلا به لنین و یا مارکس) و آنهارا حقیقت مطلق و قطعی بدانید (در حالی که چنین اندیشه ای ضد علم است) بدانید آنگاه به عرصه جزم اندیشی وارد خواهید شد و به کف اقیانوس بیپایان حماقت فرو خواهید رفت و مرگ و ایستایی و نیستی را برای آن اندیشه ای که طرفدارش هستید به هدیه خواهید برد. این کار حزب اللهی ها مثل همان حرف عمر خلیفه اول مسلمین است که وقتی کتابخانه هارا آتش میزدند میگفت اگر چیزهایی که در این کتابها است مفید است که حتماً در تازینامه هست و ما به آنها نیازی نداریم، اگر مفاهیم این کتابها مفید نیستند هم که باز به درد ما نمیخورند، پس آنهارا باید سوزان، حزب اللهی ها و مذهبیون و سایر جزم اندیشان تاریخ هم همینقدر احمقانه فکر میکنند.  ما باید درک کنیم که نیروهای مخالف ما، همانند آیینه ای هستند که زشتیها و زیبایی های مارا منعکس میکنند، ما همواره به منتقد و مخالف نیازمندیم، چرا که اشکالات مارا به ما نشان خواهد داد و کیفیت اندیشه و تفکر و عمل را تنها با وجود رقیب میتوان بالابرد. بنابر این هر اندیشه ای که داریم باید به دنبال ایجاد تریبون و دادن میکروفون به دست مخالف اندیشه خود باشیم نه این که سعی در حذف مخالفان داشته باشیم.

وقتی در جامعه ای منتقد وجود دارد کیفیت اندیشه ها در آن جامعه بالاخواهد رفت، چون اگر مثلا یکی مثل آیت الله میکینی در نماز جمعه پرت و پلا بگوید و از امام زمان و این دسته اراجیف صحبت کند مخالفان اندیشه وی به شدت وی را محکوم خواهد کرد، بنابر این آقای مشکینی که از فرجام کار خود آگاه است از این اراجیف نخواهد بافت و بر عکس قضیه هم صادق است. نباید فکر کنیم که اگر همه مثل ما فکر کنند پیشرفت و موفقیت دست یافتنی تر خواهد بود. به حزب اللهی ها نگاه کنید، از همان اوایل خلالوش 57 سر کمونیست هارا زیر آب کردند، بعد مجاهدین را. آنها ایده آل را این میدانستند که حکومت و اندیشمندان یک دست حزب اللهی باشند، در حالی که این حتی برای خود آنها یک فاجعه بود. آنها آیینه را شکستند تا کسی نباشد که آنها را به خودشان نشان دهد چون جزم اندیش و احمق هستند از دیدن زشتی های خود هراسانند، این جزم اندیشی و کج پنداری برادران حزب اللهی متاسفانه در ذهن بسیاری از ماها نیز وجود دارد، و تا وقتی ارزشهای دموکراتیک در میان ماها به وجود نیایید و آنهارا قبول و تایید و حفاظت نکنیم دموکراسی ای نخواهیم داشت. باید مخالفان اندیشه خودمان را مکمل اندیشه های خودمان بدانیم و بدانیم که به آنها نیاز داریم، ما در جامعه مان به احزاب کمونیست، سوسیالیست، مجاهد، حزب اللهی، ناسیونالیست و تمام اندیشه ها تا جایی که پایشان را از گلیم حقوق بشر دراز تر نکنند نیاز داریم. لازمه اقتدار کشور و جامعه وجود پلورالیسم در آن جامعه است.

در مورد حقوق بشر نیز گفتاری جدا در نظر گرفته شده است که میتوانید از اینجا بدان دست یازید. آزادی به معنی مطلق وجود ندارد، آزادی خود یکنوع محدود کردن است، هر انسانی قبل از اینکه مسلمان، بی دین، مسیحی، زرتشتی، ایرانی، افغانی و یا هرچیز دیگری باشد باید بیاموزد که یک بشر و یک انسان است! حال هر انسانی حقوقی دارد که برای همه انسانها یکسان است، آن حقوق را قوانین جهانشمول حقوق بشر مینامیم. حقوق بشر از هر قانون بشری ای بالاتر است و هیچ قانون بشری زمینی یا زیر زمینی یا آسمانی ای حق ندارد این قوانین را زیر پا بگذارد. ادیان اجازه پیاده کردن قوانین ضد قوانین حقوق بشر را ندارند. حقوق بشر مرز دموکراسی است. بعضی ها میگویند، نمیتوان نظر جمع را همیشه درست دانست، اگر جمعی تصمیم گرفتند که شخصی را باید کشت، آیا باید اورا کشت؟

افلاطون را میتوان بعنوان یکی از قدیمیترین دشمنان دموکراسی و آزادی برشمرد، افلاطون نمیفهمید چرا باید جمعی تصمیم بگیرند که به استاد او سقراط جام شوکران بدهند و اورا بصورت قانونی و رسمی بکشند. افلاطون در تصویر شهر ایدآل خود حکومت صحیح را حکومت عده ای افراد آموزش دیده و شایسته بعنوان حاکم میداند نه حکومت مردم بر مردم.  چیزی که دموکراسی در زمان افلاطون کم داشت همین حقوق بشر بود، اگر در زمان افلاطون چنین مفهومی وجود داشت احتمالا وی چنین نظری در باب دموکراسی نمیداد. حقوق بشر مرز دموکراسی و پاسخ به این شبهه افلاطون و بسیاری از آدمهای امروزی به دموکراسی است، در تعلیمات ارسطویی است که ارسطو نظریات استاد خود افلاطون را زیر سوال میبرد و ارزشهای دموکراسی را مجدداً مطرح میکند و از آنها دفاع میکند.

دشمنان دموکراسی :

کارل پوپر فیلسوف و اندیشمند بزرگ یک کتاب تحت عنوان «جامعه باز و دشمنانش» دارد که گمان میکنم به فارسی ترجمه شده باشد، خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.

1) برادران حزب اللهی و سایر اسلامگرایان عالم هستی.

برادران حزب اللهی و مذهبیون همواره دشمنی خود را با دموکراسی از همان ابتدا نشان داده اند، شیخ فضل الله نوری، مدرس، نواب صفوی، خمینی و… از چهره های بارز و مشخص حزب اللهی جانوری و ضد دموکراسی  و ضد پارلمان و مجلس و جامعه آزاد بوده اند. مخالفت حزب اللهی ها با دموکراسی بر چه اساسیست؟

  • حزب اللهی ها فسیل هستند و همانطور که گفته شد از آزمایشگاه های باستانشناسی فرار کرده اند،  در دوران مدرن به سر نمیبرند. زندگی حزب اللهی ها بیشتر به زندگی قبیله های بیابانگرد عربی شباهت دارد تا به بشری که در قرن 21 ام زندگی میکند، باستانشناسان و جامعه شناسان با بررسی زندگی این دسته از هموطنان ما میتوانند به نحوه زندگی مردم غار نشین و قبیله های عربی بطور دقیق پی ببرند اما خوب خجالت میکشند، همانطور که گفته شد دموکراسی برای یک جامعه مدرن و متجدد است و در باب چنین جامعه ای در بخش مدرنیسم چیست سخن راندیم. این افراد به سبک مردم اروپایی 500 سال پیش زندگی و فکر میکنند و هنوز خیلی راه دارند تا به بشر متجدد و امروزی برسند.
  • مسئله فساد، حزب اللهی ها تعریف مسخره ای در مورد فساد دارند و فکر میکنند دموکراسی بد است چون به همجنس بازان اجازه میدهد با هم ازدواج کنند (همجنس گرایی چیست؟) و یا افراد در مورد تماس جنسی خود مخطار باشند، در مورد این سفسطه و بحث کلی در مورد فساد در نوشتار،  «سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است» بطور کامل پرداخته شده است. معمولا تا از دموکراسی و آزادی صحبت میشود مغز کوچک حزب اللهی ها به این سو میرود که در غرب و در دموکراسی فساد است، این گفته بی خردانه حتی از تریبون های رسمی و حتی از دهان مبارک رهبر معظم انقلاب نیز به کثرت و شدت تمام خارج میشود.
  • حزب اللهی ها مخالفت جدی با پلورالیسم دارند، دلیلش هم بسیار ساده است، چون اندیشه های دینی و اسلامی دارند و این اندیشه ها به قدری بی پایه و مسخره و به دور از عقل است که در یک شرایط آزاد هرگز قادر به رقابت با سایر اندیشه ها نخواهد بود برای همین چون میدانند در شرایط آزاد کاملا مطرود و مورد تمسخر هستند و چون اندیشه دینی ایستا و غیر قابل ترمیم است نمیتوانند آنرا حتی اصلاح کنند از دشمنان اصلی شرایط برابر و آزاد و دموکراسی هستند. حزب اللهی ها و بطور کلی اسلامگرایان میدانند که اگر در جامعه آزادی زندگی بکنند غیر از خودشان و پسر خاله هایشان و دختر عمو هایشان کس دیگری به آنها و حزبشان رای نخواهد داد برای همین تمام تلاششان بر این است که چنین فضایی بوجود نیاید.
  • حزب اللهی ها چون جزم اندیش و فوق العاده خرافاتی و احمق هستند فکر میکنند از طریق یک سری روش ها به حقایق بی چون و چرا و متافیزیکی ای دسترسی دارند که آنها را از نیاز به منتقد و مخالف بی نیاز میکند و بنابر این نیاز به جامعه باز و آزاد و دموکراتیک را درک نمیکنند. درست برای این موجودات آن چیزیست که اسلام بگوید درست است و غلط برای آنها چیزیست که اسلام بگوید غلط است، بنابر این تعریف حق برای آنها چیزی کاملا متفاوت با تعریفیست که در دموکراسی مطرح است.
  • حزب اللهی ها و سایر لایه های انگلی جامعه ایران نسبت به غرب شرطی شده اند و با حالتی بچه گانه و لجوجانه از هر آنچه غربی باشد هراسانند. و چون دموکراسی پدیده ای غربیست چشم بسته از آن فراری هستند.
  • اسلامگرایان دموکراسی را ضد اسلام میدانند که خوب این کاملا صحیح است و ما نیز آنرا تایید میکنیم.

2) سلطنت طلبها و طرفداران حکومت ناسیونالیست مطلقه.

افرادی که به نام سلطنت طلب (و نه مشروطه خواه) معروف هستند همچون عمو بهروز، فولادوند و… از دشمنان دیگر دموکراسی هستند، نکته بسیار جالب و البته خوشحال کننده این است که خود شاهزاده رضا پهلوی در مورد دموکراسی تقریبا نظرات مشابهی با آنچه در این نوشتار آمده است دارد و خود قصد ندارد که بر ایران حکومت کند بلکه میخواهد سلطنت کند و سلطنت را یک سنت تشریفاتی میداند و به هیچ عنوان قصد ندارد در حکومت دخالت کند و حکومت ایده آل را حکومت دموکراسی میداند بنابر این من واقعا نمیدانم آقایان سلطنت طلب تیر، به چه دل بسته اند، البته افرادی مثل آقای فولادوند بیکار ننشسته اند و طرح عبور از رضا پهلوی را دارند و فکر میکنند رضا پهلوی به اندازه کافی لیاقت پادشاهی را ندارد.

  • این افراد فکر میکنند ملت ایران شعور و لیاقت دموکراسی را ندارند، چون عکس پیر جماران، حضرت امام را در ماه دیده اند. مثلا به انتخابات 12 فروردین اشاره میکنند که از طریق دموکراتیک نظام آقا امام زمان را انتخاب کردند، شاید بتوان گفت آنها اعتقاد دارند ملت ایران هنوز به دوران تجدد خویش وارد نشده است، اما آخر کسانیکه این حرف را میزنند معمولا خودشان بسیار سنتی و کهنه فکر میکنند و با برادران حزب اللهی تقریبا هم دوره هستند.
  • این افراد نیز لجاجت خاصی نسبت به مفاهیم خارجی  دارند و اگر دو مفهوم که یکی از آنها ایرانی است و دیگری غیر ایرانی است در مقابل آنها قرار دهید بدون توجه به اینکه کیفیت کدام مفهوم بالاتر است و کدام مفهوم از حقانیت و اصالت بالاتری برخوردار است، مفهوم ایرانی را انتخاب میکنند، به این نوع میهن پرستی، میهن پرستی یا ناسیونالیسم منفی میگویند. این افراد تلاش میکنند بگویند ما باید مانند اجدادمان زندگی کنیم بدون توجه به اینکه اجداد ما در زمان هخامنشی بهترین سیستم حکومتی جهان را داشتند اما الان آن سیستم یک سیستم مرتجع و بدردنخور حساب میشود و ما اگر بخواهیم به عظمت اجدادمان برسیم لازم نیست حتما مفاهیم آنها را کپی برداری کنیم و به عصر سنگ و کلوخ بازگردیم.
  • اعتقاد دارند ایران به یک شخص قاطع و خشن مثل رضاشاه بزرگ نیاز دارد تا گوش بگیرد و گوشمالی دهد و بسازد و به زور کشور را پیشرفت دهد. این نوع تفکر ناشی از همان جزم اندیشی است، این افراد واقعا فکر میکنند نیازی به بقیه انسانها ندارند و تنها کسی که چیزی سرش میشود خودشان هستند. البته این افراد معمولا از این قضیه خبر ندارند که رضاشاه ابتدا قصد ایجاد حکومت جمهوری داشت و چون با مخالفت جدی روحانیون مواجه شد (بویژه شخص آیت الله حائری) با مشورت با این افراد همان راه حکومت پادشاهی را ادامه داد.

3) رفقای کمونیست.

  • کمونیست ها در مقابل دموکراسی عکس العمل های متفاوتی دارند، اما میتوان گفت بطور کلی زیاد روی خوشی به دموکراسی نشان نمیدهند و آنرا دام امپریالیسم و فریب بورژوازی برای کنترل کارگرها میدانند. آنها دموکراسی را به سخره میگیرند و میگویند دموکراسی برای پولدارهاست و کارگران و اقشار ضعیفتر اجتماعی از حقوقی در نظامهای دموکراتیک برخوردار نیستند، گفته ها و نقد این تفکرات نیازمند نوشتارهای مفصل تری است و در حوصله این نوشتار نیست.
  • کمونیست ها به نظام اقتصادی سوسیالیستی اعتقاد دارند که به توزیع برابر ثروت (دموکراسی توزیع برابر قدرت است) می انجامد. پیاده کردن سوسیالیسم به اثبات تجربه تاریخی و تئوری خود نیازمند یک نظام بسیار قدرتمند و خشن است که معمولا با دموکراسی جور در نمی آید. تلفیق دموکراسی و سوسیالیسم (سوسیال دموکراسی) در کشورهایی مثل سوئد نتیجه های خوبی داده است اما مورد تایید اکثر کمونیست ها نیست.
  • کمونیست ها نیز نسبت به آمریکا همچون حزب اللهی ها شرطی شده اند و چون امریکا و لیبرال دموکراتیک ها معمولا بیش از هر کس دیگری از دموکراسی دفاع میکنند این افراد نیز به همین دلیل به مخالفت با دموکراسی میپردازند و مثلا ترجیح میدهند بجای حکومت پارلمانی حکومت شورایی داشته باشند.

یکی از بهترین و کامل ترین نوشته هایی که در مورد دموکراسی به زبان فارسی وجود دارد کتاب کوتاهی است با فرنام مانیفست جمهوریخواهی از اکبر گنجی، در این کتاب دموکراسی تعریف میشود، عدم دموکراتیک بودن جمهوری اسلامی اثبات میشود، ناسازگاری اسلام و دموکراسی اثبات میشود، این نوشته بسیار ارزشمند را از اینجا دریافت کنید.

تجدد مدرنیسم چیست؟

با یکی از برادران طرفدار نظام آقا امام زمان گفتمان میکردم، ادعا داشت نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک است، به او گفتم دموکراسی مربوط به جامعه مدرن است، جامعه ای که پیشا مدرن است نمیتواند دموکراتیک باشد، برادر در پاسخ گفت ما در مملکت آقا امام زمان فلان قدر دانشجو داریم، خودرو تولید میکنیم و داریم به تکنولوژی اتمی دسترسی پیدا میکنیم، جامعه ما مدرن است!

خیلی ها، مثل این سرباز گمنام امام زمان تا کلمه مدرنیسم را میشنوند به سرعت به فکر ماشین و چرخ دنده و هواپیما و آسمان خراش و ساختمانهای زیبا و دستگاه های الکترونیکی پیشرفته می افتند در حالی که مدرنیسم و یا مدرن بودن بر خلاف این استفاده ای که در زبان فارسی از آن میکنیم (مثلا میگوییم این تلویزیون مدرن تر از آن تلویزین است) معنی و مفهومی عمیق تر دارد.

مدرنیسم در واقع یک فرایند و جریان تاریخی است که در عرصه های متنوع و مختلفی چون فلسفه، علم، سیاست، اقتصاد، هنرو… تاثیر کاملا مستقیم میگذارد. هر کشوری که در آن بمب اتم تولید شود کشور مدرنی نیست! مدرنیسم و یا تجدد  فرایند گسترش خردگرایی در جامعه است.جامعه متجدد بالاجبار عرفی میشود و عرصه ها هر چه محدود تر از هستی فردی و اجتماعی زیر نگین الهیات و دین باغی میمانند. میگویند تجدد یک پدیده غربی است و وقتی آغاز شد که دن کشیوت دیگر به تعاریف دیگران از دنیای خارج بسنده نکرد و به راه افتاد تا دنیا را خود ببینید و تجربه کند.

تجدد به معنی به دور انداختن آنچه تا کنون داشته ایم نیست، بعضی ها فکر میکنند تجدد یعنی غربی شدن، یعنی اینکه گردن بند کلفت به گردن بیاندازند و بجای باشد بگویند OK! بلکه تجدد به معنی نگاه کردن منصفانه و خردمندانه و علمی به گذشته و کنار گذاشتن زشتیها و بدیهایش و اصلاح و تغییر یا حذف عوامل آن پلیدی هاست. تجدد خود شناسی دقیق تاریخی است. تجدد با بی بتگی و بی هویتی عجین نیست. بر عکس، تجدد واقعی را با خودشناسی اصیل همراه است. تجدد است که میتواند یک فرهنگ را ماندگار کند و الا فرهنگ پوسیده و غلط ایستا رو به زوال خواهد رفت. تجدد همان پویایی ای است که در مقابل ایستایی دینی (چه با اجتهاد و این مسائل مسخره اش و چه بی اجتهاد) قرار دارد. فرایند تجدد زندگی خصوصی و عمومی مردم جوامع سنت زده را به شدت در تمام عرصه ها متحول میکند.

حال بیایید تجدد را در عرصه های مختلف به اختصار بررسی کنیم.

تجدد در عرصه سیاست:

خداوند هرگز تابحال بر روی زمین نیامده است تا حکومت کند (حد اقل در ادیان سامی، و الا در تاریخ ادیان میبینیم که خدایان ابتدا بین مردم زندگی میکردند و کم کم به سوی آسمان تصعید شدند.)، همیشه یک شخصی بوده که یا ادعای خداوندی میکرده و یا اینکه میگفته من نماینده خداوند بر روی زمین هستم پس بنابر این حاکمیت مردم با من است من حاکمم و مردم رعیت، من ولی هستم و مردم صغیر. در زمانهای گذشته این کار آنقدر شایع و باب بوده است که میتوان حتی گفت دین اصولا برای همین موضوع طراحی و ساخته شده است، بعنوان نمونه میتوان در تاریخ از فرعون و کلیسای کاتولیک در دوران تاریخ سیاه اروپا و در حال حاضر از سید علی خامنه ای مقام معظم رهبری ایران یاد کرد، به این نوع حکومت های تمامیت خواه و دینی حکومت های تئوکراتیک (Theocratic) میگویند. در این حکومت ها معمولا گفته میشود که حکومت از آن خداست و خوب البته همانطور که گفته شد خداوند که روی زمین نمی آید، پس حکومت بر عهده کشیش ها و آخوند ها و موبدان و این جانوران الهی است اما آنها خود را به پدیده ای تخیلی به نام خدا میچسبانند. که البته تجدد در غرب جانوران الهی غربی یعنی کشیش هارا سر جایشان نشاند اما در ایران هنوز این جانوران آزادانه میچرخند و تکلم میکنند. بنابر این، این تجدد است که سیاست را از الهیات و الهیات را از سیاست دور میکند.

در این نوع حکومت ها مردم مکلف هستند، یعنی تکلیف دارند، بسیار از ملا تیوی میشنویم که فلان کار یک تکلیف شرعی، میهنی و… است، افراد مطیع امر رهبر هستند و با مغز های رهبران عمل میکنند. حکومت در این جوامع ودیعه ای الهی است. اما در جامعه مدرن، مردم شهروند هستند، و به جای مکلف بودن محق هستند یعنی حقوقی دارند که این حقوق باید توسط حاکمان پرداخته شود. مثلا مردم حق دارند که آزادی اندیشه و بیان و پوشش داشته باشند و دولت وظیفه دارد این شرایط را ایجاد بکند. مردم دیگر مطیع امر رهبران نیستند بلکه این رهبرانند که مطیع امر مردم هستند و اینبار این حاکمین هستند که باید بر اساس مغز مردم عمل کنند. حکومت در جامعه مدرن یک قرارداد اجتماعی است بین حاکمین و محکومین، مردم اشخاصی را انتخاب میکنند که آنها به ارباب خود که همان مردم باشند خدمت کنند نه اینکه حاکمین مردمی را انتخاب کنند که به اربابشان که حاکم و ولی فقیه و نظامش است خدمت کنند!،  خداوند هم این وسط اصولا هیچ کاره است، یعنی در جامعه متجدد حاکمیت مردم به جای حاکمیت خداوند و ظل الله و نمایندگان خداوند میشود.

در حکومت تئوکراتیک شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» سر داده میشود چون ولی فقیه با خدا میخوابد و از امام زمان امضا میگیرد و همین شعار کافی است تا ثابت شود نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک و جمهوری نیست، اما در جامعه مدرن میتوان رئیس مملکت را به دادگاه کشید و از او به شدت انتقاد کرد و آب هم از آب به هم نمیخورد، هر کسی میتواند از مقام معظم نخست وزیری کشور دوست و برادر اسرائیل حضرت آریل شارون شکایت کند. به عبارت دیگر ساکنان شهر های مدرن رعیت سلطان نیستند. کودک نیستند که ولی (چه فقیه چه غیر فقیه) بخواهند. دموکراسی یک پدیده ایست که تنها در جامعه مدرن اتفاق می افتد، جامعه غیر مدرن را با هیچ جادویی نمیتوان دموکرات کرد، برای همین است که دموکراسی را پدیده ای زمینی باید دانست نه آسمانی، برای همین است که دموکراسی دینی شبیه یک جوک تلخ است، برای همین است که دین و اسلام و این قصه ها یک طرف هستند و دموکراسی طرف دیگر، باید از میان این دو پدیده یکی را انتخاب کرد. برای همین است که برای رسیدن به دموکراسی باید با اسلام مبارزه کرد، برای همین است که روشنفکر مذهبی که میگوید دنبال دموکراسی است درواقع هذیان میگوید.

سیاست در جامعه مدرن عرفی (سکولار) و عمومی است، حق حاکمیت ارث پدری یا الهی کسی نیست! حکومت یک سلطان کاملا ضد تجدد است، در نظامهای پادشاهی متجدد پادشاه فقط یک جنبه تشریفاتی دارد و اگر در سیاست دخالت کند به شدت با او برخورد میشود. در جامعه مدرن سیاست و تفکر عرفی (سکولار) هستند و نگاه جهانی کم کم جانشین نگاه ملی میشود.

از دیگر تفاوت های سیاسی جامعه متجدد و سنتی سیستم قضایی این جوامع است.

در جامعه سنتی ملاک عمل بر این ضرب المثل است که «تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر». در این جوامع مجرمین را مجازات میکنند تا بقیه درس بگیرند. مجازاتها معمولا بر اساس قصاص و تنبیه بدنی و حتی اعدام قرار دارند، غایت و هدف دولت از انجام این کارها هراس افکندن میان توده های مردم است، مثلا سنگسار میکنند تا هیچ کس به فکر زنا نیافتد. این نوع تفکر که پایه تمام تفکرات قضایی و جزایی دینی هستند یک دید کاملا احمقانه سنتی است که نه جواب میدهد نه انسانی است. در نظام های متجدد اساس بر انسانیت قرار داده شده است، هیچ انسانی را نباید طعمه این هراس افکنی کرد. هدف  از مجازات این نیست که انسانی را تنبیه کنیم تا دیگران درس بگیرند، هدف از مجازات ارشاد و اصلاح آن فرد است نه ترساندن بقیه انسانها، انسانها بچه نیستند که لولوخرخره دولتت برایشان لولوخر خره ایجاد کند، انسانها محترم و آزاد هستند، اگر کسی این شرایط با به هم بزند باید مجازات شود و این مجازات فقط و فقط برای اصلاح خود آن شخص است.

برای همین است که 158 کشور دنیا تا کنون مجازات مرگ برا به کلی برداشته اند. آمار هم به خوبی نشان میدهد کشورهایی مثل آمریکای جهانخوار با وجود اینکه مجازات مرگ دارند بالاترین آمار جرم و جنایت را دارند و کشورهایی مثل سوئد، دانمارک، هلند و… با اینکه چنین مجازاتهایی ندارند کمترین آمار جرم و جنایت را دارند، چکار کنیم که این مذهبیون این چیزها را درک نمیکنند و میگویند » اگر مجازات مرگ نباشد همه قاتل میشوند» ؟

تجدد در عرصه فلسفه:

اساس فلسفه در دوران تجدد انسان است، حقیقت دیگر الهامی نیست و از آسمان نمی آید بلکه اکتسابیست و بر روی زمین و با قوانین زمینی کشف و نه اختراع و از طریق مشاهده و آزمایش و تفکر علمی بدست می آید نه از راه ریاضت کشیدن و یا نزدیک شدن به خداوند(!). تجدد منادی خردگرایی است. خردگرایی را نیز در مقابل دین خویی تعریف میکنیم. ناسوت و ملکوت و جبروت و لاهوت و این اراجیف در فلسفه مدرن جایی ندارند، قلمرو فلسفه متجدد انسانگرایی و عرفی گرایی (سکولاریسم) است. در فلسفه متجدد عقل محور است نه جهل، موازین یا باید عقلی باشند یا باید اصولا نابود و نیست یا بسیار خصوصی باشند.

در فلسفه متجدد نوع تازه ای از اندیشه مبتنی بر خرد نقاد جانشین ایمان مطلق میشود و در نتیجه عرصه فلسفه به کلی دگرگون میشود و دیگر جایی برای اسطوره و خرافه و دین در این عرصه باقی نمیماند.

تجدد در عرصه علم:

با تغییر فلسفه علم نیز مسلما تغییر خواهد کرد، تجدد اولین دلیل پیشرفت علمی بشریت در تمام دورانها بوده است، تبدیل کیمیاگری به شیمی دقیقا یک محصول از تجدد است، پیدایش کلینیک و بیمارستان به جای سقا خانه و استفاده از دکتر بجای دعا نویس و ملا از نمادهای تجدد است. ایجاد شرایط سالمتر زندگی بجای دست به دعا بردن و درخواست بیمه سلامتی از خدا کردن نشان از تجدد دارد. علت ها معلول ها همگی زمینی و منطقی و علمی خواهند بود در علم متجدد هیچ اثری از انشاء الله و ماشاء الله دیده نمیشود، مشاهده علمی بر اساس روشهای علمی انجام میشوند و علم نیز همچون سیاست در جامعه مدرن به عرصه عرفی و عمومی وارد میشود. در ملکوت علم نیز همچون فلسفه جایگاهی برای اسطوره ها و… دیده نمیشود.

علم در جامعه مدرن ثابت نمیکند که محمد ماه را به دو نیم تقسیم کرده و یا اینکه دختران عربستان و مناطق گرمسیر به سن بلوغ میرسند. علم ثابت نخواهد کرد که روزه گرفتن برای بدن خوب است و یا علم ثابت نمیکند که وارد شدن با پای چپ به توالت مفید تر است. اینها تماماً مفاهیم علمی (!) مربوط به جامعه سنتی هستند.

تجدد در عرصه اقتصاد:

وجه مشترک جوامع فئودالی نوعی تفکر خدامدار، اقتصاد طبیعی و حاکمیت سنت ایستاست. تجدد پرچمدار خردمداری، اقتصاد کالایی و جهانگشای سرمایه داری، فروپاشی سنت و پیدایش جامعه مدنی است. اقتصاد هم به عرصه عمومی وارد میشود و زن بطور جدی و برابر به عرصه اقتصاد وارد میشود، میگویند میزان پیشرفت و آزادی را در یک جامعه باید با نگاه کردن به وضعیت زنان آن جامعه دریافت.

تجدد در عرصه هنر:

هنر نیز در اثر تجدد عرفی و مردمی میشود. تصاویر و نقاشی ها دیگر تصاویر حضرت علی و یا کاخها و غیره نیستند، تصاویر و نقاشی ها تصویر مردم روستایی و زندگی عادی مردم و انسانها میشود. در ادبیات نیز زبان عوام به عرصه داستانها قدم مینهد، علویه خانم صادق هدایت است که بر اثر مدرنیسم و تجدد جای خود را به کیکاووس و سلاطین شاهنامه و یا فرعون و نمرود قرآن میدهند. رمان یک پدیده ادبی محصول تجدد است که زندگی عادی انسانها را روایت میکند.

لطفاً متجدد باشید.

* بسیاری از مطالب این نوشتار اساساً از کتاب «تجدد و تجدد ستیزی در ایران» نوشته دکتر عباس میلانی برگرفته شده است، خواندن این کتاب فوق العاده ارزشمند را به تمام دوست داران این گونه مسائل توصیه میکنم.

حقوق بشر چیست؟

ترجمه رسمی اطلاعیه جهانی حقوق بشر از تارنمای سازمان ملل متحد تقدیم میگردد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر

مقدمه
از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ،
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.

ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .

ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.

ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.

ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.2- هر کس حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.

ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.

ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.

ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.

ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.

ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.

ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.

ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.

ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.

ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.

ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.

ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.

ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.

ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید

کپی شده از:

http://www.unhchr.ch/udhr/lang/prs.htm

برای سنجش سازگاری اسلام با حقوق بشر از فصل هفتم کتاب اسلام و مسلمانی نوشته ابن وراق به برگردانی دکتر مسعود انصاری مراجعه کنید.

روشنگری اروپایی بجای اصلاح مذهبی

    سير جامعه‌های بشری بسوی آزادی است چون طبيعت انسان دنبال رها شدن از قيد و بند است. آدمها يک جور نيستند و برنامه ريزی ژنتيک آنها مانند موريانه ها نيست که قابل پيش بينی باشد. هر انسانی اميال و واکنش‌های خود را دارد و در نتيجه خواهان حد اکثر آزادی برای دنبال کردن اميال و نشان دادن واکنش‌های خودش است. ولی زندگی اجتماعی با آزادی نامحدود افراد سازگاری ندارد و در نتيجه يا انسان بايد بحال انفرادی بسر برد که برايش ممکن نيست و يا محدوديتهائی را بپذيرد. برقراری موازنه ميان آزادی فردی و محدوديت اجتماعی، مسئله هميشگی جامعه‌های بشری بوده است: چه اندازه آزادی دربرابر چه اندازه محدوديت. همان طور که در آغاز اشاره شد، اين موازنه به تدريج بسوی آزادی بيشتر رفته است. انسانهای اوليه به دليل شرايط سخت زندگی و مبارزه هر لحظه برای بقا، در گروههای کوچک و تنگاتنگ، با انضباط سخت گروهی، زندگی می‌کردند. نمونه‌هايش را هنوز در قبايل افريقا يا آمازون می‌بينيم که حتی رنگی که به صورت می‌مالند يا شاخی که از گوش يا بينی خود می‌گذرانند تعيين شده است. به تدريج که زندگی، آسان‌تر و گروههای انسانی، بزرگتر شدند نگهداشتن آن درجه انضباط نه لازم می‌بود و نه امکان می‌داشت.پيش از آنکه انسان معنی قانون و حق و فرديت را بفهمد، مذهب نقش تنظيم کننده روابط اجتماعی يعنی برقرار سازنده موازنه ميان آزادی فردی و انضباط اجتماعی را بر عهده داشت. مذهب هم البته از مراحل بدوی پرستش نياکان و عناصر طبيعی و حيوانات شروع شد و کم کم به دينهای تکامل يافته‌تر رسيد. با آنکه جادوگران و شمنها جای خود را به کاهنان و کشيشها و آخوندها دادند نقش مذهب همان بود: ترساندن مردم از يک ماهيت برتر به منظور وادار کردنشان به اطاعت از مقرراتی که آزادی عملشان را محدود می‌ساخت. ولی اثر مذهب و ماهيت برتری که ضامن اجرای احکام آن است در طول زمان کم شد. مردم اگر چه اعتقادات مذهبی خود را نگه می داشتند ولی کمتر به آن عمل می کردند. يک علتش اين بود که احکام مذهبی به علت منشاء الهی خود نمی توانستند با زمان پيش بيايند. علت ديگرش اين بود که خود کاهنان و کشيشان و آخوندها بی پروا احکام مذهبی را زير پا می‌گذاشتند و يا به ميل خود تفسير می‌کردند. دليل سومی که اهميتش از آن دو کمتر نيست وجود مقرراتی بود که از زندگی مردم در طول زمان سرچشمه گرفته بود و به صورت عرف و عادت بطور وسيعی درکنار احکام مذهبی اجرا می‌شد و گاه عرصه را بر آنها تنگ می‌کرد؛ هر جا احکام مذهبی نارسا بودند مقررات عرفی جای آنها را می‌گرفتند. هر کسی می‌توانست ببيند که احکام مذهبی نه کافی هستند نه خود متوليانشان احترام آنها را نگه می‌دارند. نتيجه اين شد که کسانی جرئت کردند و اصلا منکر مذهب در امور دنيوی شدند. به نظر آنها رعايت احکام کلی اخلاقی مذاهب که جنبه بشردوستانه دارند، مانند نيکی کردن به ديگران و دوری کردن از بديها، در امور اجتماعی کافی است و قانونگزاری می‌بايست تابع شرايط روز، و بويژه نظر مردمی باشد که قانون برای آنها گزارده می‌شود.

کنار گذاشتن مذهب از قانونگزاری مستلزم تجديد نظری اساسی در جای دين در زندگی خصوصی و عمومی انسانها بود. نگاه سنتی به دين که پايگان (سلسله مراتب) مذهبی در هر دينی مدافع آن است، دين را بالاتر از همه چيز قرار می‌دهد. تفاوت نمی‌کند که ما از چه دينی صحبت می‌کنيم. هر دينی بزودی پايگان مذهبی خود را که عبارت از موبد و خاخام و کشيش و آخوند و کاهن و … باشد بوجود می‌آورد. علتش اين است که عموم مردم برای پی بردن به دين خود نياز به راهنمائی کسانی دارند. آن کسان در مراحل نخستين، مردم را راهنمائی می‌کنند و مردم هم پشت سرشان جمع می‌شوند و هر جا به مشکلی برخوردند به آنها رجوع می‌کنند. اندک اندک راهنمائی جنبه دستور، و قدرت، حالت زورگوئی پيدا می‌کند. اين وضع در همه موارد پيش می‌آيد. مردم از کسی کورکورانه پيروی می‌کنند و او را از آنچه هست بالا‌تر می‌برند و تملقش را می‌گويند و او هم خودش را گم می‌کند و به ديکتاتوری و زورگوئی می‌افتد و بعد مردم ناراضی می‌شوند و به فکر شورش و انقلاب می‌افتند.

آن نگاه سنتی به دين به فساد کلی سياست و جامعه و اخلاق فردی و رکود اجتماعی انجاميد ــ چنانکه امروز بدترين نمونه‌اش را در ايران اسلامی می‌بينيم. در دنيای شرق سده‌های دراز با آن فساد و رکود ساختند و کار چندانی برايش نکردند. تسلط دين بر زندگی و جامعه هر چه بيشتر شد برطرف کردنش ناممکن‌تر به نظر آمد و روحيه درويشی و اين نيز بگذرد جای تلاش و مبارزه را گرفت. در اروپا به علت تفاوت اساسی اسلام با مسيحيت، که خود را دين حکومت نمی‌داند، راه بر اصلاح مذهبی گشوده بود ـ اصلاح مذهبی در اسلام تا کنون امکان نداشته است و ديگر اصلا ضرورتی ندارد و جامعه دارد از اين مراحل می‌گذرد وعرفيگرا و سکولار می‌شود. با اصلاح مذهبی، جنگ کاتوليک و پروتستان شروع شد که کليسا بازنده بزرگ آن بود. حاکميت کليسا بر جهان مسيحی در اروپای غربی که حکومتها را نيز به درجاتی کاهنده دربر می‌گرفت به پايان رسيد و همراه آن پاپ و کشيشها از پايگاه قدرت خود پائين کشيده شدند و حکومتهای کشورهای اروپائی اختيار سرزمين‌های خود را کاملا در دست گرفتند.

اروپای غربی يک مزيت ديگر نيز بر دنيای شرقی داشت. اروپائيان از همان قرون وسطی به مجموعه حقوق رم که کامل‌ترين مجموعه حقوقی جهان تا آن زمان، و مبنايش نه احکام الهی بلکه حقوق طبيعی انسانها بود، دسترسی يافتند. آن مجموعه حقوقی يا «کد» code در کنار مقررات گسترده‌ای که با عرف و عادت پديد آمده بود جائی برای مقررات مذهبی که بيشترش هم دلبخواهی شده بود ــ مانند همين که در جمهوری اسلامی داريم ــ نگذاشت. با چنان مجموعه حقوقی، که حقوقدانان پيوسته در تکميلش می‌کوشيدند، روابط ميان مردمان و حکومتها را بسيار بهتر از احکام دينی می‌شد سازمان داد. سکولاريسم يا عرفيگرائی، از اين دو تحول برخاست: يک، اصلاح مذهبی که برتری سياسی کليسا را از ميان برد؛ و دو، گذاشتن مجموعه حقوقی رم در صورت تکميل شده‌اش بجای احکام مذهبی. در انگلستان، مجموعه مقررات عرفی، مبنای قوانين شد و به مجموعه حقوقی رم توجهی نکردند ولی نتيجه يکی بود: غير مذهبی شدن قوانين.

اين فرايند که از سده شانزدهم در اروپای باختری آغاز شد در اواخر سده نوزدهم به کشورهای مسلمان رسيد. جنبش مشروطه ايران يک جنبش عرفيگرا بود ولی به دليل مداخلات قدرتهای امپرياليستی بويژه روسيه ناگزير به دادن امتيازات زيادی به نيروهای ارتجاع در روحانيت و دربار گرديد و از هدفهای عرفيگرای خود کوتاه آمد. قانون اساسی سال ١۹۰۶ که به امضای مظفرالدين شاه رسيد و «ماگنا کارتا»ی ايران است، بکلی از هر اشاره‌ای به دين عاری است و تنها به مجلسی که برگزيده مردم است می‌پردازد. ولی متمم قانون اساسی سال ١۹۰۷ با عرفيگرائی فاصله زياد دارد و سندی است پر از تناقض که در تماميت خود هرگز اجرا نشد و قابل اجرا نبود.

با اينهمه در آگاه‌ترين و پيشرفته‌ترين لايه‌های مردم ايران آمادگی برای بيرون رفتن از سيطره مذهب و آخوند در امور عمومی پيدا شده بود و رضا شاه توانست به پشتيبانی آن بخش افکار عمومی، قانونگزاری و سياست را به مقدار زياد عرفيگرا کند. پس از او نفوذ آخوندها بهمراه مداخلات بيگانگان در امور ايران افزايش يافت و کم کم مردمی که ايران پيش از رضا شاه را از ياد برده بودند و خاطره‌ای از چيرگی مذهب بر سياست و جامعه نداشتند به رهبری روشنفکرانی که می‌خواستند از مذهب استفاده سياسی کنند دوباره چاره مشکلاتی را که جنبه سياسی داشت در مذهب و رهبری آخوندها جستجو کردند.

امروز مردم بيش از هميشه می‌دانند که مذهب نه ربطی به حکومت دارد و نه توانائی‌اش را. آخوندها می‌گويند اسلام دين حکومت است ولی در سرتاسر قرآن چند آيه بيشتر نيست که به حکومت مربوط باشد. آخوندها می‌گويند بقيه‌اش را از تفسير همان آيه‌ها و سنت پيغمبر و امامان و به کمک تاويل يا تعبير در می‌آورند ولی اگر قرار بر تعبير باشد چرا از تجربه پيشرفته‌ترين کشورهای جهان در کشورداری که آزمايش خود را داده است استفاده نشود و نياز به افرادی باشد که نه درس درستی خوانده‌اند نه آشنائی به مسائل جهان امروز دارند؟ اگر قرار است رای چند آخوند تعيين کننده باشد چرا مردم خودشان توسط نمايندگانشان تصميم نگيرند؟

عرفيگرائی يا سکولاريسم دست مذهب را از سياست و دست سياست را از مذهب کوتاه می‌کند و هرکدام را در جای خودشان می‌گذارد. مذهب يک امر فردی و وجدانی است. مردم حق دارند هر باور مذهبی داشته باشند و هر وقت خواستند نظرشان را تغيير دهند. دولت در امر وجدانی مردم دخالتی ندارد. قانونگزاری و اداره کشور و تصميم گيری در باره سرنوشت مردم امری عمومی است و همه بايد در آن شرکت داشته باشند. خدا در هيچ کتاب آسمانی راه حل مسائل سياسی هر روزه را نشان نداده است. حتا اسلام که می‌گويند دين حکومت است در کتاب مقدسش بيش از چند دستور و بيشتر در مسائل مربوط به ارث و ازدواج و سهم از غنائم نيست. هيچ کس هم حق ندارد ازسوی خداوند نظر بدهد، مگر آنکه خداوند خودش او را به عنوان جانشين تعيين کرده باشد که در ان صورت خدا به حد يک انسان پائين می‌آيد و ديگر خدا نيست.

در يک نظام عرفيگرا احترام مذاهب محفوظ می‌ماند زيرا اگر هم حکومت زور گفت و اموال عمومی را غارت کرد و آدم کشت به نام مذهب نخواهد بود. آزادی مذهبی اساس عرفيگرائی است. اما مداخله مذهب در امر حکومت و استفاده سياسی از مذهب ممنوع خواهد بود. موضوع، تنها جداکردن دين از حکومت نيست؛ از سياست هم بايد جدا باشد زيرا سياست و قدرت يک مقوله‌اند. هدف سياست رسيدن به قدرت حکومتی است. اگر مردم می‌خواهند جلو دست اندازی دين و متوليان دين يعنی آخوندها به حکومت را بگيرند بايد از همان اول استفاده سياسی از مذهب را غير قانونی کنند. درصورتی که يک حزب دمکرات اسلامی (که کسانی، بيشتر از دوم خردادی های بيرون، به تقليد دمکرات مسيحی‌های اروپا پيشنهاد می‌کنند) بخواهد با عاشورا و يا حسين انتخابات را ببرد يا قانون از مجلس بگذراند و روسری را اجباری کند می‌بايد از همان اول در برابرش ايستاد. اسلام را با دمکراسی نمی‌توان آميخت که تحملش را ندارد ولی دمکراسی تحمل اسلام را دارد. مردم می‌توانند مسلمان باشند ولی سياست و حکومت را می‌بايد از شريعت، از فقه، از آخوند و از کربلا جدا کرد.

* * *

دويست سال است در جامعه‌های اسلامی دنبال اصلاح مذهبی و پروتستانتيسم اسلامی می‌گردند تا نقش اسلام را در سياست، تعديل و راه را بر پيشرفت هموار کنند. آنها می‌پندارند تجربه اروپای سده شانزدهم را می‌توان در فضای اسلامی تکرار کرد. اما پروتستانتيسم اسلامی که در اين دويست ساله به جائی رسيده يا از نوع فرقه‌های شيعی بوده است که در خرافات زدگی‌شان نام اصلاح بر آنها نمی‌توان گذاشت، يا وهابيسم، يا شريعتی و خمينی. «اصلاح» مذهبی که در اسلام امکان داشته بازگشت به ريشه‌ها معنی می‌داده است، حال به صورت اسلام راست آئين (ارتدکس) وحشيانه عبدالوهاب، يا اسلام ايدئولوژيک وحشيانه سعيد قطب و رشيد رضای مصری يا شريعتی و خمينی ايرانی. اسلام احکام مشخصی دارد که به باور مسلمانان از زبان خداوند نازل شده است و هيچ اکثريتی نمی‌تواند در آن تصرفی کند. شگفتی نيست که تنها اصلاح مذهبی با اعتبار در اسلام، پيراستنش از خرافات بوده است که طبعا در ميان شيعيان غوته‌ور در خرافات با بيشترين مقاومتها روبرو شده است. پس از اين تجربه دويست ساله و با نگاه دقيق‌تری به اصلاح مذهبی در اروپا زمان آن است که وقت خود را به اصلاح مذهبی تلف نکنيم و چاره واپسماندگی مردمانی را که بزرگ‌ترين مشکل‌شان نگرش مذهبی است در همان تجربه اروپا، در اصلاحات سياسی سده هفدهم هلند و انگلستان و روشنگریenlightenment سده هژدهم بجوئيم. در اروپا سهم روشنگری سده هژدهم در مدرنيته، در آزاد کردن انديشه از مذهب، به مراتب بيش از اصلاح مذهبی سده شانزدهم بود که راه را بر کشتارهای مذهبی و جنگ سی ساله و حق الهی پادشاهان گشود. (سده هژدهم نيز به انقلاب فرانسه و زياده روی‌های هراس‌آورش انجاميد ولی قابل مقايسه با پيامدهای هراس‌انگيز اصلاح مذهبی نبود.)

بازگشت به تجربه اروپا يک سود ديگر دارد و آن شناختن تفاوتهای دو گونه روشنگری است: فرانسوی و بريتانيائی (انگليسی، اسکاتلندی.) روشنگری فرانسوی در جهان بينی خود همان اندازه مطلق گرا بود که مذهب. گذاشتن خرد بجای خدا در اصل تفاوتی نمی‌کرد و نگرش مکانيکی به امور انسانی راه را بر توتاليتاريسم و ترور جمعی می‌گشود، چنانکه از همان پايان سده هژدهم آشکار شد. از روسو تا روبسپير و «ترور؛» و مارکس تا لنين و «گولاگ» خط مستقيمی است. روشنگری بريتانيائی و برنامه مدرنيته آن بيش از همه در ديويد هيوم و آدام اسميت، دو اسکاتلندی که بيشتر جهان نوين را ساخته‌اند، نه با گمان پروری speculation های مجرد که با دقت در طبيعت انسان و جامعه بشری سر و کار داشت. دربرابر سيستم سازی ايدئولوژيک روشنگری فرانسوی، منطق آن از خود زندگی گرفته شده بود و نمی‌خواست آرمانشهر بسازد. روش تجربی و عمل گرای آن به يک بينش insight عملی (که در فلسفه اخلاقی روشنگری انگليسی-اسکاتلندی بيان شد) مجهز بود که اجازه داد جامعه شهروندی بورژوائی در فضای احترام به حق فرد، مهم‌ترينش حق مالکيت، ببالد. هيوم از نگرش تراژيک به طبيعت انسانی آغاز کرد که به بدی گرايش دارد. او که هيچ در خوشبينی وهم آلود روشنگری فرانسوی به نيکی طبيعی انسان و توانائی خرد در سامان دادن به امور انسانی انباز نمی‌بود بر نفش عواطبف در رفتار و رويکرد انسان تاکيد می‌کرد و می‌گفت طبع انسان جايگاه کبوتر و مار و گرگ است. اما آنچه نمی‌گذارد کبوتران طبع يکسره شکار ماران و گرگان شوند اجتماعی بودن (در واقع سياسی بودن) انسان است. زندگی در اجتماع به افراد پاره‌ای «عادات قلبی» مانند همدردی و مهربانی و نياز به محبوب بودن و به نيکی شناخته شدن می‌دهد. نظام اجتماعی را می‌بايد با درنظر گرفتن اين ويژگيها که هيچگاه نيز نمی‌بايد مسلم گرفته شوند بنا کرد.

آدام اسميت که دوست نزديک هيوم بود به کارکرد بازار در امور بشری نگريست که از احترام حق مالکيت می‌آيد و مادر همه حقهای ديگر است. او انتظام زندگی اقتصادی را به دست ناپيدای بازار واگذاشت که تعادل عرضه و تقاضا را برقرار می‌کند و از هر کنترل حکومتی کارآمد‌تر است. ولی تظام اقتصاد بازار، فلسفه اخلاقی‌اش را فراموش نمی‌کرد و از مسئوليت اجتماعی عاری نبود. او اقتصاد را ازجمله قلمرو اخلاق می‌شمرد و حکومت را که در نظام بازار آزاد از قدرقدرتی بزير می‌آيد موظف به فراهم آوردن آنچه ما امروز زيِرساخت‌ها می‌ناميم بويزه آموزش همگانی می‌شمرد. (اسميت و هيوم مکمل يکديگر بودند. اسميت کتابی در «نظريه احساسات اخلاقی نوشت و هيوم به نقش حياتی بازار توجه داشت و پيشرفت مدرن را فراورده جامعه بازرگانی می‌دانست.) تکيه روشنگری بريتانيائی بر عقل سليم بجای استدلالهای انتزاعی، در دست دو تن از درخشان‌ترين انديشه‌وران زمان، مبانی نظری جامعه شهروندی امروزی را استوار ساخت؛ اقتصاد سياسی آدام اسميت نظريه تفکيک قوای جان لاک و مونتسکيو(انگلستان و فرانسه سده‌های هفده . هژده) را تکميل کرد و دمکراسی ليبرال را بر پايه شکست ناپذيری نهاد که در انقلاب و قانون اساسی امريکا کامياب‌ترين جلوه گاه خود را يافت. آين نظام نه تنها بيش از دو دهه بی تغيير عمده در جامعه‌ای مهاجر و ناهمگون دوام آورده است دو نظام جهانگير فاشيسم و کمونيسم را به زباله دان تاريخ انداخته است و هيچ جايگزينی برای خود نمی‌شناسد.

پيش از آن دو اسکاتلندی شگفت، اراسموس هلندی در سده هفدهم، که انسانگرائی humanism را بجای دينسالاری کالوين (يکی از مهم‌ترين پدران اصلاح مذهبی) گذاشت، راه را بر جامعه بورژوايی دلخواه آنان گشوده بود. آنچه را که فردريک هايک اقتصاد دان ليبرال اتريشی «شکوفائی ليبرال» نام نهاده است: آزادی در زير قانون، پاسداری آزاديهای فردی، بازارهای آزاد. هلند به رهبری فکری اراسموس آزاد انديش، نخستين نمونه چنان جامعه‌ای را به جهانيان نشان داد و نيروی دريائی بريتانيا که از سده هژدهم تا دويست سال فرمانروای امواج بود آن را به چهار گوشه جهان، مهم‌تر از همه امريکای شمالی (ايالات متحده بعدی و کانادا) برد، که در سده هژدهم بزرگترين ميدان پيروزی انديشه فلسفی و نظام سياسی و اقتصادی بريتانيا بر فرانسه گرديد. نمونه فرانسوی از ميان نرفت و هنوز در اتحاديه اروپا به زندگی خود ادامه می‌دهد ولی آينده‌اش روشن نيست. آزاد انديشی دربرابر سيستم سازی، اقتصاد بازار دربرابر ديوانسالاری (بوروکراتيسم) و ليبرال دمکراسی دربرابر «پست مدرنيته» دست بالا‌تر را دارد.

اکنون روشنفکر ايرانی که پس از دويست سالی دست و پا زدن ميان اروپا و شبه جزيره عربستان، هم ميوه تلخ اسلامگرائی‌اش را می‌چشد، هم به زور واقعياتی که مانند آوار برسرش فرود آمده است، خواه ناخواه از خواب ناخوش درآميختن اسلام با مدرنيته در می‌آيد فرصتی دارد که بند تفکر دينی را از دست و پای خود بگشايد و اينهمه از مذهبی بودن مردم و هويت اسلامی دم نزند. کسی به مذهب او و مردم کاری ندارد. او و مردمی که معتقد است درد مذهب دارند می‌توانند هرچه می‌خواهند به زيارت بروند و از دست بريده ابوالفضل حاجت بخواهند و يا علی و يا حسين را چاشنی گفتار هر ساعت شان کنند. اما اگر می‌خواهند در آزادی زير قانون بسر برند و فرزندان‌شان شبها را در خيابان به روز نياورند؛ اگر می‌خواهند کشورشان در رديفهای آخر انسانيت، و حکومت‌شان مايه ننگ زمانه و تاريخ نباشد، می‌بايد دست از انتطار ظهور بردارند و خود دست بکار شوند، و در طريق مدرنيته از عرفيگرائی (سکولاريسم) آغاز کنند، از سرمشق‌های روشن و کارکرده‌ای که به سه سده پيش بر می‌گردند. ما آن قدر از کاروان پس افتاده‌ايم که هيچ اشکالی ندارد چندی در سده هژدهم اروپا گشت و گذار کنيم. به عنوان زمينه انديشه و عمل سياسی، اسلام ما، اسلام هر جامعه ديگری، حد اکثر می‌تواند تا اسلامگرائی رشد کند، اسلام راستين قرون وسطا در صورت سعودی يا بن لادنی آن، يا اسلام هم راستين و هم «مدرن شده» انقلاب «شکوهمند.»

فوريه ۲٠٠٥

داریوش همایون

کپی شده از +

دکتر شريعتی افسانه پرداز وافسونگر شيرين سخن

 

 فريب و دروغ بزرگ قرن ما 

پژوهشی نوين از سياوش اوستا

 اين بار شريعتى ها مى آيند
بهوش باشيم

كمتر از يك قرن پيش وقتى محمدتقى شريعتى از روستاى مزينان سبزوار به سوى مشهد به راه افتاد، شايد هرگز گمان نمى كرد كه نام او موجب بروز يك انقلاب در ايران خواهد شد

استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با قامتى بلند و صدائى رسا و انديشه اى پويا براى تحصيل علوم دينى به مشهد آمده بود، در هنگامه اى كه رضاشاه بزرگ عمامه ها را از سر آخوندها برداشت، استاد محمدتقى شريعتى خودش در اين راه پيش قدم گرديده و عمامه را از سر برداشته و كلاه شاپو به سر نهاد و كت و شلوار شيك پوشيد و دبير و پس از آن ناظم دو دبيرستان فردوسى و ابن يمين كه از معتبرترين دبيرستان هاى مشهد بودند شد.
استاد محمدتقى شريعتى در برابر تفكر ماركسيسم كه در هنگامه رشد كمونيسم در اتحاد جماهير شوروى به مانند سيلى در خاورميانه و به ويژه ايران روان شده بود و از سوى ديگر دين جهل و خرافه مردم را اسير خود نموده بود، راه سومى را گشود و آن راه «نقد دين» و برخورد «انتقادى ارشادى» با دين بود.
پس از اين كه رضاشاه بزرگ را از ايران خارج كردند و چادر و عمامه را انگليس آزاد كرد، آيت الله بروجردى از استاد محمدتقى شريعتى خواست تا به لباس روحانيت بازگردد، ايشان نپذيرفت و در پاسخ آيت الله گفته بود من در اين لباس آسوده ترم.

به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شدم

آنچه دانستنش در اين شرايط لازم و ضرورى است آن است كه هر چند فرزند استاد محمدتقى شريعتى (دكتر على شريعتى) شديداً دين را بهانه قدرت گيرى سياسى نموده و اسلام سياسى را تقويت نمود (برخلاف نظر و انديشه پدرش) اما شاگردان استاد محمدتقى شريعتى، پايه گذاران سازمان چريك هاى فدائى خلق شدند. امير پرويز پويان، مسعود و مجيد احمدزاده كه سازمان چريك هاى فدائى خلق را با تفكر سوسياليستى پايه نهادند، از مريدان و شاگردان كانون نشر حقايق استاد محمدتقى شريعتى بودند…
سال ها بعد (سال ۵۷) كه كانون استاد دوباره توانست نفسى بكشد، طاهر احمدزاده (پدر مسعود و مجيد) كه از زندان آزاد شده بود و استاندار خراسان شده بود از سوى استاد شريعتى به عنوان مدير كانون و من به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شديم….

جدا از اين گزينش، من جانم را نيز مديون استاد شريعتى هستم. بعد از جريان هفت تير و انفجار حزب جمهورى اسلامى، ما به رسم شادى، يك تظاهرات بزرگ چند صدهزار نفرى در شهر مشهد ترتيب داديم و تمامى مغازه ها نيز تا ساعت ۱۲ظهر بسته بودند و در پيشاپيش صف تظاهر كنندگان آقاى حسينى مهر شهردار مشهد بود و من توافق آيت الله حسن قمى را هم گرفته بودم، اما از ساعت ۱۲ هشتم تير ۶۰ بناگاه دهها موتورسوار وارد شهر شدند و با رنگ هاى بمبى روى درب هاى مغازه هاى بسته مى نوشتند «مرگ بر ضد ولايت فقيه». تا تجار شهر باند حزب الله موتورسوار را ديدند و شعارشان را شنيدند، صف تظاهرات شادى، از هم پاشيد و همه مغازه ها باز شد و من كه بانى تظاهرات بودم، مجبور به فرار از شهر شدم.
دهم تير من در تهران بودم، براى خروج از كشور. براى خداحافظى به استاد محمدتقى شريعتى كه براى معالجه همسر بيمارش به همراه خودم چند هفته قبل به مركز رفته بود، تلفن زدم. پافشارى كرد تا حتماً به خانه ايشان بروم… تمام اعضاى خانواده و دوستان من در مشهد بازداشت شده بودند…. وقتى از اين خبر در خانه استاد شريعتى آگاه شدم، تصميم گرفتم تا براى آزادى برادرانمان و خواهر خردسالم به مشهد رفته و خودم را تحويل بدهم. استاد شريعتى با عصبانيت تمام مخالفت كرد… دو ماه مرا در خانه اش پناه داد.
هر شب شخصيت هاى بالاى رژيم از رئيس جمهور و نخست وزير گرفته تا وكلا و غيره به خانه استاد مى آمدند تا او را راضى به همكارى با نظام كنند و او هميشه جواب منفى مى داد و تمام اين مدت ها، من مجبور بودم در اتاقك آخر راهرو آپارتمان استاد در تهران درب را از داخل ببندم و نفسم را در سينه حبس كنم تا مهمانان از محضر استاد خارج شوند و….

استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد

همسر بيمار استاد در تهران درگذشت و از دنيا رفت، استاد مى بايست به مشهد بازگردد و مايل نبودم تا به خاطر من ايشان با آن اندوه و دردهاى فراوانى كه داشت در آپارتمان كوچكش در تهران بماند، با تغيير چهره به همراه دوستان ايشان را به ايستگاه قطار تهران برده و راهى مشهد كرديم و چند روز پس از آن من از كشور خارج شدم…
آرى بدينسان بود كه استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد. البته مى بايست سپاسگزار روان دكتر باهنر هم باشم. دكتر باهنر كه نخست وزير شده بود، رابطه بسيار خوبى با من داشت و از كودكى همواره مرا به شجاعت و درايت و فراگيرى دانش تشويق مى كرد…. برايش پيغامى فرستادم كه اگر هنوز اُبهت قدرت شما را نگرفته است و نمى خواهى كه من مُفتكى شهيد بشوم، كمكم كن تا از ايران خارج شوم… براى من پيغام فرستاد كه:
«من با اين بازداشت ها و اعدام ها مخالفم، به شخص امام همه گفته ام اما هنوز درست و حسابى جا نيافتاده ام تا بتوانم آزادانه عمل كنم…. البته بعد از چند روز او هم كشته شد…»
مداركى براى من و دو نفر از همراهانم (آقايان الف و شين) تهيه كرده و توسط فردى مطمئن به من رساند، روز بعد در فرودگاه بوديم تا سوار هواپيما بشويم. وقتى همه درب ها را پشت سر نهاديم فردى مرا صدا زد. به پشت سر نگاه نكردم. آمد رودررويم ايستاد و مرا به اتاق دادستانى برد، مرا شناخته بود اما در نگاهش خواندم كه شك داشت.
با آن دو نفر همراهم كه يكى از آنها شهره شهر بود و برادر لاجوردى او را به خوبى مى شناخت كارى نداشت، تا شروع به پرسش و پاسخ كرد، من محكم زدم روى ميزش و گفتم: «آقاجان بهت مى گم كه عوضى گرفتى، زنگ بزن به نخست وزيرى از نخست وزير بپرس، ما مأموريت داريم و نبايد هواپيما را از دست بدهيم.»
گوشى تلفن را برداشت دو شماره گرفت و در شماره گيرى دوم گفت: «قربان لاجوردى هستم از مهرآباد، امروز مسافر داريد!؟ … بله بله براى خروج.»

پاسخ آن سوى خط مثبت بود… مدارك مرا پس داده و عذرخواهى كرد و گفت: شما عجب شبيه يك بچه مشهدى هستيد كه ما دنبالشيم.
به او گفتم: برو مشهد دنبالش بگرد.

استاد با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود

بارى، استاد شريعتى برخلاف فرزندش كه معلم انقلاب اسلامى ايران نام گرفته است با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود.

اين مخالفت در آثار دكتر شريعتى به ويژه در ۲كتاب «گفتگوهاى تنهائى» به چشم مى خورد.
هر چند همين مخالفت را دكتر با همسر نازنينش سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى هم داشته است…
امروزه دو دختر و يك پسر دكتر شريعتى نيز بر آن هستند تا از اين اسلام سياسى در داخل ايران و خارج دفاع كنند و شريعتى را معلم انقلابى ناتمام و اسلامى بدانند.
مونا دختر كوچك شريعتى كه مثل دو خواهر ديگرش از ادبيات و نگارش و گويش شگفت انگيزى برخوردار است، از كودكى كارى به اين كارها نداشت. اما آن نازنين هاى ديگر چند سالى است كه به بركت جامعه مدنى، اسلامى شده خامنه اى- خاتمى به ايران رفته اند
و نقش مهم و مؤثرى در سياسى نگه داشتن اسلام در ايران دارند.

اين نازنين ها آنگونه در پى فرصت و امكان هستند كه حتى حكم اعدام دكتر هاشم آغاجرى را هم به حساب خودشان و دكتر شريعتى گذاشتند، غافل از آن كه هر كس، سخنرانى دكتر آغاجرى را بخواند و گوش كند، درمى يابد كه سخنان آن نازنين نيز به زبانى ديگر مثل نوشته اخير سيدابراهيم نبوى، ضد اسلام و ضد تفكرات دكتر على شريعتى است.

سركار خانم سارا شريعتى طى يك سخنرانى در دانشگاه تربيت معلم تهران، مدعى شده اند كه:

سخنرانى دكتر هاشم آغاجرى ملهم از آراء شريعتى بود.

و خواهر نازنين ايشان خانم سوسن شريعتى نيز طى يك سخنرانى در انجمن اسلامى دانشكده امور اقتصادى تهران گفته اند كه: شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت.

يعنى فرمايش سوسن عزيز، ناقض سخن ساراى نازنين است و سخن هر دوى اين ها مخالف با آنچه دكتر آغاجرى گفته است.

دكتر آغاجرى نه تنها به دكتر شريعتى معلم انقلاب اسلامى ايران و متبكر امت و امامت و امامت مدرن (ولايت فقيه) و دينى بودن سياست و…. استناد نكرده و مُلهم از ايشان نبوده است بلكه نطق آن مرد بزرگ براساس نوشته روزنامه رسالت در صفحه اول ۱۰شهريورماه دو سال پيش مُلهم از كتاب «ديندارى و خردگرائى» بوده است.

در حكم تجديدنظر دادگاه در مورد اعدام دكتر هاشم آغاجرى آمده است:

-آغاجرى ضروريات اصل اسلام را صريحاً انكار كرده است.

-عدم اعتقاد به توحيد و نبوت و آخرت را اقرار نموده است.

-درباره اسلام با تمسخر حرف زده است.

-اسلام را تحقير و تضعيف و توهين نموده است.

-هر چه امروز بنام اسلام مطرح است را نادرست شمرده است و آنها را كهنه شمرده و تحقير نموده است.

-اسلام را منسوخ، ارتجاعى، سياه و تاريك خوانده است.

-ضرورت تغيير اسلام را طلب نموده است.

-احكام نورانى اسلام را از قبيل اجراى مراسم خطبه عقد، نكاح و ازدواج شرعى را مسخره و انكار نموده است.

-تقليد از مجتهدان را عملى ميمون وار دانسته است.

-دين را علت العلل عقب ماندگى جامعه معرفى كرده است.

-دين را منحط دانسته و گفته است اين چه دينى است كه شكنجه انسان را توجيه مى كند!؟

-جايگاه روحانيت و اجتهاد و مجتهد را انكار كرده است و….

خب اين ادعاى دادگاه است عليه دكتر آغاجرى كه تماماً ضد افكار و انديشه ها و تفكرات دكتر شريعتى است. كسى كه مبلغ ولايت فقيه با عنوان امامت و نبرد مسلحانه و عمليات خشن و تروريستى با بهره ورى از نشانه هاى اسلامى و غيره بوده است و فرزند خود آن مرحوم، سوسن عزيز همين چندى پيش طى سخنرانى خود در تهران تأكيد كرده است كه «شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت» يعنى اعتقاد به دين سياسى داشت.

خب چطور مى شود مدعى شد كه انديشه و گفتار دكتر هاشم آغاجرى كه از حرف هايش بوى خردگرائى و لائيسيته و جدائى دين از سياست مى آيد و تحقيرآميز از دين ياد كرده است، مُلهم از دكتر شريعتى است.
البته من مدت ها پيش نوشتم كه جمهورى اسلامى با به ايران بردن فرزندان نازنين دكتر شريعتى، در نظر دارد تا روحيه دينى و دين سياسى را در كشور بالا ببرد و دقيقاً در راستاى همين مسئله است كه اين عزيزان كه به اصطلاح سال ها در خط سرنگونى نظام اسلامى بودند زيرا كه شريعتى را كنار گذاشته بود، حالا در اينجا و آنجاى كشور سرگرم سخنرانى و توجيه و تشريح دين سياسى هستند و شخص آقاى خامنه اى و مركز مطالعات رهبرى، برنامه هاى درازمدت و گسترده اى را براى اين بچه هاى نازنين طرح ريزى نموده اند تا آن شور و شوقى كه دكتر شريعتى در ميان جوانان بدبخت دو نسل پيش آفريد و آنها را مذهبى كرد، اينك فرزندان نازنينش اين مهم را به انجام برسانند زيرا اسلام سياسى حاكم بر ايران به خون فكرى تازه اى نيازمند است، چه كسانى بهتر از فرزندان مردى كه كلامى ساحرانه داشت و ذوقى سرشار براى افسانه پردازى و خورشيد نماياندن يك گردو!؟
در روزهاى آينده شاهد تلاش هاى گسترده ترى از سوى فرزندان شريعتى در ايران خواهيم بود. البته ايرانى ديگر در چاله هاى گذشته نخواهد افتاد. اما با همه اين ها بايد بهوش بود و از ديگران خواست تا مانند نبوى ها و راشدان ها به نقد افكار و انديشه ها و شخصيت كسى بپردازند كه اصلى ترين عامل قدرت گيرى اين اسلام سياسى بود.

پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم ترتيب شما را مى داديم

بيست سال پيش وقتى در كليساى محله چينى هاى پاريس طى يك سخنرانى با عنوان «فراتر از شريعتى» براى نخستين بار او را به نقد كشيدم، پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم جلو شما را مى گرفتيم يا ترتيب شما را مى داديم.

پرسيدم: چرا؟

گفت: نقد شما و طرح فراتر از شريعتى يعنى بستن دكان و تشكيلات ما.

و اين بچه هاى نازنين كه مثل پدرشان هيچ اعتقاد و باورى به دين و سنن آن ندارند، اما براى روشن نگاه داشتن چراغ دكان پر درآمد بنياد شريعتى از هر مسلمانى مسلمان تر خواهند شد….

…. با همه اين ها بسيار خوشحال و خرسندم كه راه بيست سال پيش ما امروزه توسط مردانى بزرگ و شجاع چون هاشم آغاجرى دنبال مى شود…. زيرا به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط كسانى كه روزى خود را يار و همراه او مى دانسته اند، كارسازتر است تا كارى كه ديگران انجام بدهند.

على شريعتى با بورس شاهنشاهى!
دانشجوى «حاجيولژى» در پاريس!

 

اكثر سازمان هاى اطلاعاتى جهان به ويژه سازمان سياسى آمريكا، هرگز نتوانستند آنگونه كه بايد خاورميانه و به ويژه ايران و روحانيون و انقلاب اسلامى را بشناسند.

از همان روزهاى نخست انقلاب، جنبش هاى مختلفى براى صدور انقلاب اسلامى در ايران تشكيل شد، از جمله سازمان انقلابى توده هاى جمهورى اسلامى ايران (ساتجا) به رهبرى محمد منتظرى كه در هنگامه دولت مهندس بازرگان شاهد بخشى از عمليات اين سازمان در جهت صدور انقلاب و دلارهاى نفتى ايران به ليبى و لبنان بوديم…

.
گروه ديگر سازمان جنبش هاى آزاديبخش جهان اسلام بود كه توسط مهدى هاشمى رهبرى مى شود.

هر چند هر دو رئيس اين سازمان ها كشته شدند اما بدون شك پيكره محكم اين تشكيلات كه در نقاط مختلف كشور دفاترى با بودجه هاى هنگفتى داشتند برجاى ماند….

كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت

يكى از اصلى ترين سلاح هاى اين سازمان ها در جهت صدور انقلاب اسلامى، افكار دكتر شريعتى بود و به ويژه دو كتاب او كه به دهها زبان جهان ترجمه و به طور رايگان در دسترس همه قرار گرفته و مى گيرد. كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت.

اين دو كتاب در اصل دو سخنرانى از دكتر شريعتى بود كه در همان سال ها بر روى كاغذ پياده شده و نقش بسيار مهمى در ترويج و تشويق مرگ مقدس و شهادت طلبى شيعى اسلامى داشته است. همان تأثير و شيوه اى را كه از اين دو نوشته در سقوط محمدرضاشاه بهره بردند، به ساير كشورها نيز منتقل نمودند.
تمامى كسانى كه امروز در گوشه و كنار جهان با نام اسلام عمليات انتحارى انجام مى دهند، بدون شك اين دو كتاب سحرآميز را خوانده اند.

اما واقعاً دكتر على شريعتى كه معلم انقلاب اسلامى ايران لقب گرفت و امروز نيز همچنان رژيم اسلامى در تلاش است تا به گونه اى ديگر او را زنده نموده و نوعى ديگر از اسلام را در ايران تبليغ كند و همو بزرگترين سرمايه حاكمان ايران براى صدور انقلاب اسلامى بوده و هست، كيست؟

على شريعتى در سال ۱۳۱۲ در روستاى مزينان واقع در حومه سبزوار به دنيا آمده و در نوجوانى با نهضت خداپرستان سوسياليست به رهبرى محمد نخشب آشنا شده و پس از آن در كانون نشر حقايق دينى پدرش فعال شده و كتاب مكتب واسطه را نوشت كه براى نخستين بار اسلامى سياسى به جاى يك باورميانه (كمونيسم و سرمايه دارى) در ميان باورمندان دينى مطرح شد.

على شريعتى عاشق خانم بى بى فاطمه شد

در سال ۱۳۳۴ در دانشكده تازه تأسيس ادبيات مشهد دانشجو شد و در همان كلاس درس بود كه عاشق خانم بى بى فاطمه شريعت رضوى شد و دو سال و نيم دويد و دويد تا توانست رضايت همكلاسى اش را براى ازدواج به دست بياورد.

آقاى على اكبر شريعت رضوى از تجار مشهور و معتبر مشهد و همسرش خانم آغا حسين اف ۷فرزند داشتند كه هر يك از آنها يك اسم اسلامى داشته و يك اسم ايرانى. اين دو نازنين آنقدر مهربان و دوست داشتنى و با وفا بودند كه هرگز من به خودم اين اجازه را ندادم تا از آنها بپرسم كداميك هوادار نام هاى ايرانى، و كدامين هوادار نام هاى عربى براى فرزندانشان بوده اند. مثلاً همسر دكتر شريعتى در شناسنامه بى بى فاطمه بوده است كه همه ما ايشان را بنام پوران خانم مى شناسيم و على اصغر فرزند بزرگ خانواده شريعت رضوى كه با درجه ستوانى يكمى در جنگ ايران و روس (سال ۱۳۲۰) جانباخته است، نام ايرانى اش طوفان بوده است و از همه زيباتر آذرشريعت رضوى است. جوانى كه به همراه دو تن از دوستانش در سال ۱۳۳۲ در هنگامه سفر نيكسون به ايران در تظاهرات كشته شد و روز ۱۶ آذر به ياد آن سه نفر روز دانشجو نام گرفت و خيابان ۱۶آذر در تهران نيز به ياد مهدى شريعت رضوى است كه همين مهدى نيز در خانه به نام ايرانى آذر خوانده مى شده است. خانواده شريعت رضوى (همسر دكتر شريعتى) بسيار مترقى و مدرن و به دور از خرافات و تفكرات مذهبى بودند، پدر اين خانواده آقاى على اكبر انسانى شوخ طبع و بسيار فهميده بود به گونه اى كه حتى وقتى بالاى ۶۰سال عمر داشت مثل يك جوان بيست ساله اهل بگو و بخند و شوخى و شاد بودى بود. همسر ايشان خانم آغا نيز چيزى از شوهرش كم نمى آورد در مهربانى و بزرگ منشى. هنوز كه هنوز است من پتوى پلنگى كه تقريباً ۱۸ سال پيش به عنوان سوغات برايم به پاريس آورد را به يادگار نگه داشته ام. به ايشان گفتم چرا چنين هديه سنگين و بزرگى و ايشان با خنده به من پاسخ داد كه هم رنگ پلنگى او را مى دانم كه دوست دارى و هم مى دانم كه چنين پتوهائى در پاريس پيدا نمى شود….

بارى على شريعتى وقتى عاشق پوران شريعت رضوى مى شود، پوران يك ستاره است و خانواده او نيز به خاطر آذر در ميان تمامى ايرانيان و روشنفكران مشهور و شناخته شده.

پوران در سال ۱۳۳۴ در كنكور شركت نموده و در رشته ادبيات و زبان فرانسه قبول مى شود و يكسالى را در تهران درس مى خواند اما به علت دورى از خانواده به مشهد بازگشته و در دانشكده ادبيات ثبت نام مى كند و اين شانس على شريعتى است كه روزى به بهانه در اختيار گذاشتن چند كتاب تاريخى با پوران جوان كه فقط چند ماهى از او جوانتر است، آغاز سخن مى كند و خيلى زود خاطرخواه شده و عشق مى نماياند.

پس از دو سال و نيم شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد  

خانم پوران كه دخترى مدرن و بدون چادر و روسرى بوده است امكان اين وصلت را ميسر نمى داند. زيرا كه دوستان و فاميل به او توصيه مى كنند كه تو نمى توانى عروس خانه استاد محمدتقى شريعتى بشوى بدون اين كه حجاب اسلامى را بپذيرى…. خلاصه دو سال و نيم مى گذرد تا شخص استاد محمدتقى شريعتى (پدر على شريعتى) از جريان باخبر مى شود و خودش به خانه آقاى على اكبر و خانم آغاى شريعت رضوى رفته و مى گويد: غلط كرده است هر كس گفته است كه شرط ما براى عروس محجبه شدن پوران است.
خلاصه على شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد و با خواهر آذر شريعت رضوى، قهرمان دانشجويان آن زمان ايران ازدواج مى كند.

پس از چندى على شريعتى از يك بورس دولت شاهنشاهى براى تحصيل در خارج از كشور برخوردار مى شود.

على شريعتى پاريس را انتخاب كرده و همسرش را در حالى كه فرزندى در شكم دارد، در ايران گذاشته و براى تحصيل به پاريس مى رود.

شريعتى در پاريس است كه خانم پوران، زايش فرزندشان در آينده اى نزديك را به او خبر داده و از على شريعتى مى خواهد تا نامى براى فرزندشان در صورتى كه پسر باشد انتخاب كند.

اسم هائى كه على شريعتى بر كاغذ مى نويسد ولى هرگز به تهران پست نمى شود؛ ستار، محمد، شهاب و قربانعلى است.

اما اين بچه شانس مى آورد و نامه پدرش هرگز پست نمى شود. اما دائى او دكتر رضا شريعت رضوى كه پزشكى خير و انساندوست و مهربان است نام احسان را براى نوزاد انتخاب مى كند.
-پس از چندى پوران خانم هم به شوهرش در پاريس مى پيوندد و او نيز براى دوره دكترا ثبت نام مى كند…

-على شريعتى پيش از اين كه به درس و بحث بپردازد با گروه هاى سياسى ضد رژيم پادشاهى همكارى مى كند…. و با همه آنچه مى نويسد و مى گويد، در هنگامه وفات مادرش به ايران مى آيد و به هيچوجه نيروهاى امنيتى ايران مزاحم رفت و آمدش نمى شوند و او پس از مراسم چهلم مادرش با پروازى كه بليت هايش توسط خانم آغاى شريعت رضوى خريدارى شده است به پاريس برمى گردد….

رساله على شريعتى با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود

جالبى قضيه اين «معلم انقلاب اسلامى جهانى» در اين است كه رشته تحصيلى وى تاكنون به درستى بيان نشده است، زيرا خود دكتر على شريعتى نيز در شرح حال خود كه در كتاب گفتگوهاى تنهائى با قلم خودش نوشته است، واقعيت را ننوشته است؟

در صفحه ۲ مجموعه آثار شماره ۳۳ دكتر شريعتى درباره خودش مى نويسد:

«در خرداد ۱۳۳۸ از طريق اعزام فارغ التحصيلان رتبه اول دانشكده ها به پاريس رفت و در آنجا تا سال ۱۳۴۳ به اخذ درجه دكترا در تاريخ تمدن و دكترا در جامعه شناسى و طى دوره «مدرسه تتبعات عاليه» وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسى مسلمان به رياست پروفسور برگ نائل آمد و مدتى در مركز ملى اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق كار مى كرد و به گفته خود بيش از اين همه، آنچه فرا گرفتم و به ويژه آنچه شدم در خدمت پروفسور لوئى ماسينون بود كه شرق و غرب را در خود جمع داشت. نسخه منحصر به فرد كتاب فضائل بلخ را در آنجا تصحيح كرد…»

در اين چند خط، دكتر شريعتى خود را برخوردار از سه رشته تحصيلى و سه دكترا مى داند.

در صورتى كه اولاً ايشان در هيچ يك از سه رشته بيان شده تحصيل نكرده و دوم اين كه ترجمه كتاب فضائل بلخ تنها رساله ايشان بوده است.

حاجيولوژى رشته تحصيلى شريعتى

-رشته تحصيلى دكتر شريعتى چنانچه در كتابخانه دانشگاه سوربن پاريس موجود است، حاجى و لژى يعنى حاجى، شيخ، ملاشناسى و يا به نوعى مقدس شناسى بوده است.

يعنى رشته اى كه درباره بيوگرافى شخصيت هاى مذهبى كار مى كرده است. دكتر جلال متينى دوست مهربان و فرهيخته كه در آن هنگام رئيس دانشگاه مشهد (فردوسى) بوده است مشخصاً در اين باره مى گويد:

«كتاب فضائل بلخ چند سال پيش از انقلاب اسلامى به تصحيح عبدالحى حبيبى دانشمند افغانى در ايران چاپ شد… اين كتاب يك متن سنگين فلسفى يا ادبى نيست كه ترجمه آن كار هر كسى نباشد بلكه متن بسيار ساده اى است در شرح احوال بزرگان شهر بلخ كه مؤلف درباره هر يك از آنان حداكثر چند صفحه اى نوشته است از فقيه و محدث و… ژيلبرلا زار استاد راهنماى شريعتى در تأليف و تدوين اين رساله دكترى بوده است.
…. ما در مشهد، در دوره ليسانس رشته هاى مختلف سال ها بود كه ترجمه را از عربى يا فرانسه و انگليسى به زبان فارسى به عنوان رساله دوره ليسانس نمى پذيرفتيم چون متوجه شده بوديم كه بعضى از دانشجويان رند، ۵۰تومانى به طلاب مدارس قديمى مشهد مى دادند و حضرات برايشان ترجمه مى كردند.
دكتر جلال متينى ادامه مى دهد كه:

رساله دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى ترجمه خلاصه يك فصل از نسخه خطى كتاب فارسى فضائل بلخ به زبان فرانسه بود.

… با توجه به مدارك تحصيلى او، موجب تعجب ما شد، نامه اى محرمانه از دانشگاه ادبيات مشهد به دانشگاه پاريس نوشته شد، درباره سوابق تحصيلى شريعتى… جوابى كه از دانشگاه پاريس آمد… به خط اعضاى ژورى دفاع رساله دكتراى شريعتى، خلاصه آن اين بود كه اين رساله قابل قبول نيست (در حالى كه دانشگاه پاريس تا آن زمان رسالات بى سر و ته بسيارى را براى درجه دكتراى دانشگاهى پذيرفته بود) ولى چون نويسنده رساله با بورس دولت ايران مشغول تحصيل بود و امكان تمديد بورس نيز برايش وجود نداشت، رساله را پذيرفتيم آن هم با پائين ترين درجه يعنى Passable قابل قبول… دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى در تاريخ History هم نبود، بلكه دانشگاه پاريس او را دكتر در رشته Hagiology (حاجى شناسى) شناخته بود كه چيزى مى شود معادل شرح حال قديسين (بيوگرافى) .

ولى اداره ارزشيابى مدارك تحصيل خارجى وزارت آموزش و پرورش بر طبق چه ضابطه اى اين كلمه را به مطلق تاريخ ترجمه و دكتر شريعتى را داراى درجه دكتراى دانشگاهى در رشته تاريخ معرفى كرده بود، خدا داناست.»
-پاسخ پايانى دكتر جلال متين را با استناد به نامه اى از دكتر شريعتى مى توان داد. از قرار معلوم آن ضابطه اى كه دكتر جلال متينى از آن بى خبر است، پارتى بازى است. يعنى براساس نامه اى كه از نظرتان خواهد گذشت متوجه مى شويم كه دكتر شريعتى ماه ها در تهران در حال رفت و آمد بوده است تا اين تاريخ را به جاى حاجى لژى در ترجمه مدارك تحصيلى خود جا بدهد.

«خدمت….
سلام عرض مى كنم. امروز نامه شما را پس از رسيدن دكتراى پوران زيارت كرديم و خوشحاليم دوچندان شد.

بحمدالله يكى از بزرگترين غم هاى ما به لطف خدا و نيت شما و كوشش كاظم آقا و توصيه دكتر فلاطورى و…

برطرف شد كه يك دنيا خدا را سپاس مى گذاريم. كرامتى هم شد و آن اين كه پس از نامه آقا عليمحمدآقا كه نوشته بودند بازپس از تصويب، اصل تصويب نامه گم شده و از پرونده مفقود شده. پورن يك گوسفندى نذر كرده و كشت و در همان ضمن كه گوشتش را داشتيم براى خانواده هاى فقير قسمت مى كرديم، دكترا رسيد و پس از نااميدى ناگهان غرق اميد شديم كه باز هم از خدا ممنونيم!»

-البته در پى پژوهش هائى كه بعداً به آن خواهيم پرداخت، دكتراى خانم پوران شريعت رضوى به علت خواهر آذر شريعت رضوى بودن، گير كرده بود. اما دكتراى على شريعتى، چنانچه دكتر جلال متين شرح داد به خاطر عدم پذيرش آن براساس مقررات دانشگاهى در مشهد بود.

شايان يادآورى است، در صورتى كه دكتر على شريعتى رساله اش با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود، رساله همسر او سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى با بالاترين درجه Tres Honorable (افتخارآميز) توسط دانشگاه سوربن و در رشته تاريخ و ادبيات پذيرفته شده بود. پيش از اين كه دكتر شريعتى موفق شود تا با مداخله افراد بسيارى، مدرك پاريس خود را در ايران به تصويب برساند، در مدارس مشهد و حومه به عنوان معلم انشاء و ديكته فارسى فعاليت مى كرده است…

من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم !!

شخصيت پرستى و بت سازى افراد و شخصيت ها تا بيست و پنج سال پيش يك پديده متداول در جهان سوم و به ويژه ايران ما بود. اما طى اين سال هاى اخير نه تنها كمتر كسى توانست بت بشود، كه مرتب هر شخص و آدمى كه احتمال بت شدن را داشت به گونه اى «ترور شخصيت» شد.
دكتر على شريعتى يكى از آخرين شخصيت هاى نيم قرن اخير ماست كه آنچنان به ناگهان در ميان جوانان آن دوران رشد كرد كه براى همه غير منتظره بود. على شريعتى كه در جوانى تنها عشق و علاقه اش به شعر و شاعرى بود، آنچنان شيفته اين كار بود كه مرتب براى شخصيت هاى آن دوران شعر مى سرود. شريعتى براى محمد نخشب، دكتر محمد مصدق و حتى مهندس معين فر كه هم اكنون در قيد حيات است، شعرهاى ستايش آميز بسيارى سروده است…

البته هنگامى كه خانواده دكتر شريعتى تصميم به جمع آورى مجموعه آثار او گرفتند، انتشار هر نوع شعرى را از وى ممنوع نموده و بر اين باور بودند كه اشعار على شريعتى در مدح افراد معاصر، از قداست و شخصيت انقلابى او كه در چند سال آخر حياتش برايش آفريده شده بود خواهد كاست.

به همين دليل در سى و اندى جلد كتاب كه با عنوان مجموعه آثار شريعتى منتشر شد، هرگز كتابى و شماره اى به اشعار او اختصاص نيافت.

تعداد كتاب هائى كه خود على شريعتى نوشته بود و يا ترجمه كرده بود به ده تا هم نمى رسد و اين ۳۶جلد كتابى كه با عنوان مجموعه آثار توسط مجيد شريف «يكى از قربانى هاى قتل هاى سياسى) ، محمدرضا شريفى نيا (هنرپيشه كنونى سينماى ايران) و امير رضائى منتشر شده است اكثراً برگرفته از ۲۰۰ ساعت نطق ها و سخنرانى هاى دكتر شريعتى در محافل عمومى و نشست هاى خصوصى است و اندكى نيز دستنوشته هاى وى كه به طور پراكنده اينجا و آنجا به دست آمده بود…

اگر ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم

روزى به عليرضا ميبدى مى گفتم اگر هنگامى ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم، با احتساب هزاران ساعت برنامه راديوئى، عليرضا ميبدى و سياوش اوستا برخوردار از چندين هزار جلد كتاب خواهند شد، آن هم با موضوعات متفاوت و با گفتگوهاى مختلفى با افراد و شخصيت هاى ايرانى و يا جهانى….
بارى، پس از اين كه على شريعتى موفق مى شود تا مدرك حاجيولوژى را به زور پارتى بازى در تهران به تصويب برساند و آن را همرديف «تاريخ» بنمايد به عنوان استاديار در دانشگاه مشهد شروع به كار مى كند.

اما براساس اسناد دانشگاه مشهد، دكتر شريعتى به طور بسيار نامنظم در دانشگاه حاضر مى شده است بگونه اى كه دكتر جلال متينى سال ۱۳۴۹ طى اخطاريه به دكتر شريعتى مى نويسد:

شما در اين مدت به جاى ۵۹ ساعت فقط حداكثر ۲۱ساعت در دانشكده حضور به هم رسانيده ايد… در صورت ادامه اين روش دانشكده ناچار است در مورد غيبت هاى شما، پس از اين بر طبق مفاد پيوست شماره ۱۸ آئين نامه استخدامى هيأت علمى دانشگاه مشهد اقدام كند.

«رئيس دانشكده ادبيات و علوم انسانى جلال متينى»

على شريعتى كه به علت تحصيل در دانشسرا، نتوانسته بود به راحتى به دانشگاه برود، شبانه درس خوانده و ديپلم گرفته بود و دانشجوى دانشكده ادبيات مشهد شده و پس از بورس تحصيلى شاهنشاهى به مشهد آمده بود… هيچ ترس و دلهره و انتقادى به اين كه با دولت شاهنشاهى در هر زمينه اى همكارى بكند نداشت. وى هفته اى يكساعت در راديو مشهد كار مى كرد.

-براى وزارت اطلاعات و جهانگردى دولت شاهنشاهى كار مى كرد و كتاب راهنماى سياحتى استان خراسان را نوشت كه همين كتاب نيز از سوى خانواده اش تحريم گشته و وارد ليست مجموعه آثار او نشده است.

-بالاخره وى به عنوان كارشناس كتب درسى براى وزارت آموزش و پرورش و زير نظر دكتر بهشتى، دكتر باهنر و برقعى كار مى كرده است…
با شروع همكارى هاى استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با حسينيه ارشاد تهران، على شريعتى نيز پايش به تهران باز مى شود و با حفظ كارمند بودن در دانشگاه مشهد، به طور موقت خودش را به تهران منتقل مى كند تا در بخش تحقيقات وزارت علوم كار كند.
على شريعتى به گفته پدرش قلم و زبانى ساحرانه داشت، بسيار قادر و توانا بود كه از هيچ، كوهى برفى بسازد و همه را شيفته خود كند اما، تناقض و غير علمى بودن در نوشته ها و گفته هايش بسيار ملموس بود. حتى همين ديروز دختر وى طى نطقى در تهران اعتراف كرد كه:

-حرف هاى دكتر شريعتى جمع نقيضين است.

-همزيستى وجوه متضاد در تفكرات شريعتى

-تنوع و تكثر سرگيجه آور….

-از درون افكار او صدجور آدم منتسب به وى بيرون مى آيد.

-شريعتى چند جور آدم در آن واحد است.

جالب اين است كه آقاى قوچانى نيز در نوشته اى تقريباً همين حرف ها را درباره شريعتى مى زند:

-ما هر چه بخواهيم از فكر شريعتى مى توانيم دربياوريم: مدافع انقلاب اسلامى، پيروى از اصلاحات، حكومت دينى، ترور و مبارزه خشونت آميز، سكولاريسم و عرفان
-همه گروه ها مى توانند هوادار او باشند چون، نهضت آزادى، مجاهدين انقلاب (حتى به نظر من مجاهدين خلق) انصار حزب الله و ملى مذهبى ها همه خود را هوادار على شريعتى مى دانند…

و همين آقاى قوچانى ادامه مى دهد كه:

-باب نقد شريعتى از سال ها پيش در ايران باز شده است.

-تجليل از شريعتى نه، بلكه تحليل آثار او، چنانچه دكتر سروش گفته است.

-شريعتى گراها روحانيت را به قدرت رساندند و باز هواداران او همان ها را ترور كردند.

-شريعتى گراها گاهى اسلام گرا و گاهى ملى گرا و گاهى دموكراسى ستيز و گاهى جمهوريخواه هستند.

-روشنفكران جديد جدى ترين منتقدان شريعتى بوده و هستند.

واقعاً اين همه برداشت متضاد در تفكر شريعتى يعنى چه؟

پاسخ آن را كسانى دارند كه از نزديك با او آشنا بوده اند، شريعتى هرگز يك انديشه پايه اى و استوارى نداشت، خود او نمى دانست كه چه مى خواهد. فقط خوب حرف مى زد و مى توانست ساعت ها حول يك موضوع صحبت كند بدون آن كه به خود آن موضوع بپردازد.

مثلاً كتاب فاطمه فاطمه است، يك سخنرانى دو ساعته از اوست كه درباره به اصطلاح فاطمه زهرا ايراد شده است.
حالا شما برويد از اول تا آخرين كتاب را بخوانيد. ببينيد ذره اى اطلاعات و آگاهى درباره فاطمه زهرا به شما نمى دهد. ايشان كى و كجا متولد شدند؟ در چند سالگى ازدواج كردند و در چند سالگى فوت كردند؟ چه كارهائى انجام دادند و غيره و از همه مهمتر كلمه و نام «فاطمه» يعنى چه!؟ هيچ هيچ هيچ، يعنى شما اگر صدبار هم آن كتاب را بخوانيد و ده بار هم نوار آن را گوش كنيد هيچ چيزى درباره زندگى و خصوصيات فاطمه زهرا از آن شما نمى شود.
على شريعتى در مشهد، سلسله درس هايش را بنام اسلام شناسى منتشر كرد و به مجرد اين كه به تهران آمد و ديد جو تهران و تجار و روحانيون خيلى شيعى است، يك اسلام شناسى ديگر تدريس كرد كه بيشتر در خط تشييع بود، زيرا اسلام شناسى مشهد با نگاهى غير شيعى نوشته شده بود و اينكه مثلاً امام على پشت سر ابوبكر نماز خوانده و غيره….

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى

يعنى ماشاءالله دكتر شريعتى بسيار ورزيده بود تا نسبت به شرايط زمانى و مكانى آنگونه حرف بزند كه شنوندگان مريد او بشوند.

حتى آقاى پرويز ثابتى مقام بلند پايه امنيتى را مجذوب خود كرده بود و يا او مجذوب ثابتى شده بود.
مثلاً وقتى رژيم پادشاهى در صدد سركوب نيروهاى ماركسيستى و مجاهدين بود، به آنها گفت فلان سخنرانى من درباره نقد ماركسيسم است برويد و آن را چاپ كنيد و بدينسان بود كه درس هائى درباره ماركسيسم، نوشته دكتر شريعتى در كيهان چاپ شد. (خود دكتر شريعتى اين نوشته را در اختيار ساواك گذاشت و در جلسات خصوصى مى گفت بدون اجازه من چاپ مى كنند، لااقل مى توانست يك تكذيبه به جائى بفرستد.)
در صورتى كه در پى جانبازى فرزندان طاهر احمدزاده، شريعتى سخنرانى مشهور پس از شهادت را كرد و يا پس از جانبازى حسن آلادپوش و محبوبه متحدين از اعضاى مجاهدين خلق، در خانه اش نوارى با عنوان حسن و محبوبه را پر كرده و براى خانواده آنها فرستاد.

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى و اسلامى نمودن هر پديده و انديشه اى كه در شرق و غرب رايج بود، براى او كارى بسيار ساده بود.

به ياد دارم خاطرات بسيارى را در رابطه با اجداد خودش براى ما تعريف كرده بود و چند ماهى كه من در خانه استاد محمدتقى شريعتى پنهان بودم، بهترين فرصت بود تا اطلاعات خود را تكميل كنم و من مرتب از استاد در رابطه با بسيارى از مسائل، از جمله قصه هاى دكتر شريعتى پرسش مى نمودم و استاد با شگفتى از من مى پرسيد اين قصه ها را شما از كجا آورده ايد؟ (در آن موقع اين سى و اندى جلد مجموعه آثار شريعتى منتشر نشده بود و ما براساس ۲۰۰ ساعت نوارهاى دكتر شريعتى اطلاعاتمان تنظيم شده بود و كسى كه آن نوارها را گوش نكرده بود نمى دانست ما چه مى گوئيم.) من به استاد شريعتى پاسخ مى دادم كه اين ها را دكتر در فلان سخنرانى اش نقل كرده است.

استاد شريعتى: دكتر كلامى سحرانگيز و قدرت خيالپردازى داشت

استاد شريعتى لبخند زيبائى مى زد و مى گفت:

دكتر نابغه بود، او كلامى سحرانگيز داشت و قدرت خيالپردازى فوق العاده اى داشت.

آنجا بود كه من پى بردم بسيارى از سخنان دكتر شريعتى پايه و اساس علمى نداشته و نخواهد داشت.

از همه جالب تر، سه شعار او بود، آزادى، برادرى و برابرى.

روزى دكتر شريعتى به ما گفت كه: ديشب خواب بودم، در خواب چيزى ديدم كه فوراً از جاى برخاستم، كاغذ و قلم برداشتم و نوشتم:

آزادى، برابرى و برادرى.

ما كه جوانانى ۱۷ و يا ۱۸ و يا ۲۰ ساله بوديم اين سخن برايمان بسيار عجيب، عالى و روحانى بود و او به گونه اى اين مسئله را به ما گفت كه ما گمان كرديم به او اين سه كلمه وحى شده است….

پس از سال ها كه وارد پاريس شدم، ديديم اين شعار روى تمامى سكه هاى فرانسوى، بر سر در تمامى مدارس و دبيرستان ها و دانشگاه ها نقش بسته است. زيرا كه آزادى، برابرى و برادرى شعارهاى انقلاب كبير فرانسه است. حالا به جاى اين كه دكتر شريعتى به ماها بگويد كه او در پاريس اين سه شعار را روزى هزار بار ديده است و حال به ايران منتقل مى نمايد، بدتر از يك آخوند، ما را گول مى زند.

اين مطلب را چند سال پيش من مطرح كردم و موجب يك بحث جدى با بچه ها شد، حالا آنها آمده اند و يك واژه عرفان را به اين سه شعار اضافه كرده اند، كه البته خود شريعتى آن روزها «نان» را به اين سه شعار اضافه كرده بود.
ديگر مسئله اى را كه دكتر شريعتى براى ماها بسيار بزرگ كرده بود جريان نويسندگان و استادان دوران تحصيل او در فرانسه بودند. به گونه اى كه امه سزر و فانون و لوئى ماسينيون و گورويچ و ژاك برك را به عنوان پيامبران قرن بيستم معرفى كرده بود… در صورتى كه نه تنها براى غرب و اروپا بلكه براى همين پاريس و فرانسه نيز اين شخصيت ها وزنه بزرگى در ميدان علم و دانش و خردگرائى نبوده اند… پدرخردگرائى فرانسه در قرن اخير هانرى كاياوه است و اندره مالرو شخصيت ديگر فرهنگى فرانسه….

امه سزر و شريعتى

از همه مهمتر، امه سزر شاعر سياه پوست متولد مارتينيك بود كه شريعتى يك جورى از رفاقتش با او حرف مى زد كه ماها فكر مى كرديم روزى چند بار با امه سزر چائى و ناهار مى خورده است… روزى در پاريس شنيدم كه امه سزر سخنرانى دارد با خوشحالى به آنجا رفتم… گمان مى كردم كه (براساس تبليغات دكتر شريعتى) وى به تازگى از زندان آزاد شده است. زيرا كه شريعتى مى گفت امه سزر يكى از مبارزان و رهبران سپاهپوستان ضد استعمار فرانسه است و غيره…

پس از چند دقيقه حضور در سالن سخنرانى امه سزر در پاريس متوجه شدم كه او نه تنها از زندان به پاريس نيامده است كه از مارتينيك (جزيره اى كه تحت استعمار فرانسه است) به فرانسه آمده و نه تنها او زندانى سياسى نبوده و نيست كه شهردار مارتينيك است كه خودش و شهرداريش زير فرمان و دستور وزارت كشور فرانسه و رئيس جمهور اين كشور است. من با خودم فكر كردم كه خوب در سال هاى ۱۹۶۰ كه دكتر شريعتى در فرانسه بوده است امه سزر آن موقع انقلابى و زندانى سياسى بوده است و خلاصه بعدها به آرمان هاى خودش خيانت كرده و حالا نماينده رسمى استعمار در سرزمين مادرزادى خودش شده است.
اما خيلى زود متوجه شدم كه نخير. آقاى امه سزر شاعر بزرگ سياهپوست از سال ۱۹۳۹ به مارتينيك بازگشته و از سال ۱۹۴۵ (يعنى ۱۵سال قبل از اين كه شريعتى به فرانسه بيايد) آقاى امه سزر عضو شهردارى مارتينيك بوده است و سال ۱۹۵۶ نيز از حزب كمونيست استعفاء داده است و تا به امروز در پست خود باقى است. (وى ۹۲سال دارد) از همه مهمتر وقتى به امه سزر نزديك شدم و گفتم من از دوستان دكتر شريعتى هستم، پرسيد دكتر شريعتى كيست؟ در چه رشته اى پزشك است!؟
خب، حالا واقعاً انسان ايرانى بايد گوشه اى بنشيند و زار زار گريه كند كه چطور و به چه حساب و كتاب هائى در مقاطعى، به ناگاه از كاه هائى كوه ها ساخته مى شود و افرادى آنچنان بت مى شوند كه تا به آنها بگوئى بالاى چشمت ابرو، چهار نفر ديگر ابروى ترا برمى دارند.

قصه ما با شريعتى همين بود، من جوان ۱۶ يا ۱۷ساله به همراه ديگر دوستان به مساجدى مى رفتيم كه ملاها به دكتر شريعتى انتقاد مى كردند و ما با طرح پرسش هاى بسيار سخت مجلس ملاها را در دفاع از دكتر شريعتى كه مجذوب او شده بوديم، به هم مى زديم. چرا؟ چون آگاهى نداشتيم.
نه تاريخ را مى شناختيم و نه فرانسه و پاريس را و نه اسلام را و از همه مهمتر شخصيت كسى را كه مرشد ما بود و در سخن گفتن ماهر و ساحر بود. البته نمى دانم، در اين باره اطلاعاتى داشت يا نه اما من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم.

-حالا افسانه تشكيل حسينيه ارشاد را در جاى خود خواهم نوشت، اما اين كه ناگهان على شريعتى به عنوان معلم انقلاب اسلامى به تمامى خانه ها و كانون هاى ايرانى نفوذ كرد چگونه بود؟ چگونه بود كه نوارهاى او هزاران هزار كپى مى شد و كتاب هايش تجديد چاپ مى شد و به طور رايگان در سراسر كشور پخش مى شد. احياناً هم اگر رايگان نبود به قيمتى سمبليك به فروش مى رسيد تا مردم به راحتى آن را تهيه كنند.
به خاطر دارم در سال ۵۶ وقتى آقاى خامنه اى از من بهاى يكى از كتاب هاى دكتر شريعتى را پرسيد و من به او جواب دادم.

وى با تعجب بسيار به من گفت عجيبه، ما بعضى از كتاب هاى خودمون را چاپ مى كنيم، قيمتى كه به چاپخانه پرداخت مى كنيم به مراتب بالاتر از قيمت فروش كتاب هاى دكتر است!؟
آنجا و آن موقع نه من و نه آقاى خامنه اى متوجه نبوديم كه صندوق هائى پشت چاپ آن كتاب ها و تكثير نوارها بود كه امكان مى داد، تا به آسانى آثار سحرآميز و تحريك كننده على شريعتى، چون نيايش، پس از شهادت، پيروزى پس از شكست، تشييع علوى، تشييع صفوى، آرى اين چنين بود برادر و غيره در كشور پخش شود تا موتور انقلاب سرعت سرسام آور خود را بگيرد….
حالا هم مطمئن باشيد كه اگر فردا استعمار برنامه اى براى ايران داشته باشد، فوراً يك كسى بت مى شود و آثارش دست به دست مى گردد.

شاعرى و صداى داوودى سيدعلى خامنه اى!؟ 9

يكى از دلائل اصلى به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط بهترين ياران و نزديكترين افراد به او، شايد انتشار مجموعه آثار وى بود.

زيرا چنانچه عرض شد در بحبوحه انقلاب و گرماگرم شور مردمى سال هاى ،۵۰ فقط چهار پنج سخنرانى و يكى دو كتاب از دكتر شريعتى بود كه دست به دست مى گشت كه همه آنها نقش مؤثرى براى تحريك و شوراندن مردم داشت. اما چهار پنج سال بعد از انقلاب كه خُلق و خوى انقلابى در همه خاموش شده بود و تجربه جنگ با عراق در ميان بود، سيل اعدام ها و زندان ها و شكنجه ها خانه هاى ايرانيان را ويران كرده بود، دست نوشته ها و مطالبى از دكتر شريعتى در همان چهارچوب مجموعه آثار منتشر شد كه همه دوستان و هواداران وى را شوكه كرد.
از همه مهمتر مطالب بسيار بسيار محرمانه اى بود كه دكتر شريعتى در خلوت خودش براى خودش نوشته بود و هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى اين مطالب منتشر خواهد شد، آن هم توسط خانم فرهيخته و مهربانش.
بدون شك چنانچه از نوشته هاى خود دكتر شريعتى پيداست و نزديكان شاهد آن بوده اند، مشكل خانوادگى زن و شوهرى در ميان آنها نيز وجود داشته است و آن شوربختانه به گونه اى بوده است كه در همين دست نوشته هاى محرمانه دكتر شريعتى ملاحظه مى كنيم كه بدترين توهين ها را به خانمش نموده است.

شريعتى همسر ش را سگ مى خواند

خانم دكتر پوران شريعت رضوى در كتاب «طرحى از يك زندگى» چند نامه محرمانه دكتر شريعتى را منتشر نموده است در صفحه ۱۶۰ اين كتاب، دكتر شريعتى طى نامه اى همسر مهربان فرهيخته اش را سگ مى خواند:
پوران عزيزم قربانت گردم. حالت؟ چطورى؟ در چه حال و حالتى؟ فرشتگى يا سگى
در دنباله همين نامه دكتر شريعتى به بهانه بچه ها، با كار كردن زنان نيز اظهار مخالفت مى كند:
…. اعصابت خسته است و تحريك شده و به خصوص در شرايط فعلى حساس تر و كار بيشتر برايت صدمه دارد و بر روحيه و اعصابت فشار مى آورد… يكى از عيب هائى كه… در مورد كار خارج براى زنان الزاماً غيبت او است از خانه و محروميت كودكان از مادر…. عواقب فكرى و اخلاقى و به خصوص روانى ناهنجارى دارد…

دكتر شريعتى خودش را پيامبر مى دانست

دكتر شريعتى در مرحله اى كه خود را به درجه پيامبرى رسانده بود و در نوشته هاى خصوصى اش خودش را از هر پيامبرى بالاتر مى دانست در رابطه با نافرمانى همسرش مهربانش، او را به خديجه تشبيه مى كند كه آن خديجه رسالت محمد را پذيرفته بود اما اين خديجه (خانم پوران شريعت رضوى) نبوت اين پيامبر جديد (دكتر شريعتى) را نپذيرفته است. در كتاب گفتگوهاى تنهائى كه امروز توسط خود خانواده دكتر شريعتى در ايران جمع آورى شده است صفحه ۱۲۷ بخش اول آمده است:

اما من پيغمبرم، يك پيغمبر به يك زن جاهليت، هر چند خديجه بزرگ و خوب و فداكار و بى نظير باشيد كمتر نياز دارد او نمى داند كه كسى چون من (دكتر شريعتى) به سعادت خانوادگى، آرامش خانوادگى، خوشبختى و دوستى و عشق نيازمند نيست. روح او در آتش پيام هاى وحى است كه هر روز از غار تنهائيش مى گيرد… باران هاى الهام هاى غيبى كه در ميان اين امت يك صحابى كه شنواى آن آيات باشد نمى يابم… خدايا… خديجه مرا نيز همچون خديجه محمد عاشق مؤمن، بلكه مؤمن عاشق من ساز تا در من همچون يك معشوق ننگرد مرا يك همسر خوب و شايسته و همسرشت و هم سرنوشت و همزبان خويش نبيند، او را يك صحابى بيتابِ دگرگون شدن ساز… كه من موسايم كه برايش هارون فرستادى. عيسايم كه برايش سن پل فرستادى كه محمدم برايش خديجه ساختى…. اما نه، من على ام، على را تنها گذاشتى. او جز چاه هاى آب در نخلستان هاى خلوت و دور از شهر كسى را نداشت.

… و اين پيغمبر بى صحابى (دكتر شريعتى) ، قرآن پنهانش را كه همه آياتش و سوره هايش را در غار تنهائى اش الهام گرفته بود بر خديجه اش خواند (خانم دكتر پوران شريعت رضوى) نه خديجه اش آنها را يافت. سوره ها و آياتى از قرآن را كه ساده تر و سبك تر بود آيات متشابه و چند پهلو و شگفت نداشت به خديجه خواند… اما خديجه: پريشان، خشمگين، بيتاب، ناخشنود… و در آخر…. روزى آنچه را (پوران خانم= خديجه) در دل داشت از دور با فرياد ندا داد و به گوش همسرش (دكتر شريعتى) رساند كه اينها… اين آيات، اين سوره ها، اين قرآن وحى نيست… اينها مجعول است… اينها بر قلبت الهام نشده است… خودت هم به اينها ايمان ندارى اينها براى هدايت من و براى خاطر من نيست، خواسته اى قرآنى بنويسى، قرآن را نامه هاى عاشقانه يافت وحى را حرف هاى غزلى، اين هم آشنائى زنم. آن هم روشنفكران، آن هم آخوندها، احسان تو بزرگ شو شايد با تو حرف بزم.» (داخل پرانتها از من است).

-اينها عين نوشته هاى دكتر شريعتى بود كه بدون تعارف و رودربايستى خودش را پيامبر و كارهايش را قرآن دانسته و مدعى بود كه خانمش هم او را نپذيرفت. البته اين كتاب در سال ۵۹ تا اوائل ۶۰ جمع آورى شده بود و هر چند سال ۶۲ در هنگام انتشار آن در كشور، از ايران خارج شده بودم، اما خانواده شريعتى در آن گرماگرم روزهاى انقلاب، هرگز فكر نمى كردند كه اين مطالب بر عليه دكتر و تضعيف شخصيت او خواهد بود زيرا فرزندانش زير ۲۰سال عمر داشتند و خانم ايشان نيز بدون اين كه اين دست نوشته ها را بازخوانى كند در كارتن و پلاستيك هائى نهاده و در اختيار كارمندان دفتر مجموعه آثار شريعتى، آقايان شريف، شريفى نيا و رضائى گذاشتند تا هر چه زودتر منتشر شود.

در همين نوشته هاست كه دكتر شريعتى نوشيدن شراب را براى دانشمندان كه حد بشناسند آزاد مى داند.
دكتر شريعتى در آن هنگامه با برخوردار بودن از چند مريد سرسخت و متعصب گمان كرده بود كه رهبرى بزرگ شده است كه در تاريخ بى نظير و بى همتا است، لذا در همين دست نوشته هايش مى خوانيم:
– «اما اگر آنها نام خويش را به نان فروختند، من بر آب دادم و پيشتر از خضر و پيشتازتر از اسكندر رسيدم…. آنها وزارت يافتند من سلطنت يافتم. اگر آنها را به دروغ مى ستايند مرا به راستى مى پرستند…. اگر آنها وكيل شده اند من معبود شده ام، اگر آنها رئيس اند، من رهبرم، اگر آنها غلام خانه زاد و چاكر جان نثار راجه شده اند من امام پاك نژاد و راهب پاكزاد و مهرآوه شده ام…. من بودا شدم… آفريننده شدم و نبوت يافتم و رسالت يافتم و جاويد شدم (صفحه ۱۲ و ۱۳ گفتگوهاى تنهائى دكتر شريعتى) .

كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد

بسيارى از مريدان متعصب و كور و ناآگاه دكتر شريعتى كه به جز كتاب هاى او، كتاب ديگرى را كمتر خوانده و يا اصلاً نخوانده اند (مثل خود من و هزاران هزار ديگر در ۳۰ سال پيش) خواهند گفت كه اين حرف هاى عرفانى و ملكوتى شريعتى بوده است. در صورتى كه خود او تأكيد دارد كه قرآن او محكم و متشابه ندارد و حقيقت است كه بيان مى كند آن هم به طور ساده و روان.

خود من وقتى بيست و اندى سال پيش روى تاريخ اسلام تحقيق مى كردم و كتاب از ميترا تا محمد را به عنوان تز دكترا نوشتم و به نوشته هاى دكتر شريعتى استناد كرده بودم، استادم چندين تذكر به من داد، از جمله اين كه در رابطه با دارائى هاى پيامبر اسلام در هنگام مرگ، من با استناد به نوشته هاى دكتر شريعتى نوشته بودم كه:

«محمد هنگام مرگ هفت دينار و يك شتر و چند شمشير داشت كه شتر اهدائى پادشاه حبشه بود»
استاد به من گفت چنين حرفى درست نيست، پيامبر اسلام هنگام وفات ثروت بزرگى داشته است و چند سند به من معرفى كرد از جمله تاريخ طبرى كه با مطالعه هزاران هزار صفحه تاريخ طبرى، پى بردم كه نه تنها در رابطه با دارائى پيامبر اسلام هنگام مرگ، دكتر على شريعتى به من و ما و تاريخ و مردم ما اطلاعات نادرستى داده است كه در رابطه با بسيارى از مسائل او هر چه خواسته است گفته است و به حساب اسلام و پيامبر گذاشته است.

دكتر على شريعتى به مردم ما اطلاعات نادرستى داده است

مثلاً ببينيم در رابطه با همين دارائى هاى پيامبر اسلام، مورخ بزرگ محمدبن جرير طبرى كه نزديكترين تاريخ نويس به صدر اسلام بوده است چه نوشته است؟ :

-پيامبر اسلام حدود ۵۰ غلام و كنيز داشت

-پنج منشى حقوق بگير داشت

-چهار اسب داشت بنام هاى لزاز، ظرب، لخيف و تيزاب. پنجمين اسب او يعسوب نام داشت.

-پيامبر سه استر داشت

-پيامبر يك گله شتر شيرى داشت (حدود ۲۰شتر) و شترى داشت كه ابوبكر آن را به ۸۰۰ درهم خريده بود و به پيامبر به ۴۰۰ درهم فروخته بود

-پيامبر يك گله بز شيرى داشت (بين ۷ تا ۱۰تا)

-پيامبر شش شمشير قيمتى داشت

-پيامبر اسلام سه كمان بنام هاى روحا- بيضا و صغرا داشت

-پيامبر دو زره قيمتى داشت كه در اكثر جنگ ها آن دو زره را با هم مى پوشيد

-پيامبر سپرى داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بسته بود

با اين ليست مختصرى كه طبرى از دارائى هاى پيامبر ياد مى كند و مقايسه ۷دينار و يك شتر و چند شمشير كه دكتر على شريعتى نقل كرده بود، به خوبى در مى يابيم كه اين «سخنران ساحر و توانا» مى توانست با سخنرانى هاى خود و سبك زيبا و سحرآميز و هيپنوتيزم گرش، تاريخ و شخصيت هاى اسلامى را آنگونه كه خودش مى خواست، ترسيم كند.

شايد دكتر شريعتى هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى كتاب هاى تاريخى، اسناد معاصر و غيره به راحتى در دسترس همگان قرار خواهد گرفت و افسانه پردازى هاى اين هنرمند بزرگ براى سوسياليست معرفى كردن اسلام و سياسى نمودن دين حباب روى آب خواهد شد.

آنگاه كه من چگونگى اخذ دكتراى شريعتى (حاجيولوژى) را مطرح نمودم براى آن بود تا در تاريخ ثبت شود كه خود او نيز در رابطه با نوع و تز دكترايش با ما صادق نبود. زيرا در همين گفتگوهاى تنهائى با خط خودش نوشته بود كه در سه رشته تحصيل مى كرده و سه دكترا گرفته است؟ …. در صورتى كه واقعيت ندارد.

دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، اظهار نظرهاى نادرست او بود

يكى از دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، همين اظهار نظرهاى نادرست و اطلاعات دادن هاى غير صحيح او بود. زيرا مرتضى مطهرى از سال ۱۳۳۴ با مداخله دكتر نصر و دريافت دكتراى افتخارى، در دانشگاه تهران تدريس مى كرد و وقتى با برخى تضادگوئى هاى دكتر شريعتى مواجه مى شد، در نشست هاى خصوصى مطرح مى كرد كه «كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد چگونه مى تواند معلم و مدرس اسلام و تشيع باشد!؟»
ما كه در آن زمانه مجذوب دكتر شريعتى بوديم، تحت تأثير او، گمان مى كرديم كه مرتضى مطهرى به دليل حسادت عليه شريعتى حرف مى زند و در پى آن بوديم كه هرگونه كه مى توانيم مطهرى را خراب كنيم.
و شخص دكتر شريعتى به طور ماهرانه اى از رقابت آخوندها براى نفوذ افكار و عقايد خودش بهره مى برد، مثلاً سيدعلى خامنه اى را كه در مشهد بود و كمتر با مطهرى در تماس بود بسيار ارج و احترام مى گذاشت و سخنرانى ها و اشعار و كارهايش را مى ستود.

دكتر شريعتى، سيدعلى خامنه اى را شاعر و سخنورى بزرگ مى دانست و صداى خوش او را به صداى «داوودى» تشبيه مى كرد و بارها مى گفت كه اگر آقاى خامنه اى خواننده مى شد، از بنان، داريوش رفيعى و شجريان ميزد بالاتر.

دكتر شريعتى با ذكاوت و زيركى ويژه اش توانست شكافى در ميان روحانيون به وجود بياورد و كسانى كه وى را از نظر اسلامى ضعيف مى دانستند را با روحانيون جوانى كه اطلاعات عميقى از تاريخ نداشتند، درگير كند. روحانيونى چون آقاى خامنه اى، كه البته در بهار سال ۱۳۶۰ آقاى خامنه اى نيز طى مصاحبه اى با مجله سروش اعتراف كرد كه گول دكتر شريعتى را خورده بود و شريعتى شورآفرين بود نه شعورآفرين.
بدين رو از سوئى افرادى چون مرتضى مطهرى با مراجعه به مراجع تقليد سعى مى كردند تا شريعتى را وادار نمايند تا ذهنيات شخصى اش را بنام اسلام مطرح نكند و روحانيون جوان به عكس از او دفاع مى كردند.
به عنوان مثال روزى مرتضى مطهرى به نزد علامه طباطبائى رفته بود و درباره دكتر شريعتى صحبت مى كرد كه سيدعلى خامنه اى هم وارد مى شود و يكى مدافع و ديگرى منتقد….

حمايت هاى سيدعلى خامنه اى از دكتر شريعتى موجب شده بود تا وى را وهابى و كافر بدانند و حتى آنگاه كه خامنه اى به ايرانشهر تبعيد بود، روحانيونى كه هم اكنون به اصطلاح در ولايت او ذوب شده اند، وى را تكفير مى كردند.
مرتضى مطهرى مى گفت كه دكتر شريعتى با كلام ساحرانه اش هم جوانان را منحرف مى كند و هم بچه طلبه ها را، البته در نگاه او افرادى مثل سيدعلى خامنه اى نيز بچه طلبه بودند. زيرا سيدعلى خامنه اى ۲۰سال از مطهرى و شش سال از دكتر شريعتى كوچكتر بود. مطهرى مى گفت كمى سن يعنى كمى دانش و نوجوانى يعنى بت جوئى و معبود طلبى. البته ما در سخنان خود شريعتى اين مسئله را يافتيم كه خود او بر اين باور بود كه معبود مردم و رهبر آنها شده است.

در آن روزگاران براى زدن على شريعتى به چند سمبل نيز متوسل شده بودند از جمله علامتى بود كه شريعتى روى جلد كتاب هايش مى گذاشت و او آن را لاالله الاالله مى دانست اما ديگران مدعى بودند كه در آن آرم نام هاى ابوبكر و عمر و عثمان و على است.

دكتر شريعتى به جاى اين كه به عنوان يك مدافع اسلام، هر دو را بپذيرد و بگويد كه چهار خليفه محمد را قبول دارد (چنانچه در اسلام شناسى درس هاى مشهد پذيرفته بود ولى بعداً در تهران تغيير رأى داد) و اين آرم همانى است كه شماها مى بينيد، هم شعار اسلام و هم نام چهار خليفه، اما او درگيرى ها را شدت داده و خود را مؤسس حزب شيعه علوى معرفى نموده و در مدح «شيعه يك حزب تمام» سخنرانى كرد.

دكتر شريعتى به تبعيت از آرامگاه مولانا جلال الدين كه بر سردر آن همان آرم كذائى بود، آن سمبل را براى روى جلد كتابهايش انتخاب كرد كه البته مى دانيم در مساجد شهر قوميه و تمامى شهرهاى تركيه، نام چهار خليفه به علاوه حسن و حسين نقش بسته است يعنى عثمانى ها چهار خليفه به علاوه دو فرزندان على را قبول داشتند… اما شريعتى كه مى خواست شيعه را تبديل به يك حزب سياسى بكند از رهبران شيعه نيز شيعه تر شده بود… و هرگز نخواست خلفا را تأييد كند.

مسئله ديگرى كه براى شريعتى و حسينيه ارشاد مشكل ساز شده بود.
آيه: «ولتكن منكم امة يدعون الى الخير» بود كه مى گفتند اين آيه نيز شعار وزارت ارشاد عربستان سعودى و وهابيون بوده است.

البته چنانچه دكتر ناصر ميناچى به من گفت در هنگام تأسيس حسينيه ارشاد، هم نام ارشاد و هم اين آيه را در پى گرفتن دو استخاره از قرآن، مرحوم محمد همايون و دكتر ميناچى (دو بنيانگذار حسينيه ارشاد) انتخاب كرده بودند.
 

مطهرى مبتكر عنوان «ماركسيست هاى اسلامى»

در اين سال هاى اخير در موارد بسيارى از سوى انديشمندان و تاريخ نگاران و نويسندگان مسئله اى مطرح شده است كه در ريشه يابى آن كمتر كار شده است. بسيار گفته و مى گويند كه بخشى از روحانيون ماركسيست بوده و به ملاهاى سرخ مشهور شده اند، عملكردهاى فراوانى طى ۲۵سال گذشته و نزديكى هاى حكومت ملاها با كشورهاى چپ از اتحاد جماهير شوروى گرفته تا سوريه و كوبا و ليبى بهترين گواه اين مدعاست.
اين ادعا ريشه تاريخى نيز دارد، پس از شكل گيرى حسينيه ارشاد در تهران اين مكان تبديل شد به جذب يكسرى نيروهاى راديكال و به گونه اى ماركسيست اسلامى.
-محمد همايون كه انحصار واردات ماشين آلات كشاورزى از انگلستان را داشت از سال ها پيش در نظر داشت تا با روحانى متجدد «آقاى راشد» مكانى را براى معرفى يك اسلام مدرن داير كند.
همايون و راشد سال ها براى تحقق بخشيدن به اين امر تحقيق و برنامه ريزى نمودند، اما روزى آقاى راشد از محمد همايون جدا گشته و طرح حسينيه ارشاد را رها كرد.
آقاى همايون به وكيل جوان خودش دكتر ناصر ميناچى مراجعه كرده و دكتر ناصر ميناچى با آغوش باز از طرح محمد همايون استقبال كرد. مكانى را در شمال تهران خريدارى نموده و شروع به ساختن حسينيه ارشاد نمودند.
سرمايه و طرح بنيان گذارى ارشاد با همايون و ميناچى بود، اما اين دو از آقاى على آبادى نيز دعوت نمودند تا به هيأت مديره ارشاد بپيوندد.

هنوز كار ساختمان سازى ارشاد تمام نشده بود كه سخنرانى هاى افراد و شخصيت هائى در چادرى كه در وسط زمين زده شده بود آغاز شد. مرتضى مطهرى از جمله نخستين سخنرانان ارشاد بود.
مطهرى كه به گونه اى شاگرد استاد محمدتقى شريعتى بود، به مشهد رفته و از سوى همايون و ميناچى از استاد شريعتى دعوت نمود تا براى سخنرانى در ارشاد به تهران بيايد.
-مرتضى مطهرى در ۱۳بهمن ۱۲۹۸ در فريمان (شهرى در نزديكى مشهد) به دنيا آمده بود و از سال ۱۳۰۶ براى تحصيل به قم رفته بود. وى در سال ۱۳۳۴ با اخذ يك دكتراى افتخارى به سفارش آقاى دكتر نصر، به عنوان استاد الهيأت وارد دانشگاه شد و پيش از آن نيز از مدرسان مدرسه مروى تهران بود. مرتضى مطهرى به عنوان سخنران اصلى انجمن اسلامى پزشكان توانسته بود از امكانات مالى خوبى بهره ور شود و نيز در پى تشكيل هيأت هاى مؤتلفه اسلامى وى به عنوان يكى از پنج مجتهد اين تشكل منصوب شده بود…
مطهرى در مساجد هدايت، جواد، جاويد و نارمك نيز سخنرانى مى كرد.

وى در سال ۱۳۵۵ مدتى بازداشت شد و پس از آن براى ديدار با خمينى به نجف رفته و همو از سوى خمينى به عنوان رئيس شوراى انقلاب برگزيده شد…

بسيارى از درگيرى هاى سياسى كه پس از بهمن ۵۷ پديد آمد، ريشه در حسينيه ارشاد داشت.
آنگاه كه استاد شريعتى براى سخنرانى به تهران آمد، فرزند جوان او دكتر شريعتى نيز به اين تريبون دست يافت و اين دست يابى آنچنان او را شيفته كرد كه پس از چندى، جاى همه، حتى مرتضى مطهرى را نيز گرفته و اكثر ملاها را مجبور به ترك حسينيه ارشاد كرد.

سبكِ سخنِ ساحرانه ى على شريعتى

على شريعتى كه سبكِ سخنِ ساحرانه اى داشت و از هر در، با زبانى شيرين سخن مى گفت و جوانان را مدهوش خود مى كرد، همواره با سالن پر از جمعيت ارشاد مواجه بود. خصوصاً آنگاه كه كسانى چون مرتضى مطهرى ۲۰ تا ۳۰نفر مستمع داشتند، منابر دكتر شريعتى برخوردار از صدها تن بود، حملات شيخ احمد كافى نيز موجب شد تا جوانان تهرانى سرى به ارشاد بزنند تا ببينند به قول كافى در آن يزديه ظلال چه خبر است؟
مرتضى مطهرى كه خود عضو هيأت مديره ارشاد شده بود، پيشنهاد مى كرد تا پس از دكتر شريعتى سخنرانى كند، آنگاه كه سخنان شريعتى تمام مى شد، سالن ارشاد همه خالى مى شد به گونه اى كه دو بار مطهرى نتوانست سخنرانى خود را ايراد كند. پس از آن مطهرى پيشنهاد كرد تا ابتداء او و پس از وى شريعتى سخنرانى كند. اين بار نيز سالن ارشاد براى مطهرى خالى بود اما براى شريعتى پر بود.

در همين گيرودار بود كه روحانيون سرخ صف خود را انتخاب كردند و بعضى ها دنبال شريعتى راه افتادند و بعضى ها دنبال مطهرى.

و همين نبرد رقابتى بين مطهرى و شريعتى موجب شد تا شريعتى به مثابه ضديت با مطهرى و باند و دسته همراه او، در گوشه و كنار به روحانيت انتقادهائى بكند، يعنى تمامى انتقادات شريعتى به روحانيت در رابطه و هنگامه درگيرى او با مطهرى بود…

-دعوا و جنگ شريعتى و مطهرى براى حفظ تريبون ارشاد شدت گرفت. محمد همايون بنيانگذار اصلى ارشاد بيمار و در بيمارستان بسترى بود، نام شريعتى از ليست سخنرانان ارشاد حذف شده بود، شريعتى با شتاب به ديدن همايون رفت و باز همچنان با استفاده از زبان ساحرانه اش همايون را مجذوب خود ساخته و همه كاره حسينيه ارشاد شد. دكتر ناصر ميناچى نيز كه دوستى محكمى با شريعتى يافته بود، حامى او بود. بگونه اى كه به محض انجام يك سخنرانى، دكتر ميناچى خيلى سريع آن را روى كاغذ پياده مى كرد و فوراً به گونه كتاب چاپ مى كرد.
مرتضى مطهرى در آثار و سخنرانى هاى شريعتى تجسس نموده و موارد بسيارى ضد اسلام پيدا كرد، آنها را ليست كرده و نزد مراجع تقليد و روحانيون قم رفته و حكم تكفير دكتر شريعتى را گرفت. به گونه اى كه اكثر مراجع تقليد، عليه شريعتى و آثار غير اسلامى او فتوا صادر كردند…

برخى به على شريعتى مى گفتند كه چه اجبارى دارى كه حرف ها و نظريات خودت را به اسلام مربوط كنى تا دچار مشكل با روحانيون بشوى؟! بهتر نيست به عنوان يك روشنفكر لائيك حرف بزنى؟ خصوصاً كه حرف هاى تو هيچ ربطى به اسلام ندارد و همه افسانه هاى تخيلى ساخته ذهن تو است؟
-شريعتى جواب مى داد كه توده هاى مردم را با واژه اسلام مى توان به حركت درآورد و نه با چيز ديگرى.

و بدين رو بود كه او تمامى افكار و انديشه هاى غرب از ماركسيسم-لنينيسم گرفته تا تفكرات مائو و غيره را در قالب اسلام به جامعه ايران تزريق كرد.

وقتى ساعتى با عنوان «آرى اينچنين بود برادر» عليه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله سخنرانى كرد، كسى از او پرسيد، اهرام مصر و ساختن آن تمدن بزرگ چه ربطى به اسلام كه هزاران سال پس از آن آمده است دارد؟!
او پاسخى جز لبخندى بر لب نداشت و فردا همان سخنرانى يكى از شاهكارهاى ساحرانه او شده بود.
روزى كه طى يك نوشته، ابوذر غفارى را كه از قبيله راهزنان غفار بود و براى گريز از قبيله خود به اسلام پناه آورده بود يك سوسياليست بزرگ معرفى مى كرد كسى از او پرسيد، راهزنى هاى ابوذر چه ربطى به عرفان و دستبرد زدن تهيدست از دارا دارد؟ دكتر شريعتى سيگارى دود كرده و به پرسش كننده دقايقى خيره شد بدون آنكه سخنى بگويد… .

اما مرتضى مطهرى از پاى نمى نشست و با تلاش هاى بى امان خود موجب شد تا شريعتى را وادار كند تا در كارهايش بازبينى كند:

دكتر شريعتى آقاى محمدرضا حكيمى را كه از دوستان كودكى اش بود به عنوان تنها كسى كه حق دارد آثار او را نقد و تصحيح كند انتخاب كرد… .

اما محمدرضا حكيمى هرگز خود را آغشته به اين بازى نكرد، در همان سال هاى پيش به من گفت من هيچ دستبردى به آثار شريعتى نمى زنم، اما مسئولان جمع آورى مجموعه آثار شريعتى پيشنهاد دكتر بهشتى را پذيرفتند كه به نوشته هاى دكتر شريعتى پاورقى بزنند… .

مطهرى دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

مرتضى مطهرى جنگ خود با شريعتى و ملاهاى سرخ را به نجف نزد خمينى نيز كشاند.

مطهرى طى نامه اى ده صفحه اى مجاهدين خلق، سيدعلى خامنه اى و دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

تاكنون همه به اين باور بودند كه واژه «ماركسيست اسلامى» توسط ساواك ابداع گشته و به مجاهدين و شريعتى و ديگران اطلاق شده است. اما با مطالعه نامه مرتضى مطهرى به خمينى در هنگامه اى كه مقيم نجف بود درمى يابيم كه اين فتوايِ مرتضى مطهرى بوده است.

حتى واژه منافقين خلق براى مجاهدين خلق كه باعث قتل عام بيش از يكصدهزار نفر شد، توسط مطهرى و پيش از انقلاب به خمينى تلقين شد:

مطهرى در نامه خود به خمينى درباره مجاهدين مى نويسد:

«اينها در ابتدا يك گروه سياسى بودند ولى تدريجاً به صورت يك انشعاب مذهبى دارند درمى آيند درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان سياسى بود بعد به صورت مذهب درآمدند كوچكترين بدعت اينها اين است كه مى گويند به خودكفائى رسيده اند و مقام روحانى و مرجع دينى را رد مى كنند. «
در همين نامه مرتضى مطهرى از مجاهدين خلق، با عنوان منافقين خلق ياد مى كند.
مرتضى مطهرى درباره سيدعلى خامنه اى كه طيفى از جوانان طلبه را رهبرى مى كرد نيز به خمينى مى نويسد كه اين طلاب جوان نيز تحت تأثير افكار ماركسيستى قرار گرفته اند:
«برخى دوستان ما طلاب جوان و جوانان و دانشجويان را بر بغض و كينه روحانيون به استثناء شخص حضرتعالى پرورش مى دهند. «

مطهرى به سخنرانى هاشمى نژاد در مشهد نيز اشاره نموده و او را نيز همرديف خامنه اى متأثر از افكار چپ مى داند.
و جالب اين كه خود مطهرى معترف مى شود كه ماركسيست هاى اسلامى (به قول مطهرى) به خمينى ارادت دارند، يعنى رهبرى آنها در همان موقع نيز با خمينى بوده است. شايان يادآورى است كه شخص دكتر شريعتى نيز از خمينى تجليل كرده بود و حتى در دفاع از روحانيون گفته بود كه: زير هيچ قرارداد استعمارى را يك روحانى امضاء نكرده است.

البته در آن دوران كه هنوز روحانيون مصدر حكومت نبودند فرصتى هم نشد تا از دكتر شريعتى ساحر سخن بپرسيم كه استعمار قراردادهاى استعماريش را با سياستمداران مى بندد و البته دكتر شريعتى فراموش كرده بود كه جنگ هاى ايران را با روس مطالعه كند تا دريابد كه جهالت روحانيون موجب شد تا مناطق حساسى از ايران بزرگ را در پيمان هاى گلستان و جنگ هاى پيش و پس آن از دست بدهيم كه باعث اصلى آن روحانيون بودند و بس.

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى سند بسيار مهمى را در جهت اثبات ماركسيست بودن شريعتى ارائه مى دهد. مطهرى مى نويسد:

«تعهدى كه درباره اين شخص (دكتر شريعتى) دارم ديگر ملغى است. در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت مى باشم…

وى (شريعتى) مدعى شده است كه ملك، مالك و ملا هميشه در كنار هم بوده… اين اصل معروف ماركس است: مثلث دين، سرمايه و دولت» … .

در اين زمينه حق با مطهرى بوده است، زيرا چنانچه نوشتيم، دكتر شريعتى هر معجونى را كه از هر كجاى ذهن خود و تاريخ درمى آورد، يك چاشنى، «اسلام» به آن مى زد تا عوام پسند شود و شد و سرزمين ما چنين شد.
 

آيا با ملتى 30ميليونى و تيراژ كتاب هاى نيم ميليونى!
نويسنده بت مى شود يا نه؟!

هاشمى رفسنجانى در همان هنگامه هاى جنجال حسينيه ارشاد عضو هيأت هاى مؤتلفه اسلامى بود و مشغول بساز و بفروشى و خريد و فروش اتومبيل و غيره و چون مرتضى مطهرى نيز از فقهاى مؤتلفه اسلامى بود، بيشتر همپا و همراه با مرتضى مطهرى بود و نسبت به سيدعلى خامنه اى، سمپاتى كمترى در محافل عمومى به على شريعتى ابراز مى كرد. على شريعتى نيز رفسنجانى را در نشست هاى خصوصى اوستا بساز و بفروش مى خواند. اما رفسنجانى و خامنه اى رفاقت پايدارى با هم داشتند هر چند هاشمى در رابطه با مؤتلفه اسلامى مخفى كارى مى كرد و همه چيز را به سيدعلى خامنه اى نمى گفت يعنى پايدارى يك طرفه.

نامه مشترك مطهرى و بازرگان عليه دكتر شريعتى

يكى ديگر از كارهاى مرتضى مطهرى عليه دكتر شريعتى كه بسيار براى هواداران ساحر بزرگ سنگين آمد، نامه مشتركى بود كه مطهرى و بازرگان منتشر كردند. در آن نامه در پى پيشنهاد بازرگان، نوشتند كه اتهامات وهابيگرى و بهائيگرى به على شريعتى نادرست است بلكه به نوشته هاى او انتقادات و اعتراض هائى است كه مى بايست آثار وى زير نظر متخصصين اسلامى تصحيح شود. چنانچه خود شريعتى نيز طى نشست هائى با مطهرى، خامنه اى احمدعلى بابائى، فخرالدين حجازى و دكتر بهشتى و… . به انجام چنين كارى رضايت داده بود.
در يكى از اين نشست ها كه هنوز من نوار صداى آن جلسه را در اختيار دارم مطهرى بر بى اطلاعى روشنفكرانى چون دكتر شريعتى از اسلام تأكيد مى ورزيد و افرادى مثل على بابائى شديداً از دكتر شريعتى دفاع مى كردند و فخرالدين حجازى بين آسمان و زمين يكى به نعل مى زد و يكى به ميخ و سيدعلى خامنه اى نقش داور را بازى مى كرد و سعى بر آن داشت تا ميان مطهرى و شريعتى را به گونه اى جوش بدهد. اما در اواخر جلسه كه مرتضى مطهرى كلافه حرف هاى مخالف شده بود با خشم گفت: من بيش از اين نمى توانم ادامه بدهم زيرا كه وقت خوابم گذشته است و وقتى خواب من دير مى شود من كلافه مى شوم و قدرت تحمل ندارم.
يكى از حضرات حاضر گفت: ما داريم در حل مشكلات اسلامى و روشنفكرى كشور كوشش مى كنيم و كسانى در اين راه جان باخته و مى بازند، آنگاه آقا از وقت خوابشان سخن مى گويند.
پس از اين سخنان مرتضى مطهرى دست و پاى خود را جمع كرده و از خانه خارج شد، پس از آن تريبون جلسه كوچك به دست على شريعتى افتاده و شروع به سخن گفتن در رابطه با تخصص نموده و تخصص را نوعى بيگانگى از خود معرفى كرده و ساعتى جمع حاضر را سرگرم كرد و به طور كنايه مرتضى مطهرى را مسخره كرد.
اين جلسه چندى پيش از خروج دكتر شريعتى از كشور بود، در آن روزها و پس از ۱۸ماه زندانى كشيدن دكتر شريعتى در كميته مشترك ضد خرابكارى، دكتر رابطه جديدى با ساواك پيدا كرده بود و به گونه اى طرحى از دوستى را با چند تن از كادرهاى بالا ريخته بود. به گونه اى كه مرتضى مطهرى معتقد بود كه شريعتى «درس هائى از ماركسيسم» كه در كيهان چاپ مى شد را در هنگامه اقامتش در كميته مشترك ضد خرابكارى نوشته است زيرا كه در قسمتى از اين نوشته، دكتر شريعتى با در نظر داشتن اين كه در هنگامه جشن هاى ۲۵۰۰ساله با سخنرانى «آرى اينچنين بود برادر» وى به طور كنايه و با ذكر مصيبت كاذب از ساختن اهرام مصر، نظام پادشاهى و جشن ها را كوبيده بود، اين بار از تمدن شكوهمند ايران در قرن هاى گذشته و هويت ملى و افتخارات فرهنگى كه طى ۲۵۰۰سال از آن ايرانيان شده است سخن رانده بود…
يعنى علت عدم انتقال دكتر شريعتى به زندان اوين و يا قصر و نگهدارى وى در كميته مشترك ضد خرابكارى كه از امكانات رفاهى بهترى نسبت به يك زندان برخوردار بود، ارشادوى و توجه دادن او به تمدن و فرهنگ ۲۵۰۰ساله بود. كه وى اين آموزش را به خوبى فراگرفته بود و نتيجه آن همان نوشته مشهور «درس هائى از ماركسيسم» بود كه در قسمت نخست ماركسيست را نقد كرده بود و در قسمت دوم از فرهنگ و تمدن ۲۵۰۰ ساله سخن گفته و هويت ملى را ستوده بود.

در پى انتشار اين مطلب بود كه پيش از ساواك، مرتضى مطهرى باور كرد كه على شريعتى برداشت ماركسيستى از اسلام را شايد به زور ساواك رها كرده است و به سوى فرهنگ و تمدن ايرانى آمده است زيرا كه دين را يك ايدئولوژى خوانده بود… .

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى به اين مسئله اشاره نمود و نقد شريعتى را درباره ماركسيسم مطرح كرده بود…

البته خود مرتضى مطهرى نيز نقدى به ماركسيسم نوشته بود، اما مشهورترين كتاب او در آن هنگام «خدمات متقابل ايران و اسلام» بود. وى به ارزش هاى انديشمندان ايرانى كه در جهان اسلام آفريده شده بود اشاره كرده و ايران را اصلى ترين عامل خردمند بقاى اسلام دانسته بود… .

البته استاد محمدتقى شريعتى به من گفته بود كه بخش هاى بسيارى از اين كتاب را آقاى مرتضى مطهرى از روى نوشته هاى وى (استاد شريعتى) كپى گرفته است بدون اين كه از ايشان نامى بياورد و به خاطر دارم روزى كه فقط به خاطر پنج هزار تومان، آقاى مرتضى مطهرى با دكتر باهنر در دفتر حسينيه ارشاد در رابطه با حق تأليف همان كتاب به جنگ و دعوا مشغول بودند، مرحوم باهنر به طور كنايه اين مسئله را به مطهرى يادآورى كرد كه چگونه است براى كتابى كه اكثر آن نقل قول از دانشمندى ديگرى است مى خواهيد از دو جا (حسينيه ارشاد و دفتر نشر فرهنگ اسلامى) حق تأليف بگيريد.

مرتضى مطهرى آن روز با عصبانيت حسينيه ارشاد را ترك كرد البته پس از آن كه آقايان متعهد شدند تا پنج هزار تومان ايشان را در چند قسط پرداخت كنند.

پيش از آن كه به چگونگى خروج دكتر شريعتى از ايران بپردازيم و اندكى از برخوردها و كارهاى هاشمى رفسنجانى را در آن دوران شرح بدهيم، در رابطه با دكتر شريعتى كه به عنوان يك متفكر اسلامى شهرت يافته است، بايد اين جمع بندى را بكنيم كه:

-شعارهاى اصلى او يكى برگرفته از كارل ماركس بوده است (زور و زر و تزوير و يا تيغ و طلا و تسبيح و يا ملك و مالك و ملا كه همان تزكارل ماركس است با عنوان دين، دولت، سرمايه) .

-و شعار ديگر او آزادى، برابرى و برادرى شعار انقلاب فرانسه است كه روى تمامى سكه ها فرانسوى از همان زمانى كه دكتر شريعتى در پاريس بوده است تا به امروز نقش بسته است، همچنانكه بر سر در تمامى مدارس و دانشگاه ها نيز اين شعار به چشم مى خورد.

چند سخنرانى معدود وى نيز كه همزمان به صورت كتاب و در تيراژهاى نيم ميليونى چاپ و يا به طور رايگان و يا با قيمتى اندك به فروش مى رسيد: -يكى «آرى اينچنين بود برادر» بود با كمتر از ۳۰ صفحه كه هيچ ربطى به اسلام نداشت و شرح ساختن اهرام مصر را نيز دكتر شريعتى نادرست تشريح كرده بود زيرا وى ساحرانه مى گويد كه بردگان آنها را ساخته اند اما امروزه در تمامى كتاب هاى جهانگردى مصرى شرح داده شده است كه اهرام مصر توسط خود مردم مصر به طور افتخارى در ۴ماهى كه آب نيل بالا مى آمده و كارى نداشته اند انجام داده اند. .

-ديگرى كتاب «ابوذر غفارى» بود كه سوسياليسم را در قالب يك راهزن عرب تشريح كرده بود.

-كتاب ديگر «تشيع علوى، تشيع صفوى» بود، وى در اين كتاب مجلسى را كه با جمع آورى دهها جلد كتاب از روايات و احاديث رهبران اسلامى، چهره واقعى اسلام را معرفى مى كرده و مى كند را تكذيب كرده بود و تشيع را به عنوان يك حزب سياسى آن هم با توجيهاتى كاذب براى گرفتن قدرت سياسى معرفى كرده بود، در صورتى كه امام على براى كسب قدرت سياسى در زمان خلافت ابوبكر، عمر و عثمان هيچ تلاشى نكرده بود و حتى بعد از عثمان وى به زور و فشار خلافت سياسى را پذيرفت و فرزند وى امام حسن با دريافت امكاناتى قدرت سياسى را به معاويه واگذار كرد و سالار شهيدان امام حسين نيز كه به خاطر جنگ رقابتى با يزيد در رابطه با «اُرينب»، مجبور به ترك مكه و مدينه شد را در دو سخنرانى «شهادت» و «پس از شهادت» آنچنان واژگونه معرفى نمود كه امام حسين چه گوارا و حنيف نژاد دوران شد.

در صورتى كه تاريخ گواه است كه امام حسين پس از اين كه تأييدات قبائل را كاذب يافت به دائى خود آقاى شمر پيشنهاد نمود تا به ايشان اجازه بدهد تا به نزد پسر عموى خود آقاى يزيد رفته و با وى مذاكره و صلح كند. اما شمر كه رفته بود حسين را بياورد، سر حسين را براى يزيد برده و درخواست صلح و مذاكره وى را با خليفه ناشنيده گرفته و گفت تو مى خواهى با خليفه روى گرفتن استاندارى مصر توافق كنى. مصر از آن من است و هم خواهرزاده اش حضرت عباس را كشت و هم سر امام حسين را بريد… پس از امام حسين نيز هيچ يك از امامان تشيع در سياست دخالت نكردند حتى وقتى ابومسلم خراسانى نامه خلافت را براى امام جعفر صادق روان كرد، ايشان پيشنهاد خلافت ابومسلم خراسانى كه خلافت omaviyan را منقرض نموده بود را رد كرده و گفت ما در سياست دخالت نمى كنيم. حالا على شريعتى از كجا رفت و تشيع علوى، تشيع صفوى را آفريد و شيعه را يك «حزب تمام» معرفى كرد و با نوشتن امت و امامت حكومت ولايت فقيه (امامت) را براى امامت (گوسپندان و كوچك فكرانى كه نيازمند ولى و قيم هستند)، آفريد را بايد رفت و جستجو كرد تا بيابيم در كدامين كارگاه رنگ رزى و ساحرى و خوش سخنى ساخت و پرداخت و به ناف ملتى بست كه خود او پس از ۱۸ماه پذيرائى در كميته مشترك همه را فراموش كرده و به هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله اعتراف كرد؟

از سوئى من اين خبر را براى نخستين بار در جهان فاش كنم كه كتاب هاى چند صفحه اى و جزوه مانند دكتر شريعتى در تيراژهاى نيم ميليونى توسط حسينيه ارشاد چاپ و پخش مى شد و از هر كس كه سخن ساحرانه چون على شريعتى داشت اگر در يك جامعه ۳۰ميليونى، شما كتاب را با تيراژ نيم ميليونى، چاپ و پخش مى كرديد ناخودآگاه آن فرد تبديل به بت مى شد و در هر خانه اى كتابى از او يافت مى شد و دور از ذهن نبود كه به خاطر همان تزريق نيم ميليونى كتاب امر به خود او مشتبه بشود كه او پيامبر است، هر چند همسرش مثل خديجه او را قبول ندارد.

على شريعتى: پادشاه حامى طبقات محروم است!

آنگاه كه مقاومت دليرانه نسل نو و دانشجويان را در زندان هاى نظام اسلامى مى بينيم و اين پايدارى ها را با شرايط يكى از بزرگترين سمبل هاى انقلاب اسلامى در زندان محمدرضا شاه مقايسه مى كنيم، درمى يابيم كه اين نسل نو و جوان امروزى، از مهندس طبرزدى، دكتر آغاجرى تا باطبى و محمدى ها و ديگر عزيزانى كه سال هاست در زندان هاى مخوف اسلامى مقاومت مى كنند، واقعاً قهرمان ملى و جسورى هستند و براساس بازنگرى كوتاهى به تاريخ پيش از انقلاب و اسناد موجود در ساواك و خاطرات و يادها درمى يابيم كه در نظام به اصطلاح شديد پليسى ساواك و محمدرضاشاه، متهم به محض كوتاه آمدن، يا آزاد مى شد و يا از امكانات رفاهى برخوردار مى شد، چنانچه فقط در يك روز تعداد بسيارى اززندانيان سياسى كه حبيب الله عسگراولادى مسلمان نيز در ميان آنها بود فقط با گفتن سپاس شاهنشاه اززندان آزاد شدند.
از همه مهمتر افسونگر و به قول محمود فرجامى نويسنده روزنامه شرق تهران دوست دروغ پرداز ما، دكتر شريعتى را مى توانيم مثال بزنيم و بازداشت هاى او و نوع برخورد دو جانبه را در رابطه با او بررسى كنيم.
با در نظر داشتن اين كه دهها جوان معصوم و عاشق و پر شور و احساساتى فقط با داشتن و يا مطالعه كتابى از على شريعتى به زندان مى افتادند و اين بچه هاى پر شور واحساساتى معصوم آنچنان لجبازى و مقاومتى در بازجوئى ها مى كردند كه تحمل آزار و اذيت و شكنجه را براساس تبليغات دكتر شريعتى نوعى «اجرالهى» مى دانستند.
غافل از اين كه شخص دكتر شريعتى براساس اسنادى كه امروزه منتشر شده است هم با نيروهاى امنيتى همراهى و همكارى مى كرد و هم به گونه اى وانمود مى كرد كه او در راه خدمت به آرمان هاى اعليحضرت (محمدرضاشاه پهلوى) تلاش و فعاليت مى كند.

البته شايد برخى بگويند كه اينها همه شيوه هاى شيادانه و يا رندانه و يا نوعى برخورد شارلاتانيزم از سوى دكتر شريعتى با ساواك و نظام پادشاهى بوده است، اما اسناد منتشر شده ساواك درباره شريعتى مسئله را به اين سادگى ها مطرح نمى كند.

همسر دكتر: على شريعتى و هنر بازى دادن افراد

هر چند بايد نكته ها و كنايه هاى سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى (همسر دكتر) را درباره او مدنظر داشته باشيم كه با انتشار كتاب «طرحى از يك زندگى» برخى از حرف هاى دلشان را در نقد شخصيتى دكتر شريعتى كه در هنگام زندگى مشترك درگيرى هاى فراوانى با هم داشتند را به نگارش آورده است.

مثلاً در صفحه ۱۸۳ همين كتاب، خانم دكتر پوران، شريعتى را قهرمان «هنر بازى دادن افراد» معرفى مى كند.
و به راستى چنين بود، على شريعتى به سادگى عام مردم، حتى دوستان و ياران و خانواده اش را بازى مى داد و براى توجيه ايرادات خودش هزار و يك دروغ جعل مى كرد و آنقدر حرّافى مى كرد كه طرف مقابل ريشه كلام را فراموش مى كرد.

و يا همسر دكتر شريعتى در همين كتاب، صفحه ۱۷۰ اعتراف مى كند كه گاهى مردم از پر حرفى هاى شريعتى حتى در مجالس سخنرانيش خسته مى شدند:

«سخنرانى كه قرار بود فقط يكربع باشد، يك ساعت طول كشيد. مردم خسته شده بودند اما دكتر به عمد سخنرانى را طولانى كرده بود.»

و يا اين كه: على شريعتى درانجام دهها سخنرانى پر گو و افسونگرش هرگز تحقيق و تفكر نمى كرد، خانمش در اين باره مى نويسد:
… براى انجام سخنرانى هايش فرصت تحقيق قبلى نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مى گرفت…

و اين كمك گيرى از حافظه موجب مى شد تا دهها تضاد و تناقض در گفته ها و نوشته هاى ساحرانه او بيابيم.

البته مردم ما به پا منبرى بودن و حرافى، عادت كرده اند. نمونه اش همين برنامه هاى بيست تلويزيونى كه ماها داريم، صد نفر خطيب و سخنران و گوينده است كه مرتب جلو دوربين ها حاضر مى شوند و سخن مى گويند، مردم هم جلو جعبه هاى جادوئى مى نشينند و كلى لذت مى برند و هر برنامه سازى تعدادى هم مريد دارد كه تلفن مى كنند و فاكس مى فرستند و احياناً كمكى هم مى كنند. بر همين اساس فروش و مطالعه كتاب و نشريات حداقل در ميان ۷ميليون ايرانى مقيم خارج به طرز شديدى كاهش يافته است و فروش كارهاى هنرى موزيك و غيره نيز شديداً كاهش يافته است.
اين درد بزرگ در زمان على شريعتى هم وجود داشت.

سخنرانى هاى او در ارشاد توسط آقاى كاظم متحدين، جريرى و پرويز خرسند روى كاغذ پياده مى شد و پس از چاپ در تيراژ بالا پخش مى شد و چون از زيبائى ويژه اى برخوردار بود مورد توجه همه قرار مى گرفت كه شخص دكتر ميناچى مديريت ويژه اى بر اين كارها داشت.

پرويز خرسند هنرمند بود

پرويز خرسند خودش هنرمندى بود كه على شريعتى از ذوق و شوق او بهره مى برد و او را مى ستود. كارهاى جاودان پرويز خرسند از بهترين آثار نگارش قرن ماست: هابيل و قابيل، برزيگران دشت خون و آنجا كه حق پيروز است. شايد فاش ساختن اين اسرار، شگفتى هاى فراوانى براى خواننده پديد بياورد كه هر چند افرادى تحت تأثير شريعتى كشته شدند و يا زندانى و شكنجه شدند، اما خود او هر گاه كه با مقامات امنيتى روبرو مى شد، سعى در زنده و آزاد بودن خود داشت. بدين رو همواره با حرافى و افسانه پردازى، رضايت مأموران امنيتى را جلب مى كرد و خيلى زود بدون هيچ آزار و اذيتى آزاد مى شد و حتى آوانس هائى نيز مى گرفت…

وى در سال ۱۳۳۱ براى مدت كوتاهى بازداشت شد، اما آنچنان ماهرانه توانست با نيروهاى امنيتى برخورد كند كه بعد از كودتاى ۲۸مرداد نويسنده و گوينده راديوى مشهد شد. (از خرداد ۱۳۳۴ هفته اى دو برنامه راديوئى اجرا مى كرد) .

-در سال ۱۳۳۶ بازداشت شد و در كمتر از دو سال پس از آن توانست از موهبت بورس شاهنشاهى بهره ببرد و به پاريس برود.

پس از چندى براى شركت در مراسم ترحيم مادرش به ايران بازگشت هر چند به خاطر فعاليت هايش در پاريس، مى بايست دستگير شود اما به راحتى هواپيما سوار شده و به فرانسه بازگشت.
دروغ هاى بسيارى سراسر زندگى على شريعتى را در برگرفته است كه اين سخنان نادرست توسط خودش طرح ريزى و توسط خانواده اش بزرگ و در ميان عوام جا افتاده است.

مثلاً براى بازگشت على شريعتى به فرانسه با اين كه ممنوع الخروج بوده (يا نبوده) مى گويند كه نام او در مرز زمينى بازرگان ممنوع الخروج بود اما او با هواپيما خارج شد زيرا در فرودگاه ممنوع الخروج نبود. عوام هم اين را پذيرفته اند، در صورتى كه اينگونه مسائل نخست به فرودگاه ها ابلاغ مى شود و بعداً به مرزهاى زمينى و كلاً اگر كسى بخواهد دزدانه از كشور خارج شود از مرز زمينى عبور مى كند چون زمينى تق و لق تر است و فرودگاه ها كنترل بيشترى دارد… از اينگونه دروغ ها در زندگانى شريعتى فراوان است كه ما پيش از اين به شعارهاى اصلى او، تحصيلات او و دروغ نويسى تاريخ صدراسلام و غيره اشاراتى داشتيم.

ساواك: دكتر شريعتى براى عناصر افراطى بسيار مفيد است

از همه مهمتر زمان زندانى شدن آخر او در كميته مشترك ضد خرابكارى و يا برخوردهاى او با ساواك در سال ۴۷ است كه او شديداً هم انقلاب سپيد را و هم منويات پادشاه را و هم طرح هاى تمدن ايران را… تأييد كرده است.

به گونه اى كه تيمسار بهرامى رئيس ساواك مشهد يكى از حاميان درجه اول دكتر شريعتى بود. او طى گزارشات فراوانى به مركز، همكارى هاى دكتر شريعتى را مفيد دانسته بود:

«همانگونه كه مكرراً گزارش شده است دكتر شريعتى براى مأموران خارجى و عناصر افراطى بسيار مفيد است. به هر حال او چنانچه به درستى مديريت شود مى تواند براى ساواك و كشور مفيدتر باشد. (به مفيدتر توجه شود، يعنى تاكنون مفيد بوده، مفيدتر شود) اين شخص بسيار با معلومات است و روحانيت افراطى او را قبول ندارد در حالى كه چپ او را قبول دارد. ساواك خراسان معتقد است كه جلوگيرى از دكتر شريعتى به از دست رفتن اعتماد او به دستگاه و كشور مى انجامد و از آنجا كه او طرفداران زيادى دارد، اين ممكن است نتايج نامطلوبى به بار آورد. با اين حال اگر با برنامه اى و طرح سازمان يافته اى تحت كنترل باشد با توجه به تفكرات جديدى كه دارد (يعنى تغيير مواضع) مى تواند مفيد واقع شود.» (اسناد ساواك منتشر شده توسط سيد حميد روحانى) .

در مجموعه همين اسناد مى بينيم كه دكتر على شريعتى طى نامه اى به ساواك كه ملزم به نوشتن آن نبوده است به نظام پادشاهى ابراز دوستى نموده است. وى در مصاحبه هايش و مكاتباتش با ساواك هر چند از وضع برخى موارد اظهار ناخرسندى نموده و از آينده بيمناك بوده است اما انقلاب سپيد شاه و ملت و مبارزه ضد فئودالى دولت را تأييد نموده و شاه را ملى گرا و كسى كه مايل است حرف روشنفكران را بشنود معرفى نموده و از ساواك در دوران تيمور بختيار (كه در عراق بعد از اين كه مورد قهر قرار گرفته بود كشته شده بود) انتقاد كرده و ساواك تازه را ستوده و نوع برخورد آنها را با زندانى تأييد كرده است.
در همين اسناد منتشر شده ساواك توسط حميد روحانى، به نظر على شريعتى محمدرضاشاه شخصيتى فراطبقاتى و از همه وابستگى هاى طبقاتى آزاد است و مدعى شده است كه در ايران طبقه حاكم وجود ندارد.
على شريعتى كه اين سخنان را در سال ۱۳۴۷ نوشته است اضافه مى كند كه:

بر پايه تصميم شخص پادشاه اربابان زمين دار كه طبقه حاكم ايران را ساخته بودند و از بين رفتنشان ناممكن مى نمود، بناگاه نابود شدند و ساختار اجتماعى و طبقاتى ايران از بنياد دگرگون شد. على شريعتى محمدرضاشاه را حامى و پشتيبان طبقات محروم معرفى نموده و نوشته بود كه:
اعليحضرت قطعاً تصميم به ارائه هر چه بيشتر دگرگونى هاى اجتماعى بنيادين در هر جا كه ممكن باشد گرفته است.
شريعتى كه سابقاً خود عضو حزب سوسياليست هاى خداپرست بود و بينشى چپ و ماركسيستى داشت در سال ۱۳۴۷ تغيير موضع داده و مدعى مى شود كه وى حتى در نوجوانى در كنار پدرش در كانون نشر حقايق اسلامى ضد كمونيست بوده است. اما اين بازى دادن و دروغ على شريعتى دير نمى پايد و درست چند سال بعد در هنگامه اوج مبارزات چريك ها و مجاهدين، على شريعتى چپ و ماركسيست مى شود و درست آنگاه كه پس از سركوب چريك ها و مجاهدين، در سال ۱۳۵۲ بازداشت مى شود، ديگر بار على شريعتى تغيير مواضع داده و حتى شاگردان و دوستان و انديشه هاى ديروز خود را براى حفظ جانش، محكوم مى كند. بارى از سال ۱۳۴۷ و برخورد مثبت شريعتى با رژيم و حمايت تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان، فعاليت هاى شريعتى ديگر بار به طور شتابزده اى دنبال مى شود و او براى سخنرانى به دانشگاه هاى آبادان و تبريز و…. دعوت مى شود. ساواك تهران به برخى از سخنان على شريعتى در اين سخنرانى ها شك مى كند و از ساواك خراسان استعلام مى كند.

تيمسار بهرامى در گزارش خود به تهران مى نويسد كه طى مصاحبه اى با على شريعتى وى مدعى شده است كه هرگز گمان نمى كرده است كه رؤساى دانشگاه هاى كشور بدون مشورت و اجازه ساواك ازاو دعوت به عمل آورده باشند و شريعتى بر اين مسئله پا فشارى نموده است كه گمان او بر آن بوده است كه برنامه ها با آگاهى قبلى ساواك ترتيب داده شده است. شريعتى در همين مصاحبه با رئيس ساواك خراسان تأكيد نموده است چون در دو جبهه روحانيت و چپ فعاليت مى كند (ارتجاع سرخ و سياه) ساواك براى بهره گرفتن از سخنرانى هاى علمى او برنامه ريزى كرده است. در همين نوشته شريعتى اضافه مى كند كه او مطيع نظام پادشاهى است و اعتقادى راسخ به كشور دارد و مشتاق خدمت است. على شريعتى تأكيد مى كند كه تصميم بهره گيرى يا عدم بهره گيرى از او به نظر مقام هاى عالى كشور بستگى دارد و گفته شده كه او اظهاراتش را اينگونه پايان داده كه از حالا به بعد هر جا كه دعوت شوم به ساواك اطلاع خواهم داد و چند سال بعد كه شريعتى نقش مؤثرى در مديريت ارشاد دارد به ساواك پيشنهاد مى كند تا ارشاد را كنترل كند و نوارهاى سخنرانى ها را در اختيار ساواك مى گذارند. در سال ۴۷ دكتر شريعتى توسط دوست خود منصور بازرگان اظهار تمايل مى كند تا به سازمان مجاهدين خلق وصل شود.

حنيف نژاد: «با اين آدم ( شريعتى ) نمى شود كارى جدى انجام داد

منصور بازرگان قرار ديدار شريعتى با حنيف نژاد را در خانه پدرى خود سازمان مى دهد، حنيف نژاد سر قرار حاضر مى شود و بيش از يك ساعت چشم به راه شريعتى مى ماند. شريعتى مثل تمامى قرارهايش در خانه خواب مانده و سر قرار حاضر نمى شود.

حنيف نژاد به منصور بازرگان مى گويد: «با اين آدم نمى شود كارى جدى انجام داد.»

اما اين مسئله موجب نمى شود كه مجاهدين از حسينيه ارشاد و دكتر شريعتى براى دستيابى به اهداف و برنامه هاى خود بهره نبرند، آنگاه كه فعاليت هاى على شريعتى در ارشاد شدت مى يابد، بسيارى از اعضاى مجاهدين از آنجا به عنوان پايگاهى بزرگ بهره مى برند بگونه اى كه خانم ماه منير رضائى از بالكن حسينيه ارشاد اعلاميه هاى سازمان مجاهدين خلق را بر سر مردم مى ريزد و تعداد بسيارى از دوستان، همشهرى ها و شاگردان على شريعتى در ميان اعدامى ها و يا كشته هاى چريك ها و مجاهدين قرار مى گيرند.

مسعود و مجيد احمدزاده و اميرپرويز پويان، حميد توكلى، بهنام آژنگ، غلامرضا گالوى، سعيد آريان، ليلا زمرديان، محبوبه متحدين، حسن آلادپوش، پوران بازرگان، فاطمه امينى، سرگرد على محبى همه اينها كه كشته شدند رابطه صميمى و نزديكى با على شريعتى داشتند و يا دوست او بوده و يا مستمع حسينيه ارشاد بودند.
مجتبى طالقانى، منصور بازرگان، مهدى ممكن و دهها نفر ديگر كه بازداشت شدند اما جان سالم به در بردند نيز جملگى تحت تأثير كلام ساحرانه و افسونگر شريعتى بودند. اما خواهيم ديد كه پس از تمامى اين جانبازى ها، مرشد و معلم و سخنور شورشگر، على شريعتى، چگونه براى حفظ جان خود پس از بستن حسينيه ارشاد، ديگر بار ميهمان ويژه ساواك در كميته بوده و ازامكانات بالاى رفاهى برخوردار بوده و به سفارش نيروهاى امنيتى كتاب هاى علمى مى نويسد و پس از آن آزاد گشته و از كشور خارج شد.

دروغ، حسد و حرّافى! مشكل بزرگ تاريخ ما!

بدون شك اگر مخالفت مراجع تقليد و روحانيون با ارشاد و شريعتى اوج نمى گرفت، هرگز ساواك حسينيه ارشاد را تعطيل نمى كرد.

آيت الله ميلانى در مشهد كه رابطه بسيار نزديك و صميمى با استاد محمدتقى شريعتى (پدر على) داشت نخستين مرجعى بود كه عليه شريعتى فتوا صادر كرد و دو ماه پس از او روحانيون قم كارش را پى گرفتند. در برابر فتاوى مراجع، شاه نيز با بستن ارشاد موافقت كرد. توجيه مراجع به ويژه ميلانى اين بود كه پادشاه حافظ شعائر و سنن تشيع است، و كارهاى ارشاد (بدون مطهرى) و على شريعتى در ضديت با دين رسمى بوده و جوانان را منحرف مى كند و به سوى ماركسيست مى برد.

آيت الله ميلانى از اين كمك فقهى به پادشاه بهره برده و از ايشان خواست تا براى آزادى دو فرزندش كه به جرم حمل مواد مخدر در عراق زندانى بودند مداخله كند. اين مداخله نيز انجام شده و فرزندان آيت الله ميلانى از زندان عراق آزاد شدند. پس از كشته شدن تعدادى از چريك ها و مجاهدين در سال ،۱۳۵۰ على شريعتى مجبور شد به ياد آنان يك سخنرانى تاريخى در مسجد نارمك تهران انجام بدهد. عدم انجام اين سخنرانى در ارشاد به اين خاطر بود كه مسئولان حسينيه ارشاد دكتر ميناچى و دكتر شريعتى متضمن شده بودند تا تمامى نوارهاى سخنرانى ها در ارشاد را در اختيار ساواك قرار بدهند.

على شريعتى در سخنرانى مسجد نارمك با عنوان پس از شهادت به تجليل از مجاهدين پرداخته و كشته شدن در راه آرمان ها را ستوده و اين مورد را تشويق كرد. (نبرد مسلحانه و فدا و شهيد شدن در راه آرمان ها) پس از سخنرانى على شريعتى چراغ هاى مسجد را خاموش نموده و عليه نظام پادشاهى و به نفع چريك ها و مجاهدين شعار دادند. شريعتى در تاريكى مسجد و شب توسط چند تن از دوستانش محل را ترك كرد.
پس از اين سخنرانى شريعتى چند ديدار با ثابتى و معاونين وى داشت و ۱۹ آبان ۵۱ ارشاد شاهد آخرين سخنرانى على شريعتى بود و در روز دوشنبه ۲۲آبان ماه ۱۳۵۱ حسينيه ارشاد بسته شد.
پيش از بسته شدن دكتر ميناچى و شريعتى تهران را ترك كردند تا هنگام تعطيل در تهران نباشند.
پس از بسته شدن ارشاد، على شريعتى پنهان شد و در همين هنگام نامه اى به فرزند ۱۳ساله اش نوشت، فرزند وى در پى پيشنهاد يكى از دوستانش، اين نامه را در تيراژ بسيار بالائى تكثير نموده و به بهاى يك ريال فروختند. (البته براساس برخى از شواهد، على شريعتى زير نظر و كنترل ساواك به اصطلاح مخفى شده بود.)
پس از پخش اين نامه سازمان امنيت حساسيت بيشترى به شريعتى نشان داده و تصميم به بازداشت وى گرفت زيرا يكبار ديگر شريعتى عصبانى شده بود و در پى بستن ارشاد و ممنوعيت وى براى سخنرانى و غيره، در اين نامه به طور كنايه دستور جهاد داده بود:

«و آنگاه حق و باطل، خدمت و خيانت، زشتى و زيبائى با هم درگير مى شوند و جهاد آغاز مى شود.»
البته على شريعتى هرگز گمان نمى كرد كه فرزندش براى فروش يك ريالى اين نامه آن را علنى خواهد كرد. اما در خرداد ماه ۱۳۵۲ همزمان مأموران امنيتى به خانه على شريعتى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى (برادر خانم على) رفته و در جستجوى وى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى را بازداشت مى كنند. على شريعتى توسط پسرخاله اش جناب آقا اصغر منصورى كه انسان رعنا و مهربانى بود پنهان مى شود… يعنى از اين لحظه به بعد شريعتى نيمه مخفى بود نه از پيش از آن.
دكتر رضا و استاد شريعتى پس از چند بازجوئى در كميته مشترك ضد خرابكارى در اوين زندانى مى شوند، على شريعتى ماهها فكر مى كند، چه بايد كرد؟ بايد تسليم شد يا بايد از كشور خارج شد.
به گفته دكتر ناصر ميناچى، آخرين مشاوره على شريعتى، با هاشمى رفسنجانى در جلوى دبيرستان رفاه صورت مى گيرد، هاشمى رفسنجانى به وى مى گويد كه بهتر است خودش را معرفى نمايد و پيامدهاى آن را نيز بپذيرد.

على شريعتى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود

على شريعتى به همراه دكتر ناصر ميناچى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود. دكتر آزمون تلفنى با پرويز ثابتى تماس مى گيرد، ثابتى وعده مى دهد تا به محض انجام گفتگوئى با على شريعتى پدرش آزاد خواهد شد.
روز بعد على شريعتى در دفتر پرويز ثابتى حاضر مى شود، پس از يك گفتگو ثابتى از وى مى خواهد تا فردا ساعت ۱۰ بامداد خود را به رضا عطارپور (حسين زاده) كه از معاونين و بازجويان ساواك بود معرفى كند، (وى هم اكنون در آمريكا نمايشگاه فرش دارد و اطلاعات بسيار از اين دوران.)
شريعتى از فرداى آن روز به مدت ۱۸ماه تنها زندانى كميته مشترك ضد خرابكارى است كه بدون محاكمه و با برخوردارى از شرايط ويژه مشغول به نوشتن چند كتاب مى شود.

تلاش براى «زنده ماندن»

كميته مشترك ضد خرابكارى در پى تضادها و درگيرى هاى مقامات امنيتى، پليسى و ژاندارمرى در رابطه با نيروهاى چريكى و مجاهد به دستور محمدرضاشاه تشكيل شده بود كه در ساختمان مركزى شهربانى جاى داشته و جمعى از ساواك، شهربانى و ژاندارمرى آن را اداره مى كردند و حرف آخر را ساواك مى زد.
على شريعتى از نوجوانى آموخته و آن را تجربه نموده بود كه با حرافى، افسانه پردازى و بهره بردن از اختلافات موجود در دولت و نيروهاى امنيتى و پليس، شرايط را به نفع خود هدايت كند. وى به محض استقرار در كميته مشترك، تلاش ديرين خود را براى «زنده ماندن» آغاز مى كند.
در همان كميته اى كه افرادى تحت تأثير شريعتى به جرم چريك و مجاهد كشته، شكنجه و زندانى دراز مدت شده بودند، شريعتى شاخص ترين زندانى محترمى مى شود كه از امكانات بسيارى برخوردار مى شود.
به گونه اى كه زندانيان بسيارى چون نعمت ميرزازاده، هادى غفارى، كريمى و… هر يك به گونه اى تأييد كرده اند در صورتى كه ديگر زندانيان در شرايط سختى در بازداشت بوده اند، اما على شريعتى يك كتابخانه در اختيار داشته است، وسيله براى نوشتن، ريش تراش برقى، باز بودن مدام درب سلول ۵/۲ در ۵/۱ مترى، چنگال و راديو و روزنامه، سيگار و لباس و غذا از خارج، ميوه و امكانات ديگر چون ملاقات كه زندانيان ديگر از اين همه امكان بهره اى نداشته اند. به گونه اى كه على شريعتى در توالت زندان ميوه براى دوستانش چون نعمت ميرزازاده جاسازى مى كرده است.

البته فرزند شريعتى كه در هنگام بازداشت پدرش ۱۴سال بيشتر نداشته است برخلاف گواهى دهها زندانى كه شاهد تمامى اين امكانات بوده اند، طى اين سالها سعى كرده است تا به دروغ و براى پرده پوشى از فعاليت و همكارى هاى على شريعتى با ساواك در زندان، مدعى شود كه شريعتى چنين امكاناتى را نداشته است و فقط قرآنى در اختيار او بوده آن هم براى استخاره براى سربازها آن هم به مدت چند ساعت.
در مدارك به دست آمده از ساواك و نوشته هاى على شريعتى، در ۱۸ماه زندگى در كميته مشترك، عليه ماركسيسم و توجه به كوروش و تمدن ۲۵۰۰ساله درمى يابيم كه وى در آخرين بازداشت خود نيز توانست اعتماد و توجه رژيم را به نفع خود جلب نمايد و كسى كه با افسانه هاى سحرانگيزش جوانان را به مسلخ برده بود، خودش از معركه رندانه جان سالم به در ببرد و از امكانات بالائى نيز بهره ور شود.
به جز برخى از زندانيان سياسى، مأموران بلندپايه ساواك نيز اين مسئله را تأييد نموده اند كه على شريعتى در مدت ۱۸ماه اقامت در زندان كميته به سفارش ساواك عليه ماركسيسم كتاب مى نوشته است.
ايرج فريدى رئيس اداره كل ساواك در بازجوئى هاى بعد از انقلاب خود، اين معامله على شريعتى را با ساواك تأييد نموده است. دكتر جلال متينى نيز طى مصاحبه اى با يكى از مأموران ساواك صحت اين مسئله را گواهى داده است.

پيش از سال ،۵۲ على شريعتى در نوشته هاى خود آنچنان در دفاع از ماركسيست مطالب اغراق آميز نوشته بود كه حتى نقاط ضعف اين تفكر را توجيه و يا انكار نموده بود. وى در كتاب «انسان اسلام و مكتب هاى مغرب زمين» كه در روزنامه كيهان با عنوان درس هائى از ماركسيسم چاپ شد ۱۸۰ درجه پس از به كشته دادن دهها جوان تغيير موضع داده بود.

وى درباره ماركسيسم سابق بر آن نوشته بود كه:

«سوسياليسم به عنوان برابر طلب ضد سركوب، ستم و بهره كشى انسان به دست انسان براى همه آنها كه دين گرا يا نادين گرا هستند جذابيت دارد» (ص ۱۳۷ مجموعه آثار ۱۸ شريعتى) .

شريعتى از ماركس هم ماركسيست تر بوده و نوشته و گفته بود كه:

ماركس نه به ماترياليسم ديالكتيك كه به دترمينيسم ديالكتيكى باور داشت (ص ۲۲۴ م۱-۱۷) .

شريعتى آنچنان در تلاش ساختن يك ماركسيست اسلامى بود كه حتى نظريات قاطع اسلام و ماركس را تحريف مى كرد:
شريعتى نوشته بود كه در قرآن تعيّن گرائى وجود ندارد (ص ۱۰۳ مجموعه آثار) .

شريعتى در منحرف نمودن افكار و دفاع از ماركس مدعى شد كه:

مذاهبى كه ماركس به آنها تاخته است مذاهب چند خداگرا بوده اند.

وى در صفحه ۲۳۳ كتاب شماره ۱۷ خود مدعى مى شود كه ماركسيسم ضد ماده گرائى است (!) (دروغ و نيرنگ و افسانه پردازى تا چه حد) .

و نيز وى براى اسلامى كردن ماركسيست نوشته بود كه:

«ديالكتيك به اسلام نزديكتر است تا به منطق ارسطو (!)».

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى همخوانى ها را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد

 على شريعتى كه در هنگام سربازگيرى چريك ها و مجاهدين و درس هاى اسلام شناسى مدعى شده بود كه نه ماركسيست است و نه ماركسيست ستيز، آنچنان به تفكر ماركس دروغ هاى شاخدار بست كه از آنچه به اسلام بسته بود بزرگتر بود.

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى آن همخوانى هاى قيد شده در خطوط بالا را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد و در انسان، اسلام و مكتب هاى مغرب زمين كه با عنوان درس هائى از ماركسيسم در كيهان چاپ كرد، نوشت:

بايد بر اين تفكر پاى فشرد كه در ميان فلسفه اسلام و ماركسيسم اختلافات آشتى ناپذيرى وجود دارد (مجموعه آثار ۲۴) اين سخن شريعتى را با تعريف از ماركسيست كه در ده خط بالاتر آمد مقايسه بفرمائيد.
على شريعتى در اين نوشته با به فراموشى سپردن تمامى افكار ديروز خود در رابطه با اسلامى كردن ماركسيست و ماركسيستى نمودن اسلام نوشت كه كلاً اسلام و ماركسيست دو تفكر ضد يكديگرند كه هر يك خواهان نابودى ديگرى است. على شريعتى در نوشته هاى واپسين خود، تمامى آثار پيشين خود را در هنگامه حيات نفى نموده و بر آنها مهر ابطال زد از جمله، شهادت و پس از شهادت، آرى برادر، اسلام شناسى، ابوذر، شيعه يك حزب تمام و دهها نوشته و سخنرانى ديگر.
على شريعتى براى تخطئه كردن تلاش هاى مجاهدين و چريك ها، تير آخر را زده و گفت: اگر مكتبى جنبه اى از مكتبى ديگر را وام يا به خدمت بگيرد اين كار به تجزيه و شكست كامل ناخالص خواهد انجاميد. (ص۱۲۳ مجموعه آثار ۲۴) .

اين سخن نفى تمامى نوشته هاى پيشين خود او نيز بود كه انديشه ها و مكتب هاى اگزيستانسياليسم، پروتستانتيزم و باورهاى گورويچ و سارتر و فرانتس قانون و لوئى ماسييون را تبليغ نموده و به اسلام ذهنى خودش دوخته بود.

در كتاب ۷ صفحه ۷۲ او مى خوانيم:

خداوند به ماده پرستى كه نماز نمى خواند اما با درك مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت مى كند با نگاه مهربان ترى مى نگرد تا به مؤمنى كه نماز مى خواند وبا اين حال به دليل درك نكردن مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت نمى كند. كسى كه ادعاى پيغمبرى، رهبرى و سلطنت كرده بود و مرتب تغيير موضع مى داد اين بار از طرف خدا هم حرف مى زند و به سادگى و عوام فريبى آنچنان يكشبه ضد ماركسيست شد كه مستمعين ديروز ارشاد او نتوانستند آرام بنشينند و اعلاميه اى عليه وى منتشر نمودند. به ويژه آنگاه كه اعلام شد مقاله شريعتى در كيهان با عنوان «ماركسيسم عليه اسلام» چاپ خواهد شد.

رابطه بريدن على شريعتى و انشعاب در سازمان مجاهدين و كشتار بچه هائى كه به اسلام باور داشتند

به گفته برخى از پژوهشگران و ناظران صاحب نظر رويدادهاى معاصر ايران، انشعاب در سازمان مجاهدين خلق و قتل و كشتار بچه هائى كه به اسلام و ماركسيسم باور داشتند، بى رابطه با بريدن على شريعتى نبود. جوانانى پر شور مثل مجيد شريف واقفى، لباف و….

كه تحت تأثير كلام هاى افسونگر و شيادانه على شريعتى مبارزه مسلحانه را برگزيده بودند و از رنگ باختن هاى هر دوران او در رابطه با ساواك و حكومت بى خبر بودند، پس نمى توانستند مورد اعتماد چپ هاى راديكال باقى بمانند، آنها گمان مى كردند كه همه كسانى كه چون على شريعتى به گونه اى التقاطى و موسمى و فرصت طلبانه به آرمان هاى چپ روى آورده اند، هر گاه با چند جلسه مصاحبه و يا مطالعه چند كتاب پى ببرند كه ميان اسلام و ماركسيست و ديگر تفكرات چپ قرن ها فاصله است، خيلى زود خواهند بريد و تغيير موضع خواهند داد و مى توان مدعى شد كه اين نگرش كه نمونه بارز آن معلم انقلاب اسلامى و افسونگر جوانان مؤمن و صادق بود، چپ هاى مجاهد را به آنجائى كشاند تا بچه هاى معصوم را مظلومانه بكشند، به ويژه اين كه انشعابيون هم تجربه كميته مشترك داشتند و هم از چگونگى زيست على شريعتى در آنجا آگاه بودند و در كميته مشترك بارها مأموران شريعتى را با زندانيان جوان روبرو مى كردند و به آنها تفهيم مى كردند كه معلم شما اينگونه با ما همكارى مى كند، ديگر شماها چرا مقاومت مى كنيد، آرى جان من شيرين است اما جان تو اى جوان!
خود على شريعتى پس از آزادى ۱۸ماهه، افسانه هاى مختلفى را براى رد گم كردن اقامتش در هتل كميته مشترك ساخته بود تا در برابر اطلاعات و برخوردهاى خشنى كه از آنجا در رابطه با جوانان مقاوم در سطح شهر و كشور پخش شده بود، وى برخوردى رندانه از خودش را در تاريخ ثبت كند.

مثلاً افسانه پردازى هاى قتل هابيل و تيمسار زندى پور.

نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» موجب خونريزى در ميان نسل جوان آن دوران شد

 بارى نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» يكبار ديگر موجب خونريزى در ميان نسل نو و جوان آن دوران شد. مجاهدين چپ بچه مسلمان ها را كشتند و ساواك خود آنها را از بين برد.
در سال ۵۵ پس از همه گير شدن پشت كردن شريعتى به شاگردان ديروزش، مجاهدين انشعابى با صدور بيانيه اى رسماً اعلام نمودند كه اسلام را رها كرده و تشكيلات آنها بر پايه ماركسيسم استوار است و ضمن تاختن به اسلام و روشنفكران اسلامى چون على شريعتى او را به نقد و نكوهش كشيدند. در آن اعلاميه آمده بود كه تجديدنظرطلبان اسلامى از سيدجمال تا شريعتى توانائى توضيح رويدادها و دشوارى هاى نوين اجتماعى اقتصادى و سياسى را ندارند. آنها با محكوم نمودن اسلام سياسى به عنوان تفكرى بى تحرك و نازا نوشتند كه هرگونه تلاش سياسى و آزاديبخش استوار بر دين بى درنگ كهنه و مهجور مى شود. در اين اعلاميه آمده بود كه مجاهدين مسلمان بنيانگذار، مكتب انقلابى ماركس را بررسى و از آن بهره هاى فراوان برده بودند.
بدينسان بود كه تئوريسين نخستين واژه «ماركسيست هاى اسلامى»، مرتضى مطهرى و ديگر روحانيون به آرمان خود رسيده بودند، آن هم با قلم ساحرانه على شريعتى. هم نيروهاى چريكى و مجاهدين منهدم شده بودند هم واژه اسلام از آنها گرفته شده بود و هم معلم بزرگ و پر شور آنها تجديدنظر كلى و بنيادين نموده بود و هم همو (على شريعتى) براى نقد ماركسيسم از نوشته هاى مرتضى مطهرى در نقد ماركسيسم و «علل گرايش به ماديگرى» بهره برده بود.

مسئله آزادى از زندان يك دروغ

 يك دروغ ديگر كه توسط خانواده شريعتى در تاريخ معاصر ثبت شده است، مسئله آزادى وى از زندان است. على شريعتى در شب عيد نوروز ۱۳۵۴ كه آخرين روز اسفندماه ۱۳۵۳ بود و در آن سال جشن چهارشنبه سورى با نوروز يكى شده بود آزاد شده و با اتومبيل ساواك تا جلو درب خانه اش همراهى شد. آخرين روز اسفند ۱۳۵۳ مى شود ۲۰ مارس ،۱۹۷۴ خانواده شريعتى تاريخ آزادى شريعتى را يك روز ديرتر رايج نموده اند كه در آن صورت مى شود اول فروردين ماه ۱۳۵۴ تا بتوانند آن را به سال ۱۹۷۵ بكشانند.

با انجام اين بازى رندانه يعنى جلو بردن يك روز تاريخ ايرانى، وارد سال جديد مى شوند كه سال جديد ايرانى يكسال، سال ميلادى را نيز به پيش مى برد. با اين پيش بردن سال، آنها دروغ ديگرى را به تاريخ تحميل مى كنند و آن اين كه در پى ديدار محمدرضا شاه در الجزاير (۵مارس ۱۹۷۵ در كنفرانس اوپك) وزيرخارجه وقت اين كشور كه از دوستان هم كلاسى على شريعتى بوده است، آزادى او را از شاه تقاضا كرده و شاه به محض بازگشت به ايران دستور آزادى على شريعتى را داده است.

در صورتى كه اولاً كنفرانس اوپك ۳۵۰ روز بعد از آزادى شريعتى يعنى در مارس ۱۹۷۵ صورت گرفته است.

دوم اين كه رئيس جمهور كنونى الجزاير عبدالعزيز بوتفليقه هرگز در فرانسه تحصيل نكرده و او يك نظامى بوده است و در هنگام حضور على شريعتى در پاريس او در الجزاير بوده است. (وزيرخارجه آن وقت الجزاير). سوم اين كه در جاهائى ديگر اسم وزيرخارجه الجزاير را عبدالطيف خميستى نقل كرده اند كه اين فرد هم هرگز با شريعتى رابطه اى نداشته است و كلاً اين كه على شريعتى در هنگامه حضورش در پاريس با هيچ مقام بعد از استقلال الجزاير رابطه و تماس نداشته است. زيرا پيروزى انقلاب الجزاير در سال ۱۹۶۲ است و على شريعتى در سال ۱۹۶۴ به ايران بازمى گردد يعنى ۲سال از اقامت او در پاريس همزمان بوده است با استقرار دولت مستقل الجزاير. آنگاه چگونه مقامات دولتى الجزاير كه از سال ۱۹۶۲ قدرت سياسى داشته اند و سال هاى پيش از آن در الجزاير ومراكش سرگرم نبرد و مبارزه بوده اند، مى توانند ۲سال بعد از استقرار حكومتشان با على شريعتى همكلاسى باشند!؟

در تفكر وانديشه ها و شرح حال هاى نوشته شده در رابطه با على شريعتى دهها دروغ بزرگ موجود است كه اين دروغ آنچنان در همه جا، جا افتاده است كه حذف آن ازاذهان و تاريخ كار ساده اى نيست. زيرا به سبك بسيار زيبا و شيرينى توسط خود شريعتى جعل و در تاريخ معاصر ما نوشته شده است. ما سه كلام بزرگ به يادگار داريم كه نيكى در پندار، گفتار و كردار است. من در برابر اين سه نيكِ اهورائى مايلم سه درد و بيمارى تاريخى را نيز بيان كنم و از همه بخواهم كه همواره از يزدان پاك بخواهيم كه آن سه نيك را به ما ارزانى كند و اين سه بدِ اهريمنى را از ما و تاريخ ما بگيرد: حرافى، حسد و دروغ.

ساواك پشتيبان دكتر شريعتى بود؟!

چند ماه پيش كه بحث دكتر شريعتى را آغاز كرديم تيتر ما چنين بود كه «اينبار شريعتى ها مى آيند. بهوش باشيم.» ديرى نپائيد كه در كمتر از سه ماه اين نظريه در صحنه سياسى كشور هويدا شد و آقاى ميرحسين موسوى كه سال ها با انديشه و تفكر و عمل ماركسيستى رئيس دولت جمهورى اسلامى بود، ديگر بار به عنوان نامزد رياست جمهورى براى انتخابات سال آينده از سوى به اصطلاح اصلاح طلب ها مطرح شد.
ميرحسين موسوى از جمله پيروان دكتر على شريعتى است كه شديداً به ماركسيست اسلامى باور داشته و عملاً اين تفكر را در هنگام نخست وزيرى خود به ورطه عمل رسانده و جامعه ايران را به تقليد از اتحاد جماهير شوروى و آلبانى و غيره، كوپنى و كمونيستى نمود. اما با نام جمهورى اسلامى و دولت اسلامى.
نيروهاى اطلاعاتى رژيم با فراهم نمودن زمينه روانى كشور، در ارديبهشت و خرداد، طى برگزارى يادواره هائى براى دكتر شريعتى و استفاده از فرزندان تبعيدى وى كه سال ها در خارج شعار اپوزيسيون مى دادند، سخنرانى ها و جلساتى را در تهران برگزار كردند و در مدح و ستايش دكتر على شريعتى پرداختند. همزمان با طرح اين مسئله از سوى ما و انعكاس گسترده آن در داخل كشور، شخصيت ها و فرهيختگان بسيارى نيز به ميدان آمده و نقد على شريعتى را دنبال كردند.
به گونه اى كه خود من هر هفته دهها فاكس و ايميل و تلفن از ايران دريافت مى كرده و مى كنم كه اين عزيزان در پى مطالعه نمودن نيمروز از طريق اينترنت، از تحليل ها و خبر رسانى ها و افشاء نمودن ناگفته هائى از تاريخ معاصر آگاه گشته و از اين آگاهى شادمان بوده و هستند.

پيش از اين آگاه شديم كه چگونه على شريعتى يكشب و يك سال ماركسيست بود و يك روز و يك سال ديگر براى حفظ جان، ضد ماركسيست مى شد و يا يكبار ضد تاريخ و تمدن. كهن ايران بود و گاهى ديگر مداح تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.

على شريعتى شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود

و آئين مهر و ميترا را آئين جادوگرى مى داند

 على شريعتى در باور و انديشه درونش يك ماركسيست دگماتيسمى بود كه هدف، وسيله را برايش توجيه مى كرد. وى با پايدارى در تفكر ماركسيستى، شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود. (هر چند در هنگامه اقامت ۱۸ماهه اش در كميته مشترك بسيار مداح و مبلغ فرهنگ و هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.) دكتر على شريعتى در كتاب اسلام شناسى خود، آئين مهر و ميترا را كه حافظ شيراز به داشتن آن افتخار مى كند و علامه طباطبائى نيز با صراحت كامل مى سرايد كه بود كيش من مهر دلداده ها

پرستش به مستى است در كيش مهر

اين را على شريعتى آئين جادوگرى مى داند.

در آغاز سخنرانى «آرى اين چنين بود برادر» هنرمند دروغ پرداز و افسونگر ما با يك آب و تاب مظلومانه اى افكار شنوندگان را به گونه اى رندانه تحت تأثير قرار مى دهد كه بله آقا تشريف برده بودند به مصر تا از اهرام ثلاثه و عجايب هفتگانه ديدن بفرمايند كه ناگهان توجه اين افسونگر دروغ پرداز به دخمه هائى جلب مى شود و از راهنما مى پرسد و راهنما مى گويد كه آنها گورستان سى هزار برده اى است كه در هنگام حمل سنگ هاى اهرام جان سپرده اند. كل اين موضوع دروغ است. در تاريخ مصر چنين چيزى ابداً مطرح نشده است كه تمدن مصر توسط برده ها ساخته شده باشد و يا اين كه گورستانى از سى هزار نفر برده، آن هم بردگانى كه اهرام مصر را ساخته اند.
پس از آن خيلى زود روشن مى شود كه چرا على شريعتى چنين دروغ شاخدارى را به تمدن مصر نسبت مى دهد. زيرا كه سريعاً مسئله را به خودش و تاريخ و تمدن ايران پيوند مى دهد:»رفتم در كنار دخمه ها نشستم و ديدم چه رابطه خويشاوندى نزديكى است ميان من و خفتگان اين دخمه ها. هر دو از يك نژاديم.»

حالا ما در نظر نداريم تا وارد بحث هاى نژادى بشويم زيرا كلاً طرح اين مسائل غير انسانى است. اما اين افسونگر

شيرين سخن دروغ پرداز چه آسوده و راحت، عزيزان آفريقائى

را با ايرانيان هم نژاد مى پندارد:»و چون ديگر بار به اهرام عظيم نگريستم ديدم كه چقدر با آن عظمت و شكوه و جلال بيگانه ام. يا نه. چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن كينه دارم. ديوارچين را هم پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگينى سنگ هاى عظيم را تاب بياورد و درهم شكست، در جرز ديوار گذاشته شد.
… ديدم تمدن يعنى دشنام، يعنى نفرت يعنى كينه، يعنى آثار ستم هزاران سال برگرده و پشت من و ديدم چنان است كه پندارى همه آنهائى كه در دل دخمه ها خفته اند، برادران منند.»

على شريعتى تاريخ چين و مصر را نيز زير ضربات دروغين خود مى گيرد

على شريعتى نه تنها تاريخ اسلام و ايران را تحريف مى كند، بلكه تاريخ چين و مصر را نيز براى زدن تمدن شكوهمند ايران زير ضربات دروغين خود مى گيرد و آنچه را خود مورخين مصر و چين ننوشته اند، ايشان خواب نما شده و مطرح مى كنند تا بتواند به سادگى تمدن هزاران ساله ايران را دشنام و نفرت و كينه بنامد.
و جالب اينجاست كه ستم و ظلمى كه مهاجهان تازى به ما روا داشتند و با از بين بردن تمدن كهن ما به دهات و روستاها و شهرهاى ما حمله كرده و ما را چون چهارپايان به كار بردگى گرفتند و فروختند را على شريعتى به حساب تمدن پيش از اسلام مى گذارد.

«تو رفتى و ما همچنان در كار ساختن تمدن هاى بزرگ، فتح هاى نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مى آمدند و چون چهارپايانمان مى گرفتند و مى بردند و به كار ساختن گورهاشان مى گماشتند.»
حالا بايد از اين آقاى متفكر و انديشمندى كه ميليون ها انسان را افسون كرده است، پرسيد كه در كجاى تاريخ ايران برده ها گورساز شاهان بوده اند؟

على شريعتى مسئله اى را كه خودش در تمامى دوران زندگيش از آن بهره گرفته است را به حساب تاريخ گذاشته و بسيار شيرين آن را مطرح مى كند كه:

«گاهى ما را به جنگ مى بردند، جنگ عليه كسانى كه نمى شناختيم و شمشير كشيدن به روى كسانى كه نسبت به آنها هيچ كينه اى نمى ورزيديم… دو گروهى كه با هم مى جنگيدند بدون اين كه هم را بشناسند و براى كسانى كه با هم نمى جنگيدند اما هم را مى شناختند.»

عين اين سخن على شريعتى، عملكرد خود اوست. يعنى از سال ۱۳۳۲ با رژيم پادشاهى و نيروهاى امنيتى آشنا مى شود و در مراحل مختلفى از ايران گرفته تا پاريس و ديگر بار در ايران و در هنگام تأسيس سازمان هاى چريك هاى فدائى خلق و مجاهدين خلق، جوانان را تشويق به شورش و انقلاب ماركسيستى و غيره مى كرد و آنها را با دولت و بعدها با ساواك درگير مى كرد، اما تا خودش گير مى كرد، چون آن مقامات بالا را مى شناخت و از سوى آنها حمايت مى شد، به راحتى از معركه خارج مى شد اما جوانان معصوم و بى گناه و عاشق كه جذب حرافى ها و دروغ پردازى هاى اين رند افسانه پرداز شده بودند در مخمصه ها گير مى كردند و تمام زندگيشان تباه مى شد. چه بچه هائى كه در خارج از كشور توسط وى منحرف شده بودند، چه بچه هائى در داخل كشور زير فشار و شكنجه و محروميت از درس و كار و غيره. اما او راه خود را مى پيمود. يعنى بسيارى از سخنان شريعتى شامل حال خودش مى شود. از جمله همين شناخت سران و قربانى شدن عاشقانى كه هم را نمى شناسند. يك طرف عاشق آرمان هاى انسانى و غيره، طرف ديگر عاشق خدمت به ميهن و امنيت كشور و انجام وظيفه و آن بالا ديگرانى كه با هم ساخته اند.

دكتر على شريعتى آنچنان مجذوب ماركسيست شده بود كه تمامى انديشه ها و اديان كهن ايرانى را نفى مى كرد:
«برادر! ديگر بار در كام نااميدى بوديم كه اميدى به ما نمدنمان خواند. پيامبران بزرگ برخاستند. زرتشت بزرگ، مانى بزرگ، بوداى بزرگ، كنفسيوس حكيم، لائوتسوى عشق….

اما برادر اين مبعوثين خدايان از خانه بعثتشان فرود مى آمدند و بى هيچ اعتنائى به ما و بى هيچ نام و يادى از ما راهى كاخ و قصرى مى شدند….

زرتشت در آذربايجان مبعوث شد و بى آن كه به ما تازيانه خوردگان… سخنى بگويد به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما بريد.»

اين تحليل افسونگرانه و شيرين سخن شريعتى سراپا دروغ است. زيرا زرتشت را جهان مى شناسد و مى داند كه او كه بود و چه كرد و از همه مهمتر مرگ پر افتخار اوست. زرتشت در دفاع از آب و خاك ايران زمين در جنگى با مهاجمان و تازيان غير ايرانى، در جبهه جنگ جان داد اما على شريعتى آن مردبزرگ را تحقير مى كند و براى مانى نيز دروغى بزرگتر مى گويد، درباره مانى كه به فتواى كرتر به قتل رسيد و جانش را فداى انديشه اش كرد و امروز جهان به او مى بالد مى گويد:

«و مانى از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنى را در گوش ما زندانيان ظلمت زمزمه كرد. اما گفتار روشنش را در كتابى پيچيد و به شاپور ساسانى هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب شاپور هند و بلخ را گشت و بعد اين چنين مان شكست و شكستمان را سرود.»
چنين هجوم ناجوانمردانه و نابخردانه اى كه على شريعتى با آن سبك سخن زيبا و سحرآميزش به فرهنگ و تمدن و انديشه و خردمندان كهن ايرانى چون زرتشت و مانى روا داشت، استعمارنوين و بيگانگان ايران ستيز با سال ها جنگ نمى توانستند، ايرانى را به دستاوردهاى پر افتخار كهن و باستانش بدينسان بدبين و دشمن كنند.
على شريعتى تصميم قاطع گرفته بود تا تمامى مظاهر تمدن و ترقى كهن ايران را زير پا نهاده و تحقير كند و به عكس صدر اسلام را ماركسيست و سوسياليست معرفى كند زيرا كه نظام پادشاهى از دروازه هاى تمدن بزرگ و جشن هاى ۲۵۰۰ ساله مى گفت و پادشاه را آريامهر مى خواندند و او مى بايست براى شوراندن تهيدستان و حتى روشنفكران ناآگاه چه آنان كه به دين باور دارند و چه آنان كه بى دين هستند، اسلام را با شعارهاى ماركسيستى رنگ نمايد و از آن تابلوهائى زيبا بسازد كه دل هر شنونده اى را بفريبد:
و جالب اين كه در همين جزوه ۳۲ صفحه اى «آرى اين چنين بود برادر» در يك صفحه و با اختلاف چند خط تضاد بزرگى در گفته هاى شريعتى مى يابيم. او وقتى از پيامبر اسلام ياد مى كند مى گويد:
«گفتند يتيمى بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه گوسفندان را مى چرانيده است. گفتم عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است؟»
دكتر على شريعتى افسانه پرداز و افسونگر بزرگ قرن ما آنچنان پر شتاب توسن استحمارش را مى تاخت كه درست سه خط بعد يا ۳۰ثانيه پس از آن كه از مبعوث شدن يك چوپان به پيامبرى متعجب است خودش مى گويد كه:
«گفتند او آخرين حلقه سلسله چوپانان است و اجدادش همه رسولان چوپان. از شوق يا از هراسى گنگ بر خود لرزيدم كه براى نخستين بار از ميان ما پيامبرى برخاسته است؟»

على شريعتى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است

 على شريعتى بدون شك برخوردار از يك حمايت بسيار قوى در داخل دستگاه و سيستم حكومتى بود و به گونه اى كه همگى با هم نظام پادشاهى را به مسخره گرفته بودند و آن دستگاه هاى بزرگ و پر طمطراق، سخنان راديكال و تند على شريعتى را به تملق هايش از شاهنشاه مى بخشيدند.
به عنوان مثال شريعتى خودش اعتراف مى كند كه با دستور ساواك سخنرانى هائى انجام داده است:
به من گفتند از طرف ساواك دستور داده شده شما سخنرانى بكنيد (شركت نفت، دانشگاه تبريز و غيره) ولى اجازه ندهيد دانشجويان سئوال كنند. من هم به همين نحو عمل نمودم. ساواك مشهد مى داند كه من از طرف آخوندها و چپى ها تا چه حد مورد اهانت قرار مى گيرم. آنها مى گويند دولت دكتر شريعتى را از اروپا آورده كه با آخوندها و چپى ها مبارزه كند. به هر حال من مطيع دستگاه هستم. (اسناد ساواك)
رابطه على شريعتى با دستگاه هاى امنيتى آنقدر خوب بوده است كه در سال ۱۳۳۴ مى توانسته رئيس راديو را عوض كند. خود شريعتى طى دستخطى كه در اختيار است (نامه اى كه به پسر عمه اش نوشته است) مى نويسد:
«روى مبارزاتى كه بين ما و رئيس تبليغات راديو مشهد درگرفت بحمدالله توانستيم رئيس راديو مشهد را كه آدم خوبى نبود بركنار كنيم و اداره آن اكنون دست يكى از دوستان خود ماست و از اين لحاظ من هم (على شريعتى) هفته اى دوبار در راديو صحبت مى كنم يكى روزهاى سه شنبه از ساعت ۵/۵ بعدازظهر و يكى هم در برنامه مخصوص روزهاى جمعه.» (طرحى از يك زندگى ص ۳۰۱) .

برخلاف آنچه برخى در تلاشند تا على شريعتى را ضد پادشاه معرفى كنند، وى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است كه پيش از اين به چند مورد اشاره شد:
«ناگهان با يك تصميم شخصى شاهنشاه همه اين نيرو تغيير جهت داد.»
و يا آنچه اكنون مرا كاملاً معتقد كرده است (به نظام پادشاهى) اين اصل كلى است كه اكنون رژيم سياسى ايران و در رأس آن شخص اعليحضرت همايونى تصميم قاطع دارند كه بيش از پيش در هر زمينه اى به تحولات عينى و ريشه اى اجتماعى دست زنند.»

اگر دكتر شريعتى در يكى از سخنرانى هاى عموميش اين تملقات به اعليحضرت همايونى را و يا همكارى مداومش را با نيروهاى امنيتى علناً مطرح مى كرد هرگز صدها جوان بيچاره و ناآگاه گول او را نمى خوردند تا براى خواندن يك كتاب مورد آزار قرار بگيرند. يعنى برخلاف اين جو كاذبى كه حول على شريعتى طى اين ۲۵سال راه افتاد، وى يك تله واقعى بود براى نسل جوان در دوران محمدرضاشاه، تا جوانان پر شور و انقلابى چه آنها كه هدف مبارزه مسلحانه داشتند و چه كسانى كه در خط مخالفت عقيدتى با رژيم بودند در قالب كارهاى شريعتى ابراز وجود نموده و به دام رژيم و دستگاه امنيتى بيفتند.

اصلى ترين مسئله زندگى مرموز شريعتى كه بدون شك با آگاهى و ذكاوت ويژه در خدمت سرويس اطلاعاتى بود، جريان خروج او از كشور است.

براساس چند سند بر جاى مانده از ساواك آنگونه پيدا است كه على شريعتى بدون اجازه دستگاه از كشور خارج شده است. وجود اين اسناد دليل قاطعى بر اين مسئله است كه على شريعتى توسط بخشى از ساواك حمايت مى شد، البته دو نفر از مأموران بلندپايه كه هم اكنون در قيد حيات نيستند، فريدون كمانگر و جمالى يا كمالى، مثل تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان مجذوب فريب و افسانه سازى و افسونگرى شريعتى شده بودند بگونه اى كه اين دو مأمور ساواك نيز حرف تيمسار بهرامى را زده و حتى در پائين اسناد ساواك اظهار عقيده كرده اند كه على شريعتى به رژيم معتقد است و مى تواند خدمتكار خوبى باشد.

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك عملى شد

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك كه هم اكنون در قيد حيات است عملى شد. پس از مرخصى شريعتى از كميته مشترك ضد خرابكارى، شخصيتى از ساواك مرتب براى ديدن وى به خانه اش در كوچه نادر پلاك ۱۰ جمشيدآباد شمالى مى آمد و در يكى از همين ديدارها دو سال و اندى پيش از آزادى او به شريعتى پيشنهاد كرد تا پاسپورت تازه اى گرفته و از كشور خارج شود. البته به گمان من وى با پاسپورتى از كشور خارج شد كه در سال ۵۰ صادر و در سال ۵۶ فقط تمديد شده بود.
در دروغ هاى زندگى على شريعتى آمده است كه وى نه با نام على شريعتى كه با نام على مزينانى پاسپورت گرفته است و لذا ساواك متوجه خروج او نشده است. غافل از آن كه اولاً على شريعتى فقط يك شناسنامه داشته است و ثانياً اين كه اسم او در شناسنامه و مدارك رسمى مزينانى بوده است و شريعتى لقب پدرش بود كه به او هم اطلاق مى شد مثل امروز كه تمامى فرزندان او نام فاميلى مزينانى دارند اما همه آنها را بنام شريعتى مى شناسند.

دست هاى مرموز پيوسته در نيروهاى اطلاعاتى كشور كه نقش مهمى در بت سازى شريعتى داشتند، همان ها نيز وى را از كشور خارج كردند و خود سند ساختند و مدعى شدند كه با نام على مزينانى خارج شد و ما نفهميديم.

نكته بسيار جالب ديگر اين كه شريعتى در تمامى مراحل زندانش نه تنها حقوق كامل خود را دريافت مى كرد بلكه در سال ۵۲ كه وى را بازنشسته كردند به او حدود ۲۲سال سابقه خدمت دادند. يعنى تمامى تحصيلات او در دانشكده پاريس و مشهد نيز به حساب كاركرد او گذاشته شد.

فقط خواجه شيراز از خروج شريعتى بى خبر بود
با سپاس از مهربان يار گرامى ناصر محمدى كه بسان بسيارى از هم ميهنان نازنين مرا مورد مهر خود قرار داده بود لازم به تأكيد و تأييد اين مسئله است كه براساس همان محاسبه ۶۲۱ سال اختلاف سال ميلادى با شمسى، كنفرانس الجزاير در پنجم ماه مارس ۱۹۷۵ كه برابر بوده است با پانزدهم اسفند ماه ۱۳۵۴ برگزار شده است.
اما دكتر على شريعتى در شب آخر اسفند ماه ۱۳۵۳ كه مى شود ۱۹مارس ۱۹۷۴ از زندان آزاد شد.
البته يكبار ديگر از مهر سرشار ناصر محمدى سپاسگزارم.
از سوئى آنقدر در زندگى دكتر على شريعتى جعليات و دروغ و نفاق وجود دارد كه ليست كردن آنها خود نيازمند نگارش چند صد صفحه كتاب است.
و اين دروغ ها آنچنان ناشيانه بوده است كه بارها و بارها تضادهاى فاحشى در نگارش تاريخ و سرگذشت على شريعتى پديد آورده است.
مثلاً همين دروغ واسطه شدن الجزاير براى آزادى شريعتى. خانم شريعتى در صفحه ۱۹۰ طرحى از يك زندگى مدعى مى شود كه عبدالطيف خميستى وزيرخارجه الجزاير با شريعتى همكلاس بوده است و همو سال ۱۹۷۵ خواهان آزادى شريعتى شده است.
در صورتى كه عبدالطيف خميستى چندى پس از استقلال الجزاير، كشته شد. يعنى هنوز شريعتى در پاريس دانشجو بوده است كه عبدالطيف خميستى وزير مى شود و كشته مى شود و شريعتى دو سال بعد (۱۹۶۴) برمى گردد به ايران و از همه مهمتر سال ۱۹۷۵ تمامى استخوان هاى مرحوم عبدالطيف خميستى هم خاك شده بود. چه رسد به آن كه مرده سال ها پيش بخواهد شفاعت شريعتى را كند. در جاهائى ديگر از رئيس جمهور كنونى الجزاير به عنوان وزيرخارجه آن وقت الجزاير ياد شده است كه پيش از اين نيز درباره دروغ بودن اين مسئله كه بوتفليقه واسطه شده باشد شرح دادم…. پس از اين كه شريعتى به درخواست ساواك چند كار در ضديت با ماركسيسم و تأييد تاريخ و تمدن ايران انجام مى دهد و در روزنامه كيهان چاپ مى شود، دست هاى مرموز درون دستگاه حكومتى او را به خارج از كشور روان مى كنند.
در رابطه با خروج على شريعتى از كشور نيز دروغ هاى فراوانى گفته و نوشته شده است كه در اين جعليات و دروغ پردازى ها دست هائى از ساواك كه حاميان هميشگى شريعتى بودند نيز به چشم مى خورد.
براساس چند سندى كه در همين نوشته كليشه شده است از روزگاران قديم دستگاه حكومتى ايران مى دانسته است كه نام على شريعتى در شناسنامه و پاسپورت و غيره، على مزينانى است.
پاسپورتى كه وى با آن براى تحصيل به فرانسه رفته بود و پاسپورتى كه در سال ۵۰ صادر و وى با آن به عربستان سعودى رفته بود با نام على مزينانى بود و كلاً شريعتى يك لقب بود براى وى و پدرش… اما با يارى خود ساواك و نيروهائى كه مجذوب و همكار شريعتى بودند، به دروغ اسنادى را جعل كردند كه كليت ساواك از خروج وى بى اطلاع بوده است.
على شريعتى با پيشنهاد و هدايت و راهنمائى يك مقام بلندپايه ساواك از كشور خارج مى شود،، اما طى سندى در ۱۶ خرداد ۵۶ مديركل اداره سوم دستور مى دهد تا ليست مسافرين ۲۷ ارديبهشت را در اختيارش بگذارند. در صورتى كه على شريعتى در ۲۶/۲/۵۶ از كشور خارج شده است و پيش از خروج از كشور دهها نفر در ايران از سفر وى آگاه بوده اند و چطور مى شود وقتى دهها نفر از دوستان و فاميل شريعتى از سفر او به خارج آگاه بوده اند، ساواك بى خبر باشد.
على شريعتى براى خداحافظى با محمد همايون بنيان گذار حسينيه ارشاد به اتفاق چند نفر به بيمارستان مى رود:
?همايون از ديدن دكتر و اين كه عازم سفر خارج است بسيار خوشحال شد? (ص ۲۲۱ طرحى از يك زندگى)
خانم دكتر شريعتى نيز شب قبل از سفر تعدادى از خويشاوندانش را براى خداحافظى با شريعتى به خانه دعوت مى كند:
?روز قبل از حركت هم من اقوام خودم را به بهانه ديدن على به خانه خودمان دعوت كردم. شب خوبى بود. آن شب هنگام خداحافظى على آهسته به برادرانم گفت كه فردا قصد سفر دارد و علت سفر را هم به آنها گفت.? (ص۲۲۱ طرحى از يك زندگى) فقط برادران پوران خانم و زن و فرزندان و… آنها بالاى ده نفر مى شوند. كه از سفر دكتر خبر داشته اند.
بعد از اين گودباى پارتى، درست شب سفر نيز يك مهمانى ديگر ترتيب داده مى شود: ?شب ۲۶ارديبهشت ۱۳۵۶ خواهرم (خواهر پوران خانم) من و خانواده ام و خانواده خواهر و برادران ديگرم را به منزلش دعوت كرد. به من گفته بود كه اين مجلس توديع و خداحافظى با على است… آن شب (على) هنگام خداحافظى به نوعى از همه حلاليت طلبيد…? (طرحى از يك زندگى) .
گودباى پارتى هاى دكتر شريعتى به خانواده اش منحصر نبوده است، بلكه دوستان تاجر ايشان نيز برايش چندين ميهمانى مى دهند از جمله رادنيا. عبدالله رادنيا مى گويد:
?دكتر جريان دريافت پاسپورتش و خريد بليط را همان روز پنجشنبه به من اطلاع داد. من همان روز عده اى از دوستان حسينيه ارشاد را به منظور ديدن دكتر و خداحافظى با او براى شام دعوت كردم. آن شب دكتر به همراه خانمش حدود ساعت ۱۰ آمدند و تا ساعت ۲بعد از نيمه شب…? (ص۲۲۰ طرحى از يك زندگى) .
دوستان انجمن اسلامى مهندسين هم براى دكتر يك گودباى پارتى سازمان مى دهند: خانم دكتر شريعتى مى نويسد:
فرداى آن روز جمعه هم دوستان انجمن اسلامى مهندسين به مناسبت عيد قربان يك مهمانى در كرج تشكيل داده بودند. ما را هم دعوت كردند و ما به كرج رفتيم.? با اين تفضيلاتى كه شرح داديم و اين همه جشن و گودباى پارتى براى افسونگر و افسانه پرداز پر رنگ دوران ما. جاى تعجب است كه طفلكى ساواك كه آن همه هارت و پورت تاريخى داشته و دارد از سفر اين دروغ پرداز بزرگ بى خبر باشد. خبرى را يك نفر بداند، خبر مخفى نيست. آنگاه على شريعتى در چندين مهمانى با حضور دهها نفر به عنوان خداحافظى شركت كند و رژيم از سفر او بى خبر باشد. آن هم در صورتى كه تنها كسى كه از سفر او بى خبر بوده است شخص خواجه حافظ شيرازى بوده است.
از همه مهمتر هنگام سوار شدن به هواپيما نيز جناب رادنيا با آن هيكل درشت و شاخص خود و حميد شريعت رضوى و پوران خانم و غيره نيز در فرودگاه، شريعتى را بدرقه مى كرده اند و زير ذره بين فرودگاه بين المللى تهران نيز، دكتر شريعتى به چشم نيامده است و بدون اطلاع ساواك از كشور خارج شده است. عجبا از اين همه دروغ هاى شاخدار و افسانه پردازى هاى مزورانه و….
على شريعتى با كمپانى سابنا در ۲۶ ارديبهشت به آتن مى رود و ۲۴ ساعت در آتن گردش مى كند، روز بعد به بروكسل رفته و دو روز در بروكسل مى ماند و از آنجا به انگلستان مى رود، در انگلستان با دكتر على فكوهى (پسر دائى خانمش) تماس گرفته و به خانه آنها در شهر سات همپتون مى رود و پس از يك هفته اتومبيلى خريدارى نموده و از خانواده اش در تهران مى خواهد كه به او بپيوندند.
على شريعتى از طريق زمينى و دريا با اتومبيل خود به جنوب فرانسه رفته و چند روزى با حسن حبيبى ديدار و گفتگو مى كند. حسن حبيبى كه به عنوان آچار فرانسه نظام جمهورى اسلامى شناخته شده است از ابتدا تا به امروز نقش مهم و حساس و ويژه اى در رابطه با حفظ منافع استعمار در ايران داشته و دارد….
هنگام بازگشت از جنوب فرانسه، على شريعتى در مرز انگلستان به علت پاسخ هاى دروغ دادن به مأموران گمرك و پليس، بازداشت مى شود. على شريعتى گمان مى كند پليس انگليس را هم مى تواند بازى بدهد. اما با شكست مواجه مى شود و به خاطر هيچ و فقط دروغ بافى بازداشت مى شود.
دكتر فكوهى مجبور مى شود براى آزادى شريعتى به پليس مرزى مراجعه كند.
?وقتى به آنجا رسيدم ديدم كه دكتر در اتومبيل خود نشسته و دو پليس (انگليس) در طرفين او نشسته اند و پليس ديگر هم پشت فرمان ماشين است و مى خواهند دكتر را به اداره مركزى ببرند. من به محض ديدن آن وضع به آنها گفتم شما نبايد با اين آقا چنين رفتارى بكنيد. ايشان يك دانشمند و نويسنده ايرانى است و براى استادى دانشگاه سات همپتون تقاضاى كار داده است.? (ص ۲۴۰ طرحى از يك زندگى) .
جالب است كه دروغ پردازى هاى شريعتى براى دولت فخيمه انگليس هم دنبال مى شده است. كسى كه مدرك تحصيليش در خود ايران به زور پذيرفته شده بود و به زور پارتى بازى به عنوان استاديار آن هم چند صباحى كار كرده بود، رفته بود انگليس تا استاد دانشگاه سات همپتون شود.
بارى دكتر فكوهى ادامه مى دهد:
?با وجود اين پليس هر كدام از ما را به اتاقى جداگانه برد و چندين ساعت بازجوئى كرد. هدفشان اين بود كه بدانند آيا جواب هاى من و دكتر با يكديگر همخوانى دارد يا نه؟ …. بالاخره بعد از هفت يا هشت ساعت گذرنامه على را به او دادند و ما از آنجا خارج شديم.?
بدون شك اين بازداشت جدى ضربه مهلكى به قلب شريعتى مى زند.
على شريعتى خانه اى را از يك پاكستانى اجاره مى كند و چشم به راه زن و دخترانش مى ماند، روز ۲۸خرداد ماه دو دختر شريعتى به او مى پيوندند.
شب را با آنها مى گذراند و فردا صبح پرونده زندگى وى براى هميشه بسته مى شود:
خانم ناهيد فكوهى مى گويد:
آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بوديم و حرف مى زديم ولى دكتر ساكت و غمگين و گرفته بود. حدود نيمه شب على فكوهى و ناهيد به خانه خودشان مى روند… دكتر هم به اتاق خوابى كه در طبقه پائين قرار داشت مى رود كه بخوابد… دكتر به سارا مى گويد ليوان آبى برايش ببرد، پس از گذشت مدتى يك استكان چاى مى خواهد. به نظر ناآرام مى رسيده و خوابش نمى برده است.
فردا صبح ساعت ۸ ناهيد و على فكوهى براى بردن خواهرشان نسرين به خانه مى آيند و در مى زنند ولى كسى در را باز نمى كند، مدتى هم پشت در مى مانند تا نسرين از خواب بيدار مى شود او كه براى باز كردن در به طبقه پائين مى آيد مى بيند كه دكتر در آستانه در ورودى اتاق به پشت افتاده و بينى اش به نحوى غير عادى سياه شده و باد كرده است. جريان را به برادرش مى گويد. ناهيد نبض دكتر را گرفته و مى بيند نبض او از حركت ايستاده است. على فكوهى فوراً به اورژانس بيمارستان سات همپتون تلفن مى كند. پس از معاينه نظر مى دهند كه دكتر درگذشته است. فكوهى به خانه دوستش مى رود. جريان را به او مى گويد شخص اخير هم خبر واقعه را تلفنى به چند نفر از دوستان دكتر اطلاع مى دهد. فكوهى از آنجا خبر را تلفنى به دكتر رضا در ايران اطلاع مى دهد. (طرحى از يك زندگى). ملاحظه مى شود كه در عرض چند دقيقه دهها نفر در انگلستان و ايران از خبر درگذشت على شريعتى آگاه مى شوند. دروغ ديگر در رابطه با شريعتى به همين مرگ او مربوط مى شود.
از سوئى خانواده وى مطرح مى كنند، كه ساعت ها پس از مرگ وقتى از سفارت ايران در لندن براى كمك كردن به آنها تماس مى گيرند، آنها متعجب مى شوند كه چطور ساواك به اين زودى باخبر شده است. چند ساعت پس از مرگ. در صورتى كه چند دقيقه پس از مرگ خانواده فكوهى به دوستان و فاميل بسيارى خبر داده است و مشخصاً توسط همين افراد، شخصى هم به سفارت خبر داده است.
شادروان تيمسار جواد معين زاده كه بارها سعادت آن را داشتم تا در دفتر پاريس پذيراى ايشان باشم، به من اطلاع داده بود كه توسط مخبرينى، از مرگ دكتر شريعتى باخبر شديم.
خانواده شريعتى نيز در همان هنگام علت مرگ را سكته قلبى اعلام كردند و حتى از انجام كالبد شكافى دورى جستند. بعدها كه مرگ شريعتى طعمه خوبى براى تبليغ عليه رژيم شده بود، فرزند وى مدعى شد كه ما به خاطر اين كه رژيم جسد را ندزدد كالبد شكافى نكرديم و پيكر را به سوريه برديم. كه اين همه از همان دو هزار و هفتصد دروغى است كه خود شريعتى، خانواده اش و دوستانش براى بهره تبليغى بردن مطرح كردند.
جسد على شريعتى تبديل به يك طعمه بسيار بزرگ تبليغاتى شد براى كمونيست ها، فلسطينى ها و گروه هاى مسلح اسلامى. در اين بازى فرزند ۱۹ساله شريعتى كه در آمريكا بود وارد بازى شده و بازيچه دست فرصت طلبان شد، هر چند خود او نيز به تبعيت از پدرش در دو هزار و هفتصد دروغى كه درباره شريعتى همه گير شده است حتى تا به امروز، نقش بسيار فعال و حساسى داشته است و امروز نيز به طرز ماهرانه او بسان پدرش با نظام اسلامى همراهى مى كند.
در مراسم يادبود شريعتى، ياسرعرفات، چمران، قطب زاده، امام موسى صدر و خلاصه تمامى راديكال هاى عرب و مسلمان شركت نموده و جسد على شريعتى را كه از نوجوانى با رژيم پادشاهى و نيروهاى اطلاعاتى همكارى پيگير داشته بود، تبديل به گلوله اى كردند عليه نظام پادشاهى كه زمينه ساز اصلى انقلاب و سرنگونى شكوه و عزت و سربلندى ميهن ما بود.
نفتى كه در آن سال به ۳۶دلار رسيده بود امروزه پس از ۲۵سال در همان حد باقى مانده است. در صورتى كه اگر مى بايست سير ترقى اصولى خود را طى كند، يك بشكه نفت امروز مى بايست به حداقل ۳۰۰دلار به فروش مى رسيد.
شريعتى و دست هاى پنهانى كه از او بتى بزرگ ساختند، اصلى ترين عوامل سقوط ما بودند.
 

جهان با برنامه ريزى درازمدت پيش مى رود! اما ما كجائيم!

در ميان ما ايرانيان دو تفكر و انديشه وجود دارد، يكى كسانى كه به تفكر توطئه و دائى جان ناپلئون بودن رويدادها باور دارند و ديگر كسانى كه چنين باورى را قبول نداشته و تفكر توطئه را رد مى كنند.
اگر خردمندانه به جهان و سياست جهانى بنگريم همواره كسانى در زندگى و امور دنيوى، موفق و پيروز شده اند با برنامه و نظم كار كرده و براى دراز مدت و كوتاه مدت برنامه ريزى كرده اند.
هيچ تحول و دگرگونى، كشف و اختراع، ترقى، پيروزى و رشد در جهان بدون تفكر و برنامه ريزى نبوده است و نخواهد بود.
پس انگاه كه برنامه ريزى مثبت وجود دارد، برنامه ريزى منفى و توطئه آميز نيز وجود دارد.
تمامى كشورهاى پيشرفته جهان، همچنان كه برنامه هاى يكساله و دو ساله و پنج ساله دارند، برنامه هاى دهساله و پنجاه ساله نيز دارند.
وقتى آمريكا دستگاه هاى خود را به مارس مى رساند. يعنى اين كه اين دستيابى حداقل از چهل پنجاه سال پيش برنامه ريزى شده است، پس جهان خردمند با برنامه و تفكر درازمدت كار مى كند…
ما، از هنگامى كه از خود بى خود شده ايم و در تله تاريخى تفكر تازيان افتاده ايم هر روز به فكر رهائى همان روز خود بوده ايم و رهبران ما نيز بسيار كم بوده اند كه به فكر درازمدت براى كشور باشند، بدون شك رضاشاه يكى از مفاخر بزرگ تاريخ سياسى ايران بود كه برنامه هاى درازمدت و كوتاه مدت فراوان و افتخارآفرينى براى ما داشت اما نتوانست به آرمان ها و آرزوهاى خود برسد، زيرا كه استعمار نوين توانست برنامه هاى خود را به مرحله عمل برساند.
بدين رو سقوط شكوه و عظمت معاصر ايران كه مى رفت پنجمين قدرت جهانى بشود نيز با طرح هاى از پيش برنامه ريزى شده عملى شد كه در اين سقوط بر اثر نفوذ بيگانگان در دستگاه هاى حكومتى و امنيتى، توانستند زمينه آن را فراهم آورند.
يكى از آنها همين افسانه على شريعتى بود كه به طور خلاصه شرح داديم تا راهگشا باشد براى پژوهش هائى عميق تر و اصولى تر و پر بارتر. ما فقط دريچه ها را باز كرديم. محمد همايون بنيانگذار حسينيه ارشاد كه در سال ميليون ها تومان تجارت ماشين دو طبقه با انگليس داشت بدون محاسبه وارد ميدان نشده بود.
على شريعتى توانست با مذهبى و سياسى نمودن روشنفكران و دانشجويان و دانشگاهيان، تير اعتراض را تيزتر بسازد.
در اين شكى نيست كه تحصيل كرده هاى ما از دكتر، مهندس، استاد دانشگاه و غيره هر چند در رشته هائى كه درس خوانده اند متخصص و دانا و فرهيخته اند. اما در امور تاريخ، مذهب و غيره به علت عدم تحقيق و تحصيل، ناآگاه و بى اطلاع بوده و هستند. بدين رو وقتى كسانى مثل على شريعتى پيدا شدند و با آن شيرينى زبانى سحرآميز، مذهب را رنگى زدند كه خوشايند آنها آمد. همه آن را پذيرفتند و بدينسان بود كه انجمن مهندسين و غيره نيز در بزرگ كردن او نقش مؤثر داشتند و بسته بودن جو سياسى آموزش كشور در آن دوران موجب شد تا همه در تله شيرين سخنورى دكتر على شريعتى بيفتند. آنان كه برنامه سقوط ايران را نيز طراحى كرده بودند و مايل به اجراى آن بودند او را بت دوران ساختند و تمامى امكانات را برايش فراهم نمودند.
امروز خود سازمان سياى آمريكا اعتراف نموده است كه سقوط اتحاد جماهير شوروى برنامه ريزى شده بود. خب، چه طور مى شود سقوط اتحادجماهير شوروى برنامه ريزى بشود اما سقوط كشورى مانند ايران كه پليس خليج فارس بود و قدرت و شكوتى بزرگ داشت با ارتشى نيرومند برنامه ريزى نشود.
پس از سقوط شوروى، با استان هاى سابق ايران چون تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، آذربايجان، گرجستان، ارمنستان و ديگر استان هاى ديگر چه بايد كرد و آنها با ايران پادشاهى چه خواهند كرد. بدون شك اگر آن شوكت و اقتدار سال هاى ۷۰ ايران وجود مى داشت كه صدام حسين در الجزاير دست شاه را مى بوسد و پيمان صلح امضاء مى كند، تمامى آن استان هاى از دست رفته ايران، به ايران مقتدر پادشاهى ثروتمند مى پيوستند.
اما با استقرار حكومت ملاها، نه تنها ديگران به ما ميلى نداشتند كه امروز خود ملت ايران كه ۹۰درصد آنها به خيابان ها ريختند و مرگ بر شاه گفتند، خواهان نابودى و حذف اين نظام هستند.
ملاها آنچنان به قدرت رسيدند كه خودشان فكر آن را نمى كردند، اما استعمار نوين برنامه ريزى را كرده بود.
خمينى در انتخابات نخستين رياست جمهورى اسلامى، ملاهائى چون بهشتى و آيت الله طالقانى را از نامزد شدن منع كرد و خودش رفت به فيضيه قم. اما او را ديگر بار به ميدان سياست آورده و نه تنها آخوند رئيس جمهور شد كه رئيس مجلس و قضاوت و همه چيز ايران رسماً به دست روحانيت افتاد و اين از پيش برنامه ريزى شده بود زيرا خمينى سال ها پيش از انقلاب كتاب ولايت فقيه را نوشته بود.
اين طرحى بوده و هست كه از سال ها پيش برنامه ريزى شده بود.
-نخست بزرگ كردن اسلام براى زدن كمونيسم.
-دوم استقرار نظام هاى اسلامى و جنگ تمدن ها تا به بهانه نبرد با تروريسم سياسى اسلام، منابع نفتى جهان در تصرف كامل قرار بگيرد و به جاى پرداخت بودجه هاى چند ميليارد دلارى براى پايگاه هاى نظامى در كشورهاى جهان سوم. خود آنها از جهان متمدن دعوت كنند تا براى نجاتشان نيرو بياورند و حتى هزينه آنها را نيز پرداخت بنمايند. بر همين اساس است كه سپرده هاى چند ميليارد دلارى ايران، كويت، سعودى و آمريكا نه تنها صفر شده است كه همه به غرب بدهكارند.
اينها همه عمليات برنامه ريزى شده خردمندان حاكمان به جهان بود و در همين راستا، مى بايست اسلام سياسى، مردمى و همه گير بشود و از ايران آتش شعله ورش كمربند سبز را بگيرد و جمهورى هاى اسلامى در ايران، پاكستان، افغانستان، مورتيانى سودان، عراق و فردا در عربستان سعودى، سوريه، ليبى و مصر مستقر شود.
براى اين كه بتوانيم پرونده دكتر شريعتى را ببنديم مى بايست به سه گروه فرقان، ارشاد رزمندگان پيشگام (آرمان مستفضين) اشاره كنم، ارشاد با مسئوليت خود من از فرداى ۲۲ بهمن فعال شد و در بهار ۱۳۵۸ امتياز نشريه ارشاد بنام اينجانب صادر شد. در آن هنگام من ۲۲ سال بيش نداشتم و آتشفشانى بودم از شور و شوق و انقلاب، بسان ديگر هم سن و سالانم. اما از همان نخست ما شعارمان ضديت با روحانيت و قدرتگيرى آنها بود بر همين اساس به مجرد اين كه دكتر ميناچى از وزارت ارشاد كنار رفت، نشريه ارشاد ما نيز نخستين نشريه اى بود در تاريخ حكومت ملاها كه ممنوع شد. اما ما توانستيم حدود يك سال پس از توقيف آن را چاپ و منتشر كنيم.
فرزندان على شريعتى از سال ۵۸ تا ۶۵ با من بودند و حتى در بحث آزاد مطروحه تلويزيونى سال ۱۳۵۹ كه من و طاهر احمدزاده مى بايست به عنوان مخالف اسلام فقاهتى در بحث ها شركت كنيم آنها و ديگر هواداران شريعتى ما را تنها وارثان آن راه و انديشه مى دانستند… اما در سال ۶۵ طى يك سخنرانى در پاريس با عنوان فراتر از شريعتى براى نخستين بار راه نقد او را گشوديم…
فرزند شريعتى به پدرش به عنوان يك پدر و منبع درآمد مالى مى نگرد و جريان ها و شخصيت هاى ايرانى و غير ايرانى را نسبت به برخوردى كه با على شريعتى دارند ورانداز مى كند و دريافت كمك مالى معنوى از هر كس و گروه را عيب نمى داند.
به ياد دارم نماينده قذافى در روزهاى نخست انقلاب به تهران آمده بود و در ضيافى كه من دعوت بودم، پسر دكتر شريعتى را نيز با خود بردم او از چگونگى انتشار ارشاد پرسيد.
گفتم هفته اى يكبار با تيراژ ۳۰هزار نسخه.
نماينده قذافى گفت بايد روزانه بشود و در تيراژ صد هزار نسخه.
من با خنده پاسخ دادم كه متأسفانه امكانات مالى نداريم.
گفت: شما نگران آن نباشيد ما هستيم.
من خنده را به خشم تبديل كردم و گفتم ما هرگز از بيگانه كمكى نمى گيريم.
فرزند شريعتى پريد وسط حرف من و گفت: ليبى براى ما بيگانه نيست.br />
گفتم براى من هست و از جلسه خارج شدم و آن نخستين اختلاف ما بود تا اين كه در سال ۶۵ نيز وقتى زمينه هاى تماس رژيم را با آنها احساس كردم طى مقاله اى با عنوان بيت امام شيادان و اپوزيسيون فميليال، از تماس سيد احمد خمينى براى به ايران بردن فرزندان شريعتى پرده برداشتم.
امروز پس از ۱۸ سال آن طرح رسمى شد و آنها به ايران بازگشتند تا با انجام سخنرانى و نشر آثار على شريعتى يكبار ديگر جو ايران را مذهبى كنند.
واژه ?ملى مذهبى ها? كه از ساخته هاى وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى است و تشكيل انجمن هاى گفتگو و دموكراسى همه زمينه هاى نفوذ رژيم در ميان ايرانيان خارج بود كه فرزند دكتر شريعتى در لانسه نمودن آنها نقش مؤثر داشته است.
از همان روزى كه رژيم از زبان به اصطلاح اپوزيسيون، ملى مذهبى ها را سر زبان ها انداختند، ما افشاء نموديم كه اين خط رژيم است تا به بهانه ملى بتواند مذهبى ها را سازمان بدهد. البته اين شگرد وزارت اطلاعات با همكارى فرزند شريعتى پس از آن كه پيمان ها و سحابى ها و… از آن آگاه شدند به شكست منتهى شد و امروز از آن چيزى به جز يك سايت اينترنتى ملى و مذهبى ها باقى نمانده است. هر چند فرزند شريعتى طى نوشته اى اداره سايت ملى مذهبى ها را تكذيب كرده است؟
ضرورت نبرد سپيد و خردگرايانه ملت ايران براى استقرار نظامى لائيك و متكى به فرهنگ و تمدن كهنسال و انساندوستانه ايران بزرگ، ايجاب مى كرد تا على شريعتى روى ميز جراحى تاريخ قرار بگيرد تا راه را براى اين كه يكبار ديگر نظام اسلامى از شريعتى ها (از موسوى و…) بخواهد بهره ماندن بيشتر ببرد را ببندد و اذهان گول خورده ۳۰ سال اخير را روشن سازد.
http://www.awesta.net
 

منبع:

http://perso.wanadoo.fr/aria7000/shariati.htm

 

نواندیشی دینی یا سکولاریسم

چالش دین و دولت در ایران معاصر- گفتار یکم

در نوشتاری که با نام ?از نوری تا خمینی? به چاپ رسید، از جمله نوشتم که ?روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند.? اینک در این نوشتار به بررسی زمینه ها و دلایل این اشتباه بزرگ و چاره جویی خواهم پرداخت.

همان گونه در پیشگفتار یادشده اشاره کردم، داوری من این است که مجتهدین و فقهای بزرگی که رهبری نهاد روحانیت شیعه را در سده گذشته دراختیار داشته اند، کم یا بیش تا آستانه انقلاب 57 از سیاست و دخالت در امور حکومتی کناره گرفته و چیرگی دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوین و اجرای قوانین و دیگر امور کشورداری پذیرفته بودند. اینک باید دید که چه فرایندهایی زمینه روی آوری طلاب و روحانیون رده های پایین تر را به سیاست فراهم آورد و به چیرگی ایشان بر دولت و ولایت مطلقه فقیه انجامید؟ این پرسش نیز در خور پاسخ است که چه انگیزه هایی، روشنفکران سکولار ایران را به سوی رفتار یادشده در تشویق روحانیون به درگیری در سیاست سوق داد؟ چگونه است که نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش از انقلاب 57، بزرگترین مجتهد تهران به جرم قیام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابی که یک مجتهد در ریاست آن بود، در میدان توپخانه به دار آویخته می شود، و اینک در تب و تاب انقلاب، شهروندان یکی از پیشرفته ترین کشورهای خاورمیانه، تمثال امام را درماه جستجومی کنند و با دل و جان، نهادهای شهروندی را به امر گروهی از نورسیدگان معمم، آجر به آجر ویران می کنند و همان میدان را به یاد شیخ شهید، میدان شیخ فضل الله نوری می خوانند؟1

به باور من، چهار فرایند مهم و یک روند اقتصادی، در کژروی جامعه سکولار ایران و زدودن فاصله میان دین و دولت و بنای جمهوری اسلامی نقش اساسی ایفا کردند.

فرایند نخست، تحول در سازمان دینی درایران از آغاز سده سیزدهم هجری بود. این سازمان جدید که بر رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق بنا شده بود، از یک سو نهادی را بنا نهاد که بالقوه رقیب دربار قاجار بود و در پاره ای بُرهه های تاریخی، مانند قرارداد رژی و فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو، رودر روی اختیارات شاه قرار گرفت. اما از دیگرسو، همین نهادینه شدن سازمان دین بود که پس از تن در دادن مجتهدین بزرگ به اختیارات دولت مشروطه و پذیرش جدایی دین و دولت، به رفتار کم یا بیش یکپارچه شهروندانه مجتهدین در برابر دولت یاری رساند. در بخش سوم این نوشتار، خواهیم دید که همین نهادینه شدن، بانگ نارضایی پاره ای از طلاب و روحانیون جوان تر را که شور و سودای سیاسی در سر داشتند بر انگیخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره ?اصلاح حوزه? یا ?شیعه علوی در برابر شیعه صفوی? و به تازگی ?پروتستانیسم اسلامی? انجامید.

فرایند دوم، ناتوانی روشنفکران سکولار ایران در تشخیص جدایی میان رویدادها و روندهای حوزه سیاست با گفتمان در حوزه اندیشه دینی است. این کژاندیشی ازجمله ناشی از نا آگاهی بسیاری از روشنفکران و نظریه پردازان سکولار از فرایند های نظری و عقیدتی در میان فقها و مجتهدین است. پیشرو و یا واپسگرا بودن یک فقیه، مجتهد یا شخصیت دینی در امور فقهی و کلامی و یا دنیایی، به این معنی نیست آن مجتهد یا روحانی، در برخورد به سیاست و چگونگی اداره جامعه و چشم انداز مناسبات میان دین و دولت نیز ضرورتاً پیشرو یا واپسگرا است. نخستین گام در راه پذیرش جدایی و همزیستی دین و دولت در باور به این است که موضوع سیاست، چگونگی برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوی جامعه است، و موضوع دین، ارشاد و اصلاح مؤمنین. حوزه سیاست، رستگاری جامعه را جستجو می کند و دین، به بررسی رستگاری انسان می پردازد. نوید سیاست، بهروزی در این دنیا است. نوید دین، رستگاری در آخرت است.

دو فرایند دیگر که من در بخش های آینده این نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سیاست های دو نیروی بزرگ جهانی و پیروان و وابستکان ایرانی شان در سال های پس از جنگ پیوند دارد. حزب کمونیست و دولت شوروی در سال های پس از پایان جنگ جهانی، در رودر رویی با ایالات متحده به تدوین سیاست جلب و تشویق همه مخالفان ?استعمار غرب? پرداخت و احزاب و گروه های پیرو این سیاست در کشورهای گوناگون به ایجاد اتحاد های ضد غربی با هر کس و هر گروه که با هرانگیزه با سیاست های آمریکا وغرب ناسازگاری داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتیبانی حزب توده از?مبارزات ضد استعماری? کاشانی در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غیر توده ایران نیز خواه ناخواه همین روش را دنبال کرد. سیاست ایالات متحده نیز به گواهی اسناد از آغاز دهه 1960، بر تشویق گرایشات مذهبی برای جلوگیری از گسترش کمونیزم استوار گشت. اسناد نشان می دهند که فکر نزدیکی با روحانیون از سوی متفکران وزارت خارجه ایالات متحده به دربار و دولت ایران القاء شد. در پیروی از همین سیاست بود که دولت ایران نزدیکی با روحانیون را آغاز کرد و به گسترش اندیشه های مذهبی دست زد.

روند اقتصادی که به باور من نقش مهمی در زدودن چهره شهروندی و سکولار ایران داشت، روند شهرزدایی و روستایی شدن شهرهای ایران است که از آغاز دهه پنجاه خورشیدی و به دنبال افزایش ناگهانی درآمد نفت آغاز شد. به این مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.

در این نوشتار به بخش هایی از فرایند های اول و دوم خواهم پرداخت.

پیش از پرداختن به این اندیشه، باید یادآورشوم که در این نوشتار و در نوشتارهای بعدی پیرامون چالش دین و دولت، گاه به یک رشته روندها و رویدادهای تاریخ گذشته پرداخته ام به این بهانه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنونی ناممکن است. امیدوارم که خوانندگان، رنج این سفر کِلک را به این کمترین ببخشند.

کوشش محدثین، فقها و متفکرین اسلامی در سده های نخستین پس از پیدایش اسلام، نخست جمع آوری احادیث بود و سپس گفتگو پیرامون اصول دین و احکام شرعی. این کوشش ها در میان شیعه سرانجام به تدوین ?کتب اربعه? یا کتاب های چهارگانه در احادیث مورد قبول شیعه انجامید2. گفتگو و سیر اندیشه در میان متفکرین اسلامی، علم کلام یا اسکولاستیک اسلامی را به انگیزه اثبات دین اسلام از راه استدلال عقلی بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهای بزرگ شیعی مانند عیاشی سمرقندی، ابن بابویه قمی، شیخ مفید، سیدمرتضی علم الهدی، شیخ طوسی، ابن براج، محقق حلی، علامه حلی، محمدبن مکی (شهید اول)، محقق کرکی، زین العابدین عاملی (شهیدثانی) و مقدس اردبیلی به تدوین و بررسی احکام شرعی و اصول پرداختند و این گفتمان که تا میانه سده دهم به اوج رسید، به تدوین قواعد چهارگانه فقه شیعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل3 انجامید. حوزه اندیشه دینی در این دوران و نیز در سده های پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوری درایران، پیرامون حدیث، فقه، اصول، رجال و تفسیرکلام دور می زد و اگرچه گاه و بیگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهای دینی راه می یافت، اساساً از علوم عقلی و طبیعی به کنار بود.

حکمت و فلسفه و دیگر علوم عقلی در بیرون از حوزه فقاهت و شریعت اسلامی شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره ای ازاندیشه های اساسی در حوزه دین می پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام می کوشید تا برتری دین اسلام و یا برتری یکی از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکی به همان دین یا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کلیت وجود یا نفس انسان، برداشت از آینده انسان و بیان مناسبات او با هستی و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقیقت دین اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوی حقیقت. 4

دوروند بسیار مهم که در اندیشه و رفتار بعدی فقها و مجتهدین تأثیر بسیار گزارد. روند نخست اختلاف میان فقها در واکنش به اندیشه های فلسفی و فلاسفه است. امام محمد غزالی با نقد اندیشه های پورسینا(ابن سینا) و تکفیر فلاسفه، به کوشش در سازش میان کلام و فقه با فلسفه در میان فقهای اهل سنت پایان داد و حتی نقد ابن رشد، این روند را دگرگون نکرد. اما در میان فقهای شیعه، دوگانگی در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه یافت که بازتاب آن بُرهه های نو اندیشی یا دگراندیشی در میان فقهای سال های گذشته است. خواجه نصیرالدین طوسی با بهره گیری از فلسفه ابن سینا نخستین کتاب کلام شیعه را نوشت و کوشید تا از فاصله میان فلسفه و کلام بکاهد. برخی از متفکران و فقیهان شیعه نیز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بیان نظرات فقهی و شرعی خویش بهره جُستند. نمونه برجسته ای ازاین فقها، بهاء الدٌین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی، شاعر، فقیه، مفسر، حکیم، مهندس و ریاضیدان دوره صفوی است. کسانی نیز مانند فقیه و فیلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشیدند تا از شکاف میان فلسفه ودین بکاهند. این کوشش او، ستیز و دشمنی با اورا از سوی محدثین و فقهای شیعه به دنبال داشت. کتاب ?اسفار? او تا سال ها مورد سوء ظن روحانیون بلند پایه بود و آموزش آن در حوزه های دینی مُجاز نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فیض و ملا عبدالرزاق لاهیجی وادامه ستیز آشکار روحانیون با نواندیشی، اجاق فلسفه اسلامی رو به خاموشی گزارد.

روند دوم، تشکیل نخستین دولت سراسری شیعه در ایران است که با پیدایش آن، کلام، حدیث و فقه سنتی به اوج رسید و فلسفه و حکمت بیش از پیش به انزوا رفت. فقها و روحانیون شیعه برای نخستین بار در روزگار دولت صفوی به کانون قدرت راه یافتند. گزینش یک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمی ایران و کوشش دولت صفوی در سازمان دادن به تشکیلات مذهبی نیمه دولتی، زیان بزرگی به چالش نظری در میان روحانیون و متفکران اسلامی زد و چراغ آزاداندیشی را خاموش کرد. بی جهت نیست که در پایان دوره صفوی، آخوند محدث و خرافاتی ملا محمد باقر مجلسی به علامه شهرت یافت و فقیهان هوادار حکمت و خِرَد چونان میرداماد و میرفندرسکی و شاگرد ایشان، ملا صدرا یا در انزوا زیستند و یا در حاشیه.

تشکیل دولت صفوی در عین حال آغاز دوره تازه ای در رشو و نمای روحانیت شیعه بود. ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان ?کتب اربعه? شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب ?النقض? قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف ?نهج الحق? و ?کشف الصدق? را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب ?لمعه دمشقیه? او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

دولت صفوی روحانیت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شیعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبیلی در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف برای همیشه برچیده می شد. با فروپاشی دولت صفوی و آمدن افغان سـنـّی مذهب به ایران و به دنبال آن، فرمانروایی نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداری روحانیت شیعه که در امتداد سازمان دیوان صفوی بناشده بود فروریخت و مکتب اصفهان عملا تعطیل شد. دوره ای آغاز گشت به دوره فترت شهرت یافته و مهمترین مؤلفه آن رفتن مجتهدین ایران به شهرهای عتبات در عراق کنونی و انتقال مرکز فقاهت شیعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا این هنگام، سازمان دینی روحانیت شیعه، دو فرایند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پیدایش نخستین محدثین و فقها در سده سوم آغاز می شود و با تشکیل دولت صفوی در سده دهم پایان می یابد. در این دوران، مناسبات میان فقهای شیعه یک مناسبات غیر رسمی و فاقد شکل سازمانی است. صفویان به این دوره پایان داده و با گزینش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ایشان و ایجاد شبکه گسترده ای از حجت الاسلام ها در شهرهای ایران، سازمانی نیمه دولتی برای روحانیت شیعه ایجاد کردند. فروپاشی این مناسبات در پی آمد حمله افغان سنی و پادشاهی دولت نادرشاه و مهاجرت بسیاری از مجتهدین به عتبات، دوره تازه ای را در سازمان روحانیت شیعه آغاز کرد.

از هنگام تشکیل دولت قاجاران به این سوی که مذهب شیعه باردیگر مذهب رسمی ایران شد، حکمت و فلسفه بیش از پیش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حدیث و شریعت و نوشتن رسالات عملیه رونق یافت. دوره قاجار با یک رویداد و روند بزرگ در زندگی سازمان دینی روحانیون شیعه همراه بود. تا پیش از سده دوازدهم هجری، فقهای شیعه به دو گروه اخباری و اصولی تقسیم می شدند. اخباریون جز به قرآن و کلام و سنت پیامبر اسلام به تفسیر و توضیح دیگری باور نداشتند. اجتهاد را کفر می دانستند و سلسله مراتب دینی را رد می کردند. تاجگذاری آغا محمدشاه در سال 1210، چندسالی پس از درگذشت آقا وحید بهبهانی در کربلا است. بهبهانی به چیرگی اخباریون در نجف و کربلا پایان داد و برای نخستین بار، چیرگی برگشت ناپذیر مجتهدین را بر سازمان دینی شیعه ممکن ساخت. از این زمان به پس، سلسله مراتب تازه ای در میان فقهای شیعه شکل گرفت. این فرایند در عین حال، بازگشت مرکز فقه شیعه به عراق و آغاز سیادت نجف بر سازمان روحانیت شیعه است. ازاین پس رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق به عنوان رهبران روحانی جهان شیعه آغاز شد. پس از بهبهانی مجتهدین بزرگ نجف، یکی پس از دیگری ریاست روحانیت شیعه را در دست گرفتند و مناسباتی را سازمان دادند که بنیان آن بر اجتهاد و مرجعیت استوار بود. از جمله، سید مهدی بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، شیخ حسین نائینی، سیدابولاحسن اصفهانی، یکی پس از دیگری، در درازای بیش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاری آغامحمد خان تا پایان پادشاهی رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانیت شیعه سیادت کردند. تنها همزمان با تشکیل دولت پهلوی بود که با تأسیسس حوزه علمیه قم و سپس زعامت بروجردی، انحصار نجف بر سازمان نوپای روحانت شیعه شکست و قم جایگاهی تازه یافت. همین جا باید افزود که این ساختار جدید، با فرایند تاریخ ایران بیگانه بود. در ایران، در کنار قم، حوزه های مهم دیگری در شهرهای ایران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعیت در میان شیعیان محلی برخوردار بود.

این فرایند نو پا، به تقویت کلام، اصول و فقه در برابر اندیشه های عرفانی در میان مدرسین و مجتهدین انجامید. نظریه پردازی دینی، تمایل به بهره برداری از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نیازمند بود و نه به نوآوری. تکرار سنت و احکام گذشته را ایجاب می کرد. دراین راستا، آخرین کوشش های فلسفه و حکمت اسلامی در این دوره به پایان رسید و فقه و حدیث و کلام چیرگی مطلق یافت. ملاهادی سبزواری و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگری می زیستند، کوشیدند تا با شرح و تفسیر اندیشه های ابن سینا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ میرزاطاهر تنکابنی در سال های پس از تشکیل دولت پهلوی، حکمت و فلسفه اسلامی نیز پایان یافت5. نتیجه این شد که کار و کوشش مجتهدین یا حاشیه نویسی بر کتاب های پیشینیان بود و یا نوشتن رسالات عملیه برای ارشاد مؤمنین در احکام تعدیل و قرعه، مساقات، هبه، وقف، ارث، صدقه، خیارات، لقطه حیوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها6. چیرگی اجتهاد بر سلسله مراتب دینی، به توانایی آن در پذیرش اندیشه نو پایان داد و در عین حال روحانیت را که پیش از آن، متشکل از شخصیت های پراکنده مذهبی بودند، این بار به عنوان نیرویی واحد که از سوی بزرگترین مجتهدین نجف رهبری می شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتوای تحریم تنباکو به بهانه قرارداد رژی از سوی میرزای شیرازی در نجف و واپس نشینی ناصرالدین شاه، یکی از برجسته ترین نمونه های قدرت تازه یافته روحانیت شیعه بود که نجف را به پایتخت دین در برابر تهران تبدیل کرد.

یکی از نتایج این دگرگونی ها در میان مجتهدین که با دوری جستن فزاینده آن ها از حکمت و فلسفه و اندیشه های نو همراه بود، واکنش طبیعی روشنفکران سکولار در ارزیابی از جایگاه ایشان بود. چای گفتگو نیست که واپسگرایی خرافی باید مورد نقد خردگرایان قرار می گرفت. ام خطای بزرگ در این است که نقد نظری به واپسگرایی فقاهتی روزافزون نجف و بعدها قم، جای خودرا به نقد به روحانیت در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی بدهد. جامعه سکولار به جای اینکه به رسم روشنفکران دوره روشنگری و سال های نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه، واقعیت چیرگی این گونه اندیشه ها را در میان مجتهدین بپذیرد و در راستای جدال میان خِرَد و واپسگرایی و خرافات به نقد آن ها برخیزد، از آن جا که سخت در آرزوی پیدایش روحانیونی بود که با جنبش نواندیشی و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سیاسی ایشان پرداخت. یکی ازکژروی های روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبی سال های پس از شکل گیری شهروندیگری و سکولاریسم درایران دراین است که در برخورد به روحانیون دوسده گذشته و به ویژه روحانیون سال های پس از پاگیری سکولاریسم و مدرنیته درایران، پرداختن ایشان به اصول و فقه و تفسیر و دوری جستن از فلسفه و دانش های نورا به حساب ?تحجر? ایشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدین اصلا پرداختن به همین گونه مسائل فقهی و شرعی است و قرار نیست که ایشان به دانش های نو و فرایندهای سازمان جامعه شهروندی که حوزه سیاست بخشی از آن است به پردازند! اگر نقدی به ایشان باشد، نقد به محتوای آن فقه و شرایعی است که در حوزه ها آموخته می شود و در منابر به خورد مؤمنان داده می شود و نه نفس پرداختن ایشان به این گونه کارها. قراربراین نیست که فقها و مجتهدین از تافته جامعه جدید سکولار بافته شوند. قراربراین است که ایشان به همان نوع کارهای ارشادی و آموزشی در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس این است که چرا به جای پرداختن به فقه و شریعت درپیوند با نیازهای انسان در جهان نو، همچنان به احادیث و موضوعات هزار و اندی سال پیش می پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرایی در قالب دین، نباید به نقد در جایگاه تاریخی و اجتماعی روحانیون بست داده شود.

تا پیش از آغاز جنب و جوش نو آوری، جدل میان روحانیون و متفکران شیعی اساساً یا پیرامون برداشت های ایشان از اصول، فقه و شریعت بود و یا در واکنش به پذرش اندیشه های فلسفی و عرفانی. تحجر یا خردگرایی دینی نیز در این چهارچوب توضیح داده می شد. در ایران پیش از مشروطه، حوزه دگرگونی در اداره جامعه بیشتر به مناسبات ایلیاتی و قومی ارتباط داشت و از حوزه تحول نظری بهره چندانی نمی گرفت. جدایی این دو عرصه تا جایی بود که بزرگترین حکما، عارفان و صاحب نظران در روزگار واپس گراترین حاکمان می زیستند و حکومت از چالش های نظری بهره ای نمی گرفت. از این رو اگرچه در نوشته های ادبی و تاریخی و اشعار، نقد و فغان از رفتار زورمندانه فلان امیر و یا اندرز به بهمان پادشاه بسیار است، اما گفتگو بر سرنفس و ماهیت دولت و سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی هرگز به یکی از موضوعات اساسی در گفتمان دینی یا غیردینی تبدیل نشد و نمی توانست بشود. پس در بررسی ازجایگاه دیدگاه های اجتماعی درآن روزگار می توان، پیشروی و یا واپسگرایی یک متفکر را صرفاً در دوری یا نزدیکی او به پیشرفته ترین اندیشه های زمان سنجید و نه ضرورتاً در برخورد او به دیوان و دولت. در این قیاس، زکریای رازی، ابن سینا و یا شهاب الدین سهروردی در برابر کلینی و شیخ صدوق، پیشرو و نواندیش و خردگرا به شمار می آیند. ?حلیة المتقین? و ?بهار الانوار? در برابر ?اسفار?، دو سوی متضاد اندیشه دینی را نشان می دهند. براین روال، ملا صدرا فقیهی پیشرو و مجلسی محدثی واپسگرا و متحجر است.

با فرارسیدن طلیعه نوآوری و مدرنیته به ایران، فرایند نظریه پردازی دینی وغیردینی از بنیاد دگرگون شد. موضوع تشکیل دولت ملی به مفهوم جدید و برخاسته ازاتحاد ملت برای نخستین بار دربرابر جامعه ایران قرار گرفت و از این جا بود که این فرایند نو پرسش های تازه ای را در برابر جامعه قرارداد. یکی از این پرسش ها جایگاه دربار و پادشاه در سازمان اداره جامعه بود. سنت فرمانروایی و شهریاری تا آغاز جنب و جوش مشروطه خواهی بر چیرگی و اتحاد قومی و ایلیاتی استوار بود، اینک در برابر نیاز به تشکیل دولتی ملی که فرای منافع اقوام و ایلات باشد و منافع ملت را دنبال کند، دستخوش تغییر شد. پاسخ جنبش نوآوری، پروژه تشکیل دولت مشروطه به جای حکومت محروسه و مشروط ساختن اراده همایونی بود. ازاین پس قرار شد که پادشاه سلطنت کند و نه حکومت. پرسش دیگر، جایگاه دین و سازمان روحانیت در سازمان اداره جامعه بود. انقلاب مشروطه به این موضوع پاسخی بس خردمندانه داد. نخست اینکه حوزه دین را از حوزه سیاست جدا ساخت. متن اولیه قانون اساسی که در مجلس به تصویب رسید گواهی براین داوری است.

از این جا بعد، مهمترین معیار تشخیص جایگاه روحانیون، واکنش ایشان به مهمترین پروژه اجتماعی، یعنی پاگیری دولت سگولار و مدرن در ایران است و نه نقطه نظرهای فردی ایشان در باره اصول و فقه و فلسفه. تا پیش از پیدایش فرایند تشکیل دولت ملی که انقلاب مشروطه نماینده برجسته آن بود، آمیزش میان حوزه اندیشه های دینی و سازمان اداره جامعه چندان مهم نبود. ملایان در امور محلی با حاکم شهر یا ناحیه رقابت و آشتی داشتند و در امور یکدیگر مداخله می کردند. اما با پیدایش روند تشکیل دولت ملی، جایگاه و نقش نیروها و ساختارهای سنتی مهم گردید. خطای بزرگ روشنفکران شهروند ایران نیز از همین جا آغاز می شود که ارزیابی خویش را بر پایه داوری های فردی یک آخوند و مجتهد در امور نظری استوار کردند و نه رفتار آن روحانی در برابر مهمترین مسأله اجتماعی ایران که تشکیل و پاگیری دولت سکولار و اجرای پروژه مدرنیسم درایران بود. باور من این است که واپسگرایی و یا تحجر یک مجتهد در امور فقهی، به هیچ روی با ارزیابی از نقش اجتماعی او پیوند ندارد. ارزیابی از جایگاه اجتماعی او به رفتارش در برابر دولت سکولار و حق شهروندان در تدوین قوانین مدنی سکولار پیوند می یابد. نا آگاهی یا بی توجهی جامعه سکولار ایران از فرآیند انکشاف دیدگاه های دینی و جامعه مذهبی و روحانی ایران، انگیزه ای شد که روشنفکران سکولار، نواندیشی در حوزه فقاهت و شریعت را با ترقی خواهی در حوزه سیاست یکسان گرفتند.

نمونه برجسته چنین دوگانگی، سید ابوالحسن اصفهانی است که در درازای 24 سال پس از درگذشت آخوند خراسانی در سال 1300 خورشیدی، تا هنگام مرگ به سال 1324، بلندپایه ترین روحانی نجف، و بالاترین مرجع تقلید شیعه به شمار می رفت. اندیشه های شرعی و فقهی اصفهانی از شمار سنت گرایانه ترین نمونه های این گونه اندیشه هاست. رساله عملیه او در شمار یگانه رسالات روحانیون بزرگ آن دوره است که به سنت هزارساله جامعه قبیله ای عربستان، ازدواج با دختران زیر نه سال را مجاز می داند و می نویسد که مانعی ندارد که ? دختر کوچک را که وقت عقد به سن شش سال رسیده باشد… مثلا یکساعت یا دوساعت به عقد انقطاع برای کسی تزویج? کنند. هم او می نویسد که جز وطی، ?سایر اسمتاعات (لذت بردن ها) مثل مالیدن بدن به بدن او به شهوت و مثل بوسیدن و اورا در بر گرفتن و بین رانهای او ….. ضرر ندارد حتی با دختر شیرخوار.?7 همین مجتهد، همراه با شیخ حسین نائینی که برداشت های فقهی اش اندکی بهتر از او بود، با استواری دربرابر دخالت روحانیون نجف در سیاست ایران و عراق ایستادگی کرد و همراه با شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزه علمیه قم، به گسترش و پاگیری سکولاریسم و مدرنیته در ایران و نیز در عراق یاری رساند. نقد به تفسیرهای فقهی او، جدا از اینکه چنین رفتاری باید به پیگرد قانونی اجرا کننده این فرمایشات بیانجامد، به حوزه نقد نظری پیوند دارد و نه به حوزه سیاست.

این حق یک روشنفکر مذهبی یا غیر مذهبی است به نقد آموزش های واپسگرایانه از این دست به پردازد و زیان چنین افکار پوسیده ای را برای مردم آشکار کند. یکی از روندهای مهم جنبش نوآوری درایران نیز مبارزه با اندیشه های خرافی و پوسیده ای بود که از سوی روحانیون و مردم ساده لوح رواج یافته بود. شادروان دهخدا یکی از پیشگامان نقد به این باورها بود. اما این کوشش روشنگرانه، جایگاهی در حوزه سیاست ندارد. اگر روشنفکران سکولار، معیار نواندیشی و تجدد دراندیشه های دینی را محک تشخیص جایگاه اجتماعی روحانیون قرار دهند، نقشی برای روحانیون در سازمان جامعه قائل نخواهند شد و به سان دیوجانس حکیم با شب چراغ در پستوی حوزه ها در جستجوی روشن اندیشان دینی خواهند گشت. مراد این است که باید پذیرفت که چنین داوری هایی که در رساله های عملیه همه مجتهدین یافت می شود، نباید معیار سنجش جایگاه روحانیت شیعه در جامعه شهروند باشد. جایگاه روحانیت، حوزه درسی و مساجد است و ارشاد و اندرز و آن مجتهدی که چنین رفتاری را در پیش گیرد، حتی اگر در باورهای فقهی اش مانند اصفهانی بیاندیشد، رفتاری درست در پیش گرفته و خواسته یا ناخواسته به توانایی جامعه شهروند و سکولار یاری می رساند.

آخوند خراسانی در نوشته هایش، درس خواندن مسلمانان را در مدارس جدید کفرآمیز می دانست و در شمارمجتهدینی بود که با استواری از آموزش سنتی در حوزه ها پشتیبانی می کرد. کتاب کفایة الاصول او از مهمترین کتاب های درسی حوزه ها در اصول است. ژرفای باورهای سنت گرایانه دینی او از همان دست خطی که بر کتاب معروف نائینی نوشته، آشکار است. با این حال اگر فتوای او در تأیید مشروطه نبود، پیروزی مشروطه خواهی درایران با دشواری های بزرگ تری روبرومی شد. به یاری سکوت همراه با تأیید همین مجتهدین بود که دادگاه سکولار انقلابی پس از فتح تهران رأی به اعدام شیخ فضل الله نوری داد و بزرگترین مجتهدین شیعه ایران و نجف در اعتراض به بدارآویخته شدن بزرگترین مجتهد تهران به دست یفرم خان ارمنی، بانگ اعتراضی بلند نکردند. رفتار شهروندانه همین مجتهد حتی درمورد درگیری او و دیگر روحانیون با تقی زاده آشکار است. پس از آغاز مشروطه دوم به دنبال فتح تهران، سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو سید معروف مشروطه خواه تهران ترور شد و شایع گشت که تقی زاده در قتل بهبهانی دست داشته است8. گروهی از روحانیون تهران این اتهام را به آگاهی آخوند خراسانی رساندند و او در نامه ای به رئیس مجلس، اخراج اورا از مجلس خواهان شد. اما به مجرد اینکه گروهی از افراطیون مذهبی این نامه را، حکم قتل تقی زاده قلمداد کردند، خراسانی با اینکه به تقی زاده نسبت ضدیت با اسلام زده بود، به آیت الله انگجی در تبریز تلگراف زد که ?به عموم علماء و قاطبه مسلمین اعلام فرمایند حکم مزبور تکفیر نبوده و نسبت تکفیر بی اصل است? و نوشت که مزاحم زندگی تقی زاده نشوند.

پس روحانیونی که دیدگاه های دینی شان، سنت گرایانه بود و پذیرش تغییر نداشت و در مواردی، مانند آنچه پیشتر درباره اصفهانی گفتم، شرم آوربود، در ستیز میان شهروندیگری و تشکیل دولت سکولار با الگوی دیگری که چیرگی مطلق شریعت و روحانیون را بر سیاست جستجو می کرد، جانب شهروندیگری را گرفتند. گرفتاری بزرگ فکری روشنفکران سکولار در ارزش گذاری بر این رفتار درست روحانیون سنت گرایی مانند خراسانی، نائینی، حائری، بروجردی، حکیم و شریعتمداری دراین است که آن ها قادر به پذیرش این دوگانگی میان رفتار اجتماعی و باورهای دینی نیستند. الگوی روشنفکران سکولار از یک روحانی پیشرو، یحیی دولت آبادی است که هم در امور دینی نو اندیش بود و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی. به راستی هم ?حیات یحیی? گواهی از آزاداندیشی این شخصیت سکولار روحانی است. اما گرفتاری این الگو در این است که دولت آبادی، از شمار مجتهدین و روحانیون بلندپایه نبود. حوزه درسی نداشت که از بیان باورهای خویش بیمناک باشد. نیازی به نوشتن رساله عملیه نداشت تا از جایگاه ویژه خویش در میان روحانیون پاسداری کند. بانگ بابیگری را با تمسخری به جان خرید و دست آخرهم رخت روحانی را کنار نهاد و با کت و شلوار و کراوات به خدمت دولتی وارد شد و دخترش، خانم صدیقه دولت آبادی از بزرگترین رهروان جنبش آزادی زنان در ایران گردید. نمونه دیگری از این گونه روحانیون «دلخواه»، شادروان طالقانی است. او هم به نه دنبال کردن اجتهاد رفت و نه به تدریس پرداخت. خطیبی بود وارسته که به سیاست وارد شد و هرگز نه از سوی روحانیون مورد پسند قرار گرفت و نه او امیدی به روحانیون در سیاست داشت. امامت جمعه آغاز انقلاب را هم بنا مصلحت به او واگذارند. حتی همین روحانی دلخواه و پیشرو، در زندگی شخصی از سنـّت پیروی می کرد و دوهمسر داشت. با این حال، نمونه هایی مانند طالقانی و دولت آبادی، نه نموداری از اندیشه و رفتار غالب بر روحانیون شیعه اند و نه پیدایش آنان گواهی از پیدایش گرایش به نوآوری در میان روحانیون است.

به این موضوع باید توجه داشت که حتی بسیاری از روشنفکران مذهبی و نیز پاره ای از مدرسین روحانی به درستی براین باوراند که در دوره دویست و پنجاه ساله ای که از پایان دوره صفوی در میانه قرن دوازدهم آغاز می گردد تا آستانه انقلاب 57، فرایند انکشاف نظری در میان روحانیون شیعه، کار تازه ای ببار نیاورده و آثار روحانیون این دوره، جز تکرار و حاشیه بر آثار پیش نبوده است.

نتیجه این سکون فکری و فروکش انکشاف نظری در میان فقها و مجتهدین، یکی برکنارماندن ایشان از دگرگونی های فلسفی و نظری در سده های پس از درگذشت ملا صدرا و میرفندرسکی است و دیگری جایگزین شدن نوشته های فقهی و کلامی با رسائل عملیه. پس در این راستا، پیدایش فقها و مجتهدین نو اندیشی مانند ملاهادی سبزوری، شریعت سنگلجی و شیخ هادی نجم آبادی که دراندیشه های فقهی ودر حوزه های مربوط به علوم دینی دست به نوآوری زده اند، استثناء به شمار می آید و نه یک روند. اما روشنفکر سکولار، اگرچه می تواند بود و نبود چنین نواندیشی های دینی را دال بر وضعیت فکری حاکم بر جامعه روحانیت بداند، نمی تواند و نباید داوری خویش را از نقش اجتماعی روحانیون را بر پایه آن عقب ماندگی ها قراردهد.

موضوع کنونی اندیشمندان و راه گشایان جامعه سکولار ایران، به مانند آستانه انقلاب مشروطه، در این نیست که منادی و پرچمدار اصلاحات در اندیشه و سازمان روحانیون ایران باشند. چنین کاری، کار فقها و متفکران نواندیش شیعه است. موضوع امروز، دیروز و فردای سکولاریسم در ایران، یافتن جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار است. یا این جایگاه پهنه سیاست است و یا در حوزه های دینی و مساجد برای ارشاد مسلمانان. اینکه در آن حوزه ها و در مساجد، روحانیون چه باورهای فقهی، اصولی و شرعی را به مؤمنین آموزش می دهند، موضوعی است که کمترین ارتباطی به سکولاریسم و شهروندیگری ندارد. دخالت روشنفکران سکولار درآن حوزه مانند این است که گروهی از خاخام های یهودی برای ارمنیان در جلفای اصفهان وظیفه دینی تعیین کنند. کسانی که اینک در نقد به تشکیلات و سلسله مراتب دینی، سخن از رنسانس دینی و پروتستانیسم می زنند، فراموش می کنند که نخستین حوزه رفرم دینی در راستای فقه و اصول و شریعت است و نه ساختار بیرونی روحانیت. جامعه ما نیازمند فقها و مجتهدین روشن بینی است که بدون بیم از انگ بابی و کافر و زندیق، به نقد اندیشه هایی نشینند که از تولدشان بیش از هزار سال می گذرد و اگر در جامعه قبیله ای عربستان «پیشرو» به شمار می آمدند، دردی از مشکلات مؤمنین در روزگار انقلاب مابعد صنعتی دوا نمی کنند. اما چنین نیازی، ربطی به تعیین جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار ندارد.

شاید، روحانیت شیعه نیازمند به رفرم باشد و شاید تجربه شکست خورده جمهوری اسلامی که سلسله مراتب دویست ساله مرسوم در این نهادرا به هم ریخت و کوشید نقش اجتماعی روحانیت شیعه را باز تعریف کند، درسی و سرآغازی برای خود روحانیت باشد. موضوع جنبش سکولاریستی امروز، بازگرداندن روحانیت شیعه به مساجد و حوزه های درس دینی و نگاهداشتن ایشان درآن جا و به دور از حوزه سیاست است. موضوع خود ایشان، پرداختن و نقد به فقه و اصولی است که در آن حوزه ها می آموزند و در مساجد به خورد مؤمنین می دهند.

شهروندیگری و سکولاریسم تنها در گروی جدایی دین و دولت نیست، در پذیرش همزیستی اندیشه دینی و غیر دینی است. این تنها دولت سکولار نیست که باید از گزند دخالت روحانیت و مجتهدین در امان باشد. دین و باورهای شخصی مردم و انجام فرایض دینی نیز باید از گزند دولت و سکولاریست ها در امان بماند. کشف حجاب اجباری روی دیگر سکه حجاب اجباری است. سکولاریست های ایران در گفتمان و چالش بزرگ کنونی نه تنها باید، مجتهد و آخوند را به مسجد وحوزه درس بازگردانند، بلکه باید امنیت و آزادی اندیشه ایشان را درآن مسجد و حوزه درس تضمین کنند. نقش ویژه آن دسته از فقها و روحانیونی که دوتجربه خونین دولت صفوی و جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند و زیان چنین تجربه ای را برای دین و دولت دیده اند در این است که نه تنها به جایگاه سنتی خویش بازگردند، بلکه برای همیشه در آن جا بمانند.

موضوع سکولاریسم، مذهب زدایی نیست، گسترش نهادها و اندیشه های شهروندی است که دموکراسی یکی از بزرگترین سنگرهای آن است. روشنفکران سکولار و مذهبیون منتقد به خرافات حق دارند و باید به نقد واپسگرایی در حوزه فقاهت و شریعت و آموزش های دینی به پردازند. اما باید این نقد را از حوزه سیاست و کشورداری به دور نگاه دارند. یگانه زمینه پالایش جامعه از باورهای واپسگرایانه، از یکسو پیشرفت جامعه و از دیگر سو، پذیرش حق مردم در باور به همان واپس اندیشی ها و آزادی در نقد به آن ها است.

این تغییر نام گفتگویی بود که بعد ها تغییر یافت و خیابانی به نام او شد.
کافی، تهذیب الاحکام، استبصار و من لایحضره الفقیه
فقهای سنی قیاس را به جای عقل می نشانند. فقیهان اخباری تنها کتاب (قرآن) و سنت آراء پیامبر را قبول دارند و به اجماع، یاداوری مورد پذیرش جمعی ار فقها و توسل به آراء عقلی باور ندارند.
برخلاف فرایند رشد اندیشه های فلسفی در اروپا، فلسفه اسلامی هرگز گریبان خودرا از دین رها نکرد و به فلسفه سکولار و غیر دینی تحول نیافت.
یکی از کوشش های ارزنده ای که در دوران پادشاهی رضاشاه صورت گرفت و بیان مناسبات شهروندانه میان دین و دولت بود، تبدیل مدرسه سپهسالار به دانشگاه معقول و منقول است. ریاست آنرا نخست بدیع الزمان فروزانفر برعهده داشت و سپس نصرالله تقوی، مجتهد نواندیشی که در پایه گذاری دادگستری ایران نقش مهمی داشت، به ریاست آن رسید. مجتهدین نواندیشی مانند شادروانان ضیاء الدین ابن یوسف و آقا کمال نوربخش از اساتید مهم آغاز کار این دانشگاه بودند. شاید یکی از تنها مراکز تعلیمات عالیه اسلامی که به حکمت و فلسفه نیز پرداخت، همین دانشکاه بود.
باید به نمونه کوشش کسانی مانند آقابزرگ تهرانی که همه زندگی خویش را به پژوهش های ارزنده اختصاص داد و ضیاء الدین ابن یوسف که یک تنه گنجینه کتابخانه مجلس را فهرست کرد و از هوچی بازی های سیاسی و مذهبی بدور ماند اشاره کرد و افزود که در کنار کارهای مرسوم آخوندی، کسانی نیز چون ایشان به بالندگی فرهنگ ایران خدماتی گرانبها کرده اند.
صراط النجات، ترجمه فارسی وسیلة النجات، جلد دوم، ص 221
تقی زاده تا پایان عمر این اتهام را رد می کرد

محمد امینی

از نوری تا خمینی

پیشگفتاری بر چالش دین و دولت در ایران

انگیزه این نوشتار، بازنگری به چالش میان دین و دولت در سالهای گذشته از دیدگاهی نو و نقد به داوری رایج در میان نیروهای سکولار ایران است . بنیاد داوری من این است که بر خلاف برداشت های رایج، روحانیون شیعه و به ویژه مجتهدین بزرگ ایران از کمرکش انقلاب مشروطه تا آغاز جمهوری اسلامی، کم یا بیش به جدایی دین از سازمان اداره جامعه یا دولت تن درداده و اساسا به امور دینی پرداخته اند. به باور من، حتی در آستانه انقلاب 57 نیز بیشتر مجتهدین بزرگ شیعه به اندیشه ولایت مطلقه فقیه به مفهوم سیادت علما بر سازمان دولت باور نداشته اند. پس جنبشی که سرانجام به تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه انجامید، نه تنها چالشی در برابر مدرنیته، ارزش های غربی و فکر دموکراسی اجتماعی، بلکه در عین حال شورش رده های پایین تر روحانیون و گروهی از روشنفکران افراطی شیعه در برابر روحانیون سنتی بود که جدایی دین و دولت را پذیرفته بودند و نقش روحانیون را اساسا تدریس علوم دینی و ارشاد مردم و زمامداران دولت می دیدند.
روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، نتیجه آمیزش دین و سیاست و یا چیرگی دین را بر سازمان اداره جامعه به نمایش گذارَد، روشنفکران سیاسی سکولار، روحانیون را به گروهبندیهایی مانند «مبارز»، «درباری» و»خانه نشین» تقسیم می کردند. از این دیدگاه، کاشانی، خمینی و یاران امام به دلیل مخالفت هایشان با سیاست های دولت و خـُرده گیری هایشان ازروحانیون بلندپایه به این بهانه که آن ها کناره جویی ایشان از سیاست، روحانیون مبارز و نستوه خوانده شدند و شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آقا حسین بروجردی که نزدیک به چهل سال، روحانیون را دخالت در سیاست برکنار داشتند، به مماشات و سازش با دربار و دولت متهم گردیدند. پس در آستانه انقلاب، شریعتمداری که بر ادامه رفتار کجدار و مریز روحانیون با دولت پافشاری می کرد، سازشکار و نوکر سرمایه داری شناخته شد و امام خمینی که از سرنگونی رژیم و بنای حکومت عدل اسلامی سخن می گفت، انقلابی و رهرو آزادی گردید!
از اینرو، گفتمان کنونی بر سر جدایی دین و دولت و سکولاریسم چنانچه در برداشت های رایج از آنچه را که در کتاب ها خوانده ایم و یا از تاریخ اروپا یاد گرفته ایم محدود بماند، همان اشتباه های پیشین، این بار در لباسی نو تکرار خواهد گردید. هم امروز نیز بخش بزرگی از روشنفکران سکولار ایران، با این برداشت نادرست که جدایی دین و دولت و یا دولت سکولار هرگز در تاریخ ایران شکل نگرفته، رفرم در فقاهت شیعه و یا پروتستانیسم و روشنگرایی اسلامی را پیش شرط پیدایش و تحکیم دولت سکولار در ایران می دانند. حوزه پروتستانیسم اسلامی، یک حوزه نظری است و نه سیاسی. آنچه که ممکن است در حوزه اسکولاستیک اسلامی یا فقاهت، پیشرو و امروزی باشد، ضرورتا در حوزه سیاست و زندگی اجتماعی پیشرو نیست. پروتستانیسم مسیحی در حوزه سیاست به تشکیل گروه ها و دولت های واپسگرا انجامید و از دست راستی ترین گرایش های سیاسی پشتیبانی کرد. نمونه برجسته این گرایش در ایران، شکل گیری فدائیان اسلام بود. سید مجتبی میرلوحی تهرانی (نواب صفوی) و همفکرانش از رفتار روحانیون شیعه ناخرسند بوده، از اسلام و تشیع انقلابی سخن می گفتند و طلاب را دعوت به اصلاح حوزه ها می کردند. از دیدگاه ایشان ده ها سال درس داخل، مکاسب، فقه و اصول، ضایع کردن وقت به شمار می آمد و خدمتی به ?نجات امت مسلمان از زنجیر استعمار و استکبار? نمی کرد1. این نقد به فقاهت و اسکولاستیک اسلامی و سازمان سنتی روحانیت، در حوزه سیاست به تشکیل یک گروه تروریستی انجامید که با همه مظاهر شهروندی، مدرنیته و سکولاریسم دشمنی داشت. بخش بزرگی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی در دامان همین جنبش پرورش یافتند و به اعتبار یادداشت ها و خاطراتشان، بیشتر ایشان یا از شمار مریدان نواب صفوی بودند و یا از آن جنبش تأثیر می گرفتند2. کروهی از ایشان نیز بعدها جمعیت سری اصلاح حوزه را درست کردند که آقای رفسنجانی و خامنه ای از گردانندگان آن بودند. خود آیت الله خمینی، به دلیل این که شایع بود از نواب صفوی پشتیبانی می کرده، از پیرامون بروجردی رانده شد و تا بروجردی زنده بود به دیدار او نرفت3.
کوشش من در این پیشگفتار و شش نوشتار بعدی پیرامون ?چالش دین و دولت در ایران معاصر? این است که از دیدگاهی نو به بررسی سکولاریسم و جدایی دین و دولت به پردازم.
**********
تا پیش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهی، قدرت و نفوذ روحانیون شیعه در امور مردم و دیوان در دو راستا اعمال می شد: نخستین راستا اعمال قدرت معنوی و شرعی بزرگترین مراجع تقلید و روحانیون صاحب کتاب بود. در این راستا، پهنه نفوذ ایشان از خانه روستانشینان و دکان بازاریان تا پستوهای اندرونی شاهان قاجار گسترده بود. هنگامی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، نفوذ معنوی مراجع تا آنجا بود که سوگلی ناصرالدین شاه قلیان های اندرونی را جمع کرد ودرپاسخ شاه که از او پرسیده بود کدام پدرسوخته قلیان را حرام کرده، کفت همان کس که مرا به تو حلال کرده است! در آن هنگام مجریان اصلی این نفوذ بیشتر در نجف می زیستند و آخوندهای رده های پایین تر در مسجد و منبر حاملان گسترش پیام ایشان وپایداری نفوذ ایشان بودند. راستای دیگر قدرت و نفوذ روحانیون در امور محلی و به قول خودشان امور دنیوی (دنیایی) بود. این راستای نفوذ اگرچه از باورهای دینی مردم تأثیر می گرفت، بیشتر به کوشش روحانیون محلی ارتباط داشت. تا این هنگام آخوندها انحصار نظارت بر قرداد میان شهروندان و رسیدگی به امور قضایی را در دست داشتند.
شکاف علمای بزرگ نجف و ایران در برخورد به انقلاب مشروطه و موضوع مناسبات میان دولت با ارباب دین، از نیروی معنوی ایشان کاست. مشروطه خواهی که نخست با پادشاه قاجار روبرو بود، پس از اتحاد مشروعه خواهان با محمدعلی شاه و بمباران مجلس، ابعادی تازه یافت. یکی از پی آمدهای شکست جبهه مشروعه و خودکامگی که به اعدام شیخ فضل الله و فرار محمدعلی شاه انجامید، چیرگی اندیشه پذیرش تدریجی جدایی سازمان دین از سازمان اداره جامعه در میان روحانیون بود.
درسالهای نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه تا هنگام تاجگذاری رضاشاه ما شاهد دو گرایش مهم در میان روحانیون هستیم.
گرایش نخست که نیرومندترین گرایش میان روحانیون بود، تن در دادن به تشکیل دولتی شهروند بود، به این امید که دولت مشروطه قوانین را بر پایه دین حنیف اسلام و مذهب حقه جعفری بنا نهد. از این پس کوشش مجتهدانی که کم یا بیش جدایی دین و دولت و چیرگی دولت را بر امور دنیوی پذیرا شده بوند، در مهار دولت مشروطه بود. سید حسن مدرس نیز نخست به همین انگیزه و امید و به اعتبار بند دوّم متمم قانون اساسی از سوی علمای نجف به نمایندگی مجلس شورای ملی درآمد. مهمترین روحانیون وابسته به این گرایش آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ حسین نائینی و شیخ عبدالله مازندرانی بودند. حتی مجتهد دیگر ساکن نجف، محمد کاظم یزدی نیز که با جنبش مشوروطه خواهی مخالف بود و از شیخ فضل الله نوری پشتیبانی کرده بود، دراین موضوع که وظیفه اصلی علما ارشاد مردم در امور دینی است، با دیگران اختلاف چندانی نداشت.
گرایش دوم کوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ بود که پس از اعدام شیخ فض الله نوری در پاره ای از نقاط ایران همچنان دنبال می شد. این گرایش بر ضرورت چیرگی مجتهدین بر سیاست و اداره امور اصرار داشت. بزرگترین منادی آن آخوند ملا قربانعلی زنجانی بود. دو رویداد بزرگ به زندگی این گرایش در آن سال ها پایان داد. نخست نامه آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی از نجف به مجلس شورا و دولت مشروطه مبنی براین بود که اشرار و مفسدین پیرامون این مجتهد معروف را گرفته و ?موجب فساد مملکت و اخلال آسایش? مردم شده اند ولی خود آخود به دلیل بالا بودن سن و نادانی به این دام افتاده است4. رویداد دوم شکست کوشش های محمد علی شاه و برادرانش برای بازگشت او به سلطنت بود که از پشتیبانی پاره ای از آخوندهای پیرو استبداد و مشروعه از جمله روحانیون کرمانشاه برخوردار بود. با این حال این گرایش همچنان به زندگی خویش ادامه داد و گاه و بیکاه سر بلند کرد و سرانجام از میانه سال های 1320 در قالب جنبش فدائیان اسلام تجدید حیات یافت و به یاری روشنفکران مذهبی که کناره گیری روحانیون را از سیاست، خیانت به اسلام می شمردند، پرداخته و بالنده شد و در قامت جنبش امام خمینی چونان سمندری از خاکستر برون آمد و جمهوری اسلامی را بنا نهاد.
از واپسین انقلاب مشروطه تا هنگام چیرگی جمهوری اسلامی، این دوگرایش درمیان روحانیون و نیروهای مذهبی ایران دوام یافت. اما به باور من در درازای سال های مورد گفتگو، اندیشه حاکم بر روحانیت ایران، اندیشه کناره جویی از سیاست و واگذاری اداره جامعه به دولت بوده است. درستی این داوری در مهمترین رویدادهای تاریخی هفتاد سالی که از پیروزی مشروطه آغاز و به تشکیل جمهوری اسلامی می انجامد، آشکار است. به باور من، سیاست مترقی و پیشرو در میان روحانیون پس از انقلاب مشروطه، همین سیاست پذیرش دولت سکولار و کناره گیری از سیاست بوده و نه اندیشه مداخله در سیاست و مبارزه جویی روحانیون. از دیدگاه روشنفکر سکولار، روحانی ترقی خواه، روحانی خواستار کناره گیری از سیاست است و نه روحانی «مبارز»!
نخستین آزمون مهم، تشکیل دولت سکولار پهلوی است. رضاشاه که از همان فردای کودتای سوم اسفند 1299، با بستن ?مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تاتر و سینما فتوگرافها (عکاس خانه) و کلوپ های قمار?5 بنای دوستی و آشنایی با روحانیون تهران را نهاد وبه زودی پشتیبانی ایشان را به سوی خویش جلب کرد. درگشودن باب گفتگو میان سردار سپه و روحانیون، یکی از چهره های کارساز حاج آقا رضا رفیع رشتی (قائم الممالک) بود. این مجتهد که خود و برادرانش از شمار بانفوذترین روحانیون پایتخت بودند از سال ها پیش از کودتا با رضاخان آشنایی داشت. نزدیکی او با سردار سپه و سپس رضاشاه تا بجایی بود که از او به عنوان معلم رضاشاه یاد می شود و او در سفر و حضر درکنار شاه بود. او و میرزا هاشم آشتیانی، روحانی معروف دیگری در تهران باب دوستی و گفتگو میان سردار سپه و روحانیون را گشودند.
این نزدیکی ها در عین حال گواهی است از پذیرش فرایند شهروندیگری و علاقمندی روحانیون بزرگ به ایجاد امنیت و تمرکز قدرت درایران. حاصل این بود که در فروردین 1303 رضاخان با سه تن بزرگترین مجتهدین شیعه در قم ملاقات کرد6 و به دنبال آن، او سودای جمهوری را کنار نهاد و مراجع، انتقال پادشاهی را از قاجاریه به پهلوی پذیرفتند. از این پس فرایند رسمی و قطعی پذیرش دولت سکولار از سوی بزرگترین مجتهدین شیعه آغاز گردید و این پذیرش تا به جایی رسید که بزرگترین روحانیون ایران از شهرهای مختلف هم در مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی شرکت داشتند و هم در مراسم تاجگذاری رضاشاه به سال 1305. 7
در درازای پادشاهی رضاشاه، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیان گزار و رئیس حوزه علمیه قم، بزرگترین مجتهد بی رقیب شیعه ساکن ایران بود. او از دیرباز مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود و حتی در دوران اقامتش در نجف که با طغیان بسیاری از روحانیون علیه بریتانیا همراه بود، خویشتن را از ازاین کارزار کنار کشیده بود. حائری با بنیانگذاری حوزه قم در سال 1300 خورشیدی همزمان با قدرت گیری سردار سپه، برای نخستین بار پس از سقوط صفویه، کوشید تا کانون شیعی گری را از نجف به قم منتقل کند. زعامت او در قم با مرگ آخوند خراسانی در نجف همزمان بود. پس از مرگ آخوند8، ریاست روحانیون نجف به سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی رسید. اگرچه روحانیون دیگری نیز در نجف در مقام اجتهاد و مرجعیت قرار داشتند، اصفهانی و نائینی در این سال ها ریاست حوزه نجف را برعهده داشتند و اصفهانی، حتی پیش ز مرگ نائینی به سال 1315، عملاً بزرگترین مرجع تقلید شیعه بود. یگانگی فکری حائری در قم و اصفهانی در نجف در کناره جویی از سیاست و پرداختن به امور دینی، نقشی اساسی در پاگیری دولت سکولار در ایران ایفا کرد. حائری با استواری از مداخله روحانیون در سیاست و در گیری با رضاشاه جلوگیری کرد و اصفهانی که اساساً به مسائل ایران علاقمند نبود از سیاست حائری پشتیبانی کرد. این استواری تا به جایی بود که نه حائری و نه هیچ یک از روحانیون نجف به پشتیبانی از مدرس در مخالفت با انتقال پادشاهی از قاجاریه به رضاشاه برنخاستند و پس از دستگیری و تبعید درازمدت او به کاشمر برای آزادی او میانجی گری نکردند. پشتیبانی ایشان از تشکیل دولت پهلوی به پایه ای بود که نائینی و تنی دیگر از روحانیون نجف با انتشار بیانیه ای در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدی خواندند.
در درازای پادشاهی رضاشاه و تشکیل دولت سکولار و مدرن درایران، چندین فرصت تاریخی برای آزمودن اینکه آیا گرایش به برکنار ماندن از سیاست و یا رودررویی با دولت، بر رفتار و اندیشه سازمان روحانیت شیعه چیرگی دارد، پیش آمد و در هریک از این آزمون ها، آشکار گردید که سازمان روحانیت شیعه، کناره جویی از سیاست را پذیرا گشته است.
یکی از نخستین آزمون ها، کوشش سردار سپه در تشکیل ارتش بود. تشکیل ارتش مدرن و گسترش شهربانی، نه تنها به شورشها و گردنکشی های محلی پایان داد، بلکه قدرت فزاینده دولت مرکزی را دربرابر نفوذ سنتی روحانیون شهرها و روستاهای ایران قرار داد. قانون نظام وظیفه، مصونیت طلاب را از میان برد. با این حال حائری در برابر کوشش حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اصفهان9 که در اعتراض به این قانون از اصفهان به قم آمده و روحانیون شهرهای دیگر ایران را به آمدن به قم تشویق کرده بود، ایستادگی کرد و با میانجی گری او، حاج آقا رضا رفیع و امام جمعه تهران و وعده های تیمورتاش که هرگز اجرا نشد، این اعتراض پایان یافت.
گسترش مدارس نو، بنای دانشسرای عالی و دانشگاه تهران نه تنها به نظام دیرپای مکتب خانه که از سوی روحانیون اداره می شد پایان داد، بلکه به فرایند پایان بخشیدن به انحصار روحانیون بر سواد آموزی که از هنگام تاسیس دبستان از سوی شادروان رشدیه آغاز شده بود، شتابی برگشت ناپذیر بخشید. با این حال هیچ واکنش درخور اشاره ای نسبت به آموزش مدرن و نهادهای آن از سوی روحانیونی که سال ها پیش نخستین دبستان شادروان رشدیه را در تبریز، آجر به آجر ویران کرده بودند، شکل نگرفت. حتی در قم، مدارس جدید جایگزین مکتب خانه هایی شد که آخوندها آن هارا اداره می کردند.
دیگر پروژه های شهروندیگری و سازندگی مدرن، یکی پس از دیگری به تخریب نهادها و روندهای سنتی که نفوذ معنوی و اجتماعی روحانیون با دوام آن ها پیوند داشت پرداخت. مثلا قانون سجل احوال و قانون ثبت اسناد و تشکیل ادارات دولتی به سیادت هزارساله روحانیون بر ازدواج، طلاق، بستن قرارداد و کنترل مالکیت پایان داد و تشکیل اداره اوقاف و یا دراختیار گرفتن مدارس دینی بخش مهمی از درآمد روحانیون را از میان برد.
رضاشاه یک سال پس از بازگشت از ترکیه به ?رفع حجاب? پرداخت. جز بلوای مشهد و سفراعتراضی آیت الله حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران، کوشش گسترده ای از سوی دیگر روحانیون در اعتراض به رفع حجاب صورت نگرفت. در همین مورد نیز رفتار روحانیون گواه براین است که کوشش قمی از پشتیبانی گسترده برخوردار نبوده است. میرزا محمد آیت الله زاده، فرزند آخوند خراسانی و بلندپایه ترین مجتهد مشهد و شیخ مرتضی آشتیانی کوشیدند تا قمی را از سفر بی فرجامش منصرف سازند. ابوالحسن اصفهانی فرزندش را به ملاقات با قمی فرستاد و به میانجی گری هم او بود که قمی تهران را ترک کرد و به کربلا رفت و تنها واکنش به رفع حجاب، برنخاسته فرونشست.
پس از در گذشت حائری به سال 1315، روحانیون بزرگ قم، صدرالدین صدر10، خوانساری، حجت کوه کمره ای اداره حوزه قم را دراختیار گرفتند و در راستای رفتار بنیان گزار حوزه همچنان به سکوت دربرابر رضاشاه و کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
روشنفکران سکولار در سال های پس از پایان دوره رضاشاه، رفتار حائری، اصفهانی ودیگر روحانیون این دوره را با پسوندهایی مانند «مماشات» و «سازش» توضیح دادند و روشنفکران مذهبی و روحانیون سال های بعد کوشش به توجیه این مماشات و سازش کردند. باور صاحب این قلم این است که چنین رفتاری با هر انگیزه ای که بوده باشد، درخور آن پسوندها نیست. روحانیتِ پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دریافت که حوزه فعالیت روحانیون، حوزه ارشاد دینی و اخلاقی مردم است و نه حوزه سیاست. گوهر جدایی دین و دولت هم در همین جاست. کسانی که با باور به ضرورت تشکیل دولت سکولار، همچنان به پشتیبانی از دخالت روحانیون در سیاست و موضوعات سیاسی اصرار می ورزند و روحانیون را بر پایه موضع گیری ایشان نسبت به دولت و رویدادهای سیاسی ارزیابی می کنند، سوراخ دعا را گم کرده اند. داوری های فقهی و دینی روحانیونی چون آخوند خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری و دیگر روحانیون بزرگ دوره سی پنج ساله پس از مشروطه که از جمله با پادشاهی رضاشاه همراه بود، هرچه باشد، جای تردید نیست که رفتار شهروندانه این روحانیون نقش بزرگی در پاگیری مدرنیسم و دولت سکولار غیر مذهبی درایران ایفا کرد. این روحانیون، به هر دلیل، از درگیری طلاب و روحانیون جوان و رادیکال با دولت جلوگیری کردند و آن هارا به امور دینی و ارشادی فراخواندند. چنین رفتاری با هر انگیزه که باشد، پذیرش سکولاریسم و جداساختن حوزه دین از حوزه سیاست است.
به هر روی، تا پایان دولت رضاشاه نه تنها پروژه مدرنیسم دستکم در زمینه سازندگی و شهروندیگری به بار نشست، بلکه درعین حال فرایند شتابان جدایی دین از سازمان اداره جامعه، به پذیرش سیادت دولت سکولار براداره امور و پرداختن روحانیون به امور دینی و ارشاد مسلمین انجامید.
من درنوشتارهای بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که خودکامکی و دیکتاتوری افزاینده رضاشاه آسیب بزرگی به فرایند سکولاریسم و مدرنیسم درایران رساند. استبداد مانع ازآن گشت که فرایند مدرنیته، سکولاریسم و جدایی دین از دولت که در زمینه عملی به دستاوردهای ارزنده ای رسیده بود، با کنکاش و کاوش اندیشه ای و فرهنگی همراه گردد. تنها آزادی اندیشه و گفتمان گسترده پیرامون ارزش های مدرنیسم، سکولاریسم و جدایی دین و دولت می توانست به دوام و جاودانگی روندها و نهادهای مدرن و سکولار بیانجامد. اما چنین گفتمانی با خودکامگی در تضاد بود. پس اگر در ترکیه سکولار، ارتش به ضامن دوام سکولاریسم مبدل شد، درایران سکولار، استبداد دولتی چنین نقشی را ایفا کرد و خواهیم دید که با برچیده شدن خودکامگی، به جای آنکه وجدان اجتماعی و آگاهی مردم و ژرفای اندیشه های سکولار درجامعه به تشکیل دموکراسی سکولار منجر گردد، فاجعه ولایت مطلقه فقیه را ببار آورد.
با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سیلاب جُنب و جوش سیاسی، مدارس و حوزه های مذهبی نیز رونقی تازه یافت و بسیاری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختیار دولت قرار گرفته بود به روحانیون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دینی دردهه پس از شهریور بیست به بیش از دوبرابر افزایش یافت.
با اینحال و به رغم افزایش چشم انگیز جنب و جوش های مذهبی- سیاسی، رفتارمجتهدین بزرگ و سازمان روحانیت شیعه دربرابر دولت در دوره دوازده سال دموکراسی ناقص و حتی سال های پس از آن، تفاوت چندانی با رفتار و اندیشه ایشان در سال های پیشین نداشت و کماکان در مهمترین آزمون های سیاسی و اجتماعی، روحانیون بزرگ به کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
پس از در گذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال 1324، با آنکه چندین مجتهد واجدالشرایط در نجف و قم برای پیشوایی شیعیان وجود داشت، پس از ورود آقا حسین بروجردی به قم، وی به پیشوایی بلامنازع روحانیت دست یافت. بروجردی با قاطعیت از سیاست حائری و اصفهانی در جدا نگاه داشتن حوزه دین از عرصه سیاست پیروی کرد و تا زنده بود اجازه نداد که روحانیون با دولت درگیر شوند. همه شواهد گواه براین اند که بلند پایه ترین مجتهدین و مدرسین قم و نجف در درازای این سال ها از سیاست بروجردی مبنی بر کناره جویی از سیاست پیروی کرده اند. از میان بلندپایه ترین روحانیون قم، تهران و نجف، صدرالدین صدر، محمدتقی خوانساری، حجت کوه کمری، محقق داماد، بهجت گیلانی، شاهرودی، خویی، بهبهانی و دیگران، تنها خوانساری آشکارا به پشتیبانی ازمصدق برخاست که این پشتیبانی نیز کوتاه مدت بود و با درگذشت او پایان یافت. در مقابل بهبهانی جانب شاه و دربار راگرفت و به مخالفت با مصدق برخاست. به اعتبار همه اسناد موجود و حتی خاطرات و یادداشت های دستکم بیست و هفت تن ازبلند پایه ترین روحانیون جمهوری اسلامی که آموزش مذهبی خویش را در آن سال ها دیده اند، اگرچه در آن سال ها جنب و جوش و کوشش مذهبی بالا گرفت و به رونق حوزه های موجود و بنای حوزه ها و مدارس جدید در رشت، همدان، مشهد و شهرهای دیگر انجامید، ولی بیشتر این کوشش ها از سیاست به دور ماند.
از جنجال زودگذرخالصی زاده در ستیز با کمونیسم و بهایی گری اگر بگذریم، برجسته ترین کوشش برای زدودن دیوار میان دین و سیاست و کشاندن روحانیون به مبارزه سیاسی، جنبش فدائیان اسلام و سپس پیوستن ایشان به کارزار سیاسی کاشانی است. فدائیان اسلام واندیشه های بنیان گزار آن سید مجتبی تهرانی میرلوحی معروف به نواب صفوی، نزدیک ترین جریان تاریخی به اندیشه و باور بنیان گذاران جمهموری اسلامی است. گوهر اندیشه طلاب رادیکالی که فدائیان اسلام را بنا نهادند در سه موضوع خلاصه می شد: نخست اینکه روحانیون باید سکوت و مماشات با دولت را کنار نهاده و مردم را به مبارزه با دولت و سیاست های آن برانگیزند. دوم اینکه، دولت مشروطه و غرب گرا باید برچیده شود و حکومت اسلامی باید جایگزین آن گردد. و سوم اینکه، جنبش انقلابی اسلامی در ایران باید با جنبش های انقلابی اسلامی در دیگر کشورها مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه پیوند یابد. جنبش فدائیان اسلام درواقع نخستین طغیان افراطی بخشی از طلاب و روحانیون رده های پایین در برابر سازمان و سلسله مراتب سنتی روحانیت شیعه بود. آماج نخست طغیان نواب صفوی، عبدالحسین واحدی و یارانشان که نخست با ترور شادروان احمد کسروی در سال 1324 شهرت یافتند و پس از آن با ترور هژیر و رزم آرا به جامعه شهروند و نهادهای آن اعلام جنگ دادند، سازمان سنتی روحانیت شیعه بود. کار نواب صفوی و یارانش تا آنجا بالا گرفت که به قول آیت الله منتظری ?تقریباً همه حوزه به هم ریخت… به آقای بروجردی اهانت می کردند به علماء اهانت می کردند.?
سرانجام نیز بروجردی بود که دستور اخراج نواب صفوی و واحدی را از حوزه قم صادر کرد. آنها به تهران آمده و ?اطراف آیت الله کاشانی جمع شدند.? 11 کاشانی نیروی فعال فدائیان اسلام را برای دستیابی به سوداهای سیاسی خویش مغتنم شمرد و با آن ها، دستکم تا سال 1331 هم پیمان گشت. به باور من، اندیشه سیاسی فدائیان اسلام و نواب صفوی و نقد او به روحانیت سنتی ایران، بعدها بنیان اندیشه بسیاری از روشنفکران و گروه های سیاسی مذهبی، از شریعتی و مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان خط امام شد و هم اینک نیز در غالب نقد روشنفکرانه به سنت گرایی بازتاب یافته است. اندیشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامی نیز برخلاف داوری های رایج، همین اندیشه نقد به کناره گیری از سیاست و رفتار روحانیت شیعه پس از اعدام شیخ فضل الله بود و نه سیادت روحانیت شیعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتی روحانیت شیعه که آماج حمله فدائیان اسلام و بعدها روحانیون و طلاب رادیکال پیرامون خمینی بود، سرانجام در انقلاب 57 همراه با نهادهای شهروندی و سکولار و ارزش های مدرنیته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.
کاشانی که به اعتبار کوشش های پدرش در مخالفت با بریتانیا در عراق شهرتی یافته بود، پس از بازگشت به ایران به یاری طلاب رادیکال و حزب توده که سخت در تبِ یافتن خرده بورژوازی مذهبی انقلابی می سوخت، فـُرجه ای تازه یافت و با پیوند دادن خویش با جنبش ملی شدن نفت محبوب شد. داوری های رایج درباره کاشانی چنین است که پاره ای از اندیشمندان مذهبی کاشانی را که هرگز در رده بالای مجتهدین شیعه نبوده، نماینده اندیشه و رفتارحاکم بر روحانیت شیعه در آن سال ها می دانند و از اینرو جدایی اورا از مصدق گواه جدایی روحانیت از جنبش ملی در آن سال ها می شمارند و همین رویداد را عامل شکست مصدق و کودتای 28 مرداد می دانند. داوری دیگری که به یاری اندیشه های توده ای به حلقوم روشنفکران سیاسی سکولارایران فرورفته این است که کاشانی نمایند جناح مترقی روحانیت در آن سال ها بوده است. اما حقیقت این است که مجتهدین بزرگ نجف و قم هرگز کاشانی را به عنوان نماینده آمال خویش نپذیرفتند و به پشتیبانی از درخواست های سیاسی او برنخاستند و از همکاری او با فدائیان اسلام ناخشنود بودند. او نماینده ترقی خواهی درمیان روحانیون نیست، بلکه دوام گرایش مداخله روحانیون در سیاست است و چنین اندیشه و رفتاری تا بن استخوان ارتجاعی است. از نقطه نظر جهان بینی مذهبی و نگاه به جهان، شاید تفاوت چندانی میان کاشانی و بروجردی نباشد. بزرگترین تفاوت میان این دو روحانی در این است که بروجردی و مانند او حوزه دین را برای گسترش عقاید خویش بر می گزینند و بر این باورند که از راه ارشاد مؤمنین به آن مدینه فاضله خواهند رسید و کاشانی همان باورهارا به حوزه سیاست وارد می کند و می کوشد تا با دگرگون کردن سیمای سیاسی جامعه به همان مدینه فاضله دست یابد. یکی نقش خویش را در رهبری حوزه می بیند و دیگری در ریاست بر مجلس شورا. یکی به جدایی عرصه دین از عرصه سیاست باور دارد و دیگری همه عرصه ها را عرصه دین می داند و به تمایز میان دین و سیاست باور ندارد. یکی درعمل سکولار و دیگری پایبند زدودن مرز میان دین و دولت و از میان بردن همه دستاوردهای مدرنیته و سکولاریسم پس از مشروطه است.
بزرگ ترین اشتباه نیروهای سکولار ایران در این سال ها این بود که به جای پشتیبانی از رفتار روحانیون در برکنار ماندن از سیاست، به هواداری از کاشانی و سیاست جویی ماجراجویانه و واپسگرای او برخاستند و کناره گیری روحانیون برجسته را از سیاست، هماهنگی و همکاری ایشان با ارتجاع و استعمار دانستند. نفوذ این فرهنگ سیاسی در آن سال ها به پایه ای بود که یکی از بزرگ ترین متفکرین سکولاریست آن زمان، شادروان احمد کسروی آماج حمله دولت سکولار و روشنفکرانی مانند علی دشتی بود و ترور وی به دست فدائیان اسلام، خشم جامعه سکولار و شهروند ایران را بر نیانگیخت. فاجعه نادیده گرفتن ارزش های شهروندی به پایه ای بود که حتی حزب توده نسبت به آزادی قاتل کسروی و ترور هژیر و رزم آرا به دست یکی از افراطی ترین گروه های مذهبی تاریخ ایران بانگ اعتراض بلند نکرد. جامعه ایران در آن سال ها آن چنان در تب و تاب رویدادهای سیاسی روز می سوخت که پرداختن به چالش شهروندی و مدرنیته را فراموش کرده بود. پس کسروی و هدایت به جای آن که چراغ راهنمای اندیشه آن دوران باشند، در فراموش خانه غربت زمان قربانی سیاست بازی روز شدند.
به هر روی حتی پس از پایان دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص و آغاز پادشاهی دوباره محمدرضاشاه پس از بیست و هشتم مرداد، سیاست کناره جویی از سیاست از سوی روحانیون بزرگ شیعه ادامه یافت. در گذشت بروجردی آغاز روندهای تازه در میان روحانیون بود وجدایی دین و دولت را در برابر آزمونی تازه قرار داد. بروجردی پس از پانزده سال مرجعیت تامه، در سال 1340 در گذشت. شاه با ارسال تلگراف تسلیت به محسن حکیم در نجف، تمایل خویش را برای انتقال مرکز شیعی گری از قم به نجف اعلام کرد. این کوشش در عین حال نشانی بود از دخالت دولت در سازمان دین. پس از بروجردی، گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی، مشهور به آیات ثلاثه قم، بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار می آمدند. در نجف، حکیم، خویی و شاهرودی جانشینان احتمالی بروجردی بودند. درکنار ایشان تنی دیگر از روحانیون از اعتبار و نفوذ محلی برخوردار بودند: میلانی در مشهد، خوانساری در تهران، بهبهانی دراهواز و عبدالهادی شیرازی در اصفهان. به این ترتیب با اینکه محسن حکیم به عنوان مرجع و جانشین بروجردی از سوی رسانه های رسمی به مردم معرفی شد، حقیقت این است که از این پس و تا پایان دولت پهلوی دوران هفده ساله چند گانگی مراجع در سازمان روحانیت شیعه آغاز گشت. به رغم آنچه که در سال های بعد و به ویژه پس از انقلاب اسلامی به عنوان واقعیت تاریخی به ما ارائه می شود، روح الله موسوی خمینی اگرچه یکی از مدرسین سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار می آمد، یکی از داعیان اصلی مرجعیت شیعه نبود.
در سال 1341 در واکنش به مصوبه دولت در تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که برای نخستین باربه حق رای زنان و سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن اشاره شده بود، بانگ اعتراض همه روحانیون بزرگ قم و نجف برخاست. تا اینجا اگرچه واکنش روحانیون مشترک بود، شرکت برخی از ایشان در این اعتراض از روی ناچاری و به دنبال برانگیخته شدن طلاب جوان و روحانیون رده های پایین تربود که با کسانی چون آیت الله خمینی و بازماندگان فدائیان اسلام نزدیکی داشتند. در این جا نیز تلگراف دوستانه روحانیان بزرگ قم و نجف یا به اسدالله علم نخست وزیر است و یا به سید محمد بهبهانی، روحانی بزرگ تهران که از دیرباز با شاه و دولت مرتبط بوده است. با این حال پس ازعقب نشینی کابینه علم، بیشتر روحانیون این موضوع را بهانه کرده و با ارسال تلگراف های تبریک به یکدیگر و به بهبهانی موضوع را خاتمه یافته دانسته و به ادامه رفتار پیشین خویش پرداختند. اما برای خمینی و پیرامونیانش و طلاب رادیکالی که در تب و تاب شرکت در سیاست می سوختند، این رویداد سرآغازی نوین بود. او در سخنرانی ها و اعلامیه هایش از دیگران فراتر رفته و برای نخستین بار از توطئه ?جاسوسان یهود? در هیئت دولت برای نابودی اسلام و استقلال سخن می گوید. از نقد به مصوبه دولت فراتر رفته و می گوید که ?تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند.? او برخلاف تلگراف های دوستانه دیگران، به علم هشدار می دهد که ?ملت مسلمان و علما… هردست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع می کند.?
از همین جا است که رودر رویی خمینی و هم پیمانانش نه تنها با دولت، بلکه با سیاست و رفتار حاکم بر روحانیت آغاز می گردد. در سخنرانی آذرماه 1341 او به دولت و به اهل علم در یکجا تذکر می دهد که خطا نکنند! از این تاریخ به بعد و تا هنگام دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه در سال 1344، جامعه ما شاهد پیدایش دو فرایند مهم است: فرایند یکم، نخستین رودر رویی گسترده روحانیون با دولت مرکزی از هنگام انقلاب مشروطه است و فرایند دوم رودر رویی گروهی از مدرسین و طلاب به رهبری خمینی با اکثریت مراجع. یکی از قربانیان این روزگار، جنبش سکولار مخالف شاه بود که نتوانست در دوراهی پشتیبانی از مواعید پیشرفته انقلاب سفید و به ویژه اصلاحات ارضی و اعطای حقوق شهروندی به زنان از یکسو و مخالفت واپسگرایانه روحانیون با این اصلاحات، به ارائه پاسخی مستقل و پیشرفته ای دست یابد. برنده بزرگ، گرایش هوادار خمینی و دخالت روحانیون در سیاست بود که اگرچه ظاهرا پس از تبعید خمینی، خاموش شد، اما به پیروزی معنوی دست یافت و در سال های پس ازآن سمبل دو گرایش بزرگ در جامعه گردید: گرایش نخست که در خفا و در پستوهای حوزه های علمیه و حجره طلاب و در میان روشنفکران مذهبی مانند آتشفشانی به تدریج غلیان یافت و در سالهای 56 و 57 منفجرگردید، فرایند نقد به سکوت و مماشات روحانیون با دولت و فریاد اسلام مبارز و انقلابی بود. گرایش دوم، به نادرست، پذیرش خمینی و جنبش وی به عنوان سمبل مبارزه با فساد و خودکامگی پهلوی دوم بود. سال ها پس از رویدادهای این سال ها، جنبش سکولار چپ گرای ایران، به تمایز میان این دوفرایند نیز پایان داد و جنبش دوم خرداد و شورش هوادران خمینی را انقلابی و پیشرو ارزیابی کرد. از این هم فراتر رفته، دیدگاه اصلی جنبش خمینی را که زدودن فاصله میان دین و دولت و درگیر ساختن روحانیون در سیاست بود، به بخشی از برنامه جنبش چپ سکولار تبدیل کرد. از این پس هر آنکه یک دو گز کرباس به سر بسته بود12 و با هر گوشه ای از کارهای دربار و دولتیان مخالفت می کرد، روحانی مبارز و نستوه خوانده شد و بزرگترین مجتهدین قم و نجف که همچنان و به رغم فشار توان فرسای طلاب و روحانیون هوادار اندیشه خمینی و مانند او، هم چنان بر جدایی دین و دولت و عدم مداخله روحانیون در سیاست پامی فشردند، دربست مرتجع و واپسگرا و درباری به شمار آمدند.
بر خلاف صف آرایی اجتماعی انقلاب مشروطه و شست سال پس از آن، صف آرایی تازه ای در جامعه ایران شکل گرفت. در یکسوی این صف آرایی روشنفکران و گروهای سکولار و چپ، روشنفکران و گروه های مذهبی مانند مجاهدین خلق و گروه هایی که بعدها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و روحانیونی مانند خمینی که هوادار دخالت دین در سیاست بودند، قرار گرفتند و در سوی دیگر آن، دربار و دولت و همپیمانان ایشان و سازمان سنتی روحانیت ایران جای گرفت. انقلاب 57 نیز حاصل چنین صف آرایی بود. دو قربانی بزرگ این صف آرایی، یکی جامعه شهروند و سکولار ایران بود و دیگری آن بخش هایی ازشخصیت ها و نیروهای سیاسی، مانند دکتر صدیقی و شاپور بختیار و پاره ای از روشنفکران چپ که جنبش خمینی را طغیانی دربرار مدرنیسم، سکولاریته و دموکراسی می دانستند.
پی آمد انقلاب بهمن و تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بازگشت علمای سنتی شیعه به قدرت نیست، بلکه قیامی است دربرابر مدرنیته، جامعه شهروند سکولار و روحانیت سنتی ایران. بیشتر کسانی که در کسوت روحانی به بالاترین مقام های اداری، قضایی، قانون گذاری و مذهبی در سال ها نخست پس از انقلاب گماشته شدند، از رده های پایین روحانیون ایران بودند. دراین راستا، گرایش حاکم بر روحانیت شیعه در سال های پیش از انقلاب 57، گرایشی پیشرو بوده و جنبش سکولار و چپ ایران با نقد به این گرایش و دعوت روحانیون به دخالت در امور سیاسی راه خطا رفته است. نقد کسانی که اینک زیر عناوین دهان پرکنی مانند پروتستانیسم اسلامی، به رفتار روحانیت سنتی ایران در برکنار ماندن از سیاست و درگیر نشدن در جنب و جوش سیاسی خرده می گیرند، تکرارهمان برخوردی است که نواب صفوی، حنیف نژاد13 و یاران خمینی به روحانیت سنتی در پیش گرفتند. موضع سکولاریست های ایران باید تشویق روحانیون به بازگشت به حوزه ها و مدارس دینی و مساجد باشد.
اینک نیز در بازنگری به تاریخ و گفتمان پیرامون جدایی دین و دولت، بار دیگر آنچه را که در زندگی سده اخیر ایران آزمون شده، باید تکرار کرد: جدایی دین و دولت و سکولاریسم یعنی پرداختن روحانیون به امور دینی مردم و کناره گیری آن ها از سیاست. این گرایش که در درازای سال های پس از مشروطه به اندیشه حاکم بر جامعه روحانیت ایران تبدیل شد، اینک بار دیگر باید متحقق شود. ستیز سکولاریسم با دین و آیین مردم نیست. ستیز آن با دخالت روحانیون در امور مملکت داری است!
دوشنبه، دوازدهم آبان 1382
سوم نوامبر 2003
 
1. از جمله بنگرید به ?اعلامیه فدائیان اسلام یا کتاب رهنمای حقیقت?
2. من به مأخذ همه این خاطرات در بخش های شش گانه نوشتار خود خواهم پرداخت.
3. از جمله بنگرید به خاطرات حسینعلی منتظری
4. سه روایت از این نامه موجود است. کپی نامه اصلی در اختیار نویسنده است و در بخش نخست نوشتار به آن خواهم پرداخت.
5. نخستین اعلامیه کودتاچیان
6. سید ابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی از نجف به ایران آمده بودند. این دو در منزل شیخ عبدالکریم حائری، بنیانگزار حوزه قم با رضاشاه که در آن هنگام نخست وزیر احمدشاه بود ملاقات کردند.
7. رضاشاه تاج را از دست امام جمعه خویی که یکی از بلندپایه ترین روحانیون ایران بود گرفت و به سر خویش نهاد.
8. این عناوین بیشتر در سده اخیر به کار رفته و برخلاف باور رایج ترتیب خاصی در بکار بردن آن ها تا سال های اخیر نبوده است. عنوان آیت الله یا نشانه خدا را نخستین بار پادشاه مغول الجایتو که به کوشش علامه حلی مسلمان و شیعی شده و نام سلطان محمد خدابنده را برخود نهاده بود به این فقیه بزرگ شیعه داد و تا سده ها پس از آن هرگز استفاده نشد. صفویان عنوان شیخ الاسلام را بر روحانیون بزرگ شهرها نهادند. در روزگار قاجاران عنوان حجت الاسلام رایج شد و بزرگترین روحانیون با این عنوان شهرت یافتند. آخوند از ترکی مغولی به ایران وارد شد و معلوم نیست که چگونه بار مذهبی یافت. با این حال برخی از بزرگترین مجتهدین با این عنوان شهرت یافتند مانند آخوند خراسانی که هرگز به آیت الله یا آیت الله عظمی شهرت نیافت. ملا نیز از دوره صفویه به این سو پیشوند نام رهبران مذهبی شد و استفاده از آن در دوره قاجاریه بالا گرفت. ولی پس از انقلاب مشروطه و گسترش طنز و نقد از روحانیون، هر دو واژه آخوند و ملا با کوچک شماردن روحانیون مترادف گشت و بیشتر به روضه خوانان و ملایان محلی اطلاق کردید. از سال های پس از مشروطه به تدریج استفاده از واژه آیت الله برای تمایز میان کسانی که با کسب اجازه مقام اجتهاد یافته اند رواج یافت. سید محمد حسین بروجردی، مرجع تقلید دوران محمد رضا پهلوی نخستین کسی است که به آیت الله عظمی شهرت یافت و از آن پس این عنوان بیشتر به مراجع تقلید اطلاق می شد. انقلاب اسلامی به همه این نابسامانی ها پایان داد! پاره ای از آخوندهای کم تحصیل سابق یک شبه آیت الله و آیت الله عظمی شدند و بقیه صاحبان عبا و عمامه به حجت الاسلام و المسلمین شهرت یافتند!
9. برادر آقانجفی معروف.
10. نوه او همسر آقای خاتمی نخست وزیر است.
11. خاطرات حسینعلی منتظری، جلد اول.
12. اشاره ای است به شعر شادروان مسرور که ?هرآن دغل که به سر بست یک دو گز کرباس، فقیه و مفتی و صاحب مناب سلطان شد!?
13. بنیان گزارسازمان مجاهدین خلق.

محمد امینی

 

حقايقی درباره جامعه مسلمين

 

سازمان کنفرانس اسلامی(OIC) باضافه فلسطين 56 کشور عضو دارد. ده نهاد ديگر که مسئول نظارت هستند از اين قرار هستند: تايلند، جامعه مسلمانان ترکيه (KIBRIS) جبهه آزادی بخش مسلمانان جزاير فيلبپين و مالازيا، سازمان اتحاديه آفريفا (OAU) ، اتحاديه دولتهای عرب (LAS) ، بوسنی و هرزگوين، جمهوری آفريقای مرکزی، جنبش عدم تعهد (NAM)، سازمان همکاری اقتصادی (ٍECO) و سازمان ملل (UN).

حقايق نا اميد کننده ای درباره کشورهای مسلمان وجود دارد.  OIC   ، 1/5 ،جمعيت دنيا  يعنی بيشتر از 3/1 ميليارد نفر را شامل می شود. از ميان اعضای OIC  می توان عربستان سعودی ، عراق ، ايران ، امارات متحده عربی را نام برد که دارای ذخيره 700 ميليارد بشکه نفت ثابت شده هستند. همه آنها با هم درآمد سرانه ای کمتر از 5/1 تريليون دلار دارند. در دنيا فقط 290 ميليون آمريکايی وجود دارد که در آمد سرانه آنها 4/10 تريليون دلار است. درآمد سرانه فرانسه، 54/1تريليون دلار، آلمان 2 تريليون دلار،انگليس 52/1 تريليون دلار، و استراليا 4/1 تريليون دلار می باشد.

کويت ، ايالات متحده عربی، و برونی تنها اعضای  OIC هستند که در آمد هر شخص ساليانه بالغ بر 10 هزار دلار می باشد. از ميان اعضای OIC حداقل 50 کشور هست که درآمد ساليانه هر شخص زير 5 هزار دلار در سال می باشد. در 45 کشور عضو OIC  در آمد ساليانه هر شخص به کمتر از 1000 دلار در سال می رسد. از ميان 3/1 ميليارد  جمعيت مسلمان OIC  بيشتر از 800 ميليون کاملاً بی سواد هستند.

 از ميان 290 ميليون آمريکائی 227 نفر به دريافت جايزه نوبل مفتخر شده اند(هند 4 برنده جايزه نوبل دارد)

از جمعيت 3/1 ميلياردی مسلمان دنيا کمتر از 300000 نفر به عنوان دانشمند شناخته شده اند. آمريکا 1/1 ميليون  و ژاپن   700000 دانشمند دارد.

درميان کشورهای   OIC 56  کشور به طور متوسط دارای 10 دانشگاه هستند که در کل اين جمعيت 3/1 ميليارد نفری کمتر از 600 دانشگاه دارند. هند 8407 دانشگاه و آمريکا 5758 دانشگاه دارد.

فقير ترين کشورهای دنيا کشورهای ايتيوپی ، سرالئون، افغانستان، کامبوديا ، سومالی، نيجريه، پاکستان، و موزامبيک می باشند. حداقل 6 کشور از فقيرترين کشورهای دنيا به کشورهای عضو OIC تعلق دارند. تايوان، عربستان سعودی، ترکيه، کره جنوبی، چين، هند، ژاپن، ايالات متحده عربی، اسرائيل، فنلاند، پاکستان، کويت و سنگاپور بيشترين خريداران سلاحهای غير هسته ای هستند.

از اين 15 خريداران برجسته سلاحهای غير هسته ای 6 کشور عضو OIC می باشد. بزرگترين توليد کنندگان اسلحه در دنيا، آمريکا، روسيه، فرانسه، انگليس، آلمان، هلند، اکراين، ايتاليا، چين، بلاروس، اسپانيا، اسرائيل، کانادا، استراليا و سوئد می باشند که هيچ کدام عضو OIC نيستند.

آيا امت مسلمان گوش شنوا دارد؟ ما در دايره ای از شرارتها،  نظير بی سوادی ، فقر، و خشونت گير کرده ايم و همچنان کشورهای غير مسلمان را عامل همه بدبختيهای خود می دانيم.

سلمان رشدی معتقد است که همه نقطه حمله آمريکا بر عليه تروریسم،  متوجه اسلام است. او می گويد آنچه ما داريم يک اسلام جنون آميز است که موجب شده غير مسلمانان را مسبب همه مصيبتهای جامعه مسلمين بدانيم  و چاره را در بستن راههای رقابتی مدرنيزه شدن در آن کشورها بجوييم. اين نسخه ای از اسلام است که در حال حاضر به سرعت در حال رشد است. سلمان رشدی در ادامه می گويد: اگر اسلام می خواهد با مدرنيته آشتی کند، بايد به حوزه شخصی انسانها برگردد و از سياست جدا شود. تروريستها به تنها جنبه ای که از تکنولوژی علاقه دارند اسلحه است که آن را به سمت سازنده آن نشانه بگيرند.

اگر قرار است تروريسم نابود شود ، دنيای اسلام بايد پيرو روالهای سکوراليسم که بر پايه آن مدرنيسم بنا شده است ، بشود. در غير اين صورت آزادی کشورهای مسلمان يک رؤيای دوردست  و دست نيافتنی است.

دکتر فرخ سلیم

مترجم : پارميس