بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

نکاح اسلامی همان زنای قانونی

 نکاح اسلامی همان زنای قانونی است. برای تبیین این جمله مقدم بر هر چیز رسیدن به تعریفی درست از ازدواج ، روابط زناشویی و زنا است

ازدواج رابطه ای است ، بین زن و مرد که باید تنها نقطه ی اتصال و حلقه ی رابط  بین آنها مفهومی به نام عشق باشد یعنی در روابط زناشویی تنها نیازی که باید زن و مرد به یکدیگر داشته باشند نیاز عشقی یا همان نیازهای معنوی است به عبارت دیگر نیازهای مادی در روابط زناشویی وابستگی ایجاد میکند ، برای مثال اگر مردی نسبت به زن خود از آن جهت احساس نیاز کند که امور خانه را مدیریت کند این یک نوع وابستگی است که این نیاز را یک خدمتکار هم میتواند تامین کند

اما نوع ارضای نیازهای معنوی به تعداد انسانها متفاوت است و امری به نام جای گزینی محال. 

برای مثال هیچگاه عشقی که فرزند از طرف والدین تحصیل میکند نمیتواند از افراد غیر همان گونه عشق ورزی را با همان کیفیت تجربه کند.آن زمان میتوان رابطه انسانها را عاشقانه نامید که همه انسانها از نظر مادی استقلال داشته باشند و هیچ گونه احساس وابستگی مادی نسبت به یکدیگر نداشته باشند ( حتی از نظر ارضای نیاز جنسی ) آنگاه اگر باز برای با هم بودن تمنا و نیازی احساس کردند آن نیاز نامش عشق است و آن رابطه را میتوان عاشقانه نامید.

اما زنا رابطه ای کاملا مادی است برای مثال زنی برای مرتفع کردن مشکلات اقتصادی تن به خود فروشی میدهد و همین طور مرد برای ارضای نیاز جنسی تن به رابطه ای کاملا مادی میدهد ، ناگفته پیداست تامین این گونه نیازها با برقراری رابطه با هر شخصی امکان پذیر است ، اما همان گونه که در تعریف عشق و روابط عاشقانه مطرح شد ، ارضای نیازی به نام عشق احتیاج به رابطه ای خاص دارد که با توجه به این تعریف فقط سیستم( تک همسری) قابل توجیه است. 

حال با بررسی اسلام و نگاه آن به رابطه زناشویی میتوان دریافت که خدای محمد کمترین درکی از مفهومی به نام عشق ندارد.

1 – یکی از احکام اسلامی همان مجوز اختیار کردن چندین زن توسط یک مرد در صورت رعایت عدالت است که در آیه ی 3 سوره نساء تشریح شده است. 

 » اگر بترسید که مبادا درباره ی یتیمان مراعات عدل و داد نکنید پس آن کس 

از زنان را به نکاح خود آرید که مر شما را نیکو و مناسب با عدالت است 

دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده  

و به آنان ستم کنید پس تنها یک زن اختیار کرده و یا چنانچه کنیزی دارید 

به آن اکتفا کنید که این نزدیکتر به عدالت و ترک ستم کاری است» 

 » سوره نساء آیه 3 «

در این آیه نگاه مادی اسلام  نسبت به روابط زناشویی را کاملا آشکار میکند ، چون عدالت تصریح شده در آیه عدالت مادی را مد نظر دارد ، مانند عدالت در تقسیم خوراک و پوشاک و عدالت در همبستر شدن با زنان و … اما برقراری عدالت در مفهومی به نام عشق و تقسیم عادلانه آن امری است محال ، چون عشق که کمی و قابل اندازه گیری نیست که بتوان آنرا مانند نان و برنج تقسیم کرد وعشقورزی و علاقمندی امری اختیاری نیست. 

شاهد این امر ، زندگی محمد تئوریسین اسلام( که شرح مبسوطی از زندگی او در همین سایت افشاگر رفته است) آشکارا نشان میدهد که برای مثال تمایل و عشقی که محمد نسبت به عایشه سوگلی حرم سرای خود دارد نسبت به دیگر زنانش به هیچ عنوان روا نمیدارد.

 2 – اسلام مرد را موظف به تامین نیازهای اقتصادی خانواده و زن میکند( با تابیری به عنوان پرداخت نفقه به زن) و زن را  به تمکین از مرد به واسطه ی همین نفقه وامیدارد.که شرح آن در آیه 34 سوره نساء رفته است.

» مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است به واسطه ی آنکه مردان

از مال خود باید به زن نفقه دهند پس زنان شایسته و مطیع در غیبت  

مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر 

فرموده نگه دارد و زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید 

باید نخست آنها را موعظه کنید اگر مطیع نشدند از خوابگاه  

آنان دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید. 

چنانچه اطاعت کردند دیگر بر آنها حق هیچ گونه ستم ندارید 

که همانا خداوند بزرگوار و عظیم الشان است.» 

 » سوره نساء آیه 34 » 

و در آیه 223 سوره بقره خدای محمد اینگونه میگوید که:

» زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت بدانها نزدیک 

شوید هرگاه مباشرت آنان  خواهید و برای ثواب ابدی  

چیزی پیش فرستید و خدا ترس باشید و بدانید که محققا

نزد خدا خواهید رفت و ای رسول تو بشارت ده اهل ایمان را.» 

 » سوره بقره آیه 223 «

آنچه از این آیات با توجه به تفسیر ها و شان نزول آنها درباب روابط زناشویی استنباط میشود ، این است که تنها نیازی که مرد و زن از نظر اسلام برای ادامه زندگی در قالب زناشویی نسبت به هم احساس میکنند نیازهای مادی است که در صورت ارضا نشدن آنها ، رابطه قطع میشود برای مثال با توجه به آیات مذکور مردان هر زمان که بخواهند میتوانند با زنان خود نزدیکی کنند و زن در این رابطه که کاملا رابطه ای دو جانبه است به هیچ وجه حق تصمیم گیری ندارد و در صورت مخالفت و عدم تمکین همان طور که در سوره نساء بیان شده است مرد میتواند شخصا اقدام کند و زن را به زدن تنبیه کند و یا با شکایت نزد حاکم شرع او را به تمکین وادار کند.

3 – یکی از احکام اسلامی این است که زن حق دارد پول شیری که به فرزند خود میدهد از مرد خود مطالبه کند و مسلمانان این حکم را به عنوان نشانه های حقوق زنان در اسلام مطرح میکنند که این اوج کوته فکری و حماقت این جماعت متحجر است.

با وجود اینکه این حکم با موضوع نوشتار ( مقایسه نکاح اسلامی و ازدواج انسانی ) چندان سنخیت ندارد ، قصدمان آن است که نشان دهیم اسلام از عشق هیچ نمیداند ورابطه ای مانند رابطه مادر و فرزند را که باید در اوج معنویت باشد را به سافلترین وضع ممکن تنزل میدهد.

موارد ذکر شده در این نوشتار و بسیاری از مستندات دیگر ، بیانگر این موضوع است که محمد و خدای محمد درکی از انسان که همانا ترجمان عشق ورزی و عشق است را ندارند.حال یک سوال از شما خواننده اندیشمند:  

آیا وقت آن نرسیده است که اسلام را به زباله دان تاریخ بسپاریم و بار دیگر، با نگاهی عاشقانه  انسان را تعریف کنیم؟

منفرد 

 

داستان عشقی حسين و يزيد دلیل اصلی ماجرای کربلا

 داستان عشقی حسين و يزيد پس از انتشار نوشتاری در اين خصوص نامه‌ای از استاد دکتر شفا دريافت نمودم که حيفم آمد نوشته استاد را پيوست اين نوشتار نکرده باشم، و از افتخاری که از اين رهگذر نصيب اينجانب شده سپاسگـزاری نمايم.

نوشته‌اند:
مارس ۲۰۰٤
دوست ارجمند …. متن جالب شما را در مورد ارزيابی چنگ کربلا و داستان عشقی اورينب با علاقه خواندم. البته اين ماجرا را قبلا نيز خوانده بودم ولی نه به اين جامعيت و تفصيلی که شرح ارسالی شما داشت.

عقيده شخصی من اين است که اين ماجرا تنها يکی از عوامل جنبی واقعه کربلا بود نه عامل بنيادی آن. اين عامل بنيادی مبارزه برای قدرت بود که در جهان اسلام از همان هنگام درگذشت محمد انگيزه اصلی تمام تحولات و تمام جنگ‌ها و توطئه‌ها ساخت و پاخت‌های اين جهان بود. پس از قتل علی، فرزند ارشد او حسن مدعی خلافت قانونی عرب در برابر معاويه شد و حتی صحبت از جنگ طرفين نيز بميان آمد، ولی با پول‌های فراوانی که معاويه به وی پيشنهاد کرد و تعهداتی که در باره واگذاری خلافت به حسين برادر کوچکتر او پس از مرگ معاويه بعهده گرفت حسن که اصولا اهل مبارزه نبود از دعوی خلافت خود صرفنظر کرد و ترجيح داد که زندگی آرامی را با ٧۰ زن پياپی خويش بگذراند، و ظاهرا بدستور معاويه از جانب يکی از همين زنان مسموم شد. ولی معاويه در اين ميان با زير پا گذاشتن تعهد خود زمينه را برای موروثی کردن خلافت و تعيين پسرش يزيد به جانشينی خويش راه را بر خلافت حسين بسته بود، و برای حسين راهی نمانده بود جز اينکه مشروعيت خود را از راه سر باز زدن از بيعت با يزيد و روياروئی با او مطالبه کند.

عزيمت او به کوفه نيز بدنبال وعده شيعيان اين شهری که کانون اصلی طرفداران علی و خاندان او بود در پشتيبانی از او و دعوت وی به شهر خود صورت گرفت، و فقط رشوه‌های بيدريغ ابن زياد حاکم اعزامی يزيد به سران شهر بود که کوفيان از پشتيبانی او خودداری کردند، و جنگ حسين در کربلا جنگی بود که از اين راه به وی تحميل شد و عملا چاره‌ای جز آن برايش باقی نماند. اين واقعيت نيز شايان تذکر است که تا زمان شهادت حسين و ياران او در کربلا اساسا مسئله امامت مطرح نبود و تنها صحبت از خلافت در ميان بود. موضوع امامت فقط بعد از مرگ حسين يعنی از زمان زين العابدين امام چهارم شيعه مطرح شد، زيرا ديگر اميدی برای انتقال خلافت موروثی به خاندان علی باقی نمانده بود.

داستان رقابت يزيد با حسين در مورد اُرَيـّنـَب نيز تنها داستانی از اين نوع نيست که تاريخ‌نويسان شيعه در اين راستا حکايت کرده اند، زيرا نظير اين داستان را نيز در مورد همسری شهربانو دختر ادعائی يزدگرد و نارضائی يزيد که بنوبه خود خواهان او بود از اين بابت، روايت کرده بودند. منتها در هر دو مورد (منجلمه در مواردی که خودتان به کتاب زين العابدين رهنما استناد کرده ايد) اين روايت‌ها طوری ارائه شده است که شديدا به نفع حسين و به زيان یزيد باشد.

با بهترين مراتب دوستی شجاع الدين شفا?
آنچه اينجانب نوشته بود…

داستان عشقی يزيد و حسين
اورينب در کربلا يا حکومت در کوفه؟

نزديک به ١٤٠٠ سال است مذهبيون شيعه حسين را در اين روزها (عاشورا و تاسوعا) پای منبرهای دروغ و نيرنگ می‌کشند و حسينم حسينم راه انداخته و لعنت بر يزيد می‌فرستند. عده‌ای هم که نه از تاريخ آگاهی دارند و نه بخود زحمت داده‌اند در اين مورد تحقيق نمايند کور کورانه به سر و کول خود زنجير و قمه زده نذر می‌کنند که اگر فرزند دلبندشان از بيماری نجات يافت يا به آرزوی خودشان رسيدند سر فرزند بيگناه خود را زخم زده به خون آغشته نموده و يا او را قربانی راه حسين کنند؟ کسی نمی‌پرسد که چرا خودشان را قربانی و يا زخم نمی‌زنند و اين کودکان هستند که تاوان ناآگاهی آنها را پس می‌دهند.

اين راه را ادامه راه حسين می‌دانند!!!؟

چه راهی حسين رفته که ملايان از گفتن حقيقت داستان واهمه داشته و آنرا زير قمه‌زنی و زنجيرکشی و فريادهای يا حسين مخفی می‌نمايند؟ آيا هرگز از خود سئوال کرده‌ايد چرا؟!

داستان روز کربلا از اين قرار است:
معاويه که با اقتدار و حيله گری‌های استادانه‌ای به کرسی حکومت تکيه زده پسرش يزيد را به سرکردگی سپاه و به فرماندهی لشگر گماشته است. در اين ايام حسين و خانواده‌اش در سرزمينی تحت لوای معاويه و يزيد زندگی می‌کنند.

يزيد در لشگر خود سرداری دارد که دارای همسری بی اندازه زيبا و خوش بر و رو بنام اورينب است. يزيد عاشق و دلباخته اورينب است و به هر حيله‌ای دست زده، با ارسال هدايا، پول و جواهر، خرما و شتر، کنيز و غلام نتوانسته دل اورينب را بدست آورد. يزيدِ عاشق‌پيشه چه شعرها که برای اورينب نسروده.

حسين ابن علی نامه‌های متعددی از هواداران خود ازمردم کوفه دريافت می‌دارد که او را به کوفه فرا می‌خوانند تا با جمع پيروان خود از آن محل بتواند با يزيد مقابله کند. او مسلم ابن عقيل را برای بررسی وضعيت بکوفه می‌فرستد. مُسلِم خبرهای خوشی به حسين می‌دهد ولی خيلی‌ها او را از رفتن بکوفه منع می‌کنند ولی حسين مصمم است که برود.

يزيد نااميد از همه کار، به پدر مکارش معاويه پناه می‌برد؛ معاويه يزيد را راهنمائی می‌کند که سردار را به ماموريت بفرستد تا اورينب در فراق همسر به هوس درآيد که باز هم نتيجه نمی‌بخشد. در شهر شايع می‌کنند که اورينب به هوس‌بازی با ديگران مشغول است و زناکار می‌باشد. وقتی سردار از ماموريت بر می‌گردد و گوشش به شايعه‌ها آشنا می‌شود مترصد می‌شود همسرش را طلاق دهد. حسين همانند جد بزگوارش که هميشه در صدد دست‌اندازی به زنان بيوه می‌بوده در کمين نشسته بود. تا صيغه طلاق جاری می‌شود به ناگاه بدون توجه به يزيد و معاويه زن مطلقه را ربوده و بعقد خود در بياورد.

حسين ابن علی با اينکار گور خودش و يارانش را می‌کند. او زنی را که به حيله‌های يزيد و معاويه از همسرش طلاق گرفته است را تصاحب می‌کند. اينکار حسين برقی در چشمان در انتظار يزيد می‌اندازد که امت عرب تا آن تاريخ بخاطر نداشت.

يزيد به حسين ابن علی پيغام می‌دهد اگر سرش را دوست دارد و سلامت افراد خانواده‌اش را می‌خواهد از شيطنت دست بردارد. ولی حسين ابن علی که به مقصود نزديک شده سر از پا نمی‌شناسد و در صدد گرفتن کام از همسری تازه است! با نامه‌هائی که از کوفه رسيده عازم کوفه می‌شود. در صحرای کربلا با سپاهيان ابن زياد مواجه می‌شود. از او سئوال می‌کنند عازم کجاست، که حسين ابن علی با نشان دادن خرجين نامه‌ها می‌خواهد ابن زياد را قانع کند ولی فرمانده سپاه به حسين و هفتاد و چند نفری که همراه او بودند نه راه پس می‌گذارد و نه راه پيش و او را در کربلا محاصره می‌کنند.

چون حسين در راه سفر بود وقتی در صحرای کربلا محاصره می‌شود پيش بينی جنگی نکرده بود و سپاهی همراه او نبود. يزيد و لشگريان معاويه او را محاصره می‌کنند، هنوز حسين فرصت دارد با دادن طلاق و پس دادن اورينب جان خودش و همراهان را نجات دهد ولی با کله شقی تمام شانه خالی می کند و زير بار نمی‌رود و همانشب به افراد خيمه و بارگاه می‌گويد «اينها با من کار دارند هرکس می‌خواهد می‌تواند از تاريکی شب استفاده نموده و جان خود را نجات دهد» که همان شب ديگران که جزو افراد فاميل حسين ابن علی نبودند چادرها را ترک نمودند.

اين جريان تاريخی که در بسياری از تواريخ کتاب‌ها١ و نوشته‌های فقهای اسلام آمده از مردم عادی پنهان نگاه داشته می‌شود در حاليکه ريشه حقيقی و اصل واقعه کربلا است. فقهای شيعه همانند همه پنهان کاری‌های ديگر اين اصل تاريخی را وارونه جلوه داده و فقط به حکومت کوفه و عمل يزيد و معاويه و کشته شدن اصغر و اکبر اشاره می‌کنند.

ح-ک
مارچ ۲۰۰٤ (که همزمان با تاسوعا و عاشورا می‌بود)
KRK/EJD

——————————————————————————–

١- زندگانی امام حسين – نوشته زين العابدين رهنما،جلد اول فصل های٧، ٨، ٩، ١٠، ١۲، ١٤ ، ١٥و فصل ٣٤ برگ ٥١٤ – تاريخ های انتشار: چاپ اول آبان ١٣٤٥، چاپ دوم اسفند ١٣٤٦، چاپ سوم خرداد ١٣٤٨ سازمان انتشارات جاويدان.
 

کپی شده از +

کشتار بابیان در زمان ناصرالدین شاه

بابیان در زمان ناصر الدین شاه قاجار، در اینجا بلایی را که مسلمانان در تهران بر سر بابیان آوردند را از کتاب سه مکتوب میرزا آقاخان کرمانی (13) شاهد عینی این وقایع، نقل قول میکنیم. ماجرای قتل عام بابیان در تهران بعد از ترور نافرجام ناصر الدین شاه در 15 آگوست 1852 اتفاق افتاده است.

طایفه بابیه جماعتی اند که طاقت کشیدن بار شریعت عربی و بار سربارهای امام علی النقی و کوله بارهای شیخ احمد احسائی را نیاورده و طناب را بریده اند و از زیر بار مذهب شیعه که واقعاً لا یحتمل است بیرون خزیده ولی از خری و حماقت به زیر بار عرفان قلنبه های سید باب رفته اند که قصنی (شاخه ای) است از همان دوحه (درخت تناور) و کوده از همان نقشه، اینان را بابی میگویند و تکفیر نموده و میکشند. مشاجره و منازعه این طایفه هم با قاجاریه شده و هم با علمای قشریه در این دو ساله دو نفرشان به ناصر (الدین) شاه قاجار تیر انداخته و کارگر نیافتاد خود را بمخاطره انداختند. خلاصه در سفر سابق که طهران بودم چهارصد نفر از ایشان را دستگیر کرده و روئسای آنان را در ملاء عام با نوک خنجر سوراخ و شمع آجین ساختند و بر خر برهنه وارونه سوار نموده و با ساز و نوا و رقص گرد شهر گردانیدند. هیکس دید یا به ایشان سنگ انداخت یا با چوب و چماق و کارد و شلاق بر سرشان تاخته بر آنان نواخت آخر الامر به انواع اشکنجه ایشان را قطعه قطعه ساختند.

صدر اعظم دولت ایران به ملاحظه این که اینان را در ایران خاصه در طهران اقوام و خویشان و کس و کار و دوستان زیاد و فراوان است تدبیری کرد. سیصد نفرشان را به طبقات مردم سپرد یعنی به میرزایان و مستوفیان و منشیان ده تن به خبازان و نجاران و حدادان ده نفر و به کفاشان و صحافان و سراجان ده کس و به درویشان و قلندران و ملایان ده مرد و همین قسم به همه اصناف از اهل حرفت و کسب و صناعت ده نفر دادند تا همه آنان در خون بابیان شراکت داشته باشند و فردا کسی نتواند داعیه خروج نموده و مردم را بکشد.

من در زاویه میدان شاه طهران درجه بی رحمی و پایه بی مروتی و طبع خونریزی و خوی ستمگری طبقات رعیت را ملاحظه و سیر می نمودم. از هر طبقه رذالت مآب تر و شریرتر و خونخوارتر قلندران بی آزار و درویشان بی کیشان بیعار بودند که آن ده نفر بیچاره از خدا غافل شده بابی را که برای کشتن به اینان سپرده بودند.

اولاً آن بیعاران آن بیچارگان را دست بسته سر و پای برهنه و یقه دریده ریش و بروت (سبیل) کنده سر و روی بخاک آکنده رختهای پاره پاره صورتهای بخاک و خون و آب دهان آلوده از خیابان شمس العماره وارد میدان شاه کردند.

آن درماندگان رنگشان پریده با دلیهای طپیده و سر و کله مجروح که هر خونریز بیباک و خونخوار سفاک از دیدنشان به هیجان می آمد همه مبهوت و متحیر، با نگاههای طولانی به اطراف خویش نظر میکردند. لبان داغ بسته آنان مانند چوب خشک بهم میخورد. چون گوش دادم شنیدم بعجز و ناله میگفتند:

مردم تقصیر ما چیست و گناه ما کدام، مال که را، خون که را ریخته ایم؟ شما به محمد عربی ایمان آورده اید ما به میرزا علی محمد باب شیرازی. هرچه او (محمد) گفته این (باب) هم گفته. اگر او قرآن آورده این هم بیان آورده. اگر آیات آن که به زبان خویش (عربی) نازل شده معجزه است، آیات این هم که بفارسی و عربی آورده معجزه است. هرچه یهود و نصاری و مسلمان میگویند ما هم میگوئیم، یا همه راست است و درست، پس ما هم راست و درستیم، یا همه مذاهب باطل و دروغ است ما هم باطل و دروغیم.

خلاصه در آن آشوب و همهمه و غوغا و غلغله و دهشت و هلهله که درویشان بی آزار و لوطیان بدکردار باد به شاخ نفیرها کرده و ولوله در میدان شاه انداختند. کسی گوش بسخنان بابیان نمیداد ایشان را در وسط میدان نشانیدند و آن خوش سرشتان با اره ها و تبرزینها اطراف آن بیچارگان را فروکوفته مشغول بخواندن ذکر جلی هو هو الا هو و ناد علی شدند و هریک از آنان را درویشی با اره و تبررزین برابر نموده چون حلقه ذکر به آخر میرسید، یک دفه آن تبرزین و اره ها را بر فرق آنان فرود می آوردند. مردم شهر در اطراف نظاره کنان دستک زنان آفرین گویان شاباش کشان بودند و این حرکت و حشیانه و فعل زشت را تحسین کرده میستودند. این آفرین و تحسین ها در حالت آن نادرویشان تاثیر غریبی کرده بود که هر دوره حلقه ذکر را بلندتر و تبرزین را سخت تر بر مغز آن بینوایان مینواختند تا عاقبت کار ایشان را ساختند.

من از تماشای آن مغزهای پریشان و سر و صورتهای تکه پاره شده پر از خود که بر خاک ریخته و بر کفنهای سفید درویشان پاشیده و آنان را گلگون ساخته حالم دگرگون و حزن اندوهم افزوده شد.

ای جلال الدوله این حرکات ناشایست درویشان در آن روز بقسمی در طبیعت من اثر کرد که حالت آن بیچارگان دست بسته و ناله و زاری و آههای آن دسته از جان شسته کمتر از خاطرم محو میشود و اکثر اوقات در برابر چشمم مصور و حاضر است.

بعد از آنکه آن بی کیشان این دل ریشان را بدین قسم زار و نزار کشتند باز دست از کشته آنان بر نداشته. محض خوش آمد نظاره گران و ازدیاد حظ تماشائیان شیشه های نفت آورده و بر آن بدنهای پاره پاره و خورد شده ریختند و آتش زده ختم مبارک هو و و ذکر جلی الاهو را به آخر رسانیدند. مرا دیگر نه حالت تماشاشی میر غضبی مستوفیان و نه طاقت قصابی و خونریزی منشیان و نه سایر اصناف کسبه طهران باقی ماند.

در آن گرد و غبار و گیرودار عزیمت عودت بمنزل نموده صفوف مردم را میشکافتم و به عجله و شتاب رو بمنزل میرفتم. ناگاه در خیابان شمس العماره به غوغائی غریب و ازدحام بزرگ عجیبی برخوردم که را ه عبور و مرور را مسدود کرده بود و از میان آشوب فریادی بلند بود که یکی با کمال عجز و لابه میگفت ای مردم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیاً ولی الله. بالله من بابی نیستم برای خدا مرا مکشید.

من مردم را شکافته جوانی به سن بیست و هشت و سی یافتم که کلاهش از  سر افتاده و تف برویش انداخته پایش بریسمانی بسته، در کمال سرعت و شتاب جماعتی او را بر خاک بخواری تمام میکشیدند و گویا به میدان شاه برای قربانی فی سبیل الله اش میبردند. جمعی دیگر از زنا و مرد مانع شده میخواستند در همان خیابان او را بکشند و اجر و ثواب این عمل را خودشان ببرند. ما بین این دو سه دسته غلغله و غوغا شده بود وقتیکه من رسیدم آخوند صحافی با کرد صحافیش میر غضبی داشت، من دست فرا برده که کاردش را گرفته و از بکار بردن مانع شوم بلکه آن بیچاره جان بسلامتت برد از کشش آخوند و کوشش من در آن ازدحام دست من بریده شد که در این اثنا آخوند دیگر بطرف من دوید که این بابی دیگر را هم بگیرید.

براستی خوف و خشیت بر من دست داد خود را به زحمت هرچه تمامتر از آن فتنه و آشوب بدر بردم برای مداوای دستم بخانه میرزا محمد جراح باشی دوست قدیمیم رفتم در را گشوده زود به درون خانه دویدم چون جراح باشی مرا بدان حالت دید بسوی من دوید فوراً اسباب جراحی حاضر نموده دستم را شست و بست. با هم نشسته تفصیل را برایش نقل کردم بی نهایت محزون شد گفت آن جوانی را که تو میگوئی در فلان محله دیده و میشناسم، ادیب و عارف و عالم و دانا و بینا، همیشه با طلاب مدرسه چال میدان مباحثه و مناظره میکرد و من هماره او را نصیحت میکردم که:

از طایفه آخوند و ملا بر حذر باش که اگر دوست باشند مالت را میخواهند و اگر دشمن شوند خونت (را) میخورند.

او میگفت آخوندها در ایران از سگ کمتر و خوارترند وآنگهی در طهران چه میتوانند بکنند. گمانم میرسد که امروز آخوندان موقعی بدست آورده و آن بیچاره را به اسم بابی گرفته اند و من بسیار افسوس میخورم چرا که جوانی است بسیار فاضل و دوست من. خدا نکند آنکه میگوئی او باشد. چرا جراح باشی است او چیست؟ گفت میرزا علی. گفتم شاید او نباشد.

گفت خدا کند، چرا که خیلی جای تاسف است. نهار خورده محض رفع کسالت اندکی دراز کشیدم بسیار خوابهای هولناک و صور و اشکال سهمناک میدیدم در این وقت درب خانه جراح باشی را بشدت کوبیدند چیزی نگذشت که خود جراح باشی سراسیمه با رنگ پریده و حال شوریده وارد اطاق خوابگاه شد من از دیدنش متحوشانه برخاستم. پرسیدم چه شده؟ گفت دست از دلم بردار حالت گفتگو ندارم. من از غایت وحشت اصرار کرده که خیلی پریشان شدم تازه مگر اتفاق افتاده؟ گفت حالا که در را زدند خود بعقب در رفتم و پرسیدم که را میخواهید؟ گفتند جراح باشی را من بگمان اینکه کسی زخم برداشته در را گشوده دو سه نفر سید را دیدم پرسیدند جراح باشی کجاست؟ سئوال کردم چه کارش دارید، گفتند چیزی که بکارش خیلی میخورد و بعمل جراحی خوب می افتد برایش آورده میخواهیم بدو بفروشیم. گفتم چرا جراح باشی منم چه دارید که فروختن آن میخواهید؟

یکی از آن دو پدر سوخته گفت شنیده ایم پیه قلب آدم از برای زخم، معالجه و مرهم است و زهره انسان، هر زهری را علاج و دوا و شفای یکتاست. اینک برای تو قلب و پیه و دل و زهره جگر میرزا علی بابی را آورده ایم، تو درمی چند میخری؟

ای برادر من از شنیدن اسم میرزا علی روح از بدنم رفت، چشمهایم بدوران افتاد، قوت زانویم برید نزدیک بود غش کنم. آن سید ولدالزنای بی حیا دست پرشال سبز گنده خویش نمود و دستمال خون آلود بدر آورده گره آن را گشود چشمم پارچه پیه خون آلودی دید همین قدر نمیخواهم گفته در را بسته بخوابگاه تو آمدم.

حرف جراح باشی تمام نشده بود، لرزه بر اندامم افتاد. گفتم جراح باشی تو را بخدا بس است، حال رضه شنیدن ندارم، امر نما چای حاضر نموده آ ب سرد از برای آشامیدن آورند. دقیقه ای چند نگذشته جراح باشی آمد که چای را روی تخت لب باغچه ترتیب داده اند، هوای آنجا هم بهتر است برای چای خوردن به آنجا رفتیم ولیکن چشمانم همه چیز را گرد میدید گوشهایم آوازهای عجیب میشنید که از شهر بلند بود.

همین قدر معلوم میشد که بابی کشی و خربگیری است. چون فنجان چای اول را نوشیدم آواز سوزناک جانگدازی بگوشم رسید که یکی از آتش دل زاری همی کرد. چون طول کشید پرسیدم جراح باشی دیگر این نغمه ساز و آواز و این ناله جانسوز دل گداز از کیست که ما را همان هول و هراس و دهشت و اضطراب منزل شما کفایت نمیکرد که این دل خراش فریاد را نیز باید تحمل کرد. گفت به همسایگی ما زنی است که امروز به تهمت بابی گری دو پسر جوانش را که علاقه بندند (نخ و ابریشم و قیطان فروش) با دامادش در میان شاه کشته اند. این بیچاره زن حالا از میدان شاه که قتلگاه دو پسر و دامادش است برگشته گریه میکند. گفتم گریه از تداویات (تداوی یعنی درمان کردن، دوا کردن) طبیعت برای حزن و غم اس بگذار گریه بکند منهم چندان از ناله های جانسوز بدم نمی آید که مهیج غیرت است.

ای جلال الدوله نیم ساعت بیشتر طول نکشید که صدای دف و تنبک و آواز، کف و بشکن از همان خانه بلند شد. من بسیار متحیر شدم که یعنی چه، به این زودی ناله و زاری و گریه و سوگواری به آواز ساز و عیش و عشرت مبدل شد. گفتم جراح باشی ما شنیده بودیم عروسی به عزا مبدل شده، اما ندیده بودیم که عزا به عروسی بدل شود، شاید از معجزات باب، کشتگان زنده شده و بخانه عودت نموده اند. و الا محمل دیگر نمیدارد. تورا بخدا جراح باشی کسی را بفرست خبر صحیح این قضیه را بیاورد.

جراح باشی خدمتکارش را آواز داد و برای تحقیق این حال فرستاد. ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه آواز ساز و صدای بشکن بشکن اوج میگرفت و بر حیرت من می افزود تا دختر خدمتکار دوان دوان و فریاد کنان برگشت که ای جراح باشی از برای خدا به داد بی بی بیگم همسایه برس که زنان جمع شده و میخواهند خفه اش سازند من با جراح باشی بخانه همسایه شتافتیم در صحن خانه محشر غریبی دیدیم. از این طرف سه چهار زن آرایش کرده وسرمه کشیده با زیر جاه های کوتاه و شلوارهای تنگ شله گلی (پارچه نخی سرخ بدن نما)، میرقصیدند. از طرف دیگر پنج شش یائسه سبز و سرخ و زرد پوشیده سرخاب و سفید آب کرده دائره و تنبک میزدند.

از سمتی دیگر جمعی سلیطه نره کس قحبه لوند جنده، با سنگ و چوب و کفش و جاروب بر سر بیبی بیگم بیچاره پیره زن هجوم آورده با مشت و لگد و کفش او را باین طرف و آن طرف بر خاک هلاک میکشیدند.

یک قحبه بد قیافه به کربلائیه موسوم چارقد بیبی بیگم را که از دو سو به حلقش پیچیده، با جنده دیگر چنان سخت می کشیدند که از جان بیبی بیگم بیچاره رمقی بیشتر نمانده بود که من و جراح باشی رسیده ریش و سبیل گرو کرده آن پیر زن را از چنگ آن جندان خلاص کردیم. جراح باشی زود او را به اندرون خویش برده و به زنان سپرده من به نزد آن مطرب و رقاص آمده پرسیدم که شما کیانید و برای چه اینجا جمع شده اید. گفتند ای خان ما همسایگان این پیر زنیم و امروز شنیدیم دو پسر جوان و دامادش را کشته اند محض غیرت دین و تعصب ملت خواستیم خوب دل این عجوزه را بسوزانیم و بزک و آرایش نموده بسر سلامتی او آمدیم. این رقص و ساز آ شادی و آواز برای عزاداری آن سگان کافر است و از این بهتر چه ثوابی.

گفتم خوب حق همسایگی را ادا نمودید کافر بوده اند بشما چه قبایح اعمال شما از کفر آنها بیشتر و بدتر است. گفتند معلوم میشود تو هم بی دینی و پالانت کج است. بفتوای آقای امام جمعه هر کس یک بابی را بکشد ثواب هزار حج و عمره مقبوله برده و اجر صد ختم قرآن را دارد. اگر تو نیامده بودی و محض خاطر جراح باشی نبود کربلائیه زینب که بگوش خود این حدیث شریف را از دهن مبارک آقای اما مجمعه شنیده بود، بی بی بیگم را مانند سگ میکشت و این ثواب را میبرد. گفتم ببخش که من هم اگر این حدیث شریف را شنیده بودم یا فهمیده بودم در کشتن بی بی بیگم شراکت میکردم تا بدانید که من هم در مسلمانی کمتر از شما نیستم و در دین داری از شما باز نمیمانم، چه مردی بود کز زنی کم بود.

ای جلال الدوله غرضم از این تفاصیل روضه خوانی برای طایفه بابیه نبود بلکه مقصودم مرثیه سرائی برای ملت ایران است که طبعاً خونریزیهای حکومات ظالمانه متمادیه و عرق وحشیگری عربی ملت نجیب بی آزار ایران را از ارزل و خونریزتر و خونخوارتر از تمام امم عالم کرده است. چنانچه اگر تاریخ جمیع ملل خون خوار مانند افریک و سودان و زنگبار و جنگلهای دنیا بدقت نظر کنید نه هیچ آدم و نه هیچ وحشی و جانوری بدین درجه بی رحم و بی مروت و خونخوار و بربر نیست که در این عصر ایرانیان شده و هستند. آه آه هیچ آدم بدست خویش هم کیش و همشهری و هم وطن و هم محله خود را چنین پارچه پارچه میکند و تکه تکه مینماید و پیه و زهره اش را می آورد بفروشد و زن پسر کشته دل مرده را این نوع تسلیت و تعزیت میدهد حاشا و کلا و ماذالله که همان شمر ابن ذی الجوشن و سنان ابن انس هم که عرب و بی حد بی ادب و درجه اعلای ظلم را دارا شدند هرگز این رذالت ها را نکردند. نهایت در جنگ بر حسین ابن علی غلبه نموده سر آن حضرت را برای علامت ظفر بکوفه برده جایزه خواستند.

اگر چه آن دو نفر سید هم از نواده عرب بودند که زهره و پیه میرزا علی را به جراح باشی فروختن خواستند. ولی اینان که این کار را در ایران نمودند منشاء تمام این اخلاق دین عرب است اولا، و حکومت ظالمه ایران است ثانیاً.
سه مکتوب، میرزا آقاخان کرمانی، به کوشش بهرام چوبینه از صفحه 308 تا 319

سیمای زن در نهج البلاغه

نویسنده – مینو جاوید

خطبه ٨٠ نهج البلاغه

معاشرالنّاس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول

ای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستنداما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشدپس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند

خطبه ١۵۵ نهج البلاغه (این خطبه بعد از جنگ جمل خطاب به عایشه خوانده شده است

و اما فلا نه فادرکها رای النساء و ضغن غلافی صدرها

اما بر فلان زن(عایشه) اندیشه زنان غلبه یافت و کینه در سینه او جوشیدن گرفت،همچون دیگ آهنگران که در آن فلز گدازند و اگر او را فرا می خواندند تا آنچه با من کرد با دیگری کند،نهی می نمود و بعد از این هم حرمت و بزرگی پیش از این برای او باقی است و حساب و بازرسی با خداوند است

نامه ١۴ نهج البلاغه

ولا تهیجوا النساء با ذی و

و زنان را با آزار رساندن به آنها بر میانگیزید،هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده،به سرداران و بزرگانتان نا سزا گویند،زیرا نیروها،جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است حتّی در زمانی که زنان مشرک بودند ما را گفته بودند که از آنها دست باز داریمدر زمان جاهلیت اگر مردی زنی را با سنگ یا چماق میزد،بر اثر آن،او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می نمودند

نامه ۳١ نهج البلاغه

وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کندخارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان خشنگرامی داشتن او را از حدمگذران و او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کندزنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاند

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت ٢٢٧  بهترین خو های زنان بدترین خو های مردان است که تکبر و ترس و بخل باشدپس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری می گزیند

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

ذکر حکمتها از منبع ترجمه نهج البلاغه فیض الاسلام می باشد

در تمام خطبه ها و نامه ها کلمه عام النّساء به کار برده شده و این نشان می دهد که عموم زنان مورد نظر علی ابن ابیطالب بوده اندبنابراین این توجیه که در واقع روی صحبت با گروه خاصی از زنان بوده است،به هیچ وجه قابل قبول نیست که اگر چنین بود،علی می بایست با بکار بردن عباراتی مناسب این ابهام را از بین می برد همچنانکه آنجا که در مورد مردان صحبت می کند و از آنان گله می کند هیچگاه همه مردان را مورد خطاب قرار نداده،به عنوان نمونه علی در قسمتی از خطبه ٢٧ چنین می گوید ای کسانی که به مردان می مانید ولی مرد نیستید! ای کودک صفتان بی خرد و ای عروسان حجله نشین! چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم همان شناسایی که سر انجام مرا اینچنین ملول و ناراحت ساخت خدا شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردیدو سینه مرا مملو از خشم ساختیدو کاسه های غم و اندوه جرعه جرعه به من نوشاندید و با سر پیچی کردن و یاری نکردن،نقشه های مرا تباه کردید

این خطبه به هنگامی ایراد شد که خبر رسید سپاه معاویه بر انبار تاخته و هیچکس در مقابل قوای او پایداری نکرده است و به خوبی نشان میدهد که روی صحبت علی با تمام مردان و در همه زمانها نیست بلکه مردانی مورد خطاب واقع شده اند که در حال حاضر خون به دل او کرده اند و با نافرمانی از او نقشه ها یش را تباه ساخته اند این تو جیه در مورد خطبه ٨٠ نهج البلاغه بیشتر به کار می رود،چنانچه گفته می شود مقصود اصلی عایشه است که با توجه به محتوای خطبه ٨٠ این نظر شدیدا رد میشودهمه زنان مطابق قوانین اسلامی ارثی نصف مردان دارند نه فقط عایشه،معادل بودن شهادت یک مرد با دو زن در مورد همه زنان صادق است و گذشته از این تمام زنان چه مسلمان و چه غیر مسلمان چند روزی از ماه را عادت ماهانه هستنداز طرفی علی آنجا که در مورد عایشه صحبت می کند از لفظ عام النساء استفاده نمی کند و دقیقا او را مورد خطاب قرار می دهد خطبه ١۳ و ١۵۵ نهج البلاغه این امر را به خوبی نمایان می سازد

خطبه ١۳  کنتم جندالمرئه و اتباع البهیمه    ای مردم شما سپاه زنی و پیرو حیوان زبان بسته ای بودید به صدای شتر برانگیخته می شدید و هنگامیکه پی کرده شد همگی گریختید و

نیاز به بحث بیشتر نیست و از آنچه از علی ذکر شد بخوبی نمایان است که روی صحبت او تمام زنان بوده انداما یکی از نکاتی که در خطبه ٨٠ شایان ذکر است استدلال علی درباره نقصان خرد و اندیشه زنان استدر اینجا علی معلول را جای علت می گذارد و در واقع دلیل کمی بهره زنان از عقل را در این می داند که شهادت دو تن از آنها،معادل شهادت یک مرد استدر حالیکه در واقع شرع اسلام چون زن را ضعیف و ناقص عقل تر از مردان میداند،شهادت دو تن از زنان را معادل یک مرد قرار میدهد از سویی دیگر علی علت کمی ایمان زنان را در این میداند که آنها مدتی از ماه را نمی توانند نماز بخوانند و روزه بگیرند،یعنی تنها کمیت را عامل بالا رفتن کیفیت دانسته گویی که هر کس بیشتر نماز بخواند و ساعات بیشتری به عبادت اختصاص دهد،همین کافی ست تا ایمان او قوی و محکم گرددهر چند که در هر صورت زنان در این باره هیچ دخالتی نداشته اند و تنها در برابر قانون طبیعت سر تعظیم فرود آوردند

پس از زنان بد باید پرهیز کرد و از  خوبان آنها بر حذر بود و حتی در معروف هم از آنها اطاعت نکرد چون آنها تمام سال را نمی توانند روزه نگاه دارند و نماز بخوانند پس ایمان آنها ناقص استعقل آنها نیز دچار نقص است و دلیل سوم هم آن است که بهره آنان کم است چون ارثی نصف مردان دارنددر اینجا علی باز هم معلول را جای علت می گذارد چرا که شرع اسلام چون زن را در مرتبه  پایین تری از مرد میداند ارث او را نصف ارث مرد قرار داده است هر چند که به هر حال این جمله قابل هضم نیست که چون ارث زنان نصف ارث مردان است پس باید از خوبان آنها بر حذر بود و در معروف هم از آنان اطاعت نکرد

علی در خطبه ١۵۵ علت کار عایشه را غلبه یافتن اندیشه زنان بر او می داند که با توجه به متن خطبه ٨٠ و نیز نامه ۳١ یا ١۴ می توان حرف او را اینگونه تعبیر کرد که عایشه به علت غلبه یافتن اندیشه زنان بر او،اقدام به این کار کرد و از آنجا که رای و اندیشه زنان سست و ضعیف است چنین نتیجه ای حاصل شد

امّا نامه۳١علی جایگاه و سیمای زن نزد او را به خوبی نمایان می سازدعلی ضمن تکرار صحبتهای قبلی خود مبنی برناتوانی وضعف خرد زنان،این بارحکم پرده نشینی درمورد زنان را صادر مینماید

و اکفف علیهنّ من ابصار هنّ بحجابک ایّاهنّ فانّ شدّة الحجاب التی علیهنّ و

و با حجاب چشمهای آنها را از دیدار نامحرمان باز دار،زیرا سخت گرفتن حجاب برای ایشان پاینده تر است و

حجاب در واقع بیشتر به معنای پرده و حایل میان دو چیز است نه پوششکلمه مناسب برای مفهوم پوشش در زبان عربی کلمه ستر است و بنابراین تعبیر حجاب به پوشش که امروزه به کار می رود،تعبیر درستی نیست،همچنانکه علی در دستوری که به مالک اشتر در نامه ۵۳ نهج البلاغه می نویسد،میگوید   فلا تطولن احتجابک عن رعیتک  یعنی در میان مردم باش، کمتر خود را در اندرون خانه از مردم پنهان کن،حاجب و دربان تو را از مردم جدا نکند و

که مسلما منظور علی از بکار بردن » احتجابک » این نبوده که مالک اشتر باید روسری و یا روبنده خود را کنار بگذارد و بدون آنها در میان مردم آمد و شد کند پس حجابی که علی در متن نامه ۳١ بکار برده به معنای پوشش نیست و معنای پرده نشینی را میدهد و از دید علی این  پرده نشینی برای بقای زنان بهتر است تا آنجا که حتّیاگر توانی کاری کن که جز تو را نشناسند(!؟!) همچنین از دید علی بیرون رفتن زن و آوردن شخصی غیر قابل اعتماد به خانه،هر دو به یک اندازه می تواند بد و خطرناک باشد،پس چه بهتر که آنها تا حد امکان از خانه بیرون نروند و چه خوبتر اگر شرایطی فراهم شود که زن غیر از شوهر خود را نشناسد (؟!)

حکمتهای ذکر شده به خوبی جایگاه زن نزد علی را نمایان میسازند و نیازی به شرح و توضیح بیشتر نیستاما ذکر شماری چند از نظرات و تفسیرهای که علما و بزرگان اسلامی در رابطه با زن عنوان نموده اند خالی از لطف نیست

همه چیززن بداست وبدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست جزبودن با او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از اینکه احوال زن تماما بر مرد شر است،یا از جهت نفقه ای است که بر مرد دارد،که این ظاهر است و یا ا زجهت لذت بردن از اوست که این خود عاملی باز دارنده از اطاعت الهی است،که مرد را از خدا دور می کند و اینکه مرد را چاره ای نیست از همراه بودن با زن ضرورت و احتیاجی است که در طبیعت وجود دینوی نسبت به او هست و به خاطر این مسأله است که مرد زن را تحمّل می کندالبته وجود شر در درون زن،عقلی است که قوی تر از معلول می باشد(شرح نهج البلاغه ابن میثم ج۵)

از دیدگاه علامه خوئی

مردان ناگزیر از رویارویی و بر خورد با شئون مادی و دنیوی می باشند که زندگی آنان از جهات مختلف با آن شئون ارتباط داردمانند مواجه شدن با مال،زن ،کارگران، همسایگان،نزدیکان،فرزندان و غیره که در این برخوردها آنان با سختیها و آسانیها ،خوبیها و بدیها و روبرو می شوند که این امور،به خوبی یا بدی مرد در زندگی بر می گردد مشکل ترین این برخوردها،برخورد با زن،در شئون مختلف زندگی است و علی (ع)با سخنان خود این آگاهی را داد که این رویارویی از تمام جهات برای مرد شر است زیرا زن اگر آشوبگر باشد عقل مرد را سلب می کند و اگر بد کار باشد دل مرد را ترسو می کند، اگر همسر مرد باشد، مرد مکلّف به پرداخت نفقه اش می باشدو اگر زن بیگانه باشد مرد را به فساد و گمراهی سوق می دهد و اگر دشمن مرد باشد با بهتان و دورغ بر او پیروز می شودبا تمام این اوصاف مرد ناچار از بودن با زن است و رهایی وی از دست زن امکان پذیر نیست (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢١)

زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

گزیدن برای عقرب است و چون شأن زن،نیز اذیت می باشد،لفظ عقرب برای او استعاره شده است،منتها در زن گزیدنش همراه با لذت است،مانند زخمی که خاراندن آن اگر چه ناراحتی به دنبال دارد،اما در لحظه خارش،این خاراندن همراه با لذت است (شرح ابن میثم بحرانی، ج۵)

نظر ابن میثم بحرانی پیرامون وصیت ۳١

علی(ع) به امام حسن (ع)در مورد زنان،به اموری وصیت نمود از جمله اینکه

١- از مشورت کردن با زنان بپرهیز،زیرا که آنان از نظر عقلانی دارای نقصان هستند و فکر آنان در معرض خطاست و هر کسی که اینچنین باشد،سزاوار نیست که مورد مشورت قرار گیرد

٢- دیدگان زنان را به واسطه حجاب بپوشانید که این فصیح ترین کنایات از حجاب است   ٣- جایز نیست شخصی را که اطمینان به او نمی باشد (خواه زن خواه مرد)وارد خانه اش نماید

۴- در بعضی مواقع، فساد آوردن بعضی از مردم به خانه،بیش از بیرون شدن زنان از خانه است و بهتر این است که زن در حالتی باشد که غیر از شوهر را نشناسد

٥-زنان براموری که خارج ازتوانایی آنهاباشد(اعم ازخوردنیها و پوشیدنیها و غیره ) نباید مسلط  شوند

اما اینکه زن چون گیاهی خوشبو (ریحانه)است نه کار فرما،غرض آن است که زن محلی برای لذت و بهره جویی است و شاید هم اختصاص دادن لفظ ریحانه برای زن،از جهت استعاره باشد،زیرا زنان عرب عطر را بسیار استعمال می کردند اما اینکه زن نمی تواند کار فرما باشد،برای این است که او برای حکمرانی خلق نشده،بلکه باید بر او حکومت کرد

٦-در گرامی داشتن او از آنچه که مربوط به اوست تجاوز مکن

٧-زن را به طمع شفاعت برای دیگران نینداز،زیرا از توانایی او خارج است و این امر ناشی از نقصان غریزه و ناتوانی اندیشه اوست

٨-درمورد زنان پاکدامن غیرت به کار نبرد،زیرا که این امرسبب فساد برای وی میشود،یعنی او را به کاری ناشایست وادار میکند و قبح و زشتی عمل را از او سلب میگرداند(شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

شرح وصیت ۳١ از دیدگاه علامه خوئی

امام در رفتار با زنان ،به امور زیر وصیت نموده است

١-ترک مشورت با زنان به جهت ناتوانی اندیشه و اراده و تصمیم آنها در امور

٢- دیدگان زنان را از بیگانگان و زیبایی دنیا بوسیله حجاب باز دارد زیرا برای آنها پاینده تر است و سبب وفاداری به همسر می شود

٣- مردان غریبه را اگر اهل فساد و فتنه هستند به خانه ات راه مده

٤- تدبیر امور منزل،مانند نیازهای سخت و اموری را که از توانایی زنان خارج است،بر عهده ایشان مگذار،زیرا موجب رنج آنها می شود و زیبایی و ارزش آنها را از بین می برد

٥- او را به شفاعت در مورد دیگری وادار مکن زیرا سبب توجه دیگران به سوی ایشان می گردد و منجر به فسادشان می شود

٦-از اظهار غیرت و بدگمانی در جائیکه نباید غیرت بکار رود بپرهیزد،مقصود این است که از سوءظن نسبت به زنان دوری نماید و مهر آنان بر دل گیرد،زیرا بدگمانی موجب فساد آنها می شود (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢٠)

شرح نامه ١۴ از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از (لا تهیجوا النّساء)این است که با اذیت و آزار نسبت به زنان موجب شرارت آنها نشوید، اگر چه آنها دشنام دادن نسبت به شرافت و بزرگی شما را به بالا ترین حد برسانند و این مساله عدم آزار و اذیت زنها،ناشی از ضعف القوا بودن آنان است و منظور از ضعف آنها این است که آنان قادر به مقاومت در مقابل مردان نیستند و در این مورد سلاح ضعیفی دارند،بدین معنا که برای دفع اذیت و آزار،متوسل به دشنام دادن می شوندمنظور از بکار بردن نواقص العقول،در مورد زنان این است که زنان،قوه ای برای تعقل این مسأله ندارند که عدم فایده دشنام را بفهمند و این عدم توانایی بر تعقل از رذائل اخلاقی است که مستلزم زیاد شدن شر و بدی است و باعث بر انگیختن حالات درونی می شود،که فرد می خواهد آن را آرامش بخشد

وقول حضرت علی (ع)که می فرماید  (ان کنا لنؤ مر بالکف عنهن وانهن لمشرکات ) (ما در زمان رسول مأمور شدیم که از ایشان دست بر داریمحال آنکه مشرکه بودند)در صورت اظهار اسلام، اولی به این است که نباید موجب اذیت و آزار آنها شوند و قول حضرت که می فرمایدو ان کان الرّجل الی آخره  اگر کسی زنش را با سنگ یا چماق می زد (در زمان جاهلیت)بر اثر آن زدن،آن مرد و بعد از آن مرد فرزندانش را سرزنش می نمودند،این مسأله هشداری است برای اینکه اذیت و آزار زنان،به دنبال خود مفسده ای دارد که این مفسده همان ننگی است که که با مرد آزار دهنده در حالت حیات و بعد از وفاتش نیز،همراه است یعنی وی پیوسته مورد سرزنش قرار می گیرد  (شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج۴)

حکمت ٢٢٦ و نظر ابن ابی الحدید

در حکمت افلاطون آمده است از استوار ترین دلایل علاقه مرد به همسرش و همبستگی میان آن دو،این است که صدای زن،ذاتا پایین تر از صدای مرد،قوه تشخیص و تمییز او کمتر از قوه تشخیص مرد و قلبش نازک تر و رقیق تر از قلب مرد می باشد،پس هر گاه یکی از صفات زن نسبت به مرد فزونی یابد،به همان میزان از مرد دور می شود(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج١٧)

حکمت ٢٢٦ از دیدگاه علامه خوئی

از مهمترین صفات پسندیده و واجب زن،پاکدامنی و امانت اوست،زیرا زن در معرض شهوت مردان بیگانه،و شعله ور شدن عشق و احساس از هر جهتی است زن مالک خانه و حافظ اموال شوهر است و از سوی دیگر در نزد مردم به ضعف و عدم توانایی شهرت دارد،پس ناگزیر باید زن را نسبت به مال و نفس آگاهی داد از بهترین صفات زن تکبر است،بگونه ای که این کبر و غرور،مانع از نظر مردان بیگانه،یا طمع آنها نسبت به زنها شود،این کبر و غرور از صفات مذموم و ناپسند برای مرد است و در مورد زن از صفات مورد ستایش به شمار می رود همچنین بخل در زن که خودداری از بخشش اموالی می باشد که در دست اوست،از صفات پسندیده استزیرا این عمل از طمع بیگانگان و سارقین به اموال وی جلوگیری می کند همچنین صفت ترس در زن که به معنای ترس از رفتن به مکانهای خلوت و سفر در تاریکی شب و سفر در صحرا می باشد،موجب مقید شدن زن میگردداین صفات (ترس-بخل-تکبر) با احساس در ارتباط است و احساس در زن قوی تر از مرد است(  منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ، علامه خوئی،ج٢١)

غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

نظر ابن میثم بحرانی

غیرت مرد،مستلزم بر آن چیزی است که خداوند بر آن خشم دارد چون خداوند دو مرد را بر یک زن دشمن دارد و خشم بر آنچه که خداوند بر آن خشم می گیرد،موافق رضای خدا و مؤید نهی خداوند است و این ایمان می باشد اما غیرت زن در تحریم آنچه خداوند حلال کرده است، یعنی اشتراک دو زن یا بیشتر برای یک مرد و مقابله کردن بر این مسأله رد و انکار و تحریم آنچه که خداوند حلال کرده است، می باشد واین مستلزم کفر است  (شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

نظر علامه طباطبایی

اسلام محرومیت های زنان را مانند محرومیت جهاد در راه خدا بدون عوض و جبران به مثل نگذاشته،بلکه کمبود آن را به معادل آن در فضیلت و مزیت تدارک نموده،مثلا نیکو داشتن شوهر را  معادل جهاد قرار داده،این کارها و این گونه مزایا چه بسا برای ما که بازار فاسد زندگانی ما را احاطه کرده،ارزشی نداشته باشد،ولی در نظر اسلام که هر چیزی را به بهای حقیقی آن می سنجد و فضایلی را که مرضی خداست، می جوید،خداوند تعالی نیز هر چه را به ارزش آن مقدار فرمود و راه مخصوص هر کس را جلوی پای وی نهاده و آن را مستلزم به آن راه ساخته و قیمت هر کس معادل خدمات انسانی وی و به وزن اعمال او قرار داده، پس در اسلام شهادت مرد در میدان نبردو گذشت از خون رنگین بر نیکو شوهر داری زن برتری نداردو حاکم که چرخ زندگی اجتماع را می چرخاند یا قاضی که بر مسند قضاوت تکیه می زند بر زنی که خانه دار است مایه افتخاری ندارد با اینکه اینها مناسبتی هستند که اگر عمل به حق کرده و بر حق رفته باشند،جز تحمل بار گران مسئولیت حکومت و قضاوت و در معرض علاج و مخاطراتی برای دفاع از حقوق ضعفا واقع شدن،فایده ای نداردپس اینان چه افتخاری بر کسانی دارند که دین آنها را از ورود به این کارها منع کرده و بر ایشان راه دیگری پیش رو نهاده است این افتخارات را احتیاجات مختلف اجتماعات و برگزیدگی افرادی از خود برای هر کاری،زنده و استوار می دارد چرا که در اختلاف شئون اجتماعی و انسانی برحسب اختلاف محیط های اجتماع، جای انکار نیست(اَر اَر)  (تفسیر المیزان،ج۴، ص۵١٧  )

و در پایان نظر ابن میثم پیرامون حکمت مذکور

جهاد زن نیکو شوهر داری کردن است و این از اسرار شوهر داری می باشد طاعت شوهر در طاعت خداست و در این مسأله نفس اماره زن شکسته می شود و نفس زن در صراط الهی،منقاد می شود ( شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵

آتئیست یا آگنوستیک؟

atheist از تركيب پيشوند نفي a با كلمه ي theos به معناي خدا ساخته شده است. ريشه ي كلمات يوناني هستند و شكل كنوني آنها لاتين. از theos (خدا) به تنهايي در تركيب theist استفاده مي شود، كه در اين متون با خداباور معادل است، و در برابر نقيض آن، يعني atheist قرار مي گيرد، كه معادل خداناباور در اين سلسله متون است.

agnostic هم از تركيب يوناني-لاتين gnostos به معني شناخت تشكيل شده است، و همانطور كه از ظاهر آن پيداست، به نوعي در برابر شناخت قرار مي گيرد. معمولا آن را به لاادري گر معني مي كنند، به معني «نميدانم گرا».

آتئيست ها كساني هستند كه به وجود خدايان اعتقاد ندارند، و به تبع آن به وجود روح، شيطان، فرشتگان، و انواع چيزهايي كه خود آنها را «خرافه» مي دانند نيز باور ندارند.

آگنوستيك ها كساني هستند كه اعتقاد دارند نمي توان دانست خدا(يان) وجود دارند يا خير. اشتباهي كه در مورد آنها رايج است و در برابرگذاری لاادري گر (نمي دانم گرا) نيز مشخص است، اين است كه اين افراد «نمي دانند» خدا وجود دارد يا خير، در حالي كه تعريف درستي نيست. آگنوستيك كسي نيست كه در مورد وجود خدا شك داشته باشد، يا در انتظار اطلاعات بيشتري باشد تا در مورد آن تصميم بگيرد. آگنوستيسيزم نيز مانند خداباوري و خداناباوري ديدگاهيست كامل كه مي تواند مثل آنها دايمي باشد. آگنوستيك اعتقاد دارد كه اصولا «نميتوان» دانست خدايان وجود دارند يا خير، و هم كساني كه اعتقاد دارند خدا وجود دارد در اشتباه هستند، هم كساني كه اعتقاد دارند خدايان الزاما وجود ندارند.

مسئله ي اصلي تفاوت و شباهت هاي بين آتئيسم و آگنوستيسيزم است. باز هم بر خلاف ديدگاهي كه ممكن است بيشتر رايج باشد، نه تنها در برابر هم قرار نمي گيرند، كه در واقع در كنار هم هستند، و حتا نمي توان آنها را از هم جدا ساخت. اگر كمي دقيق باشيم، كساني كه به عنوان آتئيست مي شناسيمشان آگنوستيك هستند.

نميتوان هيچ مرز دقيقي بين اين دو گرايش در نظر گرفت. مي دانيد چرا ؟

يك آگنوستيك كسي ست كه اعتقاد دارد نمي توان به وجود داشتن يا وجود نداشتن خدايان آگاهي پيدا كرد. مسلما ما همگي از مسئله ي وجود داشتن يا وجود نداشتن خدا براي تصميم گيريهاي زندگي خود استفاده مي كنيم. اگر قرار بود اين مسئله هيچ تاثيري در زندگي ما نداشته باشد، به آن اهميتي نمي داديم.

هنگامي كه نتوانيم وجود داشتن يا وجود نداشتن چيزي را بدانيم، كه اولين آگاهي در مورد آن است، مسلما نمي توانيم چيزي در مورد چگونگي آن بدانيم، و به عبارت دیگر «هیچ چیز در موردش نخواهیم دانست»، زیرا هر دانستگی دیگری، در خود وجود داشتن یا وجود نداشتن را مستتر دارد. مشخص است وقتی که در مورد چیزی هیچ ندانیم، حکمی را هم نمی توانم به آن نسبت دهیم. مثلا در یک دیدگاه بنیادگرایی، فرد معتقد است خدا تعیین می کند که صلاح او در فلان تصمیم گیری چیست. ولی وقتی ما هیچ چیز در مورد خدا نمی دانیم، نمی توانیم بدانیم که او کدام راه را صلاح می داند. ما نمی توانیم هیچ حکمی را به او نسبت دهیم، هیچ نظامی و هیچ دینی بر این اساس شکل نمی گیرد. کسی که چنین باوری در مورد خدا دارد، در عمل کوچکترین تفاوتی با خداناباور نخواهد داشت، زیرا دومی می گوید که خدا وجود ندارد، و در نتیجه در امور زندگی چیزی را به او ارجاع نمی دهد، و آگنوستیک می گوید که نمی توان دانست وجود دارد یا خیر، و به این خاطر هیچ امری در زندگی را به او ارجاع نمی دهد.

پس دیدیم که هیچ تفاوتی عملی بین آتئیست و آگنوستیک وجود ندارد، و هر دو گروه مانند هم به زندگی نگاه می کنند، و برخلاف خداباور. در مورد تئوریها نیز تفاوت زیادی وجود ندارد. اکثر کسانی که خود را خداناباور می دانند، در تحلیل دقیقتر آگنوستیک هستند، و تنها برای بهتر مشخص شدن مشی زندگیشان، خود را علنا خداناباور معرفی می کنند، زیرا آگنوستیسیزم روشیست که سوتفاهم آمیز است. اگر چنین چیزی نباشد، شاید بهتر باشد تمام خداناباوران را آگنوستیک بنامیم. در سایر مطالب این سایت هرکجا از ترکیب خداناباور استفاده شده باشد همان معنای مابین آتئیسم و آگنوستیسیزم است، مگر اینکه خلاف آن گفته شده باشد.

خلاصه اینکه هیچ فرق مهمی بین این دو گرایش وجود ندارد.

از این مسئله گذشته، درست بر همین اساس می توان نتیجه گرفت که اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی «معادل» با وجود نداشتن خدا هستند، زیرا اگر ما نتوانیم وجود او را تحقیق کنیم (به طور نظری یا عملی) به مرحله ی بعدی، یعنی استخراج احکام نخواهیم رسید، و به این خاطر موضع ما (که می توانیم آن را موضعی آگنوستیک بنامیم) کاملا مانند حالتی خواهد بود که خدایی وجود ندارد (یعنی موضعی آتئیستی). در جواب به خداباورانی که پس از رد تمام برهانهایشان از خداناباور اثبات وجود نداشتن خدا را می خواهند، می توان بر این اساس گفت که چنین اثباتی وجود ندارد و نیازی نیز به آن نیست، چرا که رد شدن برهانها موقعیتی را پیش می آورد که درست مانند زمانیست که اثبات شود خدایی وجود ندارد.

توسط اردشیر پ

افسانه آخرت

 سخن از بهشت به ميان آمد و آن پردازش افسانه ای که دهان هر «مومنی» را آب می اندازد! در درازنای تاريخ، پی آمد چنين تناقضی که «بهشت» ناميده می شود خود پرسش های بی شماری بوده است که از سوی عقل های نقّاد و ذهن های پرسشگر مطرح و از سوی دکانداری دين تمامن بی پاسخ مانده اند. در اينجا به چند نمونه از اين پرسش ها اشاره می کنيم:

قرآن مدعی می شود که انسانها پس از مرگ در روزی به نام «قيامت» و در جهانی به نام «آخرت» دوباره زنده شده و به حساب اعمال خوب و بد آنان به دقّت رسيدگی خواهد شد.( آيات سوره القيامه و بسياری آيات ديگر ) امروزه، گذشته از رد صريح چنين ادعایی بوسيله علوم طبيعی، پرسش های جداگانه ای نيز پيرامون فلسفه ی وجود بهشت و جهنم مطرح است که افزون بر دلايل علمی، بيش از پيش انسان را بر اسطوره ای بودن اين گونه باورها آگاه می سازد.
می دانيم که انسان ها در سنينی متفاوت می ميرند؛ گاه در کودکی و ميانسالی به سبب حادثه يا بيماری، و گاه در کهن سالی به علّت طبيعی. حال اگر کودکی در سن چهار سالگی بميرد، در روز جزا در چه سنی دوباره زنده خواهد شد؟ آيا در همان چهار سالگی؟ يک کودک چهار ساله که قطعن نيازمند مراقبت والدين است چگونه می تواند از نعمت های رنگارنگ بهشتی بهره مند شود؟ آيا خداوند مادر اين کودک را نيز برای مراقبت از وی به بهشت خواهد آورد؟ اگر آن مادر گناهکار باشد تکليف چيست؟! فرض را بر اين قرار می دهيم که خداوند آگاه بر همه چيز يکی از حوريان زيبا روی بهشتی را در يکی از مهد کودک های بهشت مأمور نگهداری از کودک مزبور بنمايد. با وجودی که می دانيم در بهشت کسی پير نمی شود و طبعن بزرگ هم نخواهد شد، آيا می توان زندگی ابدی کودکی چهار ساله و بلاتکليف را «لذّت از نعمات بهشتی» ناميد؟! اگر کودک مورد نظر در سن بيست سالگی زنده شود، باز چنين امری جای پرسش دارد، زيرا اين جوان بيست ساله ديگر آن کودک چهار ساله ای که در چهار سالگی مرده و امکان رشد و تغييرات بيولوژيکی مربوط به بلوغ را نداشته، نيست. نه ظاهرش همان است و نه افکارش و نه اعمالی که بايد بخاطرش جواب پس بدهد زيرا کل طول شانزده سال باقيمانده( 16= 4 -20) را هيچوقت زندگی نکرده تا عملی خلاف يا موافق خواست باری تعالی انجام داده باشد! حال طبق آنچه تفصيلش رفت و با علم به اينکه در بهشت بدون زمان و انتهای ساخته و پرداخته حضرت باری تعالی -که کودک نه حق رشد دارد و نه حق مردن مجدد-، تکليف کودک بی نوای سرگردان در آخرت ادعايی قرآن چه خواهد بود؟! ظاهرن سازندگان داستان مهيّج بهشت با حوريان سپيد تن و خوش روی و هميشه باکره(!) و نهرهای شراب و عسل و درختان سرسبز پرميوه و ديگر نعمتهای الهی -که البته تنها آرزوهای فروخورده و بی سرانجام اعراب بيابانگرد هزارو چهارصد سال پيش بوده اند- در طرح خود کودکان را از قلم انداخته اند! اکنون ببينيم که چه موارد ديگری از قلم کم حوصله پردازندگان عجول طرح بهشت افتاده است.

در قرآن می خوانيم:
? ميوه هایی که خود بر می گزينند و گوشت پرنده هر چه بخواهند وحوران درشت چشم همانند مرواريدهایي در صدف همه به پاداش کارهائي که می کرده اند.?( الواقعه؛ 20 تا 24). سپس می افزايد: ? اما اصحاب سعادت چه حال دارند؟ در زير درخت سدر بی خار و درخت موزی که ميوه اش بر يکديگر چيده شده و سايه ای دائم و آبی همواره روان و ميوه ای بسيار که نه منقطع می گردد و نه کس را از آن باز می دارند و زنانی ارجمند، آن زنان را ما {خدا} آفريديم وچه آفريدنی(!) و دوشيزگان ساختيم که معشوق همسران خويشند برای اصحاب سعادت.?(الواقعه؛ 27 تا 38)
حتا خداوند در جايی پا را از اين هم فراتر می گذارد و حکم ممنوعيت شراب را که در همين قرآن صادر کرده و آن را ?بدترين دشمن مومن? ناميده در بهشت لغو می کند: ? اينان مقربانند در بهشتهای پر نعمت بر تختهائی مرصع نشسته و پسرانی همواره جوان گردشان می چرخند با قدحها و ابريقها و جامهايی از شرابی که در جويها جاری است که از نوشيدنش نه سردرد گيرند و نه بيهوش شوند.?(الواقعه؛ 11و 12- 17تا 19) به همين لحاظ می بينيم که خداوند مهربان نه تنها دختران درشت چشم که حتی «پسران هميشه جوان» را نيز برای تکميل عيش برادران مومن( اينجا نيز همچون هميشه خواهران مومن از قلم افتاده اند!) در اختيارشان قرار می دهد و بعضن زير احکام لاتغير خود -مثل منعش شرب- می زند!

اکنون در راستای افسانه ی پر هيجان بهشت، پيرمرد 85 ساله ای را در نظر بگيريم که اخيرن با حضرت عزرائيل ملاقات کرده و قرار است با نوای صوراسرافيل بيدار شود. علاوه بر پرسش های مشابهی که در مورد کودک چهار ساله مطرح گشتند، پرسش های ديگری نيز پيش می آيند:
با وجود کهولت سن و ضعف جسمی و جنسی، حوريان «مرواريد چشم» خداوند به چه کار اين پيرمرد بی نوا خواهند آمد؟! با وجودی که -طبق دلايل ياد شده- امکان تغيير فيزيکی و بيولوژيکی و حتی روحی در اين شخص غير ممکن است -، آيا جز اين است که پيرمرد داستان ما بايد در زمانی به وسعت بی نهايت عشوه ی زيبا رويانی که خداوند در وصفشان در آيه ی 35 سوره ی «الواقعه» تأکيد می کند «و چه آفريدنی» را ببيند و حسرت به دل بر سرنوشت خويش لعنت بفرستد؟ گذشته از اين، پی آمدهای اجتناب ناپذير پيری همچون اختلالات دستگاه گوارشی و ضعف شنوایی و بينايی و ديگر ضعف های جسمی او چه خواهند شد؟ برطرف خواهند شد؟ در اين صورت او ديگر همان فرد نيست! او را جوان خواهند کرد؟ پس با وجود حذف قسمتی از طول زندگی او، چگونه می خواهند حساب تمامی اعمالی که او در زندگيش انجام داده را بررسی کنند؟! شايد بهترين(پر ثواب ترين!) قسمت زندگی او همان ايام پيری اش باشد و او پس از سال هایی پر از گناه توبه کرده و خداوند بخشنده نيز توبه اش را پذيرفته باشد، حال اگر قسمت پرثواب و بهشتی زندگی وی حذف شود، آيا باز می تواند جواز زندگی در بهشت را دريافت کند؟

نکته ی بسيار عجيب اينکه در داستان اسطوره ای بهشت، دو گروه(يکی بسيار مهم) انسانی عملن حذف شده اند: نخست بانوان که نيمی از جامعه ی بشری را تشکيل می دهند و معلوم نيست که در جهان آخرت تکليف شان در بهشت مردانه ی خدواند چه خواهد شد؟! و دومين گروه مردمی هستند که در نواحی پر باران کره ی زمين و يا قطب شمال زندگی می کنند و به خاطر شرايط طبيعی زيست محيطی که از سوی همين خداوند عادل به آنان تحميل شده هيچ علاقه ای به «سايه دايمی درختان» و «نهرهای هميشه جاری و پر آب» و هوای «خنک» و باصطلاح دلپذير بهشتی -که در قرآن وعده داده شده – ندارند. می پرسيم: «اين چگونه خدای عادلی است که گروه بزرگی از انسان ها را عمدن حذف می کند و چگونه خدای آگاه و دانايی است که از وجود مناطق استوايی و قطبی زمين بی خبر است»؟! روحيه و منش اين خدا شما را به ياد روحيات اعراب بدوی نمی اندازد؟

علاوه بر وعده های بی اساسی چون ?[آنان] که در راه خدا می جنگند، چه بکشند و يا کشته شوند وعده ای که خدا در تورات و انجيل و قرآن داده است به حق بر عهده او{خدا} ست.?(توبه؛ 111) که از متوليان آستان دکانداری دين عاجزانه خواستاريم تا نمونه يا حتا اشاره ای از اين وعده ها را در تورات و انجيل به ما کافران نيز نشان دهند(!)، تناقض فلسفی ای که ذهن انسان را به خود مشغول می کند اين است که اصولن چه نامی می توان بر زندگی ای گذاشت که انتهايی بر آن متصور نيست؟! آيا بدون مرگ -از لحاظ عقلی- زندگی معنا و جذابيتی می تواند داشته باشد؟ چاره ی وضعيت مومنينی که از بطالت دايمی بهشت و بيزاری از سکون مطلق، تنها برای ذره ای تغيير و تحول در شرايط کسالت بار خويش، ممکن است حتا آرزوی رفتن به جهنم را بکنند چه خواهد بود؟!

اينها تنها گوشه ای بود از مجموعه پرسش های مربوط به افسانه ی تناقض برانگيز و اسطوره ای «بهشت» که به قدمت تاريخ همواره انسان در باره اش پرسيده و همواره نيز بی پاسخ مانده است. با اميد به روزی که شناخت اصولی ما از ماهيت اسطوره ای داستان های مذهبی راهگشای کنار گذاردن پندارهایی باشد که همه گاه سدی بزرگ در راه سعادت بشر بوده اند.

افشین زند

خون زندگی – عادت ماهانه

مقدمه:

دین و هر آئین دیگری که برای خوشبختی انسان برنامه دارد باید به او عزت نفس دهد.  زنی که دارای اعتماد به نفس است و تن خود را شریف می داند بهتر از زندگی لذت می برد و برای جامعه خویش بهتر مثمر ثمر واقع می شود.

زنی که عزت نفس از او گرفته شود خود به خود در جامعه در جایگاه دوم قرار می گیرد و تسلط جنس دیگر را بر تمام شئون زندگی خود می پذیرد و به جایی می رسد که خودش با زبان خودش می گوید:» شوهر خدای دوم زن است»

در ایران زمانیکه فردی میمیرد برای آمرزش روح او حتماً باید مراسم ختمی در مسجد گرفته شود تا یک آخوند با خواندن قرآن و روضه روح آن مرحوم را شاد کند. اما  اگر زنی در عادت ماهانه به سرمی برد نباید در مسجد حضور پیدا کند. شگفتا ، واحسرتا، دریغا که همه زنان جامعه مسلمین در روزهای عادت ماهانه حقارتی را که دین به آنها تحمیل کرده پذیرفته و خود را نجس می دانند. به راستی چرا یک زن باید  بخاطر یک فرآیند طبیعی  که نتیجه کارکرد هورمونهای خاص است، خود را نجس بداند؟ می گویند زن حائض باید از یک در مسجد وارد و از در دیگر خارج شود. یا می گویند اگر کسی کار ضروری در مسجد دارد و عادت ماهانه است باید از بانی مسجد سؤال کند که کدام قسمت از ساختمان وقف مسجد نیست. برود در آنجا بنشیند کارش که تمام شد سریع آنجا را ترک کند. زن حائض حق ندارد روزه بگیرد یا اینکه نمار بخواند. اگر خدا خالق ماست چرا  ما باید به خاطر فرآیند طبیعی که خودش به ما اهدا کرده لیاقت اینکه به درگاهش رو کنیم نداشته باشیم.؟ حالا بعضی توجیه می کنند که این لطف خداست که در این روزها به زنها داده شده تا استراحت کنند. اگر این لطف است پس چرا باید قضای آن روزه ها و نمازهای نخوانده اجرا شود؟ چرا باید زنان در این روزها ناپاک خوانده شوند. بعضی می گویند در هیچ جای قرآن گفته نشده است که زن حائض نجس و ناپاک است.  به این آیه توجه کنید:

و سؤال کنند تو را از عادت زنان. بگو آن رنجی است برای زنان پس در آن حال از مباشرت آنان دوری کنید تا آنکه پاک شوند. چون پاک شوند از آنجا که خدا دستور داده به آنها نزدیک شوید که همانا خدا آنان را که پیوسته به درگاهش توبه و انابه کنند و هم پاکیزگان را دوست می دارد.سوره بقره آیه  222 ترجمه الهی قمشه ای

اگر مستقیماً در قرآن نگفته آنها ناپاک هستند اما در این آیه گفته شده از نزدیکی با آنها خود داری کنید  تا زمانی که پاک شوند. یعنی به موجب این خون آنها نا پاک هستند.

در رساله همه آخوندها به نجس بودن خون عادت ماهانه اشاره شده است. برای نمونه مسئله 863 از رساله آیت الله سیستانی را در اینجا می آورم:

اگر سر سوزنی خون حیض در بدن یا لباس نمازگزار باشد نماز او باطل است و بنابر احتیاط خون نجس العین مثل خوک و مردار و حیوان حرام گوشت و خون نفاس و استحاضه نیز چنین است. ولی خونهای دیگر مثل خون بدن انسان یا خون حیوان حلال گوشت اگر چه در چند جای بدن و لباس باشد در صورتی که روی هم کمتر از  یک درهم باشد نماز خواندن با آن اشکال ندارد

بنابر رساله آخوندها زنی که زایمان کرده و یا اینکه پریود شده از نظر جسمی  به اندازه  حیوانات حرام گوشت  ناپاک است . به عبارتی ناپاک تر از حیوان حرام گوشت. چون اگر دقت کنید در قسمت اول این مسئله که در باره خون حائض است فتوا داده شده است و صریحاً اعلام شده که سر سوزن از خون حیض در لباس نمازگزار نماز را باطل می کند اما در مورد خون حیوانات حرام گوشت با احتیاط حرف زده است و صریحاً آن را باطل نخوانده است. حیوانات حلال گوشت از او پاک تر هستند. هر چند که علم بهداشت پیشرفت کرده است و زنان یاد گرفته اند در این دوران چگونه از خود مواظبت کنند اما در این دوران نجس محسوب می شوند و نباید به عبادتگاهها و حرم امامان و جاهای مقدس دیگر پا بگذارند. (اینکه دیگر ربطی به استراحت در این دوران ندارد)

شگفت تر اینکه زنان خودشان این حقارت را پذیرفته و نجس بودن خود  در این دوران را گفته خدا  می دانند و معتقدند که اگر در این دوره به مسجد بروند برای آنها گناه نوشته می شود.

من متعجب می شوم که زنان خدایی را می پرستند که آنها را تحقیر می کند و عزت نفس را از آنان می گیرد. تن آنها را خوار می شمرد و در پاره ای از روزها به خاطر هدیه خودش از ما می خواهد که از او رو بر گردانیم!

 دیدگاه بعضی از ادیان نسبت به عادت ماهانه

تحقیر جسم زنان تنها در دین اسلام نیست. موعظه گران قرن سیزده به مردم می گفتند اگر در زمان عادت ماهانه زنانتان با آنها همبستر شوید بچه های شما صاحب روح شیطانی خواهند شد. آنها بیماریهایی نظیر جذام، صرع ، فلجی و منگولی را به خاطر نزدیکی در روزهای عادت ماهانه می دانستند. با پیشرفت دانش این ایده که بچه های معیوب حاصل نزدیکی در زمان عادت ماهانه هستند ارزش خود را از دست داد. در قرن 16 نزدیکی در زمان عادت ماهانه فقط یک گناه محسوب می شد.در دین مسحیت زنانی که پریود بودند حق نداشتند در مراسم عشاء ربانی شرکت کنند.از دید دین مسیحیت خون زایمان از خون عادت ماهانه ناپاک تر بود. زنی که زایمان می کرد برای اینکه دوباره بتواند به محل عبادت بیاید،  باید او را با کلیسا آشتی می دادند. اگر زنی در هنگام زایمان میمرد حق نداشتند او را در حیاط کلیسا به خاک بسپارند،  چون مراسم آشتی با کلیسا برای او انجام نشده بود و او ناپاک از دنیا رفته بود. در وندیداد می خوانیم که  از زمانهای بسیار قدیم زنان حائض را از دیگران جدا می کردند. زنان هندو در زمان عادت ماهانه از عبادت و پخت و پز کناره گیری می کردند و خود را از دیگر اعضای خانواده دور نگه می داشتند. یهودیان بر این باور بودند که موسی زنان حائض را از نزدیک شدن به رودخانه، چاه آب ، آشپزخانه ، مزرعه ، باغ و گله بر حذر کرده بود.عربها نیز رسمهایی نظیر رسمهای یهودیان داشتند.. در کتاب عهد جدید اشاره به داستانی شده است که در آن داستان زنی که عادت ماهانه بوده یقه عیسی را می گیرد. عیسی فریاد می زند چه کسی بود که مرا لمس کرد. شکوه و عظمت من از من دور شد.

هندیان اعتنقاد داشتند که ترشی و دیگر کنسروجات در صورتی که در زمان عادت ماهانه آنها تهیه شود به زودی خراب می شود. مطابق وندیداد زن حائض باید 15 قدم از آتش و برسم(چوب مغان) و مردان مقدس دور باشد.

در ایران نیز موقع پختن سمنو زنان حائض دور دیگ سمنو جمع نمی شوند . زیرا معتقدند که این حلوا نذر حضرت فاطمه است، بنابراین زن ناپاک نباید کنار دیگ باشد.

در کتاب صحیح بخاری ترجمه محمد محسن خان(ترجمه انگلیسی) نوشته شده که:

القاسم از قول عایشه نقل می کند که : روزی به قصد انجام مراسم حج راهی  مکه شدیم. وقتی به صریف رسیدیم(مکانی در 6 مایلی مکه) من عادت ماهانه شدم. رسول خدا (ص) وقتی گریه مرا دید پرسید: تو را چه شده است؟ آیا حائض شده ای؟ گفتم آری . او در جوابم گفت: این چیزی است که خدا برای دختران آدم مقرر کرده است. تمام مراسم حج را به جز طواف انجام بده.

عایشه در ادامه می گوید: پیامبر خدا چند گاو از طرف همسرانش قربانی کرد.

در همین کتاب در  حدیث 301 نقل شده است که :

زنی از رسول خدا (ص) پرسید چه نقصی در عقل و دین ما زنان وجود دارد. او در جواب گفت: مگر نه اینکه شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است. زن سرش را به علامت تأیید تکان داد. حضرت محمد گفت این دلیل نقصان عقل اوست . در ادامه گفت مگر نه اینکه زنان در موقع عادت ماهانه نه نماز می خوانند و نه روزه می گیرند. زن دوباره به علامت تأیید سرش را تکان داد. حضرت محمد گفت : این به معنی نقصان در ایمان اوست.

به راستی ریشه این افکار تحقیر کننده در کجاست؟

زنان از زمان تکامل انسان یعنی از حدود 300000 هزار سال پیش هر ماه مقداری خون را دفع می کند. زمانی انسانها عادت ماهانه را ارج می گذاشتند. زیرا  مردان در جنگها بر اثر خونریزی می مردند اما زنان هر ماه خون دفع می کردند اما نمی مردند. چون عادت ماهانه به صورت مرتب ماهی یک بار رخ می داد ، اولین  تقویمی بود که در اختیار انسان قرار گرفت. زنان روزهای  عادت ماهانه خود را با چوبی علامت گذاری می کردند و آن را با تغییرات ما تطبیق می دادند. محققان می گویند که عادت ماهانه زنان زمینه  علوم ریاضی ، فضا شناسی  و شمارش را بوجود آورد. به احتمال زیاد عادت ماهانه محور اصلی پیدایش تمدنهای اولیه می باشد.

دیدگاه مردم قدیم نسبت به عادت ماهانه:

آنچه از یافته  های پیش از تاریخ و کاوشهای باستان شناسی بر می آید بیانگر این است که مردم  در زمانهای قدیم دید خاصی نسبت به عادت ماهانه داشته اند ،  زیرا   زنان در موقع عادت ماهانه بدون اینکه زخمی شده باشند خونریزی داشتند و از این خونریزی نمی مردند. خونریزی زن یک حادثه جهانی تلقی می شد و آن را به جذر و مد ماه نسبت می دادند  واوج قدرت او را در زمان عادت ماهانه می دانستند. بنابراین به زنان توصیه می شد که در این زمان به ندای درونی خود گوش دهند ، زیرا در این زمان از عقل و پیشنهادات آنها بهتر می توانند در جهت منافع قبیله استفاده کنند.

تائوئیست ها و مصریان قدیم چند قطره از خون عادت ماهانه را با شراب مخلوط می کردند و می خوردند تا قدرت روحی آنها افزایش یابد. یونانیان قدیم در جشن بهار دانه ذرت را با خون عادت ماهانه مخلوط می کردند و بر روی زمین می پاشیدند تا باروری زمین را افزایش دهند. در گذشته این باور وجود داشت  که قدرت آفرینش در خون زن نهفته است.  واژه MENSTRUTION (عادت ماهانه ) از واژه یونانی menus  گرفته شده که هم به معنی قدرت است و هم به معنی ماه.

از حدود 5 هزار سال پیش که جامعه به سمت مرد سالاری سوق پیدا کرد زن از مقام الهی خود نزول پیدا کرد  و در جایگاه دوم قرار گرفت.هم زمان با گسترش پدر سالاری خوار شماری و زشت و پلید دانستن پدیده عادت ماهانه چه در ارتباطات اجتماعی و چه در افسانه ها شروع شد. در جوامع پدر سالارانه اولیه زنان حائض را از جامعه دور نگه می داشتند. زیرا آنان را آلوده می پنداشتند.

چه زمانی دید منفی نسبت به عادت ماهانه شروع شد؟

نگاه منفی به این پدیده با شروع جامعه مردسالاری و گسترش مذهب ادامه می یابد. زنان در ابتدا از این پدیده شرمسار نبودند. به آنها آموختند که از جسم خود شرمسار باشند.

در گذشته مردم بر این باور بودند که زنان بیشتر از مردان خون سازی می کنند و چون این خون بیشتر از نیاز بدن است باید به طریقی دفع شود. بقراط بر این باور بود که خارج شدن این خون باعث می شود که خون زنان پاکیزه شود. او می گفت زنان علاقه کمتری به فعالیت دارند. مردان برای پاک ساختن بدن عرق می ریزند . زنان باید راهی دیگر پیدا کنند. پاسخ به این نیاز خونروش  یا عادت ماهانه است.

در نیمه اول قرن نوزده مردم فکر می کردند که عادت ماهانه به خاطر وفور مواد مغذی در بدن زنان است. و آزاد شدن تخمک از تخمدان در نتیجه عمل زناشویی است.

در زمان ملکه  ویکتوریا، مردم بر این باور بودند که زنان در موقع عادت ماهانه از نظر جسمی و عقلی افت پیدا می کنند  و این رویداد را می توان از تحریک پذیری و دمدمی بودن بیشتر زنان در  دوره  عادت ماهانه مشاهده کرد.

منابع زیادی وجود دارد که نشان می دهد در قرن هفدهم مسئله عادت ماهانه یک مسئله کاملاً محرمانه محسوب می شد، درحالیکه مردان به راحتی در جاهای عمومی از آن سخن می گفتند ؛ زنان از این کار آنها منزجر بودند.

فروید معتقد بود  که دید منفی نسبت به پدیده عادت ماهانه زنان ناشی از دید دو گانه نسبت به زنان می باشد. وقتی که با دید مثبتی به زنان نگاه نشود ؛ چگونه به فرآیند های بدن او که با مردان تفاوت دارد با دید مثبت نگریسته می شود؟

برونو تبلهیم می گوید:»تولد کودک و خونریزی عادت ماهانه آنچنان حسادت مردان را برانگیخت که درصدد برآمدن با تابو ساختن آن دو جنس را با یکدیگر برابر سازند.»  بعضی از فمنیست ها با این نظریه موافقند.

پلینی نویسنده رومی در کتاب تاریخ طبیعی جلد هفتم فصل 13 می نویسد: زنانی که در حالت عادت ماهانه بسر می برند اگر به به شراب نزدیک شوند ، شراب ترش می شود، گیاهان باغ خشکیده می شوند و میوه های درختی که زن حائض در زیر آن نشسته است به زمین می افتد.

جولین رسو(1916-1844)  می گوید: خانواده باید بوسیله پدر اداره شود زیرا زنان در طول ماه چندین روز رکود فعالیت دارند و همین بهترین دلیل است که قدرت را به واسطه آن می توان از انحصار آنان بیرون آورد.

عقاید خرافی در مورد عادت ماهانه زنان

اگر موی زنی که پریود شده در داخل کودی انداخته شود تبدبل به مار زهرآگین خواهد شد.

اگر زنی می خواهد معشوق خود را افسون کند باید خون عادت ماهانه خود را در نوشیدنی یا غذای او بریزد

برای اینکه زن عقیم بارور شود باید لباسش را که با خون عادت ماهانه آغشته شده  است با شیر تازه بشوید و بر روی پرچین خشک کند

اگر خون زن در مکانهای طبیعی ریخته شود باعث عقیم شدن او می شود.

عادت ماهانه در بعضی از فرهنگها

در بعضی از فرهنگها  وقتی برای اولین بار دختری عادت ماهانه می شود برای او جشن می گیرند. در این جشن گردنبندی با مهره های متحرک به او اهدا می شود تا عادت ماهانه خود را پیگیری کند. بعضی از این گردنبندها مهره های قرمز کریستال دارند تا با آن روزهای خونروش را علامتگذاری کنند.این گردنبندها مهره ای سبز و آبی هم دارند که برای تعیین روز احتمالی تخمگذاری است.

در بعضی از فرهنگها هدیه اولین عادت ماهانه ظرفی جام مانند یا دیگ مانند است که سمبول رحم زنان می باشد.

بومیان آمریکا، قبیله آپاچیها اولین باری که دخترشان پریود می شود رقص آفتاب می کنند و این جشن تا 4 روز ادامه دارد. با این جشن آپاچیها متوجه می شوند که دختری که برای او جشن گرفته اند از سنین کودکی گذشته و از این به بعد باید همانند یک زن با او برخورد کنند.

گان آلن می گوید که اگالالا ها(قبیله دیگر از بومیان امریکا) زمانیکه دختری برای اولین بار پریود می شود برای او جشن می گیرند و به او حرمت می گذارند. این جشن گرفتن باعث می شود که احساس نا آرامی که دختران در موقع رسیدن به سن بلوغ پیدا می کنند به راحتی پشت سر گذاشته شود و احساس مطلوبی از زن بودن خود داشته باشند و از زن بودن خود احساس غرور کنند نه اینکه شرمسار باشند.

چگونه می توان زنی را که از هنجارها ، عادتها و سنتهای جامعه خود تأثیر پدیرفته نجات داد؟

زنان جامعه ما قرآن را کلام خدا می دانند. تا بشری بودن قرآن ثابت نشود زنها  حقارتها را متحمل می شوند و به واسطه کلام خدا خود را در زمان عادت ماهانه نجس و ناپاک  می دانند. در مسجدی که به دست انسان ساخته شده پا نمی گذارند. با بچه ای که مامی شده به مسجد می روند  اما  خودشان در زمان عادت ماهانه به مسجد نمی روند. یعنی خون آنان  از ادرار و مدفوع کودک ناپاک تر است؟ وقتی به زنان گفتم برای رفتن به مسجد اینقدر به مسائل رساله توجه نکنید .شما انسانید . رساله شما را از حیوان هم پاوین تر آورده در جوابم گفتند این کلام خداست که ما در زمان عادت ماهانه نجس هستیم. روی کلام خدا نمی شود حرف زد. به من گفتند تو خل و ساده هستی که روی حرف قرآن حرف می زنی. چگونه می توان   به زنی که اینقدر خود را خوار و خفیف می کند یا د داد که از جسمش کابوس نسازد  و خدایی را که او را تحقیر می کند عبادت نکند؟

برای تغییر در جامعه هر کسی باید از خودش شروع کند. زنان که به قدرت خود واقف شوند کل جامعه رو به پیشرفت می گذارد. باید زنان بدانند نجس آن اندیشه ایست که خون او را ناپاک تر از خون مردارو حیوانات حرام گوشت  می داند.

نتیجه:

عادت ماهانه که نتیجه فعالیتهای مغزی و ترشح هورمون استروژن و پروژسترون است چیزی کاملاً طبیعی است که طبیعت به زنان اهدا کرده است . این خون نه تنها ناپاک نیست بلکه می توان آن را خون زندگی نامید. چرا که به واسطه همین خون است که نسل بشر تداوم می یابد و تنظیم خانواده میسر می گردد. هیچ زنی نباید از صحبت کردن درباره این پدیده شرمسار باشد. این خیلی خارق العاده است که زنان بدون زخم هر ماه خونریزی دارند  و به واسطه همین خون می توانند زایش کنند . نزدیکی کردن در موقع عادت ماهانه هم اگر میل هر دو طرف باشد هیچ مانعی ندارد. ما زنان باید یاد بگیریم که جسم خود را دوست داشته باشیم و از زن بودن خود لذت ببریم. پیرو دینی که زن را از سطح یک حیوان حرام گوشت پائین تر می آورد نباشیم. ما انسان هستیم و چیزی از مردان کم نداریم که در موقع عادت ماهانه در بعضی از جاهایی که به دست بشر ساخته شده پا نگذاریم. خدا از جنس ما انسانها نیست. خدایی که نامحدود است نمی تواند گوش و چشم و احساس داشته باشد تا نیازهای انسانی را درک کند. او با چه وسیله ای نیازهای ما را درک می کند که مطابق آنها برای ما قانون می تراشد؟  من خدایی که به خاطر فرآیندهای طبیعی بدنم  که خودش به من اهدا کرده  مرا ناپاک می خواند عبادت نمی کنم. باید تابوی زشت و پلید بودن عادت ماهانه را از ذهن زنان بزداییم. به دخترانمان یاد بدهیم که جسمشان را دوست داشته باشند و این پدیده را علامت بزرگسالی بدانند نه اینکه از آن شرمسار باشند.هیچ زنی نباید جسم خود را به خاطر خونی که از آن دفع می شود نجس بداند. تحقیقات اخیر نشان داده است که مواد موجود در خون باعث باروری زمین می شوند. خون عادت ماهانه از این قاعده مستثنی نیست.خون عادت ماهانه خون زندگی است.

پارميس سعدی

 

منابع:

رساله آیت الله سیستانی

قرآن : ترجمه الهی قمشه ای

Female blood  نوشته اوتارانک هینمان

Looking positively at menstruation  نوشته چاندرا الکساندر

Myth, magic and mystery of menstruation نوشته اسپیرادانسر

برده داری در اسلام

در اسلام چاره‌ها و تدبيرها انديشيده شده تا نظام بردگي برچيده شود، ولي اين به آن معنا نيست كه بردگي مطلقاً در اسلام محكوم است. اگر در جنگ مشروع مسلمان‌ها بر كفار مسلط بشوند و آنها را اسير بگيرند، اسير كافر در دست مسلمانان پيروز، حكم برده را دارد و احكام بردگي بر او ثابت است. امروز هم اگر چنين جنگي اتفاق بيفتد، حكم همين است. اينگونه نيست كه بردگي به طور كلي برچيده شده باشد و لازم باشد كه كتاب عتق شسته شود. البته بردگي آن روز بر اساس تبعيض نژادي بود. سياهان و مردم ضعيف را به دام مي‌انداختند و مي‌فروختند. اما اگر امر دائر شود بين اينكه دشمن شكست خورده را بكشند يا اسيرش كنند، كدام انساني‌تر است؟ دشمني كه اسير شده اگر او را آزاد بگذارند باز همان فتنه را به پا خواهند كرد (اما) اگر وي را بكشند ادامة حيات و بازگشت به رويش بسته مي‌شود، ولي اگر برده باشد ممكن است تدريجاً در دارالاسلام تربيت شود و به صورت انسان شايسته‌اي درآيد. به هر حال مسألة بردگي في‌الجمله در اسلام پذيرفته شده است و ما از آن دفاع مي‌كنيم.? (مصباح‌يزدي، 1372

زنان و كودكان سرزمين فتح شده، غنيمت جنگي بوده به مجرد استيلاي فاتحان مسلمان بر آنان مملوك و برده برده به حساب مي‌آيند. از كلية غنايم منقول (اعم از اشياء و افراد) ابتدا قطايع الملوك و صفاياي اموال و آنچه را ولي‌امر به مقتضاي ولايت مطلقه‌اش صلاح بداند جدا كرده به عنوان فيء به امام تعلق مي‌گيرد، پس از برداشتن خمس آنها، باقي‌مانده بين مجاهدان يعني سربازان حاضر در جنگ تقسيم مي‌شود. به نحوي كه هر سرباز، مالك سهمي از غنايم از جمله غلامان و كنيزان مي‌شود. شرط اصلي بردگان در اين مورد كفر اصلي اسير است اعم از كافر حربي و اهل كتاب مادامي كه معاهد، مستأمن يا وفادار به ذمه نباشند. بنابراين مسلمان از اين طريق مملوك نمي‌شود. اما اگر اسير پس از اسارت مسلمان شد، اين تغيير دين باعث الغاي بردگي و رفع استرقاق نمي‌شود و كماكان برده باقي مي‌ماند. (منهاج الصالحين 1 / 373، 379 و 380؛ جواهر 21 / 128 ?

 

حكم بردگي تنها منحصر به حاضران در ميدان جنگ يا نظاميان نيست، بلكه كليه ساكنان دارالحرب اعم از نظامي و غيرنظامي، زن و مرد، كودك و كهنسال كه تحت استيلاي مسلمين قرار گرفته‌اند مشمول حكم فوق هستند.

اسارت منجر به بردگي نتيجة مطلق جنگ‌هاي مسلمانان با غيرمسلمين است و منحصر در جهاد ابتدايي يا جهاد دفاعي نيست. حتي مشروط به حضور پيامبر(ص) يا امام(ع) يا اذن ايشان هم نيست. تنها در زمان حضور اگر بدون اذن ايشان جهاد انجام شده باشد و استيذان هم ميسر بوده باشد، غنايم حاصله متعلق به امام خواهد بود. به هر حال در زمان غيبت بنا بر احتياط، تصرف در غنايم كلية جنگ‌هاي مسلمين با غيرمسلمين حتي اگر به قصد كشورگشايي و تحصيل غنيمت در گرفته باشد، پس از اخراج خمس مجاز و مشروع است. (العروه الوثقي 2 / 367؛ تحرير الوسيله 1 / 352؛ مستند العروه الوثقي، كتاب الخمس 22)(2)

 

اگر افرادي از دارالحرب ? اعم از ساكن دارالحرب يا خارج از آن ? از راه سرقت، خيانت، نيرنگ، غارت، اسارت و زور از جانب غيرنظاميان يا از جانب نظاميان اما بدون اعمال زور و در مجموع بدون جنگ ربوده شوند و به دارالاسلام آورده شوند، در حكم غنيمت محسوب مي‌شوند و پس از پرداخت خمس آنان، ملك رباينده محسوب شده، تصرف در آنها جايز و خريد و فروش آنها مباح است. حتي اگر اخذ اين افراد توسط غيرمسلمانان صورت بگيرد، خريد مسلمانان از ربايندگان كافر حتي با علم به اينكه مأخوذ از طريق زور و سرقت و خارج از جنگ به تملك كافر درآمده، مجاز است. (شرايع‌الاسلام(3) 2 / 59، جواهر الكلام(4) 24 / 229، العروه الوثقي(5) 2 / 368، مهناج‌الصالحين(6) 2 / 66)

  

استرقاق(خريد وفروش برده) از طريق خريدن از اولياء

اگر كفار حربي به هر دليلي حاضر به فروش اعضاي خانوادة خود از قبيل زن، خواهر، دختر يا كودك خود هستند، خريد آنان جايز است و بعد از خريد، آنان كنيز خريدار محسوب مي‌شوند. چرا كه كفار حربي فيء مسلمانان هستند و استنقاذ آنان به هر وجهي جايز است. در حقيقت مالكيت از استيلاي مسلمان بر كافر حاصل شده نه از بيع، زيرا واضح است كه چنين بيعي فاسد است. به همين‌گونه بر اساس اجماع و اخبار ابتياع(خريدن) افرادي كه گمراهان از كفار حربي به اسارت مي‌گيرند جايز است و آثار ابتياع صحيح بر آن مترتب مي‌شود. اگرچه مملوكان طريق دوم و سوم يا به امام(ع) تعلق دارند يا حداقل در آنها حق خمس است، اما در زمان غيبت ائمه(ع) استثنائاً به شيعيان خود رخصت تصرف در كنيزان را داده‌اند. (جواهرالكلام(8) 30 / 287)

 

 سرايت رقيت از طريق والدين به فرزندان

اگر پدر و مادر به يكي از طرق معتبر مملوك(برده) شده باشند، تمام فرزندان آنان كه در زمان مملوكيت متولد مي‌شوند، مملوك و برده خواهند بود. بنابراين رقيت و بردگي از طريق والدين به فرزندانشان سرايت مي‌كند. اسلام آوردن والدين در زمان رقيت مانع از سرايت رقيت به فرزندان نيست. فرزندان بردگان نماء ملك هستند و به مالك برده تعلق مي‌گيرند. (جواهرالكلام 24 / 136، منهاج الصالحين 2 / 66 و 313) البته اگر يكي از والدين حر باشد، فرزند او نيز حر خواهد بود. بنابراين چنين نيست كه همة انسان‌ها آزاد متولد مي‌شوند، بلكه برخي از مادر برده متولد مي‌شوند (بردة مادرزاد).

 

 رقيت از طريق اقرار

اگر فرد عاقل بالغ مختاري به بردگي اقرار كرد، از او پذيرفته مي‌شود. به شرطي كه مشهور به حريت نبوده نسب او نيز شرعاً معلوم نباشد. (جواهر الكلام 24 / 150، منهاج الصالحين 3 / 67 و 313). در اين مورد تفاوتي بين مسلمان و غيرمسلمان از يك سو و مرد و زن از سوي ديگر نيست. حتي مهم نيست انگيزة فرد از اقرار به رقيت و بردگي فقر است يا غير آن.

 

 رقيت لقيط دارالكفر

اگر در دارالكفر كودك بي‌سرپرستي يافت شد كه تولدش از مسلمان يا ذمي ممكن نباشد، استرقاق او جايز است (منهاج الصالحين 2 / 136) البته اگر حفظ چنين كودكي متوقف بر به عهده گرفتن سرپرستي وي است، چنين امري واجب كفايي خواهد بود.

 

 خريد از بازار غيرمسلمين

اگر فردي مطلقاً به هر طريقي از طرق    و در بازار غيرمسلمين در معرض فروش گذاشته شده باشد، خريد او توسط مسلمان مشروع و جايز است و سئوال از طريق بردگي او لازم نيست، حتي اگر خريدار علم داشته باشد كه فرد از طريق غيرجنگ و با زور يا سرقت يا فروش از طرف شوهر يا پدر يا برادر به ملكيت درآمده، خريد او جايز و تصرف در آن مشروع است. در مجموع در خريد برده از سوق غير المسلمين استفسار و احراز مشروعيت سبب رقيت(بردگي) لازم نيست و با يقين به اينكه سبب از اسباب شرعيه نبوده بازخريد و تصرف در مملوك مجاز است. حتي اگر مملوك(برده) مسلمان باشد و شرعاً نتواند بر آزادي خود بينه اقامه كند، مشمول جواز فوق مي‌شود. با اين سبب بردگان تمام جهان به هر طريقي مملوك و رق شده باشند توسط مسلمانان جايز التصرف و مشروع الملكيه خواهند بود. اين سبب اگرچه مانند اسباب شش‌گانة پيشين احداث رقيت نمي‌كند، اما جواز انتقال بردگان به سوق المسلمين و دارالاسلام از آن به دست آيد كه در حكم احداث رقيت شرعي است.

 

 

 : اهم احكام بردگان

يك ? برده، غلام و كنيز ملك مولاي خود هستند و مالك شرعاً مجاز است هرگونه صلاح مي‌داند در ملك خود تصرف كند. در هيچ‌يك از تصرفات مولي رضايت مملوك شرط نيست. برده در حوزة مباحات(احكام حلال) موظف است رضايت مولي را تأمين كند. برده موظف است آنچه مولي تعيين كرده بخورد و بياشامد، آنچه مولي مشخص كرده بپوشد، در آنجا كه مولي اسكانش داده ساكن شود، آنگونه كه مولي مي‌طلبد خود را بيارايد يا بپيرايد و آنگونه كه او مي‌خواهد سخن بگويد و رفتار كند. اطلاق آية شريفة ?عبداً مملوكاً لا يقدر علي شيء? (نحل 75) جز اين نيست.

دو ? برده بدون اذن مولي فاقد حق مالكيت است. اگر به هر طريقي از طرق مالي به برده برسد، مثلاً در زمان آغاز بردگي مالي به همراه داشته، يا به ارث به او رسيده، يا به او هبه شود، همة اين اموال به مالك وي تعلق مي‌گيرد، مگر آنكه مولي چيزي را به او تمليك كند. (جواهرالكلام 24 / 186 ? 170، منهاج الصالحين 2 / 69)

سه ? برده حق ندارد به كار و كسب مورد علاقة خود بپردازد، بلكه اجباراً موظف است كار و كسبي كه مالكش برايش تعيين كرده انجام دهد. درآمد كسب و مزد كار برده به مالك او مي‌رسد.

چهار ? غلام و كنيز بدون اذن مولي حق ازدواج ندارند (منهاج 2 / 275). اگر مولي به غلامش اجازة ازدواج داد، مهريه و نفقه به عهدة مولي خواهد بود. البته در صورتي كه همسر غلام، كنيز مالك ديگري باشد، مهرية كنيز به مالك او تعلق مي‌گيرد، نه به خود كنيز.

پنج: مردان و زنان متأهل به مجرد رقيت و مملوك شدن(برده شدن)، عقد ازدواجشان بدون نياز به طلاق فسخ مي‌شود ولو به بردگي مولاي واحدي درآمده باشند.

 

شش – مالكيت مرد نسبت به بردة مؤنث در حكم ازدواج با وي است. بنابراين هرگونه استمتاع(بهره برداري) جنسي مرد از كنيزانش جايز است. (منهاج 2 / 275، العروه الوثقي 2 / 803) در اين روابط جنسي اولاً رضايت زن مطلقاً لازم نيست، ثانياً لازم نيست كنيز مسلمان يا از اهل كتاب باشد، حتي اگر كنيز كافر و مشرك هم باشد، اين روابط مجاز است. ثالثاً: در استمتاع(بهره برداري)  از كنيز برخلاف نكاح دائم در زمان واحد سقف عددي چهار لازم الرعايه نيست. اما هرگونه ارتباط جنسي زن با غلامانش بدون ازدواج ممنوع است و بردگان مذكر نسبت به مالك مؤنث نامحرم محسوب مي‌شوند. (العروه الوثقي 2 / 804)

 

 

 

 

هفت ? مولي علاوه بر اينكه حق دارد كنيزش را ? حتي بدون رضايت وي ? به زوجيت غلام خود يا غلام غير (با اذن مالك وي) يا حري درآورد (العروه الوثقي 2 / 841)، مجاز است مملوك مؤنث خود را بدون ازدواج و حتي بدون رضايت وي در اختيار مرد ديگري ولو يكي از غلامانش قرار دهد. در اين عمل كه به آن ?تحليل? گفته مي‌شود، تعيين مدت و ذكر مهريه لازم نيست و تنها اذن در انتفاع است. با تحليل كلية استمتاعات(بهره برداري) جنسي مجاز است مگر اينكه موردي از سوي مولي استثنا شده باشد. (جواهر 30 / 307، العروه الوثقي 2 / 848، منهاج الصالحين(10) 2 / 277)

 

هشت ? با اذن يا دستور مولي ازدواج غلام با زن حره و ازدواج كنيز با مرد حر مجاز است. در زماني كه كنيز به صلاحديد مولي در زوجيت غير است، هرگونه استمتاع جنسي مولي از وي ممنوع است. (منهاج 2 / 277)

 

 

نه ? استبراي كنيز در زمان فروش، تزويج و تحليل بر مولي واجب است و مدت آن يك طهر و حداكثر چهل و پنج روز است. (منهاج 2 / 67)

 

 

 

ده ? مولي حق دارد ازدواج غلام و كنيز خود را بدون طلاق فسخ كند. يعني كفايت مي‌كند به آنها امر كند كه از هم جدا شوند. (العروه الوثقي 2 / 848) عدة طلاق كنيز مزوجه دو طهر و عدة وفات وي دو ماه و پنج روز (نصف عدة حره) است. (منهاج 2 / 298)

 

 

يازده ? كنيز چه در نماز و چه در غير نماز واجب نيست سر و مو و گردن خود را بپوشاند. (العروه الوثقي 1 / 551، تحريرالوسيله 1 / 142 منهاج الصالحين 1 / 136) بنابراين حجاب زنان و دختران حره با كنيز متفاوت است.

 

 

دوازده ? مولي حق دارد فرزندان بردگان خود را پس از رسيدن به سن رشد و تمييز از پدر و مادرشان جدا كرده و حتي به فروش برساند.

 

 

سيزده ? مولي ? اعم از مرد و زن، مجتهد و عامي، عادل و فاسق ? حق دارد بدون مراجعه به قاضي در مورد بردة خلافكار خود مطلق حدود شرعي را اجرا كند و او را مجازات كند. (جواهر 21 / 387) واضح است كه مولي مي‌تواند مملوك خود را تعزير كند. (تكمله منهاج الصالحين 55)

 

 

 

چهارده ? حد شرعي برده خفيف‌تر از حد انسان آزاد و في‌الجمله نصف آن است. مثلاً حد بردة زناكار اعم از محصن و محصنه پنجاه ضربه شلاق است. (تكمله منهاج الصالحين 36).

پانزده ? دية برده قيمت آن است، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند، در غير اين صورت پرداخت زائد بر دية حر واجب نيست.

 

 

شانزده ? يكي از شرايط قصاص نفس و عضو تساوي از حيث حريت و رقيت است. اگر حر يا حره‌اي عمداً برده‌اي را به قتل برسانند قصاص نمي‌شوند، اگر مولي قاتل را عفو نكند، قاتل قيمت بردة مقتول را به مولايش مي‌پردازد، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند. اما اگر برعكس برده‌اي حر يا حره‌اي را عمداً به قتل رسانيد، ولي دم بين كشتن برده به عنوان قصاص و استرقاق (فروش برده)وي مخير است. (تكمله منهاج الصالحين 68)

 

 

هفده: مولي از بردة آزاد شده‌اش با شرايطي ارث مي‌برد (ولاء عتق)، اما بردة آزاد شده مطلقاً از مولايش ارث نمي‌برد. (منهاج الصالحين 2 / 374

 

 

 مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

 

آيات قرآني در مورد برده

 

جواز استمتاع مالك از كنيز شوهردارش بعد از استبراء. ?و المحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم? (نساء 24) ?(استمتاع از) زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر كنيزتان.? 

 به نظر مي‌رسد اوج مالكيت و حضيض مملوكيت در اين آيه قابل رؤيت باشد

 

عدم مالكيت برده. قرآن كريم در ضمن مثال به عدم مالكيت برده اشاره كرده است: ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء و من رزقناه منا رزقاً حسنا فهو ينفق منه سراً و جهراً هل يستوون الحمدلله بل اكثر هم لايعلمون (نحل 75) ?خداوند مثلي مي‌زند بين برده‌اي مملوك كه قدرت بر هيچ كاري ندارد و بين كسي كه از سوي خويش به او روزي نيكويي بخشيده‌ايم و او از همان پنهان و آشكار مي‌بخشد، آيا اين دو برابرند؟ سپاس خداوند را، آري بيشترين‌شان درنمي‌يابند.?

 

و اعبدوا الله ولا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احساناً و بذي القربي واليتامي و المساكين و الجارذي القربي و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمانكم (نساء 36) ?و خداوند را بپرستيد و چيزي را براي او شريك نياوريد و به پدر و مادر و به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همساية خويش و همساية بيگانه و همنشين و در راه مانده و برده خود نيكي كنيد

 

فان خفتم الاتعدلوا فواحده اوماملكت ايمانكم (نساء 3) ?و اگر مي‌ترسيد كه مبادا (با چهار زن) عادلانه رفتار نكنيد، فقط به يك تن يا كنيز اكتفا كنيد.? و الذينهم لفروجهم حافظون الاعلي ازواجهم اوما ملكت ايمانكم فانهم غيرملومين فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون (مؤمنون 7 ? 5، معارج 31 ? 29) ?(مؤمنان) كساني (هستند) كه پاكدامني مي‌ورزند مگر در مورد زنانشان يا كنيزانشان كه در اين صورت نكوهيده نيستند، پس هر كس كه از اين فراتر رود، اينانند

 

احاديث در مورد برده

 

معتبره طلحه بن زيد از امام صادق(ع): اذا وضعت الحرب اوزارها واثخن اهلها فكل اسير اخذ علي تلك الحال فكان في ايديهم فالامام فيه بالخيار ان شاء من عليهم فارسلهم، و ان شاء فاداهم انفسهم و ان شاء استعبدهم فصاروا عبيداً. (كافي 5 / 32 حديث 1، تهذيب 6 / 143 حديث 245، وسايل الشيعه 15 / 72 حديث 20007) ?آنگاه كه جنگ بارش را نهاد و دشمنان را به زانو درآورد (جنگ تمام شد) هر اسيري كه در آن حال در دست مسلمانان افتاد، امام در او اختيار دارد، اگر بخواهد بر آنها منت گذارد و آزادشان كند و اگر بخواهد آن را در مقابل اخذ فديه آزاد كند (مبادلة اسير يا دريافت غرامت) و اگر بخواهد آنها را به بندگي بگيرد و در نتيجه برده شوند.?

 

 

معتبرة رفاعة بردة فروش از امام كاظم(ع): قلت له ان القوم يغيرون علي الصقالبه و الروم (النوبه) فيسرقون اولادهم من الجواري و الغلمان فيعمدون الي الغلمان فيخصونهم ثم يبعثون الي بغداد الي التجار، فماتري في شرائهم و نحن نعلم انهم مسروقون انما اغار عليهم من غير حرب كانت بينهم؟ فقال: لابأس بشرائهم، انما اخرجوهم من دار الشرك الي دارالاسلام. (كافي 5 / 210 حديث 9، تهذيب 6 / 162 حديث 297، وسايل 15 / 131 حديث 20145 و 18 / 244 حديث 23596) ?گروهي به اسلاوها و رومي‌ها (زنگباري‌ها) شبيخون زده، فرزندانشان را از دختر و پسر مي‌ربايند، پسران را اخته مي‌كنند، سپس آنها را (به عنوان برده) به سوي تاجران بغداد مي‌فرستند. دربارة خريداري اينها چه نظر مي‌دهيد، در حالي كه ما مي‌دانيم كه اين غلام‌ها و كنيزها از قومشان دزديده شده‌اند و بدون اينكه جنگي در گرفته باشد، غارت شده‌اند؟ فرمود: در خريداري آنها اشكالي نيست (و با خريداري، آنها به عنوان برده مملوك شما مي‌شوند) اين است و جز اين نيست كه آنان را از دارالشرك به دارالاسلام درآورده‌اند.?

 

. عبدالله لحام از امام صادق(ع) دربارة مردي كه از يكي از مشركان دختر يا زنش را مي‌خرد: فيتخذها؟ فقال: لابأس. (تهذيب 8 / 200 حديث 705 و 702، استبصار 3 / 83 حديث 282 و 280، وسايل 18 / 247 و 246) آيا حق تصرف در او را دارد؟ فرمود: مانعي ندارد.

 

 

4- رقيت از طريق اقرار و اصالت الحريه. معتبره عبدالله بن سنان از امام صادق(ع): امام علي(ع) فرمود: الناس كلهم احرار الا من اقر علي نفسه بالعبوديه و هو مدرك من عبد او امه و من شهد عليه بالرق صغيراً كان او كبيراً. (كافي 6 / 195 حديث 5، من لايحضره الفقيه 3 / 141 حديث 3515، تهذيب 8 / 235 حديث 845، وسايل 23 / 54) مردم همگي آزادند، مگر اينكه كسي خود به بردگي اقرار كند. در حالي كه بالغ است چه غلام، چه كنيز و (مگر اينكه) كسي به رقيت او شهادت دهد. اعم از اينكه كودك يا بزرگسال باشد.

 

————————————————————————————————-

 

– ازدواج و تصرف برده در اموالش بدون اذن مولي صحيح نيست. روايت عبدالله سنان از امام صادق(ع): لايجوز للعبد تحرير و لاتزويج و لا اعطاء من ماله الا باذن مولاه. (كافي 5/477 حديث 1، وسايل 21 / 113 حديث 26663)

 

.

6- سرايت بردگي از والدين به فرزندانشان. ?فرزند پدر آزاد و مادر كنيز آزاد است. اگر يكي از والدين آزاد باشند، فرزندشان آزاد خواهد بود (فقيه 3 / 291 حديث 1381، وسايل 21 / 121 باب 30 ابواب نكاح عبيد و اماء) مفهوم آن اين است كه اگر هيچ‌يك از والدين آزاد نباشند، فرزندشان مادرزاد برده خواهد بود.

 

 

7- جواز تحليل كنيز. حديث فضيل بن سيار از امام صادق(ع): اذا احل الرجل لاخيه جاريته فهي له حلال (كافي 5 / 468 حديث 1 وسايل 21 / 125) اگر مالك كنيزش را براي برادر (ايمانيش) تحليل كرد، (تصرف او در كنيز) برايش حلال است.

 

 

8- مالك و كنيز شوهردار. روايت محمد بن مسلم: از امام باقر(ع) از قول خداوند ?والمحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم (نساء 24) پرسيدم. فرمود، هو ان يأمر الرجل عبده و تحته امته، فيقول له: اعتزل امرأتك و لا تقربها، ثم يحبسها عنه حتي تحيض ثم يمسها، فاذا حاضت بعد مسه اياه ردها عليه بغير نكاح. (كافي 5 / 481 حديث 2، تهذيب 7 / 346 حديث 1417، تفسير العياشي 1 / 232 حديث 80، وسايل 21 / 149 باب 45 من ابواب نكاح العبيد و الاماء: كيفيه تفريق الرجل بين عبده و امته اذا اراد وطيها)

مالك به بردة متأهل امر مي‌كند كه از همسرش دوري گزيند و با او نزديكي نكند، سپس زن را حبس مي‌كند تا حيض ببيند، (پس از پاك شدن) با او مواقعه مي‌كند و بعد از حيض بعدي زن را بدون ازدواج (مجدد) به شوهرش بازمي‌گرداند.

 

9- طلاق برده‌ها به دست مالك است نه خودشان. ابوالصباح كناني از امام صادق(ع): اذا كان العبد و امرأته لرجل واحد، فان المولي يأخذها اذا شاء واذا شاءردها. (كافي 6 / 168 حديث 1، وسايل 22 / 98 باب 43 مقدمات الطلاق و شرائطه). زماني كه غلام و كنيز به مالك واحدي تعلق داشته باشند، اگر مالك خداست ازدواجشان را حفظ مي‌كند و اگر نخواست مي‌شكند

 

جواز عدم پوشش سركنيزان. محمد بن مسلم از امام باقر(ع) مي‌پرسد آيا كنيز در نماز سرش را بپوشاند؟ فرمود: ليس علي الامه قناع. (كافي 3 / 394 حديث 2، وسايل 4 / 409 باب 29 ابواب لباس مصلي) بر كنيز مقنعه و روسري لازم نيست. حماد لحام از امام صادق(ع) مي‌پرسد آيا كنيز مي‌بايد در نماز سرش را بپوشاند؟ مي‌فرمايد: نه. پدرم (امام باقر(ع)) زماني كه مي‌ديد كنيزان در نماز مقنعه پوشيده‌اند، آنها را مي‌زد تا زن آزاد از كنيز تمايز داده شود. لا، قد كان ابي اذا رأي الخادم تصلي و هي مقنعه ضربها، لتعرف الحره من المملوكه. (علل الشرايع 346، محاسن 318 حديث 45، وسايل 4 / 411 حديث 5562

 

گردآوري: علي رازي

کپی شده از +

 

 

نسبت دینداران با علم

دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را «هیچ-ندانی»، «همه چیز-دانی»، و » عدم رقابت» می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است

طرفداران  دیدگاه «عدم رقابت» به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.

طرفداران «عدم رقابت» با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.

«هیچ –ندانی» ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.

این گروه طرفدار «هیچ-ندانی» دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.

گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان داده شود که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چگونه چیزی است، از من خواسته شد که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این وضع قابل مقایسه بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟

گروه سوم، یعنی «همه چیز-دانی» ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.

در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه «همه چیز-دانی» سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.

آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟

اکنون به طرفداران «عدم رقابت» بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.

خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: «خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست». «خدا مبنای هستی است». «خدا ذات حیات است». خدا همان جهان است». «آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟» «البته که به وجود جهان باور دارم.» «پس به خدا هم باور دارید.» «خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟» «خوب، پس به خدا هم باور دارید.»

وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید «بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.»

مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.

انجیل افسانه ای

همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم  به غایت  سطحی است.

طرفداران «عدم رقابت» در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران «عدم رقابت»، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.

برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.

اگر ایشان طرفدار «عدم رقابت» بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.

احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.

ارث بری  دین

سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران «عدم رقابت» می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.

در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنیدکه چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟

مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم  به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.

گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه «هیچ-ندانی» ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.

نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع لاادری به موضع بیخدا رانده می شوید. احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید، بنا به سرشت خود کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.

زیبایی شگرف نظریه ی تکامل داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.

فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده است. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است – حقیقتاً بودن اش بعید است.

حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (و ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.

علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده)  ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ چیز نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که می کوشیم توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.

نوشته ی: ریچارد داوکینز

ترجمه ی امیرغلامی

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

شفا یافتگان

همه کشفیات علمی که تا کنون در دنیا صورت گرفته است بر پایه این باور که نظام طبیعت قانونمند است صورت گرفته است. تنها چیزی به صورت قانون در می آید که هیچگاه خلاف آن ثابت نشود. در غیر این صورت هیچ اختراع یا کشفیات علمی به وقوع نمی پیوست. بدون  قانون مکانیک هیچ ساعتی کار نخواهد کرد. یا  اگر قانون  الکتریسته نبود هیچ وسیله برقی قابل اختراع نبود . اگر قانونی برای یک بار در طبیعت نقض شود  دیگر نمی توان آن را قانون نامید.زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که برای بار دوم آن قانون طبیعی نقض نشود.از اینرو باور به معجزه  که سرپیچی از قانون طبیعت است از نظر علمی  مردود است. حضرت محمد هر وقت برای اثبات نبوتش از او معجزه می خواستند می گفت من هم انسانی همانند شما هستم و فقط یک بیم دهنده هستم.حالا چگونه عده ای از نوه ی  نبیره ی  نتیجه ی  ندیده ی او معجزه می بینند؟ عده ای می گویند که با چشم خود شفا پیدا کردن فلج را در حرم امام هشتم مسلمین دیده اند یا از افراد قابل اعتماد درباره اینگونه معجزات شنیده اند. اگر مسلمین معتقد هستند که سرنوشت همه به دست خداست و بدون رضایت او برگی از درخت فرو نمی ریزد پس فلج شدن شخص به  اراده خداست. از این پس مادران نباید بچه های خود را واکسینه کنند. حالا در نظر بگیرید که شخصی به خواست خدا فلج شده است، چرا برای شفا یافتن این مریض والدینش باید با التماس و خواهش از خدا بخواهند او را شفا بدهد؟ چرا خدا دوست دارد دست نیاز به سوی او بلند کنند و از او بخواهند که در نظر خود نسبت به شخص مورد نظر تجدید نظر کند؟ آیا اگر دعای شخصی برآورده شود به این معنی نیست که خدا سست اراده است. آیا به این معنی نیست که او ناعادل است ؟ آیا به این معنی نیست که او ناتوان است و قادر نیست قوانین خود را حفظ کند؟ آیا علم او ناقص نیست؟ وقتی خدا قانون طبیعت را نقض می کند چه انتظاری از بشر می توان داشت؟چرا خدا نیاز به دلال دارد؟ چرا حتما باید توسط واسطه هایی که شاید از بسیاری از ما انسانهای زنده خطا کارتر بوده اند به التماسهای ما گوش کند؟ چرا باید آش نذری بپزیم و به خدا رشوه بدهیم تا خواست ما را برآورده کند؟ اگر خدا با در خواست ما نظرش را عوض می کند یعنی اینکه خواست و اراده ما بر اراده خدا برتری پیدا می کند. یعنی در موقع اجابت دعایمان بر خدا برتری پیدا میکنیم. زیرا با قدرت پافشاری بر خواسته خویش خدا را مجبور به اطاعت کردیم. در اینجا با اصرار خود خدا را فرمانبردار و مطیع کردیم.پس از اجابت دعا چقدر از خدا باقی میماند؟

کسانی که مدعی هستند با چشم خود شفا یافتن فلج را دیده اند کدام یک از آنها قبل از معجزه بیمار را معاینه کرده است؟

من خودم شخصاً با یکی از این شفا یافته ها تماس داشته ام. پسر عمویم بر اثر اثابت تیر به یکی از پاهایش توانایی ورزشهایی نظیر کوهنوردی را از دست داده بود. من هر هفته همراه برادرانم به کوهنوردی می رفتم. یکبار این عموزاده به مشهد رفت . وقتی برگشت با شوق زیاد به همه گفت امام رضا مرا شفا داده است. از این هفته می خواهم همراه شما به کوه بیایم. هیچ کس از این عموزاده به خاطر موضع انقلابی که داشت خوشش نمی آمد.هیچ کس هم روی اینکه به این عموزاده بگوید موضوع شفا یافتن او دروغی بیش نیست نداشت. من همیشه آدم رکی بوده ام . با وجود اینکه خوشمان نمی آمد این عموزاده را در جمع خود ببینیم با وجود بچگی دوست داشتم مشتش را باز کنم. به او گفتم عمو جان ما فردا می خواهیم به کوه برویم .حالا که گفتی شفا پیدا کردی این هفته با ما به کوه بیا . او در جواب من گفت عمو جان پاهایم درد می کند. من که از پررویی چیزی کم نداشتم به این عموزاده دروغگو گفتم چی شد مگه تو شفا پیدا نکرده بودی؟ او در جواب من گفت عمو جان،  خیلی بهتر شده ام در جوابش گفتم مثل اینکه این امام رضای شما خیلی وارد نبوده و نصفه نیمه شما را شفا داده است.  شاید هم بقیه شفا را گذاشته برای دفعه بعد.خودش هم از حاضر جوابی من خنده اش گرفت. همه شفا یافتگان از این قماش هستند.

اما ناگفته نماند گاهی اوقات دیده شده است که بعضی ها به صورت معجزه آسایی از یک بیماری رهایی  پیدا کرده اند. اما چرا باید همه اینها را به امامها یا خدا نسبت بدهیم؟

بدن انسان دارای مکانیسم عجیبی است. دکترها معتقدند که امیدواری باعث افزایش هورمونها و تغییرات خاصی در سیستم عصبی می شود که در بعضی موارد منجر به بهبودی مریض می شود. در نقطه مقابل آن یأس و نا امیدی باعث بدتر شدن بیماری می شود.اعتقاد به بهبودی است که با مکانیسمهای پیچیده منجر به تغییراتی در سطح هورمونها و دیگر مواد شیمیایی بدن  می شود و بدن را به سمت تغییرات مثبت سوق می دهد  و گرنه از هیچ انسان مرده ای کاری بر نمی آید.اگر از این مرده ها کاری بر می آمد در زمان حیات خود هنگامی که انگور سمی خورده بودند و از درد به دور خود می پیچیدند از خدا می خواستند آنها را شفا بدهد.اگر خدا با التماس و تمنا به حرف بنده هایش گوش می دهد و یا باید واسطه جلو بیندازیم تا به حرفمان گوش دهد پس خیلی کمبود شخصیت دارد که باید به پایش بیفتیم تا حرفمان را گوش دهد!

چرا بین بنده ایش تفاوت قائل می شود؟ میلیونها انسان غیر مسلمان که حسن و حسین نمیشناشند تکلیفشان چیست؟چقدر این خدا شکموست که باید شله زرد یا گوشت قربانی برای او ببریم تا دعای ما را اجابت کند. خدا برای اجابت دعای مریض ها چه معیاری دارد؟ چرا همه آنهایی که به امامزاده های جورواجور مراجعه می کنند شفا پیدا نمی کنند؟ اگر معیار باور به معجزه و به خدا و واسطه هست که همه زائرین حرم امامان و امامزاده ها در این امر مشترک هستند؟اگر معیار خدا حجم دعا ها و نذورات هست، پس خدا که رشوه گیر است چرا باید رشوه حرام باشد؟

پارميس سعدی

روشنگری اروپایی بجای اصلاح مذهبی

    سير جامعه‌های بشری بسوی آزادی است چون طبيعت انسان دنبال رها شدن از قيد و بند است. آدمها يک جور نيستند و برنامه ريزی ژنتيک آنها مانند موريانه ها نيست که قابل پيش بينی باشد. هر انسانی اميال و واکنش‌های خود را دارد و در نتيجه خواهان حد اکثر آزادی برای دنبال کردن اميال و نشان دادن واکنش‌های خودش است. ولی زندگی اجتماعی با آزادی نامحدود افراد سازگاری ندارد و در نتيجه يا انسان بايد بحال انفرادی بسر برد که برايش ممکن نيست و يا محدوديتهائی را بپذيرد. برقراری موازنه ميان آزادی فردی و محدوديت اجتماعی، مسئله هميشگی جامعه‌های بشری بوده است: چه اندازه آزادی دربرابر چه اندازه محدوديت. همان طور که در آغاز اشاره شد، اين موازنه به تدريج بسوی آزادی بيشتر رفته است. انسانهای اوليه به دليل شرايط سخت زندگی و مبارزه هر لحظه برای بقا، در گروههای کوچک و تنگاتنگ، با انضباط سخت گروهی، زندگی می‌کردند. نمونه‌هايش را هنوز در قبايل افريقا يا آمازون می‌بينيم که حتی رنگی که به صورت می‌مالند يا شاخی که از گوش يا بينی خود می‌گذرانند تعيين شده است. به تدريج که زندگی، آسان‌تر و گروههای انسانی، بزرگتر شدند نگهداشتن آن درجه انضباط نه لازم می‌بود و نه امکان می‌داشت.پيش از آنکه انسان معنی قانون و حق و فرديت را بفهمد، مذهب نقش تنظيم کننده روابط اجتماعی يعنی برقرار سازنده موازنه ميان آزادی فردی و انضباط اجتماعی را بر عهده داشت. مذهب هم البته از مراحل بدوی پرستش نياکان و عناصر طبيعی و حيوانات شروع شد و کم کم به دينهای تکامل يافته‌تر رسيد. با آنکه جادوگران و شمنها جای خود را به کاهنان و کشيشها و آخوندها دادند نقش مذهب همان بود: ترساندن مردم از يک ماهيت برتر به منظور وادار کردنشان به اطاعت از مقرراتی که آزادی عملشان را محدود می‌ساخت. ولی اثر مذهب و ماهيت برتری که ضامن اجرای احکام آن است در طول زمان کم شد. مردم اگر چه اعتقادات مذهبی خود را نگه می داشتند ولی کمتر به آن عمل می کردند. يک علتش اين بود که احکام مذهبی به علت منشاء الهی خود نمی توانستند با زمان پيش بيايند. علت ديگرش اين بود که خود کاهنان و کشيشان و آخوندها بی پروا احکام مذهبی را زير پا می‌گذاشتند و يا به ميل خود تفسير می‌کردند. دليل سومی که اهميتش از آن دو کمتر نيست وجود مقرراتی بود که از زندگی مردم در طول زمان سرچشمه گرفته بود و به صورت عرف و عادت بطور وسيعی درکنار احکام مذهبی اجرا می‌شد و گاه عرصه را بر آنها تنگ می‌کرد؛ هر جا احکام مذهبی نارسا بودند مقررات عرفی جای آنها را می‌گرفتند. هر کسی می‌توانست ببيند که احکام مذهبی نه کافی هستند نه خود متوليانشان احترام آنها را نگه می‌دارند. نتيجه اين شد که کسانی جرئت کردند و اصلا منکر مذهب در امور دنيوی شدند. به نظر آنها رعايت احکام کلی اخلاقی مذاهب که جنبه بشردوستانه دارند، مانند نيکی کردن به ديگران و دوری کردن از بديها، در امور اجتماعی کافی است و قانونگزاری می‌بايست تابع شرايط روز، و بويژه نظر مردمی باشد که قانون برای آنها گزارده می‌شود.

کنار گذاشتن مذهب از قانونگزاری مستلزم تجديد نظری اساسی در جای دين در زندگی خصوصی و عمومی انسانها بود. نگاه سنتی به دين که پايگان (سلسله مراتب) مذهبی در هر دينی مدافع آن است، دين را بالاتر از همه چيز قرار می‌دهد. تفاوت نمی‌کند که ما از چه دينی صحبت می‌کنيم. هر دينی بزودی پايگان مذهبی خود را که عبارت از موبد و خاخام و کشيش و آخوند و کاهن و … باشد بوجود می‌آورد. علتش اين است که عموم مردم برای پی بردن به دين خود نياز به راهنمائی کسانی دارند. آن کسان در مراحل نخستين، مردم را راهنمائی می‌کنند و مردم هم پشت سرشان جمع می‌شوند و هر جا به مشکلی برخوردند به آنها رجوع می‌کنند. اندک اندک راهنمائی جنبه دستور، و قدرت، حالت زورگوئی پيدا می‌کند. اين وضع در همه موارد پيش می‌آيد. مردم از کسی کورکورانه پيروی می‌کنند و او را از آنچه هست بالا‌تر می‌برند و تملقش را می‌گويند و او هم خودش را گم می‌کند و به ديکتاتوری و زورگوئی می‌افتد و بعد مردم ناراضی می‌شوند و به فکر شورش و انقلاب می‌افتند.

آن نگاه سنتی به دين به فساد کلی سياست و جامعه و اخلاق فردی و رکود اجتماعی انجاميد ــ چنانکه امروز بدترين نمونه‌اش را در ايران اسلامی می‌بينيم. در دنيای شرق سده‌های دراز با آن فساد و رکود ساختند و کار چندانی برايش نکردند. تسلط دين بر زندگی و جامعه هر چه بيشتر شد برطرف کردنش ناممکن‌تر به نظر آمد و روحيه درويشی و اين نيز بگذرد جای تلاش و مبارزه را گرفت. در اروپا به علت تفاوت اساسی اسلام با مسيحيت، که خود را دين حکومت نمی‌داند، راه بر اصلاح مذهبی گشوده بود ـ اصلاح مذهبی در اسلام تا کنون امکان نداشته است و ديگر اصلا ضرورتی ندارد و جامعه دارد از اين مراحل می‌گذرد وعرفيگرا و سکولار می‌شود. با اصلاح مذهبی، جنگ کاتوليک و پروتستان شروع شد که کليسا بازنده بزرگ آن بود. حاکميت کليسا بر جهان مسيحی در اروپای غربی که حکومتها را نيز به درجاتی کاهنده دربر می‌گرفت به پايان رسيد و همراه آن پاپ و کشيشها از پايگاه قدرت خود پائين کشيده شدند و حکومتهای کشورهای اروپائی اختيار سرزمين‌های خود را کاملا در دست گرفتند.

اروپای غربی يک مزيت ديگر نيز بر دنيای شرقی داشت. اروپائيان از همان قرون وسطی به مجموعه حقوق رم که کامل‌ترين مجموعه حقوقی جهان تا آن زمان، و مبنايش نه احکام الهی بلکه حقوق طبيعی انسانها بود، دسترسی يافتند. آن مجموعه حقوقی يا «کد» code در کنار مقررات گسترده‌ای که با عرف و عادت پديد آمده بود جائی برای مقررات مذهبی که بيشترش هم دلبخواهی شده بود ــ مانند همين که در جمهوری اسلامی داريم ــ نگذاشت. با چنان مجموعه حقوقی، که حقوقدانان پيوسته در تکميلش می‌کوشيدند، روابط ميان مردمان و حکومتها را بسيار بهتر از احکام دينی می‌شد سازمان داد. سکولاريسم يا عرفيگرائی، از اين دو تحول برخاست: يک، اصلاح مذهبی که برتری سياسی کليسا را از ميان برد؛ و دو، گذاشتن مجموعه حقوقی رم در صورت تکميل شده‌اش بجای احکام مذهبی. در انگلستان، مجموعه مقررات عرفی، مبنای قوانين شد و به مجموعه حقوقی رم توجهی نکردند ولی نتيجه يکی بود: غير مذهبی شدن قوانين.

اين فرايند که از سده شانزدهم در اروپای باختری آغاز شد در اواخر سده نوزدهم به کشورهای مسلمان رسيد. جنبش مشروطه ايران يک جنبش عرفيگرا بود ولی به دليل مداخلات قدرتهای امپرياليستی بويژه روسيه ناگزير به دادن امتيازات زيادی به نيروهای ارتجاع در روحانيت و دربار گرديد و از هدفهای عرفيگرای خود کوتاه آمد. قانون اساسی سال ١۹۰۶ که به امضای مظفرالدين شاه رسيد و «ماگنا کارتا»ی ايران است، بکلی از هر اشاره‌ای به دين عاری است و تنها به مجلسی که برگزيده مردم است می‌پردازد. ولی متمم قانون اساسی سال ١۹۰۷ با عرفيگرائی فاصله زياد دارد و سندی است پر از تناقض که در تماميت خود هرگز اجرا نشد و قابل اجرا نبود.

با اينهمه در آگاه‌ترين و پيشرفته‌ترين لايه‌های مردم ايران آمادگی برای بيرون رفتن از سيطره مذهب و آخوند در امور عمومی پيدا شده بود و رضا شاه توانست به پشتيبانی آن بخش افکار عمومی، قانونگزاری و سياست را به مقدار زياد عرفيگرا کند. پس از او نفوذ آخوندها بهمراه مداخلات بيگانگان در امور ايران افزايش يافت و کم کم مردمی که ايران پيش از رضا شاه را از ياد برده بودند و خاطره‌ای از چيرگی مذهب بر سياست و جامعه نداشتند به رهبری روشنفکرانی که می‌خواستند از مذهب استفاده سياسی کنند دوباره چاره مشکلاتی را که جنبه سياسی داشت در مذهب و رهبری آخوندها جستجو کردند.

امروز مردم بيش از هميشه می‌دانند که مذهب نه ربطی به حکومت دارد و نه توانائی‌اش را. آخوندها می‌گويند اسلام دين حکومت است ولی در سرتاسر قرآن چند آيه بيشتر نيست که به حکومت مربوط باشد. آخوندها می‌گويند بقيه‌اش را از تفسير همان آيه‌ها و سنت پيغمبر و امامان و به کمک تاويل يا تعبير در می‌آورند ولی اگر قرار بر تعبير باشد چرا از تجربه پيشرفته‌ترين کشورهای جهان در کشورداری که آزمايش خود را داده است استفاده نشود و نياز به افرادی باشد که نه درس درستی خوانده‌اند نه آشنائی به مسائل جهان امروز دارند؟ اگر قرار است رای چند آخوند تعيين کننده باشد چرا مردم خودشان توسط نمايندگانشان تصميم نگيرند؟

عرفيگرائی يا سکولاريسم دست مذهب را از سياست و دست سياست را از مذهب کوتاه می‌کند و هرکدام را در جای خودشان می‌گذارد. مذهب يک امر فردی و وجدانی است. مردم حق دارند هر باور مذهبی داشته باشند و هر وقت خواستند نظرشان را تغيير دهند. دولت در امر وجدانی مردم دخالتی ندارد. قانونگزاری و اداره کشور و تصميم گيری در باره سرنوشت مردم امری عمومی است و همه بايد در آن شرکت داشته باشند. خدا در هيچ کتاب آسمانی راه حل مسائل سياسی هر روزه را نشان نداده است. حتا اسلام که می‌گويند دين حکومت است در کتاب مقدسش بيش از چند دستور و بيشتر در مسائل مربوط به ارث و ازدواج و سهم از غنائم نيست. هيچ کس هم حق ندارد ازسوی خداوند نظر بدهد، مگر آنکه خداوند خودش او را به عنوان جانشين تعيين کرده باشد که در ان صورت خدا به حد يک انسان پائين می‌آيد و ديگر خدا نيست.

در يک نظام عرفيگرا احترام مذاهب محفوظ می‌ماند زيرا اگر هم حکومت زور گفت و اموال عمومی را غارت کرد و آدم کشت به نام مذهب نخواهد بود. آزادی مذهبی اساس عرفيگرائی است. اما مداخله مذهب در امر حکومت و استفاده سياسی از مذهب ممنوع خواهد بود. موضوع، تنها جداکردن دين از حکومت نيست؛ از سياست هم بايد جدا باشد زيرا سياست و قدرت يک مقوله‌اند. هدف سياست رسيدن به قدرت حکومتی است. اگر مردم می‌خواهند جلو دست اندازی دين و متوليان دين يعنی آخوندها به حکومت را بگيرند بايد از همان اول استفاده سياسی از مذهب را غير قانونی کنند. درصورتی که يک حزب دمکرات اسلامی (که کسانی، بيشتر از دوم خردادی های بيرون، به تقليد دمکرات مسيحی‌های اروپا پيشنهاد می‌کنند) بخواهد با عاشورا و يا حسين انتخابات را ببرد يا قانون از مجلس بگذراند و روسری را اجباری کند می‌بايد از همان اول در برابرش ايستاد. اسلام را با دمکراسی نمی‌توان آميخت که تحملش را ندارد ولی دمکراسی تحمل اسلام را دارد. مردم می‌توانند مسلمان باشند ولی سياست و حکومت را می‌بايد از شريعت، از فقه، از آخوند و از کربلا جدا کرد.

* * *

دويست سال است در جامعه‌های اسلامی دنبال اصلاح مذهبی و پروتستانتيسم اسلامی می‌گردند تا نقش اسلام را در سياست، تعديل و راه را بر پيشرفت هموار کنند. آنها می‌پندارند تجربه اروپای سده شانزدهم را می‌توان در فضای اسلامی تکرار کرد. اما پروتستانتيسم اسلامی که در اين دويست ساله به جائی رسيده يا از نوع فرقه‌های شيعی بوده است که در خرافات زدگی‌شان نام اصلاح بر آنها نمی‌توان گذاشت، يا وهابيسم، يا شريعتی و خمينی. «اصلاح» مذهبی که در اسلام امکان داشته بازگشت به ريشه‌ها معنی می‌داده است، حال به صورت اسلام راست آئين (ارتدکس) وحشيانه عبدالوهاب، يا اسلام ايدئولوژيک وحشيانه سعيد قطب و رشيد رضای مصری يا شريعتی و خمينی ايرانی. اسلام احکام مشخصی دارد که به باور مسلمانان از زبان خداوند نازل شده است و هيچ اکثريتی نمی‌تواند در آن تصرفی کند. شگفتی نيست که تنها اصلاح مذهبی با اعتبار در اسلام، پيراستنش از خرافات بوده است که طبعا در ميان شيعيان غوته‌ور در خرافات با بيشترين مقاومتها روبرو شده است. پس از اين تجربه دويست ساله و با نگاه دقيق‌تری به اصلاح مذهبی در اروپا زمان آن است که وقت خود را به اصلاح مذهبی تلف نکنيم و چاره واپسماندگی مردمانی را که بزرگ‌ترين مشکل‌شان نگرش مذهبی است در همان تجربه اروپا، در اصلاحات سياسی سده هفدهم هلند و انگلستان و روشنگریenlightenment سده هژدهم بجوئيم. در اروپا سهم روشنگری سده هژدهم در مدرنيته، در آزاد کردن انديشه از مذهب، به مراتب بيش از اصلاح مذهبی سده شانزدهم بود که راه را بر کشتارهای مذهبی و جنگ سی ساله و حق الهی پادشاهان گشود. (سده هژدهم نيز به انقلاب فرانسه و زياده روی‌های هراس‌آورش انجاميد ولی قابل مقايسه با پيامدهای هراس‌انگيز اصلاح مذهبی نبود.)

بازگشت به تجربه اروپا يک سود ديگر دارد و آن شناختن تفاوتهای دو گونه روشنگری است: فرانسوی و بريتانيائی (انگليسی، اسکاتلندی.) روشنگری فرانسوی در جهان بينی خود همان اندازه مطلق گرا بود که مذهب. گذاشتن خرد بجای خدا در اصل تفاوتی نمی‌کرد و نگرش مکانيکی به امور انسانی راه را بر توتاليتاريسم و ترور جمعی می‌گشود، چنانکه از همان پايان سده هژدهم آشکار شد. از روسو تا روبسپير و «ترور؛» و مارکس تا لنين و «گولاگ» خط مستقيمی است. روشنگری بريتانيائی و برنامه مدرنيته آن بيش از همه در ديويد هيوم و آدام اسميت، دو اسکاتلندی که بيشتر جهان نوين را ساخته‌اند، نه با گمان پروری speculation های مجرد که با دقت در طبيعت انسان و جامعه بشری سر و کار داشت. دربرابر سيستم سازی ايدئولوژيک روشنگری فرانسوی، منطق آن از خود زندگی گرفته شده بود و نمی‌خواست آرمانشهر بسازد. روش تجربی و عمل گرای آن به يک بينش insight عملی (که در فلسفه اخلاقی روشنگری انگليسی-اسکاتلندی بيان شد) مجهز بود که اجازه داد جامعه شهروندی بورژوائی در فضای احترام به حق فرد، مهم‌ترينش حق مالکيت، ببالد. هيوم از نگرش تراژيک به طبيعت انسانی آغاز کرد که به بدی گرايش دارد. او که هيچ در خوشبينی وهم آلود روشنگری فرانسوی به نيکی طبيعی انسان و توانائی خرد در سامان دادن به امور انسانی انباز نمی‌بود بر نفش عواطبف در رفتار و رويکرد انسان تاکيد می‌کرد و می‌گفت طبع انسان جايگاه کبوتر و مار و گرگ است. اما آنچه نمی‌گذارد کبوتران طبع يکسره شکار ماران و گرگان شوند اجتماعی بودن (در واقع سياسی بودن) انسان است. زندگی در اجتماع به افراد پاره‌ای «عادات قلبی» مانند همدردی و مهربانی و نياز به محبوب بودن و به نيکی شناخته شدن می‌دهد. نظام اجتماعی را می‌بايد با درنظر گرفتن اين ويژگيها که هيچگاه نيز نمی‌بايد مسلم گرفته شوند بنا کرد.

آدام اسميت که دوست نزديک هيوم بود به کارکرد بازار در امور بشری نگريست که از احترام حق مالکيت می‌آيد و مادر همه حقهای ديگر است. او انتظام زندگی اقتصادی را به دست ناپيدای بازار واگذاشت که تعادل عرضه و تقاضا را برقرار می‌کند و از هر کنترل حکومتی کارآمد‌تر است. ولی تظام اقتصاد بازار، فلسفه اخلاقی‌اش را فراموش نمی‌کرد و از مسئوليت اجتماعی عاری نبود. او اقتصاد را ازجمله قلمرو اخلاق می‌شمرد و حکومت را که در نظام بازار آزاد از قدرقدرتی بزير می‌آيد موظف به فراهم آوردن آنچه ما امروز زيِرساخت‌ها می‌ناميم بويزه آموزش همگانی می‌شمرد. (اسميت و هيوم مکمل يکديگر بودند. اسميت کتابی در «نظريه احساسات اخلاقی نوشت و هيوم به نقش حياتی بازار توجه داشت و پيشرفت مدرن را فراورده جامعه بازرگانی می‌دانست.) تکيه روشنگری بريتانيائی بر عقل سليم بجای استدلالهای انتزاعی، در دست دو تن از درخشان‌ترين انديشه‌وران زمان، مبانی نظری جامعه شهروندی امروزی را استوار ساخت؛ اقتصاد سياسی آدام اسميت نظريه تفکيک قوای جان لاک و مونتسکيو(انگلستان و فرانسه سده‌های هفده . هژده) را تکميل کرد و دمکراسی ليبرال را بر پايه شکست ناپذيری نهاد که در انقلاب و قانون اساسی امريکا کامياب‌ترين جلوه گاه خود را يافت. آين نظام نه تنها بيش از دو دهه بی تغيير عمده در جامعه‌ای مهاجر و ناهمگون دوام آورده است دو نظام جهانگير فاشيسم و کمونيسم را به زباله دان تاريخ انداخته است و هيچ جايگزينی برای خود نمی‌شناسد.

پيش از آن دو اسکاتلندی شگفت، اراسموس هلندی در سده هفدهم، که انسانگرائی humanism را بجای دينسالاری کالوين (يکی از مهم‌ترين پدران اصلاح مذهبی) گذاشت، راه را بر جامعه بورژوايی دلخواه آنان گشوده بود. آنچه را که فردريک هايک اقتصاد دان ليبرال اتريشی «شکوفائی ليبرال» نام نهاده است: آزادی در زير قانون، پاسداری آزاديهای فردی، بازارهای آزاد. هلند به رهبری فکری اراسموس آزاد انديش، نخستين نمونه چنان جامعه‌ای را به جهانيان نشان داد و نيروی دريائی بريتانيا که از سده هژدهم تا دويست سال فرمانروای امواج بود آن را به چهار گوشه جهان، مهم‌تر از همه امريکای شمالی (ايالات متحده بعدی و کانادا) برد، که در سده هژدهم بزرگترين ميدان پيروزی انديشه فلسفی و نظام سياسی و اقتصادی بريتانيا بر فرانسه گرديد. نمونه فرانسوی از ميان نرفت و هنوز در اتحاديه اروپا به زندگی خود ادامه می‌دهد ولی آينده‌اش روشن نيست. آزاد انديشی دربرابر سيستم سازی، اقتصاد بازار دربرابر ديوانسالاری (بوروکراتيسم) و ليبرال دمکراسی دربرابر «پست مدرنيته» دست بالا‌تر را دارد.

اکنون روشنفکر ايرانی که پس از دويست سالی دست و پا زدن ميان اروپا و شبه جزيره عربستان، هم ميوه تلخ اسلامگرائی‌اش را می‌چشد، هم به زور واقعياتی که مانند آوار برسرش فرود آمده است، خواه ناخواه از خواب ناخوش درآميختن اسلام با مدرنيته در می‌آيد فرصتی دارد که بند تفکر دينی را از دست و پای خود بگشايد و اينهمه از مذهبی بودن مردم و هويت اسلامی دم نزند. کسی به مذهب او و مردم کاری ندارد. او و مردمی که معتقد است درد مذهب دارند می‌توانند هرچه می‌خواهند به زيارت بروند و از دست بريده ابوالفضل حاجت بخواهند و يا علی و يا حسين را چاشنی گفتار هر ساعت شان کنند. اما اگر می‌خواهند در آزادی زير قانون بسر برند و فرزندان‌شان شبها را در خيابان به روز نياورند؛ اگر می‌خواهند کشورشان در رديفهای آخر انسانيت، و حکومت‌شان مايه ننگ زمانه و تاريخ نباشد، می‌بايد دست از انتطار ظهور بردارند و خود دست بکار شوند، و در طريق مدرنيته از عرفيگرائی (سکولاريسم) آغاز کنند، از سرمشق‌های روشن و کارکرده‌ای که به سه سده پيش بر می‌گردند. ما آن قدر از کاروان پس افتاده‌ايم که هيچ اشکالی ندارد چندی در سده هژدهم اروپا گشت و گذار کنيم. به عنوان زمينه انديشه و عمل سياسی، اسلام ما، اسلام هر جامعه ديگری، حد اکثر می‌تواند تا اسلامگرائی رشد کند، اسلام راستين قرون وسطا در صورت سعودی يا بن لادنی آن، يا اسلام هم راستين و هم «مدرن شده» انقلاب «شکوهمند.»

فوريه ۲٠٠٥

داریوش همایون

کپی شده از +

مفهوم حقوق بشر

نوشته ی اندرو فاگان

برگردان به پارسی – امیر غلامی

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

فهرست

– حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

– حقوق ادعا و حقوق آزادی

– مقولات اساسی حقوق بشر

– حیطه وظایف حقوق بشر

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>توجیه فلسفی حقوق بشر

– آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی است؟

– رویکرد نظریه علاقه

– رویکرد نظریه اراده

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>  نقد فلسفی حقوق بشر

– نسبیت گرایی اخلاقی

– نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

____________________________________________________________________________________________________

پیشگفتار مترجم:

در بیشتر سال های پس از انقلاب 57، درپی مصایب و فجایع باورنکردنی که رژیم اسلامی به بار آورد، غالب مردم ایران صمیمانه با این گفته مشهور موافق بوده اند که «در انقلاب 57 می دانستیم چه چیزی را نمی خواهیم، اما نمی دانستیم چه می خواهیم». درچند سال اخیر گفتمان حقوق بشر درکل جامعه رشد شتابنده ای یافته است. همزمان این نکته به نحو فزاینده ای  پذیرفته می شود که  انتظارتحقق کمترین میزان حقوق بشر در چارچوب قانون اساسی  جمهوری اسلامی، عبث است. و این سازش ناپذیری رژیم اسلامی با حقوق بشر ربطی به کیستی حاکمان ندارد، چرا که بنیاد قانون اساسی این رژیم برپایه حقوق الاهی است و نه حقوق بشر.

امروزه اغلب فعالین سیاسی و نخبگان مخالف وضع موجود، درمورد تحقق حقوق بشر به عنوان آرمان عینی اصلی مبارزه توافق دارند. این وفاق را بی شک می توان به فال نیک گرفت و امیدوار بود که این بار آرمان واقع گرایانه ای انگیزاننده  مردم ایران برای دفن کالبد پوسیده ی  فاشیسم مذهبی حاکم باشد. آرمانی که  آنان را به جای  جهنمی دیگر،عوض آرمانشهری خیالی مانند جامعه اشتراکی یا مدینه اسلامی، به سوی زندگی نیکویی در شأن انسان های آزاد سوق دهد.

تلاش برای تحقق تام و تمام حقوق بشر آرمان بی شک ارزشمندی است. اما، به باور من، این تلاش بدون کسب درک درستی از آموزه حقوق بشر و اتخاذ رویکردی انتقادی در نفی جزمیت ها وعبودیت ها، حتی درپذیرش آرمان حقوق بشر، نهایتا ره به جایی نخواهد برد. ما باید بکوشیم تا به درستی بدانیم «چه چیزی را می خواهیم». شناخت تحلیلی آموزه حقوق بشر و تلاش برای ارزیابی انتقادی آن، همچنین یافتن دشواری های نظری و انضمامی  تحقق محلی  آن و کلنجار رفتن برای یافتن راه حل این مشکلات، گام هایی ضروری در این راه اند.

هدف این نوشته که با رویکردی فلسفی به آموزه حقوق بشرمی پردازد، فراهم آوردن منبع مختصری برای آشنایی با وجه فلسفی این آموزه است. اصل مقاله که مدخلی از دانشنامه اینترنتی فلسفه است، به گونه ای موجز و در حد خود جامع به این مهم می پردازد. این ترجمه را، به یاد محمد جعفر پوینده، به همه کوشندگان راه آزادی ایران تقدیم می کنم.

خرداد 1384

بازگشت

این مدخل به بررسی مبانی و محتوای فلسفی آموزه حقوق بشر می پردازد. این تحلیل مشتمل بر پنج بخش و یک نتیجه گیری است. بخش یک اهمیت معاصر حقوق بشر را بررسی می کند، و استدلال می کند که آموزه حقوق بشر برای ارزیابی وضعیت اخلاقی نظم ژئوپولیتیک حاضر، به آموزه اخلاقی غالب بدل شده است. بخش دوم بالندگی تاریخی مفهوم حقوق بشر را از قدیمی ترین مبانی فلسفی اش تا متاخرترین صور آن پی می گیرد. بخش سوم  مفهوم فلسفی حقوق بشررا بررسی می کند و به  تحلیل صوری و تمایزات بنیادی اشاره می کند که فیلسوفان میان انواع و مقولات مختلف حقوق قائل شده اند. بخش چهار به این پرسش می پردازد که چگونه فیلسوفان برای توجیه مدعا های حقوق بشر کوشیده اند و به ویژه استدلال هایی را که توسط دو رویکرد عمده در این زمینه ارائه شده، مطرح می سازد: نظریه علاقه و نظریه اراده. سرانجام بخش پنجم انتقادهای عمده ی کنونی وارد به آموزه حقوق بشر را طرح می کند و برخی استدلال های اصلی کسانی را عنوان می کند که مبنای جهانشمول گرا و عینیت گرای حقوق بشر را به چالش گرفته اند. سرانجام، نتیجه گیری مختصری ارائه می شود که رئوس موضوعات مطرح شده را خلاصه می کند.

                 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> آشنایی با اهمیت معاصر حقوق بشر

حقوق بشر´تضمین هایی اخلاقی پایه ای انگاشته می شوند که مردم در همه ی کشور ها و فرهنگ ها، به صرف انسان بودن شان باید از آنها برخوردار باشند´. اینکه این تضمین ها «حقوق» خوانده شده اند بدان معناست که به همه افراد جویای آن تعلق می گیرند، دارای اولیت بالایی هستند، و اجابت آنها اجباری است و نه مستحب. اغلب  حقوق بشر را جهانشمول می انگارند، به این معنا که همه افراد از آن برخوردارند، و باید برخوردارباشند. این حقوق مستقل دانسته می شوند، به این معنا که وجود دارند و فارغ از اینکه توسط نظام قانونی یا رسمی یک کشور به رسمیت شناخته شوند یا به اجرا درآیند یا نه، به عنوان معیارهای توجیه و نقد دردسترس اند (,نیکل، 1992: 561-2). آموزه اخلاقی حقوق بشر معطوف به تشخیص پیش شرط های پایه ای است که هر انسانی برای حداقل بهزیستی نیاز دارد. حقوق بشر هم معطوف به پیش شرط های منفی و هم پیش شرط های مثبت کمینه ای است که لازمه زندگی خوب اند، مانند حقوق منع شکنجه و حقوق برخورداری از سلامت. این آرمان طی پنجاه سال اخیر دراعلامیه ها و بیانیه های حقوقی مختلفی متبلور شده است، که نخستین آنها اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948) بوده و پس از آن مهم تر از همه در کنوانسیون اروپایی حقوق بشر(1953) ، و میثاق جهانی حقوق مدنی و اقتصادی(1966) ثبت شده است. این سه سند با هم شالوده آموزه ای اخلاقی را تشکیل می دهند که به عقیده ی بسیاری، با ارائه یک منشور حقوق بین المللی قادر به  برقراری نظم ژئوپلیتیک معاصر است. با این حال مقصود از آموزه حقوق بشر ارائه ی یک آموزه اخلاقی جامع نیست. توسل به حقوق بشر به خودی خود به رویکرد اخلاقی جامعی منجر نمی شود. برای مثال، حقوق بشر  معیاری برای پاسخ به این پرسش که آیا دروغ گفتن ذاتا غیراخلاقی است؟، یا اینکه فرد تا چه حد باید نسبت به دوستانش وفادار باشد؟، به دست نمی دهد. مقصود  اصلی حقوق بشر معین نمودن مبنایی برای تعیین شکل و محتوای هنجارهای اخلاقی بنیادی حیطه ی عمومی است. به قول جیمزنیکل، مقصود حقوق بشر صیانت از آن شرایط ضروری است که به حداقل زندگی خوب برای افراد منجر می شوند. معمولا مراجع عام قدرت، چه ملی و چه بین المللی، به عنوان بهترین ضامن های برآوردن این شرایط شناخته می شوند، ولذا در نظر بسیاری، آموزه حقوق بشر منشأ تعیین ضمانت های اخلاقی پایه ای شده است که همگی ما حق داریم ازهمدیگر، و نیز از آن موسسات ملی و بین المللی که مستقیما قادر به تاثیر گذاری بر مهمترین علائق ما هستند، انتظار داشته باشیم. آرمان حقوق بشر فراهم نمودن نظم ژئوپلیتیک به اصطلاح پسا- ایدئولوژیکی  است که چارچوب مشترکِ بنیادیِ  اقتصادی-سیاسیِ  مورد نیاز همه ی انسان ها برای نیل به حداقل بهزیستی را تعیین می کند. با اینکه دولت–ملت ها در کارآمدی عملی ترویج و حمایت قانونی از آموزه ی حقوق بشر نقش مهمی دارند، اما اعتبار غایی حقوق بشر مشروط به التزام دولت ها به آن انگاشته نمی شود. توجیه اخلاقی حقوق بشر مقدم بر ملاحظات ملی محسوب می شود. یک هدف اصلی آموزه حقوق بشر فراهم نمودن معیارهای مشروعی است که همه دولت-ملت ها بدان ها ملزم باشند. توسل به ارزشهای ملی نباید بهانه ای ملت-دولت ها بدهد که تعهدات بنیادی خود را برای صیانت از حقوق بشر کنار نهند. به این ترتیب، آموزه حقوق بشر درحالت ایده آل معطوف به ارائه ی  ابزار نیرومندی به افراد است تا با آن به ارزیابی مشروعیت صورت های معاصر اقتدار سیاسی و اقتصادی بپردازند که مدعی اعمال قدرت بر آنها هستند. اهمیت آموزه حقوق بشر به عنوان یک معیار اخلاقی و سیاسی معاصر، فزاینده است. از نظر بسیاری از حامیان سرسخت  آن، آموزه حقوق بشر معطوف به ارائه ی یک مبنای مشروعیت اخلاقی برای برقراری نظم ژئوپولیتیک معاصر است.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> ریشه های تاریخی و توسعه نظری وعملی حقوق بشر

منشاء آموزه حقوق بشر یک ادعای بنیادی فلسفی است: یک نظم اخلاقی مشخص وجود دارد، نظمی که مشروعیت آن مقدم بر شرایط اجتماعی سیاسی  محتمل الوقوع است و برای همه ی انسان ها  درهمه ی زمان ها برقرار است. بر اساس این دیدگاه، درستی باورها و مفاهیم اخلاقی را می توان درحالت بنیادی و جهانشمول به طور عینی(ابژکتیو) بررسی نمود. منشاء و تکامل نظریه حقوق بشر پیوندی ناگسستنی  با بسط نظریه ی جهانشمول گرایی(یونیورسالیسم) اخلاقی دارد. در تاریخ توسعه ی فلسفی حقوق بشر، آموزه های فلسفی مشخصی برجسته اند که گرچه خود بیان کامل حقوق بشر نبوده اند، اما پیش فرض های فلسفی لازم برای آموزه ی معاصر را فراهم آورده اند. از جمله ی این پیش فرض ها این دیدگاه است که اخلاقیات و عدالت از حوزه ای پیشا-اجتماعی سرچشمه گرفته اند، که تشخیص آن حوزه، مبنای تمایز میان اصول و باورهای  اخلاقی  ´صادق ´ از ´قراردادی´ را فراهم می آورد. پیش فرض های اساسی دفاع از حقوق بشر همچنین شامل تصوری از فرد به عنوان واجد حقوق  ´طبیعی´ معین، و دیدگاه مشخصی از ارزش اخلاقی برابر و ذاتی تمام افراد عاقل است. به نوبت به بحث در باب هریک از این موارد می پردازم.حقوق بشر متکی بر جهانشمول گرایی اخلاقی و باور به وجود یک جامعه ی جهانی دربرگیرنده ی تمامی انسان ها است. جهانشمول گرایی اخلاقی  قائل به وجود حقایقی اخلاقی است که به طور عقلانی قابل تشخیص اند وفراسوی تاریخ و فرهنگ قرار دارند. معمولا سرچشمه های جهانشمول گرایی اخلاقی در اروپا را به نوشته های ارسطو و رواقیون نسبت می دهند. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوسی استدلال روشنی در دفاع  از وجود نظم اخلاقی طبیعی ارائه می دهد. این نظم طبیعی باید مبنای کلیه ی نظام های عقلانی عدالت  باشد. توسل به نظم طبیعی، مجموعه ای از معیارهای جامع و بالقوه جهانشمول برای ارزیابی مشروعیت هر نظام حقوقی ´ساخته دست بشر´ فراهم میآورد. ارسطو درباره تمایز ´عدالت طبیعی´ و ´عدالت حقوقی´ می نویسد ”عدالت طبیعی آن است که همه جا اعتبار یکسانی دارد و ومستقل از پذیرش است.»(اخلاق نیکوماخوسی،189) به این ترتیب، معیار تعیین یک نظام حقیقتاً عقلانی عدالت، مقدم برقراردادهای اجتماعی و تاریخی موجود است. ´عدالت طبیعی´ پیش ازنظام های احتماعی و سیاسی وجود دارد. ابزارهای تعیین شکل و محتوای عدالت طبیعی حاصل عمل عقل فارغ از اثرات مخرب پیش داوری یا میل صرف است. این ایده ی بنیادی را رواقیون رومی، مانند سیسرو و سنکا نیز  به نحو مشابهی  بیان نمودند. آنها محاجه می کردند که اخلاقیات در اراده ی عقلانی خدا و وجود شهری آسمانی ریشه دارند که فرد از منظر آن می تواند قانونی طبیعی و اخلاقی را دریابد. قانونی که مرجعیت آن ورای همه ی مجموعه قوانین محلی است. رواقیون محاجه می کردند که این قانون اخلاقی جهانشمول، وظیفه ی پیروی از اراده ی خدا را بر همه ما تحمیل می کند. به موجب این دیدگاه، رواقیون قائل به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانشمول بودند که از طریق رابطه ی مشترک ما با خدا حاصل می شود.  در قرن های بعد هم باور به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانی توسط مسیحیت در اروپا باقی ماند. با اینکه برخی انگاره حقوق را در نوشته های ارسطو، رواقیون، و الاهیات مسیحی تشخیص دادند، مفهومی از حقوق که به تصور معاصر از حقوق بشر نزدیک باشد تنها در خلال قرن های هفدهم و هجدهم با آموزه ی قانون طبیعی به آشکار ترین شکل در اروپا رواج یافت.
مبنای آموزه ی قانون طبیعی، باور به وجود قانون اخلاقیِ طبیعی است. قانونی که بر تشخیص  آن خیرهای بشری بنیادیی استوار است که به طور عینی قابل تحقیق اند. بهره مندی ما از این خیرهای بنیادی  هنگامی تضمین می شود که همگی مان ازحقوق طبیعی  بنیادی و عیناُ قابل تحقیقی برخوردار باشیم. قانون طبیعی مقدم بر نظام های بالفعل اجتماعی و سیاسی انگاشته می شد. به این ترتیب حقوق طبیعی به عنوان حقوقی مطرح شد که افراد، مستقل از جامعه و سیاست دارا هستند. به این ترتیب حقوق طبیعی  فارغ از اینکه آیا قانون گزار یا مجلسی آنها را به رسمیت شناخته باشد یا نه، دارای اعتبار غایی  شمرده شد. شارح اصلی این دیدگاه، فیلسوفی قرن هفدهمی به نام جان لاک است که  استدلال های عمده اش را در کتاب  «دو رساله درباب دولت» (1688) بیان نمود. اساس استدلال لاک این مدعاست که افراد فارغ از اینکه دولت حقوقشان را به رسمیت بشناسد یا نه، دارای حقوقی طبیعی هستند. این حقوق طبیعی، مستقل ازساختار هر جامعه ی سیاسی و مقدم بر آن است. لاک استدلال کرد که حقوق طبیعی از قانون طبیعی ناشی شده اند. و منشاء قانون طبیعی خداست. تشخیص دقیق اراده ی الهی،  یک قانون اخلاقی پیش روی ما می نهد که دارای مرجعیت غایی است. همگی ما ذاتا در مقابل خدا وظیفه ی صیانت از نفس را داریم. برای ادای موفقیت آمیز این وظیفه نباید حیات و آزادی فرد، و نیز آنچه که لاک  وسایل ایجابیِ ابتداییِ صیانت نفس می خواند، یعنی مالکیت خصوصی، تهدید شود. وظیفه ی صیانت نفسی که ما درپیشگاه خدا داریم، مستلزم ضرورت وجود حقوق طبیعی پایه  یعنی حقوق حیات،آزادی و مالکیت است. لاک استدلالش را چنین پی می گیرد که مقصود اصلی از مداخله ی اقتدار سیاسی دولت در زندگی افراد، فراهم نمودن حقوق طبیعی افراد و حمایت از این حقوق است. از نظر لاک تنها توجیه ایجاد دولت، حمایت و ارتقای حقوق طبیعی افراد است. حقوق طبیعی حیات، آزادی، و مالکیت قیود آشکاری بر اقتدار و مشروعیت دولت می نهند. از نظر لاک، دولت ها به این خاطر وجود دارند که درخدمت علائق، یا حقوق طبییعی مردم باشند و نه علائق پادشاه یا هیأت حاکمه. لاک استدلال خود را به اینجا رسانید که اگر دولتی به طور سازمان یافته و ارادی از حفظ و صیانت از حقوق طبیعی  افراد فروماند، افراد  از نظر اخلاقی مجازاند که در برابر آن دولت  سلاح بردارند.معمولا درتحلیل ریشه های تاریخی نظریه ی معاصرحقوق بشر اهمیت بسیاری  به نقش لاک اعطا می شود. مسلما لاک از این جهت تقدم دارد که مشروعیت اقتدار سیاسی را برپایه ی حقوق قرار داد . این مطلب مولفه ی اساسی و انکار ناپذیری از حقوق بشر است. با این حال، تکمیل فلسفی مبانی حقوق بشر مستلزم رویکردی به خرد اخلاقی بود که درعین سازگاری با مفهوم حقوق،  لزوما نیازمند مرجعیت یک هستومند فرا-انسانی برای توجیه ادعای نوع بشر بر داشتن حقوقی معین نباشد. فیلسوف قرن هجدهمی آلمانی، امانوئل کانت، این رویکرد را ارائه داد.

بسیاری از موضوعات اصلی ای که در فلسفه اخلاق کانت بیان شده، امروزه نیز به طور بسیار برجسته ای در توجیه فلسفی حقوق بشر به کار می روند. نخستین این موارد ایده آل برابری و خودمداری(اوتونومی) اخلاقی انسان عاقل است. کانت ایده آل جامعه ی بالقوه جهانشمولی از افراد را  به نظریه ی معاصر حقوق بشر ا ارزانی داشت. جامعه ای که افراد آن به خودی خود اصول اخلاقی ضامن شروط برابری و خودمداری را تعیین می کنند. کانت، با اتکا به مرجعیت خِرَد انسان، ابزاری برای توجیه حقوق بشر به عنوان مبنای تعیین سرنوشت خود فراهم کرد. فلسفه یاخلاق کانت متکی براصول صوری اخلاقی است، و نه بر مفهومی مانند خیر. از نظر کانت، تعیین هر خیری تنها می تواند پیامد تعیین درست خاصه های صوری خرد انسان باشد. و لذا خیرها ابزارهای غایی برای تعیین هدف های صحیح یا موضوعات خرد انسان نیستند. فلسفه اخلاق کانت با کوشش برای تشخیص صحیح آن اصول عقلانی آغاز می کند که بتوان آنها را به نحوی یکسان بر همه اشخاص عاقل، فارغ از امیال یا علائق خاص شخصی شان، اعمال کرد. به این طریق کانت شرط کلیت/جهانشمولی را به تشخیص صحیح اصول اخلاقی الصاق می کند. در نظر او، باید شرطی مبنای استدلال اخلاقی باشد که همه ی افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. به این ترتیب، عمل درست عملی نیست علاقه یا میل تعیین می کند، بلکه عملی است که مطابق اصلی باشد که همه افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. کانت این اصل را حکم مقوله ای می نامد. این حکم چنین صورت بندی می شود: ´تنها مطابق اصلی عمل کن که همزمان بتوانی بخواهی که یک قانون کلی شود.´(1948:84). کانت محاجه می کند که در تعیین اصول اخلاقی حاکم بر روابط میان آدمیان، این شرط بنیادیِ کلیت، بیان ضرورت خودمداری اخلاقی و برابری بنیادی همه افراد عاقل است. حکم مقوله ای توسط افراد عاقلی که از نظر اخلاقی خودمدار و از نظر صوری برابراند برخودشان اعمال می شود. این حکم مبنای تعیین حیطه و شکل آن قوانینی است که افرادِ اخلاقاً خودمدار و متساویاً عاقل برای صیانت از این شرایط دقیقا یکسان وضع می کنند. به باور کانت، قابلیت خردورزی وجه مشخصه انسانیت و مبنای توجیه کرامت انسان است. به عنوان وجه مشخصه ی انسانیت، صورت بندی اصول اِعمال خرد ضرورتا  باید از آزمون کلیت سرافراز درآید، یعنی کلیه ی عامل های متساویا عاقل باید بتوانند آن را تصدیق کنند. صورت بندی کانت  از حکم مقوله ای چنین بود. فلسفه ی اخلاق کانت به انتزاعی بودن شهره است و به راحتی فهمیده نمی شود. اگرچه اغلب در رویکرد تاریخی به بالندگی حقوق بشر از نقش کانت چشم پوشی می شود، اما او تأثیر عمیقی بر این اندیشه نهاده است. کانت صورت بندی ای از از اصول بنیادی اخلاقی ارائه می دهد که، گرچه بسیار صوری و انتزاعی است، اما برپایه ی دو ایده ی برابری و خودمداری اخلاقی بنا شده است. می توان گفت حقوق بشر حقوقی هستند که ما به عنوان موجوداتی خودمدار و اصولا برابر به خود اعطا می کنیم. از نظر کانت، این حقوق ریشه در خاصه های صوری خرد آدمی دارند، و نه اراده ی یک موجود فرا-انسانی.

ایده های فلسفی ای که کسانی مانند لاک و کانت مطرح کردند، جزئی از پروژه ی عام روشنگری درقرون هفدهم و هجدهم بودند که درقرن های بعدی دامنه ی تأثیر آن کل عالم را درنوردید. ایده آل هایی مانند حقوق طبیعی، خودمداری اخلاقی، کرامت انسانی و برابری، شالوده ای هنجاری  فراهم کرد تا کوشندگان سیاسی برپایه ی آن به نوسازی نظام های سیاسی، سرنگونی رژیم های خودکامه و جایگزینی  آنها با صوری از اقتدار سیاسی  بپردازند، نظام هایی که قادر به حمایت و ارتقای این ایده آل های رهایی بخش جدید باشد. این ایده آل ها در خیزش ها، و حتی انقلاب های سراسر قرن هجدهم نقش مهمی داشتند، و در اسنادی مانند ´بیانیه استقلال´ ایالات متحده آمریکا و ´بیانیه حقوق انسان و شهروند´ مجلس ملی فرانسه تبلور یافتند.  در کل قرن نوزدهم نیز مفهوم حقوق افراد دوامی مقتدرانه داشت. قرنی که نمونه تلاش های آن «حمایت از حقوق زنان« نوشته ی مِری وولستن کرافت و دیگر جنبش های سیاسی معطوف به اعطای حق رای به بخش هایی از جامعه بود که حقوق سیاسی و مدنی آنان انکار شده بود. در این زمان مفهوم حقوق دیگر به صورت وسیله ای برای خواست تغییرات سیاسی درآمده بود. گرچه می توان ادعا کرد که  پیش شرط های مفهومی دفاع از حقوق بشر از مدت ها پیش فراهم بود، اما بیان کامل این أموزه سرانجام  در خلال قرن بیستم، و در پاسخ به سبعانه ترین انواع نقض حقوق بشر، که  آدم سوزی های رژیم نازی مثل اعلای آن بود، مطرح شد. اعلامیه جهانی حقوق بشر(UDHR: Universal Declaration of Human Rights  ) در دهم دسامبر 1948 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد تصویب و صراحتاً تلاشی برای  اجتناب از تکرار هرگونه سبعیت مشابه عنوان شد. اما مضمون اعلامیه بسی فراتر از صرف تاکید مجدد بر این است که همه افراد دارای حق حیات، به عنوان یک حق بنیادی و سلب ناشدنی بشری هستند. اعلامیه دارای یک مقدمه و 30 ماده است که هر یک حقوق جداگانه ای را مشخص می کند، مانند حق شکنجه نشدن (ماده 5)، حق پناهندگی (ماده 14)، حق مالکیت خصوصی (ماده 17)، و حق برخورداری از شرایط مناسب زندگی (ماده 25) که به عنوان حقوق بنیادی مطرح شده اند. چنان که پیش تر ذکر کردم، UDHR دارای اسناد الحاقی ای مانند ´کنوانسیون اروپایی حمایت از حقوق بشر و آزادی های بنیادی´ (1953)، و ´میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اچتماعی و فرهنگی ´(1966) است. آرمان های مشخص  مندرج در این سه سند، در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر نیز تاکید و تکرار شده اند. مجموعه این اعلامیه ها، کنوانسیون ها و میثاق ها، آموزه ی معاصر حقوق بشر را تشکیل می دهند. در آنها باور به وجود یک نظم اخلاقیِ جهانشمولِ معتبر، و باور به اینکه همه ی انسان ها دارای وضعیت اخلاقی اساسا برابری هستند که در مفهوم حقوق بشر متبلور شده ، بیان شده است. توجه به این نکته مهم است که گرچه آموزه ی معاصر حقوق بشر عمیقا مدیون مفهوم حقوق طبیعی است، اما  صرفاً بیان مجدد آن مفهوم نیست بلکه درحقیقت  از جهات بسیار مهمی از آن فراتر می رود. نیکل(1987:8-10) به سه جنبه مشخص اشاره می کند که مفهوم معاصر حقوق بشر در آنها با حقوق طبیعی تفاوت دارد و از آن فراتر می رود. نخست اینکه حقوق بشر معاصر بسیار بیشتر بر این مطلب تأکید دارد که تحقق برابری مستلزم عمل ایجابی دولت، مثلا از طریق کمک های رفاهی، است. او محاجه می کند که مدافعان حقوق طبیعی به این نظر متمایل بودند که انسان ها را صرفاً به عنوان افراد، به سان ´جزایری جداگانه´ بدانند، اما مدافعان حقوق بشر معاصر تمایل بسیار بیشتری برای پذیرش اهمیت خانواده و اجتماع در حیات افراد دارند. سوم اینکه، نیکل حقوق بشر معاصر را نسبت به آنچه نوعاً در آثار مدافعان حقوق طبیعی یافت می شد، از لحاظ حیطه و جهت گیری بسیار ´بین المللی گرا´تر می داند. به این معنا که حمایت و ارتقای حقوق بشر امروزه به طور فزاینده ای مستلزم توجه و اقدامات جهانی انگاشته می شود. تمایزی که نیکل میان حقوق بشر و حقوق طبیعی می نهد، فهم توسیع این مفهوم را ممکن می سازد. درحقیقت بسیاری از نویسندگان به وجود سه نسل از حقوق بشر اذعان دارند. نخستین نسل حقوق بشر عمدتاً شامل حقوق امنیت، مالکیت و مشارکت سیاسی بود. ملاحظات این نسل از حقوق بشر، به آشکار ترین شکل در انقلاب فرانسه و بیانیه ی استقلال آمریکا بیان شده اند. نسل دوم حقوق، حقوق اجتماعی-اقتصادی، مثلا حقوق رفاه، آموزش و آسایش را لحاظ کردند. این حقوق عمدتا در UHDR تبلور یافته اند. نسل سوم و آخر حقوق بشر، مواردی مانند حق تعیین سرنوشت ملی، محیط زیست پاک، و حقوق اقلیت های بومی را نیز شامل می شوند. این نسل از حقوق تنها از دو دهه آخر قرن بیستم بطور جدی مطرح شدند، اما نشانگر توسیع مهمی در آموزه ی عمومی حقوق بشر هستند.

گرچه اهمیت فراوان حقوق بشر به تازگی برای برخی روشن شده است، اما خود این مفهوم، تاریخی به قدمت دو هزار سال دارد. بسط مفهوم حقوق بشر با طرح و مقبولیت ایده های فلسفی و اخلاقی مختلف تاکید شده است و سرانجام، دست کم درنظر ما، به استقرارقوانین و موسسات سیاسی وحقوقی بسیار پیچیده ای انجامیده است که مقصود از آنها صیانت و ارتقای حقوق بنیادی همه انسان ها در همه مکان هاست. کمتر کسی اهمیت این روند ویژه در تاریخ بشر را دست کم می گیرد.

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> تحلیل فلسفی مفهوم حقوق بشر

 حقوق بشر حقوقی هستند که به ابنای بشر اعطا می شوند و کارکرد آنها ایجاد تضمین هایی اخلاقی برای صیانت از مدعا های ما درباره ی  بهره مندی ازحداقل زندگی نیکو است. از لحاظ مفهومی، حقوق بشر خود از مفهوم حقوق مشتق شده است. این بخش به تحلیل فلسفی مفهوم ´حق´ اختصاص دارد تا اجزای متشکله ی این مفهوم را که حقوق بشر از آن مشتق می شود، روشن کند. فهم کامل مبانی فلسفی آموزه ی حقوق بشر و شیوه های عملکرد حقوق مختلف بشر، نیازمند تحلیلی مفصل است.

 حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

تمایزی که میان حقوق اخلاقی و حقوق قانونی، به عنوان دو مقوله ی مجزای حقوق نهاده می شود درفهم مبنا و کاربرد بالقوه حقوق بشر دارای اهمیت بنیادی است. حقوق قانونی، به تمام حقوقی اطلاق می شودکه در متون حقوقی موجود یافت می شوند. یک حق قانونی حقی است که از نظر قانون به رسمیت شناخته می شود و مورد حمایت قرار می گیرد. در مورد یک حق قانونی نمی توان گفت که پیش از وجهه ی قانونی یافتن  وجود دارد، و حدود اعتبار حق قانونی تا بدآنجاست که قوه ی قانونگزار مربوطه مجازمی شمرد. یک نمونه از حقوق قانونی، حقی است که دختر من برای برخورداری از آموزش هایی دارد که در قانون آموزش بریتانیا مصوب 1944 رسمیت یافته است. همین مطلب کافی است که بگوییم حیطه ی برخورداری از این حق بریتانیاست. دختر من حق آموزش دیدن در مدرسه ای در جنوب کالیفرنیا را ندارد. پوزیتیویست های قانونی محاجه می کنند که تنها در مورد حقوق قانونی، یعنی حقوقی که از یک نظام قانونگزاری ناشی می شوند، می توان گفت که حقیقتاً وجود دارند. مطابق این دیدگاه، حقوق اخلاقی به بیان دقیق، حقوق نیستند، بلکه بهتر است آنها را مدعاهای اخلاقی دانست که ممکن است عاقبت در قوانین ملی یا بین المللی منظور شوند یا نشوند. از نظر یک پوزیتیویست قانونی، مانند فیلسوف حقوق قرن نوزدهمی، جرمی بنتام، چیزی مانند حقوق بشر نمی تواند پیش از، یا مستقل از اینکه به صورت قانون درآید وجود داشته باشد. از نظر یک پوزیتیویست، تعیین وجود حقوق، دشوار تر از مشخص کردن وضعیت قانونی آن نیست. در مورد حقوق اخلاقی، درست برخلاف این دیدگاه، ادعا می شود که، حقوقی هستند که پیش از، و مستقل از رونوشت قانونی شان وجود دارند. وجود و اعتبار حقوق اخلاقی  وابسته به اَعمال حقوقدانان و قانونگزاران انگاشته نمی شود. مثلا بسیاری محاجه کرده اند که اکثریت سیاه پوست آفریقای جنوبی در دوره آپارتاید، واجد حقی اخلاقی برای مشارکت تام سیاسی در نظام سیاسی کشورشان بوده اند، گرچه چنین حقی وجهه ی قانونی نداشته است. جالب اینجاست که بسیاری از مردم مخالفت شان با آپارتاید را در قالب حقوقی بیان کردند. آنچه که بسیاری در مورد آپارتاید اخلاقا نفرت انگیز می یافتند، دقیقا همین عدم پذیرش بسیاری از حقوق اخلاقی بنیادی، ازجمله حق مورد تبعیض قرار نگرفتن برپایه رنگ و حق مشارکت سیاسی برای اکثریت ساکنان آن کشور، توسط  رژیم آفریقای جنوبی بود. این گونه مخالفت و اعتراض ها تنها می تواند به سبب باور به وجود و اعتبار حقوق اخلاقی انگیخته شود. در رویکرد اخلاقی به حقوق، باور به اینکه حقوق بنیادی کاملا معتبر و اخلاقا مجاب کننده انگاشته می شود، چه به  تصویب قانون رسیده  باشند یا نه. واضح است که مخالفت با رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی با تکیه بر حقوق قانونی نمی توانست شکل بگیرد. کسی نمی تواند به درستی ادعا کند که حقوق سیاسی قانونی غیر سفید پوستان آفریقای جنوبی در آن رژیم نقض شده بود، چرا که چنین حقوقی اصلا وجود نداشت. با این حال، انکار نظام مند این حقوق به نقض فاحش حقوق اخلاقیِ بنیادیِ رنگین پوستان انجامیده بود.از مثال بالا روشن می شود که نمی توان حقوق بشر را به حقوق قانونی فروکاست یا منحصر کرد. رویکرد پوزیتیویست اخلاقی به قوانین مصوب، مانع محکوم کردن  نظام هایی مانند آپارتاید را از دیدگاه حقوقی می شود. پس، می توان نتیجه گرفت که بهتر است حقوق بشر را با حقوق اخلاقی معادل انگاشت. بالاخره، وجود UDHR و پیمان های مختلف بین المللی، که رژیم آفریقای جنوبی از امضای اغلب آنها خودداری کرده بود، استدلال اخلاقی قوی ای به دست مخالفان آن رژیم دادند.  آپارتاید برپایه نفی حقوق بنیادی بشر بنا شده بود. مسلما حقوق بشر در مولفه ای اساسی با حقوق اخلاقی اشتراک دارد، و آن اینکه معتبر دانستن آن مشروط به تصویب قانونی اش انگاشته نمی شود. آرمان حقوق بشر آن است که بر همه انسان ها در همه جا، صرف نظر از اینکه آیا توسط همه ی کشور ها به رسمیت شناخته شده اند یا نه، اعطا شود. واضح است که کشورهای بسیاری هستند که حقوق بنیادی بشر را به طورکلی  یا جزئی در قوانین مصوب خود به رسمیت نمی شناسند. با این وجود، حامیان حقوق بشر در این کشورها اصرار دارند که  این حقوق به عنوان حقوق اخلاقیِ بنیادی معتبر اند. جهانشمولی حقوق بشر به طور ایجابی مستلزم این مدعاهاست. جهانشمولی حقوق بشر به عنوان حقوق اخلاقی آشکارا بار اخلاقی بیشتری به حقوق بشر می بخشد. اما از سوی دیگر،  برخلاف حقوق اخلاقی ، وجود و اعتبارحقوق قانونی محل مناقشه نیست. اینکه حقوق بشر را منحصراً با حقوق اخلاقی یکی بدانیم اشتباه است. بهتر است حقوق بشر را حقوقی هم اخلاقی و هم قانونی انگاشت. یک هدف اصلی مدافعان حقوق بشر این است که برای این حقوق مشروعیت قانونی جهانشمولی فراهم کنند. هدف مبارزان علیه آپارتاید نیز همین بود. ادعای مشروعیت قانونی حقوق بشر، به وضعیت آنها به عنوان حقوقی اخلاقی در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر بستگی  دارد. با این حال، کارآیی عملی حقوق بشر عمدتاً بستگی به این دارد که به قالب حقوق قانونی درآیند. در مواردی که موارد مشخصی از حقوق بشر در نظر قانون به رسمیت شناخته نمی شوند، مانند رژیم آپارتاید، باید تقدم به دفاع از جنبه ی اخلاقی این حقوق داده شود تا به تدریج زمینه برای رسمیت یافتن قانونی حقوق مورد بحث فراهم آید.

 حقوق ادعا و حقوق آزادی

به منظور فهم خاصه های کارکردی حقوق بشر لازم است تمایزات مشخص تری را لحاظ کنیم که میان حقوق ادعا و حقوق آزادی نهاده شده است. اغلب مرسوم است که این بحث با رجوع به طبقه بندی گسترده تری که دبلیو.ان.هوفِلد (1919) از حقوق کرده است آغاز شود.  هوفلد چهار مقوله برای حقوق برمی شمرد: حقوق آزادی، حقوق ادعا، حقوق قدرت، و حقوق ایمنی. با این حال پس از او بسیاری از استادان بعدی حقوق به انضمام دو مقوله آخر در دو مقوله نخست گرایش یافته اندو به این ترتیب توجه را منحصراً به حقوق آزادی و حقوق ادعا معطوف کرده اند. نمونه ی این گرایش، اثر فیلسوف حقوق، پیتر جونز(1994) است.جونز توجه خود را منحصرا معطوف به تمایز میان حقوق ادعا و حقوق آزادی می کند. دیدگاه او منطبق بر سنت مستقری در تحلیل حقوق است که برای حقوق ادعا اهمیت اولی قائل است. جونز یک حق ادعا را حقی تعریف می کند که مشتمل بر طلب داشتن وظیفه ایست. یک حق ادعا  حقی است که فرد بر گردن شخص یا اشخاصی دارد که وظیفه مربوط به آن حق را به صاحب حق بدهکار اند. اگر به مثال دخترم برگردیم، حق او برای برخورداری از آموزشی مُکفی، حقی ادعایی بر متولی آموزش ناحیه است، که وظیفه ی برآوردن موضوع آن حق را برعهده دارد. جونز تمایزهای ضروری دیگری درون مفهوم حق ادعا می نهد. به این ترتیب که میان حق ادعای ایجابی و حق ادعای سلبی تفکیک قائل می شود. حق ادعای ایجابی حقی است که فرد برای برخورداری از خیر یا خدمت مشخصی دارد که دیگری وظیفه تامین آن را دارد. پس ادعای دختر من برای برخورداری از آموزش  حق ادعایی ایجابی است. حق ادعای سلبی، برعکس، حقی است که فرد برای محفوظ ماندن از نوعی مداخله یا تعدّی دیگری در حیات یا اموال خود دارد. مثلا در مورد دختر من می توان گفت که دارای حق ادعایی سلبی ای علیه تلاش دیگران برای دزدیدن موبایلش است. این مثال ها به تمایز نهایی ای منجر می شود که جونز درون مفهوم حقوق ادعا تشخیص می دهد: حقوق بر شخص خاص و حقوق بر عموم. حقوق بر شخص خاص، حقوقی هستند که شخص بر وظیفه دار مشخصی، مانند اداره ی متولی آموزش دارد. حقوق بر عموم، حقوقی هستند که  بر گردن هیچ شخص خاصی نیست، بلکه برعهده همگان است. به این ترتیب، حق دختر من برای کسب آموزش، اگر بر عهده ی سازمان مشخص، مربوط و توانایی نبود عملا بی فایده می بود. همینطور حق او برای اینکه موبایلش دزدیده نشود، اگر بر عموم کسانی که به طور بالقوه از پس چنین کاری برمی آیند اعمال نمی شد، سودی نداشت. پس می توان برای حقوق ادعا خصیصه های ایجابی یا سلبی و نیز خصوصی یا عمومی قائل شد.

جونز حقوق آزادی را حقوقی تعریف می کند که درغیاب هرگونه وظیفه ای که سد راه انجام فعالیت مطلوب باشد، وجود دارند و لذا شامل کنش هایی هستند که شخص از انجام شان نهی نشده است. برخلاف حقوق ادعا، خصیصه ی بارزحقوق آزادی، سلبی بودن آنهاست. برای مثال، در مورد من می توان گفت که دارای حق  آزادی  انتخاب اینکه تعطلاتم را در ساحل زیبای خاصی در یونان بگذرانم هستم. متاسفانه، هیچ کس وظیفه ایجابی ای برای اجابت این مورد خاص از حقوق آزادی من ندارد. مثلا هیچ اداره یا سازمانی، معادل اداره ی آموزش وجود ندارد که مسولیت تحقق رؤیای مرا برعهده داشته باشد. پس می توان گفت که یک حق آزادی، حقی است که فرد برای انجام آنچه می خواهد، دارد، دقیقا بدان خاطر که شخص بر اساس حقوق ادعای دیگران تحت فشاری نیست که از چنان عملی بپرهیزد. حقوق آزادی ظرفیت آزاد بودن را فراهم می آورند، بدون اینکه برای رساندن فرد به موضوع اراده اش حقیقتا هیچگونه ابزاری فراهم کنند. برای مثال، بک میلیاردر و یک مفلس هردو به یک میزان از حق آزادی انتخاب گذراندن تعطیلات شان در کارآئیب برخوردار اند.

 مقولات اساسی حقوق بشر

بخش بالا معطوف به تحلیل اموری بود که می توان ´خاصه های صوری´ حقوق خواند. این بخش برخلاف آن به مقولات متفاوت حقوق بنیادی بشر می پردازد. اگر فرد به کندوکاو در اسناد متنوعی  که در مجموع مکتوبات حقوق بشر را تشکیل می دهند بپردازد، می تواند پنج مقوله مختلف حقوق بنیادی بشر را تشخیص دهد و متمایز کند. این مقولات بدین قرار اند: حق حیات؛ حق آزادی؛ حقوق مشارکت سیاسی؛ حقوق برخورداری ازحمایت قانونی؛ حقوق برخورداری از خدمات بنیادی اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی. این حقوق در به اصطلاح سه نسل حقوق بشر گسترده اند و شامل ترکیب پیچیده ای از حقوق آزادی و حقوق ادعا می باشند. بعضی حقوق، مثلا حق حیات تقریبا به یک میزان مشتمل بر هر دو حق آزادی و ادعاست. پس، حمایت موثر از حق حیات مستلزم وجود حقوقی علیه تعدی دیگران به حق شخص و وجود حقوق ادعایی برای دسترسی به پیش نیاز های پایه ی حفظ حیات فرد، مانند تغذیه و بهداشت مناسب است. حقوق دیگر مانند حقوق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بیشتر. به سوی وجود انواع مختلفی از حقوق ادعا میل می کنند، و مستلزم تدارک ایجابی موضوع آن حقوق هستند. معمولا حقوق بشر دارای ارزش معادل انگاشته می شوند، به این ترتیب که هر حقی به همان اندازه ی  حقوق دیگر اهمیت دارد. با این نگرش، میان حقوق بنیادی بشر تعارض بالقوه ای وجود ندارد. مقصود این است که  ارزش اخلاقی برابری برای همه ی حقوق بشر قائل باشیم. این امر تنظیم حقوق بشر به ترتیب اهمیت را مجاز نمی دارد. با این حال، تعارض میان حقوق می تواند رخ دهد و چنین هم می شود.  دارای اهمیت یکسان انگاشتن تمام حقوق، اصولا هر کوششی برای فیصله دادن به این تعارضات احتمالی را منع می کند. برای مثال، یک کشور درحال توسعه فرضی را در نظر بگیرید که دچار فقدان همه جانبه ی منابع مالی و مادی است. این کشور از فراهم کردن منابع لازم برای تحقق تمام حقوق برای تمام شهروندان اش ناتوان است، گرچه موظف به این امر می باشد. در این حین، متولیان حکومت مایل به دانستن آنند که کدام یک از این حقوق اساسی تر از بقیه است، و باید به کدام یک از حقوق بشر اولویت داد و به دنبال فراهم کردن آن بود. امتناع از این امر، هرقدر هم که از نظر فلسفی اصولی باشد، به منزله جزمیتی ناموجه است. مسلم است که تلاش برای تعیین چنین اولویت هایی عمل فلسفی پرباری است. این امر مستلزم وجود معیارهای غایی تری است که فرد بر اساس آنها بتواند اهمیت نسبی حقوق جداگانه بشر را ´اندازه بگیرد´.  آنچه که در تحلیل ما از مفهوم حقوق بشر برای اشاره کردن باقی مانده، پرسش های مربوط به این است که به کار گیری مناسب حقوق بشر عموما مستلزم چیست، و این وظیفه بر عهده کیست؛ چه کسانی مسئولیت حمایت و ارتقای حقوق بشر را بر عهده دارند، و برای انجام این امر به چه نیاز دارند؟

 حیطه وظایف حقوق بشر

 گفته می شود که همگان به تساوی دارای حقوق انسانی هستند. نتیجه ی عرفی این ادعا این است که هر کسی وظیفه ی حمایت و ارتقای حقوق انسانی هر کس دیگر را برعهده دارد. با این حال، معمولا تعهد صیانت از حقوق بشر بر عهده ی دولت های ملی و سازمان های بین المللی، بین الدولی نهاده می شود. فیلسوفانی مانند توماس پوگ(1995) محاجه می کنند که تعهد اخلاقی صیانت از حقوق بشر دقیقا به این خاطر باید به نحوی بی تناسب بر عهده چنین سازمان هایی نهاده شود که آنها  برای انجام موثر این وظیفه بهترین و توانا ترین مرجع اند. در این خوانش، سازمان های غیردولتی و شهروندان منفرد نیز نقش مهمی در صیانت جهانی حقوق بشر دارند، اما بارتعهد اصلی باید برگردن موسسات ملی و بین المللی مربوط، مانند ملت-دولت ها و سازمان هایی مانند سازمان ملل متحد و بانک جهانی باشد. شاید کسی به این مدعا مایل باشد که، مثلا، با وجود وظایف متقابل میان افراد سراسر کره زمین می توان به طور مُکفی از حقوق بشر صیانت کرد. اما این ´خصوصی سازی´ حقوق بشر دو عامل آشکار را نادیده می گیرد: افراد مایل اند که خواسته های اخلاقی نزدیکان شان، به ویژه افراد خانواده و حلقه آشنایان شان را در اولویت قرار دهند ؛ دیگر اینکه توانایی افراد برای انجام وظایف شان، تا حد زیادی، توسط موقعیت اقتصادی شان تعیین می شود. پس، نابرابری های جهانی در توزیع ثروت اساساً به کسانی که در کشور های فقیر زندگی می کنند امکان  نمی دهد که از یاری کسانی که در کشور های غنی می زیند برخوردار شوند. دلایلی مانند این، مبنای تاکید پوگ براین نکته است که بار مسئولیت باید بر دوش مؤسسات ملی و بین المللی باشد. حمایت و ارتقای مکفی حقوق بشرهم  مستلزم  این است که دولت-ملت ها خدمات و مؤسسات لازم برای شهروندانشان را تدارک دیده باشند و هم نیازمند همکاری ملت-دولت ها در سازمان های جهانی برای فراهم آوردن شرایط ضروری جهانی جهت حمایت و ارتقای حقوق تک تک انسان هاست.این سازمان ها برای صیانت مکفی از حقوق بشر افراد عملا چه باید بکنند؟ آیا حق بشری دختر من برای برخورداری از آموزش کافی نیازمند این است که اداره متولی آموزش هر آنچه که ممکن است برای کمک و ارتقای آموزش کودک من انجام دهد؟ آیا این امر مستلزم تدارک یک کتابخانه در کلاس جهانی، سفرهای مطالعاتی مکرر به خارج، و استخدام توانا ترین و فرهیخته ترین آموزگاران است؟ مسلماً جواب منفی است. با توجه به محدودیت نسبی منابع و نیازهایی که به این منابع هست، می گوییم صیانت مکفی از حقوق بشری افراد، مبتنی براین است که سازمان های اجتماعی و دولتی  به چنان نحو شایسته ای عمل کنند که حقوق  همه ی  افراد برای نیل به حداقل زندگی نیکو محفوظ بماند. معمولا  بیشترین مسئولیت  فراهم کردن شرایط مکفی  نیل به زندگی نیکو را برعهده ی  دولت های ملی می دانند. مقصود فیلسوفانی مانند برایان اورند (2002) نیز تاکید برهمین نکته است. او می نویسد مقصود از حقوق بشر صیانت از ´سطوح حداقلی رفتار شایسه و محترمانه´ با انسان هاست. اما توجه به این مطلب اهمیت دارد که حتی وظیفه ی تأمین سطوح حداقلی رفتار شایسته و محترمانه با انسان ها را نمی توان کاملا محدود به مرزهای ملی نمود. صیانت و ارتقای مًکفی حقوق انسانی همگان، برای نمونه مستلزم دولت-ملت های غنی تر و قوی تری است تا به یاری  کشورهایی  برخیزند  که فعلا از تامین حقوق بنیادی شهروندان شان ناتوانند. گرچه ممکن است تصور اورند از حقوق بشر در نظر برخی بی جهت محتاطانه نماید، نگاه مختصری به میزان رنج و محرومیت انسان ها در بسیاری از نواحی جهان امروز کافی است تا نشان دهد که ما تا چه میزان از تحقق همین استاندارد کاملا حداقلی نیز به دوریم.

موسسات ملی و بین المللی در وحله اول دارای مسئولیت صیانت از حقوق بشر هستند. آزمون انجام موفقیت آمیزاین مسئولیت، همانا خلق موقعیت برای همه افراد جهت نیل به حداقل زندگی نیکو است.  تحقق حقوق بشر مستلزم استقرار شرایط به گونه ایست که همگان بتوانند از حداقل زندگی نیکو برخوردار شوند. لذا نباید این  آرمان را با کوشش برای خلق جامعه ی آرمانی اخلاقی اشتباه گرفت. بسیاری می پندارند که آرمان حقوق بشر ایجاد آرمانشهر (اتوپیا)  است و با این تصور بدان ایراد می گیرند. این ایراد ربطی به مطالبات اساسی حقوق بشر ندارد، اما یادآور این مطلب است که حتی تحقق معتدل ترین آرمان ها نیز درجهان امروز بسی دشوار است. آرمان های بالفعل حقوق بشر، در نظر نخست بسی معتدل اند. اما این مطلب نباید ما را از دریافت همه توان بالقوه ی حقوق بشر بازدارد. حقوق بشر خواهان ایجاد جوامعی از نظر سیاسی دموکرات است که در آنها همه شهروندان از وسائط نیل به حداقل زندگی نیکو بهره مند گردند. اگرچه موضوع حقوق انسانی افراد ممکن است فروتنانه نماید، اما توان این حقوق مطلق است. به بیان دیگر، خواسته های این حقوق بر دیگر اهداف اجتماعی ممکن تقدم داده می شوند. رونالد داورکین اصطلاح ´حقوق به عنوان آس ها´ را برای توصیف این خاصه وضع کرده است. او می نویسد، «بهتر است حقوق را  به عنوان آس های میدان بازی توجیه تصمیم های سیاسی بدانیم که بیانگر هدفی برای  کلیت جامعه است.»(1977:153) داورکین، محاجه می کند که ملاحظات مربوط به ادعای حقوق باید هنگام تعیین سیاست و توزیع  مزایای عمومی مقدم بر دیگر ملاحظات منظور شوند. پس به این ترتیب، حقوق یک اقلیت برای اینکه تبعیضی بر آنها نرود باید مقدم بر لحاظ کردن نفعی باشد که ممکن است از  تبعیض روا داشتن علیه آن اقلیت نصیب اکثریت شود. به این ترتیب، حق یک فرد برای برخورداری از تغذیه ی مناسب باید مقدم بر میل دیگرافراد برای سیرچرانی باشد، به رغم حظ وافری که آنان می برند. در نظر داورکین، حقوق به عنوان آس ها، بیانگر همان ایده آل برابری است که آموزه ی معاصر حقوق بشر بر پایه ی آن بنا شده است. حقوق به عنوان  آس ها دانستن وسیله ایست برای تضمین اینکه درقبال برخورداری از حقوق بنیادی انسانی، با همه افراد به نحو یکسانی رفتار می شود.  ممکن است  تحقق تام وکمال آرمان حقوق بشر مستلزم تدارک دیدن کلیه ی منابع موجود نباشد، اما این نباید از قوت حقوق بشر به عنوان متقدم بر ملاحظات معارض اجتماعی و سیاسی بکاهد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> توجیه فلسفی حقوق بشر

تا بدین جا نشان دادیم که حقوق بشر به عنوان حقوقی اخلاقی شکل گرفتند اما درج موفقیت آمیز بسیاری از حقوق بشر در قوانین بین المللی و ملی، در بسیاری موارد حقوق بشر را به عنوان حقوقی هم اخلاقی و هم حقوقی درآورده است. به علاوه، حقوق بشر می توانند هم حقوق ادعا و هم حقوق آزادی باشند، و  صیانت از آن حقوق درقبال اضطرار اعمال شده از جانب دیگران، وجهی سلبی یا ایجابی داشته باشند. حقوق بشر را می توان به پنج مقوله متفاوت تقسیم بندی کرد و هدف اصلی صیانت از حقوق بشر ایجاد شرایطی برای تمامی افراد برای برخورداری از مجال نیل به کمینه ی یک زندگی نیکوست. نهایتا اینکه حقوق بشرعموما به عنوان حقوقی  انگاشته می شوند که در تخصیص منابع بر دیگر ملاحظات اجتماعی و سیاسی تقدم دارند. عموما فیلسوفان در معنای وسیع کلمه در مواردی مانند خواص صوری حقوق بشر، موضوع حقوق بشر، و قوت حقوق بشر اتفاق نظر دارند. اما در مورد این پرسش که چگونه می توان حقوق بشر را از نظر فلسفی توجیه کرد، توافق بسیار کمتر است. به درستی می توان گفت که فیلسوفان پاسخ هایی بسیار متفاوت، و گاهی متضاد به این پرسش داده اند. فیلسوفان کوشیده اند با توسل به ایده های منفردی مانند برابری، خودمداری، کرامت انسانی، علائق بنیادی انسان، قابلیت عامل عاقل بودن و حتی دموکراسی به این پرسش پاسخ دهند. به منظور وضوح و سهولت نسبی بحث، من بر دو کوشش فلسفی برای توجیه قوق بشر متمرکز خواهم شد که اکنون از همه برجسته تر اند: نظریه علاقه و نظریه اراده. پیش از آغاز این بحث، ضروری است که ابتدا به پرسش بنیادی تری بپردازیم.

 آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی اند؟

بسیاری از مردم اعتبار حقوق بشر را مسلم می انگارند. مسلماً  ممکن است  در نظر بسیاری از غیرفیلسوفان همه ی حقوق بشر به گونه ای بسیار واضح مبتنی بر اصول اخلاقی بداهتاً درست و سراسر معتبر باشند. از این دیدگاه، می توان حقوق بشر را واقعیت هایی تجربی درباره ی جهان معاصر انگاشت. امکان ندارد هیچ یک از مدافعان حقوق بشر  از این دیدگاه شاکی باشد. بالآخره تفوق چنین دیدگاهی از نظر پراگماتیک برای حقوق بشر ارزشمند است. با این حال فیلسوفان اخلاق این مسزیت را  تضمینی برای از-خود-خشنودی معرفت شناختی نمی یابند. فیلسوفان اخلاق همچنان دلمشغول پرسش توجیه فلسفی حقوق بنیادی بشر باقی می مانند. این دلیل خوبی است برای اینکه همگی ما باید به چنین پرسشی بپردازیم. دیدگاهی به حقوق بشر، که می توان آن را ´ازنظر فلسفی خام´ خواند، حقوق بشر را حقوق قانونی می داند. اعتبار حقوق بشر ارتباط و بستگی  نزدیکی  به قانونی شدن این حقوق دارد. اما چنان که پیش تر محاجه کردیم این رویکرد برای توجیه حقوق بشر کفایت نمی کند. هرگز نمی توان  با خاطر نشان کردن اینکه باورها یا مفاهیم اخلاقی خاصی عملاً وجود دارند  استدلال های به نفع اعتبار آموزه  اخلاقی حامی آنها را توجیه کرد. اخلاق اصولا معطوف به اموری است که باید باشند، این مسائل را نمی توان با توسل به آنچه که هست، یا موجود انگاشته می شود حل و فصل کرد. با این مبنا، استدلال به نفع اینکه رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از نظر اخلاقی رژیمی ناعادلانه بود، بسیار دشوار است. کسی نباید در بدو امر قانون را با اخلاقیات خلط کند. و نباید این دو را هم-مصداق دانست. حقوق بشر ریشه در حقوق اخلاقی دارند. در مورد حقوق بشر ادعا می شود که که فارغ از اینکه کاملا وجه قانونی یافته اند یا نه، و حتی فارغ از اینکه کسی با مدعاها و اصول آن موافق باشد یا نه، همه جا و برای همه کس معتبر اند. به این ترتیب کسی نمی تواند با توسل به ادعاهای صرف تجربی درمورد جهان، به پرسش اعتبار حقوق بشر پاسخ گوید. به عنوان یک آموزه، باید  نشان داد که حقوق بشر هنجارهایی معتبر اند، نه اینکه  واقعیت دارند. برای حصول این مطلب باید به فلسفه اخلاق رجوع کرد. امروزه دو رویکرد مشخص به پرسش از اعتبار حقوق بشر غالب تر اند: آنچه با تساهل می توان ´رویکرد نظریه ی علاقه´ نامید و ´رویکرد نظریه ی اراده´.

–        رویکرد نظریه ی علاقه

 

 مدافعان رویکرد نظریه ی علاقه استدلال می کنند که کارکرد اصلی حقوق بشر صیانت و ارتقای علائق معین انسان است. صیانت از علائق اساسی  نوع بشر مبنای اصولی ایست که بر پایه آنها می توان حقوق بشر را اخلاقا توجیه کرد. پس رویکرد علائق مقدمتا معطوف به تشخیص  پیش نیازهای اجتماعی و زیست شناختی  برای نیل انسان به حداقل زندگی نیکو ست. جهانشمولی حقوق بشر ریشه در اموری دارد که مولفه های بنیادی و واجب سعادت انسان انگاشته می شوند، و همگی ما ضرورتا در آنها اشتراک داریم. برای مثال، علاقه ای را که هر یک از ما به ایمنی فردی مان داریم در نظر بگیرید. این علاقه برای مدعای ما بر آن حق مبنایی فراهم می کند. ممکن است این امر مستلزم  استخراج حقوق دیگری به عنوان پیش نیازهای ایمنی، مانند ارضای نیاز به تغذیه ابتدایی و نیاز به ایمن بودن از حبس یا بازداشت خود سرانه باشد. جان فینیس نماینده مناسبی از فیلسوفان مدافع رویکرد نظریه علاقه است. فینیس(1980)  استدلال می کند که حقوق بشر بر پایه ی ارزش ابزاری شان برای صیانت از شرایط ضروری  بهزیستی انسان توجیه می شوند. او هفت علاقه اصلی، یا آنچه که خود ´صور بنیادی خیر انسان´ می نامد، را به عنوان زیربنای حقوق بشربرمی شمرد. این صور به این قراراند: حیات و ظرفیت آن برای گسترش؛ کسب معرفت، به عنوان هدفی غایی؛ بازی، به عنوان قابلیت تفریح؛ بیان زیبایی شناسانه؛ روابط اجتماعی و دوستی؛ عقلانیت عملی، یعنی قابلیت فرآیند های اندیشیدن هوشمندانه و عقلانی؛ و بالاخره مذهب، یا قابلیت تجربه روحانی. به نظر فینیس، اینها پیش نیازهای اساسی برای بهزیستی بشر هستند، و لذا به کار توجیه مدعاهای ما بر کسب حقوق متناظرشان می آیند؛ چه این مدعاها از نوع حقوق ادعا و چه از نوع حقوق آزادی باشند.دیگر فیلسوفانی که با رویکرد علاقه-بنیاد به دفاع از حقوق بشر پرداخته اند، به این پرسش رسیده اند که چگونه توسل به علائق می تواند برای احترام به آنها، و در صورت لزوم عمل ایجابی برای برآوردن علائق دیگران توجیهی فراهم آورد. این پرسش ها در فلسفه اخلاقی و سیاسی غرب سنتی دیرینه دارند و قدمت شان دست کم به فیلسوف قرن هفدهمی تامس هابز می رسد. معمولا این رویکرد درصدد ارائه ی مطلبی است که جیمزنیکل (1987:87) ´دلایل احتیاطی´ دردفاع از حقوق بشر نامیده است.  مدافعان این رویکرد با ابتنا بر این ادعا که همه انسان ها دارای علائق ابتدایی و بنیادی ای هستند، محاجه می کنند که هر فرد دارای وظیفه ای اساسی و عام برای احترام به هر فرد دیگر است. مبنای این وظیفه صرفاً خیرخواهی یا بشردوستی نیست، بلکه علائق خود شخص است. به بیان نیکل،» استدلال احتیاطی برپایه ی علائق بنیادی درصدد نشان دادن آن است که پذیرش و اجابت حقوق بشر در جایی که اغلب مردم چنین می کنند عقلانی خواهد بود، زیرا این هنجار ها جزئی از بهترین ابزارهای صیانت از علائق خود شخص در برابر اعمال و احترازهایی است که آن علائق را تهدید می کنند.»(منبع قبل). صیانت از علائق بنیادی خود فرد مستلزم آن است که دیگران به تشخیص و احترام به آن علائق مایل باشند، که درمقابل، تشخیص و احترام متقابل به علائق بنیادی دیگران را لازم می دارد. صیانت مکفی  از علائق بنیادی هر فرد نیازمند استقرار یک نظام همکاری است، که هدف اصلی آن ارتقای خیر عام نیست، بلکه صیانت  و ارتقای علائق شخصی افراد است.

در نظر بسیار فیلسوفان رویکرد علاقه دفاع فلسفی قوی ای از آموزه حقوق بشر است. مزیت بارز آن توجه به خصایصی انسانی است که همگی ما درآنها اشتراک داریم. به این ترتیب دفاع همه جانبه ای از بسیاری از حقوق بشر فراهم می آورد. حقوقی که در نظر بسیاری بنیادی و لایتجزا هستند. همچنین رویکرد علاقه حل وفصل برخی از مجادلات بالقوه برسر اولویت بندی حقوق بشر را امکان پذیر می نماید. برای مثال می توان این اولویت بندی حقوق را با تنظیم سلسله مراتب علائق به عنوان موضوع مشخص، یا محتوای متناظر با هرحق انجام داد.

با این حال نقد های مهمی نیز به رویکرد علاقه شده است. این نقد ها   در درجه نخست متوجه توسل ضروری نظریه پرداز علاقه به رویکردی به طبیعت بشر است. رویکرد علاقه آشکارا بر اساس رویکردی ، دست کم ضمنی، به طبیعت بشر مطرح می شود. البته توسل به طبیعت بشر بسیار بحث برانگیز بوده است و معمولا توافق بر سر آن کمتر ازمیزان لازم برای مشروعیت بخشی به هر آموزه اخلاقیِ  مبتنی بر  طبیعت بشربوده است. برای مثال،  با توجه به تنوع فرهنگ ها و جوامع، همساز کردن توسل به علائق بنیادی با آرمان صیانت از شرایط نیل همگان به کمینه ی زندگی نیکو، پیچیده می شود. چنان که فیلسوف اقتصاد آمارتا سِن(1999) خاطر نشان کرده، آشکار است که شرایط کمینه ی یک زندگی شایسته از نظر اجتماعی و فرهنگی نسبی است. فراهم کردن شرایط نیل به یک زندگی نیکو برای ساکنان گرینویچ ویلج  بسیار متفاوت از برآوردن همان شرایط برای ساکنان قصبه ای در آفریقای جنوبی یا آمریکای جنوبی خواهد بود. اگرچه ممکن است خود علائق نهایتا یکسان باشند، اما صیانت مکفی این علائق فراتر از صرف مشخص کردن پیش نیازهای عام ارضای علائق بنیادی افراد است. دیگر نقد های به رویکرد علاقه، متوجه این نکته است که دراین رویکرد به علائق خود مبنای عقلانی احترام تام به حقوق همه ی  انسان ها محسوب می شود. رویکرد علاقه فرض می گیرد که افراد در مقابل همدیگر آسیب پذیری نسبتا یکسانی دارند. اما اصلا چنین نیست. این مدل نمی تواند به خوبی از این مدعا دفاع کند که اگر فرد صیانت ازعلائق خود را می جوید، باید مثلا به علائق افراد بسیار ضعیف تر یا از نظر جغرافیایی دورتر نیز احترام بگذارد. برای مثال، چرا باید فرد سنگین وزنی دلمشغول علائق خود که در لوس آنجلس یا لندن زندگی می کند، به علائق فردی گرسنه در فلان قاره  فقیر دوردست توجه نشان دهد؟ در این مثال، فرد گرسنه در موقعیتی نیست که بتواند علائق همتای سنگین وزن خود را متاثر کند.  توسل صرف به علائق شخصی  نمی تواند  نهایتا برای صیانت از جامعه ی اخلاقی جهانی، که در بطن آموزه حقوق بشر قرار دارد، مبنایی فراهم کند. این رویکرد نمی تواند  جهانشمولی حقوق بشر را توجیه کند. یک ایراد فلسفی تر به رویکرد علاقه بنیاد، اشاره به غفلت این رویکرد ازکنش گری خلاقه ی انسان به عنوان مولفه ی بنیادی و عام اخلاق است. به بیان ساده، رویکرد علاقه-بنیاد، این علائق بنیادی را پیش شرط کنش اخلاقی انسان می داند. این امر می تواند به تخفیف اهمیت کنش آزادانه به عنوان ایده آل اصلی اخلاق بیانجامد.  می توان آزادی را یک علاقه ی بنیادی انسان دانست، اما در رویکردعلاقه، آزادی از علائق بنیادی نیست. توجه به این مطلب در بطن ´رویکرد اراده´ به حقوق بشر قرار دارد.

 رویکرد نظریه ی اراده

 

برخلاف رویکرد علاقه، نظریه اراده می کوشد اعتبار فلسفی حقوق بشررا بر ویژگی انسانی یگانه ای مبتنی کند: قابلیت آزادی. نظریه پردازان رویکرد اراده محاجه می کنند که آنچه وجه ممیزه ی کنش گری انسان است، قابلیت آزادی است و این نکته باید هسته ی هر رویکردی به حقوق باشد. پس از دید نظریه پردازان اراده، حقوق بشر نهایتا منتج از، یا تحویل پذیر به حق زایای یگانه،  یا مجموعه ی کاملا محدودی از ویژگی های بنیادی است. برای مثال، اچ.ال.ای.هارت استنتاجاً محاجه می کند که تمام حقوق را می توان به حق بنیادی یگانه ای فروکاست. او این حق را ´حق برابر همه انسان ها برای آزاد بودن´ می خواند. هارت تاکید می کند که حقوقی مانند مشارکت سیاسی یا تغذیه مکفی، نهایتا قابل تحویل به  از حق برابر همگان برای آزادی، و قابل  اشتقاق از این حق اند. هنری شو(1996) در پی توسعه ی استدلال استنتاجی هارت محاجه می کند که آزادی به تنهایی برای ابتنای تمام حقوقی که هارت برمی شمرد کافی نیست. شو استدلال می کند که مبنای  بسیاری از این حقوق بیش از صرف آزادی افراد است  و صیانت در برابر خشونت و ضروریات مادی بقا را نیز شامل می شوند.  به این ترتیب، او حقوق را بر پایه ی آزادی، ایمنی، و معاش قرار می دهد. فیلسوف اخلاق، آلن گویرث (1978و1982) این تم را گسترش بیشتری داده است. گویرث محاجه می کند که  توجیه مدعاهای ما درمورد دارا بودن حقوق ابتدایی انسانی  بر مبنای  چیزی است که او آن را وجه مشخصه ی عام انسان ها می داند: یعنی قابلیت عاملِ اخلاقیِ هدفمند بودن. در نظر گویرث معتبر شناختن حقوق بشر نتیجه ی منطقی این است که خود را عامل عقلانی هدفمندی بدانیم، زیرا داشتن حقوق  ابزار ضروری عمل هدفمند اخلاقی است. گویرث استدلال خود را بر پایه ی این ادعا قرار می دهد که همه ی اعمال انسان به گونه ای عاقلانه هدفمند اند. هر عمل انسان به دلیلی انجام می شود، فارغ از اینکه  آن دلیل خوب یا بد باشد. او محاجه می کند که برای پذیرش عقلانی یک هدف، گیریم میل به نوشتن یک کتاب، شخص باید لوازم منطقی آن هدف را نیز دارا باشد؛ مثلا دست کم سواد نوشتن داشته باشد. آنگاه او می پرسد برای عامل عاقلانه هدفمند بودن، نخست چه چیزی مورد نیاز است؟ پاسخ او این است که آزادی و بهزیستی دو شرط ضروری  عمل عاقلانه هدفمند اند. آزادی و بهزیستی ابزارهای ضروری عمل به نحوعقلانی هدفمند هستند. وقتی انسان بودن، دارا بودن فابلیت عامل عاقلانه هدفمند بودن باشد، آزادی و بهزیستی پیش نیازهای انسانیت اند. وهر انسانی  مستحق دسترسی به این حقوق  به عنوان پیش نیاز انسانیت اش است. گویرث محاجه می کند که هیچ کس نمی تواند بدون توجه به دیگران بخواهد که صرفا خودش از این پیش نیازهای عاملیت عقلانی برخوردار باشد. او توجه به حقوق دیگر انسان ها را برپایه ی آنچه که  ´اصل سازگاری ژنریک´ می خواند  ضروری می داند. گویرث استدلال می کند که  ادعای هر فرد برای داشتن ابزارهای پایه ی عمل عاقلانه هدفمند، مبتنی بر لحاظ کردن ویژگی  عام، و نه خاص، همه عامل های عاقلانه هدفمند است. من منطقا نمی توانم  مدعی حقوق پایه ای بشری ام باشم، بدون اینکه همزمان ادعاهای همه عامل های هدفمند عاقل دیگر بر همان حقوق را نیز پذیرا باشم. این ادعا ی گویرث، پژواک  مفهوم داورکین از حقوق به عنوان آس هاست، اما او نهایتا فراتر از داورکین می رود. داورکین صرفا استدلال می کند که  حق حیات مطلق است و لذا نمی تواند تحت هیچ شرایطی  نقض شود. به بیان گویرث       » حق هنگامی مطلق است که تحت هیچ شرایطی نتوان آن را نقض کرد، چنان که هرگز نتوان به نحو موجهی از آن تخطی کرد. این حقوق باید بدون هیج استثنایی به جا آورده شود.» (1982:92). پس نظریه پردازان اراده، درصدد توجیه اعتبار حقوق بشر برپایه  ایده آل خود مداری (اتونومی) شخصی اند: حقوق، تجلی عمل مطابق خودمداری شخصی اند. به این ترتیب، اعتبار حقوق بشر ضرورتا وابسته به خودمداری شخصی است. در نگاه نخست، این موضع فلسفی بسیار قویی می نماید. آخر، چنان که کسی مانند گویرث ممکن است محاجه کند، منتقدان این موضع نیزخود ضرورتا خودمدارانه عمل می کنند، و بدون فرض گرفتن همزمان ملزومات این گونه عمل خودمدارانه نمی توانند چنین کنند: حتی در نقد حقوق بشر نیز شخص منطقا ملزم به مفروض داشتن چنین حقوقی است.به رغم قوت منطقی ظاهری رویکرد اراده، این رویکرد معروض صور متفاوتی از نقد بوده است. یک نقد  مهم بر این رویکرد متوجه پیامد های نظریه ی اراده برای به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ است، یعنی انسان هایی که موقتا یا دائما از عمل به گونه ای عقلانی خودمدارانه ناتوان اند. این موارد شامل کسانی می شودکه دچار جنون، اسکیزوفرنی، یا افسردگی بالینی اند، و نیز افرادی که به اغمایی فرو رفته اند که شاید هرگز از آن برنخیزند. اگر دارا بودن حقوق بشر موکول به قابلیت عمل به گونه ای عاقلانه هدفمند باشد، آنگاه چنین می نماید که نتیجه منطقی این رویکرد این است که افرادی که قادر به برآوردن این معیار نیستند نمی توانند ادعای مشروعی بر حقوق بشر داشته باشند. بسیاری این نتیجه را اخلاقا منزجر کننده می یابند. اما تقیّد کامل به رویکرد اراده این نتیجه را گریزناپذیرمی سازد. برخی از انسان ها موقتا یا دائما عاجز از برآوردن شرطی هستند که  گویرث برای برخورداری از حقوق بشر پیش می نهد. دشوار می توان این افراد را با معیار گویرث مشمول حقوق بشر انگاشت. اما به رغم رویکرد اراده، تمایل عمومی بر این است که بسیاری از این به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ را نیز در شمول حقوق بشر آورد.  شاید دفاع از این تمایل با توسل به خرد عملی نهایتا ممکن نباشد، اما باز هم در نظر بسیاری نفی پذیرش این موارد حاشیه ای شهودا خطاست. این نکته نشان می دهد که دفاع بسیاری از مردم ازحقوق بشر واجد یک مولفه ی همدلی سرسختانه، یا همان توجه عاطفی عام به دیگران است. به این ترتیب، اعمال سختگیرانه معیار نظریه پردازان اراده برای تعیین عضویت افراد در جامعه دارندگان حقوق بشر، منجر به حذف مقولاتی از بشر می شود که اکنون محق بر حقوق بشر شناخته می شوند.

رویکرد نظریه ی علاقه و رویکرد نظریه اراده هر کدام قوت و ضعف هایی دارند. هنگامی که قرار باشد هر یک ازآنها را به نحوی سازگار و جداگانه به آموزه حقوق بشر اعمال کنیم، هر دو رویکرد به نتایجی می انجامند که قوت تام  این حقوق را زیر سوال می برند. شاید لازم باشد حامیان فلسفی حقوق بشر برای توجیه فلسفی این حقوق، مزایای فلسفی بالقوه ی  ترکیب تِم ها و مولفه هایی را لحاظ کنند که در این دو رویکرد (و رویکرد های دیگر) یافت می شود. پس تلاش های آتی برای توجیه مبانی و محتوای حقوق بشر می تواند از پی گیری رویکردی بهره جوید که  از نظر تماتیک از آنچه که تاکنون صورت گرفته  تکثرگرا تر باشد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> نقد فلسفی حقوق بشر

صور مختلفی از نقد های بنیادی فلسفی بر آموزه حقوق بشر وارد شده است. این چالش ها بر سر اعتبار فلسفی حقوق بشر به عنوان یک آموزه ی اخلاقی، متفاوت از ارزیابی انتقادی نظریه های فیلسوفان حامی این آموزه  هستند، چرا که این نقد ها درصدد نشان دادن چیزی هستند که ناقدان حقوق بشر مغالطاتی فلسفی می دانند که این حقوق برپایه ی  آنها بنا شده است. دو دسته از این تحلیل های انتقادی مخصوصا محل توجه اند:  یکی ادعای جهانشمولی حقوق بشر را به چالش می گیرد ، و دیگری این ادعا را که حقوق بشر دارای ویژگی عینی اند برنمی تابد.

–        نسبیت گرایی اخلاقی 

 حامیان فلسفی حقوق بشر ضرورتا متعهد به صورتی از جهانشمول گرایی/مطلق گرایی/کل گرایی اخلاق (یونیورسالیسم)  هستند. حقوق بشر به عنوان آموزه و اصول اخلاقی به طور جهانشمول معتبر دانسته می شوند. با این حال جهانشمول گرایی اخلاقی از دیرباز از جانب نسبیت گرایی اخلاقی مورد انتقاد بوده است. نسبیت گراهای اخلاقی محاجه می کنند که  گزاره های درست اخلاقیِ دارای اعتبار جهانشمول وجود ندارند. از نظر نسبیت گرایان اخلاقی، اصلا چیزی به عنوان آموزه ی اخلاقیِ با اعتبارجهانشمول وجود ندارد. نسبیت گرایان، اخلاقیات را پدیده هایی اجتماعی و تاریخی می دانند. به این ترتیب باورها واصول اخلاقی از نظر تاریخی و اجتماعی محتمل الوقوع انگاشته می شوند، و اعتبار آنها تنها منحصربه فرهنگ ها و جوامعی است که این اصول از آنها ناشی شده اند، و جوامعی که این باورها را وسیعا پذیرفته اند. نسبیت گرایان اخلاقی به عنوان دفاعی تجربی از موضع خود تنوع عقاید ورسوم رایج در جهان امروز را خاطر نشان می کنند. حتی در جوامع معاصری مانند ایالات متحده یا بریتانیا، فرد می تواند  در باورها،اصول و اعمال اخلاقی بنیادی  تنوع گسترده ای  بیابد. پس جوامع پیچیده ی معاصربه گونه ای فزآینده دارای ویژگی های تکثرگرا و چندفرهنگی انگاشته می شوند. درنظر بسیاری از فیلسوفان، خصیصه ی چند فرهنگی چنین جوامعی حیطه و محتوای اصول تنظیم کننده ی سیاست حاکم براین جوامع را به شدت محدود می کنند. در مورد حقوق بشر، نسبیت گرایان بر مواردی مانند ویژگی ای که فردگرایی آموزه حقوق بشر شمرده می شود،ایراد می گیرند. بسیاری از نسبیت گرایان محاجه کرده اند که حقوق بشر بی جهت متمایل به جوامعی و فرهنگ های اخلاقا فردگراست، و این ناگزیر به بهای طرد ارزشهای اخلاقی  اشتراکی بسیاری از جوامع آسیایی و آفریقایی می انجامد. این وضع در بهترین حالت به حشو بودن برخی مواد حقوق بشر برای چنین جوامعی منجر می شود، ودر بدترین حالت می توانند در صورت اِعمال کامل و ایجابی، با جایگزین کردن ارزش های یک تمدن با ارزش های تمدنی دیگر، به حال آن جوامع مضر باشد. و لذا به عنوان شکلی از امپریالیسم فرهنگی و اخلاقی به حساب آید.جدل فلسفی میان مطلق گرایان و نسبیت گرایان اخلاقی بسی پیچیده تر از آن است که بتوان در اینجا خلاصه اش کرد. با این حال، برخی پاسخ های فوری به نقد نسبی گرا به حقوق بشر حاضر و آماده اند. نخست اینکه، صرف خاطر نشان کردن تنوع اخلاقی و قوام مفروض فرهنگ ها و جوامع خاص، به خودی خود، نه نقدی بر جهانشمول گرایی است و نه توجیهی فلسفی برای نسبیت گرایی فراهم می آورد. بالآخره، فرهنگ ها و جوامعی بوده اند، و هستند، که رفتارشان با مردم خود بسی بدتر ازآن بوده که مطلوب کسی نماید. آیا نسبیت گرا حقیقتا از ما می خواهد که  قوام آلمان نازی، یا دیگر رژیم های سرکوب گر را به رسمیت بشناسیم و به آنها آن احترام بگذاریم؟ دشواربتوان شک کرد که نسبیت گرایی به این صورت با حقوق بشر ناسازگار است. در نظر نخست، چنین می نماید که این مطلب به نفع استدلال های حامی مطلق گرایی حقوق بشرباشد. آخر می توان شک کرد که هیچ نسبیت گرایی حاضر باشد درصورتی که محیط اجتماعی ایجاب کند، از حقوق بشری خود صرف نظر کند. به همین ترتیب، استدلال های نسبیت گرایانه معمولا توسط  نخبگان سیاسی حاکم برکشورهایی مطرح می شود که سرکوب سازمان یافته مردمان اش اعتراض حامیان حقوق بشر را برانگیخته است. رشد نمایی سازمان های خودجوش دفاع از حقوق بشر در بسیاری از کشورهای جهان که فرهنگ هایشان با حقوق بشر ناسازگار شمرده می شوند، پرسش های بسیاری را در مورد اعتبار و صداقت این حاکمان نسبیت گرای ´بومی´ بر می انگیزد. آموزه ی  نسبیت گرایی اخلاقی، در بدترین حالت می تواند برای مشروعیت بخشی به نظام های سیاسی سرکوب گر به کارگرفته شود. اما نگرانی مربوط به ناسازگاری مفروض میان حقوق بشر و نظام های اخلاقی اشتراک گرا مساله ی معتبرتری می نماید. حقوق بشر به گونه ای انکار ناپذیر دارندگان این حقوق را به عنوان اشخاص منفرد درنظرمی گیرد. این عمدتا ناشی از ریشه های غربی حقوق بشر است. با این حال منصفانه خواهد بود اگر بگوییم  ´نسل سوم´ حقوق بشر با مبانی حیات اشتراکی و جمعی  بسیاری افراد بسی همنوا تر است. با عنایت به  آثار فیلسوفان سیاسی مانند ویل کیملیکا، اکنون  توجه فزآینده ای  به متناسب نمودن اصول حقوق بشر با اموری مانند حقوق اشتراکی اقلیت ها می شود ، مثلا، ادعاهای اقلیت ها بر مسائلی مانند حقوق مالکیت اشتراکی زمین، محل توجه است. اگرچه حقوق بشر از نظر فلسفی، مبتنی بر آموزه ی  اخلاقی فردگرا باقی می مانند، اما شکی نیست که  تلاش هایی جهت اعمال مناسب حقوق بشر بر جوامع اشتراک گراتر صورت گرفته است. دیگر نمی توان در مورد حقوق بشر ادعا کرد که ´کور-فرهنگ´ هستند.

 نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

 دومین دسته ی مهم از نقدهای فلسفی به حقوق بشر، فرض وجود مبنای عینی آنها را به عنوان حقوقی اخلاقی  به چالش می گیرند. این طریق نقد را می توان به سان رودی انگاشت که نهرهای فلسفی متعددی بدان می ریزند. اساس این کوشش برای انکارحقوق بشر مشتمل بر این ادعاست که اصول و مفاهیم اخلاقی خصیصه ای ذاتا سوبژکتیو(ذهنی) دارند. طبق این دیدگاه ، منشاء باورهای اخلاقی  تعیین صحیح یک اراده هدفمندعقلانی، یا حتی شهود یافتن ازاراده یک موجود الهی نیست، بلکه باور های اخلاقی، بیان های بنیادی ترجیحات جزئیِ شخصی هستندد. پس این دیدگاه وجود مبنایی اصولی را برای مفهوم حقوق اخلاقی انکار می کند: یعنی منکر این است که  اصولی اخلاقی پیشینی و عقلانی ای باشند که بتوان آموزه ی اخلاقی صحیح و مشروعی را برآنها استوار کرد. این دیدگاه  در فلسفه مدرن، بیش از همه یاد آور فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهمی دیوید هیوم است. روایت های جدید تر این دیدگاه در آثار کسانی مانند سی.ال.استراسون، لودویگ ویتگنشتاین، ج.ال.مکی، و ریچارد رورتی یافت می شود. رورتی (1993) محاجه کرده است که حقوق بشر مبتنی بر به کارگیری خرد نیستند، بلکه نگاه احساسی آدمی اند. او تأکید می کند که حقوق بشر به طور عقلانی قابل دفاع نیستند و محاجه می کند که فرد نمی تواند با توسل به نظریه اخلاقی و احکام عقلانی، مبنایی اخلاقی برای حقوق بشر دست و پا کند، زیرا  باورها و اعمال اخلاقی نهایتا با توسل به دلیل یا نظریه اخلاقی انگیخته نمی شوند، بلکه ریشه در احساس همذات پنداریِ همدلانه با دیگران دارند: اخلاق از دل برمی خیزد و نه ازعقل.  رورتی  با این دیدگاه جذاب اما آشکارا شکاکانه درباره ی مبنای فلسفی، وجود حقوق بشر را ´چیزی خوب و مطلوب´ می داند، چیزی که همه ی ما از وجود آن سود می بریم. نقد او به حقوق بشر ازعداوت با این آموزه ناشی نمی شود. در نظر رورتی، با توسل عاطفی به تشخیص رنج غیر ضروری دیگران بهتر می توان به حقوق بشر خدمت کرد تا با استدلال درباره ی خرد ورزی درست.تاکید رورتی بر همذات پنداری عاطفی با دیگران ملاحظه ی درستی است. این رویکرد می تواند حمایت افزوده ای برای استدلال هایی باشد که کسانی مانند گویرث ارائه کرده اند. با این حال، چنان که اخیرا کسانی مانند مایکل فریمن خاطر نشان کرده اند، «استدلال رورتی… توجیه را با انگیزش اشتباه می گیرد. همدلی یک عاطفه است. اینکه آیا عملی که ما برمبنای عواطف مان انجام می دهیم موجه است یا نه بستگی به دلیل آن عمل دارد. رورتی خواهان حذف نظریه های متافیزیکی اثبات نشده از فلسفه است، اما در نقدش بر حقوق بشر بسی دور می رود، و استدلال را حذف می کند.»(2002:56) رویکرد خود رورتی به مبانی و حیطه ی  معرفت اخلاقی نهایتا  او را از ادعای اینکه حقوق بشر پدیده ای اخلاقا مطلوب است منع می کند، چرا که او صریحا منکراعتبار اتکا به معیارهای مستقل مورد نیاز برای چنین قضاوتی است. آنچه از رورتی انتظار داریم، دلیل مستقلی برای پذیرش نتیجه گیری اش است. این دقیقا همان چیزی است که به نظر او فلسفه اخلاق نمی تواند آن را عرضه دارد.

از رورتی که بگذریم، نقد عام عینیت اخلاقی، سنت دیرینه و بسیار جا افتاده ای در فلسفه اخلاق مدرن دارد. گفتن اینکه بالآخره عینیت گرایان یا ذهنیت گرایان(سوبژکتیویست ها) حریف فلسفی شان را ´خاک کرده اند´ درست نخواهد بود. حقوق بشر مبتنی بر ادعای عینیت اخلاقی، برپایه ی رویکرد علاقه و یا رویکرد اراده اند. بنا براین هر نقدی بر عینیت گرایی اخلاقی ، متوجه دفاع فلسفی از حقوق بشر نیز خواهد بود. چنان که در بالا اشاره کردم، فیلسوفانی مانند آلن گویرث و جان فینیس، به طرق مجزا و متفاوت خود، درصدد تثبیت قوت عقلانی و عینی حقوق بشر بوده اند. لذا به خواننده علاقمند به دنبال کردن بیشتر این تِم مشخص توصیه می شود که تحلیل فلسفی دقیقی از آثار هریک، یا هردو، این فیلسوفان داشته باشد

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>نتیجه گیری

 حقوق بشر میراث تاریخی دیرینه ای دارند. بنیان فلسفی اصلی حقوق بشر باور به وجود صورتی از عدالت است که برای همه آدمیان، همه جا معتبر می باشد. به این ترتیب، آموزه ی معاصر حقوق بشر درعرصه ژئوپولیتیک معاصر نقشی حیاتی یافته است. گفتمان حقوق بشر توسط مردمان بسیاری در موقعیت هایی بسیار متفاوت فهمیده و استعمال می شود. حقوق بشر درفهم معاصر اینکه انسان ها و مؤسسات  سیاسی ملی و بین المللی چگونه باید با همدیگر رفتار کنند، نقشی ناگزیر دارد. بهتر آن  است که حقوق بشر را ضمانت های اخلاقی بالقوه ای برای نیل هر انسانی به کمینه ی زندگی نیکو دانست. میزان تحقق نیافتن این آرمان نشانگر شکست عظیم جهان معاصر در استقرار نظمی استوار برپایه ی حقوق بشر است. مبنای فلسفی حقوق بشر معروض نقادی های سختی بوده است. اگرچه برخی جنبه های بحث برانگیز میان حامیان و معارضان حقوق بشر حل نشده باقی مانده، و چه بسا حل ناشدنی باشند، درحالت کلی قوت اخلاقی حقوق بشر پابرجا می ماند. می توان گفت مجاب کننده ترین انگیزه ی پذیرش وجود حقوق بشر می تواند برپایه ی به کارگیری قوه تخیل باشد. بکوشید جهانی بدون حقوق بشر را تصور کنید!

فهرست                                                                            بازگشت      

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> منابع

Dworkin, Ronald. Taking Rights Seriously, (London: Duckworth, 1978)

Freeman, Michael. Human Rights: An Interdisciplinary Approach, (Cambridge: Polity, 2002)

Finnis, John. Natural Law and Natural Rights, (Oxford; Clarendon Press, 1980)

Gewirth, Alan. Reason and Morality, (Chicago: Chicago University Press, 1978)

Gewirth, Alan. Human Rights: Essays on Justification and Applications, (Chicago; University of Chicago Press, 1982)

Jones, Peter. Rights, (Basingstoke; Macmillan, 1994)

Mackie, J.L. Ethics: Inventing Right and Wrong, (Harmondsworth; Penguin, 1977)

Nickel, James. Making Sense of Human Rights: Philosophical Reflections on the Universal Declaration of Human Rights, (Berkeley; University of California Press, 1987)

Rorty, Richard. «Human rights, rationality, and sentimentality». In S.Shute & S. Hurley (eds.) On Human Rights: the Oxford Amnesty Lectures 1993, (New York; Basic Books, 1993)

Waldron, Jeremy. Theories of Rights, (Oxford; Oxford University Press, 1984) Chapters by Ronald Dworkin, Alan Gewirth, and H.L.A.Hart

فهرست                                                                                

* عضو مرکز مطالعات حقوق بشر دانشگاه اِسِکس

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

حرمت ريش در اسلام

نویسنده – مینو جاوید

همه مراجع ، فتوا به حرمت ريش تراشي داده اند و فرقي در حرام بودن، بين تراشيدن تمام صورت و يا قسمتي از صورت نگذاشته اند!! ريش به قدري در اسلام اهميت دارد كه اگر كسي ريش ديگري را بكند طوريكه ريش او به طور كلي از بين برود ،  بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از ريش روييد و قسمت ديگر نروييد ، بايد يك سوم ديه را بدهد. از امام صادق نقل شده است كه اميرالمؤمنين در مورد كسي كه ريش ديگري را از بين ببرد به طوريكه اصلا نرويد ، حكم كردند كه بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از آن روييد بايد يك سوم ديه را بپردازد. امام خميني هم در تحرير الوسيله ، ج 2 ، بحث ديه موي سر و ريش ، همين فتوي را می دهد.

اما چرا ؟ علت حرام بودن ريش تراشي چيست؟؟ دلايل فرا علمي آن را در احاديث زير بيابيد.

رسول خدا فرمود: پروردگار من دستور به گذاشتن ريش و كوتاه كردن سبيل داده است. و نيز فرمود : سبيل هايتان را كوتاه نماييد و محاسن (ريش) خود را بلند نگاه داريد و خود را شبيه يهوديان مگردانيد.

و باز هم به نقل از او : مجوسان ريش هاي خود را مي تراشند و سبيل ها را بلند نگه مي دارند  .ولي ما مسلمين سبيل هاي خود را كوتاه و محاسن را بلند نگه مي داريم و داشتن ريش و كوتاه كردن سبيل مطابق با فطرت انساني ست.(؟؟؟؟!!!؟؟؟؟) و فرمود كسي كه خود را شبيه غير مسلمان در آورد از ما نيست.

رسول خدا:

محاسن را از ته زدن يك نوع مثله است و كسي كه خود را شكنجه و اذيت كند لعنت خداوند بر او باد .

ده عمل زشت و گناه باعث نابودي قوم لوط شد ، كه دو عمل از آنها تراشيدن ريش و بلند كردن سبيل ها بود .

شانه زدن ريش ها ، رزق و روزي را زياد مي كند .

مو و (ريش) زيبا لباسي است كه خداوند داده ، بنابراين آن را گرامي بداريد.

حبابه والبيه مي گويد :حضرت علي را جلوي لشكري ديدم در حالي كه با تازيانه دو سري فروشندگان ماهي بي فلس را كه فروش آنها حرام بود ، مي زد و مي فرمود : اي فروشندگان ماهي هايي كه مسخ شده بني اسرائيل اند و اي لشكر بني مروان.

فرات بن احنف سؤال كرد: لشكر بني مروان جه كساني هستند؟؟حضرت فرمود: آنها گروهي بودند كه ريش هاي خود را مي تراشيدند و سبيل هاي خود را تاب مي دادند و در اثر اين دو گناه مسخ شدند و به شكل حيوانات در آمدند.

از امام صادق منقول است:

شانه كردن موي سر و ريش غم و غصه و وبا را از بين مي برد.

شانه كردن ريش دندانها را محكم مي كند.

شانه كردن موي سر( و ريش ) بلغم را دفع مي كند و باعث از بين رفتن فقر و درد مي شود. و نيز ايشان در تفسير آيه 31 سوره اعراف كه مي فرمايد : زينت خود را در هنگام مسجد رفتن همراه داشته باشيد ، فرمود : شانه كردن ، مو (و ريش) را زيبا مي نمايد و باعث بر آورده شدن حاجت مي گردد.

و اينبار در مورد اندازه ريش از امام صادق منقول است كه : كسي كه ريش او بلند تر از يك قبضه دست باشد ، جايگاهش در جهنم خواهد بود.

و اما سبيل و عواقب بلند نگه داشتن آن(؟؟؟!!!؟؟؟)

رسول خدا فرمود:

سبيل خود را بلند نگه نداريد زيرا شيطان آنجا را جايگاه خود قرار مي دهد و در آنجا مخفي مي شود.

يا علی ،  كسي كه سبيل خود را كوتاه نكند ،  مسلمان واقعي نيست ،  شفاعت ما شامل  حال او نمي شود ، هميشه مورد لعن خدا و فرشتگان است ، دعاي او اجابت نمي شود و در هنگام قبض روح با سختي روحش از بدن جدا مي شود ،  عذاب او در قبر بسيار سخت است ، براي هر موي سبيل مارها و عقرب ها بر او مسلط مي شوند ،  تا قيامت در قبر عذاب مي شود  و هنگامي كه از قبرش خارج مي شود در پيشانيش نوشته شده كه اين شخص اهل جهنم است.

تمام مطالب گفته شده از كتاب پاسخ به پرسش هاي جوانان ج اول نوشته اسدالله محمدي نيا گرفته شده است كه تمامي منابع مورد استفاده در پا ورقي اين كتاب ذكر شده جهت اطلاع بيشتر مي توانيد رجوع كنيد.

فرشتگان وزیران خدا

 

سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو وسه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره فاطر، آیه 1)

تمام‌ موجودات‌ عالم‌ مادّه‌ تحت‌ سيطرة‌ عالم‌ ملكوتند
تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هستند بواسطة‌ يك‌ موجود مدبّر الهي‌ اداره‌ ميشوند.
انسان‌ مادّي‌ يك‌ مَلَك‌ مقرَّبي‌ دارد كه‌ او را رشد ميدهد و حفظ‌ ميكند، هر يك‌ از اصناف‌ حيوانات‌، نباتات‌، جمادات‌، و هر ذرّه‌اي‌ از موجودات‌ اين‌ عالم‌ اينچنين‌ هستند.
و بطور كلّي‌ تمام‌ عالم‌ شهادت‌ كه‌ عالم‌ ظاهر و عالم‌ مُلك‌ است‌، در تحت‌ اراده‌ و سيطرة‌ يك‌ عالَم‌ ملكوت‌ است‌ كه‌ آن‌ عالم‌ ملكوت‌، عالَم‌ حقيقت‌ و معني‌ و باطن‌ است‌.
قدرت‌ و عظمت‌ آن‌ عالم‌ از اين‌ عالم‌ بيشتر است‌ و ميتواند اين‌ موجودات‌ را در تحت‌ شرائط‌ خود تربيت‌ كند و سير دهد ؛ آن‌ موجودات‌ را ملائكه‌ ميگويند.
تعداد ملائكه‌ به‌ حساب‌ در نمي‌آيد، به‌ اندازة‌ ذرّاتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ موجود است‌ و در عالم‌ مُلك‌، خلق‌ شده‌ است‌ ملائكه‌ موجود است‌ ؛ هر قطره‌ از باران‌ كه‌ از آسمان‌ ميريزد يك‌ فرشته‌ موكَّل‌ بر حفظ‌ و حراست‌ و پائين‌ آوردن‌ آن‌ است‌.
هر دانة‌ گياهي‌ كه‌ از زمين‌ ميرويد و هر حبّه‌ از حبوباتي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آيد و رشد ميكند و ميرسد، حتّي‌ دانة‌ اِسپند، چنانچه‌ در روايت‌ وارد است‌، براي‌ هر كدام‌ از آنها مَلكي‌ گماشته‌ شده‌ كه‌ آنرا طبق‌ وظيفه‌ و شرط‌ و سنّت‌ الهيّه‌اي‌ كه‌ به‌ او تفويض‌ شده‌ است‌ حفظ‌ كند، رشد دهد، برساند و تا سرحدّ كمال‌ آن‌، آن‌ را مواظبت‌ و مراقبت‌ نموده‌ و از وظيفة‌ پاسداري‌ در برابر جهات‌ حياتيّه‌ و تغذيه‌ و تنمية‌ آن‌ دريغ‌ ننمايد.
باد كه‌ مي‌وزد فرشته‌اي‌ بلكه‌ بادهاي‌ مختلف‌، از باد شمال‌ و باد جنوب‌ و باد دبور و باد صبا، فرشتگان‌ مختلفي‌ دارند، بادهاي‌ رحمت‌ و بادهاي‌ غضب‌، بادهاي‌ مهلكه‌ و مسموم‌ و نسيم‌هاي‌ لطيف‌ و جان‌پرور. و ابرهاي‌ آسمان‌، ابر سپيد و سياه‌، ابر انبوه‌ و پرپشت‌ و ابر كم‌پشت‌، ابر تگرگ‌ و برف‌ و باران‌ هر كدام‌ داراي‌ فرشتگاني‌ هستند ؛ اين‌ فرشتگان‌ هر كدام‌ داراي‌ مأموريّت‌هاي‌ متفاوتي‌ هستند كه‌ بر حسب‌ اختلاف‌ قوا و سرمايه‌هائي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌ تفاوت‌ ميكنند.
مراتب‌ حيات‌ انسان‌ از قواي‌ هاضمه‌ و تغذيه‌ و رشد دهنده‌ و رفع‌ كننده‌ و جاذبه‌ و دافعه‌ و تبديل‌ كننده‌ و ماسكه‌ و غيرها همه‌ در تحت‌ تدبير و ادارة‌ ملائكة‌ مختلفي‌ هستند.
اين‌ يك‌ واقعيّتي‌ است‌ بر اساس‌ يك‌ واقعيّت‌ فلسفي‌ كه‌: موجودات‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ مثال‌ و صورت‌، و آنها در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ نفس‌ و ملكوت‌ اعلي‌، تا برسد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ و بالاخره‌ به‌ اسم‌ اعظم‌ حضرت‌ واحديّت‌ و مقام‌ لا اسمَ و لا رسم‌ حضرت‌ احديّت‌ جلَّ و عزَّ تبارَك‌ و تقدَّس‌.
حضرت علامه ‌آيه ‌الله‌ حاج ‌سيّد محمّد حسين‌ حسيني طهراني قدّس سرّه (کتاب معاد شناسی جلد سوم قسمت چهارم)
مطابق آیه قرآن و احادیث و آنچه از کتب مذهبیون بر می آید ، خدا وزیرانی دارد که هریک برای او کاری انجام می دهد. این فرشته ها بال هم دارند. که بالهای جبرئیل از همه بیشتر است.اما فرشتگانی که سه بال دارند چه قیافه ناموزونی دارند. خوب اشکالی ندارد، در عالم فرشتگان هم باید تنوع وجود داشته باشد، تا خدا برای آن فرشتگانی که هیچ نقص ندارند به خودش احسن الخالقین بگوید.راستی چرا خدا به این همه وزیر احتیاج دارد؟ اگر روزی یکی از این وزیران همانند شیطان نخواهد مطیع باشد خدا باشد چه می شود؟ فکرش را بکنید اگر عزرائیل نخواهد جان انسانها و دیگر موجودات را بگیرد، آن وقت چه دنیای قشنگی خواهیم داشت. شاید بگوئید همه فرشته ها تحت فرمان خدا هستند. اگر حرف شما درست است مگر شیطان هم از فرشتگان مقرب خدا نبود؟وقتی یک فرشته سر نافرمانی بگذارد، این احتمال وجود دارد که روزی فرشته های دیگر لذت بنده نبودن را درک کنند و بخواهند همانند شیطان از زیر یوغ فرمانهای خدا رهایی یابند.هیچ تضمینی وجود ندارد که فرشته های دیگر از شیطان بد آموز نشوند. به قول مسلمانان هر روز خدا هزار سال است. معلوم نیست فردا چه پیش می آید.
حالا چند سؤال: مگر خدا نمی تواند امور عالم را سر و سامان دهد که وزیران او باید کارهایش را برایش انجام دهند؟
مطابق آنچه که در سوره فاطر آیه ، یک گفته شده است، فرشتگان بال و پر دارند. بال و پر متافیزیکی به چه معنی است؟ آیا بال و پر فرشتگان مادی است؟ تا به حال کسی پیدا نشده است که برای بال و پر کاربردی به غیر از پرواز معرفی کرده باشد.
بال و پر متافیریکی برای پرواز در آسمان متافیزیکی !!! براق متافیزیکی ، درخت متافیزیکی و ….. خیلی جالب است!!!!
جبرئیل چگونه با محمد حرف زد؟ با استفاده از صوت ؟ یا اینکه چیزهایی را به قلب(مغز ) او القا کرد؟
اگر جبرئیل با صوت خود به او گفت «اقرا» پس فرشتگان دارای حنجره مادی هستند و برای انجام کارهای خود به یک محیط مادی احتیاج دارند. چون صوت هم برای تولید و هم برای انتقال به محیط مادی احتیاج دارد. چرا تا کنون کسی صدای بال فرشته ها را نشنیده است؟ اگر حنجره یک فرشته مادی باشد و بقیه وجودش غیر مادی ، این حنجره همانند جسمی که در پشت شیشه در حال پرواز است باید قابل دیدن باشد.
اگر جبرئیل از طریق انتقال مفاهیم به قلب محمد با وی سخن گفت، مگر خدا نمی تواند خودش این القا را انجام دهد؟ اگر می تواند دیگر چه نیازی به پیامبر است؟کاری که برای یک نفر می کند ، برای همه بکند.
واقعاً برای یک انسان قرن بیست و یکمی زشت نیست که به موهومات مردمان عقب افتاده هزارن سال پیش باور داشته باشد؟ در گذشته های دور مردمی که از علل پدیده ها آگاهی نداشتند ، به هر پدیده ناشناخته خدایی نسبت می دادند. یکی خدای مرگ بود ، یکی خدای طوفان و یکی خدای عشق.
حالا مسلمانان یکتا پرست! و قرن بیست و یکمی جای اسریس ، آتنا، زئوس ، دیانا و …. به میکائیل ، عزرائیل، جبرئیل و … داده اند .

 

پارميس سعدی

خدایان

نویسنده – پارمیس سعدی

خدایان

تنها عبادت عدالت است

تنها کشیش عشق است

تنها بردگی نادانی است

تنها خوبی خوشبختی است

زمان شاد بودن اکنون است

جای خوشحالی همینجاست

راه خوشحال شدن ، خوشحال کردن دیگران است

رابرت. جی اینگرسال

آنچه در ذیل می آید ترجمه صفحه 12-7 کتاب خدایان اثر رابرت جی. اینگرسال است. هدف،  آشنایی با این اندیشمند بزرگوار است.امیدوارم که در آینده بتوانم مطالب بیشتری از این مرد بزرگوار را ترجمه کنم ودر اختیار علاقه مندان قرار دهم. در همینجا از دوست بسیار عزیزی که این کتاب را به من هدیه کرده اند سپاسگزاری می کنم.

درستکارترین خدا ساخته دست شریف ترین انسان است.

همه ملتها یک خدا بر ای خود آفریده اند. آن خدا همیشه به مخلوق خود شباهت دارد. به هر چه آدمیان عشق و نفرت می ورزند، علاقه یا نفرت نشان می دهد و به صورت تغییر ناپذیری پشتیبان قدرتمندان است.همه خداها وطن پرست هستند و از همه ملتها به جز ملت خود بیزارند.همه خدایان دوست دارند آنها را ستایش ، چاپلوسی و عبادت کنند.اغلب آنها اگر برایشان قربانی کنی لذت می برند. بوی خون بی گناهان دل انگیزترین رایحه برای آنان است. همه این خدایان تعداد بی شماری کشیش یا روحانی دارند، که این روحانیون مدعی هستند در میان مردم حامیان بسیاری دارند و سرمایه اصلی این روحانیون این است که درباره خدایشان بسیار لاف می زنند و می گویند که خدای آنها از خدایان دیگر برتر است و به آسانی می تواند بقیه خدایان را نابود کند.این خدایان ساخته و پرداخته مدلهای فراوان و گاه عجیب و غریب هستند. بعضی از آنها هزاران بازو و صدها سر دارند. بعضی گردن خود را با مارهای زنده تزئین کرده اند.بعضی در دست خود گرز یا چماق دارند، بعضی دیگر شمشیر و سپر. بعضی همانند فرشتگان بال دارند. بعضی نادیدنی هستند اما بعضی دیگر تمام وجود یا قسمتی از وجود خود را نشان می دهند. بعضی حسود و بعضی دیگر احمق هستند. بعضی خودشان را به شکل انسان در می آورند و بعضی به شکل قو، بعضی به شکل کبوترو بعضی به شکل گاو نر. بعضی خود را به صورت روح القدس در می آورند و با یک دختر زیبا از تبار انسان نرد عشق می بازند و بعضی دیگر از ازل بدون همسر زندگی کرده اند. بعضی دارای فرزند هستند و فرزندانشان همانند خودشان مورد پرستش قرار می گیرند. بعضی از این خدایان انتقام گیر ، وحشی ، شهوتران و نادانند. از آنجا که این خدایان از روحانیون کسب اطلاع می کنند ، نادانی آنها برای ما موجب حیرت است.

این خدایان از شکل دنیایی که ساخته اند بی اطلاع هستند و فرض می کنند که دنیا کاملاً صاف است. بعضی از این خدایان با خود می اندیشند که می توانند طول روز را با متوقف ساختن خورشید زیاد کنند، یا اینکه فکر می کنند با دمیدن در یک بوق می توانند دیوارهای یک شهر را فرو بریزند. همه آنها از خصلت مردمی که خلق کرده اند اطلاع کمی دارند و دستور می دهند که مردم به آنها عشق بورزند.آنها فکر می کنند که بشر باید به آنچه آنها دوست دارند یا فرمان می دهند ، ایمان داشته باشند و آنچه بر پایه استدلال و مشاهده و تجربه بدست می آید خطا و گناه محسوب می شود.هیچ کدام از این خدایان قادر نیستند توصیف درستی از مخلوقات این کره خاکی بیان کنند. همه این خدایان از دانش زمین شناسی و فضا بی بهره اند. در موقع قانونگزاری  بدبخت ترین قانونگزار و در موقع اجرای قوانین از یک رئیس جمهور متوسط آمریکائی  ناتوان تر هستند. این خدایان طالب پست ترین و خوارترین فرمان برداران هستند. برای خشنودی آنان بشر باید صورت خود را به خاک بمالد. البته این خدایان نسبت به مخلوقات خویش بی طرف نیستند و جانبداری خود را با کمک به کسانی که دیگران را قتل و غارت می کنند، نشان می دهند.هیچ چیز به انداره کشتار بی ایمانها خرسندشان نمی سازد. هیچ چیز به اندازه اینکه کسی  وجود آنها را انکار کند ، خشمگینشان نمی کند.

عده کمی از ملتها فقط یک خدا دارند. ساختن خدا بسیار آسان است. ماده خام و هزینه ساخت این خدایان بسیار ارزان است. بازار خدایان اشباع شده است و بهشت از این تصاویر خیالی پر است.این خدایان نه تنها در آسمان حضور دارند،  بلکه در تمام امور مربوط به انسانها دخالت می کنند. آنها ریاست بر هر شخص و چیزی را به عهده دارند. در همه ساختمانها حضور دارند. فرض بر این است که همه چیز تحت کنترل آنهاست. همه چیز در دست آنهاست. از پرواز گنجشک گرفته تا حرکت سیارات. گهگاهی برای ابلاغ پیام خود به بشر از تخت فروزان خود به زمین فرود می آیند . بعضی از این خدایان با رعد و تندر می آیند تا به مردم بگویند که نباید بزغاله را در شیر مادرش بپزند. بعضی از این خدایان جایگاه منور خود را ترک می کنند تا به زنان بگویند که باید یا نباید صاحب فرزند شوند ، یا اینکه روحانیون چگونه باید لباس بپوشند و یا  روده یک پرنده را چگونه باید تمیز کرد. وقتی که مردم از اطاعت این خدایان خود داری می کنند یا اینکه به روحانیون غذا و لباس نمی دهند ، دچار آفت یا قحطی می شوند. گاهی این خدایان به مردم دیار دیگر فرمان می دهند تا آن مردم بی ایمان را به بردگی بکشانند و زنان و فرزندان آنان را به فروش برسانند. او با کشتن اولین فرزند این مردمان انتقام خود را از آنان می گیرد. وظیفه روحانیون این است که نه تنها این بلایا را پیش بینی کنند، لکه به مردم یاد آور شوند که به تقاضای آنها این بلایا بر سر مردم فرود آمده است.

خدای هر ملتی با ملت دیگر تفاوت دارد. بزرگترین و قویترین قوم ، خدای بزرگتر و قویتری دارد. در صورتیکه قوم ضعیف باید خود را به  پائین ترین طبقه بهشت راضی نگه دارد. همه این خدایان به بندگان خویش نوید خوشبختی در این دنیا و آن دنیا  می دهند و ناباوران و کسانی را  که وجود آنها را انکار می کنند یا اینکه به خدایی برتر از آنان اعتقاد دارند تهدید به عذابی جاویدان در دنیایی دیگر می کنند. اما انکار خدایان به طور کلی جرمی بالاتر از همه جرمهاست.اگر دستت را به خون انسانها آغشته کنی یا اینکه شهرت یک بی گناه را لکه دار کنی، اگر گلوی کودکی را در آغوش مادرش بفشاری ، گمراه کنی ، ویران کنی و معشوق زیبای خود را که به تو اعتماد کرده تنها بگذاری ، برای همه اینها بخشوده خواهی شد،  اما اگر وجود او را انکار کنی ، چهره مهربان این خدا برافروخته خواهد شد و تا ابد از تو متنفر خواهد بود. درهای طلایی بهشت به روی تو بسته خواهد شد، داغ بدنامی بر پیشانیت خواهد خورد و تا ابد در جهنم سرگردان خواهی بود.

زن ستیزی در قرآن

پیشگفتار:

دنیای اطرافمان دنیای عجیبی است؛ یک دنیایی که می توان آن را وحشتناک خواند و نمایش هایش را یک تراژدی.

همه موجودات در حال نزاعند. آنکه قویتر باشد، موجود ضعیف تر را برای بقای خود از بین می برد. دنیا خیلی عجیب و غریب است؛ آنقدر که انسان ها از بدو تولد- گرچه هیچ ادراکی از دنیای پیرامون خود ندارند- گریه و زاری سر می دهند؛ و این قانون طبیعت است، قانونی که حاکم است و انسانی که در آغاز تولدش نگرید، آنقدر میزنند تا بالاخره گریه کند.

انسان ها به وجود آمدند. یکی یکی آمدند آنگونه که موجودات دیگر به وجود آمده بودند. اما طبیعت زحمت زیادی کشید تا انسان ها را به وجود آورد. زیرا انسان ، با موجودات دیگر تفاوت زیادی داشت. او می توانست دنیای پیرامون خود را آن گونه که می خواست، تصور کند. به همین علت ، انسان از همان ابتدا از واقعیت گریزان شد. حاضر به قبول توحش اطرافش نشد و یک دنیای آرمانی برای خود ساخت و در آن دنیا شروع به زندگی کرد. انسان از آن لحاظ که ادراک می کرد، تحمل دنیای اطرافش را نداشت و به همین دلیل از همان ابتدا شروع به خیالپردازی کردو برای خود افسانه ساخت. افسانه هایی که برایش خوشایند بودند. اما از واقعیت نمی توانست بگریزد. به هر حال او در یک دنیای واقعی زندگی می کرد؛ در تصوراتش، در هنگام سیر طبیعی خود چیزهای کوچک را درک کرده بود.در این میان گاه به پدیده هایی برخورد می کرد که تا آن روز مثلش را ندیده بود؛ پدیده هایی که برایش غریب و نا مأنوس بودند. پیش خود می اندیشید، اما نمی توانست آن را هضم کند. چون هرچه فکر می کرد، نمی توانست آن را بشناسد. پس فکر کرد ، حتماً چیزی است که طبیعی نیست؛ پس به پایش به سجده افتاد و در مقابلش خضوع کرد. زیرا فکر نمی کرد که آن هم جزئی از طبیعت است.

انسان متکامل شد، فکر او نیز تکامل پیدا کرد. او بیمار می شد ، اما بعد بهبود می یافت. شب و روز از پی هم روان بودند. همه چیز عجیب و غریب بود. فکر متکامل او به کار افتاد؛ نکند اینها علتی دارد! حتماً علتی دارد.این همه پدیده؟! او در ذهنش قادر به درک طبیعت نبود، اما همین قدر می دانست که اینها علتی دارند. به همین دلیل باز به دنیای خیالات و توهمات خود پناه برد؛ شاید در آنجا بتواند آرامش را برای خود به ارمغان بیاورد. ذهن انسان قادر به خلق بود، پس می توانست برای این پدیده های خارجی نیز علتی خلق کند.اما یافتن علت کار سختی بود. اما همچنان به پای پدیده ها به سجده می افتاد.

انسان روز به روز متکامل تر شد و بیشتر فکر کرد. او حالا به چیزهایی فراتر فکر می کرد. او فکر کرد:«همه چیزها از جایی می آیند ، من هم از جایی می آیم ، اما از کجا؟ اصلاً اولین بار این پدیده های طبیعی توسط چه کسی ساخته شده اند؟» باز هم قادر نبود از دل طبیعت ، راز طبیعت را بیابد. او می اندیشید:«آنچه من می سازم ، ساخته دست من هستند و بالاخره کسی- که من باشم- آن را ساخته است؛ پس این عالم را هم باید کسی ساخته باشد.» او قادر به تفکیک پدیده های مصنوعی از پدیده های طبیعی نبود. ذهن خلاق خود را به کار انداخت. او می توانست بیافریند. او می توانست کسی را که همه چیز را آفریده بود، بیافریند. بله! انسان خالق خود را خلق کرد. اما کجا بود؟ چه شکلی بود؟ چه می توانست باشد؟ هر چه بود ، در طبیعت اطرافش نبود. اما آن پدیده ثقیل تر از آن بود که بتواند هضمش کند. در حال اندیشه بود که ناخودآگاه باز به کرنش افتاد. «اگر کسی باشد که ما فوق طبیعت باشد، چون من ضعیف تر هستم، پس حتماً در مقابل او باید به خاک بیفتم. اما به کدام طرف؟ » او احساس می کرد باید چیزی را بپرستد. او از سنگ ها و چوب ها ، مجسمه هایی با اشکال مختلف ساخت، که همه پدیده ها را به او نسبت دهد. او در مقابل سنگ ها و چوب ها به خاک افتاد. اما انسان همواره در حال تکامل بود و ذهنش هم کامل می شد. پس باید خالقش هم تکامل می یافت. حسی در او بود که باید چیزی را بپرستد. در مقابل چیزی که آن را بالاتر از طبیعت می بیند کرنش کند؛ چون انسان موجودی خیالپرداز و توهم گرا بود. او می توانست فکر کند و درک کند، اما نه آنقدر که همه پدیده ها را درک کرده و آنها را هم داخل طبیعت کند. به همین خاطر به آنها وجهه ماورائی می داد و در مقابلشان به کرنش می افتاد. از آنجایی که تصور خدا و پرستش برایشان عادی شده بود اما از ادراک آن عاجز بودند، همچنان به پرستیدن آنچه در طبیعت ساخته بودند ، یا آنچه در طبیعت برایشان عجیب می نمود – همچون ماه و خورشید و ستارگان- مشغول بودند. اما انسان همچنان کاملتر شد و فکرش نیز تکامل یافت. روزی انسانی به این فکر افتاد که: « آنچه در طبیعت است حتماً طبیعی است و نمی تواند خالق خود باشد.» او اندیشید که انسان های دیگر در اشتباهند. زیرا خدای آنها نباید از جنس طبیعت باشد و آنچه از جنس طبیعت نیست ، مسلماً قابل رؤیت نیست. خدای آنها باید آسمانی باشد نه زمینی. او خدای خود را در آسمان ها جای داد. او کسی بود که خدای نادیدنی را آفریده بود. در این میان انسان هایی نیز یافت می شدند که خود را قدرتمند تصور می کردند. به این ترتیب ضعیفان را به استثمار می کشیدند.زیرا آنها قوی بودند و اینها ضعیف. ظالمان می گفتند:« آن خدایی که شما تصور می کنید، ما هستیم ؛ چون ما قدرت هر کاری را داریم.» در این میان ضعفا باید چاره ای می اندیشیدند. همان طور اندیشیدند و افسانه ساختند. آنچه می خواستند بر سر ظالمان بیاید، در ذهن خود تصور کردند و افسانه آفریدند. آتشی که نظیر آن در طبیعت یافت نمی شد. ظالمان را باید به واسطه این آتش عذاب می دادند تا عقده هایشان خالی شود. اما آن آتش در اطرافشان نبود و اگر می بود آنها قدرت عذاب ظالمین را نداشتند. پس مخلوق خود را به آن سوی طبیعت فرستادند. باز هم اندیشیدند. آیا دنیا نمی توانست بهتر از این باشد؟ آنها یک دنیای ایده آل می خواستند. دنیایی که در آن بدی نباشد و هر آنچه می خواهند، در آن باشد. ذهن خود را به کار انداختند و آن را هم خلق کردند. اما چنین چیزی در اطرافشان نبود، زیرا چنین چیزی تنها در آرزوها و نهایتاً در تصوراتشان بود. پس این مخلوق را هم به آن سوی طبیعت فرستادند. از میان این اندیشمندان افرادی به پا خاستند و خود را نماینده آن خدای آسمانی معرفی کردند و به تبلیع او پرداختند. به ظالمان گفتند، آن سوی طبیعت آتشی هست که اگر به ظلم خود ادامه دهید، گرفتارش خواهید شد. و بدین صورت دین ابداع شد. پیامبران از میان خالقین به پا خاستند، با این تفاوت که دارای توهم قویتری بودند. آنها می توانستند خود را حقیقت مطلق بدانند. هرچه دیگران افسانه ساختند، آنها به آن افسانه ها عینیت بخشیدند و خود را به حقیقت پیوند دادند.

ظلم ظالمان همچنان ادامه داشت. ضعفاء نمی دانستند چگونه باید ظلم این ظالمین را از بین ببرند. نشستند و باز اندیشیدند، به این نتیجه رسیدند که شاید یک منجی بیاید و آنها را  از دست ظالمین برهاند. اما همچنان بت ها را پرستیدند.

ابراهیم آمد و دین توحیدی آورد. به مردم گفت: آنچه شما به عنوان خدا ستایش می کنید، تکه ای چوب و سنگ بیش نیستند. او فهمیده بود اگر خدایی را قرار است قبول کند، باید دارای اثری باشد. بتها را شکست و اثری در آنها ندید. به بت پرستان گفت چرا آنها از خود دفاع نمی کنند؟ چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ اگر این چوب و سنگ ها دارای خاصیت ماورائی هستند، می توانند مؤثر باشند.باید با شکستن آنها زمین به یکباره زیر و رو شود؛ یا حداقل من باید به حیوانی تبدیل شوم یا خاکستر گردم. پس آن خدایی که شما باید بپرستید اینها نیستند؛ بلکه او اولاً در تصور نمی آید، ثانیاً هرگز نابود نمی شود و ثالثاً یکی بیش نیست.

با شکسته شدن چوب ها و سنگ ها ، بت پرستان انتظار عذاب داشتند. انتظار وقوع اتفاقی ناگوار. حداقل انتظار داشتند زمین را نکبت فرا بگیرد. اما هر چه صبر کردند، اتفاقی نیفتاد. اما باز هم خدای نادیدنی و تصور نشدنی برایشان غیر قابل قبول بود. آنها قادر نبودند تفکرات و عقاید خود را عوض کنند.

ظالمین همانطور به ظلم خود ادامه دادند و ضعفا همچنان در انتظار یک ناجی به سر بردند.

موسی ظهور کرد. اما او با قوانینی مدون آمد. او ادعا کرد که از طرف خدی آسمان ها و زمین مأموریت دارد. او گفت که آسمانی است. ضعفا هم که از ظلم فرعون جان به لب شده بودند ، به دنبال او به راه افتادند و همچنان افسانه ساختند. بعد از مرگ موسی چیزی که به جا مانده بود قانون مدون او بود. گروهی از پیروان موسی که حالا به قدرت رسیده بودند ، از آسمانی بودن دین موسی استفاده کردند. آنها همه چیز را برای خود می پنداشتند و به خود حق می دادند که حاکم بر مردم باشند. زیرا تنها آنها بودند که علمای دین بودند؛ و چون همیشه دین باید حاکم باشد و باید توسط علمایش حکومت کند، پس آنها به خود حق میدادند که مردم را بیچاره کنند. حالا دیگر ظالمین ، علاوه بر آنهایی که بودند ، اکنون از متن دین برخاستند. آنکه قرار بود منجی انسان ها باشد،تربیت کننده استثمارگران شده بود. مردم باز افسرده شدند و با افسانه سازی به انتظار یک منجی دیگر نشستند. عیسی ظهور کرد با قوانین مدون دیگر. باز هم ضعفایی که از علمای یهود رنج کشیده بودند،به مسیح پیوستند. زیرا همیشه یاران پیامبران؛ پا برهنه ها و گرسنگان و ظلم دیده ها بودند. چون، آنها را ناجی خود از آسمان می پنداشتند. پیروان مسیح به قدرت رسیدند. اما بالاخره عیسی  هم از میان مردم رفت و مردم همچنان افسانه ساختند. پیروان عیسی نیز همچون پیروان موسی – که خود را بر حق می دانستند- حق حاکمیت بر مردم را از آن خود می دیدند. باز پیامبری رفته بود و یک قانون مدون از خود باقی گذاشته بود. دوباره باید صدها سال ، یک قانون بر انسان ها حکومت کند. قوانین دین تغییر نمی کرد ، اما اندیشه های انسان ها همچنان تکامل می یافت. همه آنهایی را که تکامل یافتند، به جرم تکامل زنده زنده سوزاندند:« شما نباید فراتر از آنچه از آسمان آمده است بروید، نباید بر خلاف آن حرفی بزنید.» مسیحیان که دیگر خسته شده بودند، این بار خود به فکر چاره افتادند:« قدری خودمان بیندیشیم و خود را نجات دهیم.» آنها از مسیر افسانه ها جدا شدند و یک دین زمینی تشکیل دادند. آنها کاتولیک را کنار زدند و پروتستان را جای آن نشاندند.

همیشه ظالمانی در روی زمین بوده اند و دین تنها به تعداد آنها افزوده است. یک عده ظالمین بودند که از قدرت خود استفاده می کردند و عده دیگر از این که ادعا می کردند آسمانیند. فرق این دو گروه این است که  گروه اول بر جسم ها حکومت می کنند، اما گروه دوم بر مغزها و افکار ؛ و پیامد چنین پدیده ای این است که تبعیت انسانها از گروه اول به خاطر ترس است ، اما از گروه دوم با جان و دل اطاعت می کنند.

اما در دیاری دیگر از زمین قبایلی بودند که همیشه با هم درگیر بودند. حتی قبیله ای در میان آنها بود

که دخترانشان را زنده به گور می کردند. زنان مانند کالا خرید و فروش می شدند. قبایلی پر از

خرافاتهای عجیبب و غریب ، از همان هایی که ذهن خلاق انسانها در توهمات خود می ساختند.

قبایلی که خود را برتر از قبایل دیگر می دانستند. به آنها زور می گفتند. اما آنچه در اینجا مهم بود، بت پرستی آنها بود. آنها هنوز سنگ و چوب می پرستیدند.

همیشه و همه جا ظالمانی در روی زمین بوده اند، شاید این بار هم انسانها در تفکر خود انتظار یک منجی را می کشیدند.

محمد ظهور کرد و یک سری قوانین مدون دیگر آورد. کتابی که می گفتند ناسخ تمامی کتب گذشته است. از آسمان آمده و هرگز تغییر نخواهد کرد. کتابی با دستوراتی که تمام احتیاجات دنیوی و اخروی انسانها در آن آمده است . کتابی که از اکنون تا قیام قیامت هرچه بخواهی می توانی در آن بیابی و بعد از آن هیچ چیزی نخواهد آمد که این کتاب را کامل تر سازد. اما پیامبر هم رفت و اهل بیت او هم- که قرار بود بعد از او حکومت را به دست بگیرند- دستشان از حکومت کوتاه ماند. و مردم ماندند و این یک کتاب، و معلوم نشد تا چه هنگام باید تنها قانون حکومتی باشد! انسانها ماندند و همچنان افسانه سرائیدند و خود بر آن پایبند شدند. باز هم نشستند و فکر کردند. این بار به این نتیجه رسیدند که باید گریه کنند و همچنان منتظر منجی باشند. پس نشستند و گریه کردند.

مقدمه:

حتی اگر بپذیریم در زمان پیدایش اولیه انسان، نظام «مادر سالاری» (البته نه به معنای مردسالاری امروزی) حاکم بوده است ، به هر حال زمانی آمد که مردها جایگاه حکومتی خود را در جامعه تعریف کرده و حاکمیت بر زنان را آغاز کردند. پیامبران هم بعد از آن مرحله پدیدار شدند؛ و از زمانی که پیامبران رسالت خود را آغاز کردند، از طیف زنان هیچ پیامبری دیده نشد و همین امر باعث شد که نبوت منحصراً به دست مردان باشد. (که البته بررسی این مطلب به عهده روان شناسی است.)

هیچ پیامبری نیامد که زنان را به عنوان یک جوهر مستقل به رسمیت بشناسد، چون جو حاکم بر جوامع همین امر بود و پیامبران به جز در مسائل کلامی در باقی مسائل تابع عرف بودند. به همین علت در هیچ دینی زنان وضعیت مطلوبی نداشتند.( بازگشت این مسأله به این است که ثابت کنیم گزاره های دینی در اکثر مسائل تابع عرف می باشد که مجال آن این جا نیست.)

بعد از ظهور اسلام ، زنان تلاش زیادی برای استقرار حکومت اسلامی در کشورها کردند. در بیعتهای مختلف با پیامبر بیعت کردند، در جنگ ها در پشت جبهه ها مشغول آب دادن به رزمندگان، رسیدگی به زخمی ها و غیره شدند.

اسلام قدری وضع زنان را تغییر داد. به آنها حق ارث داد. ( البته نصف جنس مذکر) . نصف حق دیه مرد به آنها تعلق گرفت. دیگر دختران را زنده به گور نمی کردند و… . اینها مسائلی است که مسلمانان به آنها استناد کرده و می گویند اسلام حقوق زن را به طور کامل استیفا کرده و به زنان به طور کامل بها داده است. اما نکته این جاست که : اولاً حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی تنها یک حرکت خودجوش بود، که با تبلیغات وسیع پیامبر آنها در این صحنه ها حضور یافتند، ثانیاً در آن برهه زمانی که پیامبر درگیر جنگ ها و غزوات بود ، عملاً نمی توانست زنان را از صحنه کنار کند زیرا در بسیاری موارد مادرها بودند که فرزندان خود را به شرکت در جنگ ها تشویق می کردند. و ثالثاً این که  استیفای حقوق زنان به این صورت در مورد یک هزاره و نیم قبل بسیار پسندیده بود، اما پس از گذشت این مدت آیا باز هم می تواند به همان میزان مفید باشد؟ به همین دلیل است که هر کجا حقی از زنی ضایع می شود ، و یا یک حقی را برای زنی مسلم می دانی و می خواهی آن را استیفا کنی ، در جواب می شنوی:« با اصول شرع مغایرت دارد».

اما علماء و روشنفکران در قبال احکام اسلام – به طور اعم- و احکام اسلام در مورد زنان – به طور اخص- سه موضع دارند:

دسته اول آن احکام را از طرف اسلام قبول کرده و آن را عین عدالت می دانند.

دسته دوم آن را قبول کرده اما ظلم تلقی می کنند.

دسته سوم- که مهم ترند- آن احکام را به دلیل این که ظلم می دانند و اسلام را دین عدالت و برابری؛ انتساب این احکام را به اسلام نفی می کنند. اهمیت این دسته به این دلیل است که احکامی را که مورد قبول علمای دیگر است ، و آنها ظلم می دانند، نسبتش را به اسلام ناروا دانسته و احکام دیگری را که به سلیقه شان خوشایند است به اسلام نسبت می دهند. این گروه در واقع دچار یک نوع دو گانگی شده اند.

اما بحث ما در اینجا همین است که بررسی کنیم و ببینیم نظر واقعی اسلام در مورد زنان چیست؟

برای فهم دیدگاه دین اسلام ، به روایات نمی توان تکیه کرد ؛ زیرا هر فرقه ای بنا به سلیقه خود یا روایتی ساخته است ،  یا از روایات منقوله ، با ادله خود یکی را قبول و دیگری را رد کرده است. اما آنچه مسلم است و از جمع بندی تمام روایات به دست می آید ، یک مضمون است و آن این که :

« زنان ، عقل و ایمانشان ناقص است، مشورت با آنان اشتباه بزرگ مردان است و آنهاسست عهد و غیر قابل اعتمادند.»

شاید بتوان از جمع بندی روایات شعر زیر را به دست آورد که منسوب به امیر مؤمنان است. گر چه به احتمال قریب به یقین انتساب آن به آن حضرت منتفی است، اما مضمون همان گفته هایی است که در روایات آمده است.

دع ذکرهن فما لهن وفاء      ریح الصبا و عهدهن سواء

یکسرن قلبک و لا  یجبرنه      و قلبهن  من  الوفاء  خلاء

یعنی: یاد زنان را رها کن که آنها وفا ندارند. عهد آنها با باد صبحگاهی مساوی است. آنها قلب تو را می شکنند، اما جبران آن دل شکسته را نمی کنند ، و قلوبشان از وفا تهی است.

البته می توان همین مقدار را نیز قبول نکرد، زیرا همان گونه که گفتم به هیچکدام از روایات نمی توان اعتماد کرد. بنابر این ما نیز تنها به آیات قرآن اکتفا می کنیم، زیرا تنها منبعی است که تقریباً تمامی فرق مسلمین آن را قبول دارند. البته در این بحث از آیاتی استفاده می کنیم که نص صریح بوده و مدلول آن کاملاً روشن است.

دیدگاه اسلام در مورد زنان را از دو منظر می توان بررسی کرد؛ یکی دیدگاه تکوینی و دیگری دیدگاه اخلاقی. دیدگاه تکوینی، در مورد ماهیت زنان و برخی احکام آنها بحث می کند و دیدگاه اخلاقی، توصیه های اسلام به مردان راجع به زنان به عنوان ترحم بر موجوداتی که به نحوی وجود دارند می باشد، که ما هر دو منظر و مغالطه های موجود را بررسی می کنیم.

فصل اول: مخاطب خطابات قرآنی

اگر نپذیریم تمام خطابات قرآن خطاب به مردان است ، باید قبول کنیم اکثریت قریب به اتفاق آنها خطاب به مردان است. این خطاب ها آن گونه که بسیاری قائلند، از باب تغلیب نیست، بلکه حقیقتاً خطاب به مردان است که بعضی ادله این مطلب را بیان می کنیم.

دلیل اول:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»[1]

در این آیه ضمیر «ربکم» و «خلقکم» به ناس بر می گردد و بیان می کند که پروردگارتان شما را از نفس واحده خلق کرده است. این، یک قسمت آیه است که مجزای از قسمت دیگر است و حکم زوج ناس را که از نفس واحده هستند ، در دنباله آن بیان می کند و میگوید: «خلق منها زوجها»، بدین ترتیب:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده» یک قسمت که مربوط به مردان است، و «خلق منها زوجها»، بخش دوم که مربوط به زنان است ، یعنی به همان صورتی که در عرف هم بیان می شود، – که فرض کنید شخصی خطاب به شخص دیگر می گوید:« فلانی! امشب تو و همسرت را به شام دعوت می کنم» بنابر این خطاب به همسر او نبوده، بلکه مستقیماً به شخص مورد نظر بوده است- اینجا نیز همان گونه است. یعنی می گوید«ای مردم شما و همسرانتان را از یک نفس خلق کردیم». پس خطاب «ای مردم» به مردان است. نظیر این آیه که وضوح بیشتری هم دارند و می توانند مکمل این آیه در این بحث باشند زیاد است.مانند:

«والله خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم جعلکم أزواجاً»[2]

«جعل لکم من انفسکم ازواجاً و من الانعام أزواجاً»[3]

«والله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[4]

و مهم تر از آنها که مشتمل بر خطاب نیز هست این آیه است:«یا أیها الذین امنوا إنّ من أزواجکم و أولادکم عدواً فاحذرهم»[5]

دلیل دوم:

آیاتی است که در سوره روم ، نشانه های خداوند را بیان می کند. اولین آیه این است:

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»[6]

در این آیه نیز خطاب «خلقکم» و «أنتم» به مردان است، به دلیل آیه بعدش که می گوید:«و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً» که در این جا حکم خلق ازواج بشر آیه قبل را بیان می کند. پس ازواج- که زن ها هستند- از بشر-که مردان هستند- جدا می باشند و خطاب این دو آیه به مردان است.

علامه طباطبایی در تفسیرش جمله ای دارد که مطلب را اثبات می کنند. می گوید:

« فانظر الی عجیب بیان الآیتین ، حیث وصف الانسان (و هو الرجل بقرینه المقابله) بالانتشار»[7]

یعنی: «بنگر طریقه عجیب بیان این دو آیه را که انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار متصف کرده است.» شاهد در این است که او هم خطاب به انسان ها را خطاب به مردان می داند. البته این مطلب با مطالبی که بعداً خواهد آمد روشن تر خواهد شد.

دلیل سوم:

این دلیل شامل دو آیه تقریباً شبیه به هم می باشد. یکی آیه (43) از سوره نساء و دیگری آیه (6) از سوره مائده می باشد. به دلیل شبیه بودن دو آیه ، تنها آیه اول را مورد بررسی قرار می دهیم.

«یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و أنتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون و لا جنباً إلا عابری سبیل حتی تغتسلوا و إن کنتم مرضی أو علی سفر أو جاء أحد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیمموا صعیداً طیباً فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم إنّ الله کان عفواً غفوراً»[8]

همان طور که ملاحظه می شود ، آیه با خطاب «یا ایها الذین آمنوا» شروع می شود و بعد احکامی را بیان می کند که مربط به نماز است و تذکر می دهد که در مواردی نماز خواندن جایز نیست ، مگر اینکه مانع رفع شود. از جمله موانع نماز «لمس زنان» است. حال اگر منظور از «یا ایها الذین آمنوا» مجموع مردان و زنان بودند، یا حکم «لمس نساء» در این جا بیان نمی گردید، و یا اینکه حکم در مورد زنان نیز تعمیم می یافت، زیرا اگر «لمس نساء» عمومیت داشته باشد، برای زنان هم مانعی برای نماز خواهد بود، که در این صورت حکم بی مفهوم می گردد.

دلیل چهارم:

«زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الأنعام و الحرث»[9]

همان گونه که بنین- مادامی که بنین اند- و طلا و نقره و اسب و چهارپایان و کشتزارها از دایره «ناس» خارجند، زنان نیز از دایره «ناس» خارجند. در مورد این آیه بعداً مفصل بحث خواهد شد.

فصل دوم: در كيفيت خلقت همسر آدم

در ادیان مختلف و در اذهان عامه و خاصه مردم تصورات مختلفی در مورد پیدایش جنس مؤنث وجود دارد. این مسأله را می توان از دو منظر مورد بررسی قرار داد. یکی از منظر علمی و دیگری از منظر دینی. اما در اینجا منظر دینی مورد بحث است. برای بررسی موضع دین در این باره باز از آیه زیر استفاده می کنیم.

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»

در این آیه یک «نفس واحده» داریم و دو مورد که از این نفس واحده نشأت گرفته اند.- این در صورتی است که «من» را نشویه فرض کنیم- یکی «خلقکم من نفس واحده» و دوم «خلق منها زوجها». در هر دو مورد معنی این است که هم شما «ای مردم» و هم زوج نفس واحده ، از نفس واحده نشأت گرفته اید. اما این دو نشأت گرفتن به یک طریقه نبوده است، بلکه «خلقکم من نفس واحده» با بیان بعد که می گوید«و بث منهما رجالا کثیراً و نساءً» روشن می گردد. زیرا می گوید «به واسطه نفس واحده و زوجش مردان و زنان زیادی در زمین گسترش یافتند.» یعنی گسترش یافتن «ناس» به واسطه زوجیت بوده است. اما نشأت گرفتن زوجه نفس واحده محل بحث است. از آنجا که هنوز زوجیتی برقرار نشده بود، پس همسر آدم باید مستقیماً از خود آدم نشأت گرفته باشد. اما چگونگی آن محل اختلاف است و مشهورترین آنها که در کتب آسمانی دیگر و روایات آمده این است که از دنده چپ آدم خلق شده است. اما مفسرین این نظریه را قبول ندارند. اما باز بیان نمی کنند که چگونه بوده است و تنها در بعضی مواقع اشاره می کنند که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شد.

علامه طباطبایی در اینجا بحثی را عنوان کرده و مطلب را به گونه ای توضیح می دهد. در مرحله اول می گوید «من» نشویه است، اما در مرحله بعد در بیان «خلق منها زوجها» می گوید : «منها» بیان می کند که زوجه نفس واحده از جنس نفس واحده خلق شده است. بنابر این آنچه از روایات بدست می آید که«حوا» از دنده چپ آدم خلق شده ، صحت ندارد. اما در این بیان تناقضی نیمه آشکار وجود دارد. زیرا اگر «من» نشویه باشد، باید «حوا» از خود آدم نشأت گرفته باشد و آن قول که می گوید: «حوا» از دنده چپ آدم خلق شده – یا حداقل مشابهش- صحیح باشد. و اگر منظور از «من» این باشد که «حوا» از جنس آدم آفریده شده است، آنگاه من نشویه نخواهد بود، بلکه بیانیه خواهد بود؛ و این قول که بگوییم «من» بیانیه است، صحیح تر است زیرا با آیات دیگری نظیر «و الله جعل لکم من انفسکم ازواجاً»[10] که حکم برای سایر انسانها ست نه آدم، سازگارتر است. بعد از این بیان ، این مطلب را به «خلقکم من نفس واحده» نیز سرایت می دهیم و در اینجا هم می گوییم «من» بیانیه است، زیرا با وجود «و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً» نشویه بودن این «من»نیز بی معنی خواهد بود،زیرا قبل از بیان خلقت سایر انسانها حکم را بیان می کند و چون خلقت سایر انسانها متوقف بر خلقت زوجه نفس واحده است نمی توان خلقتشان را قبل از بیان خلقت زوجه بیان کرد. پس نتیجه این شد که ما باید بپذیریم که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شده است. اما قائل شدن به این حکم – آنگونه که دیگران فرض کرده اند- تساوی زن و مرد در امر خلقت را نمی

رساند. زیرا اگر قرار نبود آدم خلق شود، زوجه اش هم به یقین خلق نمی شد. به دلیل اینکه خلق زوجه تأخر زمانی داشته و با هدفی غیر از هدف خلقت آدم صورت گرفته است به دلیل آیه «خلقکم من نفس

واحده ثم جعل منها زوجها»[11] که «ثم» برای بیان تراخی است. (طفیلی بودن زن و هدف خلقتش در بحث بعد خواهد آمد.)

فصل سوم: هدف خلقت زن

آنچه بین علمای دینی مشهور است ، این است که از دیدگاه قرآن بین زن و مرد مساوات برقرار است. یعنی از نظر قرآن زن و مرد- هم از لحاظ تکوینی و هم از لحاظ تشریعی- باهم برابرند. اما برای بیان صحت و سقم این مسأله از خود قرآن استفاده کرده و هدف خلقت زن از دیدگاه قرآن را بررسی می کنیم

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»

« و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها و جعل بینکم موده و رحمه»[12]

در آیه دوم سه موضع محل بحث وجود دارد؛ اول کلمه «لکم»و دوم عبارت «من انفسکم» و سوم عبارت «لتسکنوا الیها». موضع اول این که  همان طور که گفتیم و از خود آیه برداشت می شود ، ضمیر «لکم» خطاب به مردان است (به بیانی که گذشت و به قرینه آیه قبلش، آن گونه که در بحث اول بیان کردیم). اما آنچه مهم است ، «لام»ملکیتی است که بر ضمیر «کم» داخل شده است و مفید این مطلب است که أزواج برای شما خلق شده اند، نه اینکه از خود استقلال وجودی داشته باشند و نه برای خودشان ، آنگونه که شما به خاطر وجود خودتان خلق شده اید. این نوع ملکیت نظایر فراوانی دارد . از جمله:

«و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج»[13] که ضمیر «لکم» در صدد بیان ملکیت انعام برای انسانهاست.

«و الانعام خلقها لکم فیها دفء و منافع و منها تأکلون»[14] که باز بیان می کند که حیوانات را خلق کردیم ، که برای شما منافعی در بر دارد و می توانید از آنها تغذیه کنید.

این مطلب با بیان علامه روشن می شود. آنجا که می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما» که مدلول التزامی آن همان «برای استفاده شما» می باشد. بنابر این تا اینجا اثبات شد که أزواج برای مردان آفریده شده اند.

اماموضع دوم که عبارت «من انفسکم» می باشد در جای خود بیان شد و مطالبی نیز در مراحل بعد گفته خواهد شد.

موضع سوم عبارت «لتسکنوا الیها» است ، و منظور این است که «به واسطه آنها آرامش بگیرید.» پس اولین هدف خلقت زن عبارتست از «آرامش مردان».

علامه طباطبایی در ذیل این دو آیه چنین می گوید:« از عجایب این دو آیه این است که در یکی انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار در جهان و سعی در طلب معاش توصیف می کند که لازمه اش دست زدن به هر سختی و زور است تا آنجا که به پیکارهاو یغماگریها نیز می رسد و اگر انسان تنها این گونه باشد (و به این صفت متصف باشد) آن گاه انسانها به دو دسته تقسیم می شوند که یک گروه حمله می کنند و گروه دیگر فرار می کنند. اما[15] خداوند زن را آفرید و او را به چیزهایی مجهز نمود که به مردان آرامش بخشد و زنان ، مردان را به وسیله زیبایی، عشوه گری، دوستی و مهربانی جذب کنند.»[16] و در جایی دیگر می گوید: «صفت سختی و تندی، از امتیازات مرد است (که نبودش نقصان به حساب می آید) و هر مردی به وسیله آن از زن متمایز می شود و در جوامع انسانی این صفات مرد، فوائدی در دفاع و نگه داری و تحمل سختیها و پافشاری و استقامت در پیکار و انجام کارهای طاقت فرسا دارد. لیکن زنان نیز در مقابل آن به احساسات لطیف و رقیقی مجهز هستند که افراد جامعه در زندگانی خود از آن بی نیاز نیستند. … و تمام کار انسان با خشونت و سختی و غضب و دفع درست نمی شود اگر نرمی و رقت و شهوت و کششی نباشد.»[17] جناب علامه با این بیان ، سکونت و آرامش مردان به وسیله زنان را هدف خلقت زنان معرفی می کند.

در اينجا ملا صدرا بحثی را در کتاب خود عنوان می کند و می گوید: آنچه در  زمین خلق شده است برای انتفاع انسانها ست، به دلیل آیه «خلق لکم ما فی الارض جمیعا»[18]. در آنجا از آنچه روی زمین برای انتفاع انسانها خلق شده است بحث می کند تا به حیواناتی می رسد که قرار است مورد استفاده انسانها قرار گیرند، و بعد می گوید « بعضی حیوانات خلق شده اند تا انسانها با آنها ازدواج کنند»[19] برای اثبات ادعای خود متوسل به این آیه می شود:«و الله جعل لکم من انفسکم أزواجاً»[20] که عیناً شبیه آیه مورد بحث است اما با صراحت کمتر. او برای اثبات مطلب خود از عبارت «لکم» استفاده می کند که البته آیه مورد بحث ما صراحت بیشتری دارد و مطلب روشن تر است. البته حیوان بودن زنان از هیچ کجای این آیه و آیات دیگر استفاده نمی شود ، اما می توان این استفاده را کرد که زنان موجوداتی هستند که برای استفاده انسانها (مردان) خلق شده اند.

سبزواری برای تفسیر کلام ملاصدرا می گوید:« در این که ملاصدرا زنان را در زمره حیوانات داخل کرده است ، اشاره لطیفی است به این که زنان از آنجائیکه عقلشان ضعیف بوده و قدرت ادراک جزئیات را ندارند و رغبت به زینتهای دنیا دارند، تقریباً ملحق به حیوانات می شوند. … سیرت اغلب زنان چهارپا بودن است ، اما آنان را صورت انسان پوشانیده اند تا انسان ها (مردان) از آنها مشمئز نشده و به نکاح با آنها راغب شوند.»[21]البته باز هم سیرت حیوانی آنها ثابت نمی شود، اما این که آنها را صورت انسان پوشانیده اند تا انسانها از آنها مشمئز نشوند، از «من انفسکم» استننباط می گردد و می توان گفت دلیل این که زنان از جنس مردان آفریده شده اند به خاطر ترغیب مردان بوده است. عبارت «و جعل بینکم موده و رحمه» نیز مؤید همین مطلب است و منظور این است که بین زن و مرد مودت و رحمت قرار داده شده است تا مردان به زنان راغب شوند.

آیه دیگری که دلالت بر هدف اول خلقت زنان دارد این آیه است:

« هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن إلیها»[22]

دلالت این آیه بسیار واضح و روشن است که هدف خلقت زنان را از همان ابتدای خلقت برای آدم ، همین سکونت و آرامش آدم می داند.

تا اینجا هدف اول خلقت زنان را بیان کردیم، و حال به هدف دوم خلقت زن از دیدگاه قرآن می رسیم.

« و الله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[23]

« خداوند برای شما از جنس خودتان زوجهایی آفرید و به واسطه آن زوجها برایتان پسران و نوادگانی خلق کرد.»

«جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و من الأنعام أزواجاً یذرؤکم فیه»[24]

«خداوند از جنس خودتان برایتان زوج هایی آفرید و از حیوانات هم جفت هایی ، تا اینکه به واسطه جعل ازواج، شما را تکثیر کند.»

از این دو آیه چنین بر می آید که هدف دوم خلقت زنان تکثیر انسان ها و توالد و تناسل است. آیه اول همان طور که قبلاً گفتیم، بیان می کند که اولاً از جنس خود انسان ها زوجهایی آفریده شده ، و ثانیاً برای آنها به واسطه همین زوجها فرزندانی متولد شده اند، که در واقع ، زنان واسطه در ثبوت فرزندان برای انسان ها هستند. در آیه دوم «لام» علیت در «یذرؤکم فیه» محذوف است و در واقع بیان می کند که علت آفرینش زنان و علت جفت بودن حیوانات ، تکثیر است. (البته در آیه دوم جمله «و من الانعام ازواجا» عطف به «لکم» است نه به «من انفسکم» و «ازواج» اولی با «ازواج» دومی در معنا و مصداق متفاوت است زیرا منظور از «ازواج» اول قرینه ای برای انسانهاست، و منظور از «ازواج» دوم یک جفت است.)  علامه طباطبایی در این رابطه می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما از جنس شما قرینه ای قرار داد، بدان علت که هر یک از مرد و زن مجهز به یک نوع اندام تناسلی است که هر کدام با نزدیکی به دیگری کامل می شود و با مجموع هر دو جهاز تناسلی امر توالد و تناسل انجام می شود.»[25] در تفسیر نمونه نیز چنین آمده است:« این خود یکی از نشانه های بزرگ پروردگار و ربوبیت و ولایت اوست که برای انسانها همسرانی از جنس خودشان آفریده ، که از یک سو مایه آرامش روح و جان او هستند و از سوی دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او»[26] .

( در اینجا لازم می دانم متذکر شوم که در این جمله دقت شود مخصوصاً روی کلمه انسانها، تا کسی

نگوید اینها تفسیر به رأی است . چون همانگونه که در همین جمله می بینیم هم معنای انسان را مشخص کرده و هم هر دو هدف خلقت زن را متذکر می شود. بنابر این تمام اینها ، مطالبی است که از متن آیات استخراج می شود و ما چیزی غیر از نص قرآن نمی گوییم.

فصل چهارم: ارزش زنان

«الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم»[27]

ارزش زنان از دیدگاه قرآن تا حدی است که زیر دست مردان باشند و هیچ گاه نمی توانند مساوی مردان باشند چه رسد به این که بالاتر باشند. بدین معنا که مردان قیم زنان اند. علت آن هم اولاً برتری است که خداوند به مردان نسبت به زنان داده است و ثانیاً به خاطر اموالی است که مردان به زنان می پردازند. ( همچون نفقه و مهریه)

قوّام ، صیغه مبالغه از قائم و قیم است. اينکه مردان قيم زنانند و برتریهایی نسبت به زن دارند، در موارد قبل تقریباً روشن گشت. اما اینکه این برتری چیست ، در اینجا روشن نیست و در اینجا باید از مفسرین کمک بگیریم. علامه طباطبایی می گوید:« بهتر است فضل را که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است، همان فزونی و فضیلت طبعی روح تعقل مرد بر زن معنا کنیم ، نه زیادتی در تندی و سختی»[28]. این سخن در توجیه این صفات و این جمله اش است که می گوید«گرچه صفت تندی و سختی از امتیازات مرد بوده و عدمش نقص به حساب می آید.»[29] ایشان در جای دیگر می گوید:« مراد از «بما فضل الله بعضهم علی بعض» چیزی است که مردان طبعاً بیش از زنان دارند و آن هم زیادی عقل است. چون زندگانی زنان یک زندگانی احساسی- عاطفی است که بر رقت و لطافت بنا شده است. و مراد از «بما انفقوا» اموالی است که مردان در مهریه و نفقه به زنان می پردازند. البته این حکم- الرجال قوامون علی النساء- اختصاص به زوجین ندرد، بلکه حکم قیمومیت برای طایفه مردان بر طایفه زنان است.»[30] البته این حکم از آیه استنباط

نمی شود (که گفته خواهد شد). علامه در جایی دیگر می گوید:« یک انسان دقیق و تأمل گر از این مقدار می فهمد که واجب است زمام امور مملکت و افعال اجتماعی ، که نیاز دارد قوه تعقل آن را تدبیر کند و از حکومت عواطف و امیال انسانی اجتناب شود- مانند امر حکومت و قضاوت و جنگ- به دست کسی باشد که امتیاز زیادت عقل داشته و حکم عواطف در او ضعیف باشد ، و این امر هم در طایفه مردان است نه

زنان»[31] اگر چه این حکم علامه به صورت مستنبط العله است و این که زیادتی فضل مردان در زیادتی عقلشان است از آیه فهمیده نمی شود، اما آنچه مسلم است این است که از نظر قرآن مردان بر زنان فضیلت دارند و زنان باید فرمانبردار مردان باشند، و از این گفتار علامه چنین نتیجه گیری می شود که زنان همواره چه در خانواده و چه در جامعه باید زیر دست مردان و مطیع آنها باشند. (در رابطه با نظریات علامه، در بخش ضمیمه بحث خواهد شد.)

فصل پنجم: خشونت علیه زنان

خشونت علیه زنان به معنی هر گونه عمل خشونت باری است که مبتنی بر جنسیت بوده و لزوماً یا محتملاً می تواند به آسیب یا صدمه جسمانی، جنسی و روانی منجر گردد. همچنین تهدید به چنین اعمالی و محدود ساختن آزادی در حیات اجتماعی و یا حتی در قلمرو زندگی خصوصی ، خشونت محسوب می شود. خشونت علیه زنان، چه در جامعه و چه در خانواده، آن گونه که در حال حاضر مرز بندی و طبقه بندی شده است در سه طبقه اصلی جای می  گیرد: الف: خشونت جسمی ب: خشونت روانی ج: خشونت جنسی. تعریف و توضیح این سه مورد روشن است. اما می خواهیم ببینیم دیدگاه قرآن درباره این سه مورد چیست؟

دیدگاه قرآن را در دو آیه بررسی می کنیم.

آیه اول:

«نساءکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم»[32]

«حرث» هم به معنای مصدری زراعت است و هم به معنای خود مزرعه، که در اینجا مراد مزرعه است. «أنی» اسم شرط است که هم در زمان استعمال می شود و هم در مکان و مفید اطلاق و عدم حصر است. بدین لحاظ «أنی شئتم» ، یعنی در هر زمان و به هر صورتی که می خواهید. معنای این آیه این است که «زنان شما مزرعه شما هستند، پس هر گونه و در هر زمان که تمایل دارید، داخل مزرعه تان شوید.» که اطلاق این آیه تنها با آیه قبلش مقید می شود، آیه قبل می گوید:« فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن» به معنای اینکه « هنگامی که زنان در حال حیض هستند از آنها دوری کرده و با آنها مقاربت نکنید تا پاک شوند.» یعنی آیه «نساءکم حرث لکم » از لحاظ زمانی مقید شده است ، اما از لحاظ مکانی مطلق است. علامه طباطبایی هم با تصریح به این مطلب می گوید:«نسبت زنان به جامعه انسانی مانند نسبت مزرعه است به انسان. پس همان طور که انسان به مزرعه احتیاج دارد تا بذر خود را ابقاء کند و آنچه را که به واسطه آن تغذیه میکند از آن به دست آورد، همانگونه هم جامعه انسانی برای بقای نسل و دوام خود احتیاج به زنان دارد. چون که خداوند تکون انسان و صورت پذیری او را در رحم زن قرار داده است و به مردان هم بعضی مواد اصلیه را داده است که باید متمایل به زنان شوند و به این صورت یک همبستگی بین مرد و زن به وجود آورده است. حال که غرض تکوینی ، این است که وسیله بقاء را برای بقاء نوع به کار گیریم، معنایی ندارد که این عمل را مقید کنیم به زمان یا مکانی خاص»[33]

آیه دوم:

«واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فی المضاجع واضربوهن»[34]

این آیه مسأله «نشوز» زنان را بیان می کند. «نشوز» به معنای سرکشی و طغیان است. در این آیه خطاب به مردان می گوید:« اگر از نشوز زنان خود هراس دارید، در مرحله اول آنها را موعظه کنید و در مرحله دوم در بستر از آنان دوری کنید و در مرحله سوم آنها را بزنید.»

چون در این جا مسأله زدن زنان مطرح شده است ، مفسرین دست به توجیه آن زده اند. در تفسیر نمونه چنین آمده است :« اولاً : آیه ، مسأله تنبیه بدنی را در مورد افراد وظیفه نشناسی مجاز شمرده است که هیچ وسیله دیگری درباره آنان مفید واقع نشود؛ و اتفاقاً این موضوع تازه ای نیست که منحصر به اسلام باشد. در تمام دنیا هنگامی که طرق مسالمت آمیز برای وادار کردن افراد به انجام وظیفه مؤثر واقع نشود ، متوسل به خشونت می شوند. نه تنها از طریق ضرب ، بلکه گاهی در موارد خاصی به

مجازاتهای شدیدتر از آن نیز متوسل می شوند که تا سر حد اعدام پیش می رود.

ثانیاً : تنبیه بدنی در اینجا – همان طور که در کتب فقهی آمده است- باید ملایم و خفیف باشد، به طوری که نه موجب شکستگی و مجروح شدن گردد و نه باعث کبودی بدن.

ثالثاً : روانکاوان امروز معتقدند که جمعی از زنان دچار حالتی به نام «مازوشیسم» یا «خود آزاری» هستند که گاه که این حالت در آنها تشدید شد ، تنها راه آرامش آنها تنبیه مختصر بدنی است. بنابر این ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که تنبیه بدنی خفیف در مورد آنان جنبه آرام بخشی داشته و یک نوع درمان روانی است.»[35]

اما پاسخی که می توان در مورد این توجیهات داد:

در مورد اول، توجیه کنندگان ، جرم و جنایت اجتماعی را با یک مشکل خانوادگی خلط کرده اند. یک مشکل خانوادگی که اگر ریشه یابی شود، قطعاً بدون کتک حل خواهد شد. ضمن این که این بزرگان هیچکدام از کارهای جهانی را قبول ندارند و تنها این یکی را قبول کرده اند.

در مورد دوم، می گوییم تجویز همین تنبیه مختصر بدنی ، شکستن شخصیت و لطمه زدن به روحیه زنان است. البته این موضوع مختص زنان نیست؛ در مورد مردان هم اگر چنین چیزی تجویز می شد، نه تنها حیثیتشان لکه دار می شد، بلکه دنیا را متلاشی می کردند.

در مورد سوم چیزی نمی گوییم و تنها می نشینیم و می خندیم. (البته در گذرگاه علمی آن ، زیرا در گذرگاه سیاسی آن باید تا سر حد مرگ گریست.)

اما آنچه از این دو آیه نتیجه می گیریم این است که در آیه اول خشونت جنسی و در آیه دوم ، قسمت اول (یعنی : واهجروهن فی المضاجع) خشونت روانی و در قسمت سوم آن خشونت جسمی تجویز شده است. قسمت اول و سوم که واضح است و نیاز به توضیح ندارد. اما قسمت دوم به این علت است که طرد زنان به وسیله مردان یک شکنجه روانی است.

فصل ششم : تبعیض جنسی

همان طور که در بحث قبل گفتیم ، گاهی زنان طغیان و سرکشی می کنند که در این حالت به آنها «ناشزه» می گویند و حکم آنها بیان شد ، که در مرحله اول باید موعظه شوند ، در مرحله دوم طرد شوند و

در مرحله سوم کتک بخورند. اما آیا طغیان و سرکشی مختص زنان است ؟ و آیا مردان طغیان نمی کنند؟ از نظر قرآن جواب مثبت است. در این صورت زنان با آنها باید چه رفتاری داشته باشند؟ جواب قرآن این است:

«و إن إمرأه خافت من بعلها نشوزاً او إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصلح خیر»[36]

«اگر زنی از نشوز و طغیان شوهر خود هراس داشت، اشکالی ندارد که مصالحه کنند ( و زن از بعضی حقوق خود گذشت کند)[37] که البته مصالحه بهتر است.»

در این دو آیه نشوز ، دو نکته قابل توجه وجود دارد. یکی این که گفتیم خطابات قرآنی مربوط به مردان است که در این دو آیه مشاهده می گردد. یعنی در آیه مربوط به نشوز زنان ، خطاب مستقیماً به مردان است، اما در آیه دوم – که مربوط به نشوز مردان است- زنان به صورت غایب ذکر شده اند. از این دسته مطالب باز هم وجود دارد ،یعنی اگر حکمی به زنی داده شود، یا به صورت غایب است و یا مورد خطاب مذکور است، مانند «یا نساء النبی» . نکته دوم و مورد بحث این که در قرآن تبعیض فاحشی بین زن و مرد گذارده شده است. چون اگر زنان ناشزه شوند باید کتک بخورند ، اما اگر نشوز از طرف مرد باشد، باز هم زن باید کوتاه بیاید.

خاتمه:

آیاتی نیز هست که حق زنان را محفوظ شمرده است مانند این آیه که می گوید:

«ای کسانی که ایمان آورده اید بر شما حلال نیست که به زور زنها رابه ارث ببرید (عملی که قبل از اسلام مرسوم بوده است) و بر آنان سخت مگیرید که برخی از آنچه را به ایشان داده اید باز پس گیرید، مگر آنکه کار زشت انجام دهند. و با آنها خوش رفتاری نمائید و اگر از آنها بدتان می آید ، (ناراحت نباشید) شاید شما از چیزی بدتان بیاید و خدا در آن خیر کثیری قرار داده باشد. و اگر خواستید به جای زنی ، زنی دیگر بگیرید و به یکی از آنها مال بخشیده اید ، از او چیزی باز پس نگیرید ، آیا با تهمت و گناه آشکار می گیرید و …»[38]

این گونه آیات را آیات حقوق زنان می دانند ، اما اولاً در این آیات نیز هیچ گونه مساوات و برابری و استیفاء حقوق زنان مشاهده نمی شود.و ثانیاً اینها جنبه اخلاقی مسأله است و ثالثاً از باب ترحم است. همان ترحمی که برای امثال غلامان و کنیزان قائل می شدند. و رابعاً برای نقض احکام جاهلیت است و آنچه در آن زمان احقاق حقوق بوده است ، بعداز گذشت چند قرن، نه تنها دیگر احقاق حقوق نیست ، بلکه مصداق ظلم و خشونت است.

آیه دیگری که روی آن مانور می دهند این است:

«یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند الله أتقاکم»[39]

در این آیه می گویند ، اساس کرامت نزد خداوند تقوی است؛ اما باید دانست که:

اولاً: خطاب به مردان است به دلیل این که خطابات این سوره به مردان است. مؤید این ادعا، آیه یازدهم همین سوره است که می گوید:« یا أیها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسی أن یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی أن یکن خیراً منهن» که اولاً باز زنان را به صورت غایب ذکر کرده و ثانیاً حکمشان را جدا ذکر کرده است در حالی که اگر همه خطابات این سوره ، زن و مرد را شامل باشد، استثناء این آیه چه مفهومی می تواند داشته باشد؟!

ثانیاً: جمله «من ذکر و انثی» که در اینجا ذکر شده است «بیانیه» نیست بلکه «نشویه» است. زیرا منظورش این نیست که شما از جنس مذکر و مؤنث آفریده شده اید، بلکه منظور این است که «شما از یک مرد و زن آفریده شده اید» حال منظور، «آدم» و «حوا» باشند یا مرد و زن نوعی ، فرقی نمی کند.

ثالثاً : گر چه در ظاهر، آیه شمول دارد و تمامی اقشار را در برمی گیرد، اما به وسیله قرائنی ، دسته هایی از انسان ها از این قاعده (برابری) خارج می شوند؛ بدین معنا که این آیه تمام تبعیضها و تفاوت ها را – از قبیل رنگ، نژاد، قوم، قبیله، خون، طایفه و …- را بر داشته است ، اما بر اساس قرائنی مانند «إنما – المشرکون نجس»[40] که مشرکان شامل غیر مسلمانان می باشد، و «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه»[41] تفاوت دینی استثناء شده است . به همین طریق، به واسطه قرائنی که ذکر شد ، تبعیض جنسی نیز استثناء می گردد. بنابر این برابری دینی و برابری جنسی از کلیت این آیه خارج می گردند.

در پایان از هر خواننده ای که این مقاله را می خواند تقاضا دارم به این سؤال پاسخ دهد که:« به نظر شما اگر پیامبر زن می بود، اوضاع دنیا با الان چه تفاوتی داشت؟»

پایان

ابوالفضل خانی

4/6/1382


[1]  – نساء ، آیه 1

[2]  -فاطر، آیه 11

[3]  -شوری، آیه 11

[4]  -نحل، آیه 72

[5]  -تغابن، آیه 14

[6]  – روم، آیه 20

[7]  -تفسير الميزان  ج 4  ص 222

[8]  – نساء، آیه 43

[9]  – آل عمران، آیه 14

[10]  – نحل، آیه 72

[11]  – زمر، آیه 6

[12]  -روم، آیات 20 و 21

[13]  – زمر، ایه 6

[14]  – نحل، آیه 5

[15]  – اشاره به آیه دوم

[16]  – تفسیر المیزان ج 4 – صص 222 و 223

[17]  – تفسیر المیزان ج 4 –  ص 222

[18]  – بقره، آیه 29

[19]  – اسفار ج7 – ص 136

[20]  – نحل، آیه 72

[21]  – اسفار ج7 –  پاورقی صفحه 136

[22]  – اعراف، آیه 189

[23]  – نحل، آیه72

[24]  – شوری، آیه 11

[25]  – تفسیر المیزان ج 16 – ص 171

[26]  – تفسیر نمونه ج20 – ص 366

[27]  – نساء ، آیه 34

[28]  – تفسیر المیزان ج4 – ص 222

[29]  – همان

[30]  – همان، ص 351

[31]  – تفسیر المیزان ج 4- ص 354

[32]  – بقره ، آیه 223

[33]  – تفسیر المیزان ج2- صص 217 و 218

[34]  – نساء ، آیه 34

[35]  – تفسیر نمونه، ج 3- صص 373 و 374

[36]  – نساء ، آیه 128

[37] – برگرفته شده از تفسیر المیزان ج 5 ص 102  متن گفته علامه این است: «و السیاق یدل علی أن المراد بالصلح هو الصلح بِغَضِّ المرأه عن بعض حقوقها فی الزوجیه او جمیعها لجلب الانس و الالفه والموافقه و التحفظ عن وقوع المفارقه» یعنی «سیاق آیه دلالت بر این دارد که منظور از صلح  این است که زن برای ایجاد انس و الفت و توافق بین زوجین و جلوگیری از جدایی ، از بعض یا کل حقوق خود صرف نظر کند.»

[38]  – نساء ، آیه 19 و 20

[39]  – حجرات ، آیه 13

[40]  – توبه ، آیه 28

[41]  – ال عمران ، آیه 85

علت عدم دست کشیدن برخی از مسلمانان از عقایدشان

یکی از عللی که برخی از مسلمانان قبول واقعیت را نمینمایند و ترجیه میدهند در همان منجلاب فکری خود غوطه ور باشند حق پنداری است. آنها فکر میکنند که چیزی را که به آن اعتقاد دارند حقیقت ناب است و حقیقتی غیر از آن وجود ندارد و خود و عقیده شان را عین حق و حقیقت میدانند و چیزی را که خلاف باورشان باشد را باطل میدانند و میکوشند که تمام پدیده های علمی را با منطق اعتقادیشان توجیه کنند و آن را نیز به شرطی که در محدوده اسلام باشد را قبول نمایند و لا غیر که البته این نیز از موهبات اسلام ناب محمدی است که قدرت تفکر و تعقل و خرد گرایی را از آنان گرفته است و هر گونه شک و دگر اندیشی را گناهی نابخشودنی و مرتکبان به این کار را مرتد و مهدور الدم میداند و همین امر باعث شده است که مغذ اکثر مسلمانان در همان 1400 سال پیش به صورت منجمد نگه داشته شود که هیچ گرمایی را قادر به ذوب ان نیست.

حق پنداری البته مشکلی است که حتی گریبان غیر مسلمانان را نیز میگیرد و مصیبتی است بس بزرگ که باعث ارتجاع ، عقب ماندگی و درجازدن قربانینش میشود. این گونه از مسلمانان که بلای حق پنداری گرفتارند (که البته با تقریب خوب میتوان گفت همه آنان) اشکالاتی را که ما از قرآن برایشان مطرح میسازیم را شبهه ای بیش نمیدانند و میگویند که شما شبهاتتان را مطرح سازید تا ما آن را برایتان روشن سازیم یعنی در همان ابتدای امر اشکالات صریح و تناقضات واضح قران را شبه ای بیش نمیدانند که با توضیح آنان برای ما رفع شبهه میشود. دیگر علت را که من فکر میکم بیشتر باعث عدم قبول مسلمانان از دست کشیدن دین پوچ و بی مایه آنان میشود و آنان را بر سر عقیده واهیشان همچنان استوار نگه میدارد این است که وقتی آنها با دلایل و شواهد محکمی از طرف ما روبه رو میشوند و آیاتی از قران را میبینند که آشکارا نقض حقوق بشر است و توهین به زنان است و قتال است و کشتار است و قطع دست و پا است و …. دچار یک نوع بی هویتی و گم گشتگی و عدم تعلق میشوند و وقتی که میبینند عمری را برای چیز پوچ و دروغی سینه زده اند و حسین ، حسین گفته اند و زنجیر زده اند و علم چند صد کیلویی را بلند کرده اند و گریه کرده اند و روزه گرفته اند و….. به یکباره نا امید میشوند و خلائی را درون خود احساس میکنند که برای آنان ناباورانه است و اصلا نمیخواهند که باور کنند اینهایی را که عمری برایشان همانند علی مظهر عدالت و فاطمه زنی پاکدامن و اسوه زنان عالم و محمد پیامبر الله و جبرییل فرشته ای که از جانب الله یعنی خداوند راستین برای محمد آیاتی را نازل میکرده است و مریم باکره که توسط روح خداوند باردار شده است و خرعولات دیگر اسلامی دروغی و سرابی بیش نبوده است.

حال ببینیم چرا این افراد در مواجهه با دلایل مستحکمی که روبرویشان قرار میگیرد با این خلاء فکری و عدم تعلق روبرو میشوند.

علت نخست کم سوادی و کم دانشی آنان میباشد یعنی اینکه تمام وابستگیشان اعتقادات پوچ اسلامیشان است و چیز دیگری را غیر از آن ندارند و وقتی که ما با شمشیر دولب خرد به پیکار این کم خردان و پوچ اندیشان و جزم اندیشان میرویم خواب 1400 ساله اسلامیشان را آشفته میکنیم و آنها را بیدار میسازیم در حقیقت تمام هستی آنان را گرفته ایم که همانا اسلام است و چون دانش کمی دارند و چیزی را تا به حال خارج از فقه اسلامی ندیده اند و نشنیده اند و همه چیز را از اسلام میدانند (به یاد حرف آخوندی میافتم که میگفت: آمریکا سفینه هایش را از روی همین قرآن ما ساخته است) نمیتوانند به زودی خرد گرایی را جایگزین اعتقادات قبلیشان نمایند و گاها این امر جایگزینی برایشان غیر ممکن است و برای همین ترجیه میدهند به همان ریسمان پوسیده قرآن و اسلام چنگ بزنند تا اینکه هیچ نداشته باشند و دچار یک نوع سردرگمی و بی هویتی شوند. اگر ما بتوانیم جایگزینی را برای این دسته از مسلمانان پیدا کنیم البته جایگزینی که برایشان قابل هضم و ساده و در عین حال خرد گرایانه باشد تا حدودی میتوانیم این مسلمانان را از عقاید پوچشان دور سازیم.

نکته دیگری که باعث پا برجا بودن مسلمین بر سر عقایدشان میشود نو عی زرنگی و سیاست بازی است که آنها بدان متوسل میشوند که البته این نیز از کم خردی ایشان ناشی میشود. آنها وقتی که با دلایل محکم روبه رو میشوند دست به کار محافظه کارانه ای میزنند و به خود میگویند که: ?اگر ما عقیده آنا را قبول کنیم شاید 0.000000001% حرف مسلمانان راست باشد و ما دچار آتش دوذخ شویم و ضرر کنیم و اگر همینطور مسلمان بمانیم و مثل بچه آدم نمارمان را بخوانیم و روزه مان را بگیریم و کفر نگوییم اگر هم اسلام دروغ از آب در آمد و آنان راست گفته بودند ما ضرر نکرده ایم.?

این نفرت انگیز ترین طرز تفکری است که یک مسلمان میتواند داشته باشد. البته این افراد فکر میکنند اگر به اسلام مثل بچه آدم پابند باشند و کج نروند حتی اگر اسلام دروغ هم از آب در آید ضرر نمیکنند، بیخردان نمیدانند عمری را در نادانی زندگی کردن ضرری است بس جبران ناپذیر و بزرگ.

من تمام مسلمانانی را که عقیده شان را با استناد به قرآن و نهج البلاغه به چالش کشیده ام در ابتدای امر قبول نمیکردند که این اراجیف و خزعولاتی را که من بر زبان می آورم آیات قرآن و نهج البلاغه باشد و وقتی که قرآن کلام الله در پیش رویشان قرار میگرفت ، به هته پته اسلامی می افتادند و در نزد خود دست به دامان یکی از تدابیر بالا میشدند تا بتوانند اسلام را نزد خود توجیه کنند.

البته بایستی به آنان حق داد که شوک زیادی به یکباره به آنان وارد میشود و فکر میکنم که این شوک برای کمتر کسی قابل درک باشد. جایگزینی خرد گرایی به جای اسلام گرایی و تفکر خرد آگاهانه به جای تفکر شریعتمدار زمان میبرد و نباید انتظار گرفتن نتایج و تاثیرات کوتاه مدت از این امر را داشته باشیم زیرا این تاثیر خود را در نسلهای بعد نمایان میسازد.

البته مشکل اصلی که شناساندن دین به مردم میباشد به وسیله جمهوری اسلامی مرتفع شده است و جمهوری اسلامی در این راه بزرگترین خدمت را به ما نموده است و در اینجا جای دارد از دست اندرکاران حکومت الله بر روی زمین سپاسگزاری نمایم.

با تشکر از: امام خمینی ، امام خامنه ای ، امام رفسنجانی ، امام خزعلی ، امام امامی کاشانی ، امام یزدی و تمام نمایندگان الله بر روی زمین…

سهراب کاویان

گوشه ای از ظلم و ستمی که در سال 57 بر بهائيان رفت، م. ف

طبق گفته بهائیها در زمان شاه فقید مسلمانان و بهائیها بدون هیچگونه خصومتی در کنار هم زندگی می کردند. گاهی با هم رفت و آمد خانوادگی نیز داشتند. در شهرک سعدی شیراز چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که هر شب عده ای از اوباش در کوچه ها راه می افتادند و بر علیه بهائیها شعار می دادند.آسایش را از این هم میهنان ربوده بودند. گاهی بعضی از این اوباش ها به این اقلیت ها فحش ناموسی می دادند. صفات فهندژ یکی از بهائیانی بود که سالیان سال در نزدیکی مسلمانان زندگی می کرد. بسیاری از خویشاوندان وی مسلمان بودند. همه از حسن خلق و مردانگی و اخلاقش حرف می زدند. مردم مسلمان نه تنها از صفات، بلکه از هیچ بهائی دیگری در این شهرک بدی ندیده بودند. صفات یک نظامی بود که گهگاهی به شکار می رفت. خیلی به شکار علاقه داشت. به خاطر میل به شکار بود که همیشه در خانه اسلحه داشت.آنقدر در تیراندازی مهارت داشت که در بین مردم زبانزد شده بود. اما او هرگز آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده بود. در دفعات پیش هر بار که با این جمعیت الله اکبر گویان برخورد می کرد به محفل خودشان رجوع و با هم محفلیها مشورت می کرد .از آنها راه چاره می خواست. هر بار هم کیشانش می گفتند باید صبوری به خرج داد . این مسلمانان اوباش طبق رساله خمینی و امثال او معتقد بودند که این بهائیها نجس هستند و نباید در بین جامعه مسلمین زندگی کنند. یک شب وقتی خسته از شکار بر می گشت همان اوباشهای هر شبی را دید که الله اکبر گویان درپشت خانه او جمع شده بودند و بر علیه بهائیها شعار می دادند. او مرد بسیار صبوری بود. اما در آن شب کاسه صبر صفات لبریز شد. علی رغم خستگی تفنگ را بر دوش کشید و به پشت بام رفت. و اوباشهایی را که فحش بسیار زشت ناموسی به او داده بودند با شلیک گلوله از پای در آورد و سپس با شلیک یک گلوله به زندگی خود نیز خاتمه داد.اما مسلمانانی که منتظر فرصت بودند از فردای آن روز به خانه بهائیها ریختند و اموال آنها را غارت کردند و سپس خانه های غارت شده را به آتش کشیدند. صفات برای دفاع از ناموس خود به طرف اوباش تیرانداری کرده بود اما همه بهائیها درشهر شیراز مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند. حتی کسانی که در گذشته بهائی بودند اما مسلمان شده بودند از این آزار و اذیتها در امان نماندند. همه مجبور به ترک خانه خود شدند. بهائیها نسبتاً دارای زندگی مرفهی بودند. اما پس از این ماجرا دربدری و فقر گریبانگیر اکثر آنان شد. یکی از این بهائیها خاطرات پر از رنج خود را برایم تعریف کرد. من از اینکه مسلمان زاده ام احساس شرمساری می کنم. دلم نمی خواهد در جامعه ای زندگی کنم که به غلط مرا مسلمان قلمداد کنند و برای ختم انعام مرا به خانه هایشان دعوت کنند و من نتوانم بگویم مسلمان نیستم .اینکه در اینجا خاطرات دوست بهائی خودم را تعریف می کنم به این معنی نیست که دین و آیین بهائیها برایم جالب است. زیرا به عقیده من تمامی کسانی که ادعای پیغمبری یا امامی کرده اند همه شیاد و شارلاتان بوده اند.از موسی گرفته تا عیسی و محمد و بهاءالله.

اما در اینجا به صورت خیلی مختصر خاطرات پر از رنج دوستم را برای شما تعریف می کنم. تا مسلمانها بدانند دین هیچگاه در هیچ کجای دنیا پیام آور دوستی نبوده و در طول تاریخ جنگهایی که برای تحمیل اعتقادات دینی صورت گرفته آسایش را از بشر سلب نموده است . برای به کرسی نشستن اعتقادات فرقی بین طرفداران خدایان گوناگون و جود نداشته است. اگر خوانندگان عزیز کتاب سینوهه پزشک مصری را خوانده باشند می دانند که پیروان آتون اولین خدای نادیده ، چقدر از پیروان آمون را کشتند. درباره کشتار یهودیان بنی قریظه و بنی نظیر در صدر اسلام هم می توانید در سایتهایی نظیر گلشن و http://www.faithfreedom.org مطالب زیادی پیدا کنید. جنگهای صلیبی نیز گواه دیگری است که حتی مسیحیت به ظاهر صلح جو نیز از کشته ها پشته ها ساخته است.

به دلایل امنیتی هرگز نام حقیقی دوستم را بیان نمی کنم.همه نامها در این خاطره عوض شده اند.
لیلا یکی از درد کشیدگان با بغض و آه از روزهای سخت زندگیش برایم حرف زد. لیلا می گفت در شب حادثه برادرم در خانه نبود. قسم می خورد که هیچ کدام از بهائیها خبر نداشتند که در آن شب صفات قصد تیر اندازی به شعاردهنده ها را دارد. اما بی جهت هر بهائی را که می دانستند در خانه اسلحه دارد به بهانه اینکه با صفات همکاری کرده مورد ضرب و شتم قرار دادند. لیلا می گفت وقتی فرشید به خانه آمد آنقدر کتک خورده بود که تمام پیکر نحیفش زخمی بود و مرتب خون استفراغ می کرد. با صدایی که انگار از ته چاه بالا می آمد گفت زود باشید خانه را تخلیه کنید که مسلمانان در حال ریختن به خانه بهائیها هستند و به قصد کشت هر بهائی را که ببینند می زنند.همه ما سوار یک تاکسی بار شدیم و یک پتو روی سرمان کشیدیم تا کسی نتواند ما را شناسایی کند.در آن موقع شب نمی دانستیم به کجا برویم. گفتیم اگر به خانه خاله که مسلمان است برویم شاید کسی نتواند ما را پیدا کند. اما باور نمی کنید خاله ام ساعت 12 شب که شد گفت من می ترسم بفهمند شما در خانه من زندگی می کنید و بیایند اینجا و خانه مرا هم آتش بزنند. لطفاً از اینجا بروید. خاله ی مسلمان من در آن موقع شب ما را از خانه خود بیرون کرد.در شب سرد زمستان آن هم آن موقع شب نمی دانستیم به کجا برویم. نمی دانستیم به چه جرمی باید این مصیبتها را تحمل کنیم. سرگردان در خیابان می گشتیم تا اینکه به چهار راه باغ تخت رسیدیم. یکی از برادرهایم گفت دوستی در این حوالی دارد که ممکن است به دادمان برسد. در آن موقع شب خسته و نالان با نا امیدی در خانه دوست برادرم را کوفتیم. او با گرمی ما را پذیرفت و دو ماه از ما پذیرایی کرد. تا اینکه خودمان برای اینکه باری به دوش دوست برادرم نباشیم تصمیم گرفتیم از آنجا برویم.لیلا در ادامه صحبتهایش گفت: ما که همیشه در ناز و نعمت بزرگ شده بودیم پس از آنکه از خانه دوست برادرم خارج شدیم به یک .. . رفتیم و همانند مستخدمین برای دیگران کار کردیم تا بتوانیم نان بخور و نمیری برای خود تهیه کنیم.حالا دیگر انقلاب پیروز شده و آبها از آسیاب افتاده بود. ما دوباره به شهرک سعدی برگشتیم. اما ای کاش برنگشته بودیم. زنان مسلمان در صف نانوایی مادرم را کتک می زدند.نه مدرسه می توانستیم برویم و نه در محل آسایش داشتیم. آنقدر بدبختی کشیدیم که وقتی پدر می خواست مسلمان شود هیچ کدام از ما با او همراه نشدیم و او به تنهایی مسلمان شد. البته بگویم پدرم بی سواد است و هیچ چیز از اسلام نمی داند. لیلا می گفت من هم همانند تو پیرو هیچ دینی نیستم اما ترجیح می دهم بگویم یک بهائی زاده هستم تا یک مسلمانزاده. لیلا خواهر شاعره ای دارد که در یک کتاب 350 صفحه ای خاطرات تلخ بهائیها را همراه با شعر به تصویر کشیده است و قصد دارد در خارج از ایران آن را چاپ کند.از جمله موضوعات خواندنی کتاب خواهر لیلا حضور وی در دادگاه سرهنگ عظمت الله فهندژ است که بیگناه توسط این رژیم لعنتی اعدام شد. سرهنگ عظمت الله نیز از بهائیهایی بود که همه برای او احترام خاصی قائل بودند.مرد بسیار شریفی بود که هیچ ارتباطی با ماجرای صفات نداشت . عده زیادی از کسانی که شب ماجرا در محل حادثه حضور داشتند گواهی دادند که هرگز سرهنگ عظمت الله را در شب حادثه در کنار صفات ندیده اند. اما این رژیم که با تمامی کسانی که در رژیم گذشته در ارتش خدمت می کردند سر دشمنی داشت علی رغم اینکه به او ثابت شد سرهنگ عظمت الله فهندژ بیگناه است، اما به جرم خدمت در ارتش شاه او را اعدام کرد. همسرش از داغ او روانی شد. لیلا می گفت پسر سرهنگ عظمت الله با گریه به برادرم می گفت شب قبل از اعدام، پدر با خیال آسوده می گفت : سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود . فردای آن روز خبر اعدام پدرم را به ما دادند. اما برای هیچ کدام از ما تفهیم نشد که جرم پدرم چه بوده است. ماجرای صفات باعث شد که هیچ بهائی در هیچ جای شیراز در امان نباشد. 4 سال پس از انقلاب تمامی مدارس شیراز بهائیها را فقط و فقط به جرم بهائی بودن از مدرسه اخراج کردند. سه ماه بعد به آنها اجازه داده شد که به مدرسه برگردند وتا مقطع دیپلم درس بخوانند. اما هنوزهم اجازه ندارند که به دانشگاه بروند.اگر کسی همانند خانم شیرین عبادی بخواهد رفتار مسلمانان را از اسلام جدا کند و ازقرآن آیه بیاورد که محمد در قرآن گفته دین شما برای شما و دین من برای من. یا اینکه آیه ای دیگر را مثال بزند که می گوید لا اکراه فی الدین، دربرابرش آیه های دیگری می توان مثال زد که به صراحت دستور کشتن اهل کتاب و مشرکان را داده است.در کتاب قرآن مسلمانان حتی از ازدواج یا دوستی با مشرکان نیز منع شده اند.آیه هایی نظیر آیه 221 سوره بقره،آیه 118 سوره آل عمران،آیه 89 سوره نساء،آیه 33 سوره المائده،آیه 51 سوره مائده، آیه 39 سوره انفال،آیه 5 سوره توبه،آیه 23 سوره توبه،آیه 28 و 29 سوره توبه،آیه 123 سوره توبه و…همه این آیه ها گواهی بر این مدعا هستند که اوباش هایی که توسط مرد غیوری نظیر صفات کشته شدند و نام شهید به خود گرفتند و خانواده آنها سالیان سال است از بنیاد شهید حقوق می گیرند از آیاتی نظیر آیات مذکور الهام گرفته بودند. به امید فرا رسیدن روزی که تمام انسانها با صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کنند و دین باعث دشمنی بین آنها نگردد.

م. ف از شیراز

منبع +

اسلام آمریکایی

نگاه  کنید چه کسی به جانی اسلام را آموزش میدهد

 فعالان اسلامی به پشتوانه  مالی عربستان سعودی حرف آخر را در ارتباط با شکل دروس مذهبی مدارس عمومی میزنند.

واشنگتن ? ورلد نت دیلی بر اساس یک گزارش تحقیقاتی خود فاش کرد که یک مشاور عالی در امر آموزش اسلام در مدارس عمومی آمریکا به تازگی در مدرسه ای که به پشتوانه مالی عربستان سعودی کنترل می شود؛ کار می کند.این بنیاد به صورت سر سختانه در حال انتشار و توسعه رگه ضد غربی اسلام است. این مشاور که سوزان .ال . داگلاس نام دارد؛ از مدارس پاکستان تمجید کرد و آنها را سمبول پر افتخار آموزش خواند. این در حالی است که آمریکا پاکستان را آتش بیار معرکه طالبان و القاعده می داند.داگلاس که از او به عنوان محقق و تاریخدان یاد می شود؛ کتابهای خطی و دست نویس تاریخ دنیا را که در سرتاسر کشور توسط بچه های راهنمایی و دبیرستانی استفاده می شود؛ ویرایش می کند.او همچنین مشاور هیئت آموزشی دولت برای استانداردهای برنامه درسی در ارتباط با مذاهب دنیا می باشد و به معلمان هزاران مدرسه عمومی در ارتباط با روشهای  آموزش اسلامی کمک می کند.

ورلد نت دیلی به نقل از منابع آگاه گزارش می دهد که داگلاس تا پارسال در اسکندریه در یکی از آکادمیهای عربستان سعودی علوم اجتماعی درس می داد.این آکادمی در کتابهای آموزشی خود وهابیت را آموزش می دهد . شایان ذکر است که وهابیون ، مسیحیان و یهودیان را کافر خوانده و آنها را دشمن اسلام می دانند. یک سخنگو تأیید کرد که همسر داگلاس هنوز در مدرسه مسئول آموزش دوره های 12-2 می باشد.این ذوج هر دو مسئول آموزش مسلمانان هستند.

علی الاحمد مدیر اجرایی انجمن مستقر در واشنگتن گفت: این مدرسه زیر حمایت کاردار عربستان سعودی قرار دارد و بنابراین مدیران مدرسه توسط دولت سعودی منسوب می شوند و معلمان نیز حقوق خود را از دولت عربستان می گیرند.

او اظهار می کند که بیشتر کتابهای درسی که او مرور کرده شامل بخشهایی هستند که باعث ایجاد نفرت نسبت به غیر مسلمانان می شود. برای مثال در یکی از کتابهای دوره یازده آنها متنی است که می گوید: یکی از علائم روز قیامت این است که مسلمانان با یهودیان می جنگند و آنها را می کشند.در این زمان درختان به صدا در می آیند و می گویند ای مسلمان،  ای بنده خدا در اینجا یک یهودی در پشت من پنهان شده است بیا و او را بکش.

الاحمد که یک شیعه است اما در قسمت سنی مذهب عربستان سعودی زندگی می کند می گوید: برنامه مذهبی مدارس توسط شیخ صالح الفوازن که یک عضو ارشد شورای مذهبی عربستان سعودی است ، نوشته شده است.الفوازن شخصی است که مشوق جنگ بر علیه غیر مسلمانان بوده است.الفورازن نویسنده کتابهای درسی است که در مدارس عربستان تدریس می شود.

گزارشی که سال گذشته توسط کمسیون آزادی مذاهب آمریکا منتشر شد حاکی از آن است که وزارت آموزش و پرورش عربستان سعودی در کتابهای درسی که به چاپ می رساند ، اسلام را تنها دین برحق معرفی کرده و دیگر ادیان را فاقد اعتبار و گمراه کننده می خواند.

در این کتابها ، یهودیان و مسیحیان کافر و دشمن اسلام خوانده شده و اعلام شده که مسلمانان هرگز نباید با آنها دوست شوند.این گزارش همچنان حاکی است که در کتاب دوره هشتم  یهودیان و مسیحیان میمون و خوک خطاب شده اند. علاوه بر آن در کتابهایی که توسط عربستان سعودی تهیه شده  و در شمال آمریکا آموزش داده می شود، خشونت بر علیه غیر مسلمانان را تشویق می کنند.

منتقدان باور دارند که داگلاس که در حدود یک دهه در آکادمی عربستان سعودی تدریس می کرده است، ناشران آمریکائی را متقاعد کرده است که از جنبه های خشونت بار اسلام گذر کنند تا اسلام برای بچه های غیر مسلمان جذاب تر جلوه کند. واحد های درسی که توسط ورلد نت دیلی مرور شده اند همگی وجهه تابان و غیر انتقادی این مذهب را نشان داده اند.

تارنمای CIE از داگلاس در فهرست کارمندان خود نام برده است و از او به عنوان مدیر تحقیقات و نویسنده یاد کرده است.

CIE   یک گروه فعال مستقر در لس انجلس می باشد که توسط شابیر منصوری اداره می شود.

شابیر منصوری در رسانه های محلی ابراز داشته است که او بانی یک انقلاب بدون خونریزی برای جنگیدن با تعصبات ضد مسلمانی و همینطور توسعه دهنده یک دید مثبت از اسلام در مدارس آمریکاست. وی ادعا می کند که اسلام پیش از آنکه آمریکا کشف شود در آنجا وجود داشته است.

Houghton Mifflin، McGraw HillوPrentice Hall سه ناشر اصلی کتابهای تاریخی دنیا در آمریکا هستند. این سه ناشر به داگلاس  و منصوری اجازه داده اند که کتابهای خود را مورد بازبینی قرار دهند.در گذشته کتابهای درسی تعداد صفحات کمی  را درباره اسلام به خود اختصاص داده بودند. اما از سال 1990  به همت CIE  و هیئت آموزشی دولت،  واحدهای آموزشی که به اسلام اختصاص دارد ، افزایش یافته است. برای نمونه واحد درسی » از میان قرون» 30 صفحه را به اسلام اختصاص داده است که شامل نثر رنگی و گرافیک می باشد.اما منتقدان می گویند آنچه در حال حاضر از اسلام ارائه می شود نسخه تطهیر شده اسلام است. برای مثال در متن کتابها معنی ملایم تری برای جهاد بکار برده شده است.در کتاب عبدالله یوسف علی زیر فرنام » معانی قرآن مقدس » جهاد ، برپایی جنگ معنا شده است. اما در اینجا  مرگ در هنگام جنگ بر سر موضوع مورد اختلاف ، بزرگترین نوع جهاد معرفی شده است. جهاد به معنی جنگ مقدس در تعاریف کتاب » از میان قرون»  اصلاً وجود ندارد .

در میان واژه های اسلامی ، واژه جهاد واژه ای است که اغلب باعث بد فهمی می شود. در صفحه 64 این کتاب درسی، جهاد را مبارزه و مقاومت در برابر وسوسه و پیروزی بر شیطان معنی کرده اند. یکی از معلمان CIE  ترک سیگار را یکی از مثالهای جهاد نامیده است.ادوارد وایت مشاور حقوقی مرکز توماس مور می گوید این تعاریف تعاریفی فریبنده از واژه های اسلامی است.

حتی جان. ال. اپوزیتو که از طرف منتقدان یک نویسنده مدافع اسلام تلقی می شود؛ در معنی جهاد نوشته است که: «جهاد جنگی است که برای توسعه و دفاع از اسلام انجام می شود و در صورت لزوم در این جنگ از ادوات جنگی استفاده می شود.»

ادوارد وایت می گوید که Houghton Mifflin  چهره ای غیر واقعی از اسلام منتشر کرده است. او باور دارد که این مرکز نشر،   توسط CIE  که آشکارا دارای  تعصبات   اسلام خواهی است ؛  اداره می شود.

یک ناشرمقیم بستون این مطلب را انکار کرد و گفت این یک ادعای بی پایه است. اما در سال 1992 مدیر ویرایش و تحقیقات  اجتماعی مدارس به یک سایت اسلامی گفت که به CIE  اجازه داده است که از تاریخ مسیحیان انتقاد کرده و نقطه نظرات خود را در باره مفهومی که جنگهای مذهبی برای مسلمانان دارد ، اضافه کند.

در مقاله ای که در سایت soundvision  به چاپ رسیده بود؛ یک بازار یاب محصولات آموزشی مسلمانان خاطر نشان می کند که آبیگیل جانگریس ، ویرایشگر هاگتن میفیلین گفته است که ما در طول سالها روابط خوبی با CIE  داشته ایم و منتقدان CIE از دانش خوبی بهره مند هستند.

داگلاس خواهان گسترش عمیق تری از اسلام در کلاسها می باشد.

هاگتن میفیلین تنها ناشری است که زیر تأثیر CIE  قرار گرفته است. پرینینهال نیز با این گروه همکاری می کند و در کتابهای تاریخی که در سرتاسر کشور استفاده می شود به دانش  آموزان می آموزد که جهاد نزاعی درونی برای رسیدن به آرامش روحی می باشد.

CIE  در تهیه مواد کمک آموزشی نیز به معلمان کمک می کند. در این فعالیتهای کمک آموزشی در کلاس به دانش آموزان نقش یک مسلمان داده می شود.والدین می گویند مطالعه مسیحیت و دیگر ادیان در مقایسه با اسلام به کندی پیش می رود.در این برنامه های کمک آموزشی که توسط CIE

  تهیه شده است به دانش اموزان یاد می دهند که نماز  و قرآن بخوانند و از بعضی از کارها نظیر تماشای تلویزیون و خوردن شیرینی در طول روز به تقلید از ماه رمضان مسلمانان پرهیز کنند.

به گزارش ورلد نت دیلی سال گذشته یکی از معلمانی که از طرف CIE  مورد حمایت واقع شده بود به خاطر شکایت والدین، توسط مرکز حقوقی توماس مور  تحت پیگرد قانونی قرار گرفت .والدین شاکی بودند که این معلم از دانش آموزان خواسته است که به عنوان قسمتی از واحد درسی تاریخ دنیا دو هفته به دین اسلام در بیایند.اما قاضی این ناحیه فیلیس .ج .همیلتن که یکی از منصوبین کلینتون می باشد  شکایت را وارد ندانسته  وگفت واحدهای درسی مسلمانان طوری نیست که باعث پیشرفت اسلام بشود . وایت می گوید : داد خواستی ارائه داده است تا این پرونده را دوباره به جریان بیندازد.

وایت یاد آور می شود که در این مدلهای آموزشی که اسلام نام دارد فرهنگ و تاریخ اسلامی را شبیه سازی می کنند و معنای جهاد را طور دیگری جلوه می دهند و می گویند جهاد جنگی است بر علیه ظلم.

مطابق آنچه از صفحه 91 کپی یکی از این مدلها به دست ورلد نت دیلی رسیده است،  پس از اینکه CIE از تفاسیر تاریخدانان غربی در مورد اسلام اعتراض کرده است، ناشر مقیم کالیفرنیا به او اجازه داده است که نسخه اصلی را مورد بازبینی قرار دهد. وایت ادعا می کند که CIE  در بازبینی کتابها دست دارد. در همان صفحه عنوان شده است که ناشر از پیشنهادات یوسف سالم بهره می گیرد. یوسف سالم از هم پیوندان مرکز آموزش و اطلاع رسانی اسلام در سن هوزه کالیفرنیا می باشد. او در گذشته مقیم عربستان بوده است و گروههای تروریستی نظیر حزب الله را تمجید می کند و اسرائیل را تروریست می خواند.

آموزشهای داگلاس و همسرش الگوی  برنامه درسی مدارس اسلامی عربستان سعودی است . برای مثال در واحد درسی اسلامی که برای دانش آموزان دوره هفتم ارائه می شود ، به رو خوانی قرآن تأکید می شود.مطابق آنچه در سایت آکادمی آمده است، دانش آموزان کلاس هشتم درباره زیارت و روزه گیری می خوانند . آیاتی از قرآن که درباره مجازات غیر مسلمانان و مردم بی ایمان است نیز به آنها آموزش داده می شود.

در سال 1998 دولت استانداردهای خود در مورد واحد های اسلامی را مورد بازبینی قرار داد تا مطالب بیشتری در باره قرآن ، محمد و مسلمانان به واحدهای درسی بیفزاید.

منصوری سفرهای زیادی را به ساکرومنتو کرد تا لایحه ای برای ایجاد تغییرات برنامه درسی به تصویب برساند.اداره آموزش و پرورش از CIE  دعوت کرد تا پیش نویس برنامه های درسی را مورد بازبینی قرار دهد . بسیاری از مادران کالیفرنیا می گویند : دولت به مسلمانان اجازه داده است تا کودکان آنها را برای پذیرفتن اسلام شستشوی مغزی بدهند و در همین حال مسیحیت در حال به حاشیه رانده شدن است.

بر خلاف دانش آموزان دوره هفتم که اسلام به آنها معرفی می شود؛ مسیحیت هیچ نقشی برای دانش آموزان دوره های پائین تر ندارد.. از دانش آموزان نمی خواهند که دعاهای مسیحیت را بخوانند یا اینکه کتب مقدس را از بر کنند.

 اما والدین معتقدند نه  سورهای قرآنی که در اینجا به کودکان آموزش می دهند و نه الگوهای نقش آفرینی اسلامی، هیچ کدام از جهاد ضد مسیحیت قدیم یا جدید نظیر آنچه تروریست های اسلامی نظیر بن لادن آن را هدایت می کنند؛ بحث نمی کنند. در حقیقت معلمان به دانش آموزان هشدار می دهند که چیز منفی درباره اسلام نگویند . آنها اسلام را ستایش می کنند و آن را دینی معرفی می کنند که ظرفیت تحمل و قبوال اعتقادات دیگران را دارد.

یکی از والدین به ورلد نت دیلی گفت : او نگران است که کالیفرنیا ناخواسته محصولی همانند جانی واکرلیند به دنیا عرضه کند. لیند کسی بود که به طالبان پیوست. او محصول مدارس عمومی کالیفرنیاست. جان واکر لیند ثمره کوششهای کالیفرنیاست. او همانند پسر من یک تأثیر پذیر بود.ما قبل از جلوگیری از توسعه اسلام در مدارس عمومی خود باید شاهد چند جان واکر دیگر باشیم؟

این خانم و منتقدانی نظیر او معتقدند که CIE   فقط علاقه مند به تصحیح حقایق یا اشتباهات تاریخی کتابهای  درسی نیست. آنها می گویند CIE  در مدارس عمومی مأمورانی  پنهانی برای توسعه اسلام دارد . آنها برای اینکه به این هدف برسند معتقدند که باید اسلام را برای غیر مسلمانان طوری جلوه دهند که کمتر تهدید کننده باشد، اما در اکتبر سال 2002 داگلاس در یکی از روزنامه ها ابراز داشت که باید در ابتدا دانش آموزان را به تغییر مذهب تشویق کرد و از آموزش مذهب و دین به دانش آموزان باید خود داری شود. او می گوید آموزشهای دینی هیچ تأثیری در توئسعه یا لکه دارشدن و بدنام شدن  ایده آلهای آن دین ندارد،  اما در همان حال او به معلمان هشدار می دهد که مذهبهای غیر غربی را عرضه نکنند؛ زیرا نا آشنایی دانش آموزان با آ ن مذاهب باعث  می شود که غیر منطقی بشوند. در همان مقاله او مدارس پاکستان را ستوده است . این در حالی است که آ مریکا در همان اوان واقعه یازده سپتامبر این مدارس را تقبیح کرد و از آنها به عنوان مکانهایی یاد کرد که باعث رشد و نمای افرادی نظیر بن لادن می شوند.

داگلاس معتقد است مدارس اسلامی، جایی که پسرها بی وقفه قرآن می خوانند، سمبول پر افتخار یاد گیری و آ موزش هستند که در نزد عوام با سمبول نادانی اشتباه گرفته شده اند.

مطابق مقاله ای که در سایت soundvision  قرار دارد، داگلاس و دیگر کارکنان CIE  به بیش از 8000 نفر از معلمان مدارش عمومی آمریکا آموزشهای اسلامی داده اند. این مرکز صدها کپی از راهنمای معلمان مدارس عمومی را فروخته است. CIE  علاوه بر کارکردن بر روی معلمها ، هم پیوند هایی  دارد که درمدارس و دانشگاهها درباره اسلام سخنرانی می کنند.

اسلام و مذهب آمریکائی

 داگلاس با یک گروه فعال مسلمان دیگر نیز هم پیوند است. او از سال 1994 تا 1998 ، 6 کتاب در مورد تحقیقات اجتماعی برای مؤسسه بین المللی اندیشه اسلامی نوشت. در سال 2002 دولت فدرال به این مؤسسه در شمال ویرجینیا به دلیل مشکوک بودن به عملیات تروریستی حمله ور شد.

منصوری ادعا می کند که اسلام یک دین امریکائیست و پیش از اینکه آمریکا کشف شود این دین در این کشور وجود داشته است و باحضور بردگان آفریقائی این دین به قاطعیت رسیده است.

در ژولای سال 2001 منصوری در محفل کنوانسیون  شمال آمریکا شرکت کرد و همراه با امام سراج وهاج و شیخ عبدالرحمان به ایراد سخنرانی پرداخت. وهاج کسی است که متهم به دسیسه بمب گزاری در مرکز تجارت جهانی در سال 1993 است و شیخ عبدالرحمان کسی است که همواره در گفتار خود یهودیان را بدنام می کند و آنها را تفاله بشریت  و از نوادگان خوک و میمون می خواند.

سال قبل از آن منصوری همراه با وهاج در یک مهمانی که توسط شورای ارتباطات آمریکائی اسلامی(CAIR) به میزبانی عربستان سعودی برگزار شده بود شرکت کرد و در این مهمانی از طرف شورا هدیه ای به مناسبت کمک به مسلمین در زدودن رفتارهای قالبی دریافت کرد. بعضی از صاحب منصبان CAIR  اخیراً به دلیل اتهامات تروریستی دستگیر شده اند.

با این وجود مسلمانان دست راستی مقیم واشنگتن شروع به ساخت کتابخانه هایی در سرتاسر امریکا کرده اند. در این کتابخانه ها کتابهای اسلامی برای آموزش آمریکائیها در زمینه جنبه صلح جویانه اسلام وجود دارد. یکی از کتابهایی که در لیست کتابهای توصیه شده قرار دارد کتاب «برتر از هزار و یک شب» نوشته سوزان ال داگلاس می باشد.

پارميس سعدی

 منبع +

محمد، زید و زینب

زینب زن زید ابن حارثه بود. زید را خدیجه در جوانی خرید و به محمد بخشید. محمد نیز او را آزاد کرد و مطابق رسم تازیان او را به فرزندی پذیرفت. فرزند خوانده  در سنن جاهلیت حکم فرزند را داشته و تمام احکام پدر فرزندی چون ارث و حرمت ازدواج با زن وی در مورد او جاری بوده است

 

 

اطرافیان محمد زید را  زید بن محمد می خواندند و زید علاوه بر عنوان پسر خواندگی یکی از یاران صدیق و فداکار محمد هم محسوب می شد.

 

 

 

زینب دختر عمه محمد بود و خود محمد او را برای زید خواستگاری کرد و چون زید بنده آزاد شده بود؛ زینب و برادرش عبدالله از قبول این خواستگاری اکراه داشتند. ولی پس از نزول آیه ۳۶ سوره احزاب دیگر نه زینب و نه برادر قادر به نافرمانی بودند.

 

 

 

سوره احزاب ؛ آیه۳۶

 

هیچ مرد و زن مومن را در کاری که الله و رسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست (که رای خلافی اظهار نمایند) و هر کس نافرمانی الله و رسول کند؛ دانسته به گمراهی سختی افتاده است ( پیغمبر زینب دختر عمه اش را  به زید غلام آزاد کرده خود ازدواج کرد و زینب گفت من از اشراف قریشم غلامی را  به شوهری نپذیرم؛ این آیه نازل شد و پذیرفت).

 

 

 

پس از این آیه زینب و عبدالله به درخواست محمد گردن نهادن و زینب را  برای زید عقد کردند. ولی پس از اندکی محمد که تا به آن روز زینب را ندیده بود؛ چمشش بر زینب می افتد و مهر زینب در دلش می نشیند. زینب از این مسئله آگاه شده که محمد از او خوشش میاید و از آن به بعد شروع به گلایه و شکایت کرده و زید را آگاه می سازد که از این ازدواج ناراضی است؛ چرا که خود را از خانواده رسول میدانست و زید بنده ای بیش نبود.

 

 

 

پس زید پیش محمد رفت و گفت که میخواهم از زنم جدا شوم. محمد از او پرسید که آیا اتفاقی افتاده است؟ زید جواب داد که نه؛ ولی او خود را برتر و شریفتر از من میداند و این امر مرا ناراحت کرده است.

 

 

 

سپس این آیه نازل شد:

 

سوره احزاب؛ آیه ۳۷

 

و چون تو به آنکس که الله ش نعمت اسلام و تواش نعمت آزادی (یعنی زید حارثه) به نصیحت گفتی برو زن خود را نگهدار و از الله بترس (وطلاقش مده) و آنچه در دل پنهان میداشتی (که زینب را بگیری و حرمت ازدواج با زن پسر خوانده را که در جاهلیت بود منسوخ کنی) الله آشکار ساخت و تو از مخالفت و سرزنش خلق ترسیدی و از الله سزاوارتر بود بترسی؛ پس ما هم چون زید از آن زن کام دل گرفت و طلاقش داد او را به نکاح تو درآوردیم تا بعد از این مومنان در نکاح زنان پسرخوانده خود که از آنها کامیاب شدند( و طلاق دادند) بر خودش حرج و گناهی نپندارند و فرمان الله به انجام رسید.

 

 

 

از قرار معلوم محمد از یک طرف به زید گفته است که برو زن خود را  نگه دار و طلاقش مده و از طرف دیگر این آیه را نازل کرده که هم گواه بر نصیحت خود بوده و هم گواه بر آنچه در دل پنهان میداشته؛ که الله این راز دل محمد را  آشکار میکند و میگوید: که تو (محمد) سزاوارتر بود که از الله بترسی تا از حرف مردم؛ پس الله به همین خاطر زینب را از زید طلاق گرفته و به عقد تو(محمد) درمی آورد تا از آن به بعد همه مومنان بتوانند با زنان پسر خوانده خویش ازدواج کنند.

 

خلاصه محمد طلاق آنها را جاری ساخت و خود زید را مامور کرد که برود و به زینب بگوید که الله او را به زنی به او یعنی محمد؛ داده است و خود را برای پذیرایی از محمد آماده کند.

 

 

 

همینطور که آیات بعدی پیداست فقط آیه ۳۷ برای ساکت کردن مردم کافی نبوده و الله؛ کارگزار امور کمر به پایین محمد؛ از تمامی کارهای دنیا دست کشیده و بار دیگر به یاری محمد؛ همدست عزیز خود شتافته.

 

 

 

سوره احزاب؛ آیه ۳۸

 

پیامبر را در حکمی که الله ( در نکاح زنان پسرخوانده) بر او مقرر فرموده گناهی نیست؛ سنت الهی در میان آنان که درگذشتند و هم اینست( که انبیا را توسعه در امر نکاح و تحلیل برخی محرمات است) و فرمان الله حکمی نافذ و حتمی خواهد بود.

 

 

 

پیغمبر را در این امر گناهی نیست؛  الله او را مجبور به این کار کرده است؛ و آن هم به دلیل این است که باید بین انبیا و مردم عادی در مورد همخوابگی( امر نکاح) فرقی وجود داشته باشد!!!!

 

 

 

معنی این جمله ؛ ? که انبیا را توسعه در امر نکاح و تحلیل برخی محرمات است?٬  اگر بیشتر توجه کنید؛ این است که انبیا اجازه دارن که با برخی محرمات ( کسانی که با او محرم هستند؛ از قبیا مادر٬‌دختر؛ خواهر؛ ….) هم همخوابگی کنند.

 

 

 

 

 

سوره احزاب؛ آیه ۳۹

 

این سنت الله است در حق آنانکه تبلیغ رسالت الله به خلق کنند و از الله میترسند و از هیچکس جز الله نمی ترسند و الله برای حساب و مراقبت کار خلق به تنهایی کفایت میکند.

 

 

 

سوره احزاب؛ آیه ۴۰

 

محمد پدر هیچیک از مردان شما (زید و عمرو) نیست ( پس زینب زن فرزند پیغمبر نبود و پس از طلاق او را تواند گرفت) لیکن او رسول الله و خاتم انبیاست. الله ….

 

 

 

سوره نسا؛ آیه ۲۳

 

حرام شد بر شما ازدواج با مادر و خواهر وعمه و خاله و دختر برادر و دختر خواهر و مادران رضاعی و خواهران رضاعی و مادرزن و دختران زن که در دامن شما تربیت شده اند؛ اگر با زن مباشرت کرده باسید پس اگر دخول با زن نکرده ولی طلاق دهید باکی نیست که با دخترش ازدواج کنید و نیز حرام شد زن فرزندان صلبی ولی نه زن پسر خوانده

 

نیز حرام شد جمع میان دو خواهر مگر آنکه بیش از نزول این حکم کرده اند که الله از آن درگذشت زیرا الله در حق بندگان بخشنده و مهربان است.

 

 

 

این آیه ها را هم الله برای دیگر مسلمانان فرستاد تا میان آنها و انبیا فرقی وجود داشته باشد!!!

 

 منبع +

 

 

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

 پیشگفتار:

هدف نوشته حاضر پرداختن به عمل کرد و جنايات نيروهاي اسلامي چه در قالب طالبان و چه در هيئت حاکمان کنوني که مقدرات جامعه را رقم ميزنند، نيست (چون مردم با گوشت و پوست شان اين نيرو ها و احزاب را در پراتيک اجتماعي و سياسي تجربه کرده اند) بلکه ميخواهد به مسايل اساسي ايکه اين عملکرد ها از آنها ناشي ميشوند ( ايدئولوژي اسلامي، که منبع الهام و رهنماي بالقوه تمامي جريانات اسلامي دوران ما است) بپردازد.

در ضمن به آن بخش از روشنفکران چپ و «دموکرات» که آگاهانه و يا نا آگاهانه تلاش دارند با تحليل هاي » مدبرانه » شان از وضعيت جاري، خاک در چشم توده هاي زحمتکش پاشيده و از افشاي کامل مذهب ( در اين مورد اسلام ) در کنار باور هاي ضد انساني و خرافي ديگر، بعنوان يکي از عوامل اصلي نيگون بختي و سياه روزي کنوني مردم، بويژه زنان، طفره رفته و با تفکيک اسلام به اسلام «بنياد گرا»، «مترقي» و»اسلام مردمي» از مبارزه بالفعل و باالقوه با جريانات مذهبي شانه خالي کنند.

و يا عدهٌ ديگر آنها ( که متأسفانه تعداد شان هم چندان کم نيست) با درک پوپوليستي و قدر گرايانه (چيزيکه سالها بدان عادت کرده اند و بخشي از باور هاي شان را ميسازد)، توجيهات شان را در اين مورد از اين تئوري دير آشنا استنتاج نموده اند که نميشود با توده هاي در افتاد و هرآنچه را که باور توده هاست (هر چند ارتجاعي و ضد انساني) بايد احترام کرد، در غير آن توده ها خواهند رنجيد، نشان دهد که اين نه سليقه هاي گروهي بلکه بنياد هاي فکري و ايدئولوژيک اسلام است که مصبب اصلي ستم، بي حقوقي و اجحاف، از جمله ستم جنسي بر زنان، است که بايد بطور سيستماتيک و پيگير مورد نقد و افشا گري قرار گيرد.

حالا مي پردازيم به اصل مطلب و ببينيم که قرآن، محمد و رهبران اسلامي در مورد زن چه گفته اند و آنگاه در اخير نگاهي اجمالي به نيرو هاي اسلاميست حاضر در صحنه سياسي افغانستان، نظريات و قوانين صادر شده از جانب آنها که ملهم از شريعت اسلامي است، مياندازيم.

قرآن که چهارده قرن قبل با تلاش براي تضمين حاکميت ثروتمندان شهري و زمينداران بزرگ بر قبايل صحرا نشين بعنوان مجموعه اي از قوانين تدوين شد و منبع الهام رهبران جزيرة العرب جهت وحدت و همسوئي قبايل قرار گرفت، امروز در عصر روبوت و انقلاب انفور ماتيک با مجموعه از تفاسير، احاديث و شيوه زندگي محمد و يارانش مبناي اداره امور قرار گرفته است.

با بررسي نزديک قرآن، احاديث و گفته هاي رهبران اسلامي، ميتوانيم ببينيم که ديدگاه هاي فورموله شده در قرآن و احاديث معتبر و همچنين علماي اسلامي قديم و جديد راجع به آموزش برتري مرد بر زن مطابقت دارند. با وجود اين کساني هم هستند که ادعاي «برابري» زن و مرد را در اسلام دارند، بعضي ها اين ادعا را از سر جهل مينمايند و ديگراني هم جهت تحريف واقعيت و وارونه سازي آن، چون منفعت سياسي و مادي شان ايجاب ميکند، دست به اينکار مي زنند.

در ادبيات اسلامي حديث به عنوان مادر کتاب ها ناميده شده است، چنانچه سالهاي سال است که تجديد چاپ شده و بيشتر از هزار سال است که در کنار قرآن مرجع و تکيه گاه مسلمانان بوده است. احاديث اقتباس شده در اين مقاله مطابقت با روح اسلام و آموزش هاي قرآن دارد، هرگاه حديث اين موقعيت را نداشت از دسترس بدور نگهداشته شده و رد ميشد.

» براي شکل دادن به زندگي مذهبي آدميان و براي رسيدن به اين مأمول حديث درکنار قرآن از اهميت بارزي بر خوردار است. در حقيقت قرآن منهاي حديث در بسا موارد زندگي روز مره ناقص و مجهول باقي ميماند.» ( 1 ) جلال الدين سيوطي يکي از معتبر ترين و معروفترين مفسرين اسلامي ميگويد که حديث: » تفسيريست از قرآن و توضيح آن» ( 2 ) و به اين دليل است که تقريباً همهٌ مفسرين جهت توضيح قرآن قبل از هر چيزي و در اولين فرصت به حديث تکيه ميکنند. در حديث معتبر زير آمده است:

» مدت کوتاهي بعد از وحي ( قرآن راجع به محمد ميگويد ) هرگز به هواي نفس سخن نمي گويد، سخن اوهيچ غير وحي خدا نيست.» ( قرآن، سوره نجم آيه هاي 3 – 4) » يگانه تفاوت ميان قرآن و حديث حقيقتاً در اين است که اولي مستقيماً از جانب خداوند به وسيله جبرئيل همراه با نص هاي متعدد ابراز و وحي شد. دومي يا آخري بدون نص و کلام وحي شده است. » ( 3 )

» بدين ترتيب حديث در کنار قرآن مجيد دومين منبع شرع اسلامي در مورد امور فردي و اجتماعي است، زيرا که احکام پيغمبر اکرم همانند احکام خداوند بر هر فرد مؤمني واجب است.»

«هيچ مرد و زن مؤمن را در کاري که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختياري نيست ( که رأي خلافي اضهار نمايند.» (قرآن سوره احزاب آيه 36) ( 4 ) نظر به احکام اسلامي حديث به عنوان راه و روش محمد و يارانش بايست دقيقاً و بدون تخطي پيروي شود، «عمل که به اندازه يک سر مو با حديث مغايرت داشته باشد بايد که ترک شود» ( 5 ) » به اين دليل يک فرد مسلمان مطلقاً نيازمندبه داشتن يک جلد قرآن و يک جلد حديث جهت هدايت زندگي اش،است.» ( 6 )

بر تري مرد در پيشگاه خدا

مرد و زن در پيشگاه خدا و قرآن بعنوان انسان داراي حقوق يک سان نيستند، مردان نسبت به زنان برتري دارند، چنانچه از محتواي آيات زير بر مي آيد: » و زنان را نيز حقوقي است بر شوهران چنانچه شوهران را بر آنها حقوق مشروع است ليکن مردان را بر زنان افزوني و بر تري خواهد بود.» ( قرآن سوره بقره آيه 228 ) ( 7 ) و يا: «الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض»( قرآن سوره النساء آيه: 34) يعني: «مردان را بر زنان تسلط و حق نگهباني است.» ابن کثير يکي از مفسرين معروف در رابطه آيه 34 سوره نساء چنين ميگويد: » الرجال افضل من النساء و الرجل خير من المراة. » يعني: » مردان را بر زنان برتريست و يک مرد بهتر است نسبت به يک زن » ( ابن کثير في تفسير النساء 34 ) ( 8 )

مفسرين ديگري مانند رازي، بيضاوي، زمخشري و طبري در اين مورد همنظر اند. رازي در تفسيرآيه 11 سوره نساء چنين ميگويد: » قوله ( للذکر مثل الا نشيين ) ان الرجل اکمل حالا من المراة في الخلقه و في العقل و في المناصب الدينية، مثل صلاحية القضاء و الامامة، و ايضأ شهادة المراة نصف شهادة الرجل، و من کان کذلک وجب أن يکون الانعام عليه أزيد (ايضا) ان المراة قليية العقل کثيرة الشهودة ءفاذا انضاف اليها المال الکثير عظم افساد.» ( التفسير الکبير للرازي، النساء: 11) يعني: «(سهم مردان دو چند سهم زنان است) مرد در خلقت و عقل و در ايمان کامل تر است نسبت به زن و همچنين در خور و شايسته قضاوت و امامت است. و شهادت يک مرد برابراست به شهادت دو زن. بنأ براي شخصي که اين همه مسؤليت بزرگ سپرده شده است بايد به همان نسبت امتياز بيشتري داده شده باشد. چون زن ناقص العقل است و داراي هواي نفس زياد، هرگاه به او ثروت زياد بدهيد منجر به فساد زيادي خواهد شد.» ( 9 ) او همچنين مي افزايد: » قوله (الذکر مثل حفظ الانشيين) لما کان الذکر افضل من الانثي قدم ذکره علي ذکر الانثي.» (التفسير للرازي، النساء: 11) يعني: » در سوره 4 آيه 11، نخست از مرد ياد آوري شده است زيرا که مرد بر تر است بر زن.» ( 10 ) از قول رازي اين برتري ناشي می شود از برتري طبيعي مرد » در عقل و قدرت و بدليل اين که مرد مهريه ميپردازد و نفقه زنش را تأمين ميکند.» (11 )

يکي از اسلاميست هاي مدرن در مورد آيه فوق چنين مي گويد: » و لقد فضل ا لله بينهما نيساءلا يمکن التسوية به (النساء 34)  فالرجل هنا يفضل المراة من حيث تفوقه العقلي و مقدرته علي الادارة و الانفاق علي المراة.» (احمد ذکي تفاحة، المراة و الاسلام، دارالکتاب البناني بيروت 1985 ص 36 ) يعني:

«خداوند در آيه 34 سوره نساء برتري مرد بر زن را قائم نموده است که خود مانع برابري مرد و زن است. مرد مافوق زن است زيرا که مرد از لحاظ عقل بر تر است و همچنان مرد شايستگي رهبري را دارد و اين مرد است که نفقه اي او(زن) را ميپردازد.» ( 12 )

حسين عماد زاده در مورد اين برتري و فضيلت چنين مي گويد: » زن بتنهايي يک انسان نيست بلکه بکمک يک مرد يک انسان ميشود.» ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 20 )

زن و نواقص او از ديدگاه تعاليم اسلامي

زن ها در عقل و ايمان ناقص اند:

نقص زن در عقل و ايمان در حديث معتبري از صحيح بخاري که از نظر علماي اسلامي «معتبرترين کتاب بعد ازقرآن به شمار ميرود» ( 13 ) چنين توضيح داده شده است، به آن توجه کنيد: » يا معشر النساء … ما رايت من ناقصات عقل و دين اذهب للب الرجال الحازم من احداکن. قلن: و ما نقصان ديننا و عقلنا يا رسول الله ؟ قال اليس شهادة المراة مثل نصف شهادة الرجال ؟ قلن: بلي، قال: فذلک من نقصان عقلها ، اليس اذا حاضت لم تصل و لم تصم ؟ قلن : بلي قال : فذلک من نقصان دينها.» ( صحيح بخاري عربي ــ انجليزي جزء 1 حديث 301 ) يعني:

» رسول خدا باري به گروهي از زنان گفت: من هرگز مانند شما زنان ناقص در عقل و ايمان نديده ام. يک مرد مؤمن و آگاه ميتواند به وسيله شما گمراه گردد. يکي از زنان پرسيد: اي رسول خدا نقص در عقل و ايمان ما چيست ؟ او گفت: آيا مگر شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد نيست ؟ آنها تکرار کردند که اثبات. او گفت: اين هم نقص عقل شما … آيا درست نيست که شما زن ها نميتوانيد در دوران قاعدگي نه روزه بگيريد و نه عبادت نمائيد ؟ … او گفت: اين هم دليل بر نقص ايمان شماست …» ( 14 )

صحت و اعتبار حديث فوق غير قابل بحث است، چنانچه در دو مجموعه معتبر حديث (بخاري و مسلم) نقل شده است. اين حديث از جمله احاديثي است که مفسرين مسلمان در آن متفق القول اند. اين حديث مورد استفاده انديشمندان معتبري چون غزالي، ابن العربي، رازي، سيوطي، قرطوبي، نواوي و ابن کثير قرار گرفته است. حديث فوق حکمي است ابدي در مورد زنان و مربوط به دوره معين از تاريخ نيست، بلکه توضيح موقعيت زن بطور کلي است و در همهٌ احوال و ادوار اين قضاوت و درک نسبت به زن صادق خواهد بود. تا زمانيکه زنان قادر به عبادت و همچنين اداي فرائض ديني در ماه رمضان، بدليل عادت ماهانه نيستند و تاهنگاميکه شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد ارزش يابي شود، اين اپارتايد جنسي اسلامي پا بر جا است. زيرا که اين حکم و اين استدلال ريشه در بنيادهاي فکري اسلام به عنوان يک دين زن ستيز دارد، که منشا و منبع الهام گرينده اش قرآن، سنت و کردار پيغمبر اسلام است.

رازي در تفسير آيه 21 سوره الروم که ميگويد: » و من اياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوآ …» يعني: » و باز يکي از آيات لطف الهي آنستکه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريد که در برابر او آرامش يافته و با هم انس گيرد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار فرمود …»  چنين ميگويد:

» قوله ( خلق لکم ) دليل علي ان انساء خلق کخلق الدواب والبنات و غير ذلک من المنافع، کم قال تعالي ( خلق لکم ما في الارض ) و هذا يقتضي ان الا تکون مخلوقه العيادة و التکليف فنقول خلق النساء من النعم علينا و خلقهن لنا و تکيفهن لا تمام النعمة علينا لا لتوجيه التکليف نحوهن مثل توجيه الينا و ذلک من حيث النقل و لکم و المعني. اما النقل فهذا و غيره. و اما لکم فلان المراة لم تکلف بتکاليف کثيرة کما کلف الرجال بهاء و اما المعني فلان المراة ضعيفة الخلق سخيفة فشابهت الصبي لکن الصبي لم يکلف فکان يناسب ان لا تؤهل المراة التکليف لکن النعمةعلينا ما کانت تتم الا بتکليفهنلتخاف کل واحدة منهن العذاب فتنقادللزوج و تمتغ عن المحرم . و لو لا ذلک لظهر الفساد.» (التفسير الکبير للرازي. تفسير سورة الروم : 21 ) يعني:

» اين گفته که ( آفريده ام براي شما )، دليل است براينکه زنان آفريده شده اند مانند حيوانات، نباتات و چيز هاي سود مند ديگر، چنانچه خداوند متعال مي فرمايد: (آفريده شد براي شما هر آنچه که در روي زمين است) و اين اقتضا بر اين است که زن براي عبادت و انجام دستورات خداوندي آفريده نشده است. ما می گوئيم که آفريدن زن يکي از رحمت هايي است که به ما (مردان) ارزاني شده است تا مشعوف عبادت خداوند باشيم، زن ها مسؤليتي مانند ما مردان ندارند …. زيرا زن ها ضعيف، ابله، از لحاظ احساسي مانند کودک اند، و هيچ مسؤليتي براي کودکان گذاشته نشده است. براي اينکه عبادت خداوند بصورت کامل انجام شود، زن ها بايد مکلف شده باشند که از عذاب سزا بترسند و همچنين از شوهرانشان اطاعت کنند و از چيز هاي که ممنوع هستند، دوري جويند در غير آن فساد شايع خواهد.» ( 15 )

سخنان فوق تأئيد و تأکيدي است بر حديثي که مي گويد » زنان ناقصات عقل و دين اند.» اين نگرش ارتجاعي مورد قبول و تأئيد همهٌ محدثين و نويسندگان مسلمان است. يکي از اسلاميست هاي مدرن مي نويسد که: » سهم عقل زنان با مردان برابر نيست.» ( 16 ) او در توجيه گفتارش و همچنين وضاحت بخشيدن بيشتر به اين «نابرابري» به نقل از کتاب «المراة والقرآن»، عباس العقاد يکي ديگراز نويسندگان با نام عرب، چنين ابراز نظر ميکند:

» في کتاب المراة و القآن للاستاذ عباس العقاد فصل قيم ابطل فيه مساواة المراة للرجل في العبقرية فأجاد و اقنع.» ( البهي الخولي، الاسلام والمراة  المعاصرة، ص 241 ) يعني: «استاد العقاد در کتابش المرأة ولقرآن يک مبحث با ارزشي دارد چيزيکه او در آن، ادعاي برابري  عقلي مرد و زن را بشکل قانع کننده اي باطل ميسازد.» ( 17 ) يکي ديگر از اسلاميست ها، حسين عماد زاده معتقد است که: » وزن مخ ( مغز ) مرد صد گرم بيشتر است.» ( زنان پيغمبر اسلام  ص 235 )

اين اپارتايد جنسي اسلامي در روايات مختلفي توضيح داده شده است: » زنان اضافه بر اين که حق امامت ندارند، حق تقدم نيز ندارند يعني اگر مرد و زني مانند زن و شوهر يا خواهر و برادر و يا مادر وپسر… خواستند در يک خانه نماز بخوانند اگر زن اندکي جلو تر يا مساوي بايستد و نماز را شروع کنند نماز هر دو باطل است.» ( حقوق زن در اسلام ص 71 و 72 ، يحي نوري ) به نمونهٌ ديگري از اين باور ارتجاعي توجه نمائيد:

» تمام زن ها علاقمندند که تحت نظر شخص ديگري کار کنند و بطور خلاصه از مرئوس بودن و تحت نظر رئيس کار کردن بيشتر خوششان مي آيد. برتري روح مردان بر زنان ‌چيزي است که طراح آن طبيعي مي باشد، هر قدر هم خانم ها بخواهند با اين واقعيت مبارزه کنند بيفايده خواهد بود. خانم ها به علت آنکه حساس تر از آقايان هستند بايد اين حقيقت را قبول کنند که به نظارت آقايان در زندگيشان احتياج دارند.» ( حقوق زن در اسلام ، ص 184 ، يحي نوري )

زن ها  نه تنها ناقص العقل اند بلکه حق نشناس هم هستند، بد نيست در مورد اين باور اسلاميون حديثي از بخاري نقل کنيم که ميگويد: » النساء … يکفرن العشير و يکفرن الاحسان ، لو احسنت الي احد اهن الدهر ثم رأت منک شينا قالت : ما رأيت منک خيراً قط .» ( صحيح بخاري عربي انجليزي جزء 1 ــ  حديث 28 ) يعني: » زن ها در مقابل همسران شان ناسپاسٍٍ و در مقابل لطف و توجه آنها و هر عمل نيک ديگري حق نشناس اند. هر چند که در مقابل او خوش رفتار باشي و او چيزي از تو بيبيند ( که مورد پسندش نباشد) خواهد گفت: » هرگز از تو خيري نديده ام.» ( 18 ) بر مبناي اين حديث، زن نه تنها از لحاظ عقلانيت و معنويت ناقص است بلکه نا سپاس و حق نشناس هم است.

زنان و شهادت:

شهادت زن با مرد برابر نيست، شهادت يک زن نصف شهادت يک مرد است. قرآن در اين مورد چنين مي گويد: » و استشهدوا شاهيدين من رجالکم فان لم يکونا رجلين فرجل وامرآتان ممن ترضون من الشهدآء ان تضل احديهما فتذکر احديهما الاخري» يعني: » اگر مديون، سفيه يا صغير است و صلاحيت امضا ندارد ولي او به عدل و درستي امضا کند، دو تن از مردان گواه آوريد و اگر دو مرد نيابيد يک تن مرد و دو زن گواه گيرند که اگر يک نفر آنها را فراموش کند ديگري را بخاطر باشد.» ( سوره بقره آيه 282 ) ( 19 )

يک زن تحصيل کرده مسلمان در توجيه اين بيعدالتي و آپارتايد جنسي اسلامي چنين ميگويد: » زن زاده شده است از براي توليد مثل و تغذيه کودک. بنا بر اين زن خيلي احساساتي و فراموشکار است، زيرا اگر چنين نبود او درد زايمان را فراموش نمي کرد و فرزند ديگري بدنيا نمي آورد. به اين دليل او نمي تواند مانند يک مرد قابل اعتماد و شايسته شهادت باشد.» ( 20 ) بنا براين زن در باور مرد سالار اسلامي در سه حوزه مهم ناقص شمرده شده و ارزش انساني يک ساني با مرد ندارد: براي ديگران بدليل انکاراينکه موجود خوبي است ؛ براي خودش بدليل ناقص العقل خواندنش از جانب مذهب و سرانجام در رابطه با خدا، بدليل نارسائي و عدم کفايت ايمانش.

» شهادت دو زن بجاي يک مرد براي اينست که مبادا يکي از آنان گمراه شود و اگر گمراه شد ديگري او را بياد آورد. چون زن با انگيزه هاي خاصي که دارد، بضبط اينگونه امور و شهادت بآن کمتر دقت و توجه مينمايد و بيشتر تحت تأثير عواطف واقع ميشود چنانکه در مسائل راجع به خود، توجه و دقتش بيشتر است.» ( پرتوي از قرآن، کتاب دوم ، ص 269 ، آيت الله طالقاني )

به گفتاري از شيخ محمد عبده توجه کنيد که از قول خطبه اي از علي خليفه چهارم مسلمانان چنين مي گويد: » خداوند زنان را خلق فرموده، و آنها را استوار نموده برسنگيني امر زائيدن و تربيت کودکان شان تا سن معيني، که هنوز از يکي فارغ نشده مستعد حمل و زائيدن ديگري خواهند شد، پس هيچگاه از کار زائيدن و تربيت فرزند نمودن رهائي ندارند، مثل اينکه فقط زنها مختص تدبير امر خانه و زندگي داخلي اند، و اين کار، يک محيط محدودي است که بايد مردان براي شان فراهم نمايند، و لذا عقل زنها به اندازه اي خلق شده که در اين امور بآن احتياج دارند، دين نيز بر طبق فطرت و خلقت است ، و زنها ــ در احکام دين ــ  بپاي مردان نميرسند، نه در عبادت و در اداء شهادت، و در بردن ارث.» ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 213 حسين عماد زاده ) ، ( تأکيد از من است).

بيعدالتي و اپارتايد جنسي فورموله شده در قرآن و منابع ديگر اسلامي در مورد عدم صلاحيت زن بعنوان شاهد را در جملات زير بخوبي ميتوان مشاهده کرد: » بسيار اتفاق مي افتد که شهادت و يا قضاوت در حق کسان نزديک يا زناني زيبا و مردان متنفذ و يا جوان انجام ميگيرد، در زنان چنانکه از احوال عمومي آنها پيدا است بيم آن مي رود که حسادت و رشک به زيبائي يا تحت تأثير زيبائي و دلفريبي مرد و ثروت و نفوذ و يا جواني او واقع شده عقل را در زير نفوذ احساس خرد کند و حق و عدالت پايمال هوي و هوس شود.» ( حقوق زن در اسلام، ص 94 يحي نوري )

بازهم بد نيست که از علي خليفه چهارم بشنويم: » گواهي دو زن بجاي يک مرد است و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف مردان مي باشد، پس از زنهاي بد بپرهيزيد و از خوبانشان بر حذر باشيد و در گفتار و کردار پسنديده از آنها پيروي نکنيد تا در گفتار و کردار نا شايسته طمع نکنند.» ( نهج البلاغه، ص 180 )

زن از ديدگاه اسلام چيست ؟

زن لعبت است ؛ نواقصی را که در سطور فوق از نظر گذرانيديم بيانگر آن است که زن از نگاه تعاليم اسلامي همراه نامناسبي براي مرد است. نواقص او در عقل و ايمان بازدارنده و مانع شرکت او در امور مربوط به دايرهٌ مذهب و اجتماع ميشود. مي بينيم که اين باور هاي مبتني بر اپارتايد جنسي اسلامي، تا کجا و تا چه حدي منجر به تنزيل مقام زن به عنوان انسان ميشود. حسين عماد زاده در اين  مورد چنين در افشاني مي کند: » زن بر وزن من اندر لغت نام موجودي است که از کفر ابليس مشهورتر و از پلنگ پرشر و شور تر و درست نقطه مقابل مرد را اشغال کرده است.» ( زنان پيغمبر اسلام، ص 16 )

» قال عمر شينأ فعرضت فيه امرأته، فقال: لست في شئ، انما أنت لعبة فإذا کانت اليک حاجة دعوناک لها.» ( المنصف، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي، الجلد الاول، جزء 2 صفحه 263 ) يعني:

» عمر باري مشغول صحبت بود که زنش در ميان حرف اودرآمد، عمر به او (زنش) گفت : تو بازيچه هستي، اگر به تو حاجت بود، صدا مي زنم.» ( 21 ) و امرو بن العاص يکي ديگر ازاصحاب محمد ميگويد: » زنان لعبت اند، انتخاب کن.» ( 22 ) اين فقط نظر عمر و ابن العاص نيست، بلکه محمد خودش باري چنين گفته بود: » قال النبي انما المراة لعبة فمن اتخذها فليصنها.» ( احمد ذکي تفاحة، المراة والاسلام، ص 180 ) يعني: » زنان لعبت اند، هرکسي که او را ميگيرد بگذار که ازش مواظبت کند ( يا او را از دست ندهد ). » ( 23 )

اين باور که زن لعبت است، براي معنويات يک مرد مؤمن اهميت حياتي دارد، چنانچه غزالي ميگويد: » بمجالسة(النساء) و النظر و الملاعية اراحة للقلب و تقوية له علي العبادة … لذلک قال الله تعالي ــ ليسکن اليها ــ.» (الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص34 ) يعني: » در معاشرت با زنان، به آنها نگاه کنيد و با آنها بازي کنيد، روح تان شاد مي شود و قلب تان آرامش مي يابد، و مرد براي پرستش خداوند نيرومند ميشود … به اين دليل خداوند ميفرمايد: ( تا با او ( زن ) انس و آرام گيرد.) » ( قرآن ، سوره 7، آيه 189) ( 24 )

صرف نظر از نواقصي که اسلام به زنان نسبت داده است و تا حالا يک سري از آنها را بر شمرديم، زن از نظر مباني اعتقادي اين دين داراي ده عورت است ( طبق تعريف فرهنگ فارسي،عورت شرمگاه است عضوي که انسان از روي شرم مي پوشاند، هر چه موضع ستر باشد، آلت تناسلي، شرمگاه، شرمجاي مجازاً جنس زن ). ( 25 ) علي از قول پيغمبر اسلام مي گويد: » للمراة عشر عورات، فاذا تزوجت ستر الزوج عورة واحدة، فاذاماتت ستر القبر العشرعورات.» ( کنزالعمال مجلد 22 حديث 858 ) ، يعني: » زن ده عورت دارد، وقتي ازدواج ميکند شوهر يکي از آنها را ستر ميکند و وقتي او ميميرد قبر هر ده عورت را ستر مي کند. » ( 26 )

بقول حديث زير، زن نتنها ده عورت دارد بلکه خود همچون عورت است: » المراة عورة فقذا خرجت استشر فها الشيطان.» ( رواء الترمذي و قال حسن صحيح ) يعني: » زن عورت است هنگاميکه او بيرون ميرود (از خانه)، شيطان از اوپذيرائي مي کند.» ( 27 )

بيرون رفتن از خانه شکلي از نمايش عورت، بي عفتي و هرزه گي است که باعث خشنودي و لذت شيطان مي شود. به همين دليل زنان را از رفتن به بيرون از منزل حتي جهت عبادت در مسجد نهي کرده اند، چنانچه از حديث زير بر مي آيد: » اقرب ما تکون المراة من وجه ربها اذا کانت في قعر بيتها، و ان صلاتها في صحن دارها افضل من صلاتها في المسجد.» ( الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص 65 ) يعني: » يک زن به خدا نزديکتر است اگر در کنج خانه خودش بماند. و عبادت زن در خانه بهتر است از عبادت او در مسجد.» ( 28 )

علي در حديث ديگري از قول محمد پيغمبر اسلام مي گويد: » قال ( ص ) ان النساء عورة» يعني : » فرمودند زنان عورت مردان هستند و بايد در حفظ آن بکوشند.»، علي باز از قول محمد چنين مي گويد: » قال ( ص ) النساء عي و عورة فاستروا عيهن بالسکوت و استروا عورتهن بالبيوت.» يعني: » فرمود زنان عي و عورت مردان هستند بايد جاهل و ضعيف و عاجز را بسکوت نگاهداست و عورت و ناموس را در حصن خانه مصون داشت. » ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 143 ، حسين عماد زاده )

دکتور البوطي در مورد پوشش يا حجاب زن چنين ميگويد: » علماي مسلمان . . . متفق القول اند در اين که زن بايد تمام بدنش را بجز دست و صورت، بدون آرايش، از بيگانگان بپوشاند.» ( 29 ) در صورتيکه پيروان هنبل و بعضي از پيروان شافعي حتي دست و صورت را نيز جز «عورت» شمرده اند و از اينرو بايد که پوشيده باشد. ( 30 )

» ولکن اصحاب هذا التفسير ( من يجوزون کشف الوجه واليدين ) وهم الماليکية والخفية وبعض الشافعية شرطوا لجواز کشف المراة وجهها ان لا يکون ذلک في حالة تشير الفتنة بان تکون بارزة الجمال.» ( الي کل فتنة تؤمن بالله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 48 ) يعني: » و آنهائي که ( مالکی ها ، حنفي ها و بعضي از شافعي ها) به زنان اجازه داده اند تا دست و صورت شان را نمايان سازند، به اين شرط که در آنصورت نبايد آرايش نمايند. اما اگر زن بطور طبيعي زيبارو باشد پس بايست صورتش را بپوشاند، از هراس اينکه باعث ايجاد فتنه و فساد نشود.» ( 31 )

دکتور البوطي دليل پوشيدن حجاب را چنين توضيح ميکند: » ان الله جل جلاله انما فرض الحجاب علي المراة محافظة علي عفة الرجال الذين قد تقع ابصارهم عليها، لحفظها علي عفتها من الاعين التي تراها.» (الي کل فتنة تؤمن بالله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 98 )

يعني: «خداوند متعال حجاب را براي زن فرض کرد. او ( خداوند ) اين کار را جهت حفظ عفت مرد مقرر داشت . . .، نه براي مواظبت عفت و عصمت زن از چشم مرداني که به او نگاه ميکنند.» ( 32 )

باور اسلامي و اصلاح نا پذيري زن

بر مبناي داستان خلقت و نگاه فلسفی اسلام ( و مذاهب ديگري ابراهيمي  هم از مسيحيت و يهود)، مرد مقدم است بر زن و زن در اين ديدگاه موجودي است ثانوي، ناقص و براي مرد. داستان حوا و آدم اين موقعيت و مکان ثانوي را چنين تعريف ميکند: » . . . چون آدم را بيافريد و او را به بهشت فرستاد و گفت: اين بهشت ترا دادم و او را ببهشت اندر بداشت. پس خداي تعالي خواست که از آدم خلقي بيافريند همچو آدم . . . خداي عزو جل مر حوا را از پهلوي چپ آدم بيافريد . . . آدم او را بديد گفت: تو کيستي و چيستي ؟ گفت که من خلقي ام همچون تو. خداي عز وجل مرا از پهلوي چپ تو آفريد تا همجنس تو باشم و تو با من آرام گيري …» ( تفسير طبري، جلد اول ص 50 ، 52 )

از نظر تعاليم اسلامي و سائر اديان ابراهيمي زن موجوديست اصلاح نا پذير و داراي نقايص، بر مبناي فلسفه خلقت  که در نقل قول بالا مشاهده کرديم زن از پهلوي چپ مرد خلق شده است و به همين دليل ساده مانند قبرغه ( دنده ) است، کج و ناراست. اين وضعيت (کج و ناراست بودن) زن را در حديثي از بخاري به خوبي ميتوان مشاهده کرد که چنين آمده است: » المراة کالضلع ان اقمتها کسرتها و ان استمتعت بها و فيها عوج.» ( صحيح بخاري، انجليزي ــ عربي جزء 7 حديث 113 ) يعني:

» زن چون دنده است؛ اگر بخواهي راستش کني، خواهد شکست. و اگر از آن بهره گيري با وجود کجيش بهره تواني گرفت. » ( 33 ) چنانچه ذکرش رفت اسلام اين ناراستي و اصلاح ناپذيري را نسبت ميدهد به کار کرد خلقت، چون بر مبناي تفکر اسلامي زن از پهلوي چپ مرد آفريده شده است. ( 34 ) اين ناراستي ذاتي و علاج نا پذير است، مرد بايست با آن زندگي کند و از اش استفاده برد.

اين باور نه تنها از جانب عوام پذيرفته شده است بلکه امامان معروفي چون امام شافعي کسي که گفت: » قال الشافعي: ثلاثة إن أکرمتهم أهانوک وإن أهنتهم أکرموک: المراة والخادم والنبطي.» (الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص 51) يعني: » سه ( کسند) اگر تو آنها را تقدير نمائي آنها بتو بي احترامي مي کنند اگر به آنها احترام نگذاري، آنها ترا تقديرکنند: زن، غلام و نبطيه» ( 35 )،  نيز به اين شکل فورموله شده است. غزالي در اين مورد ميگويد: » أن أرسلت عنانها قليلاً جمحت بک طويلاً، و إن أرخيت عذار ها فتراً جذبتک ذراعا . . . فإن کيدهن عظيم و شرهن فاش، والغالب عليهن سوء الخلق و رکاکة العقل … قال عليه السلام: مثل المراة الصالحة في النساء کمثل الغراب الأعصم بين مانة غراب» ( الغزالي، احياءعلوم الدين، جزء 2 ص 51 ) يعني:

» اگر تو عنان زن را يک خرده شل کني او ( زن ) ديوانه وار ازجا خواهد جست، اگر بصورتش با اخم دست بکشي او ترا حيله گرانه در آغوش خواهد کشيد . . . حيله آنها حاکي از ترس است و بدجنسي (شرارت) آنها موجب سرايت؛ شخصيت بد و روح ضعيف مشخصه آنهاست . . . (محمد) عليه السلام گفت: ( 36 ) » حکايت يک زن صالح در ميان زنان ديگر مانند اعصم ( کلاغ منقار قرمز) است در ميان صدها کلاغ ديگر» ( 37 )

بدين ترتيب اسلاميست ها با تکيه برتعاليم زن ستيز اسلامي باور دارند که زنان پرهيز گار و عفيف نادر اند و نارسائي و نواقص بر شمردهٌ زنان از جانب آنها امري است طبيعي. چون زن مانند قبرغه ناراست ( کج) است، بناً اين کجي و نارسائي را نمي توان چاره جست و زن بعنوان جنس دوم پستر است و اصلاح ناپذير.

حقوق شوهر

ميل و اشتياق مردان بايد بلافاصله بر آورده شود:

در اسلام پاسخ به نياز هاي جنسي مرد آنقدر عاجل و ضروري پنداشته مي شود که اگر غذا در تنور و يا اجاق بسوزد مانعي ندارد و بهتر از آن است تا مردي جهت رفع نياز هاي جنسي اش در انتظار زنش بسر برد. اگر او (زن)  تن به خواهشات جنسي مردش ندهد و خواستش را رد کند، فرشتگان بهشت از او رو بر خواهند گرفت.

محمد پيغمبر اسلام ميگويد: » اذا الرجل دعا زوجته لحاجته فلتأته و إن کانت علي التنور»    (الترمذي) يعني: » هنگاميکه يک مرد همسرش را جهت ارضاي خواهشات نفسي اش فراه مي خواند، بگذار او نزد شوهرش بيايد هرگاه او (زن) مشغول تنور باشد.» ( 38 )

و در حديث ديگري ارجعيت و پاسخ به نياز جنسي مرد را چنين فورموله نموده است: » إذا دعا الرجل امرأته الي فراشه فأبت فبات غضبان لعنتها الملائکه حتي تصبح.» (متفق عليه) يعني: » پيغمبر خدا گفت: هرگاه مردي زنش را جهت ارضاي تمايلش فرا خواند، و او (زن) رد کند، و مرد شب را با خلق تنگي سر کند، فرشتگان تا هنگام سحر آن زن را نفرين کنند» ( 39 )

پاسخ سريع به نياز هاي جنسي مرد و ارضاء او و همچنين بي اهميت پنداشتن نياز هاي زن (چون در ديدگاه ها و تعاليم اسلامي زن نتنها فاقد احساس جنسي است بلکه حتي حق بيان تمايلاتش را هم ندارد، زيرا زن بر مبناي باور هاي اين دين وسيله اي جز براي ارضاي مرد نيست) امري نيست که فقط متعلق بدوران صدر اسلام باشد، بلکه مسلمانان در دنياي معاصر نيز بدين باور اند. يک عالم مذهبي معاصر در اين مورد چنين ميگويد: » فقد أقام الله تعالي تکوينها النفسي والجسمي علي نحويجعلها متعة للرجل اکثر من يکون الرجل متعة لها بل جعل سعادتها في شعورها بأنها کذلک.» (الي کل فتاة تؤمن بلله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 55 ) يعني:

» خداوند متعال زن را از لحاظ رواني و فزيکي چنان آراسته است که باعث ارضاي شهوات مرد ميشود و مرد در معاشرت با او بيشتر از آنچه که زن تمايلاتش در مرد ارضاء شود، لذت مي برد. نه فقط اين، بلکه زن همچنين خوشي اش را در احساس اين چنيني مي يابد» ( 40 )

يکي ديگر از علماي معاصر مذهبي چنين مي نويسد: » إن الواط، والمرأة لا تفعل.» (الفقه علي المذاهب الاربعة، الجزء الرابع، ص 7) يعني: » مقاربت جنسي يک عمل است و زنان نمي توانند عمل کنند» ( 41 )

مفسر معروف قرطبي در اين مورد ميگويد: » وخلقت المرأة سکنا للرجل و قال : ( و من آياته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنو أليها ) فأول ارتفاق الرجل بالمراة سکونه اليها ممافيه من غليان القوة . . . فإليها يسکن و بها يتخلص من الهياج، و للرجال خلق البضع منهن، قال الله تعالي: ( و تذرون ما خلق لکم ربکم من ازواجکم ) فأعلم الله الرجال أن ذلک الموضع خلق منهن للرجال ، فعليها بذله في کل وقت يدعو ها الزوج، فإن متعته فهي ظالمة و في حرج عظيم ، و يکفيک من ذلک ما ثبت في صحيح مسلم : و الذي نفسي بيده ما من رجل يدعو امرأته إلي فراشها فتأبي عليه الا کان الذي في السماء ساخطا عليها حتي يرضي عنها (زوجها)» ( قربطي في تفسير سورة الروم : 21 ) يعني:

» زن آفريده شد براي آنکه مرد در او آرامش يابد . . . در کنار او (زن) ، مرد از غليان جنسي رهائي مي يابد. ارگان تناسلي زن براي مرد آفريده شده است. چون که خداوند متعال فرمود: ( و وا مي گذاريد آنچه را که آفريده است براي شما پروردگار تان از همسران شما). ( 42 ) خداوند اين را آشکار ساخت که زن آفريده شده است از مرد و براي مرد. بنا بر اين زن بايد تسليم شود هرگاه شوهرش او را فرا ميخواند. هرگاه او سر پيچي کند، ستمکار است. دليل کافي در اين رابطه در حديثي از صحيح مسليم نقل شده  است که مي گويد: » زماني که مردي زنش را به بستر مي خواند، و او امتناع ميورزد، يکي که در بهشت است بر او غضب کند تا آنکه مرد (شوهرش) از او راضي شود.» ( 43 )

باري محمد پيغمبر اسلام در مورد حقوق شوهر نسبت به زن، چنين اظهار نظر نموده است: » در حديث ديگر منقول است: زني به خدمت حضرت رسول (ص) آمد و سوال کرد حق شوهر بر زن چيست؟ فرمود: زياده از آن که توان گفت، پس فرمود: از جمله حق ها آن است که روزهٌ سنت بي رخصت او ندارد و از خانه بي رخصت او بيرون نرود و به نيکو ترين بو هاي خوش خود را خوشبو کند و نيکو ترين جامه هاي خود را بپوشد و به بهترين زينت ها خود را بيارايد و هر بامداد و شام خودرا بر او عرض کند که اگر ارادهٌ جماع داشته باشد ابا نکند. در حديث ديگر فرمود: هيچ چيز بي رخصت او به کسي ندهد و اگر بدهد گناهش براي زن است و ثوابش براي شوهر و هيچ شب نخوابد که شوهر از او خشمناک باشد. زن گفت: هر چند شوهر بر او ظلم کرده باشد؟ فرمود بلي.» (حلية المتقين، ص 115، محمد باقر مجلسي)

زن بايد به خواست شوهرش مخصوصاً تمايلات جنسي او پاسخ دهد و هر وقت اراده نزديکي جنسي کرد، حتي در پشت پالان شتر، زن نبايد که مضايقه نمايد، به اين حديث توجه نمائيد: » در حديث صحيح از حضرت امام محمد باقر (ص) منقول است: زني آمد به خدمت حضرت رسول (ص) و گفت يا رسول الله چيست حق شوهر بر زن، فرمود لازم است که اطاعت شوهر بکند و نا فرماني او نکند واز خانهٌ او بي رخصت تصديق نکند و روزهٌ سنت بي رخصت او ندارد و هروقت ارادهٌ نزديکي او کند مضايقه نکند، اگر چه بر پشت پالان شتر باشد و از خانه ٌ او بي رخصت او بدر نرود و اگر بی رخصت بدر رود، ملائکه ٌآسمان و زمين و ملائکهٌ غضب و ملائکهٌ رحمت همه او را لعنت کنند تا به خانه برگردد.» (حلية المتقين، ص 114 و 115 محمد باقر مجلسي) حسين عماد زاده حديث زير را از کافي نقل مي کند که مي گويد: » زن بايد صبر و شکيبائي داشته باشد در شدائد بردبار شود تا خداوند او را بيامرزد.» (زنان پيغمبر اسلام، ص 148 عماد زاده)

اطاعت از شوهر کليد بهشت است:

تمامي تقوا و پرهيز کاري زن بيهوده است هرگاه او به مقام نافرماني از شوهرش بر آيد. نا فرماني او از شوهر بياني از يک عمل نا مشروع و نا بيخردانه است. ولي اطاعت و فرمانبرداري از شوهر کليد بهشت است، چنانچه از حديث زير به روشني بر مي آيد: » ثلاثة لا تقبل لهم صلاة و لا تصعد لهم حسنة العبد الأ بق حتي إلي مواليه و المرأة الساخط عليها زوجها و السکران حتي يصحو.» (البيهقي) يعني: » سه کسند که از آنها سخن مگوي که عبادت شان پذيرفته نمي شود، بنده اي که از آقاي خود گريخته و تا زماني که نزد مالک خودش بر نگردد، زني که شوهرش از او ناراض است و شخص مست تا هنگامي که به هوش نيامده باشد.» ( 44 ) ترمذي در مورد خوشنودي شوهر و پاداش آن چنين ميگويد: » ايما امرأة ماتت و زوجها عنها راض دخلت الجنة.» (سنن الترمذي، ذکره الغزالي في إحياء علوم الدين، جزء 2 صفحه 64) يعني: » هر زني که ميميرد مادامي که شوهرش از او راضي باشد، به بهشت مي رود.» ( 45 )

محمد خود نيز بر اين حکم که مرد کليد بهشت زن است صحه گذاشته است، چنانچه از حديث زير بر مي آيد: » قال لامرأة أنظري أين أنت منه (زوجها) فإنما هو جنتک و نارک.» ( ذکره السيوطي في تفسير النساء: 34 ) يعني: » باري پيغمبر به زني گفت: بنگر که با شوهرت چگونه رفتار ميکني زيرا او بهشت و دوزخ تو است.» ( 46 )

علي خليفه چهارم مسلمانان و نزديکترين فرد به محمد در اين مورد حکايتي به نقل از پيغمبر اسلام دارد که شنيدني است، چون عمق باور زن ستيز و ضد انساني اسلام را به نيکوئي بيان ميدارد، به آن توجه کنيد: » روزي من و فاطمه به حضور رسول اکرم (ص) شرفياب شديم و آن حضرت را بسيار گريان ديديم. گفتم پدر و مادرم به فدايت يا رسول ا لله چرا گريه ميکنيد ؟ فرمود: يا علي شب معراج که مرا به آسمان بردند زناني چند از امت خود را در عذاب شديد ديدم و گريه من براي آنهاست . . . زني را ديدم که به مو هاي سرش آويزان کرده بودند و مغز سرش (از شدت حرارت) مي جوشيد. و زني را مشاهده کردم که او را به زبانش آويخته بودند و آب جوشان جهنم به حلقش فرو مي ريختند. و زني را ديدم که بر پستانهايش آويخته بودند و زني را که گوشت بدن خويش را مي خورد و آتش در زير او شعله مي کشيد. زني را مشاهده نمودم که پاهايش را به دستهايش بسته، مار ها و عقرب ها را بر او مسلط ساخته بودند و زني کور و کر ديدم که او را در تابوت آتشين قرار داده و مغز سرش از تنش بيرون مي آمد و بدنش در اثر مرض جذام و پيس قطعه قطعه و از هم متلاشي ميشد. و زني را ديدم که در تنور آتش او را به پاهايش آويخته بودند. و زني را مشاهده کردم که گوشت بدنش را از جلو و عقب باقيچي هاي آتشين مي بريدند و زني که صورت و دستهايش را مي سوزاندند و از روده هاي خويش مي خورد. و زني که سرش مانند سر خوک و بدنش بشکل چهار پا و به انواع عذابها معذب بود. و ديگري بصورت سگ بود و آتش از پشتش وارد مي کردند و از دهانش بيرون مي آوردند و ملائکه با گرز هاي آتشين بر سر و بدنش مي زدند.

حضرت فاطمه (ع) عرضه داشتند: يا رسول الله به من بگوئيد که کار اين زنها چه بوده که خداوند آنها را چنين معذب فرموده است. حضرت (ص) فرمودند: آن زني که به موي سرش آويخته بودند زني بود که موي سرش را از مردان (نا محرم) نمي پوشانيده است و آن زني که به زبانش آويخته بودند، زني بوده که شوهر خورا اذيت مي کرده و آنکه به پستانش آويخته بودند از شوهرش تمکين نمي کرده است و آنکه با پاهايش آويزان بود، بي اجازه شوهرش از خانه بيرون مي رفته است و آن زن که گوشت بدن خودرا مي خورد زني بوده که بدن خود را براي نامحرمان زينت مي کرده است و آن زني که دستهايش را به پاهايش بسته بودند، خود را نمي شسته و لباسهايش را پاک نمي کرده و غسل جنابت بجا نمي آورده و به نماز اعتنائي نداشته است و آن زني که کور و کر و لال بود از زنا فرزند به هم مي رسانده و به گردن شوهر خود مي انداخته. آن زن که گوشت بدنش را مي بريدند خود را به مردان مي نمايانده تا مورد توجه آنها قرار گيرد و آنکه بدنش را مي سوزاندند و او روده هاي خود را مي خورد، زني بوده که مرد و زن حرام را به يکديگر مي رسانيده است  و آن زن که سرو صورتش مانند خوک و بدنش بشکل الاغ بود، زنيست که سخن چين و درغگو بوده است. و آنکه بصورت سگ بود و آتش از پشتش داخل و از دهانش خارج مي ساختند، زني بوده خواننده و آواز خوان، آنگاه حضرت فرمود: واي به حال زني که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زني که همسرش را راضي بدارد.» ( علامه مجلسي، کتاب حيات القلوب )

حقوق شوهر يزداني است:

اطاعت زن از شوهرش شرط اصلي تقوا و پرهيزکاري وي است و همچنين وثيقه اي است براي سرنوشت ابدي اش. مرد بهشت و جهنم همسرش است، مرد چنان مرتبه اي بلندي دارد که در مقايسه با زن، او مقام الهي مي يابد. مسؤليت زن در قبال مرد در حد پرستش تقرب مي يابد. هر چند، نا ممکن مي نمايد، چنانچه گفته مي شود که فقط خدا است که قابل پرستيدن است.

محمد در اين مورد چنين ابراز نظر مي کند: » لو کنت آمر أحداً أن يسجد لأ حد لأمرت  النساء أن يسجدن لأزواجهن لما جعل الله لهم عليهن من الحق.» (احمد و ابو داود و الترمذي) يعني : » اگر به کسي دستور ميدادم کسي را سجده کند، بزنان دستور ميدادم شوهران خويش را سجده کنند از بس که خدا براي شوهران حق به گردن زنان نهاده است.» ( 47 )

در ديدگاه زن ستيز اسلامي اهميت حقوق مردان نسبت به زنان بيشتر از آن است که بتوان تصور کرد، جايگاه مرد در حدي است که هيچ درجه اي از خود گذري زن نمي تواند او را از لحاظ حقوقي در رديف مرد قرار دهد. احمد زکي «تفاحه» يکي از نظريه پردازان اسلاميست معاصر در رابطه برتري حقوقي مرد با جديت و احترامي عجيبي حديث زير را نقل ميکند:

» لو ان امرأة وضعت أحد ثدييها طبخة و الأخر مشرية ما أدت حق زوجها. ولو أنها عصت مع ذالک زوجها طرفة عين ألقلبت في الدرک الأ سفل من النار إلا أن تتوب و ترجع.» ( المصنف ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي، مجلد1 ، جزء 2 ، ص 255 ، أنظر ايضا احمد زکي تفاحة، المرأة و الأسلام، 1985، ص 176) يعني:

» اگر زني يکي از پستان هايش را جهت پختن و ديگري را جهت کباب کردن پيشکش کند باز هم عاجز از انجام وظايفش در قبال شوهرش است. در ضمن اگر او حتي لحظه اي ( چشم به هم زدن ) در مقام نا فرماني از شوهرش برآيد، جايش ته ترين بخش جهنم است مگر اينکه توبه کند و باز گردد.» ( 48 ) از اين حديث در بخاري ذکري بعمل نيامده است ولي با حديث ديگري از بخاري مطابقت دارد.

از ديدگاه اسلامي همين که يک مرد حاضر مي شود که زندگي اش را با زني قسمت کند، خود اين عمل يک فداکاري شريفانه اي از جانب مرد محسوب مي شود. چنانچه در حديث صحيحي از بخاري اين چنين توصيف شده است، که زن در عقل و دين ناقص و حق نشناس است . اين فروتني از جانب مرد است که زندگي اش را با او ( زن ) صرف مي کند. زن هيچگاه با هر درجه اي از خود گذري قادر نيست که اينهمه احسان مرد را پاسخ دهد. در واقع حقوق شوهر آنقدر گسترده و وسيع است که: » من حق الزوج علي الزوجة ان لو سال منخراه دما وقيحا و صديدأ فلحسته بلسانها ما أذت حقه.» ( ذکره السيوطي في تفسير النساء : 34 ) يعني :

» اگر خون، کثافت و ريم از دماغ شوهر جاري باشد و زن با زبانش آنرا بليسد، هرگز او قادر به بر آوردن حقوقي که شوهرش نسبت به وي دارد، نخواهد بود.» ( 49 ) اين حديث پنج بار آنهم با حرمت زيادي از جانب امام سيوطي که يکي از معروف ترين علماي اسلامي است مورداستفاده قرار گرفته است.

محمد در مورد اين حق يزداني مرد گفتار ديگري دارد که با هم به آن گوش ميدهيم: «حضرت رسول فرمود . . . که زن نماز خود را طول ندهد براي آنکه منع کند شوهر او را از آنچه از وي خواهد و فرمود که هر زني که شوهر او را براي مجامعت بطلبد و او تأخير کند تا شوهر بخواب رود پيوسته ملائکه او را لعنت کنند تا شوهربيدار شود.» ( حليه المتقين، ص 80 ، محمد باقر مجلسي )

حقوق زنان

احاديثي زيادي را مي توان در مورد حقوق شوهران نقل کرد، ولي آنچه در مورد حقوق زنان اظهار شده است قليل و ساده است. در حديث زير چنين آمده است: » يا رسول الله ما حق زوجة احدنا عليه؟ قال : ان تطعمها اذا طعمت و تکسوها اذا اکتسيت ولا تضرب الوجه و لا تقبح ولا تهجر إلا في البيت.» ( احمد و ابو داود و ابن ماجة ) يعني: » اي رسول خدا، زن چه حقي بر ما دارد؟ او ميگويد: تو بايد به او( زن ) غذا بدهي هنگامي که خودت غذا ميخوري، بايد او را بپوشاني هنگامي که خودت را مي پوشاني، به صورتش نزن، به او ناسزا مگو، او را رها مکن بجز در حصار خانه.» ( 50 ) اين هم نمونهٌ ديگري از مکان ويژه زن و حقوق او در اسلام که از زبان پيغمبرش ميشنويم:

» . . . بدان که از جمله ٌ حقوق زن بر مرد آنست که هر چهار ماه يک مرتبه با او جماع کند.» ( حلية المتقين، ص 117 ، محمد باقر مجلسي )

امتياز مردان

مرد ميتواند زنش را بزند و از مقاربت جنسي با او خود داري کند:

قرآن رابطه طبيعي بين مرد و زن را يک رابطه مبتني بر محبت و شفقت تعريف ميکند:

» . . . ميان شما رأفت و مهرباني برقرار نمود.» ( سوره نور، آيه 21 ) سيد قطب يکي از بنيانگذاران جنبش اخوان المسلمين، «رأفت» و » مهرباني » ذکر شده در اين آيه را بيان طبيعي احساسي ميداند که مرد نسبت به جنس مخالفش دارد، چيزي که از جانب خالق متعال مقرر شده است. مفسرين قديم گفته اند که » مهر» ياد شده ميان زن و شوهر در آيه فوق معطوف است به عمل جنسي، در صورتيکه » رأفت» اشاره اي است به فرزندان مرد و همسرش. ( 51 ) مهمترين چيزي که بايد به خاطر داشت اين است که مهرباني و رأفت که ذکرش رفت، از جانب زن نسبت به مردش متصور نيست. چون از نظر بينش اسلامي، که در آيه هاي قرآن و احاديث متعدد قابل مشاهده است، زن به عنوان جنس ضعيف، و تعريف و تصويري غير انساني که از اش داده ميشود، قابل ترحم است، نه مرد. بناً مرد با مقام افضلي که در همهٌ عرصه هاي زندگي نسبت به زن دارد، بي نياز از مهرباني و عطوفت جنس دوم است. و قرآن به مردان دستور ميدهد که با آنها ( زنها ) با مهرباني مصاحب شوند.

حديث ديگري است که شوهر خوب را تعريف ميکند: » بهترين شما آنهائي هستند که با زنان شان به نيکوئي رفتار کنند.» ( 52 ) اما اين نيکوئي در شرايط سخت، زماني که زن سلوک «درست و شايسته اي» ندارد تا کدام حدي قابل اجرا است؟ مطابق احکام قرآن مرد مسؤليت پند و اندرز زنش را دارد و همچنين حق اينکه زنش را ترک کند و مورد ضرب و شتم قرار دهد تا از رفتار متمردانه اي او جلوگيري کرده باشد. قرآن در اينمورد چنين حکم مي کند: «فالصالحات قانتات للغيب بما حفظ الله واللاتي تخافون نشزهن فعظوهن واهرهن في المضاجع و اضربوهن.» ( سوره النساء: 34 ) يعني: » زناني که از مخالفت و نا فرماني آنها بيمناکيد، بايد نخست آن ها را موعظه کنيد. اگر مطيع نشدند، آ نها را به زدن تنبيه کنيد. اگر اطاعت کردند ديگر حق هيچگونه ستم نداريد . . .» ( 53 )

سبب نزول اين آيه را بعضي از مفسرين اينطور توضيح مي دهند:

» نزلت هذه الآية في بنت محمد بن سلمة و زوجها ، فيإنه لطها لطمة فنشزت عن فراشه و ذهبت إلي الرسول و ذکرت هذه الشکاية، و إنه لطمها وأن اثر اللطمة باق في وجهها فقال: اقتصي منه ثم قال لها اصبري حتي انظر فنزلت هذا الأية (ا لرجال قوامون علي النساء ) فلعل نزلت قال النبي: اردنا امرأ و اراد الله أمرآ و الذي اراد الله خيراً.» ( الرازي في تفسير النساء: 34 ) يعني:

» آيه فوق در ارتباط شکايت زني نزد محمد که شوهرش به صورت او سيلي زده بود ( که هنوز نقش آن بصورتش باقي بود ) نازل شده است. نخست پيامبر به او ( زن ) گفت: » با او تسويه کن، ولي بعداً افزود: صبر کن تا من در اين مورد فکر کنم، بعد که آيه فوق نازل شد، پيغمير گفت:» ما يک چيز مي خواهيم ولي خداوند چيزي ديگري، و چيزي را که خدا مي خواهد بهتر است.» ( 54 )

به مشکل ميتوان که حکم فوق در مورد ضرب و شتم و تنبه بدني زن، آنطوري که مفسرين اسلامي در توجه خشونت جسمي بر عليه زنان از کلمه «ملائيم» استمداد ميجويندرا پذيرفت. تنبه فزيکی زن بعنوان آخرين راه اصلاحي و تأديبي بعد از کار ساز نبودن دوري جستن و محروميت جنسي زن مطرح ميشود. بناً زدن » ملائيم» بعد از تدبير اولي که همانا دوري جستن و محروم ساختن جنسي است، بايد عملاً و منطقاً بعنوان آخرين راه حل شديدتر باشد، که عملاً هم اينطور است. تنبه جنسي براي مطيع ساختن زن و همچنين براي استيلاي مرد بر جسم و روان او امريست که خداوند قهار براي امت مذکرش ارزاني داشته است.

بعضي از مفسرين معتقد اند که عمل تنبه فزيکي زن مانند شلاق زدن برده نيست. ( 55 )

ولي » زدن در حدي که باعث جراحت نشود.» ( 56 ) بنا برين مرد حق تنبه جسمي زنش را تا هنگامي دارد که اين عمل شباهتي به شلاق زدن برده نداشته باشد و همچنين منجر به جراحت او نشود. مترجم کتاب مشکات در پاورقي فتواي قاضي خان که ميگويد زن را ملائيمتر بزن چنين مي نويسد: » زدن زن در چهار مورد جائيز است:

1 ــ  زماني که او ( زن ) زيور نپوشد هر چند که خواست شوهرش باشد.

2 ــ  زماني که شوهر او را جهت آميزش جنسي فرا ميخواند و او ( زن ) بدون کدام عذر معقول خو داري ورزد.

3 ــ  هنگامي که به او دستور داده ميشود که جهت عبادت غسل نمايد ( خودش را تميز کند ) و او سر باز زند.

4 ــ  هنگامي که بدون رخصت شوهر از منزل بيرون ميرود. » ( 57 )

در پاورقي ديگري در همين کتاب مترجم چنين ميگويد:» هيچ زني نبايد خواست هاي شوهرش را رد کند، بجز امور مربوط به دين. هنگامي که زن قاعده است و يا در ماه رمضان. بعضي از علما معتقد اند که اين عدم پذيرش غير شرعي است و شوهر بايد به طرق ديگر از همسرش لدت برد، با در آغوش گرفتن، بوسيدن و غيره. وظيفه زن بخشيدن آرامش به شوهرش در بستر است هرگاه که او ( مرد ) زنش را بطلبد.»( 58 ) همانطور که مشاهده شد، تنبه جسمي زن در باور و آموزش هاي زن ستيز اسلامي حق مسلم مرد قرار داده شده است.

ابن کثير در تفسيرش از حديثي از نويسنده معتبر ابن القيس ياد آور ميشود که روزي در ملاقات با عمر، عمر زنش را ميگيرد و ميزند و به او ( ابن القيص ) ميگويد: » قال الأ شعث ضفت عمر رضي الله عنه فتناول امرأته فضربها فقال يا اشعث احفظ عني ثلاثا حفظتهن عن رسول الله لا يسال الرجل قيم ضرب امرأته . . .» ( ابو داود و النسائي و ابن ماجة ذکره ابن کثير في تفسير النساء: 34 ) يعني: » سه چيز را از من بخاطر داشته باش، چيزي را که من از پيغمبر به خاطر دارم که مي گفت: (از مرد نبايد پرسيده شود که چرا زنش را ميزند . . . )» ( 59 )

سيد قطب يکي از بنيانگذارانجنبش اسلاميست، در توجيه حق تنبه مرد در آيه فوق چنين تلاش ميورزد:

» و شواهد الواقع، والملاحظات النفسية، علي بعض أنواع الانحراف، تقول: إن هذه الوسيلة تکون انسب الوسائل لإ شباع انحراف نفسی معين، و إصلاح سلوک صاحبه . . . و ارضائه . . في الوقت ذاته !. . . فربما کان من النساء من لا تحس قوة الرجل الذي تحب نفسيها أن تجعله قيماً و ترضي به زوجاً إلا حين يقهرها عضليها ! و ليست هذا طبيعة کل امرأة و لکن هذا الصنف من النساء موجود . وهوالذي قد يحتاج الي هذه المرحلة الاخيرة . . . ليستقيم و يبقي علي الموسسة الخطيرة . . . في سلم و طمأنينة.» ( في ظلال القرآن، سيد قطب في تفسير النساء: 34 ) يعني :

» حقايق زندگي و مشاهدات رواني، از اشکال معين انحرافات بيانگر اين است که اين روش ( تنبه فزيکي زن ) يکي از مناسب ترين راه ها جهت فرونشاندن گمراهي و خطاي ويژه است، اصلاح خصوصيات يک شخص . . . و راضي ساختن او ( زن ) . . . در عين حال! حتي بدون موجوديت اين شکل از انحراف رواني، ممکن بعضي از زن ها نخواهند بر قدرت مرد، کسي که دوست دارند که او ( مرد ) باغبان يا همسرشان باشند، اعتراف کنند. بجز هنگامي که مرد از لحاظ فزيکي بر آنها غالب شود! اين طبيعت هر زني نيست. اما اين نوع ( زن ) وجود دارد. و زنان اين چنيني براي اينکه درست شوند نياز به معالجه دارند و . . .» ( 60 )

بعضي از روشنفکران اسلامي، با اقتباس گفته فوق مي گويند: » هذا الي جانب من يقول أن النشوز هو حالة مرضية تنتاب المرأة و هذه الحلة المرضية نوعان: الاول هي الحالة التي تلتذ فيها المرأة بأن تکون الطف الخاضع و بأ ن تضرب و تعذب و هو ما يسمي في علم النفس (Masochism   ) و الثاني هو الحالة المرضية التي تلتذ فيها المرأة بأن توقع الأذي بالغير و أن تتسلط و تتجبر و تتحکم و تسيطر و هذه الحالة تسمي ( Sadism   ) في علم النفس فمثل هذه المرأة لا حل لها سوي انتزاع شوکتها و کسر سلاحها الذي تتحکم به و سلاح المرأة أنونتها اما المرأة الاخري التي لا تجد لذتها الا في الخضوع و الضرب فالضرب لها علاج، و من هنا تتفق کلمة القرآن: و اهجروهن في المضاج و اضربوهن مع أحدث ما وصل اليه علم النفس العصري في فهم المرأة الناشز، فکانت هذا الکلمة من المعجزات العلمية للقرآن اذ تلخص ما اتي به علم النفس في مجلدات عن المرأة الناشز و علاجها .» يعني:

» ياغي گري ( نشوز ) زن يک حالت پزشکي است و به دو نوع است: نخستين حالت اين است که زن براي اينکه همسر مطيع باشد، از شکنجه و آزار احساس آسايش و لذت ميکند و به آن رغبت دارد. و اين چيزي است که رضا به جفاي معشوق ناميده ميشود. دومين حالت هنگامي است که زن دوست دارد به همسرش صدمه زده و به حريف پيروز شده و مسلط شود. چيزي که ساديسم ناميده ميشود. زنان اين چنيني علاجي جز نابودي ابزار تسلط شان، که عبارت است از طبيعت زنانه آنها، ندارند. اما زنان ديگري، آنهائي که از اطاعت و تنبه شدن لذت مي برند راه علاج و درمان شان تنبه فزيکي است. بنابراين دستور قرآن: تبعيد کنيد آنها را در کنج خانه ها و بزنيد آنها را، موافقت دارد با کشفيات جديد روان پزشکي در زمينه درک زن ياغي و متمرد. اين نمونه اي از معجزات علمي قرآن است، زيرا اين نتيجه و حاصل حجم بزرگي از تحقيقات علم روانشناسي در زمينه زنان متمرد و ياغي است. » ( 61 )

هر دو نقل بالا بيانگر و مبتني بر دستورات ضد انساني و زن ستيز قرآن است که مي گويد زنان گمراه را بزنيد تا از گمراهي باز گردند. اما درک وباوري که اين خصلت يعني ياغيگري را جز طبيعت زن دانسته و آنرا ناشي از سرشت خلقت مي پندارد، چرا راه علاج را بر تنبه جسمي زن مي بيند. چنانچه مشاهده مي کنيد اسلاميون اين » بيماري ذاتي» که خواست خداي متعال است، را معجزه خوانده و براي توجيه اين همه بربريت و زن ستيزي وقيحانه از علم روانپزشکي نيز استمداد ميجويند. از قرآن گرفته تا گفتار و کردار محمد پيغمبر اسلام و اعوان و انصارش، همه تنبه جسمي زن را توجيه نموده اند و اين حقي است از آن مردان و فقط مردان. مردي که از تمرد و ياغيگري زنش بيم دارد، نخست او را نصيحت کند، اگر اين امر کارگر نيفتاد مرد حق دارد که از بستر او دوري جويد، اگر اين هم مؤثر نيفتاد او ( مرد ) حق دارد که زنش را بزند.

سيد قطب ديناميزم راندن زن و پاسخ ندادن به نياز هاي جنسي اش را وقتي که نصيحت کار سازنيست، چنين توضيح ميدهد:

» هنا يجيء الا جراء الثاني . . . حرکة استعلاء نفسية من الرجل علي کل ما تدل به المرأة من جمال و جاذبية . . و اهجروهن في المضاجع . . والمضجع موضع الإغراء والجاذيبة، التي تبلغ فيها المرأة الناشز المتعالية قمة سلطانها. فأذا استطاع الرجل أن يقهر داوفعه تجاه هذا الاغراء، فقد أسقط من بد المرأة الناشز أمضي أسلحتها التي تعتز بها.» (سيد قطب، في ظلال القران، في تفسير سورة النساء:34) يعني:

» اينجا مرحله يا فاز دوم مي آيد . . . مرد بايد که يک حرکت برتر رواني بر عليه همهٌ جذابيت و زيبائي زن بکار گيرد، از طريق دوري جستن ويا راندن او از بسترش. زيرا بستر محل اغوا و فريب است، جائي که زن متمرد به اوج قدرتش دست ميابد. اگر مرد بتواند به ميلش بر ضد اغواي زن فايق آيد، آنگاه است که او ( مرد ) موفق به خلع سلاح شده است.» ( 62 )

يکي ديگراز اسلاميست ها گفته هاي فوق را چنين تکرار ميکند: » هجرها . . هو علاج رادع للمرأة مذل لکبريائها، فإن أعز ما تدل به هو أنوثتها، وأقوي ما تغزو به الرجل هو هذا السلاح . . . فأذا فله لها . . . فقد أبقاها بلا سلاح . . و ذلک أن ما تشعر به المرأع من هزيمة.» ( البهي الخولي، الاسلام و المرأة ألمعاصرة، ص 105 ) يعني:

» اين راندن از خود جنسي، علاجي است که زن ياغي و متمرد را از ياغيگري باز ميدارد، و باعث جريحه دار شدن غروراو ( زن ) ميگردد. چيزي که مهمترين گنجينه زن محسوب ميشود زنانگي او است . . . بنا براين ضربه خوردن آن تحقير آميزترين شکست براي او ( زن ) است.» ( 63 )

بنا براين مرد حق دارد که زنش را از خود براند يعني با او مقاربت جنسي نکند و او را تنبه فزيکي نمايد، هرگاه از ياغي گري او بيمناک است. زن اما، هرگز حق ندارد که به همچون راه کردي جهت اصلاح شوهر متمردش دست برد، چنانچه از آيه زير مستفاد ميشود:

» و إن أمرأة خافت من بعلها نشوزأ او اعراضأ فلا جناح عليهما أن يصلحا بينهما صلحاً و الصلح خير» ( سوره النساء: 128 ) يعني: » و اگر زني از شوهرش بيم آن داشت که با وي راه مخالف و بد سلوکي پيش گيرد يا از او دوري گزيند باکي نيست که هر دو طريق مصالحت و سازگاري بنمايند.» ( 64 )

از آيه هاي 34 و 128 سوره نساء به روشني بر مي آيد که، هنگامي که زني از ياغيگري و بي وفائي شوهرش هراس دارد، قرآن به او دستور مدارا و سازش ميدهد، ولي وقتي قضيه بر عکس است يعني مرد بيم ياغي گري از جانب زنش را دارد، قرآن در دفاع از حق مسلم و يزداني مرد بر خواسته و دستور راندن او ( زن ) از بستر و سر انجام استفاده از زور را ميدهد.

بخاري در حديث زير مثالي از حق اختيار زن ميآورد، هرگاه که او از جفاکاري و بيوفائي شوهرش بيمناک باشد: «عن عائشة- و إن امرآة خافت من بعلها نشوزأ أو اعراضأ- قالت: هي المرأة تکون عند الرجل لا يستکثر منها فيريد طلاقها و يتزوج غير ها، تقول له: امسکني و لا تطلقني، ثم تزوج غيري ، فأنت في حل من النفقة علي و القسمة ليي فذلک قوله تعلي ـ فلا جناح عليهما أن يصلحا بينهما صلحا والصلح خير ــ.» ( صحيح بخاري عربي ــ إنجليزي جزء 7 حد يث 134 ) يعني:

» از عايشه ( راجع به اين آيه که ميگويد: و اگر زني از شوهرش بيم آن داشت که با وي راه مخالفت و بد سلوکي پيش گيرد يا از او دوري گزيند) نقل شده است که ميگويد اين آيه مربوط به زني است که شوهرش نمي خواست بيشتر از اين او را به همسري خودش نگهدارد، بلکه ميخواست که او را طلاق نمايد و با ديگري ازدواج کند، از اينرو زن به مردش گفت: » مرا نگهدار و طلاقم مده، و با ديگري ازدواج کن و من از تو نفقه نمي خواهم و نه هم با من همبستر شو.» خداوند دستور ميفرمايد: صلحي برضاي طرفين که صلح بهر حال بهتر است.» (65 )

بر مبناي حديث فوق از بخاري، زني که از بيوفائي و جفا از جانب شوهرش بيم دارد، قرآن به او توافق صلح آميز را توصيه مي کند و حتي از او ( زن ) ميخواهد که حاضر به تسليم در برابر خواستهاي مردش از آنجمله ازدواج وي با کسي ديگري شود، و سر انجام حاضر شود که از حق خودش بلحاظ مالي و رابطه جنسي هم بگذرد. عايشه در مورد اين موقعيت نا مساعد زن حکايتي دارد که شنيدني است: «. . . و چون سوده دختر زمعه ميترسيد پيغمبر او را طلاق دهد به حضرت گفت نوبت مرا مراعات مکن من توقع همبستري با ترا ندارم و شب خود را به عايشه ميدهم ولي مرا طلاق مده زيرا ميخواهم روز حشر جزء زنان تو محسوب بشوم.» ( 23 سال ، ص 209 ، علي دشتي )

تنبه جسمي زن متمرد، بعنوان آخرين راه حل و چاره جوئي پيش از طلاق است، زن نخست بايد نصيحت شود و اگر اين امر مؤثر نيافتاد، مرد حق دارد که از همخوابگي با او ( همسرش ) دوري گزيند. حکم قرآن مبني بر رفتار نيک با زن در تناقض با اين حکم که زن ياغي را تنبه نموده و ازش دوري گزيند نيست، چون از نظر اسلام تنبه جسمي زن خود عين مهرباني و شفقت با او است. محمد پيامبر اسلام که خود گويا مهربانانه ترين سلوک را با زناش داشته، ازهمهٌ آنها مدت يکماه دوري ميگزيد. ( 66 ) غزالي اين مسأله را چنين بيان ميکند: » در زنان شرارت و ضعف وجود دارد. ديپلماسي و خشونت چاره گر شرارت ( نابکاري ) است، مهرباني و ملايمت علاج ضعف و سستي.» ( 67 )

مرد حق ازدواج به چهار زن آزاد مؤمينه را دارد و مي تواند با کنيزان بيشماري رابطه جنسي داشته باشد:

بر مبناء احکام خدا و پيغمبرش محمد، مردان می توانند با بيش از يک زن ادواج کنند، چنانچه از آيه زيربر ميآيد:

» و إن خفتم الا تقسطوا في اليتامي فإنکحوا ما طاب لکم من النساء مثني و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعولوا فواجدة او ما ملکت أيمانکم ذلک ادنی الا تعولوا » ( سوره النساء: 3 ) يعني: » اگر بترسيد که مبادا در بارهٌ يتيمان مراعات عدل و داد کنيد، پس آنکس از زنان را به نکاح خود در آوريد که مر شما را نيکو و مناسب عدالت است دو يا سه يا چهار و اگر بترسيد که چون زنان متعدد گيريد راه عدالت نپيموده و با آنها ستم کنيد پس تنها يک زن اختيار کرده و ياچنانچه کنييزي داريد بآن اکتفا کنيد که اين نزديکتر بعدالت و ترک ستمکاري است » ( 68 )

اما بعضي ها استدلال مي آورند که چون بر قرار داشتن برابري نا ممکن است، بنأ با تکيه به آيه زير ازدواج با بيشتر از يک زن را جايز نمي دانند: » و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء ولو حرصتم فالا تميلوا کل الميل » يعني: » شما هرگز نتوانيد ميان زنان بعدالت  رفتار کنيد و هر چند راغب و حريص بر عدل باشيد پس بتمام ميل خود يکي را بهره مند و ديگري را محروم نکنيد. » ( سوره نساء: 129 ) ( 69 )

اما اکثريت قريب به اتفاق مفسرين به اين باور اند که:

» ( ولن تستطيعوان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ) اي ان تعدلوا في شهوة القلب و ميل النفس و يتبع ذلک التفاوت في الوقاع و انما عليه العدل في العطا ء و المبيت و اما في الوقاع و الحب فذلک لا يدخل تحت الاختيار.»( الغزالي احيأ علوم الدين جزء 2 ص 54 و 55 ) يعني:

» عدالت ياد شده در آيه 3 ، سوره نساء ( شما هرگز نتوانيد ميان زنان بعدالت رفتار کنيد و هر چند راغب و حريص برعدل باشيد ) ، مربوط است به شهوة القلب و ميل النفس و التفاوت في الوقاع و عدالت ياد شده در آيه 129 ، سوره نساء مربوط است به عاطفه و محبت مرد نسبت به زنانش که اختياري نيست. » ( 70 )

اين مفسرين در ادامه استدلال ميکنند که محمد خود نيز در محبت با زنانش عادل و مصنف نبوده است، زيرا او عايشه را بيشتر از بقيه زنانش دوست ميداشت. ( 71 ) پس تا هنگامي که شوهر بتواند نسبت به زنانش در رابطه با تقسيم وقت و هم در رابطه به نفقه » بعدالت» رفتار کند، ميتواند تا چهار زن داشته باشد.

تعدادي هم به اين باور اند که تعداد زناني را که يک مرد ميتواند همزمان در اختيار داشته باشد 9 تااست، چنانچه دو تا، سه تا و چهار تا مساوي است به 9 تا. و محمد خود نيز هنگامي که مرد 9 تا زن داشت، و پيروي از سنت و شيوه زندگي پيغمبر راهي ستوده و نيک است. ( 72 ) بعضي هم معتقد اند که آيه فوق گواهي است بر نا محدود بودن تعداد همسر، زيرا که در آيه فوق دو يا سه و يا چهار ذکر نشده است و دقيقاً گفته شده است دو و سه و يا چهار، مقصود دو و سه و چهار است . . . ( 73 )

دليل ازدواج با بيشتر از يک زن را غزالي يکي از معتبر ترين مفسرين اسلامي چنين بيان ميدارد: » و من الطباع ما تغلب عليه الشهوة بحيث لا تحصنه المرأة الواحدة فيستحب لصاحبها الزيادة علي الواحدة الي الاربع. «( الغزالي، احياء علوم الدين جزء 2 ص 32 ) يعني:

» در بعضي از مردان تمايل جنسي چنان غالب ( شديد) است که يک زن نمي تواند باعث ارضاي آنها شود و او را از عمل زنا مسئون بدارد. به اين دليل مردان اينچنيني بهتر است که با بيشتر از يک زن ازدواج کنند و  ا ميتوان تا چهار زن داشته باشند.» ( 74 )

در ضمن طبق دستورات قرآن، مردان حق دارند و مي توانند که با کنيزان شان رابطه جنسي بر قرار نمايند و از آنها لذت برند.

» إذا اشتري ( رجل ) جارية فإن عقد شرائها يقيد حل و طهئا ضمناً وهو ليس عقد نکاح کما لا يخفي . . . عقد شراء الامة . . . إنما هو لمکها قصداً والتذذ بها ضمناً فهو عقد شراء لا عقد نکاح.» ( کتاب افقه علي المذاهب الاربعة عبدالرحمن الجزيري، دار الکتب العلميه، 1990 الجزء الرابع، ص 89 ) يعني:

» اگر مردي کنيزي را خريداري کند، قرار داد خريد حق استفاده جنسي از کنيز را نيز شامل ميشود.» ( 75 ) طبق » قرار داد ابتدا او ( کنيز ) را مالک ميشود و ثانياً از او لذت جنسي ميبرد.» (76 )

دليل استفاده جنسي از کنيز با وجود اينکه مرد مسلمان ازدواج کرده و همسر هم دارد، را غزالي چنين توضيح ميدهد: » لما کانت الشهوة اغلب علي مزاج العرب کان استکثار الصالحين منه للنکاح اشد و لا جل فراغ القلب ابيح نکاح الا مة عند خوف العنت مع ان فيه ارقاق الولد و هو نوع أهلاک، و هو محرم علي کل من قدر علي حرة، و لکن إرقاق الولد اهون من إهلاک الدين، و ليس فيه الا تنغيص الحياة علي الولد مدة، و في اقتحام الفاحشة تغويت احياة الاخروبية التي تستحقر الا عمار الطويلة بالاضافة الي يوم من ايامها.»  ( الغزالي احيا ء علوم الين جزء 2 ص 33 ) يعني:

» از آنجائي که شهوت يک جنبه غالبي از طبيعت اعراب است، نياز مردان متقي به مقاربت جنسي خيلي شديد ارزيابي شده است. و بمنظور فراغ قلبهاي شان جهت عبادت پروردگار، آنها اجازه يافته اند که با کنيزان خويش مقاربت جنسي نمايند و در عين حال بايست بترسند که اين غريضه شهواني شايد آنها را به ارتکاب زنا سوق دهد. بهر حال اين مسلم است که همچون عملي ( مقاربت با کنيز ) منجر به زاده شدن کودکي که برده خواهد بود، ميشود. چيزي که خود شکلي از تباهي است . . . ولي برده ساختن يک کودک گناه سبکتري نسبت به خرابي ايمان است. زيرا برده ساختن نوزاد چيزي مؤقت است، اما ارتکاب زنا گمراهي ابدي است.» ( 77 )

غزالي حکايتي راجع به اين غلبه شهواني دارد که قابل شنيدن است به آن توجه کنيد:

» حکي علي ابن عمر . . و کان من زهاد الصاحبة و علما ئهم انه کان  يفطر من الصوم علي الجماع قبل الا کل، وربما جامع ثلاثاً من جواريه في شهر رمضان قبل العشاء الاخيرة.» ( الغزالي احياء علوم الدين جزء 2 ص 33 ) يعني: » علي ابن عمر که يک صحابه زاهد و عالم بود، روزه اش را قبل از هر چيزي با جماع افطار ميکرد. و با سه کنيزش قبل از عشاء همبستر مي شد.» ( 78 )

يعني که زن در اين باور وسيلهٌ براي ارضاي شهوات حيواني مرد است، سکس عملي است مربوط به مرد و فقط براي لذت او، براي اثبات هر چه بيشتر اين باور حقارت آميز بد نيست که باز از بخاري نقل کنيم که مي گويد: » نبي الله کان يطوف علي نسائه في الليلة الواحدة و له يومئذ تسع نستوة.» ( صحيح بخاري عربي ــ انجليزي جزء 7 حديث 142 ) يعني: » رسول خدا با همه اي زنانش در يک شب مقاربت جنسي ميکرد، و در اين زمان او 9 زن داشت.» ( 79 )

چون محمد پيغمبر اسلام باري خودش گفته بود: » اعطيت قوة اربعين في الجماع » ( الطبقات الکبري لا بن سعد، جزء 8 ص 129 ) يعني: » که قدرت جنسي چهل مرد را داراست.» ( 80 ) اين تنها محمد نيست که از اين مزيت برخوردار است، بلکه يارانش از جمله علي نيز از امتيازي در اين مورد برخوردار است که توجه تان را بدان جلب مي کنم:

» و علياً کان أزهد اصحاب رسول الله و کان له اربع نسوة و سبع عشرة سرية. » ( الغزالي، احياء علوم الدين جزء 2 ص 27 ) يعني: » علي که يکي از زاهد ترين اصحاب رسول خدا بود چهار زن و هفده کنيز متعه داشت.» ( 81 ) در حاليکه » و کان في الصحابة من له الثلاث و الاربع، و من کان له اثنتان لا يحصي.» ( الغزالي، احيا ء علوم الدين جزء 2 ص 34 ) يعني: » بعضي از اصحاب 3 و 4 زن داشتند، کساني که دو زن داشتند از لحاظ تعداد بيشمار بودند.» ( 82 )

راجع به استفاده جنسي از کنيز که در آيه فوق قرآن آمده و اينجا نيز نقل شد، رازي چنين اظهار عقيده ميکند: » سوي ( الله ) في السهولة و اليس بين الحرة الواحدة و بين الا ماء من غير حصر، ولمعري إنهن اقل تبعة و اخف مؤنة من المهائر، لا عليک اکثرت منهن ام اقللت، عدلت بينهن في القسم أم لم تعدل، عزلت عنهم أم لم تعزل. » ( الرازي في تفسير النساء : 3 ) يعني:

» خداوند شرط رابطه جنسي با کنيز ( هر تعدادي که مرد مؤمن در اختيار دارد ) را به اندازه ازدواج با يک زن آزاد مؤمنه سهل ساخته است، در ضمن مسؤليت و توشه اي کنيزان کمتر است از جهزيه ديگران، مهم نيست که تعداد شان کم و يا زياد باشد، اهميت ندارد که تو در ميان آنها در مورد تقسيم وقت به عدالت رفتار کني يا نه و مهم هم نيست که عمل مقاربت جنسي با آنها را کامل نمائي يا خير.» ( 83 )

قربطي در مورد آيه 3 سوره نساء و استفاده جنسي مردان مسلمان از کنيزان شان چنين ميگويد:

» المعني ( فإن خفتم ألا تعدلو ) في القسم ( فواحدة أو ما مالکت ايمانکم ) فجعل ملک اليمين کله بمنزلة واحدة ، فانتفي بذلک ان يکون للاماء حق في الواط ، او في القسم ، إلا ان ملک اليمين في العدل قائم بوجوب حسن الملکة و الرفق بالرقيق. » ( القرطبي في تفسير النساء : 3 ) يعني: » آنها نه حق همخوابگي دارند  و نه هم حق نفقه، زيرا خداوند آفريده است، زن مؤمنه آزاد و کنيزاني که در تمللک داريد، را از يک دسته. بهر صورت مالک حق در خور مالکيت بر کنيزش را دارد و کنيز هم سزاوار احسان مالکش است.» ( 84 )

از اينرو از نظر آموزش هاي اسلامي نياز مردان متقي به مقاربت جنسي، جهت فراغ قلب مرد مؤمن براي امر عبادت خداوند، بسيار شديد ارزيابي شده است. به همين دليل مردان مسلمان اجازه يافته اند تا با چهار زن ازدواج نمايند و از کنيزان هر آنچه در تملک دارند لذت جنسي برند، حتي اگر اين امر منجر به » زاده شدن کودکي شود که برده خواهد بود، که شکلي از تباهي است. »              ادامه دارد

منابع : 

1 ــ   مشکات، کتاب 1 ، مقدمه: قرآن و حديث، ص 3 ، ترجمه انگليسي.

2 ــ   اتقان في علوم القرآن، جلد دوم، ص 182.

3 ــ   مشکات، کتاب 1، اهميت قرآن و حديث، ص 2 و 3 ، ترجمه انگليسي.

4 ــ   صحيح مسلم ، مقدمه ترجمه انگليسي.

5 ــ   مشکات ، کتاب 1 ، اهميت قرآن و حديث ، ص 5 ، ترجمه انگليسي.

6 ــ   همان منبع ، اهميت قرآن و حديث ، ص 2 و 3 .

7 ــ   قرآن سوره بقره آيه 228 .

8 ــ   ابن کثير، في تفسير النساء آيه 34 .

9 ــ   رازي، تفسير سوره نساء ، آيه 11 .

10 ــ   همان منبع.

11 ــ   تفسير کبير رازي، سوره نساء آيه 11 .

12 ــ   احمد زکي تفاحه، زن و اسلام، دارالکتاب اللبنائي بيروت 985 ، ص 36 .

13ــ   بخاري، عربي ــ انجليزي خزء 1 حديث 301 .

14 ــ   همان منبع.

15 ــ   تفسير کبير رازي، سوره 30 ، آيه 21 .

16 ــ   اسلام و زن دارالقلم، کويت، 1984 ، ص 241 .

17 ــ   همان منبع.

18 ــ   صحيح بخاري، جلد 1 ، حديث 28 .

19 ــ   قرآن سوره بقره آيه 282 .

20 ــ   The Age , Life be hind a viel  of  Islam, 3 / 3 1992 , p II

21 ــ   المنصف ، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي ، جلد اول ، جزء 2 ص 263 ، همچنين مراجعه شود به احياي علوم دين، غزالي دار الکتب علميه، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 52 .

22 ــ   کنز جلد 21 ، حديث 919 .

23 ــ   احمد زکي تفاحه، زن و اسلام ، ص 180 .

24 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دارالکتب علميه، بيروت، جلد 2 ، کتاب ادب النکاح، ص 34 .

25 ــ   فرهنگ فارسي عميد.

26 ــ   کنز جلد 22 ، حديث 858 ، همچنين مراجعه شود به: احياي علوم الدين، غزالي، دارالکتب علميه، بيروت، جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 65 .

27 ــ   احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 65 .

28 ــ   همان منبع ، ص 65 .

29 ــ   الي کل فتة تؤمن با لله ــ دکتور محمد سعيد رمضان البوطي ، ترجمه انگليسي، رساله هشتم، ص 41 و 42 ، 1987 ، بيروت.

30 ــ   همان منبع ، ص 43 .

31 ــ   همان منبع ، ص 47 و 48 .

32 ــ   همان منبع ، ص 98 .

33 ــ   صحيح بخاري، ترجمه انگليسي، جزء 7 ، حديث 113 .

34 ــ   همان منبع، حديث 114 .

35 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دار الکتب علميه، بيروت جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 51 .

36 ــ   حديث صحيح، بنقل از احمد.

37 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دار الکتب علميه، بيروت، جلد 2 کتاب ادب النکاح ص، 51 .

38 ــ   مشکات، کتاب، ترجمه انگليسي ، بخش » وظايف زن وشوهر» ، حديث 61 .

39 ــ   همان منبع حديث 54 ، همچنين مراجعه شود به صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، جزء 7 ، حديث 121 .

40 ــ   الي کل فتة تؤمن بالله ، دکتور محمد سيعد رمضان البوطي ، رساله هشتم ، ص ، 55 ، 1987 بيروت .

41 ــ   عبدالرحمن الجزيري ، الفقه علي المذاهب الاربعة ، بخش 4 ، ص، 7 دارالکتب علميه ، 1990 .

42 ــ   قرآن سوره 26 ، آيه 166 .

43 ــ   قربطي ، تفسير سوره روم ، آيه 21 .

44 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء آيه 34 ، همچنين مراجعه شود به مشکات ترجمه انگليسي ، کتاب 1 ، حديث 74 .

45 ــ   مشکات ، کتاب 1 ، ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> حديث 60 .

46 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء آيه 34 و کنز ، جزء 22 ، حديث 868 .

47 ــ   مشکات ،کتاب 1 ، ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حديث 70 ، اين حديث بوسيله ابو داود ، احمد ترمذي و . . . نقل شده است .

48 ــ   احمد زکي تفاحه ، زن و اسلام ، دارالکتاب اللبنائي ، بيروت ، 1985 ، ص 176 و همجنين مراجعه شود به : المصنف ، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي ، جلد 1 ، بخش 2 ، ص ، 255 .

49 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء ، آيه 34.

50 ــ   ابن ماجه ، کتاب النکاح ، حديث 1850 .

51 ــ   رازي و قربطي ، تفسير سوره نساء ، آيه 21 .

52 ــ   مشکات ، کتاب 1 ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حديث 68 .

53 ــ   قرآن سوره نساء آيه 34 .

54 ــ    رازي ، تفسير کبير ، سوره نساء آيه 34 .

55 ــ   مشکات ،کتاب 1 ترجمه انگليسي بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حد ث 50 .

56 ــ    همان منبع ،حديث 76 .

57 ــ    همان منبع ، پاورقي شماره 138 .

58 ــ    همان منبع ، پاورقي شماره 140 .

59 ــ   ابن کثير ، تفسير سوره نساء ، آيه 34 ، اين حديث بوسيله ابو داود و ابن ماجه هم نقل شده است .

60 ــ   سيدقطب ، في طلال القرآن ، تفسير آيه 34 ، سوره نساء .

61 ــ   انجمن هاي اسلامي استراليا، نشريه مناره ، 1980 ، ص 10 .

62 ــ   سيد قطب ، في ظلال القرآن ، تفسير آيه 34 ، سوره نساء .

63 ــ    البهي الخولي ، الاسلام و المراة ألمعاصرة ، دارالقلم ، کويت 1984 ، ص 105 .

64 ــ   قرآن سوره نساء آيه 128 .

65 ــ   صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، بخش 7 ، حديث 134 .

66 ــ   همان منبع ، حديث 130 و 131 .

67 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 52 .

68 ــ   قرآن سوره نساء ،آيه 3 .

69 ــ   قرآن سوره نساء ،آية 129 .

70 ــ   احمد زکي تفاحه ، زن و اسلام ، دار الکتاب اللبنائي ، بيروت 1985 ، ص 58 .همچنين مراجعه شود به احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه ، بيروت جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 54 و ابن عربي احکام قرآن جلد 1 ع ص 504 .

71 ــ   رازي تفسير کبير ، سوره نساء ، آيه 129 .

72 و 73 ــ   همان منبع ، تفسير سوره نساء آيه 3 .

74 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دار الکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 34 .

75 ــ   عبدالرحمن الجزيري ، الفقه علي المذاهب الاربعة ، دارالکتب العلمية ، 990 ، بخش چهارم ، ص 89 .

76 ــ   همان منبع .

77 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دار الکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 33 .

78 ــ    همان منبع .

79 ــ    صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، بخش 7 ، حديث 142 ، و بخش 1 حديث 268 .

80 ــ    محمد ابن سعيد ، الطبقات الکبري ، دار التحرير ، قاهر

هرمنوتيك و اصلاح‌گری دينی

لیبرالیسم را می توان (1) یک سنت سیاسی، (2) یک فلسفه ی سیاسی و یا (3) یک نظریه ی جامع فلسفی، شامل یک نظریه ی ارزش1، مفهومی از شخص2 و نظریه ای اخلاقی همراه با فلسفه ای سیاسی دانست. لیبرالیسم به عنوان یک  سنت سیاسی، در کشورهای مختلف شکل های گوناگونی یافته است. در انگلستان – که از بسیاری جهات زادگاه  لیبرالیسم است – تأکید سنت سیاسی لیبرال بر تساهل دینی، دولت توافقی3، و آزادی های فردی، و به ویژه، آزادی اقتصادی است. در فرانسه،  لیبرالیسم تداعی کننده ی سکولاریسم و دموکراسی است. در ایالات متحده، لیبرالیسم اغلب ترکیب هواداری از آزادی های فردی  با ناسازگاری با کاپیتالیسم است؛ اما در استرالیا لیبرالیسم  بیشتر متمایل به کاپیتالیسم و  کمتر دلمشغول آزادی های مدنی است. برای فهم این تنوع در سنت های سیاسی، باید  لیبرالیسم را به عنوان یک  نظریه ی سیاسی و یک  فلسفه ی جامع4  مورد بررسی قرار دهیم که موضوع  نوشتار حاضراند.

  • لیبرالیسم به عنوان یک نظریه ی سیاسی
  • لیبرالیسم به عنوان یک فلسفه
  • بازگشت به لیبرالیسم صرفاً سیاسی ؟
  • مراجع
  • مدخل های مرتبط
  • واژگان ترجمه

1. لیبرالیسم به عنوان یک نظریه ی سیاسی

آزادی

موریس کرانستون به درستی خاطرنشان می کند که «بنا به تعریف، لیبرال کسی است که به آزادی5 باور دارد» (کرانستون، 459). لیبرال ها به دو شیوه آزادی را یک ارزش  سیاسی مقدّم محسوب می کنند. شیوه ی نخست اینکه،  لیبرال ها عموماً معتقدند که انسان ها طبیعتاً در «حالت آزادی کامل برای سامان دادن امورشان … چنان که مناسب می دانند… بدون رخصت خواهی، یا وابستگی به خواست هر انسان دیگر» هستند (جان لاک، 1960 [1689]: 287). جان استوارت میل نیز محاجه می کند که «زحمت  نفی آزادی بر دوش منکران آن است؛ کسانی که خواهان نهادن هرگونه قیود یا موانع هستند… فرض پیشینی6 به نفع آزادی است…»(میل، 1991[1859]: 472). این دیدگاه را می توانیم اصل بنیادی لیبرال بنامیم (گاوس، 1996: 162-166):  آزادی  یک هنجار اساسی  است، ولذا وظیفه ی توجیه محدود کردن آزادی، بر گرده ی محدودکنندگان آن است. از این اصل نتیجه می شود که اقتدار7 سیاسی و قانون باید برای حدّ نهادن بر آزادی شهروندان توجیه هایی داشته باشند. بنابراین، یک پرسش اصلی نظریه ی سیاسی لیبرال این است که آیا اقتدار سیاسی می تواند موجه باشد، و اگر می تواند، چگونه؟ به همین دلیل است که نظریه ی قرارداد اجتماعی، که توسط تامس هابز (1651)، جان لاک (1689)، ژان ژاک روسو (1762) و امانوئل کانت (1797) مطرح شده، معمولاً لیبرال انگاشته می شود، هرچند که تجویزهای سیاسی  عملی  آنان، گیریم هابز و روسو، به طرز چشم گیری غیرلیبرال بود. اما از آنجا که این متفکران نقطه ی شروع را حالتی از طبیعت می دانستند که در آن آدمیان آزاد و برابر بوده اند، و بنابراین محاجه می کردند که هرگونه محدودیت نهادن بر آزادی و برابری مسلتزم توجیه است (مثلاً، با قرارداد اجتماعی)، این سنت قرارداد اجتماعی بیانگر اصل بنیادی لیبرال است.

به موجب اصل بنیادی لیبرال، اعمال محدودیت بر آزادی باید موجه باشد، و چون هابز این فرض را می پذیرد، می توانیم  نظریه ی او را یک نظریه ی سیاسی لیبرال محسوب کنیم. اما لیبرال بودن هابز کاملاً مشروط  است، زیرا به نظر او  می توان نهادن قیدهای سختی بر آزادی را توجیه نمود. لیبرال های سرنمون، مانند لاک، نه تنها مدافع اصل بنیادی لیبرال هستند، بلکه همچنین می گویند که محدودیت های موجه بر آزادی کاملاً معتدل هستند. تنها یک دولت محدود شده را می توان توجیه نمود؛ وظیفه ی اصلی دولت، صیانت از آزادی برابر شهروندان است. از این رو، طبق اصل اول عدالت در نظریه ی  راولز: «هر شخصی  باید حقی مساوی برای  بهره مندی از گسترده ترین نظام عمومی آزادی های پایه ی برابر دارا باشد که با نظام مشابه همگان سازگار باشد.» (راولز، 1971: 302).

آزادی منفی، آزادی مثبت و آزادی جمهوریخواهانه

اما لیبرال ها درباره ی  مفهوم آزادی اختلاف نظر دارند، و در نتیجه ایده آل لیبرالیِ صیانت از آزادی افراد می تواند به درک های بسیار متفاوتی از وظیفه ی دولت منجر شود.  آیزایا برلین مدافع مشهور درکی  منفی8 [یا سلبی] از مفهوم آزادی است:

معمولاً تا بدان درجه می توان گفت من آزادم که هیچ کس یا کسانی در کنش هایم دخالت نکنند. آزادی سیاسی  به این معنا صرفاً حیطه ایست که در آن انسان می تواند بدون منع دیگران عمل کند. من تا آن درجه فاقد آزادیم که  دیگران مرا از آنچه که در صورت عدم دخالت شان می توانستم انجام دهم باز می دارند؛ و اگر دیگران  این عرصه را از حداقل معینی تنگ تر کنند، می توان گفت که من مجبور شده ام، یا چه بسا، بَرده شده باشم. اما واژه ی اجبار9 همه ی اقسام ناتوانی را دربر نمی گیرد. اگر بگویم که نمی توانم بیش از سه متر بالا بپرم، یا چون کور هستم نمی توانم بخوانم… غریب می نماید که بگوییم به همین میزان برده یا مجبور شده ام. اجبار حاکی از دخالت عمدی دیگر آدمیان درحیطه ای از زندگی من  است  که در نبود آن دخالت  می توانستم عمل کنم.  شما هنگامی آزادی سیاسی یا آزادی تان را از دست می دهید که دیگر آدمیان شما را از حصول هدفی باز دارند. (برلین، 1969:122).

بنابراین، در نظر برلین و پیروانش، قلب آزادی فقدان اجبار توسط دیگران است؛ در نتیجه، ذات تعهد دولت لیبرال به صیانت از آزادی، این است که تضمین کند که شهروندان بدون داشتن توجیه های استوار همدیگر را مجبور نکنند. با این حال، به رغم  قوت موضع آزادی منفی، بسیاری از لیبرال ها مجذوب درک ´مثبت´10 تر [یا ایجابی تر]ی از آزادی شده اند. گرچه روسو (1762) هم مدافع رویکردی مثبت به آزادی بوده  اما  بهترین مدافعان درک مثبت از آزادی، نوهگلی های  اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم انگلستان، مانند تامس گرین و برنارد بوزانکت (1923)  بوده اند. گرین می پذیرد که ”… البته باید اذعان کرد که جز در مورد رابطه ای اجتماعی و سیاسی بین یک انسان با اشخاص دیگر، هر کاربردی دیگری از واژه [ی آزادی] استعاری است… این واژه همواره حاکی از … قسمی معافیت از اجبار توسط دیگری است… (1986 [1895]: 229). با این حال، گرین مدعی می شود که وقتی شخص  انگیزه یا میلی داشته باشد که نتواند آن را کنترل کند، آزاد نیست. به بیان گرین، چنین شخصی » … بَرده ایست که تابع اراده ی دیگری است، و نه خودش» (1986 [1859]: 228). همان طور که یک برده  آنچه را که واقعاً می خواهد، نمی کند، کسی هم، گیریم یک الکلی، به دنبال ارضای میلی است  که، نهایتاً، نمی تواند ارضا کند.

به نظر گرین، تنها کسی آزاد است که خودگردان11 یا خودمدار12 باشد. در یک نظریه ی سیاسی لیبرال، ایده آل انسان تحت حاکمیت، شخص آزادی است که کنش هایش  از آن خودش باشند. چنین شخصی مجبور نیست، با نظر انتقادی به ایده آل هایش می نگرد و لذا بی تأمل از آداب و رسوم  پیروی نمی کند و علائق درازمدت اش را فدای لذت های کوتاه مدت نمی کند. این ایده آل که آزادی را خودمداری می داند، نه تنها ریشه در نظریه های سیاسی روسو و کانت دارد، بلکه همچنین متأثر ازکتاب  درباب آزادی جان استوارت میل  است. و امروزه این رویکرد غالب به لیبرالیسم است، چنان که در آثار اس.ای.بِن (1988)، جرالد دورکین (1988)، و جوزف راز (1986) می توان این ایده را پی گرفت.

یک انگاره ی قدیمی تر از آزای که اخیراً تجدید حیات یافته، مفهوم جمهوریخواه13، یا نو-رومی14، از آزادی است. این مفهوم ریشه در نوشته های سیسرو و نیکولو ماکیاولی (1513) دارد. به قول فیلیپ پُتی، رومیان باستان متضاد ´آزادی ´را چنین تعبیر می کردند:

نزد جمهوریخواهان، متضاد liber  به معنای  آزاد، یا شخص رومی،  servus  یا برده بود، و دست کم تا آغاز قرن اخیر، مفهوم اصلی آزادی، در سنت طولانی  جمهوریخواهان، معادل بود با  در بردگی دیگران نبودن: یعنی تحت سیطره ی قدرت بی مهار دیگران نبودن. (پُتی، 1996: 576)

در این دیدگاه، متضاد آزادی، انقیاد است. غیرآزاد به کسی گفته می شود که «مطیع خواست بالقوه هوسبازانه ی یا داوری  بالقوه دلبخواه دیگران باشد» (پُتی، 1997: 5). به این ترتیب، دولت ایده آل تضمین می کند که هیچ عاملی15، از جمله خود آن دولت، نمی تواند به دلخواه خود بر شهروندان اعمال قدرت کند. شیوه ی اصلی انجام این امر، برابری در اِعمال قدرت است. این برابری، تصاحب منابع را، چه  اقتصادی یا جز آن، برای عاملان یا دولت دشوار می سازد تا نتوانند توسط آن منابع به دلخواه خود در امور دیگران مداخله کنند. (پُتی، 1997: 67).

مفهوم جمهوری خواهانه ی آزادی، هم با مفهوم آزادی مثبت، و هم با مفهوم آزادی منفی فرق دارد. برخلاف آزادی مثبت،  اولیت  آزادی جمهوری خواهانه، خودمداری عقلانی، یا تحقق سرشت واقعی خود، یا خودِ برتر شخص نیست. هنگامی که همه ی انحای قدرت جابر محو شد، نظریه پردازان جمهوری خواه معمولاً در مورد این اهداف سکوت می کنند (لارمور 2001). برخلاف مفهوم منفی، در مفهوم جمهوری خواهانه از آزادی آن چه اولیت دارد، «بی دفاعانه معروض دخالت بالفعل بودن است، و نه  دخالت بالفعل» (پُتی، 1996: 577). به همین خاطر، در مفهوم جمهوری خواه از آزادی، برخلاف مفهوم منفی، صِرف وجود امکان دخالت دلبخواه، تخطی از آزادی جمهوری خواهانه محسوب می شود.

برخی نظریه پردازان جمهوری خواه، مانند کوئنتین سکینر (1998: 113)، ماریتزیو ویرولی (2002: 6) و فیلیپ پُتی (1997: 8-11)، تصور خود از آزادی را آلترناتیوی برای لیبرالیسم می انگارند. این تلقی تا بدانجا درست است که آزادی جمهوری خواهانه مبنای انتقاد از آزادی بازار و جامعه ی بازاری می شود (گاوس، 2003). اما، هنگامی که فهم وسیع تری از  لیبرالیسم داشته باشیم، و آن را محدود به آزادی منفی یا جامعه ی بازاری نکنیم، جمهوری خواهی از لیبرالیسم تمییزناپذیر می شود (لارمور 2001؛ دَگر 1997).

مالکیت و بازار

به این ترتیب، نظریه ی سیاسی لیبرال بر سر مفهوم آزادی دچار افتراق می شود. اما تقسیم بندی مهم تر میان لیبرال ها بر سر جایگاه مالکیت خصوصی و نظام بازار است. در نظر لیبرال های کلاسیک، آزادی و مالکیت خصوصی رابطه ی تنگاتنگی دارند. از قرن هجدهم تا به امروز، لیبرال های کلاسیک تأکید کرده اند که یک نظام اقتصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی تنها نظامی است که با آزادی فردی همخوان است، یعنی می گذارد هرکس زندگی خودش را– از جمله کار و سرمایه اش را-  هر طور که صلاح می داند اداره کند. در حقیقت لیبرال های کلاسیک و آزادی خواهان اغلب تأکید کرده اند که  آزادی و مالکیت در واقع یک چیز هستند؛ مثلاً، محاجه شده که همه ی حقوق، از جمله حق آزادی، صوری از مالکیت هستند؛ دیگران گفته اند که مالکیت به خودی خود شکلی از آزادی است (گاوس 1994a؛ اشتاینر، 1994). به این ترتیب،  تنظیم بازار بر مبنای مالکیت خصوصی یک  تجسم 16 آزادی محسوب می شود (رابینسون، 1961: 104). مردم واقعاً آزاد نیستند، مگر اینکه آزاد باشند تا قرارداد ببندند و نیروی کارشان را بفروشند، یا آزاد باشند که درآمدشان را پس انداز کنند و سپس آن را هرکجا که صلاح می دانند سرمایه گذاری کنند، یا آزاد باشند که وقتی سرمایه کسب کردند شرکت تأسیس کنند.

لیبرالیسم کلاسیک برهان دیگری هم به نفع  پیوند آزادی و مالکیت خصوصی مطرح می کند. این برهان دوم، به جای تأکید بر اینکه آزادی کسب مالکیت خصوصی و استفاده از آن تنها یک جنبه از آزادی فردی است، تأکید می کند که مالکیت خصوصی تنها ابزار مؤثر صیانت از آزادی است. ایده ی این برهان این است که نتیجه ی بازار آزاد اقتصادیِ مبتنی بر مالکیت خصوصی، پراکندگی قدرت  است، که آزادی افراد را در برابر مداخله های دولت محافظت می کند. به قول هایک » اگر ابزار چاپ در کنترل دولت باشند، آزادی مطبوعات نیست، اگر محل های اجتماع در کنترل دولت باشند، آزادی گردهمآیی نیست، اگر وسایط نقلیه در انحصار دولت باشند آزادی جابجایی نیست» (1978: 149).

آن چه که لیبرالیسم «نو»، «تجدیدنظر طلب17«، یا «دولت رفاه18» خوانده می شود، این رابطه ی تنگاتنگ میان آزادی فردی و مالکیت خصوصیِ مبتنی بر نظام بازار را به چالش می گیرد (فریدِن 1978؛ گاوس 1983a؛ مک فِرسون 1973 فصل 4). برای توضیح خیزش این نظریه ی تجدیدنظر طلب سه عامل را می توان برشمرد. نخست اینکه، لیبرالیسم نو در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطرح شد. در این دوره  توانایی بازار آزاد برای حفظ آنچه لرد بِوِریج (1944: 96) «تعادل کامیاب»19 می خواند مورد تردید قرار گرفت (گاوس، 1983b). هنگامی که بازارِ متکی بر مالکیت خصوصی به ناپایداری گرایید، یا به بیان کینز (1936)، تنها با نرخ بالای بیکاری توانست متعادل شود، تردید نو لیبرال ها در مورد قابلیت بازار آزاد به عنوان مبنایی بسنده برای جامعه ای پایدار و آزاد آغاز شد. در اینجا عامل دومی رخ نمود: همچنان که ایمان لیبرال های نو به بازار سست می شد، ایمان شان به دولت به عنوان ابزار نظارت بر حیات اقتصادی رو به افزایش داشت. این تا حدودی ناشی از تجربه ی جنگ اول جهانی بود، که در آن هنگام کوشش دولت برای برنامه ریزی اقتصادی موفق نمود (دیویی 1929: 551-560)؛ مهم تر از آن، این بازنگری در نقش دولت متأثر از دموکراتیزاسیون دولت های غربی ، و این اعتقاد بود که، برای نخستین بار صاحب منصبان، به تعبیر جِی.اِی. هابسون، حقیقتاً » نماینده ی اجتماع» شدند (1922: 49). چنان که دی.جی. ریچی دریافته بود:

معلوم شد که استدلالهایی که علیه اَعمال «دولت»  شده، مربوط به هنگامی بوده که دولت ها کاملاً یا عمدتاً در دست طبقه ی حاکم بودند، و درست یا نادرست اقتداری پدرسالارانه یا مادربزرگانه اعمال می کردند. قوت این استدلال ها به همان نسبت که دولت ها هرچه بیشتر تجلی حاکمیت مردم بر خودشان می شوند، به سستی می گراید. (1896: 64).

سومین عامل بسط لیبرالیسم نو احتمالاً از همه بنیادی تر بوده است: این اعتقاد فزاینده که حقوق مالکیت نه تنها بسی بعید از ´حافظ دیگر حقوق´ هستند (اِلی، 1992: 26) بلکه نابرابری ناعادلانه ای در قدرت ایجاد می کنند که به  نابرابری آزادی (عموماً، ´آزادی مثبت´) طبقه ی کارگر می انجامد. این درونمایه ی اصلی لیبرالیسم آمریکایی معاصر است، که  تعهد قوی به آزادی های مدنی و شخصی را با  بی تفاوتی، و اغلب ناسازگاری، نسبت به مالکیت خصوصی ترکیب می کند. بذرهای این لیبرالیسم نوین را همچنان می توان در کتاب درباب آزادی جان استوارت میل یافت. اگرچه میل تأکید داشت که مبانی  آموزه ی به اصطلاح تجارت آزاد به همان استواری » اصول آزادی فردی»  است، (1991 [1859]: 105)، اما همچنین تأکید می کرد که آزادی های فردی و اقتصادی توجیه هایی کاملاً متمایز دارند. و در کتاب اش به نام اصول اقتصاد سیاسی مدام تأکید می کند که این پرسش که آیا آزادی فردی می تواند بدون مالکیت خصوصی شکوفا شود یا نه، پرسشی گشوده  است (1976[1871]: 210)، موضعی که راولز یک قرن بعد بر آن صحه گزارد (1971: 258).

2. لیبرالیسم به عنوان یک فلسفه

اگرچه لیبرالیسم، در وحله ی نخست، فلسفه ای سیاسی است، اما امروزه ´لیبرال´ برای توصیف  گروه جامعی از فیلسوفان، شامل نظریه پردازان اخلاق، ارزش، و شخصیت  به کار می رود (راولز، 1993).

اخلاق لیبرال

میل در کتاب درباب آزادی خود، با پیروی از ویلهلم فون هومبولت، مبنای اولویت آزادی را بسط فردیت و شکوفایی قابلیت ها دانست:

فردیت و ترقی  یک چیز اند…،  و تنها شکوفایی فردی است که انسان مترقی ایجاد می کند (یا می تواند ایجاد کند)… در مورد وضعیت  امور بشر چه خیری بالاتر از امری  که آنان را به بهترین چیزی که می توانند باشند، رهنمون شود؟ یا چه شری بدتر از آنچه که  آنان را از این ترقی محروم کند؟ (میل، 1991 [1859]: 71)

این تنها نظریه ای سیاسی نیست: یک نظریه ی قائم به ذات، کمال گرا20 و اخلاقی در مورد خیر21 است. و با این دیدگاه، کار خیر همانا  تشویق کردن ترقی است، و تنها رژیمی که از آزادی  گسترده ی تک تک افراد صیانت کند می تواند این مهم را به انجام رساند. این ایده آل اخلاقی از کمال انسانی و ترقی، تا پایان قرن نوزدهم، و اغلب قرن بیستم، غلبه داشت: نه فقط میل، بلکه گرین، لابهاوس، بوزانکت، جان دیویی، و حتی جان راولز نیز طرفدار روایت هایی از این اخلاق کمال گرا و این مدعا بوده اند که زیربنای رژیم حقوقی لیبرال می باشد (گاوس 1983a). و این دیدگاه برای مدافعان خودمداری لیبرال که پیش تر ذکر شد و  نیز نظریه پردازان  ´فضیلت لیبرالی´22 مانند ویلیام گالستون (1980) بنیادی است. در این رویکرد، زندگانی نیکو ضرورتاً حیاتی است که آزادانه انتخاب شده باشد. چه بسا اخلاق لیبرال غالب در قرن اخیر این بوده که شخص بتواند به عنوان بخشی از برنامه ی  زندگانی خود، توانایی های یکّه اش را بسط دهد.

ممکن است این ادعا  در مورد توافق لیبرال ها بر سر کمال گرایی  شگفت آور نماید زیرا تا پیش از انتشار نظریه ی عدالتراولز، معمولاً تصور می شد که مجادله ی اخلاقی عمده ی میان لیبرال ها ناشی از تقسیم بندی میان نظریه پردازان  فایده گرایی23  و نظریه پردازان حقوق باشد. البته این تقسیم بندی واقعیت دارد، و دست کم در بیست سال اخیر به مجادله ی غالب بین لیبرال ها بدل شده است. اما جالب اینجاست که حتی گاهی کسانی هم که در دو جبهه ی مخالف این شکاف ظاهراً بنیادی قرار دارند، مدافع کمال گرایی اخلاقی اند. چنان که جان استوارت میلِ فایده گرا شارح روایت اصلی کمال گرایی اخلاقی بود، اما  راولز ظاهراً ضدفایده گرا هم در نظریه ی عدالت اش تأکید می کند که «انسان ها از پرداختن به تحقق قابلیت هایشان (توانایی های ذاتی و اکتسابی شان) کام می جویند و این کامیابی، میزان قابلیت های تحقق یافته شان یا میزان پیچیدگی آن قابلیت ها  را می افزاید» (1971: 426؛ گاوس، 1981).

اینکه می گوییم کمال گرایی لیبرال به اخلاق شاخصه ی لیبرال بدل شده،  تنها بدین معنا نیست که از این اخلاق کمال گرا برای دفاع از موضع سیاسی لیبرال استفاده می شود. مضمون قوی تر کمال گرایی این است که لیبرال ها می اندیشند که سرشت خیر اخلاقی متکی بر  پیگیری  فردیت24 و ارزش شکوفایی انسانی است. در پرتو این دیدگاه، دشوار می نماید که فایده گرایی واجد اخلاقی  لیبرال باشد. مسلماً انگاره ی ´فایده گرایی لیبرال´ ضدونقیض  نیست؛ اما این ترکیب اصلاً زیاده گویی هم نیست. جالب است که جاناتان رایلی در تلاش برای ارائه ی دفاع صریحی از فایده گرایی لیبرال، از کارکردی برای رفاه اجتماعی دفاع می کند که دامنه ی ترجیحات را به  ترجیحات ´اخلاقاً پذیرفتی´ یا ´ایده آل´ محدود می کند و این مفاهیم نیز به نوبه ی خود بازتاب شخصیت ایده آلی می شوند که میل (1988: 83-92) مطرح می کند. به این ترتیب رایلی  با بهره گیری از کمال گرایی میل، فایده گرایی را لیبرالیزه می کند. پس می توان با مفروضات کافی درباره ی انگیزه ها، ترجیحات، فقدان معرفت، و غیره  به اخلاق فایده گرایی رسید که مؤید سیاست لیبرال هم باشد، اما این رابطه کاملاً امکانی25 است.

چالش عمده ای که  پیش روی کمال گرایی میل به عنوان اخلاق شاخصه ی لیبرال نهاده می شود، نه  از جانب فایده گرایی، که از جانب قراردادگرایی226 اخلاقی است. قراردادگرایی اخلاقی را  می توان به  تقریب شامل دو روایت ´کانتی´  و ´هابزی´ دانست. مطابق قراردادگرایی کانتی، «جامعه متشکل از اشخاص بسیار است، که  هر کدام  اهداف، علائق و تصورات خود را از خیر دارند، پس جامعه هنگامی بهتر سامان می یابد که خود اصول حاکم  بر آن، هیچ تصور خاصی از خیر را پیش فرض نگیرند…» (سَندِل، 1982: 1-7). در این دیدگاه، احترام به اشخاص دیگر، که خواسته های دیگری دارند، مستلزم آن است که ما نظر خود را در مورد زندگی خیر به آنان تحمیل نکنیم. تنها اصلی که می تواند نزد همگان موجه باشد، احترام به شخصیت اشخاص است. پس قراردادگرایی کانتی، ناقد گرایش نظریه ی جدید لیبرال (راولز، 1971؛ رایمان، 1990) است که قرارداد اجتماعی را از رویکردی به دولت،  به توجیهی کلی برای اخلاقیات، یا دست کم اخلاقیات اجتماعی، بدل می کند. ایده ی  اصلی ´قراردادگرایی کانتی´ این است که افراد نه تنها به دنبال سود خود هستند، بلکه متعهد یا مایل به توجیه عمومی27 مدعاهایشان در مورد دیگران نیز هستند (رایمان، 1990؛ گاوس، 1990؛ اسکانلون، 1982). لذا یک نظام اخلاقی که بتواند مورد توافق افراد عاقل باشد، اخلاقیاتی است که  توجیه عمومی  یافته باشند.

برخلاف رویکرد کانتی، روایت هابزی از قراردادگرایی، تنها فرض می گیرد که افراد به دنبال علائق خود هستند، و به درستی می گوید که توانایی هر فرد برای پیگیری مؤثر علائق اش در چارچوب هنجارهایی افزوده می شود که به حیات اجتماعی شکل می دهند و ثمرات همکاری اجتماعی را تقسیم می کنند (گوتیه، 1986؛ کاوکا، 1986). پس در این دیدگاه هابزی، اخلاقیات چارچوب مشترکی است که علائق شخصی همگان را پیش می برد. ادعای قراردادگرایی هابزی بر اینکه فهم شاخص لیبرالی از اخلاقیات است، از اهمیت آزادی فردی و مالکیت در چنین چارچوب مشترکی ناشی می شود. چنین محاجه می شود که: تنها نظامی از هنجارها می تواند مورد توافق عامل های پیگیر علائق خود باشد که به هر فرد آن قدر آزادی اعطا کند که فرد بتواند علائق شخصی مناسب خود را  پی گیرد. مشکل مضمن قراردادگرایی هابزی این است که ظاهراً در آن مفت خوری28 عقلانی است: اگر همگان (یا تعداد کافی) قرارداد را رعایت کنند، و بدین ترتیب نظم اجتماعی حاصل شود، نامعقول نمی نماید که فرد هر وقت سودش اقتضا کند غیراخلاقی عمل کند و قرارداد را زیر پا بگذارد. این همان  استدلال ´شیاد´ هابز است، و از زمان هابز گرفته (1948[1651]: 94ff) تا گوتیه (1986: 160ff) هابزی ها به دنبال پاسخ دادن به  آن بوده اند.

نظریه های ارزش  لیبرال

اگر درست بودن را به  خوب بودن تعبیر کنیم ، می توانیم سه نامزد اصلی برای نظریه ی ارزش لیبرالی تشخیص دهیم. نخستین نظریه که پیش تر مطرح شد کمال گرایی جان استوارت میل است. از آنجا که کمال گرایی نظریه ای درباره ی کنش درست است – اینکه درستی مشتمل بر چیزی است که میل » فایده به وسیع ترین معنای کلمه» می خواند، یعنی شکوفایی انسانی (1991[1859]: 15) – می توان کمال گرایی را رویکردی به اخلاقیات دانست. با این حال، آشکار است که این رویکرد نظریه ای درباب ارزش یا خیر را نیز پیش فرض می گیرد: غایت ارزش انسانی شکوفایی شخصیت یا داشتن یک زندگانی خودمدار است. رقیب این نظریه ی عینیت گرای ارزش، دو رویکرد لیبرال دیگر هستند: پلورالیسم (تکثرگرایی) و سوبژکتیویسم (ذهنیت گرایی).

آیزایا برلین، در دفاع مشهورش از آزادی منفی، تأکید می کند که ارزش ها یا اهداف، متکثر اند و به هیچ وجه نمی توان یک درجه بندی موجه غیرشخصی از این اهداف ارائه داد. به علاوه، برلین می گوید که پیگیری یکی از اهداف ضرورتاً منجر به عدم تحقق دیگر اهداف می شود. به این ترتیب اهداف تصادم پیدا می کنند، یا به بیان رایج اقتصادی، پیگری یک هدف ضرورتاً به بهای هزینه کردن فرصت پیگری دیگر اهدافی است که  توافقی بر سر کم ارزش تر بودن شان نیست. پس هیچ شیوه ی غیرشخصی موجهی برای درجه بندی اهداف وجود ندارد، و هیچ راهی نیست که بتوان به همه ی اهداف  دست یافت. نتیجه اینکه هر شخصی باید خود را وقف اهدافی کند که بهای آنها را با چشم پوشی از دیگر اهداف می پردازد. به این ترتیب، در نظر تکثرگرا، خودمداری، کمال یا شکوفایی ضرورتاً در مرتبه ای بالاتر از کامجوییِ لذت گرایانه29، حفاظت از محیط زیست یا برابری اقتصادی قرار نمی گیرد. همگی این اهداف برای جلب نظر ما با هم رقابت می کنند، اما از آنجا که با هم ناسازگارند، هیچ گزینشی را نمی توان برای همگان درست انگاشت.

پلورالیست ذهنیت گرا نیست: اینکه ارزش ها بسیار، رقیب و ناسازگارند به منزله ی وابستگی شان به تجربه ی سوبژکتیو نیست. اما این ادعا از دیرباز بخشی از سنت لیبرال بوده که ارزش های شخص مبتنی بر تجربه ی اوست که از شخصی به شخص دیگر فرق می کند. در نظر هابز، امیال خود شخص است  که برایش ارزشمندند (1948 [1651]: 48). لاک هم یک «نظریه ی ذوقی ارزش» پیش می نهد (گاوس، 1986):

ذهن هم مانند ذائقه  سلیقه های گوناگون دارد؛ تلاش برای  خشنود کردن همگان با ثروت یا افتخار همانقدر عبث است که تلاش برای ارضای ذائقه ی همگان با پنیر یا خرچنگ؛ که گرچه نزد برخی بسیار مطبوع و لذیذ اند، برای  دیگران به غایت تهوع آور و زننده اند: و بسیاری  شکم گرسنه را به چنین غذاهایی که ضیافت آرای سفره ی دیگران است برتری می دهند. به همین سیاق، در نظر من فیلسوفان قدیم که بی هوده به دنبال این پرسش بوده اند که خیرغایی چیست؟ آیا ثروت است یا لذّات جسمی، یا فضیلت است یا تأمل: و این تحقیق همان قدر بخردانه باشد که می پرسیدند بهترین طعم  کدام است؟ آیا در سیب است،  در سرب است، یا در گردو؛ و بر این پایه فرقه هایی درست کنند. زیرا … طعم های مطلوب بستگی به خود چیزها ندارند، بلکه مطلوبیت شان در این یا آن غذای خاص است، که در آن تنوع بسیار است… (1975 [1706]: 269).

کمال گرا، تکثرگرا و ذهنیت گرا در یک نکته ی کلیدی اتفاق نظر دارند: اینکه سرشت ارزش چنان است که مردم شیوه های زندگی گوناگونی را پی می گیرند. برای کمال گرا، علت این گوناگونی  این است که هر فردی  قابلیت های یکّه ای دارد، که ارزش او در شکوفایی آنهاست؛ برای تکثرگرا، علت تفاوت شیوه های زندگی این است که ارزش ها بسیار و ناسازگارند، و هیچ حیاتی نمی تواند واجد همگی ارزش ها باشد، یا از میان آنها دست به گزینشی مقبول همگان بزند؛ و به نظر ذهنیت گرا، علت تفاوت در این است که ارزش های ما ناشی از میل ها یا سلیقه هایمان است، که از فردی به فردی دیگر فرق می کنند. پس هر سه ی این دیدگاه ها مدافع این ایده ی اصلی لیبرال هستند که مردم بخردانه شیوه های زیست بسیار گوناگونی را پی می گیرند. اما این فهم ها  از خیر به خودی خود برسازنده ی یک اخلاق لیبرالی تمام عیار نیستند، زیرا برای پیوند دادن نظریه ی ارزش لیبرالی با هنجار تساوی آزادی، برهانی دیگر لازم می آید. مسلماً در نظر برلین چنین برهانی بسیار سرراست است: چندگانگی ذاتی اهداف نشانگر اهمیت سیاسیآزادی است (کوسیس: 1980). برلین استدلال می کند که  بزرگ ترین ایده آل بشری، تضمین میزانی از آزادی منفی برای همگان است، چرا که اصل ´اهداف آدمیان بسیارند´ را به رسمیت می شناسد، و هیچ کس نمی تواند گزینشی کند که مقبول همگان باشد(1969: 171). اما چنین می نماید که به آسانی  نتوان تساوی آزادی و حقوق افراد را از تکثر اهداف مردمان نتیجه گرفت؛ در اینجاست که ذهنیت گرایان و تکثرگرایان غالباً به روایت هایی از قراردادگرایی اخلاقی متوسل می شوند. منظور آن کسانی را هم که تأکید می کنند که لیبرالیسم در غایت خود یک نظریه ی پوچ گرا30 ست، می توان چنین تعبیر کرد که این نتیجه گیری موفقیت آمیز نیست: به نظر اینان، لیبرال ها در نظریه های ذهنیت گرا یا تکثرگرا گیر کرده اند، یعنی نمی توانند برابری حقوق و آزادی ها را نتیجه بگیرند.

متافیزیک لیبرالیسم

مایکل سَندِل در کتابش با عنوان لیبرالیسم و حدود عدالت «لیبرال های کانتی» را به طور اعم، و راولز را به طور اخص، متهم می کند که در تصورشان از شخص، خود[نفس] به گونه ای مقدم بر اهداف یا تعلقات، قائم به ذات است. در رویکردی که با عنوان «نقد اجتماع گرا31  به لیبرالیسم» شناخته می شود، تأکید می شود که این تفکیک درست نیست – مردم «مشتمل»32  بر اهداف و ارزش هایشان هستند، و نمی توان آنان را از اهداف و تعهدات خاص اجتماعی شان منفک کرد تا در چشم اندازی «گسسته» 32به داوری درباب عدالت بپردازند. اگرچه محل تردید است که  لیبرال ها حقیقتاً متعهد به کلیت چنان تصوری باشند، اما مسلم است که آنان قویاً معتقدند که از نظر هستی شناختی، اشخاص منفرد مقدم بر گروه ها و روابط اجتماعی هستند، و لذا، اشخاص و هویت های شخصی هستنده هایی متمایزند، و ذات شخص بودن، دارا بودن قابلیت گزینش میان شیوه های آلترناتیو زیستن است.

یک مسأله ی همیشگی در نظریه ی لیبرال این بوده که این فردگرایی بنیادی تا چه حد می تواند با سرشت اجتماعی بشر ترکیب شود، و اهمیت محیط اجتماعی شخص در تشکیل شخصیت او تا چه حد است. استنلی بِن از جمله ی کسانی است که تأکید دارند که تعهد لیبرال ها به اشخاص به عنوان انتخابگران به هیچ وجه در تعارض با پذیرش اهمیت میراث اجتماعی نیست. او تأکید می کند که فرد لیبرال:

از ناکجاآباد به nomos  اش نمی نگرد، که آن را از سر تفنن و تصادف برگزیند، و nomoi فرهنگش، سنت اش، را کنار نهد، و دچار سردرگمی  شود. دلیل فرد برای  ارزشمند دانستن و پرداختن به یک فعالیت، برای پذیرش اصول و استانداردهایی که عملکرد شخص را مقید می کنند، باید برمبنای تصور فرد از جهان ساخته شده باشد، تصوری که فرد باید از اطرافیانش دریافت کرده باشد، به عنوان منابعی مفهومی که توسط خرده فرهنگ هایی ایجاد شده که با هم ترکیب می شوند تا شخص را آنی سازند که هست – یا موادی برای تشکیل هویت شخص فراهم کنند (1988: 220-221).

محاجه شده  که فرانسویان، برخلاف سنت لیبرال انگلیسی، این تأثیرات اجتماع بر افراد و حیات شان را جدی تر گرفته اند (سیدِنتاپ، 1979). ویل کیملیکا (1989) به طور عام تری محاجه کرده که لیبرالیسم می تواند به ´عضویت فرهنگی´ و طرق وابستگی هویت های فردی به آن معنا بخشد. اما همچنان آشکار نیست که فردگرایی ذاتی لیبرالیسم تا چه حد درک  اجتماع گرا از هویت فردی  را، که در آن هویت فرد بستگی به هویت گروه دارد، بپذیرد (گاوس، 1983). به رغم اینکه مسلماً لیبرال می تواند بپذیرد که ما هم موجوداتی فردی هستیم و هم اجتماعی، تردید است که لیبرال ها بتوانند شخصیت های فردیت یافته را صرفاً محصول اجتماعی یک فرهنگ خاص، فرهنگ غربی، بدانند: به قول جان چاپمن (1977)، قسمی تفرّد34  ذاتی شخصیت، مؤلفه ی اصلی تصور لیبرال از سرشت بشری است. نگرانی  تی.اچ.گرین یا برنارد بوزانکت در مورد اینکه نظریه ی نوهگلی شخص35 با سیاست لیبرال نمی خواند از همین بابت است. مطابق ایدآلیسم مطلق33 بوزانکت، اشخاص منفرد کمتر واقعیت دارند، چرا که کمتر از کلیت جامعه  کامل و منسجم  هستند (گاوس، 1994b). به علاوه، بوزانکت تأکید می کند که «در یک تجربه ی اجتماعی  بسیار دشوار بتوان تفاوتی اصولی میان وحدت  آنچه که ذهنی یکّه می خوانیم و همه ی ´اذهان´  یافت» (1923: 166).

3. بازگشت به  لیبرالیسم  صرفاً سیاسی؟

 

لیبرال های برجسته اخیراً از درک لیبرالیسم به عنوان یک فلسفه ی جامع دست کشیده اند، و کوشیده اند که به ریشه های لیبرالیسم بازگردند: لیبرالیسم به عنوان یک آموزه ی صرفاً سیاسی، که  به درستی  با عنوان ´لیبرالیسم سیاسی´ توصیف شده است، و تأکید دارد که لیبرالیسم به عنوان یک فلسفه ی جامع – شامل یک نظریه ی اخلاق، یک معرفت شناسی یا متافیزیک از شخص و جامعه – صرفاً قسم دیگری از آموزه های ´فرقه گرا´ در جامعه ای مملو از چنین فرقه هایی است. در نظر جان راولز (1993: 5ff)، سرآمد مدافعان این دیدگاه، این ´لیبرالییسم فرقه گرا´ معروض انتقادات بخردانه ایست، و لذا به طور بایسته واجد توجیه عمومی نیست. اگر قرار باشد لیبرالیسم را برای استدلال های حیطه ی عمومی در جامعه های غربی متکثر ما باشد، باید به یک هسته ی اصول سیاسی بسنده کند. اصولی که در میان شهروندان عاقل بر سر آنها توافق نظر وجود داشته باشد. در حقیقت  انگاره ی راولز که یک درک صرفاً سیاسی از لیبرالیسم را پیش می نهد، کم توقع تر از نظریه های سیاسی سنت لیبرالیسم می نماید که در بالا بدان ها اشاره شد، زیرا راولز عمدتاً به اصولی قانونی بسنده می کند که متضمن آزادی های مدنی پایه و فرآیند دموکراتیک باشند.

به دلایل کافی می توان تردید داشت که لیبرالیسم واقعاً بتواند خود را از تعهدات بحث برانگیز متافیزیکی (هَمپتون، 1989) یا معرفت شناختی (راز 1990؛ گاوس، 1996) برهاند. چنان که در بالا اشاره شد، به نظر می رسد که راولز گرایش خود برای صرفاً سیاسی نمودن لیبرالیسم را برمبنای موجه نمودن عمومی اصول لیبرالیسم  قرار می دهد، درحالی که می کوشد تصویری سیاسی و غیرمعرفت شناختی از توجیه بدست دهد (1993: 44). و البته این بدان خاطر است که نظریه های معرفت شناختی مجادله برانگیزند. پس چنین می نماید که ما به سمت این ایده رانده می شویم که یک شهروند می تواند در عین تخطی از استانداردهای معرفت شناختی اش برای استدلال خوب، مدعایی را ´به نحو سیاسی توجیه´ کند. اما این مطلب اصلاً مسلم نیست که شخص بتواند ادعایش را از نظر سیاسی  نزد دیگران توجیه کند، درحالی که می داند که استدلالش بستگی به چیزی دارد که از چشم انداز معرفت شناختی خودش استدلالی ضعیف است (گاوس: 131ff).

لیبرالیسم، در وحله ی نخست و مهم تر از هر چیز، یک نظریه ی سیاسی است، درحالی که می توان تردید داشت که صرفاً  نظریه ای سیاسی باشد. اگرچه لازم نیست که یک  لیبرال همه ی مؤلفه های یک فلسفه ی لیبرال گسترده تر را بپذیرد – لازم نیست که هر لیبرالی دارای یک انگاره ی لیبرال از درستی اخلاقی، تصوری لیبرال از ارزش، یک معرفت شناسی لیبرال و یک متافیزیک لیبرال در باب شخص باشد – دشوار بتوان گفت که یک نظریه ی سیاسی لیبرال می تواند از همه ی این الزامات فلسفی بپرهیزد. مسلم است که هیچ اصل ضروری ای نیست که بگوید یک فلسفه ی سیاسی چگونه به باقی فلسفه پیوند می خورد. اما هیچ فلسفه ی سیاسی هم  یک حیطه ی سراسر خودمدار نیست؛ و سرشت ´جامع´ نظریه های لیبرال به همین خاطر است.

* جرالد گاوس استاد دانشگاه تولین و از صاحب نظران در مورد لیبرالیسم است. ؛ م

 

 

مراجع

 

  • Benn, Stanley I. (1988). A Theory of Freedom. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Berlin, Isaiah (1969). ‘Two Concepts of Liberty’ in his Four Essays on Liberty. Oxford: Oxford University Press: 118-72.
  • Beveridge, William (1944). Full Employment in a Free Society. London: Allen and Unwin.
  • Bosanquet, Bernard (2002 [1923]). Philosophical Theory of the State in Philosophical Theory of the State and Related Essays, Gerald F, Gaus and William Sweet, eds. Indianapolis: St. Augustine Press.
  • Chapman, John W. (1977). ‘Toward a General Theory of Human Nature and Dynamics’ in NOMOS XVII: Human Nature in Politics, J. Roland Pennock and John W. Chapman, eds. New York: New York University Press: 292-319.
  • Cranston, Maurice (1967). ‘Liberalism’ in The Encyclopedia of Philosophy, Paul Edwards, ed. New York: Macmillan and the Free Press: 458-461.
  • Dagger, Richard (1997). Civic Virtue: Rights, Citizenship and Republican Liberalism. Oxford: Oxford University Press.
  • Dewey, John (1929). Characters and Events, Joseph Ratner, ed., New York: Henry Holt.
  • Dworkin, Gerald (1988) The Theory and Practice of Autonomy. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Ely, James W. Jr (1992). The Guardian of Every Other Right: A Constitutional History of Property Rights. New York: Oxford University Press.
  • Freeden, Michael (1978). The New Liberalism: An Ideology of Social Reform. Oxford: Clarendon Press.
  • Galston, William (1980). Justice and the Human Good. Chicago: University of Chicago Press.
  • Gaus, Gerald F. (1981) ‘The Convergence of Rights and Utility: The Case of Rawls and Mill’, 92 Ethics: 57-72.
  • Gaus, Gerald F. (1983a). The Modern Liberal Theory of Man. New York: St. Martin’s Press.
  • Gaus, Gerald F. (1983b). ‘Public and Private Interests in Liberal Political Economy, Old and New’ in Public and Private in Social Life, S.I. Benn and G.F. Gaus, eds. New York: St. Martin’s Press: 183-221.
  • Gaus, Gerald F. (1986). ‘Subjective Value and Justificatory Political Theory’ in NOMOS XXVIII: Justification, J. Roland Pennock and John W. Chapman, eds. New York: New York University Press: 241-69.
  • Gaus, Gerald F. (1990). Value and Justification. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Gaus, Gerald F. (1994a). ‘Property, Rights and Freedom.’ 11 Social Philosophy and Policy: 209-40.
  • Gaus, Gerald F. (1994b). ‘Green, Bosanquet and the Philosophy of Coherence’ in The Routledge History of Philosophy, vol VII: The Nineteenth Century, C.L. Ten, ed. London: Routledge: 408-33.
  • Gaus, Gerald F (1996). Justificatory Liberalism: An Essay on Epistemology and Political Theory. New York: Oxford University Press.
  • Gaus, Gerald F.(2003). ‘Backwards into the Future: Neorepublicanism as a Postsocialist Critique of Market Society’, 20 Social Philosophy & Policy: 59-92.
  • Gauthier, David (1986). Morals By Agreement. Oxford: Oxford University Press.
  • Green, Thomas Hill (1986 [1895]). Lectures on the Principles of Political Obligation and Other Essays, Paul Harris and John Morrow, eds. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Hampton, Jean (1989) ‘Should Political Philosophy by Done without Metaphysics?’ 99 Ethics: 791-814.
  • Hayek, F.A. (1976). The Mirage of Social Justice. Chicago: University of Chicago Press.
  • Hayek, F.A. (1978). ‘Liberalism’ in his New Studies in Philosophy, Politics, Economics and the History of Ideas. London: Routledge and Kegan Paul.
  • Hobbes, Thomas (1948 [1651]). Leviathan, Michael Oakeshott, ed. Oxford: Blackwell.
  • Hobson, J.A. (1922). The Economics of Unemployment. London: Allen and Unwin.
  • Kant, Immanuel, (1965 [1797]). The Metaphysical Elements of Justice, John Ladd, trans. Indianapolis: Bobbs-Merrill.
  • Kavka, Gregory S. (1986). Hobbesian Moral and Political Theory. Princeton: Princeton University Press.
  • Keynes, John Maynard (1973 [1936]). The General Theory of Employment, Interest and Money. London and Cambridge: Macmillan and Cambridge University Press.
  • Kocis, Robert A. (1980). ‘Reason, Development and the Conflict of Human Ends: Sir Isaiah Berlin’s Vision of Politics.’ American Political Science Review, 74 (March 1980): 38-52.
  • Kymlicka, Will (1989). Liberalism, Community and Culture. Oxford: Clarendon Press.
  • Larmore, Charles (2001). ‘A Critique of Philip Pettit’s Republicanism’, 35 Nous-Supplement: 229-243.
  • Locke, John (1960 [1689]). The Second Treatise of Government in Two Treatises of Government, Peter Laslett, ed. Cambridge: Cambridge University Press: 283-446.
  • Locke, John (1975 [1706]). An Essay Concerning Human Understanding, Peter H. Nidditch, ed., Oxford: Clarendon Press.
  • Machiavelli, Niccolo (1950 [1513]). The Prince And the Discourses, L. Ricci and C.E. Detmold, trans. New York: Random House, Inc.
  • Macpherson, C.B. (1973). Democratic Theory: Essays in Retrieval. Oxford: Clarendon Press.
  • Mill, John Stuart (1976 [1871]). Principles of Political Economy. Fairfield: Augustus M. Kelley.
  • Mill, John Stuart (1991 [1859]). On Liberty and Other Essays, John Gray, ed. New York: Oxford University Press: 471-582.
  • Pettit, Philip (1996). ‘Freedom as Antipower’, 106 Ethics: 576-604.
  • Pettit, Philip (1997). Republicanism: A Theory of Freedom and Government. Oxford: Clarendon Press.
  • Rawls, John (1971). A Theory of Justice. Cambridge, MA: Harvard University Press.
  • Rawls, John (1993). Political Liberalism. New York: Columbia University Press.
  • Raz, Joseph (1986). The Morality of Freedom. Oxford: Clarendon Press.
  • Raz, Joseph (1990). ‘Facing Diversity: The Case of Epistemic Abstinence,’ 19 Philosophy & Public Affairs:3-46.
  • Reiman, Jeffrey (1990). Justice and Modern Moral Philosophy. New Haven, CT: Yale University Press.
  • Riley, Jonathan (1988). Liberal Utilitarianism. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Ritchie, D.G. (1896). Principles of State Interference, 2nd, edn. London: Swan Sonnenschein.
  • Robbins, L. (1961). The Theory of Economic Policy in English Classical Political Economy. London: Macmillan.
  • Rousseau, Jean-Jacques (1973 [1762]). The Social Contract and Discourses, G.D.H. Cole, trans. New York: Dutton.
  • Sandel, Michael. (1982) Liberalism and the Limits of Justice. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Scanlon, Thomas (1982) ‘Contractualism and Utilitarianism’ in Utilitarianism and Beyond, Amartya Sen and Bernard Williams, eds. Cambridge: Cambridge University Press: 103-28.
  • Siedentop, Larry (1979). ‘Two Liberal Traditions’ in The Idea of Freedom, Alan Ryan, ed. Oxford: Oxford University Press: 153-74.
  • Skinner, Quentin (1998). Liberty Before Liberalism. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Spector, Horacio (1992). Autonomy and Rights: The Moral Foundations of Liberalism. Oxford: Clarendon.
  • Steiner, Hillel (1994). An Essay on Rights. Oxford: Basil Blackwell.
  • Viroli, Maurizio (2002). Republicanism, A. Shugaar, trans. New York: Hill and Wang.
  • von Humboldt, Wilhelm (1993 [1854]). The Limits of State Action. Indianapolis: Liberty Press.

           مدخل های مرتبط

consequentialism | Hobbes, Thomas | justification, political: public | Kant, Immanuel | liberty | Locke, John | social contract: contemporary approaches to

        واژگان ترجمه

 
1. نظریه ی ارزش: of value Theory

2. شخص: Person

3. دولت توافقی: government by consent

4. فلسفه ی جامع: general philosophy

5. آزادی: liberty

6. پیشینی: a priori

7. اقتدار: authority

8. منفی: negative

9. اجبار: coercion

10. مثبت: positive

11. خودگردان: self-directed

12. خودمدار: autonomous

13. جمهوری خواه: republican

14. نو- رومی: neo-roman

15. عامل: agent

16. تجسم: embodiment

17. تجدیدنظرطلب: revisionist

18. دولت رفاه: welfare state

19. تعادل کامیاب: prosperous equilibrium

20. کمال گرا: perfectionist

21. خیر: good

22. فضیلت لیبرالی: liberal virtue

23. فایده گرایی: utilitarianism

24. فردیت: individuality

25. امکانی: contingent

26. قراردادگرایی: contractualism

27. توجیه عمومی: public justification

28. مفتخوری: free-riding

29. لذت گرایی: hedonism

30. پوچ گرا: nihilist

31. اجتماع گرا: communitarian

32. مشتمل بر: constituted by

33. گسسته: disembodied

34. تفرد: individuation

35. شخص: person

محمدرضا نیکفر

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

سريه کشتن ( ترور ) کعب ابن اشرف

سريه محمد ابن مسلمه

در بعضي كتب تاريخي اين سريه بنام سريه قتل كعب ابن الاشرف ثبت شده
پس از واقعه جنگ بدر و رسيدن مژده به مدينه ، كعب ابن اشرف كه از قبيله ؛؛ طيي ؛؛ و طايفه ؛؛ بني نبهان ؛؛ و مادرش از يهوديان بني نظير و خود مردي شاعر و زبان اور بود كه در اشعار خود به رسول خدا بد مي گفت و دشمنان را بر ضد ايشان و مسلمين تحريك مي كرد ، از اين خبر براشفت و گفت :
– اكنون زير زمين از روي ان بهتر است .
انگاه رهسپار مكه شد و با گفتن شعر قريش را بر ضد رسول خدا تحريك مي كرد كه البته حسان ابن ثابت و زني بنام ميمونه شعر هاي او را پاسخ ميدادند .
سپس كعب به مدينه بازگشت و نام زنان مسلمان را در اشعارش با بي احترامي مي برد و مسلمانان را ازار مي داد.
در اين موقع رسول خدا فرمود :
– كيست كه مرا از دست پسر ؛؛ اشرف ؛؛ اسوده كند ؟
محمد ابن مسلمه گفت :
– اي رسول خدا ! من خود اين مهم را كفايت مي كنم و او را مي كشم .
رسول خدا فرمود : اگر ميتواني كوتاهي مكن .
سه روز گذشت . و محمد تبن مسلمه از خوردن و خوابيدن افتاد و پيوسته در فكر انجام كار بود ، تا اينكه رسول خدا به او گفت :
– چرا خوردن و اشاميدن را ترك كرده اي ؟
– چون قولي داده ام كه نمي دانم خواهم توانست به ان وفا كنم يا نه .
– وظيفه اي جز كوشش در راه انجام ان نداري . شد يا نشد گناهي بر تو نيست .
( متن بالا عينا از كتاب تاريخ اسلام دكتر ايتي چاپ دانشگاه تهران مي باشد كه البته به كتب ديگري كه قبلا به انها اشاره شد هم ميتوان رجوع كرد )
و اما بقيه ماجرا بطور خلاصه :
سپس محمد ابن مسلمه با چند نفر از جمله برادر رضاعي كعب بر كشتن او همداستان شدند و يكي از انها پيش كعب رفته و به بهانه خريد خواربار با او به صحبت نشست .
كعب در گرو قيمت خواربار از انها خواست كه زنان و پسرانشان را گرو بگذارند كه انها نپذيرفتند و در نهايت قرار شد كه اسلحه هايشان را گرو بگذارند .
شب هنگام براي گرفتن خواربار و گرو گذاشتن اسلحه پيش كعب امدند و به بهانه اي او را از قلعه بيرون كشيدند سپس با شمشير بجانش افتادند و در نهايت محمد ابن مسلمه كاردي را كه همراه داشت در زير ناف كعب فرو برد و تا زهار او را پاره كرد .
بروايت طبقات : سر كعب را بريدند و در ؛؛ بقيع غرقد ؛؛ تكبير گفتند كه رسول خدا شنيد و دانست كه توفيق يافته اند . انگاه سر كعب را اوردند و پيش پاي رسول خدا انداختند و چون بامداد شد ، يهوديان را بيم و هراس گرفته بود و نزد رسول خدا امدند و گفتند :
– سرور ما را ناگهان كشته اند .
رسول خدا كارهاي نا پسند و اشعار و ازار كعب را ياداوري كرده و انان را به قرار صلحي دعوت كردند .
اين سريه در چهاردهم ربيع الاول سال سوم رخ داد .

 

سريه عمير بن عدي
عصماء دختر مروان همسر يزيد بن زيد خطمي زني بود شاعر و زبان اور ، در هجو اسلام و مسلمانان شعر ميگفت ، رسول خدا و انصار را ازار مي رساند و دشنام مي داد و دشمنان رسول خدا را در اشعار خود بر ضد مسلمين تحريك مي كرد .
برخي اشعار تند او و هم پاسخي را كه ؛؛ حس‍‍ان ؛؛ به او داده است را ابن اسحاق نقل مي كند .
رسول خدا روزي فرمودند : كسي هست دا مرا از دختر مروان بگيرد ؟
عمير بن عدي خطمي كه مردي نابينا بود شنيد و شبانه بر ان زن تاخت و اورا كشت و بامدا د به رسول خدا خبر داد كه رسول خدا فرمودند : خدا و رسولش را ياري كردي .
 

ترور(سريه) سفيان بن خالد بدستور رسول خدا ( ص )

يكي ديگر از سريه هايي كه رسول خدا در سال چهارم هجري فرستاد در كتب تاريخ اسلام در طبقات ج 2ودر امتاع الاسماع و در سيره النبي ج 4و تاريخ يعقوبي ج 2 بنام سريه ? عبدالله بن انيس انصاري بر سر سفيان بن خالد ? از ان اسم برده شده است .

شرح اين سريه از كتاب ? تاريخ پيامبر اسلام ? تاليف دكتر محمد ابراهيم ايتي از انتشارات دانشگاه تهران :

دوشنبه پنجم محرم الحرام سال چهارم

رسول خدا خبر يافت كه ? سفيان بن خالد هذلي لحياني ? در ? عرنه ? منزل كرده و مردمي را براي جنگ با رسول خدا فراهم ساخته است . پس ? عبدالله بن انيس ? را براي كشتن وي فرستاد .
به روايت ابن اسحاق : ? عبدالله بن انيس ? مي گويد : رسول خدا مرا فرا خواند و گفت :
خبر يافته ام كه پسر ? سفيان بن نبيح هذلي ? مردم را براي جنگ با من فراهم مي سازد و در ? نخله ? ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وي رهسپار شو و او را بكش .

گفتم :
براي من توصيفش كن تا او را بشناسم .-
فرمودند :
– او را كه ديدي از هيبتش بيمناك مي شوي و شيطان را بياد مي اوري و نشاني ميان تو و او ان است كه هرگاه او را ديدي لرزه اي خواهي كرد .
عبدالله ميگويد : شمشير خود بر گرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زناني هودج نشين به همراه داشت و مي خواست درجايي فرود ايد و چون او را ديدم – چنان كه رسول خدا گفته بود – لرزه اي بر من افتاد پس روي به وي نهادم و از ترس ان كه مبادا با هم گلاويز شويم و از نماز باز مانم ، نماز را همچنان كه پيش مي رفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد :
كيستي –
گفتم :
– مردي از ? خزاعه ? هستم و شنيده ام كه براي جنگ با اين مرد – رسول خدا – سپاه فراهم ميكني ، براي شركت در همين امر نزد تو امده ام .
گفت : اري در همين انديشه ام .
اندكي با وي راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وي حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالي كه زنانش بالاي نعش او افتاده بودند باز گشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، فرمودند : رو سپيد باشي 

? عبدالله ? را در اينباره اشعاري است كه ابن هشام انها را نقل كرده است .
حال بدون هيچ توضيحي تنها سوالي مطرح مي كنم :
كساني كه مدعي پيروي از سيره پيامبر اكرم (ص ) هستند و در عين حال ? ترور ? را يك عمل ضد اسلامي قلمداد مي كنند اين عمليات ( سريه ) را چه مي نامند ؟( ضمن اينكه بايد ? ترور ? را با ? قتل عام مردم بيگناه ? مترادف ندانست . )
 

سريه رجيع

حادثه شهادت شش تن ( يا به روايتي ده تن )از ياران رسول اكرم در سريه رجيع يكي از اين حوادث بود كه گروهي هفت نفره از دو طايفه ? قاره ? و ? عضل ? از قبيله بني هون در مقابل چند شتر كه از ? بني لحيان ? گرفتند به مدينه امدند و اظهار اسلام كرده و گفتند : اي رسول خدا ! كساني را با ما بفرست تا طايفه ما را دين بياموزند و قران تعليم كنند.
و رسول خدا نيز تعدادي از اصحاب را با انها فرستادند كه چون به منطقه ? رجيع ? رسيدند بكمك قبيله ? هذيل ? بر سر مسلمانان ريختند و چون مسلمانان به دفاع پرداختند وسه تن از انان شهيد و سه تن ديگر اسير شدند كه در راه يكي ديگر از انان نيز بند گسسته و جنگيد تا شهيد شد .
انان دو نفر ديگر بنامهاي زيد بن دثنه و خبيب بن عدي را به مكه بردند و با دو نفر از اسيران هذيل در مكه مبادله كردند .
زيد را گردن زدند و خبيب را به دار زدند ( خبيب نخستين كسي است در اسلام كه دو ركعت نماز را در هنگام كشته شدن سنت نهاد) و هرچه كردند تا از اسلام برگردد نپذيرفت و عاقبت چهل پسر از فرزندان كشته هاي بدر با نيزه بر وي حمله كردند و شهيدش ساختند . و بنا بر روايات رسول اكرم در همان لحظه توسط وحي به حال وي اگاهي يافت .

سريه بعر معونه 

ابو براء : عامر بن مالك به مدينه امد و خدمت حضرت رسول عرض كرد : اي محمد ! مرداني را به نجد بفرست تا انان را به دين تو دعوت كنند . اميد دارم كه بپذيرند .
رسول خدا فرمودند : از مردم نجد بر اصحاب خويش بيم دارم .
ابو براء گفت : در پناه من باشند .
رسول خدا چهل تن ( بنا به روايت طبقات و مقريزي : هفتاد تن ) از جوانان و قاريان انصار را همراه وي ساخت .
ايشان در ? بعر معونه ? فرود امدند و ? حرام بن ملحان ? نامه حضرت رسول را نزد ? عامر بن طفيل ? برد , اما عامر بي ان كه نامه را بخواند , حرام را به قتل رسانيد و از بني عامر براي كشتن همراهان وي كمك خواست كه انها بدليل امان ابو براء امتناع كردند و وي نيز از قبيله هاي ? عصيه ? و ? رعل ? و ? ذكوان ? ياري خواست و مسلملنان را محاصره كرد. اصحاب سريه هم ناچار تا اخرين نفس جنگيدند و همگي شهيد شدند الا دو نفر :
1- كعب بن زيد خزرجي كه در ميان كشته ها افتاده بود جان بدر برد .
2- عمر بن اميه ضمري كناني كه بكمك يكي ديگر از اصحاب شتر ها را براي چرا برده بود و چون برگشت و از ماوقع مطلع گشت به دوستش پيشنهاد داد كه شتابان به نزد رسول خدا روند و ايشان را مطلع نمايند كه وي نپذيرفت و جنگيدند تا دوستش شهيد و عمر بن اميه نيز اسير شد .
دشمنان جون دانستند كه وي ? مضري ? است موي پيشاني وي را بريدند و مردي به جاي مادرش كه نذر كرده بود بنده اي را ازاد كند وي را ازاد كرد .
عمر بن اميه رهسپار مدينه شد و در بين راه دو نفر از ? بني عامر ? را كه خوابيده بودند كشت ( از عهد و پيمان بني عامر با رسول خدا و نيز از امتناع بني عامر از كمك به عامر بن طفيل در جنگ با مسلمانان بي خبر بود) و جالب انكه پيامبر اكرم جامه و سلاح اندو به اضافه ديه انها را براي عامر بن طفيل فرستاد .

اين دو حادثه پيامبر اكرم را بسيار غمناك ساخت بطوري كه تا يكماه در قنوت نماز صبح بر اين قبايل نفرين مي كرد ند
اينكه بعدها پيامبر با اين قبايل چه كرد فعلا منظور نظر نيست و در اینجا تا حدودی با یکی از صحابه حضرت رسول اشنایی پیدا کردیم .
در نوشته اينده به سريه ? عمر بن اميه ضمري ? براي كشتن ابوسفيان خواهم پرداخت که البته نافرجام ماند .
 

منبع +

 

چند سوال از مذهبيون

عده ي زيادي بر اين باورند كه دنيا مخلوق خداست .صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند.از جمله خدا خالق-توانا-دانا-قادر-بي نياز-و…..چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است.من فضايي خالي را تصور مي كنم كه دنيا و زمان و مكان وجود نداشت.تنها خدا وجود داشت.چون كه دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود.دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد.توانا نيز نبود.وقتي دنيا وجود نداست توانا به چه چيزي بود.كريمي- رحيمي-بينايي-عادلي -هيچ كدام از اين صفتها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش  از خلق دنيا خدا هيچ نبود .سپس خداوند جهان را آفريد.به واسطه خلق دنيا-خدا خالق شد.و پس از خالق شدن -صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند.پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشد.

با توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من از مذهبيون اين است كه پيش از خلق دنيا خدا چه بود.آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست.

خدا در قران گفته است كه انسان را از خاك آفريده است.از طرفي در قران گفته شده خدا كن فيكون ميكند.آيا خدا به خاك كه عنصر مادي است براي خلق انسان نياز نداشت؟.اگر توجيه ميكنيد كه خاك را هم خودش آفريده.باز هم از مخلوق خود بي نياز نبوده.از اين بابت فرقي بين خالق بودن انسان و خداوجود ندارد.انسان هم اگر چيزي را اختراع مي كند-مثلا»اگر كامپيوتر مي سازد-از سي-پي يو وآي سي-و كابل – وهارد ديسك-پيچ و مهره -و…..كه خودش ساخته استفاده مي كند.

 -.با چه گواهي و دليلي مي توانيدبگوييد خدا كن فيكون ميكند

سوال ديگر اينكه-خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد.يكي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش-ديگري مامور قبض روح-يكي هم مامور نوشتن اعمال ما.مگر نه اينكه فرشته ها از مجردات هستند ودر نهايت كمال خود خلق شده اند.اگر خدا براي اين قبيل كار ها به آنها احتياج ندارد پي براي چه خلق شده اند.

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده موسي در كوه طور خدا را به صورت نور ديد.در تورات هم گفته شده موسي نشيمنگاه خدا را ديد.و خدا به صورت رو در رو با صوت خود با موسي سخن گفت.آيا نور از خواص ماده نيست.آيا صوت براي بوجود آمدن و انتقال نياز به محيط مادي ندارد

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده شيطان به خدا گفت چون من از آتشم و انسان از خاك هرگز

بر انسان سجده نخواهم كرد.شيطان در بارگاه خدا بود و سالها به عبادت خدا مشغول بود .اما به واسطه اين نا فرماني از درگاه خدا رانده شد و به بهشت آمد .همانجا كه آدم و حوا بودند. و از خدا خواست كه تا قيامت به او مهلت بدهد تا در فريب بندگان خدا بكوشد.اگر آتش عنصري مادي است و طبق خواص ماده مكان و فضا اشغال مي كند.بارگاه خدا چگونه جايي است كه چيزي با خواص مادي مي تواند آنجا باشد.بايد خدا از جنس شيطان يا شبيه آن باشد كه شيطان بتواند پيش خدا باشد.بعد به بهشت كه جايگاهي پايين تر است نزول كند.فقط با فرض اينكه خدا مادي باشد -شيطان مي تواند در بارگاه خدا باشد.

سوال بعدي اينكه مسلمانان معتقدند كه حضرت عيسي زنده است ودر نزد خداست.اگر روح عيسي پيش خداست و جسمش نيست-پس حضرت عيسي مرده.ولي اگر مي گوييد با جسمش پيش خداست.پس خدا جا و مكان دارد كه چيزي با خواص ماده مي تواند پيشش باشد.

مسئله ي بعدي اينكه مردم شيعه معتقدند كه امام دوازدهم آنها زنده هست و در آخر زمان ظهور مي كند.مگر حضرت محمد نگفت انا بشر مثلكم.يعني من بشري همانند شما هستم.او كه پيغمبر خدا بود براي نداشتن معجزه اين بهانه را كه من هم بشري مثل شما هستم مي آورد.اگر قرار بود انساني عمري به اين طو لاني داشته باشد بهتر بود خود حضرت محمد اين عمر طولاني را

بيابد تا هم به عنوان معجزه آن را مطرح كند و هم اينكه بلا فاصله پس از مرگش دينش به انحراف كشيده نشود.اصلا» مگر خدا نمي توانست با قدرتش به جاي غايب كردن حضرت مهدي جان او را از گزند دشمنانش در امان بدارد. اصلا»چه نيازيست كه انساني سالها در غيبت باشد تا اينكه يك روز ظاهر شود و ظلم را از ميان بردارد.مگر براي خدا مشكل است كه در آخر زمان انساني را از مادري متولد سازد كه معصوم پاك و با همه خصايصي كه براي مهدي تعريف مي كنند باشد.اگر حضرت محمد كه پيغمبر بود غير عادي نبود .چگونه نوه اي كه دوازده نسل با او فاصله دارد غير عادي است.اگر او زنده است در همين فضا هست كه ما هستيم.اگر سرب در هوا هست براي او هم هست.ميكرب ويروس مواد شيميايي بيماري هاي واگير دار همه براي او هم هست.هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد با اين همه عوامل كه از عمر انسان مي كاهد انساني اين همه عمر بكند.اگراو غير عادي است .خدا حرف خودش را نقض كرده كه مي گويد ما پيامبران را از ميان خود شما بر انگيختيم.اگر براي اثبات مدعاي خود عمر حضرت نوح را مثال مي زنيد.چرا در آنجا كه در قران گفته شده خدا دنيا را در شش روز خلق كرد مي گوييد اين آيه از متشابهات قران هست.و شش روز به معني شش دوره است.اما به نوح كه مي رسيد اين آيه از محكمات قرآن مي شود.تازه كشتي نوح هم افسانه اي بيش نمي باشد.چرا كه هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه در آن زمان كه نه هواپيمايي وجود داست نه وسيله تند رو ديگري

حضرت نوح چگونه حيوانات مختلف را از سر تاسر دنيا جمع كرد.مثلا» خرس قطبي را از قطب و كوالا را از استراليا و شتر را از اسيا جمع كرد.ميلياردها گونه جانور وجود دارد .چگونه

حساب تك تك آنها را در ذهن داشت و از قلمش چيزي در نرفت.و كشتي او به وسعت چند اقيانوس بايد مي بود تا ميليارد ها جانور را در خود جاي دهد.اگر از همه جانوران فقط دو جفت بودند جانوران گوشتخوار در اين مدت چه مي خوردند.مگر كشتن كافران راحتتر و منصفانه تر ازكشتن ميلياردها حيوان بيگناه نبود.با اين حساب افسانه نوح هم نمي تواند به داد حضرت مهدي برسد.

چرا بايد حضرت مهدي در زماني ظهور كند كه ظلم به اعلي درجه خود رسيده باشد .مگر اگر ظلم كمتر باشد مبارزه با آن راحتتر نيست.و چرا فقط مردم اخر زمان كه عده اندكي بيشتر نيستند بايد راحت  زندگي كنند.مگر مردم دوره هاي مختلف نياز ندارند كه در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند.چه فرقي بين ما و مردم آخر زمان مي باشد.آيا انتظار فرج كشيدن يك نوع منفعل بودن نيست.اگر توجيه مي كنيد كه بايد انسان ها خودشان زمينه ظهور را فراهم كنند-ديگر چه نيازي به خضور حضرت مهدي است

داستان معراج نيز برايم سوال بر انگيز است.مي گويند در شب معراج حضرت محمد به ديدار خدا رفت به جايي رسيد كه در آنجا جبرئيل هم اجازه ورود نداشت.حضرت محمد از پشت پرده با خدا سخن گفت.آيا اين به اين معني نيست كه خدا جا ومكان دارد.كه حضرت محمد با الاغ بال دار توانست به آنجا برود.آيا از پشت پرده يا هر گونه حجاب ديگرصحبت كردن به اين معني نيست كه خدا همه جا نيست .يعني خدا اين طرف پرده بود و آن طرف نبود.خودتان بگوييد با قبول داستان معراج چقدر خدايتان را كوچك كرده ايد.او را در حد يك پادشاه كه هر كس با رعايت سلسله مراتب مي تواند به حضورش نائل شود پايين آورديد.

اميدوارم كه همه انسان ها پيش از قبول هر افسانه اي آن را با خرد خود بسنجند.

پارميس سعدي

 

حسين رضازاده، ابوالفضل و مدال طلا

نویسنده – مینو جاوید
همه ما ايراني ها رضا زاده را به خاطر افتخاراتي كه در زمينه ورزش وزنه برداري براي ايران كسب كرده مي شناسيم.مردي كه اقتداي او به ابا الفضل و فرياد يا ابالفضل او قبل از شروع وزنه برداري،شايد بيش از كار ورزشي او توجه برخي را به خود جلب كند.به محض اينكه رضا زاده موفق به كسب مدال طلاي وزنه برداري المپيك 2004 شد ،تلوزيون جمهوري اسلامي ايران از اين فرصت به خوبي استفاده كرد و بر خلاف ساير مواقعي كه ورزشكاران ايراني در صحنه هاي جهاني موفق به كسب افتخاري مي شدند ،براي دقايقي چند صحنه هايي از مراسم مداحي و سينه زني براي ابالفضل را پخش نمود و به اين ترتيب از جوي كه خود رضازاده به وجود آورده بود كمال استفاده را برده و در واقع چنين گفت كه مردم ايران بدانيد كه اين ابالفضل بود كه وزنه را با لا برد و باعث موفقيت رضازاده شد.
اما آيا ساير ورزشكاران ما، مثلا كشتي گيران ما به هنگام ورود به تشك كشتي چنين اعتقادي نداشتند !؟
بدون شك همگي آنان قبل از ورود به صحنه رقابت آشكارا يا مخفي ،به علي ،حسين و يا ابالفضل متوسل شده و جهت موفقيت از آنها كمك خواستند .حتي خوب به ياد دارم كه وزنه بردار ديگر ما در اين رقابت ها هم همانند رضا زاده يا ابالفضل گويان به صحنه آمد و شروع به كار كرد ،اما موفق نشد.چرا ابالفضل تنها بايد رضازاده را ياري كند ؟
آيا او امتياز ويژه اي نسبت به سايرين دارد!؟و چرا ورزشكاران كشورهايي مثل آمريكا و چين كه چنين اعتقاداتي ندارند و يا ابالفضل هم نمي گويند با بيش از صد مدال ا لمپيك ،موفقيتي چندين و چند برابر ورزشكاران ايراني كسب نمودند.
اگر حسين رضازاده توانست در رشته ورزشي خود موفقيت چشمگيري حاصل كند، اين را بايد مرهون قدرت بدني و تمرينات منظم او بيش از هر چيز ديگري دانست .مطمئنا اگر رضازاده تمرينات خود را كنار گذاشته و تا ا لمپيك بعدي فقط يا ابالفضل بگويد، ابالفضل ديگر قادر نخواهد بود به ياري ايشان شتافته و وزنه را بالا ببرد.
البته نمي توان منكر تاثيري شد كه اعتقادات مي تواند از لحاظ رواني و عصبي روي فرد ي داشته باشد.اعتقادات بواسطه اعتماد به نفس زيادي كه به شخص مي دهند ،در ايجاد اميد و انگيزه در وي مي تواند بسيار موثر باشد.
تاثيري كه اعتقادات روي فردي همچون رضا زاده مي گذارد ،باعث مي شود كه فرد با اميد و اعتماد به نفس بيشتري به فعاليت بپردازد و اين به نوبه خود نقش زيادي در سوق دادن او به سوي هدفش خواهد داشت.اما نكته اصلي اينجاست كه حتي اگر از اين جنبه هم به موضوع بنگريم ،اين ابالفضل نبود كه در موفقيت رضازاده سهيم بود ،بلكه تنها و تنها اعتقاد به ابا لفضل بود .در واقع مي توان اينطور گفت كه همانقدر كه اعتقاد به ابا لفضل مي تواند در موفقيت رضازاده اثر گذار باشد، اعتقادي هم كه يك فرد گاو پرست به گاو دارد ،مي تواند در موفقيت وي نقش مثبت داشته باشد .
به عبارت ديگر اگر حسين رضازاده همانقدر كه به ابا لفضل چشم اميد دارد به گاو معتقد بود ،آنگاه تاثير اعتقاد او به گاو روي كارش به همان ميزان تاثير اعتقادش به ابا لفضل بود .

ار آن جهت لازم دانستم اين مطلب را بنويسم كه بسياري از ايرانيان مسلمان ،گه گاه موفقيت رضازاده را مرهون لطف ابا لفضل دانسته ،آن را چماق كرده و بر سر ايرانيان غير مسلمان مي كوبند .در حاليكه خود ابا لفضل هيچ نقشي در با لا رفتن وزنه رضا زاده نداشت و اين اعتقاد به ابا لفضل بود كه شايد تا حدودي روي كار او تاثير گذاشت

روشنفکری دينی و گره های ناگشوده

به دنبال  تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد  تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند

چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و  معلوم نيست چه مواردی از آنها را  کنارگذاشتنی می شمارد

مقدمه

اصطلاح روشنفکری دينی عمدتاً از اوايل دهۀ هفتاد شمسي، بويژه در پی نشر آثار کلامی عبدالکريم سروش و حلقۀ موسوم به کيان (که هدف  ايشان يافتن رويکردهای جديدی به دين و دينداری بود) در ادبيات روشنفکری ايران رواج يافت و پيامد آن درحيطه ی سياسی به «جريان اصلاح طلب» انجاميد که، محمد خاتمي، از سرشناسان آن، دو دوره رياست جمهوری را تجربه کرد. اما ريشه های اين جريان  به چند دهه پيش تر، به تلاش های فکری کسانی مانند علی شريعتي، مهدی بازرگان و مرتضی مطهری باز می گردد [1] تفاوت اين حلقۀ جديد روشنفکران دينی با اسلافشان اينهاست که: اين جريان در حيطه ی عملی حکومت جمهوری اسلامی را تجربه کرده و يا در آن مشارکت داشته؛ از جهت نظری آشنايی عميق تری با فلسفه و کلام جديد دارد؛ و در زمانه ای سخن می گويد که جهان بينی علمي، سکولار دموکراسي، حقوق بشر، و اقتصاد بازار آزاد ارزش های غالب و جهانشمول شمرده می شوند.

چون موضوع بحث من روشنفکری دينی در ايران است، از اينجا به بعد هرجا از دين نام می برم، مقصودم اسلام شيعی است مگر اينکه جز آن تصريح شده باشد. اصطلاح نظام باور را، به همان سياق مفهوم شبکه ی باور کوآين به کار گرفته ام.  شبکه ی باور در رويکرد کوآينی همچون منسوجی تنيده شده از باورهای ماست که از باورههای بنيادی مان  مانند باورهايمان به صدق های رياضی و منطقی  گرفته تا باورهای علمي، دينی و باورهای زندگی روزمره را در برمی گيرد. با اين استعاره، باورهای اساسی تر ما تارهای مستحکم تر اين منسوج را تشکيل می دهند که در مرکز اين شبکه قرار می دهند؛ و باورهای کمتر بنيادي، تارهای ضعيف تر را تشکيل می دهند که در حاشيه های اين شبکه جای دارند و مستقيماً با جهان تجربه ی حسی در تماس اند. بازنگری در باوری بنيادی تر باشد پس از بازنگری در باورهايی تجربی تر روزمره لازم می آيد. در اينجا برای اختصار کلام از دين به عنوان يک نظام باور/هنجار سخن خواهم گفت که منظور از آن علاوه  بر شبکه ی باورهای دينی  يعنی گزاره هايی که با  «است» پايان می يابند (مانند: «محمد پيامبر خدا است»، «خدا قادر مطلق است»، «قرآن وحی خدا است»، و …)  نظام هنجاری دين نيز هست گزاره هايی تجويزی (مانند: «بايد مطابق شرايطی روزی هفده رکعت نماز خواند»،» قاتل بايد قصاص شود يا ديه دهد»، «مسلمان مرده را بايد پيش از دفن غسل کرد مگر آنکه شهيد باشد»). به بيان ساده تر نظام باور/هنجار دين آن چيزهايی است که يک عالم دينی (آخوند) کلاسيک و متعارف درست می داند. گاهی هم صرفاً واژه ی دين را برای اطلاق به نظام باور/هنجار دين به کار می برم. مقصود اصلی ام از نظام باور مدرن، پذيرش گزاره های علمی و متد تجربی جهت تبيين مسائل دنيوي، و از نظام هنجاری مدرن، دموکراسی مبتنی بر حقوق بشر (= سکولاردموکراسی )، و اقتصاد بازار آزاد است.

قصد از اين نوشتار پرداختن به بررسی يا تعليل، تاريخ عقايد و وقايع نيست. اين نوشتار پژوهشی تاريخی يا جامعه شناسانه نيست. هيچ پيش فرضی هم در مورد اينکه دين «فی نفسه»، يا مسلمانی «حقيقي» چيست، نخواهم کرد. پاسخ اين پرسش در حيطه ی کلام می گنجد. و اين نوشتار قرار است عمدتاً فلسفی باشد و نه کلامي. پس  تنها به توصيف  مختصر روايت ها و نگرش های نظری مختلفی می پردازم که مصاديق روشنفکری دينی محسوب می شوند. مسلما اشارات مجملی که به نماينده گان اصلی رويکردها شده، به معنای تلاش برای خلاصه کردن يا نقد انديشه های هيچ يک به طور اخص نيست. هدف اصلي، تحليل مفهومی و فلسفی مختصر رويکردهای عمده ايست که می توانند برسازنده ی هسته های نظری پروژه های روشنفکری دينی  باشند. در اين ميان به ويژه به طرح انتقادی رويکرد دين حداقلی يا اصالت تجربه ی دينی می پردازم که عبدالکريم سروش و مصطفی ملکيان مدافعان عمده ی آنند.

1.روشنفکری دينی چيست؟

به دنبال  تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد  تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند. اينکه خود کسانی هم روشنفکران دينی شمرده می شوند چندان درصدد  ترسيم مرزهای جغرافيای نظری شان نبوده اند، برغلظت هاله ی ابهام حول اين مفهوم ترکيبی می افزايد. شايد بزرگترين وجه مشترکی که ميان روشنفکران دينی بتوان يافت، اين باور است که رويکرد(ها)يی به دين  که «مسلمان ماندن» و مسلمانانه زيستن» را  به درجاتي-  در زمانۀ معاصر موجه نمايند، امکان پذير است. موجه به اين معنا که می توان در عين پذيرش برخی ايده ها و بهره گيری از دستاوردهای دنيای مدرن در حيطه های مختلف معرفت بشری  علم، سياست، حقوق، اقتصاد  همچنان به نحوی بی تناقض مسلمان باقی ماند. پس يک پرسش عمده ی  پيش روی روشنفکر دينی است اين است که مسلماني، يا به بيان کلی تر ديندار بودن، در اين زمانه به چه معناست؟  به باور من مناسب تر است در مورد روشنفکر دينی از تلاش برای آشتی دادن «دينداري» و»باورها/هنجارهای زمانه ی مدرن» سخن گفت تا آشتی دادن «سنت» و «مدرنيته» زيرا، چنان که خواهيم ديد، بسياری از تلاش روشنفکران دينی متمرکز بر ارائه ی روايتی از «دينداري» است که با «سنت» به معنای باور/هنجارهای مستقر امضا شده توسط شريعت،  چندان سنخيتی ندارد؛ به علاوه همه ی روشنفکران دينی نيز تمام دستاوردهای مدرنيته را دربست نمی پذيرند.

شايان ذکر است که برای پرداختن به رويکردهای مصالحه جويانه ی روشنفکران ديني، درنظر داشتن تمايز ميان نظام باور دين و نظام هنجاری آن اهميت دارد. در ادبيات روشنفکران دينی عموماً «شريعت» معادل  نظام هنجاری دين به کار می رود، و بسيار از آن سخن گفته اند، اما تمايز اين دو حيطه و پرداختن به نظام باور دين، يا روايت اصلاح شده ای از آن، در نظام فکری روشنفکری دينی معادلاً محل اعتنا نبوده است. اين مطلب می تواند نشانگر غلبه ی دغدغه های کلامی و سياسی بر تدقيق های فلسفی در رويکردهای روشنفکران دينی باشد.

يافتن دلايل انگيزاننده ی  کوشش هايی که در رده ی روشن فکری دينی قرار می گيرند دشوار نيست: دين اسلام، مانند ساير اديان و بيش از همه ی آنها، از زمان شکل گيری خود يک نظام فربه باور/هنجار را ايجاد کرده. اين نظام باور/هنجار در بسياری از موارد با باورها/هنجارهای زمانۀ مدرن ناسازگار است. برخلاف مسحييت که مرجعيت نظام باور/هنجار اش با زلزله های شديد و پياپی معرفتي/سياسی درطی پنج-شش قرن گذشته فروريخته، جوامع اسلامی رخدادهای مشابهی را از سر نگذرانيده اند. هنوز صدق و مشروعيت اسلام، چه در حيطه ی معرفتي، چه حيطه ی سياسی و چه در حيطه ی  فرهنگی و حيات فردی به طور جدی و گسترده درجوامع اسلامی به چالش گرفته نشده است.

برخي، مانند علی ميرفطروس [2] ،در نقد جريان روشنفکری دينی می گويند که خود اصطلاح «روشنفکر ديني» جمع اضداد است زيرا واژه ی روشنفکر، بنا به تعريف، حاکی از آزادانديشی يعنی نفی پذيرش مرجعيتی ورای عقل و تجربه ی بشری برای تبيين مسائل و يافتن پاسخ پرسش هاست، پس نمی توان همزمان هم روشنفکر و هم  ديندار بود. اين نقد فرض می گيرد که ديندار بودن شرط کافی برای اين است که شخص مرجعيت دين را در نظام باورهايش بالاتر ازعقل نقّاد بنشاند و در صورت ناهمسازی باورها، باور دينی را مرجح  شمارد. و لذا روشنفکر دينی شرط سنتی روشنفکری را   که تقدم عقل برهمه ی صور ديگر مرجعيت باشد  نقض می کند. چنين برداشتی را نمی توان به طور پيشينی مسلم انگاشت. ابتدا بايد ديد روشنفکر دينی چگونه می انديشد و نظام باور او تا چه حد همساز و عقلانی است، و آنگاه اين لقب او را ناسازه وار محسوب کرد يا نکرد. اگرپس از چنين کنکاشی به اين نتيجه رسيديم که روشنفکر دينی در انديشه ورزی خود عقلانيت را فدای ايمان دينی می کند، تنها می توان گفت که «روشنفکر» (با دلالت سنتی آن)  لقب مناسبی برای او نمی تواند باشد. اما درهرحال، عدم تناسب يک عنوان، به معنای تناقض درونی يک نظام فکری نيست. توجه داشته باشيم که هدف عمده ای که می توان برای روشنفکری دينی ذکر کرد، ايجاد مصالحه ای ميان «مسلماني» و «نظام باور/هنجار مدرن» است. و اگر از اين تلاش سربلند بيرون آيد؛ يعنی بتواند نظام باور/هنجار نوين و همسازی ارائه دهد، مهم نيست که او را چه نام نهيم؛ (مثلاً نوانديش ديني، يا مصلح دينی يا هر برچسب ديگر). مهم اين است که  ببينيم که  پروژه ی فکری اش به چه نتايجی منجر شده اند و چگونه.  اگر پيشاپيش خط فاصل قاطعی ميان روشنفکری عرفی و روشنفکری دينی بکشيم و نظرات هر که را که در مقوله ی روشنفکری عرفی نمی گنجد شايسته ی وارسی و تدقيق نقادانه ندانيم، مرتکب مصادره ی به مطلوب شده ايم. چرا که بدون وارسی پذيرفته ايم که انديشه ی روشنفکر دينی جزمی و ناهمساز است. مسلما چنين رويکردی نيز خود شايسته ی عنوان روشنفکری نيست.

2. نگرش های مختلف به تعارضات نظام باور/هنجار مدرن و دين

در مورد حيطه های ناهمسازی ميان نظام های باور/هنجار مدرن و دين اتفاق نظر وجود ندارد. همين عدم توافق، راه را بر راهکارهای مختلفی برای سازش دادن ميان اين دو نظام می گشايد. به عبارت ديگر، بسته به اينکه شخص مصالحه جو کدام حيطه ها را ناسازگار بداند، می تواند کانون تلاش فکری خود را بر موارد مختلفی متمرکز کند. به علاوه می تواند راهکارهای مختلفی را برای رفع اين ناهمسازی ها پيش گيرد. به اين ترتيب ما با  اقسام مختلفی از روشنفکر دينی سروکار پيدا می کنيم. می توانيم چند نگرش زير به عنوان گزينه های پيش روی روشنفکری دينی مطرح کرد:

2.1. نگرشی که  مطابق آن ميان  دين و نظام باور/هنجار مدرن (علم،دموکراسي، حقوق بشر و  اقتصاد بازار آزاد) ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. چنين رويکردی بس نادر است. چرا که کمتر کسی می پذيرد که آموزه های اسلام، دست کم با حقوق بشری که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر (UDHR,1948)  درج شده اند کاملا سازگار اند [3].

2.2. نگرشی که مطابق آن  ناسازگاری بنيادينی ميان  دين و علم جديد وجود ندارد، اما در عين حال منکر همسازی دين با دموکراسی سکولار و حقوق بشر است و اين دو آخری را مرجح برنظام هنجاری دين می شمارد. مثلا، مهدی بازرگان می کوشيد نشان دهد که ميان فيزيک/نصّ قرآن، بهداشت/طهارت ، تکامل/خلقت تناقضی وجود ندارد، اما حکومت دموکراتيک عرفی را بر حکومت فقيهان ترجيح می داد.

2.3. نگرشی که مطابق آن ميان اسلام و علم، دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. اما منکر همسازی تمام عيار اسلام با حقوق بشر است. اين ديدگاهی است که «اصلاح طلبان»، به خصوص محمد خاتمی نمونه ی برجسته ی آن هستند   يا بودند.

2.4. نگرشی که  برآن است که ميان اسلام وعلم و اقتصاد بازار آزاد تعارضی وجود ندارد، اما منکر همسازی اسلام با دموکراسی و حقوق بشر است. در ادبيات سياسی ايران  «کارگزاران سازندگي» مثال نوعی اين نگرش اند و البته  به ندرت  آنها  را در زمره ی روشنفکران دينی محسوب می کنند.

2.5. نگرشی که مطابق آن ميان نظام باور/هنجار متعارف دينی و مدرن، در تمام سطوح  علم، دموکراسي، حقوق بشر، اقتصاد بازار آزاد   تعارضات بنيادی و رفع ناشدنی وجود دارد اما بر آن است که می توان رويکردی به دين داشت که به رغم رها کردن بخش عمده ای از نظام باور/هنجارهای دينی  به نفع باور/هنجارهای مدرن همچنان شايسته ی لقب مسلمانی بود. اين نگرش نوعاً در آثار متأخر عبدالکريم سروش  و نيز در آثار مصطفی ملکيان يافت می شود.

به جز 2.1 ، همه ی نگرش های فوق، مستلزم رها نمودن بخشی از نظام باور/هنجار دينی به نفع رقيبان نظري/هنجاری مدرن شان هستند. پس يک تفاوت عمده ی روشنفکر دينی با عالم دينی سنتی در اين است که روشنفکر دينی قائل به صحت و ارجحيت تام و تمام نظام باور/هنجار دين در زمانه ی حاضر نيست. نکته ی مهمی که بايد به خاطر داشت اين است که نظام باور/هنجار دين يگانه و فارغ از تأويل و تفسير نيست. اين عدم اتفاق نظر در مورد اينکه موضع ديندارانه در موارد حادی مانند نظام سياسی مطلوب چيست، به ويژه در شرايط امروزی ايران، محل بحث و جدل های بی پايانی بوده است.

2. راهکارهای پيش روی روشنفکر دينی برای ايجاد مصالحه

در اينجا، می توان پرسيد روشنفکر دينی  پس از پذيرش نياز به بازنگری در نظام باور/هنجار اسلامي، چه راهکارهايی برای توجيه چنان تغيير و تحولاتی در نظام باور/هنجار خود می تواند پيش بگيرد؟

2.1- فقه پويا

راهکار اولی که بازنگری نظام هنجاری دين را (صرفاً توسط فقيهان و در حيطه ی احکام اجتماعي/سياسي) مجاز می شمرد، انگاره ی فقه پويا است. به اين معنا که احکام فقهی را نه تنها می توان، بلکه بايد مطابق مقتضيات زمانه مورد بازنگری قرار داد. خود روح الله خميني، بنيانگزار رژيم اسلامی در ايران، نه تنها با اين رويکرد موافق بود، بلکه دربه کار بستن آن  پيشگام  مراجع شيعه شد. البته آشکار است که در نظر او «مقتضيات زمانه» همواره مترادف با «مصالح عاليه ی نظام» اش بود. با توجه به اينکه در اين راهکار، بازنگری ها اصولاً به صرف دلايل پراگماتيک و با نگاه به درون سنت فقهي، و توسط فقيهان  مجاز شمرده می شوند، و نه درجهت حل تعارضات اين سنت به نفع نظام هنجاری مدرن، به ندرت رويکرد فقه پويا مصداق روشنفکری دينی محسوب می شود. و  پيروان آن هم عمدتاً در ميان حاکمان فعلی ايران اند.

2.2 –  هرمنوتيک

راهکار دوم، انگاره ی تأويل پذيری متون مقدس دينی (هرمنوتيک)  است که راه را بر طيفی از روشنفکران دينی و متکلمان، مانند عبدالکريم سروش، و به ويژه محمد مجتهد شبستری گشوده است  تا بکوشند با اتکا بر اين انگاره، و با  الهام  از آموزه های متکلمان و فيلسوفان هرمنوتيک انگار مسيحي، زمانمندي،  با تأکيد بر خوانش پذيری چندگانه ی متون ديني، قابل بازنگری بودن باورها/هنجارهای مستقر دينی را نتيجه بگيرند. به بيان مجتهد شبستري: » آيا با توجه به مباحث فلسفى متون (هرمنوتيك فلسفى) كه خصوصا در قرن بيستم دامن گسترده است، مى‏توان تفسير معينى از يك متن را تنها تفسير ممكن و درست و معتبر اعلام كرد؟ آيا با توجه به اين مباحث ديگر معنايى براى نص در مقابل ظاهر (آن طور كه گذشتگان تصور مى‏كردند) باقى مانده است؟ هيچ متنى تفسير منحصر به فردى ندارد، از همه متون، تفسيرها و قرائت‏هاى متفاوتى مى‏توان داد . هيچ متنى به اين معنا نص نيست . «[4] .سروش هم مطلب مشابهی دارد: «من در نظريه قبض و بسط كوشيده‏ام تا راز تكثر فهم دينى را توضيح دهم و مكانيسم‏هاى آن‏را بيان كنم . اجمالا سخن در قبض و بسط اين‏است كه فهم ما از متون دينى بالضروره متنوع و متكثر است و اين نوع تنوع و تكثر قابل تحويل شدن به فهم واحد نيست و نه تنها متنوع و متكثر است، بلكه سيال است .» [5] شرح و نقد تفصيلی رويکرد هرمنوتيک در اين مجمل ميسر نيست. تنها چند نکته را بايد در نقد رويکرد به اصطلاح هرمنوتيکی خاطر نشان کرد:

الف) اين  که «هيچ متنی تفسير منحصر به فردی ندارد»، ادعايی گزاف می نمايد. تصور کنيد که آيا اين گزاره را می توان در مورد متن راهنمای استفاده ی يک جاروبرقي، يا يک مقاله ی رياضي، يا گزارش وضعيت امروز بازار بورس  نيز صادق دانست؟  «متن» در اين رويکرد صرفاً می تواند بر متونی اطلاق شود که قرار نيست چيزی در مورد امور عالم عينی بيان کنند. متونی مانند رمان ها، شعرها، و نقد ادبي.  اما اگر متون دينی در رده ی متون ادبی قرار می گيرد، يعنی متونی که مقصود از آنها ارائه ی «گزاره های صدق» يا «عينيت» نيست،  نمی توان ادعا کرد گزاره هايی از متن دينی که ظاهرا گزاره های معرفتی هستند، مانند اينکه «قيامت وجود دارد» چيزی در مورد دنيای واقع می گويد. اما اين گزاره ها باورهای مرکزی شبکه ی باور دينی محسوب می شوند و باور به آنها به اندازه ی باور به همه ی گزاره های عينی ديگر، درست به شمار می آيند. برای يک ديندار، باور به اينکه «قيامت وجود دارد» به همان اندازه ی باور به اينکه » اکنون در آبان سال 1384 احمدی نژاد رئيس جمهور ايران است» صادق است. پس قاعدتاً يک متفکر مؤمن به «صادق بودن» باورهای دينی اش، نمی تواند رويکرد هرمنوتيک را پيشه کند.

ب)  برای يک روشنفکر عرفی ، متون مقدس ديني، از جمله قرآن، هيچ ترجيح  معرفت شناختی بر ديگر متون ندارند. بنابراين در نظر او خوانش های جديدی هم که به  لطايف الحيل هرمنوتيک حاصل شود، اعتباری کمتر يا زياد تر از خوانش های سنتی نخواهند داشت. به بيان ديگر، نظام باور/هنجاری که قرار است متکلم هرمنوتيک گرا به عنوان خوانش هرمنوتيکی جديد از متون مقدسه اش پيش نهد، با همان ميزانی سنجيده می شود که نظام باور/هنجار سنتي. در نتيجه اگر به خارج از حوزه ی کلامی دينداران برويم،  تنها بروندادهای اين رويکرد است که قابل اعتناست و  محل بحث،  و نه روش شناسی رسيدن به خوانش جديد. علاقه ی غيرمتکلمان معطوف به ميزان همسازی خوانش جديد با باور/هنجارهای مدرن است. خارج از حوزه ی کلام، متدولوژی هرمنوتيک محل سؤال نيست.

ج) شايد بتوان گفت رويکردی که توسط مجتهد شبستری به عنوان رويکرد هرمنوتيکی مطرح می شود، در واقع چيزی جز تعبير شيک تری برای همان فقه پويا نيست، گيريم که پويايي آن بيشتر باشد. به قول محمد رضا نيکفر «مجتهد شبستری فقط مي‌خواهد تا آن حد با پيش‌فهم‌های دركِ حوزوی دربيفتد كه حوزويان به دو چيز پی ببرند: جهان در حركت است و پرسشهای تازه‌ای مطرح است كه پاسخهای تازه‌ای را مي‌طلبند.»[6] باز هم به قول نيکفر، برای پرداختن به رويکرد هرمنوتيکی اصيل » مفسر بايد بتواند من بگويد،  منِ وی از شخصيتی برخوردار بوده و فهمِ منفصل نداشته باشد، يعنی با مغزِ خود بينديشد نه با مغزِ مرجعهای اقتدار و احترام در سنت. ۲. مفسر بايد هر متنی را فقط متن بداند، يعنی دارای نويسنده، نگاشته‌شده با فكری خاص، به قلمی خاص، خطاب به مخاطبانی خاص، در روزگاری خاص. ۳. مفسر بايد مفهومِ تاريخ را بفهمد و عمقِ تحولی به نام عصر جديد را درك كرده باشد. و سرانجام آنكه ۴. آزادی بيان داشته باشد و دگرگويي، چون اگر آزادی بيان نباشد سنت نيز از ترس رازهايش را برملا نخواهد كرد و همچنان به همان زبانی سخن خواهد گفت كه تاريخ بدان تحميل كرده است. در بالا شرطِ اساسی را اين‌گونه بيان كرديم: هرمنوتيك دگرانديشی است و مفسرِ هرمنوتيك‌وَرز در درجه‌ی نخست با دگرانديشی فاشگويش معرفی مي‌شود.»[7]

ج) اگر دل در گرو ايمانی لايزال نداشته باشيم، معقول تر و معمول تر آن است که هنگامی که با متنی حاوی تناقض گويی های منطقي، خرافه ها، و احکام غيرانسانی مواجه می شويم، به جای توسل به لطايف الحيل برای پيچاندن آن اباطيل به نحوی که قابل پذيرش باشد، يا دست کم بطلان يا شناعت آن کمتر انگشت نما باشد، به راحتی مرجعيت را از آن متن سلب کنيم. روشنفکر عرفی هيچ نيازی نمی بيند برسر تأويل هرمنوتيکی متنی کهن عرق بريزد تا بلکه  از آن نتايجی بگيرد که به راحتی در دسترس فهم متعارفی امروزی اش است.

3.2. رويکرد اصالت تجربه ی دينی و نقد آن

راهکار سوم، متأخرتر و ظاهراً انقلابی تر، توسل به رويکردی است که می توان آن را «اصالت تجربه ی ديني» يا «دينداری حداقلي» خواند . اين راهکار، که باز هم  وامدار متکلمان مسيحی است، به اين جهت انقلابی تر می نمايد که اولا، به راحتی می پذيرد که بسياری از باور/هنجارهای  مستقر دين با باور/هنجارهای مدرن درتمام سطوح تعارضاتی بنيادی دارند. ثانياً، می پذيرد که در بسياری موارد  نظام های باور/هنجارمدرن بر رقيب دينی شان ارجحيت دارند. ثالثاً، برآن است که با کنار نهادن بخش عمده ای از شريعت، و چه بسا برخی از باورهای مستقر ديني، باز هم می توان به طرز معناداری ديندار/مسلمان باقی ماند. رابعاً، رويکرد ظاهراً نوينی به دين ارائه می دهد که در آن به جای اصالت يافتن «شريعت»، که به زعم آن در فقه تبلور يافته، «تجربه ی ديني»  به عنوان مبنای دينداری اصالت می يابد. در ذيل می کوشم به شرح مختصر، تحليل و سنجش اين رويکرد بپردازم.

لب مطلب رويکرد «اصالت تجربه ی ديني» به دين، در تمايزی است که ميان شريعت و تجربه ی ديني می نهد و دومی را مقصود غايی  و لذا شرط کافی دينداری می شمارد. «شريعت» در ادبيات اين رويکرد مجموعه ی تمام هنجارهايی است که دستورالعمل آنها در فقه يافت می شود: (احکام جهاد، قضا، معامله، ارث، طهارت، عبادت و …). تجريه ی دينی حالتی سوبژکتيو است، و لذا در قالب مفاهيم نمی گنجد. نمی توان تعريف سرراستی از آن ارائه نمود، اما چه بسا بتوان آن را با مفاهيم «تجربه ی امر متعال»، «حيرت» يا به عبارت قديمی تر «عشق به خدا» معادل انگاشت. مطابق يک استعاره ی محبوب اين رويکرد، تجربه ی دينی گوهر دين است و شريعت پوسته ی آن. اما اگر بخواهيم مضمون تحت اللفظی  اين استعاره را بجوييم، درمورد رابطه ی منطقی اين دو مفهوم با هم و با مفهوم دينداری چه می توان گفت؟ شايد بتوان بخش اصلی اين رويکرد به دينداری را چنين تصريح نمود:

1)هدف اصلی دينداري، يا شرط کافی آن، کسب  (يا تلاش جهت کسب) تجربه ی دينی است.2) کسب تجربه ی دينی لزوما از راه شريعت ميسر نمی شود:چه بسياراند مؤمنان پارسايی که به رغم پيروی از شريعت، فاقد تجربه ی دينی بوده اند و کسانی که به اين مقام رسيده اند بی آنکه شريعت مدار باشند.

از اين توصيف می توان نتيجه ای در مورد معنای «دينداري» در اين رويکرد گرفت:  ديندار بودن يا نبودن يک شخص ، يا ميزان و شدت آن، برای ديگران قابل تحقيق نيست، زيرا به حالتی سوبژکتيو، يعنی تجربه ی ديني، وابسته است. پس دينداری  امری خصوصی می شود. اما اگر هدف دينداری کسب گوهر آن (تجربه ی ديني)  است، نقش شريعت (پوسته ی دين) چيست؟

ازآنجا که روشنفکر دينی به وحی بودن دين از سوی خدايی عليم باور دارد نمی تواند بپذيرد که احکام (= هنجارهاي) دينی که  از زبان پيامبر اسلام بيان شده، دست کم در زمان خود محمد،  هيچ دخلی به کسب تجربه ی دينی نداشته اند. برعکس، اگر خدا را هوسباز يا پيامبر را شياد ندانيم، اين احکام  بايد نقش  موثری در کسب تجربه ی دينی داشته بوده باشند. اما پذيرفتن اينکه زمانی شريعت تأثيری در کسب گوهر دين داشته به ما نمی گويد که اين تأثير چگونه بوده و اکنون قرار است چه رابطه ای ميان اين دو برقرار باشد. آيا در زمان محمد  پيروی تام و تمام  از شريعت، شرط لازم برای حصول تجربه ی دينی بوده است؟ ديندار حداقلی هر پاسخی که به اين پرسش دهد، در اين حقيقت تفاوتی ايجاد نمی کند که اگر اين پرسش را درمورد زمانه ی معاصر مطرح کنيم، پاسخ او بايد منفی باشد. زيرا در غير اين صورت خط فاصلی که ميان خود وشريعتمدار سنتی کشيده، زايل می شود. پس اين سوأل همچنان نيازمند پاسخ می ماند که شريعت چه نقشی در رويکرد حداقلی امروزين به دين دارد؟

از آنجا که عموم مسلمانان در اين باور همرأی اند که اسلام دينی برای همه ی زمان ها و مکان هاست، و نه فقط جزيرةالعرب زمان محمد، يک  پاسخ محتمل می تواند اين باشد که اگر چه امروزه برای کسب تجربه ی دينی لازم نيست  که تمام احکام شريعت اجرا شوند، اما هنوز هم بخش هايی از شريعت در کسب تجربه ی دينی نقشی مؤثر دارند. به احتمال قوی مسلمان امروزی معتقد به رويکرد حداقلی به دين نيز، همرأی با همکيشان ارتودوکس خود، نمی تواند انتظار داشته باشد که با ترک نماز، روزه ، حج و شايد لغو حرمت شراب و قمار و لاقيدی جنسی  همچنان بتواند به تجربه ی دينی نيز نائل شود. به اين ترتيب، مطابق اين پاسخ، بخش هايی از شريعت برای کسب تجربه ی دينی ضروری اند و بخش هايی را می توان منقضی شده و دورانداختنی محسوب داشت. در اين صورت ابتدا پرسش ديگری رخ می نمايند:

مرجع تشخيص امروزين دانستن يک دسته هنجارهای شريعت و منقضی يا غيرلازم دانستن بقيه چيست؟ برای مثال چگونه می توان تشخيص داد که نماز خواندن يا شراب نخوردن جزو شروط ضروری کسب تجربه ی دينی هستند يا نه. آيا به يک طبقه ی روحانی جديد برای صدور چنين فتواهايی نياز است؛ بايد رأی گيری عمومی کرد؛ يا تشخيص خود فرد مرجع نهايی است؟

دوگزينه ی اول، يعنی ايجاد يک طبقه يا صنف روحانی جديد، يا  رأی گيری در مورد تعيين احکام منقضی و غير منقضی را به سختی کسی جدی می گيرد. اما اگر گزينه ی سوم  را در نظر بگيريم و مرجع نهايی تصميم گيری دراين موارد را  به مدلول «راه های رسيدن به خدا به عدد آدميان است»- خود شخص بدانيم، هيچ معيار عينی برای ديندار خواندن کسی باقی نمی ماند. همين قدرکافی است که شخص، هر قدر هم که به تعبير متعارف نامنزه و منحرف باشد، باور داشته باشد که در «صراط مستقيم» شخصی اش به سوی خدا گام برمی دارد، بايد از او پذيرفت که چنان می کند. درواقع نتيجه ی انگاره ی سراسر سوبژکتيو «صراط های مستقيم» اين است که هيچ گونه نظام هنجاری مشترکی را نمی توان ميان دينداران مفروض داشت. اما پيامد منطقی چنين رويکردي، يک هرج و مرج تمام عيار هنجاری است. به اين ترتيب مناقشه در مورد مصاديق «ديندار» يا «مسلمان» عبث خواهد شد. و اگر ندانيم «دينداري» به چه می ماند، هر نسخه ای  که برای  آشتی دادن «دينداري» با زمانه ی معاصر بدهيم ،  تنها بيان يک ترجيح شخصی خواهد بود. بيانی در سطح بيان رنگ يا ميوه ی مطلوب خود. پس به نظر می رسد حتی يک ديندار حداقلی هم بايد در چارچوب يک نظام هنجاری  هرقدر هم که حداقلی باشد   بازشناسی شود. به بيان ديگر بايد  نظام های هنجاری يا استراتژي(هايي) وجود داشته باشند که در کسب تجربه ی دينی کارآمدتر از بقيه باشد (باشند).

به اين ترتيب اين پرسش حاد نزد نظريه پردازان دين حداقلی گشوده می ماند که نقش نظام هنجاری دين، يا شريعت، را در چارچوب نظری شان تصريح  کنند. در هر حال، اگر دورانداختن کل شريعت را برای ديندار حداقلی يک گزينه ی محتمل به حساب نياوريم و از مشکل تعيين مرجعيت تصميم گيری در مورد هنجارهای مقبول برای امروز هم صرف نظر کنيم ، در پاسخ به اين پرسش چند گزينه را می تواند در نظر گرفت:

الف) هنجارها يا احکام دورانداختني، کلهنجارهای اجتماعی اسلام به و برخیهنجارهای فردی اند.

ب) هنجارهای دورانداختنی فقط کلهنجارهای اجتماعی اسلام اند.

ج) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای اجتماعی و برخیهنجارهای فردی  اسلام اند.

د) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای اجتماعی اسلام اند.

ه) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای فردی اسلام اند.

با توجه ابهامی که دربيان انضمامی آموزه ی دينداران حداقلی وجود دارد، به نظر می رسد گزينه های (الف) تا (د) فوق را می توان پاسخ های محتمل دانست. در هر حال، اگر قرار است که اين رويکرد ظاهراً انقلابی و نوانديشانه چيزی ورای لفاظی های بی محتوا باشد، بايد از حامی آن انتظار داشت که گزينه ی مورد نظر خود را با مصاديق انضمامی آن صريحاً اظهار کنند.ممکن است روشنفکر حامی اصالت تجربه ی دينی از اين درخواست چنين شانه خالی کند که «من در جايگاه فتوا دهی در مورد صواب و خطا بودن هنجارهای متعارف دينی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام  هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی دينینيست». بی محتوايی چنين آموزه ای را می توان با  مقايسه با اين بيان متناظر روشن کرد:» من در جايگاه فتوا دهی در مورد هنجارهای متعارف ورزشی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام  هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی ورزشینيست.» واضح است که انگشت نهادن بر اهميت حصول يک حالت سوبژکتيو مفروض، بدون تبيين فرآيندهایحصول يا افرايش احتمال حصول آن سراسر پوچ است.

پس يک نقص نظری عمده ی رويکرد دين اصالت تجربه ی دينی به تبيين اش از نظام هنجاری دين مربوط می شود. روشنفکر دينی معتقد به اصالت تجربه ی دينی می پذيرد که بخش قابل توجهی از نظام  باور/هنجار دينی با نظام باور/هنجار مدرن سازگار نيست. در دينداری حداقلی لازم نيست همه ی هنجارها از دين اخذ شوند، بلکه می توان از برخی دستاوردهای هنجاری مدرن نيز بهره جست. اين رويکرد برای رفع تناقض نظام هنجاری مدرن با نظام هنجاری سنتی اسلام، انگاره ی ارجحيت تجربه ی دينی بر شريعت را پيش می کشد و با اين مانور کلامی می کوشد که ناهمسازی نظام های هنجاری مدرن و دين، و جايگزين کردن قدری از اولی به جای دومی را به حال دينداری مهلک نشمارد. اما روشنفکر دينی حداقلی ما برای حل تعارض نظام باور مدرن با نظام باور سنتی دين اش چه می تواند بکند؟ معضل دوم، و چه بسا حادتر اين رويکرد  به تبيين آن از نظام باور اسلام مربوط می شود.

مسلماً اسلام نظام باوری هم دارد. اسلام فقط مجموعه ای از بايد و نبايد ها نيست، بلکه چيزهايی هم در مورد دنيا می گويد که عمدتاً جز بازتاب باورهای مردمان زمانه ی کتابت قرآن  نيست : که خدا جهان را در شش روز آفريده است [8]؛ که آسمان سقفی بر زمين است که دريچه هايی دارد[9]؛ که موجود معينی به نام جن وجود دارد[10]؛ که نطفه ی انسان از علقه (خون بسته) تشکيل می شود[11]؛ که مورچه ها با هدهد حرف می زنند [12] ، و… بسياری مطالب ديگر که امروزه به کار داستان های کودکانه يا، در حالت محترمانه تر، اسطوره شناسی و دين شناسی تطبيقی  می آيند. در ذکر همين مطالب هم همسازی کامل در قرآن وجود ندارد. مثلاً در يک جای قرآن گفته می شود الله ابتدا آسمان را خلق کرد و در جای ديگر گفته می شود که اول زمين خلق شده است. [13] اين تناقضات منطقی در قرآن نادر نيستند.  [14]

بخش هايی صرف نظر نکردنی از مطالب واقع نمايی که در قرآن بيان شده  با معارف علمی امروزين ما (درفيزيک، کيهان شناسی و زيست شناسی و …) در تعارض رفع نشدنی است. موارد تناقضات منطقی هم در قرآن کم نيست. روشنفکر دينی با اين همه اباطيل و تناقضات چه می تواند بکند؟

به نظر می رسد مسئله ی غامضی پيش روی او گشوده است: از يک طرف اگر نادرستی برخی گزاره های معرفتی  ابطال پذير قرآن را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، درانطباق با نظام باور امروزين نپذيرد، نشان داده که نظام باورمدرن را بدون هيچ ترجيحي، جز ايمان خود به درستی نظام باور ديني، انکار کرده است. اين رويکرد را جز جزميت فکری نمی توان نام نهاد. اما اگر روشنفکر دينی ادعای ترک جزميت را دارد  اين راه حل مناسبی برايش نيست . از طرف ديگر اگر باطل بودن اين گزاره ها را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، بپذيرد  بايد زحمت تبيين چرايی وجود اين اباطيل و تناقضات در متن مقدس اش را بر خود هموار کند. باری که به منزل رسانيدن اش آسان نيست. البته  قرار نيست در اين نوشتار به بحث های مطول کلامی بپردازم،  تنها فهرست وار به چند تبيين رايج پيش روی روشنفکر دينی و نقد آنها اشاره می کنم:

تبيين اول. استعاری بودن گزاره های ظاهرا نادرست متن مقدس:

قرآن يک کتاب علمی نيست، و اشاراتی که ممکن است در نظر نخست گزاره های علمی محسوب شوند را در واقع بايد درقالب استعاره يا در بازی زبانی شعر و ادبيات فهميد و نه در بازی زبانی علوم فيزيکي.

ايراد: اما  چرا خدا به استعاره هايی گمراه کننده متوسل شده؟

جواب: اولا، در کار خدا چون و چرا نمی توان کرد، درثاني، چه بسا قصد خدا «حيرت افکني» بوده باشد.[15]

ايراد: اما در زمان نزول وحي ، برای مردم چندان شگفت آور نبود که جهان در شش روز خلق شده باشد يا مورچه ها حرف بزنند. آيا مقصود ذات باری از «حيرت افکني»، به دردسر انداختن نسل های بعد، به خصوص روشنفکران دينی بوده است؟ به علاوه، آيا الله ناچار بوده علاوه بر تناقض گويي، با بيان گزاره های نادرست  هم «حيرت افکنی کند؟

جواب: …؟؟؟

تبيين دوم: امکان تحريف:

غالب قرآن کلام خداست، اما امکان وجود تحريف هايی در آن منتقی نيست؛ اين گزاره های نادرست هم می توانند از جمله ی آن تحريف ها باشند.

ايراد. وقتی اصل تحريف ناپذيری قرآن نفی شود، چه تضمينی وجود دارد که علاوه بر گزاره های ابطال پذير نادرست، برخی گزاره های ابطال ناپذير آن مانند اينکه «خدايی جز خدای يگانه نيست» يا «محمد آخرين پيامبر خداست» نيز تحريف شده و لذا نادرست  نباشند؟

جواب …؟؟؟

تبيين سوم: قرآن برداشت پيامبر از دين است:

درست است که مدعاهای معرفتی قرآن بازتاب نظام باور زمانه اش بوده است. اما اين تعجب برانگيز نيست، چون قرآن کلام خدا نيست، بلکه بيان پيامبر از تجارب دينی اش است. درست است که محمد ازخدا وحی دريافت می کرده و آنها را بدون تحريف بيان می نموده، اما اين وحی شامل درس های فيزيک و شيمی و زيست شناسی نبوده است.  احتمالاً برای خدا هم نظام باور بشر چندان اهميتی نداشته است، زيرا نظام باور ربطی به گستراندن تجربه ی دينی که مقصود اصلی وحی است، ندارد.

ايراد: اگر چنين فرض کنيم که نظام باور درست نقشی ضروری در دينداری ندارد، با توجه به اينکه  قبلا هم در رويکرد اصالت تجربه ی ديني، شريعت يا نظام هنجاردينی را از حيز انتفاع انداختيم، پس چيزقابل بيانی باقی نمی ماند که برای کسب تجربه ی ديني، و دينداری مهم باشد.

جواب …؟؟؟

تبيين چهارم: امکان معجزه

اگر بپذيريم که نزد خدا همه چيز ممکن است می توان گفت اگر ما در متن قرآن گزاره هايی را باطل می يابيم، به معنای نادرستی آن گزاره ها نيست. خدا قدير است، لذا به خوبی  می تواند دنيا را حقيقتاً در شش روز خلق کرده باشد، اما شواهد را چنان پيش روی ما چيده باشد که عقل تجربی مان ما را به پذيرش درستی نظريه هايی مانند تکامل يا بيگ بنگ سوق دهد. حتی منطق هم حدی بر قدرت خدا نمی نهد، خدا می تواند سنگی چنان سنگين خلق کند که نتواند بلند کند، يا کاری کند که دوخط موازی همديگر را قطع کنند. و هکذا می تواند آيه هايی متناقض نازل کند.

ايراد. به تبيينی که صدق های  تجربی را نمی پذيرد هيچ ايرادی با رويکرد تجربي؛ و به تبيينی که صدق های منطقی را نمی پذيرد هيچ ايراد منطقی نمی توان گرفت.

خلاصه و نتيجه گيري

آموزه های اسلام  به دو مقوله ی مجزای نظام باور و نظام هنجار آن قابل تقسيم اند. در هر دو مقوله ميان آموزه های اسلام و آموزه های مدرن تعارضاتی عمده و رفع نشدنی وجود دارد. روشنفکر ديني، يا هرکسی که درصدد عقلانی کردن ايمان خود به  آموزه های اسلام است، بايد به نحوی تعارضات نظام باور/هنجار اسلام با نظام باور/هنجار مدرن را از ميان بردارد. رفع اين تعارضات در وحله ی اول مستلزم تصريح  باورها و هنجارهايی است که به زعم مصالحه جو رفع نشدنی اند و در وحله ی دوم بايد به توجيه دلايل خود برای نفی يا اخذ مواضع يکی از دو طرف تعارض بپردازد. پس اگر قرار باشد روشنفکری دينی بتواند نظام فکری همساز و بی ابهامی داشته باشد،  ناچار است موارد ناهمسازی باور/هنجارهای اسلامی را با نظام باور/هنجار مدرن تصريح کند. اين تصريحات در  دو حوزه انجام می گيرد: (1) تعيين کل تعارضات هنجاري؛ و (2) تعيين کل تعارضات نظام باور دينی با نظام باور مدرن. از آنجا که نظام هنجاری اسلامی در فقه، يا شريعت، تبلور يافته، تحقق (1) مستلزم تصريح دقيق جايگاه شريعت در نظام هنجاری مورد پذيرش روشنفکر دينی  است. از سوی ديگر، چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و  معلوم نيست چه مواردی از آنها را  کنارگذاشتنی می شمارد. تنها زمينه ای از موارد هنجاری کنار گذاشتنی که در مورد آن اتفاق نظر نسبی وجود دارد، پذيرش ارجحيت انواعی از دموکراسی بر حکومت حاکم دينی (با مدل فعلی جمهوری اسلامي) است  موردی که جزو هنجار های دينی بودن آن خود محل مناقشه است. چنان که ديديم در مورد نظام باور روشنفکر دينی اين ابهامات بسی افزون تر و امکان حل تعارض بسی دشوارتر می نمايد. تا اين ابهامات و تعارضات فلج کننده تصريح و رفع نشوند امکان ندارد بتوان پروژه ی روشنفکری دينی را حقيقتاً عقلانی و موفق دانست. در اين شرايط، روشنفکر دينی ميان آخوندی که نوعی جامعه ی دموکراتيک  را به جمهوری اسلامی ترجيح ميدهد، و روشنفکری عرفی که جز انگاره ی يک خدای دئيستی يا عرفانی همه ی پوست و استخوان دين را بيرون ريخته در نوسان است.

gholami46@yahoo.com

[1] Khosrokhavar, Farhad, The New Intellectuals in Iran, on internet

[2] علی ميرفطروس، «از «روشنفكرى ديني» به آزادى و دمكراسى راه نيست! «، گفتگو با نشريه ی نيمروز، شماره ی 784، 1383، http://www.mirfetros.com/. همچنين، نک. سيد جواد طباطبايي، مصاحبه با روزنامه ی همشهري، شماره ی 3088،  5 تير 1382.

[3] برای بيان منسجمی از تعارضات فقه اسلامی با حقوق بشر نک. محسن کديور،»تعارضات اسلام با حقوق بشر»، گفتگو با ماهنامه ی آفتاب، تير 1383، http://www.kadivar.com/

[4]  محمد مجتهد شبسترى، نقدى بر قرائت رسمى از دين، طرح نو، چاپ اول، 1379، ص‏114 .

[5] عبدالكريم سروش، صراطهاى مستقيم، مؤسسه فرهنگى صراط، تهران، چاپ دوم، 1377، ص‏2 .

[6] محمد رضا نيکفر، «هرمنوتيک و اصلاح گری ديني»،  نگاه نو، شماره ی 56، ارديبهشت 56، منبع: اينترنت

[7] همان.

[8] رک. قرآن ، الأعراف 56، يونس 3، الفرقان 59، هود 7.

[9] همان، النباء 19، الانفطار 1.

[10] همان، الحجر 27.

[11] همان، المؤمنون 14.

[12] همان، النازعات 29-30  و البقره 29 .

[13]برای ملاحظه ی  ديگر تناقضات منطقی ديگر قرآن، نک. http://www.zandiq.com/ و نيز www.secularismforiran.com  .

[14] رک. علی اکبر احمدي، «عقل حيران؛ تأملی بر دين شناسی دکتر عبدالکريم سروش»، نشريه ی نامه، شماره ی 43، نيمه ی آبان 84، منبع: www.nashrieh-nameh.com .

 

امير غلامی

نگاهی انتقادی به ازدواج در اسلام

پیشگفتار

در اسلام قوانینی موجود است که بسیاری از حقوق بدیهی انسانی را از زن میگیرد و او را بروشنی به موجودی دسته دو در جامعه و در واقع لازمه ای برای برآوری نیازهای گوناگون مرد تبدیل میکند. به این منظور که زن اساسا از ارزشی خودکامه برخوردار نیست کما اینکه ضرورت وجود او برای مرد است. ریشه ها و پیوست های این زن ستیزی را باید کم و بیش در همان آغاز داستان آفرینش که برچیده از تخیلات انسانی و ناتوانی او در برابر پاسخ به پرسشهایی بود که در درازای چرخه ی گذرای زمان بطور گسترده تر مورد بحث قرار میگرفت و همچنین بدین سان در تاریخ پیدایش ادیان سامی جستجو کرد که خود زمینه ساز بودش این پدیده بگونه ای متمرکز در جای جای این کره ی خاکی بوده است. اما این موضوع در اسلام شدت بیشتری میگیرد و اینگونه که مشاهده میکنیم، به اوج وقاحت خود میرسد. بدیهی است که فزونی و پای گرفتن هر چه بیشتر زن ستیزی در سرشت اسلام خود ریشه ای عمیق در افکار پلید بنیانگذار این مذهب، محمد دارد که فردی بیمار و مبتلا به نوع های گوناگونی از ناسازگاریها و ناهمگونی های روانی بود. کسی که در درازای زندگانی خود با بیشمار زنهای گوناگون همبستر شد و به سان آن دروغ سیاهی که تا جان داد با خود یدک کشید و سپس به دیگر همراهانش به یادگار داد، آن زنها را به گونه های گوناگونی به کنیزی و اسباب سودجویی خود درآورد. او با دروغ پیامبری به گمان خودش پردیسی برای خود ساخت که درون آن توانست به همه ی کمبود های نمودار قدرت طلبی مطلقی که از پیش داشت، نمای حقیقی ببخشد و سرزمینهای دارای زنان گوناگون را به تصرف خود و زنهای دارای جایگاه و مقام های مختلف را به اسارت خود درآورد. از همین رو او بسادگی توانست به پدوفیلیا (بیماری جنسی کودک آزاری) هم که حتی در آنزمان نیز منع میشد، رنگی قانونی داده و عایشه ی 7 ساله را در آن زمان در نزدیکی دهه ی 60 عمر ننگینش به ازدواج خود در آورد. و اینگونه این کنش شرم آور و بیشمار دیگر نمونه های زن ستیزی برگرفته از ذهن بیمارش را با نقل قول از الله، خدایی که از نام او گرفته تا بسیاری از ویژگی هایش را دزدی از باورهای دیگران کرده بود، در قرآن، کتاب آسمانیش برای همیشه به اسباب خودکامگی خردگریزان نادانی همچون مردان مسلمان تبدیل کند.

ایکاش که محمد که خود بویی از انسانیت نبرده بود، همه ی این کردارها را که نشانه گر منش شوم او بود، را با خود به گور میبرد و اینگونه جامعه ی انسانی را دچار پستی و فلاکت نمیکرد. ولی اکنون که اینگونه نیست و همراهان دیگر او همچون علی تبهکار در نهج البلاغه اش به این داستان ادامه دادند و اسلامگرایان دیگر با یاری همه ی پیامدها و نقش موثر و سترگ اسلام سیاسی و قدرت و همچنین به ترتیب با آرایش و ویرایش شیادان و دکانداران اسلامی مانند شریعتی نکوهگاه انسانی را تا به امروز گرفتار این پدیده ی تکرار نشدنی کرده اند، ما هم در جای جای امکانی که از پیش داریم، به ستیز با آن خواهیم پرداخت و تلاش در پاکسازی اجتماع از این آلودگی خواهیم داشت.

ازدواج برای زن مسلمان

زنی که در زیر سایه ی قوانین اسلامی به خانه ی شوهر میرود باید بگونه ای برخورد کند و با او برخورد شود که در واقع از بسیاری جهات بیشتر شباهت به قواعد برده داری مطلق دوران بربریت دارد تا به سیمای انسانی که حقوق بشر و همترازی میان انسانها به ما نشان میدهد. یعنی اسلام در حقیقت با این قوانین زن را به خدمتگذاری مرد در می آورد، بگونه ای که او حتی خودکامه ی روان، احساسات و تمایلات خود که جزیی ترین ویژگیهای بدیهی انسانی او هستند، نباشد. سوای آنکه او بطور کل از لحاظ عقلی ناتوان بشمار می آید و در واژگان اسلامی آن ناقض العقل خوانده میشود. در ایدئولوژی مردسالار اسلامی بدلیل همین ناتوان خواندن زن، باید مرد همواره بر همه ی کارهای زن همچون کودکی کم سن و سال نظارت داشته باشد، که مبادا او دچار گمراهی و اشتباه شده و یا سبب دردسری برای مرد و یا مرتکب انجام کاری خلاف میل همسرش شود. از این رو مرد مسلمان میتواند با بهره گیری از سخنان الله آفریدگارش و همچنین نمادهای حقوقی که بزرگان آیینش همچون محمد، علی و عمر به او میشناسانند، همواره فرمانروایی خود را بر زن حاکم سازد.

امام علی، امام اول شیعیان در خطبه ی ٨٠ نهج البلاغه، این مسئله را اینگونه بیان میکند.

«ای مردم، زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستند. نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است. «در روزهای حیض» و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم، ارث آنها نصف ارث مردان می باشد. پس از زنهای بد پرهیز کنید و از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از آنها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند.»

همانگونه که این نقل قول از علی بروشنی این را بیانگر است، زن دقیقا از نیم ارزش یک مرد برخوردار است، و بلحاظ حقوقی آنگونه که گفته شد، همتراز با او نیست. درحالی که اینچنین آثار باقیمانده ی معتبری از پیشوایان اسلامی در تاریخ به ثبت رسیده اند که خود جای هیچ تردیدی را در نابودی جایگاه انسانی زن در اسلام نمیگذارند و همچنین حقیقت این مسئله که اسلامگرایان همواره از این منابع با افتخار نیز در رسانه هایشان یاد میکنند، همواره مسلمانان بیشماری موجودند که اسلام را آیین برابری میان انسانها خوانده و به ستایش آن میپردازند. که همین امر شوربختانه از بسیاری جهات خواه ناخواه سبب مشروعیت بخشیدن به اسلام و موجودی آن میشود. دلایل عمده ای که ارتباط مستقیم با نقش طبقات گوناگون انسانهای باورمند دارد، موجودند که موجب تحقق بخشیدن به این امر میشوند. رایج ترین آنها «نادانی» باورمندان به اسلام میباشد. گرچه بازگو کردن این موضوع برای یک انسان امروزی تلخ است ولی همواره این حقیقت دارد که مسلمانان با فرو کردن یاوه های اسلامی در مغزهایشان، و باورمندیهای کورکورانه ی تحت تاثیر سفسطه هایی همانند «ترس از مجازات رستاخیز و آتش دوزخ» و یا «وعده های به بهشت رفتن» که بنیانگذاران این مذهب برای پیشبرد اهدافشان همواره به آن متوسل شده اند، دچار افت فکری و نابودی قدرت تجزیه و تحلیل مسائل توسط خرد میشوند. این تاثیر پذیری آنها خود به نقطه ی مشترکی برای سو استفاده ی سودجویان و تحریف گران اسلامی که همیشه تلاش در پنهان نگاه داشتن چهره ی اصلی این موارد و نسبت دادن آنها با افکار خودشان و در نتیجه تحریف واقعیتها برای پیشبرد اهداف سیاسی خود داشته اند، تبدیل میشود. و بدین سان به پهنه ی موجودی این مسائل گستردگی و ماندگاری میبخشد.امروزه تنها راه چاره برای رهایی از این گودال افشاگری و آگاه سازی افکار عمومی و باورمندان به دین است، که میتواند تیشه به ریشه ی اسلام انسان ستیز بزند. نقل قول دیگری از محمد پیامبر اسلام که ثبت شده در معتبرترین کتاب حدیث اسلامی «صحیح بخاری» میباشد، نیز نشان از همفکری مستقیم محمد با علی در ارتباط با ناقض العقل بشمار آوردن زن در اسلام دارد؛ که اشاره بدان از آن جهت که گروهای شیعه و سنی همواره بدلیل اختلافات سلیقه ای که در گزینش پیشوایان اسلام دارند، و بدین گونه تلاش در نجات ماهیت اسلام میکنند، پر اهمیت است.آنان همواره باید این را بدانند که ایراد از ریشه ی اسلام است و این خود اسلام است که باید بطور کلی از بین برود.

محمد به گروهی از زنان میگوید:

من هرگز مانند شما زنان ناقص در عقل و ایمان ندیده ام. یک مرد مؤمن و آگاه میتواند به وسیله شما گمراه گردد. یکی از زنان پرسید: ای رسول خدا نقص در عقل و ایمان ما چیست؟ او گفت: آیا مگر شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد نیست؟ آنها تکرار کردند که اثبات. او گفت: این هم نقص عقل شما … آیا درست نیست که شما زن ها نمیتوانید در دوران قاعدگی نه روزه بگیرید و نه عبادت نمائید ؟ … او گفت: این هم دلیل بر نقص ایمان شماست …» «صحیح بخاری جزء 1 حدیث 301»

زن از بدو پیدایش اسلام همواره با فرنام موجودی فروتر از مرد خوانده شده، و زیردست او بوده است. بر اساس همین گفته های رهبران اسلام در چهارده قرن پیش است که ما امروزه نیز شاهد قوانین ناقض حقوق زن در قوانین جمهوری اسلامی و یا ندادن شناسنامه به زنان و بشمار نیاوردن آنها بعنوان شهروندان اجتماع در حکومت سابق افغانستان، طالبان و غیره هستیم. این مسئله ای مربوط به «کیفیت و کمیت اجرای قوانین راستین اسلامی در جاهای مختلف»، و این ادعا که «در هیچ جای قدرت اسلامی اسلام ناب محمدی فرمانروایی نمیکند»، که مدام از سوی مسلمانان عادی بی خبر از حقیقت و یا جنایتکارانی که اینها را میدانند ولی همواره آن را انکار میکنند، مطرح میشود، کاملا بی اساس و بی ارزش بوده و باید محکوم شوند. آنچه حقیقت دارد تاریخ اسلام است که بروشنی همه چیز را گویاست. در ادامه به نکته ای دیگر اشاره میکنم که از اهمیت ویژه ای در هنگام ازدواج زن مسلمان برخوردار است، و آن بی شک معامله ی او در برابر پول است. نرخ زن در اسلام با تکیه بر حدیث، روایات و گفته های علمای فقه اسلامی، پیوسته به سیما، چهره و ظاهر و ارزش اوست که تعیین میشود. نخستین مسئله ای که در این رابطه مورد بررسی واقع میشود مسئله ی «مهریه» است. در اسلام اینگونه مرسوم است که زن در هنگام پیوند با مردی از قیمتی برخوردار است، و آن در تعیین نرخ مهریه است که رخ میدهد. چه بسا که از ماهیت زن کالایی میسازد که مورد خرید و فروش واقع میشود. امروزه با نفوذ قوانین اسلامی در بنیاد فرهنگ ها حتی کسانی هستند که خود باورمندی چندانی به اسلام ندارند، ولی همواره با همسران آینده ی خودشان درباره ی مهر سخن میگویند. این براستی جای تاسف دارد که جستجو در ریشه یابی این مسائل از سوی انسانها صورت نمیگیرد و کاوشی در چون و چرای این موضوع به انجام نمیرسد.البته قضیه ی مهریه و یا پاداش نقدی به زن با اندکی تفاوت در میان اعراب پیش از اسلام نیز موجود بوده است و خود محمد درست همانند دیگر قواعد این را هم کپی برداری از فرهنگ و باورهای دیگران و اعراب پیشا اسلامی کرده است. کاری که آنزمان اعراب انجام میدادند، بدون تردید کنشی ناشایست از دیدگاه یک انسان امروزی است و باید از بین برود. اما مسئله اینجاست که قوانین اسلامی که چنین موارد مشابه کردار انسانهای تاریخی در آن بسیار دیده میشود، همیشگی هستند و بگفته ی خود قرآن و پیروانش مطابقت با شرایط امروزی و حتی آینده نیز دارند.در شرح بررسی ماهیت مهریه به این مسئله پرداخته خواهد شد، که این قانون در همترازی با معیارهای کنونی انسانی بهیچ عنوان نیستند و طبیعتاً یک انسان آگاه اینگونه فرومایگی را هیچگاه در سرشت خود نمیپذیرد. همین امر خود یک دلیل منطقی نیز برای غیر الهی خواندن و یا دروغ شمردن ادعای الهی بودن ادیان نیز است. چرا که با پژوهش های تاریخی و بازبینی، سنجش و بررسی قوانین اسلامی از سوی پژوهشگران و مقایسه ی آنها با رویدادهای تاریخی پیش آمده در آن زمان، از جمله زندگانی خود محمد و مسائل پیرامونش روشن شده است که این قوانین که بیشترین بخشهای آن را آیات قرآن تشکیل میدهند، همواره در ارتباط مستقیم با رخدادهای تاریخی داشته و بدین سان الهی نمیتوانند باشند. زیرا آنگونه که در تعریف دستورهای الهی آمده است، این دستورها باید برون از زمان مشخص و همه گیر بوده و همچنین ویژه ی مکان مشخصی نباشد. بدین ترتیب باید بر این باور بود که قوانین اسلام دقیقا سازگار با شرایط اجتماعی آنزمان عربستان بوده و امروزه قابل پذیرش نیستند. الله «خدای خیالی محمد و بت بزرگ کعبه پیش از پیداش اسلام» آنقدر نادان بوده است که غافل از دگرگونی های تحت تاثیر گذشت زمان و تکامل طبیعی جامعه ی انسانی احکام اسلامی را پایه ریزی و تعیین کرده است. بنا بر آنچه که در قوانین اسلامی رایج است، یک زن در هنگام ازدواج در واقع با همسر آینده ی خود معامله ای به انجام میرساند که نرخ این معامله همانا مهریه ی او نام دارد. این نرخ با زبانی دیگر بسیار آشکارا ارزش مادی آن زن را تعیین میکنند. نکته ای که من میخواهم بر روی آن تاکید کنم، این است که دین اسلام معرف قانونی است، که رویداد یک مسئله ی مهم مانند ازدواج بین دو نفر را، تبدیل به یک خرید و فروش کرده و از این مهمتر و شرم آور تر اینکه در این میان یکی را به عنوان خریدار و دیگری را به عنوان فروشنده پایه میگذارد. ارتباط مهریه با این برداشت نشانگر این است، که اسلام حیثیت و کرامت برابری برای زن و مرد قائل نیست، یکی را فروشنده و دیگری را خریدار میداند، و با این پیوند یکی را فاعل دیگری را مفعول میکند.

آنگونه که پیشتر نیز توضیحاتی داده شد، همواره از سوی علمای اسلامی به قصد پوشانیدن آنچه واقعیت را گویاست، تحریف گری آشکار درباره ی احکام اسلامی که مهریه هم جزو آن است صورت گرفته و بدین ترتیب تعریف های متفاوتی درباره ی مهریه ارائه داده شده است. در پیوند با همین مسئله برداشت های گوناگونی نیز از سوی مردم عادی از این موضوع موجود است. آنچه اکنون از اهمیت بیشتری برخودار بوده و شایسته ی بررسی است، ماهیت مهریه و تعریف آمده درون خود قرآن است.

در سوره نسا آیه 25 آمده است که:

و من لم یستطع منكم طولا ان ینكح المحصنات المؤمنات فمن ما ملكت ایمانكم من فتیاتكم المؤمنات و الله اعلم بایمانكم بعضكم من بعض فانكحوهن باذن اهلهن و آتوهن اجورهن بالمعروف محصنات غیر مسافحات و لا متخذات اخدان فاذا احصن فان اتین بفاحشة فعلیهن نصف ما على المحصنات من العذاب ذلك لمن خشی العنت منكم و ان تصبروا خیر لكم و الله غفور رحیم.

و آنها كه توانایى ازدواج با زنان «آزاد» پاكدامن باایمان را ندارند، مى‏توانند با زنان پاكدامن از بردگان باایمانى كه در اختیار دارید ازدواج كنند .خدا به ایمان شما آگاه‏تر است و همگى اعضاى یك پیكرید. آنها را با اجازه صاحبان آنان تزویج نمایید، و مهرشان را به خودشان بدهید. به شرط آنكه پاكدامن باشند، نه بطور آشكار مرتكب زنا شوند، و نه دوست پنهانى بگیرند. و در صورتى كه «محصنه‏» باشند و مرتكب عمل منافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت. این «اجازه ازدواج با كنیزان» براى كسانى از شماست كه بترسند «از نظر غریزه جنسى» به زحمت بیفتند; و «با این حال نیز» خوددارى «از ازدواج با آنان» براى شما بهتر است. و خداوند، آمرزنده و مهربان است. «برگردان آیت الله مکارم شیرازی»

مهریه یک واژه ایرانی است که ریشه آن از خود واژه ی مهر در پارسی گرفته شده و آرش واژه ی آن کادو و یا مهری است که از سوی دوستداری به کسی تعلق میگرد. در ایران باستان نیز اینچنین مرسوم بوده است که مردان در هنگام ازداوج برای همسرانشان هدایایی خریداری کرده و آنها را همانگونه که در واژگان آن نیز آمده است به عنوان «مهر» به همسرانشان میدادند. ولی آنگونه که مشاهده میکنید در تازینامه به واژه ی «اجر» که برابر با «مزد» در پارسی میباشد، اشاره شده است. مزد در برابر انجام کاری به عنوان پاداش میتواند پرداخت شود که تفاوت بسیاری با مهر یا هدیه دارد. آنچه که این بیان روشنگر است، تحریف نمایان از آیات قرآن است که همواره بمانند مسائل بسیار دیگری که شاهد آن بوده ایم، در اینجا نیز صورت گرفته است. در ادامه ی نوشتار ما همچنین به بررسی وظایف زن با ژرفی فراوان خواهیم پرداخت، که وجود این وظایف در قوانین اسلامی در مطابقت با واژه ی مزد، در قرآن این نتیجه را بارور خواهد شد که یک زن از دیدگاه اسلامی صرفا برآورده کننده ی یک سری نیازمندی ها برای مرد مسلمان است که موظف و مکلف بانجام کارهایی از پیش تعیین شده بوده و بدین سان همچنان که در تازینامه بدان اشاره شده است، پاداش و مزد برای او در نظر گرفته میشود. نکته ی قابل توجه تر آن است که نرخ مهریه ی اسلامی با پروا به بررسی های فقهی و رویدادهای تاریخی بسته به کیفیت و شرایط معرف زن و همچنین پیش از آن نکاح مشهور یا با گویشی دگر آن قرارداد اسلامی تعیین میشود .در واژگان اسلامی آن از عبارت «حد شایستگی زن» استفاده میشود. این بدان معنا است که هر زنی معمولا به میزان شایستگی که دارد میتواند مهر دریافت کند. میزان این شایستگی را هم شرایط خانوادگی زن، زیبایش و مسائل مشابه در بر گیرنده ی آن است. و همانگونه که در عموم گفته میشود، بنا بر وجود همین قواعد در اسلام است که بگونه ای بنیادین زن فرنام کالایی خریداری شده را پس از ازدواج اسلامی بخود میگیرد و بی تردید این مسئله پیش از هر چیز دیگری همان برابری میان انسانها را که امروزه افراد اسلام گرا مدعی آن هستند را به زیر سوال میبرد. چراکه با انجام این خرید و فروش اسلامی مرد به یک فاعل و زن به یک مفعول تبدیل میشود. و همین امر در واقع برابری و همترازی به جای نمیگذارد تا بتوان سخنی از آن به میان آورد.

پیش از بررسی تکلیف های زنان متاهل نسبت به شوهرانشان بگمانم بد نباشد که به یک مقایسه ای کوتاه در ارتباط با کنیز «برده ی زن»، زن متاهل و پیوند آن با مسئله ی مهریه در اسلام بپردازیم. در زمان محمد و همچنین جانشینان او «کسانی که پس از او قدرت را در دست گرفتند» در هنگام جهاد «حمله به کفار اهل کتاب، به بهانه ی گسترش اسلام» مسلمانان مردان خانواده ها را به جرم دگراندیشی میکشتند و اموال آنها را بصورت غنائم مصادره و در بین مسلمانان تقسیم میکردند. این غنام با اشاره ی خود قرآن بر مسلمانان حلال و گوارا بود. آنچه که به مسلمانها میرسید شامل وسایل قیمتی، حیوانات و زنان کفار بود. در اینجا به این مسئله توجه داشته باشید که زنان آنها در این میان که به کنیزی مردان مسلمان در می آمدند، در ردیف اشیا و حیوانات قرار میگیرند، این مسئله بسادگی آن را بیانگر است که زن در اسلام از ارزشی بیش از آن دوی دیگر برخوردار نیست و بعنوان ملک و دارایی مرد مسلمان محسوب میشود. از این گذشته، ما باید بویژه به این مسئله توجهی ژرف داشته باشیم که اساسا اسلامگرایان بر پایه ی آموخته های اسلامی، ارزش زن را در حد ارزش انسانی نمیدانند، بلکه با صراحت کامل بر این مسئله که زنان حیواناتی زیبارو، در خدمت انسانها «مردان» بوده و آفریده شده برای شادکامی آنها توسط خداوند هستند، تاکید کرده و از آن به عنوان یک باور مشخص اسلامی، یاد میکنند.

امام فخر رازی از بزرگترین مفسرین قرآن،  در تفسیر آیه ی بیست و یکم سوره الروم که ارتباطی ویژه با این بخش دارد اینچنین مینویسد:

این گفته که «آفریده ام برای شما»، دلیل است بر اینکه زنان آفریده شده اند مانند حیوانات، نباتات و چیز های سودمند دیگر، چنانچه خداوند متعال می فرماید «آفریده شد برای شما هر آنچه که در روی زمین است» و این اقتضا بر این است که زن برای عبادت و انجام دستورات خداوندی آفریده نشده است. ما می گوئیم که آفریدن زن یکی از رحمت هایی است که به ما «مردان» ارزانی شده است تا مشعوف عبادت خداوند باشیم، زن ها مسؤلیتی مانند ما مردان ندارند. زیرا زن ها ضعیف، ابله، از لحاظ احساسی مانند کودک اند، و هیچ مسؤلیتی برای کودکان گذاشته نشده است. برای اینکه عبادت خداوند بصورت کامل انجام شود، زن ها باید مکلف شده باشند که از عذاب سزا بترسند و همچنین از شوهرانشان اطاعت کنند و از چیز های که ممنوع هستند، دوری جویند در غیر آن فساد شایع خواهد.» «تفسیر کبیر رازی، سوره سی، آیه بیست و یک»

نقل قول های دیگری نیز از اندیشمندان و الگوهای اسلامی در ارتباط با همین موضوع، وجود دارند، که اشاره بدان ها جهت آشنایی بیشتر و بهتر روشن شدن مسئله بسیار مهم است. در زیر به نمونه هایی از گفتارهای آنان که مسلمانان فیلسوفشان مینامند، مانند غزالی، ملاصدرا و ملا هادی، اشاره میشود.

نگر غزالی نسبت به زنان:

اما آن خصلتها که حق تعالی زنان را بدان عقوبت کرده است: چون حوا در بهشت نافرمانی کرد و از آن درخت گندم خورد، حق تعالی زنان را هشت ده چیز عقوبت فرمود کردن:

تفسیر: اول حیض

دوم زادن

سوم جداشدن از مادر و پدر و مردم بیگانه را به شوهر کردن

چهارم به نفاس آلوده شدن

پنجم آنکه مالک تن خویشتن نباشند

ششم کمی میراث

هفتم طلاق که به دست ایشان نگردد

هشتم آنکه مرد را چهار زن حلال کرد و زن را یک شوی

نهم آنکه در خانه معتکف باید بودن

دهم آنکه در خانه سرپوشیده دارد

یازدهم آنکه گواهی دوتن برابر یک مرد نهاده اند

دوازدهم آنکه از خانه بیرون نیارد آمدن مگر با کسی محرم

سیزدهم آنکه مردان را نماز عید و نماز آدینه و نماز جنازه (بود و از پس جنازه روند) و غزا کنند و زنان را اینها نباشد.

چهاردهم امیری را نشایند و نه نیز قضا را و نه حکم را

پانزدهم آنکه فضل هزار بهره است یک بهره از آن زنان راست و دیگر مردان را.

شانزدهم آنکه در قیامت چندان که جمله امت را عذاب بود یک نیمه از آن زنان فاجر را بود.

هفت دهم چون شویش بمیرد چهارماه و ده روزش عدت بباید داشتن

هشت دهم آنکه چون شویش طلاق دهد سه ماه یا سه حیض عدت بباید داشتن.

این عقوبتهای زنان است که یاد کردیم.  «امام محمد بن محمد غزالی، لصیحه الملوک (تهران: انتشارات انجمن آثار ملی، 1351، به تصحیح استاد جلال الدین همایی، برگ 269-272.»

وی همچنین گفته است:

بدان که جملگی خوی زنان بر 10 گونه است و خوی هریک به صفت چیزی از حیوانات ماننده است. یکی چون خوک، دوم چون کپی (بوزینه) دیگر چون سگ، چهارم چون مار، پنجم چون استر، ششم چون کژدم، هفتم چون موش، هشتم چون کبوتر، نهم چون روباه، دهم چون گوسفند.

وی به تشریح هریک از این خوی های زنانه میپردازد و سپس در تکریم خوی دهم که گوسفندی است میگوید:

و زنی که خوی گوسفند دارد، مبارک بودن همچون گوسفند که اندر همه چیزهای وی منفعت یابی. زن نیک همچنین با منفعت بود و بر شوهر خویش و بر اهل و همسایگان خویش رحیم بود و بر جان و مان و فرزندان خویش مشفق و مهربان بود و اطاعت دارد خدای را جل جلاله. و بدان که پارسایی و مستوری نعمتی است مرد را از نعمتهای خداوند تعالی. و هیهات، هیهات که بر زن پارسا، کم کس قادر شود. «همانجا برگ 273-275»

نگر روشن ملاصدرا درباره ی ماهیت زنان:

و منها تولد الحیوانات المختلفه… بعضها للاکل… و بعضها للرکوب و الزینه… و بعضها للحمل… و بعضها للتجمل و الراحه… و بعضها للنکاح… و بعضها للملابس و البیت و الاثاث. «اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. مکتبه مصطفوی.»

و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است… که بعضی برای خوردن اند… و بعضی برای سوار شدن… و بعضی برای بار کشیدن… و بعضی برای تجمل… و بعضی برای نکاح و آمیزش… و بعضی برای تهیه لباس و اثاث خانه…

بیانیات ملا هادی در ارتباط با مسئله ی زنان:

فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء لطیف الی ان النساء لضعف عقولهن و جمودهن علی ادراک الجزئیات و رغبتهن الی زخارف الدنیا، کدن ان یلتحقن بالحیوانات الصامته حقا و صدقاً، اغلبهن سیرتهن الدواب و لکن کساهن صوره الانسان لئلایشمئز عن صحبتهن و یرغب فی نکاحن و من هنا غلب فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم علیهن فی کثیر من الاحکام کالطلاق و النشوز و ادخال الضرر علی الضرر. «همانجا، حاشیه ملاهادی» سبزواری.

اینکه صدرالدین شیرازی زنان را در عدد حیوانات در آورده است اشاره لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته اند. و اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و… بر زنان چیرگی داده… « برگردان ها: سروش عبدالکریم، فربه تر از ایدئولوژی، موسسه فرهنگی صراط، 1372، پاورقی برگ 39»

زمانی که این زنان کنیز در جنگ اسیر میشدند، باید آنچه ارباب یا مالک آنها میخواست را انجام میدادند که داشتن روابط جنسی آزاد بدون عقد و ازداوج هم جزیی از آن بود. در این میان مسلمانانی بودند که شاید بنا بهر دلیلی تمایل ازداوج با این کنیزان را پیدا میکردند. نمونه ی آن را خود محمد، پیامبر اسلام در ارتباط با صفیه و جویریه دو زن یهودی اسیر در جهاد با یهودیان ساکن عربستان انجام داده است. محمد در آنزمان مهریه ای به این دو اختصاص نداد و تنها آزاد کردن آنها را بعنوان مهریه برای آنان قرار داد. از آنجایی که پیامبر اسلام چنین کاری را انجام داده است، پس قطعا دیگر مسلمانان نیز با پیروی از سنت رسول الله پروانه ی انجام این کار را داشته و خواهند داشت. ادعایی که از سوی علمای اسلامی همانگونه که در گذشته نیز بدان اشاراتی شد، مبنی بر اینکه مهریه ی اسلامی در جای هدیه ای برای زن است در بررسی این واقعه ی تاریخی کاملا تهی از ارزش شده و تبدیل به یاوه ای آشکار میشود. آزاد کردن کنیز به معنای خریداری او از اربابش است که در مقابل پرداخت پولی نقد انجام میشود. اگر ما مهر زن را در جایگاه کادویی برای زن پنداشت کنیم، در اینجا به تناقضی شدید بر میخوریم که این ادعا را باطل میسازد. محمد با این کارش آن زنها را خریداری کرد و سپس پولی را که پرداخته بود را بجای مهر آنها قرار داد. آیا این بروشنی گویای آن نیست که معامله ای در اینجا صورت گرفته است و این معامله در برابری با مهریه، ماهیت مهریه ی اسلامی را رو آب نمیکند؟ روشن است که در صورت انجام هر نوع معامله ای، اساسا معنای هدیه باطل میشود و دیگر به هیچ وجه جایگاهی نداشته و نمیتوان فرنام هدیه را بدان نسبت داد. و اما این موضوع در اینجا پایان نمیابد و میتوان همواره به بررسی مسائل بسیار دیگری نیز برای اثبات این قضیه پرداخت!

بنا بر قوانین و حقوق تعیین شده برای زن در اسلام:

زن در هنگام پس ازدواج حق تصمیم گیری خودکامه برای جایگاه زیست خود «حتی برای مدت کوتاهی»، و یا مسافرت دور و نزدیک ندارد، و باید شوهر او در این موارد اجازه ی او را صادر کند. او همچنین از دیدگاه اسلام دست نخورده «اسلام غیر آخوندی» حق بیرون آمدن از خانه را ندارد، و اما در قوانین اسلام آراسته توسط آخوندیسم، بدون رضایت شوهرش حق کار و بودش در اجتماع را ندارد.

بخشی از نامه ی ۳١ نهج البلاغه در این رابطه اینچنین میگوید:

از رای زدن بازنان بپرهیز، زیرا ایشان را رایی سست و عزمی ناتوان است. با پرده نشینی، نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان، ماندگاریشان را افزون کند. خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری. اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند، چنان کن.

از نگرش علی زن همواره موجودی ناتوان و سست اراده در برابر مرد است. آنچه او در این نامه مردان را گویاست، یک پند و یا اندرز است. او همواره فکر و ذهن زن را آلوده دانسته و به مردان توصیه میکند که زنان را پرده نشین «خانه نشین» کنند؛ زیرا آزادی برای زن از نگر علی بمعنای از دست رفتن اوست. علی همچنین یک تشبیه در گفتارش کرده است؛ و آن این است که از خانه بیرون فرستادن زن به همان اندازه نابخردانه و تهدیدآمیز است که گویی یک شخص غیر مطمئن را به خانه آورده باشی. در اینجا بروشنی متوجه آن میشویم که جایگاه زن در اسلام تنها کنج خانه است و او در اجتماع هیچ نقشی نمیتواند داشته باشد. خود علی هم در بخش پایانی نامه اش به این موضوع با صراحت بیشتری اشاره میکند، به باور او چون این امر غیرممکن است که زن بجز شوهرش کسی دیگر را نتواند بشناسد، پس بهترین چاره در خانه زندانی کردن او میباشد.

علی در دو حدیث دیگر با نقل قول از محمد پیامبر اسلام چنین می گوید؛

فرمودند زنان عورت مردان هستند و باید در حفظ آن بکوشند.

فرموند زنان عی و عورت مردان هستند باید جاهل و ضعیف و عاجز را بسکوت نگاه داشت و عورت و ناموس را در حصن خانه مصون داشت. «زنان پیغمبر اسلام، برگ صد و چهل و سه، حسین عماد زاده»

این مسئله تنها به سخنان علی و محمد منتهی نمیشود، بلکه از سوی کسان دیگر نیز بر پرده نشین و یا خانه نشین بودن زن در اسلام همواره اصرار و تاکید زیادی شده است. آنچنان که دو نقل قول زیر بیانگر آن هستند؛

زن عورت است هنگامیکه او بیرون میرود «از خانه»، شیطان از او پذیرائی می کند. «احیای علوم الدین، غزالی، دارالکتب علمیه بیروت، جلد 2 کتاب ادب النکاح، برگ شصت و پنج»

یک زن به خدا نزدیکتر است اگر در کنج خانه خودش بماند. و عبادت زن در خانه بهتر است از عبادت او در مسجد. «همان منبع»

روشن است که مرد یک مهریه ای برای خریداری زن و «آزادی» او میپردازد، و در حقیقت صاحب تمام اختیار او میشود. این رفتار را انسان های غیر مسلمان و انسانگرا حتی با حیوانات خانگی خود نیز نکرده و تنها در ارتباط با اشیا و یا کالایی که خریده اند، اینگونه حق بهره برداری را برای خود بر میشمارند. اما از آنجایی که ارزش زن و کالا در اسلام یکی است، پروانه ی اینگونه مالک شدن مرد بر زن به آسانی به آنان داده میشود. افزون بر تمامی اینها زن پس از ازدواج موظف به  «تمكین» «یکی از قواعد های اسلامی» میشود، که پیوست مستقیم با نفقه دارد. بنا بر آنچه در فقه اسلام آمده است، تمکین به دو گونه بخش میشود. یکی «تمکین عام» که در آن زن موظف به پیروی و اطاعت از شوهرش در همه ی موارد میباشد، و دیگری «تمکین خاص» که تنها ویژه ی داشتن رابطه ی جنسی هنگام و ناهنگام «در هر شرایط روانی و جسمی» میباشد. در باره ی تمکین خاص که تنها اختصاص به خواست جنسی مرد و نقش زن در این رابطه دارد، مدارک بسیار گویایی در دسترس هستند که هیچ جای ابهامی را برای کسی نمیگذارند. این مسئله در اسلام در دسته بندی موارد بسیار مهم و فوری قرار گرفته است و بطور مستقیم بدان پرداخته شده است.

در زیر دو حدیث از پیامبر اسلام را نقل خواهم کرد که روشنگر این گفتار است.

هنگامیکه یک مرد همسرش را جهت ارضای خواهشات نفسی اش فرا می خواند، بگذار او نزد شوهرش بیاید هرگاه او «زن» مشغول تنور باشد. «مشکات، کتاب، ترجمه انگلیسی، بخش وظایف زن وشوهر، حدیث شصت و یک»

پیغمبر خدا گفت: هرگاه مردی زنش را جهت ارضای تمایلش فرا خواند، و او «زن» رد کند، و مرد شب را با خلق تنگی سر کند، فرشتگان تا هنگام سحر آن زن را نفرین کنند. «صحیح بخاری، ترجمه انگلیسی، جزء هفت، حدیث صد و بیست و یک»

در اینجا دیدیم که محمد چگونه زنان مسلمان را مکلف به انجام وظایفشان در برابر شوهرانشان میکند. در واقع از دیدگاه اسلامی خواستهای جنسی برای زن نه بعنوان یک تمایل روانی، بلکه با نام یک وظیفه ی اضطراری شناسانده میشود؛ که زن در هر زمانی به قول محمد حتی در هنگامی که اگر زن مشغول انجام کاری همانند نان پختن باشد، باید بدون گلایه و تامل آن را بانجام برساند. و اما در ارتباط با تمکین عام نیز که بطور کل به معنای فرمانبری و اطاعت زن از شوهرش میباشد، احادیثی موجودند که به درستی این گفته اشاره دارند. همانگونه که به یاد دارید اطاعت از شوهر خود نمودارهایی را دربر میگرفت که در واقع حد اختیار زن را به مرز هیچ میرساند و شامل فرمانبری او از تمامی گفته ها و خواسته های شوهر میشود! افزون بر اینکه با تکیه به آنچه قرآن بما میگوید، در این دنیا مردان خود در صورت نافرمانی زنان میتوانند آنها را تنبیه کرده و کتک بزنند، الله هم در آخرتی که وعده داده است بهشت را تنها ویژه ی زنانی گذاشته است که مطیع شوهرانشان بوده باشند و گویا خشم و قهر فراوانی بر زنانی که فرنمانرو همسرانشان نبوده اند، روا خواهد داشت.

پیامبر الله در این رابطه چنین میگوید؛

هر زنی که میمیرد مادامی که شوهرش از او راضی باشد، به بهشت می رود. «مشکات، کتابی ک، ترجمه انگلیسی، بخش << وظایف زن و شوهر >> حدیث شصت»

او همچنین در پاسخ زنی به او اینگونه میگوید؛

باری پیغمبر به زنی گفت: بنگر که با شوهرت چگونه رفتار میکنی زیرا او بهشت و دوزخ تو است. «سیوطی، تفسیر سوره نساء آیه سی و چهار و کنز، جزء بیست و دو، حدیث هشتصد و شصت و هشت»

آنجا که زن توانست به معنای واقعی آن با شرایط آمده در پیش، بر شوهر خود تمکین داشته باشد، او میتواند از حق گرفتن نفقه برخوردار شود. نفقه نیز بر پایه ی سنجش علمای اسلامی شیعه و سنی از آیات قرآن، احادیث و روایات خود سه مورد اصلی را در بر میگیرد، که شامل تهیه ی خوراک، پوشاک و مسکن زن، در درجه ی نخست از سوی مرد میباشد. علمایی مانند شیخ طوسی و علامه ی طباطبایی همواره به بررسی ماهیت نفقه پرداخته اند و موجودیت آن را با تفسیر هایی که از آیه هایی مانند آیه های سوم، نوزدهم و سی و چهارم سوره ی نساء و یا آیه ی دویست و سی و سوم سوره ی بقره و آیه هایی دیگر همچون آمده ها در سوره ی طلاق ارائه داده اند، به اثبات رسانده اند. برخی دیگر از علمای عامه نیز بویژه به پیوند تمکین و نفقه پرداخته اند، نگرش آنها بر این مبناست که از آنجایی که شوهر در حقیقت زن را ریاست میکند و زن در واقع بدون پروانه ی او نمیتواند از خانه بیرون برود و در اجتماع کوشا باشد، پس در برابر مرد باید هزینه ی «نفقه» او را پرداخت کند .نمونه ی آن در «الاحوال الشخصیه، قسم الزواج، برگهای دویست و بیست و نهم و سی ام آمده است». اکنون ما نمونه ای آشکار را در این ارتباط از آنجایی که در خود قرآن نیز بطور مستقیم بدان اشاره شده است، را برای روشنی هر چه بیشتر این موضوع در زیر خواهیم آورد.

در آیه ی سی و چهارم سوره ی نساء اینگونه آمده است که:

الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ الله و اللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فی المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلا تبغوا علیهن سبیلا ان الله كان علیا كبیرا

مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، بخاطر برتریهایى كه خداوند «از نظر نظام اجتماع» براى بعضى نسبت به بعضى دیگر قرار داده است، و بخاطر انفاقهایى كه از اموالشان «در مورد زنان» مى‏کنند. و زنان صالح، زنانى هستند كه متواضعند، و در غیاب «همسر خود» اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، حفظ مى‏كنند. و «اما» آن دسته از زنان را كه از سركشى و مخالفتشان بیم دارید، پند و اندرز دهید! «و اگر مؤثر واقع نشد» در بستر از آنها دورى نمایید! و «اگر هیچ راهى جز شدت عمل، براى وادار كردن آنها به انجام وظایفشان نبود» آنها را تنبیه كنید! و اگر از شما پیروى كردند، راهى براى تعدى بر آنها نجویید! «بدانید» خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است. «و قدرت او، بالاترین قدرتهاست» «برگردان آیت الله مکارم شیرازی»

آنگونه که آیه بسیار روشن آن را گویاست، مردها از حقوق برتری در مقایسه با زنها بهرمند هستند، و آن به آوند نفقه ای است که آنها میپردازند. ولی آیا براستی آفرینش این نابرابری بدینگونه درست است ؟ از سویی این خود مردان مسلمان هستند که زن را آلوده پندار، ناتوان و نیم خرد میخوانند و به آنها پروانه ی کوشش و خودکامگی در نکوهگاه را نمیدهند، ولی از دیگر سو نیز حقوق برتری به سبب این محنت برای آنها شمرده میشود، چرا که از پول خود مایه میگذارند. بله، این درست است که خود اندیشه ی اسلامی ماهیت زن را به فرومایگی میکشاند، او را کاملا از ارزشهای انسانی تهی میکند، و مرد را اینگونه بار میاورد و آزاد میگذارد که شخصیت، روان، احساسات و اندیشه ی زن را در برابر پول خریداری کند. از یک سو بنا بر تاکید قرآن چون مردان از مال خود برای زنان خرج میکنند، «نفقه ی آنها را میپردازند» بنابراین حق برتری بر آنها دارند و بهمین سبب میتوانند زنان را مطیع خود سازند، «وادار به تمکین کنند» و در صورت سرپیچی زنها را کتک نیز بزنند. از سویی دیگر نیز همواره اسلامگرایان در بیان این موضوع هیچ تردیدی نورزیده اند و با صراحت بدان اشاره کردند و آیات قرآن را تائید کرده اند. همانگونه که حسین عماد زاده در مورد این برتری چنین می گوید:

» زن بتنهایی یک انسان نیست بلکه بکمک یک مرد یک انسان میشود.»«زنان پیغمبر اسلام ، ص 20»

نابرابری سنی بین زن و مرد!

امروزه که دانش سیر تکاملی خود را همچنان روز افزون طی میکند، و دستیابی به مدارک و شواهد و آزمایشهای دانشیک در ارتباط با موضوع های گوناگون در قیاس با گذشته بسیار پیشرفته تر و آسانتر شده است، افراد جستجوگر و حقیقت جو همواره از امکان تحقیق و پژوهش در پیوست با چه تاریخ، چه فلسفه و چه علم به آسانی برخوردار هستند، که این خود نقش بسیار بسزایی را در افشاگری خرافات پیوسته به ادیان، سیاست ها و سودجویی های زیان آور و خودخواهانه ی افراد گذشته که شوربختانه هنوز بنا بر نبود سیستم درست آگاهی رسانی به مردم عادی و بودش سانسور در جامعه بدلایل سیاسی، پیامدهای اندیشه شان را میتوانیم در هر جای این کره ی خاکی مشاهده کنیم، ایفا کرده است. با بهره گیری از این امکانات یکی دیگر از مسائلی که به آن خواهیم پرداخت، تفاوت سنی زن و مرد در ازدواج اسلامی، کنش خود محمد پیامبر اسلام در این رابطه و همچنین بررسی ادعاهایی که از سوی اسلامگرایان در این باره مطرح میشود، خواهد بود. بسیار روشن است که این نابرابری غیر عادی سنی بین زن و مرد در ازدواج تا اندازه ای زیاد یك مسئله ی قابل توجه و شرم آوری است که اسلام شناسه گر آن است.

آنگونه که آگاه هستید در قوانین اسلامی کودک و یا دختر خردسال 9 ساله بالغ و تکامل یافته برای انجام مسئولیت های سنگین تصور میشود و از آن به پس بدون هیچ تردیدی آمادگی برای همبستری با جنس مخالف را دارد. از این کودک همچنین انتظار میرود که در خانه ی شوهر به انجام تمامی کارهای لازم در پیوست با مسئولیت سنگین خانه داری و غیره نیز بپردازد. از این بدتر هم آن است که بنا بر سنجس های غیرانسانی اسلامی حتی با کودک شیرخواره هم میتوان ازدواج کرد. یعنی در اسلام هیچ حداقلی در تعیین سن ازدواج وجود ندارد و یک دختر از همان بدو تولد میتواند در اختیار یک مرد قرار بگیرد. روشن است که آن مرد نیز حق شوهری بر آن کودک را دارد و بنابراین در انجام هر کاری در ارتباط با آن کودک کاملا آزاد است و میتواند آزادانه عمل کند. گرچه از نگر من تعیین واژه ی ازدواج برای این کنش درست نبوده و کاربردی نمیتواند داشته باشد بلکه آن کودک تنها یک قربانی بوده و بسادگی و بگونه ای «قانونی» مورد آزار پدوفایل هائی که قطعا از سلامت روان برخوردار نیستند قرار میگیرد. داشتن روابط جنسی با کودک زیر سیزده سال و با داشتن پنج سال تفاوت سنی با او، در هر شرایطی یک عمل ناشایست پیوسته با «بچه بازی» محسوب میشود و در کشورهای متمدن بشدت مجازات و زندانی دارد. محمد پیامبر اسلام، الگو و پیشوای نزدیک به یک میلیارد انسان روی کره ی زمین کسی بود که بچه بازی را رنگ قانونی داد و آن را در جامعه با تکیه به قوانین الهی روا خواند.

گروه کثیری از از اسلامگرایان این مسئله را اینگونه توجیه میکنند، که بدلیل شرایط آب و هوایی و نژادی برخی از کودکان عرب از لحاظ فیزیکی زودتر از هنگام معمول بالغ میشوند. آنان اینگونه مانند همیشه تلاش در پوشاندن ضعف های اسلام و پیامبرشان به گونه ای غیر معقول میکنند، که البته هیچگاه پیروز و پیشرو در این راه نبوده و نخواهند بود. گذشته از آنکه این ادعا کاملا گفته ای دروغ و بی پایه است، اما مسئله تنها این نیست که مورد انتقاد ماست. واقعیت آن است که اگر حتی کودکی حال به هر دلیلی زودهنگانم تر از لحاظ بدنی و یا فیزیولوژیکی رشد کند، این به هیچ عنوان بدان معنا نیست که او بلحاظ روانی و احساسی و عقلی نیز رشد کامل کرده باشد و تمایل و یا آمادگی به برقراری روابط جنسی داشته باشد. بلکه اندیشه و گرایشات او همواره بر پایه ی آزموده های روانشناسی کودکانه خواهد بود و او هنوز در دنیای شیرین خردسالی بسر خواهد برد. مسلمانان با اندیشه و کنش پلید اسلامی آن کودکان را از حقیقتی که در آن هستند با ظلم و زور بیرون کشیده و زندگی آنها را برای همیشه به کابوسی تلخ و ترسناک مبدل میکنند. بدیهی است که آن کودکان در آینده تنها به افرادی مبتلا به ناسازگاریها و بیماریهای روانی دچار خواهند شد و فرزندان بیماری نیز تحویل اجتماع خواهند داد. زیرا تمامی کمبودهای کودکی در دوران پسین زندگی به حالت های منفی گوناگونی عملا نمایان خواهند شد و سبب آسیب رسانی هم به زندگی خود شخص آزرده و هم اطرافیانش از طریق رفتارها و کردهای غیر طبیعی و زیان آور میشود.

ما در این بخش سخن از عایشه، صدیقه ی 6 ساله محمد و همسر 9 ساله ی او سخن میگوییم. عایشه، دختر ابوبکر تنها 6 سال داشت که محمد او را از پدرش خاستگاری کرد و در سن 9 سالگی به همسری خود در آورد و با او در نخستین روزی که او را به خانه ی خود برد، همبستر شد.

چند نقل قول زیر از عایشه که در معتبر ترین و کهن ترین کتب حدیث اسلامی بایگانی شده است، بسادگی گویای همه چیز است.

صحیح بخاری 8.73.151

منقول است از عایشه:

من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها «دوستان عایشه» پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. «بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود «فاتح البری ج.13 ص.143»

صحیح مسلم 8.3311

عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی 7 سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است 9 سال داشته است، و عروسکهایش همراه وی بوده اند، و وقتی پیامبر اسلام فوت شد، وی 18 سال سن داشته است.

سنن ابو داوود 31.4915 و 31.4916 , 31.4917

منقول است از عایشه مادر مومنان:

پیامبر اسلام وقتی با من ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. وقتی ما به مدینه آمدیم، چند زن آمدند، ام رومان وقتی من در حال تاب بازی بودم پیش من آمد، مرا بردند، آماده و آرایشم کردند، بعد مرا نزد پیامبر خدا بردند، و او وقتی من 9 ساله بودم با من جماع کرد. او مرا جلوی در نگه داشت و من از خنده در حال ترکیدن بودم.

بحار الانوار جلد 22 برگ 202 خط 11 ام، نوشته علامه محمد باقر مجلسی (از مهمترین کتب شیعه)

و الثالثه: عایشه بنت ابی بکر، تزوجها بمکه و هی بنت سبع، و لم یتزوج بکراً غیرها، و دخل بها و هی بنت تسع لسبعه اشهر من مقدمه المدینه، و بقیت الی خلافه المعاویه.

سومین (زنی که محمد با او ازدواج کرد): عایشه دختر ابی بکر (بود)، با او در مکه ازدواج کرد در حالی که 7 سال سن داشت و غیر از او با هیچ دختر باکره ای ازدواج نکرد، و در زمانی که او 9 سال سن داشت به او دخول (تماس جنسی Intercourse) کرد و این اتفاق 7 ماه بعد از وارد شدنش به مدینه بود، و (عایشه) تا زمان خلافت معاویه زندگی کرد.

وسائل الشریعه، الی تحصیل مسائل الشریعه، محمد بن الحسین الحر العاملی ج 1 برگ 31، به نقل از فروع کافی ج 2 ص 351، روایت کرده است که عایشه در زمان ازدواج 10 ساله بوده است.

5- و عن علی بن ابراهیم، عن محمد بن عیسی، عن یونس، عن ابی ایوب الخزار، عن اسمائیل بن جعفر فی حدیث – ان رسول الله دخل بعایشه و هی بنت عشر سنین، و لیس یدخل بالجاره حتی تکون امراه.

وسائل الشریعه، الی تحصیل مسائل الشریعه، محمد بن الحسین الحر العاملی ، جلد 14، برگ 177 ، به نقل از فروع کافی، ج 2 برگ 77

از امام صادق حدیثی را روایت کرده است:

محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم، عن هارون بن مسلم، عن مسعده ابن صدقه عن ابی عبدالله قال: سمعته یقول و سئل عن التزویج فی شوال، فقال: ان النبی – تزوج بعائشه فی شوال، و قال انما کره ذلک فی شوال اهل الزمن الاول، و ذلک ان الطاعون کان یقع فیهم فی الابار و الکمملکات فکرهوه لذلک لاغیره. و رواه الشریخ باسناده عن محمد بن احمد بن یحیی عن هارون بن مسلم ، عن مسعده بن زیاد، عن جعفر بن محمد مثله الا انه قال و ذلک ان الطاعون وقع فیهم ففنی الابکار و المملکات.

یعنی، همانا پیامبر در (ماه) شوال ازدواج کرد، این حدیث دقیقاً موافق قول احادیث اهل تسنن است ک روایت کرده اند عایشه در ماه شوال با محمد ازدواج کرده است،  که نشان میدهد در مورد صغارت سنی عایشه در بین تشیع و تسنن اختلافی وجود ندارد و هردو معتقدند وی در ماه شوال ازدواج کرده است و 9 یا حداکثر 10 سال داشته است و هم شیخ کلینی و هم علامه مجلسی که از بزرگترین شخصیت های تشیع هستند این را تایید کرده اند، روایات دیگری از اهل تسنن که همین قول را تایید کرده اند از این قرارند:

«زوج عائشه لرسول الله، و کان ذلک فی شهر شوال سنه عشر من النبوه ، قبل الهجره بثلاث سنین، و هی یومئذ بین السادسه و السابعه من عمرها.»

الطبقات کبری (48-46/8) اسد الغابه (189/7) الاصابه (223/8) البدایه و النهایه (91/8) سیر اعلام النبلاء (150،149/2).

عایشه همچنین گفته است:

تزوجنی رسول الله فی شوال، و ادخلت علیه فی شوال، فای نسائه کن احظی عنده منی؟

الاصابه (232/8) الطبقات الکبری (48-46/8) البدایه و النهایه (133-130/3)، سیر اعلام النبلاء (164/2) صفه الصفوه (16/2)

آنچه مسلما هدف گذاردن این نقل قول ها از عایشه است، اثبات بی پایه گی ادعای اسلامگرایان و دروغگویی آشکار آنها در ارتباط با مسئله ی عایشه میباشد. اکنون آنچه بر ما روشن است، درستی این پندار است که عایشه در هنگامی که محمد او را به همسری خود در آورده بود، کاملا دارایی روحیات کودکانه بوده و «عروسک بازی» میکرده است و هنگامی که به خانه ی محمد به عنوان «عروس» رفته بوده، بهمراه خود «عروسکهایش» را نیز برده است. این تصویر تلخی که عایشه اکنون در ذهن های ما با این گفتارش زنده میکند، کاملا عادی و طبیعی است، زیرا عایشه دقیقا بر خلاف ادعاهای اسلامگرایان تنها و تنها یک کودک با اخلاقیات کاملا کودکانه و مختص به سن و سال خود بوده است. از آن گذشته نکته ی پر اهمیت دیگری که باز هم اثباتی دیگر برای گفتار آمده در بالا بوده و هم مسئله ای بسیار دردناک و غیر انسانی دیگری را بر ما آشکار میکند یک نقل قول دیگر از عایشه است که در زیر خواهد آمد.

صحیح بخاری 5.234

پیامبر مرا زمانی خواستگاری کرد که من دختری شش ساله بودم. ما به مدینه رفتیم و در خانه ی بنی الحارث بن خزرج سکونت گزیدیم. من در آن زمان بیمار شدم و موهای سرم ریخت. ولی بعد ها دوباره موهایم رشد کردند. روزی مادرم ام رمان نزد من آمد و من در آن هنگام سرگرم تاب بازی با تنی چند از دوستام بودم. او مرا نزد خود فرا خواند، و من به پیشگاه او رفتم. من هیچ آگاهی نداشتم که او میخواست با من چکار کند. او دست مرا گرفت و در کنار در خانه مرا نگه داشت. من همان هنگام دچار تنگ نفسی شده بودم و نمیتوانستم نفس بکشم. پس از مدتی که نفس خود را باز یافتم، مادرم سر و صورت مرا با آب شست. او سپس مرا به داخل خانه برد. در آنجا من چندی از زنان انصاری را دیدم که به من گفتند؛ « با بهترین آرزوها و انشاالله با موفقیت و پیروزی» مادرم مرا به آنان سپرد و آنها من را آماده کردند. «برای ازدواج و عروسی». ناگهان پیامبر خدا در گاهان ظهر به آنجا آمد و مادرم مرا تحویل او داد. در آن زمان نه ساله بودم.

عایشه حتی در هنگامی که او را به پیامبر دادند، خود هیچ خبری از چگونگی ماجرا نداشت و هیچ چیزی نمیدانست. او در آن روز تلخ بدلیل شرایط غیر عادی که آن را احساس کرده بود حتی دچار دشواری نفس کشیدن شده بود. و این نیز خود دلیلی برای رد ادعای «بالغ بودن» عایشه است که مسلمانان بدان اشاره میکنند . رفتار محمد و ارتباط جنسی او با عایشه در جامه ی مدرن و در نزد انسان های امروزی «کودک آزاری» نام دارد و بشدت از نظر قوانین مشروع بین الملی محکوم بشمار میرود. انسانی که اینچنین رفتارهای ناشایست و غیر انسانی را که بچشم دیگر انسانها جز پلیدی چیزی دیگر نیست، را در زندگیش انجام داده باشد، نه تنها هیچ برتری در پیشگاه دیگر افراد ندارد و نمیتواند پیشوا و الگوی اندیشیدن باشد، بلکه بسیار فروتر از آن است که حتی بشود نام انسان را بر او نهاد.

حال باید پرسید که چگونه است که مسلمانان از آئین و روشی پیروی میکنند که کسی بمانند محمد پیشوا و پیامبر آن بوده باشد! که صد البته این هم شایان فراموشی نیست که قضیه ی عایشه تنها یکی از بیشمار کنش های شرم آور و غیر اخلاقی محمد پیامبر اسلام در درازای زندگانیش بوده است. همواره اکنون نیز بهمین دستاویز است که پس از گذشت هزار و چهارصد سال بسیاری از مسلمانان باورمند و پایبند به محمد پیامبر اسلام دقیقا همین رفتار او را با پیروی از سنت و سیرت رسول الله انجام داده و از «قانون مشروع» کودک آزاری در اسلام همچنان بهره وری میکنند.

ارزش رای و حق گزینش زن مسلمان در هنگام ازدواج:

در عادات و رسوم اسلامی از آنجایی که زن از همه ی جهات موجودی فروتر از مرد خوانده میشود، و اساسا هیچگاه حق بیان خواست ها، تمایلات و احساسات خود را ندارد و لزوما تنها مجبور به پیروی از دستورهای مرد است، اینبار نیز «در هنگام ازدواج او در هر سنی» دقیقا به همانگونه ی مشابه با او برخورد میشود. او بدلیل نداشتن اختیار و خودکامگی شخصیتی حق انتخاب همسرش را نیز ندارد و در ارتباط با این امر نیز تنها نظاره گر رویدادها و تصمیم گیری های دیگران در خصوص زندگیش میباشد. مراسم گزینش همسر برای او از سوی پدر و یا جد پدری او بانجام میرسد و تنها وظیفه ی او در واقع اطاعت از دستور آنها میباشد. یکی دیگر از دلایلی که زن مسلمان از نظر دگراندیشان در همترازی با یک کالا محسوب میشود، به همین مسئله ی آمده در بالا بر میگردد و براستی که این فرنام شایسته ترین واژه ی جایگزین برای این امر است، و براستی که نمیتوان نامی بهتر از کالا بر زن مسلمان نهاد. گفتن و بازگو کردن این موضوع گرچه بسیار تلخ و دشوار برای یک وجدان بیدار است، ولی جز حقیقت چیزی نیست و همواره نباید در گفتن آن تردید ورزید.

یک مرد و چهار زن قانونی با استناد به قرآن:

یکی دیگر از بیشمار نابرابریهای میان زن و مرد بویژه در این زمینه، که کاستی ارزش یک زن را بگونه ای بسیار روشن بیانگر است، تعداد زنهایی است که یک مرد مسلمان با استناد به قرآن، کتاب دینی و الهی اش میتواند داشته باشد. در قرآن داشتن چهار زن قانونی و عقدی و در فقه مذهبی بیشمار زن صیغه ای و یا کنیز «برده ی زن» بر مرد مسلمان روا است. زن در اسلام بدین سان بار دگر بگونه ای آشکارا به فرومایه گی واداشته میشود که این خود باز نشانی دگر از اندیشه ی پلید «زن ستیزی» را در پایه ریزی قوانین اسلامی را بیانگر است. او بهمین سادگی باز هم حق داشتن حتی یک پاره ی ویژه و مختص به خود را که همانا زوجش است را در زندگی ندارد. و همواره باید بنا به قانون آن را با دیگران تقسیم کند.

سوره ی النساء، آیه ی سوم؛

و إن خفتم الا تقسطوا فی الیتامی فإنکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعولوا فواجدة او ما ملکت أیمانکم ذلک ادنی الا تعولوا.

و اگر مى‏ترسید كه «هنگام ازدواج با دختران یتیم» عدالت را رعایت نكنید، «از ازدواج با آنان، چشم‏پوشى كنید» و با زنان پاك «دیگر» ازدواج نمائید، دو یا سه یا چهار همسر و اگر مى‏ترسید عدالت را «درباره همسران متعدد» رعایت نكنید، تنها یك همسر بگیرید، و یا از زنانى كه مالك آنهائید «کنیز» استفاده كنید، این كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگیرى مى‏كند. «برگردان آیت اللّه مکارم شیرازی»

این بخش از سوره ی النساء در مقایسه با دیگر نادانسته های درباره ی اسلام، همواره بیشتر بروی زبانهاست. و همچنین تفسیر ها و برداشت های بسیار متفاوتی از سوی علمای اسلامی در این خصوص موجود میباشد که ما در این نوشتار با یکی دو مورد از آنها آشنا خواهیم شد.

برخی از این دسته همچون غزالی که یکی از معتبرترین مفسرین قرآن است، در شرح این آیه اینچنین میگوید؛

در بعضی از مردان تمایل جنسی چنان غالب «شدید» است که یک زن نمی تواند باعث ارضای آنها شود و او را از عمل زنا مصون بدارد. به این دلیل مردان اینچنینی بهتر است که با بیشتر از یک زن ازدواج کنند و میتواند تا چهار زن داشته باشند. «احیای علوم الدین، غزالی، دار الکتب علمیه، بیروت، پوشینه ی 2 کتاب ادب النکاح، برگ 34»

آنچه ما اکنون پس از خواندن این تفسیر درمیابیم باز هم بیان آن است که زن تنها به عنوان برآورنده و وسیله ای برای نیکی و بدی «خیر و شر» مرد از سوی الله آفریده شده است و قوانین رایج نیز دقیقا بر همین اساس پایه ریزی میشوند. همانگونه که غزالی میگوید، هیچ اشکالی وجود ندارد که اگر زن در این پیوند آسیبی میبیند، آنچه در نزد الله اهمیت دارد، آن است که شرایط مناسب را حتی با فروفتن زن، برای مردان آماده کند، که مبادا آنان دچار گناه «زنا» شوند و خاطرشان نزد آفریدگارشان کمرنگ شود.

دسته ای دگر نیز بر این باورند که تعداد زنانی را که یک مرد میتواند همزمان در اختیار داشته باشد 9 تا است، چنانچه جمع دو تا، سه تا و چهار تا میشود 9 تا. این نگرش بر این اساس استوار است که محمد خود نیز هنگامی که مرد 9 تا زن داشت، بدین سان مسلما پیروی از سنت و شیوه زندگی پیامبر راهی ستوده و نیک است. برخی دیگر هم بر این باورند که آیه ی بالایی گواهی است بر نا محدود و بدون مرز بودن تعداد همسران، زیرا که در این آیه تعداد همسران، دو یا سه و یا چهار بطور مشخص و قطعی اعلام نشده است، و این شمارش تنها و صرفا برای آوردن نمونه بوده است و الی آخر آن نامحدود میباشد. «رازی تفسیر کبیر ، سوره نساء، آیه ی 3». مفسران اسلامی بر سر آمده های در این آیه شدیدا با یکدیگراختلاف نگر دارند، و هر یک تفاسیر ویژه ای برای آن ارایه میدهند، که این نیز باز نشان از یاوه بودن تارینامه است که آنقدر باورمندانش را سردرگم میکند که باید چندین معنا از یک موضوع در بیاورند و آلترناتیوهای گوناگونی برای فهم کلام خدایشان معرفی کنند. اکنون سوا از این مسائل، من میخواهم به بررسی یک نگر دیگر آخوندی و فقهی که از سوی اسلامگرایان برای دفاع از چند همسری ارایه داده میشود، بپردازم. کسانی مانند علامه ی طباطبایی بر این باورند که خداوندشان چند همسری را در واقع برای آسایش و نیکی خود زن بنا کرده است و این چند همسری را تنها یک مزیت برای زنان میدانند.

یک نمونه از اعتراض هایی که در رد چند همسری در نزد علامه طباطبایی بیان شده است به شرح زیر است:

«حكم چند همسری، آثار سوئى در اجتماع به بار مى‏آورد زیرا باعث جریحه‏دار شدن عواطف زنان مى‏شود و آرزوهاى آنان را به باد داده، فوران عشق و علاقه به شوهر را خمود و خاموش مى‏كند و حس حب او را مبدل به حس انتقام مى‏گرداند. و در نتیجه، دیگر به كار خانه نمى‏پردازد و از تربیت فرزندان شانه خالى مى‏كند. و در مقابل خطائى كه شوهر به او كرده، در مقام تلافى بر مى‏آید و به مردان اجنبى زنا مى‏دهد و همین عمل باعث‏شیوع اعمال زشت و نیز گسترش خیانت در مال و عرض و…مى‏گردد و چیزى نمى‏گذرد كه جامعه به انحطاط كشیده مى‏شود.»

و اکنون پاسخگویی علامه به این انتقاد را مشاهده میکنیم:

اسلام زیربناى زندگى بشر و بنیان جامعه انسانى را بر زندگى عقلى و فكرى بنا نهاده است، نه زندگى احساسى و عاطفى، در نتیجه هدفى كه باید در اسلام دنبال شود رسیدن به صلاح عقلى در سنن اجتماعى است، نه به صلاح و شایستگى آنچه كه احساسات دوست مى‏دارد و مى‏خواهد. و عواطف به سویش كشیده مى‏شود. تربیت دینى در اسلام زن را بگونه‏اى بار مى‏آورد كه هرگز از اعمالى نظیر تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جریحه‏دار نمى‏شود، او همینكه مى‏بیند خداى عز و جل به شوهرش اجازه ی تعدد زوجات را داده تسلیم اراده پروردگارش مى‏شود، و وقتى مى‏شنود كه تحمل در برابر آتش غیرت، مقامات والائى را نزد خداى تعالى در پى دارد به اشتیاق رسیدن به آن درجات، تحمل آن برایش گوارا مى‏گردد. «ترجمه المیزان، پوشینه ی 4 برگ 290».

آنگونه که مشاهده میکنید، گفته ها و شکل بررسی یکی از بزرگترین فیلسوفان اسلامی، درباره ی یک چنین موضوع مهمی، از یک حالت توجیهی کودکانه چیزی بیش نیست. نخستین استدلالی که ایشان در دفاع از ماهیت اسلام میکنند، خردپسند بشمار آوردن احکام اسلامی و پرهیز آنها از پیروی از احساسات است. ایرادی بنیادین که در درجه ی نخست بچشم میخورد، آن است که ایشان با استناد به منطق اسلامی که از آن سخن گفته اند، بر کدام گزینه ی خردگرایی است که تکیه میکنند و این امر را به اشتباه با آن پیوند میدهند؟ آیا براستی اصول ارزشمند خردگرایی چنین فاجعه ای را که سبب شکست بسیاری مرزها و ناهنجاری ها هم در اجتماع بزرگ و هم در روان انسانی میشود را در خود میپذیرند؟ چگونه است که ایشان هیچ اثباتی برای درستی استدلال خود نکرده و چگونگی گنجایش این امر را در خرد آدمی توضیح نداده اند؟ بدیهی است که ایشان اگر هم میخواستند، که چنین کنند، قطعا توانا به انجام چنین کاری نبودند، چرا که هیچ منبع و دلیل روشنی برای پذیرش و اثبات استدلال ایشان موجود نیست.

اصول خردگرایی تنها درستی مسائلی را تایید میکنند که پیامدها و نتیجه های آن مسائل سودمند و نیکو بوده و موجب آسیب و اشکال در سرشت و رفتار آدمی و بدین سان در اجتماع نشوند و همواره به پیشروی و پیروزی جامعه بشری کمک کرده و از دید انسانگرایی به سود انسانها حرکت کنند.

سپس آنگونه که ایشان در گفته هایشان بدان اشاره کرده اند، عاطفه اساسا در اسلام معنایی ندارد. اما فراموش نکنیم که احساسات و عواطف و روان نازک انسان نیز یکی از موارد ارزشمندی است که در فلسفه و علم به آن پرداخته میشود و همواره گرامی بشمار میاید. افزون بر این خردگرایی هم گرامیداشت و توجه به این ویژگیهای انسانی را بر خلاف گفته ی ایشان به هیچ وجه نفی نکرده و بی ارزش نمیشمارد.

بخش دوم گفته های علامه طباطبایی:

«در صدر اسلام حكم تعدد زوجات جارى شد و هیچ مورخ و اهل خبره تاریخ نیست كه ادعا كند در آن روز زنان به كار كردن در خانه بى رغبت‏ شدند و كارها معطل ماند و یا زنا در جامعه شیوع پیدا كرد، بلكه تاریخ و مورخین خلاف این را اثبات مى‏كنند.» «همان منبع»

استدلالی که علامه در پاسخ به این ایراد میکنند سوای اینکه یک سفسطه ی رایج با نام سفسطه ی توسل به سنت است، بسیار مضحک نیز به نگر میاید. این استدلال ایشان بمانند آن است که من بگویم که: «لباس از پوست خرس در زمان یخی رایج بود. این باعث گرمایی انسانها میشد. پس اکنون نیز همه باید پوست خرس بپوشند.» حقیقت اینست که از نگر دانش منطق، در هنگام ادعای هر چیزی باید مدعی به ماهیت گزاره بپردازد و درستی گزاره را با توجه به ذات آن اثبات کند. اگر یک مسئله ای در زمانی دورتر در میان مردم، حال به هر دلیلی رایج بوده باشد و درست پنداشته میشده است، این ابدا دلیلی برای اثبات درست بودن آن مسئله نیست. جدا از این علامه طباطبایی در همین استدلال خود دچار یک سفسطه ی رایج دیگر نیز میشود و آن سفسطه ی توسل به نتایج یک باور است. ایشان در پاسخ به ایراد از یک باور به تاریخ استناد کرده و مدعی آن شده است که چند همسری بنا بر آمار تاریخی نتایج بدی بار نیاورده است و اینگونه تلاش در رد انتقاد طرف مقابل کرده است. مسئله اینجاست که اگر ما X را یک باور فرض کرده و S را یک نتیجه ی خوب نام بنهیم، باید از نگر منطقی بر این آگاه باشیم که اگر باور X در هر شرایطی نتیجه ی S را به بار بیاورد، این اصلا درستی باور X را اثبات نمیکند، و باور X کماکان غلط است. شوربختانه سطح سواد منطقی این فیلسوف مسلمان در اندازه ای است که آشکارا مرتکب سفسطه ی گوناگون شده و سپس فرض های خود را نیز دقیقا درست میپندارد.

علامه طباطبایی:

«اگر مى‏بینیم كه این زنان به چنین ازدواجى تمایل پیدا مى‏كنند به خاطر عللى است كه در اجتماع حكم فرما است و همین دلیل روشن است‏ بر اینكه طبیعت جنس زن امتناعى از تعدد زوجات ندارد و قلبشان از این عمل آزرده نمى‏شود. بلكه اگر آزردگى‏اى هست از لوازم و عوارضى است كه همسر اول پیش مى‏آورد، زیرا همسر اول وقتى تنها همسر شوهرش باشد، دوست نمى‏دارد كه غیر او زنى دیگر به خانه‏اش وارد شود، زیرا كه مى‏ترسد قلب شوهرش متمایل به او شود و یا او بر وى تفوق و ریاست پیدا كند و یا فرزندى كه از او پدید مى‏آید با فرزندان وى ناسازگارى كند و امثال اینگونه ترس‏ها است كه موجب عدم رضایت و تالم روحى زن اول مى‏شود نه یك غریزه طبیعى.» «همان منبع»

در اینجا ایشان تاثیر پذیری انسانها از پیرامونشان را در ارتباطی روشن با غریزه ی انسانی، ساختار سرشتی و چگونگی کارکرد سیستم احساسی او میدانند. منتها علامه باز در اینجا دچار یک اشتباه بزرگ فلسفی شده اند. اشتباه ایشان در اینجاست که دچار استفاده از گزاره های برعکس شده اند. موضوع اصلی در استدلال، که باید توسط علامه اثبات شود این مسئله ی مشخص است که غریزه و ذات زن در تناقض با چند همسری نیست. ولی ایشان بطور عکس عمل کرده و به جای آن استدلال را اینگونه بیان کرده اند که چون دلیل انجام عمل اعتراض رویداد Y است، بنابراین چند همسری ذاتی میباشد. این بمانند این است که اگر گزاره ی A گزاره ی «دیوار خراب شده است» باشد، من در شرح آن بگویم که، امروز زمین لرزه آمده است؛ در صورتی که رویداد خراب شدن دیوار میتواند، چندین دلیل دیگر به جز زمین لرزه داشته باشد. یعنی در حقیقت برای شرح کردن گزاره ی A و تاثیر آن از زمین لرزه، من باید ابتدا بتوانم خود رویداد «زمین لرزه» را قطعا اثبات کنم و سپس آن را به دیوار نیست بدهم. به همین ترتیب مسئله ی روشن این است علامه بدون تردید، در رد ادعای منتقد باید بتوانند نخست خود مسئله ی امکان غریزی بودن چند همسری را اثبات کرده و سپس به پیامدها و جوانب آن بپردازند.

بخش بعدی گفتار اختصاص میابد به واژه ی «کنیز» یا به گفته ی آیت الله مکارم «زنانی که مردان مالک آنان هستند» و پیرامون چگونگی این مسئله در قرآن که اهمیتی بسزا دارد. آنگونه که پیشتر نیز بطور کوتاه بدان پرداختیم، ارتباط جنسی با کنیز بدون هیچگونه قید و شرطی برای مردان مسلمان آزاد است.

در تفسیر این بخش از آیه غزالی چنین میگوید؛

از آنجائی که شهوت یک جنبه غالبی از طبیعت اعراب است، نیاز مردان متقی به مقاربت جنسی خیلی شدید ارزیابی شده است. و بمنظور فراغ قلبهای شان جهت عبادت پروردگار، آنها اجازه یافته اند که با کنیزان خویش مقاربت جنسی نمایند و در عین حال بایست بترسند که این غریزه شهوانی شاید آنها را به ارتکاب زنا سوق دهد. بهر حال این مسلم است که همچون عملی «مقاربت با کنیز» منجر به زاده شدن کودکی که برده خواهد بود، میشود. چیزی که خود شکلی از تباهی است. ولی برده ساختن یک کودک گناه سبکتری نسبت به خرابی ایمان است. زیرا برده ساختن نوزاد چیزی موقت است، اما ارتکاب زنا گمراهی ابدی است. «احیای علوم الدین، غزالی، دار الکتب علمیه، بیروت، پوشینه ی 2 کتاب ادب النکاح، برگ 33»

در اینجا نیز باز مهر و عنایت الله را که معلوم نیست از چه اندیشه ای برخوردار بوده و یا اینکه آیا گمان میکرده است که همه ی انسانهای درون هستی همچون محمد دچار انحرافات جنسی و بیماری روانی هستند، را نسبت به مردان «تنها انسانهای حقوقی از دیدگاه او» مشاهده میکنیم. اساسا آنچه نزد الله کوته فکر مسلمانان دارای اهمیت بوده است، تنها تحقق بخشیدن به خواستهای مردان مسلمان حال با هر پیامدی که باشد، فرق نمیکند، بوده است. و این براستی نشان از درایت و عدالت نزد او را دارد که مسلمانان معمولا آن را به رخ ما بیخدایان میکشند. نکته ای دیگر که در گفته های غزالی موجود است و توجه هر خواننده ای را بخود جلب میکند، بهره وری او بویژه از واژه ی «اعراب» در شرح آیه است. خدای اسلام عرب زبان است، پیامبر منتخب او از اعراب است، او کتاب آسمانیش «تازینامه» را به عربی منتشر میکند و همچنین قواعدی که برای بنده هایش در نظر میگیرد بنا بر ساختار فیزیکی اعراب «برای نمونه بلوغ کودکان و مسئله ی عایشه که پیشتر بدان پرداختیم» و همچنین ساختار روانی و میزان تمایلات اعراب « میل به ارتباط جنسی، به گفته ی غزالی» بوده است. و اما همین الله از سویی دیگر مدعی آن است که آئین اسلام را برای همه مردمان دنیا بر روی زمین فرستاده است و خود آنگونه که در قرآن بدان اشاره شده است، بر روی عرش «تخت» ی که در هفت آسمان و کهکشان دارد، زمین را دید می افکند و نظاره گر اجرای قوانین اسلامی توسط همه ی مردمان مسلمان دنیا که بر پایه ی ویژه گیهای تنها اعراب بنا شده است میباشد! این گفته ی غزالی و مثال عایشه در حقیقت تبدیل به یک نقطه ی نقض برای ادعای همه گیر بودن اسلام میشود. و اما نکته ای دیگر که در ذهن یک خردگرا پرسش به پیش میاورد، غیر قابل اثبات بودن ادعای غزالی است. گذشته از اینکه خود غزالی هیچ تلاشی برای ارایه ی یک مدرک و منبع معتبری در دفاع از استدلال خود مبنی بر تمایل بالای اعراب به برقراری ارتباط جنسی نکرده است، قطعا به یک مسئله ی کاملا اشتباه از دید دانشیک اشاره کرده است. میزان تمایلات جنسی افراد یک مسئله ی فیزولوژیکی در فرد است که بر اساس ساختار هورمون های افراد و حالت های روانی آنها در ارتباط با روابط جنسی تعیین میشود و نه یک مسئله ی بیولوژیکی که ژنتیک ارثی در آن دخالت داشته باشد. یعنی اینکه اعراب بعنوان یک تبار و یا یک نژاد تمایل بیشتر به سکس دارند، باید از نگر دانش تکامل در بیولوژیک و ژنتیک اثبات شود. نیاز به اثبات این مسئله از آنجایی است که برای اینکه یک ویژگی در میان مردمان بسیاری رایج باشد، باید آن ویژگی بتواند ژنتیک باشد، یعنی از راه ارثی به انسان ها برسد، که این امر در مورد تمایلات جنسی صدق نمیکند. ما هیچگاه نمیتوانیم بگوییم که پدر تمایلش به سکس شدید بود و پسر هم از ژن های پدر گرفته و اینگونه خواهد شد. در عوض این را میدانیم که حالت های روانی ارثی نیستند. حال برای اینکه بتوانیم بگوییم که یک نژاد، یک مردم یا یک قوم بطور کل دارای ویژگی X هستند، باید ژنتیک را با بیولوژی نیز پیوند داد و باز اثبات کرد که شیوه ی تکامل طبیعی این افراد در تحت تاثیر شرایط، سبب شده است که آن مردم دارای ویژگی X شوند؛ که این حالت نیز غیرممکن است. بنابراین غزالی یا احتمالا سفسطه ی نمودار سوء کرده است و اینچنین بودن افرادی عرب را به همه ی اعراب نسبت داده است و یا اینکه یاوه های من درآوردی گفته است.

روایتی دیگر درباره ی محمد پیامبر اسلام در «صحیح بخاری» موجود است، که اگر آن را بخوانیم، بهتر متوجه میشویم که چرا در آئین محمد آنگونه با ژرفی و ریزبینی به مسائل پیرامون روابط جنسی «البته مردانه» پرداخته شده است.

او «صحیح بخاری» اینچنین مینویسد؛

رسول خدا با همه ی زنانش در یک شب مقاربت جنسی میکرد، و در این زمان او 9 زن داشت.

«صحیح بخاری ، برگردان انگلیسی، بخش 7، حدیث 142، و بخش 1 حدیث 268»

یکی دیگر از نکته های شایان توجه در ارتباط با چند همسری مردان باز برمیگردد به عدالت پروردگارشان و همچنین ارزش زن در نزد او که از جهتی اشاره به آن ستوده است. آنچه که این مسئله ما را آگاهی میدهد، این است که بویژه در خصوص مسئله ی ازدواج بر خلاف قوانین دیگری همچون شهادت و ارث که سهم زن در آن دقیقا نیم سهم مرد است، ارزش زن اگر فرض بر آن داشته باشیم که قرآن گرفتن تنها چهار زن را بر مرد روا دانسته است، و نه بیشتر، از نیم به یک چهارم ارزش یک مرد میرسد. زیرا اگر یک مرد حق داشتن چهار زن را داشته باشد، این بدان معناست که چهار برابر یک زن ارزشمند است و موجودی تنها خود او برابری میکند با چهار زن دیگر. اینگونه است که بنا بر روایتی هرچه ژرفانه تر و عمیق تر به بررسی ماهیت اسلام بپردازیم، نقاط ضعف و شرم آور بیشتری نیز در آن یافت میکنیم.

موارد مشابه بسیاری را نیز میتوان در کتابهای شیعی پیدا کرد، برای نمونه

سنن النبی نوشته آیت الله علامه طباطباعی، شماره 158، الکافی 320/5، الفقیه 382/3، و تهذیب الاحکام 403/7، و تحف العقول.

حضرت رضا فرمود: سه چیز از سنت پیامبران است: عطر زدن، زدودن موهای زاید بدن و آمیزش زیاد با همسران.

سنن النبی نوشته آیت الله علامه طباطباعی، شماره 160، الکافی 320/5، و تهذیب الاحکام 403/7 و مکارم الاخلاق 197.

امام صادق فرمود: از اخلاق پیامبران دوست داشتن زنان است.

سنن النبی نوشته آیت الله علامه طباطباعی، شماره 160، الکافی 321/5، الکافی 321/5.

رسول خدا فرمود: روشنی چشم من در نماز، و لذتم در زنان قرار داده شده است.

سنن النبی نوشته آیت الله علامه طباطباعی، شماره 161، الفقیه 463/3، و المستدرک 451/14 و بحار الانوار 305/103.

بکربن محمد میگوید: از امام صادق درباره ازدواج موقت پرسیدم، فرمود: من دوست ندارم که مسلمانی بمیرد در حالی که سنتی از رسول خدا مانده باشد و او بدان عمل نکرده باشد.

سنن النبی نوشته آیت الله علامه طباطباعی، شماره 184، المقنع 100 و الفقیه 388/3، و تهذیب الاحکام 402/7، و المستدرک 180/14.

از رسول خدا روایت است که چون میخواست با بانویی ازدواج کند زنی را نزد او میفرستاد و به او میفرمود: صفحه گردن او را بو کن، زیرا اگر بوی گردنش خوب بود بوی بدنش نیز خوب خواهد بود.

حدیثی دیگر وجود دارد که بسیار مشهور است ولی منبعی برای آن در بسیاری از کتابها ذکر نمیکنند،

ما اکرم من دنیاکم الا النساء و الطیب. از دنیای شما چیزی را جز زن و بوی خوش دوست ندارم.

اکنون اما با نگاهی از دیدگاه اجتماعی میدانیم که مسئله ی چند همسری که امروزه تنها و تنها در قوانین حکومتهای اسلامی، با تکیه به اسلام برسمیت شناخته میشود، افزون بر پایمال کردن حقوق انسانی زن و شکستن روان او، سبب کاستی ها و اشکالات بنیادی در اجتماع بزرگ و همچنین تاثیرات منفی فروانی در شکل گیری تربیت کودکان جامعه نیز میشود. از آنجا که پذیرش چنین قانونی از سوی انسانها ارتباط مستقیم با هنجارهای اخلاقی و نشان از کمبود و ضعف در درک و اجرای دستورهای استانداردی که اخلاق انسانی بما می شناساند، دارد، بدیهی است که چنین جامعه ای بیمار خواهد بود و با گسترده تر شدن این موضوع نسل های بعدی «کودکان» نیز که نمودارهای اندیشیدن را از پیشینگانشان و اجتماع زنده میگیرند، همواره اخلاقمدار نخواهند بود و این نابرابری میان زن و مرد برای آنها به صورت قانونی پذیرفتنی در خواهد آمد. بنا به پیشروی و تاثیر کلان همین چرخه است که سودجویان اسلامگرا تا باکنون پس از هزار و چهارصد سال توانسته اند که با تبلیغ و توجیه احکام غیر انسانی اسلامی همانند این نابرابری، اهداف پلیدشان را همواره جامه ی عمل بپوشانند.

نتیجه گیری

آنچه که با تکیه به منابع، مدارک و اسناد بسیار معتبر تاریخی در رابطه با اسلام در این نوشتار بررسی کردیم، در درجه ی نخست ازدواج زن مسلمان، حقوق، جایگاه انسانی زن در اسلام و مسائل پیرامون آن بود، که این نتیجه را دربر داشت که زن در آئین اسلام اساسا از جایگاه شایسته ای برخوردار نیست و او صرفا برای خدمتگزاری به مرد و همچنین انجام وظایفی از پیش تعیین شده توسط الله آفریده شده است و پس از ازدواج نیز از کوچکترین حقوقی که یک انسان عادی غیر مسلمان دارد، بهره ور نیست.

نوشته شده بدست دزیره بیخدا

علم، توهّم و گرایش به شگفتی

شما می توانید درسی به ارسطو بدهید. درسی که همه ی وجودش را به رعشه بیاندازد. ارسطو یک علامه ی دهر بود، عقل کلّی بود برای تمام اعصار. اما شما نه تنها می توانید بیش از او در مورد جهان بدانید، بلکه می توانید فهم عمیق تری از کارکرد همه  چیز داشته باشید. این مزیتی است که زندگی پس از نیوتون، داروین، انشتین، پلانک، واتسون، کریک و دیگر دانشمندان پدید آورده است.

من نمی گویم که شما باهوش تر، یا خردمندتر از ارسطو هستید. به نظر من ارسطو باهوش ترین فردی بوده که جهان تاکنون به خود دیده است. نکته فقط در اینجاست که علم انباشتی است. و ما پس از ارسطو زندگی می کنیم.

ارسطو بسیاری  چیزها درباره ی اخترشناسی، زیست شناسی و فیزیک بسیار چیزها برای گفتن داشت. اما امروزه دیدگاه هایش بسیار خام  و ساده لوحانه به نظر می رسند. اما  پیش از اینکه از جایگاه علم خارج شویم، چنین نمی شود. ارسطو  امروزه هم  می تواند یک راست به یک سمینار مدرن  اخلاق، الاهیات، یا فلسفه ی سیاسی  برود و به خوبی در آن مشارکت کند. اما تصور کنید که  اگر به یک کلاس علم جدید برود چه بلایی برسرش می آید. نه فقط به خاطر اصطلاحات جدید علمی، بلکه به خاطر اینکه علم پیشرفت می کند، و انباشته می شود.

این هم بعضی چیزهای ساده ای و مختصری  که می توانید به ارسطو، یا هر فیلسوف یونانی دیگر، بیاموزید. و آنها را  نه فقط با گفتن حقایق جدید ، بلکه با نشان دادن اینکه چگونه این حقایق جدید با هم جفت و جور هستند،  شگفت زده و مجذوب کنید.

زمین مرکز کائنات نیست. زمین دور خورشید می گردد – که آن هم فقط یک ستاره ی معمولی است. هیچ موسیقی افلاکی وجود ندارد، اما عناصر شیمیایی وجود دارند، که همه ی مواد از آنها ساخته شده اند. عناصر ترتیبی تناوبی دارند. ترتیبی  که تقریباً شبیه اکتاوهای موسیقی است. عناصر چهارتا نیستند، بلکه حدود 100 تا هستند. خاک، هوا، آتش و آب از جمله ی عناصر نیستند.

گونه های زنده، انواع مجزایی نیستند که هرکدام ذات بی تغییری داشته باشند. بلکه در طی زمانی بسیار طولانی، زمانی که تصور درازی آن هم برای انسان ممکن نیست، از گونه های قبلی مشتق و جدا شده اند و گونه های جدید جانداران را ایجاد داده اند، و در آینده هم این جدا شدن ها و پیدایش  گونه ها ادامه خواهد یافت. نیاکان ما درطی  نیمه ی اول زمان زمین شناختی، باکتری ها بوده اند. هنوز هم اکثریت موجودات زنده باکتری هستند. و هر یک از تریلیون ها سلول سازنده ی بدن ما یک مستعمره ی باکتری نشین است. ارسطو پسرعموی دور هشت پا، عموزاده ی نزدیک تر میمون، و پسرخاله ی بازهم نزدیک تر میمون های بی دُم (به بیان دقیق، ارسطو خود یک میمون بی دم، از نوع آفریقایی است. خویشاوندی ارسطو با شامپانزه نزدیک تر از خویشاوندی شامپانزه با اورانگ اوتان است).

کار مغز خنک کردن خون نیست. مغز همان چیزی است که منطق و متافیزیک شما از آن تراوش می کند. یک هزارتوی سه بعدی است که از میلیون ها میلیون سلول عصبی ساخته شده است. سلول هایی که هر یک مانند یک سیم برای نقل و انتقال پیام ها به کار می روند. اگر همه ی سلول های مغزتان را تنگ هم بچینید، 25 پنج بار زمین را دور می زنند. مغز یک فنچ فسقلی 4 میلیون میلیون اتصال عصبی دارد. تعداد اتصالات عصبی  مغزی ما به نسبت بیشتر است.

حال، اگر شما هم مثل من باشید، در واکنش به این مطالب، احساسات متناقضی می یابید. از یک طرف، افتخار می کنید که گونه ی ارسطو چقدر چیزها می داند که پیش تر نمی دانسته است. از طرف دیگر احساس ناراحت کننده ای پیدا می کنید که: «آیا ما کمی از خود راضی نیستیم؟ در مورد نسل های آینده، و آنچه که آنها می توانند به ما بیاموزند چه می توان گفت؟»

مسلماً شما فکر نمی کنید که فرآیند انباشت علم در زمانه ی ما متوقف شود. هنگامی که 2000 سال از زمانه ی ما هم بگذرد، هرکسی که چند کتاب خوانده باشد می تواند درس هایی به ارسطوهای امروزی، مثل فرانسیس کریک یا استیون هاوکینگ، بیاموزد . پس آیا باید نتیجه بگیریم که دیدگاه های ما در مورد جهان نیز روزی غلط از آب درخواهد آمد؟

بگذارید جزئی به  این  مسئله نگاه کنیم!  بله، هنوز بسیاری چیزها هست که نمی دانیم. اما مطمئناً باورمان به اینکه زمین گرد است و صاف نیست، و اینکه به دور خورشید می گردد، هرگز رد نخواهد شد. همین برای ردّ  کسانی کافیست  که، با اتکا به اندک آموخته ی فلسفی شان، امکان کسب حقیقت عینی را منکر می شوند: کسانی که اصطلاحاً نسبی انگار خوانده می شوند و دلیلی برای ترجیح جهان بینی علمی بر اسطوره های قبیله ای  نمی یابند.

باور ما به اینکه ما با شامپازه ها  نیای مشترکی داریم، و با دیگر میمون ها نیای مشترک دورتری داریم، هرگز با گذر زمان خدشه دار نخواهد شد، هرچند که ممکن است جزئیاتی که در مورد تعیین تاریخ  این اشتراکات داریم  تغییر کنند. از سوی دیگر،  بسیاری از عقاید ما هنوز در حد نظریه یا مدل هایی برای پیش گویی هستند، که تا بدین جا از آزمون ها سربلند بیرون آمده اند. فیزیکدان ها بر سر پاسخ این پرسش اتفاق نظر ندارند که آیا برای همیشه محکوم هستند که در پی اسرار عمیق تر بدوند یا اینکه سرانجام روزی به «نظریه ی همه چیز» دست می یابند، که نیروانای دانش است. در این حین، هنوز بسیاری چیزها هست که هنوز نمی دانیم. اما در همان حال که توجه خود را بر مطالبی که باید پژوهش کنیم معطوف می کنیم، باید با صدای بلند چیزهایی را که می دانیم بیان کنیم.

از اعتماد به نفس بی جا که بگذریم، بسیاری از دانشمندان معتقدند که علم تنها با باطل کردن نظریه های خود پیشرفت می کند. کونراد لورنتز می گفت که  امیدوار است بتواند هر روز پیش از صبحانه دست کم یکی از نظریه های خودش را ابطال کند. این مهمل است، به ویژه اگر یک  جانورشناس جاافتاده  آن را بگوید. اما درست است که دانشمندان، بیش از دیگران، همکاران شان را با پذیرش اشتباه های خود تحت تأثیر قرار می دهند.

یکی از صحنه هایی که در دوران لیسانسم بر من تأثیر ماندگاری نهاد، رفتاری  بود که از یکی از استادان صاحب نام و مسن دانشکده ی جانورشناسی آکسفورد دیدم. هنگامی که در یک جلسه ی عمومی، یک استاد میهمان آمریکایی نظریه ی محبوب استاد ما را رد کرد، پیرمرد شتابان به سوی او رفت و در صحن سالن همایش ، به گرمی دست او را فشرد و با صدای زنگ دار و پر احساسی گفت: » همکار عزیزم، بسیار از شما سپاسگزارم، من همه ی این پانزده سال در اشتباه بوده ام.»  و ما هم آنقدر کف زدیم که دست هایمان سرخ شد. آیا می توانید تصور کنید که یک وزیر دولت هم وقتی در مجلس  به اشتباهش اعتراف می کند، همین قدر مورد استقبال قرار گیرد؟ واکنش محمتل تر «استعفا، استعفا» است!

اما هنوز هم با علم دشمنی می ورزند. و این دشمنی فقط از جانب متعصبان خشک مغز نیست، بلکه نویسندگان صاحب تألیفات و نویسندگان جراید را هم دربر می گیرد. ستون های روزنامه ها بدجوری بی دوام هستند، اما تکرار ذره ذره، هفته به هفته ، یا روز به روزشان آنها را مؤثر و قدرتمند می سازد، تأثیری که باید بدان توجه کنیم. یک ویژگی غریب مطبوعات بریتانیا این است که برخی از برجسته ترین روزنامه نگارانش به طور منظم و پیوسته به علم حمله می کنند – حمله ای که البته همیشه از منظر عالمانه انجام نمی گیرد. چند هفته پیش اظهار فضل  برنارد لوین در تایمز با عنوان «خدا، من و دکتر داوکینز» چاپ شد که عنوان فرعی آن این بود: » دانشمندان نمی دانند، من هم همینطور – اما من دست کم می دانم که نمی دانم»

تعیین ژرفای آنچه که آقای برنارد لوین نمی داند کار آسانی نیست، اما  نوشته ی او  تصوری از آن ذوقی  به دست می دهد که او به داشتن اش افتخار می کند.

«به رغم همه ی بودجه های تحقیقاتی کلانی که دانشمندان صرف می کنند، امروزه هنوز معلوم نیست که کوارک به یک سبد سبزی بیارزد! کوارک ها می آیند، کوارک ها می آیند و زندگی تان را زیرورو می کنند…! بله، می دانم که نباید علم را به سخره بگیرم. هرچه باشد به لطف علم است که به ما تلفن های موبایل، چترهای یک بارمصرف و خمیردندان های چندلایه را داریم، اما همچنان علم باید از خود بپرسد که … حالا باید جدی باشم. آیا کوارک خوردنی است؟ آیا می توانید وقتی هوا سرد می شود، رختخواب تان را با کوارک فرش کنید؟»

این نوشته ارزش پاسخ دهی ندارد، اما دانشمند برجسته ی کمبریج، سِر آلن کوترل نامه ی مختصری به ویراستار تایمز نوشته : «آقای عزیز، آقای برنارد لوین می پرسند که «آیا کوارک خوردنی است؟» به تخمین من ایشان هر روز 500,000,000,000,000,000,000 کوارک میل می کنند.»

این هم کلیشه ای شده که هیچ کس لاف ناآشنایی با ادبیات را نمی زند، اما لاف جهل نسبت به علم زدن و بی کفایتی در ریاضیات، در اجتماع پذیرفته شده است. در بریتانیا که چنین است. فکر کنم در بین رقبای اقتصادی موفق تر ما، مانند آلمان، ایالات متحده، و ژاپن چنین نباشد.

البته مردم علم را به خاطر ایجاد تسلیحات هسته ای و خطرات مشابه آن سرزنش می کنند. پیش تر گفتیم، اما باز هم به گفتن می ارزد که: اگر بخواهید  تبهکاری کنید، علم قوی ترین تسلیحات را در اختیارتان می گذارد؛ اما همینطور اگر هم بخواهید نیکوکاری کنید، علم قوی ترین ابزار ها را به دست تان می دهد. مسئله اینجاست که بخواهید نیکی کنید. آنگاه علم مؤثرترین شیوه های رسیدن به آن نیکی ها را تقدیم تان می کند.

یک اتهام رایج دیگر بر علم این است که علم پایش را از گلیمش درازتر می کند. علم را متهم می کنند که خیال دست اندازی به قلمروهایی را دارد که  به دیگر نظام ها، مانند الاهیات تعلق دارند. مثلاً  افاضات  فِی وِلدون داستان نویس را، که سرود نفرت از «دانشمندان» می خواند، در روزنامه ی دیلی تلگراف را ببینید:

«انتظار نداشته باشید دوست تان داشته باشیم. شما وعده های زیادی به ما دادید که به آنها عمل نکرده اید. شما حتی سعی نکرده اید به پرسش هایی پاسخ دهید که همگی ما در شش سالگی می پرسیم. وقتی عمه ماد  مُرد، کجا رفت؟  قبل از اینکه به دنیا بیاید کجا بود؟ … و برای کی مهم است که نیم ثانیه بعد از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاد؛ و در ثانیه ی دوم چه شد؟ و خوشه های کهکشانی چگونه اند؟ »

من با کمال میل، و بیش از برخی همکاران ام، حاضرم به هر دو پرسش ایشان در مورد عمه ماد پاسخ دهم. البته مطمئن ام که متکبر و از خودراضی خوانده می شوم، کسی که  پا  ورای مرزهای علم می گذارد.

و اما بعد، این دیدگاه هم هست که علم سخت وطاقت فرساست، و جان آدم را به لب می رساند. این هم یک مقاله ی روزنامه ی دیگر، که امسال ای.ای گیل در مورد علم در روزنامه ی ساندی تایمز نوشته است:

«علم مقید به نتایج آزمایش ها و طریقت ملالت بار و طاقت فرسای تجربه گرایی است… آنچه که از علم در تلویزیون می بینیم بسیار هیجان انگیز تر از آن چیزی است که پشت صحنه رخ می دهد… آن همه هنر، سرزندگی، تئاتر، جادو، شعبده، تخیل، نورها و موسیقی، تشویق ها. ستاره ها هستند و ستاره ها. عزیز دلم همه کشک است. بعضی از این نتایج علمی احمقانه اند،  بعضی هایشان تکرار مکرارات هستند، و برخی شگفت انگیز، هوشمندانه، و تفکر برانگیز، و بسیار مشهور هستند…»

این «تکرار مکررات» ی که ذکر شده راجع به کشف پولسارها در سال 1967 است که توسط ژاکلین بِل و آنتونی هِویش انجام گرفت. ژاکلین بل آن لحظه ی نفس گیری را که، به عنوان زن جوانی  در آغاز راه پژوهشی خود، برای نخستین بار وجود چیزی را دریافت که می دانست پیش از او هرگز در جهان سخنی از آن نبوده است، در تلویزیون توصیف کرده بود. آن چیز یک حقیقت پیش پا افتاده نبود، بلکه یک قسم جدید از خورشید بود، که چنان سریع به دور خود می چرخد، که یک دور آن، به جای 24 ساعت دوران زمین، تنها یک ربع ثانیه طول می کشد. عجب ملالت بار است عزیز دلم، چقدر دیوانه وار تجربی است!

آیا علم می تواند برای برخی چنان دشوار باشد که تهدید آمیز به نظر برسد؟ کاملاً  عجیب است که من جسارت چنین اظهار نظری  را ندارم، اما با کمال مسرت از استاد ادبیات انگلیسی آکسفورد، جان کَری نقل قول می کنم:

» خیل انبوه مشتاقان ثبت نام در رشته های هنری دانشگاهی بریتانیا، در برابر متقاضیان اندک برای تحصیل علوم، شاهدی است بر مدعا که جوانان علم را رها کرده اند. اگر چه بسیاری از استادان از گفتن این نکته واهمه دارند، اما در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که رشته های هنری به این خاطر این قدر محبوب اند که ساده تر هستند، و اغلب دانشجویان هنر آنقدر هوشمند نیستند که بتوانند از پس دوره های علمی برآیند.»

به نظر من، آموختن علم می تواند همانقدر دشوار باشد که معارف کلاسیک، تاریخ یا فلسفه. از سوی دیگر هیچ کس در فهم مطالبی مانند گردش خون و نقش قلب در تلمبه کردن خود در بدن دچار اشکال نمی شود. کَری نقل می کند که در امتحان نهایی کتبی 30 دانشجوی دوره ی لیسانس ادبیات انگلیسی آکسفورد وقتی از آنها پرسیده که:

«آیا می دانید که چگونه خون، هنگام سیلان از قلب، از یک دهلیز به دیگر دهلیز گذر می کند؟»

کَری از این دانشجویان  پرسیده که آیا می دانید واقعاً خون چگونه جریان می یابد. هیچ یک از سی دانشجو نتوانسته درست جواب بدهد، و یکی شان حدس زده که شاید  این جابجایی خون میان دهلیزها « توسط یک غشای اُسموزی» صورت می گیرد. این حقیقت – که خون برای گذر از یک دهلیز به دیگری دست کم 82 کیلومتر را از میان مجاری ظریف رگ های درون بدن طی می کند –  باید برای هر استاد واقعی ادبیات جالب باشد.  و فهم این مطلب، برخلاف مثلاً نظریه ی کوانتوم یا نسبیت، دشوار نیست. پس من می خواهم نسبت به پروفسور کَری دیدگاه مهرورزانه تری پیش بگیرم. شاید که برخی از این جوانان به سمت علم جلب شوند.

ماه پیش نامه ای از یک بیننده ی تلویزیون دریافت کردم که  چنین بلیغانه شروع شده بود: «من معلم کلارینت هستم و تنها خاطره ام از علم، آزمایش های طولانی مدت با چراغ الکلی است.» اکنون، شما می توانید از کنسرت های موتزارت لذت ببرید بدون اینکه بتوانید کلارینت بنوازید. می توانید یک منتقد فهمیده ی کنسرت باشید بدون اینکه بتوانید یک نُت هم بنوازید. البته اگر هیچ کس آموختن سازها را یاد نگیرد موسیق دچار وضع وخیمی می شود. اما تصور کنید که اگر هرکسی که مدرسه را تمام کرده  فکر کند که باید قبلاً نواختن سازی را می آموخت تا اکنون  بتواند موسیقی را بفهمد،  چقدر از مردم از لذت موسیقی بی نصیب  می ماندند.

آیا نمی توانیم  همین شیوه را در مورد علم هم پیش بگیریم؟ بله، ما باید برای کسانی که قرار است در پژوهش های علمی پیش بروند چراغ های الکلی  و لوله های آزمایش فراهم کنیم. اما شاید بقیه که قرار نیست کار علمی کنند، یک طبقه ی جداگانه را تشکیل دهند. طبقه ی ای که علم، تفکر علمی، و تاریخ علم را می ستایند اما به تجارب آزمایشگاهی نمی پردازند.

در این جاست که من به دنبال ایجاد روابط حسنه با  یکی از دشمنان ظاهری علم، سیمون جنکینز هستم. او ویراستار سابق تایمز است. مجله ای که عداوت هایش با علم بسی بیشتر از دیگر نشریاتی بوده که از آنها نقل قول کرده ام، چون او قدری معلومات از آن چه درباره اش حرف می زند دارد. او از تعلیم اجباری علم متنفر است. دیدگاه غریب او این است که چنین آموزشی بیفایده است. اما او کاملا با افزایش کیفیت و ارتقای علوم موافق است. او در یک گفتگوی ضبط شده اش با من، گفت:

«تا آنجا که به خاطر می آورم تنها اندکی از کتاب های علمی که خوانده ام برایم مفید بوده اند. آن کتاب ها شگفتی زا بوده اند و نه مفید.  مرا واداشته اند که احساس کنم جهان اطرافم بسیار سرشار تر… بسیار غریب تر از آن چیزی است که پیش تر فکر می کردم… فکر می کنم علم داستان های شگفت انگیزی برای گفتن دارد. اما این داستان ها مفید نیستند. خواندن علوم، مانند یک گذراندن دوره ی بازرگانی یا حقوق، یا حتی سیاست و اقتصاد مفید نیست.»

نگرانی من این نیست که علم مفید است یا نه. من نگران آنم  که مفید بودن علم چنان زیاد باشد که ارزش فرهنگی و شهودی آن را تحت الشعاع  قرار دهد. معمولاً سرسخت ترین منتقدان علم هم مفید بودن آن را می پذیرند، درحالی که شگفتی زایی آن را کاملاً فراموش می کنند. اغلب می گویند علم انسانیت ما را زایل می کند، یا رمز و رازی را که گویا دستمایه ی شاعری است تباه می کند.  کیتزِ شاعر،  نیوتون را به خاطر نابود کردن ارزش شاعرانه ی رنگین کمان چنین نکوهش میکند :

«فلسفه بال های فرشته را خواهد چید، همه ی رازها را با خط کش و شاقول فتح می کند، هوا را از اثیر، و پریان را از من دریغ می دارد، رنگین کمان را می شکافد… »

البته، کیتز هم مرد بسیار جوانی بود.

بِلِیک هم چنین ماتم می گیرد:

«خردورزی بیکِن یا نیوتون، در غلاف فولادی سرد، به مانند تازیانه ی آهن آجین بر آلبیون، چونان ماری مهیب بر پاهایم می پیچد…»

ای کاش می توانستم کیتز یا بِلیک را ملاقات کنم تا آنها را متقاعد کنم که  کشف رازها، شاعرانگی پدیده ها را زایل نمی کند. درست برعکس، اغلب راه حل ها زیباتر از معماها از آب درمی آیند. و در هرحال، راه حل ها رازهای ژرف تری را برملا می کنند. تجزیه ی رنگین کمان به نورهایی با طول موج های مختلف به معادلات ماکسول، و سرانجام به نسبیت خاص منجر شد.

عامل انگیزه ی خود انشتین هم آشکارا تأمل زیبایی شناسانه ی علمی بود. او می گفت: «زیباترین چیزی که می توان تجربه کرد، راز و رمز جهان است. این راز منبع همه ی هنرها و علوم حقیقی است.» دشوار بتوان یک فیزیک دان ذرات بنیادی را یافت که دارای قسمی انگیزه ی زیبایی شناسانه نباشد. نمونه ی بارز این فیزیک دان ها، جان ویلر، یکی از برجسته ترین و محترم ترین فیزیک دان های جاافتاده ی امروز آمریکا  است که می گوید:

«… ما ایده ی اصلی علم را چنان ساده، چنان زیبا و متقاعد کننده خواهیم یافت که به هم خواهیم گفت،  اوه، چطور ممکن بود که جور دیگری باشد! چطور این همه مدت نابینا بودیم!»

وردزورث می توانست بهتر از دیگر رفقای رمانتیک اش این نکته را دریابد. او چشم انتظار زمانی بود که کشفیات علمی «موضوع مناسب برای هنر شاعری»  شوند. و در مهمانی شام بنجامین هایدون نقاش به سال 1817، علاقه اش را به دانشمندان چنین نشان داد که هنگامی که کیتز و چارلز لَمب به استهزا  به سلامتی «لعنت بر ریاضیات و نیوتون» نوشیدند،  به آنها نپیوست.

این هم یک سردرگمی دیگر در مورد علم: توماس هاکسلی علم را «چیزی جز همان فهم متعارفی آموزش یافته و سازمان یافته» نمی دانست.، در حالی که پروفسور لوئیس وُلپِِرت تأکید دارد که علم عمیقاً ناسازه وار و غافلگیرکننده، و در واقع دشنامی  به فهم متعارفی است و نه امتداد آن. هرگاه یک لیوان آب بنوشید، محتملاً دست کمک یک اتم را فروداده اید که از مثانه ی ارسطو خارج شده است. این نتیجه حیرت آور و آزاردهنده  است، اما  ناشی از همان فهم متعارفی هاکسلی وار از تجربه ی ولپرت است که می گوید»تعداد مولکول های یک لیوان آب بیش از مقدار لیوان آب های موجود در آب های دریاهاست.»

علم از نتایج شگفت آور و آزاردهنده گرفته تا نتایج کاملا غریب را دربرمی گیرد، که هیچ یک غریب تر از مکانیک کوانتومی نیست. بعضی فیزیک دان ها می گویند: » اگر فکر کنید که نظریه ی کوانتوم را می دانید، نظریه ی کوانتوم را نمی دانید.»

در جهان راز هست، رازهایی فریبنده، اما جهان دگرگون شونده  متلون، هوسباز و بی معنا نیست. جهان جای منظمی است، و در سطح ژرف، هر جای از آن، در هر زمان، مانند جای دیگر در زمان دیگر کار می کند. اگر آجری را روی میزی بگذارید، همانجا می ماند تا اینکه چیز دیگری، مطابق قانونی، آن را جابجا کند، حتی اگر در این حین آن را فراموش کنید. ارواح خبیثه و اشباح آن را از سر هوا و هوس به این سو و آن سو پرتاب نمی کنند. راز هست، اما سحر نیست. غرابتی ورای هر تخیل بی قرار هست، اما سحر و جادو نیست. هیچ معجزه ی دلبخواهی نیست.
ادامه دارد…

نوشته ی: ریچارد داوکینز

ترجمه ی امیرغلامی

______________________________________________

* متن سخنان ریچارد داوکینز در شبکه ی 1 تلویزیون بی بی سی در 12 نوامبر 1996.

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

آیا اسلام موجب آزادی زنان شد؟

هنگامی که اسلام در شبهه جزیره عربستان اعلام موجودیت کرد، جامعه عربستان بتازگی از یک جامعه مادر تبار به یک جامعه پدرسالار انتقال یافته بود و از اینرو در آن هنوز سنتهای باقیمانده از جامعه مادرتباری وجود داشت، بطوری که در آن زنان هنوز از حقوق زیادی برخوردار بدودن. منجمله اینکه زنان نه تنها حق کار کردن در خارج از خانه را داشتند بلکه بالاتر از آن زنانی مانند خدیجه، زن اول خود پیغمبر، بازرگان و رئیس وی بود. همینطور «زنانی مانند «ماویا بنت افضل» وجود داشتند که آنطور که در نوشته های اولیه اسلامی آمده است «ثروتمند، زیبا و در روابط جنسی اش کاملا آ زاد و سر خود بود و همیشه مردی را برای ازدواج انتخاب میکرد که بیش از همه او را راضی کند و هرگاه که به مرد دیگری میل پیدا میکرد مرد اول را رها مینمود.» (1)

بعلاوه، زنان نه تنها از حق طلاق، بلکه از حق رابطه جنسی قبل از ازدواج نیز برخوردار بودند که به آن نکاح متعه میگفتند و در آن زنی که ازدواج نکرده بود آزاد بود که به میل خود، بدون کسب اجازه از هیچ احدی با هر مردی که میخواست رابطه برقرار کند. در این مورد زن را صدیقه یعنی «دوست دختر» او مینامیدند (2)

اسلام کاری که کرد این بود که زنان را از موقعیت هایی که داشتند بکلی به پایین کشید و آنان را در موقعیت نیمه برده قرار داد و بطور کامل تحت سلطه مردان در آورد

«مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است بواسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته است و هم بواسطه آنکه مردان از مال خود به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته و مطیع در غیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زمانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را پند دهید و از خوابگهشان دوری جوئید. در صورت نافرمانی، آنها را به زدن تنبیه کنید. چنانکه اطاعت کردند دیگر هیچگونه حق ستم بر آنان ندارید که همانا خدا بزرگوار و عظیم الشان است و از ظالم انتقام خواهد کشید. (3)

پیغمبر خود اولین کسی بود که چند زنی را در عربستان باب کرد. تا آنزمان چنین چیزی در عربستان رایج نبود. قبل از اسلام این زنان بودند که از حق طلاق و گاهی چند شوهری برخوردار بودند. کاری که محمد در این رابطه کرد این بود که اولا چند شوهری را لغو و چند زنی را جایگزین آن نمود و حتی از زبان خدا برای خودش در این مورد امتیازات ویژه هم قائل شد. به این معنا که اگر مومنان فقط حق داشتن زنان عقدی و صیغه و کنیزکان را داشتند، او علاوه بر اینها با هر زن دیگری که بدون قید و شرط خود را تسلیم او کند میتوانست هم خوابگی کند. در قرآن میگوید

«ای پیغمبر ما زنانی را که مهرشان را ادا کردی بر تو حلال کردیم و کنیزانی را که به غنیمت خدا نصیب تو کرده و ملک تو شد و نیز دختران عمو، دختران عمه و دختران دائی و دختران خاله، آنها که با تو از وطن خود هجرت کردند و نیز زن مومنه ایکه خود را به رسول بی شرط و مهر ببخشد و رسول هم به نکاحش مایل باشد. که این حکم مخصوص است، دون ممنان، که ما حکم زنان عقدی و کنیزان ملکی مومنان را به علم خود بیان کردیم. این زنان همه را که به تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود (عزیز) تو در امر نکاح هیچ حرج و زحمتی نباشد. و خدا را بر بندگان رحمت و مغفرت بسیار است.(4)

به هر حال، همانطور که گفته شد نباید فکر کرد که این حق چند زنی تنها منحصر به او بود. این حق همه مسلمانان مرد را در بر میگرفت

«پس از آن کس از زنان را به نکاح خود در آورید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است، دو یا سه یا چهار (یا بیشتر)…» (5))

بعلاوه پیغمبر برای آنکه رابطه و تماس زنان خود را که همگی در یک خانه بسر میبردند با مردان قطع کند، همه آنها را در پشت یک پرده قرار داو با آوردن به اصطلاح آیه ای از خدا به آنها حکم کرد که اگر خواستند به مهمانان و اقوام مردی که برای دیدن محمد یا زنان وی به خانه او رفت و آمد میکنند چیزی برای خوردن یا آشامیدن بدهند اینکار را از پشت پرده انجام دهند.

«ای کسانیکه به خدا ایمان آورده اید به خانه های پیامبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد… و هرگاه که از زنان رسول متاعی میطلبید از پس پرده بطلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما و آنان پاکیزه بماند بهتر است و نباید هرگز رسول خدا را در حیات بیازارید و نه پس از وفات هیچگاه زنانش را به نکاح خود در نیاورید که این کار نزد خدا گناهی بسیار بزرگ است» (6)

همینطور در آیه ای از زنان پیغمبر خواسته میشود که از خدا بترسند و با مردان به نرمی و نازکی صحبت نکنند مبادا که آنان را تحریم نمایند

«ای  زنان پیغمبر شما مانند یکی دیگر از زنان نیستنید. اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع بیافتد. (7)

به این ترتیب ابتکار ریگ گذاردن در دهان زنان هنگام صحبت کردن با مردان توسط حکومت طالبان چیزی جز اجرای این حکم خدا نبوده است

همین کار را پیغمبر برای جلوگیری از بیرون رفتن زنان خود از خانه کرد. از اینرو از جانب خدا به آنها حکم کرد که

در خانه هایتان بنشینید و آرام بگیرید و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خود آرائی نکنید. (8)

و یا در مورد استفاده از چادر و مقنعه (Burka) با این آیه زنان را مجبور به رعایت حجاب و پوشاندن خود کرد. همان چیزی که از مقررات خدشه ناپذیر حکومت طالبان بود

           ای پیغمبر با دختران و زنان مومنان بگو که خویشتن را به چادر بپوشانند. (9)

بنابر این میبینیم که همه آنچ را که حکومت طالبان بعنوان مقررات اجتماعی در افغانستان برقرار کرد دقیقاً همان قوانین اسلامی بود که در قرآن آمده و گروه «وهابی» و منجمله بن لادن هم قصد برپائی و احیای هم آنها را دارد

در اسلام نیز مانند حکومت طالبان قوانین مزبور به زور بر زنان تحمیل شد و قبول آنها بهیچوجه حالت داوطلبانه نداشت. در غیر اینصورت نیازی به آوردن آیه های تهدید آمیزی مثل آیه زیر نبود

«ای زنان پیامبر، هریک از شما که کار ناروائی انجام دهد، او را دو برابر دیگران عذاب خواهیم داد و این کار بر خدا آسان است و هرکدام از شما که از الله و رسول او فرمانبرداری کند، و نکوکار باشد، پاداشش را دو برابر خواهیم کرد. (10)

 

منابع: 

1) Brifault Robert, The mothers, V.1, P.376

2) Robertson Smith, Kinship & Marriage in early Arabia, P.93

3) سوره النساء، آیه 34، قرآن، ترجمه و تفسیر حاج شیخ مهدی الهی قمشیه ای. انتشارات خورشید، تهران،

ایران.

4) سوره احزاب، آیه 50، همانجا

5) سوره النساء آیه 3، همانجا

6) سوره احزاب، آیه 53، همانجا

7) سوره احزاب، آیه 32، همانجا

8) سوره احزاب، آیه 33، همانجا

9) سوره احزاب آیه 59، همانجا

10- سوره احزاب، آیه 31 تا 33، همانجا

 

نوشته سیامک ستوده، در کتاب «تروریسم اسلامی، اهداف و انگیزه ها، چاپ دوم،  Short Run Publishers، Glendale, Ca, USA.» فصل دوم، برگ 17

 

محمد پیامبر از خود راضی

احادیث زیادی از پیامبر اسلام شنیده ایم که خود را برترین پیامبر می دانسته و از همین روست که خود را خاتم الانبیا نامیده است. وی از اینکه در آینده شارلاتانی نظیر خودش پیدا شود و بیشتر از او محبوبیت پیدا کند واهمه داشته است. بنابراین خود را خاتم انبیا می نامد تا کسی پس از او نتواند به مقامی بالاتر از او دست یابد. حدیثی از قبیل اینکه: بخیل آن کسی است که وقتی نام مرا می شنود بر من صلوات نفرستد نشان دهنده خودخواهی این پیامبر است . پیامبری که میراثش چیزی به جز عقب افتادگی و  تروریست پروری در برنداشته است.  بعضی افراد وقتی از احادیثی اینچنینی با آنها سخن می گویی برای تبرئه این پیامبر خود خو اه می گویند این حدیث جعلی است. اما این پیامبر خود خواه درقرآن از قول خدا می گوید: خدا و فرشتگانش بر روان پاک این پیغمبر صلوات و درود می فرستند . شما هم ای اهل ایمان بر او سلام و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید(آیه 56 سوره الحزاب)

این آیه به خوبی بیانگر این است که کار محمد به جایی کشیده که خود را از خدا و فرشتگان نیز بالاتر می داند.

اما انگیزه نوشتن این چند سطر وقتی در من ایجاد شد که در روزنامه کیهان شماره 17855 در صفحه 6 مقاله ای از علیرضا شهید کلهری تحت عنوان اعتقاد به مهدویت در ادیان الهی خواندم.

در این مقاله  برای تأکید بر افسانه مهدویت حدیثی از پیامبر اسلام نقل می کند. حدیث از این قرار است:

یکبار رسول خدا خطاب به حضرت زهرا علیهم السلام فرمودند: دخترم ، خداوند تبارک و تعالی هفت چیز به ما داده که به احدی قبل از ما نداده است.

1- پیامبر ما بهترین پیامبران است و او پدر توست.

2- وصی ما بهترین اوصیا است و او شوهر توست.

3- شهید ما بهترین شهداست و او عموی پدر توحمزه است.

4- از ما کسی است که خداوند به خاطر از دست دادن دو دستش در راه خدا به او دو بال داده تا در بهشت پرواز کند.

5- از ما دو فرزند است حسن و حسین.

6- و قسم به آن خدایی که غیر از او خدایی نیست مهدی این امت از ماست . همان کسی که عیسی بن مریم پشت سرش نماز می خواند و سپس رسول الله دست بر پشت امام حسین گذاردند و سه مرتبه فرمودند از نسل این است.

ناگفته نماند یا حضرت محمد فراموش کرده است برتری هفتم را ذکر کند یا اینکه نویسنده مقاله هر چه به ذهن خویش فشار آورده نتوانسته است بیشتر از این دروغبافی کند.

فرض بر آن می گیریم که محمد از غیب خبر داشته است و حضور مهدی را از خاندان خویش نوید داده است و از ماجرای کربلا هم به واسطه علم وحی آگاهی داشته است. بهتر نبود این پیامبر از خود راضی از خدا می خواست در بهشت به جعفر طيار و يا حضرت ابوالفضل به جای دو بال دو دست عطا کند؟ از طرفی به مسلمانان وعده بهشت آنچنانی با میوه های فراوان می دهد . بهشتی را به تصویر می کشد که در آن پر از حوریان بهشتی است که هر بار پس از نزدیکی دوباره باکره می شوند. حیف نیست حضرت ابولفضل از این همه نعمت محروم باقی بماند. آخر چگونه حضرت عباس با دو بال خویش از درختان بهشتی میوه بچیند و بر دهان بگذارد. یا اینکه این حوریان بهشتی را چگونه برای انجام عمل سکس  با دو بالش آماده می کند.

 

پارميس سعدی