بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

قوانین قرآن برای آن دوران بوده است!

بسیاری از سفسطه های اسلامی حول همین محور میگردند، وقتی اسلامگرا از مضحک و مسخره و ضد انسانی بودن بودن افکار و قوانين اسلامی از جمله چيزهایی که در تازينامه ذکر شده اند مانند دست قطع کردن و حجاب و غيره آگاه میشود به این پناه میبرد که خداوند با اعراب به زبان خودشان و بر اساس شرایط جغرافیایی و تاریخی خودشان صحبت کرده است، به عرب آن دوران نمیتوانسته بگوید که بعنوان مثال عرق شتر نجاستخوار حاوی فلان باکتری است، بلکه باید ميگفت که نجس است تا عرب آن دوران به هر بهانه ای که شده از عرق شتر نجاستخوار دوری کند. سخن خداوند برای آن دوران آمده و در هر دورانی باید طبق ارزشها و ضد ارزشها و علم بشری آن دوران آنها را استنباط کرد، بدین مفهوم که خداوند اعراب آن دوران را به اصطلاح «گول میزده است» تا آنها را از بربریت نجات دهد.

بعنوان مثال این دسته از اسلامگرایان میگویند، در شرایطی در عربستان ارث برای زن به مقدار نصف مرد مشخص شد که زنان هیچ ارثی نداشتند، و پیام این قضیه این است که ما باید توجه کنیم «زنان حقوقی دارند» و اینکه این حقوق چیست، باید بر اساس شرایط زمان و مکان از کلام الله استنباط شود، یعنی امروز باتوجه به شرایط زمان باید حقوق زنان برابر با مردان باشد و ارث آنان نیز برابر با مردان باشد. یا مثلاً اگر قرآن میگوید قصاص بر شما واجب است، به دلیل این بوده است که در آن زمان ممکن بود برای کشته شدن یک نفر، قبیله ای به قبیله دیگر حمله کند و آنها را نابود کند، یا اگر کسی چشم کس دیگر را کور میکرد، ممکن بود قبیله ای تمام قبیله ای را به همین جرم نابود کنند. در آن زمان پیامبر به آن اعراب گفت که در مقابل یک چشم، یک چشم را در بیاورید و در مقابل یک جان، یک جان را بگیرید.  این دسته از اسلامگرایان خود را «روشنفکر و مترقی» و حتی «لیبرال» میخوانند. اگرچه اینگونه دیدگاهی که این دسته از اسلامگرایان از شرایط اجتماعی پیش از اسلام و مردمان آن دوران دارند بسیار با واقعیت های تاریخی در تناقض است اما ما در این نوشتار به بررسی تاریخی این ادعاها نخواهیم پرداخت. تنها به بررسی این خواهیم پرداخت که آیا این دیدگاه با اسلام سازگار است یا اینکه در تضاد با آموزه های اسلامی است.

یکی از روشهای بسیار غلط و در عین حال بسیار رایج برای بررسی اسلام، کنار گذاشتن قرآن و اندیشه سازی در مورد اسلام است. اسلامگرایان بجای اینکه قرآن را سرمشق خود قرار بدهند و دیدگاه های خود را از قرآن بیرون بیاورند، و رنگ اسلام را به خود بگیرند، سعی میکنند اسلام را با عقاید خود سازگار کنند و رنگ خود را به اسلام بزنند، این افراد ایده آل ها و آرزوهای خود را اسلام مینامند و به پیامبر اسلام و کتابش ارتباط میدهند. هرکدام از این اسلامگرایان خود یک پیامبر هستند و اسلام را بطور عینی (Objective) بررسی نمیکنند، لذا هرگز حتی مسلمان نیستند، زیرا مسلمان در مقابل اسلام تسلیم است. از همین انحراف است که عقاید بسیار مختلفی در میان اسلامگرایان رایج است که با یکدیگر در تضاد جدی هستند و بسیاری از این عقاید که خود را اسلامی مینامند اساساً با اسلام در تضاد هستند. ما در این نوشتار به بررسی این ادعا با آنچه قرآن می آموزد میپردازیم تا نشان دهیم که این ادعا علی رغم ظاهر زیبایش در تضاد جدی با قرآن است و لذا ارزشی ندارد.

به آیات زیر در قرآن توجه کنید.

سوره قمر آیه 50

وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.
فرمان ما تنها يک فرمان است ، آن هم چشم بر هم زدنی است.

سوره انعام آیه 115

وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.

و کلام پروردگار تو در راستی و عدالت به حد کمال است هيچ کس نيست که ، يارای دگرگون کردن سخن او را داشته باشد و اوست شنوا و دانا.

سوره لقمان آیه 27

وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و اگر همه درختان روی زمين قلم شوند و دريا مرکب و هفت دريای ديگر به مددش بيايد ، سخنان خدا پايان نمی يابد و خدا پيروزمند و حکيم است.

سوره کهف آیات 1 و 2

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجَا؛ قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا.

سپاس خداوندی را که بر بنده خود اين ، کتاب را نازل کرد و هيچ کجی و انحراف در آن ننهاد؛ کتابی عاری از انحراف تا مردم را از خشم شديد خود بترساند و مؤمنان را که کارهای شايسته می کنند ، بشارت دهد که پاداشی نيکو دارند.

سوره کهف آیه 27

وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا

از کتاب پروردگارت هر چه بر تو وحی شده است تلاوت کن در سخنان او تغيير و تبديلی نيست و تو جز او پناهگاهی نمی يابی

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 2

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ.

اين است همان کتابی که ، در آن هيچ شکی نيست پرهيزگاران را راهنماست.

سوره فاطر آیه 43

اسْتِكْبَارًا فِي الْأَرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا.

به سرکشی در زمين و نيرنگهای بد و اين نيرنگهای بد جز نيرنگبازان را، در بر نگيرد آيا جز سنتی که بر گذشتگان رفته است منتظر چيز ديگری هستند? در سنت خدا هيچ تبديلی نمی يابی و در سنت خدا هيچ تغييری نمی يابی.

قرآن همچنین به آشکاری اعلام میکند که دین اسلام در یک روز کامل شده است. براستی چیزی که کامل است را میتوان تغییر داد و یا اصلاح کرد؟ قرآن خود معتقد است که دین اسلام کامل شده است، چیز کامل را مگر میتوان کاملتر کرد؟

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 3

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأَْزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِْسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لإِِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ

براى شما گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه بغير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده و بزجر كشته شده و از بلندى پرت شده و آنهايى كه بضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند و باقى مانده شكار حيوانات درنده حرام است. مگر اينكه بموقع آن را سر ببريد و نيز حيواناتى كه در برابر بتها ذبح شوند و قسمت كردن گوشت حيواناتى كه بوسيله پرتاب تيرهاى مخصوص بخت آزمايى مرده باشند. تمام اين اعمال فسق و گناه است. امروز كافران از زوال دين شما نااميد و مأيوس شدند. بنا بر اين از آنها هيچ نترسيد و تنها از من بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را براى شما تكميل نمودم و اسلام را بعنوان دين شما پذيرفتم. پس هر كس بهنگام گرسنگى ناچار شود و متمايل بگناه نباشد (و از گوشت ممنوعه بخورد، بر او گناهى نيست) البته خدا آمرزنده مهربانست.

گفتنی است، آنچه این دسته از اسلامگران میگویند، مبنی بر اینکه قوانین اسلامی مربوط به اعراب آن دوران میشده است، خود با واقعیت سازگار است. یعنی میتوان مدعی شد که در اسلام تقریباً هیچ چیز جدیدی یافت نمیشود، تمامی آموزه های اسلامی قبل از اسلام وجود داشته اند و محمد تنها آنها را جمع آوری کرده و ادعا کرد که از طرف خدا هستند، به همین دلیل اسلام (و باقی ادیان خدا محور نیز به همین صورت هستند) اساساً پدیده های آسمانی نیستند بلکه پدیده هایی زمینی هستند و ساخته ذهن بشر. اما شنیدن این ادعا از یک اسلامگرا قابل قبول نیست زیرا این ادعا در تضاد جدی با قرآن است و یک باورمند به اسلام اصولاً نمیتواند چنین ادعایی بکند. مسلمانی که این حرف را بزند در واقع قبول کرده است که قوانین و قواعد دینیش کاربردی ندارند و برای بشر امروز بی معنی و حتی مضر هستند، و این خود اگرچه حرفی صحیح است اما قابل قبول از یک اسلامگرا نیست. اسلامگرایان با اینگونه حرفها میخواهند اسلام را حفظ کنند و البته چون اینگونه حرفها در تئوری غیر قابل قبول هستند هرگز توسط اسلامگرایانی که قرآن را دنبالروی میکنند هرگز قابل قبول نخواهند بود. اما این ادعا همچنان یکی از راه های رایج برای فرار از بحث و حقیقت پلید اسلام است و خردگرایان باید در مقابل آن آماده باشند.

خلاصه اینکه قرآن خود نمیگوید که قوانینش مربوط به زمان خاصی هستند بلکه برعکس میگوید قوانینش جاودانه و همیشگی هستند و این ادعای اسلامگرایان خود زیر سوال بردن قرآن و توهین بزرگی به الله، فرستنده 124000 پیامبر و مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند و جهل و خرافه و توحش را گسترش دادند.

آخوندها اسلام را خراب کرده اند!

این حکومت ربطی به اسلام ندارد. جنایات حکام و اسلامگرایان دیگر در تاریخ نیز ربطی به اسلام ندارد.

اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هرچه عیب است از مسلمانی ماست! اسلام خودش مشکلی نداره، این آخوند ها خرابش کرده اند، اسلام ربطی به آخوند نداره، اینها برای خودشون همه چیز رو عوض کرده اند! حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت اسلامی نیست!

این یکی از رایج ترین سفسطه های رایچ در بین مسلمانان است. مسلمانان از تاریخ عملی دین خود فرار میکنند، زیرا این تاریخ به قدری وحشتناک و زشت است و این کارنامه بقدری سیاه است که آبرویی برای اسلام نمیگذارد. در 1400 سال گذشته هیچوقت و در هیچ یک از سرزمینهایی که مسلمانان در آنجا اکثریت بوده اند، اسلامگرایان نتوانسته اند یک نظام مردمسالار و انسان محور را پدید بیاورند که بتوانند به وجود آن افتخار کنند و آنرا نشانه ای از ایده آل خود بدانند. بلکه همواره اسلامگرایان شعار حکومت اسلامی را میدهند و بعد از اجرای قوانین غیر کاربردی و روشهای نابخردانه اسلامی مشاهده میکنند که گند به بار آورده اند، و بعد از آن ادعا میکنند که این اسلام نبوده است، اشکال از ما بوده است.

پرسش اساسی این است که، دینی که 1400 سال نتوان آنرا پیاده کرد و پیاده شدن آن تنها حکومتهای فاشیستی و ظالم را پدید آورده است، آیا دینی کاربردی است؟ اندیشه ای که به مدت 1400 سال در بیش از 20 کشور اسلامی به بوته آزمایش گذاشته شود و در امتحان خود رد شود آیا اندیشه ای بدرد نخور و مزخرف نیست؟ چگونه است که اسلامگرایان اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را سمبل کمونیسم میدانند و نابود شدن آنرا نشان بی ارزش بودن عقاید کمونیستی میدانند، اما نابودی و فلاکتی که اسلام در تمام مدت حیات خود به بار آورده است و نتیجه رقت آوری را که همیشه در اثر اجرا کردن قوانین اسلامی حاصل میشود را نشان غیر کاربردی و بدرد بخور نبودن عقاید دینی خود نمیدانند؟

اشکال کار اینجا است که مسلمانانی که این ادعا را میکنند اسلام را نمیشناسند. این افراد تنها نام ایده آل های خود را اسلام میگذارند، اسلام را به رنگ افکار خود میبینند، نه اینکه خود رنگ اسلام بگیرند. براستی به افرادی که به نظام آیت الله ها که هرکدام چند دهه را به تحصیل و تدریس علوم دینی پرداخته اند، اتهام نفمیدن اسلام را میزنند باید چه گفت؟ چگونه ممکن است شخصی که خود را روشنفکر میداند، چون ریش و پشم ندارد و یا روسری و چادر ندارد، و یا اینکه مشروب میخورد و یا دوست پسر و دوست دختر دارد، شخصی که در تمام عمر خود به اندازه انگشتان دستش در مورد اسلام کتاب نخوانده، افرادی مثل آیت الله مطهری را که بیش از 50 کتاب راجع به اسلام نوشته است، متهم به کج فهمی اسلام کنند؟ اشکالی که این افراد دارند این است که از آخوند ها بخاطر ریش بلند آنها و شکم گنده آنها بدشان می آید، لذا اسلام آنها را دروغین میدانند، در حالی که این افراد وجود تخیلاتی مثل امام زمان  را مدیون همین آخوند ها و روضه خوان ها هستند و باید بسیار ممنون و شاکر آقایان علمای حوزه علمیه قم بدانند، زیرا اکثر مفاهیمی که از آنها برای دفاع از اسلام سود میبرند ساخته و پرداخته همان آخوندها هستند، و این آخوندها هستند که دین آنها را تئوریزه کرده اند و این لقمه جویده شده را در دهان آنها گذاشته اند.

از این گذشته این افراد دیدگاهی شبهه-نژادپرستانه نسبت به آخوند دارند، به گونه ای صحبت میکنند گویا که این لباس آخوندی معجزه میکند و مغز انسان را مختل میکند، هرکس این لباس را بپوشد تبدیل به آدمکش و دزد و جانی خرافی میشود. این افراد از این واقعیت غافل هستند که آخوند اسلام را خراب نکرده است بلکه اسلام آخوند را خراب کرده است. آخوند نیز یک انسان است با این تفاوت که اسلامگرایی حرفه ای است و اسلامگرایی شغل و تخصص او حساب میشود. آخوند یک دانشمند اسلامی است. هرکس دیگر نیز با اسلام به اندازه آخوندها که در این زمینه تحصیلات رسمی دارند آشنا شود به موجودی پست و نفرت انگیز همچون آخوند تبدیل میشود، کسی که عربی بیاموزد و با تفسیر و حدیث و فلسفه اسلامی و اخلاق اسلامی آشنایی علمی داشته باشد و در این زمینه مطالعه دقیق زیر نظر استاد انجام داده باشد خودبه خود یک آخوند میشود. بدون توجه به اینکه لباس آخوندی را بپوشد یا نپوشد. آخوند منفور است زیرا اسلامگرایی حقیقی است، اگر آخوندی اسلام را کنار بگذارد به انسانی مانند انسانهای دیگر تبدیل میشود، از این گذشته اگر آخوندها را با پیامبر اسلام و یا امام علی مقایسه کنیم و رفتارهای آنها را در کنار یکدیگر بگذاریم خواهیم دید که رفتار آخوندها اگر انسانی تر و بهتر از این دو نباشد، معمولاً بدتر از آنها نیست و آخوند منهای اسلام یک موجود قابل احترام است.

متاسفانه بسیاری از مردم ایران از اسلام تصوری کاملا خیالی و غیر واقعی در ذهن دارند، این اشخاص بدون اینکه بدانند اسلام چیست و قرآن چه میگوید و پیامبر اسلام چه کرده است و چه نکرده است، تنها نام زیباترین تفکرات و ایده آل های خودشان را اسلام میگذارند، و وقتی میگویند اسلام واقعی منظورشان آن اسلامی نیست که قرآن می آموزد و محمد پیامبرش است، بلکه منظورشان اسلامیست که خودشان پیامبر آن هستند و از تخیلات و ایده آل های خود آنرا در ذهن پرورانده اند. هرچه زیبایی است به اسلام نسبت میدهند و هرچه زشتی است اسلام را از آن بری میدانند و این مطلق اندیشی و جزمیت است که این قوم را به اوج جهالت میرساند. این درحالی است که روش علمی و درست مطالعه یک اندیشه هرگز اینگونه نیست، ما  برای درک یک اندیشه باید تمایلات خود را کنار گذاشته و فرضیات پیشین خود را ابطال پذیر فرض کرده، آنگاه به سراغ آن اندیشه برویم، و جوهر آنرا درک کنید، حال اگر این جوهر صحیح (و نه لزوماً خوش آیند) است آنرا پذیرفته و در غیر اینصورت آنرا رد کنید.

از همان اولین روزهای ظهور اسلام در جزيره العرب، اسلام فرم سیاسی داشته است تا به همین امروز، بعد از محمد که خود حکومت اسلامی تشکیل داد تا زمان ابوبکر، عمر، عثمان،علی، بنی امیه، بنی عباس و تمامی سالهایی که ترکها، عربها، افغانها و مغولها بر ایران حکومت کرده اند همواره اسلام نقش اساسی داشته و خیلی از قوانین و مفاهیم اسلامی پیاده ميشده است، مگر در دورانهای بسیار کوتاه مدتی مثل دوران نادر شاه و یا امیرکبیر و اواخر دوران محمد رضا شاه و اواخر دوران محمد رضا شاه. اما مسلمانان هیچ کدام از اینها حکومت ها و حاکمین را مسلمان یا اسلامی نمیدانند، البته جای شکرش باقی است که حداقل عده ای از اسلامگرایان حداقل حکومت جمهوری اسلامی را اسلامی و بنیانگذار آن روح الله خمینی (اولین نماینده خداوند بر روی زمین بعد از 1400 سال) را مسلمان میدانند! دلیلی که پشت این قضیه وجود دارد این است که تاریخ این حکومتها و حاکمین بقدری کثیف و زشت و ناپسند است که اکثر مسلمانان از بر عهده گیری این حقیقت که این افراد مسلمان بوده اند وحشت دارند!

اسلامی بودن جمهوری اسلامی را در دو عرصه تئوری و عملی میتوان سنجید. حکومت جمهوری اسلامی کاملا از لحاظ تئوری بر اساس قوانین اسلامی بنا نهاده شده است، کسانی که به این مسئله شک دارند میتوانند  اصول اسلامی قوانین اساسی نظام خلافت اسلامی را مطالعه کنند و ببینند که تمام چهارچوب های این حکومت مبتنی بر اسلام است، کلمه اسلام در این 177 اصل بیش از 150 بار کلمه اسلام استفاده شده است، یعنی حدودا در 85% اصول قوانین اساسی کلمه اسلام استفاده شده است، لذا قوانین و نرم افزار حکومت جمهوری اسلامی کاملاً اسلامی هستند. از طرفی دیگر مراجع دینی در نظارت بر این حکومت نقش اساسی دارند، نیمی از شورای نگهبان را فقها تشکیل میدهند و این فقها بر کلیه امور انتخاباتی و همخوان بودن قوانین مجلس با اصول اسلامی نظارت مستقیم دارند، لذا در تولید نرم افزار های حکومت نیز از در تئوری این حکومت کاملاً اسلامی است. تمامی قوانین وحشیانه ای که در جمهوری اسلامی بکار برده میشوند که نمونه هایی از آنها را میتوانید در کتاب مجموعه قوانين مجازات اسلامی گردآورنده  بیابید، بطور مستقیم از اصول فقهی اسلامی گرفته شده اند.

اما در عرصه عمل چگونه باید در مورد جمهوری اسلامی حکم داد؟ چگونه میتوان دانست که این حکومت بر اساس قوانین و اصول اسلامی رفتار کرده است یا نه؟ برخی از قوانین و اصول اسلامی به دلیل اینکه بعضاً بسیار مضحک و نابخردانه هستند اساساً قابل پیاده شدن نیستند، بعنوان مثال مسئله حرمت ربا را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد ربا حذف شود اصولا اقتصاد یک کشور ویران میشود و نظام بانکی آن کشور مختل میشود، از همین رو است که پیاده کردن چنین قانون بی خردانه ای اساسا میسر نیست و همواره باید برای آن بهانه تراشید و به روشهایی نشان داد که بهره بانکی و سود سپرده و غیره مغایرتی با اسلام ندارند، درحالی که میدانیم اینگونه نیست. لذا از هیچ حکومتی نمیتوان انتظار داشت اسلام را بطور دقیق پیاده کند.

از این گذشته اساساً اسلام چیست که کسی بخواهد آنرا پیاده کند یا نکند؟ همانگونه که گفته شد دیدگاه عوام نسبت به اسلام بسیار آرمانگرایانه است، این افراد هرآنچه خود نیک میدانند به اسلام میچسبانند و هرآنچه نیک نمیپندارند آنرا بی ارتباط با اسلام میدانند. به همین دلیل ده ها و هزاران و میلیونها تفسیر مختلف از اسلام وجود دارد. اسلام در حقیقت خود نمیتواند بیش از یک معنی و اسلوب و روش باشد اما به دلیل بی در و پیکر بودن و مبهم بودن و مبین نبودن اسلام، هزاران و ده ها فرقه و روش و قرائت مختلف از اسلام وجود دارد. حال هرکدام از این قرائتهای مختلف قرار باشد پیاده شود، از آنجا که همه این قرائت ها به دلیل وجود مشترکات بسیار بسیار مضر و ناکار آمد، همیشه در عرصه عمل با شکستی مفتضحانه روبرو میشوند، باقی مسلمانان که برداشت و قرائی متفاوت با این برداشت پیاده شده داشته اند، خواهند گفت که آن اسلام، اسلام واقعی نبوده است.

جدا از اینکه آنچه مسلمان میکند و آنچه اسلام است میتواند متفاوت باشد، اما تاریخ اسلام مسلماً آن چیزیست که مسلمین انجام داده اند! بنابر این تاریخ اعمال زشت و پلید اسلامگرایان را ثبت کرده است و در جلوی ما گذاشته است و ما خود در عصری زندگی میکنیم که پلیدی و زشتی آنچه دانشمندان اسلامی انجام داده اند را شاهد بوده ایم! حال مسلمانان بسیار تلاش دارند تاریخ اسلام را از ماهیت اسلام جدا کنند و به شدت معتقدند تاریخ اسلام ربطی به اسلام ندارد، و حتی جنایات امام علی و محمد و عمر و بعدها بنی امیه و بنی عباس و…. تا سر انجام دستگاه خلافت اسلامی خمینی ربطی به اسلام نداشته و ندارند. چرا ندارند؟ آیا آنچه امروز وضعیت مسلمانان است نتیجه تربیت و محیطی نیست که اسلام برایشان پدید آورده؟ فصل مشترک تمامی کشورهای اسلامی که در فقر و فلاکت و بدبختی یکی بدتر از دیگری هستند چه چیزی به غیر از اسلام میتواند باشد؟ آیا غیر از این است که درهر کشوری که اسلام وجود دارد از دموکراسی و حقوق بشر خبری نیست؟

حال برداشت واقعی اسلامگرایانی که از تاریخ اسلام فرار میکنند از اسلام چیست که اسلام خود را اسلامی و بقیه اسلام ها را غیر اسلامی میدانند؟ خود تفسیری دیگر و قرائتی دیگر با اندکی تفاوت با اسلامی که پیاده شده است. از همین رو است که تمام مسلمانان تنها خود را مسلمان واقعی میدانند و باقی مسلمانان را به شرک، کفر و نفاق و داخل کردن امیال شخصی در قرائت آنها از اسلام متهم میکنند. همه گمان میکنند که تنها خود آنان به اسلام راستین دست یافته اند و باقی از این گنجینه بدور هستند. جالب است بی پایه و اساس بودن اسلام تا حدی است که اختلافات بسیار فاحش در برخی موارد دیده میشود. مثلا عده ای معتقد به ازدواج موقتی هستند اما عده ای آنرا زنا میدانند. عده ای معتقدند تئوری تکامل با قرآن سازگار است، عده ای این عقیده را باطل میدانند و حتی در هر مذهب و فرقه ای نیز اختلافات شدید وجود دارد. این است که در کل هیچ چیز مشخصی بعنوان اسلام وجود ندارد. اسلام یک دین بدون چهارچوب های مشخص و با ستون های تق و لق است.

مسلمانان هر روز نماز میخوانند، اما در مورد روش خواندن این نماز با یکدیگر اختلاف نظر دارند. پیامبر اسلام 23 سال پیامبری کرده است یعنی تقریباً 8000 هزار روز زندگی کرده است، و در اگر روزی 5 بار نماز خوانده باشد در کل 40 هزار بار نماز خوانده است، و هر نماز نیز چند رکعت بوده است، اما مسلمانان هنوز سر این مسئله با یکدیگر اختلاف نظر دارند که آیا دستهای محمد هنگام نماز خواندن جمع بوده است یا آویخته بوده است، آیا بر روی مهر نماز میخوانده است یا نه. و حال آنکه نماز ستون دین است، وقتی اساسی ترین مسئله و ستون یک دین اینقدر تق و لغ باشد، چه انتظاری میتوان از سایر مسائل داشت؟

شاید یکی از راهکارهایی که بتوان برای حل این مشکل از دیدگاه سکولار یافت این باشد که اسلامی را ملاک اسلام بدانیم که قرائت اکثریت اسلامگرایان کشورمان است. و آن اسلام بدون شک اسلام سنتی، یعنی همان اسلامی است که در حوزه ها و توسط آیت الله ه و حجت الاسلامها و در یک کلام آخوندها، تئوریزه، تبلیغ و پیاده میشود. اکثریت مردم همان برداشتی از اسلام را دارند که آخوندها دارند، یعنی برداشت سنتی شیعه دوازده امامی. باید توجه کرد که این انتخاب به معنی اسلام اصیل خواندن این قرائت و برداشت از اسلام نیست، بلکه به این معنی است که اگر قرار باشد اسلامی در این مملکت پیاده شود، قطعاً نظر اکثریت اسلامگرایان ملاک تعریف این اسلام خواهد بود، و آشکار است که تعداد اینگونه اسلامگرایان بسیار بسیار بیشتر از تعداد اسلامگرایانی است که اسلام سنتی را قبول ندارند و مدعی برداشتی جدید و صحیح تر از دین هستند. اگر قرار باشد اسلامی در ایران پیاده شود مطمئناً از آخوندها و آیت الله ها کسی تخصص و علم بیشتری در این زمینه نخواهد داشت و حرف آنها نهایتاً بر کرسی خواهد نشست و همین افراد خبیث و د بشر هستند که باید حکومت شیعه را بگردانند، و البته این جدا از این مسئله است که برداشت اسلامگرایان سنتی (آخوندها) از دین در واقع علی رغم بسیار ضد بشر بودن و غیر انسانی بودن آن، برداشت و قرائتی کاملاً خالصانه و علمی و بدون دخالت امیال از منابع اسلام (قرآن و حدیث) است که توسط هزاران دانشمند و محدث و فیلسوف و فقیه و مفسر تا به امروز در کلاسهای درس و مباحث و مناظرات مختلف توسعه یافته شده است و به شکل امروزی خود رسیده است، و این قرائت از اسلام واقعاً از اصالت و قدرت بسیار بسیار بیشتری نسبت به سایر قرائتهای اشخاصی که خود را «روشنفکر» دینی میدانند برخوردار است، و اسلامی است.

از کسانیکه مدعی پیاده نشدن دین اسلام در طول تاریخ هستند و برداشت سنتی را قبول ندارند باید پرسید که، اگر اسلام اندیشه ایست که 1400 سال است وجود دارد، و در این همه کشور مسلمان دنیا در طول این مدت وجود داشته و همانطور که خود مسلمانان معترف هستند نتیجه خوبی نداده و هیچ کدام از چنین جوامع اسلامی را به سعادت نرسانده است، و کشورهای اسلامی همه فقیر و جهان سومی و استبدادی و یکی بدبخت تر از دیگری هستند،  آیا این بدان معنی نیست که این اندیشه غیر قابل اجرا و بدرد نخور است؟! آیا نباید اندیشه ای که چنین نتایج وحشتناکی را بوجود آورده است و هرجا به قدرت رسیده است اختناق و فقر و پلیدی به بار آورده است را مضر خواند و آنرا دور انداخت؟ آیا بهتر نیست دنبال مفاهیمی باشیم که قابل اجرا باشند؟ و حداقل به کرات نتایج بد ببار نیاورده باشند؟  اگر این همه آدم در این همه کشور دنیا نتوانسته اند اسلام را پیاده کنند، مسلماً این دسته از اسلامگرایان نیز بر اساس قوانین احتمال ریاضی نخواهید توانست! یا احتمال پیاده شدن اسلامی باب میل این افراد آنقدر کم است که در عرصه عمل این ایدئولوژی آنها کاملا مخرب و غیر مفید است.  آن اسلام خیالی که مسلمانان از آن حرف میزنند و مدعی آن هستند در واقع پیاده شدنش تلخ ترین نتایج را بوجود خواهد آورد. خودشان نیز آینرا میدانند، میگویند امام زمان با ظهور خود آنقدر آدم خواهد کشت که تا زیر لگام اسبش یا در برخی از روایات تا زیر گردن اسبش خون جمع خواهد شد! اسلامی تر شدن یک جامعه و یک حکومت یعنی چی؟ اسلامی تر شدن یعنی دست دزد را بیشتر قطع کردن، بیشتر سنگسار کردن، بیشتر حکم ارتداد را پیاده کردن، آیا مسلمانان واقعا اینقدر کودن هستند که فکر میکنند با پیاده شدن بیشتر مفاهیم دینیشان، کشور ما پیشرفت خواهند کرد؟

نتیجه آنکه اگر قرار باشد پیاده شدن اسلام در جامعه را بسنجیم باید اصل را برداشتی از اسلام قرار دهیم که برداشت اکثریت و معروف به برداشت سنتی از دین است، یعنی همان نظرات آیت الله های انسان ستیز و دایناسور حوزه علمیه قم. با قبول این اصل حال باید دید آیا رفتارهای جمهوری اسلامی کاملاً مبتنی بر این برداشت از دین بوده است یا نه؟

پاسخ به این سوال نه است، از نظر فقه سنتی ربا حرام است، موسیقی حرام است، زناکار را باید سنگسار کرد، دست و پای دزد را باید برید، مرتد را باید کشت، همجنسگرا را باید کشت، اما این قوانین بقدری نابخردانه و غیر انسانی هستند که به دلیل مبارزات فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی آیت الله ها هرگز نتوانسته اند آنها را به جامعه تحمیل کنند، از طرفی این قوانین بعضاً بسیار مضر هستند، اما به مرور زمان منسوخ شده و از بین خواهند رفت، لذا پیاده کردن این نوع اسلام پرداخت هزینه های زیادی را میطلبد که جامعه ایرانی حاضر به پرداخت آن نشده است، و ما باید بسیار خوشحال و مغرور باشیم که اجازه نداده ایم اسلامگرایان این قوانین وحشیانه را در کشور ما پیاده کنند.

اما در برخی از موارد، قوانین و اصول اسلامی نه بطور کامل بلکه بطور ضمنی پیاده شده اند، از آنجمله کشتن و ترور مخالفان اسلام است. از نظر اسلامی کسی که عمل آن غیر اسلامی باشد اما ظاهر وی اسلامی باشد و ادعای اسلامی بودن بکند اما در واقع به کفر نزدیکی بیشتری داشته باشد منافق حساب میشود، یعنی همانگونه که آخوندها سازمان مجاهدین را سازمان منافقین مینامند، سازمان مجاهدین نیز آخوند ها را منافق میداند. و این در تاریخ اسلام بسیار رایج بوده است که گروهی از مسلمانان گروه دیگر را به دلیل اختلافات ایدئولوژیک منافقین و خوارج بنامد و آنها را تار و مار کند. بعبارت دیگر دگر اندیش مسلمان در اسلام سیاسی منافق خوانده میشود. در یک مصاحبه که با آیت الله خلخالی قبل از مرگش انجام شده است وی گفته بود،

» تازه بود که حاکم شرع شده بودم و بنا داشتم تا با منافقين قاطعانه برخورد کنم. براي خيلي از همکارانم سوال بود که چگونه مي شود اين ها را سر جايشان نشاند. عصر از پيش امام بازگشته بودم و با همراهان و همکاران و محافظانم قرار بود شام را در منزلم بخوريم. داشتيم مي آمديم داخل کوچه منزل که از شيشه ماشين ديدم دوتا بچه پانزده ، شانزده ساله گويا مخفيانه چيزي با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگيرند و بگردندشان ببينم ماجرا چيه. خودم از کيف پسره اين روزنامه مجاهدين را در آوردم. يادم هست فاميلش شريعتي بود از خانواده هاي اسمي قم. همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اينجوري بايد با اين جانوران برخورد کرد! » خلخالي درست مي گفت . امين شريعتي پانزده ساله به دست او اعدام انقلابي شد و در حالي که به خانواده اش گفته بودند فلان روز از زندان آزاد مي شود ، جنازه نوجوان تحويل خانواده اش شد. به سالي نرسيد که مادرش دق کرد و مرد و پدرش راهي دارالمجانين شد. آيت الله گويي با لحظاتي چنين زندگي مي کرد» منبع

حال این عمل آیت الله خلخالی که مشابه آن، در این حکومت بسیار اتفاق افتاده است را با آیات زیر مقایسه کنید.

سوره احزاب آیات 60 و 61

لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا. مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اگر منافقان و کسانی که در دلهايشان مرضی است و آنها که در مدينه شايعه می پراکنند از کار خود باز نايستند ، تو را بر آنها مسلطمی گردانيم تااز آن پس جز اندکی با تو در شهر همسايه نباشند. اينان لعنت شدگانند هر جا يافته شوند بايد دستگير گردند و به سختی کشته شوند.

در قرآن تاکید شده است که منافق را باید به سختی کشت، یعنی کشتن معمولی برای این افراد کافی نیست، بلکه باید آنها را بگونه ای سخت و درد آور کشت، آیا این کار آیت الله کاملا بر اساس تعالیم الهی اسلام نبوده است؟ آیا اگر چنین آیاتی که آنها را آیات جنایی قرآن مینامیم، در این کتاب وجود نداشتند چنین اتفاقاتی در کشور ما می افتاد و چنین عباراتی استفاده میشد؟ اینجاست که باید دانست آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند بلکه از آن استفاده میکنند، و به نام اسلام جنایت نمیکنند بلکه جنایاتشان مبتنی بر بینش و منش اسلامی است.

مسئله اینجاست که اگر جنایتی رخ دهد باید دید که آیا این جنایت از روی انتخاب شخصی یک فرد بوده است یا جنایتی است که از یک مکتب فکری و یا روش برخورد و ایدئولوژی و دین و سازمان برخاسته است، اگر پشت جنایتی ایدئولوژی وجود داشته باشد آن جنایت یک جنایت سازمانیافته بشمار خواهد آمد، و در چنین شرایطی علاوه بر مجرم، پرواضح است که باید آن سازمان را نیز محکوم و مجازات کرد. این است که بیهوده نیست اگر بگوییم آخوندها اساساً بیگناه هستند، زیرا تمام جرائم آنها از روی اسلام، این راهنمای آدمکشی و خباثت بوده است، و لذا اگر قرار است این جنایت را محکوم کرد قبل از عاملین به این دسئور العمل ها باید خود دستور العمل یعنی اسلام را محکوم کرد، اگر خوب به تاریخ اسلام دقت کنیم و آثار و کلمات باقیمانده از پیامبر را بررسی کنیم خواهیم دید که انسانهایی همچون بن لادن، خمینی، خلخالی و باقی اسلامگرایان سنتی رفتاری کاملاً مطابق با تاریخ اسلام و رفتار پیامبر اسلام انجام داده اند، و حتی میتوان گفت رفتار آنها بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر اسلام بوده است. به نمونه ای دیگر در این زمینه توجه کنید.

اعدامهای سال 1367 و قتل عام زندانیان سیاسی بدون شک از سیاه ترین برگ های تاریخ سیاسی کشور ما هستند و بدون شک این لکه ننگ بر روی چهره کثیف اسلام سیاسی برای نسلهای آینده باقی خواهد ماند. حال باید دید که آیا این اعدامها و رفتاری که با این افراد شد از روی اصول و روش اسلامی بوده است یا خیر. روش کار این بوده است که از زندانیان پرسش میشده است که ایا اسلام را قبول دارند؟ آیا نماز میخوانند، و آیا گروهک خود را محکوم میکنند یا نه؟ و بعد درصورتی که تشخیص داده میشد شخص اسلامگرا نیست یا باور به این مسائل ندارد وی را اعدام میکردند. البته این اتفاق زمانی افتاد که سازمان مجاهدین عملیات مرصاد و یا فروغ جاویدان را آغاز کرده بود، لذا اگر این افراد علاوه بر مرتد و منافق بودن محارب نیز به شمار میرفتند و حکم محارب و مرتد و منافق در اسلام کاملا مشخص است، تمام آنها را باید بی درنگ کشت، مرتد حتی نباید آفتاب روز بعد را ببیند. منافق را باید با درد کشت، به همین دلیل بوده است که تیر را به گلوی این افراد میزدند تا با زجر و شکنجه بمیرند. محارب را نیز باید کشت.

این افراد همچنین اسیر به شمار میرفتند، حال این عمل جمهوری اسلامی را با ماجرای بنی قریظه و جنایتی که پیامبر اسلام در مورد این قبیله یهودی انجام داد مقایسه کنید. برای بحث مفصل و شرح کافی از ماجرای بنی قریظه به نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟ مراجعه کنید. بعد از خواندن این نوشتار خواهید دید که رفتار جمهوری اسلامی با این افراد بسیار انسانی تر از رفتار پیامبر با بنی قریظه بوده است، در هر دو مورد اسرای جنگی به دست اسلامگرایان افتاده بودند. رسم اسلامگرایان این است که وقتی کسی را معدوم میکنند زن و بچه او را باید بین خود بعنوان برده و کنیز تسخیر کنند و اموال وی را نیز برای خود مصادره کنند. اما میبینیم که در جمهوری اسلامی چنین اتفاقی نمی افتد، یعنی محارب را بعد از اینکه معدوم میکنند به زن و بچه اش کاری ندارند، اگر قرار بود، اسلام را واقعا پیاده کنند باید زن و بچه اش را هم میان برادران حزب اللهی تقسیم میکردند، لذا بازهم میبینیم که رفتار جمهوری اسلامی با مخالفانش بسیار انسانی تر از رفتار محمد با مخالفانش بوده است. حال آیا این قتل عام از روی اصول اسلامی و مطابق با رفتار پیامبر اسلام بوده است یا خیر؟ همچنین اگر باور ندارید این رفتارها با یکدیگر همگونی دارند و جنایات جمهوری اسلامی الگو برداری شده از جنایات پیامبر اسلام هستند، این اعتراف را از زبان خود آیت الله خمینی در برگی با فرنام «سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه» بشنوید که ایشان نیز کشتارهای آیت الله خلخالی را مشابه آنچه پیامبر اسلام بر سر یهود بنی قریظه آمده است میداند.

تروریسم از مسائل دیگر اسلامگرایان است، تروریسم در میان تمام طیفها و تفکرهای اسلامی وجود دارد، اساساً نمیتوان گروهی اسلامگرا را یافت که کنار یکدیگر نشسته باشند و حزبی تشکیل داده باشند یا سازمانی را تدارک دیده باشند که تروریست از آب در نیاید. در کشور ما گروه فدائیان اسلام به سرکردگی نواب صفوی یک گروه اسلامگرا و تروریست بود. حسنعلی منصور توسط یک جوان عضو این گروه که کتاب قرآن (راهنمای تروریسم) و عکس خمینی را در جیب داشت ترور شد. گروه دیگر گروه فرقان طرفدار اندیشه های شریعتی بود که گروهی تروریست از آب در آمد، و آیت الله مطهری را ترور کرد. گروه دیگر حزب الله است که ترورهای بیشماری را انجام داد و گروهی تروریست است. گروه اسلامگرای دیگر سازمان مجاهدین است که آنهم یک سازمان تروریستی است و قبل و بعد از انقلاب به ترورهای متعددی دست زد. در عرصه جهانی نیز سازمان القاعده، حزب الله لبنان، الفتح، حماس، جنبش ابوسیاف، مجاهدین چچن، همه و همه گروه های تروریستی هستند، اساساً محال است عده ای اسلامگرا دور یکدیگر جمع شوند و تروریست نباشند. حال باید دید که این گروه ها با یکدیگر چه چیز در اشتراک دارند که همگی تروریست بشمار میروند؟ آیا چیزی غیر از اسلام در میان آنها مشترک است؟ لذا باید دید که آیا پیامبر اسلام یک تروریست بوده است و این تروریسم اسلامی از روی رفتار او با دشمنانش برخاسته است یا اینکه ابداع و اختراع خود اسلامگرایان بوده است؟

برای یافتن پاسخ به این قضیه به نوشتارهای زیر مراجعه کنید.

سایر ترور ها و رفتار وحشیانه محمد رسول الله با دشمنان عقیدتی اش را در بخش محمد و ترور دشمنان شخصی اش بیابید.

حتی دجال صفتی آیت الله خمینی ای و تغییر منش و رفتار وی از پاریس به تهران همان تغییر رفتار و خدعه محمد، که در مکه چیزی و در مدینه چیز دیگر میگفت. هردو وقتی در قدرت نبودند حرفهای انسان دوستانه میزدند اما وقتی به قدرت رسیدند دشمنان خود را از دم تیغ گذراندند. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام قتل عام یهودیان.- بخش چهارم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا. مراجعه کنید.

دزدیهایی که در جمهوری اسلامی انجام میشود مشابه همان انفال و غارتگریهایی است که محمد از غارت و کاروان زنی بدست می آورد؟ برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا. مراجعه کنید. البته نباید منکر این قضیه شد که در این راه افراطهایی انجام گرفته است، اما بازهم باید تقصیر را گردن اسلام انداخت زیرا این اسلام است که باعث بوجود آمدن شرایطی شده است که در آن دزدها و غارتگران بر اجتماع حکومت کنند، بنابر این اسلام نه تنها بطور مستقیم بلکه بطور غیر مستقیم نیز ضربه های زیادی را بر پیکر جامعه پدید آورده و می آورد.

اختناق موجود در این حکومت همان اختناقی است که در زمان حکومت علی وجود داشت و سرکوبهای این حکومت همان سرکوبهایی است که در زمان حکومت علی انجام میگرفت. برای اطلاعات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان  مراجعه کنید.

آیا با این همه متشابهات میتوان بدون استدلال و دلیل گفت که آخوند ها به اسلام ربطی ندارند یا این تنها یک سفسطه بی پایه و برگرفته از احساسات و عدم واقع بینی است؟ از کسانی که میگویند اسلام در ایران پیاده نشده است و این حکومت ربطی به اسلام ندارد باید پرسید  که چه چیزی از اسلام است که اجرا نشده است؟! آیا شما ندیده اید در این مملکت سنگسار و قصاص و جهاد و … شده است؟! چه چیزی از اسلام مانده است که دانشمندان و علمای دین اسلام آنرا روی ما موشهای آزمایشگاهی آزمایشگاه الهیشان پیاده و آزمایش نکرده باشند؟ آیا هیچ به این فکر کرده اید که با پیاده شدن اسلام در سراسر جهان چندین میلیون نفر باید سنگسار شوند؟ آیا به این فکر کرده اید که در 90% دانشگاه های جهان را باید بست چون علومشان یکسره غیر الهی است؟! آیا شما میتوانید تصور کنید روزی قاضی های دیوان بین المللی لاهه را عمامه بسر ها و اسلامگرایان  قضاوت کنند تا بر جهان عدل اسلامی عدالت کند؟ آیا این افراد نمیدانند که خفقان جوامع اسلامی ریشه در خفقان جامعه ای دارد که محمد تشکیل داده بود؟ کشتن مخالفان و تروریسم جمهوری اسلامی آیا همان خشونت و تروریسم محمد رسول الله نیست؟ باید بارها تکرار کرد که مشکل مسلمانان این است که اسلام را نمیشناسند! و الا اگر اسلام را و به ویژه قرآن را به زبان خود بخوانند و مطالعه کنند و از فیلتر عقل و خرد خود عبور دهند هرگز  ننگ مسلمان نام نهادن خویش را بر خود ارزانی نخواهند داشت!

نتیجه آنکه آخوندها از اسلام سوء استفاده نمیکنند، بلکه از آن استفاده میکنند. آخوند خراب است چون اسلام خراب است، آخوند جنایتکار است زیرا اسلام آیین جنایت است، آخوند معلول است و اسلام علت و بجای مبارزه با معلول و رد و پای اژدها شایسته است که با علت و خود اژدها مبارزه کرد، و آن اژدهای پلید خود اسلام است، اسلام ناب محمد

دموکراسی چیست؟

در دست احداث

در سفرنامه ناصر خسرو (ناصر خسرو حدود 300 سال بعد از حمله اعراب به ایران به مسافرت میپردازد و مشاهدات وی که از شهرهای مختلف ایران و خاور میانه دیدن کرده است امروز به نام سفرنامه ناصر خسرو یکی از نوشته های ارزشمند تاریخی ایران است) میتوان به خوبی دید که حاکم هر شهری را با یک صفتی که در آن از کلمه الله استفاده میشود میخوانند و در تمام مساجد خطبه را به نام حاکم میخوانند. اصولا در گذشته حاکمان همواره باید آویزان دین و خداوند میشدند و دین همیشه یک پدیده سیاسی بوده است، ناپلئون میگوید بهترین وسیله برای اینکه فقیر ها پولدارها را نکشند دین است. اصولا خریت بشری هیچگاه تا وقتی که انگیزه های دینی باعث آن باشند بالا نمیرود، میتوان گفت میزان ایمان دینی و عقلانیت همیشه برابر هستند یعنی هرچقدر ایمان بیشتر است، عقل کمتر است و برعکس. حاکمان چگونه میتوانستند مردمی را قانع کنند که از آنها فرمان ببرند؟ همیشه با زور نمیشد چنین کاری کرد! باید انگیزه های تئوریک دیگری نیز ایجاد میشد. همین نیاز بود که باعث میشد دین همیشه در کنار حکومت قرار گیرد چرا که دین به بهترین نحو ممکن میتوانست افراد را قانع کند که مکلف به اطاعت از حاکم هستند و ذهن آنهارا مشغول به آسمان و بهشت و جهنم کند تا مردم کمتر به فکر دنیایشان باشند و بیشتر به فکر آخرت باشند تا حاکمان بتوانند از دنیا لذت ببرند و آنرا به کام خویش بگردانند و برای مردمان محکوم تصمیم بگیرند.

همانطور که گفته شد انگیزه های سیاسی دین آنقدر زیاد است که میتوان گفت دین اصولا برای تسخیر اهرمهای سیاسی پدید آمده است، خدا و پیامبر و اینها همه بهانه هستند، مسئله مهم این است که اگر بخواهید به خدا و پیامبر و… دست پیدا کنید باید در مسجد من نماز بخوانید، در کلیسای من دعا کنید، به زیارت خانه کعبه کشور من بیایید، و در نهایت از حکومت من دفاع کنید و حرف زیادی نزنید. مهم این است که یک شخصی این وسط واسطه بین ارتباط بنده و معبود میشود و همیشه آن شخص است که کل دین را تبلیغ میکند و سر و سینه برای دین میشکافد! اصولا اینکه یک شخصی ادعای دانستن از آنچه دیگران نمیتوانند بداند (دانایی از عالم غیب) بکند و خود را جدا از بقیه بداند و ادعا کند که دسترسی ویژه ای به حق و حقیقت دارد، مثلا مثل مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای نایب امام زمان است یا مثل فرعون خود با خدایان ارتباط دارد یا مثل محمد خود پیامبر خدایان است، بسیار در گذشته رایج بوده است و عمده حکومت های مطلقه بر این اساس شکل میگرفته است.

در حکومت مطلقه یک شخص یا یک لایه از اجتماع نسبت به بقیه به دلیل دسترسی داشتن به چیزهایی که بقیه به آن دسترسی ندارند، مانند فرزند پادشاهی بودن و یا همانگونه که ذکر شد امتیازات ویژه دینی داشتن از یک حقانیت و والایی ویژه برخوردار میشدند و حکومت ازآن آنها بشمار میرفت و بقیه مردم مکلف بودن از حکومت آنها دفاع کنند و رعیتی باشند. مردم را در این نوع تفکر به عوام و خواص تبدیل میشوند که هرکدام تکالیف ويژه خود را دارند. در این نوع حکومتها تمام اختیارات به یک نفر یا یک لایه از اجتماع (مثلا روحانیون) داده میشود و وقتی تمام اختیارات به یک شخص داده میشود، یک اختیار بزرگ از وی گرفته میشود، وقتی همه قدرت را به یک شخص بدهیم، یک قدرت بزرگ را از وی گرفته ایم، و آن قدرت عدالت کردن است. در این نوع حکومتها اندیشه مخالف حق حیات ندارد و بعنوان دشمن مردم (عبارتی که در دوران کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی، کمونیست ها انتخاب کرده بودند) یا دشمن و محارب خدا (عبارتی که در نظام مقدس آقا امام زمان به کار میرود) شناخته میشوند. حکومتهای مطلقه نیز خود انواعی دارند، که بد ترین و ضد بشر ترین آنها حکومتهای ایدئولوگ است.

ایدئولوگ ها دروغ میگویند، این یک تجربه بزرگ تاریخی است که باید خوب می آموختیمش تا به دام امام زمان و نظامش نمی افتادیم، ایدئولوژی ها وقتی شکل میگیرند که جامعه نیاز به آنها داشته باشد، این ایدئولوژی ها پاسخ هایی را که جامعه میطلبد برای نیازهای جامعه در زمانی که در حال شکل گرفتن هستند دارند و پویا و بسیار زیبا هستند. در زمانی که هر ایدئولوژی ای شکل میگیرد به نوآوری ها لقب انقلابی و مبارز میدهد، به کمونیست های ایران در زمان شاه نگاه کنید، آنها به آخوندها میگفتند مبارز و آنها را همرزم خود حساب میکردند، اسلامگرایان نیز همینطور، آیت الله خمینی قبل از ورود به ایران اعتقاد داشت که «چپ ها در جمهوری اسلامی اجازه حیات دارند»، در این حالت ایدئولوژی را میتوان یک حرکت «Movement» نامید، اما وقتی که ایدئولوگ ها به قدرت میرسند همه چیز متفاوت میشود. دیگر از آن پویایی خبری نخواهد بود، چرا که ایدئولوگهای به قدرت رسیده دیگر تغییر و پویایی را بر نخواهند تافت، چون که قدرت خود را در خطر خواهند دید، در این حالت به تقویت قوای خود و بویژه قوای سرکوب خود خواهند پرداخت و تبدیل به یک موسسه «Institution» خواهند شد. دگر اندیشان و رفقای انقلابی قبلی اینبار «ضد انقلاب» خطاب خواهند گرفت و دشمن مردم و یا نظام خواهند شد، حضرت امام بعد از مدتی رفقای کمونیست را «چپ های آمریکایی» نامیدند و یکی یکی از خجالت آنها در آمدند و این رسم تمام حکومت های ایدئولوگ است. حکومتهای ایدئولوگ بعد از مدت کوتاهی به حکومت های تمامیت خواه «توتالیتر» تبدیل خواهند شد و دست به پاکسازی خواهند زد، فاجعه ملی تابستان شصت و هفت و قتل های زیادی که استالین انجام داد از این نوع هستند.

شایسته است حال که حرف از حکومتهای ایدئولوگ رسید به حضرت جورج اورول اشاره ای کنیم. جورج اورول خودش زمانی یک سوسیالیست بود و حتی با اینکه انگلیسی بود به اسپانیا رفت و با مبارزان سوسیالیست اسپانیا همرزمی مسلحانه کرد. وی دو کتاب به اسامی «قلعه حیوانات» و «1984» دارد که اولی به زیبایی و شایستگی تمام به شرح و بررسی یک انقلاب ایدئولوگ میپردازد و در دومی به شرح و بررسی زندگی در یک حکومت تمامیت خواه و ایدئولوگ میپردازد، هردو ا ین کتابها به فارسی ترجمه شده اند و درک بسیار جالبی از این مسئله مهم به خواننده میدهند، کمونیست ها از کتاب 1984 متفنر هستند و اعتقاد دارند جورج اورول از CIA پول گرفته و این کتاب رو نوشته، در کشورهای اروپای شرقی در زمان کمونیسم شوروی، داشتن این کتاب حدود 15 سال زندان داشت.  من با خواندن قلعه حیوانات به شدت متعجب شده بودم که چقدر این ماجرا شبیه انقلاب ایران است. اما وقتی در مورد 1984 شنیدم به کتابخانه رفتم و به جستجوی آن پرداختم، وقتی کتاب را یافتم آنرا باز کردم و در صفحه اول آن چهره درخشان حضرت امام آن نگار دلباخته (معمولا عکس حضرت امام را با زیر شلوار و دمپایی  و آفتابه به دست در صفحه اول کتابهای درسی میدیدم اما اینبار عکس ایشان نسبتاً خوشتیپ تر بود؛ چقدر این پیرمرد عارف ساده زیست…آنقدر که ما کافران کوردل هم شیفته این زندگی درویشانه میشویم!) پیر جماران را دیدم، مقدمه نویس کتاب (کتاب چاپ لندن بود) در همان صفحه اول نوشته بود که خواندن این کتاب شمارا شگفت زده خواهد کرد که چگونه جورج ا ورول چنین اثری را حدود 50 سال پیش نوشته و امروز ما میتوانیم صحت آنرا در مورد انقلاب ایران به خوبی ببینیم. زیاد از بحث این گفتار دور نشویم.

حکومت مطلقه بد دردیست، شاید حاکم مطلقه خودش حتی آدم بدی نباشد و خیر مردم و کشور و امام زمانش را بخواهد اما خود فرم حکومت دیکتاتوری به گونه ایست که پتانسیل فراوان به فساد دارد، تا حدی که بیگمان هر حکومت مطلقه ای هرچند ظاهری مدرن و آراسته داشته باشد اما باطنی بسیار زشت و خشن و ضد بشر دارد. اطراف حاکم مطلق را افرادی میگیرند که سازنده و نگارنده دنیایی هستند که حاکم مطلق آنرا دنیای واقعی بیرونی میداند. چاپلوسان و مداحان و فرومایگان (برادران بسیجی و سپاهی و…) که در شرایط آزاد وضعیت بسیار بدی خواهند داشت بهترین شرایط را در حکومتهای مطلقه خواهند داشت، گویند هرجا که آزادی مطرود است، مطرود آزاد است. شایستگان خانه نشین خواهند شد و انسانیت و تمام زیبایی های بشری رو به فنا خواهد رفت. نحوست حکومت مطلقه فقط مربوط به نحسی حاکم آن نیست، حکومت مطلقه اجتماع را نابود خواهد کرد و تاثیرات فوق العاده بدی بر اجتماع خواهد گذاشت که از زندگی عمومی تا خصوصی مردم را در بر خواهد گرفت. مردمی را لجوج و قانون گریز و مرموز و موزی و پرخاشگر خواهد کرد، خوی دیکتاتوری را به جوامع خرد تر و کوچکتر نیز رسوخ خواهد داد، در هر اجتماع کوچک ایرانی یک سید علی خامنه ای یا یک دائی جان ناپلئون و دیکتاتور وجود دارد، از کشور تا استان گرفته تا ادارات و مدارس و حتی بسیاری از خانواده ها. دموکراسی این زشتی و پلیدی را از میان خواهد برداشت، دموکراسی و آزادی همانند حمامی این چرکها و زشتی های فرهنگی را خواهد زدود  و مردمی را زیبا و خندان خواهد کرد. مردم جامعه دموکراتیک برای زندگی روزانه خود نیازی به دروغ و رشوه و گریه و زاری و بوقهای گوشخراش در هنگام رانندگی ندارند.

بشر سالیان سال در چنین حکومتهایی زیست کرد و اندیشید که چگونه میتواند این شرایط را تغییر دهد، دموکراسی نتیجه آن بود. برای خیلی ها دموکراسی یک شوخی و یک چیز فاتنزی به نظر میرسد و آنرا با نیشخند و تمسخر بیان میکنند، این درحالیست که این اختراع بزرگ بشری نتیجه تفکر و مبارزه ده ها و صدها فیلسوف و دانشمند در تمام درازای تاریخی است که گوشه گوشه اش بوی زخم و تعفن میدهد، دموکراسی اختراع شد تا مرهم این درد ها باشد و اصلا شوخی نیست. دموکراسی بازیچه و مسخره ای نیست، صدها بار و صدها جا آزمایش شده و جواب پس داده، دموکراسی در کنار سایر اکتشافات و اختراعات بشری مانند اینترنت و جریان الکتریسته و… که زندگی را آسام میکند ساخته و طراحی و  پرداخته شده تا شرایط بهتری را برای بشریت به ارمقان بیاورد؛ خواهیم دانست چرا…

خود کلمه دموکراسی از کلمه دمو «در زبان یونانی به معنی مردم» ایجاد شده است و دموکراسی را به شایستگی تمام به «مردم سالاری» ترجمه کرده اند. سابقه دموکراسی به یونان باستان برمیگردد اما دموکراسی به شیوه جدید را بعد از انقلاب بزرگ فرانسه میدانند. در سرزمین ما نیز سابقه دموکراسی به انقلاب مشروطیت بر میگردد و مشروطیت کلمه ای بود که از کلمه دموکراسی بر گرفته بود، شایان ذکر است دموکراسی از فراورده های مدرنیسم و یا تجدد است، دموکراسی را نباید در دوران پیشامدرن جوامع دنبال کرد، در باره مدرنیسم در «مدرنیسم چیست» توضیحات کافی داده شده است.

همانطور که گفته شد قدرت فساد می آورد و عدالت را از بین خواهد برد، قدرت مطلق هم فساد مطلق میاورد، توجه داشته باشید که مفعول در اینجا ابداً اهمیتی ندارد، چه قدرت مطلق را به سید علی خامنه ای بدهید، چه به شاهزاده رضا پهلوی، چه به حزب کمونیست کارگری چه به هر چیز، شخص، گروه، حزب دیگر، صرف این فعل آن مفعول را فاسد خواهد کرد و تمام تلاش باید بر این باشد که این تمرکز قدرت و وجود قدرت مطلقه بطور کلی وجود نداشته باشد! به خود امام راحل و پیامبر اسلام نگاه کنید، هردو وقتی در قدرت نیستند ظاهری انسان دوست و مفید دارند اما هردو وقتی به قدرت میرسند، دشمنان خود را از دم تیغ میگذرانند و وحشی و خونخوار میشوند، انسان قبل از قدرت و قبل از قدرت یکسان نیست! بسیاری از کسانی که طرفدار خمینی بودند حتی فکرش را هم نمیکردند که خمینی در مدرسه رفاه بنشیند و چپ و راست فرمان قتل و اعدام صادر کند، این اشتباه را نباید تکرار کرد، چاره این مشکل بزرگ دموکراسی است! برای حل این مشکل در یک حکومت دموکراسی نهادها را آنقدر باید خرد کرد که بتوان آنهارا مهار کرد و خطر فاسد شدن آنها را ضایع شدن حقوق سایر انسانها را بطور کلی از میان برداشت. تفکیک قوا و استقلال مطلق آنها از یکدیگر از مضامین همین اندیشه دموکراتیک است.

تعریف متفاوت دو واژه حق (درست و غلط) و شیوه رسیدن به معرفت (شناخت صحیح) دو مفهوم بود که به شکل گیری دموکراسی انجامید. باید دانست حق چیست و ملاک تشخیص آن چیست، مفاهیم دینی اینگونه بیان میکنند که دین و مذهب ما حق است و سایر ادیان باطل هستند، منطق دینی منطق دو دویی، سیاه سفید، خیر و شر، صفر و یک است، درحالی که در دنیای واقعی و در علم هرگز چنین نیست، علم قطعیت را بر نمیتابد، علم و روش علمی فکر کردن مبتنی بر ظن و تئوری و نظریه و فرضیه است تا یک سری حقایق غیر قابل انکار که انکار آنها موجب مرگ است. درست و غلط به آن معنی که در دین مطرح میگردد کاملا خرافی و غیر واقعی است. توجه داشته باشید که در گذشته افراد خیلی سریع به یقین میرسیدند و حتی انا الحق میگفتند. گویا آدمها هرچه احمق ترند بیشتر و زود تر به یقین میرسند و این جزم اندیشی چیزیست که دشمن اصلی دموکراسی است. درست و غلط در علوم انسانی و تصمیماتی که انسان میگیرد به معنی مطلق به هیچ عنوان وجود ندارد بلکه کاملا نسبی است، حال که حقیقت مفهومی نسبی است، از کجا معلوم کدام حقیقت درست تر است؟ دموکراسی در همینجا به کمک بشر می آید، احتمال اینکه یک جمعیتی یک اشتباهی را بکنند، کمتر است تا اینکه یک نفر یک اشتباهی را بکند، بنابر این تصمیم گیری را با توجه به رای اکثریت قرار میدهند. اینکه امروزه رای گیری یک چیز کاملا قبول شده است صرفا مربوط به دنیای مدرن و امروزی است، در گذشته اهمیت رای گیری و دموکراسی برای بشر مشخص و بدیهی نبود و اگر امروز هست باید آنرا بخاطر زحمات بی دریغ هزاران نویسنده و فیلسوف و شاعر و اندیشمند و … دانست، اگر چه امروزه هم برای دشمنان دموکراسی به ویژه حزب اللهی ها که از زیر دست باستانشناسان فرار کرده اند دموکراسی و رای گیری چندان ارزشی ندارد، دلیلش را خواهیم دانست.

شیوه شناخت و معرفت نیز از عوامل دیگر پیدایش دموکراسی بود، خردگرایی و سکولاریسم، روش درست فکر کردن و رسیدن به حقایق (حقایق مسلماً علمی وغیر قطعی هستند) را به بشر نشان داد، انشاء الله و ماشاء الله از صفحه فیزیکی روزگار حذف میشود و علت ها و معلول ها همگی زمینی و این جهانی میشوند و آن جهان و خرافات مربوط به آن به عده ای که اعتیاد عمیقی به افیون دین دارند سپرده میشود. در نوشتار علم چیست بیشتر در این زمینه توضیح داده شده است.

دو مولفه و رکن بزرگ را میتوان در تعریف دمکراسی برشمرد

  • پلورالیسم (کثرت گرایی)
  • حقوق بشر

پلورالیسم یا کثرت گرایی را میتوان وجود انواع و اقسام اندیشه ها در اجتماع و دارایی از حقوق مساوی برای آنها دانست، پلورالیسم در مقابل توتالیتریسم تعریف میشود. نظام و اجتماعی پلورال و کثرت پذیر است که به همه گونه اندیشه اجازه حیات بدهد، نیاز به اندیشه های مخالف در جامعه چیزیست که همه باید آنرا درک و قبول کنیم و برای آن بکوشیم. گروه ها و افراد جزم اندیشی وجود دارند که همانطور که گفته شد حقیقت را مطلق میدانند مثلا حزب اللهی ها فکر میکنند تازینامه خالی از خطاست و همه دستور العمل های لازم درون آن گنجانده شده است و روایات و قصه هایی که از 14 معصوم وجود دارد نیازگوی تمامی پاسخ های زندگی ما است بنابر این ما دیگر نیازی به کمونیست و مجاهد و سایر انواع و اقسام گروه ها و نظرهای مختلف نداریم. این جزم اندیشی همواره از حماقت عمیق طرفداران یک اندیشه (در این مثال زنده برادران حزب اللهی) حکایت میکند، در واقع هرگاه شما به یک کتاب به چشم تازینامه نگاه کنید (مثلا کتابهای مارکس) و به یک شخص به چشم حضرت علی نگاه کنید (مثلا به لنین و یا مارکس) و آنهارا حقیقت مطلق و قطعی بدانید (در حالی که چنین اندیشه ای ضد علم است) بدانید آنگاه به عرصه جزم اندیشی وارد خواهید شد و به کف اقیانوس بیپایان حماقت فرو خواهید رفت و مرگ و ایستایی و نیستی را برای آن اندیشه ای که طرفدارش هستید به هدیه خواهید برد. این کار حزب اللهی ها مثل همان حرف عمر خلیفه اول مسلمین است که وقتی کتابخانه هارا آتش میزدند میگفت اگر چیزهایی که در این کتابها است مفید است که حتماً در تازینامه هست و ما به آنها نیازی نداریم، اگر مفاهیم این کتابها مفید نیستند هم که باز به درد ما نمیخورند، پس آنهارا باید سوزان، حزب اللهی ها و مذهبیون و سایر جزم اندیشان تاریخ هم همینقدر احمقانه فکر میکنند.  ما باید درک کنیم که نیروهای مخالف ما، همانند آیینه ای هستند که زشتیها و زیبایی های مارا منعکس میکنند، ما همواره به منتقد و مخالف نیازمندیم، چرا که اشکالات مارا به ما نشان خواهد داد و کیفیت اندیشه و تفکر و عمل را تنها با وجود رقیب میتوان بالابرد. بنابر این هر اندیشه ای که داریم باید به دنبال ایجاد تریبون و دادن میکروفون به دست مخالف اندیشه خود باشیم نه این که سعی در حذف مخالفان داشته باشیم.

وقتی در جامعه ای منتقد وجود دارد کیفیت اندیشه ها در آن جامعه بالاخواهد رفت، چون اگر مثلا یکی مثل آیت الله میکینی در نماز جمعه پرت و پلا بگوید و از امام زمان و این دسته اراجیف صحبت کند مخالفان اندیشه وی به شدت وی را محکوم خواهد کرد، بنابر این آقای مشکینی که از فرجام کار خود آگاه است از این اراجیف نخواهد بافت و بر عکس قضیه هم صادق است. نباید فکر کنیم که اگر همه مثل ما فکر کنند پیشرفت و موفقیت دست یافتنی تر خواهد بود. به حزب اللهی ها نگاه کنید، از همان اوایل خلالوش 57 سر کمونیست هارا زیر آب کردند، بعد مجاهدین را. آنها ایده آل را این میدانستند که حکومت و اندیشمندان یک دست حزب اللهی باشند، در حالی که این حتی برای خود آنها یک فاجعه بود. آنها آیینه را شکستند تا کسی نباشد که آنها را به خودشان نشان دهد چون جزم اندیش و احمق هستند از دیدن زشتی های خود هراسانند، این جزم اندیشی و کج پنداری برادران حزب اللهی متاسفانه در ذهن بسیاری از ماها نیز وجود دارد، و تا وقتی ارزشهای دموکراتیک در میان ماها به وجود نیایید و آنهارا قبول و تایید و حفاظت نکنیم دموکراسی ای نخواهیم داشت. باید مخالفان اندیشه خودمان را مکمل اندیشه های خودمان بدانیم و بدانیم که به آنها نیاز داریم، ما در جامعه مان به احزاب کمونیست، سوسیالیست، مجاهد، حزب اللهی، ناسیونالیست و تمام اندیشه ها تا جایی که پایشان را از گلیم حقوق بشر دراز تر نکنند نیاز داریم. لازمه اقتدار کشور و جامعه وجود پلورالیسم در آن جامعه است.

در مورد حقوق بشر نیز گفتاری جدا در نظر گرفته شده است که میتوانید از اینجا بدان دست یازید. آزادی به معنی مطلق وجود ندارد، آزادی خود یکنوع محدود کردن است، هر انسانی قبل از اینکه مسلمان، بی دین، مسیحی، زرتشتی، ایرانی، افغانی و یا هرچیز دیگری باشد باید بیاموزد که یک بشر و یک انسان است! حال هر انسانی حقوقی دارد که برای همه انسانها یکسان است، آن حقوق را قوانین جهانشمول حقوق بشر مینامیم. حقوق بشر از هر قانون بشری ای بالاتر است و هیچ قانون بشری زمینی یا زیر زمینی یا آسمانی ای حق ندارد این قوانین را زیر پا بگذارد. ادیان اجازه پیاده کردن قوانین ضد قوانین حقوق بشر را ندارند. حقوق بشر مرز دموکراسی است. بعضی ها میگویند، نمیتوان نظر جمع را همیشه درست دانست، اگر جمعی تصمیم گرفتند که شخصی را باید کشت، آیا باید اورا کشت؟

افلاطون را میتوان بعنوان یکی از قدیمیترین دشمنان دموکراسی و آزادی برشمرد، افلاطون نمیفهمید چرا باید جمعی تصمیم بگیرند که به استاد او سقراط جام شوکران بدهند و اورا بصورت قانونی و رسمی بکشند. افلاطون در تصویر شهر ایدآل خود حکومت صحیح را حکومت عده ای افراد آموزش دیده و شایسته بعنوان حاکم میداند نه حکومت مردم بر مردم.  چیزی که دموکراسی در زمان افلاطون کم داشت همین حقوق بشر بود، اگر در زمان افلاطون چنین مفهومی وجود داشت احتمالا وی چنین نظری در باب دموکراسی نمیداد. حقوق بشر مرز دموکراسی و پاسخ به این شبهه افلاطون و بسیاری از آدمهای امروزی به دموکراسی است، در تعلیمات ارسطویی است که ارسطو نظریات استاد خود افلاطون را زیر سوال میبرد و ارزشهای دموکراسی را مجدداً مطرح میکند و از آنها دفاع میکند.

دشمنان دموکراسی :

کارل پوپر فیلسوف و اندیشمند بزرگ یک کتاب تحت عنوان «جامعه باز و دشمنانش» دارد که گمان میکنم به فارسی ترجمه شده باشد، خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.

1) برادران حزب اللهی و سایر اسلامگرایان عالم هستی.

برادران حزب اللهی و مذهبیون همواره دشمنی خود را با دموکراسی از همان ابتدا نشان داده اند، شیخ فضل الله نوری، مدرس، نواب صفوی، خمینی و… از چهره های بارز و مشخص حزب اللهی جانوری و ضد دموکراسی  و ضد پارلمان و مجلس و جامعه آزاد بوده اند. مخالفت حزب اللهی ها با دموکراسی بر چه اساسیست؟

  • حزب اللهی ها فسیل هستند و همانطور که گفته شد از آزمایشگاه های باستانشناسی فرار کرده اند،  در دوران مدرن به سر نمیبرند. زندگی حزب اللهی ها بیشتر به زندگی قبیله های بیابانگرد عربی شباهت دارد تا به بشری که در قرن 21 ام زندگی میکند، باستانشناسان و جامعه شناسان با بررسی زندگی این دسته از هموطنان ما میتوانند به نحوه زندگی مردم غار نشین و قبیله های عربی بطور دقیق پی ببرند اما خوب خجالت میکشند، همانطور که گفته شد دموکراسی برای یک جامعه مدرن و متجدد است و در باب چنین جامعه ای در بخش مدرنیسم چیست سخن راندیم. این افراد به سبک مردم اروپایی 500 سال پیش زندگی و فکر میکنند و هنوز خیلی راه دارند تا به بشر متجدد و امروزی برسند.
  • مسئله فساد، حزب اللهی ها تعریف مسخره ای در مورد فساد دارند و فکر میکنند دموکراسی بد است چون به همجنس بازان اجازه میدهد با هم ازدواج کنند (همجنس گرایی چیست؟) و یا افراد در مورد تماس جنسی خود مخطار باشند، در مورد این سفسطه و بحث کلی در مورد فساد در نوشتار،  «سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است» بطور کامل پرداخته شده است. معمولا تا از دموکراسی و آزادی صحبت میشود مغز کوچک حزب اللهی ها به این سو میرود که در غرب و در دموکراسی فساد است، این گفته بی خردانه حتی از تریبون های رسمی و حتی از دهان مبارک رهبر معظم انقلاب نیز به کثرت و شدت تمام خارج میشود.
  • حزب اللهی ها مخالفت جدی با پلورالیسم دارند، دلیلش هم بسیار ساده است، چون اندیشه های دینی و اسلامی دارند و این اندیشه ها به قدری بی پایه و مسخره و به دور از عقل است که در یک شرایط آزاد هرگز قادر به رقابت با سایر اندیشه ها نخواهد بود برای همین چون میدانند در شرایط آزاد کاملا مطرود و مورد تمسخر هستند و چون اندیشه دینی ایستا و غیر قابل ترمیم است نمیتوانند آنرا حتی اصلاح کنند از دشمنان اصلی شرایط برابر و آزاد و دموکراسی هستند. حزب اللهی ها و بطور کلی اسلامگرایان میدانند که اگر در جامعه آزادی زندگی بکنند غیر از خودشان و پسر خاله هایشان و دختر عمو هایشان کس دیگری به آنها و حزبشان رای نخواهد داد برای همین تمام تلاششان بر این است که چنین فضایی بوجود نیاید.
  • حزب اللهی ها چون جزم اندیش و فوق العاده خرافاتی و احمق هستند فکر میکنند از طریق یک سری روش ها به حقایق بی چون و چرا و متافیزیکی ای دسترسی دارند که آنها را از نیاز به منتقد و مخالف بی نیاز میکند و بنابر این نیاز به جامعه باز و آزاد و دموکراتیک را درک نمیکنند. درست برای این موجودات آن چیزیست که اسلام بگوید درست است و غلط برای آنها چیزیست که اسلام بگوید غلط است، بنابر این تعریف حق برای آنها چیزی کاملا متفاوت با تعریفیست که در دموکراسی مطرح است.
  • حزب اللهی ها و سایر لایه های انگلی جامعه ایران نسبت به غرب شرطی شده اند و با حالتی بچه گانه و لجوجانه از هر آنچه غربی باشد هراسانند. و چون دموکراسی پدیده ای غربیست چشم بسته از آن فراری هستند.
  • اسلامگرایان دموکراسی را ضد اسلام میدانند که خوب این کاملا صحیح است و ما نیز آنرا تایید میکنیم.

2) سلطنت طلبها و طرفداران حکومت ناسیونالیست مطلقه.

افرادی که به نام سلطنت طلب (و نه مشروطه خواه) معروف هستند همچون عمو بهروز، فولادوند و… از دشمنان دیگر دموکراسی هستند، نکته بسیار جالب و البته خوشحال کننده این است که خود شاهزاده رضا پهلوی در مورد دموکراسی تقریبا نظرات مشابهی با آنچه در این نوشتار آمده است دارد و خود قصد ندارد که بر ایران حکومت کند بلکه میخواهد سلطنت کند و سلطنت را یک سنت تشریفاتی میداند و به هیچ عنوان قصد ندارد در حکومت دخالت کند و حکومت ایده آل را حکومت دموکراسی میداند بنابر این من واقعا نمیدانم آقایان سلطنت طلب تیر، به چه دل بسته اند، البته افرادی مثل آقای فولادوند بیکار ننشسته اند و طرح عبور از رضا پهلوی را دارند و فکر میکنند رضا پهلوی به اندازه کافی لیاقت پادشاهی را ندارد.

  • این افراد فکر میکنند ملت ایران شعور و لیاقت دموکراسی را ندارند، چون عکس پیر جماران، حضرت امام را در ماه دیده اند. مثلا به انتخابات 12 فروردین اشاره میکنند که از طریق دموکراتیک نظام آقا امام زمان را انتخاب کردند، شاید بتوان گفت آنها اعتقاد دارند ملت ایران هنوز به دوران تجدد خویش وارد نشده است، اما آخر کسانیکه این حرف را میزنند معمولا خودشان بسیار سنتی و کهنه فکر میکنند و با برادران حزب اللهی تقریبا هم دوره هستند.
  • این افراد نیز لجاجت خاصی نسبت به مفاهیم خارجی  دارند و اگر دو مفهوم که یکی از آنها ایرانی است و دیگری غیر ایرانی است در مقابل آنها قرار دهید بدون توجه به اینکه کیفیت کدام مفهوم بالاتر است و کدام مفهوم از حقانیت و اصالت بالاتری برخوردار است، مفهوم ایرانی را انتخاب میکنند، به این نوع میهن پرستی، میهن پرستی یا ناسیونالیسم منفی میگویند. این افراد تلاش میکنند بگویند ما باید مانند اجدادمان زندگی کنیم بدون توجه به اینکه اجداد ما در زمان هخامنشی بهترین سیستم حکومتی جهان را داشتند اما الان آن سیستم یک سیستم مرتجع و بدردنخور حساب میشود و ما اگر بخواهیم به عظمت اجدادمان برسیم لازم نیست حتما مفاهیم آنها را کپی برداری کنیم و به عصر سنگ و کلوخ بازگردیم.
  • اعتقاد دارند ایران به یک شخص قاطع و خشن مثل رضاشاه بزرگ نیاز دارد تا گوش بگیرد و گوشمالی دهد و بسازد و به زور کشور را پیشرفت دهد. این نوع تفکر ناشی از همان جزم اندیشی است، این افراد واقعا فکر میکنند نیازی به بقیه انسانها ندارند و تنها کسی که چیزی سرش میشود خودشان هستند. البته این افراد معمولا از این قضیه خبر ندارند که رضاشاه ابتدا قصد ایجاد حکومت جمهوری داشت و چون با مخالفت جدی روحانیون مواجه شد (بویژه شخص آیت الله حائری) با مشورت با این افراد همان راه حکومت پادشاهی را ادامه داد.

3) رفقای کمونیست.

  • کمونیست ها در مقابل دموکراسی عکس العمل های متفاوتی دارند، اما میتوان گفت بطور کلی زیاد روی خوشی به دموکراسی نشان نمیدهند و آنرا دام امپریالیسم و فریب بورژوازی برای کنترل کارگرها میدانند. آنها دموکراسی را به سخره میگیرند و میگویند دموکراسی برای پولدارهاست و کارگران و اقشار ضعیفتر اجتماعی از حقوقی در نظامهای دموکراتیک برخوردار نیستند، گفته ها و نقد این تفکرات نیازمند نوشتارهای مفصل تری است و در حوصله این نوشتار نیست.
  • کمونیست ها به نظام اقتصادی سوسیالیستی اعتقاد دارند که به توزیع برابر ثروت (دموکراسی توزیع برابر قدرت است) می انجامد. پیاده کردن سوسیالیسم به اثبات تجربه تاریخی و تئوری خود نیازمند یک نظام بسیار قدرتمند و خشن است که معمولا با دموکراسی جور در نمی آید. تلفیق دموکراسی و سوسیالیسم (سوسیال دموکراسی) در کشورهایی مثل سوئد نتیجه های خوبی داده است اما مورد تایید اکثر کمونیست ها نیست.
  • کمونیست ها نیز نسبت به آمریکا همچون حزب اللهی ها شرطی شده اند و چون امریکا و لیبرال دموکراتیک ها معمولا بیش از هر کس دیگری از دموکراسی دفاع میکنند این افراد نیز به همین دلیل به مخالفت با دموکراسی میپردازند و مثلا ترجیح میدهند بجای حکومت پارلمانی حکومت شورایی داشته باشند.

یکی از بهترین و کامل ترین نوشته هایی که در مورد دموکراسی به زبان فارسی وجود دارد کتاب کوتاهی است با فرنام مانیفست جمهوریخواهی از اکبر گنجی، در این کتاب دموکراسی تعریف میشود، عدم دموکراتیک بودن جمهوری اسلامی اثبات میشود، ناسازگاری اسلام و دموکراسی اثبات میشود، این نوشته بسیار ارزشمند را از اینجا دریافت کنید.

نکاح چیست؟

لغتنامه انگلیسی به  عربی بر روی اینترنت:

nekah-1

 

منبع +

 

 

nekah-2

منبع +

فرهنگ دهخدا:

نکاح منقطع. رجوع شود به صیغه شود. (مص) گاییدن. (از منتهی الارب). مجامعت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). جماع کردن. (آنندراج). زناشویی کردن. (فرهنگ فارسی معین): و دعوی های بزرگ کردند چون نکاح بنات و اخوات و نکاح غلامان. (کتاب النقض ص 329). غالب شدن خواب بر چشم کسی. (از ناظم الاطباق) (از اقرب موارد) (از متن الغسه) تر کردن باران زمین را….

آیا شما به همسرانتان نکاح میکنید یا پیمان زناشویی دائم میبندید؟

آیات جنایی قرآن

گردآوری – آرش بیخدا

همه برگردانها (ترجمه‌ها)‌ از آیتی است. برای برگردانهای بیشتر روی پیوند هر آیه به قرآن زندیق کلیک کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

قرآن، سوره محمد (47) آیه 4

فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.

چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.

فیلمهای پیاده شدن این دستور قرآن را در بخش جنایات اسلامگرایان مشاهده کنید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 39

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند، خدا کردارشان را می بيند.

قرآن، سوره الأحزاب (33) آیه 61

مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا.

اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در زمين به فساد مى‏كوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت‏ يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید –  قطع کردن دست و پا طبق دستور قرآن

قرآن، سوره المائدة (5) آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‏اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.

فیلم پیاده شدن این قانون اسلامی را از اینجا ببینید. شکنجه، دست قطع کردن در عراق

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 28

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 29

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.

بكشيد آنان را كه ايمان نيارند به خدا و روز آخر و حرام ندارند آنچه را كه حرام كرده است خدا و رسولش و نمى گروند به كيش حقّ از آنان كه داده شدند كتاب را تا جزيه پردازند از دسترنج خود (با دست خود يا به جاى خود) و ايشانند سرافكندگان

قرآن، سوره النساء (4) آیه 89

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.

قرآن، سوره الأنفال (8) آیه 12

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

قرآن، سوره التوبة (9) آیه 12

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

قرآن، سوره البقرة (2) آیه 191

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که  این است پاداش کافران.

اگر آخرتی وجود داشته باشد شما ضرر میکنید و ما سود(شرط پاسکال)

«کسی که میترسد مبادا در آینده رنج بکشد، هم اکنون از ترس خود رنج می کشد.»Michel de Montaigne 

این یکی از سفسطه های منسوب به ائمه اطهار است که مسلمانان مورد استفاده قرار میدهند. گفته میشود که یکی از امامان این استدلال را در مقابل یک کافر کرده است، اما این استدلال در بحث های خداشناسی به «شرط پاسکال» (Pascal’s Wager) معروف است.  بلازی پاسکال (Blaise Pascal) مخترع یکی از اولین ماشین حسابها است و در عرصه علوم کامپیوتر از این جهت برای او ارزش زیادی قائل میشوند. پاسکال همچنین یک قمارباز بود و زمان زیادی از زندگی خودش را در کافه های مختلف به قماربازی میپرداخت، شاید انگیزه اختراع ماشین حسابش نیز همین بوده باشد. پاسکال به خدا اعتقاد داشت و اعتقاد خود به خدا نیز با همان روحیه قماربازی و ریاضاتی که در قماربازی استفاده میشود یعنی احتمالات، توجیه کرد. این دانشمند، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی قرن 17ام البته خود در ریاضیات مبتکر نظریه قوانین جدید احتمال به شمار میرود.

بیشتر مسلمانان از بحث دقیق و ریاضی شرط پاسکال معمولا بیخبر هستند اما به نوعی از استدلالی شبیه به نظر پاسکال برای فرار از بحث استفاده میکنند، بنابر این ما ابتدا به بررسی استدلال مسلمانان و بعد از آن به بررسی استدلال پاسکال میپردازیم. همانطور که گفته شد یکی از تکنیک هایی که مسلمانان استفاده میکنند برای فرار از بحث در کنار سایر تکنیک ها مثل «لکم دینکم ولی الدین» و «لا اکراه فی الدین» همین حدیثی است که از امامان باقی مانده است. میگویند اگر قیامتی وجود داشته باشد، ما که در این دنیا مسلمان بوده ایم به بهشت خواهیم رفت و شما ضرر خواهید کرد و به جهنم خواهید رفت! اگر قیامتی هم وجود نداشته باشد و خدایی نیز وجود نداشته باشد، نه ما ضرر کرده ایم و نه شما ضرر کرده اید، بنابر این راه حل منطقی این است که انسان کاری را انجام بدهد که ریسک به ضرر کمتری داشته باشد، بنابر این موسی به دین خود و عیسی به دین خود!

اشکالی که در این سفسطه وجود دارد این است که این اشخاص تنها به بعد شخصی دین توجه میکنند، این گفته در صورتی صحیح بود که دین تنها به خانه و مسجد محدود میشد و شریعت دینی زندگی روزمره و اقتصاد و روابط اجتماعی و سیاسی را شامل نمیشد. بلی درست است، اگر دین داران در خانه بنشینند و الله را بپرستند یا مسیح را بپرستند یا یهوه را بپرستند یا اهوره مزدا را یا بت و گاو و خورشید یا هر جانور یا موجود دیگر را، برای انسانهای دیگر فرقی نمیکند و صدمه ای به اجتماع انسانی زده نمیشود، اگر در خانه هایشان روزی 17 رکعت نماز بخوانند یا 800 رکعت نماز بخوانند، جز به زندگی خود ضربه ای وارد نمیکنند، هرچند همان کارها هم به نوبه خود باطل و ضایع هستند، اما آیا دین اسلام و مذهب تشیع را میتوان در همین حد نگاه داشت؟ آیا دینی که برای اهداف سیاسی طرح ریزی شد و مذهبی که 12 امامش همگی ادعای خلافت داشتند و همواره با سیاست در هم آمیخته بود را میتوان یک دین فردی پنداشت؟ پاسخ منفی است، ضد فرهنگ دین در جامعه نفوذ خواهد کرد و فقر فرهنگی را به جامعه خواهد آورد، فلسفه (علم دوستی) را نابود خواهد کرد، شایسته سالاری را نابود خواهد کرد، قدرت را در جامعه به دست طبقه روحانیون (سرمایه داران دینی) خواهد داد و جامعه ای عصبی و ضد ارزش ایجاد خواهد کرد! زیبایی های جامعه و زیبارویان جامعه را با چادر سیاه و روسری خواهد پوشاند، حق اندیشیدن  را از انسانها خواهد گرفت، جامعه را به جامعه ای تبدیل خواهد کرد که مغز ها از آن فرار خواهند کرد، جامعه ای که نیروهای مفید از آن فرار خواهند کرد ، جامعه ای که همه به فکر خویشند و هیچ کس فکر جامعه و اجتماع در بعد کلان آن نیست، جامعه ای که همه از هم میدزدند، جامعه ای که تفکر و هارمونی و زیبایی ارزش خود را از دست خواهد داد و هرکه ریشش بیش،بامش بیشتر خواهد شد و در نهایت  جامعه ای که یک بیمار عقب مانده روانی رهبریت آنرا بر عهده خواهد گرفت و جامعه ای که از آن خمینی، شیخ فضل الله نوری، نواب صفوی، مدرس، رفسنجانی، جنتی و خاتمی بر خواهند خواست و طرفدارانی پیدا خواهند کرد.

جامعه ای که عکس انسانها بر روی ماهش خواهد افتاد، جامعه ای که مردمش سفره ابو الفضل پهن میکنند و به یک مشت آخوند پاکتهای سفید میدهند که آنان را بگریانند! خمینی نمیتوانست در یک اجتماعی که مردم خردمند و خردگرا هستند ظهور کند، تنها مردمی که برای حضرت علی بارگاه و مرقد درست میکنند و اورا معصوم و عاری از گناه میدانند و در قبر او پول میریزند هستند که اتومبیل خمینی را از فرودگاه تا بهشت زهرا روی دستهایشان میبرند، و برایش بارگاه و مرقد میسازند و از او را مانند یک معصوم پیروی میکنند و اورا امام مینامند! خمینی برآمد جهل و خرافه پرستی متمرکز شده یک ملت است! حال خمینی دیگر ارزشی برای این ملت ندارد، اما اندیشه خمینی و دین و خویش همچنان در اذهان پوسیده باقیست، برای این مردم که هرکدام به نوعی خمینی کوچولو هستند دموکراسی (دموکراسی چیست؟) و آزادی  (آزادی چیست؟) و حقوق بشر (حقوق بشر چیست؟)، محال است! بنابر این این دیانت ضررش را به تمام جامعه و سایر انسانها همچون انگلی در همین دنیا خواهد زد و خود دین داران  را هم با همین اجتماع به سوی نابودی میبرد، که برده است! استفاده از دین باید مثل استفاده از دخانیات تنها در جاهای مخصوصی آزاد باشد، صدا و سیمای دولتی و کتابهای درسی مدارس را باید از وجود تعالیم غیر انسانی و غیر عقلی دین خالی کرد و اکنون در بسیاری از کشورهای جهان چنین اتفاقی افتاده است! دین علاوه بر ضربات زیادی که به اجتماع بشری میزند، ضررهای شخصی فراوانی را نیز به دنبال خواهد داشت، بر خلاف تصور اکثریت، دین در طول تاریخ باعث کردار نیک نشده و نمیشود، اخلاقیاتی که دین تبلیغ میکند دقیقا نتیجه برعکس میدهد و  داده است، خداوند به موجودی تبدیل میشود برای توجیه کارهای زشت و پلید انسانها، انسانها خود را با مخدر دین تخدیر خواهند کرد، کم کاری و ارزش های غلط مانند گداپرستی و زشت رویی و بت پرستی مدرن جای تمامی آنچه دین تبلیغ میکند را خواهد گرفت، از آن همه گذشته، هیچ افیونی مانند دین نمیتواند انسانی را به درنده خویی و جانور زیستی بیاندازد و اورا تبدیل به یک ماشین مرگ و جنایت کند! جنون و خریت بشری در احساسات مذهبی به اوج میرسد!

دین نه هوشیاری بلکه خواب عمیقی را برای جامعه می آورد، جامعه ای که آرمان آن پیشرفت و نشاط نیست، جامعه ای مرده با مردمانی دل مرده! بحث مفصلی در مورد دین و اخلاق در نوشتاری با فرنام (سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است) بطور مفصل تری بررسی شده است. با پیاده شدن دین و شریعت، لبخند و زیبایی خواهد مرد، رنگها سیاه سفید خواهند شد، اثری از محبت و انساندوستی نخواهد ماند، اجتماع دینی اجتماعیست پر از ظلم و پر از انسانهای مظلوم،  حق طلبی و انسانیت در این جامعه خواهد مرد، مردم دنبال قدرت خواهند بود و زیر دستیهایشان را زیر پای خود له خواهند کرد و در مقابل بالادستان مفلوک و مظلوم نمود خواهند کرد، از کوچکترین اجتماعات که خانواده باشد تا مدرسه و محله  بزرگترین اجتماع که حکومت کلان کشور باشد سیستم حکومتی سیستم ولایت فقیه و دیکتاتوری خواهد بود، زورگویی در جای جای این مملکت و مردمش هویدا! با الله و اکبر و لا اله الله نمیتوان فرهنگ ساخت، نمیتوان قانون ساخت، ساختمانها را نمیتوان ضد زمین لرزه ساخت، این قوانین بداساس مردم را قانون گریز خواهند کرد، مردم در خیابانها بین خطوط رانندگی نخواهند کرد، مردم صندلی های اتوبوس را با چاقو پاره خواهند کرد، کسی احساس مالکیت به این خاک و این اموال عمومی نخواهد کرد، مردم خواهند گفت سیاست به ما چه؟ مملکت به ما چه؟ ما میخوایم حال کنیم، میخوایم پول در بیاریم، آزادی را به من چه؟ و همه به این خواب خواهند رفت، و قرص خواب آور اسلام و دین خواهد بود! انحراف زندگی انسانها توسط شریعت و دیانت موضوعیست که بسیاری از بزرگان و فلاسفه بطور مفصل به آن پرداخته اند. شاید دقیق ترین کار را در این زمینه فوئرباخ، فیلسوف آلمانی همدوره با مارکس و شاگرد هگل انجام داده باشد. اینها همگی نشان میدهد که زندگی این جهانی اسلامی به هیچ عنوان با زندگی این جهانی بیخدایی نیست.

زندگی در جامعه دین دار، برابر با زندگی در جامعه ای که دین در آن تضعیف شده است و خرد و قوانین زمینی و انسانی جای آن نشسته است نه در بعد خصوصی نه در بعد اجتماعی قابل قیاس نیست، در نوشتار آزادی چیست؟ آماری در این زمینه ارائه شده است. بنابر این بخش اول این استدلال «ما در این دنیا ضرر نکرده ایم» غلط است، دین داران همانگونه که کتاب آسمانیشان در سوره «العصر» به آنها سرکوفت زده میشوند در خسران و ضرر هستند. اما برویم سر آن دنیا.از یکی از فلاسفه بیخدا که در حال مرگ بود پرسیدند، تو یک عمر با خدا به مخالفت پرداختی، حال اگر فرض کنیم خدایی وجود داشته باشد، فکر میکنی چه بلایی سر تو می آورد؟ آیا از گذشته خود پشیمان نیستی؟ بیا و در آخر عمر توبه کن، شاید آمرزیده شوی آن شخص پاسخ داد، اگر خدایی که شما میگویید اندکی شعور داشته باشد، نیک میداند که من عمری به تحقیق و جستجویش پرداخته ام و اورا نیافته ام! گناه من چیست وقتی که او دلیلی برای وجود خود باقی نگذاشته است؟

شایان ذکر است مسلمانان مضحکانه بطور خیلی جدی این داستان را در مورد تقریبا اکثر فلاسفه بیخدا، مثل نیچه و راسل و مارکس و… می آورند و میگویند اینها در آخر عمر خود توبه کرده اند، حتی در کتابهایشان اینگونه لطیفه هارا بطور خیلی جدی مطرح میکنند. فرض کنید شما خدا هستید و یا فرض کنید شما چند روبات ساخته اید که به آنها هوش مصنوعی (الگوریتمهایی که قادر به تکمیل خود هستند Artificial Intelligence) داده اید. آنها را خلق کرده اید و خود پنهان شده اید، حال اگر این روبات ها با امکاناتی که شما در اختیارشان قرار داده اید، پی به درک وجود شما نبرند، آیا مجرمند؟ آیا اگر کتاب مسخره ای مثل قرآن را برای آنها فرستاده باشید، و با این کار خود و داستانهای کودکانه و غیر عقلی و غیر منطقی ای که پیامبرتان از اینور و آنور دزدی ادبی کرده است کمترین احتمال های وجود خود را در ذهن مخلوقات خود از بین برده باشید آیا آن مخلوقات بیچاره گناهکارند؟ خدا چه انتظاری از ما دارد؟ اینکه باور کنیم محمد پیامبر خدا بوده و خدایی در آسمانها و در ناکجاآباد کائنات پنهان شده است؟ این که با نگاه کردن به قصه هایی مثل قصه مسیح، سلیمان، یونس و نوح که همگی از اسطوره ها و افسانه های سایر ملل توسط یهودیان دزدی ادبی شده و اسناد تاریخی آن موجود است، قبول کنیم که این افراد واقعا وجود داشته اند؟ خداوند واقعا موجود ظالمی است اگر چنین انتظاری از انسانها دارد. حال بگذریم از اینکه مخلوقات بیچاره نه تنها تمام براهین و برهان هایی که برای اثبات وجود شما مطرح شده را با نقد های حقیقتاً پولادین رد کرده اند، بلکه براهین محکمی را نیز در رد وجود شما آورده اند. آیا اینکه شما موجود غیر منطقی و غیر ممکنی هستید و میتوان ثابت کرد که وجود ندارید، گناه مخلوقاتتان است یا خودتان؟ بیایید فرض کنیم خدا وجود دارد، وضعیت بیخدایان نسبت به این خدا چگونه خواهد بود؟

  • به نظر شما با فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد، این خداوند در آخرت به کسانی جایگاه واولاتری میدهد که از عقلشان استفاده کرده اند و برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی بشر تلاش کرده اند یا به انسانهایی که از روی جهالت و دلایل غلط به خدا اعتقاد دارند و با تقلید گوسفندوار از رهبران مذهبیشان دنیا را به سوی نابودی و بشر را به سوی زندگی تاریکتر و جاهلانه تر برده اند؟ خداوند باید بسیار پلید باشد که این افراد را که اکثریت دین داران را تشکیل میدهد به بهشت بفرستد.
  • بیخدایان برای اعتقاداتشان از منطق و دلیل استفاده کرده اند، اگر خداوند از منطق و دلیل خوشش نمی آید و ترجیه میدهد انسانها از روی احساس و جهل و حماقت به او اعتقاد داشته باشند، چنین خدای ابلهی شایسته ستایش نیست. اگر خدا از اینکه انسانهای خیالپرداز و خرافی و کم مایه به او عشق میورزند خرسند است، این خدا حتی لیاقت خدایی ندارد.
  • خداوند اگر وجود داشته باشد، ناظر تمام زشتی ها و پلیدی ها و جنایاتی که روی زمین انجام گرفته است بوده است و سکوت کرده است، خداوند کودکانی را که از بیماریهای سرطانی رنج میبردند مشاهده کرده است و برای سلامتی آنها اقدام نکرده است، خداوند جوامعی را که زیر فشار مستکبران و جباران تاریخ که اکثریت آنها به شدت دیندار بودند و یا دین داران آنها را پشتیبانی میکرده اند نگاه کرده است و به آنها کمکی نکرده است، اما خیلی از ما انسانها همانند خدا نبوده ایم، برای آزادی و رفاه بشر و زندگی بهتر تلاش کرده ایم، اگر کاری از دستمان بر می آمده برای یکدیگر انجام داده ایم، بنابر این ما موجودات بهتری از خداوند هستیم، این خدا هست که باید ما را ستایش کند نه ما خدارا!
  • بهشتی که دین داران طمعش را دارند واقعا چگونه جاییست؟ کتاب آیت الله دستغیب، معاد از آیات قرآن و احادیث بسیاری برای توصیف بهشت استفاده کرده است، بهشت جایی است که مومنان 72 حوری بهشتی خواهند داشت و میتوانند با آنها تماس جنسی بی پایان برقرار کنند. بهشت اسلامی بیشتر شبیه فاحشه خانه ای ملکوتی است، حوض کوثر، شراب پاک، جوی های آب، سایه درختان، حوری های بهشتی، غلامان بهشتی، واقعا چیزهای جذابی برای انسانهای معقول و اندیشمند نیستند. بهشت جایی است که افرادی مثل محمد و علی در آن زندگی میکنند، نگاهیی به تاریخچه زندگانی این افراد مارا به این نتیجه میرساند که زندگی در کنار چنین افراد خطرناکی واقعا دردناک است، چرا که ممکن است در بهشت نیز در پی کسب حوری های بیشتر بخواهند ماجراهای تاریخی مانند قتل عام بنی قریظه را در بهشت تکرار کنند. بسیاری از مسلمانان در کشورهایی زندگی میکنند که این کشورها بسیار از لحاظ منابع طبیعی غنی هستند، اما مسلمانان و اسلامگرایان این بهشت های زمینی را به گند کشیده اند و به لجنگاهی تبدیل کرده اند که همگان از آن فراری هستند، این افراد در بهشت نیز اگر به کار مشابهی بخواهند دست بزنند، بهشت واقعا در جوار این ا فراد بسیار جهنمی تر از جهنم خواهد بود.
  • اگر در آخرت جهنمی وجود داشته باشد و آنچه قرآن توصیف میکند مانند ریختن مس داغ در حلق گناهکاران، و یا سوزاندن پوست آنها و تعویض پوستشان برای درد بیشتر  واقعا وجود داشته باشد، اگر خداوند بخواهد هر کدام از این کارها را در جهنم بر روی هر شخصی حتی منفور ترین شخصیت های تاریخ انجام بدهد، بقیه انسانها باید بسیار جانور خو باشند که چنین منظره ای را تماشا کنند و باز هم خداوند را ستایش کنند. خداوندی که چنین عمل ضد انسانی و کثیفی را انجام بدهد آیا واقعا شایسته ستایش است؟ براستی که ما انساندوستان تحمل دیدن چنین صحنه های دلخراشی را حتی اگر بر روی کثیف ترین انسانها انجام شود نداریم، ما مسلمان نیستیم که سنگ باران شدن یک انسان دیگر را جانور خویانه نظاره گر باشیم و یا حتی خود به این کار دست بزنیم. ما حزب اللهی نیستیم که در مقابل قتل عام هزاران نفر ویرانی حیات کودکان خیابانی سکوت کرده باشیم، خداوندی که باعث و بانی این کار شود یک موجود پلید است که باید به پای میز محاکمه جنایتکاران علیه بشریت کشیده شود و به دلیل رعایت نکردن قوانین جهان شمول (و آخرت شمول) حقوق بشر محکوم گردد، چه لایق ستایش است این خدای حقیر اسلامی که چنین کاری با همنوعان ما بکند؟
  • به اهل بهشت نگاه کنید، به کسانی که ادعا میکنند به بهشت خواهند رفت، به پاپ جان پول، به کشیش های کاتولیکی که هزاران تنشان به بچه بازی و فساد اخلاقی محکوم شده اند به یهودیهای ارتودوکسی که جهان را مال خود میدانند، یهودیان را چوپان و بقیه را گوسفند میدانند، به مسیحیان تندرو، به حزب اللهی ها، به آخوندها، به هیتلر که اعتقادات شدید مذهبی داشت، به اسکندر مقدونی که به خدایان یونان اعتقاد داشت، این انسانهای فرومایه اهل بهشت هستند، تحمل و دیدن مستمر این افراد بسیار دشوار ا ست، وجود این افراد بهشت را به یک محیط نامطلوب تبدیل خواهد کرد. اگر بهشت و جهنمی وجود داشته باشد، زندگی در جهنم دلپذیر تر از زندگی کردن در کنار هر کدام از این افراد خواهد بود.
  • بیخدایان راه واقع گرایی و خردگرایی و منطق را پیش گرفته اند و در مقابل انتقادات انعطاف نشان داده اند نه اینکه مانند دین داران مخالفان را شب و روز لعنت کنند و آنها را بکشند، روزنامه هایشان را تعطیل کنند، سایتهایشان را سانسور کنند و… این راه درستی است که بیخدایان پیش گرفته اند، اگر هزینه درست فکر کردن و درست زیستن و دفاع از حریم عقلانیت و انسانیت به جهنم رفتن است، بیخدایان مردانه پای این جرم خود خواهند ایستاد و هزینه اش را خواهند داد، حتی اگر این هزینه رفتن به جهنم مسخره اسلامی باشد.  ما جهنم را در حکومت دینی اسلامی دیدده ایم، ترسی از جهنم های دیگر نداریم.

در نظر داشتن این مطالب نشان میدهد حتی بر فرض محال که خدا و آخرتی نیز وجود داشته باشد بیخدایان اساساً در آن دنیا از موقعیت شرافتمندانه تر و بهتری نیز برخوردار خواهند بود. حال از دید دیگری به این برهان سبک که آخرین برهانیست که مسلمانان دارند و معمولا وقتی دیگر چیزی در بساط ندارند آنرا مطرح میکنند تا از زیر بار فرار کنند بنگریم. فرض بر این است که ما هیچ چیز در مورد اینکه خدا وجود دارد یا ندارد نمیدانیم (که خوب البته فرض غلطی است چون ما دانش به عدم وجود خدا را داریم)، حال میتوان بر نتیجه گیری یا بخش دوم این استدلال مسلمانان اینگونه ایراد هایی را گرفت

  • اگر خدا وجود داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد که این خدا الله باشد (چون فرض این استدلال مبنی بر نادانی کامل ما نسبت به قضیه خدا است)، اگر الله وجود نداشته باشد و بجای آن فرضاَ زئوس، خدای باستان وجود داشته باشد احتمالا تمام مسیحیان و یهودیان و مسلمانان و بهائیان را به جهنم خواهد فرستاد. در قرآن سوره شماره 21 آیه 98 اشاره میشود که هرکس غیر از الله کسی یا چیزی را بپرستد، آن شخص پرستشگر و شخص یا چیز پرستش شونده در دوزخ خواهند سوخت، بنابر این اگر فرض کنیم این الله است که وجود داشته باشد، تمامی غیر مسلمانان در جهنم خواهند سوخت، البته به دلیل ناسازمانیافته بودن و ادبیات ضعیف قرآن واقعا نمیتوان گفت نظر قرآن در مورد وضعیت غیر مسلمانان در آخرت چیست، چون حرفهای خود را در چندین جا نفی میکند و در این مورد دارای اختلافات و تناقضات بسیار است، این تناقضات در بخش  تناقضات درونی تازینامه مورد بررسی قرار گرفته اند. اگر بجای الله، یهوه وجود داشته باشد و مسیحیت و اسلام آئینهای دروغین باشند، معلوم نیست یهوه خدای درنده و جانورخوی عهد عتیق چه بلایی سر مسلمانان و مسیحیان بیاورد، هندو ها و… که جای خود دارند. اینها همه نشان میدهد، اعتقاد داشتن به یک خدا، از لحاظ قوانین احتمال کمک چندانی به خداپرستان نمیکند، و فضای انتخاب در فرمول احتمال خدا، {خداهست، خدا نیست}، نیست! بلکه به اینگونه است {خدا نیست، الله هست، یهوه هست، مسیح هست، اهوره مزدا هست، زئوس (خدای یونان باستان) هست، ساترن (خدای رم باستان)، میترا هست، هرا هست، ویشکا هست و….} و در هر حالت، شانس برد خداباوران تنها یک واحد بیشتر از خداناباوران است، مسلمانان معمولا آنقدر آزاد اندیش نیستند که احتمال خطای خود را بدهند، بعنوان مثال فرض کنید الله و محمد دروغین باشند و در این آشفته بازار دین فروشی این مسیحیان باشند که حقیقت را بگویند، میدانید خدا در آنصورت چه بلایی سر مسلمانان خواهد آورد؟
  • مسئله به بهشت رفتن یا نرفتن فقط بر سر اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا نیست، در هر دین و آیینی بسیار محرامت و فرایض دینی وجود دارد که انسانها باید انجام بدهند، فرقه های مختلف مفاهیم مختلفی دارند، مسئله گناه کردن یا نکردن به نظر میرسد در اکثر دینها بیش از به خدا اعتقاد داشن یا نداشتن مطرح است. در مورد اسلام بعنوان مثال شرک ورزیدن چیزیست که الله به شدت از آن بیزار است و اهل تسنن به شدت شیعیان را محکوم به شرک ورزی میکنند، و ادعا میکنند این شرک ورزی شیعیان باعث بازشدن دکان های دین و به لجن کشیده شدن اسلام در کشورهایی مثل ایران شده است، از طرفی شیعیان اعتقاد دارند اهل تسنن نسبت به امامان که نمایندگان خدا هستند ظالم هستند و عذابی سخت در انتظار آنهاست، همانطور که آشکار است اعتقاد داشتن و یا نداشتن به خدا تنها قسمت بسیار کوچکی از دیانت است، و صرف این قضیه ورود این افراد به بهشت را تضمین نخواهد کرد، بنابر این قسمت دوم این استدلال که مسلمانان در بهشت وضعیت بسیار بهتری خواهند داشت نیز غلط است.
  • تازینامه بعنوان یک کتاب بر آشفته، مالیخولیایی  و سازمان نیافته بعضی اوقات حرفهای عجیبی میزند بعنوان مثال همانطور که در شصت مورد از تضاد های داخلی تازینامه؛ دشواریهای قرآن بررسی شده است در (سوره 19 آیه 71) میگوید تمامی مسلمانان به جهنم خواهند رفت (حد اقل برای مدتی)  اما در جاهای دیگر ادعا میکند کسانی که در جهاد کشته میشوند مستقیم به بهشت میروند، پس بنابر این تکلیف آن دنیا واقعا برای خود مسلمانان نیز هنوز روشن نیست و خود نمیدانند برنامه چیست، بگذریم از اینکه شیعیان فساد اداری و حماقت خود را در این دنیا، به آن دنیا نیز کشیده اند و قرار است عده ای شفاعتگر آنان باشند و یا فرقه های زیادی از مسیحیت سالها با مالیات برای کلیسا گرفتن در بهشت زمین فروخته اند و به خدا رشوه داده اند و یا فرقه هایی معتقدند خداوند در هر صورت بندگان را خواهد بخشید، در این آشفته بازار الهی که ادیان پیوسته افسانه های مربوطه اش را تولید میکنند راه برای وارد شدن به بهشت زیاد است، مثلا مشهور است که اگر تمام دریاها جوهر شوند و تمام درختان قلم بازهم نمیتوان ثواب یک رکعت نماز جماعت را بنویسند (مستدرک الوسائل، ج ۱ ص ۴۸۷)،‌ بنابر این چند رکعت نماز جماعت باید برای وارد به بهشت شدن کافی باشد نه؟

از حرفهای رایج در میان مسلمانان بگذریم و به نظر پاسکال در مورد این استدلال بپردازیم. همانطور که در ابتدا مطرح شد پاسکال یک قمارباز بود و روش استدلالی وی برای توجیه اعتقاد خود به خدا را نیز به سبک قماربازان اینگونه مطرح میکند که شرط بستن بر روی وجود خدا بیشترین شانس بردن قمار این دنیا و آن دنیا را دارد. روش استدلال پاسکال همچون روش تفکر در قماربازی بسیار محتاطانه و مبتنی بر احتمالات است. همانطور که میدانید، در قمارخانه ها معمولا بازیهای مختلفی ارائه میشود که هرکدام یک مقدار ورودی و یک مقدار خروجی دارند، مثلا فرض کنید در بازی A، شما برای اینکه بازی کنید باید مبلغ یک دلار پرداخت کنید، و اگر برنده شوید 3 دلار جایزه میگیرید و اگر برنده نشوید 0 دلار میبرید (هیچ نمیبرید)، و شانس برد شما 1/2 است. در چنین شرایطی میتوان حساب کرد که انتظار شما از برد در این بازی به مقدار 1.5 دلار است، زیرا:

0 * (1/2) + 3 * (1/2) = 1.5

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1.5 = .5

و چون نیم عدد مثبتی است، شرکت در این بازی به نفع شماست، پس یک قمارباز خوب در این بازی شرکت خواهد کرد و روی آن شرط خواهد بست! حال فرض کنید بازی وجود دارد که اگر شما در آن ببرید 2 دلار برنده میشوید، و اگر نبرید 0 دلار برنده میشوید و احتمال برد یا باخت نیز هردو 1/2 است، اینبار نیز معادله بصورت زیر خواهد بود.

0 * (1/2) + 2 * (1/2) = 1

و چون شما تنها یک دلار هزینه میکنید،

-1 + 1 = 0

شرکت در این بازی نه به نفع شماست نه به ضرر شما، بنابر این میتوانید شرکت کنید یا نکنید، حال اگر شما بازی ای را فرض کنید که احتمال برد در آن کمتر از 1/2 باشد و یا اینکه مقدار برد 1 دلار باشد یا هر تغییر شرایطی که میزان انتظار برد را پائین بیاورد، این بازی را بیفایده میکند و یک قمارباز نباید روی آن شرط بندی کند. پاسکال نیز به همین صورت میخواهد اعتقاد به خدا را توجیه کند، پاسکال معتقد بود با استدلال و منطق و دانش و فلسفه نمیتوان وجود یا عدم وجود خدا را اثبات و رد کرد (بنابر این پاسکال یک اگناستیک بوده است (اگناستیسزم، چیست؟)). بنابر این ما باید به سبک قماربازها بجای بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا روی وجود یا عدم وجودش شرط بندی کنیم. و همانطور که توضیح داده خواهد شد به اشتباه فرض میکند که شرط بستن روی وجود خدا انتظار برد بیشتری را میسر میسازد تا شرط نبستن روی عدم وجود خدا، و به نفع قمارباز و انسان است تا روی وجود خدا شرط ببندد و یا بعبارتی به خدا اعتقاد داشته باشد تا اینکه بیخدا باشد. از این گذشته این قمار و بازی ای است که هرکسی باید آنرا بازی کند و شرکت در آن دلخواه نیست! استدلال پاسکال را میتوان در دو ماتریکس شرح داد

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا سعادت برابر
شرط بستن روی عدم وجود خدا مصیبت برابر

که بصورت کلامی میتوان آنرا همانطور که در تیتر این نوشتار آمده است مطرح کرد، و پاسکال حکم میکند که بنابر این جدول، باید به خدا اعتقاد داشت که دچار آن مصیبت احتمالی نشد. پاسکال همچنین معتقد است که در صورت برنده شدن در این بازی، مقدار برد مثبت بینهایت (زیرا وارد شدن به بهشت برابر با لذت ابدی است) است، و بعدها عده ای ادعا کردند باخت در این بازی نیز پاداش منفی بینهایت دارد (زیرا وارد شدن به جهنم نیز مصیبت ابدی است). بنابر این ماتریکس را میتوان بصورت زیر تغییر داد میزان پاداش ها در این بازی

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ∞+ A
شرط بستن روی عدم وجود خدا C B

اعداد A، B و C اعدادی هستند که میزان برد در صورت وقوع اتفاقهایی که در جدول به آنها اشاره شده است را میکنند و به دلیل اینکه ∞+ در جدول آمده است، ارزش این اعداد اهمیت چندانی نمیابد. و به همان روش که در مورد قماربازی ذکر شد، میتوان معادله را بصورت زیر نوشت (p احتمال وجود یا عدم وجود خدا است که پاسکال آنرا 1/2 فرض کرده) انتظار برد برای شرط بستن روی وجود خدا

∞ * p + A * (1-p) = ∞

انتظار برد برای شرط بستن روی عدم وجود خدا

C * p + B * (1-p) = یک عدد کمتر از مثبت بینهایت

بنابر این به نفع ماست که به خدا اعتقاد داشته باشیم. پاسکال در این استدلال خود در واقع 3 فرض اساسی را استفاده میکند. 1) با منطق و دلیل و استدلال و علم و وفلسفه نمیتوان به وجود یا عدم وجود خدا پی برد. 2) احتمال وجود داشتن یا نداشتن خدا 1/2 است. 3) شرط بستن روی وجود خدا به معنی برنده شدن در این بازی است. نکته نخست فرض اول پاسکال نه مورد قبول خداباوران (Theists) است، نه مورد قبول خدا ناباوران (Atheists) (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) بلکه هر دو این گروه معتقدند استدلال و منطق و فلسفه میتوانند ثابت کنند خدا وجود دارد یا ندارد، و نویسنده این نوشتار نیز چون خود بیخدا است فرض اول این استدلال را باطل میداند، در نوشتاری با فرنام «از کجا میدانید خدا وجود ندارد» شرح داده شده است  که چگونه میتوان به عدم وجود خدا پی برد. این فرض همچنین با نظرات کسانی که سعی میکنند براهینی برای اثبات وجود خدا بیاورند (که بیخدایان اکثر آنها را رد کرده اند رد براهین اثبات وجود خدا) در تضاد است بنابر این، این استدلال پاسکال بطور کلی از نظر هردو طرف دعوای اثبات وجود یا عدم وجود خدا باطل است؛ و تنها میتوان آنرا در بعد فلسفه اگناستیک (اگناستیسزم، چیست؟) مطرح کرد، زیرا از نظر بیخدایان احتمال وجود خداوند 0 و از نظر خداباوران احتمال وجود خداوند 1 است. نکته دوم فرض دوم پاسکال، با توجه به استدلال هایی که در همین نوشتار شده است و بحث هایی که در تعریف خدا (خداوند چیست؟) آورده شده است، باطل است، زیرا خدایان مختلفی وجود دارند و اگر تعداد خدایان را N فرض کنیم، احتمال وجود هر کدام از این خدایان 1 بر روی N +1 خواهد بود (عدد 1 بیخدایی را در این احتمال نمایندگی میکند). بنابر این احتمال وجود خدا 1/2 نیست و به تعداد تمامی خدایانی است که طرفدارانشان ادعا میکنند او وجود دارد به علاوه 1! بنابر این این ماترکیس به ستون های بیشتری نیاز خواهد داشت و تعداد این ستون ها به اندازه تمام ادیان و تمام مذاهب و فرقه های داخل آن ادیان و در دیدی وسیع تر، به اندازه تمام عالم بشریت و تعداد تمام انسانها از ابتدا تا انتها خواهد بود. نکته سومفرض سوم نیز همانطور که گفته شد غلط است، اعتقاد داشتن به خدا به معنی پیروزی و ابدیت در آخرت نیست! برای پیروزی و برد ابدی در آخرت که پاسکال آنرا ∞ فرض کرده طبق هیچ دیانتی تنها اعتقاد به خدا کافی نیست و همانگونه که گفته شد اعتقاد به خداهای اشتباه حتی در بعضی مواقع بسیار بدتر از بیخدایی است. زیرا بعضی از خدایان مانند الله روی مسئله شرک حساسیت خاصی دارند. بنابر این، این ماتریکس به سطر های بیشتری نیازمند است نکته چهارم اینکه در این استدلال فرض شده است که آخرتی وجود دارد، وجود یا عدم وجود خدا ارتباطی با وجود یا عدم وجود آخرت ندارد، روی چه حسابی میتوان از وجود خدا به وجود آخرت پی برد؟ بسیاری از ادیان هستند که به خدا اعتقاد دارند اما به آخرت و بهشت و جهنم اعتقادی ندارند. نکته پنجم، اینکه این ماتریکس بطور کلی برای تمام بشریت صدق نمیکند، شاید لازم باشد برای هر شخصی جدا ماتریکسی با توجه به اعمال گذشته و آینده وی تشکیل داد. نکته ششم، بینهایت های دیگری را نیز میتوان در جدول قرار داد، از جمله اینکه رحمت خداوند را نیز میتوان مثبت بینهایت فرض کرد و با وارد کردن یک مثبت بینهایت در معادله، هردو شرط بندی به مثبت بینهایت تبدیل خواهد شد، یا میتوان همانگونه که اشاره کرد، ورود به جهنم را منفی بینهایت در نظر گرفت یا اینکه چون نادانی در مورد خدا را فرض کرده ایم، در صورتی که بسیاری از ادیان به تناسخ روح اعتقاد دارند، ممکن است شرط بستن روی خدا و دوباره تانسخ یافتن بصورت منفی بینهایت برای نتیجه شرط بستن روی وجود خدا در نظر گرفته شود که این باز به نفع بیخدایان خواهد بود. از این گذشته بعضی رفتارهای خدایان واقعا دیوانه وار است، مثلا الله ناگهان به دلیل خشم بر قومی که چند تن از آنها شتر صالح پیامبر را اذیت کرده بودند بر تمام آنها خشم میگیرد، احتمال وجود خداوندی روان پریش و دیوانه و سادیست همچون الله تمام این معادلات را بهم خواهد زد. با همه این مباحث به نظر میرسد همچنان شرط بستن روی عدم وجود خدا بهترین قمار ممکن است، زیرا با فرض اینکه خدا موجودی دانا و عالم و نه احمق و سادیست است، ماتریکس را میتوان اینگونه بازنویسی کرد.

اگر خدا وجود داشته باشد اگر خدا وجود نداشته باشد
شرط بستن روی وجود خدا ورود به بهشت به دلیل اعتقاد به خدا ضرر و باطل کردن عمر و گند زدن به اجتماع.
شرط بستن روی عدم وجود خدا ورود به بهشت به دلیل حقیقت گرایی و خردگرایی کمک به اجتماع برای زندگی و رفاه و سلامت بیشتر.

نکته هفتم،در نظر گرفتن موجودات ماوراء طبیعی و استدال کردن با استناد به وجود آنها در انحصار خداباوران نیست، بیخدایان نیز میتوانند با تصور کردن موجودات ماوراء طبیعی این معادله را به شدت تغییر دهند، فرض کنید موجودی ماوراء طبیعی با فرنام «خبیث بزرگ» را در نظر بگیریم که همه انسانها را پس از مرگ بر اساس باورشان به خدا تنبیه کند یا پاداش دهد. اگر کسی به وجود خدا در این دنیا باور داشته باشد او را در آن دنیا به عذاب ابدی محکوم کند و اگر کسی به عدم وجود خدا اعتقاد داشته باشد، او را بسیار پاداش دهد. در این صورت روی عدم وجود خدا شرط بستن بسیار عقلانی تر خواهد بود. نوشتار دیگری در ارتباط با این استدلال توسط اردشیر پاینده را در نوشتاری با فرنام «برهان دفع خطر احتمالی» بخوانید، این نوشتار را با جمله ای از پاسکال در مورد دین به پایان میبریم.

«انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.» پاسکال

منابع بیشتر در مورد شرط پاسکال + + + + + + + + از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

آتئیسم، بیخدایی، یا الحاد چیست؟

شخصی که به آتئیسم اعتقاد دارد آتئیست نامیده میشود، آتیئست را به فارسی بیخدا، خداناباور، ملحد، منکر و … ترجمه کرده اند.

آتئیست کسی است که اعتقاد دارند خداوند وجود ندارد. برای اینکه اثبات کنیم چیزی وجود دارد باید:

  1. اگر دلیل یا دلایلی برای وجود آن چیز وجود دارد  آنها را باید رد کرد و اشکالهای آنها را نشان داد
  2. دلیلی را برای عدم وجود آن چیز استدلال و  اثبات کرد

به همین ترتیب آتئیست ها نیز برای اثبات دکترینشان باید:

  1. تمام براهین و دلایلی را که برای اثبات وجود خدا آورده میشود رد کنند (که ما اینکار را در بخش سفسطه انجام میدهیم)
  2. دلایلی برای اثبات عدم وجود پدیده ای به نام خدا بیاورند

اصولا انعکاس اعتقاد به خداوند در افکار را میتوان به سه دسته اساسی تقسیم کرد

  1. تیست ها (Theists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود دارد، و میتوان وجود وی را اثبات کرد.
  2. آتئیست ها (Atheists) کسانیکه اعتقاد دارند خدا وجود ندارد و عدم وجود وی را میتوان اثبات کرد.
  3. اگناستیک (Agnostics) کسانیکه اعتقاد دارند خدا را نمیتوان اثبات کرد، این دسته میتوانند به وجود خدا اعتقاد داشته یا نداشته باشند.

همچنین مراجعه کنید به:

تازی چیست؟

زندیق نام بخش قرآن را تازینامه، چهارده معصوم را چهارده تازی، و حمله اعراب به ایران را تازش خوانده است.

واژه «تازی»‌ همان «عرب»‌ است در پارسی و استفاده از آن نژادپرستانه نیست. مگر اینکه فردوسی، ناصر خسرو، مختاری، خاقانی، نظامی را همگی جملگی نژاد پرست بدانیم.

از فرهنگ دهخدا:

تازی. (ص نسبی، اِ) عربی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ). عرب، کسی که درعربستان میماند. (فرهنگ نظام ). وجه اشتقاق : فرزانه بهرام بن فرزانه فرهاد تاز، نام یکی از پسران سیامک بوده و تازیان از نسل اویند و از بعضی تواریخ نیز چنین معلوم میشود که تاز پسرزاده ٔ سیامک بن میشی بن کیومرث بوده و پدر جمله ٔ عرب است و نسب تمام عرب به تاز میرسد چنانکه نسب همه ٔ عجم به هوشنگ شاه میرسد. (آنندراج ) (انجمن آرا)… و در سراج اللغات نوشته که تازیبمعنی عربی و این منسوب به تاز است چون لفظ تاز بمعنی تازنده نیز آمده و در اوائل اسلام عربان تاخت و تاراج بسیار در ایران کرده اند،بدین جهت نسبت به تاز کرده. (غیاث اللغات ). بعضی حدس زده اند که تازیاصلاً بمعنی چادرنشین است، از کلمه ٔ تاژ و تاز بمعنی چادر و خیمه و یاء نسبت، و همیشه آن را مقابل دهقان آرند. پس دهقان بمعنی روستانشین و تازی بمعنی چادرنشین است، طوائف چادرنشین که ییلاق و قشلاق کنند، مقابل دهقان که ساکن و تخته قاپو باشد. طبق این حدس کلمه ٔ مورد بحث بار اول بمعنی مطلق چادرنشین بوده است و سپس بمعنی خاص تری فقط بر عرب اطلاق شده است. مردم چین عرب را تاش نامند و این تاش مأخوذ ازکلمه ٔ فارسی تاژی یا تازیست که بمعنی چادرنشین است و این نشان میدهد که مردم چین در اول عرب را بتوسط ایرانیان دریانورد و تجار برّی ایران شناخته اند. مرحوم بهار در سبک شناسی آرد: ایرانیان از قدیم بمردم اجنبی «تاچیک » یا «تاژیک » می گفته اند، چنانکه یونانیان «بربر» و اعراب «اعجمی » یا «عجم » گویند. این لفظ در زبان دری تازه، «تازی » تلفظ شد و رفته رفته خاص اعراب گردید، ولی در توران و ماوراءالنهر لهجه ٔ قدیم باقی و به اجانب «تاچیک » میگفتند و بعد از اختلاط ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان، لفظ «تاچیک » بهمان معنی داخل زبان ترکی شد و فارسی زبانان را «تاجیک » خواندند و این کلمه بر فارسیان اطلاق گردید و ترک و تاجیک گفته شد. (سبک شناسی ج 3 ص 50 حاشیه ٔ 1). تازی یعنی عرب و گویا آن شکل فارسی کلمه ٔ طائی یعنی منسوب به قبیله ٔ طی باشد و بموجب شهرت این قبیله از بابت تسمیه ٔ کل به اسم جزء، طایی به تمام عرب گفته شده (در تاریخ نظایر این زیاد است ). ما ایرانیان تمام یونان را بنام یک قبیله آن ملت (یونیام ) نام نهادیم و کلمه ٔ پارسه هم وقتی نام یک قسمت و یک طایفه ٔ ایران بوده و بعد از طرف یونانیها و عرب بتمام ایران اطلاق شد یعنی یونانی «پرسیا» و عرب «فرس » گفت. یونان را رومیها بنام یک قبیله ٔ یونان که بین آنها معروف بوده «گیرسیا» نام دادند. (لغات شاهنامه تألیف رضازاده ٔ شفق ).
دکتر محمّد معین در حاشیه ٔ برهان آرد: از تاز+ ی (نسبت ) در پهلوی تاژیک . ایرانیان قبیله ٔ طی از قبایل یمن را که با آنان تماس بیشتر داشتند (در عهد انوشیروان، یمن مستعمره ٔ ایران شد) «تاژ» و منسوب بدان را «تاژیک » می گفتند و سپس این اطلاق را بهمه ٔ عرب تعمیم دادند، چنانکه یونانیان و رومیان «پرسیا» (پارس ) و عرب «فرس »را بهمه ٔ ایرانیان اطلاق کردند و ایرانیان «یونان » را بنام قبیله ٔ «یون » در آسیای صغیر، بهمه ٔ قوم هلاس اطلاق کردند – انتهی. رجوع به تاجیک و تاز و تازک و تاژ و تازیک شود. جمع تازی، «تازیان » آید : واندر وی (شهر هری ) تازیانند بسیار. (حدود العالم ).
صدواندساله یکی مرد غرچه
چرا شصت وسه زیست این مرد تازی.

ابوطیب مصعبی (از تاریخ بیهقی ).

مر آن خانه را داشتندی چنان
که مر مکه را تازیان این زمان.

دقیقی.

وزان پس چو آگاهی آمد ز راه
ز نعمان تازی و فرزند شاه.

فردوسی.

چنان بد که از تازیان صدهزار
نبرده سواران نیزه گذار.

فردوسی.

فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان
ز بد دست ضحاک تازی ببست
بمردی ز چنگ زمانه نجست.

فردوسی.

که خضرا نهادند نامش ردان
همان تازیان نامور بخردان.

فردوسی.

ز تازی و هندی و ایرانیان
ببستند پیشش کمر برمیان.

فردوسی.

سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید.

فردوسی.

سواران تازی سوی نیمروز
گسی کرد و خود رفت گیتی فروز.

فردوسی.

دو تازی دو دهقان ز تخم کیان
که بستند بر دایگانی میان.

فردوسی.

ز دهقان و تازی و پرمایگان
توانگرگزید و گران مایگان.

فردوسی.

نباشند یاور ترا تازیان
چو از تو نیابند سود و زیان.

فردوسی.

برفتند نعمان و منذر بهم
همه تازیان یمن بیش و کم.

فردوسی.

ببخشد بهای سر تازیان
که بر گنج او زین نیاید زیان.

فردوسی.

از آنجا به کرخ اندر آمد سپاه
هم از پارسی هم ز تازی براه.

فردوسی.

سپهدار تازی سر راستان
بگوید بدین بر یکی داستان.

فردوسی.

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز دهقان و تازی و رومی نژاد.

فردوسی.

بدان ای سر مایه ٔ تازیان
کز اختربوی جاودان بی زیان.

فردوسی.

که مستحق تراز او ملک را و شاهی را
ز جمله ٔ همه شاهان تازی و دهقان.

فرخی.

نهاد خوب و ره مردمی از او گیرند
ستودگان و بزرگان تازی و دهقان.

فرخی.

هرکس به عید خویش کند شادی
چه عبری و چه تازی و چه دهقان.

فرخی.

گویی که بیکباره دل خلق ربوده ست
از تازی و از دهقان وز ترک و ز دیلم.

فرخی.

ز عنبر بر مهش چنبر، ز سنبل بر گلش چوگان
دلش چون قبله ٔ تازی رخش چون قبله ٔ دهقان.

قطران.

چنو گردنکشی گردون برون نارد بصد دوران
نه از رومی نه از تازی نه از توران نه از ایران.

قطران.

بدو گفت تازی جوان عرب
ز کنعان همی رانده ام روز و شب.

شمسی (یوسف و زلیخا).

سواران تازنده را نیک بنگر
درین پهن میدان ز تازی و دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 318).

چه چیز است این و پیدایی چه چیز است آن و پنهانی
چه گفته ست اندرین تازی چه گفته ست اندرین دهقان.

ناصرخسرو.

جهان را دیده ای و آزمودی
شنیدی گفته ٔ تازی و دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 313).

چون بازنجویی که اندرین باب
تازیت چه گفت و چه گفت دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 331).

مأمون آن کز ملوک دولت اسلام
هرگز چون او ندید تازی و دهقان.

ابوحنیفه ٔ اسکافی.

گهی فرستد خلعت بقبله ٔ تازی
گهی بسوزد بت را بقبله ٔ دهقان.

مختاری.

برمک مردی بود از فرزندان وزرای ملوک اکاسره مردی بزرگوار بوده و از آداب تازی و پارسی بهره داشت. (تاریخ بخارا).
ای ز تیغ تو در سرافرازی
ملک ترکی و ملت تازی.

انوری (از آنندراج ).

خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست
شاه مربعنشین تازی رومی خطاب.

خاقانی.

دید مرا گرفته لب آتش فارسی ز تب
نطق من آب تازیان برده به نکته ٔ دری.

خاقانی.

ریاضت تو چنان باد ملک ترکی را
که هم عنان برود با شریعت تازی.

ظهیر (از شرفنامه ٔ منیری ).

موی بمویت ز حبش تا طراز
تازی و ترک آمده در ترکتاز.

نظامی.

که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی.

سعدی (گلستان ).

|| زبان تازی. زبان عربی. (برهان ) (غیاث اللغات ) :
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی.

فردوسی.

اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.
فردوسی (از لغت فرس چ اقبال ص 87).
زبانها نه تازی و نه خسروی
نه رومی نه ترکی و نه پهلوی.

فردوسی.

«اما صحا» به تازیست و من همی
بپارسی کنم اما صحای او.

منوچهری.

بر او خواند شعری به الفاظ تازی
بشیرین معانی و شیرین زبانی.

منوچهری.

… و چون به شهر نزدیک رسید حاجبی و بوالحسن کرخی ندیم و مظفر حاکم ندیم که سخن تازی نیکو گفتندی…پذیره شدند و رسول را به اکرامی بزرگ در شهر آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 288). خواجه ٔ بزرگ فصلی سخن گفت بتازی سخت نیکو در این معنی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 291). نسخت بیعت و سوگندنامه را استادم بپارسی کرده بود، ترجمه ای راست چون دیبا و روی همه ٔ شرایط را نگاه داشته، به رسول عرضه کرد و تازی بدو داد تا می نگریست… پس دوات خاصه پیش آوردند و در زیر آن بخط خویش تازی و فارسی عهدنامچه که از بغداد آورده بودند… نبشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295 و چ فیاض ص 292). بونصر از صف بیرون آمد و بتازی رسول را بگفت تا برپای خاست و آن منشور در دیبای سیاه پیچیده پیش امیربرد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 377). و متنبّی در مدح وی بر چه جمله سخن گفته است که تا در جهان سخن تازیست ،آن مدروس نگردد و هر روز تازه تر است. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 391). ایستادم دو نسخت کرد این دو نامه را چنانکه وی توانستی یکی بتازی سوی خلیفه و یکی بپارسی به قدرخان. (تاریخ بیهقی ). خواستم که اهل عراق… را از آن نصیبی باشد و بلغت تازی که زبان ایشان است، ترجمه کرده آید. (تاریخ بیهقی ).
همی نازی بمجلسها که من تازی نکو دانم
ز بهر علم قرآن شد عزیز ای بی خرد تازی.

ناصرخسرو.

و بتازی بانگ آن را ضریرالماء گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 144). ابن المقفع آن را از زبان پهلوی بلغت تازی ترجمه کرد. (کلیله و دمنه ). و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که گویند مردی می خواست که تازی آموزد… (کلیله و دمنه ). او را گفت از جهت من از لغت تازی چیزی بر آن بنویس. (کلیله و دمنه ).
بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهان
از سر زخمه ترجمان کرده بتازی و دری.

خاقانی.

از دو دیوانم بتازی و دری
یک هجا و فحش هرگز کس ندید.

خاقانی.

چون بتازی و دری یاد افاضل گذرد
نام خویش افسر دیوان به خراسان یابم.

خاقانی.

کمال و دانش او کور دید وکر بشنید
بنظم و نثرچه در پارسی چه در تازی.

ظهیر.

و آن کتاب از تازی بفارسی نقل کردم.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
تازی و پارسی و یونانی
یاد دادش مغ دبستانی.

نظامی.

زان سخنها که تازی است و دری
در سواد بخاری و طبری.

نظامی.

– امثال :
فارسی گو گرچه تازی خوشتر است .
من از بغداد می آیم تو تازی میگویی .
تازی زبان ؛ لسان عربی. (آنندراج ) :
یکی ترک تازی زبان آمدستم
بمهمان پی عشرت و زیج و بازی.

سوزنی.

به سیم و به می کرد خواهم من امشب
بر آن ترک تازی زبان ترکتازی.

سوزنی.

تازی زبان شدن ؛ افصاح. (تاج المصادر بیهقی ). عروبیة. (تاج المصادر بیهقی ).
تازی کردن سخن پارسی ؛ اعراب. (تاج المصادر بیهقی ).
تازی گوی ؛ متکلم بزبان عربی. عرب.
|| (من باب ذکر حال و اراده ٔ محل ) عربستان :
سپه کشیده چه از تازی و چه از بلغار
چه ازبرانه چه از اوزگند و از فاراب.

عنصری.

رجوع به تازیان شود. || و از اسب تازی اسب عربی مراد است. (برهان ). و اسب عربی را نیز اسب تازی گویند و اسب تازی لاغرتر از اسب ترکی است. (آنندراج ) (انجمن آرا). و اسب معروف. (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی اسب تازی. (غیاث اللغات ). گاه از «تازی » مطلق همین معنی مراد است :
همان گاو دوشان بفرمانبری
همان تازی اسبان همچون پری.

فردوسی.

از اسبان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام.

فردوسی.

ورا دید بر تازئی چون هزبر
همی تاخت در دشت برسان ببر.

فردوسی.

تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسبانش نیل.

فردوسی.

ز اسبان تازی به زین پلنگ
ز برگستوانها و خفتان جنگ.

فردوسی.

فروماند اسبان تازی ز تگ
توگفتی در اسبان نجنبید رگ.

فردوسی.

به اسب تازی هرگز چگونه ماند خر؟

عنصری.

اگر بیند، خداوند دویست تازی خیاره از اسبان قوی بدهد، تا کار نیک برود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 636).
بسست این که گفتمْت کافزون نخواهد
چو تازی بود اسب، یک تازیانه.

ناصرخسرو.

چه تازی خر به پیش تازی اسبان
گرفتاری بجهل اندر گرفتار.

ناصرخسرو.

ای گشته سوار جلدبر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟

ناصرخسرو.

در هر زمین که راه نوردی هوای آن
از سم ّ تازیان تو مشکین غبار باد.

مسعودسعد.

روز هیجا که مرکبان گردند
زیر پای مبارزان تازی.

انوری (از آنندراج ).

صریر خامه ٔ مصری میانه ٔ توقیع
صهیل ابرش تازی میانه ٔ هیجا.

خاقانی.

تازیانش کابل و بلغار دارند آبخور
گرد پی زان سوی نیل و عسقلان افشانده اند.

خاقانی.

از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد.

خاقانی.

صهیل تازیان آتشین جوش
زمین را ریخته سیماب در گوش.

نظامی.

بنعل تازیان کوه پیکر
کنند آن کوه را چون کان گوهر.

نظامی.

وز بختی و تازی تکاور
چندانک نداشت خلق باور.

نظامی.

تازی اسبان پارسی پرورد
همه دریاگذار و کوه نورد.

نظامی.

خرامان گشته بر تازی سمندی
مسلسل کرده گیسو چون کمندی.

نظامی.

برق کردار بر براق نشست
تازیش زیر و تازیانه بدست.

نظامی.

روزی بپای مرکب تازی درافتمش
گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست.

سعدی.

چو آب میرود این پارسی بقوت طبع
نه مرکبی است که از وی سبق برد تازی.

سعدی.

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش
لیکن وصول نیست بگرد سمند او.

سعدی.

به اسبان تازی و مردان مرد
برآر از نهاد بداندیش گرد.

(بوستان ).

اسب تازی اگر ضعیف بود
همچنان از طویله ٔ خر به.

(گلستان ).

نخواهد اسب تازی تازیانه.

شبستری.

– امثال :
به تازی میگویدبگیر به آهو میگوید بدو.
تازی خوب وقت شکار بازیش می گیرد.
تازی را بزور بشکار نتوان برد.
صد من گوشت شکار به یک ناز تازی نمی ارزد.
تازی سوار؛ سوار اسب تازی. یکه تاز. چابک سوار :
خر خود را چنان چابک نبینم
که با تازی سواری برنشینم.

نظامی.

تازی فرس ؛ اسب تازی :
گر لاشه خر من افتد از پای
تازی فرس تو باد برجای.

نظامی.

تازی نژاد ؛ از نژاد عرب :
حبّذا اسبی محجّل مرکبی تازی نژاد
نعل او پروین نشان و سم ّ او خاراشکن.

منوچهری.

من از حاتم آن اسب تازی نژاد
بخواهم گر او مکرمت کرد و داد.

سعدی (بوستان ).

– نوعی از بهترین اقسام سگ شکاری . سگ تازی. و تازی سگ، نوعی از سگ شکاری باشد. (برهان ). و نوعی از سگ شکاری را که نسبت به سگان دیگر لاغرتر است، نیز تازی گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). و بمعنی سگ شکاری. (غیاث اللغات ).یک قسم سگ شکاری که لاغر و پاهای دراز دارد، تازی نامیده میشود، گویا نسل سگ مذکور از عربستان آمده، تازینامیده شد یا از جهت زیاد دویدن و تاختن تازی نامیده شده. (فرهنگ نظام ) :
چوکعبه است بزمش که خاقانی آنجا
سگ تازی پارسی خوان نماید.

خاقانی.

بنده خاقانی سگ تازی است بر درگاه او
بخ بخ آن تازی سگی کش پارسی خوان دیده اند.

خاقانی.

عوّا ز سماک هیچ شمشیر
تازی سگ خویش رانده بر شیر.

نظامی.

چند برانی چو سگ از در مرا
من سگ کوی تو ولی تازیم.

حافظ حلوایی.

|| (فعل ) بمعنی تاخت آری هم است. (برهان ). تاخت کنی. (شرفنامه ٔ منیری ) :
چه تازی خر به پیش تازی اسبان
گرفتاری بجهل اندر گرفتار.

ناصرخسرو.

ای گشته سوار جلد بر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟

ناصرخسرو.

تازی. (اِخ ) بقول ابن بطوطه شهری به مراکش بمشرق فاس.


تأزی. [ ت َ ءَزْ زی ] (ع مص ) تأزی عنه ؛ بازگشت از وی. (منتهی الارب ). نَکَص َ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || تأزی القدح ؛ رسیدن تیر در شکارو جنبیدن در آن. || ازاء (مصب آب در حوض )برای حوض ساختن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط). رجوع به تأزیة شود.

کائنات قرآنی

نوشته – آرش بیخدا

اى مردم از علم نجوم بپرهيزيد ، مگر بدان مقدار كه شما را در خشكى و دريا راه بنمايد ، كه اين علم به كهانت منجر شود و منجم كاهن است و كاهن همانند جادوگر است و جادوگر كافر است و كافر در آتش جهنم . به نام خداى تعالى به راه افتيد .

امام علی خطبه 79 نهج البلاغه

براستی که انسان موجود بسیار کنجکاو بازیگوشی است، بازیگوشی انسانها تا حدی زیاد است که اینگونه گستاخانه توصیه های پیامبران و امامان و رهبران دینی خود را زیر پا میگذارند و بر خلاف میل آنها به کسب علم نجوم میپردازند، و  ایکاش انسانها از علم نجوم می پرهیزیدند تا امروز کار بجایی نمیکشید که بخواهند از کار خدا و کلام او ایراد بگیرند و بخواهند ثابت کنند که خدا خود از کائنات و جهانی که قرار است درست کرده باشد بی خبر بوده است. جای تعجب است که چرا علمای شیعه در مقابل این جنایت بزرگ کفر بین المللی سکوت کرده اند و دستور نمیدهند تا همانند کاری که مسلمانان در گندی شاپور و اسکندریه و بلخ کردند، کتابهای نجوم و ستاره شناسی را آتش بزنند و با حملات استشهادی به تاسیسات ناسا در امریکای جهانخوار حمله کنند تا بشر را از پرداختن از این بیش به این علم شیطانی نجوم باز دارند. آیا این علما و روحانیون نمیدانند که باید در مقابل خداوند بزرگ و آن امام معصوم در روز قیامت پاسخگو باشند؟ جواب امیر المومنین را در هنگام بند بازی بر روی پل صراط چه کسی خواهد داد؟ باشد که انسانها همچنان با پیروی نکردن از این امام مظلوم و پیامبر بیسواد اسلام، هرگز به راه و روش تربیت الهی بر نگردند.

و اما بعد از این مقدمه و سخن گهر بار از امام علی، این نوشتار بر آن است تا به قسمت کوچکی از اطلاعات غیر علمی و ضد علمی نهفته در قرآن را که مربوط به حالت فعلی کائنات و جهان هستی است بررسی کند.

قبل از پرداختن به آنچه قرآن در مورد کائنات میگوید، لازم به توضیح است که چون قرآن کتاب بسیار مبهم و غیر مبینی است، ترجمه ها و تفاسیر بسیار متفاوتی از آن ارائه شده است. ترجمه ای که در این نوشتار آمده است با این پیشفرض انجام گرفته است که این آیات واقعا منظورهای فیزیکی داشته است. والا اسلامگرایان برای فرار از این واقعیت شیرین که قرآن پر از خطاهای مختلف در مورد کائنات است، دست به انواع و اقسام روشهای فرار از واقعیت، یعنی دست آویز روش کهنه و بسیار رایج «منظور این آیه آن نیست که واقعا میگوید» میشوند. اما در این نوشتار به قرآن بصورت تحت اللفظی (Literally) نگاه شده است،  تمامی ترجمه ها از ترجمه دکتر آیتی آمده است.

زمین ثابت و حرکت نمیکند است.

سوره روم  25 «وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ»

و از نشانه های قدرت اوست که آسمان و زمين به فرمان او برپای ، ايستاده اند سپس شما را از زمين فرا می خواند و شما از زمين بيرون می آييد

سوره فاطر  41 «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»

خدا آسمانها و زمين را نگه می دارد تا زوال نيابند ، و اگر به زوال گرايند ، هيچ يک از شما جز او نمی تواند آنها را نگه دارد هر آينه خدا بردبار و آمرزنده است

سوره لقمان  10 «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ».

آسمانها را بی هيچ ستونی که ببينيد بيافريد و بر روی زمين کوهها را بيفکند تا نلرزاندتان و از هر گونه جنبنده ای در آن بپراکند و از آسمان آب فرستاديم و در زمين هر گونه گياه نيکويی رويانيديم

سوره النحل  15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

سوره النمل  61 «أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُون»

يا آن که زمين را آرامگاه ساخت و در آن رودها پديد آورد و کوهها ، و، ميان دو دريا مانعی قرار داد آيا با وجود الله خدای ديگری هست ? نه بيشترينشان نمی دانند

سوره الأنبياء  31 «وَجَعَلْنَا فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجاً سُبُلا لعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوهها بيافريديم تا نلرزاندشان و در آن راههای فراخ ساختيم ،، باشد که راه خويش بيابند

در ادبیاتی که در قرآن استفاده شده است، کلمه «ارض» به معنی زمین است، و کلمه «فلک» به معنی حرکت کردن و در چرخیدن در مدار و مسیر معینی است. البته از جاری شدن نیز در قرآن برای توصیف چیزهایی که حرکت میکنند استفاده شده است اما این دو کلمه هرگز در یک آیه در کنار هم نیامده اند، یعنی خداوند هرگز به اینکه زمین نیز در حال حرکت است اشاره ای ندارد. در عوض در بسیاری از آیات مختلف همانند آنچه در بالا آمده است زمین را ثابت و بدون لرزش توصیف میکند و به دنبال دیدگاهی که نسبت به کوه ها دارد، همانگونه که در ادامه بررسی خواهد شد، گمان میکند که کوه ها با وزن خود روی زمین قرار گرفته اند تا باعث شوند زمین حرکت نکند و نلرزند و در نتیجه ثابت و آرام بماند.

کوه ها مانند میخ به زمین کوبیده شده اند تا زمین در حال حرکت نباشد

سوره النبأ آیات 7 و 8 «ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ، وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا»

آيا ما زمين را بستری نساختيم؟، و کوهها را ميخهايی؟

سوره النحل 15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

معمولا بر روی چیزی که نمیخواهند حرکت کند، سنگ و یا چیز سنگین دیگری قرار میدهند، یا آنرا میخکوب میکنند تا حرکت نکند، خداوند نیز در قرآن از هردو وسیله برای ثابت نگه داشتن زمین استفاده کرده است، یعنی هم کوه ها را مانند میخ به زمین کوبیده که زمین حرکت نکند و آرام و ساکن باقی بماند، هم کوه ها را از آن جهت که وزنشان زیاد است آفریده است تا مانع حرکت زمین شوند. خداوند بعد ها زمین را به فرش تشبیه میکند، که بدان نیز خواهیم پرداخت. معمولا وقتی در محیط طبیعت فرش و یا زیراندازی را روی زمین پهن میکنند یا فرش میکنند، بر گوشه های آن سنگ هایی میگذارند تا آن فرش آرام باشد و حرکت نکند، تعبیر الله در مورد زمین هم دقیقا همینگونه است، کوه ها آفریده شده اند تا زمین حرکت نکند.

زمین صاف و مسطح است.

سوره نوح  19 «وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا»

و خدا، زمين را چون فرشی برايتان بگسترد

سوره الرعد  3 «وَهُوَ الذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ».

اوست که زمين را امتداد داد، و در آن کوهها و رودها قرار داد

سوره الحِجر  19 «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ».

و زمين را امتداد دادیم و در آن کوههای عظيم افکنديم و از هر چيز به شيوه ای سنجيده در آن رويانيديم

سوره بقره  22 «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»

آن خداوندی که زمين را چون فرشی بگسترد ، و آسمان را چون بنايی ، بيفراشت ، و از آسمان آبی فرستاد ، و بدان آب برای روزی شما از زمين هر گونه ثمره ای برويانيد ، و خود می دانيد که نبايد برای خدا همتايانی قرار دهيد

معمولا امتداد دادن و گسترش دادن و فرش کردن و همچون فرش بودن همگی مربوط به سطوح صاف است. تابحال دیده نشده است که شخصی فرشی را بصورت کروی ببافد. فرشها معمولاً همگی مسطح هستند. الله هرگز در قرآن از کلمه کره استفاده نکرده است، شاید الله چندان با هندسه فضایی میانه خوبی نداشته است و همه چیز را دو بعدی و صاف میپنداشته است و اینگونه بوده است که زمین را نیز همچون فرشی زیر پای ما پهن کرده است و روی آن کوه قرار داده است تا این فرش حرکت نکند. آشکار است که قرآن زمین را صاف فرض میکند. مشخص است که همه انسانهای نادان از کروی بودن کره زمین همواره به شکل ظاهری زمین که همچون فرش تصور میشود اکتفا میکردند و حکم صادر میکردند که زمین همچون فرشی صاف است. مسلمانان ادعا میکنند در صوره الرحمن به گرد بودن زمین اشاره شده است، به این ادعا در نوشتاری با فرنام «رب المشرقين و رب المغربين و کروی بودن زمين» پاسخ کاملی داده شده است.

خورشید و ماه در حال حرکت به دور زمین هستند.

سوره يس  38 «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

و آفتاب به سوی قرارگاه خويش روان است اين فرمان خدای پيروزمند و داناست

سوره يس  39 و40 «القَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالعُرْجُونِ القَدِيمِ. لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ القَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ».

و برای ماه منزلهايی مقدر کرديم تا همانند شاخه خشک خرما باريک شود؛ آفتاب را نسزد که به ماه رسد و شب را نسزد که بر روز پيشی گيرد و همه در فلکی شناورند.

تورات (صحیفه یوشع، باب دهم 12 و 13)

آنگاه یوشع گردش خورشید را در آسمان متوقف میکند تا فرصت بیشتری برای تعقیب «اموریان» و کشتن همه آنها داشته باشد:»… آنگاه یوشع در روزی که خداوند آموریان را پیش بنی اسرائیل تسلیم کرد، به آفتاب گفت که بر جبعون بایستد، و به ماه نیز گفت که بر وادی ایلون بایستد، پس آفتاب ایستاد و قریب به تمامی روز در فرورفتن تعجیل نکرد، و ماه نیز توقف نمود تا قوم بقیه آموریان را نابود کردند»

دکتر شجاء الدین شفا در صفحه 20 بخش مربوط به خدا در کتاب تولدی د یگر اشاره میکند که نوشتار بالا در تورات یکی از نوشتارهای کتاب مقدس بود که کلیسای مسیحی سالها با استناد به آنها ادعا میکرد زمین صاف است و مخالفان این حرف را متهم به کفر و ارتداد و در نتیجه به مرگ محکوم میکرد. گالیله با استناد به همین آیه در سال 1616 محکوم شد، زیرا ادعا میکرد خورشید حرکت نمیکند بلکه نسبت به منظومه شمسی ثابت است و این زمین است که حرکت میکند. در حالی که تورات، انجیل و قرآن و بسیاری از کتابهای مذهبی دیگر که به دست انسانهایی که نسبت به کیهان نا آشنا بودند نوشته شده است، با نگاه کردن با ظاهر آسمان فکر میکردند این خورشید است که در حال حرکت است نه زمین.

در صحیح بخاری نیز محمد دانش وسیع خود در مورد حرکت خورشید اینگونه برای دوستانش شرح میدهد.

صحیح بخاری جلد چهارم کتاب 54 شماره 421

از ابوذر روایت شده است:

«پیامبر از من پرسید «آیا میدانی خورشید به کجا میرود (در زمان غروب کردن)؟»، پاسخ دادم «الله و پیامبرش بهتر میدانند». پیامبر فرمود «خورشید میرود و خود را در مقابل تخت الله به زمین میزند، و از او اجازه میخواهد که دوباره طلوع کند، و الله به او اجازه میدهد، و (وقتی فرا خواهد رسید که)  اجازه طلوع خواهد خواست اما چنین اجازه ای صادر نخواهد شد، خواهد خواست که به دوره حرکت خود ادامه دهد ولی اجازه نخواهد یافت، به او دستور داده خواهد شد که از مغرب طلوع کند و همانا این خواست الله است. و خورشید دوره و مدار خود را طی میکند. و آن حکمی است که خداوند علیم و متعال برایش قرار داده است.»

هفت آسمان و هفت زمین وجود دارد.

سوره الطلاق 12 «اللَهُ الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ».

خداست آن که هفت آسمان و همانند آنها زمين بيافريد فرمان او ميان آسمانها و زمين جاری است تا بدانيد که خدا بر هر چيز قادر است و به علم بر همه چيز احاطه دارد

سوره البقرة 29 «هُوَ الذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».

اوست که همه چيزهايی را که در روی زمين است برايتان بيافريد ، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزی آگاه است

سوره فُصّلت 12 «فَقَضَاهُّنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

آنگاه هفت آسمان را در دو روز پديد آورد و در هر آسمانی کارش را به آن ، وحی کرد و آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و محفوظش داشتيم اين است تدبير آن پيروزمند دانا

سوره الأنبياء 32 وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُون».

و آسمان را سقفی مصون از تعرض کرديم و باز هم از عبرتهای آن اعراض می کنند

سوره الحج  65 «وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ».

آيا نديده ای که خدا هر چه را در روی زمين است مسخر شما کرده است و، کشتيها در دريا به فرمان او می روند ? و آسمان را نگه داشته که جز به فرمان او بر زمين نيفتد زيرا خدا را بر مردم رافت و مهربانی است

سوره ق  6«أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَالهَا مِنْ فُرُوجٍ».

آيا به اين آسمان برفراز سرشان نظر نمی کنند که چگونه آن را بنا کرده ايم و آراسته ايم و هيچ شکافی در آن نيست؟

سوره نوح  15،16 «لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا،وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد ؟

اسلامگرایان تفاسیر بسیار متفاوتی از هفت آسمان در قرآن کرده اند و براستی خود نیز نمیدانند دقیقا منظور از این هفت آسمان چیست، همانگونه که در بالا آیات آورده شده است قرآن واقعا ادعا میکند هفت آسمان وجود دارد. بهترین توجیهی که میتوان برای این ادعای قرآن یافت این است که قبل از انقلاب کوپرنیکوسی و اینکه برای دانشمندان مشخص شود در منظومه شمسی 9  سیاره وجود دارد و ستاره خورشید در مرکز منظومه است و سایر سیارات به دور خورشید در حال حرکت هستند، ملتهای بسیاری با الهام از دانشمندان یونانی تصور میکردند زمین مرکز کائنات است و 7 عنصر آسمانی به دور آن میچرخند که خورشید نیز یکی از آنها است. و دقیقاً همین دیدگاه است که وارد قرآن نیز شده است و از کائنات 7 عنصری صحبت میکند. نقشه منظومه زمین محور قبل از انقلاب کوپرنیکوسی در شکل زیر آمده است.

همچنین در میان بسیاری از ملتها این سیاره ها و عناصر که گمان میشد در حال چرخش به دور زمین هستند علائم و اسامی و خدایانی در نظر میگرفتند که هرکدام را برای خود دارای قدرت خاصی میدانستند.

  نام پارسی  نام عربی ماهقمر تیرعطارد ناهیدزهره خورشیدشمس بهراممریخ برجیسمشتری کیوانزحل 

الله بر روی عرش (تخت) قرار دارد.

در زبان قرآن بارها کلمه عرش برای تخت بکار رفته است و تقریباً همه مترجمان آنرا یا به کرسی و تخت  (Throne) ترجمه کرده اند و یا آنرا بدون ترجمه و با بکار بردن همان کلمه عرش بکار برده اند.

سوره الحاقه آیه 17 «وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

سوره غافر آیه 15 «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»

فرا برنده درجات ، صاحب عرش که بر هر يک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی می فرستد تا مردم را از روز قيامت بترساند

سوره غافر آیه 7 «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش می خواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را که توبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75 «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»

و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش از آن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره مومنون آیه 86 «قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

بگو : کيست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟

سوره طه آیه 5 «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»

خدای رحمان بر عرش استيلا دارد

سوره اسراء آیه 42 «قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً»

بگو : همچنان که می گويند ، اگر با او خدايان ديگری هم بودند پس به ، سوی صاحب عرش راهی جسته بودند

سوره رعد آیه 2 «اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ»

الله ، همان خداوندی است که آسمانها را بی هيچ ستونی که آن را ببينيد، برافراشت سپس به عرش پرداخت و آفتاب و ماه را که هر يک تا زمانی معين در سيرند رام کرد کارها را می گرداند و آيات را بيان می کند ، باشد که به ديدار پروردگارتان يقين کنيد

سوره یونس آیه 3 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد ، سپس به ، عرش پرداخت ، ترتيب کارها را از روی تدبير بداد جز به رخصت اوشفاعت کننده ای نباشد اين است الله پروردگار شما او را بپرستيد چرا پند نمی گيريد؟
سوره توبه آیه 129 «فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

اگر بازگردند بگو : خدا برای من کافی است ، خدايی جز او نيست ، بر اوتوکل کردم و اوست پروردگار عرش بزرگ

سوره اعراف آیه 54 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد پس به عرش ، پرداخت شب را در روز می پوشاند و روز شتابان آن را می طلبد وآفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند آگاه باشيد که او راست آفرينش و فرمانروايی خدا آن پروردگار جهانيان به غايت بزرگ است

سوره بقره آیه 255 «اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»

الله خدايی است که هيچ خدايی جز او نيست زنده و پاينده است نه خواب ، سبک او را فرا می گيرد و نه خواب سنگين از آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند ? آنچه را که پيش رو و آنچه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آنچه خود خواهد ، احاطه نتوانند يافت کرسی او آسمانها و زمين را در بردارد نگهداری آنها ، بر او دشوار نيست او بلند پايه و بزرگ است

همانطور که در آیات بالا پیداست الله خود را صاحب عرش و حتی خدای عرش میخواند و قرار است فرشتگانی وی را بر روی عرش حمل کنند، فرشتگان دور وی جمع میشوند و دقیقاً مانند پادشاهی که روی تخت سلطنت نشسته است الله نیز به همان سبک در آسمان ها روی تخت نشسته است.

ستاره ها چراغ هستند و برای تزئینات آفریده شده اند و در روز قیامت هم میریزند.

قرآن در چند جا میگوید ستاره ها همانند چراغ هستند و نقش آنها را تزیینات آسمان میداند. و چندان عجیب نیست اگر بگوید این چراغها در روز قیامت خواهند ریخت و پراکنده خواهند شد.

سوره المُلك آيه 5  «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم

سوره التکویر 81: 2: » وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ»
چون ، ستارگان فرو ريزند ،

سوره الانفطار 82: 2:  «وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ»
و آنگاه که ، ستارگان پراکنده شوند

دلیل آفریده شدن ستاره ها، این بوده است که انسانها بتوانند راه یابی کنند.

برای قرنها و هزاره ها انسانها گمان میکردند زمین و تمام جهان و طبیعت برای انسانها آفریده شده است، در حالی که نظریه تکامل دقیقا برعکس این قضیه را نشان میدهد و باور بر این است که این انسان است که سازگار با طبیعت تکامل یافته نه طبیعت که برای انسان ساخته شده باشد، قرآن نیز به دنبال همان روش قدیمی فکر کردن گمان میکند ستاره ها تنها برای این آفریده شده اند که بشر راهش را در دریا و خشکی پیدا کند، البته خداوند احتمالا نمیدانسته است که تنها نور تعداد بسیار کمی از ستارگان به زمین میرسد و اکثر آنها به قدری از زمین دور هستند که نور آنها هنوز به زمین نرسیده است و یا حتی تا پایان عمر زمین نخواهد رسید.

سوره انعام آیه 97 «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»

اوست خدايی که ستارگان را پديد آورد تا به آنها در تاريکيهای خشکی و، ودريا ، راه خويش را بيابيد آيات را برای آنان که می دانند به تفصيل بيان کرده ايم

در روز قیامت آسمان از جای خود کنده میشود!

سوره تکویر آیه 11 «وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ»
و چون آسمان از جای خود کنده شود

ستاره ها از ماه به زمین نزدیکتر هستند و ماه تمام آسمانها را روشن میکنند.

الله ادعا میکند آسمان را طبقه طبقه آفریده است که یکی بالاتر از دیگری قرار داده است. از میان هفت آسمان، نزدیکترین آسمان به زمین آسمان دنیا خوانده میشود، قرآن میگوید ستاره ها در آسمان فرودین هستند، و ماه روشنی بخش تمام این آسمانها است، حرف کاملا با در نظر گرفتن اینکه ماه از خود نوری ندارد و تنها قمر زمین است بسیار جالب توجه است. فاصله زمین تا ماه حدودا 384,400 کیلومتر است و فاصله زمین تا ستاره Proxima Centauri که نزدیکترین ستاره به زمین است حدود 4.3 سال نوری یعنی حدود 40,682,300,000,000 کیلومتر است، یعنی فاصله میان زمین و این ستاره حدودا 100 میلیون برابر فاصله زمین تا ماه است، اما با نگاه کردن به قرآن در می یابیم که قرآن معتقد است ستاره ها به زمین نزدیکتر هستند تا ماه، و ماه به تمام 7 لایه آسمان روشنی میبخشد. الله حتی نمیداند ماه از خود نوری ندارد و تنها یک قمر است و این تنها ستاره ها هستند که از خود نور تولید میکنند.

سوره ملک آیه 5 «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُور»

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد در آفرينش خدای رحمان هيچ خلل و، بی نظمی نمی بينی پس بار ديگر نظر کن ، آيا در آسمان شکافی می بينی؟

سوره المُلك آيه 5«وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم


سوره نوح آیات 15 و 16 «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا؛ وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد؛و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد؟

خداوند ستاره ها را پرت شونده به سوی شیاطین قرار داده است.

شهاب سنگها اجرام آسمانی (و نه ستاره!) هستند که با جو زمین برخورد میکنند و در اثر این برخورد ذوب میشوند. الله در قرآن گمان کرده است شهاب سنگ ها ستاره هایی هستند که به سمت شیاطین پرت میشوند. در عربستان عده ای ستاره پرست وجود داشتند که با نام صابئین در متون اسلامی شناخته میشوند، قضیه پرتاب شدن ستاره ها و شهابها به سمت اجنه که از اسطوره های محلی عربستان است و شیاطین از اعتقادات آنها بوده است. قرآن صابئین را نیز تایید کرده است (!) و در ماده گوساله آیه 62 میگوید اگر به روز قیامت ایمان داشته باشند در آخرت به آنها پاداش داده خواهد شد و محزون نخواهند ماند. همان عقاید خرافی ستاره پرستان اینگهونه در قرآن نیز راه یافته است.

سوره المُلك 67: 5 «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم.

سوره الصافات 37: 6-10 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةِ الكَوَاكِبِ وَحِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى المَلإِ الأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ».

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم؛و از هر شيطان نافرمان نگه داشتيم؛تا سخن ساکنان عالم بالا را نشنوند و از؛ هر سوی رانده شوند تا دور، گردند و برای آنهاست عذابی دايم؛مگر آن شيطان که ناگهان چيزی بربايد و ناگهان شهابی ثاقب دنبالش کند.

سوره الحِجر 15: 16-18 «وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاءِ بُرُوجاً وَزَيَّنَّاهَا للنَّاظِرِينَ وَحَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَاٍن رَجِيمٍ إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ».

و هر آينه در آسمان برجهايی آفريديم و برای بينندگانشان بياراستيم؛و از هر شيطان رجيمی حفظشان کرديم؛مگر آنکه دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقيبش کرد.

سوره جن آیات 8 و 9  «وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّمَاء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا، وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا «

ما به آسمان رسيديم و آن را پر از نگهبانان قدرتمند و شهابها يافتيم ، ما در آنجايها که می توان گوش فرا داد می نشستيم اما هر که اکنون گوش ، نشنيد ، شهابی را در کمين خود يابد .

شاید بتوان تمامی آنچه قرآن در مورد کائنات میپندارد بصورت زیر به تصویر کشید.

طرحی از دیدگاه قرآن از دنیا

علت اینکه ماه را بصورت هلال میبینیم این است که بتوانیم زمان حج را بشناسیم.

ماه از خود هیچ نوری ندارد و دلیل اینکه ماه روشن دیده میشود این است خورشید بر روی سطح آن میتابد. دلیل اینکه ماه بصورت هلال دیده میشود این است که زمین بین ماه و خورشید قرار میگیرد و سایه زمین بر روی ماه می افتد. ملتهای متمدن حرکت زمین به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند اما مردمهایی که از لحاظ علمی چندان توسعه نیافته بودند همچون اعراب حرکت ماه به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند. قرآن بطور مضحکی دلیل هلالی بودن ماه را این میداند که مردم بدانند زمان حج کی است و عباداتشان را انجام دهند. جالب است این اندیشه خرافی نیز خود ماهیتی غیر اسلامی دارد و  در کتب یهودی تالمود و میدراش نیز دقیقا به این مسئلهبه همین  صورت اشاره شده است.

سوره بقره 1: 189 :»يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آن است که مردم وقت ، کارهای خويش و زمان حج را بشناسند و پسنديده نيست که از پشت خانه هابه آنها داخل شويد ، پسنديده آن است که پروا کنيد و از درها به خانه هادرآييد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.

خورشید در چشمه ای گل آلود غروب میکند و از مکانی بر روی زمین طلوع میکند.

سوره کهف آیه 86 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»

تا به غروبگاه خورشيد رسيد ديد که در چشمه ای گل آلود و سياه غروب می کند و در آنجا مردمی يافت گفتيم : ای ذوالقرنين ، می خواهی عقوبتشان کن و می خواهی با آنها به نيکی رفتار کن

سوره کهف آیه 90 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا»

تا به مکان بر آمدن آفتاب رسيد ديد بر قومی طلوع می کند که غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششی قرار نداده ايم

امید است مطالعه دقیق و موشکافانه نوشتارهای مذهبی توسط انسانهای خردگرا، شر این خرافات و ادیان اهریمنی را از سر انسان کم کند.

خدا وجود ندارد چون دیده نمیشود!

اسلام گرایان معمولا چون جزم اندیش هستند و نظام فکری غلطی را پیروی میکنند معمولا از تفکرات مخالفان اندیشه های خود آگاهی ندارند. برای همین کار را برای خود آسان میکنند و میگویند بیخدایان خدا را قبول ندارند چون میگویند خدا را نمیتوان دید، به این روش سفسطه حمله به آدم پوشالین نیز گفته میشود، یعنی شما به غلط فرض میکنید که طرف مقابل به چیزی اعتقاد دارد و بعد تلاش میکنید آن چیز را رد کنید و بعد احساس پیروزی میکنید. مثل اینکه شخصی بگوید آیین اسلام باطل است زیرا مسلمانان خون سگ مرده را میخورند و بعد هشت ساعت از ضررهای خوردن خون سگ مرده سخن بگوید و گمان کند که اسلام را رد کرده است.

جالب است که این نوابغ بعد از ذکر این نکته هم استدلال میکنند که باد را نیز نمیتوان دید اما وجود دارد و این افراد اسلامی واقعا فکر میکنند که این همه فیلسوف بیخدا عقلشان به این مسئله نمیرسیده است و نمیدانستند که عقل، درد، باد و بسیاری از سایر چیزها را نمیتوان دید، اما اینها همگی وجود دارند.

البته پرواضح است که بیخدایان تنها به این دلیل که خدا قابل دیدن نیست وجود خدا را رد نمیکنند، بلکه برای رد وجود خدا دلایل مفصل و متعدد دیگری دارند. برای آگاهی از اینکه چرا خدا وجود ندارد، به این نوشتار با فرنام «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مراجعه کنید.

اما برای توضیح مختصری در مورد این مسئله به تعریف چند مسئله نیاز داریم.

واقعیت: واقعیت یعنی چیزی که وجود دارد، واقعیت یک مفهوم عینی (Objective) است، تنها چیزهایی واقعی هستند و واقعیت دارند که موجود باشند و موجودیت داشته باشند. چیزهایی که وجود ندارند غیر واقعی خوانده میشوند.

ادراک: قدمای فلاسفه درک کردن انسان را به 3 مرحله مجزا تقسیم بندی میکنند.

  • حس : عبارت است از دریافتهای دستگاه های حسی انسان که بوسیله مخابره اطلاعات توسط دستگاه عصبی انسان، مغز را از وجود چیزهایی که در دنیای خارج از مغز وجود دارند آگاه میکنند، در مورد حس کردن در نوشتاری با فرنام «خدا را باید احساس کرد!» توضیحات کافی داده شده است و مطالعه آن نوشتار توصیه میشود زیرا برداشتی که معمولا از حس میشود برداشتی نابرابر با مفهوم واقعی آن است، اما این نکته را باید اضافه کرد که بنابر این تعریف از حس کردن، تمامی ادراکاتی که انسان توسط دستگاه عصبی دریافت میکند، از جمله فعالیتهای عصبی که موجب حس کردن درد میشوند نیز احساس محسوب میشوند. انسان تنها چیزهای واقعی را میتواند حس کند.
  • تخیل: عبارت است از به یاد آوردن چیزی که قبلا حس شده است.
  • تعقل: تغییر تخیلات به مفاهیمی که قابل انتقال باشند را تعقل نامند.

حقیقت: حقیقت یعنی درک واقعیت، حقیقت مفهومی ذهنی (Subjective) است، یعنی بدون وجود متفکر حقیقتی وجود ندارد. حقایق را به دو دسته میتوان دسته بندی کرد

  • حقایق عینی: حقایق عینی واقعیت خارجی دارند و در دنیای خارج از ذهن واقعاً وجود دارند. هرچیز که واقعیت عینی باشد باید قابل شرح و بررسی از لحاظ فیزیکی باشد، بعبارت دیگر تمامی حقایق عینی، فرمی از ماده (بطور کلی بغیر از ماده و انرژی چیز دیگری در دنیا وجود ندارد، بحثهای بیشتر در این مورد را در نوشتاری با فرنام پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟، بیابید.) دارند. مثلا درد، حقیقتی عینی است زیرا قابل بررسی از لحاظ مادی است، دستگاه های بدن درد را توسط تغییرات مادی توسط دستگاه عصبی به مغز انتقال میدهند. حقایق عینی بطور مستقل از متفکر وجود دارند، یعنی برای اینکه وجود داشته باشند نیاز به آگاهی ما ندارند و اگر متفکر نیز وجود نداشته باشد آنها وجود خواهند داشت.
  • حقایق ذهنی: حقایق ذهنی مفاهیمی هستند که در دنیای خارج از ذهن واقعیتی ندارند، بلکه صرفاً در ذهن انسانها وجود دارند، حقایق ذهنی داده های اولیه علوم متافیزیکی (متافیزیک چیست؟) هستند، بعنوان مثال قوانین شطرنج، قوانین حقوق بشر و بسیاری از مفاهیم دیگر را میتوان از حقایق ذهنی دانست، اینگونه حقایق ساخته ذهن انسانها هستند و گاهی نیز با نام مجردات (Abstract) از آنها یاد میشود، برای نمونه های بیشتر، عشق، محبت، زیبایی، حقوق، قوانین و موارد مشابه همگی از حقایق ذهنی هستند. همه حقایق ذهنی ساخته شده ذهن انسان نیستند، بسیاری از این حقایق به خودی خود وجود دارند و نیاز به سازنده ندارند، مثلا قوانین منطق و روابط هندسی موجود در هندسه همگی حقایق ذهنی هستند، این قوانین و مفاهیم شکل مادی ندارند و توسط ذهن انسان شناخته و تعریف شده اند.

بعد از این تعاریف ساده اما بسیار ضروری برای درک بسیاری از مسائل به توضیح مختصری درمورد دو مکتب مختلف مربوط به «نظام فکری» خواهیم پرداخت. تمامی این دسته از مکاتب برای پاسخ دادن به سوال «چگونه میتوان چیزی را دانست»، پدید آمده اند.

حس گرایی (Empiricism، حسیون)

حس گرایان همیشه اصرار داشته اند که حس کردن تنها روش دانستن است. دستگاه های حسی ما (بینایی، بویایی، لامسه، چشایی و…) اطلاعات دقیقی از اطراف را در اختیار ما میگذارند که بدون وجود این اطلاعات دقیق، داشتن دانش در مورد محیط پیرامون برای ما هرگز میسر نبود. حس گرایان معتقد بودند که تجربه حسی به تنهایی مادر تمامی دانسته های ما است. از معروف ترین حس گرایان و تئوریسین های این مکتب فکری جان لاک، فیلسوف انگلیسی است.

تجربه گرایی و حس گرایی عموماً به یک مفهوم بکار برده میشوند و تقریباً تمامی علوم تجربی از این روش برای دستیابی به حقایق استفاده میکنند. بنابر این از نظر پیروان این نظام فکری، تنها چیزهایی حقیقی هستند که قابل حس کردن باشند. این افراد معتقد هستند حتی حقایق ذهنی همچون قوانین ریاضی را نیز میتوان در عمل تجربه و در نتیجه احساس کرد. حس گرایی به خودی خود بیخدایی را نتیجه نمیدهد، برخی از حس گرایان معتقد بوده اند حس گرایی محدود به این جهان است.

خردگرایی (Rationalism، عقلیون)

خردگرایان قوه عقلانیت (خرد) و استدلال معتبر را تنها مرجع دستیابی و اولین منبع دانش و رسیدن به حقایق میدانند و به اصالت عقل معتقد هستند، در مورد خردگرایی در نوشتاری با فرنام «خردگرایی چیست؟» بطور مفصل صحبت شده است و توضیح بیش از این تعریف مختصر در حوصله این نوشتار نیست. خردگرایان هیچ مفهوم ناسازگار با عقلانیت خود را هرگز بعنوان حقیقی بودن قبول نمیکنند.

برای درک بهتر تفاوت خردگرایی با حس گرایی باید به این نکته اشاره کرد که حس گرایان معتقدند دانش بشر از جایی آغاز میشود که او حس کردن را آغاز میکند. اما خردگرایان معتقدند دانش بشر از پیش فرضهایی که آشکارا حقیقی هستند آغاز میشود. بعنوان مثال خردگرایان میگویند هر چیزی که قرمز باشد، چیزی رنگین است و ما برای اینکه ببینیم چیز قرمزی رنگین است نباید حتماً آنرا حس کنیم (ببینیم) بلکه میتوانیم با فرض کردن اینکه آن چیز قرمز است نتیجه بگیریم که رنگین است. شاید بتوان مهمترین تئوریسین خردگرایی را رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دانست. لذا استدلال در خردگرایی و تجربه در حس گرایی منابع کسب دانش محسوب میشوند.

حال پس از این توضیحات دوباره به مسئله ای که مطرح شده بود بپردازیم. دیدن خدا، برابر با حس کردن خدا است، در نوشتار «خدا را باید احساس کرد!» اثبات شده است که خدا قابل حس کردن به معنی وافعی حس کردن نیست. بنابر این همین مسئله خدا را از ردیف حقایق عینی (چیزهایی که واقعیت دارند) خارج کرده و به دسته بندی حقایق ذهنی وارد میکند. حقایق ذهنی نیز خود میتوانند معتبر و غیر معتبر باشند، و خداوند از مفاهیم ذهنی (که تنها در ذهن برخی از انسانها واقعیت دارد) غیر معتبر، یعنی خرافی است. بنابر این کسانیکه میگویند «خدا وجود ندارد، چون نمیتوان او را دید» در واقع به این واقعیت اشاره میکنند که غیر مادی بودن پدیده خدا، واقعی بودن وی را الزاماً باطل میکند.

حال دیدگاه های دو مکتب فکری مطرح شده در مورد این مطلب میتواند متفاوت باشد، حداقل تفاوت میتواند در این باشد که حس گرایان میگویند خداوند وجود ندارد چون قابل حس شدن نیست، و یا اینکه حداقل حضوری بر روی زمین ندارد، اما خردگرایان ممکن است این استدلال را به دلیل اینکه خدا ممکن است اساساً در این ناحیه وجود نداشته باشد و در جایی دیگر قرار گرفته باشد، وجود خدارا به یکباره زیر سوال نبرند و ادعا کنند که ممکن است در جایی دیگر خدا وجود داشته باشد.

گفتنی است بسیاری از خداباوران معتقدند خداوند جایی ندارد، اما این قضیه همچنان خداوند را از حقایق عینی خارج میکند زیرا ماده جرم دارد و فضا اشغال میکند. لذا خردگرایان معمولا چنین ادعایی برای رد وجود خدا نمیکنند، اما این استدلال همچنان از نظر حس گرایان و طبیعت گرایان (Naturalists) معتبر است. لازم به ذکر است در کتب آسمانی معمولا از مادی یا غیر مادی بودن خدا صحبت چندانی نمیشود، بیشتر کتب دینی از جمله قرآن اشاره به مادی بودن خدا دارند اما وی را ساکن آسمان هفتم میدانند، اما پیروان امروزی این ادیان تمامی این مفاهیم را استعاره میدانند و معتقدند خداوند اساساً جایگاهی ندارد و غیر مادی است.

لذا هروقت اسلامگرایی یا خداباوری به این سفسطه دچار میشود و مثالهای کودکانه ای مثل جریان «شخصی گفت خدا وجود ندارد چون نمیتوان اورا دید و خداباوری به گوش او سیلی زد و آنشخص ملحد گفت چرا اینکار را کردی من دردم آمد، و خداباور به او گفت کدام درد؟ درد وجود ندارد چون نمیتوان آنرا دید» را بیان میکند باید به او متذکر شد که:

  • ما خردگرایان معتقد نیستیم هرچه را که نتوان دید وجود ندارد، این استدلال را خداباوران باید در مقابل حس گرایان مطرح کنند نه خردگرایان.
  • حس گرایان نیز تنها به دیدن اکتفا نمیکنند، تمامی حس های بدن و فعالیتهای دستگاه عصبی جزو حس کردن به شمار میرود، لذا درد مفهومی کاملا مادی دارد، ارگانهای مشخصی از بدن پیغامهای مربوطه را به مغز مخابره میکنند، هم این پیغامهای الکترومغناطیسی هم عکس العمل مغز و هم ارگانی که درد را ارسال می دارد کاملا قابل بررسی مادی هستند، لذا درد اساساً حقیقتی عینی است نه ذهنی، خداباوران باید دنبال مثالهای دیگری برای اینگونه سفسطه ها باشند، داستانهای مسخره بهلول و یا امام صادق دیگر کاربردی ندارند.
  • نهایتاً اگر خداباوران بتوانند (که نخواهند توانست) مثالی از حقیقتی پیدا کنند که قابل توضیح و بررسی از دیدگاه مادی نباشد، نتیجه حاصله این خواهد بود که آنچیز مفهومی عینی نیست و مفهومی ذهنی است، لذا هیچ تناقضی با اصول ماده گرایی و خردگرایی یا بیخدایی پیش نخواهد آورد.

نتیجه آنکه خداوند تنها در ذهن افراد وجود دارد و اساساً ساخته ذهن انسانها است و وجود خارجی ندارد (خداوند چیست؟) .

نکته آخر آنکه غیر قابل حس بودن خداوند از اتفاق زمینه یکی از برهانهای اثبات عدم وجود خدا با نام برهان پنهانی الهی است که در بخش «براهین اثبات عدم وجود خدا» توضیح و شرح داده خواهد شد.

حقوق بشر چیست؟

ترجمه رسمی اطلاعیه جهانی حقوق بشر از تارنمای سازمان ملل متحد تقدیم میگردد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر

مقدمه
از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ،
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.

ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .

ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.

ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.

ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.2- هر کس حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.

ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.

ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.

ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.

ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.

ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.

ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.

ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.

ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.

ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.

ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.

ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.

ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.

ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید

کپی شده از:

http://www.unhchr.ch/udhr/lang/prs.htm

برای سنجش سازگاری اسلام با حقوق بشر از فصل هفتم کتاب اسلام و مسلمانی نوشته ابن وراق به برگردانی دکتر مسعود انصاری مراجعه کنید.

تکامل چیست؟

نوشته آرش بیخدا

پیشگفتار:

تکامل یک مبحث بسیار گسترده و بزرگ در رشته زیست شناسی است و نوشتن در ارتباط با آن در تارنمایی که ارتباطی با رشته های علمی ندارد بسیار دشوار است، زیرا از طرفی مطالب نباید بسیار عمیق و پیچیده و فنی باشند، و از طرف دیگر نباید بسیار سطحی باشند. هدف از نوشتن این نوشتار بیشتر یک مقدمه است برای آشنایی با تئوری تکامل و رفع شدن سوء تفاهماتی که دین خویان در مورد تکامل ایجاد کرده اند، و همچنین بررسی کوتاهی از درگیری های موجود میان دین و بویژه اسلام با تئوری تکامل است، نه شرح و توضیح علمی و کامل نظریه تکامل. علاقه مندان میتوانند برای مطالعه بیشتر در مورد تکامل به بخش زیست شناسی کتابخانه دانشگاه های شهری که در آن زندگی میکنند مراجعه کنند. توصیه میکنم علاوه بر کتابهایی در مورد تکامل، بدنبال کتابهایی در مورد داستان آدم و حوا و خلقت انسان نیز بگردید. مطمئناً اگر کتابی در این زمینه پیدا کنید در بخش افسانه ها و داستانهای ننه قمر خواهد بود نه در بخش بیولوژی. آخرین بار که من برای مطالعه در مورد تکامل به کتابخانه رفتم دست خالی برگشتم زیرا انبوه کتابهای نوشته شده در مورد هر بخش کوچکی از تکامل، انتخاب یک کتاب را برای من بسیار دشوار کرده بود و من فرصت جستجوی طولانی را نداشتم.

در این نوشتار ابتدا تاریخچه کوتاهی از تکامل و نقش داروین در تئوری تکامل را بیان خواهم کرد و سپس به تعریف تکامل خواهم پرداخت، بعد از آن تکامل را از نگر رابطه آن با وجود خدا و دین بررسی خواهم کرد و اندکی به برخوردهای میان دین خویان و تکامل خواهم پرداخت و بعد هم چند شبهه عوامانه بسیار رایج از تکامل را مطرح کرده و پاسخ خواهم داد.

تاریخچه مختصری از تکامل و نقش داروین در تکامل:

تکامل یعنی اینکه انسانها از نسل میمون ها هستند. این ابتدائی ترین و خام ترین برداشتی است که ممکن است شخصی از تکامل داشته باشد و متاسفانه تنها اطلاعی که بسیاری از دین خویان از تکامل دارند همین است، که یک آدمی به نام داروین پیدا شده است و ثابت کرده است انسانها قبلاً میمون بوده اند. متاسفانه این برداشت نابخردانه تنها بین دین خویان و خرد باختگان که انتظاری بیش از این هم از آنها نمیرود رایج نیست، بلکه کسانی که بیخدا هستند نیز برخی اوقات چنین نظراتی را اعلام میکنند.

دوست کمونیست و کردی برای من تعریف میکرد که برای «هدایت» رهبر یکی از احزاب کردستان با او جلسه ای گذاشته بودند و میخواستند به او اثبات کنند که «انسانها از نسل میمون هستند»، او به آنها با درشتی برخورد کرده بود و گفته بود نه! کرد ها از نسل شیرند.

در بیان تاریخچه مختصری از تکامل باید گفت که داروین نخستین کسی نیست که تکامل را کشف کرد، هزاران سال پیش از داروین تئوری تکامل در افسانه ها و اسطوره های برخی از ملت ها وجود داشته است، مثلا هندو ها معتقد بوده اند حیات از آب شروع شده است و اولین موجودات ابتدا در آب شکل گرفتند و بعد به سایر موجودات تبدیل شدند. بعدها دانشمندان و فلاسفه ای مثل تالس تکامل را بصورت فرضیه های طبیعی برای توضیح علمی حیات مطرح کردند اما بررسی علمی و دقیق تکامل در دوران اخیر شکل گرفته است. پیش از داروین چند دانشمند دیگر مانند لامارک شخصی که زیست شناسی را به معنی امروزی اش بنا نهاد نیز در مورد تکامل مطالعاتی داشتند و نظریاتی را نیز ارائه داده بودند.  تفاوت اصلی میان نظریه تکامل لامارک با نظریه داروین در این بود که داروین تکامل را امری گروهی و مربوط به گونه های جانوری میداند ولی لامارک آنرا امری انفرادی میدانسته است، اما با این وجود، این داروین است که  پدر تکامل خوانده میشود زیرا درک مدرن ما از تکامل به تئوری گزینش طبیعی بر میگردد که چارلز داروین و آلفرد راسل والاس آنرا در سال 1858 در کتاب «مشاء انواع یا ریشه گونه ها» (Origin of species) مطرح کردند.

تعریف گزینش طبیعی:

بر اساس نظریه گزینش طبیعی، طبیعت موجوداتی که ویژگیهای مساعد برای نجات یافتن و ادامه حیات و تکثیر شدن را دارند را حفظ میکند و موجوداتی که این ویژگی ها و صفات را نداشته باشند تدریجا منقرض میشوند.

گزینش طبیعی در قیاس با گزینش مصنوعی نامگذاری شده است که در آن انسانها گونه خاصی از جانداران را که مورد نظر آنها است انتخاب میکنند و آنها را تکثیر میکنند، مثلا کشاورزان گندم را گزینش کرده و به تکثیر آن کمک میکنند و یا دامداران گاو را گزیده و با پرورش دادن آن به ادامه حیات و تکثیر آن یاری میرسانند، داروین معتقد بود طبیعت نیز چنین میکند، و موجوداتی که بتوانند خود را با شرایط زیستی همساز کنند احتمال ادامه یافتن حیاتشان از باقی جانداران بیشتر خواهد شد و برعکس، یعنی طبیعت نیز بصورت استعاره ای همچون آن کشاورز که گزینش مصنوعی میکند، موجوداتی را انتخاب میکند و باعث گسترش آنها میشود. مفهوم گزینش طبیعی همان تولید مثل افراقی است، یعنی بعضی از اعضای یک گونه بیش از سایر اعضا تولید مثل میکنند و در نتیجه میزان بیشتری از ژن آنها به نسل بعدی انتقال می یابد. گزینش طبیعی از مرکزی ترین یا شاید هم مرکزی ترین نکاتی است که بیولوژی امروزه بر روی آن تمرکز دارد.

داروین با بررسی آناتومی استخوان بدن جانورانی که جمع آوری کرده بود به این نتیجه رسید که شباهت بسیار زیادی در طرز شکل گیری این ساختمان استخوانها وجود دارد و در مورد انسان اعلام کرد که آناتومی بدن انسان با آناتومی بدن بوزینه (و نه میمون، ساختمان بدن میمون و گوریل و شامپانزه و بوزینه علی رغم تشابه ظاهری بسیار متفاوت است) بسیار شبیه است و نتیجه گرفت که انسان و بوزینه از یک تیره و از یک منشع تکاملی هستند (نه اینکه انسان قبلا بوزینه بوده است)، یعنی به تعبیری پسر عموهای یکدیگر هستند. نکته جالب این است که کلمه اورانگوتان که ریشه مالزیایی دارد به معنی «مرد جنگلی» است. داروین حدود 20 سال از انتشار تئوری خود، خودداری کرد و بعد از تحقیقات بسیار آنرا انتشار داد. خود کتاب داروین از آثار بسیار جالب علمی است، خواندن کتاب او به همه کسانی که علاقه مند به چنین موضوعاتی هستند توصیه میشود.

تکامل امروز با آنچه داروین کشف کرده بود بسیار متفاوت است و مانند هر موضوع دیگری دستخوش تغییرات گسترده شده است و خود تکامل یافته است. بنابر این داروین نخستین کاشف تکامل نیست، بلکه از کسانی است که بیشترین خدمت را به بیولوژی در این زمینه کرده است، داروین مبتکر نظریه گزینش طبیعی است و نظریه او از نظریاتی است که انقلابی را در دنیای علم راه انداختند.

تکامل چیست:

اگر  تاریخ زمین را بصورت یک تقویم 30 روزه از ابتدای بوجود آمدن زمین تا به امروز تصور کنیم. هر روز آن 150 میلیون سال خواهد بود. خواهیم دید که اولین سیستمهای زنده در روز  4ام این تقویم که برابر خواهد بود با تقریبا 4 میلیارد سال پیش بوجود آمدند. اولین سیستمهای زنده در واقع بسیار زود بدنیا آمدند. قدیمیترین فسیلهایی که یافت شده است در حدود 3.1 میلیارد سال پیش (27 امین روز) بوجود آمدند. بر اساس این تقویم اولین انسانهای واقعی چیزی حدود 10 دقیقه آخر این تقویم به دنیا آمدند و تاریخ ثبت شده بشری که به دوران سومری ها باز میگردد حدود 30 ثانیه آخری این تقویم را اشغال میکند. به این تقویم، تقویم زمین شناسی گفته میشود که نمونه ای بسیار مختصر از آن در زیر آمده است. علامت سوال به این معنی است که در دقت این روز در زمین شناسی تردید وجود دارد.

 تقویم زمین شناسی Geological Calander.منبع این اطلاعات یکی از کتابهای دانشگاهی رشته بیولوژی با مشخصات زیر است:

Life on Earth (Second Edition)Authors: Willson, Eisner, Briggs, Dickerson, Metzenberg, O’Brien, Susman, Boggs.
دوران ARCHEOZIC
دوران PROTEROZOIC
دوران PALEOZOIC
دوران MESOZOIC
دوران CENOZOIC
1 2
3 4اولین نظام زنده؟ 5 6 7اولین سلول؟ 8باکتری 9سرخسهای سبز و آبی
10قدیمیترین فسیلها(FIG TREE CHERT) 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24اولین سلولهای EUCARYOTIC 25اولین حیوانات 26 27حیات آبزی(فسیلهای فراوان یافت شده است) 28اولین گیاهان روی خشکیاولین مهره داراناولین حیوانات روی خشکیاولین دوزیستان 29جنگلهای زغالی انبوهحشرات 30دایناسورها و اولین پرنده هااولین گیاهان گلدار
اولین پستانداران  و چیرگی خزندگان چیرگی پستانداران


حال

همانطور که در این تقویم نیز مشخص است، گونه های مختلف جانوری همگی به یکباره پا به زمین نگذاشته اند، بلکه به تدریج گونه های جدیدی در روی زمین بوجود آمده اند. وجود تک سلولی ها بر روی سیاره ای با شرایط مساعد برای حیات همچون زمین کافی است تا به بوجود آمدن پر سلولی ها، نرم تنان، بی مهرگان، دو زیستان، پستانداران و در نهایت انسان بیانجامد. این تقویم تنها موجوداتی که پا به روی زمین گذاشته اند را نشان میدهد، جالب است بدانید دانشمندان معتقدند تعداد گونه های جانوری که هم اکنون بر روی زمین وجود دارند کمتر از یک دهم 1% تمام گونه های جانوری است که تابحال روی زمین زیسته اند.  باید توجه داشت که تئوری تکامل به نحوه پیدایش حیات و تک سلولی های نخستین ارتباط چندانی ندارد، بلکه به چگونگی ادامه حیات ارتباط دارد، برای توضیح چگونگی شکل گیری حیات تئوریهای دیگری همچون آزمایش میلر یولر مورد بررسی قرار گرفته اند. حال تکامل نظریه ای است که میتواند به ما در فهم اینکه چگونه گونه های جانوری جدید بر روی زمین پدیدار میشود و برخی جانداران نیز از روی زمین محو میشوند کمک میکند.

تعریف تکامل:

تکامل در بیولوژی، به پروسه ای اطلاق میشود که بر اساس آن، جمعیت گونه ها با ویژگیهای برتر وراثتی افزایش می یابند و از نسلی به نسل بعدی منتقل میشوند. در طول زمان این ویژگیها به گونه جانوری کمک میکنند که به تعداد بیشتری نسبت به گونه های رقیب تکثیر بیابند و در جمعیت بر آنها تسلط بیابند. اتفاق افتادن این پروسه در مدت های طولانی میتواند پدید آمدن موجودات جدید را توضیح دهد.

بر اساس تئوری تکامل موجودات جدید تر همگی اجداد مشترکی دارند، و برای نشان دادن این شراکت در اجداد، معمولا از درختواره های فیلوژنتیکی (Phylogenetic tree) استفاده میشود، بعنوان مثال درختواره زیر (برای بزرگ شدن روی آن کلیک کنید) ارتباط حیوانات با گیاهان و سایر موجودات را نشان میدهد.

منبع تصویر + (تارنمای دانشگاه ایالت فلوریدا)

فسیلهای باقیمانده از اجداد انسانها به خوبی نشان میدهد که ساختار بدن آنها با بدن انسانهای امروزی بسیار متفاوت هستند و اکتشافات در این مورد بسیار گسترده بوده است و شاید آخرین آنها کشف آدمها با ساختمان بدنی کوچکتر و جمجمه کوچکتر اشاره کرد که در اکتبر 2004 در جزیره فلورز یافت شد (منبع خبر +) اما امروز بالاخره با پیشرفت ژنتیک دیگر نیازی به پیدا کردن استخوان ها و فسیل ها برای اثبات تئوری تکامل وجود ندارد، پیشرفت علوم مارا برای بررسی تکامل از یافتن فسیل ها و باقیمانده های جانوران تقریباً بی نیاز میکنند، هرچند گنجینه بسیار غنی از فسیلها امروز از لحاظ شهودی نیز راه را برای مشاهده تکامل جانوران بسیار هموار میکند.

یافته ها در مورد فسیل ها بسیار پرارزش هستند اما باید توجه کرد که باقی ماندن یک جانور بصورت فسیلی امری بسیار نادر است چون معمولاً شرایط بسیار خاص و دقیقی باید شکل بگیرد که جانوری بصورت فسیل باقی بماند، مثلاً جسد آن جانور باید بر اثر اتفاقات خاصی در لجن مدفون شده باشد و هزاران عامل دیگر باید وجود داشته باشند که از جانوری فسیل باقی بماند. بنابر این ایرادی که برخی از دین خویان به تکامل وارد میکنند، مبنی بر اینکه فسیل های کافی برای اثبات تکامل یافته نشده است، حتی اگر چنین فرضی را درست فرض کنیم نیز ایرادی معتبر نخواهد بود.

همانطور که گفته شد توسعه و پیشرفت در ژنتیک درهای جدیدی را برای فهم تکامل باز کرده است، بگونه ای  که امروز مطالعات ژنتیکی پایه درک ما از تکامل هستند، یعنی بهترین توضیحات و توجیهات را برای بررسی موضوعات مختلف در ارتباط با تکامل را میتوان از دیدگاه ژنتیکی دریافت کرد. اطلاعات ژنتیکی که دستورالعمل های ساخت سلول هستند را امروز میتوان در هر موجودی مانند یک کتاب باز کرد و خواند. و همین تحقیقات ژنتیکی امروز نشان میدهد که 99% ژنهای انسان و بوزینه کاملا مشترک هستند و تفاوت بیولوژیکی میان انسانها و بوزینه ها در همان 1% است که باهم اختلاف دارند، بنابر این تحقیقات امروزی هم تئوری داروین را که با بررسی و مشاهده استخوانهای جانوران توسعه یافته بود، تایید میکنند. برای توضیح بیشتر در این مورد ابتدا باید اندکی با DNA آشنا شویم. در مورد DNA بطور مفصل در نوشته ای با فرنام (بنیاد و شالوده حیات، حیات چگونه آغاز میشود ؟) توضیحات کافی داده شده است و در اینجا تنها بطور مختصر در مورد آن توضیحاتی داده خواهد شد.

DNA یک مولکول بلند است که از زنجیره ای از واحدهای کوچکتر بیوپولیمر (واحدهای مرکبی که در سلول های زنده پیدا میشوند، مانند پروتئین ها، اسید نوکلئید ها و یا کربوهیدراتها ) تشکیل شده اند. اگر تمام DNA های انسان در کنار هم قرار گیرند و انتهایشان به ابتدای دیگری متصل شود رشته ای به طول تقریبی 175 سانتیمتر ضخامتی کمتر از یک میلیونیم سانتیمتر حاصل میشود. اگر ضخامت و طول این رشته را بصورت متناسب به ضخامت یک رشته سیم ویولون افزایش دهیم، طول رشته به حدود 9 مایل خواهد رسید. در درون سلول این مولکولهای بلند دو به دو با هم پیچ میخورند و یک RNA را تشکیل میدهند. این رشته ها بوسیله پیوند هایی شیمیایی ای متشکل از فسفر و نوعی قند که بین این دو رشته وجود دارد به هم پیوسته میشوند. این پیوندها در واقع از یک بدنه و یک پایه تشکیل شده اند،  دو نوع پایه در این پیوند ها وجود دارد که پورین و پریمیدین نامیده میشوند. هر کدام از این دو نوع پایه خود دو نوع دیگر دارند، این پایه ها با توجه به نوع مواد شیمیایی بکار رفته در آنها دسته بندی شده اند.

  • پورین ها (Purines) خود به  دو دسته دیگر تقسیم میشوند:

1. آدنین (Adenine) که با حرف A نمایش داده میشوند.

2. گانین  (Guanine) که با حرف G نمایش داده میشوند.

  • و پریمیدین ها (Pyrimidines) نیز خود به دو دسته دیگر تقسیم میشوند:

3. تیمین (Thymine) که با حرف T نمایش داده میشوند.

4. سیتوزین (Cytosine) که با حرف C نمایش داده میشوند.

بنابر این ما 4 نوع پایه داریم که اینها یک سیستم عددی مبنای 4 را برای تبادل اطلاعات بین مولکول ها بر عهده دارند.  بنابر این اطلاعات DNA یک موجود را میتوان همچون رشته ای از اطلاعات صفر و یک کامپیوتری (مبنای دو که تمام دستگاه های دیجیتال از آن استفاده میکنند) همچون کتابی خواند، با این تفاوت که الفبای  DNA تنها از 4 حرف تشکیل شده است. بعنوان مثال رشته زیر را میتوان حاوی اطلاعاتی دانست که از سلولی به سلول دیگر منتقل شده است.

ATAATTCGTTCAAGGGCTATATGCCGTTTAAAACGT

واحد های تولید کننده و نوع مواد تشکیل دهنده DNA تقریباً در تمامی موجودات روی کره زمین (به استثنای چند ویروس که مواد دیگری DNA آنها را تشکیل میدهند) مشترک و دقیقا شبیه یکدیگر هستند. این موضوع خود نشان میدهد که تمامی این DNA ها ریشه های مشترک دارند و از یک جا برخاسته اند و از DNA اولیه ای که شکل گرفته است مشتق شده اند. اما بطور مشخص و واضحی اطلاعات DNA یک انسان سیاه پوست با یک انسان سفید پوست تفاوت هایی دارد و میان DNA یک انسان با یک گیاه تفاوت های بسیار بیشتری وجود دارد و یا اطلاعات میان DNA یک انسان و یک بوزینه 99% مشابه یکدیگر است. و البته میان DNA افرادی که از یک خانواده هستند تفاوت اطلاعات بسیار ناچیز تر است از تفاوت DNA بین دو غریبه. میان DNA زن و مرد نیز تفاوت هایی وجود دارد.  تشابه میان اطلاعات ژنتیکی انسان و بوزینه نظریه داروین مبتنی بر ارتباط انسانها و بوزینه ها را که از روی مشاهده فیزیولوژیکی بدن بوزینه انجام گرفته بود تایید میکند. بطور کلی برای نشان دادن اینکه انسان چگونه تکامل یافته است، دو درختواره توصیه میشود، که هر دو آنها را میتوانید در زیر ببینید.

میمون اورانگوتان گوریل بوزینه انسان
میمون اورانگوتان گوریل بوزینه انسان

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

همانگونه که گفته شد تکامل ارتباط مستقیمی با ژنتیک دارد، DNA در واقع دستور العمل های مهندسی ای را داراست که دستور العمل ساخت سلول را به مهندس های موجودات زنده یعنی پروتئین ها منتقل میکند و پروتئین ها با دقت تمام این دستور العمل ها را پیاده میکنند و نتیجه یک سلول با فعالیت دقیقاً مشخص و با ظرافت تمام است. همانطور که نوشته های الفبای مبنای 32 زبان فارسی از نقطه ها و کلمات و فاصله ها تشکیل شده است، الفبای مبنای 4 ژنتیکی نیز از حالت مشابهی پیروی میکنند و الفبای خاص خود را دارند.

همانطور که گفته شد DNA ها خود نیز از پروتئین های کوچکتری که خود متشکل از آمینو اسید ها هستند ساخته شده اند و تعداد کل انواع آمینو اسید ها در سلولهای بدن 20 نوع است. در یک زبان مبنای 4 برای نامیدن هرکدام از این 20 نوع آمینو اسید تنها 3 حرف نیاز است و 64  (4 * 4 * 4) کلمه 3 حرفی مختلف را میتوان با ترکیب این الفبای چهار حرفی ژنتیکی تشکیل داد. اما در موجودات زنده تنها از 16 نوع کلمه سه حرفی متشکل از این حروف الفبای مبنای 4 استفاده میشود که به هر کدام اصطلاحا کودون (Codon) میگویند. شکل زیر این مفهوم را به تصویر کشیده است.

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

هر کدام از این کودون ها معنی مشخصی دارند و همه آنها امروز شناخته شده اند و معانی آنها نیز تفسیر شده است. بعضی از این کودون ها نقش آغاز و پایان یک پیغام ژنتیکی را بازی میکنند. شکل این پایه ها بگونه ای است که تنها میتوانند با پایه مشخصی توسط پیوند های هیدروژنی ترکیب شوند و ارتباط برقرار کنند، مثلا هروقت در یک شاخه A وجود داشته باشد، حتماً باید در طرف دیگر T وجود داشته باشد. پیوستن A با C مانند این است که کسی تلاش کند یک دوشاخه را به یک پریز که سه سوراخ دارد وصل کند، این اتفاق غیر ممکن نیست اما بسیار دشوار است و بسیار کم اتفاق می افتد.

A با T پیوند میخورد

C با G پیوند میخورد

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

این است که در واقع وقتی سلولی میخواهد تکثیر شود، در بین دو رشته ای که اطلاعات DNA آنرا تشکیل میدهند شکافی ایجاد میشود. چون A تنها با T و C تنها با G ارتباط برقرار میکند، این دو رشته از هم شکافته شده دقیقا اطلاعات مشترکی را حمل میکنند و مانند این است که قرینه یکدیگر باشند، بعد ازجدا شدن این دو شاخه وقتی DNA جدید درون فضایی پر از انواع و اقسام آمینو اسید ها قرار میگیرد به سرعت جفت های خود را جذب میکند، و دوباره به یک شکل نردبان پیچ خورده دو شاخه ای مانند آنچه قبلا در سلول قبلی بوده است تبدیل میشود و در این پروسه است که دستور العمل های ساخت سلول از سلولی به سلول دیگر منتقل میشوند. اطلاعات ترتیب یافته به سبک اطلاعات ژنتیکی در واقع حاوی تمام مشخصات موجود جدیدی است که باید شکل گیرد، این اطلاعات در میان تمام جانوران از والد به فرزند انتقال می یابند و در بدن فرزند دوباره شبیه سازی میشود.

حال بصورت تصادفی و بر اثر برخی علت های دیگر گاهی اوقات این اطلاعات ژنتیکی بواسطه یک جهش ژنتیکی تغییر پیدا میکنند. اگر جهش ژنتیکی وجود نداشته باشد تمامی موجودات دقیقاً شبیه یکدیگر خواهند بود. این تغییرات ژنتیکی یکی از عوامل تکامل هستند و عامل دیگر نیز شرایط زیستی در محیطی است که این جانداران در آن زندگی میکنند. تغییرات زیست محیطی باعث میشوند موجوداتی که سازگارتر با محیط هستند نجات پیدا کنند و موجوداتی که سازگاری با محیط ندارند نابود شوند. برای اینکه این مسئله بهتر درک شود به مثالی توجه کنید:

در جنوب غربی ایالات متحده امریکا زمینهای شنی وجود داشت که رنگ زرد داشتند، تا اینکه آتشفشانی فوران میکند و مواد مذاب روی سطح شن ها را فرا میگیرند، بعد از اینکه این مواد مذاب سرد میشوند سطح این زمین زرد رنگ به سنگهای تیره تبدیل میشود، موشهای زرد رنگی که رنگ زمین شنی پیش از فوران آتشفشان در آن زمین ها زندگی میکردند به این منطقه جدید باز میگردند، هر 1000 سال یکبار یک موش سیاه رنگ بر اساس تصادفات (جهش) ژنتیکی ایجاد میشود، اگر فرض کنیم در صورتی که سیاه بودن یک موش  یک صدم درصد احتمال بقای آن موش را نسبت به موشهای زرد بیشتر بکند، زیرا جغدهایی که در آن منطقه وجود دارند میتوانند موش های زرد رنگ را به دلیل اینکه نمیتوانند خود را بر روی سنگ های سیاه استتار کنند به سادگی شکار میکنند، در حالی که موش های سیاه میتوانند بسیار ساده تر خود را از دید شکارچیان پنهان کنند، در نتیجه جمعیت موشهای سیاه به تدریج بیشتر میشود و جمعیت موشهای زرد کمتر و کمتر میشود، بعد از حدود 1000 نسل از زاد و ولد این گونه جانوری جمعیت موشهای سیاه به نود و پنج درصد کل جمعیت موشها تبدیل میشود. در این مثال یک موش سیاه به دلیل تغییری که برای نجات در مورد او تحقق افتاده است پس از 1000 نسل به اکثریت آن گونه جانوری تبدیل میشود. حال اگر فرض کنیم آن امتیاز از یک صدم درصد به ده درصد تبدیل شود این وضعیت در 100 نسل تحقق خواهد یافت، و تحقیقات نشان داده است که این عدد حتی بیش از ده درصد است. در واقعیت این تغییر جمعیت و تکامل ممکن است در صد سال اتفاق بیافتد.

میبینیم که در مثال بالا که یک مورد کوچک از تکامل است، هر دو عامل، یعنی شانس و همچنین شرایط زیستی چگونه باعث تکامل یافتن این موجودات میشود. تغییرات متعدد به مرور زمان منجر به شکل گیری گونه های جدید بسیار متفاوت با گونه های پیشین میشود و تکامل همیشه ادامه پیدا میکند، در نتیجه همه جانداران در هر زمان و مکانی همواره در حال تکامل یافتن هستند.

تکامل و ارتباط آن با دین و خدا:

یکی از مسائلی که باعث میشود دین داران با این تئوری علمی در جنگ باشند این است که تکامل نشان میدهد انسانها از نگر بیولوژیکی آنچنان موجودات متفاوتی از سایر جانداران نیستند، اما  بر اساس باورهای دینی انسانها اشرف مخلوقات هستند و جهان برای انسانها آفریده شده است (به این دیدگاه انتروسنتریسم «Anthropocentrism» گفته میشود)، اما تئوری تکامل و سایر واقعیت های طبیعی نشان میدهند که اینگونه نیست و این انسان است که بگونه ای سازگار با طبیعت تکامل یافته است. دلیل دشمنی دین داران با کشف شدن اینکه زمین مرکز کائنات نیست نیز همین بود، باورهای دینی به آنها آموخته بود که زمین مهمترین عنصر تمام کائنات است (به این دیدگاه ژئوسنتریسم Geocentrism گفته میشود) و اگر اینچنین نبود از نظر آنها دیگر لابد انسان نیز مهمترین موجود نبود و اتفاقا بعدها هم همان تکامل نشان داد که اینگونه است و انسان نیز از لحاظ بیولوژیکی و طبیعی یک حیوان است. برخی از دین داران گمان میکنند این واقعیت توهین به بشر است که به او گفته شود تو نیز یک قسمتی از طبیعت هستی و صاحب طبیعت نیستی و ابر و باد و مه و خورشید برای تو در کار نیستند. حتی برخی از نادانترین دینگرایان این را اثباتی بر درستی دینشان قرار داده اند، یعنی مثلاً گفته اند تکامل باطل است زیرا انسان را پایین می آورد و دین درست است زیرا انسان را بالا میبرد، و این چیزی جز مغلطه توسل به نتیجه باور نیست، یعنی از روی خوبی و بدی نمیتوان درستی و یا نادرستی یک قضیه را اثبات کرد، این «استدلال» خداباوران به این معنی است که انگار هر نظریه ای که جایگاه بالاتری به انسان بدهد، آن قضیه درست تر است، اگر این قضیه نابخردانه درست باشد، میتوان گفت خدا نوکر و بنده انسان است، زیرا در این صورت انسان جایگاهش بسیار بالاتر خواهد بود، و دین داران با اینکه میگویند انسان بنده خدا است به بشر توهین میکنند، این دو «استدلال» به یک اندازه مضحک هستند.

دیگر مسئله ای که باعث دشمنی دینداران با تئوری تکامل شده است داستانها و اسطوره های خلقت مانند قصه آدم و حوا است که بنیادگرایان دینی برداشتی واقع انگارانه از آنها دارند، یعنی معتقدند واقعا چنین اتفاقهایی افتاده است و روشن است که این داستانها در صورت درست بودن تئوری تکامل تنها به قصه هایی تبدیل میشوند که واقعیت خارجی نداشته اند. در ادبیات تمام ملتها معمولا اسطوره های خلقت یافت میشوند، مثلا در اسطوره های ایرانی داستان مشیه و مشیانه وجود دارد. داستان آدم و حوا نیز تنها یک داستان محلی اینچنین در میان یهودیان بوده است که مسلمانان گمان میکنند چون در قرآن است باید حقیقت مطلق باشد. این دیدگاه از طرف دینداران مدرنتر مورد تایید است، مثلا پاپ ژان پل دوم اعلام کرده بود که داستان آدم و حوا میتواند تنها یک داستان آموزنده باشد، و تکامل ممکن است درست باشد، اگر تکامل درست باشد لزوماً لطمه ای به انجیل و تورات نمیخورد. اما مسیحیان و مسلمانان و یهودیان بنیادگرا با برداشتهای لیبرالتر از داستانهای دینی توافق ندارند در کنار تکامل سعی کرده اند تئوری (!) های دیگری همچون تنظیم هوشمند (Intelligent Design) و یا خلقت علمی (Creationist science) پدید آورده اند که این دیدگاه ها در مجامع علمی مورد قبول نبوده اند و در دادگاه های مختلف در کشورهای مختلف طرفداران تدریس این مفاهیم محکوم به دروغگویی و تلاش برای علمی جلوه دادن اباطیل دینیشان شده اند.

عده ای گمان میکنند تکامل ضد وجود خدا است و سازگاری با وجود خدا ندارد، برداشت این عده ناشی از درک ضعیف آنها از مسئله علیت است، این افراد گمان میکنند که اگر همه چیز در مورد حیات با تئوری ها و علتهای طبیعی قابل توضیح باشد دیگر نمیتوان برای خدا نقشی را در نظر گرفت، بعبارت دیگر این عده برای خدا بدنبال علت عرضی میگردند. بطور کلی نه تئوری تکامل نه هیچ تئوری علمی دیگری نمیتواند عدم وجود خدا را اثبات کند، اثبات عدم وجود خدا مسئله ای کاملاً فلسفی است نه علمی زیرا خداوند در صورتی که وجود داشته باشد میتواند علتی طولی باشد، در این مورد در نوشتاری با فرنام «خدای حفره ها چیست؟» توضیحات کامل آورده شده است، بنابر این تکامل به هیچ عنوان تئوری نیست که درستی آن عدم وجود خدا را اثبات کند و کمتر فیلسوف بیخدایی است که از تکامل بدین شکل سود جسته باشد، مگر آنکه در رد  برهان نظم از آن برای نشان دادن اینکه تئوری تکامل لزوماً نیازی به علت عرضی الهی ندارد استفاده کرده باشد، اما این ناسازگاری تنها بین خدای فلسفی (خداوند چیست؟) است که وجود ندارد، بین خدای دینی، مثلا خدای اسلام و تکامل ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد، زیرا خدای اسلام گفته است که بشر بصورت خلقت آدم و حوا بوجود آمده است و آدم تکامل یافته نبوده بلکه از خاک پدید آمده است و این کاملا در تناقض با نظریه تکامل است. نتیجه آنکه استفاده از تئوری تکامل برای اثبات عدم وجود خدا بصورت عام آن جایز و درست نیست اما استفاده از این تئوری برای رد وجود خداهای خاصی مثل خدای اسلام ممکن است درست باشد و وحشت دین خویان از این تئوری نیز ممکن است دلیلی موجه داشته باشد.

اما از این گذشته تکامل بدون شک به گسترش بیخدایی کمک کرده است، در فلسفه روشی وجود دارد که معروف به «تیغ اوکام» (Occam’s Razor) است. بر اساس این روش وقتی توضیحات کافی برای توضیح یک قضیه وجود داشته باشد، توضیحات اضافی دیگر که در توضیح آن قضیه تغییری ایجاد نمیکنند اهمیتی پیدا نمیکنند و حتی نادیده گرفته میشوند، از این روش معمولا بیشتر در بررسی نظریه های طبیعی استفاده میشود. دلیل این نامگذاری نیز این است که این روش همچون یک تیغ توضیحات اضافی در مورد هر قضیه را میبرد و اوکام نیز نام منطق دان انگلیسی بوده است که این روش را معرفی کرده است. در بررسی مسئله روح مثالی را مطرح کردم که در اینجا نیز آنرا تکرار میکنم. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام «گوراگورا اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند «خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.» حال برای دانشمندی که قضیه عطسه کردن را بررسی میکند، یافتن دلایل علمی عطسه کردن کافی هستند و او هیچ توضیح اضافی در مورد گوراگورا را نخواهد پذیرفت. ارتباط تکامل با خدا نیز بسیار مشابه با همین مثال است. اعتقاد به اینکه خدا باعث تکامل شده است همانقدر خردمندانه است که اعتقاد به اینکه گوراگرا باعث عطسه کردن میشود خردمندانه است. اما به نظر من هرگز نمیتوان از تکامل علیه وجود خدا بطور قطعی استفاده کرد.

برخی از خداباوران معتقدند تکامل نیز به دلیل پیچیدگی و نظمی که درون خود دارد نمیتواند بدون نظارت خدا ممکن باشد، این «استدلال» بسیار شبیه به برهان نظم است و در رد برهان نظم به اندازه کافی در دفاع از بطلان بودن این استدلال صحبت شده است.

شبهات رایج در مورد تکامل:

بعد از این توضیحات مختصر راجع به تکامل اکنون شایسته است به برخی از شبهات رایج که در مورد تکامل مطرح میشود و معمولا ناشی از سوء تفاهماتی است که در اذهان اشخاص پیش می آید بپردازیم. در این بخش به دو شبهه بسیار رایج در مورد تکامل خواهیم پرداخت.

تکامل هنوز اثبات نشده است و تنها یک نظریه است:

این اعتراض از رایج ترین اعتراضاتی است که عوام نسبت به تکامل مطرح میکنند. این افراد نمیدانند که در دنیای علم هیچ مفهومی بالاتر از تئوری نمیرود و تئوری بالاترین مرحله ایست که یک نظر علمی میتواند داشته باشد. بسیاری از سایر مفاهیم علمی همچون جاذبه نیوتون، سرعت نور، بیگ بنگ و غیره تماما تئوری هستند، اساساً هرچیز که بر مشاهده مبتنی باشد نمیتواند از مرحله تئوری بالاتر رود. در برخی از شاخه های علم (منظور از علم همان Science) است، مفاهیمی وجود دارند که مشتق شده از اصول قطعی ریاضیات هستند به آن دسته از مفاهیم قضیه یا تئورم (Theorem) گفته میشود مثلا روابط فیثاغورس و تالس دو نمونه از قضایا هستند، سایر چیز ها نمیتوانند چیزی جز تئوری باشند. پیرامون این مسئله در نوشتاری با فرنام علم چیست؟  توضیحات بیشتری آورده شده است.

نتیجه آنکه تئوری بودن تکامل نمیتواند از ارزش و درستی آن بکاهد و کسانی که این ایراد را وارد میکنند مفهوم کلمه «تئوری» را در فلسفه علم درک نمیکنند. از این گذشته هر تئوری برای توضیح یک واقعیت شکل میگیرد، مثلاً تئوری جاذبه نیوتون برای توضیح واقعیت جاذبه شکل گرفته است، دقیقاً همین ارتباط میان تئوری تکامل و خود تکامل بعنوان یک واقعیت وجود دارد.

تکامل تصادفی است و احتمال آن پایین است، پس محال است:

در پاسخ به این شبهه باید گفت نخست اینکه تکامل تماماً مبتنی بر تصادف نیست، شخصی که این اعتراض را مطرح میکند عامل دوم تکامل را که عاملی غیر تصادفی است را نادیده میگیرد، از این گذشته تئوری تکامل تماماً مبتنی بر تصادف نیست، بلکه عوامل جبری نیز در آن نقش بازی میکنند. بسیاری از بیولوژیست ها معتقدند دو عامل اساسی در تکامل نقش بازی میکنند،

  1. تغییراتی که بر اساس تحولات تصادفی ژنتیکی (جهش ژنتیکی) انجام میگیرند.
  2. تغییراتی که قدرت و احتمال نجات یافتن و تکثیر موجود را بالا میبرند، که عدم تحقق این تغییرات موجب حذف آن موجود توسط گزینش طبیعی میشود.

کسانی که این اعتراض را بیان میکنند درکی بسیار ضعیف از تئوری احتمالات دارند، اینکه احتمال وقوع یک اتفاق پایین باشد هرگز و هرگز به این معنی نیست که آن اتفاق محال است، لذا این اعتراض نیز از پایه غلط است. در این مورد در نوشتاری با فرنام «مگر میشود همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟» توضیحات کافی داده شده است.

نتیجه گیری:

باید روی این نکته تاکید کرد که تکامل باور دینی و داگمای بیخدایان نیست، بیخدایان وجود خدا را به این دلیل انکار و نفی نمیکنند که معتقد به تکامل هستند. اینکه بیشتر بیخدایان معتقد به تکامل هستند به این دلیل است که بیخدایان معمولا بیشتر از خداباوران علاقه به یافته های مستند علمی دارند و با تئوری های علمی خردگرایانه تر برخورد میکنند و معتقد به قصه های ننه قمر کتابهای دینی نیستند. هیچ نظریه دیگری در حال حاضر برای توضیح انواع گونه های جانوری وجود ندارد و اگر تکامل روزی رد شود و تئوری بهتری ارائه شود بدون شک بیخدایان خردگرا نیز این تئوری را کنار گذاشته و تئوری جدید را خواهند پذیرفت.

در پایان با معرفی چند لینک دانشگاهی برای آموختن بیشتر در مورد تکامل این نوشتار را به پایام میبرم.

کتاب داروین بصورت گفتاری +

خرافات قرآنی (بررسی 9 مورد از خرافات قرآن)

نوشته آرش بیخدا

هروقت با مسلمانان روبرو میشوم و به آنها میگویم که من یک مرتد هستم و دین غیر مقدس اسلام را ترک گفته و به بیخدایی و خردگرایی گرویده ام بسیار متحیر و شگفت زده میشوند، اول از اینکه چطور من جرات میکنم چنین حرفی را در مقابل آنها بزنم و دوم از اینکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زیرا در مغز کم کار این افراد جزم اندیش تغییر اندیشه و ارتقای آن ضعف است، در حالی که دقیقاً قوت و کمال انسانی در تغییر اندیشه است و هر کسی همانقدر انسان است که میتواند بیاندیشد و از تغییر اندیشه و آزاد اندیشی در هراس و وحشت نباشد.

معمولا بعد از یک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل «سوره اخلاص را بخوان!» و «وقتی مرده را در خاک میگذارند چند رکعت نماز برایش میخوانند؟» و… بالاخره قبول میکنند که من مسلمان بوده ام و بسیار ناراحت و غمگین میشوند، اما به محض اینکه میگویم من شیعه زاده شده بودم، لبخندی بر روی لبهایشان شکل میگیرد و میگویند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودی و مشرک بودی، حال از شرک به کفر رسیده ای، باز هم پیشرفت خوبی داشته ای، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را میگویی و مسلمان میشوی برادر! و بعد هم من لبخندی به آنها میزنم و میگویم شما مرا شاد کردید، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف دارید؛ زیرا من واقعاً از اینکه روزگاری به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبی ندارم، هرچند مسلمانی من ضربه ای به کسی جز خودم نزد، اما از اینکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بیرون نکشیدم افسوس میخورم.

آری، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامی را نیز تشکیل میدهند معمولا بعد از این بسیار دوستانه و محبت آمیز میشود. میگویند خوب کاری کردی که از این همه خرافات و کج اندیشی خود را رهایی بخشیدی، تشیع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندی میتواند قبول کند که امام زمانی در این همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب دیگر. و اساساً مذهبی است مبتنی بر خرافات و جهالت. در اسلام راستین صیقه و تقیه و عزاداری و خود آزاری و قبر پرستی و غیره وجود ندارد، حتی میگویند ماهم اگر شیعه زاده میشدیم قطعاً آنرا رها میکردیم.

هدف من از نوشتن این نوشتار این نیست که از تشیع دفاع کنم یا از تسنن دفاع کنم، هدف من این است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشیع وجود ندارند، بلکه خرافاتی بسیار مضحک تر از آنجه شیعیان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندی را به انکار حقیقی بودن مطالب این کتاب باز میدارد.

شاید من به عنوان یک بیخدا و خردگرا چندان از نظر اسلامیون شایستگی قضاوت پیرامون مذاهب تشیع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلی به نظر شخصی من، اسلام راستین را اهل تسنن درک کرده اند و تشیع تنها یکی از فرقه هایی است که توسط ایرانیان برای مبارزه با اسلام راستین تقویت شد و توسعه داده شد. من نیز همچون اهل تسنن معتقدم تشیع ارتباط چندانی با اسلام ندارد و مفاهیم آن در تضاد با مفاهیم اسلامی هستند. اما این اسلام راستین نیز که هر فرقه از مسلمانان فکر میکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نیز هرگز آتش دهان سوزی نیست، چیزی نیست جز مشتی خرافه و مزخرفات بی ارزش که هیچ سودی در آن دیده نمیشود. اما بحث در این مورد را به نوشتارهای دیگر که به بررسی اصل امامت میپردازند وا میگذاریم.

اما قبل از اینکه به شمارش تعدادی از خرافه های قرآن بپردازیم باید به تعریف خرافه بپردازیم، خرافات در اصل عقاید بی بنیان و باطل و بی اساس و موهوم و افسانه وار خوش آیندی هستند که ملتها یا افراد برای رسیدن به اهداف خاص آنها را میپرورانند و گسترش میدهند. خرافات با واقعیت و حقایق طبیعی در تضاد هستند.

نوشتن این نوشتار بسیار برای من دشوار بود، زیرا قرآن سرتاسر کتابی است خرافی، از ابتدا با داستان خرافی آدم و هوا آغاز میشود و داستانهای اسطوره ای و افسانه ای سامی همچون داستان نوح، یونس، خضر، موسی و عیسی را با ادبیاتی ضعیف شرح میدهد و به پایان میرسد و در این میان هیچ اثری از واقعیت ها و حقایق نیست، بلکه تماماً اسطوره های ملی یهودیان است که رنگ و لعاب واقعیت به آنها زده شده است و به مشتریان اباطیل دینی فروخته شده است. و در مورد این شخصیت ها نوشتارها و گفتارهای بسیاری روی همین تارنما وجود دارد که خرافی بودن آنها را نشان میدهد مثلا به نوشتاری با فرنام طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی! مراجعه کنید.

عقاید دینی یک دیندار برای یک دیندار دیگر تنها مشتی اباطیل و خرافات به شمار میروند و معمولا خرافاتی که بطور مشترک توسط همه دین داران خرافه حساب میشوند نیز خود روزگاری عقاید و باورهای دینی عده ای باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبیعتاً در بین انسانهای دانش نا آموخته بسیار رواج و مقبولیت بیشتری دارد تا میان انسانهای دانش دوست و دانش پژوه، همچنین در جوامع روستایی و فقیر و یکنواخت همواره خریداران بیشتری برای خرافات دینی یافت میشود تا در جوامع شهری و مرفه و کثرت گرا.

همچنین لازم به توضیح است که خرافات اسلامی خود برپایه خرافه ای بزرگ، و شاید بزرگترین خرافه تاریخ، یعنی خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نیز در تعریف خود قدیر (توانای مطلق) است یعنی همه کاری از او بر می  آید. لذا برای مسلمانان، همچون برای کودکان هیچ چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد، یعنی در حالی که یک انسان خردگرا نمیتواند باور کند که عیسی کبوتری را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد یا ابراهیم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آید (این افسانه سامی در تورات به دانیال، اما در قرآن به ابراهیم نسبت داده شده است)، یک مسلمان وقتی با اینگونه مفاهیم افسانه ای روبرو میشود چندان برایش باور کردن این چیزها دشوار نیست، لذا میتوان گفت خداباور دین خوی بالقوه یک انسان خرافاتی است، و در مقابل انسان خردگرا هیچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافی بودن آن نمیپذیرد. در نتیجه این خرافات را نمیتوان به خداپرست مسلمان یاد آور شد و از او خواست که بر خرافی بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها میتوان با یادآوری این مطالب او را از اینکه چرا یک خردگرا نمیتواند به قرآن و در نتیجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، یا اینکه حد اقل روح حقیقت جویی و شک ورزی علمی و خردگرایی را در او بیدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دینفروش به او تزریق میکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکی از قوه عقلانیت خود سود ببرد.

بعد از این مقدمه کوتاه باید گفت که به دیده خردگرایانه بیشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از میان این همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقی خرافات است را به اختصار بررسی میکنیم تا در هنگام رویا رویی با اهل تسنن به آنها یادآوری کنیم که جدا از کتابهای مذهبی و احادیث آنها که دست کمی از بحار الانوار و حلیه المتقین و غیره ندارند خود قرآن نیز پر از موهومات و خرافات است.

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد

سوره نمل آیات 18 تا 23

وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.

سپاهيان سليمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند؛ تا به وادی مورچگان رسيدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بی خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شايسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛  در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهی عذابش می کنم يا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دليلی روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزی دست يافته ام که تو دست نيافته بودی و از سبا برايت خبری درست آورده ام؛  زنی را يافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد.

این آیات مرا یاد کارتون معروف سیندرلا می اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با یکدیگر حرف میزنند و به خانم سیندرلا کمک میکنند و برایش لباس میدوزند و اورا یاری میکنند. البته حتی در این داستان زیبا نیز موشها نمیتوانند با سیندرلا صحبت کنند بلکه با ایما و اشاره منظور خودشان را به سیندرلا میفهمانند، در این داستان قرآنی نیز که مثل سایر داستانهای سامی در آن توحش و بربریت موج میزند و پیامبر خدا به دلیل غیبت هد هد میخواهد سر او را ببرد، حیوانات بایکدیگر حرف میزنند، و البته سلیمان نیز زبان آنها را درک میکرده است.

من حتی وقتی کودک بودم نیز ماجرای سیندرلا را که در کارتونی به تصویر کشیده شده بود باور نمیکردم و به خوبی میدانستم که حیوانات حرف نمیزنند و آنقدر از هوشیاری برخوردار نیستند که بتوانند اینگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاری برقرار کنند، اما ممکن است سایر کودکان واقعا این ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلمانانی که این ماجراهای قرآن را باور میکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر میکنند، برای همین است که حزب اللهی ها معتقدند مردم صغیر هستند، و فلسفه ولایت فقیه بر صغارت (کودکی) و نفهم بودن مردمی بنا نهاده شده است که این نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مینامند، و البته چندان ناشایست نیست که قبول کنیم، این مردم صغیر واقعا نیاز به ولی و سرپرست دارند، همچنان که کودکی که ماجرای سیندرلا را باور میکند نیازمند به ولی است، چون میزان شعورش به قدری نیست که برای خود تصمیم بگیرد پس زنده باد ولایت فقیه برای انسانهای کم هوش صغیر.

گویا سلیمان از طرف الله تنها به منطق الطیر «زبان مرغان» آگاهی یافته بود، و سلیمان از درک گفتمانهای سایر جانوران عاجز بوده است، به همین دلیل بسیاری از مفسرین دانشمند اسلامی از جمله علامه طباطباعی این دانشمند و فیلسوف بزرگ برای رفع این تناقض که چرا سلیمان که تنها زبان ماکیان میدانسته است، زبانه مورچه را نیز فهمیده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سلیمان با وی صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه های بالدار نیز جزو پرندگان به حساب می آیند پس حضرت سلیمان زبان آنها را نیز درک میکرده است، حضرت علامه بعداً در المیزان اشاره میکنند که گویا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پیشرفته نیست که بتوانند با یکدیگر صحبت بکنند و یا اینقدر پیچیده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سلیمان این قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هیچ کدام از اینها را از خود نساخته است بلکه از دیگر بزرگان (!) دینی نقل قول میکنند. ماجرای صحبت کردن هد هد و خبرچینی او نیز همانند خبرچینی شیلا، کلاغ سندباد است در کارتون زیبای سندباد و علی بابا.

اینکه حیوانات و پرندگان روزگاری باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامی این توجیهات مسخره برای پوشاندن این خرافات قرآن و مخالفت با این واقعیت که شانه به سر و مورچه و این جانوران نمیوانند با یکدیگر اینگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نیستند که اسم کسی را بدانند و خبر چینی کنند، آنچنان که هد هد برای سلیمان کرده است، به راستی اینگونه توجیه کردن ها و یاوه گویی ها علامه را در حد یک کمدین و طنز پرداز بی استعداد پایین می آورد. معلوم نیست چرا پوپک (هدهد) با این همه شعور، ذکاوت و فرزانگی هنوز در جنگل زندگی میکند و هنوز تاریخدان و فیلسوفی از جامعه مرغان در نیامده است.

اما از همه اینها گذشته خوی وحشی گری و خشونت اسلامی حتی در این داستان نیز دیده میشود، سلیمان میخواهد سر هد هد بیچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سلیمان به هد هد میگوید برو و به آن زن بگو که اسلام بیاورد، و الا اورا نابود خواهیم کرد. و گویا چنان نیز میکند، اینهم البته از عدالت و آزادمنشی و عمق جوانمردی پیغمبران این مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند، یا حرف مرا قبول کن، یا تو را خواهم کشت.

2- وجود موجودات پنهانی به نام جن

سوره حجر آیه 27

وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.

و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بی دود آفريده بوديم.

جن یکی از خرافات شاخص قرآن است، حتی در قرآن سوره ای به نام جن نیز وجود دارد، مردمان باستانی چون علت بسیاری از چیزها را نمیدانستند، همواره خود را محصور بین موجودات ناپیدا و گم میدیدند و گمان میکردند اتفاقهائی که می افتد معلول فعالیتهای این موجودات نامرئی است. جن از موجودات خرافی محلی جامعه محمد بوده است. واژه جن به معنی مخفی است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نیز در عربی به همین معنی دلالت دارند، مثلا جنان و جنین هردو در بدن پنهان هستند.

دکتر شجاء الدین شفا، در مورد جن در کتاب تولدی دیگرمینویسند.

«قرآن از موجودات ناپیدای دیگری به نام جن نیز سخن میگوید که شبیه آدمیان آفریده شده اند، ولی بخلاف خود آنها که آدمها را میبینند، آدمها به دیدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نیستند. در قرآن اهمیت خاصی به «اجنه: داده شده، بطوریکه 48 آیه به آنان اختصاص یافته است، ولی در دو کتاب توحیدی دیگر، تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است.

اعتقاد به جن، اعتقادی است که از اسطوره های بابلی به معتقدات اعراب عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافته است. در اساطیر بابلی اوتوکوها (اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا «شدو» نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنته در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند. در مقابل، اجنه بدکه «ادیمو» خوانده می شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها انواع بیماری های گوناگون همراه می آوردند یا آنها به جنایت تشویق میکردند و گله هایشان را از میان میبردند و خانواده ها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمی آوردند. انواع هفتگانه ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه ها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.

در قرآن این عقیده بابلی و عربی دوران جاهلیت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه های اساطیری یونانی، ژرمنیو اسلاو و فینیقی و آشوری نیز میتوان یافت، به صورت یک واقعیت آسمانی ارائه شده است: «اجنه را پیش از آدمیان آفریدیم تا مارا پرستش کنند (ذاریات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کردیم (الرحمن، 15- حجر 27)، کسانی بین اجنه و خداوند نسبت خویشاوندی قائل شدند (ذاریات، 57) و کسانی نیز اجنه را شرکای خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته این هردو دسته دروغ میگویند (صافات، 158)، چون محمد برای دعوت به خدا قیام کرد طایفه جنیان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واجد شرک نخواهیم ورزید (جن، 1 و 2)، اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابی بسیار الیم معذب میسازیم (جن 17)  و به آنان میگوئیم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که ای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، 130).

به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند  و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان شدیداً تحت مراقبت است و اجنه ای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند (جن، 8 و 99). همچنین به حکایت قرآن، بخشی از سپاهیان سلیمان از اجنه بودند و فرماندهانی از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).

ادبیات اسلامی و احادیث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آیات قرآنی پیوسته نقش مهمی برای جنیان در زندگی روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روایتی که طبری در «تفسیر کبیر» خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهی هفت نفری از جنیان در نخلستان «نخله» او را در حال خواندن قرآن دیدند و بقدری تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وی نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدین اسلام در آیند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنیان دیگر را نیز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدینه به دیدار او رفتند و خبر دادند که همه قبیله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکی بعد افراد قبیله در محلی در بیابان نزدیک مدینه گرد آمدند تا پیامبر برای آنها آیاتی از قرآن را قرائت کند. این محل از آن ببعد وادی اجنه نام گرفته است (طبری: تفسیر کبیر، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).

مولفین اسلامی به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روایت کرده و کسانی از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدمیان دانسته اند. ابن خلکان یتفصیل از کسی یاد میکند که برادر شیری یکی از اجنه بوده است (وفیات الاعیان، جلد سوم، ص 76)، ذهبی هوشمندی فراوان چندین دانشمند را که نام میبرد ناشی از این میداند که یکی از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دمیری بحث مفصلی در این دارد که آیا میباید اجنه ای را که در نماز جمعه شرکت میکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت یا باید آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحیوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسی از امام جعفر صادق روایت میکند که طایفه کرد جنیانی هستند که خداوند آنانرا بصورت آدمیان در آورده است (حلیه المتقین فصل چهاردهم).

محدث معروف قرن هشتم هجری، ابن عبداله الشبلی در کتاب «فی احکام جن» در 112 فصل چند هزار حدیث در ارتباط با اجنه گرد آوری کرده است که از جمله آنها حدیثهای مربوط به سگهایی است که در اصل جن هستند، و کسانی که با دست چپ کار میکنند یا مینویسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائی که بطور نامشروع با زنان مقاربت میکنند، و جنیانی که زنان را از شوهرانشان میربایند، و اجنه ای که وقوع جنگ بدر را به پیغمبر خبردادند و جنهای فقیه که فتوا صادر میکنند، و احادیث مربوط بدینکه آیا پیش از اسلام جنی به پیغمبری طایفه اجنه مبعوث شده بود؟

در میان فقهای مسلمان غالباً این پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفریده شده اند که ماهیت مادی دارد چطور خودشان دارای جسم نیستند و چگونه میتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهری کوشیده است تا پاسخ قابل قبولی برای این پرسش بیابد:»اما درباره اینکه جن چون از آتش آفریده شده که جسم است چرا خودش جسم نیست، امروزه علما رسیده اند به اینکه ما فقط یکنوع جسم نداریم که جسم سه بعدی باشد، بلکه امکان دارد اجسامی با ابعادی بیشتر یا کمتر در کراتی آتشین وجود داشته باشند.»          تولدی دیگر – اسطوره آفرینش – صفحه 7

در کتب شیعه ماجراهای گوناگونی در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پیامبران برای اجنه نیز ارسال شده اند، اما شیعیان معتقدند تمامی اجنه مسلمان شیعه هستند! چون در ماجرای غدیر خم در محل حضور داشته اند. اما روایاتی نیز آمده است مبنی بر اینکه امام علی با لشکر جنیان جنگیده است! همچنین ماجرای بسیار مضحکی در مورد جعفر جنی، شخصی که در روز عاشورا با لشکر جنیان به کمک امام حسین آمد تا به او کمک کند و به امام حسین گفت اجازه بده تا با لشکر جنیان در لحظه ای تمام یزیدیان را نابود سازم، و امام حسین این را قبول نمیکند.

گروهی اصرار میورزند که جن دیده اند، به این افراد پیشنهاد میکنم اگر یک یا دوبار جن دیده اند که هیچ، اما اگر زیاد جن میبینند حتماً با یک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بیماری خود بر آیند، این موضوع درخور توجه است که افرادی در غرب یافت میشوند که ادعا میکنند خون آشام (Vampire) دیده اند، ولی هیچ غربی ای تابحال جن ندیده است. همانگونه که هیچ شرقی ای تابحال ادعا نکرده است که خون آشام دیده است، زیرا این خرافات، خرافات منطقه ای و بومی هستند و در جوامعی وجود خیالی دارند و در سایر جوامع ندارند.

3- جانور الهی در روز قیامت

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده ای از زمين بيرون می ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمی آوردند

این جانور افسانه ای نیز از حکایات هیجان انگیز قرآن است، دکتر مسعود انصاری در پیام ما آزادگان مینویسند:

«تمام قرآن ها، نوشتارها و حدیث های مذهبی اسلام باور دارند که یکی از نشانه های رسیدن روز قیامت، ظهور حیوان غول پیکر شگفت انگیزی است که از ژرفای زمین سر به در می آورد تا مردم را عذاب دهد. پیکر این حیوان به اندازه ای بزرگ است که کسی نمیتواند حتی شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترین و معتبر ترین حدیث نویسان اسلام، مینویسند، این حیوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفای زمین بیرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روی سرش تکان خواهد داد. جانور یاد شده انگشتر سلیمان پسر داود و عصای موسی، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت می افتند و قصد فرار میکنند، ولی به این کار توفیق نمی یابند، زیرا اراده الله ایجاب میکند که آنها فرار نکنند. این حیوان با عصای موسی نور ويژه ای به چهره مردم می اندازد و بینی غیر مسلمانان را داغان میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (کافر) ولی افراد مسلمان و با ایمان را ستایش میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (مومن) پس هنگامی که مسلمانان دورهم گرد می آیند، همانگونه که روی پیشانی آنها نوشته شده ، یکدیگر را با فرنام (کافر) و یا (مومن) میخوانند. جانور یاد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رویداد روز قیامت به گفتگو میپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).

….

(هوگز) بر پایه حدیث های اسلامی مینویسد: (این حیوان هیولا پیکر از درون زمین مکه و یا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه های گروهی از حیوانات گوناگون خواهد بود. بدین شرح که دارای سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهای فیل، شاخ های گوزن نر، گردن شتر مرغ، سینه شیر، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهای شتر و صدای الاغ خواهد بود. این حیوان از اصول تمام دینها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربی سخن میگوید.

….

الهی قمشه ای معتقد است این جانور همان حضرت امیر (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم یا خود ولی عصر عجل الله تعالی فرجه تفسیر شده است.»

برای خواندن ادامه این مطلب بسیار جالب به نوشتاری با فرنام دابه الارض شاهکار هنری تفسیر آیه 82 سوره نمل مراجعه کنید.

4- فکر کردن توسط قلب در سینه

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باش که اينان صورت بر می گردانند تا راز سینه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه های خود در سر می کشند خدا آشکار و نهانشان را می داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.

سوره آل عمران آیه 119

هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باشيد که شما آنان را دوست می داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه ای که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سینه های شما آگاه است.

اعراب در آن دوران از اینکه فکر کردن در مغز اتفاق می افتد اطلاعی نداشتند و فکر میکردند انسان توسط قلبش فکر میکند، درحالی که میدانیم قلب انسان جز ماهیچه ای که خون را همچون تلمبه ای به حرکت در می آورد نیست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبری نیست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبیر کردن صحبت میشود از سینه و قلب انسان سخن گفته میشود.

این قضیه حتی در نهج البلاغه نیز دیده میشود

نهج البلاغه ? حكمت 108

به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد

البته این بدان معنی نیست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علی از وجود مغز بی خبر بودند، چون امام علی حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهای مبارک خود برای بریدن سرهای انسانهای کافر استفاده کرده اند و انسانهایی را به دو یا چند قطعه تقسیم کرده اند و حتماً چندین و چند بار مغز انسانها را دیده و یا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه ای برخورد میکنند که گویا امام علی با شمشیر دو لب خود بادمجان پوست میکنده است و سبزی خورد میکرده است، اما به راستی که چنین نیست. بنابر این اعراب میدانستند که مغز وجود دارد اما نمیدانستند که انسان با مغز خود تفکر میکند، و این نیز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان میداند. برای بحث مفصل تر و مدارک بیشتر بر این ادعا نوشتاری با فرنام قلب جای تفکر مراجعه کنید.

5- فرمان دادن و تجسد باد

سوره انبیا آیه 81

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.

و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت می کرد و ما بر هر چيزی آگاهيم.

سوره سبا آیه 12

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.

و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه می رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاری ساختيم و گروهی از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پيچيد به او عذاب آتش سوزان را می چشانيديم.

سوره ص آیه 36

فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.

پس باد را رام او کرديم که به نرمی هر جا که آهنگ می کرد ، به فرمان او، می رفت.

باد که از جابجائی توده های هوای سرد و گرم پدید می آید، در قرآن به شکلی انسانی تجسد می یابد، قرآن میگوید باد مسخر سلیمان گشته بود، یعنی به فرمان سلیمان میوزید و حرکت میکرد. همچنین سرعت باد بطور بسیار جالبی در این آیات الهی مطرح شده است، باد میتواند راه یک ماهه را یک شبه طی کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان میسنجد، و حتی نمیگوید منظور از یک ماه راه، با پای پیاده است یا با شتر یا اسب.

این ماجرا نیز من را به یاد علاءالدین و چراغ جادو و غول چراغش می اندازد، گویا الله یک سشوار بزرگ ملکوتی را به دست گرفته است و با فرمان سلیمان آنرا خاموش و روشن میکند.

6- تبدیل به بوزینه شدن مردم

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.

و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

این هم از خرافه های بسیار مضحک قرآن است، ملتی به دلیل اینکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزینه تبدیل شده اند درست مانند داستانهای خرافی کودکانه که در آن جانوران به یکدیگر تبدیل میشوند. روز شنبه برای یهود روز مقدسی است و به یکدیگر در این روز «شابات شالوم» (تقریباً به معنی شنبه به خیر) میگویند، یعنی حتی به نوعی دیگر در این روز به یکدیگر درود میفرستند، و الله در اینجا بندگان را می ترساند که اگر نافرمانی کنید شما نیز مانند آنها بوزینه خواهید شد. رفتار الله با انسان بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و احمقانه است، یا حرف مرا گوش کن یا بوزینه ای خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادری به کودک اش میگوید اگر شلوغ کنی لولو تو را میخورد، الله نیز سعی میکند با انسانهای خردمند اینگونه با تهدید های مضحک و مسخره  ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.

7- زیستن در شکم ماهی

سوره صافات آیه 139 تا 145

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.

و يونس از پيامبران بود؛ ماهی ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتی پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان می بود، تا روز قيامت در شکم ماهی می ماند،پس او را که بيمار بود به خشکی افکنديم.

از آرواره های ماهی و نهنگ و اسید معده ماهی و تمامی سایر مسائل که بگذریم معلوم نیست حضرت یونس در این مدت چگونه زیر آب تنفس میکرده است. براستی که این داستانها را تنها انسانهایی که کودکانه فکر میکنند، یا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل دینی را ندارند میتوانند باور کنند، پدر ژپتو نیز در افسانه پینوکیو همچون یونس به دهان نهنگ میرود و در آنجا مدتی  زندگی میکند، تا اینکه خود پینوکیو نیز به پدر وی میپیوندد،  و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج میشوند، البته حتی کودکان نیز به این داستانها اعتقاد پیدا نمیکنند، عجیب است که یک میلیارد مسلمان چگونه میتوانند این ماجرا را باور کنند. به راستی باید از کار آدمیزاد در شگفت بود که در همه چیز دست به موشکافی و کنکاش و تفکر و شک و تحقیق میزند، اما در مسائل دینی، کودکانه ترین خرافات را نجویده قورت میدهد و برایش آدم میکشد و جان میدهد.

8- گوساله طلایی که صدای گاو میداد.

سوره طاها آیه 88

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ.

و برايشان تنديس گوساله ای که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.

سوره اعراف آیه 148

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.

قوم موسی بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله ای ساختند که بانگ می کرد آيا نمی بينند که آن گوساله با آنها سخن نمی گويد و ايشان را به هيچ راهی هدايت نمی کند؟ آن را به خدايی گرفتند و بر خود ستم کردند.

و در اینجا الله میگوید گوساله ای که بنی اسرائیل از طلا و جواهرات ساخته بود، صدای گاو از خود در می آورد و به راستی توضیحی بیش از این لازم نیست. آخر کدام عاقلی میتواند قبول کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

9-آسمانها زمین و کوه احساس میکنند و حرف میزنند.

سوره احزاب آیه 72

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.

سوره الزلزال آیه 4

يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.

در اين روز زمين خبرهای خويش را حکايت می کند.

آیه اول در مورد این صحبت میکند که زمین و آسمان، میتوانند از تحمل چیزی سر باز زنند، احساس ترس بکنند، این هم باز تجسد و جانبخشی به موجودات غیر زنده است، همانند کارتون آلیس در سرزمین عجایب که در و دیوار و کتری و قوری و فنجان همه زنده هستند و صحبت میکنند و حرف میزنند. در آیه بعدی الله از روز قیامت سخن میگوید که زمین نیز شروع به حرف زدن و حدیث اخبار کردن میکند. و اینها همه خرافه هستند، کوه و زمین و آسمان موجوداتی نیستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، یا عملی از خود نشان بدهند.

البته این مقدار اندک از خرافات قرآنی مشتی از خروار است و قرآن سراسر پر است از اینگونه ادعاهای نابخردانه و خرافی که پرداختن به همه آنها  دلیل تعدد آنها اصلاً کار آسانی نیست، اما همین مقدار نشان میدهد که قرآن کتابیست خرافی و افسانه وار و برابر با داستانهای دیگر. البته در داستانهای دیگر هدف نویسنده این نبوده است که مخاطبان این داستانها گمان کنند که این داستانها واقعی بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نویسنده یا نویسندگان قرآن قصد تحمیق و استحمار مردم را داشته اند، این است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرمانی، آنها را از فکر کردن به این یاوه سرایی ها و شک کردن و بررسی آنها  به دور دارند و فضائی را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هیچ بررسی این اباطیل را باور کرده و حتی نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.

اما واقعیت این است که این قرآن چیزی نیست جز مشتی داستان کم کیفیت. کم کیفیت از آن جهت که داستان خود میتواند زیبایی و لطافتهای خود را داشته باشد اما داستانهای قرآن از کمترین زیبایی ها برخوردار نیستند و در مقابل آثاری همچون پینوکیو و سیندرلا و سندباد و… بسیار کم ارزشتر و فرومایه تر هستند. داستانهای قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کسانی میتوانند این داستانها را از طرف خدا و واقعیت بدانند که میتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.

معجزات مربوط به شفا یافتن بیماران

خیلی از دوستان وقتی با آنها از بیخدایی صحبت میکنیم و یا حقانیت اسلام را برای آنها زیر سوال میبریم در مورد معجزات امامان و شفا یافتگان صحبت میکنند و مثلا میگویند فلان شخص فلان بیماری را داشت و به حرم امام رضا رفت و شفا یافت، حال چگونه میتواند کل این قصه امامت و اسلام و پروردگار دروغ باشد؟

بسیاری از ادعاهایی که در این موارد مطرح میشود بر میگردد به بیماری های عصبی مثل فلج و یا بیماریهای میکروبی و یا سرطانی. توجه داشته باشید که در بسیاری از این موارد عزیزان برای امتیاز دادن به امامانشان نمک قضیه رو زیاد میکنند و به شدت اغراق میکنند. بنابر این بسیاری از این مواردی که مطرح میشود پشت سرش هزاران جور دروغ و کلاه برداری و شیادی با اهداف مشخص اقتصادی و عقیدتی وجود دارد، نوشته زیر یکی از اسنادیست که احمد کسروی در باب همین شیادی ها در اثر خود آورده است.

متاسفانه در بین مردم به ویژه مردم مشرق زمین، خرافه و حرف مفت طرفدار بیشتری تا واقعیت دارد و مردم خیلی بیشتر دوست دارند باور کنند چیزهای عجیب و غریب و متافیزیکی و جادویی که در تخیلات و داستانها ذکر میشوند واقعا وجود دارند. خرافات همواره طرفداران بیشتری از واقعیات دارند. زیرا خرافات برای مردم خوش آیند هستند و مردم نسبت به آنها میل بیشتری دارند تا نسبت به توضیحات دقیق و و صحیح علمی و معمولاً امیال انسانها بر عقلانیت آنها پیروز میشود، یعنی اگر چیزی خلاف میلیشان باشد حتی اگر درست هم باشد تمایل چندانی نسبت به آن نشان نمیدهند.

گذشته از اینکه اکثر کسانیکه ادعا میکنند شفا یافته اند، به سادگی دروغ میگویند ،، در واقع عده ای نیز هستند که واقعا در اثر حضور در اماکن مقدس(!) از بیماریهایی رهایی پیدا میکنند و تیمار میشوند. ولی بجای پذیرفتن دلایل خرافی باید دید واقعاً این اتفاق برای چه می افتد و ریشه آن در کجا است.

وجود داشتن بیماری در بدن برای شخص استرس و ترسهایی ایجاد میکند که این استرسها و ترسها امروزه قابل بررسی و موشکافی دقیق هستند، در بسیاری از مواقع وقتی چنین استرسهایی در بدن وجود دارند کار مبارزه با عوامل بیماری برای سیستم دفاعی بدن دشوار میشود. استرس بر روی سیستم عصبی بدن، سیستم دفاعی و ترشحات هورمونی به طور مستقیم  تاثیر منفی میگذارد، حتی گفته میشود استرس مادر بسیاری از بیماری ها است و همه باید بیاموزند که چگونه خود را از آرام سازند و از استرس رهایی یابند. بنابر این گروهی از بیماریها را میتوان با روانکاوی و استرس زدایی از بین برد، یعنی با امیدواری دادن و تلقین کردن میتوان بسیاری از بیماری ها را از بین برد و خیلی وقتها ممکن است این اتفاق بیافتد یعنی شخص وقتی درون حرم میرود واقعا به خود تلقین میکند که خوب خواهد شد و این تلقین بر بدن وی تاثیر میگذارد، تلقین در انسان از قوت بسیار بالایی برخوردار است و با تلقین میتوان تغییرات محسوسی در سیستم های مختلف بدن از جمله سیستم دفاعی بدن ایجاد کرد. برای همین است که در مورد بسیاری از بیماریها پزشکها از اطرافیان بیمار میخواهند که به او روحیه بدهند و به او تلقین کنند که خوب خواهد شد.

گروهی دیگر از بیماری ها که جنبه عصبی دارند و به سیستم عصبی بدن مربوط میشود از جمله بیماری فلج نیز در بسیاری از مواقع توسط یک محرک روانی فوق العاده زیاد که بطور ناگهانی به شخص وارد میشود (در اثر هیجانات) میتواند روی سیستم عصبی شخص اثر کند و بیماری وی را تا حدود زیادی درمان کند. زیگموند فروید نیز که خود از بیخدایان بزرگ خود با انجام عمل مشابهی کودک فلجی را درمان نمود. در اکثر مواردی که میگویند شخصی شفا پیدا کرده یکی از این دو اتفاق یاد شده افتاده است و این هیچ ربطی به امام رضا و یا حضرت معصومه و یا وجود خدا ندارد. این اتفاق به این دلیل نمی افتد که فرد بیمار وارد حرم شده است و یا شخصی که نظر کرده امامان است دستش را بر روی سر او کشیده است، این اتفاق میتواند با وارد شدن به یک معبد بودایی، یک کلیسا، کنیسه و یا هرجای دیگر اتفاق بیافتد. حتی یک متخصص روانشناسی نیز میتواند چنین کاری را انجام دهد، بنابر این، شفا یافتن این بیماران نه معجزه امامان است نه بخاطر قداست یک مکان و یا الطاف الهی و…، برای اثبات این حرف دلایل دیگری می آوریم.

اگر شما یک مسافرت به نقاط دیگر جهان بکنید خواهید دید که در گوشه کنار دنیا نیز مواردی از این قبیل بسیار وجود دارند، مثلا در هندوستان معبدهایی وجود دارد که مانند حرم امام رضا مردم از تمام نقاط جهان آنجا میروند تا شفا پیدا کنند و اتفاقاً آمار شفا یافتگانشان بسیار بیشتر است از آمار شفا یافتگان حرم امام رضا و خانواده اش است. گروهی از افراد مانند سای بابای کلاه بردار در هندوستان از شهرت جهانی در این زمینه برخوردار هستند، حال اگر حقانیت با امام رضا است چرا سای بابا میتواند با تبلیغ مفاهیم هندوئیسم و بودیسم و سایر مکاتب غیر الهی که صد در صد مخالف با مفاهیم اسلامی هستند و از دید اسلامی هندو ها کاملا باطل و مشرک و کافر هستند و بودیست ها هم که اساساً خدا را انکار میکنند و بیخدا هستند، چرا باید سای بابا یک هندوی کافر و مشرک و دشمن اهل بیت بتواند مردم را بیشتر از امام رضا شفا دهد؟ این چه عنایت غلطیست که پروردگار به این هندوی کافر کرده است؟

یا مثلا در امریکا شخصی به نام بنی هین یک کانال تلویزیونی راه انداخته و با استناد به همین معجزات و… مردم را به پرستش عیسی مسیح فرا میخواند، وی مسیح را پسر خدا میداند و این از دید قرآنی (سوره توبه آیات 29 تا 32) فوق العاده گناه و شرک بزرگی محسوب میشود اما آیا خداوند همچنان به چنین شخصی این قدرت شفا دادن را داده است؟ در قرآن اشاره شده است که هرکس چیزی غیر از خدا را بپرستد به همراه آن چیز در آتش جهنم خواهد سوخت (سوره انبیا آیه 98)! چطور ممکن است بنی هین که قرار است در آتش بسوزد در این دنیا اینقدر کرامات داشته باشد؟ البته بنی هین نیز طبیعتاً مانند اکثر افراد مشابه و مذهبیون ازاین کار صرفه مالی بسیار بالای میبرد و کانالهای تلویزیونی رسمی دنیا در مورد دروغین بودن ادعاهای او چندین بار برنامه هایی را ساخته اند. اساساً داستان معجزه و شفا در مسیحیت بسیار بسیار قوی تر است و از روشهای اصلی شستشوی مغزی مسیحیان تحریک قربانیان به معجزه و شفا است، و از آنجا که اهل تسنن چندان به چنین چیزهایی اعتقاد ندارند میتوان گمان کرد که همچون مراسم عذاداری و رده بندی های مذهبی این افکار نیز از مسیحیت وارد تشیع شده باشد.

جواب به اینگونه پرسشها را تنها با همان دو روشی که در اکثر این موارد شفا انجام میشود میتوان به روشنی داد. شفا یافتن به این ربطی ندارد که شخص به حرم امام رضا میرود یا به معبد هندو ها میرود یا به مراسم آقای بنی هین میرود، شفا یافتن به این ربط ندارد که طرف الله میپرستد یا گاو یا مسیح و یهووه. حتی کافران هم میتوانند اینگونه خود درمانی کنند، امروزه موسسات و مراکز زیادی در جهان وجود دارند که بدون استفاده از تعالیم دینی همان کاری را انجام میدهند که مریض های زیادی برای انجام آن به حرم امام رضا میروند.

روشها و حتی حرکات ورزشی مانند یوگا و روشهای تلقین کردن، خنده درمانی و بسیاری از سایر روشها امروز برای شفا یافتن (Healing) وجود دارد و در جاهای مختلف حتی رسم ها و عادتهای مختلفی نیز برای این کار وجود دارد. بعنوان مثال در کشور خودمان در گذشته نه چندان دور در کشور خودمان وقتی خانمی باردار نمیشد پیش یکی از علما (!)ی اسلام میرفت و این مردان روحانی بزرگوار دور ناف این خانم دعا مینوشتند و تا شفا بیابد و خوب چون این عمل در راه خیر بود هیچ اشکای نداشت که علمای اسلام بدن این خانم را ببینند و شاید حتی ثواب هم داشت! دعا نویسی و مهره اندازی و این جور حرفها هم از رسومات خرافی قدیمی ماست که احتمالا به دلایلی که آورده شد  بعضی وقتها خیلی خوب هم کار میکرده است، و هم موجب شفا یافتن بیماران و هم موجب شادی روح و تجدید روحیه علمای اسلام میشد.

اما مهم این است که دامنه این مریضیها زیاد گسترده نیست و همانطور که گفته شد به بیماری های مشخصی مربوط میشود، بعنوان مثال دیده نشده که شخصی بتواند جراحت و یا قطع عضو بدن خود را شفا دهد، و یا بسیاری از بیماریهای ویروسی به هیچ عنوان قابل شفا یافتن نیستند. از کسانی که این ادعا را میکنند بخواهید که برای رفع بیماری های خود پیش دکتر نروند، (فرقه هایی از مسیحیت چنین باوری دارند و هرگز از خدمات پزشکی استفاده نمیکنند)  و بروند حرم امام رضا و یا اینکه از ایشان بپرسید چرا یک بیمارستان بزرگ در طبقه دوم بارگاه امام رضا درست نمیکنند و یا اینکه از آنها بخواهید که دستشان را در مقابل شما قطع کنند و به حرم امام رضا بروند و با دست سالم برگردند، مسلماً چنین کاری نخواهند کرد چون خودشان میدانند دروغ میگویند. چند وقت پیش آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعه برای درمان خود به انگلستان رفته بود تا زیر دست یک عده کافر از خدا بیخبر نجس درمان شوند، باید از ایشان پرسید مگر امام رضا چلاق هستند که شما برای درمان میروید انگلستان؟ چرا تشریف نمیبرید مشهد؟ پرسش دیگر این است که چرا دست مبارک نماینده پروردگار بر روی زمین و نایب امام زمان آیت الله خامنه ای توسط این 12 امام حاضر و غایب شیعه شفا نمی یابد؟ ایشان چقدر با دست خودش قبر امام رضا را دستمال کشیده و کف ضريح مقدس را تی کشیده است؟ چرا دست ایشان در این همه مدت شفا نیافته است؟ یکی دیگر از مسائلی که امامان و خدا و معجزه گران از درمان آن عاجز هستند مسئله ضعف در بینایی است، که آزمایش آن بسیار ساده است، تابحال دیده نشده است شخصی ادعا کند معجزه ای رخ داده است و دیگر از عینک استفاده نمیکند.

یکی نیست به اینها بگوید آخر اگر این امامان اینقدر قدرت متافیزیکی داشتند چرا همگی کشته شدند و بعضاً توسط زنان خودشان کشته شده اند، و یا چرا این امام سجاد از اول تا آخر  عمرشان چرا اینقدر مریض بودند و شفا نیافتند و یا چرا پیغمبر اسلام خودش را شفا نداد تا بتواند بچه دار شود و اینقدر زحمت زن عوض کردن را بخود ندهد؟

در واقع قضیه معجزه و شفا آنگونه که توسط مسلمانان مطرح میشود گذشته از اینکه مضحک و بر خلاق قوانین فیزیکی و طبیعی است، بر خلاق خود تعالیم قرآنی نیز هست. یعنی حتی اگر یک مسلمان هم معقول باشد و دست از تعصبات بردارد و به قرآن مراجعه کند خواهد دید که قرآن به وضوح نشان میدهد که پیامبر اسلام نه غیب میدانسته است نه معجزه ای داشته است. حال که خود پیامبر اسلام چنین بوده است، چگونه ممکن است امامان چنین نیروهایی داشته باشند؟

سوره انعام آیه 50

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ.

(ای محمد) به آنها بگو من نمیگویم گنجهای خداوند در نزد من است و از غیب خبری دارم یا اینکه من فرشته ام. من تابع الهام ضمیر و رساندن  وحی هستم.

سوره اعراف آیه 188

قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

بگو: من مالک سود و زیان خود نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد. و اگر علم غیب میدانستم بر خیر خود بسی می افزودم و هیچ شری به من نمیرسید. من کسی جز بیم دهنده و مژده دهنده ای برای مومنان نیستم.

سوره اسراء آیه 59

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالآيَاتِ إِلاَّ تَخْوِيفًا.

مارا از نزول معجزات باز نداشت، مگر اینکه پیشینیان تکذیبش میکردند. به قوم ثمود به عنوان معجزه ای روشنگر ماده شتر را دادیم. بر آن ستم کردند. و ما این معجزات را جز برای ترسانیدن نمیفرستیم.

سوره انعام آیه 37

وَقَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قَادِرٌ عَلَى أَن يُنَزِّلٍ آيَةً وَلَـكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ.

وگفتند: چرا معجزه ای از پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو خدا قادر است که معجزه ای فرو فرستد. ولی بیشترینشان نمیدانند.

این آیات به وضوح ضعف محمد در انجام دادم عملی خارق العاده در زمان خودش را نشان میدهند، اما مسلمانان بعد از مرگ محمد شروع به افسانه سازی در مورد خود او و امامان کردند.

همچنین شایان ذکر است موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار را به هرکس که بتواند در شرایط علمی و مشاهده دقیق ثابت کند از نیروهای ماورای طبیعت برخوردار است یا عملی غیر طبیعی را انجام دهد یا انجام گرفتن آنرا نشان دهد پاداش میدهد، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

ارتباط دین با انحرافات جنسی

نویسنده – پارمیس سعدی

عده ای فکر می کنند ، اخلاقیات را باید فقط در دین جست. به زعم این افراد اگر دین نباشد، اخلاق از جامعه پر می گشاید.اما من در این مقاله می خواهم نشان دهم که اخلاقی که دین معرفی می کند ، اخلاق نیست. جامعه برای دوام و قوام خویش به دین احتیاج ندارد.بسیاری از مشکلات در جامعه از محدودیتهایی که دین تعیین می کند ناشی می شوند.

بیش از 50 نوع انحراف جنسی در دنیا شناخته  شده است که مهمترین آنها به قرار زیر هستند:

فتیشیسم:یک نوع انحراف جنسی است که شخص با دیدن اشیاءغیر جنسی مثلاً کفش زنانه تحریک می شود

اگزبیشنیسم: کسانی که دچار این انحراف جنسی هستند ، تمایل دارند که اندامهای جنسی خود را در معرض دید دیگران قرار دهند.

سادوماخوزیسم : کسانی که دچار این نوع انحراف هستند یا خودآزاری دارند یا دیگر آزاری.

حیوان خویی:تمایل به نزدیکی با حیوانات حیوان خویی نامیده می شود. این نوع انحراف بیشتر در پسرهایی که در مزرعه رشد می کنند، دیده می شود. به مرور زمان وقتی که دسترسی به انسانی پیدا کنند؛ این میل در آنها از بین می رود.

وایریسم:اطفاء شهوت از طریق نگاه کردن به تن عریان یک شخص بدون اطلاع وی وایریسم نامیده می شود.

تماس تلفنی یا اینترنتی:اشخاصی با استفاده از دفترچه تلفن یا به صورت تصادفی شماره ای می گیرند و وقتی مطمئن می شوند، آن طرف خط یک زن قرار دارد، با استفاده از کلمات زشت و ناپسند بیماری روانی خود را بروز می دهند

پدو فیلی یا کودک آزاری:بد ترین نوع انحراف جنسی پدوفیلی است. اشخاص پدوفیل تمایل به نزدیکی با کودکان دارند.شخص پدوفیل اگر اقدام به گول زدن کودکی کند و از او لذت جنسی ببرد به او پدوفیل فعال می گویند.اما اگر فقط در رؤیای این لذت جنسی باشد؛ به او پدوفیل منفعل می گویند.

علتهای زیادی برای بیماریهای جنسی نام برده اند. یکی از دلایل مهمی که در ارتباط با انحرافات جنسی نام برده اند؛ محدودیت می باشد.شهوت انسان همانند جریان بخاری است که در دیگ زودپز قرار دارد.اگر روزنه و مخزنی برای این دیگ تعبیه نشود؛ دیگ بالاخره منفجر می شود.کسانی که در کودکی در معرض سکس زودرس قرار می گیرند.مثلاً عکسها یا فیلمهای پورنو می بینند ؛ در معرض انحراف جنسی قرار می گیرند.یکی از دلایل  دیگری که برای انحراف جنسی پدوفیلی نام برده اند، این است که شخص پدوفیل در کودکی به او تجاوز شده است. حالت انتقام گیری در زمان بزرگسالی آنها را به این کار شنیع وا می دارد. خود کم بینی و ترس از ناتوانی در ارضای یک زن از جمله عوامل دیگر تأثیر گذار بر بیماری پدوفیلی محسوب می شود.اما عمده ترین علت این بیماری روانی محدودیت است.در ارتباط با انحرافات جنسی کشیشها، درویشان خانقاه و آخوندها زیاد شنیده ایم.کتابی تحت عنوان کشیشها و پدوفیلی توسط انتشارات آکسفورد به چاپ رسیده است.

مذهب نه به طور مستقیم بلکه به طور غیر مستقیم باعث بوجود آمدن انحرافات جنسی می شود.

اگر جوانی در موقع نیاز جنسی به درستی ارضا نشود، به انحراف کشانده می شود.

محققان هم جنس گرایی را در زمره انحرافات جنسی ندانسته اند.مطالعه دو قلوهای همتا و هم جنس گرا نشان داده است که همجنس گرایی یک حالت ژنتیکی است و نمی توان آن را بیماری نامید.اما همین هم جنس گرایی در بعضیها ذاتی نیست. بلکه محدودیت باعث بوجود آمدن آن می شود. محققان می گویند انسانهای هم جنس گرا با وجود اینکه این ژن را دارا هستند، اما به صورت خودکار در بزگسالی به این سمت کشیده نمی شوند. همیشه عاملی باعث بوجود آمدن این تمایل می شود.

من در اینترنت عضو یک گروه فمنیستی شدم به این امید که با زنان فمنیست کشورم آشنا بشوم و فعالان در این زمینه را بهتر بشناسم.با ادبیات آنها نیز آشنائی پیدا کنم.اما این گروه یک گروه منفعل بود. فقط گاه گاهی بعضی از افراد عکسهایی در گروه پخش می کردند که با هدفی که مرا به آن گروه کشانده بود سازگاری نداشت. یک ایمیل نوشتم و به افراد گروه گفتم که چرا اینقدر منفعل هستند. چرا هیچ مقاله ای یا  پیامی فرستاده نمی شود.زنی پاسخم را داد .او گفت با تو هم عقیده هستم. این گروه یک گروه منفعل هست.کم کم با من دوست شد. از مشکلات و ناراحتیهایش برایم گفت.

او به من می گفت تو حکم بابا لنگ دراز را برای من داری. او گفت: من یک لزبین هستم و با وجود اینکه شوهرم مرا خوب ارضا می کند ، اما همیشه نیاز دارم که با یک زن همبستر بشوم.از خودم بدم می آید. احساس می کنم آدم هرزه و کثیفی هستم. کلی به او دلداری دادم.یک روز برایم ایمیلی فرستاد . در آن ایمیل گفته بود که هر چیز تا حالا در مورد شوهرش گفته است، دروغ بوده است.شوهرش مردی است که تمایلات جنسی او سادیسمی است. موقع لذت جویی از او، خیلی آزارش می دهد و هیچ وقت او به درستی ارضا نمی شود.همین مسئله باعث شده است که به یک سکس لطیف و آرام نیاز پیدا کند.اما چون مسلمان است پناه آوردن به یک مرد دیگر را گناه می داند. از آبرویش هم می ترسد. بنابراین اگر یک زن پیدا شود که نیاز او را برآورده کند ، برایش خیلی جالب خواهد بود.(محدودیت باعث بوجود آمدن این حس شده بود)چون کسی به رابطه دو زن شک نمی کند.

خلاصه اینکه وقتی شهوت انسان از راه درست ارضا نشود، باعث انحراف جنسی می شود. و همینکه شخصی انحراف جنسی پیدا کند، به موجودی بدل می شود که دیگر از رحم و شفقت و انسانیت فاصله می گیرد و گاه به انسانهای بسیار خطرناکی تبدیل می شوند که قربانیان خود را هم می کشند.

مذهب برای اطفای آتش شهوت ازدواج را توصیه می کند. در صورتی که برای کسی امکان ازدواج وجود نداشته باشد ، باید تقوی و پرهیزکاری پیشه کند.در غیر این صورت در آن دنیا در آتش جهنم خواهد سوخت و در این دنیا هم اگر به برآوردن نیاز خود اقدام کند؛ اگر متأهل باشد، سنگسار یا اعدام می شود. اگر مجرد باشد تازیانه می خورد.

در اینجا داستان شخصی را برای شما می نویسم که متوجه شوید پرهیزکاری اسلامی چگونه بنیاد یک خانواده را لرزان کرد و زن آن خانواده را به سمت خود کشی سوق داد.نامها در این داستان مستعار هستند. اما داستان واقعی است.بگذارید داستان را از زبان نیلوفردوستی که در اینترنت با او آشنا شدم، به صورت اول شخص مفرد بخوانیم. نیلوفر داستانش را در یک تماس تلفنی اینگونه برایم تعریف کرد.

وقتی که مجرد بودم با وجود اینکه فردی مذهبی نبودم، اما دلم می خواست همسر آینده ام  بکر باشد.

ریشه این خواست در این بود که زورم می آمد که در جامعه ما دوستی دختر و پسر منع باشد، اما پسرها هر کاری دلشان بخواهد بکنند ، اما دخترها اگر باکره نباشند طلاق داده  شوند . حتی بعضی از خانواده ها دختری را که بکارت خود را از دست داده می کشند.

سال سوم دبیرستان که رسیدم روزی کنار خیابان منتظر تاکسی بودم که دیدم خسرو که دوست برادرم بود ؛ جلوی پایم ترمز کرد.پسری زیبا رو کنار او نشسته بود. از نجابت خسرو زیاد شنیده بودم.وقتی به خانه ما می آمد، سرش را از روی پاهایش بر نمی داشت. اگر گاهی دو سه کلامی با من حرف می زد همانطور که سرش زیر بود حرفش را می زد.هیچ وقت رو درو به من یا هیچ دختر یا زنی نگاه نمی کرد.

آن روز هیچ وقت با خود فکر نمی کردم روزی این پسر زیبا رو مرا از زندگی سیر کند.اصلاً هیچ وقت با مفاهیمی چون پدوفیلی و هم جنس گرایی آشنا نبودم که حضور آن پسر در کنار خسرو برایم سؤال برانگیز باشد.

خسرو از من پرسید مسیر شما کجاست؟ اتفاقاً مدرسه من در مسیر او بود. چون از نجابتش آگاه بودم سوار ماشینش شدم.نزدیکیهای مدرسه پیاده شدم.وقتی وارد مدرسه شدم برای دوستم از آنچه رخ داده بود صحبت کردم. دوستم گفت: اگر خسرو به خواستگاری تو بیاید می پذیری؟ من به او گفتم هرگز! چون او 12 سال از من بزرگتر است . از طرفی او در گوشه مسجد بزرگ شده است و یک فرد بسیار مذهبی است. من افکار مذهبی را نمی پسندم.

اما دیری نپائید که خسرو به خواستگاریم آمد.او گفت که از 7 سال پیش به ازدواج با من فکر کرده است.من راضی به ازدواج نبودم. چون قلباً به پسر عمویم علاقه داشتم.اما مسائلی که خارج از حوصله این نوشتار است مرا به ازدواج با خسرو ترغیب کرد.

چند روز که از ازدواج گذشت؛ با خانواده خودم و خسرو به کوهنوردی رفتیم.در حالی که اول ازدواج بود، دلم می خواست با شوهرم تنها باشم. اما خسرو آن پسر را که نامش رضا بود با خود آورده بود.خیلی زورم گرفته بود. اما چیزی نگفتم. چند روز بعد به او گفتم با هم به پارک برویم. قبول کرد. اما وقتی به خانه آمد تا مرا با خود ببرد ، دوباره دیدم که رضا هم همراه اوست. وقتی به پارک رفتیم ؛ هر چه به او اصرار کردم که سوار چرخ و فلک بشویم قبول نکرد. گفت برای من زشت است. تو و رضا سوار بشوید. اما همینکه رضا از او خواست که او هم با ما همراه شود؛ فوراً پذیرفت. در کل در سه سال اول ازدواجمان به خاطر اینکه مادرش نمی گذاشت سه بار مرا با خود به تفریح برد که هر سه بار رضا همراه ما بود.

هر روز ظهر که دوست داشتم در کنار همسرم باشم؛ رضا همراه خسرو به خانه ما می آمد. چون سه سال از من کوچکتر بود، بعضی اوقات علنی به او می گفتم چرا هر روز مزاحم می شوی ، اما از رو نمی رفت و فردا دوباره هنگام ظهر به خانه ما می آمد.بعضی از ظهرها خسرو ورضا با هم به سینما می رفتند.اما مرا با خود نمی بردند.وقتی می گفتم چرا مرا با خود به سینما نمی بری؟جواب می داد که در این موقع ظهر سینما خانوادگی نیست. پسرها زیادند و الفاظ رکیک به کار می برند.می گفت غروب نمی توانم ترا به سینما ببرم چون باید در مغازه باشم. همه تفریحات خسرو با رضا بود. رضا رغیب من شده بود.

هر شب خسرو دیر به خانه می آمد.یک شب  طبق معمول ساعت از 12 گذشت و او نیامد.زن برادر او با فرزندانش به خانه ما آمدند.زیر لب برای اینکه من جنین خود را سقط نکنم به مادرشوهرم گفتند که خسرو تصادف کرده است.نزدیکهای ساعت 2 بود که خسرو را با سر شکسته و دست باندپیچی شده به خانه آوردند.

خسرو از خود ماشینی نداشت.اما ماشین دوستش را قرض گرفته بود تا با رضا به خانه خالی برادرش برود .در بین راه ماشین  امانت را به رضا که 14 سال بیشتر نداشت می دهد تا به او آموزش رانندگی بدهد.رضا هم تصادف هولناکی با یک ماشین خارجی می کند که هم خسرو آسیب می بیند و هم ماشین دوست خسرو و هم ماشین خارجی.رضا هنوز که هنوز است گواهی رانندگی ندارد.اما من تا گواهی رانندگی نگرفتم ، خسرو حاضر نشد مرا با ماشین قراضه خود به تمرین رانندگی ببرد. اما ماشین امانت مردم را به رضا داد و تصادف بدی کرد.از آنجا که ماشین از سمت راننده هیچ آسیبی ندیده بود و سمت شاگرد داغان شده بود؛ همه متوجه شدند که ماشین دست آن پسرک بوده است. چون او حتی یک خراش کوچک هم بر نداشته بود. تنها خسرو بود که از ناحیه دست و سر آسیب دیده بود.

از آن پس بود که شایعه انحراف جنسی خسرو بر سر زبانها افتاد.همه می گفتند در آن موقع ظهر برای چه خسرو با رضا به یک خانه خالی می رفت؟

دوست خسرو هم که ماشینش آسیب دیده بود به خسرو گفت به خاطر اینکه خودت پشت ماشین نبوده ای باید تمام خسارت را بدهی.او آه نداشت که با ناله سودا کند. به ناچار من طلاهایی را که برای عروسیم برایم خریده بودند؛ فروختم تا خسارت ماشین را بپردازیم.

رابطه رضا با خسرو هرگز قطع نشد. یک شب او به من اصرار کرد که به خانه رضا برویم. چون پدر او رفته مسافرت و خانواده رضا تنها هستند و تقاضا کرده اند که ما به خانه آنها برویم.دوست نداشتم بروم اما ناگزیر از اصرار خسرو رفتم.ناگهان آژیر قرمز کشیده شد و برقها رفت.زمان جنگ بود.یک هواپیمای عراقی در حومه شهر بود.خانواده رضا از ما خواستند که شب آنجا بخوابیم. چون می ترسیدند.خسرو به من گفت: تو با مادر و خواهر رضا بخواب.من پهلوی رضا می خوابم.او اصلاً به اینکه من ناراحت شده ام توجهی نکرد.قبلاً او به من گفته بود که چون قبل از اینکه به خواستگاری بیایم متوجه شدم که به پسرعمویت علاقه مندی؛ علی رغم اینکه ترا برای ازدواج برگزیده بودم به خاطر اینکه فکر می کردم جوابت منفی است به خواستگاری خواهر رضا رفتم. اما او را هم برای پسرعمویش در نظر گرفته بودند.وقتی که خسرو به من گفت تو با فرزانه پیش هم بخوابید. فرزانه گفت: آقا خسرو به خاطر من رویش نمی شود که پیش تو بخوابد. حس حسادت زنانه ام گل کرد و این حرف بیشتر مرا آتشی کرد. اما او هرگز به احساس من توجهی نمی کرد. فقط رضا برای او مهم بود. همین و بس.

یک روز که متوجه شدم شایعه انحراف جنسی خسرو حتی به خانواده خودم هم رسیده است، آنقدر ناراحت شدم که از او خواستم با رضا ترک مراوده کند.بارها در زندگی پیش آمده بود که به خاطر اعتیاد ، یا رفت و آمد با یک زن فاحشه ، یا به خاطر رفت و آمد دوستان ناباب و معتادش به منزلمان تصمیم طلاق گرفته بودم.اما هر بار از من خواهش می کرد که بمانم و اشتباهات او را ببخشم. اما وقتی از او خواستم که با رضا ترک دوستی کند، رک به من گفت: من همینم. با هر که بخواهم دوست می شوم. هر چه بخواهم می خورم. هر چه بخواهم می کشم. می خواهی بمان. نمی خواهی برو.

در این موقع من یک دختر چند ماهه داشتم.اما او رضا را به من ودخترش ترجیح داد. تصمیم جدی گرفتم که برای همیشه از شر این زندگی نکبت بار خلاص شوم. اما ناگهان صبح از شهری دور میهمانهایی به خانه ما آمدند، که نمی خواستم حضور آنها را ندیده بگیرم . رو درواسی داشتم.نمی خواستم کسی دردم را بفهمد. چون امکان داشت این ماجرا به طلاق نینجامد.

پس از چندی رضا با خانواده اش به یکی از شهرهای اطراف کوچ کردند.خسرو باز هم دست از سر رضا برنداشت.از شهر ما تا شهر آنها دو ساعت فاصله بود. خسرو از اینجا نفت میبرد به آنجا تا رضا سرما نکشد.برای او دوتا دوتا شلوار می خرید و هدیه می کرد. اما هرگز برای من هدیه ای نمی خرید.هر چه کردم که نگذارم شلوار را برای رضا نبرد، نشد که نشد.وقتی می گفتم چرا برای رضا شلوار دوتا دوتا می خری اما برای من نمی خری. در جوابم به دروغ می گفت: پول ندارم. این دو شلوار را بابای رضا پول داده است.بعد که با دلیل به او ثابت می کردم دروغ می گوید .پدر رضا به او پول نداده است. می گفت هر وقت به آنجا می روم خانواده رضا خیلی زحمت می کشند. رو ندارم دست خالی آانجا بروم.هر چه گریه می کردم و التماس می کردم که خسرو خواهش می کنم به آنجا نرو و احساسات مرا زیر پا نگذار ، اهمیت نمی داد. می گفتم همه می گویند تو انحراف جنسی داری ؛ بعضیها می گویند تو به خاطر خواهر رضا که روزی خواستگارش بوده ای به آنجا می روی. بعضیها هم می گویند به مادرش نظر داری. شنیدن این حرفها روحم را آزرده می کند، نرو. اما او به حرفم گوش نمی کرد.شبها که دیر به خانه می آمد ازترس  تنهایی و از این همه بی توجهی گریه می کردم و سر خودم را به دیوار می کوبیدم.اما هیچ تغییری در رفتار او بوجود نمی آمد.از او می خواستم که برایم نوبت چشم بگیرد. روزها و روزها تکرار می کردم اما هر بار وقتی به خانه می آمد، می گفت فراموش کرده ام.اما در همین روزها که فراموش می کرد برای من نوبت چشم پزشک بگیرد، برای پدر رضا نوبت قلب می گرفت و به شهرشان می رفت تا نوبت را بدهد. تازه متوجه می شد که ای بابا پدر رضا اصلاً قلب درد ندارد. در نوبت قبلی که خسرو را دیده است از درد معده اش نالیده است نه از قلب درد.

زمانی برای سیزده بدر به من اصرار کرد که روستای رضا یک روستای خوش آب و هواست. برای سیزده بدر به آنجا برویم. یکی از دوستانش را که هم سن و سال خود من بود با خود آورد. تا ظهر ریر آفتاب با رضا و آن دوستش به گردش پرداختند. اما همینکه من به او گفتم برویم با هم در صحرا بگردیم گفت: نمی توانم. هوا گرم است. خواهر رضا به من گفت: همه می گویند چرا رفتار این زن و شوهر با هم اینقدر سرد است. حرفهای خواهر رضا ناراحتیم را بیشتر می کرد. چون او می خواست سردیها و بی مهریهای خسرو را به عشق به خودش نسبت بدهد. در حالی که خسرو در همه عمر سر سوزنی به او احساس نداشت.

روزی رضا به خانه ما آمد واز کیف کوچکی که به دیوار آویزان کرده بودم پلاک طلای مرا دزدید.مادر خسرو با چوب قلیان او را زد. اما او از رو نرفت و رفت و آمدش را با ما ادامه داد.روزی در کشوی میز تلویزیون نامه ای با دست خط خسرو دیدم که جملاتی بسیار عاشقانه برای رضا نوشته بود.او برایش نوشته بود که رضا جان چرا تو به من خیانت کردی. من آنقدر تو را دوست داشتم که وقتی یک روز ترا نمی دیدم به کوچه شما می آمدم و به در خانه شما نگاه می کردم تا دلم آرام بگیرد.چرا از خانه دوست خود دزدی کردی؟ خلاصه اینکه از آن پس بارها و بارها افرادی دیدند که رضا از مغازه خسرو دزدی می کند. خودش هم با چشم خودش دزدیها و هرزگیهای دیگر او را می دید ،اما  حاضر نمی شد از او دل بکند.بارها و بارها به خاطر رفت و آمد رضا با خسرو کا رما به دعوا کشید.اما او به هیچ چیز به جز رضا توجه نمی کرد.حتی یک بار که به مسافرت رفتیم علی رغم اینکه می دانست چقدر از رضا بدم می آید و علی رغم اینکه می دانست او دزد است . کلید خانه را به او داد تا شبها در منزل ما بخوابد.خسرو عکس رضا را در سر کلیدی خود گذاشته بود.علاقه او به رضا خیلی عاشقانه بود.او را به همه کس و همه چیز ترجیح می داد. دیگر خسته شدم و علاقه ام به او روز به روز کمتر و کمتر می شد.تا جایی که زندگی در کنار او فقط به خاطر نداشتن سرپناه دیگر ادامه پیدا کرده بود.

روزی که پس از سالها از بی مهری من نسبت به خودش گلایه کرد؛گفتم که آنچه از دست او کشیدم باعث شد که مهرش از دلم برود.او به من گفت که علت همه این بی اهمیتیها به تو فقط یک بیماری بوده است.

اینکه او از یک بیماری سخن گفت ؛ باعث شد که سر صحبت را با او باز کنم. برایش درباره گرایشهای جنسی مختلف صحبت کنم و از او بخواهم که صادقانه بگوید بیماریش چه بوده است.

او در پاسخ من گفت: که او بچه مسجد بوده است.همراه دوستانش در مسجد فعالیت می کردند. از خادمی مسجد گرفته تا مربیگری قرآن و خدمت در مراسم روضه و عزاداری.در شبهایی که در مسجد با دوستان تنها بودند؛ گاهی تریاک می خریدند و باصطلاح خودشان تفریح می کردند. این بود که اغلب بچه های مسجد بعدها تریاکی شدند.

دوستان دیگر او در مسجد  با دخترهایی که برای کلاس قرآن یا دیگر مراسم در مسجد می آمدند دوست می شدند. اما خسرو اعتقادات مذهبی محکمی داشت و دوستی با دخترها را یک گناه بزرگ می دانست. حتی از نگاه کردن به دخترها هم پرهیز می کرد.حتی زمانی با دوستانشان قرار می گذارند که به یکی از فاحشه خانه های زمان شاه بروند تا نیاز جنسی خود را برطرف کنند.وقتی دوستانش وارد اتاقهای خود می شوند؛ او ژتون خود را پس می گیرد.او معتقد بوده است که ارضای شهوت پیش از ازدواج گناه نابخشودنی است و باید هر طور شده به خود فشار بیاورد اما به گناه آلوده نشود.پرهیز و تقوی باعث می شود که او میل جنسی را در خود سرکوب کند . او اجازه نمی دهد که میل جنسیش در مسیری درست قرار بگیرد. اما میل جنسی همیشه او را عذاب می دهد. گاهی مجبور به استمنا می شود. کم کم میل خود به زنان را از دست می دهد.وقتی رضا همراه پدرش به مغازه او می آیند دلباخته او می شود. پیش از رضا هم دلباخته یکی از هم کلاسیهایش بوده است.

او می گفت: من هیچ وقت در فکر آزار رساندن به رضا نبودم. دلم می خواست از او لذت جنسی ببرم اما هرگز وجدانم اجازه نمی داد که عملاً اقدام به این کار کنم.فقط در رؤیای بودن با او بودم. خسرو می گفت؛ همیشه خود را آدم کثیفی می دانستم. نمی خواستم تو را رنج بدهم. اما می ترسیدم اگر از بیماریم برای تو بگویم تو برای همیشه از من متنفر بشوی.سالها از اینکه به رضا چنین احساسی داشتم از خودم بدم می آمد. هر وقت که با تو همبستر می شدم دلم می خواست رضا اگر یک کیلومتر دورتر هم که هست وجود داشته باشد.وجود او بیشتر از وجود تو به من آرامش می داد.او می گفت به خواستگاری  خواهر رضا هم که رفتم فقط به این دلیل بود که همیشه پیش رضا باشم.او می گفت من سر سوزنی احساس نسبت به زنان نداشتم.چون رضا زیبا بود با خودم می گفتم هر کسی به خواستگاری فرزانه برود ؛ در اصل به خاطر رضاست که این اقدام را می کند.از فکر چنین چیزی دیوانه می شدم.اینکه علی رغم گریه های تو به شهر رضا می رفتم فقط به این دلیل بود که فهمیده بودم چند پسر دور او را گرفته اند. می خواستم دورادور مواظب باشم مبادا رضا را مال خود بکنند.

او می گفت با تو به این امید ازدواج کردم که روزی این احساس در من کشته شود.فکر می کردم در نهایت هفته اول پس از ازدواج این احساس از بین می رود، اما ازدواج حال مرا بدتر کرد. چندین سال طول کشید تا میل من به رضا کم شد.(رضا معتاد شد. موهایش ریخت و دیگر از شکل و شمایل اولیه افتاد)

او می گوید در حال حاضر هیچگونه از نیاز هم جنس گرایانه اولیه در من وجود ندارد.ادعا می کند که بیماریش خوب خوب شده است.برطرف شدن بیماریش را مدیون من می داند.

وقتی خسرو برایم حرف زد ، فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم که دلم می خواست همسرم بکر باشد. پرهیزکاری و تقوی اسلامی سالهای سال عمر مرا به تباهی کشاند.من به موجود افسرده ای مبدل شدم که به جز مرگ به چیز دیگری فکر نمی کند.سالهای عمرم به جای خوشی کردن فقط در حسرت و آه سپری شد. قدم زدن با شوهرم و گرفتن دستان او برایم آرزو شده بود.اگر همان اول که نیاز جنسی در خسرو شعله کشیده بود، در مسیر درست خود قرار گرفته بود، هرگز به انحراف جنسی کشیده نمی شد.

وقتی از خسرو پرسیدم وقتی دیدی که پرهیز و تقوی دارد ترا منحرف می کند ، چرا راه درست را انتخاب نکردی در جوابم گفت: من یک وجهه مذهبی کسب کرده بودم. همه مرا مرد مؤمن و نجیبی می دانستند. نمی خواستم وجهه خود را خراب کنم.به گمان خودم گرایش به پسرها وجهه مرا حفظ می کرد. اما همیشه از اینکه مردم از این نیاز من پی برند وحشت داشتم.

با خودم که فکر می کنم می بینم اگر سعدی هم در کتاب گلستان خود در باب جوانی به راحتی از عشق خود به پسر جوانی حرف می زند؛ به این دلیل است که در زمان سعدی یا حافظ یا مولانا زنها در حصار بودند.عجیب نیست که بعضی از افراد عشق مولانا به شمس را از نوع عشقهای هم جنس گرایانه می دانند.وقتی زن در دسترس نباشد. وقتی لذت جنسی گناه محسوب شود. وقتی دینداران با کسانی که از روی عقل و اراده و عشق به هم آغوشی با هم روی آورده اند با سنگسار و اعدام و تازیانه پاسخ می دهد، میل سرکوب شده سعی می کند راه خود را از طریق دیگری باز کند. و چه بسا که در مسیر اشتباه بیفتد.قضاوت با شماست. آیا آزادی جنسی باعث تزلزل خانواده و اجتماع می شود، یا تقوی و پرهیز دینی .

نامحتملی وجود خدا

 مردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام او خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی مردم را به هم می ریزند. شُهِت های یهودی گلوی حیوانات را به نامش می برند. دستاوردهای تاریخی دین – جنگ های خونین صلیبی، شکنجه های تفتیش عقاید، قتل عام های فاتحان، میسیونری های نابودگر فرهنگ، مقاومت های در برابر حقایق جدید علمی تا آخرین لحظه ی ممکن –  از این هم چشمگیرتر اند. و همه ی اینها بر چه مبنایی انجام شده  است؟ به باور من هرچه بیشتر آشکار می شود که پاسخ ایناست: هیچ، مطلقاً هیچ. هیچ دلیلی بر این اعتقاد نیست که هر نوع خدایی وجود داشته باشد و دلایل خیلی خوبی هست که معتقدم باشیم خدایی نیست و هرگز نبوده است. اعتقاد به وجود خدا وقت ها و عمرهای بی شماری را تلف کرده است. اگر خدا چنین پیامدهای مصیبت باری نداشت، می توانست لطیفه ای در ابعاد کیهانی باشد.

چرا مردم به خدا اعتقاد  دارند؟  پاسخ بسیاری از مردم، هنوز روایتی از برهان باستانی نظم است. ما به زیبایی و ظرافت جهان اطراف مان می نگریم –  انحنای آیرودینامیک بال پرستو، لطافت گل ها و پروانه هایی را که گل ها را بارور می کنند می بینیم، با میکروسکوپ  دنیای آکنده از حیاتِ هر قطره  آب دریاچه را ، و با تلسکوپ تاج درخت عظیم  ماموت را نظاره می کنیم. در پیچیدگی الکترونیک و کمال اُپتیکی چشمان خودمان تأمل می کنیم. ظرافتی  که  بینایی مان را میسر می کند. اگر اصلاً قدرت تخیلی داشته باشیم، این چیزها در ما احساس تکریم و احترام برمی انگیزند. به علاوه نمی توانیم شباهت آشکار میان اندامه های زنده و طرح های دقیق مهندسی بشر را نادیده بگیریم. برهان نظم را اغلب با تشبیه خدا به ساعت ساز مطرح می کنند. تشبیهی که کشیش قرن هجدهمی ویلیام پالی به کار برد. حتی  اگر شما ندانید که ساعت چیست، طراحی چرخ دنده ها و فنرها و طرز چینش  آنها در کنار همدیگر برای یک مقصود خاص،  شما را وا می دارد که نتیجه بگیرید که «این ساعت باید سازنده ای داشته باشد، کسی که آن را به منظوری خاص طراحی کرده است؛ سازنده ای که از سازوکار آن آگاه است، و کاربردی برای  این طراحی داشته است.»  اگر این نتیجه گیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد،  پس آیا کاملاً درست نیست که در مورد چشم، گوش، کلیه، مفصل آرنج، و مغز هم بگوییم  که طراح هوشمند و هدفمندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا طراحی شده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعت سازی، داشته باشند – که همانا خداست.

استدلال پالی چنین بود، و این استدلالی است که تقریباً همه ی افراد هوشمند و حساس در مرحله ای از کودکی شان بدان رسیده اند. این استدلال در طول تاریخ کاملاً متقاعد کننده جلوه کرده است، و نتیجه ی  آن را یک حقیقت مسلم انگاشته اند. اما امروزه، به یاری یکی از خیره کننده ترین انقلاب های فکری تاریخ، می دانیم که این نتیجه گیری نادرست، یا دست کم غیرضروری است.  اکنون ما می دانیم که نظم و هدفمندی ظاهری جهان موجودات  زنده حاصل فرآیندی سراسر متفاوت است. فرآیندی که بدون نیاز به وجود هرگونه طراح عمل می کند و پیامد قوانین کاملاً ساده ی فیزیک است. این فرآیند، تکامل بر پایه ی انتخاب طبیعی است، که توسط چارلز داروین، و به طور مجزا توسط  آلفرد راسل والاس، کشف شد.

در همه ی چیزهایی که به نظر می رسد که  باید طراحی داشته باشند چه وجه مشترکی هست؟ پاسخ، ضعیف بودن احتمال ایجاد تصادفی آنهاست.  اگر یک تکّه سنگ را در ساحل دریا ببینیم که در اثر امواج به مرور زمان به شکل یک عدسی درآمده، نتیجه نمی گیریم که این سنگ باید توسط یک عدسی ساز طراحی شده باشد: قوانین فیزیکی می توانند به چنین نتیجه ای منجر شوند؛  وقوع  چنین «پیش آمدی»  نامحتمل نیست. اما اگر یک عدسی ترکیبی  پیچیده را بیابیم که چنان به دقت تراش یافته که خطا و انحراف اپتیکی نداشته باشد، و پوشش ضددرخشندگی خورده باشد، و بر قاب اش مارک «Carl Zeiss» درج شده باشد،  می دانیم که این عدسی نمی تواند شانسی ایجاد شده باشد. اگر همه ی  اتم های تشکیل دهنده ی این عدسی را کنار هم بریزید و به هم بزنید، تحت قوانین فیزیکی طبیعت، به طور نظری ممکن است که از بخت خوش، این طور پیش آید که در نهایت به شکل لنز Carl Zeiss  ، با همان مارک حکاکی شده، کنار هم قرار گیرند،. اما دیگر شیوه های قرار گرفتن اتم ها کنار هم، با احتمال وقوع مساوی، چنان فراوان اند  که ما می توانیم بخت وقوع شکل مورد نظر را منتفی بدانیم. اینکه  بخت یا شانس ایجاد چیزی به طور نظری صفر نیست را نمی توان به عنوان تبیین ایجاد یک شیء محسوب کرد.

اما این استدلال دوری نیست. بدان خاطر ممکن است دوری به نظر برسد که می توان گفت هر آرایش خاصی از اتم ها که رخ داده باشد، بسیار نامحتمل است.  هنگامی که در زمین چمن گلف، توپی بر روی ساقه ی علف خاصی فرود می آید، ابلهانه است که فریاد کنیم: «از میان میلیاردها ساقه ی علف که توپ می توانست برآنها فرود بیاید، توپ بر روی این یکی افتاده است. چه قدر عجیب، چقدر معجزه آسا و نامحتمل!»  البته اشتباه  استدلال در اینجاست که توپ بالآخره  باید جایی فرود آید. ما تنها هنگامی می توانیم از نامحتملی رخداد فعلی فریاد واعجبا سردهیم که از پیش این ساقه ی علف معین را نشان کرده باشیم. برای مثال، اگر کسی با  چشمان بسته  دور مقرّ توپ بچرخد، کتره ای توپ را بزند، و توپ درست توی سوراخ بیافتد، این واقعاً شگفت انگیز خواهد بود. زیرا هدف از پیش تعیین شده است.

از تریلیون ها طریق کنارهم قرار گرفتن اتم های یک تلسکوپ، تنها اقلیتی به عنوان تلسکوپ به کار می کنند. و فقط شمار بسیار قلیلی دارای مارک Carl Zeiss ، یا هرکلمه ای به هر زبان انسانی، خواهند بود. همین مطلب در مورد اجزای ساعت هم صدق می کند: از میلیاردها طریق ممکن برای کنار هم قرار گرفتن اتم های یک ساعت،  تنها اقلیت قلیلی زمان دقیق را نشان خواهند داد یا اصلاً کار خواهند کرد. و مسلماً همین مطلب در مورد اعضای بدن نیز صادق است. از میان تریلیون ها تریلیون طریق قرار گرفتن اعضای  بدن، تنها اقلیت ناچیزی دارای حیات خواهند بود، به دنبال غذا می گردند، و تولید مثل می کنند. درست است که حیات به شیوه های گوناگونی ممکن است –  اگر گونه ها ی زنده ی امروزی را بشماریم دست کم ده میلیون تا می شوند –  اما طرق حیات هرقدر هم که زیاد باشند، مسلماً طرق ممات بسی بیش از آنهاست! 

پس به راحتی می توانیم نتیجه بگیریم که موجودات زنده میلیاردها بار پیچیده تر از آنند –  احتمال وقوع کمتری دارند – که شانسی ایجاد شده باشند. پس چگونه ایجاد شده اند؟ پاسخ  این است که بخت در این قضیه دخیل است، اما نه بخت صِرف و یکباره. بلکه یک سلسله از بخت های کوچک، که هر یک آنقدر کوچک اند، که می توان گفت حاصل بخت های پیشین شان بوده اند، که در یک توالی پیاپی رخ داده اند. این گام های کوچک، ناشی از جهش ها (موتاسیون) های ژنتیکی بوده اند، یعنی تغییراتی کتره ای – در واقع اشتباهی – که در مواد ژنتیکی رخ می دهد. این جهش ها منجر به تغییراتی در ساختار بدن نسل های جدید می شوند. بسیاری از این تغییرات زیان بار هستند و به مرگ منجر می شوند. اما اقلیتی از آنها به بهبودهای جزئی می انجامند، یعنی بخت بقا و تولید مثل موجود را افزایش می دهند. با این فرآیند انتخاب طبیعی، آن تغییرات کتره ای که سودمند از آب درآمده اند به تدریج در میان یک گونه گسترش می یابند و عادی می شوند. حال صحنه برای تغییر کوچک بعدی در فرآیند تکاملی مهیاست. بعد از گیریم هزار تا از این تغییرات کوچک متوالی، که در آن هر تغییری مبنای تغییر بعدی است،  نتیجه نهایی که حاصل جمع این تغییرات است، بسیار پیچیده تر از هر یک از آن تغییرها می شود. 

برای مثال، به طور نظری ممکن است که چشم ها به یک باره ، در یک گام شانسی واحد، از هیچ ایجاد شده باشند: گیریم از پوست خشک و خالی. این امکان نظری بدان معناست که می توان یک  دستورالعمل واحد نوشت  که در آن همه ی جهش های ژنتیکی که به ایجاد چشم  منجر می شوند نوشته شده باشد. اگر همه ی این جهش ها همزمان رخ دهند، می توان یک چشم کامل را از هیچ ایجاد کرد. اما گرچه این امر به طور نظری ممکن است، اما درعمل قابل تصور نیست.  میزان بختی که لازم دارد خیلی زیاد است.  دستورالعمل «صحیح»  مستلزم تغییرات همزمان  در تعداد عظیمی از ژن هاست. این دستورالعمل صحیح،  یک دسته تغییرات ژنتیک ممکن در میان تریلیون ها ترکیب شانسی ممکن دیگر است. البته می توانیم چنین رخداد معجزه آسایی را منتفی بدانیم. اما کاملاً ممکن است که چشم امروزی از چشمی تکامل یافته باشد که تنها اندکی با آن فرق داشته است: چشمی که پیچیدگی آن اندکی کمتر بوده است. به همین ترتیب آن چشم هم پیامد چشمی بوده که فقط اندکی ساده تر از آن بوده، و الی آخر.  اگر تعداد بقدرکافی زیادی از تفاوت های بقدرکافی کوچک میان هر مرحله ی تکاملی با مرحله ی پیش از آن را در نظر بگیرید، به خوبی می توانید ریشه ی چشم امروزی را در تکامل پوست خشک و خالی سابق بیابید. اما چند مرحله ی میانی را می توانیم فرض کنیم؟  بستگی به این دارد که چقدر زمان در اختیار داشته باشیم. آیا زمان کافی برای تکامل چشم از هیچ به حالت امروزی اش بوده است؟ 

فسیل ها به ما می گویند که تکامل حیات بر روی زمین از بیش از 3000 میلیون سال پیش آغاز شده است. درک درازای این زمان برای ذهن انسان تقریباً غیرممکن است. ما، طبیعتاً و نیک بختانه، طول عمر قابل انتظار خود را زمان کاملاً دارازی می یابیم، اما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که حتی بیش از یک قرن عمر کنیم. اکنون 2000 سال از تولد مسیح  سپری شده است. زمانی که آن قدر دراز است که تفاوت میان تاریخ و اسطوره را تیره و تار می کند. آیا می توانید یک میلیون از این بازه های زمانی را کنار هم تصور کنید؟ فرض کنید بخواهیم کل تاریخ را بر یک طومار بنویسیم. اگر همه ی دوران پس از تولد مسیح یک متر از این طومار را اشغال کند، بخش قبل از مسیح این طومار، تا زمان شروع تکامل، چقدر درازا خواهد داشت؟ پاسخ این است که این  قسمت طومار به درازای فاصله ی  میلان تا مسکو خواهد بود. تصور کنید که این مطلب به چه نتایجی در مورد انباشتگی تغییرات تکاملی منجر می شود.  همه ی انواع سگ های خانگی – سگ پِکَنی، پودل، اسپانیول (سگ پشمالو با گوش ها ی آویزان)، سن برنارد، و شیاهوس – در یک بازه ی زمانی چندصد ساله یا دست بالا  چند هزار ساله از نسل گرگ ایجاد شده اند: بر روی طومار ما  این واقعه در فاصله ی بیش از دومتری  جاده ی میلان به سمت  مسکو قرار نمی گیرد. به کیفیت تغییراتی  که از گرگ به سگ اسپانیول منجر شده  فکر کنید؛ حال این کیفیت تغییرات را یک میلیون برابر کنید. هنگامی که اینطور به قضایا نگاه کنید می بینید که به راحتی می توان پذیرفت که چشم بتواند اندک اندک از غیرچشم ایجاد شده باشد 

اما باید خود را متقاعد کنیم که هر کدام از مراحل میانی سیر تکاملی، گیریم از پوست خالی به چشم امروزی، مطلوب انتخاب طبیعی بوده  است؛ نسبت به پیشینیان اش در این سلسله مزیتی داشته یا دست کم توانسته باقی بماند. اگر بسیاری از مراحل میانی در سیر تکاملی به مرگ منجر شده باشند، کفایت نمی کند  که برای خود ثابت کنیم که به طور نظری زنجیره ای از مراحل میانی متفاوت در سیر تکاملی وجود داشته که به شکل گیری چشم امروزین انجامیده است. گاهی گفته اند که بخش هایی از چشم باید با هم وجود داشته  باشند وگرنه چشم اصلاً کار نمی کند. طبق این استدلال، داشتن یک چشم نصفه نیمه با نداشتن آن اصلاً فرقی ندارد. نمی توان با نصف یک بال پرید؛ با نصف یک گوش هم نمی توان شنید. بنابراین نمی توان گفت که یک رشته مراحل میانی بوده اند که گام به گام به شکل گیری چشم ها، بال ها یا گوش های امروزین انجامیده اند.

این استدلال چنان ساده انگارانه است که تنها برپایه ی انگیزه های نیمه آگاهانه می توان بدان باور داشت. مسلماً درست نیست که نصف یک چشم بی فایده است. کسانی که دچار آب مروارید شده اند و عدسی چشم شان با جراحی درآورده شده، نمی توانند بدون عینک به خوبی ببینند، اما باز خیلی بهتر از کسانی می بینند که اصلاً چشمی ندارند. بدون عدسی نمی توانید بر روی جزئیات یک تصویر متمرکز شوید، اما می توانید از برخورد با موانع بپرهیزید و سایه ی مات یک شکارچی را تشخیص دهید.
 

در مورد آن بخش این استدلال که می گوید شما نمی توانید با یک بال نصفه نیمه بپرید، می توان جانواران بسیاری را مثال زد که با وجودی که بال های کاملی ندارند، با موفقیت در هوا سُر می خورند،  انواع بسیار مختلفی از پستانداران، مارمولک ها، قورباقه ها، مارها، و هشت پاها چنین قابلیتی دارند. بسیاری از جانواران درخت زی دارای پرّه های پوستی میان مفاصل شان هستند که واقعاً مانند بال عمل می کنند. هنگامی که از درخت می افتید، هر پرّه ی پوستی یا سطح گسترده ای از بدن که سطح تماس شما را با هوا افزایش دهد می تواند به نجات جان تان کمک کند. و چه  این پرّه ها کوچک باشند و چه بزرگ، ارتفاعی حساس هست که اگر پرّه های پوستی تان اندکی بیشتر باشد، افتادن تان از درختی  به آن بلندی، آن پرّه های اضافی جان تان را نجات دهند. پس  پرّه های اضافی که در پیشینیان تان ایجاد شده باشند،  جان آنها را اندکی بیشتر حفاظت می کرده است، زیرا به آنها اجازه می داده که هنگام افتادن از درخت های بلندتری جان سالم به در برند. و به همین ترتیب که جلو برویم و این تغییرات نامحسوس را پیگری کنیم، می بینیم که چند صد نسل بعد به بال های حقیقی می رسیم.

  چشم ها و بال ها نمی توانند یک مرتبه به وجود بیایند. همانطور که برای دستیابی یکباره و حدسی به یک شماره  رمز گاوصندوق بانک به بختی قریب به بینهایت نیاز دارید. اما اگر به طور کتره ای شماره ها ی مختلف را امتحان کنید، و هر بار اندکی به شماره ی بختیار نزدیک تر شوید، بالآخره خواهید توانست در را باز کنید! اصولاً این همان کلید معمای دستیابی انتخاب طبیعی به چیزهایی است که روزگاری ناممکن شمرده می شد.  چیزهایی را که مشکل بتوان از نیاکانی به ارث برد که  بسیار با ما فرق دارند، می توان از نیاکانی به ارث برد که تنها تفاوت اندکی با ما دارند. تنها به شرط اینکه سلسله ی به قدر کافی درازی از این تغییرات اندک میان نسل ها وجود داشته باشد، می توان هر چیزی را از چیز دیگر به ارث برد

به این ترتیب، تکامل از لحاظ نظری  قادر استاز پس  کارهایی برآید که روزگاری تنها حق انحصاری خدا محسوب می شد. اما آیا اصلاً شواهدی دال بر اینکه تکامل  واقعاً رخ داده وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ شواهد فراوان اند. میلیون ها فسیل درست در مکان ها و درست در عمق هایی یافت شده اند که انتظار داریم اگر تکامل رخ داده باشد، باید یافت شود. اما هرگز هیچ فسیلی هیچ جا یافت نشده که مورد انتظار نظریه ی تکامل نبوده باشد، گرچه چنین چیزی می توانست به سادگی رخ دهد: مثلاً یافتن  فسیل یک پستاندار در میان سنگ هایی چنان قدیمی  که در آن زمان تنها ماهیان وجود داشتند، کافیست تا نظریه ی تکامل را ابطال کند.

الگوی توزیع جانوران و گیاهان  بر روی قاره ها و جزیره های جهان دقیقاً مطابق انتظار است. یعنی اینکه این موجودات در طی تغییرات آهسته و تدریجی  از نیاکان مشترک به وجود آمده اند. الگوهای شباهت میان جانوران و گیاهان دقیقاً مطابق انتظار نظریه  ی تکامل است. یعنی برخی پسرعموهای نزدیک و برخی پسرعموهای دورتر یکدیگراند. این واقعیت که کد ژنتیک در تمام موجودات زنده یکسان است، قویّاً حاکی از آن است که همه ی آنها فرزندان نیاکان واحدی هستند. شواهد حاکی از تکامل چنان متقاعد کننده اند که تنها طریق حفظ نظریه ی آفرینش  این است که فرض کنیم که خدا عمداً  شواهد فراوانی را چنان دست چین کرده که به نظر برسد که انگار تکامل رخ داده است. به بیان دیگر، فسیل های توزیع جغرافیایی جانوران، و غیره، همگی جزئی از یک کلک عظیم الاهی باشند. آیا کسی حاضر می شود خدایی را عبادت کند که  دست به چنین حقه بازی کلانی می زند؟ مسلماً محترمانه تر، و از نظر علمی قابل قبول تر، آن است که این شواهد را همان طور که به نظر می رسند تفسیر کنیم.  همه ی موجودات زنده خویشاوندان همدیگراند، که نیای دور مشترکی دارند که بیش از 3000 میلیون سال پیش می زیسته است.

  پس برهان نظم به عنوان دلیلی برای باور به وجود خدا، شکست خورده است. آیا برهان دیگری هم باقی می ماند؟ برخی از مردم به خاطر آنچه که نوعی شهود درونی  می نماید به خدا باور دارند.  چنین شهودهایی همواره قابل حصول نیستند اما بدون شک برای برخی قابل قبول می نمایند. بسیاری از ساکنان آسایشگاه های روانی هم ایمان قلبی استواری دارند که ناپلئون، یا حتی خود خدا، هستند. شکی نیست که چنین اعتقاداتی برایشان بسیار نیرومند است، اما این دلیل نمی شود که بقیه ی ما هم بدان باورها بگرویم. درحقیقت، از آنجا که چنین باورهایی با هم در تناقض اند، اصلاً نمی توانیم آنها را پپذیریم
 
مطالب اندک دیگری هم هست که باید گفته شود. تکامل توسط انتخاب طبیعی بسیاری چیزها را توضیح می دهد، اما نمی تواند از صفر شروع کند. تکامل نمی توانسته بدون وجود نوعی زادآوری و وراثت ابتدایی آغاز شود. وراثت امروزین توسط رشته ی DNA انجام می گیرد. به نظر می رسد که این بدان معناست که باید  نظام وراثت قدیمی تری  نیز موجود بوده باشد، که اکنون ناپدید شده است. آن نظام قدیمی آنقدر ساده بوده  که توانسته به طور شانسی توسط قوانین شیمی ایجاد شود و واسطه ای فراهم کند که توسط آن اشکال ابتدایی انتخاب طبیعی انباشتی شروع شود. DNA  یک محصول جدیدتر این انتخاب انباشتی قدیمی بوده است. قبل از این نوع اولیه ی  انتخاب طبیعی، دوره ای بوده است که ترکیبات پیچیده ی شیمیایی از ترکیبات ساده تر ساخته می شده اند و قبل از آن دوره ای بوده که عناصر شیمیایی مطابق قوانین شناخته شده ی فیزیک  از عناصر ساده ترساخته می شده اند. پیش از آن، درست در لحظات پس از بیگ بنگ که آغاز جهان بوده، همه چیز نهایتاً  از هیدروژن خالص ساخته  شده است

این استدلال هم اغوا کننده است که بگوییم: اگرچه ممکن است برای توضیح تکامل نظم های پیچیده ای که از آغاز جهان با قوانین بنیادی فیزیکی اش شکل گرفته اند، فرض وجود خدا ضرورتی نداشته باشد، اما باز هم لازم است که وجود خدا را به عنوان منشاء ایجاد همه ی چیزها فرض بگیریم. این ایده، کار چندانی برای خدا باقی نمی گذارد: تنها کار بیگ بنگ را سروسامان بده و بعد برو استراحت کن و منتظر باش تا همه چیز خود به خود رخ دهد. شیمی-فیزیک دانی به نام پیتر اَتکینز در کتاب شیوایش به نام خلقت، خدای تنبلی را فرض می گیرد که می کوشد تا آنجا که می تواند کار کمتری برای شروع همه چیز انجام دهد. اتکینز توضیح می دهد که چگونه هر مرحله از تاریخ کیهان توسط قوانین ساده ی فیزیکی، از دوره ی قبلی اش ناشی شده است. آنگاه میزان کاری را که لازم بوده که خدای تنبل انجام دهد کسر می کند و عاقبت نتیجه می گیرد که این کار مورد نیاز درحقیقت صفر است!

 جزئیات فاز قبل از تکاملی جهان، متعلق به حیطه ی فیزیک است، اما من زیست شناسم، و توجه ام بیشتر معطوف به فازهای متأخر تکامل نظم و پیچیدگی است. برای من درس مهم این است که، حتی اگر فیزیک دان ها محتاج باشند وجود یک خدای حداقلی تحویل ناشدنی را فرض بگیرند که برای راه انداختن آغاز جهان ضروری باشد،  آن حداقل تحویل ناشدنی مسلماً بی نهایت ساده خواهد بود. بنا به تعریف، تبیین هایی که برپایه ی مقدمات ساده ارائه می شوند پذیرفتنی تر و رضایت بخش تر از تبیین هایی هستند که موجودات پیچیده و نامحتمل را فرض می گیرند. و نمی توانید موجودی پیچیده تر از خدای متعال داشته باشی
 

 نوشته ی ریچارد داوکینز*

ترجمه ی امیرغلامی 

 _____________________________________________________________ 

 * ریچارد داوکینز، زیست شناس برجسته و  استاد فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد است. او مؤلف کتاب های ژن خودخواه، ساعت ساز نابینا(که این مطلب برگرفته از آن است)،  صعود به قله ی ناممکن، و شکافتن رنگین کمان است.

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

 

 

الله وآفریدن آدم – دروغهای با بن مایه

 همانگونه که در باره ادعای آفرینش جهان هستی از سوی الله . از آغاز کلام الله او بر رسی را آغاز کردم که پوچ بودن ادعایش به آگا هی رسید . درباره آفریدن آدم هم از نخستین سوره ای که در این باره نوشتاری داشت پژوهش آغاز گردید .  آیه های 30 تا37 سوره دوم (البقره) چنین میگوید

بیاد آر آنگاه که پروردگار فرشتگان را فرمود  من در زمین خلیفه خواهم گماشت . گفتند پروردگارا آیا کسانی خوا هی گماشت که در زمین فساد کنند و خونها ریزند و حال آنکه ما خود تورا تسبیح وتقدیس می کنیم .

الله فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید آیه(31) وخدای عا لم همه اسماء رابه آدم تعلیم داد وآنگاه حقایق اسماء را درنظر فرشتگان پدید آورد وفرموداگر شما در دعوی خودصادقید اسماء اینان رابیان کنیدآیه(32) فرشتگان عرضه دا شتند ای الله پاک ومنزه ما نمیدا نیم جز آنچه تو خود بما تعلیم فرمودی  توئی دانا وحکیم آیه(33)

الله فرمود ای آدم ملائکه را به حقایق این اسماءآگاه ساز چون آنان را آگاه ساخت الله فرمود ای فرشتگان اکنون دانستید که من بر غیب آسمانها وزمین دانا وبر آنچه آشکارا وپنهان دارید آگاهم آیه 34)وچون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند همه سجده کردند مگرشیطان که اِبا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید (35) وگفتیم ای آدم تو با جفت خود دربهشت جایگزین ودرآنجا از هر نعمت  که بخواهید بی هیچ زحمت ورنج برخوردارشوید ولی به این درخت (گندم یاسیب) نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بودآیه(36)

پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند وبدین عصیان آنان را از آن مقام بیرون آورد پس گفتیم که از بهشت فرود آئید که برخی از شما برخی را دشمنید وشما را در زمین تا روز مرگ قرار وآرامگاه خواهد بود آیه(37 )

پس آدم از الله خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید زیرا الله مهربان وتوبه پذیر است آیه(38)

مهر ورزیده به ژرفی بنگرید .نخستین سخن فرشتگان با ا لله اینست که میگویند آدم را میافرین ما خود تورا تسبیح وتقدیس میکنیم . این گفته نشان دهنده اینست که آرمان ا لله از آفریدن آدم همانگونه که درنخستین روز آغاز آفرینش جهان هستی آمده درآیه(11) از سوره چهل ویکم(سجده ? فصلت) گفته است (چه به شوق ورغبت ویا به جبروکراهت) باید مرا تسبیح و تقدیس کنید چیز دیگری جز این  نبوده است .

دوم- درحالیکه هنوز سخن از آفرینش آدم درمیان الله وفرشتگان بود . ناگهان سروکله آدم پیداشد پیش از آنکه آفریده شده باشد . والله همه اسماء را هم به او آموخت .

در اینجا نه تنها آفریدن آدم ناروشن است . روشن نیست شیطان وفرشتگان راکی وچگونه آفرید ه بود ؟ 

سوم- با اینکه کوچکترین سخنی از آفریدن جفت آدم به میان نیامده بود درآیه سی و پنجم همین سوره(بقره) میگوید . وگفتیم ای آدم تو باجفت خود در بهشت جایگزین . آیات این سوره دوگانگی چشمگیری داردبا آیات سوره چهل ویکم(سجده- فصلت)که درآیه های 9و10و11- آن چنین میگوید .

ای رسول مشرکان رابگو که شما به ا لله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید ؟ آیه 9 قوت وارزاق اهل زمین را درچهار روز مقدر فرمود وروزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانیدآیه 10 وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود آیه (11) . چند نفر آفرید ودرباره روزی پس از چهار روز آنان چه اندیشید سخنی به میان نیامده است ؟

الله برابر اعتراف خود .  در این نخستین روز آفرینش جهان هستی به هیچ روی سخن از آفریدن آدم وحوا وفرشتگان وداستان شیطان وفرستادن آدم وجفتش به بهشت بمیان نیاورده  که سخن از آفریدن  زمین واهل زمین و روزی آنها برای چهار روز است که پس از آن به خلقت آسمانها پرداخته است .

گمان نکنم جای کوچکترین دو د لی برجای  باشد که یکی از این دوگفتار الله دروغ است .

چهارم-  اللهی که در آیه سی ام از سوره دوم( بقره) به فرشتگان میگوید من چیزی ازاسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید . ودرآیه سی و سوم  از همین سوره میگوید من برغیب آسمانها وزمین دانا وبرآنچه آشکار وپنهان دارید آگا هم . چگونه آگاه نبود که شیطان درسجده کردن بر آدم گوش به فرمان او نمید هد ؟پس آنچه راهم که درباره دانائی وآگا هی وغیبگوئی خود گفته است دروغ میباشد .

زمانی که درآیه سی وچهارم از سوره دوم(بقره)میگوید شیطان ابا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید . آیا کافربودن از دید الله تنها سرپیچیدن شیطان در برابرسجده نکردن بر آدم نیست ؟ آیا گناه دیگری به گردن شیطان نهاده شده که معنی کافر را داشته اشد ؟ آیا از این کار شیطان بوی آزادیخواهی وآزاد اندیشی برنمی آید که او دلیرانه در برابربزرگترین وتنها نیروی برترجهان هستی ایستاده  دستورش را نادرست دانسته وسر فرود نیاورده است ؟ آیا با این رفتار دلاورانه شیطان (اگرشیطانی وجود داشت ) نباید پذیرفت که او نخستین آزادیخواه وپایه گذار آزادی در جهان هستی است ؟

پنجم ? الله در آیه سی وپنجم ازسوره دوم(بقره) میگوید (گفتم ای آدم باجفت خود دربهشت جایگزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید بی رنج وزحمت برخوردارشوید . ولی به این درخت گندم یاسیب دست نزنید )

باز این پرسش پیش می آید که 1- گندم از درخت بدست نمی آید وبذری است کاشتنی 2- چگونه الله دانا وتوانا از یادش رفته که نام کدامین درخت رابر زبان رانده است که درآیه(19)ازسوره هفتم (الاعراف) نام درخت انگور وغیره را هم براین دودرخت افزوده است .

این چند گونه گوئیها بدرستی نشان مید هدکه الله چنان بیهوش است که نمیداند در میان سه درخت نام کدامین را گفته است . آیا دروغ نمیگوید؟

ششم- درآیه سی وششم از سوره دوم(بقره)میگوید(پس شیطان آدم وحوارابه لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ) که این نیز همان زبان زد(عذربدتر از گناه) میباشد ونشانه دیگری از نا آگاهی وناتوانی الله است . زیرا درآن زمان که آدم وجفتش را به بهشت میفرستاد نمیتوانست پیش بینی کند که شیطان هم به بهشت نیست درجهان او راه خوا هد یافت تاآدم وجفتش رابفریبد ؟.

اگر الله میدانست که شیطان خوا هد توانست به بهشت برود وآنهارابفریبد وآنها هم فریب شیطان را خواهند خورد ونتوانست از این رویداد جلوگیری کند . چه بن مایه ای بالاتر از این در زبونی وناتوانی ونا آگاهی الله . اللهی که نتوانسته سر رشته تنها سه نفر آفریده ا ولیه خودش را در دست داشته باشد که چنین دسته گلهائی به آب داده چگونه میتواند مدعی آفرینش جهان هستی واداره آن با شد ؟

آیا این الله لال زبان بسته همان حجر الاسود جا خوش کرده درخانه کعبه نیست که آفریننده آن (محمد) چنین پیام های نابخردانه ای بنام او نوشته وبه خورد مردم داده است ؟

این همان اللهی نیست که محمد نامش را در آیه 110-ازسوره هفد هم(الاسرا ء) بدرون کلام الله برده وخودش را خود خوانده رسول ا لله نامیده وجهانی رازیر نام این بت سنگ سیاه به خاک وخون وسیا هی وسیه روزی وگمراهی کشا نیده است ؟

هفتم : سوره سوم( آل عمران)آیه 59 درباره آفریدن آدم چنین آمده است (همانا مَثَل خلقت عیسی به امر الله . خلقت آدم ابوالبشر است که الله اورا از خاک بساخت سپس بدان خاک گفت بشری به حد کمال باش . هما ندم گردید .

خلقت عیسی بوارون خلقت آدم است .  زیرا برابر سوره ها وآیه های چندی که در کلام الله آمده است . الله میگوید مافرج مریم را پاک وپاکیزه نگا ه داشتیم وآنگاه که از همه خویشان به کنج تنهائی پنهان گردید در آن نهانگاه روح القدس(روح پاک )مارا به چهره جوانی زیبا به او نمودیم  پس مریم به آ ن پسربار برداشت  . که این کاربه هیچروی مانند خلقت آدم نیست که نخست از گل بسازد وسپس بگوید آدمی شو وبشود ؟

گفتار الله درباره خلقت عیسی چنان مینماید که روحِ الله کار عمل تناسلی مردی را بی کم و کاست در رحم مریم  انجام داده که به زبان آخوندی (دخول) کرده وهیچگونه کمبودی هم نداشته است  که پیامدش پسری چشم آبی بنام مسیح بن مریم یا عیسی روح الله است  .

به این آیه ها ی کلام الله نگاه کنید . سوره سوم(آل عمران آیه های 42تا48- سوره نوزدهم(مریم) آیه های16تا34 ? سوره بیست ویکم (انبیاء) آیه 91 سوره شصت وششم (التحریم) آیه 11 ?

جای بسی شگفتی است که با اعتراف روشن الله برابرآیه های یاد شده در تجاوز به مریم و بوجود آوردن فرزندی بنام مسیح بن مریم که نامش رانیز از پیش درآیه45 از سوره سوم(آل عمران) به مریم بشارت داده است وپیش از آنهم برابرآیه 44 همین سوره به رسولش میگوید داستان مریم از اخبار غیب است که بتو وحی کردیم .  برابر آیه 171 ازسوره چهارم (النساء)وآیه35 از سوره نوزدهم (مریم) الله از پذیرفتن عیسی به فرزندی سرباز زده است .؟  (بیچاره آدم مادر نداشت واگر داشت الله روحش را درفرج اوهم میدمید وبعد انکار میکرد؟ )

هشتم : در سوره هفتم(الاعراف) آیه های 11 تا 25 باز داستان آفریدن آدم را بازگو نموده واز همسر آدم بنام (حوا) یادگردیده که چنین نامی دردرون مایه عربی قرآن دیده نمیشودوتنها از جفت آدم نام برده شده  که روشن نیست نام (حوا)را چه کسی ودر چه زمانی به جفت آدم داده که به درون کلام الله راه یافته است ؟ .

درآیه 189 همین سوره که دگرباره داستان  آدم وشیطان بازگو گردیده چنین آمده . اوست اللهی که همه مارا ازیک تن بیافرید . در این آیه نیز کوچکترین اشاره ای به آفریدن آدم از گل وداستان شیطان وسجده نکردن وفرستادن به بهشت  به میان نیامده  وتنها چیزی که برداستان افزوده شده اینست که جفت آدم را از خود او آفریده واین جفت باردار گردیده است . ولی روشن نیست این بارداری درکجا انجام شده است؟

داستان آفریدن آدم هم بگونه آفرینش جهان هستی در هرسوره ودر هر آیه بگونه ای دیگر از سوره وآیه پیش گفته شده . آمده است که هیچیک با دیگری برابری ندارد .

همانگونه که یاد آوری گردید برابرآیه های 9 و10و11 سوره چهل ویکم (سجده- فصلت)که بگفته کلام الله آغاز آفرینش جهان هستی است . الله میگوید همه قوت وارزاق چهار روزه اهل زمین را فراهم وتقسیم کردم . اگر ان گفته الله درست باشد که درآغاز کار( ا هلِ زمین  را هم آفریده است)  دیگر چه نیازی به ساختن آدمک گلی بود تا جفتش را هم از بدن او بسازد ویا رویداد سجده نکردن شیطان پیش آید . آیااین چند گانه گوئیها دروغ نیست ؟

                       دستکاریهای الله در رَحِم زنان وزشت وزیبا نمودن نوزادان

نهم 1- الله است که می نگارد صورت شمارا دررحم مادران هرگونه اراده کند سوره سوم(آلعمران)آیه 6

2- بدانید که ما نخست شمارا از خاک آفریدیم. آنگاه از نطفه،آنگاه ازخون بسته،آنگاه ازپاره گوشت تمام وناتمام تا در این انتقال وتحولات قدرت خودرابشما آشکارسازیم . واز نطفه آنچه رامشیت ما تعلق گیرد در رَحِم ها قرارد هیم تابه وقتی معین طفلی از رَحِم بیرون آوریم… سوره بیست و دوم(حج)آیه5

3-…وآنچه زنان بار گیرند وبزایند جز علم واراده او نخوا هدبود …سوره سی وپنجم(فاطر)آیه11

4- …وشمارا در با طن رَحِم مادران در سه تاریکی با تحولات گوناگون بدین خلقت زیبا بیافریدیم …سوره سی ونهم (زمر)آیه 6

5- و الله است به هرکه خوا هد فرزند اناث وبه هرکه خوا هدفرزند ذکور د هد یا در یک رَحِم دوفرزند پسر ودختر قرار مید هد و هرکرا خوا هد عقیم گرداند . سوره چهل ودوم (شوری)آیه 49-50

6- الله به شما بندگان آگاه تر است زیرا او شمارا از خاک زمین آفریده وهنگامی که در رحم مادر جنین بودید یادآورید وخود ستائی نکنید که اوآفریننده است …سوره پنجاه وسوم (نجم)آیه 32 

7- و الله شمارا مانند نباتات از زمین برویانید  سوره هفتادویکم (نوح) آیه 17

8- آیا شما آدمیان را از آب بی قدر بدین زیبائی نساختیم و آن نطفه را به قرارگاه رحم منتقل نساختیم  تا مدتی معین ومعلوم وما تقدیر رحم کردیم که نیکو مقدر حکیمی هستیم . سوره هفتاد وهفتم (المرسلات) آیه های 19تا23

9- انسان مغرور دربدو خلقت خود بنگر که از چه آفریده شده است . از آب نطفه جهنده ای خلقت گردید که از میان صلب پدروسینه مادر بیرون آمده است  . سوره هشتادوششم(الطارق)آیه های  5 تا 7 .

اگر به این آیات که کلامِ الهی نامیده شده درست بیندیشید بسیار ساده در می یا بید که در آئین این الله دروغگوی همه کاره هیچکس درهیچ کاری اراده واختیاری ندارد حتا در بوجود آوردن فرزندان خود .

اللهی که برابر بن مایه های داده شده در کلام الله خود یکبار هم نتوانسته راستی . درستی . دانش وبینش وخردش را به استواری برساند که برابرآیه های 17 و18 از سوره پانزدهم(الحجر)وآیه های  6تا8 از سوره سی وهفتم (صافات) از ترس شیطان به آسمانها پناه برده ودورش را نیز آتشبارگذاشته تادرامان باشد؟

اللهی که از گردش زمین بدور خود وخورشید نا آگاه است ومیگوید تاریکی شب را در پرده زرین روز پنهان میکنم وسپس از هم جدا میکنم تا شب وروز برآیند؟

اللهی که درباره آفرینش جهان هستی چنان دروغهای شاخداری گفته که به آگا هی ر سید؟

اللهی که درباره آفریدن آدم این چنین بی پرده دوغ میگوید؟

اللهی که پدران ومادران را درآفریدن فرزندان خود موئثر نمیداند ومیگوید چهره فرزندان شمارا در رحم مادران من می پرورانم واز نطفه ها آنچه راکه من اراده کنم در رحم ها جای مید هم .یعنی کار عمل تناسلی مردان را انجام مید هم . باروری زنان جز به دانش اونیست واومیداند که در رحم زنان سه تاریکی وجود دارد اوبه هرکس که دلش خواست پسر یا دختر مید هد یا یکباره دوفرزند نه بیشتر ونمیداند که برخی از زنان پنج قولو وبیشتر هم زائیده اند .وهرکرا هم بخواهد(عقیم) یعنی نازا بی فرزند میکند؟

یا مانند نباتات از زمین میرویاند و اوست که مارا از صلب(پشت)پدر ولی از سینه مادر بیرون می آورد . با اینکه پیوسته در رحم زنان به گشت وگذار سرگرم است . هنوز در نیافته که فرزند از رحم مادربیرون می آید نه از سینه او ؟

حال از این اللهِ همه کاره پرسشی دارم : تو که در برابراینهمه اعترافات انکار ناپذیر دست از جهانداری شسته ودر رحم زنان جا خوش کرده ای تا بتوانی نطفه های وارد شده در رحم ها را جابجا کنی وچهره ها رابنگاری تا آفریدگان زیبا وتندرست داشته باشی . چرا بعضی هارازشت وبعضی رازیبا می آفرینی؟

با زیبایان چه دوستی وبا زشتها  پیش از زایش چه دشمنی داری ؟

چرا بعضی ها را سیاه وبعضی ها را سفید وگروهی راسرخ وزرد می آفرینی ؟ گناه سیا ها ن پیش از زایش چه بود؟  چرابرخی را بلند بالا وبرخی را کوتوله می آفرینی ؟ چرا به یکی دست وبه دیگری پا وبه آن دیگر زبان سخن گفتن وچشم برای بینائی وگوش برای شنوائی نمید هی ؟ کدام یک از این ناتوان آفریده ها(معلولین) از تو خواسته بودند که آنانراچنین بیافرینی ؟

چرا آن کودکان خرد سال را که زیبا هم آفریده ای فلج  وگنگ وکر وکورولال کرده ای؟ اینها که هنوز پا به جهان هستی نگذاشته بودند تا ازستایش آمرانه تو سرباز زده باشند . چرا پیش از زایش ودست آزیدن به گنا هی پیشا پیش کیفربیدادگرانه ونابجا داده ای ؟ اگر بدرستی آگاه بودی که پس از زایش از فرمان تو سر پیچی خواهند کرد . تو که جابجا کننده همه نطفه ها در رَحِم مادرها بودی چرا آن نطفه ها را از میان نبردی . با اینکه بگفته خودت توان نازاکردن هم داشتی وداری ؟

به من پاسخ بده آیا تو یک بیمارروانی نیستی ؟ آیا کارهائیکه انجام داده ای از ویژگی کارهای ا هریمن نیست ؟  اگر مردان بازنان همخوابه نشوند در درون رحم سرگردان نمی مانی ؟

زمانی که هیچیک از کار هائی را که مدعی انجامش هستی نتوانسته ای درست انجام د هی . باید بپذیری  ناتوانی ، ناآگاهی، دروغگوئی  همانگونه که میگوئی شمارابگونه نباتات از زمین میرویانم همانگونه که میگوئی از سینه مادران زاده میشویم همانگونه که درباره آفرینش جهان هستی دروغ گفتی همانگونه که درباره داستان شتر صالح دروغ گفتی همانگونه که درداستان موسی وفرعون دروغ گفتی وو

کدام سخن راست ودرست از د هانت بیرون آمده است جزدروغ ، زورگوئی ، گردن کلفتی ، مکاری ، غداری .  قهاری  جباری ، گردنه بندی ، کشت وکشتارو تاراج که همه و همه  برابراعترافاتی است که در همین کلام الله آورده ای . اگر با این ویژگی ها تو خدائی . پس ا هریمن کیست ؟

آیا تودر نقطه برابر اَشا  خداوندخرد ودانش ، دادود هش ، شادی وبهزیوی  ، مهرو دوستی ، اندیشه وگفتار وکردار نیک . ایرانیان قرار نگرفته ای ؟ که در آئین او نه تنها زنان ومردان برابرند که همه مردم جهان آزادند تاچگونه بیندیشند و زندگی کنند . نه عشرتکده ای چون بهشت دروغین تو دارد تاکسی رابفریبد ونه شگنجه گا هی چون دوزخت داردکه کسی رابترساند ونه خواسته ونیازی داردتاکسی اورا سجده کند .

اگر روزی بدرستی کلام الله ات از سوی پژوهشگران مورد بر رسی قرار گیرد آنگاه تشت رسوائی تو ورسول ا للهی که تورا درجایگاه خدائی نشانیده ا ست بر سر همه بازار های جهان به صدا درخوا هد  آمد  وهمگان خوا هند دریافت که همان حجر الاسودی هستی که بنامت آئینی ا هریمنی ساختند وخونهای بیشماری ریختند  فرهنگ ها وخانمانهای بسیاری را بر باد فنا دادند .

امیدوارم خورشید دانش وبینش ، مهرودوستی بیش از این در پس ابرها پنهان نماند وخردبجائی رسد تورا چنانکه هستی بشناسند ، در دادگاه وجدان محاکمه ومحکومت کنند وازجایگاه خدای دروغین بزیرت کشند تا جهان وجهانیان ازشرتو واین کلام الله و رسول الله وآیت ا لله هایت یکبار وبرای همیشه رهائی یابند . تا تو هستی کوچکترین امیدی  بر بهزیوی، نیکبختی ، آزادی ، شادی وشادمانی درجهان  نیست .

درپایان روی سخنم با شما آیت الله ها = (آیت الحجر الاسود های) گمراه گر ودغلباز است . باچنین کلام اللهی که درون مایه آن ننگنامه ای بیش نیست .بنام او وبنام الله آمده دراو و خود خوانده رسول الله اش1400 سال است مردم ساده اندیش ایران را فریفته وچنان گمراه  واز راه راست بدر برده اید که از خود بیگانه گردیده وتازی پرست شده اند .

تا زود است عمامه هارا بردارید و بگردن بیاویزید ، نعلین هارا از پا بیرون بیآورید با پا های برهنه به درِ خانه های گمراه نگاهداشتگانِ خود بروید وپوزش بخواهید وگرنه دیری نخواهد پائید که شما را درتلویزیون ها بنشانند ، کلام الله تان را نیز بدست شما بد هند تابا زبان فارسی بخوانید وبگنا هان خود اعتراف کنید . آن زمان برای پوزشخوا هی بسیار دیر است چه بسا که عمامه تناب دار شما گردد .

                             حال ببینیم الله در این باره در تورات چه میگوید ؟

سِفر پیدایش : باب اول آیه27…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید اورابصورت خدا آفرید ایشان را نر وماده آفرید . ودرباب دوم سفر پیدایش از آیه  7 تا 25به بعد چنین میگوید .خداوند خداپس آدم را از خاک زمین بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد . و خداوند باغی در عَدَن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا گذاشت  وخداوند خدا هر درخت خوشنما وخوشخوراک را از زمین رویانید ودرخت حیات را در وسط باغ ودرخت معرفت ونیک وبد را . ونهری از عَدَن بیرون آمد تاباغ راسیراب کند واز آنجا منقسم گشته چهار شعبه شد .

نام نهر اول فیشون است که تما م زمین حویله را که در آنجا طلا بسیار ا ست احا طه میکند . …نام نهردوم جیحون که تمام زمین کوش را احا طه میکند . ونام نهر سوم حَّدقل که بطرف شرقی اشور جاری است ونهر چهارم فرات . پس خداوند خدا آدم را گرفت واورا درباغ عَدَن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید .

خداوند خدا آدم را امر فر موده گفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد . وخداوند خداگفت خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم . وخداوند خدا هر حیوان صحراوهرپرنده آسمان را از زمین سرشت ونزد آدم آورد تابه بیندکه چه نام خوا هد نهاد وآنچه آدم هر ذی حیات را خواند همان نام اوشد .

 پس آدم همه بهائم وپرندگان آسمان و همه حیوانات صحرا را نام نهاد لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد . وخداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت ویکی از دند هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد . وخدا وند خدا آن د نده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد . وآدم گفت همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد . از این سبب مرد پدر ومادر خودرا ترک کرده با زنِ خویش خواهد پیوست ویک تن خوا هند بود . و آدم وزنش هردو برهنه بودند وخجلت نداشتند .

                                            باب سوم از آیه 1تا 34

و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود هوشیارتر بود وبه زن گفت آیا حقیقتا خدا گفته است که از همه درختان باغ نخورید . زن به مار گفت از میوه درختان می خوریم . لکن از میوه درختی که وسط باغ است خدا گفت از آن نخورید وآنرا لمس مکنید مبادا بمیرید . مار به زن گفت هر آینه نخوا هید مرد . بلکه خدا میدانددر روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک وبد خوا هید بود . وچون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنماودرختی دل پذیر ودانش افزا پس از میوه اش گرفته بخوردوبه شوهر خود نیز داد واوخورد .

آنگاه چشمان هردوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر بهم دوخته ستر هارا برای خویشتن ساختند . و آواز خداوند خدارا شنیدند که درهنگام وزیدن نسیم نهار درباغ می خرامید و آدم وزنش خویشتن را از حضور خداوند در میان درختان پنهان کردند . وخداوند خدا آدم را ندا داد وگفت کجا هستی . گفت چون آواز تورا در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خودراپنهان کردم . گفت کِه تورا آگا ها نید که عریانی آیا از آن درختی که تورا غدغن کردم که از آن نخوری خوردی ؟

 آدم گفت این زنی که قرین من ساختی وی از میوه درخت به من داد ه خوردم  . پس خداوند خدا بزن گفت این چه کار است که کردی زن گفت مار مرا اغوا نمود که خوردم . پس خداوند خدا به مار گفت چونکه این کار کردی از جمیع بهائم واز همه حیوانات صحرا ملعون ترهستی بر شکمت راه خوا هی رفت وتمام ایام عمرت خاک خوا هی خورد . وعداوت درمیان تو وزن ودر میان ذریت تو وذریت وی میگذارم او سر تورا خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خوا هی کوبید .

و به زن گفت اِ لَم و حمل تورا بسیار افزون گردانم با ا لم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو به شوهرت خوا هد بود واوبرتو حکمرانی خوا هد کرد .  و به آدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی واز آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس به سبب تو زمین ملعون شد وتمام ایام عمرت از آن با رنج خوا هی خورد . خوار وخس نیز برایت خوا هد ر ویانید وسبز های صحرا را خوا هی خورد . و به عرق پیشانیت نان خواهی خوردتا حینیکه به خاک راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی وبه خاک خوا هی برگشت .

وآدم زن خود را حوا نام نهاد زیرا که او مادر جمیع زندگان است . وخداوند خدا رختها برای آدم وزنش از پوست بساخت و ایشان را پوشانید  . وخداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده ا ست که عارف نیک وبد گردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند واز درخت حیات نیز گرفته بخورد وتا به ابد زنده ماند . پس خداوند خدا اورا از باغ عَدَن بیرون کردتا کار زمین را که از او گرفته شده بود بکند . پس آدم را بیرون کرد وبه طرف شرقی باغ عَدَن کّروبیانرا مسکن داد وشمشیر آتشباری را که بهرسو گردش میکرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند .

 گفتار الله یا اللهِ به پوشاک یهوه درآمده . آمده در تورات را شنیدیم وحال دادگرانه به داوری می نشینیم

1- در سِفرپیدایش (باب اول)28 ? میگوید( پس خدا آدم را به صورت خود آفرید..وایشان رانر وماده آفرید )در آیه 7 از باب دوم میگوید( خداوند خدا پس آدم را از خاک بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد ) درآیه های 21 و22 …میگویدیکی ازدنده های آدم رابرگرفت واز آن دنده زنی بنا کرد و وی رابه نزد آدم آورد .

اگر الله روز اول نر وماده آفریده چه نیازی به ساختن دوباره آدمک گلی داشت؟  اگر روز اول ماده را هم آفریده چه نیازی به خواب کردن آدم وبرداشتن دنده ای ازاو برای ساختن زنی دارد ؟  آیا این گفته الله به روشنی دروغ نیست ؟

2 ? در آیه های 15 تا 17 میگوید .پس خداوند آدم را درباغ عدن گذاشت وگفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد نخور که اگر بخوری می میری . نخست پرسش برانگیز است که چرا الله نمیخواست آدم دارای معرفت شود .دوم نشان دهنده اینست که الله نادان ونا آگاه بود که سرانجام روزی آدم از میوه آن درخت را خواهد خورد . بد ین ترتیب ادعای  الله بردانش وآگاهی از گذشته وآینده دروغی بیش نیست . سوم اینکه الله به آدم گفت اگر میوه این درخت رابخوری .خواهی مرد ومیوه آن درخت کشنده نبود . پس الله دروغی بزرگ به آدم گفته است ؟

3- باب سوم آیه های 1 تا 8 مارکه از همه حیوانات هوشیار تر بود زن را فریفت تا میوه آن درخت رابخورد وبه همسرش نیز بخوراند . که اینهم بن مایه دیگری از نادانی ونا آگا هی الله است که مار روزی چنین دسته گلی به آب خواهد داد ؟

4- آیه های 16 تا 19 در پی سر پیچی زن . الله کیفری برایش مقرر نمود تادردِ بارداری وزایمان اوزیاد باشد وهمواره فرمانبردار همسرش گردد ؟ پس برتری مردان بر زنان در اسلام ناب محمدی هم از باغ عَدَن سر چشمه میگیرد .

به آدم هم گفت چون گوش به سخن زنت داده ای باسبزه های صحرا وعرق پیشانی نان خوا هی خورد . پس نپذیرفتن رای زنان دراسلام نیز از همینجا سرچشمه میگیرد ؟

5- برای اینکه مبادا آدم به درخت حیات دست یابد ومیوه اش رابخورد تا همیشه زنده بماند . الله با شمشیر آتشباری که ازهرسو در گردش است از درخت حیات نگهبانی میکند . واینهم نمونه دیگری از ناتوانی الله است که چون نمیتواند از دسترسی آدم به درخت حیات پاسداری کند دورش را شمشیر آتشبار گذاشته است . همانگونه که از ترس شیطان بدور خود آتشبار گذاشته است ؟

کوتا هی بود ازدروغگوئیها .ناتوانیها .نادانی ها ونا آگا هی های الله =(حجرالاسود)خدای مسلمانان درتورات .

و اینهم بخش کوچکی از دروغگوئیهای الله تنها درباره آفریدن آدم در دو کتاب مقدس او(تورات وقران)

1- الله درآیه35- ازسوره دوم(بقره)میگوید . به فرشتگان دستور دادیم آدم را سجده کردند و شیطان سرپیچی کرد : ولی در تورات کوچکترین یادی از فرشته  وشیطان وسرپیچی به میان نیامده است بنا براین دراین باره الله دروغ گفته است ؟

2- در آیه 36 همین سوره میگوید : گفتیم ای آدم با جفت خود در بهشت جایگزین ولی از درخت (گندم یاسیب)رانخور درآیه19- از سوره هفتم (اعراف) نام درخت انگور هم بر درخت گندم وسیب افزوده گردیده است  در حالی که درتورات تنها از درخت (معرفت) نام برده شده . از الله میپرسم کدام گفته ات درست است (درخت گندم . سیب . انگور . یا درخت معرفت ؟)

3- در آیه 36 از سوره دوم میگوید پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ولی درباب دوم تورات از آیه 1تا 8 میگوید مار همسرآدم رافریفت . از الله میپرسم کمی بیندیش دستکم این یکی را پاسخ درست بده . (شیطان فریب داد یا مار؟)

4- از الله میپرسم تو درقرآن میگوئی آدم وجفتش را به بهشت فرستادم ولی در تورات میگوئی باغی در عَدن  غرس نمودی وآدم را در آن باغ گذاشتی ونهری از عدن بیرون آوردی که چهار شعبه شد .  اولی نهر فیشون دومی نهر جیحون سومی نهرحَّدقل وچهارم نهر فرات . آیا این باغ عَدن همان بهشت موعوداست واین نهرها همان نهرهای شیر وعسل؟ اگر این باغ بهشت موعود باشد که از شراب وکباب و حور و غلمان وزنان همیشه باکره در آن خبری نیست .

پاسخ چشم براهانِ فریب خورده را چه مید هی ؟

درستی اینست که اسلام ناب محمدی نه تنها زنده های مارا  با اینگونه دروغها سر گردان کرده است که مرده های ما نیز معتاد به شنیدن اینگونه دروغهای  مقدس الله فرموده شده اند . شگفتا که میخوانیم ولی نمی اندیشیم خواندن چنین داستانهای دروغین وپوچ ونابخردانه تازیان ویهود چگونه میتواند برای ما باور پذیر وبرای روان مردگان ما آرامش بخش باشد ویا سوگند بر ننگ ودروغ چگونه میتواند مارا پای بند بر راستی ودرستی  وپیمان داری نماید ؟

با ارج فراوان برهمه کوشندگان راه روشنگری وآزادی که آثار گرانبها وستودنی از خود برجای نهاده  ولی گا هی استخوان لای زخم گذاشته اند . ازخداوند خرد میخوا هم  به این ارجمندان آن توان را بد هد که در سنین بالای هشتاد سالگی از تروراسلامی وجوانمرگ شد ن نهراسند . دلیرانه تر گام درمیدان نبرد فرهنگی وروشنگری بنهند وبکوشند درنوشتارهای پر ارج خود دیگراستخوان لای زخم نگذارند که مایه گمرا هی بیشتر گمرا هان  گردد : پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزرد وبنفش :

      آله دال فک

منبع +

بیخدایی چیست؟

ایده ای از خدا وجود دارد، و اعتقاد به آن پیش از آنکه بر پایه ی استدلال باشد، بر اساس عوامل غیر عقلیست. خداباوران به دلایل مختلف وجود خدا را قبول می کنند (معمولا از خانواده ی خود ارث می برند) و بعد سعی می کنند برای آن دلایلی پیدا کنند. البته متاسفانه اکثر ما در مورد بیشتر عقایدمان چنین روشی داریم، شما و من. نقص بزرگیست که باید درمان شود، و نیاز به تلاش بسیاری دارد. خداباوران پس از آنکه برای عقیده ی پیش فرض شده ی خود به دنبال دلیل گشتند، برهانهایی تهیه کردند، که در این سایت بررسی شد. این برهانها همگی اشتباه هستند، و هم در این سایت اشتباه آنها نشان داده شده، و هم در سراسر تاریخ، طوری که حتا برخی از خداباوران خود نیز این مطلب را قبول دارند. حال این نکته مطرح می شود، که با ابطال برهانها چه نتیجه ای می گیریم ؟

خداباور ممکن است پس از اینکه تمام برهانها ابطال شود، بگوید که «بسیار خوب، حال اگر میتوانی ثابت کن وجود ندارد !». برهانها در مورد وجود داشتن خدا بود، و ما برهان ها را نقض کردیم، نه وجود خدا را. خوب، حال به وجود داشتن خدا اعتقاد داشته باشیم یا به وجود نداشتنش ؟

پاسخ این مطلب در آتئیست یا آگنوستیک آمده است، و در آنجا شرح داده شده که چرا چنین موقعیتی معادل با فرض وجود نداشتن خداست.

انتقادی که می توان از این سایت، و مطالب مشابه گرفت این است که اعتقاد به خدا بر اساس استدلال شکل نگرفته، و در نتیجه بر اساس استدلال و منطق نیز از بین نمی رود. پس این همه تلاش برای چیست ؟

اول اینکه بسیاری از افراد، دست کم بین جوانان اهل فکر، نظری قطعی در مورد خدا ندارند، و در جستجوی جواب هستند. این افراد می توانند با مراجعه به چنین منبعی، و منابع مخالف، به نتیجه برسند.

از این گذشته، کسانی هم که جوابی یقینی برای مسئله دارند نیز به پایان خط نرسیده اند. همه ی ما در حال دگرگونی هستیم، و اعتقادات بسیاری از این افراد نیز تغییر خواهد کرد، و این تغییر در اثر جمع شدن موارد مختلفی که این مطالب هم می تواند یکی از آنها باشد انجام می شود. البته در این موارد مهمترین عنصر فکر کردن خود شخص است.

آخرین نکته ای که مطرح می شود این است که از بین رفتن اعتقاد به خدا چه نتایجی دارد. پیش از هر چیز باید تاکید کنم که در اینجا هدف بررسی درستی یا نادرستی مسایل است، نه نتایج آنها. با این حال، برخی از خداباوران اعتقاد دارند (یا دست کم اینگونه معتقدانده شده اند) که از بین رفتن این اعتقاد عواقب وخیمی دارد (که ابدا اینطور نیست) و لزا از این مطلب به عنوان شبهه برهانهایی به نفع خدا استفاده کرده اند. این شبهه برهانها در قسمت بررسی برهان ها طرح شده اند و مسئله ی نتایج اعتقاد تا جایی که به این حوزه مربوط می شود در آنجا بررسی شده اند.

به طور خلاصه، ما در جهانی زندگی می کنیم که مجهولات بسیاری را پیش روی ما قرار داده است. مجهولاتی که سبب شگفتی فراوان ما می شوند، و چون غرور و قدرت طلبی ما اجازه ی تسلیم نمی دهد، سعی می کنیم به هر شکل که شده بر آن مسلط شویم. یکی از روشها علم بوده است، که سعی کرده با استفاده از خود طبیعت آن را حل کند، و با مرور زمان به نتیجه برسد. روش دیگر دین است که سعی می کند هر چیز را در سریعترین شکل ممکن به نوعی ماست-مالی کند، و به این شکل بر این حس بد فایق آید. ولی آیا واقعا جوابهایی که دین به مجهولات می دهد جواب است ؟ یا تنها جایگزین کردن ابهامهایی واقعی با ابهامهایی دیگر ؟

دین را می توان در واکنش غیرخردورزانه با مجهولات، و ترکیب آن با سواستفاده ی برخی افراد خلاصه کرد. اگر این دو نبود، دینی به وجود نمی آمد، و ایده ی خدا نیز مانند بسیاری از خرافات دیگر که در حال حاضر بسیار کمرنگ تر شده اند از بین می رفت.

اردشیر پ

تحجر و بیابانگرایی در روش آیت الله خمینی


بزرگترین بانی مرگ انسانیت، دموکراسی و آزادی در ایرانقضا و قضاوت از ديدگاه امام خميني 
 * جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي
* تخلفات اداري و جرايم نظامي
* جرايم رژيم طاغوت

————————————————————-

* جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي

توهين به روحانيت
اگر كسي روحاني را توهين كند به اسم اينكه او بسته به پيغمبر است به‏طوري كه به انكار پيغمبري و عداوت با پيغمبر و خدا برگردد ، او نيز كافر است ؛ نه براي توهين به روحاني بلكه براي انكار رسالت .
( كشف الاسرار ، ص ۲۰۰ )

ارتداد
مرتد – و او كسي است كه از اسلام خارج شده و اختيار كفر نموده است – بر دو قسم است : فطري و ملي ؛ مرتد فطري كسي است كه يكي از پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او ، مسلمان باشد سپس بعد از بلوغش اظهار اسلام نمايد و پس از آن از اسلام خارج شود . و مرتد ملي كسي است كه پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او كافر باشند سپس بعد از بلوغ اظهار كفر نمايد پس كافر اصلي شود و پس از آن اسلام بياورد سپس بر كفر برگردد ، مانند نصراني اصلي كه اسلام بياورد سپس به نصرانيتش ? مثلاً ? برگردد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۱۱ )

محاربه
محارب هر آن كسي است كه شمشيرش را برهنه مي‏كند يا آن را تجهيز مي‏نمايد تا مردم را بترساند ؛ و مي‏خواهد در زمين افساد نمايد ، در خشكي باشد يا در دريا ، در شهر باشد يا در غير آن ، شب باشد يا روز . و درصورت تحقق آنچه كه ذكر شد ، شرط نيست كه از اهل ريبه باشد ، و مرد و زن در آن مساوي است . و در ثبوت آن براي كسي كه با قصد مذكور ، سلاحش را بكشد در حالي كه او ضعيفي است كه از ترساندنش ، براي احدي خوفي تحقق پيدا نمي‏كند ، اشكال بلكه منع است . ولي اگر ضعيف باشد ? نه به حدي كه ترس از ترساندن او متحقق نشود – بلكه در بعضي از احيان و اشخاص تحقق پيدا مي‏كند ، ظاهر آن است كه داخل در آن مي‏باشد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۲۳۹ )

اشاعه اكاذيب
اشاعه اكاذيب براي تشويش افكار عامه ، برخلاف مصالح اسلام و مملكت ، جرم و قابل تعقيب است .
( پيام امام به وعاظ و گويندگان مذهبي ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۵۲ )
۴۲/۲/۲۸

فساد چماق‏به‏دستان
اين چماق به‏دستان واجب‏القتلند ؛ همه‏شان را بايد كشت . هركس پيدا كند اين چماق به‏دست‏هايي كه مفسد في‏الارض هستند و در زمين دارند فساد مي‏كنند ، هر كه يكي از اينها را پيدا كرد بكشد او را .
( بيانات امام در مورد حقوق بشر ادعايي شاه و كارتر ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص ۸۰ – ۷۹ )
۵۷/۹/۲۵

مخالفت با حكومت اسلامي
مخالفت با اين حكومت مخالفت با شرع است ، قيام بر عليه شرع است . قيام بر عليه حكومت شرع جزايش در قانون ما هست ، در فقه ما هست ؛ و جزاي آن بسيار زياد است . من تنبه مي‏دهم به كساني كه تخيل اين معني را مي‏كنند كه كارشكني بكنند يا اينكه خداي نخواسته يكوقت قيام بر ضد اين حكومت بكنند ، من اعلام مي‏كنم به آنها كه جزاي آنها بسيار سخت است در فقه اسلام . قيام بر ضد حكومت خدايي قيام بر ضد خداست ؛ قيام بر ضد خدا كفر است .
( بيانات امام در جمع خبرنگاران داخلي و خارجي ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۳۱ )
۵۷/۱۱/۱۶

نگهداري سلاح غير مجاز
اسلحه و آنچه از اموال دولت در دست اشخاص است ، مستقيماً يا توسط امام جماعت يكي از مساجد ، به كميته مخصوص كه از طرف نخست وزير تعيين شده است تحويل دهند و قبض رسيد بگيرند . تخلفْ حرام و موجب تعقيب است .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۷۸ )
۵۷/۱۱/۲۴

قاچاق مواد مخدر
يك طايفه هم اين قاچاقچيها ؛ هروئين‏فروش و قاچاقچي [كه] اسلحه قاچاق مي‏آورد . اين هم يك درد و بلايي است كه الآن به جان اين ملت افتاده است . اينها درجه اول خائنين هستند به اين مملكت . ترياك آوردن و پخش كردن بين مردم ، هروئين آوردن و پخش كردن بين جوانهاي ما ، ملت ما را از بين خواهد برد . اينها خودشان قبل از اينكه آن عذاب الهي برايشان بيايد ، قبل از اينكه آن شلاق الهي به آنها بخورد ، خودشان ملاحظه بكنند و نكنند . ترك كنند اين را ؛ اين جنايت است ، اين كشيدن جوانهاي برومند ماست به از بين رفتن ، اين فساد نسل است ؛ نسل را فاسد مي‏كند .
( بيانات امام در جمع اعضاي بازرگاني ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۹ )
۵۸/۲/۲۵

تعرض بر روحانيون
هيچ‏كس و هيچ گروهي حق ندارد متعرض معممين بشود و به روحانيون اهانت كند . در صورت تخلف ، دادگاه انقلاب محلْ موظف است او را تعقيب و مجازات كند .
( پيام امام در مورد عدم تعرض به روحاني نماها ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص ۲۵۳ )
۵۸/۳/۳

تهاجم فرهنگي
روشنفكران ما تحت تاثير روشنفكران حرفه‏اي نروند ، حقوقدانهاي ماتحت تاثير حقوقدانهاي غربي نروند ، وكلاي دادگستري ما تحت تاثير غربزده‏ها نروند ، قضات ما تحت تاثير اشخاصي كه غربزده‏اند نروند ، دانشگاه ما تحت تاثير اشخاصي كه در دانشگاه افساد مي‏كنند نروند ، كارگرهاي ما ، دهقانان ما ، تحت تاثير اشخاص مفسد نروند . اينهاشياطيني هستند كه در صدر اسلام هم شيطان بزرگشان فرياد زد وهمه را با هم مجتمع كرد ، الآن هم مي‏خواهند همين كار را بكنند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۱۵ )
۵۸/۳/۲۵

اهانت به معصومين
هركه به رسول خدا اهانت كند ، هر كه به ائمه هدي اهانت كند ، واجب‏القتل است .
( بيانات امام در جمع گروهي از بانوان لنگرود ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۸۲ )
۵۸/۴/۲

توطئه
برخورد با همه گروهها برخورد سالم بايد باشد . يعني اسلام همين طور است كه حتي با دشمنها هم با مسالمت رفتار مي‏كند ، مگر آنكه بر ضد مصالح يك كشوري ، مصالح اسلام ، توطئه بكنند ؛ آنجاست كه با شدت عمل مي‏كند .
( بيانات امام در جمع گروهي از كاركنان وزارت كشاورزي عازم كشور شوروي ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۵ – ۲۳۴ )
۵۸/۴/۸

تفرقه و چنددستگي
اين حقوقدانان ، اين روشنفكرها ، اين كذاها ، اينها چرا نمي‏آيند ملحق بشوند به همين جمعيتها و با همينها در كارشان چرا همه دست به هم نمي‏دهند ؟ نوشته‏هايشان جوري باشد كه وحدت كلمه ايجاد كند ، گفته‏هايشان [اين] جوري باشد ؛ جمعيتهايشان اينطور باشد . چرا مي‏روند توي مجلس ، نمي‏دانم ، وكلا ، مي‏گويند كه اسلام حالا به درد نمي‏خورد ؟ جز اين است كه مي‏خواهند فساد كنند ؟ ولو يك كلمه مفتي كه يك كسي بگويد ، كه در كسي تاثير نمي‏كند ، اما خود اين معني نشان اين را مي‏دهد كه رشد نيست . الآن اگر اين تميز مي‏داد كه اين اسلام بود كه همه شما را از خارج كشيد به اينجا و حالا آزاد شديد ، اين اسلام بود كه شما را از انزوا بيرون آورد ، شما همه توسري خور سازمان امنيت بوديد ، شما همه نمي‏توانستيد اظهار وجود بكنيد ، حالا كه اسلام آمده و شما را از زاويه‏ها بيرون كشيده ، و از خارج ، داخل كرده ، واردتان كرده در ميدان عمل ، حالا بر ضد همان اسلامي كه همچو خدمتي را به شما كرده است ، قيام كرديد ؟ اين بايد اسمش را چي گذاشت ؟ اين اسمش را مي‏گوييد تشخيص نمي‏دهند ؟ يا اين قدر با اسلام بد هستند كه حتي حاضرند كه امريكا و شوروي به آنها حكومت كند و اسلام حكومت نكند ؟ چه جوري است وضع ؟ اصلاح كنند مردم خودشان را ! بايد اين طبقه روشن و اين طبقه‏اي كه عرض مي‏كنم ، كارآمد هستند ، خودشان را اصلاح بكنند . اين طبقه مردم زود صالح مي‏شوند ، دست نخورده‏اند اينها . ما هر چي داريم از اين طبقه‏اي است كه ادعا مي‏كنند كه ما روشنفكريم و ما حقوقدانيم و ما – نمي‏دانم – طرفدار چه هستيم ، ما هر چه داريم از اينها داريم صدمه مي‏خوريم . چرا دست به هم نمي‏دهند اين كارها را [بكنند] ؟ چرا جلوگيري مي‏كنند از اين سيلي كه راه افتاده است و مي‏خواهد كارها را اصلاح بكند ؟
( بيانات امام در جمع اعضاي نهضت راديكال ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۴ – ۲۰۳ )
۵۸/۴/۳۱

احزاب غيرقانوني
دادستان انقلاب موظف است مجلاتي كه بر ضد مسير ملت است و توطئه‏گر است تمام را توقيف كند ، و نويسندگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند . موظف است كساني كه توطئه مي‏كنند و اسم حزب روي خودشان مي‏گذارند ، روساي آنها را بخواهد و آنها را محاكمه كند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۵۲ )
۵۸/۵/۲۷

اخلال در انتخابات
آنهايي كه صندوقها را آتش زدند ، آنهايي كه مانع شدند از اينكه مردم راي بدهند ، آنها مسْلم نيستند و ما با آنها عمل خواهيم كرد به طوري كه با غيرمسلمين عمل مي‏كنيم ، با منافقين عمل مي‏كنيم و آنها را سركوب مي‏كنيم .
( بيانات امام به مناسبت عيد سعيد فطر ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۶ )
۵۸/۶/۲

قيام مسلحانه
با سران حزب منحله دمكرات و ديگر سران – كه خائنان به ملت و كشور اسلامي هستند و قيام بر ضد حكومت مركزي نمودند – با شدت عمل مي‏شود و جوانان عزيز و برومند كُرد آنان را گرفته ، و تحويل نيروهاي انتظامي دهند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

جرايم مطبوعاتي
دادستانهاي دادگاهها موظفند كه بار ديگر رسيدگي به مطبوعات و حال نويسندگان آنها را بر عهده گيرند و هريك از مطبوعات را كه توطئه‏گر و مخالف مصالح ملت و كشور ندانستند اجازه نشر دهند و از نشريات مخالف مصالح ملت و كشور جداً جلوگيري كنند .
در صورتي كه دادستان شهرستانها نشرياتي را مضر انقلاب و مصلحت كشور تشخيص دادند موظف به جلوگيري هستند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۵ )
۵۸/۶/۶

تعرض به موسسات و ادارات
اينهايي كه رفتند الآن تلويزيون را گرفتند و به خيال خودشان يك فتحي كردند ، اينها همان دست‏نشانده‏هايي هستند كه پرونده‏هاي بعضي‏شان موجود است . بايد آذربايجانيها توجه داشته باشند . يك وقت تحت تاثير واقع نشوند كه خداي نخواسته براي آذربايجان يك لكه ننگي بشود تا ابد كه آذربايجاني كه هميشه طرفدار اسلام بود ، حالا اينها به اسم اينكه ما مثلاً چه مي‏خواهيم و چه مي‏خواهيم ، برخلاف مصالح اسلام ، برخلاف دولت اسلام[به آشوب دست بزنند] . اين مساله ، قيام بر ضد اسلام است . قيام بر ضد دولت اسلام است .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۴ )
۵۸/۹/۱۸

قيام عليه حكومت اسلامي
قيام بر ضد حكومت اسلام ، خلاف ضروري اسلام است . خلاف اسلام است بالضروره . حكومت الآن حكومت اسلامي است . قيام كردن برخلاف حكومت اسلامي ، جزايش جزاي بزرگي است . اين را نمي‏شود بگوييم كه يك ملا عقيده‏اش اين است كه بايد برخلاف حكومت اسلامي قيام كرد . همچو چيزي محال است ، كه يك ملايي بگويد ؛ يك ملايي عقيده داشته باشد به اين معنا كه برخلاف اسلام بايد عمل كرد ؛ بايد شكست اسلام را . اينها نسبت مي‏دهند به بعضي از مراجع اين مسائل را . دروغ است اين حرفها . هرگز نخواهند گفت . قيام بر ضدِ حكومت اسلامي در حكم كفر است . بالاتر از همه معاصي است . همان بود كه معاويه قيام مي‏كرد ، حضرت امير قتلش را واجب مي‏دانست .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۵ )
۵۸/۹/۱۸

ارتباط با بيگانگان
اي فداييان خلق ! شما از كجا اسلحه آورديد ؟ شما وقتي كردستان فساد هست ، مي‏رويد به كردستان . حالا كه كردستان مي‏بينيد كه نمي‏توانيد عمل بكنيد ، از قراري كه مي‏گويند راه افتادند طرف رشت و آن حدود انزلي و آنجا . اسلحه را از كجا ، پول از كجا مي‏آوريد شما ؟ جز اين است كه از خارج است ؟ از هر خارجي وقتي كه جوانهاي ما استفاده بكنند خائنند پول از خارج بگيرند براي فلج كردن مملكت ، اسلحه بگيرند براي فلج كردن مملكت ، بالاترين خيانت اين است .
( بيانات امام در ميان جمعي از دبيران آذربايجان ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۵۹ )
۵۸/۸/۴

ترور و انفجار
انفجارات جنوب ( اشاره به سلسله انفجاراتي كه توسط ايادي رژيم سابق بعث عراق ، در شهرستانهاي خوزستان و خطوط لوله نفت به وقوع پيوست )
مرا شديداً متاثر كرده است كه چرا سپاه و شهرباني و ژاندارمري ، عده‏اي خدانشناس – وابسته به رژيم فاسد خارجي متكي به امريكا – را دقيقاً شناسايي نمي‏نمايند و به مجازات نمي‏رسانند . اينان مفسدين في‏الارض هستند ، چه آنان كه مستقيماً در اينگونه اعمال شركت مي‏نمايند و چه آنان كه اينگونه جريانات را هدايت مي‏كنند ، و حكم مفسدفي‏الارض روشن است . دادگاههاي انقلاب هر چه بيشتر قاطعيت به خرج دهند تا ريشه آنان را بر كَنند .
( پيام امام به مناسبت حلول سال جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۱ )
۵۹/۱/۱

نفوذ و هرج و مرج طلبي
ممكن است در بين شما پاسداران عزيز در سرتاسر كشور ، افرادي خيانتكار نفوذ كرده باشند و با كشيدن بعضي از جوانان پاكدل متعهد ، به انحراف از قبيل سرپيچي از احكام دادگاههاي انقلاب و عدم رعايت انضباط و مقررات و اقدام به مصادره اموال و بازداشت اشخاص بدون مجوز قانوني ، شما را در بين ملت به غير از آنچه هستيد جلوه دهند و زحمات طاقتفرساي شما عزيزان را در پيشگاه ملت هدر دهند . و بايد بدانيد اشخاصي كه دعوت به هرج و مرج مي‏كنند ، دشمنان شما و انقلاب اسلامي هستند ، و در صورتي كه به چنين اشخاصي برخورديد ، به دادگاهها معرفي نماييد تا با موازين اسلامي و قانوني آنان را مجازات كنند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۲ – ۱۸۱ )
۵۹/۳/۲۶

اشكالتراشي اداري
اگر معلوم شود كه كساني در بعضي از ادارات و وزارتخانه‏ها براي اجراي امور شهداي انقلاب و خانواده آنها اشكال‏تراشي مي‏كنند ، به عنوان ضدانقلاب بايد مورد تعقيب واقع شوند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۳ )
۵۹/۳/۲۶

تضعيف نيروهاي مسلح
تضعيف قواي انتظامي ، سپاه پاسداران ، تضعيف اسلام است . . . . و اين به آن معنا نيست كه نبايد آن اشخاص فاسد بيرون بروند . اشخاص فاسد بايد حتماً به دادگاه سپرده بشوند ، در هر جا باشند و هر مقامي ، آنها بايد به دادگاه سپرده بشوند .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۱ )
۵۹/۴/۲۸

كودتا عليه نظام
آنهايي كه در اين مسائل ،
( مراد كودتاي توژه ميباشد كه در شب ۱۹/۴/۵۹ توسط خيانتكاران فراري و مشاركت مستقيم مزدوران صهيونيسم و امپرياليسم جهاني طراحي شده بود و با استعانت از الطاف الهي درهم كوبيده شد . )
در اين مساله آخر همراه بودند با اين خيال فاسد كودتا ، تمام اينها به حسب حكم قرآن حكمشان قتل است بلااستثنا ، يك استثنا درش نيست ؛ هيچ كس حق ندارد كه يك كسي را عفوش بكند ، يك كسي را مسامحه با او بكند . اينهابه حكم اسلام و حكم قرآن فاسد و مفسد هستند و اينها چهار حكم در قرآن هست كه از همه كوچكتر كشتن است .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۲ )
۵۹/۴/۲۸

تحريك به بي‏نظمي
شما گمان نكنيد كه يك وقت بيايند به شما بگويند كه تحريك كنند شماها را به اينكه برويد سراغ – مثلاً – پادگانها . يك همچو كاري جايز نيست و از معاصي بزرگ اسلام است و مخالف رضاي خداست و ابداً به اينها اعتنا نكنيد و اگر از اين افراد كسي پيدا شد كه يك همچو تحريكي كرد ، بگيريد او را و تحويل بدهيد به كميته‏هايي كه هستند ، به آنها تحويلشان بدهيد تا آنها را به جزاي خودشان برسانند .
( بيانات امام به مناسبت آغاز سال تحصيلي جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۱ )
۵۹/۶/۳۱

شايعه‏پراكني
نيروهاي انتظامي موظف هستند كساني را كه دست به شايعه‏سازي مي‏زنند از هر قشر و گروهي كه باشند ، فوراً دستگير و به دادگاههاي انقلاب تسليم و دادگاههاي مذكور آنان را در حد ضد انقلابيون مجازات نمايند .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۴ )
۵۹/۷/۱

نفوذ ضد انقلاب
بايد فرماندهان و همه افراد قواي مسلح ، با كمال دقت مواظب باشند تاضد انقلاب در سنگرهاي آنان و در جبهه‏ها نفوذ نكنند و با تبليغات‏باطل خود جنگنده‏هاي نيرومند ما را تضعيف ننمايند . و اگر كساني به چنين اعمال خيانت‏باري دست زدند ، همه موظف هستند آنان را دستگير نموده تسليم فرماندهان كنند تا به دادگاه تسليم نمايند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۸ )
۵۹/۱۱/۱

ترور و ناامني
بعضي از اين اشرار كه مشغول ترور هستند يا مشغول انفجار بعضي جاها هستند بايد اطلاعات حاصل بشود و پيگيري بشود ، و اينها معرفي بشوند به دادگاهها ، و دادگاهها آنها را مجازات كند به آن مجازاتي كه اسلام براي آنها تعيين كرده است . و آن مجازات سختي است .
( بيانات امام در جمع مسئولين عقيدتي سياسي شهرباني ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۵ – ۹۴ )
۵۹/۱۲/۴

افترا به امام
هر كس و هر دستگاه ، چه قضات شرع و چه دادگاهها و چه غير اينها ، هر كس تعديات خود را به اسم من و يا به انتساب به من اجرا كنند مجرم و مفتري است .
( پيام امام به ملت ايران در آستانه سال نو ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۱۴۵ )
۵۹/۱۲/۲۹

گروههاي مسلح غيرقانوني
به تمام گروهها و سازمانها و احزاب و دستجات در سراسر ايران اعلام‏مي‏شود كه اگر سلاح خود را تحويل دهند و اظهار ندامت كنند ، به آنان تامين داده مي‏شود و مي‏توانند برادروار در كشورشان زندگي نمايندو آنچه گذشته است ، مورد عفو است ؛ و اگر به جنايات خود ادامه دهند ، روزي كه پشيمان شوند ، به حكم اسلام ، از آنان پذيرفته نخواهد شد ، و من مطمئن هستم كه بزودي روز پشيماني براي آنان خواهد آمد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۷ – ۱۵۶ )
۶۰/۱/۱۲

جلوگيري از منكرات
بسم اللَّه‏الرحمن الرحيم
جناب حجت‏الاسلام آقاي قدوسي ، دادستان كل انقلاب
از قرار اطلاع منكراتي در سطح شهر تهران انجام مي‏گيرد و جديداًمراكز فحشا و مخالف عفت عمومي تجديد شده است . دادستان محترم موظف هستند در جلوگيري امثال اين امور اقدام جدي فوري نمايند . لازم است دستور دهيد كه در سطح كشور از اين نحو اعمال و منكرات جلوگيري نمايند و متخلفين را تعقيب نمايند . بديهي است كه شوراي‏عالي قضايي نيز اقدامات لازم را مي‏نمايند .
روح‏اللَّه الموسوي الخميني
( حكم امام به آقاي قدوسي دادستان انقلاب ، اسناد منتشر نشده )
۶۰/۱/۲۳

مخالفت با قانون
من هم ممكن است با بسياري از چيزها ، من كه يك طلبه هستم ، مخالف باشم . لكن وقتي قانون شد [تصويب] خوب ، ما هم مي‏پذيريم . بعد از اينكه يك چيزي قانوني شد ديگر نق زدن در آن ، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند ، مفسد في‏الارض است ؛ و بايد با او دادگاهها عمل مفسد في‏الارض بكنند .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۴ )
۶۰/۳/۶

راهپيمايي غيرقانوني
از قراري كه به من اطلاع دادند ، اين گروهكهاي فاسد هم فرصت را به دست آوردند و مي‏خواهند راهپيمايي كنند – قواي نظامي و انتظامي و پاسدارها بايد به طور جد از سخنرانيهايي كه اينطور هستند ، جلوگيري كنند و سخنرانهايي كه اينطور هستند ، دستگير كنند . اگر من هم سخنراني كردم كه مخالف با دستور اسلام بود و براي ايجاد تشنج و براي گرفتار كردن ملت مسلمان ما ، كه خونها داده است در راه اسلام ، اگر من هم اين كار را بكنم ، موظف شرعي هستند اين ارگانهاي انتظامي و نظامي كه من را بگيرند و به دادگاه بسپرند ، اين استثنا ندارد .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۲۷۰ )
۶۰/۳/۱۸

اعتصاب
من به سرتاسر كشور ، به بازارهاي كشور ، به همه جايي كه مسلمين در كشور هستند ، اخطار مي‏كنم و مي‏گويم كه گروههايي درصددند كه بازار را ببندند . اينها همان سرمايه‏داراني هستند كه امروز مي‏خواهند مفسده كنند . اينها همان گروهكهاي فاسد هستند كه اشخاصي را آلت دست قرار داده‏اند و مي‏خواهند مفسده بكنند و چنانچه يك همچو امري بشود ، بستن بازارْ امروز
( اشاره به دعوت به اعتصاب بازاريان تهران براي مقابله با لايحه قصاص )
و راهپيمايي امروز ، بستن بازار و راهپيمايي در مقابل رسول اكرم است ، در مقابل اسلام است و شما هوشيار باشيد كه مبادا اين گروهكهاي فرصت طلب به بهانه اينكه چه شده و چه شده بخواهند راهپيمايي كنند و بخواهند آشوب كنند . محركين آشوب را ، هركس مي‏خواهد باشد ، با قلم ، با زبان ، با هرچه بخواهد باشد ، معرفي كنند ، من او را خواهم منزوي كرد . بنابراين ، من تا سر حد امكان ، تا آنجايي كه اسلام را در خطر نبينم و بازيهاي سياسي نخواهد اسلام را و مسلمين را در خطر بيندازد ، به آنها نصيحت مي‏كنم و خاضعانه از آنها مي‏خواهم كه دست بردارند از اين شيطنتها و اگر احساس خطر بكنم ، همان‏طوري كه با محمدرضا عمل شد با همه آنطور عمل خواهد شد . امروز بازار بستن ، راهپيمايي كردن ، سخنرانيهاي انحرافي كردن ، تمام اينها بر خلاف مصالح اسلام و بر خلاف مصالح خداي تبارك و تعالي كه اسلام را براي ما الگو قرار داده است مي‏باشد و حرام است . بستن بازار در هر جا و راه افتادن در كوچه و محله‏ها بدون اينكه از طرف وزارت كشور اجازه داده شده باشد ، اين انحراف است و محرّم است و قواي انتظامي و نظامي و پاسداران و بسيج و تمام ملت موظف‏اند ، شرعاً مكلف‏اند به تكليف الهي كه جلوگيري از اين مفسده‏ها بكنند .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۷۱ )
۶۰/۳/۱۸

ارتداد جبهه ملي
جبهه ملي از امروز
( اشاره به اطلاعيه جبهه ملي در رد لايحه قصاص و دعوت از مردم براي تظاهرات عليه آن )
محكوم به ارتداد است . بله ، جبهه ملي هم ممكن است بگويند كه ما اين اطلاعيه را نداده ايم . اگر آمدند در راديو ، اعلام كردند به اينكه اين اطلاعيه اي كه حكم ضروري مسلمين ، جميع مسلمين را غير انساني خوانده ، اين اطلاعيه از ما نبوده ، اگر اينها اعلام كنند كه از ما نبوده ، از آنها هم ما ميپذيريم ، اسلام در رحمتش باز است به همه مردم
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲۰ – ۱۹ )
۲۵/۳/۶۰

ارعاب و تهديد
آنهايي كه به اسلام عقيده ندارند و اشخاصي هستند كه قيام بر ضد اسلام كردند و لااقل در خيابانها ريخته اند و آدرم كشته اند و شما هم حكمش را ميدانيد و شما هم ميدانيد كه كسي كه مسلحانه در خيابان بريزد و مردم را ارعاب كند ، لازم نيست بكشد مردم را ، ارعاب كند ، اسلام تكليفش را معين كرده است و شما هم مسئله اش را ميدانيد . شما همين يك كلمه را بگوئيد . يك اعلاميه بدهيد . مساله در كتاب خدا هست كه اين اشخاص مفسد هستند و ريختند توي خيابانها و مردم را ميترسانند ، به حسب حكم خدا ، حكمشان اين است . شما اين مساله شرعي را بگوييد و از گوره خودتان امضاء كنيد
( بيانات امام در جمع خانواده هاي شهداي هفت تير ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۶۹ )
۱۳/۴/۶۰

بمب گذاري و انفجار
آنكه ميآيد و فرض كنيد كه يك ماده منفجره اي را ميخواهد پرت كند يك جايي ، اگر او را گرفتند و حبسش كردند و اگر هم كار كرده است و يكوقت او را كشتند ، اين دفاع است ، اين فساد را از بين بردن است ، اين دفع فساد است . آنكه اين كار را دارد ميكند ، مفسد است ، نه شما يي كه داريد دفع ميكنيد او را .
( بيانات امام در جمع فرماندهان سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲ – ۱۰۱ )
۲۷/۵/۶۰

توزيع مواد مخدر
كساني كه معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بين مردم است ، در حكم مفسد في الارض و مصداق ساعي در ارض براي فساد و هلاك حرث و نسل است و بايد علاوه بر ضبط آنچه از اين قبيل موجود است آنان را به مقامات قضائي معرفي كنند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۷ – ۱۰۶ )
۲۴/۹/۶۱

گروه هاي ضد انقلاب
آنچه ذكر شد ( اشاره به بندهايي از منشور قضائي انقلاب . رجوع به شماره ۱۶۳ )
و ممنوع اعلام شد ، در غير مواردي است كه در رابطه باتوطئه‏ها و گروهكهاي مخالف اسلام و نظام جمهوري اسلامي است كه‏در خانه‏هاي امن و تيمي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و ترورشخصيتهاي مجاهد و مردم بيگناه كوچه و بازار و براي نقشه‏هاي‏خرابكاري و افساد في‏الارض اجتماع مي‏كنند و محارب خدا و رسول مي‏باشند ، كه با آنان در هر نقطه كه باشند ، و همچنين در جميع‏ارگانهاي دولتي و دستگاههاي قضايي و دانشگاهها و دانشكده‏ها و ديگر مراكز با قاطعيت و شدت عمل ، ولي با احتياط كامل بايد عمل شود ، لكن تحت ضوابط شرعيه و موافق دستور دادستانها و دادگاهها ، چراكه تعدي از حدود شرعيه حتي نسبت به آنان نيز جايز نيست ، چنانچه مسامحه و سهل‏انگاري نيز نبايد شود . و در عين حال مامورين‏بايد خارج از حدود ماموريت كه آن هم منحصر است به محدوده سركوبي آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعيه ، عملي انجام ندهند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۰۶ )
۶۱/۹/۲۴

تجاهر به فسق
اگر اطلاع پيدا شد صحيح كه عشرتكده در يك جايي هست ، يك جايي ميكده هست ، يك جايي قمارخانه هست ، اينها همه‏شان بايد جلوگيري بشود . و اگر كسي بيرون هم آمد و يك كاري را ، اگر خلاف بود انجام داد ، آن هم بايد جلوگيري بشود . آني كه هست اين است كه ما احكام خدا را مي‏خواهيم جاري بشود . احكام خدا آن طرفش هست ، اين طرفش هم هست ؛ آن طرف كه نبايد با مردم طوري كرد كه مردم در خانه‏هايشان مطمئن نباشند ، در زندگيشان ، در تجارتشان ، در كسبشان مطمئن نباشند . دولت اسلامي بايد مردم را مطمئن كنند در همه چيز . در سرمايه‏هايشان ، دركسبشان ، در كارخانه‏هاشان ، در همه چيز ، مردم در آرامش باشند و دولت ابداً نمي‏تواند كه تاذي بكند به آنها و نبايد تاذي بكند . و اگر يك كسي تاذي كرد آن تاديب خواهد شد .
از آن ور هم اگر سوء استفاده بخواهند بكنند آنهايي كه مخالف با اسلام هستند ، حالا بيايند توي خيابان كار خلاف بكنند ؛ براي اينكه حالا ديگر بايد آرامش باشد ، اين خلاف اسلام است .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۱۸ )
۶۱/۱۰/۱

جاسوسي حزب توده
جمهوري اسلامي از اول كه پيروز شد آزادي را به طور مطلق به همه طوايف داد . نه تنها هيچ روزنامه‏اي تعطيل نشد بلكه هر گروه و حزبي به كارهاي خود مشغول بودند ، و بعضي از گروهها كه ناشناخته بودند ، از طرف دولت به كار گماشته شدند . ليكن بتدريج فهميده شد كه اينها يا توطئه‏گرند يا جاسوسي مي‏كنند . از طرف ديگر نمي‏شد كه انقلاب را رها كنيم ، نه اسلام اجازه مي‏داد و نه عقل كه يك دسته از عنوان دولت يا غيردولت براي سرنگوني جمهوري اسلامي سوء استفاده نموده و يا جاسوسي كنند و ما ساكت باشيم .
با اين مقدار فداكاري كه شما و دوستان انجام داده‏ايد ، باز گذاشتن دست كساني كه قصد توطئه نسبت به اسلام و ملت را دارند خيانت است . همين حزب توده كه به قدرت بزرگ شوروي متكي است و مي‏دانيد كه جاسوسي براي كشوري مي‏كند كه شصت و چند سال از عمر حكومتش مي‏گذرد و نه در آنجا آزادي و نه حزبي جز حزب خودشان مي‏باشد . . . بحمدالله شما با كمال دقت مراقبت نموديد تا آنها را خوب شناختيد و اقدام لازم را نموديد . اينها مثل منافقين و همه گنهكاران بايد محاكمه شوند و به جزاي اعمالشان برسند .
( بيانات امام در جمع اعضاي اطلاعات سپاه ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۷۳ )
۶۲/۵/۳۰

اقدامات خودسرانه
بر دولت و قواي اجرايي است كه از تجاوز و تخلف هركس در هر جا جلوگيري كنند . و كساني كه پس از احضار در محاكم قضايي از حضور در آن سرپيچي مي‏كنند بايد مورد تعقيب واقع و تعزير شرعي شوند . و كساني كه از حكم قضات شرعي تخلف مي‏كنند و در مقابل آن مقاومت مي‏كنند بر خلاف اسلام و امر خداوند عمل كرده‏اند ، و بايد مورد تعقيب واقع شوند . و كساني كه از قاضي شكايت دارند ، يا به حكم قاضي اعتراض دارند ، بايد به مقامات صالحه رجوع نمايند ؛ و به هيچ وجه خودسرانه عملي را انجام ندهند و بايد بدانند كه احكام صادره از قضات شرعي مادامي كه خلاف شرع بودن آن در محاكم و مراجع صالحه ثابت نشده ، واجب العمل است . مجلات و روزنامه‏ها و رسانه‏هاي گروهي توجه داشته باشند كه تضعيف قوه قضاييه برخلاف موازين اسلامي است ؛ و از پخش چيزهايي كه موجب تضعيف يا توهين مقام قضاست احتراز كنند . اين كشور اسلامي است ، و بايد هر امري موافق با موازين اسلامي باشد . شكايت از قاضي يا دادگاه بايد به حسب مقررات شرعي باشد . و شاكي هر كس هست حق ندارد در مطبوعات يا رسانه‏هاي گروهي يا در مجامع عمومي طرح دعوا كند ، و عليه قوه قضاييه جوّسازي نمايد . و روزنامه‏ها و مجلات و راديو تلويزيون توجه به اين مسائل و اشباه آن را داشته باشند .
( پيام امام به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۲۳۴ )
۶۲/۱۱/۲۲

ارتباط با گروههاي مسلح
رسيدگي به خانه تيمي و انباشتن اسلحه ، آن هم با پول ملت ، به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش . اصولاً يك همچو اعمالي بدون دخالت دولت جرم است . و بايد ايشان ، كه صلاحيت اين امر را ولو واقعاً براي اين سازمانها باشد ندارد و دخالت در حكومت است ، جواب بدهد . . . بايد تمام فعاليتها كه به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش است قطع شود ، و تمام كساني كه در اين امور دخالت داشته‏اند محاكمه شوند .
( نامه امام به آيت الله منتظري در مورد رسيدگي به اتهامات سيد مهدي هاشمي ، صحيفه نور ، ج ۲۰ ، ص۱ – ۴۰ )
۶۵/۷/۱۲
( منظور ، سيدمهدي هاشمي ، مسئول دفتر نهضتهاي آزاديبخش وزارت امور خارجه بود كه به واسطه ارتكاب جرايم دستگير و محاكمه و اعدام شد . )

توهين به اهل بيت ( ع )
بسمه تعالي
آقاي محمد هاشمي ، مديرعامل صدا و سيماي جمهوري اسلامي
با كمال تاسف و تاثر روز گذشته از صداي جمهوري اسلامي مطلبي در مورد الگوي زن پخش گرديده است كه انسان شرم دارد بازگو نمايد . فردي كه اين مطلب را پخش كرده است تعزير و اخراج مي‏گردد ، و دست‏اندركاران آن تعزير خواهند شد . در صورتي كه ثابت شود قصد توهين در كار بوده است ، بلاشك فردتوهين كننده محكوم به اعدام است . اگر بار ديگر از اينگونه قضايا تكرار گردد ، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدي مسئولين بالاي صدا و سيما خواهد شد . البته در تمامي زمينه‏ها قوه قضاييه اقدام مي‏نمايد .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( نامه امام به مدير عامل صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۷۶ )
۶۷/۱۱/۹

ارتداد سلمان رشدي
بسمه تعالي
انا للَّه و انا اليه راجعون
به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي‏رسانم مولف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن ، تنظيم و چاپ و منتشر شده است ، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن ، محكوم به اعدام مي‏باشند . از مسلمانان غيور مي‏خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند ، سريعاً آنها را اعدام نمايند تا ديگر كسي جرات نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود ، شهيد است ان‏شاءاللَّه . ضمناً اگر كسي دسترسي به مولف كتاب دارد ولي خود قدرت اعدام او را ندارد ، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد . والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( پيام امام در باره انتشار كتاب كفر آميز آيات شيطاني ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۶ )
۶۷/۱۱/۲۵

ثبات حكم اعدام سلمان رشدي
اطلاعيه دفتر امام خميني در مورد توبه سلمان رشدي
بسمه‏تعالي
رسانه‏هاي گروهي استعماري خارجي به دروغ به مسئولين نظام جمهوري اسلامي نسبت مي‏دهند كه اگر نويسنده كتاب آيات شيطاني توبه كند حكم اعدام درباره او لغو مي‏گردد . امام خميني – مدّ ظلّه – فرمودند :
اين موضوع صددرصد تكذيب مي‏گردد . سلمان رشدي اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد ، بر هر مسلمان واجب است با جان و مال تمامي همّ خود را به كار گيرد تا او را به دَرك واصل گرداند .
حضرت امام اضافه كردند :
اگر غيرمسلماني از مكان او مطلع گردد و قدرت اين را داشته باشد تا سريعتر از مسلمانان او را اعدام كند ، بر مسلمانان واجب است آنچه را كه در قبال اين عمل مي‏خواهد به عنوان جايزه و يا مزد عمل به او بپردازند .
( اطلاعيه دفتر امام در مورد توبه سلمان رشدي ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۷ )
۶۷/۱۱/۲۹

افشاي فسق
به حسب موازين شرعيه ، اگر كسي مطلع باشد كه يك نفر مشخص خلاف كرده و مُتَجاهِرِ به فسق نباشد ، افشاي آن فسق مخالف شرع است .
( اسناد منتشر نشده )
۶۴/۸/۲۸
علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صحفيه نور ، ج ۵ ، ص ۳۴ .
صحفيه نور ، ج ۸ ، ص ۱۴۹ .
صحفيه نور ، ج ۹ ، ص ۱ .
صحفيه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۳ .
صحفيه نور ، ج ۱۵ ، ص ۴ – ۱۲ و ۱۶ – ۲۱ و ص ۳۳ .

بالا
فهرست اصلي

* تخلفات اداري و جرايم نظامي

عدم رعايت سلسله مراتب
افراد قواي انتظامي فوق ( كليه قواي مسلح كشور )
بايد اطاعت از مافوق و حفظ سلسله مراتب را بكنند و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند و با احساس توطئه ، دستور محاكمه در دادگاههاي صحرايي را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

اعتصاب قواي انتظامي
اعتصابات قواي انتظامي اكيداً ممنوع اعلام مي‏شود و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند ؛ و محركينْ ضد انقلاب شناخته مي‏شوند و در دادگاههاي انقلابي به كيفر انقلابي مي‏رسند ، و با احساس توطئه ، دستور دادگاههاي صحرايي نسبت به آنان را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم همكاري در انجام وظيفه
اكيداً دستور مي‏دهم كه قواي انتظامي ، بخصوص ارتش و پاسداران انقلاب ، هماهنگ باشند و تمام گروههاي پاسدار نيز هماهنگ باشند ؛ و در سركوبي اشرار و پاكسازي مناطق ، بخصوص كردستان و خوزستان همكاري كنند . متخلّفينِ مُجرم ، و محركينْ محاكمه انقلابي مي‏شوند .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم هماهنگي نيروها
هماهنگي در قواي انتظامي ، ارتش ، ژاندارمري و سپاه پاسداران به طور قاطع بايد ادامه پيدا كند . متخلفينْ مجرم شناخته مي‏شوند و مواخذه مي‏گردند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

سرپيچي از دستور مافوق
لازم است از فرماندهان خود اطاعت كنيد كه عدم مراعات انضباط سربازي و پاسداري موجب تضعيف قواي مسلح است ؛ و كساني كه شما را به اين نحو اعمال دعوت مي‏كنند در صدد تضعيف شما هستند و اگر آگاهانه عمل كنند ، از دشمنان انقلاب و اسلام هستند و لازم است آنان را معرفي نماييد تا قاطعانه با آنان برخورد شود .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۲ )
۵۹/۳/۲۶

فرار از جنگ
فرار از جنگ در اسلام از گناهان بزرگ است ، و موجب مسئوليت و تعقيب در اين دنيا و عذاب بزرگ در آخرت است . بايد فرماندهان فرد و يا افراد نادري را كه خداي ناكرده اقدام به فرار مي‏نمايند – كه نمي‏نمايند – دستگير نموده و تحويل دادگاه دهند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

اخلال در هماهنگي
هماهنگي جميع قواي نظامي و غير نظامي از مهمات آينده ساز است . اگر فرد و يا افرادي در اين امر حياتي اخلال نمايند ، بايد معرفي شوند تا به دادگاه تسليم گردند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

تجاوز از اختيارات
گاهي شنيده مي‏شود كه بعضي از پاسداران در بعضي از نقاط كشور از طريق اعتدال و شرع خارج و از ماموريت قانوني خود ، تجاوز در اموري كه مربوط به دادگاهها يا نهادهاي ديگر مي‏باشد ، دخالت ناروا مي‏كنند . بر روساي پاسداران در سطح كشور است تا از اين نحو دخالتها كه خلاف قانون و خلاف طريقه اسلام است ، جلوگيري و خودداري نمايند ؛ و اگر بعضي اشخاص ، اين نحو دخالتها مي‏كنند ? و ممكن است از گروههاي منحرف در بين آنان رخنه كرده باشند ? آنان را تصفيه نموده ؛ و اگر خلاف انجام داده‏اند ، تحويل دادگاهها نمايند . بر شوراي‏عالي سپاه لازم است اين حركات را تحت‏نظر گرفته و نگذارند تا اين ارگان فداكار مومن و متعهد ، حيثيت خود را در بين ملت از دست بدهد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهموري اسلامي ، صحيفه نور ج ۱۴ ، ص ۱۵۸ )
۶۰/۱/۱۲

تفرقه‏افكني
اگر چنانچه در بينشان ( منظور قواي مسلح است )
يك افراد فاسدي پيدا شد كه بخواهند تفرقه ايجاد كنند ، آنها را نصيحت كنند و اگر گوش نكردند ، به فرماندهان معرفي كنند ، تا آنها را به دادگاه ببرند و نگذارند كه – خداي نخواسته – اين انسجامي كه الآن بين همه هست ، گسيخته بشود .
( بيانات امام در جمع خلبانان نيروي هوائي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۱۹۸ )
۶۰/۲/۱

تخطي از موازين
اگر يك قدم ، قضات محترم و شوراي قضايي – خداي نخواسته – برخلاف آنچه مقرر است بردارد آن هم معذور نيست و مواخذ است .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۱۶۸ )
۶۱/۳/۱۱

مسامحه و لغزش
بايد توجه بكنند اين قضات به اينكه اينها هم خدمتگزار هستند و كارشان بسيار حساس [است] و مسئوليتشان بسيار بزرگ و اگر – خداي نخواسته – لغزشي بكنند و جان يك مسلم ، مال يك مسلم ، ناموس يك مسلم به واسطه خطاي آنها ، به واسطه – خداي نخواسته – تعمد آنها آسيب ببيند ، در اين دنيا بايد محاكمه بشوند و اگر اينجا فرار از محاكمه كردند ، در بارگاه حق تعالي هيچ نمي‏توانند فرار كنند .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور و استانداران ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۵ )
۶۱/۵/۱۷

جوسازي
هيچ قاضي شرعي حق ندارد كه بدون جهت استعفا كند و بخواهد جوسازي كند . اگر جوسازي كند ، معلوم مي‏شود كه خودش زير سوال است و بايد خودش احضار بشود . و اگر واقعاً خودش را لايق نمي‏داند ، بايد اعتراف كند كه من لايق نيستم و نمي‏خواهم [قضاوت] بكنم . و بعد از اينكه او راكنار گذاشتند ، بلافاصله بعد از حداكثر سه روز ، به جاي او بايد قاضي و دادستان و اينطور چيزها تعيين بشود .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص ۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

مُعين ظَلَمه
در هر صورت ، مساله ، مساله‏اي مهم است و مساله ، مساله آبروي اسلام است . آبروي جمهوري اسلامي است و مساله شوخي نيست كه يك كسي در يك شهري آن همه جنايات مي‏كند ، آن وقت يك كس ديگري براي خاطر او كمك كند به او ، معينِ ظَلمه باشد . نبايد اين كارها بشود . خودشان دست بردارند از اين كارها ، والّا مورد تاديب واقع خواهند شد .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

كارشكني
من الآن اعلام مي‏كنم چنانچه اشخاص به واسطه اغراض فاسده بخواهند جوسازي كنند و بخواهند تلفن از اين طرف و آن طرف بكنند و اين مطلب معلوم بشود [كه] خود آنها بر خلاف موازين شرعي و مقابل اسلام مي‏خواهند كار بكنند ، و من به ملت اعلام مي‏كنم كه هر كس كه اين كار را كرد ، با او معامله فسق بكنند . و در هيچ جايي از جاهايي كه يك آدم عادل بايد باشد ، او را نپذيرند و اطلاع بدهند تا آنها تاديب بشوند .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۴ )
۶۱/۱۰/۷

عدم رعايت ظواهر
من اعلام مي‏كنم كه اگر بعد از ده روز در يك جايي ديديم كه شخص مسئولي روي كاغذي با آرم طاغوت چيزي نوشت خودم به دادستان انقلاب مي‏گويم اين شخص را بياورد و محاكمه انقلابي بكند وهمان كاري كه با هروئين‏فروشها شد با اين اشخاص بشود كه اينها از هروئين‏فروشها براي ملت مضرترند . بايد اولياي امور با اين مساله قاطعانه برخورد كنند .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي انقلاب و رئيس جمهوري ، اسناد منتشر نشده )
۵۹/۴/۷

بالا
فهرست اصلي

* جرايم رژيم طاغوت

مجالس و دولت غيرقانوني
مجالس موسسان كه تشكيل شده ، به نظر دولت آقاي عَلم
( اسداللَّه علم ( ۱۳۵۷ – ۱۲۹۸ ه ? . ش . ) از ملاكان بزرگ منطقه جنوب استان خراسان كه در سال ۱۳۴۱ به نخست‏وزيري و سپس به مقام وزارت دربار شاهنشاهي رسيد ، و در فروردين ۱۳۵۷ به علت سرطان درگذشت . )
خلاف قانون اساسي و لغو و بي‏اثر بوده ؛ و اين دعوي بر حسب قانون جرم است ، و گوينده آن بايد تعقيب شود .
دولت آقاي عَلم و جميع دولتهايي كه از صدر مشروطيت تاكنون تشكيل شده است غيرقانوني است . و دولت غيرقانوني حق صدور تصويبنامه و غيره را ندارد بلكه دخالت كردن آن در امر مملكت و خزينه كشور ، جرم و موجب تعقيب است .
( نظريه مراجع تلقيد و آيات عظام حوزه علميه قم ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۱ – ۳۰ )
اسفند ۱۳۴۱

محاكمه ديكتاتور
نخستين كار يك رژيم آزاد آن خواهد بود كه محاكمه شاه را ترتيب دهد ؛ بر اساس اين امر كه او ثروتهاي مملكت را جمع كرده و آنها را به بانكهاي خارجي منتقل ساخته است . بايد كه او در خصوص جناياتي كه مرتكب شده است جواب دهد .
( مصاحبه امام با نشريه فرانسوي زبان لوموند ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۵۰ )
۵۷/۲/۴

محكوميت حكومت نظامي
اعلام حكومت نظامي در محيطي آرام – به اقرار راديو و مطبوعات ايران كه راهپيمايي با كمال آرامش در آن انجام مي‏گرفت – نه تنها قانوني نيست بلكه جرم است و دستور دهنده آن مجرم .
( پيام امام به ملت شريف ايران ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۰۰ )
۵۷/۶/۱۸

جرم عناصر وابسته
بيرون راندن تمام عناصري كه در زمان سلطنت پهلوي متصدي امور مهمه كشور بوده‏اند مثل وزارت و وكالت كه اينان بدون استثنا شريك جرم و آلت اجراي مقاصد اجانب با شاه بوده‏اند و بايد از تصدي امور كشور بركنار باشند و محاكمه و مجازات شوند ، و فرقي نيست بين موافقين دولت و آنان كه با فرصت‏طلبي و فريبكاري ، خود را به صورت مخالف درآورده‏اند و به فرياد برخاسته‏اند .
( پيام امام به طلاب علوم ديني و دانش آموزان كشور ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۱۳ )
۵۷/۷/۱۶

حبس آزاديخواهان
امروز اطلاع دادند كه زندانيهاي سياسي را يك مقداري آزاد كردند و مقداري هم بناست آزاد شود . آيا ببينيم كه اين آزاد كردن جبران مي‏كند اين مسائل را ؟ يك نفر انسان را ده سال ، پنج سال ، كمتر ، بيشتر ، از همه جهات ساقط كنند ، همه آزاديها را از او بگيرند ، در حبس همه شكنجه‏ها و زجرها را به او بدهند ، بعدش بگويند كه شما آزاديد ! خوب اين پنج سال تضييع عمر يك مسلمان ، يك انسان ، پنج سال ، ده سال زجر دادن به يك انسان ، به يك مُسْلم ، اينها هيچ ؟ حالا آزاد ، تمام شد قضيه ؟ با اينكه آزاد كردند يك عده‏اي از علما را و ساير طبقات را ، ما قانع هستيم ؟ حالا ديگر آرام بايد بشود ملت ؟ آشتي كردند آنها با ملت ؟ يا اينكه جوّ ، يك محيطي است كه برايشان ديگر امكان نمانده است كه ادامه بدهند ؛ دست و پا مي‏زنند براي اينكه خودشان را از اين محيط – جوّي كه تمام نفوس بر ضد آنها توجه پيدا كردند – با اين دست و پا مي‏خواهند نجات بدهند خودشان را ؛ لكن آيا مي‏شود ؟ قابل نجاتند اينها ؟ ! اين شاه كه حدود سي سال بر ما حكومت كرده ، بر مسلمانها حكومت كرده ؛ اين حكومت چنگيزي ، اينهمه از مسلمانها را كشته ، اينهمه از مسلمانها را از وطن آواره كرده ، اينهمه از انسانها را از حقوق بشري جدا كرده است ، محروم كرده است ، حالا مي‏گويد كه خوب ، آزادشان كرديم ، ديگر چي مي‏خواهيد از جان ما ! ده سال عمر مي‏خواهند از جان شما ! شما ده سال عمر يك انسان را در حبس ، در يك اتاق دو ذرعي هدر داديد . زندگي يك انسان كه بايد به اين مردم خدمت كند ، بايد با قلم و قدم در محيط آزاد به مردم خدمت كند ، تو گرفتي از او ؛ ده سال عمر يك ملت را ضايع كردي ، حالا آزاد كردي ، ديگر ما چه مي‏خواهيم ؟ ما جبران اين ده سال را مي‏خواهيم . مردم جبران اينكه بچه‏هايشان را ، اولادشان را ، ده سال در زندان زجر دادي ، جبران اين را مي‏خواهند و اين جبران در اين دنيا ؛ ُ۰چ ظظ امكان ندارد . از ادله واضحه بر اينكه بايد خداي تبارك و تعالي يك جاي ديگري باشد كه جزاي اين ظالمها را بدهد ، اين است كه شما فرض كنيد كه جمع شديد و محمدرضاخان را تكه‏تكه‏اش كرديد ، يك آدم را كشتيد ؛ آن يك آدم است ، يك آدم پست ؛ خوب ، يك آدم در مقابل يك آدم . ما فرض مي‏كنيم كه خير ، ايشان هم يك آدم شريف ؛ اما در مقابل يك آدم شريف ! اين همه آدم شريف را ايشان از هستي ساقط كرده ، اينهمه جوانهاي ما را كشته است و از هستي ساقط كرده ؛ حالا يك نفر آدم را كه يك كسي كشت ، جزايش اين است كه خود او را عوض او بكشند ؛ اگر فوج‏فوج مردم را به كشتن داد و كشت ، مي‏شود اينجا ما جبرانش بكنيم ؟ البته بايد اينجا جزا به او بدهيم به اشد جزا ؛ اما مي‏شود كه جبران بشود اين ؟ جبران اين يك عائله ؟ يك عائله را كه او از هستي ساقط كرده ؛ از هستي اگر او را ساقط بكنيم ، جبران يك عائله است ، عائله‏هاي ديگر چي ؟ حالا ما دلمان را خوش كنيم كه آقا عفو فرمودند ؟ اينها مرداني بودند كه عفو تو را اعتنا ندارند . قضيه عفو نيست ، قضيه الزام است و الآن ملزمي كه اينها را بيرون كني . بسياري از حبسيها بودند كه آن حبس غيرقانوني‏شان تمام شده بوده وقتش ، از اولْ حبس غير قانوني بوده ، آن حبس غير قانوني هم وقتش تمام شده بوده و اينها را نگه داشتند ، همين‏طور بيخود . اين عمال ساواكي كه اينقدر جرم مرتكب شده‏اند ، حالا آمدند در حبس را باز كردند آنها را از حبس بيرون كردند ، تمام شد مطلب ؟ اول مطلب هست حالا ! اين و تمام عمال اين بايد محاكمه بشوند . و بعد هم كه همه‏شان فرض كنيد كه اعدام شدند ، باز جبران نشده است ؛ براي اينكه صد نفر در مقابل صدها نفر ، در مقابل هزارها نفر . در يك كشتارشان در تهران چهار – پنج هزار نفر مي‏گويند كشته شده .
( بيانات امام در مورد عفو زندانيان سياسي رژيم شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۷ – ۲۰۶ )
۵۷/۸/۳

آمر غيرقانوني
شهرباني آدم كشته است بي‏اذن ؟ ! پاسبان آدم مي‏كشد بي‏اذن ؟ ! استاندار امر مي‏كند – بي‏اذن ؟ ! رئيس قوا امر مي‏كند – بي‏اذن شاه ؟ ! بي‏اذن شاه اين چيزها نمي‏شود . در نظام نمي‏شود ؛ بزرگ ارتشتاران ايشان هستند ! تا ايشان اذن ندهد كه آدمكشي نمي‏شود .
مجازات اين را بكنيد ما دست شما را مي‏بوسيم . بسم‏اللَّه ، مجازات كنيد ايشان را ! در شرع اگر نكشته باشد آدم هم ، حبس ابد است . مجازات حبس ابد است كسي كه امر بكند كسي را بكشد ؛ در شرع مقدس حبس ابد است . در حكومت اسلامي بايد حبس ابد بشود و ايشان با دست خودش هم مي‏گويند كه جنايت كرده ؛ [مجازات] اين اگر ثابت بشود قصاص است . ما نمي‏خواهيم كه تمام جناياتي كه شده است . . . شما يك جاني را كه مبدا همه جنايات است و همه مردم دارند به او نظر مي‏كنند به عنوان اينكه جنايتْ مستند به اوست و همه ناراحتي ما زير سر اوست ، شما او را مجازات كنيد تا اين ملت تا حدودي آرام بشود .
( بيانات امام در مورد تشبثات و نيرنگهاي شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۲۹۵ )
۵۷/۸/۱۳

غارتگر ظالم
تكليف مسلمين اين است كه قيام كنند و اين را بَرش گردانند از اين حرفهايي كه مي‏زند ؛ يعني اين را بيرونش كنند از اين مملكت . و اگر دست هم رسيد بگيرندش و محاكمه‏اش كنند و پولهاي مردم را كه برده از او بگيرند ؛ اگر هم ندارد و [ضايع] كرده است ، هر ظلمي را كه كرده او را مجازاتش بكنند .
( بيانات امام در مورد ضرورت قام بر عليه ظلم ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص ۱۸۷ )
۵۷/۸/۲۷

دستورات غيرقانوني
يك كسي كه اين همه جنايت كرده و اين همه كشتار از مردم كرده ، حالا مي‏گويد توبه كردم مگر مي‏پذيرند از تو ؟ كسي كه امر مي‏كند به كشتن غير ولو خودش نكشد ، امر مي‏كند به كشتن غير ، يك نفر ، به كشتن يك نفر ، اين در اسلام محكوم به حبس ابد است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۲ )
۵۷/۸/۷

سلب آزادي
اينكه مي‏گويد من آزادي مي‏دهم ، دليل بر اين است كه آزادي را گرفته بوده ! تو جيبشان بوده ، حالا مي‏خواهد بدهد ! اين اقرار به جرم است . اگر در محاكم اين محاكمه بشود – كه ان شاءاللَّه بشود – اينكه مي‏گويد من آزادي به ملت دادم ، آزادي به ملت دادم ملت ، آزاد هست به حَسَب قانون اساسي ؛ به حَسَب شرع ملت آزاد است ؛ قانون اساسي ، ملت را آزاد كرده ؛ حالا شما آزادي داديد ؟ ! معلوم مي‏شود كه آزادي را گرفته بوديد حالا مي‏خواهيد بدهيد ! اين اقرار به جرم است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۳ )
۵۷/۸/۷

طاغوت
هيچ مصالحه‏اي با شاه ممكن نيست . شاه جاني است و بايد محاكمه بشود وبه سزاي اعمالش برسد !
( مصاحبه با امام راديو و تلويزيون كانادا ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۵ )
۵۷/۹/۲۰

غارتگران بيت‏المال
آنهايي كه دزدند و اموال اين ملت را دزديدند و در خارج بردند و خوردند ، آنها البته مواخذه خواهند شد و گمان نكنند كه اگر از ايران رفتند بيرون ، تمام شد قضيه !
( بيانات امام در مورد قطع رابطه با دولتهاي پشتيبان شاه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۸ )
۵۷/۹/۲۰

مجالس غيرقانوني
مجلس سنا ، مجلس شورا ، دولت ، از اين مسائل صحبت مي‏شود ، تمام اينها ياغي‏اند ، تمام اينها محاكمه بايد بشوند .
( بيانات امام در مورد تباهكاريهاي هيات حاكمه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۱۸ )
۵۷/۱۰/۱۰

قتل عام
ايشان ( محمد رضا پهلوي ) بايد محاكمه بشود . و چنانچه فرار هم بكند هر جا باشد بايد محاكمه بشود . و اقل چيزي كه بر اوست ، علاوه بر اينكه بايد جرايمي را كه مرتكب شده جبران بكند ، حبس ابد است . ولي همه مي‏دانند كه او دست به كشتارهاي عمومي زده است و بايد اعدام بشود .
( مصاحبه امام با تلويزيون سي . بي . اس . ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۳۶ )
۵۷/۱۰/۱۵

خائنين به ملت
ما ، شاه و كساني را كه در دوران سلطنت او خيانت كرده‏اند محاكمه مي‏كنيم و به مجازات اعمالشان مي‏رسانيم . مجازات آنان بستگي به جرايم آنان دارد ، ولي دسته‏اي هستند كه از ناچاري به او گرويده‏اند ؛ اينان را كار نداريم .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه فاينشنال تايم ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۵۷ )
۵۷/۱۰/۱۸

مجالس فرمايشي
شاه رسماً در امور اداره كشور و تنظيم خطوط اصلي سياست ايران در زمينه اصلاحات ، در شئون مختلف كشور دخالت كرده است و اين خود جرم است ؛ زيرا شاه در سلطنت مشروطه مقام غيرمسئول است و حق دخالت در اين امور را نداشته است ؛ و اين مجلسين و دولت بوده‏اند كه بايد درباره سرنوشت مملكت – اگر منتخب از طرف ملت باشند – تصميم بگيرند . در صورتي كه خود شاه هميشه گفته است كه او تنها فرمانده كشور است و تمامي دولتها در اين سالها اعتراف كرده‏اند كه به دستور شاه هر عملي را انجام داده‏اند . بنابراين دولتها هم مجرم بوده‏اند و بايد محاكمه شوند و نيز وكلاي مجلسين كه اين خلافها را مي‏ديده و اعتراض نكرده‏اند ، علاوه بر اينكه منتخب ملت نبوده‏اند و به اين دليل رفتن آنها در مجلس جرم بوده است ، اين سكوت آنان جرم ديگري است كه بايد محاكمه شوند .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه بالتيمورسان ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۶۲ )
۵۷/۱۰/۱۸

محكوميت شاه
شاه محكوم است بر حسب حكم ملت ؛ لكن هر وقت ملت او را پيدا بكند ، او را محاكمه مي‏كند و اموال خودشان را از او مي‏گيرند . شاه بايد در مقابل ملت محاكمه شود و به سزاي جناياتي كه كرده است برسد .
( مصاحبه امام با تلويزيون فرانسه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۰ )
۵۷/۱۰/۲۵

شوراي سلطنت
به كساني كه در شوراي سلطنتي
( در ۲۴ ديماه ۱۳۵۷ ، دو روز قبل از خروج شاه از ايران ، شوراي سلطنت با عضويت شاپور بختيار ، دكتر سجادي ، جواد سعيد ( رئيس مجلس سنا ) ، عليقلي اردلان ( وزير دربار ) ، دكتر علي آبادي ( دادستان سابق ) ، محمد وارسته ، عبداللَّه انتظام ( مديرعامل شركت نفت ) ، قره‏باغي ( رئيس ستاد مشترك ارتش ) به رياست سيد جلال تهراني تشكيل گرديد . )
غيرقانوني به عنوان عضويت داخل شده‏اند اخطار مي‏كنم كه اين عمل ، غيرقانوني و دخالت آنان در مقدرات كشور جرم است .
( پيام امام به ملت مسلمان ايران ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۶ )
۵۷/۱۰/۲۵

حيف و ميل بيت‏المال
اگر ما دستمان رسيد محاكمه‏اش مي‏كنيم [اگر] توانستيم كه بياوريم او را به اينجا و محاكمه بكنيم يعني تحويل ما دادند ، محاكمه‏اش مي‏كنيم – محاكمه حضوري ؛ و اگر تحويل ندادند او را ، ما محاكمه غيابي مي‏كنيم ، و او را محكوم مي‏كنيم و آن مقداري كه در ايران دارد از او مي‏گيريم ؛ آني كه در بانكها دارد اعلام مي‏كنيم كه اين محكوم است و مال ملت است ، حق ندارد بانك به محمدرضا بدهد چيزي را كه از مردم خورده است .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۱ )
۵۷/۱۱/۳

مجازات وكلاي غيرقانوني
اگر آدمي در راس دولتي واقع بشود به غيرِ قانون ، اين مجازات دارد . اگر وكيلي بدون اينكه مردم او را تعيين كرده باشند در مجلس برود و راي بدهد و رَتْق و فَتْق امور را بخواهد كند ، اين مجازات دارد ؛ اينها بايد مجازات بشوند .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۳ )
۵۷/۱۱/۳

غارت اموال عمومي
اموال اين ملت را برداشتند و بردند در خارجه ، ويلاها درست كردند . عرض مي‏كنم الآن هم در آنجاها ويلاها دارند . در آن بانكها ، خصوصاً بانك سوئيس ، اينها زياد از اموال ملت دارند . و ما ان‏شاءاللَّه در آتيه نزديكي بررسي در اين امر را خواهيم كرد . و ان‏شاءاللَّه خود او را مي‏خواهيم . اگر تحويل ندادند ، محاكمه غيابي مي‏كنيم و اموالي كه اينجا دارد مصادره مي‏كنيم . اموالي كه در بانكهاي خارجي دارد ، اموال آنها را هم توقيف مي‏كنيم ان‏شاءاللَّه .
( بيانات امام در جمع گروهي از كارمندان دولت ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۹۰ )
۵۷/۱۱/۲۸

استبدادگران فاسد
بايد هر چه سريعتر به وضع جنايتكاران رژيم فاسد رسيدگي شود و در دادگاههاي فوق‏العاده انقلابي – مردمي علناً آنان را محاكمه كرده و به مجازات برسانيم تا مردم ستمديده ما از وضع آنان مطلع شده و مطمئن شوند افرادي كه آنان را در طول دوران سياه استبداد اذيت و آزار كرده بودند ، چگونه به جزاي اعمال خود مي‏رسند .
( بيانات امام در آستانه ترك تهران به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۲۲ )
۵۷/۱۲/۹

غصب اموال عمومي
من در اين آخر كه از تهران مي‏خواستم بيرون بيايم ، دستور دادم كه تمام‏املاك و دارايي سلسله منحوس پهلوي و تمام دارايي آن اشخاصي‏كه وابسته به او بودند و اين ملت را چاپيدند مصادره بشود .
( بيانات امام در روز ورود به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۲۷ )
۵۷/۱۲/۱۰

شكنجه آزاديخواهان
ما جوان داديم ، ما خون داديم ، در زندانهامان جوانهاي ما زجر ديدند ، شكنجه ديدند . ملت ما نمي‏گذارد كه اينها هدر برود .
( بيانات امام در قبرستان بقيع قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۸۵ )
۵۷/۱۲/۹

سلب استقلال و آزادي
تمام مردم ايران در دوره اين پدر و پسر محروم بودند . محروم از آزادي ، محروم از استقلال . جوانهاي ما در همه اطراف ايران در حبس و شكنجه به سر برده‏اند و محروم از آزادي و استقلال بوده‏اند . علماي ايران محروم از آزادي بوده‏اند و بسياري از آنها در تبعيد و حبس به سر برده‏اند .
( بيانات امام در جمع گروهي از مردم بابل ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۲۸۲ )
۵۸/۱/۲۲

عاملان انواع جنايات
جنايات اينها مراتب و درجاتي داشته است كه بعضي از آن واضح بوده است ، همه ديده‏اند ؛ اين جنايات و آدمكشيها و حبسها و زجرهايي كه صدايش از داخل زندانها به بيرون رسيده است . يك مرتبه از جنايات و خيانات ، آنهايي بوده است كه وزراي شاه و اطرافيهاي شاه اطلاع داشتند و ماها و شماها اطلاع نداشتيم . پاره‏اي از جنايات [را] ، هم خود شاه مطلع بوده است ؛ خيانتي كه كرده است ، ديگران مطلع نبودند . ما نمي‏توانيم به عمق جنايات و خيانات اين پدر و پسر اطلاع پيدا كنيم . شما كه غايت امر ?يكي از شما ? ۲۲ سال اينجا بوده است ، ما هم كه تمام عمرمان را اينجا بوديم و در جريان امورْ بسياري از عمرمان را گذرانديم ، باز نمي‏توانيم بر عمق اين جنايات اطلاع پيدا كنيم . تاريخ هم نمي‏تواند عمق اين جنايات و خيانات را ثبت كند ؛ تاريخ آنقدر مي‏تواند كه اطلاع پيدا مي‏كند . و جنايات شاه بسياري‏اش زير پرده است كه غير از خودش و امثال كارتر ( جيمي كارتر ، رئيس جمهور اسبق آمريكا ) اطلاع ندارند .
( بيانات امام در جمع خارجي ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۸۱ )
۵۸/۲/۴

حبس و شكنجه
اين حبسهاي طولاني و اين زجرهاي فوق‏العاده ، اين شكنجه‏هاي طاقت‏فرسا براي يك دسته از روشنفكران ، يك دسته از علما ، يك دسته از فرهنگيها ، از وكلاي دادگستري ، از قضات دادگستري ، امثال اينها ؛ در تحت اين شكنجه‏ها بودند .
( بيانات امام در جمع گروهي از دانش آموزان ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹۷ )
۵۸/۲/۷

عُمال ديكتاتور
ديگراني كه شكنجه كردند و اينها ، البته آنها اعدام نمي‏شوند ؛ لكن به جزاي خودشان مي‏رسند : به حبس و تعزير و اينطور چيزها .
( بيانات امام در جمع اعضاي هيات بازرگانان ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۳ )
۵۸/۲/۲۵

قتل‏عام و شكنجه
بعضي از كارها هست كه جزاي آن در اين دنيا نمي‏شود ؛ امكان ندارد . هر جاني يك نفر آدم است ، مثل ساير مردم است ، يك جان دارد و يك حيات دارد ؛ اين جاني اگر چنانچه ده هزار نفر را كشته باشد [و] ما بخواهيم براي ده هزار نفر اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ يك جاني كه صد نفر را ، به آن طرزي كه مي‏دانيد در شكنجه قرار داده ، يعني آن طرزي كه شنيديد در شكنجه قرار داده ، حالا ما بخواهيم اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ نمي‏شود ، يك جان دارد ؛ ما غايت امر اين است كه او را بكشيم ؛ غايت امر اين است كه نه ، او را فرض كنيد با شكنجه بكشيم . اما او كه يك [نفر را] شكنجه نكرده ، يك نفر را نكشته كه در مقابل يك كشتن يك كشتن ، و در مقابل يك شكنجه يك شكنجه . شكنجه‏گرهايي كه از خارج هم تعليم بر مي‏داشتند ، اينها فوج فوج مردم را شكنجه كرده‏اند ! اينهايي كه جوانهاي ما را كشته‏اند – بعضي از آنها عدد بسياري از جوانهاي ما را كشتند و از بين بردند – اينها آنقدري كه ماها مي‏توانيم شكنجه‏شان كنيم و ماها مي‏توانيم جزا به آنها بدهيم يك امر ناچيزي است .
لكن يك جاي ديگري هم هست كه در آنجا شكنجه‏هايي است كه ما نمي‏توانيم بفهميم . و آن از خود اعمال است . اينطور نيست كه نظير اينجا يك فراشي از خارج بيايد و شكنجه كند . . . . اين شكنجه‏هاي ناجوانمردانه‏اي كه به جوانهاي ما كردند ، هر شكنجه صورت دارد آنجا . هر داغي كه كردند داغ مي‏شوند آنجا ، همين عملْ آنجا صورت پيدا مي‏كند . همين عملْ شكنجه مي‏شود آنجا .
( بيانات امام در جمع گروهي از پزشكان اورژانس تهران ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹ – ۲۷۸ )
۵۸/۳/۵

نوكران استعمار
صداي غرب درآمده است كه چرا اين فاسدها را مي‏كشيد . اينها دوستان ما هستند . خوب ، ما براي همين مي‏كشيم . آنها را اينها از ما هستند ! اينها به ما خدمت كردند ، هياهو درمي‏آورند به اينكه خدمتگزارهاي ما را چرا مي‏بريد از بين . ما روي همين زمينه كه خدمتگزارهاي شما هستند و برخلاف مليت ما عمل كردند ، برخلاف اسلام عمل كردند ، آدم كشتند ، روي اين منظور است كه ما آنها را ، جزاي آنان را ، به آنها مي‏دهيم .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي مركزي آمار ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص۷۰ – ۶۹ )
۵۸/۳/۲۰

محاكمه شاه و خاندان سلطنت
سوال : بسيار خوب از شاه صحبت كنيم . امام ، آيا شما دستور داده‏ايد كه شاه را در خارج بكُشند ؟ و يا شما گفته ايد كه هر كس اين كار را بكند يك قهرمان به حساب مي آيد و اگر در عمليات كشته شود به بهشت خواهد رفت ؟
امام : نه من نگفته ام . براي اينكه من ميخواهم كه او را به ايران بياورند و محاكمه عمومي كنند ، به جهت پنجاه سال جرم خيانت و غارت ثروت . اگر در خارج كشته شود ، تمام آن پولها به هدر ميرود . در عوض اگر اينجا محاكمه شود ، تمام ثروت هايش را خواهيم گرفت .
نه ، نه من نميخواهم كه در خارج كشته شود . من او را زنده همين جا ميخواهم ، همين جا و براي همين است كه براي سلامتيش دعا مي كنيم . همان طوري كه آيت الله مدرس
( آيت‏اللَّه سيد حسن مدرس در سال ۱۲۸۲ ه ? . ق . به دنيا آمد و در مشروطه و مبارزه با رضاخان نقش بسزايي داشت . وي در سال ۱۳۱۶ ه ? . ش . در شهر كاشمر كه محل تبعيد او بود به دستور رضاخان به شهادت رسيد . )
براي سلامتي رضا پهلوي دعا ميكرد ، پدر همين پهلوي كه او هم به خارج فرار كرده بود و با خود ثروت كلاني را برد و معلوم است كه كمتر از پسرش به بيرون برده بود .

سوال : ولي اگر او پولها را پس بدهد از تعقيبش دست خواهيد كشيد ؟
امام : از نظر آن پولها اگر واقعا پس بدهد ، بلي . از اين جهت ديگر حسابي نخواهيم داشت . ولي در عوض         براي خيانت به كشورش و به اسلام خير ، خير . چگونه ميشود از كشتار پانزده خرداد ، كشتار شانزده سال قبل و كشتار جمعه سياه ، يك سال پيش چشم پوشي كرد ؟ چگونه ميتوان براي تمام شهيدان كه در پشت سرش گذاشت و رفت او را بخشيد ؟ اگر تمام شهيدان زنده شوند ، شايد من بتوانم او را ببخشم و راضي شوم به اينكه تمام ثروتي را كه او و فاميلش از ملت دزديده اند پس بگيرم .

سوال : دستور اينكه شاه را توسط عمليات كماندوئي و يا چيزي شبيه عملياتي كه باعث دستگيري آيشمن
( آدولف آيشمن از همكاران نزديك هيتلر كه صهيونيستها مدعي بودند وي عامل اصلي كشتار يهوديان آلمان بوده است . او پس از شكست هيتلر فراري شد و پس از پانزده سال توسط صهيونيستها در آرژانتين شناسايي گرديد . صهيونيستها او را ربوده و به اسرائيل بردند و پس از محاكمه به دار آويختند و جسدش را سوزاندند . )
در آرژانتين شد ، به ايران بازگردانند ، آيا فقط در مورد او اجرا خواهد شد و يا اينكه افراد خانواده اش را هم شامل ميشود ؟
امام : هر كدام كه جرمي مرتكب شده باشند ، گناهكار است . اگر اعضايي از فاميلش در هيچ جرمي شركت نكرده دليلي نمي بينم براي محكوميتشان ، وابستگي به خانواده شاه كه جنايت محسوب نميشود . مثلا پسرش رضا فكر نمي كنم كه خود را آلوده جنايت كرده باشد . بنابر اين ضديتي با او ندارم و ميتواند به ايران بازگردد هر وقت كه ميخواهد و مثل يك ايراني معمولي زندگي كند ، اگر مي خواهد بيايد .

سوال : من ميگويم كه هر گز نمي آيد . و اما فرح ديبا ؟ ( همسر سوم محمد رضا و آخرين ملكه ايران )
امام : براي او دادگاه تصميم خواهد گرفت .

سوال : و اشرف ؟
امام : اشرف خواهر دو قلوي شاه ، درست مثل او جنايتكار است و براي جناياتي كه انجام داده بايد محاكمه شود و مثل شاه محكوم شود .
( طليعه انقلاب اسلامي ، صص ۶۰ – ۳۵۹ )
۲/۷/۵۷

محاكمه بختيار
سوال : نخست وزير سابق ، بختيار چطور ؟ بختيار مي‏گويد كه بر سر جايش باز خواهد گشت و مي‏گويد كه دولتش را آماده كرده است كه به جاي اين دولت بنشاند .
امام : اگر بختيار بايد اعدام شود يا نه ، هنوز اين را نمي‏دانم ولي مي‏دانم كه بايد محاكمه شود . كه برگردد ، برگردد . حتي با دولت جديدش اگر مي‏خواهد برگردد ، برگردد . حتي اگر دوست دارد ، دست در دست شاه برگردد . بدين نحو همه با هم به دادگاه انقلاب فرستاده مي‏شوند . بلي بايد بگويم كه خوشحال مي‏شوم كه ببينم بختيار با شاه با هم دست‏دردست هم برمي‏گردند . منتظر آنها هستم .
( طليعه انقلاب اسلامي ، ص ۳۶۰ )
۵۸/۷/۲

كشتار مردم
مساله سينما يك مساله‏اي بود كه ما نجف بوديم ، و من از اوّلي كه قضيه سينما را شنيدم حدسم اين بود كه عُمّال خود شاه اين كار را كردند . و اعلام هم كردم اين مطلب را . و بعد هم معلوم شد همين طورها بوده است ، و موجب تاثر همه ملت و ما ، خصوصاً تاثر من راجع به اين فاجعه بود . . . من به آقاي قدّوسي دستور مي‏دهم كه در اين امر دخالت كنند ، و با قاطعيت تعقيب كند اين مطلب را .
اگر جنايات ثابت است . . . اشخاصي ، بايد البته جبران بشود ؛ بايد تاديب بشوند . يا اگر چنانچه واقعاً دست كار بوده‏اند ، اعدام بشوند .
( اسناد منتشر نشده )
۵۸/۷/۱۱

علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صفيحه نور ، ج ۴ صفحات ۱۳۴ و ۱۶۴ و ۱۷۲
صفيحه نور ، ج ۵ ، صفحات ۴۹ و ۹۱
صفيحه نور ، ج ۶ ، ص ۸ – ۶۷
صفيحه نور ، ج ۱۴ ، ص ۶۷

کپی شده از +

آیا محمد پس از مرگش هم رسول الله است؟

!دین اسلام ومذ هب شیعه برپایه دروغ بنا نهاده شده است 

 یک شیعه 12 اما می درنماز شبانه روزی خود دوبرابر یک مسلمان (ثنی)دروغ میگوید همگان میدانند که داد ن گواهی در باره چیزی ، دیدن با چشم است ویا شنیدن با گوش . درزمان حال است یاگذشته؟ اگر برای زمان حال باشد بگونه ایست واگر برای گذشته باشد بگونه دیگر.

گوا هی دادن امروزه مسلمانان درنماز های خود با زبان تازیان در باره پیامبری(محمد خود خوانده رسول الله)که میگویند (اشهد و ا ن محمدا رسول الله) یعنی من گوا هی میدهم که محمد فرستاده الله است . این گوا هی بگونه ای گفته میشود که گوئی محمد زند ه و هم اکنون نیزرسول الله است . درحالی که او 1400 سال پیش از این مرد ه ودر جهان دیگر بسر میبرد .

پس آشکارادروغ میگویند . چنانچه نیازی باشد که بخواهند گوا هی درستی در باره این مرده تازی بد هند باید بگویند که ما از زبان دین دارا ن پیرو ا و وپدران ومادران خود شنید ه ایم که محمد نامی در عربستان می گفته است .من رسول الله هستم .

همچنین است درباره شیعیان که پس از گفتن(اشهد وا ن محمدا رسول الله) می گویند(اشهد و ا ن علیا ولی الله) که اینان دوبار به دروغ گوا هی مید هند . یکبار درباره محمد وبار دوم درباره علی که اونیز کشته شد واینک در جهان دیگر است .

با این گوا هی نا درست ونا بجا ی یک ایرا نی که بن مایه ای در دست ندارد تادریابد درگذشته هم آن دوتازیرسول ویا ولی بوده اند . نا آگا هانه همه تبهکاریها وگردنه بندیها . کشتار وتاراج این دوتازی آمده درکلام الله را به گردن الله =(حجر الاسود) لال بی زبان می بندد .

گناه شیعیان چند برابر میشود آنگاه که علی را ولی الله هم میگویند . بی آنکه چم ولی را که معنی( سر پرست) مید هد دریابند وبدانند که آیا علی سر پرست بر الله است ویا از سوی الله سرپرست بر مردم ؟ که هردوگونه آن نادرست است .

اگر علی را ، ولی بر الله ، یعنی سرپرست او بدا نند  که پذیرفته ا ند ، الله یتیم است و نیاز به سرپرستی علی دارد . اگر علی را از سوی الله ولی بر مردم بدانند که کار را خرابتر کرده . برای الله همکار ویاری دهنده تراشیده اند که اینهم با یگانگی الله جور در نمی آید .

چنانچه اینان جهان واپسین آمده در کلام الله را باور داشته باشند ودر چنان روزی برای پاسخگوئی دربرابرالله قراربگیرند که بیگمان محمد وعلی هم فرا خوا نده خواهند شد . اگر الله از مسلمانان وشیعیان بپرسد که شما ها برابرکدام بن مایه استوار شبانه روزی هفده بار دولا راست شدید وهمچون مگس ها وز وز کنان آرامش مرا بازبان تازیان بر هم زدید ونابخردانه گواهی دادید که این محمد رسول الله است وآن علی ولی الله .؟

کی از زبان من در این باره چیزی شنیده بودید که من منکر آن شده بودم وشما داشتید یاد آوری میکردید تا از یاد نبرم ؟

 در حالی برابر سوره هشتم(انفال) وسوره نهم(توبه) وسوره های دیگر من اینها را راهزن ودزد سر گردنه شناخته ام که کاروانیان بیگناه را کشته ومال شان را ربوده ومرا هم بد نام کرده اند که همراه شان بوده ام ودست به هزاران تبهکاری دیگرهم بنام من زده اند .

چگونه کشتار گران و را هزنان شناخته شده درکلام الله میتوانند رسول الله و ولی الله هم باشند ؟ که شما ها در همه زمان کور کورانه گواهی دروغین داده اید . ؟

مگر من از شما گوا هی خواسته بودم که نا بخردانه دست به این زشتکاری زد ه اید ؟ من چه نیازی به فرستادن رسول دارم  آنهم نزد کسانی که زبان یکدیگررا درنمی یابند .

اگر هم کسی رابه رسالت بفرستم چه نیازی به گوا هی دیگران دارد که شما ها به دروغ برای من نه تنها رسول که ولی الله هم برگزیده اید؟ مگر من صغیرم که غداره بندی را برای من سرپرست تراشیده اید؟ در برابر این سخنان الله ما چه پاسخ پذیرفتنی داریم ؟

اگربگوئیم که ما گنا هکار نیستیم . محمد وعلی خودشان به ما آموخته اند ، آنها لال که نیستند خواهند گفت اینها دروغ میگویند ومارا بد نام میکنند . زیرا بگوا هی عزرائیل 1400سال پیش از این ما مرده ایم وسرگردان . کی ودر کجا مارا دیده اند . چگونه باماسخن گفته اند ؟ نه ما فارسی میدانیم ونه آنها عربی .دروغ می بافند .

در این هنگام ناگزیر باید اعتراف کنیم که آنها درست میگویند ما یکدیگر را ندیده ونمی شناسیم . این دروغهارا دین دار نمایان بهره بردار از نام آنان بر پدران و مادران ما آموختند وما هم از آنان فرا گرفتیم . .دیگر جای کوچکترین دودلی نیست که گنا هکاریم .آنگاه الله به نگهبانان شگنجه گاه خود(دوزخ) فرمان مید هد تا ما را در کنار دین دار نمایان گمراه گر و پدران ومادران فریب خورده ما به ژرفای آتش سوزان سر گون نمایند .

براستی آیا خرد مندانه است که منش و والائی ایرانی خودرا این چنین نا بخردانه با استخوان پرستی تازیان بیا بان گرد . آنهم کشتارگر نیاکان ونابوکننده تاریخ وفرهنگ ما دکش کنیم  ودر نیابیم که چه میکنیم وچه می اندیشیم وخودرا ایرانی نژاده وباز مانده ای از کورش وداریوش هم بدانیم ؟

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویا نی سرخ وزرد وبنفش :

 

تیرشید هفتم اسفندماه/2710

                26فوریه/2003

 آله دال فک 

منبع +

بشارت؛ خدا به زادگاهش باز می گردد

معرفی کتاب؛بشر سر انجام به حقیقت وجود خدا پی می برد
هوشنگ معین زاده با نوشتن چند کتاب در دهه اخیر، به عنوان نویسنده ای نازک اندیش و خوش قلم در رشته خاصی از ادبیات داستانی شناخته شده است.

او در نخستین کتاب خود «خیام و آن دروغ دلاویز»، بهشت برین دنیای آخرت را، به صحنه کشید. به گونه ای که بسیاری از مشتاقان سینه چاک بهشت با خواندن این کتاب هوس رفتن به این وعدگاه را از سر خود بیرون کردند. کمدی خدایان یا هفت خوان آخرت اش را با دیدار عزرائیل(ملک الموت) آغارید و پا به پای این فرشته مرگ تمام منازل آخرت را در نوردید و خوانندگانش را به تماشای دوزخ برد، و با نشان دادن انواع عذابهای این وعده گاه افسانه ای که همه آنها را به طنز گرفته، دلهره این عذابکده را از دل خوانندگان کتاب بیرون ریخته که با موعظه های هزاران واعظ منبری و مجلسی هم نمی توان هول و هراس دوزخ را از نو به دل آنها باز گرداند.

اما، درباره اصل مهم و نخستین الهیات، یعنی خدا(توحید) کار او به آسانی معاد سرانجام نمی گیرد. او که می انگاشت با رفتن به «آنسوی سراب»، دیدار و گفتگو با خدا و دوستی پاکدلانه اش با او، کارش به اتمام می رسد. به توصیه دوستان صاحبنظرش که مبحث خدا را نا تمام می دیدند، ناچار می شود خوانندگانش را در کتاب آیا خدا مرده است؟! همراه خود و راهبرش خضر پیغمبر، به معراج و به زیارت آرامگاه خدایان ببرد. خدایانی که درطول تاریخ حیات بشر، خدایی کرده و هر یک به دلایلی از صحنه خارج و به فراموشی سپرده شده اند. با این همه، باز هم کارش را پایان یافته نمی بیند و می پندار به نتیجه ای که می خواسته نرسیده است. لذا تصمیم می گیرد که در مبحث خدا بیش از اینها بیاندیشد و بنویسد. از اینرو در مقدمه کتاب «بشارت» به این امر اشاره می کند و می نویسد:

مفهوم خدا از آنچنان اهمیتی برخوردار است که می بایستی بیش از اینها به آن پرداخت. زیرا تا کنون در ایران و جهان اسلام، به دوراز حیطه نفوذ دین و مذهب کمتر به مسإله خدا پرداخته شده است و کمبود آن در اوضاع و احوال کنونی کاملاٌ مشهود است. و می افزاید: در حقیقیت ما نیازمند دهها و صدها کتاب نظیر دفاتر تقدیمی و رساله های معتبرتری به قلم شخصیت های صاحب نظرتر هستیم تا بتوانیم با مفهوم خدا یک آشنائی عقلائی پیدا کنیم و در شناخت او به جایگاهی برسیم که خردمندان ممالک دیگررسیده اند (ص 7)

معین زاده با این برداشت، دست به شگرد تازه ای می زند که پیش از او نیر بسیاری از اندیشمندان شرق و غرب از گذشته های دور بدان اشاراتی کرده بودند. با این تفاوت که او با تکیه بر داده های علمی عصر جدید، آزادی بیان و شهامت در بیان اندیشه هایش، بجای استفاده از الفاظی مانند انالحق حلاج یا سبحانی من اعظم الشانی با یزید بسطامی، با صراحت و بی پرده اندیشه هایش را مطرح میکند.

در کتاب تازه اش که آنرا به خبر خوش، بشارت خدا به زادگاهش باز می گردد! احتصاص داده است. با ظرافت و نکته بینی، علاوه برارائه دادن دلایل متعدد برای اثبات نبودن خدا در آسمان، برای رعایت حال خداپرستانی که به آسمان نشین بودن او باور دارند، خدا را در کاروانی عظیم و با شکوه به زمین باز می گرداند. به تصویر کشیدن کاروان رجعت خدا به زمین، یکی از صحنه های بسیار خواندنی و جذاب بشارت است. به نظر میرسد که معین زاده به عمد در صحنه آرایی رجعت خدا به خود زحمت داده که بتواند دل خداپرستان را بدست آورد تا نپندارند که او با خدای آنها سر کینه و عناد دارد.

او در کتاب بشارت، ضمن اینکه آخرین دیدگاههای خود را در باره خدا ارائه میدهد، در کاروان رجعت او نیز با تعمد همه خدایان کوچک و بزرگ پیشین را پیشاپیش خدای یکتا به زمین می آورد تا آسمان را کاملاَ از وجود همه خدایان خالی کند. ترس و نگرانی او در اینست که مبادا فردای دیگر، افرادی دیگر با همان ترفندهای کهنه، خدا یا خدایان دیگری را آسمان نشین قلمداد کنند و باز هم انسان های ساده دل و زود باور را به نیایش به سوی آسمانها بخوانند. با همین باورهاست که می نویسد:

– تبعید خدا به آسمان یا هجرت اجباری او از زمین، ازآغازدرست نبوده، زیرا اگر به سیر تحول و تکامل مفهوم خدا نظر بیافکنینم، می بینیم که خدای تمام ادیان و مذاهب از دیرترین آنها تا نزدیکترینشان، از زمین برخاسته و در همین زمین متحول گردیده است. اینکه او را به آسمان فرستادند، تا دست هیچ جنبنده ای به دامان آن نرسد، صرفاَ ترفندی بود برای افراد شکاک و فضول که اصرار داشتند خدا را ببینند تا به او باور بیاورند.

معین زاده برای تفهیم بهتر این مطلب در بخش های مختلف کتاب، شرح حال یهوه خدای دین یهود را می دهد که در مسیحیت پدر آسمانی و در اسلام الله اکبر لقب می گیرد. او چگونگی مراحل تبدیل این خدا را از خدای کوهستان سینا(قبل از ظهور موسی) به خدای آفریننده به تفصیل شرح می دهد واز تورات سند و مدرک ارائه می نماید. وقتی هم پای خدا به زمین می رسد، خود او در حضور یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر و نبی که به گرامی داشت او در محل فرودش گرد آمده بودند، به زبان ساده و قابل فهم همگان، خطاب به معین زاده که او را نیز برای پیشباز از خدا فرا خوانده بودند، می گوید:

– فکر و اندیشه تو کاملاَ درست است، خدا هرگز آسمان نشین نبوده است. راست است که پیغمبران بنا به علاقه ای که به خدا داشتند، او را آسمان نشین قلمداد کرده اند. اما واقعیت اینست که خدا راستین همیشه درزمین و در میان انسانها بوده است. درست تر اینکه خدا نیز مانند انسان محصول و فراورده زمین است و تابه امروز جز زمین جای دیگری نبوده است ومی افزاید: اگرما را بخدائی قبول دارید، ما خدای انسان هستیم. انسان محصول زمین است و در زمین زندگی میکند و خدای او نیز بایستی در زمین و در میان انسانها باشد(ص 308)

در تإئید همین کلام که از زبان خدا جاری شده است، نویسند در جای دیگر کتاب، با مطرح کردن مفهوم چرا می نویسد: برای روشن تر شدن جایگاه خدا و شیطان، با تعمقی در جدال و کشمکش آنها در روز خلقت آدم،به این نتیجه می رسیم که در آن روز معروف نیز دعوا بر سر چرا بود.

چرا کلمه است که به انسانیت انسان معنا می دهد و انسان حیوان گونه را به مرحله انسانیت می رساند. وقتی که نوع خاصی از حیوان به روی دو پا ایستاد و سپس به تکلم در آمد، چندان فرقی با نوع حیوانی خود نداشت. این حیوان وقتی پا به مرحله انسانی نهاد که کلمه چرا که ظهور مرحله تعقل است، در او پیدا شد.

شگفتی بزرگ کلمه چرا دراین است که خود خدا هم در پاسخ همین سئوال چرا پیدا شده است. به همین علت است که حیوانات که با کلمه چرا آشنایی ندارند، خدا هم ندارند. خدا فقط متعلق به انسان است،انسانی که می خواهد بداند چرا به وجود آمده و چه چیزی یا چه کسی باعث حضور او در صحنه حیات شده است؟هر آئینی و هر فردی که بخواهد انسان را از گفتن چرا محروم یا دور سازد، می خواهد انسان را به مرحله حیوانی اش برگرداند….اگر انسانیت به مرحله کنونی رسیده است به علت کنجکاوی و در پی یافتن پاسخ چراهایی بوده که در مسیر زندگی او پیدا می شدند و بایستی به این انسان اجاز داد که به چراگویی خود همچنان ادامه دهد.(ص39)

دراین کتاب نیز معین زاده برای پیمودن راه تاریک و پر پیچ و خمی که برگزیده است، راهبری را انتخاب کرده که به کتاب او ارزش و اعتبار بیشتری بخشیده است. او که هفت خوان آخرت را با عزرائیل طی کرده و در سفرش به آرامگاه خدایان،خضر پیغمبر رائد راهش بوده، در این کتاب که می خواهد خدا را به زمین بازگرداندن، شیطان را به راهبری بر می گزیند و با دادن نماد عقل ، به این فرشته یاغی و طاغی،او را در جایگاهی می نشاند که شایسته او می داند.در همین رابطه، نویسنده درآغاز بشارت چندین صفحه را اختصاص به معرفی شیطان میدهد و او را به دوستداران حقیقت چنانکه هست می شناساند.

از بخشهای مهم دیگر کتاب بشارت، سیر و سیاحتی است که نویسنده همراه شیطان در آنسوی سراب انجام میدهند. آندو در سماع عرفا بزرگ شرکت میکنند، با مولانا و شمس تبریزی به پا کوبی میپردازند. در مجلس محمد زکریای رازی، ابو علی سینا و حکیم عمر خیام شرکت و به سخنان آنها دل می سپارد و جوهر اندیشه هایشان را بازگو می کند.

معین زاده پس از فرود آوردن خدا به زمین، بشارت را دربخش یگانگی نماد عقل و ایمان به پایان می رساند:.در این هنگام خدا کلام خود را قطع کرد. سر به سوی آسمان بلند کرد و به نقطه ای چشم دوخت…..گوی آتشینی از بلندای آسمان به سرعت به سوی زمین و به جانب ما فرود می آمد….گوی آتشین، گردونه مجلل و زرینی بود که دوازده اسب سفید بالدار آنرا به دنبال خود می کشیدند…وقتی اسب ها به آرامی گردونه را به زمین نشاندند، شیطان با تأنی بپا خاست و از گردونه پائین آمد و با اشتیاق به سوی خدا حرکت کرد.

خدا نیز با چهره شاد و خندان به استقبال او رفت. آندو وقتی به هم رسیدند، همانند عاشقانه دلباخته ای که پس از هجران بسیار به هم می رسند، همدیگر را سخت در آغوش گرفتند. همان لحظه غرش مهیبی در فضا پیچید و رعد و برقی عظیم در آسمان ایجاد شد و همزمان با غوغای زمین و آسمان، این دو چهره نمادین عقل و ایمان در حالیکه یکدیگر را درآغوش گرفته بودند، با مسرت و شادی شروع برقصیدن و بگرد خود چرخیدن کردند..

دقایقی بعد هر دوی آنها در حالیکه به هم آمیخته بودند، تبدیل به ذرات نوری شدند که در درون هر ذره آن هم خدا وجود داشت و هم شیطان. این ذرات نور در فضا پراکنده و به یک چشم به هم زدن نا پدید شدند. شگفت آنکه به هنگام پراکنده شدن این ذرات، ذره ای از آن به درون من آمد و در من نشست، همچنانکه ذرات دیگر نیز به درون انسانهای دیگر….(ص 311)

و چنین است که معین زاده سر فصل تازه ای می گشاید تا بتواند با بودن خدا در زمین فلسفه انسان خدایی خود را که وعده آنرا داده، برای دوستداران اندیشه هایش فراهم آورد. فلسفه ای که بی شک با آشنایی به کارهای معین زاده و آگاهی او به مسائل فلسفی و دینی و عرفانی، میتواند، همچنان بحث انگیز و با نو آوریهای دیگر این نویسنده همراه باشد.

نوشته : هوشنگ معین زاده

در کیهان لندن

شماره 1080، پنجشنبه 12 تا چهار شنبه 18آبان 1384

داستان لواط قوم لوط و همخوابگی لوط با دخترانش

چون ابراهیم راوحشت از دل برفت وبشارت فرزند بیامد درآن حال برای خلاص قوم لوط با ما به گفتگو والتماس درآمد (یعنی ازفرشتگان که وعد ه هلاک قوم لوط شنید استدعای نجات برآنهاکرد . که همانا ابراهیم بسیارحلیم ورئوف بود وبسیاربدرگاه خدا دعا وتضرع داشت وبسیار از حق ومغفرت وآمرزش درحق خودوخلق میطلبید . خطاب شد ای ابراهیم ازاین خواهش درگذر که هنگام حکم قهر الهی براین قوم فرارسیده وبر آنها عذابی که حتمی است وبازگشت ندارد وخواهد رسید .

وچون فرستادگان  (فرشتگان قهر) به لوط وارد شدند (برقوم خود) پریشان خاطر ودلتنگ شد وگفت این روز بسیارسختی است . (وچون فرشتگان بصورت جوانان زیبا بخانه لوط درآمدند) قوم لوط (آگاه شد) و به قصد عمل زشتی که درآن سابقه داشتند بسرعت به درگاه او وارد شدند  لوط به آنهاگفت این دختران من (جنس زنان امتم که به منزله دختران منند) برای شما پاکیزه ونیکوترند از خدا بترسید ومرانزد مهمانان به عمل زشت خود خوار وسرشکسته مکنید.

 آیا درمیان شما یکمرد خیر خواه رشید خدا پرست نیست(که شما را از این کار بد منع کند) . قوم لوط گفتند مارا رغبت ومیلی به آن دختران نیست  وتو بخوبی میدانی که مطلب ما چیست . (لوط چون دید پند او اثری ندارد) گفت ای کا ش مرابرمنع شما اقتداری بود یا آنکه چون قدرت ندارم ازشر شما به رکن محکمی (که اقتدار خدا ست) پناه خواهم برد . فرشتگان به لوط گفتند (تو اندیشه مدارکه) ما رسولان پروردگاریم و هرگز دست آزارقوم بتو نرسد تو با اهلبیت خود شبانه از این دیار بیرون شو و از اهل خود هیچکس جز آن زن کافرت که آنهم با قوم باید هلاک شود یکی راوامگذار که وعده عذاب صبحگاه است و تا صبح وقت بسیارنیست .

چون صبح شد فرمان قهرما دیار آن قوم نابکار راویران وزیرو زبرساخت وبرسرآنهامرتب ازآسمان سنگ هلاک فرو ریختیم  . که آن سنگهای بلا برسر ستمکاران از امر خدا نشان دار ومعین بود والبته چنین هلاکتی ازظالمان عالم دورنخواهدبود . سوره یازدهم (هود) آیه های 74تا 83

 

این داستان بدوراز اندیشه و خرد، در سوره پانزدهم (الحجر) وسوره بیست وششم (الشعرا) وسوره بیست ونهم (عنکبوت) وسوره پنجاه ویکم (الذاریات) وسوره پنجاه وچهارم(قمر)وسوره شصت وهفتم (الملک) نیز بادگرگونیهائی آمده است.

پرسش اینست که 

1- خواندن کدام بخش از این داستان سراپا زشت وتبهکاری برای آمرزش روان مردگان ایرانی سودمند است؟

2-چگونه سوگندبرلواط تیره لوط ویا نوشانیدن شراب به لوط ومست کردن وی وهمخوابگی دخترانش با او میتواند کسی راپای بند بردرست پیمانی کند ؟ که مردم گمراه نگا هداشته ایران درپناه اسلام ناب محمدی هم به این زشتکاریها سوگند یاد مینمایند وهم آنرابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند.

چون این داستان سراپازشتی وتبهکاری  در هفت سوره از قرآن آمده است ، هرایرانی که یکباربه قرآن  سوگند یاد بنماید یعنی هفت بار  به لواط قوم لوط وزنای لوط بادخترانش سوگند یادنموده است ؟

آیا آیت الله های چیره شده برایران  این نمایندگان راستین بت الله  .  پاسخی در رد سوگند با این داستان شیرین آمده درکلام الله خود دارند؟ ویا خواهندپذیرفت که خواندن چنین داستانهای مستهجنی نه تنها آمرزنده روان مردگان نیست که آزاردهنده روان آنان هم هست؟

حال بسراغ تورات میرویم تادریابیم داستان  الله فرموده درتورات چگونه آمده است؟
سفر پیدایش19

باب نوزدهم

و وقت عصرآن دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط به دروازه سدوم نشسته بود وچون لوط ایشان رابدید به استقبال ایشان برخاسته روبرزمین نهاد. وگفت اینک اکنون ای آقای من به خانه بنده خودبیائیدوشب رابسربریدوپایهای خودرابشوئید وبامدادان برخاسته راه خودراپیش گیرید . گفتند نی بلکه شب را درکوچه بسرمیبریم . اما چون ایشان را الحاح بسیارنمود با اوآمده به خانه اش داخل شدند وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیرپخت پس تناو ل کردند .

وبخواب هنوزنرفته بودند که مردان شهر یعنی مردم سدوم ازجوان وپیرتمام قوم ازهرجانب خانه وی را احاطه کردند . وبه لوط ندا درداده گفتند آن دومرد که امشب به نزدتودرآمدندکجا هستند آنهارانزدمابیرون آور تا ایشان رابشناسیم . آنگاه لوط نزد ایشان بدرگاه بیرون آمدودر را از عقب خود ببست . وگفت ای برادران من زنهاربدی مکنید. اینک من دودختردارم که مردرانشناخته اند ایشان را الآن نزدشما بیرون آ ورم وآنچه درنظرشماپسندآید با ایشان بکنید لکن کاری به این دومرد ندارید زیراکه برای همین زیر سایه سقف من آمده اند .

گفتند دورشوو گفتند این یکی آمدتانزیل ماشود وپیوسته داوری میکند الآن باتو ازایشان بدترکنیم پس برآنمرد یعنی لوط بشدت هجوم آورده نزدیک آمدندتادر رابشکنند . آنگاه آن دومرد دست خودرا پیش آورده لوط را نزدخودبه خانه درآوردند ودر رابستند . اما آن اشخاصی راکه به در خانه بودند ازخردوبزرگ به کوری مبتلا کردند که ازجستن در خویشتن راخسته ساختند . وآن دومرد به لوط گفتند آیا کسی دیگردراین جاداری دامادان  وپسران ودختران خودوهرکه را درشهرداری ازاین مکان بیرون آور . زیراکه ما این مکان راهلاک خواهیم ساخت چون که فریاد شدید ایشان بحضور خداوندرسیده وخداوند مارافرستاده است تا آنراهلاک کنیم .

پس لوط بیرون رفته بادامادان خودکه دختران اوراگرفتند مکالمه کرده گفت برخیزید وازاین مکان بیرون شوید زیراخداوند این شهر را هلاک میکند امابنظردامادان مسخره آمد . وهنگام فجرآن دوفرشته لوط را شتابانیده گفتندبرخیزوزن خودرابا این دودخترکه حاضرندبردار مبادا درگناه شهرهلاک شوی . وچون تاخیر مینمود آن مردان دست او ودست زنش ودست هردودخترش راگرفتند چونکه خداوندبروی شفقت نمودواورابیرون آورده درخارج شهرگذاشتند .

و واقع شدچون ایشان رابیرون آورده بودندکه یکی به وی گفت جان خودرادریاب وازعقب منگرودرتمام وادی مایست بلکه به کوه بگریز مبادا هلاک شوی  . لوط بدیشان گفت ای آقا چنین مباد . همانابنده ات درنظر التفات یافته است واحسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگارساختی ومن قدرت آن ندارم که به کوه فرارکنم مبادا این بلا مرافروگیرد وبمیرم . اینک این شهر نزدیک است تابدان فرارکنم آیاصغیرنیست تاجانم زنده ماند . بدوگفت اینک دراین امرنیزتورا اجابت فرمودم تاشهری ر اکه سفارش آن نمودی واژگون نسازم  . بدانجابزودی فرارکن زیراکه تاتوبدانجانرسی هیچ نمیتوانم کرد ازاین سبب آنشهرمسمی به صوغرشد .

و چون آفتاب برزمین طلوع کرد لوط به صوغر داخل شد . آنگاه خداوند برسدوم وعموره گوگردوآتش ازحضورخداوند ازآسمان بارانید.  وآن شهرهاوتمام وادی وجمیع سکنه شهرها ونباتات زمین راواژگون ساخت . اما زن او از عقب خود نگریسته ستونی ازنمک گردید . بامدادان ابراهیم برخاست وبه سوی آن مکانی که درآن به حضورخداوندایستاده بودرفت . وچون به سوی سدوم وعموره وتمام زمین وادی نظر انداخت دیدکه اینک دود آن زمین چون دود کوره بالا میرود . وهنگامی که خدا شهرهای وادی را هلاک کرد  خدا ابراهیم رابیادآورد ولوط را از آن انقلاب بیرون آورد چون آن شهرهائی راکه لوط درآنها ساکن بود واژگون ساخت .

و لوط از صوغربرآمد وبادودخترخود درکوه ساکن شد زیراترسیدکه درصوغربماند پس بادودختر خود درمغاره سکنی گرفت . ودختربزرگ به کوچک گفت پدرماپیرشده ومردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان بمادرآید . بیاتاپدرخودراشراب بنوشانیم وبا اوهمبسترشویم تانسلی ازپدرخود  نگا هداریم . پس درهمان شب پدرخودراشراب نوشانیدند ودختربزرگ آمده باپدر خویش همخواب شد واو از خوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . و واقع شدکه روزدیگربزرگ به کوچک گفت اینک دوش باپدرم همخواب شدم امشب نیز اوراشراب بنوشانیم وتوبیا وباوی همخواب شو تانسلی ازپدرخودنگاهداریم . آنشب نیز پدر خودراشراب نوشانیدند ودخترکوچک همخواب وی شد واوازخوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . پس هردودخترازپدرخودحامله شدند . وآن بزرگ پسری زائید اوراموآب نام نهاد واوتا امروزپدرموآبیان است . وکوچک نیز پسری بزاد واورا بن عمی نام نهاد وی تابحال پدربنی عمون است :

برداشت از باب نوزدهم (سفرپیدایش19) آیه های ا تا38 کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق وعهد جدید که اززبانهای اصلی عبرانی وکلدانی ویونانی ترجمه شده است وبه همت انجمن پخش کتب مقدسه درمیان ملل به چاپ رسید.

وحال روی سخنم با الله است که میگوید قرآن وتورات هردورا من فرستاده ا م  اگر چنین است وسخنت راست.  پس چرا درهریک ازداستانهایت اینهمه دوگانه گوئی درقرآن وتورات وجود دارد؟

مگرتودرهمه سوره های قرآن نگفتی که چون همسرلوط هم از لواط گران بود به کیفرگنا هش درسنگباران نابودشد.

پس چگونه است که درتورات همسرلوط درشماربیگناهان درآمدکه فرشتگانت دست اورا هم گرفتندوازسنگباران رهائی بخشیدند ولی چون اوبه پشت سر خودنگاه کرد نمک گردید؟

من دیگردروغهایت  رانادیده گرفتم  تنها به من بگو  دراین داستان کدام سخنت   درست است (سخنان آمده درقرآن  یا توراتی که خودت میگوئی هردو فرستاده منند؟)

تو که درباره لواط گروهی بگفته خود ازآفریدگان گمراهت   خرد راهنمائی نداشتی . چگونه چنین غیرتی شدی تا شهرودیارشان را زیرو روبکنی . آیا این کاربرایت آسانتر ازراهنمائی بود؟

چگونه شد زمانی که دودخترلوط باپدرشان همخوابه میگردیدند. درآن غار گردوغباری هم نکردی؟  وآن زمان که (برابرباب نهم  سفرپیدایش 9 آیه های  21تا 26 ) حام  پسرنوح درحال مستی پدرش . براوتجاوزکرد چراصدایت درنیامد؟

از این دروغها ی الله فرموده دردستگا هت زیاد دیده میشود که درسخنرانیهای پیش برخی رابابن مایه های استوارآورده ام  دراینجا بیشترنمی آورم  تابگاه وبجای خودآورده شود که گمراهان آگاه گردند وآگاهانه تورا به دادگاه خردفراخوانند  ودر چنان دادگاهی تورا از جایگاه خدائی ورسول الله ات (محمد)آفریننده تورا نیز ازپایگاه رسالت دروغین به زیرکشند تا به کیفر 1400سال فریب وریا وتبهکاری ، پیکره شما ها وولی الله غداره بندت رادر موزه های جهانی(جنایت علیه بشریت) برپادارند.

همگان باید دریابند که هیچگاه خورشید درپس ابرپنهان نخواهد ماند  و اندیشه اهریمنی همواره بر اندیشه اهورائی  پیروز نخواهد گردید .  همه کسانیکه باتاریخ اسلام سروکاردارند به نیکی میدانند که تو(الله)همان حجرالاسود جاخوش کرده درخانه کعبه  وبنده آل محمد هستی که آفریننده ات( محمد) تورادرجاگاه خدائی نشانید وآنچه دل تنگش میخواست بنام توبافت و زیرنام کلام الله بخوردمردم ناآگاه زمان داد وباآنهمه دروغهای بزرگ آمده درکلام الله، جهان وجهانیان رابانام توبه خاک وخون کشید .

که پیامدشومش چهارده سده گمراهی ،تباهی،بدبختی، سیه روزی واشک وآه بهره یک میلیارد مردم فریب خورده اسلامی گردیده که نه خود رنگ  آزادی وبهزیوی رامی بینند ونه میگذارندتادیگرجهانیان از شادکامی بهره مند گردند که نمونه بارزآن گسترش تروریست اسلامی پایه گذاری شده  بدست سید روح الله خمینی درایران است.

سید روح اللهی که بدست جیمی کاتر رئیس  جمهور ی پیشین آمریکا وبیاری کشورهای باختری برسرکارآورده شد وبرای این خوش خدمتی جایزه سرخ رنگ( صلح) آغشته به خون  رانیزربود ؟؟

امید وارم هم میهنانم که با همه هستی خوددر25سال رهبری ملایان درایران درستیهای اسلام وشیعه گری را ازنزدیک دریافته اند بخود آیند بادیدگانی باز وبدورازپی ورزی تازی پرستی .این بن مایه ننگ(قرآن) رهاورد اسلام رابا موشکافی وخردمندانه بر رسی کنند وآگاهانه راه راست را خودبرگزینند تا ازاین دام خانمان سوز هزاروچهارسدساله یکباروبرای همیشه رهائی یابند.

تا اسلام وشیعه گری درایران فرمان رواست ،بدبختی وفقروسیه روزی هم فرمان رواست.

 پاینده ایران خرد یارو یاورهمه گمراهان باد .بارج فراوان پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش: پاریس.

 آله دال فک.

بابک خرمدين؛ کيست اين «ملحد بد آئين»؟

معتصم گفت: «ای سگ! اين چه عمل است؟» گفت: «در اين حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهيد بريد و گونه روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد. من، روی خويش از خون سرخ کرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد که رويم از بيم زرد شد

…شاید که پاک ایزدان اهورایی از زخم پاسداران سیه کار اهرمن جان وا نهاده اند / شاید دوباره فرش نگارستان را انبوه جاهلان بیابانی از هم دریده اند /…/ زردشت را بدیدم اندوهگین ، ضحاک را اما سرمست / در کوهپایه های دماوند آشیان کرده ، چندین هزارساله شده ، خوفناک و بد وسخن و زشت / دو اژده ها از شانه اش بر آمده سترگ / آن یک به خاور و آن یک به باختر / از خون و مغز اهل نشابور و خلق کرد طعام می کنند ! / … / محبوب من ، از خون پاک مزدکیان آیا هر جا که قطره ای بر زمین می ریزد ، گلهای سرخ می رویند؟ / … / آیا هنوز بوی صمد از آبهای سرد ارس می آید؟ / باید یقین کنیم که ستار با های هوی قراوینش در کوچه های تبریز بر اسب بالدار به جانب قرمز می رود / و بابک خرمدین با سرخ جامگانش در کوههای سبلان ، سهند ، بذ ، گندم بیداری را در بین کشت ورزان تقسیم می کند و خلیفه تهران یا بغداد ، فتوا به خون بابک و ستار می دهند /…

بخشی از قطعه بلند «کتیبه جاری» ، اثر جاودانه میرزا آقا عسگری (مانی)

مراسم ساليانه حضور مردم آذربايجان در قلعه ی بابک آغاز شده است. بنابه گزارش های محلی، ده ها هزار نفر در حال صعود به قلعه هستند. بنا بر این گزارش ها ، از شب گذشته درگيری های پراکنده ای بين مردم و نيروهای نظامی – امنيتی به وقوع پيوسته است. گویا نيروهای نظامی کوشش کرده اند مانع عبور انبوه شرکت کنندگان در اين مراسم از جاده «قاراقاشقا» و حضور آن ها در قلعه ی بابک شوند. اما حدیث بالا بلند پیکار برای آزادی و عدالت در میهن ما ، نه به این دو روز و سه روز است، که سر به آسمان می ساید! در میانه اوراق بی شماره ای که «بامداد» یک به یکشان را حدیث بی قراری خواند ، جان فشانی هایی حک شده که سخن گفتن و قلمی کردن پیرامونشان تاملی جدی می طلبد . حرف اینجا از حماسه بابک است. از خرم دینان و سرخ جامگان.

باید رفت به روزگاران حمله اعراب بیابانگرد به ایرانزمین در چیزی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش . قوم تازی با بهره گیری از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمین کهن که پابه پای روم ، یونان و مصر می بالید ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتی و ظلم و جور پادشاهان و روحانیان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتی چند، تسلیم سپاه اعراب بیابانگرد می شوند. در فاصله ای کوتاه از تصرف ایران اما ، ایرانیان پرشماره ای به پیکار بی امان با اشغالگران تازی برخاستند. مازیار ، از کرانه سرسبز میهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، یعقوب رویگر از سیستان و بابک خرم دین از آذربایجان . سرخ جامگان به سالاری بابک خرم دین در پیکاری بی وقفه با اعراب به موفقیتهایی دست می یازند. از جمله نابودی حدود 20000 تن از اشغالگران. گفته اند که بابک و رفقای سرخ جامه اش ، ایرانیانی اصیل بوده اند که به زبان ایرانی و کهن آذربایجانی سخن می گفتند. زبانی که امروز در «تاکستان قزوین» و «هرزند» و «گلین قیه مرند» و «گرگرجلفا» ، بدان سخن می گویند . گویا این زبان ، به زبان پارسی نزدیک و با آن خویشاوند است . زبانی که شاخه ای از زبان مادها نیز به حساب می آید . آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسی میانه «پاپک» بوده است . به معنای پدر (بابای) کوچک . پدر بابک سرزمین ما، از پارسیان تیسفون بوده که بعدها به آذربایجان کوچیده است .

گویا او در اطراف کوه سبلان ، زنی را به همسری برگزیده و در دامنه سبلان خانواده تشکیل داده است . بابک، چشم به جهان می گشاید . کودکی را پس پشت گذارده. می بالد و قد می کشد. بابک جوان با شروین پسر رجاوند ، سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار می کند. این جان جوان ، پس از دیدار مذکور است که به همراه مادر به روستایی دیگر در همان حوالی می کوچند. گویا ، مردمان این روستا از گروه مزدکیان و خرم دینان بوده اند و پیشوای آنان ، جاویدان ، پسر شهرک بوده است . بابک که طنبورزنی زبردست و توانا نیز بوده است ، نزد آنان رحل اقامت می افکند .

به سال 201 قمری ، بابک از کیش جاودانی دست کشیده و خود به عنوان پیشوای خرم دینان بر علیع اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر می افرازد . گفته اند که خلیفه تازیان با قیام خرم دینان به سالاری بابک که در اوائل قرن دوم هجری (اوائل سده نهم میلادی) در شمال باختری ایران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در می آید برخوردی سخت و خونین کرده است . قیامی که بیش از بیست سال به طول انجامیده و طی این مدت ، خرم دینان ، چندین بار شکست های فاحشی را به لشکریان خلیفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خلیفه ، سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسیل می دارد ، تا آنکه سپاه خلیفه ، دست در دست یک ایرانی تبار خیانت پیشه ، به نام افشین حاجب ، خرم دینان را شکست می دهند . بابک به سامرا نزد خلیفه عرب برده می شود . به دستور خلیفه معتصم ، بابک را سوار بر فیل کرده و گرد شهر می گردانند…. و سر انجام ، در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، با وجود امان نامه ای که به او داده بودند ، به دستور خلیفه عرب ، خون بابک ، سنگفرش های تا هنوز بیقرار سرزمین ما را ، سرخ ، می آراید. بابک کشته می شود و پیکر پاره پاره اش را تا مدتی همچنان بر دار نگاه می دارند. تا تاریخ، حدیث بابک های زمانه ما را ممتد کند …

به باور احسان طبری ، در اثر واقعه نگاری سطحی و گاه مغرضانه مورخین ایرانی و عرب در دوران قرون وسطی ، احیا حقایق تاریخی پیرامون «بابک پورمرداس خرم دینی» ، بدل به کاری شده است بس دشوار ! و نقل غیر نقادانه متون ، برای درک شخصیت بابک و ماهیت نقشی که این شبان دلیر و جان باز سرزمین ما ایفا کرده است ، به هیچ روی کفایت نمی کند… جنبشی که بابک بر راس آن قرار داشته را ، پژوهشگران تاریخ و جامعه شناسی ، یکی از عظیم ترین جنبش های اجتماعی پس از تسلط عرب بر سرزمین ما دانسته اند . چرا که ، این جنبش ، بیش از بیست سال تمام به طول می انجامد و عرصه پهناوری از باختر ایران را در بر می گیرد .احسان طبری در اثر سترگ خود ، «برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی» که حاصل پژوهش سالیان او ست بر روی جنبش های رهایی بخش ایران باستان (تنها بخش کوچکی از دستنوشته هایش که اوراق بی شماره ای از آنها در ماجراهای سال 60 به کلی از دست رفت! …) عنوان می کند که سه بار جیش انبوه خلیفه عباسی ، مامون و معتصم ، در نبرد با بابک دچار شکست فاحش شده اند . و هر بار خرم دینان ، تلفاتی کمرشکن به خصم وارد ساخته اند. چنان که در آخرین نبردها ، همانطور که بابک به طنز در پیام خویش به تئوفیل ، امپراتور بیزانس یاد کرده ، معتصم خلیفه را سرداری در بساط نمانده و وی درزی خود ، جعفر خیاط و خوانسالار خود ، ایتاخ را به مدد افشین ، سالار ایرانی سپله عرب گسیل داشت …. ( برخی بررسی ها … احسان طبری . ص 236) هر چند او تصریح می کند که چگونه شه زاده ، «اسروشنه حیدر پورکاووس» (ملقب به افشین) کمر به خدمت خلفای عرب می بندد و موجبات غلبه اشغالگران را بر مردمان این دیار بس سهلتر می نماید ، اما بلافاصله اضافه می کند ، « ولی پیداست که در قبال قیام دهقانان و دریوزگان شهر ، اشراف ایرانی بیشتر ترجیح می دادند ، دستیار خلیفه باشند تا آن که به زیر درفش سرخ علمان و خرم دینان بروند …. ولی همین که این اشراف و سرکردگان خواستند پای از گلیم خود فراتر نهند و در کار قدرت خلیفه اخلال کنند ، شمشیر سیاف خلیفه ، رگهای گردنشان را برید. نوبختی و برمکی و بومسلم را بر نطع هلاک افکند …» این فیلسوف و محقق ایرانی، ما را به پژوهش های مورخین قرون وسطایی و دیگر مورخینی که همگی به عظمت شخصیت این «ملحد بد آئین » ! روزگار ، صحه گذاشته اند رجوع می دهد . به ابن ندیم و کتاب «الفهرست» او. کتابی که در آن ضمن ذکر داستانی مجعول درباره روابط عاشقانه همسر جاویدان پور شهرک ( یکی از روئسای خرم دینی ) با بابک و مکری که این زن برای به پیشوایی رساندن بابک پس از مرگ شوی بر انگیخت، می پردازد . در این اثر از زبان زن مذکور درباره بابک آمده است ، « او را پادشاهی روی زمین مسلم خواهد شد . گردن کشان را خواهد کشت . دین مزدکی را باز خواهد گرداند. خواران شما به ارجمندان ، افتادگان شما به بلند مرتبگان مبدل خواهند شد .»و اما پیرامون رفرم هائی که در شکل زناشویی متداول به خرم دینان و از آن پبشتر به مزدکیان نسبت داده اند ، که در نزد اشراف حرم دار ساسانی در حکم اشتراکی کردن زنان بوده ، تا به امروز ، حرف و سخن فراوان است. اما به گفته طبری ،همه این منابع ، فاقد اطلاعات لازم پیرامون اقدامات اجتماعی بابک در قلمرو تحت سیطره وی است .. « همه این منابع ، فاقد اطلاعات رسا و قابل وثوقی درباره کیش احاد آمیز «خرم دینی» هستند و در این زمینه نیز ، اگر چیزی گفته شده باشد ، سرشار از اسناد و افترا ء است مثلا مانند نسبت «اباحه زنان» به خرم دینان که از بهتان های کهن مرتجعین ایرانی هر دوران به دارندگان اندیشه های انقلابی است ، چنانکه درباره مزدک نیز گفته اند که او می خواست زن و خواسته را «در میان نهد». » قرار گاه بابک خرم دین را دژی استوار و سخت گذر به نام «دژ بذ» ، عنوان کرده اند . محلی در نزدیکی شهر «کلیبر» در شهرستان «اهر» استان آذربایجان خاوری . محلی که هر ساله در چنین روزهایی ، میزبان دهها هزار تن از مشتاقان راه اوست

احسان طبری تصریح می کند ،« با توجه به اینکه خرم دینان ، دهقانان و شبانانی بودند که علیه مالکیت خلفا و امرا ، به سود احیاء مالکیت دهقانی برخاسته بودند ، مسلم است که در این نواحی مقرراتی جز انچه که در اراضی تحت سلطه بغداد مرسوم بود ، متداول ساخته بودند. ولی کیفیت چنین اقداماتی از جانب بابک روشن نیست و فقط باید منطقا حدس زده شود … » مسعودی در «مروج الذهب» پس از بیان چرایی قتل بابک می گوید ، «… سپس سر او را به خراسان بردند و در هر شهری ، و هر قصبه ای از خراسان گردانیدند ، زیرا که در دل های مردم جای بزرگ داشت و کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از بین ببرد و مردم را منقلب سازد …» قیام سرخ علمان ، که به گفته خواجه نظام الملک ، در آن زمان یکدیگر را رفیق می خواندند ! و قیام خرم دینان از سلسله قیام های خلق ایران ، در نیمه دوم و نیمه اول قرن سوم هجری ( قرن های 8 و 9 میلادی) علیه عرب است که منجر به تضعیف جدی خلافت در ایران و سرانجام محو ان شد . ( برخی بررسی ها ..)

جالب نام یکی از سرداران دلاور خرم دینی ، » آذین » است ، که با پیشنهاد لاهوتی در مسکو بر یکی از دختران احسان طبری گذارده می شود ! و نیز نام پدر مازیار ، که در راس سرخ علمان در طبرستان درفش طغیان علیه بساط خلافت در طبرستان بلند کرد ، «کارن»، که نام تنها پسر احسان طبری است… گفته شده است ، زمانی که بابک پس از شکست نهایی در بیشه زارهای اران ، متواری بوده و قصد داشته نزد پادشاه بیزانس ، تئوفیل بگریزد و او را به مبارزه علیه خلیفه بر انگیزد ، سالار سپاه عرب ، افشین ، زنهارنامه ای با مهر زرین خلیفه ، به وسیله دو پیک به نزدش می فرستد . یکی از آن دو موفق می شود بابک را در پناهگاهی بیابد. « بابک ، آن نامه را برگرفت مهر بگشاد و بخواند ودر غضب شد و با خشم تمام ان زنهارنامه ننگین را به نزد پیک افکند و گفت : « این نامه را به نزد افشین ببر وبگو این تو را به کار آید ، نه مرا !… ارزان فروختی مرا بدین ناکسان… » گفته اند در حین دستگیری ، با آنکه همراهان و دستگیر کنندگان به بابک می گویند ، بگوید ، « آری یا امیر المومنین ، بنده توام و گناه کارم و امیدوارم که امیر المومنین مرا عفو کند و از من در گذرد… » آنچه استبدادی زمانه دلخوشش بوده است ، بابک اما چون هزار بابک روزگار ما ! آن هنگام که خلیفه می گوید ، «بابک توئی ؟» تنها پاسخ می دهد ، « آری » ! و لب به سخن دیگر نمی گشاید . « وی را به چشم اشارت کردیم ، به دست بفشردیم که آنچه تو را تلقین کرده بودیم بازگوی . البته هیچ نگفت . روی ترش نکرد . رنگ روی او نگشت . » و فردی مانند خواجه نظام الملک که به قول طبری ، از آن کسانیست که از طرفی به سبب خصلت اشرافی و از طرف دیگر اهمیتی که برای تمرکز قائل بوده ، از همه قیام ها با خصومت یاد می کند ، درباره فاینال سکانس زندگانی شبان انقلابی میهن ما می گوید ، « چون یک دستش ببریدند ، دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید ، همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : «ای سگ ! این چه عمل است ؟» گفت : » در این حکمتی است. شما هر دو دست و پای من بخواهید برید و گونه روی مردم از خون سرخ باشد ، خون از روی برود زرد باشد . من ، روی خویش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بیرون شود ، نگویید که رویم از بیم زرد شد ! » بابک خرمدین و همرزمانش چون هزاران بابک پس از خود در چنگال ارتجاع زمانش شکنجه شدند . او توسط خلیفه در محلی که بعدها کنیسه بابکش نام دادند ، به دار آویخته می شود . به گفته تاریخ پژوهان ، پیکر بابک سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زمانی که پیکر مازیار را در کنار پیکر فروخشکیده اش بر دار کردند. مزدک ها و مازیار ها همچنان در پی اش روان …

سهیل آصفی

کپی شده از

http://news.gooya.ws/politics/archives/032349.php

داستان غم انگیز زنان در کلام الله

پیش از آغاز سخن یادآوری میکنم که الله خدا نیست.دردرونمایه عربی قرآن هم نامی از خدا برده نشده وهمه جا الله آمده است  ولی مترجم ازدید خود نام خدارا جایگزین الله کر ده است که درست نیست. 

سوره دوم(بقره)آیه زیر222.زنان کشتزارشمایند پس برای کشت بدانها نزدیک شوید هرگاه مباشر ت آنان خواهید وبرای ثواب ابدی چیزی پیش بفرستید وبدانیدکه محققا نزد الله خواهیدرفت.ای رسول تو اهل ایمان را بشارت ده….

دراین آیه الله پروانه داده است  همانگونه ای که کشاورزان میتوانند زمینهای کشاورزی خودرا کشت کنند.مردان نیزآزادند که ازهرسوی بخواهند به کشتزارزنان وارد شوند.زیرا زنان بگونه زمین ملک متصرفی مالک هستند ونباید اززیربرخاسته مالک شانه خالی کنند

همین سوره آیه زیر227میگوید …وزنان رابر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران رابرزنان.لیکن مردان رابرزنان افزونی وبرتری خواهدبود.الله برهرچیزتوانا وبرهمه امورعالم داناست.

دراین آیه الله بروشنی مردان را برزنان برتردانسته وباپوزه بندی محکم دهانشان رابسته است که لب برسخن نگشایند.

همین سوره د نباله آیه زیر281…ودوتن ازمردان را گواه آرید واگردومردنیابید یک تن مرد ودوزن هرکه راطرفین راضی شوند گواه گیرند.

دراین آیه هم الله مهرورزانه دوزن رابرابریکمرد بشماآورده  آنهم درباره گواهی که دیدن با چشم  های همه آنها است ازدید الله پذیرفته نیست .درهالی که همین زنان درپستوئ خانه ودرزیرچادری سیاه به تنهایئ به نماز می ایستند ومیگویند الله واکبر یعنی گواهی میدهم که الله بزرگتراست .الله گواهی آنان راچون بسود خویش است می پذیرد ودرلوح محفوظ ثبت میکند وثواب هم میدهد؟؟.

 سوره چهارم(النسا)آیه زیر2 اگربترسید که مبادادرباره یتیمان مراعات عدل ودادکنید پس آنکه اززنان را بنکاح خود درآرید که شمارانیکوومناسب باعدالت است.دویاسه یاچهارواگربترسیدکه چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده وبه آنها ستم کنید.پس تنها یک زن اختیار کرده ویاچنانچه کنیزی دارید به آن اکتفا کنید.که این نزدیکتر به عدالت وترک ستمکاری است..

1-اللهی که این چنین موشکافانه درباره دادگری سخن رانده ومردان را بداشتن چند زن آزاد نموده است .شوربختانه زنان را محکوم بداشتن تنهایک همسر نموده  بهیچ روی کوچکترین توجهی به نیاز جنسی آنها نکرده است . درپی خواهیم خواند که چگونه رسول الله اش را آزادبه دست درازی بر همه زنان نموده است .

2-کنیزی که الله دراین آیه ازاو نام برده  زنی است ناآزاد بدست آمده درجنگ یاخریداری شده در بازارآزاد که همبستری با ا و نیازی به اازدواج ندارد.

همین سوره آیه 10   حکم الله در حق فرزندان شما چنین است که پسران دوبرابر دختران ارث برند. پس اگر دختران بیش از دو نفرباشند. فرض همه دوثلث ترکه است واگر یکنفرباشد نصف است.

در این آیه هم الله آب پاکی را روی دست  زنان ریخته وبا تائید درنیمه قراردادن بامردان دست وپای شان را نیز به زنجیر کشیده است تاباپوزه بندی که دردهان دارند لب به سخن نگشایند وپارا نیزاز دستور الله فراتر ننهند.

همین سوره آیه 23و نکاح زنان  محصنه(شوهردار)نیز برای شما حرام شد مگر آن زنان که متصرف ومالک شده اید.برشماست که پیرو کتاب الله باشید .

اللهی که تا نزول این  آیه همبستری با زنان همسر داررا آزاد کرده بود وگناه نمیدانست.اگر چه با این دستورفرمان پیشین را برداشت  ونارواشمرد ولی به مردان این پروانه راداد تادگرزنانی را که میتوانند بربایند متصرف ومالک شده همبسترگردند که نیازی به خواسته ومیل زنان نیست.زیرا الله زنان را به گونه کالا وبزوگاووگوسفندوزمین درخورتصرف ومالکیت مردان دانسته است.

همن سوره آیه33مردان رابرزنان تسلط وحق نگهبانی است بواسطه آن برتری که الله  بعضی رابر بعضی مقرر داشته وهم بواسطه آنکه مردان ازمال خود به زنان نفقه دهند.پس زنان شایسته ومطیع درغیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند  وآنچه را که الله به حفظ آن امرفرموده نگهدارند وزنانی که از مخالفت ونا فرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنهارا موعظه کنید اگر مطیع نشوند  ازخوابگاه آنان دوری گزینید بازمطیع نشدند آنهارا به زدن تنبیه کنید چنانچه اطاعت کردند دیگر برآنها حق هیچگونه ستم ندارید  که همانا الله بزرگواروعظیم الشان است.

دراین آیه دستورروشن ودادگرانه الله برتری بی چون وچرای مردان برزنان است.تنهابه دوفرنود یکی برتری الله فرموده بعضی رابر بعضی دوم برای اینکه مردان به زنان خوراک وپوشاک میدهند.   بااینکه زنان چه درخانه چه درمزرعه چه درکارگاه وکارمندی دراداره ودیگرکارهای ارزشمند دوشادوش بامردان کار میکنندومیکوشند.بچه داری هم میکنند. شوربختانه بهره ای ندارند.نه تنها مزد کارشان رایگان ازآن مردان است همواره دربرابر خوراک وپوشاکی ناچیز هم بدهکار مردان هسند؟

الله فرموده زنان شایسته باید همیشه گوش به فرمان مردان ونگهبان حقوق آنها باشند ولی کوچکترین دستوری به مردان درباره نگاهداری حقوق زنان شایشته نداده ودست مردان رادر هماغوشی با هرزنی بازگذاشته است.

بیدادگرانه تر آنکه الله به مردان پروانه داده است تااگرزنی دربرابرهمسرش بایستدوحقش رابخواهد گستاخی ونافرمانی کرده است بایدبازدن تنبیه شود اگر پس از کتک خوردن فرمانبردارگردید دیگربراوستم نکنند ولی اگرپس ازکتک خوردن هم باز خواستارحق خویش گردید دوباره وچندباره آنقدرکتکش بزنند تارام گردد. الله باچنین دستورهای نابخردانه خود ش میگوید من دادگر وعظیم الشان هم هسم؟.

همین سوره آیه128 شماهرگزنتوانیدمیان زنان به عدالت رفتارکنید هرچه راغب وحریص به عدل ودرستی باشیدپس با تمام میل خود یکی را بهره مند وآن دیگررا محروم نکنید تااومعلق وبلا تکلیف ماند واگرسازش کنید وپرهیزکارباشید.همانا الله بخشنده ومهربان است.

درست توجه کنید اللهی که میداندوباوردارد که مردان هرگزنمیتوانندبا داشتن چندزن میان آنان به دادگری رفتارکنند.بازهم دست آنهارابازگذاشته است تاچهارهمسروهرچه بخواهند کنیز ملکی متصرفی دربندخودداشته باشند. درباره ستمی که دراین رهگذ ربرزنان میرود لب فروبسته ودستورنداده است تاهمانگونه که زنان باید تنهایک همسرداشته باشند  مردان نیزنبایدجزیک همسر ازهمسران بیشماروکنیزان ملکی متصرفی بهره مند گردند.

شگفتا با اینهمه بیدادگری بیشرمانه میگوید(همانا الله بخشنده ومهربان است)؟

سوره پنجم(المائده) آیه زیر4…ونیزحلال شد نکاح زنان پارسای مومنه وزنان پارسای اهل کتاب.درصورتیکه .اجرت ومهر آنان رابدهید وآنها هم زناکارنباشند ورفیق ودوست نگیرند…

دراین آیه هم باز دست مردان رادرهماغوشی بازنان مومنه پارسای اهل کتاب بازگذاشته تادرصورت همخوابگی اجرومزدشان یعنی(مهر)بدهند آنهم بشرطی که زناکارنباشند ودوست ورفیقی نگیرند که باز معنی اش اینست مردان هرکاری خواستند بکنند .ماههاوسالهابسراغ همسران خودنروند .زنان عقدی وکنیزان سماق بمکند.

اینست دادگری الله .وپروانه نمیدهد هیچ زنی دربرابر همه بیدادگریهای همسرش بتواند برای برآوردن نیاز جنسی خود به آغوش مرددیگری پناه برد واگردرپی فشارهای روحی وروانی دست به رفع چنین نیازی زد. زناکاروگناهکاراست وبایدسنگسارگردد؟

آیا این الله تنها شتیان نرینه ها نیست؟

           پندواندرز الله برزنان بیشمار رسول الله تامباداپالان کجی کنند.

سوره سی وسوم (احزاب)آیه زیر 5پیغمبراولی وسزاوار تربه مومنان است از خودآنها  وزنان پییغمبرمادران مومنین هستند…

همین سوره زیرآیه 29 ای زنان پیغمبرازشما هرکه بکاررناروایی دانسته اقدام کند اورادوبرابردیگران عذاب کنند واین بر الله سهل وآسان است (30)وهرکه ازشما مطیع فرمان الله ورسول باشد ونیکو کارشود پاداشش دوبرابر عطا کنیم وبرای او روزی بسیار نیکومهیا سازیم (31) ای زنان پیغمبرشما مانند دیگر از زنان نیستید والله ترس وپرهیز کارباشید.پس زنهارنازک ونرم بامردان سخن نگویید مبادا آنکه دلش بیماراست بطمع افتد ودرست سخن گویید (32)ودرخانه هایتان بنشینید وآرام گیرید ومانند دوران جاهلیت پیشین آرایش وخودآرایی نکنید ونمازبپاداریدوزکات به فقیران بدهید وازامررسول اطاعت کنید الله چنین میخواهد رجس هر آلایش را ازشماوخانواده نبوت ببرد وشمارا ازهرعیب پاک ومنزه گرداند:

چون الله دریافته است که رسولش بابیست وچهارزن وکنیزان وغلامان بیشمار ملکی متصر فی ازنه تاسی وپنجساله هرگزنمیتواند راه دادگری درهمخوابگی درپیش گیرد.بجای سرزنش برخود که چرادست اورا اینهمه باز گذاشته است .ناگزیر ازتشویق وتهدید همسران رسولش بر آمده است تامبادا بدوراز چشم رسول پیر پذیرای مردان جوان هم سن وسال خودگردند.

 

         داستان دلدادگی محمدبرزینب زیبا  تنهاهمسرپسرخوانده اش زید.

 

همن سوره آیه زیر(35) هیچ مرد وزن مومن را درکاری که الله ورسول حکم کند اراده واختیاری نیست(که رای خلافی اظهارنماید) وهرکس  نافرمانی الله ورسول کند دانسته به گمرای سختی افتاده است.پیغمبرزینب دخترعمه اش رابه زیدغلام آزادکرده ازدواج کند. زینب گفت من ازاشراف قریشم غلامی رابه شوهری نپذیرم این آیه نازل شد:-(36) وچون تو باآنکس که خدایش نعمت اسلام بخشید وتواش نعمت آزادی  (یعنی به زیدحارثه به نصیحت گفتی برو زنی راکه همسرتست نگهدار وازالله بترس وطلاقش مده) وآنچه دردل پنهان میداشتی (که زینب رابگیری وحرمت ازدواج بازن پسرخوانده را که دردوره جاهلیت بود منسوخ کنی) الله آشکارساخت وتوازمخالفت وسرزنش خلق ترسیدی وازالله سزاوارتربودبترسی.پس ماهم(بدین غرض)چون زیدازآن زن کام دل گرفت (وطلاقش داد اورابه نکاح تو درآوردیم  تابعد از این مومنان در نکاح زنان پسر خوانده خود ازآنها کامیاب شدند (وطلاق دادند) برخویش حرج وگناهی نپندارند) وفرمان الله به انجام رسید(37) پیغمبررا درحکمی که الله ( براو مقرر) فرموده گناهی نیست: سنت الهی درمیان آنان که درگذشتند هم اینست ( که انبیارا توسعه درامرنکاح وتحلیل برخی محرمات ااست)وفرمان الله حکمی نافذ وحتمی خواهدبود)38این سنت الله است درحق آنانکه تبلیغ رسالت الله برخلق کنند وازالله میترسند وازهیچکس جزالله نمیترسند والله برای حساب ومراقبت کارخلق به تنهایی کفایت میکند(39)

محمدپدر هیچیک از مردان شما(زیدیاعمرو)نیست (پس زن زید زن فرزندنش نبود وپس از  طلاق او تواند گرفت) لیکن اورسول الله وخاتم انبیاست والله همیشه ( حکمش وفق حکمت ومصلحت است زیرااو)برهمه امورعالم آگاه است.

درست توجه کنید که الله خودش میگوید من به زیدنعمت اسلام بخشیدم  وتواش (یعنی محمد) نعمت آزادی  که بهترین وبزرگترین بن مایه است بردشمنی الله باآزادی.این الله مسلمان آزادی کش که همه زن هارا بررسول خود بخشیده است تابرچین کند وهمخوابه گردد .چشم دیدن این راهم نداشت که برده بی نوا یی هم یک همسرداشته باشد واین چنین محیلانه تنها زن زید پسرخوانده محمد راهم بدرون رختخواب رسولش کشانید وخودش هم عقدبست ودست اوراهم مانند انبیاء پیشین درتجاوزبرمحارم بازگذاشت وگفت محمدپدرهیچیک ازمردان شما نیست ومیتواند به همه همسران شما تجاوزکند ولی همسران محمدمادرمومنین هستند تاکسی پس ازمرگش هم نتواند بازنان زیبای اوازدواج کند؟

چنین است دادگری الله بیدادگر ودشمنی آشکاراوباآزادی بویژه زنان.

همین سوره زیر آیه49(ای پیغمبرگرامی) مازنانی راکه مهرشان اداکردی برتوحلال کردیم وکنیزانی راکه به غنیمت الله تورا نصیب کرد وملک تو شد ونیزدختران عمه ودختران خالو ودختران خاله .آنهاکه باتو ازوطن خود هجرت کردند ونیز زنان مومنه ای که خودرا بررسول بی شرط مهر ببخشد ورسول هم به نکاحش مایل باشد که این حکم (هبه وبخشیدن زن وحلال شدن او) مخصوص تست دون مومنان. که حکم زنان عقدی وکنیزان ملکی متصرفی مومنان را (پیشترباشرایط وعد دوحقوقآنهابرشوهرهمه را)به علم خودبیان کردیم این زنان همه را که برتو حلال کردیم(وتورامانند مومنان امت به احکام نکاح مقید نکردیم)بدین سبب بود که بروجودعزیزتو درامرنکاح هیچ حرج وزحمتی نباشد والله رابربندگان مغفرت بسیار است؟:

بااین دستورهای بسیارروشن . الله مهرورزانه همه بند های ریزودرشت کارهای پایین تنه رسولش راازپیش پای او برداشته تاهرزمان به هرزنی که دل بست هماغوش گردد.  آیا براستی این همان خدایی است که دراندیشه ما لانه کرده است یا حرمسرادار محمد وبنده ویژه ونگهبان کارهای پایین تنه رسول وهمسران بیشمارش ؟.

همین سوره آیه(50) ای رسول هریک اززنانت راخواهی نوبتش را موخردار وهرکه راخواهی بخودبپذیر وآن راکه به قهرازخودراندی اگرش به(مهر)خواندی بازبرتو باکی نیست (این آزادی ومختا رمطلق بودنت برزنان) بهترشادمانی دل وروشنی دیده آنهاست وهرگز باید محزون نباشند بلکه به آنچه ایشان را عطا کردی همه خشنودباشند. الله هرچه دردل ما مردم است آگاه است والله بر(نیک وبد خلق ) داناو(برعفووانتقامشان)بردباراست.

آیاپس از خواندن این اعترافات الله.جای کوچکترین دودلی درحرمسراداری اوبرای محمد برجای میماند وهیچ حرمسراداری بهترازاین میتواند برای اربابش خوش رقصی کند که الله برای رسولش کرده است؟

داوری باخوانندگان بویژه زنان واپس مانده سفره اندازاست.

همین سوره آیه زیر(51) ای رسول بعدازاین زنان دیگرنه عقدهیچ زنی برتو حلال است ونه مبدل کردن این زنان بدیگرزن هرچند ازحسنش به شگفت آیی وبسیاردرنظرت زیبا آید.مگرکنیزی مالک شوی…الله برهرچیزمراقب ونگهبان است.

آیاباآنهمه بخشندگی الله. زن دیگری باقی مانده است که رسول برآن دسترسی نداشته باشد؟

باآزادی درهمبستری بامحارم وافزودن مگرکنیزی رامالک ومتصرف شوی . رسول به سادگی میتواند اگرزنی درمحدوده خط سرخ الله برجای مانده باشد بنام کنیز ملکی متصرفی به چنگ آورد.

همین سوره دنباله آیه زیر52…هرگاه اززنان رسول متاعی طلبید ازپس پرده طلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما وآنها پاک وپاکیزه بماند بهتراست ونبایدهرگز رسول الله رادرحیات بیازارید ونه پس ازوفات هیچگاه زنانشان را به نکاح خود درآورید که این کار نزد الله گناهی بسیاربزرگ است:

دگرباره الله حرمسرادار محمد به پشتیبانی ازرسولش برخاست ودستورداد که درزمان زنده بودن وپس از مرگ محمد هم بازنان وکنیزان بیشمارحرمسرایش نباید ازدواج کنند تاآنهاکه درزمان زنده بودن محمد اززندگی خودبهره نبرده بودند باقیمانده زندگی خودرانیز دررنج روحی بسربرند زیرا الله حرمسرادارمحمد دادگرومهربان وازهمه جاوهمه چیز آگاه است .

آیامیتوان بازهم دودل بود که این الله حرمسرادارویژه محمد نیست؟

     سوره التحریم: پیمان شکنی محمددرنوبت همخوابگی باحفصه دخترعمر.سوگندوسوگند شکنی

ای پیغمبرگرامی برای چه آن را که الله برتو حلال فرمود توبرخود حرام کردی تازنانت راخشنودسازی درصورتیکه الله آمرزنده ومهربان است (برهیچکس خصوص برتو رسول گرامیش سخت نخواهدگرفت . درتفسیروارداست که روزی حفصه بااجازه رسول به خانه پدرش عمررفت .پیغمبر باماریه درحجره حفصه خلوت کرد.ناگه سررسیدوغوغاانگیخت که تودرنوبت من باکنیزی خلوت کردی وآبروی مرانزدزنانت بردی. حضرت برای خشنودی اوفرمود.من ماریه رابرخود حرام کردم  ولی این سر نزدتواست  باهیچکس مگوی.اوبفورعایشه راهم آگه ساخت .اوهم بارسول راجع به ماریه گفتگوکرد.حضرت برعایشه نیزسوگند یادکرد که ماریه را ترک گوید.آن  دوزن شادشدند و این آیه نازل گردید.

(1) الله حکم کردبرشما که سوگندهای خودرا(به کفاره) بگشایید  اومولای شما بندگان و(حکمش نافذ) است وهم اوبهرچیزعالم دانا وبه حکمت امورخلق آگاه است (2) وقتی پیغمبربابعضی اززنان خود(یعنی باحفصه سخن راجع به ماریه یاریاست ابوبکروعمر) برازگفت (وبه اوسپرد) آن زن چون خیانت کرده  ودیگری (یعنی عایشه) را برسرپیغمبر آگه ساخت الله به رسولش خبردادواوبرآن زن برخی را اظهارکرد(برویش آورد( وبرخی راازکرم پرده داری نمودواظهارنکرد.آن زن گفت رسولا توراکه واقف ساخت( که من سر تو برکسی فاش کرده ام) رسول گفت مرا الله دانای آگاه ازهمه اسرارعالم خبرداد(3) اینک اگرهردوزن به درگاه الله توبه کنید رواست که ا لبته دلهای شما (خلاف رضای پیغمبر) میل کرده است واگرباهم برآزاراواتفاق کنیدباز(هرگزبراوغلبه نکنیدکه) الله یارونگهبان اوست وجبرییل امین ومردان صالح باایمان (یعنی علی) بروایت عامه وخاصه فرشتگان حق یارومددکاراویند(4)وامید هست که اگر پیغمبرشماراطلاق داد.البته زنانی بهترازشما بجایتان با اوهمسرکند که همه با مقام تسلیم وایمان وخضوع واطاعت اهل توبه وعبادت رهسپار(طریق معرفت) باشند چه بکر وچه غیربکر؟؟

آیا هیچ خبرچین یا دربان گوش به فرمان ویا خواجه حرمسرایی بیش ازاین  میتواند به ارباب خود یاری دهد که الله درباه محمدوهمسران دربند ش انجام داده است؟

بااین خوش رقصی های الله چگونه باید باورداشت که اوبنده محمد و پیشکارویژه اونیست؟

درخورتوجه زنان ابله واپس مانده سفره اندازی که چشم امید به پادرمیانی ابوالفضل العباس خواهرزاده شمربسته اند تانزد چنین اللهی ازآنان پشتیبانی کند.درهالی که دستهایش رابریدند خم برابرونیاورد وبازنان رسولش چنین رفتار ددمنشانه ای دارد.چه چشم داشتی نابخردانه وسبکسرانه؟

وهال ازهمه دانشمندان وبینشمندان وسرایندگان ودستاربندان دغلکاردینی میپرسم خواندن .کدام یک ازآیه های آمده دراین دفتر ود یگرداستانهای پوچ تازیان که بنام کتاب آسمانی بخوردمردم ایران داده شده است میتواندآمرزنده روان مردگان  باشد ؟

ویاسوگندبدانها که 1400سال است مردم با فرهنگ ایران را زیرنام قرآن یا کلام الله آسمانی به بیراهه ترین بیراهه ها کشانیده ا ست خردمندانه میباشد؟

این روش بسیار نابخردانه وناآگاهانه  منش ووالایی را از زنان  ومردان ایرانی ربوده و فرهنگ والایش رابنابودی کشانیده ودردام خرافات تازیان سرگردان کرده است که نه تنها چنین ننگ نامه ای رابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند وبدان سوگندیادمیکنند که این بن مایه دشمنی بازنان را درشمارمهر آنان درمی آورند وهنگام رفتن برگشت وگذار اززیر آن میگذرند براین باورکه تندرست بازگردند.

بدترازهمه درشهرشیرازدروازه قرآن گذاشته اند تاهمگان اززیر آن بگذرند وتندرست به خانه وکاشانه خودبرسند که هزاران تن اززیراوگذشتگان درپی برخوردهایی سخت جان خود وخانواده خویش راازدست داده اند و میدهندولی این باور بدور ازخردراازمغزخودبیرون نمیکنند.

آیاباوربرچنین خرافاتی شرم آور وننگ زا نیست ؟با امیدبربیداری وهشیاری وبهره گیری ازخرد وبازگشت به فرهنگ والای لگدکوب شده ایرانی وراندن آگاهانه اسلام ناب محمدی باهمه فر آورده هایش به خانه پدری او عربستان :

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش

 آله داال فک

منبع +

بیخدایی و لاادری گری

نوشته ی جان ج. اِسمارت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

منبع: دانشنامه ی فلسفی استنفورد

مقصود اصلی این مقاله بررسی تفاوت های میان بیخدایی (  اَتئیسم) و لاادری گری ( اگنوستیسیم)، و روابط میان این دو است. حصول این مقصود از آنجا دشوار می شود که این واژه ها از قسمی هستند که به تعبیر ویتگنشتاین با هم ´شباهت خانوادگی´ دارند. لذا نمی توانیم انتظار یافتن  یک دسته شرایط  لازم و کافی را برای کاربردشان داشته باشیم. کاربرد آنها هنگامی مناسب است که شرایط چندی برآورده شوند. به علاوه، حتی اعضای خاص هر خانواده نیز اغلب فاقد صراحت اند، و گاهی تقریباً همگی شان مبهم اند. گاهی ممکن است شخصی که در واقع بیخداست خود را، حتی متعصبانه، لاادری بخواند، زیرا شکاکیت فلسفی عمومیت یافته و نامعقول ما را از گفتن اینکه چیزی را، جز صدق های ریاضی و منطق صوری، می دانیم  باز می دارد.

1.    بیخدایی (اَتئیسم)

 

´بیخدایی´ یا اَتئیسم به معنای نفی خداباوری است. به معنای انکار وجود خداست. در این نوشتار فرض می گیرم که خدای مورد بحث، همان خدای ادیان تک خدایی پیشرفته است. خدایان قبیله ای ساکنان باستانی سرزمین فلسطین علاقه ی فلسفی چندانی برنمی انگیزند. آنها اساساً موجودات محدودی بودند، و خدای یک قبیله یا یک دسته قبایل تا آنجا خوب محسوب می شد که در جنگ با خدایان  ضعیف ترِ دیگر قبایل، پیروزی به ارمغان می آورد. به همین سیاق، خدایان یونانی و رومی نیز بیشتر شبیه قهرمانان اسطوره ای بودند تا خدای قدیر، علیم و خیرِ مفروض در فلسفه ی قرون وسطا و مدرن. رومیان ´اَتئیست´ را چنان به کار می بردند که می توانست به خداباوران دیگر ادیان، به ویژه مسیحیان، نیز اطلاق شود، و لذا صرفاً حاکی از ناباوری به قهرمانان اساطیری خودشان باشد.

از سوی دیگر، واژه ی ´خداباوری´ یا تئیسم نیز نشانگر شباهت های خانوادگی است. برای مثال، آیا یک وحدتِ وجودگرا (پانتئیست) باید خود را بیخدا بنامد؟ یا  آیا باید باوربه صور افلاطونی خدا، یا ایده ی جان لِزلی ازخدا، که خدا را اصلی انتزاعی می انگارد که به وجود ارزش می بخشد (لِزلی 1979) خداباوری محسوب شوند؟ بگذارید ابتدا وحدت ِوجود را بررسیم.

در ساده ترین شکل وحدت وجود، می توان از لحاظ هستی شناختی (اونتولوژیک) آن را از بیخدایی غیرقابل تمایز انگاشت. چنین وحدت وجودی به هیچ چیز فراسوی جهان فیزیکی باور ندارد، اما عواطفی از شگفتی و حیرت و هیبت به آن الصاق می کند که مشابه همان عواطف باورهای دینی است. من این دیدگاه را خداباوری محسوب نمی کنم. چه بسا الاهیدانی مانند پُل تیلیش به معنایی اندکی  بیش از این معنای کمینه وحدت وجودگرا بود و توصیف او از خدا، به عنوان مبنای هستی، هیچ معنای روشنی ندارد. پرسش پاسخ ناپذیر ´ اصلا چرا چیزی هست؟´ می تواند ما را به وادی احساسات حیرت و سرگشتی  بکشاند اما این احساسات موجب تمایز وحدت وجود از بیخدایی نمی شوند. با این حال صور قوی تری از وحدت وجود هست که آن  را از بیخدایی متمایز می سازند (لِوین، 1994). برای مثال، ممکن است وحدت وجودگرا چنین بیاندیشد که جهان در کلیّت خود دارای کیفیاتی قویّاً ظهوری (emergent) و  نیز ذهن-وار است. اگر توانایی یک گیرنده ی رادیویی در دریافت سیگنال هایی از ایستگاه های دوردست را نمونه ای از ظهور پدیده ای بگیریم و آن را ظهور ضعیف بنامیم، می توان جهان را نیز به همین معنا ظهوری محسوب کرد، همان طور که  آن رادیو صرفاً  توده ی درهم وبرهمی از قطعات  نیست (اسمارت 1981) و قطعات باید به طریق معینی به هم متصل شوند، و درحقیقت کارکرد یک قطعه ی منفرد را می توان برپایه ی قوانین فیزیک تبیین کرد، جهان نیز توده ای از اجسام و نیروهای نامربوط نیست.  مفهوم دیگر ظهوری بودن را ´ظهور قوی´ می خوانم. سی. دی. برود، درست در همان بحبوحه ی  آغاز تدوین نظریۀ کوانتومیِ ترکیبات شیمیایی، در کتاب اندیشه ی علمی (برود 1923) بر آن بود که خواص شیمیایی نمک طعام را اصولا نمی توان از خواص جداگانۀ سدیوم و کلر نتیجه گرفت. اگرچه از نظر برخی  ذهن قویّاً مبنایی فیزیکی دارد، می توان محاجه کرد که پیشرفت های فلسفه ی ذهن، علوم شناختی و علوم عصبی تنها ظهور ضعیف را پذیرا باشند.

یک شکل قوی وحدت وجودگرایی هست که به کیهان خواص ذهنی نسبت می دهد. اگر معنای ضعیف ظهور را اختیار می کردیم با این پرسش مواجه می شدیم که آیا جهان به یک مغز عظیم می ماند یا خیر؟ آشکارا چنین نیست. ساموئل الکساندر، عوض استدلال، تأکید می کند که ذهنیت قویّاً از فضا-زمان ظاهر می شود، و لذا در آینده یک سطح جدید از ذهنیت ظاهر می شود که  او ´الوهیت´ (deity)می خواندش، و آن را در زمان حاضر تصورناپذیر می شمارد (الکساندر 1927). دشوار بتوان گفت که باید چنین متافیزیک غریبی را  مصداق وحدت وجود انگاشت یا خداباوری. مسلماً چنین الوهیتی، همان خدای خالق نامحدودِ خداباوران سخت کیش نیست. آلفرد نورث وایتهد نیز نظریه ای در مورد الوهیت ظهوری  دارد، که قرابت هایی  با افلاطون گرایی  دارد. او الوهیت ظهوری را قلمرو بالقوگی (potentiality) و لذا بطور روحانی پیوسته با الوهیت دنیوی می داند (وایتهد 1929).  چنین دیدگاه هایی، حتی بعیداً،  به غیر از یک الوهیت محدود راه نمی برند، و لذا قرابتی با خدای اصلی خداباوران نمی یابند. زیرا در این دیدگاه ها، خدا هر قدر هم پرابهت و ستایش برانگیز باشد، تنها چیز دیگری در جهان است.

صورت ضعیف وحدت وجودگرایی می پذیرد که چیزی جز جهان فیزیکی وجود ندارد وبه این ترتیب از دیدگاه ظهوری قوی می پرهیزد. گاهی با سخن پردازی، این تعبیر وحدت وجودی ضعیف را به عنوان خداباوری جا میزنند و، مانند پل تیلیش، خدا را با تعابیری مانند ´عمق مطلق´ یا عبارت دیگری به همان  گیج کنندگی توصیف می کنند. در هر حال، چه وحدت وجودگرایی را قسمی خداباوری بدانیم یا نه، آنچه از ´بیخدایی´ مراد می کنیم ، بسته به آن چه که در موقعیت دیالکتیکی خداباوری محسوب می کنیم، تفاوت خواهد کرد.

2. مفهوم مناسبی از خدا

چه بخواهیم به نفع وجود خدا محاجه کنیم و چه نخواهیم، پرسش از خداباوری طبیعتاً ما را به این پرسش می رساند که چه مفهومی از خدا را می توانیم مناسب بدانیم.. در این مورد جِی. اِن. فیندلی در مقاله اش (´ آیا می توان وجود خدا را نفی کرد؟´ (فیندلی 1949) نکات عمیقی را خاطر نشان می کند. ممکن است شخص مشرک سنگ و چوب را بپرستد اما آنها را صرفاً سنگ و چوب نداند.  مفاهیم خدا هرقدر هم که  مناسب  باشند، همچنان خدا از جهات مختلف محدود می شمارند. به گفته ی فیندلی، یک تعریف کاملاً مناسب از خدا، نه تنها خدا را در خاصه های مختلفِ ستودنی، نامحدود می شمارد بلکه او را واجب الوجود می داند. به این ترتیب ´فقط و فقط یک خدا وجود دارد´ باید یک صدق ضروری منطقی باشد. به نظر او، امروزه منطق همانگویانه (tautological)  است و الزامات هستی شناختی در آن راه ندارد. پس ضرورت وجود خدا باید متفاوت از ضرورت منطقی باشد. مشکل در اینجاست که دریابیم  این چگونه ضرورتی است.

می توان پاسخ داد که در ریاضیات گزاره هایِ وجودیِ ضروری هست که پوچ (همانگویانه) نیستند، مثلاً اینکه ´بینهایت عدد اول وجود دارد´ که البته از آن نتیجه می شود که ´عدد 7 وجود دارد´. (می توانیم از آن ´چیزی وجود دارد´ بی فایده ای صرف نظر کنیم که منطق مرتبه ی اول استاندارد، صرفاً برای سهولت، گفتن شان را مجاز می شمارد زیرا کم کسانی منطق را برای اِعمال بر گفتاری در مورد جهانی تهی نیاز دارند که درهر صورت در آن قواعد مجزایی برای تعیین اعتبار و غیره هست). معروف است که فرگه در مبانی حساب اش ادعای تحویل ریاضیات به منطق را داشت. بااین حال درعمل او منطقِ آزادی را فارغ از الزامات هستی شناختی به کار می برد. البته مدعاهای تحویل نظریه ی مجموعه ها (و همچنین آنالیز) به منطق مشکل ساز تر اند. آیا اگر بگوئیم خدا به همان قسمی وجود دارد یا ندارد که اعداد اول وجود دارند، کمکی به دستیابی به مفهوم  مناسبی از خدا می کند؟ می توان گفت ´نه چندان´. در هر حال سخن گفتن از اقسام  وجود خطرناک است زیرا وجود را به نحوی محسوب می کند که انگار یک خاصه(property) است. زمانی که فیندلی مقاله اش را می نوشت، خط پوزیتیویسم منطقی را پی می گرفت که در آن منطق و ریاضیات به یک میزان همانگویانه محسوب می شدند. در مورد ریاضیات می توان این مطلب را قویاً به چالش گرفت. همچنین اغلب خداباوران خواهند گفت که اعداد اول انتزاعی تر از آنند که با خدا مقایسه شوند، البته شاید جان لِزلی که محاجه کرده  که خدا  اصلی است که به وجود آورنده ی ارزش است، موافق  این ایراد نباشد (لِزلی 1979 و 1989). ما هنوز با چالش فیندلی دست به گریبانیم که چه مفهومی از خدا می تواند او را موجودی ضروری به شمار آورد.

نکته ای که در آن میان خداباور و بیخدا اختلافی نیست، این است که خدا، اگر وجود داشته باشد، ضروری است. به این معنا که وجودش وابسته به هیچ چیز دیگری نیست. بیخدا خواهد گفت که این قبا به تن جهان نیز می برازد زیرا جهان شامل هر آن چیزی است که هست و لذا معلول هیچ چیزدیگری نیست. حقیقتاً مشکل بتوان دریافت که مفهوم مناسبی از خدا و وجود ضروری اش چگونه می تواند باشد. پس بگذارید در این نوشتار فقط به وارسی چیستی روابط و فقدان روابط  میان بیخدایی و لاادری گری بپردازیم. در اینجا از شرط ضرورت وجود صرف نظر می کنیم و در یک بخش آتی مسئله ی برهان های پسینی بر وجود یک خالق ذهن-وار جهان را ملاحظه خواهیم کرد. البته با کنار گذاشتن شرط وجود ضروری،  این پرسش کودک باهوش  بروز می کند که ´کی خدا را ساخته؟´ همچنین، در برهانی پسینیem>  که در آن فرضیه ی یک خالق هدفمند پیش نهاده می شود و ادعا می شود که به قدر هر فرضیه ی علمی موجه است، می توان این پرسش را اجتناب ناپذیر اما بخشودنی محسوب کرد.

3. لاادری گری (اگنوستیسیم)

چنین می نماید که واژه ی ´اگنوستیک´را توماس اچ. هاکسی (شاید مستقلاً) ابداع کرده باشد. گرچه فرهنگ انگلیسی آکسفورد  مواردی از استعمال متقدم تر آن را نیز ذکر می کند. هاکسلی در ضیافتی برای بنیان گزاری انجمن متافیزیک در لندن حاضر شد. انجمنی که بیش از یک دهه قوام یافت و متفکران برجسته و راهبران اندیشه ها عضو آن بودند. هاکسلی اندیشیید که همه ی مدعوین خود را پیرو ایسم های جورواجوری می دانند، لذا او هم این ایسم را برای خود ابداع کرد. او واژه ی اگنوستیسم را از نامه ی پولس قدیس به اِفِسوسیان اخذ کرد که در آن پولس از قربانگاه خدایی ناشناخته نام می برد. هاکسلی می اندیشید که ما هرگز نخواهیم توانست منشاء غایی و علت  جهان را بشناسیم. به این ترتیب او به یک کانتیِ مؤمن به نومن های ناشناختنی بیشتر می ماند تا یک مدافع حلقه ی وین که صحبت از خدا را حتی معنادار نیز نمی داند. شاید یک پوزیتیویست منطقی ای را نه می توان خداباور محسوب کرد و نه بیخدا، اما دیدگاهش تنها اعتراض خداباور را برمی انگیزد.

به هرصورت چنین می نماید که لاادری گری هاکسلی  پیامد تجربه گرایی افراطی است، و به شیوه های  جان استوارت میل برای استقرا نزدیک تر است تا بحث های متأخرترِ فرضیه- قیاسی (hypothetico-deductive) و  جزئاً کل گرای(partially holistic) آزمودن نظریه ها. اگر ما نخواهیم توانست وجود خدا را ثابت کنیم، آیا می توانیم آن را رد کنیم؟ بسیاری از فیلسوفان بر این باورند که به دلیل وجود شر و رنج، وجود یک خدای قدیرِ علیمِ خیر، منتفی است، و لذا شادمانانه عوض لاادری، عنوان بیخدا را می پذیرند. البته با ایراد شرّ نمی توان وجود یک خدای خالق غیرِخیر را رد کرد و بیخدایی برای ردّ آن  باید به برهان هایی جز صِرف وجود شرّ متوسل شود. معمولا خداباور خیر بودن را نیز در مفهوم خدا مندرج می کند و می کوشد تا با کمک گرفتن از فرضیه های کمکی مختلف و حتی فرضیه ها یا ملاحظات  تک کاره(ad hoc)، با مسئله ی شر مواجه شود. همان طور که دانشمندان می کوشند، و اغلب موفق می شوند، که با ملاحظات تک کاره فرضیه ی را توجیه کنند که به یک نظریه ی پیش تر آزموده شده تعلق دارد.

4. اخلاق ِباور

بنابراین در این نقطه از بحث، مفید است که به ملاحظه ی چالش هایی بپردازیم که دبلیو.کِی.کلیفورد در مقاله ی مشهورش ´اخلاقِ باور´ )  در 1877 مطرح کرد (کلیفورد 1877(. می توان گفت که باورها، کنش نیستند و لذا موضوع اراده ی ما نیستند، اما کلیفورد مثال های خوبی می زند از اینکه چگونه ما باورهای مصلحتی یا تسلی بخشی را به خود القا می کنیم. البته درهمین زمینه می توانیم به عنوان نمونه برهان شرط بندی پاسکال را نیز ذکر کنیم که در آن او به شکاک به مسیحیت توصیه می کند که از معتقدات کشیشان و دیگر کاتولیک ها پیروی کند، از مطالعه ی کتاب های شکاکانه بپرهیزد، و از آب مقدس و دیگر مقتضیات روانشناختی بهره جوید، تا در خودش ایمان مسیحی ایجاد کند. کلیفورد مثال های گویایی از چگونگی اینکه ما می توانیم در خود باورهایی القا کنیم که خلاف شواهد پیش رویمان باشد. یک نمونه، مثال کشتی داری است که با انتقال مهاجران در کشتی قدیمی و داغان خود ثروت می اندوزد. او با این ایده کلنجار می رود که نباید بگذارد چنین کشتی ای به آب بزند، بلکه باید آن را تعمیر و بازسازی کلّی کند. اما عاقبت به خود می گوید که بگذار کشتی به آب بزند. اگر او شخصی مذهبی باشد می تواند به مشیّت الهی متوسل شود. در اثر طمع و منفعت طلبی، به خود این باور تسلی بخش را  القا می کند که همه چیز به خیر خواهد گذشت، اما در واقع کشتی و همه ی سرنشینان اش غرق می شوند. می توانیم بپذیریم که در این مورد عمل کشتی دار در القای باور خوشبینانه به خودش از نظر اخلاقی بسی نکوهیده است. کلیفورد پیش تر می رود و خاطر نشان میکند که حتی اگر از بخت خوش کشتی به بندر مقصد هم رسیده بود، باز هم  باور خوش بینانه ی کشتی دار را اخلاقاً نکوهیده می شمردیم. در حقیقت کلیفورد می خواهد بگوید که باور داشتن بدون مبنای کافی همواره نکوهیده است.

کلیفورد یک شکاک فلسفی نسبت به استقرا نبود. او تجربه گرایی بود که طبیعت را یکنواخت فرض می کرد، باوری که با موفقیت علم توجیه اش می کرد و لذا، به نظر او، با تأکیدش بر منع  بی پایه باورکردن تعارضی نداشت. ممکن است فیلسوفان فکر کنند که این نتیجه گیری خیلی عجولانه است. با این حال، او به درستی، مایل نبود که مانند یک پیرو خام اندیش  پوپر،  بگوید که نظریه های علمی را تنها می توان ابطال کرد، و هرگز قابل اثبات نیستند. مسلماً حرف عبثی است که بگوئیم اکنون ما بیش از گالیله نمی دانیم. آلن موسگریو زیرکانه خاطر نشان کرده  که حتی اگر توافق کنیم که نظریه ای که تا کنون از آزمون های سخت سرافراز درآمده دلیلی به نفع اثبات فرضیه اش فراهم نمی کند، اما دلیلی برای باور به آن فرضیه به دست می دهد (موسگریو 1974). امروزه فیلسوفان علم بر روش فرضیه-قیاسی، بر سرشت جزئاً کل گرای نظریه ها، و بر شیوه ی وابستگی توجیه نظریه ها به همسازی باورهایمان  تأکید بیشتری دارند. علم حتی می تواند متدولوژی خود را نیز اصلاح کند. این تمثیل  اتو نویرات  که دانشمندان را به ملوانان کشتی ای مانند می کند که بر روی دریا مشغول ساختن و تعمیر جهاز خویش اند، سرشت علم را به خوبی باز می نمایاند. نکته ی کلیفورد در مورد نکوهش پذیری باورمندی بدون شواهد یا با شواهد خلاف آن باور، همچنان پابرجاست. مردمانی هم هستند که به صحت تحت اللفظی کتاب عهد عتیق باور دارند و صحبت از تکامل زیست شناختی یا کیهان شناختی مدرن با آنها غیرممکن است. آنها اغلب صراحتاً می گویند که تنها چیزهایی را می خوانند و باور می کنند که خواندن و باور کردنش را تسلی بخش بیابند.

ارائه ی رویکرد درست و کاملاً عامی از سرشب باور موجه دشوار و لذا به نحو اجتناب ناپذیری بحث برانگیز است. به علاوه، گرچه انگاره ی معرفت (knowledge) به عنوان باور صادق موجه توسط مثال های نقض هوشمندانه ای که ادموند گِتیه (گتیه 1963) پیش نهاده به چالش گرفته شده، با این حال برای مقصود حاضر، یعنی تمایز نهادن میان بیخدایی و لاادری گری به قدر کافی مناسبت دارد که معرفت را دست کم باور صادق موجه به شمار آوریم. البته دغدغۀ کلیفورد اخلاقِ باور بود و نه معرفت، و در حقیقت معرفت معنای محصّلی ندارد، زیرا ´معرفت´ [یا دانستن]، یک واژه ی معطوف موفقیت(success word)  است. بعداً باید به این پرسش بپردازیم که آیا باید بگوییم که بیخدا کسی است که مدعی است که می داند که خدایی وجود ندارد یا کسی است که در هرحال چنین باوری دارد.

کلیفورد در ادامه ی بحث اش می گوید که حتی اگر کشتی مثال فوق از بخت مساعد در توفان و تندبادهای دریا غرق نمی شد، یا شاید از بخت خوش با دریایی آرام و بادی ملایم مواجه می شد، باز هم نتیجه گیری صاحب کشتی و باور غیرصادقانه اش قابل نکوهش و سرزنش بود. ما در اینجا به سان یک  اخلاقیِ فضیلت گرا (virtue ethicist) سخن می گوییم اما این دیدگاه می تواند نتیجه گرا  (consequentialist)نیز باشد، زیرا کلیفورد تأکید می کند که گرچه ممکن است خوش باوری برای برخی آرام بخش باشد، این خوش باوری می تواند بسط یابد یا تقویت شود و لذا در حالت کلی نتایج بدفرجامی نیز دربرداشته باشد. مسلماً فقدان شواهد بر وجود خدا ضرورتاً به معنای وجود شواهدی بر عدم وجود خدا نیست، گرچه می تواند چنین باشد که اگر دلایلی داشتیم که خدا وجود دارد شواهدی نیز برای  این دلایل وجود داشت. اگر چه می تواند چنین باشد،  کلیفورد باز هم سرسختانه بر نتایج مصیبت بار باور بدون شواهد  تأکید می کرد. در حقیقت، او با گفتن اینکه نه تنها پیشوایان، بلکه همه ی مردم وظیفه ی دارند باورهایی متناسب با شواهد داشته باشند، دامنه مخاطب خود را می گسترد. به گفته ی او «هر روستایی که سلانه سلانه به میخانه ی دهکده اش می رود می تواند با جملات  خود خرافات مصیبت باری را که همگنانش را آلوده، بزداید یا پر و بال دهد.»

نمی توان منکر شد که بسیاری ازخداباوران، چه بسا اغلب شان، حتی نمی کوشند تا میان باورشان به خدا یا آموزه های یک دین خاص، با برهان های فلسفی یا چشم انداز کلّی علمی مصالحه ای برقرار کنند. از سوی دیگر، بسیاری از دانشمندان، به ویژه برخی فیزیکدانان و کیهان شناسان، و برخی از فیلسوفان، ادعا می کنند که به خاطر وجود شواهدی به خدا معتقدند، یعنی، بدین خاطر که قوانین ساده ای در طبیعت هست، و نیز به خاطر وجود به اصطلاح ´تنظیم ظریف´ (fine tuning) ثابت های بنیادی فیزیک –  که بزودی بدان ها خواهیم پرداخت. با این حال، چه بسا اغلب باورمندان به خدا، تنها بدان خاطر چنین اعتقادی دارند که والدین و آموزگاران شان به آنان قبولانده اند که خدا وجود دارد. و چه بسا باور خود آن والدین و آموزگاران نیز از والدین و آموزگاران شان ناشی شده باشد. آیا ما همیشه به خاطر وجود مرجعیتی در مورد یک باور از قبول آن سر باز زنیم؟ مسلماً نه.  علم یک پدیده ی برهمکنشیِ جمعی است و عمیقاً بر شهادت شاهدان، و نیز بر فهم متعارفی و زمینه ی معرفت تاریخی مان متکی است. می توانیم جامعه ی علمی را به سان یک مغز درهم تافته ی عظیم تصور کنیم. اندکی از شواهد علمی  را می توان وارسی و قلیلی از آزمایش ها را می توان تکرار کرد. کلیفورد مثال هایی از واقعیات شیمی می آورد که در آنها، بدون اینکه خودش شیمیدان باشد، بر شهادت شیمیدان ها صحه می گذارد. او از هیچ دلیلی برای تخطئه ی شخصیت شیمیدان ندارد چون می داند که او آموزش حرفه ای دیده است. گرچه خود کلیفورد هرگز گزاره های شیمی را تحقیق نکرده و حتی یک تجربه ی مؤید آنها را ندیده است،  با این حال، می گوید، که این گزاره ها هرگز فراسوی امکان وارسی تجربی نیست.  این آزمایش ها درحقیقت توسط مرجع اطلاعاتی انجام گرفته اند، که ممکن است خود متکی بر اعتبار و مرجعیت اطلاعات شیمیدان های دیگری باشد.

می توان اذعان کرد که کلیفورد در اینجا بسیار تحقیق گرا (verificationist) شده است. باورها می تواند بسیار حدسی (conjectural)  باشند اما پذیرفتنی بودن آنها در پرتو  فرضیات علمی دیگری مقدور باشد که به نحو مستقیم تری آزموده شده اند. شاید میان علوم به خوبی آزموده شده، یا قابل آزمون، و الاهیات استعلائی محض و متافیزیک، یک ناحیه ی خاکستری وجود دارد. بگذارید یک مثال ذکر شده از این حالت را وارسیم.

5. ناحیه ی خاکستری: مثالی از به اصطلاح تنظیم ظریف ثابت های بنیادی طبیعت

چنین می نماید که ثوابت کیهانی قدری تنظیم شده اند ( البته نه به معنایی که وجود یک ناظم فوراً از آن استنباط می شود) چنان که اگر روابط این ثابت ها با هم فقط اندکی متفاوت از حالت فعلی می بود، جهانی مانند جهان ما، با کهکشان ها، ستارگان، سیارات، حیات و اذهان نمی توانست ایجاد شود. گستره ی تغییرات مناسب ثابت ها، تنها در مورد زوج ثابت های منفرد نیست، بلکه برای بسیاری از این زوج ها چنین است، و لذا احتمال پیشینی (a priori) جهانی مانند ما (به بیان غیردقیق) تقریباً بینهایت کوچک است. برخی فیلسوفان، الاهیون، و (در مواقع کمتر حرفه ای) فیزیکدان ها و کیهان شناسان این واقعیتِ احتمال بسیار اندک پیشینیِ ایجاد جهانی مانند جهانی مانند جهان ما را نمونه ای از کاربرد روش علمی به عنوانی مسیری جهت نیل به خداباوری محسوب می کنند. (برخی مقالات، له و علیه این انگاره را در کتاب مانسون 2003 ببینید.) احتمال تنظیم ظریف ثابت ها توسط این فرضیه حمایت می شود که یک خدای خالق که به تکامل حیات و آگاهی علاقمند بوده ثابت ها را به نحوی تنظیم کرده است که به این پدیده ها بیانجامند.

فرض کنید فرضیه ی h (به فرض درستی) مطابق داوری ما بهترین تبیین برای واقعیت تجربی یا پیش تر آزموده شده ی eباشد. اگر چنین باشد باور به   یا دست کم بسیار جدی گرفتن آن را معقول می یابیم. در علم جاری (mainstream)، اگر فرضیه ای به عنوان بهترین تبیین پذیرفته شود ( که  ´بهترین´ می تواند شامل مزیت های مختلفی مانند سادگی، جامعیت و نیز کفایت تجربی معینی باشد) امید بسیاری می رود که در آینده آزمون های مستقل تازه ی آن فرضیه نیز بتواند چنان ممکن باشد که آن فرضیه به عنوان بخشی از علم  جاری مقبول واقع شود. چنین می نماید که برهان تنظیم ظریف به نفع خداباوری از قسمی باشد که امیدی به درج آن در علم جاری نمی رود. درهرحال آشکار نیست که فیلسوف یا الاهیدانی را که باورش به خدا را با چنین برهانی پشتیبانی می کند و وجود خدا را بهترین تبیین برای تنظیم ظریف می شمارد بتوان به خودی خود (ipso facto) از نظر کلیفورد قابل نکوهش یا سرزنش دانست. چنین شخصی می اندیشد که مطابق شواهد، یعنی بر پایه ی واقعیت تنظیم ظریف، محاجه می کند. اگر هیچ بحث فلسفی در مورد تبیین های رقیب یا کاربرد قضیه ی بایس در نظریه ی احتمالات در میان نبود شاید یک پیرو کلیفورد اعتراض می کرد. اما به مانند اغلب بحث و جدل های فلسفی، مسائل پیچیده اند و شاید بتوان میان  احتمالات و بی احتمالی های رقیب  مصالحه ای صورت داد.

اینجا جای بحث  مکفی از برهان تنظیم ظریف نیست  اما بگذارید دو پرسش را ملاحظه کنیم. اولی درباره ی نوع برهانی است که پیش نهاده شده، و دیگری مسئله ی باور جزئی است. مزیت برهان تنظیم ظریف این است که صورت یک گواهی معمول استدلال های علمی را دارد. به این ترتیب تاحدی مقبول کسانی می افتد که تفکرشان در مورد وجود خدا را در پرتو کلیت علم، به عنوان رهنمونی به حقیقت متافیزیکی است. بالآخره، باید پذیرفت که روش علمی تنها روش قابل اعتماد و بدون شک  روشیموفق و خود-اصلاح کننده برای حصول علم است (شاید با احتساب ریاضیات محض). در برهان تنظیم ظریف وجود خدا برای  تبیین تنظیم ظریف فرض می شود. طرفداران این برهان می پرسند که یجاد جهانی مانند جهان ما (مناسب برای حیات و آگاهی)  به چه طریق دیگری ممکن می شد. به این فرض ایرادهای چندی وارد است. برهان بایسی حاصل معادله ی است که  به راحتی ثابت می شود و به موجب آن اگر h یک فرضیه باشد، e شواهد آن باشد، و اطلاعات مرتبطِ زمینه  باشد، آنگاه احتمال h با معلوم بودن و k، مساوی  احتمال با معلوم بودن h و kتقسیم بر  احتمال eبا معلوم بودن است. ´ eبا معلوم بودن k ´ در مخرج بیانگر این واقعیت است که شاهدِ چشمگیرِ قبلی  بهترین است، همان طور که  در مورد برهان تنظیم ظریف چنین است، و ´ با معلوم بودن و k ´ در صورت، بیانگر این واقعیت است که احتمال پیشین با داشتن فرضیه و فرضیات زمینه  باید بیشتر از یک یا نزدیک به یک باشد، چنان که معمولا در مورد برهان بهترین تبیین چنین است. آیا چنین برهانی ما را به پذیرفتن خداباوری وامی دارد؟ ضرورتاً نه، زیرا احتمال h ، یا  احتمال صحت فرضیه ی خداباور، می تواند بدایتاً چنان اندک باشد که گرچه e  ،یا تنظیم ظریف، احتمال hرا افزایش می دهد، اما این کمیت افزایش یافته مقدار کوچکی است.

شایسته است در ارزیابی محتمل بودن به خاطر بیاوریم که برهان تنظیم ظریف، به مقاصد خدا متوسل می شود، و به اینکه خدا باید وجود داشته باشد، و اینکه او به ایجاد اذهان و به ویژه آگاهی علاقمند است. شاید برای برخی از ما این مفروضات به عنوان انسان محورانه (anthropocentric) یا، با توجه به احتمال وجود حیات و آگاهی در دیگر نقاط جهان، روان محورانه (psychocentric) جلوه کنند. البته علم هرچه بیشتر از انسان محوری فاصله می گیرد و چه بسا روان محوری نیز جذابیت اش را از دست بدهد. در اعصار پیشاعلمی ما به مقاصد پیشینیان یا خدایان متوسل می شدیم، هنوز هم چنین می نماید که کودکان خردسال با تبیین های مبتنی بر قصد به خوبی راضی می شوند. همان طور که قدما در مورد  ماهور میان  تپه ها می گفتند که اینها سدهای ماهیگیری پدران قبیله ای مان بوده اند،گرچه شاید این مطلب را چندان تحت اللفظی تلقی نمی کردند. اما در رویکرد علوم عصبی ، یک قصد خاص باید فوق العاده پیچیده و مستلزم عمل و برهمکنش میلیون ها و ده ها میلیون نورون باشد. توسل به مقاصد خدا، به خوبی می تواند پیچیدگی های بس بیشتری را مخفی دارد. به این ترتیب صورت معاصر از این برهان الاهیاتیِ مبتنی بر تنظیم ظریف، گرچه به مانند نظریه ی پِیلی [الاهیدان انگلیسی] توسط نظریه ی داروینی خدشه دار نمی شود، اما تخطی از روش شناسی علمی محسوب می شود. شاید هنگامی که سقراط افلاطونی در رساله ی فائدو تبیین های قصدی را مافوق تبیین های فیزیکی نشاند، علم را به راه نادرستی کشانید. با این حال برهان تنظیم ظریف با توسل اش بر بهترین تبیین و کل گرایی اش قدری به روش علمی نزدیک تر می نماید تا تجربه گرایی سفت و سخت و محدود کننده ی میل و هاکسلی و احتمالاً کلیفورد.

بگذارید در پرتو این ملاحظات ببینیم  که یک نفر( او را ´فیلو´ بخوانیم) مناسب است  خود را چه بخواند: یک خداباو، بیخدا یا لاادری؟ پیشنهاد می کنم که اگر فیلو تخمین می زند که احتمالات مختلف چنان اند که برپایه ی شواهد پیش رویش احتمال خداباوری به یک میل می کند باید خود را خداباور بخواند و اگر به صفر میل میکند باید خود را بیخدا بشمارد، و اگر چیزی در بین این دو باشد باید خود را لاادری بداند. هیچ قاعده ی دقیقی برای این طبقه بندی وجود ندارد زیرا خطوط مرزی مبهم اند. آدم میانسالی که مطمئن نیست که باید خود را کچل بخواند یا مودار، اگر لازم باشد،  باید خود را مفصل تر معرفی کند. البته، بر خلاف نظر هاکسلی، این پیشنهاد فرض می گیرد که او اصلا نمی خواهد واژه ی ´ایسم´ داری را بکار برد. زمانی گیلبرت رایت مقاله ای علیه، گرچه نه کاملا علیه،  واژگان ´ایسمی´  نوشت (رایل 1935)، اما ایراد او بیشتر متوجه مکاتب فکری فلسفی رایج در آلمان بود، که در آنها مردم کورکورانه  خود را به یک چهره ی برجسته ی قدیمی، یا یک پرفسور متنفذ معاصر، منتسب می کردند. گاهی ، دست کم در بافت اجتماعی، اگرمؤمنی  از کسی بپرسند که ´آیا شما بیخدا هستید؟ ´ نگفتن ´بله´ یا ´نه´ می تواند گمراه کننده باشد. روراستی می تواند   دغدغه ی وسواسی برای کمال دقت داشتن را پشت سرگذرد.

در بحث فوق، برهان تنظیم ظریف را به عنوان نمونه ای از موارد واقع در ناحیه ی خاکستری میان علم و متافیزیک ذکر کرده ام. برهان های محتمل دیگری هم برای هست که افلاطون می توانست لحاظ نماید، و با کاربرد فرمول بایسی  این احتمال  وجود خدا می تواند در هر مورد افزایش یابد. درهرحال این احتمال می تواند در مجموع بسیار خرد باشد.  من فرض می گیرم که  همه ی این برهان ها برپایه ی ملاحظات احتمالاتی اند و می تواند همدیگر را تقویت کنند. البته اگر فسادی در منطق محض باشد و برهان ها غلط باشند، همدیگر را تقویت نمی کنند. در حقیقت حدس حاصل از چندین برهان منطقاً فاسد بهتر از حدس حاصل از یک برهان منطقاً فاسد نیست.

حتی اگر کاربرد فیلسوفان و متألهین  مختلف از واژه ی ´خدا´ به طرق مختلف چنان باشد  که واژگان شان کاملاً فهم ناپذیر باشند آنگاه دشوار بتوان گفت که آنها از خداباوری دفاع می کنند. مطابق پیشنهاد من، دست کم مدعای  پوزیتیویستی منطقی مانند آلفرد ج. اِیِر جوان (اِیر 1936) بر بیخدایی خود، و نه لاادری گری، کمتر گمراه کننده خواهد بود. او نه به خدا باور دارد و نه آن را انکار می کند، بلکه، چنان که در مورد کسی که خود را لاادری می خواند گفتم،  نمی اندیشد که خدا یا وجود دارد یا وجود ندارد درحالی که او این مطلب را نمی داند.

6. دلایل فلسفی و دلایل پراگماتیک برای ترجیح واژه ی ´لاادری´

چنان که پیش تر اشاره شد، شخص می تواند، مانند هاکسلی، برپایه ی انگیزه های پرسش برانگیز فلسفی،  خود را لاادری بخواند. هاکسلی می اندیشید که گزاره های درمورد امر متعال، گرچه احتمالاً معنادارهستند، به طور تجربی آزمون ناپذیرند. دیدیم که آشکار نیست که نتیجه ی برهان تنظیم ظریف آزمون ناپذیر باشد. دست کم می توان آن را با دیگر فرضیات غیر خداباورانه مقایسه کرد. به این ترتیب حدس هایی هست که جهان های بسیاری وجود دارد، آن قدر زیاد که برخی از آنها باید از آن جمله ای باشند که در آنها ثوابت فیزیک حیات را امکان پذیر می سازند، و اگر چنین باشد جهان ما باید یکی از آنها باشد. برخی کیهان شناسان مبانی مستقلی به دست می دهند که مطابق آن می توان اندیشید که جهان های جدیدی از دل سیاهچاله ها زاده می شوند. برخی دیگر می اندیشند که مبانی مستقلی برای این تصور هست که یک جهان عظیم وجود دارد که در جهان هایی با ابعاد جهان ما تبلور یافته، و در هر یک از این جهان های جزئی، ثابت های بنیادی مقادیر کتره ای و متفاوتی دارند. برخی از این افکار (گفته می شود) پشتیبانی در نظریه ی ریسمان (string theory) دارند. اگر چه این افکار در حال حاضر آزمون پذیر نیستند و باید با احتیاط با آنها مواجه شد، بالآخره ممکن است روزی یکی شان جذب نظریه ای آزمودنی شود. سنجش قوت و ضعف این نظریه ها را باید به کیهان شناسان و فیزیکدانان ریاضی سپرد، اما در اینجا ذکر شدند تا نشانگر ناحیه ی خاکستری میان آزمون پذیر و آزمون ناپذیر باشند.

ممکن است برخی دانشمندان هنگام بحث برسر این مسائل الاهیات فلسفی ترجیح دهند که خود را ´لاادری´ بخوانند تا ´بیخدا´، چون متأثر از شکاکیت کلیت یافته ی فلسفی هستند یا فهم ساده انگارانه ای ازحکم پوپر دارند که مطابق آن ما هرگز نخواهیم توانست نظریه ای را اثبات کنیم  بلکه تنها می توانیم آن را ابطال سازیم. چنین دیدگاهی ما را از گفتن معقولانه ی اینکه می دانیم که خورشید عمدتاً متشکل از هیدروژن و هلیوم است نیز بازخواهد داشت. اگر بعدها کشف کنیم که گرچه آنچه گفته بودیم  قبلاً موجه بوده، با این حال غلط از آب در آمده است، خواهیم گفت ´فکر می کردم  می دانم اما حالا می بینم که نمی دانستم´. نگفتن یا به سختی گفتن ´می دانم´ ما را از فایده ی این واژگان محروم می سازد، درست همان طور که شکستنی بودن برخی پیمان ها، مشروعیت بستن آنها را سلب نمی کند.

انگیزه ی دیگری که به موجب آن ممکن است یک بیخدا خود را لاادری توصیف کند، سراسر پراگماتیک است. در بحث با یک خداباور معتقد این توصیف می تواند صرفاً از سر ادب یا در برخی مواقع برخاسته  از ترس از تحقیر باشد. ساموئل باتلر، گرچه کاملاً به آموزه ی مسیحیت بی اعتقاد بود، در پیشگفتار یک از کتاب هایش به نام بازدیدِ  اِرِوهون (باتلر 1932) خود را متعلق به وسیع ترین کلیسا ها توصیف می کند. یعنی، به تعبیر من، اعضای گستره ی کلیسا  اغلب ناباوران را نیز شامل می شود، اما آموزه ی مسیحی را صرفاً اسطوره ای مناسب  برای مصرف لفظی توسط دهاتی ها به نفع ثبات اجتماعی محسوب می کنم. برای من آشکار نیست که آیا باتلر با قسمی خداباوری بسیار انتزاعی همدلی داشت یا نه. برخی ممکن است صرفاً به این خاطر خود را به جای ´بیخدا´، ´لاادری´ بخوانند که از تعصب همراه با برخی از اقسام خداباوری و قسمی عقده ی کسالت بار، که هیلاری پاتنام ´بیخدای روستا´ می نامد، به یک میزان بیزار باشند. درهرحال، چه بسا این ملاحظات بیشتر مورد اعتنای جامعه شناسان باشند تا فیلسوفان.

کتاب شناسی

  • Alexander, Samuel. 1927: Space, Time and Deity, London, Macmillan.
  • Ayer, A.J. 1936, 2nd ed. 1946: Language, Truth and Logic, London, Gollancz.
  • Bradley, M.C. 2001: ‘The Fine-Tuning Argument’, Religious Studies, 37, 451-66.
  • Bradley, M.C. 2002: ‘The Fine-Tuning Argument: The Bayesian Version’, Religious Studies, 38, 375-404.
  • Broad, C.D. 1923: Scientific Thought, London, Routledge and Kegan Paul.
  • Butler, Samuel 1932: Erewhon and Erewhon Revisited, London, J.M. Dent.
  • Clifford, W.K. 1999: ‘The Ethics of Belief (1877)’, in The Ethics of Belief and other Essays , Amherst, NY, Prometheus Books.
  • Findlay, J.N. 1955: ‘Can God’s Existence be Disproved?’ In Flew and MacIntyre with replies by G.E. Hughes and A.C.A. Rainer and final comment by Findlay.
  • Flew, A. and MacIntyre, A. (Eds) 1955: New Essays in Philosophical Theology, London, S.C.M. Press.
  • Frege, G. 1980. Foundations of Arithmetic, J.L. Austin trans. Oxford, Blackwell.
  • Gettier, E.L. 1963: “Is Justified True Belief Knowledge?’ Analysis, 23, 121-3.
  • Grice, H. P. 1989: Studies in the Way of Words, Cambridge, Mass., Harvard University Press.
  • Huxley,T.H., 1895: Collected Essays Vol 5, London, Macmillan.
  • Leslie, John 1979: Value and Existence, Oxford, Blackwell.
  • Leslie, John 1989: Universes, London, Routledge.
  • Levine, Michael P. 1994: Pantheism: A Non-Theistic Concept of Deity, London, Routledge.
  • Manson, Neil A. (ed.) 2003: God and Design, London, Routledge.
  • Musgrave, Alan 1974: ‘The Objectivism of Popper’s Epistemology’ with Popper’s Reply, in Schilpp (ed.) 1974, Vol.2.
  • Ryle, G. 1935: ‘Taking Sides In Philosophy’, Philosophy, 12, 317-32.
  • Schilpp, P.A. (ed) 1974 The Philosophy of Karl Popper, La Salle, Illinois, Open Court.
  • Smart, J.J.C. and Haldane, John 2003: Atheism and theism, 2nd Edn, Oxford, Blackwell.
  • Smart, J.J.C. 1981: ‘Physicalism and Emergence’, Neuroscience, 6, 109-13.
  • Whitehead, A.N. 1929: Process and Reality, London, Cambridge University Press.

دیگر منابع اینترنتی

مدخل های مرتبط در دانشنامه ی فلسفی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

مضمون و فلسفه ی تنوع دینی (پلورالیسم)

مقدمه:

 افرادی که به یک میزان دانا و صادق می نمایند بر سر بسیاری از مسائل اختلاف نظرهای عمده دارند. افرادی که ظاهراً به منابع اطلاعاتی یکسانی دسترسی دارند و به یک میزان علاقمند به حقیقت هستند، چشم اندازهای ناموافقی در مورد مسائل، مثلاً مسائل مهم اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی دارند. چنین اختلاف نظرهایی اما، هیچ کجا بیش ازحیطه ی اندیشه ی دینی مشهود نیست. تقریباً درباره ی همه ی مسائل دینی، مردمان صادق و دانا باورهای متنافر، و اغلب ناسازگاری دارند.

این قسم تنوع دینی1 را می توان به شیوه های مختلف پژوهش نمود – مثلاً از چشم انداز روانشناسی، انسان شناسی، یا تاریخ. بحث حاضر اما به آن مسائل اصلی تنوع دینی می پردازد که  حیطه ی پژوهش فیلسوفان، به ویژه فیلسوفان تحلیلی دین است. بحث ما به ویژه بر این پرسش ها متمرکز است:  تنوع دینی تا چه حد شایع است؟ آیا وجود این تنوع نیازمند تبیین است؟ آیا شخصی که حقیقت تنوع دینی را می پذیرد حق دارد  ادعا کند که  چشم انداز صحیح، یگانه است؟ اگر چنین است، آیا اخلاقاً حق داریم که بکوشیم دیگران را به چشم انداز دیگری بگروانیم؟ آیا می توان به طور موجهی ادعا کرد که فقط یک دین ره به سوی رستگاری می برد؟ پاسخ این پرسش ها صرفاً آکادمیک نیست. این پاسخ ها به طور فزاینده ای بر چگونگی رفتار با دیگران، چه از وجه شخصی و چه گروهی، تأثیرگذارند.

1. شیوع تنوع دینی

چشمگیرتر تفاوت بین ادیان، میان ادیان تئیستی (خداباوز) اصلی با دیگر نظام های دینی  یافت می شود. برای مثال، درحالی که مسیحیت، یهودیت و اسلام،  خدا را الاهیتی شخص وار2می دانند، در مذهب بودیسم هینایانا (ثِراوادا) وجود خدا انکار می شود و در مورد هندوئیسم،  قائل شدن به وجود مفهوم خدای شخص وار گمراه کننده است. در بسیاری از صور مسیحیت و اسلام،  هدف غایی رستگاری اخروی در محضر خداست، در حالی که در بودیسم هینایانا هدف غایی محو نمودن نفس به عنوان یک هستنده ی گسسته و آگاه است. اما در میان ادیان تک خدایی اصلی هم تفاوت های مهمی و گسترده ای وجود دارد. برای مثال، برداشت مؤمنان به  فرقه های مختلف مسیحیت از سرشت خدا عمیقاً متفاوت است. برخی خدا را قادر به هر کاری می دانند، برخی او را دارای محدودیت هایی از جانب خودش می دانند، و بعضی دیگر هم اصولاً او را ناتوان از تأثیر یک جانبه بر هر جنبه ای از واقعیت می دانند. برخی معتقدند که  خدا تنها بر آن چه که رخ داده یا در حال وقوع است معرفت کامل دارد ، دیگران ادعا می کنند که خدا همچنین بر آنچه که بالقوه ممکن است واقع شود نیز داناست، درحالی که بعضی دیگر معتقدند  خدا معرفتی محوری دارد و می افزایند که خدا هر آنچه را که می تواند در هر زمینه ی ممکنی رخ دهد می داند. برخی می گویند که اصول اخلاقی را خدا برای درست-رفتاری بشر نهاده است و منشاء این اصول سرشت خداست  و لذا این اصول تعیین کننده ی رفتار خدایند، درحالی که دیگران می گویند اصول اخلاقی  خدا با اصول ما متفاوت است، هرآنچه که خدا می کند برای خدا درست است. بعضی معتقدند که تنها کسانی که «زندگی خود را وقف عیسی مسیح کرده اند» رستگار می شوند. دیگران می گویند بسیاری از کسانی هم که حتی اسم عیسی را هم نشنیده اند به رستگاری می رسند، بعضی هم هستند که اصلاً به حقیقت رستگاری اُخروی باور ندارند.

درحالی که امروزه  پرداختن به گوناگونی میان نظام های اصلی تئیستی همچنان در محافل فلسفی رایج  است، به این نکته نیز توجه فزاینده ای می شود که برخی پرسش ها (و پاسخ های) اساسی معطوف به تفاوت های میان نظام های تئیستی  (مثلاً، دیدگاه متفاوت درباره ی دقیق  ترین مفهوم تئیستی از خدا) ، به همان دقت و به همان معنا در مورد  تفاوت های درون هریک از این نظام ها (مثلاً، دیدگاه های مختلف درون مسیحیت درباره ی میزان معرفت خدا) نیز قابل طرح اند. و توجه به این نکته نیز رو به فزونی است که اهمیت عملی تنوع درون هر یک از ادیان تئیستی هم به همان میزان اهمیت تنوع میان ادیان است. برای نمونه، در نظر اغلب مسیحیان حفظ یا اصلاح باورهای مربوط به  قدرت یا معرفت خدا در عمل همان قدر اهمیت دارد که اهمیت حفظ یا اصلاح  این باور که خداباوری مسیحی، نظریه ی تبیینی بهتری از اسلام است (بیسینگر 2001، 2-3).

2. تبیین های ممکن برای تنوع دینی

یک تبیین روشن تنوع دینی این است که بگوییم که چون هیچ واقعیت الاهی ای وجود ندارد – چون هیچ یک از مدعاهای ادیان در مورد حقایق (صدق های) الاهی مصداقی ندارد – همه ی این ادعا ها کاذب اند. یک پاسخ ممکن دیگر، که نسبی انگاران دینی پیش می نهند، این است که اگر مدعاهای دوبدو ناسازگار ادیان در مورد واقعیت را ملاحظه کنیم درمی یابیم که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بیش از یکی از مجموعه های متعارضِ مدعاهای صدق (حقیقت) می توانند درست باشند (رونزو 1988، 351-357). اما اغلب بحث های فعلی در مورد تنوع دینی، نظریه ی رئالیستی صدق3 را –اینکه حقیقت سرشت یگانه ای دارد –  پیشفرض می گیرند.

هنگامی که با این رویکرد رئالیستی به موضوع می پردازیم، معمولاً فیلسوفان دیدگاه های مربوط به  مدعاهای صدق دینی را به سه مقوله ی اصلی تقسیم می کنند: انحصارگرایی4 دینی، شمول گرایی5 دینی، و تکثرگرایی) پلورالیسم) دینی. در مواجهه با یک مسئله، به کسی انحصار گرای دینی می گویند که معتقد باشد فقط دیدگاه یکی از نظام تئیستی اصلی (مثلاً، تنها موضع یکی از ادیان اصلی جهان) یا فقط یکی از مذاهب درون یک دین (مثلاً، کاتولیک ) صادق یا حداقل بیش از بقیه قریب به صدق است.  شمول گرای دینی  کسی است که، در مورد یک مسئله، منکر برتری دیدگاه  هیچ یک از ادیان تئیستی اصلی یا مذاهب آنها بر دیدگاه دیگر ادیان باشد. و پلورالیست دینی کسی است که در مورد یک مسئله نه تنها (به مانند شمول گرای دینی) ادعا می کند که هیچ چشم انداز خاصی برتر از دیگر چشم اندازها نیست، بلکه همچنین این مدعای ایجابی را هم دارد که چشم اندازهای  بیش از یکی از ادیان یا مذاهب معادلاً حقیقت دارند.

3. تنوع دینی و الزام معرفت شناختی

هیچ فیلسوفی منکر این نیست که آگاهی از تنوع دینی (یا فهم  آن) گاهی حقیقتاً بر انحصارگرایان اثرگذار است – این تأثیر از ناراحتی خفیف گرفته تا کاهش چشمگیر اعتماد به صدق برخی باورها، تا رهاکردن شتابزده ی باورها را دربر می گیرد. این ادعایی کاملاً تجربی درباره ی حالات روانشناختی و رفتاری است (آلستون 1988، 442-446؛ پلانتینگا 2000، 189)

اما  انحصارگرا چگونه می تواند در برابر آگاهی از وجود تنوع دینی– آگاهی از اینکه افرادی کاملاً دانا و صادق درمورد برخی باورهای دینی با او اختلاف نظر دارند – واکنش نشان دهد؟ برای مثال، یک بودایی یا هندو یا مسیحی مؤمن که درمی یابد دیگرانی که به اندازه ی خودش دانا و دیندار هستند در برخی موارد باورهایی معارض با او دارند، چه واکنشی باید نشان دهد؟ یا یک مسیحی که معتقد است مطابق انجیل  خدا بر همه ی امور عالم سیطره دارد، وقتی دریابد که به اعتقاد دیگر «معتقدان به انجیل» که آنها هم کاملاً صادق و دیندارند، خدا حیطه ی امور اخلاقی انسان ها را به خودشان واگذاشته تا آزادی اخلاقی شان تضمین شود، چه واکنشی باید نشان دهد؟ آیا یک انحصارگرا می تواند به طور موجهی چنین تنوعی را نادیده بگیرد؟ اگر نمی تواند، آیا ناچار است بکوشد این  تعارض معرفت شناختی را حل کند –  به ارزیابی6 باورهایش بپردازد ؟ یا دست کم،  خوب است که به این ارزیابی بپردازد؟

فیلسوفان هنوز درمورد پاسخ درست اختلاف نظر دارند. البته افراد (و گروهای) دینداری هستند که معتقدند هیچ نیازی به ارزیابی باورهای دینی  نیست. مثلاً برخی افراد ( که گاهی فیدئیست نامیده می شوند)،[ مانند اَشاعره در سنت اسلامی.م] محاجه کرده اند که باورهای دینی از قسمی نیستند که معروض ارزیابی عقلانی باشند و/یا اینکه ارزیابی این باورها نشانه ی بی ایمانی است (پترسون و همکاران 2003، 45-48). اما امروزه فیلسوفان اندکی پذیرای این دیدگاه هستند. اغلب برآنند که انحصارگرا دست کم حق دارد تا هنگام مواجهه با تنوع دینی، باورهای خود را مورد ارزیابی قرار دهد.

اما این مجادله ی عمده همچنان باقیست که آیا انحصارگرا ناچار است به ارزیابی باورهایش بپردازد یا خیر. برخی فیلسوفان با روبرت مک کیم موافق اند که «عدم توافق برسر یک مسئله یا جستار، دلیلی فراهم می آورد تا بیاندیشیم که  طرفین بحث ناگزیرند تا به وارسی باورهایشان درباره ی آن بپردازند» (مک کیم 2001، 140). در این دیدگاه فرض می شود که وقتی چشم انداز فرد به هر مسئله ای، چه مسئله شخصی باشد، چه اجتماعی، اقتصادی یا دینی، پیامدهای مهمی برای آن فرد یا دیگران داشته باشد، آنگاه آن فرد ناگزیر است حقیقت مطلب را دریابد – تا  حقیقت را بیشینه سازد. و محاجه می شود که یک فرد، و در اینجا انحصارگرای دینی،  تنها هنگامی می تواند برای بیشینه کردن حقیقت یا اجتناب از خطا بکوشد، که تعارض را حل کند.

باید تأکید کرد که دراینجا با تعارضاتی سروکار داریم که همیشه قابل رفع نیستند. قرار هم نیست که انحصارگرا ضرورتاً به بهای رها کردن باورهایش به رفع آنها نائل شود. هنوز از این مسائل بحث نکرده ایم. پرسش فعلی این است که  انحصارگرا ملزم است که دست کم شواهد له و علیه باورهای محل سئوال را ارزیابی کند و بکوشد تا «جذبه و اهمیت آن باورها نزد مدافعان شان را دریابد» یا نه (مک کیم 2001، 146).

برخی فیلسوفان مخالف این الزام اند. برای مثال، آلوین پلانتینگا می پذیرد که اگر طرفدار یک چشم انداز دینی  دلیلی داشته باشد که حریفانش مبانی معرفتی معادلی دارند ، آنگاه  ناگزیر است برای رفع تعارض بکوشد. با این حال، پلانتینگا منکر می شود که انحصارگرای مسیحی هیچ گاه  نیازمند پذیرش برابری معرفتی با دیگران باشد – هیچ گاه  نیازمند همآوردی  با حریف  معرفتی حقیقتاً هم رده ای  باشد. به گفته ی پلانتینگا، هرچند انحصارگرایی مسیحی می تواند بپذیرد که مخالفانی دارد که هیچ وظیفه ی معرفتی را فروگزار نکرده اند و هیچ  برهانی را نشناسد که مخالفانش را متقاعد کند  که برخطا  هستند و او بر صواب است،  بازهم می تواند باور داشته باشد که او » از نظر معرفتی گونه ای برتری  بر حریفانش دارد». مثلا انحصارگرا می تواند معتقد باشد که مشمول «شهود درونی روح القدس واقع شده: یا چه بسا بیاندیشد که روح القدس، کلیسای عیسی مسیح را از خطاهای  جدی ، دست کم در مورد باورهای اصلی مسیحی، مصون داشته است؛ یا چه بسا بیاندیشد که مشمول فیض الهی است، چنان که بر اموری اشراف دارد که پیش تر بر او مستور بود – فیضی که از معاندان دریغ شده است» (پلانتینگا 1997، 296).

به علاوه، اگر این قبیل باورها درست باشند،  آنگاه به نظر پلانتینگا  انحصارگرایی مسیحی محتملاً نسبت به کسانی  که آن باورهای انحصارگرا را نمی پذیرند «از نظرمعرفتی، در موقعیت بهتری» است. بنابراین، از آنجا که نمی توان محققاً  نشان داد که این قسم باورهای  مسیحی کاذب اند، مسیحیان حق دارند بیاندیشند که طرفداران دیگر چشم اندازهای دینی حقیقتاً در جایگاه معرفتی مشابهی  نیستند. و به نظر پلانتینگا، همین مطلب در مورد انحصارگرایانِ دیگر نظام های باور دینی نیز صادق است (پلانتینگا 1997، 296).

استحکام این استدلال بستگی دارد به اینکه زحمت اثبات برتری جایگاه معرفتی بر دوش چه کسی است. این مسئله بحث برانگیز است.  کسانی که جانب پلانتینگا را می گیرند محاجه می کنند که  اگر انحصارگرا قبول نداشته باشد که مبنایی معرفتی معادلی هست که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند مخالف است (یا باید باشد)، آنگاه  می تواند به نحو موجهی داشتن جایگاه معرفتی معادل با حریفانش را منکر شود و لذا پرداختن به ارزیابی باورها برایش الزامی نباشد. طرفداران الزامی بودن ارزیابی باورها هم محاجه می کنند که زحمت اثبات بر دوش انحصارگراست.  اگرانحصارگرا  نتواند نشان دهد که مبنای معرفتی  که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند  و مخالف عقایدش است (یا باید باشد) حقیقتاً جایگاه معرفتی معادلی ندارد، آنگاه  ناچار است جایگاه معرفتی حریف اش را معادل فرض کند و لذا برایش الزامی می شود که به ارزیابی باورهای خود بپردازد. (بیسینگر 2001، 26-27)

جِروم گِلمان چالش بانفوذ دیگری  پیش روی طرفداران لزوم ارزیابی باورها درمواجهه با تنوع دینی نهاده است. کانون چالش او بر مفهومی است که باورهای سنگ بنا7 می خواند. این باورها، طبق تعریف گِلمان، مسلّمات معرفتی در نظام باوردینی هستند – صدق های مفروض و بنیادی که همه ی باورهای دیگر برپایه ی آنها بنا می شوند. گِلمان می پذیرد که اگر یک باور دینیِ مورد تصدیق  انحصارگرا از باورهای سنگ بنا نباشد (مفروضی بنیادی نباشد)، او می تواند هنگام مواجهه با تنوع دینی  آن را مورد ارزیابی قرار دهد. اما، طبق استدلال گِلمان، از آنجا که ارزیابی باور تنها هنگامی رواست که  فرد در مورد صدق باورهای محل پرسش یقین نداشته باشد، و از آنجا که باورهای سنگ بنای دینی  از صدق های بنیادی – صدق های پایه و مفروض – در نظام معرفتی انحصارگرا هستند، ارزیایی آنها هیچ ضرورتی ندارد. بلکه، هنگامی که این قسم باورهای  انحصارگرا به چالش گرفته شوند – مثلاً، این باور سنگ بنایی که سررشته ی  کل امور عالم  در ید قدرت خداست – او می تواند، با بکارگیری کلید جی. ئی. مور، به نحو موجهی بگوید که چون باور سنگ بنایش صادق است، می تواند باورهای رقیب را رد کند (گِلمان 1993، 345-364؛ گِلمان 1998 229- 235).

به علاوه، اخیراً گِلمان افزوده است که حتی اگر بپذیریم که گاهی باورهای سنگ بنا  معروض ارزیابی باشند، برای انحصارگرا لزومی ندارد که در مواجهه با تنوع دینی  به ارزیابی  بپردازد مگر اینکه دریابد که آگاهی از این تنوع  موجب از دست رفتن عمده ی اعتمادش به چشم انداز خود شده است. در غیاب این قسم تعارض درونی، انحصارگرا می تواند » برای رد مدعاهای دینی معارض به نحو معقولی به باورهای دینی نا اندیشیده اش متوسل شود، بدون اینکه وارسی بیشتر برایش لازم باشد» (گِلمان 2000، 403).

اما برخی این نظر گِلمان را پذیرفتنی نمی یابند که  تنها بررسی آن باورهای پایه و سنگ بنایی ضروری است  که اعتمادمان به آنها سلب نشده است. آشکار است که  گاهی  انحصارگرایان اعتمادشان را به باورهایی که زمانی بدان ها اعتماد وافر داشند از دست می دهند، زیرا آن باورها در معرض ارزیابی عقلانی قرار گرفته اند. در نتیجه، اگر بپذیریم که یکی از اهداف معرفتی ما باید بیشینه سازی صدق باشد، چنان که ظاهراً گِلمان می پذیرد، آنگاه، به نظر برخی، اینکه یک باور پایه ی مورد چالش  در حال حاضر «تق و لق» نشده، دلیل کافی بدست انحصارگرای دینی نمی دهد که به ارزیابی باورش نپردازد. (بیسینگر 2001، 42-43).

4. تنوع دینی و باور موجه

چه می شود اگر به مانند اغلب فیلسوفان امروزی فرض کنیم که در مواجهه با تنوع دینی، ارزیابی باورها معمولاً به طریقی عینی موجب حل وفصل تعارض میان چشم اندازهای رقیب دینی نمی شود؟ به دیگر سخن، چه می شود اگر فرض کنیم که به رغم اینکه رعایت معیارهایی مانند همسازی و جامعیت می تواند موجب نفی برخی باورها شود، برای حل وفصل اغلب مجادله های معرفت دینی چنین معیارهایی (نه بین ادیان و نه درون هر چشم انداز دینی) وجود ندارد؟ به بیان دیگر،معیارهایی بی طرف و عاری از مصادره ی به مطلوب در حیطه ی این بحث ها یافت نمی شود (پترسون و همکاران 2003، 40-53) با این فرض انحصارگرا در چه موضع معرفتی قرار می گیرد؟

پاسخ برخی این است که در این حالت انحصارگرا دیگر نمی تواند به طور موجهی ادعا کند که باورهای انحصارگرایانه اش صادق اند. برای نمونه، ج. سی. شِلِنبرگ محاجه می کند که  چون از میان یک دسته باور ناهمسازِ مدعی صدق، تنها یکی می تواند صادق باشد، یک مباحثه گر بر سر چنین ادعاهایی، تنها هنگامی موجه است که بر صدق مدعایش پافشاری کند که توجیه هایی عاری از مصادره به مطلوب داشته  باشد. توجیه هایی که نشان دهند هر حریفی که ادعای مخالفی دارد برخطاست. اما، از آنجا که هیچ مباحثه گر دینی ای  چنین توجیهاتی ندارد، هیچ مباحثه گر دینی ای نمی تواند «در اصرار بر صدق مدعاهایش» موجه باشد. یا چنان که شِلِنبرگ این نتیجه گیری را در بافت دیگری بیان می کند،  باید نتیجه بگیریم که در غیاب توجیهات عینی و عاری از مصادره به مطلوب، هیچ یک از طرفین بحث های دینی «توجیهی ندارد که طرف دیگر برخطاست » (شِلِنبرگ 2000، 213).

دیوید سیلور نیز به نتیجه گیری مشابهی می رسد: «[انحصارگرایان] یا باید بر این ادعایشان که دارای منبع ویژه ای از معرفت دینی هستند شواهد مستقلی ارائه دهند… یا باید باورهای دینی انحصارگرایانه شان را رها کنند» (سیلور 2001، 11). جولیان ویلارد از این هم فراتر می رود. او محاجه می کند که هنگامی که انحصارگرایان از تنوع آگاه می شوند و نمی توانند نشان دهد که چشم اندازشان برتر از دیگر چشم انداز رقیبان است، نه تنها حق حفظ  باورهای انحصارگرایانه ی محل پرسش را از دست می دهند، بلکه از نظر معرفتی ناگزیر می شوند که «شروع کنند به ترک» مناسک دینی مبتنی  بر آن باورهای انحصارگرایانه (ویلارد 2001، 68).

دیگران این قدر پیش نرفته اند، و محاجه کرده اند که گرچه لازم نیست انحصارگرای مواجه با تعارضات حل نشده باورهای دینی اش را رها کند، باید باورهای دینی انحصاری اش را مستعجل8 بداند. این مستعجل بودن، به بیان مک کین، مستلزم پرسش گری بی انجام نیست. بلکه بدان معناست که فرد رویارو با تنوع دینی حل نشده، باید احتمال بدهد که «یک یا چندتا از باورهای معارض نیز ممکن است درست باشند… و موضعی که فرد درست می دانسته ممکن است نادرست باشد [درحالی که] یکی از مواضع دیگر می توانند درست باشند»  (مک کین 2001، 154-155). جوزف رونزو و گََری گوتینگ هم با این نظر موافقند. به نظر رونزو «حفظ همه ی معتقدات ایمانی باید با این اذعان فروتنانه همراه باشد که ممکن است معتقداتی ضالّه باشند، زیرا معرفت ما هرگز یقینی نیست» (رونزو 1993، 236). گوتینگ محاجه می کند که در مواجهه با تفاوت لاینحل دینی، فقط باور مستعجل، و نه قاطع، موجه است و » آنهایی که اعتقادشان را مستعجل می دانند باید، به عنوان یک مؤلفه ی اساسی بحثی ادامه دار، برای اعتقادات مخالف  نیز ارزشی معادل قائل باشند.» (گوتینگ 1982، 108) به علاوه، این مستعجل انگاشتن باورها درمواجهه با تنوع، به نظر مک کیم ثمره ی مهمی نیزدربر دارد یعنی می تواند به تساهل عمیق منجر شود: رواداری اینکه «مخالفان تان کسانی هستند که می ارزد عاقلانه با آنها به استدلال پرداخت» (مک کیم 2001، 178) و، گفته می شود که، این تساهل شخصی می تواند به جامعه ی آسانگیرتر و بازتر بیانجامد که تنوع آرا و عقاید را در همه ی زمینه ها، از جمله مسائل دینی، بپذیرد و حتی تشویق کند.

پاسخ آلستون به انحصارگرایی از این هم سخاوتمندانه تر است. دیدگاه  او مبتنی تمایزی است که میان دو نوع بحث معرفتی می نهد و توجه به آن را اساسی می شمارد: بحث هایی که در آنها » مبانی غیر- دوری9 حامی یک طرف دعوا برای تفوق برطرف دیگر روشن است» و بحث هایی که در آنها این مبانی روشن نیست. به نظر او، در بحث های نوع دوم –  که در آنها «روال فیصله ی دعوا» ی مورد پذیرش همگان روشن نیست –  عاقلانه نیست که شخص برتری موضع اش  اصرار کند (آلستون 1988، 442-443).

اما، به نظر آلستون، برای فیصله ی مجادلات معرفتی بر سر صدق ادعاهای دینی، چنین مبانی مشترکی وجود ندارد، و این مطلب وضع را به غایت متفاوت از بحث های قابل فیصله می سازد. او می گوید، درست است که حقیقت تنوع ادیان، مشکلی برای توجیه هر یک از آنهاست. اما با توجه به اینکه این واقعیت که «ما فاقد ابزارهای [مبانی مشترک] مشخصی هستیم»، در مورد چشم اندازهای دینی منسجم10 «نابخردانه نیست که فرد [واجد آن چشم انداز] انحصارگرا باقی بماند» – یعنی برای طرفدار هر یک از چشم انداز های دینی، تداوم باور به درستی  چشم اندازش نامعقول نیست. به این ترتیب، به نظر آلستون، به دلیل فقدان مبنای مشترکی برای فیصله ی مجادله ها، طرفداران هر کدام از ادیانِِ منسجم می توانند همچنان بطور موجهی معتقد به درستی باورهایشان باشند، «به رغم اینکه قادر نباشند نشان دهند که آن چشم انداز از لحاظ معرفتی بر رقبایش برتری دارد» (آلستون 1988، 443-446).

در حقیقت آلستون در مطلبی از این هم پیش تر می رود.  او محاجه می کند که چون در حال حاضر هیچ مبنای بی طرفی برای قضاوت در مورد تعارض های معرفتی ادیان وجود ندارد، نه تنها می توان گفت که انحصارگرا در تداوم باورش به برتری چشم انداز خود موجه11 (معقول12) است، بلکه از آنجا که ما در اغلب موارد  حتی نمی دانیم که استدلال غیر-دوری برای نشان دادن برتری یک چشم انداز چگونه استدلالی است، «تنها طریق عقلانی» برای انحصارگرا «سفت و سخت چسبیدن» به باورهایش است «که به خوبی در خدمت هدایت کنش های او در جهان بوده اند». یا، با تعمیم این نکته، آلستون سخنگوی کسانی می شود که می گویند، به خاطر فقدان مبنای مشترک داوری میان مجادله های چشم اندازهای دینیِ منسجم، برای انحصارگرا عاقلانه است که نظام باور خودش را برتر بداند (آلستون 1988، 446).

فیلیپ کوین رویکرد دیگری مطرح می کند که جذابیت فزاینده ای یافته است. با اینکه او با آلستون موافق است که انحصارگرا در مواجهه با تنوع به خوبی می تواند «سفت و سخت چسبیدن» –  به درستی اعتقادات دینی اش – را ادامه دهد، اما نمی پذیرد که این تنها طریق معقول  است (کوین 2000، 235-246). مبنای این دیدگاه، تمایزی است که کوین میان فهم کانتی و پیشا کانتی از باور دینی می نهد. فهم پیشاکانتی از باوردینی این است که فرض کنیم که ما به حقیقت چنان که واقعاً هست دسترسی داریم (یا دست کم می توانیم داشته باشیم). فهم کانتی از باور دینی این است که فرض کنیم که گرچه یک واقعیت نومنی [فی نفسه] وجود دارد، اما فهم ما از این واقعیت (و لذا ادعاهای ما درباب صدق این واقعیت) ضرورتاً وابسته به شبکه ی فرهنگی/اجتماعی/ روانشناختی است که فرآورنده ی فاهمه ی ما از این واقعیت نومنی است. برای مثال، اگرچه در این فهم کانتی  واقعیتی الاهی  وجود دارد که ما می توانیم درباره اش ادعاهای صدق مطرح کنیم، اما  فهم ما از این واقعیت الاهی  (و لذا صدق مدعاهایمان درباره ی آن) ضرورتاً تا حدی مشروط به طرقی است که محیط مان (درمعنای وسیع کلمه فرهنگ مان) مقولات اندیشه مان را شکل داده است (کوین 2000، 241-242).

به نظر کوین، اساساً آلستون با اختیار مدلی پیشاکانتی از باور دینی است که انحصارگرایان را، به «سفت و سخت چسبیدن» به عقایدشان در برابر رقبا  فرامی خواند، زیرا در غیاب هرگونه مبنای عینی برای تعیین چشم انداز درست، انحصارگرا هیچ دلیل مکفی ای بر پذیرش این امر ندارد. کوین منکر نمی شود که این دیدگاه پیشاکانتی می تواند قابل توجیه باشد و لذا منکر عاقلانه بودن رویکرد کسی که از توصیه ی آلستون پیروی می کند نمی شود. اما، به باور کوین، «نباید صحت هیچ یک [از چشم اندازهای رقیب] را در شکل فعلی شان مسلم انگاشت .» از این رو، برای یک انحصارگرا گزینش رویکرد کانتی به باوردینی نیز به همان میزان گزینش رویکرد غیرکانتی موجه است. به نظر او، انحصارگرا معادلاً حق دارد که  فرض کند که هرگونه معرفت ما به  واقعیت امور هرگز فارغ از شرطی شدن های مهم «فرهنگی» نیست. به این ترتیب، برای انحصارگرایان معادلاً عقلانی است که هنگام مواجهه با تنوع مدعاهای صدق، با اصلاح13 باورهای خود «جویای فهمی  شمول گرایانه تر یا پلورالیستی تر از ایمان خود باشند»، باورهایی که  آنان را » در مسیر چنین فهمی قرار دهند» (کوین 2000، 242).

مختصر اینکه، به نظر کوین، کسانی که موضعی همانند آلستون دارند، دست کم به طور ضمنی،  دوراهی کاذبی14 پیش روی ما می نهند: یا باید مبنای مشترکی بیابیم تا بتوانیم برپایه ی آن چشم انداز دینی درست را تعیین کنیم؛  یا باید آنچه را که داریم سفت و سخت بچسبیم. اما، به نظر کوین، همین که دریابیم که کسی که طرفدار هیچ  یک از چشم انداز های دینی نیست هم  فهم دقیقی از واقعیت الاهی دارد (یا حتی می توانسته داشته باشد)، آلترناتیو عقلانی دیگری رخ می نماید. آن وقت می بینیم که کاملاً عاقلانه است که شخص  چشم انداز پدیده شناختی اش از حقیقت را چنان ارزیابی کند  که همپوشانی بیشتری با چشم اندازهای پدیده شناختی دیگران داشته باشد.

رویکردی که کوین برای حل تعارضات میان چشم اندازهای دینی طرح کرده، حقیقتاً در محافل انحصارگرا مقبولیت فزاینده ای یافته است. برای مثال، این بحث  مسیحی را در نظر بگیرید که خدا چگونه جهان را آفریده است. برخی هنوز بر این باورند که  انجیل به روشنی به ما می آموزد که حدود ده هزار سال پیش خدا «آسمانها و زمین» را در شش دوره ی بیست و چهارساعته خلق کرد. دیگران معتقدند که  «روز خدا برابر هزار سال است» بدان معناست که با آنکه خدا خالق چیزهایی است که انجیل می گوید خدا در هریک از  «روز»ها  خلق کرده، بخردانه تر آن است که بگوییم بازه ی زمانی هر یک از این آفرینش ها به راحتی می تواند میلیون ها، یا حتی میلیاردها سال بوده باشد. و بالآخره کسانی هم هستند که معتقدند نخستین آفرینش مستقیم خدا باید سرو سامان دادن به  «بیگ بنگ» بوده باشد. با این حال، اخیراً اغلب مسیحیان به رویکرد کانتی تری متمایل شده اند. آنها با ابتنا به این فرض که ما حتی با رجوع به کتاب مقدس نمی توانیم به روشنی دریابیم که خدا دقیقاً چگونه در فرآیند آفرینش دخیل بوده است، آنچه را که در این مورد برای مسیحیت اساسی محسوب می شود بازنگری کرده اند. آنها به جای اینکه  هیچ یک از تبیین های خاص را تأیید کنند، رویکرد عام تری اختیار می کنند که با هر یک از تبیین های خاص سازگار است: اینکه خدا به گونه ای مستقیمآً مسئول وجود همه ی چیزهای غیرخودش است. به بیان کوین، آنها هسته ی الاهیاتی شان را چنان لاغر کرده اند که با چشم اندازهای متفاوت کنار می آید.

اما، همه درمی یابند که اختیار الاهیاتی لاغرتر و پدیده شناسی ای فربه تر فقط تا حد معینی می تواند تنش معرفتی حاصل از تنوع دینی را رفع کند. حتی اگر فرض کنیم که کاملاً معقول است، و چه بسا مطلوب باشد، که انحصارگرایان الاهیات شان را لاغر (و لذا پدیده شناسی شان را فربه) سازند تا بتوانند هسته ی صدق هایی را که  برای طرفدار چشم انداز دینی  خاصی ماندن باید پذیرفت کمینه سازند، انحصارگرا – حتی انحصارگرایی قویاً کانتی – همچنان باور دارد که چشم انداز دینی اش برتر است، به این معنا که نسبت به چشم اندازهای رقیب، به طرق مهمی به حقیقت نزدیک تراست. به این ترتیب، درعین اینکه لاغرکردن الاهیات می تواند انتخابی معقول برای کمینه کردن تعارض باشد، هیچ کس محاجه نمی کند که این رویه  بتواند یگانه پاسخ انحصارگرا باشد. در برخی موارد، شخص یا باید از انحصارگرایی دست بکشد یا یکی از مواضع دیگر را اتخاذ کند: بپذیرد که باور محل پرسش صادق نیست، آن را مستعجل بیانگارد، یا سفت و سخت به آن بچسبد.

5. تنوع دینی و متکلّمان15

 

اجازه دهید فرض کنیم که انحصارگرا در حفظ باور انحصارگرایانه اش موجه است. به ویژه، فرض کنیم که انحصارگرا می تواند در رویارویی با چنین تنوعی به نحو موجهی از حق معرفتی حفظ انحصاریاتش دفاع  کند. آیا او باید درهمین جا متوقف شود یا می تواند به طور موجهی پیشروی کند؟  آیا می تواند به طور موجهی بکوشد دیگران را متقاعد کند که حق با اوست – می تواند به نحو موجهی بکوشد دیگران را به چشم اندازش متقاعد کند؟ و اگر چنین است، اصلاً چنین الزامی دارد؟

اغلب کسانی که بر این باورند که این  تبلیغ گری16 موجه نیست، شخصیت اخلاقی انحصارگرا را به چالش می گیرند. یعنی شخصیت انحصارگرایی را که می کوشد دیگران  را متقاعد کند که تنها چشم انداز او حقیقت دارد. برای نمونه، ویلفرد کانتول اسمیت محاجه می کند که «مگر به بهای کوردلی یا کوتاهی، اخلاقاً ممکن نیست که دوره گشت و به دیگر آدمیان دیندار و هوشمند گفت که ما معتقدیم که خدا را می شناسیم ودرست می گوییم؛ شما معقدید که خدا را می شناسید و در گمراهی آشکار هستید» (اسمیت 1976، 14). و وقتی که رونزو ادعا می کند که انحصارگرا می تواند «بسیار گستاخ» و «اخلاقاً منفور» باشد (رونزو 1988، 348) یا جان هیک می گوید که انحصارگرایان  اغلب نشانگر قسمی استبداد یا نخوت اند (هیک، 1989، 235)، همگی شخصیت اخلاقی کسانی را به چالش می گیرند که می کوشند دیگران را به چشم انداز خود بگروانند.

جای تعجب نیست که اغلب انحصارگرایان منکر این هستند که برای یک انحصارگرا کوردلانه یا متکبرانه یا گستاخانه باشد که بکوشد دیگران را به درستی چشم انداز خود متقاعد کند – به دیگران بگوید که خودش برحق و آنها برخطا هستند. انحصارگرا محاجه می کند که چون ما در برتر دانستن موضع خود – نزدیک تر بودن موضع مان به حقیقت – محق هستیم، چگونه تلاش مان را برای متقاعد کردن دیگران می توان متکبرانه یا گستاخانه یا کوردلانه انگاشت؟ مخصوصاً هنگامی که این توافق برای سعادت کسانی که می کوشیم متقاعد کنیم حائز اهمیت باشد؟ به علاوه، انحصارگرا چنین ادامه می دهد،  درحالی که مسلماً درست است که برخی مباحثه ها به خاطر کسب چیزهایی است که همگی می پذیریم دلایل اخلاقاً نامناسبی هستند – مثلاً کسب مال یا قدرت و غیره – شواهد تجربی اندکی وجود دارد که انحصارگرایان عموماً تابع این انگیزه ها باشند.  برعکس، قریب به احتمال تراین است که بسیاری، اگر نه همه ی ، انحصارگرایان بدان خاطر که به تبلیغ گری می پردازند  که معتقدند چیزی در چنته دارند که به شدت مورد احتیاج و طلب دیگران است (گیریم که تبلیغ به بهای سنگین شخصی برای خودشان تمام شود).

بالآخره، آیا تبلیغ گری برای  انحصارگرایان الزامی است؟ بسیاری از نظام های دینی انحصارگرا گونه ای الزام برای تبلیغ دارند، و اغلب فیلسوفانی که باوردارند که انحصارگرایان در مواجهه با تنوع دینی در حفظ معتقدات انحصارگرایانه شان محق اند، همچنین باوردارند که آنان حق دارند که  خود را ملزم به «گرواندن» دیگر رقبای معرفتی شان بدانند. با این حال، گذشته از اقلیتی کم شمار، فیلسوفان منکر آنند که انحصارگرایان تحت هر شرایطی، ، فارغ از اینکه آیا نظام انحصارگرایانه مورد بحث خواهان یا مشوق  تبلیغ  باشد یا خیر، ملزم به تبلیغ باشند.

6. تنوع دینی و سرنوشت ابدی نوع بشر

تا بدین جا، بحث از تنوع دینی درقالب ادعاهای صدق (یعنی  درقالب باور موجه) بوده است زیرا فیلسوفان به طور فزاینده ای پذیرفته اند که این چارچوب بهترین طریق دست یابی به مهم ترین پرسش هایی است که وجود این تنوع بر ما تحمیل می کند. اما، از نظر تاریخی، یک «مسئله ی تنوع» هست که فیلسوفان بیش از همه بدان پرداخته اند: پرسش از سرنوشت ابدی نوع بشر، یعنی، پرسش از اینکه چه کسی تقرب درگاه خدا را کسب می کند – یا رستگاری17 می یابد.

پاسخ انحصارگرایان دینی به پرسش فوق این است که کسانی، و فقط  کسانی، که معیارهای یک چشم انداز دینی معین را برآورند می توانند به رستگاری برسند. انحصارگرا می پذیرد که پیروان دیگر ادیان، می توانند برخی یا بسیاری از حقایق را تأیید کند. اما در مورد رستگاری (سرنوشت ابدی فرد) ، شخص باید از صراط مستقیم  آگاه و پیرو آن باشد. یا، به بیان مشخص تر، درنظر حامی رستگاری انحصاری ، معیارهای نیل به رستگاری که توسط چشم انداز دینی صحیح تعیین شده، هم ضرورت معرفت شناختی دارند، یعنی  جویندگان رستگاری باید از آن شرایط آگاه باشند، و هم ضرورت هستی شناختی، یعنی این شروط باید عملاً برآورده شوند. (پترسون و همکاران 2003، 270).

توجه به این نکته اهمیت دارد که، تنها مسیحیان نیستند که رستگاری را انحصاری می دانند. مثلاً مسلمانانی هم هستند که معتقدند تنها کسانی رستگار می شوند که پیرو الله باشند. همچنین باید توجه داشت که گاهی درون یک دین واحد هم میان انحصارگرایان در مورد مدعاهای رستگاری عدم توافق یا حتی تناقض وجود دارد. برای نمونه، از نظر تاریخی، درون مسیحیت بحث های عمده ای درگرفته که آیا اطفالی که در خردسالی می میرند رستگار می شوند یا خیر. در نظر برخی، پاسخ این بود (و هنوز هست) که همه ی کودکان مرده به بهشت می روند، درحالی که دیگران معتقدند که تنها کودکان مؤمنان مجاز به ورود به بهشت و رستگاری هستند یا اینکه رستگار شدن کودکان بستگی به این دارد که غسل تعمید یافته باشند یا نه. اما امروزه نظر شایع تر میان مسیحیان این است که همه ی کسانی که در خردسالی می میرند (یا هنگامی می میرند که قوای عقلانی شان هنوز کودکانه است) به طور خودکار مشمول رستگاری الاهی واقع می شوند (بیسینگر 1991، 4).

اما در مورد «بزرگسالان» ی که بدون آگاهی از شرایط  رستگاری  دین صحیح مرده اند چه می توان گفت؟  آیا کاملا غیر منصفانه نیست  اگر انحصارگرا ادعا کند که آنان ، چون معیارهای رستگاری تعیین شده را برآورده نکرده اند، نمی توانند به رستگاری دست یابند؟ از نظر کسی که در مورد رستگاری شمول گرا باشد پاسخ بلی است.  شمول گرا هم مانند انحصارگرا باور دارد که رستگاری  تنها بدان خاطر ممکن است که ضوابط تعیین شده در دین صحیح برآورده شده باشند. اما، شمول گرای دینی نجات برخی از پیروان دیگر ادیان را نیز به لطف این ضوابط ممکن می شمارد، حتی اگر اشخاص مورد بحث تعهداتی را که عموماً  برای احراز شرایط رستگاری ضرورت دارند رعایت نکرده باشد. به زبان فلسفی، در نظر شمول گرایان رخدادهای  ویژه ای می توانند ضرورت هستی شناختی برای رستگاری داشته باشند یعنی رستگاری بدون آنها واقع نشود اما ضرورت معرفت شناختی نداشته باشند یعنی لازم نباشد که فرد درموردشان چیزی بداند تا نجات یا نجاح یابد (پترسون و همکاران 2003، 280).

احتمالاً کارل راهنر سرشناس ترین مدافع مسیحی این چشم انداز شمول گرا  است. او محاجه می کند که مسیحیت نمی تواند هیچ دین دیگری را مبشر رستگاری بداند. اما، از آنجا که خدا عشق است و طالب نجات همگان است، می تواند همگان را مشمول موهبت مرگ آمرزنده ی عیسی و رستاخیزش کند، حتی کسانی که هرگز نام عیسی  را نشنیده اند و از مرگش چیزی نمی داند، یا هرگز سروری او را نپذیرفته اند. همان گونه که پیروان یهودیت پیش از عیسی قادر بودند به مدد آمرزش عیسی، که از وجودش اطلاع نداشتند، نجات یابند، برای پیروان دیگر ادیان نیز نجات ممکن است، گرچه ضرورتی ندارد که آنها از آمرزش عیسی که موجب نجات شان است آگاه باشند (پترسون و همکاران، 2003، 280- 281). باید توجه داشت که مسیحیان در مورد شرایط رستگاری این «مسیحیان ناشناس» اختلاف نظر دارند. مثلاً، برخی می اندیشند که حتی کسانی که هرگز «بشارت» را نشنیده اند، هم معرفتی ذاتی به خدا دارند و هم آزادی برقرای رابطه با خدا را، و لذا، سرنوشت ابدی کسانی که در این مقوله می گنجند بستگی به این می یابد که تا چه حد پایبند معرفت شان به خدا، یا حتی دیانتی غیر از مسیحیت بوده اند. دیگر شمول گرایان نمی خواهند این قدر دقیق شوند، و فقط می گویند از آنجا که خدا عادل است، مسلماً به برخی پیروان دیگر ادیان رستگاری عطا می کند زیرا آنان برخی از ضوابط الاهی را که در توان شان بوده، برآورده کرده اند (پترسون 1976). اما همه اتفاق نظر دارند که این «مسیحیان ناشناس» مشمول رحمت الاهی واقع می شوند.

با این حال، پلورالیست ها این استدلال شمول گرا درباره ی رستگاری را بیش از استدلال انحصارگرایان مجاب کننده نمی یابند. به نظر پلورالیست ها، شمول گرایان درست می گویند که  نیازی نیست که افراد ضرورتاً  شرایط معینی را که  دین واحدی برای رستگاری تعیین کرده بدانند یا  برآورده  کنند. اما شمول گرایان نیز، به مانند انحصارگرایان، در این استدلال برخطا هستند که رستگاری به خودی خود تنها به خاطر شرایط یا رخداد های معینی میسر است که در دین صحیح یگانه ای  بیان شده اند. هیچ دین صحیح یگانه ای  وجود ندارد، و لذا، هیچ طریق واحد، و یگانه ای، برای رستگاری وجود ندارد.

اما چرا باید این نظریه ی پلورالیستی رستگاری را محتمل تر از نظریه های انحصارگرا یا شمول گرا محسوب کنیم؟  به نظر هیک، با نفوذ ترین مدافع پلورالیسم، سه عامل هست که چشم انداز پلورالیستی را تنها گزینه ی پذیرفتنی می سازد. او محاجه میکند که نخستین و مهم ترین عامل، واقعیت همسانی ترادیسندگی18 است. یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر صرفاً آخرت-محور نیست – تنها به افراد «بلیت» سعادت اخروی نمی دهد. چنین فرآیندی با ترادیسی شخص از خود-محوری19 به واقعیت-محوری20 در این دنیا می آغازد (هیک 1984، 229). یعنی، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر، زندگی ها را چنان دگرگون می کند که مردم را از صرف اندیشیدن و عمل کردن برای افزایش نیکبختی شخصی شان، به مرتبه ای می رساند که  خود  را دخیل در واقعیتی بس عظیم تر و وسیع تر می یابند. خلاصه اینکه، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر مشارکت کنندگانش را آدم های بهتری می سازد. و به نظر هیک، همه ی شواهد حاکی از آنند که، هر استاندارد عامی را که برای ترادیسی مثبت درنظر بگیریم، بسیاری از ادیان به یک میزان ترادیسنده اند (هیک 1989، فصل 3).

اما بحث بر سر اینکه آیا شخص در ادیان مختلف  ترادیسی های  اساساً همسانی می یابد یا نه، ادامه دارد – این بحث که آیا همسانی ترادیسندگی واقعیت دارد یا نه، همچنان باقی است. برخی مدعی اند که با شواهد تجربی قوی می توان نشان داد که این همسانی ترادیسندگی ادیان وجود ندارد، یا اینکه می توان برپایه ی مبانی عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که  ترادیسی ها همسان نیستند. در هر حال، طرفداران بسیاری از نظام های تئیستی اصلی ادعا می کنند که گرچه ممکن است ترادیسندگی ها همسان بنمایند، اما حقیقتاً چنین نیست – یعنی کیفیت ترادیسی درون نظام آنها حقیقتاً  متفاوت از ترادیسی هایی است که با پیروی از دیگر ادیان حاصل می شوند. برای نمونه، گاهی محاجه شده که ترادیسی در دیگر نظام ها دوامی ندارد، یا حداقل اینکه گرچه ممکن است ترادیسی فردی واقعی و حتی مداوم باشد، اما معادل تغییری نیست که در نظام تئیستی  صحیح می تواند بر آن فرد عارض شود. و برخی از انحصارگرایان محاجه کرده اند که اگر نتوان به طور عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که چشم انداز دینی آنها  ترادیسندگی  برتری  ندارد (چیزی که حتی هیک نمی کوشد نشان دهد)،  آنها حق دارند که منکر وجود همسانی شوند (کلارک 1997، 303-320).

برخی دیگرمحاجه کرده اند که تمرکز بر همسانی ترادیسی ها همچنین می تواند به عنوان برهانی علیه پلورالیسم رستگاری بکار گرفته شود. استدلال می شود که برخی مردم به اهداف و ارزش ها، یا چشم اندازهای متافیزیکی «سکولار» (غیردینی) متعهد اند – گیریم دلمشغولی به محیط زیست باشد یا گرسنگی در جهان یا بهداشت روانی – که این تعهدات اغلب زندگانی را به طریقی کاملاً مشابه زندگانی مؤمنان به ادیان دگرگون می سازد. چنین می نماید که این گروه نیز از خود-محوری رسته و به تمرکز بر واقعیت خارج از خودشان می رسند. اما اگر چنین باشد، آیا ممکن نیست که همسانی ترادیسی که در میان ادیان فرض می گیریم  فقط زیرمجموعه ای از همسانی ترادیسی درحالت کلی باشد؟ ترادیسی کسانی که خود را متعهد به هرگونه چشم اندازی به حیات می سازند که معطوف به واقعیت خارج از خود است. پس آیا  این فرض کاملاً محتمل نیست  که همسانی ترادیسی های دینی ناشی از نوعی تنظیم  مفاهیم درونی است و نه ناشی از نوعی پیوند با واقعیت الاهی خارجی؟ و محاجه می شود که، اگر چنین باشد، پس همسانی ترادیسندگی به عنوان حامی هر نوع چشم انداز رستگاری دست کم تضعیف می شود، چه این چشم انداز پلورالیستی باشد، چه انحصارگرا، و چه شمول گرا (بیسینگر 2001، 64-69).

با این حال، همسانی ترادیسندگی تنها دلیل هیک برای باور به غیرقابل دفاع بودن چشم اندازهای رستگاری غیرپلورالیستی نیست. به قول  او یک چشم انداز پذیرفتنی باید این واقعیت را تبیین کند که » برای مردم عادی آشکار است (گرچه برای همه ی الاهیون آشکار نیست) که در اکثریت غالب موارد – گیریم 98 تا 99 درصد– دینی که شخص بدان مؤمن است بستگی به محل تولدش دارد» (هیک 1980، 44). و با توجه به این واقعیت که «دین فرد در اکثریت غالب موارد بستگی به این اتفاق دارد که شخص کجا به دنیا آمده باشد» –  پذیرفتنی نمی نماید که » تولد درمنطقه ی ما واجد مزیت بهره مندی از حقیقت کامل دینی باشد» (هیک 1997a، 287).

اما این مطلب نیز به چالش گرفته شده است. هیچ کس منکر نمی شود که میان محل تولد و چشم انداز دینی پذیرفته شده  رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد و این می تواند اعتماد انحصارگرا را تضعیف کند. اما بسیاری از انحصارگرایان منکر می شوند که باید تبیین پلورالیستی را تنها گزینه ی ممکن دانست. به نظر آنان، لازم نیست که انحصارگرایان همبستگی قوی میان زمان/مکان تولد و  دین اختیار شده را مجزا21 از دیگر باورهایشان بدانند. برای مثال، لازم نیست انحصارگرایان مسیحی  این همبستگی را مجزا از این باور پایه شان بدانند که انجیل سرچشمه ی حقیقت است و انجیل به ما می آموزد که تنها چشم انداز مسیحی است که دیدگاه کاملاً دقیقی از واقعیت بدست می دهد. و به نظر برخی، انحصارگرایان حق دارند معقولیت  زمینه ی باورهایشان را مافوق مثال های ظاهراً ناقضی بیانگارند که همبستگی22 مورد بحث پیش می نهد (پلانتینگا 2000، 187؛ پلانتینگا 1997، 198).

سرانجام، هیک چنین محاجه می کند که یک فرضیه ی پذیرفتنی دینی باید این واقعیت را دربرداشته باشد «که ما در قرن حاضر به مدد پژوهش های انسان شناختی، جامعه شناختی، و روانشناختی و نیز کارهایی که در فلسفه ی زبان انجام گرفته،  به نحو بازگشت ناپذیری  آگاه شده ایم» که هیچ الگوی جهانشمول و لایتغیری برای تعبیر تجربه ی آدمی وجود ندارد، بلکه گستره ای از الگوهای عمیقاً متفاوت یا طرح های مفهومی هست » که در جریان های فرهنگی عمده بالیده اند». و هنگامی که در پرتو این آگاهی به دین بپردازیم، «نظریه ای پلورالیستی ناگزیر می شود» (هیک 1984، 232).

با اینکه هیچ کس منکر نمی شود که فرهنگ تاحدی  واقعیت را شکل می دهد، بازهم محاجه شده که هنگام مقایسه ی معقولیت باورهایی مشخص، باید نه تنها به خود آن باورها، بلکه همچنین باید به باورهای مبنایشان نیز توجه داشته باشیم.  لذا، حتی اگر بپذیریم که  با پلورالیسم بهتر از هر قسم انحصارگرایی می توان قدرت شکل دهندگی  فرهنگ را تبیین نمود، هنگامی که  قدرت شکل دهنده ی فرهنگ را  به صورت مجزا در نظر بگیریم، همه ی انحصارگرایان نمی پذیرند که فرضیه ی هیک چنان قوی باشد که اعتبار کل باورهای بنیادینی را که انحصار گرا برای تبیین قدرت شگرف شکل دهندگی فرهنگ بر باورهای دینی بکار می گیرد، زایل کند. به این ترتیب، به نظر برخی انحصارگرایان، می توان به نحو موجهی این نظر هیک را رد کرد که یک تعبیر فرهنگی/دینی پلورالیستی از واقعیت باید ارجحیت داشته باشد (بیسینگر 2001، 74).

بهتر است مبنای استدلال هیک به نفع پلورالیسم رستگاری را متافیزیکی یا معرفت شناختی نامید. دیگر فیلسوفان اما، اخیراً کوشیده اند مبنایی اخلاقی برای پلورالیسم رستگاری (یا دست کم علیه انحصارگرایی رستگاری) بیابند. برای مثال، کِنِت هیما اخیراً محاجه کرده است که ملاحظات اخلاقی مستلزم نفی انحصارگرایی مسیحی رستگاری هستند (هیما 2002، 1-33). به نظر هیما، از کمال خدا و نیز صدق های مفهومی درباره ی مجازات نتیجه می شود که خدا افرادی را که اخلاقاً به خاطر رفتارشان مقصر نیستند مجازات نخواهد کرد. اما کسانی که پیرو اعتقادات غیرمسیحی اند عموماً به خاطرداشتن آن اعتقادات اخلاقاً مقصر نیستند. نه تنها هیچ استدلال عینی ای نشان نمی دهد که مسیحیت (یا هر دین دیگری) طریق درست رستگاری باشد، خود سنت های دینی نیز  به غایت منعطف اند. یعنی، به خاطراین شکل پذیری، که سرشت بنیادی باورهای دینی اصلی است، پیروان هریک از ادیان قادرند تقریباً هرچالشی را که چشم انداز رستگاری شان را به پرسش می گیرد پاسخ  بدهند (و در عمل چنین می کنند)، هر قدر هم که این چالش ها مخرب نمایند. به علاوه، مطالعات متأخر جامعه شناختی، روانشناختی و انسان شناختی مؤید آنند که با وجودی آنکه باورهای پایه ی دینی ناگزیر نیستند، اغلب تا حد زیادی «ورای کنترل تخطی گرانه ی مستقیم مؤمنان اند» (هیما 2002، 18). پس، به نظرهیما، باید نتیجه بگیریم که برای خدای مسیحی اخلاقاً درست نیست که پیروان دیگر ادیان را از رستگاری محروم کند.

شگفت آور نیست که بسیاری از غیرانحصارگرایان و پلورالیست ها این استدلال را مجاب کننده می یابند. اما برخی (اما نه همه ی) انحصارگرایان این فرض اخلاقی را که مبنای استدلال هیما است رد می کنند: اینکه ما در موقعیتی هستیم که بتوانیم برخی از اصول اخلاقی پایه ی  برهمکنش خدا و آدمیان را به درستی تشخیص دهیم. به ویژه، درحالی که بسیاری از مسیحیان انحصارگرا معتقدند که رفتار خدا تابع برخی اصول پایه مانند عدل و انصاف است که برای اندیشه ی اخلاقی انسان اهمیت بنیادی دارند، همگان چنین برداشتی ندارند. یک سنت قوی مسیحی هست که مطابق آن خدا هیچ اجباری ندارد که با آدمیان به گونه ای رفتار کند که ما عادلانه ومنصفانه می یابیم. خدا می تواند هرآنچه می خواهد انجام دهد (از جمله ی اینکه با غیرمعتقدان به مسیحیت چه کند) زیرا مقصود خدا هرچه که باشد، درست است، چون امر امر خداست.  و حتی انحصارگرایانی که موضع هیما را می پذیرند – که یک خدای عادل نمی تواند کسانی را مجازات کند که بی تقصیر غیرمسیحی اند–  معمولاً کلیت چشم انداز انحصارگرا را رد نمی کنند. در عوض، اغلب به راحتی فرض می شود که  «شیوه های خدا چنان فراتر از شیوه های ماست» که در ذهن انسان نمی گنجد.

با این حال، حتی اگر با پلورالیست موافق باشیم که هم انحصارگرا و هم شمول گرا در این ادعا برخطا هستند که مبنای رستگاری حقیقی را می توان تنها در دین واحدی یافت، این پرسش همچنان باقی می ماند که چه قسم فرضیه ی پلورالیستی را باید بپذیریم. خود هیک موضعی را اتخاذ می کند که می توانیم آن را پلورالیسم گزینیشی بخوانیم. در این دیدگاه  تأکید بر ادیان بزرگ جهان است. هیک هرگز منکر نشده که ادیان بزرگ جهان – مسیحیت، هندویسم، بودیسم، اسلام – ادعای های متعارضی در مورد حقیقت دارند. درواقع، او باور دارد که » تفاوت  باورها در میان (و درون) این سنت ها فراوان است» و اغلب به تفصیل از این تفاوت ها بحث کرده است (هیک 1983، 487). اما ادعای پلورالیستی اصلی او این است که چنین تفاوت هایی را هنگامی می توان بهتر دریافت که آنها را شیوه های فرهنگی متفاوت ادراک شده و تجربه شده  از واقعیت الاهی واحدی  بیانگاریم. هر چشم انداز دینی عمده ای «مشتمل بر یک زمینه ی معتبر از رستگاری/رهایی است؛ اما این زمینه ها یگانه و منحصر به فرد نیستند» (هیک 1984، 229، 231).

با این حال، چرا باید تنها شیوه هایی را برگزید که ادیان بزرگ برای رستگاری پیشنهاد می کنند؟ در نظر هیک پاسخ این است که  برخلاف » شیطان پرستی، نازیسم، پرستش معبد خورشیدی و غیره»، ادیان بزرگ مسیرهایی را پیش روی ما می نهند که ما را از «نفرت، بدبختی، اهانت، بی مهری، ناشکیبایی، خشونت و فقدان کنترل بر نفس» به «عشق، سرور، صلح، صبر،مهربانی، نیکخویی، وفاداری، نجابت و کنترل بر نفس سوق می دهند (هیک 1997b، 164). در نظر برخی  پذیرش این قسم استانداردهای اخلاقی برای چشم انداز رستگاری همان قدر اختیاری23 است که استانداردهای رستگاری پیشنهادی انحصارگرایان یا شمول گرایان (میکر 2003، 5). درواقع، برخی گفته اند  که اگر این معیار اخلاقی نسبتاً مشخص را که هیک برای ارزیابی کفایت رستگارسازی دین پیشنهاد می کند، بپذیریم، چشم انداز او را دشوار بتوان حقیقتاً پلورالیستی محسوب کرد.

برای نمونه، اس. مارک هایم محاجه می کند که پلورالیست هایی مانند هیک درواقع انحصارگرایانی با جامه ی مبدل اند، چرا که تنها از یک مسیر رستگاری – ترادیسی از خود-محوی به واقعیت-محوری – دفاع می کنند و لذا اساساً  گوناگونی  بنیادی رستگاری  میان ادیان را انکار می کنند. به گفته ی این منتقدان، در یک پلورالیسم رستگاری صادقانه تر،  هر دینی مسیر رستگاری خاص خود را دارد که می تواند مشابه با دیگر ادیان یا متفاوت ازآنها باشد. یعنی، یک چشم انداز صادقانه تر پلورالیستی منکر می شود که شیوه های رستگاری پیشنهادی ادیان مختلف  همگی بروزات شیوه ی بنیادین واحدی هستند و تفاوت هایشان فرهنگی است، و در عوض تأکید می کند که طرق رستگاری  ادیان مختلف گرچه ناهمسازند، اما همگی در حصول رستگاری به یک میزان معتبر هستند. البته این بدان معنا نیست که همه ی جزئیات همه ی شیوه های رستگاری حقیقتاً صادق هستند، زیرا برخی مدعاهای رستگاری ناهمساز24 هستند. اما پاسخ مناسب به این ناهمسازی این نیست که بگوییم تنها یک طریق درست رستگاری وجود دارد. بلکه درست این است که ادعا کنیم طرق متمایز بسیاری هست، که گرچه متمایز باقی می مانند، می توانند به رستگاری منجر شوند (هایم 1995).

اما منتقدان رویکرد هایم گفته اند که این اختلاف نظر تاحدی می تواند ریشه ی لغوی داشته باشد. می توان گفت  هایم این پرسش را میان بر زده که آیا قسمی طریق نهایی رستگاری ، رستگاری آخرت شناختی غایی، وجود دارد که پیروان  چشم اندازهای دینی مختلف همگی تجربه می کنند یا نه، و به جای آن بر این نکته تأکید کرده که بسیاری از طرق دینی متمایز می توانند اینجا و اکنون مردم را به رهایی برسانند (رستگار سازند)  (پترسون و همکاران 2003، 280). از سوی دیگر، به نظر می رسد که هیک بیشتر دلمشغول سرشت واقعیت رستگاری است – اینکه تجربه ی رستگاری چیست – و منکر نشده که در جهان طرق مختلف متمایزی برای وصول به این واقعیت غایی هست.

7. نتیجه گیری

چنان که دیدیم، بحث های تنوع دینی به پاسخ های ساده ای منجر نمی شوند. مسائل بسیار، برهان ها پیچیده، و پاسخ ها متفاوت اند. با این حال، دشوار بتوان در مورد اهمیت عملی این موضوع مبالغه کرد. با اینکه برخی (بسیاری) از مسائل مورد بحث فیسلوفان  نتایجی عملی در تعیین دیدگاه ما به خودمان و رفتار با دیگران دربر دارند، هیچ یک به اندازه ی پرسش از تنوع دینی  دارای پیامدهای عملی نیست. اعتقادات دینی انحصارگرا نه تنها در گذشته موجب رفتارهای ناشکیبایانه بوده – رفتارهایی که زندگی بسیاری را شدیداً متأثر نموده اند– امروزه نیز پیامدهای عملی چنین معتقداتی آشکارا ادامه دارد. پس تا بدانجا که این رفتارهای انحصارگرایانه ای مبتنی بر ابزارهای مفهومی نامناسب و/یا استدلال های مغالطه آمیز باشند، بحث های مداوم فلسفی در مورد تنوع دینی که مسائل را روشن و استدلال ها را ارزیابی می کنند می توانند ارزش عملی شگرفی داشته باشند.

* دیوید بیسینگر استاد فلسفه در کالج روبرتز وزلایان و نویسنده ی کتاب «پلورالیسم دینی: یک ارزیابی فلسفی» است.م

  •  مراجع

 

  • Alston, W., (1988), «Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God,» Faith and Philosophy, 5: 433-448.
  • Arthur, C., (2000), Religious Pluralism: A Metaphorical Approach, The Davies Group Publishers.
  • Basinger, D., (2002), Religious Diversity: A Philosophical Assessment, Burlington, VT: Ashgate Publishing Company.
  • ———-, (1991), «Divine Omniscience and the Soteriological Problem of Evil: Is the Type of Knowledge God Possesses Relevant?» Religious Studies, 28: 1-18.
  • Clark, K., (1997) «Perils of Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 303-320.
  • D’Costa, G., (1990), Christian Uniqueness Reconsidered: the Myth of a Pluralistic Theology of Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———–, (1986), Theology and Religious Pluralism: The Challenge of Other Religions, London: Blackwell Publishers.
  • Dupuis, J., (1999), Toward a Christian Theology of Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Gellman, J., (1993), «Religious Diversity and the Epistemic Justification of Religious Belief,» Faith and Philosophy, 10: 345-64.
  • ———–, (1998), «Epistemic Peer Conflict and Religious Belief: A Reply to Basinger,» Faith and Philosophy, 15: 229-235.
  • ———–, (2000), «In Defense of Contented Religious Exclusivism,» Religious Studies, 36: 401-417.
  • Griffiths, P., (1988), «An Apology for Apologetics,» Faith and Philosophy, 5: 399-420.
  • ———-, (1991), An Apology for Apologetics: A Study in the Logic of Inter-religious Dialogue, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———-, (2002) Problems of Religious Diversity, London: Blackwell.
  • Gutting, G., (1982), Religious Belief and Religious Skepticism, Notre Dame: University of Notre Dame Press.
  • Heim, M., 1995, Salvation: Truth and Difference in Religion, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Hick, J., (1980), God Has Many Names, London: Macmillan Press, Ltd.
  • ———, (1983), «On Conflicting Religious Truth-Claims,» Religious Studies, 19: 485-491.
  • ———, (1984), «The Philosophy of World Religions,» Scottish Journal of Theology, 37: 229-236.
  • ———, (1985), Problems of Religious Pluralism, New York: St. Martin’s Press.
  • ———, (1989), An Interpretation of Religion: Human Responses to the Transcendent, New Haven: Yale University Press.
  • ———, (1997a), «The Epistemological Challenge of Religious Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 277-286.
  • ———, (1997b), «The Possibility of Religious Pluralism: A Reply to Gavin D’Costa,» Religious Studies, 33: 161-166.
  • Hillman, E., (1989), Many Paths: A Catholic Approach to Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Himma, K., (2002), «Finding a High Road: The Moral Case for Salvific Pluralism,» International Journal for Philosophy of Religion, 52: 1-33.
  • Kaufman, G., (1996), God-Mystery-Diversity: Christian Theology in a Pluralistic World, Minneapolis, MN: Fortress Press.
  • Knitter, P., (1985), No Other Name? A Critical Survey of Christian Attitudes towards the World Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Meeker, K., (2003), «Exclusivism, Pluralism, and Anarchy,» in God Matters: Readings in the Philosophy of Religion, R. Martin and C. Bernard (eds.), New York: Longman, 524-534.
  • McKim, R., (2001), Religious Ambiguity and Religious Diversity, Oxford: Oxford Press.
  • Netland, H., (1991), Dissonant Voices: Religious Pluralism and the Question of Truth, Grand Rapids: Eerdmans.
  • Pals, D., (1996), Seven Theories of Religion, New York: Oxford University Press.
  • Paternoster, M., (1967) Thou Art There Also: God, Death, and Hell, London: SPCK.
  • Peterson, M., Hasker, W., Reichenbach, B., and Basinger, D., (2003), Reason and Religious Belief: An Introduction to the Philosophy of Religion (3rd edition), New York: Oxford University Press.
  • Plantinga, A., (1997) «Ad Hick,» Faith and Philosophy, 14: 295-298.
  • ———-, (2000), «Pluralism: A Defense of Religious Exclusivism,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 172-192.
  • Quinn, P., (2000), «Toward Thinner Theologies: Hick and Alston on Religious Diversity,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 226-243.
  • Runzo, J., 1988, «God, Commitment, and Other Faiths: Pluralism vs. Relativism,» Faith and Philosophy, 5: 343-364.
  • ———-, (1993), World Views and Perceiving God, New York: St. Martin’s Press.
  • Schellenberg, J., (2000) «Religious Experience and Religious Diversity: A Reply to Alston,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 208-217.
  • Senor, T., (ed.), (1995), The Rationality of Belief and the Plurality of Faith. Ithaca: Cornell University Press.
  • Silver, D., (2001), «Religious Experience and the Facts of Pluralism,» International Journal for the Philosophy of Religion, 49: 1-17.
  • Smith, W., (1976) Religious Diversity, New York: Harper and Row.
  • Suchocki, M., (2003), Divinity and Diversity, Nashville, Abingdon Press.
  • Tracy, D., (1995), Blessed Rage of Order: The New Pluralism in Theology, Chicago: University of Chicago Press.
  • Ward, K., (1994), Religion and Revelation: A Theology of Revelation in the World’s Religions, Oxford: Clarendon Press.
  • Willard, J., (2001), «Alston’s Epistemology of Religious Belief and the Problem of Religious Diversity,» Religious Studies, 37: 59-74.
  •  دیگر منابع اینترنتی

 

 

 

· واژگان  ترجمه

1. تنوع دینی : religious diversity

2. الاهیت شخص وار: personal deity

3. حقیقت/صدق: truth

4. انحصارگرایی: exclusivism

5. شمول گرایی: inclusivism

6. ارزیابی: assessment

7. باورهای سنگ بناrck bottom beliefs:

8. مستعجل: tentative

9. غیر- دوری : non-circular

10. منسجم: self-consistent

11. موجه: justified

12. معقول: rational

13. اصلاح: modify

14. دوراهی کاذب: false dilemma

15. متکلم: apologist

16. تبلیغ گری: proselytization

17. رستگاری: salvation

18. همسانی ترادیسندگی: transformational parity

19. خود-محوری: self-centeredness

20. واقعیت- محوری : reality-centeredness

21. مجزا: in isolation

22. همبستگی: correlation

23. اختیاری: arbitrary

24. ناهمساز: inconsistent

نوشته ی دیوید بیسینگر*

ترجمه ی امیرغلامی

منبع : دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

اسلام زنده باد تا زیر شکم آباد باشد

 

قرآن (4.3)

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ

و اگر مى‏ترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد، با زنان پاك (ديگر) ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت رارعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد، اين كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.

خودتان بخوانید و قضاوت بعهده خودتان باشد  گویا این رهبران اسلامی از اون محمد گرفته که 20 تا زن رسمی و بیش از 500 تا زن غیر رسمی  و دیگر امامان بجز امام چهارم زین العابدین که مریض بود  و امام 12 هم که از 5 سالگی غایب شد بقیه امامان هر کدام از 100 تا 300 تا زن داشتند همینطور می رسد به رهبران اسلامی

بنا به گفته  دکتر مخصوص خانواده سلطنتی آل سعود  آقای  دکتر گری 72 ساله فقط فیصل آل سعود 300 تا زن داشت که وقتی به سن 35 تا 40 سالگی می رسیدند اتومات طلاق داده می شدند و یک جوانتر جایگزین می شد

حالا رهبران اسلامی هر کدام چندین زن دارند خدا می داند آنچه مسلم است روزی اینها نیز افشاخواهد شد  اما آنچه مسلم است و از نوشته های حضرات نمایان است این آیت الله ها عطش شدیدی به کودکان دختر دارند   عقد یک دختر بچه 5 ساله گرفته تا سکس با یک کودک شیر خوار در نطر آقایان کاری پسندیده است من به 3 تا از کتابهای این حصرات رجوع کردم ولی از شواهد چنینی برمیاید که تمامی این آیت الله ها در مورد سکس با کودک شیرخواره نظر واحدی دارند

 

 

خمینی توضیح المسایل

 

از کتاب نکاح صفحه 15 مسله 12

کسیکه زوجه کمتر از 9 سال داردوطی او برای وی جایز نیست و چه اینکه زوجه دایمی باشد و چه منقطع و اما سایر

 کام گیریها از قبیل  لمس یه شهوت و آغوش گرفتن  و تفخیذ  اشکال ندارد هزچند شیرخواره باشد

و اگر قبل از نه سال او را وطی بکند اگر افتضا نکرده باشد به غیر از گناه چیزی بر او نیست و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده باشدو یا مجرای حیض و عایط او را یکی کرده باشدت

تا ابد وطی بر او حرام می شود

لاکن در قسمت دوم حکم بر اختیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضا از همسری او بیرون نمی شود در نتیجه همه احکام روجیت بر او مترتب می شود

 

صانعی  مجمع المسائل

 

 س 1307 ـ مردى به عنوان حلّيت در روابط و رفت و آمد، دختر خردسالى (حدود پنج ساله) را به مدت چهار سال صيغه نموده است. اينك در صورت بذل وقت، آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً امكان پذير است يا حرمتْ ايجاد شده و امكان ندارد؟

ج خیر آيا ازدواج با مادر اين دختر، شرعاً حرام می شود

 

 خامنه ای  توضيح المسائل

 

٢٤١٠ اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند.

 

٢٤٢٩ پدر و جد پدرى مى‏توانند براى محرم شدن، يك ساعت‏يا دو ساعت زنى را به عقد پسر نابالغ خود در آورند و نيز مى‏توانند دختر نابالغ خود را براى محرم شدن، به عقد كسى در آورند ولى بايد آن عقد براى دختر مفسده نداشته باشد.

 

 

سامان سوید  

6 februari 2005

میتوانید نظرات خود را به بفرستید

mail2saman@gmail.com

حقوق زن در اسلام

هنوز عده ای سعی دارند  نواقصی که در اسلام وجود دارد از جمله تبعیض هایی که  در حقوق اسلامی نسبت به زن روا داشته شده به عاملین اسلام نسبت دهند.غافل از اینکه خود اسلام منشاء و سرچشمه همه این ظلمهاست. دوستی در وبلاگ http://shemi.persianblog.com/ سعی کرده اند همه مشکلات جاری را  گردن ملاها انداخته و اسلام را به طریقی توجیه کنند.

بهتر است به نمونه آیاتی که درمورد زنان گفته شده توجه کنید تا متوجه شوید چقدر اسلام به زنان بها داده است

آیه 222 سوره بقره:

زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به آنها نزدیک شوید. هرگاه مباشرت آنها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید…..(فرستادن پیش کش چه مفهومی به جز خرید سکس از زن می دهد)

آیه 227 سوره بقره: ……زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران  بر زنان لیکن مردان را بر زنان فزونی و برتری است…..

آیه 281 سوره بقره: ….. اگر مدیون سفیه و فقیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند و دو تن از مردان را به گواه آرید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن هر که را طرفین راضی شوند گواه گیرند…(توجه کنید که حتی گواهی دادن زنان مشروط بر این است که دو مرد یافت نشود)

آیه 2 سوره نساء

اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس آن کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب  با عدالت است.دو یا سه یا 4

آیه 10 سوره نساء

حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران دو برابر دختران ارث برند

آیه 11 سوره نساء

سهم ارث شما مردان ازترکه زنان نصف است در صورتی که آنان را فرزند نباشد…. و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است

آیه 18 سوره نسا

ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید(یعنی اگر اکراهی در کار نبود آنان را نظیر یک کالا می توانید به ارث ببرید)

آیه 34 سوره نسا

مردان را بر زنان حق تسلط  و نگهبانی است به واسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته و هم به واسطه  آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته  و مطیع انهایند که در غیبت آنها حافظ حقوق شوهراتشان باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده تگه دارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را  موعظه کنید . اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید  باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید …..

اینها  نمونه هایی از آیاتی بودند که درباره ارج قرب زنان در قرآن آورده شده است. اگر شمار احادیثی که زن را جزو مایملک مرد می داند  و بدون اجازه او حق بیرون رفتن از خانه ندارد و اگر چنین کند تا وقتی به خانه بر می گردد مورد لعن و نفرین فرشتگان قرار می گیرد ،به این آیه های قرآنی اضافه کنیم متوجه خواهید شد که ریشه این تبعیض در اسلام است نه در آخوندها

این دوست عزیز در وبلاگ خود یاد آور شده اند که اگر حضرت فاطمه مطیع شوهر بوده شوهری مثل علی داشته نه همانند شما آخوندهای چند زنی. حتماً این دوست عزیز اطلاع ندارند که تعداد زنهای حضرت علی از تعداد  زنهای آخوندهای بیشتر بوده است. از حضرت علی فقط 48 پسر به جا مانده است. پسر علی  امام حسن کثیر الطلاق نامیده شده بود و حضرت علی از مردم خواست که به او زن ندهند.کم امامی پیدا می شود که زنان آنها از 5 تجاوز نکند. فکر می کنم اگر امام زمان غایب نشده بود الآن مرا هم پارمیس بنت یکی از امامها می نامیدند.

چند زنی بعضی از مردان  هم در دوره اسلامی با پذیرفتن اینکه تعداد  زنان از مردان بیشتر بوده به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. زیرا ممکن است شرایطی در جامعه بوجود بیاید که تعداد زنان بر تعداد مردان فزونی یابد . آیا این توجیه پذیر است که زنان نیز چند شوهر داشته باشند.؟ از طرفی اگر باور دارید که عرب دوره جاهلیت دختران خود را زنده به گور میکرده پس چگونه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده است؟

در اصل موضوع زنده به گور شدن دختران در زمان جاهلیت دروغی بیش نیست. تنها قبیله بنی تمیم بود که به این عمل ننگین دست می زد. آن هم به این دلیل که وقتی دختر رئیس این قبیله در یکی از جنگها به اسارت میرود وقتی شرایط آزادی فراهم می شود به این دلیل که عاشق یکی از پسران قبیله غالب می شود حاضر به بازگشت به قبیله خود نمی شود و پدر هم آنچنان خشمگین می شود که تصمیم می گیرد فرزندان دختر خود را از این پس زنده به گور کند.

در ضمن جنگ هم در آن زمان تنها منحصر به مردان نبوده است. تعدادی از شهدا در جنگ احد زنان بودند.زنان قبیله کلب نیز با مسلمانان جنگیدند و تعدادی از آنها را مقطوع النسل کردند.

زنان هم در آن زمان کم عقل تر و عقب افتاده تر از مردان نبودند  که حضرت علی فرمایش دادند هرگز با زنان مشورت نکنید.زنان چیش از اسلام منزلتی بیشتر از پس از اسلام داشتند . چنانچه اگر مردی از حق جار زنی استفاده می کرد و فقط دستش به چادر زنی می رسید از هر گونه آسیبی در امان بود. همانطور که دختر پیغمبر از این حق استفاده کرد و به شوهر خویش امان داد. خدیجه خودش به راحتی وارد کار تجارت شده بود. به واسطه همو بود که محمد توانست دین خود را گسترش دهد. زنان شاعر نیز در آن جامعه کم نبودند.در جامعه ایرانی که وضع زنان بهتر از عربستان بود. زنانی چون آزرمیدخت به پادشاهی رسیدند. . زنانی چون پاریزاتیس ، زن داریوش دوم اگر چه پادشاه نبود اما در عمل او بود که فرمانروایی می کرد.

پس گناه را به گردن این آخوندها نیندازید که آنها کاری به جز پیروی از دستورات قرآن نمی کنند.

به پیروی از همین قوانین الهی است شورای نگهبان درقانونی  که برای رفع کودک آزاری توسط مجلس وضع شده بود پدر را  با توجه به قوانین فقهی از این قانون مستثنی دانست. و گفت چون پدر حق سرپرستی دارد از این قانون مستثی است. یعنی اگر مادری فرزند خود را بکشد یا شکنجه کند مجازات می شود اما اگر پدری این کار را با فرزند خود بکند قانون توسط فقه از او حمایت می کند.همانطور که چندی پیش در جراید خواندیم که کودکی زیر ضربات زنجیر پدر خود جان سپرد.اما حکم قصاص برای او صادر نشد.این قوانین الهی است که به آخوند ها اجازه سؤاستفاده می دهد.آنچه ما می کشیم از اسلام است نه از آخوند

وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی محمد

نویسنده – مینو جاوید

قسمتهایی از سوره احزاب به نحو شگفت انگیزی به محمد و نحوه رفتار او با زنانش اختصاص دارد.در این آیات الله مستقیما در شخصی ترین و سکسی ترین امور زندگی خانوادگی و خصوصی محمد دخالت نموده و دست او را در چگونگی رفتار با زنان خود کاملا باز می گذارد.نتایج عجیبی که از خواندن این آیات به همراه شأن نزول آنان حاصل می شود را می توان در موارد زیر خلاصه کرد  :

محمد بر خلاف سایر مردان مسلمان بیش از چهار زن عقدی می تواند داشته باشد.هر زن مو منی که خود را به او هبه کند یعنی بدون مهر و شاهد خود را به محمد تقدیم کند در صورت رضایت و خواست محمد می تواند به همخوابگی پذیرفته شود .همچنین او از رعایت تساوی و عدالت بین زنان خود معاف است و میتواند نوبت هر یک از آنها را آنگونه که می خواهد به تأخیر بیاندازدو حتی او را ترک کند .پس از مرگ او کسی حق ندارد با زنانش ازدواج کند ، همچنین زنان محمد حق تقاضای نفقه بیشتر را ندارند،آنها مثل زنان دیگر نیستندو باید از پشت پرده (حجاب) با مردان سخن بگویند،از زینت های متداول زمان خود چشم به پوشند،از عدم مراعات نوبت خود ناراضی نباشندو به نفقه ای که به آنان داده می شود قانع باشندو اعتراضی نکنند که در غیر این صورت طلاق داده می شوند.

آیه ٥٠ سوره احزاب:

شأن نزول: ام شریک دوسیه یکی از چهار زنی بود که خود را به محمد هبه کرده بود(یعنی بی شرط و مهر به او بخشیده بود)این کار ام شریک که زیبا هم بود،عایشه را ناراحت و آشفته ساخت.چرا که محمد این تقدیمی زیبا را پذیرفته بود.در نتیجه عایشه نیز در واکنش به این اقدام ام شریک گفته بود : «نمیدانم زنی که خویشتن را به مردی تقدیم کند چه ارزشی دارد»،از این رو این آیه در تأیید کار محمد در پذیرفتن ام شریک نازل شد.

ترجمه آیه : ای پیغمبر ما زنانی را که مزد آنها را پرداخته ای بر تو حلال کردیم و کنیزانی را که به غنیمت،خدا نصیب تو کرده و ملک تو شد و نیز دختران عمو و عمه و دایی و خاله آنها که با تو از وطن مهاجرت کرده اند و نیز زن مومنه ای که خود را به رسول هبه کند و رسول هم بنکاح با او مایل باشد و این حکم، مخصوص توست و این زنان که بر تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود تو در امر نکاح هیچ حرج و زحمتی نباشد و خدا را بر بندگان مغفرت و رحمت بسیار است.

عایشه وقتی چنین دید به محمد گفت : «می بینم که خدایت به انجام خواهشهای نفسانی تو می شتابد.» که جهت تنبیه او آیه ٥١ سوره احزاب نازل شد.

ترجمه آیه ٥١ سوره احزاب : هر یک از زنانت را که خواهی نوبتش را عقب بیانداز وهر که را خواهی به خود بپذیرو هم آنان را که از خود راندی اگر باز خوانی بر تو باکی نیست این بر زنان بهتر و شادمانی دل و روشنی دیده آنهاست و هرگز هیچ کدام نباید محزون باشند بلکه باید به آن چه به ایشان عطا کردی همه خشنود باشند و خدا به هر چه در دل شماست آگاه است، و خدا دانا و بردبار است.

شأن نزول آیه ٥١ احزاب : در تقسیم اوقات زندگی محمد بین زنان او رقابت بود و گاه درگیریهایی بین زنان محمد و او در این مورد صورت می گرفت.در نتیجه این آیه نازل شده و به محمد در این باره اختیار تام داد.آورده اند که در آن زمان محمد ٩ زن داشت که نسبت به ٥ نفر از آنها نوبت همخوابگی را رعایت نمی کردو سهم آنان را به تأخیر می انداخت.این ٥ نفر عبارت بودند از سوده ، جوریه ، صفیه ، میمونه و ام حبیبه و در عوض چهار نفری که مورد لطف ویژه محمدواقع می شدند و محمد به طور منظم با آنان مبادرت به عمل مبارک نکاح می ورزید عبارت بودند از عایشه ، حفصه ، زینب و ام سلمه. بعد از آن نیز آیه ٥٢ سوره احزاب نازل شد.

ترجمه : از این پس زنها بر تو حلال نیستند هم چنین دیگر حق نداری به جای اینها به زنان دیگر روی آوری هر چند زیبایی آنها تو را خیره کند مگر کنیزانی که مالک آنها شده باشی.

شاید این آیه که به دنبال اعتراض اصحاب نزدیک محمد از جمله ابوبکر و عایشه در استفاده بدون قید و شرط محمد از زنان نازل شد برای تسکین زنان او نازل شده است که مسلما بعد از نزول آیات ٥٠ و ٥١ احزاب ضربه مهلکی بر آنان و شخصیت آنان وارد شده است.البته در حدیثی که از عایشه باقی است و تمام محدثین نیز آن را تأیید کرده اند از قول عایشه آورده شده است «که محمد وفات نکرد مگر اینکه تمام زنها بر او حلال بودند.»

بعد آیه ٥٢ خدای محمد جهت تسکین خاطر آزرده او از یکی از اعراب ، حق ازدواج مجدد را از زنان محمد پس از مرگ وی سلب می کند و تأکید می کند که مومنین در صورتیکه از زنان محمد چیزی بخواهند باید از پس پرده و حجاب طلب کنند.

ترجمه قسمتهای پایانی آیه ٥٣ سوره احزاب : … و هر گاه از زنان رسول متاعی می طلبید از پس پرده بخواهید که حجاب برای آنکه دلهای شما و انها پاک وپاکیزه بماند بهتر است و نباید هر گز رسول خدا را بیازارید و پس از وفات او زنانش را به نکاح خود در آورید که این نزد خدا بسیار بزرگ است.

در شأن نزول تحریم ازدواج زنان محمد پس از مرگ او به نقل از ابن عباس آورده شده که شخصی پیش یکی از زنان محمد رفت ، محمد به او گفت از این پس نباید چنین کاری از تو سر بزند ،گفت : این زن دختر عموی من است و عمل ناشایستی از ما سر نزده است . محمد در پاسخ به او گفت : می دانم ولی کسی از خداوند و من غیور تر نیست . مرد در حالی که با ناراحتی از آنجا دور می شد پاسخ داد : حال مرا از سخن گفتن با دختر عمویم منع می کند پس از مرگش با او ازدواج خواهم کرد در نتیجه ازدواج زنان محمد بعد از مرگ او تحریم شد.

اما در جای دیگر از سوره احزاب نیز خدای محمد یک بار دیگر در برابر خواست همسران او اقدام به نزول آیه و حمایت از محمد نموده و این بار آنها را تهدید به طلاق می کند ضمن این که در آیات بعد نیز بر این نکته تأکید می کند که زنان محمد مانند دیگر زنان نیستندو بهتر است در خانه بمانند و بیرون نروند.

ترجمه آیه ٢٨ سوره احزاب : ای پیغمبر به زنان خود بگو اگر شما زندگانی و زیور دنیا را طالبید بیایید تا من مهر شما را پرداخته و همه را به خوبی و خرسندی طلاق دهم و اگر طالب خدا و رسول خدا و مشتاقدار آخرت هستید همانا خدا به نیکو کاران از شما زنان اجر عظیم خواهد داد .

گویا این آیه بعد از جنگ با بنی قریظه و قتل عام آنها توسط محمد و یارانش صورت گرفت در این جنگ غنایم زیادی بدست مسلمانان افتاد و از آنجا که خمس این غنایم به محمد تعلق داشت زنان او نفقه بیشتری را مطالبه کردند .

در آیات ٣٠ و ٣١ احزاب خداوند خطاب به زنان محمد می گوید که در صورت انجام کار ناشایست عذاب آنها دو برابر بقیه و در صورت انجام کار نیکو نیز پاداشی دو برابر دیگران خواهند داشت سپس در آیه ٣٢ نحوه رفتار و حرف زدن آنها را مشخص می سازد.

ترجمه آیات ٣٢و ٣٣ سوره احزاب : ای زنان پیغمبر شما مانند دیگر زنان نیستید اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم سخن نگویید مبادا انکه دلش بیمار است به طمع افتد ، درست سخن بگویید.

و در خانه های خود بنشینید و آرام گیرید و مانند دوره جاهلیت آرایش و خود آرایی نکنید و نماز به پا دارید و زکات به فقیران بدهید و از امر خدا ورسول خود اطاعت کنید .

بنا بر آنچه گفته شد خداوند در این آیات سعی می کند آداب زناشویی را به محمد و همسران او بیاموزد. محمد شأن و اعتبار خدای خود را جهت رفع اختلافات خانوادگی خویش تا حد واسطه ای برای رفع اختلافات و صدور حکم نهایی پایین میاورد .خدای محمدچون او را نا توان از اداره زندگی شخصی و خصوصی خود می بیند و اعتراض زنان او را نسبت به وی نمی پسندد با صدور این آیات به محمد اختیار تام میدهد و زنان او را تهدید به طلاق می کند و حق ازدواج مجدد را از آنان سلب می کند ، حتی تا آنجا به روحیات و تعصبات عربگونه محمد اهمیت میدهد که به زنان او حکم خانه نشینی می دهد.گویا در ان زمان الله هیچ دغدغه دیگری غیر از سامان بخشیدن به اوضاع نابسامان محمد نداشته است.اما آیه جالب دیگری که باز هم آسمانی بودن این آیات را زیر سوال می برد آیه یک سوره تحریم است که به دنبال همبستر شدن محمد با ماریه قبطیه این کنیز زیبای مصری نازل شد.روزی حفصه دختر عمر که از زنان محمد بود به خانه پدر رفت.محمد در غیاب او ماریه را که از مصر برای او هدیه فرستاده شده بود به اتاق حفصه برد و با او همبستر شد.حفصه که زودتر از موعد مقرر به خانه آمد متوجه موضوع شد.ناراحت شده و فریاد زد که چرا نوبت او را به کنیزی داده و باعث هتک حرمت او نزد سایر زنانش شده است .محمد برای جلب رضایت حفصه ماریه را بر خود حرام کرد و از حفصه خواست که این راز را نزد خود نگه دارد و با کسی در این باره صحبت نکند.حفصه موضوع را به عایشه اطلاع داد و عایشه با طعنه به محمد گفت.محمد برای عایشه هم سوگند خورد که ماریه را بر خود حرام کند اما گویی  محمد قلبا خواهان دوری جستن از ماریه نبوده است که خداوند این مشکل او را نیز با نزول آیات ١ تا٥ سوره تحریم حل می کند و از او میخواهد سوگند خود را بشکند .

ترجمه آیات ١ تا ٥ سوره تحریم : ای پیغمبر گرامی چرا آن را که خدا بر تو حلال کرد، تو بر خود حرام کردی تا زنانت را از خود خشنود سازی در صورتیکه خدا آمرزنده و مهربان است . خدا حکم کرد برای شما که سوگندهای خود را بگشایید.او مولای شما بندگان است و هم او دانا و آگاه است.وقتی پیغمبر با بعضی از زنان خود سخنی را به راز گفت آن زن چون خیانت کرده و دیگری را بر راز پیغمبر آگاه کرد خدا به رسولش خبر داد و او بر آن زن برخی را اظهار کرد و برخی را پرده داری نمود و اظهار نکرد.آن زن گفت رسولا ترا که آگاه کرد رسول گفت خدای دانا و آگاه خبر داد.اینک اگر به درگاه خدا توبه کنید رواست که البته دلهای شمامیل کرده است و اگر با هم بر آزار او اتفاق کنید باز خدا یار و نگهبان اوست و جبرئیل امین و مردان صالح با ایمان و فرشتگان حق یار اویند.امید است که اگر پیغمبر شما را طلاق داد زنانی بهتر از شما بجایتان با او همسر کند که همه با مقام تسلیم و ایمان و خضوع و اطاعت ، اهل توبه و عبادت باشند چه بکر و چه غیر بکر .

اما جالب اینجاست که برخی نظیر مکارم شیرازی در تفسیر نمونه و نیز حسین عماد زاده در زنان پیغمبر اسلام شأن نزول دیگری برای این آیات قائل شدند که در عین مزحک بودن می تواند گویای این مطلب با شد که افرادی از این قبیل تا آنجا حاضر به طرفداری و پا فشار ی بر عقاید خود هستند که گاه احمقانه ترین و غیر عقلانی ترین تعابیر و توجیهات را بکار می برند.این افراد شأن نزول این آیه را اینگونه بیان کرده اند که محمد هر گاه به دیدار زینب بنت جحش از دیگر زنان زیبای خود که علاقه خاصی هم به او داشت می رفت زینب به او شربت عسل می نوشاند.از آنجا که عایشه ،حفصه و سوده به زینب حسادت میکردند تصمیم گرفتند این بار که محمد از ملاقات زینب بازگشت هر کدام از او بپرسند آیا میوه بد بویی خورده است که دهانش چنین بوی بدی می دهد و در نتیجه چون پیغمبر نمی توانست بوی بد را تحمل کند از این رو نوشیدن عسل را بر خود حرام کرد .

که البته این تعبیر بیش از تعابیر دیگر خدای محمد را از شأن و اعتبار خدایی خارج می کند آیا مو ضوع عسل آنقدر اهمیت داشت که خدا در کتاب آسمانی که جهت هدایت همه افراد بشر در همه زمانها تدوین شده است راجع به آنها سخن گوید و اجازه شکستن سوگند به محمدی که تا این حد از اداره زندگی خصوصی خود نا توان بوده، بدهد و آیا تحریم کردن عسل می تواند رازی قلمداد شود که نباید به کس دیگری گفته شود و در صورت فاش کردن این راز گناهی صورت گرفته که باید از آن توبه شود ؟!؟

منابع:

٢٣ سال رسالت نوشته علی دشتی ? زنان پیغمبر نوشته دکتر بنت الشاطی ? تفسیر نمونه نوشته مکارم شیرازی ? زنان پیغمبر اسلام نوشته حسین عماد زاده

خداناباوران چه کسانی هستند؟

Leuba  اين دانشمند سردمدار حركتي بود كه آنرا به «يورش سپاه دانشمندان سرتا پا مسلح بر پيكر دين» تعبير كردند. اين حركت پس از مدتي گسترده شد، و چنان گسترده شد، كه اكنون نه تنها از آن بر ضد دين استفاده مي شود، كه حتا به نفع دين هم استفاده مي شود !

دقيقا به ياد دارم زماني در كتب معارف دبيرستان مي خواندم كه «كمي افزايش دانستگي و تحصيلات باعث كاهش اعتقاد به خدا مي شود، ولي افزايش بيشتر آن باعث تقويت اين اعتقاد مي شود.» و هنوز هم كتابي در كتابخانه ام دارم كه در صفحه ي اول آن جمله أي مشابه بالا را به نقل از پاسكال نوشته است. سوالي بود كه هميشه براي من مطرح بود : آيا اين گفته ها پشتوانه ي آماري دارند ؟

اين سوال نه تنها براي من، كه براي بسياري از افراد مطرح بوده و هست. اولي كسي كه سعي كرده است به شيوه أي علمي اين مسئله را بررسي كند (و ما از آن اطلاع داريم)، متخصص آماري به نام لوبا بوده است. او يك بار در سال 1916، و بار ديگر در سال 1933 آماري در اين زمينه تهيه كرد. كار او در سال 1996 توسط متخصصين ديگر پيگيري شد، و مجموع اين نتايج موضوع اصلي اين نوشته است.

عمده ترين دسته بنديهاي مذهبي جهان از اين قرارند :

A B C
مسيحي 7/33 9/32 34
مسلمان 4/19 8/17 20
بي دين 3/15 7/16 15
هندو 7/13 2/3 15
بودايي 6/5 6 6
آتئيست 6/5 5/4
اديان باستاني چين 8/3 8/3
اديان جديد 8/1
سيك 3/0
يهودي 2/0 3/0
بهايي 1/0 1/0
كنفسيوسي 1/0

A : کتاب سال بریتانیکا، 1997

B : مجموعه ی آماری «دهکده ی جهانی»

C : آمار موسسه ی Adherents

توضيح :

منظور از بي دين (None-Religious) كسي است كه به نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد دارد، ولي به هيچ ديني اعتقاد ندارد. و آتئيستها (Atheists) كساني هستند كه به هيچ نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد ندارند.

همانطور كه در بالا ديده مي شود، حدودا 5% از جمعيت جهان را كساني تشكيل مي دهند كه به خدا اعتقاد ندارند. لوبا در سال 1916 براي اولين بار آماري مشابه را تنها در ميان دانشمندان برگزار كرد. ميزان اعتقاد در بين دانشمندان چگونه است؟

آمارهاي ديگري كه انجام شده است نشان مي دهد كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين فارغ التحصيلان دانشگاه به 14% مي رسد (كه از ميانگين جهاني بالاتر است). نتايج آمار لوبا نشان مي دهند كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين دانشمندان تا 60% افزايش پيدا مي كند.

لوبا نمونه هاي خود را از بين 1000 دانشمند از رشته هاي مختلف انتخاب كرد.

لوبا كار خود را باز هم ادامه داد، و دانشمندان را هم به دو دسته ي برجسته و غير برجسته تقسيم كرد. اين تقسيم بندي بر اساس تحقيقات انجام شده، مطالب منتشر شده و ساير سوابق علمي بود. نتايج نشان دادند كه ميزان اعتقاد به خدا در دانشمندان برجسته هم به شدت پايينتر از دانشمندان غير برجسته است.

غير برجسته برجسته
1916 1933 1916 1933
فيزيك 50 43 34 17
زيست شناسي 39 31 17 12
علوم اجتماعي 29 30 19 13
روانشناسي 32 13 13 12

اين مطالب ثابت ميكنند كه با افزايش تحصيلات، اعتقاد به خدا دايما كمتر ميشود، طوري كه بي اعتقادي در بين دانشمندان 12 برابر ديگران است.

در سال 1996 تحقيق لوبا توسط دو محقق ديگر تكرار شد. اين دو، يك پروفسور تاريخ علم به نام لارسون، و ديگري خبرنگاري به نام ويتهام بودند.

نتايج نشان دهنده ي اين بودند كه ميزان اعتقاد دانشمندان در طول اين 80 سال تغيير نكرده است. البته در آمار قديم بيشترين بي اعتقادي در بين رياضيدانها بود، در حالي كه در آمار جديد بيشترين بي اعتقادي در بين فيزيكدانهاست.

يكي ديگر از فاكتورهايي كه لوبا در آمار خود آنرا گنجانده بود، اعتقاد افراد به جاودانگي بود. حدودا نيمي از دانشمندان به جاودانگي انسان اعتقاد داشتند. اين اعتقاد در نتايج جديد كاهش يافته بود. فاكتور ديگر تمايل به جاوداني بودن، در بين كساني كه به آن اعتقاد نداشتند بود. اين رقم در آمارهاي جديد به شدت كاهش يافته است.

خدا جاودانگي انسان تمايل به جاودانگي
قديم جديد قديم جديد قديم جديد
بله 8/41 3/39 50 38 34 9/9
خير 2/58 7/60 50 62 66 1/90

نكته ي جالب در اينجاست كه لوبا كتاب خود را «تحقيقي بر ضد خدا» نامگذاري مي كند، در حالي كه ويليام جيمز، يكي از محققين جديد كه از روشي مشابه استفاده كرده است، نام كتاب خود را ميگذارد «دانشمندان هنوز اعتقاد دارند.»

او بر اين نكته بسيار تاكيد دارد كه با وجود كمتر بودن اعتقاد دانشمندان، اين اعتقاد در طول 80 سال كاهش نيافته است. دانشمندان در سال 1996 هنوز هم به اندازه ي سال 1916 به خدا اعتقاد دارند (40%). در حالي كه اگر بنا بر گفته ي لوبا افزايش دانش باعث كاهش اعتقاد به خدا شود، افزايش سطح كلي معمولات بشري در اين 80 سال، و در نتيجه آگاه تر بودن دانشمندان فعلي نسبت به دانشمندان زمان لوبا، مي بايست باعث كاهش بيشتر اعتقاد آنها شود، در حالي كه چنين نيست. چرا؟

ويليامز تاكيد ميكند كه ماهيت مسئله اين است : «نيمي از ليوان پر است، يا نيمي از آن خالي ؟»

و اعتقاد دارد كه بايد به نيمه ي پر ليوان (كه اتفاقا در طول 80 سال ثابت مانده است) توجه كرد. از ديد او نتيجه ي آمار اين است كه «حتا 40% از دانشمندان نيز به خدا اعتقاد دارند!»

البته با وجود اينكه آمار جديد هم اعتبار به نسبت خوبي دارد، ولي برخي در دقت آن شك دارند. در سال 97 آمارگيري ديگري از طريق موسسه ي Nature انجام شد، كه نتايج آن بسيار پايينتر از آمار قبلي بود. اين گروه از محققين اعتقاد دارند كه نتايج آنها دقيقتر از نتايج لارسون و ويتهام است. متاسفانه در اين زمينه تحقيقات ديگري براي مقايسه در دسترس نيست.

برخي ديگر از آمارگيريهايي كه تا كنون در مورد فاكتورهاي مشابه، به خصوص ضريب هوشي انجام شده است، در ادامه به طور خلاصه خواهند آمد.

1927، Thomas Howells

در تحقيق او بر روي 461 دانش آموز، كودكان مذهبي در تست هوش امتياز كمتري به دست آوردند.

1933، Hilding carlsojn

در تحقيق او بر روي 215 دانش آموز نشان داده شد كه ضريب هوشي بالا آمادگي بيشتري براي بي اعتقادي به خدا در آنها به وجود مي آورد.

1934، Abraham Franzblau

354 كودك 10 تا 14 ساله ي يهودي را تست كرد، و به يك همبستگي منفي بين مذهبي بودن و ضريب هوشي دست يافت.

1935، Thomas symington

با مطالعه ي 400 دانش آموز، به اين نتيجه رسيد كه ضريب هوشي بالا آنها را از نوع سنتي دين، به انواع غير سنتي سوق مي دهد.

1938، Vernon Jones

پس از تحقيق بين 381 دانش آموز، به همبستگي مثبتي بين هوش و گرايش به انواع مدرن دين دست يافت.

1940، A. R. Gilliland

پس از تحقيق بر روي تعدادي از دانش آموزان به اين نتيجه رسيد كه همبستگي معني داري بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا وجود ندارد.

1942، Donald Gragg

پس از مطالعه ي 100 نمونه، به اين نتيجه رسيد كه همبستگي بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا منفيست.

1951، Brown & Love

در تحقيق گسترده أي كه از طرف دانشگاه دنور انجام دادند، پس از مطالعه ي 613 نفر، به مجموع 119 امتياز هوش براي بي اعتقادها، و 100 امتياز براي معتقدين به خدا دست پيدا كردند.

1958، Micheal Argyle

به اين نتيجه رسيد كه دانش آموزان باهوش، آموزه هاي ديني را سريعتر فرامي گيرند، و زودتر نيز به آن شك مي كنند.

1963، Jeffery Hadden

همبستگي معني داري بين رتبه ها و اعتقاد به خدا نيافت.

1966، Young, Dustin & Holtzman

ميانگين اعتقادات ديني با افزايش رتبه ي دانش آموزان كاهش ميابد.

1967، James Trend

با مطالعه ي دانشجويان به تفاوت چنداني دست پيدا نكرد.

1967، C. Plant & E.Minium

دانشجويان در دو مقطع، هنگام ورود به دانشگاه، و دو سال پس از ورود مورد مطالعه قرار گرفتند، آنها كه باهوشتر بودند كمتر مذهبي بودند.

1978, Robert Wuthnow

از بين 532 دانش آموز، 37% از مذهبيها، و 54% از غير مذهبيها امتيازي بالاتر از ميانگين گرفتند.

1967, 1974، Hasting & Hoge

با مطالعه ي 200 دانش آموز به اين نتيجه رسيدند كه ارتباطي بين اعتقادات مذهبي و هوش وجود ندارد.

1975، Norman Poythress

امتياز هوش دانش آموزاني كه به شدت مخالف مذهب بودند 1148، آنها كه تا حدي مخالف بودند 1119، آنها كه كمي مخالف بودند 1108، و آنها كه مذهبي بودند 1022 به دست آمد.

1980، Wiebe & Fleck

با مطالعه ي دقيق 158 دانش آموز، نتيجه گرفتند كه غيرمذهبيها باهوشتر هستند.

1977، Caplovits & Sherrow

ميزان بي اعتقادي در مدارس رده پايين 5%، و در مدارس نمونه 17% به دست آمد.

1978، Niemi, Ross, & Alexandre

44% از دانش آموزان مدارس معمولي دين را امري مهم ميدانند، در حالي كه تنها 26% از دانش آموزان مدارس نمونه چنين اعتقادي دارند.

1959، Terman

با مطالعه ي افرادي داراي ضريب هوشي بالاتر از 140، به اين نتيجه رسيد كه 10% از اين مردان، و 18% از اين زنان كاملا معتقد به دين، 28% از مردان، و 23% از زنان كاملا بي اعتقاد به دين هستند.

1960، Warren & Heist

رابطه أي بين هوش و مذهبي بودن پيدا نكردند. (جامعه ي آماري آنها مشخص نيست)

1927، William S Ament

به اين نتيجه رسيد كه افراد بي دين، يا اقليت هاي مختلف مذهبي، درصدي 40 مرتبه بالاتر از درصد جمعيت خود در بين دانشمندان دارند.

1931، Lehman & Witty

در دو مرحله آمارگيري از دانشمندان، در مرحله ي اول 50% و در مرحله ي دوم 25% خود را مذهبي معرفي كردند.

1951، Kelley & Fisk

ضريب همبستگي 39/0- بين شدت اعتقادات مذهبي، و ميزان علاقه مندي به تحقيق پيدا كرد. به عبارت ديگر، هرچه افراد مذهبي تر باشند، كمتر گرايش به تحقيق كردن خواهند داشت.

1954, Francis Bello

در تحقيق خود در مورد دانشمندان، دريافت كه 45% از ايشان آتئيست، 22% بي دين، و 33% ديندار بودند.

1964، Jack Chambers

با مطالعه ي 740 نفر، در رشته هاي شيمي و روانشناسي، ه اين نتيجه رسيد كه 40% از روانشناسان، و 16% شيميدانها با دين مخالف نيستند.

1965، Vaughan Smith, & Sjoberg

با مطالعه ي 850 نفر در رشته هاي جانورشناسي، فيزيك، مهندسي شيمي، و جغرافيا، به اين نتيجه رسيد كه 5/38% به زندگي پس از مرگ اعتقاد ندارند در برابر 8/31% كه اعتقاد دارند.

Gallup

بر اساس آمارهاي بسيار گسترده و معتبر سازمان Gallup (كه سازماني مذهبي نيز هست)، 63% از كساني كه دانشگاه ديده نيستند دين را مسئله أي لازم و مهم ميدانند، در برابر 54% از كساني كه دانشگاه ديده هستند. كساني كه كمتر از 20 هزار دلار درآمد در سال دارند داراي 66% اعتقاد به لزوم دين، كساني كه بيش از 50 هزار دلار درآمد دارند 48%، و بين اين دو درآمد داراي اعتقادي برابر با 56% هستند.

نگارنده ي اين خطوط در سال 79 اقدام به برگزاري يك آمارگيري گسترده در مورد اعتقادات ديني كرد. اين آمار از 800 دانشجو، از دانشگاه هاي خواجه نصير، شريف، تهران، اميركبير، و علم و صنعت گرفته شده است. اين آمار بر خلاف اكثريت مطلق آمارهاي ديگر به صورت فازي بوده است. در اين آمار، ميانگين اعتقاد به خدا 85%، با انحراف معيار 30% بود.

بر اساس اين آمار، مطالعه ي آزاد با اعتقاد به خدا همبستگي 07/0- دارد. به اين معني كه غير مذهبيها مطالعه ي بيشتري دارند. همچنين بين تحصيلات والدين و اعتقاد به خدا نيز همبستگي منفي، برابر با 14/0- وجود دارد. يعني هرچه خانواده ها تحصيلكرده تر باشند، فرزنداني غير مذهبي تر خواهند داشت.

منابع و مدارك :

صحت و اعتبار چند آماري كه در مورد اعتقادات دانشمندان وجود دارد و در اين مقاله بازگو شد از سوي سازمانهاي مختلف تاييد شده است، حتا از سوي تمام سازمانهاي معتبر مذهبي. در نتيجه ترديدي در مورد آنها وجود ندارد. نگارنده مسئوليت انتقال درست مطالب را به عهده مي گيرد.

تمام نتايج بازگو شده در اين مقاله حاصل حدود دو سال تحقيق نگارنده در اين زمينه مي باشد، و بر اساس 168 كتاب و مقاله ي تهيه شده. به عنوان نمونه مي توان به دو نمونه از معروفترين و معتبرترين سازمان هاي آمارگيري جهان، كه هردو توسط افراد كاملا مذهبي اداره ميشوند، يعني Gallup و Adherents اشاره كرد. همچنين كتاب ?Scientist still keeping the faith» از William James ، نوشته هاي Jim Tims، Haldeman-Julius Publication، Jim Dator، Paul Brunton، Eileen M. Ciesla، Tom Flynn، Robert Green Ingersoll، Arnold Via، Joseph McCabe، و ? همچنين انتشارات سازمانهايي چون DOR Statistics، BeliefNet، Japan?s Era Society، و ? اشاره كرد.

همچنین مراجعه کنید به:

توسط اردشیر پ