بایگانی سالانه :2008

ماجرای ولایت

عبدالله برقی از پدرش از خلف پسر حماد اسدی از ابی الحسن عبدی از اعمش ازعبایه پسر ربعی از عبدالله پسر عباس نقل کرد که رسول خدا فرمود: زمانی که مرا به آسمان بردند، جبرئیل مرا به نهر نور رساند که خداوند درباره اش فرموده است: ظلمات و نور را خلق کرده است و گفت: ای محمد! به برکت خدا، از ان بگذر که خداوند دیده اش را منور کرد و جلوتر باز کرد؛ این نهری است که کسی از آن گذشته، نه فرشته ای مقرب و نه پیامبری مرسل، تنها من هر روز یک بار در آن غوطه ور می شوم و بر می آیم و پرهایم را می تکانم و قطره ای از آن نمی ریزد، جز آن که خداوند فرشته ای مقرب از آن می آفریند که بیست هزار صورت و چهار هزار زبان دارد و با هر زبانی، به لغتی سخن می گوید که زبان دیگر آن را نمی فهمند. رسول خدا از آن گذشت، تا به حجاب ها رسید که پانصد بودند و میان هر دو حجابی به مصافت پانصد سال بود. سپس، جبرئیل گفت: ای محمد! پیش تر رو! فرمود: ای جبرئیل، چرا تو همراه من نیست؟ گفت: حق ندارم از اینجا پیش روم. رسول خدا، تا آنجا که خدا می خواست. پیش رفت، تا انجا که شنید خداوند -تبارک و تعالی- می فرمود: منم محمود ، و توئی محمد، نامت را از آن رو از نام خود بازگرفتم که هر کس که با تو بپیوندد، من با او می پیوندم و هر کس که از تو ببرد، سرکوبش می کنم. فرود شو و نزد بندگانم برگرد و به آن ها از پذیرائی که از تو کردم خبر ده. پیامبری مبعوث نکردم؛ جز آن که وزیری برایش مقرر کردم، تو فرستاده ی من هستی و علی وزیر توست. پس رسول خدا فرود آمد و نخواست آنچه را که شنیده بود به مردم گوید، از ترس آنکه مباد او را متهم کنند، چون تازه از جاهلیت درامده بودند. شش سال گذشت. پس خداوند این آیه را فرستاد: شاید تو پاره ای از آنچه که برایت وحی شده و سینه ات از آن تنگ است فراموش کنی! ای رسول! آن چه را بر تو نازل شده، اگر نرسانی، تبلیغ رسالت نکرده ای خدایت از مردم نگه میدارد. رسول خدا فرمود: تهدید است، پس از وعده ی عذاب، باید دستور خدا را اجرا کنم و اگر مردم مرا متهم کردند و تکذیب نمودند، برایم آسانتر است از این که خداوند مرا در دنیا و آخرت به سختی عقوبت کند. گوید: جبرئیل با لفظ امیرالمومنین، به علی سلام داد و علی گفت: یا رسول الله! کلامی می شنوم و کسی را می نبینم! فرمود: جبرئیل است که برای تصدیق آنچه خدا به من وعده داده، از جانب خدا آمده است. سپس، رسول خدا دستور داد مردها پشت سرهم بر علی به امیرالمومنین بودن سلام می دادند. به بلال گفت: ندا کن، کسی جز دردمندها نماند، جز این که به غدیر خم رود و چون فردا شد، رسول خدا با اصحابش بیرون رفت و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و فرمود: ای مردم! به راستی که خداوند تبارک و تعالی، مرا برای رسالتی نزد شما فرستاده که از این که متهمم کنید و تکذیبم نمائید بسیار نگران بودم، تا این که خداوند پیاپی تهدیدم نمود، پس تکذیب شما برای من آسانترست از عقوبت خدا. خداوند مرا به معراج برد و فرمود: منم محمود ، و توئی محمد، نامت را از آن رو از نام خود بازگرفتم که هر کس که با تو بپیوندد، من با او می پیوندم و هر کس که از تو ببرد، سرکوبش می کنم. فرود شو و نزد بندگانم برگرد و به آن ها از پذیرائی که از تو کردم خبر ده. پیامبری مبعوث نکردم؛ جز آن که وزیری برایش مقرر کردم، تو فرستاده ی من هستی و علی وزیر توست. سپس دو دست علی را بالا برد، تا مردم سفیدی زیربغل هر دو را دیدند و پیش از آن دیده نشده بود. سپس فرمود: ای مردم! به راستی که خداوند مولای من است و من مولای مومنان، هر کس که را من مولا و آقای او هستم، علی مولای اوست. بار خدایا! دوست بدار هر که را دوستش بدارد و دشمن بدار هر کس را که دشمنش بدارد. یاری کن، هر کس را یاری اش کند و فرو گذار، هر کس را که فرویش گذارد! منافقان و بیماردلان گفتند: به خدا بیزاری میجوئیم، از این گفتارش که از راه عصبیت است. سلمان و مقداد و ابوذر و عماربن یاسر گویند: به خدا قسم، از ان عرصه بیرون نشده بودیم که این آیه نازل شد: امروز، روزی است که که دین تان را بر شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را دین شما پسندیدم و سه بار آن را تکرار کرد. رسول خدا سپس فرمود: به درستی که کمال دین و تمام نعمت و وصی از طرف پروردگار، به رسالت مخصوص من نزد شماست به ولایت علی بن ابیطالب بعد از من.

الله برای بنده های حرف گوش کن اش، آب نبات میخرد!

محمد پسر ليث از جابر پسر اسناعيل از صادق جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه مردي از علي بن ابيطالب از شب زنده داري با قراعت قران سوال كرد. فرمود: مژده باد هركس را كه يكي از يك دهم شب خود را براي رضاي خداوند نماز بخواند، پس خداوند به فرشتگان خود ميفرمايد : براي اين بنده ام به شماره برگ درختاني كه امشب به زمين ميريزد، و به شماره هر ني و خوط و چراگاهي، ثواب بنويسد. هر كس كه يك نهم از شب خود را نماز بخواند ده دعوت مستجاب به او ميدهد و در روز قيامت نامه عملش را به دست راستش ميدهد. هر كس يك هشتم شب اش نماز بخواند، خداوند پاداش شهيدي خوش نيت به او ميدهد و شفاعتش درباره خاندانش را مي پذيرد. هر كس يك هفتم شب خود را نماز بخواند، در روز بعثت، از قبرش با چهره اي تابان مانند ماه شب چهارده تا با آسودگان از صراط بگذرد. هر كس يك ششم شبش نماز بخواند براي او امان نوشته ميشود و هر چه گناه كرده باشد، آمرزيده شود. هر كس يك پنجم يك شب را نماز بخواند ، با ابراهيم خليل الرحمن در قبه او همدوش ميگردد. هر كس يك چهارم شب را نماز بخواند، در اول گروه رستگاران قرار مي گيرد، تا چون تند باد از از صراط بگذرد و بدون حساب به بهشت رود. هر كس يك سوم شب را نماز بخواند فرشته اي نمي ماند كه ، جز آنكه بر مقام او نزد خداوند غبطه خورد از هر كدام از هشت در بهشت ميخواهي وارد شود. هر كس يك دوم از شب را نماز بخواند، اگر زمين پر از طلا شود، حتي هفتاد هزار برابر آن نيز، پاداش او نمي باشد. هر كس كه دو سوم شب را نماز بخواند و قران تلاوت كند، به شماره ريگهاي تپه عالج، صاحب حسنه مي شود كه كمترين آن ها، ده مرتبه از از كوه احد سنگينتر است. و هر كس شب را نماز بخواند و تلاوت قران نمايد و در ركوع و سجود ذكر بگويد… امالی شیخ صدوق، برگ 463

توسل به نتیجه باور

این مغلطه همچنین با نامهای Argumentum ad Consequentiam, Appeal to Consequences شناخته میشود و ارتباط نزدیکی با مغلطه «خواسته اندیشی» دارد.

شرح مغلطه

مغلطه توسل به نتیجه باور از مغالطات بسیار رایج دیگر در میان عوام است. بطور کلی این مغلطه هنگامی رخ میدهد که شخصی در مقام دفاع بجای حمله منطقی به استدلال یا ادعای طرف، متوسل به نتیجه ادعای حریف خود میشود و آنرا به این دلیل که در صورت درستی عواقب بدی خواهد داشت رد میکند. این مغلطه همچنین میتواند در موضع غیر دفاعی نیز مورد استفاده قرار گیرد و آن بدین صورت است که شخص مغالط بجای ارائه شواهد و استدلال در دفاع از ادعای خود به این قضیه تکیه میکند که پذیرش ادعای او سبب وقوع خیر و یا عدم پذیرش ادعای او سبب وقوع شر خواهد شد.

این مغلطه ممکن است در هریک از 4 الگوی زیر ظاهر شود:

1- گزاره X درست است، زیرا درستی X سبب خیر میشود.
2- گزاره X درست است، زیرا نادرستی X سبب شر میشود.
3- گزاره X نادرست است، زیرا درستی X سبب شر میشود.
4- گزاره X نادرست است، زیرا نادرستی X سبب خیر میشود.

روشن است که در مباحث مربوط به نتیجه باور (مثلاً بحث های اخلاقی) و هنگامی که در مورد «باید چه کنیم؟» صحبت میکنیم، بیشتر اوقات توسل به نتیجه باور بی ارتباط با درستی یا نادرستی ادعاها نیست و در چنین مباحثی یک مغلطه به شمار نمیرود.

دلیل مغالطه بودن

روشن است که دلیل مغالطه آمیز بودن «توسل به نتیجه باور» این است که نتیجه پذیرش درستی یا نادرستی یک گزاره هیچ تاثیری روی درستی یا نادرستی آن گزاره ندارد. مشهور است که «حقیقت تلخ است»، البته نمیتوان این گفته را بطور قطع درست دانست ولی یقیناً میتوان گفت «برخی از حقایق تلخ هستند» و بطور کلی هیچ گارانتی و ضمانتی برای اینکه همه حقایق شیرین باشند به بشر داده نشده است، با اینحال انسانهای عامی گاهی اینطور تفکر میکنند که گویا هر حقیقتی باید شیرین باشد و هرگاه چیزی شیرین نباشد لابد حقیقت نیست!
چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

واکنش طبیعی و غلط در مقابل مغالط این است که تلاش کنیم به او ثابت کنیم که او اشتباه میکند و قبول ادعای ما سبب وقوع شر نخواهد شد، بلکه وقوع خیر را بدنبال خواهد داشت. اما این واکنش مناظره و گفتمان را از مسیر خود خارج خواهد کرد و همینطور آنچه مغالط عامد از ما خواسته است را دو دستی به او تقدیم میکند، یعنی موضوع را از روی درست یا نادرست بودن باور ما بر روی این میبرد که آیا این باور خوب است یا بد. بنابر این بهتر آن است که این واکنش تا جایی که ممکن است از ما نشان داده نشود و بدین شیوه تیر مغالط به سنگ بخورد.

بهتر است بجای این برخورد نسنجیده و گاهی مخرب برای طرف مغالط توضیح داده شود که درستی یا نادرستی ادعای شما خود مسئله ای مستقل از خوب یا بد بودن نتیجه پذیرش آن است و این دو مسئله را نباید با یکدیگر خلط کرد. همچنین ممکن است گاهی برای او توضیح دهیم که ما نیز در اینکه نتیجه این باور خوب یا بد است با او همفکریم اما نتیجه باور چه خوب باشدچه بد باشد تاثیری روی درستی یا نادرستی ادعای ما نخواهد داشت این است که بجای قضاوت اخلاقی روی نتیجه باور بهتر است قضاوت منطقی روی درستی یا نادرستی خود باور انجام گیرد.

گاهی با مثالهای ساده میتوان این قضیه را به مخاطب خوب تفهیم کرد، برای نمونه میتوان به او گفت که سخنش شبیه وزیر کشاورزی است که بیاید و بگوید «اگر امسال خشکسالی رخ دهد، قحطی خواهد آمد و نیمی از جمعیت کشور بر اثر گرسنگی و تشنگی خواهند مرد» و بعد هم نتیجه بگیرد که چون مرگ نیمی از جمعیت بد است و خوب نیست پس امسال خشکسالی رخ نخواهد داد (!).

همچنین خوب است به مغالط پخته تر از لحاظ فکری تذکر دهیم که موضع ما نسبت به حقیقت موضع طراح یا سازنده نیست، بلکه موضع کاوشگر و کشف کننده است، یعنی ما در جایگاهی نیستیم که حقیقت را آنچنان که «خوب» است بیافرینیم بلکه تنها دو کاری که ما میتوانیم در قبال حقیقت انجام دهیم این است که حقیقت پنهان را آشکار کنیم (آنرا کشف کنیم) یا اینکه بگذاریم پنهان و نا آشکار بماند.

مثال

1-

کاوه-من فکر میکنم دلیل درستی برای باور به رستاخیز (معاد) وجود ندارد.

سودابه- یکم فکر کن، اگر رستاخیز وجود نداشته باشد زندگی چقدر وحشتناک خواهد شد، نه اخلاقی وجود خواهد داشت و نه زندگی معنایی خواهد داشت، پس رستاخیز نمیتواند وجود نداشته باشد.

2-

سودابه- من به بی علتی در طبیعت باور ندارم.

کاوه- هیچ به این فکر کرده ای که اگر ما تصور کنیم برخی رویدادها و پدیده ها بی علت هستند دیگر دلیلی وجود ندارد که به دنبال علت ها بگردیم و اینجوری فاتحه دانشهای طبیعی خوانده است؟ پس اشتباه میکنی، هر رویداد و پدیده ای یقیناً دارای علت است.

3-

کاوه- من معتقد نیستم که اسلام به مردم ما تحمیل شده است و ما اسلام را از روی اجبار و زور پذیرفته ایم

سودابه- ولی شواهد تاریخی چنین چیزی را تایید میکنند، از روی چه منکر این دیدگاه هستی؟

کاوه- چون این نشان میدهد که اجداد ما زیر بار زور و ستم رفتند و انسانهای فرومایه و مفلوکی بوده اند که مسلمانان عرب توانستند اسلام را به آنها تحمیل کنند!

4-

سودابه- من فکر میکنم زرتشت هم مانند محمد یک شیاد بوده است و با ادعای پیامبری سر دیگران را کلاه گذاشته است!

کاوه- من به شدت با تو در این زمینه مخالفم چون زرتشت خورشید فرهنگ ایران و درخشان ترین نماد هویت ملی ماست! اگر زرتشت واقعاً شیاد باشد ما دیگر چیز قابل دفاعی در مقابل اسلام و باقی جهان نخواهیم داشت!

5-

سودابه- من فکر میکنم اسلام مروج تروریسم است و هر مسلمان بنیادگرا یک تروریست بالقوه هست که هر زمانی ممکن است تروریسم او بالفعل شود.

کاوه- هرگز اینطور نیست چون اگر اینطور باشد آنوقت با توجه به جمعیت مسلمانها در جهان میلیون ها تروریست وجود خواهد داشت.

6-

کاوه- من به اختیار اعتقاد دارم نه به جبر.

سودابه- خیلی جالبه، برای چه؟

کاوه- چون زندگی زیر جبر غیر قابل تحمل و بی معنی است. فکرش را بکن اگر ما همه مجبور باشیم آنچه انجام میدهیم را انجام دهیم آنوقت بطور کلی از بشر در قبال اعمالش سلب مسئولیت میشود.

7-

سودابه- به نظر من پیروی از ادیان سازمانیافته (آیین زرتشت، هندوئیسم، بودیسم، یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت) به شدت نابخردانه است.

کاوه- اینطور نیست، چون در اینصورت باید نتیجه بگیریم که بیشتر مردم جهان نابخرد و ابله هستند.

8-

کاوه- به نظر من از نظر قرآن فرقی بین مسلمان و نامسلمان در روز رستاخیز نیست و نامسلمانان هم اگر خوب باشند به بهشت خواهند رفت.

سودابه- ولی قرآن صراحتاً میگوید که نامسلمانان در رستاخیز از زیان کنندگان خواهند بود چطور میتوانی این را نادیده بگیری؟

کاوه- چطور میتوانم چنین چیزی را قبول کنم، به نظر تو خوب است که آدمهایی مثل پاستور، انیشتن و ده ها انسان دیگر که مسلمان نبوده اند ولی بیش از هر مسلمانی به بشریت خدمت کرده اند به جهنم بروند و یک مسلمان مفت خور که تمام عمر خود را به عبادت و تولید مثل پرداخته به بهشت برود؟

9-

سودابه- از نظر من بیخدایی پایه و اساس منطقی ندارد.

کاوه- چرا؟

سودابه- چون روشن است که فرد مذهبی زندگی شادتر و بهتری از یک بیخدا دارد و زندگی برای بیخدا دارای ارزش و معنی نیست.

برای مطالعه بیشتر

1- ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Appeal_to_consequences

2- فالاسی فایلز
http://www.fallacyfiles.org/adconseq.html

چرندیاتِ بهشتی

حسين پسرعلوان كلبي از عمرو پسر ثابت از زيد پسر علي از پدرش از جدش نقل ميكند كه امير المومنين فرمود: درختي در بهشت وجود دارد كه از بالايش لباس بر آيد و از پائين آن اسبهائي با زين و مهار كه نه سرگين پس دهند و نه مدفوع و ادراري دارند، اولياي خدا بر آنها سوار شده و در بهشت به هر كجا كه بخواهند پرواز مي كنند. امالی شیخ صدوق، برگ 463

فواید کابوس دیدن و خواری کشیدن تن

ابراهیم وسر هاشم از حسن پسر محبود از هشام پسر سالم از ابان پسر تغلب نقل کرد که ابوعبدالله صادق جعفر بن محمد فرمود : مومن هرگاه که خوابی هولناک ببیند گناهانش میریزد و زمانیکه تنش خواری کشید گناهانش آمرزیده میشود. امالی شیخ صدوق، برگ ۷۹۱

جام سخنگو و ابر حرف گوش کن

ابراهیم پسر محمد ثقفی گفت حدیث کرد مارا محمد پسر عبدالله کوفی که گفت حدیث کرد مارا همام که گفت علی پسر جمیل رقی گفت :حدیث کرد مارا لیث از مجاهد از عبدالله پسر عباس نقل کرد که گفت : ما در جلسه ای بودیم که اصحاب خدمت رسول خدا نشسته بودند رسول خدا با گوشه چشمش به آسمان اشاره کرد نگاه کردیم ابری آمد ورسول خدا آنرا دوبار به سوی خود خواند و او امد و رسول خدا روی دوپا ایستاد و میان آن دست برد تا اینکه سفیدی دو زیر بغلش نمایان شد و از میان آن جامی سفید را که پر از خرمای تازه بود خارج کرد و از ان خورد و جام در کف دستش تسبیح گفت و آنرا به علی پسر ابیطالب داد و علی نیر از ان خورد و در کف دست علی نیز تسبیح گفت . مردی گفت : ای رسول خدا آیا از جام تناول نموده و آنرا به علی دادی ؟ جام با اذن خداوندی به سخن در آمد و گفت : لااله الاالله حالق ظلمات و النور ای مردم بدانید که من هدیه ای راست هستم به پیامبر ناطق و از من چیزی بر نمیخورد جز پیامبر یا وصی پیامبر

امالی شیخ صدوق، برگ 779

هم صحبتی ابوذر با گرگ

یخشی از حدیث : ابوذر در رودخانه بطن مر گوسفندانش را میچراند که گرگی از سمت راست گله امد و ابوذر با عصایش آنرا راند او از سمتچپ امد و ابوذر با اورا با عصای خود راند و گفت به خدا سوگند گرگی خبیث تر و بدتر از تو ندیده ام . گرگ گفت بدتر از من سوگند به خداوند که هال مکه هستند که خداوند پیامبری برای انها مبعوث کرده ولی آنها اورا تکذیب میکنند و دشنامش میدهند امالی شیخ صدوق، برگ ۷۵۹

معجزه ی امام موسی کاظم

محمد پسر عیسی از حسن، پسر علی، پسر یقطین، از برادرش حسین از پدرش علی، پسر یقطین نقل میکند که گفت: هارون الرشید، مردی را خواست که بتواند امر امامت ابی الحسن موسی بن جعفر را با وسیلگی او باطل کند و خاموشش سازد و در مجلس شرمنده اش کند! مردی افسونگر و جادو پیشه را پیشش حاضر کردند. زمانی که سفره را باز کردند، وی نیرنگی روی قرصهای نان به کار بست که خادم ابی الحسن هروقت میخواست نانی بردارد، از برابر دستانش میپرید و هارون، از فرط خنده و شادی از جای میپرید!، این موضوع زیاد به طول نیانجامید که امام، سر بلند کرد و به تصویر شیری که بر یکی از پرده ها آویزان بود، فرمود: ای شیر خدا! دشمن خدا را بگیر! آن صورت جست و مانند درنده ای بزگ، جادوگر را خورد و بلعید! هارون و هم دستانش، غش کردند و با صورت افتادند و از روی ترس و هراس، هوش از سرشان پرید و زمانی که به هوش آمدند، پس از مدتی هارون به امام گفت: به خاطر حقی که بر گردن تو دارم، از تو میخواهم از تصویر بخواهی، مرد را باز گرداند. جواب داد: هرگاه عصای موسی، آنچه از رشته ها و چوب دستی های جادوگران را که بلعیده بود، بازگرداند، این صورت هم آنچه را که بلعیده است، رد خواهد کرد! این معجره موثرترین عامل کشتن آن حضرت توسط هارون بود.

امالی شیخ صدوق، برگ 238

سخنان ابلهانه در مورد خواب

عیسی پسر عبدالله علوی از پدرش از عبدالله پسر محمد پسر عمر از علی بن ابیطالب نقل کرد که گفت: از رسول خدا پرسیدم از مردی که میخوابد و رویائی میبیند و بعضی مواقع حق است و بعضی مواقع باطل! پس رسول خدا جواب داد: یا علی! هر بنده ای که به خواب میرود، با روحش به سوی خداوند عالمان عروج مینماید، پی هر چیزی را که در نزد خداوند ببیند، آن حق است، سپس زمانی که خداوند عزیز جبار به بازگشت روحش به جسدش امر کند، روح ما بین آسمان و زمین قرار میگیرد، پس هر آنچه را که در این حالت ببیند، اضغاث احلام است. و همو با سندش از علی پسر حکم از. ابان از عثمان نقل کرد که محمد پسر حسین از پسر ابی خطاب حدیث کرد از محسن پسر احمد میثمی از ابان از عثمان از ابی بصیر از ابی جعف که گفت: ابلیس شیطانی به نام هزع دارد هر شب میان مشرق و مغرب را پر میکند و خواب های مردمان می آید و به سبب آنان، مردم خوابهای پریشان میبینند. امالی شیخ صدوق، برگ 233

تشریح اسلامی خواب

یحیی از معاویه پسر عمار از ابی جعفر نقل میکند که فرمود: زمانی که بندگان به خواب میروند، روحشان به آسمان میرود و هر آن چه را که روح در آسمان بیند، آن حق است و آنچه را در هوا، بیند بیهوده میباشد. آگاه باشید که ارواح لشگری گسیل شده میباشند که آن گروه که همدیگر را میشناسند، با هم الفتی پیدا میکنند و آن گروهی که با هم نا آشنا هستند، مختلف میگردند، روح زمانی که در آسمان است، از دو حال خارج نیستند، یا آشنایی پیدا میکند، یا بغض نشان میدهد، زمانی که در آسمان با هم آشنا شدند، در زمین هم آشنا میگردند، زمانی هم که در آسمان با هم برد میشوند، در زمین نیز بغض نشان میدهند. امالی شیخ صدوق، برگ 233

چگونه در زلزله زیر آوار نمانیم

مسلم، از ابی جعفر پس علی نقل میکند که فرمود: شیعیان ما را به زیارت حسین امر کنید، چرا که زیارت او، مسائلی چون زیر آوار ماندن و غرق شدن و سوختن و طعمه درنده شدن را دفع می نماید. و زیارت او، بر هر کسی که معترف به امامت او از ناحیه خدا باشد، لازم است. امالی شیخ صدوق، برگ 229

قضاوت علی

موسی پسر عمران نخعی، از ابراهیم پسر حکم از عمرو پسر جبیر از پدرش از از ابی جعفر باقر نقل کرد که فرمود:

رسول خدا علی را به جانب یمن فرستاد. پس در آنجا، اسب کسی از اهالی یمن گریخت و با پای خود، بر مردی لگد زد و اورا کشت. اولیا مقتول، آن مرد را گرفته و نزد امیرالمومنین آوردند و برایش اقامه دعوی کردند. صاحب اسب، شاهد آورد که اسبش گریخته و آن مرد را زده و کشته است.

علی؛ خون او را هدر دانست، پس اولیا او از یمن به نزد پیامبر آمده و از حکم علی؛ به او شکایت کردند و گفتند: به راستی که علی به ما ستم کرده و خون صاحب ما را هدر کرد!

پیامبر فرمود: علی ستمکار نیست و بر ستم آفریده نشده، ولایت پس از من با اوست و حکم، حکم اوست و قول، قول او؛ رد حکم و ولایت او را کسی نمیکند مگر کافر، و حکم و قول و ولایت او را نمی پسندد مگر مومن.

زمانی که اهل یمن از پیامبر چنین درباره ی علی شندیدند، گفتند: یا رسول الله، پس ما به حکم و قول او راضی شدیم. فرمود: توبه ی شما از آنچه گفتید؛ همین است.

امالی شیخ صدوق، برگ 553

نور طینت علی

احمد پسر بو موسی گوید: حدیث کرد ما را احمد پسر علی و گفت: حدیث کرد مرا ابوعلی حسن پسر ابراهیم پسر علی عباسی که حدیث کرد مرا ابو سعید عمیر پسر مرداش دولقی که گفت: حدیث کرد مرا جعفر پسر بشیر مکی که گفت: حدیث کرد ما را وکیع از مسعودی که سند به سلمان فارسی رساند که گفت: ابلیس به چند نفر که به علی (ع) بد میگفتند گذشت و در برابر آنها ایستاد. آن مردم گفتند: کیست که جلو ما ایستاده است؟ گفت: ابومره هستم. گفتند: آیا سخن ما را نشنیدی؟ گفت: بد ببینید، آیا به سرور خود علی بن ابیطالب بد میگوئید؟ گفتند: از کجا دانستنی او سرور ماست؟ گفت از گفتار پیامبرتان که فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» خدایا دوست بدار؛ هر کس را که دوستش بدارد و دشمن بدار، هر کس که دشمنش دارد؛ یاری کن هر که یاری اش کند و واگذار هر که واگذاردش. گفتند: آیا تو از دوستان و شیعیان او هستی؟ گفت: نه؛ ولی او را دوست میدارم و هرکس که با او دشمن باشد، من در مال و فرزند او شریکم. گفتند: ای ابومره: درباره علی؛ بگو! به آن ها گفت: ای گروه ناکثان و قاسطان و مارقان! من در بنی جان؛ دوازده هزار سال خدا را پرستش کردم و زمانی که هلاک شدند؛ از تنهایی به خداوند شکایت کردم؛ پس مرا به آسمان دنیا بردند و آنجا نیز دوازده هزار سال خداوند را با فرشتگان پرستش کردم. در این میان که مشغول عبادت بودیم و خداوند را تسبیح و تقدی میکردیم، نوری پر پرتو ما از ما گذشت که همه فرشتگان در برابرش رو به زمین سائیدند و گفتند: سبوح، قدوس، این نور مربوط به فرشته ای است مقرب و یا پیغمبری مرسل. ندائی از طرف خداوند –جل جلاله- رسید که: این نور؛ نه از فرشته ی مقرب بود و نه از پیغمبری مرسل! این نور طینت علی بن ابیطالب بود. امالی شیخ صدوق، برگ 553

اگر دو نفر همزمان بمیرند، این دو فرشته چگونه کار میکنند؟

از امام صادق منقول است: زماني كه مومني بميرد، هفتاد هزار فرشته تا قبرش او را تشييع ميكنند و زماني كه به قبرش گذاشته مي شود، نكير و منكر مي آيند و او را مي نشانند و از او مي پرسند پروردگارت كيست؟ دينت كدام، و پيغمبرت كه؟ ميگويد: پروردگارم خدا، محمد پيامبرم و دينم اسلام، پس قبرش را تا آنجا كه چشم كار كند، وسيع مي كنند و برايش طعام بهشتي مي آورند و روح و ريحان مي آورند و تفسير گفتار خداوند كه: و اما هركس از مقربان است، روح و ريحان دارد، اين است، يعني در قبرش جنت نعيم دارد. و در آخرت. سپس فرمود: زماني كه كافر بميرد، هفتاد هزار نفر از دوزخيان، او را تا قبرش همراهي مي كنند و او فريادي ميكشد كه همه جز جن و انس مي شنوند و مي گويد كاش بر مي گشتم و مومن ميشدم. او به حاملان خود قسم ميدهد كه مرا برگردانديد، شايد آنچه را ترك كردم، عمل كنم، دوزخ داران به او پاسخ ميدهند كه: نه! هرگز، اين كلمه اي است كه گوينده اش هستي و فرشته اي خطاب به آنها ندا مي كند كه اگر برگردد، باز به آنچه نهي شده است، باز مي گردد و چون در قبرش داخل شود، و مردم از او جدا شوند نكير و منكر در شكلي بس هراسناك بر او وارد شوند و او را بر پادارند و بپرسند: پروردگارت كيست و دينت و پيغمرت؟ زبانش به تپيدن مي افتد و قادر به جواب نيست. پس ازعذاب خدا ضربتي به او ميزنند كه هر چيزي از آن مي ترسد و مي لرزد. باز از او مي پرسند: خدايت كيست، دينت چيست، و پيغمبرت كيست؟ مي گويد نمي دانم! به او گويند ندانستي و ورع به خرج ندادي و رستگار نگشتي! سپس دري از درهاي جهنم را به روي او باز ميكنند و حميم دوزخ را برايش مي آورند و تفسير گفته خداوند: اما اگر از مكذبان گمراه باشد، با حميم پذيرائي مي شود، اين است، يعني در قبر آتش دوزخ او را فرا ميگيرد ( در آخرت ) امالی شیخ صدوق، برگ 461

زن در رده ی مرکب

سهل پسر زیاد آدمی گوید: حدیث کرد مرا عثمان پسر عیسی از خالد پسر نجیع از ابی عبدالله صادق که پیش او مذاکره شومی کردند. پس گفت شومی در سه چیز است: زن و مرکب و خانه؛ اما شومی زن مهریه سنگین است و ناسپاسی شوهر شومی مرکب بد خلقی و چموشی اوست و شومی خانه تنگی حیاط است و بدی همسایه ها و بسیار بودن چشم انداز آن. امالی شیخ صدوق، برگ 381

امام صادق ریاضی بلند نبوده؟

ابی عمار منشد از ابی عبدالل نقل میکند که به من گفت: ای ابی عمار! در حق حسین بن علی، شعری برای من انشاد کن! من شعری خواندم و او گریه کرد و دوباره شعری خواندم و گریست. به خدا قسم هر اندازه که من شعر انشاد کردم او گریه کرد، تا خانه پر از اشک شد و به من گفت: ای ابا عمار، هرکس که نوحه ای برای حسین بخواند، و پنجاه نفر را بگریاند، مستحق بهشت است. و هرکه بخواند در مصیبت حسین، یک بیت، پس بگریاند سی نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند بیست نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند ده نفر را، پس برای اوست بهشت و هر که بخواند در مصیبت حسین شعری، پس بگریاند یک نفر را، پس برای اوست بهشت و هرکه بخواند شعری در مصیبت حسین، پس بگرید، پس برای اوست بهشت و هر کسی شعری بخواند در مصیبت حسین، پس خود را به گریه وا دارد، پس برای اوست بهشت.

امالی شیخ صدوق، برگ 227

چسبانیدن و مالیدن امام حسین توسط فطرس

ابراهیم، پسر شعیب میثمی گوید: از صادق، ابا عبدالل شنیدم که میگفت: زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل، با همراهی هزار فرشته دیگر دستور داد نازل شده و به رسول خدا تهنیت بگویند. جبرئیل فرود آمد و به جزیره ای در یک دریا عبور نمود که ملکی به نام فطرس – که از دارندگان عرش بود و خدا پرش را شکسته و در آن جزیره انداخته بود – جای داشت و هفصد سال، تا متولد شدن حسین، خدا را در آنجا عبادت نموده بود. او به جبرئیل گفت: کجا میروی؟ گفت: خداوند نعمتی به محمد ارزانی داشته که میخواهم بروم و از طرف خود و خدایم، آن را تبریک و تهنیت گویم. گفت: مرا نیز با خودت ببر، شاید محمد دعائی برایم نمود. جبرئیل او را نیز با خود برد و پس از تهنیت، اوضاع را به پیامبر عرض کرد. پیامبر به او گفت: خود را به این مولود بچسبان و به جایگاه خودت بازگرد. فطرس، خود را به حسین مالید و بال گرفت و گفت: ای فرستاده خدا! امت تو به تحقیق، این کودک را خواهد کشت و بر گردن من عوضی دارد و آن اینکه هرکس او را زیارت کند، به او برسانم و هرکس به او درود بفرستد، به او اطلاع دهم و هرکس که برای طلب رحمت نماید، به او بگویم و آن گاه پرواز کرد.

امالی شیخ صدوق، برگ 221

یکی دیگر از کارستان های محمد!

اسما – دختر ابوبکر – از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل کرد: زمانی که حسین به دنیا آمد، من حضور داشتم. پیامبر از من خواست که: پسر را بیاور! گفتم: ای رسول خدا! هنوز او را نشسته ایم. گفت: ای عمه! تو میخواهی او را پاکیزه کنی؟ او را خداوند پاک و طاهر کرده است. با همین سند، از صفیه – دختر عبدالمطلب – نقل شده، زمانی که حسین به دنیا آمد، او را به پیامبر دادم. زبانش را در دهان او گذاشت و حسین شروع به مکیدن آن نمود. من چنین فهمیدم که گویا رسول خدا، شیر یا عسل به او میخوراند. حسین خود را خیس نمود و رسول خدا میانه دو چشم او را بوسید و او را به من داد، در حالی که میگریست و میگفت: خدا بر مردمی که قاتل تو خواهند بود لعنت بفرستد. گفتم: پدر و مادرم به فدایت، چه کسی او را خواهد کشت؟ گفت: گروه گمراهی از بنی امیه باقی خواهد ماند. امالی شیخ صدوق، برگ 217

جریان نامگذاری حسنک و حیسنک!

ابوحمزه ثمالی، از زید، پس علی و او از پدرش علی بن حسین نقل میکند: زمانی که فاطمه، حسن را به دنیا آورد، به علی فرمود: او را اسم بگذار! گفت من در نامگذاری او، بر رسول خدا سبقت نخواهم گرفت. رسول خدا آمد و او در پارچه ای پیچیده خدمت پیامبر آوردند. فرمود: مگر ممنوع نکردم که او را در پارچه ای زرد نپوشانید؟ پس آن پارچه را به کناری انداخت و پارچه ای سفید برداشت و حسن را در آن پیچید. آنگاه به علی گفت: آیا برای او اسمی گذاشتی؟ گفت: من در نامگذاری او، بر شما پیشی نجستم. پیامبر گفت: من نیز در این موضوع، بر خدا پیشی نخواهم گرفت. خداوند به جبرئیل وحی فرستاد: پسری برای محمد به دنیا آمده است، او را سلام برسان و پس از تهنیت، بگو نسبت علی به تو، چون نسبت هارون به موسی است. اسم او را پسر هارون بگذارید پس جبرئیل فرود آمد از طرف خداوند، تهنیت گفت و گفت: خداوند دستور داده که اسم او را همان اسم پسر هارون بگذارید. پرسید پسر هارون چه اسمی داشت؟ گفت: شبر! گفت زبان من عربی فصیح است. او را حسن نام بگذار و اسمش را حسن گذاشت، و زمانی که حسین به دنیا آمد، خداوند به جبرئیل وحی فرمود: پسری برای محمد متولد شده، پس به او تهنیت بگو و بگو نسبت علی به تو، همچون نسبت هارو ن است به موسی. اسم او را اسم فرزند کوچک هارون بگذار. پرسید اسم پسر هارون چه بود؟ گفت: شبیر. گفت: زبان من عربی سلیس است. گفت: پس، اسم او را حسین بگذار! نتایج: 1- بچه رو نباید در پارچه زرد گذاشت،چقدر ابلهانه! 2- محمد حرف جبرئیل رو گوش نمیکنه و حرف خدا را قبول نمیکند و اسم بچه را نمیگذارد شبیر! 3- علی و فاطمه هم حرف محمد را گوش نکرده بودند قبلاً بهشون گفته بود پارچه زرد نپیچید بعد انها پیچیدند. 4- خدا خنگ هست و دفعه اول یاد نگرفته که محمد زبانش عربی سلیس است بازهم همونکار رو کرده.

امالی شیخ صدوق، برگ 215

یاوه؟ خرافات؟ دروغ و یا حقیقت؟

ابو یوسف یعقوب پسر ابراهیم از ابی حنیفه از عبدالرحمن سلمانی از حنش پسر معتمد از علی پسر ابو طالب نقل میکن که گفت: رسول خدا مرا خواند و به یمن فرستاد تا میانه ی یمنی ها صلح کنم. گفتم ای رسول خدا آنها مردمانی بسیارند و پیر مردانی کهن دارند و من جوانی هستم نورس. فرمود: ای علی زمانی که به گردنه ی افیق صعود کردی با صرای بلند فریاد کن: ای درخت! ای کلوخ ای سنگ، محمد رسول خدا به شما درود فرستاد. پس رفتم و زمانی که بر آن گردنه بالا رفتم و به یمن سرازیر شدم و دیدم همه با نیزه های افراشته پیکان زده و کمان بر دوش و تیغهایی لخت و برهنه به سوی من روی آورده اند پس با آوازی بلند پیغام پیغامبر را بر شجر و کلوخ و خاک رساندم. پس درخت و کلوخ و خاکی نماند مگر هم آواز با من فریاد کشیده و گفتند: بر محمد رسول خدا و نیز تو درود باد پس همه ی آن مردم پریشان شدند ودل ها و زانو ها ی شان لرزید و سلاح از دستانشان افتاد و شتابان نزد من آمدند پس میانه ی آنها اصلاح کرده و بازگشتم. امالی شیخ صدوق، برگهای 353ـ355

با ستارگان زمستان و تابستان را معین میکنند.

احمد پسر ابي عبدالله از احمد پسر محمد ابي نصر …..صادق نقل ميكند كه فرمود : ابليس تا آسمان هفتم مي شكافت ، ولي زماني كه عيسي زاده شد ، از سه آسمان ممنوع شد و تا چهاز آسمان ديگر پيش مي رفت پس زماني كه رسول خدا متولد شد ، از هفت آسمان ممنوع شد و شيطان ها را با تير ميزدند . قريش گمان كردند: كه اين اتفاق قيامتي است كه از اهل كتاب شنيديم كه او را نام ميبرند ! عمرو پسر اميه كه ستاره شناس ترين مرد جاهليت بود ، مي گفت : به ستاره ها توجه كنيد كه راهنما هستند و وقت زمستان و تابستان ، به سبب آنها شناخته ميشود ، اگر آنها سقوط كنند همه چيز هلاك شود و اگر آنها پابرجا بمانند ، ستاره هاي ديگر سقوط ميكنند ، و اين امري است تازه ! در صبح روز ولادت پيغمبر همه بتها سرنگون شدند و با صورت بر زمين افتادند . در آن شب ، طاق كسري گسست برداشت و چهارده كنگره از كنگره هاي آن فرو ريخت و درياچه ساوه خشكيد و وادي آن پر از آب شد و آتشكده فارس كه ازهزار سال پيش فروزان بود ،خاموش گرديد و موبدان خواب ديدند كه شتران سختي اسبان عربي را كه از دجله گذشتند و رود دجله عريان شد بر آن مسلط گشت. در آن شب ، نوري از سمت حجاز بر آمد و تا مشرق امتداد يافت و تخت همه سلاطين وارونه شد و خود آن ها هم لال شدند و نتوانستند در آن روزسخني بگويند ؛ دانش كاهنان ربوده شد و سحر ساحران باطل گرديد و كاهن هاي عرب از همزاد شيطاني خود ممنوع شدند و قريش در ميان عرب «آل الله» ناميده شد. امام صادق (ع ) فرمود : آن ها را به اين جهت «آل الله» گفتند كه در بيت الله بودند.آمنه گويد : به خدا قسم ، چون فرزندم به دنيا آمد ، دست بر زمين نهاد و سر به آسمان برداشت و بدان نگريست و نوري تابيد كه همه جو را روشن كرد و شنيدم كه در آن نور گوينده اي مي گفت : تو سيد عرب را به ذنيا آوردي و او را » محمد » بنام. عبدالمطلب آمد كه او را ديدار كند ، پس آنچه مادرش گفته بود ، را شنيده بود . او را در دامن گرفت و گفت : سپاس خداوند را كه اين فرزند را به من داد كه اندامي خوش رايحه دارد و در گهواره از همه پسران آقاست و با اركان كعبه او را پناه داد ، آن گاه اشعاري درباره او سرود . شيطان در ميان اعوان خود فرياد كشيد و همه شياطين پيرامونش را گرفتند : اي آقاي ما چه چيزي تو را به هراس افكنده است ؟ گفت واي بر شما باد، از ديشب وضع آسمان و زمين دگرگون شده و در زمين اتفاقات تازه و عحيبي رخ داده كه از زمان ولادت عيسي تا كنون سابقه ندارد برويد و از اين پيشامد خبر تازه اي بگيريد ، پس همه انها پراكنده شده برگشتند و گفتند :ما چيز تازه اي نديديم ! ابليس گفت : خود بايد خبر برگيرم . او در دنيا به گردش پرداخت ، تا به ناحيه حرم مكه رسيد و ديد كه فرشتگان اطراف آن را گرفته اند . خواست وارد شود كه بانگي زدند و برگشت و مانند يك گنجشك گرديد . خواست از طرف غاز حرا بر آيد كه جبرئيل نهيبش زد : برو ، اي لعنت شده ! گفت اي جبرئيل ! سخني زتو مي پرسم : بگو كه از ديشب تا كنون ، چه تازه اي رخ داده است ؟ گفت محمد متولد شده است . گفت : آيا مرا در او بهره اي خواهد بود ؟ گفت نه ! گفت در امت چطور ؟ گفت آري ! گفت راضي ام . امالی شیخ صدوق، برگ 453

داستان رستاخیز و علویان نورانی

حسين پسر عيد از اسحاق پسر ابراهيم از عبدالله پسر صباح از ابي بصير از ابي عبد الله صادق نقل كرد كه فرمود : زماني كه روز قيامت فرا برسد ، خداوند خلق اولين و آخرين را، در يك سرزمين گرد هم آورد و يك تاريكي سخت همه را فرا مي گيرد و آنها به سوي پروردگار خود ناله ميكنند و مي گويند : پروردگارا! اين تاريكي را از ما برطرف كن ! پس جمعي مي آيند ، در حالي كه نوري در برابر مي درخشد ، كه عرصه قيامت را روشن مي كند . حاضران قيامت ميگويند : اينها پيامبران خدا هستند . از طرف خدا وند ندا ميرسد كه اينان پيامبر نيستند . همه ميگويند : اينان فرشته اند، از جانب خدا وند ندا ميرسد كه : اينان فرشته هم نيستند . پس همه ميگويند : شهدا هستند ، ندا ميرسد كه آيا خود آنها نمي پرسيد كه چه كساني هستند ؟ پس همگي مي پرسند : شما چه كسي هستيد؟ مي گويند ما علويه هستيم و ذريّه محمد، فرستاده خدا و اولاد علي ولي خدا هستيم، مائيم كه به كرامت خدا مخصوصيم و در آسايش و اطمينان هستيم . از طرف خداوند به آنها ندا ميرسد كه : دوستان و شيعيان خود را شفاعت كنيد و آنها هر كس را كه بايد ، شفاعت ميكنند . امالی شیخ صدوق، برگ 458

مؤمنان تلاش کنند که در روزهای پنجشنبه و جمعه فوت بفرمایند!

حسين پسر سعيد از حماد پسر عيسي از حريز پسر عبدالله سجستاني از ابان پسر تغلب از صادق جعفر بن محمد نقل كرد كه فرمود : هر كس از مومنان كه از زوال روز پنج شنبه تا ظهر روز جمعه از دنيا برود ، خداوند او را از فشار قبر پناه ميدهد . امالی شیخ صدوق برگ 455

امام رضا، اعتماد به نفس اش و رقابتش با الله!

احمد، پسر محمد، پسر ابی نصر بزنطی گوید: در نامه ابوالحسن علی بن موسی الرضا خواندم که نوشته بود: به شیعیان من برسانید، زیارت من در نزد خداوند، برابر است با هزار حج. به فرزندش گفتم: هزار حج؟ گفت: آری به خدا قسم هزار حج برای کسی که با شناخت مقامش، او را زیارت کند. امالی شیخ صدوق برگ 191

حسن و حسین بر روی «نور» آویزان میشوند!

معاویه از نافع از ابی عمر نقل میکند که رسول خدا گفت: در روز قیامت عرش الله را به تمام زینت ها می آرایند و دو منبر از نور را می آورند که هریک از آنها، صد مایل است و یکی از آنها را بر سمت راست عرش میگذارند و دیگری را بر سمت چپش آنگاه حسن و حسین را می آورند. حسن بر بالای یکی میرود و حسین بر بالای دیگری صعود میکند، و خداند عرش خود را با وجود آنها می آراید، همانگونه که زنی با دو گوشواره خود را زینت میدهد.

امالی شیخ صدوق برگ 179

سر بریدن اسیر توسط امام علی

زید پسر علی، از پدرش علی بن حسین نقل میکند که گفت: رسول خدا، روزی بیرون رفت و نماز صبح را خواند و آنگاه فرمود: ای مردمانً کدامیک از شما حاضر است به نزد سه نفری که به لات و عزی قسم خورده اند مرا بکشدند رفته و از من دفاع نمایید که قسم به خدای کعبه، آنها به دروغ قسم خورده اند. مردم سکوت کردند و کسی چیزی نگفت. پیامبر گفت: گمان میکنم علی بن ابیطالب، پیش شما نیست. عامر پسر قتالده گفت: او تب داشت و برای نماز نیامده است، اجازه دهید تا او را باخبر کنم. گفت: علی را با خبر کن! او علی را باخبر کرد و علی با عجله آمد، در حالی که پیراهنی بلند بر تن داشت که دو سوی آن را به گردنش بسته بود. آنگاه پرسید: ای فرستاده خدا! این چه خبری است؟ گفت: این خبر از طرف فرستاده خدای من است و اطلاع میدهد که کسانی برای کشتن من، به پا خاسته اند و به خداوند کعبه قسم دروغ خورده اند. علی گفت: من به پیشواز آنها میروم و هم اکنون لباس بر تن میکنم. رسول خدا فرمود: بگیر این لباس و زره و شمشیر را! او زره را به تن نمود و عمامه را به سر نهاد و شمشیر را به کمرش بست و با اسبش رفت و تا سه روز، خبری از او در دست نبود. و جبرئیل خبری از او نداده بود. فاطمه با حسنین آمد و گفت: شاید این دو کودک بی پدر شده اند. در این حال، اشک از چشمان پیامبر جاری شد و فرمود: ای مردم! هرکس که خبری از علی برای من بیاورد او را به بهشت بشارت میدهم. مردم به راه افتادند تا خبری بیاورند. چون پیامبر بسیار اندوهگین و غم زده بود، حتی پیر زنان نیز بیرون شتافتند و عامر پسر قتاده برگشت و مژده آورد و جبرئیل نیز خبر به پیامبر آورد. در این حال، علی با سه شتر و دو نفر اسیر و سه اسب، وارد شد و در دستش سری بود. پیامبر فرمود: ای ابوالحسن! آیا میخواهی کار تو را بازگو کنم؟ منافقان گفتند: تا لحظاتی پیش اندوهگین بود و اکنون میخواهد حالات او را باز گوید! پیامبر گفت تو خود کارت را بازگو کن، تا برای مردم حجت باشی. گفت: ای رسول خدا! چون به آن محل رسیدم، سه نفر شتر سوار را دیدم که فریاد زدند: کیستی؟ گفتم علی پسر ابوطالب، پسر عموی رسول خدا هستم. گفتند: ما برای خداوند فرستاده ای سراغ نداریم، و پیش ما، کشتن تو با کشتن او یکسان است. شخصی که اکنون کشته شده به من هجوم آورد و میان من و او، ضرباتی رد و بدل شد. بادی سرخ وزید که از آن، آواز شما را شنیدم که میگفتید: گریبان زره را برایش پاره کرده، بر رگ و شانه اش بکوب. پس به شانه او زدم و اتفاقی نیافتاد. بادی زرد وزید که میگفتید: زره از پایش افتاد، به پایش بزن! زدم و آن را قطع نمودم و سرش را گرفتم و کنار انداختم. این دو مرد گفتند: شنیده ایم محمد انسانی رحم پیشه و پر مهر است، پس در قتل ما تعجیل نکن و ما را به نزد او ببر که این رئیس ما، با هزار قهرمان برابر بود. پیامبر فرمود: یا علی! آواز اول که شنیدی از طرف جبرئیل بود، آواز دوم از طرف میکائیل بود. آنگاه فرمود یکی از این دو مرد را پیش من بیاور! او را آورد. پیامبر گفت: بگو «لا اله الا الله» و به رسالت من شهادت بده! گفت: کندن کوه ابو قبیس، برای من ، از اعتراف آسان تر است. گفت ای علی! او را ببر و گردنش را بزن. سپس فرمود: دومی را بیاور. به او هم گفت که بگو: «لا اله الا الله» و بر رسالت من گواهی بده! گفت: مرا به دوستم ملحق کن! فرمود: ای علی! او را نیز گردن بزن. علی او را کنار کشید و شمشیر کشید، تا گردنش را بزند که جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند سلام می رساند و میگوید: او را نکش، زیرا در قبیله اش، انسانی است خوش اخلاق و بخشنده. پیامبر فرمود: یا علی! دست دار که فرستاده خدای من اطلاع میدهد این شخص خوش اخلاق و سخاوتمند است. مشرک گفت: این خبر را آیا فرستاده پروردگارت داده است؟ گفت: آری! گفت: سوگند به خدا من در برابر برادرم، هرگز مالک یک درهم نبوده ام و در جنگ هرگز رو ترش نکرده ام. من ا کنون به خدا ایمان می آورم: شهادت میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و تو نیز فرستاده او هستی. این از مواردی است که حسن اخلاقش و سخاوتش او را به بهشت انباشته از نعمت رساند. حمد مخصوص خداست و درود خداوند بر بهترین مخلوقش محمد و خاندان پاک و طاهر او. امالی شیخ صدوق برگ 169

خشونت علی و شخصیت محمد

عقبه پسر علقمه، از صادق جعفر بن محمد نقل میکند:

عرب بیابانگردی نزد پیامبر آمد و ادعا کرد که از بابت شتر، هفتاد درهم از او طلب دارد.

پیامبر به او گفت: آیا آن را از من نگرفتی؟

گفت: نه! گفت: من آن را به تو دادم. عرب گفت: من راضی هستم که شخصی میان ما و شما حکم کند.

پیامر با او به نزد یکی از قریشیان آمد. قریشی به عرب گفت: به پیامبر خدا چه ادعای داری؟ گفت: هفتاد درهم پول یک شتر که به او فروخته ام. گفت: ای پیامبر خدا تو چه میگوئی؟ گفت: آن را پرداخت کرده ام. قریشی گفت: ای رسول خدا! شما بر طلب داشتن او اقرار نمودید، بنابر این باید دو نفر را به عنوان شاهد بیاورید، تا اثبات شود که پرداخته اید، یا اینکه هفتاد درهم به او بدهید.

پیامبر خشمناک برخاست و در حالی که عبایش را میکشید، گفت: به خدا قسم، نزد کسی خواهم رفت که با حکم خداوند میان ما حکم نماید. و همراه مرد عرب نزد علی آمد و علی از عرب پرسید چه ادعایی درباره رسول خدا داری؟ گفت: از بابت فروختن شتری، هفتاد درهم طلب دارم. گفت: ای پیامبر خدا، شما چه میگوئید؟ گفت پولش را پرداخته ام. گفت: ای عرب! رسول خدا میگوید آن را پرداخت کرده است، آیا راست میگوید؟

گفت: نه، به من پرداخت نکرده است. علی، در دم شمشیر کشید و گردن او را زد پیامبر گفت: عرب را چرا کشتی؟ گفت: به خاطر اینکه شما را تکذیب نمود. و هرکس که شما را تکذیب کند، خون او خلال است و قتلش واجب. پیامبر گفت: یا علی! سوگند به خدائی که مرا به حق مبعوث نموده تو از حکم خدا خطا ننمودی، ولی دیگر چنین نکن!

امالی شیح صدوق برگ 164

محمد مخ میزند و سرباز برمیگزیند!

هشام پسر سالم از ابی عبیده حذاء از ابی عبدالله نقل کرد که جمعی از اسیران را خدمت پیغمبر (ص) آوردند. پس دستور داد همه را بکشند جز یکی از آنها را… آن مرد عرض کرد: ای محمد! پدرم و مادرم به فدایت! چه شد که از میان آن همه تنها مرا آزاد کردی؟ فرمود: جبرئیل از طرف خداوند به من خبر داد که در تو پنج خصلت خداپسند که پیامبرس نیز آن را دوست میدارد وجود دارد: غیرت جدی سخت بر زنان وخانواده ات سخاوت حسن خلق را ستگویی و شجاعت. آن مرد وقتی این سخن را شنید اسلام آورد و اسلامش را نیکو داشت و به همراه دسول خدا به شختی نبرد کرد تا به شهادت رسید. امالی شیخ صدوق برگ 431