بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

تازی چیست؟

زندیق نام بخش قرآن را تازینامه، چهارده معصوم را چهارده تازی، و حمله اعراب به ایران را تازش خوانده است.

واژه «تازی»‌ همان «عرب»‌ است در پارسی و استفاده از آن نژادپرستانه نیست. مگر اینکه فردوسی، ناصر خسرو، مختاری، خاقانی، نظامی را همگی جملگی نژاد پرست بدانیم.

از فرهنگ دهخدا:

تازی. (ص نسبی، اِ) عربی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ). عرب، کسی که درعربستان میماند. (فرهنگ نظام ). وجه اشتقاق : فرزانه بهرام بن فرزانه فرهاد تاز، نام یکی از پسران سیامک بوده و تازیان از نسل اویند و از بعضی تواریخ نیز چنین معلوم میشود که تاز پسرزاده ٔ سیامک بن میشی بن کیومرث بوده و پدر جمله ٔ عرب است و نسب تمام عرب به تاز میرسد چنانکه نسب همه ٔ عجم به هوشنگ شاه میرسد. (آنندراج ) (انجمن آرا)… و در سراج اللغات نوشته که تازیبمعنی عربی و این منسوب به تاز است چون لفظ تاز بمعنی تازنده نیز آمده و در اوائل اسلام عربان تاخت و تاراج بسیار در ایران کرده اند،بدین جهت نسبت به تاز کرده. (غیاث اللغات ). بعضی حدس زده اند که تازیاصلاً بمعنی چادرنشین است، از کلمه ٔ تاژ و تاز بمعنی چادر و خیمه و یاء نسبت، و همیشه آن را مقابل دهقان آرند. پس دهقان بمعنی روستانشین و تازی بمعنی چادرنشین است، طوائف چادرنشین که ییلاق و قشلاق کنند، مقابل دهقان که ساکن و تخته قاپو باشد. طبق این حدس کلمه ٔ مورد بحث بار اول بمعنی مطلق چادرنشین بوده است و سپس بمعنی خاص تری فقط بر عرب اطلاق شده است. مردم چین عرب را تاش نامند و این تاش مأخوذ ازکلمه ٔ فارسی تاژی یا تازیست که بمعنی چادرنشین است و این نشان میدهد که مردم چین در اول عرب را بتوسط ایرانیان دریانورد و تجار برّی ایران شناخته اند. مرحوم بهار در سبک شناسی آرد: ایرانیان از قدیم بمردم اجنبی «تاچیک » یا «تاژیک » می گفته اند، چنانکه یونانیان «بربر» و اعراب «اعجمی » یا «عجم » گویند. این لفظ در زبان دری تازه، «تازی » تلفظ شد و رفته رفته خاص اعراب گردید، ولی در توران و ماوراءالنهر لهجه ٔ قدیم باقی و به اجانب «تاچیک » میگفتند و بعد از اختلاط ترکان آلتایی با فارسی زبانان آن سامان، لفظ «تاچیک » بهمان معنی داخل زبان ترکی شد و فارسی زبانان را «تاجیک » خواندند و این کلمه بر فارسیان اطلاق گردید و ترک و تاجیک گفته شد. (سبک شناسی ج 3 ص 50 حاشیه ٔ 1). تازی یعنی عرب و گویا آن شکل فارسی کلمه ٔ طائی یعنی منسوب به قبیله ٔ طی باشد و بموجب شهرت این قبیله از بابت تسمیه ٔ کل به اسم جزء، طایی به تمام عرب گفته شده (در تاریخ نظایر این زیاد است ). ما ایرانیان تمام یونان را بنام یک قبیله آن ملت (یونیام ) نام نهادیم و کلمه ٔ پارسه هم وقتی نام یک قسمت و یک طایفه ٔ ایران بوده و بعد از طرف یونانیها و عرب بتمام ایران اطلاق شد یعنی یونانی «پرسیا» و عرب «فرس » گفت. یونان را رومیها بنام یک قبیله ٔ یونان که بین آنها معروف بوده «گیرسیا» نام دادند. (لغات شاهنامه تألیف رضازاده ٔ شفق ).
دکتر محمّد معین در حاشیه ٔ برهان آرد: از تاز+ ی (نسبت ) در پهلوی تاژیک . ایرانیان قبیله ٔ طی از قبایل یمن را که با آنان تماس بیشتر داشتند (در عهد انوشیروان، یمن مستعمره ٔ ایران شد) «تاژ» و منسوب بدان را «تاژیک » می گفتند و سپس این اطلاق را بهمه ٔ عرب تعمیم دادند، چنانکه یونانیان و رومیان «پرسیا» (پارس ) و عرب «فرس »را بهمه ٔ ایرانیان اطلاق کردند و ایرانیان «یونان » را بنام قبیله ٔ «یون » در آسیای صغیر، بهمه ٔ قوم هلاس اطلاق کردند – انتهی. رجوع به تاجیک و تاز و تازک و تاژ و تازیک شود. جمع تازی، «تازیان » آید : واندر وی (شهر هری ) تازیانند بسیار. (حدود العالم ).
صدواندساله یکی مرد غرچه
چرا شصت وسه زیست این مرد تازی.

ابوطیب مصعبی (از تاریخ بیهقی ).

مر آن خانه را داشتندی چنان
که مر مکه را تازیان این زمان.

دقیقی.

وزان پس چو آگاهی آمد ز راه
ز نعمان تازی و فرزند شاه.

فردوسی.

چنان بد که از تازیان صدهزار
نبرده سواران نیزه گذار.

فردوسی.

فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان
ز بد دست ضحاک تازی ببست
بمردی ز چنگ زمانه نجست.

فردوسی.

که خضرا نهادند نامش ردان
همان تازیان نامور بخردان.

فردوسی.

ز تازی و هندی و ایرانیان
ببستند پیشش کمر برمیان.

فردوسی.

سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید.

فردوسی.

سواران تازی سوی نیمروز
گسی کرد و خود رفت گیتی فروز.

فردوسی.

دو تازی دو دهقان ز تخم کیان
که بستند بر دایگانی میان.

فردوسی.

ز دهقان و تازی و پرمایگان
توانگرگزید و گران مایگان.

فردوسی.

نباشند یاور ترا تازیان
چو از تو نیابند سود و زیان.

فردوسی.

برفتند نعمان و منذر بهم
همه تازیان یمن بیش و کم.

فردوسی.

ببخشد بهای سر تازیان
که بر گنج او زین نیاید زیان.

فردوسی.

از آنجا به کرخ اندر آمد سپاه
هم از پارسی هم ز تازی براه.

فردوسی.

سپهدار تازی سر راستان
بگوید بدین بر یکی داستان.

فردوسی.

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز دهقان و تازی و رومی نژاد.

فردوسی.

بدان ای سر مایه ٔ تازیان
کز اختربوی جاودان بی زیان.

فردوسی.

که مستحق تراز او ملک را و شاهی را
ز جمله ٔ همه شاهان تازی و دهقان.

فرخی.

نهاد خوب و ره مردمی از او گیرند
ستودگان و بزرگان تازی و دهقان.

فرخی.

هرکس به عید خویش کند شادی
چه عبری و چه تازی و چه دهقان.

فرخی.

گویی که بیکباره دل خلق ربوده ست
از تازی و از دهقان وز ترک و ز دیلم.

فرخی.

ز عنبر بر مهش چنبر، ز سنبل بر گلش چوگان
دلش چون قبله ٔ تازی رخش چون قبله ٔ دهقان.

قطران.

چنو گردنکشی گردون برون نارد بصد دوران
نه از رومی نه از تازی نه از توران نه از ایران.

قطران.

بدو گفت تازی جوان عرب
ز کنعان همی رانده ام روز و شب.

شمسی (یوسف و زلیخا).

سواران تازنده را نیک بنگر
درین پهن میدان ز تازی و دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 318).

چه چیز است این و پیدایی چه چیز است آن و پنهانی
چه گفته ست اندرین تازی چه گفته ست اندرین دهقان.

ناصرخسرو.

جهان را دیده ای و آزمودی
شنیدی گفته ٔ تازی و دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 313).

چون بازنجویی که اندرین باب
تازیت چه گفت و چه گفت دهقان.

ناصرخسرو (دیوان ص 331).

مأمون آن کز ملوک دولت اسلام
هرگز چون او ندید تازی و دهقان.

ابوحنیفه ٔ اسکافی.

گهی فرستد خلعت بقبله ٔ تازی
گهی بسوزد بت را بقبله ٔ دهقان.

مختاری.

برمک مردی بود از فرزندان وزرای ملوک اکاسره مردی بزرگوار بوده و از آداب تازی و پارسی بهره داشت. (تاریخ بخارا).
ای ز تیغ تو در سرافرازی
ملک ترکی و ملت تازی.

انوری (از آنندراج ).

خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست
شاه مربعنشین تازی رومی خطاب.

خاقانی.

دید مرا گرفته لب آتش فارسی ز تب
نطق من آب تازیان برده به نکته ٔ دری.

خاقانی.

ریاضت تو چنان باد ملک ترکی را
که هم عنان برود با شریعت تازی.

ظهیر (از شرفنامه ٔ منیری ).

موی بمویت ز حبش تا طراز
تازی و ترک آمده در ترکتاز.

نظامی.

که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی.

سعدی (گلستان ).

|| زبان تازی. زبان عربی. (برهان ) (غیاث اللغات ) :
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی.

فردوسی.

اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان.
فردوسی (از لغت فرس چ اقبال ص 87).
زبانها نه تازی و نه خسروی
نه رومی نه ترکی و نه پهلوی.

فردوسی.

«اما صحا» به تازیست و من همی
بپارسی کنم اما صحای او.

منوچهری.

بر او خواند شعری به الفاظ تازی
بشیرین معانی و شیرین زبانی.

منوچهری.

… و چون به شهر نزدیک رسید حاجبی و بوالحسن کرخی ندیم و مظفر حاکم ندیم که سخن تازی نیکو گفتندی…پذیره شدند و رسول را به اکرامی بزرگ در شهر آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 288). خواجه ٔ بزرگ فصلی سخن گفت بتازی سخت نیکو در این معنی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 291). نسخت بیعت و سوگندنامه را استادم بپارسی کرده بود، ترجمه ای راست چون دیبا و روی همه ٔ شرایط را نگاه داشته، به رسول عرضه کرد و تازی بدو داد تا می نگریست… پس دوات خاصه پیش آوردند و در زیر آن بخط خویش تازی و فارسی عهدنامچه که از بغداد آورده بودند… نبشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295 و چ فیاض ص 292). بونصر از صف بیرون آمد و بتازی رسول را بگفت تا برپای خاست و آن منشور در دیبای سیاه پیچیده پیش امیربرد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 377). و متنبّی در مدح وی بر چه جمله سخن گفته است که تا در جهان سخن تازیست ،آن مدروس نگردد و هر روز تازه تر است. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 391). ایستادم دو نسخت کرد این دو نامه را چنانکه وی توانستی یکی بتازی سوی خلیفه و یکی بپارسی به قدرخان. (تاریخ بیهقی ). خواستم که اهل عراق… را از آن نصیبی باشد و بلغت تازی که زبان ایشان است، ترجمه کرده آید. (تاریخ بیهقی ).
همی نازی بمجلسها که من تازی نکو دانم
ز بهر علم قرآن شد عزیز ای بی خرد تازی.

ناصرخسرو.

و بتازی بانگ آن را ضریرالماء گویند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 144). ابن المقفع آن را از زبان پهلوی بلغت تازی ترجمه کرد. (کلیله و دمنه ). و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که گویند مردی می خواست که تازی آموزد… (کلیله و دمنه ). او را گفت از جهت من از لغت تازی چیزی بر آن بنویس. (کلیله و دمنه ).
بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهان
از سر زخمه ترجمان کرده بتازی و دری.

خاقانی.

از دو دیوانم بتازی و دری
یک هجا و فحش هرگز کس ندید.

خاقانی.

چون بتازی و دری یاد افاضل گذرد
نام خویش افسر دیوان به خراسان یابم.

خاقانی.

کمال و دانش او کور دید وکر بشنید
بنظم و نثرچه در پارسی چه در تازی.

ظهیر.

و آن کتاب از تازی بفارسی نقل کردم.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
تازی و پارسی و یونانی
یاد دادش مغ دبستانی.

نظامی.

زان سخنها که تازی است و دری
در سواد بخاری و طبری.

نظامی.

– امثال :
فارسی گو گرچه تازی خوشتر است .
من از بغداد می آیم تو تازی میگویی .
تازی زبان ؛ لسان عربی. (آنندراج ) :
یکی ترک تازی زبان آمدستم
بمهمان پی عشرت و زیج و بازی.

سوزنی.

به سیم و به می کرد خواهم من امشب
بر آن ترک تازی زبان ترکتازی.

سوزنی.

تازی زبان شدن ؛ افصاح. (تاج المصادر بیهقی ). عروبیة. (تاج المصادر بیهقی ).
تازی کردن سخن پارسی ؛ اعراب. (تاج المصادر بیهقی ).
تازی گوی ؛ متکلم بزبان عربی. عرب.
|| (من باب ذکر حال و اراده ٔ محل ) عربستان :
سپه کشیده چه از تازی و چه از بلغار
چه ازبرانه چه از اوزگند و از فاراب.

عنصری.

رجوع به تازیان شود. || و از اسب تازی اسب عربی مراد است. (برهان ). و اسب عربی را نیز اسب تازی گویند و اسب تازی لاغرتر از اسب ترکی است. (آنندراج ) (انجمن آرا). و اسب معروف. (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی اسب تازی. (غیاث اللغات ). گاه از «تازی » مطلق همین معنی مراد است :
همان گاو دوشان بفرمانبری
همان تازی اسبان همچون پری.

فردوسی.

از اسبان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام.

فردوسی.

ورا دید بر تازئی چون هزبر
همی تاخت در دشت برسان ببر.

فردوسی.

تبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسبانش نیل.

فردوسی.

ز اسبان تازی به زین پلنگ
ز برگستوانها و خفتان جنگ.

فردوسی.

فروماند اسبان تازی ز تگ
توگفتی در اسبان نجنبید رگ.

فردوسی.

به اسب تازی هرگز چگونه ماند خر؟

عنصری.

اگر بیند، خداوند دویست تازی خیاره از اسبان قوی بدهد، تا کار نیک برود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 636).
بسست این که گفتمْت کافزون نخواهد
چو تازی بود اسب، یک تازیانه.

ناصرخسرو.

چه تازی خر به پیش تازی اسبان
گرفتاری بجهل اندر گرفتار.

ناصرخسرو.

ای گشته سوار جلدبر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟

ناصرخسرو.

در هر زمین که راه نوردی هوای آن
از سم ّ تازیان تو مشکین غبار باد.

مسعودسعد.

روز هیجا که مرکبان گردند
زیر پای مبارزان تازی.

انوری (از آنندراج ).

صریر خامه ٔ مصری میانه ٔ توقیع
صهیل ابرش تازی میانه ٔ هیجا.

خاقانی.

تازیانش کابل و بلغار دارند آبخور
گرد پی زان سوی نیل و عسقلان افشانده اند.

خاقانی.

از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد.

خاقانی.

صهیل تازیان آتشین جوش
زمین را ریخته سیماب در گوش.

نظامی.

بنعل تازیان کوه پیکر
کنند آن کوه را چون کان گوهر.

نظامی.

وز بختی و تازی تکاور
چندانک نداشت خلق باور.

نظامی.

تازی اسبان پارسی پرورد
همه دریاگذار و کوه نورد.

نظامی.

خرامان گشته بر تازی سمندی
مسلسل کرده گیسو چون کمندی.

نظامی.

برق کردار بر براق نشست
تازیش زیر و تازیانه بدست.

نظامی.

روزی بپای مرکب تازی درافتمش
گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست.

سعدی.

چو آب میرود این پارسی بقوت طبع
نه مرکبی است که از وی سبق برد تازی.

سعدی.

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش
لیکن وصول نیست بگرد سمند او.

سعدی.

به اسبان تازی و مردان مرد
برآر از نهاد بداندیش گرد.

(بوستان ).

اسب تازی اگر ضعیف بود
همچنان از طویله ٔ خر به.

(گلستان ).

نخواهد اسب تازی تازیانه.

شبستری.

– امثال :
به تازی میگویدبگیر به آهو میگوید بدو.
تازی خوب وقت شکار بازیش می گیرد.
تازی را بزور بشکار نتوان برد.
صد من گوشت شکار به یک ناز تازی نمی ارزد.
تازی سوار؛ سوار اسب تازی. یکه تاز. چابک سوار :
خر خود را چنان چابک نبینم
که با تازی سواری برنشینم.

نظامی.

تازی فرس ؛ اسب تازی :
گر لاشه خر من افتد از پای
تازی فرس تو باد برجای.

نظامی.

تازی نژاد ؛ از نژاد عرب :
حبّذا اسبی محجّل مرکبی تازی نژاد
نعل او پروین نشان و سم ّ او خاراشکن.

منوچهری.

من از حاتم آن اسب تازی نژاد
بخواهم گر او مکرمت کرد و داد.

سعدی (بوستان ).

– نوعی از بهترین اقسام سگ شکاری . سگ تازی. و تازی سگ، نوعی از سگ شکاری باشد. (برهان ). و نوعی از سگ شکاری را که نسبت به سگان دیگر لاغرتر است، نیز تازی گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). و بمعنی سگ شکاری. (غیاث اللغات ).یک قسم سگ شکاری که لاغر و پاهای دراز دارد، تازی نامیده میشود، گویا نسل سگ مذکور از عربستان آمده، تازینامیده شد یا از جهت زیاد دویدن و تاختن تازی نامیده شده. (فرهنگ نظام ) :
چوکعبه است بزمش که خاقانی آنجا
سگ تازی پارسی خوان نماید.

خاقانی.

بنده خاقانی سگ تازی است بر درگاه او
بخ بخ آن تازی سگی کش پارسی خوان دیده اند.

خاقانی.

عوّا ز سماک هیچ شمشیر
تازی سگ خویش رانده بر شیر.

نظامی.

چند برانی چو سگ از در مرا
من سگ کوی تو ولی تازیم.

حافظ حلوایی.

|| (فعل ) بمعنی تاخت آری هم است. (برهان ). تاخت کنی. (شرفنامه ٔ منیری ) :
چه تازی خر به پیش تازی اسبان
گرفتاری بجهل اندر گرفتار.

ناصرخسرو.

ای گشته سوار جلد بر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟

ناصرخسرو.

تازی. (اِخ ) بقول ابن بطوطه شهری به مراکش بمشرق فاس.


تأزی. [ ت َ ءَزْ زی ] (ع مص ) تأزی عنه ؛ بازگشت از وی. (منتهی الارب ). نَکَص َ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || تأزی القدح ؛ رسیدن تیر در شکارو جنبیدن در آن. || ازاء (مصب آب در حوض )برای حوض ساختن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط). رجوع به تأزیة شود.

کائنات قرآنی

نوشته – آرش بیخدا

اى مردم از علم نجوم بپرهيزيد ، مگر بدان مقدار كه شما را در خشكى و دريا راه بنمايد ، كه اين علم به كهانت منجر شود و منجم كاهن است و كاهن همانند جادوگر است و جادوگر كافر است و كافر در آتش جهنم . به نام خداى تعالى به راه افتيد .

امام علی خطبه 79 نهج البلاغه

براستی که انسان موجود بسیار کنجکاو بازیگوشی است، بازیگوشی انسانها تا حدی زیاد است که اینگونه گستاخانه توصیه های پیامبران و امامان و رهبران دینی خود را زیر پا میگذارند و بر خلاف میل آنها به کسب علم نجوم میپردازند، و  ایکاش انسانها از علم نجوم می پرهیزیدند تا امروز کار بجایی نمیکشید که بخواهند از کار خدا و کلام او ایراد بگیرند و بخواهند ثابت کنند که خدا خود از کائنات و جهانی که قرار است درست کرده باشد بی خبر بوده است. جای تعجب است که چرا علمای شیعه در مقابل این جنایت بزرگ کفر بین المللی سکوت کرده اند و دستور نمیدهند تا همانند کاری که مسلمانان در گندی شاپور و اسکندریه و بلخ کردند، کتابهای نجوم و ستاره شناسی را آتش بزنند و با حملات استشهادی به تاسیسات ناسا در امریکای جهانخوار حمله کنند تا بشر را از پرداختن از این بیش به این علم شیطانی نجوم باز دارند. آیا این علما و روحانیون نمیدانند که باید در مقابل خداوند بزرگ و آن امام معصوم در روز قیامت پاسخگو باشند؟ جواب امیر المومنین را در هنگام بند بازی بر روی پل صراط چه کسی خواهد داد؟ باشد که انسانها همچنان با پیروی نکردن از این امام مظلوم و پیامبر بیسواد اسلام، هرگز به راه و روش تربیت الهی بر نگردند.

و اما بعد از این مقدمه و سخن گهر بار از امام علی، این نوشتار بر آن است تا به قسمت کوچکی از اطلاعات غیر علمی و ضد علمی نهفته در قرآن را که مربوط به حالت فعلی کائنات و جهان هستی است بررسی کند.

قبل از پرداختن به آنچه قرآن در مورد کائنات میگوید، لازم به توضیح است که چون قرآن کتاب بسیار مبهم و غیر مبینی است، ترجمه ها و تفاسیر بسیار متفاوتی از آن ارائه شده است. ترجمه ای که در این نوشتار آمده است با این پیشفرض انجام گرفته است که این آیات واقعا منظورهای فیزیکی داشته است. والا اسلامگرایان برای فرار از این واقعیت شیرین که قرآن پر از خطاهای مختلف در مورد کائنات است، دست به انواع و اقسام روشهای فرار از واقعیت، یعنی دست آویز روش کهنه و بسیار رایج «منظور این آیه آن نیست که واقعا میگوید» میشوند. اما در این نوشتار به قرآن بصورت تحت اللفظی (Literally) نگاه شده است،  تمامی ترجمه ها از ترجمه دکتر آیتی آمده است.

زمین ثابت و حرکت نمیکند است.

سوره روم  25 «وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ»

و از نشانه های قدرت اوست که آسمان و زمين به فرمان او برپای ، ايستاده اند سپس شما را از زمين فرا می خواند و شما از زمين بيرون می آييد

سوره فاطر  41 «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»

خدا آسمانها و زمين را نگه می دارد تا زوال نيابند ، و اگر به زوال گرايند ، هيچ يک از شما جز او نمی تواند آنها را نگه دارد هر آينه خدا بردبار و آمرزنده است

سوره لقمان  10 «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ».

آسمانها را بی هيچ ستونی که ببينيد بيافريد و بر روی زمين کوهها را بيفکند تا نلرزاندتان و از هر گونه جنبنده ای در آن بپراکند و از آسمان آب فرستاديم و در زمين هر گونه گياه نيکويی رويانيديم

سوره النحل  15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

سوره النمل  61 «أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَجَعَلَ خِلَالَهَا أَنْهَارًا وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِيَ وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُون»

يا آن که زمين را آرامگاه ساخت و در آن رودها پديد آورد و کوهها ، و، ميان دو دريا مانعی قرار داد آيا با وجود الله خدای ديگری هست ? نه بيشترينشان نمی دانند

سوره الأنبياء  31 «وَجَعَلْنَا فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِيهَا فِجَاجاً سُبُلا لعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوهها بيافريديم تا نلرزاندشان و در آن راههای فراخ ساختيم ،، باشد که راه خويش بيابند

در ادبیاتی که در قرآن استفاده شده است، کلمه «ارض» به معنی زمین است، و کلمه «فلک» به معنی حرکت کردن و در چرخیدن در مدار و مسیر معینی است. البته از جاری شدن نیز در قرآن برای توصیف چیزهایی که حرکت میکنند استفاده شده است اما این دو کلمه هرگز در یک آیه در کنار هم نیامده اند، یعنی خداوند هرگز به اینکه زمین نیز در حال حرکت است اشاره ای ندارد. در عوض در بسیاری از آیات مختلف همانند آنچه در بالا آمده است زمین را ثابت و بدون لرزش توصیف میکند و به دنبال دیدگاهی که نسبت به کوه ها دارد، همانگونه که در ادامه بررسی خواهد شد، گمان میکند که کوه ها با وزن خود روی زمین قرار گرفته اند تا باعث شوند زمین حرکت نکند و نلرزند و در نتیجه ثابت و آرام بماند.

کوه ها مانند میخ به زمین کوبیده شده اند تا زمین در حال حرکت نباشد

سوره النبأ آیات 7 و 8 «ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ، وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا»

آيا ما زمين را بستری نساختيم؟، و کوهها را ميخهايی؟

سوره النحل 15 «وَأَلْقَى فِي الأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلا لعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».

و بر زمين کوههای بزرگ افکند تا شما را نلرزاند و رودها و راهها، پديدآورد شايد هدايت شويد

معمولا بر روی چیزی که نمیخواهند حرکت کند، سنگ و یا چیز سنگین دیگری قرار میدهند، یا آنرا میخکوب میکنند تا حرکت نکند، خداوند نیز در قرآن از هردو وسیله برای ثابت نگه داشتن زمین استفاده کرده است، یعنی هم کوه ها را مانند میخ به زمین کوبیده که زمین حرکت نکند و آرام و ساکن باقی بماند، هم کوه ها را از آن جهت که وزنشان زیاد است آفریده است تا مانع حرکت زمین شوند. خداوند بعد ها زمین را به فرش تشبیه میکند، که بدان نیز خواهیم پرداخت. معمولا وقتی در محیط طبیعت فرش و یا زیراندازی را روی زمین پهن میکنند یا فرش میکنند، بر گوشه های آن سنگ هایی میگذارند تا آن فرش آرام باشد و حرکت نکند، تعبیر الله در مورد زمین هم دقیقا همینگونه است، کوه ها آفریده شده اند تا زمین حرکت نکند.

زمین صاف و مسطح است.

سوره نوح  19 «وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسَاطًا»

و خدا، زمين را چون فرشی برايتان بگسترد

سوره الرعد  3 «وَهُوَ الذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ».

اوست که زمين را امتداد داد، و در آن کوهها و رودها قرار داد

سوره الحِجر  19 «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ».

و زمين را امتداد دادیم و در آن کوههای عظيم افکنديم و از هر چيز به شيوه ای سنجيده در آن رويانيديم

سوره بقره  22 «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»

آن خداوندی که زمين را چون فرشی بگسترد ، و آسمان را چون بنايی ، بيفراشت ، و از آسمان آبی فرستاد ، و بدان آب برای روزی شما از زمين هر گونه ثمره ای برويانيد ، و خود می دانيد که نبايد برای خدا همتايانی قرار دهيد

معمولا امتداد دادن و گسترش دادن و فرش کردن و همچون فرش بودن همگی مربوط به سطوح صاف است. تابحال دیده نشده است که شخصی فرشی را بصورت کروی ببافد. فرشها معمولاً همگی مسطح هستند. الله هرگز در قرآن از کلمه کره استفاده نکرده است، شاید الله چندان با هندسه فضایی میانه خوبی نداشته است و همه چیز را دو بعدی و صاف میپنداشته است و اینگونه بوده است که زمین را نیز همچون فرشی زیر پای ما پهن کرده است و روی آن کوه قرار داده است تا این فرش حرکت نکند. آشکار است که قرآن زمین را صاف فرض میکند. مشخص است که همه انسانهای نادان از کروی بودن کره زمین همواره به شکل ظاهری زمین که همچون فرش تصور میشود اکتفا میکردند و حکم صادر میکردند که زمین همچون فرشی صاف است. مسلمانان ادعا میکنند در صوره الرحمن به گرد بودن زمین اشاره شده است، به این ادعا در نوشتاری با فرنام «رب المشرقين و رب المغربين و کروی بودن زمين» پاسخ کاملی داده شده است.

خورشید و ماه در حال حرکت به دور زمین هستند.

سوره يس  38 «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

و آفتاب به سوی قرارگاه خويش روان است اين فرمان خدای پيروزمند و داناست

سوره يس  39 و40 «القَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالعُرْجُونِ القَدِيمِ. لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ القَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ».

و برای ماه منزلهايی مقدر کرديم تا همانند شاخه خشک خرما باريک شود؛ آفتاب را نسزد که به ماه رسد و شب را نسزد که بر روز پيشی گيرد و همه در فلکی شناورند.

تورات (صحیفه یوشع، باب دهم 12 و 13)

آنگاه یوشع گردش خورشید را در آسمان متوقف میکند تا فرصت بیشتری برای تعقیب «اموریان» و کشتن همه آنها داشته باشد:»… آنگاه یوشع در روزی که خداوند آموریان را پیش بنی اسرائیل تسلیم کرد، به آفتاب گفت که بر جبعون بایستد، و به ماه نیز گفت که بر وادی ایلون بایستد، پس آفتاب ایستاد و قریب به تمامی روز در فرورفتن تعجیل نکرد، و ماه نیز توقف نمود تا قوم بقیه آموریان را نابود کردند»

دکتر شجاء الدین شفا در صفحه 20 بخش مربوط به خدا در کتاب تولدی د یگر اشاره میکند که نوشتار بالا در تورات یکی از نوشتارهای کتاب مقدس بود که کلیسای مسیحی سالها با استناد به آنها ادعا میکرد زمین صاف است و مخالفان این حرف را متهم به کفر و ارتداد و در نتیجه به مرگ محکوم میکرد. گالیله با استناد به همین آیه در سال 1616 محکوم شد، زیرا ادعا میکرد خورشید حرکت نمیکند بلکه نسبت به منظومه شمسی ثابت است و این زمین است که حرکت میکند. در حالی که تورات، انجیل و قرآن و بسیاری از کتابهای مذهبی دیگر که به دست انسانهایی که نسبت به کیهان نا آشنا بودند نوشته شده است، با نگاه کردن با ظاهر آسمان فکر میکردند این خورشید است که در حال حرکت است نه زمین.

در صحیح بخاری نیز محمد دانش وسیع خود در مورد حرکت خورشید اینگونه برای دوستانش شرح میدهد.

صحیح بخاری جلد چهارم کتاب 54 شماره 421

از ابوذر روایت شده است:

«پیامبر از من پرسید «آیا میدانی خورشید به کجا میرود (در زمان غروب کردن)؟»، پاسخ دادم «الله و پیامبرش بهتر میدانند». پیامبر فرمود «خورشید میرود و خود را در مقابل تخت الله به زمین میزند، و از او اجازه میخواهد که دوباره طلوع کند، و الله به او اجازه میدهد، و (وقتی فرا خواهد رسید که)  اجازه طلوع خواهد خواست اما چنین اجازه ای صادر نخواهد شد، خواهد خواست که به دوره حرکت خود ادامه دهد ولی اجازه نخواهد یافت، به او دستور داده خواهد شد که از مغرب طلوع کند و همانا این خواست الله است. و خورشید دوره و مدار خود را طی میکند. و آن حکمی است که خداوند علیم و متعال برایش قرار داده است.»

هفت آسمان و هفت زمین وجود دارد.

سوره الطلاق 12 «اللَهُ الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ».

خداست آن که هفت آسمان و همانند آنها زمين بيافريد فرمان او ميان آسمانها و زمين جاری است تا بدانيد که خدا بر هر چيز قادر است و به علم بر همه چيز احاطه دارد

سوره البقرة 29 «هُوَ الذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».

اوست که همه چيزهايی را که در روی زمين است برايتان بيافريد ، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزی آگاه است

سوره فُصّلت 12 «فَقَضَاهُّنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظاً ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ».

آنگاه هفت آسمان را در دو روز پديد آورد و در هر آسمانی کارش را به آن ، وحی کرد و آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و محفوظش داشتيم اين است تدبير آن پيروزمند دانا

سوره الأنبياء 32 وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُون».

و آسمان را سقفی مصون از تعرض کرديم و باز هم از عبرتهای آن اعراض می کنند

سوره الحج  65 «وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَرْضِ إِلاَّ بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ».

آيا نديده ای که خدا هر چه را در روی زمين است مسخر شما کرده است و، کشتيها در دريا به فرمان او می روند ? و آسمان را نگه داشته که جز به فرمان او بر زمين نيفتد زيرا خدا را بر مردم رافت و مهربانی است

سوره ق  6«أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَالهَا مِنْ فُرُوجٍ».

آيا به اين آسمان برفراز سرشان نظر نمی کنند که چگونه آن را بنا کرده ايم و آراسته ايم و هيچ شکافی در آن نيست؟

سوره نوح  15،16 «لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا،وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد ؟

اسلامگرایان تفاسیر بسیار متفاوتی از هفت آسمان در قرآن کرده اند و براستی خود نیز نمیدانند دقیقا منظور از این هفت آسمان چیست، همانگونه که در بالا آیات آورده شده است قرآن واقعا ادعا میکند هفت آسمان وجود دارد. بهترین توجیهی که میتوان برای این ادعای قرآن یافت این است که قبل از انقلاب کوپرنیکوسی و اینکه برای دانشمندان مشخص شود در منظومه شمسی 9  سیاره وجود دارد و ستاره خورشید در مرکز منظومه است و سایر سیارات به دور خورشید در حال حرکت هستند، ملتهای بسیاری با الهام از دانشمندان یونانی تصور میکردند زمین مرکز کائنات است و 7 عنصر آسمانی به دور آن میچرخند که خورشید نیز یکی از آنها است. و دقیقاً همین دیدگاه است که وارد قرآن نیز شده است و از کائنات 7 عنصری صحبت میکند. نقشه منظومه زمین محور قبل از انقلاب کوپرنیکوسی در شکل زیر آمده است.

همچنین در میان بسیاری از ملتها این سیاره ها و عناصر که گمان میشد در حال چرخش به دور زمین هستند علائم و اسامی و خدایانی در نظر میگرفتند که هرکدام را برای خود دارای قدرت خاصی میدانستند.

  نام پارسی  نام عربی ماهقمر تیرعطارد ناهیدزهره خورشیدشمس بهراممریخ برجیسمشتری کیوانزحل 

الله بر روی عرش (تخت) قرار دارد.

در زبان قرآن بارها کلمه عرش برای تخت بکار رفته است و تقریباً همه مترجمان آنرا یا به کرسی و تخت  (Throne) ترجمه کرده اند و یا آنرا بدون ترجمه و با بکار بردن همان کلمه عرش بکار برده اند.

سوره الحاقه آیه 17 «وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»

و فرشتگان در اطراف ، آسمان باشند و در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را برفراز سرشان حمل می کنند

سوره غافر آیه 15 «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»

فرا برنده درجات ، صاحب عرش که بر هر يک از بندگانش که بخواهد به فرمان خود وحی می فرستد تا مردم را از روز قيامت بترساند

سوره غافر آیه 7 «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»

آنان که عرش را حمل می کنند و آنان که بر گرد آن هستند به ستايش پروردگارشان تسبيح می گويند و به او ايمان آورده اند و از او برای مؤمنان آمرزش می خواهند : ای پروردگار ما ، رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است پس آنان را که توبه کرده اند و به راه تو آمده اند بيامرز و از عذاب جهنم نگه دار

سوره الزمر آیه 75 «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»

و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند و به ستايش ، پروردگارشان تسبيح می گويند ميان آنها نيز به حق داوری گردد و گفته شود که ستايش از آن خدايی است که پروردگار جهانيان است

سوره مومنون آیه 86 «قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

بگو : کيست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ؟

سوره طه آیه 5 «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»

خدای رحمان بر عرش استيلا دارد

سوره اسراء آیه 42 «قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً»

بگو : همچنان که می گويند ، اگر با او خدايان ديگری هم بودند پس به ، سوی صاحب عرش راهی جسته بودند

سوره رعد آیه 2 «اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ»

الله ، همان خداوندی است که آسمانها را بی هيچ ستونی که آن را ببينيد، برافراشت سپس به عرش پرداخت و آفتاب و ماه را که هر يک تا زمانی معين در سيرند رام کرد کارها را می گرداند و آيات را بيان می کند ، باشد که به ديدار پروردگارتان يقين کنيد

سوره یونس آیه 3 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد ، سپس به ، عرش پرداخت ، ترتيب کارها را از روی تدبير بداد جز به رخصت اوشفاعت کننده ای نباشد اين است الله پروردگار شما او را بپرستيد چرا پند نمی گيريد؟
سوره توبه آیه 129 «فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»

اگر بازگردند بگو : خدا برای من کافی است ، خدايی جز او نيست ، بر اوتوکل کردم و اوست پروردگار عرش بزرگ

سوره اعراف آیه 54 «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ «

پروردگار شما الله است که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد پس به عرش ، پرداخت شب را در روز می پوشاند و روز شتابان آن را می طلبد وآفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند آگاه باشيد که او راست آفرينش و فرمانروايی خدا آن پروردگار جهانيان به غايت بزرگ است

سوره بقره آیه 255 «اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»

الله خدايی است که هيچ خدايی جز او نيست زنده و پاينده است نه خواب ، سبک او را فرا می گيرد و نه خواب سنگين از آن اوست هر چه در آسمانها و زمين است چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند ? آنچه را که پيش رو و آنچه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آنچه خود خواهد ، احاطه نتوانند يافت کرسی او آسمانها و زمين را در بردارد نگهداری آنها ، بر او دشوار نيست او بلند پايه و بزرگ است

همانطور که در آیات بالا پیداست الله خود را صاحب عرش و حتی خدای عرش میخواند و قرار است فرشتگانی وی را بر روی عرش حمل کنند، فرشتگان دور وی جمع میشوند و دقیقاً مانند پادشاهی که روی تخت سلطنت نشسته است الله نیز به همان سبک در آسمان ها روی تخت نشسته است.

ستاره ها چراغ هستند و برای تزئینات آفریده شده اند و در روز قیامت هم میریزند.

قرآن در چند جا میگوید ستاره ها همانند چراغ هستند و نقش آنها را تزیینات آسمان میداند. و چندان عجیب نیست اگر بگوید این چراغها در روز قیامت خواهند ریخت و پراکنده خواهند شد.

سوره المُلك آيه 5  «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم

سوره التکویر 81: 2: » وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ»
چون ، ستارگان فرو ريزند ،

سوره الانفطار 82: 2:  «وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ»
و آنگاه که ، ستارگان پراکنده شوند

دلیل آفریده شدن ستاره ها، این بوده است که انسانها بتوانند راه یابی کنند.

برای قرنها و هزاره ها انسانها گمان میکردند زمین و تمام جهان و طبیعت برای انسانها آفریده شده است، در حالی که نظریه تکامل دقیقا برعکس این قضیه را نشان میدهد و باور بر این است که این انسان است که سازگار با طبیعت تکامل یافته نه طبیعت که برای انسان ساخته شده باشد، قرآن نیز به دنبال همان روش قدیمی فکر کردن گمان میکند ستاره ها تنها برای این آفریده شده اند که بشر راهش را در دریا و خشکی پیدا کند، البته خداوند احتمالا نمیدانسته است که تنها نور تعداد بسیار کمی از ستارگان به زمین میرسد و اکثر آنها به قدری از زمین دور هستند که نور آنها هنوز به زمین نرسیده است و یا حتی تا پایان عمر زمین نخواهد رسید.

سوره انعام آیه 97 «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»

اوست خدايی که ستارگان را پديد آورد تا به آنها در تاريکيهای خشکی و، ودريا ، راه خويش را بيابيد آيات را برای آنان که می دانند به تفصيل بيان کرده ايم

در روز قیامت آسمان از جای خود کنده میشود!

سوره تکویر آیه 11 «وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ»
و چون آسمان از جای خود کنده شود

ستاره ها از ماه به زمین نزدیکتر هستند و ماه تمام آسمانها را روشن میکنند.

الله ادعا میکند آسمان را طبقه طبقه آفریده است که یکی بالاتر از دیگری قرار داده است. از میان هفت آسمان، نزدیکترین آسمان به زمین آسمان دنیا خوانده میشود، قرآن میگوید ستاره ها در آسمان فرودین هستند، و ماه روشنی بخش تمام این آسمانها است، حرف کاملا با در نظر گرفتن اینکه ماه از خود نوری ندارد و تنها قمر زمین است بسیار جالب توجه است. فاصله زمین تا ماه حدودا 384,400 کیلومتر است و فاصله زمین تا ستاره Proxima Centauri که نزدیکترین ستاره به زمین است حدود 4.3 سال نوری یعنی حدود 40,682,300,000,000 کیلومتر است، یعنی فاصله میان زمین و این ستاره حدودا 100 میلیون برابر فاصله زمین تا ماه است، اما با نگاه کردن به قرآن در می یابیم که قرآن معتقد است ستاره ها به زمین نزدیکتر هستند تا ماه، و ماه به تمام 7 لایه آسمان روشنی میبخشد. الله حتی نمیداند ماه از خود نوری ندارد و تنها یک قمر است و این تنها ستاره ها هستند که از خود نور تولید میکنند.

سوره ملک آیه 5 «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُور»

آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد در آفرينش خدای رحمان هيچ خلل و، بی نظمی نمی بينی پس بار ديگر نظر کن ، آيا در آسمان شکافی می بينی؟

سوره المُلك آيه 5«وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم

سوره صافات آيه 6 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم


سوره نوح آیات 15 و 16 «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا؛ وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا»

آيا نمی بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد؛و ماه را روشنی آنها ، و خورشيد را چراغشان گردانيد؟

خداوند ستاره ها را پرت شونده به سوی شیاطین قرار داده است.

شهاب سنگها اجرام آسمانی (و نه ستاره!) هستند که با جو زمین برخورد میکنند و در اثر این برخورد ذوب میشوند. الله در قرآن گمان کرده است شهاب سنگ ها ستاره هایی هستند که به سمت شیاطین پرت میشوند. در عربستان عده ای ستاره پرست وجود داشتند که با نام صابئین در متون اسلامی شناخته میشوند، قضیه پرتاب شدن ستاره ها و شهابها به سمت اجنه که از اسطوره های محلی عربستان است و شیاطین از اعتقادات آنها بوده است. قرآن صابئین را نیز تایید کرده است (!) و در ماده گوساله آیه 62 میگوید اگر به روز قیامت ایمان داشته باشند در آخرت به آنها پاداش داده خواهد شد و محزون نخواهند ماند. همان عقاید خرافی ستاره پرستان اینگهونه در قرآن نیز راه یافته است.

سوره المُلك 67: 5 «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوما للشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ».

ما آسمان فرودين را به چراغهايی بياراستيم و آن چراغها را وسيله راندن شياطين گردانيديم و برايشان شکنجه آتش سوزان آماده کرده ايم.

سوره الصافات 37: 6-10 «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةِ الكَوَاكِبِ وَحِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى المَلإِ الأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ».

ما آسمان فرودين را به زينت ستارگان بياراستيم؛و از هر شيطان نافرمان نگه داشتيم؛تا سخن ساکنان عالم بالا را نشنوند و از؛ هر سوی رانده شوند تا دور، گردند و برای آنهاست عذابی دايم؛مگر آن شيطان که ناگهان چيزی بربايد و ناگهان شهابی ثاقب دنبالش کند.

سوره الحِجر 15: 16-18 «وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاءِ بُرُوجاً وَزَيَّنَّاهَا للنَّاظِرِينَ وَحَفِظْنَاهَا مِنْ كُلِّ شَيْطَاٍن رَجِيمٍ إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ».

و هر آينه در آسمان برجهايی آفريديم و برای بينندگانشان بياراستيم؛و از هر شيطان رجيمی حفظشان کرديم؛مگر آنکه دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقيبش کرد.

سوره جن آیات 8 و 9  «وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّمَاء فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا، وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا «

ما به آسمان رسيديم و آن را پر از نگهبانان قدرتمند و شهابها يافتيم ، ما در آنجايها که می توان گوش فرا داد می نشستيم اما هر که اکنون گوش ، نشنيد ، شهابی را در کمين خود يابد .

شاید بتوان تمامی آنچه قرآن در مورد کائنات میپندارد بصورت زیر به تصویر کشید.

طرحی از دیدگاه قرآن از دنیا

علت اینکه ماه را بصورت هلال میبینیم این است که بتوانیم زمان حج را بشناسیم.

ماه از خود هیچ نوری ندارد و دلیل اینکه ماه روشن دیده میشود این است خورشید بر روی سطح آن میتابد. دلیل اینکه ماه بصورت هلال دیده میشود این است که زمین بین ماه و خورشید قرار میگیرد و سایه زمین بر روی ماه می افتد. ملتهای متمدن حرکت زمین به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند اما مردمهایی که از لحاظ علمی چندان توسعه نیافته بودند همچون اعراب حرکت ماه به دور خورشید را محور تقویم خود قرار میدادند. قرآن بطور مضحکی دلیل هلالی بودن ماه را این میداند که مردم بدانند زمان حج کی است و عباداتشان را انجام دهند. جالب است این اندیشه خرافی نیز خود ماهیتی غیر اسلامی دارد و  در کتب یهودی تالمود و میدراش نیز دقیقا به این مسئلهبه همین  صورت اشاره شده است.

سوره بقره 1: 189 :»يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آن است که مردم وقت ، کارهای خويش و زمان حج را بشناسند و پسنديده نيست که از پشت خانه هابه آنها داخل شويد ، پسنديده آن است که پروا کنيد و از درها به خانه هادرآييد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.

خورشید در چشمه ای گل آلود غروب میکند و از مکانی بر روی زمین طلوع میکند.

سوره کهف آیه 86 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»

تا به غروبگاه خورشيد رسيد ديد که در چشمه ای گل آلود و سياه غروب می کند و در آنجا مردمی يافت گفتيم : ای ذوالقرنين ، می خواهی عقوبتشان کن و می خواهی با آنها به نيکی رفتار کن

سوره کهف آیه 90 «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا»

تا به مکان بر آمدن آفتاب رسيد ديد بر قومی طلوع می کند که غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششی قرار نداده ايم

امید است مطالعه دقیق و موشکافانه نوشتارهای مذهبی توسط انسانهای خردگرا، شر این خرافات و ادیان اهریمنی را از سر انسان کم کند.

خدا وجود ندارد چون دیده نمیشود!

اسلام گرایان معمولا چون جزم اندیش هستند و نظام فکری غلطی را پیروی میکنند معمولا از تفکرات مخالفان اندیشه های خود آگاهی ندارند. برای همین کار را برای خود آسان میکنند و میگویند بیخدایان خدا را قبول ندارند چون میگویند خدا را نمیتوان دید، به این روش سفسطه حمله به آدم پوشالین نیز گفته میشود، یعنی شما به غلط فرض میکنید که طرف مقابل به چیزی اعتقاد دارد و بعد تلاش میکنید آن چیز را رد کنید و بعد احساس پیروزی میکنید. مثل اینکه شخصی بگوید آیین اسلام باطل است زیرا مسلمانان خون سگ مرده را میخورند و بعد هشت ساعت از ضررهای خوردن خون سگ مرده سخن بگوید و گمان کند که اسلام را رد کرده است.

جالب است که این نوابغ بعد از ذکر این نکته هم استدلال میکنند که باد را نیز نمیتوان دید اما وجود دارد و این افراد اسلامی واقعا فکر میکنند که این همه فیلسوف بیخدا عقلشان به این مسئله نمیرسیده است و نمیدانستند که عقل، درد، باد و بسیاری از سایر چیزها را نمیتوان دید، اما اینها همگی وجود دارند.

البته پرواضح است که بیخدایان تنها به این دلیل که خدا قابل دیدن نیست وجود خدا را رد نمیکنند، بلکه برای رد وجود خدا دلایل مفصل و متعدد دیگری دارند. برای آگاهی از اینکه چرا خدا وجود ندارد، به این نوشتار با فرنام «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مراجعه کنید.

اما برای توضیح مختصری در مورد این مسئله به تعریف چند مسئله نیاز داریم.

واقعیت: واقعیت یعنی چیزی که وجود دارد، واقعیت یک مفهوم عینی (Objective) است، تنها چیزهایی واقعی هستند و واقعیت دارند که موجود باشند و موجودیت داشته باشند. چیزهایی که وجود ندارند غیر واقعی خوانده میشوند.

ادراک: قدمای فلاسفه درک کردن انسان را به 3 مرحله مجزا تقسیم بندی میکنند.

  • حس : عبارت است از دریافتهای دستگاه های حسی انسان که بوسیله مخابره اطلاعات توسط دستگاه عصبی انسان، مغز را از وجود چیزهایی که در دنیای خارج از مغز وجود دارند آگاه میکنند، در مورد حس کردن در نوشتاری با فرنام «خدا را باید احساس کرد!» توضیحات کافی داده شده است و مطالعه آن نوشتار توصیه میشود زیرا برداشتی که معمولا از حس میشود برداشتی نابرابر با مفهوم واقعی آن است، اما این نکته را باید اضافه کرد که بنابر این تعریف از حس کردن، تمامی ادراکاتی که انسان توسط دستگاه عصبی دریافت میکند، از جمله فعالیتهای عصبی که موجب حس کردن درد میشوند نیز احساس محسوب میشوند. انسان تنها چیزهای واقعی را میتواند حس کند.
  • تخیل: عبارت است از به یاد آوردن چیزی که قبلا حس شده است.
  • تعقل: تغییر تخیلات به مفاهیمی که قابل انتقال باشند را تعقل نامند.

حقیقت: حقیقت یعنی درک واقعیت، حقیقت مفهومی ذهنی (Subjective) است، یعنی بدون وجود متفکر حقیقتی وجود ندارد. حقایق را به دو دسته میتوان دسته بندی کرد

  • حقایق عینی: حقایق عینی واقعیت خارجی دارند و در دنیای خارج از ذهن واقعاً وجود دارند. هرچیز که واقعیت عینی باشد باید قابل شرح و بررسی از لحاظ فیزیکی باشد، بعبارت دیگر تمامی حقایق عینی، فرمی از ماده (بطور کلی بغیر از ماده و انرژی چیز دیگری در دنیا وجود ندارد، بحثهای بیشتر در این مورد را در نوشتاری با فرنام پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟، بیابید.) دارند. مثلا درد، حقیقتی عینی است زیرا قابل بررسی از لحاظ مادی است، دستگاه های بدن درد را توسط تغییرات مادی توسط دستگاه عصبی به مغز انتقال میدهند. حقایق عینی بطور مستقل از متفکر وجود دارند، یعنی برای اینکه وجود داشته باشند نیاز به آگاهی ما ندارند و اگر متفکر نیز وجود نداشته باشد آنها وجود خواهند داشت.
  • حقایق ذهنی: حقایق ذهنی مفاهیمی هستند که در دنیای خارج از ذهن واقعیتی ندارند، بلکه صرفاً در ذهن انسانها وجود دارند، حقایق ذهنی داده های اولیه علوم متافیزیکی (متافیزیک چیست؟) هستند، بعنوان مثال قوانین شطرنج، قوانین حقوق بشر و بسیاری از مفاهیم دیگر را میتوان از حقایق ذهنی دانست، اینگونه حقایق ساخته ذهن انسانها هستند و گاهی نیز با نام مجردات (Abstract) از آنها یاد میشود، برای نمونه های بیشتر، عشق، محبت، زیبایی، حقوق، قوانین و موارد مشابه همگی از حقایق ذهنی هستند. همه حقایق ذهنی ساخته شده ذهن انسان نیستند، بسیاری از این حقایق به خودی خود وجود دارند و نیاز به سازنده ندارند، مثلا قوانین منطق و روابط هندسی موجود در هندسه همگی حقایق ذهنی هستند، این قوانین و مفاهیم شکل مادی ندارند و توسط ذهن انسان شناخته و تعریف شده اند.

بعد از این تعاریف ساده اما بسیار ضروری برای درک بسیاری از مسائل به توضیح مختصری درمورد دو مکتب مختلف مربوط به «نظام فکری» خواهیم پرداخت. تمامی این دسته از مکاتب برای پاسخ دادن به سوال «چگونه میتوان چیزی را دانست»، پدید آمده اند.

حس گرایی (Empiricism، حسیون)

حس گرایان همیشه اصرار داشته اند که حس کردن تنها روش دانستن است. دستگاه های حسی ما (بینایی، بویایی، لامسه، چشایی و…) اطلاعات دقیقی از اطراف را در اختیار ما میگذارند که بدون وجود این اطلاعات دقیق، داشتن دانش در مورد محیط پیرامون برای ما هرگز میسر نبود. حس گرایان معتقد بودند که تجربه حسی به تنهایی مادر تمامی دانسته های ما است. از معروف ترین حس گرایان و تئوریسین های این مکتب فکری جان لاک، فیلسوف انگلیسی است.

تجربه گرایی و حس گرایی عموماً به یک مفهوم بکار برده میشوند و تقریباً تمامی علوم تجربی از این روش برای دستیابی به حقایق استفاده میکنند. بنابر این از نظر پیروان این نظام فکری، تنها چیزهایی حقیقی هستند که قابل حس کردن باشند. این افراد معتقد هستند حتی حقایق ذهنی همچون قوانین ریاضی را نیز میتوان در عمل تجربه و در نتیجه احساس کرد. حس گرایی به خودی خود بیخدایی را نتیجه نمیدهد، برخی از حس گرایان معتقد بوده اند حس گرایی محدود به این جهان است.

خردگرایی (Rationalism، عقلیون)

خردگرایان قوه عقلانیت (خرد) و استدلال معتبر را تنها مرجع دستیابی و اولین منبع دانش و رسیدن به حقایق میدانند و به اصالت عقل معتقد هستند، در مورد خردگرایی در نوشتاری با فرنام «خردگرایی چیست؟» بطور مفصل صحبت شده است و توضیح بیش از این تعریف مختصر در حوصله این نوشتار نیست. خردگرایان هیچ مفهوم ناسازگار با عقلانیت خود را هرگز بعنوان حقیقی بودن قبول نمیکنند.

برای درک بهتر تفاوت خردگرایی با حس گرایی باید به این نکته اشاره کرد که حس گرایان معتقدند دانش بشر از جایی آغاز میشود که او حس کردن را آغاز میکند. اما خردگرایان معتقدند دانش بشر از پیش فرضهایی که آشکارا حقیقی هستند آغاز میشود. بعنوان مثال خردگرایان میگویند هر چیزی که قرمز باشد، چیزی رنگین است و ما برای اینکه ببینیم چیز قرمزی رنگین است نباید حتماً آنرا حس کنیم (ببینیم) بلکه میتوانیم با فرض کردن اینکه آن چیز قرمز است نتیجه بگیریم که رنگین است. شاید بتوان مهمترین تئوریسین خردگرایی را رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دانست. لذا استدلال در خردگرایی و تجربه در حس گرایی منابع کسب دانش محسوب میشوند.

حال پس از این توضیحات دوباره به مسئله ای که مطرح شده بود بپردازیم. دیدن خدا، برابر با حس کردن خدا است، در نوشتار «خدا را باید احساس کرد!» اثبات شده است که خدا قابل حس کردن به معنی وافعی حس کردن نیست. بنابر این همین مسئله خدا را از ردیف حقایق عینی (چیزهایی که واقعیت دارند) خارج کرده و به دسته بندی حقایق ذهنی وارد میکند. حقایق ذهنی نیز خود میتوانند معتبر و غیر معتبر باشند، و خداوند از مفاهیم ذهنی (که تنها در ذهن برخی از انسانها واقعیت دارد) غیر معتبر، یعنی خرافی است. بنابر این کسانیکه میگویند «خدا وجود ندارد، چون نمیتوان او را دید» در واقع به این واقعیت اشاره میکنند که غیر مادی بودن پدیده خدا، واقعی بودن وی را الزاماً باطل میکند.

حال دیدگاه های دو مکتب فکری مطرح شده در مورد این مطلب میتواند متفاوت باشد، حداقل تفاوت میتواند در این باشد که حس گرایان میگویند خداوند وجود ندارد چون قابل حس شدن نیست، و یا اینکه حداقل حضوری بر روی زمین ندارد، اما خردگرایان ممکن است این استدلال را به دلیل اینکه خدا ممکن است اساساً در این ناحیه وجود نداشته باشد و در جایی دیگر قرار گرفته باشد، وجود خدارا به یکباره زیر سوال نبرند و ادعا کنند که ممکن است در جایی دیگر خدا وجود داشته باشد.

گفتنی است بسیاری از خداباوران معتقدند خداوند جایی ندارد، اما این قضیه همچنان خداوند را از حقایق عینی خارج میکند زیرا ماده جرم دارد و فضا اشغال میکند. لذا خردگرایان معمولا چنین ادعایی برای رد وجود خدا نمیکنند، اما این استدلال همچنان از نظر حس گرایان و طبیعت گرایان (Naturalists) معتبر است. لازم به ذکر است در کتب آسمانی معمولا از مادی یا غیر مادی بودن خدا صحبت چندانی نمیشود، بیشتر کتب دینی از جمله قرآن اشاره به مادی بودن خدا دارند اما وی را ساکن آسمان هفتم میدانند، اما پیروان امروزی این ادیان تمامی این مفاهیم را استعاره میدانند و معتقدند خداوند اساساً جایگاهی ندارد و غیر مادی است.

لذا هروقت اسلامگرایی یا خداباوری به این سفسطه دچار میشود و مثالهای کودکانه ای مثل جریان «شخصی گفت خدا وجود ندارد چون نمیتوان اورا دید و خداباوری به گوش او سیلی زد و آنشخص ملحد گفت چرا اینکار را کردی من دردم آمد، و خداباور به او گفت کدام درد؟ درد وجود ندارد چون نمیتوان آنرا دید» را بیان میکند باید به او متذکر شد که:

  • ما خردگرایان معتقد نیستیم هرچه را که نتوان دید وجود ندارد، این استدلال را خداباوران باید در مقابل حس گرایان مطرح کنند نه خردگرایان.
  • حس گرایان نیز تنها به دیدن اکتفا نمیکنند، تمامی حس های بدن و فعالیتهای دستگاه عصبی جزو حس کردن به شمار میرود، لذا درد مفهومی کاملا مادی دارد، ارگانهای مشخصی از بدن پیغامهای مربوطه را به مغز مخابره میکنند، هم این پیغامهای الکترومغناطیسی هم عکس العمل مغز و هم ارگانی که درد را ارسال می دارد کاملا قابل بررسی مادی هستند، لذا درد اساساً حقیقتی عینی است نه ذهنی، خداباوران باید دنبال مثالهای دیگری برای اینگونه سفسطه ها باشند، داستانهای مسخره بهلول و یا امام صادق دیگر کاربردی ندارند.
  • نهایتاً اگر خداباوران بتوانند (که نخواهند توانست) مثالی از حقیقتی پیدا کنند که قابل توضیح و بررسی از دیدگاه مادی نباشد، نتیجه حاصله این خواهد بود که آنچیز مفهومی عینی نیست و مفهومی ذهنی است، لذا هیچ تناقضی با اصول ماده گرایی و خردگرایی یا بیخدایی پیش نخواهد آورد.

نتیجه آنکه خداوند تنها در ذهن افراد وجود دارد و اساساً ساخته ذهن انسانها است و وجود خارجی ندارد (خداوند چیست؟) .

نکته آخر آنکه غیر قابل حس بودن خداوند از اتفاق زمینه یکی از برهانهای اثبات عدم وجود خدا با نام برهان پنهانی الهی است که در بخش «براهین اثبات عدم وجود خدا» توضیح و شرح داده خواهد شد.

حقوق بشر چیست؟

ترجمه رسمی اطلاعیه جهانی حقوق بشر از تارنمای سازمان ملل متحد تقدیم میگردد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر

مقدمه
از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ،
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.

ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .

ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.

ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.

ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.2- هر کس حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.

ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.

ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.

ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.

ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.

ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.

ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.

ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.

ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.

ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.

ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.

ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.

ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.

ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید

کپی شده از:

http://www.unhchr.ch/udhr/lang/prs.htm

برای سنجش سازگاری اسلام با حقوق بشر از فصل هفتم کتاب اسلام و مسلمانی نوشته ابن وراق به برگردانی دکتر مسعود انصاری مراجعه کنید.

تکامل چیست؟

نوشته آرش بیخدا

پیشگفتار:

تکامل یک مبحث بسیار گسترده و بزرگ در رشته زیست شناسی است و نوشتن در ارتباط با آن در تارنمایی که ارتباطی با رشته های علمی ندارد بسیار دشوار است، زیرا از طرفی مطالب نباید بسیار عمیق و پیچیده و فنی باشند، و از طرف دیگر نباید بسیار سطحی باشند. هدف از نوشتن این نوشتار بیشتر یک مقدمه است برای آشنایی با تئوری تکامل و رفع شدن سوء تفاهماتی که دین خویان در مورد تکامل ایجاد کرده اند، و همچنین بررسی کوتاهی از درگیری های موجود میان دین و بویژه اسلام با تئوری تکامل است، نه شرح و توضیح علمی و کامل نظریه تکامل. علاقه مندان میتوانند برای مطالعه بیشتر در مورد تکامل به بخش زیست شناسی کتابخانه دانشگاه های شهری که در آن زندگی میکنند مراجعه کنند. توصیه میکنم علاوه بر کتابهایی در مورد تکامل، بدنبال کتابهایی در مورد داستان آدم و حوا و خلقت انسان نیز بگردید. مطمئناً اگر کتابی در این زمینه پیدا کنید در بخش افسانه ها و داستانهای ننه قمر خواهد بود نه در بخش بیولوژی. آخرین بار که من برای مطالعه در مورد تکامل به کتابخانه رفتم دست خالی برگشتم زیرا انبوه کتابهای نوشته شده در مورد هر بخش کوچکی از تکامل، انتخاب یک کتاب را برای من بسیار دشوار کرده بود و من فرصت جستجوی طولانی را نداشتم.

در این نوشتار ابتدا تاریخچه کوتاهی از تکامل و نقش داروین در تئوری تکامل را بیان خواهم کرد و سپس به تعریف تکامل خواهم پرداخت، بعد از آن تکامل را از نگر رابطه آن با وجود خدا و دین بررسی خواهم کرد و اندکی به برخوردهای میان دین خویان و تکامل خواهم پرداخت و بعد هم چند شبهه عوامانه بسیار رایج از تکامل را مطرح کرده و پاسخ خواهم داد.

تاریخچه مختصری از تکامل و نقش داروین در تکامل:

تکامل یعنی اینکه انسانها از نسل میمون ها هستند. این ابتدائی ترین و خام ترین برداشتی است که ممکن است شخصی از تکامل داشته باشد و متاسفانه تنها اطلاعی که بسیاری از دین خویان از تکامل دارند همین است، که یک آدمی به نام داروین پیدا شده است و ثابت کرده است انسانها قبلاً میمون بوده اند. متاسفانه این برداشت نابخردانه تنها بین دین خویان و خرد باختگان که انتظاری بیش از این هم از آنها نمیرود رایج نیست، بلکه کسانی که بیخدا هستند نیز برخی اوقات چنین نظراتی را اعلام میکنند.

دوست کمونیست و کردی برای من تعریف میکرد که برای «هدایت» رهبر یکی از احزاب کردستان با او جلسه ای گذاشته بودند و میخواستند به او اثبات کنند که «انسانها از نسل میمون هستند»، او به آنها با درشتی برخورد کرده بود و گفته بود نه! کرد ها از نسل شیرند.

در بیان تاریخچه مختصری از تکامل باید گفت که داروین نخستین کسی نیست که تکامل را کشف کرد، هزاران سال پیش از داروین تئوری تکامل در افسانه ها و اسطوره های برخی از ملت ها وجود داشته است، مثلا هندو ها معتقد بوده اند حیات از آب شروع شده است و اولین موجودات ابتدا در آب شکل گرفتند و بعد به سایر موجودات تبدیل شدند. بعدها دانشمندان و فلاسفه ای مثل تالس تکامل را بصورت فرضیه های طبیعی برای توضیح علمی حیات مطرح کردند اما بررسی علمی و دقیق تکامل در دوران اخیر شکل گرفته است. پیش از داروین چند دانشمند دیگر مانند لامارک شخصی که زیست شناسی را به معنی امروزی اش بنا نهاد نیز در مورد تکامل مطالعاتی داشتند و نظریاتی را نیز ارائه داده بودند.  تفاوت اصلی میان نظریه تکامل لامارک با نظریه داروین در این بود که داروین تکامل را امری گروهی و مربوط به گونه های جانوری میداند ولی لامارک آنرا امری انفرادی میدانسته است، اما با این وجود، این داروین است که  پدر تکامل خوانده میشود زیرا درک مدرن ما از تکامل به تئوری گزینش طبیعی بر میگردد که چارلز داروین و آلفرد راسل والاس آنرا در سال 1858 در کتاب «مشاء انواع یا ریشه گونه ها» (Origin of species) مطرح کردند.

تعریف گزینش طبیعی:

بر اساس نظریه گزینش طبیعی، طبیعت موجوداتی که ویژگیهای مساعد برای نجات یافتن و ادامه حیات و تکثیر شدن را دارند را حفظ میکند و موجوداتی که این ویژگی ها و صفات را نداشته باشند تدریجا منقرض میشوند.

گزینش طبیعی در قیاس با گزینش مصنوعی نامگذاری شده است که در آن انسانها گونه خاصی از جانداران را که مورد نظر آنها است انتخاب میکنند و آنها را تکثیر میکنند، مثلا کشاورزان گندم را گزینش کرده و به تکثیر آن کمک میکنند و یا دامداران گاو را گزیده و با پرورش دادن آن به ادامه حیات و تکثیر آن یاری میرسانند، داروین معتقد بود طبیعت نیز چنین میکند، و موجوداتی که بتوانند خود را با شرایط زیستی همساز کنند احتمال ادامه یافتن حیاتشان از باقی جانداران بیشتر خواهد شد و برعکس، یعنی طبیعت نیز بصورت استعاره ای همچون آن کشاورز که گزینش مصنوعی میکند، موجوداتی را انتخاب میکند و باعث گسترش آنها میشود. مفهوم گزینش طبیعی همان تولید مثل افراقی است، یعنی بعضی از اعضای یک گونه بیش از سایر اعضا تولید مثل میکنند و در نتیجه میزان بیشتری از ژن آنها به نسل بعدی انتقال می یابد. گزینش طبیعی از مرکزی ترین یا شاید هم مرکزی ترین نکاتی است که بیولوژی امروزه بر روی آن تمرکز دارد.

داروین با بررسی آناتومی استخوان بدن جانورانی که جمع آوری کرده بود به این نتیجه رسید که شباهت بسیار زیادی در طرز شکل گیری این ساختمان استخوانها وجود دارد و در مورد انسان اعلام کرد که آناتومی بدن انسان با آناتومی بدن بوزینه (و نه میمون، ساختمان بدن میمون و گوریل و شامپانزه و بوزینه علی رغم تشابه ظاهری بسیار متفاوت است) بسیار شبیه است و نتیجه گرفت که انسان و بوزینه از یک تیره و از یک منشع تکاملی هستند (نه اینکه انسان قبلا بوزینه بوده است)، یعنی به تعبیری پسر عموهای یکدیگر هستند. نکته جالب این است که کلمه اورانگوتان که ریشه مالزیایی دارد به معنی «مرد جنگلی» است. داروین حدود 20 سال از انتشار تئوری خود، خودداری کرد و بعد از تحقیقات بسیار آنرا انتشار داد. خود کتاب داروین از آثار بسیار جالب علمی است، خواندن کتاب او به همه کسانی که علاقه مند به چنین موضوعاتی هستند توصیه میشود.

تکامل امروز با آنچه داروین کشف کرده بود بسیار متفاوت است و مانند هر موضوع دیگری دستخوش تغییرات گسترده شده است و خود تکامل یافته است. بنابر این داروین نخستین کاشف تکامل نیست، بلکه از کسانی است که بیشترین خدمت را به بیولوژی در این زمینه کرده است، داروین مبتکر نظریه گزینش طبیعی است و نظریه او از نظریاتی است که انقلابی را در دنیای علم راه انداختند.

تکامل چیست:

اگر  تاریخ زمین را بصورت یک تقویم 30 روزه از ابتدای بوجود آمدن زمین تا به امروز تصور کنیم. هر روز آن 150 میلیون سال خواهد بود. خواهیم دید که اولین سیستمهای زنده در روز  4ام این تقویم که برابر خواهد بود با تقریبا 4 میلیارد سال پیش بوجود آمدند. اولین سیستمهای زنده در واقع بسیار زود بدنیا آمدند. قدیمیترین فسیلهایی که یافت شده است در حدود 3.1 میلیارد سال پیش (27 امین روز) بوجود آمدند. بر اساس این تقویم اولین انسانهای واقعی چیزی حدود 10 دقیقه آخر این تقویم به دنیا آمدند و تاریخ ثبت شده بشری که به دوران سومری ها باز میگردد حدود 30 ثانیه آخری این تقویم را اشغال میکند. به این تقویم، تقویم زمین شناسی گفته میشود که نمونه ای بسیار مختصر از آن در زیر آمده است. علامت سوال به این معنی است که در دقت این روز در زمین شناسی تردید وجود دارد.

 تقویم زمین شناسی Geological Calander.منبع این اطلاعات یکی از کتابهای دانشگاهی رشته بیولوژی با مشخصات زیر است:

Life on Earth (Second Edition)Authors: Willson, Eisner, Briggs, Dickerson, Metzenberg, O’Brien, Susman, Boggs.
دوران ARCHEOZIC
دوران PROTEROZOIC
دوران PALEOZOIC
دوران MESOZOIC
دوران CENOZOIC
1 2
3 4اولین نظام زنده؟ 5 6 7اولین سلول؟ 8باکتری 9سرخسهای سبز و آبی
10قدیمیترین فسیلها(FIG TREE CHERT) 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24اولین سلولهای EUCARYOTIC 25اولین حیوانات 26 27حیات آبزی(فسیلهای فراوان یافت شده است) 28اولین گیاهان روی خشکیاولین مهره داراناولین حیوانات روی خشکیاولین دوزیستان 29جنگلهای زغالی انبوهحشرات 30دایناسورها و اولین پرنده هااولین گیاهان گلدار
اولین پستانداران  و چیرگی خزندگان چیرگی پستانداران


حال

همانطور که در این تقویم نیز مشخص است، گونه های مختلف جانوری همگی به یکباره پا به زمین نگذاشته اند، بلکه به تدریج گونه های جدیدی در روی زمین بوجود آمده اند. وجود تک سلولی ها بر روی سیاره ای با شرایط مساعد برای حیات همچون زمین کافی است تا به بوجود آمدن پر سلولی ها، نرم تنان، بی مهرگان، دو زیستان، پستانداران و در نهایت انسان بیانجامد. این تقویم تنها موجوداتی که پا به روی زمین گذاشته اند را نشان میدهد، جالب است بدانید دانشمندان معتقدند تعداد گونه های جانوری که هم اکنون بر روی زمین وجود دارند کمتر از یک دهم 1% تمام گونه های جانوری است که تابحال روی زمین زیسته اند.  باید توجه داشت که تئوری تکامل به نحوه پیدایش حیات و تک سلولی های نخستین ارتباط چندانی ندارد، بلکه به چگونگی ادامه حیات ارتباط دارد، برای توضیح چگونگی شکل گیری حیات تئوریهای دیگری همچون آزمایش میلر یولر مورد بررسی قرار گرفته اند. حال تکامل نظریه ای است که میتواند به ما در فهم اینکه چگونه گونه های جانوری جدید بر روی زمین پدیدار میشود و برخی جانداران نیز از روی زمین محو میشوند کمک میکند.

تعریف تکامل:

تکامل در بیولوژی، به پروسه ای اطلاق میشود که بر اساس آن، جمعیت گونه ها با ویژگیهای برتر وراثتی افزایش می یابند و از نسلی به نسل بعدی منتقل میشوند. در طول زمان این ویژگیها به گونه جانوری کمک میکنند که به تعداد بیشتری نسبت به گونه های رقیب تکثیر بیابند و در جمعیت بر آنها تسلط بیابند. اتفاق افتادن این پروسه در مدت های طولانی میتواند پدید آمدن موجودات جدید را توضیح دهد.

بر اساس تئوری تکامل موجودات جدید تر همگی اجداد مشترکی دارند، و برای نشان دادن این شراکت در اجداد، معمولا از درختواره های فیلوژنتیکی (Phylogenetic tree) استفاده میشود، بعنوان مثال درختواره زیر (برای بزرگ شدن روی آن کلیک کنید) ارتباط حیوانات با گیاهان و سایر موجودات را نشان میدهد.

منبع تصویر + (تارنمای دانشگاه ایالت فلوریدا)

فسیلهای باقیمانده از اجداد انسانها به خوبی نشان میدهد که ساختار بدن آنها با بدن انسانهای امروزی بسیار متفاوت هستند و اکتشافات در این مورد بسیار گسترده بوده است و شاید آخرین آنها کشف آدمها با ساختمان بدنی کوچکتر و جمجمه کوچکتر اشاره کرد که در اکتبر 2004 در جزیره فلورز یافت شد (منبع خبر +) اما امروز بالاخره با پیشرفت ژنتیک دیگر نیازی به پیدا کردن استخوان ها و فسیل ها برای اثبات تئوری تکامل وجود ندارد، پیشرفت علوم مارا برای بررسی تکامل از یافتن فسیل ها و باقیمانده های جانوران تقریباً بی نیاز میکنند، هرچند گنجینه بسیار غنی از فسیلها امروز از لحاظ شهودی نیز راه را برای مشاهده تکامل جانوران بسیار هموار میکند.

یافته ها در مورد فسیل ها بسیار پرارزش هستند اما باید توجه کرد که باقی ماندن یک جانور بصورت فسیلی امری بسیار نادر است چون معمولاً شرایط بسیار خاص و دقیقی باید شکل بگیرد که جانوری بصورت فسیل باقی بماند، مثلاً جسد آن جانور باید بر اثر اتفاقات خاصی در لجن مدفون شده باشد و هزاران عامل دیگر باید وجود داشته باشند که از جانوری فسیل باقی بماند. بنابر این ایرادی که برخی از دین خویان به تکامل وارد میکنند، مبنی بر اینکه فسیل های کافی برای اثبات تکامل یافته نشده است، حتی اگر چنین فرضی را درست فرض کنیم نیز ایرادی معتبر نخواهد بود.

همانطور که گفته شد توسعه و پیشرفت در ژنتیک درهای جدیدی را برای فهم تکامل باز کرده است، بگونه ای  که امروز مطالعات ژنتیکی پایه درک ما از تکامل هستند، یعنی بهترین توضیحات و توجیهات را برای بررسی موضوعات مختلف در ارتباط با تکامل را میتوان از دیدگاه ژنتیکی دریافت کرد. اطلاعات ژنتیکی که دستورالعمل های ساخت سلول هستند را امروز میتوان در هر موجودی مانند یک کتاب باز کرد و خواند. و همین تحقیقات ژنتیکی امروز نشان میدهد که 99% ژنهای انسان و بوزینه کاملا مشترک هستند و تفاوت بیولوژیکی میان انسانها و بوزینه ها در همان 1% است که باهم اختلاف دارند، بنابر این تحقیقات امروزی هم تئوری داروین را که با بررسی و مشاهده استخوانهای جانوران توسعه یافته بود، تایید میکنند. برای توضیح بیشتر در این مورد ابتدا باید اندکی با DNA آشنا شویم. در مورد DNA بطور مفصل در نوشته ای با فرنام (بنیاد و شالوده حیات، حیات چگونه آغاز میشود ؟) توضیحات کافی داده شده است و در اینجا تنها بطور مختصر در مورد آن توضیحاتی داده خواهد شد.

DNA یک مولکول بلند است که از زنجیره ای از واحدهای کوچکتر بیوپولیمر (واحدهای مرکبی که در سلول های زنده پیدا میشوند، مانند پروتئین ها، اسید نوکلئید ها و یا کربوهیدراتها ) تشکیل شده اند. اگر تمام DNA های انسان در کنار هم قرار گیرند و انتهایشان به ابتدای دیگری متصل شود رشته ای به طول تقریبی 175 سانتیمتر ضخامتی کمتر از یک میلیونیم سانتیمتر حاصل میشود. اگر ضخامت و طول این رشته را بصورت متناسب به ضخامت یک رشته سیم ویولون افزایش دهیم، طول رشته به حدود 9 مایل خواهد رسید. در درون سلول این مولکولهای بلند دو به دو با هم پیچ میخورند و یک RNA را تشکیل میدهند. این رشته ها بوسیله پیوند هایی شیمیایی ای متشکل از فسفر و نوعی قند که بین این دو رشته وجود دارد به هم پیوسته میشوند. این پیوندها در واقع از یک بدنه و یک پایه تشکیل شده اند،  دو نوع پایه در این پیوند ها وجود دارد که پورین و پریمیدین نامیده میشوند. هر کدام از این دو نوع پایه خود دو نوع دیگر دارند، این پایه ها با توجه به نوع مواد شیمیایی بکار رفته در آنها دسته بندی شده اند.

  • پورین ها (Purines) خود به  دو دسته دیگر تقسیم میشوند:

1. آدنین (Adenine) که با حرف A نمایش داده میشوند.

2. گانین  (Guanine) که با حرف G نمایش داده میشوند.

  • و پریمیدین ها (Pyrimidines) نیز خود به دو دسته دیگر تقسیم میشوند:

3. تیمین (Thymine) که با حرف T نمایش داده میشوند.

4. سیتوزین (Cytosine) که با حرف C نمایش داده میشوند.

بنابر این ما 4 نوع پایه داریم که اینها یک سیستم عددی مبنای 4 را برای تبادل اطلاعات بین مولکول ها بر عهده دارند.  بنابر این اطلاعات DNA یک موجود را میتوان همچون رشته ای از اطلاعات صفر و یک کامپیوتری (مبنای دو که تمام دستگاه های دیجیتال از آن استفاده میکنند) همچون کتابی خواند، با این تفاوت که الفبای  DNA تنها از 4 حرف تشکیل شده است. بعنوان مثال رشته زیر را میتوان حاوی اطلاعاتی دانست که از سلولی به سلول دیگر منتقل شده است.

ATAATTCGTTCAAGGGCTATATGCCGTTTAAAACGT

واحد های تولید کننده و نوع مواد تشکیل دهنده DNA تقریباً در تمامی موجودات روی کره زمین (به استثنای چند ویروس که مواد دیگری DNA آنها را تشکیل میدهند) مشترک و دقیقا شبیه یکدیگر هستند. این موضوع خود نشان میدهد که تمامی این DNA ها ریشه های مشترک دارند و از یک جا برخاسته اند و از DNA اولیه ای که شکل گرفته است مشتق شده اند. اما بطور مشخص و واضحی اطلاعات DNA یک انسان سیاه پوست با یک انسان سفید پوست تفاوت هایی دارد و میان DNA یک انسان با یک گیاه تفاوت های بسیار بیشتری وجود دارد و یا اطلاعات میان DNA یک انسان و یک بوزینه 99% مشابه یکدیگر است. و البته میان DNA افرادی که از یک خانواده هستند تفاوت اطلاعات بسیار ناچیز تر است از تفاوت DNA بین دو غریبه. میان DNA زن و مرد نیز تفاوت هایی وجود دارد.  تشابه میان اطلاعات ژنتیکی انسان و بوزینه نظریه داروین مبتنی بر ارتباط انسانها و بوزینه ها را که از روی مشاهده فیزیولوژیکی بدن بوزینه انجام گرفته بود تایید میکند. بطور کلی برای نشان دادن اینکه انسان چگونه تکامل یافته است، دو درختواره توصیه میشود، که هر دو آنها را میتوانید در زیر ببینید.

میمون اورانگوتان گوریل بوزینه انسان
میمون اورانگوتان گوریل بوزینه انسان

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

همانگونه که گفته شد تکامل ارتباط مستقیمی با ژنتیک دارد، DNA در واقع دستور العمل های مهندسی ای را داراست که دستور العمل ساخت سلول را به مهندس های موجودات زنده یعنی پروتئین ها منتقل میکند و پروتئین ها با دقت تمام این دستور العمل ها را پیاده میکنند و نتیجه یک سلول با فعالیت دقیقاً مشخص و با ظرافت تمام است. همانطور که نوشته های الفبای مبنای 32 زبان فارسی از نقطه ها و کلمات و فاصله ها تشکیل شده است، الفبای مبنای 4 ژنتیکی نیز از حالت مشابهی پیروی میکنند و الفبای خاص خود را دارند.

همانطور که گفته شد DNA ها خود نیز از پروتئین های کوچکتری که خود متشکل از آمینو اسید ها هستند ساخته شده اند و تعداد کل انواع آمینو اسید ها در سلولهای بدن 20 نوع است. در یک زبان مبنای 4 برای نامیدن هرکدام از این 20 نوع آمینو اسید تنها 3 حرف نیاز است و 64  (4 * 4 * 4) کلمه 3 حرفی مختلف را میتوان با ترکیب این الفبای چهار حرفی ژنتیکی تشکیل داد. اما در موجودات زنده تنها از 16 نوع کلمه سه حرفی متشکل از این حروف الفبای مبنای 4 استفاده میشود که به هر کدام اصطلاحا کودون (Codon) میگویند. شکل زیر این مفهوم را به تصویر کشیده است.

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

هر کدام از این کودون ها معنی مشخصی دارند و همه آنها امروز شناخته شده اند و معانی آنها نیز تفسیر شده است. بعضی از این کودون ها نقش آغاز و پایان یک پیغام ژنتیکی را بازی میکنند. شکل این پایه ها بگونه ای است که تنها میتوانند با پایه مشخصی توسط پیوند های هیدروژنی ترکیب شوند و ارتباط برقرار کنند، مثلا هروقت در یک شاخه A وجود داشته باشد، حتماً باید در طرف دیگر T وجود داشته باشد. پیوستن A با C مانند این است که کسی تلاش کند یک دوشاخه را به یک پریز که سه سوراخ دارد وصل کند، این اتفاق غیر ممکن نیست اما بسیار دشوار است و بسیار کم اتفاق می افتد.

A با T پیوند میخورد

C با G پیوند میخورد

منبع تصویر The First Chimpanzee In Search of Human Origins, by John Gribbin and Jeremy Cherfas

این است که در واقع وقتی سلولی میخواهد تکثیر شود، در بین دو رشته ای که اطلاعات DNA آنرا تشکیل میدهند شکافی ایجاد میشود. چون A تنها با T و C تنها با G ارتباط برقرار میکند، این دو رشته از هم شکافته شده دقیقا اطلاعات مشترکی را حمل میکنند و مانند این است که قرینه یکدیگر باشند، بعد ازجدا شدن این دو شاخه وقتی DNA جدید درون فضایی پر از انواع و اقسام آمینو اسید ها قرار میگیرد به سرعت جفت های خود را جذب میکند، و دوباره به یک شکل نردبان پیچ خورده دو شاخه ای مانند آنچه قبلا در سلول قبلی بوده است تبدیل میشود و در این پروسه است که دستور العمل های ساخت سلول از سلولی به سلول دیگر منتقل میشوند. اطلاعات ترتیب یافته به سبک اطلاعات ژنتیکی در واقع حاوی تمام مشخصات موجود جدیدی است که باید شکل گیرد، این اطلاعات در میان تمام جانوران از والد به فرزند انتقال می یابند و در بدن فرزند دوباره شبیه سازی میشود.

حال بصورت تصادفی و بر اثر برخی علت های دیگر گاهی اوقات این اطلاعات ژنتیکی بواسطه یک جهش ژنتیکی تغییر پیدا میکنند. اگر جهش ژنتیکی وجود نداشته باشد تمامی موجودات دقیقاً شبیه یکدیگر خواهند بود. این تغییرات ژنتیکی یکی از عوامل تکامل هستند و عامل دیگر نیز شرایط زیستی در محیطی است که این جانداران در آن زندگی میکنند. تغییرات زیست محیطی باعث میشوند موجوداتی که سازگارتر با محیط هستند نجات پیدا کنند و موجوداتی که سازگاری با محیط ندارند نابود شوند. برای اینکه این مسئله بهتر درک شود به مثالی توجه کنید:

در جنوب غربی ایالات متحده امریکا زمینهای شنی وجود داشت که رنگ زرد داشتند، تا اینکه آتشفشانی فوران میکند و مواد مذاب روی سطح شن ها را فرا میگیرند، بعد از اینکه این مواد مذاب سرد میشوند سطح این زمین زرد رنگ به سنگهای تیره تبدیل میشود، موشهای زرد رنگی که رنگ زمین شنی پیش از فوران آتشفشان در آن زمین ها زندگی میکردند به این منطقه جدید باز میگردند، هر 1000 سال یکبار یک موش سیاه رنگ بر اساس تصادفات (جهش) ژنتیکی ایجاد میشود، اگر فرض کنیم در صورتی که سیاه بودن یک موش  یک صدم درصد احتمال بقای آن موش را نسبت به موشهای زرد بیشتر بکند، زیرا جغدهایی که در آن منطقه وجود دارند میتوانند موش های زرد رنگ را به دلیل اینکه نمیتوانند خود را بر روی سنگ های سیاه استتار کنند به سادگی شکار میکنند، در حالی که موش های سیاه میتوانند بسیار ساده تر خود را از دید شکارچیان پنهان کنند، در نتیجه جمعیت موشهای سیاه به تدریج بیشتر میشود و جمعیت موشهای زرد کمتر و کمتر میشود، بعد از حدود 1000 نسل از زاد و ولد این گونه جانوری جمعیت موشهای سیاه به نود و پنج درصد کل جمعیت موشها تبدیل میشود. در این مثال یک موش سیاه به دلیل تغییری که برای نجات در مورد او تحقق افتاده است پس از 1000 نسل به اکثریت آن گونه جانوری تبدیل میشود. حال اگر فرض کنیم آن امتیاز از یک صدم درصد به ده درصد تبدیل شود این وضعیت در 100 نسل تحقق خواهد یافت، و تحقیقات نشان داده است که این عدد حتی بیش از ده درصد است. در واقعیت این تغییر جمعیت و تکامل ممکن است در صد سال اتفاق بیافتد.

میبینیم که در مثال بالا که یک مورد کوچک از تکامل است، هر دو عامل، یعنی شانس و همچنین شرایط زیستی چگونه باعث تکامل یافتن این موجودات میشود. تغییرات متعدد به مرور زمان منجر به شکل گیری گونه های جدید بسیار متفاوت با گونه های پیشین میشود و تکامل همیشه ادامه پیدا میکند، در نتیجه همه جانداران در هر زمان و مکانی همواره در حال تکامل یافتن هستند.

تکامل و ارتباط آن با دین و خدا:

یکی از مسائلی که باعث میشود دین داران با این تئوری علمی در جنگ باشند این است که تکامل نشان میدهد انسانها از نگر بیولوژیکی آنچنان موجودات متفاوتی از سایر جانداران نیستند، اما  بر اساس باورهای دینی انسانها اشرف مخلوقات هستند و جهان برای انسانها آفریده شده است (به این دیدگاه انتروسنتریسم «Anthropocentrism» گفته میشود)، اما تئوری تکامل و سایر واقعیت های طبیعی نشان میدهند که اینگونه نیست و این انسان است که بگونه ای سازگار با طبیعت تکامل یافته است. دلیل دشمنی دین داران با کشف شدن اینکه زمین مرکز کائنات نیست نیز همین بود، باورهای دینی به آنها آموخته بود که زمین مهمترین عنصر تمام کائنات است (به این دیدگاه ژئوسنتریسم Geocentrism گفته میشود) و اگر اینچنین نبود از نظر آنها دیگر لابد انسان نیز مهمترین موجود نبود و اتفاقا بعدها هم همان تکامل نشان داد که اینگونه است و انسان نیز از لحاظ بیولوژیکی و طبیعی یک حیوان است. برخی از دین داران گمان میکنند این واقعیت توهین به بشر است که به او گفته شود تو نیز یک قسمتی از طبیعت هستی و صاحب طبیعت نیستی و ابر و باد و مه و خورشید برای تو در کار نیستند. حتی برخی از نادانترین دینگرایان این را اثباتی بر درستی دینشان قرار داده اند، یعنی مثلاً گفته اند تکامل باطل است زیرا انسان را پایین می آورد و دین درست است زیرا انسان را بالا میبرد، و این چیزی جز مغلطه توسل به نتیجه باور نیست، یعنی از روی خوبی و بدی نمیتوان درستی و یا نادرستی یک قضیه را اثبات کرد، این «استدلال» خداباوران به این معنی است که انگار هر نظریه ای که جایگاه بالاتری به انسان بدهد، آن قضیه درست تر است، اگر این قضیه نابخردانه درست باشد، میتوان گفت خدا نوکر و بنده انسان است، زیرا در این صورت انسان جایگاهش بسیار بالاتر خواهد بود، و دین داران با اینکه میگویند انسان بنده خدا است به بشر توهین میکنند، این دو «استدلال» به یک اندازه مضحک هستند.

دیگر مسئله ای که باعث دشمنی دینداران با تئوری تکامل شده است داستانها و اسطوره های خلقت مانند قصه آدم و حوا است که بنیادگرایان دینی برداشتی واقع انگارانه از آنها دارند، یعنی معتقدند واقعا چنین اتفاقهایی افتاده است و روشن است که این داستانها در صورت درست بودن تئوری تکامل تنها به قصه هایی تبدیل میشوند که واقعیت خارجی نداشته اند. در ادبیات تمام ملتها معمولا اسطوره های خلقت یافت میشوند، مثلا در اسطوره های ایرانی داستان مشیه و مشیانه وجود دارد. داستان آدم و حوا نیز تنها یک داستان محلی اینچنین در میان یهودیان بوده است که مسلمانان گمان میکنند چون در قرآن است باید حقیقت مطلق باشد. این دیدگاه از طرف دینداران مدرنتر مورد تایید است، مثلا پاپ ژان پل دوم اعلام کرده بود که داستان آدم و حوا میتواند تنها یک داستان آموزنده باشد، و تکامل ممکن است درست باشد، اگر تکامل درست باشد لزوماً لطمه ای به انجیل و تورات نمیخورد. اما مسیحیان و مسلمانان و یهودیان بنیادگرا با برداشتهای لیبرالتر از داستانهای دینی توافق ندارند در کنار تکامل سعی کرده اند تئوری (!) های دیگری همچون تنظیم هوشمند (Intelligent Design) و یا خلقت علمی (Creationist science) پدید آورده اند که این دیدگاه ها در مجامع علمی مورد قبول نبوده اند و در دادگاه های مختلف در کشورهای مختلف طرفداران تدریس این مفاهیم محکوم به دروغگویی و تلاش برای علمی جلوه دادن اباطیل دینیشان شده اند.

عده ای گمان میکنند تکامل ضد وجود خدا است و سازگاری با وجود خدا ندارد، برداشت این عده ناشی از درک ضعیف آنها از مسئله علیت است، این افراد گمان میکنند که اگر همه چیز در مورد حیات با تئوری ها و علتهای طبیعی قابل توضیح باشد دیگر نمیتوان برای خدا نقشی را در نظر گرفت، بعبارت دیگر این عده برای خدا بدنبال علت عرضی میگردند. بطور کلی نه تئوری تکامل نه هیچ تئوری علمی دیگری نمیتواند عدم وجود خدا را اثبات کند، اثبات عدم وجود خدا مسئله ای کاملاً فلسفی است نه علمی زیرا خداوند در صورتی که وجود داشته باشد میتواند علتی طولی باشد، در این مورد در نوشتاری با فرنام «خدای حفره ها چیست؟» توضیحات کامل آورده شده است، بنابر این تکامل به هیچ عنوان تئوری نیست که درستی آن عدم وجود خدا را اثبات کند و کمتر فیلسوف بیخدایی است که از تکامل بدین شکل سود جسته باشد، مگر آنکه در رد  برهان نظم از آن برای نشان دادن اینکه تئوری تکامل لزوماً نیازی به علت عرضی الهی ندارد استفاده کرده باشد، اما این ناسازگاری تنها بین خدای فلسفی (خداوند چیست؟) است که وجود ندارد، بین خدای دینی، مثلا خدای اسلام و تکامل ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد، زیرا خدای اسلام گفته است که بشر بصورت خلقت آدم و حوا بوجود آمده است و آدم تکامل یافته نبوده بلکه از خاک پدید آمده است و این کاملا در تناقض با نظریه تکامل است. نتیجه آنکه استفاده از تئوری تکامل برای اثبات عدم وجود خدا بصورت عام آن جایز و درست نیست اما استفاده از این تئوری برای رد وجود خداهای خاصی مثل خدای اسلام ممکن است درست باشد و وحشت دین خویان از این تئوری نیز ممکن است دلیلی موجه داشته باشد.

اما از این گذشته تکامل بدون شک به گسترش بیخدایی کمک کرده است، در فلسفه روشی وجود دارد که معروف به «تیغ اوکام» (Occam’s Razor) است. بر اساس این روش وقتی توضیحات کافی برای توضیح یک قضیه وجود داشته باشد، توضیحات اضافی دیگر که در توضیح آن قضیه تغییری ایجاد نمیکنند اهمیتی پیدا نمیکنند و حتی نادیده گرفته میشوند، از این روش معمولا بیشتر در بررسی نظریه های طبیعی استفاده میشود. دلیل این نامگذاری نیز این است که این روش همچون یک تیغ توضیحات اضافی در مورد هر قضیه را میبرد و اوکام نیز نام منطق دان انگلیسی بوده است که این روش را معرفی کرده است. در بررسی مسئله روح مثالی را مطرح کردم که در اینجا نیز آنرا تکرار میکنم. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام «گوراگورا اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند «خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.» حال برای دانشمندی که قضیه عطسه کردن را بررسی میکند، یافتن دلایل علمی عطسه کردن کافی هستند و او هیچ توضیح اضافی در مورد گوراگورا را نخواهد پذیرفت. ارتباط تکامل با خدا نیز بسیار مشابه با همین مثال است. اعتقاد به اینکه خدا باعث تکامل شده است همانقدر خردمندانه است که اعتقاد به اینکه گوراگرا باعث عطسه کردن میشود خردمندانه است. اما به نظر من هرگز نمیتوان از تکامل علیه وجود خدا بطور قطعی استفاده کرد.

برخی از خداباوران معتقدند تکامل نیز به دلیل پیچیدگی و نظمی که درون خود دارد نمیتواند بدون نظارت خدا ممکن باشد، این «استدلال» بسیار شبیه به برهان نظم است و در رد برهان نظم به اندازه کافی در دفاع از بطلان بودن این استدلال صحبت شده است.

شبهات رایج در مورد تکامل:

بعد از این توضیحات مختصر راجع به تکامل اکنون شایسته است به برخی از شبهات رایج که در مورد تکامل مطرح میشود و معمولا ناشی از سوء تفاهماتی است که در اذهان اشخاص پیش می آید بپردازیم. در این بخش به دو شبهه بسیار رایج در مورد تکامل خواهیم پرداخت.

تکامل هنوز اثبات نشده است و تنها یک نظریه است:

این اعتراض از رایج ترین اعتراضاتی است که عوام نسبت به تکامل مطرح میکنند. این افراد نمیدانند که در دنیای علم هیچ مفهومی بالاتر از تئوری نمیرود و تئوری بالاترین مرحله ایست که یک نظر علمی میتواند داشته باشد. بسیاری از سایر مفاهیم علمی همچون جاذبه نیوتون، سرعت نور، بیگ بنگ و غیره تماما تئوری هستند، اساساً هرچیز که بر مشاهده مبتنی باشد نمیتواند از مرحله تئوری بالاتر رود. در برخی از شاخه های علم (منظور از علم همان Science) است، مفاهیمی وجود دارند که مشتق شده از اصول قطعی ریاضیات هستند به آن دسته از مفاهیم قضیه یا تئورم (Theorem) گفته میشود مثلا روابط فیثاغورس و تالس دو نمونه از قضایا هستند، سایر چیز ها نمیتوانند چیزی جز تئوری باشند. پیرامون این مسئله در نوشتاری با فرنام علم چیست؟  توضیحات بیشتری آورده شده است.

نتیجه آنکه تئوری بودن تکامل نمیتواند از ارزش و درستی آن بکاهد و کسانی که این ایراد را وارد میکنند مفهوم کلمه «تئوری» را در فلسفه علم درک نمیکنند. از این گذشته هر تئوری برای توضیح یک واقعیت شکل میگیرد، مثلاً تئوری جاذبه نیوتون برای توضیح واقعیت جاذبه شکل گرفته است، دقیقاً همین ارتباط میان تئوری تکامل و خود تکامل بعنوان یک واقعیت وجود دارد.

تکامل تصادفی است و احتمال آن پایین است، پس محال است:

در پاسخ به این شبهه باید گفت نخست اینکه تکامل تماماً مبتنی بر تصادف نیست، شخصی که این اعتراض را مطرح میکند عامل دوم تکامل را که عاملی غیر تصادفی است را نادیده میگیرد، از این گذشته تئوری تکامل تماماً مبتنی بر تصادف نیست، بلکه عوامل جبری نیز در آن نقش بازی میکنند. بسیاری از بیولوژیست ها معتقدند دو عامل اساسی در تکامل نقش بازی میکنند،

  1. تغییراتی که بر اساس تحولات تصادفی ژنتیکی (جهش ژنتیکی) انجام میگیرند.
  2. تغییراتی که قدرت و احتمال نجات یافتن و تکثیر موجود را بالا میبرند، که عدم تحقق این تغییرات موجب حذف آن موجود توسط گزینش طبیعی میشود.

کسانی که این اعتراض را بیان میکنند درکی بسیار ضعیف از تئوری احتمالات دارند، اینکه احتمال وقوع یک اتفاق پایین باشد هرگز و هرگز به این معنی نیست که آن اتفاق محال است، لذا این اعتراض نیز از پایه غلط است. در این مورد در نوشتاری با فرنام «مگر میشود همه چیز بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟» توضیحات کافی داده شده است.

نتیجه گیری:

باید روی این نکته تاکید کرد که تکامل باور دینی و داگمای بیخدایان نیست، بیخدایان وجود خدا را به این دلیل انکار و نفی نمیکنند که معتقد به تکامل هستند. اینکه بیشتر بیخدایان معتقد به تکامل هستند به این دلیل است که بیخدایان معمولا بیشتر از خداباوران علاقه به یافته های مستند علمی دارند و با تئوری های علمی خردگرایانه تر برخورد میکنند و معتقد به قصه های ننه قمر کتابهای دینی نیستند. هیچ نظریه دیگری در حال حاضر برای توضیح انواع گونه های جانوری وجود ندارد و اگر تکامل روزی رد شود و تئوری بهتری ارائه شود بدون شک بیخدایان خردگرا نیز این تئوری را کنار گذاشته و تئوری جدید را خواهند پذیرفت.

در پایان با معرفی چند لینک دانشگاهی برای آموختن بیشتر در مورد تکامل این نوشتار را به پایام میبرم.

کتاب داروین بصورت گفتاری +

خرافات قرآنی (بررسی 9 مورد از خرافات قرآن)

نوشته آرش بیخدا

هروقت با مسلمانان روبرو میشوم و به آنها میگویم که من یک مرتد هستم و دین غیر مقدس اسلام را ترک گفته و به بیخدایی و خردگرایی گرویده ام بسیار متحیر و شگفت زده میشوند، اول از اینکه چطور من جرات میکنم چنین حرفی را در مقابل آنها بزنم و دوم از اینکه چگونه ممکن است من مسلمان بوده باشم و اسلام را ترک کنم، زیرا در مغز کم کار این افراد جزم اندیش تغییر اندیشه و ارتقای آن ضعف است، در حالی که دقیقاً قوت و کمال انسانی در تغییر اندیشه است و هر کسی همانقدر انسان است که میتواند بیاندیشد و از تغییر اندیشه و آزاد اندیشی در هراس و وحشت نباشد.

معمولا بعد از یک امتحان کوچک و چند سوال مختصر مثل «سوره اخلاص را بخوان!» و «وقتی مرده را در خاک میگذارند چند رکعت نماز برایش میخوانند؟» و… بالاخره قبول میکنند که من مسلمان بوده ام و بسیار ناراحت و غمگین میشوند، اما به محض اینکه میگویم من شیعه زاده شده بودم، لبخندی بر روی لبهایشان شکل میگیرد و میگویند، خوب پس از اولش هم مسلمان نبودی و مشرک بودی، حال از شرک به کفر رسیده ای، باز هم پیشرفت خوبی داشته ای، الحمد لله! انشاء الله بازهم شهادت خود را میگویی و مسلمان میشوی برادر! و بعد هم من لبخندی به آنها میزنم و میگویم شما مرا شاد کردید، پس من از نظر شما از اول هم مسلمان نبوده ام، واقعا لطف دارید؛ زیرا من واقعاً از اینکه روزگاری به اسلام و خرافات آن اعتقاد داشته ام، احساس خوبی ندارم، هرچند مسلمانی من ضربه ای به کسی جز خودم نزد، اما از اینکه چرا زودتر از گنداب خرافات خود را بیرون نکشیدم افسوس میخورم.

آری، برخورد اهل تسنن که 90% جامعه اسلامی را نیز تشکیل میدهند معمولا بعد از این بسیار دوستانه و محبت آمیز میشود. میگویند خوب کاری کردی که از این همه خرافات و کج اندیشی خود را رهایی بخشیدی، تشیع پر است از انحراف و دروغ، آخر کدام آدم خردمندی میتواند قبول کند که امام زمانی در این همه سال پنهان شده باشد و هزاران مطلب دیگر. و اساساً مذهبی است مبتنی بر خرافات و جهالت. در اسلام راستین صیقه و تقیه و عزاداری و خود آزاری و قبر پرستی و غیره وجود ندارد، حتی میگویند ماهم اگر شیعه زاده میشدیم قطعاً آنرا رها میکردیم.

هدف من از نوشتن این نوشتار این نیست که از تشیع دفاع کنم یا از تسنن دفاع کنم، هدف من این است که نشان دهم خرافات تنها در مذهب تشیع وجود ندارند، بلکه خرافاتی بسیار مضحک تر از آنجه شیعیان بدان معتقدند در خود قرآن وجود دارد که هر انسان منصف و خردمندی را به انکار حقیقی بودن مطالب این کتاب باز میدارد.

شاید من به عنوان یک بیخدا و خردگرا چندان از نظر اسلامیون شایستگی قضاوت پیرامون مذاهب تشیع و تسنن را نداشته باشم، اما بطور کلی به نظر شخصی من، اسلام راستین را اهل تسنن درک کرده اند و تشیع تنها یکی از فرقه هایی است که توسط ایرانیان برای مبارزه با اسلام راستین تقویت شد و توسعه داده شد. من نیز همچون اهل تسنن معتقدم تشیع ارتباط چندانی با اسلام ندارد و مفاهیم آن در تضاد با مفاهیم اسلامی هستند. اما این اسلام راستین نیز که هر فرقه از مسلمانان فکر میکنند همان برداشت و قرائت آنان از اسلام است نیز هرگز آتش دهان سوزی نیست، چیزی نیست جز مشتی خرافه و مزخرفات بی ارزش که هیچ سودی در آن دیده نمیشود. اما بحث در این مورد را به نوشتارهای دیگر که به بررسی اصل امامت میپردازند وا میگذاریم.

اما قبل از اینکه به شمارش تعدادی از خرافه های قرآن بپردازیم باید به تعریف خرافه بپردازیم، خرافات در اصل عقاید بی بنیان و باطل و بی اساس و موهوم و افسانه وار خوش آیندی هستند که ملتها یا افراد برای رسیدن به اهداف خاص آنها را میپرورانند و گسترش میدهند. خرافات با واقعیت و حقایق طبیعی در تضاد هستند.

نوشتن این نوشتار بسیار برای من دشوار بود، زیرا قرآن سرتاسر کتابی است خرافی، از ابتدا با داستان خرافی آدم و هوا آغاز میشود و داستانهای اسطوره ای و افسانه ای سامی همچون داستان نوح، یونس، خضر، موسی و عیسی را با ادبیاتی ضعیف شرح میدهد و به پایان میرسد و در این میان هیچ اثری از واقعیت ها و حقایق نیست، بلکه تماماً اسطوره های ملی یهودیان است که رنگ و لعاب واقعیت به آنها زده شده است و به مشتریان اباطیل دینی فروخته شده است. و در مورد این شخصیت ها نوشتارها و گفتارهای بسیاری روی همین تارنما وجود دارد که خرافی بودن آنها را نشان میدهد مثلا به نوشتاری با فرنام طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی! مراجعه کنید.

عقاید دینی یک دیندار برای یک دیندار دیگر تنها مشتی اباطیل و خرافات به شمار میروند و معمولا خرافاتی که بطور مشترک توسط همه دین داران خرافه حساب میشوند نیز خود روزگاری عقاید و باورهای دینی عده ای باورمند بدانها بوده اند. خرافات طبیعتاً در بین انسانهای دانش نا آموخته بسیار رواج و مقبولیت بیشتری دارد تا میان انسانهای دانش دوست و دانش پژوه، همچنین در جوامع روستایی و فقیر و یکنواخت همواره خریداران بیشتری برای خرافات دینی یافت میشود تا در جوامع شهری و مرفه و کثرت گرا.

همچنین لازم به توضیح است که خرافات اسلامی خود برپایه خرافه ای بزرگ، و شاید بزرگترین خرافه تاریخ، یعنی خدا بنا نهاده شده اند. و خدا نیز در تعریف خود قدیر (توانای مطلق) است یعنی همه کاری از او بر می  آید. لذا برای مسلمانان، همچون برای کودکان هیچ چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد، یعنی در حالی که یک انسان خردگرا نمیتواند باور کند که عیسی کبوتری را از گل بسازد و سپس بدان جان بخشد یا ابراهیم به آتش افکنده شود و زنده و سالم از آن برون آید (این افسانه سامی در تورات به دانیال، اما در قرآن به ابراهیم نسبت داده شده است)، یک مسلمان وقتی با اینگونه مفاهیم افسانه ای روبرو میشود چندان برایش باور کردن این چیزها دشوار نیست، لذا میتوان گفت خداباور دین خوی بالقوه یک انسان خرافاتی است، و در مقابل انسان خردگرا هیچ مفهوم نابخردانه را در صورت درک خرافی بودن آن نمیپذیرد. در نتیجه این خرافات را نمیتوان به خداپرست مسلمان یاد آور شد و از او خواست که بر خرافی بودن قرآن شهادت دهد، بلکه تنها میتوان با یادآوری این مطالب او را از اینکه چرا یک خردگرا نمیتواند به قرآن و در نتیجه به اصل نبوت اعتقاد داشته باشد آگاه کرد، یا اینکه حد اقل روح حقیقت جویی و شک ورزی علمی و خردگرایی را در او بیدار کرد، باشد که هر آنچه گرگان دینفروش به او تزریق میکنند گوسفندوار هضم نکند و اندکی از قوه عقلانیت خود سود ببرد.

بعد از این مقدمه کوتاه باید گفت که به دیده خردگرایانه بیشتر مطالب قرآن خرافه است، اما از میان این همه خرافه تنها به چند مورد خرافه که مضحک تر از باقی خرافات است را به اختصار بررسی میکنیم تا در هنگام رویا رویی با اهل تسنن به آنها یادآوری کنیم که جدا از کتابهای مذهبی و احادیث آنها که دست کمی از بحار الانوار و حلیه المتقین و غیره ندارند خود قرآن نیز پر از موهومات و خرافات است.

1- صحبت کردن مورچه ها و هد هد

سوره نمل آیات 18 تا 23

وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ ؛ حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ؛ وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ؛ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ.

سپاهيان سليمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند؛ تا به وادی مورچگان رسيدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود برويد تا سليمان و لشکريانش شما را بی خبر در هم نکوبند؛ سليمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شايسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شايسته ات در آور؛  در ميان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بينم ، آيا از غايب شدگان است؟؛ به سخت ترين وجهی عذابش می کنم يا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دليلی روشن بياورد؛ درنگش به درازا نکشيد بيامد و گفت : به چيزی دست يافته ام که تو دست نيافته بودی و از سبا برايت خبری درست آورده ام؛  زنی را يافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد.

این آیات مرا یاد کارتون معروف سیندرلا می اندازد که در آن موشها و گنجشکها و سگ و گربه با یکدیگر حرف میزنند و به خانم سیندرلا کمک میکنند و برایش لباس میدوزند و اورا یاری میکنند. البته حتی در این داستان زیبا نیز موشها نمیتوانند با سیندرلا صحبت کنند بلکه با ایما و اشاره منظور خودشان را به سیندرلا میفهمانند، در این داستان قرآنی نیز که مثل سایر داستانهای سامی در آن توحش و بربریت موج میزند و پیامبر خدا به دلیل غیبت هد هد میخواهد سر او را ببرد، حیوانات بایکدیگر حرف میزنند، و البته سلیمان نیز زبان آنها را درک میکرده است.

من حتی وقتی کودک بودم نیز ماجرای سیندرلا را که در کارتونی به تصویر کشیده شده بود باور نمیکردم و به خوبی میدانستم که حیوانات حرف نمیزنند و آنقدر از هوشیاری برخوردار نیستند که بتوانند اینگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، چه برسد که بتوانند با انسانها رابطه گفتاری برقرار کنند، اما ممکن است سایر کودکان واقعا این ماجرا را باور کرده باشند. و به نظر من مسلمانانی که این ماجراهای قرآن را باور میکنند واقعا کودکانه و بچه گانه فکر میکنند، برای همین است که حزب اللهی ها معتقدند مردم صغیر هستند، و فلسفه ولایت فقیه بر صغارت (کودکی) و نفهم بودن مردمی بنا نهاده شده است که این نابخردانه ها را قبول کرده و خود را مسلمان مینامند، و البته چندان ناشایست نیست که قبول کنیم، این مردم صغیر واقعا نیاز به ولی و سرپرست دارند، همچنان که کودکی که ماجرای سیندرلا را باور میکند نیازمند به ولی است، چون میزان شعورش به قدری نیست که برای خود تصمیم بگیرد پس زنده باد ولایت فقیه برای انسانهای کم هوش صغیر.

گویا سلیمان از طرف الله تنها به منطق الطیر «زبان مرغان» آگاهی یافته بود، و سلیمان از درک گفتمانهای سایر جانوران عاجز بوده است، به همین دلیل بسیاری از مفسرین دانشمند اسلامی از جمله علامه طباطباعی این دانشمند و فیلسوف بزرگ برای رفع این تناقض که چرا سلیمان که تنها زبان ماکیان میدانسته است، زبانه مورچه را نیز فهمیده است، اشاره کرده اند که آن مورچه که حضرت سلیمان با وی صحبت کرده است احتمالا مورچه بالدار بوده است، و مورچه های بالدار نیز جزو پرندگان به حساب می آیند پس حضرت سلیمان زبان آنها را نیز درک میکرده است، حضرت علامه بعداً در المیزان اشاره میکنند که گویا (!) جانورشناسان معتقدند مغز پرندگان و جانوران آنقدر پیشرفته نیست که بتوانند با یکدیگر صحبت بکنند و یا اینقدر پیچیده فکر بکنند، لذا احتمالاً خداوند متعال به پرندگان در دوران سلیمان این قدرت فکر کردن را داده بود است و بعداً از آنها گرفته است. البته علامه هیچ کدام از اینها را از خود نساخته است بلکه از دیگر بزرگان (!) دینی نقل قول میکنند. ماجرای صحبت کردن هد هد و خبرچینی او نیز همانند خبرچینی شیلا، کلاغ سندباد است در کارتون زیبای سندباد و علی بابا.

اینکه حیوانات و پرندگان روزگاری باهوش بوده اند و اکنون خنگ گشته اند و تمامی این توجیهات مسخره برای پوشاندن این خرافات قرآن و مخالفت با این واقعیت که شانه به سر و مورچه و این جانوران نمیوانند با یکدیگر اینگونه رابطه برقرار کنند و اساساً آنقدر باهوش نیستند که اسم کسی را بدانند و خبر چینی کنند، آنچنان که هد هد برای سلیمان کرده است، به راستی اینگونه توجیه کردن ها و یاوه گویی ها علامه را در حد یک کمدین و طنز پرداز بی استعداد پایین می آورد. معلوم نیست چرا پوپک (هدهد) با این همه شعور، ذکاوت و فرزانگی هنوز در جنگل زندگی میکند و هنوز تاریخدان و فیلسوفی از جامعه مرغان در نیامده است.

اما از همه اینها گذشته خوی وحشی گری و خشونت اسلامی حتی در این داستان نیز دیده میشود، سلیمان میخواهد سر هد هد بیچاره را ببرد و اورا بکشد! و البته در ادامه داستان سلیمان به هد هد میگوید برو و به آن زن بگو که اسلام بیاورد، و الا اورا نابود خواهیم کرد. و گویا چنان نیز میکند، اینهم البته از عدالت و آزادمنشی و عمق جوانمردی پیغمبران این مشعلهای آسمانی است که زمین را به آتش کشیدند، یا حرف مرا قبول کن، یا تو را خواهم کشت.

2- وجود موجودات پنهانی به نام جن

سوره حجر آیه 27

وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ.

و جن را پيش از آن ، از آتش سوزنده بی دود آفريده بوديم.

جن یکی از خرافات شاخص قرآن است، حتی در قرآن سوره ای به نام جن نیز وجود دارد، مردمان باستانی چون علت بسیاری از چیزها را نمیدانستند، همواره خود را محصور بین موجودات ناپیدا و گم میدیدند و گمان میکردند اتفاقهائی که می افتد معلول فعالیتهای این موجودات نامرئی است. جن از موجودات خرافی محلی جامعه محمد بوده است. واژه جن به معنی مخفی است، مشتقات و کلمات همخانواده جن نیز در عربی به همین معنی دلالت دارند، مثلا جنان و جنین هردو در بدن پنهان هستند.

دکتر شجاء الدین شفا، در مورد جن در کتاب تولدی دیگرمینویسند.

«قرآن از موجودات ناپیدای دیگری به نام جن نیز سخن میگوید که شبیه آدمیان آفریده شده اند، ولی بخلاف خود آنها که آدمها را میبینند، آدمها به دیدن آنها، جز در موارد خاص، قادر نیستند. در قرآن اهمیت خاصی به «اجنه: داده شده، بطوریکه 48 آیه به آنان اختصاص یافته است، ولی در دو کتاب توحیدی دیگر، تورات و انجیل سخنی از جن به میان نیامده است.

اعتقاد به جن، اعتقادی است که از اسطوره های بابلی به معتقدات اعراب عصر جاهلیت و از آنجا به قرآن و به معتقدات اسلامی راه یافته است. در اساطیر بابلی اوتوکوها (اجنه) موجوداتی ناپیدا بودند که از آتش آفریده شده بودند و به دو گروه خوب و بد تقسیم میشدند که هردوی آنها ارتباط تنگاتنگی با آدمیان داشتند. اجنه خوب اختصاصا «شدو» نامیده میشدند حامی و نگهبان مردمان در برابر خطرات روزمره زندگی و در عین حال خطرات ناشناخته دیگری بودند که آدمیان بر آنها آگاه نبودند ولی جنیان از این خطرات خبر داشتند. این اجنته در سفر و در حضر و حتی در کوچه و بازار آدمیان را بی آنکه دیده شوند، همراهی میکردند و در هنگام جنگ آنها را از تیر دشمن محفوظ میداشتند. در مقابل، اجنه بدکه «ادیمو» خوانده می شدند پیوسته در پی آزار آدمیان بودند و برای آنها انواع بیماری های گوناگون همراه می آوردند یا آنها به جنایت تشویق میکردند و گله هایشان را از میان میبردند و خانواده ها را به جدائی میکشاندند. این گروه از اجنه شرور بر خلاف سایر جنیان ازدواج نمیکردند و فرزندانی به بار نمی آوردند. انواع هفتگانه ای از آنها که در کوهستان مغرب زاده شده بودند عادتا در ویرانه ها یا در زیر زمین میزیستند و آدمیان میتوانستند آنها را از پاهای سم دارشان بشناسند و برای دفع شرشان از کاهنان و جادوگران کمک گیرند. در عوض جنهای خوب نه تنها میان خودشان ازدواج میکردند، بلکه میتوانستند با آدمیان نیز در آمیزند.

در قرآن این عقیده بابلی و عربی دوران جاهلیت، که مشابه آنرا به اشکال مختلف در افسانه های اساطیری یونانی، ژرمنیو اسلاو و فینیقی و آشوری نیز میتوان یافت، به صورت یک واقعیت آسمانی ارائه شده است: «اجنه را پیش از آدمیان آفریدیم تا مارا پرستش کنند (ذاریات، 56)، و آنها را از آتش سوزان خلق کردیم (الرحمن، 15- حجر 27)، کسانی بین اجنه و خداوند نسبت خویشاوندی قائل شدند (ذاریات، 57) و کسانی نیز اجنه را شرکای خدا دانستند (انعام، 100)، و ا لبته این هردو دسته دروغ میگویند (صافات، 158)، چون محمد برای دعوت به خدا قیام کرد طایفه جنیان بر او ازدحام آوردند(جن، 19) گروهی از اجنه آیات قرآن را شنیدند و با تعجب گفتند که این کتاب مارا به راه هدایت میبرد و لاجرم دیگر به خدای واجد شرک نخواهیم ورزید (جن، 1 و 2)، اینها اسلام آوردند و البته اگر در راه راست پایدار بمانند خداوند به آنها آب گوارا نصیب خواهد کرد (جن، 16)، اما بعضی دیگر از آنها کافر ماندند و هیزم کش جهنم شدند (جن، 14 و 15) و ما آنها را به عذابی بسیار الیم معذب میسازیم (جن 17)  و به آنان میگوئیم شما نیز جزو آن گروهی از اجنه و آدمیان شوید که پیش از شما به آتش دوزخ داخل شدند (اعراف، 38)، در روز محشر به اجنه خطاب شود که ای گروه جنیان، شما از حیث تعداد بر آدمیان فزونی گرفتید، ولی آیا ما برای شما رسولانی از جنس خودتان نفرستادیم که آیات مارا بر شما بخوانند و شمارا از چنین روزی بترسانند؟ (انعام، 130).

به روایت قرآن، در دوران پیش از نزول این کتاب گروهی از اجنه کوشیده بودند خود را به آسمان برسانند تا در آنجا استراق سمع کنند  و از اسرار عالم بالا آگاه شوند ولی این جنیان پس از نزول قرآن دریافتند که آسمان شدیداً تحت مراقبت است و اجنه ای که قصد رخنه بدان را داشته باشند هدف تیر شهاب ملائک پاسدار قرار میگیرند (جن، 8 و 99). همچنین به حکایت قرآن، بخشی از سپاهیان سلیمان از اجنه بودند و فرماندهانی از گروه خودشان داشتند (نمل، 17).

ادبیات اسلامی و احادیث و معتقدات عامه جهان مسلمان، با استناد به آیات قرآنی پیوسته نقش مهمی برای جنیان در زندگی روزمره مسلمانان قائل شده اند. طبق روایتی که طبری در «تفسیر کبیر» خود نقل کرده، در هنگام بازگشت محمد از طائف به مکه، گروهی هفت نفری از جنیان در نخلستان «نخله» او را در حال خواندن قرآن دیدند و بقدری تحت تاثر قرار گرفتند که همانوقت خود را به وی نشان دادند و از او اجازه خواستند که بدین اسلام در آیند. محمد پس از مسلمان شدن آنان مامورشان کرد که جنیان دیگر را نیز به اسلام دعوت کنند. اجنه به تعهد خود وفا کردند و بعدها در مدینه به دیدار او رفتند و خبر دادند که همه قبیله آنها اسلام آورده اند و طبق درخواست آنان، اندکی بعد افراد قبیله در محلی در بیابان نزدیک مدینه گرد آمدند تا پیامبر برای آنها آیاتی از قرآن را قرائت کند. این محل از آن ببعد وادی اجنه نام گرفته است (طبری: تفسیر کبیر، جلد دوم، فصل هفتاد و پنجم).

مولفین اسلامی به کرات از ازدواج اجنه با زنان مسلمان روایت کرده و کسانی از افراد سرشناس را زاده مشترک اجنه و آدمیان دانسته اند. ابن خلکان یتفصیل از کسی یاد میکند که برادر شیری یکی از اجنه بوده است (وفیات الاعیان، جلد سوم، ص 76)، ذهبی هوشمندی فراوان چندین دانشمند را که نام میبرد ناشی از این میداند که یکی از اجدادشان جن بوده است (تذکره الحفاظ، جلد دوم، ص 149). دمیری بحث مفصلی در این دارد که آیا میباید اجنه ای را که در نماز جمعه شرکت میکنند در آمار نماز گذاران منظور داشت یا باید آنها را مجزا کرد؟ (کتاب الحیوان جلد اول، ص 265) و محمد باقر مجلسی از امام جعفر صادق روایت میکند که طایفه کرد جنیانی هستند که خداوند آنانرا بصورت آدمیان در آورده است (حلیه المتقین فصل چهاردهم).

محدث معروف قرن هشتم هجری، ابن عبداله الشبلی در کتاب «فی احکام جن» در 112 فصل چند هزار حدیث در ارتباط با اجنه گرد آوری کرده است که از جمله آنها حدیثهای مربوط به سگهایی است که در اصل جن هستند، و کسانی که با دست چپ کار میکنند یا مینویسند و اجنه در آنها رخنه کرده اند، و جن هائی که بطور نامشروع با زنان مقاربت میکنند، و جنیانی که زنان را از شوهرانشان میربایند، و اجنه ای که وقوع جنگ بدر را به پیغمبر خبردادند و جنهای فقیه که فتوا صادر میکنند، و احادیث مربوط بدینکه آیا پیش از اسلام جنی به پیغمبری طایفه اجنه مبعوث شده بود؟

در میان فقهای مسلمان غالباً این پرسش مورد بحث قرار گرفته است که اگر اجنه از آتش آفریده شده اند که ماهیت مادی دارد چطور خودشان دارای جسم نیستند و چگونه میتوانند در آتش دوزخ بسوزند؟ علامه مطهری کوشیده است تا پاسخ قابل قبولی برای این پرسش بیابد:»اما درباره اینکه جن چون از آتش آفریده شده که جسم است چرا خودش جسم نیست، امروزه علما رسیده اند به اینکه ما فقط یکنوع جسم نداریم که جسم سه بعدی باشد، بلکه امکان دارد اجسامی با ابعادی بیشتر یا کمتر در کراتی آتشین وجود داشته باشند.»          تولدی دیگر – اسطوره آفرینش – صفحه 7

در کتب شیعه ماجراهای گوناگونی در مورد اجنه آورده شده است. همانطور که در قرآن آمده است پیامبران برای اجنه نیز ارسال شده اند، اما شیعیان معتقدند تمامی اجنه مسلمان شیعه هستند! چون در ماجرای غدیر خم در محل حضور داشته اند. اما روایاتی نیز آمده است مبنی بر اینکه امام علی با لشکر جنیان جنگیده است! همچنین ماجرای بسیار مضحکی در مورد جعفر جنی، شخصی که در روز عاشورا با لشکر جنیان به کمک امام حسین آمد تا به او کمک کند و به امام حسین گفت اجازه بده تا با لشکر جنیان در لحظه ای تمام یزیدیان را نابود سازم، و امام حسین این را قبول نمیکند.

گروهی اصرار میورزند که جن دیده اند، به این افراد پیشنهاد میکنم اگر یک یا دوبار جن دیده اند که هیچ، اما اگر زیاد جن میبینند حتماً با یک روانپزشک مراجعه کنند و در صدد رفع بیماری خود بر آیند، این موضوع درخور توجه است که افرادی در غرب یافت میشوند که ادعا میکنند خون آشام (Vampire) دیده اند، ولی هیچ غربی ای تابحال جن ندیده است. همانگونه که هیچ شرقی ای تابحال ادعا نکرده است که خون آشام دیده است، زیرا این خرافات، خرافات منطقه ای و بومی هستند و در جوامعی وجود خیالی دارند و در سایر جوامع ندارند.

3- جانور الهی در روز قیامت

سوره نمل آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ

چون فرمان قيامت مقرر گردد، برايشان جنبنده ای از زمين بيرون می ، آوريم که با آنان سخن بگويد که اين مردم به آيات ما يقين نمی آوردند

این جانور افسانه ای نیز از حکایات هیجان انگیز قرآن است، دکتر مسعود انصاری در پیام ما آزادگان مینویسند:

«تمام قرآن ها، نوشتارها و حدیث های مذهبی اسلام باور دارند که یکی از نشانه های رسیدن روز قیامت، ظهور حیوان غول پیکر شگفت انگیزی است که از ژرفای زمین سر به در می آورد تا مردم را عذاب دهد. پیکر این حیوان به اندازه ای بزرگ است که کسی نمیتواند حتی شکل او را در ذهن مجسم کند. ابن ماجه و ابن حنبل از بزرگترین و معتبر ترین حدیث نویسان اسلام، مینویسند، این حیوان که (دابه الارض) نام دارد، از ژرفای زمین بیرون خواهد آمد و گرد و خاک را از روی سرش تکان خواهد داد. جانور یاد شده انگشتر سلیمان پسر داود و عصای موسی، پسر عمران را با خود دارد. مردم از مشاهده او به ترس و وحشت می افتند و قصد فرار میکنند، ولی به این کار توفیق نمی یابند، زیرا اراده الله ایجاب میکند که آنها فرار نکنند. این حیوان با عصای موسی نور ويژه ای به چهره مردم می اندازد و بینی غیر مسلمانان را داغان میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (کافر) ولی افراد مسلمان و با ایمان را ستایش میکند و روی پیشانی آنها مینویسد، (مومن) پس هنگامی که مسلمانان دورهم گرد می آیند، همانگونه که روی پیشانی آنها نوشته شده ، یکدیگر را با فرنام (کافر) و یا (مومن) میخوانند. جانور یاد شده، قدرت سخن گفتن دارد و با افراد مردم در باره رویداد روز قیامت به گفتگو میپردازد. (ابن حنبل ابن ماجه).

….

(هوگز) بر پایه حدیث های اسلامی مینویسد: (این حیوان هیولا پیکر از درون زمین مکه و یا کوه صنعا برخواهد خاست. قد آن 30 متر و فروزه های گروهی از حیوانات گوناگون خواهد بود. بدین شرح که دارای سر گاو نر، چشمان خوک اخته، گوشهای فیل، شاخ های گوزن نر، گردن شتر مرغ، سینه شیر، رنگ ببر، پشت گربه، دم قوچ، پاهای شتر و صدای الاغ خواهد بود. این حیوان از اصول تمام دینها آگاه است، بجز اسلام و به زبان عربی سخن میگوید.

….

الهی قمشه ای معتقد است این جانور همان حضرت امیر (ع) است که در زمان ظهور حضرت قائم یا خود ولی عصر عجل الله تعالی فرجه تفسیر شده است.»

برای خواندن ادامه این مطلب بسیار جالب به نوشتاری با فرنام دابه الارض شاهکار هنری تفسیر آیه 82 سوره نمل مراجعه کنید.

4- فکر کردن توسط قلب در سینه

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باش که اينان صورت بر می گردانند تا راز سینه خويش پنهان دارند ،حال آنکه بدان هنگام که جامه های خود در سر می کشند خدا آشکار و نهانشان را می داند ، زيرا او به راز دلها آگاه است.

سوره آل عمران آیه 119

هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.

آگاه باشيد که شما آنان را دوست می داريد و حال آنکه آنها شما را، دوست ندارند شما به همه اين کتاب ايمان آورده ايد چون شما را ببينند گويند : ما هم ايمان آورده ايم و چون خلوت کنند ، از غايت کينه ای که به شما دارند سر انگشت خويش به دندان گزند بگو : در کينه خويش بميريد، هر آينه خدا از سینه های شما آگاه است.

اعراب در آن دوران از اینکه فکر کردن در مغز اتفاق می افتد اطلاعی نداشتند و فکر میکردند انسان توسط قلبش فکر میکند، درحالی که میدانیم قلب انسان جز ماهیچه ای که خون را همچون تلمبه ای به حرکت در می آورد نیست. در سرتاسر قرآن هرگز از کلمه مغز خبری نیست، همواره هرجا از فکر کردن و تدبیر کردن صحبت میشود از سینه و قلب انسان سخن گفته میشود.

این قضیه حتی در نهج البلاغه نیز دیده میشود

نهج البلاغه ? حكمت 108

به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد

البته این بدان معنی نیست که اعراب آن دوران از جمله محمد و علی از وجود مغز بی خبر بودند، چون امام علی حداقل چند صد بار از ذوالفقار و با دستهای مبارک خود برای بریدن سرهای انسانهای کافر استفاده کرده اند و انسانهایی را به دو یا چند قطعه تقسیم کرده اند و حتماً چندین و چند بار مغز انسانها را دیده و یا لمس کرده اند، البته مسلمانان به گونه ای برخورد میکنند که گویا امام علی با شمشیر دو لب خود بادمجان پوست میکنده است و سبزی خورد میکرده است، اما به راستی که چنین نیست. بنابر این اعراب میدانستند که مغز وجود دارد اما نمیدانستند که انسان با مغز خود تفکر میکند، و این نیز از خرافات قرآن است که محل تفکر را قلب انسان میداند. برای بحث مفصل تر و مدارک بیشتر بر این ادعا نوشتاری با فرنام قلب جای تفکر مراجعه کنید.

5- فرمان دادن و تجسد باد

سوره انبیا آیه 81

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.

و تند باد را مسخر سليمان کرديم که به امر او در آن سرزمين که برکتش داده بوديم حرکت می کرد و ما بر هر چيزی آگاهيم.

سوره سبا آیه 12

وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ.

و باد را مسخر سليمان کرديم بامدادان يک ماهه راه می رفت و شبانگاه يک ماهه راه و چشمه مس را برايش جاری ساختيم و گروهی از ديوها به فرمان پروردگارش برايش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پيچيد به او عذاب آتش سوزان را می چشانيديم.

سوره ص آیه 36

فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ.

پس باد را رام او کرديم که به نرمی هر جا که آهنگ می کرد ، به فرمان او، می رفت.

باد که از جابجائی توده های هوای سرد و گرم پدید می آید، در قرآن به شکلی انسانی تجسد می یابد، قرآن میگوید باد مسخر سلیمان گشته بود، یعنی به فرمان سلیمان میوزید و حرکت میکرد. همچنین سرعت باد بطور بسیار جالبی در این آیات الهی مطرح شده است، باد میتواند راه یک ماهه را یک شبه طی کند، و الله کم هوش مصافت را با زمان میسنجد، و حتی نمیگوید منظور از یک ماه راه، با پای پیاده است یا با شتر یا اسب.

این ماجرا نیز من را به یاد علاءالدین و چراغ جادو و غول چراغش می اندازد، گویا الله یک سشوار بزرگ ملکوتی را به دست گرفته است و با فرمان سلیمان آنرا خاموش و روشن میکند.

6- تبدیل به بوزینه شدن مردم

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ.

و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

این هم از خرافه های بسیار مضحک قرآن است، ملتی به دلیل اینکه در روز شنبه از حد خود تجاوز کرده اند، به بوزینه تبدیل شده اند درست مانند داستانهای خرافی کودکانه که در آن جانوران به یکدیگر تبدیل میشوند. روز شنبه برای یهود روز مقدسی است و به یکدیگر در این روز «شابات شالوم» (تقریباً به معنی شنبه به خیر) میگویند، یعنی حتی به نوعی دیگر در این روز به یکدیگر درود میفرستند، و الله در اینجا بندگان را می ترساند که اگر نافرمانی کنید شما نیز مانند آنها بوزینه خواهید شد. رفتار الله با انسان بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و احمقانه است، یا حرف مرا گوش کن یا بوزینه ای خوار و خاموش ات خواهم کرد. همانطور که مادری به کودک اش میگوید اگر شلوغ کنی لولو تو را میخورد، الله نیز سعی میکند با انسانهای خردمند اینگونه با تهدید های مضحک و مسخره  ارتباط برقرار کند و آنها را به اطاعت وا دارد.

7- زیستن در شکم ماهی

سوره صافات آیه 139 تا 145

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ؛فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ؛ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ؛ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ؛ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ.

و يونس از پيامبران بود؛ ماهی ببلعيدش و او در خور سرزنش بود؛قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد؛چون به آن کشتی پر از مردم گريخت ، پس اگر نه از تسبيح گويان می بود، تا روز قيامت در شکم ماهی می ماند،پس او را که بيمار بود به خشکی افکنديم.

از آرواره های ماهی و نهنگ و اسید معده ماهی و تمامی سایر مسائل که بگذریم معلوم نیست حضرت یونس در این مدت چگونه زیر آب تنفس میکرده است. براستی که این داستانها را تنها انسانهایی که کودکانه فکر میکنند، یا اساساً جرات فکر کردن در مورد مسائل دینی را ندارند میتوانند باور کنند، پدر ژپتو نیز در افسانه پینوکیو همچون یونس به دهان نهنگ میرود و در آنجا مدتی  زندگی میکند، تا اینکه خود پینوکیو نیز به پدر وی میپیوندد،  و سپس هردو باهم از بدن نهنگ خارج میشوند، البته حتی کودکان نیز به این داستانها اعتقاد پیدا نمیکنند، عجیب است که یک میلیارد مسلمان چگونه میتوانند این ماجرا را باور کنند. به راستی باید از کار آدمیزاد در شگفت بود که در همه چیز دست به موشکافی و کنکاش و تفکر و شک و تحقیق میزند، اما در مسائل دینی، کودکانه ترین خرافات را نجویده قورت میدهد و برایش آدم میکشد و جان میدهد.

8- گوساله طلایی که صدای گاو میداد.

سوره طاها آیه 88

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ.

و برايشان تنديس گوساله ای که نعره گاوان را داشت بساخت و گفتند : اين ، خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.

سوره اعراف آیه 148

وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ.

قوم موسی بعد از او از زيورهايشان تنديس گوساله ای ساختند که بانگ می کرد آيا نمی بينند که آن گوساله با آنها سخن نمی گويد و ايشان را به هيچ راهی هدايت نمی کند؟ آن را به خدايی گرفتند و بر خود ستم کردند.

و در اینجا الله میگوید گوساله ای که بنی اسرائیل از طلا و جواهرات ساخته بود، صدای گاو از خود در می آورد و به راستی توضیحی بیش از این لازم نیست. آخر کدام عاقلی میتواند قبول کند که گوساله طلایی نعره گاو داشت و بانگ میکرد؟

9-آسمانها زمین و کوه احساس میکنند و حرف میزنند.

سوره احزاب آیه 72

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.

ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود.

سوره الزلزال آیه 4

يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا.

در اين روز زمين خبرهای خويش را حکايت می کند.

آیه اول در مورد این صحبت میکند که زمین و آسمان، میتوانند از تحمل چیزی سر باز زنند، احساس ترس بکنند، این هم باز تجسد و جانبخشی به موجودات غیر زنده است، همانند کارتون آلیس در سرزمین عجایب که در و دیوار و کتری و قوری و فنجان همه زنده هستند و صحبت میکنند و حرف میزنند. در آیه بعدی الله از روز قیامت سخن میگوید که زمین نیز شروع به حرف زدن و حدیث اخبار کردن میکند. و اینها همه خرافه هستند، کوه و زمین و آسمان موجوداتی نیستند که بتوانند فکر کنند، احساس کنند، یا عملی از خود نشان بدهند.

البته این مقدار اندک از خرافات قرآنی مشتی از خروار است و قرآن سراسر پر است از اینگونه ادعاهای نابخردانه و خرافی که پرداختن به همه آنها  دلیل تعدد آنها اصلاً کار آسانی نیست، اما همین مقدار نشان میدهد که قرآن کتابیست خرافی و افسانه وار و برابر با داستانهای دیگر. البته در داستانهای دیگر هدف نویسنده این نبوده است که مخاطبان این داستانها گمان کنند که این داستانها واقعی بوده اند و واقعا وجود داشته اند. اما نویسنده یا نویسندگان قرآن قصد تحمیق و استحمار مردم را داشته اند، این است که تمام تلاش شده است با ترساندن مردم از شک کردن و نافرمانی، آنها را از فکر کردن به این یاوه سرایی ها و شک کردن و بررسی آنها  به دور دارند و فضائی را فراهم آورند تا مردم از ترس آتش و مار هژده چرخ جهنم، بدون هیچ بررسی این اباطیل را باور کرده و حتی نسبت به آنها تعصب کورکورانه ورزند.

اما واقعیت این است که این قرآن چیزی نیست جز مشتی داستان کم کیفیت. کم کیفیت از آن جهت که داستان خود میتواند زیبایی و لطافتهای خود را داشته باشد اما داستانهای قرآن از کمترین زیبایی ها برخوردار نیستند و در مقابل آثاری همچون پینوکیو و سیندرلا و سندباد و… بسیار کم ارزشتر و فرومایه تر هستند. داستانهای قرآن در حد داستان شنگول و منگول و حبه انگور است و تنها کسانی میتوانند این داستانها را از طرف خدا و واقعیت بدانند که میتوانند افسانه ها و کارتون ها را باور کنند.

معجزات مربوط به شفا یافتن بیماران

خیلی از دوستان وقتی با آنها از بیخدایی صحبت میکنیم و یا حقانیت اسلام را برای آنها زیر سوال میبریم در مورد معجزات امامان و شفا یافتگان صحبت میکنند و مثلا میگویند فلان شخص فلان بیماری را داشت و به حرم امام رضا رفت و شفا یافت، حال چگونه میتواند کل این قصه امامت و اسلام و پروردگار دروغ باشد؟

بسیاری از ادعاهایی که در این موارد مطرح میشود بر میگردد به بیماری های عصبی مثل فلج و یا بیماریهای میکروبی و یا سرطانی. توجه داشته باشید که در بسیاری از این موارد عزیزان برای امتیاز دادن به امامانشان نمک قضیه رو زیاد میکنند و به شدت اغراق میکنند. بنابر این بسیاری از این مواردی که مطرح میشود پشت سرش هزاران جور دروغ و کلاه برداری و شیادی با اهداف مشخص اقتصادی و عقیدتی وجود دارد، نوشته زیر یکی از اسنادیست که احمد کسروی در باب همین شیادی ها در اثر خود آورده است.

متاسفانه در بین مردم به ویژه مردم مشرق زمین، خرافه و حرف مفت طرفدار بیشتری تا واقعیت دارد و مردم خیلی بیشتر دوست دارند باور کنند چیزهای عجیب و غریب و متافیزیکی و جادویی که در تخیلات و داستانها ذکر میشوند واقعا وجود دارند. خرافات همواره طرفداران بیشتری از واقعیات دارند. زیرا خرافات برای مردم خوش آیند هستند و مردم نسبت به آنها میل بیشتری دارند تا نسبت به توضیحات دقیق و و صحیح علمی و معمولاً امیال انسانها بر عقلانیت آنها پیروز میشود، یعنی اگر چیزی خلاف میلیشان باشد حتی اگر درست هم باشد تمایل چندانی نسبت به آن نشان نمیدهند.

گذشته از اینکه اکثر کسانیکه ادعا میکنند شفا یافته اند، به سادگی دروغ میگویند ،، در واقع عده ای نیز هستند که واقعا در اثر حضور در اماکن مقدس(!) از بیماریهایی رهایی پیدا میکنند و تیمار میشوند. ولی بجای پذیرفتن دلایل خرافی باید دید واقعاً این اتفاق برای چه می افتد و ریشه آن در کجا است.

وجود داشتن بیماری در بدن برای شخص استرس و ترسهایی ایجاد میکند که این استرسها و ترسها امروزه قابل بررسی و موشکافی دقیق هستند، در بسیاری از مواقع وقتی چنین استرسهایی در بدن وجود دارند کار مبارزه با عوامل بیماری برای سیستم دفاعی بدن دشوار میشود. استرس بر روی سیستم عصبی بدن، سیستم دفاعی و ترشحات هورمونی به طور مستقیم  تاثیر منفی میگذارد، حتی گفته میشود استرس مادر بسیاری از بیماری ها است و همه باید بیاموزند که چگونه خود را از آرام سازند و از استرس رهایی یابند. بنابر این گروهی از بیماریها را میتوان با روانکاوی و استرس زدایی از بین برد، یعنی با امیدواری دادن و تلقین کردن میتوان بسیاری از بیماری ها را از بین برد و خیلی وقتها ممکن است این اتفاق بیافتد یعنی شخص وقتی درون حرم میرود واقعا به خود تلقین میکند که خوب خواهد شد و این تلقین بر بدن وی تاثیر میگذارد، تلقین در انسان از قوت بسیار بالایی برخوردار است و با تلقین میتوان تغییرات محسوسی در سیستم های مختلف بدن از جمله سیستم دفاعی بدن ایجاد کرد. برای همین است که در مورد بسیاری از بیماریها پزشکها از اطرافیان بیمار میخواهند که به او روحیه بدهند و به او تلقین کنند که خوب خواهد شد.

گروهی دیگر از بیماری ها که جنبه عصبی دارند و به سیستم عصبی بدن مربوط میشود از جمله بیماری فلج نیز در بسیاری از مواقع توسط یک محرک روانی فوق العاده زیاد که بطور ناگهانی به شخص وارد میشود (در اثر هیجانات) میتواند روی سیستم عصبی شخص اثر کند و بیماری وی را تا حدود زیادی درمان کند. زیگموند فروید نیز که خود از بیخدایان بزرگ خود با انجام عمل مشابهی کودک فلجی را درمان نمود. در اکثر مواردی که میگویند شخصی شفا پیدا کرده یکی از این دو اتفاق یاد شده افتاده است و این هیچ ربطی به امام رضا و یا حضرت معصومه و یا وجود خدا ندارد. این اتفاق به این دلیل نمی افتد که فرد بیمار وارد حرم شده است و یا شخصی که نظر کرده امامان است دستش را بر روی سر او کشیده است، این اتفاق میتواند با وارد شدن به یک معبد بودایی، یک کلیسا، کنیسه و یا هرجای دیگر اتفاق بیافتد. حتی یک متخصص روانشناسی نیز میتواند چنین کاری را انجام دهد، بنابر این، شفا یافتن این بیماران نه معجزه امامان است نه بخاطر قداست یک مکان و یا الطاف الهی و…، برای اثبات این حرف دلایل دیگری می آوریم.

اگر شما یک مسافرت به نقاط دیگر جهان بکنید خواهید دید که در گوشه کنار دنیا نیز مواردی از این قبیل بسیار وجود دارند، مثلا در هندوستان معبدهایی وجود دارد که مانند حرم امام رضا مردم از تمام نقاط جهان آنجا میروند تا شفا پیدا کنند و اتفاقاً آمار شفا یافتگانشان بسیار بیشتر است از آمار شفا یافتگان حرم امام رضا و خانواده اش است. گروهی از افراد مانند سای بابای کلاه بردار در هندوستان از شهرت جهانی در این زمینه برخوردار هستند، حال اگر حقانیت با امام رضا است چرا سای بابا میتواند با تبلیغ مفاهیم هندوئیسم و بودیسم و سایر مکاتب غیر الهی که صد در صد مخالف با مفاهیم اسلامی هستند و از دید اسلامی هندو ها کاملا باطل و مشرک و کافر هستند و بودیست ها هم که اساساً خدا را انکار میکنند و بیخدا هستند، چرا باید سای بابا یک هندوی کافر و مشرک و دشمن اهل بیت بتواند مردم را بیشتر از امام رضا شفا دهد؟ این چه عنایت غلطیست که پروردگار به این هندوی کافر کرده است؟

یا مثلا در امریکا شخصی به نام بنی هین یک کانال تلویزیونی راه انداخته و با استناد به همین معجزات و… مردم را به پرستش عیسی مسیح فرا میخواند، وی مسیح را پسر خدا میداند و این از دید قرآنی (سوره توبه آیات 29 تا 32) فوق العاده گناه و شرک بزرگی محسوب میشود اما آیا خداوند همچنان به چنین شخصی این قدرت شفا دادن را داده است؟ در قرآن اشاره شده است که هرکس چیزی غیر از خدا را بپرستد به همراه آن چیز در آتش جهنم خواهد سوخت (سوره انبیا آیه 98)! چطور ممکن است بنی هین که قرار است در آتش بسوزد در این دنیا اینقدر کرامات داشته باشد؟ البته بنی هین نیز طبیعتاً مانند اکثر افراد مشابه و مذهبیون ازاین کار صرفه مالی بسیار بالای میبرد و کانالهای تلویزیونی رسمی دنیا در مورد دروغین بودن ادعاهای او چندین بار برنامه هایی را ساخته اند. اساساً داستان معجزه و شفا در مسیحیت بسیار بسیار قوی تر است و از روشهای اصلی شستشوی مغزی مسیحیان تحریک قربانیان به معجزه و شفا است، و از آنجا که اهل تسنن چندان به چنین چیزهایی اعتقاد ندارند میتوان گمان کرد که همچون مراسم عذاداری و رده بندی های مذهبی این افکار نیز از مسیحیت وارد تشیع شده باشد.

جواب به اینگونه پرسشها را تنها با همان دو روشی که در اکثر این موارد شفا انجام میشود میتوان به روشنی داد. شفا یافتن به این ربطی ندارد که شخص به حرم امام رضا میرود یا به معبد هندو ها میرود یا به مراسم آقای بنی هین میرود، شفا یافتن به این ربط ندارد که طرف الله میپرستد یا گاو یا مسیح و یهووه. حتی کافران هم میتوانند اینگونه خود درمانی کنند، امروزه موسسات و مراکز زیادی در جهان وجود دارند که بدون استفاده از تعالیم دینی همان کاری را انجام میدهند که مریض های زیادی برای انجام آن به حرم امام رضا میروند.

روشها و حتی حرکات ورزشی مانند یوگا و روشهای تلقین کردن، خنده درمانی و بسیاری از سایر روشها امروز برای شفا یافتن (Healing) وجود دارد و در جاهای مختلف حتی رسم ها و عادتهای مختلفی نیز برای این کار وجود دارد. بعنوان مثال در کشور خودمان در گذشته نه چندان دور در کشور خودمان وقتی خانمی باردار نمیشد پیش یکی از علما (!)ی اسلام میرفت و این مردان روحانی بزرگوار دور ناف این خانم دعا مینوشتند و تا شفا بیابد و خوب چون این عمل در راه خیر بود هیچ اشکای نداشت که علمای اسلام بدن این خانم را ببینند و شاید حتی ثواب هم داشت! دعا نویسی و مهره اندازی و این جور حرفها هم از رسومات خرافی قدیمی ماست که احتمالا به دلایلی که آورده شد  بعضی وقتها خیلی خوب هم کار میکرده است، و هم موجب شفا یافتن بیماران و هم موجب شادی روح و تجدید روحیه علمای اسلام میشد.

اما مهم این است که دامنه این مریضیها زیاد گسترده نیست و همانطور که گفته شد به بیماری های مشخصی مربوط میشود، بعنوان مثال دیده نشده که شخصی بتواند جراحت و یا قطع عضو بدن خود را شفا دهد، و یا بسیاری از بیماریهای ویروسی به هیچ عنوان قابل شفا یافتن نیستند. از کسانی که این ادعا را میکنند بخواهید که برای رفع بیماری های خود پیش دکتر نروند، (فرقه هایی از مسیحیت چنین باوری دارند و هرگز از خدمات پزشکی استفاده نمیکنند)  و بروند حرم امام رضا و یا اینکه از ایشان بپرسید چرا یک بیمارستان بزرگ در طبقه دوم بارگاه امام رضا درست نمیکنند و یا اینکه از آنها بخواهید که دستشان را در مقابل شما قطع کنند و به حرم امام رضا بروند و با دست سالم برگردند، مسلماً چنین کاری نخواهند کرد چون خودشان میدانند دروغ میگویند. چند وقت پیش آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعه برای درمان خود به انگلستان رفته بود تا زیر دست یک عده کافر از خدا بیخبر نجس درمان شوند، باید از ایشان پرسید مگر امام رضا چلاق هستند که شما برای درمان میروید انگلستان؟ چرا تشریف نمیبرید مشهد؟ پرسش دیگر این است که چرا دست مبارک نماینده پروردگار بر روی زمین و نایب امام زمان آیت الله خامنه ای توسط این 12 امام حاضر و غایب شیعه شفا نمی یابد؟ ایشان چقدر با دست خودش قبر امام رضا را دستمال کشیده و کف ضريح مقدس را تی کشیده است؟ چرا دست ایشان در این همه مدت شفا نیافته است؟ یکی دیگر از مسائلی که امامان و خدا و معجزه گران از درمان آن عاجز هستند مسئله ضعف در بینایی است، که آزمایش آن بسیار ساده است، تابحال دیده نشده است شخصی ادعا کند معجزه ای رخ داده است و دیگر از عینک استفاده نمیکند.

یکی نیست به اینها بگوید آخر اگر این امامان اینقدر قدرت متافیزیکی داشتند چرا همگی کشته شدند و بعضاً توسط زنان خودشان کشته شده اند، و یا چرا این امام سجاد از اول تا آخر  عمرشان چرا اینقدر مریض بودند و شفا نیافتند و یا چرا پیغمبر اسلام خودش را شفا نداد تا بتواند بچه دار شود و اینقدر زحمت زن عوض کردن را بخود ندهد؟

در واقع قضیه معجزه و شفا آنگونه که توسط مسلمانان مطرح میشود گذشته از اینکه مضحک و بر خلاق قوانین فیزیکی و طبیعی است، بر خلاق خود تعالیم قرآنی نیز هست. یعنی حتی اگر یک مسلمان هم معقول باشد و دست از تعصبات بردارد و به قرآن مراجعه کند خواهد دید که قرآن به وضوح نشان میدهد که پیامبر اسلام نه غیب میدانسته است نه معجزه ای داشته است. حال که خود پیامبر اسلام چنین بوده است، چگونه ممکن است امامان چنین نیروهایی داشته باشند؟

سوره انعام آیه 50

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ.

(ای محمد) به آنها بگو من نمیگویم گنجهای خداوند در نزد من است و از غیب خبری دارم یا اینکه من فرشته ام. من تابع الهام ضمیر و رساندن  وحی هستم.

سوره اعراف آیه 188

قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

بگو: من مالک سود و زیان خود نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد. و اگر علم غیب میدانستم بر خیر خود بسی می افزودم و هیچ شری به من نمیرسید. من کسی جز بیم دهنده و مژده دهنده ای برای مومنان نیستم.

سوره اسراء آیه 59

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالآيَاتِ إِلاَّ تَخْوِيفًا.

مارا از نزول معجزات باز نداشت، مگر اینکه پیشینیان تکذیبش میکردند. به قوم ثمود به عنوان معجزه ای روشنگر ماده شتر را دادیم. بر آن ستم کردند. و ما این معجزات را جز برای ترسانیدن نمیفرستیم.

سوره انعام آیه 37

وَقَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قَادِرٌ عَلَى أَن يُنَزِّلٍ آيَةً وَلَـكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ.

وگفتند: چرا معجزه ای از پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو خدا قادر است که معجزه ای فرو فرستد. ولی بیشترینشان نمیدانند.

این آیات به وضوح ضعف محمد در انجام دادم عملی خارق العاده در زمان خودش را نشان میدهند، اما مسلمانان بعد از مرگ محمد شروع به افسانه سازی در مورد خود او و امامان کردند.

همچنین شایان ذکر است موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار را به هرکس که بتواند در شرایط علمی و مشاهده دقیق ثابت کند از نیروهای ماورای طبیعت برخوردار است یا عملی غیر طبیعی را انجام دهد یا انجام گرفتن آنرا نشان دهد پاداش میدهد، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

پیامبر چیست؟

یکی از اندیشمندان میگوید «پیامبران اشخاصی هستند که از طرف خدا دروغ میگویند.»

پیامبر اصولا یک پدیده سامی و یهودی است، در هیچ کجای جهان کسی پیدا نمیشد که بگوید یک پیامبر است. پدیده وحی گرفتن یک قضیه مربوط به فرهنگ مردمان سامی است. زرتشتیان زرتشت را یک آموزگار میدانند نه یک پیامبر یا شخصی که از طرف خدا برای وی پیغامهایی ارسال میشده است تا وی آنها را یادداشت کند و به مردم بدهد. بودائیان اصولا یکسره خدا را انکار میکنند و به بیخدایی اعتقاد دارند آنها نیز بودا را یک آموزگار و یک انسان شایسته میدانند که سرزمین خود را در جهت کسب تعالی و انسانیت والاتر ترک کرد. در میان قبایل آفریقایی هیچکس ادعای اینکه از طرف خدا به وی وحی میشود و وی یک پیامبر است نکرده است، بوده اند کسانیکه ادعا کرده اند خود خدا هستند و یا جانشین و یا خدمتگذار خدایانی هستند و آنها را بر روی زمین نمایندگی میکنند (مثل سید علی خامنه ای) اما هرگز کسی در میان این مردمان نیز ادعا نکرده است که از طرف خدا پیغام میگیرد و خدا وی را انتخاب کرده است تا مردم را به سوی او هدایت کند. در میان قبایل سرخپوست های دنیای قدیم نیز چنین پدیده ای هرگز اتفاق نمی افتاد.

پیامبران را میتوان به دو دسته تقسیم کرد

  • پیامبران تخیلی (پیامبرانی که اصولا وجود نداشته اند)
  • پیامبران واقعی (پیامبرانی که واقعا وجود داشته اند)

پیامبران تخیلی، افرادی هستند که تاریخ و علم حکم به عدم وجود آنها میکند. مانند آدم و حوا، نوح، یونس، سلیمان، خضر و حتی عیسی (البته چنانکه گفته خواهد شد مسیحیان هرگز به عیسی نمیگویند پیامبر!) که بسیاری از تاریخ دانان حتی در وجود چنین شخصی بسیار تردید دارند. این دسته از پیامبران اصولا موجودات افسانه ای هستند که یهودیان آنها را از آثار ادبی ملل مختلف بازنویسی کرده اند و اسامی را با اسامی یهودی تعویض کرده اند و خدایان را با خدای یهودی عوض کرده اند و نسخه جدیدی از این داستانها را به شکلی که گویا این افراد واقعا وجود داشته اند بازپردازی کرده اند.

مثلا نوح یک شخصیت تخیلی است که از افسانه های گیلگمش از آثار ملل ساکن بین النهرین  کپی برداری شده است، شرح ماجرا را میتوانید در نوشتاری با فرنام «طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی!» بخوانید.

یا آدم و حوا از افسانه و اسطوره های زرتشتی «مشیه و مشیانه» کپی برداری شده اند و در ادبیات یهودی جا افتاده اند. منبع +

اگر یهودیان همچنان میخواستند پروژه تبدیل اساطیر به داستنهای پیامبری را ادامه بدهند احتمالا در دوران حاضر از داستانهایی مثل پینوکیو (پیامبری که چوبی بود و به لطف خدا آدم شد) و یا رابین هود (پیامبری که از پولدارها میدزدید  و به فقرا کمک میکرد) میپرداختند.

البته شایان ذکر است گذشته از پیامبران، برخی از سایر موجودات خیالی مانند امام زمان، جبرئیل، فرشتگان، اجنه، شیطان و… نیز ریشه در اساطیر ملتهای باستانی دارند.

البته غیر واقعی بودن این پیامبران به این معنی نیست که هرگز وجود نداشته اند، بعضی از این پیامبران میتوانستند وجود داشته باشند اما بصورت آدمهای معمولی و امروز با مبالغات بسیاری که انجام شده تعریف دیگری از آنها به جای مانده، مثلا سلیمان میتوانسته است که وجود داشته باشد و یک سگ رام شده داشته باشد، اما مذهبیون اعتقاد دارند او بر تمام حیوانات و اجنه (!) فرمانروایی میکرده است، بطور مسلم چنین فردی با چنین تعریفی هرگز وجود نداشته است.

پیامبران واقعی، منظور از کلمه واقعی این نیست که این افراد واقعا پیامبر بوده اند بلکه  دسته دوم از پیامبران در واقع اشخاصی هستند که واقعا وجود داشته اند و تاریخ و علم وجود آنها را انکار نمیکند. مثلا موسی، محمد، باب و بهاالله، صبح ازل و…

همانطور که گفته شد پیامبر اصولا پدیده ای یهودی است و در تمام ادیان فقط یهودیان به این اعتقاد دارند که خداوند انسانهایی را انتخاب میکند و به آنها به اشکالی پیغام میفرستد تا کارهایی را انجام دهند. بازی پیامبری به این شکل بود که هر از چند گاهی یک یهودی اعلام میکرد که پیامبر است و وحی بر وی نازل میشود و عده ای را دور خود جمع میکرد و تعلیماتی میداد و معمولا توسط بقیه یهودیان برای حفظ دین مبین یهودیت (!) از بین میرفت، برای همین است که مسلمانان گاهی یهودیان را پیامبر کش میخوانند. این بازی در میان یهودیان بسیار مشهور بود و بخصوص در دورانی که عیسی ظهور میکند (اگر فرض کنیم چنین اتفاقی افتاده و تفسیر مسیحیان از تاریخ را قبول کنیم) اوج دوران پیامبر بازی بوده است! در هر گوشه و کناری شخصی داعیه پیامبری را میکرده است و افرادی را به سبکی و به نوعی به تقلید و اطاعت از خود و قبول تعاریف جدید از خدای خود دعوت و یا مجبور میکرده است.

این فرم از خدابازی بعدها در میان ملتهای مختلف نیز رواج یافت چنان که در ایران هر از چندگاهی یک شخصی پرچم سبز اسلام را به دست میگرفت و شروع به کشتن مخالفان خود با اتهام بابی بودن و بهایی بودن و مفسد بودن میکرد،در مورد این سیاه کاری ها و جنایات در کتاب ممنوع سه مکتوب از میرزا آقاخان کرمانی به تفصیل سخن رانده شده است.

تمام فرقه های مسیحیت به غیر از فرقه های بسیار اندکی معتقدند که خداوند با دیدن این وضعیت پیامبر بازی پسر خود را روی زمین میفرستد تا کاسه و کوزه این افراد را جمع کند. قرآن مسیح را یک پیامبر میخواند و میگوید کسانی که بگویند مسیح پسر خداست مشرک هستند (سوره توبه آیه 28) و البته به مسلمانان دستور میدهد که با آنها کارزار کنید تا به شما جزیه بدهند و خوار گردند (سوره توبه آیه 29). اگر با انصاف به این ادعای مسیحیان نگاه کنید خواهید دید که در کتاب انجیل (عهد جدید کتب مقدس) که کتاب مقدس آنان است نیز در مورد این قضیه زیاد صحبت شده است و تفاسیر متعدد و جدیدی از مسیحیت امروز مسیحیت را نه یک دین بلکه یک ضد دین و عیسی مسیح را لطف خداوند برای تمام کردن و نابود کرده دین بازی و پیامبر بازی میدانند. در انجیل به وضوح اشاره شده است که عیسی میگوید بعد از من پیامبری نخواهد آمد! مسلمانان میگویند این نشان از تحریف کتاب مسیحیان دارد و سایر ادعاهای مسخره و بچه گانه ای که همه ادیان سامی و بهائیت در دفاع از کتابهای مسخره دینی خود دارند در بین مسیحیان و مسلمانان نیز رواج دارد.

اما چرا محمد با پسر خدا بودن عیسی مخالفت میکند و وی را پیامبر میخواند؟ بسیاری از افراد هستند که اسلام را نسخه دیگری از یهودیت میدانند. مسیحیت یکنوع تعدیل در قوانین یهودیت است، یهودیان زنان بدکاره را سنگسار میکردند و این از قوانین آنها بود (هرچند نزدیک 2000 سال است که سر عقل آمده اند و اینکار را نمیکنند) و عیسی آنها را از این کار منع کرد. خوردن خوشت خوک توسط یهودیان تقبیح میشود اما عیسی خوردن آنرا آزاد میکند، چهره خداوند تورات بسیار خون آشام و خشن و غیر انسانی است و چهره خداوند انجیل بسیار آرام و زیبا. اما محمد باز همان تعاریف یهودی را در دین اسلام بازمیگرداند، بازهم خداوند چهره ای خشن و ضد بشری پیدا میکند، بازهم سنگسار باز هم حرمت برای خوک و…

محمد بسیاری از سنت های یهودی را وارد اسلام میکند اما از سنت های مسیحی چیزی وارد اسلام نمیکند، دلیلش هم بسیار روشن است، چون دسترسی بیشتری به یهودیان داشته است و یهودیان مدینه چون منتظر منجی برای حل اختلافات خود بودند ابتدا بسیار روابط نزدیکی با محمد ایجاد کردند چون فکر میکردند که یکی دیگر از پیامبران یهودی است در حالی که محمد دسترسی به اطلاعات و رسوم مسیحیان نداشت مجبور بود تن به خواهشهای یهودیان در دهد و در مورد عیسی بینشی ضد مسیحی و کاملا یهودی پیش گیرد. بنابر این میبینیم که عیسی بعد از پدید آمدن اختلاف بین محمد و یهودیان بصورت کاملا یهودی در افکار محمد نقش میبندد و یک پیامبر خوانده میشود. شاید بتوان محمد را اولین پیامبر غیر یهودی خواند.

وی پیامبر بازی را که در بین خود اعراب نیز ریشه ای نداشت از یهودیان آموخت و به سبک آنان گفت که من ادامه دهنده تمامی پیامبران که از یهودیان بوده اند هستم.

در  قرآن کتاب قرآن با تورات یکسان معرفی شده است  ( القصص آیه 49 برای بحث مختصری در ا ین مورد مراجعه کنید به اگر میگویید قرآن نوشته بشر است سوره ای مثل قرآن بیاورید!) و همچنین از محمد خواسته شده است که «اگر شک داری در آنچه ما بر تو نازل کرده ایم از خوانندگان تورات بپرس!» (194 سوره یونس) مگر نه اینکه محمد ادعا میکند ادامه رو راه عیسی است؟ چرا نمیگوید از خوانندگان انجیل بپرس؟ چرا تکیه بر کتاب تورات میکند؟ اینها همه نشان میدهد که محمد حتی دسترسی به انجیل نداشته است و به قوام نظریه ای که بیان شد کمک میکند.

بعد از محمد که تنها پیامبر واقعی (با تعریفی که ارائه شد) غیر یهودی باب و بهاء الله هستند که بهائیان اعتقاد دارند روح القدس در وجود آنها وجود داشته و همچون سایر پیامبران، از طرف خدا وحی میگرفته اند. بهائیان ادعا میکنند باب همان امام زمان بوده است برای اطلاعات بیشتر در مورد بهاییت به کتاب » بهائییگری نوشته احمد کسروی» نوشته زنده یاد احمد کسروی مراجعه کنید.

بنابر این دیدی که مسلمانان نسبت به پیامبران دارند کاملا اشتباه است چون:

  • هیچ غیر یهودی ای قبل از محمد حتی ادعا نکرده که پیامبر است.
  • هیچ دینی غیر از یهودیت و مسیحیت و اسلام و بهائیت به موجودی به نام پیامبر اعتقاد ندارند.
  • بیشتر پیامبران اصولا وجود خارجی نداشته اند.

خایه مالی رضا 18+

امروز صبح یک نفر در خونه من رو به صدا در آورد، وقتی در رو باز کردم یک زوج خوشتیپ و شیک پوش رو دیدم، اول مرده صحبت کرد.

عبدالله:

سلام علیکم، من عبدالله هستم، و ایشون هم فاطمه هست.

فاطمه:

ما اومدیم شما رو دعوت کنیم که بیای با من خایه رضا را بمالی.

من:

ببخشید؟ راجع به چی صحبت میکنید؟ رضا کیه؟ و من برای چی باید خایه اش را بمالم؟

عبدالله:

اگر خایه رضا رو بمالی، بهت یک میلیون دلار جایزه میده، و اگه نمالی دهنت رو سرویس میکنه.

من:

جریان چیه؟ یه حال گیریه عمومیه؟

عبدالله:

رضا یک میلیاردر خیر خواه هست. رضا این شهر رو ساخته. رضا صاحب این شهره. رضا هرکاری بخواد میتونه بکنه، و دلش میخواد که یک میلیون دلار به تو بده، ولی تا خایه هاش رو نمالی نمیتونه بهت این یک میلیون دلار رو بده.

من:

اصلا با منطق جور در نمیاد! چرا؟

فاطمه:

تو کی هستی که در مورد رضا پرس و جو کنی؟ مگه تو یک میلیون دلار رو نمیخوای؟ آیا نمی ارزه که آدم یکم خایه بماله بعد یک میلیون دلار بگیره؟

من:

چرا، اگه زیاد سخت نباشه، شاید بیارزه.

عبدالله:

پس تو هم بیا با ما خایه رضا رو بمال!

من:

شماها معمولاً خایه هاش رو میمالید؟

فاطمه:

آره بابا، همیشه!

من:

و به شما یک میلیون دلار میده؟

عبدالله:

نه راستش، وقتی پول رو به شما میده که این شهر رو ترک کرده باشید!

من:

پس چرا شما الان شهر رو ترک نمیکنید؟

فاطمه:

شما نمیتونید شهر رو ترک کنید، تا وقتی که رضا به شما بگه! یا اینکه اگر ترک کنی رضا پول رو بهت نمیده و دهنت رو هم سرویس میکنه!

من:

شماها کسی رو میشناسید که خایه رضا رو مالیده باشه، بعد شهر رو هم ترک کرده باشه و یک میلیون دلار هم گرفته باشه؟

عبدالله:

مادر من برای چندین سال خایه های رضا رو میمالید، پارسال شهر رو ترک کرد، و من مطمئن هستم که یک میلیون دلار رو هم گرفته.

من:

مگه باهاش صحبت نکردی از وقتی که رفته؟

عبدالله:

البته که نه، رضا چنین اجازه ای نمیده!

من:

خوب اگر تاحالا با کسی که پول رو گرفته صحبت نکرده اید از کجا میدونید که رضا واقعا چنین پولی میده؟

فاطمه:

خوب یخورده اش رو قبل از اینکه از شهر خارج بشید بهتون میده. شاید حقوقت زیاد بشه، شاید توی لاتاری برنده بشی، شاید یک اسکناس بیست دلاری توی خیابون پیدا کنی.

من:

این به رضا چه ربطی داره؟

عبدالله:

رضا یک سری روشها و ابزارهای خودش رو داره.

من:

ببخشیدا! ولی این قضیه بیشتر شبیه یک جور کلاه برداری عجیب غریب میمونه!

عبدالله:

ولی پای یک میلیون دلار پول در میونه! آیا ارزش آزمایش کردن نداره؟ و یادت هم نره! اگر خایه رضا رو نمالی دهنت رو سرویس میکنه!

من:

خوب شاید بهتر باشه من خودم رضا رو ببینم، باهاش صحبت کنم و جزئیات رو از شخص خودش بگیرم…

فاطمه:

هیچکس رضا رو نمیبینه! هیچکس با رضا صحبت نمیکنه!

من:

پس شما چجوری خایه های رضا رو میمالید؟

عبدالله:

بعضی وقتها همینجوری دستهامون رو جوری تکون میدیم که انگار داریم خایه مالی میکنیم و بعد خایه های رضا رو تصور میکنیم، بعضی وقتها هم خایه های مجید رو میمالیم، بعد مجید این خایه مالی ها رو به رضا منتقل میکنه.

من:

مجید کیه؟

فاطمه:

مجید دوست ماست، مجید همون کسیه که مارو با مالیدن خایه های رضا آشنا کرد، ما فقط کافی بود چند بار مجید رو ببریم بیرون شام بهش بدیم.

من:

و شما هم هرچی مجید گفت باور کردید؟ باورکردید که یک رضایی وجود داره و اینکه رضا از شما میخواد که خایه هاش رو بمالید و اینکه به شما پاداش میده؟

عبدالله:

نه بابا! مجید یه نامه از رضا داره که خیلی وقت پیش از رضا گرفته و تمام این قضیه رو خوب توضیح داده، بیا بگیر یک نسخه از این نامه رو همراه خودمون آودیم.

من:

به نظر میاد این کاغذ مال خود مجید باشه! زیرش نوشته ماله مجیده!

فاطمه:

رضا که خودش کاغذ نداره.

من:

من مطمئن هستم که اگر یکم تحقیق کنیم، میبینیم که این دست خط خود مجیده!

عبدالله:

البته این رو رضا بهش دیکته کرده

من:

مگه شما نگفتید هیچکس نمیتونه رضا رو ببینه؟

فاطمه:

الان صحبت نمیکنه، قبلاً با یک نفر صحبت کرده

من:

اما شما گفتید آدم خیر خواهی هست، کدوم آدم خیر خواهی فقط بخاطر اینکه بقیه باهاش همفکر نیستند دهنشون رو سرویس میکنه؟

فاطمه:

این خواست رضا هست! رضا هرچی میگه درسته!

من:

این رو از کجا میدونید؟

فاطمه:

آیه هشتم همینو گفته دیگه! همون برای من کافیه که قبول کنم هرچی رضا میگه درست میگه!

من:

آخه شاید دوستتون مجید همه اینها رو از خودش در آورده باشه!

عبدالله:

نخیر اصلاً امکان نداره! آیه پنجم میگه که این آیه ها مستقیماً از طرف خود رضا دیکته شده! از این گذشته آیه 2 میگه به اعتدال مشروب بخورید، آیه 4 میگه خوب غذا بخورید آیه 9 میگه بعد از توالت رفتن دستهاتون رو بشورید. همه میدونن این چیزها درسته، پس بقیه هم باید درست باشند!

من:

اما آیه 11 میگه مشروبات الکلی نخورید و این در تناقض با آیه 2، و آیه 7 هم میگه ماه از جنس پنیر سبزه! که خوب این کاملاً غلطه!

عبدالله:

بین آیه 2 و 11 هم تناقضی وجود نداره، آیه 2 فقط آیه 11 رو توضیح میده و شک رو برطرف میکنه! در مورد ماه هم، شما که به ماه سفر نکردی، نمیتونی مطمئن باشی که ماه جنسش از پنیر سبز نیست.

من:

دانشمندها بطور یقین معتقدند که ماه از سنگ درست شده!

فاطمه:

ولی دانشمندها هنوز نمیدونن که سنگ ماه از روی زمین اومده، و یا اینکه از فضا اومده، به همین دلیل ممکنه اصلاً سنگی نباشه، از جنس پنیر سبز باشه!

من:

من تو این زمینه تخصص ندارم، ولی فکر میکنم این تئوری که ماه از زمین جدا شده رد شده، از این گذشته، اینکه ما ندونیم ماه از کجا اومده به این معنی نیست که ماه از پنیر سبز ساخته شده باشه!

عبدالله:

آفرین! پس به این نتیجه میرسیم که دانشمندها اشتباه میکنند، عقل بشر ناقصه ولی رضا همیشه درست میگه!

من:

ما واقعا به این نتیجه میرسیم؟

فاطمه:

البته که ما به همین نتیجه میرسیم، آیه شماره 8 همینو میگه!

من:

شما دارید میگید رضا همیشه درست میگه برای اینکه این سوره همینو گفته، از اون طرف میگید سوره درست میگه برای اینکه رضا این سوره رو به مجید دیکته کرده، و ما میدونیم که رضا واقعا این سوره رو دیکته کرده به دلیل اینکه سوره همین رو میگه! این رو بهش میگن دور! منطق دایره ای، این مثل اینه که بگیم رضا درست میگه بخاطر اینکه رضا «میگه» که درست میگه!

عبدالله:

آفرین، حالا داری میفهمی، چقدر واقعا خوبه که آدم به مسیر و خط و راه رضا بیاد و بینش اون رو یاد بگیره.

من:

آخه… حالا بیخیال! جریان این سوسیسه چیه؟

فاطمه:

از خجالت سرخ میشود.

عبدالله:

سوسیس رو باید با نون همبرگری خورد، ادویه هم نباید زد! این روش و سنت رضا است، هر چیز دیگری غلطه!

من:

اگر نون همبرگری نداشته باشی چی؟

عبدالله:

اگه نون همبرگری نداشته باشی سوسیس هم نباید بخوری، سوسیس بدون نون همبرگری غلطه، حرامه!

من:

سوس خردل و ادویه و اینها چی؟ نباید استفاده کنیم؟

فاطمه:

به شدت بهت زده میشود.

عبدالله:

شما حق نداری به مقدسات توهین کنی، این چه طرز برخورده؟! هر نوع ادویه ای غلطه! حرامه!

من:

پس مقدار زیادی کلم رنده شده و مقداری سوسیس خورد شده در کنارش، کلاً دیگه بحث نداره، کاملاً غلطه، نه؟

فاطمه:

انگشتهایش را در گوشهایش فرو میکند و میگوید «من دیگه به این حرفها گوش نمیکنم!» و شروع به آواز خواندن میکند «لا لا لا لا لای لا لا»
عبدالله:

وای چه کار وحشتناکی! کدوم آدم فاسد منحرفی ممکنه چنین چیزی بخوره؟

من:

خیلی خوشمزه هست، من همیشه میخورم!

فاطمه:

غش میکند.

عبدالله:

فاطمه را در حال غش کردن میگیرد و میگوید «اگه من میدونستم تو یکی از اون جور آدمها هستی، هیچوقت وقت خودم رو هدر نمیدادم، وقتی رضا دهنت رو سرویس میکنه من هم اونجا خواهم بود، و در حالی که پولهام رو می شمرم به توی بدبخت میخندم، من بخاطر تو خایه های رضا رو میمالم، خیلی آدم بدبخت بدون نون همبرگری کلم تیکه تیکه شده خوری هستی».

بعد از این، عبدالله فاطمه رو به سمت ماشینشون برد و راهشون رو کشیدند و رفتند.

نوشته جان کوپر

ترجمه توسط آرش بیخدا

این ماجرا اصلاً ربطی به دین و خدا و اینها نداره، فقط یک داستان کوچیکه، ولی برای اطلاعات بیشتر در مورد دین و مذهب و خدا و امام زمان و اینها به سایت زندیق مراجعه کنید. http://www.zandiq.com

منبع بوسیدن کون هنک

رابطه مستقیم خداباوری با نادانی و خنگی

منبع

مجله ساینتیفیک امریکن، شماره سپتامبر 1999

«دانشمندان و دین در امریکا»

«درحالی که 90% تمامی جمعیت اعتقاد واضحی به خدا و جهان پس از مرگ دارند، تنها 40% کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.»

درصد کسانیکه به خدا اعتقاد دارند 90%
40%
10%
گروه ها جمعیت کل کشور دانشمندانی که لیسانس علمی دارند دانشمندان ممتاز

برعکس چیزی که معمولاً خداباوران ادعا میکنند، انیشتن به یک خدای دارای شخصیت (برای اطلاعات بیشتر به معنی شخصیت به نوشتاری با فرنام برهان اختیار، برای اثبات عدم وجود خدا مراجعه کنید.) اعتقاد نداشت.

منبع

مجله طبیعت, 394(6691):313, 23 July 1998″دانشمندان پیشرو همچنان وجود خدا را انکار میکنند»

یک نظرسنجی اخیراً نشان داده است که در میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟) 21 درصد ندانمگرا () و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت هستند.

نتیجه آمارگیری از دانشمندان پیشرو
درصد 7% 21% %72
اعتقاد خداباور ندانم گرا بیخدا
اعتقاد به خدا 1998
اعتقاد به وجود    7.0 %
اعتقاد به عدم وجود    72.2
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    20.8
اعتقاد به جاودانگی حیات انسان 1998
اعتقاد به وجود    7.9 %
عدم اعتقاد به وجود    76.7
شک و ندانم گرایی (اگناستیسزم، چیست؟)    23.3

منبع

شک گرا, vol.6 #2 1998
«آیا به خدا اعتقاد دارید؟»در مطالعات گوناگون، رابطه ای منفی بین مذهبی بودن و اخلاق وجود دارد. فرانزبالوا (1) در مطالعه ای در سال 1934 مطالعه ای انجام داد و نتیجه آن بود که میان مذهبی بودن و صداقت رابطه ای منفی وجود دارد. راس (2) در سال 1950 نشان داد که خداناباوران و ندانمگرایان بیش از کسانیکه عمیقاً مذهبی هستند تمایل به کمک به بیچارگان و فقرا دارند. در سال 1969 هرشچی و استارک (3) دریافتند که میان کودکان قانونگریز که مرتباً به کلیسا میروند و آنهایی که به کلیسا نمیروند روابط مستقیمی وجود ندارد (یعنی کلیسا رفتن تاثیر شگرفی در این مورد نداشته است.).همان نشریه مطالعه دیگری را انتشار داد که در آن چند شغل مربوط با رشته های علمی را از بابت احتمال اعتقاد آنها به خداوند مقایسه کرده است. در میان عموم چیزی حدود 90 درصد مردم احتمالاً به خدا اعتقاد دارند. دانشمندان بطور کلی حدوداً 40 درصدشان به خدا اعتقاد دارند. ریاضی دان ها چیزی حدود 40 درصد، بیولوژیستها 30 درصد، و تنها 20 درصد فیزیکدانها به خدا اعتقاد دارند.

%

خداباوران

90+%

40-% 40+% 30-%
20+%

شغلها عموم مردم
تمامی دانشمندان ریاضی دانها بیولوژیستها
فیزیکدانها

منبع

تاثیر هوش بر روی ایمان مذهبی


آیا این منطقی است که انسان دیندار باشد؟  آیا دین یک انتخاب طبیعی برای افراد باهوش است که با شواهد و مدارک سر و کار بیشتری دارند؟ بنا بر تحقیقات گسترده و وسیعی که انجام گرفته است پاسخ به این پرسش منفی است. مطالعات مختلف و گسترده ای نشان داده اند که هرچه IQ شخصی پایین تر باشد، تمایلات شخص برای مذهبی شدن بیشتر است.

برای اینکه به این مطالعات توجه کنیم باید آماری را در مورد جامعه آمریکا ارائه دهیم، بر اساس آماری که Gallup poll در فوریه 1995 اعلام کرد، 96 درصد آمریکایی ها به خدا اعتقاد دارند، 88 درصد آنها اهمیت داشتن دین را تایید میکنند اما تنها 35 درصد آنها را میتوان «مذهبی» دانست. تعریف «مذهبی» بودن در این آمارگیری اشخاصی است که دین را در زندگی خود مهم میدانستند و دست کم هفته ای یک بار به انجام مراسم مذهبی میپردازند. و آمار همان موسسه در مارچ 1994 نشان داد که تنها 20 درصد از امریکایی ها طرفدار گروه هایی که با فرنام «مسیحیان محافظه کار» معروف هستند هم اندیشی دارند.

آنچه در ادامه از نسبت IQ و مذهبی بودن افراد می آید، خلاصه ای از مقاله بورنام بکوید (Burnham Beckwith) است که با فرنام «The Effect of Intelligence on Religious Faith» در مجله Free Inquiry شماره بهار 1986 آمده است.


مطالعات انجام گرفته بر روی دانش آموزان

1. Thomas Howells, 1927
مطالعه 461 دانش آموز نشان داد که  «دانش آموزان بنیادگرا نسبت به بقیه دانش آموزان بطور کلی از هوش کمتری برخوردار هستند».

2. Hilding Carlsojn, 1933
مطالعه 215 دانش آموز نشان داد که «در میان دانشجویان لیسانس که از هوش بالاتری برخوردار هستند تمایل بیشتری نسبت به بیخدایی وجود دارد.».

3. Abraham Franzblau, 1934
هاول و کارلسن (Howells and Carlson) بعد از آزمایش 354 کودک یهودی، بین 10 تا 16 سال به این نتیجه رسیدند که بین میزان مذهبی بودن و IQ افراد که توسط تست هوش ترمان انجام گرفته شده بود رابطه ای عکس وجود دارد.

4. Thomas Symington, 1935
با آزمایش کردن 400 جواد در کالج و کلیسا، گزارش داد که «میان افکار لیبرال مذهبی و توانایی های ذهنی رابطه ای مستقیم وجود دارد… همچنین میان افکار لیبرال و هوش چنین رابطه ای وجود دارد»

5. Vernon Jones, 1938
بعد از مطالعه 381 دانش آموز، به این نتیجه رسید که «میان هوش و افکار لیبرال رابطه ای مستقیم وجود دارد».

6. A. R. Gilliland, 1940
در تناقض با سایر مطالعات دریافت که «رابطه بسیار کمی، میان اعتقاد به خدا و هوش وجود دارد، یا اصلاً وجود ندارد.»

7. Donald Gragg, 1942

گزارش داد که رابطه ای عکس بین 100 تن از دانش آموزان ممتاز سال اول و امتیاز ترستون (Thurstone ) «واقعیت داشتن خدا» وجود دارد.

8. Brown and Love, 1951در دانشگاه دنیور، 613 دانش آموز دختر و پسر آزمایش شدند. متوسط امتیاز ناباوران 119 بود و متوسط امتیاز باورمندان 100 بود. امتیاز ناباوران 80امین صدک بود، و باورمندان 50ام. نتیجه آزمایش آنها بسیار شبیه نتیجه گیری Howells بود.
نتیجه آزمایش 100
50%
119
80%
%
امتیاز
آزمایش امتیاز آزمایش امتیاز
  باورمندان ناباوران

9. Michael Argyle, 1958
نتیجه گرفت که «اگرچه بچه های باهوش در سنین خوردسالی عقاید دینی را قبول میکنند، آنها نخستین گروهی هستند که در درستی دین نیز شک میکنند، و امکان اینکه بچه های باهوش به باورمندان راستین دینی تبدیل شوند بسیار کم است».

10. Jeffrey Hadden, 1963
هیچ رابطه مستقیمی بین هوش و نمره ها پیدا نکرد. این یک نتیجه غیر عادی بود، زیرا معدل رابطه ای مستقیم با هوش دارد. ممکن است عوامل دیگری در این مطالعه دانشگاه ویسکانسین در نتیجه این آزمایش موثر بوده باشند.

11. Young, Dustin and Holtzman, 1966
مذهبی بودن در میزان معدل تاثیر منفی داشت.

13. C. Plant and E. Minium, 1967
باهوشترین دانش آموزان کمتر مذهبی بودند، هم قبل از وارد شدن به کالج و هم دو سال بعد از کالج.

14. Robert Wuthnow, 1978
از 532 دانش آموز، 37 درصد مسیحی، 58 درصد مرتد، و 53 درصد غیر مذهبیون امتیازی بالاتر از متوسط در آزمون SAT گرفتند.

15. Hastings and Hoge, 1967, 1974
200 دانش آموز را بصورت تصادفی انتخاب کرد، رابطه ای مستقیم نیافت.

16. Norman Poythress, 1975
معدل SAT برای بسیار ضد مذهب ها (1148) نسبتاً ضد مذهب ها (1108) کمی ضد مذهبی (1119) و مذهبی (1022).17. Wiebe and Fleck, 1980
158 دانش آموز کانادائی دانشگاهی را آزمون کرد. نتیجه این بود که دانش آموزان غیر مذهبی بسیار باهوش بودند و باهوش تر از مذهبیون بودند.
معدل
SAT
1022
1108
1119
1148
گروه مذهبی کمی ضد مذهبی نسبتاً ضد مذهبی بسیار ضد مذهب

مقایسه دانش آموزان


1. Rose Goldsen, 1952
درصد دانش آموزانی که به خدا اعتقاد دارند، Harvard 30; UCLA 32; Dartmouth 35; Yale 36; Cornell 42; Wayne 43; Weslyan 43; Michigan 45; Fisk 60; Texas 62; North Carolina 68.

2. National Review Study, 1970
درصد دانش آموزانی که به روح و خدا اعتقاد دارند: Reed 15; Brandeis 25; Sarah Lawrence 28; Williams 36; Stanford 41; Boston U. 41; Yale 42; Howard 47; Indiana 57; Davidson 59; S. Carolina 65; Marquette 77.

3. Caplovitz and Sherrow, 1977
میزان مرتد ها در مدارس پایین رتبه 5 درصد و در مدارس عالی رتبه 17 درصد بوده است.

4. Niemi, Ross, and Alexander, 1978
در مدارس عالی، دین سازمانیافته برای تنها 26 درصد دانش آموزان مهم بوده است، و در میان تمام دانش آموزان 44 درصد.


گروه های دانش آموزی که IQ بالا داشتند.

1. Terman, 1959
گروهی از اشخاص را که IQ بالای 140 داشتند را مورد مطالعه قرار داد، 10 درصد مردان باورهای دینی قوی داشتند، 18 درصد زنان. 62 درصد مردان و 57 درصد زنان باور دینی کم داشتند، در حالی که 23 درصد مردان و 28 درصد زنان باور دینی برایشان اصلاً مهم نبود.
%
درصد کسانی که
IQ آنها بیش از 140 بوده است
10%
18%
62%
57%
28%
23%
باور دینی   ♂   ♂   ♂
زیاد کم هیچ

2. Warren and Heist, 1960
هیچ تفاوتی میان دانشمندان شایسته پیدا نکرد. این نتیجه میتواند ناشی از آن باشد که این دانشمندان تنها از روی هوش و دانایشان انتخاب نمیشوند بلکه مهارت های مدیریتی آنان نیز مد نظر است.

3. Southern and Plant, 1968
در مؤسسه Mensa افرادی را که 42 تن آنها مرد و 30 تن آنها زن بودند انتخاب کرد. اعضای Mensa بسیار کمتر از کالج های متوسط آمریکایی بودند.

نتیجه گیری

نتیجه گیری از این همه آمارگیری ها و مطالعات بسیار روشن است، افراد باهوشتر تمایل به بی دینی دارند، و این نتیجه گیری وقتی که به مطالعات بالا که با روشهای بسیار متنوع و در زمانها و بین افراد مختلفی انجام گرفته است توجه کنیم بسیار قوی تر خواهد شد.

این مسئله حتی توسط مسیحیان بنیادگرا نیز تایید شده است. یکی از تحقیقاتی که انجام گرفته است مربوط به جورج گالوپ (George Gallup) است، نتیجه آمارگیری او در پاییز 1995 از این قرار است.

درصد کسانی که به پرسشهای زیر پاسخ مثبت داده اند:
شرکت کنندگان دین میتواند تمام مشکلات در زندگی آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد) دین میتواند تمام مشکلات امروز جامعه آنها یا بیشتر آنرا حل کند. (درصد)
کسانی که تحصیلات دانشگاهی داشته اند 53 58
کسانی که تحصیلات دانشگاهی نداشته اند 63 65
کسانی که در آمد بیش از $50,000 دارند 48 56
$30,000 – $50,000 56 62
$20,000 – $30,000 56 60
زیر $20,000 66 66
چرا این رابطه وجود دارد؟ نخستین پاسخی که به ذهن می آید این است که باورهای دینی بیشتر غیر منطقی هستند تا باورهای سکولار، و آدمهای باهوش این قضیه را زودتر کشف میکنند، اما این نتیجه قطعاً توسط آدمهای مذهبی انکار خواهد شد، آنها توضیحات دیگری را جستجو خواهند کرد و قضیه را توجیه خواهند کرد.
یکی از نظریات مخالفان این نتیجه گیری میتواند این باشد که آدمهای باهوش معمولاً به موفقیت های مادی بیشتری دست می یابند، و طمع مادیات انسانها را از خدا دور میکند. اما این نظریه نمیتواند درست باشد زیرا بسیاری از مطالعاتی که در بالا آمده است در میان دانش آموزان انجام گرفته است و دانش آموزان هنوز فرصت وارد شدن به بازار کار را پیدا نکرده اند.

ساده ترین و واضح ترین توضیح برای این مطالعات این است که دین مجموعه از باورها و عقاید منطقی نیست، و کسانی که بیشترین حقایق را میدانند و با منطق و تفکر صحیح آشنایی دارند به همین دلیل بطور گسترده دین را کنار میگذارند، یا دست کم کمتر مذهبی میشوند.

پانویسها

========

1- Franzblau’s

2- Ross

3- Hirschi and Stark

منبع +

آقا اینها شرایط داره، شان نزول داره!

بسیاری از دانشمندان و نوابغ اسلامی، بعد از اینکه با آيات جنايي تازينامه را ميشنوند، ژستی روشنفکرانه به خود ميگيرند و ميگويند، شما اصلا ميدونيد برای قطع کردن دست بعنوان مثال چند شرط وجود داره؟ شما فکر ميکنيد هرکس از راه برسد و دزدی کند دستش را قطع ميکنند؟ آيا ميدانيد در زمان پيامبر چند نفر سنگسار شدند و يا دست چند نفر کشته شد؟ آيا ميدانيد حتی اندازه سنگهایی که باید به زانی پرتاب شود هم مشخص شده؟
بعد شروع ميکنند تعداد شرايط را ميشمارند.

مسلمانان تمایل دارند اسلام را بسیار پيچيده جلوه بدهند و طوری رفتار کنند که انگار مطالب بسیار عمیق و دشواری در دينشان وجود دارد که درک آنها برای بقیه ميسر نيست. در گذشته چون دانشگاه ها و مراکز علمی بصورت امروزی وجود نداشتند به افرادی که از مدارس دینی خارج ميشدند عالم میگفتند و امروز هم در کشور ما به یک عده آدم سبک مغز و فرو مایه مثل آقای جنتی و مصباح يزدی و خزعلی و حسنی و بهجت و علامه طباطبائی و مطهری به اشتباه ميگويند علما! در حالی که سطح فکر و تخصص اين افراد تنها به درد قبرستانهای کشور ما ميخورد که برای مردگان مردم دعا و نماز بخوانند. اين افراد چون یضرب یضربان یضربون را خوانده اند عالم هستند و بقیه را عوام مينامند. سطح فکری این افراد را ميتوان با خواندن آثارشان و شنيدن کلامشان تخمين زد، بعنوان مثال علامه (کسی که زیاد علم دارد) طباطبائی فرموده اند:

«استاد ما مرحوم آقا سید علی قاضی حکایت کرد که کسی از جنی پرسیده است طایفه جن به چه مذهب اند؟ آن جن در جواب گفت: طایفه جن مانند انس دارای مذاهب گوناگون اند جز اینکه سنی ندارند (عجب!!) برای اینکه در میان ما کسانی هستند که در واقعه غدیر خم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند.» داستانهای شگفت در باره جن، ابراهیم عباسی چاپ دوم صفحه 21
علی رقم اینکه هر انسان خردمندی به این گفتارها و جفنگیات که بسیار خنده دار به نظر میرسند اما از عقاید بسیار جدی اسلامی هستند (در تازينامه حتی سوره ای به نام جن وجود دارد) مسلمانان همچنان به يک مشت ملای بيسواد فرومايه ميگويند عالم، و به آنها احترام ويژه ميگذارند. حاج آقا چهره ای نورانی دارد!

مسلمانان فکر میکنند با بالابردن تعداد شرایط دست قطع کردن و سنگسار ميتوانند از زشتی این اعمال بکاهند.
وقتی دست قطع کردن و پا قطع کردن که در تازينامه در دو جا (یکی برای دزد و دیگری برای کافر) آمده است، یک عمل کاملا عربی و وحشيانه و حیوانی است دیگر برای ما چه فرقی میکند که شرطی وجود داشته نداشته باشد یا دو میلیون شرط وجود داشته باشد؟

مهم اين است که شما سنگی را در دست ميگيرید و بر سر کسی ميکوبيد که موجودی از نوع شماست، آنقدر سنگ ميزنید تا بميرد، چون چيزی که مال خودش بوده در اختيار ديگری قرار داده! مهم اين است که شما دست و پاي يک انسان ديگر را قطع ميکنيد (به صفحه تصاوير برای ديدن تصاوير قوانين حیوانی الهی مراجعه کنيد) مهم اين است که چشم يک انسان را در مي آوريد و … مهم اين نيست که اين کار چند بار انجام شود و چگونه انجام شود و از همه مهم تر اينکه مهم اين است که اين عمل يک عمل جانوری است! مهم اين نيست که اين عمل جانوری چند شرط دارد و …

در جوامع غربی و امروزی برای حيوانات خانگی هم حقوقی در نظر گرفته ميشود و دوست داران حيوانات گروه هایی تشکيل ميدهند که از ظلم به حيوانات جلوگيری شود، اگر شما سگ خودتان را بزنيد به شدت با شما برخورد خواهند کرد. سنگ دلی و بی خردی و اسلامگرایی تا چه حد است که مسلمانان در اين دوران دست و پا قطع میکنند و چشم در می آ ورند و سنگسار میکنند.

بنابر این، این تعداد شرایط نیست که مورد اعتراض است، بلکه خود عمل است که خود جرم و غیر انسانی است و از دوران بیابانگردی اعراب زمان محمد به یادگار مانده.

مهابنگ – بیگ بنگ چیست؟

نوشته : آرش بیخدا

تئوری بیگ بنگ چیره ترین تئوری علمی ای است که در مورد منشاً کائنات وجود دارد. تئوری بیگ بنگ میگوید کائنات چیزی بین 10 تا 20 میلیارد سال قبل (دانشمندان هنوز در حال تلاش برای یافتن این زمان با دقت بیشتر هستند) توسط یک انفجار کیهانی که باعث پرتاب شدن ذرات به جهات مختلف شد بوجود آمد.

یک روحانی بلژیکی به نام جورج لماتره (Georges Lema?re) در سال 1927 برای اولین بار پیشنهاد کرد که کائنات از انفجار اتمهای اولیه پدید آمده است. ادعای وی وقتی جدی تر گرفته شد که ستاره شناسان توانستند خطوط قرمزی در سحاب هایی که در فاصله بسیار زیادی از زمین قرار دارند مشاهده کنند. سالها بعد ادوین هابل (Edwin Hubble) با مشاهده اینکه فاصله بین کهکشانها بصورت متناسب با فاصله ای که از یکدیگر دارند در حال زیاد شدن است  به قوام تئوری لماتره افزود و آنرا بطور جدی تر مطرح کرد.

بیگ بنگ سر انجام وقتی بصورت بسیار جدی تر مطرح شد که توانست جواب قانع کننده ای برای اینکه چرا اجرام آسمانی در حال دور شدن از ما هستند بدهد. این تئوری همچنین وجود تشعشات کیهانی (cosmic background radiation)  را که در واقع همان نورهایی است که از این انفجار بزرگ باقیمانده توجیه میکند. تئوری بیگ بنگ وقتی که این تشعشات در سال 1964 توسط رابرت ویلسون (Robert Wilson) و آرنو پنزیاس (Arno Penzias and Robert Wilson) کشف شدند و این دو دانشمند بخاطر این کشف خود جایزه نوبل را بردند از طرف جامعه علمی جهان تایید شد.

به دلیل تازه بودن فن آوری فضاپیمایی، کیهان شناسی در دوران های سنتی خود به عنوان علمی که فقط جنبه تئوری برای تئوریهای خود دارد به تمسخر گرفته میشد اما دستاوردهای اخیر بشری اجازه آزمایش های دقیق روی تئوریهای مختلف کیهانشناسی و فیزیکی را به دانشمندان این رشته میدهند. سازمان ناسا در سال 1990 سفینه ای با نام مستعار (COBE)  تخفیف یافته از (Cosmic Background Explorer) را به فضا پرتاب کرد تا با اندازه گیری تشعشاتی که از آنها یاد شد تئوری بیگ بنگ را آزمایش کند و ناسا اعلام کرد که تئوری بیگ بنگ سخت ترین آزمایش های ممکن را با موفقیت رد کرده است. این سفینه طیف نوری این تشعشات را با دقت بسیار زیاد مورد بررسی قرار داد و صحت تئوری بیگ بنگ را چنان تایید کرد که دانشمندان حتی از دقت این اطلاعات میتوانند مانند سرعت نور شروع به واحد گذاری در اندازه گیریهای دیگر کنند. منبع +

تصویری از COBE

همانطور که بطور مختصر اشاره شد برای تئوری بیگ بنگ علاوه بر مشاهدات و آزمایش ها دو استدلال اساسی وجود دارد.

  • مشاهده امواج مایکرویو که به سراسر کائنات سرایت کرده اند و از وقتی که کائنات رو به سردی رفت تا وقتی که کاملا شفاف بود در حال سیر در فضا بوده اند.
  • فاصله بین کهکشان ها در فضا در حال افزایش است و این نشان میدهد که این کهکشان ها در لحظه ای قبل تر از حال، فاصله کمتری نسبت به یکدیگر داشته اند، و در نتیجه اگر زمان را به عقب برگردانیم، این کهکشانها به هم نزدیک و نزدیکتر میشوند تا جایی که به یک نقطه میرسند و اگر زمان را به حال خود رها کنیم حالت انفجار (BANG) بزرگ (BIG) را خواهیم دید.

شایان ذکر است در سالهای اخیر عده ای ادعا کرده اند که سرعت این دور شدن بین کهکشان ها در حال افزایش است و این نشان میدهد که دلیل این گسترده شدن نمیتواند یک انفجار باشد، اما این افراد هنوز نتوانسته اند با ارائه اسناد و مدارک و دلایل کافی علمی تئوری بیگ بنگ را بطور جدی زیر سوال ببرند.

بیگ بنگ بعنوان ابتدای کائنات شناخته میشود، تمام کائنات شامل انرژیها و مواد آن در یک ذره کوچکتر از هسته یک اتم گنجانده شده بوده است به زمانی که کائنات در این حالت بوده است زمان یگانگی میگویند. بیگ بنگ علاوه بر ابتدای کائنات، بعنوان ابتدای زمان و فضا در تعریف فیزیکی آن مطرح است. بعد از یک انفجار بزرگ که باعث تریلیونها درجه حرارت شد موادی که بی نهایت چگال بودند (جرم بالا و حجم کم داشتند) در کسر بسیار کوچکی از یک ثانیه در جهات مختلف به اطراف پاشیده شدند.

این مواد بسیار چگال بودند و بصورت سنگهای آسمانی بسیار داغ به اطراف پرتاب شدند. این انفجار ناگهانی باعث بوجود آمدن تمام نمونه های درون اتمی (فوتون ها، الکترون ها، هسته ها و…) شدند که باعث ایجاد ماده و انرژی و زمان و فضا شد و این اتفاق برابر با زمانی بود که ساعت کائنات شروع به کار کرد.

اتفاقاتی که بعد از بیگ بنگ افتاد و زمان دقیق آنها همچون زمان بوجود آمدن عناصر شیمیایی، تشعشعات مایکروویوی که راجع به آنها سخت گفتیم و.. همه بصورت زیر مرتب میشوند.

بلافاصله بعد از بیگ بنگ اندازه کائنات از اندازه هسته یک اتم به چیزی در حدود 10 به توان 35 متر افزایش پیدا میکند. به این اتفاق «Inflationary Epoch» گفته میشود. این حجم حاصله از بیگ بنگ بصورت کاملا قرینه از طرفین دیده میشود.

از 10 به توان -35 ثانیه تا 10 به توان -43 ثانیه ثانیه پس از بیگ بنگ که به «Plank Epoch» معروف است

در این بازه زمانی حرارت ذرات حدود 10 به توان 32 تا 10 به توان 27 درجه کالوین تخمین زده میشود.

از 10 به توان -35 تا 10 به توان -12  ثانیه پس از بیگ بنگ که به «Grand Unification Epoch » معروف است

در این بازه زمانی حرارت ذرات حدود 10 به توان 27  تا 10 به توان 15 درجه کالوین تخمین زده میشود. ذرات شروع به سرد شدن میکنند.

از 10 به توان -12 تا 10 به توان -6 ثانیه پس از بیگ بنگ که به «Electroweak Epoch» معروف است.

در این بازه زمانی حرارت ذرات حدود 10 به توان 15  تا 10 به توان 13 درجه کالوین تخمین زده میشود. ذرات شروع به سرد شدن میکنند و کائنات شکل میگیرد

3 ثانیه بعد از بیگ بنگ، عناصر اولیه شروع به شکل گیری میکنند. اولین چیزی که پدید می آید هسته هیدروژن است. بعد از پدید آمدن هسته های هیدروژن باهم پیوند خردند و هلیوم پدید آوردند. به این پدیده «Nucleosynthesis» گفته میشود.

10,000 سال بعد از بیگ بنگ دوران تشعشعات مایکروویو که از آنها یاد شد. بیشتر کائنات در این زمان همچنان بصورت امواج (نوعی از انرژی) بود. این امواج شامل امواج اشعه ایکس و رادیویی و فرابنفش میشدند

300,000 سال بعد از بیگ بنگ دوران چیرگی ماده بر انرژی (از لحاظ تکثر). در این دوران امواج به طول موجهای بیشتری رسیدند (هرچه طول موج بیشتر باشد مقدار انرژی یک موج کمتر است) و دما حدود 10 هزار درجه کلوین بود. اتمهای لیتیوم در این دوران در حال شکل گیری بودند و الکترونهایی که با هسته های هیدروژن و هلیوم پیوند خوردند نمونه های اتمی پایداری را تشکیل داده بودند.

300 میلیون سال بعد از بیگ بنگ ستاره ها و کهکشانها شروع به شکل گرفتن میکنند. کائنات تا این زمان بصورت یک ابر بسیار بزرگ از گاز بود تا اینکه در این دوران قسمتهای نامتوازن این ابر بزرگ از گاز شروع به جذب  مواد بیشتر کرد و این امر باعث شد این بسته های گازی چگال و چگالتر از گذشته شوند. سر انجام ستاره ها شروع به انفجار کردند (به پایان رسیدن عمر یک ستاره و پایان آنرا سوپرنوا مینامند Supernova پدیده بسیار جالب دیگریست که توضیح آن خارج از این نوشتار است.) و تولد ستاره های جدید شد که مجموعه کثیری از این ستاره ها ایجاد کهکشانها را باعث شد.

وضعیت کائنات بعد از بیگ بنگ

دماهای مختلف بعد از بیگ بنگ

برای بزرگتر شدن این تصویر روی آن کلیک کنید

پدید آمدن این کهکشانهای اولیه حدود 12 تا 15 سال قبل از پدید آمدن منظومه شمسی و کهکشان راه شیری ما بود. کائنات از آن دوران تابحال در حال ایجاد کردن کهکشانها و ستاره ها همچون ستاره ما (خورشید) است.

باید توجه داشت که بیپ بنگ ابتدای وجود کائنات است، نه ابتدای هستی! بحث در مورد اینکه قبل از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده و سوال بسیار رایجی که خداپرستان مطرح میکنند مبنی بر اینکه آن ذره اولیه را چه کسی (!) آنجا قرار داده و یا رد برهان کشکی اثبات وجود خدا از طریق بیگ بنگ را میتوانید در نوشتار های زیر بیابید.

دلیل بیگ بنگ چه بوده است؟ اولین موجود رو کی آفرید؟ چرا یک چیز نمیتواند از ناچیز بوجود بیاید؟

پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟

رد برهان بیگ بنگ

بعضی از افراد هنگام شنیدن یک تئوری میگویند این که هنوز اثبات نشده است! این افراد که اصولا اطلاعات چندانی راجع به چیستی و چگونگی مفاهیم علمی ندارند، نمیدانند تئوری یعنی چه، در مورد علم و تئوری و… میتوانید در نوشته ای با فرنام علم چیست؟ اطلاعات بیشتری بیابید.

در مقام مقایسه بیگ بنگ و آنچه قرآن در باره پدید آمدن کائنات میگوید و ادعای پوچ مسلمانان مبنی بر اینکه به بیگ بنگ در قرآن اشاره شده است (!) نوشتاری توسط دکتر میرزا روشنگر با فرنام قرآن و پیدایش جهان و همچنین نوشته ای با فرنام بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله دروغی بزرگتر از جهان هستی توسط آله دال فک  توصیه میشود.

دعوت از دکتر مولانا ملازاده برای مناظره

آرش بیخدا با هدف روشن شدن افکار عمومی و آشکار شدن حقایق تاریخی از دکتر مولانا ملازاده دعوت به مناظره کتبی پیرامون مسئله قتل عام یهودیان یثرب کرده است، اما آقای ملازاده متاسفانه به هر دلیل از شرکت در این مناظره شانه خالی کرده اند. شما نیز میتوانید ایشان را به شرکت در مناظره تشویق کنید.

ایمیل نخستین من در 17 فبریه 2006

Dear Dr.Molazadeh,I invite you to debate me over the issue of Jewish genocide in Medinah.

Please read the details in the following address.

http://www.goftegu.com/vb/showthread.php?t=68

Thanks,

Arash Bikhoda

پاسخ آقای ملازاده در 15 مارچ 2006

Jonab arashShoma chera dar haman barnameh mosharekat namikardee vangahai magar ensan har mozooy ra matrah kard bayad monazerh konad?

پاسخ من به ایمیل آقای ملازاده در 16 مارچ 2006

دکتر ملازاده گرامی،درود های گرم و شادباش نوروزی مرا پذیرا باشید،

من یک ماه پیش شما را به مناظره دعوت کردم و در روز 15 مارچ فرصتی که من برای این مناظره در نظر گرفته بودم به پایان رسید، اما شما در همان روز برای من بعد از 1 ماه ایمیل فرستادید، که البته میدانم به دلیل مشغول بودن شما به کارهای دیگرتان است و از احتمالا فرصت پاسخ به دعوت من را نداشته اید. بنابر این من از مدیر تارنمای گفتگو خواهش کردم که مدت مناظره را تا 1 ماه دیگر نیز تمدید کنند و ایشان به احتمال زیاد موافقت خواهند کرد. بنابر این من تا 15 ام آپریل حاضر به مناظره کتبی با شرایط ذکر شده در تارنمای گفتگو با شما هستم. این مدت را برای این در نظر گرفته ام که شما فرصت کافی برای مطالعه مدارک و استدلالهایی که من از آنها علیه پیامبر اسلام دفاع میکنم مطالعه بفرمایید، مدارک و منابع بطور مشخص در کتابچه 49 صفحه ای زیر یافت میشوند، برای مطالعه آن به برنامه Adobe Acrobat نسخه 7 نیازمندید.

Payam_Avare_Marg1.pdf
پرسیده اید که چرا من در برنامه شما مشارکت نکردم، دلیلش این است که برنامه شما با هزینه شما برای اهداف شما اداره میشود و من اینرا منصفانه نمیدانم که از وقتی که متعلق به شما است بخواهم برای اهداف خودم که نشان دادن چهره واقعی، مستند و مبتنی بر تاریخ پیامبر اسلام است استفاده کنم. از این گذشته شما فرصت کافی را برای ابراز عقاید به مخاطبان خود نمیدهید که این نیز قابل فهم و ناشی از طبیعت برنامه های تلویزیونی شما است و نمیتوان از این بابت خرده ای بر شما گرفت. به همین دلایل مشارکت در برنامه شما مشکلی را از سر راه بر نمیدارد.

پرسش دوم شما این بود که «مگر انسان هر موضوعی را مطرح کرد باید مناظره کند؟». نمیدانم آیا شما با تارنمای زندیق آشنایی دارید یا نه، در این تارنما مدارکی بر خلاف اسلام ارائه میشود و یک دسته از آن مدارک، مدارکی است که علیه پیامبر اسلام ارائه میشود. بر اساس یک دسته از این مدارک تاریخی من پیامبر اسلام را محکوم به نسل کشی و کشتار وحشیانه و ناجوانمردانه انسانهای بیگناه سه قبیله یهودی بنی نضیر، بنی قینقاع و بنی قریظه میکنم و در هر سه مورد پیامبر اسلام را خاطی میدانم و چنین شخصی را شایسته پیروی و پیامبری نمیدانم.

کاری که پیامبر اسلام بر علیه یهودیان کرده است به مراتب وحشتناک تر از کاری است که هیتلر قصد داشت علیه یهودیان انجام دهد و البته هیتلر به اهداف خود نرسید اما متاسفانه پیامبر اسلام توانست به این قسمت از اهداف خود که همانا نابود کردن قبایل یهودی مدینه که برای قرنها ساکن یثرب بودند رسید و از آن تاریخ تا به امروز هیچ یهودی در عربستان وجود ندارد.

تارنمای زندیق بیش از 5000 بیننده در روز دارد و اسنادی که علیه پیامبر اسلام ارائه شده است توسط هزاران نفر تاکنون خوانده شده است. از طرفی ظاهرا شما این اتهام ها را رد کرده و نابود شدن و نسل کشی یهودیان مدینه را عادلانه میدانید. از آنجا که تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن چندان کار منصفانه ای نیست و از آنجا که جنابعالی بدون شک از آگاهان پیرامون این قضیه هستید و سخنان و مطالبی را برای رفع این اتهام بیان کرده و نوشته اید، من گمان میکنم که شایسته باشد شما با من پیرامون این مسئله مناظره کتبی کرده و نشان دهید که پیامبر اسلام مرتکب خطا و جنایتی نشده است، و یا اعلام کنید که از دیدگاه شما شخصی جنایتکار و خونخوار همچون محمد را میتوان یک پیامبر دانست.

در ضمن از آنجا که من احتمال میدهم شما از بار این بحث و مناظره با بهانه های مختلف شانه خالی کنید تمام مکاتبات من با شما بطور عمومی منتشر خواهند شد تا حقایق آشکار شوند.

منتظر پاسخ شما به این دعوت هستم،

با سپاس و احترام

آرش بیخدا

16 مارچ 2006

پاسخ دکتر ملازاده در 16 مارچ 2006

من در همان برنامه وعلنا در مقابل مردم بيان كردم كه نه با تو ونه با هيج كسىمناظره كتبى نميكنم مخصوصا با انسان مجهولى كه نه مدرك تحصيلى و نه درجهء

علمى اورا نميشناسم شما به نظر من شايد يك يهودى متعصب و كينه توز بوده كه فقط در صدد مطرح

شدن ويا انتقام كرفتن هستيد و از راه من نميتوانيد به اين هدف پليد خود برسيد و

الا اينكونه وحشيانه به يك بيامبر راستين بى ادبى نميكرديد و هركار بكنيد من

با دهن دريده اى مثل تو نه مناظره بلكه حاضر به نشستن در يك ميز هم نخواهم بودم

پپاسخ من به دکتر ملازاده، 17 مارچ 2006

جناب دکتر ملازاده،با درود های مجدد و دوستانه بر شماهدف من از دعوت شما به مناظره بسیار روشن است، من میخواهم به شما و همه اثبات کنم که شما و همفکرانتان آگاهانه یا نا آگاهانه در دفاع از کشتارهای پیامبرتان دروغ میگویید و مردم را با دروغهایتان فریب میدهید و نمیخواهید چهره تاریخی پیامبر اسلام آشکار شود. ظاهراً تخم کینه و یهود ستیزی که پیامبر انسان ستیز شما آنرا در جهان کاشته است آنقدر در وجود شما رشد کرده است که شما منتقد و دگر اندیش خود را نا دانسته «یهودی» می انگارید و از ابراز نژادپرستی خود نیز شرم ندارید. زودا که این رسم اسلامگرایان از فرط انتقادات گسترده و افشاگری های ایرانیان خردگرا و اسلام ستیز، تغییر کند و شما منتقدین خود را نه با اتهام «یهودی» بودن بلکه با اتهام «ایرانی» و «خردگرا» بودن محکوم کنید و از بحث و مناظره با آنها فرار کنید.

اما با فرض «یهودی» بودن من، از شما که ادعای حقانیت اسلام و عالم بودن خود را دارید (با نادیده گرفتن اینکه شیوه گفتار شما و بویژه «دهان دریده» خواندن طرف مقابلتان گویش هر صنفی باشد گویش عالمان و خردمندان واقعی نیست) بعید است که به این دلیل و به دلیل مجهول بودن و بی اطلاعی از مدارک تحصیلی من از پاسخ دادن به اتهامات من و دفاع کردن از پیامبر اسلام فرار کنید. آیا شما برای اینکه اتهامات کسی علیه پیامبر اسلام را بصورت رو در رو و صریح با حفظ احترام متقابل رد کنید مدرک تحصیلی و هویت او را بازجویی میکنید؟ چه سفسطه و نژادپرستی بالاتر از این وجود دارد که شما به دلیل «یهودی» بودن یک شخص از بحث و مناظره با او امتناع کنید؟ آیا این کردار شما درست همانند کسانی نیست که به دلیل شباهت ظاهری شما به «بن لادن» سخنان شما را به سخره میگیرند؟

بهانه آوردن دیگر شما برای فرار از مناظره کتبی نیز تنها از آنرو است که خوب میدانید به دلیل اینکه این مناظره ها دقت بالایی دارند دستتان رو خواهد شد. اگر اصرار بر مناظره غیر کتبی دارید من اعتراضی ندارم، من مطالبم را کتباً مینویسم و شخصی برای شما آنها را بخواند و بعد سخنان شما را بنویسید و در جواب من اعلام کند، اینگونه میتوانید مناظره کتبی را به مناظره ای شفاهی تبدیل کنید. اگر مشکل این است که شما شخصی را سراغ ندارید من از شخصی خواهم خواست که مطالب را برای شما بخواند. آیا دلایل غیر موجه دیگری نیز دارید؟

تارنمای شما (Isl.org.uk) بر اساس آمار Alexia علی رغم تمامی تبلیغات تلویزیونی شما و علی رغم اینکه در حدود 25% از جامعه ایران را نمایندگی میکند و از مهم ترین تارنماهای اهل تسنن ایرانی است چندان تفاوتی از نگر تعداد مراجعه کنندگان با تارنمای زندیق (Zandiq.com) ندارد و تعداد کسانی که همین نامه را میخوانند احتمالاً بیش از تعداد کسانی است که در یک هفته از تارنمای شما دیدن میکنند. بنابر این شما آنقدر هم که فکر میکنید حداقل در اینترنت مطرح نیستید. از این گذشته اینکه شما فکر میکنید من میخواهم از طریق شما «مطرح» شوم، آشکارا نشان از آن دارد که شما از پیش میدانید در چنین چالشی شکست خواهید خورد و سبب مطرح شدن بیشتر اندیشه من و رسوایی پیامبرتان خواهید شد، و الا براستی شما از مطرح شدن یک شخص و اندیشه اش بعنوان کسی که اتهامات دروغین به پیامبر اسلام وارد کرده است چه بیمی دارید؟ آیا مطرح شدن یک شخص مانند من بعنوان کسی که از باطل دفاع میکند و به قول شما «وحشیانه به یک پیامبر راستین بی ادبی میکند» به نفع شما است یا به ضرر شما؟

بارها شنیده ام که شما ادعای مبارزه، افشا کردن و رسواسازی اسلام ستیزان را در برنامه خود و در نوشتارهایتان مطرح میکنید. اگر واقعاً به این ادعای خود پایبند هستید من از شما دعوت میکنم من را رسوا کنید. جالب است بدانید تارنمای زندیق بیش از هر منبع دیگری به اسلام ستیزی میپردازد و بیشترین حجم مطالب ضد اسلامی را به زبان فارسی بر روی شبکه جهانی اینترنت دربر دارد. از آنجا که شما از وارد گفتمان شدن با سازنده بزرگترین منبع ضد اسلامی اینترنت به زبان فارسی بیم دارید به نظر میرسد ادعای شما سراسر پوشالین باشد. همچنین به نظر می آید ادعای شما محدود به دشنام دادن، برچسب زدن و حملات شخصیتان به شخصیت هایی چون زنده یاد «علی دشتی»، و گلایه از استاد بهرام مشیری در غیاب مدافعان اندیشه های آنها و همچنین انتشار مطالبتان در تارنمای گویا که به هر دلیل از انتشار نظرات مخالف اسلام سر باز زده است باشد. آیا اینگونه به مبارزه با اسلام ستیزان میپردازید؟ گویا شما ترجیح میدهید بجای رویارویی مستقیم و گفتمان متمدنانه از توی پناهگاه خود بر اسلام ستیزان سنگ پرانی کنید.

در پایان من اصراری بر مناظره با شما ندارم، زیرا عدم شرکت شما در این مناظره تنها به معنی شکست شما در این مناظره و اثبات اتهام های من است. البته من از طرفی به شما برای گریز از مناظره حق میدهم زیرا دفاع از پیامبر اسلام با توجه به کارهای بسیار غیر انسانی و غیر اخلاقی که کرده است بی اندازه دشوار است و براستی که اگر او امروز زندگی میکرد، برجسته ترین وکلا نمیتوانستند از اتهاماتی که به ایشان وارد است دفاع بکنند و ایشان در هر دادگاه عادلی محکوم میشد. ولی مسلماً شما دلیل معتبری غیر از اینکه از ناحق دفاع میکنید برای گریز ندارید. شما درصورتی که از حق و به قول خودتان از «یک پیامبر راستین» دفاع میکنید نباید از مناظره بیم داشته باشید زیرا حقیقت خود را آشکار میکند و این ناحق است که برای دفاع از آن باید از بحث آزاد فرار کرد و برایش آدم کشت. یعنی همان کاری که اسلامگرایان در طول تاریخ با منتقدین اسلام انجام داده و میدهند. آشکار است که شما دلیل معتبری برای فرار از بحث و مناظره ندارید، شرکت نکردن شما در این مناظره تنها به معنی ضعف شما در دفاع از پیامبر به قول شما «راستین» تان و همچنین درست بودن اتهامات من علیه این پیامبر قتل عامگر است و این نیز خود برگ برنده ای در دست من و سایر اسلام ستیزان جهان است.

با احترام علی رغم بی احترامی شما،

آرش بیخدا.

17 مارچ 2006

مطالب و اسناد در ارتباط با این مناظره:

کپی شده از :

http://www.goftegu.com/vb/showthread.php?p=970

نیوتون و خداباوری او.

نیوتون بدون شک یکی از نوابغ تاریخ و به باور افرادی بزرگترین نابغه تاریخ بشر بوده است. نیوتون کاشف جاذبه و همچنین کسی است که حسابان (Calculus) را ایجاد کرد. شاید از همین رو باشد که بسیاری از خداباوران او را مرجع شناخت خدا میدانند. بسیاری از افراد وقتی با بیخدایی روبرو میشوند میگویند که اگر خداباوری غلط است چرا نیوتون خداباور بوده است؟

البته این «استدلال» کمترین ارزشی ندارد و هیچ چیز جز مغلطه توسل به مرجعیت نیست، زیرا نیوتون مرجع یافتن حقایق در مورد خدا نیست. اینکه بگوییم X درست است زیرا فرد A به آن اعتقاد دارد ذره ای ارزش ندارد و استدلالی غلط نادرست نیست. نیوتون یک فیزیک دان و ریاضی دان بوده است و او در رشته تخصصی خود نیز اشتباهات زیادی کرده است و بسیاری از نظرات او در رشته تخصصی اش امروزه منتفی هستند، چه برسد به چیزی که نیوتون در آن تخصص نداشته است، یعنی نظرات او در مورد فلسفه دین. اما چیزی که مرا به نگاشتن این سطور وا میدارد اهمیت دیدگاه نیوتون نسبت به خدا است زیرا خدایی که نیوتون به آن باور داشته است خدایی علمی بوده است و این نوع خدا در میان خداباوران آماتور و غیر پخته و ناآگاه از فلسفه دین نیز همچنان محبوبیت دارد و حتی بیخدایان زیادی نیز درکی نیوتونی از خدا دارند و این درک درکی غلط است که باید برطرف شود. همچنین این کار به این علت ضرورت دارد که معلوم شود چرا نیوتون به وجود خدا معتقد بوده است.

شناخت دیدگاه نیوتون نسبت به خدا ارتباط زیادی با قضیه ای که معروف به خدای حفره ها (خدای حفره ها چیست؟) دارد و نیوتون از شاخص ترین افرادی است که از این روش به وجود خدا اعتقاد داشته است. منظور از خدای علمی دقیقا همین است، البته منظور از علم همان چیزی است که در انگلیسی آنرا با فرنام «Science» میشناسیم، نه «آگاهی، خرد» و از این دست مفاهیم. در ذهن بسیاری از خداباوران خدا علتی عرضی است نه علتی طولی، برای اینکه فرق علت طولی و عرضی مشخص شود مثالی را خواهیم زد.

فرض کنید شما با راکت تنیس ضربه ای را به توپ تنیس وارد میکنید. افزایش سرعت اولیه توپ در این وضعیت معلول است و علت نیرویی است که راکت به توپ وارد کرده است، بنابر این، حرکت راکت علت و حرکت یافتن توپ معلول است. آیا اگر کسی در چنین وضعیتی به شما بگوید «این شما نبوده اید که توپ را به حرکت در آورده اید، بلکه این راکت بوده است که توپ را به حرکت در آورده است» آیا حرف درستی زده است؟ پاسخ شما نیز قطعا منفی است، این شما بوده اید که باعث حرکت راکت شده اید، بنابر این شما نیز نه بطور مستقیم بلکه بطور غیر مستقیم و با واسطه، علت حرکت توپ تنیس شده اید، به چنین علتی علت طولی گفته میشود، عمل شما، علت چیز دیگری شده است و آن معلول نیز خود علت چیز دیگری شده است.

علت طولی را در نمودار زیر مشاهده کنید، پیکانهای قرمز و آبی علتهای طولی هستند که بواسطه پیکان سبز باعث تحقق معلول که با یک مربع نارنجی نشان داده شده است شده اند. آشکار است که این علت ها در طول یکدیگر قرار گرفته ند.

شایسته است برای علت عرضی نیز مثالی بزنیم، فرض کنید بذر یک گیاه در خاکی توسط کشاورزی کشت میشود و بعد از این کشت، کشاورز آنرا داشت میکند. این بذر به علت وجود عوامل مختلفی مانند نور خورشید و آب و کود سبز شده و رشد میکند. علت رشد این گیاه چیست؟ کشت و داشت کشاورز است یا نور خورشید یا آب و کود؟ آشکار است که همه این عوامل همزمان علت رشد این بذر هستند در چنین شرایطی که وجود علتها بطور همزمان و عرضی برای تحقق معلولی لازم است هریک از آن عوامل بطور عرضی سبب تحقق معلول میشوند، این مسئله نیز در نمودار زیر نشان داده شده است. هریک از پیکانها یک علت عرضی هستند که در کنار علت دیگر سبب تحقق معلول میشوند.

حال باید توجه داشت که اگر کسی ناگهان به صحنه ای وارد شود و تحقق معلولی را ببینید قاعدتاً همیشه ممکن است آخرین علت را ببیند، و از وجود علتهای پیشین طولی نا آگاه باشد. میدانیم خدا نیز درصورتی که وجود داشته باشد یک علت است (البته در اینکه خدا را میتوان علت چیزی تصور کرد یا نه جای شک بسیار و اعتراض وجود دارد، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی مراجعه کنید.) و معمولا افرادی که آشنایی چندانی با فلسفه دین ندارند و مطالعه و کنکاشی در این زمینه نداشته اند تصور میکنند که خدا نیز یک علت عرضی است. یعنی این افراد تصور میکنند در کنار علتهای طبیعی که وجود دارند، خدا نیز خود بعنوان یک علت مجزا عمل میکند، یعنی به عبارت دیگر در علم دنبال علتهای الهی میگردند، یعنی مثلا فکر میکنند برای اینکه حیات بر روی زمین بوجود آمده باشد باید در زمانی ناگهان علت الهی وارد زمین شده باشد و سبب وجود حیات به شکل حبوط آدم یا هر شکل دیگری شده باشد، شاید مفهوم «خدای علمی» که گاهی از آن با فرنام «خدای مکانیکی» نیز یاد میشود اکنون پس از این توضیحات روشنتر شده باشد.  در اینکه آیا خدا هرگز بعنوان یک علت عرضی عمل میکند یا نه در میان خداباوران اختلاف وجود دارد اما تقریباً تمام فلاسفه خداباور معتقدند که بسیاری یا همه فعالیتهایی که خدا انجام میدهد به صورت طولی انجام میگیرد.

کسانی که خدا را بصورت علت عرضی جستجو میکنند معمولا دچار قضیه خدای حفره ها میشوند، یعنی در ذهن آنها حفره هایی بوجود می آید که سعی میکنند این حفره ها را با خدا پر کنند. مثلا نمیدانند حیات چگونه بوجود آمده است و بنابر این اولین پرسشی که از بیخدایان میپرسند این است که اگر خدا وجود ندارد پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟ اینگونه افراد هرچه علمشان نسبت به طبیعت بیشتر میشود و حفره های ذهنیشان تنگ تر و تنگ تر میشوند و در برخی مواقع این حفره ها حذف میشوند بیخدا میشوند! و بعد از بیخدا شدن نیز اگر کسی از آنها بپرسید برای چه بیخدا هستید آنها میگویند «چون میدانیم دنیا و انسان چگونه بوجود آمده اند»، یا اینکه میگویند «انسان تکامل یافته است»، یکی از دلایل وحشت برخی از خداباوران از نظریه تکامل همین است که این نظریه این حفره ها را از بین میبرد و یکی از دلایل اتکای برخی از بیخدایان بر نظریه تکامل و داروینیسم نیز از همین کج فهمی ناشی میشود.

واقعیت این است که نه حفره های موجود در علم میتوانند وجود خدا را اثبات کنند، نه رفع تمام آن حفره ها و اثبات اینکه جهان و انسان بدون نیاز به علتهای عرضی ماوراء طبیعی و بصورت کاملا طبیعی بوجود آمده اند میتواند عدم وجود خدا را اثبات کند زیرا اگر هیچ نادانسته ای نیز در جهان وجود نداشته باشد خداباوران میتوانند مدعی شوند که خداوند یک علت طولی است، بنابر این هم خداباوران باید درست فکر کردن را در مورد خدا بیاموزند و برای اثبات وجود خدا استدلال بیاورند (به بخش رد براهین اثبات وجود خدا مراجعه کنید) و بیخدایان نیز باید اینگونه استدلالهای غلط را کنار بگذارند و برای عدم وجود خدا استدلال بیاورند (به بخش براهین اثبات عدم وجود خدا مراجعه کنید).

این دیدگاه ریشه ای دیرینه دارد، یکی از اتهاماتی که مذهبیون در یونان باستان در دادگاهی که منجر به مرگ سقراط شد به او زدند اتهام بیخدایی بود، و این اتهام با این دلیل به او وارد شد که او به علم معتقد بود و علتهای طبیعی را برای هر چیز جستجو میکرد و این از نظر آن حزب اللهیان زمانه باعث میشد که «جایی» برای خدا باقی نماند، یا بعبارت دیگر روش سقراط و افراد خردگرا همان حفره های یاد شده را در ذهن عوام از بین میبرند و این به ضرر دین خویان تمام میشود.

اما نیوتون از شاخص ترین افرادی است که دچار این اشتباه شد و خداباوری او ناشی از این تصور غلط و خامش از خداباوری بود خدای نیوتون همان خدای علمی است که بیشتر خداباوران و بیخدایان نیز از همان تصور پیروی میکنند. نیوتون با کشف جاذبه از طرف دوستان مسیحی اش متهم به کفر گویی شد، زیرا مسیحیان پروتستانت نیز باور داشتند خدا بر تمام طبیعت تسلط کامل دارد و قانون جاذبه چون سبب یک سری از اتفاقها میشود به نوعی رقابت با خدا دارد. نیوتون با استفاده از قوانینی که برای جاذبه کشف کرده بود میتوانست توضیح دهد که چگونه سیاره ها با یکدیگر برخورد نمیکنند و در حال حرکت هستند. اما نمیتوانست تصور کند که این سیاره ها چگونه ممکن است در یک صفحه قرار بگیرند و با یکدیگر برخورد نکنند. او به دوستش ریچارد بنتلی (Richard Bently) رئیس دانشگاه پاول قدیس (St. Paul) در مورد این تصور خود نوشته است

من نمیتوانم تصور کنم که این قضیه تنها با علتهای طبیعی قابل توضیح باشد، من مجبورم که تصور کنم که این ناشی از تدبیر موجودی متشخص و مختار است. (1)

یک ماه بعد او بازهم به همین موضوع اینگونه اشاره کرده است

جاذبه میتواند سیارات را به حرکت در بیاورد اما بدون وجود یک علت الهی ممکن نیست که این سیارات به اینگونه دایره وار به دور خورشید بگردند، بنابر این به این دلیل و سایر دلایل من مجبورم که بگویم این قضیه را به موجودی هوشمند نسبت بدهم. (2)

البته شاید نیوتون در آن زمان نمیدانست که به چه علتهای طبیعی سیارات بصورت دایره یا بیضی وار دور خورشید که مرکز منظومه شمسی است میگردد اما این قضیه امروز دانسته است، نیوتون در اینجا از برهان نظم استفاده نکرده است، این سخن نیوتون نمونه ای آشکار استفاده از خدای حفره ها است. و چون نیوتون به این قضیه اتکا کرده است خداباوری او نیز باطل است و او از روی نادانی اش به خدا معتقد بوده است، طبیعتاً اگر نیوتون امروز وجود میداشت و میدانست که چه دلایل طبیعی و معتبر علمی برای چرخش دایره وار سیاره ها بدور خورشید وجود دارد او نیز دیگر دلیلی برای خداباوری نمی یافت و بیخدا میشد. مگر اینکه «سایر دلایل» ای که نیوتون از آنها یاد کرده است دلایلی معتبر باشند که ما از آنها خبر نداریم و کسی نمیتواند مدعی چنین چیزی شود.

باید توجه داشت که منظور نیوتون در اینجا به هیچ عنوان برهان نظم نبوده است، او در جای دیگر برهان نظم را به این شیوه بیان کرده است،

این زیباترین سیستم، خورشید، سیاره ها و ستاره های دنباله دار تنها تحت تسلط یک موجود قدرتمند و هوشمند است که میتوانند وجود داشته باشند و به هستی خود ادامه دهند… او ابدی و بی نهایت، علیم و قدیر است. دوران حیات او از ازل تا ابد است، او بر همه چیز تسلط دارد، و همه چیز را میداند و بر همه چیز قادر است… (3)

نیوتون نیز همانند بسیاری از سایر خداباوران گمان میکرده است که نظم موجود در جهان ناشی از وجود یک موجود هوشمند و متشخص یعنی خدا است که ناظم جهان است. البته فلاسفه ای بعدها مانند ویلیام پالی برهان نظم را به شیوه ای بسیار قوی تر بیان و ارائه کرده اند که غلط بودن و باطل بودن آن را میتوانید در نوشتاری با فرنام «برهان نظم» مطالعه کنید و دریابید که چرا برهان نظم نمیتواند وجود خدا را اثبات کند و اشکالش چیست.

نتیجه آنکه پیروی از نیوتون در خداباوری اش نابخردانه است زیرا او به دو دلیل کاملا غلط و باطل به خدا معتقد بوده است که یکی از آنها حتی جزو براهین رایج اثبات وجود خدا نیز نیست و از نا آگاهی او از فلسفه دین و ماهیت وجود خدا و رفتار او سرچشمه گرفته است.

از این گذشته این نکته قابل توجه است که برخی از تاریخدانان و بیوگرافیست های نیوتون متتقدند که او دئیست-خدا انگار (خدا انگاری چیست؟) بوده است، یعنی معتقد بوده است که خدا در زندگی ما دخالت نمیکند و نه پیامبری میفرستد نه کتابی نازل میکند و نه خود بر روی زمین می آید و یا وحی نازل میکند. کارن آرمسترانگ از تاریخدانان مشهور میگوید:

نیوتون از شر تمام خرافات و حماقتهای دینی خلاص شده بود، خدایی که با معجزات کارهایی را انجام میدهد برای او برابر با لولو هایی بود که ما با آنها کودکانمان را میترسانیم. (4)

البته برخی نیز او را تئیست-خداباور (تئیست، خداباور چیست؟) معرفی کرده اند، که البته بررسی این موضوع خارج از موضوع و حوصله این نوشتار است.

منابع:

(1)- نقل شده در A.R. Hall and L.Tilling, eds.,The Correspondence of Isaac Newton,  III vols. Cambridge 1959-77, December 10, 1692, II pp.234-35

(2)- January 17,1693, in ibid, p.240

(3)- Isaac Newton, Philosophia Naturalis Principa Mathematica, translated by Andrew Motte, Florian Cajavi (Berkely 1934) pp 344-46

(4)-A history of God, by Karen Armstrong, Ballentine Books, New York, 1993, p342

از سایر دانشمندانی که به وجود خدا اعتقاد داشته اند تارنمای زندیق به برسی باورهای اشخاص زیر نیز پرداخته است

معجزات الله

شاید باورکردنش سخت باشد اما افرادی وجود دارند که با دیدن تصاویری که بر روی اینترنت یا در نشریات خاصی تحت عنوان معجزات اسلام و الله منتشر میشوند متقاعد میشوند که الله حقیقت دارد و این «معجزات» نشانی بر حقانیت اسلام است. من واقعا نمیدانستم با این قضیه باید چگونه برخورد کرد، آیا باید آنرا به سخره گرفت یا تنها به ساده لوح بودن کسانی که از این راه به حقانیت اسلام پی میبرند تاسف خورد. اما به هرحال از آنجا که افراد بیشماری از من خواسته اند که پاسخی برای این دسته معجزات آماده کنم تصمیم بر آن گرفتم که توضیحاتی در این زمینه ارائه دهم، هرچند ممکن است این اباطیل اساساً ارزش وقت گذاشتن نداشته باشند اما برای مبارزه با خرافات متاسفانه باید تا این حد مسائل مضحک را نیز جدی گرفت. در این نوشتار به چند مورد از این ادعاها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که تصاویر مشابهی برای سایر ادیان نیز وجود دارد، لذا نمیتوان این اتفاقها را که تنها به دلیل خواسته اندیشی (مغلطه توسل به نتیجه باور) مسلمانان جدی گرفته شده اند جدی گرفت و آنها را سندی برای حقانیت اسلام دانست. تصویر زیر تصویر دو گاو است که کلمه الله و محمد بر روی بدن آنها دیده میشود، البته اگر بخواهیم دقیق به این نقش ها نگاه کنیم واقعاً شبیه به الله و محمد نیستند و میتوان آنها را بصورت های دیگری نیز خواند، اما مسلمانان دوست دارند که این نوشته ها را آنگونه که دوست دارند بخوانند تا خرافات دینیشان تایید شده باشد.

اگر هدف الله با ایجاد این نقش ها واقعا فرستادن معجزه بوده است چرا او نقش ها را بصورت دقیقتر نیافریده است؟ آیا او اگر گونه ای جانوری مانند گونه ای از ماهیان را بصورتی می آفرید که عبارت لا اله الا الله روی آنها نقش میبست اتفاق بدی می افتاد؟ چرا الله هیچوقت کار خود را درست انجام نمیدهد؟ اما از این گذشته به سه مورد از یافته های مشابه در مورد سایر ادیان شرک آمیز و غیر سامی در زیر اشاره خواهد شد.

برای اینکه نشان دهیم این اتفاقها تنها معجزات اسلام نیستند شایسته است مثالهایی دیگر از سایر ادیان نیز ارائه شود تا بتوان دانست که این اتفاقها ممکن است در مورد بسیاری از ادیان بیافتد.

ام (OM) هندو ها، یکی از علامتهای بسیار مقدس هندو ها است که نماینده قدرت برهمن از خدایان این دین است و آنرا میتوانید بر روی بدن یک گاو ببینید، هندوگرایی از دیدگاه مسلمانان تنها بت پرستی و شرک است، اگر آن تصاویر معجزات الله هستند، این تصاویر نیز معجزات برهمن است. برای اطلاعات بیشتر در مورد ام اینجا را کلیک کنید.

انخ (Ankh) یکی از مهمترین سمبل های الهی در میان باورهای مصریان در عهد فراعنه بوده است، این علامت را میتوان بر روی این خرچنگ نیز دید، آیا میتوان اینرا معجزه انخ نامید؟ برای اطلاعات بیشتر در مورد انخ اینجا را کلیک کنید.

تصویر مقابل نیز از معجزات خدای ثور (Thor) از خدایان اروپایی اسکاندیناوی است، نام او در رعد و برق دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به ثور از اینجا دیدن کنید.

.

یینگ ینگ (Ying Yang) یکی از نشانهای مقدس چینیان است که ریشه در باورهای دینی کنفسیوس گرایی و تائوگرایی دارد در تصویر مقابل بر روی یک مارمولک (سوسمار) دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به یینگ ینگ اینجا را کلیک کنید

از تصویر زیر نیز بعنوان یکی از معجزات الله استفاده میشود، تصویر مقابل آن نیز توسط مسیحیان بعنوان معجزه مریم مقدس استفاهد میشود. البته معلوم نیست به چه دلیل این خانم باید مریم مقدس باشد، شاید تصویر جنیفر لوپز و یا آلیسیا سیلوستون مقدس باشد. در ضمن چرا مریم مقدس حجاب اسلامی را رعایت نکرده است؟

تصویر سمت چپ در زیر یکی دیگر از ادعاهایی است که اسلامگرایان معمولاً آز آن استفاده میکند. گفته میشود در این گوجه فرنگی عبارت لا اله الا الله و محمد رسول الله نوشته شده است. البته با چشم غیر مسلح نمیتوان واقعا این جمله را دید، مسلمانان آماده هستند تا هر خطوط کجی را بعنوان معجزه قبول کند. تصویر سمت راست نیز معجزه ای است که ما برای مسلمانان انتخاب کرده ایم، این معجزه پیامبر اسلام را در کنار عایشه بصورت سمبلیک نشان میدهد.

Tomato

تصویر زیر، یک کاکتوس است که به شکل الله دیده میشود، البته اینکه مسلمانان برخی از شاخه ها را بریده باشند تا این کاکتوس شبیه الله شود هیچ بعید نیست، اما تصویر سمت چپ معجزه دیگری است که پیامبر اسلام را در هنگام دیدن دختر بچه های 9 ساله بصورت سمبلیک نشان داده است، گزارش شده است آلت این کاکتوس به سمت قبله است.

به نظر می آید این تنها «معجزه» ای باشد که واقعا درست است. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که این علی، علی ابن ابیطالب باشد، این مجعزه میتواند مربوط به زنده یاد علی دشتی، علی میر فطروس و یا دکتر علی سینا و یا هر علی دیگری باشد.

در  تصویر سمت چپ که مسلمانان ادعا میکنند در یک جنگل وجود دارد، اما نه آدرسی از آن جنگل داده شده است نه هیچ چیز دیگر، و تنها میتواند یک نقاشی آب و روغن باشد  معجزه ای دیده میشود. تصویر سمت راست نیز معجزه ای طبیعی است که در آن یک آلت طبیعی به سمت الله گرفته شده است. تصویر سمت راست از معجزات کفار است.

تصویر سمت چپ، یک درخت است که رسم تعظیم به سمت عربستان را که مسلمانان 17 بار در روز انجام میدهند تکرار میکند، این تصویر از تصاویر بسیار معروفی است که مسلمانان با آن به شستشوی مغزی مردم میپردازند، تصویر سمت چپ نیز یکی دیگر از معجزات الله است، شرم بر الله که اینگونه معجزات مستهجن را در دید عموم گذاشته است. تصویر زیرین سمت راست نیست عکس العملی طبیعی است از طرف یک درخت، این دست نیز به سمت قبله گرفته شده است.

تصویر زیر در برخی از سایت های اینترنتی منتشر شده است که ادعا میشود روی سر این نوزاد کلمه لا اله الا الله دیده میشود، البته کوچک بودن این تصویر به این دلیل است که کسی نتواند درستی این ادعا را سنجش کند. اما تصویر مقابل عکس العمل کودکی خردگرا به پدرش است، در حالی که پدرش میخواست در گوش او پس از تولد اذان بخواند.

یکی از «معجزات» دیگر اسلام که در سایتهای اینترنتی مسلمانان و حتی بر روی اعلامیه هایی که در شهر ها پخش شده بود این بود که در هلند یک مادر مسلمان از دخترش میخواهد که در هنگامی که او نماز میخواند صدای موسیقی را کم کند و از آنجا که دختر به این حرف گوش نمیکند ناگهان آتش گرفته و مادر بر روی او پتویی می افکند. بعد از اینکه مادر پتو را برمیدارد دختر به جانوری که در تصویر مقابل میبینید تبدیل شده بود./p> ااین خبر که در خبرگزاری رسمی آفتاب نیز انتشار یافته بود اما مدیران این خبرگزاری آنرا حذف کردند، در واقع توسط یک سایت ترکیه ای برای نخستین بار انتشار یافته بود، که بعدها معلوم شد این تصویر از مجموعه مجسمه های یک هنرمند مجسمه ساز برداشته شده است. تصاویر سایر جانوران خیالی که او ساخته است را در زیر میتوانید ببینید.

برخی از اسلامگرایان با دیدن این ادعاها ژستی خردمندانه به خود میگیرند و میگویند اینها خرافات مردم است و ما نیز به آنها میخندیم، تو گویی میخواهند بگویند ما نیز اندکی از عقلانیت و خرد برخورداریم، این در حالی است که تبدیل شدن انسانها به میمون در قرآن نیز ذکر شده است و انسانی که از سلامت مغزی برخوردار باشد محال است این اباطیل را قبول کند./p>

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ. و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

ااما حال که حماقت مذهبیون اینقدر وافر است چرا نباید از این حماقت در راه مثبت استفاده کرد؟من شخصی را میشناختم که یک مسلمان بسیار مذهبی بود و به سکولاریسم و دموکراسی و حقوق بشر بسیار بد و بیراه میگفت، روزی به او گفتم این کارها آخر و عاقبت خوبی  ندارد، اما او به حرف من گوش نکرد، بعد از مدتی دریافتم که او تبدیل به یک میمونی که شباهت به رئیس جمهور مردمی حکومت اسلامی دارد شده است.

با پخش کردن این شایعه و تصویر به مردم فهمانید که اگر بدنبال دموکراسی نباشند ممکن است آنها نیز به اینگونه جانورانی تبدیل شوند و سند آن هم در قرآن است. یک نکته ای که نباید هیچگاه آنرا فراموش کرد این است که انسانهای مذهبی انسانهایی بسیار دروغگو هستند و برای پیشرفت اباطیل دینیشان حاضر به گفتن هر دروغی هستند. لذا با ادعاهای آنها باید با احتیاط تمام برخورد کرد. چند فیلم دیگر که با هدف تحمیق مردم تهییه شده اند و توسط اسلامگرایان پخش شده اند را میتوانید از بخش طنز تارنمای زندیق دریافت کنید.

منابع تصاویر +، +

آزادی چیست؟

در دست تهیه

آزادی یکی از زیباترین کلمات موجود در هر زبانیست، ساختمانها و مجسمه های آزادی معمولا تبدیل به سمبلهای کشورها و یا شهرها میشوند، آزادی کلمه ایست که همه آنرا ستایش میکنند و میپسندند  اما در تعریف آن باهم اختلاف نظر دارند؛ لزوم وجود آزادی آنقدر واضح است که کسی جزات نمیکند بگوید من با آزادی مخالفم، هرچند واقعا چنین باوری داشته باشد.

آزادی و محدودیت لازم و ملزوم یکدیگر هستند، آزادی را میتوان به نوعی اجازه ارتعاش در میان حوزه ای تعریف شده از امکانات تعریف کرد. آزادی مطلق در هیچ جامعه بشری ای وجود ندارد. در هیچ کجای دنیا مردم بطور مطلق آزاد نیستند. تعریف آزادی خود محدود کردن آزادی است اما این آزادی در محدودیت است که ما بدان در حوزه سیاست و علوم اجتماعی نیازمندیم. یعنی در واقع محدودیت درون کلمه آزادی تعریف میشود و اختلاف بر سر تعریف کلمه آزادی در واقع اختلاف بر سر تعریف این محدودیت هاست. انسانها آزاد هستند دستهایشان را محکم به حرکت در بیاورند اما این آزادی محدود میشود به وقتی که فاصله دست آنها از بینی افراد دیگر بیشتر و یا بسیار بیشتر از طول بازو و دست آنها باشد، اگر این فاصله کمتر باشد دیگر انسانها آزاد نیستند مشتشان را محکم به حرکت در بیاورند و این یک قانون است.

بنابر میتوان به سادگی دریافت که آزادی ارتباطی تنگاتنگ با قانون دارد و آزادی افراد معمولا محدود به قوانینی است که برای آنها وضع میشود. قوانین و حقوق نیز معمولا به موقعیت جغرافیایی و زمانی و سنی و جنسی و سایر ابعاد انسانها مربوط میشود. بعنوان مثال در بسیاری از کشور های پیشرفته دنیا انسانها میتوانند در صورت تمایل طرفین با هم ارتباط جنسی برقرار کنند اما این آزادی محدود به مقرراتی است. مثلا در کشور آمریکا هیچ مرد بالای 18 سالی به هیچ عنوان حق ندارد با زنی زیر 18 سال رابطه جنسی برقرار کند، و در قوانین اسلامی هر مردی میتواند با هر زن و دختری از 9 سال به بالا بعد از ازدواج دائم یا ازدواج موقت رابطه جنسی برقرار کند و اگر هم دختر زیر 9 سال باشد میتواند همچنان سایر لذتهای جنسی را از وی ببرد اما حق دخول به وی را ندارد، جزئیات بیشتر را در نوشته ای با فرنام «زادی آزار جنسی به کودکان، بچه بازی (پدوفیلیا؛ Pedophilia) در دین مبین اسلام از کتاب تحریر الوسیله امام خمینی.» بخوانید.

صرف نظر از موقعیت زمانی و مکانی، همه انسانها در هرکجا و هر زمان و هر دین و آیینی که زندگی میکنند دارای حقوقی میباشند که کسی حق ندارد این حقوق را از آنها بگیرد، این قوانین را قوانین حقوق بشر نامند (حقوق بشر چیست؟). بنابر این همه انسانها اصولا آزاد هستند که از حقوق خود که والاترین و مهم ترین آنها حقوق بشر است برخوردار شوند. معمولا اسلامگرایان و سایر افرادی که در انجماد فکری به سر میبرند از آزادیخواهان درخواست تعریفی برای آزادی میکنند. آزادی ای  که آزادیخواهان در واقع به دنبال آن هستند، را میتوان محدود شدن آزادیها به قوانین حقوق بشر و وضع قوانینی که پاسدار حقوق جهان شمول بشر باشد تعریف کرد.

حقوق بشر نتیجه و سرآمد فعالیت هزاران فیلسوف و دانشمند و حقوق دان و تمام خیرخواهان بشر است که امروز به دست ما رسیده است، اما  آزادی و دموکراسی ( دموکراسی چیست؟ ) برخی اوقات تجربیات بسیار تلخی را به بار می آورند، بعنوان مثال در آلمان نازی، حزب نازی ابتدا با استفاده از شرایط آزاد و دموکراتیک توانست رای اکثریت را به خود اختصاص دهد و سپس کم کم به یک حکومت ضد آزادی و دموکراسی تبدیل شد. به همین دلیل حقوق دانان و خیر اندیشان بشر در انتهای قوانین حقوق بشر یعنی در اصل 30 ام آن اصلی را تنظیم کرده اند که اگر این اصل وجود نداشت این قوانین و حقوق دارای نقصی بزرگ میبود. و آن اصل از این قرار است،

ماده سی ام: هیچیک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که بموجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادیهای مندرج در این اعلامیه را از بین ببرند و یا در آن راه فعالیتی انجام دهند.

این اصل بدین معنی است که اگر انسانی با عقایدی و اهدافی خلاف این قوانین حقوق بشر بخواهد با سوء استفاده از این قوانین (از جمله آزادی بیان) بخواهد حقوق بقیه انسانها را از بین ببرد، نمیتوان به بهانه محق بودن در زمینه حقوق بشر وی به وی حق آزادی بیان داد. بعنوان مثال اگر کسی فکر میکند ایرانیها به صرف نژاد برتر از اعراب هستند  و به همین دلیل اعراب حق حیات ندارند و یا اینکه حق برخورداری از احترام و قوانین حقوق بشر را ندارند، چون این ایده و اندیشه مخالف با قوانین حقوق بشر است، نمیتوان به وی اجازه داد که از قوانین آزادی بیان اندیشه سوء استفاده کند و به تبلیغ این اندیشه خود بپردازد. در هر دولت پابند به قوانین حقوق بشری باید با این دسته ها و افراد و گروه ها مقابله کرد.

به عبارت دیگر میتوان گفت، افکاری که در مخالفت با قوانین حقوق بشر هستند، حق حیات سیاسی و اجتماعی در جامعه مدنی  را ندارند. یک حزب یا گروه آزاد نیست که بگوید زنان باید حقوق کمتری از مردان داشته باشند، یا شوهر میتواند زنش را بزند، یا تبلیغ سنگسار و اعدام بکند و از آنها دفاع بکند. در واقع در کشورهای مختلف یکی از وظایف اصلی حکومت این است که گروه ها و احزاب و دسته جات مختلف را ثبت و کنترل کند. اگر حزبی در مانیفست و تجلی خود و یا نشریه خود افکاری که مخالفت و قوانین حقوق بشر دارند را تبلیغ کند، دولت موظف است به سرعت آن حزب را منحل اعلام کند.

بنابر همین اصل حقوق بشر و با مطالعه و اثبات اینکه اسلام با حقوق بشر در تضاد جدی است (برای بحث مفصل در این زمینه فصل هفتم کتاب اسلام و مسلمانی با فرنام آیا اسلام با دموکراسی و حقوق بشر سازگار است؟ را مطالعه کنید) میتوان نتیجه گیری کرد که اسلامگرایان در جامعه ای آزاد و مبتنی بر قوانین جهانی حقوق بشر حق حیات سیاسی ندارند. یعنی حزبی به نام حزب الله  در شرایط آزاد حتی حق برخورداری از نشریه و روزنامه و حزب را ندارد، چون مانیفست این نوع احزاب مبتنی بر قرآن است و در یک جامعه آزاد و انسانی اینگونه احزاب و گروه ها کاملا منزوی هستند. بنابر این در آزادی ای که یک آزادیخواه معتقد به قوانین حقوق بشر بدنبال آن است، جایی برای اسلامگرایان و سایر گروه هایی که اندیشه های مخالف با حقوق بشر مثل سنگسار، اعدام، ارتداد، دست و پا بریدن، قصاص و… را دارند و همچنین اندیشه های مخالف پیش نویس قوانین اساسی کشور و یا برهم زدن نظم عمومی و یا آتش زدن پرچم کشورهای دیگر و سایر بیابانگرایی هایی که این دسته افراد میکنند ندارد. و این تنها راه برخورداری از یک جامعه سالم و آزاد و سازنده است. و حزب اللهی ها و اسلامگرایان چون از این به خوبی آگاه هستند راه تمسخر و مقابله با قوانین حقوق بشر را انتخاب میکنند. این مسئله در ابتدا معمولا کمی عجیب به نظر میرسد اما با نگاه به پیاده شدن آن در تمام کشورهای آزاد میتوان به درستی آن پی برد.

آزادی را میتوان همچنین در حوزه های مختلف از حوزه های زیر بررسی کرد.

  • آزادی اندیشه (اجازه تبلیغ برای اندیشه و مخالفت با سایر اندیشه ها)
  • آزادی بیان اندیشه (اجازه داشتن رسانه های جمعی و استفاده برابر از امکانات دولتی از جمله صدا و سیما، اجازه سخنرانی، تدریس، نوشتن کتاب و…)
  • آزادی پوشش
  • آزادی های مدنی (برخورداری از حقوق قضایی، حق اعتصاب، بیمه های اجتماعی و…)
  • آزادیهای سیاسی (حق نقد، اعتراض، کاندید شدن، رای دادن، و مبارزه غیر مسلحانه با دولت…)

زندگی کردن در شرایط آزاد برای همه آسان نیست، شما باید از تعدادی از آزادیهای خود که قبلا در شرایط غیر آزاد از آنها برخوردار بوده اید صرف نظر کنید تا مبادا به آزادی دیگران صدمه نزنید. بعنوان مثال مسلمانان در بسیاری از کشورها آزاد هستند که طبق آزادی ای که قرآن به آنها داده است زنانشان را کتک بزنند، و در کشورهایی که دولتهای آنها و سیستمهای قضایی آنها به حقوق بشر پایبند هستند باید از این حق الهی خود صرف نظر کنند. یا مثلا مسلمانان حق ندارند در چنین کشورهایی کسی را به جرم ارتداد بکشند.

معمولا انسانهایی که عقاید کهنه و ناکار آمد و پوسیده و ضعیفی دارند از آزادی هراسانند، بعنوان مثال میتوان به اسلامگرایان عالم اشاره نمود که دشمن آزادی هستند. این افراد به همین دلیل که میدانند در شرایط انسانی و مدرن آزادیهای خود از قبیل سرکوب اندیشه مخالف و سایر کارهای کثیفی که انجام میدهند برخوردار نخواهند بود، با آزادی دشمنی میکنند. میتوان این واقعیت را در یک جمله بسیار زیبا خلاصه کرد. در جایی که آزادی مطرود است، مطرود آزاد است.

موسسه ای شناخته شده به نام «خانه آزادی» هر ساله آماری را با متدهای علمی نظرسنجی در کشورهای مختلف انجام میدهد که نتایج آنرا بصورت یک کتاب منتشر میکند. اندازه گیری ها در نهایت توسط دو فاکتور آزادیهای مدنی و آزادیهای سیاسی ارائه میشوند. با نگاهی به گزارش این سازمان در سال 2003 ( + ) میتوان به سادگی در یافت که وضعیت آزادی در کشورهایی که مردم آنها اکثراً مسلمان هستند بسیار وخیم است و مردم از آزادی بسیار کمتری نسبت به کشورهای غیر مذهبی یا کشورهایی که مذهب در آنها یک امر شخصی حساب میشود (دینی شخصی حساب میشود که شریعتی درون خود نداشته باشد) بسیار بالاتر است. بدترین وضعیت از لحاظ آزادیهای مدنی و سیاسی در کشورهای کمونیستی مثل چین و کوبا و کشورهایی با جمعیت مسلمان مثل ایران، عراق، سودان، عربستان سعودی، افغانستان، مصر، امارات، یمن، قطر، پاکستان تشکیل میدهند. از آنجا که شعور هر ملتی را از دولتی که بر آن حکومت میکند میتوان فهمید و اصولا دولت ها و ملت ها هرچند دولتهای دیکتاتوری چندان از ملتها جدا نیستند، میتوان درک کرد که تا زمانی که اسلام در این کشورها وجود دارد، نمیتوان در آنها به آزادی امید داشت، و البته همانطور که اسلام دشمن بزرگ آزادی حساب میشود، آزادی نیز دشمن بزرگ اسلام است. و بهترین راه برای مبارزه با اسلام، تلاش برای ایجاد شرایط آزاد و برابر است، زیرا در چنین شرایطی اسلام جان سالم به در نخواهد برد.

مناظره بین هوشمند و آرش بیخدا بر سر زرتشت

چرا این مناظره را انجام میدهم؟

عواقب این مناظره چیست؟

خدا چیست؟ خدای زرتشت چیست؟

آیا پیامبری شیادی است؟ آیا زرتشت یک پیامبر است؟

آیا زرتشت یک فیلسوف است؟ آیا زرتشت خردگراست؟

نتیجه گیری

منابع

چرا این مناظره را انجام میدهم؟

من از انجام این مناظره انگیزه های مختلفی دارم که چند مورد از آنها را در اینجا مطرح خواهم کرد و توضیح خواهم داد که چرا باید این مناظره و مناظراتی از این دست انجام گیرند.

1- ممکن است من اشتباه کرده باشم و زرتشت آنچه هوادارانش میگویند باشد. این مناظره مرا به آگاهی بیشتری در مورد زرتشت خواهد رسانید.

2- نیروها و طیف های بسیاری از مردم هستند که با اسلام سر ستیز دارند و من در ستیز با اسلام گامهایی اساسی را برداشته  و کوشش بسیار کرده ام، و از آنجا که مطالب من تنها به اسلام و اصول اسلام میپردازند و ادیان دیگر را به دلایلی که در نوشتاری با فرنام «چرا از جنایاتی که به بهانه دموکراسی و صهیونیسم انجام میگیره حرفی نمیزنید؟» شرح داده ام نقد نمیکنم طیف های بسیار متنوعی از اقشار جامعه و تفکرات سیاسی و فلسفی از فعالیت های من سود برده اند که البته از این بابت بسیار خوشحالم. در میان این طیف ها، ناسیونالیست افراطی نیز وجود دارند که من با باورهایشان بویژه با افکار سیاسیشان که معمولاً سلطنت یا پادشاهی نیز جزوی از آن افکار است به شدت مخالف هستم. از اینرو تلاش میکنم با این نوشتار شبهه ای برای کسی باقی نماند و همه بدانند که من هرگز به این طیف تعلق نداشته ام و اکنون نیز ندارم و از مخالفان جدی این شیوه فکر کردن و این نظام سیاسی هستم و اگر این افراد از تلاش من سودی برده اند، بدین شیوه جبران شود.

3- من باور دارم که تحریفات زیادی اخیراً در مورد زرتشت صورت گرفته است و افرادی سعی میکنند زرتشت را چیزی نشان دهند که او واقعاً نبوده است.  من نام نو زرتشتیان را برای این گروه برگزیده ام و وظیفه خویش میدانم که چون افرادی به واسطه تلاشها و کوششهای من اسلام را ترک گفته اند به این افراد جایگزین مناسبی را نیز ارائه دهم و آن جایگزین در حوزه فلسفه خردگرایی، و بیخدایی و در حوزه سیاسی دموکراسی و جمهوریت است دلیل این گزینش نیز درست بودن و عقلایی بودن این مفاهیم است نه اینکه این مفاهیم ساخته و پرداخته ملیت و نژاد خاصی باشند، برای اثبات درستی این مفاهیم در تارنمای زندیق مطالب زیادی وجود دارد و علاقه مندان میتوانند به آنها مراجعه کنند. از آنجا که گمان میکنم افرادی قصد دارند زرتشت را تحریف کنند و وی را و اندیشه اش را بعنوان جایگزینی برای اسلام ارائه دهند، طبیعتاً این تفکر را رقیب خردگرایی و بیخدایی میبینم و از همین رو آنرا نیز نقد خواهم کرد و نظر خویش را در مورد آن خواهم گفت.  البته کردار من یک کنش نیست بلکه یک واکنش است زیرا من تابحال به کرات از طرف افراد این طیف مورد انتقاد قرار گرفته ام و بخوبی روشن است که این افراد قصد دارند به دلیل باورهای باطلشان در مقابل خردگرایی و بیخدای مقاومت کنند، این است که طبیعتاً من بعنوان مدافع این دو بار اندیشه های دیگر را نقد خواهم کرد و نوشتارهایی را در این ارتباط خواهم نوشت.

4- من با بسیاری از ناسیونالیست های افراطی تابحال نشست و برخواست کرده ام و با آنها به خوبی آشنا هستم، من باور ندارم این افراد انسانهای بدی هستند، این طیف بیش از هر طیف دیگری علیه اسلام فعال است و حال که چنین است چرا باید شیوه های غلط و باورهای غلط را بجای خردگرایی و بیخدایی علیه اسلام بکار گیرد؟ هدف سوم من از انجام این مناظره کمک کردن به این افراد است تا به اندیشه ای برتر چنگ زنند و پتکی سنگین تر را بر سر اسلام ننگین بکوبند و تلاش نکنند که نوعی دین را جایگزین دینی دیگر کنند.

من مایلم این مناظره را با یکی از دوستان با فرنام «هوشمند» انجام دهم.  جناب هوشمند از افرادی هستند که به نظر میرسد اطلاعات وسیعی راجع به آیین زرتشت داشته باشند و از علاقه مندان به زرتشت و گفته های او نیز هستند و خود اعلام کرده اند که حاضر به پاسخگویی و دفاع از زرتشت هستند. به یاد دارم که روزی من در پاسخ به کسی که ادعا میکرد زرتشت یک فیلسوف بوده است و ماتریالیست بوده است گفتم که او اینگونه نبوده است و شخصی «شیاد» بوده است. جناب هوشمند از این سخن من برآشفتند و با یکدیگر سخنانی پیرامون این اتهام من به زرتشت رد و بدل کردیم.  من در این نوشتار مایلم همان بحث را با آقای هوشمند پیش ببرم بنابر این آنرا از ابتدا مطرح میکنم و منتظر هستم که آقای هوشمند نیز پاسخ خود را به این نوشتار ارسال کند تا بر روی تارنما قرارش دهم تا بتوان بهتر در مورد آن سخن گفت.

من استدلال خویش را در مورد شیاد بودن زرتشت بر این محور مبتنی کرده ام که او ادعای پیامبری کرده است، ادعا کرده است خدایی وجود دارد و او منتخب آن خدا برای رساندن آموزه ها و پیامهای آن خدا به مردم است. و این استدلال را تشریح خواهم کرد.  افزون بر ایده پیامبری و وجود خدا، زرتشت باورهای خرافی دیگری همچون معاد را نیز ترویج کرده است.

عواقب این مناظره چیست؟

من بخوبی میدانم که این مناظره دستکم سه معلول را به همراه خواهد داشت. نخستین معلول آن است که عده ای از افراد از من دلگیر میشوند. دلیل دلگیری آنها دو چیز میتواند باشد، نخست اینکه خواهند گفت زین پس اتحاد بین بیخدایان و مدافعان زرتشت ممکن است بهم بخورد. من این دلیل را معتبر نمیدانم زیرا هنگامی که دشمن بزرگ و خونخوار ما اسلام است ما بدون توجه به دگراندیشیمان با یکدیگر میتوانیم دست به دست یکدیگر داده و با اسلام ستیز کنیم هرچند با یکدیگر دگراندیشی های ژرف داشته باشیم از این گذشته آنچه طرفداران آیین زرتشت و ناسیونالسیت های افراطی انجام میدهند به نگر من هرگر در راستای میهن دوستی و پرستاری از میهن نیست، بلکه ترویج خرافات و دورویی است. دلیل دوم ممکن است آن باشد که افرادی از فرط علاقه به زرتشت از من دلخور شوند. من این را نیز دلیل موجهی نمیدانم، چرا باید از انتقاد مستند من آزرده خاطر شد، اگر راستی را باید بیان کرد، نباید از شنیدن راستی ناراحت شد. اما اگر سخن من درست نیست، نباید از سخن یاوه نیز ناراحت شد، بلکه باید آنرا پاسخ داد و یاوه بودن آنرا نشان داد. چرا باید از تمرین حق آزادی بیان یک شخص دلخور شد؟ و افزون بر این چرا باید باورهایی خیالی داشت که گفتن واقعیت به آنها صدمه بزند؟ هنگامی که بحث مستند و مستدل و علمی و دقیقی شکل میگیرد چرا باید احساسات با آن دخیل شود، من هرگز جایی برای آزرده خاطر شدن زرتشتیان یا نوزرتشتیان از این نوشتار نمیبینم، رفتار خردگرایانه مورد انتظارا از هواداران زرتشت این است که به دور از نگرش های سیاسی این نوشتار را به همان شیوه مستدل و مستند نقد کرده و به آن پاسخ دهند نه آنکه واکنشی عصبی، احساسی یا پرخاشگری نسبت به آن نشان دهند و براستی که این از ضعف های فرهنگی ما ایرانیان است که نقد را با چماق و تکفیر پاسخ میدهیم.

معلول دوم این است که عده ای افراد واپسگرا و عقب مانده مرا محکوم به ایران ستیزی خواهند کرد و به من خواهند گفت که دست من در دست آخوندها است در تخریب فرهنگ ایران کوشا هستم. نخست به آنها باید بگویم که آخوندها اکثراً انسانهای مردمدار و پاپولیستی هستند و بسیاری از آنها به اندازه من نگرشی منفی نسبت به زرتشت ندارند (1)، آری از تفاوتهای خردگرایان با آخوند ها این است که آخوندها سعی میکنند محبوب باشند و آنچه عوام میپسندد بگویند اما من باکی از گفتن حقیقت و در نتیجه مطرود  شدن بواسطه چنگ زدن به حقیقت ندارم. دوم باید به آنها بگویم که زرتشت و ایران با یکدیگر یکی نیستند، ستیز با زرتشت ستیز با ایران نیست، یک شخص نمیتواند نمایندگی تمام تاریخ یک کشور را بر عهده بگیرد، زرتشت یک شخصیت تاریخی است و باید او را همانگونه که او بوده است شناخت، نه اینکه او را تحریف کرد تا به شکل و شمایل ما در آید، در تاریخ ایران افراد شیاد و غیر شیاد یافت میشوند، سید علی خامنه ای نیز یک ایرانی است و در عین حال یک شیاد است، آیا به بهانه ایرانی بودن او باید شیادی او را پوشاند؟ سوم اینکه من ایران را دوست دارم و پیشرفت، آزادی و سربلندی ایران بزرگترین آرزوی زندگی من است، اما من حقیقت را بسیار بیشتر از ایران دوست دارم و نمیتوانم برای دوست داشتن ایران حقیقت را تحریف کرده و دروغ بگویم اگر تحریف تاریخ و دروغگویی میهن دوستی است من هرگز نمیخواهم چنین میهن دوستی را .

از این گذشته درست است که من آیین زرتشت و خود او را شایسته پیروی، تقدیس و بزرگداشت در این قرن و این دوران نمیدانم اما روشن است که من اسلام را از هر دین دیگری بدتر و زیانبار تر میدانم. با همه این توصیف ها من آماده ام که اهانت ها، تکفیر ها، تهمت ها و غیره را در دفاع از حقیقت و خردگرایی و در ستیز با دین و دین خویی از سوی سنگ مغزان و ناسیونالیست های افراطی و فاشیست ها از هر جنس و نوع به جان بخرم و حتی تمام دوستان خویش را که به غلط گمان میکردند برای من دین ایرانی و عقب ماندگی ایرانی با مشابه عربی اش تنها به دلیل ملیتش ارزش بیشتری دارد در راه دفاع از این حقیقت از دست بدهم. همانا این افراد اگر عرب بودند تنها به دلیل عرب بودن محمد از اسلام دفاع میکردند و این چیزی جز کوته فکری و بی مایگی نیست و البته دوستی با این کوته فکران به ضرر هر آدمی است زیرا دوستی با آنان از نوع دوستی خاله خرسه است و این افراد با نادانیشان بیشتر به دوستانشان صدمه میزنند تا اینکه به آنها کمک کنند و کاملاً بهتر است تا این افراد در صف مخالفان آدمی قرار گیرند تا دوستانشان، تا مبادا از پشت خنجری به آدمی وارد آورند، بلکه از روبرو باید با آنها مقابل بود، و چه بهتر که مردم این افراد را بشناسند و ببینند که میان مسلمانان که به بهانه کاریکاتور های محمد دست به توحش و کینه توزی میزنند، و این افراد دیندار چندان تفاوتی نیست. من هرچه تفکر میکنم نمیتوانم دریابم که چگونه اشخاصی که دروغ میگویند و مردم را به خرافات آلوده میکنند میهن دوست و میهن خواه هستند و کسانی چون من که ضد خرافات هستند و مردم را به حقیقت دعوت میکنند میهن فروش و ایران ستیز. روشن است که ایرانی بودن یک ایده باعث نمیشود آن ایده درست باشد.

معلول سوم آن است که افرادی با من در مورد زرتشت همفکر خواهند شد، حقیقت او را درخواهند یافت، از دین خویی نوین رهایی خواهند یافت، ناسیونالیسم افراطی را رها خواهند کرد، دست از واپسگرایی برخواهند داشت، خواهند فهمید که در مورد زرتشت به آنها دروغ گفته شده است و در نتیجه ممکن است خردگرا و بیخدا شوند، دسته ای از مسلمانان نیز خواهند فهمید که در ما دورویی وجود ندارد و وقتی ما با خداباوری و دین مخالف هستم در این مخالفت برای کسی تبعیض قائل نیستیم و این نشان از صداقت مدعیان خردگرایی است و بر میزان اعتماد آنها به این جنبش افزوده خواهد شد. هر دو این نتایج نیک و مطلوب من هستند و من با اشتیاق همواره آنها را جستجو میکنم و امیدوارم باقی افراد که مسئولیتی در مورد اجتماعشان احساس میکنند دست از گفتن چیزهایی که مردم پسند هستند و مردم برایشان بخاطر گفتن آن چیزها کف و سوت میزنند در صورتی که آن باورها نادرست هستند دست بردارند، وظیفه یک اندیشمند شاد کردن مردم نیست، شاد کردن مردم را دلقک ها بهتر انجام میدهند، وظیفه و مسئولیت یک اندیشمند روشنگری و گفتن  حقیقت است و مبارزه با تحریف و دروغگویی هرچند اینکار او به ضرر او تمام شود. چه بسیارند فلاسفه و اندیشمندانی که مغضوب مردمان دوران خودشان شده اند.

خدا چیست؟ خدای زرتشت چیست؟

من خدا را در نوشتاری با فرنام «خدا چیست» از دیدگاه فلسفی تعریف  کرده ام و نیازی به تکرار آن نمیبینم. در اینجا نیز آنرا با گاتها مطابقت خواهم داد تا نشان داده شود که این تعریف با آنچه در گاتها آمده است و موجودی که زرتشت در گاتها با او سخن گفته همخوان هستند و اهورا مزدا مصداق واژه خدا است. تمامی برگردانها از برگردان دکتر حسین وحیدی است.

خدا است:

اهورامزدا بهتر از همه آگاه است که پیروان خدایان دروغین، در گذشته چه ها کرده اند، و در آینده نیز چه ها خواهند کرد و تنها اهورامزدا داور است (سروده دوم 29/4)

اهورامزدا، با خداوندی و سروری خود. (سرود چهارم 31/21)

تو را برتر از همه میدانم، و از خدایان دروغین و مردمان گمراه بیزاری میجویم. (سروده هفتم 34/5)

کامل و برتر از همه است:

ای تو بهترین و بهتر از همه. (سروده یکم 28/8)

تو را برتر از همه میدانم. (سروده هفتم 34/5)

ناظم و نگهدارنده جهان است:

اهورامزدا، که از راه اندیشه نیک و با توانایی بر جهان شهریاری دارد. (سروده پنجم 32/2)

قدیر و تواناتر از همه است:

ای اهورای توانا (سروده یکم 28/5)
چه بزرگ است شهریاری تو و توانایی تو. (سروده هفتم 34/5)

اهورامزدای همه توانا. (سروده هشتم 43/1)

هنگامی تو را پاک و توانا شناختم. (سروده هشتم 43/4)

علیم  و داناتر از همه است:

اهورامزدا بهتر از همه آگاه است… (سروده دوم 29/4)

ای اهورا مزدا، تو بهتر از همه از سرنوشت این کسان آگاهی. (سروده پنجم 32/7)

اورا هستی بخش دانای بزرگ میدانم. (سروده دهم 45/8)

خالق و آفریننده است:

روان آفرینش را خشنود سازم (سروده یکم 28/1)
در آغاز، هستی و آفرینش چگونه پدیدار گشت؟ (سروده یکم 28/11)

روان جهان به شما گله میدارد، برای چه مرا آفریدی؟ (سروده دوم 29/1)

آفریدگار جهان از راستی پرسید: راهبر تو در جهان کیست؟ (سروده دوم 29/2)

من او را بهترین آفریده تو میشناسم. (سروده دوم 29/10)

اوست که درآغاز، با اندیشه اش جهان را روشنایی بخشید، و با خردش، هنجار هستی را آفرید. (سروده دوم 31/7)

تویی سرآغاز و سرانجام هستی، و تویی سرچشمه اندیشه نیک. (سروده چهارم 31/8)

تویی آفریدگار راستین راستی. (سروده چهارم 31/8)

هنگامی که در آغاز، با اندیشه خویش، برای ما تن و خرد و یابش آفریدی. (سروده چهارم 31/11)

اورا هستی بخش دانای بزرگ میدانم. (سروده دهم 45/8)

این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی. (سروده دوازدهم 47/3)

بصیر و بینا است:

تو با دیدگان روشن بین خود و از راه راستی، همه اینها را میپایی و میبینی. (سروده چهارم 31/13)

متکلم و سخنگو است:

و توی اهورا مزدا، با سخنان راستین خود، به زرتشت نیروی مینوی و شادمانی… (سروده یکم 28/6)

قاضی و داور است:

و با آگاهی از پاداشی که اهورامزدا برای کارها بر نهاده است. (سروده یکم 28/4)

اهورامزدا تنها داور است (سروده دوم 29/4)

تویی آفریدگار راستین راستی، و تویی داور کردار مردمان (سروده چهارم 31/8)

در ذات خود ثابت است:

ای اهورا مزدا، که هماره یکسانی با مینوی خود ما را برافروز و بر افراز. (سروده دوم 31/7)

روشن است که بنابر آنچه در بالا آمد اهورا مزدا با خدای فلسفی همخوانی دارد و یک خدا است. البته ویژگیهای بیشتری نیز میتوان از گاتها و سایر بخشهای اوستا یافت اما همین مقدار از فروزه های خدا در گاتها برای بحث ما کافی است.

برخی از هواداران زرتشت که سعی میکنند بگویند اهورامزدا همان خدای فلسفی نیست، میگویند که واژه اهورا مزدا به معنی خرد بزرگ است، پس او نمیتواند همان خدا باشد! اما این سخن کاملاً اشتباه است، نامی که ما با آن یک چیز را خطاب میکنیم  هرگز نمیتواند تغییری در چیستی آن چیز بوجود بیاورد، زرتشتیان چه خدایشان را اهورا مزدا بنامند چه هر چیز دیگر، فروزه ها و صفات اهورا مزدا در گاتها و سایر کتب دینی زرتشتیان درج شده است و نمیتوان به بهانه نام وی باقی آن فروزه ها را نادیده گرفت. دانای بزرگ یا خرد بزرگ بودن، به عربی همان علیم بودن و به انگلیستی Omniscience بودن است، حال چه اهمیتی دارد اگر زرتشتیان یکی از فروزه های خدایشان را گرفته اند و آنرا برای نام خدایشان استفاده میکنند؟ مسلمانان نیز ممکن بود بجای الله، خدایشان را علیم صدا کنند، آیا این مسئله تغییری در ماهیت الله ایجاد میکرد؟

آیا پیامبری شیادی است؟ آیا زرتشت یک پیامبر است؟

پیش از آنکه پیامبر بودن یا نبودن زرتشت روشن شود ابتدا باید دید که اساساً پیامبر چه کسی است؟ معنی تحت اللفظی پیامبر که همان پیام آور است همانگونه که از واژه آن مشخص است شخصی است که پیامی را برای کسی می آورد. اما معنی اصطلاحی پیامبر آنگونه که در مباحث دینی استفاده میشود چیزی نیست جز اینکه کسی از طرف خدا پیامی را برای مردمان بیاورد. بنابر این تعریف دینی پیامبر این است :

تعریف 1 از پیامبر– پیامبر کسی است که پیامی را از طرف خدا برای مردم بیاورد.

روشن است که این تعریف نمیتواند مورد پذیرش ذهن سکولار واقع شود لذا تعریف من از پیامبری اندکی با تعریف بالا متفاوت است، از نگر من تعریف پیامبر این است:

تعریف 2 از پیامبر– پیامبر کسی است که ادعا کند از طرف خدا پیامی را دریافت کرده است.

و روشن است چون از دید سکولار خدایی وجود ندارد طبیعتاً تمامی پیامبران دروغگو و شیاد هستند، یعنی همواره پیامی را که خود ساخته اند یا از منابع غیر ماوراء طبیعی دیگر دریافت کرده اند را به خدا نسبت میدهند. یعنی دروغ میگویند، و شیاد نیز هستند، شیاد یا شارلاتان یعنی کسی که به دروغ ادعا کند دانشی یا مهارتی را داراست (2)  و هر پیامبری یک شیاد است به استدلال زیر:

1- شیاد کسی است که به دروغ ادعا کند دانش یا مهارتی را دارا است.

2- پیامبر کسی است که ادعا کند خدا او را انتخاب کرده و پیامی به او داده تا آنرا به بشریت برساند.

3- خدا وجود ندارد.

4- هرکس ادعا کند خدا او را انتخاب کرده و پیامی به او داده تا آنرا به بشریت برساند به دروغ ادعا کرده است که دانشی و مهارتی دارد.

5- هر پیامبری یک شیاد است.

استدلال بسیار روشنی است، در تشریح این استدلال باید گفت که گزاره 1 تعریف شیاد است از دو لغتنامه معروف و معتبر انگلیسی برای کلمه شارلاتان (2). گزاره 2 نیز قبلاً تعریف شده است. در مورد گزاره 3 استدلال های متنوعی وجود دارد که برخی از آنها در بخش «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مطرح شده اند. گزاره 4 هم نتیجه مستقیم است از گزاره 3 و 1 است، ادعای پیامبری ادعای داشتن دانش از پیام خدا و همچنین داشتن مهارت و شایستگی برای دریافت و ابلاغ این پیام است و گزاره 5 هم نتیجه قطعی گزاره 4 و 2 است.

حال با توجه به تعریف 2 آیا زرتشت یک پیامبر بوده است؟

برای پاسخ به این پرسش باید به پرسشی دیگر نیز پاسخ داد، ما از کدام زرتشت صحبت میکنیم؟ زرتشتی که زرتشتیان سنتی آنرا تعریف میکنند، برداشت دانشمندان زرتشت شناس؟ و یا برداشتهای جدیدی که اخیراً از زرتشت بوجود آمده است؟ من هر سه این دیدگاه ها را بررسی خواهم کرد و نشان خواهد داد که باورهای هر سه گروه به این منتهی میشوند که زرتشت یک پیامبر است.

1- زرتشت بنابر تعریف زرتشتیان سنتی:

زرتشتیان سنتی، کسانی هستند که در طول دهه ها و صده ها آیین زرتشت را حفظ کرده اند، آنها همواره باور داشته اند که زرتشت یک پیامبر است،  برای اثبات این سخن هم به نوشتارهای آنها اشاره خواهم کرد هم به کتب مذهبی آنها. زرتشتیان سنتی علاوه بر گاتها مطالب دیگری را نیز به زرتشت نسبت میدهند. بسیاری از مطالب این کتب چیزی نیست جز گفتگوی زرتشت و اهورا مزدا، بنابر این هر کس کتاب اوستا را بخواند متوجه خواهد شد که زرتشت بر اساس این کتابها یک پیامبر است. اما در اوستا بندهایی وجود دارد که مستقیماً به پیامبر بودن زرتشت اشاره میکنند. برای نمونه از جمله کتابهای منسوب به زرتشت، کتاب یسنا است که به روشنی نشان میدهد که زرتشت با تعریف 2، یک پیامبر است.

اوستا، یسنه، هات 45، 5 (3)

اینک سخن میگویم از آنچه (آن) [[سپند ترین]] (1) مرا گفت، سخنی که شنیدنش مردمان را بهترین [کار] است.

1- برگردان spantotamo، صفع ویژه «امزدا اهوره» است که تنها همین یک بار در گاهان آمده، اما در یسنه هات 1 و 37 و هرمزیدشت و وندیداد بارها بدان بر میخوریم.

روشن است که زرتشت بنابر این سند ادعا کرده است که با خداوند سخن گفته است، بنابر این شکی وجود ندارد که زرتشتیان با توجه به همین بند از یسنا باید باورمند به پیامبر بودن زرتشت باشند، و از قضا همینگونه نیز هست، در زیر به 4 نوشتار از ارگانهای رسمی زرتشتیان سنتی اشاره خواهم کرد که در آنها زرتشت را پیامبر نامیده اند و نخستین کسی که برگزیده خدا بوده است تا با بشر تماس برقرار کند:

1-  RELIGION OF ZARATHUSHTRA IS FOR ALL MANKIND, by Cyrus P Mehta (4)2- Cherishing the ecosystem: Then and Now – Jehan Bagli (5)

3- A Brief Introduction to Zoroastarian Religion (6)

4- زرتشت پیامبر وارسته و يا فيلسوفي بزرگ،  تارنمای تااهو. (7)

روشن است که زرتشتیان در کتابهایشان نیز همواره زرتشت را یک پیامبر نامیده اند، برای نمونه،

1- دین و آموزشهای اشوزرتشت، موبد جهانگیر اشیدری، انتشارات فروهر، چاپ نخست 1381، برگ 10:

«اکنونکه با زمان و زادگاه آشوزرتشت آشنا شدیم، به سیمای زندگی پیامبر بپردازیم».

2- مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان، موبد اردشیر آزرگستاسب، انتشارات فروهر، چاپ سوم تابستان 72، برگ 2:

«در میان همه این نادانی ها و بت پرستی ها پیامبر بزرگ ایرانی، آشوزرتشت ظهور نمود تا مردم را براه راست مزدیسنی یعنی پرستش خدای یکتا هدایت کند.

3- جهان بینی اشو زرتشت پیام آور ایرانی، موبد دکتر اردشیر خورشیدیان، انتشارات فروهر چاپ اول 1384 برگ 12:

» اشو زرتشت پیامبر یکتاپرستی در جهان است که در 3743 سال پیش (1738 پیش از میلاد) به پیامبری برگزیده شد و دین را تعریف کرد و فرهنگ دینی را بنیان نهاد…»

2- زرتشت بنابر تعریف زرتشت شناسان.

نمیدانم که آیا نو زرتشتیان فردوسی را بعنوان یک محقق و یا دستکم صاحب نظر در مورد زرتشت قبول دارند یا نه، اما به هر روی فردوسی نیز معتقد بوده است که زرتشت یک پیامبر است. او در مورد زرتشت گفته است (8):

چو یک چند گاهی برآمد برین درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسب تا پیش کاخ درختی کش بیخ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد کسی کز خرد برخورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت که آهرمن بدکنش را بکشت
به شاه جهان گفت پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم
چو بشنید ازو شاه بهدین به پذیرفت ازو راه و آیین به
جهان آفرین گفت بپذیر دین نگه کن بر این آسمان و زمین

دکتر محمد معین، در فرهنگ خود، مدخل زرتشت را اینگونه تعریف کرده است «زرتشت، پیامبر ایران باستان، از خانواده سپیتمه» (9) لغتنامه دهخدا (ج 27، ص 320) زرتشت را بصورت «زرتشت را گویند و کیش آتش پرستی را او بهم رسانید و کتاب زند را او در آورد (برهان) لقب براهام زرتشت است که گویند پیغمبر پارسیان بوده.» تعریف کرده است . دانشنامه های ویکیپدیا، انکارتا، بریتانیکا، و دانشنامه دانشگاه پرینستون نیز زرتشت را یک پیامبر خوانده اند.

نام بردن محققان ایرانی و گفتن نظرشان در مورد زرتشت همواره ممکن است ایراد «بچه آخوند» بودن و اسلامیست بودن را برای آنان از طرف ناسیونالیست های افراطی به همراه داشته باشد، از این رو من تنها محققان غیر ایرانی را نام خواهم برد تا دیگر کسانی که زرتشت را پیامبر میدانند از تهمت آخوند بودن کاملاً رها شوند.

ماری بویس از زرتشت شناسان دیگر گفته است:

آیین زرتشت کهن ترین دین وحی شده است، و این دین احتمالاً بیش از هر دینی بطور مستقیم و غیر مستقیم روی بشریت تاثیر داشته است. (10)

روشن است که این محقق معتقد است دین زرتشت از طرف خدا وحی شده است، بنابر این بنیانگذار این دین نمیتواند کسی باشد جز یک پیامبر. علاوه بر وی محققان غربی زیادی در مورد زرتشت کتاب نوشته اند و از میان آنها من پنج نفر را همراه با نام کتابشان نام خواهم برد، این محققین همگی زرتشت را یک پیامبر معرفی کرده اند.  محققی با نام آبراهام ولنتین ویلیام جکسون کتابی منتشر کرده است با فرنام «زرتشت، پیامبر کهن ایران باستان»، از نام کتاب وی روشن است که او نیز معتقد است زرتشت یک پیامبر است. (11) اس ای کاپادیا، محقق دیگری است که در مورد زرتشت کتابی نوشته است، او نیز زرتشت را یک پیامبر نامیده است (12)، لورن هارپر ویتنی، محقق دیگری است که کتابی در مورد زرتشت نوشته است و نفوذ آیین زرتشت بر سایر ادیان از جمله ادیان ابراهیمی را به تفصیل شرح داده است، او نیز زرتشت را در کنار باقی پیامبران آورده است و مشترکات بین پیامبران را تشریح کرده است (13). اس ای نیگوسیان، محقق دیگری که در مورد آیین زرتشت مطالعه مدرنی را انجام داده است نیز به این نکته اشاره کرده است که زرتشتیان زرتشت را پیامبر خویش میدانند (14) پاول کریوازک، محققی دیگر نیز کتابی با فرنام «در جستجوی زرتشت، نخستین پیامبر و ایده هایی که جهان را تغییر داد» و ناگفته از نام کتابش هویداست که او نیز زرتشت را یک پیامبر میداند (15).

3- زرتشت بنابر تعریف نو زرتشتیان.

از آنجا که به نظر میرسد باورهای نو زرتشتیان کاملاً مبتنی بر توهمات باشد، انتظار از آنها نمیرود که  هیچ منبع و سندی را بعنوان منبع شناخت خود از زرتشت به درستی قبول داشته باشند اما بسیاری از آنها ادعا میکنند که تنها گاتها را از میان کتب اوستا قبول دارند و تنها آنرا گفته های زرتشت میدانند. اما عجیب است که چرا نو زرتشتیان ادعا میکنند زرتشت یک پیامبر نیست، در حالی که در گاتها به روشنی به اینکه اهوره مزدا سخن میگوید و پیام میفرستد اشاره میشود:

اوستا، گاتها، سروده پنجم 32/13

خواهان شنیدن پیام پیام آور تو میگردد. پیام آوری که راستی را، در برابر دشمنان آن نگاه میدارد.  (16)

بنابر این روشن است که خدای گاتها نیز پیامبر میفرستد. بسیاری از نو زرتشتیان میگویند که زرتشت خود را یک آموزگار نامیده است نه یک پیامبر. روشن است که یک پیامبر میتواند خود را یک آموزگار نیز بنامد، آری زرتشت علاوه بر اینکه ادعای سخن گفتن با خدا را کرده است، گفته است که او آموزه ها و باورها و هر چیز دیگر را که از اهورا مزدا میگیرد به باقی مردم می آموزد، مثلاً در گاتها میگوید «من به پا خواهم خاست، و همراه با همه آنهایی که، سراینده سخن اندیشه انگیز تو هستند، پشتیبان آموزشهای تو خواهم بود» (سروده هشتم، 43/15)، بنابر این روشن است که آموزگاری زرتشت نیز خلاصه میشود به آموزه های الهی او، آموزه هایی که او ادعا میکند سخن اهورا مزدا هستند! افزون بر این آموزگار بودن با پیامبر بودن در تناقض و منافات نیست، یک شخص میتواند در یک زمان هم پیامبر باشد هم آموزگار، برخی از سایر افراد مدعی پیامبری نیز خود را آموزگار خوانده اند، یعنی آنچه که مدعی بودند به آنها وحی شده به مردم می آموختند مثلاً:

محمد پسر عبدالله، پیامبر مسلمانان در قرآن،  سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.
ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

افزون بر این روشن نیست چرا نوزرتشتیان پیامبری زرتشت را رد میکنند در حالی که گاتها در سرود 29 ام به روشنی به چگونگی گزینش زرتشت برای پیامبری از جانب اهورا مزدا اشاره کرده است و چگونگی انجام گرفتن این کار نیز شرح داده شده است . روشن است که این پیامبری، یعنی پیامی از طرف خدا (اهورا مزدا) داشتن، نه هر پیامی را آوردن. من این سرود را از 5 برگردان  مختلف گاتها در اینجا می آورم، این ترجمه ها یا مال خود زرتشتیان است یا مال اشخاص مسلمان زاده ای است که علاقه ای شدید به زرتشت داشته اند:

شماره بند برگردان دکتر حسین وحیدی (17) برگردان ابراهیم پور داود (18) برگردان دکتر جلیل دوستخواه (19) برگردان موبد فیروز آذرگشتاسب  (20) برگردان پروفسور عباس شوشتری (21)
29/1 روان جهان به شما گله میدارد،برای چه مرا آفریدی؟

که مرا به کالبد ستی در آورد؟

خشم و زور و دست یازی و سنگدلی و گستاخی،

مرا فرا گرفته است.

مرا جز تو پشتی و پناهی نیست،

رهاننده نیکی که را برهاند،

به من بنمای.

به شما گله کرد گوشورون از برای کی مرا آفریدید، کی مرا ساخت، خشم و ستم و سنگدلی و درشتی و زور مرا بستوه آورد. مرا جز از شما نگهبان دیری نیست: ایدون نیکی کشاورز بمن ارزانی دارید. گوشورون نزد شما گله گزارد:
مرا برای چه آفریدی؟ که مرا ساخت؟ خشم و چپاول و تند خویی و گستاخی و دست یازی، مرا یکسره در میان گرفته است.
مرا جز تو پشت و پناه دیگری نیست. اینک رهاننده ای شایسته به من بنمای.
پروردگارا روان آفرینش بدرگاه تو گله مند است برای چه مرا بیافریدی؟ چه کسی مرا کالبد هستی بخشید؟ خشم و ستیز و چپاول و غارت و گستاخی و تجاوز همه جا را فرا گرفته، مرا جز تو پشت و پناهی نیست بنابر این نجات بخشی که بتواند مرا از این تنگنا رهائی بخشد بمن نشان ده. بشما روان گاو (زمین) مینالد، برای چه مرا آفریدید-که مرا ساخت بر من از همه سو خشم و تباهی و ستم و آزار و کینه (تاخته زندگی را دشوار کرده اند) و جز شما کسی دیگر برای من کیست که مرا نگهبانی کنید پس برای من پاسدار خوب برگزینید.
29/2 و آنگاه،آفریدگار جهان از راستی پرسید:

راهبر تو در جهان کیست؟

تا ا او را پشتیبان شده و به او

توان آبادی جهان را ببخشیم.

و میخواهی چه کسی سردار جان باشد،

تا خشم و آزار دروندان را فروشکند؟

آنگاه آفریننده جانور از اردیبهشت پرسید: تو چگونه ردی بجانور میدهی که بدو خورش همچنشن نگهداری بزا تواند دادن؟ کی شما را سردار وی برگزیده که دروغ و خشم باز دارد؟ آنگاه آفریدگار جهان از اشه پرسید:
کدامین کس را سزاوار ردی جهان میشناسی تا بتوانیم یاوری خویش و تخشایی به آبادانی جهان را بدو ببخشی؟
چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان دروج و خشم را درهم بشکند و از کار باز دارد؟
آنگاه آفریننده جهان (اهورا مزدا) از اشا پرسید چه کسی رهبر و نجات دهنده مردم جهان خواهد بود تا ما بتوانیم پشتیبان و یاورش باشیم و به او نیروی آباد کردن جهان و گسترش راستی خشیم، ای اشا آیا چه کسی را مایلی بعنوان رهبر مردم جهان برگزینی تا بتواند سپاه بدان و گمراهان را در هم شکند و خشم و نفرت را دور سازد؟ ایدون سازنده گاو (گیتی) از اشا پرسید که را تو بر گاو رتو (یعنی پیشوا) بر میگزینی او که او را خداوند دادور و نگهدار و با دهش و پوینده (جفاکش) که او را خداوند روشن باشد و بتوان بدکیشان و خشم کنندگان را از او باز دارد.
29/3 راستی به پاسخ گفت:از اینان کسی را نمیشناسم

که آزار از جهان بردارد،

و راستان را در برابر تبهکاران یاری کند.

در میان این مردمان،

این کس باید تواناتر از همه باشد،

تا به یاریش بشتابیم.

باو (بآفریننده جانور) اردیبهشت پاسخ گفت از برای چارپا سردار بی آزاری نیست در آنجا نتواند دریافتن که با زیردستان درست رفتار کند در میان کان نیرومندترین کسی است که مرا خواند و من بیاری وی رسم. اشه بدو پاسخ داد:
چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمیورزد. او مهربان و بی آزار است.
از آنان کسی را نمیشناسم که بتواند نیکوکاران را در برابر تباهکاران نگاهبانی کند.
او باید در میان مردمان، نیرومند تر از همه باشد تا هرگاه مرا فراخواندن، به یاریش بشتابیم.
اشا به اهورا مزدا چنین پاسخ داد، آن سردار و رهبری که برای جهانیان برگزیده میشود ملاً بیداد گر و ستم پیشه نیست، بلکه شخصی بی آزار و مهربان است. از بین کسانیکه در این جهان خاکی زندگی میکنند گرچه کسی را نمیشناسم که بتواند نیکوکاران را در مقابل تبه کاران حفظ کند ولی قطعاً او باید نیرومندترین فرد در میان مردم باشد تا بدرخواست او بیاریش بشتابیم. به او (یعنی اهورا) اشا پاسخ داد که نیست یاوری که آزار را (از گاورزمین) باز دارد. از آنان (که اکنون وجود دارند) یکی هم دانسته نشده که نیکان به همراهی او مقابل بد کیشان صف آرا شوند. از میرندگان (یعنی آدمیزاد) یکی که بسیار تواناست باید بیابیم که بر دعوت او ما بشتاب (پاسخ دهیم و برویم).
29/4 اهورامزدا بهتر از هه آگاه استکه پیروان خدایان دروغین

در گذشته چه ها کرده اند،

و در آینده نیز چه ها خواهند کرد،

و تنها، اهورامزدا داور است،

پس هرچه او میخواهد همان خواهد شد.

اردیبهشت گوید مزدا سخن بهتر بیاد دارد که پیش از این چه ورزیدند دیوها و مردمان و همچنین پس از این چه خواهند ورزید. او راست، اهورا راست دادگستری آنچنان که او خواهد ما نیز بر آنیم. بی گمان مزدا بهتر از همه به یاد دارد که در گذشته، دیوان و مردمان دروند چه کرده اند و آگاه است که در آینده چه خواهند کرد.
اهوره تنها دادگستر در جهان است. پس آنچه خواست او باشد همان خواهد شد.
بیگمان اهورامزدا بهتر از همه آگاه است که در گذشته چه کارهائی بوسیله بت پرستان و هواداران آنها سرزده و در آینده چه کارهائی بوسیله آنها انجام خواهد شد چون داوری این کار تنها با اهورا مزداست، بنابر این آنچه خواست اوست ما بدان خوشنودیم. مزدا (همه) نماز (التجا) را بهتر میسنجد که به راستی از زمان بسیار باستانی به او گفته شده چه از دیوان و چه از میرندگان (آدمیزداد) و نیز (همه نماز- درخواست) که به او گفته خواهد شد در زمان آینده تنها اهورا یگانه دادوراست، پس باید هم چنان که او میخواند بخواهیم و بشود.
29/5 من و روان جان بارور،با دستهای برافراشته

اهورا را ستایش میکنیم،

و از او میخواهیم که به پارسایان و راهبران آنان،

از سوی دروندان،

گزندی نرسد.

ایدون برآنیم با دستهای بلند شده آفرین خوانیم روان من و جانور بارور با خواهش مزدا را بر آن داریم که نه براست زندگی کننده و نه بشبان از دروغپرست آسیبی رسد. پس براستی ما هردو من و روان جهان بارور اهوره را با دستهای برآورده میستاییم و از مزدا خواستار میشویم که آرزوی ا را چنین برآورد:
هرگز پارسایان و راهبرشان را از دروندان، آسیبی مرساد.
ایدون من روان آفرینش هردو با احترام و دستهای برافراشته اهورامزدا را ستایش کرده از او خواستاریم که هرگز به نیکوکاران و پارسایان و رهبر آنها گزندی نرسد و از حمه دشمنان و بدکاران در امان باشند. اکنون با دست بلند کده ما (هردو) مهربانی اهورمزدا را خواستاریم – روان من و نیز روان گیتی بارور که اهورمزدا (درخاست) ما را بدهد و نگذارد که به جانداران نیک آزار برساند و نه هم به شبان که میان ناراستان هستند.
29/6 آنگاه،اهورازدا،

که بافت و سروده زندگی

از دانایی اوست، گفت:

آیا تو سردار و راهبری پارسا نمیشناسی؟

آیا تو برگزیده آفریدگار،

برای نگاهداری و نگاهبانی جهان نیستی؟

ایدون اهورا مزدای آیین شناس خود گفت، با فرزاندگی: از برای تو یک سردار یافت نشده و نه ردی بدرستی، چه ترا آفریدگار از برای بان و برزیگر ساخت. آنگاه مزدا اهوری آگاه که هنار زندگی از فرزانگی اوست، گفت:
آیا تو سردار یا ردی را که سرشار از اشه باشد، نمیشناسی؟آیا براست آفریدگار، ترا به راهبری و نگاهبانی آفرینش برنگزیده است؟
آنگاه اهورا مزدای دانا که با دانش خویش نیروی حیات میبخشد چنین گفت: آیا یکنفر سرور دنیوی شایسته و یا یک رهبر نجات دهنده روحانی را که سرشار از پاکی و پرهیزکاری باشد نمیشناسی؟ آیا چنین نیست که آفریدگار ترا بعنوان پاسبان و نگهبان آفرینش برگزید و ماموریت جهان را بتو بخشید؟ پس اهورا مزدا فرمود حقایق را از دانش باطنی دانسته (آیا نیست) (حتی) یک اهو (خداوند جان) و نه یک رتو (خداوند روان) از اشا دانسته شده! (که قابل برآوردن آرزوی شما بشود) برای این چه برای شبانی و چه یاوری آفریننده تو را تعیین کرده.
29/7 این سخن اندیشه انگیز خوشبختی افزا،از اهورایی است که:

خواستش با راستی هماهنگ است.

و اهورامزدا،

برای آبادی جهان،

آن را به پارسایان آموخته است.

ای اندیشه نیک

کیست آنکه از تو باشد

و براستی مردمان را یاری بخشد؟

سخن افزونی مزدا اهورایی با راستی همگام از برای چارپا آفرید و بفرمانش فراوانی از برای بخورش نیازمندان آن پاک دارد. کیست از تو ای بهمن در میان مردمان آنکه از ما نگهداری کند. اهوره ی با اشه همکام، این منثره ی فزاینده بهروزی را بیافرید و مزدای ورجاوند، خود ان را برای بهبود جهان و کامراویی درست کرداران، بیاموخت:
ای منش نیک!
کیست آن که از تست و مردمان را براستی یاری خواهد بخشید؟
اهورا مزدا به سخنان خود چنین ادامه میدهد: این سرود مقدس خوشبنتی افزای از هستی بخش مطلقی است که اراده اش با اشا یکسان است و پروردگار پاک آنرا برای پیشرفت جهان و سعادت مردمان درست کردار نازل فرموده است. پس از کمیمکث اهورا مزدا باز به سخنان خود ادامه میفرماید: ای وهومن، کیست آن نجات دهنده ای که تو در نظر داری و میتواند مردمان را یاری کند و آنها را از گمراهی نجات بخشد. این سخن مقدس نیاز اهورا هم اراده با اشا فرموده شد و مزدا (پیمان کرد) که از شیرینی مادرگیتی (همه نیکان را بهره مند خواهد نمود)، (پس به وهومن متوجه شده فرمود) آیا تو کسی را در نظر داری که به میرندگان (آدمیزاد) یاری نماید.
29/8 من تنها یکی را میشناسم کهبه آموزش ما گوش فرا میدارد،

و او،

زرتشت اسپنتمان است،

و تنها او است که میخواهد

سروده ستایش مزدا و راستی را

به مردمان برساند.

پس ما به او،

شیوایی و دلپذیری سخن میبخشیم.

بهمن گوید یگانه کسی که اینجا من شناخته کسی که آیین ما شنیده زرتشت سپیتمان است، این مزدا که اندیشه ما و اندیشه دین راستین بگستراند، از اینرو با و گفتاردلپزیر دادیم. یگانه کسی که من در اینجا میشناسم که به آموزش ما گوش فرا داده، زرتشت سپیتمان است.
تنها او خواهان آن است که سرودهای ستایش مزدا و اشه را به گوش مردمان برساند. هم از این روست که او را گتاری شوا و دلپذیر داریم.
یگانه کسی که بدستورات الهی گوش فراداد و من او را خوب میشناسم همانا زرتشت اسپنتمان است. تنها اوست که خواستار آموزش آئین راستی و سرودهای ستایش مزدا است، نابر این باو شیوالی بان خواهیم بخشید. یکی در اینجاست که او را میشناسم (آشناست بمن) و او تنها کسی است که فرمان ما را (به توجه) شنیده. (و او) اسپیتاما زرتشتر است درباره مزدا و اشا او تنها آماده هست (مایل است) که بواسطه سرود ستایش (فرمان ایزدی را) اعلام بکند. بنابر این به او باید شیرینی سخن بخشیده شود (داده شود).
29/9 آنگاه،روان جهان باز خروشید،

آیا من باید سخنان مردم ناتوانی را

بپذیرم و پشتیبان او باشم؟

مرا براستی آرزوی سردار توانایی بود،

کی چنین کسی،

با دستهای توانای خود،

مرا یاری خواهد کرد؟

آنگاه بنالید گوشورون: که من خشنود شو بآواز ست یک نگهدار، یک مرد ناتوان بجای یک شهریار توانا که آرزوی من است.
که خواهد بود آن هنگام که باو یاری زبردست داده شود؟
آنگاه گوشورون برخروشید:
آیا من باید به پشتیبانی نارسای مردی ناتوان خرسند باشم و به سخنان او گوش فرا دهم؟ باستی مرا آرزوی فرمانروایی توانا بود.
کی فراخواهد رسید که آن زمان که چنین کسی با دستانی نیرومند، مرا یاری دهد؟
آنگاه روان آفرینش با بانگ بلند گوید: آیا من باید بدون چون و چرا پشتیبانی شخص ناتوانی را قبول کرده و بسخنان او گوش دهم؟ براستی مرا آرزوی شهریار نیرومند و توانائی بود. آیا چه وقت چنین شخصی برای یاریم بپا خواهد خواست و با بازوان نیرومند خود مرا حمایت خواهد کرد. اما آنگاه روان گاو (گیتی) ناله کرد (و گفت) پس من باد این یاور کمزور را به پذیرم (یعنی) سخنان مردی بدون همت در صورتیکه من پیشوای نیرومند میخواستم. هرگاه یکی چنین پدید خواهد شد که هست که به من یاور زیر دست خواهد آورد.
29/10 ای اهورا،از راه راستی و اندیشه نیک،

به وی نیرو و توانایی ارزانی دار،

تا خانمان آباد و رامش پدید آورد.

ای مزدا،

من او را برترین آفریده تو میشناسم.

زرتشت گوید: شما ای اهورا، ای اردیبهشت ، ای بهمن بآنان نیرو دهید و آن توانائی که از آن او خان و مان خوب و رامش تواند دادن.
من نیز بر این اندیشم، ای مزدا توئی نخستین پدید ارده این.
ای اهوره! ای اشه!
اینان را از نیرو و شهریاری مینوی برخوردار کن.
ای منش نیک!
بدینان آن دهشی را ارزانی دار که خانمان خوب و رامش بخشد.
ای مزدا!
من نیز او را برترین آفریده تو میشناسم.
ای اهورامزدای اشا به اینها (زرتشت و پیروانش) نیروی معنوی و توانائی بخشید، ای دهومن تو نیز به زرتشت آن را ارزانی دار تا در پرتو آن بجهانیان آرامش و آسایش بخشد- ای دانای بزرگ ما همه او را برگزیده ترین آفرینش و شایسته ترین فرزند تو دانسته و برهبری خویش میپذیریم. مادر گیتی گفت ای اهورا! به اینها نیروی زندگی به بخش – و ای اشا توانائی و ای وهومن! به او دانش عطا کن تا او ما را بسوی رامش و شادی رهنما گردد. ای مزدا! ما همه او را بصورت بهترین آفرینش تو میپذیریم.
29/11 ای اهورا مزدا،کی راستی و اندیشه نیک و توانایی مینویی

به ما روی خواهد کرد؟

کی انجمن مغا،

این آیین تو را خواهد پذیرفت؟

اینک که یاوری برای ما رسیده است،

ما آمده یاری او هستیم.

کجاست راستی و منش نیک و شهریاری؟ پس مرا شما ای مردم بپذیرید، ای مزدا از رای شناختن مه آیین مغ.
ای اهورا، ما راست اکنون یاور از برای بهره مانند شما کسانی ایستاده ایم.
کی اشه و منش نیک و شهریار مینوی به سوی ما خواهد شتافت؟
من شما مردمان را به پذیرش آموزش مگه ی بزرگ فرا میخوانم.
ای مزدا اهوره!
اکنون که ما را یاوری رسیده است، ما نیز آماده یاری رساندن به کسانی چون شماییم.
روان آفرینش به سخنان خود ادامه میدهد: اشا وهومن و خشتر چه وقت بما روی خواهند آرد؟ کی ای مزدا آئین تو را انجمن مغان خواهند پذیرفت. ای هستی بخش اینک که برای ما یار و مددکار رسیده است ما هم آماده خدمتگذاری هستیم. کی اشا وهومن و خشتر بشتاب سوی من خواهند رسید. شما ای مزدا برای این آموزش (نو) به مگای بزرگ شناسائی (خود، به بخشید) و ای اهورا اکنون که بما یاری رسید ما برای بندگی به مانند شما صمیمانه آماده هستیم.

نتیجه آنکه بر اساس باورهای هر سه دیدگاه و قرائتی که از زرتشت وجود دارد، زرتشت با تعریف 2 من یک پیامبر بوده است. به نظر میرسد نو زرتشتیان به دلیل فاجعه ای که اسلام به بار آورده است تلاش میکنند تمام باورهای شبیه باورهای اسلامی را از آیین نوینشان پاک کنند، اما کار این افراد چیزی نیست جز تحریف واقعیت و بی صداقتی. روشن است از آنجایی که خدایی وجود ندارد هر کس ادعا کند خدا برای او پیامی فرستاده است و او برگزیده خدا است فردی شیاد و دروغگوست و زرتشت شوربختانه چنین است و باید با این واقعیت ساخت نه اینکه به دلیل بد بودنش آنرا انکار کرد یا خود را به نادانی زد.

آیا زرتشت یک فیلسوف است؟ آیا زرتشت خردگراست؟

برای اینکه ببینیم زرتشت یک فیلسوف است یا نه، طبیعتاً باید فیلسوف را تعریف کنیم. فیلسوف از نظر تحت اللفظی به معنی «خرد دوست» است، اما این تعریف کافی نیست، ما به دنبال معنی مصطلح فیلوسف هستیم نه معنی تحت اللفظی آن.

تعریف فیلسوف- فیلسوف کسی است که فلسفه ورزی (تفلسف، Philosophize) کند.

منظور از فلسفه ورزیدن نیز بسیار روشن است، یک فیلسوف همواره از یک نظر دفاع میکند و نظریاتی را رد میکند، شیوه رد کردن او و دفاع او نیز فیلسوفانه است، یعنی مبتنی بر خرد و منطق و تحلیل ژرف و عقلایی مطالب و بهره گیری از استدلال است. از زرتشت هیچ استدلالی باقی نمانده است، به نگر من آنچه از زرتشت بجا مانده را میتوان به دو دسته تقسیم کرد، یا نوشتارهایی همچون رساله های توضیح المسائل ملایان (مانند وندیداد) یا تذکره ها و ادعیه هایی مانند کتاب مفاتیح الجنان (مانند گاتها)، از کمتر فیلسوفی چنین آثاری تابحال بجای مانده است. یا دستکم اگر فیلسوفی دعانویس و توضیح المسائل نویس بوده است، آثاری فلسفی نیز از او به جا مانده. زرتشت بدون اینکه تلاشی برای اثبات وجود خدا، وجود معاد و پیامبری خویش کند، تنها این ادعاها را مطرح کرده است و این کاری است که پیامبران میکنند نه فلاسفه!  به نظر نمیرسد او هرگز در اثبات چیزی بر آمده باشد، از همین رو است که نام او را تقریباً نمیتوان در هیچ لیستی از فلاسفه یافت. اما نو زرتشتیان تلاش میکنند که نام او را در کنار فلاسفه بیاورند.

حتی برخی پا را فراتر میگذارند و او را یک فیلسوف بیخدا و ماتریالیست مینامند. من هرگز نمیدانم زرتشت چه گفته است که او را ماتریالیست مینامند، زرتشت آشکار ا به جاودانگی و زندگی مینوی در گاتها بارها اشاره کرده است  مثلا:

و هنگامی که گناهکاران به کیفر خود رسند، آنگاه ای اهورا مزدا، شهریاری تو از راه اندیشه نیک، بر آنان آشکار خواهد شد، و آنها خواهند آموخت، چگونه از دروغ برهند و به راستی رو کنند. (سروده سوم 30/8)
و آنها را از زندگی خوب و جاودانه بازداشتید. (سروده پنجم 32/5)
در زندگی مادی و مینویی. (سروده هشتم 43/3)
از پاداش زندگی جاودانه برخوردار میگردد. (سروده یازدهم 46/19)
رسایی و جاودانگی را به من ببخشای. (سروده شانزدهم 51/7)

اگر هواداران ماتریالیست بودن و فیلسوف بودن زرتشت مایلند بدانند یک فیلسوف باستانی ماتریالیست چگونه ماتریالیست بودن خود را نشان میدهد بد نیست برخی از سخنان اپیکور (متولد 341 قبل از میلاد) فیلسوف باستانی یونانی و پدر ماتریالیسم را بخوانند تا تفاوت یک شیاد را با یک فیلسوف ماتریالیست بهتر درک کنند و بفهمند که با زبان باستانی نیز میتوان ماتریلایست بود و با صراحت سخن گفت و خرافات را رد کرد و هرگاه زرتشت نیز فیلسوف و ماتریالیست بود میتوانست همچون اپیکور سخن بگوید:

مرگ از نظر ما عدم است؛ زیرا آن چه (تنی که) طعمه مار و مور میشود و هیچ ادراک حسی ندارد، از نظر ما معنایی ندارد. (22)

یاوه است تمنای چیزی از خدایان که با نیروی خود توان انجامش را داریم. (23)

اگر از طبیعت کائنات هیچ معرفتی نمی داشتیم، بلکه همه وقایع را به اسطوره ها مرتبط میدانستیم، محال بود بتوانیم خود را از اندیشه های

هراس آور به امور مهم برهانیم. از این رو نمیتوانیم بدون معرفت طبیعت، از شادمانی ناب لذت ببریم. (24)

رویا ها و خواب هایمان سرچشمه ای خدایی ندارند، حتی ارزش پیامبرانه هم ندارند، بلکه فقط از رهگذر یورش تصاویر بوجود می آیند. (25)

در مورد خردگرا بودن زرتشت نیز نکات قابل تاملی وجود دارد. زرتشت در گاتها بسیار از واژه خرد استفاده کرده است، اما آیا خردی که زرتشت از آن دم میزند همان خردی است که در خردگرایی از آن یاد میشود؟ کسانی که زرتشت را خردگرا میدانند به همان توصیه های زرتشت برای خرد ورزی اکتفا میکنند. اما زرتشت هرگاه معتقد به خردگرایی بود باید دستکم تلاش میکرد که وجود خدا و معاد را اثبات کند، اما هرگز چنین نکرده است. باید توجه داشت که از خرد (عقل در عربی) در قرآن نیز سخن رانده شده است، مثلاً:

سوره بقره آیه 44:

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ.

آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مى‏كنيد، اما خودتان را فراموش مى‏نماييد؛ با اينكه شما كتاب (آسمانى) را مى‏خوانيد! آيا نمی‏انديشيد؟!

باید توجه داشت که در اینجا سخن از عقلانیت مطلق و محض نمیرود، بلکه سخن از عقلانیت مقید است، عقلانیت و خردورزی که نتیجه اش مورد قبول محمد است و آن چیزی نیست جز خداباوری به سبک محمد. زرتشت نیز خرد محض را در کتابش تبلیغ نمیکند او خرد ورزی و اندیشه نیک را هنگامی خردمندانه و نیک میپندارد که به شناخت اهورا مزدا و پیروی از آموزه های او منجر شود، از همین روست که نه زرتشت برای نشان دادن درستی یا نادرستی چیزی استدلالی خردمحور کرده است نه زرتشتیان به شیوه فلاسفه خردگرا هستند و استدلال را تنها ابزار کشف حقایق میدانند. در میان زرتشتیان حتی تقریباً هیچ فیلسوف نامداری نیز وجود ندارد این قوم اگر قرار است پاسدار آنچه زرتشت آموخته است باشند هرگز خردگرا نیستند بلکه افرادی کاملاً دین خوی و متحجّر هستند که باورهایی بسیار عجیب و غریب و خرافی دارند.

دسته ای را باور بر آن است که زرتشت آموزگار بسیار بزرگی بوده است و چیزهای بسیار با ارزشی را به بشر آموخته است. منظور این افراد معمولاً همان گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک، راستی، درستی و چیزهای خوب دیگری است که زرتشت آدمی را بدانها سفارش کرده است. مطلبی که بسیار اهمیت دارد و باید مد نظر قرار گیرد این است که این عبارتها و واژه ها بسیار کلی هستند و در سرتاسر جغرافیا و تاریخ بشری نمیتوان کسی را یافت که معتقد باشد آدمی باید گرایش به گفتار بد، کردار بد، پندار بد، کژی، نادرستی و چیزهای بد گرایش داشته باشد. حتی منفور ترین افراد تاریخ همچون هیتلر نیز هرگز کسی را دعوت به بدی نکرده اند، بلکه آنان نیز دعوت به نیکی میکردند اما نیکی را به شیوه خود تعریف میکردند و نیکی آنها از نگر ما بدی است. محمد نیز بارها مرم را به عمل صالح که همان کردار نیک است دعوت رده است، آیا این کار محمد دارای ارزش بسیار بالایی است؟ آیا اگر زرتشت و محمد چنین نمیکردند، آدمی نمیفهمید که کار نیک نیک است؟ آیا شاهکار زرتشت این است که گفته است خوب خوب است و بد بد است؟ بنابر این فراخواندن آدمها به نیکی کار چندان با ارزشی نیست، مگر میشناسید کسی را که آشکارا مردم به بدی فرا بخواند؟ همه آدمها میدانند که نیکی قهراً نیک است و نیکی کردن نیز قهراً کاری نیک است.

اما آنچه در این باب ارزشمند است و فلاسفه و خیر خواهان بشر بدان پرداخته اند تعریف این مفاهیم، بررسی چیستی و چگونگی آنها، نظریه پردازی برای گسترش نیکی و غیره است، برای نمونه ایده جمهوریت خود از ایده هایی است که فلاسفه آنرا آفریده اند تا نیکی را گسترش دهند و اینگونه با حاکمیت فردی که مادر فساد و تبهکاری است ستیزیده اند. به نظر نمیرسد زرتشت به غیر از خداباوری و باور به معاد و غیره برنامه و نظام فکری درست و ارزشمندی را برای گسترش نیکی آفریده باشد. سخن زرتشت که خود نیز یک روحانی درباری بوده است مانند سایر سخنان روحانیون ادیان است، که نیکی را بهانه خود میکنند و به مردم میگویند که نیک باشند اما نیکی را بر اساس تعالیم دینی خود معرفی میکنند.

آیین زرتشت نه تنها برنامه سودمند و مفیدی برای بشریت نیاورده است، بلکه بر اساس نظر بسیاری از پژوهشگران ریشه بسیاری از خرافات و حماقت های دینی که در سایر ادیان از جمله ادیان ابراهیمی نیز وجود دارد از آیین زرتشت ریشه میگیرند، و پیکره بشریت در طول قرون چه زخمهای سهمگینی را از آنچه زرتشتیان افتخار میکنند که بنیانگذار آن بوده اند، یعنی توحید و یکتاپرستی خورده است و این بیماری فکری همچنان در این دوران بشر را می آزارد. من گمان میکنم هرگاه تعصبات نژادی و احساسات را کنار بگذاریم خواهیم دید که آیین زرتشت پایه بسیاری از مشکلاتی است که سایر ادیان جهان با استفاده از باورهای زرتشتی برای بشریت بوجود آورده اند. من معتقد نیستم که ما مسئولیت کردار پیشینیانمان را بر گردن داریم، اما هرگاه چنین بود، باید از مردمان جهان از بابت داشتن زرتشت و کردار او پوزش میخواستیم.

آیا زرتشتی گری یک دین است؟

برخی از نو زرتشتیان میگویند زرتشتی گری یک دین نیست، یک شیوه زندگی کردن یا یک فلسفه است، اما در گاتها به روشنی به این اشاره شده است که آیین زرتشت یک دین است:

مدیوماه اسپنتمان، که با دانش دین، در راه زندگی مینوی کوشاست. (سروده شانزدهم 51/20)

اما برای پاسخ به این پرسش بد نیست ابتدا دین را تعریف کنیم. برخی باور دارند که دین خود واژه ای فارسی است، دهخدا دین را اینگونه تعریف کرده است:

دین – کیش ، مله – طریقت – شریعت – مقابل کفر. در سانسکریت و در گاتها و دیگر بخشهای اوستا مکرر کلمه دئنا آمده است و در گاتها بمعنی کیش و خصائص معنوی تشخیص معنوی و وجدان بکار رفته است و به معنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه باطن انسان است. اما در عربی از ریشه دیگر و ماخوذ از زبانهای سامی است و تازیان این کلمه را مع الواسطه از زبان اکدی گرفته اند و در زبان اخیر کلمات دنو، و دینو قانون و حق داوری است و دنو بمعنی حکم کردن و دیه نو به معنی قاضی است. در عبری و آرامی دین و دیان از آرامی وارد زبان عربی شده است. لغتنامه دهخدا ج 24 برگ 272.

اما ما بازهم بدنبال تعریف لغوی نیستیم بلکه بدنبال تعریف اصطلاحی دین هستیم. معنی مصطلح دین از این قرار است:

تعریف  دین-دین مجموعه باورهایی سازمانیافته مرتبط با یکدیگر است که گاهی برخی از این باورها مبتنی بر ایمان است و در مورد پیدایش و سرانجام آدمی نظریاتی دارد. باورهای دینی سرانجامشان به عمل ستایش و پرستش و گاهی تقدیس می انجامند.

حال با توجه به این نگر، آیا آیین زرتشت یک دین است؟ روشن است که آیین زرتشت باورهایی مبتنی بر ایمان دارد، مثلاً باور به وجود خدا، باور به وجود آخرت، باور به آفرینش و غیره باورهای کاملاً غیر علمی و غیر عقلی و مبتنی بر ایمان هستند. گاتها همچنین در مورد سرانجام آدمی توضیحاتی داده است و نظریه قیامت و جاودانگی را مدعی شده است، در مورد آفرینش نیز به کوتاهی سخن گفته است، اما آنچه میماند و از اهمیت خاصی برخوردار است این پرسش است که آیا در آین زرتشت پرستش نیز وجود دارد؟ پاسخ مثبت است، گاتها بارها به عمل نماز خواندن، ستایش و پرستش اهوره مزدا اشاره کرده است، برای نمونه:

با دستهای برافراشته و خواهان شادمانی به تو نماز می اورم (سروده یکم 28/1)

با دستهای برافراشته، اهورا را ستایش میکنیم. (سروده دوم 29/5)

زرتشت روحانی درباری بوده است. (سروده یکم 28/7)

پس ای مزدا، تو را میپرستم و از تو میخواهم… (سروده ششم 32/4)

با نماز به تو به جا می آوریم و نیاز تو میکنیم، باشد که همه مردمان…. (سروده هفتم 34/3)

با ستایش ها و نیایش ها، روی به اهورا مزدا می آورم. (سروده دهم 45/8)

پرستنده ات را رهایی بخش. (سرود شانزدهم 51/2)

مزدا را نیایش کنید. (سروده هفدهم 53/2)

کسانی که از روی راستی بهترین پرستشها را بجای می آورند. (سروده شانزدهم 51/22)

بنابر این روشن است که برخلاف ادعای نو زرتشتیان، زرتشتی گرایی مصداق کامل یک دین است و با تعریف من از دین میخواند و تنها یک فلسفه همچون باقی نظریات فلسفی که فلاسفه آنها را مطرح کرده اند نیست. آیین زرتشت دارای شریعت بسیار عقب مانده، ضد زن، ضد بشر و خرافی است که زرتشتیان سنتی بدان باور دارند اما نوزرتشتیان آنرا انکار میکنند و میگویند که تنها گاتها نوشتارهای اصلی زرتشت است، و باقی نوشتارهای زرتشت تحریف شده اند، از این رو من نیز تنها به گاتها اکتفا میکنم که علاوه بر رد آیین زرتشت، نو زرتشتیان را نیز رد کرده باشم.

نتیجه گیری:

در این نوشتار آنچه تلاش به اثبات آن کرده ام این است که

نتیجه 1- گاتها وجود خدا را تایید میکند.

نتیجه 2- زرتشت ادعای پیامبری کرده است.

نتیجه 3- زرتشتی گری یک دین است.

نتیجه 4- زرتشت یک شیاد است.

حال از جناب آقای هوشمند نیز انتظار دارم به روشنی و صراحت ابتدا اعلام دارند که کدام یک از نتایج بالا را میپذیرند و کدام را رد میکنند. و در درجه بعد از ایشان انتظار دارم بصورت مستدل و مستند و به دور از عواطف و احساسات به نقد و رد ادعاهای مطرح شده در این نوشتار بپردازند.

منابع:

1) مثلاً خاتمی گفته است «همه ما ریشه زرتشتی داریم» ، «زرتشت یک پیامبر است، اوستا کتابی الهی است» و امام علی با استناد به قرآن  جان زرتشتیان را نجات داده است +، رئیس دفتر او نیز در مراسم نیایش زرتشتیان شرکت کرده است + + + + + + + و این هر سه آخوند هستند.

2) نگاه کنید به Concise Oxford English Dictionary و Merriam-Webster Collegiate® Dictionary مدخل شارلاتان Charlatan.

3) اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید ، چاپ دهم تهران 1385، پوشینه نخست برگ 52

4) این نوشتار بر روی تارنمای رسمی انجمن زرتشتیان جهان منتشر شده است. +

5) این نوشتار نیز بر روی تارنمای رسمی انجمن زرتشتیان جهان منتشر شده است. +

6) این نوشتار بر روی تارنمای رسمی  زرتشتیان کالیفرنیا آمده است. +

7) این نوشتار در تارنمای یتااهو، آمده است +

8) شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، متن کامل بر اساس چاپ مسکو، نشر قطره، چاپ هفتم، 1385، سخن دقیقی، برگ 647. +

9) فرهنگ فارسی معین، متوسط، چاپخانه سپهر، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ 13 ام، تهران 1378، پوشینه پنجم برگ 648.

10) Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices London: Routledge and Kegan Paul, 1979, p. 1

11) Zoroaster, the Prophet of Ancient Iran, Elibron Classics, Adamant Media Corporation 2005 New York

12) Teachings of Zoroaster and the Philosophy of the Parsi Religion,Kessinger Publishing (February 1998) S. A. Kapadia, P. 16

13) Life And Teachings of Zoroaster the Great Persian,Kessinger Publishing 2005, Loren Harper Whitney.

14) The Zoroastrian Faith: Tradition and Modern Research, McGill-Queen’s University Press (December 1993), S. A. Nigosian.

15) In Search of Zarathustra: The First Prophet and the Ideas That Changed the World,Knopf; 1 Amer ed edition, 2003, by Paul Kriwaczek.

16) گاتها، سرودهای مینوی زرتشت، گزارش دکتر حسین وحیدی، چاپ دوم 1381، انتشارات امیرکبیر، برگ 45.

17) همانجا برگ 15 تا 20.

18) گاتها، کهن ترین بخش اوستا، دو گزارش از ابراهیم پور داود، انتشارات اساطیر، چاپ دوم 1384، تهران برگ 442 تا 448.

19)  اوستا کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید ، چاپ دهم تهران 1385، پوشینه نخست برگ 10 تا 13

20) گاتها یا سرودهای آسمانی زرتشت، برگردان به فارسی روان، موبد فیروز آذرگشتاسب، موسسه فرهنگی و انتشاراتی فروهر، چاپ دوم 1379 تهران برگ 31 تا 34.

21) گات ها، سرودهای زرتشت، ترجمه و تفسیر پروفسور عباس شوشتری، موسسه فرهنگی و انتشاراتی فروهر،، چاپ دوم 1379 ، تهران، برگ 25 تا 32.

22) اپیکور-بزرگان اندیشه، گردآوری و برگران، علی عبداللهی، نشر مشکی، تهران 1383، برگ 6

23) همانجا، برگ 10

24) همانجا، برگ 11

25) همانجا، برگ 27

توسط : آرش بیخدا

آپریل 2007

برهان شر به زبان ساده

*

پیشگفتار  

برهان شر یکی از قدیمیترین و مهمترین برهانها و دلایلی است که علیه وجود خدا آورده شده است. شاید نخستین کسی که برهان شر را به نوعی مطرح کرده است اپیکروس فیلسوف اتمیست، لذت جوی و ماده گرای یونان باستان باشد، او گفته است،

«یا خداوند میخواهد شر را از میان بردارد و نمیتواند یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد یا اینکه نه میتواند، نه میخواهد اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است اگر میتواند اما نمیخواهد پس او  شرور و نابکار است اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شر را براندازد، پس چگونه است که شر در جهان هنوز وجود دارد؟» اپیکروس 350 قبل از میلاد.

این برهان از زمان اپیکروس تابحال در میان فلاسفه دین، چه بیخدا و چه خداباور بسیار مورد مباحثه و تحقیق قرار گرفته است و به صورت های مختلفی بیان شده است. در این نوشتار به یکی از ساده ترین و ابتدائی ترین انواع این برهان خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که وجود شر در دنیا چگونه میتواند عدم وجود خدا را اثبات کند. این برهان از برهانهای شهودی محسوب میشود یعنی اثبات آن نیازمند شهادت و دیدن دنیا است، اینگونه برهانها از نگر قدرت و قطعیت اساساً یک درجه پایینتر از برهانهای منطقی هستند که درستی آنها نیازی به شهادت ندارند. برهان شر روی این نکته تاکید دارد که دنیایی که قرار است یک موجود کامل آنرا خلق کرده باشد باید ویژگیهای ممتازی را داشته باشد. آیا دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم اصلاً شباهتی به چنین دنیایی دارد؟ در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم بطور روزمره تعداد زیادی از انسانها در تصادفات کشته میشوند، جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روزه موجب بروز شر فراوان بر روی زمین میشوند. آیا این دنیا میتواند خالقی کامل داشته باشد؟ برای اینکه مسئله روشن تر شود به مثالی از تام موریس دقت کنید، او گفته است:

«وقتی بچه بودم علاقه زیادی داشتم که در خانه حیوانی را نگه داری کنم.، یک سگ یا یک گربه اما مادرم معتقد بود سگ دردسر زیادی برای ما ایجاد خواهد کرد، مادرم همچنین از موی گربه متنفر بود. موریس و مادرش به مغازه حیوان فروشی رفتند تا او حیوان مورد علاقه اش را پیدا کند. در میان حیوانات قناری ها پرنده ها ماهی و لاکپشت ها و انواع و اقسام حیوانات دیگر وجود داشتند. او میگوید من بعنوان یک بچه وقتی لاکپشت ها را دیدم بسیار به آنها علاقه مند شدم چون احساس میکردم آنها نیز به من علاقه مند هستند و نسبت به وجود من عکس العمل نشان میدهند.

موریس ادامه میدهد،

ما لاکپشت ها را خریدیم و برای آنها یک آکواریوم گرانقیمت که با آکواریوم های معمولی فرق داشت خریدیم، او میگوید برای آکواریوم یک جزیره خاکی خریدیم که یک نخل پلاستیکی در آن وجود داشت و بیش از یک محل سکونت معمولی به یک بهشت لاکپشتی و یا یک هتل 5 ستاره شبیه بود. او میگوید که من میخواستم لاکپشت ها خوشحال باشند، آنها را روی میزی گذاشتم که بتوانم هر روز ببینمشان، در جایی که بتوانند از نور روز استفاده کنند و آب آنها را مرتب عوض میکردم تا سلامت آنها در خطر نیافتد، به آنها دائم بهترین غذای مورد علاقه شان را میدادم و تقریباً هیچوقت گرسنگی نمیکشیدند. تا اینکه یک فاجعه لاکپشتی رخ داد و روزی مادرم به اشتباه آنها را در هنگام تمیز کردن آکواریومشان به توالت ریخت و روی آنها سیفون کشید. اما من هر آنچه میتوانستم به بهترین نحو کرده بودم.

منتقدین خداباوری و بیخدایانی که از برهان شر یا مسئله شر علیه وجود خدا استفاده میکنند معتقدند این دنیا اصلاً شبیه دنیایی نیست که یک خدای قدیر، مهربان و نیکخواه که مانند موریس که نگهدار لاکپشتهایش بوده است آنرا خلق کرده باشد. به نظر نمیرسد خدایی مهربان همچون موریس که به دلیل نیک خواهی اش سعی میکند بهترین محیط را برای زندگی انسانها بوجود بیاورد آنرا بگونه ای ویژه ساخته باشد و اداره کند. اگر موریس بعنوان یک بچه 17 ساله آنقدر نگران لاکپشتهایش بود و تلاش میکرد که برای آنها محیطی عالی را ایجاد کند، منتقدین خداباوری میخواهند بداند که چرا خدا همین کار را انجام نمیدهد؟ دنیای ما بیشتر شباهت به همان آکواریومی دارد که در چاه توالت خالی میشود و ما بسان لاکپشت ها قربانی انواع و اقسام شر هایی که روی زمین وجود دارد میشویم. ما در این دنیا از انواع و اقسام بیماری ها، دشنام ها، درد ها و غیره رنج میبریم و در نهایت در توالت کیهانی سیفون روی ما کشیده میشود و نابود میشویم. آیا این قرار است واقعا نتیجه خلقت یک موجود کامل باشد و این بهترین روشی است که او میتوانسته است دنیا را خلق کند؟ این جهان برای منتقد خداباوری اصلا نشانه ای از عشق الهی ندارد، در این جهان شر های زیادی وجود دارد که بیشتر آنرا به یک جهنم شبیه میکند که اگر کسی آنرا ساخته باشد، او یک موجود پلید بوده است. و از آنجا که پلیدی از ذات خدا به دور است میتوان به همین سادگی نتیجه گرفت که خدایی وجود ندارد. تصویر بالا از یک کودک سودانی گرفته شده است که از گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری منظر مرگ او است تا بتواند او را بخورد. این عکس جایزه بهترین عکس را دریافت کرد اما کوین کارتر (Kevin Carter) عکاسی که این عکس را گرفته بود بعد از چند روز از دریافت این جایزه از فرط افسردگی خودکشی کرد. اگر شما در آن صحنه حضور داشته باشید آیا به این کودک کمک میکنید؟ اگر خدا وجود داشته باشد آیا نمیتواند به این کودک کمک کند؟ برهان شر سعی میکند که نشان دهد اینگونه شر ها نشان دهنده عدم وجود خدا هستند.

شرح

با استفاده از برهان خلف برهان شر از مسئله وجود شر اینگونه استفاده میکند. در روش برهان خلف ابتدا عکس حکم درست فرض میشود، بعد تناقضی نشان داده میشود، سپس نتیجه گرفته میشود که حکم درست است. استدلال الف:

 1- اگر خدایی وجود میداشت، در دنیا شرّی وجود نمیداشت.

2- در دنیا شر وجود دارد.

3- بنابر این خدا وجود ندارد.

این استدلال، استدلال درستی است یعنی اینکه ساختار استدلال درست است، یا به عبارت دیگر اگر دو فرض نخستین درست باشند حکم این استدلال یا فرض سوم نیز قطعاً درست خواهد بود. بنابر این روی فرض سوم هیچ بحثی نیست تنها باید دید که آیا فرضهای اول و دوم درست هستند یا نادرست. فرض دوم که میگوید در دنیا شر وجود دارد فرضی آشکار است بعید است کسی بخواهد این فرض را زیر سوال ببرد و بگوید در دنیا شرّی وجود ندارد، در دنیا گرسنگی بدبختی فقر وجود دارد، بیماریهای مرگ آور، بلایای طبیعی وحشتناک و مرگبار، جنگ خشونت تجاوز و… وجود دارد و همه این را خوب میدانیم. بطور مشخص و دقیق منظور از شر در برهان شر چیزی نیست جز شر طبیعی که بطور کلی به هر چیز که موجب «رنج و مرگ پیشرس» شود اطلاق میشود، نوع غیر طبیعی شر را میتوان شر مصنوعی نامید، علت شر مصنوعی علتی فاعلی است یعنی کسی تحقق آنرا باعث میشود. بعنوان مثال ترور شرّی مصنوعی است و زلزله شرّی طبیعی، تاکید برهان نظرم بیشتر بر روی شر طبیعی است زیرا از وجود شر طبیعی آسانتر میتوان برای اثبات عدم وجود خدا استفاده کرد. بنابر این تنها فرضی که باقی میماند و باید در مورد درستی آن تحقیق کنیم فرض نخست است. یعنی اینکه چرا اگر خدا وجود داشته باشد باید در دنیا شر وجود نداشته باشد؟ برخی مانند سینت توماس آکویناس معتقدند اگر دو چیز ضد یکدیگر باشند (مثل خیر و شر) و یکی به مقدار بینهایت وجود داشته باشد، دیگر اثری از دیگری باقی نمیماند، یعنی اگر خدا خیر بینهایت باشد، دیگری هیچگونه شری نباید باقی بماند، اما ما فرض دوم را به همین سادگی رها نمیکنیم. این فرض یک مقدار پیچیده تر از فرض دوم و سوم است و باید در مورد آن توضیحات اضافی ارائه شود زیر خداباوران ممکن است معتقد به این فرض نباشند. بنابر این ضرورت دارد که فرض نخست نیز بطور جداگانه اثبات شود. یعنی بیخدا باید اثبات کند که میان شر و خدا ناسازگاری وجود دارد و  نسبت قضیه وجود داشتن خدا به قضیه وجود داشتن شر نسبت تناقض است و بنابر اصل تناقض تنها یکی از این دو قضیه میتواند درست باشد. و از آنجا که وجود شر را بدیهی فرض کرده ایم قطعاً قضیه وجود خدا نادرست است و در نتیجه خدا وجود ندارد. در مورد مفهوم تناقض و اصل تناقض به نوشتاری با فرنام «تناقض چیست؟» مراجعه کنید.   بنابر این تمامی تمرکز این برهان بر روی فرض نخست آن یعنی تناقض وجود شر با وجود خدا است. برای دفاع از فرض نخست استدلال دیگری را میتوان ارائه داد و آن استدلال از این قرار است. استدلال ب:

1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شر هایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند. بنابر تعریف نیک بودن

2- یک موجود قدیر قدرت جلوگیری از تمامی شر ها را دارد. بنابر تعریف قدیر بودن.

3- موجودی که قدیر، علیم و حاضر در همه جا است، ابدی و ازلی خالق همه چیز غیر از خودش است میتواند جلوی تمام شر ها را بگیرد.

4- خدا بنابر تعریفش قدیر، علیم، همه جا حاضر، ابدی و خالق همه چیز است.

5- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی (استدلال الف) است.

ساختار این استدلال نیز درست است یعنی اگر تمامی فرضهای آن درست باشد نتیجه آن که فرض 5 ام باشد نیز درست خواهد بود و اگر این استدلال نیز درست باشد استدلال الف درست خواهد بود و در نتیجه عدم وجود خدا اثبات خواهد شد. فرض 2 درست است زیرا اگر موجودی بتواند همه کارها را انجام دهد قطعا چون جلوگیری از شر ها نیز یک کار هست او میتواند این کار را نیز انجام دهد و اگر نتواند دیگر قدیر نیست. قدیر بودن خدا از آنجا ناشی میشود که او باید موجود کاملی باشد. کمال خدا به این معنی است که اگر او ویژگی و یا صفتی داشته باشد باید از آن ویژگی و صفت بطور کامل برخوردار باشد. چون خدا میتواند «کاری» را انجام دهد باید بر اساس کمال داشتن او بتواند «تمام کارها» را انجام دهد. فرض 3 نیز فرضی درست است، برای اینکه شخصی بتواند جلوی وقوع هر شرّی را بگیرد کافی است که او بتواند در محل وقوع آن شر حضور به هم رساند و یا اینکه قدرت خود را در آن منطقه و جا بکار گیرد، همچنین لازم است که از وقوع آن شر اطلاع داشته باشد و بتواند جلوی آنرا بگیرد. خداوند هر سه این موارد را دارد یعنی هم علیم است، هم قدیر است، و هم همه جا حاضر است. حضور خدا در همه جا لزوماً به این معنی نیست که او حضوری فیزیکی در همه جا داشته باشد یا بتوان برای او «جا» در نظر گرفت، بلکه میتواند همانگونه که گفته شد به این معنی باشد که او میتواند از قدرت خود در همه جا استفاده کند یا بعبارت دیگر بر همه جا محیط باشد و بر تمام نقاط اشراف داشته باشد. فرض چهارم هم همان تعریف فلسفی خدا است که مورد قبول فلاسفه دینی است. اگر موجودی این ویژگیها را نداشته باشد نمیتوان او را خدا دانست، برای اطلاعات بیشتر در مورد تعریف خدا به نوشتاری با فرنام «خداوند چیست؟» مراجعه کنید. آشکار است که 4 فرض آخر استدلال ب بسیار روشن هستند و درستی آنها باید مورد توافق خداباوران و بیخدایان خردگرا (کسانی که اصالت خرد را قبول دارند خردگرایی چیست؟) باشد، لذا تنها فرضی که باقی میماند فرض نخست است که فرضی بحث بر انگیز است. اگر این فرض درست باشد نتیجه برهان شر تایید خواهد شد، و طبیعتاً اختلاف نظر فلاسفه مدافع برهان شر و منتقدین آن تنها بر سر همین فرض است. درستی فرض یکم استدلال ب به پاسخ پرسش زیر بستگی دارد،

آیا یک موجود اخلاقمدار و نیک ، بنابر تعریف خوب بودن باید لزوماً جلوی تمامی شر هایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد؟

در نگاه اول این فرض نیز درست می آید، مثلاً فرض کنید شما در موقعیت زیر قرار گرفته اید،

شخصی اسلحه ای به دست گرفته است و میخواهد انسان بیگناهی را بکشد، شما اطمینان دارید که با دخالت شما آسیبی به شما نمیرسد، و جان آن انسان بیگناه حفظ خواهد شد، یعنی شما «میتوانید جلوی این شر را بگیرید». در این شرّیط اخلاقی ترین کار کدام است؟ جلوگیری از وقوع شر یا اجازه وقوع به آن؟

در واقع اگر کسی در این موقعیت قرار بگیرد و جلوی شر را نگیرد کاملاً منصفانه است که از لحاظ اخلاقی او را کامل ندانیم و به نیک بودن او اعتراض کنیم. سکوت در مقابل یک جنایت از لحاظ اخلاقی محکوم است، شاید بتوان چنین شخصی را حتی شرّیک جرم دانست. همچنین است اگر شخصی شرّیط را به گونه ای پدید بیاورد که جنایتی رخ دهد، مثلاً فرض کنید دری را با طناب به تفنگی ببندد و این باعث شود که وقتی کسی در را باز میکند مورد اصابت گلوله قرار بگیرد و کشته شود. آیا اینکار دقیقاً برابر با ارتکاب جنایت و شر نیست؟ قطعاً چنین شخصی مجرم است و نمیتواند شخصی نیک باشد. اگر شما فرض نخست را نیز قبول دارید مسئله تمام است، شما قبول کرده اید که تمام فرضهای استدلال ب درست هستند و لذا استدلال الف نیز درست است و خدا نمیتواند وجود داشته باشد. اما فلاسفه علاقه دارند در مورد همه چیز موشکافی کنند و همه چیز را دقیق بررسی کنند. آیا هرگاه کسی جلوی شرّی را نگیرد میتوان نیک بودن او را زیر پرسش برد؟ بعنوان مثال یک جراح را فرض کنید که مقداری شر را قبل از عمل جراحی به بیمار با ایجاد استرسهای روانی و زدن آمپول و غیره به او تحمیل میکند، بالاخره هر عمل جراحی مقداری درد و ناراحتی را چه قبل از عمل جراحی و چه در هنگام جراحی و حتی تا مدتی بعد از آن برای بیمار بوجود می آید. آیا میتوان جرّاحان را به دلیل اینکه به بیماران این شر ها را تحمیل میکنند موجوداتی شرور نامید؟ پدر و مادری خیرخواه ممکن است بچه شان را بگونه ای تنبیه کنند مثلاً به او اجازه بدهند تا یکبار دستش را به لیوان چایی داغ بطور سریع بزند تا او بفهمد که نباید با چایی بازی کند. یا برای اینکه او را از انجام دادن یک کار زشت بازدارند او را مدتی مورد بی توجهی قرار دهند. در این حال آنها شرّی را برای کودکشان پدید می آورند آیا میتوان آنها را نیز شرور دانست؟ یک فرمانده ارتش ممکن است سربازانش را برای رسیدن به آمادگی نظامی مورد تنبیه های فیزیکی که فشار ماهیچه ای بر آنها وارد میکند قرار دهد، مثلاً آنها را مجبور کند که سینه خیز بروند و یا حتی آنها را به زندان بیاندازد. آیا میتوان این فرماندهان ارتش را موجوداتی شرور دانست؟ آشکار است که اجازه وقوع دادن به شر و یا حتی باعث شدن آن نمیتواند در تمامی موارد امری غیر اخلاقی باشد. برخی از شرها همانند مثالهایی که در سه مورد بالا مطرح شد نه تنها بد نیستند بلکه خوب نیز هستند و شاید بتوان حتی گفت که پدر و مادر خوب، وظیفه دارند که این مقدار شر را بر کودکانشان وارد کنند و اگر چنین نکنند دیگر نمیتوان آنها را نیک دانست. این پدر و مادر برای جلوگیری از وقوع شرّی بزرگتر شرّی جزئی را به فرزندشان تحمیل میکنند و باتوجه به این که برای رسیدن به خیری بزرگتر لازم است که گاهی مقداری شر وجود داشته باشد اجازه وجود دادن به این نوع شر ها و حتی باعث شدن آنها با نیک خواه بودن و اخلاقمدار بودن کسی که اجازه وجود به آنرا میدهد تناقضی ندارد. این مسئله باعث میشود که به فرض نخست استدلال ب شک کنیم. برای اینکه این بحث بطور دقیق مشخص شود فلاسفه تعریفی از نیک بودن یا همان «اخلاقمدار» بودن را مطرح کرده اند که این تعریف از این قرار است:

یک موجود نیک و اخلاقمدار مانند P میتواند اجازه وجود شرّی مانند E را بدهد تنها و تنها در صورتی که یکی از قضیه های دو گانه یا هردو آنها که در ادامه می آید در مورد آن شر صدق کنند.

1-   اگر E برای رسیدن به خیری بزرگتر ضرورت داشته باشد.

2- اگر وقوع E برای جلوگیری از شرّی بزرگتر از E ضرورت داشته باشد.

از این به بعد به شرّی که به یکی از این دو شرط یا هردو آنها در مورد آن صدق کند شر اخلاقی و شرّی که هیچیک از این دو شرط در مورد آن صدق نکند شر غیر اخلاقی خواهیم گفت. با توجه به این تعریف جدید برای موجود اخلاقمدار و نیک برای اینکه برهان شر درست باشد باید در شکل آن تغییراتی ایجاد کرد، فرض نخستین استدلال ب برهان شر را به یاد بیاورید.

1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شرهایی را که بتواند جلویشان را بگیرد میگیرد و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند. بنابر تعریف نیک بودن

این فرض را برای اینکه کاملاً درست باشد و با تعریف جدید همخوانی داشته باشد باید اینگونه تغییر داد:

‹1- یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شر هایی که وجود آنها غیر اخلاقی است و او میتواند جلوی آنها را بگیرد، و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند میگیرد.

زیرا بنابر فرض نخستی که کرده بودیم یک پدر و مادر که فرزندشان را تنبیه میکنند یا یک جراح که قبل از جراحی به بیمارش درد وارد میکند را میتوان شر و غیر اخلاقی نامید. در حالی که بنابر فرض تغییر یافته و جدید آن جراح و پدر مادر دیگر شرور نیستند بلکه میتوانند همچنان اخلاقمدار و نیک خوانده شوند. اما با درک جدیدی که از شر داریم باید فرض ششم استدلال ب را نیز تغییر داد

6- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی است.

فرض جدید این خواهد بود

‹6- اگر خدا وجود داشته باشد هیچ شرّی غیر اخلاقی در جهان وجود نمیداشت. و این نتیجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی است.

با این دو تغییر دو فرض نخستین استدلال الف نیز باید تغییر کند تا این برهان کاملاً درست شود. استدلال الف تصحیح شده:

1- اگر خدایی وجود میداشت، در دنیا شرّی غیر اخلاقی وجود نمیداشت.

2- در دنیا شر غیر اخلاقی وجود دارد.

3- بنابر این خدا وجود ندارد.

بنابر این بحث ما از شر به شر غیر اخلاقی تغییر پیدا میکند. خداباوران باید اثبات کنند تمام شرّی که در دنیا وجود دارد شر اخلاقی است نه شر غیر اخلاقی و خداناباوران تنها کافی است ثابت کنند یکی از شرهایی که در این جهان وجود دارد شرّی غیر اخلاقی است. پس باید توجه داشت که تمام بحث این برهان بر میگردد به اینکه آیا شر غیر اخلاقی در این دنیا وجود دارد یا نه. اگر وجود شر غیر اخلاقی در دنیا اثبات شود، عدم وجود خدا اثبات خواهد شد و در صورتی که این مسئله روشن نشود نتیجه این خواهد بود که با استفاده از برهان شر نمیتوان عدم وجود خدا را اثبات کرد. مسئله مهمی که در اینجا مطرح میشود این است که حال بار اثبات وجود شر غیر اخلاقی و یا نفی وجود آن بر گردن کیست؟ آیا خداناباوران باید اثبات کنند که چنین شرّی وجود دارد یا اینکه خداباوران باید اثبات کنند که چنین شرّی وجود ندارد؟ ممکن است تصور شود چون ادعای اثبات وجود خدا توسط خداباوران مطرح شده است این خداباوران هستند که باید بار اثبات را بپذیرند، اما واقعیت این است که در این برهان مدعیان خداناباوران هستند نه خداباوران، بنابر این بیخدایان و یا مدافعان برهان شر باید ادعای خود را اثبات کنند. در اینجا خداناباوران میتوانند به سادگی ادعا کنند که بسیاری از شرها شر های غیر اخلاقی هستند. بعنوان مثال واقعه هولوکاست یکی از وحشتناک ترین فاجعه های تاریخ بشرّی است، چرا خداوند در اردوگاه هایی را که نازی های نژادپرست برای یهودیان، معلولین، همنجسگرایان، کولی ها و… درست کرده بودند و به آدمسوزی آنها میپرداختند باز نکرد و آنها را نجات نداد؟ ممکن است بگویید نابودی نازی ها که سر انجام توسط آمریکا و شوروی انجام گرفت خواست خدا بود و خدا بالاخره این کار را کرد، اما مسئله این است که حتی اگر قبول کنیم خدا در نابودی نازی ها نقش داشته است، خدا این کار را خیلی دیر انجام داده است، و درنگ او موجب وقوع شر فراوان شده است. در اینجا بار اثبات نادرستی این ادعا به گردن خداباوران می افتد. این بر عهده خداباوران یا منتقدان برهان شر است که ثابت کنند اینگونه شر ها اخلاقی بوده اند نه غیر اخلاقی. و اگر در این کار موفق نشوند، نتیجه این برهان صادق خواهد بود و عدم وجود خدا اثبات خواهد شد.

شبهات 

سنت های الهی  

عمده ترین پاسخی که منتقدین برهان شر به آن چنگ زده اند مسئله سنت های الهی است که در زبان انگلیسی از آن با فرنام «Theodicy» یاد میشود. کلمه تئودیسی از ریشه یونانی تئو به معنی خدا و دیسی به معنی عدالت می آید. منتقدین با مطرح کردن این سنت ها تلاش میکنند نشان دهند که شرهای موجود در دنیا از نوع شرهای اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی و یا اینکه وقوع این شر ها بایسته و عادلانه است. به عبارت دیگر این سنت های الهی در واقع تلاشهایی هستند برای اثبات سازگاری وجود شر با وجود خدا. سنت های الهی متعددی در اعتراض به برهان شر مطرح میشوند که لازم است به آنها پرداخته شود و درستی یا نادرستی آنها تحقیق شود. توجه داشته باشید که خداباوران باید اثبات کنند «تمام» شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند، زیرا وجود حتی یک مورد شر غیر اخلاقی باعث میشود برهان شر موفق باشد و ممتنع الوجود بودن خدا اثبات و محکوم شود. همچنین اعتراضات آنها باید تمام شر ها را چه طبیعی و چه مصنوعی دربرگیرد.

سنت الهی، اختیار.

سنت اختیار یکی از مهمترین سنتهایی است که خداباوران در رد برهان شر به آن متوسل میشوند. و شایسته است تا در مورد این سنت توضیحات مفصلی داده شود اما در اینجا بطور خلاصه آنرا مطرح کرده و ناکارآمد بودن آنرا در رد برهان شر نشان میدهیم. برخی از فلاسفه خداباور معتقدند انسانها دارای اختیار هستند و خدا این اختیار را به آنها داده است تا آنها بتوانند از میان خیر و شر یکی را انتخاب کنند. برای اینکه در مورد انسانها بتوان قضاوت کرد لازم است که آنها مختار باشند زیرا اگر مختار نباشند تنبیه کردن آنها در مورد چیزی که برای انجام یا عدم انجام آن دارای اختیاری از خود نبوده اند غیر عادلانه است. و از عدالت و نیکی خدا انتظار میرود که انسانها را موجوداتی مختار خلق کرده باشد و این همین اختیار انسانها است که موجب وقوع شر میشود. بنابر این خداوند با مختار کردن انسانها اجازه وقوع مقداری شر داده است تا خیر بزرگتری حاصل شود، لذا شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی. به عبارت دیگر این تلاش برای برخورد با مسئله شر، توجه را از خدا به سمت انسان می آورد، و میگوید وجود شر در دنیا از طرف انسان ها است، نه از طرف خدا، این ما هستیم که موجب جنگ و غیره میشویم و خدا نقشی در آن ندارد، بنابر این وجود اختیار برای اینکه انسانها به خیری بزرگ برسند ضرورت دارد و لذا شرّی که در دنیا وجود دارد شرّی اخلاقی است نه غیر اخلاقی. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت نخست اینکه در مختار بودن انسانها در صورت وجود خدا میتوان بسیار شک کرد و این موضوع مورد توافق نیست و خداباور باید این مسئله را قبل از استفاده اثبات کند که در صورت وجود خدایی که علیم است چگونه میتوان اختیار را برای انسان متصور شد. در امکان اختیار حتی برای خود خدا نیز شک وجود دارد و میتوان اثبات کرد که خدا خود نیز مختار نیست، چه برسد به اینکه بخواهد موجودات مختاری خلق کند، بعنوان مثال به نوشتاری با فرنام «برهان اختیار، برای اثبات عدم وجود خدا» مراجعه کنید. دوم، وجود اختیار را برای ادامه بحث برای انسان درست فرض میکنیم. آیا این اخلاقی است که خدا با علم به اینکه دادن اختیار به انسانها موجب وقوع شر میشود به آنها اختیار بدهد؟ شاید بتوان از خداباور پذیرفت که وجود اختیار برای عادل بودن خدا ضرورت دارد اما آیا تام الاختیار بودن انسان نیز ضرورت دارد؟ خدا اگر اخلاقمدار میبود نباید اختیار وقوع چنین شرهایی را به انسانها میداد، درست مانند اینکه ما بگوییم شخصی که اسلحه ای را به دست گرفته است و آنرا به سوی مردم نشانه گرفته است را نباید متوقف کرد زیرا او باید مختار باشد تا بتواند مرتکب جرم شود. جلوگیری نکردن از وقوع این شر قطعاً کاری غیر اخلاقی است و اخلاقمدار بودن شخصی که قادر به جلوگیری از آن بوده است را زیر سوال میبرد. همچنین است اگر پدری فرزند خود را که شنا به درون رودخانه بیاندازد و بگوید میخواهم او اختیار نجات یافتن و خفه شدن داشته باشد، در همه نظامهای اخلاقمدار اختیار از مجرمین گرفته میشود، مثلاً مجرمین زندانی میشوند. سوم اینکه خداباور تلاش میکند با مطرح کردن مسئله اختیار، اینطور وانمود کند که خدا در وجود شرّی که موجود مختار مرتکب میشود نقشی ندارد، در حالی که اینگونه نیست، خدا با دادن اختیار بطور غیر مستقیم باعث وجود شر میشود، مانند رهبر یک گروه مافیایی که به آدمکشانی پول میدهد تا دست به جنایت بزنند، او مستقیماً در جنایت شرکت نکرده است اما بطور غیر مستقیم باعث وقوع این شر شده است. خدا نیز با خلق کردن انسانها از یک سو و از سوی دیگر با مختار کردن آنها بطور غیر مستقیم این شر را باعث شده است. چهارم اینکه این سنت شر مصنوعی را هدف گرفته است، در حالی که تمامی شرهای جهان مبتنی بر اختیار انسانها نیستند، انسانها معمولاً نقش چندانی در گسترش ویروس ها، زلزله ها، سیل ها، طوفانهای سهمگین، خشکسالی و تقریباً تمام شرهای طبیعی ندارند. لذا اگر هم فرض کنیم وجود اختیار باعث میشود شرهای مصنوعی به شرهای اخلاقی تبدیل شوند، این اختیار هرگز نمیتواند شرهایی طبیعی را به شرهای اخلاقی تبدیل کند. لذا سنت اختیار در نهایت اگر تمامی مسائل پیشین نیز حل شوند نمیتواند مسئله وجود شر غیر اخلاقی را حل کند. خداباور ممکن است بگوید انسانها مجبور نیستند در جاهای زلزله خیز و جاهایی که طوفان می آید زندگی کنند، اینجا نیز انسانها سبب شر هستند نه خدا و بازهم انسان با توجه به اختیاری که دارد میتواند جلوی وقوع شر را بگیرد. اما به این مسئله میتوان اینگونه پاسخ داد که شناخت مناطقی که بی خطر باشند و زیستن در آنها موجب شرّی نشود برای انسانها در تمام تاریخ میسر نبوده است و حتی هنوز هم تا حدود زیادی نیست و ممکن است هرگز میسر نشود، لذا این پاسخ نیز نمیتواند مشکل شر هایی که انسانها در آن نقشی ندارند را حل کند. ممکن است گفته شود اگر زلزله رخ ندهد ممکن است تمام زمین منفجر شود، پاسخ این است که خدا میتوانست زمین را بگونه ای پدید بیاورد که اینگونه نباشد و اگر این کار برای او میسر نبود او قادر مطلق نیست، همچنین تمام شر های طبیعی نیز اینگونه نیستند، در دیوانه شدن یک فرد چه خیری وجود دارد؟ در بیماری های ژنتیکی چه خیری وجود دارد؟ نتیجه آنکه سنت اختیار نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی تنبیه.

یکی دیگر از پاسخ های رایجی که به برهان شر داده میشود، سنت الهی تنبیه است. افرادی که از این سنت برای رد برهان شر استفاده میکنند معتقدند شرّی که در دنیا وجود دارد نتیجه گناهانی است که انسانها مرتکب شده اند و شر موجود در دنیا تنها مکافات آن گناهان است. از نظر این افراد این کاملاً عادلانه است که خداوند مجرمین را مکافات کند. این دیدگاه بویژه در میان مسیحیان رایج است، چون آنها معتقدند هر آنچه مشکل در دنیا وجود دارد نتیجه گناهان انسانها است، انسانها گناهکار به دنیا می آیند و برای بخشیده شدن گناهانشان باید به مسیح ایمان بیاورند، این دیدگاه ممکن است از ریشه های زرتشتی مسیحیت گرفته شده باشد. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه چرا خدا از اول اجازه گناه را داده است که بعد بخواهد بواسطه آن موجب تحقق شر شود؟ اجازه دادن به انسانها برای مرتکب شدن گناهان با علم به اینکه این گناهان سر انجام موجب وقوع شر میشود هیچ معنی جز شرور بودن خداوند نمیدهد، و این دقیقاً چیزی است که این برهان برای اثبات آن تلاش میکند. دوم اینکه عادلانه بودن تنبیه الهی چه در این دنیا و چه در آخرت مورد توافق نیست و این نکته جای شک است. خداباور باید اثبات کند که اینکار عادلانه است (1). سوم اینکه شرهایی در این جهان وجود دارد که وقوع آنها باعث رنج دیدن افراد بیگناه نیز میشود. گناه کودکانی که در بلایایی طبیعی (مثلا در افسانه طوفان نوح) کشته میشوند چیست؟ حتی اگر از خداباور بپذیریم که وقوع شر برای تنبیه افراد مجرم میتواند تا حدودی موجه باشد و لذا وقوع مقداری شر، اخلاقی باشد به هیچ عنوان نمیتوان از او پذیرفت که رنج کشیدن و کشته شدن افراد بیگناه نیز بواسطه سنت الهی تنبیه اخلاقی است. مسیحیان و برخی از سایر خداباوران معتقدند انسانها بواسطه ماجرای آدم و حوا با گناه ذاتی بدنیا می آیند و همگی گناهکارند و از این طریق میتوانند به این مسئله پاسخ دهند. اما این مسئله نیز چیزی را حل کند زیرا نمیتوان پذیرفت که ژنتیکی و ارثی بودن گناه عادلانه باشد و از این گذشته واقعیت داشتن ماجرای آدم و حوا مورد توافق نیست و این ماجرا از نظر بیخدایان و خداباوران عاقل و بالغ کاملاً اسطوره ای است و افسانه ای بیش نیست، لذا خداباور ابتدا باید حقیقی بودن آن ماجرا را اثبات کند بعد از آن استفاده کند هرچند اگر چنین بکند نیز مسئله بطور کامل حل نخواهد شد. نتیجه آنکه سنت تنبیه نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی رشد.

سنت دیگری که برخی از خداباوران برای رد برهان شر از ان استفاده میکنند سنت رشد است. این سنت بر این ادعا اصرار دارد که خدا میخواسته است از خلق زمین محیطی را فراهم کند تا انسانهای مستعدی که استعداد رشد را دارند در جهت رشد اخلاقی و روانی پیشرفت کنن و به ارزشهایی دست یابند که بدون ریاضت کشیدن و سختی نمیتواند به انها دست یافت. بعنوان مثال برای تشویق و ایجاد ارزشهایی همچون شهامت، فداکاری، صبر، بخشش و سخاوت باید شرهایی همچون جنگ، سختی، بیماری، جرم و فقر وجود داشته باشد. لذا وجود مقداری شر برای ممکن بودن رشد ضرورت دارد و در نتیجه شرهای روی زمین اخلاقی هستند نه غیر اخلاقی. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه همه سنت ها را نمیتوان برای رشد انسانها دانست، کسی که بواسطه شرّی کشته میشود چگونه به رشد روانی میرسد؟ مسئله شر تنها مربوط به انسانها نمیشود، حیوانی که در جنگل بواسطه آتش سوزی های طبیعی سوخته میشود و از بین میرود و هیچ کس نیز از مرگ او آگاه نمیشود چگونه میتواند چیزی را به کسی بیاموزد؟ همچنین است انسانی که تنها است و بواسطه شرّی کشته میشود. دوم اینکه برای رشد روانی و ترویج و تشویق ارزشها در انسانها لازم نیست شر بطور واقعی وجود داشته باشد. خدا میتوانسته است با تغییرات روانی در انسانها این مسئله را ایجاد کند. بعنوان مثال فرض کنید شخص الف شخص ب را هیپنوتیزم کند و به او بگوید که شخصی فقیر است، از این طریق نیز احساس ترحم و سخاوت را میتوان در شخص ب تقویت کرد. همچنین با خواندن داستانها و روایت ها نیز میتوان این ارزشهای اخلاقی را ترویج و تشویق کرد و موجب رشد انسانها شد، هیچ لزومی ندارد شر بصورت واقعی وجود داشته باشد تا موجب رشد انسانها شود. سوم اینکه در نهایت اگر اینکه وجود مقداری شر برای رشد انسانها میتواند مفید واقع شود، این مسئله به نمونه هایی اندک محدود میشود. میزان شرّی که در دنیا وجود دارد بسیار بیشتر از مقدار مورد نیاز برای رشد روانی انسانها است و شر موجود در دنیا بیش از حد شر است. فرض کنید پدری فرزند خود را در حالی که بداند او خفه خواهد شد به رودخانه بیاندازد، و بگوید هدف من این است که خود فرزند یا دیگران با دیدن صحنه مرگ این کودک به رشد روانی برسند و ارزشهایی همچون ترحم و دلسوزی در آنها تشویق شود، آیا میتوان کار این پدر را با توجه به استدلالش اخلاقی نامید؟ آیا شرّی که او باعث وقوعش شده است شرّی اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ آشکار است که این شر کاملا غیر اخلاقی است. نتیجه آنکه سنت تنبیه نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی قیاس

کسانی که از سنت الهی قیاس در رد برهان شر دفاع میکنند معتقدند وجود شر برای شناخت خیر لازم است. اگر شر وجود نداشته باشد خیر بی معنی خواهد بود، بنابر این وجود مقداری شر برای شناخت خیر لازم و در نتیجه اخلاقی است. این سنت تا حدودی شبیه سنت رشد است. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه خدا به دلیل قدیر بودنش باید قادر باشد کاری کند که خیر بدون وجود شر وجود داشته باشد. اگر این کار از او بر نمی آید پس قدیر نیست، و این خود برهانی میشود علیه وجود خدا، یعنی خداباور با این اعتراض خود در واقع عدم وجود خدا را اثبات کرده است. دوم اینکه همانگونه که در پاسخ به سنت رشد گفته شد قیاس لازم نیست با شر واقعی صورت بگیرد، روشهای دیگری نیز برای نشان دادن شر وجود دارد که در آنها واقعیت یافتن شر لزومی ندارد. سوم اینکه شاید بتوان پذیرفت مقداری از شرهای موجود در جهان برای شناخته شدن خیر باشد اما مقدار شرّی که در جهان وجود دارد بسیار بیش از آن مقداری است که برای شناخت شر میتواند وجود داشته باشد. نتیجه آنکه سنت قیاس نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر این سنت اختیار نمیتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی معاد.

در اعتراض به برهان شر برخی از منتقدان بحث معاد را پیش کشیده اند. این منتقدان مدعی هستند که وجود معاد مسئله برهان شر را حل میکند زیرا اگر بعد از مرگ حیاتی وجود داشته باشد خداوند خیری بیش از شرّی که در این دنیا بر انسانها واقع شده است را تحقق خواهد بخشید. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه وجود معاد مورد توافق طرفین نیست، خداباور باید ابتدا وجود خدا را اثبات کند، بعد وجود معاد را اثبات کند و تنها در آنصورت میتواند مسئله معاد را مطرح کند. بنابر این این اعتراض از ابتدا باطل است و نمیتواند مسئله برهان شر را حل کند. بحث وجود خدا مستقل از بحث معاد است، وجود خدا هرگز مستلزم این نیست که معادی نیز وجود داشته باشد. دوم اینکه با فرض درست بودن معاد، خداباور ادعا کرده است که در زندگی اخروی خیری به انسانی که در زندگی دنیوی متحمل شر شده است اختصاص میگیرد، این باور با باورهای دینی که در مورد قیامت وجود دارد این همانی ندارد. باتوجه به باورهای دینی (که خود معاد یکی از آنها است) بسیاری از انسانها پس از مرگ به جهنم خواهند رفت و در آنجا شر بیشتری بر آنها تحمیل خواهد شد، بنابر این، مسئله معاد میتواند در مورد مواردی شر را به شر اخلاقی تبدیل کند، اما همچنان افرادی که در حیات اخروی خود به جهنم خواهند رفت و مورد عذاب قرار خواهند گرفت باقی خواهند ماند و شرّی که بر آنها اتفاق افتاده است غیر اخلاقی خواهد ماند. بیاد داشته باشید که خداباور باید استدلالی را مطرح کند که اثبات کند «تمام» شر های موجود اخلاقی هستند نه اینکه بعضی از آنها اخلاقی هستند. سوم اینکه برخی از موارد شر آنقدر شر هستند که نمیتوان تصور کرد که بتوان آنها را با خیر های دیگری جایگزین کرد، بعنوان مثال اگر فرض کنیم قربانیان هولوکاست همگی به بهشت رفته باشند، آیا آنها ترجیح میدادند که ماجرای هولوکاست اساساً اتفاق می افتاد یا نمی افتاد؟ آیا صدمات روحی و رنج روانی که قربانیان این حادثه متحمل شده اند را میتوان با خیر دیگری جایگزین کرد؟ ممکن است گفته شود ما از آخرت اطلاع نداریم، لذا نمیتوانیم در این مورد ادعایی بکنیم، این حرف میتواند درست باشد اما در این صورت خداباور نیز نباید در مورد آخرت هیچ پیشبینی بکند. این نکته یک بحث شخصی است، افرادی ممکن است باور داشته باشند که این خسارت قابل جبران است و افرادی نیز معتقد باشند که قابل جبران نیست، لذا چون اصلی قابل اثبات و محکم نیست، نمیتوان آنرا اعتراض معتبری به برهان شر دانست. نتیجه اینکه سنت الهی معاد نیز نمیتواند اثبات کند که تمامی شرهای موجود در دنیا از نوع شر های اخلاقی هستند.

سنت الهی بهترین جهان ممکن.

سنت الهی بهترین جهان ممکن در این زمینه به این معنی است که خداوند جهان را به بهترین حالتی که ممکن است پدید آورده است، یعنی هرگونه جهان دیگری که بوجود می آمد، یا شر بیشتری در آن وجود داشت یا خیر کمتری در آن وجود میداشت. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه ادعای اینکه جهان نمیتواند بهتر از اینکه اکنون است باشد ادعایی باطل است، انسانها توانسته اند با پیشرفت تکنولوژی و دانش خود از میزان شرها در جهان کم کنند. خداباوری که این ادعا را میکند باید قبول کند که تمامی چیزهای موجود در جهان در بهترین حالت خود هستند. در این صورت از او باید انتظار داشت که با دانش پزشکی بطور کلی مخالفت کند و تلاشهای انسانها را برای درمان و کاهش شر ها را باطل بداند. بعنوان مثال نباید دندان عقلش را بکشد زیرا بر اساس نظر او دندان عقل باید وجود داشته باشد زیرا این جهان به بهترین حالت خلق شده است. یا اینکه نباید در درمان بیماران روانی بکوشد. شایان ذکر است برخی از فرقه های مسیحی اینگونه رفتار میکنند و بیماران خود را درمان نمیکنند. دوم اینکه ادعای بهترین جهان ممکن بودن این جهان ادعایی بی معنی است، زیرا درصورت وجود خدا او به دلیل کمال اخلاقی خود نمیتواند دنیایی بد تر از دنیای فعلی را بوجود بیاورد، و گفتن اینکه این دنیا بهترین حالت ممکن است به معنی این است که میتوان دنیاهای دیگری را نیز فرض کرد که بدتر از دنیای فعلی هستند، در حالی که در واقعیت نمیتوان چنین دنیاهایی را با فرض وجود خدا فرض کرد، زیرا اگر وجود چنین دنیاهایی ممکن میبود خدابواسطه ویژگیهایش باید آن دنیا را خلق میکرد، لذا «دنیاهای بدتر» بی معنی است و در نتیجه «بهترین دنیای ممکن» نیز بی معنی است. ممکن است بتوان دنیاهایی برتر از این دنیا را تصور کرد اما تصور دنیاهایی بدتر از این دنیا است با در نظر گرفتن وجود خدا میسر نیست. لذا این سنت اساساً بی معنی است. برخی از منتقدان برهان شر گفته اند که «بهترین دنیای ممکن» ممکن نیست زیرا هرچقدر که خیر در دنیا زیاد شود، باز هم میتوان آنرا زیاد تر کرد، و «بهترین دنیا» شبیه «بزرگترین عدد» است که تحقق و تصور آن ممکن نیست و تلاش کرده اند نشان دهند به همین دلیل برهان شر کار نمیکند. اما این اعتراض هرگز درست نیست زیرا حتی اگر بپذیریم که «بهترین دنیای ممکن» ممکن نیست، این گزاره هرگز به این معنی نیست که ایجاد هر دنیایی برای خدا اخلاقی محسوب شود. درست مانند اینکه اگر فرض کنیم «بهترین نظام حکومتی» ممکن نیست چرا که هر نظام حکومتی را میتوان پیشرفت داد، نمیتوانیم نتیجه بگیریم که انتخاب نظام حکومتی جمهوری اسلامی و یا نازیسم برای یک کشور صحیح و اخلاقی است. همچنین این حرف شبیه این است که کسی بگوید چون فقر را نمیتوان بطور مطلق از بین برد، تلاش برای الغای فقر باطل است. همچنین در رد این اعتراض میتوان گفت ممکن نبودن «بهترین جهان ممکن» در صورت درست بودن تنها به معنی این است که تصور دنیایی که حداکثر خیر و حداقل شر در آن وجود داشته باشد ممکن نیست، اما هرگز به این معنی نیست که جهانی بدون وجود شر طبیعی را نیز نتوان تصور کرد، لذا این اعتراض کاملا بی ارتباط با برهان شر است. از این گذشته اگر جهان خوب مطلق را نتوان تصور کرد، و خیر مطلق را نتوان برای جهان تصور کرد، چرا خداباوران این تصور را در مورد خدا میکنند؟ اگر این ادعا درست باشد خود میتواند برهانی دیگر بر اثبات عدم وجود خدا شود. نتیجه آنکه این سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمامی شرهای موجود در جهان غیر اخلاقی هستند.

سنت الهی نادانسته.

برخی گفته اند ممکن است سنتی الهی وجود داشته باشد که ما از آن خبر نداریم و آن سنت الهی باعث شود که شرهای موجود در جهان شرهای اخلاقی باشند نه غیر اخلاقی. ممکن است در آینده این سنت نیز کشف شود. در پاسخ به این اعتراض میتوان گفت: نخست اینکه اگر ما «نمیدانیم که سنت الهی نادانسته ای وجود دارد»، هرگز به این معنی نیست که «سنتی نادانسته وجود دارد»، ندانستن ما تنها به معنی ندانستن است، نمیتوانیم بگوییم ما نمیدانیم ولی چنین سنتی وجود دارد. اگر اینگونه ادعای مطرح شود، مدعی تنها مرتکب «مغلطه مصادره به مطلوب» شده است یعنی فرض کرده است خدایی وجود دارد و چون او وجود دارد قطعاً سنتی نیز وجود دارد، در حالی که وجود داشتن یا عدم وجود او مطلوب این برهان است و خداباور نمیتواند تنها آنرا مصادره کند و وجود خدا را درست فرض کند. دوم اینکه اگر هم فرض کنیم چنین سنتی ممکن است وجود داشته باشد، میتوانیم همچنین فرض کنیم که پاسخی نیز برای آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که آن سنت نیز نمیتواند اثبات کند تمام شرهای موجود در دنیا شرهای اخلاقی هستند. سوم اینکه تا زمانی که این سنت نادانسته دانسته نشود، جایگاه خردگرایی در انکار و نفی وجود خدا خواهد بود. خداباور با این اعتراض خود تنها در واقع میگوید «خدا وجود دارد اما ما نمیدانیم چرا»، یعنی به عبارت دیگر خرد را زیر سوال میبرد، که خوب البته «برهان» برای کسی اقامه میشود که عقلانیت و خرد را و اصالت آنرا قبول دارد نه برای انسانهای نیمه عاقل. چهارم اینکه اگر اینگونه فرضهای نادانسته مجاز هستند، بیخدا نیز میتواند ادعا کند که «برهانی بسیار قوی علیه وجود خدا وجود دارد ولی من آنرا نمیدانم» و بعد بیخدایی را از آن نتیجه بگیرد. نتیجه اینکه این سنت نیز نمیتواند اثبات کند که تمام شرهای موجود در جهان شرهایی اخلاقی هستند.

نتیجه گیری

این فرم مطرح شده از برهان شر فرم قدیمی این برهان است که بصورت قیاسی (Deductive) فرمولیزه و اقامه شده است، فرمهای جدید تر و قوی تری از این برهان بصورت استقرایی (Inductive) نیز اخیراً توسط فلاسفه دین توسعه داده شده اند و این برهانهای جدید از قطعیت و استقامت بیشتری برای اثبات عدم وجود خدا برخوردارند، هرچند که از احتمالات استفاده میکنند (2). در نهایت با توجه به باطل بودن اعتراضاتی که به برهان شر میشود، میتوان نتیجه گرفت که استدلال الف تصحیح شده درست است و حکمش نیز صادق است، بنابر این خدا نمیتواند وجود داشته باشد و اگر چیزی یا کسی توانایی وجود را نداشته باشد، قطعاً وجود ندارد، مانند یک مثلث چهارگوش و یا هر چیز متناقض دیگری.

منابع

* به دلیل تعدد استدلالها آوردن منابع و کسانی که هر استدلال را آورده اند بسیار دشوار بوده است، منابعی که در این نوشتار از آنها استفاده شده است تماما از چند کتابی که در منبع شماره 2 معرفی شده اند موجود میباشند. 1– برای بحثی درخشان در این مورد به مناظره ای با فرنام «The Craig-Bradley Debate, Can a Loving God Send People to Hell?» مراجعه کنید. 2- برای نمونه هایی از این نوع براهین شر به نوشتارهای زیر مراجعه کنید:

The «Inductive» Argument From Evil: A Dialogue by Dr.Bruce Russell and Dr.Stephen Wykstra The Arguments From Evil and Nonbelief By Dr.Theodore Drange Two Ways of Proving Atheism By Dr.Quentine Smith An Atheological Argument from Evil Natural Laws (1991) By Dr.Quentine Smith Atheism: A philosophical justification, Dr.Michael Martin, Temple University Press Philadelphia 1990, Chapter 14 On the nature and existence of god, Dr.Richard M Gale,Cambridge University Press 1991, Chapter 4 Nonbelief & Evill, Dr. Theodore Drange, Prometheus Books 1998, Part I.

شکاکان به اسلام، محمد بن زکریای رازی

ar-razi

شاید ابوبکر محمد بن زکریا رازی (865-925) را بتوان بزرگترین آزاد اندیش تمام دنیای اسلام نامید. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. رازی در حدود 200 کتاب در زمینه های بسیار متنوع و مختلف نوشت. بزرگترین اثر پزشکی وی دایره المعارف جامع الکبیر معروف به المعادی است که نوشتن آن در حدود 15 سال طول کشید. مطالعه دفاتر پزشکی ای که رازی نوشته است به خوبی نشان میدهد که  رازی شخصی بسیار آزاد اندیش بوده است و از تعصب و انجماد فکری کاملا بدور بوده است. در این دفاتر رازی بطور دقیق و مشخص بهبود بیمارانش، مشکلات آنها و راه های درمان آنها و نتیجه این درمانها روی بیماران را ثبت کرده است. رازی یکی از اولین رساله ها را در مورد بیماری های واگیردار آبله و سرخک نوشت، که بعد از اختراع دستگاه چاپ در اروپا این رساله ها از اولین کتابهایی بود که ترجمه شد و چاپ شد.

اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد  ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. کتاب کفر آمیز رازی «در باب رسالت» از دست مخالفان وی نجات نیافت، اما این روشن است که محور اصلی کتاب ارجحیت استدلال بر وحی و معرفی فلسفه بعنوان تنها راه حقیقت و سعادت بوده است. اما از آثار کفر آمیز رازی، تنها قسمتهایی که یک نویسنده اسماعیلی بر آن نوشته است باقی مانده است، در اینجا دو نظریه بنیادی و جسورانه از این اثر را باز خواهیم گفت.

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که  انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی «بزهای ریش بلند» میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از «گفتار ارباب»  فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.  در مورد قرآن بعنوان مثال، که یک مجموعه طبقه بندی شده از «افسانه هایی پوچ و متناقض» است که بطور مضحکی آنرا بی مانند میخوانند و  این در حالی است که در واقع ادبیات و زبان، سبک و این لاف معروف «فصاحتش» از بی عیب و نقص بودن بسیار دور است.

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.

کسانی که دور رهبران دینی جمع میشوند یا کم مغز هستند یا زنان و نوجوانان هستند. دین حقایق را خفه میکند و کینه را پرورش میدهد. اگر قرار باشد کتابی درون خودش حقانیت و نتیجه از وحی بودن اش را آشکار سازد، رساله های هندسی، ستاره شناسی، پزشکی و منطق میتوانند این ادعا را خیلی بهتر از قرآن مشخص کنند. این ادعای رازی در مقابل مسلمانان تندرویی مطرح شده است که میگفتند زیبایی و فصاحت قرآن (که رازی آنرا رد کرده است) رسالت محمد و حقانیتش را به ثبوت میرساند.

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با  کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی «که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است» میدهد.

«گویا نویسنده این متن اصلی این نوشتار از سرانجام رازی که اسلامگرایان به جرم کفر ورزیدن و نفی کردن وحی آنقدر با کتاب خودش بر سرش کوبیدند تا کور شد و اینکه علی رغم آنکه پزشکی میخواست اورا تیمار کند هرگز اجازه نداد وی را مداوا بکنند و میگفت نمیخواهد دنیای اینچنین را بار دیگر ببیند، اطلاع ندارد، و از این روست که به خطا گمان میکند رازی در شرایط آزادی میزیسته است. و نکته عجیب تر این است که نویسنده چطور توانسته است از اینکه از رازی کتاب کفر آمیزی باقی نمانده نتیجه گیری کند که رازی در شرایط آزادی زندگی میکرده است.» مترجم

ما معتقدیم رازی از ارزشهایی حمایت میکند که ما نیز آنها را بسیار گرامی میداریم: خردگرایی، شک گرایی در مذهب، اعتقاد به علم، بکار گیری استدلال در حل مسائل انسانی، تجربه گرایی، تعصب نورزیدن و عدم اعتماد کور به سنت ها.

یافتن این ارزشها در تمامی اعصار بسیار دشوار است و این باعث میشود که جایگاه انسانی که در اوایل قرن 10 ام زندگی میکرده است و پایبند به این ارزشها بوده است بسیار والا باشد، و در واقع اگر قرار است جامعه اسلامی به افتخار گذشته خود برگردد، اینها تنها ارزشهایی است که بدانها نیازمندیم.

1) نام کتاب به لاتین De Tribus Impostoribus است و ترجمه انگلیسی آن در +  قابل دسترسی است. این کتاب از کتب کلاسیک اروپاست که نویسنده آن مشخص نیست. در آن به بررسی و نقد سه شخصیت دینی یعنی موسی، عیسی و محمد پرداخته میشود.  نسخه پارسی از کتابخانه زندیق قابل دریافت است

منبع +

علم چیست؟

چیستی و تعریف علم خود یک مبحث بزرگ علمی فلسفی است که آنرا «فلسفه علم» نامند. علم درباره بدست آوردن دانش دقیق و قابل اتکا از دنیای اطراف ما است، کلمه علم در عربی به چندین معنی است، به معنی دانستن، دانش و حتی آموختن و آموزیدن. اما در انگلیسی علم «Science» از ریشه لاتین «Scire» به معنی دانش است. در فارسی و عربی کلمه ای ک مستقیماً به این کلمه انگلیسی اشاره کند وجود ندارد، اما منظور از علم در این نوشتار همان Science است. علم درواقع کشف کردن (و نه اختراع کردن) واقعیت هایی است که وجود و جریان کلی آنها بطور کلی مستقل از وجود انسانی و عوامل ادراک انسانی (حس، خیال و عقل) باشد (یعنی وجود عینی داشته باشند) و اگر مسئله و قضیه ای بر این اساس و مفهوم استوار باشد آن قضیه و مفهوم را را قضیه و مفهوم علمی گویند. میتوان مفاهیم را به علمی و غیر علمی و ضد علمی دسته بندی نمود.

روش علمی را میتوان اینگونه خلاصه کرد:

  1. مشاهده جنبه هایی از دنیای اطراف
  2. ساختن تئوری سازگار با مشاهده
  3. ایجاد پیشبینی های آزمون پذیر در مورد این تئوری
  4. آزمودن  پیشبینیها با آزمایش و یا انجام مشاهده های بیشتر
  5. ویرایش تئوری با توجه اطلاعات و دانسته های جدید
  6. بازگشت به مرحله سوم

آزمودن در علم با هدف از بین بردن تئوریها و رد کردن و تختئه و ابطال آنها انجام میگیرد، یعنی یک کشف علمی وقتی انجام گرفته است که تئوریهای قبلی توسط شخصی ابطال گردند. بنابر این دانشمندان همواره در تلاشند که یافته ها و دانسته های دانشمندان قبلی را باطل کنند تا نظریات و یافته های علمی تازه تری به دست آورند و این خود غنی بودن علم است. هر آنچه علمی است ابطال پذیر است.

بر خلاف باوری که عوام دارند هر آنچه یک نظر غیر قابل تردید تر باشد، آن نظر غیر علمی تر است، علم دنیای قطعیات نیست! مذهب و تخیلات مطالبی را بصورت قطعی و یقین مطرح میکنند و همین نکته ضد علم بودن آنها را نشان میدهد.

علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن بی نیاز از من و عوامل درک انسانی (حس، خیال، عقل) بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. در عین حال قضیه و مساله ای را که از این نوع انکشاف حکایت کند قضیه علمی گویند. هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است. ابطال ناپذیری، حسن یک نظریه نیست (که مردمان غالباً چنان تصور میکنند)، بلکه عیب آن است.

قضیه علمی نه قابل اثبات است نه قابل رد، اگر چیزی بطور مطلق و قطعی غیر قابل رد کردن باشد آن چیز علمی نیست! نظریه فرضیه و تئوری هیچ کدام قطعیت ندارند و قطعیت در علم بی معنی است. علم دنبال قطعیات نیست بلکه بدنبال ظنیات است!

اساسا پدیده های علمی اگر تنها مبتنی بر مشاهده و آزمایش باشند از حد تئوری بالاتر نمیروند، چیزهایی که در فیزیک و سایر علوم با فرنام «قانون» از آنها یاد میشوند در واقع تئوری هایی هستند که افرادی آنها را ارائه داده اند، مثلاً تئوری قوانین حرکتی نیوتون. البته مفاهیمی در علم وجود دارند که تئورم (Theorem) یا قضیه هستند، این مفاهیم مستقیماً از ریاضیات مشتق شده اند به همین دلیل است که قطعیت دارند، اما همین قطعیت آنها نیز باعث نمیشود که نتوان روی درستی آنها شک کرد.

چیزی تئوری است که هیچ مدرک محکمی علیه آن وجود نداشته باشد، اگر یک تئوری با واقعیت و آزمایش جور در نیاید دیگر آنرا تئوری نخواهند نامید.

در ارتباط با علم به نوشتار زیر مراجعه کنید:

شرح سفسطه عقل بشر ناقص است! علم ناقص است!

معجزه یازده سپتامبر

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

اخیراً این برگه توسط اسلامگرایان با هدف شستشوی مغزی بین مردم پخش شده است، اشکالاتی که در این دروغ میتوان یافت از این قرار است.

1- دو مرکز اقتصادی تجارت جهانی بزرگترین ساختمانهای جهان نبوده اند، نه از نگر ارتفاع، نه از نگر وزن، نه از نگر حجم نه از نظر مساحت. منبع + +

2- تعداد طبقات مرکز تجارت جهانی 110 طبقه است نه 109 طبقه منبع +

3- تعداد حروف سوره توبه 11135 حرف است نه 2001 حرف.  میتوانید خود در برنامه زیر تعداد حروف را بشمارید. ابتدا روی «حذف حرکات»، کلیک کرده سپس روی «حذف فاصله ها» و بعد روی «شمارش تعداد حروف»، تعداد حروف روی ن دکمه نوشته خواهد شد. اجرا شدن این برنامه ممکن است با توجه به توان رایانه شما مدتی بین 2 تا 120 ثانیه طول بکشد.

4- ترجمه آیه کاملاً دروغ است، ترجمه محمد آیتی از این آیه،

سوره توبه آیه 109

أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

آيا کسی که بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است ،يا آن کسی که بنيان مسجد را بر کناره سيلگاهی که آب زير آن را شسته باشد نهاده است تا با او در آتش جهنم سرنگون گردد؟ و خدا مردم ستمگر را هدايت نمی کند.

کلمه بُنْيَانَهُ به کلمه «مسجد» در آیه قبلی اشاره دارد، مگر سازمان تجارت جهانی مسجد بوده است که اسلامگرایان اینگونه از این آیه برای گول زدن خلایق استفاده کرده اند؟

سوره توبه آیه 108

لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.

هرگز در آن مسجد نماز مگزار مسجدی که از روز نخست بر پرهيزگاری ، بنيان شده شايسته تر است که در آنجا نماز کنی در آنجا مردانی هستند که دوست دارند پاکيزه باشند ، زيرا خدا پاکيزگان را دوست دارد.

با آرزوی نابودی اسلام و تمام ادیان دیگر.

توسط: آرش بیخدا.

نوشتارهای بیشتر از همین نویسنده…

بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ فَسِيحُواْ فِي الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَأَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْلَمُونَ كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِندَ اللّهِ وَعِندَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ كَيْفَ وَإِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لاَ يَرْقُبُواْ فِيكُمْ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً يُرْضُونَكُم بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ اشْتَرَوْاْ بِآيَاتِ اللّهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سَاء مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ لاَ يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَنُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤُمِنِينَ قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِينَ وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَيَتُوبُ اللّهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُواْ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جَاهَدُواْ مِنكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُواْ مِن دُونِ اللّهِ وَلاَ رَسُولِهِ وَلاَ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَاللّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَن يَعْمُرُواْ مَسَاجِدَ الله شَاهِدِينَ عَلَى أَنفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُوْلَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَفِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسَى أُوْلَـئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ آبَاءكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاء إَنِ اسْتَحَبُّواْ الْكُفْرَ عَلَى الإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى ال
مُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِن بَعْدِ ذَلِكَ عَلَى مَن يَشَاء وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَـذَا مَا كَنَزْتُمْ لأَنفُسِكُمْ فَذُوقُواْ مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كَآفَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُحِلِّونَهُ عَامًا وَيُحَرِّمُونَهُ عَامًا لِّيُوَاطِؤُواْ عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّواْ مَا حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ إِلاَّ تَنفِرُواْ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَيَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ وَلاَ تَضُرُّوهُ شَيْئًا وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ انْفِرُواْ خِفَافًا وَثِقَالاً وَجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ لَوْ كَانَ عَرَضًا قَرِيبًا وَسَفَرًا قَاصِدًا لاَّتَّبَعُوكَ وَلَـكِن بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنفُسَهُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ لاَ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ وَلَوْ أَرَادُواْ الْخُرُوجَ لأَعَدُّواْ لَهُ عُدَّةً وَلَـكِن كَرِهَ اللّهُ انبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقِيلَ اقْعُدُواْ مَعَ الْقَاعِدِينَ لَوْ خَرَجُواْ فِيكُم مَّا زَادُوكُمْ إِلاَّ خَبَالاً ولأَوْضَعُواْ خِلاَلَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ لَقَدِ ابْتَغَوُاْ الْفِتْنَةَ مِن قَبْلُ وَقَلَّبُواْ لَكَ الأُمُورَ حَتَّى جَاء الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُ
مْ كَارِهُونَ وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلاَ تَفْتِنِّي أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ إِن تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُواْ قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ وَيَتَوَلَّواْ وَّهُمْ فَرِحُونَ قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَن يُصِيبَكُمُ اللّهُ بِعَذَابٍ مِّنْ عِندِهِ أَوْ بِأَيْدِينَا فَتَرَبَّصُواْ إِنَّا مَعَكُم مُّتَرَبِّصُونَ قُلْ أَنفِقُواْ طَوْعًا أَوْ كَرْهًا لَّن يُتَقَبَّلَ مِنكُمْ إِنَّكُمْ كُنتُمْ قَوْمًا فَاسِقِينَ وَمَا مَنَعَهُمْ أَن تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلاَّ أَنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلاَ يَأْتُونَ الصَّلاَةَ إِلاَّ وَهُمْ كُسَالَى وَلاَ يُنفِقُونَ إِلاَّ وَهُمْ كَارِهُونَ فَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنكُمْ وَمَا هُم مِّنكُمْ وَلَـكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغَارَاتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَّوَلَّوْاْ إِلَيْهِ وَهُمْ يَجْمَحُونَ وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُواْ مِنْهَا رَضُواْ وَإِن لَّمْ يُعْطَوْاْ مِنهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوْاْ مَا آتَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللّهِ رَاغِبُونَ إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاء وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ آمَنُواْ مِنكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ إِن كَانُواْ مُؤْمِنِينَ أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّهُ مَن يُحَادِدِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدًا فِيهَا ذَلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِم قُلِ اسْتَهْزِؤُواْ إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ لاَ تَعْتَذِرُواْ قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَآئِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَآئِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُواْ مُجْرِمِينَ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُواْ اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ وَعَدَ الله الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ كَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كَانُواْ أَشَدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَأَكْثَرَ أَمْوَالاً وَأَوْلاَدًا فَاسْتَمْتَعُواْ بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُم بِخَلاَقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ بِخَلاَقِهِمْ وَخُضْتُمْ كَالَّذِي خَاضُواْ أُوْلَـئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الُّدنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ أَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْرَاهِيمَ وِأَصْحَابِ مَدْيَنَ وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَـكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَـئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ مَا قَالُواْ وَلَقَدْ قَالُواْ كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُو
اْ بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَهَمُّواْ بِمَا لَمْ يَنَالُواْ وَمَا نَقَمُواْ إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ فَإِن يَتُوبُواْ يَكُ خَيْرًا لَّهُمْ وَإِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الأَرْضِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ فَلَمَّا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُواْ بِهِ وَتَوَلَّواْ وَّهُم مُّعْرِضُونَ فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ وَأَنَّ اللّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ وَالَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ وَكَرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ فَلْيَضْحَكُواْ قَلِيلاً وَلْيَبْكُواْ كَثِيرًا جَزَاء بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ فَإِن رَّجَعَكَ اللّهُ إِلَى طَآئِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِيَ أَبَدًا وَلَن تُقَاتِلُواْ مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضِيتُم بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُواْ مَعَ الْخَالِفِينَ وَلاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلاَ تَقُمْ عَلَىَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُواْ وَهُمْ فَاسِقُونَ وَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ أَن يُعَذِّبَهُم بِهَا فِي الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ وَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَجَاهِدُواْ مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُوْلُواْ الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُواْ ذَرْنَا نَكُن مَّعَ الْقَاعِدِينَ رَضُواْ بِأَن يَكُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ لَـكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ جَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَأُوْلَـئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ وَجَاء الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرَابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ لَّيْسَ عَلَى الضُّعَفَاء وَلاَ عَلَى الْمَرْضَى وَلاَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُواْ لِلّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِن سَبِيلٍ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ وَلاَ عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّواْ وَّأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلاَّ يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِيَاء رَضُواْ بِأَن يَكُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَطَبَعَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُل لاَّ تَعْتَذِرُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ وَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُواْ عَنْهُمْ فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاء بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْاْ عَنْهُمْ فَإِن تَرْضَوْاْ عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ مَغْرَمًا وَيَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوَائِرَ عَلَيْهِمْ دَآئِرَةُ السَّوْءِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِ
يمٌ وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ وَآخَرُونَ اعْتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُواْ عَمَلاً صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ وَالَّذِينَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَلَيَحْلِفَنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ لاَ يَزَالُ بُنْيَانُهُمُ الَّذِي بَنَوْاْ رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَن تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَن يَسْتَغْفِرُواْ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُواْ أُوْلِي قُرْبَى مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَن مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِلَّ قَوْمًا بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَ إِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ إِنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يُحْيِـي وَيُمِيتُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَكُونُواْ مَعَ الصَّادِقِينَ مَا كَانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ يَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ لاَ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَطَؤُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَلاَ يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّيْلاً إِلاَّ كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ وَلاَ يُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْ
هُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَـذِهِ إِيمَانًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُواْ وَهُمْ كَافِرُونَ أَوَلاَ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لاَ يَتُوبُونَ وَلاَ هُمْ يَذَّكَّرُونَ وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ نَّظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ هَلْ يَرَاكُم مِّنْ أَحَدٍ ثُمَّ انصَرَفُواْ صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُم بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَفْقَهُون لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ

آرمان نامه -اعلام پیامبری حضرت آرمان 18+

اعلام برانگیخته شدن اینجانب به پیامبری توسط خدا

من صد و بیست و چهار هزار و یكمین پیامبرم كه مستقیما با خدا رابطه دارد. تا پیش از این رسالتم پنهان بود كه جدیدا (با ظهور اینترنت) آنرا آشكار كرده ام. بخش عمده ی آیاتم را خودِ خدا شخصا به من وحی كرده و تنها تعداد كمی از آنها را به دلیل مشغله ی خداوند جبرائیل به من گفته و از این نظر من از بسیاری از مقربترین پیامبران پیشین مقربترم. در صورت پیدا شدن طالب بخش هایی از گفتمانم با خدا را برایتان می نویسم، باشد كه رستگار شوید. گفتنیست خدا خودش زبان فارسی را برای گفتمان با من انتخاب كرده تا بدینوسیله عبرتی باشد برای كافران. او بسیار بخشنده و مهربان است بطوریكه هر چقدر هم كه فحش بالای هیجده سال بهش بدهید خودش شخصا هیچ كاری به كارتان ندارد (1).

توضیح: خداوند بجز راه انداختن سیل و زلزله برای نابود كردن گستاخان و حرمت شكنان (2)، در سایرِ جنایاتِ فجیع بطور مستقیم دخالت نمی كند (قبلا می كرد ولی دیگر نمی كند) و وظیفه ی این امر خطیر را بر عهده ی مومنان جان بر كفش نهاده كه البته هیچكدامشان تا بحال (بر خلاف من) با خودش صحبت نكرده اند، ولی به هر روی هوس بهشت و دخترانش كه پستان هایی به گردی و سفیدی مروارید دارند، این مومنان را در هر كشت و كشتاری ثابت قدم می نماید. باشد كه رستگار شویم(3) . آمین

سوال: چگونه باور كنیم كه شما واقعا از جانب خدا برانگیخته شده اید؟
پرسش خوبیست و نشان از دانش بالا و روحیه ی حقیقت جویی شما دارد. در پاسخ باید بگویم:
اولا:‌ در هر سه، چهار كتاب مقدس پیشین به برانگیخته شدن من اشاره شده است. همانطور كه در كتاب عهد عتیق می خوانیم: «او خواهد آمد. او پس از ظهور «انطرنط» از كوه «هنقله» پایین می آید و بسوی «ارن» رهسپار خواهد شد و خواست خدا بر این است كه او را برترین بنده و برگزیده ی خود و عصاره ی تمام نیكی ها قرار دهد.»  كتاب عهد عتیق، جلد دوم، صفحه ی ٣١٤، پاراگراف سوم.

توضیحات: در این بند مقصود از «او» منم كه پس از ظهور (انطرنط=اینترنت) از كوه (هنقله= منظور تپه خاكی پشت دهاتمان است) بسوی (ارن= ایران) رهسپار شدم و ندای من پیامبر شما هستم سر دادم. بی گمان دانشمندان و فرزانگان این ندای مرا لبیك می گویند و جاهلان از آن سر باز می زنند و همانا خواست خدا بر این امورخواهد بود.

ثانیا: من تا بحال چندین معجزه انجام داده ام كه به تفصیل بدان ها می پردازم:
1. بلند كردن برج ٢٠ طبقه ی شهر «وردستان» بر روی انگشت سبابه و در مقابل دیدگان تمام مردم این شهر برای اثبات ادعای رسالتم.
2.  شفا دادن تمام بیماران بیمارستان ١٠٠٠ تختخوابی شهر «وردستان» در مقابل دیدگان خانواده های ایشان و كادر پزشكی بیمارستان.
3. نفرین نمودن و تقاضای طوفان كردن برای نابود شدن شهر «وردستان» و مردمش در پی ایمان نیاوردن ایشان پس از انجام دو معجزه ی اول.
توضیح: بیگمان همین یك معجزه برای اهل خرد و تفكر كافیست چراكه امروزه هیچ نام و نشانی از شهر «وردستان» و مردمش باقی نمانده.
4. آخرین معجزه ام نیز همین یكشنبه شب پیش اتفاق افتاد كه دقیقا ساعت دوِ بعد از نیمه شب در سیاره ی «انتاكوس» از توابع ستاره ی «بنیكوس» از كهكشان راه شیری با فرشته ی وحی جبرائیل گل كوچیك بازی كردم. در حالیكه بسیاری از فرشتگان و جنیان شاهدی بر این ماجرا بودند.
ثالثا: اگر در ادعای رسالت من شك دارید شما نیز ادعای رسالتی همانطور كه من كردم بكنید. یا یك كلمه از كلماتی كه من در بالا آورده ام را بدون اینكه تكراری باشد، بیاورید. روشن است كه شما كافرانی نابكار هستید و توان انجام این امور را ندارید و در اینها نشانه هاییست برای اهل خرد.
رابعا: در خطاب به آن دسته از كافرانی كه هنوز بعد از این همه دلایل آشكار از من معجزه می خواهند باید بگویم: چون شما را یكسان است كه من معجزه بیاورم یا نیاورم و در هر دو صورت ایمان نخواهید آورد (چون خدا خودش نمی خواهد كه شما ایمان بیاورید تا بتواند در آن دنیا حسابی بگایدتان) از آوردن هرگونه معجزه ی جدیدی معذورم.
نكته: بدینوسیله اعلام می شود كه فرستاده ی ما «آرمان» دیوانه نیست و هر كه می گوید او دیوانه است خودِ جاكشش دیوانه تر است، آرمان جان، عزیزم خودتو ناراحت نكن دیوونه باباشونه كه یه همچین بچه هایی رو پس انداخته. ( متن یكی از نخستین آیات خدا كه آنرا بدون هیچ تغییری برایتان آوردم)

حال اگر با وجود تمام موارد فوق الذكر باز هم ایمان نیاوردید باید بدانید كه من در باور ادعای رسالتم هیچگونه اجباری ندارم. اما به خاطر داشته باشید كه:
1. بعد از مرگ!!! به كلیه ی مردان و زنانی (4) كه ایمان آورده اند -به پاس این قدرشناسی- یكدستگاه ویلای مجلل هزار متری با كلیه ی امكانات و كلید طلایی در زمینی به مساحت صد هزار متر به همراه هفتاد و سه (5) عدد خانوم باكره و زیبارو (به انتخاب متقاضی) و یكدستگاه اتومبیل رولزرویز شش در با راننده ی خانوم اعطا خواهد شد.
در مقابل ناباوران را به مكانی تحت عنوان جهنم منتقل كرده و سرب مذاب در ماتحتشان می ریزیم. بعد از مداوا شدن ماتحت، این عمل دوباره تكرار خواهد شد (6).
2. ناباوران در نظر داشته باشند كه اگر انشالله تقی به توقی خورد و من به قدرت رسیدم، در همین دنیای فانی خوار و بوته ی شان را به هم پیوند میزنم. باشد كه رستگار شوند.

حضرت آرمان علیه السلام
پیامبر دیانت آرمانیه

1 – مطلب فوق گواهی محكم بر این مساله است كه در دیانت «آرمانیه» بر خلاف دیانت های پیشین و ادعاهای برخی مغرضین، خداوند بسیار رقیق القلب و بخشنده معرفی شده است.
2 –   اشاره به سیل و زلزله ی اخیر در كشور اندونزی به خاطر حرمت شكنی و فساد مردم دانمارك و هلند.
3  – اگر مطالبی كه در سطور بالا مطالعه كرده اید به نظرتان كمی گنگ می آیند، باید گفت: هر عیب كه هست از بیسوادی و نشستن غبار گناه در روح شماست وگرنه دیانت «آرمانیه» را هیچ عیبی نیست.
4 – همانطور كه ملاحظه می كنید در اینجا بلافاصله بعد از آوردن نام مردان مومن از زنان مومن یاد شده  كه این خود نشان از برتری مردم بر اساس ایمانشان – و نه جنسیت –  در دیانت «آرمانیه» دارد.
5 – هفتاد و دو عدد خانوم باكره كه در دیانت پیشین نیز وعده ی آن به مردان و زنان مومن داده شده بود+ یك باكره ی زیبارو هم اِشانتیون وی‍ژه برای آندسته از مومنانیست كه تا پایان سال جاری  به دیانت آرمانیه مشرف شوند.
6 – موارد بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد.

تجدد مدرنیسم چیست؟

با یکی از برادران طرفدار نظام آقا امام زمان گفتمان میکردم، ادعا داشت نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک است، به او گفتم دموکراسی مربوط به جامعه مدرن است، جامعه ای که پیشا مدرن است نمیتواند دموکراتیک باشد، برادر در پاسخ گفت ما در مملکت آقا امام زمان فلان قدر دانشجو داریم، خودرو تولید میکنیم و داریم به تکنولوژی اتمی دسترسی پیدا میکنیم، جامعه ما مدرن است!

خیلی ها، مثل این سرباز گمنام امام زمان تا کلمه مدرنیسم را میشنوند به سرعت به فکر ماشین و چرخ دنده و هواپیما و آسمان خراش و ساختمانهای زیبا و دستگاه های الکترونیکی پیشرفته می افتند در حالی که مدرنیسم و یا مدرن بودن بر خلاف این استفاده ای که در زبان فارسی از آن میکنیم (مثلا میگوییم این تلویزیون مدرن تر از آن تلویزین است) معنی و مفهومی عمیق تر دارد.

مدرنیسم در واقع یک فرایند و جریان تاریخی است که در عرصه های متنوع و مختلفی چون فلسفه، علم، سیاست، اقتصاد، هنرو… تاثیر کاملا مستقیم میگذارد. هر کشوری که در آن بمب اتم تولید شود کشور مدرنی نیست! مدرنیسم و یا تجدد  فرایند گسترش خردگرایی در جامعه است.جامعه متجدد بالاجبار عرفی میشود و عرصه ها هر چه محدود تر از هستی فردی و اجتماعی زیر نگین الهیات و دین باغی میمانند. میگویند تجدد یک پدیده غربی است و وقتی آغاز شد که دن کشیوت دیگر به تعاریف دیگران از دنیای خارج بسنده نکرد و به راه افتاد تا دنیا را خود ببینید و تجربه کند.

تجدد به معنی به دور انداختن آنچه تا کنون داشته ایم نیست، بعضی ها فکر میکنند تجدد یعنی غربی شدن، یعنی اینکه گردن بند کلفت به گردن بیاندازند و بجای باشد بگویند OK! بلکه تجدد به معنی نگاه کردن منصفانه و خردمندانه و علمی به گذشته و کنار گذاشتن زشتیها و بدیهایش و اصلاح و تغییر یا حذف عوامل آن پلیدی هاست. تجدد خود شناسی دقیق تاریخی است. تجدد با بی بتگی و بی هویتی عجین نیست. بر عکس، تجدد واقعی را با خودشناسی اصیل همراه است. تجدد است که میتواند یک فرهنگ را ماندگار کند و الا فرهنگ پوسیده و غلط ایستا رو به زوال خواهد رفت. تجدد همان پویایی ای است که در مقابل ایستایی دینی (چه با اجتهاد و این مسائل مسخره اش و چه بی اجتهاد) قرار دارد. فرایند تجدد زندگی خصوصی و عمومی مردم جوامع سنت زده را به شدت در تمام عرصه ها متحول میکند.

حال بیایید تجدد را در عرصه های مختلف به اختصار بررسی کنیم.

تجدد در عرصه سیاست:

خداوند هرگز تابحال بر روی زمین نیامده است تا حکومت کند (حد اقل در ادیان سامی، و الا در تاریخ ادیان میبینیم که خدایان ابتدا بین مردم زندگی میکردند و کم کم به سوی آسمان تصعید شدند.)، همیشه یک شخصی بوده که یا ادعای خداوندی میکرده و یا اینکه میگفته من نماینده خداوند بر روی زمین هستم پس بنابر این حاکمیت مردم با من است من حاکمم و مردم رعیت، من ولی هستم و مردم صغیر. در زمانهای گذشته این کار آنقدر شایع و باب بوده است که میتوان حتی گفت دین اصولا برای همین موضوع طراحی و ساخته شده است، بعنوان نمونه میتوان در تاریخ از فرعون و کلیسای کاتولیک در دوران تاریخ سیاه اروپا و در حال حاضر از سید علی خامنه ای مقام معظم رهبری ایران یاد کرد، به این نوع حکومت های تمامیت خواه و دینی حکومت های تئوکراتیک (Theocratic) میگویند. در این حکومت ها معمولا گفته میشود که حکومت از آن خداست و خوب البته همانطور که گفته شد خداوند که روی زمین نمی آید، پس حکومت بر عهده کشیش ها و آخوند ها و موبدان و این جانوران الهی است اما آنها خود را به پدیده ای تخیلی به نام خدا میچسبانند. که البته تجدد در غرب جانوران الهی غربی یعنی کشیش هارا سر جایشان نشاند اما در ایران هنوز این جانوران آزادانه میچرخند و تکلم میکنند. بنابر این، این تجدد است که سیاست را از الهیات و الهیات را از سیاست دور میکند.

در این نوع حکومت ها مردم مکلف هستند، یعنی تکلیف دارند، بسیار از ملا تیوی میشنویم که فلان کار یک تکلیف شرعی، میهنی و… است، افراد مطیع امر رهبر هستند و با مغز های رهبران عمل میکنند. حکومت در این جوامع ودیعه ای الهی است. اما در جامعه مدرن، مردم شهروند هستند، و به جای مکلف بودن محق هستند یعنی حقوقی دارند که این حقوق باید توسط حاکمان پرداخته شود. مثلا مردم حق دارند که آزادی اندیشه و بیان و پوشش داشته باشند و دولت وظیفه دارد این شرایط را ایجاد بکند. مردم دیگر مطیع امر رهبران نیستند بلکه این رهبرانند که مطیع امر مردم هستند و اینبار این حاکمین هستند که باید بر اساس مغز مردم عمل کنند. حکومت در جامعه مدرن یک قرارداد اجتماعی است بین حاکمین و محکومین، مردم اشخاصی را انتخاب میکنند که آنها به ارباب خود که همان مردم باشند خدمت کنند نه اینکه حاکمین مردمی را انتخاب کنند که به اربابشان که حاکم و ولی فقیه و نظامش است خدمت کنند!،  خداوند هم این وسط اصولا هیچ کاره است، یعنی در جامعه متجدد حاکمیت مردم به جای حاکمیت خداوند و ظل الله و نمایندگان خداوند میشود.

در حکومت تئوکراتیک شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» سر داده میشود چون ولی فقیه با خدا میخوابد و از امام زمان امضا میگیرد و همین شعار کافی است تا ثابت شود نظام آقا امام زمان یک نظام دموکراتیک و جمهوری نیست، اما در جامعه مدرن میتوان رئیس مملکت را به دادگاه کشید و از او به شدت انتقاد کرد و آب هم از آب به هم نمیخورد، هر کسی میتواند از مقام معظم نخست وزیری کشور دوست و برادر اسرائیل حضرت آریل شارون شکایت کند. به عبارت دیگر ساکنان شهر های مدرن رعیت سلطان نیستند. کودک نیستند که ولی (چه فقیه چه غیر فقیه) بخواهند. دموکراسی یک پدیده ایست که تنها در جامعه مدرن اتفاق می افتد، جامعه غیر مدرن را با هیچ جادویی نمیتوان دموکرات کرد، برای همین است که دموکراسی را پدیده ای زمینی باید دانست نه آسمانی، برای همین است که دموکراسی دینی شبیه یک جوک تلخ است، برای همین است که دین و اسلام و این قصه ها یک طرف هستند و دموکراسی طرف دیگر، باید از میان این دو پدیده یکی را انتخاب کرد. برای همین است که برای رسیدن به دموکراسی باید با اسلام مبارزه کرد، برای همین است که روشنفکر مذهبی که میگوید دنبال دموکراسی است درواقع هذیان میگوید.

سیاست در جامعه مدرن عرفی (سکولار) و عمومی است، حق حاکمیت ارث پدری یا الهی کسی نیست! حکومت یک سلطان کاملا ضد تجدد است، در نظامهای پادشاهی متجدد پادشاه فقط یک جنبه تشریفاتی دارد و اگر در سیاست دخالت کند به شدت با او برخورد میشود. در جامعه مدرن سیاست و تفکر عرفی (سکولار) هستند و نگاه جهانی کم کم جانشین نگاه ملی میشود.

از دیگر تفاوت های سیاسی جامعه متجدد و سنتی سیستم قضایی این جوامع است.

در جامعه سنتی ملاک عمل بر این ضرب المثل است که «تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر». در این جوامع مجرمین را مجازات میکنند تا بقیه درس بگیرند. مجازاتها معمولا بر اساس قصاص و تنبیه بدنی و حتی اعدام قرار دارند، غایت و هدف دولت از انجام این کارها هراس افکندن میان توده های مردم است، مثلا سنگسار میکنند تا هیچ کس به فکر زنا نیافتد. این نوع تفکر که پایه تمام تفکرات قضایی و جزایی دینی هستند یک دید کاملا احمقانه سنتی است که نه جواب میدهد نه انسانی است. در نظام های متجدد اساس بر انسانیت قرار داده شده است، هیچ انسانی را نباید طعمه این هراس افکنی کرد. هدف  از مجازات این نیست که انسانی را تنبیه کنیم تا دیگران درس بگیرند، هدف از مجازات ارشاد و اصلاح آن فرد است نه ترساندن بقیه انسانها، انسانها بچه نیستند که لولوخرخره دولتت برایشان لولوخر خره ایجاد کند، انسانها محترم و آزاد هستند، اگر کسی این شرایط با به هم بزند باید مجازات شود و این مجازات فقط و فقط برای اصلاح خود آن شخص است.

برای همین است که 158 کشور دنیا تا کنون مجازات مرگ برا به کلی برداشته اند. آمار هم به خوبی نشان میدهد کشورهایی مثل آمریکای جهانخوار با وجود اینکه مجازات مرگ دارند بالاترین آمار جرم و جنایت را دارند و کشورهایی مثل سوئد، دانمارک، هلند و… با اینکه چنین مجازاتهایی ندارند کمترین آمار جرم و جنایت را دارند، چکار کنیم که این مذهبیون این چیزها را درک نمیکنند و میگویند » اگر مجازات مرگ نباشد همه قاتل میشوند» ؟

تجدد در عرصه فلسفه:

اساس فلسفه در دوران تجدد انسان است، حقیقت دیگر الهامی نیست و از آسمان نمی آید بلکه اکتسابیست و بر روی زمین و با قوانین زمینی کشف و نه اختراع و از طریق مشاهده و آزمایش و تفکر علمی بدست می آید نه از راه ریاضت کشیدن و یا نزدیک شدن به خداوند(!). تجدد منادی خردگرایی است. خردگرایی را نیز در مقابل دین خویی تعریف میکنیم. ناسوت و ملکوت و جبروت و لاهوت و این اراجیف در فلسفه مدرن جایی ندارند، قلمرو فلسفه متجدد انسانگرایی و عرفی گرایی (سکولاریسم) است. در فلسفه متجدد عقل محور است نه جهل، موازین یا باید عقلی باشند یا باید اصولا نابود و نیست یا بسیار خصوصی باشند.

در فلسفه متجدد نوع تازه ای از اندیشه مبتنی بر خرد نقاد جانشین ایمان مطلق میشود و در نتیجه عرصه فلسفه به کلی دگرگون میشود و دیگر جایی برای اسطوره و خرافه و دین در این عرصه باقی نمیماند.

تجدد در عرصه علم:

با تغییر فلسفه علم نیز مسلما تغییر خواهد کرد، تجدد اولین دلیل پیشرفت علمی بشریت در تمام دورانها بوده است، تبدیل کیمیاگری به شیمی دقیقا یک محصول از تجدد است، پیدایش کلینیک و بیمارستان به جای سقا خانه و استفاده از دکتر بجای دعا نویس و ملا از نمادهای تجدد است. ایجاد شرایط سالمتر زندگی بجای دست به دعا بردن و درخواست بیمه سلامتی از خدا کردن نشان از تجدد دارد. علت ها معلول ها همگی زمینی و منطقی و علمی خواهند بود در علم متجدد هیچ اثری از انشاء الله و ماشاء الله دیده نمیشود، مشاهده علمی بر اساس روشهای علمی انجام میشوند و علم نیز همچون سیاست در جامعه مدرن به عرصه عرفی و عمومی وارد میشود. در ملکوت علم نیز همچون فلسفه جایگاهی برای اسطوره ها و… دیده نمیشود.

علم در جامعه مدرن ثابت نمیکند که محمد ماه را به دو نیم تقسیم کرده و یا اینکه دختران عربستان و مناطق گرمسیر به سن بلوغ میرسند. علم ثابت نخواهد کرد که روزه گرفتن برای بدن خوب است و یا علم ثابت نمیکند که وارد شدن با پای چپ به توالت مفید تر است. اینها تماماً مفاهیم علمی (!) مربوط به جامعه سنتی هستند.

تجدد در عرصه اقتصاد:

وجه مشترک جوامع فئودالی نوعی تفکر خدامدار، اقتصاد طبیعی و حاکمیت سنت ایستاست. تجدد پرچمدار خردمداری، اقتصاد کالایی و جهانگشای سرمایه داری، فروپاشی سنت و پیدایش جامعه مدنی است. اقتصاد هم به عرصه عمومی وارد میشود و زن بطور جدی و برابر به عرصه اقتصاد وارد میشود، میگویند میزان پیشرفت و آزادی را در یک جامعه باید با نگاه کردن به وضعیت زنان آن جامعه دریافت.

تجدد در عرصه هنر:

هنر نیز در اثر تجدد عرفی و مردمی میشود. تصاویر و نقاشی ها دیگر تصاویر حضرت علی و یا کاخها و غیره نیستند، تصاویر و نقاشی ها تصویر مردم روستایی و زندگی عادی مردم و انسانها میشود. در ادبیات نیز زبان عوام به عرصه داستانها قدم مینهد، علویه خانم صادق هدایت است که بر اثر مدرنیسم و تجدد جای خود را به کیکاووس و سلاطین شاهنامه و یا فرعون و نمرود قرآن میدهند. رمان یک پدیده ادبی محصول تجدد است که زندگی عادی انسانها را روایت میکند.

لطفاً متجدد باشید.

* بسیاری از مطالب این نوشتار اساساً از کتاب «تجدد و تجدد ستیزی در ایران» نوشته دکتر عباس میلانی برگرفته شده است، خواندن این کتاب فوق العاده ارزشمند را به تمام دوست داران این گونه مسائل توصیه میکنم.

طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی

6

به یاد دارم معلم دینی ما در دوران دبیرستان به ما ميگفت، دانشمندان غربی کشتی نوح را در ترکیه روی یک کوه (کوه آرارات) یافته اند و بعد از اینکه آنرا از زیر برف بیرون کشیدند دیدند روی الوار آن نوشته شده است «يا قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه)» و آن باستان شناسانی که این کشف را انجام داده اند مسلمان و شیعه شدند ولی خوب دولت های غربی اجازه درج این خبر رو ندادند و حتی اجازه کاوش بیشتر را هم به سایر باستان شناسان ندادند. و ما که مغزهای باکره خودرا مجانی به زنای مرجع تقلید کلاس درس خودمان بخشیده بودیم، چه معصومانه بر تنفر خود از غرب و بویژه اسرائیل و آمریکای جنایتکار می افزودیم که چقدر این ها نامرد و بی انصاف هستند که دین حق یعنی اسلام و مذهب حق یعنی تشیع را انکار میکنند. آخر مگر مدرک از این تابلو تر هم میتوان برای اثبات حقانیت یافت؟ اما حال که پنج، شش سال از آن دوران و عصر جاهلیت زندگی من میگذرد آموخته ام که به جای ایمان آوردن و قبول کردن، خرد نقاد خود را بکار گیرم و داستانهای کودکانه و مسخره دینی را به دیده خرد بازرسی کنم و بر مغز خویش فشار بیاورم.

داستان نوح یکی از داستانهای قرآن است و خداوند یک سوره کوچک ناقابل را هم به حضرت نوح اختصاص داده که در این نوشتار کوتاه سعی بر آن خواهم داشت که این داستان را بازبینی کنم و درستی و راستی آنرا با سلاح عقلانیت بازرسی کنم.

واقعیت این است که داستان نوح در قرآن و کتاب مقدس، بر پایه یک داستان قدیمیتر استوار است. افسانه گیلگمش مدتها قبل از اینکه کتاب پیدایش (نام اولین بخش تورات) نوشته شود توسط سومریها نوشته شده بود. لوحه های تاریخی ای که در آنها به افسانه گیلگمش و بخش هایی از داستان نوح و طوفانش اشاره میشود مربوط به بیش از 2000 سال قبل از میلاد مسیح میشوند و این در حالی است که کتاب تورات برای اولین بار با دید فوق العاده خوش بینانه در حدود 600 سال قبل از مسیح از گفتار به نوشتار در آمد و نسخه هایی که اکنون از تورات وجود دارد بسیار جوان تر از آن تورات های اولیه هستند.

2003007

 

اما اینکه این داستان چگونه از افسانه گیلگمش، یعنی یک اثر از ادبیات سومری بابلی وارد ادبیات یهود شده است با توجه به اینکه حتی طبق خود تورات، بنی اسرائیل از منطقه ای که محل زندگی اکادها (یکی از نژاد ها و اقوام ساکن منطقه بین النهرین که امپراطوری اکادها Akkadian را در سالهای  2255 تا 2370 قبل از میلاد ایجاد کردند) هجرت کرده اند و حتی زبان یهود از زبان آن قوم منشعب شده است، و اینکه قدیمیترین و کاملترین نسخه های موجود از گیلگمش نیز به همان زبان اکادها است که بابلی ها هم بدان زبان سخن میگفته اند، اصلا دور از تصور و بعید به نظر نمیرسد.

بجای نوح در افسانه گیلگمش، اوتناپیشتیم (Utnapishtim) است که مسئولیت ساخت کشتی و سایر قضایا را بر عهده میگیرد و از طرف خدایانی که مردم بدان باور داشته اند  و نه خدایان جدید تری مثل یهوه و یا الله که بعدا اختراع شدند دستور میگیرد که همه حیوانات را جمع آوری کند و بقیه داستان تقریبا مشابه داستان تورات و قرآن است و در انتهای طوفان اوتناپیشتیم یک کبوتر و سپس یک پرستو را میفرستد تا بدنبال خشکی بگردند و آنرا بیابند و بازگردند. حتی زنگین کمان و سایر عناصر ظريف این داستان تورات نیز با آن افسانه گیلگمش صدق میکند. اینها اسناد تاریخی بدست آمده در بین النهرین که در موزه بریتانیایی لندن (London British Museum) نگهداری میشوند به خوبی ثابت میکنند که این داستان از یک افسانه قدیمی با اندکی تغییر نام و تعداد و اسم خدایان آورده  شده است. و کپی شدن داستانها و محتویات تورات توسط پیامبر اسلام و آوردن نسخه ضعیفی از آنها در تازینامه نیز بر کسی پوشیده نیست. بنابر این داستان نوح و طوفان نوح هم چیزی جدا از سایر داستانهای افسانه ای و معلمولا غیر منطقی و مسخره دینی و مذهبی نیست.

از دید کتب مقدس مسیحیان کلا دنیا از 6000 سال پیش آغاز شده است! و طبق معمول داستانها و ادعاهای مذهبیون همیشه بی سند و تاریخ و به قول معروف بی در و پیکر است! اما یک طوفان به این شدت که همه دنیا را زیر آب ببرد بدون شک اثرات فوق العاده مشخص و روشنی بر کره زمین خواهد گذاشت که از هیچ کدام از آنها خبری نیست و اسناد زمین شناسی برای چنین واقعه خنده داری به هیچ عنوان وجود ندارد.

تمام آبهایی که روی زمین وجود دارد متشکل از دریاها، اقیانوسها و دریاچه ها همه و همه نتیجه باریدن باران به مدت سه میلیون (3,000,000) سال بطور مداوم است که در یکی از دورانهای زمین شناسی انجام گرفته است، حال گفتن اینکه روی زمین چند روز یا چند ماه یا چند سال باران آمده و این سبب آن شده است که تمام سطح زمین را آب فرا بگیره فوق العاده دور از تصور است، مگر اینکه پروردگار از شیلنگ های کالیبر بالای مخصوص بارگاه الهی که سبب جاری شدن نهرها در بهشت میشوند برای این منظور استفاده کرده باشد و سیستم آب و فاضلاب بهشت را چند روزی به زمین وصل کرده باشد!

مسئله ای که بطور کلی قضیه طوفان نوح را زیر سوال میبرد همان داستان جمع آوری حیوانات و نگه داری آنها در یک کشتی و نابودی بقیه حیوانات و ادامه نسل حیوانات از آن حیوانات باقیمانده است که کاملا غیر ممکن و تخیلی است. تصور کنید یک پلنگ برای اینکه زنده بماند باید بطور مثال روزی 10 خرگوش بخورد، یعنی برای اینکه یک ببر را بتوان برای مدت 1 ماه زنده نگه داشت باید به ازای هر ببر 300 خرگوش به کشتی برد. این ببر روز اول 10 تا خرگوش را میخورد و 290 خرگوش دیگر باید زنده بمانند برای آنکه در روزهای دیگر بتوانند خوراک این یک ببر بشوند، 10 خرگوش دومی که قرار است خورده شوند باید یک روز بیشتر از 10 خرگوش اول زنده بمانند پس برای 10 خرگوش سری دوم غذا برای یک روز لازم است، بنابر این باید برای خرگوشهای سری دوم دو برابر خرگوشهای سری اول توشه غذایی در نظر گرفته شود، همینطور برای خرگوشهای دوره سوم باید سه برابر خرگوشهای دوره اول قضا در کشتی نگهداری شود و برای خرگوشهای روز 30 ام، 30 برابر قضای خرگوشهای روز اول. بنابر این شما برای اینکه 1 ببر را 30 روز با خوراک خرگوش بخواهید تغذیه کنید باید یک معادله نسبتا پیچیده ریاضی را در نظر بگیرید حال فرض کنید 2 ببر داریم و ببینید این معادله چقدر گسترده تر میشود، حال فرض کنید 10 نوع حیوان وجود دارند که هرکدامشان تغذیه دیگری هستند، برای اینکه اینها بتوانند 1 ماه زنده نگه داشته شوند حل معادله ریاضی ای لازم است که مدتها نیاز به محاسبه دارد و اصلا کار ساده ای نیست! حال تصور کنید که هزاران هزار جانور از انواع و نژادهای مختلف را یک شخصی بخواهد برای 30 روز در یک جایی زنده نگه دارد، آیا میدانید این کار چقدر پیچیده و ناممکن است؟ آیا میدانید اینها چقدر وزن و جا خواهند گرفت؟ آیا میدانید فقط غذایی که این جانوران باید بخورند چه کشتی فوق العاده بزرگ و مجهزی میخواهد؟ ساختن چنین کشیتی ای امروز هم با پیشرفته ترین علوم مهندسی و کشتیسازی و دریانوردی و جانورشناسی کاملا بعید و دور از تصور است چه برسد به نوحی که هزاران سال پیش زندگی میکرده و میخواسته از چوب درخت ساج آن کشتی را بسازد! مسلما وزن این همه حیوان و قضاهایشان قابل تحمل با یک کشیتی که یک پیامبر خنگ الهی ساخته است مقدور نیست! حتی اگر این شخص 900 سال زندگی کرده باشد!

مسلماً باغ وحشی که بخواهد همه جانوران جهان را در خود داشته باشد نیاز به هزاران و بلکه میلیون ها کارمند و کارگر دارد، چطور خانواده نوح که احتمالا آدمهای مذهبی ای هم بوده اند و باید روزی چندین رکعت نماز میخواندند و نماز جمعه میرفتند وقت میکردند به این همه حیوان زبان بسته غذا بدهند؟ جریان کشتی نوح مانند این است که یک باغ وحش بزرگ بخواهد حیوانات خود را برای مدت چند ماه زنده نگه دارد و این باغ وحش حق وارد کردن هیچ مواد غذایی را ندارد، این کار فوق العاده دشوار است اما خوب ناشدنی نیست.

جالب اینجاست که مسئله به همین نگهداری آنها در کشتی نیز ختم نمیشود، بعد از اینکه کشتی توقف کرد و این حیوانات پیاده شدند باز هم برای ادامه نسل و زاد و ولد نیاز به غذا  دارند و اینگونه نیست که شما بتوانید با داشتن یک حیوان نر و یک حیوان ماده نسل آن دو را تا ابد نگهدارید و زاد و ولد آنها را تا ابد بیمه کنید! همان قضیه معادله برای قضا بعد از تخلیه حیوانات از کشتی نیز مطرح میشود و بنابر این قبل از سوار کردن حیوانات بر کشتی باید فکر تغذیه آنها بعد از تخلیه هم باشند و باید برای آن دوران هم بنشینند ببینند چقدر فرضاً خرگوش لازم است که هم ببر و هم خرگوش بتوانند تا چند نسل زاد و ولد کنند و همان مقدار را تهیه کنند (از خرگوش فروشی و ببر فروشی بخرند!) و به کشتی ببرند. ولی بازهم نجات حیوانات غیر ممکن است، چون یک پلنگ شعور ندارد و ممکن است بجای روزی 4 خرگوش، در یک روز 30 تا خرگوش را بکشد و نسل خرگوش اینگونه منقرض خواهد شد. و این تنها مثالیست برای دو گونه از حیوانات، اصولاً میتوان با اطمینان گفت اگر چنین اتفاقی روزی می افتاد نسل کل حیوانات از روی زمین برداشته میشد.

از اینها گذشته جاهای مختلف جهان حیوانات مختلفی وجود دارند که در جاهای دیگر وجود ندارند، در حاشیه میتوان مثال زد که تا زمانی که اروپاییها امریکا را کشف نکرده بودند سرخ پوستها هرگز اسب ندیده بودند، و وقتی سربازان سرخ پوست از اسب برای رئیس قبیله تعریف میکردند میگفتند آنها بر آهو های بزرگی سوار هستند. شاید جالب باشد که بدانید در سال 1540 شخصی به نام کورتز (Cortes) یکی از ارتشیان اسپانیا یک دختر سرخپوست به نام (Malinche) را به ازدواج خود در آورد و نام وی را به مارینا (Marina) تغییر داد و زبان وی را آموخت و از مارینا در مورد باورهای دینی قبیله اش آموخت که در افسانه های دینی آنها دنیا قرار است توسط کسی که از شرق سوار بر یک آهو می آید نجات یابد (یک چیزی تو مایه های افسانه حضرت ولی عصر) و توانست با همکاری مارینا و با استفاده از جهالت مذهبی ای که در همه مذاهب وجود دارد سرخ پوستها را گول بزند و شهر فوق العاده عجیب و ثروتمند آنها به نام تنوچیتیتلان (Tenochtitlan) را به تصرف خود در آورد و همه سرخ پوستها را یا مسیحی کرد یا کشت. و بخش اعظمی از مکزیک اینگونه به تصرف اسپانیاییها در آمد.

با در نظر داشتن این واقعیت چگونه میتوان تصور کرد که حیواناتی مانند کانگرو که فقط در استرالیا وجود دارند (کلمه کانگرو به زبان محلی بومیان استرالیا یعنی «من نمیفهمم» و احتمالا انگلیسیها از یک بومی استرالیایی به زبان انگلیسی پرسیده اند این جانور چیست و آن شخص بومی چون انگلیسی نمیدانسته است گفته است من نمیفهمم شما چه میگویید و انگلیسیها فکر کرده اند اسم این جانور کانگرو یا «من نمیفهمم» است.) بتوانند بعد از طوفان نوح ادامه حیات بدهند؟ آیا نوح به استرالیا رفته و چند کانگرو گیر آورده است؟ یا اینکه کانگرو خودش از استرالیا پیش نوح و کشتی اش آمده است؟ بعد از طوفان چطور، چه کسی کانگرو را به استرالیا باز گردانده است؟ آیا هنگام پرواز، کانگرو بلیط برگشتش را هم رزرو کرده بوده است؟ قورباقه درختی در جنگلهای آمازون چطور؟

یک مسئله دیگر مسئله ماهی های آب شیرین و ماهی های آب شور است که در صورت مخلوط شدن آبها یا ماهی های آب شور از بین میروند یا ماهی های آب شیرین و چون ما امروز هردو اینها را داریم نتیجه میگیریم این آب ها با هم مخلوط نشده اند پس طوفانی نیامده که این آبها را به هم متصل کند پس طوفان نوح نمیتوانسته بوجود بیاید. مگر اینکه حضرت نوح مدت زیادی هم ماهی گیری کرده باشند و ماهی هارا درون آکواریوم به کشتی ببرند و آب مناسب را برای هر کدام هم در نظر بگیرند.

گیاهان چطور؟ گیاهان فوق العاده حساس هستند و اگر زیر آب بمانند حتما از بین خواهند رفت، این همه انواع گیاهی که امروز وجود دارد نمیتوانستند موجود باشند مگر اینکه حضرت نوح زحمت کشیده باشند همه انواع گیاهان را هم بیابند و در گلدان به داخل کشتی ببرند.

از اینها گذشته به کل قضیه از دیدی بالاتر نگاه کنیم، طوفان نوح آمد برای اینکه کافران حاضر نمیشدند حرفهای نوح را قبول کنند و وی را مسخره میکردند، و خداوند میخواست آنها را تنبیه کند و تنبیه خداوند معمولا در تضاد با ساده ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است و تنها یک موجود سادیست و فوق العاده خونخوار و پست است که حاضر میشود همه نسل بشر را به خاطر اینکه عده مشخصی خطایی انجام داده اند تنبیه ای به این سختی کند. بقیه مردمان ساکن زمین چطور، آنها چه گناهی کرده بودند که بخاطر اطرافیان نوح باید همه کشته میشدند؟ اگر همه انسانها کشته شده اند پس چطور سرخپوستهای امریکا توانسته اند سالها از سایر ملتهای جهان جدا بمانند و این دو دنیا از هم خبر نداشته باشند؟ چرا خدا برای کشتن موجودات روی زمین به طوفان نیاز دارد مگر نمیتواند این همه بدبختی را تحمل نکند و به سادگی همانطور که کشکی کشکی زمین را مثلا آفرید همه آدمها غیر از فک و فامیل های آقای نوح علیه سلام را بکشد.

حال چگونه است که ما بدون اینکه به اصطلاح دو دو تا چهارتا بکنیم این همه مزخرفات مذهبی را یکجا قبول کرده ایم؟

توسط آرش بيخدا.

سفسطه چیست؟

واژه سفسطه ارتباط ریشه ای با سوفسطائی (Sophistēs) دارد که خود از ریشه سوفوس (Sophos) مشتق شده است که در زبان یونانی به معنی خرد، دانایی و فرزانگی است. سوفسطائی که معرب سوفیست است نیز کسی است که با دانش و خرد و فرزانگی سر و کار دارد یا بعبارت دیگر سوفیسطائی اسم فاعلی است از همان بن سوفوس. سوفسطائی از نظر لغوی همان معنی را میدهد که از واژه فیلسوف اراده میشود یعنی کسی که به مباحث عقلی میپردازد و تفلسف (Philosophize، فلسفه ورزی)  میکند، اما چرا امروزه سوفسطائی یا سوفیست بودن را با فیلسوف بودن یکی نمیدانند؟ این مسئله علتی تاریخی دارد که پیش از طرح آن شایسته است اندکی پیرامون اینکه سوفسطائیان چه کسانی بودند توضیح داده شود.

سوفسطائیان جماعتی بودند که در زمان سقراط  و پیش از او در یونان امروزی زندگی میکردند و ادعای دانایی میکردند. کسانی که خود را سوفیست مینامیدند در فنون مناظره و جدل و سخنوری مهارت داشتند و توان اینرا داشتند که طرف مقابل خود را در مباحث ساکت کنند و به قول معروف سر جایش بنشانند. حال در این راه لازم نبود که به حقیقت چنگ بزنند بلکه صرفاً میتوانستند با حربه های مختلف از جمله حملات شخصی، استفاده از ابزارهای روانی، فریاد زدن، استفاده از واژگان زیبا و قلمبه سلمبه و عوام پسند در هر بحث حتی اگر دانشی نسبت به آن نداشتند پیروز شوند. این افراد را همین امروز نیز میتوان دید، کسانی که علاقه ای به حقیقت ندارند و سعی نمیکنند که از حقیقت دفاع کنند بلکه با هر انگیزه ای سعی میکنند با هر ابزاری که میتوانند از آن دفاع کنند و مخالفان را با استدلالنما های خود شکست دهند.

کار این افراد در یونان باستان بالا گرفته بود بطوری که مدرسه هایی را نیز جهت آموزش این شیوه های جدل و سخنوری به علاقه مندان باز میکردند و مورد احترام مردم نیز قرار میگرفتند و از راه آموزش مهارتهایشان یا استفاده از آنها برای رسیدن به یک هدف از مشتریان پول دریافت میکردند. بعدها فعالیت سوفسطائیان به دادگاه ها هم کشیده شد و گفته میشود که وکالت از آنجا شروع شد که یونانیان باستان دریافتند که میتوانند مقداری پول به سوفسطائیان بدهند و ایشان را به دادگاه بیاورند تا از آنها دفاع کنند و در متهم کردن یا رفع اتهام بواسطه مهارت سوفسطائیان در سخنوری و قانع کردن عوام پیروز شوند. اگر دقت شود معمولاً کار وکلا این است که پولی بگیرند و از موکل خود دفاع کنند و به این کاری ندارند که موکلشان محق است یا نه بلکه تنها هدفشان این است که از موضع موکلشان دفاع کنند.

یک وکیل موظف است و حاضر است از موکل خود دفاع کند حتی اگر بداند موکلش گناهکار است  و این درست در مقابل کار فلاسفه است که میخواهند از حقیقت دفاع کنند و به حقیقت برسند نه از مواضعی که از پیش درست پنداشته میشوند. سوفسطائیان گاه کار را تا جایی پیش میبردند که منکر وجود حقیقت میشدند و میگفتند حقیقت مطلقی وجود ندارد. همین تفاوت در میان فلاسفه و متکلمین در تاریخ تفکر اسلامی نیز وجود دارد، فلاسفه به دنبال یافتن حقایق با استفاده از ادله و برهان بودند و متکلمین به دنبال اثبات دین با استفاده از همان ابزارها.

در همین دوران بود که سقراط پا به عرصه حیات میگذارد. سقراط مردی کوتاه قد و کچل و شکم گنده بود که نمیتوانست یک سوفسطائی خوب باشد، روشن است که سوفسطائی چون کارش متقاعد کردن مخاطب است نه کشف حقیقت، برای انجام کارش نیاز به ظاهری زیبا نیز دارد و سقراط فاقد چنین ظاهری بود. کار سقراط پس از تحصیلات نخستینش که گاه آنرا به دموکرتیوس نسبت میدهند این بود که در کوچه بازارهای یونان باستان راه میرفت و با مردم سخن میگفت و از آنها در مورد آنچه که آنرا درست میپنداشتند و ادعای تبحر و ورزیدگی در آن میکردند پرسش میکرد و آنها را به فکر فرو میبرد و به آنها نشان میداد که آنها آنچه را که مدعی دانستنش هستند در واقع نمیدانند.

دانش به نادانی خود یک دانش است و برای دانستن ضروریست! کتابهایی که افلاطون در مورد سقراط و زندگی اش نوشته است سرشار از شرح گفتگوهای سقراط است با مردم و سوفسطائیان. سقراط باعث میشد که مردم به نادانی خود پی ببرند و از همین رو مردم پس از مدتی سقراط را به دلیل فرزانگی اش سوفیست خطاب میکردند ولی سقراط در مقابل میگفت که من سوفیست (کسی که کارش با فرزانگی و خردورزی در ارتباط است) نیستم بلکه یک فیلسوف (کسی که به فرزانگی و خرد علاقه دارد) هستم. برای درک بهتر این سخن فرض کنید عده ای خود را ورزشکار بدانند و بتوانند وزنه 200 کیلویی را روی سر ببرند، ولی در این میان کسی بیاید و وزنه ای 400 کیلویی را روی سر ببرد و بگوید که من ورزشکار نیستم بلکه ورزش دوست هستم! میتوان تصور کرد که پس از چنین اتفاقی دیگر کسی خود را ورزشکار نخواهد نامید و ورزشکار بودن بیشتر شبیه یک دشنام خواهد شد. سقراط دقیقاً چنین بلایی را بر سر سوفسطائیان آورد،  تواضع سقراط و ادب و واقع بینی او که علی رغم توانایی و دانش خود که میتوانست سوفسطائیان را در بحث ها و مناظره ها شکست دهد و نادانیشان را به آنها اثبات کند ولی با اینحال خود را یک سوفیست نمیدانست بلکه خود را تنها دوست دار خرد میدانست سبب شد که سوفسطائی بودن در طول تاریخ باری منفی پیدا کند و واژه فیلسوف بجای سوفیست استفاده شود.

این تقبیح و تکریه تا جایی ادامه یافت که امروزه و در قرون پس از حیات سقراط  وقتی کسی را سفسطه گر یا سوفسطائی مینامند دیگر منظورشان کسی که فرزانه و اهل خرد است نیست بلکه شخص لفّاظی است که در سخنوری و فنون مناظره مهارت دارد و از واژگان و اسلوب فلسفی و منطقی برای دفاع از یاوه هایی که به هر دلیل به دفاع از آنها مجاب است به کرات سوء استفاده میکند و در اینکار اشتهار دارد و وقتی گفته میشود سخنی یا استدلالی سفسطه آمیز است منظور این است که این سخن علی رغم ظاهرش که سعی شده است شبیه استدلالها و سخنان فلسفی باشد و سیاقی علمی دارد عاری از ارزش حقیقی است و سخنی باطل و در یک واژه «استدلالنما» است.

هر استدلالی را میتوان بصورت چند گزاره که برخی از آنها فرضهای اولیه هستند و یکی از آنها نتیجه یا حکم است و سایر گزاره هایی که نشان میدهند از آن فرضهای اولیه میتوان به این حکم یا نتیجه آخری رسید فرمولیزه یا مرتب کرد. حال پس از مرتب کردن هر استدلال، برای اینکه آن استدلال درست باشد باید مقید به سه شرط زیر باشد:

  1. از الگوی منطقی یا قیاس منطقی درستی پیروی کند (1)
  2. فرضهای درستی داشته باشد
  3. فرضها با هم ارتباط معنایی داشته باشند.

معمولاً بیشتر سخنانی که سفسطه نامیده میشوند «مغلطه» هستند و سخنان سفسطه کنندگان پر از مغالطات منطقی است، به غیر از فرضهای غلط که یک استدلال را باطل، ضعیف و یا فاسد میسازد، کاستیهای یک استدلال را مغلطه گویند یا به عبارت دیگر به دسته ای از استدلالهای غیر منطقی که کاستی ای بجز مورد شرط 2 در بالا داشته باشند را مغالطه آمیز میگویند. مغلطه ها را میتوان به دو گروه رسمی و غیر رسمی دسته بندی کرد:

  • مغلطه های رسمی آن دسته از مغلطه ها هستند که شناخت آنها با نگاه کردن به ساختار منطقیشان میسر است
  • مغلطه های غیر رسمی آن دسته از مغلطه هایی هستند که با نگاه کردن به محتویاتشان و نه ساختارشان میسر است

.  بنابر این هر حرف غیر منطقی ای را نمیتوان مغلطه نامید، بعنوان مثال اگر فرضهای غلطی در یک استدلال دیده شود نمیتوان آنرا مغلطه نامید اما اگر از الگوی منطقی مشخصی پیروی نکند و یا از الگوی مشخصی از مغلطه های رسمی پیروی کند میتوان آنرا مغلطه نامید، بنابر این هر استدلال نادرستی یک مغلطه نیست ولی هر مغلطه ای یک استدلال نادرست است.

مغلطه های رسمی همچون الگوهای منطقی کاملا شناخته شده هستند و آنها را میتوان تقریباً در هر کتابی که در مورد منطق کلاسیک یا منطق صوری نوشته شده است پیدا کرد، این کتابها معمولا بخشی از مطالب خود را به بررسی انواع مغلطه اختصاص میدهند 2.

از آنجا که تارنمای زندیق به رد اسلام میپردازد بخشی از سخنان سفسطه آمیز بسیار رایج در میان مسلمانان را در بخش سفسطه ها جمع آوری و تشریح و رد کرده است.

منابع و توضیحات:

1) الگوهای منطقی یا قیاسهای منطقی را میتوانید در این فایل بیابید. (به زبان انگلیسی)

2) بخش مغالطات منطقی تارنمای زندیق بخشی را به شرح و بررسی مغالطات اختصاص دارد

اسلام دین کاملی است

من بقیه دینها رو هم بررسی کردم و به این نتیجه رسیده ام که اسلام دین کاملیه! شما هم اگر قرآن رو بخونید خودتون متوجه میشید که چقدر دین کاملیه!

متاسفانه ما خیلی از مفاهیم را بدون اینکه روی آنها فکر بکنیم و یا تحقیقی بکنیم به عنوان یک سری اصول و پیش فرضها قبول میکنیم و هیچ چیز به اندازه پیش فرضهای غلط خط فکر انسان را به سوی منجلاب جهل امتداد نمیدهد. یکی از مفاهیمی که هر روزه شنیده ایم و قبول کرده ایم این است که اسلام دین کاملی است. آیا هرگز به این فکر کرده ایم که این کمال اسلام به چیست؟! چرا اسلام کامل است؟ آیا دین ناقصی وجود دارد؟

در اکثر موارد افراد مذهبی مفاهیمی که به آنها توسط سوداگران مذهب تلقین و تزریق شده است میمون وار تکرار میکنند، خود این افراد از ریشه و پشت پرده این مفاهیم مذهبی اطلاعی ندارند، کمال دین اسلام یکی از همین مفاهیم است. مسیحیان و یهودیان در تمام شاخه هایشان دین و علم را دو پدیده جدا میداند و از دین انتظاراتی دارند که از علم ندارند! از دین انتظار ندارند به دنیای فیزیکی آنها بپردازد و روش های زندگی زمینی را به آن ها بیاموزد و این دست آورد سالها تلاش و مبارزه انواع و اقسام دانشمندان و مبارزان و آزادیخواهان این مردم است، تکلیف و جایگاه دین در میان ملل پیشرفته جهان بسیار روشن و ثابت است. کلیسای مسیح هرگز خود را در مقابل مجامع علمی دنیا قرار نمیدهد، بعنوان مثال واتیکان در مقابل ادعاهایی که در مورد پدیده تکامل میشد، اظهار میکند که داستانهای انجیل و آموزه های دینی تنها میتوانند دانسته های اخلاقی و آموزشی باشند، و به عنوان مثال داستان آدم و حوا را یک داستان سمبلیک میدانند، و اعتقاد ندارند که این ماجرا ها واقعا در دنیا و زمان فیزیکی اتفاق افتاده باشد.

اما در جوامع اسلامی چون همواره اندیشه کشی و تکفیر اشخاص و مردتد خواندن وجود داشته و عده کثیری از دانشمندان این جوامع مثل راضی، الکندی، پور سینا، فارابی، حافظ و سایر این متفکران همگی در زمان خود تکفیر شده اند و از طرف مذهبیون تندرو زمان خود همواره مورد اذیت و آزار قرار گرفته اند پیشرفت چندانی در فلسفه و طرز فکر این جوامع پیش نیامده است. مسلمانان امروزی مثل مسلمانان 600 سال پیش فکر میکنند و هنوز تکلیف و جایگاه علم و مذهب در بین این افراد هنوز مشخص نیست! حال اگر پیشرفتهایی در این جوامع دیده میشود، مثلا اگر در ایران زنان آنقدر که زنان در عربستان از طرف مردان به رعایت حجاب مجبور نمیشوند، این ریشه در تک روی های افرادی دارد که خواسته اند این مردم را به زور پیشرفت دهند، و الا  اندیشمند و نخبه و دانشمند و دگر اندیش در میان این مردم جایگاهی نداشته اند که بخواهند پیشرفتی حاصل کنند!

به همین دلایل مسلمانان هنوز ننشسته اند فکر بکنند و تصمیم بگیرند که آیا نوح و یونس و موسی و خضر،  آدم و حوا و یوسف و ذوالقرنین شخصیت های اسطوره ای ملل سامی هستند که به کتب و افکار آنها اضافه شده اند یا شخصیت های تاریخی و واقعی ای که روزی روی این زمین راه میرفته اند؟! هنوز نمیدانند که آیا 7 آسمان وجود دارد یا این تنها یک معنای استعاره ای دارد؟! از دل همین آشوب زدگی تفکر مذهبیست که مفاهیمی همچون کمال دین اسلام بر می آید و کسی نمیداند که این ناگهان از کجا آمده است. حقیقت این امر این است که کامل بودن دین اسلام در اصل در مقابل ناقص بودن علم و خرد بشری مطرح میشود.

یعنی اسلام کامل است چون علم ناقص است! و به همین دلیل بهترین برنامه برای زندگی و جهانبینی همانا اسلام است و نه علم و عقل!

مسلمانان و سایر مذهبیون بر روی این مسئله پافشاری دارند که عقل بشر ناقص است و این نقص شایستگی خرد و عقل را برای راهنما و ریشه تفکرات بودن نفی میکند. در مورد این موضوع در شرح سفسطه ای با عنوان «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است!» توضیحات کامل داده شده است.

البته شایان ذکر است که بسیاری از مسلمانان دلیل کامل بودن اسلام را این میدانند که در اسلام از طریقه شکار ملخ  و آداب شستشوی مدخل و استبراء گرفته تا طریقه نزدیکی حرف به میان آورده شده است و علمای اسلام جدول لگاریتمی دقیقی در مورد شکیات نماز بوجود آورده اند. اما این افراد باید بدانند که در ادیان دیگر نیز اشخاصی مثل مجلسی ها یافت شده اند که این مزخرفات را در دینشان گسترش دهند. بعنوان مثال یهودیان نیز آداب و سنن کاملی برای مراسم دستشوئی رفتند دارند که کمتر به آن توجه میکنند و تشابه میان آن قوانین مضحک یهودی و قوانین اسلامی که در رساله های علما(!) ی دینی یافت میشود مثال زدنیست!. مثلاً در میان یهودیان ارتودکس لمس آلت تناسلی برای پاکیزه کردن بعد از تخلی جایز نیست، چون ممکن است موجب تحریک جنسی شود. بنابر این اگر کمال اسلام به این مزخرفات است که ادیان دیگری پارا بسیار فراتر نهاده اند. چگونه است که اسلام کامل است و بقیه ادیان ناقص هستند؟ بازهم همان داستانی که ادیان مکمل یکدیگر هستند و مسیحیت یهودیت را کامل میکند و اسلام مسیحیت را و این ها در امتداد یکدیگرند؟ در سفسطه «ادیان همه یک چیز میگویند» به این مسئله اشاره خواهیم کرد.

گروهی نیز بر این باورند که کمال اسلام از آن جهت است که اسلام تمامی قوانین و مفاهیم لازم را برای زندگی بشر در تمام جنبه های زندگی وی در خود دارد؛ و بنابر این نیازی به هیچ مفهوم غیر اسلامی ای برای زندگی وجود ندارد. بسیار جالب است که بدانیم کتابخانه های ایران و سایر بلاد دیگر نیز با استناد به مفاهیم مشابهی توسط عمر خلیفه دوم مسلمین به آتش کشیده شد. عمر معتقد بود هر آنچه ما بدان نیاز داریم در قرآن وجود دارد. بنابر این در بقیه کتابها اگر چیزهای خوبی نوشته شده است، حتما آن چیزها در قرآن هم وجود دارد، و اگر هم چیز خوبی نوشته نشده است، پس ما نیازی بدان کتابها نداریم. همانطور که در بخش دموکراسی چیست؟ شرح داده شد، دلیل اصلی تضاد اسلام با دموکراسی همین جزم اندیشی و مطلق اندیشی و جهالتی است که در اسلام نهفته است.اما نکته این است که اگر معنی کامل را بدین تفسیر و مفهوم دریافت کنیم، دیگر عبارت «اسلام کاملترین دین است!» معنی نخواهد داد و از لحاظ منطقی غلط است. زیرا کامل تر و کاملترین با توجه به این معنی غلط میباشند. کامل در این حالت یک صفت عینی (Objective) و یک مفهوم مطلق است، و پسوند تر را نمیتوان بدان چسباند. و البته لازم به توضیح نیست که این ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه اسلام بدین مفهوم نیز کافی است، تا چه حد بی اساس و بی پایه است.

خردگرایی چیست؟

ساده ترین تعریف خردگرایی (Rationalism) پذیرش اصالت خرد برای کسب شناخت (معرفت) است. خردگرایی معمولا در مقابل دین خویی یعنی پذیرش ایمان (ایمان چیست؟)، وحی و مفاهیم دینی یا عرفانی بعنوان منابع کسب معرفت و دانش مطرح میشود.

خردگرایی یک نظام فکری است، یعنی چگونه اندیشیدن را به انسان می آموزد. خردگرایی همچنین در قیاس با تجربه گرایی (Empiricism) مطرح میشود که مفهوم آن پذیرش تجربه بعنوان مهمترین منبع کسب معرفت است، هرچند تجربه گرایی و خردگرایی قابل جمع شدن با یکدیگر هستند، بدین مفهوم که یک شخص میتواند هم تجربه گرا باشد هم خردگرا.

پذیرفتن خردگرایی برابر است با عدم پذیرش حقایق بصورت مطلق. فرد خردگرا همواره احتمال خطا را در اندیشه اش میدهد و خود را بطور صد در صد متعلق به یک مکتب فکری نمیداند بلکه عاقلانه ترین و منطقی ترین مکاتب فکری را در زمان خودش انتخاب میکند و نسبت به افکارش تفکر انتقادی (Critical Thinking) دارد، یعنی با موشکافی با مسائل روبرو میشود و از توجیه و فرار از تناقضات و خطاهای اندیشه اش دوری می جوید.

فرد خردگرا درستی و راستی مفاهیم را تنها با استناد به قوه عقلانیت میسنجد و تنها مفاهیمی را میپذیرد که از فیلتر خرد با موفقیت خارج شوند. فرد خردگرا هیچ مفهوم غیر عقلایی را بعنوان حقیقت قبول نخواهد کرد. خردگرا حتی به خود خردگرایی نیز با دیده خردگرایی مینگرد یعنی درصورتی که طرز تفکر و نظام فکری عاقلانه تری از خردگرایی دریابد خردگرایی را نیز کنار خواهد گذاشت و به آن نظام فکری خواهد پیوست. خردگرایان همان روش علمی رسیدن به حقایق را که مبتنی بر اصول دقیق خردمندانه است و در آن تعصبی وجود ندارد در حوضه تفکرات خود استفاده میکنند.

انسان خردگرا لزوماً انسانی بیخدا نیست، یک دین دار نیز درصورتیکه مفاهیم سازگار با خرد را قبول کند و مفاهیم ناسازگار با خرد خویش را رد کند خردگرا است، اما چنین شخصی هرگز نمیتواند مسلمان باشد. برخی از اسلامگرایان ادعا میکنند که آنها نیز خردگرا هستند زیرا ابتدا اصول دین را با خرد خویش قبول میکنند و بعد دین را دنبال میکنند. گذشته از اینکه این حرف آنها در تناقض با مسئله ارتداد است، حتی اگر اینکار نیز توسط اسلامگرایان واقعا انجام گردد، نمیتوان آنها را خردگرا نامید زیرا خردگرا در هر زمان خردگرا است، نه تنها در پذیرش اصول، در نقطه مقابل اسلامگرا ادعا میکند که در بررسی اصول دینش خردگرایانه عمل میکند و بعد از آن دینخویی «پذیرش مفاهیم دینی مبتنی بر ایمان (ایمان چیست؟)» را پیش میگیرد.

خردگرایی مفهوم جدیدی نیست، در  تمام نقاط دنیا و در تمام طول تاریخ میتوان خردگرایانی را یافت، یا حداقل افرادی را یافت که خردگرایانه عمل کرده اند، مثلا منقول است که پیامبر اسلام در مقابل ابوجهل (نام اصلی وی ابوحکیمه «پدر دانش» بوده است و پیامبر او را با نام گذاری «پدر نادانی» خواند) ادعای به معراج کردن کرد.

ابوجهل به او گفت که یک پای خود را بلند کن و او اینکار را کرد. ابوجهل به او گفت حال پای دیگر خود را بلند کن و پیامبر نتوانست هردو پایش را بلند کند. ابوجهل به او گفت حال که تو نمیتوانی دو پایت را بلند کنی چگونه میتوانی به معراج رفته باشی؟ این برخورد ابوجهل یک برخورد خردگرایانه بود و در نقطه مقابل برخورد افرادی مانند علی بن ابی طالب که حرفهای محمد را بدون نقد و بررسی هضم میکرد و حاضر بود برای محمد آدم بکشد و حتی در راهش کشته شود برخوردی کاملا دین خویانه و ضد خردگرایی. همچنین برخورد شیطان با خداوند در اسطوره های سامی از همین قرار است، شیطان استدلال میکند و میگوید من برای چه باید به انسان سجده کنم؟ من از انسان برتر هستم و انسان موجودی پست است، در حالی  فرشته ها  همگی گوسفندوار به فرمان الله عمل کردند.

تنها ماهی های مرده هستند که با مسیر آب حرکت میکنند.

تفاوت اصلی میان دین خویان و خردگرایان در این است که دین خویان بدون چون و چرا و تفکر انتقادی و موشکافانه مفاهیم دینیشان را قبول میکنند، مثلاً اگر در اسلام گفته شده است که یک مرد حق ازدواج با 4 زن را دارد، آنها این حرف را گوسفندوار قبول میکنند و پرسش نمیکنند که چرا 4 و نه 5؟ فرق میان داشتن 4 زن و 5 زن چیست که ما باید آنرا قبول کنیم. اما خردگرا برخوردی نقادانه با چنین مسائلی دارد.

شایسته است در باب خردگرایی از برترد راسل منطق دان بزرگ تاریخ بعد از ارسطو نام برد و جمله ای که او گفته است را جمله ای که خردگرایی را در خود خلاصه کرده است دانست. برترد راسل گفته است، «من حاضر نیستم برای عقایدم کشته شوم، زیرا ممکن است عقاید من اشتباه باشند«، این با ظن نگاه کردن به مسائل و خردمندانه عمل کردن شیوه خردگرایان است و در مقابل دین خویان وجود دارند که به مفاهیم دینی خود یقین دارند و بر اساس آنها آدم میکشند و خود را میکشند. حال آنکه تفکرات دینی هزاران بار بی پایه و اساس تر و اسطوره ای تر و نابخردانه تر از تفکرات خردگرایان است.

برای اطلاع از تعاریف و دیدگاه های سایر صاحب نظران در مورد خردگرایی نوشتارهای زیر را بخوانید.

خداوند چیست؟

نویسنده – آرش بیخدا

«وقتی کودک بودم از خدا میخواستم که به من یک دوچرخه هدیه بدهد، بعد از چند سال دیدم خبری از دوچرخه نیست، یک دوچرخه دزدیدم و از آن پس از خدا خواستم که مرا ببخشد، گویا خدا اینگونه کار میکند.» امو فیلیپس (Emo Philips)

  • پیشگفتار
  • چرا باید تعریف مشترکی از خدا مورد توافق قرار گیرد؟
  • خدا در فلسفه دین
  • خدا در قرآن
  • واژه خدا در پارسی و اهمیت آن
  • خدا در گفتار روزانه
  • خدا پس از بیخدایی

پیشگفتار

تعریف کردن واژه خدا بسیار مشکل ساز است، زیرا هر یک از خداباوران حتی بیخدایان برای خودشان تصورات متفاوتی از خداوند دارند و این اجازه را به خود میدهند که خداوند را آنطور که خود میپندارند تعریف کنند. میتوان گفت به تعداد انسانهای موجود بر روی زمین خداوند وجود دارد و خدایان مختلف ویژگیهایی را دارند که خداپرستان مختلف آنها را میپرستند.

معمولا خدای آدمها شبیه خود آدمها است،‌ بگونه ای که گویا خدای هر آدمی تصور آن آدم از کاملترین موجود است. تلاش این نوشتار در دو بخش نخستین این است که واژه خدا را به گونه ای معنی دار و قابل بحث تعریف کند بگونه ای که مخاطب بتواند شناخت بهتری از مطالب فلسفی نوشته شده در مورد پرسش وجود خدا پیدا کند. در پایان این نوشتار چند بخش پیرامون نکاتی مرتبط و دارای اهمیت با واژه خدا همچون واژه خدا در زبان پارسی و پیشنهاداتی برای واژه های جایگزین برای گفتار روشنتر خواهید یافت.

چرا باید تعریف مشترکی از خدا مورد توافق قرار گیرد؟

خردمندانه این است پیش از گفتگو در مورد وجود یا عدم چیزی سخنی،‌ در مورد چیستی آن چیز سخن گفت. اگر قرار باشد دو نفر در مورد وجود خدا سخنانی معنی دار رد و بدل کنند آنگاه باید هردو دستکم در مورد اینکه خدا چیست با یکدیگر به همفکری و توافق نظر رسیده باشند،‌ در غیر این صورت گفتگویشان یا تنها آواهایی تهی از معنی است یا برای بیان به مفسر و چندین سخنرانی نیاز دارد، و انسانها با گفتار معنی دار با یکدیگر تبادل نظر میکنند. به عبارت دیگر این پرسش که «خدا چیست؟» مقدم بر پرسش «آیا خدا وجود دارد؟» است. افزون بر این «خدا چیست؟» پرسشی است که میتوان در مورد هر گفته ای که واژه «خدا» در آن استفاده شده است پرسید.

جدا از این، برای اینکه یک انسان در مورد خدا بطور جدی تفکر و تحقیق کند،‌ باید بداند راجع به چه تحقیق میکند،‌ مگر میشود کسی که نمیداند یا نمیتواند اسب را تعریف کند در مورد اسب تحقیق کند؟ اینکه شخصی قادر به تعریف خدا نباشد، اما همچنان خدا را باور داشته باشد مانند این است که شخصی به وژولک معتقد باشد، و قادر به تعریف یا توصیف وژولک نباشد،‌ آیا چنین باوری بخردانه است؟ اینکه خدا چه هست و چه نیست باید برای یک انسان خردمند آنقدر روشن باشد که اگر یکروز سر کوچه از کنار خدا رد شد بتواند او را بشناسد. کسانی که خداباورند اما تعریفی برای خدا ندارند نمیتوانند سخنی معنی دار راجع به خدا بگویند، چون نمیتوانند به چه اعتقاد دارند. آیا اگر خدایی وجود میداشت ترجیح میداد که انسانها از روی نادانی او را بشناسند؟ آیا این خردمندانه و حتی اخلاقمدارانه است که از کسی انتظار داشت تمام عمر خود را با فرض وجود چیزی به نام خدا زندگی کند در حالی که حتی نمیتواند آنرا تعریف کند؟

حتی در ابتدای رساله های مراجع تقلید نیز تاکید میشود که اعتقاد به توحید باید عقل محور و غیر تقلیدی باشد،‌ اما بسیاری از مردم معتقد به اسلام در تعریف خدا عاجزند. جای شگفتی ندارد چون اسلامگرایان از نشر افکار مخالف در سطح اجتماع بسیار میترسند،‌ از اینرو تفکر در این زمینه در حال سقوط است چون یک طرف تمام بلندگوها را دزدیده است.

بسیاری از متفکران خداباور معتقدند انسان هرگز نخواهد توانست خدا را بطور کامل بشناسد. از اینرو برخی از تلاش برای تعریف خدا طفره میروند. به دو دلیل یکی اینکه از یک چیز گنگ دفاع کرن در بحث های پیرامون خدا به آنها در کیش و مات نشدن در بحث ها یاری میرساند،‌ و دو اینکه آدمهایی ضعیفی هستند و حاضر نیستند جدی ترین افکار خود را خردگرایانه مورد بازبینی قرار دهند. در پاسخ به این دیدگاه میتوان گفت مگر انسان میتواند چیز دیگری را کامل بشناسد؟‌ مگر کسی وجود دارد که ریاضیات را کامل بشناسد؟‌ آیا کسی هست که با تمام مفاهیم تمام شاخه های ریاضی آشنایی کامل داشته باشد؟‌ برای رسیدن به چنین جایگاهی دست کم چند صد سال عمر لازم است،‌ البته در این میان چیزهای جدیدی نیز به ریاضیات اضافه خواهند شد. آیا این باید جلوی ما را از تلاش برای شناخت ریاضیات بگیرد؟‌

افزون بر این برای تعریف یک چیز لازم نیست آن چیز کاملا شناخته شود،‌ تنها کافیست عبارتی آورده شود که با استفاده از مفاهیم آشنا،‌ نشان دهد که آن چیز چیست،‌ و چه نیست،‌ و انجام اینکار از اتفاق همانطور که در بخش بعدی خواهد آمد چندان دشوار نیست. یکی از سخنرانان معروف اهل عرفان میگفت زمانی به خدا رسیده ای که نتوانی آنرا تعریف کنی. این ممکن است برای افراد دین خو قابل پذیرش باشد اما برای یک فرد خردگرا (خردگرایی چیست؟) تنها نشان از خاموش کردن غیر مسئولانه قوای عقل است و گویندگان چنین سخنی به درستی میدانند که اگر روشن و دقیق به خدا فکر کنند آنگاه دیگر خدایی وجود نخواهد داشت. این دست سخنان ضد عقل در نوشتاری جدا با فرنام «آیا عقل بشر ناقص است؟» مورد چالش قرار گرفته اند.

در پایان این بخش باید گفت شناخت خدا برای یک انسان پس از بیخدایی بسیار آسانتر میشود چون اگر خدایی وجود نداشته باشد آنگاه خدا ساخته بشر است،‌ و وقتی بشر چیزی را میسازد معمولا از آنچه در اطراف او موجود است استفاده میکند. بنابر این تعریف و شناخت خدایی که وجود ندارد بسیار آسان است بخصوص وقتی انسان میلی به وجود او نیز نداشته باشد.

خدا در فلسفه دین

در فلسفه دین، تعریف مورد توافق معمولا این است که خدا موجودی از همه جهت کامل یا Omni-max است،‌ یعنی اگر او دارای چیزی است،‌ آنگاه آنرا در حد کمال دارد،‌ در نتیجه:

  • در دانش،‌ همه چیز را میداند – علیم –  ‌Omniscience
  • در کنش،‌ هر کاری را میتواند انجام دهد – قدیر – Omnipotent
  • در نیکی – نیکوترین است – Omnibenevolent
  • در مکان – همه جاست – Omnipresent

این تعاریف، مفاهیمی هستند که سالها و قرنها و هزاره ها مورد بحث و جدل و گفتگوی فلاسفه بوده اند. از فلاسفه یونان باستان گرفته تا کلاسهای درس دانشگاه های امروز دنیا. مفاهیمی هستند که حتی در شکل گیری تصور خدا در ادیان سامی نقش تاریخی داشته اند.

این تعاریف در بحث های تخصصی دینی در مراکز سکولار و غیر سکولار دنیا معمولا مورد توافق قرار میگیرند. اما روشن است که بشر از واژه خدا بطور گسترده به معانی مختلف نیز استفاده میکند. اعتقاد اکثر خداباوران دینی چه در ادیان زنده چه مرده معمولا بر این است که خداوندشان، چه الله باشد، چه یهووه، چه مسیح، چه اهوره مزدا، چه زئوس و میترا و آتون و هرا، چنین ویژگیهایی دارد :

  • یک موجود/وجود است و وجود داشتن او عینی است.
  • خالق است.
  • دارای شخصیت است، دارای شعور و اختیار است.
  • ناظم و نگهدارنده و ناظر است.
  • خیر و نیک است.
  • مهربان است.
  • زیبا است.
  • بزرگ است.
  • بخشنده و عادل است.
  • ماورای طبیعت است و غیر مادی و غیر فیزیکی و بدون بدن، و ماوراء طبیع است.
  • ازلی و ابدی است و جاودان است.
  • بدون اشکال و کامل است.
  • در ذات خود ثابت است.
  • بینهایت است.
  • بی همتا است
  • مقدس  است.

پس از توافق بر اینکه خدا چیست نخستین سلسله پرسشهایی ها در مورد اینکه آیا خدایی با چنین صفات میتواند وجود داشته باشد شکل میگیرد. چون چیزی که در تعریفش تناقضی وجود داشته باشد مانند دایره چهار ضلعی حتی معنا ندارد چه برسد به اینکه وجود داشته باشد. نوشتارهایی در این مورد را میتوانید در بخش براهین منطقی اثبات عدم وجود خدا بیابید.

با داشتن معنایی روشن و مشترک در مورد خدا میتوان بطور منطقی در مورد وجود یا عدم وجود او استدلال کرد. تارنمای زندیق،‌ رایج ترین و معروف ترین دلایل وجود خدا را بطور مفصل رد میکند:

خدا در قرآن

میان تصوری که یک مسلمان امروزی نسبت خدا دارد و نقشی که قرآن از خدا ترسیم میکند معمولا تفاوتهای بسیار فاحشی وجود دارد. باوری که در ذهن مسلمانان وجود دارد بیشتر زاییده تخیلات خودشان است،‌ یا در صورتی که در این زمینه تحصیل کرده باشند بیشتر شبیه فلاسفه مسلمان و سنت فکری اسلامی است که اندیشمندان اسلامی سالها و قرنها پس از حیات محمد با توجه به آشنایی که با فلسفه یونان باستان و سایر ادیان موجود در منطقه همچون مسیحیت و یهودیت و آیینهای باستانی ایرانی در دوره هایی از تاریخ که اسلام از شبهه جزیره عربستان به ایران باستان،‌ یعنی جایی که تفکر و مدرسه از پیش وجود داشت و مدرسه و دانشگاه و تفکر پیشینه ای عمیق داشت شکل گرفت. در این دوره اسلام دیگر نمیتوانست تنها با توحش و خشونت پیش برود،‌ چون اسلام بطور گسترده بر مردم حکومت میکرد و نیاز به قاضی و فقیه و اندیشه سیاسی بود،‌ مسلمانان نمیتوانستند تنها با قرآن یا شمشیر از اسلام دفاع کنند، لذا نیاز به تولید فکر بود. جزئیات بیشتری در این زمینه را میتوانید در نوشتاری با فرنام آیا اسلام برای ایران علم آورد بخوانید.

پس از تعریف بالا از خدا اکنون زمان خوبیست که این مفهوم با آنچه در قرآن الله نامیده میشود مقایسه شود. خدای قرآن با خدایی که فلاسفه بزرگ خداباور از آن یاد میکردند بسیار متفاوت است،‌ چون خدایی نیست که از روی خرد ساخته شده باشد،‌ بلکه خداییست که به کار محمد می آمده است.  بنابر این توصیفات قرآن از خدا بسیار ابتدایی. خدای قرآن خدایست که عواطف  و رفتارهای انسانی دارد،‌ خشمگین میشود،‌ مکر میکند. آیاتی در قرآن وجود دارد که خدا را ناتوان و نادان نشان میدهد. جدا از این محمد و اطرافیانش طبیعتا به اندازه ای که مسلمانان بعدها از یونانیان در دوره عباسی پیرامون  وجود از نوع فراطبیعی آموختند، چیزی در این زمینه نمیدانستند. به همین دلیل خدا در قرآن اتفاقا بسیار فیزیکی است. در قرآن توصیفات خنده داری از خدا یافت میشود مثلاْ اینکه او حرکت میکند، دارای مکان و عرش است،‌ چشم و چهره و ساق دارد و حتی یک شیء خوانده شده است. برای مدارک و توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام مقایسه الله و خدا مراجعه کنید.

واژه خدا در پارسی و اهمیت آن

در بسیاری از گفتگوها با پارسی زبانان شنیده میشود که خدا یعنی «به خود آمدن». برای من که با غیر پارسی زبانان نیز در مورد خدا بسیار گفتگو کرده بودم همواره این پرسش بوجود می آمد که چرا دیگران هیچوقت راجع به خدا چنین تعریفی نمیدهند؟ نه مسیحیان غربی نه حتی همسایه های عرب. جدا از این من آموختم که اکنون پس از ۱۴۰۰ سال از ظهور اسلام تقریبا در هیچ کشور غیر عرب اسلامزده، واژه ای غیر از الله برای خدا استفاده نمیشود، این تنها در ایران و یا در نقاط همسایه که روابط فرهنگی نزدیکی دارند دیده میشود. مثلا در ترکیه و پاکستان و اندونزی مردم مسلمان از در عباراتی مشابه «خدا حافظ»، «خدا را خوش نمی‌آید»، «ای خدا» دارند اما از خود واژه «الله» که نام رسمی خدا در اسلام است استفاده میکنند و واژه ای جایگزین در زبان محلی ندارند.

باید دانست زبان یک وسیله است،‌ ما انسانها همچون بسیاری از جانداران دیگر با تولید امواج صوتی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنیم و پروتکل این ارتباط زبانیست که با آن سخن میگوییم و زبان در اصل همین است و بیش نیست، به همین دلیل تضمینی وجود ندارد که این واژه ها با حقایق و دنیای اطراف ما رابطه اینهمانی داشته باشند،‌ گاهی زبان ممکن است موجب گیجی و سردرگمی شود. برای نمونه اگر واژه «خدا» در پارسی امروزی وجود  نمیداشت و تنها واژه «ایزد» وجود میداشت آنگاه نوشتن این چند پاراگراف در این نوشتار ضرورتی نمی‌داشت.

اما این زبان بعدی تاریخی نیز دارد، میراثی است از گذشته و نتیجه تجربیات و تفکراتی که در میان یک مردم از نسلی به نسل دیگر از پدر و مادر به فرزند، به رایگان و با مهر داده شده. گفته اند زبان ما چیزهایی راجع به ما میداند که خود ما آنها را نمیدانیم. زبان یک مردم را تا حدود زیادی ادبا و اندیشمندان آن مردم شکل میدهند و از آنجا که ما مورد آزار و تازش اسلام بوده ایم ادبای ما با بیشترین نفوذ فرهنگی خود نگاهی بسیار نقادانه به دین داشته اند.

حافظ برای نمونه زاهدین را افرادی دارای پست ترین رفتارها نشان میدهد و چپ و راست به زاهد که همان آخوندهای امروزی باشند بد و بیراه میگوید، آنها را دو رو و نادان و کوته فکر نشان میدهد. مولوی موسای قرآن را به موسایی فهیم در موسی و شبان تبدیل میکند. روزی در گفتگویی پیرامون درگیری اسراییلیها با فلسطینی ها از یک مرد یهودی غیر ایرانی شنیدم که به داستان موسی و شبان اشاره میکرد و آنرا نشان از این میدانست که یهودیان اهل مدارا و فهم و زندگی و دوستی هستند. قدرت و زیبایی این داستانها در حدی است که این شخص نمیدانست این داستان ربطی به تورات و یهودیت ندارد و داستانی ساخته مولوی است. موسای کتابهای دینی یهودیان در شعور و فهم و مدارا فرقی با نوح که به باور مسلمانان و یهودیان با همکاری الله یا یهوه دست به کشتار جمعی تمام بشریت به غیر از خانواده خودش میزند کجا و موسای مولوی کجا؟ این حکمتها که آنها را از کودکی با شیرین ترین سخنان آهنگین و به یادماندنی می‌آموزیم در شکل گیری تصور ما از خدا نقش مستقیم دارند. این خدا در ذهن خداباوران ایرانی بسیار متفاوت است با خدای قرآن. جایگزینی واژه خدا در زبان پارسی در نتیجه یک پیروزی است بر اسلام و نتیجه تلاش پیشینیان است برای کم رنگ کردن آموزه های راستین اسلامی و جایگزین کردن آنها با آموزه هایی برتر.

این دیدگاه که خدا یعنی به خود آمدن،‌ باوریست کاملاْ‌ سازگار با فرهنگ ایرانی و ناسازگار با مفهوم خدا در اسلام و سایر ادیانی که باور دارند و نشان از آن دارد که پس از تازش اسلام به ایران،‌ ایرانیان همچنان خدایان خود را دارند.

اگر خدا تنها به معنی «به خود آمدن» باشد و نه خالق بشر و موجودی واقعی که در جایی خارج از خود ما وجود داشته باشد آنگاه دیگر این خدا،‌ آن خدای قرآن و سایر ادیان نیست. بلکه انسانیست که متوجه شده است انسان است، زیباییها و والاییهایی در واقع خدا شده است. بیخدایان نیز همینگونه فکر میکنند. به عبارت دیگر آموزه های غیر اسلامی و عرفانی ایرانی و شناختی که آنها از انسان دارند،‌ تا آنجا که انسانی باشند و نه اسلامی چیزهایی هستند که هر ایرانی از آنها بهره میبرد چه خداباور و چه بیخدا. این نوع نگاه معنوی به مفهوم خدا متفاوت از نگاهی تحلیلی است که معمولا در فلسفه دین به خدا وجود دارد.

گاهی این موضوع در گفتگوها بهانه ای در دست خداباوران ایرانی برای فرار از بحث واقعی در مورد وجود خدا است. روشن است که این قضیه بیشتر به کمبودهای زبان بعنوان یک ابزار برای ارتباط بر میگردد. دو فرانسوی هرگز در هنگام بحث در مورد خدا به اینکه خدا یعنی به خود آمدن بحث نمیکنند. همچنین غیر منطقی است که شخصی به دلیل اینکه نام یک فکر یا چیز را خدا گذاشته است،‌ خود را خدا باور معرفی کند. مانند اینکه من تصمیم بگیرم از این پس به هویج بگویم خدا، سپس نام خود را خداباور بگذارم چون هویج طبیعتا وجود دارد.

اما نگاه عرفانی و غیر فلسفی به زندگی و همه چیز نیز در جای خود دارای ارزش و برای برخی مفید و آموزنده است. تارنمای زندیق در تقابل با خدای عرفانی کوشا نیست چون تارنمای زندیق پیرامون بحث تحلیلی و موشکافانه است نه عرفانی و ادبی. اما بیخدایان از این دید نیز به خدا نگاه کرده اند. برای نمونه آثار نیچه و سایر فلاسفه غیر تحلیلی که همچون مثتنوی مولوی داستانوار و بیشتر ادبی و هنری هستند،‌ یا ادبای عصر روشنگری اروپا همچون ولتر دیدگاه هایی در ضدیت با خدا بیان میکنند که در فرهنگ ما به آن میگویند نگاه عرفانی.

خدا در گفتار روزانه

من گاهی در برخورد با برخی از افراد که تحت تاثیر آموزه های اسلامی چندان راجع به خدا فکر نکرده اند، دیده ام که گویا تصور میکنند خداباورند چون در گفتار روزانه از واژه خدا استفاده میکنند. یا شنیده ام که گاهی تصور میشود شخصی خداباور و در نتیجه خرافاتی است چون از عباراتی مانند به نام خدا،‌ بنده خدا،‌ ترا به خدا،‌ خدا را خوش نمی آید و غیره استفاده میکند. این تنها یک عادت زبانی است و ما نیاز به تغییر زبان پارسی نداریم،‌ زبان ما آنقدر غنی است که بدون واژه خدا حتی ساده تر و زیباتر میشود، تنها کافیست به اینکه چرا از واژه خدا استفاده میکنیم فکر کنیم و بجای آن منظور خود را با عبارات روشنتر و حقیقی تری بیان کنیم.

جدا از این امروزه در شهرهایی که مراکز مهم جمعیتی دنیا هستند،‌ در جاهای عمومی مانند مدرسه، دانشگاه،‌ بیمارستان،‌ پیاده رو،‌ محل کار و غیره مردم از عبارات دینی و واژه خدا استفاده نمیکنند و این بایسته یک جامعه مدنی متنوع است و تنها از روی نیکی و خیر خواهیست. در این جوامع مردم در مسجد و کلیسا از واژه خدا استفاده میکنند. مگر اینکه خداباوری تصمیم بگیرد خداباوری را بگستراند. از این رو پیشنهاداتی برای جایگزینی واژه خدا در زیر تقدیم میشود.

  • به نام خدا– معمولا در ابتدای سخنان جدی گفته مشود تا توجه مخاطبان جلب شود و سخنان یا کلاس درس شروع شود. بجای آن میتوانید بگویید با درود،‌ یا به مخاطبان روی خوش نشان داده،‌ به آنها خوش آمد گفته و از آنها سپاسگزاری کنید که وقتشان را به شما داده اند
  • انشاء‌الله– معمولا برای ابراز امیدواری برای وقوع چیزی مثبت در آینده گفته میشود،‌ در بیشتر مواقع بجای آن میتوانید بگویید امیدوارم. مثلا بجای انشاء الله عروس بشی بگویید امیدوارم عروس بشی
  • خداوکیلی– سوگند خوردن یک رسم قدیمیست و در جای خود مثلا در دادگاه کاربرد خود را دارد. و یک انسان به جای اینکه به خدا سوگند بخورد میتواند فقط سوگند خالی بخورد. خارج از دادگاه بد نیست آدم اعتبار از دیگران کسب کند تا مردم او را بدون قسم خوردن نیز باور کنند. آدمهای کلاه بردار و دروغگو به قسم خوردن نیاز شدید دارند. در برخی از موارد بجای پای خدا و اهل بیت را وسط کشیدن میتوان تنها گفت،‌ باور کن
  • خداییش– برای تاکید بر اینکه باید واقع بین و منصفانه به چیزی نگاه کرد گفته میشود. بجای آن میتوان گفت اگرچه،‌ براستی،‌ در حقیقت،‌ اگر منصفانه نگاه کنیم
  • خدا را خوش نمی آید– زمانی استفاده میشود که کاری کمی تا قسمتی غیر اخلاقی در شرف وقوع است،‌ بجای آن میتوان گفت کار درستی نیست،‌ کاری غیر اخلاقی است
  • خدا خواست– معمولا برای نشان دادن فروتنی در مورد چیزی که خواست ما بوده است و اتفاق افتاده است گفته میشود، بجای آن میتوان گفت،‌ کار جور شد،‌ یا آنطور که میخواستیم شد،‌ اوضاع بر وفق مراد شد

خدا پس از بیخدایی

تصور بیخدایی برای برخی خداباوران سخت است اما اگر فکر کنند متوجه خواهند شد که تجربه بیخدایی را دارند. برای نمونه یک هندو نسبت به خدای اسلام بیخداست و یک مسیحی به خدای اسلام باور ندارد و یک یهودی به خدای مسیحیت باور ندارد.

پس از بیخدای واژه خدا برای یک انسان تبدیل به واژه ای میشود که با توجه به مخاطب میتواند معناهای متفاوتی داشته باشد. با مسافرت به جاهای مختلف دنیا و سخن گفتن با آدمهای مختلف به سادگی میتوان درک کرد که آدمها برای خدا واژه میسازند، و تعریف آنها از خدا به خرافات محلی آنها ارتباط دارد، چرا که آدمها خدا را ساخته اند،‌ لذا خدایان در واقعیت پدیده هایی جغرافیایی، تاریخی است همچون سایر رسوم و رفتارهای مردم. و گاهی نیز در میان جمعیتهای بزرگی از مردم همچون بودایی ها حتی وجود ندارند،‌ چون بسیاری از ادیان خدامحور نیستند. بر خلاف خدایان اما رفتار محترمانه،‌ دوستانه،‌ لبخند زدن را همه انسانها میپسندند.

خدایان در طول تاریخ تفاوتهای بسیار کرده اند و کاملتر و پیچیده تر شده اند و یک نگاه مختصر به تاریخ هر ملتی نشان میدهد آن ملت هرچه در دانش و فلسفه بیشتر پیشرفته میشدند خدایانشان نیز به همین نسبت پیشرفته تر میشدند این بخوبی نشان میدهد که خدایان ساخته و پرداخته ذهن بشر هستند. به قولی میتوان گفت این خدا نیست که ادیان را روی زمین میفرستد، بلکه ادیان هستند که خدا را روی آسمان میفرستند. انسانها که خود را موجودات موقتی میدانسته اند و موجودیت خود را از موجودات قبلی میدانسته اند، موجود اولیه را که یک موجود اشتباه هم هست «واجب الوجود» نامیده اند، که این را میتوان تعاریف دیگری برای خداوند دانست. یکی از بزرگترین اشتباهاتی که انسانها را به خدا باوری میکشاند قضیه خدای حفره ها است، که در نوشتاری با فرنام خدای حفره ها چیست؟ به توضیح آن پرداخته شده است. مقایسه بسیار جالبی از خدایان ادیان سامی در بخش سوم کتاب تولدی دیگر آمده است.

اسپینوزا فیلسوف یهودی الاصل هلندی با مطالعه دقیق کتب دینی به نتیجه ای مشابه رسید و گفت «اگر مثلث میتوانست صحبت  کند، خدا را به شکل یک مثلث معرفی میکرد و اگر دایره میخواست خدا را تصور کند وی را دایره وار تصور میکرد». خدایی که هیتلر به آن اعتقاد داشت هیتلر را بر بقیه نژادها برتر میدانست و خلاصه اینکه  شخصیت افراد را از خدایی که تصور میکنند میتوان فهمید، اگر شخصی اعتقاد دارد که خدا مهربان است و همه را میبخشد میتوان دانست که او مهربان و باگذشت است، اگر شخصی مثل حضرت محمد خدایش جنایتکار و است و سادیست و عقده دارد و در حلق کافران مس ذوب شده میریزد میتوان دانست که این شخص خودش چنین خلق و خویی داشته است و همین به سادگی نشان میدهد که بشر خداوند را می آفریند نه خداوند بشر را.

خدا ممکن است بخش بسیار بزرگی از زندگی یک خداباور را اشغال کند،‌ چون او چگونه زیستن را خود نیاموخته است،‌ اما پس از بیخدایی خدا دیگر دارای اهمیتی نیست و مگر اینکه با یک خداباوری روبرو شوند، یا به دلیل مزاحمتها و آسیبهای دین به زندگی اجتماعی و شخصی خود لب به سخن بگشاید،‌ اما بیخدا راجع به خدا چندان فکر نمیکنند. خداوند موجودیست افسانه ای، همچون جن، پری، سیمرغ، دراکولا و امام زمان، که انسانها چون در مقابل نیروهایی طبیعی و مادی احساس ضعف میکردند اختراع کرده اند تا خود را با آن گول بزنند و خود را بی پشت و پناه احساس نکنند. انسانها در مقابل مرگ احساس ضعف میکردند و نمیخواستند باور کنند مرگ نابودی ابدی جسم آنهاست، در مقابل طبیعت احساس ضعف میکردند و نمیخواستند قبول کنند طبیعت میتواند برای آنها تصمیم بگیرد، برای همه این ترسها و بیم ها خداوندانی را خلق کردند تا مانند برادر بزرگتری همراه آنها باشد و از آنان مواظبت کند. یک بیخدا برای خوب زیستن نیازمند چنین اباطیلی نیست.

امام جعفر صادق و دانش او

شیعیان معمولا به امام صادق بسیار میبالند و میگویند فردی دانشمند و فرزانه و دانا بوده است و چهار هزار شاگرد داشته است و افراد بسیاری را علم آموخته است، این نوشتار قصد دارد میزان علم امام صادق را بررسی کند.

بگذارید اینگونه آغاز کنم که معمولا از دانشمندان و یا متفکران کتاب هایی باقی مانده است، بعنوان مثال از افلاطون و ارسطو، که حداقل هزار سال قبل از امام صادق میزیسته اند کتابهای فراوانی باقی مانده است که اوج افکار آنها را، هرچند امروزه اکثرا افکاری منسوخ هستند چه در زمینه فلسفه، و چه در زمینه های مختلف علمی به خوبی نشان میدهند. و اصولا اگر نوشته و کتابی از کسی باقی نمانده باشد به سختی میتوان از میزان دانش وی آگاه شد. حال آیا این امام شیعه دانشمند از خود کتابی باقی گذاشته است تا ما از دانش او بهره بگیریم و از خرد و فرزانگی اش لذت بریم؟

امام صادق هیچ کتابی را به رشته نگارش در نیاورده است، البته چند کتاب همچون مصباح الشريعه و كتاب خصال موجود است که علمای شیعه از فرط کثرت یاوه گوییهایی که در این کتابها شده است، نسب آنرا به امام صادق مجعول میدانند. به همین دلیل واقعا مشخص نیست که مسلمانان چگونه از چنین شخص مجهولی که حتی کتابی از او باقی نمانده است داشمند و فاضل میسازند.

حال از کتاب و نوشتار ها نیز که بگذریم، معمولا از دانشمندان و متفکران تئوری و اندیشه ای باقی میماند. یک دانشمند وقتی دانشمند است که نظریه ها و فرضیه های دیگر دانشمندان را رد کرده باشد و نظریه جدیدی را تولید کرده باشد. متفکری را میتوان فیلسوف دانست که ابتکاری در فلسفه داشته باشد، و الا کسی که با فلسفه دیگران آشنا باشد و فکری از خود نداشته باشد را به سختی میتوان فیلسوف نامید. مثلا از فیثاغورس امروز تئوری باقیمانده است، از نیوتون نیز همینطور، آیا از امام صادق هم تئوری ای باقیمانه است که امروزه جامعه علمی دنیا آنرا مثلا با نام تئوری امام صادق بشناسد؟! آیا امام صادق پیشگام در هیچ زمینه علمی بوده است؟! متاسفانه پاسخ تمام این سوالها منفی است. جامعه علمی جهان به امام صادق حتی به اندازه متفکران بزرگ اسلامی همچون پور سینا و ابن خلدون و غزالی نیز اهمیت نمیدهد. شخصی که نه کتابی از خود دارد نه تئوری یا حتی فرضیه ای از او بجای مانده است را به راستی چگونه میتوان علامه دهر و دانای تمامی علوم و فنون دانست؟

بسیار گفته میشود که حضرت امام صادق با یک سخن زبان خداناباورانی را در زمان خود بسته است و آنها را کیش و مات کرده است. این سخن امام صادق، این نابغه بزرگ این بوده است که، اگر خدایی وجود نداشته باشد ما ضرری نکرده ایم، ولی اما اگر وجود داشته باشد ما سود کرده ایم و شما بسیار ضرر کرده اید. البته بلازی پاسکال چندین سال بعد این قضیه را بصورت بسیار کاملتر و دقیقتر و با زبان ریاضی بیان کرد که به شرطبندی پاسکال شهرت یافت و توسط منتقدین مختلف اشتباه بودن آن ثابت شد. برای اطلاعات بیشتر در مورد شرطبندی پاسکال نوشتاری با فرنام اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم را مطالعه کنید تا دریابد حتی این ادعای امام صادق نیز واقعا ارزشی ندارد.

گویا جابربن حیان کوفی صوفی یکی از این شاگردان امام صادق بوده است. مسلمانان به دروغ وی را شیمی دان خطاب میکنند درحالی که وی کیماگر بوده است و نام معروف ترین کتاب وی کتاب الکیمیا است. کیمیاگری پیش از پیدایش شیمی بصورت یک شاخه خرافی وجود داشت. کیمیاگران تلاش میکردند با یافتن اکسیر، ماده ای که فلزات را به طلا و سیم و نقره تبدیل میکند به ثروت هنگفتی دست یابند. این افراد تمامی موادی را که پیدا میکردند آزمایش میکردند و تلاش میکردند طلا تولید کنند. از پشم و تخم و پر و فضله حیوانات گرفته تا هرآنچه بدان دست می یافتند همه را آزمایش، تخمیر و تصعید و تبخیر و ذوب و سایش و مالش میکردند تا بدانند آیا میتواند ويژگی اکسیر را داشته باشد یا نه. جابربن حیان یکی از پایه گذاران این صنعت خرافی و جاهلانه است و حدود هفتاد رساله در این زمینه نوشته است، شهرت جابر ابن حیان در این زمینه تا جایی است که حتی علم کیمیاگری را، «علم جابر» نیز خطاب میکنند.

کیمیاگری با بوجود آمدن شیمی و پیشرفت و توسعه آن کم کم منسوخ شد. معلوم نیست چرا امام صادق به این شاگرد خود شیمی نیاموخته است؟ آیا امام صادق هم بدنبال کیمیاگری بوده است؟ چرا شاگرد امام صادق باید بدنبال چنین صنعت خرافی و باطلی برود؟ آیا امام صادق از شیمی ناآگاه بوده است که به جابر نیاموخته است؟  البته معلوم است، چون از علم لدنی و آن علومی که مسلمانان لاف آنرا میزدند خبری نبوده است و این سخنان همچون اکثر سایر ادعاهای اسلامگرایان کشکی و مبتنی بر خرافه و بت پرستی شیعیان است. احتمالا جابر بن حیان نزد امام صادق درس شکیات نماز و یا نحوه طهارت پس از تخلی و احکام حیض و بول را آموخته است، زیرا از امام صادق و امثالهم بیش از این بر نمی آید و ایشان را اساساً کاری با علم نبوده است. علم امامان شیعه همانند همان چیزی است که آخوند ها و روحانیون امروز به آن علم میگویند. یعنی همان فقه و اصول، همان علومی که در کنار سایر علتها در به فساد کشیدن اجتماع و تخریب فرهنگ و مدنیت و آزادی و مردمسالاری نقش مستقیم داشته و دارند. از حرفهایی که از امام صادق باقیمانده است که به تعدادی از آنها خواهیم پرداخت بر می آید که ایشان حتی از شاگرد خود جابربن حیان نیز بسیار اطلاعات کمتر و غلط تری در مورد جهان دارند. البته خود جابربن حیان نیز چندان کار پر اهمیتی در زمینه شیمی نکرده است ولی مسلمانان وی را پدر شیمی جهان(!) خطاب میکنند، در حالی که شیمی دانان معمولا لاوازیه و رابرت بویل را شایسته این عنوان میدانند.

از این رو است که در مجامع علمی و دانشنامه های جهانی ابداً اسمی از امام صادق بعنوان یک فرد دانشمند و حتی فیلسوف نام برده نشده است. نام جابربن حیان در بسیاری از دانشنامه ها آمده است، اما خبری از نام امام صادق نیست، زیرا ایشان در حد و اندازه یک دانشمند و یا حتی اندیشمند نیستند.

از شاگردان معروف دیگر امام صادق ابوحنیفه است. این نکته بسیار جالب و افشا کننده است که شاگردان امام صادق سرانجام سنی از آب در آمدند و حتی موسس فرقه های اهل تسنن شده اند. از جمله نعمان بن ثابت بن زوطی بن مرزبان، امام اعظم اهل تسنن که بعدها به ابوحنیفه معروف شد. براستی چگونه ممکن است شاگرد امام صادق که دو سال در مکتب ایشان درس خوانده است سنی شود و حتی بعنوان موسس یک مکتب فکری مخالف شیعه شناخته شود و کتاب الفقه الاکبر را تالیف کند؟ چطور شاگرد یک امام و کسی که فقاهت را از وی آموخته است خود مکتبی ضد تشیع را بنا مینهد؟  دلیل اصلی آن میتواند این باشد که در حقیقت در آن زمان از امامت و تشیع خبری نبوده است و امام صادق خود همچون ابوحنیفه یک سنی بوده است، چرا که فرضیه امامت و تشیع ساخته و پرداخته دکانداران دینی است و این اشخاص (امامان) خود نیز خبر از آنکه بعدا امام خوانده خواهند شد و بلایی که سیاستمداران شیعه قرار است سر تاریخ اسلام و ماهیت تاریخی آنان بیاورند نداشتند. اهل تسنن ادعا میکنند که امام صادق نه قبر کسی را میپرستیده است، نه روز عاشورا و تاسوعا توی سر و کله خود میزده است، نه با دستهای آویخته نماز میخوانده است، نه موقع اذان از عبارت «علی ولی الله» استفاده میکرده است، و نه اهل صیقه و تقیه و لعنت فرستادن بر خلفا و این مسائل بوده است، و الا حد اقل شاگردان ایشان که تخصص در فقه و مسائل دینی را داشتند نیز شیعه میشدند و از او پیروی میکردند. جالب است که نه تنها حنیفه بلکه افراد دیگری نیز که مکاتب فکری اهل تسنن را بنا نهادند یا بطور مستقیم، یا بطور غیر مستقیم شاگرد امام صادق بوده اند. از میان این افراد میتوان انس بن مالک،  احمد حنبل و شافعی را نام برد.

البته انسانیت امام صادق و میزان انصاف وی در کنار دانش او شایسته اهمیت است، بويژه داستان زیر نوع رفتار ایشان و شخصیت ایشان را به خوبی نشان میدهد.

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی صفحه 718

«قطب راوندی و ابن شهر آشوب از هشام بن الحکم روایت کرده اند که مردی از ملوک جبل از دوستان حضرت صادق (ع) بود و هرسال بجهت ملاقات آنجناب به حج میرفت و چون به مدینه میآمد حضرت اورا منزل میداد و او از کثرت محبت و اراداتی که بآنجناب داشت طول میداد مکث خود را در خدمت آن حضرت تا یک نوبت که مدینه آمد پس از آنکه از خدمت آن جناب مرخص شده بعزم حج خواست حرکت کند ده هزار درهم بآن حضرت داد تا برای او خانه ای بخرد که هرگاه مدینه بیاید مزاحم آن جناب نشود و آمنبلغرا تسلیم آن حضرت نمود و بجانب حج رفت چون از حج مراجعت کرد و خدمت آن جناب شرفیاب شد عرض کرد برای من خانه خریدید فرمود بلی و کاغذی باو مرحمت فرمود و گفت این قباله آنخانه است، آن مرد چون آنقباله را خواند دید نوشته اند

بسم الله الرحمن الرحیم این قباله خانه ایست که جعفر بن محمد خریده از برای فلان بن فلان جبلی و آن خانه واقعست در فردوس برین محدود بحدود اربعه: حد اول بخانه رسولخدا (ص) حد دوم امیر المومنین (ع) حد سوم حسن بن علی (ع) حد چهارم حسین بن علی (ع). چون آن مرد نوشته را خواند عرض کرد فدایت شوم راضی هستم باینخانه فرمود که من پول خانه را پخش کردم در فرزندان حسن و حسین (ع) و امیدوارم که حق تعالی از تو قبول فرموده باشد و عوض در بهشت بتو عطا فرماید آنمرد آن قباله را بگرفت و با خود داشت تا گاهیکه ایام عمرش منقضی شد و علت موت اورا دریافت پس جمیع اهل و عیال خود را در وقت وفات جمع کرد و ایشان را قسم داد و وصیت کرد که چون من مردم این نوشته را در قبر بگذارید ایشان نیز چنین کردند روز دیگر که سر قبرش رفتند همان نوشته را یافتند که در روی قبر است و بر آن نوشته شده است که بخدا سوگند جعفر بن محمد علیهما السلام وفا کرد بدانچه برای من گفته و نوشته بود.»

و اینگونه حضرت امام صادق ده هزار درهمی را که آنمرد ساده لوح و مومن فرومایه به ایشان داده بود تا برایش خانه ای در مدینه بخرد را بالا کشیدند و ملاخور (یا امامخور) کردند. چه جای تعجبی دارد که رهروان راستین مکتب آن جناب همچون عمامه به سر های فیضیه  و امثالهم امروز دزد و تبهکار از آب در بیایند؟ شاید بتوان امتیاز ابتکار فروش زمین بهشت در دوران انگیزاسیون قرون وسطای اروپا را برای امام صادق که بنیانگذار این روش است، ثبت کرد.

شایسته است برای درک بهتر میزان دانش امام صادق، به بررسی چند نظرات ایشان در احادیثی که علامه مجلسی در حلیه المتقین نوشته است بپردازیم.

حلیه المتقین باب دوازدهم صفحه 328

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که مخورید هدهد را و دست اطفال مدهید که بازی کنند که تسبیح خدا میگوید، تسبیحش این است که لعن الله مبغضی آل محمد علیهم السلام، یعنی خدا لعنت کند دشمنان آل محمد را.

این حدیث به عالم بشریت هشدار میدهد که مبادا هدهد را بخورند، زیرا این حیوان دائم در حال لعنت فرستادن بر دشمنان اهل بیت (صهیونیست ها و کمونیست ها و لیبرالها و خداناباوران و اهل تسنن و حقوق بشریها و…) است و البته این گفته با یافته های علمی نیز کاملا همخوان است. جانورشناسان معتقدند هدهد همواره صدایی از جنس قد قد و متمایل به قارقار تولید میکند که ترجمه همان عباراتی است که امام صادق این جانورشناس بزرگ اعلام کرده اند. جالب است که این حدیث، بعنوان حدیث معتبر طبقه بندی شده است! یعنی این حدیث بالاترین میزان اعتبار را از لحاظ مکتب شیعه دارا است.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 230

از حضرت صادق منقول است که هرگاه از عقرب ترسی، نظر کن در شب به ستاره ها که نزدیک ستاره دویم بنات النعش است، و سه مرتبه بگو: اللهم یا رب اسلم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، و سلمنا من شر کل ذی شر. راوی گفت تاحال یک شب نخواندم، عقرب در آن شب مرا گزید.

البته این توصیه مربوط به عقربهای عربستان است که با زبان عربی آشنا هستند، و در مورد سایر عقبرها کارساز نیست. تحیقات علمی نشان میدهند که عقربها در مرتبه اولی که این ذکر خوانده میشود از حرکت باز می ایستند و در مرتبه دوم چنگهای خود را به سبک قنوت بالا میبرند و در مرتبه سوم میگویند الهی آمین. این ها همه نشانه هایی است برای کسانی که عناد و دشمنی ندارند و همه دانشمندان دنیا از سنی و لامذهب گرفته تا لیبرال و انسانگرا از میزان خرد و دانشی که در اینگونه احادیث است انگشت تحیر به دهان میگزند. معلوم نبود اگر امام صادق بشریت را از این خطر و نحوه رهایی از آن آگاه نمیکردند تابحال چند میلیون نفر از نیش عقبر جانشان را از دست میدادند.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 225

در حدیث دیگر از امام صادق منقول است که هرکه را ورمی یا جراحتی به هم رسد کاردی را بگیرد و بر آن موضع بمالد و بگوید: بسم الله ارقیک من الحدو الحدید، و من اثر المعود و الحجر المبلود من العرق الفاتر، و من لوازم الاجر من الطعام و عقره و من الشراب و برده، امضی الیک باذن الله الی اجل مسمی فی الارض و الانعام، بسم الله فتحت، و بسم الله ختمت، پس آن کارد را در زمین فرو برود.

این حدیث نیز از دانش سرشار امام صادق در پزشکی خبر میدهد که ایشان تا چه حد به مسائل پزشکی آشنا بوده اند، البته این قضیه فرو کردن کارد در زمین هنوز بر بشر نادان، پوشیده است، ولی حتماً حکمتی در کار است. البته آشکار است که امام بیشتر به دعانویسی که شغل شریف رمالها و مهره اندازها است علاقه داشته اند.

حلیه المتقین باب پنجم صفحه 135

منقول است که شانه نمودن فقر را برطرف میکند، دردها را میبرد.

این از احادیثی است که ما از درک رابطه آن عاجز هستیم، اما انشاءالله علوم ضعیف بشری در آینده به راز آن پی خواهد برد. چون همه حرفهای امام صادق کاملا درست است شایسته است که انسان احتیاط کند و قبول کند که شانه کردن واقعا هم در عرصه اقتصاد بسیار سودمند است هم در از بین بردن دردها.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 117

حضرت صادق دیدند که مادر اسحق فرزند خود را شیر میدهد، فرمود که ای مادر اسحق! از یک پستان شیر مده، از هردو پستان شیر بده که یکی به عوض طعام است و یکی به عوض آب و فرمود که هرچه کمتر از بیست و یک ماه شیر میدهد به فرزند، ظلم است به طفل.

حضرت امام صادق همچون پیامبر بزرگ اسلام بسیار علاقه مند به زنان بوده اند، و از امتیاز اسلامی تعدد زوجات استفاده میکردند، احتمالا قصد داشته اند پستان مادر اسحق را ببینند، و اینرا بهانه کرده اند تا وقتی که مادر اسحق پستان را عوض میکند، به زیارت پستان مبارک نائل شوند. البته این تنها حدس نویسنده است، ممکن است واقعا بین مفاد پستانها تفاوت هایی از لحاظ کیفیت وجود داشته باشد که عالمان دانند.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 99

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که چون در شب زفاف به نزد عروس بروی، موی پیشانیش را بگیر و رو به قبله آور و بگو: اللهم بامانتک اخذتها و بکلماتک استحللتها، فان قضیت لی منها ولداً فاجعله مبارکاً تقیاً من شیعه آل محمد، ولا تجعل للشیطان فیه شرکاً ولانصیباً.

به هرحال از علم لدنی و رابطه الهی و دانش فراوان امام هم که بگذریم، ایشان تجربه زیادی در اینگونه مسائل داشته اند، حضرت حد اقل چندین شب زفاف را پشت سر هم گذاشته اند و نتیجه آنهمه کوشش ها این چند خط است که به بشریت تقدیم کرده اند. لذا شرط احتیاط آن است که زلف عروس را واقعا گرفته چنین اسلامیاتی را بیان کنیم.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که نباید مرد را دخول نمودن به زن خود در شب چهارشنبه.

دلیل این حدیث شریف احتمالا این است که مردان مسلمان بتوانند شب چهارشنبه را زودتر بخوابند و فردا زودتر سر کار بروند. متاسفانه امروزه بسیاری از آدمها به بهانه جمعه پنجشنبه را نیز تعطیل میکنند و دو روز در هفته استراحت میکنند، که این ضربه بزرگی را به اجتماع بشری میزند. این توصیه را میتوان از توصیه های اقتصادی اجتماعی جنسی این امام بزرگوار دانست.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

حضرت صادق فرمود که جماع مکن در اول ماه و میان ماه و آخر ماه که این باعث این میشود که فرزند سقط شود، و نزدیک است که اگر فرزندی به هم رسد دیوانه باشد یا صرع داشته باشد. نمی بینی کسی را که صرع میگیرد اکثر آن است که یا در اول ماه یا در آخر ماه میباشد؟

البته باید توجه داشت که منظور حضرت ماه های قمری بوده است نه ماه های شمسی و یا نعوذ بالله میلادی، و چون ماه های قمری همواره در حال حرکت و تغییر هستند و اول ماه امسال در همان روزی در تقویم خورشیدی نیست که سال دیگر و سال گذشته، از کسانی که درد دین دارند و نگران آخرت خود و امت اسلام هستند، انتظار میرود که تقویم هایی را تنظیم کنند تا مومنین بتوانند به این توصیه امام عمل کنند.

احادیث زیر بدون تفسیر و توضیح به عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت تقدیم میشود.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که هرکه عقد کند یا زفاف کند و ماه در عقرب باشد عاقبت نیکو نبیند. در روایت دیگر منقول است که هرکه در تحت الشعاع عقد یا زفاف کند بداند که فرزندی که منعقد شود پیش از تمام شدن سقط میشود.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 61

در حدیث صحیح از حضرت صادق منقول است که نیم خورده مومن شفای هفتاد درد است.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 59

در خدمت حضرت صادق بودم، دیدم که بعد از طعام میگردد و آنچه بر زمین افتاده برمیدارد حتی کنجد و امثال آن را. گفتم فدای تو شوم، اینها را بر هم میچینند؟ فرمود که اینها روزی توست، مگذار از برای دیگری، که اینها شفایند از همه دردی.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 56

به سند حسن از حضرت صادق منقول است که هرگاه مسلمانی خواهد که طعام بخورد، چون لقمه را بردارد بگوید: بسم الله و الحمدلله رب العالمین، پیش از آن که لقمه به دهانش رسد خدای تعالی گناهانش را بیامرزد.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 54

از حضرت صادق منقول است که چون بعد از طعام دست بشویی؛ به آن تری که در دست هست دیده های خود را مسح کن که این امان است از درد چشم.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند صحیح از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن در شب چشم را نفع می رساند و در روز زینت است.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند موثق از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن دهان را شیرین میکند.

حلیه المتقین باب اول صفحه 24

از حضرت صادق منقول است که مداومت بر پوشیدن موزه امان میدهد از خوره.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که موزه پوشیدن نور چشم را زیاد میکند. در روایت دیگر فرمود که مداومت پوشیدن موزه امان میدهد از مرض سل و از مرگ بد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 20

به سند معتبر از حضرت صادق منقول است که هرکه جامه نو ببرد و آبی در ظرفی کند و سی و شش مرتبه سوره انا انزلناه فی لیله القدر بخواند؛ هرگاه که به آیه تنزل الملائکه برسد؛ اندکی از آب را نرم به جامه بپاشد؛ پس دو رکعت نماز بکند و دعا کند و بگوید: الحمد لله الذی رزقنی ما اتجمل به فی الناس و اواری به عورتی و اصلی فیه لربی؛ و خدارا شکر کند؛ پیوسته در فراخی نعمت باشد که آن جامه کهنه شود.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 18

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که هرکه عمامه بپیچد بر سر و تحت الحنک نبندد؛ به او دردی برسد که دوا نداشته باشد؛ پس ملامت نکند مگر خودرا.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که به جامه سرخ تیره پوشیدن کراهت دارد مگر برای نوداماد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 17

حضرت صادق فرمود که جامه آنچه از غوزک پا میگذرد در آتش جهنم است.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 15

از حضرت صادق منقول است که جامه کتان بدن را فربه میکند.

البته تمامی احادیث بالا صحیح نیستند اما وقتی گفته میشود «به سند معتبر منقول است» به این معنی است که امام واقعا چنین اباطیلی را تلاوت فرموده اند و به معنی این است که متخصصین علم حدیث این حدیث را پس از موشکافی های فراوان که به علوم رجال و درایت مربوط میشود تایید کرده اند. این احادیث و باقیمانده ها از امام صادق جایگاه علمی امام صادق را از جایگاه واقعی یک دانشمند و فاضل شایسته احترام به یک دعانویس و انسان خرافاتی نادان و یاوه گو که گویا جایگاه واقعی او نیز هست تقلیل میدهد.

البته انسان خردگرا بدون توجه به اندیشمند به خود اندیشه نگاه میکند، و حتی از یک انسان دیوانه و جاهل نیز ممکن است  تفکراتی استخراج شود که تفکرات ارزشمند و صحیحی باشند، لذا هدف نویسنده از نگارش این عبارات این نیست که تمامی تفکرات امام صادق را به دلیل اینکه اکثر تفکرات ایشان یاوه بوده اند باید کنار گذاشت. ممکن است انسان کم خرد و خرافاتی ای مانند امام صادق نیز حرفهای ارزشمندی زده باشد که باید آنها را آموخت و از آنها تقدیر کرد اما باقی اباطیل و اراجیفی که ایشان فرموده اند را به زباله دان انداخت و به امام صادق نیز با همان چشمی نگاه کرد که به امام خمینی و خلخالی و مشکینی نگاه میکنیم.

هدف از بیان این مطالب ترور کورکورانه شخصیت امام صادق نیست، هدف بت شکنی و زدودن قداست است از چهره این اشخاص، امام صادق ممکن است از بسیاری از افراد زمان خودش آگاهتر بوده باشد و در مقایسه با بسیاری از حتی آخوندها نیز انسان داناتری باشد، اما از هیچ قداست و جایگاه ویژه فرابشری ای برخوردار نیست و شایسته احترام و ستایش ویژه ای نیست.  حتی اگر قرار باشد امام صادق را دانشمند نیز بدانیم، جایگاه واقعی این شخص همانطور که گفته شد بسیار پایین تر از افرادی مثل جابر بن حیان بوده است و در زمینه فقاهت و تحقیقات دینی هم اطلاعات ایشان حتی در حد شیخ کلینی و علامه مجلسی و علامه طباطباعی نیز نیست!

اگر دانشمند ترین امامان ایشان است، واقعا باید به حال بقیه 11 امام که قطعاً وجود داشته اند تاسف خورد. شاید چندان بی مورد نباشد که امامان شیعه را نیز همچون پیامبر اسلام امی و بیسواد دانست. ایشان نه مشکلی را از راه بشریت برداشتند نه مفهومی یا اختراعی را تقدیم به تاریخ کردند تا قطار دانش بشری را شتاب بخشیده باشند نه توانستند با گرامی داشتن کثرت گرایی و خردگرایی و ترویج انسانیت و شادی چراغی را در جامعه تاریک اسلامی روشن کنند. تنها خرافه آفریدند و به جهل و خشونت و سنگ مغزی دامن زدند.

من و شاه، مناظره علی سینا و رضا پهلوی

توضیحات:

گفتمان زیر در ژانویه سال 2001 میان دکتر علی سینا و شاهزاده رضا پهلوی انجام گرفته است. متن های آبی مربوط به دکتر علی سینا و متن های سبز مربوط به شاهزاده رضا پهلوی هستند. متن های سیاه توضیحات دکتر علی سینا میباشند.

متن اصلی این مناظره به زبان انگلیسی بر روی تارنمای دکتر علی سینا قرار دارد:
http://www.faithfreedom.org/Iran/rpahlavi.htm

یکی از دوستان من نامه ای سرگشاده را که در آن از آقای رضا پهلوی مدعی تخت پادشاهی پرسش هایی کرده بود، در تالار گفتمان اینترنتی جبهه ملی منتشر ساخت. من تصمیم گرفتم که آن نامه را برای آقای رضا پهلوی ارسال کنم و از وی بخواهم که به این پرسشها پاسخ بدهد. آقای پهلوی نیز پاسخ نامه را فرستاد اما به هیچ کدام از پرسشها پاسخی نداد. وی گفت که از لحن نامه زیاد خوشنود نبوده است. بنابراین ایمیل زیر را برایش فرستادم و از او خواستم تا در بحث های تالار گفتمان جبهه ملی به ما ملحق شود و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهد.

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

من براستی سپاسگزارم از اینکه شما زمانتان را صرف پاسخگویی به این ایمیل میکنید. اما از آنجایی که شما میخواهید شاه ما باشید، به نگر من شایسته است که در گفتمان های ما شرکت کرده و به برخی پرسشهای ما پاسخ دهید، من معتقدم ما میتوانیم با گفتمان اختلافاتمان را حل کنیم. نامه ی سرگشاده دوست من به شما نامه ای از سر عصبانیت و شکایت نیست. چه شما لحن وی را دوست داشته باشید یا نداشته باشید ایشان پرسشهایی مشروع را مطرح میکنند که من دوست دارم نگرش شما و پاسخ شما به این پرسشها را بدانم

به شما اطمینان میدهم که افکاری مستقل دارم و اگر شما بتوانید نشان دهید که حکومت پادشاهی به نفع مردم ما است، من شخصاً یکی از کسانی هستم که از هواداران پر و پا قرص شما خواهم شد و نهضت شما را ترویج خواهم کرد. من بعنوان یک میهن دوست بهترین چیز را برای کشورم میخواهم و خود را وقف منفعت کشورم کرده ام. اگر بتوانید به من ثابت کنید که حکومت پادشاهی چیزیست که هم میهنانم به آن نیاز دارند من تا برپایی چنین حکومتی آرام نخواهم نشست. اما اکنون من دیدگاه دیگری دارم و بجای اینکه به من اثبات شود که اشتباه میکنم از جانب هواداران شما مورد اهانت و بی توجهی قرار گرفته ام.

ممکن است مهر بورزید و این دعوت دوستانه مرا بپذیرید و برای انجام مناظره ای صادقانه و مودبانه با کسانی که میخواهید بر آنها پادشاهی یا سلطنت کنید در تالار گفتمان جبهه ی ملی به ما بپیوندید؟

بازهم بخاطر توجّه تان از شما سپاسگزارم
ارادتمند شما،
علی سینا

آقای پهلوی در تالارهای گفتمان ما عضو نشد اما نامه ی من را خواند و با من از طریق ایمیل در ارتباط بود. من ایمیل های ایشان را بدون هیچ تغییری در اینجا می آورم:
رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛
موضع من روشن بوده و هست، نه تنها پیرامون گذشته بلکه پیرامون آینده و باور من بر این است که ایرانی ها بیش از هر چیز به یک دموکراسی واقعی نیازمندند. همچنین من دیدگاهم را در کتابم و مصاحبه های فراوان و … بطور شفاف و روشن شرح داده ام. سوای از این وظیفه من حمایت از نهادی که نمایندگی اش را میکنم (منظور نهاد پادشاهی است) نیست. این کاری است که هواداران پادشاهی باید آنرا انجام دهند. بهر روی من همیشه گفته ام امروزه، چه یک شخص هوادار پادشاهی باشد چه هوادار جمهوری تنها مسئله برای او باید آزادی باشد.

بر این اساس، باورها و ایدئولوژی های شخصی یک فرد ایرانی نباید ارجحیت و اهمیتی بالاتر از نیاز ما به یک حکومت صادق و راستین که براستی نماینده مردم است پیدا کند. معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند. نگر شخصی من بر این است که یک دموکراسی پارلمانی حقیقی؛ تحت یک پادشاهی مشروطه نه تنها ضامن جریان دموکراسی است بلکه به عنوان مظهر اتحاد در جامعه ی ناهمگونی همچون جامعه ایران امتیازی بر جمهوری به شمار می آید. اگر بر این مسئله معتقد نبودم برای نمایندگی آن از حدود 20 سال پیش خود را به زحمت نمی انداختم. اما امروز گفته ام که از نگر من به عنوان یک میهن دوست تنها ماموریت و دلواپسی تصمیمی گیری سیاسی خود ایرانیان است.

همانقدر که برخی مردم به یورش به کل کارهایی که پیشینیانم (پدر و پدر بزرگم) انجام داده اند ادامه دهند، تعداد بیشتری از مردم خدماتی که آنها به کشور ما کرده اند را ارج می نهند. من هیچگاه از سوء استفاده از قدرت، فساد و تجاوز به حقوق بشر در رژیمهای پیشین چشم پوشی نکرده ام، در واقع من آنها را محکوم کرده ام. اما این وظیفه من نیست که بجای دیگرانی که به دنبال منافع شخصی خود بوده اند عذر خواهی کنم.

جایی هم برای بحث (با منتقدان پادشاهی در تالارهای اینترنتی) وجود ندارد، زیرا که من واقعاً هیچگاه ندیده ام که این دسته از افراد، حداقل در مواردی از مواضع خود کوتاه بیایند. به نظر آنها، همیشه حق با آنها بوده و هر کاری میکردند مطلقاً درست بوده و افراد دیگر دورو (منافق) و دروغگو بوده اند. بنابراین بجای وقت تلف کردن برای این گونه افراد که هنوز در قرن پیش بسر میبرند، اعتقادم بر این است باید کاری سازنده تر کرد و آن این است که روی نیاز ایران در آینده تمرکز کنیم و با افرادی کار کنیم که واقعاً میخواهند جزئی از این راه حل (برای آزاد سازی ایران) باشند.

با احترام
رضا پهلوی

به پشتوانه ی رک گویی ایشان تصمیم گرفتم پرسشهای خویش را فرمولیزه کرده و پیام زیر را برای ایشان فرستادم.
علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
من به خاطر ایمیل روشن و صادقانه شما واقعاً سپاسگزارم. برایم جای بسی خوشوقتی دارد که میبینم شما خودتان را نمیگیرید و از مردم دوری نمیکنید. این روشن فکری شما را میرساند که خودتان را مثل ایرانیان و جزئی از آنها در نظر گرفته اید و به همین خاطر شما را می ستایم. اگر پدر فقید شما کاری را که شما انجام میدهید، انجام میداد شاید هرگز تجربه تلخ سال 1979 و 22 سال کابوس را نداشتیم.

هم اکنون که آنقدر نسبت به ایمیل من بزرگواری کرده و به آن پاسخ داده اید، اجازه دهید که چند پرسش از شما بپرسم. اگر اجازه بدهید، پاسخ های شما را از طریق همان تالار گفتگوی اینترنتی جبهه ملی به سایر ایرانیان پیشکش کنم، تا آنها نیز آنرا بخوانند، شنیده ام که هر روز حدوداً 17 هزار نفر وارد این تالار میشوند و محتوای آن را میخوانند. مطمئن هستم که راه خوبی برایتان خواهد بود تا به مردم دسترسی داشته باشید و از حمایت روشنفکر ترین اقشار جامعه مان برخوردار شوید. موافقم با شما که میگویید «خواه یک روشن فکر باشید یا نه؛ شما فقط یک حق رای(انتخاب) دارید» ولی نباید فراموش کرد که روشنفکران در واقع کسانی هستند که بر روی طرز فکر بقیه نفوذ دارند. و اگر حمایت یک روشنفکر را بدست آورید وی میتواند حمایت هزار یا یک میلیون نفر را برای شما به ارمغان بیاورد. در تالار گفتمان جبهه ملی متفکرین و نویسندگان بزرگی هستند که من خود را شاگرد کوچک آنها به شمار می آورم.

پرسش من این است, شما نوشته بودید:

«معتقدم که شکل رژیم باید از طریق یک رفراندم ملی مشخص شود. نوع نظام آینده دقیقاً به همان شکلی خواهد بود که اکثریت تصمیم میگیرند.»

واقعاً عالیست و من شما را برای روح دموکراتتان ستایش میکنم. اما همانطور که واقفید مردم گاهی خطا میکنند. در سال 1979 اکثر ایرانیان اشتباه بزرگی انجام دادند و تقریباً به طور هماهنگ شیطانی را به عنوان رهبرشان انتخاب کردند. در آن زمان به نظر میرسید که انتخاب درستی باشد. پدر شما جو ترس و ترور را ایجاد کرده بود و حکومت وی آنقدر سرکوبگر بود که باعث شده بود مردم چشمان خود را در مقابل خرد و عقلانیت ببندند. مردم با نهایت احساسات و غضب رفتار کردند. اعلی حضرت کتابها را توقیف و افراد روشنفکر، نویسندگان و شاعران را زندانی و شکنجه و اعدام میکرد. مردم نمیتوانستند آزادانه با هم صحبت کنند و بنابر این ناآگاه نگه داشته شده بودند. مردم ناآگاه کاری را میکنند که ناآگاهان انجام میدهند و شد آنچه شد. در سال 1979 رفراندمی برگزار شد و اکثریت به جمهوری اسلامی رای دادند.

اکنون پس از 22 سال ما همگی میدانیم که انتخاب جمهوری اسلامی اشتباه بزرگی بود و خواهان تغییر آن هستیم ولی این رژیم با استناد به حکم قیومیت روشن و صریحی که توسط انقلاب به آنها داده شد؛ چنین وانمود میکند که منتخب و نماینده واقعی مردم است. اما ما الآن حق رای دوباره نداریم تا نشان دهیم که ما نظرمان را تغییر داده ایم. هم اکنون ما اسیر این حکومت هستیم و به نظر میرسد که تنها روش خلاصی از دست آنها یک انقلاب خونین دیگر و قربانی شدن صدها هزار تن از دختران و پسران جوان ما باشد. گفته میشود که 70% ایرانیان زیر 30 سال سن دارند. این بدان معنی است که این افراد هیچ نقشی در انقلاب نداشته اند. چرا آنها باید اسیر اشتباه پدرانشان شوند؟ آنها میخواهند حرف خودشان را بزنند اما نمیتوانند زیرا رفراندمی در کار نیست تا نظرات آنها هم لحاظ شود.

من درک میکنم که شما گفتید نمیخواهید خودتان را بدون رفراندم به مردم ایران تحمیل کنید و به خواست مردم وفادار خواهید بود. به عنوان یک دموکرات به شما اطمینان میدهم که من نیز همین کار را خواهم کرد. اگر اکثریت ایرانیان برگشتن به حکومت پادشاهی را انتخاب کنند، فوراً به سراغتان خواهم آمد و وفاداری خود را به شما به ابراز خواهم کرد. افکار من مال خودم است اما وفاداری من به مردمم تعلق دارد و خواسته ی آنها دستور العمل من است.

هم اکنون پرسش من از شما این است: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر امروز مردم تصمیم بگیرند که شما را به عنوان پادشاهشان انتخاب کنند اما پس از چند سال نظر خود را تغییر دهند؟ بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند و فرداهای دیگر ممکن است دوست نداشته باشند که فرزندان شما پادشاه آنها باشد، چه بر سرشان خواهد آمد؟ آیا این قراردادی که داریم با شما می بندیم برای فرزندانمان نیز هست؟ آیا میتوان واقعاً این کار را انجام داد؟ آیا این تصمیم گیری برای آنها عادلانه خواهد بود؟

امروز شما یک جوان نجیب و خوشتیپ با عقاید دموکراتیک و وعده های زیبا هستید، اتفاقاً وقتی انگلیس پدرتان را به عنوان شاه ایران انتصاب کرد وی نیز مرد جوان محجوب و دوست داشتنی ای بود. میگویند که قدرت انسان را فاسد میکند و شوربختانه پدر شما نیز از اثرات مخرب قدرت ایمن نبود. من وی را سرزنش نمیکنم. افراد بسیار کمی هستند که فریفته ی طلسم قدرت مطلق نمیشوند. ما چطور میتوانیم مطمئن باشیم که شما نیز تغییر نخواهید کرد؟ چه تضمینی برای ما وجود دارد که شما راه پدرتان را نروید و پس از چند سال مخالفانتان را به زندان نیفکنید، آنها را نکشید و همان حکومت ترور و وحشت پدرتان را ایجاد نکنید؟

امروز شما از موضع ضعف حرف میزنید و می توانید به همه ی ما اطمینان دهید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. محمد پیامبر اسلام نیز وقتی هیچکاره بود گفت «لکم دینکم ولی دین/دین شما برای خودتان و دین من نیز برای خودم». اما وقتی قدرتمند شد شروع به کشتن افرادی کرد که با وی موافق نبودند. چه ضمانت محکمی داریم که شما و دودمانتان دیکتاتور نمیشوید؟

تنها ضمانتی که من فکر میکنم کارگر خواهد افتاد، انتخابات دوره ای می باشد: آیا شما میپذیرید که رفراندم یا انتخابات ملی بصورت دوره ای صورت گیرد و اجازه میدهید که دیگران با شما برای کسب منصب پادشاهی رقابت کنند؟ به نگر من پادشاهی تنها در صورتی عادلانه خواهد بود که هر چهار یا پنج سال انتخاباتی انجام گیرد و بهترین شاه(اگر بخواهید اینچنین اسمش را بگذارید) توسط رای مستقیم مردم انتخاب شود. طبیعتاً اگر مردم هنوز از شما راضی باشند، شما دوباره منصوب میشوید و اگر مردم نخواهند، مجبور نمیشوند که انقلاب خونین دیگری راه بیاندازند و هزاران نفر برای برکناری شما بمیرند. فکر نمیکنید این عادلانه باشد؟

آقای پهلوی عزیز من پرسشهای دیگری نیز برای پرسیدن دارم، اما این ایمیل را در همین جا تمام میکنم و منتظر پاسخ شما به پرسش اول میمانم. این پرسش در بین پرسشهای من از همه مهم تر بود و از آنجایی که شما مهر ورزیدید و به ایمیل های پیشین من پاسخ دادید امیدوارم به این پرسش نیز پاسخ دهید.

ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای گرامی؛
ادب و رک گویی شما را می ستایم.

شما به نکات جالبی اشاره کردید. اگر شما به عنوان یک متفکر معتقد هستید که جوانان امروز مجبور نیستند تاوان اعمال والدین خود را پس دهند، آنگاه من امیدوارم کسانی که همفکر شما هستند با دیگر اعضای همان نسل به همان شکل و مطابق همان استاندارد رفتار نمایند. به بیان دیگر، شایسته است مخالفان دو آتشه ی عملکرد پدرم نیز با من چنین رفتاری داشته باشند. مگر اینکه برخی از «دکترهایی» که با نام اصلی خودشان در این جلسات اینترنتی حضور دارند واقعاً باور داشته باشند که من برنامه ها و ویژگی های سیاسی ام را از پیشینیان خود به طور ژنتیکی به ارث برده ام…

در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد. اگر قرار بود خانواده پادشاهی حکومت کنند و مسئولیت سیاسی داشته باشند، آنگاه حرف شما دارای اهمیت و ارزش بود و به نگر من شما کاملاً حق داشتید که به جمهوری رای دهید، میدانم که خود نیز چنین میکردم (به جمهوریت رای میدادم). اما از آنجا که این اتفاق در یک نظام پادشاهی پارلمانی نمی افتد، به نگر نمیرسد که نیازی به برگزاری انتخابات هر 4 یا 5 سال باشد. ممکن است شما بگویید خوب چرا ما باید گیر پهلوی ها بیافتیم؟ من پاسخ به این پرسش را را برای پارلمان آینده و یا رفراندم رها میکنم که بر سر آن مناظره کنند. از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمی خزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند. انتخاب پادشاه از طریق انتخابات در تاریخ جهان بی سابقه است. کسی چه میداند؟ شاید ایرانیان بار دیگر ایده جدیدی را به باقی جهانیان ارائه کنند.

در سیستم جمهوری رئیس جمهور در واقع رئیس قوه مجریه است و به همین دلیل از جانب مردم به او حق گرداندن دولت داده میشود. دلیل اینکه در نظام جمهوری انتخابات وجود دارد این است که مردم با توجه به کارنامه رئیس جمهور، ریاست وی را تمدید یا ملغی کنند.

و این نکته خیلی حساس است. فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه (بر خلاف نظام پادشاهی) میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟

آیا ندیده ایم که اخیراً چه اتفاقی در فیلیپین یا یوگوسلاوی افتاد؟ اگر مردم بخواهند رهبر ناخواسته را حذف کنند، آنها میتوانند این کار را انجام دهند. اما ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم. شما متذکر شدید که روشنفکران نقش مهمی را در حفظ مسیر دموکراسی بازی میکنند. اتفاقاً من هم قویاً با این گفته موافقم. بنابراین لازم است روشنفکران ما اولین قدم را برای نشان دادن راه بردارند و وارد ماجرا شوند.

حقیقت این است که بیشتر روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند، اغلب به دلیل پای بند نبودن جدی به اهدافشان و برخی دیگر به دلیل دلتنگی برای گذشته و افکار ایدئولوگشان.

شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید. گفتگو و بحث به اندازه کافی صورت گرفته است. وقت آن رسیده که این روشنفکران دلیر واقعاً کاری انجام دهند. امروز اگر آنها هرگونه شایستگی را در افکار من میبینند میتوانند آنرا برای رسیدن به آزادی اتخاذ کنند. من از آنها نمیخواهم که مرا قبول یا تصویب کنند. آنهایی که همیشه مخالف من، خانواده ام و یا کارهایی که انجام داده ام بوده اند هستند، باید بدانند که من براستی برای حق مخالفت آنها علیه من و چیزهای دیگر مبارزه میکنم….

از آنها میخواهم که پیام را بدون توجه به اینکه پیامرسان کیست بپذیرند!

این به خودشان مربوط است که رهبری کنند، شخصی را دنبال کنند و یا از مسیر خارج شوند. من کاری برای به انجام رساندن دارم و نمیخواهم وقتم را برای بحث های ایدولوژیک یا آکادمیک تلف کنم. اجازه بدهید به مرحله ای وارد شویم که بتوانیم یک رفراندم درست را برگزار کنیم. سپس و قطعاً فقط پس از آن است که میتوانیم اهداف و افکار خود را تبلیغ کنیم و انتخاب را به مردم واگذاریم. اجازه دهید حق شخصی خود برای رای دادن در آینده را فعلاً نگه داریم (اکنون به اعلام رای نپردازیم) و در این حرکت دست جمعی علی رغم وجود اختلافات شخصی خود مشارکت کنیم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

شاید برای من بهتر باشد که مناظره با شما را در همینجا به اتمام برسانم چرا که شما با جذّابیتتان بر من پیروز خواهید شد و شاید حتی الان هم دیر شده باشد.

خوب من این پیروزی را به شما واگذار میکنم. این اتفاقی ناگزیر بود زیرا شما ذاتاً فردی روشنفکر و خوش صحبت و منطقی میباشید و من آدم منصفی هستم (یا حداقل سعی میکنم که باشم). به هر حال برنامه آینده شما باید قبولاندن این مهم که سیستم پادشاهی برای میهن من خوب است؛ باشد و من متاسفم که این مسئله زحمت زیادی از جانب شما میطلبد.

شما به حق از رفتار پرخاشجویانه ی مخالفان اشتباهات پدرتان گله میکنید و ادعا میکنید که نباید برای کارهایی که پدرتان انجام داده مورد قضاوت و سرزنش قرار گیرید. من براستی با این مسئله موافق هستم و با شما در مورد این برخورد ناعادلانه همدردی میکنم. من خشم شما از این برخورد ناعادلانه را درک میکنم، شاید هم نمیکنم. من هرگاه با کسانی که پدرم را می شناختند روبرو میشوم مورد لطف و احترام بی اندازه آنها قرار میگیرم. وی در زندگی اش کارنامه خوب و شایسته ای داشته و به هر دست کمکی که به سوی وی دراز شده یاری رسانده و مورد علاقه ی بسیاری از مردم بوده است. خیلی احساس خوبیست که مردم جلوی پای شما برخیزند و شما را بخاطر اینکه پدرتان را میشناسند در آغوش بکشند. تصور میکنم عکس این قضیه باید بسیار بد باشد و به همین دلیل با شما همدردی میکنم.

اما به هر روی چیزی که من نمی توانم درک کنم این است که شما میخواهید شاه ما باشید بخاطر اینکه پسر شاه سابق ما هستید ولی وقتی مردم به اشتباهات پدرتان اشاره میکنند شما میگویید که من شخصی مستقل و جدا از پدرم هستم و بخاطر اشتباهات وی مرا سرزنش نکنید.
من یکمقدار گیج شده ام. شما جوانتر از آن هستید که کار خاصی به تنهایی انجام داده باشید تا فقط و فقط بخاطر شایستگی شخص خودتان مقام پادشاهی را کسب کنید. تنها دلیلی که شما میخواهید شاه ما باشید تعلق شما به خاندان پهلویست، در حالی که وقتی به اشتباهات پیشینان شما اشاره میشود شما میخواهید خود را از خانواده و خاندانتان جدا کنید. پس میشود توضیح دهید چرا شما؟ 65 میلیون ایرانی واجد شرایط شاه شدن وجود دارد؛ بیشتر آنها جذابیت شما را ندارند ولی تعداد زیاد دیگری هستند که میتوانند برای شما رقیبی شایسته و حتی بهتر از شما باشند. ولی چیزی که آنها ندارند نام خانوادگی ایست که شما متاسفانه با خود یدک میکشید.

در پیام وحدتان؛ شما این کلمات امیدبخش را نوشتید:

«قصد دارم با تک تک شما گفت و گو کنم. با پدران و مادران غمگین و شجاعی که فرزندان دلیر خود را در تداوم بیهوده ی جنگ در تپه های شنی بیگانه از دست دادید؛ ، با شمایی که عزیزانتان در دخمه های این رژیم غیر ایرانی به دار آویخته شدند و اکنون در زیر قبرهای بی نام و نشان مدفون هستند… با شما خواهران و مادران و زنان دلیر ایرانی که برای بیش از 21 سال از بی عدالتی و تبعیض رنج کشیده اید در حالی که حقوق اولیه ی شما مورد بی توجهی و پایمال شدن قرار گرفته…»

این متن شرافت و ملاحظه گری شما را می رساند. ولی من میخواهم بدانم که آیا شما قصد دارید با آن هزاران ایرانی ای که پسران، پدران، برادران و خواهرانشان توسط پدر شما زندانی و اعدام شدند نیز گفتگو کنید؟

پس دومین پرسش من از شما این است: چرا فکر میکنید که بیشتر از فرزندان مصدق ها، فروهرها، سنجابی ها، بختیار ها و سایر فرزندان نجیب و اصیل ایرانی حق مالکیت تخت پادشاهی را دارید؟ این مردم بیشتر برای ایران و ملت خود تلاش کردند و ملت ما براستی مدیون آنها هستند. اما ما مدیون پهلوی ها نیستیم، افرادی که خودشان را با ثروت ایران غنی کردند و تعداد زیادی از بهترین فرزندان ما را کشتند.

هرچند گفتم؛ آدمی نیستم که شما و حقتان را بخاطر خیانت پدرتان به این مردم پایمال کنم. شما شخصی فوق العاده هستید و نباید در مورد شما پیش داوری شود. اما چرا حمایت و توجه بیشتر و اضافه ای از ما درخواست میکنید؟ این مسئله را متوجه نمی شوم.

در دفاع از حقتان در مورد پادشاهی اینگونه نوشتید:

» از نگر من اعضای خاندان پادشاهی (شاه ها، پادشاه ها، ملکه ها، شاهزاده ها) روی درخت سبز نمیشوند و یا از زیر سنگ بیرون نمیخزند. برای کسی که قرار است نماد کشور شود این مسئله بسیار مهم است که او به بهترین وجه تربیت شود، بهترین تحصیلات را داشته باشد، از هر چیزی که به ایران و جهان ارتباط دارد آگاه باشد تا بتواند به بهترین شکل کشور را نمایندگی کند و در این نهاد که ظرفیت بالایی دارد خدمت کند.»

میشود بپرسم پدربزرگتان قبل از رسیدن به مقام پادشاهی چه تربیتی دیده بود؟ مردی که به سختی میتوانست نام خودش را بنویسید، هر چند هستند کسانی که معتقدند او بهترین شاهی بود که ایران در حدود 200 سال به خود دیده بود. از طرف دیگر پدر شما مانند خیلی دیگر از شاهان قاجار برای پادشاه شدن تعلیم دید ولی آنها هیچ نبودند جز افرادی ناسپاس و نالایق. من دوست ندارم پادشاهی نادان و احمق داشته باشم، ولی پادشاه شدن چیزی بیشتر از خواندن تاریخ و جغرافیای جهان میطلبد.
باز میگویم اگر شایسته پادشاه شدن با تربیت آموزش میسر باشد بیایید تعدادی جوان را برای شاه شدن تعلیم دهید و آنها را مورد امتحان و ارزیابی قرار دهید. خواهید دید که اگر رقابتی در کار نباشد نتیجه چیزی نخواهد بود که شما پادشاهی نالایق و بی کفایت خواهید بود.

شما نوشته اید:

«در مورد مسئله برگزیدن پادشاه از طریق انتخابات به نظر میرسد که شما یک بار دیگر نکته اصلی را فراموش کرده اید. در یک پادشاهی مشروطه، شاه یا ملکه حالتی نمادین دارد و درگیر امور حکومتی نمیشود و هیچگونه حق تعیین سیاست و اختیار حکومتی ندارد.»

خوشحالم که این را میشنوم. این دقیقاً همان چیزی است که باید باشد. اما هواداران شما چیز دیگری را به ما نشان میدهند، یکی از آنها نوشته است:

  • «یک تعریف خوب و کامل از یک رژیم با پادشاهی شاه و حکمرانی دولت:
  • یک پروژه سیاسی که توسط قانون اساسی مشروطیت 1906 مطرح شد و قطعاً نیازمند به روز شدن و وفق با شرایط حال می باشد (مانند تغییر و یا حذف ماده ی 5 مجتهد دارای حق وتو) ولی همچنان به اندازه کافی برای نمایاندن پایه ی حقوقی سیاست ایرانیان قدرتمند است.
  • و یک پروژه اقتصادی که ادامه ی سیاست های اتخاذ شده قبل از انقلاب 1979 می باشد و موفقیت را برای ایران به ارمغان آورد. البته این سیاست ها با سیاست های امروزه بروز و وفق داده خواهند شد ولی طرح کلی همچنان مفید می باشد و به آن عمل خواهد شد.»

در اولین بخش این پاراگراف؛ گفتارش انعکاسی است از گفته های شما «پادشاهی نمادین است»- اما در پایان او ادامه میدهد که یک پروژه اقتصادی وجود دارد «که ساختار سیاسی اش همان ساختار سیاسی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود.»

آیا با این مسئله موافقید؟ اگر موافقید چگونه میخواهید این موضوع را با ادعایتان مبنی بر اینکه «فقط میخواهید پادشاهی کنید و نه حکومت» وفق دهید؟ این پروژه های اقتصادی که هواداران پادشاهی نویدشان را می دهند، وظیفه ی شاه نیستند بلکه از وظایف دولتند. متوجه نمی شوم؛ شما از یک سو ادعا میکنید که در امور سیاسی و اقتصادی ملت دخالت نخواهید کرد و از طرف دیگر در مورد اینکه ساختار اقتصادی ایران همان ساختار اقتصادی قبل از انقلاب 1979 خواهد بود صحبت میکنید. آیا شما براستی در حرفتان مبنی بر دوری جستن از سیاست صادق هستید؟ اگر بخواهید شاهی باشید با تعریف شاه در مشروطیت 1906 این موضوع به شما مربوط نمیشود که دولت چه سیاست های اقتصادی و پروژه های دولتی اتخاذ میکند. شما نمی توانید به مردم وعده ی موفقیت، ثبات اقتصادی و شغل بدهید. اینها وظایف شما نیست. اتخاذ روش سیاسی به حکومتی که انتخاب شده(رای آورده) مربوط است. وظیفه ی شما سرکشی به بیمارستان ها و دست تکان دادن در رژه و سان می باشد. اگر بخواهید یک شاه نمادین باشید تنها کاری که مجبورید انجام دهید این است: لبخند بزنید و دست تکان دهید.

دلیل اینکه به علاقه من نسبت به شما افزوده میشود این است که هوشمند هستید و سیاستمدار خیلی خوبی هستید. از شما تضمینی خواستم که روزی شما و خانواده تان دیکتاتور نشوید. شما بجای پاسخ دادن به این پرسش، توپ را به زمین من انداختید و کارمان را سخت کردید؛ شما نوشتید : «شما تضمین میخواهید. خوب خودتان هم در این مسیر شریک شوید. گوشه ای از این میز را بگیرید و در بلند کردنش به ما کمک کنید.»

اما شما از پاسخ دادن در مورد «ضمانت» طفره میروید. فرض کنید که در بلند کردن میز به شما کمک کردم که در این حالت معتقدم منظورتان «تخت پادشاهی» است و کمک کنم که شما روی تخت پادشاهی بنشینید. آنگاه چه میشود؟ پس از اینکه شما تخت پادشاهیتان را به چنگ آوردید، چه بر سر من می آید؟ البته ممکن است بگوئید که میتوانم کنار شما بمانم و به شما خدمت کنم و پاداش خوبی دریافت کنم. میدانم افرادی که هم اکنون از شما حمایت میکنند وقتی که شما به قدرت برسید روی تعریف و تمجیدهایی که از شما کرده اند حساب میکنند و بخاطر کمک کردن به شما برای بلند کردن این «میز» پاداش خواهند گرفت. به شما اطمینان میدهم که این افراد نمیخواهند پیشخدمت و راننده ی شخصی شما باشند. خوب؛ بودن در زمره ی هواخواهان و اطرافیان شما قطعاً کمک زیادی به من خواهد کرد و آینده ی فرزندانم را تضمین خواهد کرد. اما در مورد دیگران چه؟ آن ایرانیان سخت کوش و صادقی که مانند من و یا شایدم بیشتر از من روشنفکر و شایسته هستند ولی بسادگی به اندازه ی من خوش شانس نیستند که عضوی از تیم شما باشند چه؟ ایران باید برای همه باشد. نه فقط برای اطرافیان و نزدیکان خانواده پادشاهی. افرادی که هم اکنون در اطراف شما هستند از شما چیزی میخواهند.

این قبیل دوستان که می بینی — مگسانند گرد شیرینی

در پاسخ به پرسش من در مورد ضمانت شما از من یک پرسش سفسطه گرایانه پرسیدید: » فرض کنید که ما سر انجام (پس از این رژیم) به یک سیستم جمهوری برسیم. آیا نمیتوانیم همین پرسش را در مورد رئیس جمهوری آینده بپرسیم و یا اینکه میتوانیم تضمین بدهیم که او هم از طریق قدرت و اطرافیانش فاسد و دچار اشتباه یا تبدیل به هیتلر نشود؟»

نه! براستی ما به هیچ عنوان ضمانتی نداریم. یک شخص میتواند وعده ی بهشت بدهد اما جهنم را تحقق بخشد. ولی وقتی که ما انتخابات دوره ای داشته باشیم می دانیم که این جهنم پس از چهار سال تمام میشود. ما می توانیم نور امید را در انتهای این تونل سیاه ببینیم. اگر رهبر انتخاب شده بر طبق اصول دموکراسی تبدیل به دیکتاتور شود و بخواهد انتخابات بعدی را لغو کند این یک پیمان شکنی آشکار است و ارتشیان و سردمدارانی که از وی حمایت کرده اند میدانند که مسئول جوابگویی به ملت هستند. دولتهای دنیا میتوانند بی درنگ دخالت کنند و به فرد ظالم برای کناره گیری فشار وارد کنند. اگر انتخابات دوره ای وجود داشته باشد شانس خلاص شدن از دست حاکم ظالم هزاران بار بیش از زمانیست که انتخاباتی وجود ندارد. وقتی شخصی برای حاکمیت مادام العمر انتخاب و یا نامزد میشود پیمان شکنی وی آشکار و واضح نیست. مردم نمیدانند که چه وقت واکنش نشان دهند و دنیا نمیداند که چه وقت باید مداخله کند. ولی جایی که انتخابات دوره ای هست این مسئله خیلی واضح و آشکار می باشد.

شما از سیستم های دیکتاتوری یوگسلاوی و فیلیپین مثال آوردید. برکناری و عزل رهبران فاسد در این دو کشور؛ جایی که انتخابات متوقف شده بود، خیلی کمتر از انقلاب 1979 خونین بود.

شما نوشته بودید:

«ما در دنیایی زندگی میکنیم که کمتر و کمتر انقلاب و رو در رویی خونین بین ملت و نیروهای دولتی میبینیم.»

موافقم اما دلیل اینکه ما کمتر و کمتر انقلاب خونین می بینیم این است که مردم به دموکراسی روی آورده اند و حاکمان مادم العمر کمتر و کمتر شده اند. چرا ما هم اینکار را نکنیم؟

شما همچنین نوشته اید:

» حقیقت این است که بسیاری از روشنفکران ما صحنه را ترک کرده اند»

میخواهم در این مورد با شما مخالفت کنم. روشنفکران در میان صفوف هواداران پادشاهی غایب هستند اما همه ی آنها از نیروهای دموکراسی دفاع میکنند. آنها به هیچ وجه غایب نیستند. آنها با تمام انرژیشان در حال توسعه و تبلیغ دموکراسی هستند.

در جایی ذکر کردید که برخی کشورهای پادشاهی دموکراتیک تر از کشور های جمهوری هستند، این واقعیت دارد، شما از بلژیک و هلند و اسپانیا و انگلیس مثال آوردید. من نمی توانم وقتی شما حقیقت را میگویید با شما جدل کنم.

اما دوست من، ایران بلژیک یا هلند نیست. این کشورهای اروپایی دموکراسی سنتی را از قرنها قبل داشته اند. آخرین باری که یک پادشاه اروپایی یکی از شهروندانش را کشته کی بوده؟ ایران هنوز یک جامعه با حکومت پدرشاهی است، گذشته را فراموش کن، ما هم اکنون یکی از واپس مانده ترین ملت های دنیا هستیم. 1400 سال شست و شوی مغزی توسط فرهنگ بربر تازی و بودن زیر سلطه ی حاکمان و پادشاهان مستبد، زورگو و ظالم شان  انسانیت ما را خدشه دار کرده. ما از نادانی خود در رنجیم. ما ملتی بت دوست هستیم. فرهنگ بادمجان دور قابچینی داریم. ما بهترین چاپلوسان هستیم. ما تنها یک نوع ارتباط (با سایر انسانها را) بلدیم (و آن رابطه ی برتر و فروتر است)! حتی لغت هایمان، طرز ویژه ی چاپلوسی کردنمان را نشان میدهد. فقط ما ایرانیان لغتهایی مثل: چاکرتم، مخلصتم، کوچکتم، «بنده» عرض کردم، دست شما را میبوسم، فدات بشم، قربان شما و کلماتی خوارکننده از این دست را در گفتگوهای روزمره خود داریم.

ما نمیدانیم چطور مشورت کنیم و با هم برابر باشیم. اگر حتی با همدیگر نجنگیم و توهین نکنیم، همچنان نقش برتر و فروتر را بازی میکنیم. یک مسئول دست شویی در محیط کارش میخواهد قدرت خود را به رخ ما بکشد «این آفتابه را برندار آن یکی آفتابه را بردار». در ادارات عمومی یک حمال شما را سر می دواند و شما مجبورید شان و شخصیت خود را پایین بیاورید تا وی به شما اجازه ی وارد شدن به دفترش را بدهد. مجبورید برای تمام کارکنان چاپلوسی کنید تا هر وقت تمایل داشتند به مشکلتان رسیدگی کنند.

هنوز خاطرم هست افرادی که در اطراف پدرتان بودند چطور چاپلوسی میکردند و خم میشدند تا دست او را ببوسند، آیا چنین رفتار چاپلوسانه ای را بین بلژیکی ها و هلندی ها هم میبینید؟ اگر شما پادشاه شوید این مردم تغییر نخواهند کرد و همان کاری را برای شما انجام میدهند که برای پدرتان انجام میدادند و شما از این موضوع خوشتان خواهد آمد چون یک انسان هستید. شما قبل از اینکه خودتان بفهمید دیکتاتور میشوید.

ایران باید اساساً و بطور بنیادین تغییر کند. ما به محیط جدیدی نیاز داریم تا این تغییر رخ دهد. تغییر حکومت به تنهایی کافی نیست. ما باید افکارمان، نحوی فکر کردن، و نوع ارتباطاتمان را تغییر دهیم، شیوه ی فکر کردن و روابطمان را عوض کنیم. ما باید الفبای برابری را بیاموزیم. این تغییر باید سر تا به پا صورت گیرد. در سر ما به یک حکومت دموکرات نیازمندیم که پایه اش بر روی یک نفر نباشد و بر اساس اصل برابری رفتار کند. و بعد ما نیازمند تغییر روابط معلمان با دانش آموزان، همسران با یکدیگر و والدین با بچه ها میباشیم. دنیا عوض شده اما ما هنوز در گذشته مانده ایم. حالا ما فرصت همکاری و به ارمغان آوردن این تغییرات را داریم. حالا ما می توانیم ملتمان را از ریشه بازساری کنیم. حالا ما می توانیم از شر عقاید خشک و کهنه مان؛ عرف منسوخ و رژیم قدیمی مان رهایی یابیم. و در این لحظه ی بحرانی و حساس شما از ما میخواهید که شما را به عنوان پادشاه برگزینیم؟

دوست عزیزم؛ رضا جان، شما مردی بزرگ با استعدادی ذاتی هستید. الآن زمانیست که ما به هم بستگی نیاز داریم. ادعای تاج پادشاهی را کنار بگذارید و مانند یک سرباز برای رهایی کشورمان از سیاهی به ما بپیوندید. شمایید که درخواست همبستگی کردید. آیا میدانید که با دنبال کردن ادعای پادشاهی بین ملت ما اختلاف می اندازید و این کشور را برای آدمخواران حفظ میکنید؟ از شما تقاضا میکنم اگر واقعاً ایران برایتان مهم است خوب فکر کنید و کار درست را برای کشورتان انجام دهید.

شما میگوئید که میخواهید نماد اتحاد باشید. اما شما نماد اتحاد نخواهید بود. زخمهایی که پدر شما بر مردم ما وارد کرد هنوز تازه هستند. شما نماد درد و رنج؛ سرکوب و دیکتاتوری خواهید بود. مردم ما نه شاه و نه پهلوی دیگری را می خواهند. لطفاً واقع گرا باشید و آزادی ملتمان را به تاخیر نیندازید.

اما اگر شما از ادعای خود مبنی بر تاج و تخت پادشاهی دست بردارید و ستمگری های پدرتان را تقبیح کنید؛ اگر شما نیروهای حامی دموکراسی را در آغوش بکشید و حکومت مردمی که «توسط مردم و برای مردم» است را حمایت کنید؛ مردم به صداقت شما پی خواهند برد. آنها اصالت شما را ستایش میکنند و شما را همانند یکی از خودشان می پذیرند و در آغوش میکشند.

در این لحظه حساس تاریخی ما دیگر نیازی به جدایی و تفرقه نداریم ما به همبستگی نیاز داریم و شما مانع این اتحاد می باشید.

با بهترین آرزوها
ارادتمند
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

بحث و گفتگوی ما دارد شکل کتاب به خود میگیرد! شاید بهتر باشد که تمام این بحث ها بصورت حضوری انجام شود. چرا که خیلی زمان میبرد تا گفته ها مکتوب شوند. از گفتگو با شما خوشحال خواهم شد.

اما خیلی خلاصه باید بگویم که چه من و یا شما دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، من این نقش نهادی (منظو نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند. امیدوارم بتوانید این مسئله را درک کنید که اگر من این نقش را  برای هم میهنانم همچنان پرارزش نمی دیدم؛ قطعاً بگونه ای دیگر رفتار میکردم. همانطوریکه قبلاً گفتم؛ پادشاهی باید برای مردم مهم باشد اما هرگز نباید مهم تر از خود مردم باشد. در واقع اگر خودخواه بودم، سالها پیش خودم را از این موضوع کنار میکشیدم. اما من بودن در چنین موقعیت بی همتایی را به چشم یک وظیفه نگاه میکنم.

شما متذکر شدید که چرا من، و نه شخصی دیگر؟ در واقع پرسش جالبی است. شاید این پرسشی است که باید بخشی از همان رفراندم باشد. دوباره میگویم؛ این نباید موضوع و مسئله شخصی من باشد. این موضوع باید مورد بحث و توافق تمام ملت باشد.  در پایان؛ گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را درک میکنم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز نهاد پادشاهی را ارج مینهند نادیده بگیرم. این را هم متذکر شوم که فکر نمیکنم مناظره ما بر سر آمار باشد.

مسئله اصلی برای همه درک این موضوع است که بدون توجه به اینکه من این موقعیت را به ارث برده ام (که تا بدین جا بحثی ندارد) موضع نخست من دفاع از دموکراسی و آزادی بوده است و نه دفاع از پادشاهی. اگر قرار است من اساساً نقشی نهادی داشته باشم این مسئله در حاشیه و در وهله دوم اهمیت پیدا میکند. بنابر این وقتی به صحنه سیاسی ایران نگاه میکنم و هنگامی که با جمهوری خواهان و هواداران پادشاهی به یک شکل گفتگو میکنم؛ از آنها درخواست میکنم در زمینه ی التزام به دموکراسی با هم همبسته باشند؛ در حالی که همگی نیک میدانیم که از نظر ایدئولوژیکی؛ نوع حکومتی که پیشتیانی می کنیم با هم تفاوت دارد. اما قبل از اینکه در مورد قوانین دموکراسی بحث کنیم باید آزاد باشیم و یک فضای دموکراتیک تشکیل دهیم. در این مورد ما با هم توافق داریم.

همانطور که گفتم ما میتوانم این گفتمان ها را همینطور ادامه دهیم. ممکن است بر سر موضوعاتی به توافق برسیم و همچنان در باقی موارد به مخالفتمان ادامه دهیم. ولی دوست من، امروزه ما اینجا نیستیم که تمام اختلافات را از میان برداریم. این کار ار نگر واقع گرایانه نیز غیرممکن است. ولی باور دارم ما توافقی حداقلی برای ایجاد موجی که موجب آزاد گشتن کشورمان شود با یکدیگر داریم. و این مهمترین موضوع و وظیفه ی ما در این برهه ی زمانیست. باقی را فراموش کن. ما تاریخ دان نیستیم. باید فعال سیاسی باشیم و به هم میهنانمان که نیاز به پشتیبانی دارند کمک کنیم. در پایان روز ما بر اساس فعالیت هایمان مورد قضاوت قرار میگیریم و نه بر اساس حوادث تاریخی که در آن نقشی نداشته ایم.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛
صمیمانه از تقاضای ملاقات و گفتگوی رو در رو در مورد این نکات با شما سپاسگزارم، مایه خرسندی و همچنین افتخار من خواهد بود. ولی من در همسایگی شما زندگی نمیکنم و میلیاردها دلار هم از پدرم به ارث نبرده ام که بتوانم چنین کاری انجام دهم. شوربختانه من مجبورم برای پرداخت صورت حسابهای ماهیانه ام کار کنم و وقتی برای مسافرت کردن ندارم.

از طرف دیگر، من میخواهم این گفتگو برای مردم کشورمان آموزنده و سودمند باشد. آنها میخواهند بدانند خط مشی و ایده آل های مد نظر شما چیستند. شما میخواهید پادشاه آنها بشوید و آنها پرسش هایی مشروع از شما دارند. اینها پرسش هایی متداول است که مردم ایران میخواهند قبل از رفتن به پای صندوق های رای و انتخاب شما به عنوان پادشاهشان؛ از شما بپرسند. شما مجبور نیستید که مرا متقاعد کنید. این مردم ایران هستند که باید متقاعدشان کنید.

شما مکرراً میگوئید:

«من این نقش نهادی (منظور نهاد پادشاهی است) را به ارث برده ام. و لطفاً این جمله را به خاطر بسپارید: من نمیتوانم این نقش را از خودم جدا کنم. تنها مردم ایران در آینده می توانند با رای دادن علیه پادشاهی این نقش را از من جدا کنند.»

دوست عزیزم، مردم ایران قبلاً حدود 22 سال پیش مخالفتشان با پادشاهی را اعلام کردند و این مخالفت را یکصدا و با صدای بلند خود فریاد زدند. این فریاد، فریادی از ته دل بود. اگر شما این فریاد را نشنیدید من نمیدانم دیگر چه چیز میتواند شما را قانع کند. پدر شما نه با یک کودتای نظامی، بلکه با انقلابی مردمی خلع شد. آن میلیونها نفری که به خیابان ریختند، با تانک و گلوله روبرو شدند و فریاد «مرگ بر شاه» سر دادند ایرانی بودند و رایشان را با خون خود در آن روزهای تاریخی پرحادثه ثبت کردند. لطفاً با واقعیت روبرو شوید. تاریخ در حال پیش رفتن است و هیچ بازگشتی در کار نیست. شما می توانید تملق مردم را بگویید تا کار پرسود و راحت پدرتان را به شما دهند و احترام خودتان را در پیش آنها از دست دهید و یا می توانید مانند مردی که واقعاً به ایده آلهایی اعتقاد دارد و به فکر مردم است بپا خیزید.

شما نوشته اید:

«گر چه انتظار برخی مخالفان پادشاهی برای ترک این موقعیت و منصب را می فهمم ولی نمیتوانم اکثریت ایرانیانی را که هنوز این سیستم را مفید میدانند نادیده بگیرم.»

رضا جان؛ لطفاً خودتان را گول نزنید. این اکثریت کجا هستند؟ اگر فکر میکنید که آن تعداد کم(اغلب خارج از ایران) از فرزندان اطرافیان پدرتان که منفعت خود را از دست دادند و اکنون آرزوی بدست آوردن موقعیت از دست رفته شان را دارند؛ اکثریت هستند باید تماس خود را با واقعیت از دست داده باشید. هواداران سطلنت در ایران انگشت شمارند و شمارشان به بیش از 2 یا 3 درصد نمیرسد. اما اجازه دهید فرض کنیم که شما با 51% آرا به عنوان پادشاه انتخاب شده اید. چطور میتوانید در چنین شرایطی وقتی که 49% ایرانیان از پادشاهی و بویژه پهلوی ها بیزارند و نمیخواهند قرارداد مادام العمری که تاریخ انقضاء ندارد را امضا کنند؛ نماد اتحاد باشید؟ هرگاه چنین شود؛ ما نه تنها اتحاد نخواهیم داشت، بلکه بجای آن جنگ داخلی خواهیم داشت. وقتی مردم بدانند که هر چهار سال انتخاباتی برگزار میشود و میتوانند دوباره رای بدهند، شکست در یک انتخابات را قبول میکنند. ولی وقتی یک انتخابات برای همیشه و برگشت نا پذیر انجام شود، مردم شکست را نخواهند پذیرفت.

مردم ما عمیقاً زخم خورده اند. آنها خسته ی درد و رنجند. آنها با نفرت از تاج و تخت پادشاهی دوری میجویند. ما ملت مایوسی هستیم. ما ایرانیان چشم دیدن یکدیگر را نداریم. قلب هایمان پر از نفرت و دشمنی است. مردم کشورهای دیگر وقتی یکدیگر را در کشوری بیگانه ملاقات میکنند، با هم سلام و احوال پرسی میکنند و تجربیات خود را با یکدیگر تقسیم میکنند، اما ما ایرانیان وقتی در یک کشور بیگانه هموطن خود را در خیابان می بینیم خودمان را به آن راه می زنیم و وانمود میکنیم که یکدیگر را ندیده ایم.

به لطف اسلام ما مردمی هستیم که بخاطر اختلافات مذهبی از یکدیگر متنفر می شویم و داریم آماده می شویم تا برای اختلافات دیدگاه های سیاسیمان نیز از هم بیزاری جوییم. ما ملت نا امید و افسرده ای هستیم. ما به نماد قدرت دیگری برای اتحاد نیاز نداریم. ما به یک نماد عشق نیاز داریم. ما به شاه، امپراطور و حاکم مطلق دیگری نیاز نداریم تا ما را جلوی تیر و تفنگ خود به صف و متحد کند. ما به مردان و زنانی نیازمندیم که بتوانند راه عشق ورزیدن را به ما نشان دهند. ما به رضا خان هایی با پوتین های جنگی نیاز نداریم تا تمامیت ملت ما را تضمین کنند. ما نیازمند گاندی ها، مارتین لوتر کینگ ها و نسلون ماندلاها هستیم؛ مردمان و زنان دلسوزی که مسیر مهربانی، تحمل، خدمات بی چشم داشت و عشق ورزیدن را به ما نشان بدهند.

ما به انقلاب دیگری نیازمندیم اما نه با تیر و تفنگ. ما باید افکارمان را تغییر دهیم. باید دلهایمان را تغییر دهیم. باید یاد بگیریم که قبل از گرفتن، باید بدهیم. باید برابر بودنمان را ببینیم. ما یک ملت در کشوری کوچک در دریای بزرگ بشریت هستیم. باید زندگی کردن در کنار هم به طور برابر و نه بصورت برده و ارباب را یاد بگیریم.

دشمن واقعی ما رژیم سرکوبگری نیست که خون ملت را می مکد. دشمن واقعی ما، نادانی خودمان است. فرزند این نادانی, تنفر و فرزندان این تنفر, درد و خونریزی و رنج کشیدن هستند. نیازی نداریم برای زدودن نادانیمان کسی را بکشیم. ما نیاز به سخنان خردمندانه و عشق داریم.

گاندی ها و ماندلا های ملت ما کجا هستند؟ کجا هستند زنان و مردان خردمندی که بتوانند ما را برای غلبه بر نفرت تشویق کنند؟ چه کسی می تواند چشمان ما را به واقعیت بگشاید و چه کسی می تواند ما را به راه همبستگی ملی و توافق سوق دهد؟

ساعت زمان در حال تیک تاک کردن و گذر است و با گذشت هر ثانیه یکی از جوانان ما به دام اعتیاد می افتد و یکی از دخترانمان قربانی و تن فروش میشود. یک آزادی خواه دیگر در زندانهای مخوف نیروی سیاه(جمهوری اسلامی) شکنجه میبیند و تمام کاری که شما می توانید بکنید این است که از ما بخواهید که شما را در شاه شدن یاری دهیم؟

بار دیگر از شما میخواهم: خودتان را با رویای پادشاهی گول نزنید. ایرانیان میخواهند پولی را که شما قصد دارید برای ضیافت های مجلل، وسایل پادشاهی، قصر ها، هواپیماهای خصوصی، تعطیلات و سان دیدن های احمقانه خرج کنید؛ خرج بیمارستان ها، مدارس، کتابخانه ها، جاده ها و رفاه آنها کنند. پادشاهی نماد اتحاد نیست و حتی اگر بود هم خرجش خیلی بیشتر از منفعتش است و صرفه ندارد. اجازه دهید فرهنگ غنی خودمان و نیازمان به یگدیگر را به عنوان نماد اتحاد داشته باشیم. اجازه دهید ملتمان را با زدودن عوامل جدایی همبسته کنیم. ایدئولوژی های مذهبی و سیاسی دشمنان همبستگی ما هستند. اجازه دهید ابتدا این پیامبران دروغین را از میان برداریم و آنگاه همبستگی مان تضمین است.

پاینده ایران
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

من نیز وارث میلیاردها دلار نیستم. برای متفکری مثل شما خوب نیست که این ادعا را بدون هیچ مدرک مستند و معتبری تکرار کند. بگذارید احترام من برای شما برقرار بماند.

شاید شما اخبار و برنامه هایی که در رادیو پخش میشود و نظرات مردم داخل کشور را منعکس میکند را بخوبی دنبال نکرده اید. فکر کنم باید اینکار را بکنید.

همانطور که گفتم؛ من وقت ندارم نامه های طولانی علی رغم میلم برای شما ارسال کنم. به این نکته هم اشاره میکنم که پرزیدنت بوش (در امریکا) انتخابات را با اختلاف ناچیزی در حدود 500،000 رای برد! آیا این مسئله وی را فقط رئیس جمهور نیمی از کشور می سازد؟

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

بخاطر مسئله «میلیاردها» از شما پوزش میخواهم. این کوته بینی مرا میرساند. ولی این چیزیست که در روزنامه ها می خوانیم. ما می خوانیم که دارایی پدر شما چیزی بالغ بر 3 میلیارد دلار بوده است. البته ممکن است تماماً شایعه باشد. بنابراین اجازه دهید این گفته ی خود را پس بگیرم.

به هر روی راجع به گفته ی شما که گرچه آقای بوش با مقدار کمی تفاوت در انتخابات برنده شد؛ ولی هنوز رئیس جمهور است. من کاملاً با شما موافقم. من پیش از این در پیام قبلی خود این موضوع را توضیح داده ام:

نیم دیگر آمریکایی ها که به آقای بوش رای نداده اند میدانند که انتخابات دیگری طی 4 سال آینده در راه خواهد بود و چهار سال در چشم برهم زدنی خواهد گذشت. این ضمانت آنهاست و به همین دلیل هم کسی نگران این موضوع نیست. فرق دیگر بین موقعیت آمریکا و ایران این است که آمریکایی ها میدانند که مهم نیست چه کسی برنده انتخابات شود چون هیچ کدام از ریاست جمهوران قادر نخواهند بود از حیطه ی قانون فراتر روند و تغییرات شگرفی در قانون اساسی ایجاد کنند. آنها نگران نیستند که بوش و یا هر کس دیگری تبدیل به دیکتاتور شود. چنین چیزی در سیستم مبتنی بر انتخابات امریکا امکان ندارد ولی در پادشاهی که شما پیشنهاد میکنید تنها یک رفرندام وجود دارد و تمام… و ملت برای همیشه گرفتار آن رفراندم خواهند بود و تنها راه نجاتشان خلع شما و یا یکی از فرزندان شما توسط انقلابی دیگر خواهد بود، همانطور که میدانید انقلاب جان خیلی ها را خواهد گرفت. من نمیخواهم فرزندانم را در انقلاب دیگری از دست بدهم. این مسئله برای ملت ما عادلانه نیست. چطور میتوانم قراردادی را امضاء کنم که برای همیشه فرزندان، نوه ها و نتیجه هایم را گرفتار خواهد کرد؟

از شما ضمانت خواستم اما این را سبک گرفتید و پاسخ روشنی به آن ندادید، همانطوریکه گفتم، این اصلی ترین نگرانی من است و به شما اطمینان میدهم این سئوالیست که اگر بخواهید ایده ی پادشاهی را به مردم بفروشید، مجبورید جوابی برایش پیدا کنید. امروزه وقتی ما یک دستگاه تلویزیون میخریم برایش درخواست ضمانت نامه میکنیم. چطور میتوانیم بدون درخواست ضمانت نامه؛ خودمان را در چنین موقعیت آسیب پذیری که روی زندگی ما و نسل های پس از ما تاثیر میگذارد قرار دهیم؟

ما انقلاب کردیم و بدون هیچ ضمانتی قدرت را بدست عده ای اراذل و اوباش دادیم که ادعا میکردند مردان خدا هستند. حال ببینید که چه شد! باید بار دیگر همان اشتباه را تکرار کنیم؟ با توجه به اینکه هم پدر و هم پدر بزرگ شما به اعتماد مردم خیانت کردند و مشروطیت را از دور خارج کردند؛ ترس آن وجود دارد که شما هم چنین کاری کنید. این به خود شما بستگی دارد که پیش از اینکه از ما درخواست کنید در بلند کردن این «میز» شما را یاری کنیم؛ ما را متقاعد کنید که چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

با بهترین احترامات
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای دکتر علی سینا؛

در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد. وقتی که وی در انجام وظایفش شکست خورد میتوانید به کس دیگری رای دهید و این موضوع هیچ ربطی به شاه ندارد و این همان دموکراسی است که شما به دنبالش میگردید. اما اگر نظر شما در مورد فرم حکومت در اقلیت باشد خوب باید قبول کنید که نظر اکثریت ملاک است.

ضمانت من وجدان و آبروی من است. ولی این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد. و به من اعتماد کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد مگر اینکه مردم بخواهند. و دوباره میگویم، شاه نیز در این مورد به اندازه ی رئیس جمهور می تواند آسیب پذیر باشد. اگر ما بتوانیم به عنوان یک ملت؛ کثرت گرایی (پلورالیسم) و یا دموکراسی را جایگزین «فرهنگ دیکتاتوری» خود بکنیم؛ این یک موفقیت و رستگاری بزرگ خواهد بود. شما میدانید موضع من چیست. پس اجازه دهید من کار خودم را بکنم و شما نیز کار خودتان را بکنید.

با احترام
رضا پهلوی

علی سینا:

آقای پهلوی عزیز؛

خیلی سپاسگزارم که این مناظره را ادامه میدهید. فکر میکنم که همه ی ما می توانیم از آن سود ببریم. همانطور که میدانید وقتی یک تولید کننده میخواهد یک محصول را وارد بازار تجارت کند، بازار کار را تست میکند. شما میتوانید به این گفتگو به عنوان یک امتحان نگاه کنید تا ببینید وقتی که ایران بزودی آزاد شود (امیدوارم که بشود) و شما برای مبارزه ی انتخاباتی برای پادشاهی به ایران رفتید؛ مردم چه پرسش هایی را از شما خواهند پرسید. پس از اصطلاح کامپیوتری استفاده میکنم «آنچه میبینید همان است که بدست می آورید (WYSWYG)». پرسش هایی که اینجا از شما پرسیده میشود همان پرسش هایی هستند که در ایران از شما پرسیده خواهد شد. اگر بتوانید به همه پرسش های ما پاسخ مناسب دهید، میتوانید تقریباً مطمئن باشید که در ایران نیز می توانید با مردم رو در رو شوید.

شما نوشتید:

«در یک پادشاهی مشروطه؛ در راس حکومت یک نخست وزیر انتخاب شده توسط انتخابات وجود دارد.»

در این حالت میتوانید لطف کنید و بگوئید که اگر قرار نیست شما کاری انجام دهید چرا ما باید شما را به عنوان شاه خود برگزینیم و چنین مقام و موقعیتی را به شما بدهیم؟ کار شما دقیقاً چه خواهد بود؟
شما همچنین نوشتید:

«ضمانت من وجدان و آبروی من است»

البته من شکی در وجدان و آبروی شما ندارم. ولی همانطور که گفتم انسانها تغییر میکنند و قدرت عامل بزرگی برای تغییر کردن است و اغلب اوقات این تغییرات در راه تعالی و بهبودی نیست. من نمیخواهم خدای نکرده بگویم که این اتفاق برای شما خواهد افتاد ولی این موضوع به عنوان یک امکان بالاخره در پس ذهن ما وجود دارد.

اما همانگونه که میدانید امروزه روز خیلی محتاطانه نیست که آدم وارد قراردادی که بر پایه ی وجدان و آبروی شخصی یک از طرفین بنا شده است، بشود. تمامی قراردادهای تجاری حاوی مفادیست در مورد اینکه اختلافات چگونه باید حل شوند و طرفین چکار باید بکنند. حتی پیمان ازدواج نیز بر اساس قوانین ازدواج و گاهی هم توافق های پیش از ازدواج انجام میگیرد. تکیه بر وجدان و آبروی یکی از طرفین قرارداد یعنی راه رفتن طرف دیگر بر روی یک یخ نازک و شکننده (منظور این است که چنین قراردادی یک ریسک بد و خطرناک است). پدر شادروان شما به قانون اساسی احترام نگذاشت و فکر کرد که بهتر از همه ی ایرانیان راه و چاه را می شناسد. وی دولت مشروع دکتر مصدق را سرنگون کرد و او را به زندان افکند. وی افشارطوس و تعداد زیاد دیگری از افراد شریف آنزمان را کشت. پدر شما به مشروطیت احترام نگذاشت. پدربزرگتان نیز مشروطیت را نادیده گرفت. آیا این سخن شما به این معنی است که پدر و پدربزرگ شما وجدان و آبرو نداشتند؟

شما از ما میخواهید که پادشاهی ملت ایران را به شما واگذار کنیم. ملتی که هیچ چیز از دموکراسی نمی شناسند، ملتی که همچنان عادت به تملق گویی و بت سازی دارند، ملتی که نمی دانند چطور بدون خشونت برای احقاق حقوق خود قیام کنند. ملتی که هرگز یاد نگرفته اند برابر باشند و از نظر روانی هم هنوز از عصر ارباب – رعیتی خارج نشده اند. این ملت شما را بالا و بالاتر میبرند و شما را در چشم به هم زدنی تبدیل به یک دیکتاتور میکنند. در چنین شرایطی وجدان و آبروی شما -که البته شکی در آن نیست- زیر چنین فشاری قرار خواهد گرفت و مردم دیر یا زود تسلیم میشوند، همانگونه که تسلیم پدر و پدربزرگ شما شدند.

چیزی که شما میخواهید این است که 70 میلیون ایرانی زندگی و آزادی خود را به دست شمایی بسپارند که در لبه ی پرتگاه خطرناکی قدم میزنید.

شما همچنین گفتید:

» این وظیفه ی تک تک شهروندان ایرانی است که چشمانشان را باز نگه دارند و اجازه ندهند هیچ گونه انحرافی صورت گیرد.»

چگونه؟ آیا شما اجازه میدهید که مردم از شما انتقاد کنند؟ آیا به رسانه ها اجازه میدهید که آزادانه در مورد «انحرافات» شما بنویسند و شما عصبانی نشوید، حتی اگر دروغ باشند؟ آزادی بیان به این معنی نیست که اجازه بدهیم دیگران چیزی بگویند که «ما دوست داریم»؛ به این معنی است که آنها هر چیزی را که «خود دوست دارند» بگویند. گاهی اوقات ممکن است آنها چیزهای غلط انداز و اشتباهی بگویند؛ ولی شما نباید عصبی شوید و کنترل خود را از دست دهید. باید همیشه اشتباهات و کج فهمی ها را با آرامش روشن و تصریح کنید. البته گفتنش آسانتر از انجام دادنش است مثلاً در مورد مسئله «میلیاردها» که من به شما گفتم؛ شما نیز مانند من ناشکیبا به نگر می رسید. ولی به عنوان یک پادشاه دموکرات شما زیر ذره بینی دائمی خواهید بود و بسیاری در مورد شما و کارهایتان دروغ بافی خواهند کرد. مجلات زرد در مورد مسائل خانوادگی شما خواهند نوشت و پاپاراتزی ها در مسائلی که بهشان مربوط نیست فضولی خواهند کرد. شما نمی توانید جلوی آنها را بگیرید. تنها چاره ی شما شکایت کردن از آنها به خاطر تهمت ها خواهد بود و این یعنی شما مجبورید بیگناهیتان را در حضور دادگاه اثبات کنید. تا جایی که به حقوق شهروندی شما مربوط شود؛ شما حقوق بیشتری نسبت به قاطبه ی مردم نخواهید داشت. این را قبول میکنید؟ این همان پادشاهی است که در انگلیس، هلند، بلژیک و اسپانیا وجود دارد.

حالا که شما از ما میخواهید به عنوان شهروندان ایران مراقب دموکراسی باشیم و حواسمان باشد که شما از مسیر منحرف نشوید. شما مجبورید که افسارتان را به دست ما دهید(من باب مجاز عرض کردم). مردم چگونه میتوانند شما را کنترل کنند در حالی که قدرت در دستان شماست؟ اگر شما در راس ارتش باشید دستورات شما لازم الاجرا خواهند بود. مردم اختیاری نخواهند داشت. اگر شما منحرف شوید و کسانی را که از شما انتقاد میکنند بازداشت کنید، ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. مردم هیچ قدرتی نخواهند داشت. تمام قدرت در دستان شما خواهد بود. شما می توانید پارلمان را منحل کنید، افراد مورد تائید خودتان را برای انتخابات نخست وزیری نامزد کنید و دموکراسی را لگدمال کنید! شما قدرت ارتش را پشت سر خود دارید و میتوانید خواسته های خودتان را بر ما تحمیل کنید. کاری که پدرتان کرد. تصور کنید سرنوشت ملتی که دو انقلاب را پشت سر گذاشته و هنوز هم انقلاب دیگری در راه دارد چه خواهد شد! شوخی می فرمائید (که انتظار دارید ما شما را پادشاه خود کنیم)؟

تنها راه «باز نگه داشتن چشمان ملت تا اجازه ندهند که هیچ گونه انحرافی رخ دهد» اینست که اختیار ارتش را به دولت بدهید. این موضوع خیلی نامعمول نیست زیرا همانطور که میدانید در اکثر کشورهایی که در آنها نظام حکومت مبتنی بر پادشاهی پارلمانی است و شما آنها را ستایش میکنید، اختیار ارتش به دست نخست وزیر است، نه شاه یا ملکه.

پرسشی که وجود دارد این است: آیا اجازه میدهید کنترل ارتش به دست دولتی باشد که از طریق مردم انتخاب میشود؟

با سپاس
علی سینا

رضا پهلوی:

آقای سینای عزیز؛

شما پرسش های زیادی پرسیده اید و من واقعاً وقت کافی برای جواب دادن به همه پرسش های شما ندارم. فکر میکنم که بهتر باشد جلسه ای ترتیب داده شود تا حضوراً در این مورد صحبت کنیم. یا حداقل شما تمام پرسش های خود را توسط نماینده ای برایم بفرستید و من به تمام آنها جواب خواهم داد و وی میتواند آنها را به بقیه منتقل کند. همچنان ترجیح میدهم که با همدیگر ملاقاتی داشته باشیم.

با احترام
رضا پهلوی

برگردان آرش بیخدا
با سپاس فراوان از یسنا بیخدا و ف. علا بخاطر ویرایش.