بایگانی برچسب‌ها: ترورهای-محمد

قتل عمرو بن جحاش

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

در سیرت الرسول، نوشته ابن هشام ترجمه انگلیسی آلفرد گیلوم، صفحه 438 (1) آمده است:

فرض بر این بوده است که عمرو بن جحاش قصد داشته است محمد را بکشد، اما تنها مدرکی که در این مورد وجود دارد وحیی است که محمد در مورد این ماجرا دریافت کرده است. او بر اساس مدارک و واقعیت ها کشته محکوم به اینکه به جان محمد سوء قصد کرده کشته نشده است، بلکه بر اساس گمان محمد کشته شده است. عمرو بن جحاش بطوری عادلانه دادگاهی نشد، شخصی آدمکش برای کشتن او ارسال شده بود. توضیحات: در سیرت الرسول فارسی جلد دوم صفحه 716 به هر دلیلی مترجم تصمیم گرفته است متن عربی را ترجمه نکند، در توضیح شماره 6 به متن عربی اشاره کرده است. «فجعل یامین بن عمیر الرجل جعلا علی ان یقتل له عمرو بن جحاش، فقتله فیما یزعمون.»

منبع +

سفیان ابن خالد

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

شکست رسوائی بار محمد در جنگ احد سبب شد که روحیه دشمنانش توانمند شود و آنها بر آن شدند تا بر ضد او با یکدیگر متحد شوند. یکی از این افراد سفیان بن خالد، رئیس طایفه لحیان و طوایف اطراف آن بود. این منطقه در حدود دو روز مسارفت از شرق مکه فاسله داشت و سفیان بن خالد مشغول گردآوری سربازانی از ناحیه اورانا و یا نخله محلی بین مکه و طایف بر ضد محمد بود. (1).

هنگامی که محمد از فعالیت های سفیان بن خالد بر ضد خود آگاهی یافت، بر آن شد تا او را نیز با عملیات تروریستی هلاک کند. برای انجام این هدف محمد با عبدالله بن انیس از آدمکشان حرفه ای خود که در پیش نیز چند نفر از مخالفین او را ترور کرده بود تماس گرفت و به او گفت، آگاهی یافته است که سفیان بن خالد مشغول گردآوری نیرو بر ضد او میباشد و از اینرو از او می‌خواهد تا او را از بین بردارد. عبدالله بن انیس به محمد گفت، چون او تاکنون با خالد روبرو نشده، بنابر این بهتر است فروزه هایش را برای او شرح دهد تا وی بتواند او را شناسائی و برنامه کشتنش را به فرجام برساند. محمد اظهار داشت: (یکی از نشانه های مسلم او آنست که هرگاه او را بینی آنچنان به وحشت خواهی افتاد که گوئی شیطان را دیده ای) (2). پس از اینکه عبدالله درباره ترور خالد آموزشهای کافی را از محمد گرفت، شمشیرش را برداشت و عازم انجام ماموریت خونینش شد.

یکی از روزها در ساعات پس از نیمروز عبدالله با سفیان روبرو شد و مشاهده کرد که او سرگرم ترتیب دادن محل نشستن گروهی از زنان در هودج میباشد. عبدالله به سوی سفیان پیش رفت و با احترام به او تعظیم کرد. سفیان از شناسه او پرسش کرد و عبدالله پاسخ داد، او یک عرب میباشد و چون شنیده است که وی برآنست تا نیرویی بر ضد محمد تجهیز کند و به وی حمله نماید، وی داوطلب است که به گروه سربازان او بپیوندد.

سفیان با گشاده روئی به وی شادباش گفت و با او به راه رفتن پرداخت. پس از اینکه عبدالله اعتماد سفیان را به گونه کامل به خود جلب نمود، در زمانی که مشاهده کرد کسی در اطراف او نیست ناگهان با شمشیر به او حمله برد، سرش را از بدن جدا نمود و در حالیکه زنها شیون و فریاد میدادند پا به فرار گذاشت.

پس از اینکه عبدالله جنایتش را به فرجام رسانید با شتاب راه بازگشت به مدینه را پیش گرفت و برای دیدار محمد به مسجد رفت. محمد به او خوش آمد گفت و درباره چگونگی انجام ماموریت خونینی که به او داده بود از وی پرسش کرد. عبدالله در پاسخ او سر بریده سفیان را جلوی پای محمد انداخت. وی با مشاهده سر بریده دشمن به شور و شادی آمد و به عبدالله تکلیف کرد با او به خانه اش برود. آنگاه محمد تکه چوبی را برای سپاسگزاری از عبدالله به او داد و به وی گفت، آن تکه چوب را نگهداری کند.

هنگامی که عبدالله از خانه محمد بیرون آمد، برخی از دوستانش از جریان آگاه شدند و از او مورد استعمال آن تکه چوب را پرسش کردند. او پاسخ داد تنها چیزی که محمد هنگام دادن آن تکه چوب به وی اظهار داشت این بود که وی آنرا نگهداری کند. آنها به وی تکلیف کردند نزد محمد بازگردد و چگونگی استعمال آنرا از وی پرسش کند. عبدالله این کار را انجام داد و محمد در برابر پرسش او اظهار داشت «این تکه چوب در روز قیامت بین من و تو نشانه ای است که من ترا بشناسم و از الله برایت پاداش رستگاری بگیرم. زیرا در روز قیامت کسی چنین وسیله ای با خود ندارد. (3).

عبدالله بن انیس آن تکه چوب را به شمشیرش بست و تا زمانی که زنده بود آنرا با خود حمل میکرد. در هنگم مرگ وصیت کرد آن تکه چوب را در کفنش بگذارند و با او در گورش دفن کنند.

براستی که اگر انسان بیخرد در دنیای ما وجود نداشته باشد نیز خرد دزد هیچگاه یافت نخواهد شد.

عبدالله بن انیس درباره ارتکاب این جنایت ناجوامردانه گفته است: (من با یک شمشیر تیز هندی که در اختیار داشتم آنچنان ضربه ای به او زدم که اگر یک کلاه خود فولادین نیز در سر میداشت با این وجود مغز او به همان آسامی دو نیم میشد. این ضربه همانند جرقه ای که فتیله ای را شعله ور می‌کند کارساز افتاد. هنچنانکه شمشیر بران خود را در مغز او فرو میکردم به وی گفتم، من انیس هستم نه یک اسب سوار هرزه گرد. و افزودم، بگیر این ضربه را از فردی که به دین محمد پیامبر در آمده است. هرزمانی که پیامبر اراده کند تا فرد بی دینی را از روی زمین بردارد، من نخستین کسی هستم که با دل و جان به ندای او پاسخ مثبت میگویم و فرمانش را اجرا میکنم. و در حالی که بدن بیجان او در خونش شناور شده بود، ابن ثور را مانند یک شتر جوان و تیزرو ترک کردم و زنانی را که با مشاهده جسد غرقه در خون او ضجه میکشیدند، جامه میدریدند و خاک بر سر و روی می مالیدند با شتاب پشت سر گذاشتم. (4).

ترور سفیان بن خالد نیروهائی را که در اورانا (نخله) بر ضد محمد متحد شده بودند شهلیده کرد، ولی در شناسه و شهرت او تغییری به وجود نیاورد. زیرا تازی ها از پیش به او فرنام «جانی و آدمکش» داده بودند. به هر روی، این جنایت او بدون پاسخ نماند، زیرا اندک مدتی پس از ترور خالد بن سفیان گروهی از افراد طایفه بنی لحیان، گروهی از پیروان او را به انتقام خون رهبر خود درالراجی از پای در آوردند. (5).

منابع:

1- Ibn Hisham, p.974; al-Tabari, The history of at-Tabari, vol 1, p.1759; Al-Waqidi, p.151f; Ibn Saad, p.35

2- Guillume, A Translation of ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The life of Mohammad, p.366

3- Ibn Hisham, Vol, pp. 395-396

4- Guillume, A Translation of ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The life of Mohammad, p.78

5- Ibn Hisham, p.638f; al-Tabari, The history of at-Tabari, vol 1, p.1431f; Al-Waqidi, p.151f; Ibn Saad, p.39f

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 315

توسط دکتر مسعود انصاری

سایر نوشتارها در مورد سفیان بن قتل:

در سال 625 میلادی. قبایل متعدد بنی لیحان پس از اینکه از قتلها و غارتهای متعدد مسلمانان رنج بردند، در کنار رئیس قبیله شان سفیان ابن خالد جمع شدند تا پیرامون مشکلاتی که مدام از طرف مسلمانان بر آنها وارد میشد با یکدیگر گفتگو کنند. جاسوسان محمد او را از این قضیه مطلع کردند. او عبدالله بن انیس، را دستور داد تا برود و خالد را بکشد. عبدالله به تنهایی نزد او رفت، و خود را داوطلبی برای جنگ با محمد معرفی کرد او (عبدالله) وقتی که به او نزدیک شد در حالی که کسی حضور نداشت، سرش (سر خالد را) برید و با خود حمل کرد. او فرار کرد و توانست خود را سالم به مدینه برساند و در مسجد مدینه به حضور محمد رسید. محمد به او خوش آمد گفت و او را از نتیجه کارش پرسید، عبدالله با نشان دادن سر قربانی اش پاسخ داد. محمد آنقدر از این پیروزی شاد شده بود که عصای خود را به او بخشید. و به او گفت این عصا در روز آخرت میان من و تو قرار میگیرد، براستی که افراد بسیار اندکی هستند که در آن روز چیزی خواهند داشت تا بر آن تکیه کنند. (1)

سریه سفیان ابن خالد

يكی ديگر از سريه هايی كه رسول خدا در سال چهارم هجری فرستاد در كتب تاريخ اسلام در طبقات ج 2ودر امتاع الاسماع و در سيره النبی ج 4و تاريخ يعقوبی ج 2 بنام سريه « عبدالله بن انيس انصاری بر سر سفيان بن خالد » از ان اسم برده شده است .

شرح اين سريه از كتاب « تاريخ پيامبر اسلام » تاليف دكتر محمد ابراهيم ايتی از انتشارات دانشگاه تهران :
دوشنبه پنجم محرم الحرام سال چهارم

رسول خدا خبر يافت كه « سفيان بن خالد هذلی لحيانی » در « عرنه » منزل كرده و مردمی را برای جنگ با رسول خدا فراهم ساخته است . پس « عبدالله بن انيس » را برای كشتن وی فرستاد .

به روايت ابن اسحاق : « عبدالله بن انيس » می گويد : رسول خدا مرا فرا خواند و گفت :

– خبر يافته ام كه پسر « سفيان بن نبيح هذلی » مردم را برای جنگ با من فراهم می سازد و در « نخله » ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وی رهسپار شو و او را بكش .
گفتم :

برای من توصيفش كن تا او را بشناسم .-

فرمودند :

– او را كه ديدی از هيبتش بيمناك می شوی و شيطان را بياد می اوری و نشانی ميان تو و او ان است كه هرگاه او را ديدی لرزه ای خواهی كرد .

عبدالله ميگويد : شمشير خود بر گرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زنانی هودج نشين به همراه داشت و می خواست درجايی فرود ايد و چون او را ديدم – چنان كه رسول خدا گفته بود – لرزه ای بر من افتاد پس روی به وی نهادم و از ترس ان كه مبادا با هم گلاويز شويم و از نماز باز مانم ، نماز را همچنان كه پيش می رفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد :

كيستی –

گفتم :

– مردی از « خزاعه » هستم و شنيده ام كه برای جنگ با اين مرد – رسول خدا – سپاه فراهم ميكنی ، برای شركت در همين امر نزد تو امده ام .

گفت : اری در همين انديشه ام .

اندكی با وی راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وی حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالی كه زنانش بالای نعش او افتاده بودند باز گشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، فرمودند :

رو سپيد باشی –

« عبدالله » را در اينباره اشعاری است كه ابن هشام انها را قل كرده است .

حال بدون هيچ توضيحی تنها سوالی مطرح می كنم :

كسانی كه مدعی پيروی از سيره پيامبر اكرم (ص ) هستند و در عين حال « ترور » را يك عمل ضد اسلامی قلمداد می كنند اين عمليات ( سريه ) را چه می نامند ؟( ضمن اينكه بايد « ترور » را با « قتل عام مردم بيگناه » مترادف ندانست . ) (2)

آغاز سريه عبدالله بن اُنيس – سال ششم هجري قمري

به پيامبر اكرم(ص) اطلاع داده شد كه سفيان بن خالد لحياني در منطقه «عُرَنه»  مكاني در نزديكي هاي عرفات اردو زد و مردان قبيله خود و بسياري از مخالفان و دشمنان اسلام را گرد آورد و آماده هجوم به سوي مدينه گرديده است.

پيامبر(ص)، يكي از ياران دلير و رزمنده خويش، به نام «عبدالله بن اُنيس» را به حضور طلبيد و او را مأمور خاموش كردن اين فتنه نمود.

عبدالله، پيش از اين، هيچ گاه سفيان بن خالد را نديده بود و شكل و قيافه وي را نمي شناخت و بدين جهت، نشاني و علايم وي را از پيامبر(ص) گرفت و به تنهايي از مدينه بيرون رفت و بدون اين كه يار و ياوري با خود داشته باشد، عازم منطقه عُرنَه شد و پس از چندين روز راه پيمايي، به اردوگاه دشمن رسيد و با آن نشاني هايي كه رسول خدا(ص) به او داده بود، به راحتي سفيان بن خالد را شناسايي كرد و خود را به وي نزديك نمود و ادعا كرد كه از مخالفان حضرت محمد(ص) است و براي نبرد با وي، به سپاه سفيان بن خالد پيوست. عبدالله بن اُنيس، با گفتاري شيرين و خواندن اشعاري دل نواز و گرم كردن مجلس، سفيان را به خود جذب كرد و در اندك مدتي اطمينان وي را به خود معطوف داشت.

سفيان بن خالد، از عبدالله بن انيس خيلي خوشش مي آمد و حتي در حال استراحت، نيز وي را به خيمه خويش مي برد.

عبدالله بن انيس، به دنبال فرصت مناسبي بود، كه شرّ اين گردنكش عرب را از سر مسلمانان كوتاه كند. اتفاقاً چنين فرصتي نصيب وي گرديد. در شبي كه سفيان بن خالد خوابيده بود و عبدالله نيز در خيمه او به سر مي برد، از بستر خويش برخاست و به بستر سفيان نزديك شد و وي را با زيركي تمام مورد هجوم قرار داد و با ضرباتي چند، به هلاكت رسانيد و سرش را از بدن جدا ساخت و از اردوگاه گريخت و به غاري در بلندي هاي اطراف پناهنده شد.

سپاهيان دشمن، پس از اطلاع از قتل سركرده خويش به تكاپو افتاده و از هر سو به دنبال عبدالله بن انيس به راه افتادند، ولي هر چه تلاش كردند، چيزي عايدشان نگرديد و به اين سرباز فدايي اسلام دست نيافتند. بدين سبب، رعب و وحشتي در دشمنان پديد آمد و به ناچار پراكنده گرديدند.

عبدالله بن انيس، با فراست و دليري خاص خويش، از آن غار بيرون آمد و خود را به مدينه منوره رسانيد و سر بريده سفيان بن خالد را در محضر رسول خدا(ص) به زمين گذاشت.

پيامبر(ص) از موفقيت وي شادمان گرديد و به پاس تلاش هايش، عصاي خود را به وي بخشيد و به او فرمود: با اين عصا در بهشت خواهي خراميد، هر چند عصاداران در بهشت اندكند. (1)

بدين ترتيب، فتنه اي كه مي رفت به فساد و خون ريزي بي گناهان منجر شود، با تدبير پيامبر(ص) و فداكاري يك سرباز تواناي اسلام، در نطفه خاموش و نابود گرديد.
1- المغازي، ج1، ص 531

(1) – خلاصه ای از Sir William Muir, Life of Mahomet,V III Chapter 15 page 200

(2) وبلاگ تروریست +

(3) سایت تبیان +

ترور عصماء بنت مروان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

قتل عصماء دختر مروان.

چکیده:

در یثرب (مدینه)، محمد تعدادی از مردم را کشت. یکی از آنها عصماء بنت مروان بود. جرم او این بود که علیه محمد به دلیل اینکه مرد دیگری به نام ابو عفک را کشته بود سخن گفته بود. محمد به دنبال رنجیده خاطر شدن از وی، به یارانش دستور داد که او را نیز بکشند. عصماء در هنگام خواب توسط مسلمانان کشته شد.

پیشگفتار:

بعد از اینکه محمد به یثرب آمد، به مرور زمان به قدرتش افزوده شد. البته تعدادی از افراد، از یهودیان و اعراب، با او به مخالفت برخاستند. محمد با روشهای مختلف آغاز به خاموش کردن مخالفان خود کرد. یکی از این روش ها این بود که آنها را میکشت.

محمد تعدادی دشمن و منتقد داشت، برخی از آنها خطرناک بودند، و بقیه آدمهای عادی بودند که در آن منطقه زندگی میکردند و دیدگاهی منفی نسبت به محمد داشتند. آنها تنها نظرات شخصیشان را اعلام میکردند.

تک تک آنها توسط عهدنامه ها، دسیسه ها و ترورهای آشکار با قدرت گرفتن محمد در مدینه خاموش شدند، دست آخر او ارباب منطقه بود. محمد میدانست که طرفدارانش او را دوست دارند و حاضرند برایش بمیرند. آنها در دسترس او بودند و آماده بودند که امیال او را تحقق بخشند.

ارائه منابع اسلامی:

سیرت رسول الله

از سیرت رسول الله (ترجمه آلفرد گیلوم «زندگی محمد») صفحات 676 و 675، متن اصلی عربی این قسمت از سیرت رسول الله در اینجا و اینجا قرار دارد، این قسمت در ترجمه فارسی به هر دلیلی وجود ندارد.

غزوة عمير بن عدي الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان. عصماء از بني أمية بن زید بود، وقتی ابوعفک کشته شد، او ابراز انزجار کرده بود. عبد الله بن الحارث بن الفضيل گفته است که وی با یکی از مردان بنی خطمه به نام یزید بن زید ازدواج کرده بود. عصماء در نکوهش اسلام و طرفدارانش سروده بود:

چکامه حسان در رد او:

«بنو وائل وبنو واقف و خطمة

فروتر از بنی خزرج هستند.

وقتی که او در زار زدنهای خود، آهی جانسوز میکشید

مرگ در حال پیش آمدن به سوی او بود

او مردی اصیل و باریشه را استهزاء کرد

مردی که در آمدنش و رفتنش نجیب است

قبل از نیمه شب مردی او را از خون خود رنگین کرد

و با اینکار خود مرتکب هیچ گناهی نیز نشد.»

وقتی رسول آنچه او گفته بود را شنید، گفت «چه کسی مرا از دست دختر مروان رها خواهد ساخت؟» عمير بن عدي الخطمی که در آنجا بود اینرا شنید، و آنشب به منزل او رفت و وی را کشت. صبح روز بعد نزد محمد آمد و آنچه انجام داده بود را برای محمد بازگفت، محمد گفت «ای عمیر تو به الله و رسولش کمک یاری رسانده ای»، وقتی عمر پرسید که آیا هیچ تنبیهی برای آنچه او کرده است خواهد بود؟ پیامبر گفت «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» (یعنی هرگز مشکلی برای او پیش نخواهد آمد)، پس عمیر به نزد مردم خود بازگشت.

در آنروز در میان بنو خطمة اغتشاشات زیادی پیرامون مسئله دختر مروان پیش آمده بود. او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»، این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.

(1) بیت اصلی به عربی «باست بني مالك والنبيت، وعوف وباست بني الخزرج» است، این بیت نوعی دشنام در عبری است که مترادف فارسی برای آن وجود ندارد، به همین دلیل ترجمه تحت اللفظی برای آن آورده شده است. دکتر مسعود انصاری این دشنام را به «گاف» ترجمه کرده اند و آلفرد گیلوم آنرا به «I despise» به معنی «من خوار میشمرم»، ترجمه کرده اند.

(2) نام دو قبیله که اصلیت یمنی داشتند.

[پایان سیره ابن هشام]


کتاب الطبقات ابن سعد

ترجمه «کتاب الطبقات» نوشته ابن سعد ترجمه انگلیسی توسط  S. Moinul Haq، پوشینه دوم برگ 31. متن اصلی به زبان عربی را میتوان در اینجا یافت.

سریه عُمیر بن عُدَی

پس از پنج شب پیش از به پایان رسیدن ماه رمضان، در ابتدای 19 امین ماه پس از هجرت رسول الله سریه عمير بن عدي بن خرشة الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان از بني أمية بن زيد اتفاق افتاد. عصماء دختر یزید بن زید بن حصن الخطمی بود، او به اسلام ناسزا میگفت، به پیامبر توهین میکرد و مردم را علیه او بر می انگیخت. او چکامه هایی را می سرود. عمیر بن عدی در شب به طرف او رفت و به خانه او وارد شد. فرزندانش کنار او خفته بودند، او در حال شیر دادن به یکی از فرزندانش بود. عمیر بن عدی با دستهایش او را لمس و جستجو کرد و فرزندش را از او جدا کرد زیرا عمیر نابینا بود. او شمشیرش را در سینه عصماء فرو کرد تا جایی که شمشیر از پشت او بیرون زد. سپس نماز فجر را با پیامبر در مسجد خواند. پیامبر خدا از او پرسید، آیا تو دختر مروان را کشتی؟ او گفت آری «آیا چیزی در انتظار من است؟» پیامبر گفت «نه، دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد». این کلامی بود که از پیامبر شنیده شد، پیامبر عمیر را «بصیر» (بینا) نامید.

[پایان نقل قول از ابن سعد]


از یکی از علمای معاصر اسلام:

از علی دشتی «23» سال، مطالعه ای بر زندگانی محمد، (3) صفحه 116 (100 انگلیسی):

پیر مرد صد و بیست ساله ای به نام ابو عفک به جرم آنکه متلکی گفته و پیغمبر را در شعری هجو کرده بود، به دست سالم بن عمیر [بن عدی] و به دستور حضرت رسول که فرمودند ((من لی بهذا الخبیث)) کشته شد و در پی آن عصماء دختر مروان که قتل آن پیر مرد او را به گفتن ناسزایی درباره پیغمبر کشانیده بود ، به قتل رسید.

[پایان نقل قول ازعلی دشتی]


بحث:

حال بیایید این اطلاعات را در کنار یکدیگر بگذاریم تا به نتیجه ای برسیم،

محمد ابوعفک را کشت (جزئیات را در نوشتاری با فرنام ابوعفک) را میکشد، عصماء بر علیه این عمل شریرانه محمد سخن میگوید. او هم قبیله ای های خود را تشویق میکند تا علیه محمد اقدامی بکنند. وقتی که محمد میشنود او چه گفته است، دستور قتل او را نیز صادر میکند.

در نگاه نخست این منصفانه به نظر میرسد، عصماء واقعا داشت مردم را تشویق میکرد تا پیامبر را بکشند. این کاملاً منطقی است که محمد از پیام عصماء دل آزرده شود.

اما بیایید نگاهی عمیق تر به قضیه بیاندازیم و ماجرا را در زمینه ارتباط عصماء با قبیله اش باز بینی کنیم.

1) نخست اینکه قبیله او زیر سلطه محمد نبود. ممکن است آنها با محمد عهدنامه ای داشتند و همچنین ممکن است که عهدنامه ای در کار نبوده باشد. در این زمان نویسنده این نوشتار نمیداند که آیا میان محمد و بنی خطمه عهدنامه ای بوده یا نه. به هر حال این زن آزاد بود که عقیده اش را ابراز کند. اگر عهدنامه ای وجود داشت و او مفاد عهدنامه را اینگونه زیر پا گذاشته بود، محمد میتوانست به رؤسای قبیله اعتراض کند، و آنها او را به سکوت وا میداشتند.

2) نکته قابل توجه دیگر در این ماجرا این است که محمد به عبیده میگوید «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» یعنی هیچکس اهمیتی به مرگ او نخواهد داد (البته محمد فرزندان عصماء را به شمار نیاورده است).

همچنین توجه داشته باشید که افرادی از قبیله او از پیش مسلمان شده بودند، مطمئناً کسی به حرف او جامه عمل نمیپوشانید.

نکته اینجاست: اگر هیچکس به کشته شدن او اهمیت نمیداد، پس کسی نیز اهمیت نمیداد که او چه میگفته است. مردمان او از پیش میدانستند که محمد ابو عفک را کشته است، آنها به مرگ ابوعفک نیز اهمیتی ندادند. حتی در این زمینه، کسی به کلام او برای دعوت به کشتن محمد گوش نمیداد، زیرا محمد رهبر گروهی قدرتمند از مردم بود. هیچ یک از هم قبیله ای های او حاضر نبودند جان خود را بخاطر چکامه های او به خطر بیاندازند.

نتیجه آنکه عصماء دختر مروان تهدیدی مشروع برای محمد نبود.


بیایید اتفاق مشابهی را بررسی کنیم. در خاور میانه، مسلمانانی وجود دارند که آمریکا را شیطان بزرگ میخوانند. این مسلمانان شعارهای خشن میدهند و نابودی آمریکا را بعنوان یک آرزو بیان میکنند. بسیار اتفاق افتاده است که گروه های زیادی از این مردم جمع شده اند و فریاد مرگ بر آمریکا، مرگ بر بوش و مرگ بر ریگان یا مرگ بر کسان و چیزهای دیگر سر داده اند. حال اگر امریکا، ریگان یا بوش یا هرکس دیگر قرار بود از استانداردهای محمد استفاده کند و همچون او رفتار کند باید حداقل به دلیل این شعارها اقدام به کشتن تعداد اندکی مسلمان می نمود. اما ما میدانیم که شعارهای یک عده افراد کم مغز و تحریک شده، مجوز استفاده از خشونت علیه آنها را به کسی نمیدهد. راه های بهتری برای برخورد با انتقادها و منتقدین وجود دارد. بسیار پیش می آید که متاثر از جوانی، جوانان چیزهایی میگویند و اعمالی را بصورت نمادین انجام میدهند که واقعا قصد انجام آنرا ندارند، یا توانایی انجاک دادن آنها را ندارند.

پس محمد چرا واقعاً از مسلمانان خواست که عصماء را بکشند؟

بصورت یک پرسش چند گزینه ای با این پرسش روبرو شویم:

الف) محمد باور داشت که او یک تهدید واقعی برای جانش است، پس دستور مرگش را داد.

ب) محمد از اشعار او آزرده شده بود و میخواست که او را خاموش سازد.

ج) خدا به محمد گفت که این زن را بکشد.

آشکار است که پاسخ درست ب است. او محمد را نترسانده بود، او رئیس قبیله اش نبود، او مقدار کمی نفوذ داشت و یا اصلاً هیچ نفوذی نداشت. او تنها همچون یک زخم زبان زن برای محمد به شمار میرفت. اگر خدا به محمد میگفت که باید او را بکشد، محمد ادعای دریافت وحی میکرد و میگفت «ای مسلمانان بروید و عصماء بنت مروان را بکشید». و این خواهش او به سرعت توسط مسلمانان اجرا میشد. اگر اینگونه میبود مسلمانان در روز روشن به او حمله میکردند نه اینگونه ناجوانمردانه و در شب.

تنها پاسخ درست میتواند این باشد که محمد توسط کلمات این زن آزرده شده بود و میخواست او را برای همیشه خفه کند.


سایر ملاحظات:

1) آنچه بیش از هرچیزی برای من در مورد اسلام هراس آور است، جایگاه اسلام در استفاده از خشونت بعنوان چیزی مورد پسند و اراده خدا است.

عمیر مثال بسیار کاملی از این واقعیت است. او یک مرد مسلمان و دوست محمد است، و بنا بر دستور محمد رفتار میکند. او زیر پوشش شب به خانه زنی میرود، بر سر زن در حالی که در بسترش در کنار فرزندانش خوابیده است می ایستد، و او را با وارد کردن شمشیرش در بدن او میکشد.

بعد از این عمل وحشتناک، محمد به او میگوید که او «به خدا و رسولش یاری رسانده است». اگر الله واقعا توسط این زن تهدید شده بود، من فکر میکنم که خودش میتوانست این زن را بکشد، شما چطور؟ آیا الله به مردانی که شباهنگام همچون ماری برای کشتن یک زن خوابیده میخزند نیاز دارد؟

2) علاوه بر این، اسلام واقعا چگونه دینی است؟ بلافاصله پس از اینکه «عمیر عصماء را میکشد» به نزد خانواده اش میرود و آنها را استهزاء میکند! او در صورت فرزندان کم سن و سال عصماء که مادرشان تازه کشته شده میخندد و آنها را تمسخر میکند که قدرتی ندارند و نمیتوانند هیچ کاری علیه او انجام دهند. دوباره به نقل قول نگاه کنید.

 او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»

3) من همچنین باید از اعراب غیر مسلمان زمان محمد انتقاد کنم. آنها ارزشی برای جان یک انسان قائل نبودند. در این واقعه یکی از زنانشان کشته شده بود، و بجای اینکه از این واقعه برآشفته شوند، آغاز به اسلام آوردن کردند زیرا «قدرت اسلام را دیدند».

4) همانند نگاهی دوباره که رفتار عمیر داشتیم باز، نگاهی دوباره به آنچه مسلمانان «قدرت اسلام» نامیده اند بیاندازیم:

این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.

آیا قدرت اسلام به این است که شباهنگام به زنی بیپناه که در حال خواب است حمله کنند و او را بکشند و از این ماجرا آسوده خارج شوند؟

آیا در اسلام کسی که بزرگترین شمشیر را دارد از طرف الله است؟

تا آنجا که من میدانم تنها کسانی که  به اینگونه قدرتمندی احترام میگذارند، گروه های تبهکاری و مافیایی هستند، که شب میروند و مردم را در حال خواب میکشند.


پرسشها:

1) محمد واقعاً چگونه مردی بود؟ آیا او واقعا باید از هوادارانش میخواست که مادر پنج فرزند را بکشند؟ زنی که تهدیدی مشروع برای او نبود؟

2) چرا محمد خود او را نکشت؟ چرا در هر بار محمد از آدمکشانش میخواهد که کارهای مربوط به قتل هایش را برای او انجام دهند؟

3) به این جنبه سیاه اسلام نگاه کنید، این اسلامی است که محمد داشت. وقتی بنیانگزار این دین زنی بی پناه را در شب به دلیل مخالفت لفظی اش با او میکشد، چگونه میتوان این دین را توصیف کرد؟

4) حال «حقوق زنان» و «حقوق بشر» در کجای اسلام است؟ اگر محمد آزادی بیان را از دیگران گرفت، این چه واقعیتی را در مورد اسلام به ما نشان میدهد؟ آیا این دقیقاً انعکاس آن چیزی نیست که امروزه در کشورهای اسلامی وجود دارد؟ چرا هرچه مسلمانان کشوری بنیادگرا تر میشوند و به بنیادهای اسلام بیشتر چنگ میزنند حقوق بشر ابتدایی در آنجا بیشتر زیر پا له میشود؟

5) آیا این محمد واقعاً کسی است که شما بتوانید به او اعتماد کنید؟


نتیجه گیری:

ما میدانیم که در هر دینی چیزهای خوب و بد هست، اما این موضوع، مسئله ای کاملاً متفاوت است، این عمل از کسی که اسلام را آغاز کرده است سر زده است. اسلام بر اساس کردار و گفتار محمد بنا شده است. در اینجا میبینیم که محمد زنی را بگونه ای وحشیانه میکشد. این زن کشته شد چون علیه محمد سخن گفته بود و خاری در چشم محمد بود اما تهدیدی علیه محمد به شمار نمیرفت. محمد همچنین حقی نداشت که او را بکشد. او کارها را به دست خود گرفت و او را کشت. محمد احساس کرد که با این کار خود به خدا کمک میکند، او هیچ احساس گناهی نکرد، و هیچ نشانی از پشیمانی و توبه نیز از او دیده نمیشود.

عیسی مسیح آنانی را که بدون توبه قتل میکنند محکوم کرده است «بیرون سگ ها قرار دارند، فاسدان، جادوگران، زناکاران، قاتلان، بت پرستان، دروغگویان و متقلبان، به شهر راه نخواهند یافت» (مکاشفه 22:15) محمد در این دسته بندی قرار میگیرد، محمد چگونه میتواند پیام آور واقعی این خدا باشد؟

عسیر بن رزیم و شماری از یهودیان دیگر

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

قتل ابو رفیع و سایر یهودی ها باز هم نتوانست خیال محمد را آرامش بخشد. زیرا او برای اینکه بتواند با آرامش خیال بر مدینه حکومت کند، میبایستی همه مخالفانش را از بین بر میداشت. عسیر بن رزیم از یهودیان توانمند خیبر بود که مشغول انگیزش افراد طایفه غطفان برای حمله به محمد بود. محمد به عبدالل بن رواحه یکی از رهبران طایفه خزرج و سه نفر دیگر از پیروانش (که یکی از آنها عبدالله بن اونیس بود) ماموریت داد تا درباره انجام یک حمله تروریستی به عسیر بن رزیم بررسی کند. عبدالله بن رواجه در پیش دوباره به خیبر حمله کرده بود، ولی این بار متوجه شد که چنین کاری بسیار مشکل است، زیرا یهودیان خیبر برای محافظت خود نهایت اقدامات احتیاطی را به عمل آورده بودند.

بنابر این عبدالله بن رواحه به مدینه بازگشت و جریان را به همان ترتیب به محمد گزارش داد. محمد که در سرشت انسانی حیله گر و ترفندباز بود، چون مشاهده کرد که کار حمله به عسیر بن رزیم آسان نخواهد بود، بر آن شد تا با مکر و حیله او را از بین بردارد. بنابر این سی نفر از پیروانش را در اختیار عبدالله بن رواحه گذاشت و به او آموزش داد نزد عسیر بن رزیم برود و با نهایت مهبرانی به او پیشنهاد کند که هرگاه نزد محمد برود، وی حکومت خیبر را در اختیارش خواهد گذاشت و از هیچ کمکی به او فروگزار نخواهد کرد. اگر چه دوستان عسیر بن رزیم به او هشدار داده بودند که نباید فریب نیرنگهای محمد و یارانش را بخورد، ولی سر انجام او در برابر فشارهای عبدالله بن رواحه موافقت کرد تا با سی نفر از یهودیان با آنها به مدینه نزد محمد برود.

هریک از مسلمانان یک نفر یهودی را پشت سر خود روی شتر سوار کردند و به سوی مدینه به راه افتادند (1) عبدالل بن اونیس برای اینکه در ظاهر رعایت احترام عسیر بن رزیم را بکند، او را روی شترش سوار کرد و خود پشت سر او روی شتر قرار گرفت. هنگامی که آنها به القره که شش میلی خیبر بود رسیدند، عسیر بن رزیم عقیده اش را تغییر داده و به عبدالله بن اونیس اظهار داشت که از آمدن به مدینه نزد محمد پشیمان شده است (2).

این موضوع و همچنین عمل عسیر بن رزیم که در راه یکی دو بار بسوی شمشیر عبدالله بن اونیس دست دراز کرده بود، سبب شد که اونیس با شمشیر ضربه سختی که سبب قطع پای عسیر بن رزیم شد به او وارد آورد. عسیر بر اثر ضربه یاد شده از شتر به زمین افتاد، ولی با چوب چماق مانندی که در دست داشت ضربه ای به سر اونیس نواخت و سرش را زخمی کرد. با وقوع این رویداد، مسلمانان به جان یهودیان همراه خود افتادند و همه آنها را بغیر از یکنفر که پیاده موفق به فرار شد، کشتند.

پس از اینکه مسلمانان یهودیان همراه خود را از پای در آوردند. به سوی مدینه راهشان را ادامه دادند. هنگامی که عبدالل بن اونیس نزد محمد آمد و او زخم سرش را مشاهده کرد، آب دهان را بر روی زخم سر او انداخت و گفت: «شکر الله که شما را از دست گروهی افراد نابکار نجات داد».

این نخستین باری نبود که محمد به روی زخم یارانش آب دهان می انداخت. هر زمانی که سربازان او در نبردها زخمی میشدند محمد اقدام به این عمل پچل میکرد و بدیهی است که این کار از فرهنگ و فروزه های پلشت مایه او سرچشمه میگرفت. (3).

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 9,p 120; Muir, the life of Mohammad p.349

2- Ibid

3- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 9,p 120

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 313

توسط دکتر مسعود انصاری

ابن سنينة

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

سنن أبي داود  كتاب الخراج والإمارة والفىء، شماره 3004  انگلیسی عربی

مُحَيِّصَةَ روایت کرده است:

رسول الله گفت: اگر بر مردان یهود چیره شدید، آنها را بکشید. پس محیصه بر روی شَبِيبَةَ  یکی از تاجران یهودی پرید. او با آنها روابط نزدیکی داشت. سپس او را کشت. حُوَيِّصَةُ (برادر محیصه) در آن زمان اسلام نیاورده بود و از محیصه سن بیشتری داشت. وقتی محیصه او را کشت حویصه او را کتک زد گفت «تو ای دشمن الله، به الله قسم، مقدار زیادی از اموال او در شکم تو به چربی تبدیل شده است».

اطلاعات بیشتری در مورد این قتل در سیرت رسول الله ابن هشام آمده است. صفحه 369 سیره انگلیسی، سیرت عربی را در اینجا بیابید.

ماجرای محيصة وحويصة

پیامبر گفت «هر یهودی را که تسلیم قدرت شما است بکشید». بنابر این محیصه بن مسعود بر روی ابن سنینه، یک یهودی تاجر که با او روابط اجتماعی و تجاری داشت پرید، و او را کشت. حویصه در آن زمان مسلمان نبود هرچند که او برادر بزرگتر بود. وقتی محیصه او را کشت حویصه آغاز به کتک زدن او کرد، و میگفت «تو ای دشمن خدا، آیا او را کشتی در حالی که بیشتر چربی شکمت از اموال او بوده است؟». محیصه گفت «اگر کسی که به من دستور قتل او را داد، دستور قتل تو را میداد، سرت را از تنت جدا میکردم. او گفت این آغاز قبول کردن اسلام توسط حویصه بود. حویصه گفت «تو را به خدا، اگر محمد به تو دستور میداد که من را بکشی، آیا مرا میکشتی؟»، او گفت «آری، به خدا، اگر او از من میخواست که سرت را ببرم، سر تو را بریده بودم». او (حویصیه) از روی تعجب گفت «به خدا، دینی که ترا اینگونه ساخته است حیرت آور است!» و او اسلام آورد.

دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام نوشته اند

کمتر کتابی بوسیله پژوهشگران بیطرف درباره اسلام نوشته شده که تاکید نکرده باشد که اسلام بوسیله روشهای ترفند آمزی، زور و شمشیر به مسلمانان تحمیل شده است. سوریه ای ها، مصری ها، ایرانی ها، هندی ها و بربرها، اسلام را تنها برای رهائی از کشته شدن پذیرش کردند. هنگامی که اعراب بر ملت های مغلوب خود دست می یافتند آنها را مجبور میکردند بین مرگ، پرداخت جزیه و یا تسلیم شدن و زنده ماندن، بظاهر به پذیرش اسلام تن در میدادند و آنرا جدی نمیگرفتند. ولی به خاطر ایجاد امنیت برای فرزندانشان مجبور میشدند، آنها را در آموزش آداب و رسوم خرافی اسلام آزاد بگذارند و از اینرو نسل دوم کیش یاد شده را جدی تر میگرفت. همین گونه که این مکانیسم روانی در نسل های بعدی پیش می رفت، اسلام بیشتر و بیشتر در فرهنگ آن ملت نهادینه میشد تا سر انجام کار به جائی میرسید که نسل های آینده اسلام را یک کیش راستین و خود را مسلمان واقعی به شمار می آوردند.

منبع +

رفیعه بن قیس الاجوسهمی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

بر پایه نوشتارهای تاریخنویسان مشهور و معتبر از جمله طبری (1) واقدی (2) و ابن هشام (3)، در سال 630 میلادی، عبدالله ابن ابی حدردالاسلمی نزد محمد رفت و به او گفت: «من با زنی از طایفه خودم ازدواج کرده و پرداخت مهریه ای را به او قول دادم، ولی اکنون که زمان پرداخت آن فرا رسیده قادر به پرداخت این مبلغ و در اختیار در آوردن همسرم نیستم. محمد از من پرسش کرد مبلغ مهریه چقدر است، به او پاسخ دادم دویست درهم. او گفت شوربختانه در این باره نمیتواند به من کمکی بکند. چند روز از این جریان گذشت، سپس آگاهی یافتم که مردی به نام رفیعه بن قیس از طایفه جوسهم که در بین افراد آن طایفه دارای شهرت والا و احترام بسیاری بود با گروه زیادی وارد شده و در القبه اردو زده و برآنست که نیروی بیشتری از ساکنان القبه گرد آورده و به محمد حمله کند. محمد من و دو نفر دیگر از مسلمانان رافرا خواند و به ما گفت (به شما ماموریت میدهم نزد این مرد بروید و یا او را با خود به اینجا بیاورید و یا اینکه درباره او بررسی کرده و پس از کسب آگهای های بایسته درباره او و نیروهایش نزد من بازگردید و مرا از چگونگی وضع و هدف او آگاه سازید.) همچنین، محمد برای اجرای این ماموریت شتر سالخورده ای در اختیار ما گذاشت که کارآئی زیادی نداشت، ولی محمد توصیه کرد که ما به نوبت از او سواری بگیریم و با فرتوتی او بسازیم».

«ما شمیر ها و تیر ها و کمانهایمان را با خود برداشتیم و به سوی محلی که رفیعه بن قیس اردو زده بود، به راه افتادیم. در حدود زمانی که خورشید در حال غروب کردن بود به آنجا رسیدیم. من خودم را نزدیک محلی که او اردو زده بود پنهان کردم و به دو نفری که همراهم بودند نیز توصیه کردم خود را در آن نزدیکی پنهان کنند و هرگاه صدای (الله اکبر) و حمله از سوی من شنیدند، از پنهانگاهشان خارج شوند و آنها هم با سر دادن صدای (الله اکبر) به کمک من بیایند.»

«هنگامی که تاریکی شب بر هامون گسترده شده، رفیعه بن قیس آگاهی یافت که یکی از گله بان هایش که در هنگام بامداد برای چرای گوسفندان به بیابان رفته بود، هنوز بازگشت نکرده است. بنابر این او خود شمشیرش را بداشت و سربازانش گفت او خود به بیابان میرود تا ببیند چرا گله بان یاد شده هنوز بازگشت نکرده است. برخی از یارانش به او توصیه کردند تنها به بیابان نرود و اجازه دهد، گروهی او را همراهی کنند. ولی او اصرار ورزید که مایل است تنها به انجام اینکار دست بزند. هنگامی که او در تیر رس من قرار گرفت، من تیری به سویش پرتاب کردم. آن تیر به بدنش اصابت کرد و او بدون ذکر کلمه ای بر روی زمین در غلتید و جان داد. من به سوی او رفتم و سرش را از بدنش جدا کردم. آنگاه به سوی اردوی او بازگشتم و شعار (الله اکبر) سر دادم. دو نفر دستیار من با شنیدن صدای (الله اکبر) آن شعار را تکرار کردند و به سوی من آمدند. ما به آنها حمله کردیم و تا آنجا که برایمان امکان داشت اموال و دارائی های آنها را غارت کردیم و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفتیم و با شترها، گوسفندها و بزغاله های زیادی که از آنها غارت کردیم نزد رسول الله محمد بازگشتیم. محمد از اموال غارت شده سیزده راس شتر به من داد که من با فروش آنها توانستم مهریه همسرم را بپردازم و او را در اختیار بگیرم. (4).

طبری مینویسد، الواقدی رویداد بالا را چنین شرح داده است: «پیامبر ابن ابی حدرد را با ابوقتاده به ماموریتی گسیل داشت. افرادی که در این حمله شرکت داشتند، شانزده نفر بودند و ماموریت آنها مدت پانزده روز به درازا انجامید. به هر یک از افرادی که در این حمله شرکت کرده بودند دوازده شتر رسید که بهای هر شتر برابر با ده گوسفند و ده بز بود. هنگامی که مهاجمین به افراد مورد نظر حمله بردند، آنها از هر سو پا به فرار گذاشتند، ولی مسلمانان مهاجم در جستجوی زنان آنها بر آمدند و موفق شدند چهار نفر از زنان آن طایفه را که یکی از آنها بسیار زیبا بود، دستگیر کنند و به اسارت گیرند. (5).

براستی که باید با آهنگ رسا به افراد خردباخته و افسون شده ای که به خرد و درایت انسانی خود پشت کرده ، به این سیستم غارت، چپاول، آدمکشی و زنربائی ایمان بسته و آنرا دین مینامند، شادباش گفت!

منابع:

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 1,p 1759; al-Waqidi, p. 151f; Ibn Sa’d, p.35.

2- Guillume, A translation of Ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The Life of Mohammad, p.366

3- Ibn Hisham, Vol 2, pp 295-396

4- Guillume, A translation of Ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The Life of Mohammad, p.78

5- Ibn Hisham,  pp 638f; al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 1, p.1431f; al-Waqidi, p.151f;Ibn Saad, p.39f.

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 317

توسط دکتر مسعود انصاری

قتل کعب بن اشرف

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

چکیده

وقتی محمد در مدینه زندگی میکرد به قدرتش افزوده میشد. تعدادی از یهودیان با او مخالفت میکردند. محمد از بسیاری از هوادارانش خواست تا تعدادی از این یهودیان را بکشند. یکی از آنها کعب بن الاشرف بود. این نوشتار در پیرامون قتل کعب است.

پیشگفتار

در یثرب محمد مخالفت قبایل یهودیانی که در اطراف او زندگی میکردند تجربه میکرد. بیشتر آنها پیام او و اسلام را رد میکردند. یهودیان تعداد زیادی عهدنامه با محمد داشتند، اما این به آن معنی نیست که آن عهدنامه ها منصفانه بود. یکی از یهودیان، کعب بن الاشرف بصورت گفتاری از مکّیان (قریش) علیه محمد پشتیبانی کرد. او آشکار کرد که از نظر او محمد یک حقّه باز است نه یک پیامبر.

توجه داشته باشید که من جزئیات زیادی را ارائه میدهم؛ من میخواهم منابع را تماماً نقل کنم، تا زمینه های مسئله کاملاً روشن شوند.

کعب یک یهودی بود. او از محمد تنفّرداشت. کعب هرگز سلاحی علیه محمد یا هیچ مسلمانی در دست نگرفت، او تنها عقیده اش را علیه محمد بیان کرده بود، و چند شعر ناخوش آیند در مورد زنان مسلمان سروده بود. محمد او را بعنوان یک تهدید دید، و به همین دلیل او را در شب به قتل رسانید.

یهودیان اطراف مدینه زیر سلطه محمد نبودند؛ آنها تنها با محمد عهدنامه ای بسته بودند. محمد هرگز حقی قانونی برای کشتن کعب نداشت، او تنها به خود اجازه داد که مردی را که از او متنفّر بود از سر راه بردارد.

این از رئیس یک گروه مافیایی قابل انتظار است که به چنین جنایتی دست بزند، اما هرگز از شخصی که ادعا میکند پیامبر یک خدای درست کار است قابل قبول نیست، و این مسئله نشان میدهد که بر اساس رفتار محمد خدا مایل بوده است که این قتل اتفاق بیافتد. داوود پادشاه اسرائیل نیز مردی را کشت، نام او أُورِيَّا بود، اما داوود هرگز نگفت که این دستور خدا بوده است، و او بر گناهکار بودن خود معترف بود، داوود توبه کرد، اما محمد هرگز برای جنایاتش توبه نکرده است.


ارائه منابع اسلامی

اجازه بدهید ماجرای کعب را از صحیح بخاری پوشینه 5 ام، کتاب 59 شماره 369 آغاز کنیم. توجه کنید که این حدیث بسیار بلندی است و قاتل کعب بن الاشرف در این حدیث محمد بن مسلمه نام دارد، من او را با نام مسلمه خطاب خواهم کرد.

جابر عبدالله نقل کرده:

رسول الله گفت «چه کسی حاضر است کعب ابن اشرف را که الله و رسولش را رنجانده است بکشد؟» مسلمه برخاست و گفت «ای رسول الله، آیا مایلی که من او را بکشم؟»، پیامبر گفت «آری». مسلمه گفت «پس اجازه بده که من دروغی بگویم (کعب را گول بزنم)». پیامبر گفت «میتوانی دروغ هم بگویی».

مسلمه رفت و به کعب گفت «آن مرد (محمد) از ما صدقه (زکات، مالیات) میخواهد، و برای ما دردسر بسیار پدید آورده است، و من آمده ام تا از تو پول قرض بگیرم». کعب گفت «به خدا شما از دست او خسته خواهید شد.». مسلمه گفت «حال که ما اورا دنبال کرده ایم، نمیخواهیم اورا تا زمانیکه سرانجامش را ندیده ایم رها کنیم، حال ما از تو میخواهیم که یک یا دوبار شتر، غذا به ما قرض بدهی.» کعب گفت باشد، اما شما باید چیزی را نزد من به گرو بگذارید» مسلمه و همراهانش گفتند، «چه میخواهی؟»، کعب گفت، زنانتان را نزد من به گرو بگذارید»، آنها گفتند «ما چگونه میتوانیم زنانمان را نزد تو به گرو بگذاریم درحالی که تو نیک رو ترین مرد عرب هستی؟»، کعب گفت «پس پسرانتان را نزد من بگذارید.» آنها گفتند، «چگونه ما میتوانیم پسرانمان را پیش تو گرو بگذاریم؟ درحالی که بعداً مردم به آنها طعنه خواهند زد که بخاطر یک بار شتر غذا به گروگان داده شده بودند؟ این برای ما بی آبرویی زیادی به همراه خواهد داشت، اما ما سلاح هایمان را نزد تو گرو میگذاریم..

مسلمه و همراهانش به کعب قول دادند که مسلمه به نزد او بازخواهد گشت. او در آن شب با برادر رضاعی کعب ابو نیلا نزد کعب رفته بود، کعب آنها را به داخل خانه اش دعوت کرد و سپس نزد آنان رفت. زن او از او پرسید «این وقت شب کجا میروی؟»، کعب پاسخ داد چیزی نیست، مسلمه و برادر رضاعی ام آمده اند»، همسرش گفت «من صدایی میشنوم گویا از او خون جاری است»، کعب گفت، «آنها کسانی نیستند بجز مسلمه و برادر رضاعی من ابو نیلا، یک مرد بزرگوار باید به ندایی در شب پاسخ دهد، هرچند این ندا اورا به مرگ دعوت کند».

مسلمه با دو مرد  آمده بود، پس مسلمه به آن دو مرد همراهش گفت، «وقتی کعب آمد، من موی اورا لمس خواهم کرد، و آنرا بو خواهم کرد، و وقتی شما میبینید که من سر او را نگه داشته ام، به او حمله کنید، به شما اجازه خواهم داد که سر او را ببویید.

کعب بن اشرف درحالی که خود را میان البسه ای پیچیده بود نزد آنها آمد، درحالی که رایحه عطر او به مشام میرسید. مسلمه گفت «من هرگز عطری خوشبو تر از این را استشمام نکرده ام.» کعب پاسخ د اد، «من بهترین زن عرب را دارم که خوب میداند چگونه برترین عطرها را استفاده کند»، مسلمه گفت «آیا اجازه میدهی سر تورا ببویم؟» کعب گفت «آری.» مسلمه سر او را بویید و به همراهانش نیز اجازه داد تا سر او را ببویند. آنگاه مسلمه دوباره پرسید «آیا اجازه میدهی سر تو را ببویم؟» و کعب پاسخ مثبت داد. وقتی مسلمه بر او مسلط شد به همراهانش گفت «بگیریدش!» پس آنها اورا کشتند و نزد پیامبر رفتند و اورا از این ماجرا آگهی دادند.

پایان نقل قول

نکات قابل توجه:

1) محمد میخواست که این مرد کشته شود زیرا او «الله و رسولش را رنجانده است»، حال چگونه کسی میتواند الله را برنجاند؟

2) محمد شخص دیگری را بر آن داشته است که کار کثیف او را انجام دهد، محمد خود در کشتن کسی که الله و خود او را آزرده است شراکت نمیکند.

3) محمد به مسلمه اجازه داده است که با دروغ او را از خانه اش بیرون بیاورد.


حال ما سایر منابع را برای بررسی این ماجرا بررسی میکنیم.

از سیرت رسول الله انگلیسی صفحه 365، و سیرت فارسی پوشینه دوم برگ 635. این داستان بعد از جنگ بدر اتفاق افتاده است (برای جزئیات دقیق و شرح کامل زمینه تاریخی این حادثه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر مراجعه کنید)، کعب بن الاشرف از پیروزی محمد و همچنین مرگ برخی از رؤسای عرب وحشت زده شده بود. ما در اینجا ماجرا را با شگفت زدگی او و اظهار آن از پیروزی مسلمانان آغاز میکنیم.

نقل از سیرت رسول الله

حدیث قتل وی آنست که: چون سید، علیه السلام، از غزو بدر فارغ شد، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه از پیش فرستاد تا بشارت غزای بدر ببردند و فتح آن. پس چون به مدینه آمدند، مردم را بشارت میدادند و بر میشمردند که فلان و فلان از سروران قریش کشته شدند و فلان و فلان هم از اشراف قریش اسیر شدند. و کعب بن اشرف مردی بود منافق از یهود بنی نضیر؛ وی آن جایگه ایستاده بود، پس گفت: اگر این سخن راست است، پس مرگ ما را بهتر از این زندگانی، از برای آنکه ایشان اشراف قریش و ملوک عرب بودند. پس چون وی را یقین شد که این خبر راست است، برخاست و به مکه آمد پیش قریش و ایشان را از آن واقعه بدر تعزیت گزارد و چند روز پیش ایشان بنشست، و قریش وی را محترم داشتند و نوازش بسیار میکردند. و کعب بن اشرف طبعی لطیف داشت و شعر های خوب گفتی و پیوسته قصیده ها انشاء کردی و مرثیت اهل بدر در آن بگفتی و واقعه بدر قریشیان را یاد دادی و ایشان را تحریض نمودی بطلب ثار (خونخواهی) و انتقام. و این چند بیت از آن وی است که مرثیت و مدح قریش کرده است و تحریض ایشان بر قتال، که گفته است (بعضی) در اینجا یاد کردیم و باقی در سیرت مذکور است.

[سیرت در اینجا چکامه های وی را نقل میکند]

پس کعب بن اشرف بعد از مدتی باز مدینه آمد و شعر ها گفتی و در آن تشبب (تمسخر و استهزاء و بدگویی) زنان مسلمان کردی و مسلمانان بغایت از وی رنجیدندی و آنگاه که حال با سید، علیه اسلام بگفتند. سید علیه اسلام، گفت کی باشد شر کعب بن اشرف را از مسلمانان (از سر من) باز دارد؟ محمد بن مسلمه مردی از انصار بود، بر پای خاست و گفت: یا رسول الله من او را از مسلمانان باز دارم، (و پیامبر به او گفت اگر میتوانی اینچنین کن)، بعد از آن برفت و سه روز هیچ نخورد از اندیشه آن که چه کند و بچه طریق کعب اشرف را بقتل آورد، و این کعب اشرف در میان قوم خود سخت شریف و محترم بود. و چون سه روز گذشته بود، باز پیش پیغمبر، علیه اسلام آمد و گفت: یا رسول الله، این کار بحیلت (با استفاده از حیله) از پیش توان برد، لابد دروغی چند بباید گفت و عداوت تو با وی ظاهر بباید کردن. گفت: ترا از قبل من (از جانب من) بحلی و هرچه خواهی میگوی (مجاز به حیله کردن هستی).

محمد بن مسلمه برخاست و پنج تن دیگر از انصار با خود راست کرد، و از جمله این پنج تن یکی برادر کعب اشرف بود از رضاع، و نام وی ابونائله بن سلامه بود، و قصد کعب بن اشرف کردند، و کعب بن اشرف در بیرون مدینه در میان قبیله بنی النضیر نشستی و مال بسیار داشت و اهل مدینه از وی قرض کردندی. پس محمد بن مسلمه ابونائله را در پیش کرد و بفرستاد و با وی گفت که چه میباید کردن، و ابونائله با کعب گستاخی داشت و او برخاست و بحصن آمد پیش کعب، و کعب او را بخانه برد و تیمار داشت بکرد، و بعد از ان که او را مهمانی کرده بود، دیرگاه با یکدیگر بنشستند و شعر ها که خود گفته بود بایدیگر میگفتند،  و ابونائله هم شاعر بود، و بعد از آن ابونائله کعب را گفت: ای کعب، میدانی که من از بهر چه کار آمده ام؟ گفت: نه. گفت سخنی با تو دارم این سخن پنهان میباید داشتن. گفت: بگوی تا چه سخن است، بعد از آن ابونائله گفت: ای کعب ترا احوال این محمد معلمومست و آمدن وی به مدینه ما را بلائی بود و راهها همه بربست آورد و عرب همه بخصمی ما بدر آمدند و عیالان ما همه بسختی رسیدند و نمیدانیم که چه باید کردن. بعد از آن کعب بن اشر گفت که: من پسر اشرف ام و هرچه میگویم همان بود و اگر اتفاق نکنیم که این مرد را بقتل آوریم، یعنی سید، علیه اسلام کار بر ما سختر ازین شود و آنگاه بدانید که من راست گفته ام. بعد از آن ابوانئله گفت که: همچنین میباید کردن که تو میگوئی. و چون از این سخن فارغ شدند، گفت: ای کعب ترا همگان را دست گیری میکنی و همه را قرض میدهی و جماعتی دیگر هستند که با ما راست اند هم اندر این مشورت که با تو کردم و ایشان نیز بر تو آورم و ایشان نیز گروگانی بنهند و تو ایشان را نیز قرضی ده و تیمار داشت کن تا ایشان را نیز با ما یار شوند و در هلاک کردن این مرد، یعنی محمد، علیه السلام. گفت: بدهم ولیکن بگوی که گروگان چه خواهند نهادن؟ ابونائله گفت: میدانی که ما را بجز سلاح چیزی دیگر نیست و هر سلاح که ما را است در پیش تو اوریم و گرو کنیم. و غرض ابونائله آن بود که کعب اشرف فرو خواباند و نرم و رام کند تا ، چون جماعت انصار با سلاح پیش وی آیند هیچ احتراز نکند و ترسی در خود نیاورد. بعد ا ز آن کعب گفت: روا باشد. و ابونائله برخاست و باز مدینه آمد پیش اصحاب خود ایشان را حکایت کرد که: کعب را راست کردم چنانکه شما را میباید، اکنون سلاحها برگیرید تا برویم، و در حال سلاحها برگرفتند و قصد حسن کردند که بنی النضیر داشتند، و کعب بن اشرف در حصن ایشان میبود. و پیشتر بخدمت سید علیه اسلام، آمدند و احوال با وی بگفتند و سید علیه السلام، تا گورستان بقیع با ایشان برفت و ایشان را بسیار دل خوشی بداد و گفت: بروید بنام خدای و از خدای تعالی ایشان را یاری خواست. بعد از آن ایشان برفتند و چون بحصن بنی نضیر رفتند شب بود و ایشان بیرون حصن بنشستند و ابونائله به اندرون حصن کعب بن اشرف رفت بدر سرای وی و اورا آواز داد، و کعب با زن خود در جامه خفته بود، چون آواز ابونائله شنید، خواست که برخیزد و بیرون آید، زن وی وی را بدست فرگرفت و گفت: ای کعب، تو مردی ای که دشمن بسیار داری و در چنین وقتی بیرون نباید رفت. کعب زن را گفت که این آواز ابونائله برادر من است و مرا از وی باکی نیست. و زن گفت بخدای که این آواز که من شنیدم بوی غدر از آن می آید و ترا از بهر خیری نمیخوانند، و ترا چه لازم است که در چنین وقتی بدر روی، اکنون جواب وی بازده تا جائی بنشیند تا فردا که ترا بیند، اگر کاری هست. وی گفت: جوان مردی آن بود که هرکس که وی را بخوانند جواب وی باز دهد و خود را از مهمان باز ندارد. و کعب آن مبالغه از بهر آن مینمود که ظن وی آن بود که ابونائله از بهر آن آمده است که تدبیری کنند از بهر قتل پیغمبر علیه السلام و هرچند زن میکوشید و از عب در می آویخت هیچ فایده نمیداشت، و کعب برخاست و جامه در پوشید و بیامد در از پیش ابو نائله بگشود و یکدیگر بازپرسیدند و ابونائله گفت: آن جماعت آورده ام به انتظار تو نشسته اند از بیرون حصن، اکنون اگر ایشان را خواهی دیدن تا برویم. بعد از آن دست در دست ابونائله نهاد و میرفت تا بیرون حصن و پیش آن جماعت شد و بنشست و حدیثها آغاز کردند و هر سخنی که موافق طبع کعب بود و بر مزاج وی راست بود ایشان میگفتند. چون ساعتی برآمد ابونائله دست بر سر کعب نهاد و ببوئید و گفت: ای کعب عطر بسیار بر سر خود ریخته ای که عظیم بوی خوش از تو می آید، و بدان بهانه دیگر بار دست بر سر وی نهاد و دست خود ببوسید، هنچنانکه اول بوسیده بود و گفت: هرگز من عطری بدین خوشی ندیدم، این چنین میگفت تا وی گمانی بد نبرد و دیگر بار دست فراز کرد و موی وی بگرفت و محکم نگاه داشت و اصحاب را بگفت: بزنید این دشمن خدای، و بعد از گفت وی این سخن وی، ایشان برخاستند و شمشیرها برکشیدند و به وی میزدند و اتفاق شمشیر به وی کار نمیکرد، بعد از آن کعب آواز برآورد و استغاثت کرد چنانکه اهل حصن بشنیدند و آتشها بر کردند. و محمد بن مسلمه گفت که:  چون تیغها بر وی کار نمیکرد، من کلندی (پیکانی دراز یا شمشیری است باریک گردن و دراز) داشتم وی را فرو خوابانیدم و آن کلند بر سینه وی زدم و قوت کردم تا از پشت وی بدرشد و جان بداد. هم وی حکایت کرد که از بس شمشیر ها که بهم میرسید چون وی میکشتیم، شمشیر خطا میکرد و بر یکی از اصحاب ما آمد و او خسته (زخمی) شد، چون وی را کشته بودند جمله اهل حصن با سلاحها تمام بیرون آمدند و ما برخاستیم و روی بازمدینه نهادیم و ایشان از قفای ما بیامدند و ما را نیابفتند. و ان مرد مجروح در راه بماند و نتوانست رفتن و وی را بر دوش گ
رفتیم و تا مدینه بیاوردیم. و چون به مدینه رسیدیم آخر شب بود و پیغمبر علیه السلام در نماز ایستاده بود. چون از نماز فارغ شد وی را خبر دادیم ، وی گفت: الحمد لله رب العالمین که حق تعالی شر دشمن خود از ما کفایت کرد. و آن یک تن از اصحاب که وی را جراحات رسیده بود، سید علیه السلام، باد به وی دمید و در حال جراحت وی سر باز هم برد. و یهود از این واقعه خاص عظیم بترسیدند و جمله محترز شدند. و حسّان بن ثابت چند شعرها اندر این واقعه بگفته است که بر کعب اشرف افتاد:

پایان نقل قول از سیرت رسول الله

[نکته: در میان متن اصلی عربی و انگلیسی سیرت و متن فارسی آن اختلافات جزئی وجود دارد که به دلیل جزئی بودن این اختلافات تنها از متن فارسی استفاده شده است.]


ابن سعد نکته جالبی را به این داستان اضافه کرده است، از الطبقات ابن سعد ترجمه انگلیسی جلد 1، صفحه 37،

آنها سر او را بریدند و همراه خود بردند… آنها سر او را پیش پای محمد انداختند و پیامبر خدا را بخاطر هلاک ساختن او تکبیر کرد.

پایان نقل قول از ابن سعد.

توجه کنید که چه اتفاقی افتاده است، کعب دشمنان محمد را تشویق کرد، چند شعر در مورد زنان مسلمان سرود. محمد از اینکار خوشش نیامد، او را کشت و بعد از اینکه او کشته شد، مسلمانان سرش را بریدند و سرش را به نزد محمد آوردند و آنرا جلوی پای محمد انداختند، محمد وقتی سر بریده او را دید خدا را بخاطر کشته شدن او سپاسگزاری کرد.


پرسشها:

1) این چگونه اجتماعی است، که کسی را میتوان بخاطر مخالفت کردن در ملا عام کشت؟

2) آیا محمد با توجه به عهدنامه ای که با یهودیان بسته بود رفتار کرد؟

3) این ماجرا در مورد قانون چه میگوید؟ اگر کعب یک مجرم بود، آیا محمد نمیتوانست با توجه به قانون محلی یا عهدنامه اش با یهودیان با وی برخورد کند؟

4) این ماجرا چه نتیجه ای را برای جوامع اسلامی بدنبال خواهد داشت؟ در اثر این ماجرا آیا مسلمانان میتوانند هرکس را که با آنها یا با اسلام مخالفت میکند در شب بکشند؟ در نظر داشته باشید که در آن دوران دولت اسلامی محمد بر تمام مدینه نیز حکم نمیراند، یعنی بر اساس این داستان مسلمانان میتوانند افرادی را که خارج از کشور اسلامیشان زندگی میکند نیز همینگونه تنبیه کنند.

5) این داستان در مورد شخصیت واقعی محمد چه چیز را به ما میگوید؟


نتیجه گیری:

سر انجام ما شاهدیم که محمد ترور دیگری را نیز هدایت کرده است. محمد کنترل این جنایت را در دست خودش گرفته بود و کسی را که با او درگیری لفظی داشت کشت. این یک کشتار وحشیانه است، مسلمانان او را تحریک کردند و او با نیت کمک کردن به آنها از خانه اش بیرون آمد، و وقتی او از خانه اش بیرون آمد.

بار دیگر وقتی که محمد در بوته آزمایش قرار میگیرد، با حالتی ناجوانمردانه و وحشیانه پاسخ میدهد. پیش از مهاجرت وقتی محمد در مکه زندگی میکرد، شخضی ضعیف بود و نیرویی برای رسیدن به خواستهایش نداشت. اما بعد از اینکه او به قدرت دست یافت، از قدرتش به نفع خودش استفاده کرد، او برای اشباع کردن تمایلات خود هر آنچه میتوانست کرد، و بجای اینکه از قانون پیروی کند خود قانون شد.

این رفتار، هرگز نمیتواند رفتار یک پیامبر واقعی باشد.

منبع +

عبدالله بن قتل

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

برپایه نوشتار طبری (1) که از ابن اسحق، ابن حومید و سلمه نقل کرده، هنگامی که محمد مکه را تسخیر کرد، فرمان داد گروهی از مخالفانش هر کجا که یافت شوند ولو اینکه به دیوارهای کعبه (که بر پایه سنت اعراب، خونریزی در آنجا حرام بود)، پناه گرفته باشند کشته شوند. یکی از این افرا عبدالله بن قتل از طایفه بنوتیم بن الغالب بود. دلیل فرمان محمد برای کشتن این فرد آن بود که چون او در پیش اسلام آورده بود، محمد برای دریافت زکات به او ماموریت داده و یکی از انصار را نیز همراه او کرده بود تا به وی برای انجام این کار کنم کند.

عبدالله یکی از بردگانش را نیز که مسلمان بود، در این مسافرت با خود برده بود. در بین راه عبدالل در محلی توفق کرد و به برده اش دستور داد بزغاله ای را بکشد و برایش خوراک بپزد و خود به خواب رفت. هنگامی که از خواب بیدار شد مشاهده کرد که برده اش دستورش را اجرا نکرده و برایش خوراک تهیه ندیده است. عبدالله از نافرمانی برده اش به خشم آمد و او را کشت.

آنگاه اسلام را نیز کنار گذاشت و به کیش پیشینش که بت پرستی بود روی آورد. عبدالله بن قتل همچنین دو دختر آوازه خوان در اختیار داشت که یکی فارتانا و دیگری سارا نامیده میشدند. این دو دختر با صدای دلچسبی که داشتند بر ضد محمد آواز می‌خواندند و او و دینش را به باد هجو و تماخر میگرفتند. محمد دستور داد که هر سه نفر این افراد باید کشته شودند.

دو نفر از مسلمانان یکی به نام سعید بن حارث المخدومی و دیگری ابو برزه الاسلمی که از خاندان او بودند، دستوری را که محمد برای ترور عبدالله بن قتل داده بود، اجرا کردند و او را از پای در آوردند. آن دختر آوازه خوان نیز هردو کشته شدند. بدین شرح که پیروان محمد فارتانا را کشتند ولی سارا موفق به فرار شد. بعداها از محمد خواستند از خون سارا بگذرد و او موافقت کرد و وی تا زمان خلافت عمر ابن خطاب زنده بود. ولی در این زمان یکی از آدمکشهای اسلامی او را نیز به قتل رسانید.

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 178-179

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 320

توسط دکتر مسعود انصاری

قتل کنان ابن ربیع

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

چکیده

پیشگفتار

منابع اسلامی

بحث

پرسشها

نتیجه

چکیده

محمد بگونه ای تجاوزگرانه به گروه های متعددی از مردم که در اطرافش بودند حمله کرد. یکی از این گروه ها یهودیان خیبر بودند. محمد باور داشت که خدا به او دستور حمله به خیبر را داده است. بعد از اینکه خیبر فتح شد، یهودیان یا برده مسلمانان شدند، اعدام شدند و یا اینکه اجازه زیستن در آن منطقه به آنها در صورتی که نیمی از در آمد خود را به مسلمانان بدهند  داده شد. یکی از وحشیانه ترین اعمال محمد که در این ماجراها میتوان آنرا دید رفتار او با یک زندانی با نام کنانه است. کنانه یکی از رؤسای خیبر بود. محمد از او خواست که مکان اختفای گنجهای رؤسای خیبر را افشا کند. کنانه از انجام اینکار امتناع کرد. محمد دستور داد که تا حد مرگ او را شکنجه کنند، و بعد سر او را از بدنش جدا کنند.

پیشگفتار

وقتی محمد مأموریت خود را آغاز کرد، ادعا کرد که او تنها یک «پند دهنده» برای مردم است. سوره غاشیه آیه 21 و 22.

فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ؛ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.

پس پند ده ، که تو پند دهنده ای هستی؛ تو بر آنان فرمانروا نيستی.

وقتی محمد این کلمات را در قرآن میگفت طرفدارانش بسیار کم تعداد و ضعیف بودند. آنها مورد تنفر مردم واقع میشدند و محمد نیز استهزاء و تمسخر میشد، بنابر این محمد میگفت الله تنها به او گفته است که تو تنها یک پند دهنده هستی.

اما چند سال بعد، قدرت محمد و هوادارانش افزایش یافت. او ارتشی قوی و فرمانبردار را رهبری میکرد. محمد درجه ای از قدرت داشت، حال قوانین بازی تغییر یافته بود. وقتی که او ضعیف بود تنها از مردم مکه خواهش میکرد که از شرک دست بردارند و تنها الله را بپرستند، اما حال که او میزانی از قدرت نظامی را داشت، شمشیر اسلام را با خشونت تمام حمل میکرد.

در سیرت رسول الله ابن اسحق جزئیات حمله به خیبر به دقت آورده شده است. این حمله حدوداً 3 سال قبل از مرگ محمد به دلیل مسموم شدنش اتفاق افتاد. خیبر یک منطقه مسکونی بود که تقریباً در 95 مایلی شمال مدینه قرار دارد. یهودیان خیبر عموماً کشاورز بودند. خیبر به داشتن بهترین درختهای نخل منطقه معروف بود. یهودیان در آنجا انسانهای موفقی بودند زیرا سخت کوشیده بودند و به آنچه داشتند دست یافته بودند.

قبل از حمله محمد به خیبر، اهل مکه او را از برگزاری مراسم حج در مکه بازداشته بودند. او در خارج از مکه یک عهدنامه تحقیر آمیز را امضاء کرده بود که برخی از هواداران اصلی اش آنرا نپسندیده بودند. محمد برای آرام کردن آنها ادعا کرد که او یک «وحی» از طرف خدا داشته است که به آنها اجازه حمله به یهود خیبر را میدهد. شش هفته بعد او با هدف تسخیر و غارت به خیبر حمله کرد.

—————————————————————————–

منابع اسلامی

سیرت الرسول ابن هشام فارسی جلد دوم صفحه 830، سیرت ابن هشام انگلیسی صفحه 515،

«کنان بن الربیع که شوهر صفیه بود اسیر کردند و اورا پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنجهای قوم بنی النضیر بدست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی میپرسید تا نشان آن گنجها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار مینمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ میداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی میگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمیکرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وی بپرسید، وی گفت: من نمیدانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی میدیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنجها که تو انکار میکنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنجها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبیر اورا عقوبت میکرد و هیچ اقراری نمیکرد. زبیر آتشی با چخماغ روشن کرد و پولادی را داغ کرد و روی سینه اش گذاشت، تا اینکه او تقریباً مرد . پس سید علیه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

توضیح، سیرت فارسی داغ کردن پولاد و گذاشتن آن روی سینه کنانه را یاد نکرده است و به «شکنجه کرد» اکتفا کرده است.

——————————————————————————

بحث

در نظر من دستور محمد برای شکنجه دادن کنانه برای دست یافتن به «گنجهای پنهان» او شبیه به کاری است که خلافکاران و باج گیران برای گرفتن پول و جایگاه افراد انجام میدهند. این کار محمد در ذهن من خلافکاران سازمانیافته و گروه های مافیایی را تداعی میکنند که شخصی را کتک میزنند و به او میگویند «صحبت کن!، زبان باز کن!»،  «به ما بگو که پول کجاست، و الا ما بر درد تو خواهیم افزود!»

در اینجا محمد زبیر بن عوام (این شخص همان شخصی است که همراه با علی مسئولیت بریدن سر مردان قبیله بنی قریظه را نیز بر عهده داشته است، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟ مراجعه کنید) را بکار گرفته است تا این مرد را مجبور به  «سخن گفتن» کند. سر انجام وقتی او در حال مرگ است، محمد سرش را از تنش جدا میکند.

من هرگز به یاد ندارم که موسی مردم را در هنگام مسافرت و کنعان شکنجه کند. مطمئناً مسیح نیز هرگز به حواریون اش نیاموخت که مردم را شکنجه کنند. اما حتی بعد از غارت خیبر، شهری که بسیار ثروتمند بود، محمد از بدست آوردن ثروت ناشی از این غارت هنوز راضی نشده بود، او بیشتر میخواست.

——————————————————————————-

پرسشها

1) به جمله محمد اندکی فکر کنید «زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند». این چهره واقعی پیامبر اسلام در عمل، وقتی که قدرت شمشیر را دارد است. پیامبر اسلام چگونه مردی است؟ چه احساسی به شما دست خواهد داد اگر در هنگام بررسی اخبار  دریابید که چنین اتفاقی در محله شما افتاده است؟

2) مسلمانان در مورد آنچه  صربها در بوسنی بر سر مسلمانان آورده اند شکوه میکنند. من با مسلمانان در این مورد همفکر هستم. اما هرکس این عمل محمد را در تاریخ اسلام بخواند خواهد دید که محمد نیز همان اعمال شنیع و ضد انسانی را در مورد برخی از افراد انجام داده است. اگر مسلمانان فکر میکنند که اعمال صربها در بوسنی باید محکوم شود، آیا آنها گمان نمیکنند که این رفتار محمد نیز باید به شدت محکوم شود؟

3) چقدر غارت و دزدی کافی بود؟ محمد از پیش تمامی ثروت خیبر را در دست داشت. شکی وجود ندارد که این غارتگری محمد را به ثروت زیادی رسانیده بود، آیا آن همه ثروت کافی نبود؟ آیا باید محمد حتماً چنین کاری را با کنانه میکرد؟

4) با رفتاری که محمد از خود نشان داده است، با غارتهایش، با برده داری اش، با شکنجه گری اش و با قتلهایش، آیا اندکی شگفتی در مورد علت آنچه در کشورهای اسلامی بسیار رایج است باقی میماند؟ ما همه با اتفاقاتی که در ایران، الجزایر، افغانستان، پاکستان، مصر، مالی و موریتانیا می افتد آشنا هستیم. این اتفاقات وحشتناک توسط «باندهای قاچاق مواد مخدر، یا سایر سازمان های جنایی، یا حتی سیاسیون انقلابی» انجام نمیشود، بلکه توسط اسلامگرایان بسیار مومن انجام میگیرد. این افراد میخواهند اسلامشان را برپا دارند، اسلامی ناب شبیه آنچه محمد واقعا انجام داده است. بنابر این آنها باور دارند که حق دارند هر آنچه محمد انجام داده است را انجام دهند. به یاد داشته باشید که مسلمانان وظیفه دارند روش زندگی محمد «سنت» او را با جدیت دنبال کنند. اگر محمد میتوانست شخصی را شکنجه و اعدام کند، تا به پول دست یابد، پس مسلمانان امروزی نیز میتوانند همان کار را بکنند. آیا این چیزی است که مسلمانان میخواهند جامعه را بر اساسش بسازند؟

5) مسلمانانی که محمد را بعنوان الگوی رفتاری خود قرار میدهند، خود به خود کردار ناشایست او را توجیه و پشتیبانی میکنند.

——————————————————————————

نتیجه

رفتار محمد در اینجا یک نمونه بسیار مهم است. یک گناه بزگ که انگیزه آن تنفر و طمع مال بوده است. این کردار، کردار یک پیامبر واقعی خدا نیست، این کردار کردار شخصی است که بر اساس تمایلات غیر انسانی خود رفتار میکند، تا امیال پلید خود را اشباع سازد.

عهد جدید در  Tim. 6:10 میگوید «زیرا پول ریشه تمام پلیدی ها است».

طمع محمد او را مجبور کرد که کار شر انجام دهد، شکنجه کند و بعد مردی را بکشد، تنها برای رسیدن به پول.

مسیح راه بهتری را آموخت، انجیل متی 19 تا 21 «ثروت خود را بر روی این زمین نیندوزید زیرا ممکن است بید یا زنگ به آن آسیب رسانند و یا دزد آن را برباید. ثروتتان را در آسمان بیندوزید، در جایی که از بید و زنگ و دزد خبری نیست. اگر ثروت شما در آسمان باشد، فکر و دلتان نیز در آنجا خواهد بود».

من از تمام مسلمانان میخواهم که شجاع، صادق و انسان باشند و به دلیل همین کار شنیع پیامبر اسلام، اسلام را کنار بگذارند.

منبع +

الحويرث ابن نقيذ بن وهب بن عبد قصي

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

یکی دیگر از افرادی که محمد دستور داده بود ولو اینکه به پرده خانه کعبه پناهنده شود باید به قتل برسد، الحوریث بن نقیض بود. او یکی از مخالفان سر سخت محمد در مکه بود و پیوسته او را مورد تماخر قرار میداد. این فرد نیز بوسیله علی بن ابیطالب یکی از دژخیمان حرفه ای محمد که به خلافت اسلام نیز دست یافت کشته شد. (1)

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-181

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری

قتل نضر بن الحارث

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

اگر تو بر من دست گشايی و مرا بکشی،

 من بر تو دست نگشايم که تو را بکشم

 من از خدا که پروردگار جهانيان است می ترسم (سوره مائده آیه 28).

پاراگراف نخست دانشنامه اسلام «The Encyclopaedia of Islam, New Edition, Vol. VII, 1993, p. 872″ میتواند پیشگفتار مختصر و مفیدی باشد،

نضر ابن الحارث بن الکمه بن کلده بن عبدمناف بن عبدالدر بن کوسی، یک قریشی ثروتمند بود، که در دوران پیشا اسلامی، روابطی تجاری بین هرا و ایران داشت، گفته شده است او از این راه کتابهایی، و یک کنیز خواننده (کینا) آورده بود.

او عبدالدر را در گروه مطمعون (مکّیانی که منابع غذایی را برای حج کنندگان فراهم میکردند نماینده میکرد، و قدرت قابل توجهی در مکه داشت. او مخالفتی شدید با پیامبر داشت، او پیامبر را تمسخر میکرد و وقتی که محمد از نابودی و سرنوشت تلخ ملت های کهن (عذابهای آسمانی در قرآن) سخن میگفت او  از بزرگی و شکوه پادشاهان ایران سخن میگفت. او همچنین محمد را محکوم میکرد که او تنها  از داستانها و افسانه های گذشته (اساطیر الاولین) یاد میکند و گفته میشود که دو آیه قرآن که دقیقا به همین مسئله اشاره میکنند (سوره انفال آیه 31 و المطففين 13) در مورد او آمده است. همچنین گفته میشود که قرآن به او بیش از هر کس دیگری از دشمنان پیامبر اشاره میکند، (سوره الانعام آیه 8 و 9، سوره الجاثیه آیای 6 تا 8) او در جنگ بدر شرکت کرد و جزو اسرای مشرکین بود. محمد او را شخصاً کشت و علی سرش را با یک ضربه شمشیرش از تنش جدا کرد، اما این واقعیت قابل مباحثه است زیرا یک حدیث میگوید که شدید ترین عذابها در قیامت برای ملعونینی است که پیامبری را کشته اند یا پیامبری آنان را کشته است. معتبر ترین نسخه از این ماجرا آن است که علی ابن ابیطالب او را با شکنجه پس از اینکه او را با بندی بسته  بود در مکانی که السفرا نامیده میشد کشت.


اما ما باید نتایجمان را بر اساس منابع قدیمی اسلامی بدست بیاوریم، مگر اینکه دلیلی برای انجام ندادن این کار وجود داشته باشد. تمامی نقل قولهای زیر از کتاب سیرت رسول الله، نوشته ابن هشام نسخه انگلیسی و فارسی آورده شده است.

از نضر بن حارث نخستین بار در برگ 133 نسخه انگلیسی و 4343 نسخه فارسی وقتی یاد شده است که قریش شورایی برای تصمیم گیری در مورد چگونگی برخورد با محمد تشکیل داده بود، آنها این پیشنهاد را به محمد میدهند،

سیرت انگلیسی صفحات 133-134 و سیرت فارسی جلد نخست برگ 269-270

اگر تو را مقصود مالست تا مالهای خود ترا بذل کنیم، و اگر ترا مقصود ریاست و سیادت است، تا ما ترا مهتر و حاکم خود گردانیم. و اگر ترا مقصود سلطنت است و پادشاهی، تا ترا بر خود پادشاه گردانیم، و اگر نه که ترا وسوسه از دیو بر تن مستولی شده است، تا ما اطبای جهان جمع کنیم (اگر جن در وجود تو رفته است، تا تو را درمان کنیم.) و از بهر مداوات تو هرچه ما را باشد صرف کنیم، ما این همه مراد تو برگیریم و رضای تو بجوئیم، تو دست از دین ما و خدایان ما بدار. سید علیه السلام، جواب ایشان بداد و گفت: ای قوم، مرا از شما نه مال می باید و نه ملک و نه جاه و نه سلطنت، لکن من رسول خدای ام و حق تعالی مرا بر شما فرستاده است و قرآن بمن فرستاده است تا رسالت حق بشما گزارم و شما را به بهشت بشارت دهم و از دوزخ شما را بیم کنم، پس اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت آن شما را باشد، و اگر نه صبر میکنم تا حق تعالی چه تقدیر کرده است میان من و شما.

این پاسخ خوبی است که راستی محمد را نشان میدهد. او پیام خود را ارزان برای شهرت و ثروت نمیفروشد. متاسفانه خواهیم دید که محمد این دیدگاه و روش خود را و دفاعش را از خدا در هنگامی که قدرتمند میشود حفظ نمیکند.

سیرت انگلیسی برگ 134، سیرت فارسی برگ 271

چون پیغمبر علیه السلام، چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت، یا چیزی از ایشان قبول خواهد کردن، به اقتراح و سؤال در آمدند و گفتند: ای محمد، چون چنین است که تو میگوئی و تو پیغمبر خدائی و رسول بحثی و این دعوی که میکنی راست است، پس چنانکه خود میبینی، مکه جائی تنگ است و آبری و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا بخدای کن و از حق تعالی درخواه، تا این کوههای مکه از جای بردارد و صحرائی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمهای آب درآن (همچون سوریه و عراق) روان کند و رودها دران بباشد، همچنان که در زمین شما و عراق گشوده است، تا ما بدان عمارت و زراعت میکنیم، و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از أسلاف (پدران) ما قصی بن کلاب زنده گرداند و به ما صدق رسالت تو گواهی دهد، پس چون تو چنین بکرده باشی ما بتو ایمان آوریم. سید علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر این فرستاده اند، که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق بشما گزارم، اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا حق تعالی چه حکم میکند میان من و شما.

دیگر گفتند: ای محمد چون تو این نمیکنی و رضایت ما بدست نمی آوری، از خدای درخواه تا فرشته از آسمان بفرستد، تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گوئی باورکنیم. سید، علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر آن فرستاده اند. دیگر گفتند: ای محمد ما ترا مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر از بهر معاش ببازار میروی و این کار تو که دعوی میکنی، ضرورت آن اسبابی بکار میباید.، پس اگر از خدای درخواهی تا ترا گنجهای زر و سیم بدهد و أنهار (نهر ها) روان ترا بدهد و باغها و بستانها ترا بدست آورد، تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت وشود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان بتو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم. سید علیه السلام گفت: مرا از بهر این نفرستاده اند، مرا از بهر أدای رسالت فرستاده اند تا رسالت حث بشما گزارم، اگر قبول کردید خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا حق تعالی چه حکم کند، و بدانید ای قوم، که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد حق تعالی سهل است، لکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.

آنگاه گفتند: ای محمد، چون این التماسها هیچ بجای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسماان بر ما عذاب فرستد اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنانکه دعوی میکنی. سید علیه السلام، گفت: عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است؛ اگر خواهد بفرستد و اگر نخواهد نفرستد. آگه گفتند ای محمد، خداوند تو نمیدانست که ما با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سؤال خواهیم کردن تا ترا بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن؟ و اگر ما بتو نگرویم و ایمان نیاوریم او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد؟ و ترا از آن خبر دادی که ما را بچه عذاب گرفتار خواهد کرد. این همه بایستی که خداوند ترا از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنانست که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست؛ ولکن ای محمد ما را گمان چنانست که این همه رحمان یمامه ترا می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن؛ و بدان ای محمد که بهر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هرچه ما را بود از مال و جاه بر تو عرض کردیم، و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی، و بهیچ نوع مراد ما نطلبیدی؛ اکنون ما إقامت (عذر) خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند، و بعد ازین تدبیر آن کنیم که ترا هلاک کنیم یا تو مارا بهلاک آوری.  چون این سخن بگفتند: یکی برخاست و گفت ای محمد ما فرشتگان میپرستیم و ایشان دختران خدا اند. دیگری برخداست گفت: ای محمد ما بتو ایمان نیاوریم تا تو خدای و فریشتگان بگواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغمبر خدایی.  و عبدالله بن ابی امیه که عمه زاده پیغمبر بود، برخاست و گفت، ای محمد، ما بتو ایمان نیاوریم تا آنگه که نردبانی بر آسمان نهی و بدان نردبان ببالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آئی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری، تا گواهی دهند که تو پیغمبر خدائی، و چون این همه بکرده باشی مرا گمان چنانست که هم ایمان نیاوریم بتو. سید علیه السلام چون دید که قوم دست بغوغا آوردند و هریکی هرزهای آغاز کردند، دل تنگ شد و از پیش ایشان برخاست و بخانه بازرفت.

در اینجا محمد را میتوان رسولی در نظر داشت که آزار میشود و لزومی ندارد که با مردم خودخواه بحث و جدل کند. وقتی که به او گوش نمیکنند، او وقتش را ضایع نمیکند. بجای اینکار به نزد کسانی میرود که سخش را گوش میکنند. یا اینکه میتوان در اینجا فهمید که محمد پاسخی برای این تقاضاهای مشروع نداشت و هیچ چیزی برای ارائه کردن به آنها نداشت. در هر حالت او شدیدن از طرف رؤسای مکه توبیخ شده بود و آنها باعث شده بودند که او چندان خوب به ظاهر نرسد.

بعد از این ماجرای سوء قصد به جان محمد پیش می آید که به نظر میرسد ماجرای آن بسیار با اسطوره ها و خرافات آلوده شده باشد، اما از آنجا که نضر بن حارث در آن ماجرا هیچ نقشی ندارد، آن ماجرا به بحث ما مربوط نمیشود. بعد از این حمله نافرجام ما میخوانیم که او چگونه با سران مکه سخن گفته است:

سیرت انگلیسی برگ 135-136 و سیرت فارسی 275

چون ابوجهل آن چنان بگفت، نضر بن الحارث برپای خاست و گفت: ای قریش، بیش ازین خود را مغرور مدارید که این کار که محمد دعوی میکند سخت تر از آنست که شما میپندارید، و محمد، چون جوان بود و این دعوی نکرده بود، شما او را امین میگفتید و هر چه وی گفتی او را راست می داشتید، این ساعت که سپیدی در محاسن وی پیدا شد و این دعوی آغاز کرد، شما او را بدوزخ باز داده اید. گاه او را شاعر گوئید و گاه او را ساحر میخوانید و گاه میگوئید که وی کاهن است؛ و بخدای که وی نه شاعر است و نه ساحر و نه کاهن، چرا که من انفاس و دم ساحران بدانسته ام و بشناخته ام و نفس و دم محمد، علیه السلام چون نفس و دم ایشان نیست، و انواع شعر عرب بخوانده ام و موازین آن بدانسته ام و نظم سخن محمد چون نظم شعر ایشان نیست، و اشارت و عبارت کاهنان بدانسته ام و با ایشان نشست و خاست کرده ام و حرکات و سکنات ایشان بدیده ام و عبارت و اشارت محمد علیه السلام، علیه اسلام، و حرکات و سکنات او چون ایشان نیست، و من این سخنها از بهر آن گفتم تا بیش از ین شما غافل نباشید و تدبیر کار وی بجوئید، که این کار که محمد پیش گرفته است بزرگتر از آنست که شما صورت بسته اید. و این نضر بن الحارث از شیاطین قریش بود و مردی ظالم بود فتنه انگیز، و غرض وی از این سخنتها آن بود تا قریش زیادت اغرا کند بر عداوت پیغمبر علیه السلام و ایشان را زیادت تحریض کند بدانکه وی را برنجانند و از کار وی غافل نباشند، و او خود پیوسته پیغمبر را، علیه السلام رنجانیدی و با وی عداوت کردی و معارضه قرآن نمودی، و هرگاه که پیغمبر علیه السلام مجلس ساختی و تبلیغ رسالت کردی و قرآن کلام الله بریشان خواندی، چون وی از این مجلس برخاستی، این نضر بن الحارث بیامدی و باز جای سید علیه السلام نشستی و قصه رستم و اسنفدیار آغاز کردی و حکایت ملوک عجب برگرفتی و بگفتی، و مردم بر سر وی گرد آمدندی و آنگاه ایشان را گفتی: این نه سخن که من میگویم بهتر از آنست که محمد میگوید؟ لا والله، و این حکایت خوشتر است از آنکه وی میگوید-ژاژ خواستند.

جملاتی همچون «این نضر بن الحارث از شیاطین قریش بود» و بسیاری از جملات دیگر نشان میدهند که سیرت بجای اینکه گزارشی بیطرفانه و عینی از ماجراهای تاریخی باشد، پلمیک و جدلی است علیه مخالفان محمد. بنابر این وقتی ما این کتاب را میخوانیم باید این نکته را در ذهن داشته باشیم. زیرا در تمام نوشتارهایی که با این ادبیات جدلی نوشته میشوند موفقیت های شخصی که جدل به نفع او انجام میگیرد بزرگنمایی میشوند و در خباثت مخالفان اغراق فراوان میشود. رهبران مکه نگران پایداری و امنیت و آرامش مکه بودند و محمد که آشکارا به مقدسات آنها دشنام میداد مسلماً تهدیدی برای آنها بود. برخی از رؤسای قریش ممکن بود نیت بدی داشته باشند اما مسلماً همه آنها اینگونه نبودند. امروزه بسیاری از مسئولان مسلمان نیز در کشورهایشان وقتی میفهمند که دین و آرامش اجتماع توسط کسی در حال تهدید شدن است اقدامات بسیار خشنی را انجام میدهند. قطعاً ما میتوانیم سوء قصد به جان محمد را (که میتواند اتفاق افتاده باشد یا تنها غلوی در گزارش تاریخ باشد و کاملاً دروغ باشد) را محکوم کنیم، اما هرگز نمیتوان شک داشت که رهبران مکه حفاظت از مردم را علیه خطری واقعی یا احتمالی و یا خیالی را در نظر داشتند. (تحلیلی دقیقتر از رفتار قریش با محمد را در نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا بیابید).

هرچند بیشتر این گزارش میتواند غلو و جدلی از سوی گزارشگر و تاریخ نویس مسلمان باشد، ما از دیدگاه مسلمانی او نیز میتوانیم در بیابیم که نضر بن حارث نه تنها محمد را از طریق ابزارهای سیاسی تحت فشار قرار داده بود بلکه آثار وحی او را نیز با خواندن اشعار و داستانهای پر کیفیت خود به کنکاش میکشید. اشعاری که او گمان میکرد میتوانند رغیب خوبی برای آیات قرآنی محمد باشند. این مقابله او با قرآن آنقدر قوی بود که محمد عکس العملی شدید نشان داد و با خود قرآن تلاش کرد پاسخ او را بدهد.

سیرت رسول الله انگلیسی برگ 136-137 و سیرت رسول الله فارسی 276-277 و سیرت عربی در اینجا:

(ابن عباس بنابر آنچه من میدانم گفته است که هشت آیه از قرآن در مورد او نازل شده است، «وقتی که ما آیات را برای او میخوانیم، میگوید اینها افسانه های پیشینیان است(سوره لقمان آیه 6)»، و سایر آیاتی که در آنها از افسانه های پیشینیان (اساطیر الاولین) آمده است به او اشاره میکنند.)

پس چون نضر بن الحارث قریش را آن بگفت، قریش او را گفتند: تو و عقبه بن ابی معیط را به مدینه باید رفتن و از احبار (قبیله های) یهود خبر محمد پرسیدن و احوال وی بازدانستن که ایشان اهل کتاب اند و علمای یهوداند و علمای تورات و انجیل بدانسته باشند و صفت و نعت وی از اسلاف (پیشینیان) شنفته باشند. نضر بن الحارث گفت: شاید، من بروم. پس نضر بن الحارث و عقبه بن ابی معیط هردو برخاستند و به مدینه رفتند و احبار یهود بدیدند و ایشان را گفتند: ما ببر (نزد) شما آمده ایم  تا از شما احوال این مرد بازدانیم، یعنی محمد علیه السلام، چرا که شما اهل کتاب اید و از تورات و انجیل احوال وی بدانسته اید و مراسم و معالم نبوت بشناخته اید و فرق میان صادق و کاذب بتوانید کردن و سخن حق از باطل بتوانید شناختن، و این محمد بیامده است و دعوی پیغمبری آغاز کرده است و دین ما را باطل میکند و خدایان ما را دشنام میدهد و رقم کفر و ضلالت بر ما میکشید و سختی عجب میگوید و قرآنی غریب همی خواند، تا شا در کار وی چه میبینید، و ما را چه میفرمایید؟ و بعد از آن که این حکایت کرده بودند، نعت و صفت پیمبر، علیه السلام با ایشان بگفتند.

علمای یهود گفتند: بروید و از او سه مسأله بپرسید، اگر جواب بصواب باز دهد بدانید که وی پیغمبر صادق است و اگر جواب نتواند دادن، پس بدانید که وی پیغبر نیست و این دعوی که همی کند دروغ و باطل است.

اول او را از قصه اصحاب الکهف بپرسید، و دوم او را از حکایت ذوالقرنین بپرسید، سوم او را از حقیقت روح بپرسید.

ایشان برخاستند و باز مکه آمدند  و احوال با قریش بگفتند که: احبار یهود ما را چنین و چنین بگفتند. پس قوم قریش برفتند و پیغمبر را، علیه السلام، از آن سه مسأله بپرسیدند. سید علیه السلام، گفت ایشان را: بروید و فردا باز پس آئید تا جواب شما بازدهم و نگفت انشاء الله. روز دیگر جبرئیل، علیه السلام نیامد و جواب نیاورد، همچنین پانزده روز بگذشت و جبرئیل علیه السلام فرو نیامد. سید علیه السلام عظیم دل تنگ شد و کافران بسخن در آمدند و گفتند: محمد را وعده به یک روز داده است و اکنون پانزده روز بگذشت و جواب مسأله باز نداد، اکنون پیدا شد که وی پیغمبر خدا نیست و از این دعوی که میکند دروغ و باطلست و از این جنس هرزها میگفتند و ارجافها می افگندند و پیغمبر علیه السلام آن را مشینید و میرنجید عظیم. تا بعد از پانزده روز جبرئیل علیه السلام، فرود آمد و سوره الکهف فرود آورد و قصه اصحاب الکهف در آن پیدا کرد و حکایت ذوالقرنین در آن بیاورد و از مساله روح در سوره بنی اسرائیل خبر باز داد که جواب آن چگونه باید گفت (پاسخ محمد در نوشتاری با فرنام چرا روح وجود ندارد؟ تحلیل شده است).

عقبه به اندازه النضر دارادی شهرت و مقام نیست، اما این دو شخص در گروهی که برای اثبات دروغ بودن ادعای پیامبری محمد با طرح کردن پرسشهای دشوار تشکیل شده بود در کنار یکدیگر بودند. آنها به مدینه میروند و پرسشهای حساس و دشواری را از خاخام های یهودی برای آزمودن محمد می آموزند.

یکی از نتایج این مسافرت آنها و پرسشهایی که از محمد میکنند این است که محمد به دلیل اینکه نمیتوانست پاسخهای صحیحی به آنها بدهد توسط عده زیادی به شدت تحقیر میشود. محمد بدون شک خاطرات تلخی از عقبه و النضر داشته است.

سیرت اشاره میکند که این تنها برخورد وی با محمد نبوده است، برخی از اوقات وقتی که محمد در مکه شروع به سخنرانی میکرد، او النضر را با مخالفتهای او در قالب جملات و اشعار شیوا و فصیح به همراه داشت که باعث میشد مردم پیام محمد را با آنها مقایسه کنند و الهی بودن ریشه کلمات محمد زیر سوال میرفت.

سیرت رسول الله انگلیسی 162-163، و سیرت رسول الله فارسی،

دیگر نضر بن الحارث بود که چون سید (سخن میگفت و مردم را به خدا دعوت میکرد، و قرآن میخواند و قریش را به آنچه بر مردم پیشین رفته است هشدار میداد) برخاستی بر جای وی نشستی و قصه رستم و اسفندیار و ملوک عجم برگرفتی و گفتی (و میگفت به خدا، محمد نمیتواند داستانی به خوبی داستانهای من بگوید و آنچه او میگوید افسانه های پیشینیان است که او نسخه برداری کرده است، همچنان که من کرده ام.) و معارضت قصص قرآن کردی. و حکایت وی بشرح از پیش رفت. حق تعالی در حق وی این چند آیه فرستاد.

سوره فرقان آیات 5 و 6

وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلًا؛ قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا.

و گفتند : اين اساطير پيشينيان است که هر صبح و شام بر او املا می شود و، او می نويسدش؛ بگو : اين کتاب را کسی نازل کرده است که نهان آسمانها و زمين را می داند و آمرزنده و مهربان است.

و دیگر این آیت فرود آمد در حق وی:

سوره مطففین آیه 13

إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.

چون آيات ما بر او خوانده شد ، گفت : افسانه های پيشينيان است.

و همچنین

سوره جاثیه آیات 7 و 8

 وَيْلٌ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ.

وای بر هر دروغپرداز گناهکاری.

يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ.

آيات خدا را که بر او خوانده می شود می شنود آنگاه به گردنکشی پای می فشرد ، چنان که گويی هيچ نشنيده است پس به عذابی دردآورش بشارت ده.

محمد مانعی بزرگ برای هدفی که محمد در مکه دنبال میکرد بود، این کمترین چیزی است که ما میتوانیم از منابع اسلامی دریابیم.

وقتی که مسلمانان در جنگ بدر پیروز میشوند، این چیزی است که در راه بازگشت به مدینه از مکان بدر توسط ابن هشام گزارش شده است،

سیرت انگلیسی برگ 308-312 و سیرت فارسی پوشینه دوم برگ 583

از جمله اسیران که گرفته بودند، دو تن در راه صحابه ایشان را بکشتند و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن یکی نضر بن الحارث بود که همیشه در مقابل قصص أنبیا علیه السلام،  قصه رستم و اسندیار و ملوکم عجب با قریش گفتی و حکایت کردی. چون به وادی صفراء رسیدند، مرتضی علی رضی الله عنه شمشیر برکشید و گردن وی بزد.

و یکی دیگر عقبه البن ابی معیط بود، از بهر آنکه چون به وادی صفراء رسیدند، سید علیه السلام بفرمود تا وی بکشتندو. و گویند که هم مرتضی علی، کرم الله وجهه، او را بکشت. و این عقبه خبیثی بود از خبیثان اهل شرک و پیوسته در مکه سید علیه السلام را رنجاندی و در حق مسلمانان خبثها کردی. و چون سید علیه السلام بفرمود تا وی را بکشند گفت: یا محمد عیال و فرزندان من بکی بازمیگذاری؟ سید، علیه السلام، جواب داد که به آتش دوزخ.

پیامبر یکروز قبل از زندانیان به مدینه وارد شد. (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی پوشینه دوم صفحه 584) (2)

«مصعب ابن عمیر بر وی بگذشت و دید که وی را اسیر کرده بودند، و بعد از آن بدان مرد انصاری گفت که: این مرد که گرفته ای دست وی سخت ببند، نباید از تو بگریزد که مادرش بسیار مال دارد و چون بشنود که وی را اسیر کرده اند و گرفته اند، مال بسیار بفرستد و وی را باز خرد.» (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی صفحه 585 پوشینه دوم.)

پس ایشان (قریش) در خود افتادند و فداها راست کردند (فدیه ها را آماده کردند، فدیه پولی است که از خویشاوندان اسیر میگرفتند و او را آزاد میکردند) و بفرستادند و اسیران خود بازخریدند. (سیرت انگلیسی صفحه 312 و سیرت فارسی صفحه 590 پوشینه دوم).

در برگ 360 سیرت انگلیسی و در سیرت عربی در اینجا میخوانیم که:

قالت قتيلة بنت الحارث خواهر النضر بن الحارث در حالی که گریه میکرده است شعر زیر را در مرثیه برادرش سروده است:

ای سوارکار، من فکر میکنم که به أثيل خواهی رسید.
در شب پنجم، درصورتی که موفّق باشی.
درود مرا به مردان مرده برسان.
شتر ها را کنار بزن، خبر مرا به آنها برسان
راجع به اشکهای فراوان من که به هق هق ختم میشوند به آنها بگو
آیا النضر وقتی که من او را فرا میخوانم صدای مرا میشنود؟
مردی که مرده است چگونه میتواند بشنود در حالی که نمیتواند سخن بگوید؟
ای محمد، والاترین فرزند زنی شایسته،
که پدر مادرش پدر مادر شریفی بودند.
به تو آسیبی نمیرسید اگر حیات را از او دریغ نمیکردی
مردی که دریغ میکرد اما پر از شور و خشم بود
یا میتوانستی فدیه ای بگیری
بالاترین میزانی که میتوانست پرداخته شود.

النضر نزدیک ترین خویشاوند بود که تو اسیر کردی
با بهترین ادعایی که میتوانست آزاد شود.
شمشیر فرزندان پدرش بر او فرود آمد
خدای خوب! کدام خویشاوندی داغان شده است
در حالی که درمانده و خسته بود به مرگی شکنجه وار کشته شد
زندانیی در بند، که همچون چهارپایی لنگ حرکت میکرد.

با توجه به سیرت، زندانی ها برای دریافت فدیه (پولی که در ازای آن یک اسیر جنگی را آزاد میکردند) در مدینه نگهداری شده بودند و تقریباً تمامشان بواسطه فدیه آزاد شدند. ابن هشام انگلیسی بین صفحات 309 تا 314 و ابن هشام فارسی بین صفحات 590 تا 595 به جزئیاتی از این این تبادل پول با اسیر پرداخته است.

اما دو نفر توسط محمد انتخاب شده اند و قبل از ورود به مدینه کشته شده اند. نضر بن الحارث و همچنین عقبه ابن ابی معیط که اعدامش موضوع پاراگراف بالا است.

ما میبینیم که النضر بطور مداوم توسط استدلالها و داستانهایش که به رقابت با سوره های محمد میپرداختند مبارزه کرده بود، اما او هیچگاه از خشونت و نیروی فیزیکی علیه محمد اقدامی نکرده بود. جملات النضر باعث میشد مردم به گفتار محمد شک کنند، و اعمال او به استهزاء و تحقیر شدن محمد می انجامید.

در ابتدا محمد طرز برخورد و کرداری درست داشت،  او میتوانست ببیند و بگوید که حقیقت خود را از باطل تمیز خواهد داد و نمایان خواهد شد. او اما تنها یک پند دهنده بود که برخی پیام  او را قبول میکردند و برخی قبول نمیکردند. این مسئولیت خدا است نه مسئولیت محمد، اما بعدها وقتی محمد به قدرت و شمشیر و دست یافت، دیگر منتظر نشد که خدا ناباوران را تنبیه کند، بلکه او دشمنان شخصی اش را که او را تحقیر کرده بودند و در مناظره با او پیروز بودند را خود اعدام کرد. محمد در کلام خود پایدار نماند و از قدرت تازه اش برای انتقام گیری های شخصی استفاده کرد.

آیا این کرداری است که از یک پیامبر خدا باید انتظار داشت؟

محمد ادعا کرده است که قرآن بزرگترین معجزه قرآن است (الإسراء آیه 90) و برای تمام مردم و تمام زمانها است، در حالی که پیام پیامبران پیشین تنها برای مردم خودشان بوده است و وقتی که منتقدین او را محکوم کردند که «قرآن سروده خود او است»، او آنها را به چالش طلبید تا «سوره هایی مانند آن» (سوره هود آیه 16) بیاورند و یا حتی بعداً گفت «سوره ای مانند آن» بیاورید  (سوره بقره آیه 12 و سوره یونس آیه 39). اما وقتی که رغیب او نضر بن حارث آنگونه که ابن هشام در سیرت رسول الله گزارش کرده است داستانها و اشعاری از منابع پارسی پیرامون «رستم پهلوان نیرومند و اسفندیار پادشاه پارسیان» مقابل محمد سرود و بعد گفت «محمد در داستانگویی برتر از من نیست و سخنان او هیچ چیز نیست جز افسانه های پیشینیان (سوره الفرقان آیات 5-6، سوره القلم آیه 15) و او آنها را سروده است همچنانکه من سروده ام. و او وحیی دریافت نمیکند بلکه خود آنها را میسراید.» محمد او را بیشرمانه از طرف خدا تهدید میکند (سوره الجاثیه، آیات 6-8، سوره القلم آیه 16) و او نهایتاً هزینه این جسارت خود را با از دست دادن جانش پرداخت. وقتی که او در جنگ بدر اسیر میشود، هرچند بقیه اسرا توسط فدیه آزاد شدند، این حق به او داده نشد، و او توسط علی کشته شد. محمد یا او را آنقدر برای خود خطرناک میدانست که او را زنده بگذارد، یا اینکه بسیار از تمسخر او و مخالفت جدی او با پیام او و همچنین پرسشهایی که در ذهن عموم و ارزیابی منفی مردم از شخصیت او آنقدر آزرده بود که به دلیل این خشم خود دستور قتل او را صادر کرد.

به هر دلیلی که باشد محمد با مخالفان شخصی اش و کسانی که منتقد او بودند هرگز مسامحه و دوستی نداشت. مرگ کعب بن اشرف، ابوعفک، عصماء بنت مروان و نضر بن حارث همه یک چیز را میگویند.

آیا محمد واقعاً به آنچه که شعارش را میداد  عمل میکرد؟

اگر تو بر من دست گشايی و مرا بکشی،

من بر تو دست نگشايم که تو را بکشم

من از خدا که پروردگار جهانيان است می ترسم

آیا محمد به قرآن باور داشت؟ اگر حقیقت خود را از باطل جدا میکند، و پیام او است که اینچنین میشود، چرا محمد برای روشن کردن پیام خود نیاز به کشتن دیگرانی که علیه او سخن میگفتند برای یاری رساندن و پیشبرد به اهدافش داشت؟

آیا یک پیامبر، خود به پیغامی که می آورد پایبند نیست؟ چگونه است که محمد میگوید در پذیرش دین اجباری نیست اما کسانی را که او را اطاعت نمیکنند و با کلماتی فصیح که با قرآن او برابری میکنند با او مقابله میکنند اینگونه میکشد؟

آیا آزادی دین شامل این نمیشود که افراد بتوانند استدلالها و دلایل خود را رد یک دین در کلمات و عبارتهای زیبا و قوی قرار دهند تا دیگران را نیز با خود همفکر کنند؟ آیا این همان کاری نیست که محمد تلاش کرده است تا انجام دهد؟ چگونه است که محمد میتواند اینکار را بکند ولی نضر باید بخاطر اینکارش کشته شود؟

آیا یک پیامبر میتواند از قدرتی که در اختیار او است سوء استفاده کند تا مخالفان و منتقدین خود را علی رغم حرفهایی که از طرف خدا میزند سلاخی کند؟

آیا چنین مردی میتواند یک پیامبر حقیقی باشد؟

دوباره به نقل قولی که از سوره مائده آیه 28 شده است نگاه کنید و راجع به این ماجرا فکر کنید.

منبع +

مقیاس بن سبابه

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

دیگر از افرادی که محمد بن عبدالل دستور داده بود هرکجا دیده شود بیدرنگ خونش ریخته شود، مقیاس بن سبابه بود. تنها گناه این فرد آن بود که او یکی از انصار را که به اشتباهی برادرش را کشته بود، به قتل رسانیده و سپس به قریش پناهنده شده و از اسلام برگشته بود (1). محمد بدین سبب فرمان ترور این فرد را داده بود که او از اسلام برگشته بود و به دشمنان او پیوسته بود و نه اینکه قاتل برادرش را کشته بود.

مردی از خاندان خود مقیاس بن سبابه به نام نومیله بن عبدالله برای اجرای دستور محمد داوطلب شد و او را به قتل رسانید. خواهر مقیاس بن سبابه در سوگ او سروده است:

به عمرم سوگند که ((نومیله)) شرم خاندانش را بر خود خرید

و با کشتن مقیاس مهمان زمستان را در ژرفای افسردگی فرو برد.

آیا این درست بود که مردی مانند مقیاس را در زمانی که حتی زنانی که در حال وضع حمل بودند غذا نداشتند، به خاک و خون بیافکند (2).

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-180

2- Ibid P.180

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری

قتل سلام بن ابی الحقیق الیهودی (ابو رافع)

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

ابن اسحق گفت:

وقتی که جنگ احزاب و ماجرای بنی قریظه به پایان رسید (برای شرح کامل ماجرای بنی قریظه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی قریظه مراجعه کنید.)، مسئله سلام ابن ابی الحقیق یهودی که با فرنام «ابو رافع» از او یاد میشد در ارتباط با کسانی که قبایل مختلف را علیه پیامبر متحد کرده بودند به اذهان آمد. حال أوس (یکی از قبایل مدینه) کعب ابن اشرف را قبل از احد به دلیل دشمنی که با پیامبر داشت و تحریک های او علیه پیامبر کشته بودند، بنابر این خزرج از پیامبر اجازه خواست که سلام را که در خیبر بود بکشد و این اجازه به آنها داده شد.

ابن اسحق از محمد بن مسلم بن شهاب الزهری روایت کرده است:

عبدالله ابن کعب بن مالک گفت: یکی از کارهایی که خدا برای رسولش کرد این بود که این دو قبیله انصار، أوس و خزرج، با یکدیگر همچون دو اسب دونده رقابت کردند. هرگاه أوس کاری به نفع پیامبر میکرد، خزرج میگفت «آنها نباید این برتری را از من در چشم پیامبر و در مقابل اسلام داشته باشند» و آنها آرام نمیگرفتند مگر اینکه کاری مشابه را برای پیامبر انجام میدادند. اگر خزرج نیز کاری میکرد أوس دقیقاً همان کار را تکرار میکرد.

وقتی أوس کعب را بخاطر دشمنی اش با پیامبر کشت، خزرج از خود پرسیدند که چه کسی در میان دشمنان به اندازه کعب با پیامبر خصومت دارد؟ و آنگاه به یاد ابن أبي الحقيق افتادند که در خیبر بود. پس از پیامبر اجازه قتل او را خواستند و پیامبر این اجازه را به آنها داد.

پنج مرد از بنی سلیمای خزرج به نزد او رفتند: عبد الله بن عتيك، ومسعود بن سنان، وعبد الله بن أنيس، وأبو قتادة الحارث بن ربعي، وخزاعي بن أسود، یک همپیمان از اسلام. وقتی که آنها رفتند پیامبر عبدالله ابن عتیک را بعنوان رهبر آنها انتخاب کرد، و او بر آنها کشتن زنان و کودکان را ممنوع کرد. وقتی آنها به خیبر رفتند و به خانه سلام در شب نزدیک شدند همه درهای آن مسکن را به روی ساکنینش قفل کردند. حال او در طبقه بالایی خانه اش بود که نردبانی به دیوار آن تکیه داده شده بود. آنها از نردبان بالا رفتند و در مقابل در خانه او ایستادند و اجازه ورود به خانه را خواستند. زن او از خانه بیرون آمد و پرسید که آنها که هستند؟ و آنها گفتند که اعرابی در جستجوی توشه ای برای راه هستند. او گفت که شوهرش در خانه است و آنها میتوانند وارد شوند. وقتی وارد شدیم در اتاق را بر روی او  و بر روی خودمان قفل کردیم، زیرا هراس داشتیم که میان ما و او و یا شوهرش اتفاقی بیافتد. زن او جیغ زد و اینگونه به او در مورد حضور ما هشدار داد، پس ما به سمت او وقتی که در بستر خوابیده بود با شمشیر های خود دویدیم. تنها چیزی که در آن تاریکی شب ما را یاری کرد سفیدی او بود که همچون بالشی مصری میدرخشید. وقتی که زنش جیغ کشید یکی از ما شمشیرش را برای کشتن او از نیام در آورد اما به یاد فرمان پیامبر افتاد که حق نداشتیم زنان را بکشیم پس دستش را کشید، و الا ما به زندگی او در آن شب پایان میدادیم. وقتی که ما با شمشیرمان به او حمله کردیم، عبد الله بن أنيس شمشیرش را در شکم او فرو کرد و تا اینکه شمشیرش کاملا وارد بدن او شد و او میگفت قطنی قطنی، کافی است، کافی است.

از خانه خارج شدیم، عبدالله ابن عتیک که دید ضعیفی داشت از نردبان افتاد و دستش به سختی زخم برداشت، پس ما او را حمل کردیم و بردیم تا اینکه به یکی از جوی های آب آنها رسیدیم و داخل آن شدیم. مردم چراغهایشان را روشن کردند و در جستجوی ما به تمام جهات رفتند تا اینکه از یافتن ما مایوس شدند و به کنار رئیس خود که در حال مرگ بود بازگشتند. ما از یکدیگر پرسیدیم که چگونه میتوانیم از مرگ دشمن خدا اطمینان داشته باشیم؟، پس یکی از ما داوطلب شد که برود و او را ببیند. او رفت و با مردم همراه شد. بعداً او بما گفت «دیدم که زنش و یهودیان در کنارش بودند. زنش چراغی در دست داشت و آنرا در مقابل صورت شوهرش گرفته بود و میگفت «به خدا، من اطمینان دارم که صدای عبدالله ابن عتیک را شنیدم» بعد فکر کردم که اشتباه میکنم، «ابن عتیک چگونه میتواند در این منطقه بوده باشد؟» بعد زنش به صورت او نگاه کرد و درحالی که به صورت او نگاه میکرد گفت «به خدای یهودیان، که او مرده است»، من هرگز کلماتی شیرین تر از این کلمات نشنیده بودم.

بعد او به نزد ما آمد و ما را از اخبار آگاه کرد، ما همراه خود را برداشتیم و به نزد پیامبر بازگشتیم و به او گفتیم که دشمن خدا را کشته ایم. هرکدام از ما با یکدیگر در مقابل پیامبر پیرامون اینکه چه کسی او را کشته است ستیز میکردیم. پیامبر خواست که شمشیر های ما را ببیند، پس ما شمشیر هایمان را از نیام کشیدیم، پیامبر گفت «این شمشیر عبد الله بن أنيس است که او را کشته است، زیرا من میتوانم آثار غذا را بر روی آن ببینم».

متن سیرت اینگونه ادامه پیدا میکند:

حسان ابن ثابت کشتن کعب و سلام را اینگونه بیان میکند:

«ای الله، چه گروه خوبی برای تو پدید آمده است،

ای ابن الحقیق و ای ابن الاشرف!

آنها به سمت شما با شمشیر های تیز شتافتند،

چابک همچون شیری که در بیشه جنب و جوش میکند،

تا زمانی که به نزد تو در مسکن تو آمدند

و تو را مجبور کردند که از شمشیر های تیز آنها شربت مرگ بنوشی،

علی رغم تمام خطرهایی که آنها را تهدید میکرد.»

بدون اینکه هرگز شرمساری از این ترور ها وجود داشته باشد، آنها را بعنوان جشنهای پیروزی اسلام گرامی میدارند، زیرا این ترور ها جزء لاینفک اسلام هستند.

عنوان این ماجرا ها وقتی به ترتیب به آنها نگاه میکنیم جالب هستند.

  • غزوه بنی قریظه
  • کشتن سلام بن ابی الحقیق یهودی
  • امبر ابن عاس و خالد ابن ولید اسلام آوردند
  • غزوه بنی لِیحان
  • غزوه ذی قَرَد
  • غزوه بنی المٌصَطلَق

این داستانها در حمله آنها به قبایل، شهر ها و مساکن و قبول کردن اسلام توسط آدمهای مهم در حملات بعدی، با ترور دشمنان شخصی محمد بطور طبیعی تغییر می یابند. تمام این اتفاقها بدون هیچ مشکلی در نظر ابن هشام بگونه ای طبیعی و عادی جزئی از جریان پیشرفت اسلام هستند.

منابع

سیرت رسول الله فارسی پوشینه دوم برگ 766

Siratu’l Rasul, vs. 714-715 by Alfred Guilam

سیرت رسول الله عربی جزء دوم، متن اصلی را میتوانید در اینجا، اینجا، اینجا و اینجا بخوانید.

منبع +

فَاطمة بنت ربيعة

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

برپایه نوشتارهای طبری (1)، الواقدی (2)، و ابن هشام (3)، در ماه رمضان سال 627 میلادی، محمد گروهی را به فرماندهی زید بن حارث برای رویاروئی با افرادی که در وادی القراء بسر میبردند به آن ناحیه گسیل داشت. زید بن حارث در این محل با افراد طایفه بنوفزاره برخورد کرد و در نبردی که بین آنها در گرفت، برخی از سربازان زید بوسیله بنوفزاره کشته و برخی از جمله خود زید زخمی شدند و به گونه ای که مسلمانان بدن زخمی شده زید را در بین کشته ها یافتند و آنرا با خود به مدینه بردند. هنگامی که زید به مدینه بازگشت سوگند خورد تا انتقام شکست خود را از بنو فزاره نگیرد از انجام روابط جنسی خودداری خوواهد کرد. پس از اینکه زخم های زید بن حارثه التیام پذیرفت، محمد او را به فرماندهی نیروئی دوباره برای رویاروئی با بنو فزاره گسیل داشت. زید با بنو فزاره در وادی القراء روبرو شد و این بار تلفاتی بر آنها وارد آورد و در نبرد پیروز گردید. در این نبرد، قیس بن المسحر موفق شد مصعب بن حکمه را از پای در آورد و فاطمه دختر ربیعه، یکی از دختران فاطمه و عبدالله بن مسعده را نیز به اسارت بگیرد…

زیبدبن حارث به قیس بن المسحر دستور داد فاطمه را که زنی بسیار سالخورده و همسر مالک بود به قتل برساند و او به وحشیانه ترین وضع ممکن او را کشت. بدین شرح که او هر یک از پاهای فاطمه را با طنابی بست و سپس سر هر یک از آن طنابها را به پای یک شتر گره زد و آنگاه شتر ها را در دو جهت مختلف به حرکت در آورد و در نتیجه بدن آن زن فرتوت و سالخورده به دو شقه تقسیم گردید.

آنگاه دختر فاطمه و عبدالله ابن مسعده را نزد محمد آوردند. دختر فاطمه بانوئی بسیار فرهیخته بود و بین اهل طایفه اش به غایت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگیر کرده بود، میبایستی به او تعلق میگرفت. ولی محمد از سلامه خواست تا او را به وی بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذیرفت و او را در اختیار محمد قرار داد. محمد بعدها او را به دائی اش حزن بن ابی وهب بخشید و او در نتیجه این ازدواج عبدالله بن حزن را زایش کرد.

(1) تاریخ طبری جلد 8 برگهای 96 و 97

(2) الواقدی جلد دو برگهای 564-565

(3) ابن هشام جلد 4 برگهای 617، 618، منبع عربی +

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 324

توسط دکتر مسعود انصاری

محمد و اعدام یک شخص از روی گمان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 286:

سلمه بن الاکوع، روایت کرده است، در هنگام سفر یک جاسوس مشرک پیش پیامبر آمد. جاسوس نزد اصحاب پیامبر نشست و آغاز به سخن کرد و سپس رفت. پیامبر گفت (به اصحابش)، «او را دستگیر کرده و بکشید.»، پس من او را کشتم.پیامبر اموال آن جاسوس کشته شده را به او داد (علاوه بر سهم او از غنائم).

آنگونه که آشکار است، تلاشی برای اینکه مشخص شود آن شخص واقعا جاسوس بوده یا اینکه دلیل دیگری برای رفتن داشته است انجام نگرفته است، محمد تنها نسبت به آن شخص شک داشت و بر اساس همین شک خود دستور قتل آن شخص را داد.

آیا این قضاوت محمد بر اساس آگاهی او از حقیقت انجام گرفته است؟ آیا این عادلانه است که شخصی را بدون اینکه به او اجازه صحبت کردن و توضیح دادن در مورد خود و همچنین دفاع از خود داده شود اعدام کرد؟

منبع +

ترور عبدالله بن أُبّی بن سلول العوفی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

این حدیث بسیار طولانی است، ممکن است بخواهید تمام آنرا بخوانید، در غیر اینصورت اینجا را کلیک کنید تا تنها قسمت مربوط به این نوشته را از این حدیث را که توسط خطی افقی از باقی حدیث جدا شده است بخوانید.

اسناد

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462.:

عایشه نقل کرده است:

هرگاه پیامبر خدا میخواست به سفری برود، در میان زنانش قرعه می انداخت، و یکی از زنان را که قرعه به نام او می افتاد با خود میبرد. او قرعه های زیادی میان ما برای غزوات (جنگهایی که برای غارت انجام میشود) می انداخت. پس از اینکه آیه حجاب نازل شد قرعه به نام من افتاد و من با پیامبر همراه شدم. من بر پشت شتری درون کجاوه ای (کجاوه همانند اتاقی کوچک ساخته شده از چوب است که بر روی شتر ها قرار میدادند) حمل میشدم و وقتی ما متوقت میشدیم من همچنان در کجاوه بودم. بنابر این ما ادامه میدادیم (به همراهی با پیامبر) تا اینکه رسول الله غزوه را تمام میکرد و ما بازمیگشتیم.

وقتی به مدینه نزدیک شدیم او در شب اعلام کرد که زمان رفتن است. بنابر این وقتی او خبر رفتن را اعلام کرد، من برخاستم و از قرارگاه سپاه دور شدم، پس از رفع حاجت (ادرار کردن) به سمت شتری که مرا حمل میکرد بازگشتم. سینه ام را لمس کردم تا گردنبند خود را که از دانه ای ظفار (دانه های یمنی که سیاه و سفید هستند) بیابم، اما گردنبند من افتاده بود. پس من برای یافتن آن بازگشتم و یافتن آن مرا معطل کرد.در همان حال مردمی که شتر من را هدایت میکردند کجاوه را در حالی که گمان میکردند من هنوز درون آن هستم بر روی شتری که من سوار آن میشدم گذاشتند. در آن زمان زنان سبک بودند و چاق نمیشدند و از آنجا که تنها مقدار کمی غذا میخوردند گوشت زیاد بدن آنها را فربه نمیکرد. بنابر این کسانی که کجاوه را بر روی شتر گذاشتند سبک بودن آنرا نادیده گرفته بودند، از این گذشته من در آن دوران هنوز دختر جوانی بودم. آنها شتر را از جا بلند کردند و همگی با آن رفتند. من گردنبندم را وقتی که سپاه رفته بود یافتم.

سپس من به قرارگاه آنها بازگشتم تا آنها را بیابم اما کسی در آنجا پاسخ من را نمیداد و پاسخ دهنده ای وجود نداشت. پس من به جایی رفتم که از آنجا رفته بودم زیرا گمان میکردم آنها برای یافتن من بازخواهند گشت. وقتی که در آنجا نشسته بودم خواب مرا فراگرفته بود پس خوابیدم. صفوان بن المعطَّل السُّلمی در پشت سپاه حرکت میکرد. وقتی که او در صبح به من رسید، او شخصی را دید که خوابیده است و چون قبل از آیه حجاب من را دیده بود من را شناخت. پس من وقتی که او استرجاعه را (انا لالله و انا الیه راجعون) میخواند از خواب برخاستم و او مرا شناخته بود. من چهره ام را سریعاً با چادر خود پوشاندم، به الله قسم ما حتی یک کلمه سخن نگفتیم و من از او هیچ کلمه ای بجز استرجاع اش نشنیدم.  او از شتر خود پایین آمد و شترش را با گذاشتن پای خودش بر روی زانوهای جلویی شتر نشاند. من برخاستم و بر روی شتر نشستم. پس او برخاست و شتری که من را حمل میکرد هدایت کرد و ما در آن گرمای ظهر حرکت میکردیم در حالی که آنها (سپاه) در حال استقرار و استراحت بودند. (بخاطر این ماجرا) برخی از مردم نابودی را بر خود آوردند و از میان آنها کسی که إفک (متلک) را بیشتر پراکنده میکرد، عبدالله ابن ابی ابن سلول بود.

عروه گفت «مردم این تهمت را بیان میکردند و در حضور او (در حضور عبدالله) مطرح کردند و او نیز تایید کرد و درخواست کرد که این مسئله در جمع بازگو شود». عروه سپس گفت «هیچ کسی در میان تهمت زنندگان نبود غیر از حَسّان ابن ثابت، مِسطلح بن اثاثه و حمنه بنت جحش و افراد دیگری که من نمیدانم، اما آنها همانگونه که الله گفته است گروهی بوده اند. گفته میشود که کسی که بیش از هر کسی به این تهمت و افترا دامن زد عبدالله بن أُبّی بن سلول بوده است» عروه اضافه کرد «عایشه از اینکه حَسّان در در حضور او تحقیر شود ناراضی بود، و او (عایشه) میگفت ‹این او (حَسّان) بود که میگفت پدر من و پدرش (پدر بزرگ من) و شرافت من تنها برای این است که شرافت محمد را از شماها حفظ کنم.›.»

عایشه اضافه کرد «وقتی که ما به مدینه بازگشتیم من برای یک ماه بیمار بودم. مردم در حالی که من از هرگز از هیچ چیز خبر نداشتم به پخش شایعه و تهمت ها دامن زده بودند، اما احساس میکردم که در این حالت بیماری خود از رسول الله آنقدر محبت و توجه دریافت نمیکنم که وقتی قبلاً مریض میشدم دریافت میکردم. اما اکنون پیامبر تنها می آمد و سلام میداد و میگفت «حال خانم چگونه است؟» و سپس میرفت. این مسئله شک من را بر انگیخت، اما من این شر (تهمت) را در نیافتم تا اینکه سلامتی خود را بازیافتم. من همراه ام مسطح به المناصع جایی که در آن قضای حاجت (تخلّی) میکردیم رفتم. ما هرگز تخلی نمیکردیم مگر در شب، و این تا زمانی بود که مستراح هایی درنزدیکی خانه هایمان ساخته شد. و این عادت خالی کردن روده ها همانند همان عادت اعراب قدیمی بود که در بیابان زندگی میکردند، زیرا ساختن مستراح در کنار خانه ها برای ما دردسر ساز بود. پس من و ام مسطح که دختر ابی رُهم بن لمطلب ابن عبد مناف  بود و مادرش بنت صخر بن عامر خاله ابوبکر صدیق و پسرش مسطح بن اثاثه بن عباد بن المطلب بود بیرون رفتیم. من و ام مسطح پس از قضای حاجت به خانه برگشتیم. ام مسطح چون پایش به پارچه ای که خود را با آن میپوشید سکندری خورد و گفت «مسطح نابود شود!» من گفتم چه کلام درشتی گفتی. آیا کسی را که در جنگ بدر شرکت داشته است تحقیر میکنی؟ او گفت ای هنتاه آیا نشنیده ای که او (مسطح) چه گفته است؟ گفتم چه گفته است؟

سپس او به من افترایی را که اهل افک میزدند گفت. پس بیماری من شدیدتر شد، و وقتی که به خانه رسیدم، رسول الل به نزد من آمد و بعد از درود پرسید که «خانم چطور است؟» من گفتم که «آیا اجازه میدهی که به پیش والدینم بروم؟» زیرا من میخواستم که با شنیدن این خبر از طریق آنها (از درستی آن) اطمینان کسب کنم. رسول الله به من اجازه داد (و من به نزد پدر مادرم رفتم) و از مادرم پرسیدم «ای مادرم! مردم در حال گفتن چه چیز هستند؟» او گفت «ای دخترم، نگران نباش، زیرا کمتر یافت میشود زنی که شوهرش او را دوست بدارد و شوهرش زنان دیگر داشته باشد و آنها از او عیب جویی نکنند.» من گفتم سبحن الله!. آیا مردم واقعا اینچنین میگویند؟ من تمام آن شب را گریه میکردم و تا صبح نتوانستم بخوابم. من وقتی که ر نزول وحی تاخیر افتاده بود در حال گریه کردن بودم.

رسول الله علی بن ابیطالب و اسامه بن زید را فراخواند تا با آنها در مورد طلاق دادن من مشورت کند. اسامه از آنچه در مورد بیگناهی من میدانست او را آگاه ساخت، و همچنین از احترامی که برای من قائل است. اسامه گفت «ای رسول الله، او همسر تو است، و ما در مورد او هیچ نمیدانیم جز نیکی.» علی بن ابیطالب گفت «ای رسول الله، الله تو را به سختی نمی اندازد و برای تو زنان بسیاری به غیر از او مهیا است، اما تو از خدمتکار زنی که به تو حقیقت را خواهد گفت پرسش کن». بنابر این رسول الله بریره (خدمتگزار زن) را خواند و گفت «ای بریره، آیا هرگز چیزی دیده ای که شک تو را بر انگیزد؟» بریره گفت «سوگند به کسی که تو را با حقیقت فرستاده است، من هرگز از عایشه چیزی ندیده ام که آنرا پنهان سازم مگر اینکه او دختر جوانی است که هنگامی خمیر (نان) خانواده اش را آشکار گذاشته و میخوابد و بز ها می آیند و آنرا میخورند.»

 


پس در آنروز، رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود.

بعد از آن، مردی از قبیله خزرج برخاست. ام حسن، که دختر عموی او از شاخه ای از آن قبیله بود، و او سعد بن عبده، رئیس قبیله بنی خزرج بود. قبل از این ماجرا او مرد مومنی بود، اما علاقه او به قبیله اش باعث شد که به سعد (بن معاذ) بگوید، «به الله سوگند، تو دروغ گفته ای؛ تو نمیتوانی او را بکشی و او را نخواهی کشت.» اگر او به قبیله تو تعلق داشت، تو مایل نبودی که او کشته شود.»

بعد از آن، اسید بن هدیر که پسر عموی سعد (بن معاذ) بود برخاست و به سعد بن ادبه گفت، «به الله سوگند که تو یک تو دروغ گویی، ما حتماً او را خواهیم کشت، و تو یک منافقی که از  منافقان دیگر دفاع میکنی.

بخاطر همین موضوع، دو قبیله خزرج و أوس بسایر به هیجان آمدند که نزدیک بود با یکدیگر درحالی که پیامبر بر روی منبر ایستاده بود به جنگ برخیزند. پیامبر آنها را ساکت کرد و خود نیز ساکت شد. تمام آن روز من در حال گریستن بودم و اشک های من پایانی نداشت و هرگز نتوانستم بخوابم.

بحث

تهمت یک تجاوزی آشکار است که باید به آن رسیدگی کرد، تمامی جوامع قوانین و مجازات هایی برای رسیدگی به تهمت دارند. اما آیا تهمت میتواند دلیل بر دستور قتل شود؟ محمد درخواست یک دادگاه عمومی که در آن تهمت زننده بطور قانونی دادگاهی بر اساس آنچه مردم در آن اجتماع بر آن توافق داشتند  تنبیه میشود را نداشت. او بر روی منبر رفت و داوطلبی را از میان هوادارانش جستجو کرد که برود و این شخص تهمت زننده را بکشد. آیا این روشی است که یک پیامبر باید با تهمت زننده ای برخورد کند؟ حال چه این تهمت زننده به خود او تهمت زده باشد چه به هرکس دیگر.

بنا بر این حدیث، این دستور محمد در این مورد بخصوص پیاده نشد زیرا هواداران او به درگیری های داخلی پرداختند و تقاضای محمد ممکن است حتی در پایان فراموش شده باشد. درگیری های درونی بین مسلمانان جان ابن أبی بن سلول را نجات داد. اما مسئله این است که آیا روش محمد برای بررسی این مسئله در شأن یک پیامبر که قرار است بر اساس قوانین خدا رفتار کند و نمیتواند به سادگی هرکس را که بخواهد او را آزار دهد بکشد؟

یکی از مسائلی که در تمامی ترور های محمد دیده میشود این است: اگر محمد طرف صدمه خورده یک از یک قضیه است، چرا خود محمد نمیرود و با دشمنانش بطور مستقیم آگاه شود؟ چرا بقیه مردم را میفرستد تا دشمنان شخصی او را بکشند؟ چرا هیچوقت او درخواست تشکیل دادگاه نمیکند؟ بلکه تیم های ترور و کشتارش را برای کسانی که در نظر او خاطی هستند ارسال میکند؟ آیا یک پیامبر خدا باید اینگونه رفتار کند؟

باید گفته شود که روایت های مختلف و متناقضی از این داستان وجود دارد، پایان این برگ را ببینید.


برای کامل بودن این نوشتار ادامه این حدیث را نیز ذکر میکنیم.

در صبح هنگام، پدر و مادرم با من بودند و من دو شب و یک روز بدون اینکه اشک هایم پایانی داشته باشند گریستم و نتوانستم بخوابم تاجایی که احساس کردم جگرم از گریستن من در حال متلاشی شدن است. پس در هنگامی که والدینم با من نشسته بودند بودند و من گریه میکردم، زنی انصاری از من اجازه حضور خواست و من به او اجازه داخل شدن را دادم، وقتی او وارد شد، با من نشست و او نیز شروع به گریه کردن با من کرد. وقتی ما در این حالت بودیم رسول خدا آمد درود فرستاد و نشست. او هرگز با من پس از روز اتهام ننشسته بود. یک ماه گذشته بود و هیچ وحیی در مورد مسئله من بر او نازل نشده بود. رسول الله سپس تشهد را خواند و گفت » اما بعد ای عایشه! به من اینگونه و آنگونه در مورد تو گفته شده است، اگر تو بیگناه باشی، الله به زودی بیگناهی تو را آشکار میکند، و اگر گناهی را مرتکب شده ای، به الله توبه کن و از او بخشش بخواه، زیرا اگر بنده ای گناهی را مرتکب شود باید از الله بخشش بخواهد، الله توبه اش را خواهد پذیرفت.»

وقتی سخن رسول الله تمام شد، اشکهای به پایان رسید بگونه ای که دیگر قطره ای اشک از چشمان من سرازیر نشد. من به پدرم گفتم که «از قول من به رسول الله در مورد آنچه گفت پاسخ بده». پدرم گفت «به الله سوگند من نمیدانم به رسول الله چه باید بگویم». بعد از مادرم خواستم که «ای مادر، تو جواب رسول الله را از قول من بده»، مادرم گفت «والله من نمیدانم جواب رسول الله را چه باید بدهم»، هرچند من دختر کوچکی بودم و دانش اندکی در مورد قرآن داشتم گفتم «به الله،  بدون شک من میدانم که تو تهمت ها را شنیده ای و این در قلب تو ریشه دوانده است و تو آنها را حقیقت پنداشته ای. حال اگر من بگویم بیگناهم تو حرف مرا باور نخواهی کرد، و من این مورد در مقابل تو اعتراف میکنم و الله میداند که من بیگناهم، و تو حتماً مرا باور خواهی کرد. به الله میان من و تو هیچ مثالی نیست به غیر از مثال پدر یوسف وقتی که گفت «(برای من) صبر کردن بهترین چیز علیه آنچه تو ادعا میکنی است، این تنها الله است که کمکش را میتوان جستجو کرد»، سپس من به طرف دیگر چرخیدم و در بستر آرامیدم. و الله میدانست که من بیگناهم و و امید داشتم که الله بیگناهی من را هویدا کند. اما به الله من هرگز فکر نمیکردم که الله  وحی الهی در مورد مسئله من نازل کند، اگر چیزی در مورد من نازل میشد من آنرا تا ابد تکرار میکردم زیرا خود را دارای لیاقت این نمیدانستم که الله بخواهد در مورد من سخن بگوید، اما امید داشتم که الله خوابی را به پیامبر نشان بدهد که در آن بیگناهی من بر او آشکار شود. اما به الله قبل از اینکه رسول الله جایش را ترک کند و یا هیچ یک از اهل خانه خانه را ترک کنند وحیی بر رسول الله نازل شد.

بنابر این همان حالت سختی که او را در هنگام گرفتن وحی در بر میگرفت بر او حادث شد، عرق همچون مروارید از او سرازیر شد هرچند که روزی زمستانی بود و این بخاطر سنگینی عباراتی بود که در حال نازل شدن بر او بود. وقتی که این حالت رسول الله تمام شد، او در حالی که لبخند میزد از جا بلند شد، و اولین سخنی که او گفت این بود که «ای عایشه! الله حکم به بیگناهی تو داد!» پس مادر من به من گفت «برخیز و به نزد او برو» من گفتم «به الله من به نزد او نخواهم رفت، و من هیچکس را ستایش نخواهم کرد جز الله، پس الله 10 آیه را نازل کرد.

سوره نور آیات 11 تا 26.

إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

کسانی که آن دروغ بزرگ را ساخته اند گروهی از شمايند مپنداريد که ، شمارا در آن شری بود نه ، خير شما در آن بود هر مردی از آنها بدان اندازه از گناه که مرتکب شده است به کيفر رسد ، و از ميان آنها آن که بيشترين اين بهتان را به عهده دارد به عذابی بزرگ گرفتار می آيد.

الله آن آیات را نازل کرد تا بیگناهی من را ثابت کند. ابوبکر صدیق که به دلیل رابطه اش با مسطح بن اثاثه و فقر او، به او پول میداد، گفت «به الل من هرگز دیگر به مسطح بخاطر چیزی که او به عایشه گفته است نخواهم داد».

الله این آیه را نازل کرد

سوره نور آیه 22

وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

توانگران و آنان که گشايشی در کار آنهاست ، نبايد سوگند بخورند که به ، خويشاوندان و مسکينان و مهاجران در راه خدا چيزی ندهند بايد ببخشند و ببخشايند آيا نمی خواهيد که خدا شما را بيامرزد؟ و خداست آمرزنده مهربان.

ابوبکر صدیق گفت «آری الله، من تمایل به اینکار دارم، مرا ببخش ای الله»، و رفت و به مسطح پولی را که همیشه به او در قبل میپرداخت، باز هم پرداخت. و همچنین گفت به الله من هرگز او را از این پول محروم نخواهم کرد.

عایشه همچنین گفت «رسول الله همچنین از زینب بنت جحش (همسرش) در مورد من پرسید. او از زینب پرسید «تو چه میدانی و چه دیده ای؟» او گفت «ای رسول الله، من از اینکه به دروغ ادعای شنیدن یا دیدن چیزی را کرده ام خود داری میکنم. به الله من هیچ چیز (در مورد عایشه) نمیدانم به غیر از نیکی.» در میان زنان محمد زینب جفت من بود (در زیبایی و در عشقی که از پیامبر دریافت میکرد) اما الله او را از شر دروغ گفتن بخاطر ایمانش حفظ کرد. خواهر او حمنه بجای او به کشاکش و درگیری پرداخت و او در کنار کسانی که نابود شدند نابود شد. مردی که توبیخ شده بود (صفوان) گفت «سبحن الله! به کسی که روح من در دست او است، من هرگز پوشش زنی را بر نداشته ام» بعدها او در راه الله شهید شد.


جزئیات

جزئیات بیشتری در مورد عبدالله بن أُبّی بن سلول العوفی در سیرت رسول الله انگلیسی در برگهای 205-6, 277-9, 363, 371-2, 437, 463, 481, 491-2, 495, 604, 621, 623، و در سیرت فارسی در برگهای 15، 500، 513، 514، 633، 650، 651، 692، 693، 694، 777، 778، 779، 780، 781، 789، 965، 1004 آمده است. بطور مشخص ماجرای تهمت علیه عایشه بگونه ای دیگر در صفحات 493-499 سیرت انگلیسی و 789 پوشینه دوم سیرت فارسی آمده است، بنابر سیرت رسول الله درخواست مرگ برای عبدالله از طرف محمد نبوده است بلکه از طرف أسید بن حضیر بوده است، که از محمد خواسته است که اجازه کشتار تهمت زنندگان را به او بدهد. پرسش این است که کدامیک از این گزارش ها صحیح هستند.

جالب است که در سیرت از عبدالله ابن أبی بعنوان یکی از بزرگترین تهمت زنندگان (برگ 495 انگلیسی و 789 فاررسی) یاد شده است، اما او همچون مسطح ابن اثاثه، حسّان بن ثابت و حمنه بنت جحش (برگ 497 انگلیسی و 794 فارسی) پس از اینکه بیگناهی عایشه ثابت میشود شلاق زده نمیشود. مکافات او احتمالاً به دلیل جایگاه بالایش و اینکه رهبر گروهی از طرفداران محمد بوده است نادیده گرفته میشود. به نظر میرسد که محمد بگونه ای بیطرفانه و برابر مجرمین را تنبیه نمیکرده است. این یکی از مشکلات اخلاقی او با توجه به گزارشی که ابن هشام داده است میباشد. ما انتظار داریم که یک پیامبر خدا در میان مردم بصورت بیطرفانه و برابر قضاوت کند و اگر اشخاصی جرم مشابهی را انجام داده اند، آنان را بگونه ای مشابه تنبیه کند، بدون توجه به اینکه آیا آنها از جایگاه والایی در اجتماع قرار دارند یا در جایگاهی فرو. اگر کسی این اصل ساده و بدیهی را که هر انسان منصفی باید رعایت کند، رعایت نکرده باشد چگونه میتواند پیامبری الهی و نماینده انصاف و عدل الهی باشد؟

برگ 623 سیرت انگلیسی و 1004 سیرت فارسی مرگ (ظاهراً طبیعی) عبدالله ابن ابی را گزارش میکند.

منبع +

قتل امیه بن خلف ابی صفوان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

صحیح بخاری پوشینه چهارم کتاب 56 شماره 826:

عبدالله بن مسعود روایت کرده است:

سعد بن معاذ با هدف برگزار کردن حج عمره به مکه آمد، و در خانه امیه ابن خلف بن صفوان ماند، چون امیه نیز وقتی به سفر شام میرفت، به مدینه که میرسید در خانه سعد می ماند، امیه به سعد گفت، «آیا صبر میکنی تا نیمروز فرا رسد، و وقتی که مردم به خانه هایشان میروند، میتوانی بروی و دور کعبه طواف کنی؟» ، پس وقتی که سعد به سمت کعبه میرفت، ابوجهل بیرون آمد و پرسید «آن کسی که طواف میکند کیست؟»، سعد پاسخ داد، «من سعد هستم»، ابو جهل گفت «آیا تو در امنیت هستی و کعبه را طواف میکنی، درحالی که به محمد و یارانش پناه برده ای؟» سعد گفت «آری» و بعد بین آندو مشاجره ای درگرفت، امیه به سعد گفت، «بر سر ابوحکم (ابوجهل) داد نزن، زیرا و رئیس این وادی (مکه) است.» سعد بعد به ابوجهل گفت «به الله سوگند، اگر تو نگذاری که من طواف کعبه را انجام دهد، من تجارت تو با شام را به یغما خواهم برد (اموال تجاری تو را بعنوان غنیمت خواهم گرفت)»، امیه همچنان به سعد میگفت «صدایت را بلند نکن»، و او را نگه میداشت. سعد خشمناک شد و گفت (به امیه) «از من دور شو، که محمد را شنیده ام که میگفت تو را خواهد کشت«.  امیه گفت «آیا او مرا خواهد کشت؟»، سعد گفت «آری»، امیه گفت «به الله سوگند وقتی محمد چیزی میگوید هرگز دروغ نمیگوید» امیه به نزد همسرش رفت و به او گفت «آیا میدانی برادر من از یثرب (مدینه) به من چه گفته است؟» همسرش گفت «چه گفته است؟»، او گفت، «او ادعا کرد که صدای محمد را وقتی ادعا میکرده که مرا خواهد کشت شنیده است».

همسرش گفت، «به الله سوگند! محمد هرگز دروغ نمیگوید.» پس وقتی کفار به سوی بدر میرفتند تا با مسلمانان پیکار کنند، همسرش به او گفت «آیا به یاد نمی آوری که برادرت از یثرب به تو چه گفت؟» امیه تصمیم گرفت تا به جنگ نرود اما ابوجهل به او گفت «تو یکی از نجیب زادگان وادی مکه هستی، پس باید ما را از یک تا دو روز همراهی کنی»، پس او رفت و الله او را کشت.

همانطور که عایشه در بعضی از مواقع مشاهده کرده بود…به نظر میرسد الله در دلواپس واقعیت بخشیدن به تمایلات محمد است. ما میبینیم که محمد اعلام میکرده است که امیه را خواهد کشت. آیا این الله بود یا سعد بن معاذ و سایر اطرافیان محمد که دریافته بودند کشته شدن امیه تمایل سریع محمد است که آنها در به انجام رسانیدن آن شتافتند؟

به هر حال محمد نقشه خود مبنی بر کشتن او را اعلام کرده است و این اتفاق افتاده است.

از میان تمام کسانیکه بعد از آنکه محمد تقاضای مرگشان را کرده بود کشته شدند این شخص اندکی متفاوت است زیرا به نظر میرسد او در یک جنگ رسمی و در میدان جنگ بوده است که کشته شود. کشته شدن مانند دسته های آدمکشی که محمد شبانه برای کشتن برخی فرستاده بود نیست، اما به هر حال به نظر میرسد که سربازان محمد دستورات ویژه ای را دریافت کرده اند که توجه خاصی به کشتن او در این جنگ بکنند.

ما اطمینان نداریم، اما این ماجرا نیز با الگوی رفتاری سایر ترور های دشمنان شخصی محمد بسیار شباهت دارد.

شگفت است که کتابی که این حدیث در صحیح بخاری از آن بیرون آورده شده است «تقوا و پاکدامنی پیامبر و صحابه» نام دارد.

منبع +

سهم عبدالله بن سعد بن ابی سرح در نوشتن قرآن

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

خلاصه

محمد افرادی را بکار گرفته بود تا وحی هایی که بر او «نازل» میشد را ثبت کنند. یکی از این کاتبان عبدالله ابن سعد بن ابی سرح بود. وقتی که سرح وحی ها را مینوشت بسیار پیش می آمد که به محمد پیشنهاد هایی را برای بهبود آیه ها و نگارش آنها به میداد، محمد اغلب اوقات آنها را تایید میکرد و به سرح اجازه میداد که این جملات تغییر یافته را بجای آن چیزهایی که او دیکته کرده بود ثبت کند. سر انجام سرح اسلام را ترک کرد، زیرا دریافت که آنچه محمد میگوید نمیتواند از طرف خدا باشد، بعدها وقتی ماجرای فتح مکه پیش آمد، محمد دستور مرگ سرح را صادر کرد.

پیشگفتار

محمد در دوران 23 سال پیامبری خود، ادعا میکرد که از طرف خدا بر او وحی نازل میشود، و این وحی ها را یک فرشته به او میرساند. محمد مردان بسیاری را برای کتابت وحی بکار گرفته بود تا این به اصطلاح «وحی ها» را کتابت کنند. کاتبان مختلف وحی های مختلفی را نوشتند. عبدالله ابن سرح یکی از کاتبان وحی محمد بود. ظاهراً سرح مهارت های ادبیاتی خوبی داشته است، برخی اوقات به محمد پیشنهاد میکرده است که جملات قرآن را و کلمات و انشای آن را تغییر بدهد و آیات بهتری را جایگزین آنها کند. محمد اغلب اوقات با پیشنهادات او موافقت میکرد و به او اجازه میداد که تغییرات مورد نظرش را انجام دهد.

سرح نهایتاً اسلام را ترک کرد، زیرا میدانست که یک وحی گیرنده و پیامبر نباید اجازه داشته باشد که آنچه از طرف خدا بر او وحی میشود را تغییر بدهد. این تغییرات آنقدر بطور مکرر تکرار شدند که سعد فهمید یکجای کار اشکال دارد. وقتی سرح اسلام را ترک میکند تبدیل به یک تهدید برای اعتبار قرآن میشود. اگر قرار میبود که یک انسان بتواند و اجازه داشته باشد که قرآن را تغییر دهد، دیگر قرآن نمیتوانست کلام خدا باشد. تهدید سعد برای اعتبار قرآن همچنین تهدیدی برای اعتبار خود محمد بود. هیچ پیامبر واقعی ممکن نبود اجازه بدهد کلام خدا تغییر پیدا بکند.

سرح اسلام را ترک کرد و در مدینه سکنی گزید. چند وقت بعد، محمد و لشگرش به مکه آمدند و بدون جنگ مکه را فتح کردند. در آن روز محمد دستور قتل 10 نفر از اهالی مکه را صادر کرد. محمد گفت «خداوند قتل را در مکه حرام کرده است مگر در امروز.» سرح یکی از کسانی بود که محمد دستور قتلش را صادر کرده بود. جرمش چه بود؟ او اسلام را ترک گفته بود و تهدیدی علیه درستی قرآن و پیامبری محمد بشمار میرفت. هیچ جای تعجب نیست که محمد مرگ او را خواهان باشد.


ارائه مدارک اسلامی

1. سیرت رسول الله

از کتاب سیرت رسول الله ترجمه انگلیسی نوشته آلفرد گیلوم  (A Guillaume) برگ 880 و ترجمه فارسی با تصحیح ابوالقاسم پاینده پوشینه دوم برگ.

سید علیه السلام، امیران لشکر را بفرموده بود: (که جنگ نکنند الا با کسی که جنگ کند، گفت: اگر جنگ کنند شما نیز جنگ کنید. و فرموده بود که جماعتی از قریش را) بتعیین، که اگر ایشان دریابند زینهارندهند و ایشان را بقتل آورند، و اگرچه ایشان تقدیراً در میان استار (پرده های) کعبه گریخته باشند یا دست در حلقه کعبه زده باشند، و این قوم جماعتی بودند که هریکی گناهی داشتند و گناهی بزرگ کرده بودند، یکی از این افراد عبدالله ابن سعد، برادر امر ان لبی بود. و سید علیه السلام بغایت رنجیده بود. و از جمله ایشان یکی آن بود که دبیری پیغمبر، علیه السلام کردی و وحی نبشتی، و بعد از آن مرتد شد و از مدینه بگریخت و به مکه آمد پیش قریش، و این شخص در قبیله بنی امیه بود، و چون او را طلب کردند، بگریخت و پناه به امیر المومنین عثمان برد، و عثمان رضی الله عنه، او را پنهان کرد تا چند روز بر آمد و مردم همه آرمیده شدند، بعد از آن او را بگرفت و در پیش پیغمبر، علیه السلام آورد از بهر او شفاعت کرد. و سید علیه السلام، ساعتی خاموش شد و بعد از آن او را به عثمان بخشید. و چون عثمان رفته بود، (پیغامبر اصحاب را گفت: چرا چون من خاموش شده بودم او را نکشتید؟ گفتند: یا رسول الله، ما ندانستیم، اشارتی میبایست کردن) سید علیه السلام گفت:

ان النبی لا یقتل باالاشاره.

گفت: پیغمبر خدای کس را به اشارت نکشد. و بعد از آن  این مرد بیامد و مسلمان شد، و در عهد خلاقت عمر رضی الله عنه،  او را عمل دادند (فرمانروایی جایی را به او دادند) و همچنن در عهد خلافت عثمان رضی الله عنه، او را عمل دادند. و این شخص از قبیله بنی عامر بود و او را عبدالله بن سعد گفتندی.

توجه داشته باشید که سیرت رسول الله، قدیمی ترین و معتبر ترین بیوگرافی محمد است، این کتاب مدتها قبل از اینکه احادیث نوشته شوند نوشته شده است.


2. کتاب الطبقات الکبیر

محمد وقتی مکه را گرفت، دستور اعدام 10 نفر را صادر کرد. این لیست اشخاصی است که در الطبقات ابن سعد، پوشینه دوم برگ 168 یافت میشود (شماره ها از نگارنده است).

رسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل  شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3)  وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4)  ومقيس بن صبابة الليثي (5)  والحويرث بن نقيذ (6)  وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7)  وهند بنت عتبة (8)  وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا  و (10) وقريبة.

ابن سعد ابن اسحق را تایید کرده و در برگ 174 میگوید:

یکی از انصار قسم خورده بود ابن ابی سرح (همان عبدالله یادشده) را اگر ببیند بکشد. عثمان که برادر رضاعی ابی سرح بود، آمد تا میان او و پیامر وساطت بکند. انصاری منتظر اشاره پیامبر بود تا او را بکشد. عثمان وساطت کرد و محمد به او اجازه داد که برود. رسول الله از انصاری پرسید «چرا به سوگندت عمل نکردی؟» او گفت «ای رسول الله!، من دست خود را روی دسته شمشیر داشتم تا تو به من اشاره کنی و من او را بکشم». پیامبر گفت «اشاره کردن نقض ایمان است، بر پیامبران شایسته نیست که به کسی اشاره کنند».


3. السیره العراقی

تعداد کاتبان وحی محمد 42 نفر بود، عبدالله ابن سرح العمری یکی از آنها بود، و او یکی از نخستین قریشی هایی بود که قبل از رها کردن اسلام در مکه نوشتن میدانست و بعدها مرت. او میگفت «من محمد را هرگاه که میخواستم جهت میدادم، او به من دیکته میکرد «عزیز حکیم» و من مینوشتم «علیم حکیم»، بعد او میگفت «آری این مانند همان است!». یکبار او گفت «این و آن را بنویس!» و من نوشتم «بنویس» و سپس او گفت «هرچه خودت دوست داری بنویس!» پس وقتی این کاتب وحی محمد را افشا کرد، او در قرآن نوشت «کيست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ بست يا گفت که به من وحی شده، حال آنکه به او هيچ چيز وحی نشده بود». پس وقتی محمد مکه را فتح کرد، دستور داد که این کاتب پیشین وحی اش اعدام شود. اما این کاتب وحی به عثمان پناهنده شد چون عثمان برادر رضاعی او بود. پس عثمان او را پنهان کرد تا اینکه اوضاع آرام شد، عثمان کاتب را نزد محمد آورد و برای او طلب امان کرد. محمد سکوت بلندی کرد و وقتی عثمان رفت محمد گفت من سکوت کردم تا یکی از شما (حاضران در آنجا) او را بکشید.

العراقی در بالا به سوره انعام آیه 93 اشاره میکند:

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ قَالَ أُوْحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَمَن قَالَ سَأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنَزلَ اللّهُ وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ.

کيست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ بست يا گفت که به من وحی شده و، حال آنکه به او هيچ چيز وحی نشده بودو آن کس که گفت : من نيز همانندآياتی که خدا نازل کرده است ، نازل خواهم کرد ? اگر ببينی آنگاه که اين ستمکاران در سکرات مرگ گرفتارند و ملائکه بر آنها دست گشوده اند که :جان خويش بيرون کنيد ، امروز شما را به عذابی خوارکننده عذاب می کنند ،و اين به کيفر آن است که در باره خدا به ناحق سخن می گفتيد و از آيات او سرپيچی می کرديد.

نقل قول بالا از کتاب «Is the Qur’an Infallible» نوشته عبداله عبدالفادی است. شماره سفارش : VB 4009 E از تارنمای Light of Life، چاپ 13 ام.


4. تفسیر قرآن البیضاوی

البیضاوی مفسر قرآن، در تفسیر سوره انعام آیه 93 گفته است (4):

(به من وحی شده است، وقتی که هیچ چیز به او وحی نشده است!) او به عبدالله ابن سعد ابن ابی سرح اشاره دارد که وحی را برای رسول الله مینوشت. آیه 12 سوره المومنون که میگوید «هر آينه ما انسان را از گل خالص آفريديم» نازل شده بود و وقتی محمد به جایی رسید که میگوید » ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ (بار ديگر او را آفرينشی ديگر داديم)» عبد الله بن سعد گفت » فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ!» (در خور تعظيم است خداوند ، از آن بهترين آفرينندگان). در تعجب از جزئیات خلقت انسان، پیامبر گفت «بنویس همین را، که این نازل شده است!»  عبدالله شک کرد و گفت «اگر محمد راستگو و صادق باشد، پس من همانقدر وحی میگیرم که او هم میگیرد!، و اگر او یک دروغگو است، آنچه من میگویم به همانقدر خوب است که آنچه او میگوید.»

نقل شده از تفسیر معروف انوار التنزيل و اسرار التأويل، توسط عبدالله بن عمر البيضاوی

5. دکتر علی شریعتی*

يكي از كساني كه دستور قتل او بعد از فتح مكه در هر حالتي صادر شده بود عبدالله ابن سعد ابن ابي سرح كه كاتب وحي بود و مرتد شد و به آنها گفت من هر گاه كه آيات را مي نوشتم آنها را تغيير مي دادم وي برادر رضاعي عثمان بود و به او پناه برد و عثمان او را نزد پيامبر آورد و برايش امان خواست.

پيامبر كه خشمگين بود در پاسخ عثمان ساكت ماند و سكوتش طولاني شد و سپس گفت بسيار خوب . عثمان و عبدالله ابن سعد رفتند پيغمبر گفت : ساكت ماندم تا يكي از شما برخيزد و گردنش را بزند مردي از انصار گفت به من اشارت مي كردي و پيامبر گفت رسول خدا به كسي اشارت نمي كند براي كشتن.
دکتر علی شریعتی اسلامشناسی برگ 298

6. علی دشتی

علی دشتی، بیست و سه سال، برگ 115:

و ششمی عبدالله بن سعد بن ابی سرح نام داشت که مدتی در مدینه از نویسندگان وحی بود. ولی گاهی آخر آیات را با اجازه پیغمبر تغییر میداد. مثلاً پیغمبر گفته بود: «والله عزیز حکیم» او میگفت: چطور است بگذاریم «والله علیم حکیم». پیغمبر میگفت مانعی ندارد. پس از تکرار چند تغییر از این قبیل از اسلام برگشت. به این دلیل که چگونه ممکن است وحی الهی با القاء من تغییر کند و از مدینه به سوی قریش رفته، مرتد شد.

7. دکتر محمود رامیار، تاریخ قرآن، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ ششم 1384،  برگ 266:

دیگری (کاتب دیگر) که حتی گفته اند نخستین کاتب وحی بود! عبدالله بن سعده بن ابی السَّرح است. خطی خوش داشت و گاهی کتابتی می کرد. بعد مرتد شد و از مدینه به مکه گریخت. در آنجا به خود می بالید که گاهی به جای «سمیعٌ بصیر» می نوشته «سمیعٌ علیم» و یا در جای «خبیر» مینوشته است «بصیر». درباره او بود که آیه (106:16) و یا (93:6) نازل شد (ابن سعد  2:98/1 و سیره ابن حزم 232). یکی از شش نفری بود که روز فتح مکه پیامبر امر به کشتنشان فرمود. (طبری 1639:1) اما عثمان برادر رضاعیش چند روز بعد او را نزد رسول خدا آورد و اصرار ورزید که برای او تامین (امان) بگیرد. ساعتی رسول خدا درنگ فرمود و بعد او را امان داد (طبری 1639:1). وقتی خارج شدند پیامبر به صحابه فرمود: چرا کسی از ما گردنش را نزد؟ یکی از انصار گفت: چشم دوخته بودیم که اشاره ای بفرمائی. پیامبر فرمود: اشارت چشم بر پیامبران نیست (ابوداود: حدود 1، جهاد 117، نسائی: تحریم 14).

8.دکتر علی میر فطروس، اسلامشناسی

مرتد شدن « كاتب وحي »

از جمله وقايع قابل توجهْ سال هاي نخستين پيغمبري محمد ؛ ارتداد و كافر شدن ” عبدالله بن ابي سرح ” از دين اسلام است.

« ابي سرح »كه زماني از نزديك ترين اصحاب و محارم محمد و ” كاتب وحي ” بود ؛ پس از مدتي نسبت به كيفيت نزول آيات قرآن

و ماهيت ” وحي ” و پيغمبري محمد ترديد ميكند زيرا : او چندين بار كلمات و جملات آيات نازل شده را بدلخواه خود تغيير ميدهد

و پيغمبر نيز آن آيات ” تحريف شده ” را مي پذيرد ؛ اين امر ؛ ترديد و گمان « ابي سرح » را برانگيخت.

سرانجام « ابي سرح » در مورد آيهْ « فتبارك الله احسن الخالقين » ( سورهْ مؤمنون – آيهْ 14 ) با پيغمبر اختلاف پيدا كرد ؛

او معتقد بود كه : ” اين آيهْ را من سروده ام و محمد آنرا از من دزديده است ”‌. – ( آيهْ 93 – سورهْ انعام اشاره به همين ماجرا است )

« ابي سرح » پس از اين اختلاف ؛ از دين اسلام برگشت و پيغمبر خون او را حلال ساخت.

كامل – ج 1 – ص 295 + تفسير شريف لاهيجي – ج 1 – ص 795 – 794 + درسهائي دربارهْ اسلام – گلدزيهر – پانوشت – ص 373 + تاريخ طبري – ج 4 – ص 1303 و 1187 + تفسير شيخ الفتوح رازي – ج 5 – ص 7 و 8 + فتوح البلدان – بلاذري – ص 383 – 384.

9. از هجرت تا رحلت، سید علی اکبر قریشی، بخش حرکت بسوی مکه

عبدالله بن ابى سرح كه قرآن را به عمد غلط نوشته بود، عثمان بن عفان را براى او پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله وساطت كرد برادر رضاعى او بود، حضرت در قبول كردن وساطت بسيار تاءخير كرد تا شايد يك نفر برخاسته و او را بكشد، آخر با سماجت عجيب عثمان ، حضرت اكراها به او پناه داد و به ياران پرخاش كرد كه آيا كسى نبود برخاسته و آن فاسق را بكشد، مردى گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اگر با چشم اشاره مى كردى او را كشته بودم .

9. دکتر مسعود انصاری، نگاهی نو به اسلام، برگ 191

یکی از منطقی ترین فرنودها برای اثبات اینکه کتاب قرآن بوسیله خود محمد به رشته نگارش درآمده، رویداد وابسته به «عبدالله بن سعد بن ابی سرح» یکی از کاتبان قرآن میباشد. هنگامی که محمد در مدینه سکونت داشت، عبدالله و چهار نفر دیگر را استخدام کرده بود تا به اصطلاح الهاماتی را که به او میشود، به رشته نگارش در آورند. در چندین مورد، هنگامی که محمد موضوعی را به عبدالله دیکته میکرد، وی عقیده اصلاحی اش را در آن باره اظهار میداشت و محمد نیز بدون هیچگونه اعتراض یا مقاوتی عقیده او را میپذیرفت. پس از چندین مرتبه که عبدالله نگر مشورتی و اصلاحی خود را برای محمد بیان کرد و وی بدون هیچ بازتابی به پیشنهادات او تسلیم شد، عبدالله ایمانش را نسبت به محمد و قرآن بعنوان یک کتاب الهی از دست داد و محمد را ترک کرد و به مکه رفت و به قریش پیوست. (Ibn Warraq, Why am I not a Muslim ,Amherst, New York: Prometheus Books, 1995, p 114)

محمد دستور داده بود چند نفر از مخالفانش ولو آنکه خود را به پرده های خانه کعبه چسبانیده باشند، اعدام شوند که یکی از آنها عبدالله بود. در زمانی که محمد بر مکه پیروز شد، عبدالله دستگیر شد و محمد دستور داد او را اعدام کنند. ولی عثمان داامد محمد که برادر رضاعی عبدالله بود، از محمد درخواست بخشش او را نمود. محمد برای مدتی سکوت کرد و به درخواست عثمان پاسخی نداد. پس از مدتی محمد سکوتش را درباره سرنوشت عبدالله شکست و به پیروانش گفت: «من در باره عبدالله سکوت کردم تا یکی از شما سر او را برای من بیاورید.» یکی از انصار گفت: «چرا تو به من اشاره ای نکردی تا سرش را برایت بیاورم.» محمد پاسخ داد: «پیامبر با اشاره دستور کشتن کسی را نمیدهد (At-Tabari, the history of Tabari, vol 8, pp 178-179, Ibn Ishaq, p 550) محمد سرانجام از روی بی میلی عبدالله را بخشید.

10. استوار غلام دانایی،  در دگر اندیشی و سرکوب اسلامی

عبدالله بن سعد بن ابى سرح (عبدالله بن ابى سرح) که منشی محمد وباصطلاح «کاتب وحى» بود. اودرجريان نگارش قرآن ازاسلام برگشت وازترس مسلمانان ازمدينه به مكه بازگشت. عبدالله در مكه مى‏گفت: «من به هر گونه‏كه مى‏خواستم نظر پيامبر(ص) را درباره نوشتن قرآن تغيير مى‏دادم.» بر طبق گزارش واقدى او مى‏گفت: «من هر چه‏مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمد(ص) وحى مى‏شد.» (واقدى، المغازى، 865-866/2)

اگرترس ازنفوذعثمان نبود محمد دربرخورد نخست عبدالله را به قتل رسانيده بود: «عبدالله… درروزفتح مکه فرارکرد وپيش عثمان رفت که برادر شيری وی بود وعثمان وی را نهان کرد وچون مردم مکه آرام گرفتند، وی را پيش پيمبرآورد وبرايش امان خواست. گويند پيمبرمدتی درازخاموش ماند سپس گفت چنين باشد وچون عثمان عبدالله را ببرد پيمبربه اطرافيان خويش گفت:

ـ بخدا خاموش ماندم مگريکی تان برخيزد وگردن اورا بزند.» (طبری، ج 3، ص 1187)


بحث

در بالا من زمینه ها و جزئیات پشت دستور قتل عبدالله ابن سرح را ارائه کردم. او تهدیدی بر اعتبار قرآن بود. او یک مسلمان بود و با محمد در نوشتن وحی ها همکاری میکرد، و بعضی از اوقات او تغییرات اندکی در آنچه محمد به او دیکته کرده بود را در نوشتن قرآن پیشنهاد میداد یا تغییرات و حذف های کلانی را در متنی که به او دیکته شده بود انجام میداد. عبدالله ابن سرح دریافت که اگر قرآن واقعا از طرف خدا میبود، محمد نباید به او اجازه میداد که وحی های نازل شده را تغییر دهد. عبدالله فهمید که اسلام و قرآن باطل هستند و برای همین به مکه بازگشت.

بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد، و دستوری برای قتل او صادر کرد، او به عثمان برادر رضاعی اش که از صحابه نزدیک پیامبر بود پناه آورد. بعد ها سرح تقاضای عفو کرد. محمد مایل بود که یکی از یارانش ترتیب او را بدهد، اما آنها نمیدانستند که باید چکار کنند، زیرا آنها نمیتوانستند ذهن محمد را بخوانند و غیب نمیدانستند، بنابر این محمد سر انجام به او عفو داد.

در اینجا ما در میابیم که محمد واقعا مرگ سرح را خواستارا بوده است، اما او این میل خود را بگونه ای بسیار نابخردانه دنبال میکند. محمد فرمان صادر میکند که سرح باید کشته شود، اما نمیتواند این قصد خود را پیاده کند زیرا او نمیخواست که با سر اشارتی بکند یا چشمکی بزند؟؟؟ چرا محمد خودش او را نکشت؟ اگر کار این مرد آنقدر بد بوده است که باید کشته میشد، برای چه محمد اصرار نکرد که این مجازات پیاده شود؟ این چگونه قانونی است؟ عبدالله جرم بزرگی انجام داده است و مکافات او این است که باید کشته شود ولی محمد چون نمیخواهد سرش را تکان بدهد و یا نشانه ای بدهد از مجازات او را پیاده نمیکند؟؟؟

توجه داشته باشید که خود قرآن در سوره انعام آیه 93 سرح را «ستمکار» نامیده است.

این نشان میدهد که محمد از روی امیال خودش دستورات الکی صادر میکرد. این مرد هیچ جرم بزرگی انجام نداده بود، او تنها محمد و قرآن را رسوا کرده بود. محمد میخواست که او را تنها به دلایل شخصی بکشد. محمد بر اساس امیال خود مردم را میکشت و یا آنها را زنده میگذاشت، نه بر اساس قانون و عدالت.

بسیاری از مسلمانان امروزه ادعا میکنند،

«قرآن سخنانی از طرف الله است، که توسط جبرئیل فرشته به همین معنی و انشایی که امروز وجود دارد نازل شده است و اثری یگانه است که توسط خود الله حفظ شده است.»Ahmad von Deffer «Ulum al-Qur’an», p21.

اما ما میبینیم که قرآن تحریف شده است. به یاد داشته باشید، تمام منابعی که من ارائه کردم (بغیر از شریعتی که مترجم اضافه کرده است) از نویسندگان قدیمی، مخلص و متخصص مسلمان بوده است. این افراد از مسلمانان مومن بودند، نه اصلاح طلبان، یا مسلمانان لیبرال که بخواهند برای امیال خود چهره واقعی اسلام را تغییر دهند و به دینشان خیانت کنند.

پس حتی در نوشتارهای تاریخی اسلام نیز ما اسنادی در اثبات تحریف قرآن می یابیم. توجه داشته باشید که این مطالب که توسط عبدالله ابن ابی سرح به قرآن اضافه شده اند هنوز هم در قرآن هستند.


پرسشها

1) چرا محمد آماده بود که تغییرات پیشنهادی سرح را در «وحی» هایش بپذیرد؟

2) اگر محمد به همین سادگی پیشنهادات سرح را قبول میکرد، آیا ممکن نیست که سایر جاهای قرآن نیز از سایر آدمها گرفته شده باشد؟

دانشمندان مدرن نشان داده اند که سبک قرآن شکسته شده است، و دوباره ترکیب شده است، به کتاب » Bell’s Introduction to the Qur’an» برای جزئیات خطاهای متنی و سبکی قرآن مراجعه کنید.

3) از آنجا که محمد چیزهایی که سرح اضافه میکرد را میپسندید، آیا ممکن نیست که او داستانهای دیگری نیز را که میپسندید برای آرایش قرآن، بدان اضافه کرده باشد؟ بررسی ترکیب قرآن، به ما نشان میدهد که داستانهای بسیاری در آن وجود دارد که از منابع دینی دیگر مانند عهد عتیق، عهد جدید، سایر کتابهای یهودی مثل میشنا، میدراش، تفسیر های خاخامهایی مانند پریک الیزر (Pirke Eliezer)، داستانهای گرفته شده از صابئین، و سایر ادیان غیر الهی که پیش از محمد وجود داشته اند گرفته شده است، آیا ممکن نیست که تمام قرآن کپی شده از سایر کتابهای موجود در زمان محمد بوده باشد؟

4) اگر این ماجرای سرح یک دروغ است، چرا بسیاری از مسلمانان نخستین آنرا ثبت کرده اند؟ مسلماً مسلمانان چیزی را گزارش نمیکردند که به ایمانشان صدمه بزند.


نتیجه گیری

برای اینکه نشان داده شود قرآن کتابی زمینی و باطل است شواهدی آورده شد. نویسندگان مسلمان قدیمی نشان داده اند که در قرآن تحریف وجود دارد. آنها همچنین انگیزه های واقعی محمد را نشان داده اند. سرح به قرآن چیزهایی را افزود، او باطل بودن اسلام را دریافت و اسلام را ترک کرد. محمد بعد فهمید که تهدید دیگری برای اعتبارش بوجود آمده است. بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد او دستور داد که سرح را بکشند تا این تهدید از بین برود. محمد به دلیل بادسری خود نتوانست سرح را بکشد و مجبور شد که او را ببخشد. تا همین امروز این تحریف در قرآن وجود دارد. همچنین ما دیده ایم که محمد بر اساس امیال خودش رفتار میکرده است نه بر اساس قانون محکم الهی.

* نقل قولها از اینجا به بعد توسط مترجم انجام شده اند.

منبع +

عقبه بن ابی معیط

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

بعد از جنگ بدر، وقتی که مسلمانان در حال بازگشت به مدینه هستند، سیرت الرسول ابن هشام اینگونه گزارش میکند.

پس چون سید، علیه السلام بفرمود تا وی بکشند، گفت (عقبه گفت): یا محمد عیال و فرزندان من بکی باز میگذاری (چه کسی از زنان و فرزندان من مواظبت خواهد کرد)؟ سید، علیه السلام، جواب داد که به آتش دوزخ و عاصم بن ثابت بن  الأقلح الانصاری او را بر اساس آنچه عبیده بن محمد بن عمار بن یاسر به من گفت کشت. (سیرت انگلیسی صفحه 308 و سیرت فارسی صفحه 583 پوشینه دوم) (1)

پیامبر یکروز قبل از زندانیان به مدینه وارد شد. (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی پوشینه دوم صفحه 584) (2)

«مصعب ابن عمیر بر وی بگذشت و دید که وی را اسیر کرده بودند، و بعد از آن بدان مرد انصاری گفت که: این مرد که گرفته ای دست وی سخت ببند، نباید از تو بگریزد که مادرش بسیار مال دارد و چون بشنود که وی را اسیر کرده اند و گرفته اند، مال بسیار بفرستد و وی را باز خرد.» (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی صفحه 585 پوشینه دوم.)

پس ایشان (قریش) در خود افتادند و فداها راست کردند (فدیه ها را آماده کردند) و بفرستادند و اسیران خود بازخریدند. (سیرت انگلیسی صفحه 312 و سیرت فارسی صفحه 590 پوشینه دوم).

دیکشنری اسلام نوشته توپ. هوگز (3) اطلاعات بیشتری در این مورد میدهد اما متاسفانه به منبعی اشاره نکرده است. در صفحه 376 میخوانیم:

دو روز بعد (بعد از نضر ابن حارث)، تقریبا در نیمه راه مدینه در ، فرمان مرگ زندانی دیگری، یعنی عقبه صادر شد. او جسارت کرد و اعتراض کرد که چرا باید با او رفتاری خصمانه تر از سایر اسرا انجام بگیرد. محمد پاسخ داد «بخاطر دشمنی ات با الله و پیامبرش»، عقبه گفت «و دختر کوچکم» در حالی که زجه میزد، گفت «چه کسی از او مراقبت خوهد کرد»؟ پیامبر گفت «آتش جهنم».

با توجه به سیرت، زندانی ها برای دریافت فدیه (پولی که در ازای آن یک اسیر جنگی را آزاد میکردند) در مدینه نگهداری شده بودند و تقریباً تمامشان بواسطه فدیه آزاد شدند. ابن هشام انگلیسی بین صفحات 309 تا 314 و ابن هشام فارسی بین صفحات 590 تا 595 به جزئیاتی از این این تبادل پول با اسیر پرداخته است.

اما دو نفر توسط محمد انتخاب شده اند و قبل از ورود به مدینه کشته شده اند. نضر بن الحارث و همچنین عقبه ابن ابی معیط که اعدامش موضوع پاراگراف بالا است.

اطلاعات زیادی در مورد این شخص وجود ندارد، مگر اینکه او به همراه نضر بن الحارث به مدینه رفته بود تا چند سوال دشوار از محمد بپرسد تا با این آزمایش دریابد که آیا او یک پیامبر راستین است یا نه؟ مسلم است که این درخواستی مشروع بوده است، اما محمد او را یک دشمن شخصی پنداشته است. بنابر این او به دستور محمد اعدام میشود. هیچ دادگاهی و یا دلیلی برای قتل این زندانی بجز اینکه به او گفته میشود «زیرا تو در مقابل من دشمنی داری» دیده نمیشود. آیا در اسلام این مجاز است که فاتح یک جنگ اشخاصی را از میان زندانیان به دلیل خصومتهای شخصی بکشد؟

ایا این است رفتاری که سخنگوی خداوند عدالت باید از خود نشان بدهد؟

حتی اگر مجازات مرگ نیز جایز بود و او مستحق مرگ بود، آیا ضرورتی داشت که این شکنجه روانی در هنگام قبل از مرگ او صورت بگیرد؟ پاسخ محمد در مقابل اضطراب عقبه در مورد آینده فرزندانش چه چیزی در مورد شخصیت و انسانیت او را فاش میکند؟

توضیحات:

1- سیرت فارسی مرتضی علی را در جلد دوم صفحه 583 قاتل عقبه گزارش داده است.

2- سیرت فارسی نوشته است «چون سید علیه السلام، از غزو بدر باز مدینه آمد، و اسیران به مدینه آوردند»، یعنی در فارسی به اینکه رسول الله یکروز قبل از ورود اسرا به مدینه وارد شده است چیزی نیامده است.

3- T.P. Hughes

منبع +

ترور ابوعفک پیر مرد 120 ساله

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

پیشگفتار:

بعد از اینکه محمد در سال 622 پس از میلاد مسیح به مدینه رسید، تنی چند از مردمان بومی مدینه آغاز به به بیزاری از وی نمودند. بسیاری از آنها یهودی و برخی نیز اعرابی مشرک بودند. منتقدان محمد یکی پس از دیگری خاموش شدند، برخی مسلمان شدند، برخی کشته شدند و برخی نیز از مدینه بیرون رانده شدند. این نوشتار پیرامون تقاضای محمد از پیروانش برای قتل پیر مردی یهودی به نام ابو عفک نوشته شده است. ابو عفک 120 سال داشت. جرم ابو عفک این بود که اهل مدینه را به ترک محمد تشویق و توصیه میکرد.

ارائه منابع اسلامی:

توجه، نظرات من در میان براکت ها [] آمده است و در میان پرانتز ها، ترجمه ها آمده است.

از سیرت رسول الله (زندگی پیامبر خدا) توسط ابن اسحق. (1) صفحه 675:

ابو عفک یکی از مردم بنی عمر بن عوف و از شاخه بنی عبید بود. او وقتی محمد حارث ابن سوید بن سمید را کشت بیمیلی و انزجار خود را اعلام کرد و در چکامه ای گفت:

[توضیح: توبا حاکمی بود که از یمن آمده بود و به جایی که در حال حاضر عربستان سعودی است حمله کرده بود و مردم قیلا در مقابل او مقاوت کرده بودند، فرزندان قیلا همان قبایل اوس و خزرج مدینه میباشند.]

پیامبر گفت «چه کسی در همایت از من با این مرد رزل برخورد خواهد کرد؟»، در آن زمان سالم بن عمير، برادر عمرو بن عوف، یکی از عذاداران (البكائين)، رفت و اورا کشت. أمامة المزيرية اینگونه در مورد این اتفاق گفته است:

از کتاب الطبقات الکبری (کتاب طبقه های اصلی) جلد دوم نوشته ابن سعد. صفحه 32. (ترجمه انگلیسی) (2)

بعد سریه (به حملاتی که محمد آنها را تدارک میدید اما خود در آنها شرکت نداشت سریه گفته میشود) سالم ابن عمیر الامری علیه ابو عفک یهودی در ماه شوال و در آغاز بیستمین ماه پس از هجرت (بعد از مهاجرت محمد از مکه به مدینه در سال 622 میلادی) رسول  الله، اتفاق افتاد. ابو عفک از بني عمرو بن عوف، مردی مسن بود که به صد و بیست سالگی رسیده بود. او یک یهودی بود و مردم را علیه پیامبر بر می انگیخت و اشعار طنز آمیز علیه پیامبر می سرود.

سالم ابن عمیر یکی از البكائين بود که در جنگ بدر نیز شرک کرده بود، گفت «من سوگند میخورم که یا  أبو عفك را بکشم یا قبل از او بمیرم.» او صبر کرد تا شبی گرم فرا رسید، و ابو عفک در فضای بازی خوابید. سالم ابن عمیر اینرا (که ابو عفک در فضای باز خوابیده است) میدانست، پس شمشیر را روی جگر او گذاشت و آنرا فشار داد تا سر شمشیر به بستر او برخورد کرد. دشمن الله فریاد کشید و مردمی که اطرافیانش بودند بر او شتافتند. او را به خانه اش بردند و دفنش کردند.

از یکی از علمای معاصر اسلام:

از علی دشتی «23» سال، مطالعه ای بر زندگانی محمد، (3) صفحه 116 (100 انگلیسی):

پیر مرد صد و بیست ساله ای به نام ابو عفک به جرم آنکه متلکی گفته و پیغمبر را در شعری هجو کرده بود، به دست سالم بن عمیر [بن عدی] و به دستور حضرت رسول که فرمودند ((من لی بهذا الخبیث)) کشته شد و در پی آن عصماء دختر مروان که قتل آن پیر مرد او را به گفتن ناسزایی درباره پیغمبر کشانیده بود ، به قتل رسید.

و قبل از گزارش این ترور محمد، علی دشتی در صفحه 114 (97 انگلیسی) مینویسد:

بدین ترتیب اسلام رفته رفته از صورت دعوتی صرفاً روحانی به دستگاهی مبدل شد رزمجو و منتقم که نشو نمای آن بر حمله های ناگهانی، کسب غنایم و امور مالی آن بر زکات استوار کردید.

بحث:

عفک مردمی را که در مدینه زندگی میکردند تشویق میکرد که به محمد شک کنند و او را ترک کنند. او دریافته بود که گفتارهای محمد عجیب، ظالمانه و استبدادی بودند. او اعرابی را که به محمد ایمان آورده بودند سرزنش میکرد. محمد از این واقعیت آگاه شد و این پیر مرد 120 ساله را تهدیدی برای اعتبار خود دید، نه تهدیدی بر جان خود. هیچ جا گفته نشده است که ابو عفک اعراب را تشویق میکرد که به محمد حمله کنند یا او را آزاری دهند. آشکار است که مردی 120 ساله نمیتوانست تهدیدی فیزیکی برای محمد و طرفدارانش باشد.

آنچه برای من در جمله  أمامة المزيرية جالب است این مصرع است:

«هرچند من میدانم که آیا او مردی بود یا کسی بود از جن ها

کسی که در شب تو را سلاخی کرد»

این جمله نشان میدهد که مسلمانان دقیقاً میدانستند که چه میکنند. آنها میدانستند که این حمله ای ناگهانی و بدون درگیری و ترور و قتلی دردناک و از پیش تعیین  نشده است که به درخواست محمد انجام میگیرد. آنها میخواستند که این مسئله را همچون رازی پنهان نگاه دارند، آنها میخواستند که این عمل خبیثانه خود را از توده ها در وسعت بالا مخفی کنند. به همین دلیل است که أمامة نمیخواهد فاش کند که چه کسی عفک را کشته است. همچنین مصرع «دریافت کن این ضربه را ای ابو عفک، علی رغم سن زیادت» نیز خبر رنجش وجدان از این عمل پلید میدهد. هرچند که او با رجز خانی و شعف ناشی از پیروزی سعی میکند صدای درونی خود را که میگوید این کار اشتباه بوده است خاموش کند.

دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام پیرامون این قتل سیاسی، ناجوانمردانه و تصویه حساب شخصی پیامبر با منتقد شاعر خود که حکم ژورنالیست های امروزی را دارد میگوید «در زبان فارسی گفته ای وجود دارد که می گوید، ((انسانی که در خواب است، امنیت داشته و حتی مار هم او را نخواهد زد.)) ولی هنگامی که پای الله و پیامبر در میان باشد، شرف، نیوند و ارزشهای انسانی را باید نادیده گرفت و اخلاق را حکم و فرمانی دگر است. چون فرهنگ و هنجار الله و پیامبر و تمام افرادی که خود را به منابع نادیده میچسبانند از آسمان نازل میشود، از اینرو بر ارزشهای اخلاقی ما زمینیان برتری دارد و بنابر این، کشتن افراد بیگناه در خواب نیز اخلاقی، مشروع و مجاز به شمار می رود.»

آیا هیچ کسی شگفت زده از این میشود که چرا اخبار دنیای اسلام اینگونه میباشند که هستند؟ عفو بین الملل گزارش داده است که بیش از 1500 زندانی سیاسی در سال گذشته در عراق اعدام شده اند.

در الجزایر، گروه های بنیاد گرا، هزاران نفر از کسانیکه از آنها پشتیبانی نمیکردند کشتند.

آیت الله خمینی، یک بهساز و احیا کننده اسلام. رژیم بنیادگرای اسلامی او ایرانیان مخالف حکومت را در تمام جهان کشتار کرده است.

الگوی قتل و ترور ده ها فیلسوف، شاعر، متفکر، نویسنده، اندیشمند، فعال سیاسی و آزادیخواه در طول تاریخ ننگین اسلام در کشورمان و سایر کشورها توسط اسلامگرایان سنگ مغز و ضد بشر، به غیر از پیروی از روش پیامبر تروریست اسلام برای رویا رویی با منتقدانش چه چیز دیگری میتواند باشد؟

آیا ما واقعاً میتوانیم بگوییم که رفتار آنها غیر اسلامی بوده است؟ آیا آنها الگوی خود محمد را در روش کشتن کسانی که اعتبارشان را تهدید میکنند به درستی دنبال نمیکنند؟

پرسشها:

1) اینکه محمد یک پیر مرد 120 ساله را به دلیل اینکه او هم میهنان و هم شهری های خود را دعوت میکرد که به پیغام محمد شک کنند و او را دنبال نکنند میکشد در مورد او چه واقعیتی را آشکار میکند؟

2) آری ابو عفک تهدیدی برای اعتبار محمد بود. اما آیا او استحقاق این را داشت که بطور ناگهانی، در شب، پنهانی و وقتی که در خواب بود کشته شود؟ آیا نظر او اینقدر برای محمد تهدید آمیز بود؟ آیا فرشتگان در جنگ بدر به محمد یاری نکردند؟ اگر اینچنین است، چگونه محمد از یک مرد 120 ساله در هراس بود.

3) آیا این ارزشهای «اسلامی» با ارزشهای ما در دنیای امروز سازگار است؟ آیا کسانی که از محمد انتقاد میکنند باید در انتظار تهدید شدن آزادی بیانشان باشند، یا اینکه باید تمام عمرشان را بخاطر ترس از مرگ به گناه ابراز عقیده در هراس زندگی کنند؟

4) اگر محمد نظام فکری اش را به قدرت میرساند، بعنوان مثال کشتار کسانی که با او مخالف بودند، این برخورد چگونه جامعه اسلامی را تحت تاثیر میگذاشت؟ این نظام فکری چگونه با حوادثی که در الجزایر، ایران، افغانستان، مصر و سودان می افتد در ارتباط است؟

5) اگر محمد امروز زنده بود، و ما از کسانیکه اینگونه کشته شده اند اطلاع میداشتیم، در مورد او چه میگفتیم؟ آیا ما مایل نبودیم که این مرد را بخاطر جنایت هایش محاکمه کنیم، او را حبس ابد و یا حتی اعدام کنیم؟

6) آیا ما حق نداریم که در مورد محمد بر اساس والاترین ارزشهای انسانی که میشناسیم قضاوت کنیم؟ او ادعا میکرد که آخرین پیامبر خدا است. او ادعا میکرد که نظام فکری او آخرین برنامه خدا برای انسانها است. بنابر این با توجه به ارزشهای ما، آیا فکر نمیکنید آنچه محمد کرده است بطور وحشتناکی اشتباه بود؟ اگر ارزشهای ما برتر از ارزشهای او است، چگونه میتوان در مورد ادعای «پیامبری» او فکر کرد؟ چگونه است که ارزشهای اخلاقی ما برتر از ارزشهای اخلاقی آخرین پیامبر خدا را دارد؟

منابع:

1-  در این نوشتار ترجمه انگلیسی سیرت به زبان فارسی ترجمه شده است. سیرت رسول الله فارسی در این مورد به هر دلیلی ناقص است و آنچه متن اصلی سیرت نوشته است را پوشش نمیدهد، متن اصلی در سیرت انگلیسی و عربی موجود است. متن عربی در اینجا و اینجا یافت میشود.

The Life of Muhammad», a translation of Ibn Ishaq’s «Sirat Rasul Allah» (The Life of the Prophet of God) by A. Guillaume. This book is the best biography of Muhammad available. Note that Guillaume added in other references from Tabari, and other early Islamic writings.
2- در این نوشتار ترجمه متن عربی الطبقات که در اینجا قرار دارد نقل شده است.

«Kitab al-Tabaqat al-Kabir», (Book of the Major Classes), by Ibn Sa’d. Translated by Moinul Haq, published by the Pakistan Historical Society
3- در این نوشتار از کتاب 23 سال به کوشش بهرام چوبینه بخش سیاست صفحه 116 نقل قول شده است.

«23 YEARS: A Study of the Prophetic Career of Mohammad», by Ali Dashti. Translated by F.R.C. Bagley.

این نوشتار ترجمه ای اختیاری است از یک نوشتار انگلیسی که در اینجا قرار دارد.

نویسنده متن اصلی سیلاس نام دارد.

برای جزئیات سایر قتل های سیاسی پیامبر اسلام به نوشتاری با فرنام محمد و ترور دشمنان شخصی اش مراجعه کنید.

منبع +

ام قرفه ، پيرزنی كه بدنش را دو شقه كردند.

به قلم : بهروز شیرازی

 

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

پيشگفتار

در رمضان سال ششم هجری، محمد گروهی را به فرماندهی زيد بن حارثه به ناحيه‌ی وادی القری فرستاد. در وادی القری اين گروه با طايفه بنی‌فزاره روبرو شدند و بين آنها جنگی درگرفت و مسلمانان شكست سختی خوردند و زيد با اينكه زخمی شده بود توانست فرار كند و خود را به مدينه برساند. زيد بن حارثه سوگند خورد تا از بنی‌فزاره انتقام نگيرد از انجام روابط جنسی خودداری خواهد كرد. پس از بهبودی زخمهای زيد، محمد دوباره او را به وادی القری فرستاد. اين بار زيد پيروز شد و ام قرفه و دختر او را به اسارت گرفت. نام ام‌قرفه، «فاطمه بنت ربيعه بن بدر»بود و نزد اعراب دارای مقام بالايی بود، چنانكه ضرب‌المثلی درباره او داشتند: «اگر شريفتر از ام قرفه هم بودی، بيش از اين نبودی.» در ميانه راه زيد به قيس بن محسر دستور داد كه ام قرفه را بكشد. قيس ام قرفه را كه زن سالخورده‌ای بود، به وحشيانه‌ترين شكل ممكن كشت. اوهر يك از پاهای ام قرفه را بوسيله طنابی به شتری سركش بست و در دو جهت مختلف رها كرد و پيرزن از وسط دريده شد.

 ارائه منابع اسلامی

در اين قسمت متن چهار منبع به صورت كامل ارائه ميشود و آدرس ديگر منابع را نيز برای مطالعه بيشتر قرار می‌گيرد.

ترجمه السيرة النبوية نوشته‌ی ابن هشام ،جلد2، برگ 393:

« كه در آنجا با بنى فزارة برخورد كرد و جنگى ميان آنها واقع شد كه گروهى از همراهان زيد كشته شدند و خود زيد بن حارثة نيز زخمى شد و او را از ميان زخميها نجات دادند، و از جمله كسانى كه در آن معركه كشته شد ورد بن عمرو بن مداش بود كه مردى از بنى بدر او را بقتل رسانيد. زيد بن حارثة چون بمدينه آمد سوگند ياد كرد كه با زنان نزديك نشود تا بجنگ بنى فزارة برود، و چون زخمش التيام يافت مجددا از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور جنگ با بنى فزارة شد و با لشگرى بدان سو حركت كرد و در وادى القرى بآنان رسيد و گروهى از آنها را كشته و از آن جمله مسعدة بن حكمة يكى ازافراد بنى بدر بود كه بدست قيس بن مسحر كشته شد، و (پسرش) عبد الله بن مسعدة نيز با دو زن كه يكى فاطمه دختر ربيعة بدر مكنى به ام قرفه و ديگرى دخترش بود اسير شدند، و در راه كه ميآمدند زيد بن حارثه بقيس بن مسحر دستور داد تا ام قرفة را نيز كشت و دخترش را با عبد الله بن مسعدة بمدينه بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. و آن دختر را سلمة بن عمرو بن اكوع دستگير كرده بود و مادرش ام قرفة از زنان محترم عرب بود كه شخصيت آن زن در ميان عرب ضرب المثل بود و مى‏گفتند: » لو كنت أعزّ من ام قرفة ما زدت » و از اين رو اين دختر هم از خانواده شريف و بزرگى بود و بدين جهت سلمة از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد و عبد الرحمن بن حزن از همين زن بدنيا آمد. و قيس بن مسحر درباره قتل مسعدة اشعارى نيز گفت.«

هر چند ابن هشام اين واقعه را از ابن اسحاق روايت ميكند اما از دو شقه كردن صحبتی نميكند فقط در متن عربی سيره ميخوانيم كه قتل سختی بوده است. اما طبری نيز اين داستان را از ابن اسحاق روايت ميكند و از دو شقه كردن ام قرفه نيز صحبت ميكند.

ترجمه تاريخ طبری،جلد3،برگ1131:

« گويد: سفر جنگى زيد بن حارثه سوى ام قرفه در رمضان همين سال بود كه ام قرفه، فاطمه دختر ربيعة بن بدر، را بكشت و قتل وى صورتى بسيار سخت داشت كه دو پايش را به دو شتر بستند و براندند تا به دو نيمه شد، و او پيرى فرتوت بود. و سبب آن بود كه پيمبر زيد بن حارثه را سوى وادى القرى فرستاده بود كه با بنى فزاره رو به رو شد و جمعى از ياران وى كشته شدند و زيد از ميان كشتگان بگريخت و وردة بن عمر و يكى از مردم بنى سعد جزو كشته‏شدگان بود كه يكى از مردم بنى بدر او را بكشت و چون زيد بازگشت، نذر كرد كه جنب نشود تا به جنگ فزاره رود، و چون زخم وى بهبود يافت پيمبر او را با سپاهى سوى بنى فزاره فرستاد و در وادى القرى با آنها رو به رو شد و كسان بكشت كه قيس بن مسحر يعمرى از آن جمله بود و ام قرفه و دختر او را اسير گرفت و بگفت تا او را بكشند و او را به دو شتر بست و دو نيمه كرد و دختر ام قرفه را با عبد الله بن مسعده پيش پيمبر بردند. دختر ام قرفه اسير سلمة بن عمرو بن اكوع بود و ام قرفه شريف قوم خويش بود و عربان بمثل مى‏گفتند: » اگر شريفتر از ام قرفه بودى، بيشتر از اين نبودى.» پيمبر دختر را از سلمه خواست كه بدو بخشيد و پيغمبر دختر را به حزن بن ابى وهب خال خويش بخشيد كه عبد الرحمان بن حزن را از او آورد. روايت ديگر درباره اين سفر جنگى از سلمة بن اكوع هست كه سالار قوم ابو بكر بن ابى قحافه بود. گويد: پيمبر ابو بكر را سالار ما كرد و به جنگ بنى فزاره رفتيم و چون به آب آنها نزديك شديم ابو بكر گفت بخوابيم، و چون نماز صبح بكرديم، ابو بكر گفت تا به آنها حمله برديم و بر سر آب، كسان بكشتيم و من گروهى از كسان را ديدم كه با زن‏و فرزند سوى كوه مى‏رفتند و تيرى ميان آنها و كوه انداختم و چون تير را بديدند بايستادند و من آنها را سوى ابو بكر آوردم. زنى از بنى فزاره در آن ميان بود كه پوستين به تن كرده بود و دخترش را كه از زيباترين زنان عرب بود، همراه داشت. گويد: و به مدينه آمدم و پيمبر مرا در بازار بديد و گفت: » اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: » اى پيمبر بخدا فريفته او شده‏ام و هنوز دست به او نزده‏ام.» پيمبر چيزى نگفت و روز ديگر باز مرا در بازار بديد و گفت: » اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: » اى پيمبر بخدا هنوز دست به او نزده‏ام و متعلق به تو است.» و پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند.«

ترجمه المغازی نوشته‌ی واقدی ،برگ 427:

« واقدى گويد: عبد الله بن جعفر از عبد الله بن حسين بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) برايم نقل كرد كه گفته است: زيد بن حارثه براى تجارت، آهنگ شام كرد و مقدارى زر و نقره از اصحاب رسول خدا (ص) با او بود. او دو پوست بز را دباغى كرد، و زر و سيم خود را در آنها نهاد و با گروهى از مردم به راه افتاد. چون نزديك وادى القرى رسيد، گروهى از بنى بدر كه از قبيله فزاره هستند به او برخوردند، و او ويارانش را به سختى مضروب كردند به حدّى كه پنداشتند كه آنها را كشته‏اند، و تمام كالاهاى آنها را بردند. زيد از مرگ نجات پيدا كرد و در مدينه به حضور پيامبر (ص) رسيد، و حضرت او را فرمانده سريّه‏اى كرده و به آنها فرمود: روزها را كمين كنيد و شبها حركت. راهنمايى هم همراه ايشان بود. بنى بدر سخت ترسيدند، و روزهاى ديده‏بانى را بر روى كوهى كه مشرف بر ايشان بود، مى‏گماشتند و او راهى را كه احتمال داشت مسلمانان از آن بيايند، زير نظر داشت. معمولا او پس از اينكه مسير يك روز راه را ديده‏بانى و بررسى مى‏كرد مى‏گفت: به كار خود سرگرم باشيد! امروز خبرى نيست تا شب چه شود. چون زيد بن حارثه و يارانش به مسافت يك روز مانده به بنى بدر رسيدند، راهنماى ايشان راه را اشتباه كرد و راه ديگرى را پيش گرفت، و چون شب فرا رسيد، متوجه اشتباه خود شدند و همان شبانه راه را جستند و اول صبح كنار بنى بدر رسيدند. زيد بن حارثه اصحاب خود را از تعقيب فراريان منع كرد و دستور داد كه پراكنده نشوند، و گفت: وقتى من تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. پس از اينكه دشمن را محاصره كردند، زيد تكبير گفت و يارانش هم تكبيرگفتند. سلمة بن اكوع براى جنگ بيرون شد و مردى از ايشان را به دست آورد و او را كشت. زيد و يارانش، جاريه دختر مالك بن حذيفه و مادر او را كه معروف به امّ قرفه بود در يكى از خانه‏ها به اسارت گرفتند. نام امّ قرفه فاطمه دختر ربيعة بن زيد است. مسلمانان غنايم ديگرى هم گرفتند و راهى مدينه شدند، جاريه را سلمة بن اكوع با خود مى‏آورد، سلمه در مورد جاريه و زيبايى او رسول خدا (ص) صحبت كرد. مدتى كه گذشت پيامبر (ص) از سلمه پرسيدند: جاريه را كه اسير گرفته بودى چه كردى؟ گفت: اميدوارم كه او را با يكى از زنان ما كه در بنى فزاره اسير است مبادله كنم. پيامبر (ص) دو يا سه مرتبه ديگر هم اين مطلب را تكرار فرمودند، و پرسيدند كه: جاريه را چه كردى؟ سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند، و جاريه براى او دخترى زاييده حزن از جاريه فرزند ديگرى نداشت. محمد، از قول زهرى، از عروه و او از عايشه نقل مى‏كرد كه گفته است: چون زيد بن حارثه از اين سفر برگشت رسول خدا (ص) در خانه من بودند. زيد آمد و در زد و پيامبر (ص) در حالى كه از كمر به بالا برهنه بودند و جامه خود را به زمين مى‏كشيدند- و من هرگز پيامبر را چنين نديده بودم- او را استقبال فرمود و در آغوش گرفت و بوسيدش، و از او سؤال كرد و او خبر پيروزى خود را داد. امّ قرفه را قيس بن محسّر به صورت بدى كشت، با اينكه پيرزنى سالخورده بود پاهايش را به دو شتر سركش بستند، و از هم دريده شد. عبد الله بن مسعدة و قيس بن نعمان بن مسعدة بن حكمة بن مالك بن بدر هم كشته شدند.«

ترجمه الطبقات الكبری نوشته‌ی ابن سعد،جلد 2، برگ 88:

« پس آن گاه در ماه رمضان از سال ششم هجرت سريّة زيد بن حارثه براى جنگ در وادى القرى واقع شد. و ميان آن تا مدينه هفت شب راه است. گويند، زيد بن حارثه با تنى چند از بهر بازرگانى به شام رفت و كالاهايى از آن اصحاب پيامبر (ص) نيز با خود داشت. چون به نزديك وادى القرى رسيد گروهى از بنى قزارة از بنى بدر با زيد و يارانش روباروى آمدند و او را با همراهانش سخت زخمى كردند و هر چه با آنان بود گرفتند. زيد پس از بهبودى به مدينه بازگرديد و خبر به پيامبر (ص) آورد. و رسول خدا (ص) او را با گروهى گسيل داشت كه شبها مى‏رفتند و روزها كمين مى‏ساختند. و بنى بدر چشم بر آنان داشتند. ولى زيد و همراهانش در سپيده دمى بناگاه بر آنان هجوم برده و تكبير گفته مقامگاه آنان رامحاصره كردند و امّ قرفه را به اسيرى گرفتند، و او فاطمه دختر ربيعة بن بدر است، و دخترش جارية است دختر مالك بن حذيفة بن بدر. و جارية را مسلمة بن اكوع به اسيرى گرفت و او را به رسول خدا (ص) بخشيد و پيامبر (ص) نيز او را به حزن بن ابى وهب بخشيد. و امّ قرفه پيرزنى فرتوت بود و قيس بن محسر او را به وضع بسيار بدى كشت، بر پاهاى او ريسمان بست و ريسمان را به دو شتر گره زد و آن دو شتر را در دو جهت مخالف راند و او را از ميان دو نيم ساخت. و نعمان و عبيد الله پسران مسعدة بن حكمة بن مالك بن بدر را هم كشت. و زيد بن حارثه چون به مدينه بازگرديد، راست بر در خانه رسول خدا رفت و در زد و پيامبر (ص) برخاست بى آنكه ردا بر دوش افكند، و ازار آن حضرت به زمين كشيده مى‏شد، و زيد را در آغوش كشيده بوسيد و از چگونگى كار پرسيد. پس زيد خبر پيروزى خود را داد.«

ديگر منابع به زبان فارسی: 1- ترجمه تاريخ يعقوبی، جلد1، برگ 434. 2- ترجمه التنبيه و الإشراف نوشته‌ی مسعودی ، برگ 232. 3- ترجمه تاريخ الكامل نوشته‌ی ابن اثير، جلد7، برگ 243.

منابع به زبان عربی: 1- السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام،ج 2، ص 617. 2- تاريخ الأمم و الملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري،ج2، ص 642. 3- كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدي ،ج2، ص 564. 4- الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 2، ص 69. 5- تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب، ج 2، ص 71. 6- التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن الحسين المسعودي، ص 220. 7- الكامل في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير ، ج 2، ص 209. 8- الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر ،ج3، ص 1298. 9- الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى،ج4، ص 197. 10- كتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، ج1، ص 378. 11- إمتاع الأسماع ، تقى الدين أحمد بن على المقريزى ،ج1، ص 270. 12- سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى،ج6، ص 99. 13- عيون الأثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير، أبو الفتح محمد بن سيد الناس،ج2، ص 147. 14- كتاب المحبر، ابو جعفر محمد بن حبيب بن امية الهاشمى البغدادي، ص 119. 15- المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد ابن الجوزى،ج3، ص 260.

 بحث

طبری (م 310) ، ابن هشام (م 218) ، واقدی(م 207) و ابن سعد(م 230) هيچگونه جرمی را برای ام قرفه ذكر نميكنند. يعقوبی (م293) ميگويد: » ام قرفه دختر ربيعة بن بدر كه مالك بن حذيفة بن بدر او را به همسرى گرفته بود، چهل مرد از نسل خود را نزد رسول خدا فرستاده و گفته بود: بر او در مدينه هجوم آوريد.» از اين سخن چنين برداشت ميشود كه ام قرفه قصد جنگ يا ترور داشته است ، مسعودی (م 345) و البلاذری(م 279) نيز چنين مفهومی را ميرسانند. اما واقدی و ابن سعد ميگويند كه زيد بن حارثه برای تجارت به وادی القری رفته بوده است و بنی فزاره به زيد و يارانش حمله ميكنند. طبری و ابن هشام ميگويند كه محمد زيد بن حارثه را به وادی القری فرستاد و در آنجا زيد و يارانش با بنی فزاره روبرو شدند و بين آنها جنگ درگرفت. از نقل قول طبری و ابن هشام نيز چنين دريافت ميشود كه محمد، زيد را به قصد جنگ به وادی القری نفرستاده بوده است و برخورد زيد و يارانش با بنی فزاره اتفاقی بوده است و اصلا به خاطر همين ناگهانی بودن هم هست كه زيد و يارانش شكست ميخورند. مشكلی كه كتابهای مسعودی و يعقوبی اسناد مطالب تاريخی را ذكر نكرده‌اند و راه را برای پژوهش بيشتر بسته‌اند. صالحی شامی (م 942) نيز برخلاف منابع دست اول جرم ام قرفه را دشنام دادن به رسول الله ذكر ميكند، البته مطالب يك منبع قرن دهمی كه ريشه‌ای در متون دست اول ندارد را به سختی ميتوان قبول كرد، از طرفی هم نميتوان قبول كرد كه درميانه راه زيد هوس كرده است ام قرفه را بكشد و عاقلانه است كه دليلی داشته باشد. به هر حال منبع معتبری در اين زمينه در دست نداريم. كتابهای ابن هشام،واقدی،ابن سعد و طبری جز منابع اصلی و معتبر تاريخ اسلام ميباشند كه هيچ اشاره‌ای به مجرم بودن ام قرفه نميكنند و اگر روايت البلاذری ، يعقوبی و مسعودی را قبول كنيم ، جرم ام‌قرفه اين بوده است كه قصد جنگ با مسلمانان را داشته است، ولی اين موضوع كشتن يك پيرزن اسير را به وحشيانه‌ترين شكل ممكن، توجيه نميكند.

عكس‌العمل محمد

آقای مهدوی دامغانی در پاورقی برگ 88 از جلد دوم ترجمه » الطبقات الكبری» مينويسد: » اين سريّه در سيره ابن هشام و طبرى و ابن اثير و سيرة الفداء نيامده است و رفتارى كه با امّ قرفه شده قطعا مورد رضايت حضرت ختمى مرتبت (ص) نبوده است.» شوربختانه من كتاب » سيرة الفداء» را دراختيار ندارم، ولی همانطور كه در قسمت منابع مشاهده كرديد شرح كامل اين سريه در سه منبع ديگر آمده است. حال ببينيم قسمت دوم ادعای اين بچه آخوند چقدر درست است. ظاهرا در اين مورد هم آقای مهدوی دامغانی مرتكب تقيه شده‌اند و عكس العمل «حضرت ختمی مرتبت» حكايت از رضايت او از اين جنايت ميكند. حديثی از عايشه در اين مورد روايت شده است: «محمد، از قول زهرى، از عروه و او از عايشه نقل مى‏كرد كه گفته است: چون زيد بن حارثه از اين سفر برگشت رسول خدا (ص) در خانه من بودند. زيد آمد و در زد و پيامبر (ص) در حالى كه از كمر به بالا برهنه بودند و جامه خود را به زمين مى‏كشيدند- و من هرگز پيامبر را چنين نديده بودم- او را استقبال فرمود و در آغوش گرفت و بوسيدش، و از او سؤال كرد و او خبر پيروزى خود را داد.» غير از اين حديث چيز ديگری گزارش نشده است و حتی اتفاقات مربوط به دختر ام قرفه نيز در آخر اين سريه گزارش شده است اما در هيچكدام از منابع گفته نشده است كه محمد به اين عمل اعتراض كرده است. حديثی كه از عايشه روايت شده است، نشان از تاييد عمل زيد بن حارثه توسط محمد دارد.

 نتيجه‌گيری

زيد بن حارثه برده محمد بوده است و بعد ادعای پيامبری محمد جز اولين كسانی است كه به او ايمان می‌آورد. با توجه به اينكه اين سريه در رمضان سال ششم هجری اتفاق افتاده است، 19 سال از اسلام آوردن زيد بن حارثه می‌گذشته است و در اين مدت و حتی قبل از آن زيد در كنار پيامبر اسلام بوده است و يكی از سرداران سپاه اسلام بوده است و در سريه‌های مختلفی شركت داشته است. پس گزافه نگفته‌ايم اگر بگوييم زيد بن حارثه يكی از انسانهای پرورش يافته‌ی «اسلام راستين» است. زيد در اين ماجرا جنايتی را مرتكب ميشود كه حتی خواندن آن نيز مو را بر تن انسان سيخ ميكند و مشخص ميكند كه اين مسلمان راستين بويی از اخلاق و انسانيت نبرده است. محمد نيز با استقبال گرم خود از زيد، درستی اين عمل را تاييد ميكند و در اسلامی بودن آن هيچ شبهه‌ای نمی‌گذارد.

منابع

1) الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى (م 852)، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، ط الأولى، 1415/1995.

2) كتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى (م 279) ، تحقيق محمد حميد الله، مصر، دار المعارف، 1959.

3) إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تقى الدين أحمد بن على المقريزى (م 845)، تحقيق محمد عبد الحميد النميسى، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1420/1999.

4) تاريخ الأمم و الملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري (م 310)، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم ، بيروت، دار التراث ، ط الثانية، 1387/1967.

5) تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.

6) تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى (م بعد 292)، بيروت ، دار صادر، بى تا.

7) تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب ابن واضح يعقوبى (م بعد 292)، ترجمه محمد ابراهيم آيتى ، تهران ، انتشارات علمى و فرهنگى ، چ ششم ، 1371ش.

8) التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن الحسين المسعودي (م 345)، تصحيح عبد الله اسماعيل الصاوى، القاهرة، دار الصاوي، بى تا( افست قم: مؤسسة نشر المنابع الثقافة الاسلامية).

9) التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش.

10) السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى (م 218)، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا.

11) زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

12) الطبقات الكبرى، محمد بن سعد بن منيع الهاشمي البصري (م 230)، تحقيق محمد عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1410/1990.

13) طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.

14) عيون الأثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير، أبو الفتح محمد بن سيد الناس (م 734)، تعليق ابراهيم محمد رمضان، بيروت، دار القلم، ط الأولى، 1414/1993.

15) الكامل في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير (م 630)، بيروت، دار صادر – دار بيروت، 1385/1965.

16) كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

17) كتاب المحبر، ابو جعفر محمد بن حبيب بن امية الهاشمى البغدادي(م 245)، تحقيق ايلزة ليختن شتيتر، بيروت، دار الآفاق الجديدة، بى تا.

18) كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدي (م 207)، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، ط الثالثة، 1409/1989.

19) مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.

20) المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد ابن الجوزى (م 597)، تحقيق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1412/1992.

21) الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (م 463)، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دار الجيل، ط الأولى، 1412/1992.

22) سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى(م 942)، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1414/1993.

سريه کشتن ( ترور ) کعب ابن اشرف

سريه محمد ابن مسلمه

در بعضي كتب تاريخي اين سريه بنام سريه قتل كعب ابن الاشرف ثبت شده
پس از واقعه جنگ بدر و رسيدن مژده به مدينه ، كعب ابن اشرف كه از قبيله ؛؛ طيي ؛؛ و طايفه ؛؛ بني نبهان ؛؛ و مادرش از يهوديان بني نظير و خود مردي شاعر و زبان اور بود كه در اشعار خود به رسول خدا بد مي گفت و دشمنان را بر ضد ايشان و مسلمين تحريك مي كرد ، از اين خبر براشفت و گفت :
– اكنون زير زمين از روي ان بهتر است .
انگاه رهسپار مكه شد و با گفتن شعر قريش را بر ضد رسول خدا تحريك مي كرد كه البته حسان ابن ثابت و زني بنام ميمونه شعر هاي او را پاسخ ميدادند .
سپس كعب به مدينه بازگشت و نام زنان مسلمان را در اشعارش با بي احترامي مي برد و مسلمانان را ازار مي داد.
در اين موقع رسول خدا فرمود :
– كيست كه مرا از دست پسر ؛؛ اشرف ؛؛ اسوده كند ؟
محمد ابن مسلمه گفت :
– اي رسول خدا ! من خود اين مهم را كفايت مي كنم و او را مي كشم .
رسول خدا فرمود : اگر ميتواني كوتاهي مكن .
سه روز گذشت . و محمد تبن مسلمه از خوردن و خوابيدن افتاد و پيوسته در فكر انجام كار بود ، تا اينكه رسول خدا به او گفت :
– چرا خوردن و اشاميدن را ترك كرده اي ؟
– چون قولي داده ام كه نمي دانم خواهم توانست به ان وفا كنم يا نه .
– وظيفه اي جز كوشش در راه انجام ان نداري . شد يا نشد گناهي بر تو نيست .
( متن بالا عينا از كتاب تاريخ اسلام دكتر ايتي چاپ دانشگاه تهران مي باشد كه البته به كتب ديگري كه قبلا به انها اشاره شد هم ميتوان رجوع كرد )
و اما بقيه ماجرا بطور خلاصه :
سپس محمد ابن مسلمه با چند نفر از جمله برادر رضاعي كعب بر كشتن او همداستان شدند و يكي از انها پيش كعب رفته و به بهانه خريد خواربار با او به صحبت نشست .
كعب در گرو قيمت خواربار از انها خواست كه زنان و پسرانشان را گرو بگذارند كه انها نپذيرفتند و در نهايت قرار شد كه اسلحه هايشان را گرو بگذارند .
شب هنگام براي گرفتن خواربار و گرو گذاشتن اسلحه پيش كعب امدند و به بهانه اي او را از قلعه بيرون كشيدند سپس با شمشير بجانش افتادند و در نهايت محمد ابن مسلمه كاردي را كه همراه داشت در زير ناف كعب فرو برد و تا زهار او را پاره كرد .
بروايت طبقات : سر كعب را بريدند و در ؛؛ بقيع غرقد ؛؛ تكبير گفتند كه رسول خدا شنيد و دانست كه توفيق يافته اند . انگاه سر كعب را اوردند و پيش پاي رسول خدا انداختند و چون بامداد شد ، يهوديان را بيم و هراس گرفته بود و نزد رسول خدا امدند و گفتند :
– سرور ما را ناگهان كشته اند .
رسول خدا كارهاي نا پسند و اشعار و ازار كعب را ياداوري كرده و انان را به قرار صلحي دعوت كردند .
اين سريه در چهاردهم ربيع الاول سال سوم رخ داد .

 

سريه عمير بن عدي
عصماء دختر مروان همسر يزيد بن زيد خطمي زني بود شاعر و زبان اور ، در هجو اسلام و مسلمانان شعر ميگفت ، رسول خدا و انصار را ازار مي رساند و دشنام مي داد و دشمنان رسول خدا را در اشعار خود بر ضد مسلمين تحريك مي كرد .
برخي اشعار تند او و هم پاسخي را كه ؛؛ حس‍‍ان ؛؛ به او داده است را ابن اسحاق نقل مي كند .
رسول خدا روزي فرمودند : كسي هست دا مرا از دختر مروان بگيرد ؟
عمير بن عدي خطمي كه مردي نابينا بود شنيد و شبانه بر ان زن تاخت و اورا كشت و بامدا د به رسول خدا خبر داد كه رسول خدا فرمودند : خدا و رسولش را ياري كردي .
 

ترور(سريه) سفيان بن خالد بدستور رسول خدا ( ص )

يكي ديگر از سريه هايي كه رسول خدا در سال چهارم هجري فرستاد در كتب تاريخ اسلام در طبقات ج 2ودر امتاع الاسماع و در سيره النبي ج 4و تاريخ يعقوبي ج 2 بنام سريه ? عبدالله بن انيس انصاري بر سر سفيان بن خالد ? از ان اسم برده شده است .

شرح اين سريه از كتاب ? تاريخ پيامبر اسلام ? تاليف دكتر محمد ابراهيم ايتي از انتشارات دانشگاه تهران :

دوشنبه پنجم محرم الحرام سال چهارم

رسول خدا خبر يافت كه ? سفيان بن خالد هذلي لحياني ? در ? عرنه ? منزل كرده و مردمي را براي جنگ با رسول خدا فراهم ساخته است . پس ? عبدالله بن انيس ? را براي كشتن وي فرستاد .
به روايت ابن اسحاق : ? عبدالله بن انيس ? مي گويد : رسول خدا مرا فرا خواند و گفت :
خبر يافته ام كه پسر ? سفيان بن نبيح هذلي ? مردم را براي جنگ با من فراهم مي سازد و در ? نخله ? ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وي رهسپار شو و او را بكش .

گفتم :
براي من توصيفش كن تا او را بشناسم .-
فرمودند :
– او را كه ديدي از هيبتش بيمناك مي شوي و شيطان را بياد مي اوري و نشاني ميان تو و او ان است كه هرگاه او را ديدي لرزه اي خواهي كرد .
عبدالله ميگويد : شمشير خود بر گرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زناني هودج نشين به همراه داشت و مي خواست درجايي فرود ايد و چون او را ديدم – چنان كه رسول خدا گفته بود – لرزه اي بر من افتاد پس روي به وي نهادم و از ترس ان كه مبادا با هم گلاويز شويم و از نماز باز مانم ، نماز را همچنان كه پيش مي رفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد :
كيستي –
گفتم :
– مردي از ? خزاعه ? هستم و شنيده ام كه براي جنگ با اين مرد – رسول خدا – سپاه فراهم ميكني ، براي شركت در همين امر نزد تو امده ام .
گفت : اري در همين انديشه ام .
اندكي با وي راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وي حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالي كه زنانش بالاي نعش او افتاده بودند باز گشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، فرمودند : رو سپيد باشي 

? عبدالله ? را در اينباره اشعاري است كه ابن هشام انها را نقل كرده است .
حال بدون هيچ توضيحي تنها سوالي مطرح مي كنم :
كساني كه مدعي پيروي از سيره پيامبر اكرم (ص ) هستند و در عين حال ? ترور ? را يك عمل ضد اسلامي قلمداد مي كنند اين عمليات ( سريه ) را چه مي نامند ؟( ضمن اينكه بايد ? ترور ? را با ? قتل عام مردم بيگناه ? مترادف ندانست . )
 

سريه رجيع

حادثه شهادت شش تن ( يا به روايتي ده تن )از ياران رسول اكرم در سريه رجيع يكي از اين حوادث بود كه گروهي هفت نفره از دو طايفه ? قاره ? و ? عضل ? از قبيله بني هون در مقابل چند شتر كه از ? بني لحيان ? گرفتند به مدينه امدند و اظهار اسلام كرده و گفتند : اي رسول خدا ! كساني را با ما بفرست تا طايفه ما را دين بياموزند و قران تعليم كنند.
و رسول خدا نيز تعدادي از اصحاب را با انها فرستادند كه چون به منطقه ? رجيع ? رسيدند بكمك قبيله ? هذيل ? بر سر مسلمانان ريختند و چون مسلمانان به دفاع پرداختند وسه تن از انان شهيد و سه تن ديگر اسير شدند كه در راه يكي ديگر از انان نيز بند گسسته و جنگيد تا شهيد شد .
انان دو نفر ديگر بنامهاي زيد بن دثنه و خبيب بن عدي را به مكه بردند و با دو نفر از اسيران هذيل در مكه مبادله كردند .
زيد را گردن زدند و خبيب را به دار زدند ( خبيب نخستين كسي است در اسلام كه دو ركعت نماز را در هنگام كشته شدن سنت نهاد) و هرچه كردند تا از اسلام برگردد نپذيرفت و عاقبت چهل پسر از فرزندان كشته هاي بدر با نيزه بر وي حمله كردند و شهيدش ساختند . و بنا بر روايات رسول اكرم در همان لحظه توسط وحي به حال وي اگاهي يافت .

سريه بعر معونه 

ابو براء : عامر بن مالك به مدينه امد و خدمت حضرت رسول عرض كرد : اي محمد ! مرداني را به نجد بفرست تا انان را به دين تو دعوت كنند . اميد دارم كه بپذيرند .
رسول خدا فرمودند : از مردم نجد بر اصحاب خويش بيم دارم .
ابو براء گفت : در پناه من باشند .
رسول خدا چهل تن ( بنا به روايت طبقات و مقريزي : هفتاد تن ) از جوانان و قاريان انصار را همراه وي ساخت .
ايشان در ? بعر معونه ? فرود امدند و ? حرام بن ملحان ? نامه حضرت رسول را نزد ? عامر بن طفيل ? برد , اما عامر بي ان كه نامه را بخواند , حرام را به قتل رسانيد و از بني عامر براي كشتن همراهان وي كمك خواست كه انها بدليل امان ابو براء امتناع كردند و وي نيز از قبيله هاي ? عصيه ? و ? رعل ? و ? ذكوان ? ياري خواست و مسلملنان را محاصره كرد. اصحاب سريه هم ناچار تا اخرين نفس جنگيدند و همگي شهيد شدند الا دو نفر :
1- كعب بن زيد خزرجي كه در ميان كشته ها افتاده بود جان بدر برد .
2- عمر بن اميه ضمري كناني كه بكمك يكي ديگر از اصحاب شتر ها را براي چرا برده بود و چون برگشت و از ماوقع مطلع گشت به دوستش پيشنهاد داد كه شتابان به نزد رسول خدا روند و ايشان را مطلع نمايند كه وي نپذيرفت و جنگيدند تا دوستش شهيد و عمر بن اميه نيز اسير شد .
دشمنان جون دانستند كه وي ? مضري ? است موي پيشاني وي را بريدند و مردي به جاي مادرش كه نذر كرده بود بنده اي را ازاد كند وي را ازاد كرد .
عمر بن اميه رهسپار مدينه شد و در بين راه دو نفر از ? بني عامر ? را كه خوابيده بودند كشت ( از عهد و پيمان بني عامر با رسول خدا و نيز از امتناع بني عامر از كمك به عامر بن طفيل در جنگ با مسلمانان بي خبر بود) و جالب انكه پيامبر اكرم جامه و سلاح اندو به اضافه ديه انها را براي عامر بن طفيل فرستاد .

اين دو حادثه پيامبر اكرم را بسيار غمناك ساخت بطوري كه تا يكماه در قنوت نماز صبح بر اين قبايل نفرين مي كرد ند
اينكه بعدها پيامبر با اين قبايل چه كرد فعلا منظور نظر نيست و در اینجا تا حدودی با یکی از صحابه حضرت رسول اشنایی پیدا کردیم .
در نوشته اينده به سريه ? عمر بن اميه ضمري ? براي كشتن ابوسفيان خواهم پرداخت که البته نافرجام ماند .
 

منبع +