بود يك جوان مومن و پارسا
فقط اهل قرآن و اهل دعا
روح اله خميني را نام بود
و جدش پيغمبر اسلام بود
به فيضيه شد سالها اين جوان
بياموخت انواع علم و زمان
بدانست كه باطل شود هر نماز
به گوزيدن و گاه راز و نياز
بياموخت احكام خوب لواط
كه بس بود شيرين چو آب نبات
براي يبوست بخوان اين دعا
چو داري اسهال بگو آن ثنا
بایگانی سالانه :2008
معجزه ی محمد
توی اون دنیا بین یک حوری خوشگل بهشتی بین حضرت محمد و حضرت عیسی و حضرت موسی اختلاف پیدا میشه، میگن بیاید تاس بیاندازیم هرکس بیشتر آورد اون حوری رو میبره… موسی تاس رو میاندازه سه و چهار میاد، نوبت عیسی میشه عیسی تاس میاندازه جفت شیش میاد، عیسی دست حوری رو میگیره که بلند شه بره، محمد میگه صبر کن بیپدر! من ننداختم هنوز، محمد تاس میاندازه جفت هفت میاد! موسی میگه این محمد اون دنیا معجزه نکرد این دنیا سر خانوم بازی معجزه میکنه…
آیه ی تخمی
به یه یارو میگن تو میتونی یه آیه مثل قرآن بیاری؟! میگه آره مشتی! «هل تفکرون نحن خلقناکم بیضه بیضا» ازش میبپرسند یعنی چی؟ میگه «آیا فکر میکنید ما شما را تخمی تخمی آفریدیم؟»
خورد پهلوش!
یکروز یک بابایی دارت دستش گرفته بوده به سمت یک سیب نشانه میگرفته و پرتاب میکرده، هربار که دارت به هدف نمیخورده با عصبانیت میگفته ، اه ریدم توش، خورد پهلوش! یه آخونده از اونجا رد میشده میره پیش این جوان میگه پسر جان عزیزم، نور دو عینم، این حرف رو نزن زشته وسط خیابون، خوار مادر مردم از اینجا رد میشن! بجایش بگو متاسفانه در نشانه گیری من اشکالی پیش اومد لکن دارت به هدف نخورد، طرف بر میگرده میگه خفه شو مادر سگ آخه به تو چه تو کار مردم دخالت میکنی؟! آخوند دل شکسته رو به آسمان میکنه و میگه خداوندا این احمق رو من اومدم نصیحت کنم حالیش نشد، خودت یا هدایتش کن یا بکشش! ناگهان از آسمان صاعقه ای پدید میاد و به آخوند میخوره و آخوند به فاک میره، از آسمان صدای ملکوتی ای میاد که ، اه ریدم توش، خورد پهلوش!
پسر خدا
یکروز حضرت محمد و حضرت نوح و بقیه برو بچه های الهی داشتن تو بهشت برای نماز جمعه به سمت مسجد بهشت میرفتند، یهو حضرت عیسی میاد با یک بنز آخرین سیستم رد میشه میره… حضرت محمد به حضرت موسی نگاه میکنه میگه، میبینی خدا چه حالی به این عیسی میده؟ چرا به ما ماشین نمیده؟ ما تا کی باید پیاده راه بریم؟ حضرت موسی میگه، اگه مادر تو هم به خدا میداد، الان تو هم بنز سوار میشدی…
… یا عضو؟
يك روز يه یارو مي ره پيش دكتر مي گه : آقاي دكتر .. كيرم درد مي كنه
دكتر مي گه : كير چيه عزيزم … بگو عضوم
عربه مي گه : دستت درد نكنه آقاي دكتر … يعني ما 5 ساله كير بسيجيم..
برادران و خواهران بسیجی
میدونید چرا بسیجی ها به همدیگر میگویند خواهر و برادر؟ چون حضرت امام مادر همهشان را گاییدن فرمودند.
خواهر بسیجیان
يه يارو يه دختر بلند ميكنه تو خيابون
بعد بسيجيا ميگيرنش
بسيجيه بر ميگرده به دختره ميگه «خواهر بفرماييد تو ماشين»
يارو برميگرده به بسيجيه ميگه، اهه؟؟؟ خواهرته؟؟؟ جندس؟؟؟؟!
جبهه
آقا ,يارو جانباز بود بعد از جنگ بردنش واسه يك برنامه بخاطر تجليل و مصاحبه.از يارو پرسيدند .جناب شما 8-7 سال جبهه بوديد كدوم قسمت مشغول جهاد بوديد؟
يارو گفت:والله ما زرشك پاك مي كرديم.بهش گفتند :يعني داخل آشپزخونه بوديد؟
گفت:نه,اين تابلوهايي بود كه روش نوشته بود كربلا ما دارييم مي آييم.اينها رو هي زيرش مي نوشتند زرشك ,ما مسوول بوديم كه اين زرشكارو پاك كنيم.
مصاحبه گر ميگه عجب.ميشه حالا در مورد امدادهاي غيبي صحبت كنيد واينكه آيا شما هم امدادغيبي ديديد؟
يارو ميگه.اي, ي چيزايي مي ديديم.مثلا ايستاده بوديم خمپاره مي اومد ميخورد كنارمون
ي دفعه چند نفر از اطرافمون غيب ميشدند.
مصاحبه گر مي فهمه يارو چت ميزنه.واسه دك كردنش بهش ميگه به عنوان آخرين سوال
آيا شما در جبهه ايثارهم كرديد؟
يارو ميگه:والله ما عيسي اونجا نداشتيم ,اما يكي بود اسمش موسي بود گهگاهي بچه ها مي كردنش.
برادر شیمیایی
يه روز يكي از برادران دلاورمرد بسيجي كه در زمان دفاع مقدس شيميايي شده بوده، ميره دم در بيت معظم رهبري!
زنگ ميزنه، خانم معظم مقام معظم رهبري در رو باز ميكنه..
برادر بسيجي با اون صداي گرفته شيميايش ميگه، سلام عليكم و رحمت الله، بسم الله القاسم الجبارين، حضرت آيت الله العظما سيد علي خامنه اي در منزل تشريف دارند؟
خانم معظم مقام معظم رهبري هم كه نميدونسته طرف شيمياييه و صداش اصولا كم هست، بر ميگرده و با صداي آهسته ميگه، نه!!! بيا بريم تو تا كسي نفهميده
خیابان بتول
یکبار حضرت بتول به حضرت امام میگه، روحی! تو این همه چیز میز به نام خودت کردی، بیمارستان، خیابان، بزرگراه، بنیاد و … بی انصاف چرا هیچ چیزی به نام من نمیکنی؟ یه خیابونی، کوچه ای چیزی آخه! حضرت امام میفرمایند لکن خفه ضعیفه! اگر خیابان به نام تو کنیم، این ملت به راننده تاکسی ها میگویند، «20 تومن تا ته بتول»! جواب خدا را چه بدهیم؟
حل مشکل خونه خالی
یه روز مادر اكبرشاه مي آيد خانه به اكبر مي گويد ننه خدا خيرت بده كه مشكل مسكن جوانان را حل كردي .
طرف مي پرسه چطور ننه . جواب ميده آخه آلان كه ميومدم خونه تمام جوانان با ماشين جلويم مي ايستادند مي گفتند خانم خونه خاليم داريم
رفسنجانی کوسه
يه روز خامنه اي و خاتمي و رفسنجاني داشتن با ماشين مي رفتن يه كوري رو ميبينن
سوار ميكنن به كوره ميگن مارو مي شناسي ؟
كوره يه دستي ميكشه صورت خامنه اي ميگه اين با اين ريشاي در هم برهم خامنه ايه
رو صورت خاتمي هم دست ميكشه ميگه اين با اين محاسن مرتبش حتما خاتميه نوبت
اكبرشاه (همون رفسنجاني خودمون)ميشه , كوره يه دستي به صورت رفسنجاني ميكشه ميگه كونكشا خانومم كه سوار كردين…
مسئلتن
یه دختره از یک آخوند میپرسه حاج آقا میشه من با دوست پسرم بخوابم؟ حاج آقا میگه استغفروالله، دختره میپرسته حاج آقا میشه من با یک غریبه بخوابم؟ حاج آقا میگه اعوذ بالله، دختره میگه حاج آ قا میشه من با شما بخوابم؟ حاج آقا میگه بسم الله!
صیغه یا عقدی؟
جوونک تخسی رو با پژوی پدرش ميگيرن، برادر بسيجي میره جلو و ميپرسه: اين خانوم كه باهاته، صيغهست يا عقدي؟ پسره ميگه: فاحشه است ، نقدي!!
بتول خانوم
يه روز خامنه اي و خميني و رفسنجاني يه دختر از خيابون بلند مي كنن مي گن بريم حال كنيم. خلاصه تو خونه بعد از كلي تعارف اول خميني مي ره تو اتاق وقتي مياد بيرون مي گه اه اين چي بود بتول خودم خيلي بهتره. بعد خامنه اي مي ره تو ,مي ياد مي گه :اه زن خودم خيلي بهتره . رفسنجاني مي ره تو مي ياد مي گه : راس مي گه بابا بتول خيلي بهتره!!
بچه دار شدن امام جمعه
امام جمعه شهری بچه دار میشه سازمان مجاهدین مسئولیتش رو بر عهده میگیرن.
پشت کردن به روحانیت
یه بچه بازه آخوند میشه ازش میپرسند این چه کار زشتی بود کردی؟ میگه شنیده بودم مردم به آخوندا پشت کردن!
منجی عالم حشریت
بسیجی ها میدونید به جنده چی میگن؟
میگن منجی عالم حشریت!
علی و گدا
برو ای گدای مسکین، در خانه علی زن
که علی ز در در آید، تورو آنچنان بگاید
که دگر هیچ گدایی در آن خانه نیاید!
امام زمان یا مهدی جون؟
یه دختره داشته توی حمام دوش میگرفته
ناگهان برق میره
دختره میترسه میگه یا امام حجت ابن الحسن العسگری
ناگهان امام ظهور میکنه، میگه عزیزم اینجور موقع ها میتونی من رو مهدی جون صدا کنی.
مجازات جنیفر لوپز
یه بسیجی میمیره اون دنیا، به دلیل خدمت به نظام و مطیع رهبر بودن میگن میری بهشت، داشته میرفته طرف بهشت، از پشت شیشه میبینه آقای احمدینژاد داره با جنیفر لوپز نزدیکی (!) میکنه، میگه آقا اینجا کجاست؟ فرشته ها بهش میگن اونجا جهنمه، بسیجیه میگه، اهه! اونجا باحالتره انگار، منم میخوام برم جهنم، بیخیال بهشت، فرشته ها بهش میگن، نه ما داریم در اصل جنیفر لوپز رو عذاب میکنیم.
حمایت احمدی نژاد از گاوها
ميگن احمدي نژاد دستور داده قيمت شير رو 10 % ببرن بالا بعد ازش ميبرسن چرا اين دستور رو داديد؟
ميگه به خاطر حمايت از گاو هايي که بهم راي دادند.
مورچه درمانی
يك سري عليآقا مريض ميشه و خلاصه و هرچي دكتر و دوا-درمون از اروپا و ژاپن ميارن افاقه نميكنه و ديگه داشته رو به قبله ميشده كه يك دكتر هندي ميگه اگه پونصد گرم مورچة نر پيدا كنيد، من ميتونم يك دوا درست كنم كه خوبش كنه. ولي بايد مواظب باشيد، چون اگه قاطيش مورچه ماده باشه دوا تاثيرش رو از دست ميده. خلاصه بسيج و سپاه و باقي علافهاي مملكت ميريزن تو خيابون دنبال مورچة نر، ولي هرچي ميگيردن مورچهاي كه بشه با از نر بودنش مطمئن بود پيدا نميكنند. خلاصه ديگه كمكم ناآميد شده بودن، كه آقایی با نيم كيلو مورچة نر مياد خدمت علي آقا. علي آقا كلي خوشحال ميشه، ميگه: از كجا فهميدي اينا نرن؟ آقاهه ميگه: كاری نداشت. رفتم كنار سوراخ مورچهها، هر مورچهاي كه رد ميشد بهش ميگفتم: آقا مريضه؛ اونايي كه ميگفتن به تخمم رو ميگرفتم!!!
اسلام و بریدن
زیرکی را گفتند اسلام چگونه دینیست؟
بگفتا عجیب دینیست ، که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببرند و چون از آن خارج شوی سر خودت را.
استبرا
آقای خامنه ای بعد از اینکه دستش رو از دست میده، دیگه نمیتون عمل خداپسندانه استبراء رو انجام بده، از یکی از سربازان امام زمان خواهش میکنه که براش همیشه این عمل رو انجام بده. بعد از مدتی نماینده خدا بر روی زمین به این برادر سرباز میگه، اخوی نمیشه وقتی استبراء میکنی این انگشتر لعنتی ات رو در بیاری؟ برادر میگه حاج آقا این انگشتر نیست ساعتمه.
اسلام در میوه فروشی
یه بابایی ميره ميوه فروشي ميگه: آقا بي زحمت يه كيلو انگور بده. فروشنده هم ازون آدمهاي مذهبي بوده، ميگه: نگو انگور، بگو ميوه بهشتي! بعد اون بابا ميگه: آقا دو كيلو هم سيب بدين. يارو ميگه: نگو سيب، بگو جمال محمد! بعد یارو بادمجون ميخواسته، ميگه: بي زحمت يه كيلو هم كيـــرِ بلال حبشي بدين!!!
دیدار شاه با امام زمان و حضرت عباس
بر خلاف باور بسیاری شاه خود را فردی مذهبی میدانست. بیهوده نیست او را حاج مشهدی محمدرضا شاه پهلوی نامیدن.
از نوشته های شاه در آخرین کتابش، پاسخ به تاریخ:
رضاشاه معتقد بود که هیچ ملتی نمیتواند در قرن بیستم به حیات خود ادامه دهد مگر آن که هیچ از تاریکی و ظلمت رها شود. او بحق می گفت: معنویت واقعی بمراتب مهم تر و بالاتر از اقتصاد و سیاست است؛ و به همین جهن نیز ایمان و اخلاصش تا بدان پایه بود که حتی خدا را به عنوان یک ناظر امور انتخاباتی یا سرمهندس چاه نفت قلمداد میکرد. رضاشاه برای همه پسرانش اسم رضا را بصورت ترکیبی با نامهای دیگر انتخاب کرد. و این هیچ دلیل دیگری نداشت جز آن که پدرم برای این فرزند امام علی (ع) احترام خاصی قائل بود و بارها برای زیارت بارگاه این امام جلیل القدر به مشهد رفت. موقعی که رضا شاه به سلطنت رسید، تشکیلات مربوط به بارگاه امام رضا وضعیتی متروکه داشت؛ مبالغ هنگفتی بدهکار بود؛ و ساختمانهایش بصورت مخروبه خودنمایی میکرد. اما رضا شاه همه چیز را بازسازی کرد و به صورتی آبرومندانه در آورد. در زمان سلطنت من تشکیلات بارگاه امام رضا آستان قدس رضوی به اوج عظمت و اعتلا رسید و به صورت یکی از مراکز بسیار مهم جهان اسلام در آمد. این وضع مرهون نذوراتی بود که از سوی علاقه مندان به امام رضا-از جمله خود من-برای بارگاه امام رضا در نظر گرفته شد و تشکیلات آن به صورتی در آورد که علاوه بر تاسیسات مختلف مذهبی مالک واحدهای صنعتی و کارخانه ها و مجتمع های کشت و صنعت و بیمارستانها و سازمانهای خیریه متعدد شد. ضمناً ناگفته نماند که خود من شخصاً بسیاری از اماکن مذهبی در ایران و مسجدها را در ایران و خارج از کشور ترمیم و بازسازی کرده ام. همه میدانند که وجوه و اعانات اهدائی به بنیادهای مذهبی به هیچوجه قابل دخل و تصرف نیست؛ ولی گفتنی است که حکومت جدید ایران خودسرانه دستور مصادره چنین اعاناتی را داده است. یکی از اقدامات پدرم، دفاع از معتقدات مذهبی ما در مقابل یورش تبلیغاتی ماتریالیست هایی بود که میخواستند «مساجد با خاک یکسان شود»، ولی این روش پدرم هرگز به معنای قبول ادعاهای آن گروه از مذهبیونی نبود که افکار ارتجاعی داشتند. ….. در اینجا باید اذعان کنم که به پیروی از پدرم، من از همان اوان زندگی توانستم به اهمیت نیایش و دعا خواندن واقف شوم. و این البته بر خلاف فراگیریهای دوران کودکی-که بیشتر حالت حفظ کردن سرسری مطالب را دارد-به صورتی عمیق و از ته قلب بود. چنانکه نویسندگان متعددی نیز درباره روحیات من در دوران کودکی مطالبی کم و بیش منطبق بر واقعیت نوشته اند. اندکی بعد از تاجگذاری پدرم، من به بیماری حصبه مبتلا شدم؛ و هر روز حالم بیشتر رو به وخامت می رفت، تا آن که یک شب «علی» (ع) امام اول خودمان را به خواب دیدم. با همان اطلاعات اوان کودکی فوراً متوجه شدم که او کسی جز «علی» نیست؛ زیرا در دست راست خود شمشیر ذوالفقار را – همانطور که در تصویرهایش میبینیم-داشت. او با دست دیگرش جامی حاوی یک نوع مایع به من خوراند؛ و فردای آن شب تب من فرونشست و حالم به سرعت رو به بهبود نهاد. چندی بعد از آن، در اثناء تابستان موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستان به نام «امامزاده داود» بودم، از فراز اسب به روی تخته سنگی افتادم و از حال رفتم. همراهانم تصور کردند که من مرده ام، اما من حتی خراشی برنداشته بودم. و این البته علتی نداشت جز آنکه موقع افتادن از اسب مشاهده کردم که یکی از قدیسین ما به نام «عباس» مرا گرفت و بر زمین نهاد. مشاهده آن رویا و این منظره را بعدها مواجهه با صحنه دیگری تکمیل کرد، و آن برخورد با امام غایب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران بود؛ این امام بر اساس اعتقادات مذهبی ما باید یک روز ظاهر شود و دنیا را نجات بخشد. این قبیل مکاشفات و رویاها، برای کسانی که ایمان مذهبی ندارند، حالتی مرموز دارد و قابل فهم نیست. ولی همین وضعیت به اضافه چهار حادثه ای که بعداً برایم پیش آمد، کاملاً همین وضعیت و اضافه چهار حادثه ای که بعداً برایم پیش آمد، کاملاً به من ثابت کرد که ایمان عمیق مذهبی مهم ترین حامی من در برابر حوادث ناگوار خواهد بود. تا جایی که دو بار معجزه آسا از مهلکه حوادث ناگوار خواهد بود. تا جایی که دو بار معجزه آسا از مهلکه حوادث به سلامت جستم؛ و دو بار نیز از خطر سوء قصد نجات یافتم.
پاسخ به تاریخ، محمد رضا پهلوی، ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، انتشارات زریاب، چاپ 7ام، 1385، برگ 79تا 82 این ترجمه با نسخها های انگلیسی کتاب به شرح زیر مطابقت داده شد و کاملاً دقیق و درست است.
The Shah’s Story, Mohammad Reza Pahlavi, Translated from French by Teresa Waugh, London,Michael Joseph LTD 1980, P 38. Answer to History, by Mohammad Reza Pahlavi The Shah of Iran, Stein and Day, NY, 1980, P 57.
مالیدن امام علی
ترجمه آیتی:
من در خردى پشت عرب را به خاك رسانيدم و شاخهاى ربيعه و مضر را شكستم و شما از منزلت من در نزد رسول الله آگاه هستيد ، هم از جهت خويشاوندى و هم از جهت حرمت خاصى كه براى من مىشناخت .
من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مىنشاند و بر سينه خود مىچسباند و در بستر خود مىخوابانيد و تن من به تن او مىساييد و بوى خوش خود را به مشام من مىرسانيد . گاه چيزى را مىجويد و در دهان من مىنهاد . او هرگز نه دروغى را از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد . از آن زمان كه رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) از شير باز گرفته شد ،
ترجمه شهیدی:
من در خردى بزرگان عرب 56 را به خاك انداختم و سركردگان ربيعه و مضر را هلاك ساختم . شما مىدانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است ، و خويشاونديم با او در چه نسبت است . آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد ، و مرا در بستر خود مىخوابانيد چنانكه تنم را به تن خويش مىسود و بوى خوش خود را به من مىبويانيد . و گاه بود كه چيزى را مىجويد ، سپس آن را به من مىخورانيد . از من دروغى در گفتار نشنيد ،
ترجمه معادیخواه:
( 420 ) اين من بودم كه در كودكى قهرمانان مشهور عرب را بر زمين كوفتم و شاخ اشراف ربيعه و مضر را در هم شكستم . و شما خود در پيوند من با رسول خدا كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد هم به دليل خويشاوندى نزديك و هم به سبب منزلتى ويژه جايگاه مرا مىشناسيد . او مرا از روزهايى كه نوزادى بودم ، به دامن مىنشاند و به سينه مىچسباند ، در بستر خويش پناهم مىداد ، بدنش را به بدنم مىساييد ، و از عطر دل آويزش بهرهمندم مىساخت . لقمه را مىجويد و در دهانم مىگذاشت و هرگز در گفتارم دروغى نشنيد و در كردارم خطايى نديد .
خطبه 192 نهج البلاغه

سن عایشه از منابع اهل تسنن و کتابهای شیعی
از عایشه نقل شده است: رسول الله به من گفت «تو دوبار قبل از اینکه من با تو ازدواج کنم در رویاهای من ظهور کرده بودی. من فرشته ای را دیدم که ترا در تکه ای لباس ابریشمی حمل میکرد، من به او گفتم، لباسش را در بیاور و اورا نگاه دار، او تو بودی. به خود گفتم»اگر این از طرف الله است، پس این (لخت شدن عایشه) باید واقعا اتفاق بیافتند».
صحیح بخاری ۹٫۸۷٫۱۴۰
از عایشه نقل شده است: وقتی پیامبر با من ازدواج کرد، مادرم نزد من آمد و مرا وادار کرد که به خانه پیامبر وارد شوم، و هیچ چیز موجب تحیر من نشد، مگر آمدن پیامبر به نزد من قبل از ظهر.
صحیح بخاری ۷٫۶۲٫۹۰
منقول است از عایشه مادر مومنان: پیامبر اسلام وقتی با من ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. وقتی ما به مدینه آمدیم، چند زن آمدند، ام رومان وقتی من در حال تاب بازی بودم پیش من آمد، مرا بردند، آماده و آرایشم کردند، بعد مرا نزد پیامبر خدا بردند، و او وقتی من ۹ ساله بودم با من جماع کرد. او مرا جلوی در نگه داشت و من از خنده در حال ترکیدن بودم.
سنن ابو داوود ۳۱٫۴۹۱۵ و ۳۱٫۴۹۱۶ , ۳۱٫۴۹۱۷
منقول است از عایشه: من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها (دوستان عایشه) پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. (بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود
(فاتح البری ج.۱۳ ص.۱۴۳) صحیح بخاری ۸٫۷۳٫۱۵۱
عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی ۷ سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است ۹ سال داشته است، و عروسکهایش همراه وی بوده اند، و وقتی پیامبر اسلام فوت شد، وی ۱۸ سال سن داشته است.
صحیح مسلم ۸٫۳۳۱۱
سومین (زنی که محمد با او ازدواج کرد): عایشه دختر ابی بکر (بود)، با او در مکه ازدواج کرد در حالی که 7 سال سن داشت و غیر از او با هیچ دختر باکره ای ازدواج نکرد، و در زمانی که او 9 سال سن داشت به او دخول (تماس جنسی Intercourse) کرد و این اتفاق 7 ماه بعد از وارد شدنش به مدینه بود، و (عایشه) تا زمان خلافت معاویه زندگی کرد.
بحار الانوار جلد 22 برگ 202
عائشه دختر ابو بكر، پيغمبر عايشه را در مكه تزويج كرد در حالى كه هفت سال بيش نداشت، حضرت رسول جز عايشه با زن بكرى نكاح نكرد، و در نهمين سال عمرش با وى زفاف كرد، و اين زفاف پس از هفت ماه اقامت در مدينه انجام گرفت و عايشه تا دوران خلافت معاويه در دنيا بود. زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام (ترجمه:إعلام الورى بأعلام الهدى)،
شيخ طبرسى، مترجم: عزيز الله عطاردى،ناشر: اسلاميه،تهران:چاپ اول،1390 ق. برگ: 213
از اسماعیل بن جعفر منقول است: همانا رسول الله در 10 سالگی به عایشه دخول کرد… وسائل الشریعه، الی تحصیل مسائل الشریعه، محمد بن الحسین الحر العاملی ج 1 برگ 31، به نقل از فروع کافی ج 2 ص 351 شبی پیامبر بر من وارد شد و گفت رانهای خود را عریان کن، و من هردو ران خود را عریان کدم، پیامبر چانه و سینه خود را روی رانهای من گذاشت. سنن ابو داوود کتاب 1 شماره 0270 هرگاه پیامبر خدا میخواست مرا نوازش کند، به من میگفت که ازار به تن کنم، سپس او مرا نوازش میکرد
صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 6 شماره 299
پیامبر گاهی فکر میکرد که بر من دخول کرده است، در حالی که در واقعیت اینکار را نکرده بود. صحیح بخاری پوشینه 7 کتاب 71 شماره 660 هرگاه من آب منی خشک شده روی جامه رسول الله پیدا میکردم، آنرا با ناخنهایم میتراشیدم (تا پاک شود).
صحیح بخاری کتاب 2 شماره 572