بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

مضمون و فلسفه ی تنوع دینی (پلورالیسم)

مقدمه:

 افرادی که به یک میزان دانا و صادق می نمایند بر سر بسیاری از مسائل اختلاف نظرهای عمده دارند. افرادی که ظاهراً به منابع اطلاعاتی یکسانی دسترسی دارند و به یک میزان علاقمند به حقیقت هستند، چشم اندازهای ناموافقی در مورد مسائل، مثلاً مسائل مهم اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی دارند. چنین اختلاف نظرهایی اما، هیچ کجا بیش ازحیطه ی اندیشه ی دینی مشهود نیست. تقریباً درباره ی همه ی مسائل دینی، مردمان صادق و دانا باورهای متنافر، و اغلب ناسازگاری دارند.

این قسم تنوع دینی1 را می توان به شیوه های مختلف پژوهش نمود – مثلاً از چشم انداز روانشناسی، انسان شناسی، یا تاریخ. بحث حاضر اما به آن مسائل اصلی تنوع دینی می پردازد که  حیطه ی پژوهش فیلسوفان، به ویژه فیلسوفان تحلیلی دین است. بحث ما به ویژه بر این پرسش ها متمرکز است:  تنوع دینی تا چه حد شایع است؟ آیا وجود این تنوع نیازمند تبیین است؟ آیا شخصی که حقیقت تنوع دینی را می پذیرد حق دارد  ادعا کند که  چشم انداز صحیح، یگانه است؟ اگر چنین است، آیا اخلاقاً حق داریم که بکوشیم دیگران را به چشم انداز دیگری بگروانیم؟ آیا می توان به طور موجهی ادعا کرد که فقط یک دین ره به سوی رستگاری می برد؟ پاسخ این پرسش ها صرفاً آکادمیک نیست. این پاسخ ها به طور فزاینده ای بر چگونگی رفتار با دیگران، چه از وجه شخصی و چه گروهی، تأثیرگذارند.

1. شیوع تنوع دینی

چشمگیرتر تفاوت بین ادیان، میان ادیان تئیستی (خداباوز) اصلی با دیگر نظام های دینی  یافت می شود. برای مثال، درحالی که مسیحیت، یهودیت و اسلام،  خدا را الاهیتی شخص وار2می دانند، در مذهب بودیسم هینایانا (ثِراوادا) وجود خدا انکار می شود و در مورد هندوئیسم،  قائل شدن به وجود مفهوم خدای شخص وار گمراه کننده است. در بسیاری از صور مسیحیت و اسلام،  هدف غایی رستگاری اخروی در محضر خداست، در حالی که در بودیسم هینایانا هدف غایی محو نمودن نفس به عنوان یک هستنده ی گسسته و آگاه است. اما در میان ادیان تک خدایی اصلی هم تفاوت های مهمی و گسترده ای وجود دارد. برای مثال، برداشت مؤمنان به  فرقه های مختلف مسیحیت از سرشت خدا عمیقاً متفاوت است. برخی خدا را قادر به هر کاری می دانند، برخی او را دارای محدودیت هایی از جانب خودش می دانند، و بعضی دیگر هم اصولاً او را ناتوان از تأثیر یک جانبه بر هر جنبه ای از واقعیت می دانند. برخی معتقدند که  خدا تنها بر آن چه که رخ داده یا در حال وقوع است معرفت کامل دارد ، دیگران ادعا می کنند که خدا همچنین بر آنچه که بالقوه ممکن است واقع شود نیز داناست، درحالی که بعضی دیگر معتقدند  خدا معرفتی محوری دارد و می افزایند که خدا هر آنچه را که می تواند در هر زمینه ی ممکنی رخ دهد می داند. برخی می گویند که اصول اخلاقی را خدا برای درست-رفتاری بشر نهاده است و منشاء این اصول سرشت خداست  و لذا این اصول تعیین کننده ی رفتار خدایند، درحالی که دیگران می گویند اصول اخلاقی  خدا با اصول ما متفاوت است، هرآنچه که خدا می کند برای خدا درست است. بعضی معتقدند که تنها کسانی که «زندگی خود را وقف عیسی مسیح کرده اند» رستگار می شوند. دیگران می گویند بسیاری از کسانی هم که حتی اسم عیسی را هم نشنیده اند به رستگاری می رسند، بعضی هم هستند که اصلاً به حقیقت رستگاری اُخروی باور ندارند.

درحالی که امروزه  پرداختن به گوناگونی میان نظام های اصلی تئیستی همچنان در محافل فلسفی رایج  است، به این نکته نیز توجه فزاینده ای می شود که برخی پرسش ها (و پاسخ های) اساسی معطوف به تفاوت های میان نظام های تئیستی  (مثلاً، دیدگاه متفاوت درباره ی دقیق  ترین مفهوم تئیستی از خدا) ، به همان دقت و به همان معنا در مورد  تفاوت های درون هریک از این نظام ها (مثلاً، دیدگاه های مختلف درون مسیحیت درباره ی میزان معرفت خدا) نیز قابل طرح اند. و توجه به این نکته نیز رو به فزونی است که اهمیت عملی تنوع درون هر یک از ادیان تئیستی هم به همان میزان اهمیت تنوع میان ادیان است. برای نمونه، در نظر اغلب مسیحیان حفظ یا اصلاح باورهای مربوط به  قدرت یا معرفت خدا در عمل همان قدر اهمیت دارد که اهمیت حفظ یا اصلاح  این باور که خداباوری مسیحی، نظریه ی تبیینی بهتری از اسلام است (بیسینگر 2001، 2-3).

2. تبیین های ممکن برای تنوع دینی

یک تبیین روشن تنوع دینی این است که بگوییم که چون هیچ واقعیت الاهی ای وجود ندارد – چون هیچ یک از مدعاهای ادیان در مورد حقایق (صدق های) الاهی مصداقی ندارد – همه ی این ادعا ها کاذب اند. یک پاسخ ممکن دیگر، که نسبی انگاران دینی پیش می نهند، این است که اگر مدعاهای دوبدو ناسازگار ادیان در مورد واقعیت را ملاحظه کنیم درمی یابیم که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بیش از یکی از مجموعه های متعارضِ مدعاهای صدق (حقیقت) می توانند درست باشند (رونزو 1988، 351-357). اما اغلب بحث های فعلی در مورد تنوع دینی، نظریه ی رئالیستی صدق3 را –اینکه حقیقت سرشت یگانه ای دارد –  پیشفرض می گیرند.

هنگامی که با این رویکرد رئالیستی به موضوع می پردازیم، معمولاً فیلسوفان دیدگاه های مربوط به  مدعاهای صدق دینی را به سه مقوله ی اصلی تقسیم می کنند: انحصارگرایی4 دینی، شمول گرایی5 دینی، و تکثرگرایی) پلورالیسم) دینی. در مواجهه با یک مسئله، به کسی انحصار گرای دینی می گویند که معتقد باشد فقط دیدگاه یکی از نظام تئیستی اصلی (مثلاً، تنها موضع یکی از ادیان اصلی جهان) یا فقط یکی از مذاهب درون یک دین (مثلاً، کاتولیک ) صادق یا حداقل بیش از بقیه قریب به صدق است.  شمول گرای دینی  کسی است که، در مورد یک مسئله، منکر برتری دیدگاه  هیچ یک از ادیان تئیستی اصلی یا مذاهب آنها بر دیدگاه دیگر ادیان باشد. و پلورالیست دینی کسی است که در مورد یک مسئله نه تنها (به مانند شمول گرای دینی) ادعا می کند که هیچ چشم انداز خاصی برتر از دیگر چشم اندازها نیست، بلکه همچنین این مدعای ایجابی را هم دارد که چشم اندازهای  بیش از یکی از ادیان یا مذاهب معادلاً حقیقت دارند.

3. تنوع دینی و الزام معرفت شناختی

هیچ فیلسوفی منکر این نیست که آگاهی از تنوع دینی (یا فهم  آن) گاهی حقیقتاً بر انحصارگرایان اثرگذار است – این تأثیر از ناراحتی خفیف گرفته تا کاهش چشمگیر اعتماد به صدق برخی باورها، تا رهاکردن شتابزده ی باورها را دربر می گیرد. این ادعایی کاملاً تجربی درباره ی حالات روانشناختی و رفتاری است (آلستون 1988، 442-446؛ پلانتینگا 2000، 189)

اما  انحصارگرا چگونه می تواند در برابر آگاهی از وجود تنوع دینی– آگاهی از اینکه افرادی کاملاً دانا و صادق درمورد برخی باورهای دینی با او اختلاف نظر دارند – واکنش نشان دهد؟ برای مثال، یک بودایی یا هندو یا مسیحی مؤمن که درمی یابد دیگرانی که به اندازه ی خودش دانا و دیندار هستند در برخی موارد باورهایی معارض با او دارند، چه واکنشی باید نشان دهد؟ یا یک مسیحی که معتقد است مطابق انجیل  خدا بر همه ی امور عالم سیطره دارد، وقتی دریابد که به اعتقاد دیگر «معتقدان به انجیل» که آنها هم کاملاً صادق و دیندارند، خدا حیطه ی امور اخلاقی انسان ها را به خودشان واگذاشته تا آزادی اخلاقی شان تضمین شود، چه واکنشی باید نشان دهد؟ آیا یک انحصارگرا می تواند به طور موجهی چنین تنوعی را نادیده بگیرد؟ اگر نمی تواند، آیا ناچار است بکوشد این  تعارض معرفت شناختی را حل کند –  به ارزیابی6 باورهایش بپردازد ؟ یا دست کم،  خوب است که به این ارزیابی بپردازد؟

فیلسوفان هنوز درمورد پاسخ درست اختلاف نظر دارند. البته افراد (و گروهای) دینداری هستند که معتقدند هیچ نیازی به ارزیابی باورهای دینی  نیست. مثلاً برخی افراد ( که گاهی فیدئیست نامیده می شوند)،[ مانند اَشاعره در سنت اسلامی.م] محاجه کرده اند که باورهای دینی از قسمی نیستند که معروض ارزیابی عقلانی باشند و/یا اینکه ارزیابی این باورها نشانه ی بی ایمانی است (پترسون و همکاران 2003، 45-48). اما امروزه فیلسوفان اندکی پذیرای این دیدگاه هستند. اغلب برآنند که انحصارگرا دست کم حق دارد تا هنگام مواجهه با تنوع دینی، باورهای خود را مورد ارزیابی قرار دهد.

اما این مجادله ی عمده همچنان باقیست که آیا انحصارگرا ناچار است به ارزیابی باورهایش بپردازد یا خیر. برخی فیلسوفان با روبرت مک کیم موافق اند که «عدم توافق برسر یک مسئله یا جستار، دلیلی فراهم می آورد تا بیاندیشیم که  طرفین بحث ناگزیرند تا به وارسی باورهایشان درباره ی آن بپردازند» (مک کیم 2001، 140). در این دیدگاه فرض می شود که وقتی چشم انداز فرد به هر مسئله ای، چه مسئله شخصی باشد، چه اجتماعی، اقتصادی یا دینی، پیامدهای مهمی برای آن فرد یا دیگران داشته باشد، آنگاه آن فرد ناگزیر است حقیقت مطلب را دریابد – تا  حقیقت را بیشینه سازد. و محاجه می شود که یک فرد، و در اینجا انحصارگرای دینی،  تنها هنگامی می تواند برای بیشینه کردن حقیقت یا اجتناب از خطا بکوشد، که تعارض را حل کند.

باید تأکید کرد که دراینجا با تعارضاتی سروکار داریم که همیشه قابل رفع نیستند. قرار هم نیست که انحصارگرا ضرورتاً به بهای رها کردن باورهایش به رفع آنها نائل شود. هنوز از این مسائل بحث نکرده ایم. پرسش فعلی این است که  انحصارگرا ملزم است که دست کم شواهد له و علیه باورهای محل سئوال را ارزیابی کند و بکوشد تا «جذبه و اهمیت آن باورها نزد مدافعان شان را دریابد» یا نه (مک کیم 2001، 146).

برخی فیلسوفان مخالف این الزام اند. برای مثال، آلوین پلانتینگا می پذیرد که اگر طرفدار یک چشم انداز دینی  دلیلی داشته باشد که حریفانش مبانی معرفتی معادلی دارند ، آنگاه  ناگزیر است برای رفع تعارض بکوشد. با این حال، پلانتینگا منکر می شود که انحصارگرای مسیحی هیچ گاه  نیازمند پذیرش برابری معرفتی با دیگران باشد – هیچ گاه  نیازمند همآوردی  با حریف  معرفتی حقیقتاً هم رده ای  باشد. به گفته ی پلانتینگا، هرچند انحصارگرایی مسیحی می تواند بپذیرد که مخالفانی دارد که هیچ وظیفه ی معرفتی را فروگزار نکرده اند و هیچ  برهانی را نشناسد که مخالفانش را متقاعد کند  که برخطا  هستند و او بر صواب است،  بازهم می تواند باور داشته باشد که او » از نظر معرفتی گونه ای برتری  بر حریفانش دارد». مثلا انحصارگرا می تواند معتقد باشد که مشمول «شهود درونی روح القدس واقع شده: یا چه بسا بیاندیشد که روح القدس، کلیسای عیسی مسیح را از خطاهای  جدی ، دست کم در مورد باورهای اصلی مسیحی، مصون داشته است؛ یا چه بسا بیاندیشد که مشمول فیض الهی است، چنان که بر اموری اشراف دارد که پیش تر بر او مستور بود – فیضی که از معاندان دریغ شده است» (پلانتینگا 1997، 296).

به علاوه، اگر این قبیل باورها درست باشند،  آنگاه به نظر پلانتینگا  انحصارگرایی مسیحی محتملاً نسبت به کسانی  که آن باورهای انحصارگرا را نمی پذیرند «از نظرمعرفتی، در موقعیت بهتری» است. بنابراین، از آنجا که نمی توان محققاً  نشان داد که این قسم باورهای  مسیحی کاذب اند، مسیحیان حق دارند بیاندیشند که طرفداران دیگر چشم اندازهای دینی حقیقتاً در جایگاه معرفتی مشابهی  نیستند. و به نظر پلانتینگا، همین مطلب در مورد انحصارگرایانِ دیگر نظام های باور دینی نیز صادق است (پلانتینگا 1997، 296).

استحکام این استدلال بستگی دارد به اینکه زحمت اثبات برتری جایگاه معرفتی بر دوش چه کسی است. این مسئله بحث برانگیز است.  کسانی که جانب پلانتینگا را می گیرند محاجه می کنند که  اگر انحصارگرا قبول نداشته باشد که مبنایی معرفتی معادلی هست که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند مخالف است (یا باید باشد)، آنگاه  می تواند به نحو موجهی داشتن جایگاه معرفتی معادل با حریفانش را منکر شود و لذا پرداختن به ارزیابی باورها برایش الزامی نباشد. طرفداران الزامی بودن ارزیابی باورها هم محاجه می کنند که زحمت اثبات بر دوش انحصارگراست.  اگرانحصارگرا  نتواند نشان دهد که مبنای معرفتی  که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند  و مخالف عقایدش است (یا باید باشد) حقیقتاً جایگاه معرفتی معادلی ندارد، آنگاه  ناچار است جایگاه معرفتی حریف اش را معادل فرض کند و لذا برایش الزامی می شود که به ارزیابی باورهای خود بپردازد. (بیسینگر 2001، 26-27)

جِروم گِلمان چالش بانفوذ دیگری  پیش روی طرفداران لزوم ارزیابی باورها درمواجهه با تنوع دینی نهاده است. کانون چالش او بر مفهومی است که باورهای سنگ بنا7 می خواند. این باورها، طبق تعریف گِلمان، مسلّمات معرفتی در نظام باوردینی هستند – صدق های مفروض و بنیادی که همه ی باورهای دیگر برپایه ی آنها بنا می شوند. گِلمان می پذیرد که اگر یک باور دینیِ مورد تصدیق  انحصارگرا از باورهای سنگ بنا نباشد (مفروضی بنیادی نباشد)، او می تواند هنگام مواجهه با تنوع دینی  آن را مورد ارزیابی قرار دهد. اما، طبق استدلال گِلمان، از آنجا که ارزیابی باور تنها هنگامی رواست که  فرد در مورد صدق باورهای محل پرسش یقین نداشته باشد، و از آنجا که باورهای سنگ بنای دینی  از صدق های بنیادی – صدق های پایه و مفروض – در نظام معرفتی انحصارگرا هستند، ارزیایی آنها هیچ ضرورتی ندارد. بلکه، هنگامی که این قسم باورهای  انحصارگرا به چالش گرفته شوند – مثلاً، این باور سنگ بنایی که سررشته ی  کل امور عالم  در ید قدرت خداست – او می تواند، با بکارگیری کلید جی. ئی. مور، به نحو موجهی بگوید که چون باور سنگ بنایش صادق است، می تواند باورهای رقیب را رد کند (گِلمان 1993، 345-364؛ گِلمان 1998 229- 235).

به علاوه، اخیراً گِلمان افزوده است که حتی اگر بپذیریم که گاهی باورهای سنگ بنا  معروض ارزیابی باشند، برای انحصارگرا لزومی ندارد که در مواجهه با تنوع دینی  به ارزیابی  بپردازد مگر اینکه دریابد که آگاهی از این تنوع  موجب از دست رفتن عمده ی اعتمادش به چشم انداز خود شده است. در غیاب این قسم تعارض درونی، انحصارگرا می تواند » برای رد مدعاهای دینی معارض به نحو معقولی به باورهای دینی نا اندیشیده اش متوسل شود، بدون اینکه وارسی بیشتر برایش لازم باشد» (گِلمان 2000، 403).

اما برخی این نظر گِلمان را پذیرفتنی نمی یابند که  تنها بررسی آن باورهای پایه و سنگ بنایی ضروری است  که اعتمادمان به آنها سلب نشده است. آشکار است که  گاهی  انحصارگرایان اعتمادشان را به باورهایی که زمانی بدان ها اعتماد وافر داشند از دست می دهند، زیرا آن باورها در معرض ارزیابی عقلانی قرار گرفته اند. در نتیجه، اگر بپذیریم که یکی از اهداف معرفتی ما باید بیشینه سازی صدق باشد، چنان که ظاهراً گِلمان می پذیرد، آنگاه، به نظر برخی، اینکه یک باور پایه ی مورد چالش  در حال حاضر «تق و لق» نشده، دلیل کافی بدست انحصارگرای دینی نمی دهد که به ارزیابی باورش نپردازد. (بیسینگر 2001، 42-43).

4. تنوع دینی و باور موجه

چه می شود اگر به مانند اغلب فیلسوفان امروزی فرض کنیم که در مواجهه با تنوع دینی، ارزیابی باورها معمولاً به طریقی عینی موجب حل وفصل تعارض میان چشم اندازهای رقیب دینی نمی شود؟ به دیگر سخن، چه می شود اگر فرض کنیم که به رغم اینکه رعایت معیارهایی مانند همسازی و جامعیت می تواند موجب نفی برخی باورها شود، برای حل وفصل اغلب مجادله های معرفت دینی چنین معیارهایی (نه بین ادیان و نه درون هر چشم انداز دینی) وجود ندارد؟ به بیان دیگر،معیارهایی بی طرف و عاری از مصادره ی به مطلوب در حیطه ی این بحث ها یافت نمی شود (پترسون و همکاران 2003، 40-53) با این فرض انحصارگرا در چه موضع معرفتی قرار می گیرد؟

پاسخ برخی این است که در این حالت انحصارگرا دیگر نمی تواند به طور موجهی ادعا کند که باورهای انحصارگرایانه اش صادق اند. برای نمونه، ج. سی. شِلِنبرگ محاجه می کند که  چون از میان یک دسته باور ناهمسازِ مدعی صدق، تنها یکی می تواند صادق باشد، یک مباحثه گر بر سر چنین ادعاهایی، تنها هنگامی موجه است که بر صدق مدعایش پافشاری کند که توجیه هایی عاری از مصادره به مطلوب داشته  باشد. توجیه هایی که نشان دهند هر حریفی که ادعای مخالفی دارد برخطاست. اما، از آنجا که هیچ مباحثه گر دینی ای  چنین توجیهاتی ندارد، هیچ مباحثه گر دینی ای نمی تواند «در اصرار بر صدق مدعاهایش» موجه باشد. یا چنان که شِلِنبرگ این نتیجه گیری را در بافت دیگری بیان می کند،  باید نتیجه بگیریم که در غیاب توجیهات عینی و عاری از مصادره به مطلوب، هیچ یک از طرفین بحث های دینی «توجیهی ندارد که طرف دیگر برخطاست » (شِلِنبرگ 2000، 213).

دیوید سیلور نیز به نتیجه گیری مشابهی می رسد: «[انحصارگرایان] یا باید بر این ادعایشان که دارای منبع ویژه ای از معرفت دینی هستند شواهد مستقلی ارائه دهند… یا باید باورهای دینی انحصارگرایانه شان را رها کنند» (سیلور 2001، 11). جولیان ویلارد از این هم فراتر می رود. او محاجه می کند که هنگامی که انحصارگرایان از تنوع آگاه می شوند و نمی توانند نشان دهد که چشم اندازشان برتر از دیگر چشم انداز رقیبان است، نه تنها حق حفظ  باورهای انحصارگرایانه ی محل پرسش را از دست می دهند، بلکه از نظر معرفتی ناگزیر می شوند که «شروع کنند به ترک» مناسک دینی مبتنی  بر آن باورهای انحصارگرایانه (ویلارد 2001، 68).

دیگران این قدر پیش نرفته اند، و محاجه کرده اند که گرچه لازم نیست انحصارگرای مواجه با تعارضات حل نشده باورهای دینی اش را رها کند، باید باورهای دینی انحصاری اش را مستعجل8 بداند. این مستعجل بودن، به بیان مک کین، مستلزم پرسش گری بی انجام نیست. بلکه بدان معناست که فرد رویارو با تنوع دینی حل نشده، باید احتمال بدهد که «یک یا چندتا از باورهای معارض نیز ممکن است درست باشند… و موضعی که فرد درست می دانسته ممکن است نادرست باشد [درحالی که] یکی از مواضع دیگر می توانند درست باشند»  (مک کین 2001، 154-155). جوزف رونزو و گََری گوتینگ هم با این نظر موافقند. به نظر رونزو «حفظ همه ی معتقدات ایمانی باید با این اذعان فروتنانه همراه باشد که ممکن است معتقداتی ضالّه باشند، زیرا معرفت ما هرگز یقینی نیست» (رونزو 1993، 236). گوتینگ محاجه می کند که در مواجهه با تفاوت لاینحل دینی، فقط باور مستعجل، و نه قاطع، موجه است و » آنهایی که اعتقادشان را مستعجل می دانند باید، به عنوان یک مؤلفه ی اساسی بحثی ادامه دار، برای اعتقادات مخالف  نیز ارزشی معادل قائل باشند.» (گوتینگ 1982، 108) به علاوه، این مستعجل انگاشتن باورها درمواجهه با تنوع، به نظر مک کیم ثمره ی مهمی نیزدربر دارد یعنی می تواند به تساهل عمیق منجر شود: رواداری اینکه «مخالفان تان کسانی هستند که می ارزد عاقلانه با آنها به استدلال پرداخت» (مک کیم 2001، 178) و، گفته می شود که، این تساهل شخصی می تواند به جامعه ی آسانگیرتر و بازتر بیانجامد که تنوع آرا و عقاید را در همه ی زمینه ها، از جمله مسائل دینی، بپذیرد و حتی تشویق کند.

پاسخ آلستون به انحصارگرایی از این هم سخاوتمندانه تر است. دیدگاه  او مبتنی تمایزی است که میان دو نوع بحث معرفتی می نهد و توجه به آن را اساسی می شمارد: بحث هایی که در آنها » مبانی غیر- دوری9 حامی یک طرف دعوا برای تفوق برطرف دیگر روشن است» و بحث هایی که در آنها این مبانی روشن نیست. به نظر او، در بحث های نوع دوم –  که در آنها «روال فیصله ی دعوا» ی مورد پذیرش همگان روشن نیست –  عاقلانه نیست که شخص برتری موضع اش  اصرار کند (آلستون 1988، 442-443).

اما، به نظر آلستون، برای فیصله ی مجادلات معرفتی بر سر صدق ادعاهای دینی، چنین مبانی مشترکی وجود ندارد، و این مطلب وضع را به غایت متفاوت از بحث های قابل فیصله می سازد. او می گوید، درست است که حقیقت تنوع ادیان، مشکلی برای توجیه هر یک از آنهاست. اما با توجه به اینکه این واقعیت که «ما فاقد ابزارهای [مبانی مشترک] مشخصی هستیم»، در مورد چشم اندازهای دینی منسجم10 «نابخردانه نیست که فرد [واجد آن چشم انداز] انحصارگرا باقی بماند» – یعنی برای طرفدار هر یک از چشم انداز های دینی، تداوم باور به درستی  چشم اندازش نامعقول نیست. به این ترتیب، به نظر آلستون، به دلیل فقدان مبنای مشترکی برای فیصله ی مجادله ها، طرفداران هر کدام از ادیانِِ منسجم می توانند همچنان بطور موجهی معتقد به درستی باورهایشان باشند، «به رغم اینکه قادر نباشند نشان دهند که آن چشم انداز از لحاظ معرفتی بر رقبایش برتری دارد» (آلستون 1988، 443-446).

در حقیقت آلستون در مطلبی از این هم پیش تر می رود.  او محاجه می کند که چون در حال حاضر هیچ مبنای بی طرفی برای قضاوت در مورد تعارض های معرفتی ادیان وجود ندارد، نه تنها می توان گفت که انحصارگرا در تداوم باورش به برتری چشم انداز خود موجه11 (معقول12) است، بلکه از آنجا که ما در اغلب موارد  حتی نمی دانیم که استدلال غیر-دوری برای نشان دادن برتری یک چشم انداز چگونه استدلالی است، «تنها طریق عقلانی» برای انحصارگرا «سفت و سخت چسبیدن» به باورهایش است «که به خوبی در خدمت هدایت کنش های او در جهان بوده اند». یا، با تعمیم این نکته، آلستون سخنگوی کسانی می شود که می گویند، به خاطر فقدان مبنای مشترک داوری میان مجادله های چشم اندازهای دینیِ منسجم، برای انحصارگرا عاقلانه است که نظام باور خودش را برتر بداند (آلستون 1988، 446).

فیلیپ کوین رویکرد دیگری مطرح می کند که جذابیت فزاینده ای یافته است. با اینکه او با آلستون موافق است که انحصارگرا در مواجهه با تنوع به خوبی می تواند «سفت و سخت چسبیدن» –  به درستی اعتقادات دینی اش – را ادامه دهد، اما نمی پذیرد که این تنها طریق معقول  است (کوین 2000، 235-246). مبنای این دیدگاه، تمایزی است که کوین میان فهم کانتی و پیشا کانتی از باور دینی می نهد. فهم پیشاکانتی از باوردینی این است که فرض کنیم که ما به حقیقت چنان که واقعاً هست دسترسی داریم (یا دست کم می توانیم داشته باشیم). فهم کانتی از باور دینی این است که فرض کنیم که گرچه یک واقعیت نومنی [فی نفسه] وجود دارد، اما فهم ما از این واقعیت (و لذا ادعاهای ما درباب صدق این واقعیت) ضرورتاً وابسته به شبکه ی فرهنگی/اجتماعی/ روانشناختی است که فرآورنده ی فاهمه ی ما از این واقعیت نومنی است. برای مثال، اگرچه در این فهم کانتی  واقعیتی الاهی  وجود دارد که ما می توانیم درباره اش ادعاهای صدق مطرح کنیم، اما  فهم ما از این واقعیت الاهی  (و لذا صدق مدعاهایمان درباره ی آن) ضرورتاً تا حدی مشروط به طرقی است که محیط مان (درمعنای وسیع کلمه فرهنگ مان) مقولات اندیشه مان را شکل داده است (کوین 2000، 241-242).

به نظر کوین، اساساً آلستون با اختیار مدلی پیشاکانتی از باور دینی است که انحصارگرایان را، به «سفت و سخت چسبیدن» به عقایدشان در برابر رقبا  فرامی خواند، زیرا در غیاب هرگونه مبنای عینی برای تعیین چشم انداز درست، انحصارگرا هیچ دلیل مکفی ای بر پذیرش این امر ندارد. کوین منکر نمی شود که این دیدگاه پیشاکانتی می تواند قابل توجیه باشد و لذا منکر عاقلانه بودن رویکرد کسی که از توصیه ی آلستون پیروی می کند نمی شود. اما، به باور کوین، «نباید صحت هیچ یک [از چشم اندازهای رقیب] را در شکل فعلی شان مسلم انگاشت .» از این رو، برای یک انحصارگرا گزینش رویکرد کانتی به باوردینی نیز به همان میزان گزینش رویکرد غیرکانتی موجه است. به نظر او، انحصارگرا معادلاً حق دارد که  فرض کند که هرگونه معرفت ما به  واقعیت امور هرگز فارغ از شرطی شدن های مهم «فرهنگی» نیست. به این ترتیب، برای انحصارگرایان معادلاً عقلانی است که هنگام مواجهه با تنوع مدعاهای صدق، با اصلاح13 باورهای خود «جویای فهمی  شمول گرایانه تر یا پلورالیستی تر از ایمان خود باشند»، باورهایی که  آنان را » در مسیر چنین فهمی قرار دهند» (کوین 2000، 242).

مختصر اینکه، به نظر کوین، کسانی که موضعی همانند آلستون دارند، دست کم به طور ضمنی،  دوراهی کاذبی14 پیش روی ما می نهند: یا باید مبنای مشترکی بیابیم تا بتوانیم برپایه ی آن چشم انداز دینی درست را تعیین کنیم؛  یا باید آنچه را که داریم سفت و سخت بچسبیم. اما، به نظر کوین، همین که دریابیم که کسی که طرفدار هیچ  یک از چشم انداز های دینی نیست هم  فهم دقیقی از واقعیت الاهی دارد (یا حتی می توانسته داشته باشد)، آلترناتیو عقلانی دیگری رخ می نماید. آن وقت می بینیم که کاملاً عاقلانه است که شخص  چشم انداز پدیده شناختی اش از حقیقت را چنان ارزیابی کند  که همپوشانی بیشتری با چشم اندازهای پدیده شناختی دیگران داشته باشد.

رویکردی که کوین برای حل تعارضات میان چشم اندازهای دینی طرح کرده، حقیقتاً در محافل انحصارگرا مقبولیت فزاینده ای یافته است. برای مثال، این بحث  مسیحی را در نظر بگیرید که خدا چگونه جهان را آفریده است. برخی هنوز بر این باورند که  انجیل به روشنی به ما می آموزد که حدود ده هزار سال پیش خدا «آسمانها و زمین» را در شش دوره ی بیست و چهارساعته خلق کرد. دیگران معتقدند که  «روز خدا برابر هزار سال است» بدان معناست که با آنکه خدا خالق چیزهایی است که انجیل می گوید خدا در هریک از  «روز»ها  خلق کرده، بخردانه تر آن است که بگوییم بازه ی زمانی هر یک از این آفرینش ها به راحتی می تواند میلیون ها، یا حتی میلیاردها سال بوده باشد. و بالآخره کسانی هم هستند که معتقدند نخستین آفرینش مستقیم خدا باید سرو سامان دادن به  «بیگ بنگ» بوده باشد. با این حال، اخیراً اغلب مسیحیان به رویکرد کانتی تری متمایل شده اند. آنها با ابتنا به این فرض که ما حتی با رجوع به کتاب مقدس نمی توانیم به روشنی دریابیم که خدا دقیقاً چگونه در فرآیند آفرینش دخیل بوده است، آنچه را که در این مورد برای مسیحیت اساسی محسوب می شود بازنگری کرده اند. آنها به جای اینکه  هیچ یک از تبیین های خاص را تأیید کنند، رویکرد عام تری اختیار می کنند که با هر یک از تبیین های خاص سازگار است: اینکه خدا به گونه ای مستقیمآً مسئول وجود همه ی چیزهای غیرخودش است. به بیان کوین، آنها هسته ی الاهیاتی شان را چنان لاغر کرده اند که با چشم اندازهای متفاوت کنار می آید.

اما، همه درمی یابند که اختیار الاهیاتی لاغرتر و پدیده شناسی ای فربه تر فقط تا حد معینی می تواند تنش معرفتی حاصل از تنوع دینی را رفع کند. حتی اگر فرض کنیم که کاملاً معقول است، و چه بسا مطلوب باشد، که انحصارگرایان الاهیات شان را لاغر (و لذا پدیده شناسی شان را فربه) سازند تا بتوانند هسته ی صدق هایی را که  برای طرفدار چشم انداز دینی  خاصی ماندن باید پذیرفت کمینه سازند، انحصارگرا – حتی انحصارگرایی قویاً کانتی – همچنان باور دارد که چشم انداز دینی اش برتر است، به این معنا که نسبت به چشم اندازهای رقیب، به طرق مهمی به حقیقت نزدیک تراست. به این ترتیب، درعین اینکه لاغرکردن الاهیات می تواند انتخابی معقول برای کمینه کردن تعارض باشد، هیچ کس محاجه نمی کند که این رویه  بتواند یگانه پاسخ انحصارگرا باشد. در برخی موارد، شخص یا باید از انحصارگرایی دست بکشد یا یکی از مواضع دیگر را اتخاذ کند: بپذیرد که باور محل پرسش صادق نیست، آن را مستعجل بیانگارد، یا سفت و سخت به آن بچسبد.

5. تنوع دینی و متکلّمان15

 

اجازه دهید فرض کنیم که انحصارگرا در حفظ باور انحصارگرایانه اش موجه است. به ویژه، فرض کنیم که انحصارگرا می تواند در رویارویی با چنین تنوعی به نحو موجهی از حق معرفتی حفظ انحصاریاتش دفاع  کند. آیا او باید درهمین جا متوقف شود یا می تواند به طور موجهی پیشروی کند؟  آیا می تواند به طور موجهی بکوشد دیگران را متقاعد کند که حق با اوست – می تواند به نحو موجهی بکوشد دیگران را به چشم اندازش متقاعد کند؟ و اگر چنین است، اصلاً چنین الزامی دارد؟

اغلب کسانی که بر این باورند که این  تبلیغ گری16 موجه نیست، شخصیت اخلاقی انحصارگرا را به چالش می گیرند. یعنی شخصیت انحصارگرایی را که می کوشد دیگران  را متقاعد کند که تنها چشم انداز او حقیقت دارد. برای نمونه، ویلفرد کانتول اسمیت محاجه می کند که «مگر به بهای کوردلی یا کوتاهی، اخلاقاً ممکن نیست که دوره گشت و به دیگر آدمیان دیندار و هوشمند گفت که ما معتقدیم که خدا را می شناسیم ودرست می گوییم؛ شما معقدید که خدا را می شناسید و در گمراهی آشکار هستید» (اسمیت 1976، 14). و وقتی که رونزو ادعا می کند که انحصارگرا می تواند «بسیار گستاخ» و «اخلاقاً منفور» باشد (رونزو 1988، 348) یا جان هیک می گوید که انحصارگرایان  اغلب نشانگر قسمی استبداد یا نخوت اند (هیک، 1989، 235)، همگی شخصیت اخلاقی کسانی را به چالش می گیرند که می کوشند دیگران را به چشم انداز خود بگروانند.

جای تعجب نیست که اغلب انحصارگرایان منکر این هستند که برای یک انحصارگرا کوردلانه یا متکبرانه یا گستاخانه باشد که بکوشد دیگران را به درستی چشم انداز خود متقاعد کند – به دیگران بگوید که خودش برحق و آنها برخطا هستند. انحصارگرا محاجه می کند که چون ما در برتر دانستن موضع خود – نزدیک تر بودن موضع مان به حقیقت – محق هستیم، چگونه تلاش مان را برای متقاعد کردن دیگران می توان متکبرانه یا گستاخانه یا کوردلانه انگاشت؟ مخصوصاً هنگامی که این توافق برای سعادت کسانی که می کوشیم متقاعد کنیم حائز اهمیت باشد؟ به علاوه، انحصارگرا چنین ادامه می دهد،  درحالی که مسلماً درست است که برخی مباحثه ها به خاطر کسب چیزهایی است که همگی می پذیریم دلایل اخلاقاً نامناسبی هستند – مثلاً کسب مال یا قدرت و غیره – شواهد تجربی اندکی وجود دارد که انحصارگرایان عموماً تابع این انگیزه ها باشند.  برعکس، قریب به احتمال تراین است که بسیاری، اگر نه همه ی ، انحصارگرایان بدان خاطر که به تبلیغ گری می پردازند  که معتقدند چیزی در چنته دارند که به شدت مورد احتیاج و طلب دیگران است (گیریم که تبلیغ به بهای سنگین شخصی برای خودشان تمام شود).

بالآخره، آیا تبلیغ گری برای  انحصارگرایان الزامی است؟ بسیاری از نظام های دینی انحصارگرا گونه ای الزام برای تبلیغ دارند، و اغلب فیلسوفانی که باوردارند که انحصارگرایان در مواجهه با تنوع دینی در حفظ معتقدات انحصارگرایانه شان محق اند، همچنین باوردارند که آنان حق دارند که  خود را ملزم به «گرواندن» دیگر رقبای معرفتی شان بدانند. با این حال، گذشته از اقلیتی کم شمار، فیلسوفان منکر آنند که انحصارگرایان تحت هر شرایطی، ، فارغ از اینکه آیا نظام انحصارگرایانه مورد بحث خواهان یا مشوق  تبلیغ  باشد یا خیر، ملزم به تبلیغ باشند.

6. تنوع دینی و سرنوشت ابدی نوع بشر

تا بدین جا، بحث از تنوع دینی درقالب ادعاهای صدق (یعنی  درقالب باور موجه) بوده است زیرا فیلسوفان به طور فزاینده ای پذیرفته اند که این چارچوب بهترین طریق دست یابی به مهم ترین پرسش هایی است که وجود این تنوع بر ما تحمیل می کند. اما، از نظر تاریخی، یک «مسئله ی تنوع» هست که فیلسوفان بیش از همه بدان پرداخته اند: پرسش از سرنوشت ابدی نوع بشر، یعنی، پرسش از اینکه چه کسی تقرب درگاه خدا را کسب می کند – یا رستگاری17 می یابد.

پاسخ انحصارگرایان دینی به پرسش فوق این است که کسانی، و فقط  کسانی، که معیارهای یک چشم انداز دینی معین را برآورند می توانند به رستگاری برسند. انحصارگرا می پذیرد که پیروان دیگر ادیان، می توانند برخی یا بسیاری از حقایق را تأیید کند. اما در مورد رستگاری (سرنوشت ابدی فرد) ، شخص باید از صراط مستقیم  آگاه و پیرو آن باشد. یا، به بیان مشخص تر، درنظر حامی رستگاری انحصاری ، معیارهای نیل به رستگاری که توسط چشم انداز دینی صحیح تعیین شده، هم ضرورت معرفت شناختی دارند، یعنی  جویندگان رستگاری باید از آن شرایط آگاه باشند، و هم ضرورت هستی شناختی، یعنی این شروط باید عملاً برآورده شوند. (پترسون و همکاران 2003، 270).

توجه به این نکته اهمیت دارد که، تنها مسیحیان نیستند که رستگاری را انحصاری می دانند. مثلاً مسلمانانی هم هستند که معتقدند تنها کسانی رستگار می شوند که پیرو الله باشند. همچنین باید توجه داشت که گاهی درون یک دین واحد هم میان انحصارگرایان در مورد مدعاهای رستگاری عدم توافق یا حتی تناقض وجود دارد. برای نمونه، از نظر تاریخی، درون مسیحیت بحث های عمده ای درگرفته که آیا اطفالی که در خردسالی می میرند رستگار می شوند یا خیر. در نظر برخی، پاسخ این بود (و هنوز هست) که همه ی کودکان مرده به بهشت می روند، درحالی که دیگران معتقدند که تنها کودکان مؤمنان مجاز به ورود به بهشت و رستگاری هستند یا اینکه رستگار شدن کودکان بستگی به این دارد که غسل تعمید یافته باشند یا نه. اما امروزه نظر شایع تر میان مسیحیان این است که همه ی کسانی که در خردسالی می میرند (یا هنگامی می میرند که قوای عقلانی شان هنوز کودکانه است) به طور خودکار مشمول رستگاری الاهی واقع می شوند (بیسینگر 1991، 4).

اما در مورد «بزرگسالان» ی که بدون آگاهی از شرایط  رستگاری  دین صحیح مرده اند چه می توان گفت؟  آیا کاملا غیر منصفانه نیست  اگر انحصارگرا ادعا کند که آنان ، چون معیارهای رستگاری تعیین شده را برآورده نکرده اند، نمی توانند به رستگاری دست یابند؟ از نظر کسی که در مورد رستگاری شمول گرا باشد پاسخ بلی است.  شمول گرا هم مانند انحصارگرا باور دارد که رستگاری  تنها بدان خاطر ممکن است که ضوابط تعیین شده در دین صحیح برآورده شده باشند. اما، شمول گرای دینی نجات برخی از پیروان دیگر ادیان را نیز به لطف این ضوابط ممکن می شمارد، حتی اگر اشخاص مورد بحث تعهداتی را که عموماً  برای احراز شرایط رستگاری ضرورت دارند رعایت نکرده باشد. به زبان فلسفی، در نظر شمول گرایان رخدادهای  ویژه ای می توانند ضرورت هستی شناختی برای رستگاری داشته باشند یعنی رستگاری بدون آنها واقع نشود اما ضرورت معرفت شناختی نداشته باشند یعنی لازم نباشد که فرد درموردشان چیزی بداند تا نجات یا نجاح یابد (پترسون و همکاران 2003، 280).

احتمالاً کارل راهنر سرشناس ترین مدافع مسیحی این چشم انداز شمول گرا  است. او محاجه می کند که مسیحیت نمی تواند هیچ دین دیگری را مبشر رستگاری بداند. اما، از آنجا که خدا عشق است و طالب نجات همگان است، می تواند همگان را مشمول موهبت مرگ آمرزنده ی عیسی و رستاخیزش کند، حتی کسانی که هرگز نام عیسی  را نشنیده اند و از مرگش چیزی نمی داند، یا هرگز سروری او را نپذیرفته اند. همان گونه که پیروان یهودیت پیش از عیسی قادر بودند به مدد آمرزش عیسی، که از وجودش اطلاع نداشتند، نجات یابند، برای پیروان دیگر ادیان نیز نجات ممکن است، گرچه ضرورتی ندارد که آنها از آمرزش عیسی که موجب نجات شان است آگاه باشند (پترسون و همکاران، 2003، 280- 281). باید توجه داشت که مسیحیان در مورد شرایط رستگاری این «مسیحیان ناشناس» اختلاف نظر دارند. مثلاً، برخی می اندیشند که حتی کسانی که هرگز «بشارت» را نشنیده اند، هم معرفتی ذاتی به خدا دارند و هم آزادی برقرای رابطه با خدا را، و لذا، سرنوشت ابدی کسانی که در این مقوله می گنجند بستگی به این می یابد که تا چه حد پایبند معرفت شان به خدا، یا حتی دیانتی غیر از مسیحیت بوده اند. دیگر شمول گرایان نمی خواهند این قدر دقیق شوند، و فقط می گویند از آنجا که خدا عادل است، مسلماً به برخی پیروان دیگر ادیان رستگاری عطا می کند زیرا آنان برخی از ضوابط الاهی را که در توان شان بوده، برآورده کرده اند (پترسون 1976). اما همه اتفاق نظر دارند که این «مسیحیان ناشناس» مشمول رحمت الاهی واقع می شوند.

با این حال، پلورالیست ها این استدلال شمول گرا درباره ی رستگاری را بیش از استدلال انحصارگرایان مجاب کننده نمی یابند. به نظر پلورالیست ها، شمول گرایان درست می گویند که  نیازی نیست که افراد ضرورتاً  شرایط معینی را که  دین واحدی برای رستگاری تعیین کرده بدانند یا  برآورده  کنند. اما شمول گرایان نیز، به مانند انحصارگرایان، در این استدلال برخطا هستند که رستگاری به خودی خود تنها به خاطر شرایط یا رخداد های معینی میسر است که در دین صحیح یگانه ای  بیان شده اند. هیچ دین صحیح یگانه ای  وجود ندارد، و لذا، هیچ طریق واحد، و یگانه ای، برای رستگاری وجود ندارد.

اما چرا باید این نظریه ی پلورالیستی رستگاری را محتمل تر از نظریه های انحصارگرا یا شمول گرا محسوب کنیم؟  به نظر هیک، با نفوذ ترین مدافع پلورالیسم، سه عامل هست که چشم انداز پلورالیستی را تنها گزینه ی پذیرفتنی می سازد. او محاجه میکند که نخستین و مهم ترین عامل، واقعیت همسانی ترادیسندگی18 است. یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر صرفاً آخرت-محور نیست – تنها به افراد «بلیت» سعادت اخروی نمی دهد. چنین فرآیندی با ترادیسی شخص از خود-محوری19 به واقعیت-محوری20 در این دنیا می آغازد (هیک 1984، 229). یعنی، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر، زندگی ها را چنان دگرگون می کند که مردم را از صرف اندیشیدن و عمل کردن برای افزایش نیکبختی شخصی شان، به مرتبه ای می رساند که  خود  را دخیل در واقعیتی بس عظیم تر و وسیع تر می یابند. خلاصه اینکه، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر مشارکت کنندگانش را آدم های بهتری می سازد. و به نظر هیک، همه ی شواهد حاکی از آنند که، هر استاندارد عامی را که برای ترادیسی مثبت درنظر بگیریم، بسیاری از ادیان به یک میزان ترادیسنده اند (هیک 1989، فصل 3).

اما بحث بر سر اینکه آیا شخص در ادیان مختلف  ترادیسی های  اساساً همسانی می یابد یا نه، ادامه دارد – این بحث که آیا همسانی ترادیسندگی واقعیت دارد یا نه، همچنان باقی است. برخی مدعی اند که با شواهد تجربی قوی می توان نشان داد که این همسانی ترادیسندگی ادیان وجود ندارد، یا اینکه می توان برپایه ی مبانی عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که  ترادیسی ها همسان نیستند. در هر حال، طرفداران بسیاری از نظام های تئیستی اصلی ادعا می کنند که گرچه ممکن است ترادیسندگی ها همسان بنمایند، اما حقیقتاً چنین نیست – یعنی کیفیت ترادیسی درون نظام آنها حقیقتاً  متفاوت از ترادیسی هایی است که با پیروی از دیگر ادیان حاصل می شوند. برای نمونه، گاهی محاجه شده که ترادیسی در دیگر نظام ها دوامی ندارد، یا حداقل اینکه گرچه ممکن است ترادیسی فردی واقعی و حتی مداوم باشد، اما معادل تغییری نیست که در نظام تئیستی  صحیح می تواند بر آن فرد عارض شود. و برخی از انحصارگرایان محاجه کرده اند که اگر نتوان به طور عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که چشم انداز دینی آنها  ترادیسندگی  برتری  ندارد (چیزی که حتی هیک نمی کوشد نشان دهد)،  آنها حق دارند که منکر وجود همسانی شوند (کلارک 1997، 303-320).

برخی دیگرمحاجه کرده اند که تمرکز بر همسانی ترادیسی ها همچنین می تواند به عنوان برهانی علیه پلورالیسم رستگاری بکار گرفته شود. استدلال می شود که برخی مردم به اهداف و ارزش ها، یا چشم اندازهای متافیزیکی «سکولار» (غیردینی) متعهد اند – گیریم دلمشغولی به محیط زیست باشد یا گرسنگی در جهان یا بهداشت روانی – که این تعهدات اغلب زندگانی را به طریقی کاملاً مشابه زندگانی مؤمنان به ادیان دگرگون می سازد. چنین می نماید که این گروه نیز از خود-محوری رسته و به تمرکز بر واقعیت خارج از خودشان می رسند. اما اگر چنین باشد، آیا ممکن نیست که همسانی ترادیسی که در میان ادیان فرض می گیریم  فقط زیرمجموعه ای از همسانی ترادیسی درحالت کلی باشد؟ ترادیسی کسانی که خود را متعهد به هرگونه چشم اندازی به حیات می سازند که معطوف به واقعیت خارج از خود است. پس آیا  این فرض کاملاً محتمل نیست  که همسانی ترادیسی های دینی ناشی از نوعی تنظیم  مفاهیم درونی است و نه ناشی از نوعی پیوند با واقعیت الاهی خارجی؟ و محاجه می شود که، اگر چنین باشد، پس همسانی ترادیسندگی به عنوان حامی هر نوع چشم انداز رستگاری دست کم تضعیف می شود، چه این چشم انداز پلورالیستی باشد، چه انحصارگرا، و چه شمول گرا (بیسینگر 2001، 64-69).

با این حال، همسانی ترادیسندگی تنها دلیل هیک برای باور به غیرقابل دفاع بودن چشم اندازهای رستگاری غیرپلورالیستی نیست. به قول  او یک چشم انداز پذیرفتنی باید این واقعیت را تبیین کند که » برای مردم عادی آشکار است (گرچه برای همه ی الاهیون آشکار نیست) که در اکثریت غالب موارد – گیریم 98 تا 99 درصد– دینی که شخص بدان مؤمن است بستگی به محل تولدش دارد» (هیک 1980، 44). و با توجه به این واقعیت که «دین فرد در اکثریت غالب موارد بستگی به این اتفاق دارد که شخص کجا به دنیا آمده باشد» –  پذیرفتنی نمی نماید که » تولد درمنطقه ی ما واجد مزیت بهره مندی از حقیقت کامل دینی باشد» (هیک 1997a، 287).

اما این مطلب نیز به چالش گرفته شده است. هیچ کس منکر نمی شود که میان محل تولد و چشم انداز دینی پذیرفته شده  رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد و این می تواند اعتماد انحصارگرا را تضعیف کند. اما بسیاری از انحصارگرایان منکر می شوند که باید تبیین پلورالیستی را تنها گزینه ی ممکن دانست. به نظر آنان، لازم نیست که انحصارگرایان همبستگی قوی میان زمان/مکان تولد و  دین اختیار شده را مجزا21 از دیگر باورهایشان بدانند. برای مثال، لازم نیست انحصارگرایان مسیحی  این همبستگی را مجزا از این باور پایه شان بدانند که انجیل سرچشمه ی حقیقت است و انجیل به ما می آموزد که تنها چشم انداز مسیحی است که دیدگاه کاملاً دقیقی از واقعیت بدست می دهد. و به نظر برخی، انحصارگرایان حق دارند معقولیت  زمینه ی باورهایشان را مافوق مثال های ظاهراً ناقضی بیانگارند که همبستگی22 مورد بحث پیش می نهد (پلانتینگا 2000، 187؛ پلانتینگا 1997، 198).

سرانجام، هیک چنین محاجه می کند که یک فرضیه ی پذیرفتنی دینی باید این واقعیت را دربرداشته باشد «که ما در قرن حاضر به مدد پژوهش های انسان شناختی، جامعه شناختی، و روانشناختی و نیز کارهایی که در فلسفه ی زبان انجام گرفته،  به نحو بازگشت ناپذیری  آگاه شده ایم» که هیچ الگوی جهانشمول و لایتغیری برای تعبیر تجربه ی آدمی وجود ندارد، بلکه گستره ای از الگوهای عمیقاً متفاوت یا طرح های مفهومی هست » که در جریان های فرهنگی عمده بالیده اند». و هنگامی که در پرتو این آگاهی به دین بپردازیم، «نظریه ای پلورالیستی ناگزیر می شود» (هیک 1984، 232).

با اینکه هیچ کس منکر نمی شود که فرهنگ تاحدی  واقعیت را شکل می دهد، بازهم محاجه شده که هنگام مقایسه ی معقولیت باورهایی مشخص، باید نه تنها به خود آن باورها، بلکه همچنین باید به باورهای مبنایشان نیز توجه داشته باشیم.  لذا، حتی اگر بپذیریم که  با پلورالیسم بهتر از هر قسم انحصارگرایی می توان قدرت شکل دهندگی  فرهنگ را تبیین نمود، هنگامی که  قدرت شکل دهنده ی فرهنگ را  به صورت مجزا در نظر بگیریم، همه ی انحصارگرایان نمی پذیرند که فرضیه ی هیک چنان قوی باشد که اعتبار کل باورهای بنیادینی را که انحصار گرا برای تبیین قدرت شگرف شکل دهندگی فرهنگ بر باورهای دینی بکار می گیرد، زایل کند. به این ترتیب، به نظر برخی انحصارگرایان، می توان به نحو موجهی این نظر هیک را رد کرد که یک تعبیر فرهنگی/دینی پلورالیستی از واقعیت باید ارجحیت داشته باشد (بیسینگر 2001، 74).

بهتر است مبنای استدلال هیک به نفع پلورالیسم رستگاری را متافیزیکی یا معرفت شناختی نامید. دیگر فیلسوفان اما، اخیراً کوشیده اند مبنایی اخلاقی برای پلورالیسم رستگاری (یا دست کم علیه انحصارگرایی رستگاری) بیابند. برای مثال، کِنِت هیما اخیراً محاجه کرده است که ملاحظات اخلاقی مستلزم نفی انحصارگرایی مسیحی رستگاری هستند (هیما 2002، 1-33). به نظر هیما، از کمال خدا و نیز صدق های مفهومی درباره ی مجازات نتیجه می شود که خدا افرادی را که اخلاقاً به خاطر رفتارشان مقصر نیستند مجازات نخواهد کرد. اما کسانی که پیرو اعتقادات غیرمسیحی اند عموماً به خاطرداشتن آن اعتقادات اخلاقاً مقصر نیستند. نه تنها هیچ استدلال عینی ای نشان نمی دهد که مسیحیت (یا هر دین دیگری) طریق درست رستگاری باشد، خود سنت های دینی نیز  به غایت منعطف اند. یعنی، به خاطراین شکل پذیری، که سرشت بنیادی باورهای دینی اصلی است، پیروان هریک از ادیان قادرند تقریباً هرچالشی را که چشم انداز رستگاری شان را به پرسش می گیرد پاسخ  بدهند (و در عمل چنین می کنند)، هر قدر هم که این چالش ها مخرب نمایند. به علاوه، مطالعات متأخر جامعه شناختی، روانشناختی و انسان شناختی مؤید آنند که با وجودی آنکه باورهای پایه ی دینی ناگزیر نیستند، اغلب تا حد زیادی «ورای کنترل تخطی گرانه ی مستقیم مؤمنان اند» (هیما 2002، 18). پس، به نظرهیما، باید نتیجه بگیریم که برای خدای مسیحی اخلاقاً درست نیست که پیروان دیگر ادیان را از رستگاری محروم کند.

شگفت آور نیست که بسیاری از غیرانحصارگرایان و پلورالیست ها این استدلال را مجاب کننده می یابند. اما برخی (اما نه همه ی) انحصارگرایان این فرض اخلاقی را که مبنای استدلال هیما است رد می کنند: اینکه ما در موقعیتی هستیم که بتوانیم برخی از اصول اخلاقی پایه ی  برهمکنش خدا و آدمیان را به درستی تشخیص دهیم. به ویژه، درحالی که بسیاری از مسیحیان انحصارگرا معتقدند که رفتار خدا تابع برخی اصول پایه مانند عدل و انصاف است که برای اندیشه ی اخلاقی انسان اهمیت بنیادی دارند، همگان چنین برداشتی ندارند. یک سنت قوی مسیحی هست که مطابق آن خدا هیچ اجباری ندارد که با آدمیان به گونه ای رفتار کند که ما عادلانه ومنصفانه می یابیم. خدا می تواند هرآنچه می خواهد انجام دهد (از جمله ی اینکه با غیرمعتقدان به مسیحیت چه کند) زیرا مقصود خدا هرچه که باشد، درست است، چون امر امر خداست.  و حتی انحصارگرایانی که موضع هیما را می پذیرند – که یک خدای عادل نمی تواند کسانی را مجازات کند که بی تقصیر غیرمسیحی اند–  معمولاً کلیت چشم انداز انحصارگرا را رد نمی کنند. در عوض، اغلب به راحتی فرض می شود که  «شیوه های خدا چنان فراتر از شیوه های ماست» که در ذهن انسان نمی گنجد.

با این حال، حتی اگر با پلورالیست موافق باشیم که هم انحصارگرا و هم شمول گرا در این ادعا برخطا هستند که مبنای رستگاری حقیقی را می توان تنها در دین واحدی یافت، این پرسش همچنان باقی می ماند که چه قسم فرضیه ی پلورالیستی را باید بپذیریم. خود هیک موضعی را اتخاذ می کند که می توانیم آن را پلورالیسم گزینیشی بخوانیم. در این دیدگاه  تأکید بر ادیان بزرگ جهان است. هیک هرگز منکر نشده که ادیان بزرگ جهان – مسیحیت، هندویسم، بودیسم، اسلام – ادعای های متعارضی در مورد حقیقت دارند. درواقع، او باور دارد که » تفاوت  باورها در میان (و درون) این سنت ها فراوان است» و اغلب به تفصیل از این تفاوت ها بحث کرده است (هیک 1983، 487). اما ادعای پلورالیستی اصلی او این است که چنین تفاوت هایی را هنگامی می توان بهتر دریافت که آنها را شیوه های فرهنگی متفاوت ادراک شده و تجربه شده  از واقعیت الاهی واحدی  بیانگاریم. هر چشم انداز دینی عمده ای «مشتمل بر یک زمینه ی معتبر از رستگاری/رهایی است؛ اما این زمینه ها یگانه و منحصر به فرد نیستند» (هیک 1984، 229، 231).

با این حال، چرا باید تنها شیوه هایی را برگزید که ادیان بزرگ برای رستگاری پیشنهاد می کنند؟ در نظر هیک پاسخ این است که  برخلاف » شیطان پرستی، نازیسم، پرستش معبد خورشیدی و غیره»، ادیان بزرگ مسیرهایی را پیش روی ما می نهند که ما را از «نفرت، بدبختی، اهانت، بی مهری، ناشکیبایی، خشونت و فقدان کنترل بر نفس» به «عشق، سرور، صلح، صبر،مهربانی، نیکخویی، وفاداری، نجابت و کنترل بر نفس سوق می دهند (هیک 1997b، 164). در نظر برخی  پذیرش این قسم استانداردهای اخلاقی برای چشم انداز رستگاری همان قدر اختیاری23 است که استانداردهای رستگاری پیشنهادی انحصارگرایان یا شمول گرایان (میکر 2003، 5). درواقع، برخی گفته اند  که اگر این معیار اخلاقی نسبتاً مشخص را که هیک برای ارزیابی کفایت رستگارسازی دین پیشنهاد می کند، بپذیریم، چشم انداز او را دشوار بتوان حقیقتاً پلورالیستی محسوب کرد.

برای نمونه، اس. مارک هایم محاجه می کند که پلورالیست هایی مانند هیک درواقع انحصارگرایانی با جامه ی مبدل اند، چرا که تنها از یک مسیر رستگاری – ترادیسی از خود-محوی به واقعیت-محوری – دفاع می کنند و لذا اساساً  گوناگونی  بنیادی رستگاری  میان ادیان را انکار می کنند. به گفته ی این منتقدان، در یک پلورالیسم رستگاری صادقانه تر،  هر دینی مسیر رستگاری خاص خود را دارد که می تواند مشابه با دیگر ادیان یا متفاوت ازآنها باشد. یعنی، یک چشم انداز صادقانه تر پلورالیستی منکر می شود که شیوه های رستگاری پیشنهادی ادیان مختلف  همگی بروزات شیوه ی بنیادین واحدی هستند و تفاوت هایشان فرهنگی است، و در عوض تأکید می کند که طرق رستگاری  ادیان مختلف گرچه ناهمسازند، اما همگی در حصول رستگاری به یک میزان معتبر هستند. البته این بدان معنا نیست که همه ی جزئیات همه ی شیوه های رستگاری حقیقتاً صادق هستند، زیرا برخی مدعاهای رستگاری ناهمساز24 هستند. اما پاسخ مناسب به این ناهمسازی این نیست که بگوییم تنها یک طریق درست رستگاری وجود دارد. بلکه درست این است که ادعا کنیم طرق متمایز بسیاری هست، که گرچه متمایز باقی می مانند، می توانند به رستگاری منجر شوند (هایم 1995).

اما منتقدان رویکرد هایم گفته اند که این اختلاف نظر تاحدی می تواند ریشه ی لغوی داشته باشد. می توان گفت  هایم این پرسش را میان بر زده که آیا قسمی طریق نهایی رستگاری ، رستگاری آخرت شناختی غایی، وجود دارد که پیروان  چشم اندازهای دینی مختلف همگی تجربه می کنند یا نه، و به جای آن بر این نکته تأکید کرده که بسیاری از طرق دینی متمایز می توانند اینجا و اکنون مردم را به رهایی برسانند (رستگار سازند)  (پترسون و همکاران 2003، 280). از سوی دیگر، به نظر می رسد که هیک بیشتر دلمشغول سرشت واقعیت رستگاری است – اینکه تجربه ی رستگاری چیست – و منکر نشده که در جهان طرق مختلف متمایزی برای وصول به این واقعیت غایی هست.

7. نتیجه گیری

چنان که دیدیم، بحث های تنوع دینی به پاسخ های ساده ای منجر نمی شوند. مسائل بسیار، برهان ها پیچیده، و پاسخ ها متفاوت اند. با این حال، دشوار بتوان در مورد اهمیت عملی این موضوع مبالغه کرد. با اینکه برخی (بسیاری) از مسائل مورد بحث فیسلوفان  نتایجی عملی در تعیین دیدگاه ما به خودمان و رفتار با دیگران دربر دارند، هیچ یک به اندازه ی پرسش از تنوع دینی  دارای پیامدهای عملی نیست. اعتقادات دینی انحصارگرا نه تنها در گذشته موجب رفتارهای ناشکیبایانه بوده – رفتارهایی که زندگی بسیاری را شدیداً متأثر نموده اند– امروزه نیز پیامدهای عملی چنین معتقداتی آشکارا ادامه دارد. پس تا بدانجا که این رفتارهای انحصارگرایانه ای مبتنی بر ابزارهای مفهومی نامناسب و/یا استدلال های مغالطه آمیز باشند، بحث های مداوم فلسفی در مورد تنوع دینی که مسائل را روشن و استدلال ها را ارزیابی می کنند می توانند ارزش عملی شگرفی داشته باشند.

* دیوید بیسینگر استاد فلسفه در کالج روبرتز وزلایان و نویسنده ی کتاب «پلورالیسم دینی: یک ارزیابی فلسفی» است.م

  •  مراجع

 

  • Alston, W., (1988), «Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God,» Faith and Philosophy, 5: 433-448.
  • Arthur, C., (2000), Religious Pluralism: A Metaphorical Approach, The Davies Group Publishers.
  • Basinger, D., (2002), Religious Diversity: A Philosophical Assessment, Burlington, VT: Ashgate Publishing Company.
  • ———-, (1991), «Divine Omniscience and the Soteriological Problem of Evil: Is the Type of Knowledge God Possesses Relevant?» Religious Studies, 28: 1-18.
  • Clark, K., (1997) «Perils of Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 303-320.
  • D’Costa, G., (1990), Christian Uniqueness Reconsidered: the Myth of a Pluralistic Theology of Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———–, (1986), Theology and Religious Pluralism: The Challenge of Other Religions, London: Blackwell Publishers.
  • Dupuis, J., (1999), Toward a Christian Theology of Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Gellman, J., (1993), «Religious Diversity and the Epistemic Justification of Religious Belief,» Faith and Philosophy, 10: 345-64.
  • ———–, (1998), «Epistemic Peer Conflict and Religious Belief: A Reply to Basinger,» Faith and Philosophy, 15: 229-235.
  • ———–, (2000), «In Defense of Contented Religious Exclusivism,» Religious Studies, 36: 401-417.
  • Griffiths, P., (1988), «An Apology for Apologetics,» Faith and Philosophy, 5: 399-420.
  • ———-, (1991), An Apology for Apologetics: A Study in the Logic of Inter-religious Dialogue, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———-, (2002) Problems of Religious Diversity, London: Blackwell.
  • Gutting, G., (1982), Religious Belief and Religious Skepticism, Notre Dame: University of Notre Dame Press.
  • Heim, M., 1995, Salvation: Truth and Difference in Religion, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Hick, J., (1980), God Has Many Names, London: Macmillan Press, Ltd.
  • ———, (1983), «On Conflicting Religious Truth-Claims,» Religious Studies, 19: 485-491.
  • ———, (1984), «The Philosophy of World Religions,» Scottish Journal of Theology, 37: 229-236.
  • ———, (1985), Problems of Religious Pluralism, New York: St. Martin’s Press.
  • ———, (1989), An Interpretation of Religion: Human Responses to the Transcendent, New Haven: Yale University Press.
  • ———, (1997a), «The Epistemological Challenge of Religious Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 277-286.
  • ———, (1997b), «The Possibility of Religious Pluralism: A Reply to Gavin D’Costa,» Religious Studies, 33: 161-166.
  • Hillman, E., (1989), Many Paths: A Catholic Approach to Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Himma, K., (2002), «Finding a High Road: The Moral Case for Salvific Pluralism,» International Journal for Philosophy of Religion, 52: 1-33.
  • Kaufman, G., (1996), God-Mystery-Diversity: Christian Theology in a Pluralistic World, Minneapolis, MN: Fortress Press.
  • Knitter, P., (1985), No Other Name? A Critical Survey of Christian Attitudes towards the World Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Meeker, K., (2003), «Exclusivism, Pluralism, and Anarchy,» in God Matters: Readings in the Philosophy of Religion, R. Martin and C. Bernard (eds.), New York: Longman, 524-534.
  • McKim, R., (2001), Religious Ambiguity and Religious Diversity, Oxford: Oxford Press.
  • Netland, H., (1991), Dissonant Voices: Religious Pluralism and the Question of Truth, Grand Rapids: Eerdmans.
  • Pals, D., (1996), Seven Theories of Religion, New York: Oxford University Press.
  • Paternoster, M., (1967) Thou Art There Also: God, Death, and Hell, London: SPCK.
  • Peterson, M., Hasker, W., Reichenbach, B., and Basinger, D., (2003), Reason and Religious Belief: An Introduction to the Philosophy of Religion (3rd edition), New York: Oxford University Press.
  • Plantinga, A., (1997) «Ad Hick,» Faith and Philosophy, 14: 295-298.
  • ———-, (2000), «Pluralism: A Defense of Religious Exclusivism,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 172-192.
  • Quinn, P., (2000), «Toward Thinner Theologies: Hick and Alston on Religious Diversity,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 226-243.
  • Runzo, J., 1988, «God, Commitment, and Other Faiths: Pluralism vs. Relativism,» Faith and Philosophy, 5: 343-364.
  • ———-, (1993), World Views and Perceiving God, New York: St. Martin’s Press.
  • Schellenberg, J., (2000) «Religious Experience and Religious Diversity: A Reply to Alston,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 208-217.
  • Senor, T., (ed.), (1995), The Rationality of Belief and the Plurality of Faith. Ithaca: Cornell University Press.
  • Silver, D., (2001), «Religious Experience and the Facts of Pluralism,» International Journal for the Philosophy of Religion, 49: 1-17.
  • Smith, W., (1976) Religious Diversity, New York: Harper and Row.
  • Suchocki, M., (2003), Divinity and Diversity, Nashville, Abingdon Press.
  • Tracy, D., (1995), Blessed Rage of Order: The New Pluralism in Theology, Chicago: University of Chicago Press.
  • Ward, K., (1994), Religion and Revelation: A Theology of Revelation in the World’s Religions, Oxford: Clarendon Press.
  • Willard, J., (2001), «Alston’s Epistemology of Religious Belief and the Problem of Religious Diversity,» Religious Studies, 37: 59-74.
  •  دیگر منابع اینترنتی

 

 

 

· واژگان  ترجمه

1. تنوع دینی : religious diversity

2. الاهیت شخص وار: personal deity

3. حقیقت/صدق: truth

4. انحصارگرایی: exclusivism

5. شمول گرایی: inclusivism

6. ارزیابی: assessment

7. باورهای سنگ بناrck bottom beliefs:

8. مستعجل: tentative

9. غیر- دوری : non-circular

10. منسجم: self-consistent

11. موجه: justified

12. معقول: rational

13. اصلاح: modify

14. دوراهی کاذب: false dilemma

15. متکلم: apologist

16. تبلیغ گری: proselytization

17. رستگاری: salvation

18. همسانی ترادیسندگی: transformational parity

19. خود-محوری: self-centeredness

20. واقعیت- محوری : reality-centeredness

21. مجزا: in isolation

22. همبستگی: correlation

23. اختیاری: arbitrary

24. ناهمساز: inconsistent

نوشته ی دیوید بیسینگر*

ترجمه ی امیرغلامی

منبع : دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

غزوه چگونه جنگي بود و به چه كسي شهيد مي گفتند؟

نویسنده – مینو جاوید

تا قبل از هجرت محمد يا به عبارت ديگر فرار او از مكه به مدينه ،مكي يان حاضر به قبول محمد و آيين جديدش نشدند و دست از آزار و اذيت مسلمانان برنداشتند.تا وقتي كه ابوطالب زنده بود و از محمد حمايت مي كرد، (ابوطالب تا زمان مرگ  مسلمان نشد و دست از آيين اجداد خود بر نداشت)كفار قريش نمي توانستندآزار چنداني به محمد برسانند چرا كه با توجه به پيمان هاي قبيله اي اين كار باعث درگيري با ديگر تيره هاي عرب نيز مي شد ،اما تازه مسلماناني كه جايگاهي همچون محمد نداشتند ،كماكان مورد آزار قرار مي گرفتند.

مرگ ابوطالب سه سال پيش از هجرت روي داد و به اين ترتيب محمد يكي از قوي ترين حاميان خود را از دست داد.بعد از بيعه الحرب كه در سال سيزده بعثت بين محمد و هفتادوسه زن و مرد يثربي در عقبه و پس از فراغت از مراسم حج روي داد ،محمد به مسلمانان اجازه داد كه به يثرب بروند.همينكه سران قريش دانستند پايگاهي تازه براي نشر اسلام آماده شده است و مردم مدينه با محمد پيمان جنگ بسته اند ،خطر بيشتر احساس شد و در صدد انتقام بر آمدند و تصميم گرفتند پيمان هاي قبيله اي را ناديده گرفته و محمد را به قتل برسانند.در نتيجه محمد ناچار به فرار از مكه به مدينه شد و يا به قول علماي اسلامي از مكه به مدينه هجرت كرد.

پس از اسكان مسلمانان در يثرب ،محمد متوجه مشكلي بزرگ و اساسي بر سر راه اهداف خود شد .مردم مدينه زراعت پيشه بودند و مكي ها كه كار آنها بازرگاني و دادوستد بود ،از اين حرفه بهره اي نداشتند.بنا براين مهاجرين براي ادامه زندگي در يثرب منبع درآمدي نداشته و در ضمن تا ابد و براي هميشه هم نمي توانستند به عنوان مهمان نزد يثربي ها مسكن گزينند.در نتيجه محمد به فكر چاره افتاد و اينبار هم خداي محمد بلا فاصله وارد صحنه شده و به ياري بنده برگزيده خود شتافت و از اين رو قتل و غارت و چپاول اموال ديگران براي محمد و ياران او از شير مادر هم حلال تر قلمداد شد و مسلما نان رسما به غارت و چپاول كاروانهاي تجاري كه وارد مكه مي شد يا از مكه به سمت شهرهاي ديگر مي رفت ،اقدام نمودند.حال آن دسته از چپاول ها كه محمد خود  در آن حضور داشت غزوه نا ميده مي شد و دسته ديگر را كه محمد شخصا حضور نداشت و افراد خود را براي غارت گسيل مي كرد سريه مي گفتند.

جالب اينجاست كه كساني كه براي غارت و وحشيگري يا به عبارت عاميانه تر مال مردم خوري مي رفتند ،اگر كشته مي شدند شهيد به حساب آمده و در سراي باقي از كوپن ،بن ،سهميه و ساير مزاياي شهادت به ويژه حوريان نيكو روي بهشتي كه دل هر عرب وحشي و دور از تمدن آن زمان را به راحتي  نرم و او راتحريك به انجام هر كاري مي كرد،بهره مند مي شدند و گروه مقا بل كه به دفاع از جان و مال خود مي پرداختند در صورت كشته شدن در واقع به درك واصل مي شدند.به اين ترتيب از همان نخستين سال هجرت گروههايي روانه غارت و چپاول كاروانهاي مكه شد.

اما شايد جاي اين سوال باقي باشد كه بر خلاف مردم مكه چرا يثر بي ها از محمد استقبال كردند.اگر از گروه اندكي كه قلبا به محمد ايمان آورده و دعوت او را به حق و از جانب خدا مي دانستند صرف نظر كنيم ،سه عامل عمده وجود داشت:

1-يثرب وضع اجتماعي خا صي داشت كه با وضع مكه مغاير بود .اختلاف طبقاتي بدانسان كه در مكه بود در اين شهر ديده نمي شد .چه بيشتر مردم اين شهر از بازرگاني سر رشته اي نداشتند و به كار كشاورزي مشغول بودند.آنان هم كه به داد و ستد مشغول بودند ،پيشه ور و يا كاسبكار جز بودند و زندگي در چنين محيطي از آنها نا گزير بود.

2-يهوديان كه در كار كشت و زراعت تجربه فراوان اندوخته بودند،زمين هاي مرغوب دهكده خيبر و كشتزارهاي اطراف شهر را در دست داشتند.مورخان نوشته اند گاه بين آنان و عرب هاي بت پرست شهر نزاع در مي گرفت و يهوديان به آنان مي گفتند كه به زودي پيغمبري از نژاد اسرائيل خواهد آمد كه ما را بر شما رياست خواهد داد و سر پرستي ما را به عهده مي گيرد.بنا بر اين زمينه ظهور پيغمبر در  ذهن مردم يثرب وجود داشت و در واقع با قبول دعوت محمد مشت محكمي بر دهان  يهوديها زده مي شد.(مشتي نظير آنچه هر ساله مردم ايران بر دهان استكبار جهاني مي زنند(؟))

3- از سوي ديگر قبيله هاي متفرق كه در اين شهر سكونت داشتند پيوسته با هم در زد و خورد بودند.در سال هاي نزديك هجرت نزاعي سخت بين دو قبيله اوس و خزرج در گرفت .آن جنگ به يوم بعاث معروف است.در اين درگيري كسان بسياري از هر دو طرف كشته شدند.هر دو قبيله از جنگ به ستوه آمده و خواهان آشتي بودند.اما طبق سنت رايج قبيله اي براي آنكه جنگ از ميان بر خيزد و طرف هاي در گير آشتي كنند ،بايد به كسان مقتول خون بها پرداخت مي شد .مبلغ اين خون بها را بايد مرد بزرگي كه همه رياست او را بپذيرند تعيين مي كرد .بعلاوه اين داوري را بايد كسي عهده دار مي شد كه خود در دسته بندي و نزاع شركت نداشته باشد.يافتن چنين كسي در يثرب ممكن نبود چرا كه بيشتر روساي مهم قبيله ها در جنگ حضور داشتند و نيز رئيس هيچ قبيله اي حاضر نمي شد خود را از ديگري كمتر بداند.نو شته اند كه مردم يثرب مي خواستند عبدلله بن ابي بن ابي سلول  را كه مرد نيرومندي بود و در جنگ هاي قبيله اي بيطرف مانده بود به رياست شهر برگزينند و حتي نوشته اند كه تاجي براي او آماده كرده بودندكه البته با آمدن محمد به اين شهر اين قضيه منتفي شد.

بد نيست به اين موضوع نيز اشاره شود كه در سال نهم هجرت كه علي در مراسم حج به مردم مكه ابلاغ كرد از سال آينده حق ورود به مسجدالحرام و طواف خانه كعبه را ندارند ،عده اي گفتند اگر پاي مشركان از مسجد الحرام قطع شود كسب و كار و تجارت ما از رونق مي افتد و فقير و بيچاره خواهيم شد.در نتيجه خداي محمد ضمن نزول آيه  28 از سوره توبه به آنان گوشزد كرد كه اگر از فقر و احتياج مي ترسيد بدانيد كه خداوند شما را به فضل و رحمت خود بي نياز خواهد كرد.چه خوب مي شد اگر خدا به جاي حلال كردن غارت و غصب اموال ديگران ،مهاجران فقير و نيازمند را بگونه اي از روي فضل و رحمت خود بي نياز مي كرد كه ديگر احتياجي به ايفاي نقش مراد بيگ نداشته و اين رسوايي بزرگ را به بار نمي آوردند.

در پايان اشاره اي مي كنيم به شان نزول آيه 217 بقره كه بي ارتباط با موضوع نيست.در ماه رجب سال دوم هجرت ،محمد ،عبدلله بن جحش اسدي را با هشت تن از مهاجران روانه كرد تا كارواني از قريش را كه به سوي مكه مي رفت غارت كنند.اين درگيري در پايان ماه رجب روي داد.ياران محمد بر كاروان تاختند و كالاي آن را با دو اسير به يثرب بردند.اما اين درگيري بر مسلمان و غير مسلمان دشوار آمد و عبدلله را سرزنش كردند كه چرا در ماه حرام به جنگ پرداخته است.(پيش از اسلام چهار ماه رجب ،محرم، ذي الحجه و ذي القعده ماههاي حرام به شمار مي آمدند و جنگ در اين ماهها ممنوع بود.اسلام نيز بر اين رسم عرب مهر تاييد زد و اين چهار ماه را حرام اعلام كرد)بدين ترتيب خداي محمد باز هم خطر را احساس كرد و جبرئيل را به ياري محمد فرستاد و به عبارت عاميانه تر اين سوتي محمد را نيز ماسمالي نمود.

آيه 217 بقره:

درباره جنگ در ماه حرام از تو مي پرسند بگو جنگ در ماه حرام كاري بزرگ است و راه خدا را بستن و به خدا كافر شدن و مردم مسجد حرام را   از آن بيرون كردن نزد خدا بزرگتر است و فتنه بزرگتر از قتل است اينها پيوسته با شما پيكار مي كنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان برگردانند؟

چرا عثمان را ذوالنورين مي گفتند؟(قتل وحشيانه رقيه دختر محمد به دست عثمان و واكنش عجيب محمد)

نویسنده – مینو جاوید

– رقیه و ام کلثوم دو دختر دوم و سوم محمد بودند که با پسر عموهای خود عتبه و عتیبه ازدواج کردند ولی پس از دعوی پیغمبری محمد به دلیل تحولات سیاسی ناشی از اسلام ،ابولهب پسران خود را وادار به طلاق دختران محمد کرد و عثمان بن عفان (همان عثمان معروف )آنها را یکی پس از دیگری به عقد خود در آورد و از این رو ملقب به ذوالنّورین(دارای دو نور) شد.

– عثمان ابتدا رقیه را به زنی گرفت و عبدالله از این  ازدواج پدید آمد. رقیه پس از بازگشت از هجرت به حبشه در مدینه در گذشت.آنچه از اخبار و نوشته ها بر می آید آن است که عثمان مرد بدرفتاری بوده وبا زنان خود بر خورد مناسبی نداشته است. حسین عماد زاده در کتاب زندگانی فاطمه زهرا (س) می نویسد:?عثمان به لحاظ سستی اراده و فقدان عزم در عصر خود قبل از رحلت پیغمبر هم وزنی در جامعه نداشت و یکی از بدبختی های او این بود که هر زنی را می گرفت زود می مرد یا از خوش بختی آن زن بود که از زشت کرداری این مرد سخیف راحت می شد. حضرت محمد نیز قلبا مایل به ازدواج دخترا نش با عثمان نبود اما به دلایل سیاسی آنها را به عقد او در آورد.?

– مطمئنا محمد هم بیش از هر کس دیگری با خلق و خوی عثمان آشنایی داشته و به ویژه بعد از ازدواج رقیه با او این شناخت بیشتر هم شده است،با این وجود وی پس از مرگ رقیه ، دختر دیگر خود ام کلثوم را نیز به عقد عثمان در آورد و عثمان آنچنانکه در ادامه گفته می شود،او را به طرز وحشیانه ای آنقدر  کتک زد تا بر اثر جراحات وارده در گذشت . شرح ماجرا بدین قرار است:

– در جریان جنگ خندق و بعد از کشته شدن عمر بن عبدود از سپاه کفار(؟) و فرار آنها ،مغیره بن ابی العاص،عموی عثمان که در جنگ علیه مسلمانان حضور داشت نیز گریخت و به منزل عثمان پناه برد.

وقتی عثمان به خانه آمد و او را آنجا دید گفت: شایع شده که تو حمزه را کشتی،لب محمد را شکافتی و دندان او را شکستی(جنگ احد) چرا با این سابقه به اینجا آمدی؟ او حال خود را به عثمان گفت. ام کلثوم وقتی مغیره را شناخت شروع به داد و فریاد کرد که من هرگز دشمن پدرم را که کافر است در منزلم پنهان نخواهم کرد و عثمان جهت ساکت کردن او متوسل به خشونت شد. محمد بعد از جنگ فرمان داد که هر کس مغیره را یافت بکشد که خون او مباح است .

– عثمان مغیره را پناه داد . نوشته شده که جبرئیل این موضوع را به محمد خبر داد .(امید است این تصوّر شرک آمیز و کفر آلود برای دوستان پیش نیاید که ام کلثوم زیراب مغیره را زده و راپرت او را به پدرش داده است) محمد علی را طلبید و فرمان داد تا با شمشیر خود به خانه عثمان رود و اگر او را دید بکشد . علی به خانه عثمان رفت و چون او مانع از دیدن مغیره شد ، به ناچار بازگشت.

– عثمان نزد محمد رفت و محمد روی از او بر گرداند که چرا دشمن او را پناه داده است. بالاخره اصرار عثمان مؤثر واقع شد و محمد به اجبار پذیرفت که او را امان دهد و گفت:? تا سه روز او را امان می دهم که یا اسلام اختیار کند و یا از مدینه خارج شود در غیر اینصورت خون او مباح است?(توجه بفرمایید که اسلام دین شمشیر نیست)بعد با صدای بلند گفت : خدا  لعنت کند مغیره را و کسی که او را پناه دهد و کسی که او را مرکب سواری دهد و کسی که او را زاد و توشه دهد یا مشکی یا نعلینی یا ظرفی یا پالان شتری و هی شمرد تا ده چیز شد.(توجه بفرمایید که اسلام دین محبت و انسانیت است)

– عثمان مغیره را جای داد و آب و طعام و لباس و مرکب و هر آنچه محمد منع کرده بود برای او فراهم نمود. روز چهارم او را سوار کرد و با زاد و توشه از مدینه بیرون فرستاد. نوشته اند محمد بوسیله جبرئیل از محل او آگاه شد(؟!؟)علی را بدنبال او فرستاد تا او را بکشد و علی اینکار را به انجام رسانید.

– عثمان که از این امر آگاه شد،به خانه رفت و به رقیه گفت:?تو پدرت را از محل امن عموی من خبر دادی.? رقیه قسم خورد که در آن چند روز به خانه پدر نرفته است ، عثمان باور نکرد ،چوب جهاز شتر را برداشت و آنقدر بر بدن او زد که به سختی مجروح شد و شکایت نزد پدر برد و پشت خود را که از ضرب جهاز شتر مجروح شد ه بود به او نشان داد. پس از سه روز رقیه در گذشت.

محمد از نحوه بر خورد و خشونت عثمان نسبت به زنان آگاه بود با این وجود از آنجا که جهت پیشبرد برنامه ها و اهداف سیاسی خود نیاز به جلب حمایت عثمان داشت و برای رسیدن به هدف، استفاده از هر وسیله ای را مجاز می دانست، نه تنها دختران خود را یکی پس از دیگری به عقد او در آورد بلکه پس از مرگ ام کلثوم که بدون شک عثمان مسبب آن بود بدون آنکه اقدامی علیه این عمل وحشیانه عثمان به عمل آورد به همین جمله اکتفا کرد که :?خدا بکشد آن که تو را کشت و آن کس که ام کلثوم را اذیت کرده حق تشییع جنازه او را ندارد? و دیگر هیچ.

برای بررسی بیشتر شرح حال فرزندان محمد می توانید به ج 6 از کتاب بحارالانوار علّامه(؟) مجلسی رجوع کنید.

معرفت شناسی و خردگرایی

 

در ارتباط با خرد و خرد گرايي كه سئوال عده اي از دوستان دانشجو بوده است ، مناسب ديدم كه به تشريح فلسفي اين موضوع بپردازم . هر چند كه در مطالب دوستان تا حدودي بدان اشاره گرديده است ، ليكن در اين مقال به بسط اين موضوع خواهم پرداخت .

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فاهمه انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوب استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و اعتقادات بعبارتي ديگر در جهانبيني و ايدئولوژي مي باشد . هنگامي كه فوئر باخ اثبات مي كند كه مطلق مد نظر هگل چيزي بجز خدا نيست و مي گويد كه اين مفاهيم توسط هگل به شكلي ديگر مطرح شده اند و از طرفي نيز بر خرد گرا بودن هگل معترفيم ، اين سئوال مطرح مي گردد كه پس خرد گرايي نتايج نادرست نيز مي تواند ببار آورد( البته چنانچه چنين نتيجه گيريهايي را نادرست بدانيم ) .

در اينجا اين مطلب به ذهن خطور مي كند كه صرف استفاده از قواي فاهمه اهميت دارد هر چند نتيجه نامطلوب به بار آيد و يا استفاده از قواي فاهمه حتما نتيجه مطلوب به بار خواهد داشت . با اين مقدمه سعي در تشريح نحوه عملكرد كمپاني ذهن انساني را دارم كه در ارتباط مستقيم با خرد گرايي نيز       مي باشد .

در باب معرفت

غرض از معرفت دو مقوله بكار بردن روشي براي شناسايي و دستيابي به نتايجي واضح مي باشد .روشهاي شناسايي پارهاي از فعاليتهاي ذهني هستند مانند درك كردن ، بخاطر آوردن ، تصديق كردن ، استدلال ، تامل و غيره . نمونه اي از نتايج شناسايي قضاياي علمي مي باشند مانند قانون جاذبه ، قضيه فيثاغورث و غيره  . در نظر داشته باشيد كه نتايج شناسايي مفاهيمي هستند كه مجموعه اي از  روابط در آنها صورت بندي گرديده است .

در بحث معرفت شناسي ، روشها و نتايج شناسايي مورد ارزيابي قرار گرفته ، صدق و كذب آنها تعيين مي گردد . اگر درستي عمل شناختن و نتيجه شناسايي را حقيقت آن موضوع بناميم ، اين موضوع مطرح مي گردد كه حقيقت چيست و يا ماهيت حقيقت چيست ؟ اين اولين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي مي باشد .

در باب حقيقت

بدون ترديد هر كسي حاضر است گفته اي را كه خود به آن باور دارد را بعنوان حقيقت تصديق كند . بعنوان مثال چنانچه كسي معتقد باشد كه خدا وجود دارد مي گويد اين حقيقت است كه خدا وجود دارد. اين در حاليست كه اين شخص خود مي داند كه حقيقت وجودي خدا ( از ديدگاه كسي كه بدان معتقد است)

با آنچه او در ذهن خود پرورانده است ، يكي نيست . با توجه به اينكه حقايقي وجود دارند كه بعلت خارج بودن ازمحدوده علم فرد به آنها واقف نيست وبا توجه به اينكه همگان اشتباه مي كنند و ميدانند كه اقوالي هستند كه به آنها اعتقاد دارند ولي آنها حقيقي نيستند و با توجه به اينكه معيارها و روش هايي كه باعث گرديده تا نتايج كنوني حاصل گردد ، بوسيله تحقيقات دقيق و منظم حاصل نگرديده است و صحت ملاكهاي مورد نظر در ترديد است ، پس فقط در صورتي عقايد راسخ خود را بدون تامل بعنوان حقيقت قبول خواهيم كرد كه آن نتايج بوسيله روشها و ملاكهاي قطعي و تغيير ناپذير حاصل گرديده باشد.  

پس بسته به اينكه گذر زمان بر روي ملاكهاي تعيين كننده حقيقت تاثير گذار باشد يا نباشد ، حقيقت مي تواند نسبي باشد .

اما در اينكه چه اموري را ملاكهاي نهايي و قطعي بدانيم نظريات مختلف است . عده اي مي گويند ملاك قطعي براي تعيين حقيقت عبارت از اجماع و مقبوليت عام ميباشد گروهي ديگر بداهت ذاتي را ملاك قطعي مي دانند و مي گويند حقيقت هر فكري عبارت است از بديهي بودن آن آنگونه كه درك گردد.  پراگماتيست ها مي گويند شرط حقيقي بودن يك قول عبارت است از فايده و سودمندي آن از نظر عملي و مي گويند چنانچه عقايد ما موجب موثر و كار آمد شدن اعمال ما بشوند تا آنجا كه به اهداف خود نايل گرديم ، دراين صورت اين عقايد حقيقي هستند .

براي روشن تر شدن اين موضوع يك مثال مي آورم :

در نظر بگيريد شخصي در حال عبور از كنار خانه ايست  كه در آن باز است . بحس كنجكاوي وارد خانه مي شود و با شخصي روبرو مي گردد  كه بالاي جسدي خونين ايستاده در حاليكه چاقويي خونين در دست دارد . اولين چيزي كه بذهن فرد خطور مي كند اينست كه آن شخص قاتل است . البته اين درست است كه در واقع چنين بنظر مي رسد ليكن آيا در حقيقت نيز چنين است؟ اين اشتباه مي تواند از آنجا ناشي مي گردد كه اين شخص در قضاوت خود از ملاكهايي صحيح استفاده نكرده است .

براي درك اعتبارملاكهايي كه مي توان از آنها به ضرس قاطع استفاده كرد ، مرتبط بودن موضوع مورد نظر با ملاك مي باشد . اين همان مطلبي است كه بسياري از افراد براي مثلا اثبات خدا بدان تمسك مي جويند . مثلا مي گويند براي درك خداوند بايد به دل رجوع كني.اگر اين مقوله فقط در دلها(ذهني) مي بود درست است در حاليكه مي گويند خدا وجود دارد و نه وجودي ذهني چون وجود ذهني كه نمي تواند خالق جهان عيني گردد . پس ملاك مورد نظر در اينجا نامعتبر است و نتيجه گيري نادرست . دومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي ، منشا معرفت و شناسايي مي باشد .

ريشه معرفت و شناسايي

در اين مقوله سه بينش عمده وجود دارد : 1- اصالت عقل 2- اصالت تجربه 3- اصالت غير معقول

اينكه در گذشته گروهي از فلاسفه فقط براي عقل اعتبار قائل بودند و منكر ارزش تجربه بودند بدان سبب بود كه تجربه را متكي بر حواس و خطا پذير مي دانستند و معتقد بودند آنچه حقيقي است با ابزار خطا پذير نمي توان بدان دست يافت . اين بينش باعث كند گرديدن پيشرفت در علوم طبيعي مي گرديد . ليكن اكنون ديگر اين بحث ها مطرح نمي باشد بلكه بحث بر سر اين است كه آيا مي توان قولي را قبول كرد كه مبتني بر تجربه نباشد ؟

احكامي را كه بتوان بدون نياز به تجربه پذيرفت را احكام اوليه مي نامند . مثلا اينكه بپذيريم مربع چهار ضلع مساوي دارد نياز به تجربه ندارد و براي درك اين مفاهيم صرفا كافي است معاني آنها را بدانيم اينگونه قضايا را تحليلي مي نامند . ولي اينكه بگوييم مجموع زواياي يك مثلث 180 درجه است يك قضيه تجربي است . اين نكته بيانگر اينست كه براي درك صحيح بايد از اصلت عقل و تجربه با هم استفاده گردد .

در سيستم اصالت عقل ، شناسايي فقط در اثر فعاليت طبيعي و منطقي قواي شناسنده حاصل و نه از طريق ارتباط با منابع و مراجع  باصطلاح        فوق طبيعي . بدين صورت اين سيستم در مقابل اصالت احساس و عاطفه قرار مي گيرد . پيروان سيستم اصالت عقل به علمي ارج مي نهند كه شناسايي آن از نوع علمي بمعناي خاص است . معرفت علمي آنست كه قابليت انتقال بين اذهان را داشته باشد و بتوان صحت و سقم آنرا بنوعي تعيين كرد .

فقط بهنگامي مي توان نظرياتي را عنوان كرده و دعوت به قبول عام كرد كه بتوان آنها را بنحو روشني بصورت الفاظ درآورد تا هر كسي بتواند صحت سقم آنرا تعيين نمايد . يعني نخست بايد جامعه را از سلطه شعارها و عبارات بي معني ، كه غالبا داراي پشتوانه احساسي قوي مي باشند ، رهانيد و سپس جامعه را در مقابل نظرياتي كه بوسيله گروهي با نهايت اطمينان عنوان مي گردد و قابل آزمايش بوسيله ديگران نيست و بدين سبب مي تواند كاذب باشد حفظ نمود .

مثلا فلان فرمول فيزيكي را ما بدون اينكه بدانيم چگونه حاصل گرديده قبول مي كنيم و از آن استفاده مي كنيم . اين با مطلب قبل منافاتي ندارد چون ما نيز مي توانيم با داشتن تجهيزات در آزمايشگاه آنرا بدست آوريم . ولي وقتي مي گوييم خدا وجود دارد و دعوت مي كنيم تا ديگران نيز آنرا باور كنند اين مسئله اي نيست كه بتوان بدان دست يافت و آنقدري كه معتقدان به آن فكر مي كنند واضح است در اصل واضح نمي باشد دليل محكم براي عدم وضوح آن اينهمه افرادي كه در گذشته و حال بدان اعتقادي نداشتند و البته افراد بزرگي هم بودند .

اصالت غير معقول به سيستمي اطلاق مي گردد كه بر كشف و شهودي خاص اطلاق مي گردد . از زمره كساني كه در اين سيستم قرار مي گيرند       مي توان به عارفان ، اديان و … اشاره كرد . مقصود كساني هستند كه داراي تجربه خاص هستند مثلا عرفا داراي تجربه خاصي بنام حالات جذبه و خلسه عرفاني هستند كه در اين  تجربيات حالاتي به آنها دست مي دهد و به يقين باطني مي رسند كه خدا وجود دارد . افرادي كه داراي چنين تجاربي    مي باشند را بسختي مي توان با براهين عقلي از عقيده اشان منصرف ساخت آنها از احكامي كه پيروان اصالت عقل و تجربه درباره ايمان آنها صادر  مي كنند ، ترديدي بخود راه نمي دهند . اين گروهها چون قادر نيستند كه عقيده خود را بنحو مطلوبي موجه كنند ، از عقيده خود نيز دست بر نمي دارند .

سومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي حدود شناسايي مي باشد .

حدود معرفت و شناسايي

منظور از اين مطلب اينست كه آيا شخص مي تواند چيزهايي بغير از استنباط هاي ذهني خود را درك كند يعني مي تواند از حدود خود فراتر رود و به يك واقعيت متعالي و خارج از ذهن خود نائل آيد ؟

در اين ارتباط سه ديدگاه عمده وجود دارد : 1- ايده آليسم  2- رئاليسم 3- پوزيتيويسم

ايده آليستها مدعي هستند كه كليه ادراكات ما تجربيات ذهني ما مي باشند و اين ذهن ماست كه اشيا را آنگونه كه ملاحضه مي كنيم ، مي نماياند و استدلال مي كنند كه در صورت تغيير شرايط محيطي اشيا نيز داراي صورتهاي ديگر مي گردند . ايده آليستها حقيقت را در شناسايي مطابق با ملاكهاي برگزيده مي دانند و ملاكهاي برگزيده را بداهت تجربي ، سازگاري بين اجزا و مقبوليت عام مي دانند .

در ارتباط با رئاليسم بر خالف ايده آليسم مدعي هستند كه اموري كه قابليت تجربه شدن را دارند داراي وجود واقعي هستند و اصولا دلايل ايده آليستها را بي اساس مي دانند . رئاليست ها مدعي هستند كه معيارهايي كه ايده آليست ها بكار مي برند نسبت به معيار تجربه داراي اعتبار كمتري است و مدعي هستند كه تجربه ، ايمان ما را به واقعيت آنچنان مستحكم مي سازد كه هيچ انتقادي نمي تواند آنرا تغيير دهد .

پوزيتيويستها مدعي هستند كه شناخت فقط به اموري مي تواند تعلق گيرد كه در تجربه عرضه شده يا بتوانند عرضه شوند . بعبارت ديگر متعلق شناسايي فقط امور تجربي است و آنچه در حيطه تجربه قرار نگيرد ناشناختني است و در اين ارتباط به علم فيزيك ارجاع مي دهند . مثال : جريان الكترومغناطيسي در طول سيم جريان دارد اين بدان معني نيست كه الكترونهاي غير قابل ادراك و تصور در طول سيم در حركت اند بلكه چنانچه دو انتهاي سيم را به يك آمپرمتر وصل كنند عقربه آن حركت مي كند كه اين امري تجربي است كه نشاندهنده صحت موضوع مي باشد . پوزيتيويستها امكان شناخت عالم مافوق حس را انكار مي كنند و بنظر آنها تمامي مسائل مربوط به ماوراالطبيعه بي اساس است . در تاريخ فلسفه توجه بسياري درباره ماهيت يا ذات اشيا شده است ليكن پوزيتيويستها مدعي هستند كه اين مسائل اشتباه مطرح گرديده است .

نتيجه گيري :

در اين مقال مدعي نيستم كه مطلب بغرنجي را عنوان كرده ام . فقط مي توان گفت كه مروري بر برخي شيوه ها و سيستمهاي فلسفي داشته ام . بطور حتم خواننده بعد از خواندن اين مطلب آشنايي عميقتري نسبت به خرد و خردگرايي  پيدا خواهد كرد .

بابي كوهي

نواندیشی دینی یا سکولاریسم

چالش دین و دولت در ایران معاصر- گفتار یکم

در نوشتاری که با نام ?از نوری تا خمینی? به چاپ رسید، از جمله نوشتم که ?روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند.? اینک در این نوشتار به بررسی زمینه ها و دلایل این اشتباه بزرگ و چاره جویی خواهم پرداخت.

همان گونه در پیشگفتار یادشده اشاره کردم، داوری من این است که مجتهدین و فقهای بزرگی که رهبری نهاد روحانیت شیعه را در سده گذشته دراختیار داشته اند، کم یا بیش تا آستانه انقلاب 57 از سیاست و دخالت در امور حکومتی کناره گرفته و چیرگی دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوین و اجرای قوانین و دیگر امور کشورداری پذیرفته بودند. اینک باید دید که چه فرایندهایی زمینه روی آوری طلاب و روحانیون رده های پایین تر را به سیاست فراهم آورد و به چیرگی ایشان بر دولت و ولایت مطلقه فقیه انجامید؟ این پرسش نیز در خور پاسخ است که چه انگیزه هایی، روشنفکران سکولار ایران را به سوی رفتار یادشده در تشویق روحانیون به درگیری در سیاست سوق داد؟ چگونه است که نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش از انقلاب 57، بزرگترین مجتهد تهران به جرم قیام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابی که یک مجتهد در ریاست آن بود، در میدان توپخانه به دار آویخته می شود، و اینک در تب و تاب انقلاب، شهروندان یکی از پیشرفته ترین کشورهای خاورمیانه، تمثال امام را درماه جستجومی کنند و با دل و جان، نهادهای شهروندی را به امر گروهی از نورسیدگان معمم، آجر به آجر ویران می کنند و همان میدان را به یاد شیخ شهید، میدان شیخ فضل الله نوری می خوانند؟1

به باور من، چهار فرایند مهم و یک روند اقتصادی، در کژروی جامعه سکولار ایران و زدودن فاصله میان دین و دولت و بنای جمهوری اسلامی نقش اساسی ایفا کردند.

فرایند نخست، تحول در سازمان دینی درایران از آغاز سده سیزدهم هجری بود. این سازمان جدید که بر رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق بنا شده بود، از یک سو نهادی را بنا نهاد که بالقوه رقیب دربار قاجار بود و در پاره ای بُرهه های تاریخی، مانند قرارداد رژی و فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو، رودر روی اختیارات شاه قرار گرفت. اما از دیگرسو، همین نهادینه شدن سازمان دین بود که پس از تن در دادن مجتهدین بزرگ به اختیارات دولت مشروطه و پذیرش جدایی دین و دولت، به رفتار کم یا بیش یکپارچه شهروندانه مجتهدین در برابر دولت یاری رساند. در بخش سوم این نوشتار، خواهیم دید که همین نهادینه شدن، بانگ نارضایی پاره ای از طلاب و روحانیون جوان تر را که شور و سودای سیاسی در سر داشتند بر انگیخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره ?اصلاح حوزه? یا ?شیعه علوی در برابر شیعه صفوی? و به تازگی ?پروتستانیسم اسلامی? انجامید.

فرایند دوم، ناتوانی روشنفکران سکولار ایران در تشخیص جدایی میان رویدادها و روندهای حوزه سیاست با گفتمان در حوزه اندیشه دینی است. این کژاندیشی ازجمله ناشی از نا آگاهی بسیاری از روشنفکران و نظریه پردازان سکولار از فرایند های نظری و عقیدتی در میان فقها و مجتهدین است. پیشرو و یا واپسگرا بودن یک فقیه، مجتهد یا شخصیت دینی در امور فقهی و کلامی و یا دنیایی، به این معنی نیست آن مجتهد یا روحانی، در برخورد به سیاست و چگونگی اداره جامعه و چشم انداز مناسبات میان دین و دولت نیز ضرورتاً پیشرو یا واپسگرا است. نخستین گام در راه پذیرش جدایی و همزیستی دین و دولت در باور به این است که موضوع سیاست، چگونگی برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوی جامعه است، و موضوع دین، ارشاد و اصلاح مؤمنین. حوزه سیاست، رستگاری جامعه را جستجو می کند و دین، به بررسی رستگاری انسان می پردازد. نوید سیاست، بهروزی در این دنیا است. نوید دین، رستگاری در آخرت است.

دو فرایند دیگر که من در بخش های آینده این نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سیاست های دو نیروی بزرگ جهانی و پیروان و وابستکان ایرانی شان در سال های پس از جنگ پیوند دارد. حزب کمونیست و دولت شوروی در سال های پس از پایان جنگ جهانی، در رودر رویی با ایالات متحده به تدوین سیاست جلب و تشویق همه مخالفان ?استعمار غرب? پرداخت و احزاب و گروه های پیرو این سیاست در کشورهای گوناگون به ایجاد اتحاد های ضد غربی با هر کس و هر گروه که با هرانگیزه با سیاست های آمریکا وغرب ناسازگاری داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتیبانی حزب توده از?مبارزات ضد استعماری? کاشانی در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غیر توده ایران نیز خواه ناخواه همین روش را دنبال کرد. سیاست ایالات متحده نیز به گواهی اسناد از آغاز دهه 1960، بر تشویق گرایشات مذهبی برای جلوگیری از گسترش کمونیزم استوار گشت. اسناد نشان می دهند که فکر نزدیکی با روحانیون از سوی متفکران وزارت خارجه ایالات متحده به دربار و دولت ایران القاء شد. در پیروی از همین سیاست بود که دولت ایران نزدیکی با روحانیون را آغاز کرد و به گسترش اندیشه های مذهبی دست زد.

روند اقتصادی که به باور من نقش مهمی در زدودن چهره شهروندی و سکولار ایران داشت، روند شهرزدایی و روستایی شدن شهرهای ایران است که از آغاز دهه پنجاه خورشیدی و به دنبال افزایش ناگهانی درآمد نفت آغاز شد. به این مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.

در این نوشتار به بخش هایی از فرایند های اول و دوم خواهم پرداخت.

پیش از پرداختن به این اندیشه، باید یادآورشوم که در این نوشتار و در نوشتارهای بعدی پیرامون چالش دین و دولت، گاه به یک رشته روندها و رویدادهای تاریخ گذشته پرداخته ام به این بهانه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنونی ناممکن است. امیدوارم که خوانندگان، رنج این سفر کِلک را به این کمترین ببخشند.

کوشش محدثین، فقها و متفکرین اسلامی در سده های نخستین پس از پیدایش اسلام، نخست جمع آوری احادیث بود و سپس گفتگو پیرامون اصول دین و احکام شرعی. این کوشش ها در میان شیعه سرانجام به تدوین ?کتب اربعه? یا کتاب های چهارگانه در احادیث مورد قبول شیعه انجامید2. گفتگو و سیر اندیشه در میان متفکرین اسلامی، علم کلام یا اسکولاستیک اسلامی را به انگیزه اثبات دین اسلام از راه استدلال عقلی بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهای بزرگ شیعی مانند عیاشی سمرقندی، ابن بابویه قمی، شیخ مفید، سیدمرتضی علم الهدی، شیخ طوسی، ابن براج، محقق حلی، علامه حلی، محمدبن مکی (شهید اول)، محقق کرکی، زین العابدین عاملی (شهیدثانی) و مقدس اردبیلی به تدوین و بررسی احکام شرعی و اصول پرداختند و این گفتمان که تا میانه سده دهم به اوج رسید، به تدوین قواعد چهارگانه فقه شیعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل3 انجامید. حوزه اندیشه دینی در این دوران و نیز در سده های پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوری درایران، پیرامون حدیث، فقه، اصول، رجال و تفسیرکلام دور می زد و اگرچه گاه و بیگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهای دینی راه می یافت، اساساً از علوم عقلی و طبیعی به کنار بود.

حکمت و فلسفه و دیگر علوم عقلی در بیرون از حوزه فقاهت و شریعت اسلامی شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره ای ازاندیشه های اساسی در حوزه دین می پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام می کوشید تا برتری دین اسلام و یا برتری یکی از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکی به همان دین یا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کلیت وجود یا نفس انسان، برداشت از آینده انسان و بیان مناسبات او با هستی و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقیقت دین اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوی حقیقت. 4

دوروند بسیار مهم که در اندیشه و رفتار بعدی فقها و مجتهدین تأثیر بسیار گزارد. روند نخست اختلاف میان فقها در واکنش به اندیشه های فلسفی و فلاسفه است. امام محمد غزالی با نقد اندیشه های پورسینا(ابن سینا) و تکفیر فلاسفه، به کوشش در سازش میان کلام و فقه با فلسفه در میان فقهای اهل سنت پایان داد و حتی نقد ابن رشد، این روند را دگرگون نکرد. اما در میان فقهای شیعه، دوگانگی در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه یافت که بازتاب آن بُرهه های نو اندیشی یا دگراندیشی در میان فقهای سال های گذشته است. خواجه نصیرالدین طوسی با بهره گیری از فلسفه ابن سینا نخستین کتاب کلام شیعه را نوشت و کوشید تا از فاصله میان فلسفه و کلام بکاهد. برخی از متفکران و فقیهان شیعه نیز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بیان نظرات فقهی و شرعی خویش بهره جُستند. نمونه برجسته ای ازاین فقها، بهاء الدٌین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی، شاعر، فقیه، مفسر، حکیم، مهندس و ریاضیدان دوره صفوی است. کسانی نیز مانند فقیه و فیلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشیدند تا از شکاف میان فلسفه ودین بکاهند. این کوشش او، ستیز و دشمنی با اورا از سوی محدثین و فقهای شیعه به دنبال داشت. کتاب ?اسفار? او تا سال ها مورد سوء ظن روحانیون بلند پایه بود و آموزش آن در حوزه های دینی مُجاز نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فیض و ملا عبدالرزاق لاهیجی وادامه ستیز آشکار روحانیون با نواندیشی، اجاق فلسفه اسلامی رو به خاموشی گزارد.

روند دوم، تشکیل نخستین دولت سراسری شیعه در ایران است که با پیدایش آن، کلام، حدیث و فقه سنتی به اوج رسید و فلسفه و حکمت بیش از پیش به انزوا رفت. فقها و روحانیون شیعه برای نخستین بار در روزگار دولت صفوی به کانون قدرت راه یافتند. گزینش یک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمی ایران و کوشش دولت صفوی در سازمان دادن به تشکیلات مذهبی نیمه دولتی، زیان بزرگی به چالش نظری در میان روحانیون و متفکران اسلامی زد و چراغ آزاداندیشی را خاموش کرد. بی جهت نیست که در پایان دوره صفوی، آخوند محدث و خرافاتی ملا محمد باقر مجلسی به علامه شهرت یافت و فقیهان هوادار حکمت و خِرَد چونان میرداماد و میرفندرسکی و شاگرد ایشان، ملا صدرا یا در انزوا زیستند و یا در حاشیه.

تشکیل دولت صفوی در عین حال آغاز دوره تازه ای در رشو و نمای روحانیت شیعه بود. ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان ?کتب اربعه? شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب ?النقض? قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف ?نهج الحق? و ?کشف الصدق? را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب ?لمعه دمشقیه? او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

دولت صفوی روحانیت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شیعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبیلی در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف برای همیشه برچیده می شد. با فروپاشی دولت صفوی و آمدن افغان سـنـّی مذهب به ایران و به دنبال آن، فرمانروایی نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداری روحانیت شیعه که در امتداد سازمان دیوان صفوی بناشده بود فروریخت و مکتب اصفهان عملا تعطیل شد. دوره ای آغاز گشت به دوره فترت شهرت یافته و مهمترین مؤلفه آن رفتن مجتهدین ایران به شهرهای عتبات در عراق کنونی و انتقال مرکز فقاهت شیعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا این هنگام، سازمان دینی روحانیت شیعه، دو فرایند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پیدایش نخستین محدثین و فقها در سده سوم آغاز می شود و با تشکیل دولت صفوی در سده دهم پایان می یابد. در این دوران، مناسبات میان فقهای شیعه یک مناسبات غیر رسمی و فاقد شکل سازمانی است. صفویان به این دوره پایان داده و با گزینش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ایشان و ایجاد شبکه گسترده ای از حجت الاسلام ها در شهرهای ایران، سازمانی نیمه دولتی برای روحانیت شیعه ایجاد کردند. فروپاشی این مناسبات در پی آمد حمله افغان سنی و پادشاهی دولت نادرشاه و مهاجرت بسیاری از مجتهدین به عتبات، دوره تازه ای را در سازمان روحانیت شیعه آغاز کرد.

از هنگام تشکیل دولت قاجاران به این سوی که مذهب شیعه باردیگر مذهب رسمی ایران شد، حکمت و فلسفه بیش از پیش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حدیث و شریعت و نوشتن رسالات عملیه رونق یافت. دوره قاجار با یک رویداد و روند بزرگ در زندگی سازمان دینی روحانیون شیعه همراه بود. تا پیش از سده دوازدهم هجری، فقهای شیعه به دو گروه اخباری و اصولی تقسیم می شدند. اخباریون جز به قرآن و کلام و سنت پیامبر اسلام به تفسیر و توضیح دیگری باور نداشتند. اجتهاد را کفر می دانستند و سلسله مراتب دینی را رد می کردند. تاجگذاری آغا محمدشاه در سال 1210، چندسالی پس از درگذشت آقا وحید بهبهانی در کربلا است. بهبهانی به چیرگی اخباریون در نجف و کربلا پایان داد و برای نخستین بار، چیرگی برگشت ناپذیر مجتهدین را بر سازمان دینی شیعه ممکن ساخت. از این زمان به پس، سلسله مراتب تازه ای در میان فقهای شیعه شکل گرفت. این فرایند در عین حال، بازگشت مرکز فقه شیعه به عراق و آغاز سیادت نجف بر سازمان روحانیت شیعه است. ازاین پس رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق به عنوان رهبران روحانی جهان شیعه آغاز شد. پس از بهبهانی مجتهدین بزرگ نجف، یکی پس از دیگری ریاست روحانیت شیعه را در دست گرفتند و مناسباتی را سازمان دادند که بنیان آن بر اجتهاد و مرجعیت استوار بود. از جمله، سید مهدی بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، شیخ حسین نائینی، سیدابولاحسن اصفهانی، یکی پس از دیگری، در درازای بیش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاری آغامحمد خان تا پایان پادشاهی رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانیت شیعه سیادت کردند. تنها همزمان با تشکیل دولت پهلوی بود که با تأسیسس حوزه علمیه قم و سپس زعامت بروجردی، انحصار نجف بر سازمان نوپای روحانت شیعه شکست و قم جایگاهی تازه یافت. همین جا باید افزود که این ساختار جدید، با فرایند تاریخ ایران بیگانه بود. در ایران، در کنار قم، حوزه های مهم دیگری در شهرهای ایران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعیت در میان شیعیان محلی برخوردار بود.

این فرایند نو پا، به تقویت کلام، اصول و فقه در برابر اندیشه های عرفانی در میان مدرسین و مجتهدین انجامید. نظریه پردازی دینی، تمایل به بهره برداری از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نیازمند بود و نه به نوآوری. تکرار سنت و احکام گذشته را ایجاب می کرد. دراین راستا، آخرین کوشش های فلسفه و حکمت اسلامی در این دوره به پایان رسید و فقه و حدیث و کلام چیرگی مطلق یافت. ملاهادی سبزواری و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگری می زیستند، کوشیدند تا با شرح و تفسیر اندیشه های ابن سینا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ میرزاطاهر تنکابنی در سال های پس از تشکیل دولت پهلوی، حکمت و فلسفه اسلامی نیز پایان یافت5. نتیجه این شد که کار و کوشش مجتهدین یا حاشیه نویسی بر کتاب های پیشینیان بود و یا نوشتن رسالات عملیه برای ارشاد مؤمنین در احکام تعدیل و قرعه، مساقات، هبه، وقف، ارث، صدقه، خیارات، لقطه حیوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها6. چیرگی اجتهاد بر سلسله مراتب دینی، به توانایی آن در پذیرش اندیشه نو پایان داد و در عین حال روحانیت را که پیش از آن، متشکل از شخصیت های پراکنده مذهبی بودند، این بار به عنوان نیرویی واحد که از سوی بزرگترین مجتهدین نجف رهبری می شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتوای تحریم تنباکو به بهانه قرارداد رژی از سوی میرزای شیرازی در نجف و واپس نشینی ناصرالدین شاه، یکی از برجسته ترین نمونه های قدرت تازه یافته روحانیت شیعه بود که نجف را به پایتخت دین در برابر تهران تبدیل کرد.

یکی از نتایج این دگرگونی ها در میان مجتهدین که با دوری جستن فزاینده آن ها از حکمت و فلسفه و اندیشه های نو همراه بود، واکنش طبیعی روشنفکران سکولار در ارزیابی از جایگاه ایشان بود. چای گفتگو نیست که واپسگرایی خرافی باید مورد نقد خردگرایان قرار می گرفت. ام خطای بزرگ در این است که نقد نظری به واپسگرایی فقاهتی روزافزون نجف و بعدها قم، جای خودرا به نقد به روحانیت در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی بدهد. جامعه سکولار به جای اینکه به رسم روشنفکران دوره روشنگری و سال های نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه، واقعیت چیرگی این گونه اندیشه ها را در میان مجتهدین بپذیرد و در راستای جدال میان خِرَد و واپسگرایی و خرافات به نقد آن ها برخیزد، از آن جا که سخت در آرزوی پیدایش روحانیونی بود که با جنبش نواندیشی و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سیاسی ایشان پرداخت. یکی ازکژروی های روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبی سال های پس از شکل گیری شهروندیگری و سکولاریسم درایران دراین است که در برخورد به روحانیون دوسده گذشته و به ویژه روحانیون سال های پس از پاگیری سکولاریسم و مدرنیته درایران، پرداختن ایشان به اصول و فقه و تفسیر و دوری جستن از فلسفه و دانش های نورا به حساب ?تحجر? ایشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدین اصلا پرداختن به همین گونه مسائل فقهی و شرعی است و قرار نیست که ایشان به دانش های نو و فرایندهای سازمان جامعه شهروندی که حوزه سیاست بخشی از آن است به پردازند! اگر نقدی به ایشان باشد، نقد به محتوای آن فقه و شرایعی است که در حوزه ها آموخته می شود و در منابر به خورد مؤمنان داده می شود و نه نفس پرداختن ایشان به این گونه کارها. قراربراین نیست که فقها و مجتهدین از تافته جامعه جدید سکولار بافته شوند. قراربراین است که ایشان به همان نوع کارهای ارشادی و آموزشی در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس این است که چرا به جای پرداختن به فقه و شریعت درپیوند با نیازهای انسان در جهان نو، همچنان به احادیث و موضوعات هزار و اندی سال پیش می پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرایی در قالب دین، نباید به نقد در جایگاه تاریخی و اجتماعی روحانیون بست داده شود.

تا پیش از آغاز جنب و جوش نو آوری، جدل میان روحانیون و متفکران شیعی اساساً یا پیرامون برداشت های ایشان از اصول، فقه و شریعت بود و یا در واکنش به پذرش اندیشه های فلسفی و عرفانی. تحجر یا خردگرایی دینی نیز در این چهارچوب توضیح داده می شد. در ایران پیش از مشروطه، حوزه دگرگونی در اداره جامعه بیشتر به مناسبات ایلیاتی و قومی ارتباط داشت و از حوزه تحول نظری بهره چندانی نمی گرفت. جدایی این دو عرصه تا جایی بود که بزرگترین حکما، عارفان و صاحب نظران در روزگار واپس گراترین حاکمان می زیستند و حکومت از چالش های نظری بهره ای نمی گرفت. از این رو اگرچه در نوشته های ادبی و تاریخی و اشعار، نقد و فغان از رفتار زورمندانه فلان امیر و یا اندرز به بهمان پادشاه بسیار است، اما گفتگو بر سرنفس و ماهیت دولت و سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی هرگز به یکی از موضوعات اساسی در گفتمان دینی یا غیردینی تبدیل نشد و نمی توانست بشود. پس در بررسی ازجایگاه دیدگاه های اجتماعی درآن روزگار می توان، پیشروی و یا واپسگرایی یک متفکر را صرفاً در دوری یا نزدیکی او به پیشرفته ترین اندیشه های زمان سنجید و نه ضرورتاً در برخورد او به دیوان و دولت. در این قیاس، زکریای رازی، ابن سینا و یا شهاب الدین سهروردی در برابر کلینی و شیخ صدوق، پیشرو و نواندیش و خردگرا به شمار می آیند. ?حلیة المتقین? و ?بهار الانوار? در برابر ?اسفار?، دو سوی متضاد اندیشه دینی را نشان می دهند. براین روال، ملا صدرا فقیهی پیشرو و مجلسی محدثی واپسگرا و متحجر است.

با فرارسیدن طلیعه نوآوری و مدرنیته به ایران، فرایند نظریه پردازی دینی وغیردینی از بنیاد دگرگون شد. موضوع تشکیل دولت ملی به مفهوم جدید و برخاسته ازاتحاد ملت برای نخستین بار دربرابر جامعه ایران قرار گرفت و از این جا بود که این فرایند نو پرسش های تازه ای را در برابر جامعه قرارداد. یکی از این پرسش ها جایگاه دربار و پادشاه در سازمان اداره جامعه بود. سنت فرمانروایی و شهریاری تا آغاز جنب و جوش مشروطه خواهی بر چیرگی و اتحاد قومی و ایلیاتی استوار بود، اینک در برابر نیاز به تشکیل دولتی ملی که فرای منافع اقوام و ایلات باشد و منافع ملت را دنبال کند، دستخوش تغییر شد. پاسخ جنبش نوآوری، پروژه تشکیل دولت مشروطه به جای حکومت محروسه و مشروط ساختن اراده همایونی بود. ازاین پس قرار شد که پادشاه سلطنت کند و نه حکومت. پرسش دیگر، جایگاه دین و سازمان روحانیت در سازمان اداره جامعه بود. انقلاب مشروطه به این موضوع پاسخی بس خردمندانه داد. نخست اینکه حوزه دین را از حوزه سیاست جدا ساخت. متن اولیه قانون اساسی که در مجلس به تصویب رسید گواهی براین داوری است.

از این جا بعد، مهمترین معیار تشخیص جایگاه روحانیون، واکنش ایشان به مهمترین پروژه اجتماعی، یعنی پاگیری دولت سگولار و مدرن در ایران است و نه نقطه نظرهای فردی ایشان در باره اصول و فقه و فلسفه. تا پیش از پیدایش فرایند تشکیل دولت ملی که انقلاب مشروطه نماینده برجسته آن بود، آمیزش میان حوزه اندیشه های دینی و سازمان اداره جامعه چندان مهم نبود. ملایان در امور محلی با حاکم شهر یا ناحیه رقابت و آشتی داشتند و در امور یکدیگر مداخله می کردند. اما با پیدایش روند تشکیل دولت ملی، جایگاه و نقش نیروها و ساختارهای سنتی مهم گردید. خطای بزرگ روشنفکران شهروند ایران نیز از همین جا آغاز می شود که ارزیابی خویش را بر پایه داوری های فردی یک آخوند و مجتهد در امور نظری استوار کردند و نه رفتار آن روحانی در برابر مهمترین مسأله اجتماعی ایران که تشکیل و پاگیری دولت سکولار و اجرای پروژه مدرنیسم درایران بود. باور من این است که واپسگرایی و یا تحجر یک مجتهد در امور فقهی، به هیچ روی با ارزیابی از نقش اجتماعی او پیوند ندارد. ارزیابی از جایگاه اجتماعی او به رفتارش در برابر دولت سکولار و حق شهروندان در تدوین قوانین مدنی سکولار پیوند می یابد. نا آگاهی یا بی توجهی جامعه سکولار ایران از فرآیند انکشاف دیدگاه های دینی و جامعه مذهبی و روحانی ایران، انگیزه ای شد که روشنفکران سکولار، نواندیشی در حوزه فقاهت و شریعت را با ترقی خواهی در حوزه سیاست یکسان گرفتند.

نمونه برجسته چنین دوگانگی، سید ابوالحسن اصفهانی است که در درازای 24 سال پس از درگذشت آخوند خراسانی در سال 1300 خورشیدی، تا هنگام مرگ به سال 1324، بلندپایه ترین روحانی نجف، و بالاترین مرجع تقلید شیعه به شمار می رفت. اندیشه های شرعی و فقهی اصفهانی از شمار سنت گرایانه ترین نمونه های این گونه اندیشه هاست. رساله عملیه او در شمار یگانه رسالات روحانیون بزرگ آن دوره است که به سنت هزارساله جامعه قبیله ای عربستان، ازدواج با دختران زیر نه سال را مجاز می داند و می نویسد که مانعی ندارد که ? دختر کوچک را که وقت عقد به سن شش سال رسیده باشد… مثلا یکساعت یا دوساعت به عقد انقطاع برای کسی تزویج? کنند. هم او می نویسد که جز وطی، ?سایر اسمتاعات (لذت بردن ها) مثل مالیدن بدن به بدن او به شهوت و مثل بوسیدن و اورا در بر گرفتن و بین رانهای او ….. ضرر ندارد حتی با دختر شیرخوار.?7 همین مجتهد، همراه با شیخ حسین نائینی که برداشت های فقهی اش اندکی بهتر از او بود، با استواری دربرابر دخالت روحانیون نجف در سیاست ایران و عراق ایستادگی کرد و همراه با شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزه علمیه قم، به گسترش و پاگیری سکولاریسم و مدرنیته در ایران و نیز در عراق یاری رساند. نقد به تفسیرهای فقهی او، جدا از اینکه چنین رفتاری باید به پیگرد قانونی اجرا کننده این فرمایشات بیانجامد، به حوزه نقد نظری پیوند دارد و نه به حوزه سیاست.

این حق یک روشنفکر مذهبی یا غیر مذهبی است به نقد آموزش های واپسگرایانه از این دست به پردازد و زیان چنین افکار پوسیده ای را برای مردم آشکار کند. یکی از روندهای مهم جنبش نوآوری درایران نیز مبارزه با اندیشه های خرافی و پوسیده ای بود که از سوی روحانیون و مردم ساده لوح رواج یافته بود. شادروان دهخدا یکی از پیشگامان نقد به این باورها بود. اما این کوشش روشنگرانه، جایگاهی در حوزه سیاست ندارد. اگر روشنفکران سکولار، معیار نواندیشی و تجدد دراندیشه های دینی را محک تشخیص جایگاه اجتماعی روحانیون قرار دهند، نقشی برای روحانیون در سازمان جامعه قائل نخواهند شد و به سان دیوجانس حکیم با شب چراغ در پستوی حوزه ها در جستجوی روشن اندیشان دینی خواهند گشت. مراد این است که باید پذیرفت که چنین داوری هایی که در رساله های عملیه همه مجتهدین یافت می شود، نباید معیار سنجش جایگاه روحانیت شیعه در جامعه شهروند باشد. جایگاه روحانیت، حوزه درسی و مساجد است و ارشاد و اندرز و آن مجتهدی که چنین رفتاری را در پیش گیرد، حتی اگر در باورهای فقهی اش مانند اصفهانی بیاندیشد، رفتاری درست در پیش گرفته و خواسته یا ناخواسته به توانایی جامعه شهروند و سکولار یاری می رساند.

آخوند خراسانی در نوشته هایش، درس خواندن مسلمانان را در مدارس جدید کفرآمیز می دانست و در شمارمجتهدینی بود که با استواری از آموزش سنتی در حوزه ها پشتیبانی می کرد. کتاب کفایة الاصول او از مهمترین کتاب های درسی حوزه ها در اصول است. ژرفای باورهای سنت گرایانه دینی او از همان دست خطی که بر کتاب معروف نائینی نوشته، آشکار است. با این حال اگر فتوای او در تأیید مشروطه نبود، پیروزی مشروطه خواهی درایران با دشواری های بزرگ تری روبرومی شد. به یاری سکوت همراه با تأیید همین مجتهدین بود که دادگاه سکولار انقلابی پس از فتح تهران رأی به اعدام شیخ فضل الله نوری داد و بزرگترین مجتهدین شیعه ایران و نجف در اعتراض به بدارآویخته شدن بزرگترین مجتهد تهران به دست یفرم خان ارمنی، بانگ اعتراضی بلند نکردند. رفتار شهروندانه همین مجتهد حتی درمورد درگیری او و دیگر روحانیون با تقی زاده آشکار است. پس از آغاز مشروطه دوم به دنبال فتح تهران، سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو سید معروف مشروطه خواه تهران ترور شد و شایع گشت که تقی زاده در قتل بهبهانی دست داشته است8. گروهی از روحانیون تهران این اتهام را به آگاهی آخوند خراسانی رساندند و او در نامه ای به رئیس مجلس، اخراج اورا از مجلس خواهان شد. اما به مجرد اینکه گروهی از افراطیون مذهبی این نامه را، حکم قتل تقی زاده قلمداد کردند، خراسانی با اینکه به تقی زاده نسبت ضدیت با اسلام زده بود، به آیت الله انگجی در تبریز تلگراف زد که ?به عموم علماء و قاطبه مسلمین اعلام فرمایند حکم مزبور تکفیر نبوده و نسبت تکفیر بی اصل است? و نوشت که مزاحم زندگی تقی زاده نشوند.

پس روحانیونی که دیدگاه های دینی شان، سنت گرایانه بود و پذیرش تغییر نداشت و در مواردی، مانند آنچه پیشتر درباره اصفهانی گفتم، شرم آوربود، در ستیز میان شهروندیگری و تشکیل دولت سکولار با الگوی دیگری که چیرگی مطلق شریعت و روحانیون را بر سیاست جستجو می کرد، جانب شهروندیگری را گرفتند. گرفتاری بزرگ فکری روشنفکران سکولار در ارزش گذاری بر این رفتار درست روحانیون سنت گرایی مانند خراسانی، نائینی، حائری، بروجردی، حکیم و شریعتمداری دراین است که آن ها قادر به پذیرش این دوگانگی میان رفتار اجتماعی و باورهای دینی نیستند. الگوی روشنفکران سکولار از یک روحانی پیشرو، یحیی دولت آبادی است که هم در امور دینی نو اندیش بود و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی. به راستی هم ?حیات یحیی? گواهی از آزاداندیشی این شخصیت سکولار روحانی است. اما گرفتاری این الگو در این است که دولت آبادی، از شمار مجتهدین و روحانیون بلندپایه نبود. حوزه درسی نداشت که از بیان باورهای خویش بیمناک باشد. نیازی به نوشتن رساله عملیه نداشت تا از جایگاه ویژه خویش در میان روحانیون پاسداری کند. بانگ بابیگری را با تمسخری به جان خرید و دست آخرهم رخت روحانی را کنار نهاد و با کت و شلوار و کراوات به خدمت دولتی وارد شد و دخترش، خانم صدیقه دولت آبادی از بزرگترین رهروان جنبش آزادی زنان در ایران گردید. نمونه دیگری از این گونه روحانیون «دلخواه»، شادروان طالقانی است. او هم به نه دنبال کردن اجتهاد رفت و نه به تدریس پرداخت. خطیبی بود وارسته که به سیاست وارد شد و هرگز نه از سوی روحانیون مورد پسند قرار گرفت و نه او امیدی به روحانیون در سیاست داشت. امامت جمعه آغاز انقلاب را هم بنا مصلحت به او واگذارند. حتی همین روحانی دلخواه و پیشرو، در زندگی شخصی از سنـّت پیروی می کرد و دوهمسر داشت. با این حال، نمونه هایی مانند طالقانی و دولت آبادی، نه نموداری از اندیشه و رفتار غالب بر روحانیون شیعه اند و نه پیدایش آنان گواهی از پیدایش گرایش به نوآوری در میان روحانیون است.

به این موضوع باید توجه داشت که حتی بسیاری از روشنفکران مذهبی و نیز پاره ای از مدرسین روحانی به درستی براین باوراند که در دوره دویست و پنجاه ساله ای که از پایان دوره صفوی در میانه قرن دوازدهم آغاز می گردد تا آستانه انقلاب 57، فرایند انکشاف نظری در میان روحانیون شیعه، کار تازه ای ببار نیاورده و آثار روحانیون این دوره، جز تکرار و حاشیه بر آثار پیش نبوده است.

نتیجه این سکون فکری و فروکش انکشاف نظری در میان فقها و مجتهدین، یکی برکنارماندن ایشان از دگرگونی های فلسفی و نظری در سده های پس از درگذشت ملا صدرا و میرفندرسکی است و دیگری جایگزین شدن نوشته های فقهی و کلامی با رسائل عملیه. پس در این راستا، پیدایش فقها و مجتهدین نو اندیشی مانند ملاهادی سبزوری، شریعت سنگلجی و شیخ هادی نجم آبادی که دراندیشه های فقهی ودر حوزه های مربوط به علوم دینی دست به نوآوری زده اند، استثناء به شمار می آید و نه یک روند. اما روشنفکر سکولار، اگرچه می تواند بود و نبود چنین نواندیشی های دینی را دال بر وضعیت فکری حاکم بر جامعه روحانیت بداند، نمی تواند و نباید داوری خویش را از نقش اجتماعی روحانیون را بر پایه آن عقب ماندگی ها قراردهد.

موضوع کنونی اندیشمندان و راه گشایان جامعه سکولار ایران، به مانند آستانه انقلاب مشروطه، در این نیست که منادی و پرچمدار اصلاحات در اندیشه و سازمان روحانیون ایران باشند. چنین کاری، کار فقها و متفکران نواندیش شیعه است. موضوع امروز، دیروز و فردای سکولاریسم در ایران، یافتن جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار است. یا این جایگاه پهنه سیاست است و یا در حوزه های دینی و مساجد برای ارشاد مسلمانان. اینکه در آن حوزه ها و در مساجد، روحانیون چه باورهای فقهی، اصولی و شرعی را به مؤمنین آموزش می دهند، موضوعی است که کمترین ارتباطی به سکولاریسم و شهروندیگری ندارد. دخالت روشنفکران سکولار درآن حوزه مانند این است که گروهی از خاخام های یهودی برای ارمنیان در جلفای اصفهان وظیفه دینی تعیین کنند. کسانی که اینک در نقد به تشکیلات و سلسله مراتب دینی، سخن از رنسانس دینی و پروتستانیسم می زنند، فراموش می کنند که نخستین حوزه رفرم دینی در راستای فقه و اصول و شریعت است و نه ساختار بیرونی روحانیت. جامعه ما نیازمند فقها و مجتهدین روشن بینی است که بدون بیم از انگ بابی و کافر و زندیق، به نقد اندیشه هایی نشینند که از تولدشان بیش از هزار سال می گذرد و اگر در جامعه قبیله ای عربستان «پیشرو» به شمار می آمدند، دردی از مشکلات مؤمنین در روزگار انقلاب مابعد صنعتی دوا نمی کنند. اما چنین نیازی، ربطی به تعیین جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار ندارد.

شاید، روحانیت شیعه نیازمند به رفرم باشد و شاید تجربه شکست خورده جمهوری اسلامی که سلسله مراتب دویست ساله مرسوم در این نهادرا به هم ریخت و کوشید نقش اجتماعی روحانیت شیعه را باز تعریف کند، درسی و سرآغازی برای خود روحانیت باشد. موضوع جنبش سکولاریستی امروز، بازگرداندن روحانیت شیعه به مساجد و حوزه های درس دینی و نگاهداشتن ایشان درآن جا و به دور از حوزه سیاست است. موضوع خود ایشان، پرداختن و نقد به فقه و اصولی است که در آن حوزه ها می آموزند و در مساجد به خورد مؤمنین می دهند.

شهروندیگری و سکولاریسم تنها در گروی جدایی دین و دولت نیست، در پذیرش همزیستی اندیشه دینی و غیر دینی است. این تنها دولت سکولار نیست که باید از گزند دخالت روحانیت و مجتهدین در امان باشد. دین و باورهای شخصی مردم و انجام فرایض دینی نیز باید از گزند دولت و سکولاریست ها در امان بماند. کشف حجاب اجباری روی دیگر سکه حجاب اجباری است. سکولاریست های ایران در گفتمان و چالش بزرگ کنونی نه تنها باید، مجتهد و آخوند را به مسجد وحوزه درس بازگردانند، بلکه باید امنیت و آزادی اندیشه ایشان را درآن مسجد و حوزه درس تضمین کنند. نقش ویژه آن دسته از فقها و روحانیونی که دوتجربه خونین دولت صفوی و جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند و زیان چنین تجربه ای را برای دین و دولت دیده اند در این است که نه تنها به جایگاه سنتی خویش بازگردند، بلکه برای همیشه در آن جا بمانند.

موضوع سکولاریسم، مذهب زدایی نیست، گسترش نهادها و اندیشه های شهروندی است که دموکراسی یکی از بزرگترین سنگرهای آن است. روشنفکران سکولار و مذهبیون منتقد به خرافات حق دارند و باید به نقد واپسگرایی در حوزه فقاهت و شریعت و آموزش های دینی به پردازند. اما باید این نقد را از حوزه سیاست و کشورداری به دور نگاه دارند. یگانه زمینه پالایش جامعه از باورهای واپسگرایانه، از یکسو پیشرفت جامعه و از دیگر سو، پذیرش حق مردم در باور به همان واپس اندیشی ها و آزادی در نقد به آن ها است.

این تغییر نام گفتگویی بود که بعد ها تغییر یافت و خیابانی به نام او شد.
کافی، تهذیب الاحکام، استبصار و من لایحضره الفقیه
فقهای سنی قیاس را به جای عقل می نشانند. فقیهان اخباری تنها کتاب (قرآن) و سنت آراء پیامبر را قبول دارند و به اجماع، یاداوری مورد پذیرش جمعی ار فقها و توسل به آراء عقلی باور ندارند.
برخلاف فرایند رشد اندیشه های فلسفی در اروپا، فلسفه اسلامی هرگز گریبان خودرا از دین رها نکرد و به فلسفه سکولار و غیر دینی تحول نیافت.
یکی از کوشش های ارزنده ای که در دوران پادشاهی رضاشاه صورت گرفت و بیان مناسبات شهروندانه میان دین و دولت بود، تبدیل مدرسه سپهسالار به دانشگاه معقول و منقول است. ریاست آنرا نخست بدیع الزمان فروزانفر برعهده داشت و سپس نصرالله تقوی، مجتهد نواندیشی که در پایه گذاری دادگستری ایران نقش مهمی داشت، به ریاست آن رسید. مجتهدین نواندیشی مانند شادروانان ضیاء الدین ابن یوسف و آقا کمال نوربخش از اساتید مهم آغاز کار این دانشگاه بودند. شاید یکی از تنها مراکز تعلیمات عالیه اسلامی که به حکمت و فلسفه نیز پرداخت، همین دانشکاه بود.
باید به نمونه کوشش کسانی مانند آقابزرگ تهرانی که همه زندگی خویش را به پژوهش های ارزنده اختصاص داد و ضیاء الدین ابن یوسف که یک تنه گنجینه کتابخانه مجلس را فهرست کرد و از هوچی بازی های سیاسی و مذهبی بدور ماند اشاره کرد و افزود که در کنار کارهای مرسوم آخوندی، کسانی نیز چون ایشان به بالندگی فرهنگ ایران خدماتی گرانبها کرده اند.
صراط النجات، ترجمه فارسی وسیلة النجات، جلد دوم، ص 221
تقی زاده تا پایان عمر این اتهام را رد می کرد

محمد امینی

بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله

با سپاس فراوان ودرودی دگرباره به انجمن شما واندیشه آزاد که دریچه ای بسوی روشنائی گشوده اید ودرود پاکدلانه ام به یکایک شنوندگان ارجمند . امید وارم بیاری هم وهمچنین دیگر هم اندیشان بتوانیم آن گروه از ره گم کردگان اندیشه ای را که 1400 سال ا ست بدست مشتی دغلباز دین فرو ش در بیابانهای کربلای تازیان سر گردان نگا هداشته شده ا ند رهائی بخشیم .

تاآگا ها نه ایران پرستی ومهر برمیهن وتاریخ و فرهنگ  نیاکا ن را بر تر وبالاتر از بندگی . غلامی و کنیزی نا آگا هانه و دربند روا ن تازیان بسر بردن بدانند . دانسته این لکه ننگ سراپا سر شکستگی را از دامن خود وتاریخ وفرهنگ کهن ایران بزدایند .به آزادی و والائی خود وفرزندان آینده ساز خویش بیندیشند . با چشمانی باز به پیروی از خرد واندیشه گام در راه راستی ودرستی نهند وبدانند که تنها راه  رسید ن به سرچشمه نیک بختی  هما نا راستی و درستی است .

با بر رسی ژرف درکلام الله رهاورد اسلام ناب محمدی به روشنی وآگا ها نه میگویم که را ههای نشان داده شده درآن نه تنها راستی ودرستی وشادزیوی نیست که دروغ وریا و بزرگترین را هنمای پستی پذیری . زبونی . خواری . کژ اندیشی و سیه روزی ا ست .

این بار نیز دونمونه از چگونگی آفرینش جهان هستی وآدم  آمده درکلام الله را برگزیده ام که درپی هم خواهند آمد . نخست با هم نگا هی ازدید خرد بر آنها می افکنیم سپس دادگرانه وبدور از  کوردلی تازی پرستی به داوری می نشینیم .

برای پیشگیری از هرگونه خرده گیری که به روشنی دریابید اندیشه ای جز روشنگری سره از نا سره  ندارم . سوره ها وآیه های کلام الله را به هما نگونه ای که آمده ا ست از نخستین سوره مورد پژوهش تا آخرین سوره کلام الله . پشت سر هم آورده  وتنها درون مایه ترجمه به فارسی را نوشته ام  .از نوشتار درون گیومه ها که دیدگاه  مترجم  میبا شد خود داری کرده ام . تا کوچکتر ین  را هی برای  بد گمانی  ودودلی بر جای نماند .

هال این شما واین هم پیشینه آفرینش جهان هستی وآدم . دردوبخش جداگا نه که برابر روش همیشگی پاسداران فرهنگ ایران سخنا نم را با این فراز آغاز میکنم .

  آگا هی سر آغاز آزادی . پی ورزی یا(تعصب)فرو رفتن درنادانی .سیه روزی وگمرا هی است .

1- او خدائی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد . پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت : سوره دوم (البقره)آیه 29

درست توجه کنید در این دومین سوره وا ولین سخن درباره آفرینش جهان هستی کوچکترین سخنی از چگونگی آفریدن زمین به میان نیامده  یکباره میگوید که اول همه موجودات زمین را آفریدم . پس از آن به خلقت آسمان همت گماشتم .p>

2- پرورد گار شما آن اللهی است که آسمانها وزمین را در شش روز خلق کرد . آنگاه به خلقت عرش پرداخت … : سوره هفتم اعراف آیه 54

در ا ین آیه علاوه برآسمان وزمین عرش را هم درشش روز آفرید بی آنکه روشن کند عرش چیست وبه آفریدن موجودات زمینی هم کوچکترین اشاره ای نکرد ؟

3- خالق شما به حقیقت الله است خلقت جهان را از آسمان  وزمین درشش روزخلق فرمود وآنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود : سوره د هم (یونس)آیه 3 . سوره یازد هم (هود)آیه 7 سوره پنجاهم (ق)آیه 38 . سوره پنجاه و هفتم (الحدید)آیه 4 .

می پرسم .  تو که برابر آیه 68  – از سوره چهلم (مومن) ادعا میکنی هرچه رابخوا هی بی درنگ  می آفرینی . چرا شش روز رنج بیهوده بردی ؟ آیا دروغ نمیگوئی ؟

4- آیا کافران ندیدند که آسمانها وزمین بسته بود . ما آنها را بشکافتیم ؟ سوره بیست ویکم (انبیا)آیه30

به وارون آیه های یاد شده که گفته بود زمین وآسمان را در شش روز آفریدم . در این آیه میگوید آسمانها وزمین بسته بود ما آنهارا بشکافتیم . معنی اش اینست که آسمان وزمینی وجود داشته ولی بسته بوده است که الله شش روز کوشیده وآنهارا شکافته است .

در اینجا پرسشی پیش می آید .  نخست اینکه خود الله چه شکلی بوده ودرکجا میزیسته است . در درون بسته ویا بیرون از بسته ؟ دوم چیزی که وجود داشته است چرا مدعی شده که من آفریده ام ؟

5- آن اللهی که آسمانها وزمین و هرچه بین آنها ست همه را در شش روز بیا فرید آنگاه عرش رحمانی را با چراغ روشن خورشید وماه تابان روشن ساخت : سوره بیست وپنجم(فرقان) آیه 59

در این آیه نه تنها از بسته بودن زمین وآسمانها وگشودنش  یاد نمیکند که میگوید آسمانها وزمین وهرچه در بین آنها هم هست در همان شش روز آفریده ام . درحالی که نه تنها درآیه 29 از سوره دوم(بقره) که برابرآیه های 15 و16 سوره هفتادویکم (نوح) نیز زمانی برای انجام کارهایش تعین نکرده کدام سخن الله درست است ؟

6 ? ای رسول مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید آیه( 9) قوت وارزاق ا هل ز مین را در چهار روز مقدرفرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید آیه(10) وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود . که آسما نها دودی بود اوفرمود که آسمان وزمین همه به سوی خدا به شوق ورغبت ویا به جبر وکرا هت بشتابند آیه(11) آنگاه نظم هفت آسمان را در دوروز استوارفرمود :سوره چهل ویکم (سجده فصلت) آیه های 9تا11

دریافتید در این آیه ها به وارون شش روز وبه وارون بسته بودن زمین وآسمانها . میگوید زمین وآسمانها را در دوروز بیافریدم وخوراک چهار روز آفریدگان ا هل زمین را هم آماده ودادگرانه میان آنها بخش کردم  وسپس به خلقت آسمانها که دود بودند توجه کامل فرمودم .

این چند گانه گوئیهای الله دانا وتوا نا و آگاه راتا همینجا درباره آفرینش جهان هستی در کنار هم بگذارید تا دریابید کدامش درست است . (شش روز . دوروز .  دود بودن یا بسته بودن وشکافتن؟)

مهمتر از همه زمان دو روز یا شش روز را بر چه پایه ای اندازه گیری کرده است ؟ بی هیچگونه دودلی  این چند گا نه گوئیهای الله دروغی آشکار  است .

درپایان آیه د هم  همین سوره (سجده  فصلت) چنین آمده ا ست (او فرمودکه آسمان وزمین همه بسوی  الله به شوق ورغبت ویابه جبرو کرا هت بشتابند ؟

با این گفتار روشن الله به نیکی در می یابیم که درهمان نخستین زمان آفرینش او با آزادی آشنائی و میانه ای نداشت که آسمانها وزمین راچه خواسته وچه نا خواسته ناگزیربر پرستش از خود نموده است .

آیا میتوان از چنین دیکتاتوری که نخستین گامش آزادی کشی بوده است چشمداشت مهر وداد وآزادیخوا هی داشت ؟

 درآیه 11 همین سوره میگوید: آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود که باز هم با شش روز های از پیش گفته شده او دوگانگی دارد ودروغی آشکار است  .

وانگهی موضوع آیه د هم این سوره با آیه های 30 تا39 آمده درسوره دوم (بقره)درباره آفریدن آدم سراپا دوگا نگی دارد که دربخش آفریدن آدم آورده خوا هد شد .

7- آیا ندیدیدکه الله چگونه هفت آسمان رابه طبقاتی خلق کرد ودر آن سماوات ماه شب رافروغی تابان و خورشید را چراغی فروزان ساخت : سوره هفتاد ویکم(نوح)آیه های 15و16

همانگونه که درسوره دوم(بقره)آیه 29برای آفرینش زمین وآسمان زمانی تعیین نکرده بود  در این آیه هم زمانی تعیین نکرد . گوئی از یادش رفته است و این زبان زد همگانی که(دروغگو کم حافظه است) درباره الله بیشتر درستی نشان مید هد .

اللهی که برابرآیه های بیشماری مانند آیه 29 از سوره سوم(آل عمران)وآیه 77 از سوره بیست وهفتم (النمل)و آیه 69 از سوره بیست وهشتم(قصص)وو میگوید از همه جا وهمه چیز وگذشته وآینده آگا هم در کاری که مدعی میباشد خودش انجام داده ا ست نمیتواند درستی زمان  آنرا باز گو کند تا در شمار دروغگویان در نیاید .؟

با نگرشی ژرف وبدور از کور دلی تازی پرستی ویا ترس از دوزخ دروغین الله باید بپذیریم زمانی که الله خدای مسلمانان به این روشنی  وبا بن مایه استوار دروغ میگوید وگفته هایش رامقدس هم میداند از رسول الله آفریننده الله که درآیه 14-ازسوره ششم(انعام) میگوید (من مامورم که اول شخص که تسلیم حکم الله است باشم ونیز مرا گفته اند که البته از گروهی که الله را شرک آورد نباشم) چه چشمداشتی میتوان داشت ؟

آیا ساده اندیشان میتوانند باور داشته باشند نویدی که به مومنین به خودش داده است تا درآن عشرتکده بی در ودروازه خود(بهشت  ) از شراب ناب سر به مهر عالم بالا سیرابشان کند وزنان همیشه باکره وپسر بچه گان چون لو لو مکنون برای همخوابگی به آنها واگذارد درست است یا فریب وسراب ؟

اگر چنین نوید هائی درست باشند نام این الله ورسول الله اورا چه میتوان گذاشت ؟ وبه آیت الله های گسترش د هنده این اندیشه ا هریمنی  چه فروزه ای باید داد؟

بدرستی دل آدم به حال آن گمرا هانی به درد می آید که به امید  دستیابی نسیه  بردخترکان زیبا روی و پسر بچه گان زیباتر .انگ ننگ نماز خوانی رابا دم قاشق های چوبی بر پیشانی خود می نهند که بن مایه انکار ناپذیر بندگی چنین اللهی رابرپیشانی خود داشته باشند تا شاید  در روز موعود خوش باورانه خود با پا درمیانی رسول الله و ولی الله به آن آرزوی بدور ازخرد برسند ؟

از اما مانی که دانش خودرا از چنین الله ورسول الله بی دانش تر از خود فرا گرفته اند وپروانه سخن گفتن وپرسش برپیروان کرو کوروگنگ وگمراه خود نداده ونمید هند که مبادا بردانش نداشته آنها شک شود . چه چشمداشتی ؟

از آیت الله های تبهکار .  این گرگان به پوشاک میش در آمده که برابرآئین شیعه 12 امامی پروانه ندارند از خرد خود در باره درون مایه چنین کلام اللهی بهره بگیرند . دانسته و آگا هانه بر نداشتن چنین پروانه ای .  به پوشاک دیند اری در آمده اند تا هرچه بیشتر مردم را در گمرا هی نگا هدارند .  چه امید ؟

اینان از هر جنایتکار جنگی جنایتکار ترند زیرا یک جنایتکار جنگی  آنهم در پوشاک خود ده یا بیست یاسد ویا هزار تن را میکشد . ولی هر آیت الله در پوشاک دین داری بوارون پیشه خود . (راهنمائی) مغز واندیشه سد ها هزار انسان ساده اندیش رابا دروغهای آگا هانه اش میکشد وبه بیراهه می کشاند .  زیانی که از این رهگذر به جامعه جهانی وارد میشود با هیچ بهائی جبران پذیر نیست .

پرسش اینست  . چگونه دانشمندان . اندیشمندان . خردمندان . روشنفکران وسرایندگان  میهن ما (به کسرآن گروه انگشت شمار شناخته شده) خودرا پیرو  آئینی چنین نابخرد کرده اند که پایه گذارآن چنان اللهی دروغگو . ونماد ها ئی چون آیت الله ها داشته باشد  ؟

به ننگ نامه ای بنام  کلام الله سوگند یاد نمایند ویا آن را با زبان تازیان برای آمرزش روان مردگان خودبخوانند و دم بر نیاورند . آیا اینان از ملاهای تبهکار گنا هکار تر نیستند ؟

بر باور من ملاها از این دید ارجمندتر ند که  برآنچه گردن نهاده اند  کار می بند ند  .  ولی این گونه دانشمندان با لب فروبستن خود گنا هی بیشتر از ملا ها مرتکب میشوند .

در آئین اسلام وشیعه گری رهاورد تازیان که آیت الله ها پاسدار وپرچمدارآن هستند . نه تنها پروانه پرسش بکسی نمید هند که میگویند پرسش دست به کارخانه الله بردن است . براین باور هرگونه پژوهش وبر رسی را در أئین خود کفر میدانند  که کیفری برابر مرگ دارد .

اگر سرکش آدمی دست به این لانه زنبور(نادان پروری ) ببرد تا روشن کند که درپایه واساس آن(کلام الله)چیزی جز دروغ وفریب وریا نیست .آنگاه کافرش میخوانند که سرانجام کافربودن دراسلام ناب محمدی روشن است . ترور اسلامی .

من ازهمه آیت الله ها ی ریز ودرشت که خودرا  نماد های الله . در روی زمین میدانند پرسشی دارم تا به روشنی پاسخ د هند . آیا شما می توانید بگونه یک پژوهشگر درون مایه قرآن را بررسی کنید  ودیدگاه  خودتان را از روی راستی ودرستی بنویسید یا بگوئید ؟

اگر آیت اللهی دست به چنین کاری زده کیست ؟ نامش چیست ؟ نوشته اش کجاست ؟

برای رهائی اندیشه های به بند کشیده شده/1400ساله  از خویشکاری هر ایران پرستی است تا آگا هانه دست بکار شود وبا روشنگری خرد مندانه .  ریشه این درخت زهر آگین وارداتی را بخشکاند که برابرآیه های بیشمار آمده درهمین ننگنامه . از فراز آنها ست سوره بیست وپنجم (فرقان ) آیه های 4تا 7- سوره سی وچهارم (سباء)آیه های 7 و8 ? سوره سی و هفتم (صافات)آیه های 35 و36  – سوره چهل ودوم (زخرف)آیه 30 ? سوره چهل وچهارم (الدخان) آیه 14 ? سوره چهل وششم (احقاق)آیه های 7و8 ? ود هها آیه دیگر . شتر بانان تازی  درهمان آغاز اسلام  از پذیرفتنش سرباز زدند وگفتند  محمد دیوانه وساحری بیش نیست که افسانه های کهن را بازگو میکند . ولی جانشینان محمد . علی وعمر همسر دختر او . سعد ابی وقاص . قتیبه بن مسلم ودیگر سرداران تازی این لکه سراپا ننگ را بازور شمشیر به گردن نیاکان ما نهادند وایرانی رااز خرد خدائی به سنگ پرستی (حجرالاسود)کشانیدند .

تا این لکه ننگ درتاریخ وفرهنگ ایران برجاست ما آلوده به ننگیم . فره ایزدی . والائی . سربلندی  شادی خنده . بهزیوی . نیکبختی از ما گریزان وروان نیاکان از ما آزرده است .    

                حال ببینیم الله فرستنده تورات برای موسی .  دراین باره چه میگوید ؟

                                   سفرپیدایش : باب اول آیه 1 تا27

در ابتدا خدا آسمانها وزمین را آفرید . وزمین بایر وتهی بود وتاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبهارا فرو گرفت . و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد . وخدا روشنائی را دید که نیکوست وخدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت . وخدا روشنائی را روز نا مید وتاریکی را شب(روزی اول)

درست گوش فراد هید : 1- همین الله که در تورات میگوید ابتدا آسمانها وزمین را آفریدم . برابر آیه 29 ازسوره دوم (بقره) میگوید . او خدائی است که همه موجودات زمین را خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت (ستر 28برگ یکم را نگاه کنید ) تا دریا بید کدام سخن الله درست است ؟

2- همین الله که در تورات میگویداول آسمان وزمین را آفریدم . بی آنکه بگوید آبها را کی آفرید . میگوید تاریکی سطح آبهارا فرو گرفت . پس آب وجود داشت .  اینهم دروغ دیگر الله؟

3-خداگفت روشنائی بشود . شد وروشنائی را  ازتاریکی جدا ساخت  وروشنائی را روز نامید وتاریکی را شب ؟

چه بن مایه ای روشنتر ازاین دردروغگوئی ونادانی الله که نه تنها گفتارش دردوکتاب او با هم برابری ندارد که این نادان میگوید روشنائی را ازتاریکی جدا نمودم ونمیداند که تاریکی وروشنائی یا شب وروز در پی گردش زمین است بدور خود وبه دور خورشید ؟

وخدا گفت فلکی باشد درمیان آبها  وآبهارا از آبها جداکند . وخدا فلک را بساخت وآبهای زیر فلک را از آبها ی بالای فلک جدا کرد وچنین شد وخدافلک را آسمان نامید وشام بود وصبح بود(روزی دوم)

4- از این فرمایشات الله اگر چیزی دستگیرتان شد مارا هم آگاه کنید ؟

وخداگفت آبهای زیرآسمان در یک جا جمع شود وخشکی ظا هر گردد وچنین شد . وخدا خشکی را زمین نامید واجتماع آبهارا دریا نامید……(روزی سوم)

5- اللهی که گفت اول آسمانها وزمین را آفریدم حالا میگوید آبهای زیر آسمان را در یک جا جمع کردم تا زمین ظا هر گردد . کدام سخنش درست است ؟ آیا دروغ نمیگوید ؟

وخدا گفت نیر ها درفلک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی د هند . وخدا دونیر بزرگ ساخت . نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را  برای سلطنت شب (که گویا منظورش خورشید وماه است) وستارگان را وخدا آنهارا درفلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی  د هند وسلطنت نمایند بر روز وبر شب وروشنائی را از تاریکی جدا کنند… شام بود وصبح بود(روز ی چهارم) .

6 ? اگر الله در قرآن خورشید وماه را گردنده وزمین را باکوهها میخکوب نموده است که تکان نخورد سوره پنجاه وپنجم (الرحمان) آیه 5- وسوره هفتادوهشتم(النباء)آیه 7-  ولی در تورات میگوید این دونیر اعظم واصغر (خورشید وماه) را در آسمان گذاشتم . یعنی (ساکن) نمودم تا روشنائی وتاریکی را جدانمایند . که بوجود آوردن شب وروز را از خویشکاری این دو میداند . نه زمین ؟

از دید الله زمین کوچکترین دستی در فراهم آوردن شب و وز ندارد . آیا به درستی این الله خرد مند وآگاه است . اوبنده محمد (حجر الاسود) نیست که هرچه خواسته اند بنام این لال بی زبان نوشته اند؟  

و خدا گفت آبها به انبوه جانوران پرشود وپرندگان بالای زمین بر روی فلک پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و جانداران خزنده را…وشام بود وصبح بود (روزی پنجم)

 وخدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم .حشرات .حیوانات زمین وچنین شد…وخدا گفت آدم را بصورت ماوموافق شبیه ما بسازیم تا برهمه حکومت نماید…پس خدا آدم را بصورت خودآفرید اورا بصورت خدا آفریدا یشان را ا نر وماده آفرید …وشام بود وصبح بود( روز ششم .

7- این گفته های الله نیز نا برابر است با آیه 29  ازسوره دوم(بقره) که در روز نخست آفرینش می گوید (همه موجودات زمین را برای شما خلق کردم ) کدام سخن الله درست است . آفریدن همه موجودات  در روز نخست یا روز پنجم ؟                  (باب دوم)

آسمانها وزمین وهمه لشگر آنها تمام شد . ودر روز هفتم خدا آرامی گرفت ویهوه خدا . آسمانها وزمین را بساخت .یک پرسش کوچک از الله ؟ آیا تو یهوه هم هستی یا درپوشاک او در آمده ای ؟

آل دالفک

فرا روانشناسی: درک ماوراء حسی

اين روزها، بحث در مورد خوارق و پديده های ماوراء عادی داغ تر و داغ تر می شود. وسايل ارتباط جمعی ـ بخصوص در کشورهای صنعتی غرب ـ مرتبأ از پديده های غير عادی و ماوراء علم مانند بشقاب پرنده، شفای معجزه آسا، ادراکات ماوراء حسی ونظاير اينها سخن می گويند بدون اينکه اجازه باز تاب ديدگاه های انتقادی را بدهند. حتی افراد تحصيل کرده با پيش زمينه ی علمی مدعی شده اند که ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند.

 

با رشد وحشتناک پديده ی جهانی شدن سرمايه و خانه خرابی و بی پناهی توده های ميليونی مردم، شماری از انسان های عادی که تلاش و کوشش خويش را در رسيدن به اهداف اوليه شان بی ثمر می يابند، در دام اين گونه تبليغات افتاده اند وبيش از پيش به پديده های ماوراء عادی جذب شده اند. اين موضوع فرصتی طلائی بدست شيادان سود جو داده که با تشکيل نهادها، انجمن ها و کمپانی های عريض و طويل، مردم ساده دل را سرو کيسه کنند و آنان را بيش از پيش در مغاک فقر فرو اندازند. عده ای نيز از روی کنجکاوی به دام اين شيادان افتاده اند. دراين زمينه آنقدر کتاب برشته ی تحرير در آمده است که قابل شمارش نيستند.

 

در اين شرايط، فرا روانشناسی(1) به عنوان پلی معرفی شده است که با «بررسی علمی پديده هائی که طبق مفروضات علمی جاری وجود خارجی ندارند»(2)، بايد بين پديده های عادی و فراعادی  پيوند بر قرار سازد. طرفداران فرا روانشناسی بر آ نند که آنجا که علم روانشناسی از تبيين و تشريح پديده ها در می ماند، سرو کله فرا روانشناسی پيدا می شود.

 

انسان براستی شگفت زده می شود که چگونه در عصر فضا و کامپيوترتوجه همگانی اينقدر به پديده های ماوراء عادی و ماوراء علمی جلب شده است. برخی علت موضوع را دقيقأ در همين مسئله می دانند و بحث می کنند که انقلاب علمی و فنی عصر حاضر همه چيز را از حالت رمز و راز بيرون آورده است و «نوعی خلاء ماوراء طبيعی ايجاد کرده که علم و منطق نمی تواند آنرا پرکند»(3). چنين شرايطی با عادات و خــُلقيات تاريخی انسان که از دوره ی غارنشينی نسبت به پديده های مرموز دل مشغولی داشته ناسازگاراست. لذا گرايش به سوی شبه علم يا ضد علم فزونی يافته و خود بصورت نوعی مذهب تازه در آمده است.

 

همانگونه که قبلأ بيان شد، جهانی شدن سرمايه و تمرکز شديد ثروت وفقر به بيگانگی و از خود بيگا نگی انسان ها بيش از پيش دامن زده است. هماهنگی بين انسان و طبيعت وبين خرد و احساس آدمی بصورت بی سابقه ای بهم خورده و چشم انداز تيره ای را در برابر آدميان قرار داده است. از ديدگاه برخی اين ناهماهنگی با نوعی ضد فرهنگ پرشده که می رود هماهنگی ديرين را با با بازگشت به گذشته حل کند. با توجه به سلطه ی تکنوکرات ها و ذهنيت تکنوکرات مآبانه ی جامعه (که برآنست که همه چيز را بصورت کمــّی حل کند)، اين «ضد فرهنگ» بشکلـــــــی علم ستيزانه تظاهر می کند که اعتقاد به خوارق و پديده های فرا نورمال جلوه هائی از آن است (4).

 

همه ی اينها باعث نمی شود که ما پديده های فرا روانشنانه را به دست فراموشی بسپاريم. از نظر ما بررسی اين موضوع از ديدگاه علمی مطرح است و بس. بااين ديد است که سعی خواهيم کرد مسئله را اجمالأ مورد بررسی قرار دهيم.

 

فرا روانشناسی چيست؟

 يکی از جامع ترين تعاريف فرا روانشناسی توسط  «راما کريشنا رائو» بعمل آمده است. او در کتاب خود تحت عنوان «آزمايشات بنيادی در مورد فرا روانشناسی» می نويسد: «اساسأ دو شکل فرا روانشناسی قابل تشخيص ا ست: درک ماوراء حسی(5) و روان انگيزی (6). درک ماوراء حسی عبارت ا ست از توانائی دريافت اطلاعاتی که خارج از حوزه حواس انسانی است. در حالی که روان انگيزی توانائی تاثير گذاری برسيستم های خارجی است که در خارج از حوزه ی فعاليت موتورهای آدمی قراردارند. درک ماوراء حسی ممکن است به تله پانی (درک ماوراء حسی افکار ديگری) وروشن نگری (درک ماوراء حسی اشياء و وقايع خارجی) تبديل گردد. شناخت متقدم (قبل از مشاهده وتجربه ی شيئی يا پديده) وشناخت متاخر(آنچه در گذشته اتفاق افتاده) به درک ماوراء حسی وقايع گذشته و آينده مربوط می گردد»(7).

 

اجازه دهيد ابتدا به تشريح مفصل تر جنبه های مختلف درک ماوراء حسی بپردازيم و سپس با تفصيل بيشتری از روا ن انگيزی سخن گوئيم:

تله پاتی ـ تله پاتی از دو کلمه ی يونانی «تله» بمعنی دور و»پاتوس» به معنی احساس گرفته شده است. تله پاتی به ا ين معنی ا ست که کسی احساس ديگری را بدون کمک گرفتن از حواس خويش بصورت مرموزی بخواند يا احساس کند. طرفداران تله پاتی می گويند «برای انسان عادی هنگام مرگ دوست يا خويشاوندانش حالت توهم پيش می آيد در حالی که آنها صد ها فرسنگ با يکديگر فاصله دارند»  نتيجه ا ينکه «روان شخص بيمار يا کسی که در حال مرگ است شايد بطور نا هشيار پيامی می فرستد که از فضای واسطه می گذ رد و روان شخص ديگر را تحت تاثير قرار می دهد»(8).

 

روشن گری ـ روشن نگری عبارت است از آگاهی از وقايع، اشياء يا افراد بدون کاربرد حواس شنوائی، بينائی، بويائی، چشائی و لامسه. روشن نگر به کسی می گويند که مثلأ بتواند محل زندگی وشرايط يک کودک گم شده را بدون مدد گرفتن از حواس خويش بگويد و يا از راه دور حوادث در حال رخ دادن را ببيند يا احساس کند. . بيش از چهل سال پيش دو تن از جهانگردان ايرانی بنامها ی عبدالله و عيسی اميدوار در خاطرات خود که در مجله های آن عصر منتشر می شد خاطر نشان کردند که روزی زنان قبيله ی آفريقائی را گريان و برسرزنان می بينند. چون علت ا ين امر را جويا می شوند زنان قبيله می گويند که می بينند که مردانشان درجنگ با قبيله دشمن شکست خورده و مرتيأ به خاک و خون می افتند. بعد از يکی دو روز، مردان قبيله، شکست خورده در حالی که تعدادی کــُـشته و مجروح با خود دارند، به قبيله بازمی گردند.

 

در تله پاتی اطلاعات از اند يشه يا احساس فرد ديگری گرفته می شود، در حالی که در روشن نگری اين آگاهی بدون ارتباط با انديشه و احساس ديگری حاصل می گردد. ادعا می شود که روشن نگری به فاصله ی زمانی و مکانی بستگی ندارد.

 

   شناخت متقدم ـ (9) شناخت متقدم عبارت ا ست از ديدن يا احساس کردن واقعه ای قبل از اتفاق افتادن آن بدون اين که اين شناخت متکی به داده های آماری و تسری علمی روند گذشته در پيش بينی وقايع آ ينده باشد. پيروان دين بهائی با اتکاء به شعر ذيل از حافظ اعتقاد دارند که «لسان الغيب» (حافظ) ظهور سيد باب و زندانی شدن اورا در قلعه ی چهريق (واقع در نزديکی های رود ارس) را قرن ها قبل از وقوع آن در آينه ی روشن نگری خود ديده است:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس        بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس

بهمين ترتيب مسلمانان ودراويش نعمت اللهی اصرار دارند که شاه نعمت الله ولی وقايع هفتصد سال بعد از خود را بروشنی ديده است:

تعمت الله نشسته در کنجی           همه را در کنار می بينم

 

شناخت متاخر یا شناخت بما سبق ـ وآن عبارت از آن ا ست که فردی بدون آنکه از افراد، اشياء يا رويدادهای گذشته کوچکترين آگاهی داشته باشد و يا برای کسب آگاهی از آنها از حواس خود مدد بگيرد بتواند آنها را ببيند يا احساس کند. مثلأ ظاهرأ برخی ازطالع بينان بدون آ نکه شما را قبلأ ديده يا در باره ی شما شنيده باشند، برخی از وقايع زندگی گذشته ی شما را برايتان باز گو می کنند.

 

روبای حقیقی ـ (10) که خود نوعی درک ماوراء حسی است و ممکن است جنبه ی ويژه ای از روشن نگری باشد. شخص روشن نگر ممکن ا ست واقعه ای را مدتها قبل از اتفاق افتادنش در خواب ببيند.  در قرآن (سوره يوسف) می خوانيم که پادشاه مصر، شرايط آينده را درخوابی می بيند که يوسف آنرا چنين تعبير می کند: «هفت سال پيوسته غله نيک آيد و هفت سال قحط آيد سخت» (11).  مادر بزرگ اينجانب تعريف می کرد (و جالب اين است که وفا دارترين طرفداران فرا روانشناسی همانا اجداد ما هستند) که قبل از زيارت «مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه» همه چيز را مو بمو در خواب ديده بوده است وحتی با چهره ی زيارت خوانان آشنا بوده است.

 

روان انگیزی (12) ـ روان انگيزی يک پديده ی باصطلاح فرا روانشناسانه است که با در ک ماوراء حسی و حوزه های مختلف آن متفاوت می باشد. روان انگيزی نه يک درک بلکه نوعی توانانی ا ست که ادعا می شود فرد با برخورداری از آن (بدون استفاده از حواس يا عضلا ت ويا ساير اندام های بدن) می تواند ضمن تمرکز فکر، استفاده از قوای ذهنی يا نيروی اراده، بر واقعيت های خارجی تاثير بگذارد. مثلأ کاری کند که تاس مرتبأ شش بنشيند يا قطار در حال حرکت را متوقف سازد و يا مسير هواپيما را عوض کند. آنچه ما آنرا چشم زخم می ناميم می تواند به نوعی قدرت روان انگيزاننده تعبير شود. بارها اين قصه را شنيده ايم که فردی از زيبائی چيزی سخت شگفت زده شده و اين شگفتی را به زبان آورده و موجب تخريب آن شيئی شده است. مثلأ خانمی جوان از لوستری تعريف می کند وآن لوستر زيبا به ناگهان از بالا می افتد  و می شکند و يا مردی که از کـُــلفتی و استحکام شاخه های درختی شگفت زده می شود و موجب شکستن ناگهانی شاخه ی درخت می گردد.

 

آزمايشات انجام شده:

بحث در مورد فراروانشناسی متجاوز از يکصد سال است که ادامه دارد. يکی از استادان آمريکائی بنام جی. بی. راين در اواخر دهه ی 1920 نخستين آزمايشگاه فرا روانشناسی را در دانشگاه دوک واقع در دورهام (شمال کاليفرنيا) تاسيس کرد. انستيتو متافيزيک پاريس نيز دهه های متمادی است که در اين رابطه کار و فعاليت می کند. يکی از رايج ترين آزمايشاتی که در سالهای گذشته در مورد وجود يا عدم وجود پديده های فرا روانشناسانه بعمل می آوردند با استفاده ازکارت های ورق بود. مثلأ تعداد 25 کارت بازی را می گرفتند واز فردی که نقش واسطه را ايفا می کرد می خواستند که علائم مختلف آنرا بخاطر بسپارد. بعد ازفـــــــــــــــــردی که مدعی برخورداری از قدرت تله پاتيک بود می خواستند که از اتاق ديگر افکار اورا حدس بزند. چنانچه فرد مذکور در 5 تا 7 مورد پاسخ درست می داد، نتيجه می گرفتند که نامبرده می تواند از چنين قدرتی بر خوردار باشد. اين آزمايشات از ابتدا با مشکلات و موانع فراوانی همراه بود. مثلأ کسانی که مدعی بر خورداری از قدرت غيرعادی بودند ازاينکه خود را در معرض آزمايشات کنترل شده ی علمی قرار دهند اکراه داشتند.

 

آزمايشات انجام شده در مورد پديده های فرا روانشناسانه اغلب تحت تاثيرعوامل و شرايط روانی آزمايش کنند وشخص يا اشخاص تحت آزمايش بوده است. مثلأ نتيجه ی حاصله در مورد کسانی که به جنبه های فرا عادی زندگی اعتقادعميق داشته اند مثبت تر بوده است. يکی از مؤلفين که سالها پيش در اين زمينه تحقيق کرده است در رابطه با آزمايشات مربوط به درک ماوراء حسی می نويسد: «آميتال سديم…هميشه تعداد جواب های درست را کم می کند. از طرف ديگر کافئين دوباره اين تعداد رابحد عادی می رساند…. اگر اشخاص مورد آزمايش سازگار و هم مشرب و هم فکر باشند و نيز هنگامی که شرايط مساعد باشد، درک ماوراء حسی در تمام موارد بهترکار می کند»(13). 

 

محدوديت بالا را دايرة المعارف مذهب (در رابطه با ارتباط با مردگان) مورد تاييد قرارداده است: «برخی از افراد تحصيل کرده با ذهن های علمی اعتقاد دارند که وسيله ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند. اگر فردی که در اين عمليات در گير است دقيق و علمی عمل کند، ما تمايل داريم که سخن اورا به عنوان يک متخصص قبول کنيم. ولی در اين رشته  وسيله ای که بکار می رود، دارای چنان شخصيت نا مشخصی است و شرايط و امکانات ارتباط آنچنان عميقأ در پوششی از ابهام و تاريکی پيچيده شده است و تمايل به حصول ارتباط با فرد مرحوم چنان شديد است که بايد با چنين مسائلی با حد اکثر احتياط برخورد کرد» (14).

 

يکی از روانشناسان مشهوربنام سی. ای. ام. هنسل (15) ابراز داشته است که آزمايشاتی که در مورد درک ماوراء حسی صورت پذيرفته ا ست بصورتی از پيش طراحی شده اند که نتيجه مورد نظر را ببار آورند: «هيچگونه تضمينی در اين باصطلاح آزمايشات عليه بی صداقتی وجود نداشته است. گزارش نتيجه ی آزمايشات اغلب ناکافی هستند. بسياری از روانشناسان بر آنند که که کسانی که در رابطه با درک ماوراء حسی تحقيق می کنند، داده های خود را بنحوی انتخاب می نمايند که باورداشتهای آنان مورد تاييد قرار گيرد. آنان برعکس، مدارک و شواهد مخالف را بی اهميت می انگارند. آزمايشات بعدی که يا با همان تيم يا با سوژه های ديگر صورت می گيرد، نتايج قبلی را تاييد نمی کند. اغلب روانشناسان قا نع شده اند که اين مسئله از نظر علمی نمی تواند مورد قبول واقع شود»(16).

 

آزمايشات کلاسيک در مورد پديده های فرا روانشناسانه که بين سالهای 1930 تا 1960 با مدد  گرفتن از کارت های بازی صورت می پذيرفت برخی وجود پديده های فرا روانشناسانه را تاييد می کرد. ليکن امروز با با لا رفتن دانش بشری و امکان انجام آزمايشات دقيق تر توسط کامپيوتر، پديده های فرا روانشناسانه بندرت ديده شده است. علم در جهت مخالف قائل شدن به پديده های فرا روانشناسانه عمل کرده است. دليل ديگری که پديده های فرا روانشناسانه را مشکوک جلوه می دهد اين است که پس از متجاوز از يکصد سال تحقيق، هيج دانشمندی نتوانسته است به کشف «جلوه های قابل تکرار درک ماوراء حسی که بتوان آنها را در برابر تعدادی دانشمند بی طرف بمعرض نمايش گذ ا شت» نايل آيد(17). در رابطه با وجود درک ماوراء حسی «شاهد و مدرک بسيار ضعيف است. درک ماوراء حسی از اين اعتقاد يا ايمان افراد سرچشمه قرار می گيرد که برخی از عوامل وجود انسانی در معرض قوانين و روش های مادی قرار ندارند»(18).

 

سه ديدگاه متفاوت

اعتقاد به پديده های فرا نورمال به پيش زمينه های فردی و درجه تحول اجتماعی فرهنگی جوامع مختلف بستگی دارد . مثلأ درميان قبايل بدوی (که علم در مرحله ی جادوگری است) اين پديده ها بدون چون وچرا وبصورت امری بديهی مورد پذ يرش است. باور همگانی بر اين است که اين نيروی خارق العاده توسط پزشکان جادوگر قبيله از نسلی به نسل ديگر منتقل می گردد.

 

بيش از ربع قرن پيش «کميته بررسی علمی در مورد ادعای مربوط به پديده های ماوراء عادی» (19) کنفرانسی را در ايالات متحده ی آمريکا سازمان داد که درآن دانشمندان، فلاسفه، جامعه شناسان، و حتی شعبده بازان شرکت کردند. دراين کنفرانس وکنفرانس ها، نشست ها، سمينارها وکارگاه های آموزشی متعددی که از آن زمان تا بحال در سطوح مختلف تشکيل شده است، سه ديدگاه متفاوت در مورد پديده های فرا روانشناسانه و منشاء آنها ارائه شده است:

 

1ـ دیدگاه فراطبیعی ـ ين ديدگاه فرض اصلی روانشناسی که «فکر نتيجه ی کارکرد مغز است و بدون مغز نمی تواند وجود داشته باشد يا به جولان درآيد» را مردود می شمارد و برآن است که علاوه بردنيای مادی (که در حوزه بررسی علوم مثبته و انسانی ا ست) يک جهان معنوی مخصوص به خود وجود دارد که ازماده وجهان مادی و درنتيجه علوم امروزی مجزا و مستقل است. درک و انديشه بشری تجلی يک عقل کل غير مادی و روح فنا ناپذير، جاودانه ای است که از جهان مادی بطورعام و از مغز بشری بطور خاص استقلال کامل دارد. در اينصورت فکر و درک انسانی می تواند بدون وجود يک جسم مادی (بدن، مغز،…) بزندگی خود ادامه دهد وتحت شرايطی مستقل از مغز به فعاليت پردازد. پديده های فرا عادی و فرا روانشناسانه مربوط به اين حوزه از زندگی فرامادی انسان است که علم مادی نه قادر به شناخت و نه قادر به تبيين و تشريح آنهاست.

 

ديدگاه فوق پديده های فرا روانشناسانه را درسطح انواع واقسام خرافات و موهوماتی قرار می دهد که در سرتاسر تاريخ خردو احساس انسانی را فلج کرده وآنها را بازيچه ی حرص و آز اربابان دين و خرافات در آورده است. زيرا بر اساس اين ديد، برای تحت تاثير قراردادن و خنثی کردن پديده های ماوراء عادی يا بايد به اطاعت و عبادت خدا پرداخت و يا با اوراد و دعا و طلسم و جادو ارواح شيطانی را بی اثر ساخت.

 

ديدگاه فوق اگرچه بشر را به بيراهه کشانده است، برای مروجين آن استفاده های عملی قابل توجهی نيز داشته داشت. معجزات پيامبران الهی و کشف و کرامت روحانيون ريز و درشت اديان، همه و همه بر مبنای ايمان مسلم توده های مردم به پديده های فرا عادی صورت پذيرفته است. حتی امروز، اين نهادهای دينی کشورهای گوناگون هستند که با دامن زدن به بحث های غير علمی در مورد پديده ها ی باصطلاح فرا عادی، از آب گل آلود ماهی می گيرند.

 

2ـ تحلیل علمی از پدیده های فراروانشناسانه ـ  دانشمندان وروانشناسان بسياری سعی کرده اند با بی طرفی ورعايت شيوه های علمی درستی يا نادرستی پديده های فرا روانشناسانه را مورد تحقيق قرار دهند. در بين اين دانشمند ا ن هستند کسانی که، حتی بدون اعتقاد به وجود خدا، وجود پديده های فرا روانشناسانه را مورد قبول قرار داده اند (20) در سال 1979 چهارتن از برجسته ترين دانشمندان شوروی سابق کتابی برشته ی تحرير در آوردند که طی آن تلاش ورزيدند پديده های فرا روانشناسانه را با ديدگاه علمی و مادی مورد بررسی قرار دهند. در بخشی از اين کتاب، که «فرا روانشناسی: افسانه يا واقعيت؟»، نام دارد، چنين می خوانيم:

 

«برخی از پديده های باصطلاح فرا روانشناسانه ظاهرأ وجود دارند. ليکن قبول موجوديت شان با اشکال روبروست زيرا کانالی که از طريق آن اطلاعات يا تاثيرات رسانيده می شوند نا شناخته ا ست. درسالهای اخير تلاش های بسياری در اين زمينه با بررسی حوزه های الکترو معناطيسی که از موجودات زنده صادر می شود صورت گرفته است. برخی اين حوزه ها را وسيله ی ارتباط گيری بيولوژيک و حامل اطلاعات دانسته اند. چنين بررسی هائی در مورد حشرات، جانوران و انسان صورت پذ يرفته است. با وجود اين در سالهای اخيربسياری از محققين، لااقل برحسب ظاهر، کار خود را به فرا روانشناسی پيوند نداده اند. مبنای فيزيکی {مادی، جسمـــی} اين پديده ها هنوز نامعلوم است» (21).

 

بر اساس ديدگاه فوق، پديده های فرا روانشناسانه وجود دارند ولی هنوز برايشان توضيح رضايت بخش علمی وجود ندارد. يکی از فيلسوفان معاصر بنام «استفن تولمين» (22) طی جلسات کنفرانسی که شرح آن گذشت، در پاسخ کسانی که برعدم وجود زمينه های علمی ومنطقی برای پديده های فرا روانشناسانه تکيه می کنند، بر زمينه های تاريخی و ا جتماعی علم و منطق بشری تکيه کرد و اعلام داشت که با تکيه بر ا ين زمينه ی تاريخی نمی توان خط مرز روشنی بين نظريات و فرضيات علمی و غير علمی، منطقی و غير منطقی ترسيم کرد.  مثلأ زمانی منتقدين نظريه ی جاذبه ی نيوتن می گفتند که اگراين نظريه درست بود ميليون ها سال پيش سيارات منظومه ی شمسی می بايست توسط خورشيد جذ ب ميشد ند.  تولمين ضمن ياد آوری اين نکته که در گذشته جهش های مهم علمی ضمن توسل به اين گونه ديدگاه های راديکال وشک گرايانه انکار شده اند، اعلام داشت که «امروز نيز بهمين صورت پديده های ماوراء عادی انکار می شوند» (23).

 

برخی از دانشمندان برآنند که مجهول بودن پديده های فرا روانشناسانه نبايد مارا از بررسی علمی آنها باز دارد. آنان تاکيد دارند که بسياری از دانسته های علمی امروز را مردم 300 سال پيش جزو محالات می پنداشتند. دانش امروزی ما نيز بخش کوچکی ا ست از آنچه در آينده کشف خواهد شد. اين وظيفه ی ماست که بجای انکار پديده های فرا روانشناسانه با کار برد علم وشيوه های علمی به ژرفای آنها دست يابيم.

 

طرفداران علمی بودن پديده های فرا روا نشنا سا نه اشعار می دارند که  امروزه بدون هيچگونه ترديدی ثا بت شد است که مغـــز انسان يک دستگاه بسيار حساس عصبی ا ست که تعداد بی اندازه زيادی سلولهای عصبی را در خود جای می دهد. مجموع سلول های پوسته ی خاکستری مغز را به پانزده تا هفده ميليارد سلول تخمين زده اند .هريک از اين سلول ها وظيفه خاصی به عهده دارد وبا ديگر سلول های عصبی در ارتباط است. همه ی اين سلول ها با يکديگر ( و همراه با انتهای عصبی ارگان های حسی) يک شبکه ی بی نهايت پي پيچيده را بوجود می آورند که با صدها کامپيوتر قوی قابل مقايسه نيست. اين شبکه ی دقيق وپيچيده ارتباطات بی شماری را کنترل می کند که بسياری از آنها تاکنون توسط دانش بشری کشف نشده است.  به عنوان مثال اگر شما برای برداشتن نوار مغزی (ای. ای. جی.) برويد، دکمه های حساسی را به نقاط مختلف جمجمه ی شما وصل می کنند که توسط تعدادی سيم رابط به يک دستگاه مادر وصل است که کنش و واکنش های الکتريکی مغز شما را که بشکل موج صادر می شود ثبت می کند. برخی برآنند که اين امواج از جمجمه خارج می شود و تا فاصله ی نيم ميلی متری آن قابل ثبت ا ست. عده ای بر آنند که کس چه داند شايد مغز بشر امواج ديگری را از خود صادر نمايد که دقيق ترين دستگاه های امروزی قادر به ثبت آنها نيستند، ليکن در آ ينده علم عصب شناسی (نورولژی) پرده از راز آنها بر خواهد گرفت.

 

دانشمندانی که فرا روانشناسی را قبول دارند و آنرا در حوزه ی علم قابل بررسی می دانند اصرار دارند که فرا روانشناسی امروز دارای دوجنبه ی خرافاتی وعلمی است. اين وظيفه ی دانش کنونی ا ست که از يکطرف جنبه های خرافی فرا روانشناسی را افشاء سازد و آنرا از رمز و راز بدر آورد. از طرف ديگر بايستی با تکيه بردستاوردها و شيوه ی تحقيق «علومی مانند روانشناسی، فيزيولژی، بيو فيزيولژی و پزشکی» يک تحقيق جامع علمی در مورد پديده های فرا روانشناسانه صورت پذيرد (24) . از ديدگاه اين دانشمندان تنها با اين روش ا ست که می توان به ماهيت واقعی پديده هائی که مورد بحث فرا روا نشنا سی هستند وهمچنين بسياری از رازهای ذهن بشر که هنوز کشف نشده اند پی برد.

 

3ـ انکار علمی فراروانشناسی ـ در کنفرانسی که شرح آن گذشت فيلسوف بر جسته ی معاصر ماريو بانج (25)، بنا به دلايل ذيل «فرا روانشناسی» را مردود شمرد و آنرا در شمار «علوم دروغين» بشمار آورد:

الف: فرا روانشناسی هيچ گونه مبنای عينی ندارد و صرفأ متکی بر نظريه ذ هنی شناخت ا ست؛

ب: فرا روانشناسی بندرت از دانش های ديگر بخصوص رياضيات و منطق مدد می جويد؛

پ: فرا روانشناسی متکی به فرضيات غلط و غير قابل بازبينی ا ست؛

ت: فرا روانشناسی از تاييد يا رد شيوه ی عمل اش توسط بديل های ديگر طفره می رود؛

ث: فرا روشناسی بر خلاف رشته های مختلف دانش، نه از رشته های ذيربط دا نش چيزی به عاريت می گيرد و نه با آنها ارتباط متقابل برقرار می سازد؛

ج: فرا روانشناسی ـ حتی بشکلی نيم بند بر نظرات اثبات شده تکيه ندارد؛

چ: فرا روانشناسی بر ايمان تکيه دارد که در چهار چوب آن نظرات علمی بصورت ا لفا ظ پر زرق و برق و سخنان قشنگ و اديبانه در می آيند؛

ح: فرا روانشناسی قلمرو غير مادی (مثلأ انديشه) را وارد موضوع مورد بررسی خود می کند و بدينوسيله خود را کلأ از حوزه بررسی عينی و فيزيکی منفک و مجزا می سازد (26).

 

برسی درستی و نادرستی پديده های فرا روانشناسانه و فرا عادی تنها به کمک آزمايشات عملی و مدد جوئی از علم و فلسفه ميسر است. اين دقيقأ چيزی است که فرا روانشناسان به آن علاقه ی چندا نی ندارند. يکی از مخالفان فرا روانشناسی اعلام می دارد که اگر به سرتاسر تاريخ  فرا روانشناسی نظری بيفکنيم در خواهيم يا فت که هرگز اتفاق نيفتاده است که فرا روانشناسان «نتايج آزمايشات دقيقأ انجام شده ی خودرا از طريق کانال های رسمی ارتباطی ارائه دهند و اين نتايج را با کاربرد قوانين عملی تکرار وتداوم آزمايش و شواهد کافی مورد داوری قرار بدهند» (27).

آنان برعکس بخاطر آ نکه کارشان برای مردم عادی خارق العاده جلوه کند همه چيز را در هاله ای از رمز و راز می پوشانند و افراد غير خودی را به حريم خود راه نمی دهند. از آنجا که فرا روانشناسی، در بهترين شکل تحقيق گرايانه خود،فعاليت های خلاق مغزرا در انزوا و بصورت مجرد (جدا از عمل و آزمايش عملی)، واغلب بشکل دلخواهانه، مورد بررسی قرار می دهد، لذا بنياد فلسفی آن بر ايده آليسم و دوآليسم استواراست.

 

روانشناسی يا فرا روانشناسی؟

مردم عادی به اغلب پديده هائی که در حوزه ی علم روانشناسی قرار دارند انگ فرا روانشناسانه می زنند. اين جايگزينی ممکن است توسط دو نفر که سالهاست يکديگر را می شناسند و وقايع و تجارب فراوانی را با يکد يگر گذ را نيده اند صورت پذ يرد. مثلأ چه بسا که هردو آنها در معرض محرک يا سلسله محرک های واحد ی قرار گيرند که اند يشه يا سلسله اند يشه های مشابهی را در هردو تحريک کند مثلأ مادر و دختری با شنيدن آهنگی که شوهر و پدر فقيد آنها از آن لذت می برده است، باهم و در يک زمان به ياد او بيفتند و در آن واحد نام اورا برزبان جاری سازند و اينرا بحساب پيامی که از «روح آن مرحوم مغفور» دريافت داشته اند بگذارند. گاهی هردو از عامل محرک نا آگاهند و لذا درک واحد را به عنوان درک ماوراء حسی مورد توجه قرار می دهند.

 

جهانگردان بارها و بارها افسانه های عجيب و غريب را در مورد کارکرد تله پاتی در بين قبايل بومی نقل کرده اند. شکارچيان نيز از وجود تله پاتی و روشن نگری در بين حيوانات خبرداده اند. برخی ازاين قصه ها غير واقعی و حاصل تخيلات و اغراقات راويان آنهاست. کمتر کســـی ا ست که با اين دسته از راويان آثار و ناقلان اخبار سروکار داشته باشد و مانند اينجانب به اين نتيجه نرسيده باشد که جهانگردان و شکارچيان در شمار دروغگو ترين افرادند. تا جائی که سعدی در مورد جهانگردان سروده است:

غريبی گرت ماست پيش آورد              دو پيما نه آب است و يک چمچه دوغ

اگر حرف لغوی بگفتم مرنــج              جهــا ند يده بسيا ر گويـــــــــــد دروغ

 

البته نبايد انکار کرد که بخشی از داستانهای جهانگردان واقعيت دارد. ليکن آنان که غالبأ با زبان و آداب و رسوم قبايل بومی آشنائی ندارند به بسياری از پديده های عادی و قابل تشريح، جنبه ی تله پاتيک يا روشن بينانه می دهند. مثلأ بوميان بين خود يک سلسله علائم قراردادی دارند که بوسيله ی اين علائم اخبار (مخصوصأ وجود شرايط خطرناک) را به آگاهی يکديگر می رسانند. اين نشانه ها که معمولأ جهانگــــردان ازوجود يا معنايشان بی خبرند ممکن است در آوردن صدای ويژه ای از طبل با شد يا بر افروختن آ تش يا ايجاد دود بر فراز تپه ها و يا اعلام اخبار با صدای بلند و پخش اين اخبار از قبيله ای به قبيله ی ديگر. حيوانات (ميمون ها، آهوان، گوزن ها، گور خران وغيره) نيز با صدا يا علائم ويژه ای دربين خود ارتباط ايجاد می کنند. به اين ترتيب ا ست که جهانگردان نا آگاه که قبلأ ذهن خود را بصورت آشيانه ی تلقينات فرا روانشناسانه در آورده اند، به آسانی دچار توهمات فرا روشناسانه می شوند.

 

طی قرون متمادی، مردم بسياری  پديده ی وهم (ديدن قيافه يا شنيدن صدائی که وجود خارجی ندارد) را در حوزه ای صد در صد ماوراء الطبيعی مورد توجه قرار می دادند. امروزه آزمايشات متعدد روانشناسی بالينی وهم را از پوشش ابهام و رمز و راز بيرون آورده و برای آن توضيج علمی ارائه داده است: بر اثر تلقين يا وجود بيماری ممکن است مراکز بينائی يا شنوائی مغز، بدون وجود محرک خارجی، تحريک شوند و فرد چيزهائی را ببيند يا بشنود که وجود خارجی ندارند.

 

خواب و رؤيا نيز همواره منبع تفسيرهای خرافی و فرا عادی بوده است تا جائی که افراد بسياری با تعبير کردن خواب مردم ساده لوح، نان خورده اند و دراين رابطه کتاب ها نوشته اند.  امروزه با توجه به کارکرد مغز انسان و شرايط روانی فرد، تحقيقات علمی فراوانی درمورد خواب و رؤيا صورت گرفته است. اگرچه اين تحقيقات انجام شده هنوز به بسياری از مجهولاتی که در اين زمينه وجود دارند پاسخ نداده است، ليکن بنياد ديدگاه خرافی گذ شته را در رابطه با خواب و رؤيا درهم فرو ريخته است. آزمايشات انجام شده نشان داده است که خواب هرکس تحت تاثير عواملی چون گذشته ی فرد، شرايط روحی و جسمی وی وشيوه فيزيکی وی درهنگام خوابيدن و نظاير ا ينها قرار دارد (28). برخی از روانشناسان  رؤياهای بيماران خود را همراه با عوامل ديگر مورد تدقيق قرار می دهند و بصورتی تقريبی به مشکلات شخصيتی وی پی می برند و در درمان وی می کوشند.

 

در گذ شته راه رفتن و سخن گفتن در هنگام خواب در حوزه ی کارهای فرا عادی محسوب می شد و خرافات بسياری را در بين اقوام وقبايل مختلف دامن می زد. افرادی که اين حرکات را انجام می دادند گاهی تقديس و زمانی از قبيله طرد می شدند. امروز ثابت شده است که در چنين حالاتی مغز در حالتی دو گانه قرار می گيرد: در حالی که توقف قشر مغز عموميت می يابد، يک جزيره ی مغزی ـ جزيره ای که حرکات را کنترل می کند ـ بصورتی بيمارگونه قابل تحريک باقی می ماند. مهارت در انجام حرکات دقيق در نقاط خطرناک (زمانی که فرد هنگام خواب راه می رود) نيز معلول ناآگاهی نسبت به خطرات است. سخن گفتن در وقت خواب نيز به اين علت است که مرکز تکلم درمغز بطور کامل متوقف نشده است (29).

 

رايج ترين عقيده ی فرا عادی در مورد خواب، چيزی که به آن «رؤيا های حقيقی» نام داده اند. به اين ترتيب که اتفاقی برای فرد رخ می دهد که وی احساس می کند سالها قبل آنرا در خواب ديده است. در اين مورد کتاب های زيادی توسط نويسند گان کشورهای مختلف برشته ی تحرير در آمده است که از مشهورترين آنها کتابی است که «ايزابل آ لنده» تحت عنوان «خانه ی ارواح» (30) نوشته ا ست. خانم قهرمان داستان کتاب قادرا ست وقايع را قبل از وقوع شان احساس کند و يا آنها را در خواب ببيند. بد يهی است اين اثر ادبی، مانند بسياری از آثار مشابه، محصول عاطفه و تخيل نويسنده ی آن و چه بسا نيازهای بازار مصرف است و هيچگونه ارزش علمی، تجربی و تحقيقائی ندارد. ادعای ديدن وقايع آينده در خواب نيز فاقد پايه علمی است و صرفأ متکی به ادعای افرادی است که از نظر خودچنين چيزی را تجربه يا مشاهده کرده اند.

 

 گرچه خواب در طول تاريخ همواره با پيچيدگی، دروغ پردازی و افسانه سازی های تلخ و شيرين همراه بوده است، ليکن نمی توان کسانی را که مدعی اند وقايع را قبل از وقوع شان دررؤيای خويش ديده اند صد در صد دروغگو ناميد. ممکن است بپرسيد چطور ممکن است که هم پديده ی باصطلاح «رؤيای حقيقی» نا درست باشد و هم مدعيان آن دروغگو نباشند؟ وجود اين معضل در مرز مبهم و سايه روشنی است که اغلب در اذهان بين  روانشناسی و فرا روانشناسی بوجود می آيد و افراد برای پديده های قابل تشريح روانشناسانه جنبه ی فرا عادی و فرا روانشناسانه قائل می شوند. اجازه دهيد دراين رابطه ی بخصوص به يکی از تجارب خود اشاره ای داشته باشم:

 

اواخر سال 1356 خورشيدی، درتهران دختر خانم جوانی، از بستگان دورما، درحالی که سرتا پا سياه پوشيده بود به خانه ی ما آمد و ادعا کرد که آنچه برايش در بيداری اتفاق می افتد قبلأ آنرا در خواب می بيند. من به او خاطرنشان ساختم که چنين چيزی ناممکن و حاصل توهمـّات اوست. اوسوگند ياد کرد که را ست می گويد و اعلام داشت که کشته شدن برادرش را در تظاهرات خيابانی قبلأ درخواب ديده است. ا ينجا نب چند سؤال را از او پرسيدم و آنگاه تحليل ذيل را به او ارائه دادم و از او خواستم که روی آن فکر کند و در ديدار بعد نتيجه را به من بگويد:

ـ «تو برادرت را سخت دوست داشتی بخصوص که تنها برادر و تنها پشتيبان تو در زندگی محسوب می شد. به اين دليل هميشه نگران حا لش بودی و از انجا که او مرتبأ و بی پروا در تظاهرات خيابانی شرکت می کرد، تو مرتبأ تشويش دا شتی که مبادا او دريکی از اين تظاهرات کــُشته شود. از آنجا که اند يشه و دل نگرانی انسان در خواب وی منعکس می شود، توقبل از کشته شدن برادرت بارها و بارها خواب ديدی که برای او اتفاق بدی افتاده است. ليکن از آنجا که هيچ اتفاق بدی برای او نيفتاد تو برای رؤيای خود اهميت قائل نشدی و آنرا از ياد بردی. يکبار که اين اتفاق تاسف آور رخ داد تو آنرا با خواب خود پيوند دادی و احسا س کردن وقايع آينده را درخواب می بينی.»

يک هفته بعد دختر جوان آمد و گفت:

ـ » به گذشته بر گشتم و روی مسئله فکر کردم؛ حق با شماست!»

 

پيش می آيد که فردی در خواب می بيند که مثلأ در امتحان آخر سال قبول شده و يا زمين همسايه را خريده است. او که به خواب و تعبير آن در بيداری اعتقاد دارد چنان تحت تاثير خواب قرار می گيرد و توسط آن تشويق می شود که تلاش خود را چند برابر مــــــی کند و بدين وسيله بدون آنکه خود متوجه باشد رؤيای خود را به تحقق می کشاند. در اين زمان ممکن است وی عوامل مادی رسيدن به هدف خويش را کم بها دهد و فکر کند که از پيش موضوع را در خواب ديده است. پيش می آيد که مثلأ فرد باصطلاح «صاحب کرامتی» به انسانی سالخورده که به او اعتقاد دارد خبر دهد که خواب ديده است که وی در فلان تاريخ دار فانی را وداع خواهد گفت. همين گفته ممکن است باعث مرگ فرد پا به سن شود و عقيده عمومی را مورد رؤيای حقيقی دامن زند.

 

 يک فرد مؤمن ممکن است در خواب ببيند که به زيارت خانه ی کعبه رفته است. اين فرد ممکن است قبلأ عکس خانه ی کعبه را ديده و يادر باره ی آن از ديگران شنيده باشد و همين ها را در خواب ببيند. حتی اگر هيچ کدام از اين اتفاقات برای فرد اتفاق نيفتاده باشد، او باز هم يک پيش زمينه ی ذهنی در مورد مناسک حج و اجتماع حاجيان و ورد و دعا وغيره دارد، لذا معمولأ چيزهائی را درخواب می بيند که اگر سالها بعد به مکــّه رود، کم وبيش همان چيزها را خواهد ديد. کمتر پيش می آيد که فردی مؤمن  خانه ی کعبه را بصورت ميخانه ای با لوليان بربط زن در خواب ببيند. کسی که ذ هن خود را بصورت آشيانه ی اوهام و خرافات در آورده است و اين انديشه در ذهن اش جولان می زند که مثلأ در هنگام خواب روح انسان پرواز می کند و به ناشناخته ها دست می يابد، همواره دچار اين توهم می شود که وقايع را قبلأ در خواب ديده است. برخی از اين افراد تا آنجا پيش می روند که به نيت می خوابند که درخواب ببينند که آيا مثلأ خود يا بستگا نشان ازفلان بيماری جان سالم بدر خواهند برد يا نه؟ البته در همه ی اين موارد نبايد نقش تصادف را از ياد برد، ليکن آنچه در بررسيهای علمی مهم اند روند ها و قوانين اند نه تصادفات جسته و گريخته.

 

سخن واپسين

از ديد اينجانب پديده های فرا روانشناسانه محصول ذهن انسانها ست و وجود خارجی ندارند. از اين لحاظ، فرا روانشناسی قبل از هر چيز يک شبه علم ا ست که بايد آنرا درحوزه خرافات مورد تحليل قرار داد. آنچه را که امروزبه عنوان فرا روانشناسی جا زده اند متکی به تجربه، احساس يا مشاهده ی شخصی است ونه آزمايش علمی. پديده های روانشناسانه را معتقدين به آن ضمن نقل تجربه ديگران مورد بحث قرار می دهند. مثلأ:

 «مرحوم پدرم می گفت….»

يا:

 » بقول يک شاهد عينی….»

چنين برخوردی بدرد افسانه پردازان می خورد نه کسانی که در پی تحليل يافته های علم بشری هستند.

 

اگر به فرض پديده های فرا روانشناسانه وجود خارجی هم داشته باشند، برخلاف دانش های تجربی، از هيچ گونه کاربرد عملی برخوردار نيستند. چگونه می توان فرا روانشناسی را جدی گرفت در حالی که بعنوان مثال نه شيوه ی تازه ای برای جلوگيری از آلودگی محيط زيست پيشنهاد می کند، نه وسيله ای برای جلوگيری از سقوط هوا پيما ها، نه يک انرژی جای گزين و نه درمانی برای بيماری های سرطان يا ايدز؟ فرا روانشناسی، بجای ارائه ی مدرک عينی يا تجربی، ما را در دريائی از شگفتی های غير قابل آزمايش و تحقيق نا شدنی غرقه می سازد. فرا روانشناسی بجای تکيه بر علم و کار برد انسانی آن، خود را در گير يک سلسله خرافات و موهومات بی ارزش ساخته است: اينکه مثلأ فلان جمله ی عجيب و غريب را از پشت ديوار بخواند و يا مثلأ پيش بينی کند که کلثوم بی بی در نهم ذی القعده الحرام با مشتی رجب ازدواج خواهد کرد.

 

ساحران و کيميا گران ده ها قرن است که در پی کارهائی هستند که علم در عرض چند سال مطالعه، تحقيق و تجربه به انجام شان توفيق يافت. فرا روانشناسان بدنبال درمان همه ی دردها و معالجه ی معجزه آسای همه ی بيماری ها هستند، ليکن در اين زمينه بجای پيشرفت همواره سير قهقرائی را پيموده اند. ما انسان ها همه ی پيشرفت های پزشکی را نه مرهون معجزه بلکه مديون تحول علم هستيم که دردوران مدرن و پسا مدرن خود بصورت يک نيروی عظيم مادی در آمده است. اگر دانشمندان به سحرو جادو متوسل می شدند، بشر امروز نيز در مراحل اوليه تحول خود باقی مانده بود.

 

کوتاه سخن، متاسفانه امروز،زمانی که سخن از پديده های فرا روانشناسانه به ميان می آيد، حتی در محافل افراد تخصيل کرده بارها و بارها شنيده می شود که:

 «بالاخره يک چيزهائی هست.»

دانش و تجربه عينی به ما نشان داده است که در حقيقت هيچ چيز نيست و اين مائيم که به علت ضعف ها، ترس ها، بی پناهی ها و ناآگاهی مان دلمان می خواهد چيزهائی باشد و به همين دليل است که به اين اظهار محض وبی دليل د ست می زنيم.

 

استوار غلام دانائی

پانزدهم مرداد ماه سال هزار وسيصد و هشتاد ويک خورشيدی  

 

پا نويس

 

1. Parapsychology

2. World Book, 2002, Edition, word, Parapsychology, p. 153.

3. G. Bauslaugh, ?Science, Intuition and ESP,? Paranormal Borderline of Science, Buffalo, 1981, p. 29.

4. T. Roszak, Unfinished Animal, New York 1975. p. 85.

5. Extra Sensory Perception.

6. Psychokinesis.

7. K. Ramakrishna Rao, ed., The Basic Experiments in Parapsychology, Jefferson (NC), London 1984, p. 1.

8 ـ ازکتاب اسرار هيپنوتيزم تاليف مهرداد مهرين بانضمام بخشی در باره ی تله پاتی يا «خواندن فکر از دور» ترجمه نقی اصفهانی، چاپ پنجم، مؤسسه مطبوعاتی عطائی، تهران، تابستان 1364، صفحات 156 و 157.

9. Clairvoyance

10 ـ «رؤيای حقيقی» از کلمه ی فرانسوی «دژاوو»

deja-vu

آمده است که ترجمه ی تحت اللفظی آن می شود «من قبلأ ديده ام.»

11 ـ ابو اسحق ابرهيم بن منصور ابن خلف النيسابوری، قصص الانبياء، باهتمام حبيب يغمائی، تهران 1359، صفحه ی 109.

12. Pyschokinesis

13 ـ رجوع شود به منبع شماره 8 صفحات 167 و 168.

14 ـ رجوع شود به کلمه ی

Extra Sensory perception

در منبع ذيل:

James Hastings, Encyclopedia of Religion
15. C. E. M. Hansel.

16. Charles G. Morris, An Introduction to Psychology, Prince Hall Inc., New Jersy, 1976, p. 326.

17. World Book, 2002 Edition, word Extra Sensory Perception, p. 458.

18. Ibid.

19. Committee for Scientific Investigation of Claims of Paranormal.

20. Ivan Frolov, Man-Science-Humanism: A New Synthesis, Progress Publisher, Moscow 1986, pp. 202-203.

21. V.P. Zinchenko, A.N. Leontiev, B.F. Lomov, A.R. Luriya, ?Parapsikhologiya: fiktsii ili realnost?? (Parapyschology: Fiction or Reality?? in: Voprosy filosofii, No. 9, 1979, p. 135. As cited in Ibid, footnote, p. 203.

22. Stephen Toulmin.

23. Yuri Orfeyev &
Alexander Panchenko, Parapyschology: Science or Magic??, Social Sciences, USSR Academy of Science, No. 1, 1988, p. 221.

24. Footnote No. 20, p.203.

25. Mario Bunge.

26. Footnote No. 23, p. 221.

27. Michael Mulkay, Science and the Sociology of Knowledge, London 1979, p. 84.

28 ـ حتی تعبير گران خرافه پرست ناگزير برای رؤيای افراد مبنای مادی قائل شده و خواب را با توجه به شرايط طبيعی و مادی انسانها تعبير کرده اند. مثلا شيخ بهائی دررابطه با تعبير خواب چنين سروده است:

شتری گــــــــــــر بخواب کس آيد                     مشکلاتش تمــــــــــام بگشايد

سبزه و مـــــرغزار را در خواب                     گرببينی ترقی است و شبا ب

کوه اعظـــــم اگر بخواب آيـــــــد                     علم و حلم و کما لت افزايـــد

تخم کشتن به خواب فرزند ا ست                      کثرت مال و زر دل بنداست

هـــرکه بيند به خواب سنگستا ن                      يا بيابان گـــرم وريگ روان،

ا فتـــــد او در مصيبت و محنت                     زود از دست او رود نعمــت

مور در خواب گوسفندان اســت                      که ترا کسب و منفعت زآن است

 

رجوع شود به سرّ المستتر در علوم غريبه و جفر و خوابنامه شيخ بهائی وخواص اسماء الله و دانستن بعضی مطالب مجهوله بقلم «حضرت حجة الاسلام آقای حاج سقا زاده واعظ شهير»، تهران (ناشر و سال انتشار نامعلوم)، صفحات 147 تا 158.

29 ـ  از کتاب خواب از نظر پاولوف، در باره ی خواب چه می دانيد نوشته ی ل. روخلين ترجمه ی ولی الله آصفی، انتشارات گوتنبرگ، تهران، صفحات 128 تا 133.

130. The House of Spirit.

کپی شده از +

ويژگيهای محمد يا زياده روی های شرعی؟

شايد يكي از اولويتهاي اساسي يك نظام قانوني و سياسي همانا مساوات در برابر قانون و به كنار گذاشتن امتيازاتي است كه يك فرد يا گروهي را از احكام قانوني مستثنئ ميكند، وقتي يك رهبر سياسي را ميبينيم كه قوانيني را براي ملت خود وضع ميكند پس وضع عادلانه اين قوانين ايجاب ميكند كه خود قانون گذار قبل از ديگران از آنها اطاعت كند تا اينكه قانون بر همه مردم بدون هيچ گونه استثنايي اعمال شود ، اما وقتي ميبينيم كه رهبر حكومت و مجري قانون خود را از بعضي احكام اين قانون مستثنئ ميكند و براي خود امتيازاتي را مقرر مي دارد كه بتواند به راحتي از آن احكام سرپيچي نمايد پس اين تجاوزي است آشكار به قانون و اين رهبر ديگر نميتواند در مقام رهبري عادل كه خود را با ملتش برابر نشان ميدهد ظاهر شود بلكه بصورت شخصيتي فراقانوني ظاهر خواهد شد با اين توجيه كه او بالاتر از اين است كه به احكام اين قانون پايبند باشد ، حال تصور كنيد اگر اين قانون را خود او وضع كرده باشد!

اگر به اين حقيقت آشكاراستنادكنيم ميتوانيم چند سوال بپرسيم:

چگونه محمد پيامبر اسلام با قوانين شرعي اسلامي كنار آمد؟ آيا خود را ملزم به فرمانبرداري و اطاعت از تمام اين قوانين ميدانست يا اينكه براي خود امتيازاتي ويژه كه او را از بعضي از اين احكام مستثنئ ميدانست ايجاد كرد؟

تحقيق درباره روش زندگي محمد نشان ميدهد كه اوخود را ملزم به اجراي  قوانيني را كه براي ملتش وضع ميكرد نميدانست بلكه در بسياري مواقع محمد بر خلاف احكام شرع اسلامي عمل ميكرد و آنها را به شكلي آشكار نقض ميكرد بدون اينكه قبل از آن قواعدي يا احكامي را در اين رابطه صادر كرده باشد ، براي خود حلال ميكرد آنچه را بر ديگران حرام ميدانست و براي خود انجام دادن محرمات را مباح ميدانست ، عجيب اين جاست كه فقها و علماي اسلامي با اين قضيه به صورت طبيعي كنار آمدند و اشكالي در آن نديدند ، آنها نقض احكام اسلامي را توسط محمد يكي از حقوق او ميدانند وبراين عقيده اند كه او ميتواند خود را از بعضي احكام دست و پا گير مستثنئ بداند و اين نقض در احكام شرعي اسلامي را (ويژگيهاي محمد!!) ناميدند ، ابن العربي گفته:?پس به بعضي از احكام خصوصيت يافته و شرف يافتن ودرك معنايي داشته كه ديگران از آن بهره نبرده بودند ،‌و اين ويژه گي به خاطر مقام و مرتبت او بود? (احكام قرآن:3/617) . و فقها بر اين نقض احكام شرعي توسط محمد (ويژگيهاي محمد) تاكيد كرده و آنها را از ويژگيهاي منحصر به فرد محمد دانسته كه كسي را در آن شريك نميدانستند در اين رابطه البهوتي گفته ?نياز به گفته اش بوده تا جاهلي بعضي از اين ويژگيها را در روايات  نبيند و آنها را سرمشق خو د قرار ندهد پس بايد اينها را بصورت ويژگيها  ذكر كرد تا شناخته شوند? (كشاف القناع:5/23).

يكي از اصولي كه فقها همواره در يادآوري آن تلاش ميكنند و آن را مختص محمد ميدانند در امر نكاح است (ناگفته پيداست كه بسياري ازاين ويژگيها در رابطه با محمد و زنها بوده!!)و در باره آن الانصاري گفته?ويژگيها و خصوصيا ت صلئ الله عليه و سلم در نكاح بيش از موارد ديگر بوده? (شرح البهجه انصاري،4/83) همچنين ميتوان به (مغنئ المحتاج از شربيني :4/204)مراجعه كرد ،‌و اين امور عجيب نيستند چون محمد خود را به عاشق زنها معرفي كرده بود ? حبب الي من الدنيا الطيب و النساء? ( از تمام لذتهاي دنيا خوردني هاي خوشمزه و زنها براي من عزيز تر است) ‌ يا ?احمد و النسائي? ( شكر ميكنم بر اين زنانم)  شايد او در احكام شرعي اسلامي مواردي دست و پا گير كه اورا از (حب النساء )‌ باز ميداشته پيدا كرده بود.

اين ويژگيها يا خصوصيات كدام است؟!:

البته ما فقط در مورد خصوصيات و ويژگيهاي افسانه ايي كه از طبيعت بشري فراتر ميروند صحبت نخواهيم كرد مانند: (زير بغل او بوي بد نميداد بلكه هميشه پاك و تميز و با بويي خوش همراه بوده همانطور كه در كتاب صحيحين از حديث أنس آمده عنبري يا مسكي ويا هيچ چيز ديگري خوش بو تر از بوي رسول الله صلئ الله عليه وسلم نبوييده ام. نيز در همان كتاب است مادر أنس عرق او را در ظرفي جمع ميكرد و آن را براي خوش بو كردن خود استفاده ميكرد و گفته كه آن از بهترين بوها است و بالاتر از آن بود بويي كه محمد هنگام قضاء حاجتش (ادرار)  داشت و اين از روايات ?القاضي عياض? از بعضي از كساني كه با وي رفت و آمد داشته اند است كه وقتي ميخواست مدفوع از خود خارج كند زمين باز ميشد و مدفوع او و ادرارش  را ميبلعيد  و بويي خوش از آن مي آمد ، و براي اثبات ادعا از روايت ابن سعد كه به نوبه خود از عائشه روايت ميكند كه به پيامبر گفت: { درود خدا بر تو باد تو به خلاء (توالت) مي آيي ولي چيزي از تو نميبينيم پس پيامبر جواب داد : اي عائشه نميدانستي كه زمين همواره ميبلعد آنچه را كه از پيامبران خارج ميشود} . و بعضي از علما گفته اند كه با طهارت دو حاجت (مدفوع و ادرار) او شرف و مرتبتش دوچندان شد ( طرح التثريب از عبدالرحيم بن الحسين العراقي ، 2/81).

به دور ازاين موارد افسانه اي كه در بالا نمونه اي از آن را گفتيم در اين جا به ويژگيها و خصوصيات محمد در رابطه با اجراي احكام شرعي اشاره ميكنيم ( همان نقض قوانين احكام شرعي و مخالفت محمد با آنها) و آنها بر دو نوعند : ويژگيهايي كه بنا به ذات وطبيعت نسبت به زنان بايد از قيد و بندهايي كمتر نسبت به رابطه ميان زن و مرد برخوردار باشد و همچنين ويژگيهاي غير زنانه.

الف ـ ویژگیهای زنانه

1ـ محمد ميتوانست به تعداد دلخواهش زن بگيرد !! (الانصاف  نوشته مرداوي:8/41) و هنگام مرگش 9 زن داشت  در حاليكه ديگران را به بيش از 4 زن گرفتن منع كرده بود!!!! و تاكنون اين مسئله و حكمت آن بر كسي روشن نشده .

2ـ محمد ميتوانست به دون نياز به ولي يا مهريه مشخص و بدون شهود ازدواج كند، در حاليكه اين نكاح براي هر مسلماني يك مفسده حساب ميشود ، و روايت هست كه محمد صفيه دختر حيي راآزاد و عقد كرد بدون هيچ شاهدي يا مهر و يا موافقت ولي امر او و آزادي او را مهر او قرار داد (‌نكته قابل ذكر اين است كه در قوانين عرب نيمي از مهر دختر هنگام عقد پرداخت ميشود و به آن صداق گويند چيزي شبيه به شير بها در فرهنگ ايران و شيعيان و نيمي ديگر از آن كه مهر عنوان ميشود پس از طلاق بايد پرداخت شود ) .

3ـ او ميتوانست با لفظ ?الهبه?‌( اهدائي يا پيشكشي )‌ازدواج كند از آنجا كه در قرآن آمده :{وامرأه مومنه إن وهبت نفسها للنبي} يعني ( زن مومنه اي كه خود را اهدا كند به پيامبر) و اگر زني را خواست بايد از او اطاعت كند !! با تفسير ?السيوطي? در ?أسنئ المطالب? ، حتئ السيوطي اظافه ميكند كه ( بر ديگران حرام است خواستگاريش { يعني زني را كه محمد خواسته باشد} و بايد شوهرش طلاقش دهد و پيامبر او را نكاح كند!!!) نيز ?الماوردي? آورده كه در قرآن آمده (‌يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم ) يعني ( اي آنانيكه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و پيامبر را اگر از شما خواستند) . و نيز ?الغزالي? داستاني از زيد آورده (منظور او داستان ازدواج محمد با زينب دختر جحش است كه قبل از او زن زيد پسر خوانده محمد بوده ) كه شايد سري در آن باشد كه از جانب همسر امتحاني الهي در رابطه با ايمانش پس داده كه او را مكلف ساخته از زن  خود جدا شود و از جانب پيامبر او را به بلايي بشري مبتلا كرد و او را از خيانت چشمان بازداشت( أسنئ المطالب شرح روض الطالب از السيوطي،3/100).
4ـ محمد ميتوانست به عقد در آورد يا شوهردهد
هر زني را كه ميخواهد براي خود يا ديگري بدون اجازه ولي زن  و نيزدر به عقد در آوردن او دوطرف عقد را ميتوانست به عهده بگيرد بدون اينكه از هيچ كدام از  آنها اجازه اي داشته باشد زيرا اونفعشان را از خودشان (مومنين) بهتر ميدانست و خدا اورا به عقد در مي آورد و زني به خواست خدا بدون خواندن صيغه عقد حلال ميگرديد(همان مأخذ).

5ـ او ميتوانست به زنان غير مسلمان (اجنبي) نگاه كند و با آنها خلوت كند و پشت خود بر شترش سوار كند ( اين يكي از گناهان نزد مسلمانان و اعراب آن زمان شمرده ميشده ) و ميتوان به داخل شدن (هم بستر) محمد بر أم حرام دختر ملحان (شرح مختصر خليل از حطاب ، 3/402) وهمچنين سوار كردن ?اسماء? بر پشت شتر خود ، و گرفتن زني از ?غفار? و خلوت كردن با او (كشاف القناع از بهوتي ،5/27) ميتوان اشاره كرد

6ـ وضوي او با دست زدن به زنان باطل نميشد ( دست زدن به زن نامحرم يكي از مبطلات وضو است )‌و در باره اين روايات بسياري نيز هست كه نياز به ذكر آنها نيست.

7ـ محمد ميتوانست احكامي را كه براي حل اختلافات زناشوئي ايجاد كرده بود را نقض كند ( وآن انتخاب ريش سفيدي از دو طرف بعنوان داوراست)و خود را از اين امر مستثنئ كرد .

ب- ويژگيهاي غير زنانه

از مهمترين اين خصوصيات محمد كه نقضهاي بسيار و خطرناكي را درباره قوانين شرع اسلامي داشته :

1ـ وضوي او با خواب باطل نميشد ، و محمد علت آنرا اينگونه توجيه ميكرد كه (چشمان من ميخوابند ولي قلب من بيدار است)!!!

2ـ محمد براي خود سهمي از غنائم جنگي كه با نام (الصفئ)‌معروف بود كنار ميگذاشت چه در آن جنگها شركت ميكرد چه نميكرد و در خيلي از مواقع اين سهم به عنوان كنيز يا غلام يا چهارپا بود و ميتوان از صفاياي او  صفيه دختر حيي را نام برد كه او را تصاحب كرد و بعد از آن اورا آزاد و به عقد خود در آورد.(التلخيص الحبير از كناني ،3/280). {آنچه كه خواننده ايرا3ـ  ني بايد توجه داشته باشد اين است كه در فرهنگ اعراب كسي ميتواند از غنائم جنگي سهمي برداشت كند كه در آن جنگ شركت كرده باشد )

3ـ او ميتوانست  حد و حدود را خود تعيين كند ، بيهقي بر اين حديث استدلال ميكند كه به عائشه در داستان هند دختر عتبه به او گفت { از مال او به هر اندازه اي كه نياز داري بردار} ( التلخيص الحبير از كناني :3/283).

4ـ او اين اجازه را داشت كه به ديگران توهين و دشنام و اذيت و آزار برساند و ديگران را لعنت كند !! وخنده دار اين جاست كه او مردم را ملزم به قبول كردن دشنامهايش و اذيت و آزارهايش ميكرد با اين توجيه كه براي آنكس كه بپذيرد حسنه اي است !! و در اين رابطه محمد گفته(اللهم إني أتخذ عندك عهدا لن تخلفنيه إنما أنا بشر فأي المومنين آذيته أو شتمته أو جلدته أو لعنته فأجعلها له صلاة و زكاة و قربة تقربه بها يوم القيامة)‌يعني 😦 پروردگارا مرا با تو عهدي است ناگسستني كه من هم انسانم پس هر كدام از مومنيني را كه اذيتي كرده ام يا دشنامي گفته ام يا تازيانه اي زده ام يا او را لعنتي يا نفريني كرده ام بجاي آن برايش نماز و زكاتي قرار بده تا بوسيله آن در روز قيامت مرتبتي نزديك به تو يابد).( از مسلم و أحمد و الدرامي).

5ـ اگر در دعوايي نياز به شاهدي داشت ميتوانست به يك شاهد اكتفا كند بدون نياز به اثبات پاك بودنش(شرح البهجه از انصاري،4/84)و اين بر خلاف قوانين شهود است كه اولين شرط آن داشتن حداقل دو شاهد است و يك شاهد قابل قبول نيست و نيز درشروط شاهد عدالت اوست (شاهدي بدون اثبات پاك و صادق بودنش قابل قبول نخواهد بود) ،اما محمد براي خود نقض اين قاعده را مجاز دانسته همچنان كه در روايت مشهور? خزيمة ?‌ آمده است : ( محمد اسبي را از يك اعرابي خريده پس به دنبال او ميآمد تا پول خود را بگيرد پس محمد جلوتر ميرفت و اعرابي از او باز ماند عده اي از مردم به دون اينكه بدانند پيامبر ?ص? اسب را خريده دور اعرابي جمع شده و با او بر سر قيمت اسب به چانه زني پرداختند تا آنجائيكه بعضي از قيمت فروخته شده پيشنهاد بيشتري كردند پس اعرابي پيامبر ?ص? را صدا زد و گفت اگر خريداري من اين اسب را فروخته ام پس پيامبر ?ص? وقتي گفته مرد اعرابي را شنيد گفت: مگر من آنرا از تو نخريده ام او در جواب گفت: نه به خدا من آنرا به تو نفروخته ام پس پيامبر ?ص? گفت :من آنرا از تو خريده ام و مردم به دورپيامبر ?ص? و آن اعرابي گرد آمدند و هر كسي چيزي ميگفت تا اينكه مرد اعرابي گفت: شاهدي بياور كه من آنرا به تو فروخته ام پس خزيمه بن ثابت گفت: من شهادت ميدهم كه تو آنرا فروخته اي پس پيامبر ص به سوي خزيمه آمد و گفت: چرا شهادت دادي؟ او در جواب گفت :به خاطر ايمان در صداقتت يا رسول الله پس پيامبر خدا ص شهادت خزيمه را شهادت دو مرد قرار داد (‌انسائي و ابوداود).

6ـ محمد به خود اجازه ميداد كه احكام شرعي كه در قضيه زنا بود را نقض كند پس بعداز تبرئه مابرو از زنا با مارية‌القبطية محمد فرمان قتل او را صادر كرد.

7ـ محمد ميتوانست به غيراز سه جرمي كه حكم قتل را داشت فرمان قتل صادر كند (يعني به غير از : زاني شيرده ،‌قتل نفس ، تارك دين)،(كشاف القناع از بهوتي ،5/27).

پس همه اين نقض قوانين شرعي اسلامي توسط خود محمد را چگونه ميتوان توجيه كرد ؟! كسي كه خود يا پروردگارش  بينانگذار اين قوانين بوده اند ، نتيجه گيري را به خواننده گرامي ميسپارم .

نويسنده : شهاب الدمشقي

ترجمه:شروين

دکتر شريعتی افسانه پرداز وافسونگر شيرين سخن

 

 فريب و دروغ بزرگ قرن ما 

پژوهشی نوين از سياوش اوستا

 اين بار شريعتى ها مى آيند
بهوش باشيم

كمتر از يك قرن پيش وقتى محمدتقى شريعتى از روستاى مزينان سبزوار به سوى مشهد به راه افتاد، شايد هرگز گمان نمى كرد كه نام او موجب بروز يك انقلاب در ايران خواهد شد

استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با قامتى بلند و صدائى رسا و انديشه اى پويا براى تحصيل علوم دينى به مشهد آمده بود، در هنگامه اى كه رضاشاه بزرگ عمامه ها را از سر آخوندها برداشت، استاد محمدتقى شريعتى خودش در اين راه پيش قدم گرديده و عمامه را از سر برداشته و كلاه شاپو به سر نهاد و كت و شلوار شيك پوشيد و دبير و پس از آن ناظم دو دبيرستان فردوسى و ابن يمين كه از معتبرترين دبيرستان هاى مشهد بودند شد.
استاد محمدتقى شريعتى در برابر تفكر ماركسيسم كه در هنگامه رشد كمونيسم در اتحاد جماهير شوروى به مانند سيلى در خاورميانه و به ويژه ايران روان شده بود و از سوى ديگر دين جهل و خرافه مردم را اسير خود نموده بود، راه سومى را گشود و آن راه «نقد دين» و برخورد «انتقادى ارشادى» با دين بود.
پس از اين كه رضاشاه بزرگ را از ايران خارج كردند و چادر و عمامه را انگليس آزاد كرد، آيت الله بروجردى از استاد محمدتقى شريعتى خواست تا به لباس روحانيت بازگردد، ايشان نپذيرفت و در پاسخ آيت الله گفته بود من در اين لباس آسوده ترم.

به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شدم

آنچه دانستنش در اين شرايط لازم و ضرورى است آن است كه هر چند فرزند استاد محمدتقى شريعتى (دكتر على شريعتى) شديداً دين را بهانه قدرت گيرى سياسى نموده و اسلام سياسى را تقويت نمود (برخلاف نظر و انديشه پدرش) اما شاگردان استاد محمدتقى شريعتى، پايه گذاران سازمان چريك هاى فدائى خلق شدند. امير پرويز پويان، مسعود و مجيد احمدزاده كه سازمان چريك هاى فدائى خلق را با تفكر سوسياليستى پايه نهادند، از مريدان و شاگردان كانون نشر حقايق استاد محمدتقى شريعتى بودند…
سال ها بعد (سال ۵۷) كه كانون استاد دوباره توانست نفسى بكشد، طاهر احمدزاده (پدر مسعود و مجيد) كه از زندان آزاد شده بود و استاندار خراسان شده بود از سوى استاد شريعتى به عنوان مدير كانون و من به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شديم….

جدا از اين گزينش، من جانم را نيز مديون استاد شريعتى هستم. بعد از جريان هفت تير و انفجار حزب جمهورى اسلامى، ما به رسم شادى، يك تظاهرات بزرگ چند صدهزار نفرى در شهر مشهد ترتيب داديم و تمامى مغازه ها نيز تا ساعت ۱۲ظهر بسته بودند و در پيشاپيش صف تظاهر كنندگان آقاى حسينى مهر شهردار مشهد بود و من توافق آيت الله حسن قمى را هم گرفته بودم، اما از ساعت ۱۲ هشتم تير ۶۰ بناگاه دهها موتورسوار وارد شهر شدند و با رنگ هاى بمبى روى درب هاى مغازه هاى بسته مى نوشتند «مرگ بر ضد ولايت فقيه». تا تجار شهر باند حزب الله موتورسوار را ديدند و شعارشان را شنيدند، صف تظاهرات شادى، از هم پاشيد و همه مغازه ها باز شد و من كه بانى تظاهرات بودم، مجبور به فرار از شهر شدم.
دهم تير من در تهران بودم، براى خروج از كشور. براى خداحافظى به استاد محمدتقى شريعتى كه براى معالجه همسر بيمارش به همراه خودم چند هفته قبل به مركز رفته بود، تلفن زدم. پافشارى كرد تا حتماً به خانه ايشان بروم… تمام اعضاى خانواده و دوستان من در مشهد بازداشت شده بودند…. وقتى از اين خبر در خانه استاد شريعتى آگاه شدم، تصميم گرفتم تا براى آزادى برادرانمان و خواهر خردسالم به مشهد رفته و خودم را تحويل بدهم. استاد شريعتى با عصبانيت تمام مخالفت كرد… دو ماه مرا در خانه اش پناه داد.
هر شب شخصيت هاى بالاى رژيم از رئيس جمهور و نخست وزير گرفته تا وكلا و غيره به خانه استاد مى آمدند تا او را راضى به همكارى با نظام كنند و او هميشه جواب منفى مى داد و تمام اين مدت ها، من مجبور بودم در اتاقك آخر راهرو آپارتمان استاد در تهران درب را از داخل ببندم و نفسم را در سينه حبس كنم تا مهمانان از محضر استاد خارج شوند و….

استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد

همسر بيمار استاد در تهران درگذشت و از دنيا رفت، استاد مى بايست به مشهد بازگردد و مايل نبودم تا به خاطر من ايشان با آن اندوه و دردهاى فراوانى كه داشت در آپارتمان كوچكش در تهران بماند، با تغيير چهره به همراه دوستان ايشان را به ايستگاه قطار تهران برده و راهى مشهد كرديم و چند روز پس از آن من از كشور خارج شدم…
آرى بدينسان بود كه استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد. البته مى بايست سپاسگزار روان دكتر باهنر هم باشم. دكتر باهنر كه نخست وزير شده بود، رابطه بسيار خوبى با من داشت و از كودكى همواره مرا به شجاعت و درايت و فراگيرى دانش تشويق مى كرد…. برايش پيغامى فرستادم كه اگر هنوز اُبهت قدرت شما را نگرفته است و نمى خواهى كه من مُفتكى شهيد بشوم، كمكم كن تا از ايران خارج شوم… براى من پيغام فرستاد كه:
«من با اين بازداشت ها و اعدام ها مخالفم، به شخص امام همه گفته ام اما هنوز درست و حسابى جا نيافتاده ام تا بتوانم آزادانه عمل كنم…. البته بعد از چند روز او هم كشته شد…»
مداركى براى من و دو نفر از همراهانم (آقايان الف و شين) تهيه كرده و توسط فردى مطمئن به من رساند، روز بعد در فرودگاه بوديم تا سوار هواپيما بشويم. وقتى همه درب ها را پشت سر نهاديم فردى مرا صدا زد. به پشت سر نگاه نكردم. آمد رودررويم ايستاد و مرا به اتاق دادستانى برد، مرا شناخته بود اما در نگاهش خواندم كه شك داشت.
با آن دو نفر همراهم كه يكى از آنها شهره شهر بود و برادر لاجوردى او را به خوبى مى شناخت كارى نداشت، تا شروع به پرسش و پاسخ كرد، من محكم زدم روى ميزش و گفتم: «آقاجان بهت مى گم كه عوضى گرفتى، زنگ بزن به نخست وزيرى از نخست وزير بپرس، ما مأموريت داريم و نبايد هواپيما را از دست بدهيم.»
گوشى تلفن را برداشت دو شماره گرفت و در شماره گيرى دوم گفت: «قربان لاجوردى هستم از مهرآباد، امروز مسافر داريد!؟ … بله بله براى خروج.»

پاسخ آن سوى خط مثبت بود… مدارك مرا پس داده و عذرخواهى كرد و گفت: شما عجب شبيه يك بچه مشهدى هستيد كه ما دنبالشيم.
به او گفتم: برو مشهد دنبالش بگرد.

استاد با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود

بارى، استاد شريعتى برخلاف فرزندش كه معلم انقلاب اسلامى ايران نام گرفته است با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود.

اين مخالفت در آثار دكتر شريعتى به ويژه در ۲كتاب «گفتگوهاى تنهائى» به چشم مى خورد.
هر چند همين مخالفت را دكتر با همسر نازنينش سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى هم داشته است…
امروزه دو دختر و يك پسر دكتر شريعتى نيز بر آن هستند تا از اين اسلام سياسى در داخل ايران و خارج دفاع كنند و شريعتى را معلم انقلابى ناتمام و اسلامى بدانند.
مونا دختر كوچك شريعتى كه مثل دو خواهر ديگرش از ادبيات و نگارش و گويش شگفت انگيزى برخوردار است، از كودكى كارى به اين كارها نداشت. اما آن نازنين هاى ديگر چند سالى است كه به بركت جامعه مدنى، اسلامى شده خامنه اى- خاتمى به ايران رفته اند
و نقش مهم و مؤثرى در سياسى نگه داشتن اسلام در ايران دارند.

اين نازنين ها آنگونه در پى فرصت و امكان هستند كه حتى حكم اعدام دكتر هاشم آغاجرى را هم به حساب خودشان و دكتر شريعتى گذاشتند، غافل از آن كه هر كس، سخنرانى دكتر آغاجرى را بخواند و گوش كند، درمى يابد كه سخنان آن نازنين نيز به زبانى ديگر مثل نوشته اخير سيدابراهيم نبوى، ضد اسلام و ضد تفكرات دكتر على شريعتى است.

سركار خانم سارا شريعتى طى يك سخنرانى در دانشگاه تربيت معلم تهران، مدعى شده اند كه:

سخنرانى دكتر هاشم آغاجرى ملهم از آراء شريعتى بود.

و خواهر نازنين ايشان خانم سوسن شريعتى نيز طى يك سخنرانى در انجمن اسلامى دانشكده امور اقتصادى تهران گفته اند كه: شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت.

يعنى فرمايش سوسن عزيز، ناقض سخن ساراى نازنين است و سخن هر دوى اين ها مخالف با آنچه دكتر آغاجرى گفته است.

دكتر آغاجرى نه تنها به دكتر شريعتى معلم انقلاب اسلامى ايران و متبكر امت و امامت و امامت مدرن (ولايت فقيه) و دينى بودن سياست و…. استناد نكرده و مُلهم از ايشان نبوده است بلكه نطق آن مرد بزرگ براساس نوشته روزنامه رسالت در صفحه اول ۱۰شهريورماه دو سال پيش مُلهم از كتاب «ديندارى و خردگرائى» بوده است.

در حكم تجديدنظر دادگاه در مورد اعدام دكتر هاشم آغاجرى آمده است:

-آغاجرى ضروريات اصل اسلام را صريحاً انكار كرده است.

-عدم اعتقاد به توحيد و نبوت و آخرت را اقرار نموده است.

-درباره اسلام با تمسخر حرف زده است.

-اسلام را تحقير و تضعيف و توهين نموده است.

-هر چه امروز بنام اسلام مطرح است را نادرست شمرده است و آنها را كهنه شمرده و تحقير نموده است.

-اسلام را منسوخ، ارتجاعى، سياه و تاريك خوانده است.

-ضرورت تغيير اسلام را طلب نموده است.

-احكام نورانى اسلام را از قبيل اجراى مراسم خطبه عقد، نكاح و ازدواج شرعى را مسخره و انكار نموده است.

-تقليد از مجتهدان را عملى ميمون وار دانسته است.

-دين را علت العلل عقب ماندگى جامعه معرفى كرده است.

-دين را منحط دانسته و گفته است اين چه دينى است كه شكنجه انسان را توجيه مى كند!؟

-جايگاه روحانيت و اجتهاد و مجتهد را انكار كرده است و….

خب اين ادعاى دادگاه است عليه دكتر آغاجرى كه تماماً ضد افكار و انديشه ها و تفكرات دكتر شريعتى است. كسى كه مبلغ ولايت فقيه با عنوان امامت و نبرد مسلحانه و عمليات خشن و تروريستى با بهره ورى از نشانه هاى اسلامى و غيره بوده است و فرزند خود آن مرحوم، سوسن عزيز همين چندى پيش طى سخنرانى خود در تهران تأكيد كرده است كه «شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت» يعنى اعتقاد به دين سياسى داشت.

خب چطور مى شود مدعى شد كه انديشه و گفتار دكتر هاشم آغاجرى كه از حرف هايش بوى خردگرائى و لائيسيته و جدائى دين از سياست مى آيد و تحقيرآميز از دين ياد كرده است، مُلهم از دكتر شريعتى است.
البته من مدت ها پيش نوشتم كه جمهورى اسلامى با به ايران بردن فرزندان نازنين دكتر شريعتى، در نظر دارد تا روحيه دينى و دين سياسى را در كشور بالا ببرد و دقيقاً در راستاى همين مسئله است كه اين عزيزان كه به اصطلاح سال ها در خط سرنگونى نظام اسلامى بودند زيرا كه شريعتى را كنار گذاشته بود، حالا در اينجا و آنجاى كشور سرگرم سخنرانى و توجيه و تشريح دين سياسى هستند و شخص آقاى خامنه اى و مركز مطالعات رهبرى، برنامه هاى درازمدت و گسترده اى را براى اين بچه هاى نازنين طرح ريزى نموده اند تا آن شور و شوقى كه دكتر شريعتى در ميان جوانان بدبخت دو نسل پيش آفريد و آنها را مذهبى كرد، اينك فرزندان نازنينش اين مهم را به انجام برسانند زيرا اسلام سياسى حاكم بر ايران به خون فكرى تازه اى نيازمند است، چه كسانى بهتر از فرزندان مردى كه كلامى ساحرانه داشت و ذوقى سرشار براى افسانه پردازى و خورشيد نماياندن يك گردو!؟
در روزهاى آينده شاهد تلاش هاى گسترده ترى از سوى فرزندان شريعتى در ايران خواهيم بود. البته ايرانى ديگر در چاله هاى گذشته نخواهد افتاد. اما با همه اين ها بايد بهوش بود و از ديگران خواست تا مانند نبوى ها و راشدان ها به نقد افكار و انديشه ها و شخصيت كسى بپردازند كه اصلى ترين عامل قدرت گيرى اين اسلام سياسى بود.

پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم ترتيب شما را مى داديم

بيست سال پيش وقتى در كليساى محله چينى هاى پاريس طى يك سخنرانى با عنوان «فراتر از شريعتى» براى نخستين بار او را به نقد كشيدم، پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم جلو شما را مى گرفتيم يا ترتيب شما را مى داديم.

پرسيدم: چرا؟

گفت: نقد شما و طرح فراتر از شريعتى يعنى بستن دكان و تشكيلات ما.

و اين بچه هاى نازنين كه مثل پدرشان هيچ اعتقاد و باورى به دين و سنن آن ندارند، اما براى روشن نگاه داشتن چراغ دكان پر درآمد بنياد شريعتى از هر مسلمانى مسلمان تر خواهند شد….

…. با همه اين ها بسيار خوشحال و خرسندم كه راه بيست سال پيش ما امروزه توسط مردانى بزرگ و شجاع چون هاشم آغاجرى دنبال مى شود…. زيرا به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط كسانى كه روزى خود را يار و همراه او مى دانسته اند، كارسازتر است تا كارى كه ديگران انجام بدهند.

على شريعتى با بورس شاهنشاهى!
دانشجوى «حاجيولژى» در پاريس!

 

اكثر سازمان هاى اطلاعاتى جهان به ويژه سازمان سياسى آمريكا، هرگز نتوانستند آنگونه كه بايد خاورميانه و به ويژه ايران و روحانيون و انقلاب اسلامى را بشناسند.

از همان روزهاى نخست انقلاب، جنبش هاى مختلفى براى صدور انقلاب اسلامى در ايران تشكيل شد، از جمله سازمان انقلابى توده هاى جمهورى اسلامى ايران (ساتجا) به رهبرى محمد منتظرى كه در هنگامه دولت مهندس بازرگان شاهد بخشى از عمليات اين سازمان در جهت صدور انقلاب و دلارهاى نفتى ايران به ليبى و لبنان بوديم…

.
گروه ديگر سازمان جنبش هاى آزاديبخش جهان اسلام بود كه توسط مهدى هاشمى رهبرى مى شود.

هر چند هر دو رئيس اين سازمان ها كشته شدند اما بدون شك پيكره محكم اين تشكيلات كه در نقاط مختلف كشور دفاترى با بودجه هاى هنگفتى داشتند برجاى ماند….

كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت

يكى از اصلى ترين سلاح هاى اين سازمان ها در جهت صدور انقلاب اسلامى، افكار دكتر شريعتى بود و به ويژه دو كتاب او كه به دهها زبان جهان ترجمه و به طور رايگان در دسترس همه قرار گرفته و مى گيرد. كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت.

اين دو كتاب در اصل دو سخنرانى از دكتر شريعتى بود كه در همان سال ها بر روى كاغذ پياده شده و نقش بسيار مهمى در ترويج و تشويق مرگ مقدس و شهادت طلبى شيعى اسلامى داشته است. همان تأثير و شيوه اى را كه از اين دو نوشته در سقوط محمدرضاشاه بهره بردند، به ساير كشورها نيز منتقل نمودند.
تمامى كسانى كه امروز در گوشه و كنار جهان با نام اسلام عمليات انتحارى انجام مى دهند، بدون شك اين دو كتاب سحرآميز را خوانده اند.

اما واقعاً دكتر على شريعتى كه معلم انقلاب اسلامى ايران لقب گرفت و امروز نيز همچنان رژيم اسلامى در تلاش است تا به گونه اى ديگر او را زنده نموده و نوعى ديگر از اسلام را در ايران تبليغ كند و همو بزرگترين سرمايه حاكمان ايران براى صدور انقلاب اسلامى بوده و هست، كيست؟

على شريعتى در سال ۱۳۱۲ در روستاى مزينان واقع در حومه سبزوار به دنيا آمده و در نوجوانى با نهضت خداپرستان سوسياليست به رهبرى محمد نخشب آشنا شده و پس از آن در كانون نشر حقايق دينى پدرش فعال شده و كتاب مكتب واسطه را نوشت كه براى نخستين بار اسلامى سياسى به جاى يك باورميانه (كمونيسم و سرمايه دارى) در ميان باورمندان دينى مطرح شد.

على شريعتى عاشق خانم بى بى فاطمه شد

در سال ۱۳۳۴ در دانشكده تازه تأسيس ادبيات مشهد دانشجو شد و در همان كلاس درس بود كه عاشق خانم بى بى فاطمه شريعت رضوى شد و دو سال و نيم دويد و دويد تا توانست رضايت همكلاسى اش را براى ازدواج به دست بياورد.

آقاى على اكبر شريعت رضوى از تجار مشهور و معتبر مشهد و همسرش خانم آغا حسين اف ۷فرزند داشتند كه هر يك از آنها يك اسم اسلامى داشته و يك اسم ايرانى. اين دو نازنين آنقدر مهربان و دوست داشتنى و با وفا بودند كه هرگز من به خودم اين اجازه را ندادم تا از آنها بپرسم كداميك هوادار نام هاى ايرانى، و كدامين هوادار نام هاى عربى براى فرزندانشان بوده اند. مثلاً همسر دكتر شريعتى در شناسنامه بى بى فاطمه بوده است كه همه ما ايشان را بنام پوران خانم مى شناسيم و على اصغر فرزند بزرگ خانواده شريعت رضوى كه با درجه ستوانى يكمى در جنگ ايران و روس (سال ۱۳۲۰) جانباخته است، نام ايرانى اش طوفان بوده است و از همه زيباتر آذرشريعت رضوى است. جوانى كه به همراه دو تن از دوستانش در سال ۱۳۳۲ در هنگامه سفر نيكسون به ايران در تظاهرات كشته شد و روز ۱۶ آذر به ياد آن سه نفر روز دانشجو نام گرفت و خيابان ۱۶آذر در تهران نيز به ياد مهدى شريعت رضوى است كه همين مهدى نيز در خانه به نام ايرانى آذر خوانده مى شده است. خانواده شريعت رضوى (همسر دكتر شريعتى) بسيار مترقى و مدرن و به دور از خرافات و تفكرات مذهبى بودند، پدر اين خانواده آقاى على اكبر انسانى شوخ طبع و بسيار فهميده بود به گونه اى كه حتى وقتى بالاى ۶۰سال عمر داشت مثل يك جوان بيست ساله اهل بگو و بخند و شوخى و شاد بودى بود. همسر ايشان خانم آغا نيز چيزى از شوهرش كم نمى آورد در مهربانى و بزرگ منشى. هنوز كه هنوز است من پتوى پلنگى كه تقريباً ۱۸ سال پيش به عنوان سوغات برايم به پاريس آورد را به يادگار نگه داشته ام. به ايشان گفتم چرا چنين هديه سنگين و بزرگى و ايشان با خنده به من پاسخ داد كه هم رنگ پلنگى او را مى دانم كه دوست دارى و هم مى دانم كه چنين پتوهائى در پاريس پيدا نمى شود….

بارى على شريعتى وقتى عاشق پوران شريعت رضوى مى شود، پوران يك ستاره است و خانواده او نيز به خاطر آذر در ميان تمامى ايرانيان و روشنفكران مشهور و شناخته شده.

پوران در سال ۱۳۳۴ در كنكور شركت نموده و در رشته ادبيات و زبان فرانسه قبول مى شود و يكسالى را در تهران درس مى خواند اما به علت دورى از خانواده به مشهد بازگشته و در دانشكده ادبيات ثبت نام مى كند و اين شانس على شريعتى است كه روزى به بهانه در اختيار گذاشتن چند كتاب تاريخى با پوران جوان كه فقط چند ماهى از او جوانتر است، آغاز سخن مى كند و خيلى زود خاطرخواه شده و عشق مى نماياند.

پس از دو سال و نيم شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد  

خانم پوران كه دخترى مدرن و بدون چادر و روسرى بوده است امكان اين وصلت را ميسر نمى داند. زيرا كه دوستان و فاميل به او توصيه مى كنند كه تو نمى توانى عروس خانه استاد محمدتقى شريعتى بشوى بدون اين كه حجاب اسلامى را بپذيرى…. خلاصه دو سال و نيم مى گذرد تا شخص استاد محمدتقى شريعتى (پدر على شريعتى) از جريان باخبر مى شود و خودش به خانه آقاى على اكبر و خانم آغاى شريعت رضوى رفته و مى گويد: غلط كرده است هر كس گفته است كه شرط ما براى عروس محجبه شدن پوران است.
خلاصه على شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد و با خواهر آذر شريعت رضوى، قهرمان دانشجويان آن زمان ايران ازدواج مى كند.

پس از چندى على شريعتى از يك بورس دولت شاهنشاهى براى تحصيل در خارج از كشور برخوردار مى شود.

على شريعتى پاريس را انتخاب كرده و همسرش را در حالى كه فرزندى در شكم دارد، در ايران گذاشته و براى تحصيل به پاريس مى رود.

شريعتى در پاريس است كه خانم پوران، زايش فرزندشان در آينده اى نزديك را به او خبر داده و از على شريعتى مى خواهد تا نامى براى فرزندشان در صورتى كه پسر باشد انتخاب كند.

اسم هائى كه على شريعتى بر كاغذ مى نويسد ولى هرگز به تهران پست نمى شود؛ ستار، محمد، شهاب و قربانعلى است.

اما اين بچه شانس مى آورد و نامه پدرش هرگز پست نمى شود. اما دائى او دكتر رضا شريعت رضوى كه پزشكى خير و انساندوست و مهربان است نام احسان را براى نوزاد انتخاب مى كند.
-پس از چندى پوران خانم هم به شوهرش در پاريس مى پيوندد و او نيز براى دوره دكترا ثبت نام مى كند…

-على شريعتى پيش از اين كه به درس و بحث بپردازد با گروه هاى سياسى ضد رژيم پادشاهى همكارى مى كند…. و با همه آنچه مى نويسد و مى گويد، در هنگامه وفات مادرش به ايران مى آيد و به هيچوجه نيروهاى امنيتى ايران مزاحم رفت و آمدش نمى شوند و او پس از مراسم چهلم مادرش با پروازى كه بليت هايش توسط خانم آغاى شريعت رضوى خريدارى شده است به پاريس برمى گردد….

رساله على شريعتى با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود

جالبى قضيه اين «معلم انقلاب اسلامى جهانى» در اين است كه رشته تحصيلى وى تاكنون به درستى بيان نشده است، زيرا خود دكتر على شريعتى نيز در شرح حال خود كه در كتاب گفتگوهاى تنهائى با قلم خودش نوشته است، واقعيت را ننوشته است؟

در صفحه ۲ مجموعه آثار شماره ۳۳ دكتر شريعتى درباره خودش مى نويسد:

«در خرداد ۱۳۳۸ از طريق اعزام فارغ التحصيلان رتبه اول دانشكده ها به پاريس رفت و در آنجا تا سال ۱۳۴۳ به اخذ درجه دكترا در تاريخ تمدن و دكترا در جامعه شناسى و طى دوره «مدرسه تتبعات عاليه» وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسى مسلمان به رياست پروفسور برگ نائل آمد و مدتى در مركز ملى اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق كار مى كرد و به گفته خود بيش از اين همه، آنچه فرا گرفتم و به ويژه آنچه شدم در خدمت پروفسور لوئى ماسينون بود كه شرق و غرب را در خود جمع داشت. نسخه منحصر به فرد كتاب فضائل بلخ را در آنجا تصحيح كرد…»

در اين چند خط، دكتر شريعتى خود را برخوردار از سه رشته تحصيلى و سه دكترا مى داند.

در صورتى كه اولاً ايشان در هيچ يك از سه رشته بيان شده تحصيل نكرده و دوم اين كه ترجمه كتاب فضائل بلخ تنها رساله ايشان بوده است.

حاجيولوژى رشته تحصيلى شريعتى

-رشته تحصيلى دكتر شريعتى چنانچه در كتابخانه دانشگاه سوربن پاريس موجود است، حاجى و لژى يعنى حاجى، شيخ، ملاشناسى و يا به نوعى مقدس شناسى بوده است.

يعنى رشته اى كه درباره بيوگرافى شخصيت هاى مذهبى كار مى كرده است. دكتر جلال متينى دوست مهربان و فرهيخته كه در آن هنگام رئيس دانشگاه مشهد (فردوسى) بوده است مشخصاً در اين باره مى گويد:

«كتاب فضائل بلخ چند سال پيش از انقلاب اسلامى به تصحيح عبدالحى حبيبى دانشمند افغانى در ايران چاپ شد… اين كتاب يك متن سنگين فلسفى يا ادبى نيست كه ترجمه آن كار هر كسى نباشد بلكه متن بسيار ساده اى است در شرح احوال بزرگان شهر بلخ كه مؤلف درباره هر يك از آنان حداكثر چند صفحه اى نوشته است از فقيه و محدث و… ژيلبرلا زار استاد راهنماى شريعتى در تأليف و تدوين اين رساله دكترى بوده است.
…. ما در مشهد، در دوره ليسانس رشته هاى مختلف سال ها بود كه ترجمه را از عربى يا فرانسه و انگليسى به زبان فارسى به عنوان رساله دوره ليسانس نمى پذيرفتيم چون متوجه شده بوديم كه بعضى از دانشجويان رند، ۵۰تومانى به طلاب مدارس قديمى مشهد مى دادند و حضرات برايشان ترجمه مى كردند.
دكتر جلال متينى ادامه مى دهد كه:

رساله دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى ترجمه خلاصه يك فصل از نسخه خطى كتاب فارسى فضائل بلخ به زبان فرانسه بود.

… با توجه به مدارك تحصيلى او، موجب تعجب ما شد، نامه اى محرمانه از دانشگاه ادبيات مشهد به دانشگاه پاريس نوشته شد، درباره سوابق تحصيلى شريعتى… جوابى كه از دانشگاه پاريس آمد… به خط اعضاى ژورى دفاع رساله دكتراى شريعتى، خلاصه آن اين بود كه اين رساله قابل قبول نيست (در حالى كه دانشگاه پاريس تا آن زمان رسالات بى سر و ته بسيارى را براى درجه دكتراى دانشگاهى پذيرفته بود) ولى چون نويسنده رساله با بورس دولت ايران مشغول تحصيل بود و امكان تمديد بورس نيز برايش وجود نداشت، رساله را پذيرفتيم آن هم با پائين ترين درجه يعنى Passable قابل قبول… دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى در تاريخ History هم نبود، بلكه دانشگاه پاريس او را دكتر در رشته Hagiology (حاجى شناسى) شناخته بود كه چيزى مى شود معادل شرح حال قديسين (بيوگرافى) .

ولى اداره ارزشيابى مدارك تحصيل خارجى وزارت آموزش و پرورش بر طبق چه ضابطه اى اين كلمه را به مطلق تاريخ ترجمه و دكتر شريعتى را داراى درجه دكتراى دانشگاهى در رشته تاريخ معرفى كرده بود، خدا داناست.»
-پاسخ پايانى دكتر جلال متين را با استناد به نامه اى از دكتر شريعتى مى توان داد. از قرار معلوم آن ضابطه اى كه دكتر جلال متينى از آن بى خبر است، پارتى بازى است. يعنى براساس نامه اى كه از نظرتان خواهد گذشت متوجه مى شويم كه دكتر شريعتى ماه ها در تهران در حال رفت و آمد بوده است تا اين تاريخ را به جاى حاجى لژى در ترجمه مدارك تحصيلى خود جا بدهد.

«خدمت….
سلام عرض مى كنم. امروز نامه شما را پس از رسيدن دكتراى پوران زيارت كرديم و خوشحاليم دوچندان شد.

بحمدالله يكى از بزرگترين غم هاى ما به لطف خدا و نيت شما و كوشش كاظم آقا و توصيه دكتر فلاطورى و…

برطرف شد كه يك دنيا خدا را سپاس مى گذاريم. كرامتى هم شد و آن اين كه پس از نامه آقا عليمحمدآقا كه نوشته بودند بازپس از تصويب، اصل تصويب نامه گم شده و از پرونده مفقود شده. پورن يك گوسفندى نذر كرده و كشت و در همان ضمن كه گوشتش را داشتيم براى خانواده هاى فقير قسمت مى كرديم، دكترا رسيد و پس از نااميدى ناگهان غرق اميد شديم كه باز هم از خدا ممنونيم!»

-البته در پى پژوهش هائى كه بعداً به آن خواهيم پرداخت، دكتراى خانم پوران شريعت رضوى به علت خواهر آذر شريعت رضوى بودن، گير كرده بود. اما دكتراى على شريعتى، چنانچه دكتر جلال متين شرح داد به خاطر عدم پذيرش آن براساس مقررات دانشگاهى در مشهد بود.

شايان يادآورى است، در صورتى كه دكتر على شريعتى رساله اش با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود، رساله همسر او سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى با بالاترين درجه Tres Honorable (افتخارآميز) توسط دانشگاه سوربن و در رشته تاريخ و ادبيات پذيرفته شده بود. پيش از اين كه دكتر شريعتى موفق شود تا با مداخله افراد بسيارى، مدرك پاريس خود را در ايران به تصويب برساند، در مدارس مشهد و حومه به عنوان معلم انشاء و ديكته فارسى فعاليت مى كرده است…

من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم !!

شخصيت پرستى و بت سازى افراد و شخصيت ها تا بيست و پنج سال پيش يك پديده متداول در جهان سوم و به ويژه ايران ما بود. اما طى اين سال هاى اخير نه تنها كمتر كسى توانست بت بشود، كه مرتب هر شخص و آدمى كه احتمال بت شدن را داشت به گونه اى «ترور شخصيت» شد.
دكتر على شريعتى يكى از آخرين شخصيت هاى نيم قرن اخير ماست كه آنچنان به ناگهان در ميان جوانان آن دوران رشد كرد كه براى همه غير منتظره بود. على شريعتى كه در جوانى تنها عشق و علاقه اش به شعر و شاعرى بود، آنچنان شيفته اين كار بود كه مرتب براى شخصيت هاى آن دوران شعر مى سرود. شريعتى براى محمد نخشب، دكتر محمد مصدق و حتى مهندس معين فر كه هم اكنون در قيد حيات است، شعرهاى ستايش آميز بسيارى سروده است…

البته هنگامى كه خانواده دكتر شريعتى تصميم به جمع آورى مجموعه آثار او گرفتند، انتشار هر نوع شعرى را از وى ممنوع نموده و بر اين باور بودند كه اشعار على شريعتى در مدح افراد معاصر، از قداست و شخصيت انقلابى او كه در چند سال آخر حياتش برايش آفريده شده بود خواهد كاست.

به همين دليل در سى و اندى جلد كتاب كه با عنوان مجموعه آثار شريعتى منتشر شد، هرگز كتابى و شماره اى به اشعار او اختصاص نيافت.

تعداد كتاب هائى كه خود على شريعتى نوشته بود و يا ترجمه كرده بود به ده تا هم نمى رسد و اين ۳۶جلد كتابى كه با عنوان مجموعه آثار توسط مجيد شريف «يكى از قربانى هاى قتل هاى سياسى) ، محمدرضا شريفى نيا (هنرپيشه كنونى سينماى ايران) و امير رضائى منتشر شده است اكثراً برگرفته از ۲۰۰ ساعت نطق ها و سخنرانى هاى دكتر شريعتى در محافل عمومى و نشست هاى خصوصى است و اندكى نيز دستنوشته هاى وى كه به طور پراكنده اينجا و آنجا به دست آمده بود…

اگر ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم

روزى به عليرضا ميبدى مى گفتم اگر هنگامى ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم، با احتساب هزاران ساعت برنامه راديوئى، عليرضا ميبدى و سياوش اوستا برخوردار از چندين هزار جلد كتاب خواهند شد، آن هم با موضوعات متفاوت و با گفتگوهاى مختلفى با افراد و شخصيت هاى ايرانى و يا جهانى….
بارى، پس از اين كه على شريعتى موفق مى شود تا مدرك حاجيولوژى را به زور پارتى بازى در تهران به تصويب برساند و آن را همرديف «تاريخ» بنمايد به عنوان استاديار در دانشگاه مشهد شروع به كار مى كند.

اما براساس اسناد دانشگاه مشهد، دكتر شريعتى به طور بسيار نامنظم در دانشگاه حاضر مى شده است بگونه اى كه دكتر جلال متينى سال ۱۳۴۹ طى اخطاريه به دكتر شريعتى مى نويسد:

شما در اين مدت به جاى ۵۹ ساعت فقط حداكثر ۲۱ساعت در دانشكده حضور به هم رسانيده ايد… در صورت ادامه اين روش دانشكده ناچار است در مورد غيبت هاى شما، پس از اين بر طبق مفاد پيوست شماره ۱۸ آئين نامه استخدامى هيأت علمى دانشگاه مشهد اقدام كند.

«رئيس دانشكده ادبيات و علوم انسانى جلال متينى»

على شريعتى كه به علت تحصيل در دانشسرا، نتوانسته بود به راحتى به دانشگاه برود، شبانه درس خوانده و ديپلم گرفته بود و دانشجوى دانشكده ادبيات مشهد شده و پس از بورس تحصيلى شاهنشاهى به مشهد آمده بود… هيچ ترس و دلهره و انتقادى به اين كه با دولت شاهنشاهى در هر زمينه اى همكارى بكند نداشت. وى هفته اى يكساعت در راديو مشهد كار مى كرد.

-براى وزارت اطلاعات و جهانگردى دولت شاهنشاهى كار مى كرد و كتاب راهنماى سياحتى استان خراسان را نوشت كه همين كتاب نيز از سوى خانواده اش تحريم گشته و وارد ليست مجموعه آثار او نشده است.

-بالاخره وى به عنوان كارشناس كتب درسى براى وزارت آموزش و پرورش و زير نظر دكتر بهشتى، دكتر باهنر و برقعى كار مى كرده است…
با شروع همكارى هاى استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با حسينيه ارشاد تهران، على شريعتى نيز پايش به تهران باز مى شود و با حفظ كارمند بودن در دانشگاه مشهد، به طور موقت خودش را به تهران منتقل مى كند تا در بخش تحقيقات وزارت علوم كار كند.
على شريعتى به گفته پدرش قلم و زبانى ساحرانه داشت، بسيار قادر و توانا بود كه از هيچ، كوهى برفى بسازد و همه را شيفته خود كند اما، تناقض و غير علمى بودن در نوشته ها و گفته هايش بسيار ملموس بود. حتى همين ديروز دختر وى طى نطقى در تهران اعتراف كرد كه:

-حرف هاى دكتر شريعتى جمع نقيضين است.

-همزيستى وجوه متضاد در تفكرات شريعتى

-تنوع و تكثر سرگيجه آور….

-از درون افكار او صدجور آدم منتسب به وى بيرون مى آيد.

-شريعتى چند جور آدم در آن واحد است.

جالب اين است كه آقاى قوچانى نيز در نوشته اى تقريباً همين حرف ها را درباره شريعتى مى زند:

-ما هر چه بخواهيم از فكر شريعتى مى توانيم دربياوريم: مدافع انقلاب اسلامى، پيروى از اصلاحات، حكومت دينى، ترور و مبارزه خشونت آميز، سكولاريسم و عرفان
-همه گروه ها مى توانند هوادار او باشند چون، نهضت آزادى، مجاهدين انقلاب (حتى به نظر من مجاهدين خلق) انصار حزب الله و ملى مذهبى ها همه خود را هوادار على شريعتى مى دانند…

و همين آقاى قوچانى ادامه مى دهد كه:

-باب نقد شريعتى از سال ها پيش در ايران باز شده است.

-تجليل از شريعتى نه، بلكه تحليل آثار او، چنانچه دكتر سروش گفته است.

-شريعتى گراها روحانيت را به قدرت رساندند و باز هواداران او همان ها را ترور كردند.

-شريعتى گراها گاهى اسلام گرا و گاهى ملى گرا و گاهى دموكراسى ستيز و گاهى جمهوريخواه هستند.

-روشنفكران جديد جدى ترين منتقدان شريعتى بوده و هستند.

واقعاً اين همه برداشت متضاد در تفكر شريعتى يعنى چه؟

پاسخ آن را كسانى دارند كه از نزديك با او آشنا بوده اند، شريعتى هرگز يك انديشه پايه اى و استوارى نداشت، خود او نمى دانست كه چه مى خواهد. فقط خوب حرف مى زد و مى توانست ساعت ها حول يك موضوع صحبت كند بدون آن كه به خود آن موضوع بپردازد.

مثلاً كتاب فاطمه فاطمه است، يك سخنرانى دو ساعته از اوست كه درباره به اصطلاح فاطمه زهرا ايراد شده است.
حالا شما برويد از اول تا آخرين كتاب را بخوانيد. ببينيد ذره اى اطلاعات و آگاهى درباره فاطمه زهرا به شما نمى دهد. ايشان كى و كجا متولد شدند؟ در چند سالگى ازدواج كردند و در چند سالگى فوت كردند؟ چه كارهائى انجام دادند و غيره و از همه مهمتر كلمه و نام «فاطمه» يعنى چه!؟ هيچ هيچ هيچ، يعنى شما اگر صدبار هم آن كتاب را بخوانيد و ده بار هم نوار آن را گوش كنيد هيچ چيزى درباره زندگى و خصوصيات فاطمه زهرا از آن شما نمى شود.
على شريعتى در مشهد، سلسله درس هايش را بنام اسلام شناسى منتشر كرد و به مجرد اين كه به تهران آمد و ديد جو تهران و تجار و روحانيون خيلى شيعى است، يك اسلام شناسى ديگر تدريس كرد كه بيشتر در خط تشييع بود، زيرا اسلام شناسى مشهد با نگاهى غير شيعى نوشته شده بود و اينكه مثلاً امام على پشت سر ابوبكر نماز خوانده و غيره….

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى

يعنى ماشاءالله دكتر شريعتى بسيار ورزيده بود تا نسبت به شرايط زمانى و مكانى آنگونه حرف بزند كه شنوندگان مريد او بشوند.

حتى آقاى پرويز ثابتى مقام بلند پايه امنيتى را مجذوب خود كرده بود و يا او مجذوب ثابتى شده بود.
مثلاً وقتى رژيم پادشاهى در صدد سركوب نيروهاى ماركسيستى و مجاهدين بود، به آنها گفت فلان سخنرانى من درباره نقد ماركسيسم است برويد و آن را چاپ كنيد و بدينسان بود كه درس هائى درباره ماركسيسم، نوشته دكتر شريعتى در كيهان چاپ شد. (خود دكتر شريعتى اين نوشته را در اختيار ساواك گذاشت و در جلسات خصوصى مى گفت بدون اجازه من چاپ مى كنند، لااقل مى توانست يك تكذيبه به جائى بفرستد.)
در صورتى كه در پى جانبازى فرزندان طاهر احمدزاده، شريعتى سخنرانى مشهور پس از شهادت را كرد و يا پس از جانبازى حسن آلادپوش و محبوبه متحدين از اعضاى مجاهدين خلق، در خانه اش نوارى با عنوان حسن و محبوبه را پر كرده و براى خانواده آنها فرستاد.

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى و اسلامى نمودن هر پديده و انديشه اى كه در شرق و غرب رايج بود، براى او كارى بسيار ساده بود.

به ياد دارم خاطرات بسيارى را در رابطه با اجداد خودش براى ما تعريف كرده بود و چند ماهى كه من در خانه استاد محمدتقى شريعتى پنهان بودم، بهترين فرصت بود تا اطلاعات خود را تكميل كنم و من مرتب از استاد در رابطه با بسيارى از مسائل، از جمله قصه هاى دكتر شريعتى پرسش مى نمودم و استاد با شگفتى از من مى پرسيد اين قصه ها را شما از كجا آورده ايد؟ (در آن موقع اين سى و اندى جلد مجموعه آثار شريعتى منتشر نشده بود و ما براساس ۲۰۰ ساعت نوارهاى دكتر شريعتى اطلاعاتمان تنظيم شده بود و كسى كه آن نوارها را گوش نكرده بود نمى دانست ما چه مى گوئيم.) من به استاد شريعتى پاسخ مى دادم كه اين ها را دكتر در فلان سخنرانى اش نقل كرده است.

استاد شريعتى: دكتر كلامى سحرانگيز و قدرت خيالپردازى داشت

استاد شريعتى لبخند زيبائى مى زد و مى گفت:

دكتر نابغه بود، او كلامى سحرانگيز داشت و قدرت خيالپردازى فوق العاده اى داشت.

آنجا بود كه من پى بردم بسيارى از سخنان دكتر شريعتى پايه و اساس علمى نداشته و نخواهد داشت.

از همه جالب تر، سه شعار او بود، آزادى، برادرى و برابرى.

روزى دكتر شريعتى به ما گفت كه: ديشب خواب بودم، در خواب چيزى ديدم كه فوراً از جاى برخاستم، كاغذ و قلم برداشتم و نوشتم:

آزادى، برابرى و برادرى.

ما كه جوانانى ۱۷ و يا ۱۸ و يا ۲۰ ساله بوديم اين سخن برايمان بسيار عجيب، عالى و روحانى بود و او به گونه اى اين مسئله را به ما گفت كه ما گمان كرديم به او اين سه كلمه وحى شده است….

پس از سال ها كه وارد پاريس شدم، ديديم اين شعار روى تمامى سكه هاى فرانسوى، بر سر در تمامى مدارس و دبيرستان ها و دانشگاه ها نقش بسته است. زيرا كه آزادى، برابرى و برادرى شعارهاى انقلاب كبير فرانسه است. حالا به جاى اين كه دكتر شريعتى به ماها بگويد كه او در پاريس اين سه شعار را روزى هزار بار ديده است و حال به ايران منتقل مى نمايد، بدتر از يك آخوند، ما را گول مى زند.

اين مطلب را چند سال پيش من مطرح كردم و موجب يك بحث جدى با بچه ها شد، حالا آنها آمده اند و يك واژه عرفان را به اين سه شعار اضافه كرده اند، كه البته خود شريعتى آن روزها «نان» را به اين سه شعار اضافه كرده بود.
ديگر مسئله اى را كه دكتر شريعتى براى ماها بسيار بزرگ كرده بود جريان نويسندگان و استادان دوران تحصيل او در فرانسه بودند. به گونه اى كه امه سزر و فانون و لوئى ماسينيون و گورويچ و ژاك برك را به عنوان پيامبران قرن بيستم معرفى كرده بود… در صورتى كه نه تنها براى غرب و اروپا بلكه براى همين پاريس و فرانسه نيز اين شخصيت ها وزنه بزرگى در ميدان علم و دانش و خردگرائى نبوده اند… پدرخردگرائى فرانسه در قرن اخير هانرى كاياوه است و اندره مالرو شخصيت ديگر فرهنگى فرانسه….

امه سزر و شريعتى

از همه مهمتر، امه سزر شاعر سياه پوست متولد مارتينيك بود كه شريعتى يك جورى از رفاقتش با او حرف مى زد كه ماها فكر مى كرديم روزى چند بار با امه سزر چائى و ناهار مى خورده است… روزى در پاريس شنيدم كه امه سزر سخنرانى دارد با خوشحالى به آنجا رفتم… گمان مى كردم كه (براساس تبليغات دكتر شريعتى) وى به تازگى از زندان آزاد شده است. زيرا كه شريعتى مى گفت امه سزر يكى از مبارزان و رهبران سپاهپوستان ضد استعمار فرانسه است و غيره…

پس از چند دقيقه حضور در سالن سخنرانى امه سزر در پاريس متوجه شدم كه او نه تنها از زندان به پاريس نيامده است كه از مارتينيك (جزيره اى كه تحت استعمار فرانسه است) به فرانسه آمده و نه تنها او زندانى سياسى نبوده و نيست كه شهردار مارتينيك است كه خودش و شهرداريش زير فرمان و دستور وزارت كشور فرانسه و رئيس جمهور اين كشور است. من با خودم فكر كردم كه خوب در سال هاى ۱۹۶۰ كه دكتر شريعتى در فرانسه بوده است امه سزر آن موقع انقلابى و زندانى سياسى بوده است و خلاصه بعدها به آرمان هاى خودش خيانت كرده و حالا نماينده رسمى استعمار در سرزمين مادرزادى خودش شده است.
اما خيلى زود متوجه شدم كه نخير. آقاى امه سزر شاعر بزرگ سياهپوست از سال ۱۹۳۹ به مارتينيك بازگشته و از سال ۱۹۴۵ (يعنى ۱۵سال قبل از اين كه شريعتى به فرانسه بيايد) آقاى امه سزر عضو شهردارى مارتينيك بوده است و سال ۱۹۵۶ نيز از حزب كمونيست استعفاء داده است و تا به امروز در پست خود باقى است. (وى ۹۲سال دارد) از همه مهمتر وقتى به امه سزر نزديك شدم و گفتم من از دوستان دكتر شريعتى هستم، پرسيد دكتر شريعتى كيست؟ در چه رشته اى پزشك است!؟
خب، حالا واقعاً انسان ايرانى بايد گوشه اى بنشيند و زار زار گريه كند كه چطور و به چه حساب و كتاب هائى در مقاطعى، به ناگاه از كاه هائى كوه ها ساخته مى شود و افرادى آنچنان بت مى شوند كه تا به آنها بگوئى بالاى چشمت ابرو، چهار نفر ديگر ابروى ترا برمى دارند.

قصه ما با شريعتى همين بود، من جوان ۱۶ يا ۱۷ساله به همراه ديگر دوستان به مساجدى مى رفتيم كه ملاها به دكتر شريعتى انتقاد مى كردند و ما با طرح پرسش هاى بسيار سخت مجلس ملاها را در دفاع از دكتر شريعتى كه مجذوب او شده بوديم، به هم مى زديم. چرا؟ چون آگاهى نداشتيم.
نه تاريخ را مى شناختيم و نه فرانسه و پاريس را و نه اسلام را و از همه مهمتر شخصيت كسى را كه مرشد ما بود و در سخن گفتن ماهر و ساحر بود. البته نمى دانم، در اين باره اطلاعاتى داشت يا نه اما من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم.

-حالا افسانه تشكيل حسينيه ارشاد را در جاى خود خواهم نوشت، اما اين كه ناگهان على شريعتى به عنوان معلم انقلاب اسلامى به تمامى خانه ها و كانون هاى ايرانى نفوذ كرد چگونه بود؟ چگونه بود كه نوارهاى او هزاران هزار كپى مى شد و كتاب هايش تجديد چاپ مى شد و به طور رايگان در سراسر كشور پخش مى شد. احياناً هم اگر رايگان نبود به قيمتى سمبليك به فروش مى رسيد تا مردم به راحتى آن را تهيه كنند.
به خاطر دارم در سال ۵۶ وقتى آقاى خامنه اى از من بهاى يكى از كتاب هاى دكتر شريعتى را پرسيد و من به او جواب دادم.

وى با تعجب بسيار به من گفت عجيبه، ما بعضى از كتاب هاى خودمون را چاپ مى كنيم، قيمتى كه به چاپخانه پرداخت مى كنيم به مراتب بالاتر از قيمت فروش كتاب هاى دكتر است!؟
آنجا و آن موقع نه من و نه آقاى خامنه اى متوجه نبوديم كه صندوق هائى پشت چاپ آن كتاب ها و تكثير نوارها بود كه امكان مى داد، تا به آسانى آثار سحرآميز و تحريك كننده على شريعتى، چون نيايش، پس از شهادت، پيروزى پس از شكست، تشييع علوى، تشييع صفوى، آرى اين چنين بود برادر و غيره در كشور پخش شود تا موتور انقلاب سرعت سرسام آور خود را بگيرد….
حالا هم مطمئن باشيد كه اگر فردا استعمار برنامه اى براى ايران داشته باشد، فوراً يك كسى بت مى شود و آثارش دست به دست مى گردد.

شاعرى و صداى داوودى سيدعلى خامنه اى!؟ 9

يكى از دلائل اصلى به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط بهترين ياران و نزديكترين افراد به او، شايد انتشار مجموعه آثار وى بود.

زيرا چنانچه عرض شد در بحبوحه انقلاب و گرماگرم شور مردمى سال هاى ،۵۰ فقط چهار پنج سخنرانى و يكى دو كتاب از دكتر شريعتى بود كه دست به دست مى گشت كه همه آنها نقش مؤثرى براى تحريك و شوراندن مردم داشت. اما چهار پنج سال بعد از انقلاب كه خُلق و خوى انقلابى در همه خاموش شده بود و تجربه جنگ با عراق در ميان بود، سيل اعدام ها و زندان ها و شكنجه ها خانه هاى ايرانيان را ويران كرده بود، دست نوشته ها و مطالبى از دكتر شريعتى در همان چهارچوب مجموعه آثار منتشر شد كه همه دوستان و هواداران وى را شوكه كرد.
از همه مهمتر مطالب بسيار بسيار محرمانه اى بود كه دكتر شريعتى در خلوت خودش براى خودش نوشته بود و هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى اين مطالب منتشر خواهد شد، آن هم توسط خانم فرهيخته و مهربانش.
بدون شك چنانچه از نوشته هاى خود دكتر شريعتى پيداست و نزديكان شاهد آن بوده اند، مشكل خانوادگى زن و شوهرى در ميان آنها نيز وجود داشته است و آن شوربختانه به گونه اى بوده است كه در همين دست نوشته هاى محرمانه دكتر شريعتى ملاحظه مى كنيم كه بدترين توهين ها را به خانمش نموده است.

شريعتى همسر ش را سگ مى خواند

خانم دكتر پوران شريعت رضوى در كتاب «طرحى از يك زندگى» چند نامه محرمانه دكتر شريعتى را منتشر نموده است در صفحه ۱۶۰ اين كتاب، دكتر شريعتى طى نامه اى همسر مهربان فرهيخته اش را سگ مى خواند:
پوران عزيزم قربانت گردم. حالت؟ چطورى؟ در چه حال و حالتى؟ فرشتگى يا سگى
در دنباله همين نامه دكتر شريعتى به بهانه بچه ها، با كار كردن زنان نيز اظهار مخالفت مى كند:
…. اعصابت خسته است و تحريك شده و به خصوص در شرايط فعلى حساس تر و كار بيشتر برايت صدمه دارد و بر روحيه و اعصابت فشار مى آورد… يكى از عيب هائى كه… در مورد كار خارج براى زنان الزاماً غيبت او است از خانه و محروميت كودكان از مادر…. عواقب فكرى و اخلاقى و به خصوص روانى ناهنجارى دارد…

دكتر شريعتى خودش را پيامبر مى دانست

دكتر شريعتى در مرحله اى كه خود را به درجه پيامبرى رسانده بود و در نوشته هاى خصوصى اش خودش را از هر پيامبرى بالاتر مى دانست در رابطه با نافرمانى همسرش مهربانش، او را به خديجه تشبيه مى كند كه آن خديجه رسالت محمد را پذيرفته بود اما اين خديجه (خانم پوران شريعت رضوى) نبوت اين پيامبر جديد (دكتر شريعتى) را نپذيرفته است. در كتاب گفتگوهاى تنهائى كه امروز توسط خود خانواده دكتر شريعتى در ايران جمع آورى شده است صفحه ۱۲۷ بخش اول آمده است:

اما من پيغمبرم، يك پيغمبر به يك زن جاهليت، هر چند خديجه بزرگ و خوب و فداكار و بى نظير باشيد كمتر نياز دارد او نمى داند كه كسى چون من (دكتر شريعتى) به سعادت خانوادگى، آرامش خانوادگى، خوشبختى و دوستى و عشق نيازمند نيست. روح او در آتش پيام هاى وحى است كه هر روز از غار تنهائيش مى گيرد… باران هاى الهام هاى غيبى كه در ميان اين امت يك صحابى كه شنواى آن آيات باشد نمى يابم… خدايا… خديجه مرا نيز همچون خديجه محمد عاشق مؤمن، بلكه مؤمن عاشق من ساز تا در من همچون يك معشوق ننگرد مرا يك همسر خوب و شايسته و همسرشت و هم سرنوشت و همزبان خويش نبيند، او را يك صحابى بيتابِ دگرگون شدن ساز… كه من موسايم كه برايش هارون فرستادى. عيسايم كه برايش سن پل فرستادى كه محمدم برايش خديجه ساختى…. اما نه، من على ام، على را تنها گذاشتى. او جز چاه هاى آب در نخلستان هاى خلوت و دور از شهر كسى را نداشت.

… و اين پيغمبر بى صحابى (دكتر شريعتى) ، قرآن پنهانش را كه همه آياتش و سوره هايش را در غار تنهائى اش الهام گرفته بود بر خديجه اش خواند (خانم دكتر پوران شريعت رضوى) نه خديجه اش آنها را يافت. سوره ها و آياتى از قرآن را كه ساده تر و سبك تر بود آيات متشابه و چند پهلو و شگفت نداشت به خديجه خواند… اما خديجه: پريشان، خشمگين، بيتاب، ناخشنود… و در آخر…. روزى آنچه را (پوران خانم= خديجه) در دل داشت از دور با فرياد ندا داد و به گوش همسرش (دكتر شريعتى) رساند كه اينها… اين آيات، اين سوره ها، اين قرآن وحى نيست… اينها مجعول است… اينها بر قلبت الهام نشده است… خودت هم به اينها ايمان ندارى اينها براى هدايت من و براى خاطر من نيست، خواسته اى قرآنى بنويسى، قرآن را نامه هاى عاشقانه يافت وحى را حرف هاى غزلى، اين هم آشنائى زنم. آن هم روشنفكران، آن هم آخوندها، احسان تو بزرگ شو شايد با تو حرف بزم.» (داخل پرانتها از من است).

-اينها عين نوشته هاى دكتر شريعتى بود كه بدون تعارف و رودربايستى خودش را پيامبر و كارهايش را قرآن دانسته و مدعى بود كه خانمش هم او را نپذيرفت. البته اين كتاب در سال ۵۹ تا اوائل ۶۰ جمع آورى شده بود و هر چند سال ۶۲ در هنگام انتشار آن در كشور، از ايران خارج شده بودم، اما خانواده شريعتى در آن گرماگرم روزهاى انقلاب، هرگز فكر نمى كردند كه اين مطالب بر عليه دكتر و تضعيف شخصيت او خواهد بود زيرا فرزندانش زير ۲۰سال عمر داشتند و خانم ايشان نيز بدون اين كه اين دست نوشته ها را بازخوانى كند در كارتن و پلاستيك هائى نهاده و در اختيار كارمندان دفتر مجموعه آثار شريعتى، آقايان شريف، شريفى نيا و رضائى گذاشتند تا هر چه زودتر منتشر شود.

در همين نوشته هاست كه دكتر شريعتى نوشيدن شراب را براى دانشمندان كه حد بشناسند آزاد مى داند.
دكتر شريعتى در آن هنگامه با برخوردار بودن از چند مريد سرسخت و متعصب گمان كرده بود كه رهبرى بزرگ شده است كه در تاريخ بى نظير و بى همتا است، لذا در همين دست نوشته هايش مى خوانيم:
– «اما اگر آنها نام خويش را به نان فروختند، من بر آب دادم و پيشتر از خضر و پيشتازتر از اسكندر رسيدم…. آنها وزارت يافتند من سلطنت يافتم. اگر آنها را به دروغ مى ستايند مرا به راستى مى پرستند…. اگر آنها وكيل شده اند من معبود شده ام، اگر آنها رئيس اند، من رهبرم، اگر آنها غلام خانه زاد و چاكر جان نثار راجه شده اند من امام پاك نژاد و راهب پاكزاد و مهرآوه شده ام…. من بودا شدم… آفريننده شدم و نبوت يافتم و رسالت يافتم و جاويد شدم (صفحه ۱۲ و ۱۳ گفتگوهاى تنهائى دكتر شريعتى) .

كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد

بسيارى از مريدان متعصب و كور و ناآگاه دكتر شريعتى كه به جز كتاب هاى او، كتاب ديگرى را كمتر خوانده و يا اصلاً نخوانده اند (مثل خود من و هزاران هزار ديگر در ۳۰ سال پيش) خواهند گفت كه اين حرف هاى عرفانى و ملكوتى شريعتى بوده است. در صورتى كه خود او تأكيد دارد كه قرآن او محكم و متشابه ندارد و حقيقت است كه بيان مى كند آن هم به طور ساده و روان.

خود من وقتى بيست و اندى سال پيش روى تاريخ اسلام تحقيق مى كردم و كتاب از ميترا تا محمد را به عنوان تز دكترا نوشتم و به نوشته هاى دكتر شريعتى استناد كرده بودم، استادم چندين تذكر به من داد، از جمله اين كه در رابطه با دارائى هاى پيامبر اسلام در هنگام مرگ، من با استناد به نوشته هاى دكتر شريعتى نوشته بودم كه:

«محمد هنگام مرگ هفت دينار و يك شتر و چند شمشير داشت كه شتر اهدائى پادشاه حبشه بود»
استاد به من گفت چنين حرفى درست نيست، پيامبر اسلام هنگام وفات ثروت بزرگى داشته است و چند سند به من معرفى كرد از جمله تاريخ طبرى كه با مطالعه هزاران هزار صفحه تاريخ طبرى، پى بردم كه نه تنها در رابطه با دارائى پيامبر اسلام هنگام مرگ، دكتر على شريعتى به من و ما و تاريخ و مردم ما اطلاعات نادرستى داده است كه در رابطه با بسيارى از مسائل او هر چه خواسته است گفته است و به حساب اسلام و پيامبر گذاشته است.

دكتر على شريعتى به مردم ما اطلاعات نادرستى داده است

مثلاً ببينيم در رابطه با همين دارائى هاى پيامبر اسلام، مورخ بزرگ محمدبن جرير طبرى كه نزديكترين تاريخ نويس به صدر اسلام بوده است چه نوشته است؟ :

-پيامبر اسلام حدود ۵۰ غلام و كنيز داشت

-پنج منشى حقوق بگير داشت

-چهار اسب داشت بنام هاى لزاز، ظرب، لخيف و تيزاب. پنجمين اسب او يعسوب نام داشت.

-پيامبر سه استر داشت

-پيامبر يك گله شتر شيرى داشت (حدود ۲۰شتر) و شترى داشت كه ابوبكر آن را به ۸۰۰ درهم خريده بود و به پيامبر به ۴۰۰ درهم فروخته بود

-پيامبر يك گله بز شيرى داشت (بين ۷ تا ۱۰تا)

-پيامبر شش شمشير قيمتى داشت

-پيامبر اسلام سه كمان بنام هاى روحا- بيضا و صغرا داشت

-پيامبر دو زره قيمتى داشت كه در اكثر جنگ ها آن دو زره را با هم مى پوشيد

-پيامبر سپرى داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بسته بود

با اين ليست مختصرى كه طبرى از دارائى هاى پيامبر ياد مى كند و مقايسه ۷دينار و يك شتر و چند شمشير كه دكتر على شريعتى نقل كرده بود، به خوبى در مى يابيم كه اين «سخنران ساحر و توانا» مى توانست با سخنرانى هاى خود و سبك زيبا و سحرآميز و هيپنوتيزم گرش، تاريخ و شخصيت هاى اسلامى را آنگونه كه خودش مى خواست، ترسيم كند.

شايد دكتر شريعتى هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى كتاب هاى تاريخى، اسناد معاصر و غيره به راحتى در دسترس همگان قرار خواهد گرفت و افسانه پردازى هاى اين هنرمند بزرگ براى سوسياليست معرفى كردن اسلام و سياسى نمودن دين حباب روى آب خواهد شد.

آنگاه كه من چگونگى اخذ دكتراى شريعتى (حاجيولوژى) را مطرح نمودم براى آن بود تا در تاريخ ثبت شود كه خود او نيز در رابطه با نوع و تز دكترايش با ما صادق نبود. زيرا در همين گفتگوهاى تنهائى با خط خودش نوشته بود كه در سه رشته تحصيل مى كرده و سه دكترا گرفته است؟ …. در صورتى كه واقعيت ندارد.

دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، اظهار نظرهاى نادرست او بود

يكى از دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، همين اظهار نظرهاى نادرست و اطلاعات دادن هاى غير صحيح او بود. زيرا مرتضى مطهرى از سال ۱۳۳۴ با مداخله دكتر نصر و دريافت دكتراى افتخارى، در دانشگاه تهران تدريس مى كرد و وقتى با برخى تضادگوئى هاى دكتر شريعتى مواجه مى شد، در نشست هاى خصوصى مطرح مى كرد كه «كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد چگونه مى تواند معلم و مدرس اسلام و تشيع باشد!؟»
ما كه در آن زمانه مجذوب دكتر شريعتى بوديم، تحت تأثير او، گمان مى كرديم كه مرتضى مطهرى به دليل حسادت عليه شريعتى حرف مى زند و در پى آن بوديم كه هرگونه كه مى توانيم مطهرى را خراب كنيم.
و شخص دكتر شريعتى به طور ماهرانه اى از رقابت آخوندها براى نفوذ افكار و عقايد خودش بهره مى برد، مثلاً سيدعلى خامنه اى را كه در مشهد بود و كمتر با مطهرى در تماس بود بسيار ارج و احترام مى گذاشت و سخنرانى ها و اشعار و كارهايش را مى ستود.

دكتر شريعتى، سيدعلى خامنه اى را شاعر و سخنورى بزرگ مى دانست و صداى خوش او را به صداى «داوودى» تشبيه مى كرد و بارها مى گفت كه اگر آقاى خامنه اى خواننده مى شد، از بنان، داريوش رفيعى و شجريان ميزد بالاتر.

دكتر شريعتى با ذكاوت و زيركى ويژه اش توانست شكافى در ميان روحانيون به وجود بياورد و كسانى كه وى را از نظر اسلامى ضعيف مى دانستند را با روحانيون جوانى كه اطلاعات عميقى از تاريخ نداشتند، درگير كند. روحانيونى چون آقاى خامنه اى، كه البته در بهار سال ۱۳۶۰ آقاى خامنه اى نيز طى مصاحبه اى با مجله سروش اعتراف كرد كه گول دكتر شريعتى را خورده بود و شريعتى شورآفرين بود نه شعورآفرين.
بدين رو از سوئى افرادى چون مرتضى مطهرى با مراجعه به مراجع تقليد سعى مى كردند تا شريعتى را وادار نمايند تا ذهنيات شخصى اش را بنام اسلام مطرح نكند و روحانيون جوان به عكس از او دفاع مى كردند.
به عنوان مثال روزى مرتضى مطهرى به نزد علامه طباطبائى رفته بود و درباره دكتر شريعتى صحبت مى كرد كه سيدعلى خامنه اى هم وارد مى شود و يكى مدافع و ديگرى منتقد….

حمايت هاى سيدعلى خامنه اى از دكتر شريعتى موجب شده بود تا وى را وهابى و كافر بدانند و حتى آنگاه كه خامنه اى به ايرانشهر تبعيد بود، روحانيونى كه هم اكنون به اصطلاح در ولايت او ذوب شده اند، وى را تكفير مى كردند.
مرتضى مطهرى مى گفت كه دكتر شريعتى با كلام ساحرانه اش هم جوانان را منحرف مى كند و هم بچه طلبه ها را، البته در نگاه او افرادى مثل سيدعلى خامنه اى نيز بچه طلبه بودند. زيرا سيدعلى خامنه اى ۲۰سال از مطهرى و شش سال از دكتر شريعتى كوچكتر بود. مطهرى مى گفت كمى سن يعنى كمى دانش و نوجوانى يعنى بت جوئى و معبود طلبى. البته ما در سخنان خود شريعتى اين مسئله را يافتيم كه خود او بر اين باور بود كه معبود مردم و رهبر آنها شده است.

در آن روزگاران براى زدن على شريعتى به چند سمبل نيز متوسل شده بودند از جمله علامتى بود كه شريعتى روى جلد كتاب هايش مى گذاشت و او آن را لاالله الاالله مى دانست اما ديگران مدعى بودند كه در آن آرم نام هاى ابوبكر و عمر و عثمان و على است.

دكتر شريعتى به جاى اين كه به عنوان يك مدافع اسلام، هر دو را بپذيرد و بگويد كه چهار خليفه محمد را قبول دارد (چنانچه در اسلام شناسى درس هاى مشهد پذيرفته بود ولى بعداً در تهران تغيير رأى داد) و اين آرم همانى است كه شماها مى بينيد، هم شعار اسلام و هم نام چهار خليفه، اما او درگيرى ها را شدت داده و خود را مؤسس حزب شيعه علوى معرفى نموده و در مدح «شيعه يك حزب تمام» سخنرانى كرد.

دكتر شريعتى به تبعيت از آرامگاه مولانا جلال الدين كه بر سردر آن همان آرم كذائى بود، آن سمبل را براى روى جلد كتابهايش انتخاب كرد كه البته مى دانيم در مساجد شهر قوميه و تمامى شهرهاى تركيه، نام چهار خليفه به علاوه حسن و حسين نقش بسته است يعنى عثمانى ها چهار خليفه به علاوه دو فرزندان على را قبول داشتند… اما شريعتى كه مى خواست شيعه را تبديل به يك حزب سياسى بكند از رهبران شيعه نيز شيعه تر شده بود… و هرگز نخواست خلفا را تأييد كند.

مسئله ديگرى كه براى شريعتى و حسينيه ارشاد مشكل ساز شده بود.
آيه: «ولتكن منكم امة يدعون الى الخير» بود كه مى گفتند اين آيه نيز شعار وزارت ارشاد عربستان سعودى و وهابيون بوده است.

البته چنانچه دكتر ناصر ميناچى به من گفت در هنگام تأسيس حسينيه ارشاد، هم نام ارشاد و هم اين آيه را در پى گرفتن دو استخاره از قرآن، مرحوم محمد همايون و دكتر ميناچى (دو بنيانگذار حسينيه ارشاد) انتخاب كرده بودند.
 

مطهرى مبتكر عنوان «ماركسيست هاى اسلامى»

در اين سال هاى اخير در موارد بسيارى از سوى انديشمندان و تاريخ نگاران و نويسندگان مسئله اى مطرح شده است كه در ريشه يابى آن كمتر كار شده است. بسيار گفته و مى گويند كه بخشى از روحانيون ماركسيست بوده و به ملاهاى سرخ مشهور شده اند، عملكردهاى فراوانى طى ۲۵سال گذشته و نزديكى هاى حكومت ملاها با كشورهاى چپ از اتحاد جماهير شوروى گرفته تا سوريه و كوبا و ليبى بهترين گواه اين مدعاست.
اين ادعا ريشه تاريخى نيز دارد، پس از شكل گيرى حسينيه ارشاد در تهران اين مكان تبديل شد به جذب يكسرى نيروهاى راديكال و به گونه اى ماركسيست اسلامى.
-محمد همايون كه انحصار واردات ماشين آلات كشاورزى از انگلستان را داشت از سال ها پيش در نظر داشت تا با روحانى متجدد «آقاى راشد» مكانى را براى معرفى يك اسلام مدرن داير كند.
همايون و راشد سال ها براى تحقق بخشيدن به اين امر تحقيق و برنامه ريزى نمودند، اما روزى آقاى راشد از محمد همايون جدا گشته و طرح حسينيه ارشاد را رها كرد.
آقاى همايون به وكيل جوان خودش دكتر ناصر ميناچى مراجعه كرده و دكتر ناصر ميناچى با آغوش باز از طرح محمد همايون استقبال كرد. مكانى را در شمال تهران خريدارى نموده و شروع به ساختن حسينيه ارشاد نمودند.
سرمايه و طرح بنيان گذارى ارشاد با همايون و ميناچى بود، اما اين دو از آقاى على آبادى نيز دعوت نمودند تا به هيأت مديره ارشاد بپيوندد.

هنوز كار ساختمان سازى ارشاد تمام نشده بود كه سخنرانى هاى افراد و شخصيت هائى در چادرى كه در وسط زمين زده شده بود آغاز شد. مرتضى مطهرى از جمله نخستين سخنرانان ارشاد بود.
مطهرى كه به گونه اى شاگرد استاد محمدتقى شريعتى بود، به مشهد رفته و از سوى همايون و ميناچى از استاد شريعتى دعوت نمود تا براى سخنرانى در ارشاد به تهران بيايد.
-مرتضى مطهرى در ۱۳بهمن ۱۲۹۸ در فريمان (شهرى در نزديكى مشهد) به دنيا آمده بود و از سال ۱۳۰۶ براى تحصيل به قم رفته بود. وى در سال ۱۳۳۴ با اخذ يك دكتراى افتخارى به سفارش آقاى دكتر نصر، به عنوان استاد الهيأت وارد دانشگاه شد و پيش از آن نيز از مدرسان مدرسه مروى تهران بود. مرتضى مطهرى به عنوان سخنران اصلى انجمن اسلامى پزشكان توانسته بود از امكانات مالى خوبى بهره ور شود و نيز در پى تشكيل هيأت هاى مؤتلفه اسلامى وى به عنوان يكى از پنج مجتهد اين تشكل منصوب شده بود…
مطهرى در مساجد هدايت، جواد، جاويد و نارمك نيز سخنرانى مى كرد.

وى در سال ۱۳۵۵ مدتى بازداشت شد و پس از آن براى ديدار با خمينى به نجف رفته و همو از سوى خمينى به عنوان رئيس شوراى انقلاب برگزيده شد…

بسيارى از درگيرى هاى سياسى كه پس از بهمن ۵۷ پديد آمد، ريشه در حسينيه ارشاد داشت.
آنگاه كه استاد شريعتى براى سخنرانى به تهران آمد، فرزند جوان او دكتر شريعتى نيز به اين تريبون دست يافت و اين دست يابى آنچنان او را شيفته كرد كه پس از چندى، جاى همه، حتى مرتضى مطهرى را نيز گرفته و اكثر ملاها را مجبور به ترك حسينيه ارشاد كرد.

سبكِ سخنِ ساحرانه ى على شريعتى

على شريعتى كه سبكِ سخنِ ساحرانه اى داشت و از هر در، با زبانى شيرين سخن مى گفت و جوانان را مدهوش خود مى كرد، همواره با سالن پر از جمعيت ارشاد مواجه بود. خصوصاً آنگاه كه كسانى چون مرتضى مطهرى ۲۰ تا ۳۰نفر مستمع داشتند، منابر دكتر شريعتى برخوردار از صدها تن بود، حملات شيخ احمد كافى نيز موجب شد تا جوانان تهرانى سرى به ارشاد بزنند تا ببينند به قول كافى در آن يزديه ظلال چه خبر است؟
مرتضى مطهرى كه خود عضو هيأت مديره ارشاد شده بود، پيشنهاد مى كرد تا پس از دكتر شريعتى سخنرانى كند، آنگاه كه سخنان شريعتى تمام مى شد، سالن ارشاد همه خالى مى شد به گونه اى كه دو بار مطهرى نتوانست سخنرانى خود را ايراد كند. پس از آن مطهرى پيشنهاد كرد تا ابتداء او و پس از وى شريعتى سخنرانى كند. اين بار نيز سالن ارشاد براى مطهرى خالى بود اما براى شريعتى پر بود.

در همين گيرودار بود كه روحانيون سرخ صف خود را انتخاب كردند و بعضى ها دنبال شريعتى راه افتادند و بعضى ها دنبال مطهرى.

و همين نبرد رقابتى بين مطهرى و شريعتى موجب شد تا شريعتى به مثابه ضديت با مطهرى و باند و دسته همراه او، در گوشه و كنار به روحانيت انتقادهائى بكند، يعنى تمامى انتقادات شريعتى به روحانيت در رابطه و هنگامه درگيرى او با مطهرى بود…

-دعوا و جنگ شريعتى و مطهرى براى حفظ تريبون ارشاد شدت گرفت. محمد همايون بنيانگذار اصلى ارشاد بيمار و در بيمارستان بسترى بود، نام شريعتى از ليست سخنرانان ارشاد حذف شده بود، شريعتى با شتاب به ديدن همايون رفت و باز همچنان با استفاده از زبان ساحرانه اش همايون را مجذوب خود ساخته و همه كاره حسينيه ارشاد شد. دكتر ناصر ميناچى نيز كه دوستى محكمى با شريعتى يافته بود، حامى او بود. بگونه اى كه به محض انجام يك سخنرانى، دكتر ميناچى خيلى سريع آن را روى كاغذ پياده مى كرد و فوراً به گونه كتاب چاپ مى كرد.
مرتضى مطهرى در آثار و سخنرانى هاى شريعتى تجسس نموده و موارد بسيارى ضد اسلام پيدا كرد، آنها را ليست كرده و نزد مراجع تقليد و روحانيون قم رفته و حكم تكفير دكتر شريعتى را گرفت. به گونه اى كه اكثر مراجع تقليد، عليه شريعتى و آثار غير اسلامى او فتوا صادر كردند…

برخى به على شريعتى مى گفتند كه چه اجبارى دارى كه حرف ها و نظريات خودت را به اسلام مربوط كنى تا دچار مشكل با روحانيون بشوى؟! بهتر نيست به عنوان يك روشنفكر لائيك حرف بزنى؟ خصوصاً كه حرف هاى تو هيچ ربطى به اسلام ندارد و همه افسانه هاى تخيلى ساخته ذهن تو است؟
-شريعتى جواب مى داد كه توده هاى مردم را با واژه اسلام مى توان به حركت درآورد و نه با چيز ديگرى.

و بدين رو بود كه او تمامى افكار و انديشه هاى غرب از ماركسيسم-لنينيسم گرفته تا تفكرات مائو و غيره را در قالب اسلام به جامعه ايران تزريق كرد.

وقتى ساعتى با عنوان «آرى اينچنين بود برادر» عليه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله سخنرانى كرد، كسى از او پرسيد، اهرام مصر و ساختن آن تمدن بزرگ چه ربطى به اسلام كه هزاران سال پس از آن آمده است دارد؟!
او پاسخى جز لبخندى بر لب نداشت و فردا همان سخنرانى يكى از شاهكارهاى ساحرانه او شده بود.
روزى كه طى يك نوشته، ابوذر غفارى را كه از قبيله راهزنان غفار بود و براى گريز از قبيله خود به اسلام پناه آورده بود يك سوسياليست بزرگ معرفى مى كرد كسى از او پرسيد، راهزنى هاى ابوذر چه ربطى به عرفان و دستبرد زدن تهيدست از دارا دارد؟ دكتر شريعتى سيگارى دود كرده و به پرسش كننده دقايقى خيره شد بدون آنكه سخنى بگويد… .

اما مرتضى مطهرى از پاى نمى نشست و با تلاش هاى بى امان خود موجب شد تا شريعتى را وادار كند تا در كارهايش بازبينى كند:

دكتر شريعتى آقاى محمدرضا حكيمى را كه از دوستان كودكى اش بود به عنوان تنها كسى كه حق دارد آثار او را نقد و تصحيح كند انتخاب كرد… .

اما محمدرضا حكيمى هرگز خود را آغشته به اين بازى نكرد، در همان سال هاى پيش به من گفت من هيچ دستبردى به آثار شريعتى نمى زنم، اما مسئولان جمع آورى مجموعه آثار شريعتى پيشنهاد دكتر بهشتى را پذيرفتند كه به نوشته هاى دكتر شريعتى پاورقى بزنند… .

مطهرى دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

مرتضى مطهرى جنگ خود با شريعتى و ملاهاى سرخ را به نجف نزد خمينى نيز كشاند.

مطهرى طى نامه اى ده صفحه اى مجاهدين خلق، سيدعلى خامنه اى و دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

تاكنون همه به اين باور بودند كه واژه «ماركسيست اسلامى» توسط ساواك ابداع گشته و به مجاهدين و شريعتى و ديگران اطلاق شده است. اما با مطالعه نامه مرتضى مطهرى به خمينى در هنگامه اى كه مقيم نجف بود درمى يابيم كه اين فتوايِ مرتضى مطهرى بوده است.

حتى واژه منافقين خلق براى مجاهدين خلق كه باعث قتل عام بيش از يكصدهزار نفر شد، توسط مطهرى و پيش از انقلاب به خمينى تلقين شد:

مطهرى در نامه خود به خمينى درباره مجاهدين مى نويسد:

«اينها در ابتدا يك گروه سياسى بودند ولى تدريجاً به صورت يك انشعاب مذهبى دارند درمى آيند درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان سياسى بود بعد به صورت مذهب درآمدند كوچكترين بدعت اينها اين است كه مى گويند به خودكفائى رسيده اند و مقام روحانى و مرجع دينى را رد مى كنند. «
در همين نامه مرتضى مطهرى از مجاهدين خلق، با عنوان منافقين خلق ياد مى كند.
مرتضى مطهرى درباره سيدعلى خامنه اى كه طيفى از جوانان طلبه را رهبرى مى كرد نيز به خمينى مى نويسد كه اين طلاب جوان نيز تحت تأثير افكار ماركسيستى قرار گرفته اند:
«برخى دوستان ما طلاب جوان و جوانان و دانشجويان را بر بغض و كينه روحانيون به استثناء شخص حضرتعالى پرورش مى دهند. «

مطهرى به سخنرانى هاشمى نژاد در مشهد نيز اشاره نموده و او را نيز همرديف خامنه اى متأثر از افكار چپ مى داند.
و جالب اين كه خود مطهرى معترف مى شود كه ماركسيست هاى اسلامى (به قول مطهرى) به خمينى ارادت دارند، يعنى رهبرى آنها در همان موقع نيز با خمينى بوده است. شايان يادآورى است كه شخص دكتر شريعتى نيز از خمينى تجليل كرده بود و حتى در دفاع از روحانيون گفته بود كه: زير هيچ قرارداد استعمارى را يك روحانى امضاء نكرده است.

البته در آن دوران كه هنوز روحانيون مصدر حكومت نبودند فرصتى هم نشد تا از دكتر شريعتى ساحر سخن بپرسيم كه استعمار قراردادهاى استعماريش را با سياستمداران مى بندد و البته دكتر شريعتى فراموش كرده بود كه جنگ هاى ايران را با روس مطالعه كند تا دريابد كه جهالت روحانيون موجب شد تا مناطق حساسى از ايران بزرگ را در پيمان هاى گلستان و جنگ هاى پيش و پس آن از دست بدهيم كه باعث اصلى آن روحانيون بودند و بس.

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى سند بسيار مهمى را در جهت اثبات ماركسيست بودن شريعتى ارائه مى دهد. مطهرى مى نويسد:

«تعهدى كه درباره اين شخص (دكتر شريعتى) دارم ديگر ملغى است. در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت مى باشم…

وى (شريعتى) مدعى شده است كه ملك، مالك و ملا هميشه در كنار هم بوده… اين اصل معروف ماركس است: مثلث دين، سرمايه و دولت» … .

در اين زمينه حق با مطهرى بوده است، زيرا چنانچه نوشتيم، دكتر شريعتى هر معجونى را كه از هر كجاى ذهن خود و تاريخ درمى آورد، يك چاشنى، «اسلام» به آن مى زد تا عوام پسند شود و شد و سرزمين ما چنين شد.
 

آيا با ملتى 30ميليونى و تيراژ كتاب هاى نيم ميليونى!
نويسنده بت مى شود يا نه؟!

هاشمى رفسنجانى در همان هنگامه هاى جنجال حسينيه ارشاد عضو هيأت هاى مؤتلفه اسلامى بود و مشغول بساز و بفروشى و خريد و فروش اتومبيل و غيره و چون مرتضى مطهرى نيز از فقهاى مؤتلفه اسلامى بود، بيشتر همپا و همراه با مرتضى مطهرى بود و نسبت به سيدعلى خامنه اى، سمپاتى كمترى در محافل عمومى به على شريعتى ابراز مى كرد. على شريعتى نيز رفسنجانى را در نشست هاى خصوصى اوستا بساز و بفروش مى خواند. اما رفسنجانى و خامنه اى رفاقت پايدارى با هم داشتند هر چند هاشمى در رابطه با مؤتلفه اسلامى مخفى كارى مى كرد و همه چيز را به سيدعلى خامنه اى نمى گفت يعنى پايدارى يك طرفه.

نامه مشترك مطهرى و بازرگان عليه دكتر شريعتى

يكى ديگر از كارهاى مرتضى مطهرى عليه دكتر شريعتى كه بسيار براى هواداران ساحر بزرگ سنگين آمد، نامه مشتركى بود كه مطهرى و بازرگان منتشر كردند. در آن نامه در پى پيشنهاد بازرگان، نوشتند كه اتهامات وهابيگرى و بهائيگرى به على شريعتى نادرست است بلكه به نوشته هاى او انتقادات و اعتراض هائى است كه مى بايست آثار وى زير نظر متخصصين اسلامى تصحيح شود. چنانچه خود شريعتى نيز طى نشست هائى با مطهرى، خامنه اى احمدعلى بابائى، فخرالدين حجازى و دكتر بهشتى و… . به انجام چنين كارى رضايت داده بود.
در يكى از اين نشست ها كه هنوز من نوار صداى آن جلسه را در اختيار دارم مطهرى بر بى اطلاعى روشنفكرانى چون دكتر شريعتى از اسلام تأكيد مى ورزيد و افرادى مثل على بابائى شديداً از دكتر شريعتى دفاع مى كردند و فخرالدين حجازى بين آسمان و زمين يكى به نعل مى زد و يكى به ميخ و سيدعلى خامنه اى نقش داور را بازى مى كرد و سعى بر آن داشت تا ميان مطهرى و شريعتى را به گونه اى جوش بدهد. اما در اواخر جلسه كه مرتضى مطهرى كلافه حرف هاى مخالف شده بود با خشم گفت: من بيش از اين نمى توانم ادامه بدهم زيرا كه وقت خوابم گذشته است و وقتى خواب من دير مى شود من كلافه مى شوم و قدرت تحمل ندارم.
يكى از حضرات حاضر گفت: ما داريم در حل مشكلات اسلامى و روشنفكرى كشور كوشش مى كنيم و كسانى در اين راه جان باخته و مى بازند، آنگاه آقا از وقت خوابشان سخن مى گويند.
پس از اين سخنان مرتضى مطهرى دست و پاى خود را جمع كرده و از خانه خارج شد، پس از آن تريبون جلسه كوچك به دست على شريعتى افتاده و شروع به سخن گفتن در رابطه با تخصص نموده و تخصص را نوعى بيگانگى از خود معرفى كرده و ساعتى جمع حاضر را سرگرم كرد و به طور كنايه مرتضى مطهرى را مسخره كرد.
اين جلسه چندى پيش از خروج دكتر شريعتى از كشور بود، در آن روزها و پس از ۱۸ماه زندانى كشيدن دكتر شريعتى در كميته مشترك ضد خرابكارى، دكتر رابطه جديدى با ساواك پيدا كرده بود و به گونه اى طرحى از دوستى را با چند تن از كادرهاى بالا ريخته بود. به گونه اى كه مرتضى مطهرى معتقد بود كه شريعتى «درس هائى از ماركسيسم» كه در كيهان چاپ مى شد را در هنگامه اقامتش در كميته مشترك ضد خرابكارى نوشته است زيرا كه در قسمتى از اين نوشته، دكتر شريعتى با در نظر داشتن اين كه در هنگامه جشن هاى ۲۵۰۰ساله با سخنرانى «آرى اينچنين بود برادر» وى به طور كنايه و با ذكر مصيبت كاذب از ساختن اهرام مصر، نظام پادشاهى و جشن ها را كوبيده بود، اين بار از تمدن شكوهمند ايران در قرن هاى گذشته و هويت ملى و افتخارات فرهنگى كه طى ۲۵۰۰سال از آن ايرانيان شده است سخن رانده بود…
يعنى علت عدم انتقال دكتر شريعتى به زندان اوين و يا قصر و نگهدارى وى در كميته مشترك ضد خرابكارى كه از امكانات رفاهى بهترى نسبت به يك زندان برخوردار بود، ارشادوى و توجه دادن او به تمدن و فرهنگ ۲۵۰۰ساله بود. كه وى اين آموزش را به خوبى فراگرفته بود و نتيجه آن همان نوشته مشهور «درس هائى از ماركسيسم» بود كه در قسمت نخست ماركسيست را نقد كرده بود و در قسمت دوم از فرهنگ و تمدن ۲۵۰۰ ساله سخن گفته و هويت ملى را ستوده بود.

در پى انتشار اين مطلب بود كه پيش از ساواك، مرتضى مطهرى باور كرد كه على شريعتى برداشت ماركسيستى از اسلام را شايد به زور ساواك رها كرده است و به سوى فرهنگ و تمدن ايرانى آمده است زيرا كه دين را يك ايدئولوژى خوانده بود… .

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى به اين مسئله اشاره نمود و نقد شريعتى را درباره ماركسيسم مطرح كرده بود…

البته خود مرتضى مطهرى نيز نقدى به ماركسيسم نوشته بود، اما مشهورترين كتاب او در آن هنگام «خدمات متقابل ايران و اسلام» بود. وى به ارزش هاى انديشمندان ايرانى كه در جهان اسلام آفريده شده بود اشاره كرده و ايران را اصلى ترين عامل خردمند بقاى اسلام دانسته بود… .

البته استاد محمدتقى شريعتى به من گفته بود كه بخش هاى بسيارى از اين كتاب را آقاى مرتضى مطهرى از روى نوشته هاى وى (استاد شريعتى) كپى گرفته است بدون اين كه از ايشان نامى بياورد و به خاطر دارم روزى كه فقط به خاطر پنج هزار تومان، آقاى مرتضى مطهرى با دكتر باهنر در دفتر حسينيه ارشاد در رابطه با حق تأليف همان كتاب به جنگ و دعوا مشغول بودند، مرحوم باهنر به طور كنايه اين مسئله را به مطهرى يادآورى كرد كه چگونه است براى كتابى كه اكثر آن نقل قول از دانشمندى ديگرى است مى خواهيد از دو جا (حسينيه ارشاد و دفتر نشر فرهنگ اسلامى) حق تأليف بگيريد.

مرتضى مطهرى آن روز با عصبانيت حسينيه ارشاد را ترك كرد البته پس از آن كه آقايان متعهد شدند تا پنج هزار تومان ايشان را در چند قسط پرداخت كنند.

پيش از آن كه به چگونگى خروج دكتر شريعتى از ايران بپردازيم و اندكى از برخوردها و كارهاى هاشمى رفسنجانى را در آن دوران شرح بدهيم، در رابطه با دكتر شريعتى كه به عنوان يك متفكر اسلامى شهرت يافته است، بايد اين جمع بندى را بكنيم كه:

-شعارهاى اصلى او يكى برگرفته از كارل ماركس بوده است (زور و زر و تزوير و يا تيغ و طلا و تسبيح و يا ملك و مالك و ملا كه همان تزكارل ماركس است با عنوان دين، دولت، سرمايه) .

-و شعار ديگر او آزادى، برابرى و برادرى شعار انقلاب فرانسه است كه روى تمامى سكه ها فرانسوى از همان زمانى كه دكتر شريعتى در پاريس بوده است تا به امروز نقش بسته است، همچنانكه بر سر در تمامى مدارس و دانشگاه ها نيز اين شعار به چشم مى خورد.

چند سخنرانى معدود وى نيز كه همزمان به صورت كتاب و در تيراژهاى نيم ميليونى چاپ و يا به طور رايگان و يا با قيمتى اندك به فروش مى رسيد: -يكى «آرى اينچنين بود برادر» بود با كمتر از ۳۰ صفحه كه هيچ ربطى به اسلام نداشت و شرح ساختن اهرام مصر را نيز دكتر شريعتى نادرست تشريح كرده بود زيرا وى ساحرانه مى گويد كه بردگان آنها را ساخته اند اما امروزه در تمامى كتاب هاى جهانگردى مصرى شرح داده شده است كه اهرام مصر توسط خود مردم مصر به طور افتخارى در ۴ماهى كه آب نيل بالا مى آمده و كارى نداشته اند انجام داده اند. .

-ديگرى كتاب «ابوذر غفارى» بود كه سوسياليسم را در قالب يك راهزن عرب تشريح كرده بود.

-كتاب ديگر «تشيع علوى، تشيع صفوى» بود، وى در اين كتاب مجلسى را كه با جمع آورى دهها جلد كتاب از روايات و احاديث رهبران اسلامى، چهره واقعى اسلام را معرفى مى كرده و مى كند را تكذيب كرده بود و تشيع را به عنوان يك حزب سياسى آن هم با توجيهاتى كاذب براى گرفتن قدرت سياسى معرفى كرده بود، در صورتى كه امام على براى كسب قدرت سياسى در زمان خلافت ابوبكر، عمر و عثمان هيچ تلاشى نكرده بود و حتى بعد از عثمان وى به زور و فشار خلافت سياسى را پذيرفت و فرزند وى امام حسن با دريافت امكاناتى قدرت سياسى را به معاويه واگذار كرد و سالار شهيدان امام حسين نيز كه به خاطر جنگ رقابتى با يزيد در رابطه با «اُرينب»، مجبور به ترك مكه و مدينه شد را در دو سخنرانى «شهادت» و «پس از شهادت» آنچنان واژگونه معرفى نمود كه امام حسين چه گوارا و حنيف نژاد دوران شد.

در صورتى كه تاريخ گواه است كه امام حسين پس از اين كه تأييدات قبائل را كاذب يافت به دائى خود آقاى شمر پيشنهاد نمود تا به ايشان اجازه بدهد تا به نزد پسر عموى خود آقاى يزيد رفته و با وى مذاكره و صلح كند. اما شمر كه رفته بود حسين را بياورد، سر حسين را براى يزيد برده و درخواست صلح و مذاكره وى را با خليفه ناشنيده گرفته و گفت تو مى خواهى با خليفه روى گرفتن استاندارى مصر توافق كنى. مصر از آن من است و هم خواهرزاده اش حضرت عباس را كشت و هم سر امام حسين را بريد… پس از امام حسين نيز هيچ يك از امامان تشيع در سياست دخالت نكردند حتى وقتى ابومسلم خراسانى نامه خلافت را براى امام جعفر صادق روان كرد، ايشان پيشنهاد خلافت ابومسلم خراسانى كه خلافت omaviyan را منقرض نموده بود را رد كرده و گفت ما در سياست دخالت نمى كنيم. حالا على شريعتى از كجا رفت و تشيع علوى، تشيع صفوى را آفريد و شيعه را يك «حزب تمام» معرفى كرد و با نوشتن امت و امامت حكومت ولايت فقيه (امامت) را براى امامت (گوسپندان و كوچك فكرانى كه نيازمند ولى و قيم هستند)، آفريد را بايد رفت و جستجو كرد تا بيابيم در كدامين كارگاه رنگ رزى و ساحرى و خوش سخنى ساخت و پرداخت و به ناف ملتى بست كه خود او پس از ۱۸ماه پذيرائى در كميته مشترك همه را فراموش كرده و به هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله اعتراف كرد؟

از سوئى من اين خبر را براى نخستين بار در جهان فاش كنم كه كتاب هاى چند صفحه اى و جزوه مانند دكتر شريعتى در تيراژهاى نيم ميليونى توسط حسينيه ارشاد چاپ و پخش مى شد و از هر كس كه سخن ساحرانه چون على شريعتى داشت اگر در يك جامعه ۳۰ميليونى، شما كتاب را با تيراژ نيم ميليونى، چاپ و پخش مى كرديد ناخودآگاه آن فرد تبديل به بت مى شد و در هر خانه اى كتابى از او يافت مى شد و دور از ذهن نبود كه به خاطر همان تزريق نيم ميليونى كتاب امر به خود او مشتبه بشود كه او پيامبر است، هر چند همسرش مثل خديجه او را قبول ندارد.

على شريعتى: پادشاه حامى طبقات محروم است!

آنگاه كه مقاومت دليرانه نسل نو و دانشجويان را در زندان هاى نظام اسلامى مى بينيم و اين پايدارى ها را با شرايط يكى از بزرگترين سمبل هاى انقلاب اسلامى در زندان محمدرضا شاه مقايسه مى كنيم، درمى يابيم كه اين نسل نو و جوان امروزى، از مهندس طبرزدى، دكتر آغاجرى تا باطبى و محمدى ها و ديگر عزيزانى كه سال هاست در زندان هاى مخوف اسلامى مقاومت مى كنند، واقعاً قهرمان ملى و جسورى هستند و براساس بازنگرى كوتاهى به تاريخ پيش از انقلاب و اسناد موجود در ساواك و خاطرات و يادها درمى يابيم كه در نظام به اصطلاح شديد پليسى ساواك و محمدرضاشاه، متهم به محض كوتاه آمدن، يا آزاد مى شد و يا از امكانات رفاهى برخوردار مى شد، چنانچه فقط در يك روز تعداد بسيارى اززندانيان سياسى كه حبيب الله عسگراولادى مسلمان نيز در ميان آنها بود فقط با گفتن سپاس شاهنشاه اززندان آزاد شدند.
از همه مهمتر افسونگر و به قول محمود فرجامى نويسنده روزنامه شرق تهران دوست دروغ پرداز ما، دكتر شريعتى را مى توانيم مثال بزنيم و بازداشت هاى او و نوع برخورد دو جانبه را در رابطه با او بررسى كنيم.
با در نظر داشتن اين كه دهها جوان معصوم و عاشق و پر شور و احساساتى فقط با داشتن و يا مطالعه كتابى از على شريعتى به زندان مى افتادند و اين بچه هاى پر شور واحساساتى معصوم آنچنان لجبازى و مقاومتى در بازجوئى ها مى كردند كه تحمل آزار و اذيت و شكنجه را براساس تبليغات دكتر شريعتى نوعى «اجرالهى» مى دانستند.
غافل از اين كه شخص دكتر شريعتى براساس اسنادى كه امروزه منتشر شده است هم با نيروهاى امنيتى همراهى و همكارى مى كرد و هم به گونه اى وانمود مى كرد كه او در راه خدمت به آرمان هاى اعليحضرت (محمدرضاشاه پهلوى) تلاش و فعاليت مى كند.

البته شايد برخى بگويند كه اينها همه شيوه هاى شيادانه و يا رندانه و يا نوعى برخورد شارلاتانيزم از سوى دكتر شريعتى با ساواك و نظام پادشاهى بوده است، اما اسناد منتشر شده ساواك درباره شريعتى مسئله را به اين سادگى ها مطرح نمى كند.

همسر دكتر: على شريعتى و هنر بازى دادن افراد

هر چند بايد نكته ها و كنايه هاى سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى (همسر دكتر) را درباره او مدنظر داشته باشيم كه با انتشار كتاب «طرحى از يك زندگى» برخى از حرف هاى دلشان را در نقد شخصيتى دكتر شريعتى كه در هنگام زندگى مشترك درگيرى هاى فراوانى با هم داشتند را به نگارش آورده است.

مثلاً در صفحه ۱۸۳ همين كتاب، خانم دكتر پوران، شريعتى را قهرمان «هنر بازى دادن افراد» معرفى مى كند.
و به راستى چنين بود، على شريعتى به سادگى عام مردم، حتى دوستان و ياران و خانواده اش را بازى مى داد و براى توجيه ايرادات خودش هزار و يك دروغ جعل مى كرد و آنقدر حرّافى مى كرد كه طرف مقابل ريشه كلام را فراموش مى كرد.

و يا همسر دكتر شريعتى در همين كتاب، صفحه ۱۷۰ اعتراف مى كند كه گاهى مردم از پر حرفى هاى شريعتى حتى در مجالس سخنرانيش خسته مى شدند:

«سخنرانى كه قرار بود فقط يكربع باشد، يك ساعت طول كشيد. مردم خسته شده بودند اما دكتر به عمد سخنرانى را طولانى كرده بود.»

و يا اين كه: على شريعتى درانجام دهها سخنرانى پر گو و افسونگرش هرگز تحقيق و تفكر نمى كرد، خانمش در اين باره مى نويسد:
… براى انجام سخنرانى هايش فرصت تحقيق قبلى نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مى گرفت…

و اين كمك گيرى از حافظه موجب مى شد تا دهها تضاد و تناقض در گفته ها و نوشته هاى ساحرانه او بيابيم.

البته مردم ما به پا منبرى بودن و حرافى، عادت كرده اند. نمونه اش همين برنامه هاى بيست تلويزيونى كه ماها داريم، صد نفر خطيب و سخنران و گوينده است كه مرتب جلو دوربين ها حاضر مى شوند و سخن مى گويند، مردم هم جلو جعبه هاى جادوئى مى نشينند و كلى لذت مى برند و هر برنامه سازى تعدادى هم مريد دارد كه تلفن مى كنند و فاكس مى فرستند و احياناً كمكى هم مى كنند. بر همين اساس فروش و مطالعه كتاب و نشريات حداقل در ميان ۷ميليون ايرانى مقيم خارج به طرز شديدى كاهش يافته است و فروش كارهاى هنرى موزيك و غيره نيز شديداً كاهش يافته است.
اين درد بزرگ در زمان على شريعتى هم وجود داشت.

سخنرانى هاى او در ارشاد توسط آقاى كاظم متحدين، جريرى و پرويز خرسند روى كاغذ پياده مى شد و پس از چاپ در تيراژ بالا پخش مى شد و چون از زيبائى ويژه اى برخوردار بود مورد توجه همه قرار مى گرفت كه شخص دكتر ميناچى مديريت ويژه اى بر اين كارها داشت.

پرويز خرسند هنرمند بود

پرويز خرسند خودش هنرمندى بود كه على شريعتى از ذوق و شوق او بهره مى برد و او را مى ستود. كارهاى جاودان پرويز خرسند از بهترين آثار نگارش قرن ماست: هابيل و قابيل، برزيگران دشت خون و آنجا كه حق پيروز است. شايد فاش ساختن اين اسرار، شگفتى هاى فراوانى براى خواننده پديد بياورد كه هر چند افرادى تحت تأثير شريعتى كشته شدند و يا زندانى و شكنجه شدند، اما خود او هر گاه كه با مقامات امنيتى روبرو مى شد، سعى در زنده و آزاد بودن خود داشت. بدين رو همواره با حرافى و افسانه پردازى، رضايت مأموران امنيتى را جلب مى كرد و خيلى زود بدون هيچ آزار و اذيتى آزاد مى شد و حتى آوانس هائى نيز مى گرفت…

وى در سال ۱۳۳۱ براى مدت كوتاهى بازداشت شد، اما آنچنان ماهرانه توانست با نيروهاى امنيتى برخورد كند كه بعد از كودتاى ۲۸مرداد نويسنده و گوينده راديوى مشهد شد. (از خرداد ۱۳۳۴ هفته اى دو برنامه راديوئى اجرا مى كرد) .

-در سال ۱۳۳۶ بازداشت شد و در كمتر از دو سال پس از آن توانست از موهبت بورس شاهنشاهى بهره ببرد و به پاريس برود.

پس از چندى براى شركت در مراسم ترحيم مادرش به ايران بازگشت هر چند به خاطر فعاليت هايش در پاريس، مى بايست دستگير شود اما به راحتى هواپيما سوار شده و به فرانسه بازگشت.
دروغ هاى بسيارى سراسر زندگى على شريعتى را در برگرفته است كه اين سخنان نادرست توسط خودش طرح ريزى و توسط خانواده اش بزرگ و در ميان عوام جا افتاده است.

مثلاً براى بازگشت على شريعتى به فرانسه با اين كه ممنوع الخروج بوده (يا نبوده) مى گويند كه نام او در مرز زمينى بازرگان ممنوع الخروج بود اما او با هواپيما خارج شد زيرا در فرودگاه ممنوع الخروج نبود. عوام هم اين را پذيرفته اند، در صورتى كه اينگونه مسائل نخست به فرودگاه ها ابلاغ مى شود و بعداً به مرزهاى زمينى و كلاً اگر كسى بخواهد دزدانه از كشور خارج شود از مرز زمينى عبور مى كند چون زمينى تق و لق تر است و فرودگاه ها كنترل بيشترى دارد… از اينگونه دروغ ها در زندگانى شريعتى فراوان است كه ما پيش از اين به شعارهاى اصلى او، تحصيلات او و دروغ نويسى تاريخ صدراسلام و غيره اشاراتى داشتيم.

ساواك: دكتر شريعتى براى عناصر افراطى بسيار مفيد است

از همه مهمتر زمان زندانى شدن آخر او در كميته مشترك ضد خرابكارى و يا برخوردهاى او با ساواك در سال ۴۷ است كه او شديداً هم انقلاب سپيد را و هم منويات پادشاه را و هم طرح هاى تمدن ايران را… تأييد كرده است.

به گونه اى كه تيمسار بهرامى رئيس ساواك مشهد يكى از حاميان درجه اول دكتر شريعتى بود. او طى گزارشات فراوانى به مركز، همكارى هاى دكتر شريعتى را مفيد دانسته بود:

«همانگونه كه مكرراً گزارش شده است دكتر شريعتى براى مأموران خارجى و عناصر افراطى بسيار مفيد است. به هر حال او چنانچه به درستى مديريت شود مى تواند براى ساواك و كشور مفيدتر باشد. (به مفيدتر توجه شود، يعنى تاكنون مفيد بوده، مفيدتر شود) اين شخص بسيار با معلومات است و روحانيت افراطى او را قبول ندارد در حالى كه چپ او را قبول دارد. ساواك خراسان معتقد است كه جلوگيرى از دكتر شريعتى به از دست رفتن اعتماد او به دستگاه و كشور مى انجامد و از آنجا كه او طرفداران زيادى دارد، اين ممكن است نتايج نامطلوبى به بار آورد. با اين حال اگر با برنامه اى و طرح سازمان يافته اى تحت كنترل باشد با توجه به تفكرات جديدى كه دارد (يعنى تغيير مواضع) مى تواند مفيد واقع شود.» (اسناد ساواك منتشر شده توسط سيد حميد روحانى) .

در مجموعه همين اسناد مى بينيم كه دكتر على شريعتى طى نامه اى به ساواك كه ملزم به نوشتن آن نبوده است به نظام پادشاهى ابراز دوستى نموده است. وى در مصاحبه هايش و مكاتباتش با ساواك هر چند از وضع برخى موارد اظهار ناخرسندى نموده و از آينده بيمناك بوده است اما انقلاب سپيد شاه و ملت و مبارزه ضد فئودالى دولت را تأييد نموده و شاه را ملى گرا و كسى كه مايل است حرف روشنفكران را بشنود معرفى نموده و از ساواك در دوران تيمور بختيار (كه در عراق بعد از اين كه مورد قهر قرار گرفته بود كشته شده بود) انتقاد كرده و ساواك تازه را ستوده و نوع برخورد آنها را با زندانى تأييد كرده است.
در همين اسناد منتشر شده ساواك توسط حميد روحانى، به نظر على شريعتى محمدرضاشاه شخصيتى فراطبقاتى و از همه وابستگى هاى طبقاتى آزاد است و مدعى شده است كه در ايران طبقه حاكم وجود ندارد.
على شريعتى كه اين سخنان را در سال ۱۳۴۷ نوشته است اضافه مى كند كه:

بر پايه تصميم شخص پادشاه اربابان زمين دار كه طبقه حاكم ايران را ساخته بودند و از بين رفتنشان ناممكن مى نمود، بناگاه نابود شدند و ساختار اجتماعى و طبقاتى ايران از بنياد دگرگون شد. على شريعتى محمدرضاشاه را حامى و پشتيبان طبقات محروم معرفى نموده و نوشته بود كه:
اعليحضرت قطعاً تصميم به ارائه هر چه بيشتر دگرگونى هاى اجتماعى بنيادين در هر جا كه ممكن باشد گرفته است.
شريعتى كه سابقاً خود عضو حزب سوسياليست هاى خداپرست بود و بينشى چپ و ماركسيستى داشت در سال ۱۳۴۷ تغيير موضع داده و مدعى مى شود كه وى حتى در نوجوانى در كنار پدرش در كانون نشر حقايق اسلامى ضد كمونيست بوده است. اما اين بازى دادن و دروغ على شريعتى دير نمى پايد و درست چند سال بعد در هنگامه اوج مبارزات چريك ها و مجاهدين، على شريعتى چپ و ماركسيست مى شود و درست آنگاه كه پس از سركوب چريك ها و مجاهدين، در سال ۱۳۵۲ بازداشت مى شود، ديگر بار على شريعتى تغيير مواضع داده و حتى شاگردان و دوستان و انديشه هاى ديروز خود را براى حفظ جانش، محكوم مى كند. بارى از سال ۱۳۴۷ و برخورد مثبت شريعتى با رژيم و حمايت تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان، فعاليت هاى شريعتى ديگر بار به طور شتابزده اى دنبال مى شود و او براى سخنرانى به دانشگاه هاى آبادان و تبريز و…. دعوت مى شود. ساواك تهران به برخى از سخنان على شريعتى در اين سخنرانى ها شك مى كند و از ساواك خراسان استعلام مى كند.

تيمسار بهرامى در گزارش خود به تهران مى نويسد كه طى مصاحبه اى با على شريعتى وى مدعى شده است كه هرگز گمان نمى كرده است كه رؤساى دانشگاه هاى كشور بدون مشورت و اجازه ساواك ازاو دعوت به عمل آورده باشند و شريعتى بر اين مسئله پا فشارى نموده است كه گمان او بر آن بوده است كه برنامه ها با آگاهى قبلى ساواك ترتيب داده شده است. شريعتى در همين مصاحبه با رئيس ساواك خراسان تأكيد نموده است چون در دو جبهه روحانيت و چپ فعاليت مى كند (ارتجاع سرخ و سياه) ساواك براى بهره گرفتن از سخنرانى هاى علمى او برنامه ريزى كرده است. در همين نوشته شريعتى اضافه مى كند كه او مطيع نظام پادشاهى است و اعتقادى راسخ به كشور دارد و مشتاق خدمت است. على شريعتى تأكيد مى كند كه تصميم بهره گيرى يا عدم بهره گيرى از او به نظر مقام هاى عالى كشور بستگى دارد و گفته شده كه او اظهاراتش را اينگونه پايان داده كه از حالا به بعد هر جا كه دعوت شوم به ساواك اطلاع خواهم داد و چند سال بعد كه شريعتى نقش مؤثرى در مديريت ارشاد دارد به ساواك پيشنهاد مى كند تا ارشاد را كنترل كند و نوارهاى سخنرانى ها را در اختيار ساواك مى گذارند. در سال ۴۷ دكتر شريعتى توسط دوست خود منصور بازرگان اظهار تمايل مى كند تا به سازمان مجاهدين خلق وصل شود.

حنيف نژاد: «با اين آدم ( شريعتى ) نمى شود كارى جدى انجام داد

منصور بازرگان قرار ديدار شريعتى با حنيف نژاد را در خانه پدرى خود سازمان مى دهد، حنيف نژاد سر قرار حاضر مى شود و بيش از يك ساعت چشم به راه شريعتى مى ماند. شريعتى مثل تمامى قرارهايش در خانه خواب مانده و سر قرار حاضر نمى شود.

حنيف نژاد به منصور بازرگان مى گويد: «با اين آدم نمى شود كارى جدى انجام داد.»

اما اين مسئله موجب نمى شود كه مجاهدين از حسينيه ارشاد و دكتر شريعتى براى دستيابى به اهداف و برنامه هاى خود بهره نبرند، آنگاه كه فعاليت هاى على شريعتى در ارشاد شدت مى يابد، بسيارى از اعضاى مجاهدين از آنجا به عنوان پايگاهى بزرگ بهره مى برند بگونه اى كه خانم ماه منير رضائى از بالكن حسينيه ارشاد اعلاميه هاى سازمان مجاهدين خلق را بر سر مردم مى ريزد و تعداد بسيارى از دوستان، همشهرى ها و شاگردان على شريعتى در ميان اعدامى ها و يا كشته هاى چريك ها و مجاهدين قرار مى گيرند.

مسعود و مجيد احمدزاده و اميرپرويز پويان، حميد توكلى، بهنام آژنگ، غلامرضا گالوى، سعيد آريان، ليلا زمرديان، محبوبه متحدين، حسن آلادپوش، پوران بازرگان، فاطمه امينى، سرگرد على محبى همه اينها كه كشته شدند رابطه صميمى و نزديكى با على شريعتى داشتند و يا دوست او بوده و يا مستمع حسينيه ارشاد بودند.
مجتبى طالقانى، منصور بازرگان، مهدى ممكن و دهها نفر ديگر كه بازداشت شدند اما جان سالم به در بردند نيز جملگى تحت تأثير كلام ساحرانه و افسونگر شريعتى بودند. اما خواهيم ديد كه پس از تمامى اين جانبازى ها، مرشد و معلم و سخنور شورشگر، على شريعتى، چگونه براى حفظ جان خود پس از بستن حسينيه ارشاد، ديگر بار ميهمان ويژه ساواك در كميته بوده و ازامكانات بالاى رفاهى برخوردار بوده و به سفارش نيروهاى امنيتى كتاب هاى علمى مى نويسد و پس از آن آزاد گشته و از كشور خارج شد.

دروغ، حسد و حرّافى! مشكل بزرگ تاريخ ما!

بدون شك اگر مخالفت مراجع تقليد و روحانيون با ارشاد و شريعتى اوج نمى گرفت، هرگز ساواك حسينيه ارشاد را تعطيل نمى كرد.

آيت الله ميلانى در مشهد كه رابطه بسيار نزديك و صميمى با استاد محمدتقى شريعتى (پدر على) داشت نخستين مرجعى بود كه عليه شريعتى فتوا صادر كرد و دو ماه پس از او روحانيون قم كارش را پى گرفتند. در برابر فتاوى مراجع، شاه نيز با بستن ارشاد موافقت كرد. توجيه مراجع به ويژه ميلانى اين بود كه پادشاه حافظ شعائر و سنن تشيع است، و كارهاى ارشاد (بدون مطهرى) و على شريعتى در ضديت با دين رسمى بوده و جوانان را منحرف مى كند و به سوى ماركسيست مى برد.

آيت الله ميلانى از اين كمك فقهى به پادشاه بهره برده و از ايشان خواست تا براى آزادى دو فرزندش كه به جرم حمل مواد مخدر در عراق زندانى بودند مداخله كند. اين مداخله نيز انجام شده و فرزندان آيت الله ميلانى از زندان عراق آزاد شدند. پس از كشته شدن تعدادى از چريك ها و مجاهدين در سال ،۱۳۵۰ على شريعتى مجبور شد به ياد آنان يك سخنرانى تاريخى در مسجد نارمك تهران انجام بدهد. عدم انجام اين سخنرانى در ارشاد به اين خاطر بود كه مسئولان حسينيه ارشاد دكتر ميناچى و دكتر شريعتى متضمن شده بودند تا تمامى نوارهاى سخنرانى ها در ارشاد را در اختيار ساواك قرار بدهند.

على شريعتى در سخنرانى مسجد نارمك با عنوان پس از شهادت به تجليل از مجاهدين پرداخته و كشته شدن در راه آرمان ها را ستوده و اين مورد را تشويق كرد. (نبرد مسلحانه و فدا و شهيد شدن در راه آرمان ها) پس از سخنرانى على شريعتى چراغ هاى مسجد را خاموش نموده و عليه نظام پادشاهى و به نفع چريك ها و مجاهدين شعار دادند. شريعتى در تاريكى مسجد و شب توسط چند تن از دوستانش محل را ترك كرد.
پس از اين سخنرانى شريعتى چند ديدار با ثابتى و معاونين وى داشت و ۱۹ آبان ۵۱ ارشاد شاهد آخرين سخنرانى على شريعتى بود و در روز دوشنبه ۲۲آبان ماه ۱۳۵۱ حسينيه ارشاد بسته شد.
پيش از بسته شدن دكتر ميناچى و شريعتى تهران را ترك كردند تا هنگام تعطيل در تهران نباشند.
پس از بسته شدن ارشاد، على شريعتى پنهان شد و در همين هنگام نامه اى به فرزند ۱۳ساله اش نوشت، فرزند وى در پى پيشنهاد يكى از دوستانش، اين نامه را در تيراژ بسيار بالائى تكثير نموده و به بهاى يك ريال فروختند. (البته براساس برخى از شواهد، على شريعتى زير نظر و كنترل ساواك به اصطلاح مخفى شده بود.)
پس از پخش اين نامه سازمان امنيت حساسيت بيشترى به شريعتى نشان داده و تصميم به بازداشت وى گرفت زيرا يكبار ديگر شريعتى عصبانى شده بود و در پى بستن ارشاد و ممنوعيت وى براى سخنرانى و غيره، در اين نامه به طور كنايه دستور جهاد داده بود:

«و آنگاه حق و باطل، خدمت و خيانت، زشتى و زيبائى با هم درگير مى شوند و جهاد آغاز مى شود.»
البته على شريعتى هرگز گمان نمى كرد كه فرزندش براى فروش يك ريالى اين نامه آن را علنى خواهد كرد. اما در خرداد ماه ۱۳۵۲ همزمان مأموران امنيتى به خانه على شريعتى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى (برادر خانم على) رفته و در جستجوى وى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى را بازداشت مى كنند. على شريعتى توسط پسرخاله اش جناب آقا اصغر منصورى كه انسان رعنا و مهربانى بود پنهان مى شود… يعنى از اين لحظه به بعد شريعتى نيمه مخفى بود نه از پيش از آن.
دكتر رضا و استاد شريعتى پس از چند بازجوئى در كميته مشترك ضد خرابكارى در اوين زندانى مى شوند، على شريعتى ماهها فكر مى كند، چه بايد كرد؟ بايد تسليم شد يا بايد از كشور خارج شد.
به گفته دكتر ناصر ميناچى، آخرين مشاوره على شريعتى، با هاشمى رفسنجانى در جلوى دبيرستان رفاه صورت مى گيرد، هاشمى رفسنجانى به وى مى گويد كه بهتر است خودش را معرفى نمايد و پيامدهاى آن را نيز بپذيرد.

على شريعتى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود

على شريعتى به همراه دكتر ناصر ميناچى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود. دكتر آزمون تلفنى با پرويز ثابتى تماس مى گيرد، ثابتى وعده مى دهد تا به محض انجام گفتگوئى با على شريعتى پدرش آزاد خواهد شد.
روز بعد على شريعتى در دفتر پرويز ثابتى حاضر مى شود، پس از يك گفتگو ثابتى از وى مى خواهد تا فردا ساعت ۱۰ بامداد خود را به رضا عطارپور (حسين زاده) كه از معاونين و بازجويان ساواك بود معرفى كند، (وى هم اكنون در آمريكا نمايشگاه فرش دارد و اطلاعات بسيار از اين دوران.)
شريعتى از فرداى آن روز به مدت ۱۸ماه تنها زندانى كميته مشترك ضد خرابكارى است كه بدون محاكمه و با برخوردارى از شرايط ويژه مشغول به نوشتن چند كتاب مى شود.

تلاش براى «زنده ماندن»

كميته مشترك ضد خرابكارى در پى تضادها و درگيرى هاى مقامات امنيتى، پليسى و ژاندارمرى در رابطه با نيروهاى چريكى و مجاهد به دستور محمدرضاشاه تشكيل شده بود كه در ساختمان مركزى شهربانى جاى داشته و جمعى از ساواك، شهربانى و ژاندارمرى آن را اداره مى كردند و حرف آخر را ساواك مى زد.
على شريعتى از نوجوانى آموخته و آن را تجربه نموده بود كه با حرافى، افسانه پردازى و بهره بردن از اختلافات موجود در دولت و نيروهاى امنيتى و پليس، شرايط را به نفع خود هدايت كند. وى به محض استقرار در كميته مشترك، تلاش ديرين خود را براى «زنده ماندن» آغاز مى كند.
در همان كميته اى كه افرادى تحت تأثير شريعتى به جرم چريك و مجاهد كشته، شكنجه و زندانى دراز مدت شده بودند، شريعتى شاخص ترين زندانى محترمى مى شود كه از امكانات بسيارى برخوردار مى شود.
به گونه اى كه زندانيان بسيارى چون نعمت ميرزازاده، هادى غفارى، كريمى و… هر يك به گونه اى تأييد كرده اند در صورتى كه ديگر زندانيان در شرايط سختى در بازداشت بوده اند، اما على شريعتى يك كتابخانه در اختيار داشته است، وسيله براى نوشتن، ريش تراش برقى، باز بودن مدام درب سلول ۵/۲ در ۵/۱ مترى، چنگال و راديو و روزنامه، سيگار و لباس و غذا از خارج، ميوه و امكانات ديگر چون ملاقات كه زندانيان ديگر از اين همه امكان بهره اى نداشته اند. به گونه اى كه على شريعتى در توالت زندان ميوه براى دوستانش چون نعمت ميرزازاده جاسازى مى كرده است.

البته فرزند شريعتى كه در هنگام بازداشت پدرش ۱۴سال بيشتر نداشته است برخلاف گواهى دهها زندانى كه شاهد تمامى اين امكانات بوده اند، طى اين سالها سعى كرده است تا به دروغ و براى پرده پوشى از فعاليت و همكارى هاى على شريعتى با ساواك در زندان، مدعى شود كه شريعتى چنين امكاناتى را نداشته است و فقط قرآنى در اختيار او بوده آن هم براى استخاره براى سربازها آن هم به مدت چند ساعت.
در مدارك به دست آمده از ساواك و نوشته هاى على شريعتى، در ۱۸ماه زندگى در كميته مشترك، عليه ماركسيسم و توجه به كوروش و تمدن ۲۵۰۰ساله درمى يابيم كه وى در آخرين بازداشت خود نيز توانست اعتماد و توجه رژيم را به نفع خود جلب نمايد و كسى كه با افسانه هاى سحرانگيزش جوانان را به مسلخ برده بود، خودش از معركه رندانه جان سالم به در ببرد و از امكانات بالائى نيز بهره ور شود.
به جز برخى از زندانيان سياسى، مأموران بلندپايه ساواك نيز اين مسئله را تأييد نموده اند كه على شريعتى در مدت ۱۸ماه اقامت در زندان كميته به سفارش ساواك عليه ماركسيسم كتاب مى نوشته است.
ايرج فريدى رئيس اداره كل ساواك در بازجوئى هاى بعد از انقلاب خود، اين معامله على شريعتى را با ساواك تأييد نموده است. دكتر جلال متينى نيز طى مصاحبه اى با يكى از مأموران ساواك صحت اين مسئله را گواهى داده است.

پيش از سال ،۵۲ على شريعتى در نوشته هاى خود آنچنان در دفاع از ماركسيست مطالب اغراق آميز نوشته بود كه حتى نقاط ضعف اين تفكر را توجيه و يا انكار نموده بود. وى در كتاب «انسان اسلام و مكتب هاى مغرب زمين» كه در روزنامه كيهان با عنوان درس هائى از ماركسيسم چاپ شد ۱۸۰ درجه پس از به كشته دادن دهها جوان تغيير موضع داده بود.

وى درباره ماركسيسم سابق بر آن نوشته بود كه:

«سوسياليسم به عنوان برابر طلب ضد سركوب، ستم و بهره كشى انسان به دست انسان براى همه آنها كه دين گرا يا نادين گرا هستند جذابيت دارد» (ص ۱۳۷ مجموعه آثار ۱۸ شريعتى) .

شريعتى از ماركس هم ماركسيست تر بوده و نوشته و گفته بود كه:

ماركس نه به ماترياليسم ديالكتيك كه به دترمينيسم ديالكتيكى باور داشت (ص ۲۲۴ م۱-۱۷) .

شريعتى آنچنان در تلاش ساختن يك ماركسيست اسلامى بود كه حتى نظريات قاطع اسلام و ماركس را تحريف مى كرد:
شريعتى نوشته بود كه در قرآن تعيّن گرائى وجود ندارد (ص ۱۰۳ مجموعه آثار) .

شريعتى در منحرف نمودن افكار و دفاع از ماركس مدعى شد كه:

مذاهبى كه ماركس به آنها تاخته است مذاهب چند خداگرا بوده اند.

وى در صفحه ۲۳۳ كتاب شماره ۱۷ خود مدعى مى شود كه ماركسيسم ضد ماده گرائى است (!) (دروغ و نيرنگ و افسانه پردازى تا چه حد) .

و نيز وى براى اسلامى كردن ماركسيست نوشته بود كه:

«ديالكتيك به اسلام نزديكتر است تا به منطق ارسطو (!)».

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى همخوانى ها را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد

 على شريعتى كه در هنگام سربازگيرى چريك ها و مجاهدين و درس هاى اسلام شناسى مدعى شده بود كه نه ماركسيست است و نه ماركسيست ستيز، آنچنان به تفكر ماركس دروغ هاى شاخدار بست كه از آنچه به اسلام بسته بود بزرگتر بود.

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى آن همخوانى هاى قيد شده در خطوط بالا را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد و در انسان، اسلام و مكتب هاى مغرب زمين كه با عنوان درس هائى از ماركسيسم در كيهان چاپ كرد، نوشت:

بايد بر اين تفكر پاى فشرد كه در ميان فلسفه اسلام و ماركسيسم اختلافات آشتى ناپذيرى وجود دارد (مجموعه آثار ۲۴) اين سخن شريعتى را با تعريف از ماركسيست كه در ده خط بالاتر آمد مقايسه بفرمائيد.
على شريعتى در اين نوشته با به فراموشى سپردن تمامى افكار ديروز خود در رابطه با اسلامى كردن ماركسيست و ماركسيستى نمودن اسلام نوشت كه كلاً اسلام و ماركسيست دو تفكر ضد يكديگرند كه هر يك خواهان نابودى ديگرى است. على شريعتى در نوشته هاى واپسين خود، تمامى آثار پيشين خود را در هنگامه حيات نفى نموده و بر آنها مهر ابطال زد از جمله، شهادت و پس از شهادت، آرى برادر، اسلام شناسى، ابوذر، شيعه يك حزب تمام و دهها نوشته و سخنرانى ديگر.
على شريعتى براى تخطئه كردن تلاش هاى مجاهدين و چريك ها، تير آخر را زده و گفت: اگر مكتبى جنبه اى از مكتبى ديگر را وام يا به خدمت بگيرد اين كار به تجزيه و شكست كامل ناخالص خواهد انجاميد. (ص۱۲۳ مجموعه آثار ۲۴) .

اين سخن نفى تمامى نوشته هاى پيشين خود او نيز بود كه انديشه ها و مكتب هاى اگزيستانسياليسم، پروتستانتيزم و باورهاى گورويچ و سارتر و فرانتس قانون و لوئى ماسييون را تبليغ نموده و به اسلام ذهنى خودش دوخته بود.

در كتاب ۷ صفحه ۷۲ او مى خوانيم:

خداوند به ماده پرستى كه نماز نمى خواند اما با درك مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت مى كند با نگاه مهربان ترى مى نگرد تا به مؤمنى كه نماز مى خواند وبا اين حال به دليل درك نكردن مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت نمى كند. كسى كه ادعاى پيغمبرى، رهبرى و سلطنت كرده بود و مرتب تغيير موضع مى داد اين بار از طرف خدا هم حرف مى زند و به سادگى و عوام فريبى آنچنان يكشبه ضد ماركسيست شد كه مستمعين ديروز ارشاد او نتوانستند آرام بنشينند و اعلاميه اى عليه وى منتشر نمودند. به ويژه آنگاه كه اعلام شد مقاله شريعتى در كيهان با عنوان «ماركسيسم عليه اسلام» چاپ خواهد شد.

رابطه بريدن على شريعتى و انشعاب در سازمان مجاهدين و كشتار بچه هائى كه به اسلام باور داشتند

به گفته برخى از پژوهشگران و ناظران صاحب نظر رويدادهاى معاصر ايران، انشعاب در سازمان مجاهدين خلق و قتل و كشتار بچه هائى كه به اسلام و ماركسيسم باور داشتند، بى رابطه با بريدن على شريعتى نبود. جوانانى پر شور مثل مجيد شريف واقفى، لباف و….

كه تحت تأثير كلام هاى افسونگر و شيادانه على شريعتى مبارزه مسلحانه را برگزيده بودند و از رنگ باختن هاى هر دوران او در رابطه با ساواك و حكومت بى خبر بودند، پس نمى توانستند مورد اعتماد چپ هاى راديكال باقى بمانند، آنها گمان مى كردند كه همه كسانى كه چون على شريعتى به گونه اى التقاطى و موسمى و فرصت طلبانه به آرمان هاى چپ روى آورده اند، هر گاه با چند جلسه مصاحبه و يا مطالعه چند كتاب پى ببرند كه ميان اسلام و ماركسيست و ديگر تفكرات چپ قرن ها فاصله است، خيلى زود خواهند بريد و تغيير موضع خواهند داد و مى توان مدعى شد كه اين نگرش كه نمونه بارز آن معلم انقلاب اسلامى و افسونگر جوانان مؤمن و صادق بود، چپ هاى مجاهد را به آنجائى كشاند تا بچه هاى معصوم را مظلومانه بكشند، به ويژه اين كه انشعابيون هم تجربه كميته مشترك داشتند و هم از چگونگى زيست على شريعتى در آنجا آگاه بودند و در كميته مشترك بارها مأموران شريعتى را با زندانيان جوان روبرو مى كردند و به آنها تفهيم مى كردند كه معلم شما اينگونه با ما همكارى مى كند، ديگر شماها چرا مقاومت مى كنيد، آرى جان من شيرين است اما جان تو اى جوان!
خود على شريعتى پس از آزادى ۱۸ماهه، افسانه هاى مختلفى را براى رد گم كردن اقامتش در هتل كميته مشترك ساخته بود تا در برابر اطلاعات و برخوردهاى خشنى كه از آنجا در رابطه با جوانان مقاوم در سطح شهر و كشور پخش شده بود، وى برخوردى رندانه از خودش را در تاريخ ثبت كند.

مثلاً افسانه پردازى هاى قتل هابيل و تيمسار زندى پور.

نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» موجب خونريزى در ميان نسل جوان آن دوران شد

 بارى نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» يكبار ديگر موجب خونريزى در ميان نسل نو و جوان آن دوران شد. مجاهدين چپ بچه مسلمان ها را كشتند و ساواك خود آنها را از بين برد.
در سال ۵۵ پس از همه گير شدن پشت كردن شريعتى به شاگردان ديروزش، مجاهدين انشعابى با صدور بيانيه اى رسماً اعلام نمودند كه اسلام را رها كرده و تشكيلات آنها بر پايه ماركسيسم استوار است و ضمن تاختن به اسلام و روشنفكران اسلامى چون على شريعتى او را به نقد و نكوهش كشيدند. در آن اعلاميه آمده بود كه تجديدنظرطلبان اسلامى از سيدجمال تا شريعتى توانائى توضيح رويدادها و دشوارى هاى نوين اجتماعى اقتصادى و سياسى را ندارند. آنها با محكوم نمودن اسلام سياسى به عنوان تفكرى بى تحرك و نازا نوشتند كه هرگونه تلاش سياسى و آزاديبخش استوار بر دين بى درنگ كهنه و مهجور مى شود. در اين اعلاميه آمده بود كه مجاهدين مسلمان بنيانگذار، مكتب انقلابى ماركس را بررسى و از آن بهره هاى فراوان برده بودند.
بدينسان بود كه تئوريسين نخستين واژه «ماركسيست هاى اسلامى»، مرتضى مطهرى و ديگر روحانيون به آرمان خود رسيده بودند، آن هم با قلم ساحرانه على شريعتى. هم نيروهاى چريكى و مجاهدين منهدم شده بودند هم واژه اسلام از آنها گرفته شده بود و هم معلم بزرگ و پر شور آنها تجديدنظر كلى و بنيادين نموده بود و هم همو (على شريعتى) براى نقد ماركسيسم از نوشته هاى مرتضى مطهرى در نقد ماركسيسم و «علل گرايش به ماديگرى» بهره برده بود.

مسئله آزادى از زندان يك دروغ

 يك دروغ ديگر كه توسط خانواده شريعتى در تاريخ معاصر ثبت شده است، مسئله آزادى وى از زندان است. على شريعتى در شب عيد نوروز ۱۳۵۴ كه آخرين روز اسفندماه ۱۳۵۳ بود و در آن سال جشن چهارشنبه سورى با نوروز يكى شده بود آزاد شده و با اتومبيل ساواك تا جلو درب خانه اش همراهى شد. آخرين روز اسفند ۱۳۵۳ مى شود ۲۰ مارس ،۱۹۷۴ خانواده شريعتى تاريخ آزادى شريعتى را يك روز ديرتر رايج نموده اند كه در آن صورت مى شود اول فروردين ماه ۱۳۵۴ تا بتوانند آن را به سال ۱۹۷۵ بكشانند.

با انجام اين بازى رندانه يعنى جلو بردن يك روز تاريخ ايرانى، وارد سال جديد مى شوند كه سال جديد ايرانى يكسال، سال ميلادى را نيز به پيش مى برد. با اين پيش بردن سال، آنها دروغ ديگرى را به تاريخ تحميل مى كنند و آن اين كه در پى ديدار محمدرضا شاه در الجزاير (۵مارس ۱۹۷۵ در كنفرانس اوپك) وزيرخارجه وقت اين كشور كه از دوستان هم كلاسى على شريعتى بوده است، آزادى او را از شاه تقاضا كرده و شاه به محض بازگشت به ايران دستور آزادى على شريعتى را داده است.

در صورتى كه اولاً كنفرانس اوپك ۳۵۰ روز بعد از آزادى شريعتى يعنى در مارس ۱۹۷۵ صورت گرفته است.

دوم اين كه رئيس جمهور كنونى الجزاير عبدالعزيز بوتفليقه هرگز در فرانسه تحصيل نكرده و او يك نظامى بوده است و در هنگام حضور على شريعتى در پاريس او در الجزاير بوده است. (وزيرخارجه آن وقت الجزاير). سوم اين كه در جاهائى ديگر اسم وزيرخارجه الجزاير را عبدالطيف خميستى نقل كرده اند كه اين فرد هم هرگز با شريعتى رابطه اى نداشته است و كلاً اين كه على شريعتى در هنگامه حضورش در پاريس با هيچ مقام بعد از استقلال الجزاير رابطه و تماس نداشته است. زيرا پيروزى انقلاب الجزاير در سال ۱۹۶۲ است و على شريعتى در سال ۱۹۶۴ به ايران بازمى گردد يعنى ۲سال از اقامت او در پاريس همزمان بوده است با استقرار دولت مستقل الجزاير. آنگاه چگونه مقامات دولتى الجزاير كه از سال ۱۹۶۲ قدرت سياسى داشته اند و سال هاى پيش از آن در الجزاير ومراكش سرگرم نبرد و مبارزه بوده اند، مى توانند ۲سال بعد از استقرار حكومتشان با على شريعتى همكلاسى باشند!؟

در تفكر وانديشه ها و شرح حال هاى نوشته شده در رابطه با على شريعتى دهها دروغ بزرگ موجود است كه اين دروغ آنچنان در همه جا، جا افتاده است كه حذف آن ازاذهان و تاريخ كار ساده اى نيست. زيرا به سبك بسيار زيبا و شيرينى توسط خود شريعتى جعل و در تاريخ معاصر ما نوشته شده است. ما سه كلام بزرگ به يادگار داريم كه نيكى در پندار، گفتار و كردار است. من در برابر اين سه نيكِ اهورائى مايلم سه درد و بيمارى تاريخى را نيز بيان كنم و از همه بخواهم كه همواره از يزدان پاك بخواهيم كه آن سه نيك را به ما ارزانى كند و اين سه بدِ اهريمنى را از ما و تاريخ ما بگيرد: حرافى، حسد و دروغ.

ساواك پشتيبان دكتر شريعتى بود؟!

چند ماه پيش كه بحث دكتر شريعتى را آغاز كرديم تيتر ما چنين بود كه «اينبار شريعتى ها مى آيند. بهوش باشيم.» ديرى نپائيد كه در كمتر از سه ماه اين نظريه در صحنه سياسى كشور هويدا شد و آقاى ميرحسين موسوى كه سال ها با انديشه و تفكر و عمل ماركسيستى رئيس دولت جمهورى اسلامى بود، ديگر بار به عنوان نامزد رياست جمهورى براى انتخابات سال آينده از سوى به اصطلاح اصلاح طلب ها مطرح شد.
ميرحسين موسوى از جمله پيروان دكتر على شريعتى است كه شديداً به ماركسيست اسلامى باور داشته و عملاً اين تفكر را در هنگام نخست وزيرى خود به ورطه عمل رسانده و جامعه ايران را به تقليد از اتحاد جماهير شوروى و آلبانى و غيره، كوپنى و كمونيستى نمود. اما با نام جمهورى اسلامى و دولت اسلامى.
نيروهاى اطلاعاتى رژيم با فراهم نمودن زمينه روانى كشور، در ارديبهشت و خرداد، طى برگزارى يادواره هائى براى دكتر شريعتى و استفاده از فرزندان تبعيدى وى كه سال ها در خارج شعار اپوزيسيون مى دادند، سخنرانى ها و جلساتى را در تهران برگزار كردند و در مدح و ستايش دكتر على شريعتى پرداختند. همزمان با طرح اين مسئله از سوى ما و انعكاس گسترده آن در داخل كشور، شخصيت ها و فرهيختگان بسيارى نيز به ميدان آمده و نقد على شريعتى را دنبال كردند.
به گونه اى كه خود من هر هفته دهها فاكس و ايميل و تلفن از ايران دريافت مى كرده و مى كنم كه اين عزيزان در پى مطالعه نمودن نيمروز از طريق اينترنت، از تحليل ها و خبر رسانى ها و افشاء نمودن ناگفته هائى از تاريخ معاصر آگاه گشته و از اين آگاهى شادمان بوده و هستند.

پيش از اين آگاه شديم كه چگونه على شريعتى يكشب و يك سال ماركسيست بود و يك روز و يك سال ديگر براى حفظ جان، ضد ماركسيست مى شد و يا يكبار ضد تاريخ و تمدن. كهن ايران بود و گاهى ديگر مداح تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.

على شريعتى شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود

و آئين مهر و ميترا را آئين جادوگرى مى داند

 على شريعتى در باور و انديشه درونش يك ماركسيست دگماتيسمى بود كه هدف، وسيله را برايش توجيه مى كرد. وى با پايدارى در تفكر ماركسيستى، شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود. (هر چند در هنگامه اقامت ۱۸ماهه اش در كميته مشترك بسيار مداح و مبلغ فرهنگ و هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.) دكتر على شريعتى در كتاب اسلام شناسى خود، آئين مهر و ميترا را كه حافظ شيراز به داشتن آن افتخار مى كند و علامه طباطبائى نيز با صراحت كامل مى سرايد كه بود كيش من مهر دلداده ها

پرستش به مستى است در كيش مهر

اين را على شريعتى آئين جادوگرى مى داند.

در آغاز سخنرانى «آرى اين چنين بود برادر» هنرمند دروغ پرداز و افسونگر ما با يك آب و تاب مظلومانه اى افكار شنوندگان را به گونه اى رندانه تحت تأثير قرار مى دهد كه بله آقا تشريف برده بودند به مصر تا از اهرام ثلاثه و عجايب هفتگانه ديدن بفرمايند كه ناگهان توجه اين افسونگر دروغ پرداز به دخمه هائى جلب مى شود و از راهنما مى پرسد و راهنما مى گويد كه آنها گورستان سى هزار برده اى است كه در هنگام حمل سنگ هاى اهرام جان سپرده اند. كل اين موضوع دروغ است. در تاريخ مصر چنين چيزى ابداً مطرح نشده است كه تمدن مصر توسط برده ها ساخته شده باشد و يا اين كه گورستانى از سى هزار نفر برده، آن هم بردگانى كه اهرام مصر را ساخته اند.
پس از آن خيلى زود روشن مى شود كه چرا على شريعتى چنين دروغ شاخدارى را به تمدن مصر نسبت مى دهد. زيرا كه سريعاً مسئله را به خودش و تاريخ و تمدن ايران پيوند مى دهد:»رفتم در كنار دخمه ها نشستم و ديدم چه رابطه خويشاوندى نزديكى است ميان من و خفتگان اين دخمه ها. هر دو از يك نژاديم.»

حالا ما در نظر نداريم تا وارد بحث هاى نژادى بشويم زيرا كلاً طرح اين مسائل غير انسانى است. اما اين افسونگر

شيرين سخن دروغ پرداز چه آسوده و راحت، عزيزان آفريقائى

را با ايرانيان هم نژاد مى پندارد:»و چون ديگر بار به اهرام عظيم نگريستم ديدم كه چقدر با آن عظمت و شكوه و جلال بيگانه ام. يا نه. چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن كينه دارم. ديوارچين را هم پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگينى سنگ هاى عظيم را تاب بياورد و درهم شكست، در جرز ديوار گذاشته شد.
… ديدم تمدن يعنى دشنام، يعنى نفرت يعنى كينه، يعنى آثار ستم هزاران سال برگرده و پشت من و ديدم چنان است كه پندارى همه آنهائى كه در دل دخمه ها خفته اند، برادران منند.»

على شريعتى تاريخ چين و مصر را نيز زير ضربات دروغين خود مى گيرد

على شريعتى نه تنها تاريخ اسلام و ايران را تحريف مى كند، بلكه تاريخ چين و مصر را نيز براى زدن تمدن شكوهمند ايران زير ضربات دروغين خود مى گيرد و آنچه را خود مورخين مصر و چين ننوشته اند، ايشان خواب نما شده و مطرح مى كنند تا بتواند به سادگى تمدن هزاران ساله ايران را دشنام و نفرت و كينه بنامد.
و جالب اينجاست كه ستم و ظلمى كه مهاجهان تازى به ما روا داشتند و با از بين بردن تمدن كهن ما به دهات و روستاها و شهرهاى ما حمله كرده و ما را چون چهارپايان به كار بردگى گرفتند و فروختند را على شريعتى به حساب تمدن پيش از اسلام مى گذارد.

«تو رفتى و ما همچنان در كار ساختن تمدن هاى بزرگ، فتح هاى نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مى آمدند و چون چهارپايانمان مى گرفتند و مى بردند و به كار ساختن گورهاشان مى گماشتند.»
حالا بايد از اين آقاى متفكر و انديشمندى كه ميليون ها انسان را افسون كرده است، پرسيد كه در كجاى تاريخ ايران برده ها گورساز شاهان بوده اند؟

على شريعتى مسئله اى را كه خودش در تمامى دوران زندگيش از آن بهره گرفته است را به حساب تاريخ گذاشته و بسيار شيرين آن را مطرح مى كند كه:

«گاهى ما را به جنگ مى بردند، جنگ عليه كسانى كه نمى شناختيم و شمشير كشيدن به روى كسانى كه نسبت به آنها هيچ كينه اى نمى ورزيديم… دو گروهى كه با هم مى جنگيدند بدون اين كه هم را بشناسند و براى كسانى كه با هم نمى جنگيدند اما هم را مى شناختند.»

عين اين سخن على شريعتى، عملكرد خود اوست. يعنى از سال ۱۳۳۲ با رژيم پادشاهى و نيروهاى امنيتى آشنا مى شود و در مراحل مختلفى از ايران گرفته تا پاريس و ديگر بار در ايران و در هنگام تأسيس سازمان هاى چريك هاى فدائى خلق و مجاهدين خلق، جوانان را تشويق به شورش و انقلاب ماركسيستى و غيره مى كرد و آنها را با دولت و بعدها با ساواك درگير مى كرد، اما تا خودش گير مى كرد، چون آن مقامات بالا را مى شناخت و از سوى آنها حمايت مى شد، به راحتى از معركه خارج مى شد اما جوانان معصوم و بى گناه و عاشق كه جذب حرافى ها و دروغ پردازى هاى اين رند افسانه پرداز شده بودند در مخمصه ها گير مى كردند و تمام زندگيشان تباه مى شد. چه بچه هائى كه در خارج از كشور توسط وى منحرف شده بودند، چه بچه هائى در داخل كشور زير فشار و شكنجه و محروميت از درس و كار و غيره. اما او راه خود را مى پيمود. يعنى بسيارى از سخنان شريعتى شامل حال خودش مى شود. از جمله همين شناخت سران و قربانى شدن عاشقانى كه هم را نمى شناسند. يك طرف عاشق آرمان هاى انسانى و غيره، طرف ديگر عاشق خدمت به ميهن و امنيت كشور و انجام وظيفه و آن بالا ديگرانى كه با هم ساخته اند.

دكتر على شريعتى آنچنان مجذوب ماركسيست شده بود كه تمامى انديشه ها و اديان كهن ايرانى را نفى مى كرد:
«برادر! ديگر بار در كام نااميدى بوديم كه اميدى به ما نمدنمان خواند. پيامبران بزرگ برخاستند. زرتشت بزرگ، مانى بزرگ، بوداى بزرگ، كنفسيوس حكيم، لائوتسوى عشق….

اما برادر اين مبعوثين خدايان از خانه بعثتشان فرود مى آمدند و بى هيچ اعتنائى به ما و بى هيچ نام و يادى از ما راهى كاخ و قصرى مى شدند….

زرتشت در آذربايجان مبعوث شد و بى آن كه به ما تازيانه خوردگان… سخنى بگويد به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما بريد.»

اين تحليل افسونگرانه و شيرين سخن شريعتى سراپا دروغ است. زيرا زرتشت را جهان مى شناسد و مى داند كه او كه بود و چه كرد و از همه مهمتر مرگ پر افتخار اوست. زرتشت در دفاع از آب و خاك ايران زمين در جنگى با مهاجمان و تازيان غير ايرانى، در جبهه جنگ جان داد اما على شريعتى آن مردبزرگ را تحقير مى كند و براى مانى نيز دروغى بزرگتر مى گويد، درباره مانى كه به فتواى كرتر به قتل رسيد و جانش را فداى انديشه اش كرد و امروز جهان به او مى بالد مى گويد:

«و مانى از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنى را در گوش ما زندانيان ظلمت زمزمه كرد. اما گفتار روشنش را در كتابى پيچيد و به شاپور ساسانى هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب شاپور هند و بلخ را گشت و بعد اين چنين مان شكست و شكستمان را سرود.»
چنين هجوم ناجوانمردانه و نابخردانه اى كه على شريعتى با آن سبك سخن زيبا و سحرآميزش به فرهنگ و تمدن و انديشه و خردمندان كهن ايرانى چون زرتشت و مانى روا داشت، استعمارنوين و بيگانگان ايران ستيز با سال ها جنگ نمى توانستند، ايرانى را به دستاوردهاى پر افتخار كهن و باستانش بدينسان بدبين و دشمن كنند.
على شريعتى تصميم قاطع گرفته بود تا تمامى مظاهر تمدن و ترقى كهن ايران را زير پا نهاده و تحقير كند و به عكس صدر اسلام را ماركسيست و سوسياليست معرفى كند زيرا كه نظام پادشاهى از دروازه هاى تمدن بزرگ و جشن هاى ۲۵۰۰ ساله مى گفت و پادشاه را آريامهر مى خواندند و او مى بايست براى شوراندن تهيدستان و حتى روشنفكران ناآگاه چه آنان كه به دين باور دارند و چه آنان كه بى دين هستند، اسلام را با شعارهاى ماركسيستى رنگ نمايد و از آن تابلوهائى زيبا بسازد كه دل هر شنونده اى را بفريبد:
و جالب اين كه در همين جزوه ۳۲ صفحه اى «آرى اين چنين بود برادر» در يك صفحه و با اختلاف چند خط تضاد بزرگى در گفته هاى شريعتى مى يابيم. او وقتى از پيامبر اسلام ياد مى كند مى گويد:
«گفتند يتيمى بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه گوسفندان را مى چرانيده است. گفتم عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است؟»
دكتر على شريعتى افسانه پرداز و افسونگر بزرگ قرن ما آنچنان پر شتاب توسن استحمارش را مى تاخت كه درست سه خط بعد يا ۳۰ثانيه پس از آن كه از مبعوث شدن يك چوپان به پيامبرى متعجب است خودش مى گويد كه:
«گفتند او آخرين حلقه سلسله چوپانان است و اجدادش همه رسولان چوپان. از شوق يا از هراسى گنگ بر خود لرزيدم كه براى نخستين بار از ميان ما پيامبرى برخاسته است؟»

على شريعتى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است

 على شريعتى بدون شك برخوردار از يك حمايت بسيار قوى در داخل دستگاه و سيستم حكومتى بود و به گونه اى كه همگى با هم نظام پادشاهى را به مسخره گرفته بودند و آن دستگاه هاى بزرگ و پر طمطراق، سخنان راديكال و تند على شريعتى را به تملق هايش از شاهنشاه مى بخشيدند.
به عنوان مثال شريعتى خودش اعتراف مى كند كه با دستور ساواك سخنرانى هائى انجام داده است:
به من گفتند از طرف ساواك دستور داده شده شما سخنرانى بكنيد (شركت نفت، دانشگاه تبريز و غيره) ولى اجازه ندهيد دانشجويان سئوال كنند. من هم به همين نحو عمل نمودم. ساواك مشهد مى داند كه من از طرف آخوندها و چپى ها تا چه حد مورد اهانت قرار مى گيرم. آنها مى گويند دولت دكتر شريعتى را از اروپا آورده كه با آخوندها و چپى ها مبارزه كند. به هر حال من مطيع دستگاه هستم. (اسناد ساواك)
رابطه على شريعتى با دستگاه هاى امنيتى آنقدر خوب بوده است كه در سال ۱۳۳۴ مى توانسته رئيس راديو را عوض كند. خود شريعتى طى دستخطى كه در اختيار است (نامه اى كه به پسر عمه اش نوشته است) مى نويسد:
«روى مبارزاتى كه بين ما و رئيس تبليغات راديو مشهد درگرفت بحمدالله توانستيم رئيس راديو مشهد را كه آدم خوبى نبود بركنار كنيم و اداره آن اكنون دست يكى از دوستان خود ماست و از اين لحاظ من هم (على شريعتى) هفته اى دوبار در راديو صحبت مى كنم يكى روزهاى سه شنبه از ساعت ۵/۵ بعدازظهر و يكى هم در برنامه مخصوص روزهاى جمعه.» (طرحى از يك زندگى ص ۳۰۱) .

برخلاف آنچه برخى در تلاشند تا على شريعتى را ضد پادشاه معرفى كنند، وى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است كه پيش از اين به چند مورد اشاره شد:
«ناگهان با يك تصميم شخصى شاهنشاه همه اين نيرو تغيير جهت داد.»
و يا آنچه اكنون مرا كاملاً معتقد كرده است (به نظام پادشاهى) اين اصل كلى است كه اكنون رژيم سياسى ايران و در رأس آن شخص اعليحضرت همايونى تصميم قاطع دارند كه بيش از پيش در هر زمينه اى به تحولات عينى و ريشه اى اجتماعى دست زنند.»

اگر دكتر شريعتى در يكى از سخنرانى هاى عموميش اين تملقات به اعليحضرت همايونى را و يا همكارى مداومش را با نيروهاى امنيتى علناً مطرح مى كرد هرگز صدها جوان بيچاره و ناآگاه گول او را نمى خوردند تا براى خواندن يك كتاب مورد آزار قرار بگيرند. يعنى برخلاف اين جو كاذبى كه حول على شريعتى طى اين ۲۵سال راه افتاد، وى يك تله واقعى بود براى نسل جوان در دوران محمدرضاشاه، تا جوانان پر شور و انقلابى چه آنها كه هدف مبارزه مسلحانه داشتند و چه كسانى كه در خط مخالفت عقيدتى با رژيم بودند در قالب كارهاى شريعتى ابراز وجود نموده و به دام رژيم و دستگاه امنيتى بيفتند.

اصلى ترين مسئله زندگى مرموز شريعتى كه بدون شك با آگاهى و ذكاوت ويژه در خدمت سرويس اطلاعاتى بود، جريان خروج او از كشور است.

براساس چند سند بر جاى مانده از ساواك آنگونه پيدا است كه على شريعتى بدون اجازه دستگاه از كشور خارج شده است. وجود اين اسناد دليل قاطعى بر اين مسئله است كه على شريعتى توسط بخشى از ساواك حمايت مى شد، البته دو نفر از مأموران بلندپايه كه هم اكنون در قيد حيات نيستند، فريدون كمانگر و جمالى يا كمالى، مثل تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان مجذوب فريب و افسانه سازى و افسونگرى شريعتى شده بودند بگونه اى كه اين دو مأمور ساواك نيز حرف تيمسار بهرامى را زده و حتى در پائين اسناد ساواك اظهار عقيده كرده اند كه على شريعتى به رژيم معتقد است و مى تواند خدمتكار خوبى باشد.

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك عملى شد

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك كه هم اكنون در قيد حيات است عملى شد. پس از مرخصى شريعتى از كميته مشترك ضد خرابكارى، شخصيتى از ساواك مرتب براى ديدن وى به خانه اش در كوچه نادر پلاك ۱۰ جمشيدآباد شمالى مى آمد و در يكى از همين ديدارها دو سال و اندى پيش از آزادى او به شريعتى پيشنهاد كرد تا پاسپورت تازه اى گرفته و از كشور خارج شود. البته به گمان من وى با پاسپورتى از كشور خارج شد كه در سال ۵۰ صادر و در سال ۵۶ فقط تمديد شده بود.
در دروغ هاى زندگى على شريعتى آمده است كه وى نه با نام على شريعتى كه با نام على مزينانى پاسپورت گرفته است و لذا ساواك متوجه خروج او نشده است. غافل از آن كه اولاً على شريعتى فقط يك شناسنامه داشته است و ثانياً اين كه اسم او در شناسنامه و مدارك رسمى مزينانى بوده است و شريعتى لقب پدرش بود كه به او هم اطلاق مى شد مثل امروز كه تمامى فرزندان او نام فاميلى مزينانى دارند اما همه آنها را بنام شريعتى مى شناسند.

دست هاى مرموز پيوسته در نيروهاى اطلاعاتى كشور كه نقش مهمى در بت سازى شريعتى داشتند، همان ها نيز وى را از كشور خارج كردند و خود سند ساختند و مدعى شدند كه با نام على مزينانى خارج شد و ما نفهميديم.

نكته بسيار جالب ديگر اين كه شريعتى در تمامى مراحل زندانش نه تنها حقوق كامل خود را دريافت مى كرد بلكه در سال ۵۲ كه وى را بازنشسته كردند به او حدود ۲۲سال سابقه خدمت دادند. يعنى تمامى تحصيلات او در دانشكده پاريس و مشهد نيز به حساب كاركرد او گذاشته شد.

فقط خواجه شيراز از خروج شريعتى بى خبر بود
با سپاس از مهربان يار گرامى ناصر محمدى كه بسان بسيارى از هم ميهنان نازنين مرا مورد مهر خود قرار داده بود لازم به تأكيد و تأييد اين مسئله است كه براساس همان محاسبه ۶۲۱ سال اختلاف سال ميلادى با شمسى، كنفرانس الجزاير در پنجم ماه مارس ۱۹۷۵ كه برابر بوده است با پانزدهم اسفند ماه ۱۳۵۴ برگزار شده است.
اما دكتر على شريعتى در شب آخر اسفند ماه ۱۳۵۳ كه مى شود ۱۹مارس ۱۹۷۴ از زندان آزاد شد.
البته يكبار ديگر از مهر سرشار ناصر محمدى سپاسگزارم.
از سوئى آنقدر در زندگى دكتر على شريعتى جعليات و دروغ و نفاق وجود دارد كه ليست كردن آنها خود نيازمند نگارش چند صد صفحه كتاب است.
و اين دروغ ها آنچنان ناشيانه بوده است كه بارها و بارها تضادهاى فاحشى در نگارش تاريخ و سرگذشت على شريعتى پديد آورده است.
مثلاً همين دروغ واسطه شدن الجزاير براى آزادى شريعتى. خانم شريعتى در صفحه ۱۹۰ طرحى از يك زندگى مدعى مى شود كه عبدالطيف خميستى وزيرخارجه الجزاير با شريعتى همكلاس بوده است و همو سال ۱۹۷۵ خواهان آزادى شريعتى شده است.
در صورتى كه عبدالطيف خميستى چندى پس از استقلال الجزاير، كشته شد. يعنى هنوز شريعتى در پاريس دانشجو بوده است كه عبدالطيف خميستى وزير مى شود و كشته مى شود و شريعتى دو سال بعد (۱۹۶۴) برمى گردد به ايران و از همه مهمتر سال ۱۹۷۵ تمامى استخوان هاى مرحوم عبدالطيف خميستى هم خاك شده بود. چه رسد به آن كه مرده سال ها پيش بخواهد شفاعت شريعتى را كند. در جاهائى ديگر از رئيس جمهور كنونى الجزاير به عنوان وزيرخارجه آن وقت الجزاير ياد شده است كه پيش از اين نيز درباره دروغ بودن اين مسئله كه بوتفليقه واسطه شده باشد شرح دادم…. پس از اين كه شريعتى به درخواست ساواك چند كار در ضديت با ماركسيسم و تأييد تاريخ و تمدن ايران انجام مى دهد و در روزنامه كيهان چاپ مى شود، دست هاى مرموز درون دستگاه حكومتى او را به خارج از كشور روان مى كنند.
در رابطه با خروج على شريعتى از كشور نيز دروغ هاى فراوانى گفته و نوشته شده است كه در اين جعليات و دروغ پردازى ها دست هائى از ساواك كه حاميان هميشگى شريعتى بودند نيز به چشم مى خورد.
براساس چند سندى كه در همين نوشته كليشه شده است از روزگاران قديم دستگاه حكومتى ايران مى دانسته است كه نام على شريعتى در شناسنامه و پاسپورت و غيره، على مزينانى است.
پاسپورتى كه وى با آن براى تحصيل به فرانسه رفته بود و پاسپورتى كه در سال ۵۰ صادر و وى با آن به عربستان سعودى رفته بود با نام على مزينانى بود و كلاً شريعتى يك لقب بود براى وى و پدرش… اما با يارى خود ساواك و نيروهائى كه مجذوب و همكار شريعتى بودند، به دروغ اسنادى را جعل كردند كه كليت ساواك از خروج وى بى اطلاع بوده است.
على شريعتى با پيشنهاد و هدايت و راهنمائى يك مقام بلندپايه ساواك از كشور خارج مى شود،، اما طى سندى در ۱۶ خرداد ۵۶ مديركل اداره سوم دستور مى دهد تا ليست مسافرين ۲۷ ارديبهشت را در اختيارش بگذارند. در صورتى كه على شريعتى در ۲۶/۲/۵۶ از كشور خارج شده است و پيش از خروج از كشور دهها نفر در ايران از سفر وى آگاه بوده اند و چطور مى شود وقتى دهها نفر از دوستان و فاميل شريعتى از سفر او به خارج آگاه بوده اند، ساواك بى خبر باشد.
على شريعتى براى خداحافظى با محمد همايون بنيان گذار حسينيه ارشاد به اتفاق چند نفر به بيمارستان مى رود:
?همايون از ديدن دكتر و اين كه عازم سفر خارج است بسيار خوشحال شد? (ص ۲۲۱ طرحى از يك زندگى)
خانم دكتر شريعتى نيز شب قبل از سفر تعدادى از خويشاوندانش را براى خداحافظى با شريعتى به خانه دعوت مى كند:
?روز قبل از حركت هم من اقوام خودم را به بهانه ديدن على به خانه خودمان دعوت كردم. شب خوبى بود. آن شب هنگام خداحافظى على آهسته به برادرانم گفت كه فردا قصد سفر دارد و علت سفر را هم به آنها گفت.? (ص۲۲۱ طرحى از يك زندگى) فقط برادران پوران خانم و زن و فرزندان و… آنها بالاى ده نفر مى شوند. كه از سفر دكتر خبر داشته اند.
بعد از اين گودباى پارتى، درست شب سفر نيز يك مهمانى ديگر ترتيب داده مى شود: ?شب ۲۶ارديبهشت ۱۳۵۶ خواهرم (خواهر پوران خانم) من و خانواده ام و خانواده خواهر و برادران ديگرم را به منزلش دعوت كرد. به من گفته بود كه اين مجلس توديع و خداحافظى با على است… آن شب (على) هنگام خداحافظى به نوعى از همه حلاليت طلبيد…? (طرحى از يك زندگى) .
گودباى پارتى هاى دكتر شريعتى به خانواده اش منحصر نبوده است، بلكه دوستان تاجر ايشان نيز برايش چندين ميهمانى مى دهند از جمله رادنيا. عبدالله رادنيا مى گويد:
?دكتر جريان دريافت پاسپورتش و خريد بليط را همان روز پنجشنبه به من اطلاع داد. من همان روز عده اى از دوستان حسينيه ارشاد را به منظور ديدن دكتر و خداحافظى با او براى شام دعوت كردم. آن شب دكتر به همراه خانمش حدود ساعت ۱۰ آمدند و تا ساعت ۲بعد از نيمه شب…? (ص۲۲۰ طرحى از يك زندگى) .
دوستان انجمن اسلامى مهندسين هم براى دكتر يك گودباى پارتى سازمان مى دهند: خانم دكتر شريعتى مى نويسد:
فرداى آن روز جمعه هم دوستان انجمن اسلامى مهندسين به مناسبت عيد قربان يك مهمانى در كرج تشكيل داده بودند. ما را هم دعوت كردند و ما به كرج رفتيم.? با اين تفضيلاتى كه شرح داديم و اين همه جشن و گودباى پارتى براى افسونگر و افسانه پرداز پر رنگ دوران ما. جاى تعجب است كه طفلكى ساواك كه آن همه هارت و پورت تاريخى داشته و دارد از سفر اين دروغ پرداز بزرگ بى خبر باشد. خبرى را يك نفر بداند، خبر مخفى نيست. آنگاه على شريعتى در چندين مهمانى با حضور دهها نفر به عنوان خداحافظى شركت كند و رژيم از سفر او بى خبر باشد. آن هم در صورتى كه تنها كسى كه از سفر او بى خبر بوده است شخص خواجه حافظ شيرازى بوده است.
از همه مهمتر هنگام سوار شدن به هواپيما نيز جناب رادنيا با آن هيكل درشت و شاخص خود و حميد شريعت رضوى و پوران خانم و غيره نيز در فرودگاه، شريعتى را بدرقه مى كرده اند و زير ذره بين فرودگاه بين المللى تهران نيز، دكتر شريعتى به چشم نيامده است و بدون اطلاع ساواك از كشور خارج شده است. عجبا از اين همه دروغ هاى شاخدار و افسانه پردازى هاى مزورانه و….
على شريعتى با كمپانى سابنا در ۲۶ ارديبهشت به آتن مى رود و ۲۴ ساعت در آتن گردش مى كند، روز بعد به بروكسل رفته و دو روز در بروكسل مى ماند و از آنجا به انگلستان مى رود، در انگلستان با دكتر على فكوهى (پسر دائى خانمش) تماس گرفته و به خانه آنها در شهر سات همپتون مى رود و پس از يك هفته اتومبيلى خريدارى نموده و از خانواده اش در تهران مى خواهد كه به او بپيوندند.
على شريعتى از طريق زمينى و دريا با اتومبيل خود به جنوب فرانسه رفته و چند روزى با حسن حبيبى ديدار و گفتگو مى كند. حسن حبيبى كه به عنوان آچار فرانسه نظام جمهورى اسلامى شناخته شده است از ابتدا تا به امروز نقش مهم و حساس و ويژه اى در رابطه با حفظ منافع استعمار در ايران داشته و دارد….
هنگام بازگشت از جنوب فرانسه، على شريعتى در مرز انگلستان به علت پاسخ هاى دروغ دادن به مأموران گمرك و پليس، بازداشت مى شود. على شريعتى گمان مى كند پليس انگليس را هم مى تواند بازى بدهد. اما با شكست مواجه مى شود و به خاطر هيچ و فقط دروغ بافى بازداشت مى شود.
دكتر فكوهى مجبور مى شود براى آزادى شريعتى به پليس مرزى مراجعه كند.
?وقتى به آنجا رسيدم ديدم كه دكتر در اتومبيل خود نشسته و دو پليس (انگليس) در طرفين او نشسته اند و پليس ديگر هم پشت فرمان ماشين است و مى خواهند دكتر را به اداره مركزى ببرند. من به محض ديدن آن وضع به آنها گفتم شما نبايد با اين آقا چنين رفتارى بكنيد. ايشان يك دانشمند و نويسنده ايرانى است و براى استادى دانشگاه سات همپتون تقاضاى كار داده است.? (ص ۲۴۰ طرحى از يك زندگى) .
جالب است كه دروغ پردازى هاى شريعتى براى دولت فخيمه انگليس هم دنبال مى شده است. كسى كه مدرك تحصيليش در خود ايران به زور پذيرفته شده بود و به زور پارتى بازى به عنوان استاديار آن هم چند صباحى كار كرده بود، رفته بود انگليس تا استاد دانشگاه سات همپتون شود.
بارى دكتر فكوهى ادامه مى دهد:
?با وجود اين پليس هر كدام از ما را به اتاقى جداگانه برد و چندين ساعت بازجوئى كرد. هدفشان اين بود كه بدانند آيا جواب هاى من و دكتر با يكديگر همخوانى دارد يا نه؟ …. بالاخره بعد از هفت يا هشت ساعت گذرنامه على را به او دادند و ما از آنجا خارج شديم.?
بدون شك اين بازداشت جدى ضربه مهلكى به قلب شريعتى مى زند.
على شريعتى خانه اى را از يك پاكستانى اجاره مى كند و چشم به راه زن و دخترانش مى ماند، روز ۲۸خرداد ماه دو دختر شريعتى به او مى پيوندند.
شب را با آنها مى گذراند و فردا صبح پرونده زندگى وى براى هميشه بسته مى شود:
خانم ناهيد فكوهى مى گويد:
آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بوديم و حرف مى زديم ولى دكتر ساكت و غمگين و گرفته بود. حدود نيمه شب على فكوهى و ناهيد به خانه خودشان مى روند… دكتر هم به اتاق خوابى كه در طبقه پائين قرار داشت مى رود كه بخوابد… دكتر به سارا مى گويد ليوان آبى برايش ببرد، پس از گذشت مدتى يك استكان چاى مى خواهد. به نظر ناآرام مى رسيده و خوابش نمى برده است.
فردا صبح ساعت ۸ ناهيد و على فكوهى براى بردن خواهرشان نسرين به خانه مى آيند و در مى زنند ولى كسى در را باز نمى كند، مدتى هم پشت در مى مانند تا نسرين از خواب بيدار مى شود او كه براى باز كردن در به طبقه پائين مى آيد مى بيند كه دكتر در آستانه در ورودى اتاق به پشت افتاده و بينى اش به نحوى غير عادى سياه شده و باد كرده است. جريان را به برادرش مى گويد. ناهيد نبض دكتر را گرفته و مى بيند نبض او از حركت ايستاده است. على فكوهى فوراً به اورژانس بيمارستان سات همپتون تلفن مى كند. پس از معاينه نظر مى دهند كه دكتر درگذشته است. فكوهى به خانه دوستش مى رود. جريان را به او مى گويد شخص اخير هم خبر واقعه را تلفنى به چند نفر از دوستان دكتر اطلاع مى دهد. فكوهى از آنجا خبر را تلفنى به دكتر رضا در ايران اطلاع مى دهد. (طرحى از يك زندگى). ملاحظه مى شود كه در عرض چند دقيقه دهها نفر در انگلستان و ايران از خبر درگذشت على شريعتى آگاه مى شوند. دروغ ديگر در رابطه با شريعتى به همين مرگ او مربوط مى شود.
از سوئى خانواده وى مطرح مى كنند، كه ساعت ها پس از مرگ وقتى از سفارت ايران در لندن براى كمك كردن به آنها تماس مى گيرند، آنها متعجب مى شوند كه چطور ساواك به اين زودى باخبر شده است. چند ساعت پس از مرگ. در صورتى كه چند دقيقه پس از مرگ خانواده فكوهى به دوستان و فاميل بسيارى خبر داده است و مشخصاً توسط همين افراد، شخصى هم به سفارت خبر داده است.
شادروان تيمسار جواد معين زاده كه بارها سعادت آن را داشتم تا در دفتر پاريس پذيراى ايشان باشم، به من اطلاع داده بود كه توسط مخبرينى، از مرگ دكتر شريعتى باخبر شديم.
خانواده شريعتى نيز در همان هنگام علت مرگ را سكته قلبى اعلام كردند و حتى از انجام كالبد شكافى دورى جستند. بعدها كه مرگ شريعتى طعمه خوبى براى تبليغ عليه رژيم شده بود، فرزند وى مدعى شد كه ما به خاطر اين كه رژيم جسد را ندزدد كالبد شكافى نكرديم و پيكر را به سوريه برديم. كه اين همه از همان دو هزار و هفتصد دروغى است كه خود شريعتى، خانواده اش و دوستانش براى بهره تبليغى بردن مطرح كردند.
جسد على شريعتى تبديل به يك طعمه بسيار بزرگ تبليغاتى شد براى كمونيست ها، فلسطينى ها و گروه هاى مسلح اسلامى. در اين بازى فرزند ۱۹ساله شريعتى كه در آمريكا بود وارد بازى شده و بازيچه دست فرصت طلبان شد، هر چند خود او نيز به تبعيت از پدرش در دو هزار و هفتصد دروغى كه درباره شريعتى همه گير شده است حتى تا به امروز، نقش بسيار فعال و حساسى داشته است و امروز نيز به طرز ماهرانه او بسان پدرش با نظام اسلامى همراهى مى كند.
در مراسم يادبود شريعتى، ياسرعرفات، چمران، قطب زاده، امام موسى صدر و خلاصه تمامى راديكال هاى عرب و مسلمان شركت نموده و جسد على شريعتى را كه از نوجوانى با رژيم پادشاهى و نيروهاى اطلاعاتى همكارى پيگير داشته بود، تبديل به گلوله اى كردند عليه نظام پادشاهى كه زمينه ساز اصلى انقلاب و سرنگونى شكوه و عزت و سربلندى ميهن ما بود.
نفتى كه در آن سال به ۳۶دلار رسيده بود امروزه پس از ۲۵سال در همان حد باقى مانده است. در صورتى كه اگر مى بايست سير ترقى اصولى خود را طى كند، يك بشكه نفت امروز مى بايست به حداقل ۳۰۰دلار به فروش مى رسيد.
شريعتى و دست هاى پنهانى كه از او بتى بزرگ ساختند، اصلى ترين عوامل سقوط ما بودند.
 

جهان با برنامه ريزى درازمدت پيش مى رود! اما ما كجائيم!

در ميان ما ايرانيان دو تفكر و انديشه وجود دارد، يكى كسانى كه به تفكر توطئه و دائى جان ناپلئون بودن رويدادها باور دارند و ديگر كسانى كه چنين باورى را قبول نداشته و تفكر توطئه را رد مى كنند.
اگر خردمندانه به جهان و سياست جهانى بنگريم همواره كسانى در زندگى و امور دنيوى، موفق و پيروز شده اند با برنامه و نظم كار كرده و براى دراز مدت و كوتاه مدت برنامه ريزى كرده اند.
هيچ تحول و دگرگونى، كشف و اختراع، ترقى، پيروزى و رشد در جهان بدون تفكر و برنامه ريزى نبوده است و نخواهد بود.
پس انگاه كه برنامه ريزى مثبت وجود دارد، برنامه ريزى منفى و توطئه آميز نيز وجود دارد.
تمامى كشورهاى پيشرفته جهان، همچنان كه برنامه هاى يكساله و دو ساله و پنج ساله دارند، برنامه هاى دهساله و پنجاه ساله نيز دارند.
وقتى آمريكا دستگاه هاى خود را به مارس مى رساند. يعنى اين كه اين دستيابى حداقل از چهل پنجاه سال پيش برنامه ريزى شده است، پس جهان خردمند با برنامه و تفكر درازمدت كار مى كند…
ما، از هنگامى كه از خود بى خود شده ايم و در تله تاريخى تفكر تازيان افتاده ايم هر روز به فكر رهائى همان روز خود بوده ايم و رهبران ما نيز بسيار كم بوده اند كه به فكر درازمدت براى كشور باشند، بدون شك رضاشاه يكى از مفاخر بزرگ تاريخ سياسى ايران بود كه برنامه هاى درازمدت و كوتاه مدت فراوان و افتخارآفرينى براى ما داشت اما نتوانست به آرمان ها و آرزوهاى خود برسد، زيرا كه استعمار نوين توانست برنامه هاى خود را به مرحله عمل برساند.
بدين رو سقوط شكوه و عظمت معاصر ايران كه مى رفت پنجمين قدرت جهانى بشود نيز با طرح هاى از پيش برنامه ريزى شده عملى شد كه در اين سقوط بر اثر نفوذ بيگانگان در دستگاه هاى حكومتى و امنيتى، توانستند زمينه آن را فراهم آورند.
يكى از آنها همين افسانه على شريعتى بود كه به طور خلاصه شرح داديم تا راهگشا باشد براى پژوهش هائى عميق تر و اصولى تر و پر بارتر. ما فقط دريچه ها را باز كرديم. محمد همايون بنيانگذار حسينيه ارشاد كه در سال ميليون ها تومان تجارت ماشين دو طبقه با انگليس داشت بدون محاسبه وارد ميدان نشده بود.
على شريعتى توانست با مذهبى و سياسى نمودن روشنفكران و دانشجويان و دانشگاهيان، تير اعتراض را تيزتر بسازد.
در اين شكى نيست كه تحصيل كرده هاى ما از دكتر، مهندس، استاد دانشگاه و غيره هر چند در رشته هائى كه درس خوانده اند متخصص و دانا و فرهيخته اند. اما در امور تاريخ، مذهب و غيره به علت عدم تحقيق و تحصيل، ناآگاه و بى اطلاع بوده و هستند. بدين رو وقتى كسانى مثل على شريعتى پيدا شدند و با آن شيرينى زبانى سحرآميز، مذهب را رنگى زدند كه خوشايند آنها آمد. همه آن را پذيرفتند و بدينسان بود كه انجمن مهندسين و غيره نيز در بزرگ كردن او نقش مؤثر داشتند و بسته بودن جو سياسى آموزش كشور در آن دوران موجب شد تا همه در تله شيرين سخنورى دكتر على شريعتى بيفتند. آنان كه برنامه سقوط ايران را نيز طراحى كرده بودند و مايل به اجراى آن بودند او را بت دوران ساختند و تمامى امكانات را برايش فراهم نمودند.
امروز خود سازمان سياى آمريكا اعتراف نموده است كه سقوط اتحاد جماهير شوروى برنامه ريزى شده بود. خب، چه طور مى شود سقوط اتحادجماهير شوروى برنامه ريزى بشود اما سقوط كشورى مانند ايران كه پليس خليج فارس بود و قدرت و شكوتى بزرگ داشت با ارتشى نيرومند برنامه ريزى نشود.
پس از سقوط شوروى، با استان هاى سابق ايران چون تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، آذربايجان، گرجستان، ارمنستان و ديگر استان هاى ديگر چه بايد كرد و آنها با ايران پادشاهى چه خواهند كرد. بدون شك اگر آن شوكت و اقتدار سال هاى ۷۰ ايران وجود مى داشت كه صدام حسين در الجزاير دست شاه را مى بوسد و پيمان صلح امضاء مى كند، تمامى آن استان هاى از دست رفته ايران، به ايران مقتدر پادشاهى ثروتمند مى پيوستند.
اما با استقرار حكومت ملاها، نه تنها ديگران به ما ميلى نداشتند كه امروز خود ملت ايران كه ۹۰درصد آنها به خيابان ها ريختند و مرگ بر شاه گفتند، خواهان نابودى و حذف اين نظام هستند.
ملاها آنچنان به قدرت رسيدند كه خودشان فكر آن را نمى كردند، اما استعمار نوين برنامه ريزى را كرده بود.
خمينى در انتخابات نخستين رياست جمهورى اسلامى، ملاهائى چون بهشتى و آيت الله طالقانى را از نامزد شدن منع كرد و خودش رفت به فيضيه قم. اما او را ديگر بار به ميدان سياست آورده و نه تنها آخوند رئيس جمهور شد كه رئيس مجلس و قضاوت و همه چيز ايران رسماً به دست روحانيت افتاد و اين از پيش برنامه ريزى شده بود زيرا خمينى سال ها پيش از انقلاب كتاب ولايت فقيه را نوشته بود.
اين طرحى بوده و هست كه از سال ها پيش برنامه ريزى شده بود.
-نخست بزرگ كردن اسلام براى زدن كمونيسم.
-دوم استقرار نظام هاى اسلامى و جنگ تمدن ها تا به بهانه نبرد با تروريسم سياسى اسلام، منابع نفتى جهان در تصرف كامل قرار بگيرد و به جاى پرداخت بودجه هاى چند ميليارد دلارى براى پايگاه هاى نظامى در كشورهاى جهان سوم. خود آنها از جهان متمدن دعوت كنند تا براى نجاتشان نيرو بياورند و حتى هزينه آنها را نيز پرداخت بنمايند. بر همين اساس است كه سپرده هاى چند ميليارد دلارى ايران، كويت، سعودى و آمريكا نه تنها صفر شده است كه همه به غرب بدهكارند.
اينها همه عمليات برنامه ريزى شده خردمندان حاكمان به جهان بود و در همين راستا، مى بايست اسلام سياسى، مردمى و همه گير بشود و از ايران آتش شعله ورش كمربند سبز را بگيرد و جمهورى هاى اسلامى در ايران، پاكستان، افغانستان، مورتيانى سودان، عراق و فردا در عربستان سعودى، سوريه، ليبى و مصر مستقر شود.
براى اين كه بتوانيم پرونده دكتر شريعتى را ببنديم مى بايست به سه گروه فرقان، ارشاد رزمندگان پيشگام (آرمان مستفضين) اشاره كنم، ارشاد با مسئوليت خود من از فرداى ۲۲ بهمن فعال شد و در بهار ۱۳۵۸ امتياز نشريه ارشاد بنام اينجانب صادر شد. در آن هنگام من ۲۲ سال بيش نداشتم و آتشفشانى بودم از شور و شوق و انقلاب، بسان ديگر هم سن و سالانم. اما از همان نخست ما شعارمان ضديت با روحانيت و قدرتگيرى آنها بود بر همين اساس به مجرد اين كه دكتر ميناچى از وزارت ارشاد كنار رفت، نشريه ارشاد ما نيز نخستين نشريه اى بود در تاريخ حكومت ملاها كه ممنوع شد. اما ما توانستيم حدود يك سال پس از توقيف آن را چاپ و منتشر كنيم.
فرزندان على شريعتى از سال ۵۸ تا ۶۵ با من بودند و حتى در بحث آزاد مطروحه تلويزيونى سال ۱۳۵۹ كه من و طاهر احمدزاده مى بايست به عنوان مخالف اسلام فقاهتى در بحث ها شركت كنيم آنها و ديگر هواداران شريعتى ما را تنها وارثان آن راه و انديشه مى دانستند… اما در سال ۶۵ طى يك سخنرانى در پاريس با عنوان فراتر از شريعتى براى نخستين بار راه نقد او را گشوديم…
فرزند شريعتى به پدرش به عنوان يك پدر و منبع درآمد مالى مى نگرد و جريان ها و شخصيت هاى ايرانى و غير ايرانى را نسبت به برخوردى كه با على شريعتى دارند ورانداز مى كند و دريافت كمك مالى معنوى از هر كس و گروه را عيب نمى داند.
به ياد دارم نماينده قذافى در روزهاى نخست انقلاب به تهران آمده بود و در ضيافى كه من دعوت بودم، پسر دكتر شريعتى را نيز با خود بردم او از چگونگى انتشار ارشاد پرسيد.
گفتم هفته اى يكبار با تيراژ ۳۰هزار نسخه.
نماينده قذافى گفت بايد روزانه بشود و در تيراژ صد هزار نسخه.
من با خنده پاسخ دادم كه متأسفانه امكانات مالى نداريم.
گفت: شما نگران آن نباشيد ما هستيم.
من خنده را به خشم تبديل كردم و گفتم ما هرگز از بيگانه كمكى نمى گيريم.
فرزند شريعتى پريد وسط حرف من و گفت: ليبى براى ما بيگانه نيست.br />
گفتم براى من هست و از جلسه خارج شدم و آن نخستين اختلاف ما بود تا اين كه در سال ۶۵ نيز وقتى زمينه هاى تماس رژيم را با آنها احساس كردم طى مقاله اى با عنوان بيت امام شيادان و اپوزيسيون فميليال، از تماس سيد احمد خمينى براى به ايران بردن فرزندان شريعتى پرده برداشتم.
امروز پس از ۱۸ سال آن طرح رسمى شد و آنها به ايران بازگشتند تا با انجام سخنرانى و نشر آثار على شريعتى يكبار ديگر جو ايران را مذهبى كنند.
واژه ?ملى مذهبى ها? كه از ساخته هاى وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى است و تشكيل انجمن هاى گفتگو و دموكراسى همه زمينه هاى نفوذ رژيم در ميان ايرانيان خارج بود كه فرزند دكتر شريعتى در لانسه نمودن آنها نقش مؤثر داشته است.
از همان روزى كه رژيم از زبان به اصطلاح اپوزيسيون، ملى مذهبى ها را سر زبان ها انداختند، ما افشاء نموديم كه اين خط رژيم است تا به بهانه ملى بتواند مذهبى ها را سازمان بدهد. البته اين شگرد وزارت اطلاعات با همكارى فرزند شريعتى پس از آن كه پيمان ها و سحابى ها و… از آن آگاه شدند به شكست منتهى شد و امروز از آن چيزى به جز يك سايت اينترنتى ملى و مذهبى ها باقى نمانده است. هر چند فرزند شريعتى طى نوشته اى اداره سايت ملى مذهبى ها را تكذيب كرده است؟
ضرورت نبرد سپيد و خردگرايانه ملت ايران براى استقرار نظامى لائيك و متكى به فرهنگ و تمدن كهنسال و انساندوستانه ايران بزرگ، ايجاب مى كرد تا على شريعتى روى ميز جراحى تاريخ قرار بگيرد تا راه را براى اين كه يكبار ديگر نظام اسلامى از شريعتى ها (از موسوى و…) بخواهد بهره ماندن بيشتر ببرد را ببندد و اذهان گول خورده ۳۰ سال اخير را روشن سازد.
http://www.awesta.net
 

منبع:

http://perso.wanadoo.fr/aria7000/shariati.htm

 

داستان موسی


آیا هیچ اندیشیده ایم به چه داستانهای دروغ الله فرموده در قرآن سوگند یاد میکنیم؟

 

 آیا خواندن داستانهای دروغین تازیان و یهود میتواند آمرزنده روان مردگان ما باشد؟

 

 پس از خواندن این داستان پوچ بیائیم کمی بیندیشیم و از خرد بهره بگیریم.

 داستان موسی که در ۱۴ سوره و ۳۵۵ آیه بازگو دربازگو شده درکلام الله٬  بگونه وحی آمده است. هر یک با دیگری کم و زیاد هائی دارد که به گستردگی درتورات نیز آمده شما را از درون مایه هردو آگاه میکنم تا با بن مایه های استوار دریابید که الله از بزرگ دروغگویان جهان هستی است.

 

سوره قصص:

 همانا فرعون در زمین تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین تفرقه و اختلاف افکند و طایفه(بنی اسرائیل) را سخت ضعیف و ذلیل کرد پس ایشان را می کشت و زنان شان را زنده میگذاشت و همانا فرعون مردی بسیار مفسد وبداندیش بود (۴)

 

و ما اراده کردیم که برآن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت گذارده و آنها را پیشوایان خلق قراردهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیدیم (۵)

 

 و در زمین به آنها قدرت و تمکین به خشم و به چشم فرعون وهامان و لشکریانشان آنچه کزان اندیشه ناک و ترسان بودند بنمائیم (۶)

 

و به مادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیر ده و چون از آسیب فرعونیان بر او ترسان شوی به دریا افکن و دیگر بر او هرگز مترس و محزون مباش که ما او را به تو باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم (۷)

 

(چون جاسوسان فرعون به قصد قتل موسی آمدند و مادر موسی ترسان شد به امر الله به صندوقش نهاد و به دریا افکند  اهل بیت فرعون (آسیه) موسی را از دریا برگرفت تا درنتیجه دشمن و مایه اندوه آل فرعون شود که همانا فرعون وهامان و لشکریانشان بسیار نادان و خطاکار بودند(۸)

 

(چون فرعون به سعایت مردمان به آن طفل بد گمان شده و قصد قتلش را کرد) زن فرعون گفت این کودک را مکشید که نور دیده من و تست باشد درخدمت ما سودمند افتد و یا او را به فرزندی خود برگیریم و آنها بی خبر بودند(۹)

 

صبحگاه مادر موسی دلش فارغ بود و به حدی غم و اندوه قلبش را فرا گرفت که اگر نه ما دلش را برجای نگاه داشتیم تا ایمانش برقرارماند نزدیک بود راز درونش را آشکار سازد(۱۰)

 

و آنگاه مادر موسی به خواهر گفت که از پی طفلم رو خواهر رفت و موسی را از دور دید و شناخت ولی آل فرعون وی را نشناختند(۱۱)

 

 و ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم و آل فرعون با محبت قلبی که به او داشتند درپی هر دایه ای که پستانش را طفل گیرد بر آمدند خاله موسی گفت آیا مایلید که من شما را خانواده ای که دایه و پرستار این طفل شوند آگاه و درکمال محبت ومهربانی تربیت کنند راهنمائی کنم (۱۲)

 

و بدینوسیله ما موسی را به مادرش برگردانیدیم ….(۱۳)

 

آنگاه موسی که به سن عقل و رشد رسید و حد کمال یافت ما به او مقام علم و حکم نبوت عطا کردیم و چنین پاداش به مردم نیکوکار مید هیم (۱۴)

 

و موسی (روزی) بی خبر اهل مصر به شهر درآمد و آنجا دید که دو مرد با هم به قتال مشغولند این یک از شیعیان وی (یعنی ازبنی اسرائیل بود) و آن یک از دشمنان (یعنی ازفرعونیان) بود درآن حال آن شخص شیعه. از موسی  دادخواهی  و یاری برعلیه آن دشمن خواست (موسی خشمناک بیاری مومن شتافت) و مشتی سخت بر آن دشمن زد. بدان ضربت مرگش فرا رسید  موسی گفت این کار از فریب و وسوسه شیطان بود…. (۱۵)…(۱۶)…(۱۷)

 

موسی (پس ازکشته شدن قبطی و نجات سبطی) از توقف به شهرمصر بیمناک شد و مراقب دشمن بود که ناگاه آنکس که روز گذشته از او یاری جسته بود باز او را به دادخواهی خواند موسی به او گفت تو سخت گمراهی (۱۸)

 

 و چون رفت به یاری آن سبطی مومن و خواست دست به قبطی دشمن دراز کند که قبطی فریاد کرد ای موسی مرا هم میخواهی مانند شخص دیروز به قتل رسانی معلوم است که تو در زمین قصد گردن کشی و جباری داری … (۱۹)

 

و در این حال مردی(مومن) از دورترین نقاط شهر مصر آمد و گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره تو شور میکنند که تو را به قتل رسانند بزودی از شهر بیرون گریز و (بدان که) من درباره تو بسیار مشفق و مهربانم(۲۰)

 

موسی از شهر مصر با حال ترس و نگرانی از دشمن به جانب شهر مدین بیرون رفت  گفت بارالها مرا از شر این قوم ستمکارنجات ده(۲۱)

 و چون از مصر بیرون شد و سر به بیابان رو به جانب شهر مدین آورد و با خود گفت امید است که ربی مرا به راه مستقیم هدایت فرماید(۲۲)

 

وچون برسرچاه آبی در شهر مدین رسید آنجا جماعتی را دید که حشم و گوسفندانشان را سیراب میکردند و دو زن را یافت که دور از مردان درکناری به جمع آوری و منع اختلاط گوسفندانشان مشغول بودند موسی به جانب آن دو زن رفته گفت شما اینجا چه میکنید و کارمهمتان چیست؟ آن دو زن پاسخ دادند که منتظریم تا مردان (گوسفندانشان را سیراب کرده) باز گردند(آنگاه گوسفندان خود را سیراب کنیم) و پدر ما شیخی سالخورده و فرتوت است(۲۳)

 

 موسی گوسفندانشان سیراب کرد رو به سایه درختی آورد تا دمی بیاساید و چون توشه وقوتی نداشت با حال گرسنه گفت بارالها من به خیری که نازل فرمائی محتاجم(۲۴)

 

موسی (هنوز لب از دعا نبسته) دید که یکی از آن دو دختر باکمال (وقار) وحیا بازآمد و گفت پدرم ازتو دعوت میکند تا (به منزل ما آئی) و درعوض سقایت ( و سیراب کردن) گوسفندان ما به تو پاداشی دهد چون موسی نزد او(یعنی شعیب پدرآن دختر) رسید و موسی سرگذشت خود را بر او حکایت کرد (شعیب) گفت اینک هیچ مترس که از شر قوم ستمکار نجات یافتی(۲۵)

 

یکی از آن دو دختر(صفورا) گفت ای پدر این مرد را به خدمت خود اجیر کن که بهتر کسی که باید به خدمت برگزید کسی است که امین و توانا باشد(۲۶)

 

 شعیب (تقاضای دختر را پذیرفت و به موسی) گفت من اراده آن دارم که یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم بر این مهرکه، هشت سال خدمت من کنی و اگر ده سال تمام کنی (آن دوسال) به میل و اختیار تو و من دراین کار رنج بر تو نخواهم نهاد و انشاءلله مرا شخصی شایسته خواهی یافت (۲۷)

 

موسی گفت هرکدام از دو مدت را به انجام رسانم بر من ستمی نشده  و الله بر این قول و عهد ما وکیل است(۲۸)

 

آنگاه که موسی عهد خدمت به پایان رسانیده و با اهل بیت خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد (در راه شب تار وبیابان دور و هوای سرد…ناگاه) آتشی از جانب طور دید به اهل خود گفت شما اینجا مکث کنید که (از دور) آتشی بنظرم رسید میروم تا شاید از آن خبری برگیرم(۲۹) چون موسی به آن آتش نزدیک شد به او از جانب وادی ایمن در آن بارگاه مبارک از آن درخت(مقدس) ندائی رسید که ای موسی هشدار که منم الله (یکتا) پروردگار جهانیان(۳۰) و توعصای خود (و خودیت) بیفکن چون(عصا افکند و) بر آن نگریست دید اژدهائی سبک خیز گردید موسی رو به  فرار نهاد و واپس نگردید(درآن حال بدو خطاب شد ای موسی پیش آی و مترس که تو ایمن خواهی بود (۳۱).

 

و دست خود را در گریبان بر و بیرون آور تا بی هیچ نقص برص ومرضی سفید و روشن گردد و تا (به ظهور این معجز) از وحشت و اضطراب بیاسائی باز دست به گریبان بر(تا به حال اول برگردد) این (عصا و ید بیضا) از جانب رب بر رسالتت دو برهان(کامل و دو معجز بزرگ الهی) است (اینک برو) برسالت بسوی فرعون و فرعونیان که قومی فاسق و نابکارند(۳۲)

 

 و الله (این چنین شعبده بازی را به موسی آموخت) موسی گفت ای ربی من از فرعونیان یکنفر را کشته ام میترسم که به خونخواهی و کینه دیرینه مرا به قتل رسانند(۳۳)

 

 و با این حال اگر از رسالت ناگزیرم برادرم هارون را که ناطقه اش فصیح تر از من است با من یار وشریک در کار رسالت فرما تا مرا تصدیق (و ترویج) کند که میترسم این فرعونیان سخت تکذیب رسالتم کنند(۳۴)

 

 ….. به او فرمود که ما تقاضای تو را پذیرفته و بهمدستی برادرت هارون بسیار بازویت را قوی میگردانیم و به شما درعالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز (دشمن) به شما دست نیابند اینک با این آیات و معجزاتی که به شما عطا کردم به رسالت(بسوی فرعونیان) بروید که شما و پیروانتان(بردشمنان)غالب خواهید بود(۳۵ ) …..

 

این بخش کوچکی بود از داستان موسی درتازی نامه.

 

چون همین داستان در کتاب تورات هم آمده است که الله میگوید تورات را من برای موسی فرستاده ام. چنانچه این داستان با آنچه که در تورات آمده همخوانی داشت.  هم این داستان یا به گفته الله (قصه) و دیگر داستانهای الله فرموده هم درست است و قهرمانان بی نام و نشان آنهم هستی داشته اند.  اگر همخوانی نداشت روشن  خواهد گردید که از دهان آفریننده این الله هرگز سخن راست  بیرون نیامده و چنین قهرمانانی نیز هستی نداشته اند؟

 

سفر خروج ? باب اول از آیه ۱۳ تا  ۲۲

… و مصریان از بنی اسرائیل به ظلم خدمت گرفتند. و جانهای ایشان را به بندگی سخت به گل کاری و خشت سازی و هرگونه عمل صحرائی تلخ ساختندی و هر خدمتی که به ایشان نهادندی به ظلم می بود. و پادشاه مصر به قابله های عبرانی که یکی را شفره و دیگری را فوعه نام بود امر کرده. گفت چون قابله گری برای زنان عبرانی بکنید و بر سنگها نگاه کنید اگر پسر باشد او را بکشید و اگر دختر بود زنده بماند.

 

لکن قابله ها از خدا ترسیدند و آنچه پادشاه مصر بدیشان فرموده بود نکردند بلکه پسران را زنده گذاردند. پس پادشاه مصر قابله ها را طلبیده بدیشان گفت چرا این کار را کردید و پسران را زنده گذاردید. قابله ها به فرعون گفتند از این سبب که زنان عبرانی چون زنان مصری نیستند و زور آورند و قبل از رسیدن قابله میزایند. و خدا با قابله ها احسان نمود و قوم کثیر شدند و بسیار توانا گردیدند. و واقع شد چونکه قابله ها از خدا ترسیدند خانه برای ایشان بساخت. و فرعون قوم خود را امر کرده گفت هر پسری که زائیده شود به نهر اندازید و هر دختر را زنده نگاهدارید.

 

 

باب دوم از آیه ۱ تا ۲۵

و شخصی از خاندان لاوی رفته یکی از دختران لاوی را به زنی گرفت. و آن زن حامله شده پسری بزاد و چون او را نیکو منظر دید وی را سه ماه نهان داشت. و چون نتوانست او را دیگر پنهان دارد تابوتی از نی برایش گرفت و آنرا به قیر و زفت اندوده طفل را در آن نهاد و آنرا در نیزار بکنار نهرگذاشت. و خواهرش ازدور ایستاد تا بداند او را چه میشود. و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد و کنیزانش بکنار نهر می گشتند پس تابوت را درمیان نیزار دیده کنیزک خویش را فرستاد تا آنرا بگیرد. و چون آنرا بگشاد طفل را دید و اینک پسری گریان بود پس دلش بر وی  بسوخت و گفت این از اطفال عبرانیان است.

 

و خوا هر وی به دختر فرعون گفت آیا بروم و زنی شیر ده را از عبرانیان نزدت بخوانم تا طفل رابرایت شیر دهد. دختر فرعون به وی گفت برو پس آن دختر رفته مادر طفل را بخواند. و دختر فرعون گفت این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و مزد تو را خواهم داد. پس آن زن طفل را برداشته بدو شیر میداد. و چون طفل نمو کرد وی را نزد دختر فرعون برد و او را پسرشد و وی را موسی نام نهاد زیرا گفت او را از آب کشیدم.

 

و واقع شد درآن ایام که چون موسی بزرگ شد نزد برادران خود بیرون آمد و بکارهای دشوار ایشان نظر انداخته شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران او بود میزند. پس بهر طرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت. و روز دیگر بیرون آمد که ناگاه دو مرد عبرانی منازعه میکند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی. گفت کیست که تو را بر ما حاکم یا داور ساخته است.  مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه آن مصری را کشتی پس موسی ترسید و گفت یقینا این امر شیوع یافته است.

 

و چون فرعون این ماجرا را بشنید قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد و برسر چاهی بنشست. و کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند آب کشیده آبخورها را پر کردند تا گله پدر خویش را سیراب کنند.  و شبانان نزدیک آمدند تا ایشان را دور کنند آنگاه موسی برخاسته ایشان را مدد کرد و گله ایشان را سیراب نمود. و چون نزد پدر خود رعوئیل آمدند او گفت چگونه امروز بدین زودی برگشتید. گفتند شخصی مصری ما را از دست شبانان رهائی داد و آب نیز کشیده گله را سیراب نمود.

 

پس به دختران خود گفت او کجاست چرا آن مرد را ترک کردید. وی را بخوانید تا نان خورد. و موسی راضی شد که با آن مرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. و آن زن پسری زائیدو(موسی) او را جرشون نام نهاد چه گفت در زمین بیگانه تنزیل شدم. و واقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصربمرد و بنی اسرائیل بسبب بندگی آه کشیده استغاثه کردند و ناله ایشان بسبب بندگی نزد خدا برآمد. و خدا ناله ایشان را شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحق و یعقوب بیاد آورد. و خدا بر بنی اسرائیل نظرکرد و خدا دانست.

 

 

باب سیم

و اما موسی گله پدر زن خود یترون کاهن مدیان را شبانی میکرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد آمد. و فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوته بروی ظاهر شد و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمیشود. چون خداوند دید که برای دیدن مایل بدانسو میشود خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت ای موسی٬ ای موسی گفت لبیک. گفت بدینجا نزدیک میا نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که درآن ایستاده ای مقدس است. وگفت من هستم خدای پدرت.

 

خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب آنگاه موسی روی خود را پوشانید زیرا ترسید که به خدابنگرد. و خداوند گفت هرآینه مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان میدانم.  و نزول کردم تا ایشان را از دست مصریان  خلاصی  دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع بر آورم زمینی که به شیر و شهد جاریست به مکان کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و حویان و یبوسان. …. پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که نزد فرعون بروم  و بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورم. گفت البته با تو خواهم بود وعلامتی که من تو را فرستاده ام این باشد که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد. موسی به خداوند گفت اینک من چون به بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست بدیشان چه گویم.

 

خدا به موسی گفت.  هستم آنکه هستم و گفت به بنی اسرائیل چنین بگو اهیه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. و خدا باز به موسی گفت به بنی اسرائیل چنین بگو یهوه خدای پدران شما خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب مرانزد شما فرستاده. اینست نام من تا ابد الآباد و این است یادگاری من نسلا بعد نسل . ….

 

 

باب چهارم (سفر خروج) آیه ۱تا ۳۱

و موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است. پس خداوند به وی گفت آن چیست دردست تو. گفت عصا. گفت آنرا برزمین بینداز چون آن را به زمین انداخت ماری گردید و موسی از نزدش گریخت. پس خداوند به موسی گفت دست خود را دراز کن و دمش را بگیر پس دست خود را دراز کرده آنرا بگرفت که در دستش عصا شد. تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان خدای ابراهیم خدای اسحق و خدای یعقوب بتو ظاهرشده. خداوند دیگر باره وی را گفت دست خود را در گریبان خود بگذار چون دست به گریبان خود برد و آنرا بیرون آورد اینک دست او مثل برف مبروص شد. پس گفت دست خود را باز به گریبان خودبگذار. چون دست به گریبان خود باز برد و آنرا بیرون آورد اینک مثل سایربدنش باز آمده بود.

 

و واقع خواهد شد که اگر تو را تصدیق نکنند و آوازآیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. وهرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز و آبی که از نهر گرفتی بر روی خشکی به خون مبدل خواهد شد. (واین چنین یهوه شعبده بازی را به موسی آموخت )

پس موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم  نه درسابق و نه از وقتی که به بنده خود سخن گفتی بلکه بطی الکلام و کند زبان. خداوند گفت کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را که آفرید آیا نه من که یهوه هستم. پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگوئی تو را خواهم آموخت. گفت استدعا دارم ای خداوند که بفرستی هرکه میفرستی. آنگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت آیا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز به استقبال تو بیرون می آید و چون تو را بیند دردل خود شاد خواهد گردید. و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بزبان وی القا خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید بشما خواهم آموخت.  و او برای تو بقوم سخن خواهد گفت و اوامر تو را بجای زبان خواهد بود  و تو او را بجای خدا خواهی بود. و این عصا را بدست خود بگیر که به آن آیات را ظاهر سازی.

 

پس موسی روانه شده نزد پدر زن خود یترون برگشت و به وی گفت بروم نزد برادران خود که در مصرند برگردم و ببینم که تا کنون زنده اند. یترون به موسی گفت به سلامتی برو. وخداوند درمدیان به موسی گفت روانه شده به مصر برگرد زیرا آنان که در قصد جان تو بودند مرده اند. پس موسی زن خویش  و پسران خودرا برداشته ایشان را بر الاغ سوار کرده به زمین مصر مراجعت نمود و موسی عصای خدا را بدست خود گرفت. و خداوند به موسی گفت چون روانه شده به مصر مراجعت کردی آگاه باش که همه علاماتی را که بدست تو سپرده ام بحضور فرعون ظاهر سازی.  و من دل او را سخت خوا هم ساخت تا قوم را رها نکند.

 

و به فرعون بگو خداوند چنین میگوید اسرائیل پسر من و نخست زاده من است. و بتو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت نماید و اگر از رها کردنش ابا نمائی همانا پسر تو یعنی نخست زاده تو را میکشم. و واقعشد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده قصد قتل وی نمود. آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته گفت تو مرا شوهر خون هستی. پس او وی را رها کرد آنگاه (صفوره) گفت شوهر خون هستی بسبب ختنه. (پس پایه گذار ختنه صفورا میباشد؟)

 

و خداوند به هارون گفت بسوی صحرا به استقبال موسی برو  پس روانه شد واو را در جبل الله ملاقات کرده او را بوسید. و موسی از جمیع کلمات خداوند که او را فرستاده بود وهمه آیاتی که به وی امر فرموده بود هارون را خبر داد. پس موسی و هارون رفته کل مشایخ بنی اسرائیل را جمع کردند. و هارون همه سخنانی را که خداوند به موسی فرموده بود باز گفت و آیات را به نظر قوم ظاهر ساخت.  و قوم ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند از بنی اسرائیل تفقد نموده و به مصیبت ایشان نظر انداخته است بروی درافتاده سجده کردند.

 

این بود ۳۵ آیه از ۳۵۵ آیه داستان موسی آمده در قرآن و بخشی از تورات که به آگاهی رسید. حال با برابری یک داستان در دو کتاب مقدس الله فرموده. راستی و دروغ آنرا بررسی میکنیم. چنانچه درست بود همه داستان را می پذیریم و اگر نادرست بود نه با خواندن آن روان مردگان خود را می آزاریم و نه بدان سوگند یاد می نمائیم  که به زبا له دانی تاریخ می سپاریم.

 

۱- الله در قرآن میگوید: مادر موسی طفل را در صندوق نهاد و به دریا افکند ولی درتورات میگوید (همسر یکی از خاندان لاوی پسری زائید سپس تابوتی از نی گرفت و آنرا در نی زار کنار نهر آب گذاشت.  کدامش درست است؟  چرا نام پدر و مادر طفل را نگفته است؟

 

۲- الله در قرآن میگوید: اهل بیت فرعون(آسیه) او را ازآب گرفت. ولی در تورات میگوید دختر فرعون برای غسل به نهر رفت و کنیزانش بچه را در نی زار یافتند. کدامش درست است؟  نام آسیه چرا درمتن عربی قرآن نیست؟ این نام از کجا آمده؟  نام دختر فرعون چه بود؟

 

۳- الله در قرآن میگوید: مادر موسی خواهرش را پی طفل فرستاد او موسی را از دور دید و فرعونیان او را نشناختند (مادری که بچه اش را به دریا افکنده بود چگونه سراغش را درکاخ فرعون میگرفت؟  ولی در تورات میگوید وقتی موسی را در نی زار گذاشتند خواهر مادر طفل از دور نگاه میکرد و دید که دختر فرعون او را پیدا کرده ا ست. کدامش درست است؟  نام خواهر مادر موسی چه بود؟

این چگونه است که الله داستان گو نام قهرمانان داستان خود را نمیداند و تنها نام موسی را میداند که آن نام هم برگزیده دختر فرعون است؟

 

۴- الله در قرآن میگوید: ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم اهل فرعون در پی دایه ای که طفل پستانش را گیرد برآمدند. خاله موسی رفت از دور او را دید و آل فرعون او را نشناختند. او مادر موسی را معرفی کرد وما بدینوسیله موسی را به مادرش برگرداندیم.  ( آیا کاخ فرعون چنان بی در و دروازه بود که خاله موسی به درون آن راه یافت و موسای خرد سال را پیدا کرد کسی هم او را نشناخت ولی بخواسته او مادر موسی را برای شیردادن پذیرفتند؟) و در تورات میگوید. خواهر مادر طفل درکنار نی زار به دختر فرعون گفت. زنی شیردار از عبرانیان بخوانم تا این طفل را شیر دهد؟ دختر فرعون پذیرفت و او رفت مادر طفل را آورد و دختر فرعون بچه را به او سپرد. کدامش درست است؟

 

۵- الله در قرآن میگوید: هنگامی که موسی مردی مصری را کشت و نگران بود مردی مومن از دورترین نقطه شهر مصر آمد بدو گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره کشتن تو شور میکنند فوری فرار کن و موسی به شهر مدین روی آورد. اللهی که میدانست  مردی مومن از دور ترین نقطه شهر مصر آمده چرا نامش را نمیدانست؟ پرسش برانگیز است. مردی مومن دور افتاده را از درون کاخ شاهی فرعون کافر چه آگاهی؟

و در تورات میگوید موسی بزرگ شد در نزاع یک مصری و یک عبرانی مرد مصری را کشت و در زیر ریگها پنهان کرد. فرعون آگاه شد اراده کشتن وی کرد موسی از ترس بسوی شهر مدین فرار کرد  و بر سرچاهی نشست.

 

۶- الله در قرآن میگوید: موسی دید بر سر چاه شبانان گوسفندان را آب میدهند و دو زن دور تر از مردها در کنار گوسفندان خود ایستاده بودند. موسی به نزد آنان رفته حال شان پرسید گفتند ما منتظریم شبانان گوسفندان خود را آب دهند تا ما برویم گوسفندان خود را سیراب کنیم.  موسی به آنها یاری داد گوسفندان خود را سیراب کردند و رفتند و خود درسایه درختی آرمید از گرسنگی نالید و از الله یاری خواست.

 

در این حال یکی از آن دو دختر نزدیک موسی آمد و گفت پدرم تو را دعوت میکند به خانه ما بیائی برای سیراب کردن گوسفندان پاداشی بتو بدهد. موسی به خانه پدر آن دختر که (شعیب) نام داشت رفت. شعیب گفت اراده دارم یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم براین مهر که هشت سال برمن خدمت کنی و اگر ده سال باشد آن دو سال به اراده خودت.

 

موسی می پذیرد و میگوید هرکدام ازدو مدت را انجام د هم ستمی برمن نشده و الله بر این پیمان وکیل است ولی درتورات میگوید٬ کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند از چاه آب کشیدند و آبخورها را پر کردند تا گله پدر را سیراب کنند. شبانان آمدند تا ایشانرا رد کنند موسی برخاسته دختران را یاری داد و گله را سیراب کرد و آن دختران نزد پدر خود رعوئیل رفتند پدر دلیل زود برگشتن پرسید گفتند مردی مصری ما را یاری داد و گله را سیراب نمود.

پدر دختران گفت وی را بخوانید تا نان خورد و موسی راضی شد که با آنمرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. کدام سخن الله درست است؟ دو دختریا هفت دختر؟ شعیب یا رعوئیل؟

 

 

۷- الله در قرآن میگوید: زمانی که موسی خدمت شعیب را پایان برد و با اهل بیت خود راهی دیار خویش گردید در راه بیابان دور و سرد. آتشی از دور و جانب کوه طور دید. بسوی او رفت. همینکه نزدیک شد از آن درخت مقدس ندائی رسید که ای موسی منم الله پروردگارجهان. عصایت را بیفکن. چون افکند اژدهائی شد که موسی ازترس فرار کرد.

الله گفت فرار نکن ایمن هستی دستت را بگریبان بر و بیرون آور تا درمان شود. موسی چنین کرد و درمان شد. الله گفت این عصا و درمان دستت معجزه الهی است و حال بسوی فرعونیان برو. موسی گفت ای ربی من یکنفر از فرعونیان را کشته ام  میترسم مرا بکشند. با این حال اگر ناگزیرم چون زبانم (الکن) است برادرم هارون را شریک من گردان. الله پیشنهاد موسی را پذیرفت بجای انکه زبانش را درمان کند تاخودش بتواند پیام الله را برساند و یا چیزی برخرد او بیفزاید  گفت بهمدستی برادرت هارون بازویت را قوی میکنم برو بسوی فرعون.

 

ولی درتورات میگوید٬ موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد. گله را به صحرا برد و به حوریب که (جبل الله) باشد درآمد فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوطه بروی ظا هر شد. موسی دید بوطه شعله ور است اما سوخته نمیشود. بدان سو روی آورد خداوند از میان بوطه به وی ندا داد و گفت ای موسی نزدیک میا نعلین از پایت بیرون کن. من هستم خدای ابراهیم خدای اسحق خدای یعقوب. ستمی که مصریان بر بنی اسرائیل می کنند دیده ام بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم تا بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که چنین کاری بکنم. گفت البته من با تو خواهم بود که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را براین کوه عبادت خواهید کرد. موسی گفت اگر من به بنی اسرائیل بگویم خدای پدران شما مرا فرستاده است. نامش را از من بپرسند چیست چه بگویم؟ خدا گفت بگو اهیه هستم یهو خدای پدران ما مرا فرستاده است. با مشایخ بنی اسرائیل نزد پادشاه مصر بروید و به او بگوئید یهوه خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است الآن برای سفرسه روزه به صحرا میرویم تا برای خدای خود یهوه قربانی کنیم. موسی گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد. خدا گفت آن چیست که در دست تست. گفت. عصا  گفت آنرا بر زمین بینداز. چون بر زمین انداخت ماری گردید و موسی فرارکرد. خداوند به موسی گفت نترس دمش را بگیر. چون دمش بگرفت عصا شد. یهوه گفت حالا باور میکنند که خدای پدران شما بتو ظاهر شده است.

 

یهوه گفت دست خود را در گریبان بگذار چون در گریبان برد و بیرون آورد مثل برف مبروص شد دوباره گفت باز به گریبان بر چون برد و بیرون آورد اینک مثل سایر بدنش شده بود. یهوه گفت اگر تو را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند. همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد هرگاه این دو آیت را باور نکردند.  آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز به خون مبدل خواهد شد. حال ببینیم کدامیک از سخنان الله درست است. دیدن آتش در راه بازگشت به دیار خویش  یا به هنگام شبا نی در نزد یترون یا رعوئیل کاهن؟ – در کوه طور یا حوریب (جبل الله)؟ – درمیان درخت مقدس  یا بوطه؟   عصای موسی مار شد یا اژدها؟

 

از الله میپرسم تو که برابر سوره دوم (البقره) آیه های ۴۱ ? ۶۳ – ۹۱ و سوره چهارم (النسا) آیه ۴۷ و آیه های بیشمار دیگر میگوئی تورات را من برای موسی فرستاده ام و قرآن را هم  برای محمد فرستاده ای که گواهی کننده تورات است. اگر خدای بنی اسرائیل یهوه هم تو هستی؟ آیا به اینهمه دوگانه گوئیهای آمده در این دو کتاب که بخش کوچکی در این نوشته آمده است٬ گردن مینهی یا نه؟  دروغ میدانی یا نه؟

 

تو که میتوانستی سخنوری چون هارون را در کنار موسای (کند زبان ) قرار دهی و سخنانت را به موسی بگوئی تا او به هارون بگوید و هارون برای مردم بازگوکند٬ چرا یکباره هارون را بجای موسی برنگزیدی؟

 

تو که موسای آدمکش را به نبوت برگزیدی چرا خود هارون بیگناه را بر نگزیدی؟ تو که موسی را برای نجات  بنی اسرائیل  فرستادی و به او شعبده بازی هم آموختی تا بنی اسرئیل را رهائی بخشد. چرا برابرآیه  ۲۲- ازباب چهارم (سفرخروج) گفتی دل فرعون را سخت خواهم ساخت تا قوم را رها نکند؟  تو هم شریک دزد و رفیق قافله نیستی؟

 

تو که موسی را برای آزادی قوم یهود به مصر میفرستادی٬ چرا در نیمه راه اراده کشتن او را کردی که همسرش ناگزیر گردید پوست روی آلت تناسلی پسرش را با سنگ ببرد و بسوی تو پرتاب کند. همانگونه که لقمه ای را برای سگی پرتاب میکنند تا بخورد و دندان نگیرد.  پذیرفتی و رهایش کردی.

 

تو که از رنج آن پسر بچه بیگناه دل آزرده نشدی چگونه از رنج بنی اسرائیل در مصر نگران بودی؟

 

آیا کوچکترین فرنودی در رد دروغهای بزرگ آمده در کلام الله خودت داری؟

حال روی سخنم با استادان دانشگاههای ایران و همه کسانی است که خود را دانشمند٬ اندیشمند و روشنفکر میدانند (بکسر آن گروه انگشت شمار روشنگر همیشه دست اندر کار) اینست که شماها در راستای ناباوری خود از این اراجیف چه گامی در روشنگری و گندزدائی از تاریخ وفرهنگ ایران برداشته اید؟ چرا لب فروبسته اید؟ ۱۴۰۰سال خاموشی و دم برنیاوردن بس نیست؟ آیا هیچ اندیشیده اید با کدام اندیشه میتوان دانشمند بود و چنین ننگی راپذیرفت؟ به ما بنویسید و با پاسخ روشن و پذیرفتنی خود ما را آگاه کنید. آیا میخواهید همچنان با خواندن این چرندیات با زبان تازی برگور مردگان بیگناه خود روان آنان را برای همیشه  بیازارید؟

 

آیا میخواهید همچنان به این ننگ و دروغهای رهاورد تازیان سوگند وفاداری یاد کنید؟ آیا میخواهید با سکوت خود ۱۴۰۰ سال دیگر ملت ایران را در بند روان تازیان تازشگر نگا ه دارید؟

 

اگرنمیدانید و دم برنمی آورید که دانشمند و بینشمند و روشنفکر نیستید  و اگر میدانید و لب فرو بسته اید که تبهکارید.

 

من بنام یک ایرانی پاکدلانه از همه دختران و پسران جوان. این آینده سازان میهن و زنان و مردان ایران پرست میخواهم در این راستا استادان و دانشمندان خورده خوابیده میهن را زیر فشار بگذارند تا هم آواز با پیکار گران خستگی ناپذیر. از فرهنگ لگد کوب شده ایرانی غبار روبی کنند و ایرانیان را راهنما ئی و یاری دهند که به منش والای ازدست داده خود دست یابند و ازنافرهنگ ولایت مطلقه فقیه رهاورد تازیان که ویژه رهبری دامدار با دامهایش میباشد نجات یابند.

 

با  امید بر آگا هی و آزادی

پاینده ایران  برافراشته باد  درفش کاویانی  سرخ و زرد و بنفش

آله دال فک (پاریس)

۱۵ شهریورماه/ ۲۷۱۲

پنجم سپتامبر ۲۰۰۴

 

جنگهای خونين الله و رسول الله برای نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه

پيش از آنکه در میدانها جنگ و یا گردنه های بدر و احد در سرزمین عربستان ديداری با الله ٬ خدای تيره قريش داشته باشيم٬‌بهتر است که نگاهی گذرا به خواسته های الله از مردم داشته باشيم تا ببينيم او چه خواسته پذيرفتنی داشته است که چون مردم ناآگاه بودند و نمي پذيرفتند خشمش برانگيخته ميشد تا چنان واکنش سخنی نشان دهد که با نيروی هوايي ناديدنيش(فرشتگان) و رسول الله و ولی الله با تیر و کمان و شمشير در دشت و کوه و کمر کمین کند٬ دارايي کاروانيان را تاراج و جانشان را نيز به تیغه شمشير يا نوک نيزه و کمان بسپارد؟

آنهم کاروانیان بی سلاحی که ربايندگان دارايي آنان به فرنورد مسلح نبودن آنها ميخواستند مال شان را بربايند و خودشان را نکشد ولی الله راضی نشده و گفته است بکشيد تا فساد از روی زمین برداشته شود. الله از اين واژه بسيار بهره گرفته ولی هرگز نگفته است که فساد مورد نظر او چيست؟

آيا فساد مورد نظر او در ميان بار شتران بود که الله دانا و توانا آگاه شده و تازش برده تا به مقصد نرسد؟

برای روشن شدن هر چه بيشتر انديشه الله و رسول الله و ولی الله در اين گونه گردنه بندی ها و کشت و کشتارها نخست نمونه های چندی از رمانهای الله را به آگاهی ميرسانم تا دريابيد که آیا الله آزادی داده بود که مردم در نمي يافتند و نمي پسنديدند؟ آيا غلامی و بردگی و بندگی و کنيزی را برداشته و برابری داده بود که مردم ناخوشنود شده بودند؟ آيا شادی و شادمانی و تندرستی پيشياره کرده بود که مردم رد کرده بودند؟ آيا دستور ساختن درمانگاه و بیمارستان و دانشگاه داده بود که مردم روی برگردانده بودند؟ آيا دستور های الله بدرستی حق و حقيقت و راستی بود که مردم زير بار آنها نميرفتند؟

آیا الله گفته بود بنوشيد انچه که شما را شاد ميکند؟ بخورید هر آنچه را که ميل داريد؟ بپوشید انچه را دوست داريد؟ بکار ببريد آنچه را که خرد شما پروانه ميدهد ٬ مردم ناراضی شده بودند؟

سپس به دنبال جنگهايش ميرويم.

آيه های کلام الله را که هم اکنون ميشنويد پاسخ روشنی با این پرسشها خواهند داد که امیدوارم داوری دادگرانه کنيد.

۱ سوره دوم بقره آيه ۱۸ درباره قصاص کشتگان چنين میگويد: مرد آزاد در برابر مرد آزاد٬‌ بنده را به جای بنده و زن را به جای زن قصاص توانید کرد.

آيا سخن روشن تر از اين درباره ناآزادی و بردگی و کنيزی وجود دارد؟

۲- سوره دوازدهم رعد آيه ۱۵ : هر که در آسمانها و زمين است با همه آثار و وجودش به رغبت و اشتياق و به جبروالزوم شب و روز به اطاعت الله مشغول است.

۳- سوره شانزدهم النحل آيه های ۴۹ تا ۵۲ : هرچه در آسمانها و زمين است از جنبندگان و فرشتگان همه بی هيچ تکبر و با کمال تذلل (يعنی ذلت) به عبادت الله مشغولند و تمام موجودات از الله که فوق همه آنهاست ميترسند الله فرمود براه شرک و دوتايي نرويد که الله يکی است. از من بترسيد. هر چه در آسمانها و زمين است همه ملک من است.

در آيه های ۷۴ و۷۵ همين سوره نيز ميگويد بنده با مرد آزاد برابر نيست.

۴- سوره ۲۴ نور آيه ۴۱ : ای رسول آيا ندیدی که هر کس در آسمانها و زمین است تا مرغ  که در هوا پرواز گشاید همه به تسبيح و ثنای الله مشغولند.

۵- سوره ۱۷ اسری آيه ۲۱ :  در دنيا بعضی مردم را بر بعضی فضيلت بخشيديم. مراتب آخرت نیز بسيار بيش از درجات دنیاست و برتری خلايق از يکديگر بمراتب افزون از حد تصور است.

سوره ۳۰ روم آيه ۲۸ : هيچيک از کنيزان و غلامان ملکی شما در هيچ چيزی با شما شريک و مساوی نیستند.

پرسش اين است٬ چرا الله در دنيا برخی را برخی برتری بخشيده است و چرا در آخرتی هم که اگر وجود داشته باشد ميخواهد دست به چنين کار نادرستی بزند؟ چرا کنیز و غلام آفريده و چنین بدبخت کرده است٬ چرا دو نفر نباید با هم برابر باشند مگر از راه دانش؟

آيا پايه اساس زندگی آزادی و برابری است يا آنچنانکه الله در کلام خود گفته اند٬ نابرابری٬ بردگی٬ غلامی و کنيزی؟

۶- سوره ۲۲ حج آيه های ۱ تا ۳ : ای مردم الله ترس و پرهيزکار باشيد که زلزله روز قيامت بسيار حادثه بزرگ و واقعه سختی خواهد بود. چون هنگامه آن روز بزرگ را مشاهده کنید هر زن شیرده طفل خود را از هول فراموش کند و هر آبستن بار رحم را بيفکند و مردم را از وحشت آن روز بيخود و مست بنگری در صورتيکه مست نيستند و ليک عذاب الله سخت است. ( اين آيات در جنگ بنی المصطلق نازل شد رسول براصحاب بخواند آنها سخت گريان و هراسان شدند. رسول فرمود آن روز از هر هزار نفر فرزند آدم يکی بهشتی و نهصد و نود و نه دوزخی شوند. مردم بيشتر پريشان شدند. خيمه نزدند طبخ نکردند که وای برما همه دوزخی باشیم ديگر بار رسول بشارت داد که با هم جمع باشيد و دل نزديک و درستکار و خوش باشید که از صد وبيست صف بهشتيان٬ دو ثلث آن هشتاد صف امت من باشند. اصحاب خوشحال شدند. عکاشه بر رسول عرضکرد دعا کن بر من که بهشتی شوم و رسول خدا دعا کرد. ديگری برخاست حضرتفرمود عکاسه بر تو سبقت گرفت. برخی مردم از جهل و نادانی در کار الله جدال کنند و از پی شيطان گمراه کننده ای روند.)

اگر اندکی مهرورزيده بيشتر به درون مايه اين آيه توجه کنید بی هيچگونه دو دلی درميابيد که گمراه کننده اصلی محمد است. نه شيطان. اين محمد است که ميگوید چنین وحی آبرو برنده ای از سوی الله او آمده است. اين گفته گفته شيطان نيست.

اللهی که در پسوند نامش رحمان و رحیم را يدک ميکشد و در بسياری از آیه ها سخن از مهر و دادگری ميکند. چه چيزی او را بر آن داشته است در روزی که همه مردم را گرد آورده تا دادرسی دادگرانه کند و مهر و داد خود را به نمايش بگذارد. گناهکاران و بی گناهان را بشناسد بر يکی پداش و بر ديگری کيفر دهد.

پيش از آغاز به کار آنچنان زلزه بيحا و نالازم و حشترانی بر پا کند که هر زن شیرده از بيم جان کودک شیرخواره بهتر از جان خود را رها و فرار کند. هر زن آبستن از شدت ترس بار رحم خود را بر زمین افکند. مردم با گناه و بيگناه با يک چوب رانده شوند و از عذاب سخت الله بيهوش گردند تا دگر باره به هوش آيند٬ چرا؟ منطق اين کار نابخردانه وحشتزای الله چيست؟

اگر پس از دادرسی زنان پريشان بچه از دست داده و زنان سقط جنین کرده بيگناه شناخته شوند٬‌ پاسخگوی اين جنایت بزرگ نادرست بيدگرانه بر آنها کيست؟

چه کسی و چگونه بدادشان خواهند رسيد در حاليکه بيدادگر و مرتکب این گناه نابخشنودی خود الله است.

بدور از دروغ بودن پایه ای اين گونه یاوه های بافته شده که ۱۴۰۰ سال است گروه بيشماری را در بند گمراهی نگاهداشته اند. چنين آيه هايي در زمانی نازل گردیده است که محمد در حال جنگ و کشتار خونین ددمنشانه با تيره بنی المصطلق بوده و هزاران زن و مرد و دختر و پسر و خرد و کلان را از دم شمشير گذرانيده و خانه های بسياری را ويران و تاراج کرده و زنان و دختران و مردان بيمشاری را به اسارت و بردگی گرفته است که هنوز خون از شمشيرش ميچکیده است.

اگر چنان بهشتی درست باشد چنین تاراج گران و کشتارگران چگونه دو برابر کسانی که يکهزارم تبهکاری اينان را مرتکب نگردیده اند بهشتی هستند؟

از فراز زنان اسير در این جنگ زن بسيار زیبايي بنام بره دختر حارث بن ابی ضرار همسر يکی از سرداران کشته شده در جنگ و دختر رئيس تيره بنی المصطلق بود که بدست سربازان محمد دست بدست میگشت. با روی آوردن بر محمد برای رهايي خود٬ رسول الله شيفته زيبايي او گرديد و ويرا از سربازانش خريداری کرد و نام جويريه  بر او نهاد بوارون عده زنان همسر مرده که برابر آيه ۲۳۴ سوره ۲ بايد چهار ماه و ده روز کسی با او همسر نشود همان شب رسول الله او را بدرون رختخواب هميشه گسترده اش کشانید. درست همان کاری را که با صفیه دختر حی بن اخطب همسر زيبای کتانه بن ربيع گنجدار معروف يهودی کرد.

کتانه را برای دسترسی به گنجهايش زير شکنجه بدست علی کشت و همسر او را بازور تصاحب نمود. در حالی که هنوز کتانه را به خاک نسپرده بودند با همسرش نيز همخوابه گردید.

اگر چنین جنايتکاری با هشتاد صف از پيروان جنايتکارتر از خودش به عشرتکده الله نرود چه کس ديگری تبهکارتر از او و همراهانش را دارد که به آن عشرتکده بفرستد؟

محمد چنان سرگرم عشقبازی با بره آن زن جوان داغدار همسر و خانواده از دست داده گردید که از يادش رفت در اين سفر جنگی زیباترین همسرش عايشه او را همراهی ميکند. عايشه زيبا با آگاهی از کار همسر پيرش در پی انتقام جويي برآمد در نيمه راه بازگشت به مدینه٬ با صفوان جوان ۲۲ ساله عقبدار قوای محمد در پشت تپه ها پنهان گرديد و شبی را تا بامداد با صفوان سپری نمود. محمد آن چنان شيفته زيبايي و عشقبازی با جويريه شده بود که تا رسيدن به مدينه درنیافت عايشه همسر زيبايش در کجاوه نيست. پس از آنکه کجاوه ها را بر زمين نهادند تازه دریافتند که عايشه نيست٬ غوغايي بر پا شد. خبر بگوش محمد رسید و وی را پريشان حال ساخت.

علی را احضار کرد وبدنبال پيدا کردن عايشه به بيابان فرستاد. علی در ميان راه دید که عايشه بر ترک شتر صفوان سوار است و شنگول و خندان مي آيند. برگشت آنچه را که ديده بود به محمد گفت و گفت رها کن اين خبيثه را که زن برای تو مانند کفش است. اين سخن پايه دشمنی عايشه با علی و مایه جنگ جمل گردید.

شگفتا اللهی که به محمد خبر نداده بود که عايشه با صفوان در بيابان سرگرم عشق بازی است دگر باره بياری ارباب خود محمد شتافت و آن آيه کذايي را فرستاد که اگر بدنام کنندگان عايشه راست ميگویند بايد چهار شاهد عادل آنهم در آن بيابان منطقه جنگی بياورند که شب در آنجا بوده اند و با چشمان خود همخوابگی عايشه و صفوان را دیده اند که چگونگی آن سوره ۲۴ نور آمده است.

وقتی در چنین زمانی محمد سخن از چنان وحی به ميان مي آورد اين پرسش پيش  مي آيد که چرا الله در گوشه و کنار وحی خود با ايما و اشاره به محمد نگفت ای رسول عزيز ما همسرت عايشه پشت تپه ها دارد با صفوان عشقبازی ميکند برو و با دو چشم خود ببين که نياز به گواه ديگری نباشد؟

اين داستان محمد شبيه داستانی آمده در باب چهارم گلستان سعدی است که میگويد منجمی به خانه در آمد يک مرد بيگانه را ديد با زن او نشسته. دشنام داد و سقط گفت. فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که بر آین واقف بود گفت٬ تو بر اوج فلک چه دانی چيست که ندانی در سرايت کيست؟ شايد اين همان داستان محمد است که سعدی چنین اورده است.

محمد هم با اينکه از اوضاع و احوال همسرش آگاه نبود که در بیابان سرگرم عيش است چنان آيه هايي دلگرم کننده بخورد جنگجويانش ميداد تا بيشتر ابزار بی اراده در دستش باشند.

۸- سوره ۲۰ طه آيه ۹۳: هيچ موجودی در آسمانها و زمين و بین آنها یا زیر کره خاک نيست مگر الله را بنده و فرماندار است.

از الله ميپرسم چه کار نيمه تمامی داری که نیاز به اینهمه بنده داری؟ آيا اين الله از بزرگترين بنده داران جهان هستی نیست؟

۹- سوره ۲۳ المومنون آيه های ۵ و ۶ :   و آنانکه فروج و اندام شان را از عمل حرام نگاه ميدارند مگر بر جفتهايشان که زنان عقدی آنها باشنديا کنيزان ملکی متصرفی آنها که هيچگونه ملامی در مباشرت اين زنان بر آنها نيست.

کنيزان ملکی متصرفی چگونه زنانی هستند و چرا آنها را به ملکيت و تصرف خود در اورد؟

۱۰ سوره ۳۹ زمر آيه های ۶۸ تا ۷۲ : صيحه صوراسرافيل بدمند تا جز آنکه الله بقای او خواسته ديگر هر که در آسمانها و زمین است همه يکسر مدهوش مرگ شوند آنگاه صيحه ديگری در ان دمیده شود که ناآگاه خلايق همه از خواب مرگ برخيزند و نظاره واقعه محشر کنند و زمین محشر بنور پروردگار روشن گردد و نامه اعمال خلق در پيشگاه عدل نهاده شود و انبیا و شهدا بر گواهی احضار شوند و ميان خلق به حق حکم کنند و به هيچکس ابدا ظلمی نخواهد شد و هر کس به پاداش عملش تمام برسد و الله از هر کس به افعال نيک و بد خلق آگاه تراست و آن روز آنانکه به الله کافرند فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون آنجا رسند درهای جهنم برويشان بگشايند و خازنان دوزخ به آنها گويند مگر پيغمبران الله برای هدايت شما نيامده و آیات الهی را برايشان تلاوت نکردند و شما را از ملاقات اين روز سخت نترسانيدند؟  جواب دهند بلی وليکن افسوس که مایه کفر و عصيان خود را مستحق عذاب حرمان کردیم و وعده عذاب برای کافران محقق و حتمی گردید.

این اعتراف را از کسان گرفته اند که زير بار بندگی و غلامی نرفته عصيان کار شناخته شده اند. درست بگونه اعترافات دروغین بی گناهان در زیر شکنجه بيدادگاههای فرمايشی انقلاب اسلامی ايران امروز.

تا به حال از همه منبرهای نيرنگباز شنیده بودیم که در محشر خيالی دادرسی را خدا انجام ميدهد ولی حالا میبينيم که شهدا و انبيا انهم بدستور الله به پرونده ها رسيدگی میکنند تا بيگناه و گناهکار را بشناسند و در حاليکه همین شهدا و انبیا در روی زمين بفرمان الله با اينها جنگيده کشته اند و کشته شده اند. چگونه کشته شده ها میتوانند حکم عادلانه درباره کشندگان خود بدهند؟

باز در اين جا بياد داوری محمد با تيره٬  تیره بخت و بيگناه بنی قريظه افتادم که حاضر بودند بگونه تيره های بنی قينقاع و بنی نضير همه دارايي خود را به محمد واگذارند و با يک بار شتر وسايل اوليه زندگی دست و زن و بچه خود را بگيرند و ترک ديار کنند. ولی محمد رسول الله نماينده الله دادگر گفت٬ نه!  برای زنده ماندن و يا کشتن شما بايد کار به داوری مراجعه گردد که چنین حکمی در تاریخ جهان پيشينه نداشت و ندارد.   گزينش داور برای چنین سرنوشت تلخی را از دست آنها گرفت و گفت باید به داوری را که من برميگزينم گردن بنهيد سرانجام سعد معاذ دشمن شماره يک يهودی ها را که در يک نزاع شايد محلی از دست آنها زخمی برداشته بود که خونش بند نمي آمد و در بستر مرگ آرميده بود به داوری برگزيد و علی را هم به سرداوری گماشت.

نتيجه را از پيش روشن بود٬ بريدن سر همه مردان و به اسارت گرفتن همه زنان و دختران و به تصرف محمد در آمدن همه دارايي و املاک آنها. که سنگدلانه در برابر چشمان محمد سر ۷۰۰ تن مرد و پير و جوان و زنی بنام حسنی القرظی را علی و زبير عموی محمد همچون مرغ بريدند.  با جان و نيمه جان در ميان گودالهای از پيش کنده شده بر روی هم انباشته٬ زنان و دختران و پسرکان هم برای خوشگذرانی ميان قوای محمد تقسيم گرديدند.

پرسش اين است٬ فرق ميان داوری الله در محشر و رسولش محمد در اين جهان چيست؟ بر باور من بايد روزی بشريت از این خواب سنگين بلاهت پی ورزی دينی بيدار شود اینگونه جنایتکاران علیه بشریت را که زیر نام دین دست به دهشتناک ترین جنایتها زده اند و پاداش عشرتکده الله را هم پشتوانه دارند با الله شان غيابا محاکمه کنند و  تنديس زشت و اهريمن گونه آنان را در موزه های جنایت سراسر جهان بگذارند. تا جهان و جهانيان دريابند چه شيادانی بنام دين و مذهب دست به چه جنایت هول انگيزی زده و چه خانمانها و تاريخ و فرهنگی را بر داده اند.

پرسش ديگر که پيش مياید اينست که اللهی که برای شناسانيدن خود در جهان و برای بکار بستن فرمانهايش توانايي نداشت از رسول و سپاهيان او یاری گرفت و حال هم که در محشرش مينشيند و تماشا میکند تا رسول و يارانش دادنامه صادر کند. باز هم او خود را خدايي بی شريک و دادگر و توانا ميداند؟ آيا او بنده آل محمد نيست؟

 

۱۱ –  سوره ۲۵ فرقان آيه ۵۲:

ای رسول تو هرگز تابع کافران مباش و با آنها چنانکه مخالفت قرآن و دین کنند سخت جهاد و کارزار کن.

آن فرمانهای الله را که سرا پا آزادی کشی و نابرابری و کنيزی وغلامی وبردگی و ترس و هراس بود شنيديد و اين فرمان آمده در سوره فرقان را هم شنيديد که میگويد هر کس از قرآن و دین (یعنی آن فرمانها) سرپيچی کنند کافر است. ای رسول سخت جهاد و کارزار بکن. آيا اين يک کارزار گسترش دهنده اهریمنی در بند کشیددن آزادی و برابری نيست؟

۱۲ سوره ۴۲ شوری آيه ۴:

آنچه در آسمانها و زمين است همه ملک الله است

در آيه ۲۷ همين سوره ميگويد اگر الله روزی بندگان را زياد کند طغيان میکنند؟

اگر بدرستی الله خدای راستين است٬ آن خدا چه نيازی به اينهمه املاک دارد. ميخواهد چه بهره برداری بکند. کشاورزی یا دامداری؟ درباره گرسنه نگاهداشتن مردم آيا اين دیدگاه يک ديکتاتور خود سر نیست؟ آيا نميترسد که مردم از غلامی و بردگی و کنيزی رهاورد او سرباز زنند؟ اين دستور در خور خرد و دانش هست؟ پس اينکه میگفتند٬ گرسنه نگه داشتن دیدگاه انگليسی هاست دروغ بوده و اين دستور الله تازيان است.

۱۳ –  سوره ۶۴ تغابن آيه ۱۱:

هيچ رنج و مصيبتی به شما نرسد مگر به فرمان الله.

۱۴- سوره ۹۰ بلد :

نوع انسان را با مشقت و رنج آفريديم که روز و شبی را بی رنج و درد و غم و آلام طبيعت و امراض و خوف و خطر عمر نگذراند.

چرا بايد الله درد و رنج و غم و مصيبت حواله مردم دهد؟ چرا بايد مردم در ترس و لرز و خوف و خطر از الله بگذرانند؟ سود  الله اين درد و رنج مردم چيست؟ الله از شادی مردم چه زيانی ميبيند که آنها را غمگين ميخواهد؟ آيا دستوری دادگرانه و در خور خدای خرد است؟

۱۵- سوره۴ النسا آيه ۶۵:

نه چنین است قسم به الله که اينان به حقيقت اهل ايمان نميشوند مگر آنکه در خصومت و نزاع شان تنها تو را حاکم کنند و هر حکمی بکنی هیچگونه اعتراضی در دل نداشته باشند و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.

۱۶- سوره ۴۸ فتح آيه ۹۲:

ای رسول مومنانی را که در حديبيه با تو بيعت کردند٬ به حقيقت با الله بيعت کردند. چون تو خليفه خدايي و همان دست تو دست خداست بالای دست آنها.

۱۷- سوره ۳۳ احزاب آيه ۶:

پيغمبر اولی تر و سزاوارتر به مومنان است از خود آنها یعنی باید حکم و اراده او را مومنان مقدم بر اراده خود بدارند و از جان ومال در اطاعتش مضایقه نکنند.

۱۸- سوره ۳۳ احزاب آيه ۳۶:

هیچ مرد و زن مومن را در کاری را که الله و رسول حکم کند اراده و اختیاری نیست. هر کس نافرمانی الله و رسول کند دانسته به گمراهی افتاده است.

آيا این دستورهای روشن الله نياز به توضيح دارد که میگويد کر و لال و بيخرد و بی اراده و اختیار باشید؟ آنچه را که من و رسولم ميگوييم بايد چشم بسته بپذيريد فرمانبردار و شادمان هم باشيد؟

اين دو آيه قرآن پايه واساس ولايت فقيه است تا آخوندهای شناخته شده ای چون سيد روح الله خمینی خون آشام و سید علی حسین خامنه ای بی نياز از بازگو کردن ولی فقيه يا ولی امر مسلمين خود را جانشین محمد بدانند٬ بکنند با مردم آنچه را که بيست و پنج سال بعد از ۱۴۰۰ دارند ميکنند. همه تاريخ و فرهنگ ما را زير و رو و دگرگون کرده اند تا بتوانند مردم ايران را بی شناسه کنند و همچنان غرق در نافرهنگ تازیان در بیابانهای کربلا نگهدارند.

نابخردی هايي را که ۱۴۰۰ سال پیش از اين تازیان بیابانگرد نپذیرفتند امروز مردم با فرهنگ ایران بیايند با جان و دل گردن نهند و در دل هم ناراضی نباشند.

۱۹- سوره ۴۳ زخرف آيه ۳۲:

در صورتیکه ما خود معاش و روزی آنها را در حیات دنیا تقسيم کرده ايم و بعضی را بر بعضی به مال و جاه دنیوی برتری داده ايم تا بعضی از مردم به ثروت بعضی ديگر مسخر خدمت کنند.

چرا چنين دوگانگی٬  که به يکی آنهمه بدهی و به ديگری چيزی ندهی تا ناگريز برگردد برای سير کردن شکم خود و خانواده اش برود و خدمتگذار ديگری باشد؟ آيا به راستی تو هم خدايي و هم دادگر که همه هستی جهان را در چنگ خود گرفته ای و مردم را چنین درجه بندی و بدبخت کرده ای؟ آيا تو خرد داری؟ آيا تو دیوانه هستی؟ آزادی سرت ميشود معنی برابری را دريافته ای؟

۲۰ سوره ۴۶ احقاق آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول باز بر منکران قران بگو چه تصور ميکنيد اگر از الله باشد شما به ان کافر شوید. درصورتیکه از بنی اسرائيل شاهدی چون عبدالله سلامی بر قران گواهی میدهد.

تاسف آور نيست که الله چنان بيچاره و بی پشتوانه و بدبخت شده که با گواهی يکنفر بنام عبدالله سلامی بر درستی گفتار خمود دلبسته است. در حاليکه برابر با ۲۴ سوره و ۵۹ آيه های آمده در قران٬ ‌تازيان آنرا افسانه پيشينيان و محمد را  ديوانه خوانده اند که در پايان سخن همه ان آیه ها فهرست وار به آگاهی شما خواهد رسید.

۲۱- سوره ۵۹ حشر آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول اگر ما این قران عظيم الشلات را بجای دلهای خلق بر کوه نازل ميکردیم٬ مشاهده ميکردی که کوه از ترس الله خاشع و ذليل و متلاشی ميگشت. اين مثال را برای مردم بيان میکنم که اهل عقل و فکرت شوند. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست که دانای آشکار و پنهان عالم است. بخشنده و مهربان است. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست. سلطان مقتدر عالم. پاک از هرنقص و آلايش. منزه از هرعيب و ناشايست. ایمنی بخش دلهای هراسان. نگهبان جهان و جهانيان. غالب و قاهر بر همه خلقان. با جبر و عظمت و بزرگوار و برتر. زهی منزه و پاک خدای از هر چه بر او شریک پندارند. اوست خدای آفريننده عالم امکان و پديدآورنده جهان و جهانيان. نگارنده صورت خلقان او را نامهای نيکوتر بسیر است و انچه در آسمانها و زمين است همه تسبيح و ستايش جمال و جلالش مشغولند و اوست يکتا الله مقتدر حکيم.

درباره خودستاييهای الله آمده در این افتخارات ننگ آلود آزادی کشی و نابرابری و ارمغان ترس خاشع٬ ذلیل و متلاشی ميشد بهترين بن مايه خشم الله است در ترسانیدن مردم و بگردن نهادن بی چون چرای فرمانها و خواسته های نادرست آمده در قرآن.

درباره دانايي آشکار و نهان الله همانگونه که در نوشته های پيش با بن مايه های استوار یادآوری کردم٬ الله تا ان اندازه ناآگاه است که نميداند روز و شب چگونه بوجود مي آيند که ميگوید تاريکی شب را در روشنايي روز درهم ميکنیم و بعد جدا ميکنیم. او از گردش زمین بدور خود و خورشيد ناآگاه است و خورشيد را گردنده و زمین را ساکن میداند و ميگوید کوها را عماد بر زمین کردم تا نگهبان ان باشد٬ یعنی تکان نخورد.

درباره آفرينش جهان هستی چندین دروغ بزرگ گفته است که در گذشته با بن مايه آورده ام. يکبار ميگوید جهان را آفريدم و خرج چهار روزه اهل زمین را هم دادگرانه ميان آنها بخش کردم. يکبار ميگوید جهان هستی را در شش روز آفریدم و بار ديگر در دو روز آفریدم و يکبار ميگوید آسمان و زمین بسته بود که بگشودم. دروغ آشکاری که آبروی گوینده اش را بر میدهد.

درباره آفریدن آدم هم در نوشته های پيش دروغهايش را با بن مایه های استوار برشمردم. درباره پاکی٬ بی آلايشی اهریمنی بخشی دلها غالب وقاهر بودن بندگان را نیز هم در آيه های آمده دریافتيد و هم در ميدان های جنگ خواهيد دریافت و داوری نمود٬ که آيا او الله٬ جانشين خدای دادگر است يا يک گردنه بند و سردار جنگجوی عرب٬ یا یک نماد بارز اهريمن که در نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه ها از هيچ کوششی فروگذار نکرده و از همه راهها و بيراهه ها بهره جسته است؟

nbsp;

۲۲- سوره ۷۴ المدثر آيه های ۳۴ و ۳۵:

قسم به صبح نبوت که اين قرآن يکی از بزرگترین آيت الله است.

با همه دستورهای نامردمی و آزادی کشی آمده در قرآن که بخش کوچکی از آن به آگاهی شما رسید بيشرمانه قرآن را بزرگترین آیت خود میداند. کسيکه چنين آيه های شرم آور آمده در قران را آيت خود میداند٬ چگونه بويي از مهر و آزادی برده است؟

آنچه که شنیدید٬ نمونه بسيار کوچکی بود از رهاورد الله و رسول الله او٬ تری هميشگی از الله٬ برده داری٬ غلام بارگی٬ کنیزی٬ نابرابری٬ ‌آزادی کشی٬ فرمانبرداری کورکورانه٬ ‌دشمنی با خنده و شادی و شادمانی٬ خوف و خطر و امراض٬ ‌به آتش سپردن همه بيگناهان و با گناهان در شکنجه گاهش دوزخ٬ فرمان سپاسگزاری شبانه روزی از اينهمه درد و رنج و غم و پذیرفتن آن بجای حق و حقيقت و راستی و درستی و دم برنیاوردن؟  برای زنده نگاهداشتن چنین آرمانی سراپا ننگ٬ برپا داشتن جنگهای خونین و خانمان برانداز که گوشه هايي از آن را به آگاهی ميرسانم.

در سوره ۲ بقره آيه های ۱۹۱ تا ۱۹۳ چنین دستور میدهد:

هر کجا مشرکان را یافتيد به قتل برسانید و از شهر هاشان برانید چنانکه آنان شما را از وطن آواره کردند و فتنه گری که آنها کنند سخت تر و فسادش بيشتر از جنگ است. در مسجدالحرام با آنان قتال مکنید مگر آنکه پيشدستی کنند در اینصورت رواست که در حرم آنها را به قتل رسانيد اينست کيفر کافران.

اگر دست از شرک و ستم بردارند از آنها درگذرید که الله آمرزنده و مهربان است و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آيين دين الله باشد و اگر از فتنه و جنگ کشيدند با آنها عدالت کنید که ستم جز بر ستمکاران نيست.

در همین سوره در آيه ۲۴۴ ميگوید:

جهاد کنيد در راه الله و بدانيد که الله به گفتار و کردار خلق شنوا و داناست.

زمانيکه که ميگوید با کافران جهاد کنيد تا فتنه و فساد از روی زمين برداشته شود بروشنی مي بينيم فرمان حمله از سوی الله است٬ نه مردم. درباره فتنه و فسادی که ميگويد از روی زمين برداشته شود همان از میان برداشتند آزادی و زير بار نرفتن بر بندگی و بردگی و کنيزی و سجده کردن ۲۴ ساعته رهاورد الله است که از دید مردم پذيرفتنی نبوده و نيست ولی از ديد الله انديشه والايي است که با زور و کشتار بايد به گردن مردم نهاد.

سوره ۳ آل عمران آيه های ۱۲۱ تا ۱۲۸:

بیاد آر ای پيغمبر صبحگاهی را که از خانه خود به جهت صف آرايي مومنان برای جنگ بيرون شدی و الله به همه گفتار و کردار تو دانا و شنوا بود آنگاه که دو طایفه از شما بد دل و ترسناک و در انديشه فرار از جنگ بودند و الله يار آنها بود انان را دلدار نمود هميشه بايد اهل توکل کنند تا دلدار و نيرومند باشند.

و الله شما را  به حقيقت در جنگ بدر ياری کرد و غلبه بر دشمن داد با انکه شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعیف بوديد. پس راه الله پرستی در پيش گيرید باشد که شکر نعمتهای او بجای آرید.

ای رسول بياد آر آنگاه که به مومنی گفتی آیا الله بشما مدد نفرمود که سه هزار فرشته بياری شما فرستاد؟ بلی اگر شما صبر و مقاومت در جهاد پيشه کنید و پيوسته پرهيزکار باشید چون کافران بر شما شتابان و خشمگين بیايند الله برای حفظ و نصرت شما پنجهزار فرشته را با پرچمی که نشان مخصوص سپاه اسلام است به مدد شما ميفرستد.

الله آن فرشتگان را  نفرستاد مگر برای اينکه بشما مژده فتح دهد و  دل شما را بر نصرت الله مطمئن کند و فتح و فيرزوی شما نگشت مگر از جانب الله توانای دانا. تا گروهی از کافران را هلاک گرداند يا ذليل و خوار کند که مقصود خود نا اميد باز گردند.

سوره ۳ آل عمران آيه های از آيه ۱۴۶ تا ۱۴۸:

چه بسیار رخ داده که پيغمبری جمعيت زيادی از پيروانش در جنگ کشته شده و با اين حال اهل ايمان با سختی هايي که در راه الله به انها رسيده مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر زير بار دشمن فرو نياوردند و زا راه صبر و ثبات پيش رفتند که الله صابران را دوست ميدارد.

آنها در هیج سختی جز به الله پناهنده نشده و جز اين نمی گفتند که بار پروردگار را به کرم خود از گناه و ستمی که ما درباره خود کرده ايم درگذر و ما را ثابت قدم بدار و ما را بر محور کافران مظفر گردان. پس الله فتح و فيروزی در نيا و ثواب در آخرت نصیب شان گردانید.

همین سوره در بخشی از آيه های ۱۵۲ تا ۱۵۹ ميگوید:

و به حقیقت صدق وعده الله را که شما را بر دشمنان غالب گرداند آنگاه دریافتند که غلبه کردید و به فرمان الله کافران را به خاک هلاک افکندید و هميشه بر دشمن غالب بودید.

تا وقتی که در کار جنگ احد سستی و اختلاف برانگيختيد و نافرمانی حکم پيغمبر نمودید. پس از آنکه هر چه آرزوی شما بود از فتح و غلبه بر کفار و غنيمت بردن به ان رسيديد منتها برخی دنیا و برخی بای آخرت ميکوشیديد و سپس از پيشرفت و غلبه شما را باز داشت تا شما را بیازمايد. البته از تقصيرهای شما که نافرمانی پيغمبر خود کرديد درگذشت که الله را با اهل ايمان عنایت و رحمت است.

بياد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته و  چنان به دهشت ميگريختید که توجه به احدی نداشتید تا انجا که پيغمبر هم که شما را بياری ديگران در صف کارزار ميخواند توجه نکردید تا به پاداش اين بی ثباتی غمی بر غم شما افزود تا از اين پس برای از دست رفتن يا بدست آوردن چيزی اندوهناک نشوید. همانا /انانکه از شما در جنگ احد به جنگ پشت کردند و منهزم شدند شيطان آنها را به سبب نافرمانی و بد کرداری شان به لغزش افکند و الله از آنها درگذشت.

اگر در راه الله بميرید یا کشته شوید غم مدار که به رحمت ايزدی پيوسته و به سوی الله محشور خواهید شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۷۱ تا ۷۸:

ای اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد و آمگاه دسته دسته يا همه يکبار متفق بر جهاد بيرون رويد و همانا گروهی از شما ( که منافقند و بظاهر دوست و باطن دشمن شما هستند) به خبرهای مجعول هول انگيز شما را ترسان ساخته و از جهاد باز ميدارند.

مومنان بايد در راه الله با آنانکه حيات مادی دنيا را بر آخرت گزيدند جهاد کنند و هر کس براه جهاد در راه الله کشته شد يا فاتح گرديد زد باشد که او را (در بهشت ابدی اجری عظيم دهيم). آيا مي نگری و عجب نداری از حال مردمی که گفتند به ما اجازه جنگ ده و به آنها گفته ميشد اکنون از جنگ خودداری کرده بوظيفه نماز و زکات قيام کنيد(که هنوز مامور جنگ نيستیم) ديدی آنگاه که بر آنها در (جنگ بدر) حکم جهاد آمد در آن هنگام بيش از آن اندازه که بايد از الله بترسند از مردم(دشمنان خود) ترسيدند و گفتند ای الل چرا بر ما حکم جنگ را فرض کردی که عمر ما را تا به هنگام اجل و مرگ طبيعی به تاخير نيفکنی.

(ای رسول ما به آنانکه اين اعتراض کنند) بگو که زندگانی دنيا متاعی اندک است و جهان آخرت ابدی. برای هر که خدا ترس باشد بهتر از دنیاست و آنجا کمترين ستم درباره کسی نخواهد شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۸۴ ۸۹ و ۹۱

پس ای پيغمبر تو خود تنها در الله بکارزار برخيز که جز شخص تو بر آن مکلف نيست و مومنان را نيز ترغيب کن باشد که الله آسيب کافران را از شما باز دارد که قدرت الله (از کمک مردم) بيشتر و عذاب و انتقامش سخت تر خواهد بود.

منافقان و کافران آرزو کنند که شما مسلمين هم بمانند آنها کافر شويد تا (شما را بر آنان امتيازی نباشد) همه برابر و مساوی در کفر باشید پس آنانرا تا در راه الله هجرت نکنند دوست نگيريد و اگر مخالف کردند آنها را هر کجا يافتيد گرفته و به قتل رسانيد و از آنها یار و دوستی نبايد اختيار کنيد.

گروهی ديگر را خواهید یافت که ميخواهند از شما (به اظهار اسلام) و از قوم خود(به اظهار کفر) ايمنی يابند که راه فتنه گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود باز گردند. پس اگر از (فتنه انگيزی و نفاق) کناره نگرفته و تسليم شما نشدند و از آزار شما دست نکشيدند در اينصورت آنها را هر جا يافتيد گرفته و به قتل برسانيد. ما شما را بر جان و مال اين گروه تسلطی کامل بخشيديم.

درون مايه فرمانهای جنگی الله آن سردار جنگجوی عرب را شنيدید و دريافتيد که دستور میدهد هر جا کافران را يافتيد بکشيد و فرشتگان را نيز بياری رسولش فرستا تا با کشتار و تاراج دين الله که همان بردگی و بندگی است جهانگير شود.

درباره عناين و رحمت او هم دريافتید تنها درباره کسانی که به فرمان او بر دشمنی با آزادی می جنگند مهر می ورزد نه همگان.

سوره ۸ انفال آيه های ۲ تا ۱۹:

(ای رسول ما) چون امت حکم انفال را از تو سوال کنند٬ يعنی غنائم بدون جنگ که از دشمنان بدست مسلمانان آيد و زمين های خراب بی مالک٬ معادن٬ ‌بيشه ها٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ ارث کسيکه وارث ندارد٬ قطايع ملوک٬ خلاصه اموری که بی رنج مردم حاصل ميشود٬ جواب ده که انفال مخصوص الله و رسول است( که رسول و جانشينانش بهر کس و هر قدر صلاح دانستند ببخشند) در اينصورت شما مومنان بايد از الله بترسيد در اين گونه اموپر خلاف و تقاضای بيجا و حرص ونزاع و تفرقه بپرهيزيد بلکه در رضايت و مسالمت و اتحاد بين خودتان بپردازيد و خداوند و رسول را اطاعت کنید اگر اهل ايمانید.

درست به اين آيه توجه کنيد٬ غنايم بدون جنگ٬‌زمینهای خراب معادن٬‌بيشه ها٬ ٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ قطايع ملوک٬ همه و همه مال الله و روسل است تا بهرکس خواستند ببخشند نه در راه مصالح همگان هزينه شود. الله که وجود خارجی نداشت٬ پس همه اش ماند برای رسول الله و او هم بخشيد به ولی الله.

حالا هم جانشينانش در ايران منابع ملی ما را می بخشند به فلسطينی ها و سوریه ايها و لبنانیها و تروريستها و آقا زاده ها و ما نباید سخنی بگوييم؟

مومنان آنها هستند که چون ذکری از الله شود (از عظمت و جلال الله ) دلهاشان ترسان و لرزان شود و  چون آيات الله را بر آنان تلاوت کنند بر مقام ايمانشان بيفزايد و به الله خود در هر کار توکل ميکنند  ونماز را باحضور قلب بپاميدارند و از هر چه روزی آنها کرديم به فقرا انفاق ميکنند(يعنی از غنيمت به فقرا ميدهند).

چنانچه الله تو را از خانه خود به حق (برای اعلا بدين حق) بيرون آورد و گروهی از مومنان سخت رای خلاف و کراهت اظهار کردند و تو به مخالفت آنها از حکم حق بازنگشتی و هجرت گزيدی در امر انفال و غير آنهم بخواهش مردم توجه مکن. پيرو الله باش و از خلق ابدا انديشه مدار.

در اين دو آیه هم به روشنی ميبينيد همه سودهای کلان مال الله و رسول الله است و دلهای ترسان و لرزان از آن مومنان. با استواری هم دستور ميدهد خواهش کسی در اين باره پذيرفته نيست و نبايد هم گوش به سخن کسی بدهی؟

مردم نادان در حکم حق. لا آنکه حق آشکر و روشن گرديد با تو جدل و نزاع خواهند کرد (و چنان حکم حق وطاعت اله بر آنها دشوار و سخت است که گويي به چشم مينگرند که آنها را به جانب مرگ ميکشند.

در اين گفتار يک اعتراف آشکار به چشم ميخورد که الله خودش ميگويد. حکم حق و اطاعت از فرمانهای الله چنان برای مردم دشوار است که گويي آنها را به جانب مرگ ميکشند.

بسيار درست است زيرا در فرمان الله جز آزادی کشی و نابرابری و زورگويي و ترس و غم و اندوه چيز ديگری به چشم نميخورد که مدم به پيشواز آن بروند. درآمدهای کلان هم که مال الله و رسول است.

(ای رسول ما) بياد آر هنگامی را که الله بشما وعدهفتح بر يکی از دو طايفه داد غلبه بر قريش يا کاروان شام و شما مسلمين مايل بوديد که آن طايفه که شوکت و سلاحی همراه ندارد (بی رنج و جهاد) اموالشان نصيب شما شود و الله ميخواست که صدق سخنان حق را ثابت گرداند و از بيخ و بن ريشه کافران را بر کند تا حقايق دين اسلام را محقق و پايدار کند و باطل را محو و نابود سازد هر چند بدکاران را خوش نيايد.

آيا بن مايه ای بهتر از اين برای گردنه بندی و تاراج و کشتار کسانيکه کوچکترين ابزار دفاعی نداشتند و آزادانه در پی تجارت خود ميرفتند وجود دارد که الله فرمان تازش و کشتار و تاراج اموال آنها را داده است؟

بياد آريد هنگامی را که استغاثه و زاری به پروردگار خود ميکرديد( که شما را بر دشمن غلبه دهد) پس عای شما را اجابت کرده ( وعده داد) که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما ميفرستم و اين مدد فرشتگان را الله نفرستاد مگر آنکه بشارت و مژده فتح باشد و تا دلهای شما را ( به وعده الله) مطمئن سازد. و بدانيد که نصرت و فيروزی نيست مگر از جانب اله که الله را کمال قدرت و حکمت است.

يار آر هنگامی را که خواب راحت شما را فرا گرفت برای اينکه از جانب الله ايمنی یافتيد  واز آسمان رحمت خود آبی فستاد که شما را آن آب پاک گرداند و وسوسه و کيد شيطان را از شما  دور سازد و دلهای شما را به ليمان با هم متحد گرداند تا در کار دين ثابت قدم و استوار باشيد.

يعنی از آسمان رحمت بارانی فرستاد که جسم شما را از هر حدث و ناپاکی سازد و جان شما را از وسوسه و خيال شیطان ايمن گرداند. و يادآر ای رسول آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان وحی کرد که من با شما مومنان را ثابت قدم بداريد که همانا من ترس در دل کافران میافکنم تا گردنهايشان بزنيد و همه انگشتان و (دست آويزهايشان) قطع کنيد. اين کيفر کافران برای آنستکه با الله و رسول او سخت و مخالفت کردند و هر کس با الله و رسول او راه شقاق  ومخالفت پیمايد بترسد که عقاب الله بسيار سخت است. اين عذاب مختصر قتل و اسارت را در نيا بچشید و بدانيد که برای کافران در قيامت عذاب آتش دوزخ مهیاست. ای اهل ايمان هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در ميدان کارزار روبرو شويد مبادا از بيم آنها پشت کرده و از جنگ بگريزيد. هر که در روز جنگ به آنها پشت نمود و فرار کرد بطرف غضب و خشم الله روی آرود و جايگاهش دوزخ که بدترين منزل لست خواهد بود. مگر آنکه از ميمنه به ميسره و یا از قلب به جناح برای مصالح جنگی رود و یا فرقه ای بياری فرقه ديگر بشتابد.

ای مومنان نه شما بلکه الله کافران را کشت ای رسول چون تو تير افکندی نه بلکه الله افکند و شکست کافران را الله برای اين خواست که مومنان را به پيش آمد خوشی بیازمايد که الله شنوای دعای خلق و دانابه مصالح امور عالم است. اين فتح و غلبه در جنگ بخواست الله شما را نصيب شد و بدانید که محققا الله سست و بی اثر کننده مکر کفار است٬‌يعنی شما مومنان از مکر کفار ميانديشيد که الله بنيان مکرشان را ويران کرد.

همين سوره آیه ۲۶:

وای مومنان بیاد آورید زمانی را که عده قليلی در ميان دشمنان بسیار بوديد بعد از آن الله شما را در پناه خودآورد و بياری خود نيرومند و نصرت بشما عطا کرد و از بهترين غنائم و طعامها روزی فرمود باشد که شکر نعمتش را بجای آريد.

بن مايه ردناپذير همکاری همه سويه همراه بودن الله و نيروی هوايي ناديدنيش فرشتگان در جنگ وو تيراندازی الله و آدم کشی او  آنهم در سر گردنه ها با بهره گيری از همه مکر و نيرنگ.

آیآ نبايد چنین الله راهزن و گردنه گير را در دادگاه وجدان محاکمه کردو از جايگاه خدايي دروغين او را بزير کؤید و پيکره او و رسول الله و ولی الله اش را در موزه های جنايت عليه بشريت گذاشت؟

همان سوره آيه ۲۸:

و محققا بدانيد که شما را اموال و فرزندان در دنیا ابتلایی بیش نیست و در حقیقت اجر عظيم نزد الله است  و سعادت حقيقی در آخرت است.

آيا اين دستور الله فتنه انگيزی در درون خانواده ها نیست؟

همان سوره آيه ۴۱ به بعد:

و ای مومنان بدانيد که هر چه بشما غنيمت و فايده رسد(زياد يا کم) خمس آن خاص الله و رسول و خويشان او يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است. به انها بدهيد اگر الله به آنچه بر بنده خود (محمد) در روز فرقان روزی که دو سپاه اسلام و کفر در جنگ بدر روبرو شدند. الله نازل فرمود ايمان آوری و بدانید که الله بر هر چيز توانا است.

اللهی که ميگوید روزی هر جنبنده ای را من ميدهم چه شده است که ميجنگد و ميکشد و غارت ميکند تا خمس و غنيمت بر دارد؟

بياد آرید زمانی را که سپاه شما در نزديک وادی دشمن به مکانی دور(از شهر مدينه) واقع شد (که موفقيت و اتفاق خوشی الله نصیب شما کرد) و اگر اين کارزار بوعده و قرار شما با دشمن مقرر ميشد در وعده گاه( چنین موافق و دلخواه شما نمیبود) و از خوف و انديشه در جنگ اختلاف ميکردید.

لیکن برای آنکه حکم ازلی و قضای حتمی را که الله مقرر فرموده اجرا سازد(شما را غلبه داد) يعنی الله در جنگ بدر ره مدد فرشتگان مومنان کم را بر کافران بسيار غلبه داد که حقانیت قران و رسولش را آشکار سازد تا هر که هلاک شدنی است بعدا از اتمام حجت هلاک شود و هر که لايق حيات ابدی است به اتمام حجت به حيات ابدی رسد و همانا الله شنوای دعا و دانای مصالح بندگان است.

سوره انفال آيه ۴۳ و ۴۴ :

و یادآر زمانيکه الله دشمنان را هنگامی که مقابل شديد پر چشم شما کم نمودار کرد( تا قوی دل شده از آنها مینديشيد) و شما را نيز در چشم دشمن کم نمود (تا تجيز کامل و تهيه مهمات جنگ نکنند ) تا الله آنانرا که در قضای حتمی خود مقدور نموده(يعنی غلبه اسلام) اجرا فرمايد (تا بدانيد کار بدست الله است) وبسوی اوست بازگشت امور.

ای کسانيکه ايمان آورده ايد هرگاه با فوجی از دشمن مقابل شديد پايداری کنيد و الله را پيوسته يادآوريد٬ باشد که فروزمند و فاتح گردید.

همین سوره آیه ۵۹ و شما(ای مومنان) در مقام مبارزه با آنها خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و آلات جنگی و اسبان سواری برای تهدید دشمنان الله و دشمنان خودتان فراهم سازید و بر قوم دیگری که شما بر دشمنی آنان مطلع نیستید و الله به آنها آگاه است نیز مهیا باشید و آنچه در داه الله (و اوصیای دین الله) صرف کنید الله تمام بشما عوض خواهد داد و هرگز بشما ستم نخواهد شد.

همین سوره آیه ۶۴ ای رسول مومنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد و اگر صد نفر بوده بر دوهزار نفر کافران غلبه خواهید کرد زیرا آنها گروهی بی دانشند و شما با دین و دانشید لذا توانا و غالب بر آنهائید.

همه این وسوسه ها و تحریکات جنگ و کشتار که با این اعترافات روشن خود الله آشکار و نهان در آن دست و دخالت دارد و نیرنگ بازی میکند جز برای پایدار نمودن داده هائی است که در قرآن آورده است؟( نابودی، آزادی، نابرابری، بردگی، غلامی، کنیزی، غم و اندوه، ترس و لرز و و.) آیا بدرستی او خداست یا یک گردنه بند تازی خونخوار؟

اکنون الله بشما تخفیف داده (و در حکن جهاد آسان گرفت) و دانست که در شما ضعف ایمان راه یافته (که یکنفر با ده نفر نمیتوانید مقلومت کنید) پس اگر صد نفر باشید صبور و پایدار بر دویست نفر و اگر هزار نفر بر دوهزار به اذن الله غالب خواهید شد (یعنی با وجود ضعف ایمان باز یکنفر مومن بر دو نفر کافر غلبه خواهد کرد. الله با صابران اهل ایمان است.

جز ریشخند و تمسخر به این تحریک ابلهانه الله چه پاسخی میتوان به او داد؟

همین سوره آیه ۶۶ هیچ پیغمبری را روا نباشد که از اسیران جنگ فدا گرفته و آنانرا رها کند تا خون ناپاکان را بسیار بریزد(پس اصحاب تو ای رسول نبایستی به طمع دنیا این انتظار را از تو داشته باشند).

این آیه که نمودار سنگدلی الله و رسول اوست درست یا نادرست چه خوب ترجمه شده است که میگوید اگر اسیران جنگی آزاد گردند، خون ناپاکان بریزند. با این اعتراف یک سخن حسابی هم شنیدیم که فرمان برداران الله از ناپاکان هستند.

شما(ای اصحاب رسول) متاع فانی ناچیز دنیا را میخواهید( الله برای شما سرای ابدی و نعمت جاودانی) آخرت را و الله مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.

اگر نبود حکم (ازلی) سابق از امر نافذ الله (که پیغمبر فدا و غنائم را روا دانست) همانا در آنچه(از غنیمت) گرفتید بشما عذاب سخت رسیده بود. پس اکنون از هر چه غنیمت بیایید بخورید، حلال و گوارا شما باد، ولیکن الله ترس و پرهیزکار باشید که الله آمرزنده خطاها و مهربان به خلق است.

این آیه هم که روشن است الله میگوید بزنید بکشید و غارت کنید، هر چه غنیمت گرفتید بخورید، از شیر مادر حلال تر است.

همین سوره آیه ۷۲ آنانکه کافر شدند نیز بعضی دوستدار و مددکار یکدیگرند و شما مسلمین اگر آنرا که الله دستور داده کار نبندید همانا فتنه و فساد بزرگ روی زمین را فرا خواهد گرفت؟

اگر چه هیچگاه الله فتنه و فساد مورد ادعای خودش را بروشنی نگفته است که چیست، ولی نیک میدانیم که فتنه و فساد مورد نظر الله همانا گسترش آزادی و برابری است که بیمناک گریزان شدن مردم از بند بندگی و بردگی و کنیزی است.

سوره نهم توبهآیه ۱۲۱ هنگامی که رسول فرمان خروج برای جنگ دهد نباید مومنان همگی بیرون رفته و رسول را تنها گذارند، بلکه چرا از هر طایفه ای جمعی برای جنگ و گروهی نزد رسول برای آموختن علم مهیا نباشند؟ تا آنان علمی که آموخته اند بروند و به قوم خود بیاموزند که قوم شان هم شاید الله ترس شده و از نافرمانی حذر کنند.

روشن است که اگر رسول تنها بماند میترسد آزادی خواهان بیایند و بکشند و از بند آزاد گردند.

رسول و الله او جز جنگ و کشتار و غارتگری و نیرنگبازی دانش دیگری در کلام الله از خود نشان نداده اند تا آن را به دیگران بیاموزند.

همین سوره آیه ۱۲۲- میگوید ای اهل ایمان با کافران از هر که به شما نزدیکتر است شروع به جهاد کنید. باید کفار در شما درشتی و نیرومندی و پایداری حس کنند (تا از سپاه اسلام بیمناک شوند)(و شما مومنان هیچگاه نترسید) و بدانید که الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا بدرستی این دستور الله کمی بالاتر از مسخره نیست که از سوئی دستور میدهد با کافران هر که بشما نزدیکتر است بجنگید و بکشید و از سوی دیگر میگوید الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا جنگجویان آدمکش و غارتگر و پروه گیری که بر زنان و دختران و پسران مردم تجاوز میکنند پرهیزکارند که الله یار آنها است؟

آیا با این دستور های ددمنشانه الله معنی پرهیزکاری را دریافته است؟ آیا او قبلآ راستی و درستی و حق و حقیقت را دریافته بود تا این یکی را دریابد؟

از پایه گذار بردگی و بندگی و کنیزی و غلامی و گردنه بندی چه چشم داشتی به دریافت درستی و راستی؟

آنچه که از جنگهای الله و رسول الله در راه نابودی آزادی و گسترش بندگی و غلامی و کنیزی و نابرابری به آگاهی شما رسید بخشی از نه سوره کلام الله است، نه تمام آن که به نمونه مشت از خروار آورده شد تا در یابید که در این دیک سیاه زراندودشده جز تباهی و فساد و گمراهی که کوشیده شده بر آنها تن پوش راستی و درستی پوشانده شود چیز دیگری نیست.

همانگونه که در آغاز سخنان هفته پیش یادآور شدم این الله دست پخت خود محمد بود برای دستیابی بر قدرت و فرونشانیدن عقده های درونی دوران خردسالی خود.

بر این باورم که اگر خود الله بی زبانحجرالاسود به نیروئی دسترسی داشت نه یکبار که ده بار چشمان محمد را از کاسه بدر آورده و اگر زبان داشت به او میگفت آدم ناحساب حالا که مرا در جایگاه خدائی نشاندی طلبت، چرا بنام من فرمانهای نابخردانه غیرخدائی فرستادی؟ چرا مرا دشمن آزادی و آزادی خواهی و پیرو برده داری و غلام بارگی شناساندی؟

کدام خدا پیش از من با تیر و کمان در گردنه ها به راهزنی و آدمکشی نشسته بود که مرا اینگونه رسوا کردی؟ افسوس که زبان ندارد تا بگوید من کجا و فرمانهای آمده در قران کجا؟

همانگونه که در پیش یادآور شدم اینک شمار سوره ها و آیه ها ئی میشنوید که در همین کلام الله آمده و گفته شده است که محمد دیوانه است، وحی نیست، افسانه پیشینیان و سحر و ساحری است که خودش بافته است کسانی مانند بلعام ترسا، عایش، نفیس غلام رومی، سلمان فارسی و دیگران به او آموخته و برایش نوشته اند.

این گفتار در ۲۴ سوره و ۵۹ آیه از کلام الله به شرح زیر است.

سوره هفتم آیه ۱۸۳- سوره دهم آیه ۳۷- سوره یازدهم آیه ۱۲- سوره پانزدهم آیه ۴- سوره شانزدهم آیه های ۲۳و ۲۹و ۱۰۲- سوره هفدهم آیه ۴۶- سوره بیست و یکم آیه ۴- سوره بیست و سوم آیه های ۶۹و ۸۲- سوره بیست و پنجم آیه های ۳ تا ۵ و ۷- سوره بیست و هفتم آیه ۶۷- سوره سی و چهارم آیه های ۶-۷-۴۲-۴۵- سوره سی و هفتم آیه های ۱۴و ۳۵- سوره چهل و سوم آیه ۲۹- سوره چهل و چهارم آیه ۱۳- سوره چهل و ششم آیه های ۶-۷-و۱۶- سوره پنجاهم آیه ۴- سوره پنجاه و یکم آیه ۹- سوره پنجاه و دوم آیه های ۲۸و ۲۹- سوره شصت و هشتم آیه های ۱و۲- سوره شصت و نهم آیه های ۳۷ تا ۴۹- سوره هفتاد و چهارم آیه های ۱۷ تا ۲۵- سوره هشتاد و یکم آیه ۲۱- سوره هشتاد و سوم آیه ۱۲- سوره هشتاد و ششم آیه ۱۳.

با ارج فراوان

پاينده ايران

برافراشته باد درفش کاويانی سرخ و زرد و بنفش

پاسداران فرهنگ ايران پاريس

آله دالفک

امداد غيبی (چرا خداوند در جنگ احد محمد را فراموش كرد و فرشته هاي بالدار خود را از او دريغ نمود؟)

نویسنده – مینو جاوید

سال دوم هجرت به محمد خبر دادند ابوسفيان با كارواني بزرگ و مال بسيار از شام به مكه برمي گردد.نوشته اند كه كاروان شامل هزار شتر و در حدود پنجاه هزار دينار مال التجاره بود.محمد سپاهي در حدود سيصدوسيزده نفر را براي امر مقدس غارت فراهم آورد كه يك چهارم آنان مهاجرين و سه چهارم انصار بودند. اين دسته بر سر چاه بدر در كمين كاروان نشستند.ابوسفيان چون دانست كه مسلمانان در كمين كاروان او هستند، از يك سو مردم مكه را آگاه كرد و از آنان كمك خواست و از سوي ديگر مسير خود را تغيير داد و كاروان را به سلامت به مكه رسانيد.(در بعضي از غزوه ها كه بي نتيجه مي ماند،جاسوساني از داخل مدينه از تصميم محمد آگاه مي شدند و پيش از حركت نيرو خود را به كاروان مي رساندند و آنان را از خطري كه در پيش داشتند آگاه مي كردند ،كاروان هم يا مسير خود را تغيير مي داد يا در رفتن شتاب مي كرد).

خبر تهديد كاروان به مكه رسيد. ابوجهل در خشم شد و گروهي كه شمار آنان را حدود نهصد تن نوشته اند به راه انداخت و با آنكه شنيد كاروان از خطر گذشته است باز نگشت و گفت بايد مردم يثرب را درسي دهد تا ديگر از اين گستاخي ها نكنند.با رسيدن مسلمانان و مردم مكه به بدر ،دو دسته چنان روي در روي شدند كه خود را ناچار از درگيري ديدند. مسلمانان خود را به چاههاي بدر رساندند و آنها را تصرف كردند.سپاه مكه كه در پس تپه ها مخفي شده بود چون بي آب ماند مجبور شد از مخفيگاه بيرون آيد.جنگ تن به تن در گرفت و با آنكه مردم مكه حدود سه برابر مردم يثرب بودند،شكست خوردند.ابوجهل و عده اي ديگر از مهتران و مهتر زادگان قريش كشته و تعدادي هم اسير شدند. به اين ترتيب اين نخستين پيروزي بزرگ مسلمانان بود و غنيمت جنگي نيز چشمگير بود.

ابوسفيان پس از بازگشت از جنگ بدر نذر كرده بود كه تا با محمد نجنگد تن از جنابت نشويد و در شوال سال سوم هجرت توانست قبيله ها را با هم متحد كند و لشكري كه شمار آن را تا سه هزار مرد و دويست اسب و هزار شتر نوشته اند فراهم آورد و رو به مدينه نهاد.در اين لشكر كشي سپاهيان محمد هزار تن بودند ولي پيش از شروع جنگ عبدلله بن ابي به عنوان اعتراض با سيصد تن از مردم خود باز گشت و گفت محمد از بچه ها پيروي كرد.(قبل از جنگ محمد شورايي تشكيل داد كه چه بايد كرد .گروهي كه عموما سالمندان كارآزموده بودند ،گفتند بايد حالت دفاعي به خود بگيريم ولي دسته ديگر كه بيشتر جوانان بودند، مي خواستند بيرون شهر بروند و به دشمن حمله كنند.عبدلله از دسته نخست بود).آيه 167 سوره آل عمران در وصف عبدلله نازل(؟)شده است.

در اين جنگ نخست پيروزي با مسلمانان بود و دشمن را عقب راندند اما دسته تير اندازان كه ماموريت جلوگيري از سواره نظام دشمن را داشتند به محض عقب نشيني آنان به طمع گردآوري غنيمت موضع خود را ترك كردند و اين كار منجر به پيروزي سپاه دشمن شد.

در قرآن در آيات 123، 124 و125 سوره آل عمران خداوند دليل پيروزي مسلمانان را با وجود اينكه سپاه دشمن سه برابر  مسلمانان جمعيت داشت، امداد غيبي و ياري هزاران فزشته مي داند.

آيه123:خدا شما را در بدر ياري كرد در حاليكه شما ناتوان بوديد پس از خدا بپرهيزيد و …

آيه 124:آنگاه كه به مومنين گفتي آيا خداوند شما را مدد نفرمود كه سه هزار فرشته به ياري شما فرستاد.

آيه125:بلي اگر شما صبر و ايستادگي پيشه كنيد و پرهيزكار باشيد چون كافران بر سر شما شتابان و خشمگين بيايند خداوند پنج هزار فرشته را به مدد شما مي فرستد.

حال با توجه به اين آيات و تفاسيري كه مفسرين قرآن بر آنها عرضه داشتند ،جاي اين سوال باقي ست كه آيا خداي محمد در جنگ احد به مرخصي رفته بود كه مسلمانان با چنان وضعيت خفت بار و فجيعي شكست خوردند.حمزه عموي محبوب محمد به دست وحشي غلام جبير بن مطعم كشته شد.هند همسر ابو سفيان سينه او را شكافت و خون جگر او را بلعيد. نوشته اند حمزه را مثله كردند و بيني و گوش او را بريدند.(23 سال علي دشتي)در تفسير الميزان نوشته شده است كه وحشي سينه حمزه را شكافت و جگر او را به هند داد.هند آن را در دهان خود نهاد ،گاز گرفت، قدري جويد و بعد بيرون انداخت.هند بعد از اين كار كنار جسد حمزه آمد و آلت و دو گوش و دست و پاي او را قطع كرد.محمد هم در اين جنگ سخت زخمي شد.پيشاني او شكاف بر داشت و بر اثر تيري كه مغيره به سويش انداخت ،دندانهاي پيشين اوشكست، در گودالي افتاد و سراپا خون آلود شد و اگر رشادت و حمايت گروهي به ويژه علي نبود، محمد قطعا در جنگ احد كشته مي شد.

چرا خداوند در اين جنگ فرشته هاي بالدار خود را به ياري بنده محبوب و بر گزيده خود نفرستاد؟آيا سخن و وعده خود را فراموش كرده بود كه تنها به نزول آياتي از سوره آل عمران جهت تسكين و تقويت روحيه مسلمانان اكتفا كرد؟(شما در جنگ بدر خوار بوديد ،ولي خدا شما را ياري كرد.اما شما صبر كنيد و پرهيزكاري پيش گيريد ،خدا شما را مدد خواهد كرد.اگر به شما زياني رسيده دشمن شما نيز زيان ديده است.مگر نه اينكه شما آرزوي كشته شدن داشتيد اكنون به آرزوي خود رسيديد).

آيا در حادثه رجيع و بئر معونه كه پس از جنگ احد روي داد و براي مسلمانان زيان بزرگي داشت و زبان منافقان را بر آنان دراز كرد خداوند امداد غيبي خود را از او دريغ نمود؟داستان حادثه رجيع از اين قرار است كه گروهي از طايفه عضل و قاره نزد محمد آمدند و گفتند از طايفه ما مردمي مسلمان شده اند،ما كساني را مي خواهيم كه احكام دين را به ما بياموزند.محمد شش تن از مسلمانان را با ايشان فرستاد.آنها چون به رجيع كه آبي از بني هذيل از ناحيه حجاز است رسيدند به همراهان خود حمله بردند.مسلمانان از هذيل كمك خواستند اما كسي ايشان را ياري نكرد.مشركان چهار تن از اين شش تن را كشتند و دو تن را اسير كردند و به مكه بردند.مردم مكه اين دو تن را به كين كشتگان بدر به قتل رساندند.

حادثه بئر معونه از حادثه رجيع دلخراشتر بود.گروهي از بني عامر نزد محمد آمدند و از وي خواستند تا كساني از اصحاب خود را به نجد بفرستد چون اميد مي رود مردم نجد مسلمان شوند.محمد گفت من از مردم نجد بر مسلمانان مي ترسم.ابو برا رئيس اين دسته گفت كساني كه با من به نجد مي آيند در پناه من خواهند بود.محمد چهل تن از گزيدگان مسلمانان را با آنان فرستاد.اين گروه همينكه به بئر معونه كه زميني بين بني عامر و حره بني سليم است رسيدند ،پيكي را با نامه محمد نزد عامر بن طفيل فرستادند.وي نامه را نخواند و آورنده آن را كشت.آنگاه از بني عامر خواست كه بر اين دسته حمله برند اما آنان نپذيرفتند.عامر از قبيله هاي بني سليم ياري خواست و آنان پذيرفتند.در اين حادثه مسلمانان اين دسته ،همگي جز يك تن به نام كعب بن زيد كه رمقي از او مانده بود كشته شدند.دو تن ديگر كه از پس اين عده آمدند ،چون به محلي رسيدند كه كشتگان افتاده بودند با كشندگان آنان در افتادند.از آن دو تن يك تن كشته شد و ديگري را داغ نهادند و رها كردند.آن يك تن هنگام بازگشت به مدينه دو تن از بني عامر را كشت.

چه خوب مي شد اگر خداي محمد با فرشته هاي بالدار يا بي بال خود به ياري ياران محمد مي شتافت و يا قبل از وقوع چنين حادثه دلخراشي به طريقي محمد را آگاه مي كرد تا از بروز آن ممانعت به عمل آورد.

در جريان پيروزي بر خيبر نيز رويدادي براي محمد رخ داد كه پيروزيهاي مذكور را بر او تلخ كرد.زينب يكي از زنان خيبر كه برادرش مرحب ،به دست علي كشته شد و شوهر و پدر و ساير برادرانش نيز در جنگ خيبر مقتول شده بودند مجبور شد بزغاله اي براي محمد و همراهانش طبخ كند.زينب بزغاله اي لذيذ طبخ كرد و به آن زهر زد و با گشاده رويي و تعارف آن را در سفره اي كه محمد و يارانش براي صرف شام دور آن نشسته بودند قرار داد.(سيره ابن هشام ،تاريخ طبري ،حيات القلوب علامه ملا محمد باقر مجلسي)محمد شانه بزغاله را براي خود برداشت و بقيه را به سايرين داد.هنگاميكه او لقمه اول را فرو داد ،فرياد زد دست نگهداريد ،نخوريد ،به طور يقين اين خوراك را با زهر آلوده كرده اند و آنچه در دهانش وجود داشت به خارج تف كرد .يكي از ياران محمد به نام بشر كه پهلوي او نشسته بود و پيش از محمد از آن غذا خورده بود ،پس از حدود يك ساعت از خوردن غذا در گذشت.محمد دچار درد بسيار شديدي شد و دستور داد از ناحيه بين شانه هاي او و يارانش كه از آن غذا خورده بودند ،خون گرفته شود.سپس زينب را احضار كرد و از او پرسش نمود كه چرا دست به ارتكاب چنين عملي زده است.زينب پاسخ داد تو پدر، عمو ،شوهر ،برادر و ساير بستگان مرا كشتي و مردم را بي خانمان و در بدر كردي.من هم با خود گفتم اگر اين مرد واقعا پيامبر خداست ،مي داند كه اين غذا به زهر آلوده شده است و از پذيرش و خوردن آن خودداري مي كند ولي اگر تظاهر به پيامبري مي كند همان بهتر كه او نابود شود و ملت يهود از دستش آسوده گردند.

محمد دستور داد زن مذكور را بكشند.بعضي از احاديث حاكي است كه محمد تحت تاثير اعتراف زينب و مطالبي كه او بيان كرد قرار گرفت و از گناه او در گذشت اما برخي از احاديث نيز حاكي از آن است كه زينب را به خانواده بشر تحويل دادند تا او را به گناه مسموم كردن بشر اعدام كنند.

بر طبق بعضي از احاديث هنگاميكه محمد لقمه اول را فرو داد ،فرياد كرد شانه بزغاله به من مي گويد با زهر آلوده است ولي قابل قبول تر اين است كه محمد پس از خوردن لقمه اول به زهراگين بودن غذا پي برده است .چه اگر بنا بود شانه بزغاله به حرف آيد و امداد غيبي شامل حال محمد شود ،اينكار بايد قبل از خوردن لقمه اول و قبل  از شهيد شدن (؟) بشر صورت مي گرفت.

با توجه به آنچه گفته شد عاقلانه تر اين است كه پيروزي مسلمانان در بدر را مديون رشادت و شجاعت مسلمانان و تهاون و سستي قريش بدانيم نه هزار يا هزاران فرشته .چنانچه در جنگ احد تخلف از استراتژي محمد به شكست مسلمين منجر شد.در واقع يكي از مهمترين عوامل پيروزي مسلمانان در اين جنگ را نيرومندي و قدرت جسمي برتر مردم مدينه مي توان دانست.همانطور كه گفته شد سه چهارم سپاه محمد را در اين جنگ انصار(مردم مدينه )تشكيل مي دادند.مردم مدينه كشاورز بودند و بنا بر اين از توانايي و قدرت بدني بالاتري نسبت به مردم بازرگان پيشه مكه بر خوردار بودند.پس اگر كار به جنگ تن به تن كشيده شده است ،مسلما شانس كساني كه قدرت جسمي بالاتري داشتند بيشتر بوده است.البته فراموش نشود كه مسلمانان در اين جنگ از انگيزه و اعتماد به نفس با لايي بر خوردار بودند.

به قول تاريخ نويسان ،عرب آن زمان مردمي وحشي و غارتگر بودند.كساني كه جز زن ،شراب ،قتل و غارت هيچ لذت ديگري در زندگي نداشتند. عربي كه به قول ابن خلدون ،اگر دستشان مي آمد سنگ پي يك ساختمان را زير ديگ مي گذاشتند و تير سقف را جايگزين هيزم آن مي كردند.محمد با توجه به شناختي كه از اين مردم داشت ،انگيزه كافي براي شركت آنها در جنگ ايجاد مي كرد.غنايم جنگي و كنيزان از جمله چيزهايي بودند كه به بهترين شكل مي توانست اين مردم وحشي را به هر كاري وادار كند.محمد با شناخت اين عوامل رواني و با استفاده از آنها ياران خود را به جنگ ترغيب مي كرد.گذشته از اين مسلمانان چه كشته مي شدند و چه مي كشتند در هر دو صورت پيروز ميدان به حساب مي آمدند. يعني يا شهيد مي شدند و يا به هر حال در راه خدا جهاد كرده بودند.

توجه كنيد كه محمد حتي آنجا كه از نعمت هاي بهشتي سخن مي گويد از درختان فراوان و نهرهاي جاري و حوريان بهشتي زيبايي كه هميشه با كره هستند و ديگر مسائلي كه در بيابانهاي خشك و سوزان عربستان ايده آل هر عربي بود ،سخن به ميان مي آورد و اين مطلب تاييد مي كند كه غنايم و ساير امتيازاتي كه ياران محمد در جنگ به دست مي آوردند تا چه اندازه مي توانسته در تر غيب آنها به جنگ موثر واقع شده باشد.

منابع:23 سال رسالت علي دشتي، تاريخ طبري ،سيره ابن هشام ،تاريخ تحليلي اسلام نوشته سيد جعفر شهيدي.

این مال اوون دوران بوده(ماسمالی سوتی های پیامبر توسط الله)

نویسنده – مینو جاوید

در خیلی از موارد وقتی نسبت به بعضی از آیات و احادیث خورده گیری می شودو انجام عملی از سوی محمد یا صدور فرمانی از طرف محمد و یا خدای محمد غیر اخلاقی و غیر انسانی قلمداد می شود ،علما و مدافعان اسلام در پاسخ عنوان می کنند که محمد با توجه به شرایط خاص زمان خود و خلق و خوی مردم و به ویژه مردان آن زمان ناگزیر از چنین رفتاری بوده است و در واقع گفته می شود که چون عرب آن زمان به خیلی از رفتارهای نابجا خو گرفته بود،جدا کردن ناگهانی آنها از این رفتارها مانع ترویج و پیشرفت اسلام به حساب می آمد.دیدی که اسلام نسبت به کنیز دارد و به ویژه تسلط کامل و همه جانبه بر آنها ( حتی همخوابگی با این موجودات بیچاره نیاز به هیچ گونه تشریفاتی ندارد)از جمله مواردی است که جراحان متخصص قرآن و احادیث گاه برای توجیه وجه غیر انسانی و غیر اخلاقی آن به این مفّر پناه می برند که:این مال اوون دوران بوده .

در پاسخ به آنها می توان به مواردی اشاره کرد که محمد در جهت منافع خود،دقیقاً بر خلاف عرف و رسم معمول آن زمان عمل نموده و بعد به راحتی،تنها و تنها با انتساب یک آیه به خدا کار خود را توجیه کرده و قابل قبول جلوه داده است.از جمله آن موارد:

در جریان محاصره طایفه یهودی بنی نضیر،مسلمانان راه آمد و شد آذوقه را بر آنان بستند.اما بنی نضیر مجهز تر از بنی قینقاع بودند و از این رو مقاومت کردند و محاصره طولانی شد تا آنجا که محمد از بیم آنکه مسلمانان از محاصره خسته شوند و به خانه باز گردند و نیز جهت اعمال فشار روانی و روحی بیشتر به بنی نضیر،دستور داد تا نخلستان بنی نضیر را آتش بزنند.در آن هنگام نخل همچون شتر و گوسفند منبع اصلی و مهم ارتزاق اعراب بود و آنطور که برخی از محققین نوشته اند انجام چنین عملی حتی در آن زمان هم غیر معمول بوده و بر خلاف مقررات آنها به حساب می آمد.تا آنجا که یهودیها نیز به این کار محمد اعتراض و او را نکوهش کردند که تو که دعوی پیامبری و عدل و انسانیت داری چطور دست به چنین عمل غیر انسانی زده و اقدام به نابودی منبع رزق مردم می کنی ؟ (سیرۀ ابن هشام ج 2)

خدای محمد در پاسخ به آنها آیات 3و4و5 سوره حشر را نازل(؟) کرد با این مضمون که:? اگر برآ نها ترک دیار نوشته نشده بود در این جهان دچار عذاب می شدند و در آن جهان هم در آتش اند.اگر شما نخلی را قطع کنید و یا آن را سر پای نگاه دارید خداوند شما را مخیر می کند ولی آن برای مجازات فاسقین است.

در جریان جنگ با طایفه بنی نضیر،صفیه دختر جوان و زیبای حی ابن اخطب از طایفه مذکور که در آن زمان هفده ساله بود و شوهرش کنانه بن ربیع تحت شکنجه هایی که توسط مسمانان و بدستور محمد جهت اخفای محل جواهرات بنی نضیر بر او اعمال گردید کشته شد،از جمله اسیران به شمار می رفت که محمد شب همان روزی که شوهر وی بقتل رسید با او همبستر شد. (سیرۀ ابن هشام ج 2)در واقع محمد به قدری مسحور زیبایی صفیه شد که حتی کوچکترین ارزشی برای گفته خدای خویش مبنی بر اینکه زنان مطلقه و بیوه و اسیر(کنیز)باید مدتی را عده نگه دارند،قائل نشد.بله،به ذهن محمد چوپان خطور هم نمی کرد که روزی بتوان با انجام یک تست ساده،بارداری یا عدم بارداری فردی را تشخیص داد.از این رو با نزول آیاتی از قرآن گوشزد کرد در ابطه با این گروه از زنان بلافاصله بعد از طلاق یا اسارت و یا بیوگی اقدام به نکاح نشود و بعد از به سر آمدن زمان عده عمل مبارک و میمون دخول صورت پذیرد تا بدینوسیله در صورتیکه پای موجود دیگری در میان است،در آینده بر سر نام پدر وی اختلاف نظری پیش نیاید.به همین دلیل در سال 5 هجرت و بعد از جدایی زینب بنت جحش از زید پسر خوانده خود،او پس از بسر آمدن زمان عده مبادرت به انجام عمل دلچسب نکاح ورزید (ماجرای زینب و محمد را در اینجا بخوانید)اما گویی زیبایی صفیه به حدی بود که توانست مرزهای استاندارد مذکور را در نوردد تا آنجا که در سال 7 هجرت که بنی نضیر محاصره و تسلیم شدند،محمد وی را بدون سر آمدن زمان عده به حجله برد تا هر چه زود تر به وصال محبوب زیبا روی خود برسد (ماجرای صفیه و محمد را در اینجا بخوانید)بنابراین محمدی که اگر اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد حتی برای گفته و دستور خدای خود نیز تره که چه عرض شود،جعفری هم خورد نمی کرد یقیناً اگر می خواست می توانست بسیاری از رسوم نابجای زمان خود را حداقل پس از رسیدن به قدرت و محکم شدن جای پای اسلام،از میان بر کند. به عنوان نمونه به کنیز هم به عنوان یک انسان آزاد و صاحب اختیار بنگرد  نه کالایی که هم رتبه شمشیر و زره و اسب و …بین ظفریافتگان در جنگ ها تقسیم می شد.اما محمد هر چند که حقوق و مرتبه ای بیش از آنچه کنیزها در آن زمان از آن برخوردار بودند برای آنها قائل شد، اما نه تنها کنیز داری را رد نکرد بلکه بنا بر آیه 24 سوره نساءحتی زنان شوهر داری را هم که در جنگها اسیر و کنیز مسلمانان میشدند بر آنها حلال اعلام کرد.حال آنکه عمر پس از رسیدن به خلافت کنیز حامله را بعد از وضع حمل حتی بدون اجازه صاحب کنیز آزاد اعلام نمود و اگر او اینکار را کرد بدون شک محمد هم می توانست .(اسلام وکنیز داری را در اینجا بخوانید).

زید بن حارثه برده ای متعلق به خدیجه بود.خدیجه او را به محمد بخشید و او ،وی را آزاد کرد و چون طایفه اش او را از خود راندند،محمد زید را به پسر خواندگی پذیرفت.وقتی محمد زینب بنت جحش را برای زید خواستگاری کرد او و برادرش به شدت به مخالفت با این امر پرداختند ،چرا که برای زینب که از خانواده اشراف مکه بود کسر شأن به حساب می آمد که با یک برده آزاد شده ازدواج کند اما محمد با نزول آیه 36سوره احزاب در واقع زینب را بر خلاف میل باطنی او واردار به ازدواج با زید کرد .(تفسیر نمونه)

آیه 36 سوره احزاب : هیچ زن و مرد مؤمن را در کاری که خدا ورسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست و هر کس که نافرمانی امر خدا و رسول کند دانسته به گمراهی سخت و آشکاری افتاده است .(به عبارت ملموس تر خفه شوید و روی حرف من حرف نزنید)

در واقع محمد اینجا کاری برخلاف عرف ورسم معمول آن زمان را (اختلافات طبقاتی) به راحتی با انتساب یک آیه به خدا،بر زینب و خانواده اش تحمیل کرد.اما بعد از جدای زینب از زید که آنگونه که از آیه 37 سوره احزاب بر میآید و مورخین و مفسرین اسلامی از جمله تفسیر جلالین نیز آن را تأیید میکنند،در پی شیفتگی محمد و علاقه وتمایل او به زینب بعد از ازدواج  با زید صورت گرفت محمد بر خلاف سنت معمول زمان جاهلیّت مبنی بر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده،زینب را به عقد خود در آورد و اینبار نیز خدای محمد که گویا در آن زمان از شدت بیکاری همواره سرگرم ماسمالی نمودن سوتی های بنده عزیز خود بود،وارد صحنه شده و با نزول آیه 37 سوره احزاب این کار محمد را نیز مشروع و خدا پسندانه و آسمانی جلوه داد.

آیه 37 سوره احزاب : هنگامی که به شخصی که خدا بدو عنایت فرموده و تو بدو عنایت کردی (زید)می گویی زن خود را برای خود نگاه دار و از خدا بپرهیز در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی که خداوند آن را فاش خواهد کرد در صورتیکه باید از خدا بترسی نه از مردم .چون زید کام دل از آن زن گرفت ما او را (زینب) به زوجیت تو در آوردیم تا برای مؤمنان دیگر هم در نکاح با زنان پسر خوانده خود که از آنها کامیاب شدند حرج و گناهی نباشد و فرمان خدا به انجام رسید. (از عبارت در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی می توان به علاقه محمد به زینب پی برد.)

بله محمد این بار هم زهر تمام نیش و کنایه ها و حرف های احتمالی را به جان خرید و چون یارای مقاومت در برابر تمایل به زینب زیبا را نداشت ،راحت تر از آنچه بتوان تصویر کرد ،پا به روی رسم و سنت معمول عرب  نهاد .البته قران دلیل این کار محمد را تنها و تنها از بین بردن امر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده می داند که اگر چنین است این کار با نزول یک آیه هم میتوانست صورت پذیرد و دیگر نیازی به تحقیر زید و ویرانی یک زندگی نبود همچنانکه در آیه٢٢    سوره نسا ازدواج با زن پدر را منع و ممنوع کرده است.هر چند که شان نزول آیه 53 سوره احزاب نیز این توجیه را زیر سوال میبرد.در تفسیر نمونه آمده است که شب ازدواج محمد و زینب ضیافتی ترتیب داده شده بود که مردم دسته دسته می آمدند،میخوردند و میرفتند . دیگر کسی باقی نمانده بود و در نتیجه سفره را بر داشتند ولی چند نفر همچنان در اتاق محمد ماندند و مشغول بحث و گفتگو شدند و سخن آنها به طول انجامید. به گفته انس خادم مخصوص محمد :  محمد برخاست تا شاید آنها متوجه شوند و پس کار خود بروند،او بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید. بار دیگر بازگشت،من هم در خدمتش باز آمدم باز دیدم که همچنان نشته اند در نتیجه آیه فوق نازل شد .

آیه 53 سوره احزاب : ای کسانی که ایمان آوردید به خانه های پیغمبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد و بر سفره طعامش دعوت کند در آن حال هم نباید زود تر از وقت آمده و به ظروف غذا چشم انتظار گشایید . بلکه موقعی که دعوت شدید ،بیایید و چون غذا تناول کردید زود از پی کار متفرق شوید نه آنجا برای سرگرمی به سخنرانی بپر دازید که این کار پیغمبر را  آزار می دهد و به شما از شرم اظهار نمی دارد . ولی خدا را از اظهار حق خجلتی نیست و ……

شأن نزول و مفهوم این آیه آشکارا نشان می دهد که محمد تا آنجا جهت انجام فریضه مبارک و مقدس نکاح و دخول عجله و اشتیاق داشته است که حتی به خدای خود نیز رحم  نمی کند و شخیصت و موقعیت او را تا حد یک واسطه و کار گزار روابط عمومی خود نزول می دهد . اگر نیت از میان بردن ممنوعیت ازدواج با زن پسر خوانده بود قطعا خداوند سبحان نا گزیر نمی شد که برای هر چه زودتر خلوت کردن محمد با زینب و کام گرفتن از او جبرئیل را جهت ابلاغ این دستور به سوی زمین گسیل کند که : آی ی ی ملّت برید پی کارتون محمد در حال حاضر کار واجب تری برای انجام دادن داره!

اما از جمله مواردی که محمد باز هم  به راحتی عرف و رسم معمول عرب را زیر پنجه های قدرت طلبی و تمایلات شخصی خود له کرد،مسأله جنگ در ماه حرام بود.در آن زمان چهار ماه  رجب،محرم،ذی القعده و ذی الحجه حرام محسوب می شدند و جنگ در این ماهها ممنوع بود.محمد نیز مهر تأیید اسلام  را بر این رسم عرب زد.اما در ماه رجب سال دوم هجرت که محمد چندی از یارانش ( عبد الله بن جحش اسدی و تنی چند از مهاجرین) را برای انجام فریضه الهی غارت گسیل نمود تا کاروانی از قریش را که به سوی مکه می رفت ، چپاول کنند ، حرمت ماههای حرام شکسته شد و وقتی محمد با سرزنش مسلمان و غیر مسلمان  که این در گیری بر آنها سخت دشوار آمده بود ،مواجه گردید ، باز هم امداد الهی و نازل شدن آیه 217 سوره بقره که با نزول آن مسلمان دست  از سرزنش عبد الله و دسته او بر داشتند .(سیره ابن هشام ج 2)

آیه 217 بقره : درباره جنگ در ماه حرام از تو می پرسند . بگو جنگ در ماه حرام کاری بزرگ است و راه خدا و مسجد حرام را بستن و به خدا کافر شدن و مردم مسجد حرام را از آن بیرون کردن ، نزد خدا بزرگتر از قتل است. اینها پیوسته با شما پیکار  می کنند تا اگر بتوانند شما را از دینتان بر گردانند ………..(ماهیت واقعی غزوه و جنگهای محمد را در اینجا بخوانید)

بنابر آنچه شرح داده شد  محمد هر گونه که منافع ،اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد ،عمل می نمود . اهداف وی گاه او را ملزم به تن دادن به رسوم جاهلیت  میکرد و گاه  هم وادار به پشت پا زدن به آنها .

با تمام این حرفها ، از محمد به عنوان مرد شماره یک اسلام وکسی که روشن شدن چراغ ، دیدن ماه کامل در آسمان و اتمام  سخرانی حجت الاسلام والمسلمین آقای x  یا y  ،مسلمانان را ملزم به فرستادن درود بر  او و آل او می کند ، انتظار نمیرود که تنها به دلیل عادت معمول بودن امری نادرست و غیر انسانی، خود نیز به انجام آن مبادرت ورزد.محمد در جایگاه  کسی که برای هدایت همه انسانها فرستاده شده است بیش از آنچه که در تأیید سنت های نادرست  از جامعه رنگ بگیرد  باید در جهت زدودن و از میان بردن آنها به جامعه رنگ دهد و از این رو حتی  اکر  نمی توانست (؟)عرب را از انجام پاره ای از عادات نادرست و غیر انسانی باز دارد حداقل خودمی بایست با تن ندادن به رسوم جاهلیت ،به عنوان  الگویی برای دیگران مطرح می شد. (جای این سوال باقی است فردی که حتی قادر به اداره زندگی شخصی خود نبوده و خدای عزوجل به ناچار همواره جبرئیل را همراه با دستور العمل های لازم مبنی بر اینکه چگونه با زنان خود رفتار کند،به آنان نفقه دهد یا چه وقت و با چگونه نوبتی با آنان همبستر شود و غیره ،جهت سرو سامان دادن به امور روزمره و شخصی او به سوی زمین روانه می کرد ،چگونه برای هدایت تمام انسانها انتخاب شده است ؟! جهت آشنایی هر چه بیشتر با دخالتهای مستقیم خداوند در شخصی ترین و سکسی ترین امور زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی  محمد را در اینجا بخوانید).

نکته مهمی که از این مطالب استنباط می شود آن است که خدای محمد استفاده از هر وسیله ای را جهت رسیدن به هدف ، مشروع و مجاز  میداند.

خشونت و دروغ بن مایه های اسلام است

آیت الله خمینی: اسلام از روز اول

? برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود؟

نامه ای به مسؤول همیشگی انتشارات علمی و فرهنگی

جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای نصر الله پورجوادی

مطلب اخیری كه در نشر دانش زیر عنوان ?11 سپتامبر و گفتگوی ادیان? نوشته اید (نشر دانش، مورخ پائیز 1382 )بسیار مومنانه، غیر منصفانه، یكجانبه بود و توهین به شعور ملی ایرانیان. این نوشته مطلقاً ربطی با اكثر مطالبی كه قبلاً از شما خوانده بودم نداشت؛ گویی نویسندهٌ مقاله مومنی ست متوهم كه اساس تفكرش را تئوری توطئه تشكیل می دهد و هیچ ارتباطی با آن نصرالله پورجوادی ندارد، كه در كنار دانش خود، به میمنت انقلاب اسلامی و نقش خالِ خود در ایجاد تشكیلات امنیتی در تمام سالهای انقلاب مسؤولیت ?نشر دانش? را در كشور اسلامی برعهده داشته است.

انتشار این گونه مطالب خاصه از قلم كسی كه می تواند بر روی نسل جوان و كم اطلاع از تاریخ جهان و ایران و اسلام تاثیر فراوانی بگذارد قابل تامل است. بسیاری از مطالبی كه شما به عنوان حقایق تاریخی در این مطلب عنوان كرده اید یا مطلقاً نادرست است یا محیلانه دستكاری شده و با حقیقت واقع وفق نمی دهد. و احیاناً اگر هم به قصد دستکاری در وجدان خوانندگان به رشته تحریر در نیامده باشد، در این امر موفق است. به نمونه هایی از آن اشاره می كنم. اما ابتدا به این ادعای شما می پردازم كه گویا مسیحیان و یهودیان صهیونیست اسلام را دین خشونت معرفی كرده اند. آیا این طور است؟

شما كه در تهران نشسته اید، لابد هر روز روزنامه های جمهوری مقدس اسلامی از قبیل كیهان و رسالت و لثارات الحسین و جز آن را می بینید. آیا خشونتی كه در صفحات این روزنامه ها موج می زند از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست القاء شده؟ آیا روزنامه كیهان كه توسط آقای شریعتمداری نماینده آیت الله علی خامنه ای رهبر مسلمانان جهان اداره می شود جیره خوار صهیونیسم جهانی است؟ خشونت ظاهر و مستتر در سخنان ائمه جمعه در تهران و دیگر شهرستانها، به خصوص سخنان آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه و آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان و آیت الله مصباح یزدی، كه هر سه مورد تایید رهبر جمهوری اسلامی هستند، ناشی از القاءآت صهیونیسم و مسیحیت است؟ بگذریم از اظهارات خشونت بار آیت الله هاشمی شاهرودی كه تا چندی پیش قرار بود انقلاب اسلامی در عراق را رهبری كند و ریاست ?مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق? را بر عهده داشت و اینك به یمن ?برخی روابط? با سید علی خامنه ای بر مسند قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران تكیه زده است. البته اظهارات ایشان را می توان حمل بر عدم تسلط ایشان به زبان فارسی كرد و خشونت مستتر در زبان مقدس عربی! بگذریم.

جمهوری اسلامی – بنا به آمار و ارقام منتشر شده در روزنامه های مورد تایید ولی فقیه در ایران – در 25 سال حكومتش حدود 50 هزار نفر را اعدام كرده است. در میان اعدام شدگان بودند بچه های ده دوازده ساله ای كه به جرم همراه داشتن ?نمك?! اعدام شدند (رجوع كنید به روزنامه های كیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در سالهای 1360 تا 1367). این خشونتها را صهیونیستها و مسیحیان كردند یا مسلمانان به فرمان ?رهبر کبیر? انقلاب اسلامی؟ آیا همه اینها ?تبلیغات منفی? دشمنان اسلام است كه در روزنامه های عاصمة البلاد اسلام چاپ شده؟ وقتی دوستان اسلام بمنظور گسترش دین، چنان كه خودشان مدعی اند، انتشار خشونت می كنند، دشمنان چه احتیاجی به تبلیغات منفی دارند؟ هیچ وقت سعی كرده اید فرمایشات آیت الله خمینی را كه در بیست و چند جلد كتاب نفیس با پول بیت المال مسلمین چاپ شده مطالعه كنید؟ من كرده ام. باور كنید خشونتی كه در سراسر آن موج می زند نیاز هرگونه تبلیغات منفی از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست را برطرف می سازد. حالا كه شنیده ام به هزینه همین بیت المال این كتاب نه فقط به زبانهای انگلیسی و فرانسه و روسی و چینی و عربی و عبری، بلكه به زبانهای ممالكی كه متحد استراتژیكی جمهوری اسلامی هستند، چون بوركینافاسو و گینهٌ بیسائو و زیمبابوه و مالی نیز ترجمه شود تا هم فایدهٌ آن عام شود، هم عده ای به نوایی برسند و هم -لابد – دست ?صهیونیسم جهانی? و ?مسیحیت? برای تبلیغ خشن بودن اسلام پرتر گردد تا امثال شما بعداً بتوانند مدعی شوند كه صهیونیسم و مسیحیت مدعی خشونتبار بودن دین مبین هستند!

آقای پورجوادی!

شما چطور منكر بدیهیات می شوید؟ البته كه اسلام با ضرب شمشیر گسترش یافت. به شمال آفر یقا و اندلس بنگرید كه این همه كتاب با عنوان ?فتحنامه? به زبان عربی دربارهٌ آنها در دست است و شرح كشتارهای بیرحمانه برای گسترش اسلام در آنها آمده است، با ذكر جزئیات و نام فرماندهان و تعداد و بعضاً نام افراد مقتول و مقاومتهای آنان. راه دور نرویم. به همین ایران بنگرید كه شما – و بسیار دیگر از نیروهای ملی- مذهبی! تكرار می كنید كه اسلام بدون خشونت به ایران رسید و مردم ایران نه به اجبار كه از روی رضا وقتی اسلام به آنها عرضه شد مسلمان شدند! نگاهی بیاندازید به تاریخ طبری، و تاریخ بلعمی و سایر تواریخی كه وقایع حمله نظامی اعراب نومسلمان را به ایران شرح داده اند و ببینید كه آیا بجز شمشیر و خونریزی چیز دیگری در آن می یابید؟ هیچ فكر كرده اید اگر ایرانیان اسلام را بدون زور شمشیر پذیرفتند، چه لزومی داشت كه اعراب به جنگشان علیه ایرانیان نام ?الجلولا? بدهند كه دشت پوشیده از جسد باشد؟ این چه نوع عرضه ای بود كه برای پذیرش آن دشت پوشیده از جسد لازم می آمده؟ این چه عرضه محبت آمیزی بوده است كه به قول طبری ابوعبید ثقفی جوی خون در تیسفون روان كرد؟ (نگاه كنید به طبری، جلد چهارم)

فرمان امیرالمومنین عمر خلیفهٌ دوم را خطاب به نیروهای تازه مسلمان اعراب برای حمله به ایران مسلماً خوانده اید که می گوید:

?حجاز جای ماندن شما نیست مگر آن كه آذوقه جای دیگر بجویید كه مردم حجاز جز به این وسیله نیرو نگیرند. روندگان مهاجر كه به وعدهٌ خدا می رفتند كحا شدند؟ در زمین روان شوید كه خدایتان در قرآن وعده داده كه آن را به شما می دهد و فرموده كه اسلام را بر همه دینها چیره می كند. خدا دین خویش را غلبه می دهد و یار خود را نیرو می دهد و میراث امتها را به اهل آن می سپارد. بندگان صالح خدا كجایند؟? (تاریخ طبری/ جلد 4/ص 1587)

در كجای این بیانیه رسمی به قول امروزیها ?سرفرماندهی ارتش اسلام? كه برای دست اندازی و حمله به ایران صادر شده ارائه غیر خشونت آمیز اسلام به ایرانیان مطرح شده؟ نه این است كه اعراب نومسلمان برای آب و علف بهتر به سوی سرزمینی آبادتر هجمه آوردند؟ و تازه برخی از هجمه كنندگان حتی مسلمان هم نشده بودند و بعد از حمله و پیروزی و غارت برای گرفتن سهم از غارت سپاه اسلام مسلمان شدند (از جمله رجوع كنید به تاریخ طبری، ج 4/ص 1683). در همین جلد از طبری می تواند داستانهای گوناگونی از خشونتهای اعراب علیه ایرانیان بیابید از حمله به مراسم عروسی و كشتار تا نمونه هایی كه مثلاً فلان سردار عرب به محض آن كه یك پارسی می بیند با دستبندی كه گمان می كند طلاست، سریعاً سر او را از تن جدا می كند تا صاحب آن دستبند طلا شود، و این همه نه در جنگ، كه هنوز در ماههای پیش از قادسیه است. بگذریم که امیرالمومنین عمر خلیفه دوم ? که شیوه حکومتی اش از بسیاری جهات از سوی امام پخینی مورد تقلید قرار گرفت ? فرمان داد که اموال هر پارسی متعلق به کسی است که او را به قتل می آورد.

بعد هم وقتی مدعی می شوید كه آنها – یعنی متجاوزان عرب – اسلام را به ایرانیان عرضه كردند، باید بتوانید دست كم به این سوال پاسخ دهید كه عرضه كنندگان اسلام خود از اسلام چه می دانستند؟ بر اساس متون تاریخی بسیاری از حمله كنندگان بعد از حمله و هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند. بسیاری از آنان – از جمله مثلاً جنگجویان قبیله تمیم – با وعده غنایم جنگی به سپاه سعد پیوستند. كما این كه بسیاری از جنگجویانی كه درمناطق تحت نفوذ ایران ساسانی بودند – از جمله حیره – نیز با همین تدبیر عمر و سعد به سپاه ?اسلام? پیوستند. بنابراین آنها اگر هم قصد عرضهٌ اسلام را داشتند، از اسلام یقیناً جز غارت و كشتار نمی دانستند. آیا ایرانیان تسلیم همین عرضه، و به قول امروزیها ?قراءت? از اسلام شدند؟ خجالت هم گرچه غیر اسلامی است، ولی بد چیزی نیست.

گاهی اوقات – بخصوص وقتی صحبت از دین به میان می آید – سكوت بهترین كارهاست. طرح این موضوع لاجرم منِ نوعی را وادار می كند كه حقیقت مطلب را پی جوییم و این به ضرر همان دینی است كه شما قصد دفاع ازآن را دارید.

آقای پور جوادی!

خشونتهایی كه سپاه اسلام در مورد ایرانیان مرتكب شد – و برخلاف توهمی كه درمیان شیعیان وجود دارد علی داماد پیامبر و فرزندانش حسن و حسین نیز در این خشونتها سهم بسزایی داشتند و پس از غارت هم سهم بسزایی بردند – به تفصیل در همین تاریخ طبری آمده، كه نویسنده اش مردی مومن بوده و تفسیر قرآنش هم از متون معتبر اسلامی ست .

اما این خشونتها و اجبار و زور شمشیر كه منتهی به ?مسلمان? شدن مردم ایران و مردمان سایر مناطق شد، فقط منحصر به ایرانیان نبود. خود اعراب اولین قربانیان زور و تزویر و شمشیر و خشونت محمد بن عبدالله و دیگر صعالیک بودند. كافی ست نگاهی اجمالی به معتبرترین تاریخ زندگی پیامبر اسلام یعنی سیره ابن هشام و آنچه وی و ابن اسحق روایت كرده اند بیاندازید تا دریابید كه بنیانگذار اسلام چگونه با ضرب شمشیر و زور و بدون رعایت هیچگونه مبانی اخلاقی و انسانی حكومت خود را به شبه جزیره تحمیل كرد و گسترش داد. مگر این كه معتقد باشید ابن هشام و ابن اسحق هم صهیونیست بوده اند!

در میان كدام یك از حدود هشتاد غزوه و سریه ای كه پیامبر اسلام در آنها شركت داشته و یا به فرمان او انجام شده، می توانید نشان بدهید كه قصد پیامبر و یارانش ?عرضهٌ? اسلام بوده است؟ به استناد همه متون تاریخی باقی مانده، هدف اصلی در تمام آنها داراییهای کاروانهایی بوده كه از سوی پیامبر و یارانش مورد هجوم واقع شده اند. حتی یك نمونه هم در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و سیرة رسول الله كه از امهات كتب تاریخی اسلام است و تاكنون هیچ مورخ و مومن اسلامی صحت آنها را مورد سوال قرار نداده، نمی توانید نشان بدهید كه در آن گفته شده باشد هدف از انجام حمله های پیامبر و یارانش به كاروانهای تجارتی، اشاعهٌ دین – به هر معنی مگر به معنی راهزنی ? بوده است، بلكه دست كم در دو مورد پیامبر یارانش را از حمله به كاروانی بازداشت زیرا جاسوسان خبر داده بودند ?اموال قابل اعتنایی? در آن نیست. این استنباط از معنی كلمه های غزوه و سرّيه هم مشهود است. اگر المنجد دم دست ندارید نگاهی بیاندازید به منجدالطلاب. باز هم لازم است پیش بروم؟

بعد به مساله صلح آمیز بودن اسلام پرداخته اید و استدلال كرده اید كه لفظی كه در فارسی و لاتینی برای صلح به كار می رفته درواقع ضد جنگ بوده (آشتی و pax) و از این مقدمه درست این نتیجه نادرست را گرفته اید كه چون در اسلام صلح با واژه ?سلام? بیان می شود پس اسلام دین صلح است! ولی تجاهل العارف كرده و مطلقاً خود را با این حقیقت آشنا نشان نداده اید كه ?اسلام? به معنی تسلیم است (submission) و نه صلح (peace) !

این استدلال شما مرا به یاد استدلالی انداخت كه برخی از كمونیستهای وطنی در كردستان در قبال هیات اعزامی دولت موقت كردند و به آنها گفتند برای ?صلح? باید دولت مركزی نیروهایش را از كردستان خارج كند، پادگانها را همراه با سلاحهای سنگین به ما واگذار كند و آن گاه ما برای ?صلح? آماده ایم، یعنی اول ?تسلیم? شوید و بعد صلح می كنیم!

اسلام هم دقیقاً به معنی تسلیم بلاقید و شرط است، اگر تسلیم شوید در كنف حمایت آن می مانید؛ یعنی چیزی شبیه آنچه مافیای ایتالیایی بنیاد نهاد: اگر كسبه باج می دادند از آنها حمایت می كرد و اگر نمی دادند اوباش را برای تخریب محل كسب آنها می فرستاد. بی جهت نیست كه اصلاح طلبان حكومت اسلامی ار بدنهٌ نظام مقدس اسلامی بعنوان ?مافیا? یاد می كنند. البته شباهتهای دیگری هم میان اسلام و مافیا وجود دارد، از جمله این كه خروج از هر دو غیر ممكن است و منجر به قتل می شود!

مطمئن هستم كه شما فرق بین تسلیم و صلح را می دانید، اگر چه در اوایل انقلاب كه به همراه دیگر روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش و حداد عادل و امثالهم تبلیغ ولایت فقیه می كردید فرق بین آزادی رای و سلب رای از مردم را نمی دانستید، چون از مردم رای گرفتید كه بنا به ولایت فقیه دیگر حق رای نداشته باشند!

بعداً اشاره كرده اید به برخی از آیاتی كه در قرآن اشاره به ?صلح? دارند. در این مورد هم بسیار غیر منصفانه عمل كرده اید و مرا از جمله یاد دعوای لفظی بازرگان و خمینی انداختید وقتی كه رهبر انقلاب اسلامی از مردم ایران خواست جاسوسی یكدیگر را بكنند و ?فقط دو تا خانه اینور و آنور? شان را بپایند و خبركِشی كنند. این تقاضای رهبر اسلام با مخالفت مهندس بازرگان مواجه شد و آیه از قرآن آورد كه ?لاتجسسوا…? ولی بلافاصله آقای خمینی با پرخاش امامانه (یا چنان که روشنفکران دینی از او یاد می کردند ?پیامبرگونه?) فرمودند كه چرا ?همه اش آیات رحمت? را در قرآن می خوانید این همه آیات جنگ و قتال را چرا نمی خوانید؟ بنده هم همین سوال را از شما می كنم، چرا شما به معدودی از ?آیات رحمت? بند كرده اید؟ بگذریم كه همین آیات باصطلاح رحمت نیز بر بستری از خشونت قرار دارند. نگاهی به جزوه هایی كه كلمات قرآن را شمارش كرده اند بیندازید، و اگر ندارید بگویید تا یك نسخه از آن را برایتان بفرستم – و ببینید كه بیشترین كلمه هایی كه در سراسر قرآن به كار رفته اشتقاقهای ?قَتَلَ? است. بعد تازه مدعی می شوید كه صهیونیست های مسیحی و یهودی تبلیغ منفی كرده اند كه اسلام دین خشونت است، یعنی می فرمایید قرآن را هم صهیونیستهای مسیحی و یهودی روایت کردند و نوشتند؟ محمد بن عبدالله و ابن مسعود و عایشه و علی و ابوبکر و عمر ئ عثمان هم یهودی و صهیونیست بودند؟

این چند نمونه را كه ماحصل دانش وسیع اسلامی آیت الله خمینی پیشوای عالیقدر انقلاب اسلام و شخص شما بود محض یادآوری نقل می كنم:

?مذهبی كه در آن جنگ نیست ناقص است. اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت می دادند به همین ترتیب عمل می كرد كه حضرت موسی سلام الله علیه عمل كرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل كرد. این اشخاصی كه گمان می كنند كه حضرت عیسی اصلاً سر این كارها را نداشته و فقط یك ناصح بوده است، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد می كنند، برای این كه پیامبر شمشیر دارد، جنگ دارد، جنگ می كند كه مردم را نجات بدهد. همان طور كه امامهای ما هم همه جندی بودند، با لباس سربازی به جنگ می رفتند، همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست. شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟?

(30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر اسلام)

آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

در جای دیگر:

?قرآن می گوید: بكشید، بزنید، حبس كنید. شما فقط همان طرفش را گرفته اید كه به اصطلاح شما رحمت است. اینها رحمت نیست، مخالفت با خداست. امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه كند شمشیر نمی كشید تا 700 نفر را یك دفعه بكشد. با محاكمه و زندان كار درست نمی شود و این عواطف كودكانه بر قانون خرد نیست.?

(در مراسم سالگرد انقلاب، 14 بهمن 1363).

دوباره می پرسم: آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

البته از شما بعنوان یك ?مومن – دانشمند? بعید نیست كه بگویید آن 700 نفر یهودی خودشان را به كشتن دادند تا بعدها بازماندگانشان یا همدینانشان بتوانند مدعی شوند كه اسلام دین خشونت است!

قبل از آن هم آیت الله خمینی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در پیامی خطاب به ملت مسلمان ایران و در انتقاد از رژیم شاه گفته بود:

?هر انقلاب اسلامی در آن یك مطلبی هست. در آن یك كُشتنی هست یك ناراحتی هست. همچنین نیست كه خوب اسلام را ما باید ببینیم اولش چه جور به دست آمد، این اسلام این پیغمبر اكرم(ص) آن وقتی كه اجتماعات را درست كرد و توانست قیام بكند بر ضد شرك و كفر و بی عدالتی ها با چه مصیبت هایی گرفتار بود چه جنگهایی كرد و چه كشتارهایی داد و خودش چه زحماتی كشید و چه جراحاتی برداشت. اسلام از اول وقتی زائیده شده است، آن روزی كه اعلام شد به این كه حالا دیگر باید قیام كرد در مقابل اینها از آن روز برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود برای اصلاح حال جامعه برای این كه این دزدها را و این خیانتكارها را قطع ایادیشان را بكند. قطع حیاتشان را بكند، اینها مضر به جامعه هستند این باغدارها و این كاروان دارهای قریش مضر به جامعه هستند اینها باید از بین بروند. از اول اسلام وضعش این بوده….?

(نقل از كتاب ?پیامها و سخنرانیهای امام خمینی از شهریور 1320 تا هجرت پاریس، 1361، تهران، صفحهٌ 300) (1)

اسلامی كه به قول آیت الله خمینی از روز اول ?برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود? دین خشونت نیست؟ بی انصافی هم حدی دارد. شرم هم، اگرچه غیر اسلامی است و ما فرمایش ?لا حیا فی الدین? را داریم، اما گاهی اوقات خوب است.

بعد اشاره می كنید به یوم الله و شب قدر و حرفهایی كه…

همان شب قدر و یوم اللهی كه پیشوای شما آیت الله خمینی درباره اش گفته بود:

?روز خوارج روزی است كه امیرالمومنین سلام الله علیه شمشیرش را كشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو كرد و تمامشان را كشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی كه خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد می كند، سیل وارد می كند، طوفان وارد می كند و خلاصه به مردم شلاق می زند كه آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی كه به خدا مربوط است.? (17 شهریور 1358)

پس بر اساس قرآن و راوی صادق آن آیت الله خمینی، یوم الله همین زلزله بم است، زلزله رودبار است، مگر این كه مدعی شوید آیت الله خمینی هم آلت دست صهیونیستهای مسیحی و یهودی بوده است!

خوب حالا می گویید چی؟ همه اینها را فراموش كنیم و بگوییم اسلام دین صلح است؟ آیا با گفتن و تكرار این كه اسلام دین صلح است، اسلام دین صلح می شود؟

?شب نگردد روشن از فكر چراغ ذكر فروردین نیارد گل به باغ?

یادتان رفته كه به فرمان همین آقای خمینی – و به شهادت آقای منتظری كه خود درجنایات جمهوری اسلامی سهیم است – دست كم پنج هزار نفر را در زندانهای ایران قتل عام كردند، كسانی كه حتی با معیارهای جمهوری اسلامی اكثراً مدت محكومیتشان به پایان رسیده بود؟ اینها خشونت نیست؟ اینهارا صهیونیستها و مسیحیان كردند؟ شرم نمی كنید؟ به قول روح الله خمینی شما واقعاً باید ?خجالت باشید?!

همین آقای خمینی نبود كه چند ماه پیش از حملهٌ صدام حسین به ایران طی تلگرافی به آیت الله صدر در عراق نوشت كه ?آنجا بمانید و نهضت سقوط صدام را رهبری كنید?؟ (نقل به معنی) (متن تلگراف در روزنامه های كیهان و اطلاعات همان زمان چاپ شد). آیا آقای خمینی نمی دانست كه همه تلگرافها توسط رژیم لعنتی صدام حسین بازبینی می شود؟ البته كه می دانست. پس چرا چنین تلگرافی نوشت؟ زیرا می خواست صدام حسین آقای صدر و خانواده اش را از میان بردارد. غیر از این است؟ اگر اسم این كار رذالت و خشونت نیست، شما بفرمایید چیست؟ و آیا ما نباید چون آقای خمینی بزرگترین دانشمند اسلام شناس، این نوع رذالتها را – كه كم از سوی او صورت نگرفته ? انجام داده، آنها را ?رذالت اسلامی? و ?خشونت اسلامی? بنامیم؟

در جایی دیگر هم خلط مبحث كرده اید كه همه ادیان در برهه هایی از زمان خشونت بكار برده اند و اسلام از این نظر مستثنی نیست. این ادعای شما فقط نیمی از حقیقت است و لاید می دانید كه درباره كسانی كه نیمی از حقیقت را بیان می كنند، چه می گویند. بله در همه ادیان وقتی حكومت تشكیل دادند خشونتهای وحشتناكی انجام شده، عمدتاً به دست روحانیان و اذناب ?علمی? و ?عملی? شان، ولی كدام دین را سراغ دارید كه پیامبرش چنین خشونتهایی را به كار برده باشد؟ مشكل اسلام این است كه هنوز نمی داند دین است یا حكومت. شما به جای این که بحث نادرست بودن خشونت اسلامی را – علیرغم انبوه اسناد و مدارك تاریخی تهیه شده توسط مسلمانان معتقد و نه مسیحیان و یهودیان – مطرح كنید، بیایید (اگر راست می گویید) به موضوعهای اساسی مسلمانان بپردازید. بیایید مطرح كنید كه چرا اسلام فاقد یك نظام اخلاقی است و چگونه می توان یك نظام اخلاقی برای اسلام تعبیه كرد. خودتان را به كوچهٌ علی چپ نزنید كه یعنی چه اسلام فاقد نظام اخلاقی است، ما كه این همه حدیث و روایت در باب درستی رفتار و كردار و… داریم. بله اسلام شایست و ناشایست دارد، ولی ?نظام اخلاقی? ندارد.

نظام اخلاقی به این معنی كه یك حكم اخلاقی در مورد همه مردم اعم از عالی و دانی و روحانی و غیر روحانی و پیامبر و غیر پیامبر سایر و رایج باشد. مثلاً وقتی می گوییم دزدی بد است معنی آن این باشد كه دزدی برای همه بد است و اگر كسی امام جماعت یا پیشوای دین بود نمی تواند از این قاعده استثنا باشد (غزوات و سرایا). راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا بعضی از شریعتمداران معتقدند مجازات ?قطع ید? دزدان شامل راهزنان نمی شود و فقط شامل دزدی از ?حصن? می شود؟ اگر می گوییم دروغ بد است برای همه بد است (نه این كه پیامبر را استثنا كنیم، برای نمونه های متعدد بنگرید به سیره ابن هشام و روابط پیامبر با همرزمان و مخالفانش). وقتی گوییم خلف وعده بد است برای همه بد باشد نه این كه برای ائمه اشكالی نداشته باشد. اگر می گوییم پیمان شكنی بد است برای همه بد باشد نه این كه پیامبر حق داشته باشد پیمان خود را به قصد شكستن آن متعقد کند و به آن افتخار (صلح حدیبیه)؟ همین موضوع چندی پیش با یكی از روحانیان قم در یك بحث رادیویی مطرح شد و ایشان فرمودند كه ?یكی از افتخارات اسلام این است كه نظام اخلاقی آن نسبی است?! بیایید (اگر می خواهید خدمت به اسلام كنید) یك نظام اخلاقی را رواج دهید كه نسبی نباشد.

آقای پور جوادی!

هیچ فكركرده اید كه چرا اخلاقیات جامعه ایران در این 25 سال اخیر و حكومت مقدس اسلامی تا این حد نزول كرده است؟ (با وجودی كه در انصافتان بشدت شك كرده ام ولی اگر به قدر دانه جویی انصاف درشما باقی مانده باشدنمی گویید امروز وضع اخلاقی مردم بهتر از دوران طاغوت است، بنابراین از آوردن نمونه ها خودداری می كنم).

شعار صدر انقلاب اسلامی كه ?ایران را سراسر با منطق مسلمان می كنیم!? گذشته از آن كه موید نظر رهبر انقلاب بود كه ایرانیان مسلمان نیستند و باید مسلمان شوند، امروز در عمل تبدیل به این شده كه به حول و قوه الهی ? ايران را سراسر روسپی خانه ? كرده اید! بجز امام جمعه تهران در زمان فتحعلیشاه كه بنا به منابع تاریخی دو ?نجیب خانه? در تهران داشته است و از فواید شرعی آن بهره می برده، آیا تا قبل از انقلاب اسلامی (كه به فتوای امام خمینی اسلام در محاق بود) هیچ روحانی بود كه رسماً به پااندازی اشتغال داشته باشد؟ چطور شد كه یك دفعه آیت الله منتظری مقدم نماینده الله و ولی فقیه در كرج و قاضی شرع كه به جای علی ابن ابیطالب نشسته صاحب روسپی خانه از آب در آمد؟ و چطور شد كه پس از لو رفتن او و بازداشت موقتش، آزاد شده و دركنف اسلام مشغول دعاگویی است؟ پس چرا شما علیه نویسنده آیات شیطانی موضع گرفتید و اورا محكوم به مرگ كردید؟ مگر او چه گفته بود؟ قهرمان داستان خیالی رشدی در شهر جاهلیه صاحب روسپی خانه ای بوده است، و تازه این امام شما بود که با علم لدن (چون حتماً انگلیسی نمی دانست مگر آن که دانشمندان متدینی چون شما برایشان دیلماجی کرده باشند) مدعی شد آن قهرمان در واقع پیامبر اسلام است، و آن داستان دربارهٌ اسلام. فكر نمی كنید ذهن مریض امام خمینی هم مثل آیت الله منتظری مقدم كار می كرده و در واقع این آقای خمینی است كه با اتكاء به دانش وسیع اسلامی خود این تفكر را رشد داد كه مطالب ?آیات شیطانی? از آن جهت مورد تكفیر واقع شد، كه جنبه هایی از حقایق تاریخی در آن نهفته بوده است؟

آیا بر اساس همین تفکر نیست که چند سال بعد نماینده الله و محمد بن عبدالله و ولی فقیه در کرج روسپی خانه باز می کند و آب از آب تكان نمی خورد؟ شما هیچ شنیدید كه چه بر سر آیت الله منتظری مقدم، پس از لو رفتن روسپی خانه اش در عاصمه البلاد اسلام آمد؟ هیچ! حضرت آیت الله كماكان در كنف حمایت اسلام زندگی می كند، زیرا لابد توانسته در دادگاه ثابت كند كه دایر كردن نجیب خانه در نظام مقدس اسلام جزو حسنات است و یاعث ثواب اخروی!
آقای پورجوادی!

چرا پری بلنده و اشرف چهارچشم از سردسته های شهرنوی حكومت طاغوت سزایشان اعدام است ولی آیت الله منتظری مقدم در كنف حمایت اسلام باقی می ماند؟ نه این است كه آیت الله منتظری مقدم مستظهر به احكام شرعی و الهی ست و بنا به فتوای آیت الله خمینی در تکفیر سلمان رشدی، اجرای سنت نبوی كرده و مصداق بارز این مصراع كه ?هرچه آن خسرو كند شیر ین است؟?

می گویید باید به سرچشمه های دین رجوع کنیم و اسلام در سرچشمه های خود خشونت ندارد. عجب؟! این كه مردی پنجاه و سه چهار ساله دختری هشت نه ساله را با خود به رختخواب ببرد و او را ?افضا? كند خشونت نیست؟ یا باید بگویید تجاوز به دختر هشت نه ساله توسط مرد پنجاه و چند ساله خشونت نیست یا منكر این شوید كه زندگی پیامبر اسلام از سرچشمه های دینی شماست. شق سومی هم وجود دارد؟

این خزعبل را تكرار نكنیدكه ازدواج دختران هشت نه ساله در آن زمان رسم بوده. مطلقاً این طور نیست. آیا می توانید یك نمونه دیگر نشان بدهید؟ اگر چنین رسمی بوده چرا دختران پیامبر در سنین بالای 16 سال – و مشخصاً فاطمه در بالای 18 سالگی – ازدواج كردند؟ بنده تمام كتب تاریخی را كه در دسترس داشتم محض پیدا كردن یك نمونه دیگر از ازدواج مردی پنجاه وچند ساله با دختری هشت نه سال تورق كردم و نیافتم. تازه اگر هم چنین موردی را بیابید، لابد متوجه هستید كه ظاهراً پیامبران مبعوث می شوند كه اعمال رذیلانه را براندازند، این طور نیست؟

آقای پورجوادی!

اگر قصد فهم داشته باشید، دلیل این سقوط اخلاقی خیلی ساده است. از زمان تجاوز نظامی اعراب (كه برخی شان بعداً هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند) به ایران در 1400 سال پیش تا قبل از انقلاب اسلامی تا تسلط مجدد مسلمان نماهای عرب زده كه حتی قصد تغییر زبان فارسی را كردند، جور اخلاق را عرفان و تصوف(2) می كِشید. و با سركوب تصوف و عرفان، كه امروز شما باز هم برای تقویت استدلالتان به آن متوسل شده اید، بار اخلاق هم بر دوش اسلام سوار شد و شد آنچه شد و امروز به یمن اسلام و اخلاقیاتی كه ندارد – اگر چه مردم در ملا عام عرق نمی خورند و نماز می خوانند – اما فروش آدم و فحشا و تبهكاری و مواد مخدر و دروغگویی و دزدی و اختلاس و… سكه رایج است و بزرگترین مقامهای جمهوری اسلامی در آن نقش دارند. نمونه می خواهید؟ الحمد الله بوی ?آقازاده? ها تمام كشور را فراگرفنته است!

دیگر نباید و نمی توان لاپوشانی کرد، ما هر چه می كِشیم از این اسلام است. هر بدبختی داریم ناشی از این اسلام است. كدام یك از بدبختی های ما ملت است كه ربطی به اسلام نداشته و ناشی از این اسلام نباشد؟ می توانید حتی یكی نام ببرید؟ این همه دزدی، این همه دروغگویی، این همه فحشا و مواد مخدر و رسوایی هایی كه بوی عطرش جهان را فراگرفته همه از این اسلام است. آن وقت شما نشسته اید و می گویید اسلام خشونت ندارد؟ اسلام مادر همه خشونتهاست. كتابهای تاریخی را قبول ندارید؟ خود قرآن را چطور؟ منكر قرآن هم می شوید؟

همین امروز كه مقاله توهین آمیز و غیر منصفانه شما را می خواندم نوشته دیگری هم در روزنامه كریستین ساینس مانیتور بود درباره یك زوج مسیحی آمریكایی كه برای فراگرفتن قرآن به قم رفته اند و اینك سه سال است در آن جااقامت دارند ولی جالب این كه سال اول اقامتشان را به آموختن فارسی گذارنده اند و فعلاً هم مشغول خواندن ?حافظ? هستند! لابد برخی از روحانیان مترقی! ترجیح داده اند حافظ را بجای قرآن تعلیم دهند، شاید خجالت كشیده باشند این همه ?قتلوا? ?قتلوا? و ?اقتلوا? ?اقتلوا? را آموزش دهند، نكند كه آنها هم بعداً به صهیونیستها ی مسیحی و یهودی بپیوندند كه اسلام را خشن معرفی می كنند!

محبت كرده و فرموده اید كه نمی خواهید بگویید اسماعیلیه در طول تاریخ مرتكب اعمال تروریستی نشده اند. و نتیجه گرفته ایدكه كشتارهای بی امانی كه به اسم اسلام صورت می گیرد برخاسته از ذات اسلام و شهود اولیه اسلام نیست! شهّدالله كه عالمانه عامدانه دروغ می گویید و خاك بر چشم مردم می پاشید! لعنت خدا بر شما باد‍!

ترورریسم، یا به گفته آن آیت اللهی كه در نماز جمعه تهران در سال گذشته رسما تروریسم را با عنوان اسلامی آن ?ارهاب? تایید كرد كاملاً برخاسته از ذات اسلام است. مگر پیامبر اسلام فرمان نداد خانه آن مردی كه جرات كرده و از اوانتقاد كرده بود شبانه به آتش بكشند و همه اهالی آن را بکشند؟ به نظر شما آن خشونت نبود؟ یا خشونتی كه پیامبر بكند عین رافت اسلامی و رحمت است؟ سند می خواهید؟ نگاه كنید به ابن اسحاق و ابن هشام. یا باید بگویید این عمل و آتش زدن خانه مردم عملی تروریستی نیست، یا باید پیامبر را از قوانین مستثنی كنید. هر كدام را می خواهید می توانید انتخاب كنید: فقدان نظام اخلاقی یا تایید تروریسم؟ می بینید كه هر طرفش را بگیرید بوی عطر آن بلند می شود.

بخشی از ترورهای شخصی و اجتماعی – سیاسی پیامبر اسلام را – بر اساس متون معتبر اسلامی، همان متونی كه هم امروز در حوزه های ?علمیه? قم و نجف تدریس می شود – در مقاله ای احصاء كرده ام، اگر می خواهید بفرمایید برایتان بفرستم.

آقای پورجوادی!

می دانید كه اگر بخواهم از این نمونه ها بیاورم مثنوی هفتاد من كاغذ می شود و شما یقیناً همه آنها را بهتر از من می دانید و لزومی به تكرار آنها نیست.

آقای پورجوادی!

شرط اول تلاش در رفع نواقص و مشكلات شناسایی آن نواقص و مشكلات است. اسلام در ذات خود مروج خشونت است. از زمان پیامبر اسلام تا همین امروز كه وارثان برحق پیامبر اسلام یعنی آیت الله خمینی و یارانش در ایران و امیرالمومنین عمر در افغانستان و سلطان حجاز كه هیچ نمازجمعه ای را بدون بریدن دست و پا و درآوردن چشم برگزار نمی كنند و دنیا هم چشم بر این جنایتها بسته، تا بن لادن و القاعده كه به قول شما اعلان جنگ صلیبی را بر بام دنیا و بلندترین برجهای نیویورك برافراشته، به همان ذات عمل می كنند. دست كم صهیونیستهای مسیحی و یهودی این سعه صدر را دارند كه خانم وزیر امور خارجه سابق آمریكا رسماً اعلام كند كه اسلام در آمریكا سریعترین رشد را در میان ادیان داشته و البته اسلامی كه در آمریكا و بخصوص در میان سیاه پوستان این كشور رشد می كند اساساً با اسلام واقعی جامعه النبی معارض است و اعتقادات مسلمانان آمریكا در ایران و عربستان قطعاً مجازات مرگ دارند چون اینان، بعنوان مثال، معتقد به ختم نبوت نیستد و مثلاً لویس فراخان را كه پیغمبر امروزی آنان است همتا و همشان محمد بن عبدالله می دانند.

شما همه اینها را و بیشتر از اینها را می دانید اما چون می خواهید وارد اصل قضیه یعنی ذاتی بودن خشونت و نفرت پراكنی در اسلام نشوید آن را دور می زنید و نشانی غلط می دهید. شاید هم مثل آیت الله جوادی آملی كه هفت میلیون تومان گرفت و زیارتنامهٌ وارث برای آقای خمینی نوشت، برای شما هم منفعتی مالی یا رسیدن به مقامی بالاتر متصور باشد. شاید چون شما مثل رفیق گرمابه و گلستان خود، غلام یزید شداد ظالم، دختری ندارید كه با عرضه او به محضر ولی فقیه بروید، لاجرم از این راه می خواهید ?خدمتی? كنید و اجرتی ببرید.

می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید یك متن پاكیزه از قرآن به دست بدهید، از آن نوعی كه اگر پیامبر همه محسنات ادعایی شما را داشت قرآن را می نوشت. می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید مبانی اخلاقی برای اسلام تعبیه كنید. یكی – و بلكه مهمترین – بنای اخلاقی راستگویی ست، بیایید از امروز تصمیم بگیرید دروغ نگویید، مگر نه این در كتابهای درسی می نویسید دروغگو دشمن خداست؟ آیا شما هم معتقدید روحانیان و دانشمندان متدین چون شما حق دارند دروغ بگویید ولی عوام حق ندارند؟! بیایید دست کم به عنوان یک نمونه نادر نشان بدهید که دروغ از ارکان اسلام شما نیست.

اگر می خواهید به اسلام خدمت کنید سکوت کنید. شما بهتر از من می دانید که اهمیت کتابهای آسمانی در آن است که خوانده نشوند و اهمیت ادیان در آن که مورد بحث و مداقه قرار نگیرند. شما بهتر از من می دانید که سفره نینداخته بوی مشک می دهد!

آقای پورجوادی!

امروز كه اسلام شما همه حیثیت مردم ما و بشریت را بر باد داده، تنها كاری كه از من نوعی بر می آید این كه نفرین كنم بر بنیانگذاران این نهضت جهنمی در طول تاریخ و در ایران معاصر. خدا لعنت كند همه شما را و امیدوارم چند سالی بیشتر عمر كنید تا شاهد نابودی انقلاب اسلامی باشید، اگرچه نابودی ارزشهای اسلامی چون دروغگویی و خشونت و سرقت و راهزنی و پیمان شکنی و جز آن به زمان درازتری نیازمند است.

خدا شما ، همه روحانیان و اذنابشان را لعنت كند كه این همه دروغ و دغل در كار خدا می كنید، اگرچه می دانم كمتر روحانی اسلامی یافت می شود كه هنگام مواجهه با ملك الموت از وجود خدا استغفار نكند.

علی سجادی – واشنگتن دی. سی.

اول بهمن 1382

بعد از تحریر:

متاسفم كه گاهی اوقات مجبور به استفاده از كلماتی شده ام كه در قاموس من نیست. ولی انس سالیان دراز با امهات متون اسلامی چون قرآن و نهج البلاغه، و مشاهده اجرای قوانین الهی در سرزمینی که از آن برخاسته ام، لحن و زبان مرا هم ?اسلامی? كرده است و نهال ?لا حیا فی الدین? در كُنه جانم ریشه دوانده؛ چه كنم كه ?نخ كم است و سوزن نیست?


1- حالا وارد آن قسمت نمی شویم كه چرا آقای خمینی ایرانیان قبل از انقلاب اسلامی را مسلمان نمی دانست و می خواست آنها را مسلمان كند. ولی به نظر شما آیا با آنچه در این 25 سال رخ داده ، نباید نتیجه بگیریم كه اسلام نه فقط یعنی خشونت، بلكه اسلام یعنی رواج فحشا،  اسلام یعنی رواج دروغ، اسلام یعنی رواج دزدی، اسلام یعنی رواج خدعه، اسلام یعنی رواج مواد مخدر، اسلام یعنی رذالت، اسلام یعنی فقاهت و قس علی هذا؟

2- فرموده اید كه اسلام دین عشق است ولی برای استدلال و به کرسی نشاندن این ادعای نامعقول خود به عرفان روی آورده اید كه ریشه های هندی – ایرانی دارد و اگر هم رنگی اسلامی یافته قطعاً به خاطر حضور شمشیر اسلام در سرزمینهای تحت سلطه بوده است. این مقدمه درست كه در اسلام رابطه بین خالق و مخلوق رابطه عبد و رب است ولی ارتباط عبد و رب با عاشق و معشوق فقط می تواند از ذهنی خطور كند كه مطلقاً عنایتی به رابطهٌ علّی میان قضایا ندارد.

الله را بايد ازديدگاه آفرينندگان او سنجيد

 

خردمندان آزاد اند یش بر این باورند که خدایان در اند یشهء مرد مان و بر پایگاه و رشد فرهنگی آنها آفریده شداند. سازمان و شیوهء ادارئ هر جمعیتی متناسب با بینش وتصورآنها در مورد خود کامگی یا مهرپرورئ آنان از خدایان خود شان است.  روشن است («الله»), زاییدهء تصور فردی از قبیلهء قریش, که با بینشی تنگ به پد یده هائ جهان می نگریسته, با «پروردگار» کوروش, که بر کشور دارانی فرمانروایی می کند, هرگز برابر نخواهد بود.

 

هر چند که کوروش بیش از هزار سال پیش از ظهور اسلام میزیسته, ولی اندیشهء اواز د ید گاه فرهنگی, بیش از هزار سال از اسلام پیشرفته تر است. ما می توانیم این اختلاف فرهنگی را در مقایسهء احکام تازينامهی, که برای مسلمان و نا مسلمان مقرر شده است, با منشور دادگرئ کوروش*), که بر آزادی مردمان جهان پافشاری دارد, در یابیم.

 

الله «بت پرستان», بوسیلهء محمد پسر عبدالله تغییرکرده و بر عربهائ مکه عرضه شده است, بیشتر با یهوه خدائ یهود یان شباهت دارد, تا به خدایانی که خانوادهء محمد به آنها اعتقاد داشتند. عبدالله پدر, عبدالمطلب پدر بزرگ, ابوطالب عموئ محمد و تمام قبیلهء قریش  به گفتهء تاریخ مسلمانان بت پرست بودند. عبدالمطلب خود از خدمت گزاران بت خاتهء کعبه بوده است و به هیچ صورتی محمد نسبتی با یهودیان, که خود را از نسل ابراهیم (اسطوره ای از تورات) می دانند, نداشته است. محمد با معرفئ الله, که «هیچ الهه ای نیست بجز الله», همهء خدایان اطرافش را نسبت به نیازهائ زمان و مکان قبیله های عرب در قالب «الله» می ریزد. آنگاه در نابودئ هر عقیده و باوری با روشی انتقام جویانه می کوشد. در اندیشهء محمد «الله» هم سنگ  فرمانده, یا بیشتر, صاحب قهار یک  قبیله است که او را می توان در شکل چنگیز خان مغول تصور کرد.

 

محمد در ابتدا خود را بشری عادی(نبی) معرفی می کند, که رابطهء بین جبرییل و مردم را به عهده دارد. چون جبرییل است که کار پیامبری الله را انجام می دهد. محمد در گفتارش هم چیزی جز اسطوره های تورات و انجیل ندارد که بتواند مردم را جذب کند. نه وعده ها و تهد یدهای الله در جنت و جهنم, ونه مجازاتهای افساته ائ الله, مثل توفان نوح و یا نا بودئ قوم ثمود, نتوانستند آنطور, که محمد انتظار داشت, طمع و یا وحشت ذهنئ عربها را بر انگیزند. دیده می شود که محمد سبب کندئ پیشرفتش را هم با خواست الله توجیه می کند. بارها در آیات تازينامه مثل (سوره 2 آیات 7 تا 20) تکرار می کند که الله کسانی را که در نظر دارد تا در آتش جهنم بسوزاند به اسلام هدایت نمی کند. برای نمونه:

 

سورهء ۲ آيهء ۷: الله قلب و گوشهاي آنها را قفل کرده و جلوئ چشمهائ آنها را گرفته و برآنها عذابي عظيم خواهد بود.

 

محمد برهاني هم از خود نداشت که حتي همان عربها را قانع کند. مرتب از معجزات موسي و عيسي ويوسف و… و مجازاتهائ هولناک الله سخن مي راند ولي با اين وجود چندان توفيقي نمي يافت.

 

سورهء ۲  آيهء ۵۵ : به موسي گفتند که به الله  تو ايمان نخواهيم آورد, مگر اين که خودش بر ما ظاهر شود. همان د م  صاعقه اي  فرود آمد که همه د يدند.

 

سورهء 20 آيهء 014 😦 الله خطاب به موسي 🙂 نگاه کن, من الله هستم, نيست الهي بجز من, پس بندهء من باش و مرا عباد ت کن.

آيهء بالا نشان دهندهء اين است که موسي خودش الله را مي ديده, د يگر اين که موسي هم مثل محمد در رد يف يک بنده است, ولي موسي بدون واسطه با الله گفتگو مي کرده است.

محمد باهوش زيادي که داشت, توانست بدون آنکه چيز شگفت انگيزي را عرضه کند, از راه تحريف و تغيير اسطوره هائ د يگران, اسلامش را بفروشد. در تازينامه مي آيد که نوح به قومش مي گفته که از الله  بترسيد واز من اطاعت کنيد(در تازينامه همه خدايان به الله تبديل مي شوند). اين در ذهن عربها نا آگاهانه تداعي بوجود مي آورد که بايد از الله بترسند و از محمد اطاعت کنند.

 

سورهء 26 آيات :108, 110, 126, 131, 144, 150, 163, 179: بترسيد از الله و از من اطاعت کنيد.

 

با اينکه گفته مي شود که» قولوا لا اله الا الله تفلحوا»  شرط نجات از مجازات پذ يرفتن «الله» به عنوان تنها قدرت است. ولي اين ايمان کافي نبود, مسلمانان مي بايستي با بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات ايمان خود را ثابت کنند.

 

سورهء 02 آيهء 110 : نماز بر پا داريد و زکات (يک نهم از درآمد سالا نه) بپردازيد و هر خيري که پيش پرداخت کنيد از نظر الله پنهان نمي ماند.

 

تازه مسلمانان فکر مي کردند که تنها با تأييد الله خود را از همهء مزاحمت هائ مجاهد ين خلاص مي کنند, ولي اين ايمان لفظي نه براي محمد ايجاد ثروت و قدرت مي کرد و نه مي توانست اسلام را گسترش دهد. اين بود که الله پيوسته مسلمانان را تهديد مي کرد و ذهن آنها را با سمومش شست وشو مي داد.

 

سورهء 02 آيهء 165 : کساني هستند که بتهائ خود را بيشتر از الله دوست دارند, اگر آنها ميدانستند که الله از همه پر قدرتتر و مجازاتهايش هم هولناکتر است. (پس چنين نمي بودند)

 

سورهء 02 آيهء 206 : اگر به آنها بگويند که از الله بترسيد با جرأت به کار خود ادامه مي دهند. در معاد جهنم برائ آنها است.

 

سورهء 03 آيهء 004 : کسي که نشانه هائ الله را نمي پذ يرد, با عذابي درد ناک مجازات مي شود, که الله انتقام جو و سختگير است.

 

سورهء 05 آيهء 098 : بدانيد که الله مجازاتهائ شد يدي دارد وهم غفور و رحيم (از مجازات چشم پوشي مي کند) است.

 

 تازينامه بارها و مرتب تکرار مي کند که الله به هر آنچه در زمين و آسمان است, و انجام مي شود, آگاهي کامل دارد. بخصوص تأکيد مي کند که الله هر گز مجازاتهايي را که براي مردم در نظرگرفته است فراموش نمي کند. با تمام تهديدات و با وجود مراسم نماز گزاري و پرداخت زکات از طرف نو مسلمانان, الله به مسلمانان اعتماد نمي کند و از آگاهئ آنها مي ترسد و روز به روز آزادي آنها را محدود تر مي سازد, چون الله خودش از انگيختن خرد مي ترسد.

 

سورهء 03 آيهء 028 : مسلمان نبايد دوست غير مسلمان برگزيند, از مجازات الله بترسيد که راه شما الله است.

 

 سورهء 04 آيهء 045 :  الله بهتر مي داند که چه کساني د شمن شما هستند, براي شما دوستي و يارئ الله کافي است. (اين است که مسلمانان دشمن يابند, چون به دوست نيازي ندارند)

 

 سورهء 04 آيهء 089 :  با نامسلمانان دوستي نکنيد تا ايمان بياورند و اگر باز از ايمان برگشتند, آنها را بگيريد و بکشيد, که آنها دوست و يار شما نيستند.

 

اين آيات و افسانه ها براي عربها  چندان هم جذاب و ترسناک نبودند, پرداختن زکات هم ايمان آنها را سست تر مي کرد. آنچه که «الله» را براي عربها د لربا و جذاب کرد و او را به سرعت در سراسر عربستان گسترش داد, دستور قتل عام و غارت نامسلمانان بوسيلهء نو مسلمانان بود. فرمان قتل وغارت از طرف «الله» آنقدر براي آنها سعادت بخش بود که حتي کساني که, مسلمان ولي, مجاهد نبودند اجازه مي خواستند که در جهاد اسلامي شرکت کنند تا بتوانند  در غنيمت ها(غارت نامسلمانها) شرکت داشته باشند.

 

سورهء 02 آيهء 190 :  بکشيد در راه الله, مخالفان را, ولي بدون شورش, که الله شورش را دوست ندارد.   

 

مسلمانان به فرمان الله نه تنها نامسلمانان و بخصوص ثروتمندان را مي کشتند و اموالشان را غارت مي کردند, بلکه معبدها, سنتها و انديشهء آنها را هم تصاحب مي کردند و بعد از آلوده ساختن آنها به سموم «اسلام» به همان مردم تحميل مي داشتند. براي نمونه:» مزگد» که واژه اي است پارسي, به معناي «خانهء ماه» به کلمهء «مسجد» يعني محل سجده(به خاک افتادن) تبديل مي شود. «مزگد», که خانه مهر و جاي شادي, رقص وپايکوبي بود, و در آن, خداوند «ماه» را خشنود مي کردند تا در بين مردم مهر گسترش يابد, تبديل به جايگاه خفت انسان و تقسيم اموال غارت شده مي گردد. با وجود اينکه ستايش هر علامتي در کنار الله د ليل شرک است و شرک شامل عفو و يا رحمت الله نمي شود(ان الله لا يغفر من يشرک ..). هنوز بر گنبد بعضي مسجدها ماه جلوه مي کند و حتي هلال احمر را همه کشور هاي مسلمان در برابر صليب سرخ قرار مي دهند, در حاليکه همه مي دانند تنها يک علامت مي تواند اسلام را معرفي کند, و آن شمشير است, که روي بيرق مملکت عربستان سعودي نمايان است.

با وجود تصرف و تبديل مزگد به مسجدالحرام, مردم بعضي از سنتهائ گذ شته را بطور عاد تي رعايت مي کردند, کسي به خود اجازه نمي داد که از ورود فردي به آن مکان جلو گيري کند, چه رسد به آنکه کسي را در آن مزگد به قتل برساند. «مسجدالحرام» هنوز هم براي ستايش کنند گان ماه معبد و پناهگاه بشمار مي آمد. ولي الله هم از ورود ديگران به مزگد شان جلو گيري, و هم کشتار د گر اند يشان را در مسجدالحرام آزاد  مي کند.

 

سورهء 09 آيهء 028 :  اي موء منان مشرک ها نجس هستند و نبايد از امسال به کعبه وارد شوند. اگرشما از کاهش درآمد خود در هراس هستيد, الله از فضل خود شما را بي نياز مي سازد. (حج واجب همان فضل الله است) 

 

سورهء 02 آيهء 191 :  بکشيد آنها را در هر کجا که بر خورد کرديد, آنها را دنبال کنيد و بيرون برانيد, ولي در مسجدالحرام اگر مقاومت نکنند, آنها را نکشيد, بکشيد اگر مقاومت نشان دادند, که اين است مجازات کافران.

 

محمد با نازل کردن اين آيات سنتهائ اخلاقئ پيشينيان را زير پا مي گذارد, تا هيچ راه گريزي برائ نامسلمانان باقي نباشد, ولي بعضي از سنتها از اين بيشتر, در نهاد همان عربهائ خشن رخنه داشت, مثلأ  خوش نداشتند که در ماههائ حرام خون ريزي کنند. بهمين سبب محمد (الله) در کشتار نامسلمانان بي صبري ميکرد.

 

سورهء 09 آيهء 005 :همين که ماه حرام گذ شت, در کمينشان باشيد, بر آنها هجوم بياريد و بکشيد مشرکان را با هر نيرنگي که ميتوانيد, چنانچه نماز بگزارند و زکات بپردازند از خون آنها بگذريد که الله غفور و رحيم است.

 

نه تنها خدعه و نيرنگ در راه الله مجاز بوده, بلکه سازمان دهئ عمليات تروريستي, کشتارهاي سياسي و قتلهائ زنجيره اي هم از کردارهايي است که از زمان پاي گرفتن اسلام تا به امروز اجرا مي شود. دروغورزان هستند که اين شيوه هاي اسلامي را منکر ميشوند. اقتصاد اسلام,  بر پايهء کشتار ثروتمندان, قدرت مجاهد ين اسلام, و بر نا آگاهي و طمع مستمندان استوار بود.

 

سورهء 09 آيهء 123 : بکشيد کافران را از پس هم, تا جد يت و خشم شما را احساس کنند.

 

سورهء 47 آيهء 035 :   سستي نکنيد, به صلح تن در ندهيد, چون الله شما را قويتر و بي نقص گردانده است.

 

اين جنايتها به حملهء مسلمانان بر قبيله هاي مکه و يثرب محدود نمي شد, بلکه الله به هر مسلمان اجازه قتل هر نامسلماني را ابلاغ کرده بود. مسلمانان بطمع دارايي, به جان ديگران مي افتادند و خون آنها را مي ريختند تا به مال آنها دست يابند.

 

سورهء 22 آيهء 039 :  اجازه داريد بکشيد, هر که را که بشما ستم کرده است, الله پشتيبان شماست.

 

اين دستورهائ الله  بي سر و صدا اجرا مي شد, روز به روز و بسرعت هم ثروت و هم لشکر مسلمانان رشد مي کرد. در نتيجه طمع و عطش عربها به ثروت به سمت بي نهات در حرکت بود. هيچ قبيله اي,  پيروان هيچ عقيده اي و هيچ فردي از دست اين مسلمانان( جنايت کاران) در امان نبود. اين دروغي بس بزرگ است که مي گويند اسلام پيروان کتاب (نصراني و يهودي)  را برسميت مي شناسد و يا امان مي دهد.

 

سورهء 09 آيهء 029 : بکشيد کساني  را که به الله و احکام (…) او ايمان ندارند, همچنين آن د سته که خود اهل کتاب هستند ولي اسلام را نپذ يرفتند, مگر اينکه تعهد کنند که با خواري و خفت بدست خود جزيه(جريمهء دگرانديشي در اسلام) بپردازند.

 

اين هم به آن معني نيست که وقتي مسيحي ها و يا يهودي ها تعهد به پرداخت جريمه کردند آزاد هستند. آنها نه تنها از حقوق اجتماعي محرومند بلکه اجازه ندارند در هيچ موردي بر مسلماني تقدم داشته باشند, يعني اگر خانهء پيرو کتاب(يهودي يا مسيحي) بهتر و يا زمينش حاصلخيز تر مي بود, بايستي آنرا به مسلمانان واگذار مي کرد, آنها بايد در زير فشار و خفت مسلمانان در نقصان باشند, ولي اجازه داشتند که زنده بمانند. کشتن د يگران, که اهل کتاب (انجيل, تورات, زبور) نيستند, بخشي از جهاد در راه الله است.   

 

سورهء 47 آيهء 004 : کفار را در هر کجا يافتيد گردن بزنيد تا زمين از خون آنها رنگين شود. اسيران را محکم ببند يد که قادر به گريز نباشند.

 

شوق و شوري در مجاهد ين خلق اسلام افتاده بود, از کشتار د يگران سر مست مي شدند, هم به فيض د نيا و هم به ثواب اخرت مي رسيد ند. هر که را دارايي داشت در راه الله مي کشتند. براي نمونه: چند نفر ازاصحاب محمد به پيرمرد محترمي از طايفهء بني سليم بر خورد مي کنند, واو از ترس به ياران محمد سلام مي کند, که بد ين ترتيب خود را مسلمان نشان دهد, ولي اصحاب که طمع دارايي او را در سر داشتند, از خون و اموال او نمي گذرند.

 

سورهء 04 آيهء 094 : اي مومنين هنگامي  که در راه الله قدم برمي داريد, کسي را که به شما سلام کرده, بگمان اينکه او از ترس از شما پناه ميخواهد, نکشيد تا دارايي او را صاحب شويد, در حاليکه الله براي شما غنايم فراواني فراهم کرده است. پس بهتر است که قبل از هر اقدامي تحقيق کنيد.

 

مسلم است که الله با اين همه قدرت روزافزون در مرزهائ عربستان نمي ماند, با شمشيرش و بهمين روش و قهر ولي خشمناک تر وارد سر زمينهاي ايران مي شود. کم کم ولي بالاخره پس از چهارصد سال ويروس الله سراسر ايران را براي هميشه آلوده ميکند. ايرانيان, که مردمي با فرهنگ و خيلي پيشرفته تر و داراتر از عربها بودند, به همان نسبت هم با شدت زيادتري سرکوب شدند. متوليان اسلام وحشيانه و با ستمکاري اسلام را به ايرانيان تحميل کردند, عربها را بر بالين آنها گماشتند تا بزور بر الله نماز گذارند. ايرانيان مسلمان شدند, ولي هنوز که هنوز است «الله» را به مفهوم تازينامه نپذ يرفته اند. ايرانيان کردگار و آفريد گار, خداوند مهر(گسترش دهندهء دوستي و نيکي), پروردگار(سيمرغ, پرورش دهندهء مردمان), خداوند جان وخرد( انگيزندهء نيروئ زندگي و خرد) و ايزدها و يزدانها را ستايش مي کردند. آنها از منش مردم ستيزي و ستم گستري بدور بودند. ايرانيان زبان عربي  نمي دانستند ولي از کرار مجاهد ين اسلام مي ديدند که الله قهار و غضبناک است. بينش فرهنگئ آنها اجازهء پذ يرفتن چنين فرمانروايي را نمي داد. ايرانيان صورت وحشتناک الله را با ماسکهايي از چهرهء خدايان خود مي پوشيد ند. شايد بد ين وسيله مي خواستند مجاهد ين را راضي  کنند ويا به خود دروغ مي گفتند تا از تسليم خود در برابر اهرمن شرمسار نگردند.

 

هر مردمي, واژه هايي را بکار مي برد, که بنمايه و کاربرد آنها از بينش فرهنگئ آن مردم تراوش کنند. در فرهنگ زبان ايرانيان واژه هايي هم وزن بعضي از کلمات عربي پيدا نمي شود. از اين جهت برگردان تازينامه به زبان فارسي, بدون در نظر گرفتن ريشهء قکرئ عربها, نادرست است. براي نمونه يک جملهء عربي و برگردان آن را به فارسي  بررسي مي کنيم.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم > نابرابر است با< به نام خداوند بخشندهء مهربان.

 

«»بسم»        : اسم در عربي مرتبهء خانوادگئ فرد را نشان ميدهد (عبدالله = بردهء الله)

 

«نام»        : نام در فارسي نمايندهء نيکئ جان در تن است (فرشيد = پخش کنندهء تراوت)

 

«»الله»        :خالق و امير و صاحب مطلق و ابدئ هر پد يده اي (انسان رانده شده از جنت, ذ ليل و پست)

 

«»خداوند»        : نمايندهء منش و اند يشه اي( انسان نيک گوهر و به خرد ارزنده, و بنا کنندهء بهشت در زمين است)

 

«رحمان »        :مقرر کنندهء مجازاتهاي سبک ( کفار را بايد در اين د نيا فقط کشت, ولي در اخرت الله مي سوزاند)

 

«»بخشنده»       :هستي و يا فر خود را در د يگران پخش مي کند (خداوند مهر, مهرپروري را به جانداران مي بخشد)

 

«رحيم»        :کسي که از عذابهاي هولناک چشم پوشي مي کند (کمتر با بلاهائ آسماني, مردم را مجازات مي کند)

 

«مهربان»        :پرورش دهنده مهر, مهرورزي به همهء پديده ها (مردم از مهر فريدون در آسايش مي زيستند)

 

ايرانيان الله را نمي خواستند بپذ يرند, ولي الله با همان قهر و قدرت بر آنها غالب شده بود. آنها صورت الله را به دروغ  و با رنگهاي خدايان خود آراستند, در دروغوندي بر خود ستم کردند, تا آنجا که خود نيز ستمکار شدند.  دروغوندان هرگز نمي توانند در آزادي و آسايش زندگي کنند, مگر اينکه از دروغ ببرند و به راستکاران بپيوند ند. تا ايرانيان به ويروس الله آلوده اند ننگ حکومت ولايت فقييه را احساس نمي کنند.

 

ني حريف است هر که از ياری بريد                پرده هايش پرده های ما دريد     (مولوی)

 

کسي مي تواند از معبود خود(الله) ببرد که به نواي موسيقي (آواي سروش) گوش دهد, گاه هائ اين چنين آهنگ است که پرده هائ (مانع ها) جلوي چشم ما را مي درد و ميدان ديد ما را پهناور مي کند. پاسخ اين پرسش که چرا بايد الله ايران را ترک کند؟, در جستاري از منوچهر جمالي بيان شده است:

 

پرسمان فرهنگ ايراني از نخست» جستن بن» جهان بود. جهان «از چه» بر مي خيزد. و چگونه از آن بن ميرويد. همچنين يونانيها, آرشه Arche جهان را مي جستند. جهان از چه بخشهايي ساخته شده است که هميشه در پيش ما است. ولي ساميها نياز به «خالق جهان» داشتند. واين نياز به يک قدرت بي نهايت بزرگي بود که جهان به اومتعلق است که انسان بايد از او اطاعت کند تا از آن قدرت بهره ببرد.
و اين دو نياز, کاملا مختلف بود. در «عهد عتيق», کلمه اي متناظر با «آرشه» يوناني و «بن» ايراني نيست. از اين رو داستانهاي آفرينش ايراني «بندهشن» ناميده شد ند. چگونه بن مي دهد, يا به عبارت آشگارتر, چگونه و از چه, جهان زاييده و روييده مي شود. اينکه جهان از » آهنگ و رامش و سرود» ساخته شده است, بيان همين بن جويي ايران بود. سيمرغ, در آغاز, همين «سرود و آهنگي بود که بن و گوهر جهان را نشان مي داد «سيمرغ خالق جهان نبود, بلکه بن و بافت يعني تار و پود جهان بود. (از منوچهر جمالي, در جهان گمگشتگي و مهر. ISBN 1 899167 06 4, KURMALI PRESS )

 

 ايراني مي تواند درايمان دروغش به بند گئ الله تن در دهد, يا راستکاري و آزاد اند يشي و خرد را برگزيند. انسان يا ستم و ستمکاري را مي پذ يرد يا آزادي و مهر ورزي را. واژه هايي نظير «آزادي», «د مکراسي», «جمهوري», مردم سالاري» و هومني  بهيچ نسبتي در قاموس اسلام و بويژه در حکومت ولايت فقيه نمي گنجند. بکار بردن اين واژه ها در دامان الله, از طرف مسلمانان موءمن عوام فريبي و دروغ, و از سوئ نامسلمانان روشنفکر نا بخردي و گاهي خيانت است.

 

گوهر جام جم از کان و مکان دگر است                تو تمنا ز گل کوزه گران مي داری؟            (حافظ)

 

 

 

 

 

*) خواهش مي شود, براي خواندن فرمان کوروش, به تارنمائ زير درآييد. http://www.lvcm.com/dunom/Farsi-Iran1.htm

دريافت باز تاب از ديدگاه خوانندگان: 

MarduAnahid@yahoo.de 

تصور ما از گناه چیست؟

همه ما از چگونگی داستان خلقت آدم و حوا اطلاع داریم . اینکه حوا در بهشت از میوه ممنوعه می خورد از دیدگاه دین مسیحیت گناهی بزرگ محسوب شده است. که به واسطه آن انسان  از بهشت رانده می شود. و به زمین می آید.و مسیح که همان خدا تجسم یافته است برای اینکه کفاره گناه بشر را بدهد به شکل انسان بر روی زمین می آید.حال می پرسیم تصور ما از گناه چیست؟ آیا گناه چیزی به جز این است که عملی باعث رساندن آسیبی یا ضایع شدن حقی از خود و یا دیگران  بشود؟ اینکه حوا سیبی می خورد به چه کسی آسیب می رسد؟ چه آسیب های جسمی یا روانی به خود یا دیگران به واسطه خوردن این سیب زد؟ اگر میوه ممنوعه چیزی بدی بود چرا یاد آوری خاطره رانده شدن از بهشت باعث نشد که آدم و حوا سراغ این میوه ممنوعه در روی زمین نروند.چقدر نافرمانی از خدا به دل آدم و حوا چسبیده بود که در زمین نیز به آن نافرمانی ادامه دادند.

خوب که برسی کنیم ثمره این نافرمانی به کسی آسیب نرساند به جز خود خدا.خدا در این داستان خلقت تنها به این دلیل که شیطان از او برده است اختیار از کف می دهد و حکم بر اخراج آدم و حوا از بهشت می دهد. چون خدا علی رغم خدائیش ، نتوانست آنقدر قدرت نفوذ کلام داشته باشد که آدم و حوا به حرف او بیشتر از حرف شیطان اهیت بدهند. قدرت شیطان از قدرت خدا بیشتر بود و این به خدائی خدا لطمه میزد.چون یکبار که آدم و حوا به حرف شیطان گوش فرا دادند بعید نبود که شیطان جای خدا را بگیرد و از آن پس به جای حرف خدا به حرف شیطان گوش بدهند و عملا شیطان جایگاه خدا را تسخیر کند.اما خدا مثل کسانی که موقع عصبانیت نمی توانند درست فکر کنند و تصمیماتی که می گیرند به ضرر خودشان تمام می شود، با راندن انسان از بهشت و آزاد گذاشتن شیطان در فریب انسان در عمل شیطان را در دست یافتن به آرزوی خود یاری رساند.

شیطان می خواست به جای خدا فرمان بدهد و موفق هم شد. در حقیقت خوردن سیب نیود که باعث حبوط آدم شد. بلکه حسادت خدا نسبت به شیطان بود که انسان را از بهشت راند.

مسیح به خاطر اینکه کفاره گناه انسان را بدهد ( همان گناه اولیه یعنی خوردن سیب است) به زمین می آید . آیا خوردن سیب اینقدر فاجعه بزرگی است که به واسطه آن خدا باید به زمین بیاید تا با مصلوب شدن خود گناه بشر را بشوید؟ مگر نمی شد در بهشت از این خطا در گذشت؟ در بهشت خدا فقط لازم بود از گناه دو انسان درگذرد. اما در زمین باید بار گناهان هزاران هزار انسان را به دوش بکشد .

این خدا که در قالب انسان به زمین آمده مغزش به اندازه یک انسان عادی هم کار نمی کند.چون وقتی به درخت انجیر که میوه نداشت بر می خورد به درخت نفرین می کند که خشک شود. خدایی که در برابر یک درخت بی میوه عصبانی می شود چقدر برای نظارت بر دنیا صلاحیت دارد؟

اگر بخواهیم داستان آدم و حوا را واقعی فرض کنیم چگونه می توانیم زمانی که عجز و ناله آدم و حوا برای بخشوده شدن در دل سنگ  خدا تاثیر نمی گذارد، به پذیرفتن توبه امیدوار باشیم.خدایی که اینقدر در پیش شیطان احساس حقارت می کرد که این عقده را تنها با اخراج آدم فرو نشاند چگونه گناهان بزرگتر را که اثرات آن گاهی اجتماعی را آلوده می سازد  ، خواهد بخشید.

خدا از اینکه حوا سیبی خورد عصبانی شد. یا دش رفت که جلوی فرشته ها کلی پز داده که من از خلقت انسان چیزی میدانم که شما نمی دانید. آدم اسما را می داند اما شما نمی دانید. حد اقل آبروی خودش را جلوی فرشته ها حفظ نکرد.من مطمئنم که پس از اخراج آدم و حوا از بهشت ، فرشته ها کلی خدا را سرزنش کردند. بله، این همان تبارک الله احسن الخالقین است که پزش را به ما می دادی گناه خوردن سیب به بزرگی گناه خلق دنیای وارونه و سپردن زمام امور دنیا به دست  بیماران  شیزوفرنی که دچار تخیلات و اوهام هستند و فکر می کنند جن و پری با آنها گفتگو می کنند نیست.

گناه سیب خوردن به بزرگی خلق دنیای معیوب که در آن دنیا انسانهایی با ناتوانی جسمی بدون میل و ارداده خویش پا در آن می گذارند و همه طول عمر خود را ار لذت زندگی کردن محروم هستند، نیست. سیب خوردن گناه بزرگی است یا تفاوت بین انسانها قائل شدن ؟ یکی را هدایت کردن و یکی را وا نهادن. یکی را زشت خلق کردن و یکی را زیبا آفریدن . یکی را روزی رساندن و دیگری را بی بهره کردن.

ما به خاطر خوردن یک سیب از بهشت رانده شدیم . اما ما انسانها، خدا را به خاطر گناهان بیشمارش از زندگی خود بیرون نمی رانیم.

 

پ. ف. س

برهانی اخلاقی برای بیخدایی

نویسنده – ریموند دی. برادلی

برگردان به پارسی – امیر غلامی

پیشگفتاری برای فیلسوفان

برهانی که پیش می نهم عمدتا برای مخاطبان غیر فیلسوف است. پس ممکن است فیلسوفان حرفه ای از این واقعیت شگفت زده شوند که چرا در مورد خدای سنت فلسفی کمتر سخنی خواهم گفت و بیشتر به خدای منبر و محراب می پردازم.

توضیح مختصر من برای ایشان چنین است.

نخست: رویکرد من پیشینه ی درازی دارد. برای مثال، سقراط  به وارسی باورهای دینی معاصران اش پرداخت – به ویژه این باور که ما باید آنچه را که خدایان فرمان می دهند انجام دهیم – و  نشان داد که این برهان ها،  هم سست بنیاد و هم از نظر مفهومی گمراه کننده اند. من امیدوارم در این نوشتار پا جای پای او بگذارم، اما نه اینکه به سرنوشت او دچار شوم. پاداش مطلوب من جامی از شراب باشد و نه از زهر.

بنابراین، مانند سقراط، من هم به باور عامه از خدا می پردازم، و نه خدای الهیون طبیعی. و از آنجا که خدا، در ذهن اغلب غربیان، عمدتاً خدای متون مقدس یهودی و مسیحی است، [1] برای اینکه صریحاً با  باورهای خداباوری  روبرو شوم، چاره ای ندارم جز اینکه مستقیما از انجیل نقل قول کنم تا معروض انتقاد بدفهمی یا نقل قول نابجا از منابع واقع نشوم.

دوم اینکه: واقعیت این است که اغلب فیلسوفان نامبردار دین که در ژورنال های آکادمیکی مانند Faith and Philosophyمطلب می نویسند خود معتقد به خدای انجیل هستند، و نه فقط خدای فیلسوفان. اگر بخواهم چند نفر را ببرم، می توانم از ویلیام آلستون، پیتر فان اینوانگن، و آلوین پلانتینجا را ذکر کنم. همه ی آنها، چنان که پلانتینجا می نویسد، » مردمانی این جهانی اند که متون مقدس را وحی از جانب خود خدا می دانند» [2]. هیچ یک – از خوش مشرب هایشان – چه در منابر و چه در مقالات خود ابایی از نقل قول از فصول و آیات متون مقدس ندارد.

برای نمونه، ویلیان آلستون ادعا می کند که: «بخش بزرگی از متون مقدس شامل ضبط ارتباطات بشر- خدا است»، و بر آن است که خدا به آشکار کردن خود بر «مسیحیان صادق» امروز به طرق مختلفی ادامه می دهد، از اجابت دعاهایشان گرفته تا اندیشه هایی که ناگاه به ذهن شان خطور می کند،.[3] پیتر فان اینوانگن اعتراف می کند که: «من آموزه ی دینم را که ´متون مقدس عهد قدیم و جدید وحی خداست´کاملا می پذیرم.»[4] و آلوین پلانتینجا بر آن است که: «متن مقدس بری از خطاست: خدا خطا نمی کند؛ باید هرآنچه را خدا می گوید که باید باور کنیم، باور کنیم.» [5] این دیدگاه ها نمونه ی آن قسم خداباوری، یعنی خداباوری انجیلی است، که درصدد رد آن هستم.

حال به استدلال ام به نفع بیخدایی می پردازم.

مقدمه:

 یکی از شخصیت های داستایوفسکی در رمان جنایات و مکافات می گوید «اگر خدا نباشد همه چیز مجاز می شود». او ادعا می کند که اگر خدا وجود ندارد پس ارزش های اخلاقی صرفاً موضعاتی سوبژکتیو [=ذهنی، فردی] خواهند بود که تنها مطابق میل و هوس افراد یا سرشماری از اجتماع شامل آن افراد تعیین می شوند؛ یا شاید حتی ارزش های اخلاقی سراسر توهم باشند و نهیلیسم [=پوچ گرایی] اخلاقی درست باشد. خلاصه – استدلال چنین دنبال می شود – اگر اصول اخلاقی ابژکتیو [= عینی، برونی] ی باشند، پس باید خدا وجود داشته باشد.

من برعکس این دیدگاه استدلال می کنم که اگر صدق (ارزش) های اخلاقی  عینی باشند، آنگاه خدا وجود ندارد. من برهانی اخلاقی به نفع بیخدایی ارائه می دهم.

الف: موارد توافق با خداباوران

 من در چهار نکته با حریفان خداباورم توافق دارم که دو نکته مربوط به اصطلاح شناسی [=ترمینولوژی] و دو نکته ماهوی و قائم به ذات (substantive) هستند.

نخست: من در مورد اینکه واژه ی «خدا» به چه معناست با آنها موافق ام، و منکر وجود چنان خدایی هستم. سخن ما بر سر هیچ خدای باستانی نیست. ما ، مثلا، از بآب (خدای کنعانیان)، یا آتون (خدای مصریان)، یا زئوس (خدای یونانیان)، با برهمن (خدای هندو ها)، یا هویتزیلوپوچتیلی (خدای آزتک ها) سخن نمی گوییم. همه ی این خدایان، به همراه 200 خدای دیگر یا بیشتر، که در آثار دین شناسی مقایسه ای ذکر شده اند، خدایگان اصلی اند. هر یک را میلیون ها نفر عبادت و پیروی کرده اند. با این حال ، چنان اچ. ال. مِنکِن در مقاله ی «مراسم یادبود» 1992 می نویسد «همگی مرده اند».

اگر چه واژه ی «خداباور» گاهی وسیعاً برای اطلاق به باور به هر قسم خدا یا خدایان ماوراطبیعی که به بشر وحی کرده اند به کار می رود، من– مانند اغلب فیلسوفان و الهیون – این اصطلاح را به معنای محدودتری به کار برم. خداباوری که درباره اش سخن می گویم تنها این باور نیست که خدایی وجود دارد. بلکه باور به خدا در سنت های ارتودوکس [=سخت کیش] یهودی، مسیحی و مسلمان است. باور به خدایی است که از دو جهت عمده با دیگر خدایان فرق دارد. نخست، او منزه است (یعنی اخلاقاً کامل است). دوم، او خود را در متون مقدس بر ما آشکار می سازد. به جهت منزه بودن اوست که شایسته ی پرستش و پیروی است. و به جهت آنکه خود را در متون مقدس به ما نمایانده، در مورد سرشت او  و اینکه چه کارهایی را باید بکنیم و چه کارهایی را نباید، اطلاع داریم.

با ملاحظات فوق، خدای خداباوری، همانطور که می شناسیم، موجود فراطبیعی ستبری است. بنابراین نباید او را با خدای بینوای برخی الهیون طبیعی مانند پل تیلیش و اسقف رابینسون، که در نظرشان خدا چیزی مانند «عمیق ترین دغدغه ی ما» و انجیل جز یک افسانه ی ساخت بشر یا دست بالا یک رمان شبه تاریخی نیست، یکی بگیریم. همچنین نباید آن را موجود ناشناخته ی خداانگار (خدا انگاری چیست؟) هایی مانند ولتر و توماس پِین یکی بگیریم که در نظرشان خدا یک هستومند فرضی است که صرفا به کار تبیین منشاء و سرشت جهان می آید و انجیل دروغی اخلاقی و فکری است که پیامبران، پاپ ها، کشیش ها و واعظان به خورد ساده لوحان داده اند. به معنای اکید کلمه، هریک از چهار متفکری که دربالا ذکر شدند خداباور هستند. و به همین معنا، من هم خداباور ام. اما من نیازی به هیچ نیازی برای وجود نمی بینم. من  نظرات الهیون لیبرال را صرفاً پوشاندن احساسات اومانیستی(که آن را تحسین می کنم) در لفافه ی سخن خدامحور (که مرا به رقت می آورد) می دانم. و این دیدگاه را که  وجود چیزها را می توانیم با مفروض داشتن چیز دیگری تبیین کنیم که افزون بر آن وجود دارد، تنها استنباطی مغالطه آمیز می یابم زیرا این فرض یکی از طرق در غلتیدن به پس روی بی انجام پسرفت بینهایت است.

دوم: فکر می کنم خداباوران در مورد آنچه که اخلاقیات عینی (objective morality)می خوانم با من توافق دارد. مقصود ما از اخلاقیات عینی مجموعه ای از صدق های اخلاقی است که فارغ از اندیشه یا میل هر فرد یا گروهی هستند. انگاره ی اخلاقیات عینی در تقابل با همه ی صور سوبژکتیویسم [=ذهنی انگاری] اخلاقی است. مطابق رویکرد عینی به اخلاق، نخست، ما باورهایی اخلاقی داریم که یا درست اند و یا نادرست.؛ این باورها نمی توانند صرفاً بیان عواطفی مانند فریاد شعف یا درد باشند. دوم اینکه، درستی یا نادرستی داوری های اخلاقی ما صرفا تابعی از اندیشه ها، احساسات، یا گرایش های افراد یا قرارداد های اجتماع باشند. سومین لازمه ی عینیت گرایی اخلاقی این است که ممکن است صدق هایی اخلاقی باشند که هنوز در انتظار کشف شدن، از طریق وحی (در رویکرد خداباوری) یا از طریق تجربه – چه بسا همراه با تغییر در زیست شناسی ما – (در رویکرد من) هستند.

سوم: من با حریفان خداباور ام موافق ام که دست کم برخی از اصول اخلاقی به طور عینی درست اند،. ما می توانیم بر سر مواردی اخلاقی – مثلاً مجاز بودن سقط جنین یا مجازات اعدام – که اغلب عواطفی قوی بر می انگیزند با هم عدم توافق داشته باشیم. اما این بدان معنا نیست که این عدم توافق ها چیزی جز بروز عواطف نیستند. زیرا هر دو طرف توافق داریم که این یک واقعیت روانشناسی اخلاقی است که ما در مورد این مسائلی هم باورها و هم عواطفی داریم. و از آنجا که هیچ چیزی باور محسوب نمی شود مگر آنکه درست یا نادرست باشد، می توانیم نتیجه بگیریم که باور های اخلاقی مان – درست مانند باور هایمان در مورد شکل زمین و عمر جهان – یا درست اند و یا نادرست. و از پدیده ی عدم توافق اخلاقی نتیجه نمی شود که درست یا نادرستی داوری های اخلاقی بتواند توسط افراد و یا با سرشماری معین شود. چرا که مطابق دیدگاه ما نسبی نگری درمورد اخلاق بیش از دیدگاه نسبی نگر در مورد صدق امور واقع قابل دفاع نیست.

چهارم: من انتظار دارم که هنگامی که مثال هایی انضمامی (concrete)از اصول اخلاقی ارائه می دهم که بطور عینی درست اند، خداباور با من موافقت کند.

شرط عینیت شرطی اساسی است: مستلزم آن است که اصول اخلاقی کلّی(universal) باشند. به این معنا که  پذیرش آنها – توسط تمام اشخاص، در همه ی زمان ها و مکان ها –  استثناناپذیر نباشند. پس در نظر من، این اصل درست نیست که کشتن دیگر اشخاص اخلاقاً ممنوع است زیرا – چنان که تقریباً همگان موافقت می کنند- استثناهایی بر آن وجود دارد، مانند کشتن یک قاتل بالقوه هنگامی که در حال دفاع از خود یا خانواده ی خود هستیم. پس چنین اصلی در صورت بالا نادرست است. ما در وحله ی نخست وظیفه داریم که شخص دیگری را نکشیم. اما متفکران اخلاقی پیشرفته موقعیت هایی را مجاز خواهند داشت که در آنها باید این اصل را به واسطه ی ملاحظات اخلاقی جبرانی کنار نهاد. اگر قرار باشد اصولی اخلاقی طرح کنیم که شامل هیچ استثنایی نباشد، باید آنها را به نحوی بیان کنیم که این ملاحظات دیگر را هم لحاظ کنند.

ب: مثال هایی از صدق های اخلاقی عینی

اکنون  مثال ها ی چندی را از اصولی اخلاقی ذکر می کنیم که من آنها را پارادایم های اصول درست اخلاقیات عینی محسوب می کنم:

اصل 1: کشتار عمدی و بی رحمانه ی مردان، زنان، و کودکانی که مرتکب هیچ بدکاری جدی نشده اند اخلاقاً نادرست است.

اس.اس. های نازی با سیاست های کشتارجمعی شان  یک مورد عمده ی تخطی از این اصل هستند. آنها به فرمان هیتلر 6 میلیون یهودی را، همراه با تعداد بی شماری از کولی ها، همجنس گرایان (همجنس گرایی چیست؟) و دیگر به اصطلاح «عناصر نامطلوب» قتل عام کردند. به نظر من، اعتقاد آنها به اینکه غده ای سرطانی را از جامعه بر می کنند، یا چنان که هیتلر در 1933 می گفت، صرفاً همان کاری را با یهودیان می کنند که دوهزار سال است که مسیحیان را به آن موعظه می کنند، عذری موجه محسوب نمی شود. [6] یک مورد جدیدتر نقض این اصل را می توان در قتل عام های میلوسویچ و ایادی اش یافت. در مورد آنها هم گفتن اینکه آنها صرفاً تقاص بی عدالتی های گذشته را می کشند، یا با پاک ساز قومی شالوده ی جامعه ی پایدارتری را می نهند، عذری پذیرفته نیست.

اصل 2. اخلاقاً درست نیست که سربازان خود را به سراغ زنان جوان فرستاد تا  آنها را به بردگی جنسی بگیرند.

 این اصل یا بیان های معادل آن مبنای تنفر شدید از سیاست ستادهای ارتش  آلمانی و ژاپنی [در زمان جنگ جهانی دوم] بود که زنان جوان جذاب، به ویژه باکره ها را، برای به اصطلاح «آسایش» سربازان شان می گرفتند. می خواهم بگویم این عذرتراشی های اغلب جوامع در مورد آسایش، ربطی به نادرستی این مفاسد جنگ ندارد.

اصل 3. اخلاقاً نادرست است که مردم را به خوردن دوستان و خانواده شان واداشت.

 شاید بتوانیم موقعیت هایی را تصور کنیم – مثلاً یک سانحه ی هوایی در رشته کوه آند – که در آن اعمال آدم خوارانه تبرئه پذیر باشند. اما واداشتن مردم به خوردن خانواده و یاران شان – چنان که بسیاری از قبایل جزایر پولنزی به انجام آن مشهور بودند – به منظور تنبیه، یا ترساندن و ترس افکندن در قلب دشمنان، خلاف وجدان است.

اصل 4. اخلاقاً نادرست است که انسان را، با سوزاندن یا طرق دیگر، قربانی کرد.

مطمئناً قربانی کردن انسان وسیعاً در میان قبایلی که بنی اسرائیل با آنها می جنگیدند، و – در سوی دیگر اقیانوس اطلس – نزد آزتک ها و اینکاها مرسوم بود. اما این کار – امیدوارم که قبول داشته باشید – عملی پذیرفتنی نیست، حتی اگر به جهت خشنودی خدایان مورد پرستش آنها انجام شده باشد.

اصل 5. اخلاقاً نادرست است که مردم را به خاطر عقایدشان بی نهایت شکنجه داد.

شاید بتوانیم موقعیت هایی را تصور کنیم که در آنها شکنجه کردن کسی که خود شکنجه گر بوده برای کسب اطلاعاتی در مورد جای زندانیانی که در اثر شکنجه های او مشرف به مرگ اند پذیرفتنی باشد. اما مواردی مانند پاپ پیوس پنجم که در سال 1570 پس از برپایی محاکمه های تفتیش عقاید، عالمان ناموافق را در آتش می سوزاند، ورای حیطه ی اخلاق قرار می گیرد؛ نمی توان با توسل به اینکه پاپ می اندیشید که به این طریق روح معاندان را از عذاب ابدی دوزخ حفظ می کند، او را تبرئه کرد.

مایل ام چنین بیاندیشم که در همه ی این مثال ها، خداباوران و همه ی اشخاص اخلاقاً روشن با من موافق خواهند بود. و به علاوه مایل ام چنین بیاندیشم که خداباوران با من موافق اند که هر کسی که اعمالی مرتکب شود، فرمان دهد، یا اغماض کند که از هر یک از این اصول تخطی می کنند – از این به بعد این پنج اصل را اصول «ما» می خوانم – نه تنها شرّ است، بلکه باید از آن ابراز انزجار نمود.

پ. تخطی خدا از اصول اخلاقی ما

 اما اکنون نوبت به طرح محور استدلال ام علیه خداباوری می رسد. زیرا، چنان که حال نشان خواهم داد، خدای خداباوران – چنان که خود را در انجیل و تورات آشکار نموده – یا خود مرتکب اعمالی شده، یا به اعمالی فرمان داده، یا از اعمالی چشم پوشی کرده که تخطی  از تک تک اصول پنج گانه مان به شمار می آیند.

برای مثال، خدا در تخطی از اصل ا ، همه ی آدمیان را به جز نوح و خانواده اش غرق می کند [کتاب پیدایش 7:23] ؛ او داود شاه را برای انجام سرشماری ای که خودش فرمان آن را صادر کرده بود تنبیه می کند و آنگاه برای اجابت خواهش داود، دیگران را با فرستادن طاعونی مجازات می کند که جان 70000  را می گیرد. [سموئیل دوم  24:1-1] و او به یوشع فرمان داد تا پیر و جوان، کودکان، دوشیزگان و زنان (ساکنان 31 مملکت) را به قتل عام کند تا سرزمین هایی را پاکسازی قومی کند که هنوز یهودیان سخت کیش جزئی از اسرائیل بزرگ محسوب می کنند [به ویژه یوشع، فصل 10 را ملاحظه کنید]. این ها تنها سه مورد از مثال های تخطی خدا از اصل 1 است.

خدا با تخطی از اصل 2، پس از فرمان دادن به سربازان برای کشتار بی رحمانه ی همه مردان، زنان و پسران جوان  مدیانی، به سربازان اجازه داد که 32000  باکره ی باقی مانده را برای خود بردارند [کتاب اعداد ، فصل 31 آیات 17 و 18]

خدا با تخطی از اصل 3 ،مکررا می گوید که مردمان را واداشته که فرزندان، شوهران، همسران، والدین و دوستان شان را بخورند، یا چنین خواهد کرد، زیرا از او پیروی نکرده اند [لاویان فصل 26 آیه 29، تثنیه فصل 28 آیات 53 تا 58]

خدا با تخطی از اصل 4، خدا از عمل یفتاح، که تنها فرزندش را در پیشگاه خداقربانی کرد، چشم پوشید [داوران فصل 11 آیات 30 تا 39]

سرانجام، خدا با تخطی از اصل 5 ، خود «بدن» قربانی خود خدا، عیسی،  شاهد شکنجه ی اغلب اعضای نژاد بشر برای ابد خواهد بود، که عمدتاً به خاطر این است که به او اعتقادی ندارند. کتاب وحی به ما می گوید که «هر کس که نام اش از ازل در کتاب حیات مسیح مصلوب نوشته نشده، به جهنم خواهد رفت»[Rev. 13:8]، جایی که در آن  آنها «در حضور فرشتگان مقرب و مسیح با آتش و گوگرد تا ابد شکنجه خواهند شد؛ و آتش شکنجه شان برای همیشه افروخته خواهد بود، و هیچ شب و روزی روی آرامش نخواهند دید» [Rev. 14:10-11].

ت) یک ورطه ی منطقی برای خداباوران: یک چهارگانه ی ناسازگار منطقی

 این نقل قول ها – و موارد بی شمار دیگر – از انجیل بدان معناست که خداباوران با یک سرگردانی منطقی مواجه اند که قلب باورشان به قداست خدای متون مقدس را هدف می گیرد. آنها نمی توانند بدون تناقض به همه ی گزاره های زیر باور داشته باشند:

(1) همه ی اعمالی که خدا انجام می دهد، موجب می شود، فرمانش را می دهد یا اغماض می کند اخلاقاً مجاز اند.

(2) انجیل بسیاری از اعمالی را که خدا انجام می دهد، فرمان می دهد، یا اغماض می کند برما آشکار می سازد.

(3) اخلاقاً مجاز نیست که کسی اعمالی را انجام دهد، موجب شود، فرمان دهد یا اغماض کند که خلاف اصول اخلاقی ما باشد.

(4) به گفته ی انجیل خدا در واقع اعمالی را  انجام می دهد، موجب می شود، فرمان می دهد یا اغماض می کند که خلاف اصول اخلاقی ماست.

مشکل در اینجاست که این گزاره ها یک چهارگانه ی ناسازگار را تشکیل می دهند که از هر سه تای آنها می توان نادرستی چهارمی را نتیجه گرفت. به این ترتیب، شخص می تواند سازگاری منطقی (1) و (2) و (3) را تنها به بهای انکار (4)؛ یا (2) و (3) و (4) را به قیمت انکار (1) به نحو منطقاً سازگار اظهار کند و الی آخر.

مشکل خداباور، تصمیم گیری در مورد این است که کدام یک از این چهار گزاره را انکار کند تا شرط کمینه ی صدق و عقلانیت، یعنی سازگاری منطقی، را برآورده سازد. بالآخره، اگر کسی باورهای متناقضی داشته باشد آنگاه باورهایش نمی توانند همگی درست باشند. و بحث عقلانی با اشخاصی که با خودش تناقض دارد غیر ممکن است؛ اگر تناقض مجاز باشد، هر چیزی مجاز است.

اما خداباور کدام یک از این چهار گزاره را انکار خواهد کرد؟

انکار نمودن (1) به معنای پذیرش این است که خدا گاهی اعمالی را انجام می دهد، موجب می شود، فرمان می دهد یا اغماض می کند که اخلاقا مجاز نیستند. اما این بدان معناست که خدا غیر اخلاقی است، یا حتی، بسته به شناعت عمل اش، شرّ است. این مستلزم انکار منزه بودن و شایسته ی عبادت بودن خداست؛ و نیز انکار این است که قداست و منزه بودن او مبنای اخلاقیات است.

انکار نمودن (2) توسط خداباور، به معنای رها کردن مبنای معرفت شناسی اصلیِ دینی و اخلاقی (شیوه ی حصول معرفت دینی و اخلاقی) است. زیرا اگر (2) نادرست باشد، آنگاه این پرسش پیش می آید که ما اصلا چگونه فرض می کنیم که به وجود خدا معرفت داریم، بماند که او را راهنمای اخلاق هم بدانیم. بالآخره، خداباوری در تقابل با خداانگاری [= باور به وجود یک معنویت ناشناختنی] برآن است که خدا خود را بر ما آشکار می کند، و درتاریخ بشر مداخله می کند. و به اعتقاد خداباوران، انجیل منبع اصلی ثبت مداخله ی به واسطه ی وحی است. اگر انجیل، با داستان هایی که از زندگانی موسی و عیسی نقل می کند، سخن کاملاً صادق خدا نباشد، آنگاه چگونه می توانیم خدا را بشناسیم؟ مطمئناً یک خداباور به خوبی می تواند ادعا کند که خدا از طرق دیگری علاوه بر انجیل نیز خود را آشکار ساخته است: خرد، سنت، و تجربه ی دینی همگی مواردی از این قسم اند. اما انکار انجیل در شکل فعلی خود به معنای انکار این است که اصول شکل دهنده ی یهودیت و مسیحیت را واقعا نمی توان دریافت. جدای از متون مقدس ما چیزی از به اصطلاح ده فرمان خدا که می گویند به موسی نازل شده، یا اصول اخلاقی  که می گویند وحی به عیسی بوده، نخواهیم دانست.

انکار نمودن (3) به معنای اظهار این است که تخطی از پنج اصل اخلاقی ما اخلاقاً مجاز است. این به معنای قرار دادن خودمان در رده ی خونخوارانی مانند چنگیزخان، هیتلر، استالین و پل پوت.این یعنی رها کردن همه ی باورهایمان به عینی بودن ارزش های اخلاقی. در حقیقت، اگر تخطی از اصول بالا مجاز باشد، آنگاه براحتی نمی توان گفت چه قسم اعمالی مجاز نیستند.پس انکار (3) به مثابه ی پذیرش نهیلیسم اخلاقی است. و هیچ خداباوری که به ده فرمان [موسی] یا موعظه ی سر کوه [عیسی] معتقد باشد، نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد.

فقط (4) باقی می ماند. اما انکار (4) به منزله ی پنجه درافکندن با واقعیت هایی است که هرکسی که متون مقدس را بخواند بدان ها اذعان می کند: واقعیت هایی عینی درباره ی آنچه حقیقتا انجیل می گوید.

در دنباله ی این نوشتار، محاجه خواهم کرد که هم (3) و هم (4) درست هستند، لذا  خداباوران را ضرورتا ناگزیر به انکار (1) یا (2) می کنند – که دو اصل بنیادی باور خداباوری هستند. برهانم نشان خواهد داد که اگر قرار باشد خدا وجود داشته باشد، آنگاه یا منزه نیست یا متون مقدس وحی او نیستند.

با این حال، باید برهان های مخالفی بپردازم که مدافعان خدا و متون مقدس علیه ناقدانی مانند من می آورند. دفاعیه نویسان (apologists) خداباور دو راهکار عمده را پیش می گیرند. یکی این است که ، بر خلاف (4)، ادعا کنند که یا خدا واقعا آنچه را که من ادعا می کنم نمی گوید یا اینکه این گفته ها بدان معنای مورد نظر من نیست. این شیوه مستلزم قسمی «پیچاندن» عبارات نقل شده به گونه ای است که آنها را از نظر اخلاقی عاری از خطا جلوه دهد. شیوه ی دیگر این است که بگویند، برخلاف (3)، یا اصول اخلاقی ما بر موقعیت های مورد بحث در (4) قابل اعمال نیستند یا اینکه استثنا هایی را بپذیرند که تخطی خدا را از آن اصول توجیه کند.

در ارتباط با دفاع از درستی (4) و (3) به این دو راهبرد دفاعیه نویسان خواهم پرداخت.

ث) دفاع از (4): واقعاً خدا در انجیل درمورد تخطی الهی از اصول اخلاقی چه می گوید.

اصل 1 و کشتار بی گناهان

نخست: داستان طوفان نوح و کشتی او در فصل 6 و 7 را ملاحظه کنید. این داستان مشهور تر از آن است که نیازمند بازگویی جزئیات باشد. همین قدر بگوییم که خدا گناهکاری را بر زمین دید، » پس خداوند فرمود: «من انسانی را که آفریدم از روی زمین محو می کنم. حتی حیوانات و خزندگان و پرندگان را نیز از بین می برم، زیرا از آفریدن آنها متأسف شدم.» تنها انسان هایی که مستثنی شد، نوح و خانواده اش بودند.

دوم: داستان عجیب خدا را ملاحظه کنید که به داود شاه فرمان داد که از رعایایش سرشماری کند. این فرمان به سه دلیل عجیب است. در روایت داستان، در سموئیل دوم فصل 24، می خوانیم که خدا به داود فرمان داد که «برو از اسرائیل و یهود سرشماری کن»؛داود پس از اجرای این فرمان، به این نتیجه ی غریب می رسد که با این عمل «گناه بزرگی مرتکب شدم»؛ سپس خدا به داود پیشنهاد می کند که از بین سه مجازاتِ هفت سال قحطی،سه روز طاعون، یا سه ماه فرار از دست دشمنان اش، یکی را انتخاب کند. آنگاه پادشاه برگزیده ی ما قحطی و طاعون را به جای مخاطره برای جانش انتخاب می کند؛ و خدا بلا را نازل می کند: » و خداوند آن صبح بیماری مهلک طاعون بر اسرائیل فرستاد که از دعان تا بیرشبع هفتاد هزار مرد مردند.» شگفت انگیز است که یک خدای عادل خواسته باشد که داود را به خاطر پیروی از فرمان اش مجازات کند. شگفت انگیزتر اینکه یک خدای منزه خشم اش را با کشتن هفتاد هزار مرد (و تعداد نامشخصی زن و کودک که ظاهرا در بسیاری از روایات انجیلی به حساب نیامده اند) فرومی نشاند. از این هم عجیب تر اینکه هنگامی که داستان در فصل 21، «اول تواریخ ایام»، مجددا نقل می شود، درمی یابیم که شیطان بود، و نه خدا، که داود را «اغوا کرد» تا سرشماری را انجام دهد. همین ناسازگاری به قدر کافی بد هست، زیرا دست کم یکی از روایت ها باید نادرست باشد. بدتر آنکه، در هر دو روایت، خداست – و نه شیطان – که مردمانی را می کشد که هیچ دخلی به گناه داود نداشته اند.

آنچه در هر سه ی این موارد اخلاقاً مشکل ساز است این است که ظاهرا خدا هیچ رحمی در کشتار کسانی نداشته که به تمام معانی متعارف کلمه، «بری از هر بدکاری جدی» بوده اند. بالآخره،  این یک حقیقت سرراست تجربی است که نوزادان، فاقد ظرفیت ارتکاب آن قسم اعمالی هستند که مستوجب مجازات هایی مانند غرق کردن، با شمشیر شقه کردن، بیرون کشیده شدن از بطن مادران[7]، یا مردن از طاعونی که خدا نازل کرده، باشند، تا چه رسد به کسانی که هنوز به دنیا نیامده اند. اما انجیل بی شرمانه به ما خبر می دهد که آنها نیز، از جمله ی بی شمار قربانیان اعمال و فرمان های خدا بوده اند.

اصل 2 و تسلیم اسرای باکره به سربازان

فصل 31 از کتاب اعدادِ عهد قدیم با این فرمان خدا به موسی آغاز می شود که «از مدیانی ها بدلیل اینکه قوم اسرائیل را به بت پرستی کشاندند انتقام بگیر.» سپس می گوید که چگونه – در اطاعت از فرمان خدا – دوازده هزار جنگاور نخست «همه ی مردان را کشتند» [سوره ی 7]، و «تمام زنان و کودکان را به اسیری گرفتند» [سوره ی 9]. اما، می خوانیم که «موسی بر فرماندهان سپاه خشمگین شد…و به آنها گفت همه ی زنان را زنده گذارده اید؟ … پس تمامی پسران و زنان شوهردار را بکشید. فقط دختران باکره را برای خود نگه دارید.» [آیات 15-18]

اکنون باید پذیرفت که هیچ کجای این داستان کشتار و برده گیری صریحاً گفته نشده که لشکریان سپاه خدا باکره گان اسیرگرفته را برای تمتع جنسی خود به کار گرفته اند. پس عجیب نیست که برخی دفاعیه نویسان به این نکته متوسل شده اند تا محاجه کنند که اصل 2 ابدا نقض نشده است. یکی از این دفاعیه نویسان با اطمینان کامل ادعا می کند که سربازان آن باکره ها را فقط به عنوان «همسر یا خدمتکار» گرفته اند. ایشان اطمینان می دهند که «قانون خدا این بود که هر کسی که رابطه ی جنسی خارج از ازدواج با جنس مخالف داشته باشد، به قتل برسد» و این هم بود که  «هر مردی که مرتکب زنا می شد… مجبور بود که با آن زن ازدواج کند و هرگز او را طلاق ندهد.» [8]

اما این مدافعه جویی خدا را تبرئه نمی کند. انجیل موارد متعددی را از به اصطلاح «مردان خدا» نقل می کند که با باکره گان همخوابه شده اند – و گاهی با زوجه گان – و خدا و خلق بخشوده شده اند. از جمله روابط جنسی ابراهیم با دختر برده ی مصری اش هاجر؛ رابطه ی نامشروع داود با بتشهبع؛ و شاه سلیمان، حاصل آن رابطه، و سیصد رفیقه اش.

شخص باید خیلی خام باشد که تصور کند  هیچ یک از دوازده هزار سرباز از هیچ یک از سی و دو هزار باکره – بیش از دوتا برای هرکدام – که خدا بر اختیارشان نهاده تمتع جنسی نبرده اند.

اصل 3 و مردم را به خوردن دوستان و خانواده شان واداشتن

خدا دست کم در پنج عبارت به مردم می گوید که اگر از او پیروی نکنند به روزی می افتند که همدیگر را می خورند. نه فقط دوستان خود، که پسران، دختران، شوهران، همسران، پدران، مادران، و برادران خود را نیز می خورند. [9] سِفر اِرمیا به ویژه گویاست. در این کتاب ، فصل 19، آیه ی 9، خود خدا مستقیما مسئولیت این جنایات را می پذیرد و می گوید: » و آنها را وامی دارم که گوشت پسران و گوشت دختران شان را بخورند… «.

[این آیه در ترجمه ی استاندارد فارسی  از انجیل چنین ترجمه شده : » اجازه خواهم داد که دشمن شهر را محاصره کند و کسانی که در آن مانده باشند از گرسنگی مجبور به خوردن گوشت فرزندان و دوستان شان شوند.» متن انگلیسی این آیه چنین است:

«And I will make them eat the flesh of their sons and the flesh of their daughters . . .»]

دفاعیه نویس برای این قطعه ها دو توجیه ارائه می دهند. یکی این است که  اینها صرفا تهدید مردمان برگزیده ی خدا به سرنوشتی است که در صورت عدم پیروی از فرامن اش بدان دچار می شوند. توجیه دوم این است که اینها صرفا پیش بینی سرنوشتی است که در صورت گرفتار شدن در محاصره ی آتی دشمنان بدان ها دچار می شوند. مشکل فرضیه ی تهدید این است که، در همه ی موارد، بنی اسرائیل به رغم این تهدیدها در عمل از فرمان های خدا پیروی نکردند. پس اگر خدا به تهدیدهایش عمل نکرده باشد، تهدیدهایش بی محتوا بوده و مکرراً کلام خود را نقض کرده است. و مشکل فرضیه ی پیش بینی این است که اگر امور مطابق پیش بینی او رخ نداده باشد، پس آنچه که او گفته نادرست بوده است. اما در هر حال هیچ یک از تبیین ها کمکی به توجیه عبارت نقل قول شده از سفر اِرمیا نمی آید که در آن نه تنها آنچه را که دشمنان بنی اسرائیل انجام دهند پیش بینی می کند، بلکه می گوید که خودش آنان را وا می دارد که چنان کنند. نمی توان این حقیقت را نقض کرد که اگر کلام خدا درست باشد، آنگاه او دیگران را واداشته که از اصل 3 تخطی کنند.

اصل 4 و چشم پوشی از کشتار کودکان

در سفر داوران فصل 11، به داستان یک نذر عجولانه و پیامدش برمی خوریم. گفته می شود که یفتاح مرد توانایی بود که خدا او را نیز، به سنت پاکسازی های قومی یوشع، به محو قوم بنی عمون واداشته بود. می خوانیم که: «یفتاح نزد خداوند نذر کرده بود که اگر اسرائیلی ها را یاری کند تا عمونی ها را شکست دهند وقتی که به سلامت به منزل بازگردد، هرچه را که از در خانه اش به استقبال بیرون آید به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم خواهد کرد.» (آیات 31و 32).

به نظر می رسد خدا این نذر را کاملا قابل قبول یافته بود. او برای پرداخت سهم خود در این معامله بیست شهر عمونی را «با کشتاری بسیار بزرگ» بر یفتاح گشود. سپس نوبت به یفتاح رسید که نذر خود را ادا کند. اما بدبختانه نخستین کسی که به پیشواز او از خانه بیرون آمد دخترش بود. یفتاح دریافت که درهر حال باید قول اش به خدا را محترم شمارد. سپس می خوانیم که: » و در پایان دو ماه [که دختر برای ماتم گرفتن قتل اش رفته بود] نزد پدرش بازگشت، و یفتاح با او چنان که نذر کرده بود عمل کرد…» به عبارت دیگر، یفتاح  با سوزاندن دختر دلبند اش به عنوان قربانی در پیشگاه خدای بی رحم، به نذر اش عمل کرد. و با این وفای به عهد در رساله ی یهودیان [10] مقامی ارجمند یافت در زمره ی حدود پانزده تن «مؤمنان معظم»ی  همچون نوح، ابراهیم، موسی، سامسون، داود و سموئیل قرار گرفت.

بهترین تعبیر این داستان وحشتناک این است که بگوییم این نیز مانند افسانه های ازوپ داستانی ساخته ی بشر است که برای تعلیم این پند پرداخته شده که پیش از تقبل تعهدی نزد دیگران، و به ویژه نزد خدا، به عواقب آن بیاندیشیم. اما خداباور معتقد به انجیل به دشواری می تواند چنین تفسیری را بپذیرد. اما در هر حال، نباید خیلی از اینکه خدا قربانی یفتاح را پذیرفت تعجب کنیم. بالآخره خود خدا – به باور مسیحیان – پسرش عیسی را به خاطر خطای نوع بشر قربانی کرده است.

اصل 5 و شکنجه ی ابدی که خدا برای کسانی که باور ندارند عیسی خدا و نجات دهنده است، در چنته دارد.

در مقابل مجازاتی خدای مسیحیت برای ملحدان مخلصی مانند من و همچنین تمام کسانی که عیسی مسیح را نجات دهنده نمی دانند تدارک دیده، سرنوشت دختر یفتاح بی اهمیت جلوه میکند. عیسی که مبدع آموزه تمایز مبهم میان آتش جهنم و لعنت شدن است، مجازات آنان را به طرز درخشانی شرح می دهد. به ویژه در انجیل متی این مجازات را چنان توضیح می دهد که باب میل اِوَنجلیس هاست: «آتش خاموش ناشدنی»، «جهنم سوزان» (دوبار)، «عذاب»، «سوختن در آتش»، «کوره ی آتش» (دوبار)، «گریستن و از شدت درد دندان ساییدن» (پنج بار)، «آتش ابدی»، و «آتش ابدی که برای شیطان و پیروان اش مهیا شده».

اگر فرض کنیم که عیسی می داند که مقصودش را چگونه ادا کند، عاقبت بی باوران روشن است.این عاقبت، محو شدن سریع نیست. صرفاً اضطراب روحی جدا مانده از خدایش هم نیست. رنج و عذاب جسمی احیا شده است. فرق این شکنجه ها با شکنجه های قربانیان تفتیش عقاید در این است که شکنجه ی الهی چند دقیقه نیست، بلکه ابدی است. جهنم، برخلاف آشویتز، هیچ نویدی به پایان رنج ما پر کنندگان کوره ی آدم سوزی الهی نمی دهد. هیچ کس را از وحشت آن گریزی نیست، و شکنجه هایش – که در حضور ناظران الهی انجام می گیرد – بی پایان است. [11]

این سرنوشت آتشین و تخطی از اصل 5 حتی برای قتل عام کنندگان غیرتائب و دیگر شرورانی که تاریخ بشر را ملوث کرده اند نیز به قدر کافی بد هست. اما سفر وحی، فصل 13 آیه ی 5، پیش بینی می کند که این عاقبت همه ی کسانی است که «هر کس که اسمش از ازل در کتاب حیات مسیح مصلوب نوشته نشده، به جهنم خواهد رفت…» و در فصل 20 آیه ی 15 آن نیز این پیش بینی تأیید می شود که  «اسم هرکسی که در کتاب حیات یافت نشد، در دریاچه ی آتش افکنده می شود.»

لعنت ابدی بر چه کسانی مقرر شده است؟ همه کسانی که – چنان که اِونجلیست ها دوست دارند بگویند – مسیحیانی «بازمتولد شده» نباشند. به قول لوقا، نویسنده شهیر سفر اعمال رسولان، «اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان ما نجات یابیم» (اعمال رسولان 4:12) و پولس قدیس این مطلب را باز هم روشن تر بیان می کند: «پروردگار ما عیسی مسیح از پس آتش فروزان با فرشتگان قدّار اش ظاهر می گردد، و سزای کسانی را می دهد که  خدا را نمی شناسند [تأکید از من است] و کسانی که از انجیل پروردگارمان عیسی مسیح پیروی نمی کنند و  جزای آنها این است که به عذاب ابدی دچار شوند» (II Thess. 1:7-9).

در اینجا، ممکن است بر برخی مشتبه شود که بخاطر اینکه شرط ضروری ایمان به اسم عیسی این است که هم این اسم را شنیده باشید و هم اهمیت آن را دریافته باشید، هر کسی را که اناجیل را درک نکرده از دوزخ گریزی نیست. البته از این حیث انگیزه ی میسیونر ها روشن می شود. اما بر سر کسانی که هرگز در زمان یا مکان حیات شان نام عیسی را نشنیده اند چه می آید؟ آیا همه ی کسانی که پیش از عیسی زیسته اند، ملعون هستند؟ درمورد کسانی که در بی خبری از قصه ی عیسی زیسته اند یا می زیند چه می توان گفت؟ آیا آنها – اکثریت نژاد بشر – به خاطر ایمانی که به دلایل تاریخی یا جغرافیایی ندارند، مستوجب عقاب اند؟

انجیل  از این نتیجه گیری سخت حکایت دارد. یقیناً خود عیسی این نتیجه را با متانت می پذیرد. او می گوید: » باب [رستگاری] تنگ و راه آن دشوار است … و کسانی آن را می یابند اندک اند. «انجیل متی 7:13-14]. اینکه اغلب آدمیان – هرقدر هم که زندگانی شان منزه باشد – تنها بدان خاطر که به نجات دهنده بودن عیسی باور ندارند مجازات می شوند، نتیجه ی این واقعیت است که اغلب آدمیانی که تا کنون بر زمین زیسته اند، حتی اسم عیسی را نشنیده اند. اگر قرار باشد سخن عیسی را جدی بگیریم،  بشارت پولس قدیس که می گوید ممکن است عفو عمومی شامل برخی از آدمیان شود، چنگی به دل نمی زند. ویلیام ال. کاریاگ که از توانا ترین دفاعیه نویسان است می پذیرد که چنین استثنایی بر قاعده ی ناممکن بودن «نجات تحت اسمی دیگر» در بهترین حالت بسیار نادر است. به همین خاطر است که مطابق دیدگاه او، و عیسی، حتی مخلص ترین باورمندان به دیگر ادیان جهان «که بدون مسیح گمراه  و میرایند.»

با  همه ی این حرف ها، بحث بر سر تعداد  کسانی نیست که در دوزخ عذاب می بینند. پرسش اصلی این است که آیا زمان عذاب دوزخ بی پایان است یا محدود. اگر حتی یک نفر باشد که متحمل عذاب ابدی شود، آنگاه اصل گرامی 5 توسط خدا نقض شده است.

و به واسطه ی تخطی از این اصل – به همراه دیگر اصول اخلاقی-  منزه بودن خدا  آشکارا زایل می شود. درست همان گونه که نمی توانیم گفت که هیتلر از نظر اخلاقی منزه بود، به رغم این حقیقت که مردمان  را به «گناه» نداشتن نَسَب مناسب به اتاق گاز می فرستاد، نمی توانیم بگوییم که خدا اخلاقاً منزه است، به رغم اینکه مردم را به دوزخ می فرستد تا به «گناه» فقدان اعتقاد صحیح کباب شوند. برعکس، هر کسی که مرتکب چنین شقاوت هایی گردد، در یک کلمه، شرّ است. پس جای تعجب نیست که  خود خدا نه تنها می گوید «من صلح را آفریدم»، بلکه همچنین می گوید «من شرّ را آفریدم» (Is. 45:7) [13].

شایان ذکر است که شیطان، در قیاس با خدا، در انجیل به سان ملکه ی فضایل ترسیم شده است. شیطان تنها متهم به سه گناه عمده است.

نخست اینکه مطابق نص انجیل، شیطان – به شکل ماری درآمده – حوا را وسوسه کرد که از میوه ی ممنوعه ی معرفت بخورد، میوه ای که محصول «درخت معرفت به خیر و شر» توصیف شده است [14]. شاید کسی بگوید که پس خوب شد که شیطان طریقه ی شناخت معرفت اخلاقی را به حوا آموخت. اما خدا، طبق سفر پیدایش 3:5  خدا نمی خواست که چشمان او «گشوده شود»؛ خدا خواهان عبودیت کورکورانه بود. خدا به شیوه ی متعارف اش واکنش نشان می دهد. نه تنها او را به خاطر عملی که پیشاپیش نادرستی اش را نمی دانست مجازات می کند، بلکه آدم و همه ی اخلاف اش از جمله من و شما، را نیز مجازات می کند. او بار آنچه را که الهیون گناه نخستین می خوانند بر دوش ما می افکند: عمل حوا را موجب این می داند که هیچ یک از ما نتواند با پرونده ی پاکی پا به دنیا نهد.

شیطان در سفر اول تواریخ ایام در همان نقشی ظاهر می شود که در سموئیل دوم به خدا اختصاص یافته بود. پس این بار خطای او چیست؟ اگر برای خدا خیر است که فرمان سرشماری بدهد، آیا این فرمان دادن برای شیطان شرّ است؟

پس از آن، شیطان تقریباً هیچ کار مشکوکی جز وسوسه کردن خود خدا، در قالب عیسی، در خلال چهل روزی که در صحرا بود انجام نمی دهد – کوششی که بسیار عبث از آب در می آید.

نکته ی چشم گیر این است که شیطان، به رغم تبلیغات منفی که بعدها علیه اش می شود، برخلاف خدا از هیچ یک از اصول مهم اخلاقی 1 تا 5 تخطی نمی کند.

 ج: دفاع از (3): مجاز نبودن تخطی خدا از اصول ما

راهکار دوم دفاعیه نویسانه این استدلال است که اصول ما استثناپذیر اند، و این مطلب خدا را تبرئه می سازد.

توسل غالب دفاعیه نویسان به راهکاری است که من آن را استثنای ملوکانه می خوانم. اکثر دفاعیه نویسان بر این باور اند که » خدا مالک بر حیات است» و به موجب این می تواند با ما «مطابق اراده اش» رفتار کند. [15] اما این برهان حاوی یک ابهام خطرناک در واژه ی «می تواند» است. مسلماً درست است که اگر خدا – چنان که خداباور ها باور دارند – مالک و قادر مطلق باشد، پس «می تواند» هرچه می خواهد انجام دهد، به این معنی که دارای قدرت یا توانایی انجام هر کاری هست. اما می توانیم در اینکه توانستن به معنای درست بودن است چون و چرا کنیم. یقیناً از اینکه خدا «می تواند» نتیجه نمی شود که خدا حق دارد یا اخلاقاً مجاز است که از اصول اخلاقی تخطی کند. اگر خدا چنین حقی داشته باشد، عفریت ها ی اخلاقی تاریخ بشر که بر امپراتوری ها حکم می راندند نیز به همان میزان بری از خطا هستند.

پس راهکار دوم، این ادعاست که خدا از محذورات اصول اخلاقی ما مستثنی است. ممکن است گفته شود که  انسان در انقیاد محذورات اخلاقی است، اما خدا محدود به چنین قیودی نیست. اما این به منزله ی اعمال استانداردهای دوگانه و لذا مستلزم فدا کردن کلیت اصول اخلاقی است. این به معنای نسبی کردن اخلاقیات به افراد یا زمان ها و محروم کردن این اصول از اعتبار مطلق و عینی ایست که خداباوران متعهد به آنند. باز هم بدتر اینکه، در مورد خداباور ها، این امر به منزله ی زیر سوال بردن نزهت خداست. زیرا خدا همان قدر منزه است که درست عمل می کند. به بیان دیگر، اگر هرکسی اخلاقاً کامل محسوب شود، آنگاه اعمال اش، فرمان هایش، و مجوزهایش نیز باید اخلاقاً کامل باشد. گفتن اینکه خدا به رغم سرشت شرورانه ی اعمال اش منزه است، بازی با کلمات خواهد بود: این یعنی تهی کردن واژه ی «منزه» از معنای متعارف اش و آن را مترادف با «شرّ» گرفتن.

راهکار سوم محاجه می کند که در همه ی مواردی که ملاحظه نمودیم، خدا طبق رویه ای عمل کرده که به زعم برخی این اصل مهم اخلاقی است که به موجب آن گناه باید مجازات شود. زیرا از این اصل –  و آموزه ی الهیاتی گناه نخستین که مطابق آن هر انسانی از بدو لقاح نطفه اش در بطن مادر، وارث گناه یا دست کم پیامد گناه حواست – نتیجه می شود که خدا نه فقط می تواند، بلکه حق دارد که ما را چنان که مناسب می داند مجازات کند. به بیان یکی از دفاعیه نویسان: «از آنجا که جزای گناه مرگ است، خدا حق دارد جان بدهد و جان بگیرد.» [16]  اگر پرسش از پیش فرض سئوال برانگیز این آموزه را که مطابق آن گناه می تواند از طریق ژنتیک یا روح انتقال یابد کنار بگذاریم؛ و فرض کنیم که می توانیم وارث گناه نخستین باشیم، بازهم یک ایراد بسیار مهم تر به کل این ادعای دفاعیه نویسان وارد است. اگر این فرض بعید را قبول کنیم که خدا به موجب فقدان کلی معصومیت در احاد بشر خدا مجاز است که دست به کشتارهای جمعی بزند، آنگاه مجبوریم بگوییم که هیچ موقعیتی نیست که در آن کشتار مردان، زنان و کودکان، هرقدر هم که بی گناه جلوه کنند، اخلاقاً خطا باشد. پس مجبوریم که اصل 1 را یک اصل اخلاقی عینی ندانیم زیرا در این صورت این اصل کاملاً پوچ، و فاقد هرگونه زمینه ی اعمال است. و این ما را مجاز می دارد که، به مانند خدا، دست به کشتار هرکسی که خواستیم بزنیم. تنها چیزی که نیاز داریم توسل به قاعده ی مجازات به خاطر گناه نخستین است. بالآخره، اگر قرار باشد اخلاقیات مبتنی بر استاندارد های دوگانه را نپذیریم، اگر انجام عملی به قدر کافی برای خدا خوب باشد، برای ما هم به قدر کافی خوب هست.

اگر حتی یکی از استثناهای بالا بر اصول ما درست باشد، این اصول نباید صدق های اخلاقی باشند، بلکه کذب های اخلاقی خواهند بود. در بهترین حالت، این اصول تنها منع های اخلاقی سطحی (prima faci) هستند. منع هایی که – برای به طور عینی انقیادآور ساختن آنها – باید به گونه ای منظور شوند که مجوزی برای برخی شنیع ترین رفتارهای اخلاقی فراهم کنند که هر کسی می تواند بدان ها محکوم شود. به طور خلاصه، اگر این اصول را به گونه ای این صورت بندی کنیم که  خدا را نشوند، شیطان و دیگر تجسمات شرّ را نیز شامل نمی شوند.

چ: پیامدها برای خداباوری: نادرستی دست کم یکی از مبانی خداباوری، (1) یا (2)

در اینجا اجازه دهید به چهارگانه ی ناسازگاری بازگردیم که گفتم چنان معضلی را برای خداباوری ایجاد می کند. نشان دادم که، اولاً، (4) درست است، یعنی خدای انجیل حقیقتاً به ما می گوید که خدا از اصول اخلاقی مان تخطی میکند، و ثانیاً، (3) درست است، یعنی  هر کسی – از جمله خدا-  مجاز نیست که از این اصول تخطی کند. اما اگر حق با من باشد، آنگاه خداباوران  هیچ راه گریزی از چهارگانه ی منطقی شان ندارند که قلب ایمان شان به خدا را  هدف قرار نگیرد.

آنها یک گزینه دارند. باید، زیر اجبار تناقض، دست کم یکی، یا هردوی، باورهای (1) یا (2) را رها کنند، که به موجب (1) هرآنچه که خدا می کند اخلاقاً مجاز است، و به موجب (2) انجیل بسیاری از این اعمال را بر ما آشکار می کند، و لذا عدم باور به آن، معادل عدم باور به وحی بودن انجیل است.

حال به طرح دعوای خود علیه خداباوری می پردازم، که برهان اخلاقی ام به نفع بیخدایی باشد:

ح) یک نتیجه ی برهان من: نادرستی نظریه ی خداباورانه ی اخلاقیات

اما پیش از ختم این مطلب، می خواهم توجه تان را به یک نتیجه ی برهان ام جلب کنم. یک باردیگر، چهارگانه ی ناهمسازی را ملاحظه کنید که کل عمارت خداباوری را ویران می کند. اما این بار، گزاره های (1)، (2)، (3) و (4) از چهارگانه ی ناهمساز فوق را به ترتیب با مشابه های زیر جایگزین کنید:

(1) * هر آنچه که خدا به ما فرمان می دهد که انجام دهیم اخلاقاً مجاز است.

(2) * انجیل بسیاری از اموری را که خدا به ما فرمان می دهد آشکار می سازد.

(3) * ارتکاب هر عملی که تخطی از اصل (1) محسوب شود اخلاقاً مجاز نیست.

(4) * انجیل به ما می گوید که خدا به ما فرمان داده که مرتکب اعمالی شویم که تخطی از اصل (1) محسوب می شوند.

پس ورطه ی منطقی مشابهی برای باور خداباور به اینکه خدا، چنان که در انجیل بیان شده، منشاء عینیت اخلاقیات است یا، دست کم، راهنمای مطمئنی برای امر و نهی های اخلاقی ست ایجاد می شود.

بجای از سرگرفتن کل استدلال قبل، نخست با نقل قول از انجیل و سپس با طرح یک سری پرسش در برابر کسانی، مانند آلوین پلانتینجای فیلسوف، که ادعا می کنند «باید هرآنچه را که خدا می گوید باید باور کنیم، باور کنیم»، این کیفرخواست جدید علیه خداباوری را ارائه می دهم. زیرا باید آشکار شده باشد که، اگر پلانتینجا و دیگر خداباور های انجیلی درست بگویند، آنگاه از آنجا که امر خدا برآنچه که باید باور کنیم، شامل اموری که باید انجام دهیم هم می شود، پس اگر خدا بگوید که باید چنین و چنان کنیم، باید چنین و چنان کنیم.

نخست آیه ی 3 از فصل 15 کتاب اولِ سموئیل را ملاحظه کنید که در آن خدا به خلق اش فرمان می دهد:

حال برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آنها رحم نکن، بلکه زن و مرد و کودک و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن.

حال از خود این سه سئوال را بپرسید:

(i) آیا » زن و مرد و کودک و طفل شیرخواره را نابود کن» کلام خدایی است که پرستش می کنیم؟

(ii) آیا می توان تصور کرد که خدا در زمان ما نیز همان فرمان را صادر کند؟

(iii) اگر باور می کردید که چنین فرمانی به شما داده شده، می توانستید یا می خواستید که آن را اجرا کنید؟

اگر پاسخ تان به پرسش (i) «خیر» است، صحت به اصطلاح کلام خدا، انجیل، را منکر شده اید. اگر پاسخ تان به پرسش (ii) «خیر» است – شاید به خاطر اینکه می اندیشید که خدا رویه اش را اصلاح کرده است – منکر این شرط ضروری شده اید که اوامر خدا اخلاقاً درست اند، تا چه رسد به اینکه منبع صدق اخلاقی باشند. اگر در پاسخ به پرسش (iii) «خیر» گفته باشید، باید بیاندیشید که گاهی تخطی از فرمان خدا درست، یا حتی اجباری است. به این ترتیب می پذیرید که صدق های اخلاقی مستقل از خدا هستند، و چه بسا بتوانند در تقابل با فرمان ها ی خدا باشند. پس می پذیرید که اخلاق، چنان که فیلسوفان از قدیم گفته اند، خودمختار است؛ و بنابراین  ما باید خودمان به اندیشیدن اخلاقی مان بپردازیم.

اما اگر پاسخ تان به هریک از پرسش های فوق «بلی» باشد، پس در نظر من باور شما به خداباوری انجیلی نه تنها اشتباه، بلکه اخلاقاً شنیع است. زیرا، به گفته ی دوستم جان پاتریک، که پس از کشف اینکه پاسخ بسیاری از همکاران کشیش اش در کلیسای پروتستان نیوزلند به هر سه ی این پرسش ها «بلی» است از کشیشی استعفا داد: «آموزه ای که متون مقدس از کلام خدا ارائه می دهند، خدایی که قانون گزار عالی ایمان و وظیفه است، قدرت آن را دارد که مردمانی را که می توانستند مهربان، اندیشمند و دوستدار دیگران باشند، به گروهی بدل کند که کشتار را به نام خدایی که می پرستند، تجویز کنند.» [17]

یادداشت ها

  • این مطلب در 27 مه 1999 در دانشگاه وسترن واشینگتون – و روایت بازبینی شده ی آن – در 29 سپتامبر 1999 در دانشگاه اوکلند ارائه شده است. ریمود دی.برادلی استاد بازنشسته ی

فلسفه در دانشگاه سیمون فریزر است، و اکنون در نیوزلند زندگی می کند.

[1] در این مطلب اشاره ای به خدای قرآن نمی کنم. به گفتن این اکتفا می کنم که اگر استدلال ام درست باشد، علیه خداباوری اسلامی نیز هست.

[2] Alvin Plantinga, «When Faith and Reason Clash: Evolution and the Bible,» Christian Scholar’s Review, Vol. XXI, No. 1, (September, 1991), p. 8.

[3] William Alston, «Divine-Human Dialogue and the Nature of God,» Faith and Philosophy, (January 1985, p.6).

[4] Peter van Inwagen, «Genesis and Evolution,» in Reasoned Faith, ed. Eleonore Stump, Cornell University Press, 1993, p.97.

[5] Alvin Plantinga, p.12.

[6] Rod Evans and Irwin Berent, Fundamentalism: Hazards and Heartbreaks, Open Court, La Salle, Illinois, 1988, pp. 120-1. Also James A. Haught, Holy Horrors: an Illustrated History of Religious Murder and Madness, Prometheus Books, Buffalo, New York, 1990, p.163.

[7] رجوع شود به هوشع فصل 13 آیه ی 16: «سامره باید سزای گناهانش را ببیند، چون بر ضد خدای خود برخاسته است. مردمانش به ضربت شمشیر فروخواهند افتاد، بچه هایش ریز ریز خواهند شد، و شکم زنان حامله اش با شمشیر دریده خواهد شد.»

[8] Brad Warner, «God, Evil, and Professor Bradley» (manuscript circulated privately in response to my debate with Campus Crusade for Christ representative, Dr. Chamberlain, on the topic «Can there be an objective morality without God?»). The debate took place at Simon Fraser University on January 25, 1996.

[9] در سفر لاویان فصل 26، آیه ی 29 می خوانیم:» به حدی که از شدت گرسنگی پسران و دختران خود راخواهید خود. در سفر تثنیه فصل 28، پس از آنکه خدا یک دوجین شروری را که مردم را از رسیدن به رحمت اش محروم می کنند فهرست می کند، می گوید (در آیات 53 تا 58) » گوشت پسران و دختران تان را هم خواهید خورد. نجیب ترین و دلسوز ترین مرد، حتی به برادر خود و زن محبوب خویش و بچه هایش که هنوز زنده هستند ترحم نخواهد کرد، و از دادن قطعه ای از گوشتی که می خورد یعنی گوشت فرزندانش به آنها امتناع خواهد کرد.» در سفر اِرمیا، فصل 19، آیه ی 9، نمایش مهیب این گونه ادامه می یابد که خدا می گوید: » و آنها را وامی دارم که گوشت پسران و گوشت دختران شان را بخورند… «. سرانجام، در سفرحزقیال نبی، فصل 5، آیه ی 10، اشتهای الهی پدر را هم شامل می شود و خداوند می فرماید: «پس در میان شما، پدران فرزندان شان را و فرزندان پدران شان را خواهند خورد.»

یادداشت مترجم: در ترجمه ی استاندارد فارسی  از انجیل چنین آمده : » اجازه خواهم داد که دشمن شهر را محاصره کند و کسانی که در آن مانده باشند از گرسنگی مجبور به خوردن گوشت فرزندان و دوستان شان شوند.» متن انگلیسی این آیه چنین است:

«And I will make them eat the flesh of their sons and the flesh of their daughters . . .»

منبع این نوشتار +

فرازهایی از حلیه المتقین در باب جماع و زفاف

فصل چهارم

 

در بيان آداب زفاف و مجامعت

 

بدان كه زفاف كردن در وقتى كه ماه در برج عقرب باشد يا تحت الشعاع باشد مكروه است و جماع كردن در فرج زن در وقتى كه حايض باشد يا با خون نفاس باشد حرام است و از ما بين ناف تا زانو از ايشان تمتع بردن مكروه است و بعد از پاك شدن و پيش از غسل كردن جماع را نيز بعضى حرام مى دانند و احوط اجتنابست مگر آنكه ضرورتى باشد پس امر كند زن را كه فرج را بشويد و با او مقاربت كند و زن مستحاضه اگر غسل و ساير اعماليكه او را ميبايد كرد بجا آورد با او جماع مى توان كرد و در وطى دبر زن خلافست بعضى حرام مى دانند و اكثر علماء مكروه مى دانند و احوط اجتناب است و بهتر آن است با زن خود كه جماع كند و آزاد باشد منى خود را بيرون فرج نريزد و بعضى علماء حرام مى دانند بى رخصت زن و در كنيز باكى نيست.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه نبايد مرد را دخول كردن به زن خود در شب چهارشنبه.

حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در تحت الشعاع پس با خود قرار دهد افتادن فرزند را از شكم پيش از آنكه تمام شود.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه جماع مكن در اول ماه و ميان ماه و آخر ماه كه باعث اين مى شود كه فرزند سقط شود و نزديكست كه اگر فرزندى به هم رسد ديوانه باشد يا صرع داشته باشد نمى بينى كسى را كه صرع مى گيرد اكثر آن است كه يا در اول ماه يا در آخر ماه مى باشد.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه هر كه جماع كند با زن خود در حيض پس فرزنديكه بهم رسد مبتلا شود بخوره يا پيسى پس ملامت نكند مگر خود را.

حضرت صادق (صلى الله عليه وآله) فرمود كه دشمن ما اهلبيت نيست مگر كسى كه ولدالزنا يا مادرش در حيض به او حامله شده باشد.

در چندين حديث معتبر از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه چون كسى خواهد با زن خود جماع كند بروش مرغان بنزد او نرود بلكه اول با او دست بازى و خوش طبعى بكند و بعد از آن جماع بكند.

در حديث صحيح از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه در وقت جماع سخن مگوئيد كه بيم آن است فرزندى كه بهم رسد لال باشد و در آن وقت نظر بفرج زن مكنيد كه بيم آن است فرزندى بهم رسد كور باشد و در روايات ديگر از آنحضرت منقول است كه باكى نيست نگاه كردن بفرج در وقت جماع.

در چندين حديث معتبر وارد شده است كه مرد و زن در حالتى كه خضاب بحنا و غير آن بسته باشند جماع نكنند.

از حضرت امام موسى (عليه السلام) پرسيدند كه اگر در حالت جماع جمه از روى مرد و زن دور شود چيست؟ فرمود باكى نيست باز پرسيدند اگر كسى فرج زن را ببوسد چون است؟ فرمود باكى نيست.

از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدند كه اگر كسى زن خود را عريان كند و به او نظر كند چونست؟ فرمود كه مگر لذتى از اين بهتر ميباشد. و پرسيدند كه اگر بدست و انگشت با فرج زن و كنيز خود بازى كند چونست؟ فرمود باكى نيست اما بغير اجزاى بدن خود چيزى ديگر در آنجا نكند. و پرسيدند كه آيا مى تواند در ميان آب جماع بكند فرمود باكى نيست.

در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيدند از جماع كردن در حمام فرمود باكى نيست.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه مرد با زن و كنيز خود جماع نكند در خانه كه طفل باشد كه آن طفل زناكار مى شود يا فرزنديكه از ايشان بهمرسد زناكار باشد.

از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) منقول است كه فرمود بحق آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت اوست اگر شخصى با زن خود جماع كند و در آن خانه شخصى بيدار باشد كه ايشان را ببيند يا سخن و نفس ايشان را شنود فرزندى كه از ايشان بهم رسد رستگار نباشد و زناكار باشد.

چون حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) اراده مقاربت زنان مى نمودند خدمتكاران را دور مى كردند و درها را مى بستند و پرده ها را مى انداختند.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه كسى با كنيزى جماع كند و خواهد كه با كنيز ديگر پيش از غسل جماع كند، وضو بسازد.

در حديث صحيح وارد شده است كه باكى نيست با كنيز و طى كند و در خانه، ديگرى باشد كه بيند و شنود و مشهور ميان علماء آن است كه باكى نيست كه مرد در ميان دو كنيز خود بخوابد اما مكروهست كه در ميان دو زن آزاد بخوابد.

در حديث موثق از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه باكى نيست مرد ميان دو كنيز و دو آزاد بخوابد فرمود كراهت دارد مرد رو بقبله جماع كند و در حديث ديگر از آنحضرت پرسيد كه آيا مرد عريان، جماع مى تواند كرد، فرمودند كه نه، رو بقبله و پشت بقبله جماع نكند و در كشتى جماع نكند.

حضرت امام موسى (عليه السلام) فرمود دوست نمى دارم كسى كه در سفر آب نيابد براى غسل كردن جماع كند مگر آنكه خوف ضررى داشته باشد بر خود و بعضى از علماء قايل بحرمت شده اند.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از آنكه كسى كه محتلم شده باشد پيش از آنكه غسل كند جماع كند و فرمود اگر بكند و فرزندى بهم رسد ديوانه باشد ملامت نكند مگر خود را.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود مكروه است جنب شدن در وقتى كه آفتاب طلوع مى كند و زرد ميباشد و همچنين در زردى آفتاب وقت فرو رفتن.

حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود كه مستحب است در شب اول ماه رمضان جماع كردن و از ابو سعيد خدرى منقول است كه حضرت رسالت پناه وصيت نمود به حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) يا على چون عروسى داخل خانه تو شود كفشهايش را بكن تا بنشيند و پاهايش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهاى خانه بپاش چون چنين كنى خدا هفتاد هزار نوع رحمت بر تو بفرستد كه بر سر عروس فرود آيد تا آنكه آن بركت بهر گوشه آن خانه برسد و ايمن گردد عروس از ديوانگى و خوره و پيسى تا در آن خانه باشد. و منع كن عروس را تا هفت روز از خوردن شير و سركه و گشنيز و سيب ترش پس حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) گفت يا رسول اللّه بچه سبب منع كنم او را از اينها؟ فرمود زيرا كه رحم بسبب خوردن اينها سرد و عقيم مى شود و فرزند نمى آورد و حصيريكه در ناحيه خانه افتاده باشد بهتر است از زنى كه فرزند كه فرزند او بوجود نميآيد، پس فرمود كه: يا على جماع مكن با زن خود در اول ماه و ميان ماه كه ديوانگى و خوره و خبط دماغ راه مى يابد بآنزن و فرزندانش. يا على جماع مكن بعد از پيشين كه اگر فرزندى بهم رسد احول خواهد بود. يا على در وقت جماع سخن مگو كه اگر فرزندى حاصل شود ايمن نيستى كه لال باشد و نگاه نكند احدى به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت كه نظر كردن به فرج در آن حالت باعث كورى فرزند مى شود. يا على بشهوت و خواهش زن ديگرى با زن خود جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد مخنث يا ديوانه باشد. يا على هر كه جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند كه مى ترسم آتشى از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا على جماع مكن با زن خود مگر آنكه تو دستمالى از براى خود داشته باشى و او دستمالى از براى خود داشته باشد و هر دو خود را به يك دستمال پاك نكنيد كه دشمنى در ميان شما پيدا مى شود و آخر بجدائى مى كشد. يا على ايستاده با زن خود جماع مكن كه آن فعل خران است و اگر فرزندى بهم رسد مانند خران بر رختخواب بول مى كند. يا على در شب عيد فطر جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد شش انگشت يا چهار انگشت در دست داشته باشد. يا على در زير درخت ميوه دار جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد جلاد و كشنده مردم باشد با رئيس و سركرده ظلم باشد. يا على در برابر آفتاب جماع مكن مگر آنكه پرده بياويزى كه اگر فرزندى بوجود آيد هميشه در بدحالى و پريشانى باشد تا بميرد. يا على در ميان اذان و اقامه جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد جرى باشد در خون ريختن. يا على چون زنت حامله شود با او جماع مكن بى وضو كه اگر چنين كنى فرزندى كه بهم رسد كوردل و بخيل باشد. يا على در شب نيمه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى حاصل شود شوم باشد و در رويش نشان سياهى باشد. يا على در روز آخر ماه شعبان جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاك بسيارى از مردم بر دست او بود. يا على بر پشت بام جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد منافق و ريا كننده و صاحب بدعت باشد. يا على چون بسفرى بروى در آنشب كه مى روى جماع مكن كه اگر فرزندى بوجود آيد مالش را به ناحق صرف كند و اسراف كنندگان برادر شياطين اند و اگر بسفرى روى كه سه روزه راه باشد جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا على در شب دوشنبه جماع بكن كه اگر فرزندى بهم رسد حافظ قرآن و راضى به قسمت خدا باشد.

يا على اگر جماع كنى در شب سه شنبه و فرزندى بهم رسد بعد از سعادت اسلام او را روزى شود و دهانش خوشبو و دلش رحيم و دستش جوانمرد و زبانش از غيبت و بهتان پاك باشد. يا على اگر جماع كنى در شب پنجشنبه و فرزندى بهم رسد حاكمى از حكام شريعت يا عالمى از علماء باشد و اگر در روز پنجشنبه وقتى كه آفتاب در ميان آسمان باشد نزديكى كنى با زن خود و فرزندى بهم رسد شيطان نزديك او نشود تا پير شود و خدا او را روزى ميكند سلامتى در دنيا و دين. يا على اگر جماع كنى در شب جمعه و فرزندى بهم رسد خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع كنى و فرزندى بهم رسد از دانايان مشهور باشد و اگر جماع كنى در شب جمعه بعد از نماز خفتن اميد هست آن فرزند از ابدال باشد. يا على در ساعات اول شب جماع مكن كه اگر فرزندى بهم رسد ايمن نيستى كه ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا على اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.

در حديث معتبر منقول است كه در روز عقد فاطمه صلوات اللّه عليها حقتعالى امر فرمود سدرة المنتهى را كه آنچه دارى فرو ريز براى نثار حضرت فاطمه پس آنچه داشت از مرواريد و مرجان و جواهر بر اهل بهشت نثار كرد پس حوران نثار را بردند و تا روز قيامت مفاخرت مى كنند و به هديه به يكديگر مى فرستند و مى گويند كه اين نثار حضرت فاطمه است و در شب زفاف استر اشهب حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را آوردند و قطيفه بر روى آن انداختند و حضرت فرمود كه اى فاطمه سوار شو و سلمان لجام استر را مى كشيد و حضرت رسول از عقب روان شد و در اثناى راه صداى ملائكه بگوشمبارك حضرت رسيد جبرئيل با هزار ملك و ميكائيل با هزار ملك فرود آمدند و گفتند كه حقتعالى ما را بجهة زفاف حضرت فاطمه فرستاده است پس جبرئيل و ميكائيل اللّه اكبر مى گفتند و ملائكه با ايشان موافقت مى نمودند و باين سبب سنّت شد كه در شب زفاف اللّه اكبر بگويند.

در روايت ديگر منقول است كه شخصى بحضرت صادق (عليه السلام) عرض كرد كه ما طعامها به عمل مى آوريم و بسيار پاكيزه و خوشبو مى كنيم و بوى طعام عروسى از هيچ طعامى نميآيد فرمود زيرا كه بر طعام عروسى نسيم بهشت مىوزد چون طعامى است كه براى حلال مهيا مى شود.

در احاديث معتبره وارد شده است كه سنتست عروسى در شب واقع شود و طعام در چاشت پخته شود و در بعضى از اخبار وارد شده است كه نثار عروسى را مى توان برداشت اما چون غارت مى كنند و از يكديگر مى ربايند كراهت دارد و علماء گفته اند وقتى جايز است برداشتن كه بقرائن معلوم باشد كه صاحبانش راضى اند كه مردم بردارند.

از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه هرگاه شما را به عروسى بطلبند دير برويد زيرا كه دنيا را بياد شما ميآورد و چون شما را بجنازه بخوانند زودتر برويد چون آخرت را بياد شما مى آورد.

در حديث ديگر منقول است كه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود از جماع كردن در زير آسمان و بر سر راه كه مردم تردد كنند و فرمود كه هر كه در ميان راه جماع كند خدا و ملائكه و مردم او را لعنت كنند.

حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود كه بياموزيد از كلاغ سه خصلت را: جماع كردن پنهان و بامداد بطلب روزى رفتن و بسيار حذر كردن.

حضرت امير المؤمين (عليه السلام) فرمود كه هرگاه كسى خواهد با زن خود نزديكى كند تعجيل نكند كه زنان را كارها ميباشد پيش از جماع و هرگاه كسى زنى ببيند و خوشش آيد پس برود با اهل خود جماع كند كه آنچه با اين هست با آن هم هست و شيطان را بر دل خود راه ندهد و اگر زنى نداشته باشد دو ركعت نماز بكند و حمد خدا را بسيار بگويد و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد پس از فضل خدا زنى سؤال كند كه البته به او عطا مى فرمايد آنچه او را از حرام بى نياز گرداند.

در حديث معتبر از حضرت رسول منقول است كه چون مرد و زن جماع كنند عريان نشوند مانند دو خر زيرا كه اگر چنين كنند ملائكه از ايشان دور مى شوند.

در حديث معتبر ديگر از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه جايز نيست جماع كردن با دختر پيش از آنكه نه سال تمام شود پس اگر بكند و عيبى رسد بآن زن ضامن است.

در حديث معتبر ديگر منقول است كه مكروه است جماع كردن ميان طلوع صبح تا طلوع آفتاب و از وقت فرو رفتن آفتاب تا برطرف شدن سرخى طرف مغرب و در آن روزى كه در آن روز آفتاب بگيرد و در شبيكه در آنشب ماه بگيرد و در شب يا روزيكه در آن باد سياه يا باد سرخ يا باد زرد حادث شود واللّه اگر جماع كند در اين اوقات پس او را فرزندى بهم رسد نبيند در آن فرزند چيزى را كه دوست دارد زيرا كه آيات غضب الهى را سهل شمرده. در فقه الرضا مسطور است كه چون بعد از غسل دادن ميت پيش از آنكه غسل كنى خواهى كه جماع كنى وضو بساز بعد از آن جماع بكن.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه هرگاه كسى را دردى در بدن بهم رسد يا حرارت بر مزاجش غالب شود پس با زن خود جماع كند تا ساكن شود.

از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه هر كه در حالت خضاب با زن خود جماع كند فرزنديكه بهم رسد مخنث باشد.

حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) فرمود كه زن آزاد را در برابر زن آزاد ديگر جماع مكن اما كنيز را در برابر كنيز ديگر جماع كردن باكى نيست.

در حديث صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) منقول است كه حضرت صادق (عليه السلام)

هرگاه بعد از جماع و پيش از غسل اراده جماع مى كردند وضو مى ساختند.

در روايت ديگر منقول است كه اگر كسى انگشترى با او باشد كه بر آن نام خدا نقش كرده باشند جماع نكند.

 

در آداب نماز و دعا در شب زفاف و در وقت مقاربت زنان

 

در حديث صحيح از حضرت امام محمّد باقر منقول است كه چون عروس را به نزد تو بياورند بگو كه پيش از آن، وضو بسازد و تو هم وضو بساز و دو ركعت نماز بكن و بگو كه او را نيز امر كنند كه دو ركعت نماز بگذارد پس حمد الهى بگو و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرست پس دعا كن و امر كن آن زنان را كه با او آمده اند آمين بگويند و اين دعا بخوان اَللّهُمَّ ارْزُقْنى ألْفَها وُ وُدَّها وَ رضاها وَ ارْضِنى بِها وَ اجْمَعْ بَيْنَنا بَاَحْسَنِ اِجْتِماع وَ انَسَ اِئْتِلاف فأنَّكَ تُحِبُّ الْحَلالَ وَ تَكْرَهُ الْحَرامَ بعد از آن فرمود كه بدان الفت از جانب خداست و دشمنى از جانب شيطان است و مى خواهد كه آنچه را كه خدا حلال گردانيده مكروه طبع مردم گرداند.

در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) منقول است كه چون در در شب زفاف به نزد عروس بروى موى پيشانيش را بگير و رو به قبله آور و بگو اَلّلهُمَّ بَامانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بَكَلِماتِكَ اِسْتَحْلَلْتُها فَاِنْ قَضَيْتَ لى مَنْها وَلَداً فَاجْعَلْهُ مُبارَكاً تَقياً مِنْ شيعَةِ آلِ مُحَمَّد وَ لا تَجْعَلْ لِلشَّيطانِ فيهِ شَرَكاً وَ لا نصيباً.

در حديث معتبر ديگر از آنحضرت منقول است كه دست بر بالاى پيشانيش بگذار و بگو اَلّلهُمَّ عَلى كِتابَكَ تَزَوَّجْتُها وَ فى اَمانَتِكَ اَخَذْتُها وَ بِكَلِماتِك اِسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها فَاِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحمِها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ سَوّياً وَ لا تَجْعَلْهُ شرَكَ شَيْطان راوى پرسيد فرزند چگونه شرك شيطان مى شود فرمود كه اگر در وقت جماع نام خدا ببرند شيطان دور مى شود و اگر نبرند ذكر خود را با ذكر آنشخص داخل مى كند پس جماع از هر دو مى باشد و نطفه يكى است پرسيد كه بچه چيز مى توان دانست كه شيطان در كسى شريك شده است؟ فرمود كه هر كه ما را دوست مى دارد شيطان در او شريك نشده است و هر كه دشمن ماست شيطان او را شريك شده است.

بر اين مضمون احاديث از طرق عامه و خاصه بسيار وارد شده است.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه در وقت زفاف اين دعا را بخواند اَلّلهُمَّ بِكَلِماتِكَ اَسْتَحْلَلْتُها وَ باَمانَتِكَ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اجْعَلْها وَلُوداً وَ دُوداً لا تَفْرَكْ تَأكُلُ مِمّاراحَ وَ لا تَسْئلُ عَما سَرَحَ.

در روايت معتبر ديگر از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است كه اين دعا بخواند بِكَلِماتِ اللّهِ اسْتَحْلَلْتُ فَرْجَها وَ فى اَمانَتِ اللّهِ اَخَذْتُها اَلّلهُمَّ اِنْ قَضَيْتَ لى فى رَحِمَها شَيْئاً فَاجْعَلْهُ بارّاً تقياً وَاجْعَلْهُ مُسْلِماً سَوّياً وَ لا تَجْعَلْ فيهِ شَرَكاً لَلشَّيطانِ.

در حديث ديگر از آنحضرت منقول است كه حضرت شريك شدن شيطان را در نطفه آدمى بيان كردند و بسيار عظيم شمردند راوى گفت كه چه بايد كرد كه اين واقع نشود فرمود كه هرگاه اراده جماع داشته باشى بگو بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمن الَّرحيمِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ بَديعُ السَّمواتِ وَ الْارضِ اَللُمَّ اِنْ قَضَيْتَ مِنّى فى هذه اللّيْلَة خليفَةً فَلا تَجْعَل لَلشَّيطان فيهِ شَرَكاً وَ لا نَصيباً وَ لا حَظّاً وَ اجْعَلْهُ مُؤمِناً مُخْلِصاً مُصّفى مِنَ الشَّيطانِ وَ رِجْزِهِ جَلَّ ثَناؤكَ.

در حديث ديگر فرمود كه چون خواهد كه شيطان شريك نشود بگويد بِسْمِ اللّه و پناه ببرد به خدا از شر شيطان.

از حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) منقول است كه چون كسى اراده جماع داشته باشد بگويد بِسْمِ اللِْ وَ بِاللّهِ اَللهُمَّ جَنبَّنى الشَّيطانِ وَ جَنِّبِ الشّيطانِ ما رَزَقُنى ًپس اگر فرزندى بوجود آيد شيطان هرگز به او ضرر نرساند.

از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام) منقول است كه چون اراده جماع كنى اين دعا بخوان اَللهُمَّ ارْزُقْنى وَلَداً وَاجْعَلْهُ تَقّياً زَكيّاً لَيْسَ فى خَلْقِهِ زيادَةٌ وَ لا نُقْصانُ وَ اجْعَلْ عاقِبَتَهُ اِلى خَيْر.

کپی شده از +

نگاهی ديگر به کلام الله قرآن

رهاورد تازيان که گفته ميشود وحی منزل الهی است.

پيش از آغاز سخن درباره اسلام وشيعه گری که با خرد و انديشه پيوندی ندارد و ارمغانش تازينامه٬ بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و داستان سرايي است. بايد يادآوری کنيم که تازينامه نياز مبرمی به بازنگری و بررسی پژوهشگرانه از سوی گروهی درستی ياب دارد تا بدور از هر گونه پی ورزی دينی درون مايه آن بررسی و با خرد سنجیده شود و برای داوری به آگاهی همگان برسد.

بگونه ای که در پايان گفتار خواهد آمد دين اسلام و مذهب شيعه ۱۲ امامی بکسی حتی دانشمندان خود این پروانه را نداده و نميدهد که نوشتارهای آمده در اين دفتر را با ديد خرد بنگرند و بررسی و داوری کنند.

باور دين داران اين است که چون تازينامه٬ کلامی است آسمانی نيازی به بررسی ندارد و باید چشم و گوش بسته آنچه در او آمده است را پذيرفت و به کار بست. در حاليکه بيشترين آيه های آمده در آن آنچنان پيش پا افتاده و بی ارزش و سبکسرانه ميباشند که چنان گفتاری را از ساده انيش ترین کسان نميتوان چشمداشت٬ تا چه رسد به اللهی که خود ميگوید٬ من آفريننده جهان هستی هستم.

برای نمونه نگاهی بر اين دو سوره بيفکنيد٬ اولی نفرين الله به ابولهب است که در سوره ۱۱۱ ٬ آيه يکم٬ چنين ميگويد: تبت يداابی لهب و تب. يعنی بريده باد دو دستش که برای رسول من سنگ مي افکند.

سوره دوم٬ داستان موسی و معجزه او با کشتن گاوی بيگناه است در سوره ۲ ( الماده گوساله(بقره))٬ از آیه ۶۶  به بعد چنين آمده است:

…. و بیاد آوريد وقتی را که موسی به قوم خود فرمود که به امر خدا گاوی را ذبح کنيد. قوم گفتند ما را به تمسخر گرفته ای(کشتن گاو با يافتن قاتل چه تناسب دارد) موسی گفت پناه ميبرم به خدا از آنکه سخن به افسوس و تمسخر گويم که اين کار مردم نادان است(۶۷) قوم موسی گفتند از خداوند بخواه خصوصيت و چکونگی گاو را معين فرمايد. موسی گفت٬ خدا ميفرمايد گاوی باشد نه پير از کار افتاده و نه جوان کار نکرده بلکه ميانه اين دو حال باشد. حال که معين شد آنچه ماموريد انجام دهيد(۶۸) باز قوم موسی گفتند از خدا بخواه که رنگ آن گاو را نيز معين فرمايد. موسی جواب داد خدا ميفرمايد گاو زرد زرين باشد که رنگ آن بينندگان را فرح بخش است(۶۹) باز گفتند از خدا بخواه چگونگی آن گاو را کاملا برای ما روشن گرداند که هنوز بر ما مشتبه است

چون رفع اشتباه ما شود البته (اطاعت کرده) و بخواست خدا را هدايت پيش گيريم(۷۰) موسی گفت خدا ميفرمايد آن گاو همان قدر به کار رام نباشد که به زمين شيار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عيب و يکرنگ باشد. قوم گفتند اکنون حقيقت را روشن ساختی و گاوی بدان اوصاف کشتند. ليکن نزديک بود باز در اين امر نافرمانی کنند(۷۱) بیاد آوريد وقتی که نفسی را کشتید و يکديگر را در موضوع آن متهم کرده و نزاع برانگيختيد و خداوند رازی را که پنهان ميداشتيد آشکار فرمود(۷۲) پس دستور داديم که پاره ای از اعضای آن گاو را بر بدن کشته زنيد تا ببينيد که اين گونه خداوند مردگان را زنده خواهد کرد.

اين هم داستان دوم تازينامه که باور نداريم درباره پوچ بودن آن نياز به گفتاری باشد.

در اين کلام الله نه تنها کوچکترين رهنمودی در  راه نيکبختی و شادزيوی٬ دانش٬  خرد و کار و کوشش به چشم نميخورد که اين گونه داستانهای بی پايه و مايه و همه راههای پستی پذيری و چگونگی بندگی٬ بردگی٬ غلامی٬ کنيزی و زير پا نهادن همه آزاديها نمايانده شده است.

بر باور سازمان پاسداران فرهنگ ايران٬ رهايي از اين دام دهشتناک آسمانی که ۱۴۰۰ سال است بختک وار بر مردم ما سايه افکنده و همه آزادی ها را به نام دستور الهی از کف مردم ايران ربوده و به روان پرستی مردگان تازی و خودآزاری کشانيده٬ تنها و تنها نبرد فرهنگی آگاهانه است که ميتواند يکبار و برای هميشه اين پديده شوم واپسگرايي و خردزدايي را به زانو درآورد و بند از دست و پا و مغز و زبان و انديشه مردم با فرهنگ ايران بردارد و دگر باره ايران و ايرانی را به جايگاه والای از دست داده خود برساند.

بهترين و کاراترين نبرد فرهنگی همانا خواندن تازينامه ترجمه به فارسی و دريافت نادرستيهای آن و رسانيدن بگوش ديگران است. تا همگان دريابند که اين تازينامه٬ يک بلای آسمانی و دشمن آزادی و آزادانديشی و شادی و شادمانی است.

بايد اين درستی را بپذيريم که بيشتر مردم ما آنچنان که شايد و بايد از درون مايه اين دفتر ميان تهی که پايه و اساس دين اسلام است٬ و شيعه گری نيز خود را وابسته بدان نموده٬ کوچکترين آگاهی ندارند. زيرا نمايندگان الله در روی زمين به آنها آموخته اند که کتابی است مقدس و آسمانی.

به همين فرنود هم هست که به جای خواندن به فارسی و دريافت نادرستيهای آمده در آن و روی برگردانيدن از آن٬ ناآگاهانه آنرا به زبان تازيان برای آمرزش روان مردگان خود ميخوانند٬ که که اگر مردگان معنی واژه های خوانده شده به زبان عربی را دريابند٬ کفن ها را بردوش ميکشند و گورستان را ترک ميکنند.

ناآگاهانه تر اينکه به فرازهای زشت و ناپسندی چون … احصنت فرج ها و فروج ها….. و يا پای بريده شتر صالح که بخشی از کلام الله است سوگند ياد ميکنيم که اگر معنی فارسی آنها را دريابيم بی چون و چرا بخود سرزنش خواهيم کرد. در اين باره بگاه خود جداگانه سخن خواهيم گفت.

پاکدلانه بايد بپذيريم که آگاهی بيشتر ايرانيان از اسلام و تازينامه و شيعه گری بيش از آن نيست که در پای منبر روضه خوانها شنيده و يا در دوران خردسالی مادر بزرگها شنيده های خود را به آنان آموخته اند که آنهم از بيراهه ای آغاز گرديده و در بيراهه ديگری پايان پذيرفته است.

اين را هم از ياد نبريم که گناه گمراه ماندن ما بگردن آن گروه از دانشمندان و نويسندگان و سرايندگانی نيز است که دانسته يا ندانسته در آغاز گفتار و نوشتار و سرايندگی خود به جای روشنگری٬ بر ستايش از اين آيين واپسگرا و سرا پا اهريمنی و پايه گذاران تازشگر آن پرداخته و بيش از پيش مردم را در گمراهی نگاه داشته اند. ستوده اند آنچه را که ناستودنی بوده است.

در حاليکه بيابانگردان تازی پس از شنيدن درون مايه تازينامه از زبان محمد از بکاربستن آن سرباز زدند و در همان زمان٬ او را ديوانه و جادوگر پنداشتند: سوره ۳۴(البسا) آيه های ۶ ٬ ۷  و سوره ۴۴(الدخان) آيه ۱۳ و دهها آيه ديگر.

بدانگونه رد کردن بيابانگردان تازی و بدينگونه پذيرفتن دانشمندنمايان ما که در سده بيستم هم بسياری از آنان فرتور کشتار گر بزرگ زمان آيت الله سيد روح الله خمينی را در ماه ديدند٬ نشان ميدهد که اينگروه از دانشمندنمايان ما در زمان تسخير فضا هم به اندازه بيابانگردان ۱۴۰۰ سال پیش از اين عربستان خرد و انديشه نداشتند و ندارند که از اين ديدگاه گناه شان نابخشودنی است.

همزمان با اين گونه دانشمندنمايان و سرايندگان ناآگاه٬ آخوندهای تازی پرست نيز ماهرانه آيين ناپاک خود را٬ پاک و منزه و خردمندانه غلمداد نمودند و بر همگان آموختند که ماست سياه است و قير سفيد. بدين سان ۱۴۰۰ سال است که در بند مانده ايم و هنوز هم بدرستی نميدانيم کدامش سياه و کدامش سفيد است.

اگر بخواهيم بی ترس از تکفير و يا کشته شدن بدست آيت الله های پاسدار نافرهنگ تازيان٬ از اين بند رهايي يابيم٬ همانگونه که يادآور شد٬ برای آگاهی و روشنگری بايد تازينامه ترجمه به فارسی مهدی الهی قمشه ای را که در زمان فرمداری بزرگ کشتارگران٬ آيت الله خمينی زير شماره / ۲۶ بتاريخ ۱۳۶۷/۳/۳۱  بگواهی وزارت ارشاد اسلامی رسيده است را بخوانيم که جای کوچکترين واخواهی درباره درستی ترجمه آن بر جای نمی ماند.

با خواندن اين کلام الله نه تنها خود همه نادرستيهای آمده در آن را درمي يابيم٬ که ميتوانيم با دلگرمی هر چه بيشتر ديگران را نيز آگاه کنيم٬ تا همگان دريابند که در اين تبل ميان تهی بلندآواز آسمانی٬ جز گردنه بندی٬ جنگ٬ ننگ٬ رنج٬ دروغ٬ راهزنی٬ کشتار٬ تاراج٬ بردگی٬ بندگی٬ غلامی٬ کنيزی٬ گمراهی و به بند کشيدن زنان همسردار و بی همسر زير نام … ملکی متصرفی مالک… و بخشيدن زنان مومنه بی قيد و شرط و مهر خود را به رسول الله و زير پا نهادن همه آزادی های اوليه و ستايش از افسانه های کهن سراپا دروغ تازيان و يهود چيز ديگری نيست.

الله آمده در اين تازينامه تا آن اندازه  نا آگاه است که به جز سرزمين تازيان و يهود با هيچ سرزمينی ديگری آشنايي ندارد. الله آمده در کلام الله جز با نام تازيان و يهود با نام ديگری در ديگر کشورهای جهان آشنايي ندارد.  از الله آمده در تازينامه جز فروزه زشتی و اهريمنی چيز ديگری نميتوان يافت. و همه فروزه های چندش آور قهار و جبار و مکار را خود برای خويشتن یرگزيده است.

چنين اللهی را جز در انديشه يک مرد ماليخوليايي نميتوان يافت. بی هيچگونه دو دلی اگر روزی به چنين خدايي دسترسی پيدا شود بايد بيدرنگ دستگيرش کرد و به تيمارستانش سپرد.

اللهی که ميگويد که همه جهان هستی را او آفريده و مالک همه زمين و آسمانها و هر چه در آنهاست. از غلمرو ملکی خود در شمال و جنوب آگاهی ندارد و املاک او تنها شرقی و غربی است. سوره ۷۰ (المعارج) آيه ۳۹  و سوره ۷۳ (المزمل) آيه ۸ و دهها آیه ديگر.

اين الله در سوره ۸۰ (عبس) آيه های ۲۹ و ۳۱ و سوره ۸۸ (النبا) آيه ۶ ميگويد:

زمين را گستردم و کوهها را عماد بر آن کردم تا نگهبان زمين باشد.

يعنی ميخکوب کردم تا تکان نخورد. ولی در سوره ۵۵ (الرحمان) آيه ۴ و سوره ۳۸ (ص) آيه ۳۳ ميگويد خورشيد به فرمان من به گردش است. که اين گفتار الله نشان دهنده ناآگاهی او از گردش زمين بدور خود و به دور خورشيد است که امروز هر کودک دبستانی آنرا بهتر از الله ميداند.

و دهها نوشتار ناآگاهانه ديگر که اگر سوره به سوره و آيه به آيه بررسی و داوری گردد نه تنها آبرويي برای چنين خدايي ناآگاه بر جای نمي ماند که آبروی جبرييل و روسول الله اش نيز بر باد ميرود.

با چنين پيشينه سياه الله و رسول اش باور پذير خواهد بود با اندکی روشنگری بی آنکه جنگی دربگيرد و يا خونی بر زمين بريزد بساط اسلامی و خودکامگی الله از روی زمين و بساط خون و آتش و تروريست پروری جمهوری اسلامی از ايران يکباره رخت برخواهد بست و مردم زير ستم الله در سراسر جهان برای هميشه روی آزادی و آرامش و نيکبختی را خواهند ديد.

تاريخ گواه است که با نبرد با دشمن همواره پيروزی در نبرد فرهنگی بوده است بويژه امروز مردم ايران از نزديک هم اسلام را آزمايش کرده و هم آخوند را شناخته اند که ۱۴۰۰ سال است با سرمايه مردم ایران پرچمداری تازی پرستی بوده و دشمن سوگند خورده تاریخ فرهنگ ايران و ايرانی و نياکان ما ميباشد. نه تنها در درازای زمان يادی از نيک نامترين نياکان ما نکرده اند که در هر زمان بدست آمده دشنام هم داده اند و ميدهند.

پس از بررسی تازينامه  است که درمي يابيم آيا براستی در اين آيين برگردن نهاده شده بر نياکان ما در پی يک شکست نظامی روی داده است٬ نسيمي  از آزادی و آزادمنشی وجود دارد که چون ايرانيان آنرا در نمی يابند بدان گردن نمی نهند و يا بدرستی آنچنان نا باور بدور از خرد ميباشد که پذيرفتن برای آنان مايه ننگ و سرافکندگی است.

همانگونه که در سخنان پيش و همچنين در اين سخنان يادآور شديم و ناگريز به بازگو کردن دوباره هستيم٬ الله آمده در تازينامه خدايي است ناآگاه٬ يکه تاز٬ خون ريز٬ شکنجه گر و ظالم. مهمتر از  همه دروغگو که بخشی از آن را در اين گفتار شنيديد و يا خواهید شنيد.

با روشنی و بدور از هر گونه دودلی درمی يابيد که او ميگويد چون جهان هستی و آنچه در اوست را من آفريده ام باید همگان بی چون چرا مرا پرستش کنند و دستورات رسولم محمد را نيز بکار ببندند. تنها و تنها بايد از من بترسيد٬ سوره ۶  (النحل) آيه ۱ ٬ سوره ۳ (آل عمران) آيه ۱۷۴ و و و  وگرنه سرو کارشان با شکنجه گاه دهشتناک و دوزخ خواهد بود. دوزخی که از شنيدن نامش موی بر اندام راست ميشود. سرنگون کردن در درون شراره های سرکش آتش هميشه فروزان٬ سوختن و خاکستر شدن و دوباره و چندباره زنده شدن و سوختن٬  نوشيدن خونابه و چرک بدن دوزخيان٬  برتن کردن پوشاک آتشين از مس گداخته و و و   که چنين شکنجه گريهايي جز از ديوانگان زنجيری از کسی انتظار نميرود. کيفر دهشتناکی که تنها برای سرپيچی از بندگی و بردگی و گزيدن راه آزادی در نظر گرفته شده آنچنان سهمگين است که باورپذير نيست. سوره ۴۰ (المومن) آيه های ۷۰ تا ۷۲. سوره ۴۴  (الدخان) آيه های ۴۲ تا ۴۹. سوره ۵۵ (الرحمان) آيه های ۳۴ تا ۴۹.

همين الله شکنجه گر ميگويد اگر سربزير و گوش به فرمان من باشيدو تنها مرا سجده کنيد شما را به عشرتکده ای بنام بهشت خواهم فرستاد که خوابش را هم نديده ايد. عشرتکده ای که همه ابزار شکم و زير شکم در آن برای شما آماده گرديده است.

در جويبارهايش شير و عسل جاری است. شراب ناب سر بمهر عالم بالا که مزه ای چون کافور و زنجبيل دارد. خوراکيهای خوشمزه از گوشت تيهو و دراج٬ زنان جوان هميشه باکره٬  دختران زيبای سيه چشم با غنج و ناز٬ بالاتر از همه پسر بچه گانی چون لولو مکنون و و و  و همه و همه برای آسايش و همخوابگی دلخواه مومنين آماده است.

شگفتا سرپرستی و پذيرفتن بدنامی چنين خانه ای هم ناباور و هم در خور خدای خردی نيست که در انديشه خرد ورزان است. ولی شوربختانه الله آمده در تازينامه در سوره های بيشمار خود اعتراف در گشودن و اداره چنين بدنام خانه ای کرده است. سوره ۵۵(الرحمان) آيه های ۴۷ تا ۷۴ ٬‌ سوره ۵۶ (الواقعه) آيه های ۱۴ تا ۳۸. سوره ۷۶ (الدهر) آيه های ۱۱ تا ۲۱ و و و

پرسش اين است که آيا در چنين بهشتی نيکو کاران و فرهيختگان و دانشمندان هم جايي دارند؟ پاسخ روشن است. هرگز.   چقدر هم خوب. زيرا اين بهشت با اين ويژگی ها تنها جای کسانی است که چشم بسته دستورات الله را در پذيرش از بندگی و بردگی بکار بسته اند. همانگونه که شکنجه گاه الله(دوزخ) هم جای تبهکاران نيست و تنها جای کسانی است که از فرمانهای نابخردانه الله در زير پا نهادن آزادی سر باز زده به غلامی و کنيزی تن نداده اند.

الله برای بزهکاران و کشتارگران در اين جهان کيفری بنام قانون قصاص پيش بينی نموده است که مرد آزاد در برابر مرد آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در مقابل زن قصاص شود.  به اين آيه ها آمده در تازينامه ديدی بيفکنيد :  …ای اهل ايمان برای شما حکم قصاص کشتگان چنين معيين گشت٬ که مرد آزاد را در مقابل مرد آزاد و بنده را بجای بنده و زن را به زن قصاص کنيد…..

که درون مايه تازينامه چنين است …. يا ايهاالذين آمنو کتب عليکم القصاص فی القتلی٬‌ الحر با الحر٬‌و العبد با العبد٬ و الاثی با الاثی…   سوره ۲ (الماده گوساله(بقره)) آيه  ۱۷۷.

اين الله برابر آيه ۴۴ از سوره ۵ (المائده) ميگوید در تورات بر بنی اسرائل حکم کرديم که نفس قصاص کنند. چشم را به مقابل چشم٬ و بينی را به بينی و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمی را قصاص خواهد بود.  از ديد اين الله بنده پرور اگر مرد آزادی بنده يا غلامی و يا زنی را کشت قصاص نخواهد شد. زيرا کيفری تعيين نکرده است. همچنين است درباره کسانيکه يک چشم دارند اگر چشم دو يا چند نفر را کور کردند و يا کسی بينی و يا گوش چند نفر را ببرد و يا بي دندانی دندان چند نفر را بشکند٬ از سوی الله کيفری پيش بينی نشده است.  با اين همه نارسايها ای کاش اللهی که چنین سفت و سختی را بر فرمانبرداران خود ارزانی داشته است خود چنین بر آن پای بند می بود و بکار می بست. براينکه دريابييم الله خود دستوراتش را بکار نمی بندد و زير پا ميگذارد بسراغ يکی از دهها داستان های آمده در تازينامه ميرويم که در پيوند با زخمی کردن يک پای شتر صالح پيغمبر است.

در اين داستان از شتری بنام آيت الله ناقه صالح نام برده شده است. الله برای گناه زخمی کردن يک پای شتر بجای اينکه دستور دهد يک پای زخم زننده و يا يک پای شتر او را زخمی کنند٬ خشمگين گرديده و همه قوم ثمود را  به ديار نيستی فرستاده است. چون کلمه آيت الله شتر به ميان آمد برای اينکه با آيت الله های سردمدار جمهوری اسلامی اشتباه نشود ناگريز درون مايه عربی آنرا نيز آوردم که چنين است …. هذه ناقه الله لکم آيته…..

بنابر آنچه که در شش سوره  و  ۴۸ آيه تازينامه برميايد نابودی قوم صالح و پی کردن آيت الله شتر صالح که برویهم يک داستان است در هر سوره بگونه ای آورده شده که با سوره ديگر برابری ندارد و آشکارا نشان دهنده نادرستی و دروغ بودن داستان است.

۱- برابر سوره ۷  (العراف) آيه های ۷۲ تا ۷۹ و سوره ۱۱ (هود) آيه های ۶۰ تا ۷۶ چنين آمده است. چون آيت الله شتر صالح در علفزار خدا چرا ميکرد. قوم صالح يک پايش را پی کردند. به کيفر اين گناه الله شب هنگام با فرستادن زلزله همه آن قوم را کشت و شهرشان را ويران کرد.

۲- برابر سوره ۲۷  (النمل) آيه های ۴۴ تا ۵۲ آمده چون قوم صالح از فرمانش سرپيچی کردند و او را به نبوت نپذيرفتند و اراده کشتن وی را داشتند شب هنگام الله پيشدستی کرد و با فرستادن زلزله همه را به خاک و خون کشيد.

در اين سوره کوچکترين اشاره ای به داستان آيت الله شتر و چرای در علفزار و پی کردن آن نشده است. اين نشان ميدهد که اگر خود داستان درست باشد پس يکی از اين دو سوره وحی منزل نادرست می باشد. زيرا اگر قوم صالح بار اول برای پی کردن شتر با سنگباران نابود شدند ديگر قومی زنده نمانده بود تا پيامبری او را نپذيرد.

۳- برابر سوره ۲۶ (العشرا) آيه های ۱۴۰ تا ۱۵۸ ميگويد چون صالح ادعای نبوت کرد قوم صالح به او گفتند که گويا ترا سحر کرده اند که چنين ميگويي. و به او گفتند که تو هم مثل ما بشری٬ اگر درست ميگويي معجزه ای بياور. صالح گفت اين شتر معجزه من است و من مقرر ميکنم که آب نهر را روزی شما بنوشيد و روزی شتر من.  قوم صالح دچار کم آبی بودند و شتر را که از آب نهر آنها می نوشيد  را پی کردند. و پس از آن  الله قوم صالح را به عذاب موعود گرفتار کرد٬ که حرفی از زلزله و يا سنگهای آسمانی در کار نيست.

در اين سوره می بينيم از داستان علفزار ياد نمی کند و برای نوشيدن از آب نهر است که شتر را پی ميکنند و خبری هم از نقشه قتل صالح در کار نيست ولی به هر حال نابود ميشوند در حاليکه قبلا دو بار و با دو بهانه ديگر قوم ثمود نابود شده  و ديگر زنده نبودند.

۴- سوره ۵۴ (قمر) آيه های ۲۲ تا ۳۲ الله مي گويد آب چشمه به دستور خود الله تقسيم شده که يک روز تنها برای آشاميدن شتر و يک روز برای همه مردم يک روستا. چون قوم صالح سرپيچی کرده و شتر را پي کرد ه اند به کيفر اين گناه شبانگاه به نابودی کشيده شدند.

اين بار هم داستان دگرگون شده و به جای آب نهر٬ آب چشمه به ميان آمده که نيک ميدانيم که آب نهر هميشه جاری و روان است که با نوشيدن يک شتر کم نمی شود. ولی چشمه چون از زمين ميجوشد چه بسا کم آب باشد که با آب نهر دوگانگی دارد بی هيچ دودلی این هم دروغ است.

۵- در سوره ۹۱ (شمس) آيه های ۱۰ تا  ۱۵ ميگويد چون آب آشاميدنی برای مردم و شتر بس نبود و مردم پای شتر را بريدند و مورد خشم الله قرار گرفتند و همه با زنان و کودکان بديار نيستی فرستاده شدند. مي بينيم درباره يک داستان که در پنج سوره آمده چهار بار دگرگون شده و هر بار چيز ديگری به میان آمده نشان دهنده آن است که لوح محفوظ الله هم کهنه و سر و تهی ندارد. اگر چشمان خود را ببنديم و اين داستان دروغ آمده در تازينامه را نديده و درست بدانيم آنگاه برای دشواری بزرگتری پيش می آورد که آبرويش را يکسره بر باد خواهد داد. زيرا توانايي٬ دانايي و آگاهی و دادگری الله همه زير پرسش ميرود که چگونه نتواسته آب چشمه ای کم آب را تا آن اندازه زياد کند که هم شتر بنوشد و هم مردم تا دست به چنين کشتار فجيعی نزند؟

چرا یک داستان برای چندین بار یه محمد وحی شده است؟ آیا وحی يکبار آن کافی نبوده؟  آیا الله دچار فراموشی شده که اين داستان بی سر و ته را چندين بار به صورتهای مختلف به محمد وحی کرده است؟  و يا به اين تازينامه که امروز در دست ماست اعتباری نيست و به جز اين داستان باید محتوی اشتباهات ديگری هم باشد؟

الله نادان و نا آگاه و بيخرد شناخته ميشود که به هنگام تقسيم آب ميان يک روستا با يک شتر٬ همه مردم را با يک شتر برابر کرد و درنيافت که مردم دچار کم آبی ميشوند و خواه و ناخواه بلايي بر سر شتر مي آورند. بيدادگر شناخته ميشود که قانون قصاص خود را زير پا ميگذارد و در برابر زخم درمان پذير پای يک شتر خشمگينانه ريز و درشت يک روستا را کشته مي کشد.

پرسش از اين الله که نامش ارحمان الرحيم نيز هست اينست.

شما  که در برابر زخم قابل درمان پای شتر اين چنين خشمگين شدی و خروشيدی و قومی تشنه لب را با سعبانه ترین گونه خود کشتی٬ پس چرا زمانی که ابن ملجم مرادی با شمشیر زهرآلود خود بر کله امام علی٬ امام اولت کوبيد و مغزش را پريشان کرد٬ چنان سکوت کردی که گويي رويدادی روی نداده است؟

از علی که بگذريم چرا درباره امام سومت٬ امام حسين و  فرزندانش در صحرای کربلا که آنچنان به خواری کشته شدند٬ سرهايشان بريده شد٬ خيمه ها را به آتش کشيدند٬ زنان و دخترانشان را به کنيزی گرفتند و به اسارت بردند٬ سرهای بريده را بر نيزه کردند و دو دست ابوالفضل٬ پسر امام علی را بريدند٬ چرا همچنان خاموش ماندی؟

آيا خون پای آیت الله شتر صالح خيلی رنگين تر از خون امامان و امام زادگانت بود؟ درستی اينست که باور ندارم خودت هم بدانی چرا٬ از حجرالاسود چه پرسشی؟

آيا اين وقايع را هم نمی توانستی به حکم آزمايش آن قوم تلقی کنی و آن کسانی را که از تو روی برگردانده بودند نابود کنی؟

اللهی که مدعی است که جهان هستی من آفريده ام ولی از گردش خورشيد و زمين ناآگاه است و تازينامهش مالامال از اين گونه داستان های ابله پروری است چه پرسش و چه چشمداشت ديگری ميتوان داشت. جز همان چيزهايي را که بنام وحی منزل بخورد مشتی گمراه داده و ۱۴۰۰ سال است که در بيابان های عربستان سرگردان کرده است و اين گونه بلاهای آسمانی را بر سر مردم فرود آورده و هرگز هم صدايش بسود ستمديدگان بر نخاسته و بر نخواهد خاست.

اين ما هستيم که بايد بدور از از هر گونه پی ورزی دينی تازی پرستی٬ تازينامه را برای آگاهی خود بخوانیم نه برای آمزرش روان مردگان و نه سوگند  تا آگاهانه بتوانيم از بلای آسمانی رسيده از سوی الله رهايي يابيم و گرنه ملا و آيت الله پشه و مگسی های نشسته بر روی زباله هستند. بايد زباله را روبيد تا از گزند پشه و مگس در آمان بود.
آله دال فک

نگاهي مجدّد به مسئله ي جدايي دين از حکومت

 

[ شيخ جنيد قدس الله روحه در سماع بود و سماع در نمي گرفت. شيخ گفت: ? بنگريت تا هيچ ناجنس در ميان ما هست؟ . طلب کردند، هيچ نيافتند. شيخ فرمود: ? بهتر بنگريت ?. تفحص کردند. کفش صوفي با کفش عامي، بدل شده بود!. سماع از آن در نمي گرفت. ]
اورادالاحباب و فصوص الآداب ? يحيا باخرزي ? نشر فرهنگ ايرانزمين ? 1358 ? ص 209

 

برغم واکنشهاي بسيار مثبت و نامه هاي همدلانه و تائيدي شخصيّتها و نويسندگان و پژوهندگان و اساتيد و  همچنين تشويق کثيري از هموطنان گرامي از گوشه و کنار جهان؛ بويژه ايران در همفکري با مقاله ي  نگاهي به مسئله ي جدايي دين از حکومت ، برخي افراد نيز از دو الي سه جمله ي مقاله، کژبرداشتهايي را داشته اند که نگارنده، تلاش کرده است در اين جُستار، نکات مبهم را، گذرا بازشکافي کند.

آن طيف از گرايشهاي سياسي و شخصيّتها و سازمانها و پيکارگران و پژوهشگران ايراني که سالهاست شعار  جدايي دين از حکومت ? را سرداده اند و هنوز آن را پيگيري مي کنند، دست کم بايستي بتوانند مستدل و توام با راستمنشي توضيح دهند که چنان شعاري را چگونه مي توان از لحاظ فرهنگي و اجتماعي و سياسي و حقوقي وقانوني اجرا کرد؟. در کلّي گوئيهاي نوشتاري و بحثهاي تئوريک مي توان در باره ي بسياري از مقولات انساني تا آنجايي که در امکانهاي تخيّلي و دانشي و فکري ماست، با آب و تاب، قلمفرسايي کرد. فقط در جزئيات و شيوه ي کاربست انديشه ها و تصميمات و نگرشهاست که مسئولين و مقامداران و مجريان با دشواريها و بغرنجهاي بسيار آزارنده رويارو مي شوند.

در اين راستا، بالطّبع هستند گرايشها و سازمانها و افرادي که آرزومندند پس از سرنگوني حکومت فقها، تمام آخوندها را يک شبه از دم تيغ بگذرانند. مساجد را تخريب و با خاک يکسان کنند. تازينامه را در هر کوي و برزن به آتش بکشند و خلاصه، هر چيزي که رنگ و بويي از اسلام را داشته باشد  بدون لحظه اي ترديد و نگراني سر به نيست کنند. چنين گرايشها و آرزوهايي بسيار خطرناک هستند و بايستي از هم اکنون به سنجشگري و صف آرايي فکري با آنها رو آورد. چنين گرايشها و افرادي هنوز متوجّه نيستند که اگر کُشتن و خونريزي و ويرانگري و شکنجه، کارساز مسائل انساني بود، امروز حتّا در پرت افتاده ترين نقاط جهان نيز، متولّيان اسلام به برکت شمشير ذولفقارشان مي توانستند حکومت مطلق ? الّله ? را برپا کنند. وليکن خونريزي و کشتار و ويرانگري، هيچگاه پاسخگو و راه رويارويي با مسائل انساني و ميهني و جهاني نبوده است. ديگر آنکه در مسئله ي  کُشتن و خونريزي،  تاريخ اسلام، بزرگترين دليل و گواه آشکار است که اثبات مي کند اسلاميستها در توحش و ويرانگري و کشتار از سرآمدترين و خبيث ترين و حرفه اي ترين جلّادان تاريخ بشر هستند. آنها براي قتل عام و خونريزي مي توانند بدون عذاب وجدان و دغدغه ي خاطر از اوامر ? الّله ?، تبعيّت کنند؛ زيرا سراسر آيه هاي تازينامه با ? اقتلو ! اقتلو ! ? مزيّن شده است.  بنابر اين، کُشتن و خونريزي و شکنجه و تبعيد و محبوس کردن نبايد و نمي تواند کار و راه و شيوه ي تلاشگران آزادي و روشنگري باشد.  ما بايستي بکوشيم که  با کاربرد امکانها و راههاي کاربست عدم خشونت؛ ولي قاطع و راستمنشانه و روشنگرانه به سنجشگري تازينامه و اسلام رو بياوريم و کلّيّه حقايق الهي و آکادميکي و زميني و فراکائناتي و ايدئولوژيکي را در پاي وجود خدايي و شاهنشاهانه انسانها قرباني کنيم؛ ولي عکس قضيه هرگز نبايد رخ دهد. مهمترين اصل، کاربست سنجشگري است.

نبايد از ياد برد که مسئله ي خدايان نوري، مسئله ي قدرتخواهي مومنان به آنهاست. ظهور و شکل گيري خدايان خونريز و قصاص دهنده و انتقامجو از خواست قدرت طلبي و حاکميّت توتاليتر خواه انسانها نشات مي گيرد. بنابر اين، بايستي در اين باره انديشيد که چگونه مي توان در مناسبات انسانها، لبه هاي تيز و خشن و ويرانگر خدايان قدرت پرست را تحت کنترل درآورد و خونريزي و کشتار و خشونتگرايي مومنان به آنها را تعديل و کرانمند کرد. خداي ايرانيان [ سيمرغ گسترده پر ] تنها خدائيست که برغم حقّانيت دهي به قدرت، چنانچه قدرتورزان بخواهند زندگي را آزار دهند با تمام نيرو بر ضدّ آنها پيکار مي کند. سيمرغ، خداوند قدرت ? ستيز هست. انديشيدن و پروراندن خداي ضدّ قدرت از عاليترين و با خجسته ترين و ژرفترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. بر شالوده ي فرهنگ ايرانزمين، انسانهايي که زندگي را بپرورند و پاس بدارند و شکوفا کنند، آنها دارنده ي ? فرّ ? هستند و سزاوار به حکومتگري. ولي آناني که زندگي را بيازارند و امر به کُشتن و خونريزي بدهند، هرگز لياقت به حکومت ندارند و فاقد ? فر ? مي باشند.

ايراني از نخستين لحظه هاي سپيده دم فرهنگش، نگاهبان زندگي بوده است و براي قداست زندگي و جان  تا امروز پيکار کرده است و همچنان خواهد کرد. ايراني هيچگاه به کُشتن، امر نمي کرده است و نمي کند و هرگز نيز نخواهد امر کرد؛ زيرا خداي ايرانيان، خداوند مهر است و زندگي پرور. زندگي و جان در فرهنگ ايراني، قداست دارد و بايستي از آن، بي چون ? و ? چرا نگاهباني کرد؛ زيرا هر چيزي که هستي دارد چه جاندار باشد چه بي جان، چهره هاي ديگرساني از خدا هستند. خدا خودش را در گيتي و کائنات مي گستراند و در هر پديده اي، چهره اي نو از گوهر جوينده ي خودش را پديدار مي کند. به همين دليل، آزردن زندگي و پديده ها، آسيب زدن به خداست. آزردن و آسيب رساندن به چهره هاي رنگارنگ و متنوّع و ضدّ و نقيض و ناهمخوان خدا در گيتي و کائنات، بزرگترين علّت و عامليست که خباثت و نکبت و غارت و خونريزي و جنايت را در مناسبات بشري شدّت مي دهد و در روند به قهقرا رفتن جوامع و فروپاشي حکومتها، نقش بسيار اساسي و تعيين کننده اي را ايفا مي کند. از اين رو، در ايران آينده که سپيده دم آن، اکنون برآمده است، قانون اساسي اش بايستي با پرنسيپ و شيرازه ي فرهنگ ايرانزمين مزيّن و تضمين و اجرا شود؛ يعني اصل ? زندگي، مقدّس است ?؛ وگرنه هيچ حکومتي به قدرتورزي حقّانيّت ندارد و فاقد ? فرّ ? است و بايستي با آن، مبارزه کرد.

 آن گرايشها و اشخاص و سازمانها و افرادي که بخواهند کُشتن و خونريزي را بپسندند و با خونريزي و جنايتکاران همداستان شوند نه تنها هيچ نشانه اي از فروزه هاي ايراني بودن در وجود آنها نيست؛ بلکه با اقدامات و خواستهاي خود، فقط مي توانند امتداد و سيماي تمام عيار ? امّت اسلام ? را آشکار کنند؛ زيرا ايراني مي داند و آگاه است که ? ديو ? را نبايد کُشت؛ بلکه بايستي آن را بست و تحت کنترل در آورد. ايده ي ? ديوبندي ?، يکي ديگر از مهمترين و کليدي ترين فروزه هاي فرهنگ ايرانزمين است. علّت دوام و جاذبه هاي شگفت انگيز فرهنگ ايراني نيز تا کنون به اين بازبسته بوده است که از کاربست و تائيد و پذيرش خشونت در هر فرمي که مي خواهد باشد با شدّت تمام مي پرهيزد و به زندگي ارج مي نهد. مدّعيان اسلام پس از هزار و چهارصد سال توحش و کشتار و خونريزي و تکفير و شکنجه و تبعيد مخالفان خود، سرانجام وقت آن رسيده است که آخوندها و فقها و مراجع تقليد بياموزند که بايستي شمشير شرع انور اسلام را براي هميشه و ابد به خاک بسپارند و ? آدم ? بشوند و به گفت ? و ? شنود با دگرانديشان رو بياورند و پاي ميز استدلال بنشينند.

ايجاد و دوام و استحکام دمکراسي به تفاهم انسانها نياز مبرم دارد. چنين آرزويي موقعي امکانپذير مي شود و واقعيّت عيني پيدا مي کند که تمام مخالفين در مبارزات سياسي، گشوده فکر و حقيقت گريز باشند. زيرا کساني که مدّعي و مالک ? حقيقت ? هستند، هيچگاه به انديشه ها و تجربيات و ديدگاههاي دگرانديشان، شانس پذيرفتن نيز نمي دهند؛ چه رسد به آنکه بخواهند در مسائل کشوري با دگر انديشان، همفکري و همآزمايي و همکاري نيز داشته باشند. دمکراسي، هنر ديدن و کشف ديگري در مقام انسان است. هر انساني، دلبستگيها و گرايشها و افکار و آرزوها و سليقه ها و احساساتي دارد که بسان من نيست؛ بلکه موجودي منحصر به فرد است. از اين رو، ديگران هستي دارند و مي زييند و زيستن آنها، مقدّس هست؛ زيرا من به آنها در مناسبات گوناگون اجتماعي همبسته ام. من، جداي از ديگران نيستم؛ بلکه ما در کنار يکديگر هستيم. چنين همبستگي همواره بدون واسطه و يکراست است. هر فردي، يک انسان ديگريست که فرديّت خود را دارد. مردم در همبستگي فردي با يکديگر، ميهن خود را مي آفرينند و از بهر خشنودي و شادکامي و رشد و شکوفايي استعدادهاي يکديگر و حلّ و فصل مسائل اجتماعي، با همديگر همکاري و همدردي و همآزمايي مي کنند.

افراد به اين دليل گرد هم نمي آيند تا به مذهب يا ايدئولوژي يا مرام و مسلک واحدي شهادت بدهند؛ بلکه هر کس، خود را با ديگري همبسته مي کند تا ديگري را در فرديّتش از اين راه به رسميّت بشناسد و فرديّتش به رسميّت شناخته بشود. ارزش دادن به فرديّت و تکبودها، کشف کردن و ارجگزاري به  واقعيّتهاست. ارزش دادن به بسياري از چهره هاي ناشناخته و رنگارنگ زندگي و پديده ها و جهان است. شناختن عنصر تصادف و ملزوم زندگاني و اجتماع انساني است. به همين دليل هر چيزي در همان فرد بودن و اختلاف بينش و اصالت شخصيّتش، در انسان، ايجاد مهر و عشق مي کند. رويارويي با هر انساني فقط در دنياي آزادي امکانپذير است.

در جامعه اي که وابستگي و تابعيّت محض حکمفرماست ما هر گونه رابطه ي بي ميانجي را با انسانها و پديده ها از دست مي دهيم. عشق و گرايش به جست ? و ? جو و کشف ناشناخته ها فقط مي تواند در يک روند ماجراجويانه ي انسان با پديده ها و انسانهاي ديگر تحقّق پيدا کند. يافتن هر چيز تازه و نو به نو با خطاها و اشتباهات انسان توام است. ما اشتباه مي کنيم؛ زيرا اختلاف و دگرساني را نمي بينيم. فقط از راه خطاهاست که چشمان ما حسّاستر و باريک بين تر و فهم ما ژرفنگر تر مي شود. براي مثال: آنچه را که ? حافظ شيرازي ? از نامکرّر بودن حديث عشق بر زبان مي راند، دقيقا به طيف بسيار پيچيده و متنوّع انسانها و ظرايف روحي و تجربي و فکري و شخصيّتي آنها بازمي گردد. واقعيّتها هرگز يکسان و يک شکل نيستند و با مفاهيم خرد ابزاري نيز اينهماني ابدي ندارند. حقيقت هيچگاه يک چهره ندارد يا به زبان ? پروتاگوراس ?: ( Anthropos metron hapanton| آنتروپوس مترون هاپانتون | ανθρωπος μετρον απαντων [ = فرد، فرد انسانها، سنجه و معيار و اندازه گذار هر چيزي هستند. ] ).

تلاشگران آزادي و روشنگري بايد همواره در نظر داشته باشند که بدون کسب ضمانتهاي کتبي و گفتاري و تاکيدي و مکرّر و همچنين پيکارهاي گسترده ي فرهنگي در تمام ابعاد تصوّر شدني، محال است که بتوان اقتدار فقها و آخوندها و مراجع تقليد را کاهش داد و دخالتهاي بي جاي آنها را در سياست، کرانمند و خنثا کرد. در قانون اساسي ايران آينده بايستي آشکارا و با تاکيد مبرم از لحاظ حقوقي و قانوني، اين اصل، عبارت بندي شود که کلّيّه مراجع تقليد و فقها و آخوندها موظّف و مکلّف و مسئول هستند که ديدگاهها و گرايشهاي عقيدتي خود را با استدلال و برهان و توضيح منطقي در اختيار افکار عمومي بگذارند و هرگز مجاز و محقّ نيستند که در مسائل اجتماعي و ميهني و منطقه اي و جهاني از حربه ي ? فتوا دادن ? استفاده کنند.

چنانچه فقها و آخوندها بخواهند در شکست آتوريته و مسئله ي قدرت طلبي خود به حربه ي ? فتوا دادن ? استناد کنند و عوام را تهييج و تحريک کنند يا با موعظه کردن اخلاقيات متعفن خود بر سر منابر، روند رشد و شکوفايي اقتصاد مملکت را آسيب برسانند و چرخ مملکت را ورشکست و فلج کنند، ارگانهاي اجرايي دولت منتخب مردم، مجاز و محقّ هستند که عاملان ? فتوا ? را رسوا و محاکمه علني کنند و همزمان با محاکمه ي آنها، کلّيّه مطبوعات و رسانه ها در راديکالترين فرم ممکن به سنجشگري رفتارهاي ضدّ فرهنگي و ضدّ حقوق بشري آنها بکوشند. اگر تلاشگران آزادي و روشنگري گمان مي کنند که بدون کاربست روشها و راههاي قاطع و مستحکم حقوقي و فکري مي توان اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها را از دامنه ي قدرتورزي و دخالتهاي بي جا در مسائل سياسي به کناري نهاد، من همینجا با صدايي رسا فرياد مي زنم که آنها خشت بر آب زده اند؛ زيرا آخوندها و فقها و مراجع تقليد، حقّانيّت حربه ي ? فتوا دادن ? را از حقيقت ازلي ? ابدي اسلام مي گيرند. آنها ادّعا مي کنند که ? تازينامه ?، کتابي الهي است.  ? محمّد ابن عبدالّله ? نيز آخرين رسول مي باشد و اسلام، تنها دين برگزيده از سوي ? الّله ? است که بايستي با تکيه به نصّ مطلق و صريح آن، ابناي بشر را که ? ظلوم و جهول ? هستند براي تابعيّت و عبوديّت ? الّله ?، تربيت کرد.

تا چنين باوري بر ذهنيّت آخوندها و فقها و مجتهدان، سيطره دارد ما هيچگاه نخواهيم توانست که قدرتورزي آنها را کنترل کنيم؛ زيرا آنها مالکين و داعيان و موذنان ? حقيقت خالص و فراکائناتي ? هستند. به همين سبب، خطر فروپاشي يا پديدار نشدن نظام دمکراسي از نفوذ و رخنه ي حقايق الهي و ايدئولوژيکي ريشه مي گيرد. بنابر اين، ما بايد بکوشيم که با حقيقت اسلام، صف آرايي فکري کنيم؛ آنهم ممتد و دنباله دار و پيوسته. ما در ايرانزمين با اسلام و متوليان آن، مسئله ي حادّ داريم؛ زيرا اسلام، بزرگترين عامل فلاکتها و عقب ماندگيهاي اجتماعي در ايرانزمين است.  ديگر اينکه بايستي براي درهم کوبيدن و متلاشي کردن ريشه هاي نفوذ مباني عقيدتي اسلام در زندگي مردم، امکانهايي را فراهم کرد که بتوان به گسترش و تقويت و پشتيباني و سرمايه گذاريهاي بسيار کلان در زمينه هاي هنر و نقّاشي و بويژه ? اروتيک ? و رقص و بالت و سينما و داستان نويسي و شعر و نمايشنامه و تئاتر و موسيقي و گرافيک و عکس و مجسمه سازي و معماري و کاريکاتور و انواع و اقسام ورزشها و بازيها و تفريحگاههاي ملّي در سراسر ايرانزمين مدد رسانيد.

هر چقدر بر دامنه ي کوششها و تلاشهاي فرهنگي و زايش فرقه ها و اقليّتهاي فکري و عقيدتي رنگارنگ و همچنين نفوذ دستگاهها و نگرشهاي جورواجور و متنوّع و ضدّ و نقيض فکري و فلسفي و نيز سنجشگري توام با روشنگري و آفرينشهاي نو به نو در اجتماع افزوده شود، به همان ميزان از نفوذ و اقتدار فقها و مراجع تقليد و آخوندها کاسته خواهد شد. تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي بتوانند اسلام و متولّيان آن را در حلقه ي پيکارهاي فرهنگي و آفرينشهاي فکري خود قرار دهند تا گام به گام از اعتبار و نفوذ آخوندها و فقها کاسته شود. ما برغم رنجها و آسيبها و ستمهايي که از سوي اسلاميستها ديده ايم، بايستي بسيار شادمان نيز باشيم؛ زيرا حاکميّت مستبدانه و مملوّ از خونريزي فقها و آخوندها و مراجع تقليد در طول بيست و چهار سال گذشته تا امروز به ? اسلام ?، عالي ترين و کوبنده ترين و ريشه کن ترين تبرها و ضربات مهيب را فرو آورده است؛ يعني ضرباتي که فلسفيدنهاي صدها ? فريدريش نيتچه ? نيز در ايرانزمين در طول صدها سال سنجشگري نمي توانست چنين خدمت عالي را به جامعه ي ايراني کند. تلاشگران ازادي و روشنگري از چنين امکان تاريخي و مثبت بايستي بتوانند به بهترين شکل ممکن، بي نهايت استفاده و بهره برداري کنند تا بتوان در ايجاد و گسترش و واقعيّت پذيري مباني فکري دمکراسي بر شالوده ي فرهنگ ايراني و خرد جهان آراي انسانها همّت شايان ستايش کرد. مردم ما هزاره هاست که در واقعيّت پذيري اين آرزو، بي تابي مي کنند و همه جا با ? کليم همداني ? همآواز مي خوانند که:

صيّاد آرزو، به هواي تو، پير شد ……………….. اي طاير مراد، تو را آشيان کجاست؟

آناني که هنوز نتوانسته اند به راز اقتدار و حاکميّت فقها و مراجع تقليد و آخوندها پي ببرند و از در نگرفتن سماع دمکراسي در ايرانزمين همچنان مات و مبهوتند، خوب است در اين باره بينديشند که علّتش فقط يک چيز مي تواند باشد و آن هم اينکه  کفش صوفي [  فرهنگ ايرانزمين ] با کفش عامي ناجنس [ شرايع اسلام ] بدل شده است!. به همين دليل است که نمي توان فقط با اندرز و نصيحت و تهديد و شعارهاي توخالي، ? دين را از حکومت ? جدا کرد. بياييد رادمنشانه به جاي قيل و قالهاي بي پايه و بدون استدلال و دلخوشيهاي گفتاري، همگي با مسئوليّت و گشوده فکري تمام در باره ي چگونه عمل کردن و شيوه هاي خردمندانه و پراکتيک بارآور و تاکتيکهاي چاره ساز از بهر ? جدايي دين از حکومت  بينديشيم؛ زيرا دايناسور اسلام، ذاتش خونريز است و هر لحظه در پي خونريزي، نعره ي ? الّله اکبر  سر مي دهد.

آريابرزن زاگرسي

آدرس پست الکترونيکي نگارنده: azagrosi@yahoo.de  

درج اين جُستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون دخالت در متن در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم

علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی

نویسنده – کوئنتین اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

اصل این مقاله در «Philosophical Topics» جلد 21، شماره 1 نوامبر، بهار 1990 ، صص.169-191 چاپ شده است. 

دانشگاه وسترن میشیگان

1. مقدمه

پاسخ  به این پرسش که «آیا از نظر منطقی امکان پذیر است که جهان علت مُوَجّدی الهی داشته باشد؟» پرتو گیرایی بر فهم مان از سرشت علیّت، منشاء جهان، و برهان های به نفع اَتئیسم می افکند.

فکر می کنم تقریباً همه ی تئیست ها، لاادریان [/اگنوستیک ها] و اَتئیست ها معتقد اند که چنین چیزی منطقاً امکان پذیر است. در حقیقت سنت اصلی فلسفی، از افلاطون گرفته تا امروز، فرض می گیرد که جمله ی «خدا علّت ایجاد جهان است» بیانگر تناقضی منطقی نیست، با این حال بسیاری فیلسوفان(مثلاً پوزیتیویست های منطقی) محاجه کرده اند که این جمله ترکیبی (سینتتیک) و  بی معناست؛ یا (مانند کانت و مور) گفته اند ترکیبی و به طور پیشینی کاذب است یا (مانند مدافعان معاصر برهان احتمالاتی شر) گفته اند که ترکیبی و به طور پسینی کاذب است .

به باور من پذیرش عام این فرض ناشی از این واقعیت است که فیلسوفان آن قسم ضروریات متافیزیکی سرشت علیّت را پژوهش نکرده اند.  هدف از این مقاله چنین پژوهشی است؛ به ویژه، محاجه خواهم کرد که این برنهاده که جهان منشائی الهی دارد با همه ی تعاریف موجود از علیّت و با یک ضرورت منطقی همه ی این تعاریف و با همۀ تعاریف یا نظریه های معتبرِ محتمل در مورد علّیت ناسازگار است. نتیجه گیری ام این خواهد بود که ممکن است برهان های جهان شناسانه و غایت شناسانه ای که له وجود علتی برای جهان مطرح می شوند، و به طور سنتی برهان هایی به نفع وجود خدا محسوب می شوند، قوّتی داشته باشند، اما این برهان ها در واقع به نفع عدم وجود خدا هستند.

2. تعاریف علّی و انگاره ی علت مُوَجِّد الهی

 

یک چیز علت مدام جهان است اگر و تنها اگر علت تمام حالات جهان باشد. یک چیز علت مُوَجّدی برای جهان است اگر و تنها اگر علت قدیم ترین حالت جهان باشد. اگر زمان پیوسته باشد، «نخستین حالت»  می تواند به آن حالت لحظه ای (اگر تاریخ جهان در جهت اولیه نیمه باز باشد)یا امتداد آن بازه ی موقت حالتی اطلاق شود که به قدر معینی طول می کشد.

اگر جهان شناسی مبتنی بر نظریه ی بیگ بنگ[=انفجار بزرگ] (Big Bang) درست باشد، جهان در حدود 15 میلیارد سال پیش با یک بیگ بنگ آغاز شد؛ «بیگ بنگ» می تواند به یک تکینگی (singularity) که نخستین حالت لحظه ای جهان یا ( اگر تکینیگی را «بُرش دهیم») به انفجاری اطلاق شود که برسازنده ی نخستین حالت نیمه بازِ یک طول معین، مثلا طول پلانک، معادل 43-10 ثانیه است. در این بحث، من بیگ بنگ را یک نمونه ی منطقی ممکن از حالت نخستین جهان محسوب می دارم.

ملاحظان مربوط به علیت عامل (Agent causality)  به بحث ما مربوط نمی شود؛ موضوع مورد بررسی ما علت ایجاد آغاز جهان است، نه علت کنش خدا و اراده اش بر اینکه جهان ایجاد شود. ما به بررسی رابطه ی میان خدا (کنش گر) و اعمال اراده اش (معلول) نمی پردازیم، بلکه مقصود ما رابطه ی میان اعمال اراده ی خدا (یک رخداد) و آغاز جهان (یک رخداد دیگر) است. لذا تعاریف  علیت عامل به برهان ما ربطی ندارند؛ علاقه مان صرفاً معطوف به تعاریف علیت رخدادهایی است که در آن علت و معلول هر دو رخداد هستند.

تعریف هیوم از علت

مشهور ترین و بانفوذ ترین تعریف علت، تعریف هیوم است؛ و در حقیقت اغلب تعاریف معاصر شامل شرایطی هستند که از جهاتی دست کم به یکی از سه شرط مندرج در تعریف هیوم شباهت دارند:

» بنابراین، مقارنت (contiguity) در زمان و مکان شرط لازمی برای اعمال تمام علل است… تقدّم زمانی شرط دیگر همه ی موارد [علیت] است… شرط سوم این است که همواره پیوستگی دائمی میان [وقوع] علت و معلول برقرار باشد. هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند. ورای این سه شرط مقارنت، تقدّم و تقارن دائم، نمی توانم چیزی بیابم که بتوان علّت خوانداش.» [1]

تعریف هیوم مشتمل بر سه شرط برای علت بودن است: تقدّم زمانی، مقارنت فضا-زمانی، و یک رابطه ی قانون شناختی[=نومولوژیک] (nomological) («هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند».)

(الف) تقدم زمانی

اگر زمان با جهان آغاز شده باشد، شرط «تقدم زمانی» هیوم دال بر آن است که وجود جهان نمی تواند معلول باشد زیرا هیچ زمان پیش تری نیست که علت بتواند در آن رخ دهد.

حتی اگر زمان پیش تری هم باشد، اگر تمام کنش های الهی بی زمان باشند،  شرط «تقدم زمانی»، وجود علت مُوَجّد الهی را نفی می کند.

با این حال، شرط «تقدم زمانی» تنها نشانگر این است که اگر زمان با جهان آغاز شده باشد یا اگر همه ی اعمال الهی بی زمان باشند، جهان نمی تواند یک علت مُوَجّد الهی داشته باشد. منطقاً ممکن است که زمان بر آغاز جهان مقدّم باشد، حتی اگر هیچ قانون فیزیکی شناخته شده ای نباشد که مطابق آن متغیر فیزیکی t بتواند پیش از آن زمانی که ماده و انرژی پا به عرصه ی وجود نهادند، مقداری بپذیرد. به علاوه، از نظر منطقی ممکن است که خدا در زمانی موجود باشد که زمانِ پیش-جهان انباشته از حیات ذهنی خدا باشد، که شامل اراده اش هم می شود. بنابراین، منطقاً برای یک اراده ی الهی ممکن است که شرط «تقدم زمانی» تعریف هیوم را برآورده کند. مشکل لاینحل برای دو شرط دیگر رخ می نماید.

(ب) مقارنت فضا-زمانی

تعریف هیوم از علیت و بسیاری تعاریف دیگر مستلزم آنند که یک رخداد علّی به طور فضایی در تماس با، یا به طور فضایی نزدیک به، معلول باشد. گفته می شود که خدا قادر مطلق است، اما این بدان معناست که او از هر یک از جزئیات فیزیکی آگاه و در رابطه ای ارادی با آنهاست. این بدان معنا نیست که اراده های الهی، که غیرفیزیکی اند، در تماس با جزئیات فیزیکی یا در مجاورت فضایی با آنها هستند که موضوع این اراده اند.

کنش اراده ی خدا بر اینکه بیگ بنگ رخ دهد به طور فضا-زمانی مقارن با انفجاربزرگ نیست زیرا این کنشِ اراده فاقد مختصات فضایی می باشد. c و e تنها هنگامی دارای مقارنت فضا-زمانی هستند که مختصات فضایی دلخواه x, y, z که بر c واقع اند با مختصات x’, y’, z’ بر e   اینهمان (identical) باشند یا بر c در همسایگی e واقع شده باشند.

(پ) ارتباط نومولوژیک

وجه سوم تعریف هیوم، شرط نومولوژیک («هر چیزی که به علت بماند، همیشه چیزی ایجاد میکند که به معلول میماند»)، نیز میان بسیاری از تعاریف علیت مشترک است. تعریف هیوم متعلق به دسته ای از تعاریف فروکاهنده (reductive) است که علت را در قالب قوانین طبیعت و یک دسته روابط غیرعلّی (مانند تقدم زمانی و مقارنت فضا-زمانی) میان دو جزئیِ (particular) c و e تعریف می کنند. [2] مطابق این تعاریف، c تنها هنگامی علت e است که قانونی از طبیعت مانند  L باشد که مطابق آن بتوان وقوع e  را نتیجه ی وقوع c و برقراری L دانست. برای مثال، کارل هِمپِل می نویسد [3]: » یک ´علت´باید بتواند بودن مجموعه ی کم و بیش پیچیده ای از رخداد ها را منظور دارد که می توان آنها را با مجموعه عبارات C1، C2، …CK…. توصیف نمود. به این ترتیب تعریف علّی تلویحاً ادعا می کند که قوانین عامی – گیریم L1، L2، …، LK –  وجود دارند که به موجب آنها وقوع رخدادهای مُقدّم مذکور در C1، C2، …CK شرط کافی برای وقوع یک رخداد مورد تبیین است. یک قانون احتمالاتی L را نیز می توان مجاز دانست، که در این حالت  «به طور استقرایی متکی بر … است»، جایگزین «از … نتیجه می شود»  می گردد.

با این حال، شرط نومولوژیک علیت از نظر منطقی با علت الهی داشتن بیگ بنگ ناسازگار است، زیرا بنا به تعریف، خدا موجودی وراطبیعی است و کنش هایش توسط قوانین طبیعت هدایت نمی شود. به علاوه، این واقعیت که اراده ی خدا قادر مطلق است موجب می شود که بتوان از صرف «خدا اراده می کند که بیگ بنگ رخ دهد» نتیجه گرفت که «بیگ بنگ رخ می دهد»، بدون اینکه نیازی به هیچ مقدمه ی نومولوژیک دیگری باشد، لذا این شرط  زایل می شود که وجود یک مقدمه ی نومولوژیک ضرورت منطقیِ استخراج این نتیجه است که وجود معلول ناشی از مقدماتی است که از جمله ی آنها وقوع رخدادهای علّی است.

در حقیقت ما تا بدین جا، همه ی تعاریف موجود علیت را رد کرده ایم، زیرا غالب تعاریف مشتمل بر یکی از دو شرط  مقارنت فضا-زمانی یا شرط نومولوژیک هستند. اکنون تعاریف نامقارنتی (non-contiguity)  و تعاریف تکینه گرا (singularist) از علیت باقی مانده اند.

تعاریف نامقارنتی، تقارن فضا-زمانی را [شرط علیت] محسوب نمی کنند و لازم نمی دارند که علت هم زماناً و هم مکاناً مقارن با معلول باشد؛ روایت های مختلف تعاریف نامقارنتی کنش بی زمان الهی و/یا کنش زمانمند الهی را که مکاناً قریب یا در تماس با معلول نباشند، مجاز می شمارند. تعریف تکینه گرا رخدادی را مجاز می شمارد که در آن یک مورد، علتِ معلول واحدی باشد، بدون اینکه این علت و معلول بر پایه ی قانونی باشند. با این حال، چنین صورت بندی های مبتنی بر تعاریف تکینه گرا یا نامقارنتی کم شمار و دیریاب اند و برای مدافع شان مشکل است که امکان منطقی یک علت مُوَجّد الهی را ثابت کنند.

تعریف تکینه گرای دوکاس از علت

مشهور ترین تعریف تکینه گرای علت از جِی. سی. دوکاس است. در نظریه ی دوکاس، «علت یک رخداد جزئی را جز برپایه ی یک بار وقوع اش تعریف نمی کند، و لذا به هیج عنوان مستلزم این فرض نیست که هیچ گاه رخداد دیگری مانند آن، واقع شده باشد، یا در آینده واقع شود. پس فرض وقوع مجدد، اصلا به معنای علت ربطی ندارد؛ این فرض تنها به معنای قانون مربوط می شود.» [4] از آنجا که [در این تعریف] فرض نومولوژیک صریحاً طرد می شود، چنین می نماید که اراده ی خدا بر وقوع بیگ بنگ در این تعریف می گنجد.

اما واررسی بیشتر تعریف دوکاس نشان می دهد که این تعریف قابل اعمال نیست، زیرا تعریف او مستلزم مقارنت فضا-زمانی است. دوکاس ادعا می کند که یک علت c شرط کافی برای معلول e است و e هنگامی شرط کافی است که (1) c تغییری باشد که در خلال زمان و در سراسر فضایی رخ دهد که در لحظه ی i در سطح s یک شی ء پایان می یابد (2) تغییر e در خلال زمان و در امتداد فضایی رخ داده باشد که در لحظه ی i بر سطح s آغاز شود؛ (3) هیچ تغییری جز c در خلال این زمان و امتداد این فضای c رخ نداده باشد، و (4) هیچ تغییری جز e در خلال این زمان و امتداد این فضای e رخ نداده باشد. [5] به این ترتیب، رویکرد دوکاس معیار تکینه گرایی را برآورده میکند، اما معیار نامقارنتی را نه. (اگرچه دوکاس این رویکرد را «تعریف» علت می خواند، اما این تعریفی جزئی است، زیرا او تعریف اش را با «اگر» آغاز می کند و نه با «اگر و تنها اگر».)

تعریف انتقالی علت

یک نامزد ممکن دیگر از تعاریف نامقارنتی، تعریف تحویلی علیت است، که هکتور-نِری کاستانِدا، گَلن استراسون، دیوید فِر، جرولد آرونسون و دیگران ارائه نموده اند.[6] کاستاندا اظهار می کند که » پس چنین می نماید که قلب تولید، یا علیت، انتقال یا تحویل باشد.»[7] در جهان واقعی آنچه منتقل می شود (به نظر کاستانِدا) انرژی است، اما او اصطلاح ژنریک «اِعلال» causity))را برای هر آنچه که منتقل می شود استعمال می کند. آیا اراده ی خدا می تواند اِعلال را به بیگ بنگ منتقل کند؟

کل نظریه ی کاستانِدا حاکی از تعریفی است که مستلزم شرط نومولوژیک می باشد: c علت e است اگر و تنها اگر (1) انتقال اعلالی از شیء O1 به شیء O2 در وضعیت  x وجود داشته باشد، چنان که رخداد  c  همان انتقال اعلال O1 و رخدادe  دریافت اعلال در O2 باشند؛ (2) هر رخدادی از همان مقوله ی c که در همان وضعیتِ از مقوله ی x است، مقارن با رخدادی از همان مقوله ی e است.

شرط (2) بالا، شرطی نومولوژیک محسوب می شود و لذا علت وراطبیعی را نفی می کند. اما آیا می توانیم (1) را، یعنی «قلب علیت» را مجزا کنیم، و با موفقیت ادعا کنیم که یک شرط تکینه گرا، نامقارنتی، و انتقالی توسط اراده ی الهی برآورده شده است؟ چنین نمی نماید، زیرا مشکلی در اِعلال هست. اعلال نمی تواند با انرژی اینهمان باشد (ادعای کاستانِدا درباره ی اینهمانی حقیقی اِعلال)، چرا که انرژی ای در خدا نیست (خدا غیرفیزیکی می باشد). درحقیقت، اِعلال نمی تواند هیچ چیز فیزیکی باشد، زیرا خدا غیرفیزیکی ست. اِعلال نمی تواند چیزی غیرفیزیکی هم باشد، زیرا بیگ بنگ کاملاً فیزیکی است. به این ترتیب، چنین می نماید که هیچ نامزد شایسته ای برای انتقال اِعلال وجود ندارد.

تعاریف خلاف- واقعی علیت

تعریف دیوید لوئیس شرایط خلاف-واقعی (counterfactual)را در تعریف [علیت] به کار می گیرد و چنین می نماید که به فهمی نامقارنتی و تکینه گرا راه می برد. به نظر لوئیس، c اگر و فقط اگر علت e است که (1) c و e  رخداد هایی باشند و هر دو واقع شوند و چنین باشد که یا (2) اگر c واقع نشده بود، e نیز واقع نمی شد، یا  (3) یک رابطه ی علّی c و e را پیوند می دهد  و هر پیوند d در این زنجیره چنان است که اگر d واقع نشده بود، آنگاه e نیز واقع نمی شد. از آنجا که هیچ زنجیره ای علّی میان یک اراده ی الهی و بیگ بنگ نیست، شرط (3) اعمال نشدنی است و باید تمرکز خود را بر (1) و (2) معطوف کنیم.

آیا اراده ی الهی و بیگ بنگ هردو رخداد اند؟ به نظر جِی. کیم، [8] یک رخداد، جوهری است که مُمَثّل ((exemplifying یک خاصه ی n-تایی( (n-adic در یک زمان است. حتی اگر زمانِ پیش-جهانی موجود نمی بود، این امر نافی اعمال پذیری تعریف کیم بر اراده ی الهی نبود، زیرا می توانیم اراده ی خدا را همزمان با بیگ بنگ بیانگاریم. همچنین می توانیم با پیروی از برایان لِفتو [9] بپذیریم که موقعیت منطقی اشغال شده توسط «در زمان t» می تواند توسط «در ابدیت» یا «بی زمان» جایگزین شود. به طریق دیگر، می توانیم با پیروی از دیویدسون [10] یک رخداد را یک جزئی محسوب کنیم که  قابل تعریف بیشتر نیست و بپذیریم که اراده ی الهی رخدادی است، حتی اگر بی زمان باشد. به این طریق، یا با پیروی از ولترستورف و دیگران [11]  رخداد را موردی از وقوع یک خاصه ی n-تایی انگاشتن (بدون مشخصه ای زمانی)، ما را مجاز می دارد که اراده ی الهی را رخدادی لحاظ کنیم که یا بی زمان، یا همزمان، یا پیش از بیگ بنگ است. (در این تعاریف متنوع، «رخداد» و «حالت» را می توان مترادف گرفت.)

با این حال، تعریف خلاف-واقعی لوئیس یک اراده ی الهی موَجِّد بیگ بنگ را برنمی تابد. بگذارید c اراده ی الهی بیگ بنگ باشد و e خود بیگ بنگ. اگر e واقع نشده بود، آنگاه c نیز واقع نشده بود. اما این به این گزاره ی نادرست منجر می شود که e علت c است، زیرا c به نحو خلاف-واقعی وابسته به e است. در این مورد (با استعمال واژگان لوئیس درباره ی مسئله ای که عموماً خاطرنشان میکند)، » ما یک وابستگی جعلی معکوس c به e داریم، که ناقض فرض مان است که e علت c نبوده است» [12].

لوئیس با انکار این خلاف-واقعی که «اگر e رخ نداده بود،  c نیز رخ نمی داد» این مسئله را حل می کند. لوئیس بر آن است که در عوض، درست است که «c می توانست درست چنان که رخ داده، واقع شود اما نتواند علت e باشد.» [13] اما این مستلزم آن است که تعریف لوئیس نتواند اراده ی خدا را بر بیگ بنگ تبیین کند، زیرا اگر c رخ داده بود (اگر خدا بر بیگ بنگ اراده کرده بود) آنگاه ضرورتا علت e (بیگ بنگ) می شد؛ خدا قادرمطلق است و اراده اش ضرورتاً جاری است.

به طور خلاصه، از ملاحظات بالا معلوم می شود که هیچ تعریف موجودی از علیت نیست که اراده ی خدا را بر وقوع بیگ بنگ برآورده کند؛ به باور من بررسی فزون تر تعاریف موجود نشان خواهد داد که اغلب آنها شامل دست کم یکی از شرایط فوق الذکر (تقارن، یک شرط نومولوژیک، و غیره) هستند که اراده ی الهی از آنها تخطی می کند؛ برای مثال، تعریف جِی. مَکی از شرط INUS حاکی از آن است که یک علت c برای معلولش e نه لازم است و نه کافی، بلکه در عوض بخشی ناکافی و  از غیرزاید از یک شرط غیر لازم اما کافی برای e است.[14] اراده ی خدا بر بیگ بنگ، اما، برای وقوع بیگ بنگ کافی است و لذا از شرط «برای معلول اش نه لازم است و نه کافی» تخطی می کند.

3. علل و شرایط کافی منطقی

ممکن است در این مقطع چنین پاسخ داده شود که اینکه خالق بیگ بنگ بودنِ خداوند هیچ یک از تعاریف موجود از علیت را ارضا نمی کند حاکی از آن نیست که کنش اراده ی خدا علت بیگ بنگ نبوده است. ممکن است تعریف صحیح علیت هنوز کشف نشده باشد، و اراده ی خدا بر بیگ بنگ آن تعریف صحیحِ نامکشوف را ارضا کند. برهان من له اینکه خدا نمی تواند علت جهان باشد در بهترین حالت یک «برهان استقرایی ضعیف» است که مبتنی بر تعاریفی است که تاکنون صورت بندی شده اند.

به علاوه، ملاحظات فوق حاکی از آن است که تعریف معینی هست که اراده ی موَجِّد الهی، فارغ از اینکه کسی مدافع آن باشد یا نه، آن را ارضا می کند. در چنین تعریفی داریم: c علت e است اگر و تنها اگر c شرط کافی e و c پیش از e باشد. این تعریف شامل شرط «تقدم زمانی» هیوم است، اما هم تکینه گراست و هم نامقارنتی. ( تنها تعریفی مقارنتی است که مستلزم مقارنت زمانی و مکانی باشد.) اگر همه ی اراده های الهی بی زمان باشند یا اگر پیش از شروع جهان زمانی نبوده باشد، یک اراده ی موجِّدِ الهی نمی تواند این تعریف را برآورده کند. اما منطقاً ممکن است که زمان پیش از بیگ بنگ بوده باشد و یک پرودگار زمانمند اراده ای کند که هم پیش از بیگ بنگ و هم شرط کافی برای وقوع بیگ بنگ باشد.

همچنین می توان گفت که لازم نیست به این فرض متکی باشیم که اراده ی الهی باید شرطی را برای علت بودن ارضا کند تا علت باشد. می توان محاجه کرد که علیت یک رابطه ی ساده است، یک بدویت مفهومی است، و لذا تعریفی که بتواند سرشت آن را در برگیرد وجود ندارد.[15]

شاید این سه پاسخ به بحث من در بخش 2 نابخردانه نباشند؛ در حقیقت، دست کم  پاسخ اول (که می گوید بخش 2 بیانگر یک «استقرای ضعیف» است که تنها مبتنی بر تعاریف موجود می باشد) حاوی حقیقتی است.

با این حال، این این سه پاسخ در برابر این واقعیت مهم فرو می مانند: میان «c علت e است» و «c شرط  منطقاً کافی برای e نیست» رابطه ی استلزامی هست. چنین است که:

(1) برای هر دو رخداد جزئی یا حالت x و y، اگر x شرط منطقاً کافی y باشد، آنگاه x علت y نیست.

برای مثال، در حرکت بودن یک جسم شرط منطقاً کافی برای آن است که آن جسم فضا اشغال کند، اما در حرکت بودن جسم، علت فضا اشغال کردن آن نیست. با این حال، اراده ی خدا بر وقوع بیگ بنگ شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است، زیرا گزاره ی بیان شده توسط «خدا اراده می کند که بیگ بنگ واقع شود» و » بیگ بنگ واقع نمی شود» منطقاً ناسازگار هستند. دلیل این ناسازگاری این است که خدا قادر مطلق است و لذا اراده اش همیشه جاری است (منطقاً ضروری است)؛ اگر یک موجود قادر مطلق اراده کند که x، و x واقع نشود، آنگاه x قادر مطلق نیست، که تناقض است. ( خدا بر انجام هر آنچه که منطقاً ممکن است تواناست؛ خدا نمی تواند سنگی چنان سنگین خلق کند که نتواند آن را بلند کند، اما خلق چنان سنگی منطقاً ممکن نیست. خدا هرگز وقوع چیزی را  اراده نخواهد کرد که وقوع آن منطقاً ناممکن باشد – خدا عالم مطلق است و خیرمطلق و آگاهانه به هیچ تلاش عبثی نمی پردازد.)

دامنه ی متغیر های (1) رخدادهای جزئی است؛ این دامنه شامل رخدادهای جزئی به همراه قوانین طبیعت یا تعمیم های عامی نیست که جزئیات از آنها استخراج می شوند. چنان که دیدیم، تعاریف نومولوژیک علیت تعیّنی (deterministic) حاکی از آنند که یک رخداد جزئی c همراه با یک قانون طبیعی، منطقاً رخداد e را که معلول باشد لازم می دارند. تابش خورشید بر یک سنگ، همراه با این قانون که هرچه بر آن تابش شود گرم می شود، منطقاً لازم می دارند که سنگ گرم شود. تابش خورشید بر یک سنگ یک شرط منطقاً کافی برای گرم شدن سنگ نیست (این شرط به نحو نومولوژیک کافی است، که در این نحو، منطقا تنها کافی است که گرم شدن سنگ با قانونی طبیعی قرین شود).

می توان به برهان من که اراده های ی الهی شرایط منطقا کافی هستند و لذا  علت نیستند دو ایراد مطرح کرد.

(ایراد 1) می توان ایراد گرفت که هر علتی را می توان چنان توصیف کرد که منطقاً دال بر وقوع معلول اش باشد و لذا اراده های الهی نامتشابه(dissimilar) با علل نیستند. برای مثال، یک علت، مانند انفجاری که باعث سوختن خانه شده، منطقاً معلول اش، یعنی سوختن خانه را ضروری می دارد زیرا اظهار اینکه «انفجاری بود که منجر به سوختن خانه شد ولی سوختن خانه رخ نداد» تناقضی منطقی است.

اما این ایراد مغالطه آمیز است زیرا «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» صرفا به علت اطلاق نمی شود، بلکه معلول را نیز دربر می گیرد. می توان یک توصیف معین را که صرفا به رخدادهای علّی اطلاق می شود به نحو سازگاری با عدم وقوع آن معلول نیز ارضا نمود؛ مثلا توصیف معین «انفجاری که در خانه رخ داد»، می تواند با عدم ارضای «در آتش سوختن خانه» سازگار باشد.

مغالطه آمیزی این ایراد را می توان به بیان زمینه های ارجاعی شفاف و ارجاعی کدر (referentially transparent and referentially opaque contexts) دقیق تر توضیح داد. توصیف معینِ «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» یک زمینه ی ارجاعی شفاف است؛ این بدان معناست که «سوختن خانه» موقعیتی را در «انفجاری که منجر به سوختن خانه شد» اشغال می کند که جانشینی (substitution) آن مجاز و تخصیص (quantification) آن گشوده است. توصیفی به شکل «انفجاری که منجر به F شد» جانشینی بیان هایی هم-مصداق (co-referring ( را برای «F» مجاز می دارد و اگر توصیفی به این شکل ارضا شود، نتیجه این می شود که F ی وجود دارد. از آنجا که توصیف معلول F ، که در یک زمینه ی ارجاعی شفاف واقع می شود، » انفجاری که منجر به F شد» هم به علت و هم به معلول دلالت می کند.

برعکس صورت بالا، توصیف معینِ «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» زمینه ی ارجاعی کدری دارد و صرفا به اراده ی الهی دلالت می کند. این توصیف زمینه ی ارجاعی کدری دارد زیرا ساختار آن به شکل گرایش گزاره ای (propositional attitude) است، و جایگزین کردن و تعیین خاصیت موقعیت های درون یک گرایش [گزاره ای] مجاز نیست.[16] به ویژه، توصیف معینی به صورت «اراده ی x که F رخ دهد» جایگزینی «F» را در بیان های هم-مصداق مجاز نمی دارد، و تخصیص «F»  گشوده نیست. این بدان معناست که اگر توصیفی به صورت «اراده ی x که F رخ دهد» ارضا شود، نتیجه نمی شود که F ی وجود دارد. زیرا توصیف معلول، یعنی «F»، در زمینه ای کدر رخ می دهد، و «اراده ی x که F رخ دهد» تنها به علت اطلاق می شود.

با توجه به این تمایز(distinction) می توانیم بگوییم که یک توصیف معینِ D از یک علت، به معلول هم دلالت می کند اگر و تنها اگر D شامل ترمی برای معلول باشد جانشینی و تخصیص آن مجاز باشد. یک توصیف معینِ D¢ از یک علت، به معلول دلالت نمی کند اگر و تنها اگر D¢  یا شامل ترمی برای معلول نباشد، یا در یک زمینه ی ارجاعی کدر شامل ترمی برای معلول باشد.

این [تحلیل] ما را قادر می سازد تا اصل (1) در مورد علل و شرایط کافی منطقی را در قالبی سمانتیک بیان کنیم: ارضای یک توصیف معینِ D از یک علت منطقاً دال بر وجود معلول است اگر و تنها اگر D شامل ترمی برای معلول در یک زمینه ی ارجاعی شفاف باشد. از آنجا که ارضای توصیف معینِ «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» منطقا حاکی از وقوع بیگ بنگ است، به رغم این واقعیت که «بیگ بنگ» در یک زمینه ی ارجاعی شفاف واقع نیست، نتیجه می شود که این توصیف دال بر علت نیست.

دلیل اینکه ارضای توصیف «اراده ای الهی که بیگ بنگ رخ دهد» دال بر وجود بیگ بنگ است، ناشی از صورت منطقی توصیف نیست (صورت منطقی کدر است)، بلکه ناشی از محتوای توصیف است. این محتوا از این جهت متمایز است که شرایط مربوط به صدق اراده ی الهی و بیگ بنگ را در بر دارد. عبارت «یک موجود قادر متعال»  موجودی را لازم می دارد که ارده اش ضرورتاً تحقق یابد. بنابر این، جمله ی «اگر موجود قادر متعال اراده کند که بیگ بنگ تحقق یابد، بیگ بنگ تحقق می یابد» معادل این گزاره است که اگر یک قادر متعال، که ضرورتاً هرآنچه اراده کند تحقق می یابد، اراده کند که بیگ بنگ تحقق یابد، آنگاه بیگ بنگ تحقق می یابد»، که یک صدق(truth) منطقی است.

اصل (1) درمورد علل و شرایط منطقی کافی حاکی از آن است که هنگامی که یک گزاره ی شرطی علّی (causal conditional) به صورت «اگر c واقع شود، آنگاه e واقع می شود»، و جا نشین های «c» عباراتی باشد که به علت ها دلالت دارند و شامل ترم معلول در یک زمینه ی ارجاعی شفاف نیستند، هیچ گزاره ی شرطی (conditional) یک قضیه ی منطقی نیست.

این بیان دیگرگونه ی اصل (1) در قالب منطقی و سمانتیک برای رد ایراد اول به برهان من که اراده ی الهی یک علت نیست کفایت می کند. مطابق این ایراد «برای هر علت c و معلول e، توصیفی از c وجود دارد که منطقاً حاکی از وجود e است».

(ایراد 2) نخستین ایراد به برهان من درمورد علل و شرایط منطقی کافی این بود که اراده های الهی یکّه (unique) نیستند زیرا هر علتی را می توان چنان توصیف کرد که منطقاً حاکی از معلول اش باشد. ایراد دوم این است که توصیفی از اراده ی خدا بر بیگ بنگ هست که منطقاً حاکی از وقوع بیگ بنگ نیست، و لذا (به این دلیل متفاوت) اراده های الهی نامتشابه با علل نیستند. این توصیف را که » اراده ای هدف اش تحقق بیگ بنگ بود» می توان توصیف معینی از اراده ی الهی مورد نظر گرفت و در عین حال «اراده ای واقع می شود که هدف اش تحقق بیگ بنگ است، اما بیگ بنگ متحقق نمی شود» تناقضی منطقی نمی باشد. (ایراد چنین ادامه می یابد که ) در نتیجه لازم نیست اراده ی الهی را شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ محسوب کنیم. ایرادگیر می تواند محاجه کند که وجود چنین توصیفی حاکی از آن است که اینکه آیا اراده ی الهی منطقاً تحقق موضوع اراده را محقَق می دارد یا نه، حقیقتی در مورد خود اراده ی الهی نیست، بلکه به چگونگی توصیف این اراده مربوط می شود.

اما این ایراد نامعتبر است، زیرا وجود توصیفی از اراده ی الهی که منطقاً حاکی از وقوع بیگ بنگ نباشد، با آن اراده ی الهی سازگار است که ضرورتاً واجد خاصه ای رابطه ای (relational property) قرین (conjoined) باوقوع بیگ بنگ باشد. این سازگاری نمونه ای از آن اصلی کلی تر است که به موجب آن «چیزی را که ضرورتاً خاصه ی معین F را داشته باشد، می توان با توصیف معین D وصف کرد که در شرایط وصفی اش F را شامل نمی شود، و D حاکی از آن نیست که هرآنچه D را ارضا می کند ضرورتاً واجد F است.» برای مثال، عدد نُه ضرورتاً واجد [خاصه ی] فرد بودن است و با «تعداد سیارات منظومه ی شمسی» توصیف می شود، اما از آنجا که فرد بودن از جمله ی شرایط توصیفی «تعداد سیارات منظومه ی شمسی» نیست، حاکی از آن نیست که هرآنچه که این توصیف را ارضا می کند ضرورتاً واجد فرد بودن است.

این پاسخ ها به دو ایراد فوق، (ایراد 1) و (ایراد 2) به توجیه مدعای من کمک می کنند که این گزاره:

(1) برای هر دو رخداد جزئی یا حالات x و y، اگر x شرط منطقاً کافی y باشد آنگاه x علت y نیست، هم صادق است و هم مانع از علت بودن اراده ها ی الهی است.

نظریه ی علیت سوسا

آیا همه ی فیلسوفان می پذیرند که یک رخداد جزئی c که علت یک رخداد جزئی e می شود نمی تواند بنا به ضرورت منطقی e را موجب شود؟ ارنست سوسا نظریه ای برای علیت طرح کرده است که به نظر می رسد با این برنهاده ناسازگار باشد. سوسا چندین نوع علیت را برمی شمارد: علیت نومولوژیک، علیت مادی، علیت پیامدگرا (consequentialist)، و علیت اندراجی (inclusive) . آنچه مورد توجه ماست، تعریف سوسا از علیت پیامدگرا می باشد زیرا اراده ی خدا بر بیگ بنگ در این تعریف می گنجد. در مورد علیت پیامدگرا، «علت معلول یا نتیجه را ایجاب می کند»[17].

سوسا چندین مثال از علیت پیامدگرا را فهرست میکند: (1) سرخ بودن سیب ایجاب می کند که سیب رنگی باشد، (2) اینکه تام در اتاق است ایجاب می کند که کسی در اتاق هست؛ (3) پیتر، پل و ماری بلندقد هستند و در تنها افراد درون اتاق هستند، و این ایجاب می کند که همه ی افراد درون اتاق بلندقد هستند؛ (4) اینکه سیبی شیرین، آب دار، و الخ باشد، ایجاب می کند که دارای ارزش خوب بودن باشد.

سوسا اذعان دارد که هیچ تحلیل یا تعریفی از علیت پیامدگرا ندارد، اما می گوید که [این نوع از علیت] مستلزم پیامدیست که ضرورتاً  از علتی منتج می شود «که به گونه ای بنیادی تر است» [18].

پاسخ فوری به نظریه ی سوسا این است که مواردی که او علیت پیامدگرا  می خواند،  مواردی از علیت نیستند بلکه استنتاج منطقی، یا به بیان دقیق تر، مواردی هستند که تحقق یک خاصه ی F منطقاً تحقق خاصه ی ثانوی G ، یاحصول یک واقعیت p حصول واقعیت ثانوی q را ضروری می دارد. هنگامی که سوسا می گوید که «چنین می نماید که این نوع اصیلی از علیت باشد»[19] ، به نظر می رسد که دچار اشتباه شده است. در حقیقت، مردمان عادی، فیلسوفان و دانشمندان معاصر همگی مؤکداً و به درستی خواهند گفت که این موارد، موارد اصیلی از علیت نیستند. اما اگر به سوسا انصاف روا داریم، خود او به این نکته اذعان دارد، و این تصحیح را لحاظ می کند که:

» می توان اعتراض کرد که بیشتر بحث پیش گفته یک مانور اصطلاح شناختی است، یعنی صرفاً بر آنچه که پیش تر فیلسوفان علیت خوانده اند برچسب ´علیت نومولوژیک´ می نهد و آن را با روابط کاملا متفاوتی که فیلسوفان آنها را روابط علّی نام ننهاده اند، طبقه بندی می کند.  و چه بسا چنین باشد که واژه ی ´علت´و هم ریشه هایش چنان قریباً و اکیداً توسط فیلسوفان به علیت نومولوژیک وابسته شده اند که باید از آنها صرف نظر کرد. اما حتی در آن صورت، نکته ی اصلی باقی می ماند، زیرا علیت نومولوژیک رابطه ای میان یک منبع و یک پیامد(consequence) یا نتیجه است، علیت مادی نیز (مثلا تولید) چنین است، علیت پیامدگرا نیز چنین است (مثلا سیب به موجب سرخ بودن رنگی است) و همینطور برای علیت اندراجی … اینها همه روابط منبع-پیامد یا روابط پیامدزا (result-yielding) هستند.» [20]

پس می توانیم تابدانجا که علیت بتواند به همراه دیگر روابط پیامدزا، مانند هنگامی که ضروریت منطقی یک خاصه ی F توسط خاصه ی دوم G،  از جمله ی روابط پیامدزا طبقه بندی شود، با سوسا موافقت داشته باشیم، اما در عین حال میان علیت و دیگر روابط پیامدزای غیرعلّی تمایز نهیم.

4. توصیف های تمثیلی و تحت اللفظی (literal)

به نظر من ملاحظات فوق دلیل خوبی برای این باور به ما می دهد که هیچ نظریه یا تعریف موجود یا ممکنی از علیت نیست که اراده ی خدا بر بیگ بنگ در آن بگنجد.

چگونه یک مدافع علیت الهی می تواند به این برهان ها پاسخ دهد؟ یک پاسخ می تواند این باشد که اراده ی خدا یک «علت» آغاز جهان نیست، بلکه «خالق» یا «مولِّد» آغاز جهان است. اما این تغییر واژگان مسئله را حل نمی کند؛ «c ، e را خلق می کند» و «c ، e را تولید می کند» هردو حاکی از آنند که «c ، e را موجب[=علت] می شود»، پس مسئله حل نشده است. اگر بخواهیم تصور کنیم که «c ، e را خلق می کند» دال بر «c ، e را موجب[=علت] می شود» نیست، آنگاه واژه ی «خلق» را از معنای ظاهری اش تهی ساخته ایم. اگر «خلق می کند» دیگر به معنای متعارف اش نباشد، ناچاریم بگوییم که به چه معنایی است.

در مورد یک راه حل دیگر، یعنی اینکه بگوییم که خدا «ارده می کند» که جهان هستی آغاز کند، اما «علت» آغاز وجود آن نمی شود نیز مسئله ی مشابهی وجود دارد. من در بخش های پیشین موقتاً واژگان «اراده ی خدا» و «اراده ی الهی» را به کار بردم، اما این کاربرد نیازمند بازبینی است. «x اراده می کند که e و e  از اراده ی x واقع می شود» منطقاً حاکی از آن است که «اراده یx علت e است.» اگر کنش اراده کردن خدا کنشی علّی نباشد، دشوار بتوان گفت که «اراده کردن» در مورد خدا به چه معناست. [در مورد خدا] این معنا، معادل این معنا نیست که «جان صرفاً با اراده کردن دست شکسته اش را حرکت داد».

شاید بتوانیم بگوییم که واژه های «اراده کردن» و «علت» در مورد خدا به معنای استعاری به کار می روند. یعنی خدا ویژگی هایی دارد که شبیه ویژگی هایی است که ما معمولاً «اراده کردن» می خوانیم، و ویژگی هایی هم دارد که متفاوت از ماست. تمثیل «اراده کردن» چنین خواهد بود: اگر انسانی چیزی را  اراده کند، این اراده یک رخداد ذهنی است که مقصود از آن ایجاد رخدادی دیگر است. به همین ترتیب، می توانیم در مورد خدا بگوییم که او رخدادی ذهنی را تجربه می کند که مقصود از آن به ایجاد خداد دیگری است. این یک تمثیل است. تفاوتی نیز وجود دارد، و آن اینکه اراده ی خدا شرط منطقاً کافی برای وجود یک رخداد اراده شده است، در حالی که اراده ی بشری شرط منطقاً کافی برای وجود رخداد اراده شده نیست.

به هر حال، این توسل به «تمثیلی» بودن کاربرد واژگان، تهدیدی برای فهم پذیر بودن سخن ما در مورد اراده ی خداست. گفتیم که اراده ی خدا یک رخداد ذهنی است که «مقصود از آن ایجاد رخداد دیگری است». با این حال، معنای تحت اللفظی این جمله در مورد معطوف به قصدی بودن حاکی از آن است که «منطقاً ممکن است که این مقصود حاصل نشود». هنگامی که می گوییم آلیس قصد دارد کتابی بنویسد، بخشی از معنای سخن مان این است که منطقاً ممکن است که او نتواند مقصودش را حاصل کند. با معلوم بودن معنای تحت اللفظی «مقاصد»، جمله ای به شکل «x اراده می کند که F تحقق یابد و F تحقق می یابد» نه  صدقی منطقی است و نه تحلیلی. در نتیجه تبیین معنای تمثیلی «اراده ی الهی» در قالب «قصد انجام چیزی را داشتن» نمی تواند مستلزم کاربرد تحت اللفظی «قصد انجام چیزی را داشتن» باشد. اما اگر «قصد داشتن» به معنای تمثیلی به کار رفته باشد، آنگاه مسئله ی توضیح اینکه منظورمان از این واژه چیست باز رخ می نماید. به نظر نمی رسد که این مسئله راه حلی داشته باشد؛ ما گرفتار تبیین های پس رونده ی تمثیلی برای واژگانی می شویم که از پی هم می آیند، بدون اینکه با یافتن تبیینی که شامل واژگانی با استعمال متعارفی یا تحت اللفظی باشد، راهی برای خروج از این قهقرا  بیابیم.این یک پس روی فاسد است؛ برای فهم عبارت 1#، لازم است تا عبارت 2# را بفهمیم، اما برای فهم عبارت 2# باید عبارت 3# را بفهیم، و الی آخر. این بدان معناست که نمی توانیم به معنای معینی از این اظهار که خدا آغازیدن وجودجهان را موجب می شود، اراده می کند یا قصد می کند، نائل شویم.

یک صورت بندی تحت اللفظی از رابطه ی الهی با بیگ بنگ

اما این بدان معنا نیست که نمی توانیم به گونه ای قابل فهم درباره ی خدا و رابطه اش با بیگ بنگ سخن بگوییم. به نظر می رسد که می توانیم بگوییم که دست کم یک خاصیت n-تاییِ F  وجود دارد که خدا در آن می گنجد و به موجب گنجیدن در این خاصه، خدا در رابطه ای با بیگ بنگ قرار می گیرد که همانا شرط منطقاً کافی بودن برای بیگ بنگ باشد. چه بسا بتوانیم به دقت بیش تر بگوییم که F خاصه ای ذهنی است، که «ذهنی» در واژگان راجعیّت (intentionality)  (در سنت برنتانو، هوسرل، چیلسوم و سِرل) معنا می شود. به علاوه، می توانیم بگوییم که این کنش راجعی توسط خدایی انجام می گیرد که خاصه ی معینی را، که بیگ بنگ باشد، به عنوان ابژه ی راجعی اش دارد. به این طریق، خاصیت بیگ بنگ بودن یک خاصه ی مرتبه ی دوم می شود، یعنی، ابژه ی راجاعی یک کنش راجعی الهی A، به گونه ای که ابژه ی راجعی A یک شرط منطقاً کافی برای است. در اینجا سخن گفتن از «کنش راجعی» می تواند به معنای تحت اللفظی باشد، زیرا اینها واژگان فنّیِ ادبیات فیلسوفان اند و «کنش» در اینجا معنایی متفاوت از «کنش» در «کنشَ[=عمل] به جای جِین مشکل را حل کرد» یا » آخرین کنش[=عمل] او ناامید کننده بود».

اگر اعتراض شود که «کنش راجعی» در «انسان (متجسّم، غیر عالم مطلق و غیرقادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» و «خدا (غیرمتجسّم، عالم مطلق و قادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» معنای یگانه ای ندارد، پس می توانیم به سطح عام تری از سخن بازگردیم. می توانیم بگوییم که میان خدا و خاصه ی انفجاربزرگ بودن رابطه ی معین R برقرار است، به گونه ای که به موجب داشتن رابطه ی R  خدا با بیگ بنگ، منطقا ایجاد بیگ بنگ ضروری است.

خلاصه، با اطمینان می توانیم بگوییم که خدا علت بیگ بنگ نیست، بلکه خدا R بیگ بنگ است، که  » خدا R بیگ بنگ است» بدان معناست که خدا در رابطه ی معین R با بیگ بنگ قرار دارد، که به موجب قرار گرفتن در این رابطه منطقاً ایجاد این پدیده را لازم می دارد. (برای سهولت بیان،در بخش بعد گاهی با تسامح از خدا در رابطه ی R با بیگ بنگ است سخن خواهم گفت، اما چنین بیانی باید دقیقاً به همان نحوی تحلیل شود که » خدا R بیگ بنگ است» تحلیل شده است.)

5. ایرادات به برهان های له اینکه خدا نمی تواند علت باشد

ایراد اول

می توان ایراد گرفت که رابطه ی الهی R نمی تواند صرفا یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ باشد. قرار گرفتن خدا در این رابطه ی منطقی با بیگ بنگ مشابه رابطه ی منطقاً کافی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن آن نیست. نارنجی بودن خورشید به هیج معنایی منجر به ایجاد رنگی بودن آن نمی شود. اما در رابطه ی R قرار داشتن خدا، منجر به ایجاد بیگ بنگ می شود.

اما این ایراد آشکارا مصاده ی به مطلوب است. پیش تر (در بخش 2) محاجه کردم که قرار گرفتن خدا در رابطه ای با بیگ بنگ هیچ یک از تعاریف مطرح از علیت را ارضا نمی کند و رابطه ی منطقاً ضروری علت بودن را ارضا نمی کند (بخش 3). لذا، طرح مترادف های «علت شدن» مانند «موجب شدن» یا «تولید» و غیره صرفاً مصادره ی به مطلوب است.

ممکن است ایراد گیر پاسخ دهد که یک عدم تشابه مهم میان رخداد الهی موردنظر و دیگر شرایط کافی منطقی هست، و آن اینکه قرار گرفتن خدا در رابطه با بیگ بنگ یک رخداد است، یک جزئی انضمامی است، و بیگ بنگ جزئی انضمامی دیگری است، درحالی که دیگر روابط منطقی میان اشیای انتزاعی برقرار اند.

این برهان ناقض غیردقیق است. طبق یک رویکرد به رخدادها یا حالات، یک رخداد یا حالت تمثّل یک خاصه توسط چیزی است. تمثّل در خاصهه ی چندتایی(polyadic) R توسط خدا یک حالت است، همان طور که تمثّل در دویدن و زنده بودن برای جِین یک حالت است. حالت انضمامی تمثّل جِین در دویدن یک شرط منطقاً کافی برای تمثّل در حالت انضمامی زنده بودن جِین است. پس دو حالت انضمامی در رابطه ای انضمامی با هم قرار گرفته اند. از این جهت، این وضعیت مشابه رابطه ی خدا با بیگ بنگ است.

با این حال، ممکن است این تصور باقی باشد که در ضروریت منطقی بودن رابطه ی خدا با بیگ بنگ مؤلفه ی مهمی هست که ضروریت منطقیِ رابطه ی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن خورشید، یا ضروریت منطقی دویدن جِین با زنده بودن اش، فاقد آن است. مؤلفه ای که به طریق استعاری به زبان علّی فراچنگ می آید («ایجاد می کند» ، «موجب می شود» و غیره). ایرادگیر می تواند بیان دارد که شهوداً واضح است که میان این دو مورد تفاوتی وجود دارد، حتی اگر نتتوان آن تفاوت را نتوان به شیوه ی مناسبی به زبان آورد.

اما این موضع ما را به نظریه ی وصف ناپذیری (ineffability) باز می گرداند. بنا بر این نظریه: «خدا به معنای تحت اللفظی علت بیگ بنگ نیست، بلکه به معنایی استعاری علت بیگ بنگ است، گرچه مشخص نمودن صریح تشابهی که میان علیت و رابطه ی خدا با بیگ بنگ که این استعاره را توجیه می کند غیر ممکن است.» مطابق نظریه ی وصف ناپذیری، R بیگ بنگ را کردنِ خدا ، رابطه ای با دو خاصه است؛ یک خاصه ی بیگ بنگ را R کردن خدا، این است که R کردن یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ است، و خاصه ی دوم  خاصه ای وصف ناپذیر است، که می توانیم آن را خاصه ی X بخوانیم، به گونه ای که خاصه یX، خاصه ای از R کردن خداست که R کردن را مشابه با رابطه ای علّی می سازد.

اما به این سه  دلیل زیر نظریه وصف ناپذیری شکست می خورد.

(1) اگر خاصه ی X ، R کردن را مشابه رابطه ی علّی می سازد، آنگاه خاصه ی X خاصه ایست که وجه مشترکی با رابطه ی علّی و با رابطه ی R دارد. از آنجا که خاصه ی X متعلق به رابطه ی علّی است، و می توانیم به نحو تحت اللفظی رابطه ی علّی را توضیح دهیم، باید بتوانیم به نحو تحت اللفظی روابط علّی خاصه ی X را توضیح دهیم و بگویم  که رابطه ی R با رابطه ی علّی فلان وجه مشترک را دارد. اما نظریه ی وصف ناپذیری از پس این امر بر نمی آید.

(2) نظریه ی وصف ناپذیری فاقد هرگونه توجیهی برای این اظهار است که خاصه ی X وجود دارد. نظریه ی وصف ناپذیری هیچ توضیحی را با فرض وجود خاصه ی X ذکر نمی کند، و هیچ مقدمه ای را ذکر نمی کند که وجود خاصه ی X از آن استخراج شود. تنها توجیه مشهود می تواند این باشد که شخص تجربه ی رازآمیز  و مستقیمی «فراسو»ی بیگ بنگ را R کردن خدا، و «فراسو»ی خاصه ی X این R کردن دارد، اما هنگام گزارش این شهود، درمی یابد که هیچ کاربرد مکفی و تحت اللفظی ای از از واژگان ندارد که بتواند برای توصیف این خاصه ی X استعمال کند. با این حال، اگر این نظریه که خدا به طریقی استعاری علت جهان شده است، مشتمل بر گفتن هیچ چیز در مورد آنچه که «فراسو» ی یک تجربه ی رازآمیز وصف ناپذیر است، نباشد آنگاه این یک نظریه ی مبتنی بر خرد طبیعی نیست، بلکه پروازی است به رازورزی و جولان «خرد ماوراطبیعی». پس برای فیلسوفی که معطوف به برساختن جهان بینی ای مبتنی بر خرد طبیعی است، فاقد هرگونه جاذبه است.

(3) بهترین تبیین سرچشمه های این «شهود» که خدا به گونه ای استعاری علت چنین چیزی شده است، و صرفاً شرط کافی بیگ بنگ نیست، بدان معنا نیست که این شهود درست است. ریشه ی این «شهود» سنت دراز و شایع (در فلسفه، دین و «زبان متعارف») کاربرد واژگان علّی، «موجب می شود»، «خلق می کند»، «اراده می کند» و غیره برای توصیف رابطه ی خدا با آغاز جهان است. تداعی روانشناختی حاص از گزینش این سنت زبانی به این «شهود» منجر می شود که باید یک خاصه ی X در رابطه ی خدا با بیگ بنگ باشد که مبنای استعاری کاربرد «موجب می شود» است.

میان (مثلاً) رابطه ی نارنجی/رنگ و رابطه ی R خدا با بیگ بنگ تفاوت هایی هست، اما هیچ یک علّی-وار نیستند. نارنجی یک قسم رنگ است، اما رابطه ی خدا با بیگ بنگ یک قسم بیگ بنگ نیست. به علاوه، نارنجی بودن یک خاصه ی مونادیک [=یکتایی] از همان چیز است که رنگی بودن یک خاصه اش است، اما خاصه ی R پولیادیک [=چندتایی] است و چیزهای مختلفی را به هم مربوط می کند. سوم اینکه، نارنجی بودن و رنگی بودن هر دو خواصی فیزیکی هستند، درحالی که رابطه ی الهی یک خاصه ی ذهنی است و بیگ بنگ بودن یک خاصه ی فیزیکی.

همچنین می توان ویژگی های صوری رابطه ی R را ذکر کنیم: این خاصه نامتقارن، تراگذری(transitive)، و غیرانعکاسی (irreflexive) است،  اما بسیاری از روابط غیرعلّی نیز واجد این ویژگی ها هستند.

ایراد دوم

تئیست، لاادری یا  اَتئیستی که باور دارد که گفتن اینکه خدا علت موجِّد جهان است منطقاً مفهوم است، ممکن است جسورانه با مسأله شاخ به شاخ شود و اظهار دارد که اینکه خدا شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است مثال نقضی بر تعاریف موجود از علیت است که در بخش 2 بررسی شدند، و نشان می دهد که این تعاریف غلط اند، و نیز مثال نقض معتبری بر اصل (1) من است که می گوید علل شرایط منطقاً کافی نیستند. ایرادگیر ادعا می کند: «تمام تعاریف موجود و ممکن تقارنی یا نومولوژیک از علیت کاذب اند. تعریف صحیح یک تعریف نامقارنتی و تکینه گراست که مجاز می دارد برخی روابط علّی روابط منطقی باشند.

مشکل این «ایراد جسورانه» این است که هیچ توجیه آشکاری برای این باور نیست که یک تعریف صحیح از علیت هست که نامقارنتی و تکینه گرا باشد و روابط منطقی سوای رابطه ی مفروض خدا با علیت را مجاز دارد. اما دقیقاً همین رخدادها هستند که سرشت علّی آنها محق مناقشه است. در تقابل با استدلال هایی که ارائه نموده ام، مفروض داشتن اینکه این کنش ها روابط علّی هستند پاسخی مبتنی بر مصادره ی به مطلوب است. به منظور نشان دادن اینکه رابطه ی الهی مورد نظر رابطه ای علّی است، باید دلیل منطقاً مستقلی برای این باور داشته باشیم که قسمی تعریف صحیح علیت هست که رابطه ی الهی R آن را ارضا می کند. اما چنین دلیلی وجود ندارد. برهان زیر را ملاحظه کنید:

(2) یک دلیل کافیِ J برای این باور هست که تعریف صحیحی از علیت یافت می شود که تکینه گرا، نامقارنتی باشد و روابط منطقی را مجاز دارد.

بنابراین،

(3) رابطه ی الهی R  یک رابطه ی علّی است.

اگر دلیل ارائه شده ی J  (3) باشد، آنگاه آن برهان که رابطه ی الهی R رابطه ای علّی است، مصادره ی به مطلوب است.

می توان ایراد گرفت که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» در وضعیت مصادره ی به مطلوب مشابهی است و لذا «تکافوی ادلّه» پیش می آید. ممکن است گفته شود که مدافع این برنهاده با فرض اینکه (3) کاذب است یا نمی تواند نقش دلیل J را بازی کند، مصادره ی به مطلوب می کند.

این ایراد بدان خاطر وارد نیست که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» برهانی بر نادرستی (3) دارد که بری از مصادره ی به مطلوب است. این برهان چنین است که همه ی موارد علیت که محل مناقشه نیستند با این فرضیه  ناسازگار اند که تعریف صحیحی از قسم ذکر شده در (2) یافت می شود. هر دو طرف مناقشه توافق دارند که رخدادهای فیزیکی علت دیگر رخداد های فیزیکی می شوند، و رخداد های ذهنیِ اندامه (organism) های هوشمند (با فرض یک فلسفه ی ذهن مناسب) موجب دیگر رخدادها می شوند، و این توافق مبنای مشترکی است میان معارض و مدافع «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد».اما این مبانی مشترک با برنهاده ی ایجابی ، یعنی اینکه «یک علت الهی وجود دارد» ناسازگاراند، که تنها یک دلیل آن این است که یک خاصه ی ضروری منطقی علیت های مورد توافق آن است که  رخداد علّی  شرط منطقاً ضروری معلول نیست. از آنجا که این رخدادهای علّی ضرورتاً شرایط منطقاً کافی نیستند، تعریفی از علت که هم این رخدادهای علّی و هم رابطه ی خدا با بیگ بنگ را دربرگیرد مستلزم این تناقض خواهند بود که «این شرط منطقاً کافی نیست و منطقاً کافی است». همچنین مورد توافق می تواند شامل شرایط نومولوژیک و نامقارنتی نیز باشد، و درنتیجه تناقضات بیشتری می تواند بروز کند، یعنی، «قانونی ازطبیعت را متحقق می کند و قانونی از طبیعت را متحقق نمی کند» و «مقارنتی فضایی با معلول دارد و مقارنتی فضایی با معلول ندارد».

ایراد سوم

ممکن است محاجه شود که یک تعریف فصلی (disjunctive) می تواند مسئله را حل کند. فرض کنید بتوانیم تعریفی فصلی از علیت داشته باشیم: c علت e است اگر و تنها اگر c یا شرط منطقاً کافی برای e باشد، یا c شرط کافی برای e نباشد و در عوض (گیریم) شرایط هیومی را ارضا کند.

یک مشکل تعریف فصلی این است که چنین تعریفی نارنجی بودن خورشید را علت رنگی بودن آن محسوب می کند. لذا به کار این دلیل، و نیز دیگر دلایلی که در بحث از رویکرد سوسا به علیت بحث شد، نمی آید.

حتی اگر یک شرط تقدم زمانی را نیز بیافزاییم، این تعریف فصلی به کار نخواهد آمد. می توانیم بگوییم: c علت e است اگر و تنها اگر یاc هم شرط منطقاً کافی برای e و زماناً مقدم بر e باشد یا c  شرط منطقاً کافی e نباشد و (گیریم) شرایط هیومی را ارضا کند. در این حالت، فصل اول را بسیاری موارد غیر از علت ها نیز ارضا می کنند. اینکه جان یک اندامه ی زنده است (یا جان در زمان t در یک کالبد فانی تجسم یافته است) هم زماناً مقدم و هم شرط منطقاً کافی برای مرده بودن جان است، اما اینکه جان اندامه ای زنده باشد (یا جان در زمان t در یک کالبد فانی تجسم یافته است)  علتی برای مرگ او نیست. مرگ او یک معلول است، که گیریم علت آن تصادف در جاده  است. مفهوم بیان شده توسط «اندامه ای زنده است» تحلیلاً شامل مفهوم بیان شده توسط «فانی است» را می شود و دیگر صدق های منطقی (مثلا، «اگر x یک اندامه ی میرا باشد، آنگاه x می میرد») را می توان با جایگزین کردن مترادف های مترادف ها حاصل نمود.

فرض کنید که اختصاصی تر بگوییم: c علت e است اگر و تنها اگر  یا c  در رابطه ی R بودن خدا با e باشد یا  c  شرط منطقاً کافی برای e نباشد و (گیریم) شرایط هیومی را ارضا می کند. اما این کوشش برای ایجاد یک تعریف رضایت بخش به موجب دو دلیل مرتبط با هم عقیم می ماند:

(1) یک شرط منطقاً کافی برای تعریف صحیحی از یک کلّیِ کیفیِ خالص (purely qualitative universal)، که یک خاصه یا رابطه ی مونادیک (مانند علیت یا راجعیت) باشد، این است که شامل فاصلی (disjunct) نباشد که یک مورد جزئی را مذکور می دارد که شرایط عام توصیف شده در دیگر فاصل را برآورده نمی کند. یک کلّی کیفی صرف، هیچ جزئی برسازنده ای ندارد. یک مثال از یک کلّی کیفی غیرخالص، بلندتر از قله ی اورست بودن است. تعاریف کلیّات کیفی خالص شرایط عامی را ذکر می کنند و ذکری از موارد جزئی، مانند مورد جزئیِ در رابطه ی R بودن خدا باچیزی، در آنها نیست.

(2) اگر تخطی از این شرط منطقی تعاریف صحیح کلیّات کیفی خالص (یعنی، این شرط که در فاصل ذکری از موارد جزئی به میان نیاورند) مجاز می بود، آنگاه دیگر روند آزمودن تعاریف به شیوه ی مثال نقض آوردن (روش استاندارد آزمودن تعاریف صحیح) کارآمد نبود. هر مثال نقضی بر یک تعریف می تواند با افزودن فاصلی که مثال نقض را ذکر می کند، با تعریف سازگار گردد. برای حفظ تعریف «x سیاره است اگر و تنها اگر x جسم بزرگی باشد که به دور ستاره ای می گردد و حاوی حیات نیست»، می توانیم آن را چنین بسط دهیم که » x سیاره است اگر و تنها اگر یا x جسم بزرگی باشد که به دور ستاره ای می گردد و حاوی حیات نیست یاx کره ی زمین است». تمایز میان تعاریف صحیح و تعاریف تک کاره (ad hoc) فرو می ریزد.

ایراد چهارم

استدلال چهارم این است که فیلسوفان از افلاطون گرفته تا پلانتینجا حالات ذهنی خاصی از خدا را به عنوان علت جهان تبیین کرده اند، و لذا این انگاره پذیرفته شده است. یک سنت مستقر فلسفی در «رابطه ی علّی» خواندن رابطه ی خدا با جهان هست و یک سنت دراز و معتبر هم هست که علت خواندن حالات ذهنی خدا را سازگار می انگارد.

این استدلال که درواقع یک [مغالطه ی] «توسل به مرجعیت» است، موفق نیست، چرا که اگر این استدلال پذیرفتنی می بود، می توانست برای رد هر نظریه ی جدیدی که با نظریه های سنتاً مقبول ناسازگار است به کار گرفته شود. این «توسل به مرجعیت» در بهترین حالت ما را برمی انگیزاند تا انگاره ی علت بودن حالات ذهنی خدا را که تقریباً همه فیلسوفان و مردمان عادی بدان تمکین می کنند و منطقاً بری از مشکل می شمارندش، جداً وارسی کنیم.

چه بسا برای پاسخ دهی کامل به این ایراد همچنین لازم باشد که توضیح دهیم که چرا این سنت غلط چنین دراز و دامنه دار مستولی شده است. من فکر می کنم دلیل اصلی این استیلا این است که پژوهش رابطه ی منطقی میان آنچه با «آغاز وجود جهان دراثر کنش الهی است» و آنچه که با «رخداد طبیعی e نتیجه ی علّی رخداد طبیعی c است» بیان می شود، به نحو نظام مندی انجام نگرفته است. (تنها استثنای عمده در این مورد بحث متفاوت اما روشنگری از این ارتباط است که در نوشته های اخیر آدولف گرونباوم یافت می شود [21].) اغلب فیلسوفان به نحو تاکتیکی این برنهاده را پیش فرض گرفته اند که «علیت الهی منطقاً ممکن است» مسئله ساز نیست، اما به محض وارسی این برنهاده، نادرستی این پیش فرض آشکار می شود.

5. نتیجه: برهان های جهان شناختی(cosmological) و غایت شناختی (teleological) بر عدم وجود خدا

 

می توان در نظر نخست ملاحظه کرد که استدلال این مقاله بیشتر از سرشت علیت و سرشت خدا سخن می گوید تا از اَتئیسم در برابر تئیسم. » یک حالت الهی نمی تواند علت آغازیدن وجود جهان باشد» مستلزم این نیست که خدا وجود ندارد یا بیگ بنگ نتیجه ی منطقی یک حالت الهی نیست. تنها مستلزم این است که نمی توانیم حالتی الهی را علت موَجِّد جهان توصیف کنیم.

با این حال این بحث  دلالت های مهم و چه بسا قاطعی برای مناقشه ی میان تئیسم و اتئیسم دارد، و آن اینکه، برهان های مبتنی بر صدق ضروری، صدق پیشینی یا صدق تجربیِ اصلی علّی نمی تواند مقدماتی باشند که بتوان از آنها به نحو قیاسی یا استقرایی نتیجه گرفت که بیگ بنگ پیامد منطقی در رابطه ی R بودن خدا با خاصه ی بیگ بنگ بودن است. برهان زیر را ملاحظه کنید:

(4) هر آنچه وجود آغاز کند علّتی دارد.

(5) جهان وجود آغاز کرده است.

بنابراین،

(6) جهان علّتی دارد.

این برهان نمی تواند این برنهاده ها را پشتیبانی کند که خدا وجود دارد یا یک علت الهی علت جهان است. در حقیقت، این برهان مستلزم آن است که وجود جهان حاصل چیزی جز یک حالت الهی، یعنی، یک علت است. با اتکا بر این واقعیت که هر رخداد مشاهده شده علتی دارد نمی توان برهانی استقرایی ارائه داد که برنهاده ی نتیجه ی حالت الهی بودنِ بیگ بنگ را حمایت کند، زیرا برهان استقرایی برعکس، حامی این برنهاده است که بیگ بنگ معلول علتی است.

در حقیقت، همه ی برهان های متنوع جهان شناختی و غایت شناختی بر وجود خدا، در واقع برهان هایی بر عدم وجود خدا هستند. این برهان ها به نفع این برنهاده اند که جهان علتی دارد و اگر جهان علتی داشته باشد، خدا وجود ندارد. این مطلب را می توان چنین بیان کرد:

تعریف سنتی خدا این است: x خداست اگر و تنها اگر x عالم مطلق، قادر مطلق، خیر مطلق باشد و علت هر جهان موجودی باشد. ملاحظه نمودیم که آنچه سنتاً توسط «خدا علت جهان است» بیان می شود، اگر منطقاً منسجم باشد باید در عوض توسط » خدا جهان را R می کند» بیان شود. لذا تعریف صحیح خدا چنین می شود: x خداست اگر و تنها اگر x عالم مطلق، قادر مطلق، خیر مطلق باشد و هر جهان ممکنی را R می کند. از این تعریف نتیجه می شود که یک خاصه ی ذاتی خدا، R کردن هر جهان موجود است. از آنجا که این خاصه ذاتی خداست، هیچ عالم ممکنی وجود ندارد که در آن  هم خدا وجود دارد، و هم جهانی هست که خدا با آن در رابطه ی R است هردو درست باشند.

از بحث مان درمورد نظریه ی سوسا نتیجه می شود که رابطه ی علّی و رابطه ی الهی R ، به اصطلاح سوسا، دو نوع رابطه ی پیامدزای مختلف هستند. اگر جهان پیامد یک رابطه ی پیامدزا باشد، پیامد یک نوع R از روابط پیامدزا نیست، و اگر جهان پیامد کنش الهی R کردن باشد، پیامد یک علت نیست. اگر عالم ممکنی باشد که در آن برخی از جهان ها پیامد علتی باشند، نتیجه می شود که خدا در آن جهان ممکن وجود ندارد.

این امر چگونگی برساختن صریح برهان های جهان شناختی بر عدم وجود خدا را نشان می دهد. مقدمات و نتیجه در برهان ذیل ذکر شده اند:

(4) هر آنچه وجود آغاز کندعلّتی دارد.

(5) جهان وجود آغاز کرده است.

بنابراین،

(6) جهان علّتی دارد.

(7) اگر جهان پیامد یک علت باشد، پیامدِ در رابطه ی R بودن خدا با جهان نیست.

(8) یک خاصه ی ذاتی خدا این است که او هر جهان موجودی را R می کند.

(9) هیچ عالم ممکنی نیست که در آن وجود خدا و وجود جهانی که پیامد یک علت باشد هر دو درست باشند.

پس [از 6# و 9# نتیجه می شود]

(10) خدا وجود ندارد.

اگر جهان شناسی انفجار بزرگ درست باشد (و لذا 5# درست باشد)، چنین می نماید که ضعیف ترین یا از نظر معرف شناختی کم ارزش ترین مقدمه، مقدمه ی اول باشد، یعنی » هر آنچه وجود آغاز کند علّتی دارد». اما ویلیام لِین کرایگ درباره ی این مقدمه می گوید: «مقدمه ی اول، به ویژه هنگام اعمال به جهان، شهوداً چنان واضح است که چه بسا هیچ کس در کنه ضمیراش واقعاً باور به نادرستی آن نداشته باشد.» [22] اگر حق با کرایگ باشد و برهان من مستحکم باشد، نتیجه می شود که احتمالاً هیچ کسی که باور به آغاز جهان داشته باشد در کنه ضمیراش باور نداشته باشد که حقیقتاً خدا وجود دارد.

همین ملاحظات بر برهان غایت شناختی نیز اعمال می شود، که یک قرائت از آن چنین است:

(11) علت وجود مصنوعات، موجود( موجودات) هوشمندی است (هستند) که مقصودی(مقاصدی) در ذهن دارد(دارند).

(12) جهان به یک مصنوع می ماند.

بنابراین، محتمل است که:

(13) علت وجود جهان موجود(موجودات) هوشمندی است(هستند) که مقصودی در ذهن دارد(دارند).

اگر این برهان تمثیلی مکفی ای باشد، آنگاه محتملاً درست است که رابطه ی پیامدزایی که مستلزم تبیین چرایی وجود جهان است، رابطه ای علّی باشد که موجود (یا موجوداتی) هوشمند در آن می گنجند. (بر پایه ی گزاره ها ی 7# و 9#) نتیجه این می شود که محتملاً خدا وجود ندارد.

از آنجا که برهان های جهان شناختی و غایت شناختی به گونه ای استاندارد قوی ترین برهان های وجود خدا محسوب می شوند، و از آنجا که این برهان ها حامی اَتئیسم اند و نه تئیسم، اکنون چنین می نماید که موضع تئیسم در حقیقت بسی ضعیف است. دشوار می توان تصور کرد که چگونه کسی بتواند هیچ گاه به طریق استقرایی یا قیاسی مدلل سازد، یا بدیهی انگارد، که بیگ بنگ پیامد منطقی چیزی بوده که در رابطه ی R با بیگ بنگ بودن قرار گرفته است. شاید برهان هایی پذیرفتنی برای اینکه بیگ بنگ علتی داشته یافت شود، اما هیچ برهان پذیرفتنی موجودی بر این نیست که بیگ بنگ شرطی منطقاً کافی در حالت ذهنی غیرعلّی ای دارد. این بدان می انجامد که باور به وجود خدا حتی بسی کمتر از آنچه محتاط ترین الهیون طبیعی همواره فرض کرده اند بخردانه است.

یادداشت ها

 

 * روایت قدیمی تر این مقاله در دانشگاه وست ویرجینیا (فوریه 1995) و در دانشگاه ساوترن میدوست (مارس 1996) قرائت شده است. فیلسوفان هر دو دانشگاه پیشنهادهای مفیدی  در مورد آن روایت اولیه نمودند. به ویژه مارک آرونساین و ویلیام لین کریاگ پاسخ هایی انتقادی بر آن نوشتند، که در روایت حاضر مفید واقع شد. همچنین از کریستوفر هیل به خاطر چندین پیشنهاده اش که به بهبود روایت نخستین انجامید سپاسگزارم.

بودجه ای این تحقیق توسط American Council of Learned Societies Fellowship در سال 1996، و توسط National Endowment for Humanities در سال 1995 تأمین شد.

[1]. David Hume, «An Abstract of A Treatise of Human Nature›, in An Inquiry Concerning Human Understanding (New York: Bobbs-Merril, 1955), pp. 186-7.

[2]. شایان ذکر است که نظریه ی میشائیل تولی دلالت بر آن دارد که یک علت مستلزم یک قانون بنیادی طبیعت است، اما آن علت صرفاً توسط آن قانون طبیعت و وقایع غیرعلّی مشخص نمی شود. اگرچه تعریف تولی با تعریف تحویلی سنتی فرق دارد، شمول یک شرط نومولوژیک در آن مانع می شود که یک ارده ی الهی در آن بگنجد. نوشته ی او را در Causation: A Realist Approach (Oxford: Clarendon Press, 1987). ببینید.

[3]. Carl Hempel, Aspects of Scientific Explanation (New York: The Free Press, 1965), pp. 348-49.

[4]. C. J. Ducasse, «On the Nature and the Observability of the Causal Relation», in Causation, eds. E. Sosa and M. Tooley (Oxford: Oxford University Press, 1993), p. 129.

]5]. Ducasse, p. 127.

[6]. Hector-Neri Castaneda, «Causes, Causity, and Energy,», in Midwest Studies in Philosophy IX, eds. P. French et al (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1984); Galen Strawson, «Realism and Causation», The Philosophical Quarterly 37 (1987), pp. 253-77; David Fair, «Causation and the Flow of Energy», Erkenntnis 14 (1979), pp. 219-50; Jerrold Aronson,»The Legacy of Hume’s Analysis of Causation» Studies in the History and Philosophy of Science 7 (1971), pp. 135-36.

[7]. Castaneda, p. 22.

[8]. Jaegwon Kim, «Events as Property Exemplifications», in Action Theory, eds. M. Brand and D. Walton (Dordrecht: Reidel, 1976).

[9]. Brian Leftow, Time and Eternity (Ithaca: Cornell University Press, 1993).

[10]. Donald Davidson, «Causal Relations», in Causation, eds. Sosa and Tooley.

[11]. Nicholas Wolterstorff, «God Everlasting» in God and the Good, ed. C. Orlebeke and I. Smedes (Grand Rapids, MI: Eerdmans, 1975) 1979; Quentin Smith, Language and Time (New York: Oxford University Press, 1993).

[12]. David Lewis, Philosophical Papers, Volume II (New York: Oxford University Press, 1983), p. 170.

[13]. Lewis, p. 170.

[14]. John Mackie, The Cement of the Universe (Oxford: Clarendon Press, 1974).

[15]. من در مقاله ی «مفهوم علتی برای جهان»، Canadian Journal of Philosophy 23 (1993), pp. 1-24 در این مورد محاجه کرده ام.در این مقاله ی متقدم، ادعا کرده ام که موارد اراده های الهی مثال های نقض معتبری بر تعاریف موجود از علیت هستند. اما پس از آن، برهان ناقضی علیه این ادعا یافته ام (بخش 5، ایراد دوم را ببینید)، که مرا به رها کردن این ادعا سوق داد که اراده های الهی علت هستند.

[16]. More exactly, a notational occurrence of a term in a position within attitude constructions is not open to substitution and quantification; a relational occurrence of a term in this position is open to substitution and quantification. «F» occurs relationally in «y desires that there is an F» if this is read as «(Ex) Fx. y desires that: (Ex) Fx.» By contrast, «F» occurs notationally if «y desires that there is an F» is read as «y desires that: (Ex) Fx.» See David Kaplan, «Opacity», in The Philosophy of W.V. Quine, ed. L. Hannard and P. Schlipp (La Salle: Open Court). When I talk about «positions with attitude constructions» I have in mind only positions within attitude construction in which terms occur notationally.

[17]. Ernest Sosa, «Varieties of Causation», in Causation, eds. Sosa and Tooley, p. 240.

[18]. Sosa, p. 240.

[19]. Sosa, p. 240.

[20]. Sosa, p. 242.

[21]. Adolf Grunbaum, «The Pseudo-Problem of Creation in Physical Cosmology», in John Leslie (ed.), Philosophy and Physical Cosmology: New York: Macmillan, 1990, pp. 92-112; «Creation as a Pseudo-Explanation in Current Physical Cosmology», Erkentniss 35 (1991): 233-54.

[22]. William Lane Craig and Quentin Smith, Theism, Atheism and Big Bang Cosmology (Oxford: Clarendon Press, 1993), p. 57.

Quentine Smith هم اکنون از بزرگترین فلاسفه بیخدا می باشد. تارنمای رسمی وی در اینجا قرار دارد. وی هم اکنون در دانشگاه میشیگان غربی فلسفه تدریس میکند. دکتر کوئنتین اسمیت همچنین سردبیر نشریه بسیار مشهور فیلو است که به فلسفه دین میپردازد. از مهمترین کتابهای وی «بیگ بنگ، کیهان شناسی، خداباوری و خداناباوری» است که بطور مشترک توسط او و ویلیام کریگ لین فیلسوف مشهور خداباور توسط انتشارات دانشگاه اکسفورد چاپ شده است.


کافر کیست؟

کفررا باید دید

استاد نواندیش وسنت شکن زنده یاد احمدشاملو درحافظ مطبوع خویش درمقام معرفی حافظ اینگونه آغازمیکند

?براستی کیست این قلندریک لاقبای کفرگو که درتاریکترین ادوارسلطهً ریاکاران زهد فروش، درناهاربازار زاهدنمایان ودرعصری که حتی جلادان آدمخوارمغروری چون امیرمبارزالدین محمدوپسرش شاه شجاع نیزبنیان حکومت آنچنانی خودرابرحدٌ زدن وخم شکستن ونهی ازمنکروغزوات مذهبی نهاده اند، یک تنه وعده ی رستاخیزراانکارمیکند، خداراعشق وشیطان راعقل میخواند وشلنگ اندازودست افشان میگذرد که

این خرقه که من دارم، دررهن شراب اولی    وین دفتربی معنی،غرق می ناب اولی

کافراین واژهً راستی که چپ جلوه اش داده اند را بادیده ای دیگرباید دید.بایدازمعنای زشتی که آلوده اندش پاکش نمود تا تلألو معنایش دیده !! ونه شنیده شود. معنای این واژه (کافر) برای من نوعی نقطهً تضاد اسلام رادارد همچنانکه اسلام درتضاد در مقابل کفرقرارمیگیرد واین به معنای منفی بودن کافر نمیباشد.اسلام بخاطرخودمحوری دگمی که دارد تحمل حتیَ متضاد خود، که امریست ناگزیر، برای ادامه هرگونه حیات راندارد

بدون واژه کفراسلام بیمعناست.آنچه کافرمینماید موجوديتی است قابل لمس وهمیشه ایستاده درمقابل توهمات. ازاینرو واژهً این وجود، هیولایی را برای خدامداران ایجاد میکند، چه که میدانند جز به هیچ، چیزی رااعتقاد ندارند. اما کافر چون بآنچه دروجود است باوردارد، هیچکس رابرترازوجود باشعوری چون انسان نمیداند. بهمین دلیل کفردرمقابل اسلام بسیارپرمعناست بحدی که اسلام را براحتی درخودمیبلعد ومعنای دیگری می يابد برای ادامه همان گزیر ناگریزیعنی زندگی

اگربه ماهیت اسلام بااین تفاصیل بنگریم، دلیل اینکه در سرزمینهای اسلامی ازکافرگریزانند اين است که آنان هنگام ایستادن درترازوی منطق، به جز!!؛ حلال گرداندن خون منطق وفتوای قتل آنچه وجوداست کارديگری ندارند. میبینیم که دراینگونه کشورها کافر را با زشت ترین، کثیف ترین، بیرحمترین….افعال معنا میکنند. اگربر بالای منابرملایی ازقسی القلبی انسانی بگوید، که خونخواریست پلید، که بیرحمانه سرمیبرد، ودربی ناموسی زبانزد خاص وعام است، اینمجموعه زشتیها را درکلمه کافرمعنا میکنند وآنچه خودشان راشایسته است دراینمعنا جا میدهند. براستی هرچه اززبان ایشان میتراود راباید واژگونه تفسير کرد.

اگرنه باعبای ملایان، بلکه با زلال خرد، کفر را از آنچه نامعنايی است پاک کنیم و بمعنای مطلق این عریض بی انتها بنگریم، جوابی خواهیم دید دندان شکن عليه تمامی حق کشی ها، بایستهای دگماتیسم وزورگوییهایی که اربابان ادیان تاهمین اکنون برما انسانها روا داشته اند. همچنین اگرنیک بنگریم خواهیم دید که کافربدلیل پنبه نمودن رشته هایی راکه یک اسلام مدار میریسد بایدآمادگی جهل باران شدن راداشته باشد. مُسلمان میگوید

چون محمد فرستاده خداست ،آنچه را او گفتست کلام آخرين است: نقطه وتمام کافرپاسخ میدهد

همنوعم منهم ازتوام، اما به گونه ای دیگرمیاندیشم، آنچه آن فرستنده را فرم میبخشد که کلامش اینگونه بیمنطق است که ترا درخود حل نموده است، که تجٌلیش را با حکم مرگ مخالف عقیده ات بثبوت میرسانی را من باورنمیتوانم بدارم زیرا آن خدا ذره ایست دردنیای پرفریب توهم که ترا دارد باخویش میبرد. خدایی که انسان ها را ساخته تا سجده اش کنند وسپاس گویش باشند، یک عادل مطلق نمیتواند باشد زیرا آنکس که بیشتراو را کاسه لیسی کند بیشترسزاوار برکات الهی قرارمیگیرد، آنکس که براساس ناتوانی بآن اندازه سپاسگزاری نکرد موردلطف قرارنمیگیرد. خدایی که تا زمان تولد پیام آورش جزبتی بیجان دربتکده ای بنام کعبه چیزدیگری نیست، وآنچه خلاقیت که ازاوآویزان کرده اند همه تراوشات مغزانسانی بالغ است که بعلت یتیم بودن یعنی نداشتن پدراین نیاز را آنجا که باید دریافت ننمود. بهمین دلیل درمخیله ی خود ازپدرموجودی پرورید وبه آن نام الله را داد و با پول و شمشیر آنرا بصورت بتی زنده جلوه داد

یک مُسلمان دراقعیتها به هدف واقعه نمینگرد و نفس عمل را درنمی یابد، زیراعمل فیزیکی وقوع را بعنوان هدف ازعقیده باوردارد. مثال: درواقعه کربلا به ابلهانه ترین شکل ممکن خویشتن را بکشتن دادن و نه خودکشی، را شاهدیم. رهبری که توانایی برنامه ریزی برای اعلان جنگ با سیل عظیم دشمن راندارد، 72 تن انسان معتقد را باقیانوس بلاهت می ريزد. یک کافرچون به انسان مداری پای بنداست هیچ انسانی راازخویش برترنمیدارد. اما باور دارد انسانی تواناتراست که آگاهتراست وخرد معيار سنجش است. بهمین دلیل عقیده ای چون مذهب که اساسش بردادن مدال های پوشالی همچون القاب مقدس به انسانهای بسیارمعمولی وابتدایی است، برای یک کافربسیارکوچک وحقیرجلوه مینماید. یک معتقد مذهبی میپندارد بوجود آمده ست که برای پندارش اگرلازم آمد به هلاکت هم برسد و برساند. یک کافر میگوید هلاکت هرگز! نباید قطره ای خون ازموجودی بخاطرامیال خیالی موجودی دیگر برزمین ریخته شود. منهم باندازه توکه حق داری خدایت رابستایی، باید ومیتوانم ازاودوری کنم چه ، میدانم گمراهی اش را. بهمان اندازه که میدانم چقدرکوچک است فکر تو در مقابل زندگی!

میدانم که خدایت چه بی مقداراست که ترابرای قربان کردن انسانیت پاداش هم میدهد. براستی چگونه می توان انسان ديگری را کشت؟ اگربه قدرت آنچه میپنداری اذعان داری، چرا راه دوست داشتن ودوست داشته شدن را بردیگری میبندی؟ بگو….بایست!! وببین. کافرمیگوید اگر بروایت کتاب آفرینش نيای ما انسان ها آدم وحوٌا بوده است، من اين را باورندارم زيرا واقعیت علم مجٌسم به بنده وشما میگوید حقیقت چیز دیگریست! کافر از باوردیگری برای باورش بی نیازاست، چراکه به حق حیات باوردارد.

مُسلمان باورخویش را باور ندارد، چه اگرباورداشت میتوانست هرگونه همسایگی را پذیرا باشد. آنجا که ادعای یک مسلمان حکم میکند تونجسٌی ومن پاکم، انزجارکافرفریاد میزند براو! ازانسانییت شرم باید کرد .هرگز قصد یک کافرابرازعقیده اش نیست، بلکه ابراز متقابلی است ازبی نیازی درازای نیازآنانکه مذاهب صادراتی راعرضه میدارند.

اکنون زمانیست که خوشبختانه عقل ها روبه بیداریند، بسیاری ازمحالات به ممکن رسیده اند که درهمین زمان خودمان بارها دیده ومیدانیم. همچنانکه مادربزرگ بنده باورنداشت انسان روزی کجٌاوه را به ماشین تبديل می کند. اکنون دیگرجواب را از رساله ها التماس نمکنند، معنا را از رنگ رخسار نمیخوانند، درلغتنامه ها معنی را می یابند. اگرمادر بزرگمان ازملا یاد میگرفت که کافر یعنی نجسٌ، ما با تجزیهَ این فاعل وتطبيق عملکردش باعقل وخرد میگوییم کافر یعنی ضدٌارتجاع

به قلم: صبور
منبع اصلی سایت کافر

حقايقی درباره جامعه مسلمين

 

سازمان کنفرانس اسلامی(OIC) باضافه فلسطين 56 کشور عضو دارد. ده نهاد ديگر که مسئول نظارت هستند از اين قرار هستند: تايلند، جامعه مسلمانان ترکيه (KIBRIS) جبهه آزادی بخش مسلمانان جزاير فيلبپين و مالازيا، سازمان اتحاديه آفريفا (OAU) ، اتحاديه دولتهای عرب (LAS) ، بوسنی و هرزگوين، جمهوری آفريقای مرکزی، جنبش عدم تعهد (NAM)، سازمان همکاری اقتصادی (ٍECO) و سازمان ملل (UN).

حقايق نا اميد کننده ای درباره کشورهای مسلمان وجود دارد.  OIC   ، 1/5 ،جمعيت دنيا  يعنی بيشتر از 3/1 ميليارد نفر را شامل می شود. از ميان اعضای OIC  می توان عربستان سعودی ، عراق ، ايران ، امارات متحده عربی را نام برد که دارای ذخيره 700 ميليارد بشکه نفت ثابت شده هستند. همه آنها با هم درآمد سرانه ای کمتر از 5/1 تريليون دلار دارند. در دنيا فقط 290 ميليون آمريکايی وجود دارد که در آمد سرانه آنها 4/10 تريليون دلار است. درآمد سرانه فرانسه، 54/1تريليون دلار، آلمان 2 تريليون دلار،انگليس 52/1 تريليون دلار، و استراليا 4/1 تريليون دلار می باشد.

کويت ، ايالات متحده عربی، و برونی تنها اعضای  OIC هستند که در آمد هر شخص ساليانه بالغ بر 10 هزار دلار می باشد. از ميان اعضای OIC حداقل 50 کشور هست که درآمد ساليانه هر شخص زير 5 هزار دلار در سال می باشد. در 45 کشور عضو OIC  در آمد ساليانه هر شخص به کمتر از 1000 دلار در سال می رسد. از ميان 3/1 ميليارد  جمعيت مسلمان OIC  بيشتر از 800 ميليون کاملاً بی سواد هستند.

 از ميان 290 ميليون آمريکائی 227 نفر به دريافت جايزه نوبل مفتخر شده اند(هند 4 برنده جايزه نوبل دارد)

از جمعيت 3/1 ميلياردی مسلمان دنيا کمتر از 300000 نفر به عنوان دانشمند شناخته شده اند. آمريکا 1/1 ميليون  و ژاپن   700000 دانشمند دارد.

درميان کشورهای   OIC 56  کشور به طور متوسط دارای 10 دانشگاه هستند که در کل اين جمعيت 3/1 ميليارد نفری کمتر از 600 دانشگاه دارند. هند 8407 دانشگاه و آمريکا 5758 دانشگاه دارد.

فقير ترين کشورهای دنيا کشورهای ايتيوپی ، سرالئون، افغانستان، کامبوديا ، سومالی، نيجريه، پاکستان، و موزامبيک می باشند. حداقل 6 کشور از فقيرترين کشورهای دنيا به کشورهای عضو OIC تعلق دارند. تايوان، عربستان سعودی، ترکيه، کره جنوبی، چين، هند، ژاپن، ايالات متحده عربی، اسرائيل، فنلاند، پاکستان، کويت و سنگاپور بيشترين خريداران سلاحهای غير هسته ای هستند.

از اين 15 خريداران برجسته سلاحهای غير هسته ای 6 کشور عضو OIC می باشد. بزرگترين توليد کنندگان اسلحه در دنيا، آمريکا، روسيه، فرانسه، انگليس، آلمان، هلند، اکراين، ايتاليا، چين، بلاروس، اسپانيا، اسرائيل، کانادا، استراليا و سوئد می باشند که هيچ کدام عضو OIC نيستند.

آيا امت مسلمان گوش شنوا دارد؟ ما در دايره ای از شرارتها،  نظير بی سوادی ، فقر، و خشونت گير کرده ايم و همچنان کشورهای غير مسلمان را عامل همه بدبختيهای خود می دانيم.

سلمان رشدی معتقد است که همه نقطه حمله آمريکا بر عليه تروریسم،  متوجه اسلام است. او می گويد آنچه ما داريم يک اسلام جنون آميز است که موجب شده غير مسلمانان را مسبب همه مصيبتهای جامعه مسلمين بدانيم  و چاره را در بستن راههای رقابتی مدرنيزه شدن در آن کشورها بجوييم. اين نسخه ای از اسلام است که در حال حاضر به سرعت در حال رشد است. سلمان رشدی در ادامه می گويد: اگر اسلام می خواهد با مدرنيته آشتی کند، بايد به حوزه شخصی انسانها برگردد و از سياست جدا شود. تروريستها به تنها جنبه ای که از تکنولوژی علاقه دارند اسلحه است که آن را به سمت سازنده آن نشانه بگيرند.

اگر قرار است تروريسم نابود شود ، دنيای اسلام بايد پيرو روالهای سکوراليسم که بر پايه آن مدرنيسم بنا شده است ، بشود. در غير اين صورت آزادی کشورهای مسلمان يک رؤيای دوردست  و دست نيافتنی است.

دکتر فرخ سلیم

مترجم : پارميس

یوسف در قرآن

آنانی كه تنشان به تنه‌ی مذهبیون سنتی و خانواده‌های مذهبی و بازاری خورده است و شاید راهی به درون این خانواده‌ها داشته‌اند، یا در مجالس روضه و تعزیه و به ویژه سر سفره‌های نذری ابوالفضل و امل البنین و دیگران حضور یافته‌اند، حتما بجز آموزش شفاهی احكام حیض و نفاص توسط ?آقایان? این را هم شنیده‌اند كه پیامبر اسلام یا امامان شیعه فرموده‌اند: به زنان و دخترانتان چند آیه‌ی اول سوره‌ی نور را بیاموزید، اما سوره‌ی یوسف را به ایشان نیاموزید!

درستی یا نادرستی این ?شایعه‌ی? اسلامی هر بهانه‌ای كه داشته باشد، حتما با خواندن و ترجمه‌ی این سوره مشخص خواهد شد. این بار به سراغ سوره‌ی یوسف می‌رویم كه در مكه و و در دوران اقامت اولیه‌ی پیامبر در شهر مكه از سوی ایشان انشاء شده است. این سوره 111 آیه دارد.

در دومین آیه‌ی این سوره آمده است كه: ما تازینامه را به زبان عربی نازل كردیم، تا این كه در آن تعقل كنید! در آیه‌ی سوم، گفت و گو از داستانی است كه برای پیامبر و مخاطبان او نقل می‌شود كه ایشان پیش از این تاریخ و پیش از آگاهی یافتن از این داستان، از بی خبران بوده‌اند. آیه‌ی چهارم حكایت از خوابی است كه یوسف برای پدرش یعقوب نقل می‌كند: ای پدر، من خواب دیده‌ام كه یازده ستاره و ماه و خورشید، سجده‌ام می‌كنند.

پدر كه فرزندان دیگرش را می‌شناسد، و لابد سابقه‌ی حیله‌گری ایشان را می‌داند، یوسف را از نقل این خواب برای برادرانش منع می‌‌كند. این حیله گری هم به شیطان رجیم نسبت داده می‌شود كه آدمیان را دشمنی آشكار است. اخیرا یكی از قضات شرع حكومت اسلامی در ایران، مردی را كه جرمی مرتكب شده بود، با این ادعای متهم كه شیطان او را گول زده است، از مجازات معاف اعلام كرد. خبر این محاكمه‌ی قلابی تا همین چندی پیش، بخش طنز منتقدین حكومت اسلامی را تشكیل می‌داد!

داستان با توضیح حسادت برادران یوسف به مهربانی‌های پدر نسبت به این ته تغاری خانوده ادامه می‌یابد كه ایشان برای یافتن جای پای بیشتری در دل پدر نامهربان، قصد جان دردانه‌ی پدر را می‌كنند و البته با همان خباثت شیطان رجیم! بعد هم با اصرار دردانه را از پدر جدا كرده، به چاهی می‌اندازند. خداوند در این میان در پست مامور اطلاعاتی یوسف و پدرش، دردانه را از نامردی برادرانش آگاه می‌كند و این برادران را نا آگاه و ?لایشعرون? می‌خواند.

برادران شب هنگام گریه كنان به خانه باز می‌گردند و پدر را از نتیجه‌ی جنایتی كه شیطان برگردنشان گذاشته است، آگاه می‌كنند كه: ? ای پدر ما به اسب تاختن رفته بودیم و یوسف را نزد وسایل خود گذاشته بودیم. گرگ او را خورد? (ش 17)

البته پدر از پیش احتمال دریده شدن دردانه‌اش را از سوی گرگ داده بود. با این همه چون این فرزندان از بی‌مهری و بی اعتمادی پدر نسبت به خودشان آگاهند، جامه‌ی یوسف را به خون دروغین [گویا خون خرگوش یا كبوتری] آغشته كرده، نزد پدر می‌آورند. حتا می‌گویند كه ما هر چقدر هم راست بگوییم، تو حرف ما را باور نخواهی كرد!

پدر فرزندانش را نفرین می‌كند [یعنی آگاه است كه این پسران، دردانه‌اش را سر به نیست كرده‌اند] و می‌گوید كه نفس شما [یا همان شیطان رجیم] جرمتان را در نزد شما آراسته است و بعد هم به دل خودش وعده می‌دهد كه باید صبر جمیل [زیبا] كرد و? (ش18)

در آیه‌ی بعد، سخن از كاروانی است كه در راه است و بر سر همان چاهی كه برادران یوسف، او را در آن افكنده‌اند، فرو می‌آیند. دلو به چاه می‌اندازند و به جای آب، مژدگانی پسركی را می‌دهند كه سوار بر سطل آب شده و بالا آمده است. دوران برده داری است و كاروانیان، شادمان از ?متاعی كه یافته‌اند? یوسف را پنهان می‌كنند و البته خدا به این پنهان كاری آگاه است. (ش19)

بعد هم این ?متاع? را به چند درهم ناقابل می‌فروشند و هیچ رغبتی هم به او نداشتند. تا این جا هنوز معلوم نیست كه چرا زنان مسلمان از خواندن سوره‌ی یوسف منع شده‌اند.

خریدار كه مردی مصری است، به زنش می‌گوید: این ?متاع? را گرامی بدار، شاید سودی به ما رساند! او را به فرزندی می‌پذیرند. خداوند در این بخش از داستان، از دخالتش در امور بندگان سخن می‌گوید كه علیرغم توطئه‌ی برادران یوسف و شیطان رجیم و كاروانسالاران برده فروش، خریدارِ این برده‌ی كوچك، او را به فرزند خواندگی می‌پذیرد، به امید بهره‌ای كه بعدها از این متاع خواهد برد. (ش21)

یوسف بزرگ‌تر كه می‌شود، خدا او را در همان شغل غلامی و بردگی، دانش و حكمت می‌آموزد. بعد هم خدا یك حكم كلی را در این میان وارد می‌كند كه نیكوكاران را هم همین‌گونه پاداش می‌دهیم. معلوم هم نیست كه این كودك كه تمام هنرش این بوده است كه باعث ایجاد حسد و فتنه در یك خانواده شده است و پدر با تفاوت گذاشتن بین فرزندانش، ایشان را به این برادركشی ترغیب كرده است، چه كار نیكویی بجز همان خواب دیدن كرده است كه شامل حال نیكوكاران پاداش بگیر شده است. شاید هم این قانون، بر خلاف عطف به ماسبق، عطف به آینده است! (ش22)

قضیه از آیه‌ی 23 داغ می‌شود و زن مرد مصری و مادر خوانده‌ی یوسف، در پی كامجویی از او بر می‌آید. زن می گوید زود باش? و یوسف اعراض می‌كند و به خدا پناه می‌برد. در آیه‌ی 24 زن آهنگ یوسف می‌كند و بر اساس گفته‌ی خدا، اگر یوسف برهان خدا را ندیده بود، او نیز آهنگ زن می‌كرد? كه نكرد و از ستمكاران نشد. كم كم دارد دلایل آن ?شایعه‌ی اسلامی? روشن می‌شود!

در این میان مرد مصری سر می‌رسد و هر دو به سوی در می‌دوند و زن [ملعون] جامه‌ی یوسف را پاره می‌كند و بعد هم با بدجنسی و مظلوم نمایی، همه‌ی تقصیرات را به گردن یوسف بیچاره می‌اندازد.

زن گفت: جزای كسی كه با زن تو قصد بدی داشته است، چیست، جز این كه به زندان افتد یا به عذابی سخت درد آور گرفتار شود؟!

یوسف زیبا در پی افشاگری برمی‌آید و تهمت را به زن برمی‌گرداند كه: زن تو در پی كامجویی از من بود و مرا به خود می‌خواند. شاهدی كه اتفاقا از كسان زن است، گواهی می‌دهد كه پاره بودن لباس یوسف از پشت، دلیل بر دروغ‌گویی زن است. چرا كه ?قاعدتا? در این گونه مواقع لباس مردان از جلو پاره می‌شود. گویا این كار سابقه‌ی تاریخی هم داشته است! (ش26)

بعد كه با این دلیل فرد اعلا می‌بینند كه لباس یوسف از پشت پاره شده است، زن را مكار می‌خوانند. بعد هم بر اساس آیه‌ی شماره‌ی 28 و با همین یك جرم این گونه اثبات شده، تازینامه حكم بر مكر تمامی زنان می‌دهد.

گفت: این از مكر شما زنان است كه مكر شما زنان، مكر بزرگی است. (ش28سوره‌ی یوسف) و البته بعد به یوسف تكلیف می‌شود كه رازداری كند و از زن هم می‌خواهند كه از گناهش آمرزش بخواهد كه خطاكار است. (ش29)

معلوم هم نمی‌شود كه این خبر را چه كسی به گوش دیگر زنان شهر می‌رساند كه می‌گویند: زن عزیز، در پی كامجویی از غلام خود شده است و شیفته‌ی او گشته است? (ش30)

زنان شهر كه از كل قضیه آگاه شده‌اند، پشت سر زن عزیز مصر صفحه می‌گذارند. زن مكار پس از بخشیده شدن از سوی شوی، همچنان در حسرت عشق معشوق می‌سوزد. مرد مصری بی هویت خریدار یوسف، در متن داستان كم كم به درجه‌ی عزیزی مصری ارتقاء می‌یابد. با این همه خرابكاری و آبروریزی زنش هم این جوانك رعنا را از اندرونی بانو بیرون نمی‌برد. زن گناهكار و عاشق ولیمه‌ای می‌دهد و زنان شهر را به اندرونی دعوت می‌كند. پشت همه‌ی ایشان پشتی و مخده‌ای می‌گذارد، به دست هر یك كاردی می‌دهد و بعد هم جوانك معصوم را فرمان می‌دهد كه از پرده برون آی! یعنی بانو، پیش از میهمانی به یوسف امر می‌كند كه پشت پرده منتظر اجرای فرمانش بماند. زنان نشسته‌اند و بر مخده‌های شاهانه‌ی بانوی عزیز مصر تكیه زده‌اند و بساط بر پاست و در دست هر یك هم كاردی تیز كه لابد برای پوست كندن سیب و گلابی در اختیارشان گذاشته‌اند. بانو به یوسف امر می‌كند كه از پس پرده بدر آید و بر این زنان احمق بی خبر از حسن یار، خودی بنماید. یوسف زیبا، خرامان از پشت پرده بیرون می‌آید و زنان همگی از تعجب و تحسر، دستانشان را با آن كاردهای تیز می‌برند و در همان حال ?فتبارك الله احسن الخالقین? گویان می‌نالند كه: وای، پناه بر خدا، این كه آدم نیست، فرشته است! (ش31)

حال بانو دلیل محكمی بر زنای ناكرده‌اش دارد گفت: این همان است كه مرا در باب او ملامت می‌كردید. من در پی كامجویی از او بودم و او خویشتن را نگه داشت. اگر آنچه فرمانش می‌دهم نكند، یعنی اگر این بار مرا شیرین كام نكند، به زندانش می‌افكنم و خوارش می‌سازم. (ش32)

البته خوانندگان به دموكراسی عزیز مصر و خریدار یوسف توجه دارند كه با این كه مچ بانو را در حین ارتكاب جرم ناكرده‌اش گرفته است، باز هم بانو را از حضور این پسرك زیبا محروم نكرده است و یوسف همچنان در اندرونی بانو به خدمتگزاری و فرمانبرداری مشغول است. حتا بانو آن قدر قدرت دارد كه یوسف را بین كامجویی و زندان مخیر می‌كند و یوسف گمگشته زندان را برمی‌گزیند كه زندان بر من گواراتر است از آنچه مرا بدان می‌خوانند. (ش33) بعد هم یوسف خدا را تهدید می‌كند كه اگر مكر این زنان را از من [برنگردانی] به آن‌ها [حالا مشتریان مكار از فرد به جمع تغییر كرده‌اند] میل می‌كنم و در شمار نادانان خواهم شد. (ش33)

خدا از این تهدید برآشفته می‌شود و دعای بنده‌اش را مستجاب كرده، به یاری‌اش می‌شتابد. (ش34)

بعد هم خانم‌ها او را به زندان می‌اندازند.(ش35)

داستان ادامه پیدا می‌كند. یوسف در زندان با دو جوان، هم‌بند می‌شود. یكی از این جوانان خواب می‌بیند كه انگور می‌فشارد. دیگری خودش را می‌بیند كه نان بر سر نهاده است و پرندگان از آن نان می‌خورند. و تعبیر خوابشان را از یوسف زندانی می‌خواهند. (ش36)

در آیه‌ی بعدی یوسف به هم سلولیانش خبر می‌دهد كه كیش مردمی را كه به خدای یكتا و روز قیامت كافرند، ترك كرده است. (37)

بعد هم با این دو نفر بحث عقیدتی می‌كند. خوابشان را هم این گونه تعبیر می‌كند كه یكی از شما با مولای خویش شراب می‌نوشد و دیگری را بر دار می‌كنند و پرندگان سر او را می‌خورند. از آنكه قرار شده است با مولایش، كه اتفاقا شوهر همان زن دلداده و عزیز مصر است، شراب بنوشد، می‌خواهد كه او را به یاد مولایش بیاورد، اما شیطان رجیم فراموشكارش می‌كند و به همین دلیل چند سال دیگر هم یوسف در زندان می‌ماند. معلوم هم نمی‌شود كه چرا خدا این جا دیگر پا در میانی نمی‌كند! (ش42)

داستان ادامه می‌یابد و قحطی و خواب عزیز مصر و زندانی زنده مانده، كه ناگهان به یاد همبندش یوسف می‌افتد و همین یادآوری، یوسف را از زندان رها می‌سازد. (ش45)

یوسف را به پای تخت می‌آورند و تعبیر خواب‌های شاه? بعد هم پادشاه یاد آن زنان مكار می‌افتد كه: بپرس، حكایت آن زنان كه دست‌های خود را بریدند، چه بود، كه پروردگار به مكرشان آگاه بود. (ش50)

زنان را حاضر می‌كنند. [پادشاه] گفت: ای زنان، آنگاه كه خواستار تن یوسف بودید، حكایت شما چه بود؟ زنان [همگی با این كه تهمت بزرگی بارشان شده است] می‌گویند: ما او را گناهكار نمی‌دانیم? زن عزیز هم با شجاعت تمام و بدون ذره‌ای خجالت و حیا می‌گوید: من در پی كامجویی از او بودم. او راست می‌گوید. (ش51) اینجا دیگر واقعا معلوم می‌شود كه آن مرد مصری كه یوسف را خرید، همین پادشاه كنونی مصر یا عزیز مصر است و بر سر زنش هیچ بلایی نیاورده‌ است كه در غیبت شوی خیانتی به شوی نكرده است. این جا زن كاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌شود و می‌فرماید: خدا حیله‌ی خائنان را به هدف نمی‌رساند. (ش52)

داستان البته ادامه می‌یابد و به شناختن برادران یوسف و بازگشتن یوسف گم گشته به كنعان می‌انجامد و چشمان یعقوب پیر از دیدار فرزند دوباره یافته‌اش لابد بینا می‌شود و باقی قضایا. می‌خواستم علت تحریم این سوره را برای زنان مسلمان بدانم كه دانستم! شما چطور؟!!

نادره افشاری

زن در تازينامه

از سلسله گفتارهاي راديويي «صداي سربداران» (1370-1368)

مسئله ستم بر زن در قوانين و احكام اسلامي چگونه منعكس شده است؟ و آيا اين قوانين و احكام قابل تفسير و تغييرند؟ هنوز هم پيدا ميشوند كساني كه ساده لوحانه يا فريبكارانه مي گويند «جمهوري اسلامي واقعاً پيرو اسلام نيست؛ اينها همه دكاني است كه چندتا ملا براي منافع خود درست كرده اند، در صورتيكه اسلام واقعي دين رها كننده زن بمثابه جزيي از بشريت است.كساني هم هستند كه معتقدند بايد در اسلام، رفرم انجام داد و باصطلاح آنرا با زمان كنوني منطبق ساخت. در گذشته، افرادي نظير شريعتي، و در حال حاضر سازمان مجاهدين چنين ايده اي را تبليغ مي كنند. سازمان مجاهدين حتي تا آنجا پيش مي روند كه در افشاي رژيم جمهوري اسلامي، روي جوانبي از ستمگري عريان عليه زنان در جامعه ايران انگشت مي گذارد و باصطلاح خود را پرچمدار رهائي زن معرفي مي كند. واقعيت اين است كه هواداران اسلام ناب يا اصلاح شده را بالاخره بندي بهم متصل ميكند. بالاخره بايد چيز مشتركي وجود داشته باشد كه هر دو گروه را مسلمان بسازد. و بالاخره اين مسئله را هيچكدام نمي توانند انكار كنند كه نقطه رجوع و پايان كارشان تازينامه است. كتابي كه به باور آنها وحي منزل است: كلام موجود قادر و دانا و محيط بر همه چيز و همه كس.

بنابراين از رفسنجاني و خامنه اي و موش هاي كور حجره هاي حوزه علميه قم گرفته تا آخوندهاي اپوزيسيون، يا رهبران سازمان مجاهدين و همفكرانشان را ميتوان و بايد با اين كتاب محك زد. بايد ديد، كلام الهي و واجب الاجراء تازينامه اي در مورد زنان در جامعه چيست؟ آنوقت است كه رنگ و لعاب ترقيخواهي، اسلام ناب، اسلام دمكراتيك و عباراتي از اين قبيل از چهره هاي ظاهراً متفاوتشان پاك ميشود.

پيش از آنكه به جستجوي نقش و جايگاه زن در لابلاي صفحات كتاب مسلمانان بپردازيم، ذكر يك نكته را ضروري مي بينيم: اينكه ستم بر زن، جزئي لاينفك از دستگاه ستم و استثمار است. اين ستم با شكل گيري و ظهور طبقات ظاهر گشته و با رسيدن به عصر كمونيسم ـ به رهائي كامل بشر از انواع و اقسام ستم و استثمار ـ نابود خواهد شد. نه فقط اسلام بعنوان شكلي از روبناي ايدئولوژيك نظم كهن، بلكه ساير اديان نيز ستم بر زن را تاييد كرده و تحكيم مي بخشند. اما تيغ نقد طبقه كارگر در اين مبحث، احكام اسلامي را آماج قرار مي دهد. به حساب آن سايرين در جائي ديگر خواهيم رسيد.

در روايت آمده كه محمد بن عبداللّه بسال دهم هجري، هنگام حجه الوداع به پيروانش چنين توصيه نمود: «زنان اختياري از خود ندارند و اسير مردانند. درباره آنها نيكي كنيد.» اگر دقت كرده باشيد، مي بينيد مبلغين اسلامي، خصوصاً آنها كه در مواجهه با ايده هاي مترقي و پيشرو در جهت رهائي زن ـ و مشخصاً ايده هاي كمونيستي ـ شديداً احساس ضعف مي كنند، هميشه بخش دوم اين توصيه را يادآوري مي نمايند: «درباره آنها نيكي كنيد.» انگار نه انگار كه زن در بخش اول موجودي بي اختيار و اسير مرد معرفي شده و در واقع آن نيكي، نيكي كردن زندانبان به اسير، نيكي كردن صاحب اختيار به موجودي تابع را معنا مي دهد. «بي اختيار و اسير» بروشني جايگاه زن در جامعه و در خانه را از ديد تدوين كننده دين اسلام نشان ميدهد. اين جزئي از اسلام ناب محمدي است؛ جزئي از ديدگاهي است كه بخشي از جامعه ـ نيمي از جامعه ـ را اسير و برده نيمي ديگر مي سازد. و اين منطق، درست در انطباق با منطق غالب سلطه گري بخشي بر بخش ديگر جامعه است.

در سوره مشهور «نساء» كه هر زن آزاده و مبارزي در جوامعي مانند ايران يا افغانستان بايد آنرا بارها و بارها بخواند و بحق آتش خشم و كينه اش نسبت به نظام و مناسبات و ايده هاي پوسيده حاكم برافروخته شود، از اين قبيل احكام فراوان است. مثلا در آيه 34 اين سوره مي خوانيم كه: «مردان بر زنان استوارند».

برهمين پايه، حقوق مدني غيريكساني براي زن و مرد در اسلام در نظر گرفته شد. اما علت اين نابرابري از زبان تازينامه بسيار جالب است. در سوره نساء آمده است كه: «چون خداوند افراد بشر را غيرمتساوي آفريده، بعضي را بر بعضي ديگر برتري داده است.»

همان حكايت قديمي است كه در بحثهاي افلاطون و ارسطو هم ميتوان يافت. اين بحث از ديرباز، استدلال حكام و توانگران و ستمكاران براي توجيه موقعيت برتر خود در جامعه بوده است. برمبناي همين استدلال، بردگان در يونان و رم باستان در موقعيت يك حيوان به بيگاري گماشته مي شدند. و بعد از آن نيز، همين توجيهات، به كار برده داران در سراسر جهان ـ منجمله عربستان ـ، فئودال ها و خان ها و شاهان، و بعدها در شكلي فريبنده تر بكار سرمايه داران و بورژواهاي حاكم آمده است. اين دروغ بزرگي است كه به جامعه ـ به زنان و مردان ـ گفته شده تا نظم موجود لاتغير و ابدي جلوه داده شود. و از آن مهمتر، هركس جرات بپاخاستن عليه اين نظم و تلاش براي سرنگون ساختنش را به خود داد، بعنوان محارب با خدا، و مفسد في الارض تحت تعقيب و آزار قرار گيرد. بدون شك، دستگاه حاكمه اي كه مجبور باشد موجوديت خويش را بضرب سرنيزه و شلاق و سركوب در جامعه برقرار سازد، براي تسهيل كار خود، بايد سركوبگري و ستم را بمثابه يك سيستم تفكر در سطح جامعه رواج دهد. بخشي از ستمديدگان را در ستم بر بخشي ديگر آزاد بگذارد. مردان را به سركوب زنان تشويق كند و با «قانون الهي و مدني» از اين سركوب بدفاع برخيزد. در سوره نساء آمده است: «اگر زن شما در مقام نافرماني و سركشي برآمد، نخست او را پند دهيد، اگر براه نيامد از همخوابگي محرومش سازيد و اگر باز تسليم نشد و اطاعت نكرد او را كتك بزنيد.»

كتك زدن همسر، يكي از شنيعترين جنبه ستم بر زنان است كه امروز نيز بقوت در جامعه ايران مشاهده مي شود. اين كار هيچ فرقي با شكنجه در سياهچال هاي رژيم ندارد. شكنجه اي كه بقصد به تسليم واداشتن، يا انتقام جوئي از شورش حق طلبانه و روح مبارزه جوي زنان ستمديده اعمال مي شود.

براي آنكه تصوير روشنتري از تفكر ستمگرانه اسلامي نسبت به زن، بمثابه يك تابع، يك دستگاه تمتع جنسي و ماشين جوجه كشي بدست آوريم بايد به آيه 23 سوره نساء رجوع كنيم. در اين آيه، محمد، ازدواج با زنان شوهردار را مطلقاً حرام دانسته، مگر اينكه زن از راه خريد به مايملك مرد تبديل شده باشد (درواقع مناسبات برده داري يا كنيزداري) و يا در نتيجه جنگ و اسير شدن بدست آمده باشد. كه در اينصورت طبق روايت ابن سعيد نامي از اصحاب محمد، حتي از شير مادر هم بر نيروي مسلط و پيروز در جنگ حلالتر است. محمد بن عبداللّه، هنگامي كه سربازانش قصد تجاوز به زنان شوهردار به اسارت درآمده را كردند، با كلام الهي اين جنايت را بلامانع اعلام داشت. بر مبناي همين تفكر، و با همين توجيهات الهي است كه امروز در زندانهاي ايران به زنان كمونيست و مبارز تجاوز ميشود؛ و دستياران مسلح احزاب مرتجع اسلامي افغانستان كه از عربستان صادر شده اند، در حمله به خانه وابستگان به دولت ارتجاعي كابل، به قتل و غارت و تجاوز دست مي زنند. و كم نيست تعداد زنان و دختراني كه توسط اين جانيان مورد تجاوز قرار گرفته و بعد قطعه قطعه شده اند. حال بايد از هواداران و مبلغان اسلام ناب، اسلام دمكراتيك و امثالهم سوال كرد كه شما در اجراي اين احكام تازينامه اي چه خواهيد كرد؟ شما چطور اين احكام را به برنامه عملي براي اداره يك جامعه تبديل خواهيد كرد؟

خلاصه كنيم، همانطور كه در آغاز گفتيم، ستم بر زن جزئي لاينفك از جامعه مبتني بر ستم و استثمار است. چه در شكل اسلامي، چه در اشكال مذهبي يا ظاهراً غيرمذهبي ديگر. راه رهائي از اين ستم نيز، راهي جدا از نابودي  جامعه طبقاتي و رفع هرگونه ستم و استثماري نيست. اين راه تنها با رهبري طبقه كارگر و حزب پيشاهنگش مي تواند پيروزمندانه طي شود. طبقه كارگر آگاه، مناسبات توليدي موجود، مناسبات اجتماعي منطبق بر آن و ايده ها و تفكرات نشئت گرفته از آن را تماماً سرنگون خواهد ساخت. ستم بر زن نيز جزئي از اين جهان كهنه و محكوم به نابودي است.                

 

http://www.sarbedaran.org

رفتار اسلام با زنان

آنچه در اين مقاله مد نظر مي باشد آشكار سازي خوي بربريت اسلام در رفتار وحشيانه با زنان است.

۱- ابتدا بحث را با خود حضرت محمد بنيانگذار اين آيين جعلي شروع مي كنيم. محمد با خديجه كه 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد.در آن زمان محمد فقط 25 سال داشت.او سومين شوهر خديجه بود وقتي كه خديجه با محمد ازدواج كرد يك بيوه بود. پس از اين ازدواج محمد از يك زندگي تجملي لذت برد.

ازدواج محمد با كارفرماي خود نشانگر ميل محمد به يك زندگي اشرافي است.كه در اين زندگي اشرافي حتي رنج يك روز كار را بر خود متحمل نكند.

۲- -خديجه در زماني كه محمد 49 سال داشت از دنيا رفت. بين سنين 49 تا 63 سالگي محمد حداقل 11 بار ازدواج كرد. اين مطلب به خوبي نشان مي دهد كه برخورد او با كانون ازدواج چگونه بوده است.  براي او زنان چيزي جز وسيله اي براي ارضاء نياز هاي شهواني او نبوده اند. ازدواج با 11 زن نشانگر اشتهاي سيري ناپذير او به مسائل جنسي است.

۳- همسر مورد علاقه او عايشه بود كه در آن زمان تنها 6 سال داشت. ازدواج محمد با يك دختر 6 ساله آشكارا نشان مي دهد كه محمد نه تنها يك زن باز بود بلكه بچه باز هم بود.

۴-پسر خوانده محمد زيد با زينب دختر جهش ازدواج كرده بود. اما محمد روزي او را در لباس منزل ديد . زيبايي زينب به ناگاه محمد را منقلب ساخت و به او تمايل پيدا كرد.  زيد اين برده آزاد شده خدمتگذار به خوبي موقعيت را دريافت  و بدون تامل به خاطر عشق به اين باني خير همسر خود را به او تقديم كرد.

محمد به حرمسراي خود قانع نبود و با عروس خود نيز ازدواج كرد. پسر خوانده اش كه يك دنباله رو مخلص پيامبر بود از طلاق دادن همسرش خشنود بود. چه پدر شوهر گرانقدري ‌‌!! يك مدل براي همهُ پدر شوهرهاي دنيا!!!!

محمد هر چه را كه به آن مبادرت مي ورزيد موعظه مي كرد. اين موعظه ها توسط آيه ها و احاديث زير تاكيد مي شود.

قسمتهايی از تازينامه درباره زنان:

سوره ماده گوساله(بقره) آيه23: زنان شما كشتزار شمايند. هر زمان و به هر طريق كه خواستيد به كشتزار خود نزديك شويد.

در اينجا مي توانيد ببينيد كه اسلام چه نيكو با زنان رفتار مي كند. زنان به عنوان كشتزاري معرفي مي شوند كه به وسيلهُ مردان كاشته مي شوند. چه افتخاريست براي يك زن مسلمان!

سوره نساء آيه 34: مردان را بر زنان حق تسلط و نگهباني است. به واسطه آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته است. و هم به واسطه آن كه مردان بايد از مال خود به زنان نفقه بدهند. پس زنان شايسته و مطيع آنهايند كه در غيبت حافظ حقوق شوهرانشان باشند. و آنچه را خدا به حفظ آن امر فرموده نگه دارند. و زناني كه از مخالفت آنان بيمناكيد ? ابتدا آنها را موعظه كنيد اگر مطيع نشدند از خوابگاه آنها دوري كنيد. باز مطيع نشدند به زدن آنها را تنبيه كنيد. چنانچه اطاعت كردند ديگر هيچگونه ستم بر آنها روا نداريد. همانا خدا بزرگوار و عظيم الشان است.

اولين نكته اي كه در اينجا حائز اهميت است اين است كه تازينامه آشكارا مي گويد مردان برتر از زنان هستند. دوم اينكه اسلام به مردان آموزش مي دهد كه زنان را با رفتار وحشيانه و ارعاب كنترل كنند.

سوره نسا آيه 15: زناني كه عمل ناشايست انجام دهند 4 شاهد مسلمان بر آنها بخواهيد. چنانچه شهادت دادند آنها را در خانه نگه داريد تا زمان مرگشان فرا رسد.

سوره نسا آيه 16: اگر در ميان شما دو مرد مبادرت به عمل زشتي كردند. هر دو را مجازات كنيد. اگر توبه كردند آنها را به حال خود واگذاريد.

همانطور كه مي بينيد هر گونه خلاف جنسي زنان مجازات مرگ به دنبال دارد. اما انحراف مردان از طرف خدا قابل بخشش است.

سوره نور آيه 6: آنان كه به زنان خود نسبت زنا بدهند و بر اين ادعا جز خود شاهدي نداشته باشند چهار بار سوگند بخورند

در اينجا مي بينيد كه يك مرد مي تواند به راحتي به زنش تهمت بزند و طبيعتا او را به مرگ محكوم كند و فقط كافيست كه ۴ مرتبه شهادت ياد كند كه گفتار او صحيح است. اما از طرف ديگر زنان چنين حقي را در اسلام ندارند.

قسمتهايی از حديث تيرمزي و ديگران:

۱ – اگر زني مرتكب عمل زشتي بشود شوهرش حق دارد او را كتك بزند. اما نبايد استخوان او را بشكند. زن نبايد كسي را كه شوهرش دوست نمي دارد به منزل راه دهد. ولي حق دارد كه از شوهرش انتظار نفقه داشته باشد.(ت. ر. برگ

۲ – براي زن ممنوع است كه در زمانيكه آرايش كرده يا لباس نيكو پوشيده كسي غير از شوهرش او را ببيند.( ت.ر. برگ ۴۳۰)

۳ – اگر زني به مسافرتي برود كه سه روز يا بيشتر به طول كشد? ايمانش زايل مي شود. جز اينكه شوهر يا پدر يا پسرش در اين سفر او را همراهي كنند.

۴ – يك زن بايد خود را حتي در حضور پدر شوهر ? برادر و ديگر ذكور بپوشاند.(ت. ر برگ 432)

۵ – براي يك زن ممنوع است كه بدون اجازه شوهر پولي را صرف افراد نيارمند بكند يا براي دوستانش ميهماني بگيرد(ت.ر. برگ 256)

۶ – يك زن نبايد بدون اجازه شوهرش نماز اضافي (نافله) بخواند يا اينكه روزه بگيرد(به جز ماه رمضان)

۶ – اگر سجده به غير از خدا قانوني بود زنان بايستي بر شوهرانشان سجده كنند.

۷ – اگر مردي نياز جنسي داشت زن بايد فورا خواسته او را اجابت كند اگر چه در حال پختن نان در كوره باشد.(ت.ر. برگ ۴۲۸)

۸ – ازدواج زن با يك مرد قائم به ذات نيست بلكه اختياري است. اين به اين معني است كه اگر پدر شوهر به شوهرش گفت زنت را طلاق بده بايد حرفش را گوش كند.

۱۰ – اگر زني در خواست طلاق كند بدون اينكه دليل عادلانه اي داشته باشد? به بهشت وارد نخواهد شد.(ت. ر. برگ ۴۴۰) بر عكس مردان مي توانند هر وقت بخواهند زنشان را طلاق بدهند.

۱۱ – اكثر زنان به جهنم خواهند رفت(مسلمان . برگ 143)

۱۲ – اگر مردي همسرش را به بستر بطلبد و او امتناع كند مورد لعن و نفرين فرشتگان قرار خواهد گرفت. و دقيقا همين امر براي زناني كه شوهر را در بستر تنها بگذارند به وقوع خواهد پيوست.(بخاري . برگ 93)

۱۳ – زناني كه از شوهرانشان قدرداني نمي كنند در وسط جهنم خواهند بود. اگر زني به شوهرش بگويد من هرگز چيز خوبي از تو نديدم ناسپاسي است(بخاري. برگ 96)

به چند طريق است كه زن مالكيت بر جسم خود ندارد. حتي شيري كه در سينه هاي او جاري است به شوهرش تعلق دارد. او حتي مجاز نيست كه تنظيم خانواده را رعايت كند( بخاري . برگ 27)

قسمتهايی از كتاب حديث صحيح مسلمان:

فصل 540: پيامبر گفت زني را ديد كه به شكل شيطان در رفت و آمد بود. و مجذوبش شد. او به پيش همسرش زينب رفت و در حاليكه چرمي را دباغي ميكرد با او آميزش كرد. و آنچه در قلبش بود بيرون ريخت.

فصل 558: پيامبر گفت اگر مردي زنش را به بستر بطلبد و ا و نياييد ? و شوهر شب را به صبح رساند در حاليكه از او عصباني است ? فرشتگان تا صبح او را لعنت فرستند. آنكه در آسمان هاست از او ناراضي است تا زمانيكه شوهرش از او راضي شود.

فصل 576: پيامبر گفت زن از يك دنده خلق شده است و به هيچ طريقي براي تو راست نخواهد شد.

انور شيخ نويسنده كتاب اسلام يك جنبش ملي عرب? مي گويد. به نظر مي رسد كه دكترين اسلام در مورد زنان اين است كه زنان از پايه نا بكارند و مردان بايد دائم آنها را تحت نظر بگيرند. آنها نبايد هرگز به حال خود وا گذاشته شوند.

در حقيقت در حديث ديگري موقعيت زنان را بي پرده چنين بيان مي دارد . » من مصيبتي مضرتر از زنان براي مردان به جا نگذاشتم»

فصل 619: فروش سگ و گربه (به جز اينكه سگ براي كار باشد)و امرار معاش توسط فاحشه ها ( به جز غير مسلمانان ) ممنوع مي باشد.

اين حديث مهاجمين مسلمان را تشويق مي كند تا زنان غير مسلمان را براي لذت جويي خود به فاحشه تبديل كنند. چون فاحشگي غير مسلمانان ممنوع نشده است. در طول تاريخ از اين مثالها به فراواني مي بينيم.

فصل 114: پيامبر گفت اكثر جمعيت جهنم را زنان تشكيل مي دهند. از ديد اسلام خوي اكثر زنان شيطاني است و جايگاه آنان جهنم است.

مالك 362:1221: ابن فهد گفت: » من چند كنيز دارم كه از زنانم بهتر هستند . ولي دوست ندارم آنها حامله بشوند. آيا مي توانم موقع انزال خود را عقب بكشم.» حجاج گفت » آنها مزرعه هاي تو هستند اگر دوست داري آنها را آبياري كن و اگر دوست نداري آنها را خشك نگه دار»

سه حديث بعدي در ارتباط با يكديگرند

مالك 364:1234: اگر زني به كودكي شير دهد او مادر رضاعي طفل مي شود و شوهرش پدر رضاعي او. اگر مردي دو زن داشته باشد و يكي از آنها به دختري شير دهد و ديگري به پسري? اين پسر و دختر نمي توانند با يكديگر ازدواج كنند چون پدر رضاعي آنها يكي است.

حديث بعدي متضاد حديث قبلي است.

مالك 364:1239: قانون خويشاوندي رضاعي فقط در مورد كودكان زير دو سال كاربرد دارد. اما مرد به بلوغ رسيده كه از شير زني تغذيه كرده شامل اين ارتباط رضاعي نمي شود

حديث بعدي را با دقت بخوانيد

مردي از عمر پرسيد: زنم سر خود به كنيزي كه با او هم خانه بودم از شير خود خورانده. حالا نسبت من به اين كنيز چگونه است؟

عمر گفت زنت را تنبيه كن و به طرف كنيزت برو

چه چيز بيشتري در باره اين آيه هاي طلايي تازينامه و احاديث روشن كه هدايتگر مسلمانان حقيقي است بگويم؟

غزالي متفكر معروف اسلامي 18 درد و رنج براي زنان در اسلام بر مي شمرد كه مسبب آنها نافرماني حوا در بهشت مي باشد. اين ليست آشكارا موقعيت زنان را در اسلام نشان مي دهد. و همچنين نشان مي دهد كه كه سنت هاي اجتماعي در دين اسلام چقدر عقب افتاده هستند. در اينجا اسلام تا آنجا پيش مي رود كه حتي حاملگي و درد زايمان را مجازاتي از طرف خدا بر مي شمارد. آيا اينچنين است الله  رحمان و رحيم؟

اين 18 مجازات عبارتند از:

1- عادت ماهانه
2-زايمان
3- جدايي از پدر و مادر و ازدواج با يك غريبه 4- حاملگي
5-نداشتن اختيار خود
6-بهره مندي از ميراث كمتر
7- نداشتن حق طلاق و قادر به طلاق نبودن
8-اينكه مردان مجازند تا 4 زن اختيار كنند اما زنان تنها مي توانند يك شوهر داشته باشند
9-اينكه بايد در خانه محصور باشند
10- اين حقيقت كه بايد در بيرون از خانه سرهايشان را بپوشانند
11- اين حقيقت كه شهادت دو زن برابر است با شهادت يك مرد
12- ديگر اينكه او نبايد بدون همراهي يكي از خويشاوندان نزديك از خانه بيرون رود
13- و اين حقيقت كه مرد ها براي نماز جمعه و تشييع جنازه مي توانند بروند اما زنان نميتواند 14- عدم توانايي آنها در حاكم و قاضي شدن
15- اين حقيقت كه شايستگي 100 جزء دارد تنها يك جزء آن به زنان نسبت داده شده و 99 تاي بقيه به مردان نسبت داده شده است
16- اين كه اگر زني به هرزگي تن دهد در روز قيامت مجازات او نصف مجازات ديگران خواهد بود(به نظر من مصداق اين حديث آيه 25 سورهُ نسا هست كه مي گويد كنيزان اگر خلافي انجام دهند مجازات آنها نصف مجازات زنهاي آزاد است. مترجم)
17- اين حقيقت كه اگر شوهرانشان آنها را طلاق بدهند بايد 3 ماه يا سه گذر عادت ماهانه را صبر كنند
18- اين حقيقت كه اگر شوهرشان بميرد قبل از ازدواج بايد 4 ماه و 10 روز صبر كنند.
اين تنها گوشه اي از حقايقي است كه در باره سرشت واقعي اسلام بيان شده است

توجه: براي نوشتن اين مقاله از كارهاي ا. گوش? رابرت. اي برنز و انور شيخ استفاده شده است

ترجمه: پارميس سعدي

پیشرفت علمی در قرون اولیه تهاجم اسلام چه ربطی به اسلام دارد؟

نویسنده – پارمیس سعدی

دریغ و درد که ایران من، ایران ما، مهد تمدن ، سرزمین کورش وداریوش ، سرزمین فریدون و کاوه در کام دیوان اسیرشد. در آن زمان که کاویها و کرپن ها همانند آخوندهای امروزی همه چیز را در انحصار خود داشتند. حتی دعا برای خدایان از عهده آنها بر می آمد و قربانی مردم اگر توسط آنها انجام می شد از طرف خدایان پذیرفته می شد، مصلحی به پا خواست. مصلحی که هیچگاه ادعای پیامبری نکرد . با رسوم جاهلیت آن زمان به مبارزه پرداخت و عالی ترین اصول اخلاقی را در سه جمله گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک بیان کرد. سرودهایی که در گاتاها وجود دارد عالی ترین مفاهیمی است که در 3هزار سال و اندی پیش توسط مصلحی به نام زرتشت سروده شده است.

به وندیداد و یشتها که پر از خرافات و موهوماتی  نظیر مزخرفات اسلامی است  کاری ندارم. اما خدایی  و بهشت و جهنمی که در گاتاها به تصویر کشیده شده است با آنچه در همه ادیان می بینیم تفاوت دارد. خدای گاتا ها خدای قهار و جبار و ستمگر نیست. همانند خدای اسلام جسمیت هم ندارد  و بر عرش ننشسته است. بهشت گاتا ها هم چیزی جزکسب فضایل نیک نیست. جهنم آن هم چیزی جز محروم ماندن از کسب فضایل نیست. امشاسپندان در گاتاها جبرئیل و مکائیل و عزرائیل نیستند. بلکه تنها سمبولی هستند که بشر به یاری تخیل می توانست درکی از خیر و شر داشته باشد.

اما همان دین زرتشت تحریف شده که در خدمت مغان ساسانی بود. همان دینی که چون اسلام خرافاتی نظیر پل چینوات داشت چه مغایرتی با کسب علم و دانش داشت که پیشرفت علمی در قرون اولیه تهاجم عربهای بدوی را به ماهیت اسلام نسبت می دهیم؟

آیا ایرانیان پیش از اسلام از علم بی بهره بودند؟

کتیبه هایی که در تخت جمشید به سه زبان آرامی ، ایلامی و فرس باستان نوشته شده است بیانگر این هستند که ایرانیان به فن ترجمه آگاهی داشتند.  در کاخ مرکزی تخت جمشید بر روی زمین دایره ای دیده می شود که این دایره درست در زیر سوراخ سقف قرار داشته است.  درست در موقع تحویل سال در نوروز و اولین روز پاییز خورشید به صورت عمودی از این روزنه به درون می تابید. این خود بیانگر این است که ایرانیان با علم نجوم آشنایی داشتند.

وقتی که در ناحیه درودزن در استان فارس می خواستند سدی بسازند با امکانات علمی و مهندسی امروزه سعی کردند بهترین جا را برای سد پیدا کنند.  وقتی طبق اصول مهندسی امروزه محل سد را تعیین کردند با کمال شگفتی آثار سد داریوش کبیر را آنجا یافتند. از این رو آنجا را سد داریوش نامیدند. اما این کوردلان که با هر چه اصالت ایرانی دارد مخالفند  نام آن سد را از سد داریوش به سد درود زن تغییر دادند.

کتیبه ای پیدا شده که در آن کتیبه داریوش کبیر به کارگزاران خود دستور می دهد که در مصر دانشگاه بسازند. اینها نمونه کوچکی از علم  دوستی هخامنشیان است.

در زمان ساسانیان نیز ایرانیان از علم بی بهره نبودند. اردشیر بابک سفارش کرد که از چین  و هند کتابهای علمی را به ایران آورده و ترجمه کنند.  شاهپور اول نیز راه پدر را دنبال کرد.  خسرو انوشیروان نیز این کتابها را جمع آوری  و ویرایش کرد.  در زمان همین پادشاه بود که برزویه طبیب به هندوستان رفت تا گیاهی برای عمر جاودانی بیابد.  اما پس از مأیوس شدن از یافتن چنین گیاهی ، کتاب پنچه تنتره را از سانسکریت به اضافه شرح حالی از خود به زبان پهلوی برگرداند.  که بعد ها این کتاب توسط ابن مقفع به عربی برگردانده شد.

در زمان انوشیروان دانشگاه جندی شاپور مهمترین مرکز آموزشی بود. وقتی دانشگاه ادسا در سال 489 تعطیل شد نسطوریانی که از آنجا به ایران پناهنده شدند باعث غنی تر شدن سطح علمی این دانشگاه شدند. انوشیروان بر این نسطوریان ارج گذاشت. زمانیکه مدرسه افلاطونی آتن در سال 529 به فرمان جوسنتبان بسته شد،  دانشجویان آتنی نیز به این دانشگاه آمدند.  در این زمان دانشگاه جندی شاپور یک مرکز علمی و آمورشی بود که دانشجویان ایرانی ، یونانی، رومی، سریانی و هندی را در خود جای داده بود و آنها را تشویق می کرد که با هم تبادل اطلاعات کنند. این دانشگاه دارای یک بیمارستان برای یاد گیری علوم پزشکی بود و یک رصد خانه نیز داشت و همه آموزشها به زبان سریانی بود.  تا اینکه شرق نزدیک از جمله ایران تحت تسلط اعراب در آمد.  در سال 661 میلادی پس از مرگ علی ، دمشق به عنوان پایتخت پادشاهان  اموی انتخاب شد.  پادشاهان اموی هر چند که تحت تأثیر شعر و هنر یونان قرار گرفتند اما با وجود نزدیکی به بیزانس هیچ علاقه ای به فراگیری علوم یونانیان نداشتند. عربهای این دوره توصیه های پیامبر را برتر از  همه آنچه توسط سریانیها و یونانیها اراده می شد می دانستند.  بنابراین علاقه ای به فراگیری علوم نداشتند.

در سال 740 حکومت بنی امیه سرنگون شد و بنی عباسیان جای آنها را گرفتند. ایرانیانی که از ظلم بنی امیه به ستوه آمده بودند از عباسیان حمایت کردند.  و زبان دولتی که در زمان امویان عربی بود همچنان در عهد عباسیان نیز عربی ماند. در زمان خلیفه دوم عباسی المنصور بود که خالد ابن برمک حاکم بین النهرین شد. بیشترین تأثیر ایرانیان در این دوره بود. جابر ابن حیان در این دوره علم کیمیا گری را با ترکیبی از عرفان ایرانی و هندی درآمیخت.  جابر ابن حیان در دربار عباسیان قرب و منزلتی یافته بود.  اما پس از اینکه برمکیان در سال 804 برافتادند، جابر ابن حیان هم از چشم دربار افتاد. المنصور در سال 762 بغداد را پایتخت خود قرار داد و دو ستاره شناس ایرانی به نامهای نوبخت و ماشاالله را به دربار خود برد و همچنین علوم یونانیان را بدون واسطه سریانیها به عربی ترجمه کرد.  وقتی در سال 765 در بستر بیماری افتاد از شخصی به اسم جرجیس که رئیس دانشگاه جندی شاپور بود خواست تا او را مداوا کند.  در نتیجه نسطوریان پزشکان رسمی دربار شدند. از این پس کتابهای علمی یونانیان مخصوصاً در زمینه پزشکی مورد توجه عربها قرار گرفت و در بغداد تدریس می شد.

در حالیکه دمشق نسبت به بغداد  به بیزانس نزدیک تر بود اما هرگز امویان (مسلمانان اولیه صدر اسلام )هیچ علاقه ای به فراگیری علوم یونانیان نداشتند. پس از المنصور هارون الرشید  و مامون نیز به ترجمه کتب یونانیان علاقه نشان دادند.  مامون تحت تأثیر جنبش آزادی خواهانه معتزله قرار گرفت  و مرکز تحقیقاتی به نام بیت الحکمت در بغداد تاسیس کرد  و آثار بیشتری از یونانیان را به عربی ترجمه کرد. در این دوره کتابهای نجومی نیز به عربی ترجمه شد.  خوارزمی ریاضی یونان و هند را با هم درآمیخت و آنچه را امروزه به آن جبر می گوییم ابداع کرد.

دانشمندان این دوره به دلیل اینکه زبان رسمی آن دوره عربی بود به عربی می نوشتند. از دانشمندان آن دوره می توان المسعودی ، الفارابی، البیرونی، ابن رشد و غیره را نام برد.  اکثر غریب به اتفاق این دانشمندان ایرانی بودند نه عرب.  عرب هیچگاه از شکم و زیر شکم فرا تر نرفته است.  اگر براستی امام جعفر صادق دارای یک کلاس علمی 4000 نفره بود چرا امروزه هیچ اثری از گفتار علمی یا کتاب علمی امام جعفر صادق وجود ندارد؟ آثار  ایرانیان به زبان عربی بود  که این امر هیچ ربطی به اسلام ندارد.  این دانشمندان قبل از پرداختن به علوم پزشکی و نجوم باید به علوم الهی می پرداختند و اگر در آثار آنان کمترین نشانی از منافات با آموزه های اسلامی یافت می شد به سختی سرکوب می شدند.  همانطور که زکریای رازی را با کوفتن کتابهایش بر سرش نابینا کردند. زکریای رازی کتابی نوشت که در آن کتاب وحی را بی عدالتی خوانده و همچنین معجزه را زیر سوال برده بود.  اما همیچ آثاری از این دشت کتابهایش وجود ندارد.  تنها با اشاره در کتابهای اشخاص دیگر است که به وجود آن کتابها پی می بریم.

آیا شخصی مثل ابو علی سینا که به او تهمت کفر زدند یا رازی دست پرورده اسلام هستند؟  به غیر از این است که ایرانیان بودند که باعث پیشرفت علمی در قرون اولیه اسلام شدند؟ اگر اسلام باعث رشد علمی شده بود چرا امویان هیچ پیشرفتی نکردند؟  چرا زمانی که ایرانیان وارد دربار عباسیان شدند این پیشرفت شروع شد؟ چرا عربها هنوز در زمینه های علمی عقب افتاده هستند؟  چرا اگر محمد واقعاً به علم بها می داد پس از اینکه به واسطه خدیجه به ثروتی کلان دست یافت به تحصیل علم نپرداخت؟ سن 25 سالگی سن زیادی برای فراگیری دانش نبود(اگر به راستی بی سواد بود!!!!)

اگر علم در زمان عباسیان پیشرفت کرد تنها به واسطه ایرانیان بود نه ذات اسلام.  وقتی ایرانیان با آن همه عظمت زیر دست عربهای بیابانگرد قرار گرفتند خواستند ثابت کنند که از عربها برتر هستند  و چیزی از آنها کم ندارند که آنها را موالی بنامند. عربهای بیابانگرد چیزی از زندگی شهری و دیوانسالاری نمی دانستند.  حضور ایرانیان در دربار بود که باعث شد عربها با دیوانسالاری نیز آشنا شوند.  پس کسانیکه می کوشند پیشرفت های  علمی قرون اولیه کشورهای اسلامی را به ذات اسلام نسبت بدهند با خود بگویند چرا این دانشمندان در میان عربها نبودند؟ چرا ذات اسلام اکنون کاری برای عربها نمی کند؟ چرا مسلمانان با استفاده از کتاب تازينامه به رازهای علمی پی نمی برند و خود را وتازينامه را در پیش جهانیان رو سفید نمی کنند؟

مگر همین عمر خلیفه مسلمین نبود که دستور داد کتابخانه های ایرانیان را آتش بزنند و گفت تازينامه حاوی همه علوم است و ما را کفایت می کند. مگر کتابخانه اسکندریه که کتابهایی به قطر قامت یک انسان داشت طعمه حریق این دانش ستیزان نشد؟  چه طور به خود اجازه می دهید پیشرفت علمی قرون اولیه را به اسلام نسبت دهید؟

منابع:

زرتشت مزردیسنا و حکومت: نوشته جلال الدین آشتیانی

تاثیر نصرانیان بر اسلام

 وقتی که محمد به عنوان پیامبر ظهور کرد، گرچه مردم عربستان اعتقاداتی مذهبی داشتند که بر سر آنها با یکدیگر توافق داشتند ، اما کتاب نوشته شده ای در این زمینه نداشتند . تا محمد با استناد به آن ادعا کند که ماموریت او دعوت مردم به دین آبا و اجدادیشان است. اما در مکه گروههایی زندگی می کردند که که صاحب کتاب بودند و ان کتابها را وحی می دانستند. طبیعی است که محمد وپیروانش کمترین اعتنایی به این بخش از جامعه مذهبی نمی کردند. عنوان اهل کتاب که به یهودیان و مسیحیان اطلاق شده و در بیشتر جاهای تازينامه به آن برمی خوریم گواه این مدعاست. چهار گروهی که در مکه ساکن بوده و صاحب کتاب بودند از این قبیل هستند: ا- مسیحیان  2- یهودیان 3- زرتشتیان  4- نصرانیان. نام همه این 4 گروه در سوره حج آیه 17 ذکر شده است. بعدا» خواهیم دید که همه این گروه های مذهبی تاثیر بسزایی را بر اسلام نوپا بر جا گذاشتند. اما تاثیر نصرانیان به نسبت از بقیه کمتر بود.

 در ابتدا ، تحقیق خود را با این بخش از مردم که در سوره ماده گوساله(بقره) آیه 59 باز هم نام آنان ذکر شده ، شروع می کنیم. دانش ما درباره نصرانیان اندک است اما همین مقدار کم برای منظور ما کفایت میکند. . ابوفیدا از قول ابو اسعل یکی از نویسندگان قدیمی عرب نقل می کند که » اهالی سوریه قدیمی ترین مردم دنیا هستند که آدم و پسرانش به زبان آنان سخن می گفتند.» آنان نصرانی هستند و مدعیند که مذهب آنان مذهب شیث و انوخ (ادریس ) است. کتابی دارند که آن را به شیث نسبت می دهند. در این کتاب انسانها به راستگویی و حمایت از غریبان و چیزهایی از این قبیل تشویق شده اند .و همچنین اعمال شیطانی برشمرده شده و دستور داده شده است که از انها دوری جویند. نصرانیان مراسم گوناگون مذهبی دارند از جمله مراسم آ نان، اجرای هفت وعده نماز در شبانه روز می باشد. که 5 نوبت از این هفت وعده مطابق نماز مسلمانان است. ششمین وعده نماز در هنگام سحر است و هفتمین آن در پایان ششمین ساعت شب است. آنان همانند مسلمین معتقدند که باید نمازشان از روی میل و با تمرکز کامل بر روی آنچه می خوانند، باشد.

نصرانیان  بدون اینکه سجده بروند یا رکوع کنند بر مردگان نماز میگزارند و ماه روزه آنان نیز سی روز است. اگر ماهی که در ان روزه می گیرند کوتاه باشد به جای 30 روز ، 29 روز به انجام این امر عبادی می پردازند. در پایان ماه روزه نیز با دین هلال ماه به استقبال عید فطر می روند. زمان روزی داری آنان از ربع چهارم شب تا هنگام غروب آفتاب روز بعد است. نصرانیان  در زمانیکه پنج سیاره زحل ، عطارد، مریخ، ونوس و مشتری به منطقه البروج خود می رسیدند جشن عیدفطر را برگزار می کردند. برای خانه کعبه نیز احترام خاصی قائل بودند.

با توجه به انچه ذکر کردیم به خوبی درمیابید که مسلمانان هر انچه را که فکر می کنند توسط جبرئیل بر محمد وحی شده است در حقیقت از مراسم مذهبی نصرانیان قرض گرفته اند. برای مثال ماه روزه 30 روز طول می کشد و هنگام روزه داری از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب می باشد. اگر چه بعدا» خواهیم دید که زمان روزه داری از منابع یهودیان گرفته شده است. هنوز هم مسلمانان عید فطر را جشن می گیرند و 5 نوبت نماز می خوانند. با توجه به اینکه خواندن نماز شب و نافله اختیاریست بنابر این تعداد وعده های نماز آنان همانند تعداد وعده های نماز نصرانیان است. مسلمانان در نمازهایشان رکوع و سجود دارند اما زمانی که بر مرده ها نماز می گزارند به رکوع و سجود نمی روند. و بالاخره همه ما واقفیم که مسلمانان برای خانه کعبه احترام زیادی قائل هستند. البته ممکن است که همه این مراسم بین قریشیان و نصرانیان مشترک بوده باشد . تاثیر نصرانیان بر محمدیان انجا مشخص می شود که مردم طائف و مکه وقتی از مکالمات خود با محمدیان با خالد سخن گفتند با فریاد گفتند » ما نصرانی شده ایم»

 فرض بر این است که نصرانیان بخشی از مسیحیان بودند . اما بعصی آنان را متعلق به ماندائین ها میدانستند که مذهب آنان ترکیبی از عرفان و بت پرستی بابلیان قدیم بود. گرچه در ظاهر به طور گسترده ای ضد مسیحیت می نمود، امابا این وجود عناصر معینی را از زرتشتیان ، یهودیان و مسیحیان به عاریه گرفته بودند. ماندائینها نام خود را از ماندا گرفته اند. در کتاب آنان ذکر شده است که سیدرا رابا در جسمهای گوناگونی از جمله هابیل  ،شیث ، انوخ و یحیی تعمیدگر حلول کرده است. و بالاخره آنا ن معتقدند که عیسی مسیح به ظاهر به صلیب کشده شد و در حقیقت او به دنیای نور و جاودانگی پیوست. این ایده بارها در تازينامه تکرار شده است( سوره نسا آیه 159). از آنجا که اطلاعات ما در مورد نصرایان اندک است، به طور قطع نمی توانیم نظر بدهیم که تاثیر آنان بر اسلام ،از آنچه ذکر شد بیشتر بوده است. در ادامه به تاثیر یهودیان بر اسلام خواهیم پرداخت.

ترجمه : ایراندخت

   برگرفته از کتاب  the origin and sources of koran نوشته tisdall.w  فصل سومINFLUENCE OF SABIAN AND JEWISH IDEAS AND PRACTICES.

زن و اسلام

از سلسله گفتارهاي راديويي «صداي سربداران» (1370-1368)

 

زماني ماركس گفت اولين شكل برده داري با برده شدن پنهان زنان و فرزندان بدست مردان و درون خانواده پديدار گشت. از اين جمله كوتاه بر سه مسئله بزرگ ميتوان تاكيد نمود. اول جايگاه خانواده بمثابه عرصه و محملي كه پذيرا و شكل دهنده مناسبات استثمارگرانه بر مبناي تقسيم كاري است كه توجيه كننده ابتدايي آن تفاوت در جنس هاست. دوم وجود نطفه تكامل طبقات در جامعه بشري، ابتدا بصورت برده و برده دار و سپس فئودال و رعيت، و بالاخره بورژوازي و پرولتاريا در همين تسلط ابتدايي مرد بر زن. و سوم اينكه با پيدايش طبقات در طول تاريخ هميشه نيمي از جمعيت جهان يعني زنان، تحت ستم نيمي ديگر يعني مردان قرار داشته اند. حتي آنجاي هم كه در مقطعي، تاريخ با نام زن سالاري مشخص مي گردد، اين زن سالاري به معني استثمار مردان نبوده و هرگز تا اعماق مناسبات اقتصادي ـ اجتماعي نفوذ ننموده است. انگلس نيز مي گويد: اولين جوانه هاي شكل گيري طبقات با تقسيم كار بين زن و مرد آغاز شد. تقسيم كاري كه در ادامه تكامل خويش به مشروعيت مالكيت خصوصي بمثابه ركن اصلي مناسبات ستمگرانه انكشاف يافت. بنابراين سرمنشاء محترم شمردن و تثبيت مالكيت خصوصي نيز در همين تقسيم كار و بردگي زن نسبت به مرد نهفته است.

شك نيست براي توجيه و عين عدالت جلوه دادن آنچه در ساختار اقتصادي هر جامعه عمل مي كند، يك روبناي ايدئولوژيك ـ سياسي لازم است، و مذهب بطور عام و اسلام با شعبات مختلفش بطور خاص از بدو پيدايشش، چنين نقشي را ايفاء نموده است. بي جهت نيست كه تاريخ طبقات با تاريخ مذهب داراي پيوندي تنگاتنگ مي باشد. در مقابل هر مذهب با تمامي انواعش ميتوان سوالات اساسي واحدي طرح كرد و دست بر قضا پاسخ هاي واحدي نيز گرفت.

مثلا در رابطه با مسئله مالكيت، مسئله خانواده و مسئله زن پاسخ همه يكي است. اين مسئله مبين اين موضوع است كه مذهب بمثابه روبناي ايدئولوژيك همواره در خدمت زيربناي اقتصادي هر جامعه قرار داشته است. همه آنها در رابطه با سه مسئله اساسي فوق داراي موضع و مضموني واحدند. همه آنها مالكيت را مقدس و محترم شمرده، خانواده را بمثابه يك نهاد اقتصادي و اجتماعي در جامعه بشري تقديس نموده، و بالاخره زن را بمثابه برده مرد، و جامعه زنان را بعنوان زائده اي بر جامعه مردان مفروض ميدارد. در رابطه با مسئله زن نقش اسلام گوياتر از آنست كه نيازي به تعميق و حلاجي گسترده داشته باشد. زن آن موجودي است كه به اعتقاد مبد ع اولي اسلام يعني محمد، مي بايست فقط به او سوره نور و نخ ريسي را آموخت، زن آن موجودي است كه به اعتقاد ششمين پيشواي شيعه اش، در صورت عقيم و نازا بودن ارزشش از گليم مندرس و پاره جلو آستان كمتر است، زن آن موجودي است كه مطلقاً نمي تواند داراي استقلال اقتصادي باشد. رهبران مذهب اسلام از همان زمان پيدايش اين مذهب اين زيركي را داشته اند كه با استقلال اقتصادي زنان، سهمگين ترين ضربات بر مباني بردگي زن وارد خواهد شد و اين امر آغازي است بر اضمحلال كليه وجوه ناظر بر برده بودن زن! چنين جنايتي در تاريخ همواره بوسيله مذهب توجيه گشته و تحكيم شده است.

و بالاخره زن بلحاظ اجتماعي، از ديد بسياري از مذاهب از جمله اسلام نقشي جز نقش شيطان نداشته است. با «شيطان خطاب كردن» او، و با عدم تحقق و رسميت يافتن حقوق اوليه اوست كه ميتوان وي را از جامعه بركنار و در خلوتگاه مرد محبوسش نمود. زن در اسلام مي بايست هميشه تحت قيموميت يك مرد بعنوان پدر، برادر يا شوهر و حداكثر حاكم شرع كه وي نيز مرد است، قرار داشته باشد.

زن در اسلام هميشه بايد از اجتماع و فعاليت اجتماعي بركنار مانده و به نيابت مرد، انجام روزمرگيهاي وي را بعهده بگيرد، بچه هايش را بزرگ كند، خانه او را مرتب نمايد، غذايش را آماده كند، نقش ماشين جوجه كشي سربزيري را براي وي بازي كند كه در ازاء همه اينها حداكثر طبق قانون جمهوري اسلامي مي تواند از شوهرش طلب اجرت كند. بهرحال اينهم بخشي از هزينه توليد است كه حاكمان كمپرادور مسلمان در ايران، ليستش را امضاء كرده اند.

پيش از اين، پيوند دين و دولت را در سركوب علوم مختلف و ايجاد سد در برابر توسعه آن خصوصاً در قرون وسطي ديده ايم. امروز نيز اين پيوند جنايتبار را در سركوب زنان در اشكالي رقيق يا غليظ در سرتاسر جهان شاهديم. در ايران امروز نيز كه معناي حاكميت اسلاميش چيزي جز تداوم و استمرار مناسبات تحت سلطگي امپرياليسمنيست، مسئله ستم بر زن به بارزترين شكل هويداست. بنابر ضروريات تداوم اين مناسبات ستمگرانه از ديد آخوند هاي كمپرادور، زن حداكثر مي تواند به مقام پرستاري كه در كنه خود در پيوند با وظايف و رسالت مادري است، نائل آيد. آري، نقش زن از نخ ريسي تا پرستاري، تمام سير تكاملي است كه از محمد تا روح اللّه در جامعه اسلامي طي كرده است. از صدر تا ذيل ريزه خواران مسلمان استثمار، زن ناقص الخلقه مستحق انجام فعاليت هاي مستقل سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيست. هرچند كه اين عدم استحقاق در مورد كل جامعه، چه مردان و چه زنان بديهي است، اما در مورد زنان اين مسئله با شدتي مضاعف و با شكلي وحشيانه تر اعمال مي گردد. زن حتي در برخي ملاحظات آماري جمهوري اسلامي خصوصاً در عرصه روستا جايي ندارد، يعني حتي وجود وي نيز بدينوسيله انكار مي شود، تا چه رسد به برسميت شناختن همان حقوقي كه مرد تحت ستم همين مناسبات و قوانين ارتجاعي بگونه اي نسبي از آن برخوردار است!آخرين شاهكار ارتجاع اسلامي را در خصوص تشديد ستم بر زن و توجيه نقش فعلي اش مي توان در ضوابط و معيارهاي انتخاب كارگر نمونه، پيشنهاد شده از جانب وزارت كار اسلامي بوضوح ديد. نتيجه اين ضوابط تحكيم بردگي در دو عرصه خانواده و كارخانه، يعني در هر دو عرصه جامعه و خانواده است. با جرات ميتوان تيتر «مسئله زن در اسلام» را با «مسئله چگونگي استمرار بردگي زن» تعويض نمود. ستمي كه بر جامعه تحت سلطه ايران بدليل كاراكتر مذهبي و اسلامي حكومت، بر زنان دوچندان است. زنان ستمديده براي كسب رهائي مي بايد خود پا به صحنه نبرد انقلابي گذارند؛ آنها به تجربه نشان داده اند كه ظرفيت انقلابي عظيمي براي قبول مسئوليت هاي بيشتر در مبارزه با جمهوري اسلامي و مناسبات مردسالارانه حاكم دارند؛ مي بايد با گرد آمدن تحت پرچم ايدئولوژي و علم رهائي پرولتاريا، يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون و يگانه نماينده راستين آن اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) با سلاح خشم خود، دو هدف عمده را جد ي تر نشانه روند: اول جمهوري اسلامي بمثابه عامل اصلي استمرار مناسبات ستمگرانه و امپرياليستي، و دوم جامعه طبقاتي و مناسبات مردسالارانه حاكم در آن.                   

 

http://www.sarbedaran.org

از نوری تا خمینی

پیشگفتاری بر چالش دین و دولت در ایران

انگیزه این نوشتار، بازنگری به چالش میان دین و دولت در سالهای گذشته از دیدگاهی نو و نقد به داوری رایج در میان نیروهای سکولار ایران است . بنیاد داوری من این است که بر خلاف برداشت های رایج، روحانیون شیعه و به ویژه مجتهدین بزرگ ایران از کمرکش انقلاب مشروطه تا آغاز جمهوری اسلامی، کم یا بیش به جدایی دین از سازمان اداره جامعه یا دولت تن درداده و اساسا به امور دینی پرداخته اند. به باور من، حتی در آستانه انقلاب 57 نیز بیشتر مجتهدین بزرگ شیعه به اندیشه ولایت مطلقه فقیه به مفهوم سیادت علما بر سازمان دولت باور نداشته اند. پس جنبشی که سرانجام به تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه انجامید، نه تنها چالشی در برابر مدرنیته، ارزش های غربی و فکر دموکراسی اجتماعی، بلکه در عین حال شورش رده های پایین تر روحانیون و گروهی از روشنفکران افراطی شیعه در برابر روحانیون سنتی بود که جدایی دین و دولت را پذیرفته بودند و نقش روحانیون را اساسا تدریس علوم دینی و ارشاد مردم و زمامداران دولت می دیدند.
روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند. تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، نتیجه آمیزش دین و سیاست و یا چیرگی دین را بر سازمان اداره جامعه به نمایش گذارَد، روشنفکران سیاسی سکولار، روحانیون را به گروهبندیهایی مانند «مبارز»، «درباری» و»خانه نشین» تقسیم می کردند. از این دیدگاه، کاشانی، خمینی و یاران امام به دلیل مخالفت هایشان با سیاست های دولت و خـُرده گیری هایشان ازروحانیون بلندپایه به این بهانه که آن ها کناره جویی ایشان از سیاست، روحانیون مبارز و نستوه خوانده شدند و شیخ عبدالکریم حائری یزدی و آقا حسین بروجردی که نزدیک به چهل سال، روحانیون را دخالت در سیاست برکنار داشتند، به مماشات و سازش با دربار و دولت متهم گردیدند. پس در آستانه انقلاب، شریعتمداری که بر ادامه رفتار کجدار و مریز روحانیون با دولت پافشاری می کرد، سازشکار و نوکر سرمایه داری شناخته شد و امام خمینی که از سرنگونی رژیم و بنای حکومت عدل اسلامی سخن می گفت، انقلابی و رهرو آزادی گردید!
از اینرو، گفتمان کنونی بر سر جدایی دین و دولت و سکولاریسم چنانچه در برداشت های رایج از آنچه را که در کتاب ها خوانده ایم و یا از تاریخ اروپا یاد گرفته ایم محدود بماند، همان اشتباه های پیشین، این بار در لباسی نو تکرار خواهد گردید. هم امروز نیز بخش بزرگی از روشنفکران سکولار ایران، با این برداشت نادرست که جدایی دین و دولت و یا دولت سکولار هرگز در تاریخ ایران شکل نگرفته، رفرم در فقاهت شیعه و یا پروتستانیسم و روشنگرایی اسلامی را پیش شرط پیدایش و تحکیم دولت سکولار در ایران می دانند. حوزه پروتستانیسم اسلامی، یک حوزه نظری است و نه سیاسی. آنچه که ممکن است در حوزه اسکولاستیک اسلامی یا فقاهت، پیشرو و امروزی باشد، ضرورتا در حوزه سیاست و زندگی اجتماعی پیشرو نیست. پروتستانیسم مسیحی در حوزه سیاست به تشکیل گروه ها و دولت های واپسگرا انجامید و از دست راستی ترین گرایش های سیاسی پشتیبانی کرد. نمونه برجسته این گرایش در ایران، شکل گیری فدائیان اسلام بود. سید مجتبی میرلوحی تهرانی (نواب صفوی) و همفکرانش از رفتار روحانیون شیعه ناخرسند بوده، از اسلام و تشیع انقلابی سخن می گفتند و طلاب را دعوت به اصلاح حوزه ها می کردند. از دیدگاه ایشان ده ها سال درس داخل، مکاسب، فقه و اصول، ضایع کردن وقت به شمار می آمد و خدمتی به ?نجات امت مسلمان از زنجیر استعمار و استکبار? نمی کرد1. این نقد به فقاهت و اسکولاستیک اسلامی و سازمان سنتی روحانیت، در حوزه سیاست به تشکیل یک گروه تروریستی انجامید که با همه مظاهر شهروندی، مدرنیته و سکولاریسم دشمنی داشت. بخش بزرگی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی در دامان همین جنبش پرورش یافتند و به اعتبار یادداشت ها و خاطراتشان، بیشتر ایشان یا از شمار مریدان نواب صفوی بودند و یا از آن جنبش تأثیر می گرفتند2. کروهی از ایشان نیز بعدها جمعیت سری اصلاح حوزه را درست کردند که آقای رفسنجانی و خامنه ای از گردانندگان آن بودند. خود آیت الله خمینی، به دلیل این که شایع بود از نواب صفوی پشتیبانی می کرده، از پیرامون بروجردی رانده شد و تا بروجردی زنده بود به دیدار او نرفت3.
کوشش من در این پیشگفتار و شش نوشتار بعدی پیرامون ?چالش دین و دولت در ایران معاصر? این است که از دیدگاهی نو به بررسی سکولاریسم و جدایی دین و دولت به پردازم.
**********
تا پیش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهی، قدرت و نفوذ روحانیون شیعه در امور مردم و دیوان در دو راستا اعمال می شد: نخستین راستا اعمال قدرت معنوی و شرعی بزرگترین مراجع تقلید و روحانیون صاحب کتاب بود. در این راستا، پهنه نفوذ ایشان از خانه روستانشینان و دکان بازاریان تا پستوهای اندرونی شاهان قاجار گسترده بود. هنگامی که میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو را صادر کرد، نفوذ معنوی مراجع تا آنجا بود که سوگلی ناصرالدین شاه قلیان های اندرونی را جمع کرد ودرپاسخ شاه که از او پرسیده بود کدام پدرسوخته قلیان را حرام کرده، کفت همان کس که مرا به تو حلال کرده است! در آن هنگام مجریان اصلی این نفوذ بیشتر در نجف می زیستند و آخوندهای رده های پایین تر در مسجد و منبر حاملان گسترش پیام ایشان وپایداری نفوذ ایشان بودند. راستای دیگر قدرت و نفوذ روحانیون در امور محلی و به قول خودشان امور دنیوی (دنیایی) بود. این راستای نفوذ اگرچه از باورهای دینی مردم تأثیر می گرفت، بیشتر به کوشش روحانیون محلی ارتباط داشت. تا این هنگام آخوندها انحصار نظارت بر قرداد میان شهروندان و رسیدگی به امور قضایی را در دست داشتند.
شکاف علمای بزرگ نجف و ایران در برخورد به انقلاب مشروطه و موضوع مناسبات میان دولت با ارباب دین، از نیروی معنوی ایشان کاست. مشروطه خواهی که نخست با پادشاه قاجار روبرو بود، پس از اتحاد مشروعه خواهان با محمدعلی شاه و بمباران مجلس، ابعادی تازه یافت. یکی از پی آمدهای شکست جبهه مشروعه و خودکامگی که به اعدام شیخ فضل الله و فرار محمدعلی شاه انجامید، چیرگی اندیشه پذیرش تدریجی جدایی سازمان دین از سازمان اداره جامعه در میان روحانیون بود.
درسالهای نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه تا هنگام تاجگذاری رضاشاه ما شاهد دو گرایش مهم در میان روحانیون هستیم.
گرایش نخست که نیرومندترین گرایش میان روحانیون بود، تن در دادن به تشکیل دولتی شهروند بود، به این امید که دولت مشروطه قوانین را بر پایه دین حنیف اسلام و مذهب حقه جعفری بنا نهد. از این پس کوشش مجتهدانی که کم یا بیش جدایی دین و دولت و چیرگی دولت را بر امور دنیوی پذیرا شده بوند، در مهار دولت مشروطه بود. سید حسن مدرس نیز نخست به همین انگیزه و امید و به اعتبار بند دوّم متمم قانون اساسی از سوی علمای نجف به نمایندگی مجلس شورای ملی درآمد. مهمترین روحانیون وابسته به این گرایش آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ حسین نائینی و شیخ عبدالله مازندرانی بودند. حتی مجتهد دیگر ساکن نجف، محمد کاظم یزدی نیز که با جنبش مشوروطه خواهی مخالف بود و از شیخ فضل الله نوری پشتیبانی کرده بود، دراین موضوع که وظیفه اصلی علما ارشاد مردم در امور دینی است، با دیگران اختلاف چندانی نداشت.
گرایش دوم کوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ بود که پس از اعدام شیخ فض الله نوری در پاره ای از نقاط ایران همچنان دنبال می شد. این گرایش بر ضرورت چیرگی مجتهدین بر سیاست و اداره امور اصرار داشت. بزرگترین منادی آن آخوند ملا قربانعلی زنجانی بود. دو رویداد بزرگ به زندگی این گرایش در آن سال ها پایان داد. نخست نامه آخوند خراسانی و عبدالله مازندرانی از نجف به مجلس شورا و دولت مشروطه مبنی براین بود که اشرار و مفسدین پیرامون این مجتهد معروف را گرفته و ?موجب فساد مملکت و اخلال آسایش? مردم شده اند ولی خود آخود به دلیل بالا بودن سن و نادانی به این دام افتاده است4. رویداد دوم شکست کوشش های محمد علی شاه و برادرانش برای بازگشت او به سلطنت بود که از پشتیبانی پاره ای از آخوندهای پیرو استبداد و مشروعه از جمله روحانیون کرمانشاه برخوردار بود. با این حال این گرایش همچنان به زندگی خویش ادامه داد و گاه و بیکاه سر بلند کرد و سرانجام از میانه سال های 1320 در قالب جنبش فدائیان اسلام تجدید حیات یافت و به یاری روشنفکران مذهبی که کناره گیری روحانیون را از سیاست، خیانت به اسلام می شمردند، پرداخته و بالنده شد و در قامت جنبش امام خمینی چونان سمندری از خاکستر برون آمد و جمهوری اسلامی را بنا نهاد.
از واپسین انقلاب مشروطه تا هنگام چیرگی جمهوری اسلامی، این دوگرایش درمیان روحانیون و نیروهای مذهبی ایران دوام یافت. اما به باور من در درازای سال های مورد گفتگو، اندیشه حاکم بر روحانیت ایران، اندیشه کناره جویی از سیاست و واگذاری اداره جامعه به دولت بوده است. درستی این داوری در مهمترین رویدادهای تاریخی هفتاد سالی که از پیروزی مشروطه آغاز و به تشکیل جمهوری اسلامی می انجامد، آشکار است. به باور من، سیاست مترقی و پیشرو در میان روحانیون پس از انقلاب مشروطه، همین سیاست پذیرش دولت سکولار و کناره گیری از سیاست بوده و نه اندیشه مداخله در سیاست و مبارزه جویی روحانیون. از دیدگاه روشنفکر سکولار، روحانی ترقی خواه، روحانی خواستار کناره گیری از سیاست است و نه روحانی «مبارز»!
نخستین آزمون مهم، تشکیل دولت سکولار پهلوی است. رضاشاه که از همان فردای کودتای سوم اسفند 1299، با بستن ?مغازه های شراب فروشی و عرق فروشی، تاتر و سینما فتوگرافها (عکاس خانه) و کلوپ های قمار?5 بنای دوستی و آشنایی با روحانیون تهران را نهاد وبه زودی پشتیبانی ایشان را به سوی خویش جلب کرد. درگشودن باب گفتگو میان سردار سپه و روحانیون، یکی از چهره های کارساز حاج آقا رضا رفیع رشتی (قائم الممالک) بود. این مجتهد که خود و برادرانش از شمار بانفوذترین روحانیون پایتخت بودند از سال ها پیش از کودتا با رضاخان آشنایی داشت. نزدیکی او با سردار سپه و سپس رضاشاه تا بجایی بود که از او به عنوان معلم رضاشاه یاد می شود و او در سفر و حضر درکنار شاه بود. او و میرزا هاشم آشتیانی، روحانی معروف دیگری در تهران باب دوستی و گفتگو میان سردار سپه و روحانیون را گشودند.
این نزدیکی ها در عین حال گواهی است از پذیرش فرایند شهروندیگری و علاقمندی روحانیون بزرگ به ایجاد امنیت و تمرکز قدرت درایران. حاصل این بود که در فروردین 1303 رضاخان با سه تن بزرگترین مجتهدین شیعه در قم ملاقات کرد6 و به دنبال آن، او سودای جمهوری را کنار نهاد و مراجع، انتقال پادشاهی را از قاجاریه به پهلوی پذیرفتند. از این پس فرایند رسمی و قطعی پذیرش دولت سکولار از سوی بزرگترین مجتهدین شیعه آغاز گردید و این پذیرش تا به جایی رسید که بزرگترین روحانیون ایران از شهرهای مختلف هم در مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی شرکت داشتند و هم در مراسم تاجگذاری رضاشاه به سال 1305. 7
در درازای پادشاهی رضاشاه، شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیان گزار و رئیس حوزه علمیه قم، بزرگترین مجتهد بی رقیب شیعه ساکن ایران بود. او از دیرباز مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود و حتی در دوران اقامتش در نجف که با طغیان بسیاری از روحانیون علیه بریتانیا همراه بود، خویشتن را از ازاین کارزار کنار کشیده بود. حائری با بنیانگذاری حوزه قم در سال 1300 خورشیدی همزمان با قدرت گیری سردار سپه، برای نخستین بار پس از سقوط صفویه، کوشید تا کانون شیعی گری را از نجف به قم منتقل کند. زعامت او در قم با مرگ آخوند خراسانی در نجف همزمان بود. پس از مرگ آخوند8، ریاست روحانیون نجف به سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی رسید. اگرچه روحانیون دیگری نیز در نجف در مقام اجتهاد و مرجعیت قرار داشتند، اصفهانی و نائینی در این سال ها ریاست حوزه نجف را برعهده داشتند و اصفهانی، حتی پیش ز مرگ نائینی به سال 1315، عملاً بزرگترین مرجع تقلید شیعه بود. یگانگی فکری حائری در قم و اصفهانی در نجف در کناره جویی از سیاست و پرداختن به امور دینی، نقشی اساسی در پاگیری دولت سکولار در ایران ایفا کرد. حائری با استواری از مداخله روحانیون در سیاست و در گیری با رضاشاه جلوگیری کرد و اصفهانی که اساساً به مسائل ایران علاقمند نبود از سیاست حائری پشتیبانی کرد. این استواری تا به جایی بود که نه حائری و نه هیچ یک از روحانیون نجف به پشتیبانی از مدرس در مخالفت با انتقال پادشاهی از قاجاریه به رضاشاه برنخاستند و پس از دستگیری و تبعید درازمدت او به کاشمر برای آزادی او میانجی گری نکردند. پشتیبانی ایشان از تشکیل دولت پهلوی به پایه ای بود که نائینی و تنی دیگر از روحانیون نجف با انتشار بیانیه ای در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدی خواندند.
در درازای پادشاهی رضاشاه و تشکیل دولت سکولار و مدرن درایران، چندین فرصت تاریخی برای آزمودن اینکه آیا گرایش به برکنار ماندن از سیاست و یا رودررویی با دولت، بر رفتار و اندیشه سازمان روحانیت شیعه چیرگی دارد، پیش آمد و در هریک از این آزمون ها، آشکار گردید که سازمان روحانیت شیعه، کناره جویی از سیاست را پذیرا گشته است.
یکی از نخستین آزمون ها، کوشش سردار سپه در تشکیل ارتش بود. تشکیل ارتش مدرن و گسترش شهربانی، نه تنها به شورشها و گردنکشی های محلی پایان داد، بلکه قدرت فزاینده دولت مرکزی را دربرابر نفوذ سنتی روحانیون شهرها و روستاهای ایران قرار داد. قانون نظام وظیفه، مصونیت طلاب را از میان برد. با این حال حائری در برابر کوشش حاج آقا نورالله، روحانی بزرگ اصفهان9 که در اعتراض به این قانون از اصفهان به قم آمده و روحانیون شهرهای دیگر ایران را به آمدن به قم تشویق کرده بود، ایستادگی کرد و با میانجی گری او، حاج آقا رضا رفیع و امام جمعه تهران و وعده های تیمورتاش که هرگز اجرا نشد، این اعتراض پایان یافت.
گسترش مدارس نو، بنای دانشسرای عالی و دانشگاه تهران نه تنها به نظام دیرپای مکتب خانه که از سوی روحانیون اداره می شد پایان داد، بلکه به فرایند پایان بخشیدن به انحصار روحانیون بر سواد آموزی که از هنگام تاسیس دبستان از سوی شادروان رشدیه آغاز شده بود، شتابی برگشت ناپذیر بخشید. با این حال هیچ واکنش درخور اشاره ای نسبت به آموزش مدرن و نهادهای آن از سوی روحانیونی که سال ها پیش نخستین دبستان شادروان رشدیه را در تبریز، آجر به آجر ویران کرده بودند، شکل نگرفت. حتی در قم، مدارس جدید جایگزین مکتب خانه هایی شد که آخوندها آن هارا اداره می کردند.
دیگر پروژه های شهروندیگری و سازندگی مدرن، یکی پس از دیگری به تخریب نهادها و روندهای سنتی که نفوذ معنوی و اجتماعی روحانیون با دوام آن ها پیوند داشت پرداخت. مثلا قانون سجل احوال و قانون ثبت اسناد و تشکیل ادارات دولتی به سیادت هزارساله روحانیون بر ازدواج، طلاق، بستن قرارداد و کنترل مالکیت پایان داد و تشکیل اداره اوقاف و یا دراختیار گرفتن مدارس دینی بخش مهمی از درآمد روحانیون را از میان برد.
رضاشاه یک سال پس از بازگشت از ترکیه به ?رفع حجاب? پرداخت. جز بلوای مشهد و سفراعتراضی آیت الله حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران، کوشش گسترده ای از سوی دیگر روحانیون در اعتراض به رفع حجاب صورت نگرفت. در همین مورد نیز رفتار روحانیون گواه براین است که کوشش قمی از پشتیبانی گسترده برخوردار نبوده است. میرزا محمد آیت الله زاده، فرزند آخوند خراسانی و بلندپایه ترین مجتهد مشهد و شیخ مرتضی آشتیانی کوشیدند تا قمی را از سفر بی فرجامش منصرف سازند. ابوالحسن اصفهانی فرزندش را به ملاقات با قمی فرستاد و به میانجی گری هم او بود که قمی تهران را ترک کرد و به کربلا رفت و تنها واکنش به رفع حجاب، برنخاسته فرونشست.
پس از در گذشت حائری به سال 1315، روحانیون بزرگ قم، صدرالدین صدر10، خوانساری، حجت کوه کمره ای اداره حوزه قم را دراختیار گرفتند و در راستای رفتار بنیان گزار حوزه همچنان به سکوت دربرابر رضاشاه و کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
روشنفکران سکولار در سال های پس از پایان دوره رضاشاه، رفتار حائری، اصفهانی ودیگر روحانیون این دوره را با پسوندهایی مانند «مماشات» و «سازش» توضیح دادند و روشنفکران مذهبی و روحانیون سال های بعد کوشش به توجیه این مماشات و سازش کردند. باور صاحب این قلم این است که چنین رفتاری با هر انگیزه ای که بوده باشد، درخور آن پسوندها نیست. روحانیتِ پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دریافت که حوزه فعالیت روحانیون، حوزه ارشاد دینی و اخلاقی مردم است و نه حوزه سیاست. گوهر جدایی دین و دولت هم در همین جاست. کسانی که با باور به ضرورت تشکیل دولت سکولار، همچنان به پشتیبانی از دخالت روحانیون در سیاست و موضوعات سیاسی اصرار می ورزند و روحانیون را بر پایه موضع گیری ایشان نسبت به دولت و رویدادهای سیاسی ارزیابی می کنند، سوراخ دعا را گم کرده اند. داوری های فقهی و دینی روحانیونی چون آخوند خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری و دیگر روحانیون بزرگ دوره سی پنج ساله پس از مشروطه که از جمله با پادشاهی رضاشاه همراه بود، هرچه باشد، جای تردید نیست که رفتار شهروندانه این روحانیون نقش بزرگی در پاگیری مدرنیسم و دولت سکولار غیر مذهبی درایران ایفا کرد. این روحانیون، به هر دلیل، از درگیری طلاب و روحانیون جوان و رادیکال با دولت جلوگیری کردند و آن هارا به امور دینی و ارشادی فراخواندند. چنین رفتاری با هر انگیزه که باشد، پذیرش سکولاریسم و جداساختن حوزه دین از حوزه سیاست است.
به هر روی، تا پایان دولت رضاشاه نه تنها پروژه مدرنیسم دستکم در زمینه سازندگی و شهروندیگری به بار نشست، بلکه درعین حال فرایند شتابان جدایی دین از سازمان اداره جامعه، به پذیرش سیادت دولت سکولار براداره امور و پرداختن روحانیون به امور دینی و ارشاد مسلمین انجامید.
من درنوشتارهای بعدی به این موضوع خواهم پرداخت که خودکامکی و دیکتاتوری افزاینده رضاشاه آسیب بزرگی به فرایند سکولاریسم و مدرنیسم درایران رساند. استبداد مانع ازآن گشت که فرایند مدرنیته، سکولاریسم و جدایی دین از دولت که در زمینه عملی به دستاوردهای ارزنده ای رسیده بود، با کنکاش و کاوش اندیشه ای و فرهنگی همراه گردد. تنها آزادی اندیشه و گفتمان گسترده پیرامون ارزش های مدرنیسم، سکولاریسم و جدایی دین و دولت می توانست به دوام و جاودانگی روندها و نهادهای مدرن و سکولار بیانجامد. اما چنین گفتمانی با خودکامگی در تضاد بود. پس اگر در ترکیه سکولار، ارتش به ضامن دوام سکولاریسم مبدل شد، درایران سکولار، استبداد دولتی چنین نقشی را ایفا کرد و خواهیم دید که با برچیده شدن خودکامگی، به جای آنکه وجدان اجتماعی و آگاهی مردم و ژرفای اندیشه های سکولار درجامعه به تشکیل دموکراسی سکولار منجر گردد، فاجعه ولایت مطلقه فقیه را ببار آورد.
با فروپاشی دولت رضاشاه و آغاز سیلاب جُنب و جوش سیاسی، مدارس و حوزه های مذهبی نیز رونقی تازه یافت و بسیاری از مدارس مذهبی و موقوفاتی که در اختیار دولت قرار گرفته بود به روحانیون باز گردانده شد. روی آوری به مدارس مذهبی بالا گرفت و شمار طلاب علوم دینی دردهه پس از شهریور بیست به بیش از دوبرابر افزایش یافت.
با اینحال و به رغم افزایش چشم انگیز جنب و جوش های مذهبی- سیاسی، رفتارمجتهدین بزرگ و سازمان روحانیت شیعه دربرابر دولت در دوره دوازده سال دموکراسی ناقص و حتی سال های پس از آن، تفاوت چندانی با رفتار و اندیشه ایشان در سال های پیشین نداشت و کماکان در مهمترین آزمون های سیاسی و اجتماعی، روحانیون بزرگ به کناره گیری از سیاست ادامه دادند.
پس از در گذشت سید ابوالحسن اصفهانی در سال 1324، با آنکه چندین مجتهد واجدالشرایط در نجف و قم برای پیشوایی شیعیان وجود داشت، پس از ورود آقا حسین بروجردی به قم، وی به پیشوایی بلامنازع روحانیت دست یافت. بروجردی با قاطعیت از سیاست حائری و اصفهانی در جدا نگاه داشتن حوزه دین از عرصه سیاست پیروی کرد و تا زنده بود اجازه نداد که روحانیون با دولت درگیر شوند. همه شواهد گواه براین اند که بلند پایه ترین مجتهدین و مدرسین قم و نجف در درازای این سال ها از سیاست بروجردی مبنی بر کناره جویی از سیاست پیروی کرده اند. از میان بلندپایه ترین روحانیون قم، تهران و نجف، صدرالدین صدر، محمدتقی خوانساری، حجت کوه کمری، محقق داماد، بهجت گیلانی، شاهرودی، خویی، بهبهانی و دیگران، تنها خوانساری آشکارا به پشتیبانی ازمصدق برخاست که این پشتیبانی نیز کوتاه مدت بود و با درگذشت او پایان یافت. در مقابل بهبهانی جانب شاه و دربار راگرفت و به مخالفت با مصدق برخاست. به اعتبار همه اسناد موجود و حتی خاطرات و یادداشت های دستکم بیست و هفت تن ازبلند پایه ترین روحانیون جمهوری اسلامی که آموزش مذهبی خویش را در آن سال ها دیده اند، اگرچه در آن سال ها جنب و جوش و کوشش مذهبی بالا گرفت و به رونق حوزه های موجود و بنای حوزه ها و مدارس جدید در رشت، همدان، مشهد و شهرهای دیگر انجامید، ولی بیشتر این کوشش ها از سیاست به دور ماند.
از جنجال زودگذرخالصی زاده در ستیز با کمونیسم و بهایی گری اگر بگذریم، برجسته ترین کوشش برای زدودن دیوار میان دین و سیاست و کشاندن روحانیون به مبارزه سیاسی، جنبش فدائیان اسلام و سپس پیوستن ایشان به کارزار سیاسی کاشانی است. فدائیان اسلام واندیشه های بنیان گزار آن سید مجتبی تهرانی میرلوحی معروف به نواب صفوی، نزدیک ترین جریان تاریخی به اندیشه و باور بنیان گذاران جمهموری اسلامی است. گوهر اندیشه طلاب رادیکالی که فدائیان اسلام را بنا نهادند در سه موضوع خلاصه می شد: نخست اینکه روحانیون باید سکوت و مماشات با دولت را کنار نهاده و مردم را به مبارزه با دولت و سیاست های آن برانگیزند. دوم اینکه، دولت مشروطه و غرب گرا باید برچیده شود و حکومت اسلامی باید جایگزین آن گردد. و سوم اینکه، جنبش انقلابی اسلامی در ایران باید با جنبش های انقلابی اسلامی در دیگر کشورها مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه پیوند یابد. جنبش فدائیان اسلام درواقع نخستین طغیان افراطی بخشی از طلاب و روحانیون رده های پایین در برابر سازمان و سلسله مراتب سنتی روحانیت شیعه بود. آماج نخست طغیان نواب صفوی، عبدالحسین واحدی و یارانشان که نخست با ترور شادروان احمد کسروی در سال 1324 شهرت یافتند و پس از آن با ترور هژیر و رزم آرا به جامعه شهروند و نهادهای آن اعلام جنگ دادند، سازمان سنتی روحانیت شیعه بود. کار نواب صفوی و یارانش تا آنجا بالا گرفت که به قول آیت الله منتظری ?تقریباً همه حوزه به هم ریخت… به آقای بروجردی اهانت می کردند به علماء اهانت می کردند.?
سرانجام نیز بروجردی بود که دستور اخراج نواب صفوی و واحدی را از حوزه قم صادر کرد. آنها به تهران آمده و ?اطراف آیت الله کاشانی جمع شدند.? 11 کاشانی نیروی فعال فدائیان اسلام را برای دستیابی به سوداهای سیاسی خویش مغتنم شمرد و با آن ها، دستکم تا سال 1331 هم پیمان گشت. به باور من، اندیشه سیاسی فدائیان اسلام و نواب صفوی و نقد او به روحانیت سنتی ایران، بعدها بنیان اندیشه بسیاری از روشنفکران و گروه های سیاسی مذهبی، از شریعتی و مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب اسلامی و دانشجویان خط امام شد و هم اینک نیز در غالب نقد روشنفکرانه به سنت گرایی بازتاب یافته است. اندیشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامی نیز برخلاف داوری های رایج، همین اندیشه نقد به کناره گیری از سیاست و رفتار روحانیت شیعه پس از اعدام شیخ فضل الله بود و نه سیادت روحانیت شیعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتی روحانیت شیعه که آماج حمله فدائیان اسلام و بعدها روحانیون و طلاب رادیکال پیرامون خمینی بود، سرانجام در انقلاب 57 همراه با نهادهای شهروندی و سکولار و ارزش های مدرنیته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.
کاشانی که به اعتبار کوشش های پدرش در مخالفت با بریتانیا در عراق شهرتی یافته بود، پس از بازگشت به ایران به یاری طلاب رادیکال و حزب توده که سخت در تبِ یافتن خرده بورژوازی مذهبی انقلابی می سوخت، فـُرجه ای تازه یافت و با پیوند دادن خویش با جنبش ملی شدن نفت محبوب شد. داوری های رایج درباره کاشانی چنین است که پاره ای از اندیشمندان مذهبی کاشانی را که هرگز در رده بالای مجتهدین شیعه نبوده، نماینده اندیشه و رفتارحاکم بر روحانیت شیعه در آن سال ها می دانند و از اینرو جدایی اورا از مصدق گواه جدایی روحانیت از جنبش ملی در آن سال ها می شمارند و همین رویداد را عامل شکست مصدق و کودتای 28 مرداد می دانند. داوری دیگری که به یاری اندیشه های توده ای به حلقوم روشنفکران سیاسی سکولارایران فرورفته این است که کاشانی نمایند جناح مترقی روحانیت در آن سال ها بوده است. اما حقیقت این است که مجتهدین بزرگ نجف و قم هرگز کاشانی را به عنوان نماینده آمال خویش نپذیرفتند و به پشتیبانی از درخواست های سیاسی او برنخاستند و از همکاری او با فدائیان اسلام ناخشنود بودند. او نماینده ترقی خواهی درمیان روحانیون نیست، بلکه دوام گرایش مداخله روحانیون در سیاست است و چنین اندیشه و رفتاری تا بن استخوان ارتجاعی است. از نقطه نظر جهان بینی مذهبی و نگاه به جهان، شاید تفاوت چندانی میان کاشانی و بروجردی نباشد. بزرگترین تفاوت میان این دو روحانی در این است که بروجردی و مانند او حوزه دین را برای گسترش عقاید خویش بر می گزینند و بر این باورند که از راه ارشاد مؤمنین به آن مدینه فاضله خواهند رسید و کاشانی همان باورهارا به حوزه سیاست وارد می کند و می کوشد تا با دگرگون کردن سیمای سیاسی جامعه به همان مدینه فاضله دست یابد. یکی نقش خویش را در رهبری حوزه می بیند و دیگری در ریاست بر مجلس شورا. یکی به جدایی عرصه دین از عرصه سیاست باور دارد و دیگری همه عرصه ها را عرصه دین می داند و به تمایز میان دین و سیاست باور ندارد. یکی درعمل سکولار و دیگری پایبند زدودن مرز میان دین و دولت و از میان بردن همه دستاوردهای مدرنیته و سکولاریسم پس از مشروطه است.
بزرگ ترین اشتباه نیروهای سکولار ایران در این سال ها این بود که به جای پشتیبانی از رفتار روحانیون در برکنار ماندن از سیاست، به هواداری از کاشانی و سیاست جویی ماجراجویانه و واپسگرای او برخاستند و کناره گیری روحانیون برجسته را از سیاست، هماهنگی و همکاری ایشان با ارتجاع و استعمار دانستند. نفوذ این فرهنگ سیاسی در آن سال ها به پایه ای بود که یکی از بزرگ ترین متفکرین سکولاریست آن زمان، شادروان احمد کسروی آماج حمله دولت سکولار و روشنفکرانی مانند علی دشتی بود و ترور وی به دست فدائیان اسلام، خشم جامعه سکولار و شهروند ایران را بر نیانگیخت. فاجعه نادیده گرفتن ارزش های شهروندی به پایه ای بود که حتی حزب توده نسبت به آزادی قاتل کسروی و ترور هژیر و رزم آرا به دست یکی از افراطی ترین گروه های مذهبی تاریخ ایران بانگ اعتراض بلند نکرد. جامعه ایران در آن سال ها آن چنان در تب و تاب رویدادهای سیاسی روز می سوخت که پرداختن به چالش شهروندی و مدرنیته را فراموش کرده بود. پس کسروی و هدایت به جای آن که چراغ راهنمای اندیشه آن دوران باشند، در فراموش خانه غربت زمان قربانی سیاست بازی روز شدند.
به هر روی حتی پس از پایان دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص و آغاز پادشاهی دوباره محمدرضاشاه پس از بیست و هشتم مرداد، سیاست کناره جویی از سیاست از سوی روحانیون بزرگ شیعه ادامه یافت. در گذشت بروجردی آغاز روندهای تازه در میان روحانیون بود وجدایی دین و دولت را در برابر آزمونی تازه قرار داد. بروجردی پس از پانزده سال مرجعیت تامه، در سال 1340 در گذشت. شاه با ارسال تلگراف تسلیت به محسن حکیم در نجف، تمایل خویش را برای انتقال مرکز شیعی گری از قم به نجف اعلام کرد. این کوشش در عین حال نشانی بود از دخالت دولت در سازمان دین. پس از بروجردی، گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی، مشهور به آیات ثلاثه قم، بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار می آمدند. در نجف، حکیم، خویی و شاهرودی جانشینان احتمالی بروجردی بودند. درکنار ایشان تنی دیگر از روحانیون از اعتبار و نفوذ محلی برخوردار بودند: میلانی در مشهد، خوانساری در تهران، بهبهانی دراهواز و عبدالهادی شیرازی در اصفهان. به این ترتیب با اینکه محسن حکیم به عنوان مرجع و جانشین بروجردی از سوی رسانه های رسمی به مردم معرفی شد، حقیقت این است که از این پس و تا پایان دولت پهلوی دوران هفده ساله چند گانگی مراجع در سازمان روحانیت شیعه آغاز گشت. به رغم آنچه که در سال های بعد و به ویژه پس از انقلاب اسلامی به عنوان واقعیت تاریخی به ما ارائه می شود، روح الله موسوی خمینی اگرچه یکی از مدرسین سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار می آمد، یکی از داعیان اصلی مرجعیت شیعه نبود.
در سال 1341 در واکنش به مصوبه دولت در تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی که برای نخستین باربه حق رای زنان و سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن اشاره شده بود، بانگ اعتراض همه روحانیون بزرگ قم و نجف برخاست. تا اینجا اگرچه واکنش روحانیون مشترک بود، شرکت برخی از ایشان در این اعتراض از روی ناچاری و به دنبال برانگیخته شدن طلاب جوان و روحانیون رده های پایین تربود که با کسانی چون آیت الله خمینی و بازماندگان فدائیان اسلام نزدیکی داشتند. در این جا نیز تلگراف دوستانه روحانیان بزرگ قم و نجف یا به اسدالله علم نخست وزیر است و یا به سید محمد بهبهانی، روحانی بزرگ تهران که از دیرباز با شاه و دولت مرتبط بوده است. با این حال پس ازعقب نشینی کابینه علم، بیشتر روحانیون این موضوع را بهانه کرده و با ارسال تلگراف های تبریک به یکدیگر و به بهبهانی موضوع را خاتمه یافته دانسته و به ادامه رفتار پیشین خویش پرداختند. اما برای خمینی و پیرامونیانش و طلاب رادیکالی که در تب و تاب شرکت در سیاست می سوختند، این رویداد سرآغازی نوین بود. او در سخنرانی ها و اعلامیه هایش از دیگران فراتر رفته و برای نخستین بار از توطئه ?جاسوسان یهود? در هیئت دولت برای نابودی اسلام و استقلال سخن می گوید. از نقد به مصوبه دولت فراتر رفته و می گوید که ?تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند.? او برخلاف تلگراف های دوستانه دیگران، به علم هشدار می دهد که ?ملت مسلمان و علما… هردست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع می کند.?
از همین جا است که رودر رویی خمینی و هم پیمانانش نه تنها با دولت، بلکه با سیاست و رفتار حاکم بر روحانیت آغاز می گردد. در سخنرانی آذرماه 1341 او به دولت و به اهل علم در یکجا تذکر می دهد که خطا نکنند! از این تاریخ به بعد و تا هنگام دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه در سال 1344، جامعه ما شاهد پیدایش دو فرایند مهم است: فرایند یکم، نخستین رودر رویی گسترده روحانیون با دولت مرکزی از هنگام انقلاب مشروطه است و فرایند دوم رودر رویی گروهی از مدرسین و طلاب به رهبری خمینی با اکثریت مراجع. یکی از قربانیان این روزگار، جنبش سکولار مخالف شاه بود که نتوانست در دوراهی پشتیبانی از مواعید پیشرفته انقلاب سفید و به ویژه اصلاحات ارضی و اعطای حقوق شهروندی به زنان از یکسو و مخالفت واپسگرایانه روحانیون با این اصلاحات، به ارائه پاسخی مستقل و پیشرفته ای دست یابد. برنده بزرگ، گرایش هوادار خمینی و دخالت روحانیون در سیاست بود که اگرچه ظاهرا پس از تبعید خمینی، خاموش شد، اما به پیروزی معنوی دست یافت و در سال های پس ازآن سمبل دو گرایش بزرگ در جامعه گردید: گرایش نخست که در خفا و در پستوهای حوزه های علمیه و حجره طلاب و در میان روشنفکران مذهبی مانند آتشفشانی به تدریج غلیان یافت و در سالهای 56 و 57 منفجرگردید، فرایند نقد به سکوت و مماشات روحانیون با دولت و فریاد اسلام مبارز و انقلابی بود. گرایش دوم، به نادرست، پذیرش خمینی و جنبش وی به عنوان سمبل مبارزه با فساد و خودکامگی پهلوی دوم بود. سال ها پس از رویدادهای این سال ها، جنبش سکولار چپ گرای ایران، به تمایز میان این دوفرایند نیز پایان داد و جنبش دوم خرداد و شورش هوادران خمینی را انقلابی و پیشرو ارزیابی کرد. از این هم فراتر رفته، دیدگاه اصلی جنبش خمینی را که زدودن فاصله میان دین و دولت و درگیر ساختن روحانیون در سیاست بود، به بخشی از برنامه جنبش چپ سکولار تبدیل کرد. از این پس هر آنکه یک دو گز کرباس به سر بسته بود12 و با هر گوشه ای از کارهای دربار و دولتیان مخالفت می کرد، روحانی مبارز و نستوه خوانده شد و بزرگترین مجتهدین قم و نجف که همچنان و به رغم فشار توان فرسای طلاب و روحانیون هوادار اندیشه خمینی و مانند او، هم چنان بر جدایی دین و دولت و عدم مداخله روحانیون در سیاست پامی فشردند، دربست مرتجع و واپسگرا و درباری به شمار آمدند.
بر خلاف صف آرایی اجتماعی انقلاب مشروطه و شست سال پس از آن، صف آرایی تازه ای در جامعه ایران شکل گرفت. در یکسوی این صف آرایی روشنفکران و گروهای سکولار و چپ، روشنفکران و گروه های مذهبی مانند مجاهدین خلق و گروه هایی که بعدها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند و روحانیونی مانند خمینی که هوادار دخالت دین در سیاست بودند، قرار گرفتند و در سوی دیگر آن، دربار و دولت و همپیمانان ایشان و سازمان سنتی روحانیت ایران جای گرفت. انقلاب 57 نیز حاصل چنین صف آرایی بود. دو قربانی بزرگ این صف آرایی، یکی جامعه شهروند و سکولار ایران بود و دیگری آن بخش هایی ازشخصیت ها و نیروهای سیاسی، مانند دکتر صدیقی و شاپور بختیار و پاره ای از روشنفکران چپ که جنبش خمینی را طغیانی دربرار مدرنیسم، سکولاریته و دموکراسی می دانستند.
پی آمد انقلاب بهمن و تشکیل جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بازگشت علمای سنتی شیعه به قدرت نیست، بلکه قیامی است دربرابر مدرنیته، جامعه شهروند سکولار و روحانیت سنتی ایران. بیشتر کسانی که در کسوت روحانی به بالاترین مقام های اداری، قضایی، قانون گذاری و مذهبی در سال ها نخست پس از انقلاب گماشته شدند، از رده های پایین روحانیون ایران بودند. دراین راستا، گرایش حاکم بر روحانیت شیعه در سال های پیش از انقلاب 57، گرایشی پیشرو بوده و جنبش سکولار و چپ ایران با نقد به این گرایش و دعوت روحانیون به دخالت در امور سیاسی راه خطا رفته است. نقد کسانی که اینک زیر عناوین دهان پرکنی مانند پروتستانیسم اسلامی، به رفتار روحانیت سنتی ایران در برکنار ماندن از سیاست و درگیر نشدن در جنب و جوش سیاسی خرده می گیرند، تکرارهمان برخوردی است که نواب صفوی، حنیف نژاد13 و یاران خمینی به روحانیت سنتی در پیش گرفتند. موضع سکولاریست های ایران باید تشویق روحانیون به بازگشت به حوزه ها و مدارس دینی و مساجد باشد.
اینک نیز در بازنگری به تاریخ و گفتمان پیرامون جدایی دین و دولت، بار دیگر آنچه را که در زندگی سده اخیر ایران آزمون شده، باید تکرار کرد: جدایی دین و دولت و سکولاریسم یعنی پرداختن روحانیون به امور دینی مردم و کناره گیری آن ها از سیاست. این گرایش که در درازای سال های پس از مشروطه به اندیشه حاکم بر جامعه روحانیت ایران تبدیل شد، اینک بار دیگر باید متحقق شود. ستیز سکولاریسم با دین و آیین مردم نیست. ستیز آن با دخالت روحانیون در امور مملکت داری است!
دوشنبه، دوازدهم آبان 1382
سوم نوامبر 2003
 
1. از جمله بنگرید به ?اعلامیه فدائیان اسلام یا کتاب رهنمای حقیقت?
2. من به مأخذ همه این خاطرات در بخش های شش گانه نوشتار خود خواهم پرداخت.
3. از جمله بنگرید به خاطرات حسینعلی منتظری
4. سه روایت از این نامه موجود است. کپی نامه اصلی در اختیار نویسنده است و در بخش نخست نوشتار به آن خواهم پرداخت.
5. نخستین اعلامیه کودتاچیان
6. سید ابوالحسن اصفهانی و شیخ حسین نائینی از نجف به ایران آمده بودند. این دو در منزل شیخ عبدالکریم حائری، بنیانگزار حوزه قم با رضاشاه که در آن هنگام نخست وزیر احمدشاه بود ملاقات کردند.
7. رضاشاه تاج را از دست امام جمعه خویی که یکی از بلندپایه ترین روحانیون ایران بود گرفت و به سر خویش نهاد.
8. این عناوین بیشتر در سده اخیر به کار رفته و برخلاف باور رایج ترتیب خاصی در بکار بردن آن ها تا سال های اخیر نبوده است. عنوان آیت الله یا نشانه خدا را نخستین بار پادشاه مغول الجایتو که به کوشش علامه حلی مسلمان و شیعی شده و نام سلطان محمد خدابنده را برخود نهاده بود به این فقیه بزرگ شیعه داد و تا سده ها پس از آن هرگز استفاده نشد. صفویان عنوان شیخ الاسلام را بر روحانیون بزرگ شهرها نهادند. در روزگار قاجاران عنوان حجت الاسلام رایج شد و بزرگترین روحانیون با این عنوان شهرت یافتند. آخوند از ترکی مغولی به ایران وارد شد و معلوم نیست که چگونه بار مذهبی یافت. با این حال برخی از بزرگترین مجتهدین با این عنوان شهرت یافتند مانند آخوند خراسانی که هرگز به آیت الله یا آیت الله عظمی شهرت نیافت. ملا نیز از دوره صفویه به این سو پیشوند نام رهبران مذهبی شد و استفاده از آن در دوره قاجاریه بالا گرفت. ولی پس از انقلاب مشروطه و گسترش طنز و نقد از روحانیون، هر دو واژه آخوند و ملا با کوچک شماردن روحانیون مترادف گشت و بیشتر به روضه خوانان و ملایان محلی اطلاق کردید. از سال های پس از مشروطه به تدریج استفاده از واژه آیت الله برای تمایز میان کسانی که با کسب اجازه مقام اجتهاد یافته اند رواج یافت. سید محمد حسین بروجردی، مرجع تقلید دوران محمد رضا پهلوی نخستین کسی است که به آیت الله عظمی شهرت یافت و از آن پس این عنوان بیشتر به مراجع تقلید اطلاق می شد. انقلاب اسلامی به همه این نابسامانی ها پایان داد! پاره ای از آخوندهای کم تحصیل سابق یک شبه آیت الله و آیت الله عظمی شدند و بقیه صاحبان عبا و عمامه به حجت الاسلام و المسلمین شهرت یافتند!
9. برادر آقانجفی معروف.
10. نوه او همسر آقای خاتمی نخست وزیر است.
11. خاطرات حسینعلی منتظری، جلد اول.
12. اشاره ای است به شعر شادروان مسرور که ?هرآن دغل که به سر بست یک دو گز کرباس، فقیه و مفتی و صاحب مناب سلطان شد!?
13. بنیان گزارسازمان مجاهدین خلق.

محمد امینی