همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

حمله به بنی نضیر

در ادامه، نوبت بنی نضیر که یکی دیگر از قبایل یهودی ساکن مدینه بود فرا رسید، کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر بعد از دیدن سر انجام قبیله بنی قینقاع که پیامبر بدون هیچ بهانه ای آنها را نابود کرد، به فکر امنیت مردمش افتاد، زیرا دریافت که محمد برای قلع و قمع کردن یهودیان از هیچ چیز فروگذار نیست. اینکه پیامبر شخصی ظالم و بی رحم، بی وجدان و بی قاعده بود برای وی آشکار گشته بود، او دریافت که محمد میتواند بدون کمترین ناراحتی و کدورت خاطری مردمان بیگناهی را بکشد. کعب میدانست که باید برای حفاظت از مردمش کاری بکند. این بود که به رفت و آمد به مکه پرداخت و از مکّیان برای حفاظت از مردمش  درصورتی که محمد تصمیم بر حمله به آنها بگیرد کمک بگیرد.

مودودی میگوید، کعب بن اشرف، رئیس بنی نضیر، «مردی شیک پوش و مرتب و شاعر، به مکه رفت»، و تلاش کرد که احساسات قریشان را با خواندن اشعاری در وصف سران قریش که در جنگ بدر کشته شده بودند تحریک کند و دل آنها را بدست بیاورد. سپس به مدینه بازگشت و اشعاری اهانت آمیز در وصف زنان مسلمان سرود، در نتیجه این بدسگالی، پیامبر (ص)، محمد بن مسلمه انصاری را در ربیع الاول سال سوم بعد از هجرت فرستاد تا اورا بکشد. ابن سعد بن هشام، طبری.

به راستی یک رئیس قبیله مسئول واقعا وقتی که میبیند تمامی جمعیتی که به جمعیت وی شبیه هستند بدون هیچ تحریکی توسط یک ستمگر تازه پدیدار شده نابود میشوند  باید چه کار کند؟ هرچند که مسلمانان میگویند این یهودیان بودند که پیمان بسته شده را شکستند، اما کتابهای تاریخی خودشان به روشنی نشان میدهند که این محمد است که باید در این میان برای شکستن پیمان تقصیر کار شناخته شود. اگر ماجراهایی که مسلمانان نوشته اند درست باشد، کعب بن اشرف، هیچ انتخابی بجز رفت به مکه و برای مردمش حفاظت طلبیدن نداشته است. محمد باتوجه به بلایی که سر بنی قینقاع آورده بود، شخصی نبود که بتوان به وی اطمینان کرد. کاری که کعب بن اشرف کرد جرمی نبود، او رئیس قبیله بود و نگران امنیت مردم قبیله اش بود. اگر جرم او نوشتن شعر بود، هیچ چیزی نمیتواند فرستادن تروریست و آدمکش توسط محمد برای کشتن ناجوانمردانه او در نصف شب را توجیه کند، نه ارتباطات او با مکّیان و نه اشعار هجو آمیز او علیه محمد و نه اشعار ستایش آمیز او در باره قریش. هیچ توجیهی برای کشتن کسانی که با تو هم عقیده نیستند وجود ندارد. اسلامگرایان هیچ شرمی از ترورهایی که محمد انجام داده است ندارند، و هرچه که او انجام داده باشد بدون تعقل قبول میکنند. میگویند محمد با اینگونه ناجوانمردانه ترور کردن دشمنانش، جان عده دیگری را حفظ میکرد. این نشان میدهد که چگونه دین هوش و خرد انسانها را نابود میکند، انسانهایی که بدون این دین و مذهب انسانهای معمولی هستند. این اسلامگرایان سرسرخت چگونه ترور ابو عفاک، مرد 120 ساله و عصما بنت مروان، زن شاعری که مادر پنج بچه کوچک بود و تنها جرمش سرودن اشعار هجو آمیز علیه حضرت پیامبر الله بود را توجیه میکنند؟ پیامبر اسلام چه برتری نسبت به صدام حسین، بن لادن یا هر تبه کار دیگری دارد؟ آیا ترور ژورنالیستها، نویسندگان و روشنفکران توسط جمهوری اسلامی ایران و سایر رژیم های اسلامی برگرفته و الهام گرفته از رفتار پیامبر و کاری که او با منتقدین خود میکرد نیست؟

ماجرای کشتن کعب در حدیث زیر ثبت شده است:

صحیح بخاری جلد پنجم کتاب 59 شماره 369

جابر عبدالله نقل کرده:

رسول الله گفت «چه کسی حاضر است کعب ابن اشرف را که الله و رسولش را رنجانده است بکشد؟» مسلمه برخاست و گفت «ای رسول الله، آیا مایلی که من او را بکشم؟»، پیامبر گفت «آری». مسلمه گفت «پس اجازه بده که من دروغی بگویم (کعب را گول بزنم)». پیامبر گفت «میتوانی دروغ هم بگویی».

مسلمه رفت و به کعب گفت «آن مرد (محمد) از ما صدقه (زکات، مالیات) میخواهد، و برای ما دردسر بسیار پدید آورده است، و من آمده ام تا از تو پول قرض بگیرم». کعب گفت «به خدا شما از دست او خسته خواهید شد.». مسلمه گفت «حال که ما اورا دنبال کرده ایم، نمیخواهیم اورا تا زمانیکه سرانجامش را ندیده ایم رها کنیم، حال ما از تو میخواهیم که یک یا دوبار شتر، غذا به ما قرض بدهی.» کعب گفت باشد، اما شما باید چیزی را نزد من به گرو بگذارید» مسلمه و همراهانش گفتند، «چه میخواهی؟»، کعب گفت، زنانتان را نزد من به گرو بگذارید»، آنها گفتند «ما چگونه میتوانیم زنانمان را نزد تو به گرو بگذاریم درحالی که تو نیک رو ترین مرد عرب هستی؟»، کعب گفت «پس پسرانتان را نزد من بگذارید.» آنها گفتند، «چگونه ما میتوانیم پسرانمان را پیش تو گرو بگذاریم؟ درحالی که بعداً مردم به آنها طعنه خواهند زد که بخاطر یک بار شتر غذا به گروگان داده شده بودند؟ این برای ما بی آبرویی زیادی به همراه خواهد داشت، اما ما سلاح هایمان را نزد تو گرو میگذاریم..

مسلمه و همراهانش به کعب قول دادند که مسلمه به نزد او بازخواهد گشت. او در آن شب با برادر رضاعی کعب ابو نیلا نزد کعب رفته بود، کعب آنها را به داخل خانه اش دعوت کرد و سپس نزد آنان رفت. زن او از او پرسید «این وقت شب کجا میروی؟»، کعب پاسخ داد چیزی نیست، مسلمه و برادر رضاعی ام آمده اند»، همسرش گفت «من صدایی میشنوم گویا از او خون جاری است»، کعب گفت، «آنها کسانی نیستند بجز مسلمه و برادر رضاعی من ابو نیلا، یک مرد بزرگوار باید به ندایی در شب پاسخ دهد، هرچند این ندا اورا به مرگ دعوت کند».

مسلمه با دو مرد  آمده بود، پس مسلمه به آن دو مرد همراهش گفت، «وقتی کعب آمد، من موی اورا لمس خواهم کرد، و آنرا بو خواهم کرد، و وقتی شما میبینید که من سر او را نگه داشته ام، به او حمله کنید، به شما اجازه خواهم داد که سر او را ببویید.

کعب بن اشرف درحالی که خود را میان البسه ای پیچیده بود نزد آنها آمد، درحالی که رایحه عطر او به مشام میرسید. مسلمه گفت «من هرگز عطری خوشبو تر از این را استشمام نکرده ام.» کعب پاسخ د اد، «من بهترین زن عرب را دارم که خوب میداند چگونه برترین عطرها را استفاده کند»، مسلمه گفت «آیا اجازه میدهی سر تورا ببویم؟» کعب گفت «آری.» مسلمه سر او را بویید و به همراهانش نیز اجازه داد تا سر او را ببویند. آنگاه مسلمه دوباره پرسید «آیا اجازه میدهی سر تو را ببویم؟» و کعب پاسخ مثبت داد. وقتی مسلمه بر او مسلط شد به همراهانش گفت «بگیریدش!» پس آنها اورا کشتند و نزد پیامبر رفتند و اورا از این ماجرا آگهی دادند.

این داستان هرچه پیشتر میرود جالب تر میشود، مودودی حکایت خود را ادامه میدهد و میگوید «مدتی بعد از این اقدامات تنبیهی (تنبیه کردن بنی قینقاع و کشتن کعب ابن اشرف) یهودیان به قدری مرعوب شده بودند که جرات هیچگونه شرارتی را نداشتند. اما بعدها در ماه شوال سال سوم هجری جهت انتقام شکستی که در بدر خورده بودند، با تجهیزات زیادی به مدینه نزدیک شد، و یهودیان دیدند که تنها هزار مرد پیامبر را در مقابل سپاه سه هزار نفری قریش همراهی میکردند، که حتی در میان آنها 300 منافق وجود داشت که به مدینه بازگشتند. آنها اولین ماده پیمان نامه را با خود داری از همراهی کردن پیامبر برای دفاع از شهر شکستند، هرچند که متعهد به آن بودند.»

بسیار شگفت آور است که مسلمانان انتظار داشتند بنی نضیر بعد از سوء قصد و ترور رهبر محبوبشان و نابودی کامل برادرانشان، بنی قینقاع با آنها همکاری کنند. محمد ثابت کرد که ستمگری بی رحم است که هرگز در شقاوت خود حدی نمیشناسد. او دستور ترور دشمنان خود را میداد و روز بعد طوری در مسجد حاضر میشد که گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است، و قاتل و تروریست را مورد ستایش قرار میداد. او هیچ ترحمی در مقابل یک مرد 120 ساله (منظور ابو عفاک پیرمرد شاعری است که به دستور محمد ترور شد) و یا مادری که از پنج فرزند خود پرستاری میکرد (منظور عصماء نت مروان زن شاعره ای است که به دستور محمد ترور شد) نداشت. او تنها به دنبال بهانه ای بود تا جمعیتی را سلاخی کند، اموال آنها را مصادره کند و آنها را از خانمان خود منع کند. اگر مداخله دیگران نبود او هرگز در مورد اعدام هزاران فرد قبیله بنی قینقاع درنگ نمیکرد. همانطور که مودودی لاف میزند این یهودیان بیچاره مرعوب و وحشتزده احتمالا از خود میپرسیدند، کی نوبت آنها میشود؟ و با اینحال مسلمانان آنها را بخاطر اینکه تمایلی برای جنگیدن برای محمد در حالی که رئیس قبیله شان کشته شده بود، خائن میخوانند. آیا کشتن کعب بن اشرف و تبعید بنی قینقاع شکستن مفاد عهدنامه نبود؟ یا شاید محمد فکر میکرد قرارداد یکطرفه است، و تنها یهودیان هستند که موظف به پایبندی به تعهدات خود بودند و او آزاد بود تا بر اساس میل خود رفتار کند.

مودودی ماجرای دیدار محمد و بنی نضیر را اینگونه روایت میکند؛ «سپس در جنگ احد وقتی که مسلمانان تلفات دادند، آنها جسارت بیشتری یافتند. تاحدی که بنی نضیر نقشه ای پنهانی برای قتل محمد کشیدند، اما این نقشه قبل از اینکه پیاده شود شکست خورد. با توجه به جزئیات، بعد از واقعه بعر موناه (صفر سال 4 هجری) عمر بن عمیه دمری، دو مرد از قیله بنی امیر را به اشتباه در یک عمل تلافی جویانه کشت که در واقع به یک قبیله هم پیمان با مسلمانان تعلق داشتند اما عمر آنها را به اشتباه از مردان دشمن فرض کرده بود. بخاطر این اشتباه دیه آنها بر مسلمانان واجب شده بود. و از آنجا که بنی نضیر نیز در این هم پیمانی با بنی امیر شرکت داشتند پیامبر برای کمک خواستن از آنها برای پرداخت دیه به همراه برخی از پیروان خود به محل قوم بنی نضیر رفت. آنها ظاهراً قبول کردند که در پرداخت دیه به مسلمانان بر اساس تمایل پیامبر کمک کنند، اما بطور پنهانی قرار گذاشتند که شخصی به بام خانه ای که پیامبر در مقابل آن نشسته بود برود و سنگی را برای کشتن وی به طرف او پرتاب کند. اما قبل از اینکه آنها این کار را بکنند الله به پیامبر خبر این توطئه را داد و او بلافاصله برخاست و به مدینه بازگشت»

چه حرف مفتی! اولاً محمد عهدنامه را از پیش وقتی که کعب بن اشرف را کشته بود شکسته بود! او تمامی تعهدات را وقتی که اموال بنی قینقاع را مصادره کرده بود و آنها را آواره بیابان کرده بود شکسته بود. حال که آدمکشان او افرادی را به خطا کشته بودند، در حالی که بنی نضیر هیچ نقشی در این جنایت نداشت، از آنها میخواست که هزینه جنایات او را بدهند. عهدنامه ها برای پرداخت ضمانت اعمال جنایتکارانه طرفین بسته نمیشوند. عهدنامه برای دفاع از یثرب در مقابل حملات دشمنان خارجی بود. محمد و جنایات او و اوباش او موضوع این عهدنامه نبودند. این بسیار غیر معقول است که انسانهای فرهیخته ای آنقدر خنگ میشوند که این داستان را برای 1400 سال خوانده اند و هیچکدام از آنها یک ثانیه توقف نکرده اند تا بدان فکر کنند. آیا میتوانید تصور کنید که اگر همین ماجرا امروز در مورد دو کشور که با یکدیگر همپیمان میشوند اتفاق بیافتد؟ فرض کنید رئیس جمهور یکی از این کشورها بسیار انسان فرومایه ای همچون محمد باشد، و تصمیم بگیرد که دشمنان خود را از طریق ترور از سر راه بردارد، آیا این قابل تصور است که بعد از این کار او نزد همپیمان خود برود و از آنها بخواهد که بخاطر هزینه ای که خطاهای جنایی او به بار آورده است او را یاری دهند؟

با در نظر داشتن این ماجرا، ظاهراً محمد به قبیله بنی نضیر میرود و  تقاضایش را از آنها انجام میدهد، اما این یهودیان وحشتزده قطعاً میدانستند که عهدنامه آنها به معنی این نبوده است که آنها باید برای رهایی بخشیدن پیامبر از هزینه ای که به گردن او بخاطر اعمال جنایی و اشتباهات احمقانه اش افتاده بود هزینه های او را به گردن بگیرند، اما آنها بسیار ضعیف و وحشتزده بودند تا بتوانند با خواسته این ستمگر پدیدار شده مخالفت بورزند، پس تقاضای او را قبول کردند، اما این چیزی نبود که پیامر الله در سر داشت. او امیدوار بود که آنها با خواسته او مخالفت کنند تا او بتوانند با آنها همانطور رفتار کند که با یهودیان بنی قینقاع رفتار کرده بود. بنی نضیر بهترین زمینهای زراعی را در یثرب داشتند. محمد به زمینهای آنها و کشت و زرع آنها چشم داشت، مراجعه کنید به صحیح بخاری جلد 9 کتاب 92 شماره 447. او تازه داشت طعم قدرت خود را میچشید و عاشق این طعم شده بود، بنابر این دنبال بهانه ای میگشت، اما وقتی بنی نضیر او را مایوس کردند و با تقاضایش موافقت کردند، او به بهانه ای نیاز داشت تا نقشه خود را عملی کند و اموال این یهودیان ثروتمند را مصادره کند. و بازهم پیامبر خدا یک «وحی» جدید دریافت کرد. این فکر بسیار عالی بود. او به پیروان خود گفت که یهودیان نقشه کشیده اند تا او را بکشند. پیروان او وقتی او به آنها گفته بود که به همراه جبرئیل به معراج رفته است حرفش را باور کرده بودند، لذا قطعاً آنها در قبول کردن هر داستانی که پیامبر از خود ببافد دچار هیچ دشواری ای نمیشدند.

المبارکپوری مینویسد:»وقتی که پیامبر به همراه برخی از پیروانش برای کمک خواستن از بنی نضیر برای پرداخت دیه ای که باید به بنی کلب بخاطر دو مردی که عمر بن امیه الدمری به خطا کشته بود میپرداختند به نزد بنی نضیر رفت، تمام آن بر طبق مفاد قراردادی بود که طرفین از پیش امضا کرده بودند. بعد از شنیدن ماجرا آنها قبول کردند که مقداری از دیه را بپردازند و از او و همراهانش ابوبکر، عمر، علی و بقیه خواستند که جلوی دیوار یکی از خانه ها بنشینند و صبر کنند. یهودیان با یکدیگر تصمیم گرفتند که پیامبر را بکشند، نابکارترین آنها عمر بن جحش داوطلب شد که از دیوار بالا برود و سنگ آسیاب بزرگی را بر روی سر پیامر بیاندازد. یکی از آنها سلام بن مشکام، به آنها اخطار داد که چنین کاری را نکنند، و پیشبینی کرد که الله پیامبر را از نقشه آنها را خبر خواهد داد و همچنین هشدار داد که این عمل بر خلاف عهدنامه ای است که بین مسلمانان و پیامبر وجود داشت.

در واقع جرئیل همانطور که او گفته بود خبر نقشه شرورانه آنها را به پیامبر وحی کرد، سپس او و همراهانش به سرعت به سمت مدینه فرار کردند. در میان راه او همراهانش را از آنچه توسط وحی بر او نازل شده بود آگاه ساخت.»

البته بنی نضیر عضو پیمانی بود که پیامبر با اهل مدینه بسته بود، اما این عهدنامه تنها در مورد این بود که آنها باید در صورتیکه اهل مکه به مدینه حمله کنند از مدینه دفاع کنند، نه اینکه هزینه خرابکاریهای پیامبر الله را بدهند. اما جالب است که بنی نضیر علی رغم اینکه پیامبر رهبر آنها را کشته بود تقاضای مفتضحانه محمد را پذیرفت و قبول کرد که قسمتی از خونبها را بپردازد. آنها محمد را میشناختند و نمیخواستند به دست او بهانه ای بدهند تا او همه آنها را همچون بنی قینقاع نابود کند. آنها میدانستند که هر مخالفتی با درخواست پیامبر به معنی مرگشان بود و هیچ انتخابی جز قبول کردن این خراج ناعادلانه نداشتند.

اما پیامبر که ظاهراً امیدوار بود آنها با این تقاضای وقیحانه او مخالفت کنند، و او بتواند بواسطه این بهانه علیه آنها اعلام جنگ کند، از خشنودی آنها نا امید شده بود. رسول الله، دیگر واقعا هیچ هدف دیگری بجز یافتن بهانه ای برای نابود کردن بنی نضیر نداشت.

پیامبری که معتقد بود خدا خیر الماکرین «بهترین مکاران (حقه بازان)  است، خود نیز یک حیله گر بود. قصه اینکه جبرئیل به او از توطئه یهودیان خبر داده بود همانقدر قابل اعتماد است که ماجرای دیدار او از بهشت و جهنم در شب معراج و  یا ماجرای رویارویی او با شیطان و اجنه  قابل قبول و باور است. اینها باعث میشود که ما در مورد سلامت عقلی او و یا صداقت او شک کنیم، اما پیروانش او را تاحدی باور داشتند که حتی حاضر بودند بر اساس دروغهای او بروند و انسانهای بیگناه را بکشند به سادگی گول حرفهای او را میخوردند.

حقیقت این است که این یهودیان نبودند که عهدنامه را شکستند بلکه این محمد بود که عهدنامه را شکست و علاوه بر آن ریسمان ارزشهای انسانی را نیز از هم گسیخت. او اساس و اسلوب انسایت را، وجدان انسانی را، قوانین تحمل و شفقت را، قوانین عدالت را، اصول اخلاقی  را زیر پا گذاشت و  پا روی پایه های نیکی گذاشت. پیامبر الله صلح را از جامعه کسانیکه برای 1400 سال راه اورا دنبال کردند برداشت و بشریت را در جنگهای پایان ناپذیر غوطه ور ساخت. او تنفر را در دنیا و در میان هوادارانش تحریک کرد، تنفری که طرفدارانش و باقی بشریت را به نابودی میکشاند.

داستان بالا چند سوال منطقی دیگر را بر می انگیزد. آیا اگر آنها میخواستند محمد را بکشند آیا نمیتوانستند به آسانی او را اسیر کنند و او را همراه با همراهانش بکشند؟ چرا باید در هنگامی که او و همراهانش در دست آنها بودند باید سنگ به طرف آنها پرتاب میکردند؟ چرا خدایی که میتوانست پیامبر را از این توطئه آگاه کند جان عمر بن جحش را از او نگرفت؟ این میتوانست نه تنها جان پیامبر بلکه جان تمام جمعیت یهود را نیز حفظ کند. آیا خدا نمیدانست که پیامبرش رحم و شفقتی در مقابل جان هزاران انسان بیگناه ندارد و همه را مجبور خواهد کرد که هزینه اشتباه عده ای اندک را بدهند؟ اگر خدا آنقدر از دست این افراد عصبانی بود که اهمیتی در مورد آنها نمیداد، چرا خودش با یک بیماری آنها را نکشت؟ چرا او دستور نداد که زمین شکم خود را بازکند، آنچنان که کتاب مقدس میگوید (تورات، کتاب اعداد 16:30) و تمام آنها را ببلعد؟ این قطعاً هم برای مسلمانان آسانتر میبود هم برای آنها. چرا یک خدای مهربان باید از بندگان مطیعش بخواهد که همچون آدمکشان و قاتلان بی رحم رفتار کنند؟ تنها انسانهایی که ایمان آنها را کور کرده است از شنیدن این داستانها ر خود نمیلرزند. بر هر انسان معقولی آشکار است که محمد تمام این چیزها را از خود در آورد تا تواند نقشه های نسل کشی و غارتگری خود را پیاده کند.

مودودی داستان خود را اینگونه تمام میکند «حال دیگر هیچ دلیلی برای امتیاز دادن به آنها وجود نداشت. پیامبر به آنها اتمام حجت داد که توطئه آنها بر وی از طریق وحی آشکار شده است، بنابر این آنها باید مدینه را در عرض 10 روز ترک کنند. اگر هرکدام از آنها بعد از این مدت در محل سکونت خود یافت شود، به شمشیر سپرده خواهد شد. در این حال عبدالله بن ابی به آنها پیغام داد که به آنها با دو هزار مرد کمک خواهد کرد، و بنی قریظه و بنی قفتان نیزبه کمک آنها خواهند آمد، بنابر این آنها باید ایستادگی کنند و محل سکونت خود را ترک نکنند. با توجه به این پشتگرمی دروغین آنها در پاسخ به اولتیماتوم پیامبر، به او اطلاع دادند که مدینه را ترک نخواهند کرد، و او میتواند هرکاری که در قدرت دارد انجام دهد. بنابر این در ربیع الاول سال 4 ام هجری، آنها را محاصره کرد و بعد از چند روز محاصره (که در بعضی از منابع 6 روز و در برخی دیگر 15 روز ذکر شده است) آنها قبول کردند که مدینه را مشروط بر اینکه بتوانند اموالی را که قابل حمل کردن بر روی شتر است ا خود حمل کنند، ترک کنند، بجز سلاح هایشان. بنابر این مدینه از دست این یهودیان شرور نیز نجات یافت. تنها دو نفر از بنی نضیر اسلام آوردند، و باقی به سوریه و خیبر رفتند.

محمد بنی نضیر را آنگونه که بنی قریظه قوم یهودی دیگری که ساکن مدینه بودند را قتل عام کرد، قتل عام نکرد اما اندیشه این قتل عام قطعا آنگونه که در سیره آمده است به ذهن او خطور کرده است:

در مورد بنی نضیر سوره حشر نازل شد که توضیح میدهد خداوند چگونه از آنها انتقام گرفت و چگونه به پیامبرش در مقابل آنها قدرت داد و چگونه با آنها برخورد کرد، خداوند میفرماید «اوست آن خدايی که نخستين بار کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمی پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز می پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويی که گمانش را نمی کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه های خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب می کردند پس ای اهل بصيرت ، عبرت بگيريد» (سوره حشر آیات 2 و 3) یعنی آنها را در دنیا به شمشیر میسپرد و در دنیای بعدی جهنم نیز از آن آنهاست. سیرت صفحه 438

در قرآن آیه ای وجود دارد که کشته شدن آنها و به زندانی گرفتن آنها را توسط محمد در این ماجرا تایید میکند.

سوره احزاب آیه 26

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا

از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهی را کشتيد و گروهی را به اسارت گرفتيد

در این ماجرا بود که محمد دستور قطع کردن درختها و سوزاندن آنها را میدهد، و حتی الله بعد از این کار آیه زیر را برای آشکار کردن اینکه از این کار حقیرانه و مطرود محمد چشم پوشی کرده است نازل میکند

سوره حشر آیه 5

مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ6 وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ

هر درخت خرمايی را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقی گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند

نه قریظه و نه قفتانیها، هیچ کدام به کمک بنی نضیر نیامدند و آنها بعد از چند روز مجبور به تسلیم شدند و از مدینه اخراج شدند. برخی به سوریه رفتند و برخی به سوی خیبر رهسپار شدند.حیی بن اخطب رئیس جدید قبیله بنی نضیر جزو گروهی بود که به سوی خیبر رفتند. او چند سال بعد وقتی که پیامبر به بنی قریظه حمله کرد کشته شد و دخترش صفیه وقتیکه خیبر به دست مسلمانان افتاد به تصرف محمد در آمد.

المبارکپور مینویسد،

«رسول الله سلاح های آنها، زمینهای آنها، خانه های آنها و ثروتشان را بتصرف خود درآورد. در میان تصرفات و غنائم 50 زره، 50 کلاه خود و 340 شمشیر وجود داشت.

این غنیمت انحصاراً به پیامبر اختصاص داشت، زیرا در تصرف آنها جنگی در نگرفته بود. او به خواست خود این غنیمت را بین مهاجرین اولیه و دو تن از انصار فقیر خود ابو دجنه و سهیل بن حنیف تقسیم کرد. در هر صورت پیامبر قسمتی از این ثروت را برای تامین معاش خانواده خود را در سالی که می آمد هزینه کرد. باقی غنایم صرف تجهیز ارتش مسلمان در جنگهای آینده در راه خدا شد.

تقریباً تمامی آیه های سوره الحشر (سوره شماره 59، به معنی گردهمایی) اخراج یهودیان و رسوایی منافقان را توصیف میکند.در  آیات این سوره قوانین مربوط به تقسیم غنائم تجلی یافته است. در این سوره الله متعال از عمل مهاجرین و انصار تمجید میکند. این آیات همچنین مشروعیت بریدن و سوزاندن زمین و درختهای دشمن را بعنوان اهداف نظامی نشان میدهد. این اعمال به دلیل اینکه در راه خدا انجام میشوند اعمال فاسد و زشتی حساب نمیشوند.»

همانطور که آشکار است و تاریخ نویسان مسلمان نیز از تایید آن شرمنده نیستند، هیچ جنایتی تا زمانیکه در راه الله انجام میگیرد بد نیست. این مثال و الگویی بود که پیامبر برای پیروانش وضع کرد و مسلمانان مطیع و مومن از روی همین الگو در طول تاریخ رفتار کرده اند. شاید همین موضوع بتواند برای یک غربی نا آشنا با اسلام انگیزه ای که پشت تروریسم اسلامی و بنیادگرایی دینی وجود دارد را توضیح دهد. خشونت اسلامی انحرافی از اسلام راستین نیست بلکه خود اسلام راستین است. کشتن، غارت کردن، تجاوز کردن و ترور کردن رفتارهایی کاملاً اسلامی هستند. هیچ حد و مرزی در موقعی که بحث گسترش اسلام مطرح است  وجود ندارد.

شگفت انگیز است که این سوره از باورمندان میخواهد که در ایمان خود پایدار باشند و خود را برای دنیایی که خواهد آمد، آماده کنند، که باعث میشود انسان در مورد مغز بیمار نویسنده آن و ارزشهای فاسدی که او بدانها پایبنداست پی ببرد.

ما با حساسیت مدرن خود متعجب میشویم که چگونه پیروان محمد اورا بخاطر توحش و رفتار ضد بشریش ترک نکردند، اما ظاهراً غارت و چپاولگری در عربستان آن دوران معمول بوده است. المبارکپور مینویسد. «بدونی هایی که در چادرهای در زمین کوفته شده  اطراف مدینه زندگی میکردند چپاول و غارتگری را روش زندگی خود قرار داده بودند» در آن دوران اعراب به این روش زندگی میکردند. بنابر این وقتی که محمد نیز همین روشها را برای گردآوری ثروت و ساخت امپراطوری اش استفاده کرد، کسی خم به ابرو نیاورد. این کاملاً قابل قبول بود و همه این کار را کردند. در واقع وقتی به جنگ میرفتند از خدایشان میخواستند که غنایم قابل توجهی را نصیب آنها کند و اگر پیروز میشدند خدایان خود را به دلیل قدرتمند بودنشان حمد و ستایش میکردند. مسلمانان و محمد نیز به همین فرهنگ بدوی تعلق داشتند و همان منش ها و اخلاق را دنبال میکردند. آنها از الله تنها بتشان میخواستند که پیروزی را نصیب آنها کند و از آنجا که محمد از حمله به کاروانها و یا مردمان غیر مسلح امتناع نمیکرد، به سرعت خود و ارتشش را به ثروت رسانید. این اعراب پیروزی در جنگاوری های محمد را از شکوه الله میدانستند. اعراب بخاطر آنچه بدان باور داشتند قابل سرزنش نیستند، آنچه متاسفانه قابل سرزنش است، دیدن افرادی است که در این عصر علم و استدلال، انسانهای تحصیلکرده دین افرادی با آن منش بدوی را دنبال میکنند.

همانطور که دیدیم، اگر بنی نضیر واقعاً میخواستند محمد را و همراهان اندکش را بکشند، نیازی به این نقشه های پیچیده و از دیوار بالا رفتن و سنگ بر سر او زدن نداشتند، او در محل سکونت و منطقه آنها بود و آنها میتوانستند به سادگی درصورتی که میخواستند او را بکشند.

اما بیایید فرض کنیم محمد راست میگفت و آنها واقعاً چنین نقشه ای داشتند. تحت کدام قانون این مجاز است که هزاران نفر را بخاطر نقشه کشتن ناموفق عده ای اندک تنبیه کنند؟ آیا غیر از این است که هرکسی مسئول رفتار خودش است؟ جرم آن کودکان تازه تولد یافته چه بود، آن زنان باردار، آن یهودیان پیری که باید همه چیز را پشت سر میگذاشتند و راهی بیابان میشدند؟ چند نفر از آنها نابود شدند؟ چرا افراد ضعیف باید هزینه تلاش نافرجام عده ای اندک از قبیله شان را بپردازند؟

موضوع با اهمیت دیگری که باید در نظر داشت این است که محمد در واقع کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر را بیرحمانه ترور کرد، این مردم باتوجه به قوانین دینیشان و سنتهایشان حق داشتند که این قتل را تلافی کنند. چرا محمد فکر میکرد که میتواند برود و همه دشمنانش را بدون اینکه تقاص پس بدهد بکشد اما تفکر ساده یک شخص که نقشه قتل او را داشت باید اینگونه مجازات سخت و همگانی ای را سر انجام شود؟ بر سر دنیا چه می آمد اگر ما همین نوع رفتار محمد را پیش بگیریم؟

من از مسلمانان میخواهم که یک داستان موازی در وقایع تاریخی نشان دهند که در آن تمام جمعیت هزاران نفری به دلیل نقشه ناموفق عده ای اندک علیه یک نفر محکوم به نابودی شده باشد.

یک حدیث در صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 362 این ماجرا را تایید میکند. راوی در مورد رفتاری که با یهودیان مدینه شد و اینکه چگونه محمد «مردان آنها را کشت و زنان، کودکان و اموالشان را میان مسلمانان تقسیم کرد، اما برخی از آنها به نزد پیامبر آمدند و او به آنها امان داد، و آنها اسلام آوردند. او تمامی یهودیان مدینه را تبعید کرد.»

برخی از اسلامگرایان میگویند که اخلاقیات امروزی را نباید بر محمد که 1400 سال پیش میزیسته است اعمال کرد. آنها میگویند «تمامی این ماجرا ها برای افرادی بخاطر دیدگاه آنها در مورد اینکه چه چیزی از لحاظ اخلاقی درست است و چه چیزی از لحاظ اخلاقی غلط است مشکل ساز بوده است. ریشه این بیماری در اخلاقیات مسیحی «گونه دیگرت را نیز جلو بگیر تا بدان نیز سیلی بزنند» و «رستگاری مسیح به دلیل رنج کشیدن» است، که این دو بیماری قرنها در ذهن اروپا باقی مانده است، تا اینکه آنها به خود آمدند و این منش را دور انداختند.»

من معتقد نیستم که اخلاق یک بیماری است و اخلاق هیچ ربطی به مسیحیت نیز ندارد. اخلاق از خرد انسانی و هشیاری او ریشه میگیرد و میزان آن نیز قانونی طلایی است. ما وقتی در میابیم که چیزی درست است یا نه که در نظر میگیریم چگونه دوست داریم با ما رفتار شود.

توسط علی سینا.

ترجمه آرش بیخدا

نبرد بنی قینقاع

نبرد بني قريظه

متن اصلی +

بیگناهی آیت الله جنتی و اعتراضی به اعتراض نماینده زرتشتی ها

نویسنده – آرش بیخدا

در میان اخبار سه شنبه یکم آذر ماه 1384 خبری مبتنی بر اعتراض نماینده زرتشتیها در مجلس شورای اسلامی به بیانات آیت الله جنتی دبیر شورای نگهبان به چشم (1) میخورد که توجه بسیاری را نیز در رسانه های پارسی زبان به خود جلب کرد. ماجرا از این قرار است که آیت الله جنتی در مراسمی با فرنام «یادواره سرداران شهید فرموده اند «بشر غير از اسلام همان حيواناتي هستند كه روي زمين مي‌چرخند و فساد مي‌كنند» و خوشبختانه این گفتار غیر انسانی و ضد بشر ایشان مورد اعتراض افراد فهیم و آزاده بسیاری قرار گرفت. نماینده زرتشتیها در مجلس شورای اسلامی در این گزارش اشاره کرده اند که باور دارند «نظر مكتب اسلام وجود چنين تفاوت‌هايي بين انسانها نيست».

البته بر هر انسانی آگاهی آشکار است که این ادعای آیت الله جنتی از کمترین ارزشی برخوردار نیست اما آنچه مرا به نوشتن این سطور وا میدارد بی عدالتی است که در حق ایشان شده است. شوربختانه این ادعا برخاسته از سلولهای مغزی آیت الله جنتی نیست بلکه ریشه ای بس عمیق در بینش اسلامی ایشان دارد و مورد تایید کتاب مقدس مسلمانان، قرآن نیز هست. از اینجا است که به نظر اینجانب اگر قرار است شخصی بخاطر این حرف نا بخردانه محکوم او آیت الله جنتی نیست و ایشان در اینجا مظلوم واقع شده اند.

در قرآن مجید، تمامی غیر مسلمانان، یعنی کسانی که رسالت پیامبر اسلام را انکار میکنند (شامل پیروان تمامی ادیان به غیر از بهائیت و ادیانی که مدعی ظهور مهدی هستند) کافر خوانده شده اند. (2) در همچنین به کافران صفت حیوان بودن نسبت شده است (3). در قرآن همچنین بارها آمده است که کسانی که ایمان نمی آورند (کافران) در زمین فساد میکنند (4).

لذا با توجه به عبارات بالا میتوان استدلال کرد، از نظر الله، قرآن و در نتیجه اسلام:

1- غیر مسلمانان کافرند.
2- کافران حیوانند.
3- کافران بر روی زمین فساد میکنند.
4- کافران حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند (نتیجه از 2 و 3).
5- غیر مسلمانان حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند (نتیجه از 1 و 4).

آشکار است که میان نتیجه این استدلال و عبارتی که آیت الله جنتی بیان کرده اند یعنی «بشر غير از اسلام همان حيواناتي هستند كه روي زمين مي‌چرخند و فساد مي‌كنند» و عبارتی که از تجزیه و تحلیل منطقی قرآن میتوان بدان رسید، یعنی «غیر مسلمانان حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند.» تنها یک مسئله چریدن این حیوانات است که ساخته ذهن خود آیت الله است، و در مورد حیوان بودن کافران و فاسد بودن آنها، الله خداوند اسلام با آیت الله کاملا همفکر است و انصاف نیست اگر آیت الله جنتی را بخاطر چنین حرفی مورد توبیخ قرار گیرند.

از اینرو از آقای کوروش نیکنام، نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی درخواست میشود در باورهای خود تجدید نظر کنند و حرف خود را پس بگیرند و زین پس با مطالعه بیشتری نسبت به اسلام اظهار نظر بکنند، و اگر ایشان از پیش با چنین حقایقی آشنا هستند از ایشان درخواست میشود پنهان کاری و تزویر نکنند. اگر قرار است شخصی را محکوم به نژاد پرستی و پریشان حالی کنند، با شجاعت خدای اسلام، الله را محکوم کنند نه آیت الله جنتی مظلوم را. که البته از ایشان انتظار نمیرود اینگونه بخواهند جان خود را به خطر بیاندازند.

شایان ذکر است در شریعت اسلام، اگر کسی توهینی به خدا، پیامبر و یا امامان (در مورد شیعه) بکند، واجب القتل است و شخص مسلمان میتواند بدون رجوع به دادگاه او را به قتل برساند (5). حال در آنکه چطور قرآن میتواند اینگونه راجع به ناباورمندان به اسلام رای دهد ولی غیر مسلمانان حق چنین توهین های مشابهی را ندارند، اساساً جای شگفتی وجود ندارد. زیرا به نظر نویسنده از اشخاصی که خردشان در آن حد است که میتوانند به وجود خدایان و فرشتگان و اجنه و ارواح و امام زمان اعتقاد داشته باشند نمیتوان انتظار عدالت و انسان دوستی بیشتری داشت.

توسط آرش بیخدا
شنبه پنجم آذرماه 1384

توضیحات
===========
1- متن اصلی خبر در تارنمای خبرگزاری ایسنا در آدرس زیر موجود است. http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-619052

2- کافر کسی است که کفر بورزد، در سوره رعد آیه 43 و سوره بقره (ماده گوساله) آیه 105 قرآن، گفته شده است که کسانی که رسالت محمد رسول الله را انکار میکنند کفر می ورزند، لذا هرکس منکر رسالت پیامبر اسلام شود از نظر قرآن کافر محسوب میشود.

3- در سوره انفال (اموال غارت شده در جنگ) آیه 22 گفته شده است که «هر آينه بدترين حیوانات در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمی آورند.» همچنین در سوره بقره (ماده گوساله) آیه 171 گفته شده است که «مثل کافران ، مثل حيوانی است که کسی در گوش او آواز کند ، و او جز بانگی و آوازی نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمی يابند.» لذا در جایی قرآن کافران را بدترین حیوانات و در جای دیگر شبیه حیوانات میداند.

4- فاسد کسی است که فساد کند، در سوره نحل (زنبور عسل) آیه 88 گفته شده است «آنهایی که کافر شدند و دیگران را از راه خدا بازداشتند به کیفر فسادی که میکردند…» در نتیجه از نظر قرآن کافران فساد میکنند و فاسد هستند. در سوره بقره (ماده گوساله) آیات 6 تا 12 در مورد کافران صحبت شده است و بازهم به آنها صفت فاسد نسبت داده شده است. در سوره انفال (اموال غارت شده در جنگ) آیه 73 آمده است «کافران نیز خویشاوندان یکدیگرند. اگر مراعات آن نکنید فتنه و فسادی بزرگ در این سرزمین پدید خواهد آمد».

5- هرگاه کسی پیامبر (ص) را سب کند، بر شنونده در صورتی که بیمی از ضرر بر جان یا آبرو یا دارایی اش نداشته باشد، واجب است که سب کننده را به قتل برسناند. در این مورد اختلافی در بین فقهاء شیعه وجود ندارد. مبانی تکمله المنهاج، کتاب الحدود، التاسع: سب النبی، ص 265-264، مسئله 214.

قرآن تحریف نمیشود!

نویسنده – آرش بیخدا

قرآن تحریف نمیشود!

اسلامگرایان معمولا در این قضیه بسیار اغراق میکنند که قرآن از هرگونه تحریف شدنی در امان است. البته این قضیه چندان هم اهمیتی ندارد زیرا همین قرآن به اصطلاح تحریف نشده نیز اساساً آش دهان سوزی نیست و حاوی انواع و اقسام اشکالات و تناقضات است که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها پرداخته شده است.  مسلمانان معمولا کتب مسیحیان و یهودیان را محکوم به تحریف شدن میکنند و  این را نشانه برتری قرآن میدانند که خداوند آنرا از تحریف شدن حفظ میکند.

این درحالی است که تحریف نشدن قرآن ابداً اصالت و حقانیتی برای قرآن نمی آورد، زیرا اگر قرار است هرکتابی که 1400 سال تحریف نشده باشد از طرف خدا باشد، میتوان کتابهای تاریخی بسیاری را یافت که قدمتی حتی بیش از 1400 سال دارند، لذا این ادعای مسلمانان ارزش منطقی چندانی ندارد اما، اسلامگرایان معمولا ادعا میکنند که  تفاوت میان قرآن و آنچه این کتاب را از سایر کتابها جدا میکند این است که قرآن هرگز تغییر نکرده است، حتی یک نقطه از قرآن در 1400 سال گذشته تغییر نکرده است و هیچ اختلافی نمیتوان میان قرآنهای مختلف یافت.

در این نوشتار ما به بررسی مختصر این ادعا و رد آن خواهیم پرداخت. آیا واقعا تمام قرآنهای موجود بر روی کره زمین یک شکل هستند؟

ما این ادعا را در سه قسمت بررسی خواهیم کرد.

  1. اندکی در مورد تاریخ تغییرات قرآنی توضیح خواهیم داد
  2. دو قرآن را از دو نقطه مختلف با یکدیگر مقایسه خواهیم کرد
  3. به قرآنی نگاه خواهیم افکند که نوشتارهای مختلف قرآن را در مورد هر آیه ذکر کرده است

ن.ج. داود مترجم عرب قرآن در مقدمه ترجمه خود از قرآن مینویسد:

با توجه به اینکه قرآن در اصل به خط کوفی نوشته شده بود و دارای حرکت و نقطه نبود، قرائتهای مختلفی از آن توسط مسلمانان بوجود آمده است که به یک اندازه دارای ارزش و رسمیت میباشند. 1

با توجه به نوشته این دانشمند دینی، نوشتارهای مختلفی از قرآن وجود دارد، اما طبیعت این نوشتارهای مختلف چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید در نظر داشت که قرآن توسط اشخاصی که «قاری» قرآن حساب میشوند نوشته شده است و با نام  این افراد به یادگار مانده است. قرائتهای مشهوری از قرآن در قرنهای اولیه اسلام وجود داشت. این قرائتهای مختلف قرآنی در نهایت توسط افرادی که نوشتن میدانستند بصورت نوشته در آمد، به آن افراد راوی گفته میشود که قرائتهایی از قرآن را روایت کرده اند. بنابر این در واقع هر نسخه از قرآن نقل قولی است که توسط یک راوی از یک قاری قرآن انجام گرفته است و قرآن را نمیتوان خواند مگر اینکه به یکی از راوی ها و قاری ها اعتماد کرد. و ما بر آنیم تا بدانیم چه روایت هایی از قرآن امروزه در دنیا وجود دارد.

نوشتار زیر که توسط یک مسلمان نوشته شده است این مهم را با جزئیات بیشتری شرح میدهد:

قاریان بسیاری وجود داشتند و تعداد آنها به دلیل اینکه افرادی که قرآن را حفظ کرده بودند میمردند زیاد شد و کار آنها اهمیت بیشتری یافت و به دلیل اینکه قرآن با خط بسیار ابتدایی عربی نوشته شده بود و فاقد حرکت و نقطه بود باعث شد که خواندن و درک قرآن دشوار شود، بنابر این در قرن 4 ام اسلامی تصمیم بر این گرفته شد که قرائت های مختلف قرآنی را از هفت قاری اصلی جمع آوری کنند و برای هر قاری دو راوی قرار دادند تا قرآن را با دقت و با حرکت و نقطه بنویسند. و نتیجه این کار 7 قرآن اساسی بود که هرکدام دو راوی داشت و همگی با حرکت و نقطه بود که با یکدیگر اندکی اختلاف داشتند. 2

این کار در سال 322 هجری قمری توسط خلیفه المقتدر سازماندهی شد و بالاخره انجام گرفت. دکتر شجاع الدین شفا در کتاب پس از 1400 سال برگ 101 مینویسد:

در قرن چهارم هجری ابن مجاهد، یکی از فقهای بزرگ بقداد، به اتکاء حدیثی از پیامبر نظر داد که قرآن در هفت قرائت وحی شده است و هرچه جز آن باشد مخدوش است، و این نظر مورد تایید دستگاه خلافت نیز قرار گرفت. بدین ترتیب هفت قرائت مختلف از قرآن که هرکدام از آنها به یکی از فقهای بزرگ قرون اول و دوم هجری در شهرهای مهم جهان اسلام ارتباط داده میشد در سال 322 هجری توسط خلیفه المقتدر به رسمیت شناخته شد. بعد از آن در دو مرحله متوالی سه و چهار قرائت دیگر بر آن ها اضافه شد، بطوریکه سر انجام شمار قرائت های مجاز قرآن به چهارده رسید (که حافظ ما در غزلی که انتاب آن بدو مورد تردید است، مدعی از برداتن همه آنها است). متن قرائتی برگزیده جامع (دانشگاه) الازهر که چاپ مصر رایج قرآن در جهان امروز بر اساس آن صورت گرفته است، منسوب به فقیهی بنام عاصم بن ابی النجود است. که در سال 127 هجری در کوفه درگذشته است.

این قرائتهای رسمی از این قرارند.

نافع، از مدینه سال 169/785- ابوعبدالله نافع بن ابي نعيم مدني‌، مُكنَّي به «ابي رويم‌» مي‌باشد. نافع اصلاً از اصفهان بود و در مدينه مي‌زيست و در همانجا (به سال 176 يا 169) درگذشت‌، يادآوري كرده‌اند كه وي قرآن را نزد ابوميمونه، «مولي ام سلمه‌»، همسر رسول خدا (ص‌) قرائت نموده است‌. روايان وي عبارتند از: ورش و قالون‌.

ابن کثیر، از مکه سال 119/737 – (عبدالله بن كثير مكي‌) از ايرانياني بود كه كسراي ايران او را با كشتي‌هايي كه به يمن فرستاده بود براي فتح حبشه گسيل داشت‌. ابن كثير مردي فصيح و بليغ‌… بود. و از جمع صحابه عبدالله زبير و انس‌بن‌مالك را درك كرده‌ بود. روايان وي عبارتند از: بُزِي‌ّ و قٌنبل‌.

ابو عمرو الاعلی، از دمشق سال 153/770 – ابوعمروبن علاء بصري وي  اهل  ايران بوده است و در ميان قرّأ سبعه از لحاظ كثرت اساتيد و شيوخ قرائت‌، كسي به پاية او نمي‌رسد، و قرآن را در مناطق مختلفي مانند مكه و مدينه و بصره و كوفه بر استادان زيادي قرائت كرد. سيدحسن صدر، ابي‌عمرو را شيعي مي‌داند. راويان قرائت وي عبارتند از: دوري و سوسي (وي ايراني و اهل شوش بوده است‌).

ابن عامر، از بصره سال 118/736 – وي در زمان عمربن عبدالعزيز و قبل و بعد از آن‌، امام مسجد دمشق (جامع اموي‌) و قاضي و پيشواي آن ديار بوده واز معمّرترين قرّأ سبعه به شمار مي‌رود. ابن عامر بنا به قول صحيح به سال 118 هجري قمري در نود و نه سالگي از دنيا رفت‌. راويان قرائت ابن عامر عبارتند از: هشام و ابن ذكوان‌.

حمزه، از کوفه سال 156/772 – حمزة‌بن‌حبيب زيّات كوفي حمزه اصلاً ايراني است و زمان صحابه را درك كرده است و شايد برخي از آنها را ديده باشد. حمزه نيز مانند عاصم شيعي است و قرآن را بر امام صادق (ع‌) خوانده است‌. شيخ طوسي نيز حمزه را از اصحاب امام صادق (ع‌) معرفي كرده‌است. در وجه ملقب شدن حمزه به «زيّات‌» مي‌نويسند كه وي با آوردن روغن از كوفه به حلوان و آوردن پنير و گردو از حلوان به كوفه امرار معاش مي‌كرد .( زيت نيز به معني روغن و زيّات روغن فروش است‌.)

الکسائی، از کوفه سال 189/804 – وي از مردم سرزمين ايران بوده است و گويند در ميهن خود در «طوس‌» يا «ري‌» وفات كرد. وي قرائت را چهار بار از حمزه اخذ كرد، به طوري كه مي‌توان به قرائت او اعتماد نمود. كتاب‌ها و آثار زيادي به كسائي منسوب است‌. راويان وي عبارتند از: حفص دوري و ابوالحارث‌.

ابوبکر عاصم، از کوفه سال 158/778 – عاصم بن ابي النجود كوفي از مردم كوفه است‌، عاصم از قرّأ هفتگانه و شيعي است و قرآن را بر ابي عبدالرحمن عبدالله‌بن‌حبيب سلمي شيعي ـ كه از ياران اميرالمؤمنين علي (ع‌) بود… قرائت كرد. عاصم با يك واسطه راوي قرائت اميرالمؤمنين (ع‌) است‌. به همين جهت گفته‌اند فصيح‌ترين قراآت‌، قرائت عاصم مي‌باشد، زيرا وي قرئت اصيل آورده است‌. خوانساري در كتاب روضات الجنان در شرح احوال عاصم مي‌نويسد: «وي پارساترين و پرهيزگارترين قرّأ، و رأي او درست‌ترين آرأ در قرائت به شمار مي‌رود». قاطبة ي دانشمندان شيعي‌، قرائت عاصم را فصيح‌ترين قراآت دانسته‌اند. روايان وي عبارتند از: حفص و ابوبكر عياش‌. اطلاعات مربوط به قراء سبعه از اینجا گرفته شده است.

در حقیقت قرائتهای بیشتری از قرآن در دنیا موجود میباشد، جدول زیر، لیستی از قرآنهای مورد استفاده در کشورهای مختلف دنیا، راوی و قاری آنها و منطقه ای که این قرآنها درآنجا وجود دارند نشان میدهد.

قاری راوی
نافع The Qur'an according to the Warsh transmissionورش الجزایر، مراکش، قسمتهایی از تونس، غرب آفریقا و سودان
The Qur'an according to the Qalun transmissionقالون لیبی، تونس و قسمتهایی از قطر
ابن کثیر البیزی
قنبل
ابو عمرو الاعلی The Qur'an according to the al-Duri transmissionالدوری قسمتهایی از سودان و غرب آفریقا
السوسی
ابن عامر هشام قسمتهایی از یمن
ابن ذكوان
حمزه خلف
خالد
الکسائی الدوری
ابی حارث
ابوبکر عاصم The Qur'an according to the Hafs transmissionحفص تمام کشورهای اسلامی
ابن وردان
«قرآنهای سه گانه»
ابوجعفر ابن وردان
ابن جماز
یعقوب الهاشمی رویس
روح
خلیف البزار المروزی
ادریس الحداد
«قرآنهای چهارگانه گانه»
ابن محسن ابن شنبوز
البیزی
الیزیدی احد بن فرح
سلیمان بن الحکم
الحسن البصری ابو نعیم البلخی
الدوری
الاعمش امتودی
الشنبیزی الشتاوی
قرائتهای بیشتری از این قرائتها نیز وجود دارد، اما این قرائتها رسمی ترین آنها حساب میشوند، اطلاعات مربوط به ناحیه استفاده شدن این قرآنها از ابو عمار یاسر قاضی نقل شده است. 3

جدول بالا به این معنی است که قرآن از نسخه های روایت شده مختلفی بجای مانده است، تمامی این نسخه ها امروز چاپ و استفاده نمیشوند اما بسیاری از آنها همچنان چاپ میشوند.

گفتنی است بسیاری از اشخاص از این طبقه بندی اطلاع ندارند و چون برای اولین بار با آن روبرو میشوند در صحت آن شک میکنند، این افراد کافی است شناسنامه قرآنی که خود استفاده میکنند نگاه کنند تا متوجه شوند که چه قرائت و چه روایتی است، تصویر زیر، شناسنامه قرآنی است که نگارنده این نوشتار از آن استفاده میکند.

اکنون به تفاوتهای میان دو قرآن که از دو روایت مختلف از دو جای مختلف نوشته شده است، میپردازیم و خواهیم دید که آیا این دو قرآن که در دو جای مختلف دنیا چاپ میشوند بایکدیگر برابر هستند یا نه. قرآن سمت راست قرآنی است که بر اساس روایت حفص از قرائت ابوبکر عاصم نوشته شده است و در تمام کشورهای اسلامی استفاده میشود و معمولا بعنوان قرآن اصلی از آن یاد میشود و قرآن سمت چپ قرآنی است که بر اساس روایت ورش از قرائت نافع نوشته شده است، قرآن روایت ورش بیشتر در شمال آفریقا استفاده میشود.

The Qur'an according to the Hafs transmission وقتی قرآنها را باهم مقایسه میکنیم، در میابیم که با هم از شش جنبه در تفاوت هستند.

  1. تفاوت املائی
  2. تفاوت میان حرکت ها
  3. تبدیل شدن کلمه به کلمات مشابه
  4. تفاوت میان نقطه ها (اعراب)
  5. اضافه و یا حذف شدن کلمات
  6. تغییر جایگاه یک کلمه
The Qur'an according to the Warsh transmission

حال بیایید به گوشه هایی از این تفاوتها نگاه کنیم. مثالهای زیر از کلمات مشابه از یک سوره از این دو کتاب آورده شده است، اما شماره آیات در قرآنها بایکدیگر برابر نیست و قرآنهای مختلف شماره آیات مختلفی دارند. بنابر این مثلا آیه 132 سوره بقره در روایت حفص از عاصم برابر است با آیه 131 سوره بقره در قرآن ورش.

تفاوت میان حروف: تفاوتهایی از لحاظ تحریری در نوشتن الفبای عربی در میان این قرآنها موجود است و این عثمانی ها بودند که روی طریقه نگارش قرآن کار کردند و استاندارن و مبنایی برای آن بوجود آوردند.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره شمس آیه 15

سوره شمس آیه 15

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره آل عمران آیه 133

سوره آل عمران آیه 133

سوره مائده آیه 54

سوره مائده آیه 56

مثالهای بالا تفاوتهای میان حروف را در این دو قرآن نشان میدهند.

تفاوت میان حرکت ها:همانگونه که گفته شد هنگامی که قرآن نگاشته میشد در آن نقطه و حرکتی وجود نداشت، و این طبیعی است که در قرآنهای موجود در دنیا تفاوتهایی نیز میان نقطه های استفاده شده در قرآن وجود داشته باشد. نقطه در نگارش عربی نقش بسیار مهمی دارد و تفاوت میان نقطه ها بطور کلی معنی جمله را عوض میکند. در قرآنی که نقطه نداشته باشد تمامی حروف  ب ، ت، ث، ن و یبه شکل نوشته شده اند. لازم به ذکر نیست که حروف دیگری همچون [ص ض ط ظ ز ر ذ د س ش ع غ ف ق] نیز در نگارش بدون نقطه عربی کاملا مانند هم نوشته میشوند. جالب است که بر خلاف دروغی که مسلمانان میگویند اولین بار عثمانی ها به قرآن نقطه را اضافه کردند نه حضرت علی(!). قرآنی که منسوب به امام حسن است و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میشود هیچ نقطه و حرکتی ندارد. قرآن را تا پیش از زمان عثمانی میشد به چندین روش خواند و از راویان مختلف قرآن که قرآن را حفظ کرده بودند می آموختند که باید یک آیه را چگونه بخوانند. قرآنهایی که ما آنها را بررسی میکنیم هرکدام دارای سبک خواندن خود نیز هستند و آنها را به انواع مختلفی قرائت میکنند. در مثالهای زیر مشاهده میشود که در محل قرارگرفتن نقطه ها در قرآن نیز بین قرآنهای موجود اختلاف بسیار است.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 140

سوره بقره آیه 139

سوره آل عمران آیه 81

سوره آل عمران آیه  80

سوره بقره آیه 259

سوره بقره آیه 258

از مثالهای بالا نتیجه گرفته میشود که مردم در جاهای مختلف حتی قرآنها را یک شکل نیز نمیخوانند.

تفاوت میان حرکت ها: مثالهای زیر از این دو قرآن نشان میدهد که آنها در حرکات خود نیز با یکدیگر برابر نیستند و تفاوت در میانشان وجود دارد. حکومت عثمانی بر روی این ضعف از قرآنهای پیش از خود نیز کار کرد و آنرا بصورت استاندارد در آورد.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 214

سوره بقره آیه 212

سوره بقره آیه 10

سوره بقره آیه 9

سوره بقره آیه 184

سوره بقره آیه 183

سوره قصص آیه 48

48 سوره قصص آیه 48

البته بسیاری از محققین اسلامی معتقدند علی رغم تفاوتهای بسیاری که میان روایات قرآنی بویژه روایت حفص و ورش وجود دارد، هیچکدام از آنها تاثیر چندانی بر معنی قرآن ندارند، و روی تفکرات اسلامی تغییرات چندانی نمیدهند. بررسی این ادعا بطور مفصل و دقیق در حوصله این نوشتار نیست، اما این تفاوتها ادعای قابل تحریف نبودن قرآن را حداقل از یک ادعای منطقی و دقیق به یک ادعای احساسی و غیر محکم همچون سایر ادعاهای دینی تبدیل میکند.

بررسی تفاوتهای میان تمامی نسخه های مختلف قرآن کار دشواری است اما کتابی که در اینجا معرفی میشود، اختلافات میان ده قرائت رسمی پذیرفته شده قرآن را با یکدیگر در مورد هر آیه بررسی میکند. و این کتاب ادعای «مهم نبودن تفاوتهای میان نسخه های مختلف قرآنی» را زیر سوال میبرد

آسان کردن خواندن آنچه نازل شده است.

در این کتاب محمد فهد خرم ده نسخه از نسخه های مختلف که نام آنها را ذکر کردیم جمع آوری کرده است و آنها را در حاشیه هر صفحه که حاوی قرآن نسخه حفص است آورده است. البته نسخه های دیگری نیز وجود داشته است که وی آنها را جمع آوری نکرده است. همانطور که اسم کتاب میگوید، این کتاب بررسی آنچه از قرآن بر جای مانده را آسان میکند.

در پایین یک برگ از این کتاب بصورت تصادفی انتخاب شده است، برگ زیر سوره بقره آیات 270 تا 274 را نشان میدهد، و در حاشیه اختلافاتی که میان نسخه های مختلف قرآن وجود دارد آورده شده است. بطور کلی میتوان ادعا کرد حد اقل در دو سوم آیات قرآنی نوعی از اختلافات یاد شده وجود دارد.

در اینجا نیز شایسته است مثالهایی دیگر از تفاوتهای میان قرآنهای موجود بیاوریم.

مثال نخست: سوره مريم 19 آیه 19

قرائت حفص

{قال أنما أنا رسول ربك إليك لأهب لك غلاماً زكياً}

واضح منها بأن جبريل (رسول ربك) سيهب مريم غلاماً زكياً.

قرائت نافع، أبو عمرو، قالون، ورش

{قال أنما أنا رسول ربك إليك ليهب لك غلاماً زكياً}

الأختلاف هنا يرينا بأن الهبة ليست من جبريل بل من الله.

البحر المحيط، الكشاف

{قال أنما أنا رسول ربك إليك أمرني أن أهب لك غلاماً زكياً}

في هذه القرائت جبريل يوضح بأن الله أمره بأن يهب مريم غلام.

مثال دوم: سوره مريم 19 آیه 25

قرائت حفص

{وهزي إليك بجزع النخلة تُساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت حمزة، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسَاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت عاصم، الكسائي، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة يسّاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو ناهيك، أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تسقط عليك رطباً جنيا}

كتاب الأعراب للنحاس

{وهزي إليك بجزع النخلة نٌساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت مسروق

{وهزي إليك بجزع النخلة يُساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة يَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تتساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو الأسمال

{وهزي إليك بجزع النخلة يُسقط عليك رطباً جنيا}

مثال سوم: سوره مريم 19 آیه 26

قرائت حفص

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت زيد بن علي

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صياماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت عبد الله بن مسعود، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أبي بن كعب، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً وصمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

برای جزئیات بیشتر از تفاوت میان قرائت های مختلف قرآن به کتابی با فرنام «قرائت های هفتگانه قرآن» مراجعه کنید.

بسیاری از اطلاعات ذکر شده در این صفحه از دو مقاله + و + گرفته شده است.آیا وجود این اختلافات میان نسخه های مختلف قرآن، و تاریخی که قرآن دارد نمیتواند بهترین دلیل برای نامفهوم و گنگ بودن آن باشد؟

ترجمه و تحقیق: آرش بیخدا

1) (N.J. Dawood, The Koran, Middlesex, England: Penguin Books, 1983, p. 10, bold added)

2)Cyril Glass? The Concise Encyclopedia of Islam, San Francisco: Harper & Row, 1989, p. 324, bold added)

3)An Introduction to the Sciences of the Qur’aan, United Kingdom: Al-Hidaayah, 1999, p. 199.

علی سینا و منتظری، قتل عام یهودیان

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت چهارم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

چهارمین پرسش

پیامبر تنفر دینی را به عربستان معرفی کرد و مانند هیتلر یهودیان را در نسل کشیهای تباهکارانه نابود کرد، آیا یک پیامبر خدا باید اینقدر ظالم باشد؟

آیت الله منتظری:

تشبیه برخورد پیامبر (ص) با یهود به نسل کشی هیتلر بسیاری بی انصافی و ظالمانه است، زیرا آن حضرت پس از هجرت به مدینه و تبدیل آن به پایگاه اسلام با اخلاق حسنه با یهود مدینه برخورد میکرد و قراردادها و پیمانهای دوستی بین آن حضرت و یهود مدینه منعقد شد، و یهود بودند که با مشرکین مکه همگام میشدند و پیمان شکنیهای پیاپی از آنان ظاهر میشد. و تقضیل مسائل در نامه نمیگنجد.

دکتردکتر علی سینا:

آیت این بسیار تعجب برانگیز است که حضرت آیت الله العظمی من را به دلیل اینکه قتل عام یهودیان مدینه را با نسل کشی یهودیان توسط هیتلر مقایسه میکنم، ظالم خطاب میکند، اما هیچ ظلمی در اعدام حدود 900 نفر، تبعید هزاران یهودی، بردگی زنهایشان و ریشه کنی کامل این مردم از عربستان که مدینه را برای دو هزار سال خانه خطاب میکردند، نمیبیند. هیتلر یهودیان را به دلیل نژادشان کشت؛ محمد نیز یهودیان را بخاطر نژادشان کشت. هیتلر قصد داشت آلمان را از وجود یهودیان خالی کند، اما  محمد هم این قصد را داشت و هم به این قصد خود رسید و توانست عربستان را از یهودی خالی کند. تفاوت در چیست؟ چرا من باید برای مقایسه این دو حادثه شبیه ظالم خطاب شوم؟

نبرد بنی قینقاع

نبر بني نضير

نبرد بني قريظه

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی صفیه، زن یهودی پیغمبر

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

علی سینا و منتظری،صفیه زن یهودی پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت سوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

سومین پرسش

پیامبر به خیبر حمله کرد، صفیه را برده خود کرد، و در همان روزی که شوهرش را، پدرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت، به او تجاوز کرد، آیا این روش برخوردی است که یک پیامبر باید داشته باشد؟

آیت الله منتظری

در رابطه با ازدواج پیامبر (ص) با صفیه لازم است به نکته هایی توجه شود:

1- صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر بود که پدر او در جنگ خیبر و شوهر او کنانه قبل از پیمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسیران در آن روزگار از نظر زندگی بسیار بد و طاقت فرسا بود. از این رو به سفارش پیامبر بسیاری از زنهای کفار که اسیر میشدند جهت تامین معیشت یا آزاد میشدند و به ازدواج مردان مسلمان – که معمولا دارای همسر بودند – در می آمدند، و یا بصورت کنیز تحت کفالت مسلمانان قرار میگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امری رایج و بهترین وسیله ممکن برای تامین زندگی زنان بی شوهر – چه رسد به زنان اسیر – میبود.

دکتردکتر علی سینا:

آیت آیت الله منتظری گرامی،

این کاملا درست است که صفیه پدر و همسر خویش و همچنین بسیاری از نزدیکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کردید که بگوید او عزیزان خود را به دلیل اینکه پیامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزدیدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشین ها بود. از یک پیامبر خدا انتظار میرود که رسوم وحشیانه غارنشین ها را تکرار نکند و با این تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معیار ها و روش های اخلاقی جدیدی را بنیان بگذارد.

شما طوری با قضیه روبرو میشوید که گویا پیامبر با ازدواج کردن با این زنها در حق آنها لطفی میکرد و باعث میشد که از بدبختیهایشان رهایی یابند، اما شما ذکر این نکته را که او خود باعث بدبختیها و وضعیت اسفبار آنها شده بود فراموش میکنید، این زنها قبل از اینکه محمد به شهرهایشان حمله کند، عزیزانشان را بکشد و آنها را به بردگی بکشاند، اسیر و بدبدخت نبودند.

کاری که پیامبر کرد دقیقا همان کاری است که سارقها و راهزن ها در ایام قدیم میکردند. یک شخص باید کاملا نظام ارزشهای اخلاقی خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکی نیکی در این عمل مطلقا وحشیانه و شرم آور پیامبر ببیند. کشتن مردها و تصرف زنهایشان اعمال دد منشانه ای بودند، هیچ نکته مثبتی در این اعمال شنیع دیده نمیشود.

اگر پیامبر میخواست این زنان بیچاره را از سختی نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زیباترین زن را انتخاب کرد؟ صفیه بخاطر زیبایی اش انتخاب شد، این هم حدیثی در مورد این مسئله،

جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367

عبدالعزیز نقل میکند:

انس گفت، «وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم»، پیامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت میکرد و ابو طلحه نیز حرکت میکرد و من پشت ابو طلحه حرکت میکردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس میکردند، او رانهای خود را برهنه کرد و من سفیدی رانهای او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت «الله اکبر»، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک میشویم، صبح آنان شر میشود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آنها گفتند «محمد (آمده است)»، (برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، «ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده» پیامبر گفت «برو و هرکدام از دختر های برده شده را که میخواهی بگیر»، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت «ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچکس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت «آن دو نفر را (صفیه و دحيه را) بیاورید»، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، «یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن»، انس ادامه میدهد، «پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد».

ثابت از انس پرسید «ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهریه)؟»، او گفت، «او خود مهریه خود بود، برای اینکه پیامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد.» انس ادامه داد» وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس (عروسی) پوشانید، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

باتوجه به حدیث بالا، در میابیم که فتح خیبر یک اتفاق کاملا غیر منتظره بود. به مردم شهر هیچ هشداری داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با این تهاجم نبودند و این هم کاملا از پیامبر قابل انتظار است که به قربانیان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نیز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هیچ هشدار و اعلام جنگی به آنها حمله کرده بود، در حقیقت کلمه «غزوه» هیچ مفهومی به جز «حمله ناگهانی» ندارد. خیبر هیچ معاهده ای را که قبلا با پیامبر بسته باشد زیر پا نگذاشته بود، هیچ نشانی از چیزی که بخواهد مسلمانان را تهدید کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ایستاد سلاخی کرد و زنهای زیبا را بعنوان برده های جنسی تسخیر کرد، این بود که پیامبر ثروت آنها را میخواست و او تنها به این دلیل به خیبر حمله کرد.

اما پیامبر تنها به اینها هم راضی نشد، او حتی افراد مسن زن و مرد را نیز که نکشته بود و یا بعنوان برده های جنسی تسخیر نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسی با ذره ای انصاف، میفهمد که این عدالت نیست، کاری که پیامبر کرد شیطانی و غیر مقدس بود.

آیت الله منتظری

2- پس از اسیر شدن صفیه افرادی آماده ازدواج با او شدند، ولی چون او دختر رئیس قبیله بود و پیامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعیت اجتماعی او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمایند، خود صفیه نیز ظاهراً از ازدواج با افراد عادی کراهت داشت لذا پیامبر (ص) به خاطر مراعات موقعیت صفیه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفیه پیشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خویشان خود و یا ماندن در مدینه و اختیار اسلام و کسب آزادی و ازدواج با پیامبر را دادند، و او را بین این دو امر مخیر نمودند و به او گفتند اگر به آئین یهود بمانی من اسلام را به تو تحمیل نمیکنم و صفیه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاریخ میدانند که همسری با پیامبر موقعیت بزرگی تلقی میشد و دارای شرافت بود. در قرآن کریم از همسران آن حضرت به مادران مومنین تعبیر شده است (احزاب آیه 6).

دکتر علی سینا:

در مورد صفیه، این آشکار است که پیامبر او را تنها به دلیل اینکه زن زیبایی بود گرفت. محمد اورا از دحیه بعد از اینکه اورا دید گرفت، این قضیه هیچ ربطی به موقعیت پدر او نداشت. اگر پیامبر اندک احترامی برای پدرش قائل بود اورا نمیکشت. حقیقت همچون خورشید تجلی یافته است، اما شما مختار هستید که چشمهایتان را ببندید و انکار کنید.

شما گفتید که پیامبر به صفیه این انتخاب را داد که به مردمش بپیوندد یا اورا پیروی کند. پیامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت. کسانی که زنده مانده بودند مجبور بودند روی زمین کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزیه به پیامبر بدهند، اما با اینحال پیامبر بعد از مدتی نظر خود را عوض کرد و دستور داد که یهودیان باید از خیبر اخراج شوند، بنابر این انتخابی که شما از آن صحبت میکنید، چندان انتخاب نیست. انتخاب در واقع بین لذت جنسی بخشیدن به یک مرد پیر متعفن که قاتل عزیزان او بود، و یا پیوستن به پیر مردان و پیر زنانی بود که نه بین آنها جنگجویی وجود داشت، نه جوانی که بتواند برده جنسی پیروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او میتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بین یهودیان باز میگشد معلوم نبود حتی بتواند از این حداقل نیز برخوردار شود، او مجبور میشد که در زمین ها کار کند و نصف درآمدش را به پیامبر (سلام بر او باد) بدهد، در این انتخاب، انتخاب چندانی وجود ندارد.

زن پیامبر بودن ممکن است حیثیت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اینکه انسان با عزیزانش و کسانی که دوستشان دارد زندگی کند،  بسیار بهتر است تا با یک قاتل زندگی کند، حتی اگر آن قاتل پیامبر الله باشد.

«کشته شدن کنانه، خود ماجرایی دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پیامبر اسلام کشته شد، ماجرای کشته شدن او را تواریخ معتبر اسلامی اینگونه آورده اند،

سیرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830

«کنان بن الربیع که شوهر صفیه بود اسیر کردند و اورا پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنجهای قوم بنی النضیر بدست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی میپرسید تا نشان آن گنجها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار مینمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ میداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی میگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمیکرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وی بپرسید، وی گفت: من نمیدانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی میدیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنجها که تو انکار میکنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنجها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبیر اورا عقوبت میکرد و هیچ اقراری نمیکرد. پس سید علیه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

آری محمد شوهر صفیه را شکنجه میکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخاست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرین قطره خود در امانتداری و اطمینانی که سایرین به او کرده بودند خیانت نکرد.

توضیح از مترجم»

آیت الله منتظری

اگر پیامبر اسلام – العياذبالله – اهل هوسرانی و تشکیل حرمسرا بودند، در سن جوانی با یک زن چهل ساله ازدواج نمیکرد، با اینکه برای او امکان ازدواج با بهترین دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف دیگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستی و خوشگذرانیهای گوناگون میباشند. در صورتیکه زندگی پیامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواریخ معتبر در سطح بسیار پائین زمان خود بوده، تا جائیکه همسران او لب به شکایت گشودند و پیامبر را تحت فشار قرار میدادند، و در این رابطه آیه 28 و 29 سوره احزاب در راستای سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخیر نمود بین اننتخاب همسری پیامبر و زندگی سخت در کنار او و یا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگی مرفه دنیا.

دکتر علی سینا:

پیامبر الله مرد هوسرانی بود. اما وقعی که جوان بود فقیر بود و کسی به او توجهی نمیکرد. هیچ دختر جوان شریفی حاضر نمیشد با گدایی همچون محمد، که به دنبال شترهای زن دیگری (خدیجه) میدوید ازدواج کند. پیامبر هیچ شانسی برای ازدواج با زن جوان و زیبایی نداشت. خدیجه با ثروت و قدرتش احسانی برای پیامبر بود که زندگی اورا کاملا متحول کرد. طبیعت واقعی محمد وقتی آشکار شد که خدیجه فوت شد و او با اداره کاروانهای تجارتی قدرتمند شد. اینجا بود که به گردآوری زن و ثروت پرداخت.

محمد وقتی که به مدینه هجرت کرد مرد مالداری نبود، خدیجه بسیاری از اموال خود را در مدت سه سال دشواری که مکیان محمد و خانواده اش را به تاوان توهین کردنهای مداوم به خدایان آنها تحریم کرده بودند از دست داده بود. اولین سال حضور او در مدینه بسیار سخت بود. او مقدار بسیار اندکی پول برای زندگی کردن داشت. تمام تلاشهای او برای حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کاروانی دستبرد زند و خود را از غنیمتهای آن ثروتمند کند. بسیار تاخت و تازهای دیگر اتفاق افتاد تا اینکه او توانست با اینگونه چپاولگری ها و قتل عام یهودیها و تصاحب اموال آنها ثروت کلانی را بیاندوزد.

سوره احزاب آیه 27

وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.

خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايی را که بر آنها پای ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاری تواناست.

 

اما پیامبر احترام و ارزش بسیار کمی برای زنانش قائل بود و آنچه آنها میخواستند به انها نمیداد. این بود که شکایت میکردند و او تهدید کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و این هم درست است که یکبار زنان محمد شکایت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافی از ثروتی که از ناباوران دزدیده بود به آنها بدهد. و این در ادامه آیات بالا بود که محمد الله اش را وادار میکند که بگوید

سوره احزاب آیه 28

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم.

سوره احزاب آیه 29

وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.

و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

پیامبر در اینجور کارها استاد بود و میدانست که چگونه باید زنهایش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.

 

سوره احزاب آیه 30

يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.

ای زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر می کند و اين بر خدا آسان است.

سوره احزاب آیه 31

وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.

و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاری شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و برای او رزقی کریمانه آماده کرده ايم.

بخش بعدی قتل عام یهودیان

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی جنگهای پیغمبر

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

ترجمه آرش بیخدا.

مطالب مرتبط با این نوشتار بر روی تارنمای زندیق

علی سینا و منتظری، سن پایین عایشه.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت نخست.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

دکتر علی سینا:

محمد وقتی عایشه 6 سال سن داشت با وی ازدواج کرد و وقتی وی به سن 9 سالگی رسید با او همبستر شد. چطور یک شخص 54 ساله که خود را پیامبر خدا میخواند میتواند نسبت به دختری 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد؟

1-آیت الله منتظری:

سنت ازدواج در آن روزگار بر اساس آداب و سنتهای قبیله ای بود، انگیزه از ازدواج بیش از هرچیز تحکیم دوستی با پدر عروس بوده است، بنابر این ازدواج پیامبر با عایشه یک حرکت سیاسی بوده است.

دکتر علی سینا:

این به هیچ عنوان بهانه خوبی برای ازدواج با یک دختر بچه کم سن نیست. اشکالی که ما به محمد وارد میکنیم این نیست که چرا با دختر ابوبکر ازدواج کرده است، بلکه اشکال در کم سن بودن عایشه است. برای یک پیامبر خدا هرگز شایسته نیست که نسبت به یک دختر کوچک احساسات جنسی داشته باشد، و این بسیار غیر معقول است که بر اساس این احساسات عمل کرده باشد. امروزه اگر یک مرد 54 ساله با یک دختر 9 ساله تماس جنسی داشته باشد، او را بعنوان یک بیمار پدوفیل (بچه باز) به زندان می اندازند، چرا پیامبر اسلام باید بخشیده شود؟

«بیماری پدوفیلیا شامل تحریک شدن مکرر جنسی و یا احساس نیاز و هوس کردن و بر انگیخته شدن احساسات جنسی در قبال کودک و یا کودکان است. بیمار پدوفیل باید بیش از 16 سال سن داشته باشد و تحریک جنسی باید مربوط به کودک 13 یا کم سن و سال تر باشد. اختلاف سنی بین بیمار و شخص محرک باید حداقل 5 سال باشد.» مترجم

منبع +

2- آیت الله منتظری:

پیامبر در سن 25 سالگی با خدیجه 40 ساله ازدواج کرده است، و پیامبر تا زمانی که خدیجه زنده بود با هیچ زن دیگری ازدواج نکرد. اگر پیامبر اسلام انسان شهوت رانی بود، با زنی پیر تر از خود ازدواج نمیکرد و تا زمان مرگ وی به او وفادار نمی ماند.

دکتر علی سینا:

خدیجه زنی ثروتمند بود و محمد مستخدم فقیر وی بود. ازدواج با یک زن ثروتمند برای محمد خیزشی در پلکان موقعیت اجتماعیش بود. در آن دوران محمد یک پسر یتیم و جاه طلب بود. چون مرد فقیر و جوانی بود، هیچ کس به او توجهی نمیکرد. خدیجه برای محمد یک لطف بزرگ بود. او برای محمد آرامش خاطر و رفاه مالی را به ارمغان آورد. حال محمد میتوانست در انزوا به غار خود برود و تخیلات خود را به پرواز در بیاورد، با اجنه دیدار کند، با شیطان بجنگد، با جبرئیل و سایر مخلوقاتی که فکر سستش را شکار کرده بودند محاوره کند.

دلیل  اینکه محمد به خدیجه وفادار ماند، نجابت محمد نبود، بلکه به این دلیل بود که خدیجه زنی قدرتمند بود و هرگز چیزی غیر از این را از طرف محمد تحمل نمیکرد. در آن دوران محمد طرفداری نداشت و ممکن بود با رنجاندن زن پولدارش همه چیز را از دست بدهد و بطور کامل نابود شود.

اگرچه وی بعد ها رنگ واقعی اش را نشان داد و وقتی به قدرت رسید در واقع هیچ چیز نمیتوانست اورا از آنچه بدان میل داشت بازدارد. آنوقت بود که تمام هنجارهای نجابت را به اذن الله اش شکست.

3- آیت الله منتظری:

قصد پیامبر از ازدواج با زنان بیوه متعدد، جدا از مصلحت های سیاسی و اجتماعی، تقویت موقعیت و جایگاه اجتماعی آنان بود. در آن روزگار، زنان بویژه، کنیز ها (بردگان مونث) ارزش بسیار کم یا بطور کلی بی ارزش بودند، و نادانی در حدی بود که آنها دخترانشان را زنده به گور میکردند.

دکتر علی سینا:

محمد همانطور که در بالا آمد، به دلیل ثروت خدیجه با وی ازدواج کرد. بعد از مرگ خدیجه محمد با عایشه که تنها 6 سال داشت ازدواج کرد، و بخاطر خواهش پدر عایشه، پیامبر تا سه سال به وی دخول نکرد. در این میان وی به یک زن نیاز داشت و زنان ناباور از آنجا که وی را یک دیوانه میدانستند از ازدواج با او سر باز می زدند. در میان طرفداران اندکش نیز زنان واجد الشرایط بسیار اندک بودند. سوده  یک زن مسلمان و یک بیوه بود. وی زنی ایده آل برای شرایط محمد به شمار میرفت و میتواند بستر محمد را گرم کند و از خانه  محمد نگهداری کند و نیازهایش را برآورد. محمد دو ماه بعد از مرگ خدیجه با وی ازدواج کرد. خدیجه و سوده تنها دو زن پیامبر بودند که وی از روی نیاز و نه از روی شهوت ازدواج کرد. البته ممکن است که حفصه دختر عمر نیز به گفته پدرش و محمد چندان زیبا نبوده باشد، و محمد ممکن است تنها برای شاد کردن عمر با وی ازدواج کرده باشد. تمامی سایر زنان محمد یا بکر و زیبا بوده اند یا بیوه زنان زیبایی بوده اند و اکثر آنها، اگر نگوییم تمام آنها در سنین نوجوانی (زیر 20 سال) بوده اند. پیامبر تنها به دلیل ظاهر و زیبایی آنها یا با آنها ازدواج کرد یا به سادگی با آنها بدون حتی ازدواج همبستر شد.

حتی برخی اوقات مجبور میشد بعضی از قوانین را نیز زیر پا بگذارد و الله را به صحنه وارد کند الله آیاتی را برایش افشا کند تا بتواند بدانچه به آن میل داشت دست یابد. بعنوان مثال این اتفاق در مورد زینب بنت جحش، ماریه و عایشه افتاد. هیچ کدام از زنان محمد از سوء تغذیه رنج نمیبردند و هیچکدام قبل از ازدواج با محمد زنان تنها و فقیری نبودند. داستانهای زنانی مثل سفیه، ماریه و زینب داستانهای عاشقانه ای هستند که طعم و بوی شهوت، خیانت و جرم میدهند.

شما البته به درستی به وضعیت رقت انگیز و اسفبار دختران برده (کنیزان) در آن دوران اشاره کردید، اما اشاره به این موضوع را فراموش کردید که بسیاری از آن دختران برده، تا قبل از اینکه پیامبر آزادی آنها را بستاند و مقام آنها را از آزاد به برده تقلیل دهد آزاد دختران و زنانی بودند. آیا شما میگویید که آن دختران برده باید برای اینکه محمد عزیزان و همسران آنها را کشت و آنها را در بازارها به مسلمانانی که آنها را می خریدند و به کنیز و مستخدم و یا بردگان جنسی تبدیل میکردند سپاسگزار پیامبر باشند؟

4- آیت الله منتظری:

ازدواج محمد و عایشه در سال نخست و یا دوم بعد از هجرت با فشار و اصرار پدرش ابوبکر و تنی چند از دوستانش انجام گرفت. پیامبر برای مدتی بعد از مرگ خدیجه مجرد ماند. هدف اصلی اش از این ازدواج دلایل سیاسی بود.زیرا محمد زیر فشار فراوان از طرف دشمنانی سرسخت همچون ابو لهب و ابوجهل بود که وی را متهم میکردند؛ لذا او کاملا به حمایت قبایل مختلف دیگر نیاز داشت. ابوبکر نفوذ قبیله ای بسیاری داشت. و رد این تقاضای ابوبکر در آن شرایط به مصلحت پیامبر نبود. در واقع این ازدواج یک ازدواج نمادین بود و نه برای اشباع غریزه جنسی، زیرا بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند احساسات جنسی نسبت به یک دختر 9 ساله داشته باشد.

دکتر علی سینا:

پیامبر با عایشه به دلیل اصرار پدرش ازدواج نکرد، احادیث بسیاری وجود دارد که محمد میل به عایشه داشت و از ابوبکر خواست که دختر 6 ساله اش را به وی بدهد. درواقع ابوبکر از شنیدن چنین خواسته ای شوکه شده بود. وی اعتراض کرد که وی با محمد پیمان برادری بسته است و یا او برادر رضاعی پیامبر است، که این پیمان ازدواج محمد با برادرزاده خویش را غیر قانونی میکند، اما پیامبر نظر ابوبکر را با گفتن اینکه ما برادران حقیقی و خونی نیستیم رد کرد و استدلال کرد که پیمان برادری آنها ربطی به این ماجرا ندارد.

 صحیح بخاری 7.62.18

پیامبر از ابوبکر ازدواج با عایشه را تقاضا کرد. ابوبکر گفت «اما من برادر تو هستم». پیامبر گفت «من و تو در دین الله و کتابش برادر هستیم اما عایشه بر من حلال است.»

 

اعراب مردمان بدوی ولی به هم پیوسته ای بودند که اندک قوانین نیز برای خود داشتند. برای خود اصول اخلاقی ای داشتند که با دقت و وسواس بدانها عمل میکردند. بعنوان مثال در ماه های مشخصی از سال جنگ نمیکردند. همچنین شهر مکه را بعنوان شهری مقدس به رسمیت میشناختند و هرگز علیه آن جنگ نمیکردند. زن برادر رضاعی همچون برادرزن واقعی به شمار می آمد و ازدواج با وی جایز نبود. همچنین بسیار رایج بود که دوستان نزدیک پیمان برادری باهم میبستند و همدیگر را همچون برادران واقعی به رسمیت میشناختند. پیامبر هر زمان که این قوانین در مقابل او و منافع یا آرزوهایش قرار میگرفتند آنها را زیر پا میگذاشت.

ابوبکر و محمد پیمان برادری بسته بودند، و بنابر رسوم و قوانین عایشه همچون برادرزاده محمد بود، اما این محمد را از میل به عایشه باز نداشت، حتی وقتی که عایشه 6 سال سن داشت.

اما پیامبر که اخلاقیات را نسبت به امیال خود تغییر میداد با استناد به همین رسم که نمیتوان با دختر برادر ازدواج کرد، از ازدواج با دختر حمزه سر باز زد. چون او چندان زیبا نبود.

صحیح بخاری 7.62.37

از ابن عباس نقل شده است:

از پیامبر پرسیده شده بود، «آیا با دختر حمزه ازدواج نمیکنی؟»، او پاسخ داد «او برادر زاده من است».

حدیث زیر نشان میدهد که پیامبر به عایشه گفته بود قبل از اینکه از پدرش تقاضای ازدواج کند خواب او را دیده است.

صحیح بخاری 9.87.140

از عایشه نقل شده است:

رسول الله به من گفت «تو دوبار قبل از اینکه من با تو ازدواج کنم در رویاهای من ظهور کرده بودی.  من فرشته ای را دیدم که ترا در تکه ای لباس ابریشمی حمل میکرد، من به او گفتم، لباسش را در بیاور و اورا نگاه دار، او تو بودی. به خود گفتم «اگر این از طرف الله است، پس این (لخت شدن عایشه) باید واقعا اتفاق بیافتند».

این بهانه که ازدواج محمد با عایشه یک «حرکت سیاسی» بود را میتوان به سادگی رد کرد. ابوبکر دوست خوبی برای محمد بود، او از پیروان محمد و برادر رضاعی محمد بود، به قبیله پیامبر متعلق بود، هیچ لزومی برای پیامبر الله وجود نداشت که برای تحکیم دوستی اش با ابوبکر لازم باشد که با دختر خردسالش همبستر شود. مدارک نشان میدهد که پیامبر مقدس از هواخواهی این مرد و اعتمادی که به او داشت سوء استفاده کرد و اورا وادار کرد تا دختر کوچکش را به ازدواج با او در بیاورد. چطور میتوانید درخواست مردی را که معتقدید پیامبر خدا است انکار کنید؟

ابوجهل (پدر جهالت) و ابولهب اسامی مستعار موهنی بودند که به عبدالعزی توسط محمد داده شده بود. عبدالعزی عموی پیامبر و یک مرد دانشور بود. قریشیان وی را ابوالحکیم (پدر خرد) میخواندند. بسیار دشوار است که بدانیم رابطه میان خوابیدن با یک دختر 9 ساله، چطور میتوانست وی را از شر دشمنانش محافظت کند؟ همانطور که اشاره کردید، این ازدواج یک یا دو سال بعد از هجرت اتفاق افتاد. دشمنان محمد در مکه بودند. حتی اگر این ازدواج میتوانست باعث حفاظت بیشتر محمد شود، که این یاوه ای بیش نیست، او خود در مدینه در امان کامل بود. بنابر این عذر نیز غیر قابل قبول است.

به هر حال، مسئله این است که پیامبر با دختر ابوبکر ازدواج کرد، مسئله این است که با یک دختر بچه 9 ساله همبستر شد. اگر معتقدید که پیامبر این کار را کرد تا از خود محافظت کند، پس محمد یک آدم فرصت طلب بوده است که به یک دختر بچه تجاوز کرده است تا جان خود را حفظ کند. لطفاً نگویید این عمل یک تجاوز نبود برای اینکه یک دختربچه 9 ساله به اندازه ای بالغ نیست که رضایت به تماس جنسی و یا ازدواج بدهد و اگر نتواند رضایت بدهد پس تماس جنسی با او، تجاوز حساب میشود. دفاعیات شما پیامبر اسلام را حتی از اتهام های ما بیشتر متهم میکند.

میگویید این ازدواج یک ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، واقعا این مسئله چقدر میتواند نمادین باشد که پیامبر وقتی به عایشه نزدیک میشود که به گواهی خود عایشه، وی در حال بازی کردن با اسباب بازیهایش بوده است، و پیامبر یک چیز کاملا متفاوت از اسباب بازیهای عایشه را در اختیارش قرار میدهد تا آن دختر بچه «حیرت زده» با آن بازی کند؟

صحیح بخاری 7.62.90

از عایشه نقل شده است:

وقتی پیامبر با من ازدواج کرد، مادرم نزد من آمد و مرا وادار کرد که به خانه پیامبر وارد شوم، و هیچ چیز موجب تحیر من نشد، مگر  آمدن پیامبر به نزد من قبل از ظهر.

 

نوشته اید، «بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند در قبال یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد»، کاملا صحیح است. این دقیقا مسئله ای است که مورد نظر من نیز هست. متاسفانه ما در دنیای کاملی به سر نمیبریم و کسانی هستند که بیماری های روانی ای دارند و قوانین و عادتها را زیر پا میگذارند. حتی امروزه نیز مردان پیری وجود دارند که رویای داشتن رابطه جنسی با کودکان را در سر میپرورانند، عکسهایشان را جمع آوری و بر روی اینترنت تبادل میکنند. به این افراد پدوفیل (بچه باز) گفته میشود و ما برای حفاظت از کودکانمان آنها را به زندان میاندازیم. اگر پیامبر آن دختر را قبل از ظهر همان روزی که مادرش اورا به خانه محمد آورده بود «متحیر نمیکرد»، من میتوانستم قبول کنم که این ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، هرچند شایستگی آن آشکار نیست. اما وقتی پیامبر اسلام همان روز به آن دختر کوچک دخول میکند، واقعا دشوار است که این مسئله را بعنوان یک مسئله «نمادین» دید. این کار به درستی نمادی از چه چیزی بوده است؟

5- آیت الله منتظری:

شکی وجود ندارد که شرایط آب و هوایی روی رشد فیزیکی و روانی دختران تاثیر میگذارد و رشد آنها در آب و هوای گرمسیری بیشتر است.

دکتر علی سینا:

در نوشتار قبلی شما اشاره کرده بودید که این ازدواج یک ازدواج سمبلیک و نمادین بوده است،  و گفتید که بر حسب عادت، یک مرد 53 ساله نمیتواند برای یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد» اما حال به قضیه از زاویه ای کاملاً متفاوت نگاه میکنید.

من نگران هستم که نکند دختران 9 ساله در عربستان در واقع همان دختران 9 ساله باشند. مگر اینکه شما نظریه تکاملی بسیار پیشرفته ای را ارائه دهید که نشان دهد نژاد انسانها در 1400 سال پیش تابحال دچار جهش و تغییر ناگهانی شدید و شگرفی شده است، و آن روزها زنان در سن 9 سالگی به بلوغ میرسیدند، اما واقعیت همچنان باقی میماند که پیامبر دچار احساسات جنسی نسبت به یک دختر نابالغ بود و این خطا بود. برای اینکه مطمئن شویم که کودکان 9 ساله همیشه حتی زمان محمد نیز کودک بوده اند، تنها کافی است که به حدیث بعدی نگاه کنیم. در این حدیث عایشه توضیح میدهد که وقتی مادرش برای بردن او به خانه پیامبر آمد، وی در حال بازی با تاب بوده است.

سنن ابو داوود 31.4915 و 31.4916 , 31.4917

منقول است از عایشه مادر مومنان:

پیامبر اسلام وقتی با من ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. وقتی ما به مدینه آمدیم، چند زن آمدند، ام رومان وقتی من در حال تاب بازی بودم پیش من آمد، مرا بردند، آماده و آرایشم کردند، بعد مرا نزد پیامبر خدا بردند،  و او وقتی من 9 ساله بودم با من جماع کرد. او مرا جلوی در نگه داشت و من از خنده در حال ترکیدن بودم.

 

عایشه همچنین با عروسکهایش بازی میکرده است.

صحیح بخاری 8.73.151

منقول است از عایشه:

من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها (دوستان عایشه) پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. (بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود (فاتح البری ج.13 ص.143)

صحیح مسلم 8.3311

عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی 7 سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است 9 سال داشته است، و عروسکهایش همراه وی بوده اند، و وقتی پیامبر اسلام فوت شد، وی 18 سال سن داشته است.

قاعدتاً ممکن است شخصی بگوید اینکه عایشه همچنان با عروسکهایش بازی میکرده است نشان میدهد که به اندازه کافی بالغ نبوده است که در مورد مسائل جنسی چیزی بداند، دست کم از کسی که میتوانست پدر بزرگش باشد.

6- آیت الله منتظری:

تفاوت سن میان مرد و زنی که باهم ازدواج میکنند، در جوامع بدوی، قابل قبول و یک رسم بوده است. همچنین برای یک مر هیچ قباحت و زشتی ای وجود نداشته که با دختران بسیار کوچکتر از خود ازدواج کند، و مردم آن دوران این عمل را یک عمل غیر اخلاقی نمیدانستند. حتی تا به امروز میتوان بین اعراب اشخاصی را یافت که با دختران بسیار جوان ازدواج میکنند. قاعدتاً رسوم و قواعد اجتماعات قبیله ای آن دوران را نباید با جوامع مدنی و پیشرفته امروز مقایسه کرد.

دکتر علی سینا:

من موافق هستم که اجتماعات بدوی  رسومی داشته اند که امروز با حساسیتی که جوامع مدرن دارند برای ما شوکه آور هستند. انسانهای پیشین کارهای بسیاری کرده اند که مارا وحشتزده میکند. آنها حیوانات و انسانها را قربانی میکردند، میان جنس زن و مرد تبعیض قائل میشدند، برده داری میکردند و به انواع مختلفی حقوق انسانی را زیر پا میگذاشتند. من جوامع بدوی را محکوم نمیکنم، زیرا آنها نمیدانستند که میتوانند بهتر از این نیز رفتار کنند. من انسانهای مدرنی را محکوم میکنم که به وسیله دنبال کردن مردی که خود نتیجه و محصول اجتماع بدوی خود بوده است، آن جوامع بدوی و کهنه را دنبال میکنند. من مردی را محکوم میکنم که خود را پیامبر الله «رحمتی بر عالمیان» و یک نمونه و الگو برای انسانها معرفی کرده است، کسی که بجای اینکه خود اخلاق و راستی و درستی را پایه گذاری کند، رسوم و قواعد اجتماع بدوی اش را دنبال کرد و بنابر این مهر تایید بر آنها زد و آنها را به رسومی جاودانه تبدیل کرد که باید از آنها تقلید کرد. من اجتماعی را محکوم میکنم که شکوه و جلال و افتخار و فخر  خود را فراموش کرده است و الان تلاش میکند تا رسوم قبایل کهنه را نسخه برداری کرده و مفاهیم کهنه آنها را با دنبال کردن پیامبری که هیچ چیز جدید برای اضافه کردن به اجتماع خود نداشت بلکه خود محصول این اجتماع بود،  مبنای رفتار خود را پایه گذاری کند.

آری ما نباید رسوم قبایل قدیمی و بدوی را با اجتماعات مدرن امروز مقایسه کنیم، اما چرا باید این رسوم را بکار گیریم؟ چرا باید آنها را دنبال کنیم؟ چرا باید پیامبرشان را که عرضه شکستن بربریت و توحش جامعه خودش را نداشته است قبول کنیم؟

اگر پیامبر واقعا یک پیامبر بود، باید نوع دیگری رفتار میکرد، نمیباید رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، بلکه باید استاندارد و چهارچوب جدیدی را پایه میگذاشت. اگر او نیز رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، ما چرا باید از او پیروی کنیم؟ از طرفی مسلمانان دنیا زندگی محمد را به دقت مطالعه میکنند، و سعی میکنند از آن پیروی کنند. همچون وی لباس میپوشند، چهره شان را همچون وی آرایش میکنند، شبیه وی راه میروند و شبیه وی حرف میزنند، اعمالشان را شبیه به او میکنند و شبیه او زندگی میکنند و معتقدند هرچه او کرده حکم شده از طرف خدا و صحیح بوده است، و او در واقع بعنوان نمونه و الگویی برای انسانها فرستاده شده است، اما شما میگوید عمل محمد تنها تقلید و ادامه ای بوده است از عملی که عرف جامعه بدوی و جاهل وی حساب میشده است و چرا ما باید گناه اورا تنها به دلیل اینکه او تنها یک قربانی اجتماع خودش بوده است ببخشیم؟  نگاه کنید بر سر سرزمین ما که افتخار گذشته خود را فراموش کرده است و اکنون کور کورانه مردی را که رسوم جامعه بدوی خود را دنبال میکرده است پیروی میکند، چه آمده است. آیا ما میتوانیم بیش از این نیز غرق شویم؟ آیا هیچ تحقیری سیاه کننده تر از این هم وجود دارد؟ چقدر آنهایی از ما که این را هنوز درک نمیکنند رقت بار هستند.

7- آیت الله منتظری:

به مسائل هر زمان و مکانی باید با توجه به معیارها و استانداردهای همان زمان و مکان نگاه کرد، نه با توجه به معیارها و استانداردهای دیگر زمانها و مکان ها. از طرف دیگر پیامبر با بسیاری از رسوم زمان خود که در تضاد با اهداف و اصول تربیتی و معنوی اسلام نیستند مخالفتی نکرد، بلکه با واقع گرایی با آنها روبرو شد تا کم کم آنها را از بن و اساس برطرف سازد.

دکتر علی سینا:

من هم معتقد هستم که مسائل را باید در متن و زمینه زمان و مکان خودشان بررسی کرد. چیزی که 1400 سال پیش در عربستان قابل قبول بود، امروز دیگر قابل قبول به نظر نمیرسد. شاید صحیح نباشد که ما در مورد مردم آن دوران به این سختی قضاوت کنیم. اما سوال این است که چرا ما باید آن مردم را و رسومشان را پیروی کنیم؟ راه حل هایی که در آن دوران برای آنها مناسب بود دیگر برای زمان ما مناسب نیست. چرا باید عقایدی را دنبال کرد که سودمندی خود را از دست داده و در تاریخ گیر کرده اند؟

مسلمانان به این تشویق میشوند که سنت پیامبر را دنبال کنند. شما میگویید پیامبر یک عرب بود و قواعد و رسوم مردم خودش را دنبال میکرد، بنابر این کاری که او در آن زمان میکرد در جامعه بدوی خودش درست بود. اما آیا با دنبال کردن سنت های وی، درواقع جاودان کردن آن قوانین و رسوم غلط و ناشایسته اعراب 1400 سال پیش نیست؟

شما تایید کردید که پیامبر با رسومی که در زمان خودش در تضاد با آموزه های تربیتی و معنوی اسلام نبودند، مقابله نکرد. سوال من این است که آن آموزه های تربیتی و معنوی اسلام چه هستند؟ هدف اصلی اسلام چیست؟ طبیعتاً پاسخ مسلمانان این است که هدف اسلام تایید یگانگی خداوند و اینکه او هیچ شریکی ندارد و اینکه محمد پیامبر او است میباشد. این اصلی ترین پیام اسلام است، مفاهیم و آموزه های تربیتی و اخلاقی در درجه دوم مطرح میشوند. همه گناهان میتوانند بخشیده شوند. دزدی، قتل، کشتار و بچه بازی بخشیده میشوند اما شریک قرار دادن برای خدا بخشیده نمیشود.

سوره نساء آیه 48

هر آینه خدا گناه کسانی را که به او شرک آورند نمی آمرزد، و گناهان دیگر را برای هرکه بخواهد می آمرزد. و هرکه به خدا شرک آورد، دروغی ساخته و گناهی بزرگ مرتکب شده است.

به عبارت دیگر، صدام حسین، عیدی امین، بن لادن، خلخالی و خمینی بخاطر اینکه مسلمان هستند و شرک نورزیده اند علی رغم جنایاتشان بخشیده خواهند شد، اما گاندی به دلیل اینکه هندو بود و به ادعای مسلمانان هندو ها به چند خدایی اعتقاد دارند، تا ابد در جهنم خواهد سوخت.

این الله باید بیمار باشد، باید دیوانه و موجود حقیری باشد که اینقدر پافشاری روی شناخته شدن خودش میکند و اینقدر حسادت  نسبت به شرک می ورزد. اگر این خدای محمد است، شایسته هیچ ستایشی نیست، بلکه باید او را به سرعت در بیمارستان روانی بستری کرد.

اما آن رفتارهای غلط مردم که پیامبر با آنها مقابله نکرد اما تلاش کرد آنها را کم کم با سازش محو کند، به راستی چه بودند؟ در دنیای ما، پدوفیلیا یک جرم است. واقعا شرم آور است که پیامبر بچه بازی را به  دلیل اینکه با اصول اسلامی در تضاد نیست به اندازه کافی مهم تشخیص نداد که با آن مقابله کند. با اینحال بسیار جای خوشحالی بود اگر مشاهده میشد حداقل در جایی آنرا تقبیح کند، اما نه او هرگز حتی پدوفیلیا را تقبیح نیز نکرده است. او نه تنها اینکار را نکرد بلکه با تکرار آن، مهر جاودانگی بر آن زد. این روش درستی برای محو کردن رسوم غلط نیست؛ بلکه اتفاقا روش تایید و تبلیغ آن است.

قبل از اسلام ما ایرانیان انسانهای بافرهنگی بودیم. ما چنین رسوم وحشیانه ای را نداشتیم، اما به لطف اسلام این قوانین امروز در فرهنگ ما نیز رخنه کرده است و در سرزمین ما پیاده میشوند.

پدوفیلیا تنها یکی از هدایایی است که اسلام برای ما آورده است. پیامبر اسلام رسوم بسیار دیگری را نیز تایید کرد که به همین اندازه شرم آور و ننگین هستند. ترور کردن شخصی که اندیشه مخالفی دارد نیز سنتی از سنت های پیغمبر بود. او دژخیمانی را شبانه به خانه های دشمنانش میفرستاد تا آنها را بکشند. طرفداران رژیم اسلامی ایران نیز در حال پیروی از همان سنت های پیامبر الله (بر روح معصومش صلوات) هستند.

بخش بعدی جنگهای پیغمبر

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

مطالب مرتبط با این نوشتار بر روی تارنمای افشا

علی سینا و منتظری، جنگهای پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت دوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

دومین پرسش

چطور شخصی که خود را پیامبر خطاب میکند، میتواند به کاروانهای تجارتی حمله کند و همچون یک دزد سر گردنه و یاغی رفتار کند؟

در رابطه با قصد حمله به کاروان تجارتی قریش، این کاروان از تعدادی سرمایه داران ضد اسلام مکه به همراه ابوسفیان دشمن سرسخت و معروف اسلام و مسلمانان تشکیل شده بود. در آن سالها دشمنی قریش و تحریکات آنان علیه اسلام و مسلمین از مکه به شدت جریان داشت. مدینه به تازگی مرکزی سیاسی و حکومتی برای اسلام شده بود و از هرسو در معرض تهاجم و دشمنی قریش قرار گرفته بود.

مسلمانان بسیاری بودند که با پیامبر (ص) و بعد از ایشان به دلیل فشارهای کفار قریش در مکه مصادره اموال آنان توسط قریش خانه و کاشانه خود را رها و به مدینه مهاجرت کرده بودند، اینان درصدد تقاص و پس گرفتن اموال خویش از قریش بودند و به آنان خبر رسیده بود که این کاروانها ثروت زیادی با خود دارد. رهبری مسلمانان نیز در صدد نا امن کردن راههای تقویت اقتصادی و نظامی دشمن بود. هدف اصلی از حمله نا امن کردن راهها برای دشمن در حال جنگ فرسایشی آنان با مسلمانان بود.

این حالت جنگی تا زمانی که مکه فتح شد، ادامه داشت.

بدیهی است هنگامی که دو کشور و یا دو نیرو در حال جنگ با یکدیگر باشند و هیچگونه پیمان صلح یا آتش بس میان آنها منعقد نشده باشد، هرکدام به خود حق میدهند بنیه اقتصادی و نظامی طرف مقابل را تضعیف نموده و امنیت آنرا به مخاطره بیاندازند.

و این سنت یک سنت پذیرفته شده در دنیا در گذشته و در حال می باشد، و قطاع الطریق از مقوله دیگری است. قطاع الطریق به یاغیان و راهزنانی می گویند که امنیت و آرامش مردمی را که در شهر و کشور خود نه در حال جنگ و نه دشمنی با کسی می باشند از بین ببرند و اموال آنان را غارت نمایند.

دکتر علی سینا:

آیت الله عظمی منتظری گرامی،

برای آغاز، مایل هستم از شما به خاطر راستگویی و صداقتتان سپاسگزاری کنم، شما بر عکس بیشتر مسلمانان که ادعا میکنند جنگهای محمد حالت دفاعی داشته است، تایید کردید که محمد مهاجم بود و او بود که به کاروانهای تجارتی حمله کرد. این زمان بسیاری را برای ما حفظ میکند، زیرا دیگر من مجبور نیستم سیاهه ای از حملاتی که محمد به کسانی که آنها را دشمن خوییش میدانست ارائه دهم.

اما گویا شما حملات محمد به کاروانها، شهر ها و کشتن شهروندان را به این دلیل که استراتژی نظامی برای تضعیف دشمنان محمد بوده اند عادلانه میدانید. اما توضیح خود محمد برای این حملات این بوده است که مسلمانان حق دارند آنچه قریش در هنگام تبعید از مسلمانان ستانده، پس بگیرند.

اگر چه حقیقت این است که مکیان محمد را از خانه هایشان نراندند،بلکه مسلمانان به دلیل اصرار محمد مهاجرت کردند. وی ابتدا دستور داد که مریدانش به حبشه بروند و بعد که به اندازه کافی طرفدارانی در مدینه یافت، آنان را به مهاجرت به مدینه فرمان داد.

در حقیقت  علی رغم اینکه محمد بطور دائم در حال دشنام دادن و توهین به مذهب قریشیان بود و آنها را با رفتار فرسایشی خود خشمگین کرده بود، حتی یک مورد نیز در تاریخنامه های اسلامی گزارشی از اعمال خشونت علیه محمد و طرفدارانش نشده است.

مسلمانان امروزه هیچ انتقادی علیه دینشان را نمیپذیرند. آنها شخصی را که عقایدشان را زیر سوال ببرد به یکباره می کشند و این چیزی است که پیامبر به آنها آموخت تا انجام دهند. اما اعراب پیش از محمد از بردباری و مدارای دینی بیشتری برخوردار بودند. اعراب پیش از محمد با مسیحیان و یهودیان در توازن همزیستی می کردند، بدون اینکه هیچ نشانه ای از عداوتها و دشمنی های برگرفته از ادیان بین آنها باشد. اما آزمایش بردباری و تحمل دینی نهایی بین اعراب وقتی آغاز شد که محمد شروع به شماتت کردن خدایان اعراب پرداخت. اما با وجود تهمت هایی که به قریش زده می شود،قریشیان میزان بالایی از بردباری و تحمل را از خود نشان دادند، حتی وقتی که محمد آشکارا به مقدسات آنها توهین میکرد، هرگز به محمد و یا هیچیک از پیروانش صدمه ای نزدند.

این تحمل و بردباری را با رفتاری که با بهائیان در ایران میشود مقایسه کنید. بهائیها به محمد یا الله او توهینی نمیکنند، آنها امامان را انکار نمی کنند و با هیچ یک از مفاهیم قرآنی نیز مخالفت نمیکنند. تنها چیزی که آنها میگویند این است که پیامبر آنها همان کسی است که ظهور وی به مسلمانان وعده داده شده است. این ادعا در مقابل دشنامهای آشکار محمد به عقاید و مقدسات قریش هیچ است اما نه تنها مسلمانان هیچ بیرحمی و قساوتی را از بهائیان دریغ نکرده اند، بسیاری از آنها را کشته اند، زندانی کرده اند، شکنجه داده اند و کتک زده اند. حقوق انسانی آنها را نادیده گرفته اند و بطور وحشتناکی غیر انسانی با آنها برخورد کرده اند. هیچکدام یک از این اعمال در حق پیامبر اسلام و طرفدارانش انجام نگرفته بود هرچند آنها بطور دائم خدایان قریش را با توهین و طعنه شستشو میدادند و به مقدسات آنها دائم دشنام میدادند.

وقتی مکیان به اندازه کافی محمد را تحمل کردند و نتوانستند تمسخر خدایانشان را تحمل کنند، سرانجام گروهی از بزرگان خود را به نزد ابوطالب فرستادند و به او شکایت کردند که «این برادر زاده تو بسیار زشت و زننده در مورد خدایان و دین ما سخن میگوید. ما را احمق خطاب کرده است و نیاکان ماراگمراه خوانده است. اکنون یا تو اورا نصیحت کن یا دستور ده تا ما نسق کار خود بنهیم اورا از خود و به هر طریق که باشد، دفع کنیم». ابوطالب نیز با آنها به نرمی سخن گفت و به آنها اطمینان داد که با برادرزاده خود در این مورد صحبت خواهد کرد و از او خواهد خواست که احترام بیشتری از خود نشان دهد. اما محمد اقدامات خود را تغییر نداد، پس آنها مجددا نزد ابوطالب با حالی آشفته بازگشتند و به او اخطار دادند که اگر او  برادرزاده اش را از رفتار زشت خود باز ندارد، آنها خود وی را مهار خواهند کردو به ابوطالب گفتند «و حال دیگر ما براستی نمیتوانیم بیش از این تحملی از خود در مقابل توهین به مقدسات، پدران و خدیانمان نشان دهیم، یا تو اورا از توهین و تمسخر ما بازدار و یا خود با او همزبان شو و به او بپیوند تا ما بتوانیم در مورد این قضیه تصمیم بگیریم.»

این تمام چیزی است که در مورد آزار مسلمانان در مکه گزارش شده است. آنچه آنها گفته اند تنها یک اخطار بود و حتی به تهدید نیز کشیده نشده است. در واقع تا زمانیکه ابوطالب زنده بود و حتی بعد از مرگ وی تا زمانی که محمد در مکه بود هیچ صدمه ای به وی زده نشده بود و هیچیک از یارانش نیز آزاری ندیده بودند.

تنها گزارشی که از خشونت و برخورد فیزیکی علیه مسلمانان در تاریخ گزارش شده است، کتک خوردن خواهر عمر، به جرم اینکه وی اسلام آورده بود و عمر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود است، و از اتفاق همین قضیه نیز موجب پذیرش اسلام از طرف وی شد. اما حتی این برخورد را نیز نمیتوان یک آزار مذهبی نامید، بلکه تنها میتوان آنرا خشونت خانوادگی دانست زیرا عمر انسانی کج خلق و غیر قابل پیشبینی و زود رنج بود که به آسانی کنترل اعصاب خود را از دست میداد و دست به خشونت می برد. اما حتی این حدیث نیز ممکن است درست نباشد، زیرا عمر خود در جای دیگر طریقه اسلام آوردن و آشنایی خود با اسلام را به گونه ای دیگر نقل کرده است.

پس پرسش اینجا مطرح میشود، اگر هیچ آزاری علیه مسلمانان وجود نداشت، چه کسی آنها را از خانه هایشان رانده بود؟ ما میدانیم که بسیاری از آنها خانه های خود را رها کردند و به حبشه و بعدها به مدینه رفتند. چرا آنها باید خانه های خود را در حالی که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکرد رها میسازند؟

پاسخ به این سوال را میتوان در محمد و آنچه در مغز میپروراند یافت. این محمد بود که از آنها خواست که مکه را ترک کنند. درواقع او به آنها دستور داد که مکه را ترک کنند و اینرا نیز از طرف الله بر آنها واجب کرد. آیات زیر به روشنی به این مسئله اشاره میکنند.

سوره انفال آیه 72:

آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست.

اینها جملات بسیار خشنی هستند که محمد در رابطه با پیروان خودش که مکه را ترک نکردند میگوید. در جای دیگر محمد تاکید بیشتری روی این قضیه میکند.

سوره نساء آیه 89

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد.

در آیه بالا محمد به به باورمندان مکه دستور می دهد که خانه خود را رها کرده و به مدینه بروند. او تا جایی پارا فرا میگذارد که به باقی مسلمانان دستور میدهد اگر برخی از مسلمانان خواستند به مکه برگردند آنها را بکشند که این نوع برخورد با طبیعت دینی اسلام سازگار است. بنابر این ما میدانیم که هرچند محمد تحمل قریش را نیز با دشنامهایش به سر آورده بود، خروج مسلمانان از مکه بخاطر آزار و اذیت بت پرستان مکه نبوده است. هیچ آزاری طرف قریش وجود نداشت . تازه باورمندان مکه را به دلیل اینکه محمد از آنها اینچنین خواسته بود ترک گفتند.  تکنیک های اعمال فشار از طرف محمد بر پیروانش آنقدر زیاد بود که او حتی به پیروانش گفت اگر مهاجرت نکنند به جهنم خواهند رفت.

سوره نساء آیه 97

کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می ستانند در حالی که بر خويشتن ستم ، کرده بودند از آنها می پرسند : در چه کاری بوديد؟ گويند : ما در روی زمين مردمی بوديم زبون گشته فرشتگان گويند : آيا زمين خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنيد؟ مکان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.

 محمد نقشه کشیده بود که عربستان را فتح کند و ایران را مطیع عربستان سازد.

پرسشی که طبیعتاً مطرح میشود این است که «چرا؟» چرا محمد باید طرفدارانش را مجبور میکرد تا در حالی که تحت فشار نبودند از شهر خود مهاجرت کنند؟ چرا وی باید آنها را وا میشداشت که خانه و کاشانه خود را ترک کنند؟ این عمل محمد آنقدر نامعقول بوده است که حتی تاریخدانان غربی و اسلامشناسانی همچون اسپرنگر (Sprenger) و سر ویلیام مویر (Sir William Muir) نتوانسته اند نقشه ای را که محمد در مغز خود از همان روزهای آغازین که عده ای واقعا باور کرده بودند او پیامبر خدا است می کشید ببینند.

موئر در «زندگی محمد» از هشامی نقل قول میکند:

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند. هشامی برگ 136

از ماجرای بالا میتوان حقایقی را دریافت.

الف. قریش مسلمانان را آزار نمیداد و رئیس قبیله تنها از محمد میخواست که به اعتقادات آنها توهین نکند.

ب. محمد بر ادامه رفتار فرسایشی علیه مردم مکه و عقایدشان مصمم بود.

پ. محمد در رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجمان (ایرانیان) از اعراب بود.

آشکار میشود که محمد وقتی در مکه بود و بیش از تعداد بسیار اندکی طرفدار نداشت، در حال رویا بافی برای فتح عربستان و مطیع ساختن ایران بوده است. آیا این شایسته یک پیامبر خدا است که «تسخیر کردن» و «مطیع کردن» را زشت نپندارد؟ از یک پیامبر که توسط خدا انتخاب میشود باید انتظار داشت که نوری برای انسانها باشد، عقایدی پیشروتر و نیکوتر برای راهنمایی آنها، آموزش و آزادی انسانها داشته باشد، نه اینکه به فکر تسخیر و مطیع ساختن آنها باشد. اینها افکار یک پیامبر خدا نیستند بلکه افکار یک کشورگشا و یک سلطه گر است. اینها تفکرات کسانی است که به فکر حکومت مرکزی و مطیع کردن همگان بوده اند همچون چنگیزخان، ناپلئون، هیتلر و حتی صدام حسین، نه افکار یک پیامبر که باید پرتوافکن عشق و دلسوزی و رحمت و سایر زیبایی های روحانی باشد.

پیامبر اسلام قطعا یک نمونه آشکار مگالومانیا (Megalomania) است. او دچار بیماری جنون/افسردگی (manic/depressive) بود. او وقتی سر شوق بود آن رویاهای تسخیر جهان را در سر میپروراند و وقتی افسرده میشد نقشه های خودکشی را در سر می پروراند.

«Megalomania نوعی اختلال روانی است. افرادی که دچار این بیماری میشوند خود را به غلط بسیار مهم و یا قدرتمند می انگارند و گمان میکنند میتوانند کارهای بزرگ انجام دهند. معمولا این افراد دچار افسردگی شدید میشوند زیرا آنچه در اطرافشان میگذرد به آنها نشان میدهد که دچار آن قدرت و اهمیتی که به آن فکر میکردند نیستند و این مسئله ضربه شخصیتی بزرگی به آنها میزند» مترجم

صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

 صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

وحی از طرف خداوند برای مدتی قطع شده بود و پیامبر از این بابت بسیار ناراحت بود، چنانکه شنیده شده است او چندین بار قصد پرتاب کردن خود از بالای کوه های بلند را داشت، اما هر وقت میخواست این کار را عملی بکند جبرائیل در مقابلش ظاهر میشد، و به او میگفت «ای محمد تو قطعاً در حقیقت پیامبر الله هستی». و در نتیجه قلب محمد ساکت میشد و آرامش پیدا میکرد و به خانه باز میگشت. و هرگاه مدت زمان نازل شدن وحی طولانی میشد، او همانکار را تکرار میکرد، اما هرگاه به بالای کوه میرسید جبرائیل بر او نازل میشود و آنچه قبلاً گفته بود تکرار میکرد.

این تغییر حالت به ما سرنخ هایی میدهد که پیامبر اسلام یک پیامبر خدا نبوده است، بلکه یک بیمار بوده است که دچار تعادل روانی نبوده است و به بیماری جنون/افسردگی دچار بوده است. رویاهای تسخیر کردن و مطیع ساختن برای وی بسیار جدی و قوی بودند، و این نوع رویاها افکار درونی وی را با چنان حرارتی در خود حل کرده بودند که قدرت تشخیص خوب و بد را از ضمیر وی زدوده بودند. برای وی سلطه بر دیگران داشتن به هدف اصلی تبدیل شده بود. و هیچ چیز نمیتوانست وی را از رسیدن به این هدف بازدارد. او آنچنان با شور و متقاعد کننده دروغ گفته بود که حتی خود را هم گول زده بود، چون الهامات قبلی وی معلول خیالاتش بودند، وقتی که آن الهامات نیز قطع شدند او به ساختن آیات ناشی از وحی های قلابی و رویاهایی که خود را در آنها بزرگ می انگاشت با پشتکار قابل توجهی ادامه داد. آدمهایی مثل محمد و هیتلر که دچار مگالومانیا هستند معمولا انسانهایی فرمند هستند با نوعی شخصیت وادار کننده که مخاطبان خود را با سخنرانی هایشان، جاذبه های شخصیتیشان، اعتماد به نفسشان هیپنوتیزم میکنند. نگاه کردن به اینکه چگونه هیتلر با سخنرانیهای  تحریک کننده و قوی که در فضای اطمینان و دلگرمی ایراد شد و اذهان میلیونها مخاطب آلمانی وی را به تسخیر خود در آورد، شاید بتواند به ما سرنخ هایی از آنچه در ذهن رسول الله میگذرد بدهد و برای ما راز مسحور گشتن همراهان و هواداران ساده و خام وی را شرح دهد.

محمد در حالی در کنار بستر مرگ عمویش ابوطالب قرار گرفت، که رویای تسخیر عربستان و مطیع کردن ایران قدرتمند را در سر میگذراند، حتی وقتی که طرفدارانش هیچ نبودند مگر مشتی از افراد کم تعداد که مشق نظامی نیز ندیده بودند و هرگز قصد جنگیدن و یا دفاع از خویش را نداشتند. اما محمد تنها یک خیالباف نبود، محمد رویاهای خود را با استقامت و یکدندگی دنبال میکرد و حاضر بود همه چیز را برای رسیدن به بزرگی و والایی که برای خود میخواست قربانی کند. حاضر بود کسانیکه با او مخالفت میورزیدند را بکشد. کسانی را که به او پشت میکردند را سلاخی کند، کسانیکه او را نکوهش میکنند و از او انتقاد میکنند را ترور کند. حاضر بود برای رسیدن به رویاهای خود تمام جمعیت یهودی و مسیحی شبهه جزیره عربستان را حذف کند و یکی از ظالمانه ترین قتل عام ها را در حق یهودیان مدینه و خیبر انجام دهد. او داستانهای خیالی اجنه و فرشته ها را میساخت و طرفدارانش را با داستانهای دیدار خود از بهشت و جهنم فریب میداد تا این افراد زودباور و بی پروا را تربیت کند. محمد الله را نیز اختراع کرد و ادعا کرد که پیام آور الله است و با او در ارتباط مستقیم است تا بتواند اطاعت بی چون و چرا و همه جانبه  طرفدارانش را برای خود از این طریق بدست آورد.

رویاهای او وسعت زیادی داشت و نقشه هایش کامل بود. زمانبندی او برای اجرای نقشه هایش عالی بود و اشخاصی که او با آنها کار میکرد بسیار افراد مناسبی بودند. اعراب آن دوران خرافاتی، متعصب، تندرو، جاه طلب، ظالم، وحشی، کله شق، شوینیست و بالاتر از همه اینها ساده لوح و زودباور بودند. طمع تسخیر عربستان و مطیع ساختن ایرانیان در زمان بسیار مناسبی در محمد شکل گرفته بود.

اما او چگونه میتوانست بدون ارتش رویاهایش را به واقعیت تبدیل کند؟ چطور میتوانست طرفدارانش را قانع کند تا برخیزند و در مقابل برادران و پدران و دوستان خود شمشیر بدست گیرند؟ او باید نارضایتی را ترویج میکرد. او باید دشمنی و عداوت را در حالی که هیچ عداوتی وجود نداشت ایجاد میکرد،. او باید برادر را علیه برادر تحریک میکرد و بین مردم نفاق می افکند تا آنها با کمال میل اسلحه به دست گیرند و یکدیگر را به فرمان او سلاخی کنند. بنابر این او از یک سو به خدایان قریش دشنام میفرستاد و با عبارات زشت آنها را توصیف میکرد، تا آنها را برانگیزد و آنها را تحریک کند تا بین طرفدارانش و قریشیان دشمنی  ایجاد کند و باعث درگیری شود. از طرف دیگر طرفدارانش را مجبور کرد که سختی تبعید را تحمل کنند و به سرزمین اجنبی سرازیر شوند. بنابر این او گروهی را علیه گروه دیگری قرار داد و باعث شد که طرفدارانش احساس کنند مورد آزار قریشیان قرار گرفته اند. حال آنها فقیر، دلزخم و ستم کشیده بودند. محمد به این خشم و تندی نیاز داشت تا بتواند سلطه خود را بر آنها گسترش دهد و اطاعت آنها را به دست بیاورد. برای حکومت کردن او باید اختلاف بوجود می آورد.

برای اینکه بخواهی بر مردم نادان حکومت کنی و آنها را مطیع خود سازی، باید به آنها دشمنی بدهی. هیچ چیز نمیتواند مردم را بیشتر از یک دشمن مشترک دور شما جمع کند. این در واقع قدیمی ترین حیله درون این کتاب است که توسط تمام دیکتاتورها در طول تاریخ بشریت استفاده شده است. حتی خمینی هم همین سیاست را برای تقویت تسلط خود برای کسانیکه گول دروغهایش را میخوردند استفاده کرد.

محمد همانطور که خود در قرآن رجز خوانی میکند «مکرو و مکر الله، والله خیر ماکرین» خود یک استاد فریبکاری بود. او توانست میان مردمی که علی رغم نادانی و تعصباتشان هرگز از خود نابردباری مذهبی نشان نداده بودند، خشم مذهبی ایجاد کند. حال محمد طرفدارانی را اطراف خود داشت که مالباخته، ناراضی و عصبانی بودند. آنها آماده بودند تا برایش بجنگند و به او کمک کنند تا رویای خود را به واقعیت تبدیل کند. «اطاعت از خدا و رسولش» به شعار حزبی اسلام تبدیل شد، و البته طبق معمول الله در وحی هایش اختیارات کامل را به محمد میبخشید.

سوره جن آیه 23

آنچه می توانم جز رساندن پيام او و انجام دادن رسالتهای او نيست و هرکه خدا و پيامبرش را نافرمانی کند ، نصيب او آتش جهنم است که همواره در آن خواهند بود.

این مسئله بسیار شایان توجه است که قریش بعد از سالها مورد شماتت زبانی قرار گرفتن از طرف محمد، او و طرفدارانش را تحریم اقتصادی کرد. قریشیان هیچ چیز به آنها نمیفروختند و هیچ چیز از آنها نمیخریدند و با هیچ یک از آنان ازدواج نمیکردند. آنها ممکن است حتی او را تهدید کرده باشند که در صورتی که توهین کردن به خدایانشان را قطع نکند اورا تنبیه خواهند کرد. در این مدت محمد خود و اعضای خانواده اش (به جز ابولهب) را در شعب ابوطالب محصور کرد. این حبس خود خواسته 3 سال طول کشید. در این مدت، آنها تنها در زمان حج خارج میشدند و وقتی مراسم حج به پایان میرسید باز میگشتند. اما وقتی قریش به آنجا حمله کرد، به نظر میرسید، از اینکه در خیابانها نیست و به خدایانشان قبیحانه پرخاش نمیکند، خشنود است. اگر قریشیان میخواستند مسلمانان را آزار دهند یا آنها را بکشند، فرصتهای زیادی برای اینکار داشتند. اما آنها هیچ نشانی از خشونت علیه مسلمانان از خود نشان ندادند. هرچند در مقایسه با سه قبیله یهودی مدینه که محمد آنها را منهدم کرد، نابود کردن محمد و خانواده اش برای قریش بسیار آسانتر بود.

این مسئله آنها را مجبور کرد تا یکدیگر را ملاقات کنند تا مسائل را با یکدیگر سبک سنگین کنند. نتیجه آن ملاقات روشن نیست، اما آن ملاقات باعث شد تا محمد با دوست خود ابوبکر از شهر فرار کند.

محمد بعدها آن لحظه را یادآور میشود و گمان میبرد که شاید آنها نقشه کشیده بودند که اورا دستگیر کنند، بکشند یا تبعید کنند. اما هیچ مدرکی برای اثبات هیچکدامیک از این اتهامات وجود ندارد، حتی به نظر میرسد خود محمد با خدای علیمش (دانای همه چیز)  نیز از نتیجه آن ملاقات اطمینان نداشته است.

سوره انفال آیه 30

و آن هنگام را به يادآور که کافران در باره تو مکری کردند تا در بندت افکنند يا بکشندت يا از شهر بيرون سازند آنان مکر کردند و خدا نيز مکرکرد و خدا بهترين مکر کنندگان است.

در مدینه

بعد از اینکه محمد و ابوبکر از مکه فرار کردند. خانواده هایشان برای چندین هفته در مکه بازماندند. اما هیچ اتفاقی برای آنها پیش نیامد و قریش آنها را آزار نداد و به هیچ شیوه ای اذیت نکرد. هرچند همانطور که موئر دریافته است «این نابخردانه نبود که آنها بصورت گروگان علیه هرگونه تاخت و تاز خصمانه ای از طرف مدینه نگهداری میشدند. این واقعیتها ما را وا میدارد تا در مورد تنفر شدید و خشونت تلخی که همیشه سنت حاضر است به قریش نسبت دهد شک کنیم. همچنین این واقعیت که اولین تجاوز و حمله بعد از هجرت تنها از سمت محمد و طرفدارانش صادر شد در هماهنگی با همین بینش است. مردم مکه تنها زمانی مجبور شدند برای دفاع از خود پناه به سلاح ببرند که چندین کاروان که غارتگران (محمد) در کمین آنها نشسته بودند غارت شدند و در نتیجه خونشان ریخته شده بود.»

این واقعیت که ابوبکر و محمد اطمینان داشتند خانواده هایشان در مکه در امان خواهند بود به آشکاری نشان میدهد که خشونت و عداوتی که به قریش علیه مسلمانان نسبت داده میشود یک اغراق و تنها یک بهانه است برای توجیه حمله ای که محمد به مکه کرد. هیچیک از مسلمانان تبعید نشده بودند، همه آنها قادر بودند از روی میل و اراده خود مهاجرت کنند. عده ای از آنها توسط خانواده هایشان دستگیر شده بودند و عده ای نیز که برده بودند نتوانستند فرار کنند. باقی آنها بدون هیچ ممانعتی از طرف قریش به محمد پیوستند.

وقتی محمد به مدینه رسید، مسلمانان حدود دویست مهاجر و شاید مقدار برابر اهل مدینه از قبایل اوس و خزرج بودند که اورا باور کرده بودند. مکیان غیر ماهر بودند و کارهایی را در زمین ها و کشاورزی پیدا کردند. آنها اکثرا بعنوان کارگر برای یهودیان ثروتمند کار میکردند. این برای آنها دشوار بود. باور به الله خوب بود اما نمیتوانست آنها را سیر کند. محمد میدانست که نمیتواند اطرافیان را تا زمانی که نیازهای زمینی آنها را اشباع نکرده است در کنار خود نگه دارد، علاوه بر این، او برای هدف خاصی آنها را مهاجرت داده بود. برای اینکه برایش بجنگند تا او بتواند بر عربستان سلطه بیابد و ایران را مطیع سازد.

هرچند گروه کوچکش فاقد صلاحیت لازم برای کارهای نظامی بودند، اما او به یارانش که خانه هایشان را ترک گفته بودند قول خانه های زیبا را داده بود. و اکنون زمان آن بود که یا به وعده خود وفا کند یا با آشوب و ارتداد یارانش روبرو شود.

سوره نحل آیه 41

به آنان که مورد ستم واقع شدند و در راه خدا مهاجرت کردند در اين جهان جايگاهی نيکو می دهيم و اگر بدانند اجر آخرت بزرگ تر است.

محمد از کجا میخواست جایگاهی نیکو در این دنیا بدهد؟ مطمئناً الله قادر نبود خودش اینکار را انجام دهد، و این هنگامی بود که او باید نقشه ای را که سالها قبل کشیده بود به اجرا بگذارد. مسلما تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم، تنها با چند پیرو میسر نبود، اما با تاختن به کاروانها و غارت اموال آنها میسر بود.

پیامبر یک راهزن از آب در می آید.

پس پیامبر به یک راهزن تبدیل میشود و بنابر این دیگر نطق نمیکند که «با مردم به نیکی سخن بگو» (سوره بقره آیه 83)، «و بر آنچه آنها میگویند صبور باش و به وجهی پسندیده از آنها دوری جوی» (سوره مزمل آیه 10). او آغاز به خون خواهی میکند و «قاتلو» (بکشید) به تکیه کلام الله در پیغامهای بعدیش تبدیل میشود.

در شش ماه اول رسیدن محمد به مدینه، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد. همه مهاجرین شامل خود محمد مجبور بودن برای در آوردن خرج غذا و پناهگاه خود مبارزه کنند.

هرچند افکار محمد افکار صلح نبود. او نقشه هایی داشت، نقشه هایی بزرگ. تعداد طرفدارانش در حال زیاد شدن بود. برخی مکه را ترک میکردند و به سایر مهاجرین میپیوستند و برخی اسلام را در مدینه قبول میکردند. حالا او در جایگاهی بود که میتوانست به دسته ای از جنگجویان فرمان دهد. اما مردم مدینه تنها ضمانت داده بودند که از محمد در صورت حمله دفاع بکنند، نه اینکه در حمله او به قریش به او بپیوندند.

پس بجای حمله به مکه، در دسامبر 662 میلادی، در ماه رمضان، هفت ماه پس از رسیدن او به مدینه، محمد عموی خود حمزه را گسیل داشت تا فرمانده گروهی سی نفری از پناهندگان بشود و به یک کاروان مکی که از سوریه بازمیگشد و ابوحکم (ابو جهل) آنرا هدایت میکرد حمله ای غافلگیرانه کنند. این کاروان توسط حدود 300 مرد نگهبانی میشد. حمزه مجبور شد دست خالی به مدینه برگردد و ابوحکم به سوی مکه به راه خود ادامه داد. این اولین رویارویی بود که توسط محمد آغاز شد،  که بخاطر کمبود نیرو و نقشه کشیدن ضعیف و غلط با شکست روبرو شد. خدایی که به پیامبر گفته بود به کاروان ها حمله کند و اموال آنها را غارت کند به او نگفته بود که چگونه باید اینکار را انجام دهد. و پیامبر مجبور بود مانند هر دزد تازه کار دیگری خود با آزمون و خطا این را بیاموزد.

اتفاق بعدی در ژانویه سال 623 میلادی رخ داد، در آن زمان محمد نیروهایی دوبرابر نیروهای پیشین را به فرماندگی عبید ابن حارث به سراغ کاروان دیگری که ابوسفیان توسط 200 مرد آنرا محافظت میکرد فرستاده شد. اینبار قریش وقتی شترهایشان در حال چریدن در سرچشمه ای در دشت ربیغ بودند غافلگیر شدند و چند تیر رد و بدل شد، اما مهاجمان وقتی دیدند تعدادشان بسیار کمتر از تعداد مردان کاروان است عقب نشینی کردند.

یک ماه بعد حمله دیگری به فرماندهی جوانی به نام سعد، با بیست نفر در همان مسیر، سازمان داده شد. او قرار بود تا وادی ای به نام خرار که در راه مکه قرار داشت پیش برود و در انتظار کاروانهایی که قرار بود از آن مسیر عبور کنند کمین کند. مانند اکثر گروه های غارتگر بعدی، که میخواستند کاروانها را غافلگیر کنند، شب ها حرکت میکردند و روزها پنهان میشدند. اما با اینکه بسیار با دقت و احتیاط عمل میکردند در صبح پنجم دریافتند که کاروان یک روز قبل از آنجا گذشته است و دست خالی به مدینه بازگشتند.

این حملات در زمستان و بهار سال 623 میلادی اتفاق افتاد. در هر حمله، محمد نشان سفیدی را روی یک چوبدستی یا نیزه سوار میکرد و به رهبر در هنگام عزیمت میداد. اسامی این پرچمداران و نام رهبرهای این حملات و سایر حملاتی که اهمیت داشتند با دقت در احادیث ثبت شده است.

پیامبر و مردانش در سه نقشه دزدی و غارت دیگر  شکست خوردند. در ابوا و بوات و عشیره.

 

نخله، یک شکاف

بیش از یکسال گذشته بود و علی رغم تلاشهای بسیار محمد برای غارتگری، هیچ یک از این دست درازی ها موفقیت آمیز نبود. پیامبرمگالومانیاک الله سرانجام دریافت که باید با اهداف کوچکتری آغاز کند. بنابر این وقتی شنید کاروان کوچکی که 4 نفر آنرا نگاهبانی میکردند و از مکه به طائف میرفت، فرصت را غنیمت شمرد و عبدالله ابن جحش را همراه با سه مهاجر دیگر برای غارت این کاروان فرستاد.

گروه رانزنان از نخله که دره ای است بین مکه و طائف و نخلهای خرمایش از شهرت برخوردار هستند رفتند و در آنجا کمین کردند. پس از مدت کوتاهی کاروانی با باری سرشار از شراب، کشمش و چرم هویدا شد. این کاروان توسط چهار مرد قریشی نگاهبانی میشد که وقتی بیگانه های مهاجم را دیدند هراسان شدند و به حالت دفاعی در آمدند. یکی از همراهان عبدالله (نام وی عکاشه بن محصن بوده است) برای اینکه نگاهبانان فریب بخورند سر خود را تراشیده بود تا نگاهبانان گمان کنند آنها از حج عمره باز میگردند زیرا این اتفاق در ماهی افتاد که مراسم حج برگزار میشد. کاروانیان با دیدن آنها اطمینان حاصل کردند که آنها دزد نیستند و شترهایشان را به چرا کردن رها کردند و خود به فراهم ساختن غذایشان مشغول شدند. یکی از مردان عبدالله (واقد بن عبدالله) پیش رفت و تیری را رها کرد و آن تیر یکی از مردان کاروان (عمرو بن حضرمی که سرکاروان قریش بود) را درجا از پای در آورد. سپس همگی به سرعت به کاروان نزدیک شدند و دو نفر از نگاهبانان را اسیر کردند و اموال کاروان را به سرقت بردند و به مدینه آوردند. در این میان یکی از نگاهبانان فرار کرد.

وقتی که به مدینه بازگشتند، پیروان محمد از اینکه  فرستادگان رسم عدم خصومت در ماه های حرام را زیر پا گذاشته بودند ناراضی بودند. این عمل آنها بر پیامبر الله نیز دشوار افتاد و او تظاهر به عصبانیت کرد. او تمامی اموال ضبط شده را تصاحب کرد و مردان اسیر شده را زندانی کرد و ناخشنود بودن خود را نشان داد. اما پیامبر چاره ساز آیه دیگری از جانب الله از آستین خود در آورد و گناه آنان را پوشانید.

سوره بقره آیه 217

تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند.

بعد از ساختن این آیه، محمد یک پنجم از غنیمت بدست آمده را برای خود برداشت و بقیه را به مهاجمین داد و آنها نیز آنرا بین خود تقسیم کردند.

قبل از اینکه عبدالله به نخله برسد، دو نفر از مردانش سعد وقاص و عتبه بن غزوان، شترهای خود را که درحال چریدن در بیابان بودند گم کردند. آنها برای یافتن شترهایشان به راه افتادند و نتوانستند در هنگام حمله در کنار بقیه باشند. وقتی عبدالله به مدینه بازگشت، آن دو مرد هنوز بازنگشته بودند. محمد گمان کرد که ممکن است آنها توسط قریشان اسیر شده باشند، لذا از آزاد کردن اسیران در ازای فدیه خودداری ورزید. از محمد نقل شده است که گفت «اگر شما دو مرد مرا بکشید، هرآینه من نیز مردان شمارا خواهم کشت». اما بلافاصله بعد از اینکه آن دو نفر از بیابان بازگشتند، محمد قبول کرد که اسرا را به فدیه آزاد کند. محمد هرکدام از آنها را در ازای چهل اونس (حدود یک کیلو و صد گرم) نقره آزاد کرد.

حمله به کاروانهای تجارتی، جنگیدن در ماه های حرام، فریب دادن و کشتن مردم بیگناه، دزدیدن غیر مشروع مال التجاره، گروگان گیری، تقاضای فدیه برای آزادی آنها، تهدید به مرگ کردن و… کارهایی نیستند که بتوان از یک پیامبر خدا انتظار داشت. کاری که پیامبر کرد یک بزه و جنایت بود، و هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.

تنها در آن موقع بود که قریش متوجه شد دشمن به قوانین و اصول احترامی نمیگذارد. این نکته شایان توجه است که اولین خونی که بین مسلمانان و ناباوران ریخته شد، توسط یک مسلمان ریخته شد. مسلمانان هیچوقت قربانی خشونتی نشده بودند، آنها همیشه دیگران را قربانی خشونت میکردند، و متجاوز و محرک بودند.

ابن هشام نیز تایید میکند که «این اولین غنیمتی بود که مسلمانان به چنگ آوردند، اولین اسیری که گرفتند، و اولین شخصی که مسلمانان کشتند.»

گفته میشود که پیامبر عبدالله را به دلیل این موفقیتش امیر المومنین خواند، صفتی که بعدها توسط خلفا نیز استفاده شد.

این حمله نشان داد که پیامبر و دار و دسته اش نه برای جان انسانها ارزشی قائل بودند نه برای ماه های حرام که همه جا به آنها احترام گذاشته میشد. اما قریش همچنان تلافی نکرد. هرچند همچنان برخی از مسلمانان در مکه بودند، قریش هیچ خشونت یا عمل تلافی جویانه ای نسبت به آنها نشان نداد.  این را میتوان با کار محمد مقایسه کرد که عده ای را بخاطر خطای عده ای دیگر تنبیه میکرد. وقتی مردان محمد نگاهبانان کاروان را در نخله اسیر کردن، او کاملا آماده بود تا آنها را با فرض اینکه آن دو نفر از طرفدارانش توسط قریش دستگیر و کشته شده اند بکشد. حتی اگر این ماجرا درست بود نیز یک پیامبر خدا چگونه میتواند اشخاصی را بخاطر گناه دیگران بکشد؟ در واقع دهشتناک ترین عمل پیامبر و بیعدالتی او قتل عام مردان بنی غریظه است که در تلافی کشته شدن یک مسلمان توسط یک یهودی بود، به دلیل اینکه آن مسلمان قبلاً یهودی دیگری را کشته بود.

بعد از تاراج در نخیله، پیامبر چپاولگری های بسیار سود آور خود را گسترش داد و به یک متخصص در چپاول و جنگ آوری تبدیل شد. کاروانهای بیشتری مورد حمله قرار گرفتند و غنیمتهای بیشتری تابوتهای محمد را پر کرد و دار و دسته اش را ثروتمند ساخت. در اینجا بود که پیامبر آیاتی را ساخت که جنگیدن و کشتن را تبلیغ میکنند، مانند آیه زیر،

سوره حج آیات 37 تا 41

به بزرگی ياد کنيد و نيکوکاران را بشارت ده؛ خدا از کسانی که ايمان آورده اند دفاع می کند ، و خدا خيانتکاران ناسپاس را دوست ندارد؛ به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست؛ آنهايی که به ناحق از ديارشان رانده شده اند جز آن بود که می گفتند :، پروردگار ما خدای يکتاست؟ و اگر خدا بعضی را به وسيله بعضی ديگر دفع نکرده بود ، ديرها و کليساها و کنشتها و مسجدهايی که نام خدا به فراوانی در آن برده می شود ويران می گرديد و خدا هر کس را که ياريش کند ، ياری می کند و خدا توانا و پيروزمند است.

توجه کنید که پیامبر چگونه واقعیت ها را عوض میکند تا طرفدارانش را تحریک کند که آنها دیوانه وار آدم بکشند. همچنانکه دیدیم، به مسلمانان «تاخت آورده» نشده بود و آنها از خانه هایشان رانده نشده بودند. قریش آنها را به خاطر اعتقادشان به خدا مورد آزار قرار نداده بود. این آیات فتنه انگیز همگی دروغ بودند. اما او میخواست که لشگریانش را تحریک کند که برای جنگ آوری اعلام داوطلبی کنند و به او کمک کنند تا رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم خود را به واقعیت تبدیل کند.

یک قرارداد در مدینه نوشته شده بود که سکنه مدینه را متعهد میکرد در صورتی که مدینه مورد حمله مکیان قرار گرفت از محمد حفاظت کنند. اما این قرارداد آنها را متعهد نساخته بود تا در تاخت و تازها شرکت کنند تا اموال دیگران را تاراج کنند و پیامبر را از غنیمتهای این تاراجها غنی سازند. راه حل برای این قضیه طبق معمول در یک وحی پیدا شد.

سوره بقره آیه 216

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد.

در اینجا ما باید از خود بپرسیم، چه چیزی یک مرد را پیامبر خدا میکند؟ مگر نه اینکه اعمال او و افعال نیک او؟ پیامبر چه برتری ای نسبت به دزدهای معمولی داشت؟ نسبت به راهزن ها، آدمکش ها، اوباش و جنایتکاران؟

 

پرسش پایانی

آیت الله گرامی، به نظر میرسد در نامه شما این کار محمد به دلیل اینکه سر انجام آن توجیه شده بود، تایید شده است. شما اصلا به اینکه کاری که او کرده است، غیر اخلاقی، متقلبانه و ظالمانه بوده است، کاری نداشته اید و گویا به نظر شما تنها چون او پیامبر خدا است، هر آنچه او انجام داده است هرچند بگونه ای آشکار غیر عادلانه باشد، درست بوده است.

مسئله مهم این نیست که محمد چه کسی بوده است و چه کرده است، محمد مرده است و کارهایش به تاریخ پیوسته اند. مسئله اینجا است که ما که هستیم؟ در مورد اجتماعی که یک قاتل، یک آدمکش حرفه ای، و یک دزد غارتگر را بعنوان رهبر معنوی خود انتخاب کند چه میتوان گفت؟ در مورد ما چه میتوان گفت؟ در مورد ارزشها و اخلاقیات ما، وقتی که ما شخصی مانند محمد را معلم و الگوی خود قرار میدهیم؟ ما چگونه میتوانیم به یک جامعه روحانی تبدیل شویم، در زمانی که محمد عزیز ما یک قاتل بوده است؟ ما چگونه میتوانیم ارزشهای انسانی چون تحمل، برابری، عدالت و عشق را در جامعه احیا کنیم در حالی که رهبر روحانی ما هیچکدام از این ارزشها را نداشت؟ اینها سوالاتی است که کشور ما باید به آن در این لحظات حساس تاریخش پاسخ بدهد. این اولین بار بعد از 1400 سال زیستن در شرایط ترور و وحشت و چشم بسته بودن است که ما به فرصت دیدن خود و پرسش و مواجهه با حقیقت دست یافته ایم.

ما آنچه فکر میکنیم هستیم و ما بر اساس چیزهایی که بدان باور داریم فکر میکنیم. آیا ما هرگز میتوانیم به یک کشور صلح دوست، محبوب، پیشرفته و متمدن تبدیل شویم، در زمانیکه به مردی اعتقاد داریم که یک قتل عامگر، یک دروغگو، یک بچه باز، یک دزد، یک آدمکش، یک متجاوز، یک زنباره شهوتران، یک جنگنده متنفر و یک دزد سرگردنه بوده است؟ آیا ما هرگز میتوانیم صلح داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان به ما هیچ چیز جز جنگیدن نیاموخته است؟ آیا ما هرگز میتوانیم نسبت به یکدیگر تحمل و بردباری داشته باشیم و تفاوتهای یکدیگر را جشن بگیریم، در زمانیکه مردی که ما میخواهیم با او در همه چیز برابری کنیم، هیچ چیز جز استهزاء در مقابل کسانیکه همچون او بودند نداشت؟ آیا ما هرگز میتوانیم در اجتماعمان به زنان احترام بگذاریم درحالی که راهنمای معنوی ما، شخصی که ما اورا معصوم مینامیم، در مورد آنها گفته است که در عقلانیت دچار کمبود هستند، کج دنده هستند، عامل مصیبت هستند و در قلمرو شیطان به سر میبرند؟ آیا ما هرگز میتوانیم تنفری را که در قلبهایمان نسبت به اقلیتها میسوزد، جایگزین کنیم، درحالیکه پیامبرمان گفت، آنها نجس هستند، باید کشته شوند، یا مطیع شوند، تحقیر شوند و جزیه بپردازند؟ آیا ما هرگز میتوانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان گفته است تنفر بورزید؟ آیا این درست نیست که یک رهبر باید پیشرو تر از رهروانش باشد؟ ما چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم درحالی که رهبرمان بسیار عقب مانده بوده است؟

شناخت اسلام، و درک حقیقت در مورد آن در نهایت برابر با شناخت خودمان است، و دانستن اینکه چگونه تاریخ ما به اینجا رسیده است، و ما چگونه به اینجا آمدیم؟ پزشکان میدانند که همان لحظه که دلیل یک بیماری کشف شود، علاج آن نیز در همان نزدیکی یافت میشود. الان زمان آن است که ما بعنوان یک اجتماع به دلیل کسالت خود توجه کنیم، شاید بتوانیم علاج را در همین گوشه و کنارها بیابیم.

بخش بعدی صفیه، زن یهودی پیغمبر

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی سن پایین عایشه

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

با اینحال، قریش هرگز در مورد پیامبر و حرکتهایش  وقتی میشنید که تعداد طرفدارانش در مدینه در حال افزایش است، مشکوک نبود. لحن پیام محمد آکنده از جنس تیرگی و نابودی بود و اعمال او در قبال مکیان بطور محسوسی خصومت آمیز بود. بنابر این طبیعی بود که مکیان بیمناک حرکتهای او باشند و اورا به دقت زیر نظر بگیرند. کنجکاوی آنها وقتی بیشتر شد که دانستند پیامبر شبانگاه دیداری با زائران مدینه در عقبه در حومه مکه داشته است. مکیان با مردم یثرب (مدینه) در جنگ نبودند اما به هر حال مردم مدینه بیگانه به شمار می آمدند. پیامبر با آنها چکار داشته است؟ چرا او داشت با بیگانگان طرح توطئه میریخت و هدف او از این ملاقات مخفیانه در نیمه شب چه بود؟ ما نمیتوانیم بر قریشان برای اینکه نگران امنیت خود بودند و آن گردهم آیی مخفیانه را یک تداخل بیجا در مسائل شهرشان تلقی کردند خرده بگیریم.

بخش سوم – حَکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حُکم او و نتیجه گیری.

بخش سوم – حَکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حُکم او و نتیجه گیری.

این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

در قسمت پیشین در مورد شخصیت سعد بن معاذ تحقیق کردیم، منش و رفتار او، تنفر او از یهودیان،و بویژه آخرین آرزوی او یعنی پایان دادن به بنی قریظه را در بخشی طولانی بررسی کردیم. در ادامه بطوره و خلاصه، برخی از نکات مرتبط را دوباره نقل قول میکنیم.

این اولین ظفری است که مسلمانان را یافته اند بر کافران، و من چنان دوست داشتمی که دست از کشتن ایشان نداشتندی (من دوست داشتم ایشان را در حال کشته شدن ببینم تا اینکه ببینم آنها زنده اند و فرار میکنند) و بغنیمت مشغول نشدندی تا صلابت و جد اهل اسلام جمله اهل عرب را معلوم شدی.برگ 565 پوشینه دوم  سیرت رسول الله. *

رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟ به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود. صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462

آخرین رویارویی سعد و بنی قریظه با دشنام دادن به پایان رسید.

[گفتند که: ما محمد نشناسیم و با وی هیچ عهد نداریم (محمد کیست؟) و مخالفت آشکارا کردند. پس چون ایشان چنان دیدند، سعد بن معاذ ایشان را دشنام داد از بهر آنکه مردی که تندرو بود، بعد از آن جهودان نیز اورا دشنام دادند. پس سعد بن معاذ روی به سعد بن عباده کرد و گفت: برخیز تا برویم، که میان ما و میان ایشان بیش از سخن است و با ایشان بشمشیر سخن میباید گفتن. سیرت پوشینه دوم برگ 736.

آخرین آرزوی او نیز چنین بود:

سعد گفت: بار خدایا اگر میان لشکر اسلام و قریش هنوز قتالی مانده است مرا مهلت ده تا آن دریابم و اگر نه مرا چندان زندگانی ده که یهود بنی قریظه که عهد پیغمبر، علیه السلام، شکسته اند، بکام خود ببینم.سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 742.

حال آیا این عبارتها هیچ جایی برای شک و شبهه باقی میگذارند؟ محمد تمام اینها را خوب میدانست. محمد رهبر بزرگی بود. او مردان خود و بویژه سعد را بخوبی میشناخت.  آیا ممکن نیست که همین شناخت پیشین باشد که سبب شود محمد قضاوت در مورد بنی قریظه را به سعد بن معاذ واگذارد؟

در بخش نخست دیدیم که محمد قصد داشت بنی قریظه را قتل عام کند، اما با زور جلوی این میل او ایستادگی شد. در گذشته نیز قصد محمد برای قتل عام بنی نضیر به دلایلی کارگر نیافتاده بود. حال او بنی قریظه را مغلوب کرده بود و آنها میدانستند که محمد قصد کشتارشان را دارد.  ابو لبابه میداند که محمد قصد دارد تمام آنها را بکشد. قبیله اوس نیز میداند که محمد چنین قصدی دارد، به همین دلیل وقتی در می یابند که بنی قریظه محاصره شده است، سریعاً جلو می آیند و برای نجات جان آنها شفاعت خواهی میکنند، و در این شفاعت خواهی به ترحم و انسانیت محمد پناه نمیبرند، بلکه به عدالت او پناه میبرند، تا از آنجا که قبلا در مورد قبیله دیگری میانجیگری خزرج را پذیرفته بود، در مورد بنی قریظه نیز میانجیگری اوس را بپذیرد. آنها میگفتند «ای پیامبر، بخاطر ما عادل باش!».

ما باید این مداخله را با دقت بررسی کنیم و پاسخ محمد را نیز با دقت زیر ذره بین بگذاریم. به ترتیب کلمات در این پاراگراف حساس دقت کنید.

پس ایشان، چون مدت حصار دراز بکشید و خود را هیچ چاره ندیدند، تن در دادند و بحکم پیغمبر، علیه السلام، از قلعه فرود آمدند و دژها بسپردند.  و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پوشینه دوم برگ 754.

افراد قبیله اوس به ماجرای مشابهی که قبلاً برای بنی قینقاع اتفاق افتاده بود اشاره میکنند. در آن ماجرا مداخله اجباری عبدالله بن ابی سلول از قبیله خزرج باعث شد که جان مردم قبیله نجات یابد و بجای قتل عام، پیامبر آنها را تبعید کند و از خانه خود بیرونشان سازد. بنابر این افراد قبیله اوس شفاعت خواهی میکنند تا بلکه محمد ماجرای مداخله خزرج را در جریان بنی قینقاع به یاد آورد و در مورد بنی قریظه که از هم پیمانان اوس بودند نیز همان رفتار را کند و میانجیگری اوس را بپذیرد. محمد در این مورد تنها با موافقت با این خواسته میتوانست عدالت را رعایت کرده باشد. محمد نمیتواند در مقابل تقاضای عدالت اعتراض کند، او نمیخواست که طرفدارانش او را در حالی بیابند که در میان آنها و قبایلشان تبعیض قائل میشود. محمد چه عکس العملی از خود نشان میدهد؟ افراد قبیله اوس از محمد چه خواستند؟

ای اهل اوس، آیا راضی خواهید شد اگر یکی از خود شما در مورد آنها (بنی قریظه) قضاوت کند؟

این پرسش محمد بطور عمدی ابهام آمیز است. افرادی از قبیله اوس در روبروی محمد ایستاده بودند و محمد از آنها میپرسد «ای اهل اوس … یکی از خود شما»، یعنی یکی از همان اشخاصی که در آن لحظه روبروی محمد ایستاده بودند و با او صحبت میکردند. حتی اگر یکی از آنها شک میکرد که این حکم که قرار است از میان آنها انتخاب شود چه کسی میتواند باشد، او واقعا چه پاسخی میتوانست به این پیشنهاد محمد بدهد؟ آیا آنها میتوانستند بگویند، «یک دقیقه صبر کن، منظورت دقیقاً چیست؟» به احتمال زیاد آنها به یکدیگر نگریسته اند و گفته اند، نمیتوانیم نتیجه ای و پیشنهادی بهتر از این بگیریم. هیچ انتخابی در اینجا وجود نداشت مگر اینکه پاسخ «آری» داده شود. ممکن بود محمد حتی قضاوت را بر عهده خود آنها بگذارد. محمد در پرسش خود نمیگوید «آیا قضاوت هرکس که من از میان شما انتخاب کنم را قبول میکنید؟». پرسش بسیار باز است که آنها به هیچ عنوان نمیتوانند به آن «نه» بگویند.  اما محمد بعد از اینکه آنها این راه حل را قبول میکنند خودش سعد را که تنفری عمیق نسبت به یهودیان داشت انتخاب میکند. محمد میدانست که سعد دقیقاً همانگونه قضاوت خواهد کرد که محمد میخواهد.

آیا این حداقل یک راه اگر نه تنها راه و درست ترین راه فهمیدن این مبادله جملات نیست؟ محمد در پرسیدن پرسش از نمایندگان اوس بسیار هوشمندانه عمل کرد. او نه تنها در پایان به خواسته خود میرسید، بلکه بخشنده و سخاوتمند نیز به نظر می آمد. اما ما در قسمت دوم دیدیم که پیامبر به خوبی سعد را و روحیات او را میشناخت و میدانست که سعد همان تصمیمی را خواهد گرفت که پیامبر میخواهد.

ما میدانیم که سعد در آن زمان در چادر بسر میبرد، و این ماجرا در مدینه در نقطه ای نزدیک حصار بنی قریظه اتفاق افتاد. سعد در مجاورت این مکان نبود، او یک زخم کاری برداشته بود. بسیار ضعیف و بیمار گشته بود. وقتی اوس به نزد سعد رفتند، مجبور شدند که به سعد کمک کنند تا بر روی خر سوار شود، او حتی نمیتوانست راه برود، یا با نیروی خودش بر روی خر بنشیند. او بطور قطع نامزد این انتخاب نبود که خود افراد قبیله اوس برای این قضاوت انجام دهند. اما همانطور که گفته شد، حتی اگر آنها به این مسئله پی میبردند نیز بعید بود که پاسخ منفی به این پیشنهاد محمد بدهند.

بنابر این در ادامه سیرت، سعد بعنوان قضاوت از طرف پیامبر انتخاب میشود.

 سعد بن معاذ دز غزو خندق تیری خورده بود و او را در مدینه (درخیمه یکی از زنان اسلم به نام رفيضه درون مسجد) بازداشته بودند و از جهت مداوات و تجربه جراحت وی میکردند، و جراحان بر وی نشسته بودند. و چون سید علیه السلام، حکم بنی قریظه به وی تفویض کرد، انصار اوس که قوم وی بودند برخاستند و به مدینه شدند و سعد بن معاذ را بر (روی خری که بر روی آن زین و بالش چرمین گذاشته بودند) نشاندند و بیاوردند، و ایشان چنان میپنداشتند که مگر سعد بن معاذ جانب بنی قریظه نگاه دارد و روا ندارد که ایشان بقتل آورند، از بهر آنکه ایشان با قوم سعد بن معاذ دوستی دیرینه داشتند و در راه با سعد میگفتند که: سید علیه السلام حکم بنی قریظه بتو تفویض کرده است و ایشان دوست و هواخواه تو بوده اند از دیر روزگار، و اکنون می باید که با ایشان نیکوی کنی و حکمی موافق در حق ایشان بفرمائی. سعد جواب ایشان باز داد و گفت:

گفتا وقت آن است که سعد آنچه حقست بگوید و از ملامت هیچ کس اندیشه نکند. پس قوم وی، چون این سخن از وی بشنیدند، دانستند که سعد هیچ مداهنه نکند (برای خشنودی مردم از گفتن آنچه حق می شمارد خودداری نکند) و مراقبت هیچ کس نخواهد کردن، و جمع انصار از دنباله وی بازگردیدند (برخی از یاران او که در آنجا بودند قبل از اینکه سعد حکم را اعلام کند به دلیل آنچه از او شنیده بودند به منطقه بازگشته و خبر مرگ بنی قریظه را رسانیدند). سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 754

بدون هیچ شگفتی، سعد همان شخصیت خودش را دارد. وقتی که میشنود پیامبر او را انتخاب کرده است تا در مورد بنی قریظه قضاوت کند، خوب میداند که محمد برای چه چیزی او را انتخاب کرده است. او باید اراده خدا (؟؟) را پیاده میکرد، و به خواهشهای اطرافیانش و دوستانش که در مقابل دشمنان خدا و محمد صلح جو و آرام بودند گوش نکند. محمد به یکی از دوستانش متوصل شده بود که میتوانست اراده او را پیاده کند.

و چون سعد به خدمت سید علیه السلام آمد، سید علیه السلام اصحاب را گفت:

قوموا الی سیدکم،

گفت پیش مهتر خود بپاخیزید و اصحاب جمله از جای برخاستند و استقبال وی کردند. بعد از آن مهاجران گفتند که: سید علیه السلام برین انصار میخواست (گفتند منظور پیامبر این است که انصار پیش پای سرورشان بلند شوند)، از بهرآنکه سعد مهتر و پیشوای ایشان بود، و انصار گفتند نه بر این سخن جمله صحابه می خواست، یعنی مهاجر و انصار. چون وی بیامد و بنشست مهاجر و انصار گفتند یا سعد، سید علیه السلام ترا حاکم گردانیده است بر بنی قریظه، اکنون تا چه حکم کنی در حق ایشان. سعد روی به انصار کرد و گفت: شما در عهد خدای هستید که هرچه من فرمایم شما آنرا بجای آورید؟ گفتند بلی: بعد از آن روی باز سید علیه السلام کرد و دستوری از وی بخواست (با اشاره از پیامبر خواست که او نیز حکمیت وی را تایید کند)؛ و سید علیه السلام او را دستوری بداد. پس گفت، حکم من در بنی قریظه آن است که هرچه مردانند جمله بکشند و زنان و فرزندان ایشان برده گیرند، و مال ایشان میان مسلمانان قسمت کنند. سیرت پوشینه دوم برگ 755

با دقت به پرسشی که سعد میکند نظر کنید، میپرسد «آیا شما، قضاوت من را در مورد آنهاقبول میکنید؟»، این به این معنی است که این پرسش از بنی قریظه نشده بود، این پرسش از مسلمانان شده بود، بویژه از قبیله اوس و محمد.

هیچ سر باز زدنی در مورد قضاوت محمد وجود نداشت، بنی قریظه در مقابل محمد بدون هیچ شرطی تسلیم شده بود. این قبیله اوس بود که به میانجیگری آنان آمده بود و محمد آنها را با یک پاسخ هوشمندانه گول زد. سعد انتخاب شده بود و محمد طرف او را میگرفت. در این زمان اوس نمیتوانست قضاوت سعد را رد کند زیرا قبلاً آنرا قبول کرده بود. در این میانجیگری تنها کاری که آنان میتوانستند بکنند، قبول شرایط و حکم صادر شده از سوی سعد بن معاذ بود.

اما مهم این است که این تصمیم تنها در مقابل قبیله اوس گرفته شده بود. افراد قبیله بنی قریظه حتی در این تصمیم گیری ها حاضر نیز نبودند. وقتی که بدون هیچ پیش شرطی تسلیم شده بودند، دیگر در تصمیم گیری ها هیچ دخالتی و تاثیری نداشتند.

پاسخ محمد به این قضاوت وحشیانه چیست؟ در ادامه میخوانیم:

و چون (سعد) این سخن بگفت، سید علیه السلام بگفت: لقد حکمت (فیهم) بحکم الله من فوق سبعه ارقعه. گفت ای سعد، حکم (که) تو در بنی قریظه بکردی چنانست که در هفت آسمان الله حکم کرده است.

و چون (سعد) این سخن بگفت، سید علیه السلام بگفت

سیرت پوشینه دوم برگ 755

این نوع جمله ها نشان میدهد که او ابداً از چنین تصمیمی «شگفت زده» نشده است. این یک تایید اگر نه تاکید است بر اینکه سعد تصمیم «درست» را گرفته است. نه ناراحتی در این نوشتار دیده میشود نه شرم. محمد تنها تصمیم او را ستایش کرده است.

اگر محمد در مورد قضاوت خدا اطمینان داشت، چطور توانست پیاده شدن تصمیم خدا را با این ریسک که ممکن است سعد تصمیمی غیر از آنچه خدا گرفته است بگیرد، به خطر بیاندازد و تصمیم گیری را بر عهده سعد گذاشت؟ از طرف دیگر اگر خدا دستور مشخصی در مورد این قضاوت به او نداده است، چطور محمد جرات کرده است که این تصمیم وحشیانه ای را که از امیال شرورانه یک مرد بی رحم برخاسته است را به خدا نسبت بدهد؟

متن سیرت اینگونه ادامه پیدا میکند:

پس بفرمود تا در بازار مدینه خندقی فرو بردند (پیامبر به بازار مدینه که هم اکنون نیز در بازار مدینه در همان مکان است رفت و گودالهایی در آنجا حفر کردند) و  جهودان بنی قریظه را یک یک می آوردند و گردن میزدند و در آن خندق می انداختند، تا نهصد مرد از ایشان گردن بزدند. و بعد از این حیی ابن اخطب را بیاوردند که در یهود هیچ کس از وی مهتر(شریفتر، در مقام بالاتر) نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیغمبر را، علیه السلام، و از همه لشکر انگیزتر و در غزو خندق بیشتر تحریض (دشمنان را بر علیه مسلمانان تحریک) نمود، چون او (در حالیکه عبایی که با تصاویر شکوفه ها تزیین شده بود را بر تن داشت و همه جای آنرا سوراخهایی به اندازه انگشت کرده بود تا مسلمانان این لباس را بعنوان غنیمت از او نستانند، و در حالی که دستانش را به گردنش بسته بودند) را پیش سید، علیه السلام، آوردند، دستهای وی بازکردند که بسته بودند گفت: یا محمد، هیچ پنداشت نمی کنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود بجای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام (اصلاً از دشمنی با تو پشیمان نیستم)، لکن هرکی خدای تعالی در حق وی تقدیر خذلان کرده باشد، هر آینه مخذول بود (هرکس خدا را خوار کند، خدا نیز او را خوار خواهد کرد) و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی، که بنی اسرائیل همه بدین راه رفته اند و هیچ یک بمرگ خود نمرده اند (و کشته شدن و قتل عام شدن یهودیان برای ایشان از پیش گزارش شده است). و لفظ حیی بن اخطب که با سید علیه السلام کرد این بود: اما والهه ما لمت نفسی فی عداوتک، و لکنه من یخذل الله یخذل. پس او را  نیز بکشتند (درحالی که نشسته بود گردنش را قطع کردند). سیرت پوشینه دوم برگ 757.

ظاهراً خود محمد نیز در کندن گودالهایی که یهودیان قتل عام شده را درون آنها می انداختند به مسلمانان کمک کرده است، اما او نه تنها در آماده ساختن آن گودالها یاری کرده است بلکه این متن نشان میدهد خود او به دنبال آنها فرستاد و سرهایشان را از بدنشان جدا کرد. این نشان میدهد که شخص پیامبر سر کسانیکه از آنان یاد شده است و شاید بیشتر را بریده است. بریدن سر 600-700 نفر در یک روز زمان و نیروی بسیاری میخواهد. قطعاً اینکار توسط یک مرد تنها انجام نشده است و افراد بسیاری در این قتل عام حضور داشته اند . هرکس که منصوب شده بود تا قسمت اعظم این قضاوت را پیاده کند، باید وجدانی کرخت داشته باشد که بتواند سرهای بسیاری از قربانیان را در حالی که در چشمانشان مینگریسته ببرد(1). متن سیرت تعدادی از این سر بریدن ها و گفتمانهایی که میان معدومین و بین اعدامها انجام شده است را توصیف میکند. من این جزئیات خونبار را از خواننده دریغ میکنم.


ما باید توجه داشته باشیم که محمد از دست گروهی بزرگ که تسلط و قدرت او را در مدینه به چالش میکشیدند خلاص شده بود، گروهی که قبول نمیکردند او براستی یک پیامبر راستین خدا باشد. این نپذیرفتن ادعای محمد احتمالا ً اهمیتی بسیار بیشتر برای محمد داشت. تا زمانیکه مردمانی اهل کتاب که کتابهای خود را خوب میدانستند و محمد را در حد یک پیامبر نمی یافتند وجود داشتند، جایگاه و شایستگی روحانی محمد برای پیامبر بودن و در نتیجه تسلط سیاسی او تهدید میشد. ما در این داستان میبینیم که یهودیان ترجیح میدادند کشته شوند تا اینکه کلام خدا و تورات را زیر پا بگذارند و به اسلام ایمان بیاورند. این واقعیت را میتوان با اسناد بسیار بیشتری در تاریخ، در مقایسه به این گزارش چند برگی پشتیبانی کرد. نابود کردن این تهدید که جایگاه  و موقعیت روحانی او را به شدت تهدید میکرد ممکن است انگیزه اصلی محمد برای این جنایت مرگبار بوده باشد.

از طرفی محمد به غنایم و اموال بسیاری از این «آخرین راه حل» دست یافت. (2) حداقل 600 مرد بالغ کشته شده بودند (کسانیکه قادر به جنگیدن بودند) که احتمالاً تقریباً حدود 500 خانواده را تشکیل میدادند، که هر کدام حداقل یک زن و یک فرزند را شامل میشدند، یک پنجم کل داراییهای این قبیله (ثروت 100 خانواده برای محمد) به علاوه سودی که از فروختن زنان بعنوان برده بدست می آمد.

قضاوت (سعد بن معاذ) در مورد قبیله این بود:

من قضاوت میکنم که مردان آنها باید کشته شوند، اموالشان تقسیم گردد و زنان و کودکانشان برده شوند.

محمد در ستایش این تصمیم گیری میگوید:

تو همان قضاوتی را کرده ای که الله از بالای هفت آسمان کرده است. سیرت برگ

داستان اینگونه ادامه پیدا میکند:

پس چون مردان بنی قریظه بقتل آوردند، سید علیه السلام، بفرمود تا زن و فرزند ایشان غارت کردند و ببندگی فرا گرفتند و مالهای ایشان در میان مسلمانان قسمت کردند. و اول فیئی (مالی) که در میان مسلمانان قسمت کردند، مال بنی قریظه بود. و سید علیه السلام خمس (یک پنجم سهم خود) خاص خود از آن بدر کرد و برگرفت و از آن روز باز، خمس الغنائم و الخراج آن سنتی گشت در میان لشکر اسلام….

(سپس رسول سعد بن زید الانصاری را همراه با عده ای از زنان اسیر شده بنی قریظه را به نجد فرستاد و آنها را در ازای اسب و سلاح فروخت).

سیرت پوشینه دوم برگ 758.

دیگر چه چیز میتوانیم بگوییم؟ آیا چیزی برای گفتن باقی میماند؟

چند روز پس از قتل عام قبیله بنی قریظه، سعد بن معاذ میمیرد. بی ارتباط نیست اگر ببینیم نظر محمد در مورد شخصیت سعد بن معاذ و جمع بندی او از زندگی او چگونه بوده است، ما میخوانیم؛

محمد بن اسحاق گوید، رحمه الله علیه که:چون سعد بن معاذ از دنیا مفارقت کرد (جدایی گزید)، جبرئیل علیه السلام، بدر حجره پیغمبر، علیه السلام، آمد اندر نیمه شب و گفت: یا رسول الله، کیست که از دنیا مفارقت کرده است؟ امشب درِ هفت آسمان گشوده اند و عرش خدای تعالی بجنبش در آمده است، از سختی مرگ وی و مشتاق دیدار وی شده اند. سید، علیه السلام، چون این سخن از جبرئیل علیه السلام، بشنید، زود بخانه سعد بن معاذ رفت و چون دید که وی از دنیا رفته بود. و سعد بن معاذ مردی بزرگ و فربه بود، و چون جنازه وی برداشتند و بگورستان میبردند سخت سبک بود، پس منافقان طعن زدند که سعد مردی بزرگ ضخیم بود و این ساعت سخت سبک می نماید و این سخن بازگوش سید، علیه السلام، رسید، گفت: جنازه وی ملائکه آسمان برداشتند و سبب سبکی وی از این بود، و بعد از آن سوگند خورد و گفت:

بدان خدای که جان محمد در ید وی است که ملائکه هفت آسمان مستبشر (مژده دهنده) شدند بروح سعد بن معاذ و عرش حق تعالی بر وی بجنبید و استقبال روح وی کرد.

و جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنه، گفت چون سعد (بن) معاذ را دفن کردیم، سید علیه السلام، بر سر گور وی تسبیح کرد و چون سید علیه اسلام ، تسبیح کرده بود، اصحاب که با وی بودند جمله تسبیح کردند و بعد از آن تکبیر کرد و همه تکبیر کردند، بعد از آن سوال کردند و گفتند: یا رسول الله، این تسبیح و تکبیر از بهر چه کردی؟ سید علیه السلام گفت:

گور بدین بنده صالح (خوب) تنگ شد، و چون تسبیح کردم، حق تعالی فراخ گردانید.

موافق این حدیث حدیثی دیگر هست از عایشه، رضی الله عنها، و او از قول پیغمبر، علیه السلام، روایت میکند که پیغمبر علیه السلام گفت: گور بر هرکس تنگ آوردند و اگر کسی رستگاری از تنگی گور میافتی سعد بن معاذ بودی. سیرت پوشینه دوم برگ 760

ارزیابی محمد از سعد بن معاذ چیست؟ محمد میگوید او مرد خوبی بوده است. ما ممکن است سعد بن معاذ را همه چیز بنامیم غیر از همین صفت، یعنی «خوب» بودن. ارزیابی شگفت آور محمد این پرسش را در پس زمینه مطرح میسازد که محمد در چه نوع اخلاقیاتی «غوطه ور» بوده است؟؛ در احوال محمد کدام انسان خوب شمرده میشده است؟ بر اساس کدام معیارها یک انسان میتواند سعد بن معاذ را «یک مرد خوب» بنامد؟ آیا خوبی برابر با اطاعت بی چون و چرا از محمد و انجام «آنچه او میگوید» است؟ و محمد در ادامه میگوید «وقتی سعد کشته شد عرش خدا لرزید».

تعدادی حدیث نیز وجود دارد که ارزیابی بالا از سعد بن معاذ و ستایش مطلق یکی از مطیع ترین یارانش را تایید میکنند:

پوشینه 3 کتاب 47 شماره 785:

انس روایت کرده است:

یک جبه، (ردا، عبا) از ابریشم به پیامبر اهدا شده بود. پیامبر پوشیدن ابریشم را بر مردم ممنوع کرده بود. پس مردم از دیدن آن عبا خشنود گشته بودند. پیامبر گفت «قسم به آن کسی که روح محمد در دستان اوست، دستمالهای سعد بن معاذ در بهشت برتر از این هستند». انس ادامه داد، «هدیه از طرف اکیدر (یک مسیحی) از دومه (شهوری نزدیک تبوک) برای پیامبر ارسال شده بود.

پوشینه 5 کتاب 58 شماره 146:

البراء نقل کرده استلباسی ابریشمی به پیامبر هدیه شده بود. همراهان او آغاز به لمس آن لباس و تمجید از نرمی آن نمودند. پیامبر گفت «آیا نرمی آنرا تمجید میکنید؟ دستمالهای سعد بن معاذ (در بهشت) از آن بهتر و نرم ترند».

همچنین احادیث بسیار مشابهی را میتوان در پوشینه 4 کتاب 54 شماره 471، 472, پوشینه 7 کتاب 72 شماره 727 یافت.

پوشینه 5 کتاب 58 شماره 147:

جابر نقل کرده است:من شنیدم که پیامبر گفت «عرش الله از مرگ سعد بن معاذ لرزید.» جابر همچنین اضافه کرد، «من شنیدم که پیامبر گفت، عرش رحمن (بخشنده) بخاطر مرگ سعد بن معاذ لرزید.»

محمد در مورد این مرد تنها ستایش و شوق در چنته دارد. محمد کاملاً قضاوت او را ستایش میکند و این قضاوت بوده است که او را به شخصیتی محبوب برای محمد تبدیل کرده است و نیت ها و تمایلاتش را ارضا کرده است.

این یکی از اصول مهم اسلامی است که قضاوت را باید بر اساس نیت ها انجام داد. (الاعمال بالنیات)

رای شما در مورد محمد بر اساس این گزارشهایی که از خود منابع اسلامی آمده است چیست؟

یک موضوع دیگر نیز وجود دارد که باید به آن توجه کرد. نیت محمد در واقع قتل عام هر سه قبیله یهودی مدینه بود. این نیت در دوبار اول عملی نشد (3)، اما در مورد سوم محمد اطمینان حاصل کرد که این قبیله از از زیر دست او فرار نکنند و بازهم نقشه های او نقش بر آب نشوند.

تمامی این قبایل متهم به شکستن عهدنامه شده اند. اگر محمد بر اساس قانون الهی رفتار میکرد، باید در مورد تمامی آنها یک رفتار و قضاوت را پیش میگرفت. ما میبینیم که «شرایط» نقش بسیار مهمی در پیاده کردن قضاوتهای مسلمانان بر علیه یهودیان بازی کرده اند. اگر تصمیم درست این بود که آنها را رها کنند تا بروند، چرا پیامبر اسلام اجازه نداد که بنی قریظه نیز به تبعید بروند؟ اگر درست این بود که آنها اعدام شوند چرا پیامبر به عبدالله بن ابیه بن سلول اجازه داد که جلو انجام قضاوت الهی را بگیرد؟ هیچ پیامبر راستینی به یکی از یاران گمراه خود اجازه نمیدهد که حکم الهی را متوفق کند. این ناهمانگی تصمیمات محمد در مورد قبایل یهودی نشان میدهد که او بر اساس تمایلات و کینه خود در مقابل کسانیکه پیامبر بودن او را باور نمیکردند رفتار میکرده است، نه از روی قضاوت و عدالت پایداری که از رسول خدا بر او نازل شده باشد. این قضاوت در مورد تخطی محمد است نه تخطی خدا، محمد از روی مصلحت خود عمل کرده است. او تمایل داشت که بنی قینقاع را نیز قتل عام کند، اما وقتی که با مقاومت شدیدی در میان یاران خود روبرو شد، مقتضیات زمان باعث شد مصلحت بر نشان دادن نرمش در آن زمان گردد، اما در مورد بنی قریظه محمد تمام تلاشش را کرد که اینبار یهودیان از زیر شمشیرش فرار نکنند، و موفق شد تا به این میل خود دست یابد.

این نوشتار آن چیزی بود که من از مطالعه سیرت به آن دست یافته ام. من فهم خودم را برای شما شرح داده ام و بسیار علاقه مند هستم که بدانم شما در مورد این ماجرا چه فکر میکنید و کجا ممکن است من در مورد چیزی چشم پوشی کرده باشم که بررسی آن نوری دیگر بر روی این ماجرا بتاباند. آیا منابع اولیه دیگری وجود دارند که از اعتبار بیشتری برخوردار باشند و بتوانند مارا به نتایج متفاوتی برسانند؟

باشد که همگی ما با قلبهای خالص به دنبال حقیقت خدا باشیم. باشد که ما با تمام وجود حقیقت او را قبول کنیم و او را دنبال کنیم، اما باشد که ما هر ادعایی را نیز قبول نکنیم.

تنها یک انتخاب صحیح وجود دارد و انتخابهای غلط متعددی وجود دارند. این دنیا پیامبران دروغین بسیار بیشتری از پیامبران راستین به خود دیده است. ما باید از خدا بخواهیم که به ما خرد و فهم دهد تا حقیقت او را تشخیص دهیم.


خداوند اعلام میدارد، «آنگاه مرا صدا خواهید کرد و نزد من آمده دعا خواهید کرد

و من به شما گوش فرا خواهم داد.

وقتی با قلب خود مرا جستجو میکنید

مرا خواهید یافت»

(کتاب ارمیای نبی 29:12-14)

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

یاد داشت ها:

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

1تاریخ طبری جلد نخست برگ 201 نوشته است امام علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام دو کسی بودند که در یکروز سر آنها را بریدند. برخی از افراد میگویند بریدن سر 900 نفر در یک روز میسر نیست. البته تواریخ مختلف میان تعداد کشته شدگان در این ماجرا را بین 700 تا 900 گزارش کرده اند که میانگین آن 800 نفر است. نکته نخست این است که نه در سیرت نه در تاریخ طبری هیچ جا نوشته نشده است که این قتل عام در یکروز انجام گرفته است. نکته دوم اینکه بنی قریظه برای مدت 25 روز اسیر بودند و بعد از آن دستهایشان بسته بود و احتمالاً یارای هیچ گونه مقاومتی نداشتند و از روی گرسنگی و بینوایی بدون شرط تسلیم شده بودند، کشتن افرادی در این شرایط که نیمه زنده بوده اند بسیار آسان بوده است. نکته سوم اینکه امام علی و زبیر بن عوام تنها گردن آنها را میزدند، و بقیه کارها را لشکر اسلام انجام میداده است.  نکته چهارم اینکه سر بریدن افراد لزوماً به معنی جداکردن سر از بدن نبوده است، بسیاری از افراد پس از مشاهده فیلمهای سر بریدن  اسلامگرایان، میگویند که سر بریدن کار چندان آسانی نیست و چند دقیقه طول میکشد، اما از آنجا که چاه و یا چاه هایی بعنوان گور دست جمعی برای آنها در بازار مدینه در نظر گرفته شده بود، احتمالاً تنها شمشیر را در گردن آنها فرو میکرده و در سپس آنها را به درون چاه می انداخته اند زیرا نیازی برای جداکردن سر از بدن نبوده است، لذا هر سر بریدنی حداکثر یک دقیقه طول میکشیده است. با در نظر گرفتن تمامی  این حساب حتی اگر فرض کنیم این فاجعه در یکروز رخ داده است و علی نصف یهودیان را سر بریده و زبیر نصف دیگر، حداکثر 7 ساعت برای انجام اینکار وقت لازم بوده است که کاملاً ممکن است.

2– آخرین راه حل، نامی تاریخی است که برای تصمیم شورایی که در جنگ جهانی در بیستم ژانویه هزار و نهصد و چهل و دو در کنفرانس واناسی توسط آلمانهای نازی برای سوزاندن دست جمعی یهودیان و قتل عام آنها انجام گرفت گذاشته شده است.

3- ماجرای کامل آنچه در دوبار نخست گذشت را در دو نوشتارحمله به بنی قینقاع و حمله به بنی نضیر از دکتر علی سینا بخوانید.

منبع +

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

بعد از محاصره 25 روزه، سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم محمد شدند. برخی از افراد قبیله اوس خواستند تا میان محمد و این قبیله میانجیگری کنند، محمد از آنها پرسید که آیا قضاوت یکی از افراد قبیله خود در مورد بنی قریظه را خواهید پذیرفت؟ آنها موافقت کردند و محمد سعد بن معاذ را انتخاب کرد. ، ما باید شخصیت این مرد (سعد بن معاذ) را بررسی کنیم، درگیری های قبلی او و نظر کلی او در مورد یهودیان بطور کلی را برای فهمیدن اهمیت این انتصاب مهم پیامبر اسلام بررسی کنیم.

ما مدارک را از سیرت رسول الله توسط ابن اسحق، تصحیح ابن هشام و ترجمه ا.گیوم و همچنین روایات صحیح بخاری و صحیح مسلم بررسی خواهیم کرد.

در پوشینه دوم سیرت * در مورد جنگ بدر در برگ 565 میخوانیم:

در آن حال که کافران بهزیمت شده بودند (درحال فرار بودند)، سید علیه السلام باز اندرون عریش (پناهگاه، چادر) شد و بنشست، و سعد بن معاذ با جماعتی از انصار شمشیر ها برکشیدند و بیامدند و بر در عریش باز ایستادند، و حراست پیامبر علیه السلام، همی کردند، و اندیشه از آن میکردند که مگر کافران عودی کنند (بازگردند) یا غدری سازند (حمله ای ناگهانی بکنند). و صحابه چون این هفتاد تن بگرفتند و از مهتران (بزرگان) قریش هفتاد تن دیگر بکشتند، آن وقت دست از کشتن ایشان بداشتند و بغنیمت و به آوار ایشان مشغول شدند. سعد بن معاذ، چون چنان دید، او را ناخوش آمد و کراهتی در وی پیدا شد، و سید، علیه السلام بدانست و گفت یا سعد، چرا کراهتی در روی آورده ای؟ گفت را رسول الله، این اولین ظفری (پیروزی) است که مسلمانان را یافته اند بر کافران، و من چنان دوست داشتمی که دست از کشتن ایشان نداشتندی (من دوست داشتم ایشان را در حال کشته شدن ببینم تا اینکه ببینم آنها زنده اند و فرار میکنند) و بغنیمت مشغول نشدندی تا صلابت (استواری) و جد اهل اسلام جمله اهل عرب را معلوم شدی.

این واقعیت که سعد بن معاذ، نگهبان شخصی محمد بود نشان میدهد که او به محمد بسیار نزدیک بوده است و محمد اورا بهتر از باقی همراهانش میشناخته است. گزارش این نزدیکی ویژه را در ادامه از منابع دیگر نیز خواهیم آورد.

پاسخ سعد به محمد به روشنی و شدت نشان میدهد که او با زندانی کردن کسانی که به محمد دوستی ندارند علاقه چندانی ندارد، بلکه او ترجیح میدهد آنها کشته شوند.

آیا اگر ما همین ماجرا را دلیلی بدانیم بر اینکه چرا محمد باید سعد بن معاذ را بعنوان قاضی در این ماجرا انتخاب کرده باشد دچار خطا شده ایم؟ محمد خود از وی پرسش کرده بود و این پاسخ را دریافت کرده بود. او از تمایلات و خلق و خوی وی بسیار آگاه بود.

صحیح بخاری پوشینه 3 کتاب 48 شماره 829  اتهام بی اخلاقی (فحشا) که به عایشه زده شده بود را گزارش میدهد، این حدیث بسیار بلند است، بنابر این تنها قسمتی را که اطلاعاتی سودمند در مورد سعد بن معاذ میدهد را بازخواهیم گفت:

عایشه روایت کرده است:

سپس به من در مورد شایعات اتهام دروغین گفت…

وقتی که به خانه بازگشتم بر شدت بیماری من افزوده شده بود، رسول الله نزد من آمد، و بعد از احوال پرسی گفت «حال او (آن دختر) چطور است؟»، من از او خواستم که به من اجازه دیدار با والدینم را بدهد. من میخواستم خبر را از منبع مطمئنی (والدینم) بشنوم و پیامبر این اجازه را به من داد، من به نزد والدینم رفتم و از مادرم پرسیدم «مردم در مورد چه صحبت میکنند؟»، مادرم گفت «ای دخترم، زیاد نگران این موضوع نباشد»، به الله سوگند، هرگز زن دلربایی وجود ندارد که شوهرش که زنان دیگری نیز داشته باشد اورا دوست داشته باشد و زنان در مورد او اخبار کذب پخش نکنند، من گفتم «سبحان الله! آیا مردم واقعا این خبر را جدی گرفته اند؟» آن شب من تا بامداد گریستم و نتوانستم بخوابم. بامداد روز بعد رسول الله علی بن ابوطالب و اسامه بن زيد را وقتی که دید در تنزیل وحی وقفه افتاده است فراخواند تا با آنها در مورد طلاق همسر خود (عایشه) مشورت کند.  اسامه بن زید در مورد خوشنامی زنانش (زنان محمد) هر آنچه میدانست گفت و اضافه کرد، «ای رسول الله» همسر خود را نگهدار، زیرا به الله سوگند ما هیچ چیز جز خوبی از وی نمیدانیم. علی بن ابیطالب گفت یا رسول الله، الله بر تو محدودیتی قرار نداده است، و زنان بسیاری غیر از او وجود دارند، اما تو میتوانی از خدمتگزار زن خود بپرسی، او حقیقت را به تو خواهد گفت، از اینرو رسول الله بريره را صدا کرد و گفت، «ای بریره، آیا تو هیچ چیزی که شک تو را برانگیزد از او (عایشه) دیده ای؟» بريره گفت «به الله که تو را با حقیقت فرستاده است، نه، من هرگز چیز بدی از او ندیده ام، بجز اینکه او یک دختر بچه کم سن و سال است، که بعضی وقتها خوابش میبرد و خمیر (خمیر نان) را رها میکند و بزها آنرا میخورند». در همان روز رسول الله بر منبر رفت و درخواست کرد تا کسی او را در تنبیه کردن عبدالله بن ابی بن سلول یاری دهد، رسول الله گفت «چه کسی به من یاری میرساند تا آن شخص (عبدالله بن ابی بن سلول) را که مرا با افتراء به حرمت و شرافت خانواده  آزار داده است تنبیه کنم؟ به الله سوگند، من هیچ از خانواده ام نمیدانم جز نیکی، آنها به کسی تهمت زده اند که من از او هیچ چیز نمیدانم بجز نیکی، و او (مذکر) هرگز به خانه من وارد نشده است مگر همراه با من».

سعد بن معاذ برخاست و گفت، «ای رسول الله»، به الله سوگند، که من  این مرد را درصورتی که از اوس باشد فرو خواهم نشاند، و سپس سرش را از بدنش جدا خواهم کرد، و اگر از برادران ما و از خزرج باشد، به ما فرمان بده و ما فرمان تو را پیاده خواهیم کرد.

آیا محمد قصد دارد که کسی را بکشد؟ ممکن است کاملا روشن نباشد منظور او از «تنبیه کردن» چه باشد، اما ممکن است منظور کشتن  شخصی باشد، زیرا در یک حدیث موازی که نقل خواهیم کرد بر روی این مسئله تاکید شده است. با اینحال، سعد اولین کسی است که «تنبیه کردن» را به «جدا کردن سر از تن» کسی که رفتاری غیر اخلاقی در قبال عایشه داشته است تعبیر میکند. آیا او با آنچه در سر محمد میگذشت آشنایی ویژه ای داشت، یا اینکه این تنها تمایل شخصی او بود که فحاشی به محمد را شایسته اعدام شدن بداند؟ هر نتیجه ای که از این ماجرا بگیریم، آشکار است که سعد بن معاذ آماده است تا خون هرکس را که در مورد محمد و یا خانواده اش تشکیک کند بر زمین بریزد.

بعد از گذشت مدتی که به مشاجرات لفظی بین اوس و خزرج میگذرد، حدیث اینگونه ادامه پیدا میکند:

رسول الله بر روی منبر ایستاده بود، او پایین آمد و آنها را آرام ساخت، تا اینکه سکوت برقرار شد.

در این زمان، محمد پیشنهاد سعد را قبول نمیکند. هرچه که هدف محمد در این ماجرا باشد، او میدانست که عکس العمل سعد در مواقع و شرایطی مشابه این شرایط چگونه خواهد بود.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462 در مورد اینکه محمد درخواست چه رفتاری با آن مرد را کرد جزئیات بیشتری را میدهد.

عایشه روایت کرده است: …پس در آنروز، رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟ به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود.

بازهم این مسئله مبهم نیست، سعد به سرعت به درخواست محمد پاسخ میدهد.

بعد از آن، مردی از قبیله خزرج برخاست. ام حسن، که دختر عموی او از شاخه ای از آن قبیله بود، و او سعد بن عبده، رئیس قبیله بنی خزرج بود. قبل از این ماجرا او مرد مومنی بود، اما علاقه او به قبیله اش باعث شد که به سعد (بن معاذ) بگوید، «به الله سوگند، تو دروغ گفته ای؛ تو نمیتوانی او را بکشی و او را نخواهی کشت.» اگر او به قبیله تو تعلق داشت، تو مایل نبودی که او کشته شود.»بعد از آن، اسید بن هدیر که پسر عموی سعد (بن معاذ) بود برخاست و به سعد بن ادبه گفت، «به الله سوگند تو دروغ گویی، ما حتماً او را خواهیم کشت، و تو یک منافقی که از  منافقان دیگر دفاع میکنی.

سعد بن معاذ مورد اتهام قرار گرفت که ممکن است به کلام خود عمل نکند و یکی از مردم خودش را نکشد. اما پسر عموی سعد این را روشن ساخت که تابعیت او از پیامبر بالاتر از روابط قبیله ای آنها است. آنها قطعاً کسی را که به محمد اهانت کرده بود میکشتند، حتی اگر از قبیله و یا خانواده خودشان میبود. حدیث مشابهی نیز در صحیح بخاری پوشینه ششم کتاب 60 شماره 274  آمده است.

صحیح بخاری پوشینه چهارم کتاب 56 شماره 826:

عبدالله بن مسعود روایت کرده است:سعد بن معاذ با هدف برگزار کردن حج عمره به مکه آمد، و در خانه امیه ابن خلف بن صفوان ماند، چون امیه نیز وقتی به سفر شام میرفت، به مدینه که میرسید در خانه سعد می ماند، امیه به سعد گفت، «آیا صبر میکنی تا نیمروز فرا رسد، و وقتی که مردم به خانه هایشان میروند، میتوانی بروی و دور کعبه طواف کنی؟» ، پس وقتی که سعد به سمت کعبه میرفت، ابوجهل بیرون آمد و پرسید «آن کسی که طواف میکند کیست؟»، سعد پاسخ داد، «من سعد هستم»، ابو جهل گفت «آیا تو در امنیت هستی و کعبه را طواف میکنی، درحالی که به محمد و یارانش پناه برده ای؟» سعد گفت «آری» و بعد بین آندو مشاجره ای درگرفت، امیه به سعد گفت، «بر سر ابوحکم (ابوجهل) داد نزن، زیرا و رئیس این وادی (مکه) است.» سعد بعد به ابوجهل گفت «به الله سوگند، اگر تو نگذاری که من طواف کعبه را انجام دهد، من تجارت تو با شام را به یغما خواهم برد (اموال تجاری تو را بعنوان غنیمت خواهم گرفت)»، امیه همچنان به سعد میگفت «صدایت را بلند نکن»، و او را نگه میداشت. سعد خشمناک شد و گفت (به امیه) «از من دور شو، که محمد را شنیده ام که میگفت تو را خواهد کشت«.  امیه گفت «آیا او مرا خواهد کشت؟»، سعد گفت «آری»، امیه گفت «به الله سوگند وقتی محمد چیزی میگوید هرگز دروغ نمیگوید» امیه به نزد همسرش رفت و به او گفت «آیا میدانی برادر من از یثرب (مدینه) به من چه گفته است؟» همسرش گفت «چه گفته است؟»، او گفت، «او ادعا کرد که صدای محمد را وقتی ادعا میکرده که مرا خواهد کشت شنیده است».

همسرش گفت، «به الله سوگند! محمد هرگز دروغ نمیگوید.» پس وقتی کفار به سوی بدر میرفتند تا با مسلمانان پیکار کنند، همسرش به او گفت «آیا به یاد نمی آوری که برادرت از یثرب به تو چه گفت؟» امیه تصمیم گرفت تا به جنگ نرود اما ابوجهل به او گفت «تو یکی از نجیب زادگان وادی مکه هستی، پس باید ما را از یک تا دو روز همراهی کنی»، پس او رفت و الله او را کشت.

با این حساب در میابیم که محمد قصد کشتن داشت، و سعد میدانست که محمد چه قصدی دارد. با فرض اینکه سعد در این ماجرا دروغ نگفته باشد، به این نتیجه میرسیم که سعد به اندازه ای به محمد نزدیک بود که هدف ها و قصدهای او را در اینگونه موارد میدانست. ما میبینیم که سعد اهانت و خشونت بسیاری در مقابل کسانی که پیامبر بودن محمد را قبول نمیکردند از خود بروز میداد. او بسیار بی ادب است و بر سر رئیس شهری که در آن تنها یک میهمان و زائر است داد میزند و حتی بر خلاف میل میزبان خود عمل میکند. و در نهایت سعد بسیار بد مزاج است و آنها را تهدید میکند که با محمد آنها را خواهد کشت. حدیث بسیار مشابه دیگری را نیز میتوان در پوشینه 5 کتاب 59 شماره 286 پیدا کرد.

مدارک بیشتری نیز در مورد دیدگاه کلی او نسبت به یهودیان و حرفهایی که در مورد آنها میزده است نیز در احادیث موجود است:

صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 6 شماره 252:

مصعب روایت کرده است:از پدرم پرسیدم «بگو : آيا شما را آگاه کنيم که کردار چه کسانی بيش از همه به زيانشان بود» (سوره 18 آیه 103) در مورد حروریه نازل شده است؟ او گفت «نه، در مورد یهودیان و مسیحیان نازل شد، چون یهودیان پیامبری محمد را انکار میکردند و مسیحیان نسبت به بهشت کفر میورزیدند و میگفتند در بهشت نه غذا و نه نوشیدنی، هیچکدام وجود ندارد. الحروریه کسانی هستند که عهد خود با الله را بعد از میثاق با او نقض میکنند، و سعد آنان را فاسقین (بدکارانی که اطاعت از الله نمیکنند) میخواند.

گفته نشده است که این سعد کدام سعد است، اما به نظر میرسد که همان سعد بن معاذ باشد، که دوباره در مورد تنفر خود از یهودیان و مسیحیان سخن میگوید. آیا کسی شگفت زده میشود اگر این دوست نداشتن و حتی تنفر او در حکمی که در مقام قضاوت در مورد بنی قریظه صادر میکند نفوذ و دخالتی داشته باشد؟ آیا ممکن است که محمد از دیدگاه و نظرگاه کلی سعد در مورد یهودیان بی خبر بوده باشد؟ به نظر من هرگز اینطور نمی آید (محمد میدانسته است که سعد از یهودیان و مسیحیان متنفر است).

بعدها سعد فکر کرد که اگر بنی قریظه کشته شوند، این به مراتب بهتر خواهد بود تا اینکه زنده بمانند، هرچند او فکر میکرد که خودش در صورتی که زنده بماند برای محمد بهتر خواهد بود تا اینکه زنده نباشد.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 378:

خباب بن الارت نقل کرده است:ما برای کسب رضایت الله به همراه رسول الله مهاجرت کردیم، بنابر این اجر دادن ما بر الله واجب شد، برخی از نزدیکان ما بدون اینکه از هیج یک از پاداشها در این دنیا سود ببرند کشته شدند و یکی از آنها مصعب بن عمیر بود، که در جنگ احد کشته شد، و او هیچ چیز از خود باقی نگذاشت بغیر از یک نمره (کفن)، که اگر ما صورت او را با این کفن میپوشاندیم، پای او عریان میشد، و اگر پای او را میپوشاندیم صورت او عریان میشد. پس پیامبر به ما گفت «سرش را با کفنش بپوشانید و مقداری اذخر (نوعی علف) روی پایش بگذارید یا بر روی پایش بیاندازید کنید.»اما برخی از ما که میوه هایشان رسیده بود، به جمع کردن آنها پرداختند»

انس نقل کرده است: عمویش (انس ابن النضر) در جنگ بدر غایب بود و گفت، «من در اولین نبرد پیامبر (جنگ بدر) غایب بودم، و اگر الله به من اجازه دهد تا در جنگ همراه با پیامبر بجنگم، الله خواهد دید که من چقدر پرقدرت خواهم جنگید»، بنابر این در روز جنگ احد، رویا رویی او فرا رسید. پس مسلمانان فرار کردند و او گفت «ای الله، من از تو تقاضا میکنم مرا بخاطر آنچه این مردم (مسلمانان) انجام داده اند ببخش، و من آگاه هستم از آنچه مشرکان انجام داده اند.» سپس او با شمشیر خود جلو رفت و سعد بن معاذ را دیدار کرد که درحال فرار بود. و از او پرسید «به کجا میروی ای سعد؟ بوی بهشت قبل از احد به مشام من میرسید» و سپس جلو رفت و کشته شد. هیچ کس نمیتوانست هویت او را از روی خال روی بدن او و یا اثر انگشت او تشخیص دهد. او بیش از 80 زخم از شمشیر های کفار و همچنین تیر های رها شده از کمانهای آنها برداشته بود.

همچنین صحیح مسلم کتاب 19 شماره 4683  را نگاه کنید.

ما تابحال اکثر اطلاعاتی که در مورد سعد قبل از ماجرای بنی قریظه وجود است، جمع آوری کرده ایم. بگذارید اکنون جزئیات بیشتری را از ماجرا بدانیم.

در ابتدای جنگ خندق، وقتی بنی قریظه معاهده ی را که بین آنها و مسلمانان وجود داشت (در مورد اینکه این معاهده واقعا چه بوده است منابع روشن وجود ندارد) فسخ کردند، سعد بعنوان یکی از واسطه های بین پیامبر و بنی قریظه انتخاب شد، تا ببیند این ماجرا حقیقت دارد یا نه، اما وقتی او فرا میرسد، ماجرا اینگونه پیش میرود:

سیرت پوشینه دوم برگ 736

گفتند که: ما محمد نشناسیم و با وی هیچ عهد نداریم (محمد کیست؟) و مخالفت آشکارا کردند. پس چون ایشان چنان دیدند، سعد بن معاذ ایشان را دشنام داد از بهر آنکه وی مردی که تندرو بود، بعد از آن جهودان نیز اورا دشنام دادند. پس سعد بن معاذ روی به سعد بن عباده کرد و گفت: برخیز تا برویم، که میان ما و میان ایشان بیش از سخن است و با ایشان بشمشیر سخن میباید گفتن.

با استناد به ابن اسحق، سعد مرد بد اخلاقی بود و از آخرین دیدار خود با بنی قریظه در حالی بازگشت که با آنها دشنام رد و بدل کرده بودند، و تنها دیگران او را نگاه داشته بودند، اما سعد هنوز با آنها تسویه حساب نکرده بود. آیا ممکن بود خاطره این آخرین دیدارها روی تصمیم او در مورد این قوم نفوذی داشته باشد؟ و محمد قطعاً میدانست که بین او و بین یهودیان چه اتفاقی افتاده است، زیرا فرستاده های او گزارش این ماموریت را به او میدادند.

قبل از ماجرای حساسی که سعد در آن زمان زخمی شد،  ما او را میابیم که او نظر خودش را به روشنی در زیر بیان میکند (کلمات نوشته شده بین پرانتز، توضیحات اضافه شده است).

پس سید، علیه السلام، بیست و سه روز در مقابل کفار بنشست و هر روز بکناره خندق می آمدند و از این جانب و از آن جانب جنگ میکردند، و چون مدت حصار دراز گشت و نزدیک بود که کافران غلبه کردندی و حصار مدینه بستندی، سید علیه اسلام کس فرستاد به پنهان قریش، و به پیش اهل غطفان (یکی از قبایل عرب که به کمک قریش به مدینه تاخته بود)، و سردار ایشان دو تن بودند، یکی را عیینه بن حصن بود یکی دیگر حارث بن عوف، و استمالت ایشان بکرد و از ایشان صلح بطلبید، قرار آنکه ثلثی (یک سوم) از ثمار (محصول خرما) مدینه به ایشان را باشد و ایشان برخیزند و باز پس روند و او داند و قریش (او بماند و قریش) ، و مهتران غطفان بدان راضی شدند. و سید، علیه السلام، بفرمود تا صلح نامه بنوشتند، و چون صلح نامه نوشته بودند، پیش از آنکه گواهان بران نویسند، سید علیه السلام، کس فرستاد و سعد بن معاذ و سعد بن عباده را هر دو بخواند و با ایشان مشورت کرد. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، این صلح از بهر ما میکنی یا حق تعالی ترا فرموده است؟ گفت: نه که از بهر شما میکنم، از برای آنکه میبینم مردم به رنج آمدند و جمله عرب بخصمی شما در آمدند و چند مدتست تا مدینه را حصار میدهند و حوالی مدینه فرو گرفته اند و مسلمانان بتنگ آورده اند، و من این از بهر آن کردم که با لشکر غطفان بدین موجب صلح برود تا ایشان بازگردند. و چون ایشان رفته باشند، لشکر باقی را شوکتی نباشد، و ایشان را نیز بباید شدن. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، ما در آن وقت که کافر بودیم هرگز رشوه به یک دانه خرما بهیچ آفریده ای نمیدادیم و ذل و خواری از کس بخود نمیگرفتیم، اکنون که حق تعالی ما را اسلام ارزانی داشت و ما را برتو عزیز کرد، از بهر چه ذل و خواری بر خود گیریم و مال خود برشوت بکافران دهیم، بدان خدائی که ترا براستی بخلق فرستاد، که از خرمای مدینه دانه ای به ایشان ندهیم و با ایشان میزنیم و میخوریم (تنها به آنها شمشیر میدهیم) تا حق تعالی خود چه تقدیر کرده است. سید علیه السلام گفت: شما دانید. بعد از آن سعد بن معاذ آن صلح نامه را بگرفت و بدرید و لشکر همچنان در مقابله دیگر نشسته اند و هر روز با یکدیگر جنگ میکنند. سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 738

سعد خویی درنده و دژخیمانه دارد، و بیش از محمد مایل است که حتی مردم خود را نیز در این جنگ بجای صلح کردن فدا کند. اگر او ترجیح میدهد که شکست بخورد و قبیله خود را به کشتن دهد، آیا چنین مردی میتواند ترحمی نسبت به دشمنان نشان دهد؟ بازهم در اینجا سعد با محمد صحبت میکند، و محمد از خوی سعد به خوبی آگاه است.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 448:

عایشه نقل کرده است:

سعد در روز خندق (جنگ خندق) وقتی شخصی از قریش به نام حبان ابن العرقه پیکانی را از کمان به سمت او رها کرد زخمی شد. او حبان بن قیس از بنی معیص بن عامر بن لوی بود که تیری را به سمت رگ میانی (یا شاهرگ) بازوی سعد رها کرد. پیامبر خیمه ای برای سعد در مسجد بنا کرد تا او به پیامبر نزدیک باشد، تا پیامبر بتواند آسانتر به دیدار او برود. وقتی که پیامبر از جنگ خندق بازمیگشت، سلاح هایش را روی زمین گذاشت و غسل (حمام) کرد، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و وقتی که او (جبرئیل) داشت گرد و خاک را از سر خود میتکاند، گفت «آیا سلاح را زمین گذاشته ای؟ به الله سوگند من سلاح ها را زمین نگذاشته ام»، برو و به آنها حمله کن، پیامبر گفت «کجا؟»، جبرئیل به سمت بنی قریظه اشاره کرد، پس پیامبر به سمت آنان (قبیله بنی قریظه) روانه شد (آنها را محاصره کرد). بعداً آنها تسلیم پیامبر شدند، اما او آنها را به سعد رجوع داد تا حکم خود را از او بپرسند.سعد پاسخ داد که من حکم میکنم که تمام جنگجویان آنها باید کشته شوند، زنان و فرزندانشان اسیر و برده شوند و اموال آنها (بعنوان غنیمت بین مسلمانان) پخش شود.

هشام نقل کرده است:

پدرم مرا آگاه کرد که عایشه گفت «سعد گفت ای رسول الله، تو میدانی که هیچ چیز در نزد من همچون جنگیدن در رکاب تو علیه کسانی که پیامبر بودن تو را انکار میکنند و تو را از مکه راندند مورد عشق و علاقه نیست، ای الله من گمان میکنم تو بر جنگ میان ما و آنها (قریشیان) پایان گذاشته ای، و اگر هنوز میان ما و قریش جنگی باقیمانده است، مرا زنده نگهدار تا علیه آنها بخاطر تو بجنگم. اما اگر جنگ را به پایان رسانده ای، پس بگذار این زخم از هم بپاشد و خود موجب مرگ من شود». پس خون از زخم سرازیر شد. در مسجد خیمه ای  متعلق به بنی غفار بود که از پاشیده شدن خون به سمت آنها شگفت زده شدند. آنها گفتند ای ساکنان خیمه، این چیست که از پیش شما به سمت ما می آید؟ نظاره گر باشید!»، خون زیادی از زخم سعد روانه شد و سعد پس از آن بخاطر همان زخم مرد.

بنابر این در میابیم که «هیچ چیز به اندازه جنگیدن با ناباوران مورد علاقه سعد نیست»، آیا لازم است که بیش از این در مورد سعد توضیح دهیم؟

همچنین ما می آموزیم که سعد در آخرین روزهای جنگ خندق و اندکی قبل از حمله به بنی قریظه به شدت زخمی شده بود، و اندکی بعد از این ماجرا به دلیل زخمهایی که برداشته بود مرد. جالب است که هیچ نشانی از فسخ شدن قرارداد و معاهده ای وجود ندارد، بلکه دلیل حمله (به اصطلاح) دیدار محمد با جبرئیل و دستور او برای حمله است، یعنی محمد به دلیل دریافت وحی به بنی قریظه حمله کرد.

آنچه ابن اسحق در مورد اینکه سعد چگونه زخمی شده بود، و در پاسخ چه گفته بود با جزئیات بیشتری نسبت به حدیث بالا ذکر شده است.

(ابو لیلا عبدالله بن سهل بن عبدالرحمن بن سهل الانصاری برادر ابن حارثه) و در مدینه حصنی (حصار، سنگر) بود چنانکه در جمله مدینه از آن حصن محکم تر نبود و آن حصن از آن قومی بوده بود که ایشان را بنی حارثه گفتندی، و عایشه رضی الله عنها و عن ابیها، و مادر سعد (بن) معاذ در آن حصن بودند و هردو در بام حصن ایستاده بودند، و سعد بن معاذ برگذشت و بجنگ میرفت، و زرهی پوشیده بود که آستین نداشت و عایشه مادر سعد را گفت که: اگر سعد زرهی ازین تمام تر پوشیده بودی اولیتر بودی و در آن وقت هنوز آیت حجاب فرود نیامده بود. مادر سعد گفت: ای عایشه میترسی که تیری به وی آید؟ عایشه گفت: بلی. مادرش گفت: اگر در چنین روزی پسرم را تیری رسد، هیچ غمی بدان نباید خوردن، پس همچنانکه بجنگ رفت، تیری بر اکحل (رگ میانی دست که آن رگ هفت اندام و میزاب البدن گویند یا آن رگ حیات است. منتهی) وی زدند و خون از وی روان شد و سعد گفت: بار خدایا اگر میان لشکر اسلام و قریش هنوز قتالی مانده است مرا مهلت ده تا آن دریابم و اگر نه مرا چندان زندگانی ده که یهود بنی قریظه که عهد پیغمبر، علیه السلام، شکسته اند، بکام خود ببینم. پس حق تعالی دعای وی قبول کرد و وی را چندان حیات بخشید که بدید که سید علیه السلام بنی قریظه را بقتل آورد و قلعه ایشان بستد و مال ایشان برگرفت؛ و بعد از آن سعد بن معاذ هم بدان زخم، که وی را رسیده بود در خندق به اکحل وی، خون گشوده شد و از وی خون روان شد تا شهید شد. سیرت پوشینه دوم برگ 741

وقتی سعد بطور مرگباری زخمی شده بود، آخرین آرزوی او این بود که تمایل خود را در مورد بنی قریظه به اجرا بگذارد. او این خواسته خود را آشکارا بیان نکرده است، اما آیا هیچ شکی وجود دارد که او چه آرزویی در مورد بنی قریظه داشت؟

صحیح مسلم کتاب 25 شماره 5473:

جابر ابن عبدالله روایت کرده است:

به ورید سعد بن معاذ یک تیر برخورد کرده بود. رسول الله آنرا با میله ای سوزانده بود و آن ورم کرده بود. بنابر این رسول الله برای دومین بار همین کار را کرد.

سه متن نقل قول شده اخیر باز هم مدارکی بیشتر برای ادعای اولیه ما است که سعد بسیار به محمد نزدیک بود. وقتی سعد زخمی شده بود او اجازه داد که خیمه ای در نزدیکی او برپا شد، تا اینکه بتواند او را در بستر مرگ آسانتر ملاقات کند (بخاری). در صحیح مسلم میخوانیم محمد حتی شخصاً به تیمار زخمهای او پرداخت. این مدرکی است برای اینکه نشان دهد این دو شخص چقدر به هم نزدیک بودند. آیا ممکن است که محمد از این «آخرین تمایل» سعد نا آگاه بوده باشد؟

سعد این زخم را در جنگ خندق که قبل از آغاز محاصره بنی قریظه به پایان رسیده بود برداشته بود،  این محاصره 25 روز قبل از اینکه بنی قریظه تسلیم شوند طول کشید. محمد در کنار خیمه سعد خیمه ای برپا کرده بود تا بتواند اورا به آسانی ملاقات کند، و او همچنین شخصاً به تیمار زخمهای سعد میپرداخت. به ما اخباری از گفتگوهای شخصی میان محمد و سعد در زمانی که او را ملاقات میکرد و زخمهایش را تیمار میکرد نرسیده است، اما بیش از اندازه نابخردانه است اگر گمان کنیم سعد در این دیدارها از تمایل خود برای پایان یافتن جان قبیله بنی قریظه و آرزوی او پس از به پایان رسیدن این تقریباً چهار هفته محاصره و جنگ بر علیه کسانیکه او همواره تمایل به مرگ آنها را داشت برای محمد سخن نگفته باشد.

اینکه سعد زخمهای مرگباری برداشته بود خود مسئله کوچکی نیست، وقتی مردم زیر فشار بالا هستند، معمولا خوی بدی پیدا میکنند. بیماریهای طاقت فرسایی همچون زخمهای شدید فشار بسیاری را بر بدن می آورند. بیماریهایی اینچنین کمتر اتفاق می افتد که مردم را به ترحم و  ملایمت نسبت به بقیه وادارند. علاوه بر این در آن زمان مسکن ها و داروهایی که دردها را تسکین میدهند، بصورتیکه امروز وجود دارند، وجود نداشتند. سعد در حال مردن بود و احتمالا درد فراوانی از زخم هایش میکشید. سعد وقتی در شرایط سلامتی کامل به سر میبرد، به دنبال مرگ دشمنان محمد بود، و بیماری او مزید بر علت میشد و باعثی میشد که او در آن حالت، حتی خشن و درنده تر از حالت عادی اش باشد.

بخاری همچنین علیه ادعای رایج مسلمانان میگوید که بنی قریظه تسلیم قضاوت محمد شدند، اما او وظیفه قضاوت را بر عهده سعد گذاشت. دلیل این انتقال در قسمت بعدی این تحقیق در کانون توجه ما قرار خواهد گرفت.

ما شخصیت سعد را در این نوشتار شناختیم و دانستیم که او آماده است تا خون بریزد، از تنفر عمیق او نسبت به یهودیان آگاه شدیم و دانستیم که به محمد بسیار نزدیک بود و همچنین محمد از تمایلات و خلق و خوی او آگاه بود.

در مقابل این اطلاعات پیش زمینه، ما باید با دقت بیشتری به میانجیگری برخی از افراد قبیله اوس و انتخاب سعد بعنوان حکم این ماجرا نگاه کنیم.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

=========

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

منبع +

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

بعد از جنگ خندق محمد به آخرین قبیله بزرگ یهودیان، بنی قریظه حمله کرد. بعد از 25 روز محاصره، آنها بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. در پایان 600-700 نفر از مردان قبیله کشته شدند و زنان و کودکان به بردگی در آمدند.

مسلمانان به روشهای مختلفی سعی میکنند ستمی را که در این اتفاق ها وجود دارد توجیه کنند و سعی میکنند تقصیر را از محمد به گردن خود یهودیان بیاندازند.

ما ادعا نخواهیم کرد که بنی قریظه 100% بیگناه و فرشته بودند، یا اینکه محمد 100% بد و پلید بود. این هرگز ادعای ما نبوده و نیست. در هر جنگی دو طرف جنگ بی عدالتی هایی را به بار می آورند وخطاهایی از آنها سر میزند. و در هر جنگی طرف مغلوب هزینه پس میدهد. ما چیزی غیر از این انتظار نداریم. اما نوع این هزینه و رابطه، تناسب و همخوانی آن با جرم مورد ارتکاب است که پرسش آفرین است.

این نوشتار بازرسی ای است از منابع اولیه مسلمانان، برای دریافتن جزئیات آنچه در این ماجرا اتفاق افتاده است.

بجای پاسخ دادن یک به یک به ادعاهای مسلمانان، به دلیل اینکه انواع و اقسام زیادی دارند زیرا خلاقیت زیادی در نوشتن این نوشته ها بکار رفته است، ما ترجیح میدهیم که به این اتفاق آنگونه که ابن اسحق در کتاب خود سیرت رسول الله  به تصحیح ابن هشام، ترجمه شده توسط آلفرد گیوم (A. Guillaume) تحت عنوان «زندگی محمد» بپردازیم *. این قدیمی ترین کتابی است که در مورد حیات محمد نوشته شده است. علاوه بر این کتاب ما به تعدادی از احادیث از کتابهای صحیح بخاری و صحیح مسلم استناد خواهیم کرد.

مسئله این است که این اتفاق چه شخصیتی را از محمد بازگو میکند، زیرا این اتفاق مدرکی در مورد پیامبر بودن و یا نبودن او است. مسلمانان اغلب ادعا میکنند که شخصیت ستودنی و شایان تقلید محمد خود (قسمتی) از اثبات این فرضیه است که او واقعا پیامبر خدا بوده است. این ادعا باید بررسی شود.

ما همه قبول داریم که چنگیز خان و یا استالین انسانهای ظالمی بودند. این حقیقت تاریخ است. و مارا همانطور که هست قبول میکنیم. این به خودی خود تاثیری بر زندگی روزانه ما ندارد (حداقل هیچ یک از اقوام مستقیم یا دوستان ما از قربانیان استالین نبوده اند). اما هیچ کس واقعیت ظالم بودن استالین را انکار نمیکند، زیرا اینکه استالین چگونه کسی بوده است ارتباط شخصی با کسی ندارد. کسی از ما نمیخواهد که از استالین پیروی کنیم.

اما در مورد محمد از سوی دیگر، شخصیت او تنها برای اثبات پیامبر بودن او بکار گرفته نمیشود. زنگی او در خیلی از مسائل سرمشق رفتار برای مسلمانان بشمار میرود. ادعا میشود که او الگوی بشریت است. بنابر این ما باید ببینیم واقعا او چه کسی است که ما باید اورا عنوان الگو انتخاب کنیم، و اینکه آیا اورا باید بعنوان الگوی رفتاری خود انتخاب کنیم یا نه. این دو مسئله مارا به این نتیجه میرساند که ما باید زندگی محمد را به دقت بررسی کنیم.

بعد از اینکه قریش به سمت مکه عقب نشینی کردن، ابن اسحق پایان جنگ خندق را اینگونه گزارش میدهد.

روز دیگر که لشکر قریش و غطفان بهزیمت رفته بودند (عقب نشینی کرده بودند) و پیغمبر علیه السلام، باز مدینه آمد و سلاح از خود بازکرد و بنشست و لشکر اسلام سلاح از خود باز کردند و بنهادند. سیرت پوشینه دوم برگ 749.

اما بعد سیرت در مورد ادامه ماجرا اینگونه توضیح میدهد:

حمله به بنی قریظهچون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه السلام بیامد و عمامه ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ (خری سفید) نشسته بود و قطیفه دیباج (لباسی ابریشمی) برافگنده بود، بیامند و سلام کرد و گفت یا محمد سلاح بنهادی و ما، که جمع فرشتگانیم، هنوز از بهر دشمنان تو سلاح ننهاده ایم و این ساعت از طلب ایشان می آئیم، تو چرا سلاح بگشودی؟ زود برخیز که حق سبحانه و تعالی ترا میفرماید که سلاح دربند و بجنگ یهود بنی قریظه رو، از بهر آنکه عهد تو بشکستند و مخالفت تو نمودند و لشکر بر تو آورده اند، و من از پیش میروم که زلزله در قلعه ایشان افگنم و گوشکهای ایشان بجنبانم.

و چون جبرئیل، علیه السلام (برفت سید در حال) برخاست و سلاح درپوشید و بفرمود تا منادی کردند که هرکس که مطیع خدای و پیغمبر است باید که سلاح برگیرد و نماز پسین بدر حصن (قلعه، حصار) بنی قریظه رود زود (کسی نباید نماز را در اینجا بخواند، بلکه همه باید نماز را در مقابل حصار بنی قریظه بخوانند. و مرتضی علی برخواند، کرم الله وجهه، و سلاح به وی داد و گفت: تو از پیش لشکر برو. سیرت برگ 749.

(از شرح برخی از جزئیات، فرا رسیدن مسلمانان و رد و بدل شدن فحش ها صرف نظر میکنیم.)

و سید علیه السلام، بیست و پنج روز حصار بنی قریظه بداد (بنی قریظه را محاصره کرد)، بعد از آن جهودان بطاقت رسیدند و حق تعالی ترسی در دل ایشان افگند. سیرت  پوشینه دوم برگ 751.

(حال حیی بن اخطب برای وفا به قولی که به کعب بن اسد داده بود وقتی بنی غطفان و قریش عقب نشینی کرده آنها را ترک گفته بودند با بنی قریظه به حصارشان رفته بود) پس چون یقین بدانستند که پیغمبر علیه السلام بر ایشان ظفر خواهد یافتند، کعب بن اسد که رئیس قبیله بنی قریظه بود جمله جهودان را جمع کرد و با ایشان مشورت کرد و گفت ایشان را: حال چنین ست که میبینید، اکنون چاره نخواهد بودن، اکنون من شما را مخیر میکنم در میان سه کار، هرکدام که خواهید کنید. ایشان گفتند: بگوی (تا چیست) گفت: یا راضی شوید تا برویم و متابعت محمد بکنیم و بدین محمد در شویم که مارا معلموست که وی پیغمبر خدای است بحق و در تورات نعت و صفت وی دیده ایم و از علمای خود شنیده ایم و چون متابعت وی نمائیم (خون و مال ما در عصمت) باشد (اموال شما و زنان شما برای خود شما حفظ خواهد شد). جهودان گفتند: لا والله که ما از دین موسی بر نگردیم (ما هرگز از تورات دست برنخواهیم داشت و بجای آن به دیگری روی نخواهیم آورد.). کعب بن اسد گفت: اگر این نمیکنید بیائید تا زنان و فرزندان خود بکشیم و آن وقت مردان مجرد بازمانیم و به یکبار (شمشیر ها برکشیم و) روی در محمد نهیم (و اجازه دهیم تا خدا بین ما و محمد قضاوت کند) تا اگر ما کشته شویم مارا غم زن و فرزند نبود، و اگر ظفر ما را بود، دیگر بار طلب زن و فرزند کنیم. گفتند چون زن و فرزند ما کشته شوند پس ما عمر و زندگانی خود کجا بریم (آیا ما این مخلوقات بیچاره را بکشیم؟) و آنگاه ما را چه راحت بود زین زندگانی خود، این خود محال است. کعب گفت چون از این هردو هیچ اختیار نمیکنید، امشب شب شنبه است، اگر موافقت کنید و ما بیرون رویم و لشکر محمد از ما فارغ اند و خفته باشند (چون میدانند یهودیان در روز شنبه جنگ نمیکنند)، ما برویم و بر ایشان زنیم، باشد که فرصتی توانیم یافتن و کاری توانیم کردن. جهودان گفتند که: این نیز ممکن نیست چرا که شنبه نتوانیم شکستن که آن که پیش از ما بودند شنبه بشکستند و خود معلومست که چه بر سر ایشان فرو بارید از بلا و فتنه (و به بوزینه تبدیل شدند). پس کعب گفت: چون از این هرسه کار یکی اختیار نمیکنید در عالم هیچ کس از شما نادان تر نیستند. بعد از این ایشان مرد به پیش پیغمبر فرستاد و التماس کردند که سید، علیه السلام ابولبابه به پیش ایشان فرستد، و ابولبابه از مسلمانان بود و خویش ایشان بود. سیرت پوشینه دوم برگ 751.

معلوم نیست که  این گفتگوی درون قبیله ای را تا چقدر میتوان جدی گرفت. ابن اسحق چطور و از کجا میتوانست از چنین گفتگویی باخبر شود؟ به نظر میرسد او تلاش میکند دلیلی برای اینکه آنها مسلمان نشدند و جانشان را مانند اکثر دیگر قبیله های عرب نجات دهند ارائه دهد. هرچه که متن این گفتمان قابل اعتماد باشد چیزی که مشخص است این است که یهودیان حتی وقتی که تهدید به مرگ میشدند و جانشان در خطر بود نیز حاضر نبودند قوانین تورات را نادیده بگیرند. و این واقعیت با اتهامی که قرآن مبنی بر تحریف تورات برای چیزهای بی ارزش به آنها میزند، همخوانی ندارد.

یک مشاهده دیگر در مورد پاراگراف بالا:

(حال حیی بن اخطب برای وعده به قولی که به کعب بن اسد داده بود وقتی بنی غطفان و قریش عقب نشینی کرده آنها را ترک گفته بودند با بنی قریظه به حصارشان رفته بود؛) پس چون یقین بدانستند که پیغمبر علیه السلام بر ایشان ظفر خواهد یافتن (آنها را تا زمانی که نابودشان نکند رها نخواهد کرد)، کعب بن اسد که رئیس قبیله بنی قریظه بود جمله جهودان را جمع کرد و با ایشان مشورت کرد،  و گفت ایشان را: حال چنین ست که میبینید، اکنون چاره نخواهد بودن، اکنون من شما را مخیر میکنم در میان سه کار.

و بعد آنها در مورد این سه راه جایگزین گفتمان کردند، اینکه این راه های جایگزین حقیقی هستند یا افسانه وار هستند در این موقعیت مهم نیست.  دلیل این گفتگوی آنان به نظر میرسد به دلیل وجود واقعیتی باشد. «اینکه پیامبر آنها را تا زمانیکه آنها را نابود نکند رها نخواهد کرد» چه معنایی میدهد؟ شاید ما هنوز نتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم، اما باید این عبارت را در ذهن خود داشته باشیم.

سیرت رسول الله اینگونه ادامه میدهد.

بعد از آن ایشان مرد به پیش پیغمبر علیه السلام فرستادند (شخصی را به نزد پیامبر فرستادند و از او خواستند که ابو لبابه را نزد آنها بفرستد) و التماس کردند که پیامبر ابولبابه به نزد ایشان فرستد، و ابولبابه (ابن عبدالمنضر برادر امر بن عوف، که از همیاران قبیله اوس بودند) از مسلمانان بود و خویش ایشان بود.  پس سید علیه اسلام، ابولبابه پیش ایشان فرستاد . و چون ابولبابه بقلعه رفت، زن و مرد، کودک و بزرگ پیش وی باز آمدند و گریستن آغاز کردند (و او دلش برای آنها به رحم آمده بود). بعد از آن چون ابولبابه ایشان را مضطرب دید، بر ایشان ببخشود و او را رقتی در آمد؛ بعد از آن، چون با وی مشورت کردند، گفتند: ای ابولبابه، تو در کار ما چه میبینی؛ اگر ما بحکم محمد فرود آئیم و قلعه به وی سپاریم، محمد با ما چه کند؟ ابولبابه سخن نگفت و دست بر گردن نهاد، یعنی همه را گردن بزند (از او سوال کردند که آیا تو فکر میکنی ما باید از محمد اطاعت کنیم و تسلیم او شویم؟ او گفت آری و بعد با دست به گردن خود اشاره کرد، یعنی اینکه گردن همه شما زده خواهد شد). ابولبابه چون چنان کرده بود، دانست که با خدای و رسول او خیانت کرده است و هم در حال برخاستن و از خجالت بخدمت پیغمبر، علیه السلام، نیامد و بمسجد شد و خود را بر ستونی از ستونهای مسجد سید علیه اسلام، بست و سوگند خورد که تا حق تعالی توبه وی قبول نکند خود را از ستون بازنگشاید، (و همچنین به خدا سوگند خورد که هرگز دیگر به نزد بنی قریظه و نرود و از شهری که در آن به خدا و رسولش خیانت کرده است دوری گزیند)… سیرت پوشینه دوم برگ 752.

از این عبارات چه چیز را میتوان دریافت؟  ابو لبابه یک مسلمان بود، اما بخاطر دوستی دیرینه اش مورد اعتماد بنی قریظه بود (یا شاید تنها کسی میان مسلمانان بود که یهودیان گمان میکردند میتواند دلسوز آنان باشد)، بنابر این آنها از او خواستند که داوری و حکمیت را بر عهده بگیرد. وقتی او با دوستان گذشته خود روبرو میشود، دلسوزی و شفقت او را فرا میگیرد، و هرچند بعنوان یک مسلمان خوب او نمیتوانست چیزی جز اطاعت کردن از محمد را پیشنهاد دهد، با دست خود به گردن خویش اشاره میکند، به این معنی که محمد نقشه کشتن آنها را دارد. اما بلافاصله بعد از اینکه او چنین کاری میکند، احساس پشیمانی و گناه او را برمیدارد که اینگونه نقشه پیامبر را برای دشمن فاش ساخته است.

و این داستان مفصل ادامه پیدا میکند، که ابو لبابه خود را به ستون میبندد تا محمد او را ببخشد، که از ذکر این قسمت صرف نظر میکنیم.

اما بعد از 25 روز، بنی قریظه بسیار نا امید بودند و روز بعد رسماً تسلیم شدند.

پس ایشان، چون مدت حصار به درازا بکشید و خود را هیچ چاره ندیدند، تن در دادند و بحکم پیغمبر، علیه السلام، از قلعه فرود آمدند و دژها بسپردند.  و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع و بنی نضیر است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پ.شینه دوم برگ 754.

بگذارید ماجراهایی که تاکنون انجام گرفته را خلاصه کنیم.

1- آن عبارتی که قبلاً گفته شد به یاد دارید؟ «وقتی یقین حاصل کردند که پیامبر تا زمانیکه  نابودشان نکند رها نخواهد کرد»، این نشان میدهد که بنی قریظه از آنچه محمد بدنبال آن بود آگاه بودند.

2- وقتی ابولبابه، یک مسلمان که در کنار محمد در جنگها جنگیده بود، توسط یهودیان مورد پرسش قرار گرفته بود که چه اتفاقی خواهد افتاد و آنها باید چکار بکنند، او خبر از کشتاری فجیع را میدهد.این قضاوتی مبنی بر ترساندن دشمن (ما معمولاً در مورد اینکه دشمن با ما چه میکند مبالغه میکنیم و تصویر دشمن در ذهن ما بسیار ددمنشانه تر از آنچه واقعا طبیعت او است نقش میبندد) نیست و این دانش و شناختی بود که یک مسلمان از رفتار پیامبرش داشت.

3- وقتی که بنی قریظه تسلیم میشود، عکس العمل بلافاصله اوس این است که تلاش میکند تا میانجی آنان شود. چرا آنها باید پیامبر را از آنچه قبلاً انجام داده است دوباره آگاه کنند؟ آیا این ماجرا اینطور به نظر میرسد که گویا آنها گمان میکردند او محمد در طبیعت خود بخشایشگر و رحیم است؟ اگر آنها از محمد انتظار بخشایش و رحمت داشتند، چرا با ایمان بدینکه آنچه محمد در مورد بنی قریظه انجام خواهد داد قطعاً مهربانانه تر از آن چیزی است که آنها در مورد بنی قریظه ممکن است انجام دهند، پیامبر را به حال خود وا نگذاشتند (تا خود به تنهایی در مورد بنی قریظه تصمیم بگیرد)؟ اینگونه عکس العمل سریع نشان میدهد که آنها نگران دوستان خود بودند، و حال که بنی قریظه تسلیم شده بود، آنها بهترین استدلال خود برای محمد می آورند تا او را از نقشه خود منحرف کنند.

آنها به رحمت او در مورد سرنوشت یهودیان پناه نبردند، بلکه به ذات سیاستمدار او که باید میان هم پیمانانش بیطرفانه رفتار کند دست آویز شدند. این عکس العمل نشان میدهد که قبیله اوس از سرنوشت دوستانشان میترسیدند و معتقد نبودند که محمد ترحمی نسبت به آنها خواهد ورزید. همچنین از میانجیگری دوستانشان در موارد قبلی (در مورد دو قبیله بنی قینقاع و بنی قریظه) آگاه بودند و احتمال میدادند که پیامبر مجبور شود همان تصمیم را که در آن دو مورد گرفت در این مورد نیز بگیرد و تبعیضی را به انها تحمیل نکند.

مردمان اوس پیامبر را به یاد تصمیم پیشین او در مورد قبیله یهودی بنی قینقاع آوردند. برای اینکه این مرجع روشن شود، بگذارید باز هم از سیرت نقل قول کنیم.

بنی قینقاع اولین قومی بودند از یهود که نقض سید علیه السلام کرده بودند…. پیامبر آنها را محاصره کرد و آنها بدون هیچ شرطی تسلیم شدند….و از منافقان که با سید علیه السلام بودند، یکی عبدالله (بن) ابی (بن) سلول بود، و او هم سوگند یهود بنی قینقاع بود. ایشان چون از قلعه فرود آمدند، سید علیه السلام، خواست که ایشان را همه بکشد، و عبدالله بن ابی (بن) سلول بیامد پیش سید، علیه السلام، و شفاعت کرد و گفت: یا رسول الله، ایشان را بمن ببخش (زیرا آنها از هم پیمانان خزرج بودند) . سید، علیه السلام، روی از وی بگردانید، و عبدالله بن ابی بازگردید و باز برابر وی ایستاد و الحال (خواهش) بسیار بکرد، چنانکه دامن زره پیغمبر، علیه السلام، بدست فرو گرفت (و چهره پیامبر از خشم سیاه شد، پیامبر به او گفت، مرا رها کن) و (ابی بن سلول) گفت: یا محمد، تو را رها نکنم تا سیصد مرد که سوار باشند و (زره) پوشیده باشند ایشان مرا بخشی و چهارصد مرد پیاده (منظور مردان بنی قینقاع است)، (و از او پرسید که آیا آنها را صبحگاهان خواهی کشت؟)، پیامبر گفت برو که بخشیدم. سیرت پوشینه دوم برگ 633.

اما از غرض و قصد محمد چه برداشتی میکنیم؟ او به چه آسانی متقاعد شده بود که نسبت به آنها از ترحم خویش خرج کند؟

وقتی عبدالله به میانجیگری برخاست و بر آن اسرار ورزید، محمد بسیار خشمگین شد، و این کار عبدالله، یعنی به خطر انداختن جانش، خبر از شجاعت بسیار وی میدهد، زیرا او حتی به زور متوصل میشود و سعی میکند او را از قتل عام تمامی قبیله بازدارد. این نشان میدهد که محمد از ابتدا قصد داشت تمام بنی قینقاع را نابود بکند، و این دیگران بودند که باعث نیافتادن این اتفاق شدند. محمد به آسانی از خیال و هدف خود دست بر نمیداشت، و منصرف کردن او از این عمل به  تلاش زیادی نیاز داشت. (برای شرح مفصل و دقیق ماجرای حمله به بنی قینقاع به نوشتاری با فرنام  حمله به بنی قینقاع از دکتر علی سینا، مراجعه کنید).

بنی نضیر قبیله یهودی دیگری بود که در مدینه وجود داشت. ماجرای بنی نضیر به داستان ما چندان ارتباطی ندارد اما به درک ما یاری میرساند.

در مورد بنی نضیر سوره حشر نازل شد (سیرت برگ 716) که توضیح میدهد خداوند چگونه از آنها انتقام گرفت و چگونه به پیامبرش در مقابل آنها قدرت داد و چگونه با آنها برخورد کرد، خداوند(؟؟) میفرماید «اوست آن خدايی که نخستين بار کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمی پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز می پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويی که گمانش را نمی کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه های خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب می کردند پس ای اهل بصيرت ، عبرت بگيريد؛ اگر نه آن بود که خدا ترک ديار را بر آنها مقرر کرده بود ، در دنيا به عذاب گرفتارشان می کرد و در آخرتشان به عذاب آتش می سپرد  (سوره حشر آیات 2 و 3) یعنی آنها را در دنیا به شمشیر میسپرد و در دنیای بعدی جهنم نیز از آن آنهاست.

بر ما مشخص نیست که آن «چیزی» که بر وی اتفاق افتاد و محمد را مجبور کرد تا تصمیمش را در مورد بنی نضیر تغییر دهد و توسط این سوره آنرا توجیه کند (متاسفم، اما این [سوره] کار خدا نیست، خداوند به کسانیکه دنبال کشتار مردم هستند وحی نازل نمیکند) چه بوده است. اما حتی در این حادثه نیز سیرت تصدیق میکند که محمد در اصل قصد داشت تمامی آنها را بکشد.

بنابر این، اسناد تاریخی در مورد قبایل «بخشوده شده»  نیز تایید میکنند که محمد قصد داشت بنی قریظه را نیز همانطور که قصد داشت بنی قینقاع و بنی نضیر را از بین ببرد ، نابود کند. به دلایلی در مورد دو قبیله نخست موفق به انجام اینکار نشد. در مورد بنی قینقاع با زور جلوی او گرفته شد، و در مورد بنی نضیر نیز ما نمیدانیم چگونه او به هدف خود نرسید، اما به هر حال در مورد اعمال  باید از روی نیت ها و اهداف قضاوت کرد.

اما اینبار در مورد قبیله سوم محمد نمیخواست برای بار سوم در نقشه ای که برای سرنوشت این قبیله کشیده بود شکست بخورد. به نظر من، نوع پرسشی که او از اوس میکند و بعد سعد بن معاذ را انتخاب میکند، نقشه ای از پیش کشیده شده است تا نگذارد این قبیله از دستش فرار کند و نقشه او باز هم نقش بر آب شود.

بیاید نگاه دومی به پاراگرافی که در بالا آنرا نقل کردیم بیاندازیم:

 و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع و بنی نضیر است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پوشینه دوم برگ 754.

نقش حساس بعدی  این تراژدی در اینجا وارد  صحنه میشود. سعد بن معاذ کیست؟ چرا او توسط محمد انتخاب شده بود؟ از آنجا که انبوه زیادی از مطالب در حدیث و سیرت در مورد این مرد موجود است، ما میتوانیم به این پرسش با اطمینان پاسخ دهیم.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

========

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

منبع +

در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟

ماجرای بنی قریظه یکی از تاریک ترین فصلهای تاریخ اولیه اسلامی و همچنین یکی از پیچیده ترین فصلها است. بنی قریظه نام یکی از قبایل یهودی مدینه بوده است که تمام مردان آن توسط پیامبر اسلام محکوم به مرگ میشوند و قتل عام میشوند.

شایسته است خواننده قبل از مطالعه آنچه بر سر این قبیله یهودی آمده است، به مطالعه آنچه بر سر دو قبیله دیگر یعنی بنی نضیر و بنی قینقاع آمده است بپردازد تا بگونه ای صحیح در جریان توالی ماجراها قرار گیرد. در مورد آنچه بر سر دو قبیله دیگر آمده است، به نوشتار های زیر مراجعه کنید.

این نوشتار در سه بخش پدید آمده است و برای داشتن درک درستی از آن باید بطور مرتب از بخش نخست تا بخش سوم خوانده شود. گفتنی است که نویسنده ناشناس این نوشتار مسیحی است و آرای او پیرامون خدا مورد قبول مترجم نیست، اما به رسم امانتداری تمامی آنچه وی نوشته است دقیقاً به همان حال ترجمه شده است.

پیرامون ماجرای بنی قریظه علاوه بر این نوشتار، نوشتارهای زیر در تارنمای زندیق موجود میباشند.

آیت الله خمینی کشتار زندانیان سیاسی را به ماجرای قتل عام یهود بنی قریظه تشبیه کرده اند. سخنان آیت الله خمینی را در برگی با فرنام «سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه» بشنوید.

همچنین میتوانید کتابهایی را که در این نوشتارها از آن استفاده شده است در بخش کتابخانه زندیق و در قسمتهای زیر بیابید:

منبع +

علی و عدالت او

دروغهای کوچک همیشه خود را نمایان می‌کنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود. آدولف هیتلر.

پیشگفتار

گاهی اوقات به نظر میرسد شیعیان نسبت به علی حساس تر از خدا هستند، یعنی اگر کسی به خدا ایرادی بگیرد و بگویید او وجود ندارد، به شیعیان زیاد بر نمیخورد اما اگر کسی بگوید بالای چشم علی ابرو بوده آمپرشان بالا میرود و ممکن است فیوز بسوزانند. من تابحال چندین نوشتار در مورد رد وجود خدا نوشته ام، هیچ خداباوری تابحال پاسخ جامع و دقیقی به آنها نداده است اما تقریباً در مورد تمام مقاله هایی که راجع به امام علی بر روی تارنمای زندیق است، شیعیان تلاش کرده اند که پاسخهایی ارائه دهند. بیهوده نیست که برخی سنی ها شیعیان را علی پرست می‌خوانند. آنقدر در مورد علی قصه گفته اند و چیزهای عجیب غریب به او نسبت داده اند که آن علی تخیلی که در ذهن شیعیان وجود دارد با شخصیت تاریخی علی که چهارده قرن پیش می زیسته است چندین سال نوری فاصله دارد. شهریار در ارتباط با علی سروده است «نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت». باورهای شیعیان نسبت به علی از علی اللهی ها تا شیعیان عاقل بسیار متفاوت است.علی اللهی ها طبیعتاً باورهای عجیب غریب بیشتری نسبت به علی دارند و با اطمینان میتوان آنها را تمام دیوانه نامید، بعد از آنها شیعیان عوام هستند که علی را خدا نمیدانند اما باز هم غلو فراوان نسبت به علی می‌کنند این دسته از شیعیان معمولاً اطلاعات خود در مورد علی را از پای منبر روحانیون شیعه میگیرند. روحانیون شیعه و کسانی که به اباطیل آ نها باورمندند را میتوان شیعیان نیمه دیوانه دانست، مثلاً به نمونه هایی در مورد علی از برجسته ترین محدثان شیعه که جزو باورهای رایج همین طیف از شیعیان است توجه کنید:

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، پوشینه نخست برگ 184 به نقل از ابن شهر آشوب:

حکایت دریدن آنحضرت قماط را: چنان است که جماعتی حدیث کرده اند از فاطمه مادر آن جناب که فرمود چون علی (ع) متولد شد او را در قماط پیچیده و سخت ببستم علی قوت کرد و او را پاره ساخت من قماط را دولایه و سه لایه نمودم و او را پاره همی نمود تا گاهی که شش لایه کردم پارچه بعضی از حریر و بعضی از چرم بود چون آنحضرت را در لای آن قماط ببستم باز قوت نموده آن قماط را پاره کرد آنگاه گفت ای مادر دستهای مرا مبند که می‌خواهم با انگشتان خود از برای حقتعالی تبصبص و تضرع و ابتهال کنم.

همانجا، برگ 186

… و اما معجزاتی که گاهی از آنحضرت ظاهر شده زیاده از حد و عد است و این احقر در این مختصر بطور اجمال اشاره بمختصری از آن مینمایم که فهرستی باشد از برای اهل تمیز واطلاع، از جمله معجزات آنحضرت معجزات متعلقه بانقیاد و حیوانات و جنیان است آنجنابرا چنانچه اینمطلب ظاهر است از حدیث شیر و جویریه ابن مسهر و مخاطبه فرمودن آنجناب باثعبان بر منبر کوفه و تکلم کردن مرغان و گرک و جری با آن حضرت و سلام دادن ماهیان فرات آنجنابرا بامارت مومنان و بر داشتن غراب کفش آن حضرت را و افتادن ماری از آن و قضیه مرد آذربیجانی و شتر سرکش او حکایت مرد یهودی و مفقود شدن مالهای او و آوردن جنیان آنها را بامر امیر المونان و کیفیت بیعت گرفتن آنجناب از جنها بوادی عقبق و غیره و دگر معجزات آنحضرتست متعلق بجامادات و نباتات مانند رد شمس برای آن حضرت در زان رسول خدا (ص) و بعد از ممات آنحضرت در ارض بابل و بعضی در جواز ردشمس (0) کتابی نوشته اند و ردشمس را در مواضع عدیده برای آنحضرت نگاشته اند، و دیگر تکلم کردن شمس است با آنجناب در مواضع متعدده و دیگر حکم آنحضرت بسکون زمین در هنگام زلزله حادث شد در زمین مدینه زمان ابوبکر و از جنبش باز نمی ایستاد و بحکم آنجناب قرار گرفت و دیگر تنطق کردن حصی در دست حق پرستش و دیگر حاضر شدن آن حضرت بطی الارض و رسانیدن او بخانه خویش هنگامیکه شکایت کرد بآنحضرت کثرت شوق خویش بدیدن اهل و اولاد خود و دیگر حدیث بساط است که سیر دادن ان جناب باشد جمعی از اصحاب را در خوا و بردن ایشانرا بنزد کهف و اصحاب کهف و سلام کردن اصحاب بر اصحاب کهف و جوان ندادن ایشان جز امیر المومنین (ع) و تکلم نمودن ایشان با آنجضرت و دیگر طلا کردن آنجناب کلوخی را برای وا مخواه و حکم کردن او بعدم صقوط جداری که مشرف بر انهادام بود و آنحضرت در پای آن نشسته بود و دیگر نرم شدن آهن زره در دست او چنانچه خالد گفته که دیدم آن جناب حلقه های درع خود را با دست خویش اصلاح میفرمود و بمن فرمود که ای خالد خداوند بسبب ما و ببرکت ما آهن را در دست داود نرم ساخت و دیگر شهادت نخلهای مدینه بفضیلت آنجناب و پسر عم و برادرش رسولخدا (ص) و فرمودن پیغمبر (ص) بآنحضرت که یا علی نخل مدینه صیحانی نام گذار که فضیلت من و تو را آشکار کردند و دیگر سبز شدن درخت امرودی بمعجزه آنحضرت و اژدها شدن کمان بامر آنحضرت و از این قبیل زیاده از آنست که احصاء شود و سلام کردن شجر و مدر بانجناب در اراضی یمن و کم شدن فرات هنگام طغیان آن بامر آنحضرت.

شیعیان نیمه دیوانه معتقدند امام علی یک تنه تمام فروزه خا و قدرت های شخصیت های کارتونی، فیلمی هالیوودی همچون سوپرمن، اسپایدرمن، هرکول، زورو و سیندرلا را دارا است. البته همه شیعیان طبیعتا آنقدر دیوانه نیستند که این اباطیل را بپذیرند، گروه دیگر شیعیان که باقی میماند شیعیان عاقل هستند. البته ممکن است برخی از افراد این عبارت را یک عبارت متناقض بدانند و بگویند چنین گونه انسانی تابحال دیده نشده است، بنابر این شاید بهتر باشد این دسته را شیعیان کمتر دیوانه بخوانیم. شیعیان عاقل میدانند که این زیاده گویی ها همگی باورهای عوامانه است که دکان روحانیت برای مردم ساخته است. علی فردی عادی بوده است و نه بال و پر داشته است و نه بشر خواندن وی دشوار است. اما آنچه شیعیان عاقل نمیدانند این است که علی نه تنها فرابشر نبوده است بلکه انسانی فرومایه و دژخیم بوده است. شخصیت تاریخی علی چیزی است که این نوشتار بر آن تکیه خواهد داشت. این نوشتار تلاش خواهد کرد که شخصیت خیالی علی را با شخصیت تاریخی او مقایسه ای کوتاه کند

هدف این نوشتار، شرح زندگی علی و بررسی ویژگیهای او نیست، در این زمینه کتاب بسیار عالی و خوبی توسط زنده یاد آل دالفک با فرنام پژوهشی در زندگانی علی نوشته شده است که خواندن آنرا به همه علاقه مندان به آثار علمی و مستند توصیه میکنم. هدف این نوشتار در واقع بررسی چند داستان و ماجرا است که شیعیان به علی نسبت می‌دهند و بر آنها تکیه می‌کنند تا ادعا کنند علی فروزه هایی عالی و اخلاقی داشته است. این نوشتار نقدی است بر آن ادعاها و گفته ها که همیشه میتوان آنرا از شیعیان نیمه دیوانه تا تمام دیوانه شنید. جامعه ای که الگوی اخلاقی اش علی باشد و او را بی خطا و معصوم بداند بدون شک جامعه ای بیمار است.

امیدوارم خوانندگان باورمند به اسلام این نوشتار را با پیش داوری نخوانند. و کسانی که آنرا می‌خوانند فرض کنند که ممکن است هر آنچه از پیش در مورد علی خوانده و شنیده اند نادرست بوده باشد و ساخه و پرداخته دستگاه دینی شامل روحانیون و شرکایشان بوده باشد. براستی تنها با این دیدگاه است که میتوان به حقیقت نزدیکتر شد.

ماجرای جنگ امام علی با عمر بن عبدود و تف انداختن او بر چهره امام

((دو مرد بهم گلاويز شدند. على كه دستش به سر و گردن عمرو نمى رسيد، در حالى كه او شمشير را بر كشيده بود تا بر على فرود آورد، وى ضربه اى چنان قوى بر ران عمرو زد كه آن را قطع كرد و در افتاد و بر سينه اش پريد و ريشش را گرفت تا سرش را برگيرد. عمرو كه از ننگ شكست از جوانى كه خود را از او در پهلوانى نامورتر مى ديد، سخت به خشم آمده بود، بر چهره على عليه السلام تف انداخت . على عليه السلام بسختى خشمگين شد و در حالى كه از غيظ، شمشير را بر گردنش ‍ گذاشته بود، ناگهان برداشت و كنار رفت . عكرمه و ديگران بسرعت فرار كردند و از خندق گذشتند. على عليه السلام آنان را مى نگريست ، قدم مى زد، چشمش را به همه سو مى گرداند و انديشه هاى گوناگون را به مغزش هجوم مى داد. خشمش فرو نشست . با لبخندى آرام بر گشت و با گامهاى شمرده و راحت به عمرو نزديك شد. پايش را بر سينه او گذاشت . عمرو كه از اين حركت خيره مانده بود، پرسيد: اين چه بود؟!

على عليه السلام گفت : از كار تو خشمگين شدم ، نمى خواستم از خشم خويش تو را بكشم ، صبر كردم كه آرام گردم تا تو را همه براى خدا كشته باشم . و سپس چنان كه گويى شتر و حسان بن ثابت كه در همه جنگها با شعر برنده تر از شمشيرش شركت داشت ، فرار عكرمه را از دم شمشير على عليه السلام سرود…)) (1)

تف انداختن عمر بن عبدود بر چهره امام علی و بعد برخواستن و دور زدن امام علی به دور او معمولاً از چیزهایی است که شیعیان خیلی راجع به آن صحبت می‌کنند، گمان میکنم نخستین بار که این داستان را شنیدم در کلاس سوم دبستان بودم. بیشتر تمرکز این داستان معمولاً روی این است که امام علی بلند شد، یک دور زد و بعد سر او را برید، این بلند شدن و دور زدن در نظر شیعیان خیلی اهمیت بیشتری دارد تا بریده شدن سر یک انسان.  به یاد دارم در دوران جاهلیت خویش (وقتی که مسلمان بودم) وقتی به عمرو بن عبدود و کاری که کرده است فکر میکردم با خود میگفتم این شخص چه انسان پستی بوده است، وقتی در جنگ شکست میخوری و حضرت امام رویت مینشیند تا سرت را با دستهای مبارکش ببرد باید خیلی انسان پلیدی باشی که بر چهره آسمانی امام تف بیاندازی، بلکه باید اجازه بدهی آن امام عزیز سرت را راحت از تنت جدا کند. و بعد یاد یکی از روضه خوانها میافتادم که شعر منصوب به مولوی را با آه و ناله در شبهای احیا می‌خواند و گریه زاری میکرد و ما هم با او اشک میریختیم که خدا مارا بخاطر کارهای بدی که کرده ایم ببخشد.

انداختن خصم در روی امیر المومنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست:

 

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست
آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله‌ای آمد پدید
آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود کی داند کیستی
در مروت ابر موسیی بتیه کمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
ابرها گندم دهد کان را بجهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته‌خواران کرم رحمتش افراخت در عالم علم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

مولوی بگونه ای از ماجرا سخن گفته که گویا امام علی عمربن عبدود را بخشیده است و بیخیال ماجرا شده است. و بعد امام را ستایش می‌کند که چقدر کریم و بخشنده است و همینطور بگونه ای صحبت کرده است که عبد ود بیمار بوده است و بدون هیچ دلیلی بر صورت امام که شمشیرش را به دست گرفته بود و تند میشتافت تف انداخته است. اما حال که دوران جاهلیتم پایان یافته و اسلام را کنار گذاشته ام به این نتیجه رسیده ام که مولوی هم دروغ گفته است، در هیچکدام از کتابهای تاریخی نوشته نشده است که امام علی عمربن عبدود را بخشید و اورا نکشت. البته شاید مولوی هم مثل روشنفکران دینی امروز می‌خواسته است با تحریف تاریخ، شخصیت های تاریخی و دروغهای هفت رنگ مردم زمان خود را گول بزند و با اینگونه حرفها اسلامگرایان زمانه خود را به ترحم و انسانیت دعوت کند، به این امید که از توحش تاریخی سنگسارگرایان بی وجدان و انسان ستیز کم شود. شاید هنر و ارزش مولوی تماماً به همین باشد، این داستان مولوی نیز همانند داستان موسی و شبان او که در هیچ کتابی یافت نمی‌شود و ساخته مولوی است تبلیغ مدارا و تحمل مذهبی می‌کند، در حالی که در قرآن چنین چیزهایی یافت نمی‌شود.

این ماجرا مربوط به جنگ احزاب یا خندق است که در آن تمامی اعراب جمع شده بودند تا محمد را که به کاروانها حمله برده بود و مردمانی را قتل عام کرده بود و تهدیدی برای منطقه بشمار میرفت از بین ببرند. اما عبدود برای چه بر چهره امام علی تف انداخت؟ پاسخ بسیار جالبی برای این پرسش وجود دارد. ود از بتهای مشهور اعراب بوده است و عبدود از پرستندگان آن بت بوده است. عبدود از پهلوانان عرب بود و در آن جنگ از معدود کسانی بود که توانسته بود از خندقی که به پیشنهاد سلمان پارسی کنده شده بود عبور کند. و بعد از عبور از خندق بدنبال مبارز میگردد و علی داوطلب مبارزه با او می‌شود،

سیره ابن هشام در پوشینه سوم از قول امام علی در شرح ماجرای مبارزه علی با عبدود نوشته است:

چگونه با تو بجنگم درحالی که تو بر اسب نشسته ای (درحالی که من پیاده هستم)، پس از اسب فرود آی تا مانند من (پیاده) شوی. پس از اسبش پیاده شد. (2)

اعراب بیچاره آنقدر هم که مسلمانان اصرار دارند نشان دهند-انسانهای پستی نبودند، عبدود پهلوان برای اینکه در مبارزه با علی انصاف را رعایت کرده باشد از اسب پیاده می‌شود تا هردو با یکدیگر برابر شوند، یعنی آداب جوانمردی حتی در آن شرایط نیز وجود داشته است و انسانیت در آن کویر نیز جوانه هایی زده بود. اما جنگ سختی در میگیرد و پهلوان عرب با علی میجنگد. اما امام علی که گویا آن نیرویی که در هنگام کندن در خیبر داشته است (!) را نداشته دست به یک حرکت ناجوانمردانه و بسیار زشت میزند، ماجرای این عمل ناجوانمردانه در بسیاری از کتابهای حدیث اینگونه آورده شده است:

میزان الحکمه پوشینه سوم بخش آداب جنگ:

در جـنـگ احزاب میان على (ع) وعمرو بن عبدود سخنانى گذشت على به او فرمود: اى عمرو! (در بـزدلـى تـو) هـمین بس نیست كه من به جنگ تن به تن باتو آمده ام وتو كه شهسوارعربى با خـودت كمك آورده اى؟  عمرو برگشت كه پشت سر خود را نگاه كند امیر المؤمنین (ع) بیدرنگ چنان ضربه اى بر دو ساق پاى او وارد آورد كه از پیكرش جدا شدند و گرد و غبارى به هوا برخاست آن حـضـرت در حـالـى كـه بر اثر ضربت عمرو خون از فرقش مى ریخت و ازشمشیرش نیز خون مـى چكید نزد رسول خدا (ص) برگشت رسول خدا (ص) فرمود : اى على! فریبش دادى؟ عرض كرد : آرى , اى رسول خدا ! جنگ نیرنگ است. (3)

آیا مشخص است که چرا آن ملعون بر روی چهره امام اول شیعیان و خلیفه چهارم مسلمانان تف کرد؟ عبدود از اسب پیاده شد تا اصول جوانمردی را رعایت کرده باشد و جنگی برابر داشته باشد، اما در مقابل علی در میان جنگ به او میگوید که یارانت نیز به کمک تو آمده اند، عبد ود که برمیگردد تا ببیند آیا براستی یارانش از خندق گذشته اند یا نه، میبیند که افتخار هر نبی و هر ولی به او دروغ گفته است، و در این زمان امام پاهای پهلوان عرب را قطع می‌کند و آنگاه است که آن ملعون بر چهره امام شیعیان تف می اندازد. کجاست آن عدالت علی که شیعیان از آن سخن میگویند؟ پیامبر نیز گویا میدانسته است که علی از پس عبدود بر نمی آید، از علی پرسیده است که آیا وی را فریب دادی؟ و علی میگوید آری! براستی که جنگ همان خدعه و نیرنگ است. این خدعه و نیرنگ از همان خدعه هایی است که امام خمینی به مردم ایران زد. در فرانسه برای آنان از دموکراسی و حقوق بشر سخن گفت و در ایران از جمهوری اسلامی و شریعت اسلامی، همان امامی که ابتدا گفت میزان رای ملت است بعد گفت اگر همه بگویند آری من میگویم نه! آن امامی که قرار بود آب و برق را مجانی کند و پول نفت را در خانه های مردم به آنها تحویل بدهد! براستی که این دو امام چقدر بهم شباهت دارند.

ماجرای تف انداختن عبدود به علی مرا به شگفت وا میدارد، از طرفی در شگفتم که چگونه در بیابانهای عربستان هم انسانیت و جوانمردی اینگونه وجود داشته است و عبدود که خود را در میان مسلمانان تنها یافته است حاضر می‌شود از اسبش پایین آید تا با علی برابر گردد و از طرفی فرومایگی علی و ددمنشی و زشت کرداری او است که مرا شگفتزده می‌کند، او چگونه توانست در مقابل چنین لطفی اینگونه پاسخ بگوید؟ بیش از رفتار علی رفتار شیعیان مرا شگفت زده می‌کند که چگونه با اخلاقمدار دانستن علی خود نیز پا روی اخلاق و انسانیت میگذارند و چنین ددمنشی را نیک کردار میپندارند. منابع و توضیحات بیشتری در مورد این ماجرا را در نوشتاری با فرنام «علی؛ شیر حق یا یک دغلکار» بیابید.

امام علی و فقر او

بیماری حسنین(ع) و نذر علی(ع) و فاطمه(س) بری درمان بیماری حسنین:

امام حسن(ع) و امام حسين(ع) بيمار شدند پيامبر اكرم(ص) با جمعي از مردم به عيادت آنان آمدند در آن جلسه برخي از حضار به حضرت امير المؤمنين علي پيشنهاد نمودند و عرض كردند: يا اباالحسن ! چه خوب است براي شفاي فرزندانت نذري بنمائي، آنگاه علي و فاطمه و فضه كه جارية آنها بود نذر كردند كه اگر حسنين شفا يافتند سه روز روزه بگيرند، هنگامي كه حسنين سلامتي خود را باز يافتند آنها شروع به انجام نذر و روزه گرفتن كردند و در خانة علي چيزي براي افطار موجود نبود لذا امير المؤمنين از شمعون يهودي خيبري سه صـاع جـو قـرض گرفـت و فاطمـه از يك صاع آن پنج قرض نان پخت و در سفرة افطار نان نهاد، هنگامي كه آمادة‌افطار شدند نداي سائلي برخاست كه مي گفت: سلام بر شما اي خاندان محمد مسكيني از مساكين مسلمين بر در خانة شما آمده است، به من اطعام كنيد، خدا از سفرة بهشتي شما را روزي دهد در اين هنگام خاندان وحي نان افطار خود را ايثار كردند و فضه نيز تبعيت از آنان نمود و غذاي خود را به آن سائل داد و همگي شب را بدون غذا صبح كردند و جز آب چيز ديگري به كامشان نرسيد …

فرداي آن روز را نيز روزه گرفتند و هنگامي كه دوباره شب فرا رسيد نان و افطارشان در سفره نهاده شد در آن هنگام يتيمي بر در خانه آمد و باز، به همان ترتيب همگي غذاي خود را به آن يتيم ايثار كردند در روز سوم نيز هنگام افطار اسيري از راه رسيد و مطالبه طعام كرد بار سوم نيز آنچه در سفره بود قبل از افطار از طرف خاندان پيامبر به آن اسير ايثار شد صبح روز چهارم، علي دست حسنين را گرفت و به سوي رسول خدا رفتند پيامبر اكرم هنگامي كه چشمش به حسنين افتاد ديد كه از شدت گرسنگي مي لرزيدند فرمود: براي من چه سخت است كه شما را به اين حال مي بينم، رسول خدا فوراً از جاي برخاست و همراه آنان به خانة حضرت زهرا آمد و او را در محراب عبادتش مشاهده نمود كه حالت نگران كننده اي داشت از شدت گرسنگي شكم مباركش به پشت چسبيده و چشمهايش در گودي نشسته بود… پيامبر اكرم با ديدن اين منظره بسيار اندوهگين و افسرده شد در آن هنگام جبرئيل فرود آمد و چنين گفت: بگير يا محمد مبارك باد بر تو اين خاندان تو و سپس سورة «‌هل اتي » را قرائت نمود. (4)

یا داستان بالا که بسیار شیعیان آنرا تکرار کرده اند سرتاسر دروغ است یا علی واقعا آدمی نابکار و شرور بوده است. امام حسین و امام حسین در دوران حیات فاطمه نمیتوانسته اند بیش از چهار، پنج سال داشته باشند، البته روایات مختلفی راجع به سن فاطمه وجود دارد که در آن صورت سن آن دو اندکی بیشتر می‌شود. این داستان به احتمال زیاد ساختگی است، بعید به نظر میرسد علی امام حسن را در سنین کودکی تا این حد گشنه نگه داشته باشد که در این صورت حقیقتاً ننگ بر او باد.

اما آنچه باعث می‌شود فقر علی جزوی از این نوشتار باشد تنها این ماجرای احتمالاً ساختگی نیست. یکی از ارزشهای غلطی که اسلام بین مردم رواج داده است فقر است، مردم ایران گاهی اوقات کسی را که فقیر است انسان خوبی میدانند. این طرز تفکر توسط حکومت های اسلامی ترویج می‌شود زیرا آنها می‌خواهند به مردم بفهمانند که فقر چیز خوبی است تا مردم از فقر خود کمتر بنالند و به فکر مطالبه حقوق مادی خود نیافتند. به یاد دارم در دوران دبیرستان معلم دینی ما میگفت آقا (آیت الله خامنه ای) از نزورات ارتزاق می‌کنند، در عروسی پسرش غذا کم آمده است. در مورد رجائی میگویند او در کودکی کفاشی میکرده است و در فقر به سر میبرده است. تو گویی از نگر ایشان فقر و نداری امتیاز و شرافت است. احمدی نژاد رئیس جمهوری منصوب نظام خلافت اسلامی در وبلاگ خود نوشته است در دوران طاغوت «در ایامی كه اشرافیت شرافت بود وشهرنشینی كمال، در خانواده ی تهیدست در روستایی دورافتاده از توابع گرمسار متولد شدم.» (5) این بیماری گدا پرستی اسلاموکمونیستی که همچون بختکی کریه بر روان جامعه ایرانی سنگینی می‌کند همان چیزی است که باعث می‌شود فقر علی را ارزشی برای او بدانند و آنرا دلیلی بر والاییش بر شمرند. غیر از کسانی که در زندگی مالی خود به دلیل بی کفایتی و تصمیمهای غلط شکست خورده اند باید برای همه روشن باشد که داشتن ثروت یک ارزش به شمار میرود کسی که فقیر است یا انسان تنبلی است یا انسانی است که در زندگی خود به اندازه کافی برای رفاه اقتصادی خود و خانواده اش تلاش نکرده است یا اینکه برنامه ریزی دقیق و مشخصی برای پیشرفت در کار خود نداشته است. فقر در اکثر مواقع نشانه کوتاهی افراد است و من گمان میکنم فقیر بودن شرم آور است. بدتر از فقیر بودن آن است که شخص فقیری بچه دار شود و فقر او سبب شود کودکانش نیز در کمبود و عذاب زندگی کنند. لذا فقر را به هیچ عنوان نمیتوان یک ارزش دانست. دنگ ژائوپنگ (Deng Xiaoping) از رهبران چین کمونیست بوده است که گفته است «ثروتمند بودن افتخار است» و این دیدگاه او بوده است که باعث شده است چین به یکی از قدرتهای اقتصادی دنیای امروز تبدیل شود. از آن طرف ملایان گدا پرستی و فقر را در میان مردم به یک ارزش تبدیل کرده اند.

اما در مورد فقر علی درست است که او در ابتدا بسیار فقیر بوده است. در تاریخ آمده است که او (همچون سایر مسلمانان) پس از فرار مسلمانان به مدینه در وضعیت اقتصادی بسیار بدی به سر میبرده است و برای یهودیان در قبال مزد بسیار کمی کار میکرده است، آل دالفک در کتاب «پژوهشی در زندگانی علی» در برگ 231 از کتاب دیگری نقل کرده است:

محمد پیامبری که از نو باید شناخت، کونستان ویرژیل ترجمه ذبیح ‏الله منصوری صفحه 199:

فاصله زیاد بود که علی از صبح تا شام نمیتوانست بیش از شانزده دلو آب بپای کار برساند و برای هر سطل آب بیش از یک خرما به او مزد نمیدادند از این رو مزد علی در روز شانزده خرما بود که نیمی از آن یعنی هشت خرما را به محمد میداد.

اما این شرایط که بر همه مسلمانان در سالهای ابتدایی حاکم بود، با تجاوز به جان و مال یهودیان ساکن مدینه در همان سالهای ابتدائی پس از فرار محمد و هوادارانش از مکه تغییر یافت. جزئیات این تغییرات را میتوانید در بخشی با فرنام «بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟» بیابید. همچنین پس از مرگ محمد و خلافت خلفای تبهکار راشدین، دامنه تجاوز به سایرین به خارج از مرزهای عربستان گسترش یافت و متجاوزان مسلمان به ثروت های کلانی رسیدند. دکتر علی میر فطرس در کتاب  مقدمه ی در اسلام شناسی علی میرفطروس (بابک دوستدار) پوشینه دوم برگ 90 تا 99 روایت های تاریخی متعددی از ثروت علی که شامل پول نقد، برده های متعدد، دهات و نخلستانهای علی می‌شود آورده است. از جمله جالب ترین آنها از این قرار است:

در شهر ینبع اراضی و املاک پر ارزشی داشت و صاحب نخلستانی بود که سالانه 40 هزار دینار در آمد داشت (تجارب السلف، ص 13)

وزن حلقه انگشتر علی که آنرا در وقت نماز به سائل داد چهار مثقال نقره، و وزن نگینش 5 مثقال یاقوت سرخ بود که قیمتش خراج یکساله کشور شام بود (جواهر الولایه، آیت الله بروجردی کاظمینی، ص 137، به روایت امام صادق)

در آمد سالیانه فعالیت های «تولیدی» علی حدود هشتاد هزار دینار طلا (معادل 230 کیلو طلا) بوده است (زندگانی امام حسین، زین العابدین رهنما ص 96)

علی در نهج البلاغه راجع به اینکه کنیزان (برده زن) اش اگر فرزندی داشته اند باید آزاد گردند و همچنین راجع به اینکه نخلستانهای او چگونه باید میان ورثه او پخش شوند شرح داده است. (نهج البلاغه شیخ رضی، پوشینه سوم برگ بیست و سه +)

هرگاه تنها یکی از این منابع حقیقت را گفته باشند، فقر علی نیز به روضه خوانی های ملایان محدود می‌شود. روشن است که نه علی فقیر بوده است و نه فقر افتخاری برای علی است. علی اگر فقیر بوده باشد فقر او شرمی برای او است نه یک افتخار. البته این به آن معنی نیست که هر ثروتی افتخار است. بخشی از ثروتی که علی به دست آورده است از راه غنیمت گیری و از اموال مردمانی است که آنها را به جرم نامسلمانی خود غارت کرده است یا همدستان و سایر تبهکاران مسلمان چنین کرده اند و او از چپاولگرایی های آنها سهمی برده است.

امام علی و فاطمه

در مورد زندگانی علی و فاطمه نیز ملایان، شبهه ملایان و شیعیان یاوه گو بسیار لاف زده اند و اغراق کرده اند. برخی از اسلامگرایان علی و فاطمه را بهترین نمونه و الگو برای همه دورانها معرفی می‌کنند، اما تاریخ بگفته ناپلئون که آنرا دشمن دین دانسته است به شدت با این فرضیه مخالفت دارد. منابع تاریخی نشان می‌دهند که میان علی و فاطمه روابط خوبی وجود نداشته است. علی قصد ازدواج داشته است و از همین روی فاطمه به محمد شکایت می‌کند. حدیث معروف محمد نیز که در مورد فاطمه است، یعنی «فاطمه پاره تن من است، هرکس او را بیازارد مرا آزرده است» به همان آزردگی فاطمه از دست علی ارتباط دارد. دانشنامه اسلام (Encyclopedia of Islam) از معتبر ترین کتابهایی که اساتید و تاریخنویسان متعددی از دانشگاه های مختلف دنیا در تکمیل آن با یکدیگر همکاری کرده اند در زیر فرنام فاطمه، برگ 843 با استفاده از منابع تاریخی اسلامی این تنش ها را اینگونه وصف کرده است:

تنش های بین علی و فاطمه و مداخله محمد. علی و فاطمه همیشه با یکدیگر در همسازی زندگی نمیکردند. علی با شدت و خشم با زنش رفتار میکرد، و فاطمه از همین رو برای شکایت به نزد پدرش رفت. احادیثی وجود دارند که که این مشکلات خانوادگی را بگونه ای شفاف و روشن نشان می‌دهند که چگونه پیامبر دخالت کرد و صورت او وقتی که خواسته ها و تمایلاتش براورده شد از رضایت درخشید. جدی ترین اختلاف (بین فاطمه و علی) وقتی رخ داد که بنی هشام بن المغیره از قریش به علی پیشنهاد داد تا با یکی از زنانشان ازدواج کند. علی این پیشنهاد را رد نکرد اما وقتی این خبر به محمد رسید، او به دفاع از دخترش برخاست. محمد گفت «فاطمه پاره تن من است و هرکس او را بیازارد مرا آزرده است» (البلاذری، انساب الاشراف 1، 403، الترمذی 2، 319 و غیره) یا (هرچه او را ناخشنود سازد مرا ناخوشنود میسازد) (این حدیث به گونه های مختلفی آورده شده اما تغییر چندانی در معنی پیش نمی آید). به نظر میرسد در همان دوران علی می‌خواست با دختر ابوجهل که با فرنام العروه (یک چشم) شناخته میشد ازدواج کند. محمد از روی منبر بر این تصمیم علی اعتراض کرد که می‌خواست دختر رسول الله را در کنار دختر دشمن رسول الله در یک خانه اسکان دهد. در این ماجرا نیز پیامبر اعلام کرد که (فاطمه پاره تن من است)، و اگر علی می‌خواهد پروژه اش را با موفقیت به پاین برساند ابتدا باید فاطمه را طلاق دهد (احمد بن حنبل، مسعود قاهره 1313، پوشینه 4، 326؛ بخاری پوشینه 2 شماره 440). برخی از نویسندگان از این ماجرا نتیجه گرفته اند که از خصیصه های فاطمه این بوده است که شوهرش تنها حق داشتن یک همسر داشته است.

یکی از نامهای علی ابوتراب «مرد خاک» بوده است. یکی از توضیحاتی که در مورد این نام آمده است، این است که علی بجای اینکه جواب فاطمه را با خشم بدهد، از خانه خارج میشد و خاک بر سر خود میریخت. محمد چون او را اینگونه دیده بود نام ابو تراب را به او داده بود که علی بعدها به این نام اشتهار یافت.

اگر این گزارشهای دقیق تاریخی و تفاوت آنها با آنچه ملایان از خود در آورده اند و بر سر منبر ها می‌خوانند شما را شگفت زده کرده است شاید این واقعیت شما را بیشتر شگفت زده کند که بدانید علی تنها 3 روز بعد از مرگ فاطمه با دختری به نام امامه ازدواج می‌کند. امامه هم بازی امام حسین بوده است (6) علی نیز همچون محمد  که تا زمان حیات خدیجه جرات نداشت زن بگیرد، در دوران حیات فاطمه هیچ زنی نگرفت، زیرا نمیتوانست چنین کند و اشتهای خود را برای زنبارگی با اجبار سرکوب کرد، اما بعد از مرگ او شروع به تشکیل و تکمیل حرمسرایش کرد، چنانکه در زنبارگی، دستکمی از خود محمد نداشته است و نشان داد که دستکم به اندازه او در این زمینه نیز استعداد دارد. دستکم ده زن در حرمسرای علی عضویت رسمی داشته اند:

  1. فاطمه بنت محمد بن عبدالله.
  2. خوله بنت جعفر بن قیس بن مسلمه.
  3. لیلی بنت مسعود بن خالد.
  4. ام البنین بنت حزام بن خالد.
  5. ام ولد.
  6. اسماء بنت عمیس الخثعمیه.
  7. الصهباء ام حبیب بنت ربیعه.
  8. امامه بنت ابی العاص بن الربیع بن عبدالعزی، اما زینب بنت رسول الله، و امها خدیجه بنت خویلد.
  9. ام سعید بنت عروه بن مسعود.
  10. محیاه بنت امریء القیس بن عدی. (7)

دو تن از این زنان بردگانی بوده اند که علی آنها را خریداری کرده است. دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده برگ 391، ماجرای خریداری کنیزی زیبا نام «صهبا ثعلبیه» که نام کامل او «الصهباء ام حبیب بنت ربیعه» است توسط امام علی را از خالد ابن ولید شرح داده است. امام علی وی را در خانه خالد میبیند و به او علاقه مند می‌شود. امام علی او را به قیمت 40 دینار از خالد میخرد، و نتیجه این کار او دو فرزندی است که صهبا برای علی بدنیا آورده است، این دو فرزند عمر الاصرف و رقیه نام دارند. خوله بنت یاس حنفیه کنیز دیگری است که علی داشته است و نام فرزندی که او برای علی آورده است محمد الاکبر ابن الحنفیه بوده است که در ماجرای کربلا کشته می‌شود. نفس المهموم شیخ عباس قمی برگ 324 ماجرای کشته شدن او را نقل کرده است. نتیجه این زنبارگی علی به گفت ابن سعد در کتاب طبقات الکبری (108/1) 14 پسر و 17 دختر بوده است. از نگر من عشق چیزی یگانه است، یعنی نمیتوان در یک زمان عاشق دو زن بود، از همین روی تمام کسانی که بیش از یک زن دارند، ازدواجشان مبتنی بر عشق نیست بلکه زن را یا اسباب جنسی خود میبینند، نه یک انسان، و شوربختانه علی از این دست انسانها بوده است. انصافاً نظر شما در مورد مردی که 10 زن دارد چیست؟ آیا او انسانی سالم و اخلاقمدار است؟ آیا حاضرید نزدیکانتان به مجموعه زنهای او بپیوندند؟ البته از تجاوزاتی که علی با استفاده از قوانین اسلامی قرآنی (برای جزئیات قوانین اسلام در ارتباط با برده داری به نوشتاری با فرنام «برده داری در اسلام» مراجعه کنید) به بردگان و اسرای جنگی کرده است نیز میتوان مواردی را در تاریخ و احادیث یافت، مثلا:

صحیح بخاری جلد 5 بخش 60  شماره 637

محمد بن بشار، از روح بن عباده، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، نقل کرده است که:

رسول خدا علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس (سهم پیامبر از غنایم را) بگیرد و من از دست علی ناراحت شدم، بعد از اینکه علی غسل گرفت (بعد از برقراری تماس جنسی با یکی از بردگانی که جزوی از غنایم بود) من به خالد گفتم، «آیا این را نمیبینی؟» (خوابیدن علی با بریره را). وقتی به پیامبر رسیدیم، من جریان را برای پیامبر تعریف کردم. پیامبر گفت، «ای بریده آیا از علی متنفری؟»  گفتم «آری»، پیامبر گفت «از او متنفر نباش، زیرا سهم او از خمس بیش از این است».

توضیحی که در برگ 447 آمده است در مورد همین حدیث میگوید

بریره از علی متنفر بود زیرا علی دختری را از میان غنائم بیرون کشیده بود و با او تماس جنسی برقرار کرده بود و در نظر بریرده این کار او ناپسند بود.

در اینجا علی دختری را از میان اسرا انتخاب کرده و با او همبستر می‌شود. وقتی که این قضیه با محمد در میان گذاشته می‌شود او این مسئله را تایید می‌کند. توجه داشته باشید که اسرا همچون غنیمت ها به شمار میرفتند و از اموال مسلمانان و مسلمانان میتوانند از کنیز خود برای سکس استفاده کنند یا به عبارت دیگر به آنها تجاوز کنند.

امام علی و اسلحه نکشیدن بر روی خوارج

معمولاً گفته می‌شود که علی در مقابل خوارج تا زمانی که آنها بر روی او شمشیر نکشیدند، شمشیر نکشید. البته شیعیان نمیگویند که علی وقتی شمشیر علیه خوارج کشید با آنها چه کرد و چه خونهایی از منتقدین او که دو دستی حکومت را چسبیده بود ریخت. اما اینکه چرا علی چنین کاری نکرد بیشتر به این برمیگردد که علی برعکس محمد سیاستمدار خوبی نبود و اشتباهات سیاسی بسیاری را مرتکب شده بود. از طرفی او درگیر سایر مسائل سیاسی و جنگ با رقبای دیگر بود و موقعیت سرکوب خوارج را تا زمانی که دست به این کار زد، بدست نیاورده بود. اما حتی اگر فرض کنیم علی با سایر مسلمانان رفتار شایسته ای داشته است، آیا همین کافی است که او را انسانی اخلاقمدار و عادل بدانیم؟ این تنها در صورتی میسر است که کارهای وحشتناک دیگری که او انجام داده است را نادیده بگیریم. معمولاً اسلامگرایان فاشیسم دینی رهبرانشان نسبت به  ناباوران به اسلام و دگر اندیشان را نادیده میگیرند و تنها رفتار اسلامگرایان اولیه با سایر اسلامگرایان را مد نظر قرار می‌دهند. در زیر چند مورد مورد از این کارهای وحشتناک را خواهیم آورد.

سر بریدن صدها نفر از یهودیان بنی قریظه. در ماجرای بنی قریظه تمامی تاریخ نویسان اتفاق نظر دارند که امام علی و زبیر بن عوام مسئول سر بریدن یهودیان اسیر بودند و سر آنها را بریدند و جسد آنها را در چاه انداختند (برای مدارک و اسناد و بحث مفصل به بخش در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  مراجعه کنید). حال در مورد تعداد افراد این قبیله که کشته شده اند دو قول 900 تن و 700 تن آورده شده است، اگر میانگین این دو قول یعنی 800 نفر را بپذیریم و فرض کنیم که علی و زبیر بن عوام هرکدام به اندازه یکدیگر سر بریده اند، به این نتیجه خواهیم رسید که امام علی با دست خود 400 نفر را سر بریده است. اگر شخصی تنها 1 نفر آدم بیگناه را سر ببرد او انسان قاتل و کثیفی خواهد بود، چه برسد به اینکه 400 نفر را سر ببرد. در جایی دیگر آمده است «در لیلة الهریر (در جنگ صفین) زیاده از پانصد کس و بقولی نهصد کسرا با شمشیر بکشت و بهر ضربتی تکبیری گفت» (شیخ عباس قمی، منتهی الآمال پوشینه یکم برگ 183). وجدان شما در مورد کسی که در چشمهای صدها انسان نگاه کرده است و سرهای آنها را بریده است و جان آنها را در مقابل عزیزانشان گرفته است به شما چه میگوید؟ آیا حاضرید در همسایگی چنین مردی زندگی کنید؟ امام علی رکورد کشتن افراد با دست خود را دارد، من تابحال به هیچ شخصیت دیگری در تاریخ هیچ مملکتی در هیچ زمانی بر نخورده ام که با دست خود این تعداد آدم را کشته باشند. البته بوده اند چنگیزها، تیمورها، هیتلر ها و سایر آدمهایی که کردار و پندار آنها به مرگ صدها، هزاران و میلیونها نفر انجامیده است، اما آنها هیچکدام خودشان با دست خود این تعداد آدم نکشته اند. حتی اگر آدمهای دیگری نیز پیدا شوند که بیش از علی با دست خود آدم کشته باشند، امام علی به مقام دوم یا سوم تاریخ نزول پیدا می‌کند و این مردی است که شیعیان با تحریف اتفاقهای تاریخی و نادیده گرفتن اعمال او سعی در ساختن الگویی اخلاقی از وی دارند. تصور کنید شخصی در چشم انسانهای دیگر نگاه میکرده است و همزمان سر آنها را میبریده است، آیا برای چنین انسانی میتوان هیچ احترامی قائل شد؟

قتل عامهای علی به این مورد منتهی نمی‌شود، وی و یارانش دست به جنایات بسیار هولناکی زده اند، به گوشه ای دیگر از اسناد تاریخی توجه کنید:

به ابی لبید جهضمی که از قوم ازد بود گفتند «علی را دوست داری؟» گفت «چگونه کسی را که در یک قسمت روز دو هزار و پانصد کس از قوم مرا کشته است دوست داشته باشم؟ آنقدر از مردم کشت که کسی نبود کسی را تسلیت گوید و هر خاندانی بکشتگان خود مشغول بود». (8)

سوزاندن انسانها. البته این درست نیست که مبتکر آدم سوزان امام علی بوده باشد، اما مسلما او نیز همچون هیتلر در هولوکاست، دست به سوزاندن آدمها زده است. آدم سوزاندن او نیز همچون آدم سوزی هیتلر از روی باورهای افراد بوده است. امام علی در زمان حیات خود افراد دگر اندیش را زنده زنده سوزانده است، و اینکار همانطور که در ادامه همین نوشتار خواهد آمد در مورد قاتل او نیز انجام شد. آدم سوزی های علی در جنگ های رده اتفاق افتاده است. اعراب بسیاری که همچون ایرانیان با ارعاب و زور شمشیر مسلمان شده بودند مرگ محمد را جشن گرفتند و زنانشان دست خود را حنا بسته بودند، مسلمانان به شدت به سرکوب و قتل عام این افراد و قبایل پرداختند به این جنگها جنگهای ردّه گفته می‌شود.  علی این افراد را زنده زنده سوزاند. (کامل ابن اثیر، پوشینه دوم صفحات 37، 83، 88). علی بارها گردن زده است (مثلاً نضر بن الحارث) آدم به دو نیم قسمت کرده است (مقلا مرحب یهودی منتهی الآمال پوشینه نخست برگ 184) برای سیاهه ای بزرگتر از جنایات علی از این دست به کتاب پژوهشی در زندگانی علی بخش هفتم با فرنام «علی دژخیم محمد» مراجعه کنید.

سرکوب ایرانیانی که از سلطه و تجاوز مسلمانان عرب به تنگ آمده بودند از دیگر جنایات علی است، در زمان حکومت علی مردم بسیاری از شهر های ایران توسط حکام علی و با دستور مستقیم وی با خشونت تمام سرکوب شدند. وی همچنین در تجاوز نخستین اعراب به ایران که قرنها سبب بردگی ملت ایران شد نقش فراوان داشته است برای جزئیات و اسناد در این زمینه به نوشتاری با فرنام کشتار ایرانیان به دست علی و همچنین به بخشی با فرنام  مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان مراجعه کنید، اگر انسانگرایی در برخی ایرانیان به آن حد نیست که کشتار اعراب و یهودیان و مخالفان اسلام تنشان را بلرزاند و نشان دهد که علی چه انسان ددمنشی بوده است، امید است مطالعه بلایی که علی و امثالهم بر سر ایرانیان آورده اند موجب شود تا چهره واقعی علی برای ایرانیان آشکار شود. شمشیر نکشیدن علی در مقابل خوارج را در کنار این کارها بگذارید، آنگاه قضاوت کنید که علی دژخیم بوده است یا انسان دوست و اهل مدارا.

ماجرای عقیل و امام علی

بارزترين مثال از عدالت طلبي مولاي متقيان(ع) قاطعيت آن حضرت در برابر برادر خودش- عقيل- بود و با اينكه عقيل نابينا و فقير و مستمند بود و غبار فقر بر چهره كودكانش هم نمايان بود، اما امام علي(ع) هيچگاه از موقعيت خود سوءاستفاده نكرد و از بيت المال چيزي بيشتر از سايرين به برادرش نداد. (9)

از ماجراهای دیگر امام علی و عدالتش ماجرای عقیل بن ابیطالب برادر او است که به نزد او می آید و از او می‌خواهد که از بیت المال به او پولی دهد. امام نیز آهنی گداخته در آتش را به سوی برادر نابینای خود نزدیک می‌کند و به روایاتی به بدن او میزند، و به او میگوید آتش جهنم از این داغ تر است، من را تاب و تحمل آن آتش نیست، چگونه از من می‌خواهی که به تو از بیت المال پول دهم؟

شیعیان این ماجرا را دلیل بر عدالت سرشار علی میدانند. برداشتن پول از بیت المال که از اموال دیگران است و به امانت نزد حاکم گذاشته شده بود بدون شک دزدی به حساب می آید. و شیعیان اصرار دارند که چون امام علی دزدی نکرده است باعث می‌شود که او از لحاظ اخلاقی بسیار والا و فوق العاده باشد است. این درحالی است که اکثر انسانها دزد نیستند، و دزدی نکردن به گمان من کاری عادی است و چندان شایسته ستایش نیست. گمان نمیکنم کار شایسته ای باشد اگر به کسی به دلیل دزد نبودن جایزه بدهند. همچنین سایر داستانهای مشابه مانند اینکه امام علی وقتی برای کارهای اداری شمعی روشن میکرد پول آنرا از پول بیت المال میداد و پول شمعی که برای خانه روشن میکرد را خود میداد بسیار شباهت به همین قضیه دارد. اگر شما هم پول قبض برق خانه خود را از پول شرکت یا جایی که برای آن کار میکنید نمیدزدید به همان اندازه اخلاقمدار هستید که علی بوده است. از شیعیان باید پرسید که آیا شما دزد هستید؟ اگر گفتند نه باید به آنها یاد آور شد که پس به اندازه همان امام علی اخلاقمدار هستید، البته با فرض اینکه امام علی دزد نبوده باشد.

اما از طرف دیگر عقیل کسی است که به نزد دشمن امام علی یعنی معاویه بن ابوسفیان میرفته است و از او نیز درخواست کمک میکرده است، بنابر این او برادری خیانت پیشه بوده است. جالب است بدانید برادر دیگر علی، طالب نیز در جنگ بدر در صف مکیان قرار گرفته بود و علیه علی جنگید، لذا برادر دیگر او نیز علیه او بود. کدام انسانی حاضر است به چنین برادر خائنی کمک کند؟ عقیل ظاهراً نه تنها یک برادر خیانت کار بلکه یک دزد نیز هست. یعنی از امام علی خواسته است که از بیت المال برای او دزدی کند. خود را بجای امام علی بگذارید، آیا شما دزد هستید؟ آیا شما حاضرید به چنین برادر نابکار و فرومایه ای کمک مالی کنید و یا بخاطر او دست به دزدی بزنید؟ اگر پاسخ شما به این دو پرسش منفی است، پس شما نیز به همان اندازه امام علی قابل ستایش هستید. گمان من بر آن است که اکثر مردم در مقابل این دو پرسش پاسخ منفی می‌دهند و در عمل نیز نشان می‌دهند که به بر اساس این دو پاسخ رفتار می‌کنند، اگر اینگونه باشد کار امام علی چه ارزش فوق العاده ای پیدا می‌کند؟ آیا هرکس دزد نباشد انسان فوق العاده با اخلاق و شایسته ای است؟ روشن است که شیعیان در این قضیه اغراق می‌کنند و از ماجرایی کم اهمیت نتیجه گیری های غیر عادی می‌کنند.

حال اینکه آیا آهن داغ گذاشتن در دست کسی که نابینا است کار اخلاقی است، یا اینکه رفتاری بیمارگونه و نشان دهنده بلاهت یک شخص است بر عهده شما بماند. همچنین مقایسه این داستان با داستان دیگر که علی در هنگام رکوع  انگشتر خود را که خراج روم را با آن میشد داد به گدایی داده است و تناقض میان این دو داستان نیز بر عهده شما.

شاید اسلامگرایان به دلیل فساد شدید اخلاقی که گریبانگیرشان است و بی انصافیها و دزدیهایی که بینشان رایج است اینگونه اعمال را فوق العاده و تعجب بر انگیز بدانند، اما چنین رفتارهایی قطعاً باعث نمیشوند که شخصی یک الگوی اخلاقی فوق العاده برای انسانهای تمام دورانها شود.

توصیه های امام به مالک اشتر

نمیتوان انصاف را کنار گذاشت و گفت این جملات که در نامه 53 مجموعه نهج البلاغه آمده بی ارزش هستند. اما دو قضیه را نیز نباید فراموش کرد. یکم اینکه کتاب نهج البلاغه تقریباً 400 سال بعد از حیات علی نوشته شده است، کتابی است که اسناد و مدارک معتبری را از راویان اعلام نمی‌کند و به همین دلیل ارتباط این کتاب با امام علی بسیار ضعیف است برای اطلاعات بیشتر پیرامون نهج البلاغه به نوشتاری با فرنام «نهج البلاغه نوشته کیست؟» مراجعه کنید. البته این کتاب در نزد شیعیان ارزش بسیار یافته است  اما براستی ارزش تاریخی چندانی ندارد. دومین نکته که اهمیت بیشتری از نخستین نکته دارد این است که عدالت واژه بسیار بزرگ و کلی است. آیا هرگز تابحال شنیده اید شخصی مردم را تشویق به بی عدالتی بکند یا بگوید که هوادار بی عدالتی است؟ همه انسانها طرفدار عدالت هستند منتها تعریف انسانها از عدالت متفاوت است.

هیتلر گمان میکرد از بین بردن یهودیان و همجنسگرایان و کمونیست ها و سلطه نژاد آریایی و افراد مو بور چشم آبی بر سایر انسانها که او شبهه انسان مینامیدشان عادلانه است. بنابر این تشویق به عدالت کردن هیچ ارزش خاصی ندارد. عدالت از نظر امام علی برابر با به بردگی کشیدن انسانها، حمله به کشورهای مختلف، کشتن مردان و تصاحب زنانشان بوده است. امام علی تجاوز به اسرا را عین عدالت میدانسته است از نظر او چشم در آوردن، دست و پا بریدن، آدم سوزاندن، سر بریدن و غیره برابر با عدالت بوده است.  بنابر این، اینگونه نصیحت ها نیز کوچکترین ارزشی ندارند.

علی اسلام را عادلانه میدانسته است و همین کافی است که او شخصی عادل نباشد و توصیه او به عدالت در اصل رعایت کردن اسلام و قوانین آن است. حال اگر اسلام عادلانه نباشد که نیست، عدالت علی نیز زیر سوال میرود. اگر چشم در آوردن، دست بریدن، سر بریدن، آدم سوزاندن، تجاوز به سایر مردم و ملتها، سرکوب انسانهای آزادیخواه، سنگسار کردن، برده داری کردن، همخوابگی با بردگان حمله به کاروان ها و غیره عادلانه هستند، علی و در کنار او چنگیز خان مغول، اسکندر، هیتلر، استالین و خمینی را نیز دادگر و دادگستر دانست.

علی زندانی سیاسی نداشته است

اما در اتهامات سياسي چنانكه گفته و سيرة حضرت امام علي (ع) است مخالفان سياسيِ حكومت صالح و منتقدان آن تا زماني كه اقدام مسلّحانه ننمايند آزادند، و حبس و بازداشت و قطع ارتباط آنان با بستگان براي اثبات جُرم و اقرار به آن و اِعمال هرگونه فشار به ويژه به طور حبس انفرادي و طويل‌المدّت جائز نيست. (10)

این سخن را نیز از اسلامگرایان زیادی شنیده ام، گمان میکنم حشمت الله طبرزدی بوده است که از آقای خامنه ای پرسیده است «آیا امام علی زندانی سیاسی داشته است؟». جالب است که این افراد نمیدانند در آن شرایط و زمان اساساً زندانی وجود نداشته است. زندان بعدها با تصرف ایران و تشکیل حکومتهای بنی امیه و بنی عباس بود که بوجود آمد. دلیلش هم واضح است، نه هزینه نگه داشتن زندانی برای آنها وجود داشته است نه دلیلی برای انجام اینکار. حبس کردن بعدها وارد شریعت اسلامی شده است. ممکن است فردی را در آن دوران بعنوان اسیر برای مدتی در جایی زندانی کرده باشند اما هرگز زندان به معنی امروزی آن، یعنی اینکه فردی را به دلیل جرمی که انجام داده است با حبس کردن مکافات کنند، در تاریخ اولیه اسلام دیده نمی‌شود. امام علی و سایر تازیان مجبور بودند بجای به حبس انداختن افراد، سر آنها را ببرند یا تکه ای از بدنشان را جدا کنند و کار را خلاص کنند.

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَادًا أَن یقَتَّلُواْ أَوْ یصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ یدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ ینفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْی فِی الدُّنْیا وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پیامبر او مى‏جنگند و در زمین به فساد مى‏كوشند جز این نیست كه كشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت‏ یكدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند این رسوایى آنان در دنیاست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

بنابر این روشن است که این قضیه نیز نمیتواند امتیازی برای علی باشد، علی نه امکانش را داشته است که نظام فعلی زندانها را ایجاد بکند نه چنین چیزی به ذهنش خطور میکرده است. آقای طبرزدی بد نیست نگاهی به تاریخ اسلام بیاندازند، و تنها بعد از اینکار از نوادگان علی بخواهد که همچون جدشان عمل کنند.

قتل ابن ملجم

قتل ابن ملجم هم از دیگر داستانهایی است که شیعیان معمولا برای علی میگویند، ببینید نویسنده شیعه زیر در مورد این قتل چه گفته است:

شیعیان همه میدانند که مولا علی (ع) هنگامی که در بستر شهادت قرار داشتند وقتی برایش شیرآوردند فرمودند:  آیا برای اسیر خود ( ابن ملجم ضارب آن حضرت ) نیزغذا برده اند و توصیه می فرمودند که نه تنها بد رفتاری با او نشود حتی گرسنه یا تشنه هم نماند و باز فرمودند: که اگر زنده بمانم خود میدانم با او چگونه رفتارکنم واگر زنده نمانم شما اجازه دارید فقط یک ضربه همان گونه که او زده است بزنید و نکند او را مثله کنید یا شکنجه نمائید. این برخورد امام علی، یک برخورد ارزش اسلامی است یعنی ارزشی است نه حکومتی و سیاسی  (11)

توجه داشته باشید که بر اساس نوشته بالا، علی نمیدانسته است که خواهد مرد و یا زنده خواهد ماند، این برای شیعیان نیمه دیوانه باید دلیلی باشد بر اینکه او غیب گو نبوده است و بسیاری از چیزها را نمیدانسته است، از جمله اینکه نمیدانسته است بر اثر این ضربه خواهد مرد یا نخواهد مرد.

باری آنروز که حضرت از خانه بیرون میرفته است و میخ در به لباس پاره پوره حضرت گیر می‌کند و حضرت با زبان میخی به میخ میگوید میخ جان مرا رها کن که می‌خواهم بروم شهید شوم، و میخ به حضرت میگویت حضرت جان من بیخیال، و مرغابی ها که معلوم نیست وسط اون بیابون مرغابی از کجا آمده بود با حضرت گفتند وک وک، کوک کوک، یعنی نرو ابن ملجم میکشتت، و حضرت برگشت به آنها با زبان مرغابی ها گفت، کوک وک کوک وک یعنی شما تو این کارا دخالت نکنید ما امامها خودمون میدونیم چیکار کنیم (منتهی الآمال پوشینه یکم برگ 207)، ابن ملجم آن ملعون که دوزاری اش نیافتاده بود اسلام یک حرکت مافیایی بوده است و رهبران این گروه خونخوار مافیایی بعد از مرگ پدرخوانده خود به جان یکدیگر افتاده اند و اساسا همه ماجرا همین بوده است، و فکر میکرد واقعا اسلام برای برابری و برادری آمده است و از این رو همچون سایر خوارج دموکرات ملعون به این معتقد بود که خلیفه باید از میان تمامی مردمان چه عجم و چه عرب انتخاب شود و شایسته ترین فرد برای خلافت باشد، و علی و معاویه را افرادی میدانست که می‌خواستند عدالت را (12) زیر پا گذاشته و بر سر حکومت بایکدیگر جنگ قدرت کنند، او در هنگامی که به علی حمله میبرد فریاد زد «حکمیت ازان خدا است نه تو ای علی» ، زیرا معتقد بود علی نیز همچون سید علی خامنه ای مردم را خر گیر آورده و خود را حاکم از طرف خدا می‌خواند، او بر علی شمشیر میکشد آن شمشیر را بر سر نسبتاً مبارک آن امام همام میکوبد. امام هم برمیگردد و میگوید حالت خوبه؟ خسته نباشی ملجم جان.

شیعیان معمولاً به همین قصه ها علاقه دارند و به تاریخ علاقه چندانی نشان نمی‌دهند، آیا مایلید بدانید آن شخصی که قرار بود با یک ضربت کشته شود و مبادا شکنجه شود چه بلایی سرش آمد؟ از یکی از معتبر ترین کتابهای تاریخی اسلام پاسخ را بیابید:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند.

عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که می‌خواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است». (13)

ابن سعد تاریخ نویس دیگر نوشته است:

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت و او را از زندان خارج کرد تا وی را بکشد. پس مردم جمع شدند، او (حسن) بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد. او (ابن ملجم) شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذی خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی می‌خواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از این دنیا متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند. (14).

شیخ عباس قمی نوشته است:

پس آن حضرت موافق وصیت امیر المومنین (ع) ابن ملجم ملعون را بیک ضربت بجهنم فرستاد، و بروایت دیگر حکم کرد که او را گردن زدند. و ام الهیثم دختر اسود نخعی خواستار شد تا جسدش را به او سپردند پس آتشی بر افروخت و آن جسد پلید را در آتش بسوخت….. و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که استخوانهای پلید ابن ملجم را در گودالی انداخته بودند و پیوسته مردم کوفه از آن مغاک بانک ناله و فریاد میشنیدند، و حکایت اخبار آنراهب از عذاب ابن ملجم دردار دنیا بقی کردن مرغی بدن او را در چهار مرتبه و پس او زا پاره پاره نمودن و بلعیدن و پیوسته اینکار را با او نمودند و بر روی سنگی در میان دریا مشهور و در کتب معتبره مسطور است.  (15)

تابحال شنیده بودید آخوندها و بچه آخوندها اینجای قصه را هم برای کسی تعریف کنند؟ در هیچ کتابی از کتب مادر تاریخ اسلام نمیتوان یافت که علی گفته باشد به قاتلش شیر بدهند و یا او را تنها یک ضربه بزنند، این داستانها به نظر میرسد به دست توانمند روحانیت شیعه ساخته شده باشند.

جورج جورداق و امام علی

جورج جرداق مسیحی کتابی 6 جلدی با فرنام «علي، صداي عدالت انساني» نوشته است و همین قضیه سبب شده است که شیعیان بسیاری کتاب او را علم عثمان کنند و بگویند تمام متفکرین بزرگ جهان به علی و عدالت او معتقد هستند.

هر جا كه بدنبال عدالت بگرديد، نام علي را در آنجا خواهيد يافت و در هر جا كه در جستجوي انسانيت برآييد نظيري براي آن حضرت نخواهيد يافت. او والاترين الگو و عاليترين مثال است و هيچ كسي نمي تواند در انسانيت، عدالت، سخاوت، آزادمنشي، بخشش و شجاعت نظير او باشد و به پايه علم، ادب، بلاغت، سعه صدر و عطوفت او برسد. آري آنان كجا و ابوالحسن كجا؟ كه: ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است.

امام علي عليه السلام تجسم حقيقي همه فضايل انساني است، نام او مترادف با هر فضيلت و منقبتي است و چاره اي جز اين نيست كه او را همانند آن معاني متعالي كه در او تجلي يافته بشمار آوريد. بشريت تاكنون نظيري براي او نيافته است و اگر چشم بينا بيابد خواهد فهميد كه با از دست دادن علي، دچار چه زيان بزرگي شده و در چه خسارت بزرگي همچنان بسر مي برد.

از آنجا كه امام «ع» جلوه ارزش ها و مشعل تمدن است، همه بزرگان در برابرش زانو مي زنند و تنها كاري كه مي توانند بكنند اين است كه سر به زير افكنند و در تعظيم و بزرگداشت او كمر خم كنند.

اين بزرگان با هر عقيده و فرهنگ و ايدئولوژي، وقتي به فرزند ابيطالب مي رسند خود را ناچيز مي يابند و گريزي جز بزرگداشت و تعظيم او نمي بينند و عشق به آن شخصيت بلندمرتبه و سترگ، وجودشان را فرامي گيرد و كيست كه عاشق همچو اوئي نشود و اذعان نكند كه او شخصيتي بي بديل است.

از اينجاست كه دانشمندان، اديبان، انديشمندان، سياستمداران، روشنفكران، دانشگاهيان و تمامي جويندگان حقيقت و همه دوستداران نيكي و فضيلت در اديان و مذاهب و گرايشات فلسفي و فكري گوناگون، به ديده تجليل و اعجاب به اين شخصيت سترگ مي نگرند، كه جهان را به شگفتي واداشته و با عدالت و با انسانيتش بر جهان سايه افكنده است. يكي از اين بزرگان، انديشمند و اديب مسيحي معروف «جورج جرداق» است كه انگيزه (كشف دوباره علي) او را واداشت كه شش جلد بزرگ در معرفي شخصيت يگانه آن حضرت به نگارش درآورد و اين محصول علمي گسترده را تحت عنوان «علي، صداي عدالت انساني» به جهانيان تقديم كند؛ كتابي كه شهرت آن تمام آفاق را فراگرفته و بازتاب كم نظيري در جهان امروز داشته است. (16)

نام «منصف» همیشه در ادامه نام جرداق در آثار و نوشتارهای شیعیان دیده می‌شود، کلمه منصف از نظر شیعیان به تاریخ نویس یا اندیشمندی گفته می‌شود که همانند شیعیان در مورد علی فکر می‌کنند. جالب اینجاست که نویسنده سطور بالا معتقد است همه اندیشمندان باید هوادار علی باشند، نتیجه منطقی این است که هرکس مثل او راجع به علی فکر نمی‌کند اندیشمند نیست. مثلاً دانته که در کمدی الهی علی و محمد را در جهنم به تصویر کشیده است را باید از لیست بزرگان خارج کرد و آیت الله خلخالی را جزو بزرگان بشمار آورد.

اما پرسش این است که آیا جرداق میتواند نشان دهد علی رکورد دار آدمکشی نیست، چندین زن نداشته است، برده دار نبوده است، مردم را سرکوب نکرده است، با دست خود آدمها را نسوزانده است، سر نبریده است، به دو نیمه تقسیم نکرده است و غیره؟ آیا انصاف او همانند انصاف نویسندگان شیعه است که چشم بر تمام این وقایع میبندند و علی را بخاطر داستانهایی که در همین نوشتار مطرح شدند عادل می‌خوانند؟

روشن است که مسیحی بودن جرداق نمیتواند اثبات کند که هرچه او گفته است و بافته است راست و درست هستند. این همه شیعیان یاوه برای علی بافته اند، یک مسیحی نیز به جمع آنها بپیوندد اتفاق خاصی نمی افتد. به نظر میرسد شیعیان در نقل قول از جرداق دچار سفسطه توسل به مرجعیت میشوند، جرداق انسانی همدوره ما است و سخنان او در مورد علی ذره ای ارزش ندارند مگر اینکه مستند به تاریخ نویسانی که در دورانی نزدیک به علی بوده اند، باشد. البته گویا «عشق» جرداق به علی نیز به حدی نیست که او مسیحیت و تثلیث را که از نظر علی کفر بوده است کنار بگذارد و مسلمان شود. ایکاش جرداق در زمان علی وجود میداشت تا علی نیز در مقابل او سر چند انسان را ببرد، شخصاً مایل بودم ببینم بازهم علی را بنیانگزار حقوق بشر میدانست یا نه و چنین مزخرفاتی را مینوشت یا نه.

نتیجه گیری

هیچیک از ماجراهایی که در بالا آمد نمیتوانند نشان دهند که علی جایگاه ویژه و بالایی در اخلاقمداری و انسانیت دارد، آنگونه شخصیت تاریخی علی در کتب تاریخی ثبت شده است، او نه تنها شخصیتی والا نداشته است بلکه انسانی ددمنش و فرومایه بوده است و اگر میان روایات روی منبری ها و مادر بزرگها و کتب تاریخی و قدیمی قرار باشد یکی را ملاک شناخت علی قرار دهیم، مسلماً باید کتب تاریخی را انتخاب کنیم و این انتخاب سبب می‌شود که میان شخصیت تخیلی و تاریخی علی فاصله بسیار بیافتد. جامعه ای که الگویهای اخلاقی اش انسانهایی دون و ددمنش همچون علی باشند هرگز نمیتوانند جوامع موفق و پیشرفته ای باشند.

روشن است که عدل علی همچون علم امام صادق که در نوشتار دیگری با فرنام «امام صادق و دانش او» آنرا بررسی کردیم، قلابی، پوشالین و  ساخته دستگاه دینی تشیع است که همواره از امامان شیعه، این خدایگان 12 گانه غول ساخته اند و در موردشان اغراق کرده اند. علی نه تنها انسان والایی نیست و لیاقت شاه مردان بودن را ندارد بلکه انسانی بسیار فرومایه و دون بوده است و برای رسیدن به جامعه ای سالم و حقوق بشر باید این الگوهای اخلاقی مضر را به زباله دان تاریخ انداخت و طرحی نو ایجاد کرد. علی در دوران حیات خود نیز به دلیل خونریز بودن بسیار منفور بوده است، علاقه مندان به علی اگر در زمان خود او زندگی میکردند، احتمالاً همچون اعراب آن دوران یکی از نزدیکان خود را بخاطر خشونت و ددمنشی علی از دست میدادند، ایکاش علاقه مندان به علی کمی عقل و انصاف داشتند تا چهره علی را در تاریخ میجستند نه در پای منابر و روضه خوانی ها.

منابع و توضیحات

0) داستان‏ «رد شمس‏» یا «بازگشت خورشید» را علاوه بر علمای شیعه بیش از بیست نفر از بزرگان اهل سنت‏ با اختلاف مختصرى از اسماء بنت عمیس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعید خدرى، ابو هریره و از دیگر صحابه نقل كرده‏ اند.  «رد شمس» از حوادث سال هفتم هجرت است‏ که وقوع آن را در فتح خیبر و هنگام تقسیم غنیم ذكر کرده اند. از اسماء بنت عمیس رویت شده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا (ص) سرش را در دامان على (ع) نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشید تا غروب شد و على (ع) نماز عصر نخوانده بود، اما به احترام پیغمبر نتوانست از جا برخیزد و چون پیغمبر برخاست‏ به على (ع) فرمود: یا نماز عصر خوانده ‏اى؟عرض كرد: نه. پیغمبر دعا كرده گفت: «اللهم ان علیا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد علیه الشمس‏» «پروردگارا على (بنده تو) در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشید را براى او بازگردان.» اسماء گوید: در ین وقت‏ خورشید را دیدم كه بازگشت و دیوارها را دوباره آفتاب گرفت تا على (ع) وضو گرفت و نمازش را خواند، آنگاه غروب كرد.  وقوع ین حادثه اگر چه از دیره نظام طبیعت خارج است اما فضیلت علی (ع) نزد خداوند بر همگان اثبات شده است؛ رخداد چنین پدیده ای برای فردی كه خداوند به جهت بزرگداشت و بالا بردن مقام و اظهار كرامت او محل تولد او را خانه خویش قرار داده؛ یتی است بر همگان. منبع +
1) http://www.imamjawad.net/htm/far/library/adyan_history3/t-a-3003.htm

2) سیرت رسول الله، ابن هشام، پوشینه سوم +

3) میزان الحکمه، بخش آداب جنگ پوشینه سوم +

4) http://www.emdad.ir/HomePage.aspx?TabID=3769&Site=EmdadPortal&Lang=fa-IR

5) http://www.ahmadinejad.ir/fa/autobiography

6) منابع از کتاب آل دالفک برگ 257؛ دفتر تاریخ آل محمد نوشته پژوهشگر و مورخ نامدار ترک زندگنه زورلی قاضی بهلول بهجت افندی برگردان ادیب میرزا مهدی برگ 205-مجمع الزواید پوشینه نهم برگ 255- دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده که مینویسد امامه آنچنان خردسال بود که بخاک بازی میکرد.

7) الامام علی بن ابی طالب، رابع الخلفاعء الراشدین، الاستاذ محمد رضا، شیخ خلیل مامون شیحا، دار الکتاب العربی بیروت لبنان، برگ 13.

8) مروج الذهب، برگ 729

9) http://www.kayhannews.ir/840808/5.htm

10)  http://goto.glocalnet.net/arkiv1/matn6-582.htm

11) محمد رضا سعادت، حکومت اسلامی یا ارزش اسلامی، +

12) مروج الذهب، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774

13) همانجا برگ 775

14) الطبقات کبری، ابن سعد، المپوشینه الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادی +

15) منتهی الآمال پوشینه نخست برگ 224

16) http://www.kayhannews.ir/840527/5other501

164 آیه جهاد در قرآن

I. پیشگفتار

II. سیاهه افقی این آیات

III. سیاهه عمودی آیات

IV. گزیده هایی از آیات

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

VI. پینوشت ها

I. پیشگفتار

     شیوه گزینش این 164 آیه

هریک از 164 آیه جهادی این سیاه بر اساس اینکه تا چه مقدار در پیرامون جهاد سخن میگوید، دستکم در اولین نگاه، انتخاب شده اند. بیشتر این آیات در ارتباط با لشگرکشی های نظامی، جنگیدن یا پخش غنیمت های جنگی هستند. آیاتی که در ارتباط با جهاد هستند و در اینجا آورده نشده اند معمولاً در مورد جنبه هایی دیگر از جهاد به غیر از حمله کردن، جنگیدن و چپاول کردن است، مانند:

  • نگر منفی محمد در مورد کسانی که توانایی جسمی و مالی جهاد رفتن را داشتند اما به جهاد نمی رفتند، بعنوان مثال آیات 81 تا 96 سوره شماره 9.
  • پاداشهای آسمانی برای مجاهدین.
  • آیاتی که در مورد پیروزی در جهاد آمده اند.

بیشتر این آیات یاد نشده در این سیاهه را میتوان در نزدیکی آیاتی که در این سیاهه آمده اند یافت.

مطالب مرتبط

اصل ناسخ و منسوخ از قضایای معروف قرآن است، بنابر این اصل اگر دو آیه قرآن با یکدیگر تناقض داشته باشند، آیات جدید تر بر آیات قدیمی تر ارجحیت  دارند، بنابر این آیاتی که در ارتباط با جنگ مقدس (جهاد) آمده اند، همانند آیت السیف (آیه شمشیر سوره 9 شماره 5) به نظر بسیاری از مفسرین بزرگ قرآن آیات صلح آمیز پیشین قرآن همچون سوره 2 آیه 256 را منسوخ میکنند. آیه شمشیر تنها یکی از 164 آیه ای است که در اینجا سیاهه شده است.

این سیاهه بر اساس ترتیب سوره های قرآن تنظیم شده است، اما ترتیب سوره های قرآن برابر با ترتیب نازل شدن این سوره ها ندارد، برای بررسی ترتیبی این آیات باید به نوشتارهای دیگری از جمله نوشته کشیش ریچارد پ. بیلی با فرنام «جهاد، آموزه اسلامی در منابع اصلی آن، قرآن و حدیث» مراجعه کنید.

II. سیاهه افقی این آیات

در قالب متنی

The Koran’s 164 Jihad Verses: K 002:178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244; 003:121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167,169, 172-173, 195; 004:071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095,100-104; 005:033, 035, 082; 008:001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048,057-060, 065-075; 009:005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029,036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083,086, 088, 092, 111, 120, 122-123; 016:110; 022:039, 058, 078; 024:053, 055; 025:052; 029:006, 069; 033:015, 018, 020, 023, 025-027, 050; 042:039; 047:004, 020, 035; 048:015-024; 049:015; 059:002, 005-008, 014; 060:009; 061:004, 011, 013; 063:004; 064:014; 066:009; 073:020; 076:008

در قالب یک جدول

164 آیه جهاد در قرآن
سوره آیات تعداد در سوره مجموع
002 178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244 10 10
003 121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167, 169, 172-173, 195 25 35
004 071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095, 100-104, 144 18 53
005 033, 035, 082 3 56
008 001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048, 057-060, 065-075 34 90
009 005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029, 036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083, 086, 088, 092, 111, 120, 122-123 27 117
016 110 1 118
022 039, 058, 078 3 121
024 053, 055 2 123
025 052 1 124
029 006, 069 2 126
033 015, 018, 020, 023, 025-027, 050 8 134
042 039 1 135
047 004, 020, 035 3 138
048 015-024 10 148
049 015 1 149
059 002, 005-008, 014 6 155
060 009 1 156
061 004, 011, 013 3 159
063 004 1 160
064 014 1 161
066 009 1 162
073 020 1 163
076 008 1 164

III. سیاهه عمودی آیات

164 آیه جهاد در قرآن
1 2:178 26 3:156 51 4:103 76 8:57 101 09:029 126 29:69 151 59:05
2 2:179 27 3:157 52 4:104 77 8:58 102 09:036 127 33:15 152 59:06
3 2:190 28 3:158 53 4:141 78 8:59 103 09:038 128 33:18 153 59:07
4 2:191 29 3:165 54 5:033 79 8:60 104 09:039 129 33:20 154 59:08
5 2:193 30 3:166 55 5:035 80 8:65 105 09:041 130 33:23 155 59:14
6 2:194 31 3:167 56 5:082 81 8:66 106 09:044 131 33:25 156 60:09
7 2:216 32 3:169 57 8:001 82 8:67 107 09:052 132 33:26 157 61:04
8 2:217 33 3:172 58 8:005 83 8:68 108 09:073 133 33:27 158 61:11
9 2:218 34 3:173 59 8:007 84 8:69 109 09:081 134 33:50 159 61:13
10 2:244 35 3:195 60 8:009 85 8:70 110 09:083 135 42:39 160 63:04
11 3:121 36 4:071 61 8:010 86 8:71 111 09:086 136 47:04 161 64:14
12 3:122 37 4:072 62 8:012 87 8:72 112 09:088 137 47:20 162 66:09
13 3:123 38 4:074 63 8:015 88 8:73 113 09:092 138 47:35 163 73:20
14 3:124 39 4:075 64 8:016 89 8:74 114 09:111 139 48:15 164 76:08
15 3:125 40 4:076 65 8:017 90 8:75 115 09:120 140 48:16
16 3:126 41 4:077 66 8:039 91 9:05 116 09:122 141 48:17
17 3:140 42 4:084 67 8:040 92 9:12 117 09:123 142 48:18
18 3:141 43 4:089 68 8:041 93 9:13 118 16:110 143 48:19
19 3:142 44 4:090 69 8:042 94 9:14 119 22:039 144 48:20
20 3:143 45 4:091 70 8:043 95 9:16 120 22:058 145 48:21
21 3:146 46 4:094 71 8:044 96 9:19 121 22:078 146 48:22
22 3:152 47 4:095 72 8:045 97 9:20 122 24:053 147 48:23
23 3:153 48 4:100 73 8:046 98 9:24 123 24:055 148 48:24
24 3:154 49 4:101 74 8:047 99 9:25 124 25:052 149 49:15
25 3:155 50 4:102 75 8:048 100 9:26 125 29:006 150 59:02

IV. گزیده هایی از آیات

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد :، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيد و از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ، [3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد ، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است [4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيد باشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند.
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است و خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برود صبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند [8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند [8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اند و آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند ، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيد و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد ، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهند و خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد ، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند ، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده اي و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيد و اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد ، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده اند اينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده ، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيد و اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد) ، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد:، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيدو از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ،[3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است[4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيدباشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند./p>
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان استو خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برودصبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند[8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند[8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اندو آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيدو بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهندو خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده ايو دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيدو اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده انداينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيدو اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد)، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

VI. پینوشت ها

1 This list was compiled based on the examination of similar lists, the major ones being: 1) Richardson, Don. Secrets of the Koran. Regal, Venture, California 2003, Appendix B, p. 254, «The Koran‹s 109 War Passages,» 2) Winn, Craig. «What did Muhammad have to say about…,» www.ProphetOfDoom.net, accessed 3 May 2004, 3) Bailey, Rev. Richard P. «Jihad: The Teaching of Islam From Its Primary Sources–The Quran and Hadith,» http://Answering-Islam.org/Bailey/jihad.html, accessed 4 May 2004, and 4) various chapters of Goel, Sita Ram. The Calcutta Quran Petition, Voice Of India, New Delhi 1999, 3rd edition (online: www.voi.org/books).

2 To make the text more readable, consider using the Browser’s View Menu Text Size option.

Also, a version of this list with different formatting is found at: www.Angelfire.com/Moon/YoelNatan/KoranWarPassagesFormat.htm.

3 Various English translations of the Koran can be found online, e.g. at www.QuranBrowser.com.

4 Copyright © 2004 by Yoel Natan. This list may be distributed and printed freely with proper attribution: «Compiled by Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info.» If you modify this list, please mention Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info, in a footnote. Thank-you!
منبع +

برگردان به فارسی: آرش بیخدا

نویسنده قرآن کیست؟ بخش نخست

نویسنده – ابوالقاسم

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

چه کسی قرآن را نوشته است؟

بخش نخست

«اگر انسانی با قطعیت آغاز کند، به شک خواهد رسید، اما اگر با شک آغاز کند، به یقین خواهد رسید» فرانسیس بیکن (1561-1626)

[نقل شده از Milestones of Science by Curt Suplee, p.70, National Geographic Society, 2000]

[هشدار، خواندن این نوشتار ممکن است باعث کدورت خاطر برخی از خوانندگان شود. نویسنده هیچ مسئولیتی را در قبال صدمات روحی و غیر روحی ناشی از خواندن این نوشتار بر عهده نمیگیرد. این نوشتار را با مسئولیت خود بخوانید.]

چکیده

این نوشتار بطور دقیقی به کنکاش پیرامون نوشته شدن قرآن میپردازد و نگاه تازه ای است بر قرآن. این استفسار بر واقعیت های تاریخی و استدلالهای منطقی استوار خواهد بود. بنابر این روش ما در بررسی های خود با روشی که معمولاً باورمندان به قرآن دارند و بدون پرس و جو قرآن را برخاسته از ریشه های الهی میدانند در اختلاف شدید خواهد بود. با تحلیل کردن، موشکافی کردن و تفسیر دقیق مفاد قرآن، احادیث و سیره محمد، نویسنده کسانی را مشخص می‌کند که بدون شک در تشکیل ساختار و نوشتن قرآن نقش داشته اند. این الله نبود که قرآن را نوشت، و حتی محمد نیز خود به نتنهایی اینکار را انجام نداده است. قرآن ساخته یک شخص نیست. افراد زیادی در ترکیب، نوشتن، اصلاح کردن، حذف کردن و اضافه کردن آیات قرآنی نقش داشته اند. مهمترین اشخاصی که در نگارش قرآن نقش داشته اند، امرؤ القیس، زید بن امر، حسان ابن ثابت، سلمان، بحیرا، ابن ضمته، ورقه و عبید بن کعب بوده اند. خود شخص محمد در ساختن تعداد محدودی از آیات قرآن نقش داشته است، اما احتمالاً کسی که بیش از دیگران بر روی محمد نفوذ داشته است و به محمد انگیزه اختراع اسلام و نوشتن قرآن را داده است، زید بن امر بوده باشد که از مبلغین حنفیسم بوده است. محمد بعدها دیدگاه حنفی زید را به اسلام آورده است و آنرا بازنویسی کرده است. به همین دلیل این نظریه که اسلام دین جدیدی نیست کاملاً درست است، اما کشف مهم این است که قرآن کلام الله نیست بلکه کتابی نوشته دست بشر است که محمد آنرا بعنوان آخرین گفتار الله با انسانیت مطرح کرده است. جنبه ای دیگر از این نوشتار مهم آن است که از میان ادیان باستانی که نویسندگان قرآن از آنها اقتباس میکردند، شاید، رسوم صابئین از دیگران اهمیت بیشتری داشته باشند. در واقع مراسم نماز خواندن در 5 نوبت و هنچنین 30 روز روزه گرفتن از رسوم صابئین بوده است. بنابر این قرآن مجموعه از کتابهای دینی متعددی است که در زمان محمد وجود داشته اند. این درواقع محمد بود، و نه الله که نکاتی را از این کتابهای مختلف گزینش کرد و به یکدیگر چسباند و قرآن را بوجود آورد. علی رغم اینکه افراد زیادی در شکل گیری قرآن نقش داشتند، محمد به بیان روشن و صریح سردبیر اصلی قرآن شد.

پیشگفتار

در دین اسلام تردید پیرامون ریشه الهی نویسندگی قرآن، کفری جدی و بزرگ به شمار میرود. یک مسلمان ممکن است تنها به دلیل اینکه به اندازه یک اتم به اعتبار قرآن شک کند به مرگ محکوم شود. قرآن بالاتر از همه چیز قرار دارد. در تمام خلقت الله چیزی مقدس تر از قرآن وجود ندارد. اما انسان به دلیل بودن آنچه که هست، همواره در چون و چرا و فضولی به سر میبرد. من شک کردن به اعتبار و صحت قرآن را از همان ابتدای دوران کودکی ام آغاز کردم، از زمانی که بگونه ای رسمی قرائت قرآن به من معرفی شد. من یکی دو سال عمر خود را در مسجد محلی منطقه سکونتمان، زیر نظر یک «حجر» (معلم علوم اسلامی) صرف کردم تا تعداد کمی از آیات ابتدائی قرآن را بیاموزم. این معلم دینی قرآن را در حالی به ما می آموخت که چوب خیزرانی را در دست داشتکه همواره برق میزد، زیرا او هر روز قبل از اینکه دانش آموزانش (مریدانش) به کلاس درس بیایند آنرا روغن مالی میکرد. من میتوانم تضمین کنم که هیچیک از ما هرگز مطالعه قرآن را دوست نداشت. اینکار خسته کننده ترین و دردآور ترین کاری بود که ما در دوران کودکیمان انجام میدادیم. ما تنها همانند یک طوطی بخش هایی از آیات قرآن را بدون اینکه هرگز معنی آنها را بفهمیم حفظ میکردیم. حتی خود حجر نیز معنی این آیات را نمیدانست. هرگاه ما در مورد برخی از آیات پرسشی را مطرح میکردیم پاسخ ما چند ضربه از آن چوب خیزران بود. آموختن قرآن برای ما همراه با کودک آزاری و تنبیه های بدنی بود. در وجود ما تنفر و انزجاری نسبت به قراعت قرآن بطور اخص و همچنین تنفری شدید از ملایان بطور اعم پدید آمده بود.

بعدها وقتی من دانشگاه را ترک گفتم و کار کردن را آغاز کردم، یکی از همکارانم نسخه ای از برگردان انگلیسی قرآن نوشته شده توسط یوسف علی را به من داد. همکار من از تبلیغیون (مبلغن دینی) سرسخت اسلام بود و از من خواست که من حتماً این ترجمه را به دقت بخوانم. او گفت میگفت یقیناً اگر پیام حقیقی قرآن را درک کنم، زندگی من برای همیشه به سمتی خوب تغییر خواهد کرد و روی این مسئله بسیار تاکید داشت. من از روی بی میلی آغاز به خواندن این برگردان انگلیسی از قرآن کردم، آیه به آیه، بخش به بخش، هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر شگفت زده، آشفته و متحیر، گیج و بی میل میشدم. من نمیتوانستم باور کنم که آن کتاب که قرار است نوشته بخشنده ترین و مهربان ترین الله باشد، بتواند به مقدار وحشتناکی مملو از تنفر، ترور، دستور به قتل، جنگ، کینه توزی، و بیش از همه مجوزی برای نابودی تمام کسانی که به نگرش قرآن به جهان باور ندارند باشد. البته آیاتی اندکی نیز وجود داشتند که بسیار شاعرانه بودند، به شیوه ای زیبا واژه نویسی شده بودند و برخی اوقات غنی از معارف روحانی بودند. به غیر از این مقدار کم از «چیزهای خوب»، من باقی قرآن را که بخش اعظم آنرا نیز تشکیل میداد سرشار از یاوه گویی، و آیات شرم آوری که به باورمندان دستور قتل جنگ بی امان (جهاد) علیه ناباوران را میدهد یافتم. چگونه ممکن است اللهی بخشنده و مهربان چنین کتاب بدخو که زباله ای بیش نیست و راهنمای کامل ترور و جنگ و غارت است بنویسد؟ وقتی که همکار تبلیغی من از من پرسید که کار قرآن خواندن من به کجا کشیده است، به او پاسخ دادم که دارد خوب پیش میرود، به او گفتم که چیزهای شگفت انگیز بسیاری را در قرآن کشف کرده ام که هرگز فکر نمیکردم در قرآن وجود داشته باشند. او لبخندی زد و گفت «قرآن شگفت انگیز و نیکو است، مگر نه؟»، به او گفتم «آری اینگونه است، قرآن بدون هیچ شکی شگفت انگیز است!».

چند سال بعدتر من مطالعه و کنکاش عمیقی را بر روی قرآن آغاز کردم. با مراجعه به برگردان های دیگر و خواندن کتابهای تفسیر، من بارها و بارها قرآن را خواندم تا اطمینان حاصل کنم که آنچه مترجمین ترجمه کرده اند، مطلقاً درست بوده است یا نه. هرچه بیشتر با قرآن آشنا میشدم بر آشفتگی، بر انگیختگی و خشم من افزوده میشد، زیرا احساس میکردم که به شدت قربانی دین مرگبار و کشنده ای شده ام که از از زمان تولدم بر من تحمیل شده است. چیزهایی که در قرآن خواندم آنقدر مرا متحیر کرد که من میخواستم پاسخی به پرسشهای درونیم بیابم- «واقعاً چه کسی قرآن را نوشته است؟»، مدتها و سالهایی مملو از کار و تلاش سخت و طاقت فرسا طول کشید تا من به پاسخ این پرسش دست یافتم. این نوشتار تلاش میکند که به این پرسش پاسخ دهد. من مدتها قصد نوشتن این نوشتار را داشتم و اکنون، و هم اکنون پس از نوشتن آن، احساس میکنم که شما نیز باید در این زمینه کنکاش کنید، «چه کسی قرآن را نوشته است؟»

من در حین بررسی هایم دریافتم که افراد زیادی در ساختن و جمع آوری قرآن نقش داشته اند. که این افراد برای اکثریت غالب مسلمانان ناشناخته هستند و در اعماق قرآن دفن شده اند. احادیث و سیرت اسناد متعددی را به ما تقدیم میکنند تا الهی بودن قرآن را انکار کنیم. من گمان میکنم جا زدن الله بعنوان نویسنده قرآن از دروغهای کلانی است که برای بیش از یک هزاره به انسانیت تلقین شده است. ما به یقین میتوانیم بگوییم که حتی این تنها محمد نبوده است که دست به نوشتن قرآن زده است. در واقع بیشتر قرآن یا بطور مستقیم توسط افراد دیگری نوشته شده بود یا از افراد دیگری الهام گرفته شده بود. افراد قابل توجه در میان این افراد از این قرارند:

  • امرؤ القیس – از شاعران باستانی عربستان که چند دهه قبل از تولد محمد مرده بود.
  • زید بن ‏عمرو بن نفیل – از «مرتد» های زمان خودش بود که از حنفاء بود آیین حنفی را ترویج میکرد.
  • لبید (بن ربیعه) – شاعری دیگر.
  • حسان بن ثابت – شاعر رسمی محمد.
  • سلمان فارسی – مشاور و رازدار محمد.
  • بحیرا – یک کشیش نسطوری مسیحی کلیسای سوریه.
  • جابر – همسایه مسیحی محمد.
  • ابن قمطه – یک برده مسیحی.
  • خدیجه – نخستین همسر محمد.
  • ورقة بن نوفل (بن أسد بن العزى) – پسر عمه خدیجه.
  • ابی بن کعب – منشی محمد و کاتب قرآن.
  • خود محمد.
  • گروه ها و افراد دیگری نیز در در اینکار نقش داشتند، آنها از این قرارند:
  • صابئین
  • عایشه – همسر خوردسال محمد.
  • عبدالله بن سلام بن الحارث – یک یهودی که اسلام آورده بود.
  • مخیرق – خاخام یهودی که اسلام آورده بود.

البته لیست من در مورد نویسندگان احتمالی قرآن جامع و کامل نیست. ممکن است افراد دیگری نیز در نوشتن قرآن دست داشته باشند که من حتی نام آنها را نیز نشندیه باشم. اما برای یک بحث جمع و جور لیست بالا باید کافی باشد. در این نوشتار من پیرامون بخشهایی از قرآن که این افراد در نوشته شدن آنها نقش داشته اند خواهم پرداخت.

حال برای فهم قرآن و نویسندگانش، پیش از هرچیز ما باید پیشینه محمد را درک کنیم، کسی که قرار است بهترین مخلوق الله باشد.

پیشینه شرک آمیز محمد

در تاریخ ثبت شده است که حتی عبدالمطلب عموی محمد نیز که سرپرستی او را بر عهده گرفت تا آخرین لحظه مرگ خود اسلام نیاورد. عموی دیگر محمد عبدالعزی نام داشت که محمد بعدها فرنام ابولهب را به وی داد. عزی یکی از بتهای اعراب است (سوره نجم آیه 19 در مورد این بت سخن گفته است)، هرگاه خاندان محمد مشرک نمیبودند، عبدالمطلب پدر بزرگ محمد نام فرزند خود را عبدالعزی (بنده عزی) نمیگذاشت. از این گذشته افسانه حنفی بودن و طرفدار ابراهیم بودن محمد بیشتر مبتنی بر این است که محمد از نسل ابراهیم است و ابراهیم به عربستان آمده است، حال آنکه ابراهیم اساساً شخصیتی تاریخی نیست و از اسطوره های یهودی است اما حتی همان اسطوره های یهودی هم به هیچ عنوان موافق با آن نیستند که ابراهیم به عربستان آمده باشد. بنابر این روشن است که ادعای یکتاپرست بودن محمد کاملاً تخیلی است خود قرآن نیز محمد را از گمراهانی نامیده است که هدایت شده اند (سوره ضحی آیه 93). توضیح از مترجم

این حقیقت مطلقی است که محمد از والدین مشرک متولد شده بود. پدرش عبدالله و مادرش آمنه هردو مشرک بودند و بتهای مختلفی را میپرستیدند. محمد تمامی دوران کودکی اش (احتمالاً تا زمانی که دهه دوم زندگانیش را میگذراند) در شرک گذراند. برای مسلمانان امروزی هضم این واقعیت بسیار دشوار است، اما مشرک بودن محمد و پیشینه شرک آمیز او توسط هشام بن الکلبی افشا شده است. در برگ 17 ام کتاب مهم او، کتاب الاصنام (کتاب بت ها) او نوشته است:

برای ما نقل شده است که رسول الله یکبار به عزی اشاره کرده است و گفته است «من گوسفند سفیدی را در زمانی که پیرو دین مردمانم بودم برای عزی قربانی کردم».

محمد در گفته بالا، به روشنی پیشینه خود و گرایش اش به شرک که دین قریش بوده است را نشان داده است.

در آغاز محمد حتی برخی از خدایان (یا بت های) مشرکین را ستایش کرده است و در این حادثه موافقت خود را با قریش در اینکه این خدایان اطرافیان و نمایندگان الله هستند (و شفاعتشان مورد پذیرش الله است) نشان داده است. هشام ابن الکلبی در همان برگ نوشته است:

از رسوم قریش این بود که دور کعبه طواف میکردند و میگفتند:

  • به اللات و العزی
  • و منات، سومین بت کناری
  • که براستی آنها برترین زنانند
  • که شفاعت آنها باید جستجو شود.

این بت ها همچنین «دختران الله» خوانده میشدند و بعنوان کسانی که در مقابل خدا شفاعت مردم را میکنند شناخته میشدند. وقتی که رسول الله مبعوث شده بود، خداوند در مورد آنها به او اینگونه وحی کرده است:

سوره نجم آیات 19 تا 22

أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى؛ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى؛أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى؛تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى؛ إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى.

به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزّى»…؛ و «منات» كه سوّمين آنهاست (دختران خدا هستند)؟!؛ آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! (در حالى كه بزعم شما دختران كم ارزش‏ترند!)؛ در اين صورت اين تقسيمى ناعادلانه است! اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته‏ايد (نامهايى بى‏محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بى‏اساس و هواى نفس پيروى مى‏كنند در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است!

وقتی که محمد بالغ شد و به نشست سالانه شاعران در عکاظ رفت، به شدت تحت تاثیر افکار، فصاحت، عواطف، آزاد اندیشی و انسانگرایی که از اشعار بسیاری از آن شاعران تراوش میکرد قرار گرفت و به شدت تکان خورد. او از همان دوران آغاز به تردید در بت پرستی کرد و ایده جدید یک خدای واحد را آغاز کرد، یک خدای خالق، خدای شبیه به همان ایده ای که یهودیان و مسیحیان دورانش داشتند. اما او بر سر اینکه خدای او باید کدام خدا باشد دچار گیجی شده بود. الله (خدای ماه، نماد اسلام به دلیل همین مسئله یک هلال ماه است) یکی از خدایان آن دوران بود که بزرگترین خدای مشرکین بود. تنها خطای مشرکین این بود که در کنار این الله، خدایان و الهه های کوچکتری همچون، حبل، اللات، العزی، منات و غیره را نیز میپرستیدند و آنها را شفاعت دهندگان میپنداشتند. بنابر این در ابتدای کار، ایده الله از ذهن محمد به دور بود. افزون بر این در آن زمان جادوگران، پیشگویان و کاهنان و حتی شیطان پرستان به الله قسم میخوردند. بنابر این محمد این را بسیار پست دانست که خدایش را الله بداند.

در آن دوران شرک آمیز، مردم یمن خدایی را میپرستیدند که نامش الرحمن بود. محمد برای مدتی نام الرحمن را برای خدایش بجای الله برگزید. بطور تصادفی این نام همچنین نامی برای خدا در دوران تلمودی به برای یهودیان بود (Noldeke: The Koran, The Origins of the Koran, p.5). محمد با زیرکانه خیال کرد که با استفاده کردن از واژه الرحمن میتواند هم یهودیان را و هم مشرکین را به پذیرش دینش علاقه مند کند.

اما زمانی که او خود را رسول الرحمن معرفی کرد، مکیان هم گیج شدند. قریشیان هیچ الرحمنی بجز الرحمن یمامه را نمیشناختند (برخی از نویسندگان نوشته اند که الرحمن در یمن بود). برای تحقیق در مورد ادعای محمد، قریش نمایندگانی را به نزد یهودیان مدینه فرستادند، همانگونه که آنها میپنداشتند، الرحمن واقعا یک خدا در یمن یا یمامه بود. تاریخ نویس اسلامی ابن سعد مینویسد (Ibn Sa’d, vol.i, pp.189-190):

«قریش نضر بن الحارث و عقبه بن ابی معیط و چند نفر دیگر را به نزد یهودیان یثرب فرستاد تا از یهودیان در مورد محمد پرسش کنند. آنان به مدینه آمدند و به یهودیان گفتند: ما به نزد شما آمده ایم زیرا اتفاق مهمی در میان ما افتاده است. یتیمی بیچاره که ادعای بزرگی میکند، خود را رسول الرحمن میخواند، در حالی که ما هیچ الرحمانی را نمیشناسیم به غیر از الرحمن یمامه. آنها گفتند، به ما مشخصات او را بگویید. نمایندگان قریش مشخصات ظاهری محمد را به آنها گفتند. یهودیان پرسیدند در میان شما چه کسانی هواداران او هستند؟ نمایندگان قریش گفتند اشخاص فروتر میان ما، ناگهان یکی از علمای آنان خندید و گفت او پیامبری است که در کتابهای ما ویژگیهای او آمده است. ما همچنین میدانیم که مردمش در مقابل او بسیار خصمانه خواهند بود.»

وقتی ما با ذهنی بی طرف قرآن را میخوانیم، میبینیم که 50 سوره نخستین (به ترتیب نزول نه ترتیب فعلی قرآن) به خوبی نشان میدهند که محمد در مورد انتخاب، الرحمن، خدا و الله هنوز تردید دارد و گیج است. او بسیار در اینکه چه کسی را باید بعنوان خدای خویش برگزیند شکاک بود. این خلاصه ای است از 50 سوره نخستین و تفکر محمد در مورد خدایش:

تنها رب – 68, 92, 89, 94, 100, 108, 105, 114, 97, 106, 75 (11 سوره).

الرحمن و رب – 55, 36 (2 سوره).

الرحمن، الله و رب – 96, 73, 74, 81, 87, 53, 85, 50, 38, 7, 72, 25, 35, 56, 26, 27, 28, 17 (18 سوره).

این مسئله نوسان، دو دلی، نادانی و گیجی محمد را در مورد خدایش نشان میدهد. قرآن نیز این مسئله را تایید میکند که وقتی محمد آغاز به تبلیغ دینش کرد، گیج و نا آگاه بود و چیز زیادی در مورد دین نمیدانست. این چیزی است که قرآن میگوید:

سوره ضحی آیه 93:

وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى.
و تو را گمشده يافت و هدايت كرد؟
در گذشته محمد از غافلین بوده است!

سوره یوسف آیه 3

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ.
ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن -كه به تو وحى كرديم- بر تو بازگو مى‏كنيم؛ و مسلّماً پيش از اين، از آن خبر نداشتى!
سوره شوری آیه 52

وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ.

همان گونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز روحى را بفرمان خود وحى كرديم؛ تو پيش از اين نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى)؛ ولى ما آن را نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم؛ و تو مسلّماً به سوى راه راست هدايت مى‏كنى.

بسیار خوب، حال محمد چگونه در مورد بنیادها و اصول دین تازه اش آموخت؟

منبع +

اسلام در قانون اساسی جمهوری اسلامی

توسط – آرش بیخدا

تقدیم به کسانی که فکر میکنند جمهوری اسلامی اسلامی نیست. در قانون اساسی فعلی واژه اسلام 150 بار تکرار شده است، و این دستکم نشان میدهد در تئوری ساختار و بنیاد حکومت بر اسلام است.

قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران

اصل 1

حكومت ايران جمهوري اسلامي است كه ملت ايران، بر اساس اعتقاد ديرينه‏اش به حكومت حق و عدل قرآن، در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آيت‏ الله‏العظمي امام خميني، در همه‏پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي برابر با اول و دوم جماديالاولي سال يكهزار و سيصد و نود و نه هجري قمري با اكثريت 98/2% كليه كساني كه حق رأي داشتند، به آن رأي مثبت داد.

اصل 2

جمهور اسلامي، نظامي است بر پايه ايمان به:‏

 1 – خداي يكتا (لااله‏الاالله) و اختصاص حاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در باربر امر او.

 2 – وحي‏ الهي و نقش بنيادي آن در بيان قوانين.

 3 – معاد و نقش سازنده آن در سير تكاملي انسان به سوي خدا.

 4 – عدل خدا در خلقت و تشريع.

 5 – امات و رهبري مستمر و نقش اساسي آن در تداوم انقلاب اسلام.

 6 – كرامت و ارزش والاي انسان و آزادي توأم با مسئوليت او در برابر خدا، كه از راه‏‏:

 الف – اجتهاد مستمر فقهاي جامع‏الشرايط بر اساس كتاب و سنت معصومين سلام‏الله عليهم اجمعين،

 ب – استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته بشري و تلاش در پيشبرد آنها،

 ج – نفي هر گونه ستمگري و ستم‏كشي و سلطه‏گري و سلطه‏پذيري،

 قسط و عدل و استقلال سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و همبستگي ملي را تأمين ميكند.

اصل 3

دولت جمهور اسلامي ايران موظف است براي نيل به اهداف مذكور در اصل دوم، همه امكانات خود را براي امور زير به كار برد:

 1 – ايجاد محيط مساعد براي رشد فضاإل اخلاقي بر اساس ميان و تقوي و مبارزه با كليه مظاهر فساد و تباهي.

 2 – بالا بردن سطح آگاهيهاي عمومي در همه زمينه‏هاي با استفاده صحيح از مطبوعات و رسانه‏هاي گروهي و وسايل ديگر.

 3 – آموزش و پرورش و تربيت بدني رايگان براي همه در تمام سطوح، و تسهيل و تعميم آموزش عالي.

 4 – تقويت روح بررسي و تتبع و ابتكار در تمام زمينه‏هاي علمي، فني، فرهنگي و اسلامي از طريق تأسيس مراكز تحقيق و تشويق محققان.

 5 – طرد كامل استعمار و جلوگيري از نفوذ اجانب.

 6 – محو هر گونه استبداد و خودكامگي و انحصارطلبي.

 7 – تأمين آزاديهاي سياسي و اجتماعي در حدود قانون.

 8 – مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خويش.

 9 – رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براي همه، در تمام زمينه‏هاي مادي و معنوي.

 10 – ايجاد نظام اداري صحيح و حذف تشكيلات غير ضرور.

 11 – تقويت كامل بنيه دفاع ملي از طريق آموزش نظامي عمومي براي حفظ استقلال و تماميت ارضي و نظام اسلامي كشور.

 12 – پيريزي اقتصادي صحيح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامي جهت ايجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محروميت در زمينه‏هاي تغذيه و مسكن و كار و بهداشت و تعميم بيمه.

 13 – تأمين خودكفايي در علوم و فنون صنعت و كشاورزي و امور نظامي و مانند اينها.

 14 – تأمين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضايي عادلانه براي همه و تساوي عموم در برابر قانون.

 15 – توسعه و تحكيم برادري اسلامي و تعاون عمومي بين همه مردم.

 16 – تنظيم سياست خارجي كشور بر اساس معيارهاي اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمان و حمايت بي‏دريغ از مستضعفان جهان.

اصل 4

اكليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاء شوراي نگهبان است.

اصل 5

(1) در زمان غيب حضرت ولي عصر «عجل الله تعالي فرجه» در جمهوري اسلامي ايران و ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است كه طبق اصل يكصد و هفتم عهده‏دار آن ميگردد.

( 1 – اصل سابق:  اصل پنجم : در زمان غيبت حضرت ولي عصر، عجل‏الله تعالي فرجه، در جمهوري اسلامي ايران ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با قتوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است، كه اكثريت مردم او را به رهبري شناخته و پذيرفته باشند و در صورتي كه هيچ فقيهي داراي چنين اكثريتي نباشد رهبر يا شوراي رهبري مركب از فقهاي واجد شرايط بالا طبق اصل يكصد و هفتم عهده‏دار آن ميگردد. )

اصل 6

در جمهوري اسلامي ايران امور كشور بايد به اتكاء آراء عمومي اداره شود، از راه انتخابات، انتخاب رييس جمهور، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، اعضاي شوراها و نظائر اينها، يا از راه همه‏پرسي در مواردي كه در اصول ديگر اين قانون معين ميگردد.

اصل 7

طبق دستور قرآن كريم: «و امرهم شوري بينهم» و «شاورهم فيالامر» شوراها، مجلس شوراي اسلامي، شوراي استان، شهرستان، شهر، محل، بخش، روستا و نظائر اينها از اركان تصميم‏گيري و اداره امور كشورند.

موارد، طرز تشكيل و حدود اختيارات و وظايف شوراها را اين قانون و قوانين ناشي از آن معين ميكند.

اصل 8

در جمهوري اسلامي ايران دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر وظيفه‏اي است همگاني و متقابل بر عهده مردم نسبت به يكديگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرايط و حدود و كيفيت آن را قانون معين ميكند.

«والموُمنون و الموُمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف وينهون عن‏المنكر».

اصل 9

در جمهروي اسلامي ايران آزادي و استقلال و وحدت و تماميت اراضي كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد يا گروه يا مقامي حق ندارد به نام استفاده از آزادي، به استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي و تماميت ارضي ايران كمترين خدشه‏اي وارد كند و هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزاديهاي مشروع را، هر چند با وضع قوانين و مقررات، سلب كند.

اصل 10

از آنجا كه خانواده واحد بنيادي جامعه اسلامي است، همه قوانين و مقررات و برنامه‏ريزيهاي مربوط بايد در جهت آسان كردن تشكيل خانواده، پاسداري از قداست آن و استواري روابط خانوادگي بر پايه حقوق و اخلاق اسلامي باشد.

اصل 11

به حكم آيه كريمه «ان هذه امتكم امه واحده و اناربكم فاعبدون» همه مسلمانان يك امت‏اند و دولت جمهوري اسلامي ايران مظوف است سياست كلي خود را بر پايه اإتلاف و اتحاد ملل اسلامي قرار دهد و كوشش دير به عمل آورد تا وحدت سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان اسلام را تحقق بخشد.

اصل 12

دين رسمي ايران، اسلام و مذهب جعفري اثنيعشري است و اين اصل الي‏الابد غير قابل تغيير است و مذاهب ديگر اسلامي اعم از حنفي، شافعي، مالكي، حنبلي و زيدي داراي احترام كامل ميباشند و پيروان اين مذاهب در انجام مراسم مذهبي، طبق فقه خودشان آزادند و در تعليم و تربيت ديني و احوال شخصيه (ازدواج، طلاق، ارث و وصيت) و دعاوي مربوط به آن در دادگاه‏ها رسميت دارند و در هر منطقه‏اي كه پيروان هر يك از اين مذاهب اكثريت داشته باشند، مقررات محلي در حدود اختيارات شوراها بر طبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پيروان ساير مذاهب.

اصل 13

ايرانيان زرتشتي، كليمي و مسيحي تنها اقليتهاي ديني شناخته مي‏شوند كه در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعليمات ديني بر طبق آيين خود عمل ميكنند.

اصل 14

به حكم آيه شريفه «لاينهاكم‏الله عن‏الدين لم يقاتلوكم فيالدين و لم‏يخرجوكم‏ من دياركم‏ ان تبروهم و تقسطوااليهم ان‏الله يحب‏المقسطين» دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند. اين اصل در حق كساني اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطإه و اقدام نكنند.

اصل 15

زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارس است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه‏هاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.

اصل 16

از آنجا كه زبان قرآن و علوم و معارف اسلامي عربي است و ادبيات فارسي كاملا با آن آميخته است اين زبان بايد پس از دوره ابتدايي تا پايان دوره متوسطه در همه كلاسها و در همه رشته‏ها تدريس شود.

اصل 17

مبداء تاريخ رسمي كشور هجرت پيامبر اسلامي (صليالله عليه و آله وسلم) است و تاريخ هجري شمسي و هجري قمري هر دو معتبر است، اما مبناي كار ادارات دولتي هجري شمسي است. تطعيل رسمي هفتگي روز جمعه است.

اصل 18

پرچم رسمي ايران به رنگهاي سبز و سفيد و سرخ با علامت مخصوص جمهوري اسلامي و شعار «الله اكبر» است.

اصل 19

مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.

اصل 20

همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت و موازين اسلام برخوردارند.

اصل 21

دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعايت موازين اسلامي تضمين نمايد و امور زير را انجام دهد:

 1 – ايجاد زمينه‏هاي مساعد براي رشد شخصيت زن و احيا حقوق مادي و معنوي او.

 2 – حمايت مادران، بالخصوص در دوران بارداري و حضانت فرزند، و حمايت از كودكان بي‏سرپرست.

 3 – ايجاد دادگاه صالح براي حفظ كيان و بقاي خانواده.

 4 – ايجاد بيمه خاص بيوگان و زنان سالخورده و بي‏سرپرست.

 5 – اعطاي قيمومت فرزندان به مادران شايسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولي شرعي.

اصل 22

حيثيت، جان، مال، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردي كه قانون تجويز كند.

اصل 23

تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نميتوان به صرف داشتن عقيده‏اي مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل 24

نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد تفصيل آن را قانون معين ميكند.

اصل 25

بازرسي و نرساندن نامه‏ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع ست مگر به حكم قانون.

اصل 26

احزاب، جمعيت‏ها، انجمن‏هاي سياسي و صنفي و انجمنهاي اسلامي يا اقليتهاي ديني شناخته شده آزادند، مشروط به اين كه اصول استقلال، آزادي، وحدت ملي، موازين اسلامي و اساس جمهور اسلامي را نقض نكنند. هيچكس را نميتوان از شركت در آنها منع كرد يا به شركت در يكي از آنها مجبور ساخت.

اصل 27

تشكيل اجتماعات و راه‏پيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است.

اصل 28

هر كس حق دارد شغلي را كه بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومي و حقوق ديگران نيست برگزيند.

دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون، براي همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوي را براي احراز مشاغل ايجاد نمايد.

اصل 29

برخورداري از تأمين اجتماعي از نظر بازنشستگي، بيكاري، پيري، ازكارافتادگي، بي‏سرپرستي، در راه ‏ماندگي، حوادث و سوانح، نياز به خدمات بهداشتي درماني و مراقبتهاي پزشكي به صورت بيمه و غيره، حقي است همگاني.

دولت موظف است طبق قوانين از محل درآمدهاي عمومي و درآمدهاي حاصل از مشاركت مردم، خدمات و حمايتهاي مالي فوق را براي يك يك افراد كشور تأمين كند.

اصل 30

دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش ميدهد.

اصل 31

داشتن مسكن متناسب با نياز، حق هر فرد و خانواده ايراني است. دولت موظف است با رعايت اولويت براي آنها كه نيازمندترند به خصوص روستانشينان و كارگران زمينه اجراي اين اصل را فراهم كند.

اصل 32

هيچكس را نميتوان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين ميكند در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 33

هيچكس را نميتوان از محل اقامت خود تبعيد كرد يا از اقامت در محل مورد علاقه‏اش ممنوع يا به اقامت در محلي مجبور ساخت، مگر در مواردي كه قانون مقرر ميدارد.

اصل 34

دادخواهي حق مسلم هر فرد است و هر كس ميتواند به منظور دادخواهي به دادگاه‏هاي صالح رجوع نمايد. همه افراد ملت حق دراند اين گونه دادگاه‏ها را در دسترس داشته باشند و هيچكس را نميتواند از دادگاهي كه به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع كرد.

اصل 35

در همه دادگاه‏ها طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايندو اگر تواناي انتخاب وكيل را نداشته باشند بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

اصل 36

حكم به مجازات و اجراء آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل 37

اصل، برائت است و هيچكس از نظر قانون مجرم شناخته نميشود، مگر اين كه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.

اصل 38

هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار يا سوگند، مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است.

متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 39

هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زنداني يا تبعيد شده، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است.

اصل 40

هيچكس نميتواند اعمال حق خويش را وسيله اضرار به غير يا تجاوز به منافع عمومي قرار دهد.

اصل 41

تابعيت كشور ايران حق مسلم هر فرد ايراني و دولت نميتواند از هيچ ايراني سلب تابعيت كند، مگر به درخواست خود او يا در صورتي كه به تابعيت كشور ديگري درآيد.

اصل 42

اتباع خارجه ميتوانند در حدود قوانين به تابعيت ايران در آيند و سلب تابعيت اينگونه اشخاص در صورتي ممكن است كه دولت ديگري تابعيت آنها را بپذيرد يا خود آنها درخواست كنند.

اصل 43

براي تأمين استقلال اقتصادي جامعه و ريشه‏كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاي انسان در جريان رشد، با حفظ آزادي او، اقتصاد جمهوري اسلامي ايران بر اساس ضوابط زير استوار ميشود:

1 – تأمين نيازهاي اساسي: مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم باري تشكيل خانواده براي همه.

 2 – تأمين شرايط و امكانات كار براي همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كساني كه قادر به كارند ولي وسايل كار ندارند، در شكل تعاوني، از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‏هاي خاص منتهي شود و نه دولت را به صورت يك كارفرماي بزرگ مطلق درآورد. اين اقدام بايد با رعايت ضرورت‏هاي حاكم بر برنامه‏ريزي عمومي اقتصاد كشور در هر يك از مراحل رشد صورت گيرد.

 3 – تنظيم برنامه اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتوا و ساعت كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي‏، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعال در رهبري كشور و افزايش مهارت و ابتكار داشته باشد.

 4 – رعايت آزادي انتخاب شغل، و عدم اجبار افراد به كاري معين و جلوگيري از بهره‏كشي از كار ديگري.

 5 – منع اضرار به غير و انحصار و احتكار و ربا و ديگر معاملات باطل و حرام.

 6 – منع اسراف و تبذير در همه شإون مربوط به اقتصاد، اعم از مصرف، سرمايه‏گذاري، توليد، توزيع و خدمات.

 7 – استفاده از علوم و فنون و تربيت افراد ماهر به نسبت احتياج براي توسعه و پيشرفت اقتصاد كشور.

 8 – جلوگيري از سلطه اقتصادي بيگانه بر اقتصاد كشور.

 9 – تأكيد بر افزايش توليدات كشاورزي، دامي و صنعتي كه نيازهاي عمومي را تأمين كند و كشور را به مرحله خودكفايي برساند و از وابستگي برهاند.

اصل 44

نظام اقتصادي جمهور اسلامي ايران بر پايه سه بخش دولتي، تعاوني و خصوصي با برنامه‏ريزي منظم و صحيح استوار است.

 بخش دولتي شامل كليه صنايع بزرگ، صنايع مادر، بازرگاني خارجي، معادن بزرگ، بانكداري، بيمه، تأمني نيرو، سدها و شبكه‏هاي بزرگ آبرساني، راديو و تلويزيون، پست و تلگراف و تلفن، هواپيمايي، كشتيراني، راه و راه‏آهن و مانند اينها است كه به صورت مالكيت عمومي و در اختيار دولت است.

 بخش خصوصي شامل آن قسمت از كشاورزي، دامداري، صنعت، تجارت و خدمات ميشود كه مكمل فعاليتهاي اقتصادي دولتي و تعاوني است.

 مالكيت در اين سه بخش تا جايي كه با اصول ديگر اين فصل مطابق باشد و از محدوده قوانين اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادي كشور گردد و مايه زيان جامعه نشود مورد حمايت قانون جمهوري اسلامي است.

 تفصيل ضوابط و قلمرو و شرايط هر سه بخش را قانون معين ميكند.

اصل 45

انفال و ثروتهاي عمومي از قبيل زمينهاي موات يا رها شده، معادن، درياها، درياچه، رودخانه‏ها و ساير آبهاي عمومي، كوه‏ها، دره‏ها‏، جنگلها، نيزارها، بيشه‏هاي طبيعي، مراتعي كه حريم نيست، ارث بدون وارث، و اموال مجهول‏المالك و اموال عمومي كه از غاصبين مسترد ميشود. در اختيار حكومتاسلامي است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نمايد. تفصيل و ترتيب استفاده از هر يك را قانون معين ميكند.

اصل 46

هر كس مالك حاصل كسب و كار مشروع خويش است و هيچكس نميتواند به عنوان مالكيت نسبت به كسب و كار خود امكان كسب و كار را از ديگري سلب كند.

اصل 47

مالكيت شخصي كه از راه مشروع باشد محترم است. ضوابط آن را قانون معين ميكند.

اصل 48

در بهره‏برداري از منابع طبيعي و استفاده از درآمدهاي ملي در سطح استانها و توزيع فعاليتهاي اقتصادي ميان استانها و مناطق مختلف كشور، بايد تبعْيض در كار نباشد، به طوري كه هر منطقه فراخور نيازها و استعداد رشد خود، سرمايه و امكانات لازم در دسترس داشته باشد.

اصل 49

دولت موظف است ثروتهاي ناشي از ربا، غصب، رشوه، اختلاس، سرقت، قمار، سوءاستفاده از موقوفات، سوءاستفاده از مقاطعه‏كاريها و معاملات دولتي، فروش زمينهاي موات و مباحات اصلي، داإر كردن اماكن فساد و ساير موارد غير مشروع را گرفته و به صاحب حق رد كند و در صورت معلوم نبودن او به بيت‏المال بدهد. اين حكم بايد با رسيدگي و تحقيق و ثبوت شرعي به وسيله دولت اجرا شود.

اصل 50

در جمهوري اسلامي، حفاظت محيط زيست كه نسل امروز و نسلهاي بعد بايد در آن حيات اجتماعي رو به رشدي داشته باشند، وظيفه عمومي تلقي ميگردد. از اين رو فعاليتهاي اقتصادي و غير آن كه با آلودگي محيط زيست يا تخريب غير قابل جبران آن ملازمه پيدا كند، ممنوع است.

اصل 51

هيچ نوع ماليات وضع نميشود مگر به موجب قانون. موارد معافيت و بخشودگي و تخفيف مالياتي به موجب قانون مشخص ميشود.

اصل 52

بودجه سالانه كل كشور به ترتيبي كه در قانون مقرر مي‏شود از طرف دولت تهيه و براي رسيدگي و تصويب به مجلس شوراي اسلامي تسليم ميگردد. هر گونه تغيير در ارقام بودجه نيز تابع مراتب مقرر در قانون خواهد بود.

اصل 53

كليه دريافتهاي دولت در حسابهاي خزانه‏داري كل متمركز ميشود و همه پرداختها در حدود اعتبارات مصوب به موجب قانون انجام ميگيرد.

اصل 54

ديوان محاسبات كشور مستقيما زير نظر مجلس شوراي اسلامي ميباشد. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراكز استانها به موجب قانون تعيين خواهد شد.

اصل 55

ديوان محاسبات به كليه حسابهاي وزارتخانه‏ها، موسسات، شركتهاي دولتي و ساير دستگاه‏هايي كه به نحوي از انحاء از بودجه كل كشور استفاده ميكنند به ترتيبي كه قانون مقرر ميدارد رسيدگي يا حسابرسي مينمايد كه هيچ هزينه‏‏اي از اعتبارات مصوب تجاوز نكرده و هر وجهي در محل خود به مصرف رسيده باشد. ديوان محاسبات، حسابها و اسناد و مدارك مربوطه را برابر قانون جمع‏آوري و گزارش تفريغ بودجه هر سال را به انضمام نظرات خود به مجلس شوراي اسلامي تسليم مينمايد. اين گزارش بايد در دسترس عموم گذاشته شود.

اصل 56

حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعي خويش حاكم ساخته است. هيچكس نميتواند اين حق الهي را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهي خاص قرار دهد و ملت اين حق خداداد را از طرقي كه در اصول بعد ميآيد اعمال ميكند.

اصل 57

(1) قواي حاكم در جمهور اسلامي ايران عبارتند از: قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضاييه كه زير نظر ولايت مطلقه امر و امامت امت بر طبق اصول آينده اين قانون اعمال ميگردند. اين قوا مستقل از يكديگرند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل پنجاه و هفتم :  قواي حاكم در جمهوري اسلامي ايران عبارتند از‏: قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضاييه كه زير نظر ولايت امر و امامت امت، بر طبق اصول آينده اين قانون اعمال ميگرند. اين قوا مستقل از يكديگرند و ارتباط ميان آنها به وسيله رييس جمهور برقرار ميگردد. )

اصل 58

اعمال قوه مقننه از طريق مجلس شوراي اسلامي است كه از نمايندگان منتخب مردم تشكيل مي‏شود و مصوبات آن پس از طي مراحلي كه در اصول بعد ميآيد براي اجرا به قوه مجريه و قضاييه ابلاغ ميگردد.

اصل 59

در مسائل بسيار مهم اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي ممكن است اعمال قوه مقننه از راه همه‏پرسي و مراجعه مستقيم به آراء مردم صورت گيرد. در خواست مراجعه به آراء عمومي بايد به تصويب دو سوم مجموع نمايندگان مجلس برسد.

اصل 60

(1) اعمال قوه مجريه جز در اموري كه در اين قانون مستقيما بر عهده رهبري گذارده شده، از طريق رييس جمهور و وزراء است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصتم :  اعمال قوه مجريه جز در اموري كه در اين قانون مستقيما بر عهده رهبري گذارده شده، از طريق رييس جمهور و نخست‏وزير و وزراء است. )

اصل 61

اعمال قوه قضاييه به وسيله دادگاه‏هاي دادگستري است كه بايد طبق موازين اسلامي تشكيل شود و به حل و فصل دعاوي و حفظ حقوق عمومي و گسترش و اجراي عدالت و اقامه حدود الهي بپردازد.

اصل 62

مجلس شوراي اسلامي از نمايندگان ملت كه به طور مستقيم و با رأي مخفي انتخاب ميشوند تشكيل ميگردد.

شرايط انتخاب‏كنندگان و انتخاب‏شوندگان و كيفيت انتخابات را قانون معين خواهد كرد.

اصل 63

دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي چهار سال است. انتخابات هر دوره بايد پيش از پايان دوره قبل برگزار شود به طوري كه كشور در هيچ زمان بدون مجلس نباشد.

اصل 64

(1) عده نمايندگان مجلس شوراي اسلامي دويست و هفتاد نفر است و از تاريخ همه‏پرسي سال يكهزار و سيصد و شصت و هشت هجري شمسي پس از هر ده سال، با در نظر گرفتن عوامل انساني، سياسي، جغرافيايي و نظاير آنها حداكثر بيست نفر نماينده ميتواند اضافه شود.  زرتشتيان و كليميان هر كدام يك نماينده و مسيحيان آشوري و كلداني مجموعا يك نمايند و مسيحيان ارمني جنوب و شمال هر كدام يك نماينده انتخاب ميكنند.

 محدوده حوزه‏هاي انتخابيه و تعداد نمايندگان را قانون معين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصت و چهارم :  عده نمايندگان مجلس شوراي ملي دويست و هفتاد نفر است و پس از هر ده سال در صورت زياد شدن جمعيت شكور در هر حوزه انتخابي به نسبت هر يكصد و پنجاه هزار نفر يك نماينده اضافه ميشود. زرتشتيان و كليميان هر كدام يك نمانده و مسيحيان آشوري و كلداني مجموعا يك نمايند و مسيحيان ارمني جنوب و شمال هر كدام يك نماينده انتخاب ميكنند و در صورت افزايش جمعيت هر يك از اقليت‏ها پس از هر ده سال به ازاي هر يكصد و پنجاه هزار نفر اضافي يك نماينده اضافي خواهند داشت مقررات مربوط به انتخابات را قانون معين ميكند. )

اصل 65

پس از برگزاري انتخابات، جلسات مجلس شوراي اسلامي با حضور دو سوم مجموع نمايندگان رسميت مييابد و تصويب طرحها و لوايح طبق آيين‏نامه مصوب داخلي انجام ميگيرد مگر در مواردي كه در قانون اساسي نصاب خاصي تعيين شده باشد.

براي تصويب آيين‏نامه داخلي موافقت دو سوم حاضران لازم است.

اصل 66

ترتيب انتخاب رييس و هيأت رييسه مجلس و تعداد كميسيونها و دوره تصدي آنها و امور مربوط به مذاكرات و انتظامات مجلس به وسيله آيين‏نامه داخلي مجلس معين ميگردد.

اصل 67

نمايندگان بايد در نخستين جلسه مجلس به ترتيب زير سوگند ياد كنند و متن قسم‏نامه را امضاء نمايند.

بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من در برابر قرآن مجيد، به خداي قادر متعال سوگند ياد ميكنم و با تكيه بر شرف انساني خويش تعهد مينمايم كه پاسدار حريم اسلام و نگاهبان دستاوردهاي انقلاب اسلامي ملت ايران و مباني جمهوري اسلامي باشم، وديعه‏اي را كه ملت به ما سپرده به عنوا ن اميني عادل پاسداري كنم و در انجام وظايف وكالت، امانت و تقوي را رعايت نمايم و همواره به استقلال و اعتلاي كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پايبند باشم، از قانون اساسي دفاع كنم و در گفته‏ها و نوشته‏ها و اظهارنظرها، استقلال كشور و آزادي مردم و تأمين مصالح آنها را مد نظر داشته باشم.»

نمايندگان اقليتهاي ديني اين سوگند را با ذكر كتاب آسماني خود ياد خواهند كرد.

نمايندگاني كه در جلسه نخست شركت ندارند بايد در اولين جلسه‏اي كه حضور پيدا ميكنند مراسم سوگند را به جاي آوردند.

اصل 68

در زمان جنگ و اشغال نظامي كشور به پيشنهاد رييس جمهور و تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان و تأييد شوراي نگهبان از انتخابات نقاط اشغال شده يا تمامي مملكت براي مدت معيني متوقف ميشود و در صورت عدم تشكيل مجلس جديد، مجلس سابق همچنان به كار خود ادامه خواهد داد.

اصل 69

(1) مذاكرات مجلس شوراي ملي بايد علني باشد و گزارش كامل آن از طريق راديو و روزنامه رسمي براي اطلاع عموم منتشر شود. در شرايط اضطراري، در صورتي كه رعايت امنيت كشور ايجاب كند، به تقاضاي رييس جمهور يا يكي از وزراء يا ده نفر از نمايندگان، جلسه غير علني تشكيل مي‏شود. مصوبات جلسه غير علني در صورتي معتبر است كه با حضور شوراي نگهبان به تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان برسد. گزارش و مصوبات اين جلسات بايد پس از بر طرف شدن شرايط اضطراري براي اطلاع عموم منتشر گردد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصت و نهم : مذاكرات مجلس شوراي ملي بايد علني باشد و گزارش كامل آن از طريق راديو و روزنامه رسمي براي اطلاع عموم منتشر شود. در شرايط اضطراري در صورتي كه رعايت امنيت كشور ايجاب كند، به تقاضاي نخست‏وزير يا يكي از وزراء يا ده نفر از نمايندگان جلسه غير علني تشكيل ميشود. مصوبات جلسه غير علني در صورتي معتبر است كه با حضور شوراي نگهبان به تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان برسد. گزارش و مصوبات اين جلسات بايد پس از بر طرف شدن شرايط اضطراري براي اطلاع عموم منتشر گردد. )

اصل 70

(1) رييس جمهور و معاونان او و وزيران به اجتماع يا با انفراد حق شركت در جلسات علني مجلس را دارند و ميتوانند مشاوران خود را همراه داشته باشند و در صورتي كه نمايندگان لازم بدانند، وزراء مكلف به حضورند و هر گاه تقاضا كنند مطالبشان استماع ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هفتادم :  رييس جمهور، نخست‏وزير و وزيران به اجتماع يا به انفراد حق شركت در جلسات علني مجلس را دارند و ميتوانند مشاوران خود را همراه داشته باشند و در صورتي كه نمايندگان لازم بدانند، رييس جمهور و نخست‏وزير و وزراء مكلف به حضورند و هر گاه تقاضا كنند مطالبشان استماع ميشود. دعوت رييس جمهور به مجلس بايد به تصويب اكثريت برسد. )

اصل 71

مجلس شوراي اسلامي در عموم مسائل د ر حدود مقرر در قانون اساسي ميتواند قانون وضع كند.

اصل 72

مجلس شوراي اسلامي نميتواند قوانيني وضع كند كه با اصول و احكام مذهب رسمي كشور يا قانون اساسي مغايرت داشته باشد. تشخيص اين امر به ترتيبي كه در اصل نود و ششم آمده بر عهده شوراي نگهبان است.

اصل 73

شرح و تفسير قوانين عادي در صلاحيت مجلس شوراي اسلامي است. مفاد اين اصل مانع از تفسيري كه دادستان، در مقام تميز حق، از قوانين ميكنند نيست.

اصل 74

لوايح قانوني پس از تصويب هيأت وزيران به مجلس تقديم ميشود و طرحهاي قانوني به پيشنهاد حداقل پانزده نفر از نمايندگان، در مجلس شوراي اسلامي قابل طرح است.

اصل 75

طرح‏هاي قانوني و پيشنهادها و اصلاحاتي كه نمايندگان در خصوص لوايح قانوني عنوان ميكنند و به تقليل درآمد عمومي يا افزايش هزينه عمومي ميانجامد، در صورتي قابل طرح در مجلس است كه در آن طريق جبران كاهش درآمد يا تأمين هزينه جديد نيز معلوم شده باشد.

اصل 76

مجلس شوري اسلامي حق تحقيق و تفحص در تمام امور كشو ر را دارد.

اصل 77

عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، قراردادها و موافقت‏نامه‏‏هاي بين‏المللي بايد به تصويب مجلس شوراي اسلامي برسد.

اصل 78

هر گونه تغيير در خطوط مرزي ممنوع است مگر اصلاحات جزيي با رعايت مصالح كشور، به شرط اين كه يك طرفه نباشد و به استقال و تماميت ارضي كشور لطمه نزدن و به تصويب چهار پنجم مجموع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برسد.

اصل 79

برقراري حكومت نظامي ممنوع است. در حالت جنگ و شرايط اضطراري نظير آن، دولت حق دارد با تصويب مجلس شوراي اسلامي موقتا محدوديتهاي ضروري را برقرار نمايد، ولي مدت آن به هر حال نميتواند بيش از سي روز باشد و در صورتي كه ضرورت همچنان باقي باشد دولت موظف است مجددا از مجلس كسب مجوز كند.

اصل 80

گرفتن و دادن وام يا كمكهاي بدون عوض داخلي و خارجي از طرف دولت بايد با تصويب مجلس شوراي اسلامي باشد.

اصل 81

دادن امتياز تشكيل شركتها و موُسسات در امور تجارتي و صنعتي و كشاورزي و معادن و خدمات به خارجيان مطلقا ممنوع است.

اصل 82

استخدام كارشناسان خارجي از طرف دولت ممنوع است مگر در موارد ضرورت با تصويب مجلس شوراي اسلامي.

اصل 83

ابناها و اموالي دولتي كه از نفايش ملي باشد قابل انتقال به غير نيست مگر با تصويب مجلس شوراي اسلامي آن هم در صورتي كه از نفايش منحصر به فرد نباشد.

اصل 84

هر نماينده در بابر تمام ملت مسئول است و حق دارد در همه مسائل داخلي و خارجي كشور اظهار نظر نمايد.

اصل 85

(1) سمت نمايندگي قائم به شخص است و قابل واگذاري به ديگري نيست. مجلس نميتواند اختيار قانونگذاري را به شخص يا هيأتي واگذار كند ولي در موارد ضروري ميتواند اختيار وضع بعضي از قوانين را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيون‏هاي داخلي خود تفويض كند، در اين صورت اين قوانين در مدتي كه مجلس تعيين مينمايد به صورت آزمايشي اجرا ميشود و تصويب نهايي آنها با مجلس خواهد بود.

همچنين مجلس شوراي اسلامي ميتواند تصويب داإمي اساسنامه سازمانها، شركتها، موُسسات دولتي يا وابسته به دولت را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيونهاي ذيربط واگذار كند و يا اجازه تصويب آنها را به دولت بدهد. در اين صورت مصوبات دولت نبايد با اصول و احكام مذهب رسمي كشور و يا قانون اساسي مغايرت داشته باشد، تشخيص اين امر به ترتيب مذكور در اصل نود و ششم با شوراي نگهبان است. علاوه بر اين، مصوبات دولت نبايد مخالفت قوانين و مقررات عمومي كشور باشد و به منظور بررسي و اعلام عدم مغايرت آنها با قوانين مزبور بايد ضمن ابلاغ براي اجرا به اطلاع رييس مجلس شوراي اسلامي برسد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و پنجم :  سمت نمايندگي قائم به شخص است و قابل واگذاري به ديگري نيست. مجلس نميتواند اخيتار قانون‏گذاري را به شخص يا هيأت واگذار كند، ولي در موارد ضروري ميتواند اختيار وضع بعضي از قوانين را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيون‏هاي داخلي خود تفويض كند، در اين صورت اين قواين در مدتي كه مجلس تعيين مينمايد به صورت آزمايشي اجرا ميشود و تصويب نهايي آنها با مجلس خواهد بود. )

اصل 86

نمايندگان مجلس در مقام ايفاي وظايف نمايندگي در اظهار نظر و رأي خود كاملا آزادند و نميتوان آنها را به سبب نظراتي كه در مجلس اظهار كرده‏اند يا آرايي كه در مقام ايفاي وظايف نمايندگي خود داده‏اند تعقيب يا توقيف كرد.

اصل 87

(1) رييس جمهور براي هيأت وزيران پس از تشكيل و پيش از هر اقدام ديگر بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. در دوران تصدي نيز در مورد مسائل مهم و مورد اختلاف ميتواند از مجلس براي هيأت وزيران تقاضاي رأي اعتماد كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و هفتم : هيأت وزيران پس از تشكيل و معرفي و پيش از هر اقدام ديگر بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. در دوران تصدي نيز در مورد مسائل مهم و مورد اختلاف ميتواند از مجلس تقاضاي رأي اعتماد كند.  )

اصل 88

(1) در هر مورد كه حداقل يك چهارم كل نمايندگان مجلس شوراي اسلامي از رييس جمهور و يا هر يك از نمايندگان از وزير مسئول، درباره يكي از وظايف آنان سوال كنند، رييس جمهور يا وزير موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد و اين جواب نبايد در مورد رييس جمهور بيش از يك ماه و در مورد وزير بيش از ده روز به تأخير افتاد مگر با عذر موجه به تشخيص مجلس شوراي اسلامي.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و هشتم :  در هر مورد كه نماينده‏اي از وزير مسئول درباره يكي از وظايف او سوال كند آن وزير موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد و اين جواب نبايد بيش از ده روز به تأخير افتد مگر با عذر موجه به تشخيص مجلس شوراي ملي. )

اصل 89

(1) 1 – نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ميتوانند در مواردي كه لازم ميدانند هيأت وزيران يا هر يك از وزراء را استيضاح كنند، استيضاح وقتي قابل طرح در مجلس است كه با امضاي حداقل ده نفر از نمايندگان به مجلس تقديم شود.

 هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح بايد ظرف مدت ده روز پس از طرح آن در مجلس حاضر شدو و به آن پاسخ گويد و از مجلس رأي اعتماد بخواهد. در صورت عدم حضور هيأت وزيران يا وزير براي پاسخ، نمايندگان مزبور درباره استيضاح خود توضيحات لازم را ميدهند و در صورتي كه مجلس مقتضي بداند اعلام رأي عدم اعتماد خواهد كرد.

 اگر مجلس رأي اعتماد نداد هيأت وزيران يا وزيران يا وزير مورد استيضاح عزل ميشود. در هر دو صورت وزراي مورد استيضاح نميتوانند در هيأت وزيراني كه بلافاصله بعد از آن تشكيل ميشود عضويت پيدا كنند.

 2 – در صورتي كه حداقل يك سوم از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي رييس جمهور را در مقام اجراي وظايف مديريت قوه مجريه و اداره امور اجرايي كشور مورد استيضاح قرار دهند، رييس جمهور بايد ظرف مدت يك ماه پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و در خصوص مسائل مطرح شده توضيحات كافي بدهد. در صورتي كه پس از بيانات نمايندگان مخالف و موافق و پاسخ رييس جمهور، اكثريت دو سوم كل نمايندگان به عدم كفايت رييس جمهور رأي دادند مراتب جهت اجراي بند ده اصل يكصد و دهم به اطلاع مقام رهبري ميرسد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و نهم :  نمايندگان مجلس ميتوانند در مواردي كه لازم ميدانند هيأت وزيران يا هر يك از وزراء را استيضاح كنند. استيضاح وقتي قابل طرح در مجلس است كه با امضاي حداقل ده نفر از نمايندگان به مجلس تقديم شود.

 هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح بايد ظرف مدت ده روز پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و به آن پاسخ گويد و از مجلس رأي اعتماد بخواهد. در صورت عدم حضور هيأت وزيران يا وزير براي پاسخ نمايندگان مزبور درباره استيضاح خود توضيحات لازم را ميدهند و در صورتي كه مجلس مقتضي بداند اعلام رأي عدم اعتماد خواهد كرد.

 اگر مجلس رأي اعتماد نداد هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح عزل ميشود. در هر دو صورت نخست‏وزير يا وزراي مورد استيضاح نميتوانند در هيأت وزيراني كه بلافاصله بعد از آن تشكيل ميشود عضويت پيدا كنند. )

اصل 90

هر كس شكايتي از طرز كار مجلس يا قوه مجريه يا قوه قضاييه داشته باشد، ميتواند شكايت خود را كتبا به مجلس شوراي اسلامي عرضه كند. مجلس موظف است به اين شكايات رسيدگي كند و پاسخ كافي دهد و در مواردي كه شكايت به قوه مجريه و يا قوه قضاييه مربوط است رسيدگي و پاسخ كافي از آنها بخواهد و در مدت متناسب نتيجه را اعلام نمايد و در موردي كه مربوط به عموم باشد به اطلاع عامه برساند.

اصل 91

(1) به منظور پاسداري از احكام اسلام و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات، مجلس شوراي اسلامي با آنها، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل ميشود.

 1 – شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسائل روز. انتخاب اين عده با مقام رهبري است.

 2 – شش نفر حقوقدان، در رشته‏هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله رييس قوه قضاييه به مجلس شوراي اسلامي معرف ميشوند و با رأي مجلس انتخاب ميگردند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل نود و يكم :  به منظور پاسداري از احكام اسلام و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي ملي با آنها، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل ميشود:

 1 – شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسائل روز. انتخاب اين عده با رهبر يا شوراي رهبري است.

 2 – شش نفر حقوقدان، در رشته‏هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله شوراي عالي قضايي به مجلس شوراي ملي معرفي ميشوند وبا رأي مجلس انتخاب ميگردند. )

اصل 92

اعضاي شوراي نگهبان براي مدت شش سال انتخاب مي‏شوند ولي در نخستين دوره پس از گذشتن سه سال، نيمي از اعضاي هر گروه به قيد قرعه تغيير مييابند و اعضاي تازه‏اي به جاي آنها انتخاب ميشوند.

اصل 93

مجلس شوراي اسلامي بدون وجود شوراي نگهبان اعتبار قانوني ندارد مگر در مورد تصويب اعتبارنامه نمايندگان و انتخاب شش نفر حقوقدان اعضاي شوراي نگهبان.

اصل 94

كليه مصوبات مجلس شوراي اسلامي بايد به شوراي نگهبان فرستاده شود. شوراي نگهبان موظف است آن را حداكثر ظرف ده روز از تاريخ وصول از نظر انطباق بر موازين اسلام و قانون اساسي مورد بررسي قرار دهد و چنانچه آن را مغاير ببيند براي تجديد نظر به مجلس بازگرداند. در غير اين صورت مصوبه قابل اجرا است.

اصل 95

در مواردي كه شوراي نگبهان مدت ده روز را براي رسيدگي و اظهار نظر نهايي كافي نداند، ميتواند از مجلس شوراي اسلامي حداكثر براي ده روز ديگر با ذكر دليل خواستار تمديد وقت شود.

اصل 96

تشخيص عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي اسلامي با احكام اسلام با اكثريت فقهاي شوراي نگهبان و تشخيص عدم تعارض آنها با قانون اساسي بر عهده اكثريت همه اعضاي شوراي نگهبان است.

اصل 97

اعضاي شوراي نگهبان به منظور تسريع در كار ميتوانند هنگام مذاكره درباره لايحه يا طرح قانوني در مجلس حاضر شوند و مذاكرات را استماع كنند. اما وقتي طرح يا لايحه‏اي فوري در دستور كار مجلس قرار گيرد، اعضاي شوراي نگهبان بايد در مجلس حاضر شوند و نظر خود را اظهار نمايند.

اصل 98

تفسير قانون اساسي به عهده شوراي نگهبان است كه با تصويب سه چهارم آنان انجام ميشود.

اصل 99

(1) شوراي نگهبان نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان رهبري، رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي و مراجعه به آراء عمومي و همه‏پرسي را بر عهده دارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل نود و نهم :  شوراي نگهبان نظارت بر انتخاب رييس جمهور، انتخابات مجلس شوراي ملي و مراجعه به آراء عمومي و همه‏پرسي را بر عهده دارد. )

اصل 100

براي پيشبرد سريع برنامه‏هاي اجتماعي، اقتصادي، عمراني، بهداشتي، فرهنگي، آموزشي و ساير امور رفاهي از طريق همكاري مردم با توجه به مقتضيات محلي، اداره امور هر روستا، بخش، شهر، شهرستان يا استان با نظارت شورايي به نام شوراي ده، بخش، شهر، شهرستان يا استان صورت ميگيرد كه اعضاي آن را مردم همان محل انتخاب ميكنند.

 شرايط انتخاب‏كنندگان و انتخابشوندگان و حدود وظايف و اختيارات و نحوه انتخاب و نظارت شوراهاي مذكور و سلسله مراتب آنها را كه بايد با رعايت اصول وحدت ملي و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي و تابعيت حكومت مركزي باشد قانون معين ميكند.

اصل 101

به منظور جلوگيري از تبعيض و جلب همكاري در تهيه برنامه‏هاي عمراني و رفاهي استانها و نظارت بر اجراي هماهنگ آنها، شوراي عالي استانها مركب از نمايندگان شوراهاي استانها تشكيل ميشود.

نحوه تشكيل و وظايف اين شورا را قانون معين ميكند.

اصل 102

شوراي عالي استانها حق دارد در حدود وظايف خود طرحهايي تهيه و مستقيما يا از طريق دولت به مجلس شوراي اسلامي پيشنهاد كند. اين طرحها بايد در مجلس مورد بررسي قرار گيرد.

اصل 103

استانداران، فرمانداران، بخشداران و ساير مقامات كشوري كه از طرف دولت تعيين ميشوند در حدود اختيارات شوراها ملزم به رعايت تصميمات آنها هستند.

اصل 104

به منظور تأمين قسط اسلامي و همكاري در تهيه برنامه‏ها و ايجاد هماهنگي در پيشرفت امور در واحدهاي توليدي، صنعتي و كشاورزي، شوراهايي مركب از نمايندگان كارگران و دهقانان و ديگر كاركنان و مديران، و در واحدهاي آموزشي، اداري، خدماتي و مانند اينها شوراهايي مركب از نمايندگان اعضاء اين واحدها تشكيل ميشود.

چگونگي تشكيل اين شوراها و حدود وظايف و اختيارات آنها را قانون معين ميكند.

اصل 105

تصميمات شوراها نبايد مخالف موازين اسلام و قوانين كشور باشد.

اصل 106

انحلال شوراها جز در صورت انحراف از وظايف قانوني ممكن نيست. مرجع تشخيص انحراف و ترتيب انحلال شوراها و طرز تشكيل مجدد آنها را قانون معين ميكند.

شورا در صورت اعتراض به انحلال حق دارد به دادگاه صالح شكايت كند و دادگاه موظف است خارج از نوبت به آن رسيدگي كند.

اصل 107

(1) پس از مرجع عاليقدر تقليد و هبر كبير انقلاب جهاني اسلام و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت آيت‏الله‏العظمي امام خميني «قدس سره‏الشريف» كه از طرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبري شناخته و پذيرفته شدند، تعيين رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. خبرگان رهبري درباره همه فقهاء واجد شرايط مذكور در اصول پنجم و يكصد و نهم بررسي و مشورت ميكنند هر گاه يكي از آنان را اعلم به احكام و موضوعات فقهي يا مسائل سياسي و اجتماعي يا داراي مقبوليت عامه يا واجد برجستگي خاص در يكي از صفات مذكور در اصل يكصد و نهم تشخيص دهند او را به رهبري انتخاب ميكنند و در غير اين صورت يكي از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفي مينمايند. رهبر منتخب خبرگان، ولايت امر و همه مسئوليت‏هاي ناشي از آن را بر عهده خواهد داشت.

رهبر در برابر قوانين با ساير افراد كشور مساوي است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و هفتم :  هر گاه يكي از فقهاي واجد شرايط مذكور در اصل پنجم اين قانون از طرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبري شناخته و پذيرفته شده باشد، همانگونه كه در مورد مرجع عاليقدر تقليد و رهبر انقلاب آيت‏الله‏العظمي امام خميني چنين شده است، اين رهبر، ولايت امر و همه مسئوليتهاي ناشي از آن را بر عهده دارد، در غير اين صورت خبرگان منتخب مردم درباره همه كساني كه صلاحيت مرجعيت و رهبري دارند بررسي و مشورت ميكنند، هر گاه يكي مرجع را داراي برجستگي خاص براي رهبري بيابند او را به عنوان رهبر به مردم معرفي مينمايند، وگرنه سه يا پنج مرجع واجد شرايط رهبري را به عنوان اعضاي شوراي رهبري تعيين و به مردم معرفي ميكنند. )

اصل 108

(1) قانون مربوط به تعداد و شرايط خبرگان، كيفيت انتخاب آنها و آيين‏نامه داخلي جلسات آنان براي نخستين دوره بايد به وسيله فقهاء اولين شوراي نگهبان تهيه و با اكثريت آراء آنان تصويب شود و به تصويب نهايي رهبر انقلاب برسد. از آن پس هر گونه تغيير و تجديد نظر در اين قانون و تصويب ساير مقررات مربوط به وظايف خبرگان در صلاحيت خود آنان است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و هشتم : قانون مربوط به تعداد و شرايط خبرگان، كيفيت انتخاب آنها و آيين‏نامه داخلي جلسات آنان براي نخستين دوره بايد به وسيله فقهاي اولين شوراي نگهبان تهيه و با اكثريت آراء آنان تصويب شود و به تصويب نهايي رهبر انقلاب بسد. از آن پس هر گونه تغيير و تجديد نظر در اين قانون در صلاحيت مجلس خبرگان است. )

اصل 109

(1) شرايط و صفات رهبر:

 1 – صلاحيت علمي لازم براي افتاء در ابواب مختلف فقه.

 2 – عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلام.

 3 – بينش صحيح سياسي و اجتماعي، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافي براي رهبري.

 در صورت تعدد واجدين شرايط فوق، شخصي كه داراي بينش فقهي و سياسي قوي‏تر باشد مقدم است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و نهم : شرايط و صفات رهبر يا اعضاي شوراي رهبري:

 1 – صلاحيت علمي و تقوايي لازم براي افتاء و مرجعيت.

 2 – بينش سياسي و اجتماعي و شجاعت و قدرت و مديريت كفاي براي رهبري. )

اصل 110

(1) وظايف و اختيرات رهبر:

 1 – تعيين سياستها كلي نظام جمهوري اسلامي ايران پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 2 – نظارت بر حسن اجراي سياستهاي كلي نظام.

 3 – فرمان همه‏پرسي.

 4 – فرماندهي كل نيروهاي مسلح.

 5 – اعلام جنگ و صلح و بسيج نيروهاي.

 6 – نصب و عزل و قبول استعفاي‏:

 الف – فقه‏هاي شوراي نگهبان.

 ب – عاليترين مقام قوه قضاييه.

 ج – رييس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران.

 د – ريييس ستاد مشترك.

 ه – فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 و – فرماندهان عالي نيروهاي نظامي و انتظامي.

 7 – حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سه گانه.

 8 – حل معضلات نظام كه از طرق عادي قابل حل نيست، از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 9 – امضاء حكم رياست جمهوري پس از انتخاب مردم صلاحيت داوطلبان رياست جمهوري از جهت دارا بودن شرايطي كه در اين قانون ميآيد، بايد قبل از انتخابات به تأييد شوراي نگهبان و در دوره اول به تأييد رهبري برسد.

  10- عزل رييس جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني، يا رأي مجلس شوراي اسلامي به عدم كفايت وي بر اساس اصل هشتاد و نهم.

 11 – عفو يا تخفيف مجازات محكوميت در حدود موازين اسلامي پس از پيشنهاد رييس قوه قضاييه.

 رهبر ميتواند بعضي از وظايف و اختيارات خود را به شخص ديگري تفويض كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و دهم :  وظايف و اختيارات رهبري:

 1 – تعيين فقهاي شوراي نگهبان.

 2 – نصب عاليترين مقام قضايي كشور.

 3 – فرماندهي كلي نيروهاي مسلح به ترتيب زير:

 الف – نصب و عزل رييس ستاد مشترك.

 ب – نصب و عزل فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 ج – تشكيل شوراي عالي دفاع ملي، مركب از هفت نفر از اعضاي زير:

 – رييس جمهور.

 – نخست‏وزير.

 – وزير دفاع.

 – رييس ستاد مشترك.

 – فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 – دو مشاور به تعيين رهبر.

 د – تعيين فرماندهان عالي نيروهاي سه گانه به پيشنهاد شوراي عالي دفاع.

 ه – اعلام جنگ و صلح و بسيج نيروهاي به پيشنهاد شوراي عالي دفاع.

 4 – امضاي حكم رياست جمهور پس از انتخاب مردم صلاحيت داوطلبان رياست جمهوري از جهت دارا بودن شرايطي كه در اين قانون ميآيد بايد قبل از انتخابات به تأييد شوراي نگهبان و در دوره اول به تأييد رهبري برسد.

 5 – عزل رييس جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور، پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني يا رأي مجلس شوراي ملي به عدم كفايت سياسي او.

 6 – عفو يا تخفيف مجازات محكوميت، در حدود موازين اسلامي، پس از پيشنهاد ديوان عالي كشور. )

اصل 111

(1) هر گاه رهبر از انجام وظايف قانوني خود ناتوان شود. يا فاقد يكي از شرايط مذكور در اصول پنجم و يكصد و نهم گردد، يا معلوم شود از آغاز فاقد بعضي از شرايط بوده است، از مقام خود بر كنار خواهد شد.

تشخيص اين امر به عهده خبرگان مذكور در اصل يكصد و هشتم ميباشد. در صورت فوت يا كناره‏گيري يا عزل رهبر، خبرگان موظفند، در اسرع وقت نسبت به تعيين و معرفي رهبر جديد اقدام نمايند. تا هنگام معرفي رهبر، شورايي مركب از رييس جمهور، رييس قوه قضاييه و يكي از فقهاي شوراي نگهبان انتخاب مجمع تشخيص مصلحت نظام، همه وظايف رهبري را به طور موقت به عهده ميگيرد و چنانچه در اين مدت يكي از آنان به هر دليل نتواند انجام وظيفه نمايد، فرد درگير به انتخاب مجمع، با حفظ اكثريت فقهاء، در شورا به جاي وي منصوب ميگردد.

اين شورا در خصوص وظايف بندهاي 1 و 3 و 5 و 10 و قسمت‏هاي (د) و (ه) و (و) بند 6 اصل كيصد و دهم، پس از تصويب سه چهارم اعضاء مجمع تشخيص مصلحت نظام اقدام ميكند.

هر گاه رهبر بر اثر بيماري يا حداكثر ديگري موقتا از انجام وظايف رهبري ناتوان شود، در اين مدت شوراي مذكور در اين اصل وظايف او را عهده‏دار خواهد بود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و يازدهم :  هر گاه رهبر يا يكي از اعضاي شوراي رهبر يا يكي از اعضاي شوراي رهبري از انجام وظايف قانوني رهبري ناتوان شود يا فاقد يكي از شرايط مذكور در اصل يكصد و نهم گردد از مقام خود بر كنار خواهد شد. تشخيص اين امر به عهده خبرگان مذكور در اصل يكصد و هشتم است.

مقررات تشكيل خبرگان براي رسيدگي و عمل به اين اصل در اولين اجلاسيه خبرگان تعيين مي‏شود. )

اصل 112

(1) مجمع تشخيص مصلحت نظام براي تشخيص مصلحت نظام براي تشخيص مصحلت در مواردي كه مصوبه مجلس شوراي اسلامي را شوراي نگهبان خلاف موازين شرع و يا قانون اساسي بداند و مجلس با در نظر گرفتن مصلحت نظام نظر شوراي نگهبان را تأمين نكند و مشاوره در اموري كه رهبري به آنان ارجاع ميدهد و ساير وظايفي كه در اين قانون ذكر شده است به دستور رهبري تشكيل ميشود.

 اعضاء ثابت و متغير اين مجمع را مقام رهبري تعيين مينمايد.

 مقررات مربوط به مجمع توسط خود اعضاء تهيه و تصويب و به تأييد مقام رهبري خواهد رسيد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و دوازدهم : رهبر يا اعضاي شوراي رهبري در برابر قوانين با ساير افراد كشور مساوي هستند. )

اصل 113

(1) پس از مقام رهبري رييس جمهور عاليترين مقام رسمي كشور است و مسئوليت اجراي قانون اساسي و رياست قوه مجريه را جز در اموري كه مستقيما به رهبري مربوط ميشود، بر عهده دارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سيزدهم :  پس از مقام رهبري رييس جمهور عاليترين مقام رسمي كشور است و مسئوليت اجراي قانون اساسي و تنظيم روابط قواي سه گاه و رياست قوه مجريه را جز در اموري كه مستقيما به رهبري مربوط ميشود، بر عهده دارد. )

اصل 114

رييس جمهور براي مدت چهار سال با رأي مستقيم مردم انتخاب ميشود و انتخاب مجدد او به صورت متوالي تنها براي يك دوره بلامانع است.

اصل 115

رييس جمهور بايد از ميان رجال مذهبي و سياسي كه واجد شرايط زير باشند انتخاب گردد:

ايراني‏الاصل، تابع ايران، مدير و مدبر، داراي حسن سابقه و امانت و تقوي، موُمن و معتقد به مباني جمهوري اسلامي ايران و مذهب رسمي كشور.

اصل 116

نامزدهاي رياست جمهوري بايد قبل از شروع انتخابات آمادگي خود را رسما اعلام كنند. نحوه برگزاري انتخاب رييس جمهوري را قانون معين ميكند.

اصل 117

رييس جمهور با اكثريت مطلق آراء شركت‏كنندگان انتخاب مي‏شود، ولي هر گاه در دوره نخست هيچيك از نامزدها چنين اكثريتي بدست نياورد، روز جمعه هفته بعد براي بار دوم رأي گرفته ميشود. در دور دوم تنها دو نفر از نامزدها كه در دور نخست‏ آراء بيشتري داشته‏اند شركت ميكنند، ولي اگر بعضي از نامزدهاي دارنده آراء بيشتر، از شركت در انتخابات منصرف شوند، از ميان بقيه، دو نفر كه در دور نخست بيش از ديگران رأي داشته‏اند براي انتخاب مجدد معرف ميشوند.

اصل 118

مسئوليت نظارت بر انتخابات رياست جمهوري طبق اصل نود و نهم بر عهده شوراي نگهبان است ولي قبل از تشكيل نخستين شوراي نگهبان بر عهده انجمن نظارتي است كه قانون تعيين ميكند.

اصل 119

انتخاب رييس جمهور جديد بايد حداقل يك ماه پيش از پايان دوره رياست جمهوري قبلي انجام شده باشد و در فاصله انتخاب رييس جمهور جديد و پايان دوره رياست جمهوري سابق، رييس جمهور پيشين وظايف رييس جمهوري را انجام ميدهد.

اصل 120

هر گاه در فاصله ده روز پيش از رأي گيري يكي از نامزدهايي كه صلاحيت او طبق اين قانون احراز شده فوت كند، انتخابات به مدت دو هفته به تأخير ميافتد. اگر در فاصله دور نخست و دور دوم نيز يكي از دو نفر حائز اكثريت دور نخست فوت كند، مهلت انتخابات براي دو هفته تمديد ميشود.

اصل 121

(1) رييس جمهور در مجلس شوراي اسلامي در جلسه‏اي كه با حضور رييس قوه قضاييه و اعضاي شوراي نگهبان تشكيل مي‏شود به ترتيب زير سوگند ياد ميكند و سوگندنامه را امضاء مينمايد.

 بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسئوليتهايي كه بر عهده‏ گرفته‏ام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و اإمه اطهار عليهم‏السلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.»

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و بيست و يكم

 رييس جمهور در مجلس شوراي ملي در جلسه‏اي كه با حضور رييس ديوان عالي كشور و اعضاي شوراي نگهبان قانون اساسي تشكيل ميشود به ترتيب زير سوگند ياد ميكند و سوگندنامه را امضاء مي‏نمايد.

 بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسئوليتهايي كه بر عهده‏ گرفته‏ام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و اإمه اطهار عليهم‏السلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.» )

اصل 122

(1) رييس جمهور در حدود اختيارات و وظايفي كه به موجب قانون اساسي و يا قوانين عادي به عهده‏ دارد در برابر ملت و رهبر و مجلس شوراي اسلامي مسئول است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و دوم :  رييس جمهور در حدود اختيارات و وظايف خويش در برابر ملت مسئول است، نحوه رسيدگي به تخلف از اين مسئوليت را قانون معين ميكند. )

اصل 123

رييس جمهور موظف است مصوبات مجلس يا نتيجه همه‏پرسي را پس از طي مراحل قانوني و ابلاغ به وي امضاء كند و براي اجرا در اختيار مسئولان بگذارد.

اصل 124

(1) رييس جمهور ميتواند براي انجام وظايف قانوني خود معاوناني داشته باشد.

 معاون اول رييس جمهور با موافقت وي اداره هيأت وزيران و مسئوليت هماهنگي ساير معاونتها را به عهده خواهد داشت.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و چهارم : رييس جمهور فردي را براي نخست‏وزيري نامزد ميكند و پس از كسب رأي تمايل از مجلس شوراي ملي حكم نخست‏وزيري براي او صادر مينمايد. )

اصل 125

امضاي عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، موافت‏نامه‏ها و قراردادهاي دولت ايران با ساير دولتها و همچنين امضاي پيمان‏هاي مربوط به اتحاديه‏هاي بين‏المللي پس از تصويب مجلس شوراي اسلامي با رييس جمهور يا نماينده قانوني او است.

اصل 126

(1) رييس جمهور مسئوليت امور برنامه و بودجه و امور اداري و استخدامي كشور را مستقيما بر عهده دارد و ميتواند اداره آنها را به عهده ديگري بگذارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و بيست و ششم تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولت پس از تصويب هيأت وزيران به اطلاع رييس جمهور ميرسد و در صورتي كه آنها را بر خلاف قوانين بيابد با ذكر دليل براي تجديد نظر به هيأت وزيران ميفرستند. )

اصل 127

(1) رييس جمهور ميتواند در موارد خاص، بر حسب ضرورت با تصويب هيأت وزيران نماينده، يا نمايندگان ويژه با اختيارات مشخص تعيين نمايد. در اين موارد تصميمات نماينده يا نمايندگان مذكور در حكم تصميمات رييس جمهور و هيأت وزيران خواهد بود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و هفتم:  هر گاه رييس جمهور لازم بداند جلسه هيأت وزيران در حضور او به رياست وي تشكيل ميشود. )

اصل 128

(1) سفيران به پينشهاد وزير امور خارجه و تصويب رييس جمهور تعيين ميشوند. رييس جمهور استوارنامه سفيران را امضاء ميكند و استوارنامه سفيران كشورهاي ديگر را ميپذيرد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و هشتم :  رييس جمهور استوارنامه سفيران را امضاء ميكند و استوارنامه سفيران كشورهاي ديگر را ميپذيرد. )

اصل 129

اعطاي نشانهاي دولتي با رييس جمهور است.

اصل 130

(1) رييس جمهور استعفاي خود را به رهبر تقديم ميكند و تا زماني كه استعفاي او پذيرفته نشده است به انجام وظايف خود ادامه ميدهد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي‏ام :  در هنگام غيبت يا بيماري رييس جمهور شورايي به نام شوراي موقت رياست جمهوري مركب از نخست‏وزير، رييس مجلس شوراي ملي و رييس ديوان عالي كشور وظايف او را انجام ميدهد، مشروط بر اين كه عذر رييس جمهور بيش از دو ماه ادامه نيابد و نيز در مورد عزل رييس جمهور يا در مواردي كه مدت رياست جمهوري سابق پايان يافته و رييس جمهور جديد بر اثر موانعي هنوز انتخاب نشده، وظايف رياست جمهوري بر عهده اين شوري است. )

اصل 131

(1) در صورت فوت، عزل، استعفاء، غيبت يا بيماري بيش از دو ماه رييس جمهور و يا در موردي كه مدت رياست جمهوري پايان يافته و رييس جمهور جديد بر اثر موانعي هنوز انتخاب نشده و يا امور ديگري از اين قبيل، معاون اول رييس جمهور يا موافقت رهبري اختيارات و مسئوليتهاي وي را بر عهده ميگيرد و شورايي متشكل از رييس مجلس و رييس قوه قضاييه و معاون اول رييس جمهور موظف است ترتيبي دهد كه حداكثر ظرف مدت پنجاه روز رييس جمهور جديد انتخاب شود، در صورت فوت معاون اول و يا امور ديگري كه مانع انجام وظايف وي گردد و نيز در صورتي كه رييس جمهور معاون اول نداشته باشد مقام رهبري فرد ديگري را به جاي او منصوب ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي و يكم :  در صورت فوت، كنارگيري يا بيماري بيش از دو ماه و عزل رييس جمهور، يا موجبات ديگري از اين گونه، شوراي موقت رياست جمهوري موظف است ترتيبي دهد كه حداكر ظرف پنجاه روز رييس جمهور جديد انتخاب شود و در اين مدت وظايف و اختيارات رياست جمهوري را جز در امر همه‏پرسي بر عهده دارد. )

اصل 132

(1) در مدتي كه اختيارات و مسئوليتهاي رييس جمهور بر عهده معاون اول يا فرد ديگري است كه به موجب اصل يكصد و سي و يكم منصوب ميگردد، وزراء را نميتوان استيضاح كرد يا به آنان رأي عدم اعتماد داد و نيز نميتوان براي تجديد نظر در قانون اساسي و يا امر همه‏پرسي اقدام نمود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي و دوم:  در مدتي كه وظايف رييس جمهور بر عهده شوراي موقت رياست جمهوري است دولت را نميتوان استيضاح كرد يا به آن رأي عدم اعتماد داد و نيز نميتوان براي تجديد نظر در قانون اساسي اقدام نمود. )

اصل 133

(1) وزراء توسط رييس جمهور تعيين و براي رفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميشوند با تغيير مجلس، گرفتن رأي اعتماد جديد براي وزراء لازم نيست. تعداد وزيران و حدود اختيارات هر يك از آنان را قانون معين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و سوم :  وزراء به پيشنهاد نخست‏وزير و تصويب رييس جمهور معين و براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميشوند. تعداد وزيران و حدود اختيارات هر يك از آنان را قانون معين ميكند. )

اصل 134

(1) رياست هيأت وزيران با رييس جمهور است كه بر كار وزيران نظارت دارد و با اتخاذ تدابير لازم به هماهنگ ساختن تصميم‏هاي وزيران و هيأت دولت ميپردازد و با همكاري وزيران، برنامه و خط‏مشي دولت را تعيين و قوانين را اجرا ميكند.

 در موارد اختلاف نظر و يا تداخل در وظايف قانوني دستگا‏ه‏هاي دولتي در صورتي كه نياز به تفسير يا تغيير قانون نداشته باشد، تصميم هيأت وزيران كه به پيشنهاد رييس جمهور اتخاذ ميشود لازم‏الاجرا است.

 رييس جمهور در برابر مجلس مسئول اقدامات هيأت وزيران است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و چهارم :  رياست هيأت وزيران با نخست‏وزير است كه بر كار وزيران نظارت دارد و با اتخاذ تدابير لازم به هماهنگ ساختن تصميم‏هاي دولت ميپردازد و با همكاري وزيران، برنامه و خط‏ مشي دولت را تعيين و قوانين را اجرا ميكند.

 نخستوزير در برابر مجلس مسئول اقدامات هيأت وزيران است. )

اصل 135

(1) وزراء تا زماني كه عزل نشده‏اند و يا بر اثر استيضاح يا درخواست رأي اعتماد، مجلس به آنها رأي عدم اعتماد نداده است در سمت خود باقي ميمانند.

استعفاي هيأت وزيران يا هر يك از آنان به رييس جمهور تسليم ميشود و هيأت وزيران تا تعيين دولت جديد به وظايف خود ادامه خواهند داد.

رييس جمهور ميتواند براي وزارتخانه‏هايي كه وزير ندارند حداكثر براي مدت سه ماه سرپرست تعيين نمايد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و پنج :  نخست‏وزير تا زماني كه مورد اعتماد مجلس است در سمت خود باقي ميماند استعفاي دولت به رييس جمهور تسليم ميشود و تا تعيين دولت جديد نخست‏وزير به وظايف خود ادامه ميدهد. )

اصل 136

(1) رييس جمهور ميتواند وزراء را عزل كند و در اين صورت بايد براي وزير يا وزيران جديد از مجلس رأي اعتماد بگيرد، و در صورتي كه پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت نيمي از هيأت وزيران تغيير نمايد بايد مجددا از مجلس شوراي اسلامي براي هيأت وزيران تقاضاي رأي اعتماد كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و ششم :  هر گاه نخست‏وزير بخواهد وزيري را عزل كند و وزير ديگري را به جاي او برگزيند، بايد اين عزل و نصب با تصويب رييس جمهور باشد و براي وزير جديد از مجلس رأي اعتماد بگيرد و در صورتي كه پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت، نيمي از اعضاي هيأت وزيران تغيير نمايد دولت بايد مجددا از مجلس تقاضاي رأي اعتماد كند. )

اصل 137

(1) هر يك از وزيران مسئول وظايف خاص خويش در باربر رييس جمهور و مجلس است و در اموري كه به تصويب هيأت وزيران ميرسد مسئول اعمال ديگران نيز هست.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و هفتم :  هر يك از وزيران، مسئول وظايف خاص خويش در برابر مجلس است، ولي در اموري كه به تصويب هيأت وزيران ميرسد مسئول اعمال ديگران نيز هست. )

اصل 138

(1) علاوه بر مواردي كه هيأت وزيران يا وزيري مأمور تدوين آيين‏نامه‏هاي اجرايي قوانين ميشود، هيأت وزيران حق دارد براي انجام وظايف اداري و تأمين اجراي قوانين و تنظيم سازمانهاي اداري به وضع تصويب‏نامه و آيين‏نامه بپردازد. هر يك از وزيران نيز در حدود وظايف خويش و مصوبات هيأت وزيران حق وضع آيين‏نامه و صدور بخشنامه را دارد ولي مفاد اين مقررات نبايد با متن و روح قوانين مخالف باشد.

دولت ميتواند تصويب برخي از امور مربوط به وظايف خود را به كميسيونهاي مشتكل از چند وزير واگذار نمايد. مصوبات اين كميسيونها در محدوده قوانين پس از تأييد رييس جمهور لازم‏الاجرا است.

تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولت و مصوبات كميسيونهاي مذكور در اين اصل‏، ضمن ابلاغ براي اجرا به اطلاع رييس مجلس شوراي اسلامي ميرسد تا در صورتي كه آنها را بر خلاف قوانين بيابد با ذكر دليل براي تجديد نظر به هيأت وزيران بفرستند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و هشتم :  علاوه بر مواردي كه هيأت وزيران يا وزيري مأمور تدوين آيين‏نامه‏هاي اجرايي قوانين ميشود هيأت وزيران حق دارد براي انجام وظايف اداري و تأمين اجراي قوانين و تنظيم سازمانهاي اداري به وضع تصويب‏نامه و آيين‏نامه بپردازد. هر يك از وزيران نيز در حدود وظايف خويش و مصوبات هيأت وزيران حق وضع آيين‏نامه و صودر بخشنامه را دارد، ولي مفاد اين مقررات نبايد با متن و روح قوانين مخالف باشد. )

اصل 139

صلح دعاوي راجع به اموال عمومي و دولتي يا ارجاع آن به داوري در هر مورد، موكول به تصويب هيأت وزيران است و بايد به اطلاع مجلس برسد. در مواردي كه طرف دعوي خارجي باشد و در موارد مهم داخلي بايد به تصويب مجلس نيز برسد. موارد مهم را قانون تعيين ميكند.

اصل 140

(1) رسيدگي به اتهام رييس جمهور و معاونان او و وزيران در مورد جرائم عادي با اطلاع مجلس شوراي اسلامي در دادگاه‏هاي عمومي دادگستري انجام ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهلم :  رسيدگي به اتهام رييس جمهور و نخست‏وزير و وزيران در مورد جرائم عادي با اطلاع مجلس شوراي ملي در دادگاه‏هاي عمومي دادگستري انجام ميشود. )

اصل 141

(1) رييس جمهور، معاونان رييس جمهور، وزيران و كارمندان دولت نميتوانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند و داشتن هر نوع شغل ديگر در موُسساتي كه تمام يا قسمتي از سرمايه آن متعلق به دولت يا موُسسات عمومي است و نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و وكالت دادگستري و مشاوره حقوقي و نيز رياست و مديريت عامل يا عضويت در هيأت مديره انواع مختلف شركتهاي خصوصي، جز شركتهاي تعاوني ادارات و موسسات براي آنان ممنوع است.

سمتهاي آموزشي در دانشگاه‏ها و موُسسات تحقيقاتي از اين، حكم مستثني است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهل و يكم :  رييس جمهور، نخست‏وزير، وزيران و كارمندان دولت نميتوانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند و داشتن هر نوع شغل ديگر در موُسساتي كه تمام يا قسمتي از سرمايه آن متعلق به دولت يا موُسسات عمومي است و نمايندگي مجلس شوراي ملي و وكالت دادگستري و مشاوره حقوقي و نيز رياست و مديريت عامل يا عضويت در هيأت مديره انواع مختلف شركتهاي خصوصي، جز شركتهاي تعاوني ادارات و موُسسات براي آنان ممنوع است.

سمتهاي آموزشي در دانشگاه‏ها و موسسات تحقيقاتي از اين حكم مستثني است.

نخست‏وزير ميتواند در موارد ضرورت به طور موقت تصدي برخي از وزارتخانه‏ها را بپذيرد. )

اصل 142

(1) دارايي رهبر، رييس جمهور، معاونان رييس جمهور، وزيران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط رييس قوه قضاييه رسيدگي ميشود كه بر خلاف حق، افزايش نيافته باشد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهل و دوم :  دارايي رهبر يا اعضاي شوراي رهبري، رييس جمهور، نخست وزير، وزيران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط ديوان عالي كشور رسيدگي ميشود كه بر خلاف حق افزايش نيافته باشد. )

اصل 143

ارتش جمهوري اسلامي ايران پاسداري از استقلال و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي كشور را بر عهده دارد.

اصل 144

ارتش جمهوري اسلامي ايران بايد ارتشي اسلامي باشد كه ارتشي مكتبي و مردمي است و بايد افرادي شايسته را به خدمت بپذير كه به اهداف انقلاب اسلامي مومن و در راه تحقق آن فداكار باشند.

اصل 145

هيچ فرد خارجي به عضويت در ارتش و نيروهاي انتظامي كشور پذيرفته نميشود.

اصل 146

استقرار هر گونه پايگاه نظامي خارجي در كشور هر چند به عنوان استفاده‏هاي صلح‏آميز باشد ممنوع است.

اصل 147

دولت بايد در زمان صلح از افراد و تجهيزات فني ارتش در كارهاي امدادي، آموزشي، توليدي، و جهاد سازندگي، با رعايت كامل موازين عدل اسلامي استفاده كند در حدي كه به آمادگي رزمي آسيبي وارد نيايد.

اصل 148

هر نوع بهره‏برداري شخصي از وسايل و امكانات ارتش و استفاده شخصي از افراد آنها به صورت گماشته، راننده شخصي و نظاير اينها ممنوع است.

اصل 149

ترفيع درجه نظاميان و سلب آن به موجب قانون است.

اصل 150

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كه در نخستين روزهاي پيروزي اين انقلاب تشكيل شد، براي ادامه نقش خود در نگهباني از انقلاب و دستاوردهاي آن پابرجا ميماند. حدود وظايف و قلمرو مسئوليت اين سپاه در رابطه با وظايف و قلمرو مسئوليت نيروهاي مسلح ديگر با تأكيد بر همكاري و هماهنگي برادرانه ميان آنها به وسيله قانون تعيين ميشود.

اصل 151

به حكم آيه كريميه «واعدوالهم مااستطعتم من قوه و من رباط‏الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم و آخرين من دونهم لاتعلمونهم‏الله يعلمهم» دولت موظف است براي همه افراد كشور برنامه و امكانات آموزش نظامي را بر طبق موازين اسلامي فراهم نمايد، به طوري كه همه افراد همواره توانايي دفاع مسلحانه از كشور و نظام جمهوري اسلامي ايران را داشته باشند، ولي داشتن اسلحه بايد با اجازه مقامات رسمي باشد.

اصل 152

سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بر اساس نفي هر گونه سلطه‏جويي و سلطه‏پذيري، حفظ استقلال همه جانبه و تماميت ارضي كشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرت‏هاي سلطه‏گر و روابط صلح‏آميز متقابل با دول غير محارب استوار است.

اصل 153

هر گونه قرارداد كه موجب سلطه بيگانه بر منابع طبيعي و اقتصادي، فرهنگ، ارتش و ديگر شإون كشور گردد ممنوع است.

اصل 154

جمهوري اسلامي ايران سعادت انسان در كل جامعه بشري را آرمان خود ميداند و استقلال و آزادي و حكومت حق و عدل را حق همه مردم جهان ميشناسد. بنا بر اين در عين خودداري كامل از هر گونه دخالت در امور داخلي ملتهاي ديگر، از مبارزه حق‏طلبانه مستضعفين در برابر مستكبرين در هر نقطه از جهان حمايت ميكند.

 اصل 155

دولت جمهوري اسلامي ايران ميتواند به كساني كه پناهندگي سياسي بخواهند پناه دهد مگر اين كه بر طبق قوانين ايران خاإن و تبهكار شناخته شوند.

اصل 156

قوه قضاييه قوه‏اي است مستقل كه پشتيبان حقوق فردي و اجتماعي و مسئول تحقق بخشند به عدالت و عهده‏دار وظايف زير است‏:

 1 – رسيدگي و صدور حكم در مورد تظلمات، تعديات، شكايات، حل و فصل دعاوي و رفع خصومات و اخذ تصميم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبيه، كه قانون معين ميكند.

 2 – احياي حقوق عامه و گسترش عدل و آزاديهاي مشروع.

 3 – نظارت بر حسن اجراي قوانين.

 4 – كشف جرم و تعقيب مجازات و تعزير مجرمين و اجراي حدود و مقررات مدون جزايي اسلام.

 5 – اقدام مناسب براي پيشگيري از وقوع جرم و اصلاح مجرمين.

اصل 157

(1) به منظور انجام مسئوليت‏هاي قوه قضاييه در كليه امور قضايي و اداري و اجرايي قمام رهبري يك نفر مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي و مدير و مدبر را براي مدت پنج سال به عنوان رييس قوه قضاييه تعيين مينمايد كه عاليترين مقام قوه قضاييه است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و پنجاه و هفتم :  به منظور انجام مسئوليتهاي قوه قضاييه شورايي به نام شوراي عالي قضايي تشكيل ميگردد كه بالاترين مقام قوه قضاييه است و وظايف آن به شرح زير ميباشد‏:

 1 – ايجاد تشكيلات لازم در دادگستري به تناسب مسئوليتهاي اصل يكصد و پنجاه و ششم.

 2 – تهيه لوايح قضايي متناسب با جمهوري اسلامي.

 3 – استخدام قضات عادل و شايسته و عزل و نصب آنها و تغيير محل مأموريت و تعيين مشاغل و ترفيع آنان و مانند اينها از امور اداري، طبق قانون. )

اصل 158

(1) وظايف رييس رييس قوه قضاييه به شرح زير است:

 1 – ايجاد تشكيلات لازم در دادگستري به تناسب مسئوليت‏هاي اصل يكصد و پنجاه و ششم.

 2 – تهيه لوايح قضايي متناسب با جمهوري اسلامي.

 3 – استخدام قضات عادل و شايسته و عزل و نصب آنها و تغيير محل مأموريت و تعيين مشاغل و ترفيع آنان و مانند اينها از امور اداري، طبق قانون.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و پنجاه و هشتم :  شوراي عالي قضايي از پنج عضو تشكيل ميشود:

 1 – رييس ديوان عالي كشور.

 2 – دادستان كل كشور.

 3 – سه نفر قاضي مجتهد و عادل به انتخاب قضات كشور.

 اعضاي اين شورا براي مدت پنج سال و طبق قانون انتخاب ميشوند و انتخاب مجددشان بلامانع است.

 شرايط انتخاب شونده و انتخاب كننده را قانون معين ميكند. )

اصل 159

مرجع رسمي تظلمات و شكايات، دادگستري است. تشكيل دادگاه‏ها و تعيين صلاحيت آنها منوط به حكم قانون است.

اصل 160

(1) وزير دادگستري مسئوليت كليه مسائل مربوطه به روابط قوه قضاييه با قوه مجريه و قوه مقننه را بر عهده دارد و از ميان كساني كه رييس قوه قضاييه به رييس جمهور پيشنهاد ميكند انتخاب ميگردد.

رييس قوه قضاييه ميتواند اختيارات تام مالي و اداري و نيز اختيارات استخدامي غير قضات را به وزير دادگستري تفويض كند. در اين صورت وزير دادگستري داراي همان اختيارات و وظايفي خواهد بود كه در قوانين براي وزراء به عنوان عاليترين مقام اجرايي پيش‏بيني ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصتم : وزير دادگستري مسئوليت كليه مسائل مربوط به روابط قوه قضاييه با قوه مجريه و قوه مقننه را بر عهده‏ دارد و از ميان كساني كه شوراي عالي قضايي به نخست‏وزير پيشنهاد ميكند انتخاب ميگردد. )

اصل 161

(1) ديوان عالي كشور به منظور نظارت بر اجراي صحيح قوانين در محاكم و ايجاد وحدت رويه قضايي و انجام مسئوليتهايي كه طبق قانون به آن محول ميشود بر اساس ضوابطي كه رييس قوه قضاييه تعيين ميكند تشكيل ميگردد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و يكم :  ديوان عالي كشور به منظور نظارت بر اجراي صحيح قوانين در محاكم و ايجاد وحدت رويه قضايي و انجام مسئوليتهايي كه طبق قانون به آن محول ميشود بر اساس ضوابطي كه شوراي عالي قضايي تعيين ميكند تشكيل ميگردد. )

اصل 162

(1) رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل بايد مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي باشند و رييس قوه قضاييه با مشورت قضايت ديوان عالي كشور آنها را براي مدت پنج سال به اين سمت منصوب ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و دوم :  رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل بايد مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي باشند و رهبري يا مشورت قضات ديوان عالي كشور آنها را براي مدت پنج سال به اين سمت منصوب ميكنند. )

اصل 163

صفات و شرايط قاضي طبق موازين فقهي به وسيله قانون معين ميشود.

اصل 164

(1) قاضي را نميتوان از مقامي كه شاغل آن است بدون محاكمه و ثبوت جرم يا تخلفي كه موجب انفصال است به طور موقت يا داإم منفصل كرد يا بدون رضاي او محل خدمت يا سمتش را تغيير داد مگر به اقتضاي مصلحت جامعه با تصميم رييس قوه قضاييه پس از مشورت با رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل. نقل و انتقال دوره‏اي قضات بر طبق ضوابط كلي كه قانون تعيين ميكند صورت ميگيرد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و چهارم :  قاضي را نميتوان از مقامي كه شاغل آنست بدون محاكمه و ثبوت جرم يا تخلفي كه موجب انفصال است به طور موقت يا داإم منفصل كرد يا بدون رضاي او محل خدمت يا سمتش را تغيير داد مگر به اقتضاي مصلحت جامعه با تصويب اعضاي شوراي عالي قضايي به اتفاق آراء. نقل و انتقال دوره‏اي قضات بر طبق ضوابط كلي كه قانون تعيين ميكند صورت ميگيرد. )

اصل 165

محاكمات، علني انجام ميشود و حضور افراد بلامانع است مگر آن كه به تشخيص دادگاه، علني بودن آن منافي عفت عمومي يانظم عمومي باشد يا در دعاوي خصوصي طرفين دعوا تقاضا كنند كه محاكمه علني نباشد.

اصل 166

احكام دادگاه‏ها بايد مستدل و مستند به مواد قانون و اصولي باشد كه بر اساس آن حكم صادر شده است.

اصل 167

قاضي موظف است كوشش كند حكم هر دعوا را در قوانين مدونه بيابد و اگر نيابد با استناد به منابع معتبر اسلامي يا فتاواي معتبر، حكم قضيه را صادر نمايد و نميتواند به بهانه سكوت يا نقص يا اجمال يا تعارض قوانين مدونه از رسيدگي به دعوا و صدور حكم امتناع ورزد.

اصل 168

رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي علني است و با حضور هيأت منصفه در محاكم دادگستري صورت ميگيرد. نحوه انتخاب، شرايط، اختيارات هيأت منصفه و تعريف جرم سياسي را قانون ر اساس موازين اسلامي معين ميكند.

اصل 169

هيچ فعلي يا ترك فعلي به استناد قانوني كه بعد از آن وضع شده است جرم محسوب نميشود.

اصل 170

قضات دادگاه‏ها مكلفند از اجراي تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولتي كه مخالف با قوانين و مقررات اسلامي يا خاجر از حدود اختيارات قوه مجريه است خودداري كنند و هر كس ميتواند ابطال اين گونه مقررات را از ديوان عدالت اداري تقاضا كند.

اصل 171

هر گاه در اثر تفسير يا اشتباه قاضي در موضوع يا در حكم يا در تطبيق حكم بر مورد خاص، ضرر مادي يا معنوي متوجه كسي گردد، در صورت تقصر، مقصر طبق موازين اسلامي ضامن است و ر غير اين صورت خسارت به وسيله دولت جبران ميشود، و در هر حال از متهم اعاده حيثيت ميگردد.

اصل 172

براي رسيدگي به جرائم مربوط به وظايف خاص نظامي يا انتظامي اعضاء ارتش، ژاندارمري، شهرباني و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، محاكم نظامي مطابق قانون تشكيل ميگردد، ولي به جرائم عمومي آنان يا جرائمي كه در مقام ضابط دادگستري مرتكب شوند در محاكم عمومي رسيدگي ميشود.

دادستاني و دادگاه‏هاي نظامي، بخشي از قوه قضاييه كشور و مشمول اصول مربوط به اين قوه هستند.

اصل 173

(1) به منظور رسيدگي به شكايات، تظلمات و اعتراضات مردم نسبت به مأمورين يا واحدها با آيين‏نامه‏هاي دولتي و احقاق حقوق آنها، ديواني به نام «ديوان عدالت اداري» زير نظر رييس قوه قضاييه تأسيس ميگردد.

 حدود اختيارات و نحوه عمل اين ديوان را قانون تعيين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد وهفتاد و سوم :  به منظور رسيدگي به شكايات، ظلمات و اعتراضات مردم نسبت به مأمورين يا واحدها يا آيين‏نامه‏هاي دولتي و احقاق حقوق آنها ديواني به نام ديوان عدالت اداري زير نظر شوراي عالي قضايي تأسيس ميگردد. حدود اختيارات و نحوه عمل اين ديوان را قانون تعيين ميكند.‏ )

اصل 174

(1) بر اساس حق نظارت قوه قضاييه نسبت به حسن جريان امور و اجراي صحيح قوانين در دستگاه‏هاي اداري سازماني به نام «سازمان بازرسي كل كشور» زير نظر رييس قوه قضاييه تشكيل ميگردد.

 حدود اختيارات و وظايف اين سازمان را قانون تعيين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و هفتاد و چهارم :  بر اساس حق نظارت قوه قضاييه نسبت به حسن جريان امور و اجراء صحيح قوانين در دستگاه‏هاي اداري سازماني به نام «سازمان بازرسي كل كشور» زير نظر شوراي عالي قضايي تشكيل ميگردد. حدود اختيارات و وظايف اين سازمان را قانون معين ميكند. )

اصل 175

(1) در صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، آزادي بيان و نشر افكار با رعايت موازين اسلامي و مصالح كشور بايد تأمين گردد.

 نصب و عزل رييس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران با مقام رهبري است و شورايي مركب از نمايندگان رييس جمهور و رييس قوه قضاييه و مجلس شوراي اسلامي (هر كدام دو نفر) نظارت بر اين سازمان خواهند داشت.

 خط مشي و ترتيب اداره سازمان و نظارت بر آن را قانون معين ميكند.(2)

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و هفتاد و پنجم : در رسانه‏هاي گروهي (راديو و تلويزيون) آزادي انتشارات و تبليغات طبق موازين اسلامي بايد تأمين شود. اين رسانه‏ها زير نظر مشترك قواي سه گانه قضاييه (شوراي عالي قضايي)، مقننه و مجريه اداره خواهد شد. ترتيب آن را قانون معين ميكند. )

( 2 – اصل يكصد و هفتاد و ششم به موجب اصلاحاتي كه در اسل 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است:

 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه در دوازده فصل مشتمل بر يكصد و هفتاد و پنج اصل تنظمي گرديده و با اكثريت دو سوم مجموع نمايندگان مجلس بررسي نهايي قانون اساسي به تصويب رسيده است در تاريخ بيست و چهارم آبان ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي مطابق با بيست و چهارم ذي الحجه يكهزار و سيصد و نود و نه هجري قمري به تصويب نهايي رسيد. )

اصل 176

(1) به منظور تأمين منافع ملي و پاسداري از انقلاب اسلامي و تماميت ارضي و حاكميت ملي «شوراي عالي امنيت ملي» به رياست رييس جمهور، با وظايف زير تشكيل ميگرد.

 1 – تعيين سياستهاي دفاعي – امنيتي كشور در محدوده سياستهاي كلي تعيين شده از طرف مقام رهبري.

 2 – هماهنگ نمودن فعاليت‏هاي سياسي، اطلاعاتي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي در ارتباط با تدابير كلي دفاعي – امنيتي.

 3 – بهره‏گيري از امكانات مادي و معنوي كشور براي مقابله با تهديدهاي داخلي و خارجي.

 اعضاي شورا عبارتند از:

 – روُساي قواي سه گانه

 – رييس ستاد فرماندهي كل نيروهاي مسلح

 – مسئول امور برنامه و بودجه

 – دو نماينده به انتخاب مقام رهبري

 – وزراي امور خارجه، كشور، اطلاعات

 – حسب مورد وزير مربوط و عاليترين مقام ارتش و سپاه

 شوراي عالي امنيت ملي به تناسب وظايف خود شوراهاي فرعي از قبيل شوراي دفاع و شوراي امنيت كشور تشكيل ميدهد. رياست هر يك از شوراهاي فرعي با رييس جمهور يا يكي از اعضاي شوراي عالي است كه از طرف رييس جمهور تعيين ميشود.

 حدود اختيارات و وظايف شوراهاي فرعي را قانوني معين ميكند و تشكيلات آنها به تصويب شوراي عالي ميرسد.

 مصوبات شوراي عالي امنيت ملي پس از تأييد مقام رهبري قابل اجراست.

( 1 – اصل يكصد و هفتاد و ششم به موجب اصلاحاتي كه در سال 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است. )

اصل 177

(1) بازنگري در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، در موارد ضروري به ترتيب زير انجام ميگيرد.

مقام رهبري پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طي حكمي خطاب به رييس جمهور موارد اصلاح يا تتميم قانون اساسي را به شوراي بازنگري قانون اساسي با تركيب زير پيشنهاد مينمايد:

 1 – اعظي شوراي نگهبان.

 2 – روُساي قواي سه گانه.

 3 – اعضاي ثابت مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 4 – پنج نفر از اعضاي مجلس خبرگان رهبري.

 5 – ده نفر به انتخاب مقام رهبري.

 6 – سه نفر از هيأت وزيران.

 7 – سه نفر از قوه قضاييه.

 8 – ده نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي.

 9 – سه نفر از دانشگاهيان.

 شيوه كار و كيفيت انتخاب و شرايط آن را قانون معين ميكند.

 مصوبات شورا پس از تأييد و امضاي مقام رهبري بايد از طريق مراجعه به آراء عمومي به تصويب اكثريت مطلق شركت‏كنندگان در همه‏پرسي برسد.

رعايت ذيل اصل پنجاه و نهم در مورد همه‏پرسي «بازنگري در قانون اساسي» لازم نيست.

محتواي اصول مربو به اسلامي بودن نظام و ابتناي كليه قوانين و مقررات بر اساس موازين اسلامي و پايه‏هاي ايماني و اهداف جمهوري اسلامي ايران و جمهوري بودن حكومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره امور كشور با اتكاء به آراء عمومي و دين و مذهب رسمي ايران تغيير ناپذير است.

( 1 – اصل يكصد و هفتاد و هفتم به موجب اصلاحاتي كه در سال 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است. )

منبع : مرکز پژوهشهای مجلس

 آیا آخوندها اسلام را خراب کرده اند؟

زنان آفریدگانی برای مردان در کنار چهارپایان و اشیاء هستند

امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر خود،

آیه 21 سوره روم را اینگونه تفسیر کرده است:

 او میگوید «برای شما آفرید» اثبات میکند که زنان مانند حیوانات، گیاهان و سایر چیزهای بدردبخور دیگر هستند. همانگونه که خدای تعالی فرموده است «خلق لکم ما في الارض = او برای شما آنچه بر روی زمین است را آفریده است» و این ثابت میکند که زن برای عبادت خدا و اجرای فرامین الهی آفریده نشده است. ما میگویم آفرینش زن یکی از الطاف الهی بر ما (مردان) است تا ما لایق عبادت خدا باشیم، و ما با آنها طبق دستور الهی رفتار میکنیم، برای زنان تکالیف زیادی آنقدر که برای ما وجود دارد وجود ندارد، این ما هستیم که باید تکالیف الهی را در حق آنها اجرا کنیم. زیرا زنان ضعیف، احمق، و از برخی از نگرها ها مانند کودکان هستند، و هیچ تکلیفی برای یک کودک صادر نمیشود. اما به مرحمت خدا آنها خلق شده اند تا ما کامل شویم، بر زنان باید وظایفی میبود تا آنها از زجر مکافات بترسند و بنابر این شوهرانشان را پیروی کنند، و از آنچیز که نهی شده است دوری کنند، در غیر اینصورت فساد رواج خواهد یافت.

mother