بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

الله وآفریدن آدم – دروغهای با بن مایه

 همانگونه که در باره ادعای آفرینش جهان هستی از سوی الله . از آغاز کلام الله او بر رسی را آغاز کردم که پوچ بودن ادعایش به آگا هی رسید . درباره آفریدن آدم هم از نخستین سوره ای که در این باره نوشتاری داشت پژوهش آغاز گردید .  آیه های 30 تا37 سوره دوم (البقره) چنین میگوید

بیاد آر آنگاه که پروردگار فرشتگان را فرمود  من در زمین خلیفه خواهم گماشت . گفتند پروردگارا آیا کسانی خوا هی گماشت که در زمین فساد کنند و خونها ریزند و حال آنکه ما خود تورا تسبیح وتقدیس می کنیم .

الله فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید آیه(31) وخدای عا لم همه اسماء رابه آدم تعلیم داد وآنگاه حقایق اسماء را درنظر فرشتگان پدید آورد وفرموداگر شما در دعوی خودصادقید اسماء اینان رابیان کنیدآیه(32) فرشتگان عرضه دا شتند ای الله پاک ومنزه ما نمیدا نیم جز آنچه تو خود بما تعلیم فرمودی  توئی دانا وحکیم آیه(33)

الله فرمود ای آدم ملائکه را به حقایق این اسماءآگاه ساز چون آنان را آگاه ساخت الله فرمود ای فرشتگان اکنون دانستید که من بر غیب آسمانها وزمین دانا وبر آنچه آشکارا وپنهان دارید آگاهم آیه 34)وچون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند همه سجده کردند مگرشیطان که اِبا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید (35) وگفتیم ای آدم تو با جفت خود دربهشت جایگزین ودرآنجا از هر نعمت  که بخواهید بی هیچ زحمت ورنج برخوردارشوید ولی به این درخت (گندم یاسیب) نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بودآیه(36)

پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند وبدین عصیان آنان را از آن مقام بیرون آورد پس گفتیم که از بهشت فرود آئید که برخی از شما برخی را دشمنید وشما را در زمین تا روز مرگ قرار وآرامگاه خواهد بود آیه(37 )

پس آدم از الله خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید زیرا الله مهربان وتوبه پذیر است آیه(38)

مهر ورزیده به ژرفی بنگرید .نخستین سخن فرشتگان با ا لله اینست که میگویند آدم را میافرین ما خود تورا تسبیح وتقدیس میکنیم . این گفته نشان دهنده اینست که آرمان ا لله از آفریدن آدم همانگونه که درنخستین روز آغاز آفرینش جهان هستی آمده درآیه(11) از سوره چهل ویکم(سجده ? فصلت) گفته است (چه به شوق ورغبت ویا به جبروکراهت) باید مرا تسبیح و تقدیس کنید چیز دیگری جز این  نبوده است .

دوم- درحالیکه هنوز سخن از آفرینش آدم درمیان الله وفرشتگان بود . ناگهان سروکله آدم پیداشد پیش از آنکه آفریده شده باشد . والله همه اسماء را هم به او آموخت .

در اینجا نه تنها آفریدن آدم ناروشن است . روشن نیست شیطان وفرشتگان راکی وچگونه آفرید ه بود ؟ 

سوم- با اینکه کوچکترین سخنی از آفریدن جفت آدم به میان نیامده بود درآیه سی و پنجم همین سوره(بقره) میگوید . وگفتیم ای آدم تو باجفت خود در بهشت جایگزین . آیات این سوره دوگانگی چشمگیری داردبا آیات سوره چهل ویکم(سجده- فصلت)که درآیه های 9و10و11- آن چنین میگوید .

ای رسول مشرکان رابگو که شما به ا لله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید ؟ آیه 9 قوت وارزاق اهل زمین را درچهار روز مقدر فرمود وروزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانیدآیه 10 وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود آیه (11) . چند نفر آفرید ودرباره روزی پس از چهار روز آنان چه اندیشید سخنی به میان نیامده است ؟

الله برابر اعتراف خود .  در این نخستین روز آفرینش جهان هستی به هیچ روی سخن از آفریدن آدم وحوا وفرشتگان وداستان شیطان وفرستادن آدم وجفتش به بهشت بمیان نیاورده  که سخن از آفریدن  زمین واهل زمین و روزی آنها برای چهار روز است که پس از آن به خلقت آسمانها پرداخته است .

گمان نکنم جای کوچکترین دو د لی برجای  باشد که یکی از این دوگفتار الله دروغ است .

چهارم-  اللهی که در آیه سی ام از سوره دوم( بقره) به فرشتگان میگوید من چیزی ازاسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید . ودرآیه سی و سوم  از همین سوره میگوید من برغیب آسمانها وزمین دانا وبرآنچه آشکار وپنهان دارید آگا هم . چگونه آگاه نبود که شیطان درسجده کردن بر آدم گوش به فرمان او نمید هد ؟پس آنچه راهم که درباره دانائی وآگا هی وغیبگوئی خود گفته است دروغ میباشد .

زمانی که درآیه سی وچهارم از سوره دوم(بقره)میگوید شیطان ابا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید . آیا کافربودن از دید الله تنها سرپیچیدن شیطان در برابرسجده نکردن بر آدم نیست ؟ آیا گناه دیگری به گردن شیطان نهاده شده که معنی کافر را داشته اشد ؟ آیا از این کار شیطان بوی آزادیخواهی وآزاد اندیشی برنمی آید که او دلیرانه در برابربزرگترین وتنها نیروی برترجهان هستی ایستاده  دستورش را نادرست دانسته وسر فرود نیاورده است ؟ آیا با این رفتار دلاورانه شیطان (اگرشیطانی وجود داشت ) نباید پذیرفت که او نخستین آزادیخواه وپایه گذار آزادی در جهان هستی است ؟

پنجم ? الله در آیه سی وپنجم ازسوره دوم(بقره) میگوید (گفتم ای آدم باجفت خود دربهشت جایگزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید بی رنج وزحمت برخوردارشوید . ولی به این درخت گندم یاسیب دست نزنید )

باز این پرسش پیش می آید که 1- گندم از درخت بدست نمی آید وبذری است کاشتنی 2- چگونه الله دانا وتوانا از یادش رفته که نام کدامین درخت رابر زبان رانده است که درآیه(19)ازسوره هفتم (الاعراف) نام درخت انگور وغیره را هم براین دودرخت افزوده است .

این چند گونه گوئیها بدرستی نشان مید هدکه الله چنان بیهوش است که نمیداند در میان سه درخت نام کدامین را گفته است . آیا دروغ نمیگوید؟

ششم- درآیه سی وششم از سوره دوم(بقره)میگوید(پس شیطان آدم وحوارابه لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ) که این نیز همان زبان زد(عذربدتر از گناه) میباشد ونشانه دیگری از نا آگاهی وناتوانی الله است . زیرا درآن زمان که آدم وجفتش را به بهشت میفرستاد نمیتوانست پیش بینی کند که شیطان هم به بهشت نیست درجهان او راه خوا هد یافت تاآدم وجفتش رابفریبد ؟.

اگر الله میدانست که شیطان خوا هد توانست به بهشت برود وآنهارابفریبد وآنها هم فریب شیطان را خواهند خورد ونتوانست از این رویداد جلوگیری کند . چه بن مایه ای بالاتر از این در زبونی وناتوانی ونا آگاهی الله . اللهی که نتوانسته سر رشته تنها سه نفر آفریده ا ولیه خودش را در دست داشته باشد که چنین دسته گلهائی به آب داده چگونه میتواند مدعی آفرینش جهان هستی واداره آن با شد ؟

آیا این الله لال زبان بسته همان حجر الاسود جا خوش کرده درخانه کعبه نیست که آفریننده آن (محمد) چنین پیام های نابخردانه ای بنام او نوشته وبه خورد مردم داده است ؟

این همان اللهی نیست که محمد نامش را در آیه 110-ازسوره هفد هم(الاسرا ء) بدرون کلام الله برده وخودش را خود خوانده رسول ا لله نامیده وجهانی رازیر نام این بت سنگ سیاه به خاک وخون وسیا هی وسیه روزی وگمراهی کشا نیده است ؟

هفتم : سوره سوم( آل عمران)آیه 59 درباره آفریدن آدم چنین آمده است (همانا مَثَل خلقت عیسی به امر الله . خلقت آدم ابوالبشر است که الله اورا از خاک بساخت سپس بدان خاک گفت بشری به حد کمال باش . هما ندم گردید .

خلقت عیسی بوارون خلقت آدم است .  زیرا برابر سوره ها وآیه های چندی که در کلام الله آمده است . الله میگوید مافرج مریم را پاک وپاکیزه نگا ه داشتیم وآنگاه که از همه خویشان به کنج تنهائی پنهان گردید در آن نهانگاه روح القدس(روح پاک )مارا به چهره جوانی زیبا به او نمودیم  پس مریم به آ ن پسربار برداشت  . که این کاربه هیچروی مانند خلقت آدم نیست که نخست از گل بسازد وسپس بگوید آدمی شو وبشود ؟

گفتار الله درباره خلقت عیسی چنان مینماید که روحِ الله کار عمل تناسلی مردی را بی کم و کاست در رحم مریم  انجام داده که به زبان آخوندی (دخول) کرده وهیچگونه کمبودی هم نداشته است  که پیامدش پسری چشم آبی بنام مسیح بن مریم یا عیسی روح الله است  .

به این آیه ها ی کلام الله نگاه کنید . سوره سوم(آل عمران آیه های 42تا48- سوره نوزدهم(مریم) آیه های16تا34 ? سوره بیست ویکم (انبیاء) آیه 91 سوره شصت وششم (التحریم) آیه 11 ?

جای بسی شگفتی است که با اعتراف روشن الله برابرآیه های یاد شده در تجاوز به مریم و بوجود آوردن فرزندی بنام مسیح بن مریم که نامش رانیز از پیش درآیه45 از سوره سوم(آل عمران) به مریم بشارت داده است وپیش از آنهم برابرآیه 44 همین سوره به رسولش میگوید داستان مریم از اخبار غیب است که بتو وحی کردیم .  برابر آیه 171 ازسوره چهارم (النساء)وآیه35 از سوره نوزدهم (مریم) الله از پذیرفتن عیسی به فرزندی سرباز زده است .؟  (بیچاره آدم مادر نداشت واگر داشت الله روحش را درفرج اوهم میدمید وبعد انکار میکرد؟ )

هشتم : در سوره هفتم(الاعراف) آیه های 11 تا 25 باز داستان آفریدن آدم را بازگو نموده واز همسر آدم بنام (حوا) یادگردیده که چنین نامی دردرون مایه عربی قرآن دیده نمیشودوتنها از جفت آدم نام برده شده  که روشن نیست نام (حوا)را چه کسی ودر چه زمانی به جفت آدم داده که به درون کلام الله راه یافته است ؟ .

درآیه 189 همین سوره که دگرباره داستان  آدم وشیطان بازگو گردیده چنین آمده . اوست اللهی که همه مارا ازیک تن بیافرید . در این آیه نیز کوچکترین اشاره ای به آفریدن آدم از گل وداستان شیطان وسجده نکردن وفرستادن به بهشت  به میان نیامده  وتنها چیزی که برداستان افزوده شده اینست که جفت آدم را از خود او آفریده واین جفت باردار گردیده است . ولی روشن نیست این بارداری درکجا انجام شده است؟

داستان آفریدن آدم هم بگونه آفرینش جهان هستی در هرسوره ودر هر آیه بگونه ای دیگر از سوره وآیه پیش گفته شده . آمده است که هیچیک با دیگری برابری ندارد .

همانگونه که یاد آوری گردید برابرآیه های 9 و10و11 سوره چهل ویکم (سجده- فصلت)که بگفته کلام الله آغاز آفرینش جهان هستی است . الله میگوید همه قوت وارزاق چهار روزه اهل زمین را فراهم وتقسیم کردم . اگر ان گفته الله درست باشد که درآغاز کار( ا هلِ زمین  را هم آفریده است)  دیگر چه نیازی به ساختن آدمک گلی بود تا جفتش را هم از بدن او بسازد ویا رویداد سجده نکردن شیطان پیش آید . آیااین چند گانه گوئیها دروغ نیست ؟

                       دستکاریهای الله در رَحِم زنان وزشت وزیبا نمودن نوزادان

نهم 1- الله است که می نگارد صورت شمارا دررحم مادران هرگونه اراده کند سوره سوم(آلعمران)آیه 6

2- بدانید که ما نخست شمارا از خاک آفریدیم. آنگاه از نطفه،آنگاه ازخون بسته،آنگاه ازپاره گوشت تمام وناتمام تا در این انتقال وتحولات قدرت خودرابشما آشکارسازیم . واز نطفه آنچه رامشیت ما تعلق گیرد در رَحِم ها قرارد هیم تابه وقتی معین طفلی از رَحِم بیرون آوریم… سوره بیست و دوم(حج)آیه5

3-…وآنچه زنان بار گیرند وبزایند جز علم واراده او نخوا هدبود …سوره سی وپنجم(فاطر)آیه11

4- …وشمارا در با طن رَحِم مادران در سه تاریکی با تحولات گوناگون بدین خلقت زیبا بیافریدیم …سوره سی ونهم (زمر)آیه 6

5- و الله است به هرکه خوا هد فرزند اناث وبه هرکه خوا هدفرزند ذکور د هد یا در یک رَحِم دوفرزند پسر ودختر قرار مید هد و هرکرا خوا هد عقیم گرداند . سوره چهل ودوم (شوری)آیه 49-50

6- الله به شما بندگان آگاه تر است زیرا او شمارا از خاک زمین آفریده وهنگامی که در رحم مادر جنین بودید یادآورید وخود ستائی نکنید که اوآفریننده است …سوره پنجاه وسوم (نجم)آیه 32 

7- و الله شمارا مانند نباتات از زمین برویانید  سوره هفتادویکم (نوح) آیه 17

8- آیا شما آدمیان را از آب بی قدر بدین زیبائی نساختیم و آن نطفه را به قرارگاه رحم منتقل نساختیم  تا مدتی معین ومعلوم وما تقدیر رحم کردیم که نیکو مقدر حکیمی هستیم . سوره هفتاد وهفتم (المرسلات) آیه های 19تا23

9- انسان مغرور دربدو خلقت خود بنگر که از چه آفریده شده است . از آب نطفه جهنده ای خلقت گردید که از میان صلب پدروسینه مادر بیرون آمده است  . سوره هشتادوششم(الطارق)آیه های  5 تا 7 .

اگر به این آیات که کلامِ الهی نامیده شده درست بیندیشید بسیار ساده در می یا بید که در آئین این الله دروغگوی همه کاره هیچکس درهیچ کاری اراده واختیاری ندارد حتا در بوجود آوردن فرزندان خود .

اللهی که برابر بن مایه های داده شده در کلام الله خود یکبار هم نتوانسته راستی . درستی . دانش وبینش وخردش را به استواری برساند که برابرآیه های 17 و18 از سوره پانزدهم(الحجر)وآیه های  6تا8 از سوره سی وهفتم (صافات) از ترس شیطان به آسمانها پناه برده ودورش را نیز آتشبارگذاشته تادرامان باشد؟

اللهی که از گردش زمین بدور خود وخورشید نا آگاه است ومیگوید تاریکی شب را در پرده زرین روز پنهان میکنم وسپس از هم جدا میکنم تا شب وروز برآیند؟

اللهی که درباره آفرینش جهان هستی چنان دروغهای شاخداری گفته که به آگا هی ر سید؟

اللهی که درباره آفریدن آدم این چنین بی پرده دوغ میگوید؟

اللهی که پدران ومادران را درآفریدن فرزندان خود موئثر نمیداند ومیگوید چهره فرزندان شمارا در رحم مادران من می پرورانم واز نطفه ها آنچه راکه من اراده کنم در رحم ها جای مید هم .یعنی کار عمل تناسلی مردان را انجام مید هم . باروری زنان جز به دانش اونیست واومیداند که در رحم زنان سه تاریکی وجود دارد اوبه هرکس که دلش خواست پسر یا دختر مید هد یا یکباره دوفرزند نه بیشتر ونمیداند که برخی از زنان پنج قولو وبیشتر هم زائیده اند .وهرکرا هم بخواهد(عقیم) یعنی نازا بی فرزند میکند؟

یا مانند نباتات از زمین میرویاند و اوست که مارا از صلب(پشت)پدر ولی از سینه مادر بیرون می آورد . با اینکه پیوسته در رحم زنان به گشت وگذار سرگرم است . هنوز در نیافته که فرزند از رحم مادربیرون می آید نه از سینه او ؟

حال از این اللهِ همه کاره پرسشی دارم : تو که در برابراینهمه اعترافات انکار ناپذیر دست از جهانداری شسته ودر رحم زنان جا خوش کرده ای تا بتوانی نطفه های وارد شده در رحم ها را جابجا کنی وچهره ها رابنگاری تا آفریدگان زیبا وتندرست داشته باشی . چرا بعضی هارازشت وبعضی رازیبا می آفرینی؟

با زیبایان چه دوستی وبا زشتها  پیش از زایش چه دشمنی داری ؟

چرا بعضی ها را سیاه وبعضی ها را سفید وگروهی راسرخ وزرد می آفرینی ؟ گناه سیا ها ن پیش از زایش چه بود؟  چرابرخی را بلند بالا وبرخی را کوتوله می آفرینی ؟ چرا به یکی دست وبه دیگری پا وبه آن دیگر زبان سخن گفتن وچشم برای بینائی وگوش برای شنوائی نمید هی ؟ کدام یک از این ناتوان آفریده ها(معلولین) از تو خواسته بودند که آنانراچنین بیافرینی ؟

چرا آن کودکان خرد سال را که زیبا هم آفریده ای فلج  وگنگ وکر وکورولال کرده ای؟ اینها که هنوز پا به جهان هستی نگذاشته بودند تا ازستایش آمرانه تو سرباز زده باشند . چرا پیش از زایش ودست آزیدن به گنا هی پیشا پیش کیفربیدادگرانه ونابجا داده ای ؟ اگر بدرستی آگاه بودی که پس از زایش از فرمان تو سر پیچی خواهند کرد . تو که جابجا کننده همه نطفه ها در رَحِم مادرها بودی چرا آن نطفه ها را از میان نبردی . با اینکه بگفته خودت توان نازاکردن هم داشتی وداری ؟

به من پاسخ بده آیا تو یک بیمارروانی نیستی ؟ آیا کارهائیکه انجام داده ای از ویژگی کارهای ا هریمن نیست ؟  اگر مردان بازنان همخوابه نشوند در درون رحم سرگردان نمی مانی ؟

زمانی که هیچیک از کار هائی را که مدعی انجامش هستی نتوانسته ای درست انجام د هی . باید بپذیری  ناتوانی ، ناآگاهی، دروغگوئی  همانگونه که میگوئی شمارابگونه نباتات از زمین میرویانم همانگونه که میگوئی از سینه مادران زاده میشویم همانگونه که درباره آفرینش جهان هستی دروغ گفتی همانگونه که درباره داستان شتر صالح دروغ گفتی همانگونه که درداستان موسی وفرعون دروغ گفتی وو

کدام سخن راست ودرست از د هانت بیرون آمده است جزدروغ ، زورگوئی ، گردن کلفتی ، مکاری ، غداری .  قهاری  جباری ، گردنه بندی ، کشت وکشتارو تاراج که همه و همه  برابراعترافاتی است که در همین کلام الله آورده ای . اگر با این ویژگی ها تو خدائی . پس ا هریمن کیست ؟

آیا تودر نقطه برابر اَشا  خداوندخرد ودانش ، دادود هش ، شادی وبهزیوی  ، مهرو دوستی ، اندیشه وگفتار وکردار نیک . ایرانیان قرار نگرفته ای ؟ که در آئین او نه تنها زنان ومردان برابرند که همه مردم جهان آزادند تاچگونه بیندیشند و زندگی کنند . نه عشرتکده ای چون بهشت دروغین تو دارد تاکسی رابفریبد ونه شگنجه گا هی چون دوزخت داردکه کسی رابترساند ونه خواسته ونیازی داردتاکسی اورا سجده کند .

اگر روزی بدرستی کلام الله ات از سوی پژوهشگران مورد بر رسی قرار گیرد آنگاه تشت رسوائی تو ورسول ا للهی که تورا درجایگاه خدائی نشانیده ا ست بر سر همه بازار های جهان به صدا درخوا هد  آمد  وهمگان خوا هند دریافت که همان حجر الاسودی هستی که بنامت آئینی ا هریمنی ساختند وخونهای بیشماری ریختند  فرهنگ ها وخانمانهای بسیاری را بر باد فنا دادند .

امیدوارم خورشید دانش وبینش ، مهرودوستی بیش از این در پس ابرها پنهان نماند وخردبجائی رسد تورا چنانکه هستی بشناسند ، در دادگاه وجدان محاکمه ومحکومت کنند وازجایگاه خدای دروغین بزیرت کشند تا جهان وجهانیان ازشرتو واین کلام الله و رسول الله وآیت ا لله هایت یکبار وبرای همیشه رهائی یابند . تا تو هستی کوچکترین امیدی  بر بهزیوی، نیکبختی ، آزادی ، شادی وشادمانی درجهان  نیست .

درپایان روی سخنم با شما آیت الله ها = (آیت الحجر الاسود های) گمراه گر ودغلباز است . باچنین کلام اللهی که درون مایه آن ننگنامه ای بیش نیست .بنام او وبنام الله آمده دراو و خود خوانده رسول الله اش1400 سال است مردم ساده اندیش ایران را فریفته وچنان گمراه  واز راه راست بدر برده اید که از خود بیگانه گردیده وتازی پرست شده اند .

تا زود است عمامه هارا بردارید و بگردن بیاویزید ، نعلین هارا از پا بیرون بیآورید با پا های برهنه به درِ خانه های گمراه نگاهداشتگانِ خود بروید وپوزش بخواهید وگرنه دیری نخواهد پائید که شما را درتلویزیون ها بنشانند ، کلام الله تان را نیز بدست شما بد هند تابا زبان فارسی بخوانید وبگنا هان خود اعتراف کنید . آن زمان برای پوزشخوا هی بسیار دیر است چه بسا که عمامه تناب دار شما گردد .

                             حال ببینیم الله در این باره در تورات چه میگوید ؟

سِفر پیدایش : باب اول آیه27…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید اورابصورت خدا آفرید ایشان را نر وماده آفرید . ودرباب دوم سفر پیدایش از آیه  7 تا 25به بعد چنین میگوید .خداوند خداپس آدم را از خاک زمین بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد . و خداوند باغی در عَدَن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا گذاشت  وخداوند خدا هر درخت خوشنما وخوشخوراک را از زمین رویانید ودرخت حیات را در وسط باغ ودرخت معرفت ونیک وبد را . ونهری از عَدَن بیرون آمد تاباغ راسیراب کند واز آنجا منقسم گشته چهار شعبه شد .

نام نهر اول فیشون است که تما م زمین حویله را که در آنجا طلا بسیار ا ست احا طه میکند . …نام نهردوم جیحون که تمام زمین کوش را احا طه میکند . ونام نهر سوم حَّدقل که بطرف شرقی اشور جاری است ونهر چهارم فرات . پس خداوند خدا آدم را گرفت واورا درباغ عَدَن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید .

خداوند خدا آدم را امر فر موده گفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد . وخداوند خداگفت خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم . وخداوند خدا هر حیوان صحراوهرپرنده آسمان را از زمین سرشت ونزد آدم آورد تابه بیندکه چه نام خوا هد نهاد وآنچه آدم هر ذی حیات را خواند همان نام اوشد .

 پس آدم همه بهائم وپرندگان آسمان و همه حیوانات صحرا را نام نهاد لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد . وخداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت ویکی از دند هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد . وخدا وند خدا آن د نده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد . وآدم گفت همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد . از این سبب مرد پدر ومادر خودرا ترک کرده با زنِ خویش خواهد پیوست ویک تن خوا هند بود . و آدم وزنش هردو برهنه بودند وخجلت نداشتند .

                                            باب سوم از آیه 1تا 34

و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود هوشیارتر بود وبه زن گفت آیا حقیقتا خدا گفته است که از همه درختان باغ نخورید . زن به مار گفت از میوه درختان می خوریم . لکن از میوه درختی که وسط باغ است خدا گفت از آن نخورید وآنرا لمس مکنید مبادا بمیرید . مار به زن گفت هر آینه نخوا هید مرد . بلکه خدا میدانددر روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک وبد خوا هید بود . وچون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنماودرختی دل پذیر ودانش افزا پس از میوه اش گرفته بخوردوبه شوهر خود نیز داد واوخورد .

آنگاه چشمان هردوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر بهم دوخته ستر هارا برای خویشتن ساختند . و آواز خداوند خدارا شنیدند که درهنگام وزیدن نسیم نهار درباغ می خرامید و آدم وزنش خویشتن را از حضور خداوند در میان درختان پنهان کردند . وخداوند خدا آدم را ندا داد وگفت کجا هستی . گفت چون آواز تورا در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خودراپنهان کردم . گفت کِه تورا آگا ها نید که عریانی آیا از آن درختی که تورا غدغن کردم که از آن نخوری خوردی ؟

 آدم گفت این زنی که قرین من ساختی وی از میوه درخت به من داد ه خوردم  . پس خداوند خدا بزن گفت این چه کار است که کردی زن گفت مار مرا اغوا نمود که خوردم . پس خداوند خدا به مار گفت چونکه این کار کردی از جمیع بهائم واز همه حیوانات صحرا ملعون ترهستی بر شکمت راه خوا هی رفت وتمام ایام عمرت خاک خوا هی خورد . وعداوت درمیان تو وزن ودر میان ذریت تو وذریت وی میگذارم او سر تورا خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خوا هی کوبید .

و به زن گفت اِ لَم و حمل تورا بسیار افزون گردانم با ا لم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو به شوهرت خوا هد بود واوبرتو حکمرانی خوا هد کرد .  و به آدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی واز آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس به سبب تو زمین ملعون شد وتمام ایام عمرت از آن با رنج خوا هی خورد . خوار وخس نیز برایت خوا هد ر ویانید وسبز های صحرا را خوا هی خورد . و به عرق پیشانیت نان خواهی خوردتا حینیکه به خاک راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی وبه خاک خوا هی برگشت .

وآدم زن خود را حوا نام نهاد زیرا که او مادر جمیع زندگان است . وخداوند خدا رختها برای آدم وزنش از پوست بساخت و ایشان را پوشانید  . وخداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده ا ست که عارف نیک وبد گردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند واز درخت حیات نیز گرفته بخورد وتا به ابد زنده ماند . پس خداوند خدا اورا از باغ عَدَن بیرون کردتا کار زمین را که از او گرفته شده بود بکند . پس آدم را بیرون کرد وبه طرف شرقی باغ عَدَن کّروبیانرا مسکن داد وشمشیر آتشباری را که بهرسو گردش میکرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند .

 گفتار الله یا اللهِ به پوشاک یهوه درآمده . آمده در تورات را شنیدیم وحال دادگرانه به داوری می نشینیم

1- در سِفرپیدایش (باب اول)28 ? میگوید( پس خدا آدم را به صورت خود آفرید..وایشان رانر وماده آفرید )در آیه 7 از باب دوم میگوید( خداوند خدا پس آدم را از خاک بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد ) درآیه های 21 و22 …میگویدیکی ازدنده های آدم رابرگرفت واز آن دنده زنی بنا کرد و وی رابه نزد آدم آورد .

اگر الله روز اول نر وماده آفریده چه نیازی به ساختن دوباره آدمک گلی داشت؟  اگر روز اول ماده را هم آفریده چه نیازی به خواب کردن آدم وبرداشتن دنده ای ازاو برای ساختن زنی دارد ؟  آیا این گفته الله به روشنی دروغ نیست ؟

2 ? در آیه های 15 تا 17 میگوید .پس خداوند آدم را درباغ عدن گذاشت وگفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد نخور که اگر بخوری می میری . نخست پرسش برانگیز است که چرا الله نمیخواست آدم دارای معرفت شود .دوم نشان دهنده اینست که الله نادان ونا آگاه بود که سرانجام روزی آدم از میوه آن درخت را خواهد خورد . بد ین ترتیب ادعای  الله بردانش وآگاهی از گذشته وآینده دروغی بیش نیست . سوم اینکه الله به آدم گفت اگر میوه این درخت رابخوری .خواهی مرد ومیوه آن درخت کشنده نبود . پس الله دروغی بزرگ به آدم گفته است ؟

3- باب سوم آیه های 1 تا 8 مارکه از همه حیوانات هوشیار تر بود زن را فریفت تا میوه آن درخت رابخورد وبه همسرش نیز بخوراند . که اینهم بن مایه دیگری از نادانی ونا آگا هی الله است که مار روزی چنین دسته گلی به آب خواهد داد ؟

4- آیه های 16 تا 19 در پی سر پیچی زن . الله کیفری برایش مقرر نمود تادردِ بارداری وزایمان اوزیاد باشد وهمواره فرمانبردار همسرش گردد ؟ پس برتری مردان بر زنان در اسلام ناب محمدی هم از باغ عَدَن سر چشمه میگیرد .

به آدم هم گفت چون گوش به سخن زنت داده ای باسبزه های صحرا وعرق پیشانی نان خوا هی خورد . پس نپذیرفتن رای زنان دراسلام نیز از همینجا سرچشمه میگیرد ؟

5- برای اینکه مبادا آدم به درخت حیات دست یابد ومیوه اش رابخورد تا همیشه زنده بماند . الله با شمشیر آتشباری که ازهرسو در گردش است از درخت حیات نگهبانی میکند . واینهم نمونه دیگری از ناتوانی الله است که چون نمیتواند از دسترسی آدم به درخت حیات پاسداری کند دورش را شمشیر آتشبار گذاشته است . همانگونه که از ترس شیطان بدور خود آتشبار گذاشته است ؟

کوتا هی بود ازدروغگوئیها .ناتوانیها .نادانی ها ونا آگا هی های الله =(حجرالاسود)خدای مسلمانان درتورات .

و اینهم بخش کوچکی از دروغگوئیهای الله تنها درباره آفریدن آدم در دو کتاب مقدس او(تورات وقران)

1- الله درآیه35- ازسوره دوم(بقره)میگوید . به فرشتگان دستور دادیم آدم را سجده کردند و شیطان سرپیچی کرد : ولی در تورات کوچکترین یادی از فرشته  وشیطان وسرپیچی به میان نیامده است بنا براین دراین باره الله دروغ گفته است ؟

2- در آیه 36 همین سوره میگوید : گفتیم ای آدم با جفت خود در بهشت جایگزین ولی از درخت (گندم یاسیب)رانخور درآیه19- از سوره هفتم (اعراف) نام درخت انگور هم بر درخت گندم وسیب افزوده گردیده است  در حالی که درتورات تنها از درخت (معرفت) نام برده شده . از الله میپرسم کدام گفته ات درست است (درخت گندم . سیب . انگور . یا درخت معرفت ؟)

3- در آیه 36 از سوره دوم میگوید پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ولی درباب دوم تورات از آیه 1تا 8 میگوید مار همسرآدم رافریفت . از الله میپرسم کمی بیندیش دستکم این یکی را پاسخ درست بده . (شیطان فریب داد یا مار؟)

4- از الله میپرسم تو درقرآن میگوئی آدم وجفتش را به بهشت فرستادم ولی در تورات میگوئی باغی در عَدن  غرس نمودی وآدم را در آن باغ گذاشتی ونهری از عدن بیرون آوردی که چهار شعبه شد .  اولی نهر فیشون دومی نهر جیحون سومی نهرحَّدقل وچهارم نهر فرات . آیا این باغ عَدن همان بهشت موعوداست واین نهرها همان نهرهای شیر وعسل؟ اگر این باغ بهشت موعود باشد که از شراب وکباب و حور و غلمان وزنان همیشه باکره در آن خبری نیست .

پاسخ چشم براهانِ فریب خورده را چه مید هی ؟

درستی اینست که اسلام ناب محمدی نه تنها زنده های مارا  با اینگونه دروغها سر گردان کرده است که مرده های ما نیز معتاد به شنیدن اینگونه دروغهای  مقدس الله فرموده شده اند . شگفتا که میخوانیم ولی نمی اندیشیم خواندن چنین داستانهای دروغین وپوچ ونابخردانه تازیان ویهود چگونه میتواند برای ما باور پذیر وبرای روان مردگان ما آرامش بخش باشد ویا سوگند بر ننگ ودروغ چگونه میتواند مارا پای بند بر راستی ودرستی  وپیمان داری نماید ؟

با ارج فراوان برهمه کوشندگان راه روشنگری وآزادی که آثار گرانبها وستودنی از خود برجای نهاده  ولی گا هی استخوان لای زخم گذاشته اند . ازخداوند خرد میخوا هم  به این ارجمندان آن توان را بد هد که در سنین بالای هشتاد سالگی از تروراسلامی وجوانمرگ شد ن نهراسند . دلیرانه تر گام درمیدان نبرد فرهنگی وروشنگری بنهند وبکوشند درنوشتارهای پر ارج خود دیگراستخوان لای زخم نگذارند که مایه گمرا هی بیشتر گمرا هان  گردد : پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزرد وبنفش :

      آله دال فک

منبع +

بیخدایی چیست؟

ایده ای از خدا وجود دارد، و اعتقاد به آن پیش از آنکه بر پایه ی استدلال باشد، بر اساس عوامل غیر عقلیست. خداباوران به دلایل مختلف وجود خدا را قبول می کنند (معمولا از خانواده ی خود ارث می برند) و بعد سعی می کنند برای آن دلایلی پیدا کنند. البته متاسفانه اکثر ما در مورد بیشتر عقایدمان چنین روشی داریم، شما و من. نقص بزرگیست که باید درمان شود، و نیاز به تلاش بسیاری دارد. خداباوران پس از آنکه برای عقیده ی پیش فرض شده ی خود به دنبال دلیل گشتند، برهانهایی تهیه کردند، که در این سایت بررسی شد. این برهانها همگی اشتباه هستند، و هم در این سایت اشتباه آنها نشان داده شده، و هم در سراسر تاریخ، طوری که حتا برخی از خداباوران خود نیز این مطلب را قبول دارند. حال این نکته مطرح می شود، که با ابطال برهانها چه نتیجه ای می گیریم ؟

خداباور ممکن است پس از اینکه تمام برهانها ابطال شود، بگوید که «بسیار خوب، حال اگر میتوانی ثابت کن وجود ندارد !». برهانها در مورد وجود داشتن خدا بود، و ما برهان ها را نقض کردیم، نه وجود خدا را. خوب، حال به وجود داشتن خدا اعتقاد داشته باشیم یا به وجود نداشتنش ؟

پاسخ این مطلب در آتئیست یا آگنوستیک آمده است، و در آنجا شرح داده شده که چرا چنین موقعیتی معادل با فرض وجود نداشتن خداست.

انتقادی که می توان از این سایت، و مطالب مشابه گرفت این است که اعتقاد به خدا بر اساس استدلال شکل نگرفته، و در نتیجه بر اساس استدلال و منطق نیز از بین نمی رود. پس این همه تلاش برای چیست ؟

اول اینکه بسیاری از افراد، دست کم بین جوانان اهل فکر، نظری قطعی در مورد خدا ندارند، و در جستجوی جواب هستند. این افراد می توانند با مراجعه به چنین منبعی، و منابع مخالف، به نتیجه برسند.

از این گذشته، کسانی هم که جوابی یقینی برای مسئله دارند نیز به پایان خط نرسیده اند. همه ی ما در حال دگرگونی هستیم، و اعتقادات بسیاری از این افراد نیز تغییر خواهد کرد، و این تغییر در اثر جمع شدن موارد مختلفی که این مطالب هم می تواند یکی از آنها باشد انجام می شود. البته در این موارد مهمترین عنصر فکر کردن خود شخص است.

آخرین نکته ای که مطرح می شود این است که از بین رفتن اعتقاد به خدا چه نتایجی دارد. پیش از هر چیز باید تاکید کنم که در اینجا هدف بررسی درستی یا نادرستی مسایل است، نه نتایج آنها. با این حال، برخی از خداباوران اعتقاد دارند (یا دست کم اینگونه معتقدانده شده اند) که از بین رفتن این اعتقاد عواقب وخیمی دارد (که ابدا اینطور نیست) و لزا از این مطلب به عنوان شبهه برهانهایی به نفع خدا استفاده کرده اند. این شبهه برهانها در قسمت بررسی برهان ها طرح شده اند و مسئله ی نتایج اعتقاد تا جایی که به این حوزه مربوط می شود در آنجا بررسی شده اند.

به طور خلاصه، ما در جهانی زندگی می کنیم که مجهولات بسیاری را پیش روی ما قرار داده است. مجهولاتی که سبب شگفتی فراوان ما می شوند، و چون غرور و قدرت طلبی ما اجازه ی تسلیم نمی دهد، سعی می کنیم به هر شکل که شده بر آن مسلط شویم. یکی از روشها علم بوده است، که سعی کرده با استفاده از خود طبیعت آن را حل کند، و با مرور زمان به نتیجه برسد. روش دیگر دین است که سعی می کند هر چیز را در سریعترین شکل ممکن به نوعی ماست-مالی کند، و به این شکل بر این حس بد فایق آید. ولی آیا واقعا جوابهایی که دین به مجهولات می دهد جواب است ؟ یا تنها جایگزین کردن ابهامهایی واقعی با ابهامهایی دیگر ؟

دین را می توان در واکنش غیرخردورزانه با مجهولات، و ترکیب آن با سواستفاده ی برخی افراد خلاصه کرد. اگر این دو نبود، دینی به وجود نمی آمد، و ایده ی خدا نیز مانند بسیاری از خرافات دیگر که در حال حاضر بسیار کمرنگ تر شده اند از بین می رفت.

اردشیر پ

تحجر و بیابانگرایی در روش آیت الله خمینی


بزرگترین بانی مرگ انسانیت، دموکراسی و آزادی در ایرانقضا و قضاوت از ديدگاه امام خميني 
 * جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي
* تخلفات اداري و جرايم نظامي
* جرايم رژيم طاغوت

————————————————————-

* جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي

توهين به روحانيت
اگر كسي روحاني را توهين كند به اسم اينكه او بسته به پيغمبر است به‏طوري كه به انكار پيغمبري و عداوت با پيغمبر و خدا برگردد ، او نيز كافر است ؛ نه براي توهين به روحاني بلكه براي انكار رسالت .
( كشف الاسرار ، ص ۲۰۰ )

ارتداد
مرتد – و او كسي است كه از اسلام خارج شده و اختيار كفر نموده است – بر دو قسم است : فطري و ملي ؛ مرتد فطري كسي است كه يكي از پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او ، مسلمان باشد سپس بعد از بلوغش اظهار اسلام نمايد و پس از آن از اسلام خارج شود . و مرتد ملي كسي است كه پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او كافر باشند سپس بعد از بلوغ اظهار كفر نمايد پس كافر اصلي شود و پس از آن اسلام بياورد سپس بر كفر برگردد ، مانند نصراني اصلي كه اسلام بياورد سپس به نصرانيتش ? مثلاً ? برگردد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۱۱ )

محاربه
محارب هر آن كسي است كه شمشيرش را برهنه مي‏كند يا آن را تجهيز مي‏نمايد تا مردم را بترساند ؛ و مي‏خواهد در زمين افساد نمايد ، در خشكي باشد يا در دريا ، در شهر باشد يا در غير آن ، شب باشد يا روز . و درصورت تحقق آنچه كه ذكر شد ، شرط نيست كه از اهل ريبه باشد ، و مرد و زن در آن مساوي است . و در ثبوت آن براي كسي كه با قصد مذكور ، سلاحش را بكشد در حالي كه او ضعيفي است كه از ترساندنش ، براي احدي خوفي تحقق پيدا نمي‏كند ، اشكال بلكه منع است . ولي اگر ضعيف باشد ? نه به حدي كه ترس از ترساندن او متحقق نشود – بلكه در بعضي از احيان و اشخاص تحقق پيدا مي‏كند ، ظاهر آن است كه داخل در آن مي‏باشد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۲۳۹ )

اشاعه اكاذيب
اشاعه اكاذيب براي تشويش افكار عامه ، برخلاف مصالح اسلام و مملكت ، جرم و قابل تعقيب است .
( پيام امام به وعاظ و گويندگان مذهبي ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۵۲ )
۴۲/۲/۲۸

فساد چماق‏به‏دستان
اين چماق به‏دستان واجب‏القتلند ؛ همه‏شان را بايد كشت . هركس پيدا كند اين چماق به‏دست‏هايي كه مفسد في‏الارض هستند و در زمين دارند فساد مي‏كنند ، هر كه يكي از اينها را پيدا كرد بكشد او را .
( بيانات امام در مورد حقوق بشر ادعايي شاه و كارتر ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص ۸۰ – ۷۹ )
۵۷/۹/۲۵

مخالفت با حكومت اسلامي
مخالفت با اين حكومت مخالفت با شرع است ، قيام بر عليه شرع است . قيام بر عليه حكومت شرع جزايش در قانون ما هست ، در فقه ما هست ؛ و جزاي آن بسيار زياد است . من تنبه مي‏دهم به كساني كه تخيل اين معني را مي‏كنند كه كارشكني بكنند يا اينكه خداي نخواسته يكوقت قيام بر ضد اين حكومت بكنند ، من اعلام مي‏كنم به آنها كه جزاي آنها بسيار سخت است در فقه اسلام . قيام بر ضد حكومت خدايي قيام بر ضد خداست ؛ قيام بر ضد خدا كفر است .
( بيانات امام در جمع خبرنگاران داخلي و خارجي ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۳۱ )
۵۷/۱۱/۱۶

نگهداري سلاح غير مجاز
اسلحه و آنچه از اموال دولت در دست اشخاص است ، مستقيماً يا توسط امام جماعت يكي از مساجد ، به كميته مخصوص كه از طرف نخست وزير تعيين شده است تحويل دهند و قبض رسيد بگيرند . تخلفْ حرام و موجب تعقيب است .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۷۸ )
۵۷/۱۱/۲۴

قاچاق مواد مخدر
يك طايفه هم اين قاچاقچيها ؛ هروئين‏فروش و قاچاقچي [كه] اسلحه قاچاق مي‏آورد . اين هم يك درد و بلايي است كه الآن به جان اين ملت افتاده است . اينها درجه اول خائنين هستند به اين مملكت . ترياك آوردن و پخش كردن بين مردم ، هروئين آوردن و پخش كردن بين جوانهاي ما ، ملت ما را از بين خواهد برد . اينها خودشان قبل از اينكه آن عذاب الهي برايشان بيايد ، قبل از اينكه آن شلاق الهي به آنها بخورد ، خودشان ملاحظه بكنند و نكنند . ترك كنند اين را ؛ اين جنايت است ، اين كشيدن جوانهاي برومند ماست به از بين رفتن ، اين فساد نسل است ؛ نسل را فاسد مي‏كند .
( بيانات امام در جمع اعضاي بازرگاني ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۹ )
۵۸/۲/۲۵

تعرض بر روحانيون
هيچ‏كس و هيچ گروهي حق ندارد متعرض معممين بشود و به روحانيون اهانت كند . در صورت تخلف ، دادگاه انقلاب محلْ موظف است او را تعقيب و مجازات كند .
( پيام امام در مورد عدم تعرض به روحاني نماها ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص ۲۵۳ )
۵۸/۳/۳

تهاجم فرهنگي
روشنفكران ما تحت تاثير روشنفكران حرفه‏اي نروند ، حقوقدانهاي ماتحت تاثير حقوقدانهاي غربي نروند ، وكلاي دادگستري ما تحت تاثير غربزده‏ها نروند ، قضات ما تحت تاثير اشخاصي كه غربزده‏اند نروند ، دانشگاه ما تحت تاثير اشخاصي كه در دانشگاه افساد مي‏كنند نروند ، كارگرهاي ما ، دهقانان ما ، تحت تاثير اشخاص مفسد نروند . اينهاشياطيني هستند كه در صدر اسلام هم شيطان بزرگشان فرياد زد وهمه را با هم مجتمع كرد ، الآن هم مي‏خواهند همين كار را بكنند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۱۵ )
۵۸/۳/۲۵

اهانت به معصومين
هركه به رسول خدا اهانت كند ، هر كه به ائمه هدي اهانت كند ، واجب‏القتل است .
( بيانات امام در جمع گروهي از بانوان لنگرود ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۸۲ )
۵۸/۴/۲

توطئه
برخورد با همه گروهها برخورد سالم بايد باشد . يعني اسلام همين طور است كه حتي با دشمنها هم با مسالمت رفتار مي‏كند ، مگر آنكه بر ضد مصالح يك كشوري ، مصالح اسلام ، توطئه بكنند ؛ آنجاست كه با شدت عمل مي‏كند .
( بيانات امام در جمع گروهي از كاركنان وزارت كشاورزي عازم كشور شوروي ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۵ – ۲۳۴ )
۵۸/۴/۸

تفرقه و چنددستگي
اين حقوقدانان ، اين روشنفكرها ، اين كذاها ، اينها چرا نمي‏آيند ملحق بشوند به همين جمعيتها و با همينها در كارشان چرا همه دست به هم نمي‏دهند ؟ نوشته‏هايشان جوري باشد كه وحدت كلمه ايجاد كند ، گفته‏هايشان [اين] جوري باشد ؛ جمعيتهايشان اينطور باشد . چرا مي‏روند توي مجلس ، نمي‏دانم ، وكلا ، مي‏گويند كه اسلام حالا به درد نمي‏خورد ؟ جز اين است كه مي‏خواهند فساد كنند ؟ ولو يك كلمه مفتي كه يك كسي بگويد ، كه در كسي تاثير نمي‏كند ، اما خود اين معني نشان اين را مي‏دهد كه رشد نيست . الآن اگر اين تميز مي‏داد كه اين اسلام بود كه همه شما را از خارج كشيد به اينجا و حالا آزاد شديد ، اين اسلام بود كه شما را از انزوا بيرون آورد ، شما همه توسري خور سازمان امنيت بوديد ، شما همه نمي‏توانستيد اظهار وجود بكنيد ، حالا كه اسلام آمده و شما را از زاويه‏ها بيرون كشيده ، و از خارج ، داخل كرده ، واردتان كرده در ميدان عمل ، حالا بر ضد همان اسلامي كه همچو خدمتي را به شما كرده است ، قيام كرديد ؟ اين بايد اسمش را چي گذاشت ؟ اين اسمش را مي‏گوييد تشخيص نمي‏دهند ؟ يا اين قدر با اسلام بد هستند كه حتي حاضرند كه امريكا و شوروي به آنها حكومت كند و اسلام حكومت نكند ؟ چه جوري است وضع ؟ اصلاح كنند مردم خودشان را ! بايد اين طبقه روشن و اين طبقه‏اي كه عرض مي‏كنم ، كارآمد هستند ، خودشان را اصلاح بكنند . اين طبقه مردم زود صالح مي‏شوند ، دست نخورده‏اند اينها . ما هر چي داريم از اين طبقه‏اي است كه ادعا مي‏كنند كه ما روشنفكريم و ما حقوقدانيم و ما – نمي‏دانم – طرفدار چه هستيم ، ما هر چه داريم از اينها داريم صدمه مي‏خوريم . چرا دست به هم نمي‏دهند اين كارها را [بكنند] ؟ چرا جلوگيري مي‏كنند از اين سيلي كه راه افتاده است و مي‏خواهد كارها را اصلاح بكند ؟
( بيانات امام در جمع اعضاي نهضت راديكال ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۴ – ۲۰۳ )
۵۸/۴/۳۱

احزاب غيرقانوني
دادستان انقلاب موظف است مجلاتي كه بر ضد مسير ملت است و توطئه‏گر است تمام را توقيف كند ، و نويسندگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند . موظف است كساني كه توطئه مي‏كنند و اسم حزب روي خودشان مي‏گذارند ، روساي آنها را بخواهد و آنها را محاكمه كند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۵۲ )
۵۸/۵/۲۷

اخلال در انتخابات
آنهايي كه صندوقها را آتش زدند ، آنهايي كه مانع شدند از اينكه مردم راي بدهند ، آنها مسْلم نيستند و ما با آنها عمل خواهيم كرد به طوري كه با غيرمسلمين عمل مي‏كنيم ، با منافقين عمل مي‏كنيم و آنها را سركوب مي‏كنيم .
( بيانات امام به مناسبت عيد سعيد فطر ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۶ )
۵۸/۶/۲

قيام مسلحانه
با سران حزب منحله دمكرات و ديگر سران – كه خائنان به ملت و كشور اسلامي هستند و قيام بر ضد حكومت مركزي نمودند – با شدت عمل مي‏شود و جوانان عزيز و برومند كُرد آنان را گرفته ، و تحويل نيروهاي انتظامي دهند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

جرايم مطبوعاتي
دادستانهاي دادگاهها موظفند كه بار ديگر رسيدگي به مطبوعات و حال نويسندگان آنها را بر عهده گيرند و هريك از مطبوعات را كه توطئه‏گر و مخالف مصالح ملت و كشور ندانستند اجازه نشر دهند و از نشريات مخالف مصالح ملت و كشور جداً جلوگيري كنند .
در صورتي كه دادستان شهرستانها نشرياتي را مضر انقلاب و مصلحت كشور تشخيص دادند موظف به جلوگيري هستند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۵ )
۵۸/۶/۶

تعرض به موسسات و ادارات
اينهايي كه رفتند الآن تلويزيون را گرفتند و به خيال خودشان يك فتحي كردند ، اينها همان دست‏نشانده‏هايي هستند كه پرونده‏هاي بعضي‏شان موجود است . بايد آذربايجانيها توجه داشته باشند . يك وقت تحت تاثير واقع نشوند كه خداي نخواسته براي آذربايجان يك لكه ننگي بشود تا ابد كه آذربايجاني كه هميشه طرفدار اسلام بود ، حالا اينها به اسم اينكه ما مثلاً چه مي‏خواهيم و چه مي‏خواهيم ، برخلاف مصالح اسلام ، برخلاف دولت اسلام[به آشوب دست بزنند] . اين مساله ، قيام بر ضد اسلام است . قيام بر ضد دولت اسلام است .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۴ )
۵۸/۹/۱۸

قيام عليه حكومت اسلامي
قيام بر ضد حكومت اسلام ، خلاف ضروري اسلام است . خلاف اسلام است بالضروره . حكومت الآن حكومت اسلامي است . قيام كردن برخلاف حكومت اسلامي ، جزايش جزاي بزرگي است . اين را نمي‏شود بگوييم كه يك ملا عقيده‏اش اين است كه بايد برخلاف حكومت اسلامي قيام كرد . همچو چيزي محال است ، كه يك ملايي بگويد ؛ يك ملايي عقيده داشته باشد به اين معنا كه برخلاف اسلام بايد عمل كرد ؛ بايد شكست اسلام را . اينها نسبت مي‏دهند به بعضي از مراجع اين مسائل را . دروغ است اين حرفها . هرگز نخواهند گفت . قيام بر ضدِ حكومت اسلامي در حكم كفر است . بالاتر از همه معاصي است . همان بود كه معاويه قيام مي‏كرد ، حضرت امير قتلش را واجب مي‏دانست .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۵ )
۵۸/۹/۱۸

ارتباط با بيگانگان
اي فداييان خلق ! شما از كجا اسلحه آورديد ؟ شما وقتي كردستان فساد هست ، مي‏رويد به كردستان . حالا كه كردستان مي‏بينيد كه نمي‏توانيد عمل بكنيد ، از قراري كه مي‏گويند راه افتادند طرف رشت و آن حدود انزلي و آنجا . اسلحه را از كجا ، پول از كجا مي‏آوريد شما ؟ جز اين است كه از خارج است ؟ از هر خارجي وقتي كه جوانهاي ما استفاده بكنند خائنند پول از خارج بگيرند براي فلج كردن مملكت ، اسلحه بگيرند براي فلج كردن مملكت ، بالاترين خيانت اين است .
( بيانات امام در ميان جمعي از دبيران آذربايجان ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۵۹ )
۵۸/۸/۴

ترور و انفجار
انفجارات جنوب ( اشاره به سلسله انفجاراتي كه توسط ايادي رژيم سابق بعث عراق ، در شهرستانهاي خوزستان و خطوط لوله نفت به وقوع پيوست )
مرا شديداً متاثر كرده است كه چرا سپاه و شهرباني و ژاندارمري ، عده‏اي خدانشناس – وابسته به رژيم فاسد خارجي متكي به امريكا – را دقيقاً شناسايي نمي‏نمايند و به مجازات نمي‏رسانند . اينان مفسدين في‏الارض هستند ، چه آنان كه مستقيماً در اينگونه اعمال شركت مي‏نمايند و چه آنان كه اينگونه جريانات را هدايت مي‏كنند ، و حكم مفسدفي‏الارض روشن است . دادگاههاي انقلاب هر چه بيشتر قاطعيت به خرج دهند تا ريشه آنان را بر كَنند .
( پيام امام به مناسبت حلول سال جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۱ )
۵۹/۱/۱

نفوذ و هرج و مرج طلبي
ممكن است در بين شما پاسداران عزيز در سرتاسر كشور ، افرادي خيانتكار نفوذ كرده باشند و با كشيدن بعضي از جوانان پاكدل متعهد ، به انحراف از قبيل سرپيچي از احكام دادگاههاي انقلاب و عدم رعايت انضباط و مقررات و اقدام به مصادره اموال و بازداشت اشخاص بدون مجوز قانوني ، شما را در بين ملت به غير از آنچه هستيد جلوه دهند و زحمات طاقتفرساي شما عزيزان را در پيشگاه ملت هدر دهند . و بايد بدانيد اشخاصي كه دعوت به هرج و مرج مي‏كنند ، دشمنان شما و انقلاب اسلامي هستند ، و در صورتي كه به چنين اشخاصي برخورديد ، به دادگاهها معرفي نماييد تا با موازين اسلامي و قانوني آنان را مجازات كنند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۲ – ۱۸۱ )
۵۹/۳/۲۶

اشكالتراشي اداري
اگر معلوم شود كه كساني در بعضي از ادارات و وزارتخانه‏ها براي اجراي امور شهداي انقلاب و خانواده آنها اشكال‏تراشي مي‏كنند ، به عنوان ضدانقلاب بايد مورد تعقيب واقع شوند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۳ )
۵۹/۳/۲۶

تضعيف نيروهاي مسلح
تضعيف قواي انتظامي ، سپاه پاسداران ، تضعيف اسلام است . . . . و اين به آن معنا نيست كه نبايد آن اشخاص فاسد بيرون بروند . اشخاص فاسد بايد حتماً به دادگاه سپرده بشوند ، در هر جا باشند و هر مقامي ، آنها بايد به دادگاه سپرده بشوند .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۱ )
۵۹/۴/۲۸

كودتا عليه نظام
آنهايي كه در اين مسائل ،
( مراد كودتاي توژه ميباشد كه در شب ۱۹/۴/۵۹ توسط خيانتكاران فراري و مشاركت مستقيم مزدوران صهيونيسم و امپرياليسم جهاني طراحي شده بود و با استعانت از الطاف الهي درهم كوبيده شد . )
در اين مساله آخر همراه بودند با اين خيال فاسد كودتا ، تمام اينها به حسب حكم قرآن حكمشان قتل است بلااستثنا ، يك استثنا درش نيست ؛ هيچ كس حق ندارد كه يك كسي را عفوش بكند ، يك كسي را مسامحه با او بكند . اينهابه حكم اسلام و حكم قرآن فاسد و مفسد هستند و اينها چهار حكم در قرآن هست كه از همه كوچكتر كشتن است .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۲ )
۵۹/۴/۲۸

تحريك به بي‏نظمي
شما گمان نكنيد كه يك وقت بيايند به شما بگويند كه تحريك كنند شماها را به اينكه برويد سراغ – مثلاً – پادگانها . يك همچو كاري جايز نيست و از معاصي بزرگ اسلام است و مخالف رضاي خداست و ابداً به اينها اعتنا نكنيد و اگر از اين افراد كسي پيدا شد كه يك همچو تحريكي كرد ، بگيريد او را و تحويل بدهيد به كميته‏هايي كه هستند ، به آنها تحويلشان بدهيد تا آنها را به جزاي خودشان برسانند .
( بيانات امام به مناسبت آغاز سال تحصيلي جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۱ )
۵۹/۶/۳۱

شايعه‏پراكني
نيروهاي انتظامي موظف هستند كساني را كه دست به شايعه‏سازي مي‏زنند از هر قشر و گروهي كه باشند ، فوراً دستگير و به دادگاههاي انقلاب تسليم و دادگاههاي مذكور آنان را در حد ضد انقلابيون مجازات نمايند .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۴ )
۵۹/۷/۱

نفوذ ضد انقلاب
بايد فرماندهان و همه افراد قواي مسلح ، با كمال دقت مواظب باشند تاضد انقلاب در سنگرهاي آنان و در جبهه‏ها نفوذ نكنند و با تبليغات‏باطل خود جنگنده‏هاي نيرومند ما را تضعيف ننمايند . و اگر كساني به چنين اعمال خيانت‏باري دست زدند ، همه موظف هستند آنان را دستگير نموده تسليم فرماندهان كنند تا به دادگاه تسليم نمايند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۸ )
۵۹/۱۱/۱

ترور و ناامني
بعضي از اين اشرار كه مشغول ترور هستند يا مشغول انفجار بعضي جاها هستند بايد اطلاعات حاصل بشود و پيگيري بشود ، و اينها معرفي بشوند به دادگاهها ، و دادگاهها آنها را مجازات كند به آن مجازاتي كه اسلام براي آنها تعيين كرده است . و آن مجازات سختي است .
( بيانات امام در جمع مسئولين عقيدتي سياسي شهرباني ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۵ – ۹۴ )
۵۹/۱۲/۴

افترا به امام
هر كس و هر دستگاه ، چه قضات شرع و چه دادگاهها و چه غير اينها ، هر كس تعديات خود را به اسم من و يا به انتساب به من اجرا كنند مجرم و مفتري است .
( پيام امام به ملت ايران در آستانه سال نو ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۱۴۵ )
۵۹/۱۲/۲۹

گروههاي مسلح غيرقانوني
به تمام گروهها و سازمانها و احزاب و دستجات در سراسر ايران اعلام‏مي‏شود كه اگر سلاح خود را تحويل دهند و اظهار ندامت كنند ، به آنان تامين داده مي‏شود و مي‏توانند برادروار در كشورشان زندگي نمايندو آنچه گذشته است ، مورد عفو است ؛ و اگر به جنايات خود ادامه دهند ، روزي كه پشيمان شوند ، به حكم اسلام ، از آنان پذيرفته نخواهد شد ، و من مطمئن هستم كه بزودي روز پشيماني براي آنان خواهد آمد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۷ – ۱۵۶ )
۶۰/۱/۱۲

جلوگيري از منكرات
بسم اللَّه‏الرحمن الرحيم
جناب حجت‏الاسلام آقاي قدوسي ، دادستان كل انقلاب
از قرار اطلاع منكراتي در سطح شهر تهران انجام مي‏گيرد و جديداًمراكز فحشا و مخالف عفت عمومي تجديد شده است . دادستان محترم موظف هستند در جلوگيري امثال اين امور اقدام جدي فوري نمايند . لازم است دستور دهيد كه در سطح كشور از اين نحو اعمال و منكرات جلوگيري نمايند و متخلفين را تعقيب نمايند . بديهي است كه شوراي‏عالي قضايي نيز اقدامات لازم را مي‏نمايند .
روح‏اللَّه الموسوي الخميني
( حكم امام به آقاي قدوسي دادستان انقلاب ، اسناد منتشر نشده )
۶۰/۱/۲۳

مخالفت با قانون
من هم ممكن است با بسياري از چيزها ، من كه يك طلبه هستم ، مخالف باشم . لكن وقتي قانون شد [تصويب] خوب ، ما هم مي‏پذيريم . بعد از اينكه يك چيزي قانوني شد ديگر نق زدن در آن ، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند ، مفسد في‏الارض است ؛ و بايد با او دادگاهها عمل مفسد في‏الارض بكنند .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۴ )
۶۰/۳/۶

راهپيمايي غيرقانوني
از قراري كه به من اطلاع دادند ، اين گروهكهاي فاسد هم فرصت را به دست آوردند و مي‏خواهند راهپيمايي كنند – قواي نظامي و انتظامي و پاسدارها بايد به طور جد از سخنرانيهايي كه اينطور هستند ، جلوگيري كنند و سخنرانهايي كه اينطور هستند ، دستگير كنند . اگر من هم سخنراني كردم كه مخالف با دستور اسلام بود و براي ايجاد تشنج و براي گرفتار كردن ملت مسلمان ما ، كه خونها داده است در راه اسلام ، اگر من هم اين كار را بكنم ، موظف شرعي هستند اين ارگانهاي انتظامي و نظامي كه من را بگيرند و به دادگاه بسپرند ، اين استثنا ندارد .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۲۷۰ )
۶۰/۳/۱۸

اعتصاب
من به سرتاسر كشور ، به بازارهاي كشور ، به همه جايي كه مسلمين در كشور هستند ، اخطار مي‏كنم و مي‏گويم كه گروههايي درصددند كه بازار را ببندند . اينها همان سرمايه‏داراني هستند كه امروز مي‏خواهند مفسده كنند . اينها همان گروهكهاي فاسد هستند كه اشخاصي را آلت دست قرار داده‏اند و مي‏خواهند مفسده بكنند و چنانچه يك همچو امري بشود ، بستن بازارْ امروز
( اشاره به دعوت به اعتصاب بازاريان تهران براي مقابله با لايحه قصاص )
و راهپيمايي امروز ، بستن بازار و راهپيمايي در مقابل رسول اكرم است ، در مقابل اسلام است و شما هوشيار باشيد كه مبادا اين گروهكهاي فرصت طلب به بهانه اينكه چه شده و چه شده بخواهند راهپيمايي كنند و بخواهند آشوب كنند . محركين آشوب را ، هركس مي‏خواهد باشد ، با قلم ، با زبان ، با هرچه بخواهد باشد ، معرفي كنند ، من او را خواهم منزوي كرد . بنابراين ، من تا سر حد امكان ، تا آنجايي كه اسلام را در خطر نبينم و بازيهاي سياسي نخواهد اسلام را و مسلمين را در خطر بيندازد ، به آنها نصيحت مي‏كنم و خاضعانه از آنها مي‏خواهم كه دست بردارند از اين شيطنتها و اگر احساس خطر بكنم ، همان‏طوري كه با محمدرضا عمل شد با همه آنطور عمل خواهد شد . امروز بازار بستن ، راهپيمايي كردن ، سخنرانيهاي انحرافي كردن ، تمام اينها بر خلاف مصالح اسلام و بر خلاف مصالح خداي تبارك و تعالي كه اسلام را براي ما الگو قرار داده است مي‏باشد و حرام است . بستن بازار در هر جا و راه افتادن در كوچه و محله‏ها بدون اينكه از طرف وزارت كشور اجازه داده شده باشد ، اين انحراف است و محرّم است و قواي انتظامي و نظامي و پاسداران و بسيج و تمام ملت موظف‏اند ، شرعاً مكلف‏اند به تكليف الهي كه جلوگيري از اين مفسده‏ها بكنند .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۷۱ )
۶۰/۳/۱۸

ارتداد جبهه ملي
جبهه ملي از امروز
( اشاره به اطلاعيه جبهه ملي در رد لايحه قصاص و دعوت از مردم براي تظاهرات عليه آن )
محكوم به ارتداد است . بله ، جبهه ملي هم ممكن است بگويند كه ما اين اطلاعيه را نداده ايم . اگر آمدند در راديو ، اعلام كردند به اينكه اين اطلاعيه اي كه حكم ضروري مسلمين ، جميع مسلمين را غير انساني خوانده ، اين اطلاعيه از ما نبوده ، اگر اينها اعلام كنند كه از ما نبوده ، از آنها هم ما ميپذيريم ، اسلام در رحمتش باز است به همه مردم
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲۰ – ۱۹ )
۲۵/۳/۶۰

ارعاب و تهديد
آنهايي كه به اسلام عقيده ندارند و اشخاصي هستند كه قيام بر ضد اسلام كردند و لااقل در خيابانها ريخته اند و آدرم كشته اند و شما هم حكمش را ميدانيد و شما هم ميدانيد كه كسي كه مسلحانه در خيابان بريزد و مردم را ارعاب كند ، لازم نيست بكشد مردم را ، ارعاب كند ، اسلام تكليفش را معين كرده است و شما هم مسئله اش را ميدانيد . شما همين يك كلمه را بگوئيد . يك اعلاميه بدهيد . مساله در كتاب خدا هست كه اين اشخاص مفسد هستند و ريختند توي خيابانها و مردم را ميترسانند ، به حسب حكم خدا ، حكمشان اين است . شما اين مساله شرعي را بگوييد و از گوره خودتان امضاء كنيد
( بيانات امام در جمع خانواده هاي شهداي هفت تير ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۶۹ )
۱۳/۴/۶۰

بمب گذاري و انفجار
آنكه ميآيد و فرض كنيد كه يك ماده منفجره اي را ميخواهد پرت كند يك جايي ، اگر او را گرفتند و حبسش كردند و اگر هم كار كرده است و يكوقت او را كشتند ، اين دفاع است ، اين فساد را از بين بردن است ، اين دفع فساد است . آنكه اين كار را دارد ميكند ، مفسد است ، نه شما يي كه داريد دفع ميكنيد او را .
( بيانات امام در جمع فرماندهان سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲ – ۱۰۱ )
۲۷/۵/۶۰

توزيع مواد مخدر
كساني كه معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بين مردم است ، در حكم مفسد في الارض و مصداق ساعي در ارض براي فساد و هلاك حرث و نسل است و بايد علاوه بر ضبط آنچه از اين قبيل موجود است آنان را به مقامات قضائي معرفي كنند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۷ – ۱۰۶ )
۲۴/۹/۶۱

گروه هاي ضد انقلاب
آنچه ذكر شد ( اشاره به بندهايي از منشور قضائي انقلاب . رجوع به شماره ۱۶۳ )
و ممنوع اعلام شد ، در غير مواردي است كه در رابطه باتوطئه‏ها و گروهكهاي مخالف اسلام و نظام جمهوري اسلامي است كه‏در خانه‏هاي امن و تيمي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و ترورشخصيتهاي مجاهد و مردم بيگناه كوچه و بازار و براي نقشه‏هاي‏خرابكاري و افساد في‏الارض اجتماع مي‏كنند و محارب خدا و رسول مي‏باشند ، كه با آنان در هر نقطه كه باشند ، و همچنين در جميع‏ارگانهاي دولتي و دستگاههاي قضايي و دانشگاهها و دانشكده‏ها و ديگر مراكز با قاطعيت و شدت عمل ، ولي با احتياط كامل بايد عمل شود ، لكن تحت ضوابط شرعيه و موافق دستور دادستانها و دادگاهها ، چراكه تعدي از حدود شرعيه حتي نسبت به آنان نيز جايز نيست ، چنانچه مسامحه و سهل‏انگاري نيز نبايد شود . و در عين حال مامورين‏بايد خارج از حدود ماموريت كه آن هم منحصر است به محدوده سركوبي آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعيه ، عملي انجام ندهند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۰۶ )
۶۱/۹/۲۴

تجاهر به فسق
اگر اطلاع پيدا شد صحيح كه عشرتكده در يك جايي هست ، يك جايي ميكده هست ، يك جايي قمارخانه هست ، اينها همه‏شان بايد جلوگيري بشود . و اگر كسي بيرون هم آمد و يك كاري را ، اگر خلاف بود انجام داد ، آن هم بايد جلوگيري بشود . آني كه هست اين است كه ما احكام خدا را مي‏خواهيم جاري بشود . احكام خدا آن طرفش هست ، اين طرفش هم هست ؛ آن طرف كه نبايد با مردم طوري كرد كه مردم در خانه‏هايشان مطمئن نباشند ، در زندگيشان ، در تجارتشان ، در كسبشان مطمئن نباشند . دولت اسلامي بايد مردم را مطمئن كنند در همه چيز . در سرمايه‏هايشان ، دركسبشان ، در كارخانه‏هاشان ، در همه چيز ، مردم در آرامش باشند و دولت ابداً نمي‏تواند كه تاذي بكند به آنها و نبايد تاذي بكند . و اگر يك كسي تاذي كرد آن تاديب خواهد شد .
از آن ور هم اگر سوء استفاده بخواهند بكنند آنهايي كه مخالف با اسلام هستند ، حالا بيايند توي خيابان كار خلاف بكنند ؛ براي اينكه حالا ديگر بايد آرامش باشد ، اين خلاف اسلام است .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۱۸ )
۶۱/۱۰/۱

جاسوسي حزب توده
جمهوري اسلامي از اول كه پيروز شد آزادي را به طور مطلق به همه طوايف داد . نه تنها هيچ روزنامه‏اي تعطيل نشد بلكه هر گروه و حزبي به كارهاي خود مشغول بودند ، و بعضي از گروهها كه ناشناخته بودند ، از طرف دولت به كار گماشته شدند . ليكن بتدريج فهميده شد كه اينها يا توطئه‏گرند يا جاسوسي مي‏كنند . از طرف ديگر نمي‏شد كه انقلاب را رها كنيم ، نه اسلام اجازه مي‏داد و نه عقل كه يك دسته از عنوان دولت يا غيردولت براي سرنگوني جمهوري اسلامي سوء استفاده نموده و يا جاسوسي كنند و ما ساكت باشيم .
با اين مقدار فداكاري كه شما و دوستان انجام داده‏ايد ، باز گذاشتن دست كساني كه قصد توطئه نسبت به اسلام و ملت را دارند خيانت است . همين حزب توده كه به قدرت بزرگ شوروي متكي است و مي‏دانيد كه جاسوسي براي كشوري مي‏كند كه شصت و چند سال از عمر حكومتش مي‏گذرد و نه در آنجا آزادي و نه حزبي جز حزب خودشان مي‏باشد . . . بحمدالله شما با كمال دقت مراقبت نموديد تا آنها را خوب شناختيد و اقدام لازم را نموديد . اينها مثل منافقين و همه گنهكاران بايد محاكمه شوند و به جزاي اعمالشان برسند .
( بيانات امام در جمع اعضاي اطلاعات سپاه ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۷۳ )
۶۲/۵/۳۰

اقدامات خودسرانه
بر دولت و قواي اجرايي است كه از تجاوز و تخلف هركس در هر جا جلوگيري كنند . و كساني كه پس از احضار در محاكم قضايي از حضور در آن سرپيچي مي‏كنند بايد مورد تعقيب واقع و تعزير شرعي شوند . و كساني كه از حكم قضات شرعي تخلف مي‏كنند و در مقابل آن مقاومت مي‏كنند بر خلاف اسلام و امر خداوند عمل كرده‏اند ، و بايد مورد تعقيب واقع شوند . و كساني كه از قاضي شكايت دارند ، يا به حكم قاضي اعتراض دارند ، بايد به مقامات صالحه رجوع نمايند ؛ و به هيچ وجه خودسرانه عملي را انجام ندهند و بايد بدانند كه احكام صادره از قضات شرعي مادامي كه خلاف شرع بودن آن در محاكم و مراجع صالحه ثابت نشده ، واجب العمل است . مجلات و روزنامه‏ها و رسانه‏هاي گروهي توجه داشته باشند كه تضعيف قوه قضاييه برخلاف موازين اسلامي است ؛ و از پخش چيزهايي كه موجب تضعيف يا توهين مقام قضاست احتراز كنند . اين كشور اسلامي است ، و بايد هر امري موافق با موازين اسلامي باشد . شكايت از قاضي يا دادگاه بايد به حسب مقررات شرعي باشد . و شاكي هر كس هست حق ندارد در مطبوعات يا رسانه‏هاي گروهي يا در مجامع عمومي طرح دعوا كند ، و عليه قوه قضاييه جوّسازي نمايد . و روزنامه‏ها و مجلات و راديو تلويزيون توجه به اين مسائل و اشباه آن را داشته باشند .
( پيام امام به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۲۳۴ )
۶۲/۱۱/۲۲

ارتباط با گروههاي مسلح
رسيدگي به خانه تيمي و انباشتن اسلحه ، آن هم با پول ملت ، به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش . اصولاً يك همچو اعمالي بدون دخالت دولت جرم است . و بايد ايشان ، كه صلاحيت اين امر را ولو واقعاً براي اين سازمانها باشد ندارد و دخالت در حكومت است ، جواب بدهد . . . بايد تمام فعاليتها كه به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش است قطع شود ، و تمام كساني كه در اين امور دخالت داشته‏اند محاكمه شوند .
( نامه امام به آيت الله منتظري در مورد رسيدگي به اتهامات سيد مهدي هاشمي ، صحيفه نور ، ج ۲۰ ، ص۱ – ۴۰ )
۶۵/۷/۱۲
( منظور ، سيدمهدي هاشمي ، مسئول دفتر نهضتهاي آزاديبخش وزارت امور خارجه بود كه به واسطه ارتكاب جرايم دستگير و محاكمه و اعدام شد . )

توهين به اهل بيت ( ع )
بسمه تعالي
آقاي محمد هاشمي ، مديرعامل صدا و سيماي جمهوري اسلامي
با كمال تاسف و تاثر روز گذشته از صداي جمهوري اسلامي مطلبي در مورد الگوي زن پخش گرديده است كه انسان شرم دارد بازگو نمايد . فردي كه اين مطلب را پخش كرده است تعزير و اخراج مي‏گردد ، و دست‏اندركاران آن تعزير خواهند شد . در صورتي كه ثابت شود قصد توهين در كار بوده است ، بلاشك فردتوهين كننده محكوم به اعدام است . اگر بار ديگر از اينگونه قضايا تكرار گردد ، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدي مسئولين بالاي صدا و سيما خواهد شد . البته در تمامي زمينه‏ها قوه قضاييه اقدام مي‏نمايد .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( نامه امام به مدير عامل صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۷۶ )
۶۷/۱۱/۹

ارتداد سلمان رشدي
بسمه تعالي
انا للَّه و انا اليه راجعون
به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي‏رسانم مولف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن ، تنظيم و چاپ و منتشر شده است ، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن ، محكوم به اعدام مي‏باشند . از مسلمانان غيور مي‏خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند ، سريعاً آنها را اعدام نمايند تا ديگر كسي جرات نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود ، شهيد است ان‏شاءاللَّه . ضمناً اگر كسي دسترسي به مولف كتاب دارد ولي خود قدرت اعدام او را ندارد ، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد . والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( پيام امام در باره انتشار كتاب كفر آميز آيات شيطاني ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۶ )
۶۷/۱۱/۲۵

ثبات حكم اعدام سلمان رشدي
اطلاعيه دفتر امام خميني در مورد توبه سلمان رشدي
بسمه‏تعالي
رسانه‏هاي گروهي استعماري خارجي به دروغ به مسئولين نظام جمهوري اسلامي نسبت مي‏دهند كه اگر نويسنده كتاب آيات شيطاني توبه كند حكم اعدام درباره او لغو مي‏گردد . امام خميني – مدّ ظلّه – فرمودند :
اين موضوع صددرصد تكذيب مي‏گردد . سلمان رشدي اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد ، بر هر مسلمان واجب است با جان و مال تمامي همّ خود را به كار گيرد تا او را به دَرك واصل گرداند .
حضرت امام اضافه كردند :
اگر غيرمسلماني از مكان او مطلع گردد و قدرت اين را داشته باشد تا سريعتر از مسلمانان او را اعدام كند ، بر مسلمانان واجب است آنچه را كه در قبال اين عمل مي‏خواهد به عنوان جايزه و يا مزد عمل به او بپردازند .
( اطلاعيه دفتر امام در مورد توبه سلمان رشدي ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۷ )
۶۷/۱۱/۲۹

افشاي فسق
به حسب موازين شرعيه ، اگر كسي مطلع باشد كه يك نفر مشخص خلاف كرده و مُتَجاهِرِ به فسق نباشد ، افشاي آن فسق مخالف شرع است .
( اسناد منتشر نشده )
۶۴/۸/۲۸
علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صحفيه نور ، ج ۵ ، ص ۳۴ .
صحفيه نور ، ج ۸ ، ص ۱۴۹ .
صحفيه نور ، ج ۹ ، ص ۱ .
صحفيه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۳ .
صحفيه نور ، ج ۱۵ ، ص ۴ – ۱۲ و ۱۶ – ۲۱ و ص ۳۳ .

بالا
فهرست اصلي

* تخلفات اداري و جرايم نظامي

عدم رعايت سلسله مراتب
افراد قواي انتظامي فوق ( كليه قواي مسلح كشور )
بايد اطاعت از مافوق و حفظ سلسله مراتب را بكنند و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند و با احساس توطئه ، دستور محاكمه در دادگاههاي صحرايي را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

اعتصاب قواي انتظامي
اعتصابات قواي انتظامي اكيداً ممنوع اعلام مي‏شود و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند ؛ و محركينْ ضد انقلاب شناخته مي‏شوند و در دادگاههاي انقلابي به كيفر انقلابي مي‏رسند ، و با احساس توطئه ، دستور دادگاههاي صحرايي نسبت به آنان را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم همكاري در انجام وظيفه
اكيداً دستور مي‏دهم كه قواي انتظامي ، بخصوص ارتش و پاسداران انقلاب ، هماهنگ باشند و تمام گروههاي پاسدار نيز هماهنگ باشند ؛ و در سركوبي اشرار و پاكسازي مناطق ، بخصوص كردستان و خوزستان همكاري كنند . متخلّفينِ مُجرم ، و محركينْ محاكمه انقلابي مي‏شوند .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم هماهنگي نيروها
هماهنگي در قواي انتظامي ، ارتش ، ژاندارمري و سپاه پاسداران به طور قاطع بايد ادامه پيدا كند . متخلفينْ مجرم شناخته مي‏شوند و مواخذه مي‏گردند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

سرپيچي از دستور مافوق
لازم است از فرماندهان خود اطاعت كنيد كه عدم مراعات انضباط سربازي و پاسداري موجب تضعيف قواي مسلح است ؛ و كساني كه شما را به اين نحو اعمال دعوت مي‏كنند در صدد تضعيف شما هستند و اگر آگاهانه عمل كنند ، از دشمنان انقلاب و اسلام هستند و لازم است آنان را معرفي نماييد تا قاطعانه با آنان برخورد شود .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۲ )
۵۹/۳/۲۶

فرار از جنگ
فرار از جنگ در اسلام از گناهان بزرگ است ، و موجب مسئوليت و تعقيب در اين دنيا و عذاب بزرگ در آخرت است . بايد فرماندهان فرد و يا افراد نادري را كه خداي ناكرده اقدام به فرار مي‏نمايند – كه نمي‏نمايند – دستگير نموده و تحويل دادگاه دهند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

اخلال در هماهنگي
هماهنگي جميع قواي نظامي و غير نظامي از مهمات آينده ساز است . اگر فرد و يا افرادي در اين امر حياتي اخلال نمايند ، بايد معرفي شوند تا به دادگاه تسليم گردند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

تجاوز از اختيارات
گاهي شنيده مي‏شود كه بعضي از پاسداران در بعضي از نقاط كشور از طريق اعتدال و شرع خارج و از ماموريت قانوني خود ، تجاوز در اموري كه مربوط به دادگاهها يا نهادهاي ديگر مي‏باشد ، دخالت ناروا مي‏كنند . بر روساي پاسداران در سطح كشور است تا از اين نحو دخالتها كه خلاف قانون و خلاف طريقه اسلام است ، جلوگيري و خودداري نمايند ؛ و اگر بعضي اشخاص ، اين نحو دخالتها مي‏كنند ? و ممكن است از گروههاي منحرف در بين آنان رخنه كرده باشند ? آنان را تصفيه نموده ؛ و اگر خلاف انجام داده‏اند ، تحويل دادگاهها نمايند . بر شوراي‏عالي سپاه لازم است اين حركات را تحت‏نظر گرفته و نگذارند تا اين ارگان فداكار مومن و متعهد ، حيثيت خود را در بين ملت از دست بدهد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهموري اسلامي ، صحيفه نور ج ۱۴ ، ص ۱۵۸ )
۶۰/۱/۱۲

تفرقه‏افكني
اگر چنانچه در بينشان ( منظور قواي مسلح است )
يك افراد فاسدي پيدا شد كه بخواهند تفرقه ايجاد كنند ، آنها را نصيحت كنند و اگر گوش نكردند ، به فرماندهان معرفي كنند ، تا آنها را به دادگاه ببرند و نگذارند كه – خداي نخواسته – اين انسجامي كه الآن بين همه هست ، گسيخته بشود .
( بيانات امام در جمع خلبانان نيروي هوائي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۱۹۸ )
۶۰/۲/۱

تخطي از موازين
اگر يك قدم ، قضات محترم و شوراي قضايي – خداي نخواسته – برخلاف آنچه مقرر است بردارد آن هم معذور نيست و مواخذ است .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۱۶۸ )
۶۱/۳/۱۱

مسامحه و لغزش
بايد توجه بكنند اين قضات به اينكه اينها هم خدمتگزار هستند و كارشان بسيار حساس [است] و مسئوليتشان بسيار بزرگ و اگر – خداي نخواسته – لغزشي بكنند و جان يك مسلم ، مال يك مسلم ، ناموس يك مسلم به واسطه خطاي آنها ، به واسطه – خداي نخواسته – تعمد آنها آسيب ببيند ، در اين دنيا بايد محاكمه بشوند و اگر اينجا فرار از محاكمه كردند ، در بارگاه حق تعالي هيچ نمي‏توانند فرار كنند .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور و استانداران ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۵ )
۶۱/۵/۱۷

جوسازي
هيچ قاضي شرعي حق ندارد كه بدون جهت استعفا كند و بخواهد جوسازي كند . اگر جوسازي كند ، معلوم مي‏شود كه خودش زير سوال است و بايد خودش احضار بشود . و اگر واقعاً خودش را لايق نمي‏داند ، بايد اعتراف كند كه من لايق نيستم و نمي‏خواهم [قضاوت] بكنم . و بعد از اينكه او راكنار گذاشتند ، بلافاصله بعد از حداكثر سه روز ، به جاي او بايد قاضي و دادستان و اينطور چيزها تعيين بشود .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص ۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

مُعين ظَلَمه
در هر صورت ، مساله ، مساله‏اي مهم است و مساله ، مساله آبروي اسلام است . آبروي جمهوري اسلامي است و مساله شوخي نيست كه يك كسي در يك شهري آن همه جنايات مي‏كند ، آن وقت يك كس ديگري براي خاطر او كمك كند به او ، معينِ ظَلمه باشد . نبايد اين كارها بشود . خودشان دست بردارند از اين كارها ، والّا مورد تاديب واقع خواهند شد .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

كارشكني
من الآن اعلام مي‏كنم چنانچه اشخاص به واسطه اغراض فاسده بخواهند جوسازي كنند و بخواهند تلفن از اين طرف و آن طرف بكنند و اين مطلب معلوم بشود [كه] خود آنها بر خلاف موازين شرعي و مقابل اسلام مي‏خواهند كار بكنند ، و من به ملت اعلام مي‏كنم كه هر كس كه اين كار را كرد ، با او معامله فسق بكنند . و در هيچ جايي از جاهايي كه يك آدم عادل بايد باشد ، او را نپذيرند و اطلاع بدهند تا آنها تاديب بشوند .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۴ )
۶۱/۱۰/۷

عدم رعايت ظواهر
من اعلام مي‏كنم كه اگر بعد از ده روز در يك جايي ديديم كه شخص مسئولي روي كاغذي با آرم طاغوت چيزي نوشت خودم به دادستان انقلاب مي‏گويم اين شخص را بياورد و محاكمه انقلابي بكند وهمان كاري كه با هروئين‏فروشها شد با اين اشخاص بشود كه اينها از هروئين‏فروشها براي ملت مضرترند . بايد اولياي امور با اين مساله قاطعانه برخورد كنند .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي انقلاب و رئيس جمهوري ، اسناد منتشر نشده )
۵۹/۴/۷

بالا
فهرست اصلي

* جرايم رژيم طاغوت

مجالس و دولت غيرقانوني
مجالس موسسان كه تشكيل شده ، به نظر دولت آقاي عَلم
( اسداللَّه علم ( ۱۳۵۷ – ۱۲۹۸ ه ? . ش . ) از ملاكان بزرگ منطقه جنوب استان خراسان كه در سال ۱۳۴۱ به نخست‏وزيري و سپس به مقام وزارت دربار شاهنشاهي رسيد ، و در فروردين ۱۳۵۷ به علت سرطان درگذشت . )
خلاف قانون اساسي و لغو و بي‏اثر بوده ؛ و اين دعوي بر حسب قانون جرم است ، و گوينده آن بايد تعقيب شود .
دولت آقاي عَلم و جميع دولتهايي كه از صدر مشروطيت تاكنون تشكيل شده است غيرقانوني است . و دولت غيرقانوني حق صدور تصويبنامه و غيره را ندارد بلكه دخالت كردن آن در امر مملكت و خزينه كشور ، جرم و موجب تعقيب است .
( نظريه مراجع تلقيد و آيات عظام حوزه علميه قم ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۱ – ۳۰ )
اسفند ۱۳۴۱

محاكمه ديكتاتور
نخستين كار يك رژيم آزاد آن خواهد بود كه محاكمه شاه را ترتيب دهد ؛ بر اساس اين امر كه او ثروتهاي مملكت را جمع كرده و آنها را به بانكهاي خارجي منتقل ساخته است . بايد كه او در خصوص جناياتي كه مرتكب شده است جواب دهد .
( مصاحبه امام با نشريه فرانسوي زبان لوموند ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۵۰ )
۵۷/۲/۴

محكوميت حكومت نظامي
اعلام حكومت نظامي در محيطي آرام – به اقرار راديو و مطبوعات ايران كه راهپيمايي با كمال آرامش در آن انجام مي‏گرفت – نه تنها قانوني نيست بلكه جرم است و دستور دهنده آن مجرم .
( پيام امام به ملت شريف ايران ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۰۰ )
۵۷/۶/۱۸

جرم عناصر وابسته
بيرون راندن تمام عناصري كه در زمان سلطنت پهلوي متصدي امور مهمه كشور بوده‏اند مثل وزارت و وكالت كه اينان بدون استثنا شريك جرم و آلت اجراي مقاصد اجانب با شاه بوده‏اند و بايد از تصدي امور كشور بركنار باشند و محاكمه و مجازات شوند ، و فرقي نيست بين موافقين دولت و آنان كه با فرصت‏طلبي و فريبكاري ، خود را به صورت مخالف درآورده‏اند و به فرياد برخاسته‏اند .
( پيام امام به طلاب علوم ديني و دانش آموزان كشور ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۱۳ )
۵۷/۷/۱۶

حبس آزاديخواهان
امروز اطلاع دادند كه زندانيهاي سياسي را يك مقداري آزاد كردند و مقداري هم بناست آزاد شود . آيا ببينيم كه اين آزاد كردن جبران مي‏كند اين مسائل را ؟ يك نفر انسان را ده سال ، پنج سال ، كمتر ، بيشتر ، از همه جهات ساقط كنند ، همه آزاديها را از او بگيرند ، در حبس همه شكنجه‏ها و زجرها را به او بدهند ، بعدش بگويند كه شما آزاديد ! خوب اين پنج سال تضييع عمر يك مسلمان ، يك انسان ، پنج سال ، ده سال زجر دادن به يك انسان ، به يك مُسْلم ، اينها هيچ ؟ حالا آزاد ، تمام شد قضيه ؟ با اينكه آزاد كردند يك عده‏اي از علما را و ساير طبقات را ، ما قانع هستيم ؟ حالا ديگر آرام بايد بشود ملت ؟ آشتي كردند آنها با ملت ؟ يا اينكه جوّ ، يك محيطي است كه برايشان ديگر امكان نمانده است كه ادامه بدهند ؛ دست و پا مي‏زنند براي اينكه خودشان را از اين محيط – جوّي كه تمام نفوس بر ضد آنها توجه پيدا كردند – با اين دست و پا مي‏خواهند نجات بدهند خودشان را ؛ لكن آيا مي‏شود ؟ قابل نجاتند اينها ؟ ! اين شاه كه حدود سي سال بر ما حكومت كرده ، بر مسلمانها حكومت كرده ؛ اين حكومت چنگيزي ، اينهمه از مسلمانها را كشته ، اينهمه از مسلمانها را از وطن آواره كرده ، اينهمه از انسانها را از حقوق بشري جدا كرده است ، محروم كرده است ، حالا مي‏گويد كه خوب ، آزادشان كرديم ، ديگر چي مي‏خواهيد از جان ما ! ده سال عمر مي‏خواهند از جان شما ! شما ده سال عمر يك انسان را در حبس ، در يك اتاق دو ذرعي هدر داديد . زندگي يك انسان كه بايد به اين مردم خدمت كند ، بايد با قلم و قدم در محيط آزاد به مردم خدمت كند ، تو گرفتي از او ؛ ده سال عمر يك ملت را ضايع كردي ، حالا آزاد كردي ، ديگر ما چه مي‏خواهيم ؟ ما جبران اين ده سال را مي‏خواهيم . مردم جبران اينكه بچه‏هايشان را ، اولادشان را ، ده سال در زندان زجر دادي ، جبران اين را مي‏خواهند و اين جبران در اين دنيا ؛ ُ۰چ ظظ امكان ندارد . از ادله واضحه بر اينكه بايد خداي تبارك و تعالي يك جاي ديگري باشد كه جزاي اين ظالمها را بدهد ، اين است كه شما فرض كنيد كه جمع شديد و محمدرضاخان را تكه‏تكه‏اش كرديد ، يك آدم را كشتيد ؛ آن يك آدم است ، يك آدم پست ؛ خوب ، يك آدم در مقابل يك آدم . ما فرض مي‏كنيم كه خير ، ايشان هم يك آدم شريف ؛ اما در مقابل يك آدم شريف ! اين همه آدم شريف را ايشان از هستي ساقط كرده ، اينهمه جوانهاي ما را كشته است و از هستي ساقط كرده ؛ حالا يك نفر آدم را كه يك كسي كشت ، جزايش اين است كه خود او را عوض او بكشند ؛ اگر فوج‏فوج مردم را به كشتن داد و كشت ، مي‏شود اينجا ما جبرانش بكنيم ؟ البته بايد اينجا جزا به او بدهيم به اشد جزا ؛ اما مي‏شود كه جبران بشود اين ؟ جبران اين يك عائله ؟ يك عائله را كه او از هستي ساقط كرده ؛ از هستي اگر او را ساقط بكنيم ، جبران يك عائله است ، عائله‏هاي ديگر چي ؟ حالا ما دلمان را خوش كنيم كه آقا عفو فرمودند ؟ اينها مرداني بودند كه عفو تو را اعتنا ندارند . قضيه عفو نيست ، قضيه الزام است و الآن ملزمي كه اينها را بيرون كني . بسياري از حبسيها بودند كه آن حبس غيرقانوني‏شان تمام شده بوده وقتش ، از اولْ حبس غير قانوني بوده ، آن حبس غير قانوني هم وقتش تمام شده بوده و اينها را نگه داشتند ، همين‏طور بيخود . اين عمال ساواكي كه اينقدر جرم مرتكب شده‏اند ، حالا آمدند در حبس را باز كردند آنها را از حبس بيرون كردند ، تمام شد مطلب ؟ اول مطلب هست حالا ! اين و تمام عمال اين بايد محاكمه بشوند . و بعد هم كه همه‏شان فرض كنيد كه اعدام شدند ، باز جبران نشده است ؛ براي اينكه صد نفر در مقابل صدها نفر ، در مقابل هزارها نفر . در يك كشتارشان در تهران چهار – پنج هزار نفر مي‏گويند كشته شده .
( بيانات امام در مورد عفو زندانيان سياسي رژيم شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۷ – ۲۰۶ )
۵۷/۸/۳

آمر غيرقانوني
شهرباني آدم كشته است بي‏اذن ؟ ! پاسبان آدم مي‏كشد بي‏اذن ؟ ! استاندار امر مي‏كند – بي‏اذن ؟ ! رئيس قوا امر مي‏كند – بي‏اذن شاه ؟ ! بي‏اذن شاه اين چيزها نمي‏شود . در نظام نمي‏شود ؛ بزرگ ارتشتاران ايشان هستند ! تا ايشان اذن ندهد كه آدمكشي نمي‏شود .
مجازات اين را بكنيد ما دست شما را مي‏بوسيم . بسم‏اللَّه ، مجازات كنيد ايشان را ! در شرع اگر نكشته باشد آدم هم ، حبس ابد است . مجازات حبس ابد است كسي كه امر بكند كسي را بكشد ؛ در شرع مقدس حبس ابد است . در حكومت اسلامي بايد حبس ابد بشود و ايشان با دست خودش هم مي‏گويند كه جنايت كرده ؛ [مجازات] اين اگر ثابت بشود قصاص است . ما نمي‏خواهيم كه تمام جناياتي كه شده است . . . شما يك جاني را كه مبدا همه جنايات است و همه مردم دارند به او نظر مي‏كنند به عنوان اينكه جنايتْ مستند به اوست و همه ناراحتي ما زير سر اوست ، شما او را مجازات كنيد تا اين ملت تا حدودي آرام بشود .
( بيانات امام در مورد تشبثات و نيرنگهاي شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۲۹۵ )
۵۷/۸/۱۳

غارتگر ظالم
تكليف مسلمين اين است كه قيام كنند و اين را بَرش گردانند از اين حرفهايي كه مي‏زند ؛ يعني اين را بيرونش كنند از اين مملكت . و اگر دست هم رسيد بگيرندش و محاكمه‏اش كنند و پولهاي مردم را كه برده از او بگيرند ؛ اگر هم ندارد و [ضايع] كرده است ، هر ظلمي را كه كرده او را مجازاتش بكنند .
( بيانات امام در مورد ضرورت قام بر عليه ظلم ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص ۱۸۷ )
۵۷/۸/۲۷

دستورات غيرقانوني
يك كسي كه اين همه جنايت كرده و اين همه كشتار از مردم كرده ، حالا مي‏گويد توبه كردم مگر مي‏پذيرند از تو ؟ كسي كه امر مي‏كند به كشتن غير ولو خودش نكشد ، امر مي‏كند به كشتن غير ، يك نفر ، به كشتن يك نفر ، اين در اسلام محكوم به حبس ابد است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۲ )
۵۷/۸/۷

سلب آزادي
اينكه مي‏گويد من آزادي مي‏دهم ، دليل بر اين است كه آزادي را گرفته بوده ! تو جيبشان بوده ، حالا مي‏خواهد بدهد ! اين اقرار به جرم است . اگر در محاكم اين محاكمه بشود – كه ان شاءاللَّه بشود – اينكه مي‏گويد من آزادي به ملت دادم ، آزادي به ملت دادم ملت ، آزاد هست به حَسَب قانون اساسي ؛ به حَسَب شرع ملت آزاد است ؛ قانون اساسي ، ملت را آزاد كرده ؛ حالا شما آزادي داديد ؟ ! معلوم مي‏شود كه آزادي را گرفته بوديد حالا مي‏خواهيد بدهيد ! اين اقرار به جرم است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۳ )
۵۷/۸/۷

طاغوت
هيچ مصالحه‏اي با شاه ممكن نيست . شاه جاني است و بايد محاكمه بشود وبه سزاي اعمالش برسد !
( مصاحبه با امام راديو و تلويزيون كانادا ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۵ )
۵۷/۹/۲۰

غارتگران بيت‏المال
آنهايي كه دزدند و اموال اين ملت را دزديدند و در خارج بردند و خوردند ، آنها البته مواخذه خواهند شد و گمان نكنند كه اگر از ايران رفتند بيرون ، تمام شد قضيه !
( بيانات امام در مورد قطع رابطه با دولتهاي پشتيبان شاه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۸ )
۵۷/۹/۲۰

مجالس غيرقانوني
مجلس سنا ، مجلس شورا ، دولت ، از اين مسائل صحبت مي‏شود ، تمام اينها ياغي‏اند ، تمام اينها محاكمه بايد بشوند .
( بيانات امام در مورد تباهكاريهاي هيات حاكمه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۱۸ )
۵۷/۱۰/۱۰

قتل عام
ايشان ( محمد رضا پهلوي ) بايد محاكمه بشود . و چنانچه فرار هم بكند هر جا باشد بايد محاكمه بشود . و اقل چيزي كه بر اوست ، علاوه بر اينكه بايد جرايمي را كه مرتكب شده جبران بكند ، حبس ابد است . ولي همه مي‏دانند كه او دست به كشتارهاي عمومي زده است و بايد اعدام بشود .
( مصاحبه امام با تلويزيون سي . بي . اس . ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۳۶ )
۵۷/۱۰/۱۵

خائنين به ملت
ما ، شاه و كساني را كه در دوران سلطنت او خيانت كرده‏اند محاكمه مي‏كنيم و به مجازات اعمالشان مي‏رسانيم . مجازات آنان بستگي به جرايم آنان دارد ، ولي دسته‏اي هستند كه از ناچاري به او گرويده‏اند ؛ اينان را كار نداريم .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه فاينشنال تايم ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۵۷ )
۵۷/۱۰/۱۸

مجالس فرمايشي
شاه رسماً در امور اداره كشور و تنظيم خطوط اصلي سياست ايران در زمينه اصلاحات ، در شئون مختلف كشور دخالت كرده است و اين خود جرم است ؛ زيرا شاه در سلطنت مشروطه مقام غيرمسئول است و حق دخالت در اين امور را نداشته است ؛ و اين مجلسين و دولت بوده‏اند كه بايد درباره سرنوشت مملكت – اگر منتخب از طرف ملت باشند – تصميم بگيرند . در صورتي كه خود شاه هميشه گفته است كه او تنها فرمانده كشور است و تمامي دولتها در اين سالها اعتراف كرده‏اند كه به دستور شاه هر عملي را انجام داده‏اند . بنابراين دولتها هم مجرم بوده‏اند و بايد محاكمه شوند و نيز وكلاي مجلسين كه اين خلافها را مي‏ديده و اعتراض نكرده‏اند ، علاوه بر اينكه منتخب ملت نبوده‏اند و به اين دليل رفتن آنها در مجلس جرم بوده است ، اين سكوت آنان جرم ديگري است كه بايد محاكمه شوند .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه بالتيمورسان ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۶۲ )
۵۷/۱۰/۱۸

محكوميت شاه
شاه محكوم است بر حسب حكم ملت ؛ لكن هر وقت ملت او را پيدا بكند ، او را محاكمه مي‏كند و اموال خودشان را از او مي‏گيرند . شاه بايد در مقابل ملت محاكمه شود و به سزاي جناياتي كه كرده است برسد .
( مصاحبه امام با تلويزيون فرانسه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۰ )
۵۷/۱۰/۲۵

شوراي سلطنت
به كساني كه در شوراي سلطنتي
( در ۲۴ ديماه ۱۳۵۷ ، دو روز قبل از خروج شاه از ايران ، شوراي سلطنت با عضويت شاپور بختيار ، دكتر سجادي ، جواد سعيد ( رئيس مجلس سنا ) ، عليقلي اردلان ( وزير دربار ) ، دكتر علي آبادي ( دادستان سابق ) ، محمد وارسته ، عبداللَّه انتظام ( مديرعامل شركت نفت ) ، قره‏باغي ( رئيس ستاد مشترك ارتش ) به رياست سيد جلال تهراني تشكيل گرديد . )
غيرقانوني به عنوان عضويت داخل شده‏اند اخطار مي‏كنم كه اين عمل ، غيرقانوني و دخالت آنان در مقدرات كشور جرم است .
( پيام امام به ملت مسلمان ايران ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۶ )
۵۷/۱۰/۲۵

حيف و ميل بيت‏المال
اگر ما دستمان رسيد محاكمه‏اش مي‏كنيم [اگر] توانستيم كه بياوريم او را به اينجا و محاكمه بكنيم يعني تحويل ما دادند ، محاكمه‏اش مي‏كنيم – محاكمه حضوري ؛ و اگر تحويل ندادند او را ، ما محاكمه غيابي مي‏كنيم ، و او را محكوم مي‏كنيم و آن مقداري كه در ايران دارد از او مي‏گيريم ؛ آني كه در بانكها دارد اعلام مي‏كنيم كه اين محكوم است و مال ملت است ، حق ندارد بانك به محمدرضا بدهد چيزي را كه از مردم خورده است .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۱ )
۵۷/۱۱/۳

مجازات وكلاي غيرقانوني
اگر آدمي در راس دولتي واقع بشود به غيرِ قانون ، اين مجازات دارد . اگر وكيلي بدون اينكه مردم او را تعيين كرده باشند در مجلس برود و راي بدهد و رَتْق و فَتْق امور را بخواهد كند ، اين مجازات دارد ؛ اينها بايد مجازات بشوند .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۳ )
۵۷/۱۱/۳

غارت اموال عمومي
اموال اين ملت را برداشتند و بردند در خارجه ، ويلاها درست كردند . عرض مي‏كنم الآن هم در آنجاها ويلاها دارند . در آن بانكها ، خصوصاً بانك سوئيس ، اينها زياد از اموال ملت دارند . و ما ان‏شاءاللَّه در آتيه نزديكي بررسي در اين امر را خواهيم كرد . و ان‏شاءاللَّه خود او را مي‏خواهيم . اگر تحويل ندادند ، محاكمه غيابي مي‏كنيم و اموالي كه اينجا دارد مصادره مي‏كنيم . اموالي كه در بانكهاي خارجي دارد ، اموال آنها را هم توقيف مي‏كنيم ان‏شاءاللَّه .
( بيانات امام در جمع گروهي از كارمندان دولت ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۹۰ )
۵۷/۱۱/۲۸

استبدادگران فاسد
بايد هر چه سريعتر به وضع جنايتكاران رژيم فاسد رسيدگي شود و در دادگاههاي فوق‏العاده انقلابي – مردمي علناً آنان را محاكمه كرده و به مجازات برسانيم تا مردم ستمديده ما از وضع آنان مطلع شده و مطمئن شوند افرادي كه آنان را در طول دوران سياه استبداد اذيت و آزار كرده بودند ، چگونه به جزاي اعمال خود مي‏رسند .
( بيانات امام در آستانه ترك تهران به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۲۲ )
۵۷/۱۲/۹

غصب اموال عمومي
من در اين آخر كه از تهران مي‏خواستم بيرون بيايم ، دستور دادم كه تمام‏املاك و دارايي سلسله منحوس پهلوي و تمام دارايي آن اشخاصي‏كه وابسته به او بودند و اين ملت را چاپيدند مصادره بشود .
( بيانات امام در روز ورود به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۲۷ )
۵۷/۱۲/۱۰

شكنجه آزاديخواهان
ما جوان داديم ، ما خون داديم ، در زندانهامان جوانهاي ما زجر ديدند ، شكنجه ديدند . ملت ما نمي‏گذارد كه اينها هدر برود .
( بيانات امام در قبرستان بقيع قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۸۵ )
۵۷/۱۲/۹

سلب استقلال و آزادي
تمام مردم ايران در دوره اين پدر و پسر محروم بودند . محروم از آزادي ، محروم از استقلال . جوانهاي ما در همه اطراف ايران در حبس و شكنجه به سر برده‏اند و محروم از آزادي و استقلال بوده‏اند . علماي ايران محروم از آزادي بوده‏اند و بسياري از آنها در تبعيد و حبس به سر برده‏اند .
( بيانات امام در جمع گروهي از مردم بابل ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۲۸۲ )
۵۸/۱/۲۲

عاملان انواع جنايات
جنايات اينها مراتب و درجاتي داشته است كه بعضي از آن واضح بوده است ، همه ديده‏اند ؛ اين جنايات و آدمكشيها و حبسها و زجرهايي كه صدايش از داخل زندانها به بيرون رسيده است . يك مرتبه از جنايات و خيانات ، آنهايي بوده است كه وزراي شاه و اطرافيهاي شاه اطلاع داشتند و ماها و شماها اطلاع نداشتيم . پاره‏اي از جنايات [را] ، هم خود شاه مطلع بوده است ؛ خيانتي كه كرده است ، ديگران مطلع نبودند . ما نمي‏توانيم به عمق جنايات و خيانات اين پدر و پسر اطلاع پيدا كنيم . شما كه غايت امر ?يكي از شما ? ۲۲ سال اينجا بوده است ، ما هم كه تمام عمرمان را اينجا بوديم و در جريان امورْ بسياري از عمرمان را گذرانديم ، باز نمي‏توانيم بر عمق اين جنايات اطلاع پيدا كنيم . تاريخ هم نمي‏تواند عمق اين جنايات و خيانات را ثبت كند ؛ تاريخ آنقدر مي‏تواند كه اطلاع پيدا مي‏كند . و جنايات شاه بسياري‏اش زير پرده است كه غير از خودش و امثال كارتر ( جيمي كارتر ، رئيس جمهور اسبق آمريكا ) اطلاع ندارند .
( بيانات امام در جمع خارجي ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۸۱ )
۵۸/۲/۴

حبس و شكنجه
اين حبسهاي طولاني و اين زجرهاي فوق‏العاده ، اين شكنجه‏هاي طاقت‏فرسا براي يك دسته از روشنفكران ، يك دسته از علما ، يك دسته از فرهنگيها ، از وكلاي دادگستري ، از قضات دادگستري ، امثال اينها ؛ در تحت اين شكنجه‏ها بودند .
( بيانات امام در جمع گروهي از دانش آموزان ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹۷ )
۵۸/۲/۷

عُمال ديكتاتور
ديگراني كه شكنجه كردند و اينها ، البته آنها اعدام نمي‏شوند ؛ لكن به جزاي خودشان مي‏رسند : به حبس و تعزير و اينطور چيزها .
( بيانات امام در جمع اعضاي هيات بازرگانان ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۳ )
۵۸/۲/۲۵

قتل‏عام و شكنجه
بعضي از كارها هست كه جزاي آن در اين دنيا نمي‏شود ؛ امكان ندارد . هر جاني يك نفر آدم است ، مثل ساير مردم است ، يك جان دارد و يك حيات دارد ؛ اين جاني اگر چنانچه ده هزار نفر را كشته باشد [و] ما بخواهيم براي ده هزار نفر اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ يك جاني كه صد نفر را ، به آن طرزي كه مي‏دانيد در شكنجه قرار داده ، يعني آن طرزي كه شنيديد در شكنجه قرار داده ، حالا ما بخواهيم اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ نمي‏شود ، يك جان دارد ؛ ما غايت امر اين است كه او را بكشيم ؛ غايت امر اين است كه نه ، او را فرض كنيد با شكنجه بكشيم . اما او كه يك [نفر را] شكنجه نكرده ، يك نفر را نكشته كه در مقابل يك كشتن يك كشتن ، و در مقابل يك شكنجه يك شكنجه . شكنجه‏گرهايي كه از خارج هم تعليم بر مي‏داشتند ، اينها فوج فوج مردم را شكنجه كرده‏اند ! اينهايي كه جوانهاي ما را كشته‏اند – بعضي از آنها عدد بسياري از جوانهاي ما را كشتند و از بين بردند – اينها آنقدري كه ماها مي‏توانيم شكنجه‏شان كنيم و ماها مي‏توانيم جزا به آنها بدهيم يك امر ناچيزي است .
لكن يك جاي ديگري هم هست كه در آنجا شكنجه‏هايي است كه ما نمي‏توانيم بفهميم . و آن از خود اعمال است . اينطور نيست كه نظير اينجا يك فراشي از خارج بيايد و شكنجه كند . . . . اين شكنجه‏هاي ناجوانمردانه‏اي كه به جوانهاي ما كردند ، هر شكنجه صورت دارد آنجا . هر داغي كه كردند داغ مي‏شوند آنجا ، همين عملْ آنجا صورت پيدا مي‏كند . همين عملْ شكنجه مي‏شود آنجا .
( بيانات امام در جمع گروهي از پزشكان اورژانس تهران ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹ – ۲۷۸ )
۵۸/۳/۵

نوكران استعمار
صداي غرب درآمده است كه چرا اين فاسدها را مي‏كشيد . اينها دوستان ما هستند . خوب ، ما براي همين مي‏كشيم . آنها را اينها از ما هستند ! اينها به ما خدمت كردند ، هياهو درمي‏آورند به اينكه خدمتگزارهاي ما را چرا مي‏بريد از بين . ما روي همين زمينه كه خدمتگزارهاي شما هستند و برخلاف مليت ما عمل كردند ، برخلاف اسلام عمل كردند ، آدم كشتند ، روي اين منظور است كه ما آنها را ، جزاي آنان را ، به آنها مي‏دهيم .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي مركزي آمار ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص۷۰ – ۶۹ )
۵۸/۳/۲۰

محاكمه شاه و خاندان سلطنت
سوال : بسيار خوب از شاه صحبت كنيم . امام ، آيا شما دستور داده‏ايد كه شاه را در خارج بكُشند ؟ و يا شما گفته ايد كه هر كس اين كار را بكند يك قهرمان به حساب مي آيد و اگر در عمليات كشته شود به بهشت خواهد رفت ؟
امام : نه من نگفته ام . براي اينكه من ميخواهم كه او را به ايران بياورند و محاكمه عمومي كنند ، به جهت پنجاه سال جرم خيانت و غارت ثروت . اگر در خارج كشته شود ، تمام آن پولها به هدر ميرود . در عوض اگر اينجا محاكمه شود ، تمام ثروت هايش را خواهيم گرفت .
نه ، نه من نميخواهم كه در خارج كشته شود . من او را زنده همين جا ميخواهم ، همين جا و براي همين است كه براي سلامتيش دعا مي كنيم . همان طوري كه آيت الله مدرس
( آيت‏اللَّه سيد حسن مدرس در سال ۱۲۸۲ ه ? . ق . به دنيا آمد و در مشروطه و مبارزه با رضاخان نقش بسزايي داشت . وي در سال ۱۳۱۶ ه ? . ش . در شهر كاشمر كه محل تبعيد او بود به دستور رضاخان به شهادت رسيد . )
براي سلامتي رضا پهلوي دعا ميكرد ، پدر همين پهلوي كه او هم به خارج فرار كرده بود و با خود ثروت كلاني را برد و معلوم است كه كمتر از پسرش به بيرون برده بود .

سوال : ولي اگر او پولها را پس بدهد از تعقيبش دست خواهيد كشيد ؟
امام : از نظر آن پولها اگر واقعا پس بدهد ، بلي . از اين جهت ديگر حسابي نخواهيم داشت . ولي در عوض         براي خيانت به كشورش و به اسلام خير ، خير . چگونه ميشود از كشتار پانزده خرداد ، كشتار شانزده سال قبل و كشتار جمعه سياه ، يك سال پيش چشم پوشي كرد ؟ چگونه ميتوان براي تمام شهيدان كه در پشت سرش گذاشت و رفت او را بخشيد ؟ اگر تمام شهيدان زنده شوند ، شايد من بتوانم او را ببخشم و راضي شوم به اينكه تمام ثروتي را كه او و فاميلش از ملت دزديده اند پس بگيرم .

سوال : دستور اينكه شاه را توسط عمليات كماندوئي و يا چيزي شبيه عملياتي كه باعث دستگيري آيشمن
( آدولف آيشمن از همكاران نزديك هيتلر كه صهيونيستها مدعي بودند وي عامل اصلي كشتار يهوديان آلمان بوده است . او پس از شكست هيتلر فراري شد و پس از پانزده سال توسط صهيونيستها در آرژانتين شناسايي گرديد . صهيونيستها او را ربوده و به اسرائيل بردند و پس از محاكمه به دار آويختند و جسدش را سوزاندند . )
در آرژانتين شد ، به ايران بازگردانند ، آيا فقط در مورد او اجرا خواهد شد و يا اينكه افراد خانواده اش را هم شامل ميشود ؟
امام : هر كدام كه جرمي مرتكب شده باشند ، گناهكار است . اگر اعضايي از فاميلش در هيچ جرمي شركت نكرده دليلي نمي بينم براي محكوميتشان ، وابستگي به خانواده شاه كه جنايت محسوب نميشود . مثلا پسرش رضا فكر نمي كنم كه خود را آلوده جنايت كرده باشد . بنابر اين ضديتي با او ندارم و ميتواند به ايران بازگردد هر وقت كه ميخواهد و مثل يك ايراني معمولي زندگي كند ، اگر مي خواهد بيايد .

سوال : من ميگويم كه هر گز نمي آيد . و اما فرح ديبا ؟ ( همسر سوم محمد رضا و آخرين ملكه ايران )
امام : براي او دادگاه تصميم خواهد گرفت .

سوال : و اشرف ؟
امام : اشرف خواهر دو قلوي شاه ، درست مثل او جنايتكار است و براي جناياتي كه انجام داده بايد محاكمه شود و مثل شاه محكوم شود .
( طليعه انقلاب اسلامي ، صص ۶۰ – ۳۵۹ )
۲/۷/۵۷

محاكمه بختيار
سوال : نخست وزير سابق ، بختيار چطور ؟ بختيار مي‏گويد كه بر سر جايش باز خواهد گشت و مي‏گويد كه دولتش را آماده كرده است كه به جاي اين دولت بنشاند .
امام : اگر بختيار بايد اعدام شود يا نه ، هنوز اين را نمي‏دانم ولي مي‏دانم كه بايد محاكمه شود . كه برگردد ، برگردد . حتي با دولت جديدش اگر مي‏خواهد برگردد ، برگردد . حتي اگر دوست دارد ، دست در دست شاه برگردد . بدين نحو همه با هم به دادگاه انقلاب فرستاده مي‏شوند . بلي بايد بگويم كه خوشحال مي‏شوم كه ببينم بختيار با شاه با هم دست‏دردست هم برمي‏گردند . منتظر آنها هستم .
( طليعه انقلاب اسلامي ، ص ۳۶۰ )
۵۸/۷/۲

كشتار مردم
مساله سينما يك مساله‏اي بود كه ما نجف بوديم ، و من از اوّلي كه قضيه سينما را شنيدم حدسم اين بود كه عُمّال خود شاه اين كار را كردند . و اعلام هم كردم اين مطلب را . و بعد هم معلوم شد همين طورها بوده است ، و موجب تاثر همه ملت و ما ، خصوصاً تاثر من راجع به اين فاجعه بود . . . من به آقاي قدّوسي دستور مي‏دهم كه در اين امر دخالت كنند ، و با قاطعيت تعقيب كند اين مطلب را .
اگر جنايات ثابت است . . . اشخاصي ، بايد البته جبران بشود ؛ بايد تاديب بشوند . يا اگر چنانچه واقعاً دست كار بوده‏اند ، اعدام بشوند .
( اسناد منتشر نشده )
۵۸/۷/۱۱

علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صفيحه نور ، ج ۴ صفحات ۱۳۴ و ۱۶۴ و ۱۷۲
صفيحه نور ، ج ۵ ، صفحات ۴۹ و ۹۱
صفيحه نور ، ج ۶ ، ص ۸ – ۶۷
صفيحه نور ، ج ۱۴ ، ص ۶۷

کپی شده از +

آیا محمد پس از مرگش هم رسول الله است؟

!دین اسلام ومذ هب شیعه برپایه دروغ بنا نهاده شده است 

 یک شیعه 12 اما می درنماز شبانه روزی خود دوبرابر یک مسلمان (ثنی)دروغ میگوید همگان میدانند که داد ن گواهی در باره چیزی ، دیدن با چشم است ویا شنیدن با گوش . درزمان حال است یاگذشته؟ اگر برای زمان حال باشد بگونه ایست واگر برای گذشته باشد بگونه دیگر.

گوا هی دادن امروزه مسلمانان درنماز های خود با زبان تازیان در باره پیامبری(محمد خود خوانده رسول الله)که میگویند (اشهد و ا ن محمدا رسول الله) یعنی من گوا هی میدهم که محمد فرستاده الله است . این گوا هی بگونه ای گفته میشود که گوئی محمد زند ه و هم اکنون نیزرسول الله است . درحالی که او 1400 سال پیش از این مرد ه ودر جهان دیگر بسر میبرد .

پس آشکارادروغ میگویند . چنانچه نیازی باشد که بخواهند گوا هی درستی در باره این مرده تازی بد هند باید بگویند که ما از زبان دین دارا ن پیرو ا و وپدران ومادران خود شنید ه ایم که محمد نامی در عربستان می گفته است .من رسول الله هستم .

همچنین است درباره شیعیان که پس از گفتن(اشهد وا ن محمدا رسول الله) می گویند(اشهد و ا ن علیا ولی الله) که اینان دوبار به دروغ گوا هی مید هند . یکبار درباره محمد وبار دوم درباره علی که اونیز کشته شد واینک در جهان دیگر است .

با این گوا هی نا درست ونا بجا ی یک ایرا نی که بن مایه ای در دست ندارد تادریابد درگذشته هم آن دوتازیرسول ویا ولی بوده اند . نا آگا هانه همه تبهکاریها وگردنه بندیها . کشتار وتاراج این دوتازی آمده درکلام الله را به گردن الله =(حجر الاسود) لال بی زبان می بندد .

گناه شیعیان چند برابر میشود آنگاه که علی را ولی الله هم میگویند . بی آنکه چم ولی را که معنی( سر پرست) مید هد دریابند وبدانند که آیا علی سر پرست بر الله است ویا از سوی الله سرپرست بر مردم ؟ که هردوگونه آن نادرست است .

اگر علی را ، ولی بر الله ، یعنی سرپرست او بدا نند  که پذیرفته ا ند ، الله یتیم است و نیاز به سرپرستی علی دارد . اگر علی را از سوی الله ولی بر مردم بدانند که کار را خرابتر کرده . برای الله همکار ویاری دهنده تراشیده اند که اینهم با یگانگی الله جور در نمی آید .

چنانچه اینان جهان واپسین آمده در کلام الله را باور داشته باشند ودر چنان روزی برای پاسخگوئی دربرابرالله قراربگیرند که بیگمان محمد وعلی هم فرا خوا نده خواهند شد . اگر الله از مسلمانان وشیعیان بپرسد که شما ها برابرکدام بن مایه استوار شبانه روزی هفده بار دولا راست شدید وهمچون مگس ها وز وز کنان آرامش مرا بازبان تازیان بر هم زدید ونابخردانه گواهی دادید که این محمد رسول الله است وآن علی ولی الله .؟

کی از زبان من در این باره چیزی شنیده بودید که من منکر آن شده بودم وشما داشتید یاد آوری میکردید تا از یاد نبرم ؟

 در حالی برابر سوره هشتم(انفال) وسوره نهم(توبه) وسوره های دیگر من اینها را راهزن ودزد سر گردنه شناخته ام که کاروانیان بیگناه را کشته ومال شان را ربوده ومرا هم بد نام کرده اند که همراه شان بوده ام ودست به هزاران تبهکاری دیگرهم بنام من زده اند .

چگونه کشتار گران و را هزنان شناخته شده درکلام الله میتوانند رسول الله و ولی الله هم باشند ؟ که شما ها در همه زمان کور کورانه گواهی دروغین داده اید . ؟

مگر من از شما گوا هی خواسته بودم که نا بخردانه دست به این زشتکاری زد ه اید ؟ من چه نیازی به فرستادن رسول دارم  آنهم نزد کسانی که زبان یکدیگررا درنمی یابند .

اگر هم کسی رابه رسالت بفرستم چه نیازی به گوا هی دیگران دارد که شما ها به دروغ برای من نه تنها رسول که ولی الله هم برگزیده اید؟ مگر من صغیرم که غداره بندی را برای من سرپرست تراشیده اید؟ در برابر این سخنان الله ما چه پاسخ پذیرفتنی داریم ؟

اگربگوئیم که ما گنا هکار نیستیم . محمد وعلی خودشان به ما آموخته اند ، آنها لال که نیستند خواهند گفت اینها دروغ میگویند ومارا بد نام میکنند . زیرا بگوا هی عزرائیل 1400سال پیش از این ما مرده ایم وسرگردان . کی ودر کجا مارا دیده اند . چگونه باماسخن گفته اند ؟ نه ما فارسی میدانیم ونه آنها عربی .دروغ می بافند .

در این هنگام ناگزیر باید اعتراف کنیم که آنها درست میگویند ما یکدیگر را ندیده ونمی شناسیم . این دروغهارا دین دار نمایان بهره بردار از نام آنان بر پدران و مادران ما آموختند وما هم از آنان فرا گرفتیم . .دیگر جای کوچکترین دودلی نیست که گنا هکاریم .آنگاه الله به نگهبانان شگنجه گاه خود(دوزخ) فرمان مید هد تا ما را در کنار دین دار نمایان گمراه گر و پدران ومادران فریب خورده ما به ژرفای آتش سوزان سر گون نمایند .

براستی آیا خرد مندانه است که منش و والائی ایرانی خودرا این چنین نا بخردانه با استخوان پرستی تازیان بیا بان گرد . آنهم کشتارگر نیاکان ونابوکننده تاریخ وفرهنگ ما دکش کنیم  ودر نیابیم که چه میکنیم وچه می اندیشیم وخودرا ایرانی نژاده وباز مانده ای از کورش وداریوش هم بدانیم ؟

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویا نی سرخ وزرد وبنفش :

 

تیرشید هفتم اسفندماه/2710

                26فوریه/2003

 آله دال فک 

منبع +

بشارت؛ خدا به زادگاهش باز می گردد

معرفی کتاب؛بشر سر انجام به حقیقت وجود خدا پی می برد
هوشنگ معین زاده با نوشتن چند کتاب در دهه اخیر، به عنوان نویسنده ای نازک اندیش و خوش قلم در رشته خاصی از ادبیات داستانی شناخته شده است.

او در نخستین کتاب خود «خیام و آن دروغ دلاویز»، بهشت برین دنیای آخرت را، به صحنه کشید. به گونه ای که بسیاری از مشتاقان سینه چاک بهشت با خواندن این کتاب هوس رفتن به این وعدگاه را از سر خود بیرون کردند. کمدی خدایان یا هفت خوان آخرت اش را با دیدار عزرائیل(ملک الموت) آغارید و پا به پای این فرشته مرگ تمام منازل آخرت را در نوردید و خوانندگانش را به تماشای دوزخ برد، و با نشان دادن انواع عذابهای این وعده گاه افسانه ای که همه آنها را به طنز گرفته، دلهره این عذابکده را از دل خوانندگان کتاب بیرون ریخته که با موعظه های هزاران واعظ منبری و مجلسی هم نمی توان هول و هراس دوزخ را از نو به دل آنها باز گرداند.

اما، درباره اصل مهم و نخستین الهیات، یعنی خدا(توحید) کار او به آسانی معاد سرانجام نمی گیرد. او که می انگاشت با رفتن به «آنسوی سراب»، دیدار و گفتگو با خدا و دوستی پاکدلانه اش با او، کارش به اتمام می رسد. به توصیه دوستان صاحبنظرش که مبحث خدا را نا تمام می دیدند، ناچار می شود خوانندگانش را در کتاب آیا خدا مرده است؟! همراه خود و راهبرش خضر پیغمبر، به معراج و به زیارت آرامگاه خدایان ببرد. خدایانی که درطول تاریخ حیات بشر، خدایی کرده و هر یک به دلایلی از صحنه خارج و به فراموشی سپرده شده اند. با این همه، باز هم کارش را پایان یافته نمی بیند و می پندار به نتیجه ای که می خواسته نرسیده است. لذا تصمیم می گیرد که در مبحث خدا بیش از اینها بیاندیشد و بنویسد. از اینرو در مقدمه کتاب «بشارت» به این امر اشاره می کند و می نویسد:

مفهوم خدا از آنچنان اهمیتی برخوردار است که می بایستی بیش از اینها به آن پرداخت. زیرا تا کنون در ایران و جهان اسلام، به دوراز حیطه نفوذ دین و مذهب کمتر به مسإله خدا پرداخته شده است و کمبود آن در اوضاع و احوال کنونی کاملاٌ مشهود است. و می افزاید: در حقیقیت ما نیازمند دهها و صدها کتاب نظیر دفاتر تقدیمی و رساله های معتبرتری به قلم شخصیت های صاحب نظرتر هستیم تا بتوانیم با مفهوم خدا یک آشنائی عقلائی پیدا کنیم و در شناخت او به جایگاهی برسیم که خردمندان ممالک دیگررسیده اند (ص 7)

معین زاده با این برداشت، دست به شگرد تازه ای می زند که پیش از او نیر بسیاری از اندیشمندان شرق و غرب از گذشته های دور بدان اشاراتی کرده بودند. با این تفاوت که او با تکیه بر داده های علمی عصر جدید، آزادی بیان و شهامت در بیان اندیشه هایش، بجای استفاده از الفاظی مانند انالحق حلاج یا سبحانی من اعظم الشانی با یزید بسطامی، با صراحت و بی پرده اندیشه هایش را مطرح میکند.

در کتاب تازه اش که آنرا به خبر خوش، بشارت خدا به زادگاهش باز می گردد! احتصاص داده است. با ظرافت و نکته بینی، علاوه برارائه دادن دلایل متعدد برای اثبات نبودن خدا در آسمان، برای رعایت حال خداپرستانی که به آسمان نشین بودن او باور دارند، خدا را در کاروانی عظیم و با شکوه به زمین باز می گرداند. به تصویر کشیدن کاروان رجعت خدا به زمین، یکی از صحنه های بسیار خواندنی و جذاب بشارت است. به نظر میرسد که معین زاده به عمد در صحنه آرایی رجعت خدا به خود زحمت داده که بتواند دل خداپرستان را بدست آورد تا نپندارند که او با خدای آنها سر کینه و عناد دارد.

او در کتاب بشارت، ضمن اینکه آخرین دیدگاههای خود را در باره خدا ارائه میدهد، در کاروان رجعت او نیز با تعمد همه خدایان کوچک و بزرگ پیشین را پیشاپیش خدای یکتا به زمین می آورد تا آسمان را کاملاَ از وجود همه خدایان خالی کند. ترس و نگرانی او در اینست که مبادا فردای دیگر، افرادی دیگر با همان ترفندهای کهنه، خدا یا خدایان دیگری را آسمان نشین قلمداد کنند و باز هم انسان های ساده دل و زود باور را به نیایش به سوی آسمانها بخوانند. با همین باورهاست که می نویسد:

– تبعید خدا به آسمان یا هجرت اجباری او از زمین، ازآغازدرست نبوده، زیرا اگر به سیر تحول و تکامل مفهوم خدا نظر بیافکنینم، می بینیم که خدای تمام ادیان و مذاهب از دیرترین آنها تا نزدیکترینشان، از زمین برخاسته و در همین زمین متحول گردیده است. اینکه او را به آسمان فرستادند، تا دست هیچ جنبنده ای به دامان آن نرسد، صرفاَ ترفندی بود برای افراد شکاک و فضول که اصرار داشتند خدا را ببینند تا به او باور بیاورند.

معین زاده برای تفهیم بهتر این مطلب در بخش های مختلف کتاب، شرح حال یهوه خدای دین یهود را می دهد که در مسیحیت پدر آسمانی و در اسلام الله اکبر لقب می گیرد. او چگونگی مراحل تبدیل این خدا را از خدای کوهستان سینا(قبل از ظهور موسی) به خدای آفریننده به تفصیل شرح می دهد واز تورات سند و مدرک ارائه می نماید. وقتی هم پای خدا به زمین می رسد، خود او در حضور یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر و نبی که به گرامی داشت او در محل فرودش گرد آمده بودند، به زبان ساده و قابل فهم همگان، خطاب به معین زاده که او را نیز برای پیشباز از خدا فرا خوانده بودند، می گوید:

– فکر و اندیشه تو کاملاَ درست است، خدا هرگز آسمان نشین نبوده است. راست است که پیغمبران بنا به علاقه ای که به خدا داشتند، او را آسمان نشین قلمداد کرده اند. اما واقعیت اینست که خدا راستین همیشه درزمین و در میان انسانها بوده است. درست تر اینکه خدا نیز مانند انسان محصول و فراورده زمین است و تابه امروز جز زمین جای دیگری نبوده است ومی افزاید: اگرما را بخدائی قبول دارید، ما خدای انسان هستیم. انسان محصول زمین است و در زمین زندگی میکند و خدای او نیز بایستی در زمین و در میان انسانها باشد(ص 308)

در تإئید همین کلام که از زبان خدا جاری شده است، نویسند در جای دیگر کتاب، با مطرح کردن مفهوم چرا می نویسد: برای روشن تر شدن جایگاه خدا و شیطان، با تعمقی در جدال و کشمکش آنها در روز خلقت آدم،به این نتیجه می رسیم که در آن روز معروف نیز دعوا بر سر چرا بود.

چرا کلمه است که به انسانیت انسان معنا می دهد و انسان حیوان گونه را به مرحله انسانیت می رساند. وقتی که نوع خاصی از حیوان به روی دو پا ایستاد و سپس به تکلم در آمد، چندان فرقی با نوع حیوانی خود نداشت. این حیوان وقتی پا به مرحله انسانی نهاد که کلمه چرا که ظهور مرحله تعقل است، در او پیدا شد.

شگفتی بزرگ کلمه چرا دراین است که خود خدا هم در پاسخ همین سئوال چرا پیدا شده است. به همین علت است که حیوانات که با کلمه چرا آشنایی ندارند، خدا هم ندارند. خدا فقط متعلق به انسان است،انسانی که می خواهد بداند چرا به وجود آمده و چه چیزی یا چه کسی باعث حضور او در صحنه حیات شده است؟هر آئینی و هر فردی که بخواهد انسان را از گفتن چرا محروم یا دور سازد، می خواهد انسان را به مرحله حیوانی اش برگرداند….اگر انسانیت به مرحله کنونی رسیده است به علت کنجکاوی و در پی یافتن پاسخ چراهایی بوده که در مسیر زندگی او پیدا می شدند و بایستی به این انسان اجاز داد که به چراگویی خود همچنان ادامه دهد.(ص39)

دراین کتاب نیز معین زاده برای پیمودن راه تاریک و پر پیچ و خمی که برگزیده است، راهبری را انتخاب کرده که به کتاب او ارزش و اعتبار بیشتری بخشیده است. او که هفت خوان آخرت را با عزرائیل طی کرده و در سفرش به آرامگاه خدایان،خضر پیغمبر رائد راهش بوده، در این کتاب که می خواهد خدا را به زمین بازگرداندن، شیطان را به راهبری بر می گزیند و با دادن نماد عقل ، به این فرشته یاغی و طاغی،او را در جایگاهی می نشاند که شایسته او می داند.در همین رابطه، نویسنده درآغاز بشارت چندین صفحه را اختصاص به معرفی شیطان میدهد و او را به دوستداران حقیقت چنانکه هست می شناساند.

از بخشهای مهم دیگر کتاب بشارت، سیر و سیاحتی است که نویسنده همراه شیطان در آنسوی سراب انجام میدهند. آندو در سماع عرفا بزرگ شرکت میکنند، با مولانا و شمس تبریزی به پا کوبی میپردازند. در مجلس محمد زکریای رازی، ابو علی سینا و حکیم عمر خیام شرکت و به سخنان آنها دل می سپارد و جوهر اندیشه هایشان را بازگو می کند.

معین زاده پس از فرود آوردن خدا به زمین، بشارت را دربخش یگانگی نماد عقل و ایمان به پایان می رساند:.در این هنگام خدا کلام خود را قطع کرد. سر به سوی آسمان بلند کرد و به نقطه ای چشم دوخت…..گوی آتشینی از بلندای آسمان به سرعت به سوی زمین و به جانب ما فرود می آمد….گوی آتشین، گردونه مجلل و زرینی بود که دوازده اسب سفید بالدار آنرا به دنبال خود می کشیدند…وقتی اسب ها به آرامی گردونه را به زمین نشاندند، شیطان با تأنی بپا خاست و از گردونه پائین آمد و با اشتیاق به سوی خدا حرکت کرد.

خدا نیز با چهره شاد و خندان به استقبال او رفت. آندو وقتی به هم رسیدند، همانند عاشقانه دلباخته ای که پس از هجران بسیار به هم می رسند، همدیگر را سخت در آغوش گرفتند. همان لحظه غرش مهیبی در فضا پیچید و رعد و برقی عظیم در آسمان ایجاد شد و همزمان با غوغای زمین و آسمان، این دو چهره نمادین عقل و ایمان در حالیکه یکدیگر را درآغوش گرفته بودند، با مسرت و شادی شروع برقصیدن و بگرد خود چرخیدن کردند..

دقایقی بعد هر دوی آنها در حالیکه به هم آمیخته بودند، تبدیل به ذرات نوری شدند که در درون هر ذره آن هم خدا وجود داشت و هم شیطان. این ذرات نور در فضا پراکنده و به یک چشم به هم زدن نا پدید شدند. شگفت آنکه به هنگام پراکنده شدن این ذرات، ذره ای از آن به درون من آمد و در من نشست، همچنانکه ذرات دیگر نیز به درون انسانهای دیگر….(ص 311)

و چنین است که معین زاده سر فصل تازه ای می گشاید تا بتواند با بودن خدا در زمین فلسفه انسان خدایی خود را که وعده آنرا داده، برای دوستداران اندیشه هایش فراهم آورد. فلسفه ای که بی شک با آشنایی به کارهای معین زاده و آگاهی او به مسائل فلسفی و دینی و عرفانی، میتواند، همچنان بحث انگیز و با نو آوریهای دیگر این نویسنده همراه باشد.

نوشته : هوشنگ معین زاده

در کیهان لندن

شماره 1080، پنجشنبه 12 تا چهار شنبه 18آبان 1384

داستان لواط قوم لوط و همخوابگی لوط با دخترانش

چون ابراهیم راوحشت از دل برفت وبشارت فرزند بیامد درآن حال برای خلاص قوم لوط با ما به گفتگو والتماس درآمد (یعنی ازفرشتگان که وعد ه هلاک قوم لوط شنید استدعای نجات برآنهاکرد . که همانا ابراهیم بسیارحلیم ورئوف بود وبسیاربدرگاه خدا دعا وتضرع داشت وبسیار از حق ومغفرت وآمرزش درحق خودوخلق میطلبید . خطاب شد ای ابراهیم ازاین خواهش درگذر که هنگام حکم قهر الهی براین قوم فرارسیده وبر آنها عذابی که حتمی است وبازگشت ندارد وخواهد رسید .

وچون فرستادگان  (فرشتگان قهر) به لوط وارد شدند (برقوم خود) پریشان خاطر ودلتنگ شد وگفت این روز بسیارسختی است . (وچون فرشتگان بصورت جوانان زیبا بخانه لوط درآمدند) قوم لوط (آگاه شد) و به قصد عمل زشتی که درآن سابقه داشتند بسرعت به درگاه او وارد شدند  لوط به آنهاگفت این دختران من (جنس زنان امتم که به منزله دختران منند) برای شما پاکیزه ونیکوترند از خدا بترسید ومرانزد مهمانان به عمل زشت خود خوار وسرشکسته مکنید.

 آیا درمیان شما یکمرد خیر خواه رشید خدا پرست نیست(که شما را از این کار بد منع کند) . قوم لوط گفتند مارا رغبت ومیلی به آن دختران نیست  وتو بخوبی میدانی که مطلب ما چیست . (لوط چون دید پند او اثری ندارد) گفت ای کا ش مرابرمنع شما اقتداری بود یا آنکه چون قدرت ندارم ازشر شما به رکن محکمی (که اقتدار خدا ست) پناه خواهم برد . فرشتگان به لوط گفتند (تو اندیشه مدارکه) ما رسولان پروردگاریم و هرگز دست آزارقوم بتو نرسد تو با اهلبیت خود شبانه از این دیار بیرون شو و از اهل خود هیچکس جز آن زن کافرت که آنهم با قوم باید هلاک شود یکی راوامگذار که وعده عذاب صبحگاه است و تا صبح وقت بسیارنیست .

چون صبح شد فرمان قهرما دیار آن قوم نابکار راویران وزیرو زبرساخت وبرسرآنهامرتب ازآسمان سنگ هلاک فرو ریختیم  . که آن سنگهای بلا برسر ستمکاران از امر خدا نشان دار ومعین بود والبته چنین هلاکتی ازظالمان عالم دورنخواهدبود . سوره یازدهم (هود) آیه های 74تا 83

 

این داستان بدوراز اندیشه و خرد، در سوره پانزدهم (الحجر) وسوره بیست وششم (الشعرا) وسوره بیست ونهم (عنکبوت) وسوره پنجاه ویکم (الذاریات) وسوره پنجاه وچهارم(قمر)وسوره شصت وهفتم (الملک) نیز بادگرگونیهائی آمده است.

پرسش اینست که 

1- خواندن کدام بخش از این داستان سراپا زشت وتبهکاری برای آمرزش روان مردگان ایرانی سودمند است؟

2-چگونه سوگندبرلواط تیره لوط ویا نوشانیدن شراب به لوط ومست کردن وی وهمخوابگی دخترانش با او میتواند کسی راپای بند بردرست پیمانی کند ؟ که مردم گمراه نگا هداشته ایران درپناه اسلام ناب محمدی هم به این زشتکاریها سوگند یاد مینمایند وهم آنرابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند.

چون این داستان سراپازشتی وتبهکاری  در هفت سوره از قرآن آمده است ، هرایرانی که یکباربه قرآن  سوگند یاد بنماید یعنی هفت بار  به لواط قوم لوط وزنای لوط بادخترانش سوگند یادنموده است ؟

آیا آیت الله های چیره شده برایران  این نمایندگان راستین بت الله  .  پاسخی در رد سوگند با این داستان شیرین آمده درکلام الله خود دارند؟ ویا خواهندپذیرفت که خواندن چنین داستانهای مستهجنی نه تنها آمرزنده روان مردگان نیست که آزاردهنده روان آنان هم هست؟

حال بسراغ تورات میرویم تادریابیم داستان  الله فرموده درتورات چگونه آمده است؟
سفر پیدایش19

باب نوزدهم

و وقت عصرآن دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط به دروازه سدوم نشسته بود وچون لوط ایشان رابدید به استقبال ایشان برخاسته روبرزمین نهاد. وگفت اینک اکنون ای آقای من به خانه بنده خودبیائیدوشب رابسربریدوپایهای خودرابشوئید وبامدادان برخاسته راه خودراپیش گیرید . گفتند نی بلکه شب را درکوچه بسرمیبریم . اما چون ایشان را الحاح بسیارنمود با اوآمده به خانه اش داخل شدند وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیرپخت پس تناو ل کردند .

وبخواب هنوزنرفته بودند که مردان شهر یعنی مردم سدوم ازجوان وپیرتمام قوم ازهرجانب خانه وی را احاطه کردند . وبه لوط ندا درداده گفتند آن دومرد که امشب به نزدتودرآمدندکجا هستند آنهارانزدمابیرون آور تا ایشان رابشناسیم . آنگاه لوط نزد ایشان بدرگاه بیرون آمدودر را از عقب خود ببست . وگفت ای برادران من زنهاربدی مکنید. اینک من دودختردارم که مردرانشناخته اند ایشان را الآن نزدشما بیرون آ ورم وآنچه درنظرشماپسندآید با ایشان بکنید لکن کاری به این دومرد ندارید زیراکه برای همین زیر سایه سقف من آمده اند .

گفتند دورشوو گفتند این یکی آمدتانزیل ماشود وپیوسته داوری میکند الآن باتو ازایشان بدترکنیم پس برآنمرد یعنی لوط بشدت هجوم آورده نزدیک آمدندتادر رابشکنند . آنگاه آن دومرد دست خودرا پیش آورده لوط را نزدخودبه خانه درآوردند ودر رابستند . اما آن اشخاصی راکه به در خانه بودند ازخردوبزرگ به کوری مبتلا کردند که ازجستن در خویشتن راخسته ساختند . وآن دومرد به لوط گفتند آیا کسی دیگردراین جاداری دامادان  وپسران ودختران خودوهرکه را درشهرداری ازاین مکان بیرون آور . زیراکه ما این مکان راهلاک خواهیم ساخت چون که فریاد شدید ایشان بحضور خداوندرسیده وخداوند مارافرستاده است تا آنراهلاک کنیم .

پس لوط بیرون رفته بادامادان خودکه دختران اوراگرفتند مکالمه کرده گفت برخیزید وازاین مکان بیرون شوید زیراخداوند این شهر را هلاک میکند امابنظردامادان مسخره آمد . وهنگام فجرآن دوفرشته لوط را شتابانیده گفتندبرخیزوزن خودرابا این دودخترکه حاضرندبردار مبادا درگناه شهرهلاک شوی . وچون تاخیر مینمود آن مردان دست او ودست زنش ودست هردودخترش راگرفتند چونکه خداوندبروی شفقت نمودواورابیرون آورده درخارج شهرگذاشتند .

و واقع شدچون ایشان رابیرون آورده بودندکه یکی به وی گفت جان خودرادریاب وازعقب منگرودرتمام وادی مایست بلکه به کوه بگریز مبادا هلاک شوی  . لوط بدیشان گفت ای آقا چنین مباد . همانابنده ات درنظر التفات یافته است واحسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگارساختی ومن قدرت آن ندارم که به کوه فرارکنم مبادا این بلا مرافروگیرد وبمیرم . اینک این شهر نزدیک است تابدان فرارکنم آیاصغیرنیست تاجانم زنده ماند . بدوگفت اینک دراین امرنیزتورا اجابت فرمودم تاشهری ر اکه سفارش آن نمودی واژگون نسازم  . بدانجابزودی فرارکن زیراکه تاتوبدانجانرسی هیچ نمیتوانم کرد ازاین سبب آنشهرمسمی به صوغرشد .

و چون آفتاب برزمین طلوع کرد لوط به صوغر داخل شد . آنگاه خداوند برسدوم وعموره گوگردوآتش ازحضورخداوند ازآسمان بارانید.  وآن شهرهاوتمام وادی وجمیع سکنه شهرها ونباتات زمین راواژگون ساخت . اما زن او از عقب خود نگریسته ستونی ازنمک گردید . بامدادان ابراهیم برخاست وبه سوی آن مکانی که درآن به حضورخداوندایستاده بودرفت . وچون به سوی سدوم وعموره وتمام زمین وادی نظر انداخت دیدکه اینک دود آن زمین چون دود کوره بالا میرود . وهنگامی که خدا شهرهای وادی را هلاک کرد  خدا ابراهیم رابیادآورد ولوط را از آن انقلاب بیرون آورد چون آن شهرهائی راکه لوط درآنها ساکن بود واژگون ساخت .

و لوط از صوغربرآمد وبادودخترخود درکوه ساکن شد زیراترسیدکه درصوغربماند پس بادودختر خود درمغاره سکنی گرفت . ودختربزرگ به کوچک گفت پدرماپیرشده ومردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان بمادرآید . بیاتاپدرخودراشراب بنوشانیم وبا اوهمبسترشویم تانسلی ازپدرخود  نگا هداریم . پس درهمان شب پدرخودراشراب نوشانیدند ودختربزرگ آمده باپدر خویش همخواب شد واو از خوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . و واقع شدکه روزدیگربزرگ به کوچک گفت اینک دوش باپدرم همخواب شدم امشب نیز اوراشراب بنوشانیم وتوبیا وباوی همخواب شو تانسلی ازپدرخودنگاهداریم . آنشب نیز پدر خودراشراب نوشانیدند ودخترکوچک همخواب وی شد واوازخوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . پس هردودخترازپدرخودحامله شدند . وآن بزرگ پسری زائید اوراموآب نام نهاد واوتا امروزپدرموآبیان است . وکوچک نیز پسری بزاد واورا بن عمی نام نهاد وی تابحال پدربنی عمون است :

برداشت از باب نوزدهم (سفرپیدایش19) آیه های ا تا38 کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق وعهد جدید که اززبانهای اصلی عبرانی وکلدانی ویونانی ترجمه شده است وبه همت انجمن پخش کتب مقدسه درمیان ملل به چاپ رسید.

وحال روی سخنم با الله است که میگوید قرآن وتورات هردورا من فرستاده ا م  اگر چنین است وسخنت راست.  پس چرا درهریک ازداستانهایت اینهمه دوگانه گوئی درقرآن وتورات وجود دارد؟

مگرتودرهمه سوره های قرآن نگفتی که چون همسرلوط هم از لواط گران بود به کیفرگنا هش درسنگباران نابودشد.

پس چگونه است که درتورات همسرلوط درشماربیگناهان درآمدکه فرشتگانت دست اورا هم گرفتندوازسنگباران رهائی بخشیدند ولی چون اوبه پشت سر خودنگاه کرد نمک گردید؟

من دیگردروغهایت  رانادیده گرفتم  تنها به من بگو  دراین داستان کدام سخنت   درست است (سخنان آمده درقرآن  یا توراتی که خودت میگوئی هردو فرستاده منند؟)

تو که درباره لواط گروهی بگفته خود ازآفریدگان گمراهت   خرد راهنمائی نداشتی . چگونه چنین غیرتی شدی تا شهرودیارشان را زیرو روبکنی . آیا این کاربرایت آسانتر ازراهنمائی بود؟

چگونه شد زمانی که دودخترلوط باپدرشان همخوابه میگردیدند. درآن غار گردوغباری هم نکردی؟  وآن زمان که (برابرباب نهم  سفرپیدایش 9 آیه های  21تا 26 ) حام  پسرنوح درحال مستی پدرش . براوتجاوزکرد چراصدایت درنیامد؟

از این دروغها ی الله فرموده دردستگا هت زیاد دیده میشود که درسخنرانیهای پیش برخی رابابن مایه های استوارآورده ام  دراینجا بیشترنمی آورم  تابگاه وبجای خودآورده شود که گمراهان آگاه گردند وآگاهانه تورا به دادگاه خردفراخوانند  ودر چنان دادگاهی تورا از جایگاه خدائی ورسول الله ات (محمد)آفریننده تورا نیز ازپایگاه رسالت دروغین به زیرکشند تا به کیفر 1400سال فریب وریا وتبهکاری ، پیکره شما ها وولی الله غداره بندت رادر موزه های جهانی(جنایت علیه بشریت) برپادارند.

همگان باید دریابند که هیچگاه خورشید درپس ابرپنهان نخواهد ماند  و اندیشه اهریمنی همواره بر اندیشه اهورائی  پیروز نخواهد گردید .  همه کسانیکه باتاریخ اسلام سروکاردارند به نیکی میدانند که تو(الله)همان حجرالاسود جاخوش کرده درخانه کعبه  وبنده آل محمد هستی که آفریننده ات( محمد) تورادرجاگاه خدائی نشانید وآنچه دل تنگش میخواست بنام توبافت و زیرنام کلام الله بخوردمردم ناآگاه زمان داد وباآنهمه دروغهای بزرگ آمده درکلام الله، جهان وجهانیان رابانام توبه خاک وخون کشید .

که پیامدشومش چهارده سده گمراهی ،تباهی،بدبختی، سیه روزی واشک وآه بهره یک میلیارد مردم فریب خورده اسلامی گردیده که نه خود رنگ  آزادی وبهزیوی رامی بینند ونه میگذارندتادیگرجهانیان از شادکامی بهره مند گردند که نمونه بارزآن گسترش تروریست اسلامی پایه گذاری شده  بدست سید روح الله خمینی درایران است.

سید روح اللهی که بدست جیمی کاتر رئیس  جمهور ی پیشین آمریکا وبیاری کشورهای باختری برسرکارآورده شد وبرای این خوش خدمتی جایزه سرخ رنگ( صلح) آغشته به خون  رانیزربود ؟؟

امید وارم هم میهنانم که با همه هستی خوددر25سال رهبری ملایان درایران درستیهای اسلام وشیعه گری را ازنزدیک دریافته اند بخود آیند بادیدگانی باز وبدورازپی ورزی تازی پرستی .این بن مایه ننگ(قرآن) رهاورد اسلام رابا موشکافی وخردمندانه بر رسی کنند وآگاهانه راه راست را خودبرگزینند تا ازاین دام خانمان سوز هزاروچهارسدساله یکباروبرای همیشه رهائی یابند.

تا اسلام وشیعه گری درایران فرمان رواست ،بدبختی وفقروسیه روزی هم فرمان رواست.

 پاینده ایران خرد یارو یاورهمه گمراهان باد .بارج فراوان پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش: پاریس.

 آله دال فک.

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

داستان غم انگیز زنان در کلام الله

پیش از آغاز سخن یادآوری میکنم که الله خدا نیست.دردرونمایه عربی قرآن هم نامی از خدا برده نشده وهمه جا الله آمده است  ولی مترجم ازدید خود نام خدارا جایگزین الله کر ده است که درست نیست. 

سوره دوم(بقره)آیه زیر222.زنان کشتزارشمایند پس برای کشت بدانها نزدیک شوید هرگاه مباشر ت آنان خواهید وبرای ثواب ابدی چیزی پیش بفرستید وبدانیدکه محققا نزد الله خواهیدرفت.ای رسول تو اهل ایمان را بشارت ده….

دراین آیه الله پروانه داده است  همانگونه ای که کشاورزان میتوانند زمینهای کشاورزی خودرا کشت کنند.مردان نیزآزادند که ازهرسوی بخواهند به کشتزارزنان وارد شوند.زیرا زنان بگونه زمین ملک متصرفی مالک هستند ونباید اززیربرخاسته مالک شانه خالی کنند

همین سوره آیه زیر227میگوید …وزنان رابر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران رابرزنان.لیکن مردان رابرزنان افزونی وبرتری خواهدبود.الله برهرچیزتوانا وبرهمه امورعالم داناست.

دراین آیه الله بروشنی مردان را برزنان برتردانسته وباپوزه بندی محکم دهانشان رابسته است که لب برسخن نگشایند.

همین سوره د نباله آیه زیر281…ودوتن ازمردان را گواه آرید واگردومردنیابید یک تن مرد ودوزن هرکه راطرفین راضی شوند گواه گیرند.

دراین آیه هم الله مهرورزانه دوزن رابرابریکمرد بشماآورده  آنهم درباره گواهی که دیدن با چشم  های همه آنها است ازدید الله پذیرفته نیست .درهالی که همین زنان درپستوئ خانه ودرزیرچادری سیاه به تنهایئ به نماز می ایستند ومیگویند الله واکبر یعنی گواهی میدهم که الله بزرگتراست .الله گواهی آنان راچون بسود خویش است می پذیرد ودرلوح محفوظ ثبت میکند وثواب هم میدهد؟؟.

 سوره چهارم(النسا)آیه زیر2 اگربترسید که مبادادرباره یتیمان مراعات عدل ودادکنید پس آنکه اززنان را بنکاح خود درآرید که شمارانیکوومناسب باعدالت است.دویاسه یاچهارواگربترسیدکه چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده وبه آنها ستم کنید.پس تنها یک زن اختیار کرده ویاچنانچه کنیزی دارید به آن اکتفا کنید.که این نزدیکتر به عدالت وترک ستمکاری است..

1-اللهی که این چنین موشکافانه درباره دادگری سخن رانده ومردان را بداشتن چند زن آزاد نموده است .شوربختانه زنان را محکوم بداشتن تنهایک همسر نموده  بهیچ روی کوچکترین توجهی به نیاز جنسی آنها نکرده است . درپی خواهیم خواند که چگونه رسول الله اش را آزادبه دست درازی بر همه زنان نموده است .

2-کنیزی که الله دراین آیه ازاو نام برده  زنی است ناآزاد بدست آمده درجنگ یاخریداری شده در بازارآزاد که همبستری با ا و نیازی به اازدواج ندارد.

همین سوره آیه 10   حکم الله در حق فرزندان شما چنین است که پسران دوبرابر دختران ارث برند. پس اگر دختران بیش از دو نفرباشند. فرض همه دوثلث ترکه است واگر یکنفرباشد نصف است.

در این آیه هم الله آب پاکی را روی دست  زنان ریخته وبا تائید درنیمه قراردادن بامردان دست وپای شان را نیز به زنجیر کشیده است تاباپوزه بندی که دردهان دارند لب به سخن نگشایند وپارا نیزاز دستور الله فراتر ننهند.

همین سوره آیه 23و نکاح زنان  محصنه(شوهردار)نیز برای شما حرام شد مگر آن زنان که متصرف ومالک شده اید.برشماست که پیرو کتاب الله باشید .

اللهی که تا نزول این  آیه همبستری با زنان همسر داررا آزاد کرده بود وگناه نمیدانست.اگر چه با این دستورفرمان پیشین را برداشت  ونارواشمرد ولی به مردان این پروانه راداد تادگرزنانی را که میتوانند بربایند متصرف ومالک شده همبسترگردند که نیازی به خواسته ومیل زنان نیست.زیرا الله زنان را به گونه کالا وبزوگاووگوسفندوزمین درخورتصرف ومالکیت مردان دانسته است.

همن سوره آیه33مردان رابرزنان تسلط وحق نگهبانی است بواسطه آن برتری که الله  بعضی رابر بعضی مقرر داشته وهم بواسطه آنکه مردان ازمال خود به زنان نفقه دهند.پس زنان شایسته ومطیع درغیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند  وآنچه را که الله به حفظ آن امرفرموده نگهدارند وزنانی که از مخالفت ونا فرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنهارا موعظه کنید اگر مطیع نشوند  ازخوابگاه آنان دوری گزینید بازمطیع نشدند آنهارا به زدن تنبیه کنید چنانچه اطاعت کردند دیگر برآنها حق هیچگونه ستم ندارید  که همانا الله بزرگواروعظیم الشان است.

دراین آیه دستورروشن ودادگرانه الله برتری بی چون وچرای مردان برزنان است.تنهابه دوفرنود یکی برتری الله فرموده بعضی رابر بعضی دوم برای اینکه مردان به زنان خوراک وپوشاک میدهند.   بااینکه زنان چه درخانه چه درمزرعه چه درکارگاه وکارمندی دراداره ودیگرکارهای ارزشمند دوشادوش بامردان کار میکنندومیکوشند.بچه داری هم میکنند. شوربختانه بهره ای ندارند.نه تنها مزد کارشان رایگان ازآن مردان است همواره دربرابر خوراک وپوشاکی ناچیز هم بدهکار مردان هسند؟

الله فرموده زنان شایسته باید همیشه گوش به فرمان مردان ونگهبان حقوق آنها باشند ولی کوچکترین دستوری به مردان درباره نگاهداری حقوق زنان شایشته نداده ودست مردان رادر هماغوشی با هرزنی بازگذاشته است.

بیدادگرانه تر آنکه الله به مردان پروانه داده است تااگرزنی دربرابرهمسرش بایستدوحقش رابخواهد گستاخی ونافرمانی کرده است بایدبازدن تنبیه شود اگر پس از کتک خوردن فرمانبردارگردید دیگربراوستم نکنند ولی اگرپس ازکتک خوردن هم باز خواستارحق خویش گردید دوباره وچندباره آنقدرکتکش بزنند تارام گردد. الله باچنین دستورهای نابخردانه خود ش میگوید من دادگر وعظیم الشان هم هسم؟.

همین سوره آیه128 شماهرگزنتوانیدمیان زنان به عدالت رفتارکنید هرچه راغب وحریص به عدل ودرستی باشیدپس با تمام میل خود یکی را بهره مند وآن دیگررا محروم نکنید تااومعلق وبلا تکلیف ماند واگرسازش کنید وپرهیزکارباشید.همانا الله بخشنده ومهربان است.

درست توجه کنید اللهی که میداندوباوردارد که مردان هرگزنمیتوانندبا داشتن چندزن میان آنان به دادگری رفتارکنند.بازهم دست آنهارابازگذاشته است تاچهارهمسروهرچه بخواهند کنیز ملکی متصرفی دربندخودداشته باشند. درباره ستمی که دراین رهگذ ربرزنان میرود لب فروبسته ودستورنداده است تاهمانگونه که زنان باید تنهایک همسرداشته باشند  مردان نیزنبایدجزیک همسر ازهمسران بیشماروکنیزان ملکی متصرفی بهره مند گردند.

شگفتا با اینهمه بیدادگری بیشرمانه میگوید(همانا الله بخشنده ومهربان است)؟

سوره پنجم(المائده) آیه زیر4…ونیزحلال شد نکاح زنان پارسای مومنه وزنان پارسای اهل کتاب.درصورتیکه .اجرت ومهر آنان رابدهید وآنها هم زناکارنباشند ورفیق ودوست نگیرند…

دراین آیه هم باز دست مردان رادرهماغوشی بازنان مومنه پارسای اهل کتاب بازگذاشته تادرصورت همخوابگی اجرومزدشان یعنی(مهر)بدهند آنهم بشرطی که زناکارنباشند ودوست ورفیقی نگیرند که باز معنی اش اینست مردان هرکاری خواستند بکنند .ماههاوسالهابسراغ همسران خودنروند .زنان عقدی وکنیزان سماق بمکند.

اینست دادگری الله .وپروانه نمیدهد هیچ زنی دربرابر همه بیدادگریهای همسرش بتواند برای برآوردن نیاز جنسی خود به آغوش مرددیگری پناه برد واگردرپی فشارهای روحی وروانی دست به رفع چنین نیازی زد. زناکاروگناهکاراست وبایدسنگسارگردد؟

آیا این الله تنها شتیان نرینه ها نیست؟

           پندواندرز الله برزنان بیشمار رسول الله تامباداپالان کجی کنند.

سوره سی وسوم (احزاب)آیه زیر 5پیغمبراولی وسزاوار تربه مومنان است از خودآنها  وزنان پییغمبرمادران مومنین هستند…

همین سوره زیرآیه 29 ای زنان پیغمبرازشما هرکه بکاررناروایی دانسته اقدام کند اورادوبرابردیگران عذاب کنند واین بر الله سهل وآسان است (30)وهرکه ازشما مطیع فرمان الله ورسول باشد ونیکو کارشود پاداشش دوبرابر عطا کنیم وبرای او روزی بسیار نیکومهیا سازیم (31) ای زنان پیغمبرشما مانند دیگر از زنان نیستید والله ترس وپرهیز کارباشید.پس زنهارنازک ونرم بامردان سخن نگویید مبادا آنکه دلش بیماراست بطمع افتد ودرست سخن گویید (32)ودرخانه هایتان بنشینید وآرام گیرید ومانند دوران جاهلیت پیشین آرایش وخودآرایی نکنید ونمازبپاداریدوزکات به فقیران بدهید وازامررسول اطاعت کنید الله چنین میخواهد رجس هر آلایش را ازشماوخانواده نبوت ببرد وشمارا ازهرعیب پاک ومنزه گرداند:

چون الله دریافته است که رسولش بابیست وچهارزن وکنیزان وغلامان بیشمار ملکی متصر فی ازنه تاسی وپنجساله هرگزنمیتواند راه دادگری درهمخوابگی درپیش گیرد.بجای سرزنش برخود که چرادست اورا اینهمه باز گذاشته است .ناگزیر ازتشویق وتهدید همسران رسولش بر آمده است تامبادا بدوراز چشم رسول پیر پذیرای مردان جوان هم سن وسال خودگردند.

 

         داستان دلدادگی محمدبرزینب زیبا  تنهاهمسرپسرخوانده اش زید.

 

همن سوره آیه زیر(35) هیچ مرد وزن مومن را درکاری که الله ورسول حکم کند اراده واختیاری نیست(که رای خلافی اظهارنماید) وهرکس  نافرمانی الله ورسول کند دانسته به گمرای سختی افتاده است.پیغمبرزینب دخترعمه اش رابه زیدغلام آزادکرده ازدواج کند. زینب گفت من ازاشراف قریشم غلامی رابه شوهری نپذیرم این آیه نازل شد:-(36) وچون تو باآنکس که خدایش نعمت اسلام بخشید وتواش نعمت آزادی  (یعنی به زیدحارثه به نصیحت گفتی برو زنی راکه همسرتست نگهدار وازالله بترس وطلاقش مده) وآنچه دردل پنهان میداشتی (که زینب رابگیری وحرمت ازدواج بازن پسرخوانده را که دردوره جاهلیت بود منسوخ کنی) الله آشکارساخت وتوازمخالفت وسرزنش خلق ترسیدی وازالله سزاوارتربودبترسی.پس ماهم(بدین غرض)چون زیدازآن زن کام دل گرفت (وطلاقش داد اورابه نکاح تو درآوردیم  تابعد از این مومنان در نکاح زنان پسر خوانده خود ازآنها کامیاب شدند (وطلاق دادند) برخویش حرج وگناهی نپندارند) وفرمان الله به انجام رسید(37) پیغمبررا درحکمی که الله ( براو مقرر) فرموده گناهی نیست: سنت الهی درمیان آنان که درگذشتند هم اینست ( که انبیارا توسعه درامرنکاح وتحلیل برخی محرمات ااست)وفرمان الله حکمی نافذ وحتمی خواهدبود)38این سنت الله است درحق آنانکه تبلیغ رسالت الله برخلق کنند وازالله میترسند وازهیچکس جزالله نمیترسند والله برای حساب ومراقبت کارخلق به تنهایی کفایت میکند(39)

محمدپدر هیچیک از مردان شما(زیدیاعمرو)نیست (پس زن زید زن فرزندنش نبود وپس از  طلاق او تواند گرفت) لیکن اورسول الله وخاتم انبیاست والله همیشه ( حکمش وفق حکمت ومصلحت است زیرااو)برهمه امورعالم آگاه است.

درست توجه کنید که الله خودش میگوید من به زیدنعمت اسلام بخشیدم  وتواش (یعنی محمد) نعمت آزادی  که بهترین وبزرگترین بن مایه است بردشمنی الله باآزادی.این الله مسلمان آزادی کش که همه زن هارا بررسول خود بخشیده است تابرچین کند وهمخوابه گردد .چشم دیدن این راهم نداشت که برده بی نوا یی هم یک همسرداشته باشد واین چنین محیلانه تنها زن زید پسرخوانده محمد راهم بدرون رختخواب رسولش کشانید وخودش هم عقدبست ودست اوراهم مانند انبیاء پیشین درتجاوزبرمحارم بازگذاشت وگفت محمدپدرهیچیک ازمردان شما نیست ومیتواند به همه همسران شما تجاوزکند ولی همسران محمدمادرمومنین هستند تاکسی پس ازمرگش هم نتواند بازنان زیبای اوازدواج کند؟

چنین است دادگری الله بیدادگر ودشمنی آشکاراوباآزادی بویژه زنان.

همین سوره زیر آیه49(ای پیغمبرگرامی) مازنانی راکه مهرشان اداکردی برتوحلال کردیم وکنیزانی راکه به غنیمت الله تورا نصیب کرد وملک تو شد ونیزدختران عمه ودختران خالو ودختران خاله .آنهاکه باتو ازوطن خود هجرت کردند ونیز زنان مومنه ای که خودرا بررسول بی شرط مهر ببخشد ورسول هم به نکاحش مایل باشد که این حکم (هبه وبخشیدن زن وحلال شدن او) مخصوص تست دون مومنان. که حکم زنان عقدی وکنیزان ملکی متصرفی مومنان را (پیشترباشرایط وعد دوحقوقآنهابرشوهرهمه را)به علم خودبیان کردیم این زنان همه را که برتو حلال کردیم(وتورامانند مومنان امت به احکام نکاح مقید نکردیم)بدین سبب بود که بروجودعزیزتو درامرنکاح هیچ حرج وزحمتی نباشد والله رابربندگان مغفرت بسیار است؟:

بااین دستورهای بسیارروشن . الله مهرورزانه همه بند های ریزودرشت کارهای پایین تنه رسولش راازپیش پای او برداشته تاهرزمان به هرزنی که دل بست هماغوش گردد.  آیا براستی این همان خدایی است که دراندیشه ما لانه کرده است یا حرمسرادار محمد وبنده ویژه ونگهبان کارهای پایین تنه رسول وهمسران بیشمارش ؟.

همین سوره آیه(50) ای رسول هریک اززنانت راخواهی نوبتش را موخردار وهرکه راخواهی بخودبپذیر وآن راکه به قهرازخودراندی اگرش به(مهر)خواندی بازبرتو باکی نیست (این آزادی ومختا رمطلق بودنت برزنان) بهترشادمانی دل وروشنی دیده آنهاست وهرگز باید محزون نباشند بلکه به آنچه ایشان را عطا کردی همه خشنودباشند. الله هرچه دردل ما مردم است آگاه است والله بر(نیک وبد خلق ) داناو(برعفووانتقامشان)بردباراست.

آیاپس از خواندن این اعترافات الله.جای کوچکترین دودلی درحرمسراداری اوبرای محمد برجای میماند وهیچ حرمسراداری بهترازاین میتواند برای اربابش خوش رقصی کند که الله برای رسولش کرده است؟

داوری باخوانندگان بویژه زنان واپس مانده سفره اندازاست.

همین سوره آیه زیر(51) ای رسول بعدازاین زنان دیگرنه عقدهیچ زنی برتو حلال است ونه مبدل کردن این زنان بدیگرزن هرچند ازحسنش به شگفت آیی وبسیاردرنظرت زیبا آید.مگرکنیزی مالک شوی…الله برهرچیزمراقب ونگهبان است.

آیاباآنهمه بخشندگی الله. زن دیگری باقی مانده است که رسول برآن دسترسی نداشته باشد؟

باآزادی درهمبستری بامحارم وافزودن مگرکنیزی رامالک ومتصرف شوی . رسول به سادگی میتواند اگرزنی درمحدوده خط سرخ الله برجای مانده باشد بنام کنیز ملکی متصرفی به چنگ آورد.

همین سوره دنباله آیه زیر52…هرگاه اززنان رسول متاعی طلبید ازپس پرده طلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما وآنها پاک وپاکیزه بماند بهتراست ونبایدهرگز رسول الله رادرحیات بیازارید ونه پس ازوفات هیچگاه زنانشان را به نکاح خود درآورید که این کار نزد الله گناهی بسیاربزرگ است:

دگرباره الله حرمسرادار محمد به پشتیبانی ازرسولش برخاست ودستورداد که درزمان زنده بودن وپس از مرگ محمد هم بازنان وکنیزان بیشمارحرمسرایش نباید ازدواج کنند تاآنهاکه درزمان زنده بودن محمد اززندگی خودبهره نبرده بودند باقیمانده زندگی خودرانیز دررنج روحی بسربرند زیرا الله حرمسرادارمحمد دادگرومهربان وازهمه جاوهمه چیز آگاه است .

آیامیتوان بازهم دودل بود که این الله حرمسرادارویژه محمد نیست؟

     سوره التحریم: پیمان شکنی محمددرنوبت همخوابگی باحفصه دخترعمر.سوگندوسوگند شکنی

ای پیغمبرگرامی برای چه آن را که الله برتو حلال فرمود توبرخود حرام کردی تازنانت راخشنودسازی درصورتیکه الله آمرزنده ومهربان است (برهیچکس خصوص برتو رسول گرامیش سخت نخواهدگرفت . درتفسیروارداست که روزی حفصه بااجازه رسول به خانه پدرش عمررفت .پیغمبر باماریه درحجره حفصه خلوت کرد.ناگه سررسیدوغوغاانگیخت که تودرنوبت من باکنیزی خلوت کردی وآبروی مرانزدزنانت بردی. حضرت برای خشنودی اوفرمود.من ماریه رابرخود حرام کردم  ولی این سر نزدتواست  باهیچکس مگوی.اوبفورعایشه راهم آگه ساخت .اوهم بارسول راجع به ماریه گفتگوکرد.حضرت برعایشه نیزسوگند یادکرد که ماریه را ترک گوید.آن  دوزن شادشدند و این آیه نازل گردید.

(1) الله حکم کردبرشما که سوگندهای خودرا(به کفاره) بگشایید  اومولای شما بندگان و(حکمش نافذ) است وهم اوبهرچیزعالم دانا وبه حکمت امورخلق آگاه است (2) وقتی پیغمبربابعضی اززنان خود(یعنی باحفصه سخن راجع به ماریه یاریاست ابوبکروعمر) برازگفت (وبه اوسپرد) آن زن چون خیانت کرده  ودیگری (یعنی عایشه) را برسرپیغمبر آگه ساخت الله به رسولش خبردادواوبرآن زن برخی را اظهارکرد(برویش آورد( وبرخی راازکرم پرده داری نمودواظهارنکرد.آن زن گفت رسولا توراکه واقف ساخت( که من سر تو برکسی فاش کرده ام) رسول گفت مرا الله دانای آگاه ازهمه اسرارعالم خبرداد(3) اینک اگرهردوزن به درگاه الله توبه کنید رواست که ا لبته دلهای شما (خلاف رضای پیغمبر) میل کرده است واگرباهم برآزاراواتفاق کنیدباز(هرگزبراوغلبه نکنیدکه) الله یارونگهبان اوست وجبرییل امین ومردان صالح باایمان (یعنی علی) بروایت عامه وخاصه فرشتگان حق یارومددکاراویند(4)وامید هست که اگر پیغمبرشماراطلاق داد.البته زنانی بهترازشما بجایتان با اوهمسرکند که همه با مقام تسلیم وایمان وخضوع واطاعت اهل توبه وعبادت رهسپار(طریق معرفت) باشند چه بکر وچه غیربکر؟؟

آیا هیچ خبرچین یا دربان گوش به فرمان ویا خواجه حرمسرایی بیش ازاین  میتواند به ارباب خود یاری دهد که الله درباه محمدوهمسران دربند ش انجام داده است؟

بااین خوش رقصی های الله چگونه باید باورداشت که اوبنده محمد و پیشکارویژه اونیست؟

درخورتوجه زنان ابله واپس مانده سفره اندازی که چشم امید به پادرمیانی ابوالفضل العباس خواهرزاده شمربسته اند تانزد چنین اللهی ازآنان پشتیبانی کند.درهالی که دستهایش رابریدند خم برابرونیاورد وبازنان رسولش چنین رفتار ددمنشانه ای دارد.چه چشم داشتی نابخردانه وسبکسرانه؟

وهال ازهمه دانشمندان وبینشمندان وسرایندگان ودستاربندان دغلکاردینی میپرسم خواندن .کدام یک ازآیه های آمده دراین دفتر ود یگرداستانهای پوچ تازیان که بنام کتاب آسمانی بخوردمردم ایران داده شده است میتواندآمرزنده روان مردگان  باشد ؟

ویاسوگندبدانها که 1400سال است مردم با فرهنگ ایران را زیرنام قرآن یا کلام الله آسمانی به بیراهه ترین بیراهه ها کشانیده ا ست خردمندانه میباشد؟

این روش بسیار نابخردانه وناآگاهانه  منش ووالایی را از زنان  ومردان ایرانی ربوده و فرهنگ والایش رابنابودی کشانیده ودردام خرافات تازیان سرگردان کرده است که نه تنها چنین ننگ نامه ای رابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند وبدان سوگندیادمیکنند که این بن مایه دشمنی بازنان را درشمارمهر آنان درمی آورند وهنگام رفتن برگشت وگذار اززیر آن میگذرند براین باورکه تندرست بازگردند.

بدترازهمه درشهرشیرازدروازه قرآن گذاشته اند تاهمگان اززیر آن بگذرند وتندرست به خانه وکاشانه خودبرسند که هزاران تن اززیراوگذشتگان درپی برخوردهایی سخت جان خود وخانواده خویش راازدست داده اند و میدهندولی این باور بدور ازخردراازمغزخودبیرون نمیکنند.

آیاباوربرچنین خرافاتی شرم آور وننگ زا نیست ؟با امیدبربیداری وهشیاری وبهره گیری ازخرد وبازگشت به فرهنگ والای لگدکوب شده ایرانی وراندن آگاهانه اسلام ناب محمدی باهمه فر آورده هایش به خانه پدری او عربستان :

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش

 آله داال فک

منبع +

بیخدایی و لاادری گری

نوشته ی جان ج. اِسمارت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

منبع: دانشنامه ی فلسفی استنفورد

مقصود اصلی این مقاله بررسی تفاوت های میان بیخدایی (  اَتئیسم) و لاادری گری ( اگنوستیسیم)، و روابط میان این دو است. حصول این مقصود از آنجا دشوار می شود که این واژه ها از قسمی هستند که به تعبیر ویتگنشتاین با هم ´شباهت خانوادگی´ دارند. لذا نمی توانیم انتظار یافتن  یک دسته شرایط  لازم و کافی را برای کاربردشان داشته باشیم. کاربرد آنها هنگامی مناسب است که شرایط چندی برآورده شوند. به علاوه، حتی اعضای خاص هر خانواده نیز اغلب فاقد صراحت اند، و گاهی تقریباً همگی شان مبهم اند. گاهی ممکن است شخصی که در واقع بیخداست خود را، حتی متعصبانه، لاادری بخواند، زیرا شکاکیت فلسفی عمومیت یافته و نامعقول ما را از گفتن اینکه چیزی را، جز صدق های ریاضی و منطق صوری، می دانیم  باز می دارد.

1.    بیخدایی (اَتئیسم)

 

´بیخدایی´ یا اَتئیسم به معنای نفی خداباوری است. به معنای انکار وجود خداست. در این نوشتار فرض می گیرم که خدای مورد بحث، همان خدای ادیان تک خدایی پیشرفته است. خدایان قبیله ای ساکنان باستانی سرزمین فلسطین علاقه ی فلسفی چندانی برنمی انگیزند. آنها اساساً موجودات محدودی بودند، و خدای یک قبیله یا یک دسته قبایل تا آنجا خوب محسوب می شد که در جنگ با خدایان  ضعیف ترِ دیگر قبایل، پیروزی به ارمغان می آورد. به همین سیاق، خدایان یونانی و رومی نیز بیشتر شبیه قهرمانان اسطوره ای بودند تا خدای قدیر، علیم و خیرِ مفروض در فلسفه ی قرون وسطا و مدرن. رومیان ´اَتئیست´ را چنان به کار می بردند که می توانست به خداباوران دیگر ادیان، به ویژه مسیحیان، نیز اطلاق شود، و لذا صرفاً حاکی از ناباوری به قهرمانان اساطیری خودشان باشد.

از سوی دیگر، واژه ی ´خداباوری´ یا تئیسم نیز نشانگر شباهت های خانوادگی است. برای مثال، آیا یک وحدتِ وجودگرا (پانتئیست) باید خود را بیخدا بنامد؟ یا  آیا باید باوربه صور افلاطونی خدا، یا ایده ی جان لِزلی ازخدا، که خدا را اصلی انتزاعی می انگارد که به وجود ارزش می بخشد (لِزلی 1979) خداباوری محسوب شوند؟ بگذارید ابتدا وحدت ِوجود را بررسیم.

در ساده ترین شکل وحدت وجود، می توان از لحاظ هستی شناختی (اونتولوژیک) آن را از بیخدایی غیرقابل تمایز انگاشت. چنین وحدت وجودی به هیچ چیز فراسوی جهان فیزیکی باور ندارد، اما عواطفی از شگفتی و حیرت و هیبت به آن الصاق می کند که مشابه همان عواطف باورهای دینی است. من این دیدگاه را خداباوری محسوب نمی کنم. چه بسا الاهیدانی مانند پُل تیلیش به معنایی اندکی  بیش از این معنای کمینه وحدت وجودگرا بود و توصیف او از خدا، به عنوان مبنای هستی، هیچ معنای روشنی ندارد. پرسش پاسخ ناپذیر ´ اصلا چرا چیزی هست؟´ می تواند ما را به وادی احساسات حیرت و سرگشتی  بکشاند اما این احساسات موجب تمایز وحدت وجود از بیخدایی نمی شوند. با این حال صور قوی تری از وحدت وجود هست که آن  را از بیخدایی متمایز می سازند (لِوین، 1994). برای مثال، ممکن است وحدت وجودگرا چنین بیاندیشد که جهان در کلیّت خود دارای کیفیاتی قویّاً ظهوری (emergent) و  نیز ذهن-وار است. اگر توانایی یک گیرنده ی رادیویی در دریافت سیگنال هایی از ایستگاه های دوردست را نمونه ای از ظهور پدیده ای بگیریم و آن را ظهور ضعیف بنامیم، می توان جهان را نیز به همین معنا ظهوری محسوب کرد، همان طور که  آن رادیو صرفاً  توده ی درهم وبرهمی از قطعات  نیست (اسمارت 1981) و قطعات باید به طریق معینی به هم متصل شوند، و درحقیقت کارکرد یک قطعه ی منفرد را می توان برپایه ی قوانین فیزیک تبیین کرد، جهان نیز توده ای از اجسام و نیروهای نامربوط نیست.  مفهوم دیگر ظهوری بودن را ´ظهور قوی´ می خوانم. سی. دی. برود، درست در همان بحبوحه ی  آغاز تدوین نظریۀ کوانتومیِ ترکیبات شیمیایی، در کتاب اندیشه ی علمی (برود 1923) بر آن بود که خواص شیمیایی نمک طعام را اصولا نمی توان از خواص جداگانۀ سدیوم و کلر نتیجه گرفت. اگرچه از نظر برخی  ذهن قویّاً مبنایی فیزیکی دارد، می توان محاجه کرد که پیشرفت های فلسفه ی ذهن، علوم شناختی و علوم عصبی تنها ظهور ضعیف را پذیرا باشند.

یک شکل قوی وحدت وجودگرایی هست که به کیهان خواص ذهنی نسبت می دهد. اگر معنای ضعیف ظهور را اختیار می کردیم با این پرسش مواجه می شدیم که آیا جهان به یک مغز عظیم می ماند یا خیر؟ آشکارا چنین نیست. ساموئل الکساندر، عوض استدلال، تأکید می کند که ذهنیت قویّاً از فضا-زمان ظاهر می شود، و لذا در آینده یک سطح جدید از ذهنیت ظاهر می شود که  او ´الوهیت´ (deity)می خواندش، و آن را در زمان حاضر تصورناپذیر می شمارد (الکساندر 1927). دشوار بتوان گفت که باید چنین متافیزیک غریبی را  مصداق وحدت وجود انگاشت یا خداباوری. مسلماً چنین الوهیتی، همان خدای خالق نامحدودِ خداباوران سخت کیش نیست. آلفرد نورث وایتهد نیز نظریه ای در مورد الوهیت ظهوری  دارد، که قرابت هایی  با افلاطون گرایی  دارد. او الوهیت ظهوری را قلمرو بالقوگی (potentiality) و لذا بطور روحانی پیوسته با الوهیت دنیوی می داند (وایتهد 1929).  چنین دیدگاه هایی، حتی بعیداً،  به غیر از یک الوهیت محدود راه نمی برند، و لذا قرابتی با خدای اصلی خداباوران نمی یابند. زیرا در این دیدگاه ها، خدا هر قدر هم پرابهت و ستایش برانگیز باشد، تنها چیز دیگری در جهان است.

صورت ضعیف وحدت وجودگرایی می پذیرد که چیزی جز جهان فیزیکی وجود ندارد وبه این ترتیب از دیدگاه ظهوری قوی می پرهیزد. گاهی با سخن پردازی، این تعبیر وحدت وجودی ضعیف را به عنوان خداباوری جا میزنند و، مانند پل تیلیش، خدا را با تعابیری مانند ´عمق مطلق´ یا عبارت دیگری به همان  گیج کنندگی توصیف می کنند. در هر حال، چه وحدت وجودگرایی را قسمی خداباوری بدانیم یا نه، آنچه از ´بیخدایی´ مراد می کنیم ، بسته به آن چه که در موقعیت دیالکتیکی خداباوری محسوب می کنیم، تفاوت خواهد کرد.

2. مفهوم مناسبی از خدا

چه بخواهیم به نفع وجود خدا محاجه کنیم و چه نخواهیم، پرسش از خداباوری طبیعتاً ما را به این پرسش می رساند که چه مفهومی از خدا را می توانیم مناسب بدانیم.. در این مورد جِی. اِن. فیندلی در مقاله اش (´ آیا می توان وجود خدا را نفی کرد؟´ (فیندلی 1949) نکات عمیقی را خاطر نشان می کند. ممکن است شخص مشرک سنگ و چوب را بپرستد اما آنها را صرفاً سنگ و چوب نداند.  مفاهیم خدا هرقدر هم که  مناسب  باشند، همچنان خدا از جهات مختلف محدود می شمارند. به گفته ی فیندلی، یک تعریف کاملاً مناسب از خدا، نه تنها خدا را در خاصه های مختلفِ ستودنی، نامحدود می شمارد بلکه او را واجب الوجود می داند. به این ترتیب ´فقط و فقط یک خدا وجود دارد´ باید یک صدق ضروری منطقی باشد. به نظر او، امروزه منطق همانگویانه (tautological)  است و الزامات هستی شناختی در آن راه ندارد. پس ضرورت وجود خدا باید متفاوت از ضرورت منطقی باشد. مشکل در اینجاست که دریابیم  این چگونه ضرورتی است.

می توان پاسخ داد که در ریاضیات گزاره هایِ وجودیِ ضروری هست که پوچ (همانگویانه) نیستند، مثلاً اینکه ´بینهایت عدد اول وجود دارد´ که البته از آن نتیجه می شود که ´عدد 7 وجود دارد´. (می توانیم از آن ´چیزی وجود دارد´ بی فایده ای صرف نظر کنیم که منطق مرتبه ی اول استاندارد، صرفاً برای سهولت، گفتن شان را مجاز می شمارد زیرا کم کسانی منطق را برای اِعمال بر گفتاری در مورد جهانی تهی نیاز دارند که درهر صورت در آن قواعد مجزایی برای تعیین اعتبار و غیره هست). معروف است که فرگه در مبانی حساب اش ادعای تحویل ریاضیات به منطق را داشت. بااین حال درعمل او منطقِ آزادی را فارغ از الزامات هستی شناختی به کار می برد. البته مدعاهای تحویل نظریه ی مجموعه ها (و همچنین آنالیز) به منطق مشکل ساز تر اند. آیا اگر بگوئیم خدا به همان قسمی وجود دارد یا ندارد که اعداد اول وجود دارند، کمکی به دستیابی به مفهوم  مناسبی از خدا می کند؟ می توان گفت ´نه چندان´. در هر حال سخن گفتن از اقسام  وجود خطرناک است زیرا وجود را به نحوی محسوب می کند که انگار یک خاصه(property) است. زمانی که فیندلی مقاله اش را می نوشت، خط پوزیتیویسم منطقی را پی می گرفت که در آن منطق و ریاضیات به یک میزان همانگویانه محسوب می شدند. در مورد ریاضیات می توان این مطلب را قویاً به چالش گرفت. همچنین اغلب خداباوران خواهند گفت که اعداد اول انتزاعی تر از آنند که با خدا مقایسه شوند، البته شاید جان لِزلی که محاجه کرده  که خدا  اصلی است که به وجود آورنده ی ارزش است، موافق  این ایراد نباشد (لِزلی 1979 و 1989). ما هنوز با چالش فیندلی دست به گریبانیم که چه مفهومی از خدا می تواند او را موجودی ضروری به شمار آورد.

نکته ای که در آن میان خداباور و بیخدا اختلافی نیست، این است که خدا، اگر وجود داشته باشد، ضروری است. به این معنا که وجودش وابسته به هیچ چیز دیگری نیست. بیخدا خواهد گفت که این قبا به تن جهان نیز می برازد زیرا جهان شامل هر آن چیزی است که هست و لذا معلول هیچ چیزدیگری نیست. حقیقتاً مشکل بتوان دریافت که مفهوم مناسبی از خدا و وجود ضروری اش چگونه می تواند باشد. پس بگذارید در این نوشتار فقط به وارسی چیستی روابط و فقدان روابط  میان بیخدایی و لاادری گری بپردازیم. در اینجا از شرط ضرورت وجود صرف نظر می کنیم و در یک بخش آتی مسئله ی برهان های پسینی بر وجود یک خالق ذهن-وار جهان را ملاحظه خواهیم کرد. البته با کنار گذاشتن شرط وجود ضروری،  این پرسش کودک باهوش  بروز می کند که ´کی خدا را ساخته؟´ همچنین، در برهانی پسینیem>  که در آن فرضیه ی یک خالق هدفمند پیش نهاده می شود و ادعا می شود که به قدر هر فرضیه ی علمی موجه است، می توان این پرسش را اجتناب ناپذیر اما بخشودنی محسوب کرد.

3. لاادری گری (اگنوستیسیم)

چنین می نماید که واژه ی ´اگنوستیک´را توماس اچ. هاکسی (شاید مستقلاً) ابداع کرده باشد. گرچه فرهنگ انگلیسی آکسفورد  مواردی از استعمال متقدم تر آن را نیز ذکر می کند. هاکسلی در ضیافتی برای بنیان گزاری انجمن متافیزیک در لندن حاضر شد. انجمنی که بیش از یک دهه قوام یافت و متفکران برجسته و راهبران اندیشه ها عضو آن بودند. هاکسلی اندیشیید که همه ی مدعوین خود را پیرو ایسم های جورواجوری می دانند، لذا او هم این ایسم را برای خود ابداع کرد. او واژه ی اگنوستیسم را از نامه ی پولس قدیس به اِفِسوسیان اخذ کرد که در آن پولس از قربانگاه خدایی ناشناخته نام می برد. هاکسلی می اندیشید که ما هرگز نخواهیم توانست منشاء غایی و علت  جهان را بشناسیم. به این ترتیب او به یک کانتیِ مؤمن به نومن های ناشناختنی بیشتر می ماند تا یک مدافع حلقه ی وین که صحبت از خدا را حتی معنادار نیز نمی داند. شاید یک پوزیتیویست منطقی ای را نه می توان خداباور محسوب کرد و نه بیخدا، اما دیدگاهش تنها اعتراض خداباور را برمی انگیزد.

به هرصورت چنین می نماید که لاادری گری هاکسلی  پیامد تجربه گرایی افراطی است، و به شیوه های  جان استوارت میل برای استقرا نزدیک تر است تا بحث های متأخرترِ فرضیه- قیاسی (hypothetico-deductive) و  جزئاً کل گرای(partially holistic) آزمودن نظریه ها. اگر ما نخواهیم توانست وجود خدا را ثابت کنیم، آیا می توانیم آن را رد کنیم؟ بسیاری از فیلسوفان بر این باورند که به دلیل وجود شر و رنج، وجود یک خدای قدیرِ علیمِ خیر، منتفی است، و لذا شادمانانه عوض لاادری، عنوان بیخدا را می پذیرند. البته با ایراد شرّ نمی توان وجود یک خدای خالق غیرِخیر را رد کرد و بیخدایی برای ردّ آن  باید به برهان هایی جز صِرف وجود شرّ متوسل شود. معمولا خداباور خیر بودن را نیز در مفهوم خدا مندرج می کند و می کوشد تا با کمک گرفتن از فرضیه های کمکی مختلف و حتی فرضیه ها یا ملاحظات  تک کاره(ad hoc)، با مسئله ی شر مواجه شود. همان طور که دانشمندان می کوشند، و اغلب موفق می شوند، که با ملاحظات تک کاره فرضیه ی را توجیه کنند که به یک نظریه ی پیش تر آزموده شده تعلق دارد.

4. اخلاق ِباور

بنابراین در این نقطه از بحث، مفید است که به ملاحظه ی چالش هایی بپردازیم که دبلیو.کِی.کلیفورد در مقاله ی مشهورش ´اخلاقِ باور´ )  در 1877 مطرح کرد (کلیفورد 1877(. می توان گفت که باورها، کنش نیستند و لذا موضوع اراده ی ما نیستند، اما کلیفورد مثال های خوبی می زند از اینکه چگونه ما باورهای مصلحتی یا تسلی بخشی را به خود القا می کنیم. البته درهمین زمینه می توانیم به عنوان نمونه برهان شرط بندی پاسکال را نیز ذکر کنیم که در آن او به شکاک به مسیحیت توصیه می کند که از معتقدات کشیشان و دیگر کاتولیک ها پیروی کند، از مطالعه ی کتاب های شکاکانه بپرهیزد، و از آب مقدس و دیگر مقتضیات روانشناختی بهره جوید، تا در خودش ایمان مسیحی ایجاد کند. کلیفورد مثال های گویایی از چگونگی اینکه ما می توانیم در خود باورهایی القا کنیم که خلاف شواهد پیش رویمان باشد. یک نمونه، مثال کشتی داری است که با انتقال مهاجران در کشتی قدیمی و داغان خود ثروت می اندوزد. او با این ایده کلنجار می رود که نباید بگذارد چنین کشتی ای به آب بزند، بلکه باید آن را تعمیر و بازسازی کلّی کند. اما عاقبت به خود می گوید که بگذار کشتی به آب بزند. اگر او شخصی مذهبی باشد می تواند به مشیّت الهی متوسل شود. در اثر طمع و منفعت طلبی، به خود این باور تسلی بخش را  القا می کند که همه چیز به خیر خواهد گذشت، اما در واقع کشتی و همه ی سرنشینان اش غرق می شوند. می توانیم بپذیریم که در این مورد عمل کشتی دار در القای باور خوشبینانه به خودش از نظر اخلاقی بسی نکوهیده است. کلیفورد پیش تر می رود و خاطر نشان میکند که حتی اگر از بخت خوش کشتی به بندر مقصد هم رسیده بود، باز هم  باور خوش بینانه ی کشتی دار را اخلاقاً نکوهیده می شمردیم. در حقیقت کلیفورد می خواهد بگوید که باور داشتن بدون مبنای کافی همواره نکوهیده است.

کلیفورد یک شکاک فلسفی نسبت به استقرا نبود. او تجربه گرایی بود که طبیعت را یکنواخت فرض می کرد، باوری که با موفقیت علم توجیه اش می کرد و لذا، به نظر او، با تأکیدش بر منع  بی پایه باورکردن تعارضی نداشت. ممکن است فیلسوفان فکر کنند که این نتیجه گیری خیلی عجولانه است. با این حال، او به درستی، مایل نبود که مانند یک پیرو خام اندیش  پوپر،  بگوید که نظریه های علمی را تنها می توان ابطال کرد، و هرگز قابل اثبات نیستند. مسلماً حرف عبثی است که بگوئیم اکنون ما بیش از گالیله نمی دانیم. آلن موسگریو زیرکانه خاطر نشان کرده  که حتی اگر توافق کنیم که نظریه ای که تا کنون از آزمون های سخت سرافراز درآمده دلیلی به نفع اثبات فرضیه اش فراهم نمی کند، اما دلیلی برای باور به آن فرضیه به دست می دهد (موسگریو 1974). امروزه فیلسوفان علم بر روش فرضیه-قیاسی، بر سرشت جزئاً کل گرای نظریه ها، و بر شیوه ی وابستگی توجیه نظریه ها به همسازی باورهایمان  تأکید بیشتری دارند. علم حتی می تواند متدولوژی خود را نیز اصلاح کند. این تمثیل  اتو نویرات  که دانشمندان را به ملوانان کشتی ای مانند می کند که بر روی دریا مشغول ساختن و تعمیر جهاز خویش اند، سرشت علم را به خوبی باز می نمایاند. نکته ی کلیفورد در مورد نکوهش پذیری باورمندی بدون شواهد یا با شواهد خلاف آن باور، همچنان پابرجاست. مردمانی هم هستند که به صحت تحت اللفظی کتاب عهد عتیق باور دارند و صحبت از تکامل زیست شناختی یا کیهان شناختی مدرن با آنها غیرممکن است. آنها اغلب صراحتاً می گویند که تنها چیزهایی را می خوانند و باور می کنند که خواندن و باور کردنش را تسلی بخش بیابند.

ارائه ی رویکرد درست و کاملاً عامی از سرشب باور موجه دشوار و لذا به نحو اجتناب ناپذیری بحث برانگیز است. به علاوه، گرچه انگاره ی معرفت (knowledge) به عنوان باور صادق موجه توسط مثال های نقض هوشمندانه ای که ادموند گِتیه (گتیه 1963) پیش نهاده به چالش گرفته شده، با این حال برای مقصود حاضر، یعنی تمایز نهادن میان بیخدایی و لاادری گری به قدر کافی مناسبت دارد که معرفت را دست کم باور صادق موجه به شمار آوریم. البته دغدغۀ کلیفورد اخلاقِ باور بود و نه معرفت، و در حقیقت معرفت معنای محصّلی ندارد، زیرا ´معرفت´ [یا دانستن]، یک واژه ی معطوف موفقیت(success word)  است. بعداً باید به این پرسش بپردازیم که آیا باید بگوییم که بیخدا کسی است که مدعی است که می داند که خدایی وجود ندارد یا کسی است که در هرحال چنین باوری دارد.

کلیفورد در ادامه ی بحث اش می گوید که حتی اگر کشتی مثال فوق از بخت مساعد در توفان و تندبادهای دریا غرق نمی شد، یا شاید از بخت خوش با دریایی آرام و بادی ملایم مواجه می شد، باز هم نتیجه گیری صاحب کشتی و باور غیرصادقانه اش قابل نکوهش و سرزنش بود. ما در اینجا به سان یک  اخلاقیِ فضیلت گرا (virtue ethicist) سخن می گوییم اما این دیدگاه می تواند نتیجه گرا  (consequentialist)نیز باشد، زیرا کلیفورد تأکید می کند که گرچه ممکن است خوش باوری برای برخی آرام بخش باشد، این خوش باوری می تواند بسط یابد یا تقویت شود و لذا در حالت کلی نتایج بدفرجامی نیز دربرداشته باشد. مسلماً فقدان شواهد بر وجود خدا ضرورتاً به معنای وجود شواهدی بر عدم وجود خدا نیست، گرچه می تواند چنین باشد که اگر دلایلی داشتیم که خدا وجود دارد شواهدی نیز برای  این دلایل وجود داشت. اگر چه می تواند چنین باشد،  کلیفورد باز هم سرسختانه بر نتایج مصیبت بار باور بدون شواهد  تأکید می کرد. در حقیقت، او با گفتن اینکه نه تنها پیشوایان، بلکه همه ی مردم وظیفه ی دارند باورهایی متناسب با شواهد داشته باشند، دامنه مخاطب خود را می گسترد. به گفته ی او «هر روستایی که سلانه سلانه به میخانه ی دهکده اش می رود می تواند با جملات  خود خرافات مصیبت باری را که همگنانش را آلوده، بزداید یا پر و بال دهد.»

نمی توان منکر شد که بسیاری ازخداباوران، چه بسا اغلب شان، حتی نمی کوشند تا میان باورشان به خدا یا آموزه های یک دین خاص، با برهان های فلسفی یا چشم انداز کلّی علمی مصالحه ای برقرار کنند. از سوی دیگر، بسیاری از دانشمندان، به ویژه برخی فیزیکدانان و کیهان شناسان، و برخی از فیلسوفان، ادعا می کنند که به خاطر وجود شواهدی به خدا معتقدند، یعنی، بدین خاطر که قوانین ساده ای در طبیعت هست، و نیز به خاطر وجود به اصطلاح ´تنظیم ظریف´ (fine tuning) ثابت های بنیادی فیزیک –  که بزودی بدان ها خواهیم پرداخت. با این حال، چه بسا اغلب باورمندان به خدا، تنها بدان خاطر چنین اعتقادی دارند که والدین و آموزگاران شان به آنان قبولانده اند که خدا وجود دارد. و چه بسا باور خود آن والدین و آموزگاران نیز از والدین و آموزگاران شان ناشی شده باشد. آیا ما همیشه به خاطر وجود مرجعیتی در مورد یک باور از قبول آن سر باز زنیم؟ مسلماً نه.  علم یک پدیده ی برهمکنشیِ جمعی است و عمیقاً بر شهادت شاهدان، و نیز بر فهم متعارفی و زمینه ی معرفت تاریخی مان متکی است. می توانیم جامعه ی علمی را به سان یک مغز درهم تافته ی عظیم تصور کنیم. اندکی از شواهد علمی  را می توان وارسی و قلیلی از آزمایش ها را می توان تکرار کرد. کلیفورد مثال هایی از واقعیات شیمی می آورد که در آنها، بدون اینکه خودش شیمیدان باشد، بر شهادت شیمیدان ها صحه می گذارد. او از هیچ دلیلی برای تخطئه ی شخصیت شیمیدان ندارد چون می داند که او آموزش حرفه ای دیده است. گرچه خود کلیفورد هرگز گزاره های شیمی را تحقیق نکرده و حتی یک تجربه ی مؤید آنها را ندیده است،  با این حال، می گوید، که این گزاره ها هرگز فراسوی امکان وارسی تجربی نیست.  این آزمایش ها درحقیقت توسط مرجع اطلاعاتی انجام گرفته اند، که ممکن است خود متکی بر اعتبار و مرجعیت اطلاعات شیمیدان های دیگری باشد.

می توان اذعان کرد که کلیفورد در اینجا بسیار تحقیق گرا (verificationist) شده است. باورها می تواند بسیار حدسی (conjectural)  باشند اما پذیرفتنی بودن آنها در پرتو  فرضیات علمی دیگری مقدور باشد که به نحو مستقیم تری آزموده شده اند. شاید میان علوم به خوبی آزموده شده، یا قابل آزمون، و الاهیات استعلائی محض و متافیزیک، یک ناحیه ی خاکستری وجود دارد. بگذارید یک مثال ذکر شده از این حالت را وارسیم.

5. ناحیه ی خاکستری: مثالی از به اصطلاح تنظیم ظریف ثابت های بنیادی طبیعت

چنین می نماید که ثوابت کیهانی قدری تنظیم شده اند ( البته نه به معنایی که وجود یک ناظم فوراً از آن استنباط می شود) چنان که اگر روابط این ثابت ها با هم فقط اندکی متفاوت از حالت فعلی می بود، جهانی مانند جهان ما، با کهکشان ها، ستارگان، سیارات، حیات و اذهان نمی توانست ایجاد شود. گستره ی تغییرات مناسب ثابت ها، تنها در مورد زوج ثابت های منفرد نیست، بلکه برای بسیاری از این زوج ها چنین است، و لذا احتمال پیشینی (a priori) جهانی مانند ما (به بیان غیردقیق) تقریباً بینهایت کوچک است. برخی فیلسوفان، الاهیون، و (در مواقع کمتر حرفه ای) فیزیکدان ها و کیهان شناسان این واقعیتِ احتمال بسیار اندک پیشینیِ ایجاد جهانی مانند جهانی مانند جهان ما را نمونه ای از کاربرد روش علمی به عنوانی مسیری جهت نیل به خداباوری محسوب می کنند. (برخی مقالات، له و علیه این انگاره را در کتاب مانسون 2003 ببینید.) احتمال تنظیم ظریف ثابت ها توسط این فرضیه حمایت می شود که یک خدای خالق که به تکامل حیات و آگاهی علاقمند بوده ثابت ها را به نحوی تنظیم کرده است که به این پدیده ها بیانجامند.

فرض کنید فرضیه ی h (به فرض درستی) مطابق داوری ما بهترین تبیین برای واقعیت تجربی یا پیش تر آزموده شده ی eباشد. اگر چنین باشد باور به   یا دست کم بسیار جدی گرفتن آن را معقول می یابیم. در علم جاری (mainstream)، اگر فرضیه ای به عنوان بهترین تبیین پذیرفته شود ( که  ´بهترین´ می تواند شامل مزیت های مختلفی مانند سادگی، جامعیت و نیز کفایت تجربی معینی باشد) امید بسیاری می رود که در آینده آزمون های مستقل تازه ی آن فرضیه نیز بتواند چنان ممکن باشد که آن فرضیه به عنوان بخشی از علم  جاری مقبول واقع شود. چنین می نماید که برهان تنظیم ظریف به نفع خداباوری از قسمی باشد که امیدی به درج آن در علم جاری نمی رود. درهرحال آشکار نیست که فیلسوف یا الاهیدانی را که باورش به خدا را با چنین برهانی پشتیبانی می کند و وجود خدا را بهترین تبیین برای تنظیم ظریف می شمارد بتوان به خودی خود (ipso facto) از نظر کلیفورد قابل نکوهش یا سرزنش دانست. چنین شخصی می اندیشد که مطابق شواهد، یعنی بر پایه ی واقعیت تنظیم ظریف، محاجه می کند. اگر هیچ بحث فلسفی در مورد تبیین های رقیب یا کاربرد قضیه ی بایس در نظریه ی احتمالات در میان نبود شاید یک پیرو کلیفورد اعتراض می کرد. اما به مانند اغلب بحث و جدل های فلسفی، مسائل پیچیده اند و شاید بتوان میان  احتمالات و بی احتمالی های رقیب  مصالحه ای صورت داد.

اینجا جای بحث  مکفی از برهان تنظیم ظریف نیست  اما بگذارید دو پرسش را ملاحظه کنیم. اولی درباره ی نوع برهانی است که پیش نهاده شده، و دیگری مسئله ی باور جزئی است. مزیت برهان تنظیم ظریف این است که صورت یک گواهی معمول استدلال های علمی را دارد. به این ترتیب تاحدی مقبول کسانی می افتد که تفکرشان در مورد وجود خدا را در پرتو کلیت علم، به عنوان رهنمونی به حقیقت متافیزیکی است. بالآخره، باید پذیرفت که روش علمی تنها روش قابل اعتماد و بدون شک  روشیموفق و خود-اصلاح کننده برای حصول علم است (شاید با احتساب ریاضیات محض). در برهان تنظیم ظریف وجود خدا برای  تبیین تنظیم ظریف فرض می شود. طرفداران این برهان می پرسند که یجاد جهانی مانند جهان ما (مناسب برای حیات و آگاهی)  به چه طریق دیگری ممکن می شد. به این فرض ایرادهای چندی وارد است. برهان بایسی حاصل معادله ی است که  به راحتی ثابت می شود و به موجب آن اگر h یک فرضیه باشد، e شواهد آن باشد، و اطلاعات مرتبطِ زمینه  باشد، آنگاه احتمال h با معلوم بودن و k، مساوی  احتمال با معلوم بودن h و kتقسیم بر  احتمال eبا معلوم بودن است. ´ eبا معلوم بودن k ´ در مخرج بیانگر این واقعیت است که شاهدِ چشمگیرِ قبلی  بهترین است، همان طور که  در مورد برهان تنظیم ظریف چنین است، و ´ با معلوم بودن و k ´ در صورت، بیانگر این واقعیت است که احتمال پیشین با داشتن فرضیه و فرضیات زمینه  باید بیشتر از یک یا نزدیک به یک باشد، چنان که معمولا در مورد برهان بهترین تبیین چنین است. آیا چنین برهانی ما را به پذیرفتن خداباوری وامی دارد؟ ضرورتاً نه، زیرا احتمال h ، یا  احتمال صحت فرضیه ی خداباور، می تواند بدایتاً چنان اندک باشد که گرچه e  ،یا تنظیم ظریف، احتمال hرا افزایش می دهد، اما این کمیت افزایش یافته مقدار کوچکی است.

شایسته است در ارزیابی محتمل بودن به خاطر بیاوریم که برهان تنظیم ظریف، به مقاصد خدا متوسل می شود، و به اینکه خدا باید وجود داشته باشد، و اینکه او به ایجاد اذهان و به ویژه آگاهی علاقمند است. شاید برای برخی از ما این مفروضات به عنوان انسان محورانه (anthropocentric) یا، با توجه به احتمال وجود حیات و آگاهی در دیگر نقاط جهان، روان محورانه (psychocentric) جلوه کنند. البته علم هرچه بیشتر از انسان محوری فاصله می گیرد و چه بسا روان محوری نیز جذابیت اش را از دست بدهد. در اعصار پیشاعلمی ما به مقاصد پیشینیان یا خدایان متوسل می شدیم، هنوز هم چنین می نماید که کودکان خردسال با تبیین های مبتنی بر قصد به خوبی راضی می شوند. همان طور که قدما در مورد  ماهور میان  تپه ها می گفتند که اینها سدهای ماهیگیری پدران قبیله ای مان بوده اند،گرچه شاید این مطلب را چندان تحت اللفظی تلقی نمی کردند. اما در رویکرد علوم عصبی ، یک قصد خاص باید فوق العاده پیچیده و مستلزم عمل و برهمکنش میلیون ها و ده ها میلیون نورون باشد. توسل به مقاصد خدا، به خوبی می تواند پیچیدگی های بس بیشتری را مخفی دارد. به این ترتیب صورت معاصر از این برهان الاهیاتیِ مبتنی بر تنظیم ظریف، گرچه به مانند نظریه ی پِیلی [الاهیدان انگلیسی] توسط نظریه ی داروینی خدشه دار نمی شود، اما تخطی از روش شناسی علمی محسوب می شود. شاید هنگامی که سقراط افلاطونی در رساله ی فائدو تبیین های قصدی را مافوق تبیین های فیزیکی نشاند، علم را به راه نادرستی کشانید. با این حال برهان تنظیم ظریف با توسل اش بر بهترین تبیین و کل گرایی اش قدری به روش علمی نزدیک تر می نماید تا تجربه گرایی سفت و سخت و محدود کننده ی میل و هاکسلی و احتمالاً کلیفورد.

بگذارید در پرتو این ملاحظات ببینیم  که یک نفر( او را ´فیلو´ بخوانیم) مناسب است  خود را چه بخواند: یک خداباو، بیخدا یا لاادری؟ پیشنهاد می کنم که اگر فیلو تخمین می زند که احتمالات مختلف چنان اند که برپایه ی شواهد پیش رویش احتمال خداباوری به یک میل می کند باید خود را خداباور بخواند و اگر به صفر میل میکند باید خود را بیخدا بشمارد، و اگر چیزی در بین این دو باشد باید خود را لاادری بداند. هیچ قاعده ی دقیقی برای این طبقه بندی وجود ندارد زیرا خطوط مرزی مبهم اند. آدم میانسالی که مطمئن نیست که باید خود را کچل بخواند یا مودار، اگر لازم باشد،  باید خود را مفصل تر معرفی کند. البته، بر خلاف نظر هاکسلی، این پیشنهاد فرض می گیرد که او اصلا نمی خواهد واژه ی ´ایسم´ داری را بکار برد. زمانی گیلبرت رایت مقاله ای علیه، گرچه نه کاملا علیه،  واژگان ´ایسمی´  نوشت (رایل 1935)، اما ایراد او بیشتر متوجه مکاتب فکری فلسفی رایج در آلمان بود، که در آنها مردم کورکورانه  خود را به یک چهره ی برجسته ی قدیمی، یا یک پرفسور متنفذ معاصر، منتسب می کردند. گاهی ، دست کم در بافت اجتماعی، اگرمؤمنی  از کسی بپرسند که ´آیا شما بیخدا هستید؟ ´ نگفتن ´بله´ یا ´نه´ می تواند گمراه کننده باشد. روراستی می تواند   دغدغه ی وسواسی برای کمال دقت داشتن را پشت سرگذرد.

در بحث فوق، برهان تنظیم ظریف را به عنوان نمونه ای از موارد واقع در ناحیه ی خاکستری میان علم و متافیزیک ذکر کرده ام. برهان های محتمل دیگری هم برای هست که افلاطون می توانست لحاظ نماید، و با کاربرد فرمول بایسی  این احتمال  وجود خدا می تواند در هر مورد افزایش یابد. درهرحال این احتمال می تواند در مجموع بسیار خرد باشد.  من فرض می گیرم که  همه ی این برهان ها برپایه ی ملاحظات احتمالاتی اند و می تواند همدیگر را تقویت کنند. البته اگر فسادی در منطق محض باشد و برهان ها غلط باشند، همدیگر را تقویت نمی کنند. در حقیقت حدس حاصل از چندین برهان منطقاً فاسد بهتر از حدس حاصل از یک برهان منطقاً فاسد نیست.

حتی اگر کاربرد فیلسوفان و متألهین  مختلف از واژه ی ´خدا´ به طرق مختلف چنان باشد  که واژگان شان کاملاً فهم ناپذیر باشند آنگاه دشوار بتوان گفت که آنها از خداباوری دفاع می کنند. مطابق پیشنهاد من، دست کم مدعای  پوزیتیویستی منطقی مانند آلفرد ج. اِیِر جوان (اِیر 1936) بر بیخدایی خود، و نه لاادری گری، کمتر گمراه کننده خواهد بود. او نه به خدا باور دارد و نه آن را انکار می کند، بلکه، چنان که در مورد کسی که خود را لاادری می خواند گفتم،  نمی اندیشد که خدا یا وجود دارد یا وجود ندارد درحالی که او این مطلب را نمی داند.

6. دلایل فلسفی و دلایل پراگماتیک برای ترجیح واژه ی ´لاادری´

چنان که پیش تر اشاره شد، شخص می تواند، مانند هاکسلی، برپایه ی انگیزه های پرسش برانگیز فلسفی،  خود را لاادری بخواند. هاکسلی می اندیشید که گزاره های درمورد امر متعال، گرچه احتمالاً معنادارهستند، به طور تجربی آزمون ناپذیرند. دیدیم که آشکار نیست که نتیجه ی برهان تنظیم ظریف آزمون ناپذیر باشد. دست کم می توان آن را با دیگر فرضیات غیر خداباورانه مقایسه کرد. به این ترتیب حدس هایی هست که جهان های بسیاری وجود دارد، آن قدر زیاد که برخی از آنها باید از آن جمله ای باشند که در آنها ثوابت فیزیک حیات را امکان پذیر می سازند، و اگر چنین باشد جهان ما باید یکی از آنها باشد. برخی کیهان شناسان مبانی مستقلی به دست می دهند که مطابق آن می توان اندیشید که جهان های جدیدی از دل سیاهچاله ها زاده می شوند. برخی دیگر می اندیشند که مبانی مستقلی برای این تصور هست که یک جهان عظیم وجود دارد که در جهان هایی با ابعاد جهان ما تبلور یافته، و در هر یک از این جهان های جزئی، ثابت های بنیادی مقادیر کتره ای و متفاوتی دارند. برخی از این افکار (گفته می شود) پشتیبانی در نظریه ی ریسمان (string theory) دارند. اگر چه این افکار در حال حاضر آزمون پذیر نیستند و باید با احتیاط با آنها مواجه شد، بالآخره ممکن است روزی یکی شان جذب نظریه ای آزمودنی شود. سنجش قوت و ضعف این نظریه ها را باید به کیهان شناسان و فیزیکدانان ریاضی سپرد، اما در اینجا ذکر شدند تا نشانگر ناحیه ی خاکستری میان آزمون پذیر و آزمون ناپذیر باشند.

ممکن است برخی دانشمندان هنگام بحث برسر این مسائل الاهیات فلسفی ترجیح دهند که خود را ´لاادری´ بخوانند تا ´بیخدا´، چون متأثر از شکاکیت کلیت یافته ی فلسفی هستند یا فهم ساده انگارانه ای ازحکم پوپر دارند که مطابق آن ما هرگز نخواهیم توانست نظریه ای را اثبات کنیم  بلکه تنها می توانیم آن را ابطال سازیم. چنین دیدگاهی ما را از گفتن معقولانه ی اینکه می دانیم که خورشید عمدتاً متشکل از هیدروژن و هلیوم است نیز بازخواهد داشت. اگر بعدها کشف کنیم که گرچه آنچه گفته بودیم  قبلاً موجه بوده، با این حال غلط از آب در آمده است، خواهیم گفت ´فکر می کردم  می دانم اما حالا می بینم که نمی دانستم´. نگفتن یا به سختی گفتن ´می دانم´ ما را از فایده ی این واژگان محروم می سازد، درست همان طور که شکستنی بودن برخی پیمان ها، مشروعیت بستن آنها را سلب نمی کند.

انگیزه ی دیگری که به موجب آن ممکن است یک بیخدا خود را لاادری توصیف کند، سراسر پراگماتیک است. در بحث با یک خداباور معتقد این توصیف می تواند صرفاً از سر ادب یا در برخی مواقع برخاسته  از ترس از تحقیر باشد. ساموئل باتلر، گرچه کاملاً به آموزه ی مسیحیت بی اعتقاد بود، در پیشگفتار یک از کتاب هایش به نام بازدیدِ  اِرِوهون (باتلر 1932) خود را متعلق به وسیع ترین کلیسا ها توصیف می کند. یعنی، به تعبیر من، اعضای گستره ی کلیسا  اغلب ناباوران را نیز شامل می شود، اما آموزه ی مسیحی را صرفاً اسطوره ای مناسب  برای مصرف لفظی توسط دهاتی ها به نفع ثبات اجتماعی محسوب می کنم. برای من آشکار نیست که آیا باتلر با قسمی خداباوری بسیار انتزاعی همدلی داشت یا نه. برخی ممکن است صرفاً به این خاطر خود را به جای ´بیخدا´، ´لاادری´ بخوانند که از تعصب همراه با برخی از اقسام خداباوری و قسمی عقده ی کسالت بار، که هیلاری پاتنام ´بیخدای روستا´ می نامد، به یک میزان بیزار باشند. درهرحال، چه بسا این ملاحظات بیشتر مورد اعتنای جامعه شناسان باشند تا فیلسوفان.

کتاب شناسی

  • Alexander, Samuel. 1927: Space, Time and Deity, London, Macmillan.
  • Ayer, A.J. 1936, 2nd ed. 1946: Language, Truth and Logic, London, Gollancz.
  • Bradley, M.C. 2001: ‘The Fine-Tuning Argument’, Religious Studies, 37, 451-66.
  • Bradley, M.C. 2002: ‘The Fine-Tuning Argument: The Bayesian Version’, Religious Studies, 38, 375-404.
  • Broad, C.D. 1923: Scientific Thought, London, Routledge and Kegan Paul.
  • Butler, Samuel 1932: Erewhon and Erewhon Revisited, London, J.M. Dent.
  • Clifford, W.K. 1999: ‘The Ethics of Belief (1877)’, in The Ethics of Belief and other Essays , Amherst, NY, Prometheus Books.
  • Findlay, J.N. 1955: ‘Can God’s Existence be Disproved?’ In Flew and MacIntyre with replies by G.E. Hughes and A.C.A. Rainer and final comment by Findlay.
  • Flew, A. and MacIntyre, A. (Eds) 1955: New Essays in Philosophical Theology, London, S.C.M. Press.
  • Frege, G. 1980. Foundations of Arithmetic, J.L. Austin trans. Oxford, Blackwell.
  • Gettier, E.L. 1963: “Is Justified True Belief Knowledge?’ Analysis, 23, 121-3.
  • Grice, H. P. 1989: Studies in the Way of Words, Cambridge, Mass., Harvard University Press.
  • Huxley,T.H., 1895: Collected Essays Vol 5, London, Macmillan.
  • Leslie, John 1979: Value and Existence, Oxford, Blackwell.
  • Leslie, John 1989: Universes, London, Routledge.
  • Levine, Michael P. 1994: Pantheism: A Non-Theistic Concept of Deity, London, Routledge.
  • Manson, Neil A. (ed.) 2003: God and Design, London, Routledge.
  • Musgrave, Alan 1974: ‘The Objectivism of Popper’s Epistemology’ with Popper’s Reply, in Schilpp (ed.) 1974, Vol.2.
  • Ryle, G. 1935: ‘Taking Sides In Philosophy’, Philosophy, 12, 317-32.
  • Schilpp, P.A. (ed) 1974 The Philosophy of Karl Popper, La Salle, Illinois, Open Court.
  • Smart, J.J.C. and Haldane, John 2003: Atheism and theism, 2nd Edn, Oxford, Blackwell.
  • Smart, J.J.C. 1981: ‘Physicalism and Emergence’, Neuroscience, 6, 109-13.
  • Whitehead, A.N. 1929: Process and Reality, London, Cambridge University Press.

دیگر منابع اینترنتی

مدخل های مرتبط در دانشنامه ی فلسفی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

مضمون و فلسفه ی تنوع دینی (پلورالیسم)

مقدمه:

 افرادی که به یک میزان دانا و صادق می نمایند بر سر بسیاری از مسائل اختلاف نظرهای عمده دارند. افرادی که ظاهراً به منابع اطلاعاتی یکسانی دسترسی دارند و به یک میزان علاقمند به حقیقت هستند، چشم اندازهای ناموافقی در مورد مسائل، مثلاً مسائل مهم اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی دارند. چنین اختلاف نظرهایی اما، هیچ کجا بیش ازحیطه ی اندیشه ی دینی مشهود نیست. تقریباً درباره ی همه ی مسائل دینی، مردمان صادق و دانا باورهای متنافر، و اغلب ناسازگاری دارند.

این قسم تنوع دینی1 را می توان به شیوه های مختلف پژوهش نمود – مثلاً از چشم انداز روانشناسی، انسان شناسی، یا تاریخ. بحث حاضر اما به آن مسائل اصلی تنوع دینی می پردازد که  حیطه ی پژوهش فیلسوفان، به ویژه فیلسوفان تحلیلی دین است. بحث ما به ویژه بر این پرسش ها متمرکز است:  تنوع دینی تا چه حد شایع است؟ آیا وجود این تنوع نیازمند تبیین است؟ آیا شخصی که حقیقت تنوع دینی را می پذیرد حق دارد  ادعا کند که  چشم انداز صحیح، یگانه است؟ اگر چنین است، آیا اخلاقاً حق داریم که بکوشیم دیگران را به چشم انداز دیگری بگروانیم؟ آیا می توان به طور موجهی ادعا کرد که فقط یک دین ره به سوی رستگاری می برد؟ پاسخ این پرسش ها صرفاً آکادمیک نیست. این پاسخ ها به طور فزاینده ای بر چگونگی رفتار با دیگران، چه از وجه شخصی و چه گروهی، تأثیرگذارند.

1. شیوع تنوع دینی

چشمگیرتر تفاوت بین ادیان، میان ادیان تئیستی (خداباوز) اصلی با دیگر نظام های دینی  یافت می شود. برای مثال، درحالی که مسیحیت، یهودیت و اسلام،  خدا را الاهیتی شخص وار2می دانند، در مذهب بودیسم هینایانا (ثِراوادا) وجود خدا انکار می شود و در مورد هندوئیسم،  قائل شدن به وجود مفهوم خدای شخص وار گمراه کننده است. در بسیاری از صور مسیحیت و اسلام،  هدف غایی رستگاری اخروی در محضر خداست، در حالی که در بودیسم هینایانا هدف غایی محو نمودن نفس به عنوان یک هستنده ی گسسته و آگاه است. اما در میان ادیان تک خدایی اصلی هم تفاوت های مهمی و گسترده ای وجود دارد. برای مثال، برداشت مؤمنان به  فرقه های مختلف مسیحیت از سرشت خدا عمیقاً متفاوت است. برخی خدا را قادر به هر کاری می دانند، برخی او را دارای محدودیت هایی از جانب خودش می دانند، و بعضی دیگر هم اصولاً او را ناتوان از تأثیر یک جانبه بر هر جنبه ای از واقعیت می دانند. برخی معتقدند که  خدا تنها بر آن چه که رخ داده یا در حال وقوع است معرفت کامل دارد ، دیگران ادعا می کنند که خدا همچنین بر آنچه که بالقوه ممکن است واقع شود نیز داناست، درحالی که بعضی دیگر معتقدند  خدا معرفتی محوری دارد و می افزایند که خدا هر آنچه را که می تواند در هر زمینه ی ممکنی رخ دهد می داند. برخی می گویند که اصول اخلاقی را خدا برای درست-رفتاری بشر نهاده است و منشاء این اصول سرشت خداست  و لذا این اصول تعیین کننده ی رفتار خدایند، درحالی که دیگران می گویند اصول اخلاقی  خدا با اصول ما متفاوت است، هرآنچه که خدا می کند برای خدا درست است. بعضی معتقدند که تنها کسانی که «زندگی خود را وقف عیسی مسیح کرده اند» رستگار می شوند. دیگران می گویند بسیاری از کسانی هم که حتی اسم عیسی را هم نشنیده اند به رستگاری می رسند، بعضی هم هستند که اصلاً به حقیقت رستگاری اُخروی باور ندارند.

درحالی که امروزه  پرداختن به گوناگونی میان نظام های اصلی تئیستی همچنان در محافل فلسفی رایج  است، به این نکته نیز توجه فزاینده ای می شود که برخی پرسش ها (و پاسخ های) اساسی معطوف به تفاوت های میان نظام های تئیستی  (مثلاً، دیدگاه متفاوت درباره ی دقیق  ترین مفهوم تئیستی از خدا) ، به همان دقت و به همان معنا در مورد  تفاوت های درون هریک از این نظام ها (مثلاً، دیدگاه های مختلف درون مسیحیت درباره ی میزان معرفت خدا) نیز قابل طرح اند. و توجه به این نکته نیز رو به فزونی است که اهمیت عملی تنوع درون هر یک از ادیان تئیستی هم به همان میزان اهمیت تنوع میان ادیان است. برای نمونه، در نظر اغلب مسیحیان حفظ یا اصلاح باورهای مربوط به  قدرت یا معرفت خدا در عمل همان قدر اهمیت دارد که اهمیت حفظ یا اصلاح  این باور که خداباوری مسیحی، نظریه ی تبیینی بهتری از اسلام است (بیسینگر 2001، 2-3).

2. تبیین های ممکن برای تنوع دینی

یک تبیین روشن تنوع دینی این است که بگوییم که چون هیچ واقعیت الاهی ای وجود ندارد – چون هیچ یک از مدعاهای ادیان در مورد حقایق (صدق های) الاهی مصداقی ندارد – همه ی این ادعا ها کاذب اند. یک پاسخ ممکن دیگر، که نسبی انگاران دینی پیش می نهند، این است که اگر مدعاهای دوبدو ناسازگار ادیان در مورد واقعیت را ملاحظه کنیم درمی یابیم که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بیش از یکی از مجموعه های متعارضِ مدعاهای صدق (حقیقت) می توانند درست باشند (رونزو 1988، 351-357). اما اغلب بحث های فعلی در مورد تنوع دینی، نظریه ی رئالیستی صدق3 را –اینکه حقیقت سرشت یگانه ای دارد –  پیشفرض می گیرند.

هنگامی که با این رویکرد رئالیستی به موضوع می پردازیم، معمولاً فیلسوفان دیدگاه های مربوط به  مدعاهای صدق دینی را به سه مقوله ی اصلی تقسیم می کنند: انحصارگرایی4 دینی، شمول گرایی5 دینی، و تکثرگرایی) پلورالیسم) دینی. در مواجهه با یک مسئله، به کسی انحصار گرای دینی می گویند که معتقد باشد فقط دیدگاه یکی از نظام تئیستی اصلی (مثلاً، تنها موضع یکی از ادیان اصلی جهان) یا فقط یکی از مذاهب درون یک دین (مثلاً، کاتولیک ) صادق یا حداقل بیش از بقیه قریب به صدق است.  شمول گرای دینی  کسی است که، در مورد یک مسئله، منکر برتری دیدگاه  هیچ یک از ادیان تئیستی اصلی یا مذاهب آنها بر دیدگاه دیگر ادیان باشد. و پلورالیست دینی کسی است که در مورد یک مسئله نه تنها (به مانند شمول گرای دینی) ادعا می کند که هیچ چشم انداز خاصی برتر از دیگر چشم اندازها نیست، بلکه همچنین این مدعای ایجابی را هم دارد که چشم اندازهای  بیش از یکی از ادیان یا مذاهب معادلاً حقیقت دارند.

3. تنوع دینی و الزام معرفت شناختی

هیچ فیلسوفی منکر این نیست که آگاهی از تنوع دینی (یا فهم  آن) گاهی حقیقتاً بر انحصارگرایان اثرگذار است – این تأثیر از ناراحتی خفیف گرفته تا کاهش چشمگیر اعتماد به صدق برخی باورها، تا رهاکردن شتابزده ی باورها را دربر می گیرد. این ادعایی کاملاً تجربی درباره ی حالات روانشناختی و رفتاری است (آلستون 1988، 442-446؛ پلانتینگا 2000، 189)

اما  انحصارگرا چگونه می تواند در برابر آگاهی از وجود تنوع دینی– آگاهی از اینکه افرادی کاملاً دانا و صادق درمورد برخی باورهای دینی با او اختلاف نظر دارند – واکنش نشان دهد؟ برای مثال، یک بودایی یا هندو یا مسیحی مؤمن که درمی یابد دیگرانی که به اندازه ی خودش دانا و دیندار هستند در برخی موارد باورهایی معارض با او دارند، چه واکنشی باید نشان دهد؟ یا یک مسیحی که معتقد است مطابق انجیل  خدا بر همه ی امور عالم سیطره دارد، وقتی دریابد که به اعتقاد دیگر «معتقدان به انجیل» که آنها هم کاملاً صادق و دیندارند، خدا حیطه ی امور اخلاقی انسان ها را به خودشان واگذاشته تا آزادی اخلاقی شان تضمین شود، چه واکنشی باید نشان دهد؟ آیا یک انحصارگرا می تواند به طور موجهی چنین تنوعی را نادیده بگیرد؟ اگر نمی تواند، آیا ناچار است بکوشد این  تعارض معرفت شناختی را حل کند –  به ارزیابی6 باورهایش بپردازد ؟ یا دست کم،  خوب است که به این ارزیابی بپردازد؟

فیلسوفان هنوز درمورد پاسخ درست اختلاف نظر دارند. البته افراد (و گروهای) دینداری هستند که معتقدند هیچ نیازی به ارزیابی باورهای دینی  نیست. مثلاً برخی افراد ( که گاهی فیدئیست نامیده می شوند)،[ مانند اَشاعره در سنت اسلامی.م] محاجه کرده اند که باورهای دینی از قسمی نیستند که معروض ارزیابی عقلانی باشند و/یا اینکه ارزیابی این باورها نشانه ی بی ایمانی است (پترسون و همکاران 2003، 45-48). اما امروزه فیلسوفان اندکی پذیرای این دیدگاه هستند. اغلب برآنند که انحصارگرا دست کم حق دارد تا هنگام مواجهه با تنوع دینی، باورهای خود را مورد ارزیابی قرار دهد.

اما این مجادله ی عمده همچنان باقیست که آیا انحصارگرا ناچار است به ارزیابی باورهایش بپردازد یا خیر. برخی فیلسوفان با روبرت مک کیم موافق اند که «عدم توافق برسر یک مسئله یا جستار، دلیلی فراهم می آورد تا بیاندیشیم که  طرفین بحث ناگزیرند تا به وارسی باورهایشان درباره ی آن بپردازند» (مک کیم 2001، 140). در این دیدگاه فرض می شود که وقتی چشم انداز فرد به هر مسئله ای، چه مسئله شخصی باشد، چه اجتماعی، اقتصادی یا دینی، پیامدهای مهمی برای آن فرد یا دیگران داشته باشد، آنگاه آن فرد ناگزیر است حقیقت مطلب را دریابد – تا  حقیقت را بیشینه سازد. و محاجه می شود که یک فرد، و در اینجا انحصارگرای دینی،  تنها هنگامی می تواند برای بیشینه کردن حقیقت یا اجتناب از خطا بکوشد، که تعارض را حل کند.

باید تأکید کرد که دراینجا با تعارضاتی سروکار داریم که همیشه قابل رفع نیستند. قرار هم نیست که انحصارگرا ضرورتاً به بهای رها کردن باورهایش به رفع آنها نائل شود. هنوز از این مسائل بحث نکرده ایم. پرسش فعلی این است که  انحصارگرا ملزم است که دست کم شواهد له و علیه باورهای محل سئوال را ارزیابی کند و بکوشد تا «جذبه و اهمیت آن باورها نزد مدافعان شان را دریابد» یا نه (مک کیم 2001، 146).

برخی فیلسوفان مخالف این الزام اند. برای مثال، آلوین پلانتینگا می پذیرد که اگر طرفدار یک چشم انداز دینی  دلیلی داشته باشد که حریفانش مبانی معرفتی معادلی دارند ، آنگاه  ناگزیر است برای رفع تعارض بکوشد. با این حال، پلانتینگا منکر می شود که انحصارگرای مسیحی هیچ گاه  نیازمند پذیرش برابری معرفتی با دیگران باشد – هیچ گاه  نیازمند همآوردی  با حریف  معرفتی حقیقتاً هم رده ای  باشد. به گفته ی پلانتینگا، هرچند انحصارگرایی مسیحی می تواند بپذیرد که مخالفانی دارد که هیچ وظیفه ی معرفتی را فروگزار نکرده اند و هیچ  برهانی را نشناسد که مخالفانش را متقاعد کند  که برخطا  هستند و او بر صواب است،  بازهم می تواند باور داشته باشد که او » از نظر معرفتی گونه ای برتری  بر حریفانش دارد». مثلا انحصارگرا می تواند معتقد باشد که مشمول «شهود درونی روح القدس واقع شده: یا چه بسا بیاندیشد که روح القدس، کلیسای عیسی مسیح را از خطاهای  جدی ، دست کم در مورد باورهای اصلی مسیحی، مصون داشته است؛ یا چه بسا بیاندیشد که مشمول فیض الهی است، چنان که بر اموری اشراف دارد که پیش تر بر او مستور بود – فیضی که از معاندان دریغ شده است» (پلانتینگا 1997، 296).

به علاوه، اگر این قبیل باورها درست باشند،  آنگاه به نظر پلانتینگا  انحصارگرایی مسیحی محتملاً نسبت به کسانی  که آن باورهای انحصارگرا را نمی پذیرند «از نظرمعرفتی، در موقعیت بهتری» است. بنابراین، از آنجا که نمی توان محققاً  نشان داد که این قسم باورهای  مسیحی کاذب اند، مسیحیان حق دارند بیاندیشند که طرفداران دیگر چشم اندازهای دینی حقیقتاً در جایگاه معرفتی مشابهی  نیستند. و به نظر پلانتینگا، همین مطلب در مورد انحصارگرایانِ دیگر نظام های باور دینی نیز صادق است (پلانتینگا 1997، 296).

استحکام این استدلال بستگی دارد به اینکه زحمت اثبات برتری جایگاه معرفتی بر دوش چه کسی است. این مسئله بحث برانگیز است.  کسانی که جانب پلانتینگا را می گیرند محاجه می کنند که  اگر انحصارگرا قبول نداشته باشد که مبنایی معرفتی معادلی هست که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند مخالف است (یا باید باشد)، آنگاه  می تواند به نحو موجهی داشتن جایگاه معرفتی معادل با حریفانش را منکر شود و لذا پرداختن به ارزیابی باورها برایش الزامی نباشد. طرفداران الزامی بودن ارزیابی باورها هم محاجه می کنند که زحمت اثبات بر دوش انحصارگراست.  اگرانحصارگرا  نتواند نشان دهد که مبنای معرفتی  که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند  و مخالف عقایدش است (یا باید باشد) حقیقتاً جایگاه معرفتی معادلی ندارد، آنگاه  ناچار است جایگاه معرفتی حریف اش را معادل فرض کند و لذا برایش الزامی می شود که به ارزیابی باورهای خود بپردازد. (بیسینگر 2001، 26-27)

جِروم گِلمان چالش بانفوذ دیگری  پیش روی طرفداران لزوم ارزیابی باورها درمواجهه با تنوع دینی نهاده است. کانون چالش او بر مفهومی است که باورهای سنگ بنا7 می خواند. این باورها، طبق تعریف گِلمان، مسلّمات معرفتی در نظام باوردینی هستند – صدق های مفروض و بنیادی که همه ی باورهای دیگر برپایه ی آنها بنا می شوند. گِلمان می پذیرد که اگر یک باور دینیِ مورد تصدیق  انحصارگرا از باورهای سنگ بنا نباشد (مفروضی بنیادی نباشد)، او می تواند هنگام مواجهه با تنوع دینی  آن را مورد ارزیابی قرار دهد. اما، طبق استدلال گِلمان، از آنجا که ارزیابی باور تنها هنگامی رواست که  فرد در مورد صدق باورهای محل پرسش یقین نداشته باشد، و از آنجا که باورهای سنگ بنای دینی  از صدق های بنیادی – صدق های پایه و مفروض – در نظام معرفتی انحصارگرا هستند، ارزیایی آنها هیچ ضرورتی ندارد. بلکه، هنگامی که این قسم باورهای  انحصارگرا به چالش گرفته شوند – مثلاً، این باور سنگ بنایی که سررشته ی  کل امور عالم  در ید قدرت خداست – او می تواند، با بکارگیری کلید جی. ئی. مور، به نحو موجهی بگوید که چون باور سنگ بنایش صادق است، می تواند باورهای رقیب را رد کند (گِلمان 1993، 345-364؛ گِلمان 1998 229- 235).

به علاوه، اخیراً گِلمان افزوده است که حتی اگر بپذیریم که گاهی باورهای سنگ بنا  معروض ارزیابی باشند، برای انحصارگرا لزومی ندارد که در مواجهه با تنوع دینی  به ارزیابی  بپردازد مگر اینکه دریابد که آگاهی از این تنوع  موجب از دست رفتن عمده ی اعتمادش به چشم انداز خود شده است. در غیاب این قسم تعارض درونی، انحصارگرا می تواند » برای رد مدعاهای دینی معارض به نحو معقولی به باورهای دینی نا اندیشیده اش متوسل شود، بدون اینکه وارسی بیشتر برایش لازم باشد» (گِلمان 2000، 403).

اما برخی این نظر گِلمان را پذیرفتنی نمی یابند که  تنها بررسی آن باورهای پایه و سنگ بنایی ضروری است  که اعتمادمان به آنها سلب نشده است. آشکار است که  گاهی  انحصارگرایان اعتمادشان را به باورهایی که زمانی بدان ها اعتماد وافر داشند از دست می دهند، زیرا آن باورها در معرض ارزیابی عقلانی قرار گرفته اند. در نتیجه، اگر بپذیریم که یکی از اهداف معرفتی ما باید بیشینه سازی صدق باشد، چنان که ظاهراً گِلمان می پذیرد، آنگاه، به نظر برخی، اینکه یک باور پایه ی مورد چالش  در حال حاضر «تق و لق» نشده، دلیل کافی بدست انحصارگرای دینی نمی دهد که به ارزیابی باورش نپردازد. (بیسینگر 2001، 42-43).

4. تنوع دینی و باور موجه

چه می شود اگر به مانند اغلب فیلسوفان امروزی فرض کنیم که در مواجهه با تنوع دینی، ارزیابی باورها معمولاً به طریقی عینی موجب حل وفصل تعارض میان چشم اندازهای رقیب دینی نمی شود؟ به دیگر سخن، چه می شود اگر فرض کنیم که به رغم اینکه رعایت معیارهایی مانند همسازی و جامعیت می تواند موجب نفی برخی باورها شود، برای حل وفصل اغلب مجادله های معرفت دینی چنین معیارهایی (نه بین ادیان و نه درون هر چشم انداز دینی) وجود ندارد؟ به بیان دیگر،معیارهایی بی طرف و عاری از مصادره ی به مطلوب در حیطه ی این بحث ها یافت نمی شود (پترسون و همکاران 2003، 40-53) با این فرض انحصارگرا در چه موضع معرفتی قرار می گیرد؟

پاسخ برخی این است که در این حالت انحصارگرا دیگر نمی تواند به طور موجهی ادعا کند که باورهای انحصارگرایانه اش صادق اند. برای نمونه، ج. سی. شِلِنبرگ محاجه می کند که  چون از میان یک دسته باور ناهمسازِ مدعی صدق، تنها یکی می تواند صادق باشد، یک مباحثه گر بر سر چنین ادعاهایی، تنها هنگامی موجه است که بر صدق مدعایش پافشاری کند که توجیه هایی عاری از مصادره به مطلوب داشته  باشد. توجیه هایی که نشان دهند هر حریفی که ادعای مخالفی دارد برخطاست. اما، از آنجا که هیچ مباحثه گر دینی ای  چنین توجیهاتی ندارد، هیچ مباحثه گر دینی ای نمی تواند «در اصرار بر صدق مدعاهایش» موجه باشد. یا چنان که شِلِنبرگ این نتیجه گیری را در بافت دیگری بیان می کند،  باید نتیجه بگیریم که در غیاب توجیهات عینی و عاری از مصادره به مطلوب، هیچ یک از طرفین بحث های دینی «توجیهی ندارد که طرف دیگر برخطاست » (شِلِنبرگ 2000، 213).

دیوید سیلور نیز به نتیجه گیری مشابهی می رسد: «[انحصارگرایان] یا باید بر این ادعایشان که دارای منبع ویژه ای از معرفت دینی هستند شواهد مستقلی ارائه دهند… یا باید باورهای دینی انحصارگرایانه شان را رها کنند» (سیلور 2001، 11). جولیان ویلارد از این هم فراتر می رود. او محاجه می کند که هنگامی که انحصارگرایان از تنوع آگاه می شوند و نمی توانند نشان دهد که چشم اندازشان برتر از دیگر چشم انداز رقیبان است، نه تنها حق حفظ  باورهای انحصارگرایانه ی محل پرسش را از دست می دهند، بلکه از نظر معرفتی ناگزیر می شوند که «شروع کنند به ترک» مناسک دینی مبتنی  بر آن باورهای انحصارگرایانه (ویلارد 2001، 68).

دیگران این قدر پیش نرفته اند، و محاجه کرده اند که گرچه لازم نیست انحصارگرای مواجه با تعارضات حل نشده باورهای دینی اش را رها کند، باید باورهای دینی انحصاری اش را مستعجل8 بداند. این مستعجل بودن، به بیان مک کین، مستلزم پرسش گری بی انجام نیست. بلکه بدان معناست که فرد رویارو با تنوع دینی حل نشده، باید احتمال بدهد که «یک یا چندتا از باورهای معارض نیز ممکن است درست باشند… و موضعی که فرد درست می دانسته ممکن است نادرست باشد [درحالی که] یکی از مواضع دیگر می توانند درست باشند»  (مک کین 2001، 154-155). جوزف رونزو و گََری گوتینگ هم با این نظر موافقند. به نظر رونزو «حفظ همه ی معتقدات ایمانی باید با این اذعان فروتنانه همراه باشد که ممکن است معتقداتی ضالّه باشند، زیرا معرفت ما هرگز یقینی نیست» (رونزو 1993، 236). گوتینگ محاجه می کند که در مواجهه با تفاوت لاینحل دینی، فقط باور مستعجل، و نه قاطع، موجه است و » آنهایی که اعتقادشان را مستعجل می دانند باید، به عنوان یک مؤلفه ی اساسی بحثی ادامه دار، برای اعتقادات مخالف  نیز ارزشی معادل قائل باشند.» (گوتینگ 1982، 108) به علاوه، این مستعجل انگاشتن باورها درمواجهه با تنوع، به نظر مک کیم ثمره ی مهمی نیزدربر دارد یعنی می تواند به تساهل عمیق منجر شود: رواداری اینکه «مخالفان تان کسانی هستند که می ارزد عاقلانه با آنها به استدلال پرداخت» (مک کیم 2001، 178) و، گفته می شود که، این تساهل شخصی می تواند به جامعه ی آسانگیرتر و بازتر بیانجامد که تنوع آرا و عقاید را در همه ی زمینه ها، از جمله مسائل دینی، بپذیرد و حتی تشویق کند.

پاسخ آلستون به انحصارگرایی از این هم سخاوتمندانه تر است. دیدگاه  او مبتنی تمایزی است که میان دو نوع بحث معرفتی می نهد و توجه به آن را اساسی می شمارد: بحث هایی که در آنها » مبانی غیر- دوری9 حامی یک طرف دعوا برای تفوق برطرف دیگر روشن است» و بحث هایی که در آنها این مبانی روشن نیست. به نظر او، در بحث های نوع دوم –  که در آنها «روال فیصله ی دعوا» ی مورد پذیرش همگان روشن نیست –  عاقلانه نیست که شخص برتری موضع اش  اصرار کند (آلستون 1988، 442-443).

اما، به نظر آلستون، برای فیصله ی مجادلات معرفتی بر سر صدق ادعاهای دینی، چنین مبانی مشترکی وجود ندارد، و این مطلب وضع را به غایت متفاوت از بحث های قابل فیصله می سازد. او می گوید، درست است که حقیقت تنوع ادیان، مشکلی برای توجیه هر یک از آنهاست. اما با توجه به اینکه این واقعیت که «ما فاقد ابزارهای [مبانی مشترک] مشخصی هستیم»، در مورد چشم اندازهای دینی منسجم10 «نابخردانه نیست که فرد [واجد آن چشم انداز] انحصارگرا باقی بماند» – یعنی برای طرفدار هر یک از چشم انداز های دینی، تداوم باور به درستی  چشم اندازش نامعقول نیست. به این ترتیب، به نظر آلستون، به دلیل فقدان مبنای مشترکی برای فیصله ی مجادله ها، طرفداران هر کدام از ادیانِِ منسجم می توانند همچنان بطور موجهی معتقد به درستی باورهایشان باشند، «به رغم اینکه قادر نباشند نشان دهند که آن چشم انداز از لحاظ معرفتی بر رقبایش برتری دارد» (آلستون 1988، 443-446).

در حقیقت آلستون در مطلبی از این هم پیش تر می رود.  او محاجه می کند که چون در حال حاضر هیچ مبنای بی طرفی برای قضاوت در مورد تعارض های معرفتی ادیان وجود ندارد، نه تنها می توان گفت که انحصارگرا در تداوم باورش به برتری چشم انداز خود موجه11 (معقول12) است، بلکه از آنجا که ما در اغلب موارد  حتی نمی دانیم که استدلال غیر-دوری برای نشان دادن برتری یک چشم انداز چگونه استدلالی است، «تنها طریق عقلانی» برای انحصارگرا «سفت و سخت چسبیدن» به باورهایش است «که به خوبی در خدمت هدایت کنش های او در جهان بوده اند». یا، با تعمیم این نکته، آلستون سخنگوی کسانی می شود که می گویند، به خاطر فقدان مبنای مشترک داوری میان مجادله های چشم اندازهای دینیِ منسجم، برای انحصارگرا عاقلانه است که نظام باور خودش را برتر بداند (آلستون 1988، 446).

فیلیپ کوین رویکرد دیگری مطرح می کند که جذابیت فزاینده ای یافته است. با اینکه او با آلستون موافق است که انحصارگرا در مواجهه با تنوع به خوبی می تواند «سفت و سخت چسبیدن» –  به درستی اعتقادات دینی اش – را ادامه دهد، اما نمی پذیرد که این تنها طریق معقول  است (کوین 2000، 235-246). مبنای این دیدگاه، تمایزی است که کوین میان فهم کانتی و پیشا کانتی از باور دینی می نهد. فهم پیشاکانتی از باوردینی این است که فرض کنیم که ما به حقیقت چنان که واقعاً هست دسترسی داریم (یا دست کم می توانیم داشته باشیم). فهم کانتی از باور دینی این است که فرض کنیم که گرچه یک واقعیت نومنی [فی نفسه] وجود دارد، اما فهم ما از این واقعیت (و لذا ادعاهای ما درباب صدق این واقعیت) ضرورتاً وابسته به شبکه ی فرهنگی/اجتماعی/ روانشناختی است که فرآورنده ی فاهمه ی ما از این واقعیت نومنی است. برای مثال، اگرچه در این فهم کانتی  واقعیتی الاهی  وجود دارد که ما می توانیم درباره اش ادعاهای صدق مطرح کنیم، اما  فهم ما از این واقعیت الاهی  (و لذا صدق مدعاهایمان درباره ی آن) ضرورتاً تا حدی مشروط به طرقی است که محیط مان (درمعنای وسیع کلمه فرهنگ مان) مقولات اندیشه مان را شکل داده است (کوین 2000، 241-242).

به نظر کوین، اساساً آلستون با اختیار مدلی پیشاکانتی از باور دینی است که انحصارگرایان را، به «سفت و سخت چسبیدن» به عقایدشان در برابر رقبا  فرامی خواند، زیرا در غیاب هرگونه مبنای عینی برای تعیین چشم انداز درست، انحصارگرا هیچ دلیل مکفی ای بر پذیرش این امر ندارد. کوین منکر نمی شود که این دیدگاه پیشاکانتی می تواند قابل توجیه باشد و لذا منکر عاقلانه بودن رویکرد کسی که از توصیه ی آلستون پیروی می کند نمی شود. اما، به باور کوین، «نباید صحت هیچ یک [از چشم اندازهای رقیب] را در شکل فعلی شان مسلم انگاشت .» از این رو، برای یک انحصارگرا گزینش رویکرد کانتی به باوردینی نیز به همان میزان گزینش رویکرد غیرکانتی موجه است. به نظر او، انحصارگرا معادلاً حق دارد که  فرض کند که هرگونه معرفت ما به  واقعیت امور هرگز فارغ از شرطی شدن های مهم «فرهنگی» نیست. به این ترتیب، برای انحصارگرایان معادلاً عقلانی است که هنگام مواجهه با تنوع مدعاهای صدق، با اصلاح13 باورهای خود «جویای فهمی  شمول گرایانه تر یا پلورالیستی تر از ایمان خود باشند»، باورهایی که  آنان را » در مسیر چنین فهمی قرار دهند» (کوین 2000، 242).

مختصر اینکه، به نظر کوین، کسانی که موضعی همانند آلستون دارند، دست کم به طور ضمنی،  دوراهی کاذبی14 پیش روی ما می نهند: یا باید مبنای مشترکی بیابیم تا بتوانیم برپایه ی آن چشم انداز دینی درست را تعیین کنیم؛  یا باید آنچه را که داریم سفت و سخت بچسبیم. اما، به نظر کوین، همین که دریابیم که کسی که طرفدار هیچ  یک از چشم انداز های دینی نیست هم  فهم دقیقی از واقعیت الاهی دارد (یا حتی می توانسته داشته باشد)، آلترناتیو عقلانی دیگری رخ می نماید. آن وقت می بینیم که کاملاً عاقلانه است که شخص  چشم انداز پدیده شناختی اش از حقیقت را چنان ارزیابی کند  که همپوشانی بیشتری با چشم اندازهای پدیده شناختی دیگران داشته باشد.

رویکردی که کوین برای حل تعارضات میان چشم اندازهای دینی طرح کرده، حقیقتاً در محافل انحصارگرا مقبولیت فزاینده ای یافته است. برای مثال، این بحث  مسیحی را در نظر بگیرید که خدا چگونه جهان را آفریده است. برخی هنوز بر این باورند که  انجیل به روشنی به ما می آموزد که حدود ده هزار سال پیش خدا «آسمانها و زمین» را در شش دوره ی بیست و چهارساعته خلق کرد. دیگران معتقدند که  «روز خدا برابر هزار سال است» بدان معناست که با آنکه خدا خالق چیزهایی است که انجیل می گوید خدا در هریک از  «روز»ها  خلق کرده، بخردانه تر آن است که بگوییم بازه ی زمانی هر یک از این آفرینش ها به راحتی می تواند میلیون ها، یا حتی میلیاردها سال بوده باشد. و بالآخره کسانی هم هستند که معتقدند نخستین آفرینش مستقیم خدا باید سرو سامان دادن به  «بیگ بنگ» بوده باشد. با این حال، اخیراً اغلب مسیحیان به رویکرد کانتی تری متمایل شده اند. آنها با ابتنا به این فرض که ما حتی با رجوع به کتاب مقدس نمی توانیم به روشنی دریابیم که خدا دقیقاً چگونه در فرآیند آفرینش دخیل بوده است، آنچه را که در این مورد برای مسیحیت اساسی محسوب می شود بازنگری کرده اند. آنها به جای اینکه  هیچ یک از تبیین های خاص را تأیید کنند، رویکرد عام تری اختیار می کنند که با هر یک از تبیین های خاص سازگار است: اینکه خدا به گونه ای مستقیمآً مسئول وجود همه ی چیزهای غیرخودش است. به بیان کوین، آنها هسته ی الاهیاتی شان را چنان لاغر کرده اند که با چشم اندازهای متفاوت کنار می آید.

اما، همه درمی یابند که اختیار الاهیاتی لاغرتر و پدیده شناسی ای فربه تر فقط تا حد معینی می تواند تنش معرفتی حاصل از تنوع دینی را رفع کند. حتی اگر فرض کنیم که کاملاً معقول است، و چه بسا مطلوب باشد، که انحصارگرایان الاهیات شان را لاغر (و لذا پدیده شناسی شان را فربه) سازند تا بتوانند هسته ی صدق هایی را که  برای طرفدار چشم انداز دینی  خاصی ماندن باید پذیرفت کمینه سازند، انحصارگرا – حتی انحصارگرایی قویاً کانتی – همچنان باور دارد که چشم انداز دینی اش برتر است، به این معنا که نسبت به چشم اندازهای رقیب، به طرق مهمی به حقیقت نزدیک تراست. به این ترتیب، درعین اینکه لاغرکردن الاهیات می تواند انتخابی معقول برای کمینه کردن تعارض باشد، هیچ کس محاجه نمی کند که این رویه  بتواند یگانه پاسخ انحصارگرا باشد. در برخی موارد، شخص یا باید از انحصارگرایی دست بکشد یا یکی از مواضع دیگر را اتخاذ کند: بپذیرد که باور محل پرسش صادق نیست، آن را مستعجل بیانگارد، یا سفت و سخت به آن بچسبد.

5. تنوع دینی و متکلّمان15

 

اجازه دهید فرض کنیم که انحصارگرا در حفظ باور انحصارگرایانه اش موجه است. به ویژه، فرض کنیم که انحصارگرا می تواند در رویارویی با چنین تنوعی به نحو موجهی از حق معرفتی حفظ انحصاریاتش دفاع  کند. آیا او باید درهمین جا متوقف شود یا می تواند به طور موجهی پیشروی کند؟  آیا می تواند به طور موجهی بکوشد دیگران را متقاعد کند که حق با اوست – می تواند به نحو موجهی بکوشد دیگران را به چشم اندازش متقاعد کند؟ و اگر چنین است، اصلاً چنین الزامی دارد؟

اغلب کسانی که بر این باورند که این  تبلیغ گری16 موجه نیست، شخصیت اخلاقی انحصارگرا را به چالش می گیرند. یعنی شخصیت انحصارگرایی را که می کوشد دیگران  را متقاعد کند که تنها چشم انداز او حقیقت دارد. برای نمونه، ویلفرد کانتول اسمیت محاجه می کند که «مگر به بهای کوردلی یا کوتاهی، اخلاقاً ممکن نیست که دوره گشت و به دیگر آدمیان دیندار و هوشمند گفت که ما معتقدیم که خدا را می شناسیم ودرست می گوییم؛ شما معقدید که خدا را می شناسید و در گمراهی آشکار هستید» (اسمیت 1976، 14). و وقتی که رونزو ادعا می کند که انحصارگرا می تواند «بسیار گستاخ» و «اخلاقاً منفور» باشد (رونزو 1988، 348) یا جان هیک می گوید که انحصارگرایان  اغلب نشانگر قسمی استبداد یا نخوت اند (هیک، 1989، 235)، همگی شخصیت اخلاقی کسانی را به چالش می گیرند که می کوشند دیگران را به چشم انداز خود بگروانند.

جای تعجب نیست که اغلب انحصارگرایان منکر این هستند که برای یک انحصارگرا کوردلانه یا متکبرانه یا گستاخانه باشد که بکوشد دیگران را به درستی چشم انداز خود متقاعد کند – به دیگران بگوید که خودش برحق و آنها برخطا هستند. انحصارگرا محاجه می کند که چون ما در برتر دانستن موضع خود – نزدیک تر بودن موضع مان به حقیقت – محق هستیم، چگونه تلاش مان را برای متقاعد کردن دیگران می توان متکبرانه یا گستاخانه یا کوردلانه انگاشت؟ مخصوصاً هنگامی که این توافق برای سعادت کسانی که می کوشیم متقاعد کنیم حائز اهمیت باشد؟ به علاوه، انحصارگرا چنین ادامه می دهد،  درحالی که مسلماً درست است که برخی مباحثه ها به خاطر کسب چیزهایی است که همگی می پذیریم دلایل اخلاقاً نامناسبی هستند – مثلاً کسب مال یا قدرت و غیره – شواهد تجربی اندکی وجود دارد که انحصارگرایان عموماً تابع این انگیزه ها باشند.  برعکس، قریب به احتمال تراین است که بسیاری، اگر نه همه ی ، انحصارگرایان بدان خاطر که به تبلیغ گری می پردازند  که معتقدند چیزی در چنته دارند که به شدت مورد احتیاج و طلب دیگران است (گیریم که تبلیغ به بهای سنگین شخصی برای خودشان تمام شود).

بالآخره، آیا تبلیغ گری برای  انحصارگرایان الزامی است؟ بسیاری از نظام های دینی انحصارگرا گونه ای الزام برای تبلیغ دارند، و اغلب فیلسوفانی که باوردارند که انحصارگرایان در مواجهه با تنوع دینی در حفظ معتقدات انحصارگرایانه شان محق اند، همچنین باوردارند که آنان حق دارند که  خود را ملزم به «گرواندن» دیگر رقبای معرفتی شان بدانند. با این حال، گذشته از اقلیتی کم شمار، فیلسوفان منکر آنند که انحصارگرایان تحت هر شرایطی، ، فارغ از اینکه آیا نظام انحصارگرایانه مورد بحث خواهان یا مشوق  تبلیغ  باشد یا خیر، ملزم به تبلیغ باشند.

6. تنوع دینی و سرنوشت ابدی نوع بشر

تا بدین جا، بحث از تنوع دینی درقالب ادعاهای صدق (یعنی  درقالب باور موجه) بوده است زیرا فیلسوفان به طور فزاینده ای پذیرفته اند که این چارچوب بهترین طریق دست یابی به مهم ترین پرسش هایی است که وجود این تنوع بر ما تحمیل می کند. اما، از نظر تاریخی، یک «مسئله ی تنوع» هست که فیلسوفان بیش از همه بدان پرداخته اند: پرسش از سرنوشت ابدی نوع بشر، یعنی، پرسش از اینکه چه کسی تقرب درگاه خدا را کسب می کند – یا رستگاری17 می یابد.

پاسخ انحصارگرایان دینی به پرسش فوق این است که کسانی، و فقط  کسانی، که معیارهای یک چشم انداز دینی معین را برآورند می توانند به رستگاری برسند. انحصارگرا می پذیرد که پیروان دیگر ادیان، می توانند برخی یا بسیاری از حقایق را تأیید کند. اما در مورد رستگاری (سرنوشت ابدی فرد) ، شخص باید از صراط مستقیم  آگاه و پیرو آن باشد. یا، به بیان مشخص تر، درنظر حامی رستگاری انحصاری ، معیارهای نیل به رستگاری که توسط چشم انداز دینی صحیح تعیین شده، هم ضرورت معرفت شناختی دارند، یعنی  جویندگان رستگاری باید از آن شرایط آگاه باشند، و هم ضرورت هستی شناختی، یعنی این شروط باید عملاً برآورده شوند. (پترسون و همکاران 2003، 270).

توجه به این نکته اهمیت دارد که، تنها مسیحیان نیستند که رستگاری را انحصاری می دانند. مثلاً مسلمانانی هم هستند که معتقدند تنها کسانی رستگار می شوند که پیرو الله باشند. همچنین باید توجه داشت که گاهی درون یک دین واحد هم میان انحصارگرایان در مورد مدعاهای رستگاری عدم توافق یا حتی تناقض وجود دارد. برای نمونه، از نظر تاریخی، درون مسیحیت بحث های عمده ای درگرفته که آیا اطفالی که در خردسالی می میرند رستگار می شوند یا خیر. در نظر برخی، پاسخ این بود (و هنوز هست) که همه ی کودکان مرده به بهشت می روند، درحالی که دیگران معتقدند که تنها کودکان مؤمنان مجاز به ورود به بهشت و رستگاری هستند یا اینکه رستگار شدن کودکان بستگی به این دارد که غسل تعمید یافته باشند یا نه. اما امروزه نظر شایع تر میان مسیحیان این است که همه ی کسانی که در خردسالی می میرند (یا هنگامی می میرند که قوای عقلانی شان هنوز کودکانه است) به طور خودکار مشمول رستگاری الاهی واقع می شوند (بیسینگر 1991، 4).

اما در مورد «بزرگسالان» ی که بدون آگاهی از شرایط  رستگاری  دین صحیح مرده اند چه می توان گفت؟  آیا کاملا غیر منصفانه نیست  اگر انحصارگرا ادعا کند که آنان ، چون معیارهای رستگاری تعیین شده را برآورده نکرده اند، نمی توانند به رستگاری دست یابند؟ از نظر کسی که در مورد رستگاری شمول گرا باشد پاسخ بلی است.  شمول گرا هم مانند انحصارگرا باور دارد که رستگاری  تنها بدان خاطر ممکن است که ضوابط تعیین شده در دین صحیح برآورده شده باشند. اما، شمول گرای دینی نجات برخی از پیروان دیگر ادیان را نیز به لطف این ضوابط ممکن می شمارد، حتی اگر اشخاص مورد بحث تعهداتی را که عموماً  برای احراز شرایط رستگاری ضرورت دارند رعایت نکرده باشد. به زبان فلسفی، در نظر شمول گرایان رخدادهای  ویژه ای می توانند ضرورت هستی شناختی برای رستگاری داشته باشند یعنی رستگاری بدون آنها واقع نشود اما ضرورت معرفت شناختی نداشته باشند یعنی لازم نباشد که فرد درموردشان چیزی بداند تا نجات یا نجاح یابد (پترسون و همکاران 2003، 280).

احتمالاً کارل راهنر سرشناس ترین مدافع مسیحی این چشم انداز شمول گرا  است. او محاجه می کند که مسیحیت نمی تواند هیچ دین دیگری را مبشر رستگاری بداند. اما، از آنجا که خدا عشق است و طالب نجات همگان است، می تواند همگان را مشمول موهبت مرگ آمرزنده ی عیسی و رستاخیزش کند، حتی کسانی که هرگز نام عیسی  را نشنیده اند و از مرگش چیزی نمی داند، یا هرگز سروری او را نپذیرفته اند. همان گونه که پیروان یهودیت پیش از عیسی قادر بودند به مدد آمرزش عیسی، که از وجودش اطلاع نداشتند، نجات یابند، برای پیروان دیگر ادیان نیز نجات ممکن است، گرچه ضرورتی ندارد که آنها از آمرزش عیسی که موجب نجات شان است آگاه باشند (پترسون و همکاران، 2003، 280- 281). باید توجه داشت که مسیحیان در مورد شرایط رستگاری این «مسیحیان ناشناس» اختلاف نظر دارند. مثلاً، برخی می اندیشند که حتی کسانی که هرگز «بشارت» را نشنیده اند، هم معرفتی ذاتی به خدا دارند و هم آزادی برقرای رابطه با خدا را، و لذا، سرنوشت ابدی کسانی که در این مقوله می گنجند بستگی به این می یابد که تا چه حد پایبند معرفت شان به خدا، یا حتی دیانتی غیر از مسیحیت بوده اند. دیگر شمول گرایان نمی خواهند این قدر دقیق شوند، و فقط می گویند از آنجا که خدا عادل است، مسلماً به برخی پیروان دیگر ادیان رستگاری عطا می کند زیرا آنان برخی از ضوابط الاهی را که در توان شان بوده، برآورده کرده اند (پترسون 1976). اما همه اتفاق نظر دارند که این «مسیحیان ناشناس» مشمول رحمت الاهی واقع می شوند.

با این حال، پلورالیست ها این استدلال شمول گرا درباره ی رستگاری را بیش از استدلال انحصارگرایان مجاب کننده نمی یابند. به نظر پلورالیست ها، شمول گرایان درست می گویند که  نیازی نیست که افراد ضرورتاً  شرایط معینی را که  دین واحدی برای رستگاری تعیین کرده بدانند یا  برآورده  کنند. اما شمول گرایان نیز، به مانند انحصارگرایان، در این استدلال برخطا هستند که رستگاری به خودی خود تنها به خاطر شرایط یا رخداد های معینی میسر است که در دین صحیح یگانه ای  بیان شده اند. هیچ دین صحیح یگانه ای  وجود ندارد، و لذا، هیچ طریق واحد، و یگانه ای، برای رستگاری وجود ندارد.

اما چرا باید این نظریه ی پلورالیستی رستگاری را محتمل تر از نظریه های انحصارگرا یا شمول گرا محسوب کنیم؟  به نظر هیک، با نفوذ ترین مدافع پلورالیسم، سه عامل هست که چشم انداز پلورالیستی را تنها گزینه ی پذیرفتنی می سازد. او محاجه میکند که نخستین و مهم ترین عامل، واقعیت همسانی ترادیسندگی18 است. یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر صرفاً آخرت-محور نیست – تنها به افراد «بلیت» سعادت اخروی نمی دهد. چنین فرآیندی با ترادیسی شخص از خود-محوری19 به واقعیت-محوری20 در این دنیا می آغازد (هیک 1984، 229). یعنی، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر، زندگی ها را چنان دگرگون می کند که مردم را از صرف اندیشیدن و عمل کردن برای افزایش نیکبختی شخصی شان، به مرتبه ای می رساند که  خود  را دخیل در واقعیتی بس عظیم تر و وسیع تر می یابند. خلاصه اینکه، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر مشارکت کنندگانش را آدم های بهتری می سازد. و به نظر هیک، همه ی شواهد حاکی از آنند که، هر استاندارد عامی را که برای ترادیسی مثبت درنظر بگیریم، بسیاری از ادیان به یک میزان ترادیسنده اند (هیک 1989، فصل 3).

اما بحث بر سر اینکه آیا شخص در ادیان مختلف  ترادیسی های  اساساً همسانی می یابد یا نه، ادامه دارد – این بحث که آیا همسانی ترادیسندگی واقعیت دارد یا نه، همچنان باقی است. برخی مدعی اند که با شواهد تجربی قوی می توان نشان داد که این همسانی ترادیسندگی ادیان وجود ندارد، یا اینکه می توان برپایه ی مبانی عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که  ترادیسی ها همسان نیستند. در هر حال، طرفداران بسیاری از نظام های تئیستی اصلی ادعا می کنند که گرچه ممکن است ترادیسندگی ها همسان بنمایند، اما حقیقتاً چنین نیست – یعنی کیفیت ترادیسی درون نظام آنها حقیقتاً  متفاوت از ترادیسی هایی است که با پیروی از دیگر ادیان حاصل می شوند. برای نمونه، گاهی محاجه شده که ترادیسی در دیگر نظام ها دوامی ندارد، یا حداقل اینکه گرچه ممکن است ترادیسی فردی واقعی و حتی مداوم باشد، اما معادل تغییری نیست که در نظام تئیستی  صحیح می تواند بر آن فرد عارض شود. و برخی از انحصارگرایان محاجه کرده اند که اگر نتوان به طور عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که چشم انداز دینی آنها  ترادیسندگی  برتری  ندارد (چیزی که حتی هیک نمی کوشد نشان دهد)،  آنها حق دارند که منکر وجود همسانی شوند (کلارک 1997، 303-320).

برخی دیگرمحاجه کرده اند که تمرکز بر همسانی ترادیسی ها همچنین می تواند به عنوان برهانی علیه پلورالیسم رستگاری بکار گرفته شود. استدلال می شود که برخی مردم به اهداف و ارزش ها، یا چشم اندازهای متافیزیکی «سکولار» (غیردینی) متعهد اند – گیریم دلمشغولی به محیط زیست باشد یا گرسنگی در جهان یا بهداشت روانی – که این تعهدات اغلب زندگانی را به طریقی کاملاً مشابه زندگانی مؤمنان به ادیان دگرگون می سازد. چنین می نماید که این گروه نیز از خود-محوری رسته و به تمرکز بر واقعیت خارج از خودشان می رسند. اما اگر چنین باشد، آیا ممکن نیست که همسانی ترادیسی که در میان ادیان فرض می گیریم  فقط زیرمجموعه ای از همسانی ترادیسی درحالت کلی باشد؟ ترادیسی کسانی که خود را متعهد به هرگونه چشم اندازی به حیات می سازند که معطوف به واقعیت خارج از خود است. پس آیا  این فرض کاملاً محتمل نیست  که همسانی ترادیسی های دینی ناشی از نوعی تنظیم  مفاهیم درونی است و نه ناشی از نوعی پیوند با واقعیت الاهی خارجی؟ و محاجه می شود که، اگر چنین باشد، پس همسانی ترادیسندگی به عنوان حامی هر نوع چشم انداز رستگاری دست کم تضعیف می شود، چه این چشم انداز پلورالیستی باشد، چه انحصارگرا، و چه شمول گرا (بیسینگر 2001، 64-69).

با این حال، همسانی ترادیسندگی تنها دلیل هیک برای باور به غیرقابل دفاع بودن چشم اندازهای رستگاری غیرپلورالیستی نیست. به قول  او یک چشم انداز پذیرفتنی باید این واقعیت را تبیین کند که » برای مردم عادی آشکار است (گرچه برای همه ی الاهیون آشکار نیست) که در اکثریت غالب موارد – گیریم 98 تا 99 درصد– دینی که شخص بدان مؤمن است بستگی به محل تولدش دارد» (هیک 1980، 44). و با توجه به این واقعیت که «دین فرد در اکثریت غالب موارد بستگی به این اتفاق دارد که شخص کجا به دنیا آمده باشد» –  پذیرفتنی نمی نماید که » تولد درمنطقه ی ما واجد مزیت بهره مندی از حقیقت کامل دینی باشد» (هیک 1997a، 287).

اما این مطلب نیز به چالش گرفته شده است. هیچ کس منکر نمی شود که میان محل تولد و چشم انداز دینی پذیرفته شده  رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد و این می تواند اعتماد انحصارگرا را تضعیف کند. اما بسیاری از انحصارگرایان منکر می شوند که باید تبیین پلورالیستی را تنها گزینه ی ممکن دانست. به نظر آنان، لازم نیست که انحصارگرایان همبستگی قوی میان زمان/مکان تولد و  دین اختیار شده را مجزا21 از دیگر باورهایشان بدانند. برای مثال، لازم نیست انحصارگرایان مسیحی  این همبستگی را مجزا از این باور پایه شان بدانند که انجیل سرچشمه ی حقیقت است و انجیل به ما می آموزد که تنها چشم انداز مسیحی است که دیدگاه کاملاً دقیقی از واقعیت بدست می دهد. و به نظر برخی، انحصارگرایان حق دارند معقولیت  زمینه ی باورهایشان را مافوق مثال های ظاهراً ناقضی بیانگارند که همبستگی22 مورد بحث پیش می نهد (پلانتینگا 2000، 187؛ پلانتینگا 1997، 198).

سرانجام، هیک چنین محاجه می کند که یک فرضیه ی پذیرفتنی دینی باید این واقعیت را دربرداشته باشد «که ما در قرن حاضر به مدد پژوهش های انسان شناختی، جامعه شناختی، و روانشناختی و نیز کارهایی که در فلسفه ی زبان انجام گرفته،  به نحو بازگشت ناپذیری  آگاه شده ایم» که هیچ الگوی جهانشمول و لایتغیری برای تعبیر تجربه ی آدمی وجود ندارد، بلکه گستره ای از الگوهای عمیقاً متفاوت یا طرح های مفهومی هست » که در جریان های فرهنگی عمده بالیده اند». و هنگامی که در پرتو این آگاهی به دین بپردازیم، «نظریه ای پلورالیستی ناگزیر می شود» (هیک 1984، 232).

با اینکه هیچ کس منکر نمی شود که فرهنگ تاحدی  واقعیت را شکل می دهد، بازهم محاجه شده که هنگام مقایسه ی معقولیت باورهایی مشخص، باید نه تنها به خود آن باورها، بلکه همچنین باید به باورهای مبنایشان نیز توجه داشته باشیم.  لذا، حتی اگر بپذیریم که  با پلورالیسم بهتر از هر قسم انحصارگرایی می توان قدرت شکل دهندگی  فرهنگ را تبیین نمود، هنگامی که  قدرت شکل دهنده ی فرهنگ را  به صورت مجزا در نظر بگیریم، همه ی انحصارگرایان نمی پذیرند که فرضیه ی هیک چنان قوی باشد که اعتبار کل باورهای بنیادینی را که انحصار گرا برای تبیین قدرت شگرف شکل دهندگی فرهنگ بر باورهای دینی بکار می گیرد، زایل کند. به این ترتیب، به نظر برخی انحصارگرایان، می توان به نحو موجهی این نظر هیک را رد کرد که یک تعبیر فرهنگی/دینی پلورالیستی از واقعیت باید ارجحیت داشته باشد (بیسینگر 2001، 74).

بهتر است مبنای استدلال هیک به نفع پلورالیسم رستگاری را متافیزیکی یا معرفت شناختی نامید. دیگر فیلسوفان اما، اخیراً کوشیده اند مبنایی اخلاقی برای پلورالیسم رستگاری (یا دست کم علیه انحصارگرایی رستگاری) بیابند. برای مثال، کِنِت هیما اخیراً محاجه کرده است که ملاحظات اخلاقی مستلزم نفی انحصارگرایی مسیحی رستگاری هستند (هیما 2002، 1-33). به نظر هیما، از کمال خدا و نیز صدق های مفهومی درباره ی مجازات نتیجه می شود که خدا افرادی را که اخلاقاً به خاطر رفتارشان مقصر نیستند مجازات نخواهد کرد. اما کسانی که پیرو اعتقادات غیرمسیحی اند عموماً به خاطرداشتن آن اعتقادات اخلاقاً مقصر نیستند. نه تنها هیچ استدلال عینی ای نشان نمی دهد که مسیحیت (یا هر دین دیگری) طریق درست رستگاری باشد، خود سنت های دینی نیز  به غایت منعطف اند. یعنی، به خاطراین شکل پذیری، که سرشت بنیادی باورهای دینی اصلی است، پیروان هریک از ادیان قادرند تقریباً هرچالشی را که چشم انداز رستگاری شان را به پرسش می گیرد پاسخ  بدهند (و در عمل چنین می کنند)، هر قدر هم که این چالش ها مخرب نمایند. به علاوه، مطالعات متأخر جامعه شناختی، روانشناختی و انسان شناختی مؤید آنند که با وجودی آنکه باورهای پایه ی دینی ناگزیر نیستند، اغلب تا حد زیادی «ورای کنترل تخطی گرانه ی مستقیم مؤمنان اند» (هیما 2002، 18). پس، به نظرهیما، باید نتیجه بگیریم که برای خدای مسیحی اخلاقاً درست نیست که پیروان دیگر ادیان را از رستگاری محروم کند.

شگفت آور نیست که بسیاری از غیرانحصارگرایان و پلورالیست ها این استدلال را مجاب کننده می یابند. اما برخی (اما نه همه ی) انحصارگرایان این فرض اخلاقی را که مبنای استدلال هیما است رد می کنند: اینکه ما در موقعیتی هستیم که بتوانیم برخی از اصول اخلاقی پایه ی  برهمکنش خدا و آدمیان را به درستی تشخیص دهیم. به ویژه، درحالی که بسیاری از مسیحیان انحصارگرا معتقدند که رفتار خدا تابع برخی اصول پایه مانند عدل و انصاف است که برای اندیشه ی اخلاقی انسان اهمیت بنیادی دارند، همگان چنین برداشتی ندارند. یک سنت قوی مسیحی هست که مطابق آن خدا هیچ اجباری ندارد که با آدمیان به گونه ای رفتار کند که ما عادلانه ومنصفانه می یابیم. خدا می تواند هرآنچه می خواهد انجام دهد (از جمله ی اینکه با غیرمعتقدان به مسیحیت چه کند) زیرا مقصود خدا هرچه که باشد، درست است، چون امر امر خداست.  و حتی انحصارگرایانی که موضع هیما را می پذیرند – که یک خدای عادل نمی تواند کسانی را مجازات کند که بی تقصیر غیرمسیحی اند–  معمولاً کلیت چشم انداز انحصارگرا را رد نمی کنند. در عوض، اغلب به راحتی فرض می شود که  «شیوه های خدا چنان فراتر از شیوه های ماست» که در ذهن انسان نمی گنجد.

با این حال، حتی اگر با پلورالیست موافق باشیم که هم انحصارگرا و هم شمول گرا در این ادعا برخطا هستند که مبنای رستگاری حقیقی را می توان تنها در دین واحدی یافت، این پرسش همچنان باقی می ماند که چه قسم فرضیه ی پلورالیستی را باید بپذیریم. خود هیک موضعی را اتخاذ می کند که می توانیم آن را پلورالیسم گزینیشی بخوانیم. در این دیدگاه  تأکید بر ادیان بزرگ جهان است. هیک هرگز منکر نشده که ادیان بزرگ جهان – مسیحیت، هندویسم، بودیسم، اسلام – ادعای های متعارضی در مورد حقیقت دارند. درواقع، او باور دارد که » تفاوت  باورها در میان (و درون) این سنت ها فراوان است» و اغلب به تفصیل از این تفاوت ها بحث کرده است (هیک 1983، 487). اما ادعای پلورالیستی اصلی او این است که چنین تفاوت هایی را هنگامی می توان بهتر دریافت که آنها را شیوه های فرهنگی متفاوت ادراک شده و تجربه شده  از واقعیت الاهی واحدی  بیانگاریم. هر چشم انداز دینی عمده ای «مشتمل بر یک زمینه ی معتبر از رستگاری/رهایی است؛ اما این زمینه ها یگانه و منحصر به فرد نیستند» (هیک 1984، 229، 231).

با این حال، چرا باید تنها شیوه هایی را برگزید که ادیان بزرگ برای رستگاری پیشنهاد می کنند؟ در نظر هیک پاسخ این است که  برخلاف » شیطان پرستی، نازیسم، پرستش معبد خورشیدی و غیره»، ادیان بزرگ مسیرهایی را پیش روی ما می نهند که ما را از «نفرت، بدبختی، اهانت، بی مهری، ناشکیبایی، خشونت و فقدان کنترل بر نفس» به «عشق، سرور، صلح، صبر،مهربانی، نیکخویی، وفاداری، نجابت و کنترل بر نفس سوق می دهند (هیک 1997b، 164). در نظر برخی  پذیرش این قسم استانداردهای اخلاقی برای چشم انداز رستگاری همان قدر اختیاری23 است که استانداردهای رستگاری پیشنهادی انحصارگرایان یا شمول گرایان (میکر 2003، 5). درواقع، برخی گفته اند  که اگر این معیار اخلاقی نسبتاً مشخص را که هیک برای ارزیابی کفایت رستگارسازی دین پیشنهاد می کند، بپذیریم، چشم انداز او را دشوار بتوان حقیقتاً پلورالیستی محسوب کرد.

برای نمونه، اس. مارک هایم محاجه می کند که پلورالیست هایی مانند هیک درواقع انحصارگرایانی با جامه ی مبدل اند، چرا که تنها از یک مسیر رستگاری – ترادیسی از خود-محوی به واقعیت-محوری – دفاع می کنند و لذا اساساً  گوناگونی  بنیادی رستگاری  میان ادیان را انکار می کنند. به گفته ی این منتقدان، در یک پلورالیسم رستگاری صادقانه تر،  هر دینی مسیر رستگاری خاص خود را دارد که می تواند مشابه با دیگر ادیان یا متفاوت ازآنها باشد. یعنی، یک چشم انداز صادقانه تر پلورالیستی منکر می شود که شیوه های رستگاری پیشنهادی ادیان مختلف  همگی بروزات شیوه ی بنیادین واحدی هستند و تفاوت هایشان فرهنگی است، و در عوض تأکید می کند که طرق رستگاری  ادیان مختلف گرچه ناهمسازند، اما همگی در حصول رستگاری به یک میزان معتبر هستند. البته این بدان معنا نیست که همه ی جزئیات همه ی شیوه های رستگاری حقیقتاً صادق هستند، زیرا برخی مدعاهای رستگاری ناهمساز24 هستند. اما پاسخ مناسب به این ناهمسازی این نیست که بگوییم تنها یک طریق درست رستگاری وجود دارد. بلکه درست این است که ادعا کنیم طرق متمایز بسیاری هست، که گرچه متمایز باقی می مانند، می توانند به رستگاری منجر شوند (هایم 1995).

اما منتقدان رویکرد هایم گفته اند که این اختلاف نظر تاحدی می تواند ریشه ی لغوی داشته باشد. می توان گفت  هایم این پرسش را میان بر زده که آیا قسمی طریق نهایی رستگاری ، رستگاری آخرت شناختی غایی، وجود دارد که پیروان  چشم اندازهای دینی مختلف همگی تجربه می کنند یا نه، و به جای آن بر این نکته تأکید کرده که بسیاری از طرق دینی متمایز می توانند اینجا و اکنون مردم را به رهایی برسانند (رستگار سازند)  (پترسون و همکاران 2003، 280). از سوی دیگر، به نظر می رسد که هیک بیشتر دلمشغول سرشت واقعیت رستگاری است – اینکه تجربه ی رستگاری چیست – و منکر نشده که در جهان طرق مختلف متمایزی برای وصول به این واقعیت غایی هست.

7. نتیجه گیری

چنان که دیدیم، بحث های تنوع دینی به پاسخ های ساده ای منجر نمی شوند. مسائل بسیار، برهان ها پیچیده، و پاسخ ها متفاوت اند. با این حال، دشوار بتوان در مورد اهمیت عملی این موضوع مبالغه کرد. با اینکه برخی (بسیاری) از مسائل مورد بحث فیسلوفان  نتایجی عملی در تعیین دیدگاه ما به خودمان و رفتار با دیگران دربر دارند، هیچ یک به اندازه ی پرسش از تنوع دینی  دارای پیامدهای عملی نیست. اعتقادات دینی انحصارگرا نه تنها در گذشته موجب رفتارهای ناشکیبایانه بوده – رفتارهایی که زندگی بسیاری را شدیداً متأثر نموده اند– امروزه نیز پیامدهای عملی چنین معتقداتی آشکارا ادامه دارد. پس تا بدانجا که این رفتارهای انحصارگرایانه ای مبتنی بر ابزارهای مفهومی نامناسب و/یا استدلال های مغالطه آمیز باشند، بحث های مداوم فلسفی در مورد تنوع دینی که مسائل را روشن و استدلال ها را ارزیابی می کنند می توانند ارزش عملی شگرفی داشته باشند.

* دیوید بیسینگر استاد فلسفه در کالج روبرتز وزلایان و نویسنده ی کتاب «پلورالیسم دینی: یک ارزیابی فلسفی» است.م

  •  مراجع

 

  • Alston, W., (1988), «Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God,» Faith and Philosophy, 5: 433-448.
  • Arthur, C., (2000), Religious Pluralism: A Metaphorical Approach, The Davies Group Publishers.
  • Basinger, D., (2002), Religious Diversity: A Philosophical Assessment, Burlington, VT: Ashgate Publishing Company.
  • ———-, (1991), «Divine Omniscience and the Soteriological Problem of Evil: Is the Type of Knowledge God Possesses Relevant?» Religious Studies, 28: 1-18.
  • Clark, K., (1997) «Perils of Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 303-320.
  • D’Costa, G., (1990), Christian Uniqueness Reconsidered: the Myth of a Pluralistic Theology of Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———–, (1986), Theology and Religious Pluralism: The Challenge of Other Religions, London: Blackwell Publishers.
  • Dupuis, J., (1999), Toward a Christian Theology of Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Gellman, J., (1993), «Religious Diversity and the Epistemic Justification of Religious Belief,» Faith and Philosophy, 10: 345-64.
  • ———–, (1998), «Epistemic Peer Conflict and Religious Belief: A Reply to Basinger,» Faith and Philosophy, 15: 229-235.
  • ———–, (2000), «In Defense of Contented Religious Exclusivism,» Religious Studies, 36: 401-417.
  • Griffiths, P., (1988), «An Apology for Apologetics,» Faith and Philosophy, 5: 399-420.
  • ———-, (1991), An Apology for Apologetics: A Study in the Logic of Inter-religious Dialogue, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———-, (2002) Problems of Religious Diversity, London: Blackwell.
  • Gutting, G., (1982), Religious Belief and Religious Skepticism, Notre Dame: University of Notre Dame Press.
  • Heim, M., 1995, Salvation: Truth and Difference in Religion, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Hick, J., (1980), God Has Many Names, London: Macmillan Press, Ltd.
  • ———, (1983), «On Conflicting Religious Truth-Claims,» Religious Studies, 19: 485-491.
  • ———, (1984), «The Philosophy of World Religions,» Scottish Journal of Theology, 37: 229-236.
  • ———, (1985), Problems of Religious Pluralism, New York: St. Martin’s Press.
  • ———, (1989), An Interpretation of Religion: Human Responses to the Transcendent, New Haven: Yale University Press.
  • ———, (1997a), «The Epistemological Challenge of Religious Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 277-286.
  • ———, (1997b), «The Possibility of Religious Pluralism: A Reply to Gavin D’Costa,» Religious Studies, 33: 161-166.
  • Hillman, E., (1989), Many Paths: A Catholic Approach to Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Himma, K., (2002), «Finding a High Road: The Moral Case for Salvific Pluralism,» International Journal for Philosophy of Religion, 52: 1-33.
  • Kaufman, G., (1996), God-Mystery-Diversity: Christian Theology in a Pluralistic World, Minneapolis, MN: Fortress Press.
  • Knitter, P., (1985), No Other Name? A Critical Survey of Christian Attitudes towards the World Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Meeker, K., (2003), «Exclusivism, Pluralism, and Anarchy,» in God Matters: Readings in the Philosophy of Religion, R. Martin and C. Bernard (eds.), New York: Longman, 524-534.
  • McKim, R., (2001), Religious Ambiguity and Religious Diversity, Oxford: Oxford Press.
  • Netland, H., (1991), Dissonant Voices: Religious Pluralism and the Question of Truth, Grand Rapids: Eerdmans.
  • Pals, D., (1996), Seven Theories of Religion, New York: Oxford University Press.
  • Paternoster, M., (1967) Thou Art There Also: God, Death, and Hell, London: SPCK.
  • Peterson, M., Hasker, W., Reichenbach, B., and Basinger, D., (2003), Reason and Religious Belief: An Introduction to the Philosophy of Religion (3rd edition), New York: Oxford University Press.
  • Plantinga, A., (1997) «Ad Hick,» Faith and Philosophy, 14: 295-298.
  • ———-, (2000), «Pluralism: A Defense of Religious Exclusivism,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 172-192.
  • Quinn, P., (2000), «Toward Thinner Theologies: Hick and Alston on Religious Diversity,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 226-243.
  • Runzo, J., 1988, «God, Commitment, and Other Faiths: Pluralism vs. Relativism,» Faith and Philosophy, 5: 343-364.
  • ———-, (1993), World Views and Perceiving God, New York: St. Martin’s Press.
  • Schellenberg, J., (2000) «Religious Experience and Religious Diversity: A Reply to Alston,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 208-217.
  • Senor, T., (ed.), (1995), The Rationality of Belief and the Plurality of Faith. Ithaca: Cornell University Press.
  • Silver, D., (2001), «Religious Experience and the Facts of Pluralism,» International Journal for the Philosophy of Religion, 49: 1-17.
  • Smith, W., (1976) Religious Diversity, New York: Harper and Row.
  • Suchocki, M., (2003), Divinity and Diversity, Nashville, Abingdon Press.
  • Tracy, D., (1995), Blessed Rage of Order: The New Pluralism in Theology, Chicago: University of Chicago Press.
  • Ward, K., (1994), Religion and Revelation: A Theology of Revelation in the World’s Religions, Oxford: Clarendon Press.
  • Willard, J., (2001), «Alston’s Epistemology of Religious Belief and the Problem of Religious Diversity,» Religious Studies, 37: 59-74.
  •  دیگر منابع اینترنتی

 

 

 

· واژگان  ترجمه

1. تنوع دینی : religious diversity

2. الاهیت شخص وار: personal deity

3. حقیقت/صدق: truth

4. انحصارگرایی: exclusivism

5. شمول گرایی: inclusivism

6. ارزیابی: assessment

7. باورهای سنگ بناrck bottom beliefs:

8. مستعجل: tentative

9. غیر- دوری : non-circular

10. منسجم: self-consistent

11. موجه: justified

12. معقول: rational

13. اصلاح: modify

14. دوراهی کاذب: false dilemma

15. متکلم: apologist

16. تبلیغ گری: proselytization

17. رستگاری: salvation

18. همسانی ترادیسندگی: transformational parity

19. خود-محوری: self-centeredness

20. واقعیت- محوری : reality-centeredness

21. مجزا: in isolation

22. همبستگی: correlation

23. اختیاری: arbitrary

24. ناهمساز: inconsistent

نوشته ی دیوید بیسینگر*

ترجمه ی امیرغلامی

منبع : دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

اسلام زنده باد تا زیر شکم آباد باشد

 

قرآن (4.3)

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ

و اگر مى‏ترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد، با زنان پاك (ديگر) ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت رارعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد، اين كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.

خودتان بخوانید و قضاوت بعهده خودتان باشد  گویا این رهبران اسلامی از اون محمد گرفته که 20 تا زن رسمی و بیش از 500 تا زن غیر رسمی  و دیگر امامان بجز امام چهارم زین العابدین که مریض بود  و امام 12 هم که از 5 سالگی غایب شد بقیه امامان هر کدام از 100 تا 300 تا زن داشتند همینطور می رسد به رهبران اسلامی

بنا به گفته  دکتر مخصوص خانواده سلطنتی آل سعود  آقای  دکتر گری 72 ساله فقط فیصل آل سعود 300 تا زن داشت که وقتی به سن 35 تا 40 سالگی می رسیدند اتومات طلاق داده می شدند و یک جوانتر جایگزین می شد

حالا رهبران اسلامی هر کدام چندین زن دارند خدا می داند آنچه مسلم است روزی اینها نیز افشاخواهد شد  اما آنچه مسلم است و از نوشته های حضرات نمایان است این آیت الله ها عطش شدیدی به کودکان دختر دارند   عقد یک دختر بچه 5 ساله گرفته تا سکس با یک کودک شیر خوار در نطر آقایان کاری پسندیده است من به 3 تا از کتابهای این حصرات رجوع کردم ولی از شواهد چنینی برمیاید که تمامی این آیت الله ها در مورد سکس با کودک شیرخواره نظر واحدی دارند

 

 

خمینی توضیح المسایل

 

از کتاب نکاح صفحه 15 مسله 12

کسیکه زوجه کمتر از 9 سال داردوطی او برای وی جایز نیست و چه اینکه زوجه دایمی باشد و چه منقطع و اما سایر

 کام گیریها از قبیل  لمس یه شهوت و آغوش گرفتن  و تفخیذ  اشکال ندارد هزچند شیرخواره باشد

و اگر قبل از نه سال او را وطی بکند اگر افتضا نکرده باشد به غیر از گناه چیزی بر او نیست و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده باشدو یا مجرای حیض و عایط او را یکی کرده باشدت

تا ابد وطی بر او حرام می شود

لاکن در قسمت دوم حکم بر اختیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضا از همسری او بیرون نمی شود در نتیجه همه احکام روجیت بر او مترتب می شود

 

صانعی  مجمع المسائل

 

 س 1307 ـ مردى به عنوان حلّيت در روابط و رفت و آمد، دختر خردسالى (حدود پنج ساله) را به مدت چهار سال صيغه نموده است. اينك در صورت بذل وقت، آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً امكان پذير است يا حرمتْ ايجاد شده و امكان ندارد؟

ج خیر آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً حرام می شود

 

 خامنه ای  توضيح المسائل

 

٢٤١٠ اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند.

 

٢٤٢٩ پدر و جد پدرى مى‏توانند براى محرم شدن، يك ساعت‏يا دو ساعت زنى را به عقد پسر نابالغ خود در آورند و نيز مى‏توانند دختر نابالغ خود را براى محرم شدن، به عقد كسى در آورند ولى بايد آن عقد براى دختر مفسده نداشته باشد.

 

 

سامان سوید  

6 februari 2005

میتوانید نظرات خود را به بفرستید

mail2saman@gmail.com

حقوق زن در اسلام

هنوز عده ای سعی دارند  نواقصی که در اسلام وجود دارد از جمله تبعیض هایی که  در حقوق اسلامی نسبت به زن روا داشته شده به عاملین اسلام نسبت دهند.غافل از اینکه خود اسلام منشاء و سرچشمه همه این ظلمهاست. دوستی در وبلاگ http://shemi.persianblog.com/ سعی کرده اند همه مشکلات جاری را  گردن ملاها انداخته و اسلام را به طریقی توجیه کنند.

بهتر است به نمونه آیاتی که درمورد زنان گفته شده توجه کنید تا متوجه شوید چقدر اسلام به زنان بها داده است

آیه 222 سوره بقره:

زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به آنها نزدیک شوید. هرگاه مباشرت آنها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید…..(فرستادن پیش کش چه مفهومی به جز خرید سکس از زن می دهد)

آیه 227 سوره بقره: ……زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران  بر زنان لیکن مردان را بر زنان فزونی و برتری است…..

آیه 281 سوره بقره: ….. اگر مدیون سفیه و فقیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند و دو تن از مردان را به گواه آرید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن هر که را طرفین راضی شوند گواه گیرند…(توجه کنید که حتی گواهی دادن زنان مشروط بر این است که دو مرد یافت نشود)

آیه 2 سوره نساء

اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس آن کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب  با عدالت است.دو یا سه یا 4

آیه 10 سوره نساء

حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران دو برابر دختران ارث برند

آیه 11 سوره نساء

سهم ارث شما مردان ازترکه زنان نصف است در صورتی که آنان را فرزند نباشد…. و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است

آیه 18 سوره نسا

ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید(یعنی اگر اکراهی در کار نبود آنان را نظیر یک کالا می توانید به ارث ببرید)

آیه 34 سوره نسا

مردان را بر زنان حق تسلط  و نگهبانی است به واسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته و هم به واسطه  آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته  و مطیع انهایند که در غیبت آنها حافظ حقوق شوهراتشان باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده تگه دارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را  موعظه کنید . اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید  باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید …..

اینها  نمونه هایی از آیاتی بودند که درباره ارج قرب زنان در قرآن آورده شده است. اگر شمار احادیثی که زن را جزو مایملک مرد می داند  و بدون اجازه او حق بیرون رفتن از خانه ندارد و اگر چنین کند تا وقتی به خانه بر می گردد مورد لعن و نفرین فرشتگان قرار می گیرد ،به این آیه های قرآنی اضافه کنیم متوجه خواهید شد که ریشه این تبعیض در اسلام است نه در آخوندها

این دوست عزیز در وبلاگ خود یاد آور شده اند که اگر حضرت فاطمه مطیع شوهر بوده شوهری مثل علی داشته نه همانند شما آخوندهای چند زنی. حتماً این دوست عزیز اطلاع ندارند که تعداد زنهای حضرت علی از تعداد  زنهای آخوندهای بیشتر بوده است. از حضرت علی فقط 48 پسر به جا مانده است. پسر علی  امام حسن کثیر الطلاق نامیده شده بود و حضرت علی از مردم خواست که به او زن ندهند.کم امامی پیدا می شود که زنان آنها از 5 تجاوز نکند. فکر می کنم اگر امام زمان غایب نشده بود الآن مرا هم پارمیس بنت یکی از امامها می نامیدند.

چند زنی بعضی از مردان  هم در دوره اسلامی با پذیرفتن اینکه تعداد  زنان از مردان بیشتر بوده به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. زیرا ممکن است شرایطی در جامعه بوجود بیاید که تعداد زنان بر تعداد مردان فزونی یابد . آیا این توجیه پذیر است که زنان نیز چند شوهر داشته باشند.؟ از طرفی اگر باور دارید که عرب دوره جاهلیت دختران خود را زنده به گور میکرده پس چگونه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده است؟

در اصل موضوع زنده به گور شدن دختران در زمان جاهلیت دروغی بیش نیست. تنها قبیله بنی تمیم بود که به این عمل ننگین دست می زد. آن هم به این دلیل که وقتی دختر رئیس این قبیله در یکی از جنگها به اسارت میرود وقتی شرایط آزادی فراهم می شود به این دلیل که عاشق یکی از پسران قبیله غالب می شود حاضر به بازگشت به قبیله خود نمی شود و پدر هم آنچنان خشمگین می شود که تصمیم می گیرد فرزندان دختر خود را از این پس زنده به گور کند.

در ضمن جنگ هم در آن زمان تنها منحصر به مردان نبوده است. تعدادی از شهدا در جنگ احد زنان بودند.زنان قبیله کلب نیز با مسلمانان جنگیدند و تعدادی از آنها را مقطوع النسل کردند.

زنان هم در آن زمان کم عقل تر و عقب افتاده تر از مردان نبودند  که حضرت علی فرمایش دادند هرگز با زنان مشورت نکنید.زنان چیش از اسلام منزلتی بیشتر از پس از اسلام داشتند . چنانچه اگر مردی از حق جار زنی استفاده می کرد و فقط دستش به چادر زنی می رسید از هر گونه آسیبی در امان بود. همانطور که دختر پیغمبر از این حق استفاده کرد و به شوهر خویش امان داد. خدیجه خودش به راحتی وارد کار تجارت شده بود. به واسطه همو بود که محمد توانست دین خود را گسترش دهد. زنان شاعر نیز در آن جامعه کم نبودند.در جامعه ایرانی که وضع زنان بهتر از عربستان بود. زنانی چون آزرمیدخت به پادشاهی رسیدند. . زنانی چون پاریزاتیس ، زن داریوش دوم اگر چه پادشاه نبود اما در عمل او بود که فرمانروایی می کرد.

پس گناه را به گردن این آخوندها نیندازید که آنها کاری به جز پیروی از دستورات قرآن نمی کنند.

به پیروی از همین قوانین الهی است شورای نگهبان درقانونی  که برای رفع کودک آزاری توسط مجلس وضع شده بود پدر را  با توجه به قوانین فقهی از این قانون مستثنی دانست. و گفت چون پدر حق سرپرستی دارد از این قانون مستثی است. یعنی اگر مادری فرزند خود را بکشد یا شکنجه کند مجازات می شود اما اگر پدری این کار را با فرزند خود بکند قانون توسط فقه از او حمایت می کند.همانطور که چندی پیش در جراید خواندیم که کودکی زیر ضربات زنجیر پدر خود جان سپرد.اما حکم قصاص برای او صادر نشد.این قوانین الهی است که به آخوند ها اجازه سؤاستفاده می دهد.آنچه ما می کشیم از اسلام است نه از آخوند

وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد

نویسنده – مینو جاوید

قسمتهایی از سوره احزاب به نحو شگفت انگیزی به محمد و نحوه رفتار او با زنانش اختصاص دارد.در این آیات الله مستقیما در شخصی ترین و سکسی ترین امور زندگی خانوادگی و خصوصی محمد دخالت نموده و دست او را در چگونگی رفتار با زنان خود کاملا باز می گذارد.نتایج عجیبی که از خواندن این آیات به همراه شأن نزول آنان حاصل می شود را می توان در موارد زیر خلاصه کرد  :

محمد بر خلاف سایر مردان مسلمان بیش از چهار زن عقدی می تواند داشته باشد.هر زن مو منی که خود را به او هبه کند یعنی بدون مهر و شاهد خود را به محمد تقدیم کند در صورت رضایت و خواست محمد می تواند به همخوابگی پذیرفته شود .همچنین او از رعایت تساوی و عدالت بین زنان خود معاف است و میتواند نوبت هر یک از آنها را آنگونه که می خواهد به تأخیر بیاندازدو حتی او را ترک کند .پس از مرگ او کسی حق ندارد با زنانش ازدواج کند ، همچنین زنان محمد حق تقاضای نفقه بیشتر را ندارند،آنها مثل زنان دیگر نیستندو باید از پشت پرده (حجاب) با مردان سخن بگویند،از زینت های متداول زمان خود چشم به پوشند،از عدم مراعات نوبت خود ناراضی نباشندو به نفقه ای که به آنان داده می شود قانع باشندو اعتراضی نکنند که در غیر این صورت طلاق داده می شوند.

آیه ٥٠ سوره احزاب:

شأن نزول: ام شریک دوسیه یکی از چهار زنی بود که خود را به محمد هبه کرده بود(یعنی بی شرط و مهر به او بخشیده بود)این کار ام شریک که زیبا هم بود،عایشه را ناراحت و آشفته ساخت.چرا که محمد این تقدیمی زیبا را پذیرفته بود.در نتیجه عایشه نیز در واکنش به این اقدام ام شریک گفته بود : «نمیدانم زنی که خویشتن را به مردی تقدیم کند چه ارزشی دارد»،از این رو این آیه در تأیید کار محمد در پذیرفتن ام شریک نازل شد.

ترجمه آیه : ای پیغمبر ما زنانی را که مزد آنها را پرداخته ای بر تو حلال کردیم و کنیزانی را که به غنیمت،خدا نصیب تو کرده و ملک تو شد و نیز دختران عمو و عمه و دایی و خاله آنها که با تو از وطن مهاجرت کرده اند و نیز زن مومنه ای که خود را به رسول هبه کند و رسول هم بنکاح با او مایل باشد و این حکم، مخصوص توست و این زنان که بر تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود تو در امر نکاح هیچ حرج و زحمتی نباشد و خدا را بر بندگان مغفرت و رحمت بسیار است.

عایشه وقتی چنین دید به محمد گفت : «می بینم که خدایت به انجام خواهشهای نفسانی تو می شتابد.» که جهت تنبیه او آیه ٥١ سوره احزاب نازل شد.

ترجمه آیه ٥١ سوره احزاب : هر یک از زنانت را که خواهی نوبتش را عقب بیانداز وهر که را خواهی به خود بپذیرو هم آنان را که از خود راندی اگر باز خوانی بر تو باکی نیست این بر زنان بهتر و شادمانی دل و روشنی دیده آنهاست و هرگز هیچ کدام نباید محزون باشند بلکه باید به آن چه به ایشان عطا کردی همه خشنود باشند و خدا به هر چه در دل شماست آگاه است، و خدا دانا و بردبار است.

شأن نزول آیه ٥١ احزاب : در تقسیم اوقات زندگی محمد بین زنان او رقابت بود و گاه درگیریهایی بین زنان محمد و او در این مورد صورت می گرفت.در نتیجه این آیه نازل شده و به محمد در این باره اختیار تام داد.آورده اند که در آن زمان محمد ٩ زن داشت که نسبت به ٥ نفر از آنها نوبت همخوابگی را رعایت نمی کردو سهم آنان را به تأخیر می انداخت.این ٥ نفر عبارت بودند از سوده ، جوریه ، صفیه ، میمونه و ام حبیبه و در عوض چهار نفری که مورد لطف ویژه محمدواقع می شدند و محمد به طور منظم با آنان مبادرت به عمل مبارک نکاح می ورزید عبارت بودند از عایشه ، حفصه ، زینب و ام سلمه. بعد از آن نیز آیه ٥٢ سوره احزاب نازل شد.

ترجمه : از این پس زنها بر تو حلال نیستند هم چنین دیگر حق نداری به جای اینها به زنان دیگر روی آوری هر چند زیبایی آنها تو را خیره کند مگر کنیزانی که مالک آنها شده باشی.

شاید این آیه که به دنبال اعتراض اصحاب نزدیک محمد از جمله ابوبکر و عایشه در استفاده بدون قید و شرط محمد از زنان نازل شد برای تسکین زنان او نازل شده است که مسلما بعد از نزول آیات ٥٠ و ٥١ احزاب ضربه مهلکی بر آنان و شخصیت آنان وارد شده است.البته در حدیثی که از عایشه باقی است و تمام محدثین نیز آن را تأیید کرده اند از قول عایشه آورده شده است «که محمد وفات نکرد مگر اینکه تمام زنها بر او حلال بودند.»

بعد آیه ٥٢ خدای محمد جهت تسکین خاطر آزرده او از یکی از اعراب ، حق ازدواج مجدد را از زنان محمد پس از مرگ وی سلب می کند و تأکید می کند که مومنین در صورتیکه از زنان محمد چیزی بخواهند باید از پس پرده و حجاب طلب کنند.

ترجمه قسمتهای پایانی آیه ٥٣ سوره احزاب : … و هر گاه از زنان رسول متاعی می طلبید از پس پرده بخواهید که حجاب برای آنکه دلهای شما و انها پاک وپاکیزه بماند بهتر است و نباید هر گز رسول خدا را بیازارید و پس از وفات او زنانش را به نکاح خود در آورید که این نزد خدا بسیار بزرگ است.

در شأن نزول تحریم ازدواج زنان محمد پس از مرگ او به نقل از ابن عباس آورده شده که شخصی پیش یکی از زنان محمد رفت ، محمد به او گفت از این پس نباید چنین کاری از تو سر بزند ،گفت : این زن دختر عموی من است و عمل ناشایستی از ما سر نزده است . محمد در پاسخ به او گفت : می دانم ولی کسی از خداوند و من غیور تر نیست . مرد در حالی که با ناراحتی از آنجا دور می شد پاسخ داد : حال مرا از سخن گفتن با دختر عمویم منع می کند پس از مرگش با او ازدواج خواهم کرد در نتیجه ازدواج زنان محمد بعد از مرگ او تحریم شد.

اما در جای دیگر از سوره احزاب نیز خدای محمد یک بار دیگر در برابر خواست همسران او اقدام به نزول آیه و حمایت از محمد نموده و این بار آنها را تهدید به طلاق می کند ضمن این که در آیات بعد نیز بر این نکته تأکید می کند که زنان محمد مانند دیگر زنان نیستندو بهتر است در خانه بمانند و بیرون نروند.

ترجمه آیه ٢٨ سوره احزاب : ای پیغمبر به زنان خود بگو اگر شما زندگانی و زیور دنیا را طالبید بیایید تا من مهر شما را پرداخته و همه را به خوبی و خرسندی طلاق دهم و اگر طالب خدا و رسول خدا و مشتاقدار آخرت هستید همانا خدا به نیکو کاران از شما زنان اجر عظیم خواهد داد .

گویا این آیه بعد از جنگ با بنی قریظه و قتل عام آنها توسط محمد و یارانش صورت گرفت در این جنگ غنایم زیادی بدست مسلمانان افتاد و از آنجا که خمس این غنایم به محمد تعلق داشت زنان او نفقه بیشتری را مطالبه کردند .

در آیات ٣٠ و ٣١ احزاب خداوند خطاب به زنان محمد می گوید که در صورت انجام کار ناشایست عذاب آنها دو برابر بقیه و در صورت انجام کار نیکو نیز پاداشی دو برابر دیگران خواهند داشت سپس در آیه ٣٢ نحوه رفتار و حرف زدن آنها را مشخص می سازد.

ترجمه آیات ٣٢و ٣٣ سوره احزاب : ای زنان پیغمبر شما مانند دیگر زنان نیستید اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم سخن نگویید مبادا انکه دلش بیمار است به طمع افتد ، درست سخن بگویید.

و در خانه های خود بنشینید و آرام گیرید و مانند دوره جاهلیت آرایش و خود آرایی نکنید و نماز به پا دارید و زکات به فقیران بدهید و از امر خدا ورسول خود اطاعت کنید .

بنا بر آنچه گفته شد خداوند در این آیات سعی می کند آداب زناشویی را به محمد و همسران او بیاموزد. محمد شأن و اعتبار خدای خود را جهت رفع اختلافات خانوادگی خویش تا حد واسطه ای برای رفع اختلافات و صدور حکم نهایی پایین میاورد .خدای محمدچون او را نا توان از اداره زندگی شخصی و خصوصی خود می بیند و اعتراض زنان او را نسبت به وی نمی پسندد با صدور این آیات به محمد اختیار تام میدهد و زنان او را تهدید به طلاق می کند و حق ازدواج مجدد را از آنان سلب می کند ، حتی تا آنجا به روحیات و تعصبات عربگونه محمد اهمیت میدهد که به زنان او حکم خانه نشینی می دهد.گویا در ان زمان الله هیچ دغدغه دیگری غیر از سامان بخشیدن به اوضاع نابسامان محمد نداشته است.اما آیه جالب دیگری که باز هم آسمانی بودن این آیات را زیر سوال می برد آیه یک سوره تحریم است که به دنبال همبستر شدن محمد با ماریه قبطیه این کنیز زیبای مصری نازل شد.روزی حفصه دختر عمر که از زنان محمد بود به خانه پدر رفت.محمد در غیاب او ماریه را که از مصر برای او هدیه فرستاده شده بود به اتاق حفصه برد و با او همبستر شد.حفصه که زودتر از موعد مقرر به خانه آمد متوجه موضوع شد.ناراحت شده و فریاد زد که چرا نوبت او را به کنیزی داده و باعث هتک حرمت او نزد سایر زنانش شده است .محمد برای جلب رضایت حفصه ماریه را بر خود حرام کرد و از حفصه خواست که این راز را نزد خود نگه دارد و با کسی در این باره صحبت نکند.حفصه موضوع را به عایشه اطلاع داد و عایشه با طعنه به محمد گفت.محمد برای عایشه هم سوگند خورد که ماریه را بر خود حرام کند اما گویی  محمد قلبا خواهان دوری جستن از ماریه نبوده است که خداوند این مشکل او را نیز با نزول آیات ١ تا٥ سوره تحریم حل می کند و از او میخواهد سوگند خود را بشکند .

ترجمه آیات ١ تا ٥ سوره تحریم : ای پیغمبر گرامی چرا آن را که خدا بر تو حلال کرد، تو بر خود حرام کردی تا زنانت را از خود خشنود سازی در صورتیکه خدا آمرزنده و مهربان است . خدا حکم کرد برای شما که سوگندهای خود را بگشایید.او مولای شما بندگان است و هم او دانا و آگاه است.وقتی پیغمبر با بعضی از زنان خود سخنی را به راز گفت آن زن چون خیانت کرده و دیگری را بر راز پیغمبر آگاه کرد خدا به رسولش خبر داد و او بر آن زن برخی را اظهار کرد و برخی را پرده داری نمود و اظهار نکرد.آن زن گفت رسولا ترا که آگاه کرد رسول گفت خدای دانا و آگاه خبر داد.اینک اگر به درگاه خدا توبه کنید رواست که البته دلهای شمامیل کرده است و اگر با هم بر آزار او اتفاق کنید باز خدا یار و نگهبان اوست و جبرئیل امین و مردان صالح با ایمان و فرشتگان حق یار اویند.امید است که اگر پیغمبر شما را طلاق داد زنانی بهتر از شما بجایتان با او همسر کند که همه با مقام تسلیم و ایمان و خضوع و اطاعت ، اهل توبه و عبادت باشند چه بکر و چه غیر بکر .

اما جالب اینجاست که برخی نظیر مکارم شیرازی در تفسیر نمونه و نیز حسین عماد زاده در زنان پیغمبر اسلام شأن نزول دیگری برای این آیات قائل شدند که در عین مزحک بودن می تواند گویای این مطلب با شد که افرادی از این قبیل تا آنجا حاضر به طرفداری و پا فشار ی بر عقاید خود هستند که گاه احمقانه ترین و غیر عقلانی ترین تعابیر و توجیهات را بکار می برند.این افراد شأن نزول این آیه را اینگونه بیان کرده اند که محمد هر گاه به دیدار زینب بنت جحش از دیگر زنان زیبای خود که علاقه خاصی هم به او داشت می رفت زینب به او شربت عسل می نوشاند.از آنجا که عایشه ،حفصه و سوده به زینب حسادت میکردند تصمیم گرفتند این بار که محمد از ملاقات زینب بازگشت هر کدام از او بپرسند آیا میوه بد بویی خورده است که دهانش چنین بوی بدی می دهد و در نتیجه چون پیغمبر نمی توانست بوی بد را تحمل کند از این رو نوشیدن عسل را بر خود حرام کرد .

که البته این تعبیر بیش از تعابیر دیگر خدای محمد را از شأن و اعتبار خدایی خارج می کند آیا مو ضوع عسل آنقدر اهمیت داشت که خدا در کتاب آسمانی که جهت هدایت همه افراد بشر در همه زمانها تدوین شده است راجع به آنها سخن گوید و اجازه شکستن سوگند به محمدی که تا این حد از اداره زندگی خصوصی خود نا توان بوده، بدهد و آیا تحریم کردن عسل می تواند رازی قلمداد شود که نباید به کس دیگری گفته شود و در صورت فاش کردن این راز گناهی صورت گرفته که باید از آن توبه شود ؟!؟

منابع:

٢٣ سال رسالت نوشته علی دشتی ? زنان پیغمبر نوشته دکتر بنت الشاطی ? تفسیر نمونه نوشته مکارم شیرازی ? زنان پیغمبر اسلام نوشته حسین عماد زاده

خداناباوران چه کسانی هستند؟

Leuba  اين دانشمند سردمدار حركتي بود كه آنرا به «يورش سپاه دانشمندان سرتا پا مسلح بر پيكر دين» تعبير كردند. اين حركت پس از مدتي گسترده شد، و چنان گسترده شد، كه اكنون نه تنها از آن بر ضد دين استفاده مي شود، كه حتا به نفع دين هم استفاده مي شود !

دقيقا به ياد دارم زماني در كتب معارف دبيرستان مي خواندم كه «كمي افزايش دانستگي و تحصيلات باعث كاهش اعتقاد به خدا مي شود، ولي افزايش بيشتر آن باعث تقويت اين اعتقاد مي شود.» و هنوز هم كتابي در كتابخانه ام دارم كه در صفحه ي اول آن جمله أي مشابه بالا را به نقل از پاسكال نوشته است. سوالي بود كه هميشه براي من مطرح بود : آيا اين گفته ها پشتوانه ي آماري دارند ؟

اين سوال نه تنها براي من، كه براي بسياري از افراد مطرح بوده و هست. اولي كسي كه سعي كرده است به شيوه أي علمي اين مسئله را بررسي كند (و ما از آن اطلاع داريم)، متخصص آماري به نام لوبا بوده است. او يك بار در سال 1916، و بار ديگر در سال 1933 آماري در اين زمينه تهيه كرد. كار او در سال 1996 توسط متخصصين ديگر پيگيري شد، و مجموع اين نتايج موضوع اصلي اين نوشته است.

عمده ترين دسته بنديهاي مذهبي جهان از اين قرارند :

A B C
مسيحي 7/33 9/32 34
مسلمان 4/19 8/17 20
بي دين 3/15 7/16 15
هندو 7/13 2/3 15
بودايي 6/5 6 6
آتئيست 6/5 5/4
اديان باستاني چين 8/3 8/3
اديان جديد 8/1
سيك 3/0
يهودي 2/0 3/0
بهايي 1/0 1/0
كنفسيوسي 1/0

A : کتاب سال بریتانیکا، 1997

B : مجموعه ی آماری «دهکده ی جهانی»

C : آمار موسسه ی Adherents

توضيح :

منظور از بي دين (None-Religious) كسي است كه به نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد دارد، ولي به هيچ ديني اعتقاد ندارد. و آتئيستها (Atheists) كساني هستند كه به هيچ نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد ندارند.

همانطور كه در بالا ديده مي شود، حدودا 5% از جمعيت جهان را كساني تشكيل مي دهند كه به خدا اعتقاد ندارند. لوبا در سال 1916 براي اولين بار آماري مشابه را تنها در ميان دانشمندان برگزار كرد. ميزان اعتقاد در بين دانشمندان چگونه است؟

آمارهاي ديگري كه انجام شده است نشان مي دهد كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين فارغ التحصيلان دانشگاه به 14% مي رسد (كه از ميانگين جهاني بالاتر است). نتايج آمار لوبا نشان مي دهند كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين دانشمندان تا 60% افزايش پيدا مي كند.

لوبا نمونه هاي خود را از بين 1000 دانشمند از رشته هاي مختلف انتخاب كرد.

لوبا كار خود را باز هم ادامه داد، و دانشمندان را هم به دو دسته ي برجسته و غير برجسته تقسيم كرد. اين تقسيم بندي بر اساس تحقيقات انجام شده، مطالب منتشر شده و ساير سوابق علمي بود. نتايج نشان دادند كه ميزان اعتقاد به خدا در دانشمندان برجسته هم به شدت پايينتر از دانشمندان غير برجسته است.

غير برجسته برجسته
1916 1933 1916 1933
فيزيك 50 43 34 17
زيست شناسي 39 31 17 12
علوم اجتماعي 29 30 19 13
روانشناسي 32 13 13 12

اين مطالب ثابت ميكنند كه با افزايش تحصيلات، اعتقاد به خدا دايما كمتر ميشود، طوري كه بي اعتقادي در بين دانشمندان 12 برابر ديگران است.

در سال 1996 تحقيق لوبا توسط دو محقق ديگر تكرار شد. اين دو، يك پروفسور تاريخ علم به نام لارسون، و ديگري خبرنگاري به نام ويتهام بودند.

نتايج نشان دهنده ي اين بودند كه ميزان اعتقاد دانشمندان در طول اين 80 سال تغيير نكرده است. البته در آمار قديم بيشترين بي اعتقادي در بين رياضيدانها بود، در حالي كه در آمار جديد بيشترين بي اعتقادي در بين فيزيكدانهاست.

يكي ديگر از فاكتورهايي كه لوبا در آمار خود آنرا گنجانده بود، اعتقاد افراد به جاودانگي بود. حدودا نيمي از دانشمندان به جاودانگي انسان اعتقاد داشتند. اين اعتقاد در نتايج جديد كاهش يافته بود. فاكتور ديگر تمايل به جاوداني بودن، در بين كساني كه به آن اعتقاد نداشتند بود. اين رقم در آمارهاي جديد به شدت كاهش يافته است.

خدا جاودانگي انسان تمايل به جاودانگي
قديم جديد قديم جديد قديم جديد
بله 8/41 3/39 50 38 34 9/9
خير 2/58 7/60 50 62 66 1/90

نكته ي جالب در اينجاست كه لوبا كتاب خود را «تحقيقي بر ضد خدا» نامگذاري مي كند، در حالي كه ويليام جيمز، يكي از محققين جديد كه از روشي مشابه استفاده كرده است، نام كتاب خود را ميگذارد «دانشمندان هنوز اعتقاد دارند.»

او بر اين نكته بسيار تاكيد دارد كه با وجود كمتر بودن اعتقاد دانشمندان، اين اعتقاد در طول 80 سال كاهش نيافته است. دانشمندان در سال 1996 هنوز هم به اندازه ي سال 1916 به خدا اعتقاد دارند (40%). در حالي كه اگر بنا بر گفته ي لوبا افزايش دانش باعث كاهش اعتقاد به خدا شود، افزايش سطح كلي معمولات بشري در اين 80 سال، و در نتيجه آگاه تر بودن دانشمندان فعلي نسبت به دانشمندان زمان لوبا، مي بايست باعث كاهش بيشتر اعتقاد آنها شود، در حالي كه چنين نيست. چرا؟

ويليامز تاكيد ميكند كه ماهيت مسئله اين است : «نيمي از ليوان پر است، يا نيمي از آن خالي ؟»

و اعتقاد دارد كه بايد به نيمه ي پر ليوان (كه اتفاقا در طول 80 سال ثابت مانده است) توجه كرد. از ديد او نتيجه ي آمار اين است كه «حتا 40% از دانشمندان نيز به خدا اعتقاد دارند!»

البته با وجود اينكه آمار جديد هم اعتبار به نسبت خوبي دارد، ولي برخي در دقت آن شك دارند. در سال 97 آمارگيري ديگري از طريق موسسه ي Nature انجام شد، كه نتايج آن بسيار پايينتر از آمار قبلي بود. اين گروه از محققين اعتقاد دارند كه نتايج آنها دقيقتر از نتايج لارسون و ويتهام است. متاسفانه در اين زمينه تحقيقات ديگري براي مقايسه در دسترس نيست.

برخي ديگر از آمارگيريهايي كه تا كنون در مورد فاكتورهاي مشابه، به خصوص ضريب هوشي انجام شده است، در ادامه به طور خلاصه خواهند آمد.

1927، Thomas Howells

در تحقيق او بر روي 461 دانش آموز، كودكان مذهبي در تست هوش امتياز كمتري به دست آوردند.

1933، Hilding carlsojn

در تحقيق او بر روي 215 دانش آموز نشان داده شد كه ضريب هوشي بالا آمادگي بيشتري براي بي اعتقادي به خدا در آنها به وجود مي آورد.

1934، Abraham Franzblau

354 كودك 10 تا 14 ساله ي يهودي را تست كرد، و به يك همبستگي منفي بين مذهبي بودن و ضريب هوشي دست يافت.

1935، Thomas symington

با مطالعه ي 400 دانش آموز، به اين نتيجه رسيد كه ضريب هوشي بالا آنها را از نوع سنتي دين، به انواع غير سنتي سوق مي دهد.

1938، Vernon Jones

پس از تحقيق بين 381 دانش آموز، به همبستگي مثبتي بين هوش و گرايش به انواع مدرن دين دست يافت.

1940، A. R. Gilliland

پس از تحقيق بر روي تعدادي از دانش آموزان به اين نتيجه رسيد كه همبستگي معني داري بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا وجود ندارد.

1942، Donald Gragg

پس از مطالعه ي 100 نمونه، به اين نتيجه رسيد كه همبستگي بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا منفيست.

1951، Brown & Love

در تحقيق گسترده أي كه از طرف دانشگاه دنور انجام دادند، پس از مطالعه ي 613 نفر، به مجموع 119 امتياز هوش براي بي اعتقادها، و 100 امتياز براي معتقدين به خدا دست پيدا كردند.

1958، Micheal Argyle

به اين نتيجه رسيد كه دانش آموزان باهوش، آموزه هاي ديني را سريعتر فرامي گيرند، و زودتر نيز به آن شك مي كنند.

1963، Jeffery Hadden

همبستگي معني داري بين رتبه ها و اعتقاد به خدا نيافت.

1966، Young, Dustin & Holtzman

ميانگين اعتقادات ديني با افزايش رتبه ي دانش آموزان كاهش ميابد.

1967، James Trend

با مطالعه ي دانشجويان به تفاوت چنداني دست پيدا نكرد.

1967، C. Plant & E.Minium

دانشجويان در دو مقطع، هنگام ورود به دانشگاه، و دو سال پس از ورود مورد مطالعه قرار گرفتند، آنها كه باهوشتر بودند كمتر مذهبي بودند.

1978, Robert Wuthnow

از بين 532 دانش آموز، 37% از مذهبيها، و 54% از غير مذهبيها امتيازي بالاتر از ميانگين گرفتند.

1967, 1974، Hasting & Hoge

با مطالعه ي 200 دانش آموز به اين نتيجه رسيدند كه ارتباطي بين اعتقادات مذهبي و هوش وجود ندارد.

1975، Norman Poythress

امتياز هوش دانش آموزاني كه به شدت مخالف مذهب بودند 1148، آنها كه تا حدي مخالف بودند 1119، آنها كه كمي مخالف بودند 1108، و آنها كه مذهبي بودند 1022 به دست آمد.

1980، Wiebe & Fleck

با مطالعه ي دقيق 158 دانش آموز، نتيجه گرفتند كه غيرمذهبيها باهوشتر هستند.

1977، Caplovits & Sherrow

ميزان بي اعتقادي در مدارس رده پايين 5%، و در مدارس نمونه 17% به دست آمد.

1978، Niemi, Ross, & Alexandre

44% از دانش آموزان مدارس معمولي دين را امري مهم ميدانند، در حالي كه تنها 26% از دانش آموزان مدارس نمونه چنين اعتقادي دارند.

1959، Terman

با مطالعه ي افرادي داراي ضريب هوشي بالاتر از 140، به اين نتيجه رسيد كه 10% از اين مردان، و 18% از اين زنان كاملا معتقد به دين، 28% از مردان، و 23% از زنان كاملا بي اعتقاد به دين هستند.

1960، Warren & Heist

رابطه أي بين هوش و مذهبي بودن پيدا نكردند. (جامعه ي آماري آنها مشخص نيست)

1927، William S Ament

به اين نتيجه رسيد كه افراد بي دين، يا اقليت هاي مختلف مذهبي، درصدي 40 مرتبه بالاتر از درصد جمعيت خود در بين دانشمندان دارند.

1931، Lehman & Witty

در دو مرحله آمارگيري از دانشمندان، در مرحله ي اول 50% و در مرحله ي دوم 25% خود را مذهبي معرفي كردند.

1951، Kelley & Fisk

ضريب همبستگي 39/0- بين شدت اعتقادات مذهبي، و ميزان علاقه مندي به تحقيق پيدا كرد. به عبارت ديگر، هرچه افراد مذهبي تر باشند، كمتر گرايش به تحقيق كردن خواهند داشت.

1954, Francis Bello

در تحقيق خود در مورد دانشمندان، دريافت كه 45% از ايشان آتئيست، 22% بي دين، و 33% ديندار بودند.

1964، Jack Chambers

با مطالعه ي 740 نفر، در رشته هاي شيمي و روانشناسي، ه اين نتيجه رسيد كه 40% از روانشناسان، و 16% شيميدانها با دين مخالف نيستند.

1965، Vaughan Smith, & Sjoberg

با مطالعه ي 850 نفر در رشته هاي جانورشناسي، فيزيك، مهندسي شيمي، و جغرافيا، به اين نتيجه رسيد كه 5/38% به زندگي پس از مرگ اعتقاد ندارند در برابر 8/31% كه اعتقاد دارند.

Gallup

بر اساس آمارهاي بسيار گسترده و معتبر سازمان Gallup (كه سازماني مذهبي نيز هست)، 63% از كساني كه دانشگاه ديده نيستند دين را مسئله أي لازم و مهم ميدانند، در برابر 54% از كساني كه دانشگاه ديده هستند. كساني كه كمتر از 20 هزار دلار درآمد در سال دارند داراي 66% اعتقاد به لزوم دين، كساني كه بيش از 50 هزار دلار درآمد دارند 48%، و بين اين دو درآمد داراي اعتقادي برابر با 56% هستند.

نگارنده ي اين خطوط در سال 79 اقدام به برگزاري يك آمارگيري گسترده در مورد اعتقادات ديني كرد. اين آمار از 800 دانشجو، از دانشگاه هاي خواجه نصير، شريف، تهران، اميركبير، و علم و صنعت گرفته شده است. اين آمار بر خلاف اكثريت مطلق آمارهاي ديگر به صورت فازي بوده است. در اين آمار، ميانگين اعتقاد به خدا 85%، با انحراف معيار 30% بود.

بر اساس اين آمار، مطالعه ي آزاد با اعتقاد به خدا همبستگي 07/0- دارد. به اين معني كه غير مذهبيها مطالعه ي بيشتري دارند. همچنين بين تحصيلات والدين و اعتقاد به خدا نيز همبستگي منفي، برابر با 14/0- وجود دارد. يعني هرچه خانواده ها تحصيلكرده تر باشند، فرزنداني غير مذهبي تر خواهند داشت.

منابع و مدارك :

صحت و اعتبار چند آماري كه در مورد اعتقادات دانشمندان وجود دارد و در اين مقاله بازگو شد از سوي سازمانهاي مختلف تاييد شده است، حتا از سوي تمام سازمانهاي معتبر مذهبي. در نتيجه ترديدي در مورد آنها وجود ندارد. نگارنده مسئوليت انتقال درست مطالب را به عهده مي گيرد.

تمام نتايج بازگو شده در اين مقاله حاصل حدود دو سال تحقيق نگارنده در اين زمينه مي باشد، و بر اساس 168 كتاب و مقاله ي تهيه شده. به عنوان نمونه مي توان به دو نمونه از معروفترين و معتبرترين سازمان هاي آمارگيري جهان، كه هردو توسط افراد كاملا مذهبي اداره ميشوند، يعني Gallup و Adherents اشاره كرد. همچنين كتاب ?Scientist still keeping the faith» از William James ، نوشته هاي Jim Tims، Haldeman-Julius Publication، Jim Dator، Paul Brunton، Eileen M. Ciesla، Tom Flynn، Robert Green Ingersoll، Arnold Via، Joseph McCabe، و ? همچنين انتشارات سازمانهايي چون DOR Statistics، BeliefNet، Japan?s Era Society، و ? اشاره كرد.

همچنین مراجعه کنید به:

توسط اردشیر پ

نکاح اسلامی همان زنای قانونی

 نکاح اسلامی همان زنای قانونی است. برای تبیین این جمله مقدم بر هر چیز رسیدن به تعریفی درست از ازدواج ، روابط زناشویی و زنا است

ازدواج رابطه ای است ، بین زن و مرد که باید تنها نقطه ی اتصال و حلقه ی رابط  بین آنها مفهومی به نام عشق باشد یعنی در روابط زناشویی تنها نیازی که باید زن و مرد به یکدیگر داشته باشند نیاز عشقی یا همان نیازهای معنوی است به عبارت دیگر نیازهای مادی در روابط زناشویی وابستگی ایجاد میکند ، برای مثال اگر مردی نسبت به زن خود از آن جهت احساس نیاز کند که امور خانه را مدیریت کند این یک نوع وابستگی است که این نیاز را یک خدمتکار هم میتواند تامین کند

اما نوع ارضای نیازهای معنوی به تعداد انسانها متفاوت است و امری به نام جای گزینی محال. 

برای مثال هیچگاه عشقی که فرزند از طرف والدین تحصیل میکند نمیتواند از افراد غیر همان گونه عشق ورزی را با همان کیفیت تجربه کند.آن زمان میتوان رابطه انسانها را عاشقانه نامید که همه انسانها از نظر مادی استقلال داشته باشند و هیچ گونه احساس وابستگی مادی نسبت به یکدیگر نداشته باشند ( حتی از نظر ارضای نیاز جنسی ) آنگاه اگر باز برای با هم بودن تمنا و نیازی احساس کردند آن نیاز نامش عشق است و آن رابطه را میتوان عاشقانه نامید.

اما زنا رابطه ای کاملا مادی است برای مثال زنی برای مرتفع کردن مشکلات اقتصادی تن به خود فروشی میدهد و همین طور مرد برای ارضای نیاز جنسی تن به رابطه ای کاملا مادی میدهد ، ناگفته پیداست تامین این گونه نیازها با برقراری رابطه با هر شخصی امکان پذیر است ، اما همان گونه که در تعریف عشق و روابط عاشقانه مطرح شد ، ارضای نیازی به نام عشق احتیاج به رابطه ای خاص دارد که با توجه به این تعریف فقط سیستم( تک همسری) قابل توجیه است. 

حال با بررسی اسلام و نگاه آن به رابطه زناشویی میتوان دریافت که خدای محمد کمترین درکی از مفهومی به نام عشق ندارد.

1 – یکی از احکام اسلامی همان مجوز اختیار کردن چندین زن توسط یک مرد در صورت رعایت عدالت است که در آیه ی 3 سوره نساء تشریح شده است. 

 » اگر بترسید که مبادا درباره ی یتیمان مراعات عدل و داد نکنید پس آن کس 

از زنان را به نکاح خود آرید که مر شما را نیکو و مناسب با عدالت است 

دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده  

و به آنان ستم کنید پس تنها یک زن اختیار کرده و یا چنانچه کنیزی دارید 

به آن اکتفا کنید که این نزدیکتر به عدالت و ترک ستم کاری است» 

 » سوره نساء آیه 3 «

در این آیه نگاه مادی اسلام  نسبت به روابط زناشویی را کاملا آشکار میکند ، چون عدالت تصریح شده در آیه عدالت مادی را مد نظر دارد ، مانند عدالت در تقسیم خوراک و پوشاک و عدالت در همبستر شدن با زنان و … اما برقراری عدالت در مفهومی به نام عشق و تقسیم عادلانه آن امری است محال ، چون عشق که کمی و قابل اندازه گیری نیست که بتوان آنرا مانند نان و برنج تقسیم کرد وعشقورزی و علاقمندی امری اختیاری نیست. 

شاهد این امر ، زندگی محمد تئوریسین اسلام( که شرح مبسوطی از زندگی او در همین سایت افشاگر رفته است) آشکارا نشان میدهد که برای مثال تمایل و عشقی که محمد نسبت به عایشه سوگلی حرم سرای خود دارد نسبت به دیگر زنانش به هیچ عنوان روا نمیدارد.

 2 – اسلام مرد را موظف به تامین نیازهای اقتصادی خانواده و زن میکند( با تابیری به عنوان پرداخت نفقه به زن) و زن را  به تمکین از مرد به واسطه ی همین نفقه وامیدارد.که شرح آن در آیه 34 سوره نساء رفته است.

» مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است به واسطه ی آنکه مردان

از مال خود باید به زن نفقه دهند پس زنان شایسته و مطیع در غیبت  

مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر 

فرموده نگه دارد و زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید 

باید نخست آنها را موعظه کنید اگر مطیع نشدند از خوابگاه  

آنان دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید. 

چنانچه اطاعت کردند دیگر بر آنها حق هیچ گونه ستم ندارید 

که همانا خداوند بزرگوار و عظیم الشان است.» 

 » سوره نساء آیه 34 » 

و در آیه 223 سوره بقره خدای محمد اینگونه میگوید که:

» زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت بدانها نزدیک 

شوید هرگاه مباشرت آنان  خواهید و برای ثواب ابدی  

چیزی پیش فرستید و خدا ترس باشید و بدانید که محققا

نزد خدا خواهید رفت و ای رسول تو بشارت ده اهل ایمان را.» 

 » سوره بقره آیه 223 «

آنچه از این آیات با توجه به تفسیر ها و شان نزول آنها درباب روابط زناشویی استنباط میشود ، این است که تنها نیازی که مرد و زن از نظر اسلام برای ادامه زندگی در قالب زناشویی نسبت به هم احساس میکنند نیازهای مادی است که در صورت ارضا نشدن آنها ، رابطه قطع میشود برای مثال با توجه به آیات مذکور مردان هر زمان که بخواهند میتوانند با زنان خود نزدیکی کنند و زن در این رابطه که کاملا رابطه ای دو جانبه است به هیچ وجه حق تصمیم گیری ندارد و در صورت مخالفت و عدم تمکین همان طور که در سوره نساء بیان شده است مرد میتواند شخصا اقدام کند و زن را به زدن تنبیه کند و یا با شکایت نزد حاکم شرع او را به تمکین وادار کند.

3 – یکی از احکام اسلامی این است که زن حق دارد پول شیری که به فرزند خود میدهد از مرد خود مطالبه کند و مسلمانان این حکم را به عنوان نشانه های حقوق زنان در اسلام مطرح میکنند که این اوج کوته فکری و حماقت این جماعت متحجر است.

با وجود اینکه این حکم با موضوع نوشتار ( مقایسه نکاح اسلامی و ازدواج انسانی ) چندان سنخیت ندارد ، قصدمان آن است که نشان دهیم اسلام از عشق هیچ نمیداند ورابطه ای مانند رابطه مادر و فرزند را که باید در اوج معنویت باشد را به سافلترین وضع ممکن تنزل میدهد.

موارد ذکر شده در این نوشتار و بسیاری از مستندات دیگر ، بیانگر این موضوع است که محمد و خدای محمد درکی از انسان که همانا ترجمان عشق ورزی و عشق است را ندارند.حال یک سوال از شما خواننده اندیشمند:  

آیا وقت آن نرسیده است که اسلام را به زباله دان تاریخ بسپاریم و بار دیگر، با نگاهی عاشقانه  انسان را تعریف کنیم؟

منفرد 

 

داستان عشقی حسين و يزيد دلیل اصلی ماجرای کربلا

 داستان عشقی حسين و يزيد پس از انتشار نوشتاری در اين خصوص نامه‌ای از استاد دکتر شفا دريافت نمودم که حيفم آمد نوشته استاد را پيوست اين نوشتار نکرده باشم، و از افتخاری که از اين رهگذر نصيب اينجانب شده سپاسگـزاری نمايم.

نوشته‌اند:
مارس ۲۰۰٤
دوست ارجمند …. متن جالب شما را در مورد ارزيابی چنگ کربلا و داستان عشقی اورينب با علاقه خواندم. البته اين ماجرا را قبلا نيز خوانده بودم ولی نه به اين جامعيت و تفصيلی که شرح ارسالی شما داشت.

عقيده شخصی من اين است که اين ماجرا تنها يکی از عوامل جنبی واقعه کربلا بود نه عامل بنيادی آن. اين عامل بنيادی مبارزه برای قدرت بود که در جهان اسلام از همان هنگام درگذشت محمد انگيزه اصلی تمام تحولات و تمام جنگ‌ها و توطئه‌ها ساخت و پاخت‌های اين جهان بود. پس از قتل علی، فرزند ارشد او حسن مدعی خلافت قانونی عرب در برابر معاويه شد و حتی صحبت از جنگ طرفين نيز بميان آمد، ولی با پول‌های فراوانی که معاويه به وی پيشنهاد کرد و تعهداتی که در باره واگذاری خلافت به حسين برادر کوچکتر او پس از مرگ معاويه بعهده گرفت حسن که اصولا اهل مبارزه نبود از دعوی خلافت خود صرفنظر کرد و ترجيح داد که زندگی آرامی را با ٧۰ زن پياپی خويش بگذراند، و ظاهرا بدستور معاويه از جانب يکی از همين زنان مسموم شد. ولی معاويه در اين ميان با زير پا گذاشتن تعهد خود زمينه را برای موروثی کردن خلافت و تعيين پسرش يزيد به جانشينی خويش راه را بر خلافت حسين بسته بود، و برای حسين راهی نمانده بود جز اينکه مشروعيت خود را از راه سر باز زدن از بيعت با يزيد و روياروئی با او مطالبه کند.

عزيمت او به کوفه نيز بدنبال وعده شيعيان اين شهری که کانون اصلی طرفداران علی و خاندان او بود در پشتيبانی از او و دعوت وی به شهر خود صورت گرفت، و فقط رشوه‌های بيدريغ ابن زياد حاکم اعزامی يزيد به سران شهر بود که کوفيان از پشتيبانی او خودداری کردند، و جنگ حسين در کربلا جنگی بود که از اين راه به وی تحميل شد و عملا چاره‌ای جز آن برايش باقی نماند. اين واقعيت نيز شايان تذکر است که تا زمان شهادت حسين و ياران او در کربلا اساسا مسئله امامت مطرح نبود و تنها صحبت از خلافت در ميان بود. موضوع امامت فقط بعد از مرگ حسين يعنی از زمان زين العابدين امام چهارم شيعه مطرح شد، زيرا ديگر اميدی برای انتقال خلافت موروثی به خاندان علی باقی نمانده بود.

داستان رقابت يزيد با حسين در مورد اُرَيـّنـَب نيز تنها داستانی از اين نوع نيست که تاريخ‌نويسان شيعه در اين راستا حکايت کرده اند، زيرا نظير اين داستان را نيز در مورد همسری شهربانو دختر ادعائی يزدگرد و نارضائی يزيد که بنوبه خود خواهان او بود از اين بابت، روايت کرده بودند. منتها در هر دو مورد (منجلمه در مواردی که خودتان به کتاب زين العابدين رهنما استناد کرده ايد) اين روايت‌ها طوری ارائه شده است که شديدا به نفع حسين و به زيان یزيد باشد.

با بهترين مراتب دوستی شجاع الدين شفا?
آنچه اينجانب نوشته بود…

داستان عشقی يزيد و حسين
اورينب در کربلا يا حکومت در کوفه؟

نزديک به ١٤٠٠ سال است مذهبيون شيعه حسين را در اين روزها (عاشورا و تاسوعا) پای منبرهای دروغ و نيرنگ می‌کشند و حسينم حسينم راه انداخته و لعنت بر يزيد می‌فرستند. عده‌ای هم که نه از تاريخ آگاهی دارند و نه بخود زحمت داده‌اند در اين مورد تحقيق نمايند کور کورانه به سر و کول خود زنجير و قمه زده نذر می‌کنند که اگر فرزند دلبندشان از بيماری نجات يافت يا به آرزوی خودشان رسيدند سر فرزند بيگناه خود را زخم زده به خون آغشته نموده و يا او را قربانی راه حسين کنند؟ کسی نمی‌پرسد که چرا خودشان را قربانی و يا زخم نمی‌زنند و اين کودکان هستند که تاوان ناآگاهی آنها را پس می‌دهند.

اين راه را ادامه راه حسين می‌دانند!!!؟

چه راهی حسين رفته که ملايان از گفتن حقيقت داستان واهمه داشته و آنرا زير قمه‌زنی و زنجيرکشی و فريادهای يا حسين مخفی می‌نمايند؟ آيا هرگز از خود سئوال کرده‌ايد چرا؟!

داستان روز کربلا از اين قرار است:
معاويه که با اقتدار و حيله گری‌های استادانه‌ای به کرسی حکومت تکيه زده پسرش يزيد را به سرکردگی سپاه و به فرماندهی لشگر گماشته است. در اين ايام حسين و خانواده‌اش در سرزمينی تحت لوای معاويه و يزيد زندگی می‌کنند.

يزيد در لشگر خود سرداری دارد که دارای همسری بی اندازه زيبا و خوش بر و رو بنام اورينب است. يزيد عاشق و دلباخته اورينب است و به هر حيله‌ای دست زده، با ارسال هدايا، پول و جواهر، خرما و شتر، کنيز و غلام نتوانسته دل اورينب را بدست آورد. يزيدِ عاشق‌پيشه چه شعرها که برای اورينب نسروده.

حسين ابن علی نامه‌های متعددی از هواداران خود ازمردم کوفه دريافت می‌دارد که او را به کوفه فرا می‌خوانند تا با جمع پيروان خود از آن محل بتواند با يزيد مقابله کند. او مسلم ابن عقيل را برای بررسی وضعيت بکوفه می‌فرستد. مُسلِم خبرهای خوشی به حسين می‌دهد ولی خيلی‌ها او را از رفتن بکوفه منع می‌کنند ولی حسين مصمم است که برود.

يزيد نااميد از همه کار، به پدر مکارش معاويه پناه می‌برد؛ معاويه يزيد را راهنمائی می‌کند که سردار را به ماموريت بفرستد تا اورينب در فراق همسر به هوس درآيد که باز هم نتيجه نمی‌بخشد. در شهر شايع می‌کنند که اورينب به هوس‌بازی با ديگران مشغول است و زناکار می‌باشد. وقتی سردار از ماموريت بر می‌گردد و گوشش به شايعه‌ها آشنا می‌شود مترصد می‌شود همسرش را طلاق دهد. حسين همانند جد بزگوارش که هميشه در صدد دست‌اندازی به زنان بيوه می‌بوده در کمين نشسته بود. تا صيغه طلاق جاری می‌شود به ناگاه بدون توجه به يزيد و معاويه زن مطلقه را ربوده و بعقد خود در بياورد.

حسين ابن علی با اينکار گور خودش و يارانش را می‌کند. او زنی را که به حيله‌های يزيد و معاويه از همسرش طلاق گرفته است را تصاحب می‌کند. اينکار حسين برقی در چشمان در انتظار يزيد می‌اندازد که امت عرب تا آن تاريخ بخاطر نداشت.

يزيد به حسين ابن علی پيغام می‌دهد اگر سرش را دوست دارد و سلامت افراد خانواده‌اش را می‌خواهد از شيطنت دست بردارد. ولی حسين ابن علی که به مقصود نزديک شده سر از پا نمی‌شناسد و در صدد گرفتن کام از همسری تازه است! با نامه‌هائی که از کوفه رسيده عازم کوفه می‌شود. در صحرای کربلا با سپاهيان ابن زياد مواجه می‌شود. از او سئوال می‌کنند عازم کجاست، که حسين ابن علی با نشان دادن خرجين نامه‌ها می‌خواهد ابن زياد را قانع کند ولی فرمانده سپاه به حسين و هفتاد و چند نفری که همراه او بودند نه راه پس می‌گذارد و نه راه پيش و او را در کربلا محاصره می‌کنند.

چون حسين در راه سفر بود وقتی در صحرای کربلا محاصره می‌شود پيش بينی جنگی نکرده بود و سپاهی همراه او نبود. يزيد و لشگريان معاويه او را محاصره می‌کنند، هنوز حسين فرصت دارد با دادن طلاق و پس دادن اورينب جان خودش و همراهان را نجات دهد ولی با کله شقی تمام شانه خالی می کند و زير بار نمی‌رود و همانشب به افراد خيمه و بارگاه می‌گويد «اينها با من کار دارند هرکس می‌خواهد می‌تواند از تاريکی شب استفاده نموده و جان خود را نجات دهد» که همان شب ديگران که جزو افراد فاميل حسين ابن علی نبودند چادرها را ترک نمودند.

اين جريان تاريخی که در بسياری از تواريخ کتاب‌ها١ و نوشته‌های فقهای اسلام آمده از مردم عادی پنهان نگاه داشته می‌شود در حاليکه ريشه حقيقی و اصل واقعه کربلا است. فقهای شيعه همانند همه پنهان کاری‌های ديگر اين اصل تاريخی را وارونه جلوه داده و فقط به حکومت کوفه و عمل يزيد و معاويه و کشته شدن اصغر و اکبر اشاره می‌کنند.

ح-ک
مارچ ۲۰۰٤ (که همزمان با تاسوعا و عاشورا می‌بود)
KRK/EJD

——————————————————————————–

١- زندگانی امام حسين – نوشته زين العابدين رهنما،جلد اول فصل های٧، ٨، ٩، ١٠، ١۲، ١٤ ، ١٥و فصل ٣٤ برگ ٥١٤ – تاريخ های انتشار: چاپ اول آبان ١٣٤٥، چاپ دوم اسفند ١٣٤٦، چاپ سوم خرداد ١٣٤٨ سازمان انتشارات جاويدان.
 

کپی شده از +

کشتار بابیان در زمان ناصرالدین شاه

بابیان در زمان ناصر الدین شاه قاجار، در اینجا بلایی را که مسلمانان در تهران بر سر بابیان آوردند را از کتاب سه مکتوب میرزا آقاخان کرمانی (13) شاهد عینی این وقایع، نقل قول میکنیم. ماجرای قتل عام بابیان در تهران بعد از ترور نافرجام ناصر الدین شاه در 15 آگوست 1852 اتفاق افتاده است.

طایفه بابیه جماعتی اند که طاقت کشیدن بار شریعت عربی و بار سربارهای امام علی النقی و کوله بارهای شیخ احمد احسائی را نیاورده و طناب را بریده اند و از زیر بار مذهب شیعه که واقعاً لا یحتمل است بیرون خزیده ولی از خری و حماقت به زیر بار عرفان قلنبه های سید باب رفته اند که قصنی (شاخه ای) است از همان دوحه (درخت تناور) و کوده از همان نقشه، اینان را بابی میگویند و تکفیر نموده و میکشند. مشاجره و منازعه این طایفه هم با قاجاریه شده و هم با علمای قشریه در این دو ساله دو نفرشان به ناصر (الدین) شاه قاجار تیر انداخته و کارگر نیافتاد خود را بمخاطره انداختند. خلاصه در سفر سابق که طهران بودم چهارصد نفر از ایشان را دستگیر کرده و روئسای آنان را در ملاء عام با نوک خنجر سوراخ و شمع آجین ساختند و بر خر برهنه وارونه سوار نموده و با ساز و نوا و رقص گرد شهر گردانیدند. هیکس دید یا به ایشان سنگ انداخت یا با چوب و چماق و کارد و شلاق بر سرشان تاخته بر آنان نواخت آخر الامر به انواع اشکنجه ایشان را قطعه قطعه ساختند.

صدر اعظم دولت ایران به ملاحظه این که اینان را در ایران خاصه در طهران اقوام و خویشان و کس و کار و دوستان زیاد و فراوان است تدبیری کرد. سیصد نفرشان را به طبقات مردم سپرد یعنی به میرزایان و مستوفیان و منشیان ده تن به خبازان و نجاران و حدادان ده نفر و به کفاشان و صحافان و سراجان ده کس و به درویشان و قلندران و ملایان ده مرد و همین قسم به همه اصناف از اهل حرفت و کسب و صناعت ده نفر دادند تا همه آنان در خون بابیان شراکت داشته باشند و فردا کسی نتواند داعیه خروج نموده و مردم را بکشد.

من در زاویه میدان شاه طهران درجه بی رحمی و پایه بی مروتی و طبع خونریزی و خوی ستمگری طبقات رعیت را ملاحظه و سیر می نمودم. از هر طبقه رذالت مآب تر و شریرتر و خونخوارتر قلندران بی آزار و درویشان بی کیشان بیعار بودند که آن ده نفر بیچاره از خدا غافل شده بابی را که برای کشتن به اینان سپرده بودند.

اولاً آن بیعاران آن بیچارگان را دست بسته سر و پای برهنه و یقه دریده ریش و بروت (سبیل) کنده سر و روی بخاک آکنده رختهای پاره پاره صورتهای بخاک و خون و آب دهان آلوده از خیابان شمس العماره وارد میدان شاه کردند.

آن درماندگان رنگشان پریده با دلیهای طپیده و سر و کله مجروح که هر خونریز بیباک و خونخوار سفاک از دیدنشان به هیجان می آمد همه مبهوت و متحیر، با نگاههای طولانی به اطراف خویش نظر میکردند. لبان داغ بسته آنان مانند چوب خشک بهم میخورد. چون گوش دادم شنیدم بعجز و ناله میگفتند:

مردم تقصیر ما چیست و گناه ما کدام، مال که را، خون که را ریخته ایم؟ شما به محمد عربی ایمان آورده اید ما به میرزا علی محمد باب شیرازی. هرچه او (محمد) گفته این (باب) هم گفته. اگر او قرآن آورده این هم بیان آورده. اگر آیات آن که به زبان خویش (عربی) نازل شده معجزه است، آیات این هم که بفارسی و عربی آورده معجزه است. هرچه یهود و نصاری و مسلمان میگویند ما هم میگوئیم، یا همه راست است و درست، پس ما هم راست و درستیم، یا همه مذاهب باطل و دروغ است ما هم باطل و دروغیم.

خلاصه در آن آشوب و همهمه و غوغا و غلغله و دهشت و هلهله که درویشان بی آزار و لوطیان بدکردار باد به شاخ نفیرها کرده و ولوله در میدان شاه انداختند. کسی گوش بسخنان بابیان نمیداد ایشان را در وسط میدان نشانیدند و آن خوش سرشتان با اره ها و تبرزینها اطراف آن بیچارگان را فروکوفته مشغول بخواندن ذکر جلی هو هو الا هو و ناد علی شدند و هریک از آنان را درویشی با اره و تبررزین برابر نموده چون حلقه ذکر به آخر میرسید، یک دفه آن تبرزین و اره ها را بر فرق آنان فرود می آوردند. مردم شهر در اطراف نظاره کنان دستک زنان آفرین گویان شاباش کشان بودند و این حرکت و حشیانه و فعل زشت را تحسین کرده میستودند. این آفرین و تحسین ها در حالت آن نادرویشان تاثیر غریبی کرده بود که هر دوره حلقه ذکر را بلندتر و تبرزین را سخت تر بر مغز آن بینوایان مینواختند تا عاقبت کار ایشان را ساختند.

من از تماشای آن مغزهای پریشان و سر و صورتهای تکه پاره شده پر از خود که بر خاک ریخته و بر کفنهای سفید درویشان پاشیده و آنان را گلگون ساخته حالم دگرگون و حزن اندوهم افزوده شد.

ای جلال الدوله این حرکات ناشایست درویشان در آن روز بقسمی در طبیعت من اثر کرد که حالت آن بیچارگان دست بسته و ناله و زاری و آههای آن دسته از جان شسته کمتر از خاطرم محو میشود و اکثر اوقات در برابر چشمم مصور و حاضر است.

بعد از آنکه آن بی کیشان این دل ریشان را بدین قسم زار و نزار کشتند باز دست از کشته آنان بر نداشته. محض خوش آمد نظاره گران و ازدیاد حظ تماشائیان شیشه های نفت آورده و بر آن بدنهای پاره پاره و خورد شده ریختند و آتش زده ختم مبارک هو و و ذکر جلی الاهو را به آخر رسانیدند. مرا دیگر نه حالت تماشاشی میر غضبی مستوفیان و نه طاقت قصابی و خونریزی منشیان و نه سایر اصناف کسبه طهران باقی ماند.

در آن گرد و غبار و گیرودار عزیمت عودت بمنزل نموده صفوف مردم را میشکافتم و به عجله و شتاب رو بمنزل میرفتم. ناگاه در خیابان شمس العماره به غوغائی غریب و ازدحام بزرگ عجیبی برخوردم که را ه عبور و مرور را مسدود کرده بود و از میان آشوب فریادی بلند بود که یکی با کمال عجز و لابه میگفت ای مردم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیاً ولی الله. بالله من بابی نیستم برای خدا مرا مکشید.

من مردم را شکافته جوانی به سن بیست و هشت و سی یافتم که کلاهش از  سر افتاده و تف برویش انداخته پایش بریسمانی بسته، در کمال سرعت و شتاب جماعتی او را بر خاک بخواری تمام میکشیدند و گویا به میدان شاه برای قربانی فی سبیل الله اش میبردند. جمعی دیگر از زنا و مرد مانع شده میخواستند در همان خیابان او را بکشند و اجر و ثواب این عمل را خودشان ببرند. ما بین این دو سه دسته غلغله و غوغا شده بود وقتیکه من رسیدم آخوند صحافی با کرد صحافیش میر غضبی داشت، من دست فرا برده که کاردش را گرفته و از بکار بردن مانع شوم بلکه آن بیچاره جان بسلامتت برد از کشش آخوند و کوشش من در آن ازدحام دست من بریده شد که در این اثنا آخوند دیگر بطرف من دوید که این بابی دیگر را هم بگیرید.

براستی خوف و خشیت بر من دست داد خود را به زحمت هرچه تمامتر از آن فتنه و آشوب بدر بردم برای مداوای دستم بخانه میرزا محمد جراح باشی دوست قدیمیم رفتم در را گشوده زود به درون خانه دویدم چون جراح باشی مرا بدان حالت دید بسوی من دوید فوراً اسباب جراحی حاضر نموده دستم را شست و بست. با هم نشسته تفصیل را برایش نقل کردم بی نهایت محزون شد گفت آن جوانی را که تو میگوئی در فلان محله دیده و میشناسم، ادیب و عارف و عالم و دانا و بینا، همیشه با طلاب مدرسه چال میدان مباحثه و مناظره میکرد و من هماره او را نصیحت میکردم که:

از طایفه آخوند و ملا بر حذر باش که اگر دوست باشند مالت را میخواهند و اگر دشمن شوند خونت (را) میخورند.

او میگفت آخوندها در ایران از سگ کمتر و خوارترند وآنگهی در طهران چه میتوانند بکنند. گمانم میرسد که امروز آخوندان موقعی بدست آورده و آن بیچاره را به اسم بابی گرفته اند و من بسیار افسوس میخورم چرا که جوانی است بسیار فاضل و دوست من. خدا نکند آنکه میگوئی او باشد. چرا جراح باشی است او چیست؟ گفت میرزا علی. گفتم شاید او نباشد.

گفت خدا کند، چرا که خیلی جای تاسف است. نهار خورده محض رفع کسالت اندکی دراز کشیدم بسیار خوابهای هولناک و صور و اشکال سهمناک میدیدم در این وقت درب خانه جراح باشی را بشدت کوبیدند چیزی نگذشت که خود جراح باشی سراسیمه با رنگ پریده و حال شوریده وارد اطاق خوابگاه شد من از دیدنش متحوشانه برخاستم. پرسیدم چه شده؟ گفت دست از دلم بردار حالت گفتگو ندارم. من از غایت وحشت اصرار کرده که خیلی پریشان شدم تازه مگر اتفاق افتاده؟ گفت حالا که در را زدند خود بعقب در رفتم و پرسیدم که را میخواهید؟ گفتند جراح باشی را من بگمان اینکه کسی زخم برداشته در را گشوده دو سه نفر سید را دیدم پرسیدند جراح باشی کجاست؟ سئوال کردم چه کارش دارید، گفتند چیزی که بکارش خیلی میخورد و بعمل جراحی خوب می افتد برایش آورده میخواهیم بدو بفروشیم. گفتم چرا جراح باشی منم چه دارید که فروختن آن میخواهید؟

یکی از آن دو پدر سوخته گفت شنیده ایم پیه قلب آدم از برای زخم، معالجه و مرهم است و زهره انسان، هر زهری را علاج و دوا و شفای یکتاست. اینک برای تو قلب و پیه و دل و زهره جگر میرزا علی بابی را آورده ایم، تو درمی چند میخری؟

ای برادر من از شنیدن اسم میرزا علی روح از بدنم رفت، چشمهایم بدوران افتاد، قوت زانویم برید نزدیک بود غش کنم. آن سید ولدالزنای بی حیا دست پرشال سبز گنده خویش نمود و دستمال خون آلود بدر آورده گره آن را گشود چشمم پارچه پیه خون آلودی دید همین قدر نمیخواهم گفته در را بسته بخوابگاه تو آمدم.

حرف جراح باشی تمام نشده بود، لرزه بر اندامم افتاد. گفتم جراح باشی تو را بخدا بس است، حال رضه شنیدن ندارم، امر نما چای حاضر نموده آ ب سرد از برای آشامیدن آورند. دقیقه ای چند نگذشته جراح باشی آمد که چای را روی تخت لب باغچه ترتیب داده اند، هوای آنجا هم بهتر است برای چای خوردن به آنجا رفتیم ولیکن چشمانم همه چیز را گرد میدید گوشهایم آوازهای عجیب میشنید که از شهر بلند بود.

همین قدر معلوم میشد که بابی کشی و خربگیری است. چون فنجان چای اول را نوشیدم آواز سوزناک جانگدازی بگوشم رسید که یکی از آتش دل زاری همی کرد. چون طول کشید پرسیدم جراح باشی دیگر این نغمه ساز و آواز و این ناله جانسوز دل گداز از کیست که ما را همان هول و هراس و دهشت و اضطراب منزل شما کفایت نمیکرد که این دل خراش فریاد را نیز باید تحمل کرد. گفت به همسایگی ما زنی است که امروز به تهمت بابی گری دو پسر جوانش را که علاقه بندند (نخ و ابریشم و قیطان فروش) با دامادش در میان شاه کشته اند. این بیچاره زن حالا از میدان شاه که قتلگاه دو پسر و دامادش است برگشته گریه میکند. گفتم گریه از تداویات (تداوی یعنی درمان کردن، دوا کردن) طبیعت برای حزن و غم اس بگذار گریه بکند منهم چندان از ناله های جانسوز بدم نمی آید که مهیج غیرت است.

ای جلال الدوله نیم ساعت بیشتر طول نکشید که صدای دف و تنبک و آواز، کف و بشکن از همان خانه بلند شد. من بسیار متحیر شدم که یعنی چه، به این زودی ناله و زاری و گریه و سوگواری به آواز ساز و عیش و عشرت مبدل شد. گفتم جراح باشی ما شنیده بودیم عروسی به عزا مبدل شده، اما ندیده بودیم که عزا به عروسی بدل شود، شاید از معجزات باب، کشتگان زنده شده و بخانه عودت نموده اند. و الا محمل دیگر نمیدارد. تورا بخدا جراح باشی کسی را بفرست خبر صحیح این قضیه را بیاورد.

جراح باشی خدمتکارش را آواز داد و برای تحقیق این حال فرستاد. ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه آواز ساز و صدای بشکن بشکن اوج میگرفت و بر حیرت من می افزود تا دختر خدمتکار دوان دوان و فریاد کنان برگشت که ای جراح باشی از برای خدا به داد بی بی بیگم همسایه برس که زنان جمع شده و میخواهند خفه اش سازند من با جراح باشی بخانه همسایه شتافتیم در صحن خانه محشر غریبی دیدیم. از این طرف سه چهار زن آرایش کرده وسرمه کشیده با زیر جاه های کوتاه و شلوارهای تنگ شله گلی (پارچه نخی سرخ بدن نما)، میرقصیدند. از طرف دیگر پنج شش یائسه سبز و سرخ و زرد پوشیده سرخاب و سفید آب کرده دائره و تنبک میزدند.

از سمتی دیگر جمعی سلیطه نره کس قحبه لوند جنده، با سنگ و چوب و کفش و جاروب بر سر بیبی بیگم بیچاره پیره زن هجوم آورده با مشت و لگد و کفش او را باین طرف و آن طرف بر خاک هلاک میکشیدند.

یک قحبه بد قیافه به کربلائیه موسوم چارقد بیبی بیگم را که از دو سو به حلقش پیچیده، با جنده دیگر چنان سخت می کشیدند که از جان بیبی بیگم بیچاره رمقی بیشتر نمانده بود که من و جراح باشی رسیده ریش و سبیل گرو کرده آن پیر زن را از چنگ آن جندان خلاص کردیم. جراح باشی زود او را به اندرون خویش برده و به زنان سپرده من به نزد آن مطرب و رقاص آمده پرسیدم که شما کیانید و برای چه اینجا جمع شده اید. گفتند ای خان ما همسایگان این پیر زنیم و امروز شنیدیم دو پسر جوان و دامادش را کشته اند محض غیرت دین و تعصب ملت خواستیم خوب دل این عجوزه را بسوزانیم و بزک و آرایش نموده بسر سلامتی او آمدیم. این رقص و ساز آ شادی و آواز برای عزاداری آن سگان کافر است و از این بهتر چه ثوابی.

گفتم خوب حق همسایگی را ادا نمودید کافر بوده اند بشما چه قبایح اعمال شما از کفر آنها بیشتر و بدتر است. گفتند معلوم میشود تو هم بی دینی و پالانت کج است. بفتوای آقای امام جمعه هر کس یک بابی را بکشد ثواب هزار حج و عمره مقبوله برده و اجر صد ختم قرآن را دارد. اگر تو نیامده بودی و محض خاطر جراح باشی نبود کربلائیه زینب که بگوش خود این حدیث شریف را از دهن مبارک آقای اما مجمعه شنیده بود، بی بی بیگم را مانند سگ میکشت و این ثواب را میبرد. گفتم ببخش که من هم اگر این حدیث شریف را شنیده بودم یا فهمیده بودم در کشتن بی بی بیگم شراکت میکردم تا بدانید که من هم در مسلمانی کمتر از شما نیستم و در دین داری از شما باز نمیمانم، چه مردی بود کز زنی کم بود.

ای جلال الدوله غرضم از این تفاصیل روضه خوانی برای طایفه بابیه نبود بلکه مقصودم مرثیه سرائی برای ملت ایران است که طبعاً خونریزیهای حکومات ظالمانه متمادیه و عرق وحشیگری عربی ملت نجیب بی آزار ایران را از ارزل و خونریزتر و خونخوارتر از تمام امم عالم کرده است. چنانچه اگر تاریخ جمیع ملل خون خوار مانند افریک و سودان و زنگبار و جنگلهای دنیا بدقت نظر کنید نه هیچ آدم و نه هیچ وحشی و جانوری بدین درجه بی رحم و بی مروت و خونخوار و بربر نیست که در این عصر ایرانیان شده و هستند. آه آه هیچ آدم بدست خویش هم کیش و همشهری و هم وطن و هم محله خود را چنین پارچه پارچه میکند و تکه تکه مینماید و پیه و زهره اش را می آورد بفروشد و زن پسر کشته دل مرده را این نوع تسلیت و تعزیت میدهد حاشا و کلا و ماذالله که همان شمر ابن ذی الجوشن و سنان ابن انس هم که عرب و بی حد بی ادب و درجه اعلای ظلم را دارا شدند هرگز این رذالت ها را نکردند. نهایت در جنگ بر حسین ابن علی غلبه نموده سر آن حضرت را برای علامت ظفر بکوفه برده جایزه خواستند.

اگر چه آن دو نفر سید هم از نواده عرب بودند که زهره و پیه میرزا علی را به جراح باشی فروختن خواستند. ولی اینان که این کار را در ایران نمودند منشاء تمام این اخلاق دین عرب است اولا، و حکومت ظالمه ایران است ثانیاً.
سه مکتوب، میرزا آقاخان کرمانی، به کوشش بهرام چوبینه از صفحه 308 تا 319

سیمای زن در نهج البلاغه

نویسنده – مینو جاوید

خطبه ٨٠ نهج البلاغه

معاشرالنّاس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول

ای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستنداما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشدپس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند

خطبه ١۵۵ نهج البلاغه (این خطبه بعد از جنگ جمل خطاب به عایشه خوانده شده است

و اما فلا نه فادرکها رای النساء و ضغن غلافی صدرها

اما بر فلان زن(عایشه) اندیشه زنان غلبه یافت و کینه در سینه او جوشیدن گرفت،همچون دیگ آهنگران که در آن فلز گدازند و اگر او را فرا می خواندند تا آنچه با من کرد با دیگری کند،نهی می نمود و بعد از این هم حرمت و بزرگی پیش از این برای او باقی است و حساب و بازرسی با خداوند است

نامه ١۴ نهج البلاغه

ولا تهیجوا النساء با ذی و

و زنان را با آزار رساندن به آنها بر میانگیزید،هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده،به سرداران و بزرگانتان نا سزا گویند،زیرا نیروها،جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است حتّی در زمانی که زنان مشرک بودند ما را گفته بودند که از آنها دست باز داریمدر زمان جاهلیت اگر مردی زنی را با سنگ یا چماق میزد،بر اثر آن،او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می نمودند

نامه ۳١ نهج البلاغه

وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کندخارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان خشنگرامی داشتن او را از حدمگذران و او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کندزنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاند

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت ٢٢٧  بهترین خو های زنان بدترین خو های مردان است که تکبر و ترس و بخل باشدپس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری می گزیند

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

ذکر حکمتها از منبع ترجمه نهج البلاغه فیض الاسلام می باشد

در تمام خطبه ها و نامه ها کلمه عام النّساء به کار برده شده و این نشان می دهد که عموم زنان مورد نظر علی ابن ابیطالب بوده اندبنابراین این توجیه که در واقع روی صحبت با گروه خاصی از زنان بوده است،به هیچ وجه قابل قبول نیست که اگر چنین بود،علی می بایست با بکار بردن عباراتی مناسب این ابهام را از بین می برد همچنانکه آنجا که در مورد مردان صحبت می کند و از آنان گله می کند هیچگاه همه مردان را مورد خطاب قرار نداده،به عنوان نمونه علی در قسمتی از خطبه ٢٧ چنین می گوید ای کسانی که به مردان می مانید ولی مرد نیستید! ای کودک صفتان بی خرد و ای عروسان حجله نشین! چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم همان شناسایی که سر انجام مرا اینچنین ملول و ناراحت ساخت خدا شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردیدو سینه مرا مملو از خشم ساختیدو کاسه های غم و اندوه جرعه جرعه به من نوشاندید و با سر پیچی کردن و یاری نکردن،نقشه های مرا تباه کردید

این خطبه به هنگامی ایراد شد که خبر رسید سپاه معاویه بر انبار تاخته و هیچکس در مقابل قوای او پایداری نکرده است و به خوبی نشان میدهد که روی صحبت علی با تمام مردان و در همه زمانها نیست بلکه مردانی مورد خطاب واقع شده اند که در حال حاضر خون به دل او کرده اند و با نافرمانی از او نقشه ها یش را تباه ساخته اند این تو جیه در مورد خطبه ٨٠ نهج البلاغه بیشتر به کار می رود،چنانچه گفته می شود مقصود اصلی عایشه است که با توجه به محتوای خطبه ٨٠ این نظر شدیدا رد میشودهمه زنان مطابق قوانین اسلامی ارثی نصف مردان دارند نه فقط عایشه،معادل بودن شهادت یک مرد با دو زن در مورد همه زنان صادق است و گذشته از این تمام زنان چه مسلمان و چه غیر مسلمان چند روزی از ماه را عادت ماهانه هستنداز طرفی علی آنجا که در مورد عایشه صحبت می کند از لفظ عام النساء استفاده نمی کند و دقیقا او را مورد خطاب قرار می دهد خطبه ١۳ و ١۵۵ نهج البلاغه این امر را به خوبی نمایان می سازد

خطبه ١۳  کنتم جندالمرئه و اتباع البهیمه    ای مردم شما سپاه زنی و پیرو حیوان زبان بسته ای بودید به صدای شتر برانگیخته می شدید و هنگامیکه پی کرده شد همگی گریختید و

نیاز به بحث بیشتر نیست و از آنچه از علی ذکر شد بخوبی نمایان است که روی صحبت او تمام زنان بوده انداما یکی از نکاتی که در خطبه ٨٠ شایان ذکر است استدلال علی درباره نقصان خرد و اندیشه زنان استدر اینجا علی معلول را جای علت می گذارد و در واقع دلیل کمی بهره زنان از عقل را در این می داند که شهادت دو تن از آنها،معادل شهادت یک مرد استدر حالیکه در واقع شرع اسلام چون زن را ضعیف و ناقص عقل تر از مردان میداند،شهادت دو تن از زنان را معادل یک مرد قرار میدهد از سویی دیگر علی علت کمی ایمان زنان را در این میداند که آنها مدتی از ماه را نمی توانند نماز بخوانند و روزه بگیرند،یعنی تنها کمیت را عامل بالا رفتن کیفیت دانسته گویی که هر کس بیشتر نماز بخواند و ساعات بیشتری به عبادت اختصاص دهد،همین کافی ست تا ایمان او قوی و محکم گرددهر چند که در هر صورت زنان در این باره هیچ دخالتی نداشته اند و تنها در برابر قانون طبیعت سر تعظیم فرود آوردند

پس از زنان بد باید پرهیز کرد و از  خوبان آنها بر حذر بود و حتی در معروف هم از آنها اطاعت نکرد چون آنها تمام سال را نمی توانند روزه نگاه دارند و نماز بخوانند پس ایمان آنها ناقص استعقل آنها نیز دچار نقص است و دلیل سوم هم آن است که بهره آنان کم است چون ارثی نصف مردان دارنددر اینجا علی باز هم معلول را جای علت می گذارد چرا که شرع اسلام چون زن را در مرتبه  پایین تری از مرد میداند ارث او را نصف ارث مرد قرار داده است هر چند که به هر حال این جمله قابل هضم نیست که چون ارث زنان نصف ارث مردان است پس باید از خوبان آنها بر حذر بود و در معروف هم از آنان اطاعت نکرد

علی در خطبه ١۵۵ علت کار عایشه را غلبه یافتن اندیشه زنان بر او می داند که با توجه به متن خطبه ٨٠ و نیز نامه ۳١ یا ١۴ می توان حرف او را اینگونه تعبیر کرد که عایشه به علت غلبه یافتن اندیشه زنان بر او،اقدام به این کار کرد و از آنجا که رای و اندیشه زنان سست و ضعیف است چنین نتیجه ای حاصل شد

امّا نامه۳١علی جایگاه و سیمای زن نزد او را به خوبی نمایان می سازدعلی ضمن تکرار صحبتهای قبلی خود مبنی برناتوانی وضعف خرد زنان،این بارحکم پرده نشینی درمورد زنان را صادر مینماید

و اکفف علیهنّ من ابصار هنّ بحجابک ایّاهنّ فانّ شدّة الحجاب التی علیهنّ و

و با حجاب چشمهای آنها را از دیدار نامحرمان باز دار،زیرا سخت گرفتن حجاب برای ایشان پاینده تر است و

حجاب در واقع بیشتر به معنای پرده و حایل میان دو چیز است نه پوششکلمه مناسب برای مفهوم پوشش در زبان عربی کلمه ستر است و بنابراین تعبیر حجاب به پوشش که امروزه به کار می رود،تعبیر درستی نیست،همچنانکه علی در دستوری که به مالک اشتر در نامه ۵۳ نهج البلاغه می نویسد،میگوید   فلا تطولن احتجابک عن رعیتک  یعنی در میان مردم باش، کمتر خود را در اندرون خانه از مردم پنهان کن،حاجب و دربان تو را از مردم جدا نکند و

که مسلما منظور علی از بکار بردن » احتجابک » این نبوده که مالک اشتر باید روسری و یا روبنده خود را کنار بگذارد و بدون آنها در میان مردم آمد و شد کند پس حجابی که علی در متن نامه ۳١ بکار برده به معنای پوشش نیست و معنای پرده نشینی را میدهد و از دید علی این  پرده نشینی برای بقای زنان بهتر است تا آنجا که حتّیاگر توانی کاری کن که جز تو را نشناسند(!؟!) همچنین از دید علی بیرون رفتن زن و آوردن شخصی غیر قابل اعتماد به خانه،هر دو به یک اندازه می تواند بد و خطرناک باشد،پس چه بهتر که آنها تا حد امکان از خانه بیرون نروند و چه خوبتر اگر شرایطی فراهم شود که زن غیر از شوهر خود را نشناسد (؟!)

حکمتهای ذکر شده به خوبی جایگاه زن نزد علی را نمایان میسازند و نیازی به شرح و توضیح بیشتر نیستاما ذکر شماری چند از نظرات و تفسیرهای که علما و بزرگان اسلامی در رابطه با زن عنوان نموده اند خالی از لطف نیست

همه چیززن بداست وبدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست جزبودن با او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از اینکه احوال زن تماما بر مرد شر است،یا از جهت نفقه ای است که بر مرد دارد،که این ظاهر است و یا ا زجهت لذت بردن از اوست که این خود عاملی باز دارنده از اطاعت الهی است،که مرد را از خدا دور می کند و اینکه مرد را چاره ای نیست از همراه بودن با زن ضرورت و احتیاجی است که در طبیعت وجود دینوی نسبت به او هست و به خاطر این مسأله است که مرد زن را تحمّل می کندالبته وجود شر در درون زن،عقلی است که قوی تر از معلول می باشد(شرح نهج البلاغه ابن میثم ج۵)

از دیدگاه علامه خوئی

مردان ناگزیر از رویارویی و بر خورد با شئون مادی و دنیوی می باشند که زندگی آنان از جهات مختلف با آن شئون ارتباط داردمانند مواجه شدن با مال،زن ،کارگران، همسایگان،نزدیکان،فرزندان و غیره که در این برخوردها آنان با سختیها و آسانیها ،خوبیها و بدیها و روبرو می شوند که این امور،به خوبی یا بدی مرد در زندگی بر می گردد مشکل ترین این برخوردها،برخورد با زن،در شئون مختلف زندگی است و علی (ع)با سخنان خود این آگاهی را داد که این رویارویی از تمام جهات برای مرد شر است زیرا زن اگر آشوبگر باشد عقل مرد را سلب می کند و اگر بد کار باشد دل مرد را ترسو می کند، اگر همسر مرد باشد، مرد مکلّف به پرداخت نفقه اش می باشدو اگر زن بیگانه باشد مرد را به فساد و گمراهی سوق می دهد و اگر دشمن مرد باشد با بهتان و دورغ بر او پیروز می شودبا تمام این اوصاف مرد ناچار از بودن با زن است و رهایی وی از دست زن امکان پذیر نیست (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢١)

زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

گزیدن برای عقرب است و چون شأن زن،نیز اذیت می باشد،لفظ عقرب برای او استعاره شده است،منتها در زن گزیدنش همراه با لذت است،مانند زخمی که خاراندن آن اگر چه ناراحتی به دنبال دارد،اما در لحظه خارش،این خاراندن همراه با لذت است (شرح ابن میثم بحرانی، ج۵)

نظر ابن میثم بحرانی پیرامون وصیت ۳١

علی(ع) به امام حسن (ع)در مورد زنان،به اموری وصیت نمود از جمله اینکه

١- از مشورت کردن با زنان بپرهیز،زیرا که آنان از نظر عقلانی دارای نقصان هستند و فکر آنان در معرض خطاست و هر کسی که اینچنین باشد،سزاوار نیست که مورد مشورت قرار گیرد

٢- دیدگان زنان را به واسطه حجاب بپوشانید که این فصیح ترین کنایات از حجاب است   ٣- جایز نیست شخصی را که اطمینان به او نمی باشد (خواه زن خواه مرد)وارد خانه اش نماید

۴- در بعضی مواقع، فساد آوردن بعضی از مردم به خانه،بیش از بیرون شدن زنان از خانه است و بهتر این است که زن در حالتی باشد که غیر از شوهر را نشناسد

٥-زنان براموری که خارج ازتوانایی آنهاباشد(اعم ازخوردنیها و پوشیدنیها و غیره ) نباید مسلط  شوند

اما اینکه زن چون گیاهی خوشبو (ریحانه)است نه کار فرما،غرض آن است که زن محلی برای لذت و بهره جویی است و شاید هم اختصاص دادن لفظ ریحانه برای زن،از جهت استعاره باشد،زیرا زنان عرب عطر را بسیار استعمال می کردند اما اینکه زن نمی تواند کار فرما باشد،برای این است که او برای حکمرانی خلق نشده،بلکه باید بر او حکومت کرد

٦-در گرامی داشتن او از آنچه که مربوط به اوست تجاوز مکن

٧-زن را به طمع شفاعت برای دیگران نینداز،زیرا از توانایی او خارج است و این امر ناشی از نقصان غریزه و ناتوانی اندیشه اوست

٨-درمورد زنان پاکدامن غیرت به کار نبرد،زیرا که این امرسبب فساد برای وی میشود،یعنی او را به کاری ناشایست وادار میکند و قبح و زشتی عمل را از او سلب میگرداند(شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

شرح وصیت ۳١ از دیدگاه علامه خوئی

امام در رفتار با زنان ،به امور زیر وصیت نموده است

١-ترک مشورت با زنان به جهت ناتوانی اندیشه و اراده و تصمیم آنها در امور

٢- دیدگان زنان را از بیگانگان و زیبایی دنیا بوسیله حجاب باز دارد زیرا برای آنها پاینده تر است و سبب وفاداری به همسر می شود

٣- مردان غریبه را اگر اهل فساد و فتنه هستند به خانه ات راه مده

٤- تدبیر امور منزل،مانند نیازهای سخت و اموری را که از توانایی زنان خارج است،بر عهده ایشان مگذار،زیرا موجب رنج آنها می شود و زیبایی و ارزش آنها را از بین می برد

٥- او را به شفاعت در مورد دیگری وادار مکن زیرا سبب توجه دیگران به سوی ایشان می گردد و منجر به فسادشان می شود

٦-از اظهار غیرت و بدگمانی در جائیکه نباید غیرت بکار رود بپرهیزد،مقصود این است که از سوءظن نسبت به زنان دوری نماید و مهر آنان بر دل گیرد،زیرا بدگمانی موجب فساد آنها می شود (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢٠)

شرح نامه ١۴ از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از (لا تهیجوا النّساء)این است که با اذیت و آزار نسبت به زنان موجب شرارت آنها نشوید، اگر چه آنها دشنام دادن نسبت به شرافت و بزرگی شما را به بالا ترین حد برسانند و این مساله عدم آزار و اذیت زنها،ناشی از ضعف القوا بودن آنان است و منظور از ضعف آنها این است که آنان قادر به مقاومت در مقابل مردان نیستند و در این مورد سلاح ضعیفی دارند،بدین معنا که برای دفع اذیت و آزار،متوسل به دشنام دادن می شوندمنظور از بکار بردن نواقص العقول،در مورد زنان این است که زنان،قوه ای برای تعقل این مسأله ندارند که عدم فایده دشنام را بفهمند و این عدم توانایی بر تعقل از رذائل اخلاقی است که مستلزم زیاد شدن شر و بدی است و باعث بر انگیختن حالات درونی می شود،که فرد می خواهد آن را آرامش بخشد

وقول حضرت علی (ع)که می فرماید  (ان کنا لنؤ مر بالکف عنهن وانهن لمشرکات ) (ما در زمان رسول مأمور شدیم که از ایشان دست بر داریمحال آنکه مشرکه بودند)در صورت اظهار اسلام، اولی به این است که نباید موجب اذیت و آزار آنها شوند و قول حضرت که می فرمایدو ان کان الرّجل الی آخره  اگر کسی زنش را با سنگ یا چماق می زد (در زمان جاهلیت)بر اثر آن زدن،آن مرد و بعد از آن مرد فرزندانش را سرزنش می نمودند،این مسأله هشداری است برای اینکه اذیت و آزار زنان،به دنبال خود مفسده ای دارد که این مفسده همان ننگی است که که با مرد آزار دهنده در حالت حیات و بعد از وفاتش نیز،همراه است یعنی وی پیوسته مورد سرزنش قرار می گیرد  (شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج۴)

حکمت ٢٢٦ و نظر ابن ابی الحدید

در حکمت افلاطون آمده است از استوار ترین دلایل علاقه مرد به همسرش و همبستگی میان آن دو،این است که صدای زن،ذاتا پایین تر از صدای مرد،قوه تشخیص و تمییز او کمتر از قوه تشخیص مرد و قلبش نازک تر و رقیق تر از قلب مرد می باشد،پس هر گاه یکی از صفات زن نسبت به مرد فزونی یابد،به همان میزان از مرد دور می شود(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج١٧)

حکمت ٢٢٦ از دیدگاه علامه خوئی

از مهمترین صفات پسندیده و واجب زن،پاکدامنی و امانت اوست،زیرا زن در معرض شهوت مردان بیگانه،و شعله ور شدن عشق و احساس از هر جهتی است زن مالک خانه و حافظ اموال شوهر است و از سوی دیگر در نزد مردم به ضعف و عدم توانایی شهرت دارد،پس ناگزیر باید زن را نسبت به مال و نفس آگاهی داد از بهترین صفات زن تکبر است،بگونه ای که این کبر و غرور،مانع از نظر مردان بیگانه،یا طمع آنها نسبت به زنها شود،این کبر و غرور از صفات مذموم و ناپسند برای مرد است و در مورد زن از صفات مورد ستایش به شمار می رود همچنین بخل در زن که خودداری از بخشش اموالی می باشد که در دست اوست،از صفات پسندیده استزیرا این عمل از طمع بیگانگان و سارقین به اموال وی جلوگیری می کند همچنین صفت ترس در زن که به معنای ترس از رفتن به مکانهای خلوت و سفر در تاریکی شب و سفر در صحرا می باشد،موجب مقید شدن زن میگردداین صفات (ترس-بخل-تکبر) با احساس در ارتباط است و احساس در زن قوی تر از مرد است(  منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ، علامه خوئی،ج٢١)

غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

نظر ابن میثم بحرانی

غیرت مرد،مستلزم بر آن چیزی است که خداوند بر آن خشم دارد چون خداوند دو مرد را بر یک زن دشمن دارد و خشم بر آنچه که خداوند بر آن خشم می گیرد،موافق رضای خدا و مؤید نهی خداوند است و این ایمان می باشد اما غیرت زن در تحریم آنچه خداوند حلال کرده است، یعنی اشتراک دو زن یا بیشتر برای یک مرد و مقابله کردن بر این مسأله رد و انکار و تحریم آنچه که خداوند حلال کرده است، می باشد واین مستلزم کفر است  (شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

نظر علامه طباطبایی

اسلام محرومیت های زنان را مانند محرومیت جهاد در راه خدا بدون عوض و جبران به مثل نگذاشته،بلکه کمبود آن را به معادل آن در فضیلت و مزیت تدارک نموده،مثلا نیکو داشتن شوهر را  معادل جهاد قرار داده،این کارها و این گونه مزایا چه بسا برای ما که بازار فاسد زندگانی ما را احاطه کرده،ارزشی نداشته باشد،ولی در نظر اسلام که هر چیزی را به بهای حقیقی آن می سنجد و فضایلی را که مرضی خداست، می جوید،خداوند تعالی نیز هر چه را به ارزش آن مقدار فرمود و راه مخصوص هر کس را جلوی پای وی نهاده و آن را مستلزم به آن راه ساخته و قیمت هر کس معادل خدمات انسانی وی و به وزن اعمال او قرار داده، پس در اسلام شهادت مرد در میدان نبردو گذشت از خون رنگین بر نیکو شوهر داری زن برتری نداردو حاکم که چرخ زندگی اجتماع را می چرخاند یا قاضی که بر مسند قضاوت تکیه می زند بر زنی که خانه دار است مایه افتخاری ندارد با اینکه اینها مناسبتی هستند که اگر عمل به حق کرده و بر حق رفته باشند،جز تحمل بار گران مسئولیت حکومت و قضاوت و در معرض علاج و مخاطراتی برای دفاع از حقوق ضعفا واقع شدن،فایده ای نداردپس اینان چه افتخاری بر کسانی دارند که دین آنها را از ورود به این کارها منع کرده و بر ایشان راه دیگری پیش رو نهاده است این افتخارات را احتیاجات مختلف اجتماعات و برگزیدگی افرادی از خود برای هر کاری،زنده و استوار می دارد چرا که در اختلاف شئون اجتماعی و انسانی برحسب اختلاف محیط های اجتماع، جای انکار نیست(اَر اَر)  (تفسیر المیزان،ج۴، ص۵١٧  )

و در پایان نظر ابن میثم پیرامون حکمت مذکور

جهاد زن نیکو شوهر داری کردن است و این از اسرار شوهر داری می باشد طاعت شوهر در طاعت خداست و در این مسأله نفس اماره زن شکسته می شود و نفس زن در صراط الهی،منقاد می شود ( شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵

آتئیست یا آگنوستیک؟

atheist از تركيب پيشوند نفي a با كلمه ي theos به معناي خدا ساخته شده است. ريشه ي كلمات يوناني هستند و شكل كنوني آنها لاتين. از theos (خدا) به تنهايي در تركيب theist استفاده مي شود، كه در اين متون با خداباور معادل است، و در برابر نقيض آن، يعني atheist قرار مي گيرد، كه معادل خداناباور در اين سلسله متون است.

agnostic هم از تركيب يوناني-لاتين gnostos به معني شناخت تشكيل شده است، و همانطور كه از ظاهر آن پيداست، به نوعي در برابر شناخت قرار مي گيرد. معمولا آن را به لاادري گر معني مي كنند، به معني «نميدانم گرا».

آتئيست ها كساني هستند كه به وجود خدايان اعتقاد ندارند، و به تبع آن به وجود روح، شيطان، فرشتگان، و انواع چيزهايي كه خود آنها را «خرافه» مي دانند نيز باور ندارند.

آگنوستيك ها كساني هستند كه اعتقاد دارند نمي توان دانست خدا(يان) وجود دارند يا خير. اشتباهي كه در مورد آنها رايج است و در برابرگذاری لاادري گر (نمي دانم گرا) نيز مشخص است، اين است كه اين افراد «نمي دانند» خدا وجود دارد يا خير، در حالي كه تعريف درستي نيست. آگنوستيك كسي نيست كه در مورد وجود خدا شك داشته باشد، يا در انتظار اطلاعات بيشتري باشد تا در مورد آن تصميم بگيرد. آگنوستيسيزم نيز مانند خداباوري و خداناباوري ديدگاهيست كامل كه مي تواند مثل آنها دايمي باشد. آگنوستيك اعتقاد دارد كه اصولا «نميتوان» دانست خدايان وجود دارند يا خير، و هم كساني كه اعتقاد دارند خدا وجود دارد در اشتباه هستند، هم كساني كه اعتقاد دارند خدايان الزاما وجود ندارند.

مسئله ي اصلي تفاوت و شباهت هاي بين آتئيسم و آگنوستيسيزم است. باز هم بر خلاف ديدگاهي كه ممكن است بيشتر رايج باشد، نه تنها در برابر هم قرار نمي گيرند، كه در واقع در كنار هم هستند، و حتا نمي توان آنها را از هم جدا ساخت. اگر كمي دقيق باشيم، كساني كه به عنوان آتئيست مي شناسيمشان آگنوستيك هستند.

نميتوان هيچ مرز دقيقي بين اين دو گرايش در نظر گرفت. مي دانيد چرا ؟

يك آگنوستيك كسي ست كه اعتقاد دارد نمي توان به وجود داشتن يا وجود نداشتن خدايان آگاهي پيدا كرد. مسلما ما همگي از مسئله ي وجود داشتن يا وجود نداشتن خدا براي تصميم گيريهاي زندگي خود استفاده مي كنيم. اگر قرار بود اين مسئله هيچ تاثيري در زندگي ما نداشته باشد، به آن اهميتي نمي داديم.

هنگامي كه نتوانيم وجود داشتن يا وجود نداشتن چيزي را بدانيم، كه اولين آگاهي در مورد آن است، مسلما نمي توانيم چيزي در مورد چگونگي آن بدانيم، و به عبارت دیگر «هیچ چیز در موردش نخواهیم دانست»، زیرا هر دانستگی دیگری، در خود وجود داشتن یا وجود نداشتن را مستتر دارد. مشخص است وقتی که در مورد چیزی هیچ ندانیم، حکمی را هم نمی توانم به آن نسبت دهیم. مثلا در یک دیدگاه بنیادگرایی، فرد معتقد است خدا تعیین می کند که صلاح او در فلان تصمیم گیری چیست. ولی وقتی ما هیچ چیز در مورد خدا نمی دانیم، نمی توانیم بدانیم که او کدام راه را صلاح می داند. ما نمی توانیم هیچ حکمی را به او نسبت دهیم، هیچ نظامی و هیچ دینی بر این اساس شکل نمی گیرد. کسی که چنین باوری در مورد خدا دارد، در عمل کوچکترین تفاوتی با خداناباور نخواهد داشت، زیرا دومی می گوید که خدا وجود ندارد، و در نتیجه در امور زندگی چیزی را به او ارجاع نمی دهد، و آگنوستیک می گوید که نمی توان دانست وجود دارد یا خیر، و به این خاطر هیچ امری در زندگی را به او ارجاع نمی دهد.

پس دیدیم که هیچ تفاوتی عملی بین آتئیست و آگنوستیک وجود ندارد، و هر دو گروه مانند هم به زندگی نگاه می کنند، و برخلاف خداباور. در مورد تئوریها نیز تفاوت زیادی وجود ندارد. اکثر کسانی که خود را خداناباور می دانند، در تحلیل دقیقتر آگنوستیک هستند، و تنها برای بهتر مشخص شدن مشی زندگیشان، خود را علنا خداناباور معرفی می کنند، زیرا آگنوستیسیزم روشیست که سوتفاهم آمیز است. اگر چنین چیزی نباشد، شاید بهتر باشد تمام خداناباوران را آگنوستیک بنامیم. در سایر مطالب این سایت هرکجا از ترکیب خداناباور استفاده شده باشد همان معنای مابین آتئیسم و آگنوستیسیزم است، مگر اینکه خلاف آن گفته شده باشد.

خلاصه اینکه هیچ فرق مهمی بین این دو گرایش وجود ندارد.

از این مسئله گذشته، درست بر همین اساس می توان نتیجه گرفت که اشتباه بودن برهان های وجود خدا نیز به نوعی «معادل» با وجود نداشتن خدا هستند، زیرا اگر ما نتوانیم وجود او را تحقیق کنیم (به طور نظری یا عملی) به مرحله ی بعدی، یعنی استخراج احکام نخواهیم رسید، و به این خاطر موضع ما (که می توانیم آن را موضعی آگنوستیک بنامیم) کاملا مانند حالتی خواهد بود که خدایی وجود ندارد (یعنی موضعی آتئیستی). در جواب به خداباورانی که پس از رد تمام برهانهایشان از خداناباور اثبات وجود نداشتن خدا را می خواهند، می توان بر این اساس گفت که چنین اثباتی وجود ندارد و نیازی نیز به آن نیست، چرا که رد شدن برهانها موقعیتی را پیش می آورد که درست مانند زمانیست که اثبات شود خدایی وجود ندارد.

توسط اردشیر پ

افسانه آخرت

 سخن از بهشت به ميان آمد و آن پردازش افسانه ای که دهان هر «مومنی» را آب می اندازد! در درازنای تاريخ، پی آمد چنين تناقضی که «بهشت» ناميده می شود خود پرسش های بی شماری بوده است که از سوی عقل های نقّاد و ذهن های پرسشگر مطرح و از سوی دکانداری دين تمامن بی پاسخ مانده اند. در اينجا به چند نمونه از اين پرسش ها اشاره می کنيم:

قرآن مدعی می شود که انسانها پس از مرگ در روزی به نام «قيامت» و در جهانی به نام «آخرت» دوباره زنده شده و به حساب اعمال خوب و بد آنان به دقّت رسيدگی خواهد شد.( آيات سوره القيامه و بسياری آيات ديگر ) امروزه، گذشته از رد صريح چنين ادعایی بوسيله علوم طبيعی، پرسش های جداگانه ای نيز پيرامون فلسفه ی وجود بهشت و جهنم مطرح است که افزون بر دلايل علمی، بيش از پيش انسان را بر اسطوره ای بودن اين گونه باورها آگاه می سازد.
می دانيم که انسان ها در سنينی متفاوت می ميرند؛ گاه در کودکی و ميانسالی به سبب حادثه يا بيماری، و گاه در کهن سالی به علّت طبيعی. حال اگر کودکی در سن چهار سالگی بميرد، در روز جزا در چه سنی دوباره زنده خواهد شد؟ آيا در همان چهار سالگی؟ يک کودک چهار ساله که قطعن نيازمند مراقبت والدين است چگونه می تواند از نعمت های رنگارنگ بهشتی بهره مند شود؟ آيا خداوند مادر اين کودک را نيز برای مراقبت از وی به بهشت خواهد آورد؟ اگر آن مادر گناهکار باشد تکليف چيست؟! فرض را بر اين قرار می دهيم که خداوند آگاه بر همه چيز يکی از حوريان زيبا روی بهشتی را در يکی از مهد کودک های بهشت مأمور نگهداری از کودک مزبور بنمايد. با وجودی که می دانيم در بهشت کسی پير نمی شود و طبعن بزرگ هم نخواهد شد، آيا می توان زندگی ابدی کودکی چهار ساله و بلاتکليف را «لذّت از نعمات بهشتی» ناميد؟! اگر کودک مورد نظر در سن بيست سالگی زنده شود، باز چنين امری جای پرسش دارد، زيرا اين جوان بيست ساله ديگر آن کودک چهار ساله ای که در چهار سالگی مرده و امکان رشد و تغييرات بيولوژيکی مربوط به بلوغ را نداشته، نيست. نه ظاهرش همان است و نه افکارش و نه اعمالی که بايد بخاطرش جواب پس بدهد زيرا کل طول شانزده سال باقيمانده( 16= 4 -20) را هيچوقت زندگی نکرده تا عملی خلاف يا موافق خواست باری تعالی انجام داده باشد! حال طبق آنچه تفصيلش رفت و با علم به اينکه در بهشت بدون زمان و انتهای ساخته و پرداخته حضرت باری تعالی -که کودک نه حق رشد دارد و نه حق مردن مجدد-، تکليف کودک بی نوای سرگردان در آخرت ادعايی قرآن چه خواهد بود؟! ظاهرن سازندگان داستان مهيّج بهشت با حوريان سپيد تن و خوش روی و هميشه باکره(!) و نهرهای شراب و عسل و درختان سرسبز پرميوه و ديگر نعمتهای الهی -که البته تنها آرزوهای فروخورده و بی سرانجام اعراب بيابانگرد هزارو چهارصد سال پيش بوده اند- در طرح خود کودکان را از قلم انداخته اند! اکنون ببينيم که چه موارد ديگری از قلم کم حوصله پردازندگان عجول طرح بهشت افتاده است.

در قرآن می خوانيم:
? ميوه هایی که خود بر می گزينند و گوشت پرنده هر چه بخواهند وحوران درشت چشم همانند مرواريدهایي در صدف همه به پاداش کارهائي که می کرده اند.?( الواقعه؛ 20 تا 24). سپس می افزايد: ? اما اصحاب سعادت چه حال دارند؟ در زير درخت سدر بی خار و درخت موزی که ميوه اش بر يکديگر چيده شده و سايه ای دائم و آبی همواره روان و ميوه ای بسيار که نه منقطع می گردد و نه کس را از آن باز می دارند و زنانی ارجمند، آن زنان را ما {خدا} آفريديم وچه آفريدنی(!) و دوشيزگان ساختيم که معشوق همسران خويشند برای اصحاب سعادت.?(الواقعه؛ 27 تا 38)
حتا خداوند در جايی پا را از اين هم فراتر می گذارد و حکم ممنوعيت شراب را که در همين قرآن صادر کرده و آن را ?بدترين دشمن مومن? ناميده در بهشت لغو می کند: ? اينان مقربانند در بهشتهای پر نعمت بر تختهائی مرصع نشسته و پسرانی همواره جوان گردشان می چرخند با قدحها و ابريقها و جامهايی از شرابی که در جويها جاری است که از نوشيدنش نه سردرد گيرند و نه بيهوش شوند.?(الواقعه؛ 11و 12- 17تا 19) به همين لحاظ می بينيم که خداوند مهربان نه تنها دختران درشت چشم که حتی «پسران هميشه جوان» را نيز برای تکميل عيش برادران مومن( اينجا نيز همچون هميشه خواهران مومن از قلم افتاده اند!) در اختيارشان قرار می دهد و بعضن زير احکام لاتغير خود -مثل منعش شرب- می زند!

اکنون در راستای افسانه ی پر هيجان بهشت، پيرمرد 85 ساله ای را در نظر بگيريم که اخيرن با حضرت عزرائيل ملاقات کرده و قرار است با نوای صوراسرافيل بيدار شود. علاوه بر پرسش های مشابهی که در مورد کودک چهار ساله مطرح گشتند، پرسش های ديگری نيز پيش می آيند:
با وجود کهولت سن و ضعف جسمی و جنسی، حوريان «مرواريد چشم» خداوند به چه کار اين پيرمرد بی نوا خواهند آمد؟! با وجودی که -طبق دلايل ياد شده- امکان تغيير فيزيکی و بيولوژيکی و حتی روحی در اين شخص غير ممکن است -، آيا جز اين است که پيرمرد داستان ما بايد در زمانی به وسعت بی نهايت عشوه ی زيبا رويانی که خداوند در وصفشان در آيه ی 35 سوره ی «الواقعه» تأکيد می کند «و چه آفريدنی» را ببيند و حسرت به دل بر سرنوشت خويش لعنت بفرستد؟ گذشته از اين، پی آمدهای اجتناب ناپذير پيری همچون اختلالات دستگاه گوارشی و ضعف شنوایی و بينايی و ديگر ضعف های جسمی او چه خواهند شد؟ برطرف خواهند شد؟ در اين صورت او ديگر همان فرد نيست! او را جوان خواهند کرد؟ پس با وجود حذف قسمتی از طول زندگی او، چگونه می خواهند حساب تمامی اعمالی که او در زندگيش انجام داده را بررسی کنند؟! شايد بهترين(پر ثواب ترين!) قسمت زندگی او همان ايام پيری اش باشد و او پس از سال هایی پر از گناه توبه کرده و خداوند بخشنده نيز توبه اش را پذيرفته باشد، حال اگر قسمت پرثواب و بهشتی زندگی وی حذف شود، آيا باز می تواند جواز زندگی در بهشت را دريافت کند؟

نکته ی بسيار عجيب اينکه در داستان اسطوره ای بهشت، دو گروه(يکی بسيار مهم) انسانی عملن حذف شده اند: نخست بانوان که نيمی از جامعه ی بشری را تشکيل می دهند و معلوم نيست که در جهان آخرت تکليف شان در بهشت مردانه ی خدواند چه خواهد شد؟! و دومين گروه مردمی هستند که در نواحی پر باران کره ی زمين و يا قطب شمال زندگی می کنند و به خاطر شرايط طبيعی زيست محيطی که از سوی همين خداوند عادل به آنان تحميل شده هيچ علاقه ای به «سايه دايمی درختان» و «نهرهای هميشه جاری و پر آب» و هوای «خنک» و باصطلاح دلپذير بهشتی -که در قرآن وعده داده شده – ندارند. می پرسيم: «اين چگونه خدای عادلی است که گروه بزرگی از انسان ها را عمدن حذف می کند و چگونه خدای آگاه و دانايی است که از وجود مناطق استوايی و قطبی زمين بی خبر است»؟! روحيه و منش اين خدا شما را به ياد روحيات اعراب بدوی نمی اندازد؟

علاوه بر وعده های بی اساسی چون ?[آنان] که در راه خدا می جنگند، چه بکشند و يا کشته شوند وعده ای که خدا در تورات و انجيل و قرآن داده است به حق بر عهده او{خدا} ست.?(توبه؛ 111) که از متوليان آستان دکانداری دين عاجزانه خواستاريم تا نمونه يا حتا اشاره ای از اين وعده ها را در تورات و انجيل به ما کافران نيز نشان دهند(!)، تناقض فلسفی ای که ذهن انسان را به خود مشغول می کند اين است که اصولن چه نامی می توان بر زندگی ای گذاشت که انتهايی بر آن متصور نيست؟! آيا بدون مرگ -از لحاظ عقلی- زندگی معنا و جذابيتی می تواند داشته باشد؟ چاره ی وضعيت مومنينی که از بطالت دايمی بهشت و بيزاری از سکون مطلق، تنها برای ذره ای تغيير و تحول در شرايط کسالت بار خويش، ممکن است حتا آرزوی رفتن به جهنم را بکنند چه خواهد بود؟!

اينها تنها گوشه ای بود از مجموعه پرسش های مربوط به افسانه ی تناقض برانگيز و اسطوره ای «بهشت» که به قدمت تاريخ همواره انسان در باره اش پرسيده و همواره نيز بی پاسخ مانده است. با اميد به روزی که شناخت اصولی ما از ماهيت اسطوره ای داستان های مذهبی راهگشای کنار گذاردن پندارهایی باشد که همه گاه سدی بزرگ در راه سعادت بشر بوده اند.

افشین زند

خون زندگی – عادت ماهانه

مقدمه:

دین و هر آئین دیگری که برای خوشبختی انسان برنامه دارد باید به او عزت نفس دهد.  زنی که دارای اعتماد به نفس است و تن خود را شریف می داند بهتر از زندگی لذت می برد و برای جامعه خویش بهتر مثمر ثمر واقع می شود.

زنی که عزت نفس از او گرفته شود خود به خود در جامعه در جایگاه دوم قرار می گیرد و تسلط جنس دیگر را بر تمام شئون زندگی خود می پذیرد و به جایی می رسد که خودش با زبان خودش می گوید:» شوهر خدای دوم زن است»

در ایران زمانیکه فردی میمیرد برای آمرزش روح او حتماً باید مراسم ختمی در مسجد گرفته شود تا یک آخوند با خواندن قرآن و روضه روح آن مرحوم را شاد کند. اما  اگر زنی در عادت ماهانه به سرمی برد نباید در مسجد حضور پیدا کند. شگفتا ، واحسرتا، دریغا که همه زنان جامعه مسلمین در روزهای عادت ماهانه حقارتی را که دین به آنها تحمیل کرده پذیرفته و خود را نجس می دانند. به راستی چرا یک زن باید  بخاطر یک فرآیند طبیعی  که نتیجه کارکرد هورمونهای خاص است، خود را نجس بداند؟ می گویند زن حائض باید از یک در مسجد وارد و از در دیگر خارج شود. یا می گویند اگر کسی کار ضروری در مسجد دارد و عادت ماهانه است باید از بانی مسجد سؤال کند که کدام قسمت از ساختمان وقف مسجد نیست. برود در آنجا بنشیند کارش که تمام شد سریع آنجا را ترک کند. زن حائض حق ندارد روزه بگیرد یا اینکه نمار بخواند. اگر خدا خالق ماست چرا  ما باید به خاطر فرآیند طبیعی که خودش به ما اهدا کرده لیاقت اینکه به درگاهش رو کنیم نداشته باشیم.؟ حالا بعضی توجیه می کنند که این لطف خداست که در این روزها به زنها داده شده تا استراحت کنند. اگر این لطف است پس چرا باید قضای آن روزه ها و نمازهای نخوانده اجرا شود؟ چرا باید زنان در این روزها ناپاک خوانده شوند. بعضی می گویند در هیچ جای قرآن گفته نشده است که زن حائض نجس و ناپاک است.  به این آیه توجه کنید:

و سؤال کنند تو را از عادت زنان. بگو آن رنجی است برای زنان پس در آن حال از مباشرت آنان دوری کنید تا آنکه پاک شوند. چون پاک شوند از آنجا که خدا دستور داده به آنها نزدیک شوید که همانا خدا آنان را که پیوسته به درگاهش توبه و انابه کنند و هم پاکیزگان را دوست می دارد.سوره بقره آیه  222 ترجمه الهی قمشه ای

اگر مستقیماً در قرآن نگفته آنها ناپاک هستند اما در این آیه گفته شده از نزدیکی با آنها خود داری کنید  تا زمانی که پاک شوند. یعنی به موجب این خون آنها نا پاک هستند.

در رساله همه آخوندها به نجس بودن خون عادت ماهانه اشاره شده است. برای نمونه مسئله 863 از رساله آیت الله سیستانی را در اینجا می آورم:

اگر سر سوزنی خون حیض در بدن یا لباس نمازگزار باشد نماز او باطل است و بنابر احتیاط خون نجس العین مثل خوک و مردار و حیوان حرام گوشت و خون نفاس و استحاضه نیز چنین است. ولی خونهای دیگر مثل خون بدن انسان یا خون حیوان حلال گوشت اگر چه در چند جای بدن و لباس باشد در صورتی که روی هم کمتر از  یک درهم باشد نماز خواندن با آن اشکال ندارد

بنابر رساله آخوندها زنی که زایمان کرده و یا اینکه پریود شده از نظر جسمی  به اندازه  حیوانات حرام گوشت  ناپاک است . به عبارتی ناپاک تر از حیوان حرام گوشت. چون اگر دقت کنید در قسمت اول این مسئله که در باره خون حائض است فتوا داده شده است و صریحاً اعلام شده که سر سوزن از خون حیض در لباس نمازگزار نماز را باطل می کند اما در مورد خون حیوانات حرام گوشت با احتیاط حرف زده است و صریحاً آن را باطل نخوانده است. حیوانات حلال گوشت از او پاک تر هستند. هر چند که علم بهداشت پیشرفت کرده است و زنان یاد گرفته اند در این دوران چگونه از خود مواظبت کنند اما در این دوران نجس محسوب می شوند و نباید به عبادتگاهها و حرم امامان و جاهای مقدس دیگر پا بگذارند. (اینکه دیگر ربطی به استراحت در این دوران ندارد)

شگفت تر اینکه زنان خودشان این حقارت را پذیرفته و نجس بودن خود  در این دوران را گفته خدا  می دانند و معتقدند که اگر در این دوره به مسجد بروند برای آنها گناه نوشته می شود.

من متعجب می شوم که زنان خدایی را می پرستند که آنها را تحقیر می کند و عزت نفس را از آنان می گیرد. تن آنها را خوار می شمرد و در پاره ای از روزها به خاطر هدیه خودش از ما می خواهد که از او رو بر گردانیم!

 دیدگاه بعضی از ادیان نسبت به عادت ماهانه

تحقیر جسم زنان تنها در دین اسلام نیست. موعظه گران قرن سیزده به مردم می گفتند اگر در زمان عادت ماهانه زنانتان با آنها همبستر شوید بچه های شما صاحب روح شیطانی خواهند شد. آنها بیماریهایی نظیر جذام، صرع ، فلجی و منگولی را به خاطر نزدیکی در روزهای عادت ماهانه می دانستند. با پیشرفت دانش این ایده که بچه های معیوب حاصل نزدیکی در زمان عادت ماهانه هستند ارزش خود را از دست داد. در قرن 16 نزدیکی در زمان عادت ماهانه فقط یک گناه محسوب می شد.در دین مسحیت زنانی که پریود بودند حق نداشتند در مراسم عشاء ربانی شرکت کنند.از دید دین مسیحیت خون زایمان از خون عادت ماهانه ناپاک تر بود. زنی که زایمان می کرد برای اینکه دوباره بتواند به محل عبادت بیاید،  باید او را با کلیسا آشتی می دادند. اگر زنی در هنگام زایمان میمرد حق نداشتند او را در حیاط کلیسا به خاک بسپارند،  چون مراسم آشتی با کلیسا برای او انجام نشده بود و او ناپاک از دنیا رفته بود. در وندیداد می خوانیم که  از زمانهای بسیار قدیم زنان حائض را از دیگران جدا می کردند. زنان هندو در زمان عادت ماهانه از عبادت و پخت و پز کناره گیری می کردند و خود را از دیگر اعضای خانواده دور نگه می داشتند. یهودیان بر این باور بودند که موسی زنان حائض را از نزدیک شدن به رودخانه، چاه آب ، آشپزخانه ، مزرعه ، باغ و گله بر حذر کرده بود.عربها نیز رسمهایی نظیر رسمهای یهودیان داشتند.. در کتاب عهد جدید اشاره به داستانی شده است که در آن داستان زنی که عادت ماهانه بوده یقه عیسی را می گیرد. عیسی فریاد می زند چه کسی بود که مرا لمس کرد. شکوه و عظمت من از من دور شد.

هندیان اعتنقاد داشتند که ترشی و دیگر کنسروجات در صورتی که در زمان عادت ماهانه آنها تهیه شود به زودی خراب می شود. مطابق وندیداد زن حائض باید 15 قدم از آتش و برسم(چوب مغان) و مردان مقدس دور باشد.

در ایران نیز موقع پختن سمنو زنان حائض دور دیگ سمنو جمع نمی شوند . زیرا معتقدند که این حلوا نذر حضرت فاطمه است، بنابراین زن ناپاک نباید کنار دیگ باشد.

در کتاب صحیح بخاری ترجمه محمد محسن خان(ترجمه انگلیسی) نوشته شده که:

القاسم از قول عایشه نقل می کند که : روزی به قصد انجام مراسم حج راهی  مکه شدیم. وقتی به صریف رسیدیم(مکانی در 6 مایلی مکه) من عادت ماهانه شدم. رسول خدا (ص) وقتی گریه مرا دید پرسید: تو را چه شده است؟ آیا حائض شده ای؟ گفتم آری . او در جوابم گفت: این چیزی است که خدا برای دختران آدم مقرر کرده است. تمام مراسم حج را به جز طواف انجام بده.

عایشه در ادامه می گوید: پیامبر خدا چند گاو از طرف همسرانش قربانی کرد.

در همین کتاب در  حدیث 301 نقل شده است که :

زنی از رسول خدا (ص) پرسید چه نقصی در عقل و دین ما زنان وجود دارد. او در جواب گفت: مگر نه اینکه شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است. زن سرش را به علامت تأیید تکان داد. حضرت محمد گفت این دلیل نقصان عقل اوست . در ادامه گفت مگر نه اینکه زنان در موقع عادت ماهانه نه نماز می خوانند و نه روزه می گیرند. زن دوباره به علامت تأیید سرش را تکان داد. حضرت محمد گفت : این به معنی نقصان در ایمان اوست.

به راستی ریشه این افکار تحقیر کننده در کجاست؟

زنان از زمان تکامل انسان یعنی از حدود 300000 هزار سال پیش هر ماه مقداری خون را دفع می کند. زمانی انسانها عادت ماهانه را ارج می گذاشتند. زیرا  مردان در جنگها بر اثر خونریزی می مردند اما زنان هر ماه خون دفع می کردند اما نمی مردند. چون عادت ماهانه به صورت مرتب ماهی یک بار رخ می داد ، اولین  تقویمی بود که در اختیار انسان قرار گرفت. زنان روزهای  عادت ماهانه خود را با چوبی علامت گذاری می کردند و آن را با تغییرات ما تطبیق می دادند. محققان می گویند که عادت ماهانه زنان زمینه  علوم ریاضی ، فضا شناسی  و شمارش را بوجود آورد. به احتمال زیاد عادت ماهانه محور اصلی پیدایش تمدنهای اولیه می باشد.

دیدگاه مردم قدیم نسبت به عادت ماهانه:

آنچه از یافته  های پیش از تاریخ و کاوشهای باستان شناسی بر می آید بیانگر این است که مردم  در زمانهای قدیم دید خاصی نسبت به عادت ماهانه داشته اند ،  زیرا   زنان در موقع عادت ماهانه بدون اینکه زخمی شده باشند خونریزی داشتند و از این خونریزی نمی مردند. خونریزی زن یک حادثه جهانی تلقی می شد و آن را به جذر و مد ماه نسبت می دادند  واوج قدرت او را در زمان عادت ماهانه می دانستند. بنابراین به زنان توصیه می شد که در این زمان به ندای درونی خود گوش دهند ، زیرا در این زمان از عقل و پیشنهادات آنها بهتر می توانند در جهت منافع قبیله استفاده کنند.

تائوئیست ها و مصریان قدیم چند قطره از خون عادت ماهانه را با شراب مخلوط می کردند و می خوردند تا قدرت روحی آنها افزایش یابد. یونانیان قدیم در جشن بهار دانه ذرت را با خون عادت ماهانه مخلوط می کردند و بر روی زمین می پاشیدند تا باروری زمین را افزایش دهند. در گذشته این باور وجود داشت  که قدرت آفرینش در خون زن نهفته است.  واژه MENSTRUTION (عادت ماهانه ) از واژه یونانی menus  گرفته شده که هم به معنی قدرت است و هم به معنی ماه.

از حدود 5 هزار سال پیش که جامعه به سمت مرد سالاری سوق پیدا کرد زن از مقام الهی خود نزول پیدا کرد  و در جایگاه دوم قرار گرفت.هم زمان با گسترش پدر سالاری خوار شماری و زشت و پلید دانستن پدیده عادت ماهانه چه در ارتباطات اجتماعی و چه در افسانه ها شروع شد. در جوامع پدر سالارانه اولیه زنان حائض را از جامعه دور نگه می داشتند. زیرا آنان را آلوده می پنداشتند.

چه زمانی دید منفی نسبت به عادت ماهانه شروع شد؟

نگاه منفی به این پدیده با شروع جامعه مردسالاری و گسترش مذهب ادامه می یابد. زنان در ابتدا از این پدیده شرمسار نبودند. به آنها آموختند که از جسم خود شرمسار باشند.

در گذشته مردم بر این باور بودند که زنان بیشتر از مردان خون سازی می کنند و چون این خون بیشتر از نیاز بدن است باید به طریقی دفع شود. بقراط بر این باور بود که خارج شدن این خون باعث می شود که خون زنان پاکیزه شود. او می گفت زنان علاقه کمتری به فعالیت دارند. مردان برای پاک ساختن بدن عرق می ریزند . زنان باید راهی دیگر پیدا کنند. پاسخ به این نیاز خونروش  یا عادت ماهانه است.

در نیمه اول قرن نوزده مردم فکر می کردند که عادت ماهانه به خاطر وفور مواد مغذی در بدن زنان است. و آزاد شدن تخمک از تخمدان در نتیجه عمل زناشویی است.

در زمان ملکه  ویکتوریا، مردم بر این باور بودند که زنان در موقع عادت ماهانه از نظر جسمی و عقلی افت پیدا می کنند  و این رویداد را می توان از تحریک پذیری و دمدمی بودن بیشتر زنان در  دوره  عادت ماهانه مشاهده کرد.

منابع زیادی وجود دارد که نشان می دهد در قرن هفدهم مسئله عادت ماهانه یک مسئله کاملاً محرمانه محسوب می شد، درحالیکه مردان به راحتی در جاهای عمومی از آن سخن می گفتند ؛ زنان از این کار آنها منزجر بودند.

فروید معتقد بود  که دید منفی نسبت به پدیده عادت ماهانه زنان ناشی از دید دو گانه نسبت به زنان می باشد. وقتی که با دید مثبتی به زنان نگاه نشود ؛ چگونه به فرآیند های بدن او که با مردان تفاوت دارد با دید مثبت نگریسته می شود؟

برونو تبلهیم می گوید:»تولد کودک و خونریزی عادت ماهانه آنچنان حسادت مردان را برانگیخت که درصدد برآمدن با تابو ساختن آن دو جنس را با یکدیگر برابر سازند.»  بعضی از فمنیست ها با این نظریه موافقند.

پلینی نویسنده رومی در کتاب تاریخ طبیعی جلد هفتم فصل 13 می نویسد: زنانی که در حالت عادت ماهانه بسر می برند اگر به به شراب نزدیک شوند ، شراب ترش می شود، گیاهان باغ خشکیده می شوند و میوه های درختی که زن حائض در زیر آن نشسته است به زمین می افتد.

جولین رسو(1916-1844)  می گوید: خانواده باید بوسیله پدر اداره شود زیرا زنان در طول ماه چندین روز رکود فعالیت دارند و همین بهترین دلیل است که قدرت را به واسطه آن می توان از انحصار آنان بیرون آورد.

عقاید خرافی در مورد عادت ماهانه زنان

اگر موی زنی که پریود شده در داخل کودی انداخته شود تبدبل به مار زهرآگین خواهد شد.

اگر زنی می خواهد معشوق خود را افسون کند باید خون عادت ماهانه خود را در نوشیدنی یا غذای او بریزد

برای اینکه زن عقیم بارور شود باید لباسش را که با خون عادت ماهانه آغشته شده  است با شیر تازه بشوید و بر روی پرچین خشک کند

اگر خون زن در مکانهای طبیعی ریخته شود باعث عقیم شدن او می شود.

عادت ماهانه در بعضی از فرهنگها

در بعضی از فرهنگها  وقتی برای اولین بار دختری عادت ماهانه می شود برای او جشن می گیرند. در این جشن گردنبندی با مهره های متحرک به او اهدا می شود تا عادت ماهانه خود را پیگیری کند. بعضی از این گردنبندها مهره های قرمز کریستال دارند تا با آن روزهای خونروش را علامتگذاری کنند.این گردنبندها مهره ای سبز و آبی هم دارند که برای تعیین روز احتمالی تخمگذاری است.

در بعضی از فرهنگها هدیه اولین عادت ماهانه ظرفی جام مانند یا دیگ مانند است که سمبول رحم زنان می باشد.

بومیان آمریکا، قبیله آپاچیها اولین باری که دخترشان پریود می شود رقص آفتاب می کنند و این جشن تا 4 روز ادامه دارد. با این جشن آپاچیها متوجه می شوند که دختری که برای او جشن گرفته اند از سنین کودکی گذشته و از این به بعد باید همانند یک زن با او برخورد کنند.

گان آلن می گوید که اگالالا ها(قبیله دیگر از بومیان امریکا) زمانیکه دختری برای اولین بار پریود می شود برای او جشن می گیرند و به او حرمت می گذارند. این جشن گرفتن باعث می شود که احساس نا آرامی که دختران در موقع رسیدن به سن بلوغ پیدا می کنند به راحتی پشت سر گذاشته شود و احساس مطلوبی از زن بودن خود داشته باشند و از زن بودن خود احساس غرور کنند نه اینکه شرمسار باشند.

چگونه می توان زنی را که از هنجارها ، عادتها و سنتهای جامعه خود تأثیر پدیرفته نجات داد؟

زنان جامعه ما قرآن را کلام خدا می دانند. تا بشری بودن قرآن ثابت نشود زنها  حقارتها را متحمل می شوند و به واسطه کلام خدا خود را در زمان عادت ماهانه نجس و ناپاک  می دانند. در مسجدی که به دست انسان ساخته شده پا نمی گذارند. با بچه ای که مامی شده به مسجد می روند  اما  خودشان در زمان عادت ماهانه به مسجد نمی روند. یعنی خون آنان  از ادرار و مدفوع کودک ناپاک تر است؟ وقتی به زنان گفتم برای رفتن به مسجد اینقدر به مسائل رساله توجه نکنید .شما انسانید . رساله شما را از حیوان هم پاوین تر آورده در جوابم گفتند این کلام خداست که ما در زمان عادت ماهانه نجس هستیم. روی کلام خدا نمی شود حرف زد. به من گفتند تو خل و ساده هستی که روی حرف قرآن حرف می زنی. چگونه می توان   به زنی که اینقدر خود را خوار و خفیف می کند یا د داد که از جسمش کابوس نسازد  و خدایی را که او را تحقیر می کند عبادت نکند؟

برای تغییر در جامعه هر کسی باید از خودش شروع کند. زنان که به قدرت خود واقف شوند کل جامعه رو به پیشرفت می گذارد. باید زنان بدانند نجس آن اندیشه ایست که خون او را ناپاک تر از خون مردارو حیوانات حرام گوشت  می داند.

نتیجه:

عادت ماهانه که نتیجه فعالیتهای مغزی و ترشح هورمون استروژن و پروژسترون است چیزی کاملاً طبیعی است که طبیعت به زنان اهدا کرده است . این خون نه تنها ناپاک نیست بلکه می توان آن را خون زندگی نامید. چرا که به واسطه همین خون است که نسل بشر تداوم می یابد و تنظیم خانواده میسر می گردد. هیچ زنی نباید از صحبت کردن درباره این پدیده شرمسار باشد. این خیلی خارق العاده است که زنان بدون زخم هر ماه خونریزی دارند  و به واسطه همین خون می توانند زایش کنند . نزدیکی کردن در موقع عادت ماهانه هم اگر میل هر دو طرف باشد هیچ مانعی ندارد. ما زنان باید یاد بگیریم که جسم خود را دوست داشته باشیم و از زن بودن خود لذت ببریم. پیرو دینی که زن را از سطح یک حیوان حرام گوشت پائین تر می آورد نباشیم. ما انسان هستیم و چیزی از مردان کم نداریم که در موقع عادت ماهانه در بعضی از جاهایی که به دست بشر ساخته شده پا نگذاریم. خدا از جنس ما انسانها نیست. خدایی که نامحدود است نمی تواند گوش و چشم و احساس داشته باشد تا نیازهای انسانی را درک کند. او با چه وسیله ای نیازهای ما را درک می کند که مطابق آنها برای ما قانون می تراشد؟  من خدایی که به خاطر فرآیندهای طبیعی بدنم  که خودش به من اهدا کرده  مرا ناپاک می خواند عبادت نمی کنم. باید تابوی زشت و پلید بودن عادت ماهانه را از ذهن زنان بزداییم. به دخترانمان یاد بدهیم که جسمشان را دوست داشته باشند و این پدیده را علامت بزرگسالی بدانند نه اینکه از آن شرمسار باشند.هیچ زنی نباید جسم خود را به خاطر خونی که از آن دفع می شود نجس بداند. تحقیقات اخیر نشان داده است که مواد موجود در خون باعث باروری زمین می شوند. خون عادت ماهانه از این قاعده مستثنی نیست.خون عادت ماهانه خون زندگی است.

پارميس سعدی

 

منابع:

رساله آیت الله سیستانی

قرآن : ترجمه الهی قمشه ای

Female blood  نوشته اوتارانک هینمان

Looking positively at menstruation  نوشته چاندرا الکساندر

Myth, magic and mystery of menstruation نوشته اسپیرادانسر

برده داری در اسلام

در اسلام چاره‌ها و تدبيرها انديشيده شده تا نظام بردگي برچيده شود، ولي اين به آن معنا نيست كه بردگي مطلقاً در اسلام محكوم است. اگر در جنگ مشروع مسلمان‌ها بر كفار مسلط بشوند و آنها را اسير بگيرند، اسير كافر در دست مسلمانان پيروز، حكم برده را دارد و احكام بردگي بر او ثابت است. امروز هم اگر چنين جنگي اتفاق بيفتد، حكم همين است. اينگونه نيست كه بردگي به طور كلي برچيده شده باشد و لازم باشد كه كتاب عتق شسته شود. البته بردگي آن روز بر اساس تبعيض نژادي بود. سياهان و مردم ضعيف را به دام مي‌انداختند و مي‌فروختند. اما اگر امر دائر شود بين اينكه دشمن شكست خورده را بكشند يا اسيرش كنند، كدام انساني‌تر است؟ دشمني كه اسير شده اگر او را آزاد بگذارند باز همان فتنه را به پا خواهند كرد (اما) اگر وي را بكشند ادامة حيات و بازگشت به رويش بسته مي‌شود، ولي اگر برده باشد ممكن است تدريجاً در دارالاسلام تربيت شود و به صورت انسان شايسته‌اي درآيد. به هر حال مسألة بردگي في‌الجمله در اسلام پذيرفته شده است و ما از آن دفاع مي‌كنيم.? (مصباح‌يزدي، 1372

زنان و كودكان سرزمين فتح شده، غنيمت جنگي بوده به مجرد استيلاي فاتحان مسلمان بر آنان مملوك و برده برده به حساب مي‌آيند. از كلية غنايم منقول (اعم از اشياء و افراد) ابتدا قطايع الملوك و صفاياي اموال و آنچه را ولي‌امر به مقتضاي ولايت مطلقه‌اش صلاح بداند جدا كرده به عنوان فيء به امام تعلق مي‌گيرد، پس از برداشتن خمس آنها، باقي‌مانده بين مجاهدان يعني سربازان حاضر در جنگ تقسيم مي‌شود. به نحوي كه هر سرباز، مالك سهمي از غنايم از جمله غلامان و كنيزان مي‌شود. شرط اصلي بردگان در اين مورد كفر اصلي اسير است اعم از كافر حربي و اهل كتاب مادامي كه معاهد، مستأمن يا وفادار به ذمه نباشند. بنابراين مسلمان از اين طريق مملوك نمي‌شود. اما اگر اسير پس از اسارت مسلمان شد، اين تغيير دين باعث الغاي بردگي و رفع استرقاق نمي‌شود و كماكان برده باقي مي‌ماند. (منهاج الصالحين 1 / 373، 379 و 380؛ جواهر 21 / 128 ?

 

حكم بردگي تنها منحصر به حاضران در ميدان جنگ يا نظاميان نيست، بلكه كليه ساكنان دارالحرب اعم از نظامي و غيرنظامي، زن و مرد، كودك و كهنسال كه تحت استيلاي مسلمين قرار گرفته‌اند مشمول حكم فوق هستند.

اسارت منجر به بردگي نتيجة مطلق جنگ‌هاي مسلمانان با غيرمسلمين است و منحصر در جهاد ابتدايي يا جهاد دفاعي نيست. حتي مشروط به حضور پيامبر(ص) يا امام(ع) يا اذن ايشان هم نيست. تنها در زمان حضور اگر بدون اذن ايشان جهاد انجام شده باشد و استيذان هم ميسر بوده باشد، غنايم حاصله متعلق به امام خواهد بود. به هر حال در زمان غيبت بنا بر احتياط، تصرف در غنايم كلية جنگ‌هاي مسلمين با غيرمسلمين حتي اگر به قصد كشورگشايي و تحصيل غنيمت در گرفته باشد، پس از اخراج خمس مجاز و مشروع است. (العروه الوثقي 2 / 367؛ تحرير الوسيله 1 / 352؛ مستند العروه الوثقي، كتاب الخمس 22)(2)

 

اگر افرادي از دارالحرب ? اعم از ساكن دارالحرب يا خارج از آن ? از راه سرقت، خيانت، نيرنگ، غارت، اسارت و زور از جانب غيرنظاميان يا از جانب نظاميان اما بدون اعمال زور و در مجموع بدون جنگ ربوده شوند و به دارالاسلام آورده شوند، در حكم غنيمت محسوب مي‌شوند و پس از پرداخت خمس آنان، ملك رباينده محسوب شده، تصرف در آنها جايز و خريد و فروش آنها مباح است. حتي اگر اخذ اين افراد توسط غيرمسلمانان صورت بگيرد، خريد مسلمانان از ربايندگان كافر حتي با علم به اينكه مأخوذ از طريق زور و سرقت و خارج از جنگ به تملك كافر درآمده، مجاز است. (شرايع‌الاسلام(3) 2 / 59، جواهر الكلام(4) 24 / 229، العروه الوثقي(5) 2 / 368، مهناج‌الصالحين(6) 2 / 66)

  

استرقاق(خريد وفروش برده) از طريق خريدن از اولياء

اگر كفار حربي به هر دليلي حاضر به فروش اعضاي خانوادة خود از قبيل زن، خواهر، دختر يا كودك خود هستند، خريد آنان جايز است و بعد از خريد، آنان كنيز خريدار محسوب مي‌شوند. چرا كه كفار حربي فيء مسلمانان هستند و استنقاذ آنان به هر وجهي جايز است. در حقيقت مالكيت از استيلاي مسلمان بر كافر حاصل شده نه از بيع، زيرا واضح است كه چنين بيعي فاسد است. به همين‌گونه بر اساس اجماع و اخبار ابتياع(خريدن) افرادي كه گمراهان از كفار حربي به اسارت مي‌گيرند جايز است و آثار ابتياع صحيح بر آن مترتب مي‌شود. اگرچه مملوكان طريق دوم و سوم يا به امام(ع) تعلق دارند يا حداقل در آنها حق خمس است، اما در زمان غيبت ائمه(ع) استثنائاً به شيعيان خود رخصت تصرف در كنيزان را داده‌اند. (جواهرالكلام(8) 30 / 287)

 

 سرايت رقيت از طريق والدين به فرزندان

اگر پدر و مادر به يكي از طرق معتبر مملوك(برده) شده باشند، تمام فرزندان آنان كه در زمان مملوكيت متولد مي‌شوند، مملوك و برده خواهند بود. بنابراين رقيت و بردگي از طريق والدين به فرزندانشان سرايت مي‌كند. اسلام آوردن والدين در زمان رقيت مانع از سرايت رقيت به فرزندان نيست. فرزندان بردگان نماء ملك هستند و به مالك برده تعلق مي‌گيرند. (جواهرالكلام 24 / 136، منهاج الصالحين 2 / 66 و 313) البته اگر يكي از والدين حر باشد، فرزند او نيز حر خواهد بود. بنابراين چنين نيست كه همة انسان‌ها آزاد متولد مي‌شوند، بلكه برخي از مادر برده متولد مي‌شوند (بردة مادرزاد).

 

 رقيت از طريق اقرار

اگر فرد عاقل بالغ مختاري به بردگي اقرار كرد، از او پذيرفته مي‌شود. به شرطي كه مشهور به حريت نبوده نسب او نيز شرعاً معلوم نباشد. (جواهر الكلام 24 / 150، منهاج الصالحين 3 / 67 و 313). در اين مورد تفاوتي بين مسلمان و غيرمسلمان از يك سو و مرد و زن از سوي ديگر نيست. حتي مهم نيست انگيزة فرد از اقرار به رقيت و بردگي فقر است يا غير آن.

 

 رقيت لقيط دارالكفر

اگر در دارالكفر كودك بي‌سرپرستي يافت شد كه تولدش از مسلمان يا ذمي ممكن نباشد، استرقاق او جايز است (منهاج الصالحين 2 / 136) البته اگر حفظ چنين كودكي متوقف بر به عهده گرفتن سرپرستي وي است، چنين امري واجب كفايي خواهد بود.

 

 خريد از بازار غيرمسلمين

اگر فردي مطلقاً به هر طريقي از طرق    و در بازار غيرمسلمين در معرض فروش گذاشته شده باشد، خريد او توسط مسلمان مشروع و جايز است و سئوال از طريق بردگي او لازم نيست، حتي اگر خريدار علم داشته باشد كه فرد از طريق غيرجنگ و با زور يا سرقت يا فروش از طرف شوهر يا پدر يا برادر به ملكيت درآمده، خريد او جايز و تصرف در آن مشروع است. در مجموع در خريد برده از سوق غير المسلمين استفسار و احراز مشروعيت سبب رقيت(بردگي) لازم نيست و با يقين به اينكه سبب از اسباب شرعيه نبوده بازخريد و تصرف در مملوك مجاز است. حتي اگر مملوك(برده) مسلمان باشد و شرعاً نتواند بر آزادي خود بينه اقامه كند، مشمول جواز فوق مي‌شود. با اين سبب بردگان تمام جهان به هر طريقي مملوك و رق شده باشند توسط مسلمانان جايز التصرف و مشروع الملكيه خواهند بود. اين سبب اگرچه مانند اسباب شش‌گانة پيشين احداث رقيت نمي‌كند، اما جواز انتقال بردگان به سوق المسلمين و دارالاسلام از آن به دست آيد كه در حكم احداث رقيت شرعي است.

 

 

 : اهم احكام بردگان

يك ? برده، غلام و كنيز ملك مولاي خود هستند و مالك شرعاً مجاز است هرگونه صلاح مي‌داند در ملك خود تصرف كند. در هيچ‌يك از تصرفات مولي رضايت مملوك شرط نيست. برده در حوزة مباحات(احكام حلال) موظف است رضايت مولي را تأمين كند. برده موظف است آنچه مولي تعيين كرده بخورد و بياشامد، آنچه مولي مشخص كرده بپوشد، در آنجا كه مولي اسكانش داده ساكن شود، آنگونه كه مولي مي‌طلبد خود را بيارايد يا بپيرايد و آنگونه كه او مي‌خواهد سخن بگويد و رفتار كند. اطلاق آية شريفة ?عبداً مملوكاً لا يقدر علي شيء? (نحل 75) جز اين نيست.

دو ? برده بدون اذن مولي فاقد حق مالكيت است. اگر به هر طريقي از طرق مالي به برده برسد، مثلاً در زمان آغاز بردگي مالي به همراه داشته، يا به ارث به او رسيده، يا به او هبه شود، همة اين اموال به مالك وي تعلق مي‌گيرد، مگر آنكه مولي چيزي را به او تمليك كند. (جواهرالكلام 24 / 186 ? 170، منهاج الصالحين 2 / 69)

سه ? برده حق ندارد به كار و كسب مورد علاقة خود بپردازد، بلكه اجباراً موظف است كار و كسبي كه مالكش برايش تعيين كرده انجام دهد. درآمد كسب و مزد كار برده به مالك او مي‌رسد.

چهار ? غلام و كنيز بدون اذن مولي حق ازدواج ندارند (منهاج 2 / 275). اگر مولي به غلامش اجازة ازدواج داد، مهريه و نفقه به عهدة مولي خواهد بود. البته در صورتي كه همسر غلام، كنيز مالك ديگري باشد، مهرية كنيز به مالك او تعلق مي‌گيرد، نه به خود كنيز.

پنج: مردان و زنان متأهل به مجرد رقيت و مملوك شدن(برده شدن)، عقد ازدواجشان بدون نياز به طلاق فسخ مي‌شود ولو به بردگي مولاي واحدي درآمده باشند.

 

شش – مالكيت مرد نسبت به بردة مؤنث در حكم ازدواج با وي است. بنابراين هرگونه استمتاع(بهره برداري) جنسي مرد از كنيزانش جايز است. (منهاج 2 / 275، العروه الوثقي 2 / 803) در اين روابط جنسي اولاً رضايت زن مطلقاً لازم نيست، ثانياً لازم نيست كنيز مسلمان يا از اهل كتاب باشد، حتي اگر كنيز كافر و مشرك هم باشد، اين روابط مجاز است. ثالثاً: در استمتاع(بهره برداري)  از كنيز برخلاف نكاح دائم در زمان واحد سقف عددي چهار لازم الرعايه نيست. اما هرگونه ارتباط جنسي زن با غلامانش بدون ازدواج ممنوع است و بردگان مذكر نسبت به مالك مؤنث نامحرم محسوب مي‌شوند. (العروه الوثقي 2 / 804)

 

 

 

 

هفت ? مولي علاوه بر اينكه حق دارد كنيزش را ? حتي بدون رضايت وي ? به زوجيت غلام خود يا غلام غير (با اذن مالك وي) يا حري درآورد (العروه الوثقي 2 / 841)، مجاز است مملوك مؤنث خود را بدون ازدواج و حتي بدون رضايت وي در اختيار مرد ديگري ولو يكي از غلامانش قرار دهد. در اين عمل كه به آن ?تحليل? گفته مي‌شود، تعيين مدت و ذكر مهريه لازم نيست و تنها اذن در انتفاع است. با تحليل كلية استمتاعات(بهره برداري) جنسي مجاز است مگر اينكه موردي از سوي مولي استثنا شده باشد. (جواهر 30 / 307، العروه الوثقي 2 / 848، منهاج الصالحين(10) 2 / 277)

 

هشت ? با اذن يا دستور مولي ازدواج غلام با زن حره و ازدواج كنيز با مرد حر مجاز است. در زماني كه كنيز به صلاحديد مولي در زوجيت غير است، هرگونه استمتاع جنسي مولي از وي ممنوع است. (منهاج 2 / 277)

 

 

نه ? استبراي كنيز در زمان فروش، تزويج و تحليل بر مولي واجب است و مدت آن يك طهر و حداكثر چهل و پنج روز است. (منهاج 2 / 67)

 

 

 

ده ? مولي حق دارد ازدواج غلام و كنيز خود را بدون طلاق فسخ كند. يعني كفايت مي‌كند به آنها امر كند كه از هم جدا شوند. (العروه الوثقي 2 / 848) عدة طلاق كنيز مزوجه دو طهر و عدة وفات وي دو ماه و پنج روز (نصف عدة حره) است. (منهاج 2 / 298)

 

 

يازده ? كنيز چه در نماز و چه در غير نماز واجب نيست سر و مو و گردن خود را بپوشاند. (العروه الوثقي 1 / 551، تحريرالوسيله 1 / 142 منهاج الصالحين 1 / 136) بنابراين حجاب زنان و دختران حره با كنيز متفاوت است.

 

 

دوازده ? مولي حق دارد فرزندان بردگان خود را پس از رسيدن به سن رشد و تمييز از پدر و مادرشان جدا كرده و حتي به فروش برساند.

 

 

سيزده ? مولي ? اعم از مرد و زن، مجتهد و عامي، عادل و فاسق ? حق دارد بدون مراجعه به قاضي در مورد بردة خلافكار خود مطلق حدود شرعي را اجرا كند و او را مجازات كند. (جواهر 21 / 387) واضح است كه مولي مي‌تواند مملوك خود را تعزير كند. (تكمله منهاج الصالحين 55)

 

 

 

چهارده ? حد شرعي برده خفيف‌تر از حد انسان آزاد و في‌الجمله نصف آن است. مثلاً حد بردة زناكار اعم از محصن و محصنه پنجاه ضربه شلاق است. (تكمله منهاج الصالحين 36).

پانزده ? دية برده قيمت آن است، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند، در غير اين صورت پرداخت زائد بر دية حر واجب نيست.

 

 

شانزده ? يكي از شرايط قصاص نفس و عضو تساوي از حيث حريت و رقيت است. اگر حر يا حره‌اي عمداً برده‌اي را به قتل برسانند قصاص نمي‌شوند، اگر مولي قاتل را عفو نكند، قاتل قيمت بردة مقتول را به مولايش مي‌پردازد، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند. اما اگر برعكس برده‌اي حر يا حره‌اي را عمداً به قتل رسانيد، ولي دم بين كشتن برده به عنوان قصاص و استرقاق (فروش برده)وي مخير است. (تكمله منهاج الصالحين 68)

 

 

هفده: مولي از بردة آزاد شده‌اش با شرايطي ارث مي‌برد (ولاء عتق)، اما بردة آزاد شده مطلقاً از مولايش ارث نمي‌برد. (منهاج الصالحين 2 / 374

 

 

 مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

 

آيات قرآني در مورد برده

 

جواز استمتاع مالك از كنيز شوهردارش بعد از استبراء. ?و المحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم? (نساء 24) ?(استمتاع از) زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر كنيزتان.? 

 به نظر مي‌رسد اوج مالكيت و حضيض مملوكيت در اين آيه قابل رؤيت باشد

 

عدم مالكيت برده. قرآن كريم در ضمن مثال به عدم مالكيت برده اشاره كرده است: ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء و من رزقناه منا رزقاً حسنا فهو ينفق منه سراً و جهراً هل يستوون الحمدلله بل اكثر هم لايعلمون (نحل 75) ?خداوند مثلي مي‌زند بين برده‌اي مملوك كه قدرت بر هيچ كاري ندارد و بين كسي كه از سوي خويش به او روزي نيكويي بخشيده‌ايم و او از همان پنهان و آشكار مي‌بخشد، آيا اين دو برابرند؟ سپاس خداوند را، آري بيشترين‌شان درنمي‌يابند.?

 

و اعبدوا الله ولا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احساناً و بذي القربي واليتامي و المساكين و الجارذي القربي و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمانكم (نساء 36) ?و خداوند را بپرستيد و چيزي را براي او شريك نياوريد و به پدر و مادر و به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همساية خويش و همساية بيگانه و همنشين و در راه مانده و برده خود نيكي كنيد

 

فان خفتم الاتعدلوا فواحده اوماملكت ايمانكم (نساء 3) ?و اگر مي‌ترسيد كه مبادا (با چهار زن) عادلانه رفتار نكنيد، فقط به يك تن يا كنيز اكتفا كنيد.? و الذينهم لفروجهم حافظون الاعلي ازواجهم اوما ملكت ايمانكم فانهم غيرملومين فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون (مؤمنون 7 ? 5، معارج 31 ? 29) ?(مؤمنان) كساني (هستند) كه پاكدامني مي‌ورزند مگر در مورد زنانشان يا كنيزانشان كه در اين صورت نكوهيده نيستند، پس هر كس كه از اين فراتر رود، اينانند

 

احاديث در مورد برده

 

معتبره طلحه بن زيد از امام صادق(ع): اذا وضعت الحرب اوزارها واثخن اهلها فكل اسير اخذ علي تلك الحال فكان في ايديهم فالامام فيه بالخيار ان شاء من عليهم فارسلهم، و ان شاء فاداهم انفسهم و ان شاء استعبدهم فصاروا عبيداً. (كافي 5 / 32 حديث 1، تهذيب 6 / 143 حديث 245، وسايل الشيعه 15 / 72 حديث 20007) ?آنگاه كه جنگ بارش را نهاد و دشمنان را به زانو درآورد (جنگ تمام شد) هر اسيري كه در آن حال در دست مسلمانان افتاد، امام در او اختيار دارد، اگر بخواهد بر آنها منت گذارد و آزادشان كند و اگر بخواهد آن را در مقابل اخذ فديه آزاد كند (مبادلة اسير يا دريافت غرامت) و اگر بخواهد آنها را به بندگي بگيرد و در نتيجه برده شوند.?

 

 

معتبرة رفاعة بردة فروش از امام كاظم(ع): قلت له ان القوم يغيرون علي الصقالبه و الروم (النوبه) فيسرقون اولادهم من الجواري و الغلمان فيعمدون الي الغلمان فيخصونهم ثم يبعثون الي بغداد الي التجار، فماتري في شرائهم و نحن نعلم انهم مسروقون انما اغار عليهم من غير حرب كانت بينهم؟ فقال: لابأس بشرائهم، انما اخرجوهم من دار الشرك الي دارالاسلام. (كافي 5 / 210 حديث 9، تهذيب 6 / 162 حديث 297، وسايل 15 / 131 حديث 20145 و 18 / 244 حديث 23596) ?گروهي به اسلاوها و رومي‌ها (زنگباري‌ها) شبيخون زده، فرزندانشان را از دختر و پسر مي‌ربايند، پسران را اخته مي‌كنند، سپس آنها را (به عنوان برده) به سوي تاجران بغداد مي‌فرستند. دربارة خريداري اينها چه نظر مي‌دهيد، در حالي كه ما مي‌دانيم كه اين غلام‌ها و كنيزها از قومشان دزديده شده‌اند و بدون اينكه جنگي در گرفته باشد، غارت شده‌اند؟ فرمود: در خريداري آنها اشكالي نيست (و با خريداري، آنها به عنوان برده مملوك شما مي‌شوند) اين است و جز اين نيست كه آنان را از دارالشرك به دارالاسلام درآورده‌اند.?

 

. عبدالله لحام از امام صادق(ع) دربارة مردي كه از يكي از مشركان دختر يا زنش را مي‌خرد: فيتخذها؟ فقال: لابأس. (تهذيب 8 / 200 حديث 705 و 702، استبصار 3 / 83 حديث 282 و 280، وسايل 18 / 247 و 246) آيا حق تصرف در او را دارد؟ فرمود: مانعي ندارد.

 

 

4- رقيت از طريق اقرار و اصالت الحريه. معتبره عبدالله بن سنان از امام صادق(ع): امام علي(ع) فرمود: الناس كلهم احرار الا من اقر علي نفسه بالعبوديه و هو مدرك من عبد او امه و من شهد عليه بالرق صغيراً كان او كبيراً. (كافي 6 / 195 حديث 5، من لايحضره الفقيه 3 / 141 حديث 3515، تهذيب 8 / 235 حديث 845، وسايل 23 / 54) مردم همگي آزادند، مگر اينكه كسي خود به بردگي اقرار كند. در حالي كه بالغ است چه غلام، چه كنيز و (مگر اينكه) كسي به رقيت او شهادت دهد. اعم از اينكه كودك يا بزرگسال باشد.

 

————————————————————————————————-

 

– ازدواج و تصرف برده در اموالش بدون اذن مولي صحيح نيست. روايت عبدالله سنان از امام صادق(ع): لايجوز للعبد تحرير و لاتزويج و لا اعطاء من ماله الا باذن مولاه. (كافي 5/477 حديث 1، وسايل 21 / 113 حديث 26663)

 

.

6- سرايت بردگي از والدين به فرزندانشان. ?فرزند پدر آزاد و مادر كنيز آزاد است. اگر يكي از والدين آزاد باشند، فرزندشان آزاد خواهد بود (فقيه 3 / 291 حديث 1381، وسايل 21 / 121 باب 30 ابواب نكاح عبيد و اماء) مفهوم آن اين است كه اگر هيچ‌يك از والدين آزاد نباشند، فرزندشان مادرزاد برده خواهد بود.

 

 

7- جواز تحليل كنيز. حديث فضيل بن سيار از امام صادق(ع): اذا احل الرجل لاخيه جاريته فهي له حلال (كافي 5 / 468 حديث 1 وسايل 21 / 125) اگر مالك كنيزش را براي برادر (ايمانيش) تحليل كرد، (تصرف او در كنيز) برايش حلال است.

 

 

8- مالك و كنيز شوهردار. روايت محمد بن مسلم: از امام باقر(ع) از قول خداوند ?والمحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم (نساء 24) پرسيدم. فرمود، هو ان يأمر الرجل عبده و تحته امته، فيقول له: اعتزل امرأتك و لا تقربها، ثم يحبسها عنه حتي تحيض ثم يمسها، فاذا حاضت بعد مسه اياه ردها عليه بغير نكاح. (كافي 5 / 481 حديث 2، تهذيب 7 / 346 حديث 1417، تفسير العياشي 1 / 232 حديث 80، وسايل 21 / 149 باب 45 من ابواب نكاح العبيد و الاماء: كيفيه تفريق الرجل بين عبده و امته اذا اراد وطيها)

مالك به بردة متأهل امر مي‌كند كه از همسرش دوري گزيند و با او نزديكي نكند، سپس زن را حبس مي‌كند تا حيض ببيند، (پس از پاك شدن) با او مواقعه مي‌كند و بعد از حيض بعدي زن را بدون ازدواج (مجدد) به شوهرش بازمي‌گرداند.

 

9- طلاق برده‌ها به دست مالك است نه خودشان. ابوالصباح كناني از امام صادق(ع): اذا كان العبد و امرأته لرجل واحد، فان المولي يأخذها اذا شاء واذا شاءردها. (كافي 6 / 168 حديث 1، وسايل 22 / 98 باب 43 مقدمات الطلاق و شرائطه). زماني كه غلام و كنيز به مالك واحدي تعلق داشته باشند، اگر مالك خداست ازدواجشان را حفظ مي‌كند و اگر نخواست مي‌شكند

 

جواز عدم پوشش سركنيزان. محمد بن مسلم از امام باقر(ع) مي‌پرسد آيا كنيز در نماز سرش را بپوشاند؟ فرمود: ليس علي الامه قناع. (كافي 3 / 394 حديث 2، وسايل 4 / 409 باب 29 ابواب لباس مصلي) بر كنيز مقنعه و روسري لازم نيست. حماد لحام از امام صادق(ع) مي‌پرسد آيا كنيز مي‌بايد در نماز سرش را بپوشاند؟ مي‌فرمايد: نه. پدرم (امام باقر(ع)) زماني كه مي‌ديد كنيزان در نماز مقنعه پوشيده‌اند، آنها را مي‌زد تا زن آزاد از كنيز تمايز داده شود. لا، قد كان ابي اذا رأي الخادم تصلي و هي مقنعه ضربها، لتعرف الحره من المملوكه. (علل الشرايع 346، محاسن 318 حديث 45، وسايل 4 / 411 حديث 5562

 

گردآوري: علي رازي

کپی شده از +

 

 

نسبت دینداران با علم

دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را «هیچ-ندانی»، «همه چیز-دانی»، و » عدم رقابت» می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است

طرفداران  دیدگاه «عدم رقابت» به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.

طرفداران «عدم رقابت» با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.

«هیچ –ندانی» ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.

این گروه طرفدار «هیچ-ندانی» دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.

گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان داده شود که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چگونه چیزی است، از من خواسته شد که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این وضع قابل مقایسه بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟

گروه سوم، یعنی «همه چیز-دانی» ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.

در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه «همه چیز-دانی» سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.

آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟

اکنون به طرفداران «عدم رقابت» بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.

خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: «خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست». «خدا مبنای هستی است». «خدا ذات حیات است». خدا همان جهان است». «آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟» «البته که به وجود جهان باور دارم.» «پس به خدا هم باور دارید.» «خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟» «خوب، پس به خدا هم باور دارید.»

وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید «بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.»

مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.

انجیل افسانه ای

همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم  به غایت  سطحی است.

طرفداران «عدم رقابت» در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران «عدم رقابت»، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.

برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.

اگر ایشان طرفدار «عدم رقابت» بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.

احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.

ارث بری  دین

سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران «عدم رقابت» می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.

در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنیدکه چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟

مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم  به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.

گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه «هیچ-ندانی» ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.

نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع لاادری به موضع بیخدا رانده می شوید. احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید، بنا به سرشت خود کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.

زیبایی شگرف نظریه ی تکامل داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.

فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده است. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است – حقیقتاً بودن اش بعید است.

حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (و ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.

علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده)  ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ چیز نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که می کوشیم توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.

نوشته ی: ریچارد داوکینز

ترجمه ی امیرغلامی

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

شفا یافتگان

همه کشفیات علمی که تا کنون در دنیا صورت گرفته است بر پایه این باور که نظام طبیعت قانونمند است صورت گرفته است. تنها چیزی به صورت قانون در می آید که هیچگاه خلاف آن ثابت نشود. در غیر این صورت هیچ اختراع یا کشفیات علمی به وقوع نمی پیوست. بدون  قانون مکانیک هیچ ساعتی کار نخواهد کرد. یا  اگر قانون  الکتریسته نبود هیچ وسیله برقی قابل اختراع نبود . اگر قانونی برای یک بار در طبیعت نقض شود  دیگر نمی توان آن را قانون نامید.زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که برای بار دوم آن قانون طبیعی نقض نشود.از اینرو باور به معجزه  که سرپیچی از قانون طبیعت است از نظر علمی  مردود است. حضرت محمد هر وقت برای اثبات نبوتش از او معجزه می خواستند می گفت من هم انسانی همانند شما هستم و فقط یک بیم دهنده هستم.حالا چگونه عده ای از نوه ی  نبیره ی  نتیجه ی  ندیده ی او معجزه می بینند؟ عده ای می گویند که با چشم خود شفا پیدا کردن فلج را در حرم امام هشتم مسلمین دیده اند یا از افراد قابل اعتماد درباره اینگونه معجزات شنیده اند. اگر مسلمین معتقد هستند که سرنوشت همه به دست خداست و بدون رضایت او برگی از درخت فرو نمی ریزد پس فلج شدن شخص به  اراده خداست. از این پس مادران نباید بچه های خود را واکسینه کنند. حالا در نظر بگیرید که شخصی به خواست خدا فلج شده است، چرا برای شفا یافتن این مریض والدینش باید با التماس و خواهش از خدا بخواهند او را شفا بدهد؟ چرا خدا دوست دارد دست نیاز به سوی او بلند کنند و از او بخواهند که در نظر خود نسبت به شخص مورد نظر تجدید نظر کند؟ آیا اگر دعای شخصی برآورده شود به این معنی نیست که خدا سست اراده است. آیا به این معنی نیست که او ناعادل است ؟ آیا به این معنی نیست که او ناتوان است و قادر نیست قوانین خود را حفظ کند؟ آیا علم او ناقص نیست؟ وقتی خدا قانون طبیعت را نقض می کند چه انتظاری از بشر می توان داشت؟چرا خدا نیاز به دلال دارد؟ چرا حتما باید توسط واسطه هایی که شاید از بسیاری از ما انسانهای زنده خطا کارتر بوده اند به التماسهای ما گوش کند؟ چرا باید آش نذری بپزیم و به خدا رشوه بدهیم تا خواست ما را برآورده کند؟ اگر خدا با در خواست ما نظرش را عوض می کند یعنی اینکه خواست و اراده ما بر اراده خدا برتری پیدا می کند. یعنی در موقع اجابت دعایمان بر خدا برتری پیدا میکنیم. زیرا با قدرت پافشاری بر خواسته خویش خدا را مجبور به اطاعت کردیم. در اینجا با اصرار خود خدا را فرمانبردار و مطیع کردیم.پس از اجابت دعا چقدر از خدا باقی میماند؟

کسانی که مدعی هستند با چشم خود شفا یافتن فلج را دیده اند کدام یک از آنها قبل از معجزه بیمار را معاینه کرده است؟

من خودم شخصاً با یکی از این شفا یافته ها تماس داشته ام. پسر عمویم بر اثر اثابت تیر به یکی از پاهایش توانایی ورزشهایی نظیر کوهنوردی را از دست داده بود. من هر هفته همراه برادرانم به کوهنوردی می رفتم. یکبار این عموزاده به مشهد رفت . وقتی برگشت با شوق زیاد به همه گفت امام رضا مرا شفا داده است. از این هفته می خواهم همراه شما به کوه بیایم. هیچ کس از این عموزاده به خاطر موضع انقلابی که داشت خوشش نمی آمد.هیچ کس هم روی اینکه به این عموزاده بگوید موضوع شفا یافتن او دروغی بیش نیست نداشت. من همیشه آدم رکی بوده ام . با وجود اینکه خوشمان نمی آمد این عموزاده را در جمع خود ببینیم با وجود بچگی دوست داشتم مشتش را باز کنم. به او گفتم عمو جان ما فردا می خواهیم به کوه برویم .حالا که گفتی شفا پیدا کردی این هفته با ما به کوه بیا . او در جواب من گفت عمو جان پاهایم درد می کند. من که از پررویی چیزی کم نداشتم به این عموزاده دروغگو گفتم چی شد مگه تو شفا پیدا نکرده بودی؟ او در جواب من گفت عمو جان،  خیلی بهتر شده ام در جوابش گفتم مثل اینکه این امام رضای شما خیلی وارد نبوده و نصفه نیمه شما را شفا داده است.  شاید هم بقیه شفا را گذاشته برای دفعه بعد.خودش هم از حاضر جوابی من خنده اش گرفت. همه شفا یافتگان از این قماش هستند.

اما ناگفته نماند گاهی اوقات دیده شده است که بعضی ها به صورت معجزه آسایی از یک بیماری رهایی  پیدا کرده اند. اما چرا باید همه اینها را به امامها یا خدا نسبت بدهیم؟

بدن انسان دارای مکانیسم عجیبی است. دکترها معتقدند که امیدواری باعث افزایش هورمونها و تغییرات خاصی در سیستم عصبی می شود که در بعضی موارد منجر به بهبودی مریض می شود. در نقطه مقابل آن یأس و نا امیدی باعث بدتر شدن بیماری می شود.اعتقاد به بهبودی است که با مکانیسمهای پیچیده منجر به تغییراتی در سطح هورمونها و دیگر مواد شیمیایی بدن  می شود و بدن را به سمت تغییرات مثبت سوق می دهد  و گرنه از هیچ انسان مرده ای کاری بر نمی آید.اگر از این مرده ها کاری بر می آمد در زمان حیات خود هنگامی که انگور سمی خورده بودند و از درد به دور خود می پیچیدند از خدا می خواستند آنها را شفا بدهد.اگر خدا با التماس و تمنا به حرف بنده هایش گوش می دهد و یا باید واسطه جلو بیندازیم تا به حرفمان گوش دهد پس خیلی کمبود شخصیت دارد که باید به پایش بیفتیم تا حرفمان را گوش دهد!

چرا بین بنده ایش تفاوت قائل می شود؟ میلیونها انسان غیر مسلمان که حسن و حسین نمیشناشند تکلیفشان چیست؟چقدر این خدا شکموست که باید شله زرد یا گوشت قربانی برای او ببریم تا دعای ما را اجابت کند. خدا برای اجابت دعای مریض ها چه معیاری دارد؟ چرا همه آنهایی که به امامزاده های جورواجور مراجعه می کنند شفا پیدا نمی کنند؟ اگر معیار باور به معجزه و به خدا و واسطه هست که همه زائرین حرم امامان و امامزاده ها در این امر مشترک هستند؟اگر معیار خدا حجم دعا ها و نذورات هست، پس خدا که رشوه گیر است چرا باید رشوه حرام باشد؟

پارميس سعدی

روشنگری اروپایی بجای اصلاح مذهبی

    سير جامعه‌های بشری بسوی آزادی است چون طبيعت انسان دنبال رها شدن از قيد و بند است. آدمها يک جور نيستند و برنامه ريزی ژنتيک آنها مانند موريانه ها نيست که قابل پيش بينی باشد. هر انسانی اميال و واکنش‌های خود را دارد و در نتيجه خواهان حد اکثر آزادی برای دنبال کردن اميال و نشان دادن واکنش‌های خودش است. ولی زندگی اجتماعی با آزادی نامحدود افراد سازگاری ندارد و در نتيجه يا انسان بايد بحال انفرادی بسر برد که برايش ممکن نيست و يا محدوديتهائی را بپذيرد. برقراری موازنه ميان آزادی فردی و محدوديت اجتماعی، مسئله هميشگی جامعه‌های بشری بوده است: چه اندازه آزادی دربرابر چه اندازه محدوديت. همان طور که در آغاز اشاره شد، اين موازنه به تدريج بسوی آزادی بيشتر رفته است. انسانهای اوليه به دليل شرايط سخت زندگی و مبارزه هر لحظه برای بقا، در گروههای کوچک و تنگاتنگ، با انضباط سخت گروهی، زندگی می‌کردند. نمونه‌هايش را هنوز در قبايل افريقا يا آمازون می‌بينيم که حتی رنگی که به صورت می‌مالند يا شاخی که از گوش يا بينی خود می‌گذرانند تعيين شده است. به تدريج که زندگی، آسان‌تر و گروههای انسانی، بزرگتر شدند نگهداشتن آن درجه انضباط نه لازم می‌بود و نه امکان می‌داشت.پيش از آنکه انسان معنی قانون و حق و فرديت را بفهمد، مذهب نقش تنظيم کننده روابط اجتماعی يعنی برقرار سازنده موازنه ميان آزادی فردی و انضباط اجتماعی را بر عهده داشت. مذهب هم البته از مراحل بدوی پرستش نياکان و عناصر طبيعی و حيوانات شروع شد و کم کم به دينهای تکامل يافته‌تر رسيد. با آنکه جادوگران و شمنها جای خود را به کاهنان و کشيشها و آخوندها دادند نقش مذهب همان بود: ترساندن مردم از يک ماهيت برتر به منظور وادار کردنشان به اطاعت از مقرراتی که آزادی عملشان را محدود می‌ساخت. ولی اثر مذهب و ماهيت برتری که ضامن اجرای احکام آن است در طول زمان کم شد. مردم اگر چه اعتقادات مذهبی خود را نگه می داشتند ولی کمتر به آن عمل می کردند. يک علتش اين بود که احکام مذهبی به علت منشاء الهی خود نمی توانستند با زمان پيش بيايند. علت ديگرش اين بود که خود کاهنان و کشيشان و آخوندها بی پروا احکام مذهبی را زير پا می‌گذاشتند و يا به ميل خود تفسير می‌کردند. دليل سومی که اهميتش از آن دو کمتر نيست وجود مقرراتی بود که از زندگی مردم در طول زمان سرچشمه گرفته بود و به صورت عرف و عادت بطور وسيعی درکنار احکام مذهبی اجرا می‌شد و گاه عرصه را بر آنها تنگ می‌کرد؛ هر جا احکام مذهبی نارسا بودند مقررات عرفی جای آنها را می‌گرفتند. هر کسی می‌توانست ببيند که احکام مذهبی نه کافی هستند نه خود متوليانشان احترام آنها را نگه می‌دارند. نتيجه اين شد که کسانی جرئت کردند و اصلا منکر مذهب در امور دنيوی شدند. به نظر آنها رعايت احکام کلی اخلاقی مذاهب که جنبه بشردوستانه دارند، مانند نيکی کردن به ديگران و دوری کردن از بديها، در امور اجتماعی کافی است و قانونگزاری می‌بايست تابع شرايط روز، و بويژه نظر مردمی باشد که قانون برای آنها گزارده می‌شود.

کنار گذاشتن مذهب از قانونگزاری مستلزم تجديد نظری اساسی در جای دين در زندگی خصوصی و عمومی انسانها بود. نگاه سنتی به دين که پايگان (سلسله مراتب) مذهبی در هر دينی مدافع آن است، دين را بالاتر از همه چيز قرار می‌دهد. تفاوت نمی‌کند که ما از چه دينی صحبت می‌کنيم. هر دينی بزودی پايگان مذهبی خود را که عبارت از موبد و خاخام و کشيش و آخوند و کاهن و … باشد بوجود می‌آورد. علتش اين است که عموم مردم برای پی بردن به دين خود نياز به راهنمائی کسانی دارند. آن کسان در مراحل نخستين، مردم را راهنمائی می‌کنند و مردم هم پشت سرشان جمع می‌شوند و هر جا به مشکلی برخوردند به آنها رجوع می‌کنند. اندک اندک راهنمائی جنبه دستور، و قدرت، حالت زورگوئی پيدا می‌کند. اين وضع در همه موارد پيش می‌آيد. مردم از کسی کورکورانه پيروی می‌کنند و او را از آنچه هست بالا‌تر می‌برند و تملقش را می‌گويند و او هم خودش را گم می‌کند و به ديکتاتوری و زورگوئی می‌افتد و بعد مردم ناراضی می‌شوند و به فکر شورش و انقلاب می‌افتند.

آن نگاه سنتی به دين به فساد کلی سياست و جامعه و اخلاق فردی و رکود اجتماعی انجاميد ــ چنانکه امروز بدترين نمونه‌اش را در ايران اسلامی می‌بينيم. در دنيای شرق سده‌های دراز با آن فساد و رکود ساختند و کار چندانی برايش نکردند. تسلط دين بر زندگی و جامعه هر چه بيشتر شد برطرف کردنش ناممکن‌تر به نظر آمد و روحيه درويشی و اين نيز بگذرد جای تلاش و مبارزه را گرفت. در اروپا به علت تفاوت اساسی اسلام با مسيحيت، که خود را دين حکومت نمی‌داند، راه بر اصلاح مذهبی گشوده بود ـ اصلاح مذهبی در اسلام تا کنون امکان نداشته است و ديگر اصلا ضرورتی ندارد و جامعه دارد از اين مراحل می‌گذرد وعرفيگرا و سکولار می‌شود. با اصلاح مذهبی، جنگ کاتوليک و پروتستان شروع شد که کليسا بازنده بزرگ آن بود. حاکميت کليسا بر جهان مسيحی در اروپای غربی که حکومتها را نيز به درجاتی کاهنده دربر می‌گرفت به پايان رسيد و همراه آن پاپ و کشيشها از پايگاه قدرت خود پائين کشيده شدند و حکومتهای کشورهای اروپائی اختيار سرزمين‌های خود را کاملا در دست گرفتند.

اروپای غربی يک مزيت ديگر نيز بر دنيای شرقی داشت. اروپائيان از همان قرون وسطی به مجموعه حقوق رم که کامل‌ترين مجموعه حقوقی جهان تا آن زمان، و مبنايش نه احکام الهی بلکه حقوق طبيعی انسانها بود، دسترسی يافتند. آن مجموعه حقوقی يا «کد» code در کنار مقررات گسترده‌ای که با عرف و عادت پديد آمده بود جائی برای مقررات مذهبی که بيشترش هم دلبخواهی شده بود ــ مانند همين که در جمهوری اسلامی داريم ــ نگذاشت. با چنان مجموعه حقوقی، که حقوقدانان پيوسته در تکميلش می‌کوشيدند، روابط ميان مردمان و حکومتها را بسيار بهتر از احکام دينی می‌شد سازمان داد. سکولاريسم يا عرفيگرائی، از اين دو تحول برخاست: يک، اصلاح مذهبی که برتری سياسی کليسا را از ميان برد؛ و دو، گذاشتن مجموعه حقوقی رم در صورت تکميل شده‌اش بجای احکام مذهبی. در انگلستان، مجموعه مقررات عرفی، مبنای قوانين شد و به مجموعه حقوقی رم توجهی نکردند ولی نتيجه يکی بود: غير مذهبی شدن قوانين.

اين فرايند که از سده شانزدهم در اروپای باختری آغاز شد در اواخر سده نوزدهم به کشورهای مسلمان رسيد. جنبش مشروطه ايران يک جنبش عرفيگرا بود ولی به دليل مداخلات قدرتهای امپرياليستی بويژه روسيه ناگزير به دادن امتيازات زيادی به نيروهای ارتجاع در روحانيت و دربار گرديد و از هدفهای عرفيگرای خود کوتاه آمد. قانون اساسی سال ١۹۰۶ که به امضای مظفرالدين شاه رسيد و «ماگنا کارتا»ی ايران است، بکلی از هر اشاره‌ای به دين عاری است و تنها به مجلسی که برگزيده مردم است می‌پردازد. ولی متمم قانون اساسی سال ١۹۰۷ با عرفيگرائی فاصله زياد دارد و سندی است پر از تناقض که در تماميت خود هرگز اجرا نشد و قابل اجرا نبود.

با اينهمه در آگاه‌ترين و پيشرفته‌ترين لايه‌های مردم ايران آمادگی برای بيرون رفتن از سيطره مذهب و آخوند در امور عمومی پيدا شده بود و رضا شاه توانست به پشتيبانی آن بخش افکار عمومی، قانونگزاری و سياست را به مقدار زياد عرفيگرا کند. پس از او نفوذ آخوندها بهمراه مداخلات بيگانگان در امور ايران افزايش يافت و کم کم مردمی که ايران پيش از رضا شاه را از ياد برده بودند و خاطره‌ای از چيرگی مذهب بر سياست و جامعه نداشتند به رهبری روشنفکرانی که می‌خواستند از مذهب استفاده سياسی کنند دوباره چاره مشکلاتی را که جنبه سياسی داشت در مذهب و رهبری آخوندها جستجو کردند.

امروز مردم بيش از هميشه می‌دانند که مذهب نه ربطی به حکومت دارد و نه توانائی‌اش را. آخوندها می‌گويند اسلام دين حکومت است ولی در سرتاسر قرآن چند آيه بيشتر نيست که به حکومت مربوط باشد. آخوندها می‌گويند بقيه‌اش را از تفسير همان آيه‌ها و سنت پيغمبر و امامان و به کمک تاويل يا تعبير در می‌آورند ولی اگر قرار بر تعبير باشد چرا از تجربه پيشرفته‌ترين کشورهای جهان در کشورداری که آزمايش خود را داده است استفاده نشود و نياز به افرادی باشد که نه درس درستی خوانده‌اند نه آشنائی به مسائل جهان امروز دارند؟ اگر قرار است رای چند آخوند تعيين کننده باشد چرا مردم خودشان توسط نمايندگانشان تصميم نگيرند؟

عرفيگرائی يا سکولاريسم دست مذهب را از سياست و دست سياست را از مذهب کوتاه می‌کند و هرکدام را در جای خودشان می‌گذارد. مذهب يک امر فردی و وجدانی است. مردم حق دارند هر باور مذهبی داشته باشند و هر وقت خواستند نظرشان را تغيير دهند. دولت در امر وجدانی مردم دخالتی ندارد. قانونگزاری و اداره کشور و تصميم گيری در باره سرنوشت مردم امری عمومی است و همه بايد در آن شرکت داشته باشند. خدا در هيچ کتاب آسمانی راه حل مسائل سياسی هر روزه را نشان نداده است. حتا اسلام که می‌گويند دين حکومت است در کتاب مقدسش بيش از چند دستور و بيشتر در مسائل مربوط به ارث و ازدواج و سهم از غنائم نيست. هيچ کس هم حق ندارد ازسوی خداوند نظر بدهد، مگر آنکه خداوند خودش او را به عنوان جانشين تعيين کرده باشد که در ان صورت خدا به حد يک انسان پائين می‌آيد و ديگر خدا نيست.

در يک نظام عرفيگرا احترام مذاهب محفوظ می‌ماند زيرا اگر هم حکومت زور گفت و اموال عمومی را غارت کرد و آدم کشت به نام مذهب نخواهد بود. آزادی مذهبی اساس عرفيگرائی است. اما مداخله مذهب در امر حکومت و استفاده سياسی از مذهب ممنوع خواهد بود. موضوع، تنها جداکردن دين از حکومت نيست؛ از سياست هم بايد جدا باشد زيرا سياست و قدرت يک مقوله‌اند. هدف سياست رسيدن به قدرت حکومتی است. اگر مردم می‌خواهند جلو دست اندازی دين و متوليان دين يعنی آخوندها به حکومت را بگيرند بايد از همان اول استفاده سياسی از مذهب را غير قانونی کنند. درصورتی که يک حزب دمکرات اسلامی (که کسانی، بيشتر از دوم خردادی های بيرون، به تقليد دمکرات مسيحی‌های اروپا پيشنهاد می‌کنند) بخواهد با عاشورا و يا حسين انتخابات را ببرد يا قانون از مجلس بگذراند و روسری را اجباری کند می‌بايد از همان اول در برابرش ايستاد. اسلام را با دمکراسی نمی‌توان آميخت که تحملش را ندارد ولی دمکراسی تحمل اسلام را دارد. مردم می‌توانند مسلمان باشند ولی سياست و حکومت را می‌بايد از شريعت، از فقه، از آخوند و از کربلا جدا کرد.

* * *

دويست سال است در جامعه‌های اسلامی دنبال اصلاح مذهبی و پروتستانتيسم اسلامی می‌گردند تا نقش اسلام را در سياست، تعديل و راه را بر پيشرفت هموار کنند. آنها می‌پندارند تجربه اروپای سده شانزدهم را می‌توان در فضای اسلامی تکرار کرد. اما پروتستانتيسم اسلامی که در اين دويست ساله به جائی رسيده يا از نوع فرقه‌های شيعی بوده است که در خرافات زدگی‌شان نام اصلاح بر آنها نمی‌توان گذاشت، يا وهابيسم، يا شريعتی و خمينی. «اصلاح» مذهبی که در اسلام امکان داشته بازگشت به ريشه‌ها معنی می‌داده است، حال به صورت اسلام راست آئين (ارتدکس) وحشيانه عبدالوهاب، يا اسلام ايدئولوژيک وحشيانه سعيد قطب و رشيد رضای مصری يا شريعتی و خمينی ايرانی. اسلام احکام مشخصی دارد که به باور مسلمانان از زبان خداوند نازل شده است و هيچ اکثريتی نمی‌تواند در آن تصرفی کند. شگفتی نيست که تنها اصلاح مذهبی با اعتبار در اسلام، پيراستنش از خرافات بوده است که طبعا در ميان شيعيان غوته‌ور در خرافات با بيشترين مقاومتها روبرو شده است. پس از اين تجربه دويست ساله و با نگاه دقيق‌تری به اصلاح مذهبی در اروپا زمان آن است که وقت خود را به اصلاح مذهبی تلف نکنيم و چاره واپسماندگی مردمانی را که بزرگ‌ترين مشکل‌شان نگرش مذهبی است در همان تجربه اروپا، در اصلاحات سياسی سده هفدهم هلند و انگلستان و روشنگریenlightenment سده هژدهم بجوئيم. در اروپا سهم روشنگری سده هژدهم در مدرنيته، در آزاد کردن انديشه از مذهب، به مراتب بيش از اصلاح مذهبی سده شانزدهم بود که راه را بر کشتارهای مذهبی و جنگ سی ساله و حق الهی پادشاهان گشود. (سده هژدهم نيز به انقلاب فرانسه و زياده روی‌های هراس‌آورش انجاميد ولی قابل مقايسه با پيامدهای هراس‌انگيز اصلاح مذهبی نبود.)

بازگشت به تجربه اروپا يک سود ديگر دارد و آن شناختن تفاوتهای دو گونه روشنگری است: فرانسوی و بريتانيائی (انگليسی، اسکاتلندی.) روشنگری فرانسوی در جهان بينی خود همان اندازه مطلق گرا بود که مذهب. گذاشتن خرد بجای خدا در اصل تفاوتی نمی‌کرد و نگرش مکانيکی به امور انسانی راه را بر توتاليتاريسم و ترور جمعی می‌گشود، چنانکه از همان پايان سده هژدهم آشکار شد. از روسو تا روبسپير و «ترور؛» و مارکس تا لنين و «گولاگ» خط مستقيمی است. روشنگری بريتانيائی و برنامه مدرنيته آن بيش از همه در ديويد هيوم و آدام اسميت، دو اسکاتلندی که بيشتر جهان نوين را ساخته‌اند، نه با گمان پروری speculation های مجرد که با دقت در طبيعت انسان و جامعه بشری سر و کار داشت. دربرابر سيستم سازی ايدئولوژيک روشنگری فرانسوی، منطق آن از خود زندگی گرفته شده بود و نمی‌خواست آرمانشهر بسازد. روش تجربی و عمل گرای آن به يک بينش insight عملی (که در فلسفه اخلاقی روشنگری انگليسی-اسکاتلندی بيان شد) مجهز بود که اجازه داد جامعه شهروندی بورژوائی در فضای احترام به حق فرد، مهم‌ترينش حق مالکيت، ببالد. هيوم از نگرش تراژيک به طبيعت انسانی آغاز کرد که به بدی گرايش دارد. او که هيچ در خوشبينی وهم آلود روشنگری فرانسوی به نيکی طبيعی انسان و توانائی خرد در سامان دادن به امور انسانی انباز نمی‌بود بر نفش عواطبف در رفتار و رويکرد انسان تاکيد می‌کرد و می‌گفت طبع انسان جايگاه کبوتر و مار و گرگ است. اما آنچه نمی‌گذارد کبوتران طبع يکسره شکار ماران و گرگان شوند اجتماعی بودن (در واقع سياسی بودن) انسان است. زندگی در اجتماع به افراد پاره‌ای «عادات قلبی» مانند همدردی و مهربانی و نياز به محبوب بودن و به نيکی شناخته شدن می‌دهد. نظام اجتماعی را می‌بايد با درنظر گرفتن اين ويژگيها که هيچگاه نيز نمی‌بايد مسلم گرفته شوند بنا کرد.

آدام اسميت که دوست نزديک هيوم بود به کارکرد بازار در امور بشری نگريست که از احترام حق مالکيت می‌آيد و مادر همه حقهای ديگر است. او انتظام زندگی اقتصادی را به دست ناپيدای بازار واگذاشت که تعادل عرضه و تقاضا را برقرار می‌کند و از هر کنترل حکومتی کارآمد‌تر است. ولی تظام اقتصاد بازار، فلسفه اخلاقی‌اش را فراموش نمی‌کرد و از مسئوليت اجتماعی عاری نبود. او اقتصاد را ازجمله قلمرو اخلاق می‌شمرد و حکومت را که در نظام بازار آزاد از قدرقدرتی بزير می‌آيد موظف به فراهم آوردن آنچه ما امروز زيِرساخت‌ها می‌ناميم بويزه آموزش همگانی می‌شمرد. (اسميت و هيوم مکمل يکديگر بودند. اسميت کتابی در «نظريه احساسات اخلاقی نوشت و هيوم به نقش حياتی بازار توجه داشت و پيشرفت مدرن را فراورده جامعه بازرگانی می‌دانست.) تکيه روشنگری بريتانيائی بر عقل سليم بجای استدلالهای انتزاعی، در دست دو تن از درخشان‌ترين انديشه‌وران زمان، مبانی نظری جامعه شهروندی امروزی را استوار ساخت؛ اقتصاد سياسی آدام اسميت نظريه تفکيک قوای جان لاک و مونتسکيو(انگلستان و فرانسه سده‌های هفده . هژده) را تکميل کرد و دمکراسی ليبرال را بر پايه شکست ناپذيری نهاد که در انقلاب و قانون اساسی امريکا کامياب‌ترين جلوه گاه خود را يافت. آين نظام نه تنها بيش از دو دهه بی تغيير عمده در جامعه‌ای مهاجر و ناهمگون دوام آورده است دو نظام جهانگير فاشيسم و کمونيسم را به زباله دان تاريخ انداخته است و هيچ جايگزينی برای خود نمی‌شناسد.

پيش از آن دو اسکاتلندی شگفت، اراسموس هلندی در سده هفدهم، که انسانگرائی humanism را بجای دينسالاری کالوين (يکی از مهم‌ترين پدران اصلاح مذهبی) گذاشت، راه را بر جامعه بورژوايی دلخواه آنان گشوده بود. آنچه را که فردريک هايک اقتصاد دان ليبرال اتريشی «شکوفائی ليبرال» نام نهاده است: آزادی در زير قانون، پاسداری آزاديهای فردی، بازارهای آزاد. هلند به رهبری فکری اراسموس آزاد انديش، نخستين نمونه چنان جامعه‌ای را به جهانيان نشان داد و نيروی دريائی بريتانيا که از سده هژدهم تا دويست سال فرمانروای امواج بود آن را به چهار گوشه جهان، مهم‌تر از همه امريکای شمالی (ايالات متحده بعدی و کانادا) برد، که در سده هژدهم بزرگترين ميدان پيروزی انديشه فلسفی و نظام سياسی و اقتصادی بريتانيا بر فرانسه گرديد. نمونه فرانسوی از ميان نرفت و هنوز در اتحاديه اروپا به زندگی خود ادامه می‌دهد ولی آينده‌اش روشن نيست. آزاد انديشی دربرابر سيستم سازی، اقتصاد بازار دربرابر ديوانسالاری (بوروکراتيسم) و ليبرال دمکراسی دربرابر «پست مدرنيته» دست بالا‌تر را دارد.

اکنون روشنفکر ايرانی که پس از دويست سالی دست و پا زدن ميان اروپا و شبه جزيره عربستان، هم ميوه تلخ اسلامگرائی‌اش را می‌چشد، هم به زور واقعياتی که مانند آوار برسرش فرود آمده است، خواه ناخواه از خواب ناخوش درآميختن اسلام با مدرنيته در می‌آيد فرصتی دارد که بند تفکر دينی را از دست و پای خود بگشايد و اينهمه از مذهبی بودن مردم و هويت اسلامی دم نزند. کسی به مذهب او و مردم کاری ندارد. او و مردمی که معتقد است درد مذهب دارند می‌توانند هرچه می‌خواهند به زيارت بروند و از دست بريده ابوالفضل حاجت بخواهند و يا علی و يا حسين را چاشنی گفتار هر ساعت شان کنند. اما اگر می‌خواهند در آزادی زير قانون بسر برند و فرزندان‌شان شبها را در خيابان به روز نياورند؛ اگر می‌خواهند کشورشان در رديفهای آخر انسانيت، و حکومت‌شان مايه ننگ زمانه و تاريخ نباشد، می‌بايد دست از انتطار ظهور بردارند و خود دست بکار شوند، و در طريق مدرنيته از عرفيگرائی (سکولاريسم) آغاز کنند، از سرمشق‌های روشن و کارکرده‌ای که به سه سده پيش بر می‌گردند. ما آن قدر از کاروان پس افتاده‌ايم که هيچ اشکالی ندارد چندی در سده هژدهم اروپا گشت و گذار کنيم. به عنوان زمينه انديشه و عمل سياسی، اسلام ما، اسلام هر جامعه ديگری، حد اکثر می‌تواند تا اسلامگرائی رشد کند، اسلام راستين قرون وسطا در صورت سعودی يا بن لادنی آن، يا اسلام هم راستين و هم «مدرن شده» انقلاب «شکوهمند.»

فوريه ۲٠٠٥

داریوش همایون

کپی شده از +

مفهوم حقوق بشر

نوشته ی اندرو فاگان

برگردان به پارسی – امیر غلامی

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

فهرست

– حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

– حقوق ادعا و حقوق آزادی

– مقولات اساسی حقوق بشر

– حیطه وظایف حقوق بشر

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>توجیه فلسفی حقوق بشر

– آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی است؟

– رویکرد نظریه علاقه

– رویکرد نظریه اراده

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>  نقد فلسفی حقوق بشر

– نسبیت گرایی اخلاقی

– نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

____________________________________________________________________________________________________

پیشگفتار مترجم:

در بیشتر سال های پس از انقلاب 57، درپی مصایب و فجایع باورنکردنی که رژیم اسلامی به بار آورد، غالب مردم ایران صمیمانه با این گفته مشهور موافق بوده اند که «در انقلاب 57 می دانستیم چه چیزی را نمی خواهیم، اما نمی دانستیم چه می خواهیم». درچند سال اخیر گفتمان حقوق بشر درکل جامعه رشد شتابنده ای یافته است. همزمان این نکته به نحو فزاینده ای  پذیرفته می شود که  انتظارتحقق کمترین میزان حقوق بشر در چارچوب قانون اساسی  جمهوری اسلامی، عبث است. و این سازش ناپذیری رژیم اسلامی با حقوق بشر ربطی به کیستی حاکمان ندارد، چرا که بنیاد قانون اساسی این رژیم برپایه حقوق الاهی است و نه حقوق بشر.

امروزه اغلب فعالین سیاسی و نخبگان مخالف وضع موجود، درمورد تحقق حقوق بشر به عنوان آرمان عینی اصلی مبارزه توافق دارند. این وفاق را بی شک می توان به فال نیک گرفت و امیدوار بود که این بار آرمان واقع گرایانه ای انگیزاننده  مردم ایران برای دفن کالبد پوسیده ی  فاشیسم مذهبی حاکم باشد. آرمانی که  آنان را به جای  جهنمی دیگر،عوض آرمانشهری خیالی مانند جامعه اشتراکی یا مدینه اسلامی، به سوی زندگی نیکویی در شأن انسان های آزاد سوق دهد.

تلاش برای تحقق تام و تمام حقوق بشر آرمان بی شک ارزشمندی است. اما، به باور من، این تلاش بدون کسب درک درستی از آموزه حقوق بشر و اتخاذ رویکردی انتقادی در نفی جزمیت ها وعبودیت ها، حتی درپذیرش آرمان حقوق بشر، نهایتا ره به جایی نخواهد برد. ما باید بکوشیم تا به درستی بدانیم «چه چیزی را می خواهیم». شناخت تحلیلی آموزه حقوق بشر و تلاش برای ارزیابی انتقادی آن، همچنین یافتن دشواری های نظری و انضمامی  تحقق محلی  آن و کلنجار رفتن برای یافتن راه حل این مشکلات، گام هایی ضروری در این راه اند.

هدف این نوشته که با رویکردی فلسفی به آموزه حقوق بشرمی پردازد، فراهم آوردن منبع مختصری برای آشنایی با وجه فلسفی این آموزه است. اصل مقاله که مدخلی از دانشنامه اینترنتی فلسفه است، به گونه ای موجز و در حد خود جامع به این مهم می پردازد. این ترجمه را، به یاد محمد جعفر پوینده، به همه کوشندگان راه آزادی ایران تقدیم می کنم.

خرداد 1384

بازگشت

این مدخل به بررسی مبانی و محتوای فلسفی آموزه حقوق بشر می پردازد. این تحلیل مشتمل بر پنج بخش و یک نتیجه گیری است. بخش یک اهمیت معاصر حقوق بشر را بررسی می کند، و استدلال می کند که آموزه حقوق بشر برای ارزیابی وضعیت اخلاقی نظم ژئوپولیتیک حاضر، به آموزه اخلاقی غالب بدل شده است. بخش دوم بالندگی تاریخی مفهوم حقوق بشر را از قدیمی ترین مبانی فلسفی اش تا متاخرترین صور آن پی می گیرد. بخش سوم  مفهوم فلسفی حقوق بشررا بررسی می کند و به  تحلیل صوری و تمایزات بنیادی اشاره می کند که فیلسوفان میان انواع و مقولات مختلف حقوق قائل شده اند. بخش چهار به این پرسش می پردازد که چگونه فیلسوفان برای توجیه مدعا های حقوق بشر کوشیده اند و به ویژه استدلال هایی را که توسط دو رویکرد عمده در این زمینه ارائه شده، مطرح می سازد: نظریه علاقه و نظریه اراده. سرانجام بخش پنجم انتقادهای عمده ی کنونی وارد به آموزه حقوق بشر را طرح می کند و برخی استدلال های اصلی کسانی را عنوان می کند که مبنای جهانشمول گرا و عینیت گرای حقوق بشر را به چالش گرفته اند. سرانجام، نتیجه گیری مختصری ارائه می شود که رئوس موضوعات مطرح شده را خلاصه می کند.

                 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> آشنایی با اهمیت معاصر حقوق بشر

حقوق بشر´تضمین هایی اخلاقی پایه ای انگاشته می شوند که مردم در همه ی کشور ها و فرهنگ ها، به صرف انسان بودن شان باید از آنها برخوردار باشند´. اینکه این تضمین ها «حقوق» خوانده شده اند بدان معناست که به همه افراد جویای آن تعلق می گیرند، دارای اولیت بالایی هستند، و اجابت آنها اجباری است و نه مستحب. اغلب  حقوق بشر را جهانشمول می انگارند، به این معنا که همه افراد از آن برخوردارند، و باید برخوردارباشند. این حقوق مستقل دانسته می شوند، به این معنا که وجود دارند و فارغ از اینکه توسط نظام قانونی یا رسمی یک کشور به رسمیت شناخته شوند یا به اجرا درآیند یا نه، به عنوان معیارهای توجیه و نقد دردسترس اند (,نیکل، 1992: 561-2). آموزه اخلاقی حقوق بشر معطوف به تشخیص پیش شرط های پایه ای است که هر انسانی برای حداقل بهزیستی نیاز دارد. حقوق بشر هم معطوف به پیش شرط های منفی و هم پیش شرط های مثبت کمینه ای است که لازمه زندگی خوب اند، مانند حقوق منع شکنجه و حقوق برخورداری از سلامت. این آرمان طی پنجاه سال اخیر دراعلامیه ها و بیانیه های حقوقی مختلفی متبلور شده است، که نخستین آنها اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948) بوده و پس از آن مهم تر از همه در کنوانسیون اروپایی حقوق بشر(1953) ، و میثاق جهانی حقوق مدنی و اقتصادی(1966) ثبت شده است. این سه سند با هم شالوده آموزه ای اخلاقی را تشکیل می دهند که به عقیده ی بسیاری، با ارائه یک منشور حقوق بین المللی قادر به  برقراری نظم ژئوپلیتیک معاصر است. با این حال مقصود از آموزه حقوق بشر ارائه ی یک آموزه اخلاقی جامع نیست. توسل به حقوق بشر به خودی خود به رویکرد اخلاقی جامعی منجر نمی شود. برای مثال، حقوق بشر  معیاری برای پاسخ به این پرسش که آیا دروغ گفتن ذاتا غیراخلاقی است؟، یا اینکه فرد تا چه حد باید نسبت به دوستانش وفادار باشد؟، به دست نمی دهد. مقصود  اصلی حقوق بشر معین نمودن مبنایی برای تعیین شکل و محتوای هنجارهای اخلاقی بنیادی حیطه ی عمومی است. به قول جیمزنیکل، مقصود حقوق بشر صیانت از آن شرایط ضروری است که به حداقل زندگی خوب برای افراد منجر می شوند. معمولا مراجع عام قدرت، چه ملی و چه بین المللی، به عنوان بهترین ضامن های برآوردن این شرایط شناخته می شوند، ولذا در نظر بسیاری، آموزه حقوق بشر منشأ تعیین ضمانت های اخلاقی پایه ای شده است که همگی ما حق داریم ازهمدیگر، و نیز از آن موسسات ملی و بین المللی که مستقیما قادر به تاثیر گذاری بر مهمترین علائق ما هستند، انتظار داشته باشیم. آرمان حقوق بشر فراهم نمودن نظم ژئوپلیتیک به اصطلاح پسا- ایدئولوژیکی  است که چارچوب مشترکِ بنیادیِ  اقتصادی-سیاسیِ  مورد نیاز همه ی انسان ها برای نیل به حداقل بهزیستی را تعیین می کند. با اینکه دولت–ملت ها در کارآمدی عملی ترویج و حمایت قانونی از آموزه ی حقوق بشر نقش مهمی دارند، اما اعتبار غایی حقوق بشر مشروط به التزام دولت ها به آن انگاشته نمی شود. توجیه اخلاقی حقوق بشر مقدم بر ملاحظات ملی محسوب می شود. یک هدف اصلی آموزه حقوق بشر فراهم نمودن معیارهای مشروعی است که همه دولت-ملت ها بدان ها ملزم باشند. توسل به ارزشهای ملی نباید بهانه ای ملت-دولت ها بدهد که تعهدات بنیادی خود را برای صیانت از حقوق بشر کنار نهند. به این ترتیب، آموزه حقوق بشر درحالت ایده آل معطوف به ارائه ی  ابزار نیرومندی به افراد است تا با آن به ارزیابی مشروعیت صورت های معاصر اقتدار سیاسی و اقتصادی بپردازند که مدعی اعمال قدرت بر آنها هستند. اهمیت آموزه حقوق بشر به عنوان یک معیار اخلاقی و سیاسی معاصر، فزاینده است. از نظر بسیاری از حامیان سرسخت  آن، آموزه حقوق بشر معطوف به ارائه ی یک مبنای مشروعیت اخلاقی برای برقراری نظم ژئوپولیتیک معاصر است.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> ریشه های تاریخی و توسعه نظری وعملی حقوق بشر

منشاء آموزه حقوق بشر یک ادعای بنیادی فلسفی است: یک نظم اخلاقی مشخص وجود دارد، نظمی که مشروعیت آن مقدم بر شرایط اجتماعی سیاسی  محتمل الوقوع است و برای همه ی انسان ها  درهمه ی زمان ها برقرار است. بر اساس این دیدگاه، درستی باورها و مفاهیم اخلاقی را می توان درحالت بنیادی و جهانشمول به طور عینی(ابژکتیو) بررسی نمود. منشاء و تکامل نظریه حقوق بشر پیوندی ناگسستنی  با بسط نظریه ی جهانشمول گرایی(یونیورسالیسم) اخلاقی دارد. در تاریخ توسعه ی فلسفی حقوق بشر، آموزه های فلسفی مشخصی برجسته اند که گرچه خود بیان کامل حقوق بشر نبوده اند، اما پیش فرض های فلسفی لازم برای آموزه ی معاصر را فراهم آورده اند. از جمله ی این پیش فرض ها این دیدگاه است که اخلاقیات و عدالت از حوزه ای پیشا-اجتماعی سرچشمه گرفته اند، که تشخیص آن حوزه، مبنای تمایز میان اصول و باورهای  اخلاقی  ´صادق ´ از ´قراردادی´ را فراهم می آورد. پیش فرض های اساسی دفاع از حقوق بشر همچنین شامل تصوری از فرد به عنوان واجد حقوق  ´طبیعی´ معین، و دیدگاه مشخصی از ارزش اخلاقی برابر و ذاتی تمام افراد عاقل است. به نوبت به بحث در باب هریک از این موارد می پردازم.حقوق بشر متکی بر جهانشمول گرایی اخلاقی و باور به وجود یک جامعه ی جهانی دربرگیرنده ی تمامی انسان ها است. جهانشمول گرایی اخلاقی  قائل به وجود حقایقی اخلاقی است که به طور عقلانی قابل تشخیص اند وفراسوی تاریخ و فرهنگ قرار دارند. معمولا سرچشمه های جهانشمول گرایی اخلاقی در اروپا را به نوشته های ارسطو و رواقیون نسبت می دهند. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوسی استدلال روشنی در دفاع  از وجود نظم اخلاقی طبیعی ارائه می دهد. این نظم طبیعی باید مبنای کلیه ی نظام های عقلانی عدالت  باشد. توسل به نظم طبیعی، مجموعه ای از معیارهای جامع و بالقوه جهانشمول برای ارزیابی مشروعیت هر نظام حقوقی ´ساخته دست بشر´ فراهم میآورد. ارسطو درباره تمایز ´عدالت طبیعی´ و ´عدالت حقوقی´ می نویسد ”عدالت طبیعی آن است که همه جا اعتبار یکسانی دارد و ومستقل از پذیرش است.»(اخلاق نیکوماخوسی،189) به این ترتیب، معیار تعیین یک نظام حقیقتاً عقلانی عدالت، مقدم برقراردادهای اجتماعی و تاریخی موجود است. ´عدالت طبیعی´ پیش ازنظام های احتماعی و سیاسی وجود دارد. ابزارهای تعیین شکل و محتوای عدالت طبیعی حاصل عمل عقل فارغ از اثرات مخرب پیش داوری یا میل صرف است. این ایده ی بنیادی را رواقیون رومی، مانند سیسرو و سنکا نیز  به نحو مشابهی  بیان نمودند. آنها محاجه می کردند که اخلاقیات در اراده ی عقلانی خدا و وجود شهری آسمانی ریشه دارند که فرد از منظر آن می تواند قانونی طبیعی و اخلاقی را دریابد. قانونی که مرجعیت آن ورای همه ی مجموعه قوانین محلی است. رواقیون محاجه می کردند که این قانون اخلاقی جهانشمول، وظیفه ی پیروی از اراده ی خدا را بر همه ما تحمیل می کند. به موجب این دیدگاه، رواقیون قائل به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانشمول بودند که از طریق رابطه ی مشترک ما با خدا حاصل می شود.  در قرن های بعد هم باور به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانی توسط مسیحیت در اروپا باقی ماند. با اینکه برخی انگاره حقوق را در نوشته های ارسطو، رواقیون، و الاهیات مسیحی تشخیص دادند، مفهومی از حقوق که به تصور معاصر از حقوق بشر نزدیک باشد تنها در خلال قرن های هفدهم و هجدهم با آموزه ی قانون طبیعی به آشکار ترین شکل در اروپا رواج یافت.
مبنای آموزه ی قانون طبیعی، باور به وجود قانون اخلاقیِ طبیعی است. قانونی که بر تشخیص  آن خیرهای بشری بنیادیی استوار است که به طور عینی قابل تحقیق اند. بهره مندی ما از این خیرهای بنیادی  هنگامی تضمین می شود که همگی مان ازحقوق طبیعی  بنیادی و عیناُ قابل تحقیقی برخوردار باشیم. قانون طبیعی مقدم بر نظام های بالفعل اجتماعی و سیاسی انگاشته می شد. به این ترتیب حقوق طبیعی به عنوان حقوقی مطرح شد که افراد، مستقل از جامعه و سیاست دارا هستند. به این ترتیب حقوق طبیعی  فارغ از اینکه آیا قانون گزار یا مجلسی آنها را به رسمیت شناخته باشد یا نه، دارای اعتبار غایی  شمرده شد. شارح اصلی این دیدگاه، فیلسوفی قرن هفدهمی به نام جان لاک است که  استدلال های عمده اش را در کتاب  «دو رساله درباب دولت» (1688) بیان نمود. اساس استدلال لاک این مدعاست که افراد فارغ از اینکه دولت حقوقشان را به رسمیت بشناسد یا نه، دارای حقوقی طبیعی هستند. این حقوق طبیعی، مستقل ازساختار هر جامعه ی سیاسی و مقدم بر آن است. لاک استدلال کرد که حقوق طبیعی از قانون طبیعی ناشی شده اند. و منشاء قانون طبیعی خداست. تشخیص دقیق اراده ی الهی،  یک قانون اخلاقی پیش روی ما می نهد که دارای مرجعیت غایی است. همگی ما ذاتا در مقابل خدا وظیفه ی صیانت از نفس را داریم. برای ادای موفقیت آمیز این وظیفه نباید حیات و آزادی فرد، و نیز آنچه که لاک  وسایل ایجابیِ ابتداییِ صیانت نفس می خواند، یعنی مالکیت خصوصی، تهدید شود. وظیفه ی صیانت نفسی که ما درپیشگاه خدا داریم، مستلزم ضرورت وجود حقوق طبیعی پایه  یعنی حقوق حیات،آزادی و مالکیت است. لاک استدلالش را چنین پی می گیرد که مقصود اصلی از مداخله ی اقتدار سیاسی دولت در زندگی افراد، فراهم نمودن حقوق طبیعی افراد و حمایت از این حقوق است. از نظر لاک تنها توجیه ایجاد دولت، حمایت و ارتقای حقوق طبیعی افراد است. حقوق طبیعی حیات، آزادی، و مالکیت قیود آشکاری بر اقتدار و مشروعیت دولت می نهند. از نظر لاک، دولت ها به این خاطر وجود دارند که درخدمت علائق، یا حقوق طبییعی مردم باشند و نه علائق پادشاه یا هیأت حاکمه. لاک استدلال خود را به اینجا رسانید که اگر دولتی به طور سازمان یافته و ارادی از حفظ و صیانت از حقوق طبیعی  افراد فروماند، افراد  از نظر اخلاقی مجازاند که در برابر آن دولت  سلاح بردارند.معمولا درتحلیل ریشه های تاریخی نظریه ی معاصرحقوق بشر اهمیت بسیاری  به نقش لاک اعطا می شود. مسلما لاک از این جهت تقدم دارد که مشروعیت اقتدار سیاسی را برپایه ی حقوق قرار داد . این مطلب مولفه ی اساسی و انکار ناپذیری از حقوق بشر است. با این حال، تکمیل فلسفی مبانی حقوق بشر مستلزم رویکردی به خرد اخلاقی بود که درعین سازگاری با مفهوم حقوق،  لزوما نیازمند مرجعیت یک هستومند فرا-انسانی برای توجیه ادعای نوع بشر بر داشتن حقوقی معین نباشد. فیلسوف قرن هجدهمی آلمانی، امانوئل کانت، این رویکرد را ارائه داد.

بسیاری از موضوعات اصلی ای که در فلسفه اخلاق کانت بیان شده، امروزه نیز به طور بسیار برجسته ای در توجیه فلسفی حقوق بشر به کار می روند. نخستین این موارد ایده آل برابری و خودمداری(اوتونومی) اخلاقی انسان عاقل است. کانت ایده آل جامعه ی بالقوه جهانشمولی از افراد را  به نظریه ی معاصر حقوق بشر ا ارزانی داشت. جامعه ای که افراد آن به خودی خود اصول اخلاقی ضامن شروط برابری و خودمداری را تعیین می کنند. کانت، با اتکا به مرجعیت خِرَد انسان، ابزاری برای توجیه حقوق بشر به عنوان مبنای تعیین سرنوشت خود فراهم کرد. فلسفه یاخلاق کانت متکی براصول صوری اخلاقی است، و نه بر مفهومی مانند خیر. از نظر کانت، تعیین هر خیری تنها می تواند پیامد تعیین درست خاصه های صوری خرد انسان باشد. و لذا خیرها ابزارهای غایی برای تعیین هدف های صحیح یا موضوعات خرد انسان نیستند. فلسفه اخلاق کانت با کوشش برای تشخیص صحیح آن اصول عقلانی آغاز می کند که بتوان آنها را به نحوی یکسان بر همه اشخاص عاقل، فارغ از امیال یا علائق خاص شخصی شان، اعمال کرد. به این طریق کانت شرط کلیت/جهانشمولی را به تشخیص صحیح اصول اخلاقی الصاق می کند. در نظر او، باید شرطی مبنای استدلال اخلاقی باشد که همه ی افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. به این ترتیب، عمل درست عملی نیست علاقه یا میل تعیین می کند، بلکه عملی است که مطابق اصلی باشد که همه افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. کانت این اصل را حکم مقوله ای می نامد. این حکم چنین صورت بندی می شود: ´تنها مطابق اصلی عمل کن که همزمان بتوانی بخواهی که یک قانون کلی شود.´(1948:84). کانت محاجه می کند که در تعیین اصول اخلاقی حاکم بر روابط میان آدمیان، این شرط بنیادیِ کلیت، بیان ضرورت خودمداری اخلاقی و برابری بنیادی همه افراد عاقل است. حکم مقوله ای توسط افراد عاقلی که از نظر اخلاقی خودمدار و از نظر صوری برابراند برخودشان اعمال می شود. این حکم مبنای تعیین حیطه و شکل آن قوانینی است که افرادِ اخلاقاً خودمدار و متساویاً عاقل برای صیانت از این شرایط دقیقا یکسان وضع می کنند. به باور کانت، قابلیت خردورزی وجه مشخصه انسانیت و مبنای توجیه کرامت انسان است. به عنوان وجه مشخصه ی انسانیت، صورت بندی اصول اِعمال خرد ضرورتا  باید از آزمون کلیت سرافراز درآید، یعنی کلیه ی عامل های متساویا عاقل باید بتوانند آن را تصدیق کنند. صورت بندی کانت  از حکم مقوله ای چنین بود. فلسفه ی اخلاق کانت به انتزاعی بودن شهره است و به راحتی فهمیده نمی شود. اگرچه اغلب در رویکرد تاریخی به بالندگی حقوق بشر از نقش کانت چشم پوشی می شود، اما او تأثیر عمیقی بر این اندیشه نهاده است. کانت صورت بندی ای از از اصول بنیادی اخلاقی ارائه می دهد که، گرچه بسیار صوری و انتزاعی است، اما برپایه ی دو ایده ی برابری و خودمداری اخلاقی بنا شده است. می توان گفت حقوق بشر حقوقی هستند که ما به عنوان موجوداتی خودمدار و اصولا برابر به خود اعطا می کنیم. از نظر کانت، این حقوق ریشه در خاصه های صوری خرد آدمی دارند، و نه اراده ی یک موجود فرا-انسانی.

ایده های فلسفی ای که کسانی مانند لاک و کانت مطرح کردند، جزئی از پروژه ی عام روشنگری درقرون هفدهم و هجدهم بودند که درقرن های بعدی دامنه ی تأثیر آن کل عالم را درنوردید. ایده آل هایی مانند حقوق طبیعی، خودمداری اخلاقی، کرامت انسانی و برابری، شالوده ای هنجاری  فراهم کرد تا کوشندگان سیاسی برپایه ی آن به نوسازی نظام های سیاسی، سرنگونی رژیم های خودکامه و جایگزینی  آنها با صوری از اقتدار سیاسی  بپردازند، نظام هایی که قادر به حمایت و ارتقای این ایده آل های رهایی بخش جدید باشد. این ایده آل ها در خیزش ها، و حتی انقلاب های سراسر قرن هجدهم نقش مهمی داشتند، و در اسنادی مانند ´بیانیه استقلال´ ایالات متحده آمریکا و ´بیانیه حقوق انسان و شهروند´ مجلس ملی فرانسه تبلور یافتند.  در کل قرن نوزدهم نیز مفهوم حقوق افراد دوامی مقتدرانه داشت. قرنی که نمونه تلاش های آن «حمایت از حقوق زنان« نوشته ی مِری وولستن کرافت و دیگر جنبش های سیاسی معطوف به اعطای حق رای به بخش هایی از جامعه بود که حقوق سیاسی و مدنی آنان انکار شده بود. در این زمان مفهوم حقوق دیگر به صورت وسیله ای برای خواست تغییرات سیاسی درآمده بود. گرچه می توان ادعا کرد که  پیش شرط های مفهومی دفاع از حقوق بشر از مدت ها پیش فراهم بود، اما بیان کامل این أموزه سرانجام  در خلال قرن بیستم، و در پاسخ به سبعانه ترین انواع نقض حقوق بشر، که  آدم سوزی های رژیم نازی مثل اعلای آن بود، مطرح شد. اعلامیه جهانی حقوق بشر(UDHR: Universal Declaration of Human Rights  ) در دهم دسامبر 1948 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد تصویب و صراحتاً تلاشی برای  اجتناب از تکرار هرگونه سبعیت مشابه عنوان شد. اما مضمون اعلامیه بسی فراتر از صرف تاکید مجدد بر این است که همه افراد دارای حق حیات، به عنوان یک حق بنیادی و سلب ناشدنی بشری هستند. اعلامیه دارای یک مقدمه و 30 ماده است که هر یک حقوق جداگانه ای را مشخص می کند، مانند حق شکنجه نشدن (ماده 5)، حق پناهندگی (ماده 14)، حق مالکیت خصوصی (ماده 17)، و حق برخورداری از شرایط مناسب زندگی (ماده 25) که به عنوان حقوق بنیادی مطرح شده اند. چنان که پیش تر ذکر کردم، UDHR دارای اسناد الحاقی ای مانند ´کنوانسیون اروپایی حمایت از حقوق بشر و آزادی های بنیادی´ (1953)، و ´میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اچتماعی و فرهنگی ´(1966) است. آرمان های مشخص  مندرج در این سه سند، در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر نیز تاکید و تکرار شده اند. مجموعه این اعلامیه ها، کنوانسیون ها و میثاق ها، آموزه ی معاصر حقوق بشر را تشکیل می دهند. در آنها باور به وجود یک نظم اخلاقیِ جهانشمولِ معتبر، و باور به اینکه همه ی انسان ها دارای وضعیت اخلاقی اساسا برابری هستند که در مفهوم حقوق بشر متبلور شده ، بیان شده است. توجه به این نکته مهم است که گرچه آموزه ی معاصر حقوق بشر عمیقا مدیون مفهوم حقوق طبیعی است، اما  صرفاً بیان مجدد آن مفهوم نیست بلکه درحقیقت  از جهات بسیار مهمی از آن فراتر می رود. نیکل(1987:8-10) به سه جنبه مشخص اشاره می کند که مفهوم معاصر حقوق بشر در آنها با حقوق طبیعی تفاوت دارد و از آن فراتر می رود. نخست اینکه حقوق بشر معاصر بسیار بیشتر بر این مطلب تأکید دارد که تحقق برابری مستلزم عمل ایجابی دولت، مثلا از طریق کمک های رفاهی، است. او محاجه می کند که مدافعان حقوق طبیعی به این نظر متمایل بودند که انسان ها را صرفاً به عنوان افراد، به سان ´جزایری جداگانه´ بدانند، اما مدافعان حقوق بشر معاصر تمایل بسیار بیشتری برای پذیرش اهمیت خانواده و اجتماع در حیات افراد دارند. سوم اینکه، نیکل حقوق بشر معاصر را نسبت به آنچه نوعاً در آثار مدافعان حقوق طبیعی یافت می شد، از لحاظ حیطه و جهت گیری بسیار ´بین المللی گرا´تر می داند. به این معنا که حمایت و ارتقای حقوق بشر امروزه به طور فزاینده ای مستلزم توجه و اقدامات جهانی انگاشته می شود. تمایزی که نیکل میان حقوق بشر و حقوق طبیعی می نهد، فهم توسیع این مفهوم را ممکن می سازد. درحقیقت بسیاری از نویسندگان به وجود سه نسل از حقوق بشر اذعان دارند. نخستین نسل حقوق بشر عمدتاً شامل حقوق امنیت، مالکیت و مشارکت سیاسی بود. ملاحظات این نسل از حقوق بشر، به آشکار ترین شکل در انقلاب فرانسه و بیانیه ی استقلال آمریکا بیان شده اند. نسل دوم حقوق، حقوق اجتماعی-اقتصادی، مثلا حقوق رفاه، آموزش و آسایش را لحاظ کردند. این حقوق عمدتا در UHDR تبلور یافته اند. نسل سوم و آخر حقوق بشر، مواردی مانند حق تعیین سرنوشت ملی، محیط زیست پاک، و حقوق اقلیت های بومی را نیز شامل می شوند. این نسل از حقوق تنها از دو دهه آخر قرن بیستم بطور جدی مطرح شدند، اما نشانگر توسیع مهمی در آموزه ی عمومی حقوق بشر هستند.

گرچه اهمیت فراوان حقوق بشر به تازگی برای برخی روشن شده است، اما خود این مفهوم، تاریخی به قدمت دو هزار سال دارد. بسط مفهوم حقوق بشر با طرح و مقبولیت ایده های فلسفی و اخلاقی مختلف تاکید شده است و سرانجام، دست کم درنظر ما، به استقرارقوانین و موسسات سیاسی وحقوقی بسیار پیچیده ای انجامیده است که مقصود از آنها صیانت و ارتقای حقوق بنیادی همه انسان ها در همه مکان هاست. کمتر کسی اهمیت این روند ویژه در تاریخ بشر را دست کم می گیرد.

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> تحلیل فلسفی مفهوم حقوق بشر

 حقوق بشر حقوقی هستند که به ابنای بشر اعطا می شوند و کارکرد آنها ایجاد تضمین هایی اخلاقی برای صیانت از مدعا های ما درباره ی  بهره مندی ازحداقل زندگی نیکو است. از لحاظ مفهومی، حقوق بشر خود از مفهوم حقوق مشتق شده است. این بخش به تحلیل فلسفی مفهوم ´حق´ اختصاص دارد تا اجزای متشکله ی این مفهوم را که حقوق بشر از آن مشتق می شود، روشن کند. فهم کامل مبانی فلسفی آموزه ی حقوق بشر و شیوه های عملکرد حقوق مختلف بشر، نیازمند تحلیلی مفصل است.

 حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

تمایزی که میان حقوق اخلاقی و حقوق قانونی، به عنوان دو مقوله ی مجزای حقوق نهاده می شود درفهم مبنا و کاربرد بالقوه حقوق بشر دارای اهمیت بنیادی است. حقوق قانونی، به تمام حقوقی اطلاق می شودکه در متون حقوقی موجود یافت می شوند. یک حق قانونی حقی است که از نظر قانون به رسمیت شناخته می شود و مورد حمایت قرار می گیرد. در مورد یک حق قانونی نمی توان گفت که پیش از وجهه ی قانونی یافتن  وجود دارد، و حدود اعتبار حق قانونی تا بدآنجاست که قوه ی قانونگزار مربوطه مجازمی شمرد. یک نمونه از حقوق قانونی، حقی است که دختر من برای برخورداری از آموزش هایی دارد که در قانون آموزش بریتانیا مصوب 1944 رسمیت یافته است. همین مطلب کافی است که بگوییم حیطه ی برخورداری از این حق بریتانیاست. دختر من حق آموزش دیدن در مدرسه ای در جنوب کالیفرنیا را ندارد. پوزیتیویست های قانونی محاجه می کنند که تنها در مورد حقوق قانونی، یعنی حقوقی که از یک نظام قانونگزاری ناشی می شوند، می توان گفت که حقیقتاً وجود دارند. مطابق این دیدگاه، حقوق اخلاقی به بیان دقیق، حقوق نیستند، بلکه بهتر است آنها را مدعاهای اخلاقی دانست که ممکن است عاقبت در قوانین ملی یا بین المللی منظور شوند یا نشوند. از نظر یک پوزیتیویست قانونی، مانند فیلسوف حقوق قرن نوزدهمی، جرمی بنتام، چیزی مانند حقوق بشر نمی تواند پیش از، یا مستقل از اینکه به صورت قانون درآید وجود داشته باشد. از نظر یک پوزیتیویست، تعیین وجود حقوق، دشوار تر از مشخص کردن وضعیت قانونی آن نیست. در مورد حقوق اخلاقی، درست برخلاف این دیدگاه، ادعا می شود که، حقوقی هستند که پیش از، و مستقل از رونوشت قانونی شان وجود دارند. وجود و اعتبار حقوق اخلاقی  وابسته به اَعمال حقوقدانان و قانونگزاران انگاشته نمی شود. مثلا بسیاری محاجه کرده اند که اکثریت سیاه پوست آفریقای جنوبی در دوره آپارتاید، واجد حقی اخلاقی برای مشارکت تام سیاسی در نظام سیاسی کشورشان بوده اند، گرچه چنین حقی وجهه ی قانونی نداشته است. جالب اینجاست که بسیاری از مردم مخالفت شان با آپارتاید را در قالب حقوقی بیان کردند. آنچه که بسیاری در مورد آپارتاید اخلاقا نفرت انگیز می یافتند، دقیقا همین عدم پذیرش بسیاری از حقوق اخلاقی بنیادی، ازجمله حق مورد تبعیض قرار نگرفتن برپایه رنگ و حق مشارکت سیاسی برای اکثریت ساکنان آن کشور، توسط  رژیم آفریقای جنوبی بود. این گونه مخالفت و اعتراض ها تنها می تواند به سبب باور به وجود و اعتبار حقوق اخلاقی انگیخته شود. در رویکرد اخلاقی به حقوق، باور به اینکه حقوق بنیادی کاملا معتبر و اخلاقا مجاب کننده انگاشته می شود، چه به  تصویب قانون رسیده  باشند یا نه. واضح است که مخالفت با رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی با تکیه بر حقوق قانونی نمی توانست شکل بگیرد. کسی نمی تواند به درستی ادعا کند که حقوق سیاسی قانونی غیر سفید پوستان آفریقای جنوبی در آن رژیم نقض شده بود، چرا که چنین حقوقی اصلا وجود نداشت. با این حال، انکار نظام مند این حقوق به نقض فاحش حقوق اخلاقیِ بنیادیِ رنگین پوستان انجامیده بود.از مثال بالا روشن می شود که نمی توان حقوق بشر را به حقوق قانونی فروکاست یا منحصر کرد. رویکرد پوزیتیویست اخلاقی به قوانین مصوب، مانع محکوم کردن  نظام هایی مانند آپارتاید را از دیدگاه حقوقی می شود. پس، می توان نتیجه گرفت که بهتر است حقوق بشر را با حقوق اخلاقی معادل انگاشت. بالاخره، وجود UDHR و پیمان های مختلف بین المللی، که رژیم آفریقای جنوبی از امضای اغلب آنها خودداری کرده بود، استدلال اخلاقی قوی ای به دست مخالفان آن رژیم دادند.  آپارتاید برپایه نفی حقوق بنیادی بشر بنا شده بود. مسلما حقوق بشر در مولفه ای اساسی با حقوق اخلاقی اشتراک دارد، و آن اینکه معتبر دانستن آن مشروط به تصویب قانونی اش انگاشته نمی شود. آرمان حقوق بشر آن است که بر همه انسان ها در همه جا، صرف نظر از اینکه آیا توسط همه ی کشور ها به رسمیت شناخته شده اند یا نه، اعطا شود. واضح است که کشورهای بسیاری هستند که حقوق بنیادی بشر را به طورکلی  یا جزئی در قوانین مصوب خود به رسمیت نمی شناسند. با این وجود، حامیان حقوق بشر در این کشورها اصرار دارند که  این حقوق به عنوان حقوق اخلاقیِ بنیادی معتبر اند. جهانشمولی حقوق بشر به طور ایجابی مستلزم این مدعاهاست. جهانشمولی حقوق بشر به عنوان حقوق اخلاقی آشکارا بار اخلاقی بیشتری به حقوق بشر می بخشد. اما از سوی دیگر،  برخلاف حقوق اخلاقی ، وجود و اعتبارحقوق قانونی محل مناقشه نیست. اینکه حقوق بشر را منحصراً با حقوق اخلاقی یکی بدانیم اشتباه است. بهتر است حقوق بشر را حقوقی هم اخلاقی و هم قانونی انگاشت. یک هدف اصلی مدافعان حقوق بشر این است که برای این حقوق مشروعیت قانونی جهانشمولی فراهم کنند. هدف مبارزان علیه آپارتاید نیز همین بود. ادعای مشروعیت قانونی حقوق بشر، به وضعیت آنها به عنوان حقوقی اخلاقی در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر بستگی  دارد. با این حال، کارآیی عملی حقوق بشر عمدتاً بستگی به این دارد که به قالب حقوق قانونی درآیند. در مواردی که موارد مشخصی از حقوق بشر در نظر قانون به رسمیت شناخته نمی شوند، مانند رژیم آپارتاید، باید تقدم به دفاع از جنبه ی اخلاقی این حقوق داده شود تا به تدریج زمینه برای رسمیت یافتن قانونی حقوق مورد بحث فراهم آید.

 حقوق ادعا و حقوق آزادی

به منظور فهم خاصه های کارکردی حقوق بشر لازم است تمایزات مشخص تری را لحاظ کنیم که میان حقوق ادعا و حقوق آزادی نهاده شده است. اغلب مرسوم است که این بحث با رجوع به طبقه بندی گسترده تری که دبلیو.ان.هوفِلد (1919) از حقوق کرده است آغاز شود.  هوفلد چهار مقوله برای حقوق برمی شمرد: حقوق آزادی، حقوق ادعا، حقوق قدرت، و حقوق ایمنی. با این حال پس از او بسیاری از استادان بعدی حقوق به انضمام دو مقوله آخر در دو مقوله نخست گرایش یافته اندو به این ترتیب توجه را منحصراً به حقوق آزادی و حقوق ادعا معطوف کرده اند. نمونه ی این گرایش، اثر فیلسوف حقوق، پیتر جونز(1994) است.جونز توجه خود را منحصرا معطوف به تمایز میان حقوق ادعا و حقوق آزادی می کند. دیدگاه او منطبق بر سنت مستقری در تحلیل حقوق است که برای حقوق ادعا اهمیت اولی قائل است. جونز یک حق ادعا را حقی تعریف می کند که مشتمل بر طلب داشتن وظیفه ایست. یک حق ادعا  حقی است که فرد بر گردن شخص یا اشخاصی دارد که وظیفه مربوط به آن حق را به صاحب حق بدهکار اند. اگر به مثال دخترم برگردیم، حق او برای برخورداری از آموزشی مُکفی، حقی ادعایی بر متولی آموزش ناحیه است، که وظیفه ی برآوردن موضوع آن حق را برعهده دارد. جونز تمایزهای ضروری دیگری درون مفهوم حق ادعا می نهد. به این ترتیب که میان حق ادعای ایجابی و حق ادعای سلبی تفکیک قائل می شود. حق ادعای ایجابی حقی است که فرد برای برخورداری از خیر یا خدمت مشخصی دارد که دیگری وظیفه تامین آن را دارد. پس ادعای دختر من برای برخورداری از آموزش  حق ادعایی ایجابی است. حق ادعای سلبی، برعکس، حقی است که فرد برای محفوظ ماندن از نوعی مداخله یا تعدّی دیگری در حیات یا اموال خود دارد. مثلا در مورد دختر من می توان گفت که دارای حق ادعایی سلبی ای علیه تلاش دیگران برای دزدیدن موبایلش است. این مثال ها به تمایز نهایی ای منجر می شود که جونز درون مفهوم حقوق ادعا تشخیص می دهد: حقوق بر شخص خاص و حقوق بر عموم. حقوق بر شخص خاص، حقوقی هستند که شخص بر وظیفه دار مشخصی، مانند اداره ی متولی آموزش دارد. حقوق بر عموم، حقوقی هستند که  بر گردن هیچ شخص خاصی نیست، بلکه برعهده همگان است. به این ترتیب، حق دختر من برای کسب آموزش، اگر بر عهده ی سازمان مشخص، مربوط و توانایی نبود عملا بی فایده می بود. همینطور حق او برای اینکه موبایلش دزدیده نشود، اگر بر عموم کسانی که به طور بالقوه از پس چنین کاری برمی آیند اعمال نمی شد، سودی نداشت. پس می توان برای حقوق ادعا خصیصه های ایجابی یا سلبی و نیز خصوصی یا عمومی قائل شد.

جونز حقوق آزادی را حقوقی تعریف می کند که درغیاب هرگونه وظیفه ای که سد راه انجام فعالیت مطلوب باشد، وجود دارند و لذا شامل کنش هایی هستند که شخص از انجام شان نهی نشده است. برخلاف حقوق ادعا، خصیصه ی بارزحقوق آزادی، سلبی بودن آنهاست. برای مثال، در مورد من می توان گفت که دارای حق  آزادی  انتخاب اینکه تعطلاتم را در ساحل زیبای خاصی در یونان بگذرانم هستم. متاسفانه، هیچ کس وظیفه ایجابی ای برای اجابت این مورد خاص از حقوق آزادی من ندارد. مثلا هیچ اداره یا سازمانی، معادل اداره ی آموزش وجود ندارد که مسولیت تحقق رؤیای مرا برعهده داشته باشد. پس می توان گفت که یک حق آزادی، حقی است که فرد برای انجام آنچه می خواهد، دارد، دقیقا بدان خاطر که شخص بر اساس حقوق ادعای دیگران تحت فشاری نیست که از چنان عملی بپرهیزد. حقوق آزادی ظرفیت آزاد بودن را فراهم می آورند، بدون اینکه برای رساندن فرد به موضوع اراده اش حقیقتا هیچگونه ابزاری فراهم کنند. برای مثال، بک میلیاردر و یک مفلس هردو به یک میزان از حق آزادی انتخاب گذراندن تعطیلات شان در کارآئیب برخوردار اند.

 مقولات اساسی حقوق بشر

بخش بالا معطوف به تحلیل اموری بود که می توان ´خاصه های صوری´ حقوق خواند. این بخش برخلاف آن به مقولات متفاوت حقوق بنیادی بشر می پردازد. اگر فرد به کندوکاو در اسناد متنوعی  که در مجموع مکتوبات حقوق بشر را تشکیل می دهند بپردازد، می تواند پنج مقوله مختلف حقوق بنیادی بشر را تشخیص دهد و متمایز کند. این مقولات بدین قرار اند: حق حیات؛ حق آزادی؛ حقوق مشارکت سیاسی؛ حقوق برخورداری ازحمایت قانونی؛ حقوق برخورداری از خدمات بنیادی اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی. این حقوق در به اصطلاح سه نسل حقوق بشر گسترده اند و شامل ترکیب پیچیده ای از حقوق آزادی و حقوق ادعا می باشند. بعضی حقوق، مثلا حق حیات تقریبا به یک میزان مشتمل بر هر دو حق آزادی و ادعاست. پس، حمایت موثر از حق حیات مستلزم وجود حقوقی علیه تعدی دیگران به حق شخص و وجود حقوق ادعایی برای دسترسی به پیش نیاز های پایه ی حفظ حیات فرد، مانند تغذیه و بهداشت مناسب است. حقوق دیگر مانند حقوق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بیشتر. به سوی وجود انواع مختلفی از حقوق ادعا میل می کنند، و مستلزم تدارک ایجابی موضوع آن حقوق هستند. معمولا حقوق بشر دارای ارزش معادل انگاشته می شوند، به این ترتیب که هر حقی به همان اندازه ی  حقوق دیگر اهمیت دارد. با این نگرش، میان حقوق بنیادی بشر تعارض بالقوه ای وجود ندارد. مقصود این است که  ارزش اخلاقی برابری برای همه ی حقوق بشر قائل باشیم. این امر تنظیم حقوق بشر به ترتیب اهمیت را مجاز نمی دارد. با این حال، تعارض میان حقوق می تواند رخ دهد و چنین هم می شود.  دارای اهمیت یکسان انگاشتن تمام حقوق، اصولا هر کوششی برای فیصله دادن به این تعارضات احتمالی را منع می کند. برای مثال، یک کشور درحال توسعه فرضی را در نظر بگیرید که دچار فقدان همه جانبه ی منابع مالی و مادی است. این کشور از فراهم کردن منابع لازم برای تحقق تمام حقوق برای تمام شهروندان اش ناتوان است، گرچه موظف به این امر می باشد. در این حین، متولیان حکومت مایل به دانستن آنند که کدام یک از این حقوق اساسی تر از بقیه است، و باید به کدام یک از حقوق بشر اولویت داد و به دنبال فراهم کردن آن بود. امتناع از این امر، هرقدر هم که از نظر فلسفی اصولی باشد، به منزله جزمیتی ناموجه است. مسلم است که تلاش برای تعیین چنین اولویت هایی عمل فلسفی پرباری است. این امر مستلزم وجود معیارهای غایی تری است که فرد بر اساس آنها بتواند اهمیت نسبی حقوق جداگانه بشر را ´اندازه بگیرد´.  آنچه که در تحلیل ما از مفهوم حقوق بشر برای اشاره کردن باقی مانده، پرسش های مربوط به این است که به کار گیری مناسب حقوق بشر عموما مستلزم چیست، و این وظیفه بر عهده کیست؛ چه کسانی مسئولیت حمایت و ارتقای حقوق بشر را بر عهده دارند، و برای انجام این امر به چه نیاز دارند؟

 حیطه وظایف حقوق بشر

 گفته می شود که همگان به تساوی دارای حقوق انسانی هستند. نتیجه ی عرفی این ادعا این است که هر کسی وظیفه ی حمایت و ارتقای حقوق انسانی هر کس دیگر را برعهده دارد. با این حال، معمولا تعهد صیانت از حقوق بشر بر عهده ی دولت های ملی و سازمان های بین المللی، بین الدولی نهاده می شود. فیلسوفانی مانند توماس پوگ(1995) محاجه می کنند که تعهد اخلاقی صیانت از حقوق بشر دقیقا به این خاطر باید به نحوی بی تناسب بر عهده چنین سازمان هایی نهاده شود که آنها  برای انجام موثر این وظیفه بهترین و توانا ترین مرجع اند. در این خوانش، سازمان های غیردولتی و شهروندان منفرد نیز نقش مهمی در صیانت جهانی حقوق بشر دارند، اما بارتعهد اصلی باید برگردن موسسات ملی و بین المللی مربوط، مانند ملت-دولت ها و سازمان هایی مانند سازمان ملل متحد و بانک جهانی باشد. شاید کسی به این مدعا مایل باشد که، مثلا، با وجود وظایف متقابل میان افراد سراسر کره زمین می توان به طور مُکفی از حقوق بشر صیانت کرد. اما این ´خصوصی سازی´ حقوق بشر دو عامل آشکار را نادیده می گیرد: افراد مایل اند که خواسته های اخلاقی نزدیکان شان، به ویژه افراد خانواده و حلقه آشنایان شان را در اولویت قرار دهند ؛ دیگر اینکه توانایی افراد برای انجام وظایف شان، تا حد زیادی، توسط موقعیت اقتصادی شان تعیین می شود. پس، نابرابری های جهانی در توزیع ثروت اساساً به کسانی که در کشور های فقیر زندگی می کنند امکان  نمی دهد که از یاری کسانی که در کشور های غنی می زیند برخوردار شوند. دلایلی مانند این، مبنای تاکید پوگ براین نکته است که بار مسئولیت باید بر دوش مؤسسات ملی و بین المللی باشد. حمایت و ارتقای مکفی حقوق بشرهم  مستلزم  این است که دولت-ملت ها خدمات و مؤسسات لازم برای شهروندانشان را تدارک دیده باشند و هم نیازمند همکاری ملت-دولت ها در سازمان های جهانی برای فراهم آوردن شرایط ضروری جهانی جهت حمایت و ارتقای حقوق تک تک انسان هاست.این سازمان ها برای صیانت مکفی از حقوق بشر افراد عملا چه باید بکنند؟ آیا حق بشری دختر من برای برخورداری از آموزش کافی نیازمند این است که اداره متولی آموزش هر آنچه که ممکن است برای کمک و ارتقای آموزش کودک من انجام دهد؟ آیا این امر مستلزم تدارک یک کتابخانه در کلاس جهانی، سفرهای مطالعاتی مکرر به خارج، و استخدام توانا ترین و فرهیخته ترین آموزگاران است؟ مسلماً جواب منفی است. با توجه به محدودیت نسبی منابع و نیازهایی که به این منابع هست، می گوییم صیانت مکفی از حقوق بشری افراد، مبتنی براین است که سازمان های اجتماعی و دولتی  به چنان نحو شایسته ای عمل کنند که حقوق  همه ی  افراد برای نیل به حداقل زندگی نیکو محفوظ بماند. معمولا  بیشترین مسئولیت  فراهم کردن شرایط مکفی  نیل به زندگی نیکو را برعهده ی  دولت های ملی می دانند. مقصود فیلسوفانی مانند برایان اورند (2002) نیز تاکید برهمین نکته است. او می نویسد مقصود از حقوق بشر صیانت از ´سطوح حداقلی رفتار شایسه و محترمانه´ با انسان هاست. اما توجه به این مطلب اهمیت دارد که حتی وظیفه ی تأمین سطوح حداقلی رفتار شایسته و محترمانه با انسان ها را نمی توان کاملا محدود به مرزهای ملی نمود. صیانت و ارتقای مًکفی حقوق انسانی همگان، برای نمونه مستلزم دولت-ملت های غنی تر و قوی تری است تا به یاری  کشورهایی  برخیزند  که فعلا از تامین حقوق بنیادی شهروندان شان ناتوانند. گرچه ممکن است تصور اورند از حقوق بشر در نظر برخی بی جهت محتاطانه نماید، نگاه مختصری به میزان رنج و محرومیت انسان ها در بسیاری از نواحی جهان امروز کافی است تا نشان دهد که ما تا چه میزان از تحقق همین استاندارد کاملا حداقلی نیز به دوریم.

موسسات ملی و بین المللی در وحله اول دارای مسئولیت صیانت از حقوق بشر هستند. آزمون انجام موفقیت آمیزاین مسئولیت، همانا خلق موقعیت برای همه افراد جهت نیل به حداقل زندگی نیکو است.  تحقق حقوق بشر مستلزم استقرار شرایط به گونه ایست که همگان بتوانند از حداقل زندگی نیکو برخوردار شوند. لذا نباید این  آرمان را با کوشش برای خلق جامعه ی آرمانی اخلاقی اشتباه گرفت. بسیاری می پندارند که آرمان حقوق بشر ایجاد آرمانشهر (اتوپیا)  است و با این تصور بدان ایراد می گیرند. این ایراد ربطی به مطالبات اساسی حقوق بشر ندارد، اما یادآور این مطلب است که حتی تحقق معتدل ترین آرمان ها نیز درجهان امروز بسی دشوار است. آرمان های بالفعل حقوق بشر، در نظر نخست بسی معتدل اند. اما این مطلب نباید ما را از دریافت همه توان بالقوه ی حقوق بشر بازدارد. حقوق بشر خواهان ایجاد جوامعی از نظر سیاسی دموکرات است که در آنها همه شهروندان از وسائط نیل به حداقل زندگی نیکو بهره مند گردند. اگرچه موضوع حقوق انسانی افراد ممکن است فروتنانه نماید، اما توان این حقوق مطلق است. به بیان دیگر، خواسته های این حقوق بر دیگر اهداف اجتماعی ممکن تقدم داده می شوند. رونالد داورکین اصطلاح ´حقوق به عنوان آس ها´ را برای توصیف این خاصه وضع کرده است. او می نویسد، «بهتر است حقوق را  به عنوان آس های میدان بازی توجیه تصمیم های سیاسی بدانیم که بیانگر هدفی برای  کلیت جامعه است.»(1977:153) داورکین، محاجه می کند که ملاحظات مربوط به ادعای حقوق باید هنگام تعیین سیاست و توزیع  مزایای عمومی مقدم بر دیگر ملاحظات منظور شوند. پس به این ترتیب، حقوق یک اقلیت برای اینکه تبعیضی بر آنها نرود باید مقدم بر لحاظ کردن نفعی باشد که ممکن است از  تبعیض روا داشتن علیه آن اقلیت نصیب اکثریت شود. به این ترتیب، حق یک فرد برای برخورداری از تغذیه ی مناسب باید مقدم بر میل دیگرافراد برای سیرچرانی باشد، به رغم حظ وافری که آنان می برند. در نظر داورکین، حقوق به عنوان آس ها، بیانگر همان ایده آل برابری است که آموزه ی معاصر حقوق بشر بر پایه ی آن بنا شده است. حقوق به عنوان  آس ها دانستن وسیله ایست برای تضمین اینکه درقبال برخورداری از حقوق بنیادی انسانی، با همه افراد به نحو یکسانی رفتار می شود.  ممکن است  تحقق تام وکمال آرمان حقوق بشر مستلزم تدارک دیدن کلیه ی منابع موجود نباشد، اما این نباید از قوت حقوق بشر به عنوان متقدم بر ملاحظات معارض اجتماعی و سیاسی بکاهد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> توجیه فلسفی حقوق بشر

تا بدین جا نشان دادیم که حقوق بشر به عنوان حقوقی اخلاقی شکل گرفتند اما درج موفقیت آمیز بسیاری از حقوق بشر در قوانین بین المللی و ملی، در بسیاری موارد حقوق بشر را به عنوان حقوقی هم اخلاقی و هم حقوقی درآورده است. به علاوه، حقوق بشر می توانند هم حقوق ادعا و هم حقوق آزادی باشند، و  صیانت از آن حقوق درقبال اضطرار اعمال شده از جانب دیگران، وجهی سلبی یا ایجابی داشته باشند. حقوق بشر را می توان به پنج مقوله متفاوت تقسیم بندی کرد و هدف اصلی صیانت از حقوق بشر ایجاد شرایطی برای تمامی افراد برای برخورداری از مجال نیل به کمینه ی یک زندگی نیکوست. نهایتا اینکه حقوق بشرعموما به عنوان حقوقی  انگاشته می شوند که در تخصیص منابع بر دیگر ملاحظات اجتماعی و سیاسی تقدم دارند. عموما فیلسوفان در معنای وسیع کلمه در مواردی مانند خواص صوری حقوق بشر، موضوع حقوق بشر، و قوت حقوق بشر اتفاق نظر دارند. اما در مورد این پرسش که چگونه می توان حقوق بشر را از نظر فلسفی توجیه کرد، توافق بسیار کمتر است. به درستی می توان گفت که فیلسوفان پاسخ هایی بسیار متفاوت، و گاهی متضاد به این پرسش داده اند. فیلسوفان کوشیده اند با توسل به ایده های منفردی مانند برابری، خودمداری، کرامت انسانی، علائق بنیادی انسان، قابلیت عامل عاقل بودن و حتی دموکراسی به این پرسش پاسخ دهند. به منظور وضوح و سهولت نسبی بحث، من بر دو کوشش فلسفی برای توجیه قوق بشر متمرکز خواهم شد که اکنون از همه برجسته تر اند: نظریه علاقه و نظریه اراده. پیش از آغاز این بحث، ضروری است که ابتدا به پرسش بنیادی تری بپردازیم.

 آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی اند؟

بسیاری از مردم اعتبار حقوق بشر را مسلم می انگارند. مسلماً  ممکن است  در نظر بسیاری از غیرفیلسوفان همه ی حقوق بشر به گونه ای بسیار واضح مبتنی بر اصول اخلاقی بداهتاً درست و سراسر معتبر باشند. از این دیدگاه، می توان حقوق بشر را واقعیت هایی تجربی درباره ی جهان معاصر انگاشت. امکان ندارد هیچ یک از مدافعان حقوق بشر  از این دیدگاه شاکی باشد. بالآخره تفوق چنین دیدگاهی از نظر پراگماتیک برای حقوق بشر ارزشمند است. با این حال فیلسوفان اخلاق این مسزیت را  تضمینی برای از-خود-خشنودی معرفت شناختی نمی یابند. فیلسوفان اخلاق همچنان دلمشغول پرسش توجیه فلسفی حقوق بنیادی بشر باقی می مانند. این دلیل خوبی است برای اینکه همگی ما باید به چنین پرسشی بپردازیم. دیدگاهی به حقوق بشر، که می توان آن را ´ازنظر فلسفی خام´ خواند، حقوق بشر را حقوق قانونی می داند. اعتبار حقوق بشر ارتباط و بستگی  نزدیکی  به قانونی شدن این حقوق دارد. اما چنان که پیش تر محاجه کردیم این رویکرد برای توجیه حقوق بشر کفایت نمی کند. هرگز نمی توان  با خاطر نشان کردن اینکه باورها یا مفاهیم اخلاقی خاصی عملاً وجود دارند  استدلال های به نفع اعتبار آموزه  اخلاقی حامی آنها را توجیه کرد. اخلاق اصولا معطوف به اموری است که باید باشند، این مسائل را نمی توان با توسل به آنچه که هست، یا موجود انگاشته می شود حل و فصل کرد. با این مبنا، استدلال به نفع اینکه رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از نظر اخلاقی رژیمی ناعادلانه بود، بسیار دشوار است. کسی نباید در بدو امر قانون را با اخلاقیات خلط کند. و نباید این دو را هم-مصداق دانست. حقوق بشر ریشه در حقوق اخلاقی دارند. در مورد حقوق بشر ادعا می شود که که فارغ از اینکه کاملا وجه قانونی یافته اند یا نه، و حتی فارغ از اینکه کسی با مدعاها و اصول آن موافق باشد یا نه، همه جا و برای همه کس معتبر اند. به این ترتیب کسی نمی تواند با توسل به ادعاهای صرف تجربی درمورد جهان، به پرسش اعتبار حقوق بشر پاسخ گوید. به عنوان یک آموزه، باید  نشان داد که حقوق بشر هنجارهایی معتبر اند، نه اینکه  واقعیت دارند. برای حصول این مطلب باید به فلسفه اخلاق رجوع کرد. امروزه دو رویکرد مشخص به پرسش از اعتبار حقوق بشر غالب تر اند: آنچه با تساهل می توان ´رویکرد نظریه ی علاقه´ نامید و ´رویکرد نظریه ی اراده´.

–        رویکرد نظریه ی علاقه

 

 مدافعان رویکرد نظریه ی علاقه استدلال می کنند که کارکرد اصلی حقوق بشر صیانت و ارتقای علائق معین انسان است. صیانت از علائق اساسی  نوع بشر مبنای اصولی ایست که بر پایه آنها می توان حقوق بشر را اخلاقا توجیه کرد. پس رویکرد علائق مقدمتا معطوف به تشخیص  پیش نیازهای اجتماعی و زیست شناختی  برای نیل انسان به حداقل زندگی نیکو ست. جهانشمولی حقوق بشر ریشه در اموری دارد که مولفه های بنیادی و واجب سعادت انسان انگاشته می شوند، و همگی ما ضرورتا در آنها اشتراک داریم. برای مثال، علاقه ای را که هر یک از ما به ایمنی فردی مان داریم در نظر بگیرید. این علاقه برای مدعای ما بر آن حق مبنایی فراهم می کند. ممکن است این امر مستلزم  استخراج حقوق دیگری به عنوان پیش نیازهای ایمنی، مانند ارضای نیاز به تغذیه ابتدایی و نیاز به ایمن بودن از حبس یا بازداشت خود سرانه باشد. جان فینیس نماینده مناسبی از فیلسوفان مدافع رویکرد نظریه علاقه است. فینیس(1980)  استدلال می کند که حقوق بشر بر پایه ی ارزش ابزاری شان برای صیانت از شرایط ضروری  بهزیستی انسان توجیه می شوند. او هفت علاقه اصلی، یا آنچه که خود ´صور بنیادی خیر انسان´ می نامد، را به عنوان زیربنای حقوق بشربرمی شمرد. این صور به این قراراند: حیات و ظرفیت آن برای گسترش؛ کسب معرفت، به عنوان هدفی غایی؛ بازی، به عنوان قابلیت تفریح؛ بیان زیبایی شناسانه؛ روابط اجتماعی و دوستی؛ عقلانیت عملی، یعنی قابلیت فرآیند های اندیشیدن هوشمندانه و عقلانی؛ و بالاخره مذهب، یا قابلیت تجربه روحانی. به نظر فینیس، اینها پیش نیازهای اساسی برای بهزیستی بشر هستند، و لذا به کار توجیه مدعاهای ما بر کسب حقوق متناظرشان می آیند؛ چه این مدعاها از نوع حقوق ادعا و چه از نوع حقوق آزادی باشند.دیگر فیلسوفانی که با رویکرد علاقه-بنیاد به دفاع از حقوق بشر پرداخته اند، به این پرسش رسیده اند که چگونه توسل به علائق می تواند برای احترام به آنها، و در صورت لزوم عمل ایجابی برای برآوردن علائق دیگران توجیهی فراهم آورد. این پرسش ها در فلسفه اخلاقی و سیاسی غرب سنتی دیرینه دارند و قدمت شان دست کم به فیلسوف قرن هفدهمی تامس هابز می رسد. معمولا این رویکرد درصدد ارائه ی مطلبی است که جیمزنیکل (1987:87) ´دلایل احتیاطی´ دردفاع از حقوق بشر نامیده است.  مدافعان این رویکرد با ابتنا بر این ادعا که همه انسان ها دارای علائق ابتدایی و بنیادی ای هستند، محاجه می کنند که هر فرد دارای وظیفه ای اساسی و عام برای احترام به هر فرد دیگر است. مبنای این وظیفه صرفاً خیرخواهی یا بشردوستی نیست، بلکه علائق خود شخص است. به بیان نیکل،» استدلال احتیاطی برپایه ی علائق بنیادی درصدد نشان دادن آن است که پذیرش و اجابت حقوق بشر در جایی که اغلب مردم چنین می کنند عقلانی خواهد بود، زیرا این هنجار ها جزئی از بهترین ابزارهای صیانت از علائق خود شخص در برابر اعمال و احترازهایی است که آن علائق را تهدید می کنند.»(منبع قبل). صیانت از علائق بنیادی خود فرد مستلزم آن است که دیگران به تشخیص و احترام به آن علائق مایل باشند، که درمقابل، تشخیص و احترام متقابل به علائق بنیادی دیگران را لازم می دارد. صیانت مکفی  از علائق بنیادی هر فرد نیازمند استقرار یک نظام همکاری است، که هدف اصلی آن ارتقای خیر عام نیست، بلکه صیانت  و ارتقای علائق شخصی افراد است.

در نظر بسیار فیلسوفان رویکرد علاقه دفاع فلسفی قوی ای از آموزه حقوق بشر است. مزیت بارز آن توجه به خصایصی انسانی است که همگی ما درآنها اشتراک داریم. به این ترتیب دفاع همه جانبه ای از بسیاری از حقوق بشر فراهم می آورد. حقوقی که در نظر بسیاری بنیادی و لایتجزا هستند. همچنین رویکرد علاقه حل وفصل برخی از مجادلات بالقوه برسر اولویت بندی حقوق بشر را امکان پذیر می نماید. برای مثال می توان این اولویت بندی حقوق را با تنظیم سلسله مراتب علائق به عنوان موضوع مشخص، یا محتوای متناظر با هرحق انجام داد.

با این حال نقد های مهمی نیز به رویکرد علاقه شده است. این نقد ها   در درجه نخست متوجه توسل ضروری نظریه پرداز علاقه به رویکردی به طبیعت بشر است. رویکرد علاقه آشکارا بر اساس رویکردی ، دست کم ضمنی، به طبیعت بشر مطرح می شود. البته توسل به طبیعت بشر بسیار بحث برانگیز بوده است و معمولا توافق بر سر آن کمتر ازمیزان لازم برای مشروعیت بخشی به هر آموزه اخلاقیِ  مبتنی بر  طبیعت بشربوده است. برای مثال،  با توجه به تنوع فرهنگ ها و جوامع، همساز کردن توسل به علائق بنیادی با آرمان صیانت از شرایط نیل همگان به کمینه ی زندگی نیکو، پیچیده می شود. چنان که فیلسوف اقتصاد آمارتا سِن(1999) خاطر نشان کرده، آشکار است که شرایط کمینه ی یک زندگی شایسته از نظر اجتماعی و فرهنگی نسبی است. فراهم کردن شرایط نیل به یک زندگی نیکو برای ساکنان گرینویچ ویلج  بسیار متفاوت از برآوردن همان شرایط برای ساکنان قصبه ای در آفریقای جنوبی یا آمریکای جنوبی خواهد بود. اگرچه ممکن است خود علائق نهایتا یکسان باشند، اما صیانت مکفی این علائق فراتر از صرف مشخص کردن پیش نیازهای عام ارضای علائق بنیادی افراد است. دیگر نقد های به رویکرد علاقه، متوجه این نکته است که دراین رویکرد به علائق خود مبنای عقلانی احترام تام به حقوق همه ی  انسان ها محسوب می شود. رویکرد علاقه فرض می گیرد که افراد در مقابل همدیگر آسیب پذیری نسبتا یکسانی دارند. اما اصلا چنین نیست. این مدل نمی تواند به خوبی از این مدعا دفاع کند که اگر فرد صیانت ازعلائق خود را می جوید، باید مثلا به علائق افراد بسیار ضعیف تر یا از نظر جغرافیایی دورتر نیز احترام بگذارد. برای مثال، چرا باید فرد سنگین وزنی دلمشغول علائق خود که در لوس آنجلس یا لندن زندگی می کند، به علائق فردی گرسنه در فلان قاره  فقیر دوردست توجه نشان دهد؟ در این مثال، فرد گرسنه در موقعیتی نیست که بتواند علائق همتای سنگین وزن خود را متاثر کند.  توسل صرف به علائق شخصی  نمی تواند  نهایتا برای صیانت از جامعه ی اخلاقی جهانی، که در بطن آموزه حقوق بشر قرار دارد، مبنایی فراهم کند. این رویکرد نمی تواند  جهانشمولی حقوق بشر را توجیه کند. یک ایراد فلسفی تر به رویکرد علاقه بنیاد، اشاره به غفلت این رویکرد ازکنش گری خلاقه ی انسان به عنوان مولفه ی بنیادی و عام اخلاق است. به بیان ساده، رویکرد علاقه-بنیاد، این علائق بنیادی را پیش شرط کنش اخلاقی انسان می داند. این امر می تواند به تخفیف اهمیت کنش آزادانه به عنوان ایده آل اصلی اخلاق بیانجامد.  می توان آزادی را یک علاقه ی بنیادی انسان دانست، اما در رویکردعلاقه، آزادی از علائق بنیادی نیست. توجه به این مطلب در بطن ´رویکرد اراده´ به حقوق بشر قرار دارد.

 رویکرد نظریه ی اراده

 

برخلاف رویکرد علاقه، نظریه اراده می کوشد اعتبار فلسفی حقوق بشررا بر ویژگی انسانی یگانه ای مبتنی کند: قابلیت آزادی. نظریه پردازان رویکرد اراده محاجه می کنند که آنچه وجه ممیزه ی کنش گری انسان است، قابلیت آزادی است و این نکته باید هسته ی هر رویکردی به حقوق باشد. پس از دید نظریه پردازان اراده، حقوق بشر نهایتا منتج از، یا تحویل پذیر به حق زایای یگانه،  یا مجموعه ی کاملا محدودی از ویژگی های بنیادی است. برای مثال، اچ.ال.ای.هارت استنتاجاً محاجه می کند که تمام حقوق را می توان به حق بنیادی یگانه ای فروکاست. او این حق را ´حق برابر همه انسان ها برای آزاد بودن´ می خواند. هارت تاکید می کند که حقوقی مانند مشارکت سیاسی یا تغذیه مکفی، نهایتا قابل تحویل به  از حق برابر همگان برای آزادی، و قابل  اشتقاق از این حق اند. هنری شو(1996) در پی توسعه ی استدلال استنتاجی هارت محاجه می کند که آزادی به تنهایی برای ابتنای تمام حقوقی که هارت برمی شمرد کافی نیست. شو استدلال می کند که مبنای  بسیاری از این حقوق بیش از صرف آزادی افراد است  و صیانت در برابر خشونت و ضروریات مادی بقا را نیز شامل می شوند.  به این ترتیب، او حقوق را بر پایه ی آزادی، ایمنی، و معاش قرار می دهد. فیلسوف اخلاق، آلن گویرث (1978و1982) این تم را گسترش بیشتری داده است. گویرث محاجه می کند که  توجیه مدعاهای ما درمورد دارا بودن حقوق ابتدایی انسانی  بر مبنای  چیزی است که او آن را وجه مشخصه ی عام انسان ها می داند: یعنی قابلیت عاملِ اخلاقیِ هدفمند بودن. در نظر گویرث معتبر شناختن حقوق بشر نتیجه ی منطقی این است که خود را عامل عقلانی هدفمندی بدانیم، زیرا داشتن حقوق  ابزار ضروری عمل هدفمند اخلاقی است. گویرث استدلال خود را بر پایه ی این ادعا قرار می دهد که همه ی اعمال انسان به گونه ای عاقلانه هدفمند اند. هر عمل انسان به دلیلی انجام می شود، فارغ از اینکه  آن دلیل خوب یا بد باشد. او محاجه می کند که برای پذیرش عقلانی یک هدف، گیریم میل به نوشتن یک کتاب، شخص باید لوازم منطقی آن هدف را نیز دارا باشد؛ مثلا دست کم سواد نوشتن داشته باشد. آنگاه او می پرسد برای عامل عاقلانه هدفمند بودن، نخست چه چیزی مورد نیاز است؟ پاسخ او این است که آزادی و بهزیستی دو شرط ضروری  عمل عاقلانه هدفمند اند. آزادی و بهزیستی ابزارهای ضروری عمل به نحوعقلانی هدفمند هستند. وقتی انسان بودن، دارا بودن فابلیت عامل عاقلانه هدفمند بودن باشد، آزادی و بهزیستی پیش نیازهای انسانیت اند. وهر انسانی  مستحق دسترسی به این حقوق  به عنوان پیش نیاز انسانیت اش است. گویرث محاجه می کند که هیچ کس نمی تواند بدون توجه به دیگران بخواهد که صرفا خودش از این پیش نیازهای عاملیت عقلانی برخوردار باشد. او توجه به حقوق دیگر انسان ها را برپایه ی آنچه که  ´اصل سازگاری ژنریک´ می خواند  ضروری می داند. گویرث استدلال می کند که  ادعای هر فرد برای داشتن ابزارهای پایه ی عمل عاقلانه هدفمند، مبتنی بر لحاظ کردن ویژگی  عام، و نه خاص، همه عامل های عاقلانه هدفمند است. من منطقا نمی توانم  مدعی حقوق پایه ای بشری ام باشم، بدون اینکه همزمان ادعاهای همه عامل های هدفمند عاقل دیگر بر همان حقوق را نیز پذیرا باشم. این ادعا ی گویرث، پژواک  مفهوم داورکین از حقوق به عنوان آس هاست، اما او نهایتا فراتر از داورکین می رود. داورکین صرفا استدلال می کند که  حق حیات مطلق است و لذا نمی تواند تحت هیچ شرایطی  نقض شود. به بیان گویرث       » حق هنگامی مطلق است که تحت هیچ شرایطی نتوان آن را نقض کرد، چنان که هرگز نتوان به نحو موجهی از آن تخطی کرد. این حقوق باید بدون هیج استثنایی به جا آورده شود.» (1982:92). پس نظریه پردازان اراده، درصدد توجیه اعتبار حقوق بشر برپایه  ایده آل خود مداری (اتونومی) شخصی اند: حقوق، تجلی عمل مطابق خودمداری شخصی اند. به این ترتیب، اعتبار حقوق بشر ضرورتا وابسته به خودمداری شخصی است. در نگاه نخست، این موضع فلسفی بسیار قویی می نماید. آخر، چنان که کسی مانند گویرث ممکن است محاجه کند، منتقدان این موضع نیزخود ضرورتا خودمدارانه عمل می کنند، و بدون فرض گرفتن همزمان ملزومات این گونه عمل خودمدارانه نمی توانند چنین کنند: حتی در نقد حقوق بشر نیز شخص منطقا ملزم به مفروض داشتن چنین حقوقی است.به رغم قوت منطقی ظاهری رویکرد اراده، این رویکرد معروض صور متفاوتی از نقد بوده است. یک نقد  مهم بر این رویکرد متوجه پیامد های نظریه ی اراده برای به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ است، یعنی انسان هایی که موقتا یا دائما از عمل به گونه ای عقلانی خودمدارانه ناتوان اند. این موارد شامل کسانی می شودکه دچار جنون، اسکیزوفرنی، یا افسردگی بالینی اند، و نیز افرادی که به اغمایی فرو رفته اند که شاید هرگز از آن برنخیزند. اگر دارا بودن حقوق بشر موکول به قابلیت عمل به گونه ای عاقلانه هدفمند باشد، آنگاه چنین می نماید که نتیجه منطقی این رویکرد این است که افرادی که قادر به برآوردن این معیار نیستند نمی توانند ادعای مشروعی بر حقوق بشر داشته باشند. بسیاری این نتیجه را اخلاقا منزجر کننده می یابند. اما تقیّد کامل به رویکرد اراده این نتیجه را گریزناپذیرمی سازد. برخی از انسان ها موقتا یا دائما عاجز از برآوردن شرطی هستند که  گویرث برای برخورداری از حقوق بشر پیش می نهد. دشوار می توان این افراد را با معیار گویرث مشمول حقوق بشر انگاشت. اما به رغم رویکرد اراده، تمایل عمومی بر این است که بسیاری از این به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ را نیز در شمول حقوق بشر آورد.  شاید دفاع از این تمایل با توسل به خرد عملی نهایتا ممکن نباشد، اما باز هم در نظر بسیاری نفی پذیرش این موارد حاشیه ای شهودا خطاست. این نکته نشان می دهد که دفاع بسیاری از مردم ازحقوق بشر واجد یک مولفه ی همدلی سرسختانه، یا همان توجه عاطفی عام به دیگران است. به این ترتیب، اعمال سختگیرانه معیار نظریه پردازان اراده برای تعیین عضویت افراد در جامعه دارندگان حقوق بشر، منجر به حذف مقولاتی از بشر می شود که اکنون محق بر حقوق بشر شناخته می شوند.

رویکرد نظریه ی علاقه و رویکرد نظریه اراده هر کدام قوت و ضعف هایی دارند. هنگامی که قرار باشد هر یک ازآنها را به نحوی سازگار و جداگانه به آموزه حقوق بشر اعمال کنیم، هر دو رویکرد به نتایجی می انجامند که قوت تام  این حقوق را زیر سوال می برند. شاید لازم باشد حامیان فلسفی حقوق بشر برای توجیه فلسفی این حقوق، مزایای فلسفی بالقوه ی  ترکیب تِم ها و مولفه هایی را لحاظ کنند که در این دو رویکرد (و رویکرد های دیگر) یافت می شود. پس تلاش های آتی برای توجیه مبانی و محتوای حقوق بشر می تواند از پی گیری رویکردی بهره جوید که  از نظر تماتیک از آنچه که تاکنون صورت گرفته  تکثرگرا تر باشد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> نقد فلسفی حقوق بشر

صور مختلفی از نقد های بنیادی فلسفی بر آموزه حقوق بشر وارد شده است. این چالش ها بر سر اعتبار فلسفی حقوق بشر به عنوان یک آموزه ی اخلاقی، متفاوت از ارزیابی انتقادی نظریه های فیلسوفان حامی این آموزه  هستند، چرا که این نقد ها درصدد نشان دادن چیزی هستند که ناقدان حقوق بشر مغالطاتی فلسفی می دانند که این حقوق برپایه ی  آنها بنا شده است. دو دسته از این تحلیل های انتقادی مخصوصا محل توجه اند:  یکی ادعای جهانشمولی حقوق بشر را به چالش می گیرد ، و دیگری این ادعا را که حقوق بشر دارای ویژگی عینی اند برنمی تابد.

–        نسبیت گرایی اخلاقی 

 حامیان فلسفی حقوق بشر ضرورتا متعهد به صورتی از جهانشمول گرایی/مطلق گرایی/کل گرایی اخلاق (یونیورسالیسم)  هستند. حقوق بشر به عنوان آموزه و اصول اخلاقی به طور جهانشمول معتبر دانسته می شوند. با این حال جهانشمول گرایی اخلاقی از دیرباز از جانب نسبیت گرایی اخلاقی مورد انتقاد بوده است. نسبیت گراهای اخلاقی محاجه می کنند که  گزاره های درست اخلاقیِ دارای اعتبار جهانشمول وجود ندارند. از نظر نسبیت گرایان اخلاقی، اصلا چیزی به عنوان آموزه ی اخلاقیِ با اعتبارجهانشمول وجود ندارد. نسبیت گرایان، اخلاقیات را پدیده هایی اجتماعی و تاریخی می دانند. به این ترتیب باورها واصول اخلاقی از نظر تاریخی و اجتماعی محتمل الوقوع انگاشته می شوند، و اعتبار آنها تنها منحصربه فرهنگ ها و جوامعی است که این اصول از آنها ناشی شده اند، و جوامعی که این باورها را وسیعا پذیرفته اند. نسبیت گرایان اخلاقی به عنوان دفاعی تجربی از موضع خود تنوع عقاید ورسوم رایج در جهان امروز را خاطر نشان می کنند. حتی در جوامع معاصری مانند ایالات متحده یا بریتانیا، فرد می تواند  در باورها،اصول و اعمال اخلاقی بنیادی  تنوع گسترده ای  بیابد. پس جوامع پیچیده ی معاصربه گونه ای فزآینده دارای ویژگی های تکثرگرا و چندفرهنگی انگاشته می شوند. درنظر بسیاری از فیلسوفان، خصیصه ی چند فرهنگی چنین جوامعی حیطه و محتوای اصول تنظیم کننده ی سیاست حاکم براین جوامع را به شدت محدود می کنند. در مورد حقوق بشر، نسبیت گرایان بر مواردی مانند ویژگی ای که فردگرایی آموزه حقوق بشر شمرده می شود،ایراد می گیرند. بسیاری از نسبیت گرایان محاجه کرده اند که حقوق بشر بی جهت متمایل به جوامعی و فرهنگ های اخلاقا فردگراست، و این ناگزیر به بهای طرد ارزشهای اخلاقی  اشتراکی بسیاری از جوامع آسیایی و آفریقایی می انجامد. این وضع در بهترین حالت به حشو بودن برخی مواد حقوق بشر برای چنین جوامعی منجر می شود، ودر بدترین حالت می توانند در صورت اِعمال کامل و ایجابی، با جایگزین کردن ارزش های یک تمدن با ارزش های تمدنی دیگر، به حال آن جوامع مضر باشد. و لذا به عنوان شکلی از امپریالیسم فرهنگی و اخلاقی به حساب آید.جدل فلسفی میان مطلق گرایان و نسبیت گرایان اخلاقی بسی پیچیده تر از آن است که بتوان در اینجا خلاصه اش کرد. با این حال، برخی پاسخ های فوری به نقد نسبی گرا به حقوق بشر حاضر و آماده اند. نخست اینکه، صرف خاطر نشان کردن تنوع اخلاقی و قوام مفروض فرهنگ ها و جوامع خاص، به خودی خود، نه نقدی بر جهانشمول گرایی است و نه توجیهی فلسفی برای نسبیت گرایی فراهم می آورد. بالآخره، فرهنگ ها و جوامعی بوده اند، و هستند، که رفتارشان با مردم خود بسی بدتر ازآن بوده که مطلوب کسی نماید. آیا نسبیت گرا حقیقتا از ما می خواهد که  قوام آلمان نازی، یا دیگر رژیم های سرکوب گر را به رسمیت بشناسیم و به آنها آن احترام بگذاریم؟ دشواربتوان شک کرد که نسبیت گرایی به این صورت با حقوق بشر ناسازگار است. در نظر نخست، چنین می نماید که این مطلب به نفع استدلال های حامی مطلق گرایی حقوق بشرباشد. آخر می توان شک کرد که هیچ نسبیت گرایی حاضر باشد درصورتی که محیط اجتماعی ایجاب کند، از حقوق بشری خود صرف نظر کند. به همین ترتیب، استدلال های نسبیت گرایانه معمولا توسط  نخبگان سیاسی حاکم برکشورهایی مطرح می شود که سرکوب سازمان یافته مردمان اش اعتراض حامیان حقوق بشر را برانگیخته است. رشد نمایی سازمان های خودجوش دفاع از حقوق بشر در بسیاری از کشورهای جهان که فرهنگ هایشان با حقوق بشر ناسازگار شمرده می شوند، پرسش های بسیاری را در مورد اعتبار و صداقت این حاکمان نسبیت گرای ´بومی´ بر می انگیزد. آموزه ی  نسبیت گرایی اخلاقی، در بدترین حالت می تواند برای مشروعیت بخشی به نظام های سیاسی سرکوب گر به کارگرفته شود. اما نگرانی مربوط به ناسازگاری مفروض میان حقوق بشر و نظام های اخلاقی اشتراک گرا مساله ی معتبرتری می نماید. حقوق بشر به گونه ای انکار ناپذیر دارندگان این حقوق را به عنوان اشخاص منفرد درنظرمی گیرد. این عمدتا ناشی از ریشه های غربی حقوق بشر است. با این حال منصفانه خواهد بود اگر بگوییم  ´نسل سوم´ حقوق بشر با مبانی حیات اشتراکی و جمعی  بسیاری افراد بسی همنوا تر است. با عنایت به  آثار فیلسوفان سیاسی مانند ویل کیملیکا، اکنون  توجه فزآینده ای  به متناسب نمودن اصول حقوق بشر با اموری مانند حقوق اشتراکی اقلیت ها می شود ، مثلا، ادعاهای اقلیت ها بر مسائلی مانند حقوق مالکیت اشتراکی زمین، محل توجه است. اگرچه حقوق بشر از نظر فلسفی، مبتنی بر آموزه ی  اخلاقی فردگرا باقی می مانند، اما شکی نیست که  تلاش هایی جهت اعمال مناسب حقوق بشر بر جوامع اشتراک گراتر صورت گرفته است. دیگر نمی توان در مورد حقوق بشر ادعا کرد که ´کور-فرهنگ´ هستند.

 نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

 دومین دسته ی مهم از نقدهای فلسفی به حقوق بشر، فرض وجود مبنای عینی آنها را به عنوان حقوقی اخلاقی  به چالش می گیرند. این طریق نقد را می توان به سان رودی انگاشت که نهرهای فلسفی متعددی بدان می ریزند. اساس این کوشش برای انکارحقوق بشر مشتمل بر این ادعاست که اصول و مفاهیم اخلاقی خصیصه ای ذاتا سوبژکتیو(ذهنی) دارند. طبق این دیدگاه ، منشاء باورهای اخلاقی  تعیین صحیح یک اراده هدفمندعقلانی، یا حتی شهود یافتن ازاراده یک موجود الهی نیست، بلکه باور های اخلاقی، بیان های بنیادی ترجیحات جزئیِ شخصی هستندد. پس این دیدگاه وجود مبنایی اصولی را برای مفهوم حقوق اخلاقی انکار می کند: یعنی منکر این است که  اصولی اخلاقی پیشینی و عقلانی ای باشند که بتوان آموزه ی اخلاقی صحیح و مشروعی را برآنها استوار کرد. این دیدگاه  در فلسفه مدرن، بیش از همه یاد آور فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهمی دیوید هیوم است. روایت های جدید تر این دیدگاه در آثار کسانی مانند سی.ال.استراسون، لودویگ ویتگنشتاین، ج.ال.مکی، و ریچارد رورتی یافت می شود. رورتی (1993) محاجه کرده است که حقوق بشر مبتنی بر به کارگیری خرد نیستند، بلکه نگاه احساسی آدمی اند. او تأکید می کند که حقوق بشر به طور عقلانی قابل دفاع نیستند و محاجه می کند که فرد نمی تواند با توسل به نظریه اخلاقی و احکام عقلانی، مبنایی اخلاقی برای حقوق بشر دست و پا کند، زیرا  باورها و اعمال اخلاقی نهایتا با توسل به دلیل یا نظریه اخلاقی انگیخته نمی شوند، بلکه ریشه در احساس همذات پنداریِ همدلانه با دیگران دارند: اخلاق از دل برمی خیزد و نه ازعقل.  رورتی  با این دیدگاه جذاب اما آشکارا شکاکانه درباره ی مبنای فلسفی، وجود حقوق بشر را ´چیزی خوب و مطلوب´ می داند، چیزی که همه ی ما از وجود آن سود می بریم. نقد او به حقوق بشر ازعداوت با این آموزه ناشی نمی شود. در نظر رورتی، با توسل عاطفی به تشخیص رنج غیر ضروری دیگران بهتر می توان به حقوق بشر خدمت کرد تا با استدلال درباره ی خرد ورزی درست.تاکید رورتی بر همذات پنداری عاطفی با دیگران ملاحظه ی درستی است. این رویکرد می تواند حمایت افزوده ای برای استدلال هایی باشد که کسانی مانند گویرث ارائه کرده اند. با این حال، چنان که اخیرا کسانی مانند مایکل فریمن خاطر نشان کرده اند، «استدلال رورتی… توجیه را با انگیزش اشتباه می گیرد. همدلی یک عاطفه است. اینکه آیا عملی که ما برمبنای عواطف مان انجام می دهیم موجه است یا نه بستگی به دلیل آن عمل دارد. رورتی خواهان حذف نظریه های متافیزیکی اثبات نشده از فلسفه است، اما در نقدش بر حقوق بشر بسی دور می رود، و استدلال را حذف می کند.»(2002:56) رویکرد خود رورتی به مبانی و حیطه ی  معرفت اخلاقی نهایتا  او را از ادعای اینکه حقوق بشر پدیده ای اخلاقا مطلوب است منع می کند، چرا که او صریحا منکراعتبار اتکا به معیارهای مستقل مورد نیاز برای چنین قضاوتی است. آنچه از رورتی انتظار داریم، دلیل مستقلی برای پذیرش نتیجه گیری اش است. این دقیقا همان چیزی است که به نظر او فلسفه اخلاق نمی تواند آن را عرضه دارد.

از رورتی که بگذریم، نقد عام عینیت اخلاقی، سنت دیرینه و بسیار جا افتاده ای در فلسفه اخلاق مدرن دارد. گفتن اینکه بالآخره عینیت گرایان یا ذهنیت گرایان(سوبژکتیویست ها) حریف فلسفی شان را ´خاک کرده اند´ درست نخواهد بود. حقوق بشر مبتنی بر ادعای عینیت اخلاقی، برپایه ی رویکرد علاقه و یا رویکرد اراده اند. بنا براین هر نقدی بر عینیت گرایی اخلاقی ، متوجه دفاع فلسفی از حقوق بشر نیز خواهد بود. چنان که در بالا اشاره کردم، فیلسوفانی مانند آلن گویرث و جان فینیس، به طرق مجزا و متفاوت خود، درصدد تثبیت قوت عقلانی و عینی حقوق بشر بوده اند. لذا به خواننده علاقمند به دنبال کردن بیشتر این تِم مشخص توصیه می شود که تحلیل فلسفی دقیقی از آثار هریک، یا هردو، این فیلسوفان داشته باشد

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>نتیجه گیری

 حقوق بشر میراث تاریخی دیرینه ای دارند. بنیان فلسفی اصلی حقوق بشر باور به وجود صورتی از عدالت است که برای همه آدمیان، همه جا معتبر می باشد. به این ترتیب، آموزه ی معاصر حقوق بشر درعرصه ژئوپولیتیک معاصر نقشی حیاتی یافته است. گفتمان حقوق بشر توسط مردمان بسیاری در موقعیت هایی بسیار متفاوت فهمیده و استعمال می شود. حقوق بشر درفهم معاصر اینکه انسان ها و مؤسسات  سیاسی ملی و بین المللی چگونه باید با همدیگر رفتار کنند، نقشی ناگزیر دارد. بهتر آن  است که حقوق بشر را ضمانت های اخلاقی بالقوه ای برای نیل هر انسانی به کمینه ی زندگی نیکو دانست. میزان تحقق نیافتن این آرمان نشانگر شکست عظیم جهان معاصر در استقرار نظمی استوار برپایه ی حقوق بشر است. مبنای فلسفی حقوق بشر معروض نقادی های سختی بوده است. اگرچه برخی جنبه های بحث برانگیز میان حامیان و معارضان حقوق بشر حل نشده باقی مانده، و چه بسا حل ناشدنی باشند، درحالت کلی قوت اخلاقی حقوق بشر پابرجا می ماند. می توان گفت مجاب کننده ترین انگیزه ی پذیرش وجود حقوق بشر می تواند برپایه ی به کارگیری قوه تخیل باشد. بکوشید جهانی بدون حقوق بشر را تصور کنید!

فهرست                                                                            بازگشت      

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> منابع

Dworkin, Ronald. Taking Rights Seriously, (London: Duckworth, 1978)

Freeman, Michael. Human Rights: An Interdisciplinary Approach, (Cambridge: Polity, 2002)

Finnis, John. Natural Law and Natural Rights, (Oxford; Clarendon Press, 1980)

Gewirth, Alan. Reason and Morality, (Chicago: Chicago University Press, 1978)

Gewirth, Alan. Human Rights: Essays on Justification and Applications, (Chicago; University of Chicago Press, 1982)

Jones, Peter. Rights, (Basingstoke; Macmillan, 1994)

Mackie, J.L. Ethics: Inventing Right and Wrong, (Harmondsworth; Penguin, 1977)

Nickel, James. Making Sense of Human Rights: Philosophical Reflections on the Universal Declaration of Human Rights, (Berkeley; University of California Press, 1987)

Rorty, Richard. «Human rights, rationality, and sentimentality». In S.Shute & S. Hurley (eds.) On Human Rights: the Oxford Amnesty Lectures 1993, (New York; Basic Books, 1993)

Waldron, Jeremy. Theories of Rights, (Oxford; Oxford University Press, 1984) Chapters by Ronald Dworkin, Alan Gewirth, and H.L.A.Hart

فهرست                                                                                

* عضو مرکز مطالعات حقوق بشر دانشگاه اِسِکس

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

حرمت ريش در اسلام

نویسنده – مینو جاوید

همه مراجع ، فتوا به حرمت ريش تراشي داده اند و فرقي در حرام بودن، بين تراشيدن تمام صورت و يا قسمتي از صورت نگذاشته اند!! ريش به قدري در اسلام اهميت دارد كه اگر كسي ريش ديگري را بكند طوريكه ريش او به طور كلي از بين برود ،  بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از ريش روييد و قسمت ديگر نروييد ، بايد يك سوم ديه را بدهد. از امام صادق نقل شده است كه اميرالمؤمنين در مورد كسي كه ريش ديگري را از بين ببرد به طوريكه اصلا نرويد ، حكم كردند كه بايد ديه كامل بپردازد و اگر قسمتي از آن روييد بايد يك سوم ديه را بپردازد. امام خميني هم در تحرير الوسيله ، ج 2 ، بحث ديه موي سر و ريش ، همين فتوي را می دهد.

اما چرا ؟ علت حرام بودن ريش تراشي چيست؟؟ دلايل فرا علمي آن را در احاديث زير بيابيد.

رسول خدا فرمود: پروردگار من دستور به گذاشتن ريش و كوتاه كردن سبيل داده است. و نيز فرمود : سبيل هايتان را كوتاه نماييد و محاسن (ريش) خود را بلند نگاه داريد و خود را شبيه يهوديان مگردانيد.

و باز هم به نقل از او : مجوسان ريش هاي خود را مي تراشند و سبيل ها را بلند نگه مي دارند  .ولي ما مسلمين سبيل هاي خود را كوتاه و محاسن را بلند نگه مي داريم و داشتن ريش و كوتاه كردن سبيل مطابق با فطرت انساني ست.(؟؟؟؟!!!؟؟؟؟) و فرمود كسي كه خود را شبيه غير مسلمان در آورد از ما نيست.

رسول خدا:

محاسن را از ته زدن يك نوع مثله است و كسي كه خود را شكنجه و اذيت كند لعنت خداوند بر او باد .

ده عمل زشت و گناه باعث نابودي قوم لوط شد ، كه دو عمل از آنها تراشيدن ريش و بلند كردن سبيل ها بود .

شانه زدن ريش ها ، رزق و روزي را زياد مي كند .

مو و (ريش) زيبا لباسي است كه خداوند داده ، بنابراين آن را گرامي بداريد.

حبابه والبيه مي گويد :حضرت علي را جلوي لشكري ديدم در حالي كه با تازيانه دو سري فروشندگان ماهي بي فلس را كه فروش آنها حرام بود ، مي زد و مي فرمود : اي فروشندگان ماهي هايي كه مسخ شده بني اسرائيل اند و اي لشكر بني مروان.

فرات بن احنف سؤال كرد: لشكر بني مروان جه كساني هستند؟؟حضرت فرمود: آنها گروهي بودند كه ريش هاي خود را مي تراشيدند و سبيل هاي خود را تاب مي دادند و در اثر اين دو گناه مسخ شدند و به شكل حيوانات در آمدند.

از امام صادق منقول است:

شانه كردن موي سر و ريش غم و غصه و وبا را از بين مي برد.

شانه كردن ريش دندانها را محكم مي كند.

شانه كردن موي سر( و ريش ) بلغم را دفع مي كند و باعث از بين رفتن فقر و درد مي شود. و نيز ايشان در تفسير آيه 31 سوره اعراف كه مي فرمايد : زينت خود را در هنگام مسجد رفتن همراه داشته باشيد ، فرمود : شانه كردن ، مو (و ريش) را زيبا مي نمايد و باعث بر آورده شدن حاجت مي گردد.

و اينبار در مورد اندازه ريش از امام صادق منقول است كه : كسي كه ريش او بلند تر از يك قبضه دست باشد ، جايگاهش در جهنم خواهد بود.

و اما سبيل و عواقب بلند نگه داشتن آن(؟؟؟!!!؟؟؟)

رسول خدا فرمود:

سبيل خود را بلند نگه نداريد زيرا شيطان آنجا را جايگاه خود قرار مي دهد و در آنجا مخفي مي شود.

يا علی ،  كسي كه سبيل خود را كوتاه نكند ،  مسلمان واقعي نيست ،  شفاعت ما شامل  حال او نمي شود ، هميشه مورد لعن خدا و فرشتگان است ، دعاي او اجابت نمي شود و در هنگام قبض روح با سختي روحش از بدن جدا مي شود ،  عذاب او در قبر بسيار سخت است ، براي هر موي سبيل مارها و عقرب ها بر او مسلط مي شوند ،  تا قيامت در قبر عذاب مي شود  و هنگامي كه از قبرش خارج مي شود در پيشانيش نوشته شده كه اين شخص اهل جهنم است.

تمام مطالب گفته شده از كتاب پاسخ به پرسش هاي جوانان ج اول نوشته اسدالله محمدي نيا گرفته شده است كه تمامي منابع مورد استفاده در پا ورقي اين كتاب ذكر شده جهت اطلاع بيشتر مي توانيد رجوع كنيد.

فرشتگان وزیران خدا

 

سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو وسه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره فاطر، آیه 1)

تمام‌ موجودات‌ عالم‌ مادّه‌ تحت‌ سيطرة‌ عالم‌ ملكوتند
تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هستند بواسطة‌ يك‌ موجود مدبّر الهي‌ اداره‌ ميشوند.
انسان‌ مادّي‌ يك‌ مَلَك‌ مقرَّبي‌ دارد كه‌ او را رشد ميدهد و حفظ‌ ميكند، هر يك‌ از اصناف‌ حيوانات‌، نباتات‌، جمادات‌، و هر ذرّه‌اي‌ از موجودات‌ اين‌ عالم‌ اينچنين‌ هستند.
و بطور كلّي‌ تمام‌ عالم‌ شهادت‌ كه‌ عالم‌ ظاهر و عالم‌ مُلك‌ است‌، در تحت‌ اراده‌ و سيطرة‌ يك‌ عالَم‌ ملكوت‌ است‌ كه‌ آن‌ عالم‌ ملكوت‌، عالَم‌ حقيقت‌ و معني‌ و باطن‌ است‌.
قدرت‌ و عظمت‌ آن‌ عالم‌ از اين‌ عالم‌ بيشتر است‌ و ميتواند اين‌ موجودات‌ را در تحت‌ شرائط‌ خود تربيت‌ كند و سير دهد ؛ آن‌ موجودات‌ را ملائكه‌ ميگويند.
تعداد ملائكه‌ به‌ حساب‌ در نمي‌آيد، به‌ اندازة‌ ذرّاتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ موجود است‌ و در عالم‌ مُلك‌، خلق‌ شده‌ است‌ ملائكه‌ موجود است‌ ؛ هر قطره‌ از باران‌ كه‌ از آسمان‌ ميريزد يك‌ فرشته‌ موكَّل‌ بر حفظ‌ و حراست‌ و پائين‌ آوردن‌ آن‌ است‌.
هر دانة‌ گياهي‌ كه‌ از زمين‌ ميرويد و هر حبّه‌ از حبوباتي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آيد و رشد ميكند و ميرسد، حتّي‌ دانة‌ اِسپند، چنانچه‌ در روايت‌ وارد است‌، براي‌ هر كدام‌ از آنها مَلكي‌ گماشته‌ شده‌ كه‌ آنرا طبق‌ وظيفه‌ و شرط‌ و سنّت‌ الهيّه‌اي‌ كه‌ به‌ او تفويض‌ شده‌ است‌ حفظ‌ كند، رشد دهد، برساند و تا سرحدّ كمال‌ آن‌، آن‌ را مواظبت‌ و مراقبت‌ نموده‌ و از وظيفة‌ پاسداري‌ در برابر جهات‌ حياتيّه‌ و تغذيه‌ و تنمية‌ آن‌ دريغ‌ ننمايد.
باد كه‌ مي‌وزد فرشته‌اي‌ بلكه‌ بادهاي‌ مختلف‌، از باد شمال‌ و باد جنوب‌ و باد دبور و باد صبا، فرشتگان‌ مختلفي‌ دارند، بادهاي‌ رحمت‌ و بادهاي‌ غضب‌، بادهاي‌ مهلكه‌ و مسموم‌ و نسيم‌هاي‌ لطيف‌ و جان‌پرور. و ابرهاي‌ آسمان‌، ابر سپيد و سياه‌، ابر انبوه‌ و پرپشت‌ و ابر كم‌پشت‌، ابر تگرگ‌ و برف‌ و باران‌ هر كدام‌ داراي‌ فرشتگاني‌ هستند ؛ اين‌ فرشتگان‌ هر كدام‌ داراي‌ مأموريّت‌هاي‌ متفاوتي‌ هستند كه‌ بر حسب‌ اختلاف‌ قوا و سرمايه‌هائي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌ تفاوت‌ ميكنند.
مراتب‌ حيات‌ انسان‌ از قواي‌ هاضمه‌ و تغذيه‌ و رشد دهنده‌ و رفع‌ كننده‌ و جاذبه‌ و دافعه‌ و تبديل‌ كننده‌ و ماسكه‌ و غيرها همه‌ در تحت‌ تدبير و ادارة‌ ملائكة‌ مختلفي‌ هستند.
اين‌ يك‌ واقعيّتي‌ است‌ بر اساس‌ يك‌ واقعيّت‌ فلسفي‌ كه‌: موجودات‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ مثال‌ و صورت‌، و آنها در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ نفس‌ و ملكوت‌ اعلي‌، تا برسد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ و بالاخره‌ به‌ اسم‌ اعظم‌ حضرت‌ واحديّت‌ و مقام‌ لا اسمَ و لا رسم‌ حضرت‌ احديّت‌ جلَّ و عزَّ تبارَك‌ و تقدَّس‌.
حضرت علامه ‌آيه ‌الله‌ حاج ‌سيّد محمّد حسين‌ حسيني طهراني قدّس سرّه (کتاب معاد شناسی جلد سوم قسمت چهارم)
مطابق آیه قرآن و احادیث و آنچه از کتب مذهبیون بر می آید ، خدا وزیرانی دارد که هریک برای او کاری انجام می دهد. این فرشته ها بال هم دارند. که بالهای جبرئیل از همه بیشتر است.اما فرشتگانی که سه بال دارند چه قیافه ناموزونی دارند. خوب اشکالی ندارد، در عالم فرشتگان هم باید تنوع وجود داشته باشد، تا خدا برای آن فرشتگانی که هیچ نقص ندارند به خودش احسن الخالقین بگوید.راستی چرا خدا به این همه وزیر احتیاج دارد؟ اگر روزی یکی از این وزیران همانند شیطان نخواهد مطیع باشد خدا باشد چه می شود؟ فکرش را بکنید اگر عزرائیل نخواهد جان انسانها و دیگر موجودات را بگیرد، آن وقت چه دنیای قشنگی خواهیم داشت. شاید بگوئید همه فرشته ها تحت فرمان خدا هستند. اگر حرف شما درست است مگر شیطان هم از فرشتگان مقرب خدا نبود؟وقتی یک فرشته سر نافرمانی بگذارد، این احتمال وجود دارد که روزی فرشته های دیگر لذت بنده نبودن را درک کنند و بخواهند همانند شیطان از زیر یوغ فرمانهای خدا رهایی یابند.هیچ تضمینی وجود ندارد که فرشته های دیگر از شیطان بد آموز نشوند. به قول مسلمانان هر روز خدا هزار سال است. معلوم نیست فردا چه پیش می آید.
حالا چند سؤال: مگر خدا نمی تواند امور عالم را سر و سامان دهد که وزیران او باید کارهایش را برایش انجام دهند؟
مطابق آنچه که در سوره فاطر آیه ، یک گفته شده است، فرشتگان بال و پر دارند. بال و پر متافیزیکی به چه معنی است؟ آیا بال و پر فرشتگان مادی است؟ تا به حال کسی پیدا نشده است که برای بال و پر کاربردی به غیر از پرواز معرفی کرده باشد.
بال و پر متافیریکی برای پرواز در آسمان متافیزیکی !!! براق متافیزیکی ، درخت متافیزیکی و ….. خیلی جالب است!!!!
جبرئیل چگونه با محمد حرف زد؟ با استفاده از صوت ؟ یا اینکه چیزهایی را به قلب(مغز ) او القا کرد؟
اگر جبرئیل با صوت خود به او گفت «اقرا» پس فرشتگان دارای حنجره مادی هستند و برای انجام کارهای خود به یک محیط مادی احتیاج دارند. چون صوت هم برای تولید و هم برای انتقال به محیط مادی احتیاج دارد. چرا تا کنون کسی صدای بال فرشته ها را نشنیده است؟ اگر حنجره یک فرشته مادی باشد و بقیه وجودش غیر مادی ، این حنجره همانند جسمی که در پشت شیشه در حال پرواز است باید قابل دیدن باشد.
اگر جبرئیل از طریق انتقال مفاهیم به قلب محمد با وی سخن گفت، مگر خدا نمی تواند خودش این القا را انجام دهد؟ اگر می تواند دیگر چه نیازی به پیامبر است؟کاری که برای یک نفر می کند ، برای همه بکند.
واقعاً برای یک انسان قرن بیست و یکمی زشت نیست که به موهومات مردمان عقب افتاده هزارن سال پیش باور داشته باشد؟ در گذشته های دور مردمی که از علل پدیده ها آگاهی نداشتند ، به هر پدیده ناشناخته خدایی نسبت می دادند. یکی خدای مرگ بود ، یکی خدای طوفان و یکی خدای عشق.
حالا مسلمانان یکتا پرست! و قرن بیست و یکمی جای اسریس ، آتنا، زئوس ، دیانا و …. به میکائیل ، عزرائیل، جبرئیل و … داده اند .

 

پارميس سعدی

خدایان

نویسنده – پارمیس سعدی

خدایان

تنها عبادت عدالت است

تنها کشیش عشق است

تنها بردگی نادانی است

تنها خوبی خوشبختی است

زمان شاد بودن اکنون است

جای خوشحالی همینجاست

راه خوشحال شدن ، خوشحال کردن دیگران است

رابرت. جی اینگرسال

آنچه در ذیل می آید ترجمه صفحه 12-7 کتاب خدایان اثر رابرت جی. اینگرسال است. هدف،  آشنایی با این اندیشمند بزرگوار است.امیدوارم که در آینده بتوانم مطالب بیشتری از این مرد بزرگوار را ترجمه کنم ودر اختیار علاقه مندان قرار دهم. در همینجا از دوست بسیار عزیزی که این کتاب را به من هدیه کرده اند سپاسگزاری می کنم.

درستکارترین خدا ساخته دست شریف ترین انسان است.

همه ملتها یک خدا بر ای خود آفریده اند. آن خدا همیشه به مخلوق خود شباهت دارد. به هر چه آدمیان عشق و نفرت می ورزند، علاقه یا نفرت نشان می دهد و به صورت تغییر ناپذیری پشتیبان قدرتمندان است.همه خداها وطن پرست هستند و از همه ملتها به جز ملت خود بیزارند.همه خدایان دوست دارند آنها را ستایش ، چاپلوسی و عبادت کنند.اغلب آنها اگر برایشان قربانی کنی لذت می برند. بوی خون بی گناهان دل انگیزترین رایحه برای آنان است. همه این خدایان تعداد بی شماری کشیش یا روحانی دارند، که این روحانیون مدعی هستند در میان مردم حامیان بسیاری دارند و سرمایه اصلی این روحانیون این است که درباره خدایشان بسیار لاف می زنند و می گویند که خدای آنها از خدایان دیگر برتر است و به آسانی می تواند بقیه خدایان را نابود کند.این خدایان ساخته و پرداخته مدلهای فراوان و گاه عجیب و غریب هستند. بعضی از آنها هزاران بازو و صدها سر دارند. بعضی گردن خود را با مارهای زنده تزئین کرده اند.بعضی در دست خود گرز یا چماق دارند، بعضی دیگر شمشیر و سپر. بعضی همانند فرشتگان بال دارند. بعضی نادیدنی هستند اما بعضی دیگر تمام وجود یا قسمتی از وجود خود را نشان می دهند. بعضی حسود و بعضی دیگر احمق هستند. بعضی خودشان را به شکل انسان در می آورند و بعضی به شکل قو، بعضی به شکل کبوترو بعضی به شکل گاو نر. بعضی خود را به صورت روح القدس در می آورند و با یک دختر زیبا از تبار انسان نرد عشق می بازند و بعضی دیگر از ازل بدون همسر زندگی کرده اند. بعضی دارای فرزند هستند و فرزندانشان همانند خودشان مورد پرستش قرار می گیرند. بعضی از این خدایان انتقام گیر ، وحشی ، شهوتران و نادانند. از آنجا که این خدایان از روحانیون کسب اطلاع می کنند ، نادانی آنها برای ما موجب حیرت است.

این خدایان از شکل دنیایی که ساخته اند بی اطلاع هستند و فرض می کنند که دنیا کاملاً صاف است. بعضی از این خدایان با خود می اندیشند که می توانند طول روز را با متوقف ساختن خورشید زیاد کنند، یا اینکه فکر می کنند با دمیدن در یک بوق می توانند دیوارهای یک شهر را فرو بریزند. همه آنها از خصلت مردمی که خلق کرده اند اطلاع کمی دارند و دستور می دهند که مردم به آنها عشق بورزند.آنها فکر می کنند که بشر باید به آنچه آنها دوست دارند یا فرمان می دهند ، ایمان داشته باشند و آنچه بر پایه استدلال و مشاهده و تجربه بدست می آید خطا و گناه محسوب می شود.هیچ کدام از این خدایان قادر نیستند توصیف درستی از مخلوقات این کره خاکی بیان کنند. همه این خدایان از دانش زمین شناسی و فضا بی بهره اند. در موقع قانونگزاری  بدبخت ترین قانونگزار و در موقع اجرای قوانین از یک رئیس جمهور متوسط آمریکائی  ناتوان تر هستند. این خدایان طالب پست ترین و خوارترین فرمان برداران هستند. برای خشنودی آنان بشر باید صورت خود را به خاک بمالد. البته این خدایان نسبت به مخلوقات خویش بی طرف نیستند و جانبداری خود را با کمک به کسانی که دیگران را قتل و غارت می کنند، نشان می دهند.هیچ چیز به انداره کشتار بی ایمانها خرسندشان نمی سازد. هیچ چیز به اندازه اینکه کسی  وجود آنها را انکار کند ، خشمگینشان نمی کند.

عده کمی از ملتها فقط یک خدا دارند. ساختن خدا بسیار آسان است. ماده خام و هزینه ساخت این خدایان بسیار ارزان است. بازار خدایان اشباع شده است و بهشت از این تصاویر خیالی پر است.این خدایان نه تنها در آسمان حضور دارند،  بلکه در تمام امور مربوط به انسانها دخالت می کنند. آنها ریاست بر هر شخص و چیزی را به عهده دارند. در همه ساختمانها حضور دارند. فرض بر این است که همه چیز تحت کنترل آنهاست. همه چیز در دست آنهاست. از پرواز گنجشک گرفته تا حرکت سیارات. گهگاهی برای ابلاغ پیام خود به بشر از تخت فروزان خود به زمین فرود می آیند . بعضی از این خدایان با رعد و تندر می آیند تا به مردم بگویند که نباید بزغاله را در شیر مادرش بپزند. بعضی از این خدایان جایگاه منور خود را ترک می کنند تا به زنان بگویند که باید یا نباید صاحب فرزند شوند ، یا اینکه روحانیون چگونه باید لباس بپوشند و یا  روده یک پرنده را چگونه باید تمیز کرد. وقتی که مردم از اطاعت این خدایان خود داری می کنند یا اینکه به روحانیون غذا و لباس نمی دهند ، دچار آفت یا قحطی می شوند. گاهی این خدایان به مردم دیار دیگر فرمان می دهند تا آن مردم بی ایمان را به بردگی بکشانند و زنان و فرزندان آنان را به فروش برسانند. او با کشتن اولین فرزند این مردمان انتقام خود را از آنان می گیرد. وظیفه روحانیون این است که نه تنها این بلایا را پیش بینی کنند، لکه به مردم یاد آور شوند که به تقاضای آنها این بلایا بر سر مردم فرود آمده است.

خدای هر ملتی با ملت دیگر تفاوت دارد. بزرگترین و قویترین قوم ، خدای بزرگتر و قویتری دارد. در صورتیکه قوم ضعیف باید خود را به  پائین ترین طبقه بهشت راضی نگه دارد. همه این خدایان به بندگان خویش نوید خوشبختی در این دنیا و آن دنیا  می دهند و ناباوران و کسانی را  که وجود آنها را انکار می کنند یا اینکه به خدایی برتر از آنان اعتقاد دارند تهدید به عذابی جاویدان در دنیایی دیگر می کنند. اما انکار خدایان به طور کلی جرمی بالاتر از همه جرمهاست.اگر دستت را به خون انسانها آغشته کنی یا اینکه شهرت یک بی گناه را لکه دار کنی، اگر گلوی کودکی را در آغوش مادرش بفشاری ، گمراه کنی ، ویران کنی و معشوق زیبای خود را که به تو اعتماد کرده تنها بگذاری ، برای همه اینها بخشوده خواهی شد،  اما اگر وجود او را انکار کنی ، چهره مهربان این خدا برافروخته خواهد شد و تا ابد از تو متنفر خواهد بود. درهای طلایی بهشت به روی تو بسته خواهد شد، داغ بدنامی بر پیشانیت خواهد خورد و تا ابد در جهنم سرگردان خواهی بود.

زن ستیزی در قرآن

پیشگفتار:

دنیای اطرافمان دنیای عجیبی است؛ یک دنیایی که می توان آن را وحشتناک خواند و نمایش هایش را یک تراژدی.

همه موجودات در حال نزاعند. آنکه قویتر باشد، موجود ضعیف تر را برای بقای خود از بین می برد. دنیا خیلی عجیب و غریب است؛ آنقدر که انسان ها از بدو تولد- گرچه هیچ ادراکی از دنیای پیرامون خود ندارند- گریه و زاری سر می دهند؛ و این قانون طبیعت است، قانونی که حاکم است و انسانی که در آغاز تولدش نگرید، آنقدر میزنند تا بالاخره گریه کند.

انسان ها به وجود آمدند. یکی یکی آمدند آنگونه که موجودات دیگر به وجود آمده بودند. اما طبیعت زحمت زیادی کشید تا انسان ها را به وجود آورد. زیرا انسان ، با موجودات دیگر تفاوت زیادی داشت. او می توانست دنیای پیرامون خود را آن گونه که می خواست، تصور کند. به همین علت ، انسان از همان ابتدا از واقعیت گریزان شد. حاضر به قبول توحش اطرافش نشد و یک دنیای آرمانی برای خود ساخت و در آن دنیا شروع به زندگی کرد. انسان از آن لحاظ که ادراک می کرد، تحمل دنیای اطرافش را نداشت و به همین دلیل از همان ابتدا شروع به خیالپردازی کردو برای خود افسانه ساخت. افسانه هایی که برایش خوشایند بودند. اما از واقعیت نمی توانست بگریزد. به هر حال او در یک دنیای واقعی زندگی می کرد؛ در تصوراتش، در هنگام سیر طبیعی خود چیزهای کوچک را درک کرده بود.در این میان گاه به پدیده هایی برخورد می کرد که تا آن روز مثلش را ندیده بود؛ پدیده هایی که برایش غریب و نا مأنوس بودند. پیش خود می اندیشید، اما نمی توانست آن را هضم کند. چون هرچه فکر می کرد، نمی توانست آن را بشناسد. پس فکر کرد ، حتماً چیزی است که طبیعی نیست؛ پس به پایش به سجده افتاد و در مقابلش خضوع کرد. زیرا فکر نمی کرد که آن هم جزئی از طبیعت است.

انسان متکامل شد، فکر او نیز تکامل پیدا کرد. او بیمار می شد ، اما بعد بهبود می یافت. شب و روز از پی هم روان بودند. همه چیز عجیب و غریب بود. فکر متکامل او به کار افتاد؛ نکند اینها علتی دارد! حتماً علتی دارد.این همه پدیده؟! او در ذهنش قادر به درک طبیعت نبود، اما همین قدر می دانست که اینها علتی دارند. به همین دلیل باز به دنیای خیالات و توهمات خود پناه برد؛ شاید در آنجا بتواند آرامش را برای خود به ارمغان بیاورد. ذهن انسان قادر به خلق بود، پس می توانست برای این پدیده های خارجی نیز علتی خلق کند.اما یافتن علت کار سختی بود. اما همچنان به پای پدیده ها به سجده می افتاد.

انسان روز به روز متکامل تر شد و بیشتر فکر کرد. او حالا به چیزهایی فراتر فکر می کرد. او فکر کرد:«همه چیزها از جایی می آیند ، من هم از جایی می آیم ، اما از کجا؟ اصلاً اولین بار این پدیده های طبیعی توسط چه کسی ساخته شده اند؟» باز هم قادر نبود از دل طبیعت ، راز طبیعت را بیابد. او می اندیشید:«آنچه من می سازم ، ساخته دست من هستند و بالاخره کسی- که من باشم- آن را ساخته است؛ پس این عالم را هم باید کسی ساخته باشد.» او قادر به تفکیک پدیده های مصنوعی از پدیده های طبیعی نبود. ذهن خلاق خود را به کار انداخت. او می توانست بیافریند. او می توانست کسی را که همه چیز را آفریده بود، بیافریند. بله! انسان خالق خود را خلق کرد. اما کجا بود؟ چه شکلی بود؟ چه می توانست باشد؟ هر چه بود ، در طبیعت اطرافش نبود. اما آن پدیده ثقیل تر از آن بود که بتواند هضمش کند. در حال اندیشه بود که ناخودآگاه باز به کرنش افتاد. «اگر کسی باشد که ما فوق طبیعت باشد، چون من ضعیف تر هستم، پس حتماً در مقابل او باید به خاک بیفتم. اما به کدام طرف؟ » او احساس می کرد باید چیزی را بپرستد. او از سنگ ها و چوب ها ، مجسمه هایی با اشکال مختلف ساخت، که همه پدیده ها را به او نسبت دهد. او در مقابل سنگ ها و چوب ها به خاک افتاد. اما انسان همواره در حال تکامل بود و ذهنش هم کامل می شد. پس باید خالقش هم تکامل می یافت. حسی در او بود که باید چیزی را بپرستد. در مقابل چیزی که آن را بالاتر از طبیعت می بیند کرنش کند؛ چون انسان موجودی خیالپرداز و توهم گرا بود. او می توانست فکر کند و درک کند، اما نه آنقدر که همه پدیده ها را درک کرده و آنها را هم داخل طبیعت کند. به همین خاطر به آنها وجهه ماورائی می داد و در مقابلشان به کرنش می افتاد. از آنجایی که تصور خدا و پرستش برایشان عادی شده بود اما از ادراک آن عاجز بودند، همچنان به پرستیدن آنچه در طبیعت ساخته بودند ، یا آنچه در طبیعت برایشان عجیب می نمود – همچون ماه و خورشید و ستارگان- مشغول بودند. اما انسان همچنان کاملتر شد و فکرش نیز تکامل یافت. روزی انسانی به این فکر افتاد که: « آنچه در طبیعت است حتماً طبیعی است و نمی تواند خالق خود باشد.» او اندیشید که انسان های دیگر در اشتباهند. زیرا خدای آنها نباید از جنس طبیعت باشد و آنچه از جنس طبیعت نیست ، مسلماً قابل رؤیت نیست. خدای آنها باید آسمانی باشد نه زمینی. او خدای خود را در آسمان ها جای داد. او کسی بود که خدای نادیدنی را آفریده بود. در این میان انسان هایی نیز یافت می شدند که خود را قدرتمند تصور می کردند. به این ترتیب ضعیفان را به استثمار می کشیدند.زیرا آنها قوی بودند و اینها ضعیف. ظالمان می گفتند:« آن خدایی که شما تصور می کنید، ما هستیم ؛ چون ما قدرت هر کاری را داریم.» در این میان ضعفا باید چاره ای می اندیشیدند. همان طور اندیشیدند و افسانه ساختند. آنچه می خواستند بر سر ظالمان بیاید، در ذهن خود تصور کردند و افسانه آفریدند. آتشی که نظیر آن در طبیعت یافت نمی شد. ظالمان را باید به واسطه این آتش عذاب می دادند تا عقده هایشان خالی شود. اما آن آتش در اطرافشان نبود و اگر می بود آنها قدرت عذاب ظالمین را نداشتند. پس مخلوق خود را به آن سوی طبیعت فرستادند. باز هم اندیشیدند. آیا دنیا نمی توانست بهتر از این باشد؟ آنها یک دنیای ایده آل می خواستند. دنیایی که در آن بدی نباشد و هر آنچه می خواهند، در آن باشد. ذهن خود را به کار انداختند و آن را هم خلق کردند. اما چنین چیزی در اطرافشان نبود، زیرا چنین چیزی تنها در آرزوها و نهایتاً در تصوراتشان بود. پس این مخلوق را هم به آن سوی طبیعت فرستادند. از میان این اندیشمندان افرادی به پا خاستند و خود را نماینده آن خدای آسمانی معرفی کردند و به تبلیع او پرداختند. به ظالمان گفتند، آن سوی طبیعت آتشی هست که اگر به ظلم خود ادامه دهید، گرفتارش خواهید شد. و بدین صورت دین ابداع شد. پیامبران از میان خالقین به پا خاستند، با این تفاوت که دارای توهم قویتری بودند. آنها می توانستند خود را حقیقت مطلق بدانند. هرچه دیگران افسانه ساختند، آنها به آن افسانه ها عینیت بخشیدند و خود را به حقیقت پیوند دادند.

ظلم ظالمان همچنان ادامه داشت. ضعفاء نمی دانستند چگونه باید ظلم این ظالمین را از بین ببرند. نشستند و باز اندیشیدند، به این نتیجه رسیدند که شاید یک منجی بیاید و آنها را  از دست ظالمین برهاند. اما همچنان بت ها را پرستیدند.

ابراهیم آمد و دین توحیدی آورد. به مردم گفت: آنچه شما به عنوان خدا ستایش می کنید، تکه ای چوب و سنگ بیش نیستند. او فهمیده بود اگر خدایی را قرار است قبول کند، باید دارای اثری باشد. بتها را شکست و اثری در آنها ندید. به بت پرستان گفت چرا آنها از خود دفاع نمی کنند؟ چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ اگر این چوب و سنگ ها دارای خاصیت ماورائی هستند، می توانند مؤثر باشند.باید با شکستن آنها زمین به یکباره زیر و رو شود؛ یا حداقل من باید به حیوانی تبدیل شوم یا خاکستر گردم. پس آن خدایی که شما باید بپرستید اینها نیستند؛ بلکه او اولاً در تصور نمی آید، ثانیاً هرگز نابود نمی شود و ثالثاً یکی بیش نیست.

با شکسته شدن چوب ها و سنگ ها ، بت پرستان انتظار عذاب داشتند. انتظار وقوع اتفاقی ناگوار. حداقل انتظار داشتند زمین را نکبت فرا بگیرد. اما هر چه صبر کردند، اتفاقی نیفتاد. اما باز هم خدای نادیدنی و تصور نشدنی برایشان غیر قابل قبول بود. آنها قادر نبودند تفکرات و عقاید خود را عوض کنند.

ظالمین همانطور به ظلم خود ادامه دادند و ضعفا همچنان در انتظار یک ناجی به سر بردند.

موسی ظهور کرد. اما او با قوانینی مدون آمد. او ادعا کرد که از طرف خدی آسمان ها و زمین مأموریت دارد. او گفت که آسمانی است. ضعفا هم که از ظلم فرعون جان به لب شده بودند ، به دنبال او به راه افتادند و همچنان افسانه ساختند. بعد از مرگ موسی چیزی که به جا مانده بود قانون مدون او بود. گروهی از پیروان موسی که حالا به قدرت رسیده بودند ، از آسمانی بودن دین موسی استفاده کردند. آنها همه چیز را برای خود می پنداشتند و به خود حق می دادند که حاکم بر مردم باشند. زیرا تنها آنها بودند که علمای دین بودند؛ و چون همیشه دین باید حاکم باشد و باید توسط علمایش حکومت کند، پس آنها به خود حق میدادند که مردم را بیچاره کنند. حالا دیگر ظالمین ، علاوه بر آنهایی که بودند ، اکنون از متن دین برخاستند. آنکه قرار بود منجی انسان ها باشد،تربیت کننده استثمارگران شده بود. مردم باز افسرده شدند و با افسانه سازی به انتظار یک منجی دیگر نشستند. عیسی ظهور کرد با قوانین مدون دیگر. باز هم ضعفایی که از علمای یهود رنج کشیده بودند،به مسیح پیوستند. زیرا همیشه یاران پیامبران؛ پا برهنه ها و گرسنگان و ظلم دیده ها بودند. چون، آنها را ناجی خود از آسمان می پنداشتند. پیروان مسیح به قدرت رسیدند. اما بالاخره عیسی  هم از میان مردم رفت و مردم همچنان افسانه ساختند. پیروان عیسی نیز همچون پیروان موسی – که خود را بر حق می دانستند- حق حاکمیت بر مردم را از آن خود می دیدند. باز پیامبری رفته بود و یک قانون مدون از خود باقی گذاشته بود. دوباره باید صدها سال ، یک قانون بر انسان ها حکومت کند. قوانین دین تغییر نمی کرد ، اما اندیشه های انسان ها همچنان تکامل می یافت. همه آنهایی را که تکامل یافتند، به جرم تکامل زنده زنده سوزاندند:« شما نباید فراتر از آنچه از آسمان آمده است بروید، نباید بر خلاف آن حرفی بزنید.» مسیحیان که دیگر خسته شده بودند، این بار خود به فکر چاره افتادند:« قدری خودمان بیندیشیم و خود را نجات دهیم.» آنها از مسیر افسانه ها جدا شدند و یک دین زمینی تشکیل دادند. آنها کاتولیک را کنار زدند و پروتستان را جای آن نشاندند.

همیشه ظالمانی در روی زمین بوده اند و دین تنها به تعداد آنها افزوده است. یک عده ظالمین بودند که از قدرت خود استفاده می کردند و عده دیگر از این که ادعا می کردند آسمانیند. فرق این دو گروه این است که  گروه اول بر جسم ها حکومت می کنند، اما گروه دوم بر مغزها و افکار ؛ و پیامد چنین پدیده ای این است که تبعیت انسانها از گروه اول به خاطر ترس است ، اما از گروه دوم با جان و دل اطاعت می کنند.

اما در دیاری دیگر از زمین قبایلی بودند که همیشه با هم درگیر بودند. حتی قبیله ای در میان آنها بود

که دخترانشان را زنده به گور می کردند. زنان مانند کالا خرید و فروش می شدند. قبایلی پر از

خرافاتهای عجیبب و غریب ، از همان هایی که ذهن خلاق انسانها در توهمات خود می ساختند.

قبایلی که خود را برتر از قبایل دیگر می دانستند. به آنها زور می گفتند. اما آنچه در اینجا مهم بود، بت پرستی آنها بود. آنها هنوز سنگ و چوب می پرستیدند.

همیشه و همه جا ظالمانی در روی زمین بوده اند، شاید این بار هم انسانها در تفکر خود انتظار یک منجی را می کشیدند.

محمد ظهور کرد و یک سری قوانین مدون دیگر آورد. کتابی که می گفتند ناسخ تمامی کتب گذشته است. از آسمان آمده و هرگز تغییر نخواهد کرد. کتابی با دستوراتی که تمام احتیاجات دنیوی و اخروی انسانها در آن آمده است . کتابی که از اکنون تا قیام قیامت هرچه بخواهی می توانی در آن بیابی و بعد از آن هیچ چیزی نخواهد آمد که این کتاب را کامل تر سازد. اما پیامبر هم رفت و اهل بیت او هم- که قرار بود بعد از او حکومت را به دست بگیرند- دستشان از حکومت کوتاه ماند. و مردم ماندند و این یک کتاب، و معلوم نشد تا چه هنگام باید تنها قانون حکومتی باشد! انسانها ماندند و همچنان افسانه سرائیدند و خود بر آن پایبند شدند. باز هم نشستند و فکر کردند. این بار به این نتیجه رسیدند که باید گریه کنند و همچنان منتظر منجی باشند. پس نشستند و گریه کردند.

مقدمه:

حتی اگر بپذیریم در زمان پیدایش اولیه انسان، نظام «مادر سالاری» (البته نه به معنای مردسالاری امروزی) حاکم بوده است ، به هر حال زمانی آمد که مردها جایگاه حکومتی خود را در جامعه تعریف کرده و حاکمیت بر زنان را آغاز کردند. پیامبران هم بعد از آن مرحله پدیدار شدند؛ و از زمانی که پیامبران رسالت خود را آغاز کردند، از طیف زنان هیچ پیامبری دیده نشد و همین امر باعث شد که نبوت منحصراً به دست مردان باشد. (که البته بررسی این مطلب به عهده روان شناسی است.)

هیچ پیامبری نیامد که زنان را به عنوان یک جوهر مستقل به رسمیت بشناسد، چون جو حاکم بر جوامع همین امر بود و پیامبران به جز در مسائل کلامی در باقی مسائل تابع عرف بودند. به همین علت در هیچ دینی زنان وضعیت مطلوبی نداشتند.( بازگشت این مسأله به این است که ثابت کنیم گزاره های دینی در اکثر مسائل تابع عرف می باشد که مجال آن این جا نیست.)

بعد از ظهور اسلام ، زنان تلاش زیادی برای استقرار حکومت اسلامی در کشورها کردند. در بیعتهای مختلف با پیامبر بیعت کردند، در جنگ ها در پشت جبهه ها مشغول آب دادن به رزمندگان، رسیدگی به زخمی ها و غیره شدند.

اسلام قدری وضع زنان را تغییر داد. به آنها حق ارث داد. ( البته نصف جنس مذکر) . نصف حق دیه مرد به آنها تعلق گرفت. دیگر دختران را زنده به گور نمی کردند و… . اینها مسائلی است که مسلمانان به آنها استناد کرده و می گویند اسلام حقوق زن را به طور کامل استیفا کرده و به زنان به طور کامل بها داده است. اما نکته این جاست که : اولاً حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی تنها یک حرکت خودجوش بود، که با تبلیغات وسیع پیامبر آنها در این صحنه ها حضور یافتند، ثانیاً در آن برهه زمانی که پیامبر درگیر جنگ ها و غزوات بود ، عملاً نمی توانست زنان را از صحنه کنار کند زیرا در بسیاری موارد مادرها بودند که فرزندان خود را به شرکت در جنگ ها تشویق می کردند. و ثالثاً این که  استیفای حقوق زنان به این صورت در مورد یک هزاره و نیم قبل بسیار پسندیده بود، اما پس از گذشت این مدت آیا باز هم می تواند به همان میزان مفید باشد؟ به همین دلیل است که هر کجا حقی از زنی ضایع می شود ، و یا یک حقی را برای زنی مسلم می دانی و می خواهی آن را استیفا کنی ، در جواب می شنوی:« با اصول شرع مغایرت دارد».

اما علماء و روشنفکران در قبال احکام اسلام – به طور اعم- و احکام اسلام در مورد زنان – به طور اخص- سه موضع دارند:

دسته اول آن احکام را از طرف اسلام قبول کرده و آن را عین عدالت می دانند.

دسته دوم آن را قبول کرده اما ظلم تلقی می کنند.

دسته سوم- که مهم ترند- آن احکام را به دلیل این که ظلم می دانند و اسلام را دین عدالت و برابری؛ انتساب این احکام را به اسلام نفی می کنند. اهمیت این دسته به این دلیل است که احکامی را که مورد قبول علمای دیگر است ، و آنها ظلم می دانند، نسبتش را به اسلام ناروا دانسته و احکام دیگری را که به سلیقه شان خوشایند است به اسلام نسبت می دهند. این گروه در واقع دچار یک نوع دو گانگی شده اند.

اما بحث ما در اینجا همین است که بررسی کنیم و ببینیم نظر واقعی اسلام در مورد زنان چیست؟

برای فهم دیدگاه دین اسلام ، به روایات نمی توان تکیه کرد ؛ زیرا هر فرقه ای بنا به سلیقه خود یا روایتی ساخته است ،  یا از روایات منقوله ، با ادله خود یکی را قبول و دیگری را رد کرده است. اما آنچه مسلم است و از جمع بندی تمام روایات به دست می آید ، یک مضمون است و آن این که :

« زنان ، عقل و ایمانشان ناقص است، مشورت با آنان اشتباه بزرگ مردان است و آنهاسست عهد و غیر قابل اعتمادند.»

شاید بتوان از جمع بندی روایات شعر زیر را به دست آورد که منسوب به امیر مؤمنان است. گر چه به احتمال قریب به یقین انتساب آن به آن حضرت منتفی است، اما مضمون همان گفته هایی است که در روایات آمده است.

دع ذکرهن فما لهن وفاء      ریح الصبا و عهدهن سواء

یکسرن قلبک و لا  یجبرنه      و قلبهن  من  الوفاء  خلاء

یعنی: یاد زنان را رها کن که آنها وفا ندارند. عهد آنها با باد صبحگاهی مساوی است. آنها قلب تو را می شکنند، اما جبران آن دل شکسته را نمی کنند ، و قلوبشان از وفا تهی است.

البته می توان همین مقدار را نیز قبول نکرد، زیرا همان گونه که گفتم به هیچکدام از روایات نمی توان اعتماد کرد. بنابر این ما نیز تنها به آیات قرآن اکتفا می کنیم، زیرا تنها منبعی است که تقریباً تمامی فرق مسلمین آن را قبول دارند. البته در این بحث از آیاتی استفاده می کنیم که نص صریح بوده و مدلول آن کاملاً روشن است.

دیدگاه اسلام در مورد زنان را از دو منظر می توان بررسی کرد؛ یکی دیدگاه تکوینی و دیگری دیدگاه اخلاقی. دیدگاه تکوینی، در مورد ماهیت زنان و برخی احکام آنها بحث می کند و دیدگاه اخلاقی، توصیه های اسلام به مردان راجع به زنان به عنوان ترحم بر موجوداتی که به نحوی وجود دارند می باشد، که ما هر دو منظر و مغالطه های موجود را بررسی می کنیم.

فصل اول: مخاطب خطابات قرآنی

اگر نپذیریم تمام خطابات قرآن خطاب به مردان است ، باید قبول کنیم اکثریت قریب به اتفاق آنها خطاب به مردان است. این خطاب ها آن گونه که بسیاری قائلند، از باب تغلیب نیست، بلکه حقیقتاً خطاب به مردان است که بعضی ادله این مطلب را بیان می کنیم.

دلیل اول:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»[1]

در این آیه ضمیر «ربکم» و «خلقکم» به ناس بر می گردد و بیان می کند که پروردگارتان شما را از نفس واحده خلق کرده است. این، یک قسمت آیه است که مجزای از قسمت دیگر است و حکم زوج ناس را که از نفس واحده هستند ، در دنباله آن بیان می کند و میگوید: «خلق منها زوجها»، بدین ترتیب:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده» یک قسمت که مربوط به مردان است، و «خلق منها زوجها»، بخش دوم که مربوط به زنان است ، یعنی به همان صورتی که در عرف هم بیان می شود، – که فرض کنید شخصی خطاب به شخص دیگر می گوید:« فلانی! امشب تو و همسرت را به شام دعوت می کنم» بنابر این خطاب به همسر او نبوده، بلکه مستقیماً به شخص مورد نظر بوده است- اینجا نیز همان گونه است. یعنی می گوید«ای مردم شما و همسرانتان را از یک نفس خلق کردیم». پس خطاب «ای مردم» به مردان است. نظیر این آیه که وضوح بیشتری هم دارند و می توانند مکمل این آیه در این بحث باشند زیاد است.مانند:

«والله خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم جعلکم أزواجاً»[2]

«جعل لکم من انفسکم ازواجاً و من الانعام أزواجاً»[3]

«والله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[4]

و مهم تر از آنها که مشتمل بر خطاب نیز هست این آیه است:«یا أیها الذین امنوا إنّ من أزواجکم و أولادکم عدواً فاحذرهم»[5]

دلیل دوم:

آیاتی است که در سوره روم ، نشانه های خداوند را بیان می کند. اولین آیه این است:

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»[6]

در این آیه نیز خطاب «خلقکم» و «أنتم» به مردان است، به دلیل آیه بعدش که می گوید:«و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً» که در این جا حکم خلق ازواج بشر آیه قبل را بیان می کند. پس ازواج- که زن ها هستند- از بشر-که مردان هستند- جدا می باشند و خطاب این دو آیه به مردان است.

علامه طباطبایی در تفسیرش جمله ای دارد که مطلب را اثبات می کنند. می گوید:

« فانظر الی عجیب بیان الآیتین ، حیث وصف الانسان (و هو الرجل بقرینه المقابله) بالانتشار»[7]

یعنی: «بنگر طریقه عجیب بیان این دو آیه را که انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار متصف کرده است.» شاهد در این است که او هم خطاب به انسان ها را خطاب به مردان می داند. البته این مطلب با مطالبی که بعداً خواهد آمد روشن تر خواهد شد.

دلیل سوم:

این دلیل شامل دو آیه تقریباً شبیه به هم می باشد. یکی آیه (43) از سوره نساء و دیگری آیه (6) از سوره مائده می باشد. به دلیل شبیه بودن دو آیه ، تنها آیه اول را مورد بررسی قرار می دهیم.

«یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و أنتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون و لا جنباً إلا عابری سبیل حتی تغتسلوا و إن کنتم مرضی أو علی سفر أو جاء أحد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیمموا صعیداً طیباً فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم إنّ الله کان عفواً غفوراً»[8]

همان طور که ملاحظه می شود ، آیه با خطاب «یا ایها الذین آمنوا» شروع می شود و بعد احکامی را بیان می کند که مربط به نماز است و تذکر می دهد که در مواردی نماز خواندن جایز نیست ، مگر اینکه مانع رفع شود. از جمله موانع نماز «لمس زنان» است. حال اگر منظور از «یا ایها الذین آمنوا» مجموع مردان و زنان بودند، یا حکم «لمس نساء» در این جا بیان نمی گردید، و یا اینکه حکم در مورد زنان نیز تعمیم می یافت، زیرا اگر «لمس نساء» عمومیت داشته باشد، برای زنان هم مانعی برای نماز خواهد بود، که در این صورت حکم بی مفهوم می گردد.

دلیل چهارم:

«زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الأنعام و الحرث»[9]

همان گونه که بنین- مادامی که بنین اند- و طلا و نقره و اسب و چهارپایان و کشتزارها از دایره «ناس» خارجند، زنان نیز از دایره «ناس» خارجند. در مورد این آیه بعداً مفصل بحث خواهد شد.

فصل دوم: در كيفيت خلقت همسر آدم

در ادیان مختلف و در اذهان عامه و خاصه مردم تصورات مختلفی در مورد پیدایش جنس مؤنث وجود دارد. این مسأله را می توان از دو منظر مورد بررسی قرار داد. یکی از منظر علمی و دیگری از منظر دینی. اما در اینجا منظر دینی مورد بحث است. برای بررسی موضع دین در این باره باز از آیه زیر استفاده می کنیم.

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»

در این آیه یک «نفس واحده» داریم و دو مورد که از این نفس واحده نشأت گرفته اند.- این در صورتی است که «من» را نشویه فرض کنیم- یکی «خلقکم من نفس واحده» و دوم «خلق منها زوجها». در هر دو مورد معنی این است که هم شما «ای مردم» و هم زوج نفس واحده ، از نفس واحده نشأت گرفته اید. اما این دو نشأت گرفتن به یک طریقه نبوده است، بلکه «خلقکم من نفس واحده» با بیان بعد که می گوید«و بث منهما رجالا کثیراً و نساءً» روشن می گردد. زیرا می گوید «به واسطه نفس واحده و زوجش مردان و زنان زیادی در زمین گسترش یافتند.» یعنی گسترش یافتن «ناس» به واسطه زوجیت بوده است. اما نشأت گرفتن زوجه نفس واحده محل بحث است. از آنجا که هنوز زوجیتی برقرار نشده بود، پس همسر آدم باید مستقیماً از خود آدم نشأت گرفته باشد. اما چگونگی آن محل اختلاف است و مشهورترین آنها که در کتب آسمانی دیگر و روایات آمده این است که از دنده چپ آدم خلق شده است. اما مفسرین این نظریه را قبول ندارند. اما باز بیان نمی کنند که چگونه بوده است و تنها در بعضی مواقع اشاره می کنند که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شد.

علامه طباطبایی در اینجا بحثی را عنوان کرده و مطلب را به گونه ای توضیح می دهد. در مرحله اول می گوید «من» نشویه است، اما در مرحله بعد در بیان «خلق منها زوجها» می گوید : «منها» بیان می کند که زوجه نفس واحده از جنس نفس واحده خلق شده است. بنابر این آنچه از روایات بدست می آید که«حوا» از دنده چپ آدم خلق شده ، صحت ندارد. اما در این بیان تناقضی نیمه آشکار وجود دارد. زیرا اگر «من» نشویه باشد، باید «حوا» از خود آدم نشأت گرفته باشد و آن قول که می گوید: «حوا» از دنده چپ آدم خلق شده – یا حداقل مشابهش- صحیح باشد. و اگر منظور از «من» این باشد که «حوا» از جنس آدم آفریده شده است، آنگاه من نشویه نخواهد بود، بلکه بیانیه خواهد بود؛ و این قول که بگوییم «من» بیانیه است، صحیح تر است زیرا با آیات دیگری نظیر «و الله جعل لکم من انفسکم ازواجاً»[10] که حکم برای سایر انسانها ست نه آدم، سازگارتر است. بعد از این بیان ، این مطلب را به «خلقکم من نفس واحده» نیز سرایت می دهیم و در اینجا هم می گوییم «من» بیانیه است، زیرا با وجود «و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً» نشویه بودن این «من»نیز بی معنی خواهد بود،زیرا قبل از بیان خلقت سایر انسانها حکم را بیان می کند و چون خلقت سایر انسانها متوقف بر خلقت زوجه نفس واحده است نمی توان خلقتشان را قبل از بیان خلقت زوجه بیان کرد. پس نتیجه این شد که ما باید بپذیریم که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شده است. اما قائل شدن به این حکم – آنگونه که دیگران فرض کرده اند- تساوی زن و مرد در امر خلقت را نمی

رساند. زیرا اگر قرار نبود آدم خلق شود، زوجه اش هم به یقین خلق نمی شد. به دلیل اینکه خلق زوجه تأخر زمانی داشته و با هدفی غیر از هدف خلقت آدم صورت گرفته است به دلیل آیه «خلقکم من نفس

واحده ثم جعل منها زوجها»[11] که «ثم» برای بیان تراخی است. (طفیلی بودن زن و هدف خلقتش در بحث بعد خواهد آمد.)

فصل سوم: هدف خلقت زن

آنچه بین علمای دینی مشهور است ، این است که از دیدگاه قرآن بین زن و مرد مساوات برقرار است. یعنی از نظر قرآن زن و مرد- هم از لحاظ تکوینی و هم از لحاظ تشریعی- باهم برابرند. اما برای بیان صحت و سقم این مسأله از خود قرآن استفاده کرده و هدف خلقت زن از دیدگاه قرآن را بررسی می کنیم

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»

« و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها و جعل بینکم موده و رحمه»[12]

در آیه دوم سه موضع محل بحث وجود دارد؛ اول کلمه «لکم»و دوم عبارت «من انفسکم» و سوم عبارت «لتسکنوا الیها». موضع اول این که  همان طور که گفتیم و از خود آیه برداشت می شود ، ضمیر «لکم» خطاب به مردان است (به بیانی که گذشت و به قرینه آیه قبلش، آن گونه که در بحث اول بیان کردیم). اما آنچه مهم است ، «لام»ملکیتی است که بر ضمیر «کم» داخل شده است و مفید این مطلب است که أزواج برای شما خلق شده اند، نه اینکه از خود استقلال وجودی داشته باشند و نه برای خودشان ، آنگونه که شما به خاطر وجود خودتان خلق شده اید. این نوع ملکیت نظایر فراوانی دارد . از جمله:

«و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج»[13] که ضمیر «لکم» در صدد بیان ملکیت انعام برای انسانهاست.

«و الانعام خلقها لکم فیها دفء و منافع و منها تأکلون»[14] که باز بیان می کند که حیوانات را خلق کردیم ، که برای شما منافعی در بر دارد و می توانید از آنها تغذیه کنید.

این مطلب با بیان علامه روشن می شود. آنجا که می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما» که مدلول التزامی آن همان «برای استفاده شما» می باشد. بنابر این تا اینجا اثبات شد که أزواج برای مردان آفریده شده اند.

اماموضع دوم که عبارت «من انفسکم» می باشد در جای خود بیان شد و مطالبی نیز در مراحل بعد گفته خواهد شد.

موضع سوم عبارت «لتسکنوا الیها» است ، و منظور این است که «به واسطه آنها آرامش بگیرید.» پس اولین هدف خلقت زن عبارتست از «آرامش مردان».

علامه طباطبایی در ذیل این دو آیه چنین می گوید:« از عجایب این دو آیه این است که در یکی انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار در جهان و سعی در طلب معاش توصیف می کند که لازمه اش دست زدن به هر سختی و زور است تا آنجا که به پیکارهاو یغماگریها نیز می رسد و اگر انسان تنها این گونه باشد (و به این صفت متصف باشد) آن گاه انسانها به دو دسته تقسیم می شوند که یک گروه حمله می کنند و گروه دیگر فرار می کنند. اما[15] خداوند زن را آفرید و او را به چیزهایی مجهز نمود که به مردان آرامش بخشد و زنان ، مردان را به وسیله زیبایی، عشوه گری، دوستی و مهربانی جذب کنند.»[16] و در جایی دیگر می گوید: «صفت سختی و تندی، از امتیازات مرد است (که نبودش نقصان به حساب می آید) و هر مردی به وسیله آن از زن متمایز می شود و در جوامع انسانی این صفات مرد، فوائدی در دفاع و نگه داری و تحمل سختیها و پافشاری و استقامت در پیکار و انجام کارهای طاقت فرسا دارد. لیکن زنان نیز در مقابل آن به احساسات لطیف و رقیقی مجهز هستند که افراد جامعه در زندگانی خود از آن بی نیاز نیستند. … و تمام کار انسان با خشونت و سختی و غضب و دفع درست نمی شود اگر نرمی و رقت و شهوت و کششی نباشد.»[17] جناب علامه با این بیان ، سکونت و آرامش مردان به وسیله زنان را هدف خلقت زنان معرفی می کند.

در اينجا ملا صدرا بحثی را در کتاب خود عنوان می کند و می گوید: آنچه در  زمین خلق شده است برای انتفاع انسانها ست، به دلیل آیه «خلق لکم ما فی الارض جمیعا»[18]. در آنجا از آنچه روی زمین برای انتفاع انسانها خلق شده است بحث می کند تا به حیواناتی می رسد که قرار است مورد استفاده انسانها قرار گیرند، و بعد می گوید « بعضی حیوانات خلق شده اند تا انسانها با آنها ازدواج کنند»[19] برای اثبات ادعای خود متوسل به این آیه می شود:«و الله جعل لکم من انفسکم أزواجاً»[20] که عیناً شبیه آیه مورد بحث است اما با صراحت کمتر. او برای اثبات مطلب خود از عبارت «لکم» استفاده می کند که البته آیه مورد بحث ما صراحت بیشتری دارد و مطلب روشن تر است. البته حیوان بودن زنان از هیچ کجای این آیه و آیات دیگر استفاده نمی شود ، اما می توان این استفاده را کرد که زنان موجوداتی هستند که برای استفاده انسانها (مردان) خلق شده اند.

سبزواری برای تفسیر کلام ملاصدرا می گوید:« در این که ملاصدرا زنان را در زمره حیوانات داخل کرده است ، اشاره لطیفی است به این که زنان از آنجائیکه عقلشان ضعیف بوده و قدرت ادراک جزئیات را ندارند و رغبت به زینتهای دنیا دارند، تقریباً ملحق به حیوانات می شوند. … سیرت اغلب زنان چهارپا بودن است ، اما آنان را صورت انسان پوشانیده اند تا انسان ها (مردان) از آنها مشمئز نشده و به نکاح با آنها راغب شوند.»[21]البته باز هم سیرت حیوانی آنها ثابت نمی شود، اما این که آنها را صورت انسان پوشانیده اند تا انسانها از آنها مشمئز نشوند، از «من انفسکم» استننباط می گردد و می توان گفت دلیل این که زنان از جنس مردان آفریده شده اند به خاطر ترغیب مردان بوده است. عبارت «و جعل بینکم موده و رحمه» نیز مؤید همین مطلب است و منظور این است که بین زن و مرد مودت و رحمت قرار داده شده است تا مردان به زنان راغب شوند.

آیه دیگری که دلالت بر هدف اول خلقت زنان دارد این آیه است:

« هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن إلیها»[22]

دلالت این آیه بسیار واضح و روشن است که هدف خلقت زنان را از همان ابتدای خلقت برای آدم ، همین سکونت و آرامش آدم می داند.

تا اینجا هدف اول خلقت زنان را بیان کردیم، و حال به هدف دوم خلقت زن از دیدگاه قرآن می رسیم.

« و الله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[23]

« خداوند برای شما از جنس خودتان زوجهایی آفرید و به واسطه آن زوجها برایتان پسران و نوادگانی خلق کرد.»

«جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و من الأنعام أزواجاً یذرؤکم فیه»[24]

«خداوند از جنس خودتان برایتان زوج هایی آفرید و از حیوانات هم جفت هایی ، تا اینکه به واسطه جعل ازواج، شما را تکثیر کند.»

از این دو آیه چنین بر می آید که هدف دوم خلقت زنان تکثیر انسان ها و توالد و تناسل است. آیه اول همان طور که قبلاً گفتیم، بیان می کند که اولاً از جنس خود انسان ها زوجهایی آفریده شده ، و ثانیاً برای آنها به واسطه همین زوجها فرزندانی متولد شده اند، که در واقع ، زنان واسطه در ثبوت فرزندان برای انسان ها هستند. در آیه دوم «لام» علیت در «یذرؤکم فیه» محذوف است و در واقع بیان می کند که علت آفرینش زنان و علت جفت بودن حیوانات ، تکثیر است. (البته در آیه دوم جمله «و من الانعام ازواجا» عطف به «لکم» است نه به «من انفسکم» و «ازواج» اولی با «ازواج» دومی در معنا و مصداق متفاوت است زیرا منظور از «ازواج» اول قرینه ای برای انسانهاست، و منظور از «ازواج» دوم یک جفت است.)  علامه طباطبایی در این رابطه می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما از جنس شما قرینه ای قرار داد، بدان علت که هر یک از مرد و زن مجهز به یک نوع اندام تناسلی است که هر کدام با نزدیکی به دیگری کامل می شود و با مجموع هر دو جهاز تناسلی امر توالد و تناسل انجام می شود.»[25] در تفسیر نمونه نیز چنین آمده است:« این خود یکی از نشانه های بزرگ پروردگار و ربوبیت و ولایت اوست که برای انسانها همسرانی از جنس خودشان آفریده ، که از یک سو مایه آرامش روح و جان او هستند و از سوی دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او»[26] .

( در اینجا لازم می دانم متذکر شوم که در این جمله دقت شود مخصوصاً روی کلمه انسانها، تا کسی

نگوید اینها تفسیر به رأی است . چون همانگونه که در همین جمله می بینیم هم معنای انسان را مشخص کرده و هم هر دو هدف خلقت زن را متذکر می شود. بنابر این تمام اینها ، مطالبی است که از متن آیات استخراج می شود و ما چیزی غیر از نص قرآن نمی گوییم.

فصل چهارم: ارزش زنان

«الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم»[27]

ارزش زنان از دیدگاه قرآن تا حدی است که زیر دست مردان باشند و هیچ گاه نمی توانند مساوی مردان باشند چه رسد به این که بالاتر باشند. بدین معنا که مردان قیم زنان اند. علت آن هم اولاً برتری است که خداوند به مردان نسبت به زنان داده است و ثانیاً به خاطر اموالی است که مردان به زنان می پردازند. ( همچون نفقه و مهریه)

قوّام ، صیغه مبالغه از قائم و قیم است. اينکه مردان قيم زنانند و برتریهایی نسبت به زن دارند، در موارد قبل تقریباً روشن گشت. اما اینکه این برتری چیست ، در اینجا روشن نیست و در اینجا باید از مفسرین کمک بگیریم. علامه طباطبایی می گوید:« بهتر است فضل را که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است، همان فزونی و فضیلت طبعی روح تعقل مرد بر زن معنا کنیم ، نه زیادتی در تندی و سختی»[28]. این سخن در توجیه این صفات و این جمله اش است که می گوید«گرچه صفت تندی و سختی از امتیازات مرد بوده و عدمش نقص به حساب می آید.»[29] ایشان در جای دیگر می گوید:« مراد از «بما فضل الله بعضهم علی بعض» چیزی است که مردان طبعاً بیش از زنان دارند و آن هم زیادی عقل است. چون زندگانی زنان یک زندگانی احساسی- عاطفی است که بر رقت و لطافت بنا شده است. و مراد از «بما انفقوا» اموالی است که مردان در مهریه و نفقه به زنان می پردازند. البته این حکم- الرجال قوامون علی النساء- اختصاص به زوجین ندرد، بلکه حکم قیمومیت برای طایفه مردان بر طایفه زنان است.»[30] البته این حکم از آیه استنباط

نمی شود (که گفته خواهد شد). علامه در جایی دیگر می گوید:« یک انسان دقیق و تأمل گر از این مقدار می فهمد که واجب است زمام امور مملکت و افعال اجتماعی ، که نیاز دارد قوه تعقل آن را تدبیر کند و از حکومت عواطف و امیال انسانی اجتناب شود- مانند امر حکومت و قضاوت و جنگ- به دست کسی باشد که امتیاز زیادت عقل داشته و حکم عواطف در او ضعیف باشد ، و این امر هم در طایفه مردان است نه

زنان»[31] اگر چه این حکم علامه به صورت مستنبط العله است و این که زیادتی فضل مردان در زیادتی عقلشان است از آیه فهمیده نمی شود، اما آنچه مسلم است این است که از نظر قرآن مردان بر زنان فضیلت دارند و زنان باید فرمانبردار مردان باشند، و از این گفتار علامه چنین نتیجه گیری می شود که زنان همواره چه در خانواده و چه در جامعه باید زیر دست مردان و مطیع آنها باشند. (در رابطه با نظریات علامه، در بخش ضمیمه بحث خواهد شد.)

فصل پنجم: خشونت علیه زنان

خشونت علیه زنان به معنی هر گونه عمل خشونت باری است که مبتنی بر جنسیت بوده و لزوماً یا محتملاً می تواند به آسیب یا صدمه جسمانی، جنسی و روانی منجر گردد. همچنین تهدید به چنین اعمالی و محدود ساختن آزادی در حیات اجتماعی و یا حتی در قلمرو زندگی خصوصی ، خشونت محسوب می شود. خشونت علیه زنان، چه در جامعه و چه در خانواده، آن گونه که در حال حاضر مرز بندی و طبقه بندی شده است در سه طبقه اصلی جای می  گیرد: الف: خشونت جسمی ب: خشونت روانی ج: خشونت جنسی. تعریف و توضیح این سه مورد روشن است. اما می خواهیم ببینیم دیدگاه قرآن درباره این سه مورد چیست؟

دیدگاه قرآن را در دو آیه بررسی می کنیم.

آیه اول:

«نساءکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم»[32]

«حرث» هم به معنای مصدری زراعت است و هم به معنای خود مزرعه، که در اینجا مراد مزرعه است. «أنی» اسم شرط است که هم در زمان استعمال می شود و هم در مکان و مفید اطلاق و عدم حصر است. بدین لحاظ «أنی شئتم» ، یعنی در هر زمان و به هر صورتی که می خواهید. معنای این آیه این است که «زنان شما مزرعه شما هستند، پس هر گونه و در هر زمان که تمایل دارید، داخل مزرعه تان شوید.» که اطلاق این آیه تنها با آیه قبلش مقید می شود، آیه قبل می گوید:« فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن» به معنای اینکه « هنگامی که زنان در حال حیض هستند از آنها دوری کرده و با آنها مقاربت نکنید تا پاک شوند.» یعنی آیه «نساءکم حرث لکم » از لحاظ زمانی مقید شده است ، اما از لحاظ مکانی مطلق است. علامه طباطبایی هم با تصریح به این مطلب می گوید:«نسبت زنان به جامعه انسانی مانند نسبت مزرعه است به انسان. پس همان طور که انسان به مزرعه احتیاج دارد تا بذر خود را ابقاء کند و آنچه را که به واسطه آن تغذیه میکند از آن به دست آورد، همانگونه هم جامعه انسانی برای بقای نسل و دوام خود احتیاج به زنان دارد. چون که خداوند تکون انسان و صورت پذیری او را در رحم زن قرار داده است و به مردان هم بعضی مواد اصلیه را داده است که باید متمایل به زنان شوند و به این صورت یک همبستگی بین مرد و زن به وجود آورده است. حال که غرض تکوینی ، این است که وسیله بقاء را برای بقاء نوع به کار گیریم، معنایی ندارد که این عمل را مقید کنیم به زمان یا مکانی خاص»[33]

آیه دوم:

«واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فی المضاجع واضربوهن»[34]

این آیه مسأله «نشوز» زنان را بیان می کند. «نشوز» به معنای سرکشی و طغیان است. در این آیه خطاب به مردان می گوید:« اگر از نشوز زنان خود هراس دارید، در مرحله اول آنها را موعظه کنید و در مرحله دوم در بستر از آنان دوری کنید و در مرحله سوم آنها را بزنید.»

چون در این جا مسأله زدن زنان مطرح شده است ، مفسرین دست به توجیه آن زده اند. در تفسیر نمونه چنین آمده است :« اولاً : آیه ، مسأله تنبیه بدنی را در مورد افراد وظیفه نشناسی مجاز شمرده است که هیچ وسیله دیگری درباره آنان مفید واقع نشود؛ و اتفاقاً این موضوع تازه ای نیست که منحصر به اسلام باشد. در تمام دنیا هنگامی که طرق مسالمت آمیز برای وادار کردن افراد به انجام وظیفه مؤثر واقع نشود ، متوسل به خشونت می شوند. نه تنها از طریق ضرب ، بلکه گاهی در موارد خاصی به

مجازاتهای شدیدتر از آن نیز متوسل می شوند که تا سر حد اعدام پیش می رود.

ثانیاً : تنبیه بدنی در اینجا – همان طور که در کتب فقهی آمده است- باید ملایم و خفیف باشد، به طوری که نه موجب شکستگی و مجروح شدن گردد و نه باعث کبودی بدن.

ثالثاً : روانکاوان امروز معتقدند که جمعی از زنان دچار حالتی به نام «مازوشیسم» یا «خود آزاری» هستند که گاه که این حالت در آنها تشدید شد ، تنها راه آرامش آنها تنبیه مختصر بدنی است. بنابر این ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که تنبیه بدنی خفیف در مورد آنان جنبه آرام بخشی داشته و یک نوع درمان روانی است.»[35]

اما پاسخی که می توان در مورد این توجیهات داد:

در مورد اول، توجیه کنندگان ، جرم و جنایت اجتماعی را با یک مشکل خانوادگی خلط کرده اند. یک مشکل خانوادگی که اگر ریشه یابی شود، قطعاً بدون کتک حل خواهد شد. ضمن این که این بزرگان هیچکدام از کارهای جهانی را قبول ندارند و تنها این یکی را قبول کرده اند.

در مورد دوم، می گوییم تجویز همین تنبیه مختصر بدنی ، شکستن شخصیت و لطمه زدن به روحیه زنان است. البته این موضوع مختص زنان نیست؛ در مورد مردان هم اگر چنین چیزی تجویز می شد، نه تنها حیثیتشان لکه دار می شد، بلکه دنیا را متلاشی می کردند.

در مورد سوم چیزی نمی گوییم و تنها می نشینیم و می خندیم. (البته در گذرگاه علمی آن ، زیرا در گذرگاه سیاسی آن باید تا سر حد مرگ گریست.)

اما آنچه از این دو آیه نتیجه می گیریم این است که در آیه اول خشونت جنسی و در آیه دوم ، قسمت اول (یعنی : واهجروهن فی المضاجع) خشونت روانی و در قسمت سوم آن خشونت جسمی تجویز شده است. قسمت اول و سوم که واضح است و نیاز به توضیح ندارد. اما قسمت دوم به این علت است که طرد زنان به وسیله مردان یک شکنجه روانی است.

فصل ششم : تبعیض جنسی

همان طور که در بحث قبل گفتیم ، گاهی زنان طغیان و سرکشی می کنند که در این حالت به آنها «ناشزه» می گویند و حکم آنها بیان شد ، که در مرحله اول باید موعظه شوند ، در مرحله دوم طرد شوند و

در مرحله سوم کتک بخورند. اما آیا طغیان و سرکشی مختص زنان است ؟ و آیا مردان طغیان نمی کنند؟ از نظر قرآن جواب مثبت است. در این صورت زنان با آنها باید چه رفتاری داشته باشند؟ جواب قرآن این است:

«و إن إمرأه خافت من بعلها نشوزاً او إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصلح خیر»[36]

«اگر زنی از نشوز و طغیان شوهر خود هراس داشت، اشکالی ندارد که مصالحه کنند ( و زن از بعضی حقوق خود گذشت کند)[37] که البته مصالحه بهتر است.»

در این دو آیه نشوز ، دو نکته قابل توجه وجود دارد. یکی این که گفتیم خطابات قرآنی مربوط به مردان است که در این دو آیه مشاهده می گردد. یعنی در آیه مربوط به نشوز زنان ، خطاب مستقیماً به مردان است، اما در آیه دوم – که مربوط به نشوز مردان است- زنان به صورت غایب ذکر شده اند. از این دسته مطالب باز هم وجود دارد ،یعنی اگر حکمی به زنی داده شود، یا به صورت غایب است و یا مورد خطاب مذکور است، مانند «یا نساء النبی» . نکته دوم و مورد بحث این که در قرآن تبعیض فاحشی بین زن و مرد گذارده شده است. چون اگر زنان ناشزه شوند باید کتک بخورند ، اما اگر نشوز از طرف مرد باشد، باز هم زن باید کوتاه بیاید.

خاتمه:

آیاتی نیز هست که حق زنان را محفوظ شمرده است مانند این آیه که می گوید:

«ای کسانی که ایمان آورده اید بر شما حلال نیست که به زور زنها رابه ارث ببرید (عملی که قبل از اسلام مرسوم بوده است) و بر آنان سخت مگیرید که برخی از آنچه را به ایشان داده اید باز پس گیرید، مگر آنکه کار زشت انجام دهند. و با آنها خوش رفتاری نمائید و اگر از آنها بدتان می آید ، (ناراحت نباشید) شاید شما از چیزی بدتان بیاید و خدا در آن خیر کثیری قرار داده باشد. و اگر خواستید به جای زنی ، زنی دیگر بگیرید و به یکی از آنها مال بخشیده اید ، از او چیزی باز پس نگیرید ، آیا با تهمت و گناه آشکار می گیرید و …»[38]

این گونه آیات را آیات حقوق زنان می دانند ، اما اولاً در این آیات نیز هیچ گونه مساوات و برابری و استیفاء حقوق زنان مشاهده نمی شود.و ثانیاً اینها جنبه اخلاقی مسأله است و ثالثاً از باب ترحم است. همان ترحمی که برای امثال غلامان و کنیزان قائل می شدند. و رابعاً برای نقض احکام جاهلیت است و آنچه در آن زمان احقاق حقوق بوده است ، بعداز گذشت چند قرن، نه تنها دیگر احقاق حقوق نیست ، بلکه مصداق ظلم و خشونت است.

آیه دیگری که روی آن مانور می دهند این است:

«یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند الله أتقاکم»[39]

در این آیه می گویند ، اساس کرامت نزد خداوند تقوی است؛ اما باید دانست که:

اولاً: خطاب به مردان است به دلیل این که خطابات این سوره به مردان است. مؤید این ادعا، آیه یازدهم همین سوره است که می گوید:« یا أیها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسی أن یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی أن یکن خیراً منهن» که اولاً باز زنان را به صورت غایب ذکر کرده و ثانیاً حکمشان را جدا ذکر کرده است در حالی که اگر همه خطابات این سوره ، زن و مرد را شامل باشد، استثناء این آیه چه مفهومی می تواند داشته باشد؟!

ثانیاً: جمله «من ذکر و انثی» که در اینجا ذکر شده است «بیانیه» نیست بلکه «نشویه» است. زیرا منظورش این نیست که شما از جنس مذکر و مؤنث آفریده شده اید، بلکه منظور این است که «شما از یک مرد و زن آفریده شده اید» حال منظور، «آدم» و «حوا» باشند یا مرد و زن نوعی ، فرقی نمی کند.

ثالثاً : گر چه در ظاهر، آیه شمول دارد و تمامی اقشار را در برمی گیرد، اما به وسیله قرائنی ، دسته هایی از انسان ها از این قاعده (برابری) خارج می شوند؛ بدین معنا که این آیه تمام تبعیضها و تفاوت ها را – از قبیل رنگ، نژاد، قوم، قبیله، خون، طایفه و …- را بر داشته است ، اما بر اساس قرائنی مانند «إنما – المشرکون نجس»[40] که مشرکان شامل غیر مسلمانان می باشد، و «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه»[41] تفاوت دینی استثناء شده است . به همین طریق، به واسطه قرائنی که ذکر شد ، تبعیض جنسی نیز استثناء می گردد. بنابر این برابری دینی و برابری جنسی از کلیت این آیه خارج می گردند.

در پایان از هر خواننده ای که این مقاله را می خواند تقاضا دارم به این سؤال پاسخ دهد که:« به نظر شما اگر پیامبر زن می بود، اوضاع دنیا با الان چه تفاوتی داشت؟»

پایان

ابوالفضل خانی

4/6/1382


[1]  – نساء ، آیه 1

[2]  -فاطر، آیه 11

[3]  -شوری، آیه 11

[4]  -نحل، آیه 72

[5]  -تغابن، آیه 14

[6]  – روم، آیه 20

[7]  -تفسير الميزان  ج 4  ص 222

[8]  – نساء، آیه 43

[9]  – آل عمران، آیه 14

[10]  – نحل، آیه 72

[11]  – زمر، آیه 6

[12]  -روم، آیات 20 و 21

[13]  – زمر، ایه 6

[14]  – نحل، آیه 5

[15]  – اشاره به آیه دوم

[16]  – تفسیر المیزان ج 4 – صص 222 و 223

[17]  – تفسیر المیزان ج 4 –  ص 222

[18]  – بقره، آیه 29

[19]  – اسفار ج7 – ص 136

[20]  – نحل، آیه 72

[21]  – اسفار ج7 –  پاورقی صفحه 136

[22]  – اعراف، آیه 189

[23]  – نحل، آیه72

[24]  – شوری، آیه 11

[25]  – تفسیر المیزان ج 16 – ص 171

[26]  – تفسیر نمونه ج20 – ص 366

[27]  – نساء ، آیه 34

[28]  – تفسیر المیزان ج4 – ص 222

[29]  – همان

[30]  – همان، ص 351

[31]  – تفسیر المیزان ج 4- ص 354

[32]  – بقره ، آیه 223

[33]  – تفسیر المیزان ج2- صص 217 و 218

[34]  – نساء ، آیه 34

[35]  – تفسیر نمونه، ج 3- صص 373 و 374

[36]  – نساء ، آیه 128

[37] – برگرفته شده از تفسیر المیزان ج 5 ص 102  متن گفته علامه این است: «و السیاق یدل علی أن المراد بالصلح هو الصلح بِغَضِّ المرأه عن بعض حقوقها فی الزوجیه او جمیعها لجلب الانس و الالفه والموافقه و التحفظ عن وقوع المفارقه» یعنی «سیاق آیه دلالت بر این دارد که منظور از صلح  این است که زن برای ایجاد انس و الفت و توافق بین زوجین و جلوگیری از جدایی ، از بعض یا کل حقوق خود صرف نظر کند.»

[38]  – نساء ، آیه 19 و 20

[39]  – حجرات ، آیه 13

[40]  – توبه ، آیه 28

[41]  – ال عمران ، آیه 85