بایگانی برچسب‌ها: ویدیو-شعر

چکامه بابک، دلاور آزربایجان

 

بابک دست هایش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سینه مى پرورد
کینه را در خویشتن مى کشت
ارغوان دیدگانش
با شفق ها و شقایق هاى میهن
گفتگو مى کرد
تیرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زیر و رو مى کرد
دل
به فرمان دلیرى داشت
ترس را
بى آبرو مى کرد
اهرمن
از خشم مى لرزید
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ…
اى سگ، اى زندیق
کام ات چیست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چیست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
بابک اما
رأى دیگر داشت
کشتى ى اندیشه در دریاى دیگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى دیگر داشت
زیر لب
نجواى دیگر داشت
زنده باید بود و شادى کرد
مام بوم خویش را باید نگهبان بود
با پیام راستى
با مردمان بایست رادى کرد
اهرمن فریاد زد
افشین
چه مى گوید؟
و افشین- آه افشین- واى افشین
آن گنهکار پریشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاریخ
آن همان آکنده از هر گند
آن همان بى ریشه بى پیوند
شرمسار از کرده خود-
سر به زیر افکند
اهرمن با تیزخندى گفت
البابک هراسانا؟
و بابک آن گو نستوه
آن ستوه سبلان کوه
آن اسطوره بیگانه با اندوه
آن آئینه دار مزدک و مانى
چشم در چشم ستم فریاد زد
بسیار آسانا!!
اهرمن فریاد زد
جلاد…
و آن دژخیم…
همان آینه دار مکتب بیداد
با یک ضربه از پهلو
چنان زد تا که خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم کشید ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
آسمان کى مى برد از یاد
آندمى که شیون شمشیرها
پیچید در بغداد
و بابک- آه بابک- باز هم بابک
تا نبیند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد که پایان یافت این آورد
چهره را
با خون ناب و تابناکش
ارغوانى کرد
و آنگاه…
تا نیفتد پیش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر اندیشه را واکرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز کشور جانانه پیدا کرد
هر طرف هر سو نگه افکند
یک طرف کورش- سیاوش- کاوه چون خورشید
سوى دیگر رستم و گرد آفرید و آرش و جمشید
و با نورافکن امید
پیرتوس و خیزش یعقوب را هم دید
و دیگر گاه…
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابک آزاد یا دربند،
با آسودگى جان باخت
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاک خویش
ایران ساخت
ایران ساخت
ایران ساخت

 

از مسعود سپند

شعر چاه جمکران از هادی خرسندی

وطن علاف چاه جمکران شد
خرافاتش کران تا بیکران شد

ز فرط ناامیدی خلق محروم
چنین با سر به چاه جمکران شد

به او گفتند آقا در ته چاه
چراغ خانه‌ی مستضعفان شد

به او گفتند هرکس آنطرف‌ها
شبی خوابید، صبحش کامران شد

نه تبعیض و نه پارتی‌بازی آنجاست
که حضرت بی‌خیال این و آن شد

اگر زخمی کسی هرجای خود داشت
سحر با دست حضرت پانسمان شد

اگر از گوش چپ دلخور کسی بود
سحر در تیم خود دروازه‌بان شد

اگر آواز اکبر را کسی خواست
سحرگه عازم گلپایگان شد

کسی گر شعر سیمین را طلب کرد
سحرگه رهسپار بهبهان شد

سر شب گر کسی تونل هوس کرد
سحرگاهان مقیم کندوان شد

کسی گر خنده زد بر این کرامات
خدا با او همیشه سرگران شد

نه تنها که خدا با او چپ افتاد
که حضرت هم به یارو بدگمان شد

حقیقت دارد اینهائی که گفتم
که چندین بار حضرت امتحان شد

یکی، شب یک شتر از حضرتش خواست
سحرگه صد شتر را ساربان شد

شبی خوابید آنجا یکنفر لال
سحرگه صاحب شش‌تا زبان شد

یکی از فرط چاقی غصه میخورد
سحر یک تکه پوست و استخوان شد

یکی را بود رخوت در مثانه
سحر ادرار او هرسو روان شد

پشیمان شد ز سرقت یکنفر دزد‏
شبش خوابید و صبحش پاسبان شد

یکی شب قاطرش را بست آنجا
سحرگه قاطر او مادیان شد

یکی هم چونکه نیت کرد برعکس
بجای بنز، پیکانش ژیان شد

یکی حاج اصغرآقا منشی‌اش بود
سحر سکرتر او ارغوان شد

یکی زن داشت با همسایه‌ی هیز
سحر همسایه‌ی او ناتوان شد

یکی را عضو مردی بود باریک
سحرگه در کلفتی استکان شد

یکی از کوچکی‌ی بیضه نالید‏
سحرگه بیضه‌هایش دنبلان شد

یکی از حیث جنسی ناتوان بود
سحر زحمت‌ده ِ اطرافیان شد

ز چاه جمکران هرکس مدد خواست
نیازش داده شد، بختش جوان شد

اگر اینها دروغین بود و واهی
حقیقت نیز یک قدری عیان شد:

یکی بیرق که خرچنگی بر آن بود
هماورد درفش کاویان شد

از این‌هم حیرت‌آورتر، خلایق:
که هر عمامه، یک تاج کیان شد

«خلایق هرچه لایق»، باورم نیست
در آنجا که جفا با مردمان شد

جفا با مردمان از سوی شیخان
به نام حضرت صاحبزمان شد

تقاضاها، بجز این چند مورد
تمامش از برای آب و نان شد

بپرس از خلق نادان و گرسنه
چنین، تحمیق تا کی میتوان شد

بگو پرهیز باید از خرافات
که عمری مایه‌ی رنج و زیان شد

بگو کافر شوید از مذهب جهل
که بهر شیخ و ملا خود دکان شد

بگو آقایتان در چاه نفت است
که چاه جمکران تقلید از آن شد

خوشا کز حرف هادی بل بگیرید
مراد از حضرت پترول بگیرید

محکمه الهی شعری از خلیل جوادی

یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی و هم اجانب

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس
نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم
گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

شعر آلزایمر از هادی خرسندی

دلم میخواهد الزایمر بگیرم
که لبریز از فراموشی بمیرم

دلم خواهد ندانم در چه حال ام
کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

نخواهم حافظه چندان بپاید
که تاریخ و رقم یادم بیاید

به تاریخ هزار و سیصد و کی؟
بریدند از نیستان ناله زن نی؟

به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

نخواهم سال ها را با شماره
که میسازم به ایما و اشاره

به سال یکهزار و سیصد و غم
اصول سرنوشتم شد فراهم

به سال یکهزار و سیصد و درد
مرا آینده سوی خود صدا کرد

گمانم در هزار و سیصد و هیچ
شدم پویای راه پیچ در پیچ

ندانم در هزار و سیصد و پوچ
به چه امید کردم از وطن کوچ

نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد
که پی در پی وطن غرق بلا شد

چگونه در هزار و سیصد و نفت
خودم دیدم که جانم از بدن رفت

گرسنه بود ملت بر سر گنج
به سال یکهزار و سیصد و رنج

چه سالی رفت ملت در ته چاه
به تاریخ هزار و سیصد و شاه

به سال یکهزار و سیصد و دق
چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق

به تاریخ هزار و سیصد و زور
همه اسباب استبداد شد جور

به تاریخ هزار و سیصد و جهل
فریب ملتی آسان شد و سهل

به سال یکهزار و سیصد و باد
خودم توی خیابان میزدم داد

به سال یکهزار و سیصد و دین
به کشور خیمه زن شد دولت کین

چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز
به تاریخ هزار و سیصد و گوز

دلم خواهد فراموشی بگیرم
که در آفاق الزایمر بمیرم

بطوری گم کنم سررشته خویش
که یادی ناورم از کشته خویش

نه بشناسم هلال ماه نو را
نه خاطر آورم وقت درو را

اگر جنت دروغ هرچه دین است
فراموشی بهشت راستین است

شعر ماهی دریای مازندران از هادی خرسندی

کي تواند خورد روس نابکار
تخم ما را، در پرانتز (خاويار)

گفت آن ماهي‌ي درياي خزر
کز پوتين و شيخ مي‌بايد حذر

رفته با نعلين، پوتين ساخته
بهر ما قلاب و تور انداخته

شيخ ميخواهد به او کادو دهد
تا که او توپ و تفنگ نو دهد

ما که ماهي‌هاي ريزيم و درشت
رنگ و وارنگيم از پهلو و پشت

سرخ و نارنجي، سفيد و سبز و زرد
دسته دسته جفت جفت و فرد فرد

ضمن بيرون دادن صدها حباب
ميکنيم اعلام از اعماق آب

نيست درياي خزر آکواريوم
تا به کس کادو دهد آخوند قم

کي تواند خورد روس نابکار
تخم ما را، در پرانتز (خاويار)

هم خليج فارس هم بحر خزر
مال ايراني بود از هر نظر

شعر چارلی چاپلین از هادی خرسندی

 

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم
ختنه کرده تابع دین داشتیم

با همان کفش و کلاه و آن عصا
ظهر اذان میگفت با بانگ رسا

توی فیلم لایم لایت میزد قمه
تا بریزد خون او یک عالمه

چندتایی بیوه ناب شهید
صیغه میفرمود در عصرجدید

توی فیلم « روشنایی های شهر»
رشدی بدکاره را میداد زهر

غسل میکرد و به خود میبست لُنگ
توی فیلم «کنتسی از هنگ کنگ»

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم
از برایش درس و تمرین داشتیم

مدتی در حوزه منزل مینمود
مشق توضیح المسایل مینمود

مثل طرز شاش کردن با اصول
همچنین اندازه و سایز دخول

یا که طرز عشقبازی با شتر
شستن پایین تنه در آب کر

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم
یک عدد آخوند شیرین داشتیم

بر سر خود مینهادی گاه گاه
کاشکی عمامه جای آن کلاه

ناگهانی سبز میشد از زمین
حجت الاسلام چارلی چاپلین

رشوه ازگبر ومسلمان میگرفت
داد خود از بند تنبان میگرفت

صیغه های زیر سن شانزده
مینمود ارشاد از سر تا به ته

منزلش در سلطنت آباد بود
خانه تیمسار خسروداد بود

اعتقادش محکم ، ایمانش قوی
رختخوابش مال شمس پهلوی

فرشهای خانه اش یک در میان
مال حیّ و ثابت و القانیان

راست بهر حفظ مذهب نیزه اش
درد مستضعف همه بر بیضه اش

قربتاً لله گرم لفت و لیس
حجره در قم داشت ویلا در سوئیس

آرزوی او نجات شهر قدس
رختش از لندن فروشگاه هرودس

بر زمین بنشست آقا سیدعلی
گفت قبل از اختراع صندلی!

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم
فیلم او در خدمت دین داشتیم

یک نفر چارلی خوب و مکتبی
پیرو من یا خمینی یا نبی

روح چارلی داد پاسخ ای عمو
باز باطل کرده ای از خود وضو

چارلی گر بود در ایران زمین
بود جایش توی زندان اوین

میشدی تاراج اموالش همه
چوبدست و دستمال و قابلمه

جرم او خنداندن مردم بُدی
دشمن جانش رژیم قم بُدی

تو صمد را از وطن دادی فرار
چارلی چاپلین هوس داری برار

در خور تو رمبو است و راکی است
آن دو را هم مذهب سفاکی است

یکنفر بوده همه مولایتان
حق بیامرزد دراکولایتان

شعر پریا از هادی خرسندی

غصه‌دار گريه ميکردن پريا …….

یکی بود یکی نبود
زیر چشماشون کبود
تو کمیته‌ی کرج ست‌تا پری نیشسته بود

زار و زار گریه میکردن پریا
واسه رفتن به مزار گریه میکردن پریا

نیروی انتظامی اومد جلو
پریا شدن ولو

– بسمه تعالا. گم‌شین پریا
آی پری سراغ شاملو نریا !

– پریا گردهمائی میکنین؟
اومدین شهیدنمائی میکنین؟
پریا کتک میخواین؟
فحش و مشت و چک میخواین؟

پریا گفتن که نه مرسی، کتک صرف شده
سی ساله الحمدلله مشت و چک صرف شده
ما فقط مزار شاملو رو میخوایم
دیدن مقبره‌ی او رو میخوایم

واسه رفتن به مزار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا

– پریا دس بردارین شاملو کیه؟
اون اصن نمیدونست شعر چی چیه!

– پریا شعر میخواین ؟
توی دیوان امام اونهمه اشعار بخونین
من به خال لب دوست شدم گرفتار بخونین

فاطی در چشمای تو، لطفه و رحمه، شنیدین؟
من برات شعر میگم احمدم نفهمه، شنیدین؟

– شعرهای تازه میخواین؟
حرفای خاتمی‌رو در سفر چین بخونین
نطق احمدی نژادو توی قزوین بخونین

– شعرای قوی و کوبنده میخواین؟
خطبه‌ی نماز جمعه بخونین که محکمه
اثر طبع لطیف رهبر معظمه

– رهبری کتاب شعر زیاد داره:
«خاتمی در آینه!»
«احمدی نژاد و دشنه!»

رهبری از شاملو هم بهتر میگه:
«محمود و درخت و خنجر با یه چیزای دیگه!»

زار و زار گریه میکردن پریا
واسه رفتن به مزار گریه میکردن پریا

– پرياي ابلها !
هيچ ندين بهش بها
اصلن انکارش کنين
يا کلفت بارش کنين
بذارين با انتقام
شاد بشه روح امام !

زار و زار گريه ميکردن پريا
به دليل بيشمار گريه ميکردن پريا !

– پریا اون یه الف بامداد چی بود
که مزار داشته باشه؟
با مزارش کسی کار داشته باشه؟

– مزار شاملو کدومه پریا؟
همون که هرساله ما سنگشو داغون میکنیم
هزارجور اهانتم به مرده‌ی اون میکنیم
بعدشم کتک‌کاری با اهل کانون میکنیم

پریا گفتن که ما، آروم میریم، ساده میریم
همینجور گریه کنون تا اون امامزاده میریم

– پریا، به خاطر بیضه‌ی اسلام که شده
ما مقرراتو هرجا باشه تحمیل میکنیم
پاش بیفته اون امامزاده‌رو تعطیل میکنیم

– پریا میخواین چیکار؟
که برین سر مزار
نکنه دارین ویار!
ویار حلوا دارین؟ حلوای چرب و خوشمزه؟
زن اون ارمنیه، حلوا بلد نیس بپزه!

پس برین قبر حاج احمدآقارو طواف کنین
اونجا حلوا بخورین این احمدو معاف کنین
مینی‌بوسش حاضره
بدوین. میخواد بره
مرقد حاج احمدآقا بودجه‌ی حلوا داره
تصویب فراکسیون مجلس شورا داره

واسه رفتن به مزار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه ميکردن پريا

– شاملو شاعر نبوده
اگرم بوده معاصر نبوده!
پریا ما نویسنده نداریم
اونکه اسلام بپسنده نداریم
کانونو ما مث سنگ قبر شاملو میکنیم
آدماشو مث منصور اسانلو میکنیم

شما هم حیا کنین
کم سر و صدا
پریا لوله میشین، داغون میشین، اطو میشین
یکی یکی مث رامین جهانبگلو میشین

پریا باطوم میخواین؟
از همونا که به سیمینم زدیم روز زنان
که بره پس پسکی تا بهبهان؟!

زار و زار گریه میکردن پریا
واسه رفتن به مزار گریه میکردن پریا

پریا گشنه‌تونه؟ پریا تشنه‌تونه؟
پریا آب از سر معدن میخواین؟
پريا تافتون توی روغن میخواین؟
پریا پس رژیمو یاری کنین
پریا پس با ما همکاری کنین!

با ما ….
…… همکاري …..
……………….. کنين!

زار و زار گریه میکردن پریا
مزار شاملورو منصرف شدن
واسه یک راه فرار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار؛
مث ابرای باهار آزادی؛
غصه دار گریه میکردن پریا

شعر شرفیابی از هادی خرسندی

دستی به خود کشیدم، آراستم تن و رخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت

بادش چنانکه گوئی بر آسمان نشسته
فیس‌اش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته

روی‌اش تُرُش چنانکه سرکه زده به صورت
چنگیزخان به پیش‌اش ارحام صدر و وحدت

گفتم: سلام قربان! البته شرمسارم
یک تن ز والدین‌ام، یک عرض ساده دارم

چشم‌اش به کامپیوتر، گوش‌اش به «آی پُد» بود
کیبورد زیر دست‌اش، مشغول کار خود بود

گفتم که: میل داریم پیش شما بیائیم
با همسرم در اینجا، همسایه‌ی شمائیم

یک عرض ساده دارم، گر وقت میدهیدم
یا اینکه روی نوبت، در لیست مینهیدم؟

زنگ موبایل او زد، برداشت مثل مجنون
با پشت دست خود داد، فرمان به من که: بیرون!

از آخرین ملاقات، الآن دوهفته رفته
دیگر سخن نگفته، با ما درین دوهفته

استاد حجت‌الحق، عالیجناب فرزند
از راه لطف و احسان، گاهی به ما دهد پند:

«لیو- می – الاون – بابی، – لیو – می – الاون – مامی!»
دیگر نه یک سلامی، دیگر نه یک کلامی

عالیجناب فرزند، هرگز نداده معیار
کز ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار

سنّ‌اش مپرس و جنس‌اش، افزون مکن مرا رنج
دختر پسر ندارد، از پنج تا چل و پنج!

شعر بهار می آید از هادی خرسندی

– خودت را معرفي کن – حاج فيروز
– بگو عنوان شغلي – پيک نوروز

– ببينم!… واقعاً که رو سياهي
گمانم يادگار عهد شاهي

– ولي رويم سياه از رنگ و دوده ست
ببخشيد از رياکاري نبوده ست

زمان شاه بودم نيز علاف
نديدم وجهي از دربار و اوقاف

نه اهل تعزیه بودم نه روضه
نه اَمردباز بودم توی حوزه

اگر بودم به مجلس مرد تنها
نکردم غش بیفتم روی زن ها

برای مردها از هر سلیقه
ندادم در حرم ترتیب صیغه

– چرا رخت تن ات سرخ است و خونين؟
نداني جامه شمري بود اين؟

– اگرچه بوده بد، شمر ستمگر
درآمد داشت بهر اهل منبر

در این ایام هم آن شمر بدذات
شده خوشنامتر از جمله آیات

کجا شمر لعین اینسان لعین بود
کجا نقاش دیوار اوین بود

کجا شمر اینهمه نوباوه کشته
کجا از کشته ها میساخت پشته

– چرا چون من عبا بر تن نداري؟
– نخواهم خلق را سازم فراري

– بنه عمامه کز جرمت بکاهم
– شرف دارد بر عمامه، کلاهم

-ز «ارباب خودم» منظور تو کیست؟
بلر یا بوش یا پوتین اگر نیست!

-عجب! اینها که ارباب شمایند
مرتب در تب و تاب شمایند

گهی در صلح و گاهی در گلایه
گهی در آفتاب و گه به سایه

شما را تا بود محراب و منبر
چرا ارباب من باشند و یاور

مرتب تا به آنها میرسد نفت
چه غم دارند بر ملت چه ها رفت

– پدرسوخته زیادی میزنی حرف
– ندارد حرفهایم ظاهراً صرف

– چه شخصي مرجع تقليدتان است؟
– اخيراً ممد خرداديان است

– چرا قر ميدهي توي خيابان؟
– نباشم اهل قر دادن به پنهان

– چرا داريه زنگي در کف ات هست؟
– بده حکمي، بِبُرّندم دو تا دست.

– چرا آواز ميخواني مرتب؟
– بده حکمي بدوزندم دو تا لب

– چرا هي ميروي اينجا و آنجا؟
– بده حکمي به قطع هر دو تا پا

ندارم مسجد و محراب و دکّان
همین قر میدهم توی خیابان

– بیا بگذر ز شغل حاج فیروز
اورانیوم غنی کردن بیاموز!

– اگر روزی به دست آرم اتم را
زنم تنها به آن آخوند قم را

هاهاها… شوخی است این جان قاضی
برایم دستک و دمبک نسازی

من و آدمکشی ای خاک عالم
نه بر آخوند خواهم زد نه آدم

من از جنگ و اتم اندر فغانم
اورانیوم غنی کردن ندانم

همین عیدانه از مردم که گیرم
خودش تأمین کند نان و پنیرم

– کمی از آن پنیرت هم به ما ده
ولیکن سهم رهبر را جدا ده

– درآمد خوب داري؟ – شکر ايزد
بده پس سهم ما از آن درآمد!

اگر خواهي ز ما حکم برائت
بکن از آنچه ميگويم اطاعت

مواظب باش وقتي ميدهي قر
نمالد باسن ات بر فقه حاضر

به وقت ديم ديريم ريم، دام دارام رام
نگيره داريه زنگيت به اسلام

هرآنچه در خيابان درمياري
همه را شب به شب اينجا بياري

پس از کسر سه چارم سهم رهبر
و يک چارم من و آيات ديگر

هرآنچه ماند باقي، سهم سرکار
برو شکر خدا کن . حق نگهدار!

– – ببینم! حضرت قاضی خوش فهم
– قرش را من دهم رهبر برد سهم؟

مگر رهبر خودش باسن ندارد؟
شنیدم هیچ کم از من ندارد

نمیدانی که ایشان توی حوزه
چه میکرده پس از پایان روضه؟

«داراخ راخ راخ داراخ دمبکی رو باش
اقا سیدعلی عینکی رو باش»

– – خفه شو متهم. دادگاهه اینجا
– خیال کردی زمان شاهه اینجا؟!

ادای رهبری را درمیاری؟
حیا و شرم و این چیزا نداری؟

«- – داراخ راخ راخ داراخ رهبری روباش
– آقا سیدعلی منبری روباش
– برو تو کوک اون پیپ و سه تارش
– عجب قری میده درسته کارش …»-