بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

مناظره علی سینا و آیت الله منتظری

مناظره آیت الله منتظری و دکتر علی سینا در تالار گفتمان جبهه ملی انجام گرفته است، دکتر علی سینا چندین سوال کوتاه را مطرح کرده اند و آیت الله منتظری در نامه ای به 4 مورد از این پرسشها پاسخ داده اند، متن پاسخنامه آیت الله منتظری را میتوانید در اینجا مطالعه کنید.

دکتر علی سینا در چهار نوشتار به بررسی نظرات آیت الله منتظری میپردازد،

این پاسخ ها همگی از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه شده اند، متن اصلی آنها را میتوانید در اینجا بیابید.

تارنمای آیت الله منتظری متنی در ارتباط با این مناظره انتشار داده است، پاسخ تارنمای زندیق به این متن را میتوانید در نوشتار زیر بیابید:

پاسخ به دفتر آیت الله منتظری در مورد مناظره بین آیت الله منتظری و دکتر علی سینا.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماها اگر نه بهترین مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام به زبان انگلیسی به شمار میرود. وی مقالات و مطالب بسیار متنوع و جالبی را پیرامون دین اسلام به رشته تحریر در آورده است و عموماً اسلام را از جایگاه انسانگرایی، خردگرایی و منطقی به نقد میکشد.

دکتر علی سینا یک جایزه 50,000 دلاری برای کسی که بتواند ادعاهای او و اتهامهایی که او بر پیامبر اسلام وارد می‌کند رد کند در نظر گرفته است، برای اطلاعات بیشتر در مورد جایزه  50,000 دلاری تارنمای آزادی ایمان اینجا را کلیک کنید.

آیت الله العظمی منتظری از مراجع عظام شیعیان ایران هستند، که توسط آیت الله خمینی بعنوان جانشین مطرح بودند اما افکار آزادیخواهانه و لیبرال ایشان نظر آیت الله خمینی و اقشار تندروی اسلامگرایان را نسبت به ایشان عوض کرد، تا آنجا که ایشان کم کم مجبور به کناره گیری از حکومت شدند و در نهایت مورد غضب، اذیت و آزار و بی حرمتی های بسیار از طرف طرفداران نظام جمهوری اسلامی قرار گرفتند و معتقد هستند که مظلوم واقع شده اند.آیت الله منتظری همچنین مرجع تقلید بسیاری از اسلامگرایان نو اندیش هستند و معمولا با نظریات استبدادی و ضد بشری که سایر اسلامگرایان بدانها اعتقاد دارند همچون حکم اعدام ارتداد و نظریه ولایت مطلقه فقیه به مخالفت میپردازند. Ayatollah Montazeri

تارنمای زندیق درصورت دریافت هرگونه پاسخ و یا نامه پیرامون این مناظره ها از آیت الله منتظری یا دکتر علی سینا آنها را بر روی این صفحه قرار خواهد داد. علاقه مندان به اینگونه بحث ها میتوانند از دفتر آیت الله منتظری درخواست کنند که به انتقادات دکتر علی سینا پاسخ دهند.

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

پاسخ آیت الله منتظری به دکتر علی سینا

این نوشتار مربوط به پاسخ آیت الله منظری به پرسشهای دکتر علی سینا در مناظره بین این دو و به دست خط خود آیت الله منتظری است.

برای اطلاعات بیشتر در مورد مناظره از مناظره علی سینا و آیت الله منتظری دیدن کنید.

نگاهی نقادانه به تحدی قرآن

قرآن برای اثبات آسمانی بودن خود (و در نتيجه: نبوت محمد) تحدی (دعوت به رقابت در همانند‌آوری) کرده است. آیة ۸۸ سورة اسری می‌گويد:

[ای پيامبر به مردم] بگو اگر جن و انس دست به دست هم دهند تا «مثل» قرآن را بياورند، هرگز نمی‌توانند از عهدة اين کار برآيند، هر چند همه به همديگر کمک کنند.

آيات ۱۳ و ۱۴ سورة هود به رقيب تخفيف می‌دهند:

به آنان که می‌گويند [پيامبر آيات قرآن را] از خود می‌بافد و به دروغ به خدا نسبتش می‌دهد بگو: اگر راست می‌گوييد، جز خدا هر که را که می‌توانيد به ياری بطلبيد و ده سوره «مثل» آن بياوريد؛ پس اگر شما را اجابت نکردند (اگر از عهدة اين کار برنيامدند)، بدانيد که قرآن به علم خدا نازل شده است و نيز هيچ خدايی جز او نيست. آيا تسليم نمی‌شويد [و يا: اسلام نمی‌آوريد]؟

و اما آيات ۲۳ و ۲۴ سورة بقره در اين مورد حرف آخر را می‌زنند:

و اگر در آنچه بر بندة خويش نازل کرده‌ايم شک داريد، سوره‌ای «مثل» آن بياوريد و جز خدا همة حاضرانتان را فرا خوانيد اگر راست می‌گوييد؛ و هرگاه چنين نکرديد ـ که هرگز نتوانيد کرد ـ پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگ‌ها هستند.

در مورد آيات فوق نکات زير قابل تأمل است:

۱. در همة اين آيات از مخالفان خواسته شده است تا متنی «مثل» قرآن بياورند، اما معنای دقيق واژة «مثل» در اين تحدی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چيست، بنابراين دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معيار و ميزان داوری آن مشخص نيست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زيبا و فصيح و بليغ و با مضامين عالی اخلاقی، اجتماعی و … بياورند، پيروان قرآن به‌راحتی می‌گويند هيچکدام از اين متن‌ها «مثل» قرآن نيستند. اما اگر از آنها سؤال شود که به چه دليل و با کدام معيار و ميزانی چنين حکمی صادر می‌کنيد، خواهيد ديد که پاسخ دقيق و محکم و واحدی برای اين سؤال وجود ندارد.

شايد توضيح دقيق‌تر اين مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آيات تحدی اين است که هيچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بياورد که به لحاظ زيبايی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نيست چنين تفسيری از آيات تحدی با کدام دليل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آيات تحدی در اين مورد سکوت کرده‌اند و در آيات ديگر قرآن نيز هيچ نشانه و اشاره‌ای در اين مورد وجود ندارد. ثانياً اوصاف مذکور (زيبايی، فصاحت، بلاغت و عمق معانی) هيچکدام معيارهای دقيق و قابل اندازه‌گيری ندارند تا با آنها بتوان معلوم کرد که به عنوان مثال اشعار ابن‌فارض (از جهات ياد شده) مثل اشعار دعبل خزايی هست يا نه، و اگر اين دو مثل هم نيستند، کدام يک برتر از ديگری است. قضاوت در چنين مواردی بستگی به سليقه‌ها، ذوقيات، روحيات و پيش‌فرض‌ها و پيش‌زمينه‌های فکری، تربيتی، اخلاقی، روحی و روانی انسان‌ها دارد و چون اين امور در انسانها يکسان نيستند، قضاوت‌ها نيز متفاوت از آب در می‌آيد. اشتباه نشود. منظور من اين نيست که فصاحت و بلاغت هيچ ضابطه و قاعده و قانونی ندارد. ميگويم: اين قواعد، خصوصاً در هنگام مقايسه شاهکارهای ادبی نمی‌توانند نقش خط‌کش و ترازو را بازی کنند و ميزان زيبايی و فصاحت و بلاغت يک متن را به گونه‌ای دقيق نشان دهند. بسياری از انسان‌های معمولی توانسته‌اند و می‌توانند با رعايت همين قواعد، متن‌هايی زيبا، فصيح، بليغ و مشتمل بر مطالب عميق اخلاقی، عرفانی و … خلق کنند (همانطور که کرده‌اند و نمونه‌های آن فراوان است). اما سخن من اين است که هيچ‌گاه نمی‌توانيم بطور محکم و قاطع (درست همانگونه که وزن يا ابعاد دو جسم را با خط‌کش و ترازو اندازه گرفته و مقايسه می‌کنيم) معلوم کنيم که آيا اين متن‌ها مثل قرآن (و يا برتر از آن) هستند يا نه. بنابراين در تحدی قرآن معيار و ميزان داوری معلوم نيست و اين اشکال بزرگی است که پاسخ می‌طلبد.

خوب است به يک نمونه از مواردی که مخالفان برای پاسخ به تحدی قرآن اقدام به ساختن سوره‌هايی مثل سوره‌های قرآن کرده‌اند اشاره کنيم و پاسخ مسلمانان را نيز بشنويم: يکی از نويسندگان مسيحی که مدعی معارضه با قرآن است، در مقابل سوره حمد با اقتباسی که از خود سوره داشته است سوره خودساخته‌ای عرضه نموده است:

الحمدللرحمن، رب الاکوان، الملک الديان. لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الايمان.

و در مقابله با سوره کوثر گفته است: انا اعطيناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، ولا تعمتد قول ساحر! اين فرد با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن به مردم چنين تلقين می‌کند که با قرآن معارضه نموده است. همين بافته‌هايش را نيز از مسيلمه کذاب به سرقت برده است. مسيلمه در برابر سوره کوثر گفته بود: انا اعطيناک الجماهر، فصل لربک و هاجر، ان مبغضک رجل کافر . (۱)

مبهم بودن معنای «مثل» در آيات تحدی و عدم وجود معياری معلوم و مشخص برای داوری پيرامون سوره‌هايی که مخالفان برای معارضه با قرآن ارائه داده‌اند، در اينجا آشکار می‌شود. يک مسيحی سوره‌ای شبيه سوره کوثر در قرآن ساخته که البته شبيه آن چيزی درآمده که مسيلمه در گذشته ارائه داده است، ولی هيچکدام از اين دو مورد قبول واقع نمی‌شوند، به اين دليل که «با تقليد کامل از نظم و ترکيب آيات قرآنی و تغيير برخی از الفاظ آن» ساخته شده‌اند؟! به عبارت ديگر، آقايان از مخالفان می‌خواهند سوره‌ای مثل قرآن بسازند، اما الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن «مثل قرآن» نباشد، چرا که اگر چنين باشد اين کار تقليد از قرآن تلقی می‌شود و در آزمون تحدی تغلب به حساب می‌آيد؟! اما سوال اين است که چگونه می‌توان متنی نوشت که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب آن متفاوت با قرآن باشد (تا تقليد و تغلب محسوب نشود) و در عين حال «مثل قرآن» هم باشد؟ به عنوان مثال چگونه می‌توان آيه‌ای «مثل» آيه «الحمد لله رب العالمين» ساخت که همه کلمات و عبارات و همچنين لحن و نظم و ترکيب کلمات و عبارات آن با آيه مذکور متفاوت ولی در عين حال «مثل» آن هم باشد؟ آيا اين تناقض نيست؟ آيا اين سخن مانند آن نمی‌ماند که بگويم: متنی «مثل قرآن» بنويسيد که «مثل قرآن» نباشد؟ با شرايطی که در اينجا آمده است، هيچ‌کس نمی‌تواند «مثل» هيچ متن ديگری را بياورد و اين ديگر منحصر به قرآن نمی‌شود. شما اين شعر حافظ را در نظر بگيريد:

از صدای سخن عشق نديدم خوش‌تر يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
حال آيا می‌توان يک بيت شعر سرود که الفاظ و عبارات و نظم و ترکيب کلمات و وزن شعری آن همگی کاملاً متفاوت با اين شعر باشد (تا تغلب و تقليد محسوب نشود) ولی در عين حال «مثل اين شعر» هم باشد؟

۲. فرض کنيد يک مسيحی عرب‌زبان در پاسخ به تحدی قرآن متنی زيبا، بليغ، فصيح و حاوی مضامين عالی اخلاقی و عرفانی ارائه می‌دهد و مدعی می‌شود که اين متن، حتی از قرآن هم بهتر است، اکنون داوری در اين مورد را به عهدة چه کسی بايد گذاشت؟ پيداست که داور نبايد از ميان طرفين دعوا باشد. بنابراين دو حالت می‌ماند: يا بايد يکی از پيروان اديان ديگر (مثلاً: يک يهودی) دراين مورد داوری کند و يا شخصی بی‌دين و لائيک. اما اولاً اين دو نيز هيچکدام نمی‌توانند بی‌طرفانه قضاوت کنند، زيرا هر دو به دليلی با قرآن مخالفند و آن را ساختة دست بشر می‌دانند و ثانياً افراد منصف و بی‌غرض هم، ممکن است قضاوت‌های مختلف داشته باشند و اين نکته‌ای فوق‌العاده مهم و قابل‌تأمل است. اگر پذيرفته باشيم که افراد مختلف، قضاوت‌های مختلف دارند، آنگاه اين سؤال پيش می‌آيد که قضاوت کداميک از آنها حجت است و به چه دليل؟ و آيا هنگامی که کار داوری به اختلاف نظر و مشاجرات و مباحثات داغ می‌کشد، می‌توان انتظار نتيجه‌ای قطعی را داشت، بگونه‌ای که همه را قانع و راضی کند؟ تقريباً در تمام کتب کلامی و تفسيری مسلمانان گفته می‌شود که:

شهادت اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تا کنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترين دليل خدایِی بودن قرآن از اين جهت است (۲)

اما با تأمل در نکاتی که آمد، سستی اين استدلال آشکار می‌شود. «اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاکنون» به دو دسته تقسيم می‌شوند: مسلمان و غيرمسلمان! شهادت مسلمانان در چنين جايی البته چيزی را اثبات نمی‌کند، اما برای پی بردن به نظرات اديبان غيرمسلمان (چه در قرن‌های گذشته و چه در زمان حاضر) بهترين و منطقی‌ترين راه، رجوع مستقيم به آثار مکتوب و رسمی خود آنان است، نه اعتماد به منابع تاريخی، کلامی و تفسيری مسلمانان و يا نقل‌قول‌های عالمان و مفسران مسلمان. اگر با اين روش در اين مورد تحقيق شود، آنگاه معلوم می‌گردد که چه تعداد از اين اديبان و تا چه مقدار برای متن قرآن ارزش ادبی قائلند و چند نفر در ميان آنها پيدا می‌شوند که فصاحت و بلاغت قرآن را در حد اعجاز و فوق توان بشر بدانند. تحقيق در اين مورد را به عهدة خوانندة انديشمند و جستجوگر می‌گذارم.

از اينها گذشته، حتی اگر بپذيريم که فصاحت و بلاغت قرآن به گونه‌ای است که بشر توان آوردن متنی مثل آن را ندارد، باز هم الهی بودن قرآن اثبات نمی‌شود، زيرا غيربشری بودن مساوی با الهی بودن نيست. ممکن است مخالفان قرآن غيربشری بودن آن را بپذيرند، اما منشاء اين کتاب را القائات شيطانی بدانند نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال و اثبات الهی بودن منشاء قرآن بايد اولاً به محتوای آن پرداخت و ثانياً خصوصيتی را در آن نشان داد که الهی بودن آن را اثبات می‌کند. آن خصوصيت کدام است و چگونه الهی بودن قرآن را اثبات می‌کند؟ در متون کلامی و تفسيری مسلمانان با يک ادعای ديگر نيز مواجه می‌شويم و آن اينکه: نمونه‌هايی که مخالفان اسلام در پاسخ به تحدی قرآن ارائه داده‌اند:

به قدری از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارند که هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به غير قابل قياس بودن آنها با آيات قرآن متفطن می سازد (۳)

شايد بعضی از اين نمونه‌ها چنين باشند، اما آيا همه متن‌هايی که مخالفان (از صدر اسلام تا کنون) در پاسخ به تحدی قرآن و برای رقابت با آن ساخته‌اند، واقعاً اينگونه‌اند؟ بسياری از دانشمندان و اديبان عرب و مخالف اسلام (اعم از مسيحی، يهودی و يا ملحد) چنين نظری ندارند. لابد هيچ‌کدام از آنها با زبان و ادبيات عرب آشنايی ندارند!؟ چرا که اگر آشنايی داشته باشند، بايد بفهمند که اين نمونه‌ها هيچکدام قابل قياس با قرآن نيستند و توان رقابت با آن را ندارند!! شايد هم همه آنها بی‌انصاف و مغرض هستند!! و با آنکه اين «حقيقت آشکار»! را بوضوح می‌بينند، به خاطر دنياپرستی و هوای نفس، آن را انکار می‌کنند!؟ به هر حال تقليد در مسائل اعتقادی خلاف عقل و وجدان است و هر کس خود بايد با تحقيق و کاوش و تأمل در نمونه‌هايی که مخالفان ارائه داده‌اند، در مورد وزن و ارزش ادبی آنها و عمق و استحکام محتوايشان قضاوت کند و توان آنها در رقابت با قرآن را بسنجد.

۳. فرض کنيم برای قضاوت در مورد اينکه آيا نمونه‌های ارائه شده توسط مخالفان ، مثل قرآن هست يا نه، معيارهای دقيق، عينی و قابل اندازه‌گيری وجود داشته و قضاوت واقع‌بينانه و قاطع در اين مورد امکان‌پذير باشد. مسلمانان برای اينکه نشان دهند متن‌های ارائه شده توسط مخالفان «مثل» قرآن نيست و در فصاحت و بلاغت و عمق و استحکام معانی به پای قرآن نمی‌رسد، می‌بايستی آن نمونه‌ها را نقد کنند و نقاط ضعف آنها را نشان دهند. اما نکته بسيار مهم در اينجا اين است که حتی اگر نقدهای مسلمانان به اين متن‌ها درست بوده و مورد قبول واقع شوند، رقيب به معنای واقعی شکست نخورده و می‌تواند با رفع اشکالات (مطابق نظر مسلمانان) به متن‌های ديگری برسد که ديگر جای چون و چرا نداشته باشند. در اين صورت متن‌هايی بدست می‌آيد که بنا به فرض «مثل» قرآن است و تحدی قرآن با شکست مواجه می‌شود. به عنوان مثال فرض کنيد يکی از مخالفان متنی را در رقابت با قرآن خلق می‌کند. آنگاه علمای اسلام برای اينکه نشان دهند اين متن مثل قرآن نيست و توان رقابت با آن را ندارد، به نقد و بررسی آن می‌پردازند و می‌گويند :

الف) در فلان قسمت از متن، فلان اشکال دستور زبانی وجود دارد.
ب) در فلان قسمت ديگر، فلان قاعده فصاحت يا بلاغت رعايت نشده است.
ج) در فلان قسمت، مطلبی آمده که به لحاظ علمی يا عقلی نادرست است.
د) فلان جمله متن با فلان جمله ديگرش در تناقض است.
ه) فلان تشبيه که در متن آمده، نادرست و يا نارسا است.
و) فلان قسمت متن، نامفهوم و يا دچار ابهام است.

بسيار خوب، فرض کنيم همه اين ايرادات و اشکالات وارد باشند. اما مسلم است که همه آنها قابل اصلاح‌اند و پس از اصلاح اين موارد (خصوصاً طبق نظر مسلمانان) ديگر بهانه‌ای برای رد اين متن باقی نمی‌ماند و اين يعنی پايان ماجرا. مگر اينکه پس از اصلاح همه اين موارد، و عدم وجود هرگونه اشکال ادبی، علمی، عقلی و… در متن، ادعا شود که اين متن از نظر زيبائی و جذابيت به پای قرآن نمی‌رسد. اما زيبائی و جذابيت (حتی به اعتراف خود مسلمانان) هيچ قاعده و معيار دقيق و مشخصی ندارد و مفهومی کاملاً ذهنی و نسبی است. بنابراين چنين اشکالی فقط نوعی بهانه‌جويی محسوب می‌شود.

۴. آيا (از نظر قرآن و يا پيروان آن) بشر عادی می‌تواند «آيه»‌ای مثل آيات قرآن بسازد؟ اگر پاسخ مثبت است، در اين صورت بايد اعتراف کرد که ساختن سوره‌ای مثل قرآن هم از عهدة بشر برمی‌آيد (زيرا هر سوره از چند آيه ساخته شده است). و اين، معجزه بودن قرآن را نقض می‌کند و برخلاف مضمون آيات تحدی است. اما اگر پاسخ سؤال مذکور منفی است، اين سؤال مطرح می‌شود که چرا خدا نگفته است: اگر می‌توانيد، يک «آيه» مثل قرآن بياوريد؟ توجه کنيد که اگر ما معتقد باشيم فردی نمی‌تواند وزنة ده کيلويی را بلند کند، برای متذکر شدن او نسبت به ضعفی که دارد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی، فلان وزنة يکصد کيلويی را بلند کن! همينطور اگر بر اين باور باشيم که شخصی نمی‌تواند حتی يک بيت شعر با وزن و قافيه بگويد، نبايد به او بگوييم که اگر راست می‌گويی يک غزل دوازده بيتی بگو!

۵. دعوت قرآن به چنين رقابتی غيرمنطقی است، زيرا نتيجة آن هيچ‌گاه بطور قطع و يقين معلوم نمی‌شود. فرض کنيد که ما در زمان پيامبر اسلام زندگی می‌کنيم و به نبوت او و آسمانی بودن آيات قرآن شک داريم و به همين دليل مخاطب آيات تحدی قرار گرفته‌ايم. سپس برای نقض مدعای قرآن و پيامبر، همة تلاش خود را بکار می‌بنديم، اما نمی‌توانيم سوره‌ای مثل قرآن بياوريم. حال آيا عجز ما از ساختن سوره‌ای مثل قرآن، منطقاً آسمانی بودن اين کتاب را اثبات می‌کند؟ پاسخ منفی است، به دو دليل:

الف. درست است که ما نتوانسته‌ايم از عهدة اين کار برآييم، اما همواره ممکن است افراد ديگری در جاهای ديگر جهان باشند که بتوانند سوره‌ای حتی بهتر از قرآن بياورند. در هيچ مقطع زمانی، نمی‌توان اثبات کرد که در سراسر کرة زمين و از ميان صدها ميليون عرب و غيرعرب، احدالناسی پيدا نمی‌شود که بتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد. دقت کنيد که قرآن می‌گويد: اگر جن و انس دست به دست هم دهند، نمی‌توانند سوره‌ای مثل قرآن بياورند؛ و از مخالفان می‌خواهد که اگر باور نمی‌کنند، اين مدعا را عملاً بيازمايند. اما نکتة مهم اين است که چنين مدعايی قابل آزمون نيست تا نتيجة آن معلوم شود. يعنی نمی‌توان توانايی همة آدميان و جنيان در آوردن سوره‌ای مثل قرآن را مورد آزمايش قرار داد.
ب. ممکن است در دوره‌ای خاص ـ مثلاً زمان پيامبر و يا حتی عصر حاضر ـ کسی نتواند سوره‌ای مثل قرآن بياورد، اما احتمال تحقق اين امر در آينده‌ای نزديک يا دور منتفی نيست. حتی ممکن است فردی خاص ـ که قصد پاسخ دادن به تحدی قرآن را دارد ـ اکنون از ساختن متنی مانند قرآن عاجز باشد، اما همين فرد، سالها بعد از عهدة اين کار برآيد. بنابراين، تقاضای قرآن از مخالفان (که اگر نتوانستيد سوره‌ای مثل قرآن بياوريد، بايد تسليم شويد و ايمان بياوريد) بی‌نهايت غيرمنطقی است. برای اثبات معجزه بودن قرآن، حداقل بايد به نحوی اثبات شود که هيچ انسانی در هيچ عصری نتوانسته و نخواهد توانست سوره‌ای مثل قرآن بياورد. در حالی که چنين مدعايی نه تنها قابل اثبات نيست، بلکه از ديدگاه بسياری از مخالفان موارد نقض فراوانی دارد. با روشی که قرآن برای اثبات معجزه بودن خود در پيش گرفته است، بسياری از انديشمندان، هنرمندان، شاعران، مخترعان و… می‌توانند ادعای پيامبری کرده و آثار خود را معجزه بنامند! مثلاً لئوناردو داوينچی با خلق اثر شاهکار «موناليزا» می‌تواند ادعا کند که اين نقاشی با هدايت و کمک فرشتگان آسمانی خلق شده و بشر از آوردن نمونه‌ای مثل آن عاجز است. آنگاه برای اثبات مدعای خود به مردم بگويد که: اگر در سخنان من شک داريد، تابلويی مثل آن بکشيد و اگر نتوانستيد، پس به ارتباط من با عالم غيب، و آسمانی بودن اين اثر ايمان بياوريد! به همين ترتيب اگر مولوی و حافظ نيز مدعی شده باشند که اشعارشان وحی الهی است، بايستی بپذيريم! زيرا تاکنون نه مانند مثنوی مولوی آمده و نه غزليات حافظ رقيبی پيدا کرده است. اينها البته از باب جدل است و در حقيقت برای هيچ اثر هنری و يا متن ادبی، هيچگاه مثل و مانندی ظهور نخواهد يافت. در عالم ذوق و هنر و ادبيات، هر حادثه‌ای فقط يک بار اتفاق می‌افتد، حتی قرآن. اما اين، نشان‌دهندة آسمانی بودن آن نيست. بلکه به اين دليل است که «مثل» و «مانند» در اين عرصه‌ها بی‌معيار و لذا بی‌معنی و بی‌مصداق است.

۶. به عقيدة مسلمانان آشنايی وسيع و عميق با زبان و ادبيات عرب، بعلاوة «کمی‌ انصاف» و «اندکی تعمق»، شرايط لازم و البته کافی برای اعتراف به معجزه بودن متن قرآن است. اما واقعيت اين است که در سراسر جهان ميليون‌ها انسان با شرايط فوق وجود دارند که نه تنها قرآن را ساختة دست بشر می‌دانند، بلکه معتقدند که از نظر ادبی ضعفهای فراوانی دارد و محتوای آن در بسياری از موارد با قواعد عقلی و قوانين علمی و اصول اخلاقی ناسازگار است . (۴) در بين اعراب، صدها هزار تحصيلکرده، روشنفکر و دانشمند غيرمسلمان وجود دارند که هم با زبان عربی و ظرايف آن آشنا هستند و هم انصاف و صداقت دارند، اما متن قرآن را معجزه نمی‌دانند. آيا می‌توان همة آنها را به غرض‌ورزی، عدم صداقت و يا بی‌سوادی و ناآشنا بودن به زبان عربی متهم کرد؟

۷. در آيات مذکور نه تنها اعراب، بلکه همه مردم جهان دعوت به رقابت شده‌اند. به عبارت ديگر از آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، ژاپنی‌ها، چينی‌ها، ترک‌ها و کردها و … نيز خواسته شده است تا در صورت عدم يقين به آسمانی بودن قرآن، متنی مثل آن بياورند و اگر نتوانستند چنين کنند، تسليم شوند و حقانيت قرآن و نبوت پيامبر اسلام را بپذيرند. اما آيا چنين درخواستی، نامعقول نيست؟ تصور کنيد فردی در عربستان ادعای پيامبری کرده و کتابی به زبان عربی آورده و اصرار می‌کند که محتوای آن وحی الهی است. آنگاه برای اثبات آسمانی بودن کتابش از مردم ژاپن _ که ممکن است حتی يک کلمه عربی ندانند _ می‌خواهد يا متنی مثل آن بياورند و يا آسمانی بودن آن را بپذيرند. به عبارت ديگر، او می‌خواهد عجز ژاپنی‌ها از نوشتن کتابی مثل قرآن را دليل حقانيت نبوت خود و آسمانی بودن کتابش قلمداد کند؟! به راستی آيا لحظه‌ای انديشده‌ايد که چگونه می‌توان تحدی قرآن در برابر مردم غيرعرب (مانند ژاپنی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، هندی‌ها، روس‌ها، آمريکايی‌ها و …) را به گونه‌ای معقول معنا کرد؟ ممکن است بگوييد، همان فرد ژاپنی وقتی می‌بيند که حتی اعراب نتوانسته‌اند متنی مثل قرآن بياورند، می‌فهمد که ديگران نيز هرگز نمی‌توانند چنين کاری کنند. اما مشکل اينجاست که فردی که خود از زبان عربی هيچ نمی‌‌داند، چگونه می‌تواند بفهمد که اعراب از آوردن متنی مثل قرآن عاجز شده‌اند يا نه؟ باز ممکن است بگوييد که اين افراد می‌توانند به متخصصان فن (آشنايان به زبان و ادبيات عربی) رجوع کنند تا دريابند که تاکنون کسی نتوانسته متنی مثل قرآن بياورد و از اين طريق پی به اعجاز قرآن و نبوت پيامبر اسلام ببرند و مسلمان شوند! اما اين پاسخ سه اشکال عمده دارد:

الف) اگر قبول داريم که اصول دين تحقيقی است، ديگر نمی‌توانيم برای تشخيص حقانيت و صدق مدعای يک مدعی نبوت به متخصص رجوع کنيم. دوراهی انتخاب يا عدم انتخاب يک دين، دوراهی بسيار حساس و سرنوشت‌سازی است که يک طرف آن سعادت ابدی و طرف ديگر آن بدبختی و شقاوت ابدی است. در چنين دوراهی وحشتناکی چگونه می‌توان به متخصص رجوع و از او تقليد کرد؟ فردی که می‌خواهد دينی را انتخاب کند، چگونه می‌تواند به يک متخصص رجوع کند و به او بگويد: فلانی، تو که متخصص هستی يک دين درست و خوب برای من انتخاب کن چون من خودم عامی هستم و نمی‌دانم از بين اين همه دين‌های متفاوت کدامشان درست‌تر و خوب‌تر است!؟ فراموش نکنيم که انتخاب يک دين از ميان اديان ديگر، مانند انتخاب يک هندوانه از ميان هندوانه‌های ديگر نيست تا بتوانيم کار را به يک متخصص بسپاريم و به او بگوييم يکی از بهترين‌ها و شيرين‌ترين‌هايش را برايم انتخاب کن!

ب) فرض کنيم رجوع به متخصص در اين مرحله جايز باشد. اما مشکل اينجاست که متخصصان مختلف در اين زمينه نظريات متفاوت و متناقض دارند. متخصصان زيادی وجود دارند که قرآن را معجزه نمی‌دانند و معتقدند که تاکنون افراد زيادی توانسته‌اند متن‌هايی مثل قرآن و حتی بهتر از آن بياورند و البته متخصصان زيادی هم عکس‌اين نظر را دارند. حالا يک فرد ژاپنی يا چينی اگر بخواهد برای کشف حقيقت به متخصص رجوع کند، به کدام يک از اين دو گروه مراجعه کند؟!

ج) اصولا چرا بايد معجزه به گونه‌ای باشد که فقط عده‌ای متخصص بتوانند به معجزه بودن آن پی ببرند و توده مردم مجبور شوند به آنها رجوع کنند؟!

۸. و اما بزرگترين خطای محمد (قرآن) اين است که به علت‌ها و انگيزه‌های شک مخالفان به قرآن توجهی نکرده است. اکثر مخالفان قرآن به دليل وجود اشکالات عقلی، علمی، اخلاقی، ادبی و … در قرآن، آسمانی بودن آن را انکار می‌کنند (نه به خاطر اينکه فکر می‌کنند توان آوردن مثل آن را دارند). کاری به وارد بودن يا نبودن اشکالات و انتقادهای آنها نداريم، اما در برابر چنين افرادی، آيا خنده‌دار نيست که به جای پاسخ منطقی به اشکالات و شبهاتشان، از آنها بخواهيم متنی مثل قرآن بياورند؟ مخالفان قرآن معتقدند که در اين کتاب ده‌ها مورد تناقض‌گويی شده، مطالب خلاف واقع آمده و حجم عظيمی از آن شامل دستورات ضداخلاقی، سخنان بيهوده، جملات ناقص و نامفهوم، استدلال‌های ضعيف و… است و همين، مانع ايمان آوردن آنها می‌شود (از نقاط تاريک زندگی محمد که آن نيز بسياری از محققان را به شک و ترديد انداخته است می‌گذرم). آنها می‌گويند: گيريم که ما نتوانستيم متنی مثل قرآن بياوريم، آيا بايد چشم خود را برروی صدها اشکال و عيب و ايراد که در قرآن وجود دارد ببنديم و همه آنها را ناديده بگيريم و فقط به اين دليل که نمی‌توانيم متنی مثل آن بياوريم، به آسمانی بودن آن اعتراف کنيم؟ شما پاسخ صدها سؤال و انتقاد ما را بدهيد، آنگاه ما حتی اگر بتوانيم متنی مثل قرآن بياوريم، باز هم به آسمانی بودن آن ايمان می‌آوريم، چه رسد به اينکه از عهده اين کار برنياييم! به عبارت دقيق‌تر، آنچه آتش شک و ترديد نسبت به قرآن را در دل مخالفان و شکاکان شعله‌ور می‌کند، اين نيست که آنها گمان می‌کنند می‌توانند متنی مثل آن بياورند (اگر چنين بود، تحدی قرآن در برابر اين افراد تاحدودی معنای معقولی پيدا می‌کرد). ريشه شک و ترديد آنها، ارزش اخلاقی و معرفتی محتوای قرآن است که (از نگاه آنها) در آزمون نقد، نمره زير ۱۰ می‌گيرد. بنابراين تحدی قرآن در برابر چنين افرادی فوق‌العاده بی‌معناست.

مجموع مطالبی که گفته شد، ارزش منطقی و علمی مدعای مسلمانان مبنی بر اينکه :

از هزار و چهارصد سال پيش تاکنون هيچکس نتوانسته متنی مانند قرآن بياورد و همين، نشان‌دهندة آسمانی بودن اين کتاب است. (۵)

معلوم می‌شود. هر مسلمانی که چنين سخنی می‌گويد، بايد به اين پرسش‌ها پاسخ دهد:

۱. منظور شما از متنی که «مثل» قرآن باشد، چيست؟ و با کدام معيار و ميزان روشن، مشخص و قطعی می‌توان حکم کرد که متن ارائه شده توسط مخالفان، «مثل» قرآن هست يا نيست؟

۲. با فرض وجود معياری مشخص و روشن، شما از کجا می‌دانيد که تاکنون هيچ بشری در هيچ کجای کرة زمين نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد؟ آيا در اين مورد تحقيق کافی کرده‌ايد؟ و اصلاً آيا چنين موضوعی قابل تحقيق هست؟ اتفاقاً از صدر اسلام تاکنون هزاران مخالف مسيحی، يهودی، هندو، لائيک و… برای پاسخ به تحدی قرآن، سوره‌هايی ساخته و مدعی شده‌اند که اين سوره‌ها «مثل» قرآن و در مواردی «بهتر» از آن است . (۶) آيا واقعاً همة اين نمونه‌ها را ديده و توانسته‌ايد با معيارهای محکم، قطعی و مشخص، «ناهمانندی» آنها با قرآن را نشان دهيد؟

۳. گيريم که تاکنون هيچکس نتوانسته باشد متنی مانند قرآن بياورد. از اين مدعا چگونه می‌توان معجزه بودن قرآن را نتيجه گرفت در حالی که هنوز احتمال تحقق اين امر در آينده وجود دارد؟

۴. حتی فرض کنيم تا روز قيامت هم کسی نتواند متنی مثل قرآن بياورد، به لحاظ منطقی تنها نتيجه‌ای که در آن روز (يعنی روز قيامت) از اين ماجرا می‌توان گرفت اين است که: محمد هزاران سال پيش کتابی آورد که هيچ بشری نتوانست نظير آن را بياورد، همين و بس! يعنی باز هم وحيانی بودن قرآن اثبات نمی‌شود. زيرا از نظر عقلی محال نيست که يک انسان باهوش، با اتکاء‌ به استعداد و نبوغ ذاتی و ذوق هنری و ادبی خود، اثری علمی، هنری، ادبی يا… به يادگار بگذارد که تا روز قيامت هم کسی نتواند «مثل» يا «بهتر» از آن را بياورد، و چون چنين فرض و احتمالی کاملاً معقول است، تحدی قرآن اندکی نامعقول جلوه می‌نمايد. زيرا در اين تحدی حتی شکست قطعی رقيبان هم چيزی را ثابت نمی‌کند! اگر مسلمانان اين نکتة مهم را نمی‌پذيرند؛ بايد نظر مخالف خود را با استدلالی محکم ارائه و نشان دهند که از دو مقدمة: الف. قرآن تحدی کرده است و ب. هيچکس نتوانسته است (و نمی‌تواند) سوره‌ای مثل قرآن بسازد، چگونه و طبق کدام قواعد منطقی می‌توان نتيجه گرفت که قرآن کلام خداست؟

تا اينجا معلوم شد که تحدی قرآن، بيش از آنکه اعجاز قرآن را اثبات کند، بر شک و ترديد نکته‌سنجان نسبت به اعتبار و اصالت اين کتاب می‌افزايد. عده‌ای از عالمان اسلام سعی‌ کرده‌اند تا به تحدی قرآن شکلی برهانی بدهند. حاصل تلاش آنان اقامة برهانی است با سه مقدمة زير:

۱. پيامبر اسلام، قرآن را به عنوان يک امر خارق العاده که فقط با امداد ويژة الهی تحقق می‌يابد و دليل صحت ادعای پيامبری اوست، مطرح کرده است (آيات تحدی نيز بيانگر همين موضوع هستند.)

۲. مخاطبان پيامبرـ که بنا به علل و دلايل مختلفی بيشترين انگيزه را برای پاسخ گويی به تحدی قرآن داشته‌اند ـ مسئله را جدی گرفته و در صدد بررسی قرآن و همانند آوری آن برآمده و در اين راه تلاش جدی و فراوانی کرده‌اند.

۳. کتاب‌های تاريخ و علوم قرآن، افراد متعددی را ذکر می‌کنند که در صدد همانند آوری قرآن برآمده و خود با بررسی قرآن به عجز خويش پی برده‌اند و يا به آوردن چيزی شبيه قرآن دست يازيده، ولی نمونه‌هايی را ارائه داده‌اند که موجبات رسوايی خويش را فراهم آورده و عدم توانايی بشر در همانند آوری را به اثبات رسانده‌اند. و اگر نمونه‌های ديگری وجود داشت،… حتماً آن نمونه ها به صورت برجسته در تاريخ ثبت می‌شد و هم اکنون در دسترس ما قرار می‌گرفت. (۷)

در مقدمات اول و دوم اين برهان البته جای شک و ترديدی نيست، همة سخن در مقدمة سوم است که خود شامل سه مدعای مشکوک و سؤال‌برانگيز می‌باشد؛ اول آنکه: از صدر اسلام تا کنون، هر کس در هر کجای دنيا که برای پاسخ‌گويی به تحدی قرآن اقدام کرده، يا به عجز خود پی برده و عقب نشينی کرده، يا اينکه با آوردن نمونه‌هايی ضعيف و غير قابل قياس با قرآن، به جای اينکه از ميدان رقابت سر بلند بيرون بيايد، رسوا و سرافکنده شده است، دوم اينکه: همة نمونه‌هايی که در هزار و چهار صد سال گذشته از طرف مخالفان قرآن ارائه شده، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی ـ که عالمان اسلام نوشته‌اند ـ مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و «ضعيف بودن» و «غير قابل قياس بودن آنها با قرآن» به گونه‌ای محکم و قطعی به اثبات رسيده است، و سوم آنکه با توجه به دو مدعای پيشين، عدم توانايی بشر در آوردن متنی مثل قرآن به اثبات می‌رسد. با توجه به مطالبی که پيش از اين آمد، گمان نمی‌کنم ديگر نيازی به نقد علمی اين برهان باشد، اما شايد نقد اخلاقی آن (با طرح سه پرسش ساده) خالی از لطف نباشد:

۱. آيا کسانی که چنين برهانی را اقامه کرده‌اند، خودشان واقعاً معتقدند که تمام نمونه‌هايی که مخالفان قرآن از صدر اسلام تا کنون آورده‌اند، در کتب تاريخ ثبت شده و در کتب علوم قرآنی با ضوابط و معيارهايی عينی و مشخص مورد نقد و بررسی دقيق و علمی قرار گرفته و شکست همة آنها بگونه‌‌ای محکم و قطعی نشان داده شده است؟ صحّت اين مدعای بزرگ و شگرف، چگونه بر آنان ثابت شده است؟

۲. مقدمات يک برهان عقلی بايد از قطعيات و مسلمات، و يا (مطابق قاعدة جدل) مورد قبول خصم باشد ، اما آيا مقدمات اين برهان چنين است؟ يک محقق نقاد و آزادانديش چگونه می‌تواند مدعيات خود‌پسندانه و خيال‌بافانه‌ای را که در مقدمات اين برهان آمده، باور کند و با خود بگويد: ديگر نيازی به تحقيق در اين مورد نيست، زيرا بنا به ادعای عالمان اسلام، اسناد و مدارک رسوايی همة مخالفانی که در هزار و چهارصد سال گذشته قصد آوردن سوره‌ای مثل قرآن را داشته‌اند (بدون استثناء) در کتب تاريخ (لابد آن هم کتب تاريخی که مسلمانان نوشته‌اند!) و کتب علوم قرآنی مسلمانان آمده است؟ آيا اين، برهان است يا دعوت به خوش‌باوری و عافيت‌طلبی و تقليد کورکورانه؟ شايد در پاسخ بگوييد: چه کسی گفت شما تحقيق را کنار بگذاريد و ادعای ما را کورکورانه باور کنيد؟ شما خودتان هم می‌توانيد در اين مورد تحقيق کنيد. اما همانطور که پيش از اين گفتم، تحقيق در اين مورد هيچگاه به پايان نمی‌رسد، چون تلاش مخالفان و رقيبان هيچگاه تمام نمی‌شود و هر روز صدها متن جديد در رقابت با قرآن پديد می‌آيد، آيا همين واقعيت نشان نمی‌دهد که روشی که قرآن در اثبات آسمانی بودن خود در پيش گرفته، روشی نامعقول و ناسنجيده است؟

۳. در مقدمات برهان مورد بحث، ابتدا ادعا شده است که تاکنون هيچ‌کس نتوانسته است متنی مثل قرآن بياورد، سپس از اين مدعا نتيجه گرفته شده است که: «بشر در آوردن متنی مثل قرآن ناتوان است». تو را به خدا صادقانه بگوييد: آيا شما واقعاً معتقديد که اين نتيجه منطقاً از آن مقدمه قابل استنتاج است؟ آيا اگر (بنا به فرض) تاکنون کسی نتوانسته باشد متنی مثل قرآن بياورد، همين نشان می‌دهد که در آينده و تا ابد نيز هيچ‌کس از عهدة اين کار برنمی‌آيد؟ اين استنتاج مستند به کدام قاعدة منطقی است؟

شکل خلاصه ولی عجيب و شگفت‌انگيز اين برهان چنين است:

هيچ انسانی نتوانسته و نمی‌تواند همانند قرآن را بياورد و همين گويای اعجاز قرآن است (۸)

در استدلال فوق، گيرم که واژة «نتوانسته» درست باشد، اما واژة «نمی‌تواند» (که نوعی غيب‌گويی است) از کجا آمده است؟ از اينها گذشته حتی اگر معلوم شود که بشر هرگز نمی‌تواند متنی مثل قرآن بياورد فقط غيربشری بودن قرآن اثبات می‌شود نه الهی بودن آن. زيرا غيربشری بودن، معادل يا ملازم الهی بودن نيست. می‌توان احتمال داد که آيات قرآن القائات شيطانی است نه الهامات الهی. برای رفع اين احتمال چه انديشيده‌ايد؟
در آخر شايد اشاره به نظر آقای جوادی آملی در باره تحدی قرآن خالی از لطف نباشد. به نظر ايشان تحدی مشتمل بر قياس و برهان است، بدين‌گونه که:

….. اگر اين کتاب کلام خدا نباشد، پس کلامی بشری است و اگر بشری باشد پس شما هم که بشر هستيد بايد بتوانيد مثل آن را بياوريد، اگر شما توانستيد مثل آن را بياوريد، بشری بودنش اثبات می‌شود و اگر نتوانستيد، معلوم می‌شود که (قرآن) بشری نيست و اعجازی است که اثبات کنندة ادعای نبوت و رسالت آورنده آن خواهد بود (۹)

برهان آقای جوادی آملی مشتمل بر چهار گزاره شرطی است که هيچ‌کدام از آنها درست نيست و اين مرا به حيرتی عجيب فرو برده است. گزاره شرطی اول نا‌درست است، زيرا ممکن است محتوای قرآن کلام شياطين يا ملائکه باشد . (۱۰) به عبارت ديگر، از خدايی نبودن يک کتاب لزوما بشری بودن آن نتيجه گرفته نمی‌شود. گزاره دوم نيز نادرست است، چرا که بشری بودن يک اثر (علمی، ادبی، هنری و …) لزوما به معنای معارض داشتن آن نيست، يا حداقل دليلی به سود اين مدعا اقامه نشده است. به عبارت ديگر وقوع اين پديده که يک نفر اثری علمی، ادبی يا هنری خلق کند و هيچ‌کس نتواند مثل يا بهتر از آن را بياورد، محال عقلی نيست. گزاره شرطی سوم نيز نادرست است، زيرا معارض داشتن لزوما به معنای بشری‌بودن نيست. حداقل می‌توان فرض کرد (و احتمال داد) که پديده‌ای مخلوق ملائکه يا شياطين باشد و در عين حال بشر نيز توانايی خلق اثری مثل آن را داشته باشد. گزاره شرطی چهارم نيز نادرست است و اگر بنا به فرض پذيرفته باشيم که قرآن پديده‌ای بی‌نظير و بلامعارض است، بشری‌نبودن آن اثبات نمی‌شود. و در آخر، بشری‌نبودن قرآن نيز لزوما به معنای الهی‌بودن يا آسمانی‌بودن آن نيست ولذا ادعای رسالت و نبوت آورنده‌اش را اثبات نمی‌کند. اگر خوب دقت کنيم، در ساختار برهان تحدی قرآن يک پيش‌فرض اثبات‌ناشده و بلکه واضح‌البطلان وجود دارد و آن اينکه گويی بين توانايی يا ناتوانی آدميان در آوردن اثری مثل يک اثر مفروض، و بشری بودن يا نبودن آن، رابطه‌ای منطقی وجود دارد، در حالی که بين اين‌دو هيچ رابطه‌ای ديده نمی‌شود.

حجت الله نيکويی

زيرنويس:

۱ . جوان آراسته، حسين: درسنامه علوم قرآنی، ج۲، ص ۳۶۱_۳۶۰
۲. مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن شناسی، ص ۱۵۱
۳. همان، ص۱۵۱
۴. در فصل‌های آينده به تعدادی از اين موارد اشاره خواهم کرد.
۵. اين مدعا تقريباً در همه کتب تفسيری و کلامی مسلمانان ديده می‌شود.
۶ . نمونه‌هايی از اين متن‌ها را می‌توان در سايت‌های http://www.answeringislam.org ، http://www.islameyat.com ، http://www.servant13.net و http://www.islam-exposed.org مشاهده کرد.
۷ . مصباح يزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص ۱۲۷ـ۱۲۳ (با اندکی تلخيص و تصرف)
۸. فتحعلی، محمود: مبانی انديشة اسلامی، ج ۳ ، ص ۱۱۱
۹. جوادی آملی، عبدالله: قرآن در قرآن، ص ۱۲۸
۱۰. توجه کنيد که عصمت ملائکه (به قول فخر رازی) مدعايی است که پس از اعتقاد به نبوت پيامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن حاصل ميشود و در اينجا قابل استناد نيست. به عبارت ديگر عصمت ملائکه با دلايل عقلی و پيشينی محض قابل اثبات نيست تا بتوان از آن برای حل اين مشکل استفاده کرد.

نقد مبانی نظری نبوت

مبانی نظری نبوت

نبوت در مفهوم عام خود، یکی از اصول بنیادین و مشترک همه ادیان الهی است. مطابق این اصل، خداوند[1] در طول تاریخ با انسان‌هایی سخن گفته و آنها را مأمور هدایت و راهنمایی مردم به سوی کمال معنوی و سعادت حقیقی کرده است. بعضی از این پیامبران صاحب کتاب و شریعت بوده‌اند و بعضی دیگر فقط وظیفه تبلیغ تعالیم پیامبران پیشین را به عهده داشتند. در این تعریف کلی از نبوت، پیروان همه ادیان ابراهيمي اتفاق‌نظر دارند، اختلافی اگر هست در مصادیق این اصل کلی است. به عنوان مثال یهودیان معتقدند که عیسی و محمد فرستادگان واقعی خدا نیستند. مسیحیان به نبوت موسی اعتقاد دارند، ولی محمد را به عنوان یک پیامبر حقیقی نمی‌پذیرند و آسمانی بودن قرآن را انکار می‌کنند. در این میان مسلمانان معتقدند محمد آخرین و بزرگترین پیامبر الهی است. بدیهی است که پیش از پرداختن به این اختلافات، باید به یک پرسش بنیادین پاسخ داد و آن اینکه آیا دلیل محکم و قاطعی برای اثبات نبوت در مفهوم کلی (و صرفنظر از مصادیق آن) وجود دارد؟ متفکران اسلامی (خصوصا شیعه) بحث را از ضرورت نبوت آغاز می‌کنند. به اعتقاد آنها می‌ توان با دلایل عقلی و پیشینی نشان داد که ارسال رسل بر خداوند واجب است ولذا محال است که پیامبرانی مبعوث نشده باشند. به عبارت دیگر حتی اگر در شرایطی باشیم که (بنا به فرض) خبری از رسولان الهی نداشته باشیم، می‌توانیم با تجزیه و تحلیل‌های عقلی صرف به این نتیجه برسیم که خداوند حتماً پیامبرانی را تاکنون فرستاده است، و وظیفه ما فقط شناخت پیامبران حقیقی و استفاده از تعالیم وحیانی آنها برای رسیدن به کمال و سعادت است. من در اینجا چهار نمونه از ادله ضرورت نبوت را مورد نقد و بررسی قرار میدهم:

دلیل اول (حکمت الهی)

اين دليل بر مبناي نقصان علم و دانش بشري و عدم كفايت عقل انسان در شناخت راه كمال و سعادت اقامه شده است:

الف. خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده است.

ب. تكامل اختياري درگرو شناخت صحيح راجع به سعادت و شقاوت دنيا و آخرت است.

ج. عقل انسان براي چنين شناختي كفايت نمي‌كند.

نتيجه‌ اين مقدمات اين است كه حكمت خداي متعال اقتضاء دارد كه براي اينكه نقض‌غرض از خلقت انسان پيش نيايد، خدا راه ديگري (وحي) در اختيار انسان قرار دهد تا از آن راه پي به سعادت دنيا و آخرت ببرد و بتواند كمال اختياري پيدا كند.[2]

اکنون خوب است نگاهي انتقادي به این استدلال بيندازيم:

1. مقدمه اول اين دليل از كجا آمده است؟ لازمه‌ منطقي حكمت الهي اين است كه از آفرينش هر موجودي هدفي داشته باشد، اما اين هدف مي‌تواند مصاديق بي‌شماري داشته باشد. حال چگونه (و با كدام دليل عقلي) معلوم شده است كه خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده است؟

2. در مقدمه‌ دوم اين دليل سخن از «سعادت و شقاوت دنيا و آخرت» آمده است. پيش‌فرض اين مقدمه توانايي عقل در اثبات معاد است. در اين مورد سه نكته‌ مهم را بايد در نظر داشت:

الف. اين پيش‌فرض مورد ترديد بسياري از فيلسوفان و متكلمان (خصوصاً در عصر حاضر) قرار گرفته و قضاوت قاطع در مورد آن مستلزم نگاهي نقادانه و موشكافانه به اين ادله و بررسي نقدهاي مخالفان و دفاعيات موافقان اس ت[3] به هر حال ابتدا بايد وجود جهان آخرت و زندگي پس از مرگ را با دليل عقلي محكم و قاطع اثبات كرد تا بتوان از آن در مقدمه اين استدلال استفاده كرد. آيا چنين دليلي تاكنون اقامه شده است؟

ب. فرض كنيم وجود جهان آخرت و زندگي پس از مرگ، با دليل عقلي قابل اثبات باشد. اما مسلّم است كه عقل انسان حداكثر مي‌تواند وجود معاد (بدون جزئيات آن) را اثبات كند و اثبات وجود دو نوع زندگي پس از مرگ (يكي در بهشت و ديگري در جهنم) از عهده‌ عقل خارج است و لذا قبل از اثبات وجود بهشت و جهنم و اينكه بعضي از انسانها سر از اولي و بعضي ديگر سر از دومي درمي‌آورند، نمي‌توان در ادله‌ عقلي ضرورت نبوت سخن از سعادت و شقاوت آخرت زد.

ج. با صرف نظر از نكات فوق، مي‌توان فرض كرد كه سعادت و شقاوت آخرت، نتيجه‌ عمل كردن و يا عمل نكردن به مقتضاي عقل و فطرت و وجدان بشري است. به عبارت ديگر حتي اگر با دليل عقلي و پيشيني وجود زندگي پس از مرگ و پاداش و كيفر اخروي در اثر اعمال دنيوي را بتوان اثبات كرد، نتيجه‌ چنين دليلي بيش از اين نمي‌تواند باشد كه انسان‌هاي خوب سعادتمند و انسان‌هاي بد شقي مي‌شوند. لكن اين مقدار براي اثبات ضرروت بعثت پيامبران كافي نيست. زيرا شناخت خوب و بد و يا عدل و ظلم از عهده‌ عقل برمي‌آيد. لذا مقدمه‌ دوم (با فرض صحت) ناتمام است. براي اثبات ضرورت نبوت ابتدا بايد اثبات كنيم كه رسيدن به سعادت آخرت علاوه بر عمل كردن به احكام عقل و اخلاق و وجدان، شرايط ديگري هم دارد كه شناخت آنها از عهده‌ عقل بشر بيرون است. اثبات عقلي و پيشيني اين مدعا كاري است كارستان كه تاكنون هيچ فيلسوف يا متكلمي از عهده‌ آن برنيامده است.

3. اما بپردازیم به مقدمه­ سوم که رکن اصلی این استدلال است. در این مقدمه گفته شده که عقل انسان توانایی کشف و شناخت راه رسیدن به کمال اختیاری و سعادت واقعی را ندارد و بنابراین خداوند باید از راه بعثت پیامبران و انزال وحی آسمانی این نقص را جبران کند تا بشر بتواند به سعادت و کمال واقعی برسد. خوب است عین این مدعا را از جای دیگری هم نقل کنیم و سپس به نقد و بررسی آن بپردازیم:

شناخت و آگاهی­های حسی و عقلی به دلیل محدودیت­های فراوان و آسیب­های جدی یارای رساندن و هدایت انسان به قله­ی رفیع سعادت ] و کمال [ را ندارد. بنابراین لازم است که خداوند بر اساس صفات هدایت­گری و حکمت، هادی و راهنمای دیگری افزون بر عقل و در عین حال همسو با آن برای انسان قرار دهد.[4]

درباره­ این مقدمه چه می­توان گفت؟ حقیقت این است که معنای واژه­های «سعادت» و «کمال» در این مقدمه معلوم و مشخص نیست. بنابراین ابتدا باید این دو واژه­ کلیدی بطور واضح و دقیق و البته با رعایت دو نکته­ مهم تعریف شوند: اول اینکه مقام و جایگاه بحث کنونی، یعنی عقلی و پیشینی بودن آن فراموش نشود و دوم آنکه تعریف بدون دلیل و مبنا نباشد. پس از آنکه با تعریف واژه­های مذکور مقدمه سوم از ابهام معنایی خارج شد، تازه نوبت به اثبات عقلیِ آن می­رسد. در اینجا هر تعریفی که برای «سعادت» و «کمال» می­کنیم، باید با دلیل عقلی و پیشینی نشان دهیم که عقل انسان نمی­تواند راه رسیدن به آن سعادت و کمال را کشف کند. به عبارت دیگر باید نشان دهیم که آنچه عقل می­یابد و فطرت و وجدان آدمی به آن حکم می­کند برای رسیدن به آن سعادت یا کمال کافی نیست و ما به چیزی بیش از آن نیاز داریم. اکنون به تعریف دینداران از سعادت و کمال می­پردازیم:

الف) به زعم دینداران: سعادت واقعی یعنی نجات و رستگاری در آخرت (جهانِ پس از مرگ). اما همانطور که پیش از این در نقد مقدمه­ دوم گفتم، اولاً این تعریف هنگامی درست است و می­تواند پشتوانه­ مقدمه­ مورد بحث باشد که از پیش و به روش عقلی وجود زندگی پس از مرگ _ آن هم با کیفیتی که در ادیان الهی آمده است _ اثبات شده باشد، و ثانیاً در اینجا باز با این پرسش مواجه هستیم که با فرض پذیرشِ معنای مذکور برای سعادت واقعی، دلیل این مدعا که می­گوید: «عقل از کشف راه رسیدن به سعادت واقعی (رستگاری در آخرت) عاجز است، چیست؟ عقل آدمی (با فرض اثبات معاد و زندگیِ پس از مرگ) فی‌الجمله حکم می­کند که عمل به احکام عقل و اخلاق و فطرت و وجدانِ انسانی همراه با صداقت و اخلاص (هر چند همراه با لغزش­ها و خطاهای غیرعمدی) می­تواند ما را به سعادت آخرت برساند و اگر سعادت آخرت به چیزی بیش از این نیاز داشته باشد، خداوند به گونه­ای آدمیان را از آن آگاه خواهد کرد؛ ولی فراموش نکنیم که در اینجا هم با گزاره­ای شرطی روبرو هستیم که شرط یا مقدمِ آن (ناکافی بودنِ عمل به احکام عقل و فطرت برای رسیدن به سعادت آخرت) به روش عقلی و پیشینی قابل اثبات نیست و بنابراین نتیجه یا تالیِ آن (ضرورت وحی و نبوت) معلق و مشروط به اثبات آن مقدم (شرط) است و این، مدعای ضرورت نبوت را زیر سوال می­برد. این مطلب را با طرح یک پرسش دیگر می­توان به گونه­ای روشن­تر بیان کرد و آن اینکه: با فرضِ واقعیت داشتنِ معاد و زندگی پس از مرگ، شما از کجا دانسته­اید که عقل قادر به کشف راه رسیدن به سعادت آخرت نیست و عمل به احکام عقل و اخلاق و فطرتِ انسانی به تنهایی نمی‌تواند آدمی را به رستگاری برساند؟ مگر شما با خداوند رابطه­ای برقرار کرده­اید و او به شما گفته است که آن­چه عقل در این مورد می­یابد، کافی نیست و برای نجات در آخرت به چیزی بیش از آن نیاز است؟ فراموش نکنید که سعادت آخرت در نهایت به دست خداست و او خود تعیین می­کند که بهشت را در ازای چه به آدمیان می­دهد. در اینجا حکم عقل این است که به دلیل حکیم بودن و عادل بودن خدا (که مفروضات بحث در این مقام­اند)، عمل صادقانه و خالصانه به احکام عقل و اخلاق و فطرت انسانی (اگر چه ممکن است با خطاهای غیرعمدی هم همراه باشد) همان راهی است که خداوند برای رسیدن انسان­ها به سعادتِ آخرت قرار داده است و اگر چیزی بیش از این لازم بود، به نحوی به آدمیان ابلاغ می­شد و حالا که ما جز عقل و فطرت و وجدان انسانی چیز دیگری نداریم، لابد خداوند به همین مقدار اکتفا کرده و از ما آدمیان فقط همین مقدار را می­خواهد. حال اگر خصم مدعی شود که خداوند علاوه بر عقل به آدمی چیز دیگری (مثلاً وحی آسمانی به واسطه­ پیامبران) هم داده، اثبات آن به عهده­ اوست (البینه علی المدعی). بنابراین تجزیه و تحلیل‌های عقلی و پیشینی ما را به ناکافی بودنِ عقل برای شناخت راه سعادت نمی­رساند و به ضرورت بعثت پیامبران منتهی نمی­شود.

ب) کمال واقعی نیز در میان دینداران به معنای رسیدن به مقام قرب الهی[5] گرفته می­شود. اما این تعریف گرانبار از مفاهیم دینی است و لذا در بحث کنونی که ماهیت عقلی و پیشینی دارد، قابل استفاده نیست. به عبارت دیگر می­توان پرسید که مفهوم «قرب الهی» از کجا آمده­ و به چه دلیل باید بگوییم که کمالِ واقعی انسان در تحقق این مفهوم است؟ از اینها گذشته باز هم می­توان پرسید که: از کجا معلوم عمل به احکام عقل و فطرت و پیروی از قواعد اخلاقی نمی­تواند ما را به مقام قرب الهی برساند؟ با کدام دلیل عقلی و ماقبلِ دینی اثبات شده است که برای رسیدن به مقام قرب الهی به چیزی بیش از عمل به قواعد عقل و اخلاق نیاز داریم؟

از مجموع این مطالب معلوم می­شود که ادعای عدم توانایی عقل در کشف و شناخت راه رسیدن به سعادت و کمال، ادعایی بدون دلیل است و پشتوانه­ محکمی ندارد. اما جای این سؤال خالی است که چه عاملی موجب شده است تا متکلمان اسلامی برای اثبات ضرورت نبوت به چنین مدعایی متوسل شوند؟ پاسخ به نظر من روشن است. آن­ها ابتدا اصل نبوت را پذیرفته و تعالیم مدعیان نبوت را به عنوان حقایق مسلّمِ وحیانی و راه صحیحِ رسیدن به سعادت و کمال قلمداد کرده و چون دیده­اند که بسیاری از این تعالیم (مانند وجوب نماز و روزه و حج و … آن هم با کیفیتی که آن­ها می­گویند) از طریق عقل قابل حصول نبوده و نیست، با خود گفته­اند که «عقل از کشف و شناخت راه رسیدن به سعادت و کمال ناتوان است و در این مورد نیازمند وحی است» آنگاه همین مدعا را دستمایه­ یک برهان عقلی در اثبات ضرورت وحی و نبوت کرده و بدین ترتیب در دام دور و مصادره به مطلوب گرفتار شده­اند.

اکنون (به روش برهان خُلف) فرض کنیم که عقل آدمی واقعاً برای هدایت و رساندن او به سعادت و کمالِ واقعی کافی نیست. سؤال این است که این «ناکافی بودن» ناشی از چیست؟ پاسخ دینداران این است که نقص و محدودیت ذاتی عقل و جایزالخطا بودن و گرفتاری آن در چنگال نفسانیت و … عامل اصلیِ ناتوانی­اش در شناخت راه صحیح رسیدن به کمال و سعادت است. اما در اینجا یک نکته­ مهم مغفول واقع شده و آن اینکه اگر چنین باشد، راه جبران آن بعثت پیامبران و انزال وحی آسمانی نیست، چرا که قبولِ نبوتِ مدعیان نبوت و فهم تعالیم وحیانیِ پیامبران راستین نیز با ابزار عقل صورت می­گیرد و عقلِ ناقص و خطاکار و آسیب­پذیر و اسیر در چنگال نفسانیت در اینجا هم ممکن است پایش بلغزد و در تشخیص پیامبران واقعی از دروغین ناکام بماند و حتی به تشخیص غلط دچار شود و در صورت شناخت پیامبران واقعی، در فهم تعالیم به یادگار مانده از آنها (کتاب آسمانی و سنت) نیز به ورطه­ خطا و کج‌فهمی و یکسونگری درافتد و لذا هدف خداوند از وحی و نبوت حاصل نشود. بنابراین اگر خداوند می­خواست انسان را به راهی خاص هدایت کند که سعادت و کمال او در گروی پیمودن آن راه است، عقل انسان یا مجموعه­ قوای ادراکیِ او را به گونه­ای خلق می­کرد که از عهده­ کشف و شناخت آن راه برآید و یا اینکه با همه­ انسان­ها بطور جداگانه و از طریق وحی و الهام سخن می­گفت، نه اینکه آدمی را با عقلی ناقص و خطاکار و نامطمئن بیافریند و آنگاه برای جبرانِ آن با افرادی خاص (پیامبران) سخن بگوید و آن­ها را مأمور هدایت دیگران بکند.

4. اگر از همه اشكالات فوق بگذريم، نتيجه مقدمات اين دليل بيش از اين نيست كه خداوند بايد به طريقي انسان را در كشف راه كمال راهنمايي كند. اما بعثت پيامبران فقط يكي از راه‌ها است و راه‌هاي ديگر هم وجود دارند. بنابراين دليل فوق اعم از مدعاست. براي اثبات ضرورت نبوت دو راه وجود دارد: يا بايد اثبات كنيم كه براي هدايت انسان‌ها به سوي كمال و سعادت فقط و فقط يك راه وجود دارد و آن هم بعثت پيامبران است، ويا اثبات كنيم كه بعثت پيامبران، حكيمانه‌ترين و بهترين و موفقيت‌آميزترين راه براي هدايت آدميان است. تاكنون براي كدام يك از اين دو مدعا دليلي محكم و قاطع اقامه شده است؟

5. اگر اين دليل درست باشد و بنا به مقتضاي حكمت الهي، ارسال پيامبران از سوي خداوند ضرورت داشته باشد، لازمه‌ منطقي آن اين است كه در هر عصري صدها هزار پيامبر مبعوث شود، بطوري كه در هر منطقه‌اي از مناطق روي كره‌ زمين يك پيامبر وجود داشته باشد تا مردم سراسر جهان همواره بتوانند بطور مستقيم و بدون واسطه از هدايتها و راهنمايي‌هاي پيامبران بهره‌مند شوند. در حالي كه در هيچ عصري چنين نبوده است. حال آيا بر طبق مقدمات دليل مذكور، خداوند در بسياري موارد خلاف حكمت عمل نكرده و مرتكب نقض‌غرض نشده است؟ اين اشكال از طرف برخي عالمان شيعه بدين نحو پاسخ داده شده است:

اولاً آنچه گفته مي‌شود كه انبياء در منطقه خاصي… مبعوث شده‌اند سخني صواب نيست. چرا كه خود قرآن صريحاً مي‌گويد: امتي نبود مگر آنكه در ميان آن امت نذير و هشدار دهنده‌اي فرستاده شد… ثانياً مقتضاي حكمت خدا اين است كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسان‌ها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند. ولي مقتضاي حكمت اين نيست كه حتماً همه‌ انسان‌ها از اين راه بهره ببرند. شايد انسان‌هايي نخواهند از اين راه استفاده كنند و اين عدم استفاده، مربوط به سوء اختيار خودشان باشد و اصلاً شايد كساني علاوه بر اينكه خودشان از اين راه بهره‌گيري نمي‌كنند، مانع استفاده‌ ديگران هم بشوند… در چنين مواردي گناه اين محروميت از نبوت به گردن اشخاص مانع است و از طرف خدا كوتاهيي نشده است.[6]

اما اين پاسخ قانع كننده نيست. اولاً براي پاسخ به اين اشكال و اثبات وجود پيامبران متعدد در ميان همه ملل و اقوام دنيا بايد به اسناد و مدارك معتبر تاريخي استناد كرد نه به آيات قرآن، چرا كه در اينجا هنوز نبوت محمد و آسماني بودن قرآن و اعتبار و اصالت اين كتاب اثبات نشده است. ثانياً زمان پيامبر اسلام (ص) را (به عنوان مثال) در نظر بگيريد. در آن زمان كه ايشان مشغول هدايت مردم عربستان بودند، راهنما و هدايتگر ميلياردها انسان ديگر در صدها كشور از قاره‌هاي آمريكا، اروپا، آفريقا، اقيانوسيه و حتي بقيه كشورهاي آسيا مانند چين، ژاپن، كره، مالزي، اتحاد جماهير شوروي و دهها و صدها جزيره‌اي كه در اقيانوس‌ها و درياهاي دورافتاده زندگي مي‌كردند، چه كسي بود؟ كدام پيامبر آنها را به راه راست (يا راه كمال) هدايت مي‌كرد؟ شايد در هر يك از اين مناطق، در گذشته‌هاي دور پيامبري مبعوث شده بود­ ـ و آيه‌ قرآن هم بيش از اين نمي‌گويد ـ اما حداقل در زمان بعثت پيامبر اسلام (ص) در هيچكدام از اين مناطق پيامبري وجود نداشت و تعاليم پيامبران پيشين هم بنا به ادعاي شيعه و سني تحريف شده بود و بنابراين بر طبق ادله‌ ضرورت نبوت، نياز ضروري به پيامبر جديد وجود داشت. اما چرا در هيچكدام از آن مناطق پيامبري نيامد و عملاً نسل‌هاي بسياري از انسان‌ها در اكثر نقاط كره‌ زمين از تعاليم پيامبران محروم ماندند؟ چطور ممكن است سوء‌اختيار آنها باعث محروميت‌شان شود؟ سوء‌اختيار هنگامي معنا مي‌دهد كه خداوند پيامبري براي آنان بفرستد و آنها به اختيار خود، دعوت پيامبر را نپذيرند و به او پشت كنند. در حالي كه مردم آن مناطق (در زمان پيامبر اسلام) با پيامبري روبرو نشده‌اند تا در اثر سوء‌اختيار، از نعمت هدايت‌هاي الهي محروم شوند.

اما ايجاد مانع از طرف ديگران (مخالفان و دشمنان پيامبر) نيز توجيه موجهي نيست. اگر سئوال اين باشد كه چرا (به عنوان مثال) تعاليم پيامبر اسلام به سراسر جهان گسترش نيافت و عده‌ زيادي از مردم در مناطق ديگر كره‌ زمين از تعاليم او محروم ماندند، در اين صورت شايد بتوان گفت كه يكي از عوامل آن، ايجاد مانع از طرف مخالفان و كارشكني‌هاي دشمنان پيامبر بود. اما سئوال من اين نيست. سئوال من اين است كه چرا خداوند (در همان زمان) براي مردم نقاط ديگر نيز پيامبر نفرستاد. آيا مي‌توان گفت عده‌اي مانع ارسال رسولان الهي در آن مناطق شدند؟ آيا مي‌توان گفت در آن مناطق عده‌اي منتظر بعثت پيامبري بودند تا بلافاصله او را به قتل رسانده و نقشه‌هاي خداوند را نقش بر آب كنند؟ و آيا خداوند چنين تهديدي را در مقابل خود مي‌ديد و براي همين از نقشه‌هاي خود صرف نظر كرد؟ مي‌بينيم كه متوسل شدن به «ايجاد مانع از طرف دشمنان» مشكل ضرورت تعدد پيامبران را حل نمي‌كند. چرا كه خداوند خود بايد به فكر اين مشكل باشد و نگذارد مخالفان و ستمگران مانع رسيدن پيام الهي به گوش انسانهاي ديگر شوند. درست است كه هدايت الهي نبايد جبري باشد، اما مقتضاي برهان مورد بحث (و هر برهاني كه بخواهد ضرورت نبوت را اثبات كند) اين است كه تعاليم الهي بايد به هر وسيله‌ ممكن ـ مثلاً پيامبران متعدد ـ به گوش همه‌ انسان‌ها برسد و آنگاه انسان‌ها مختار باشند كه راه راست را انتخاب كنند يا طريق ضلالت و گمراهي را در پيش گيرند. فرض كنيم در زمان پيامبر اسلام (ص) عده‌اي كارشكني مي‌كردند و مانع گسترش تعاليم او به نقاط ديگر مي‌شدند. اما آيا خداوند نمي‌توانست براي خنثي كردن كارشكني‌هاي مخالفان، در نقاط ديگر كره‌ زمين هم پيامبراني مبعوث و مردم آن نقاط را نيز به راه راست هدايت كند؟ مگر غرض خداوند از آفرينش مردم نقاط ديگر جهان رساندن آنها به كمال نبود و مگر آنان براي رسيدن به كمال نياز ضروري به هدايتها و راهنمايي‌هاي پيامبران الهي نداشتند؟ اگر واقعاً:

مقتضاي حكمت خدا اين است كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسان‌ها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند.

اين راه نبايد فقط براي عده‌اي در عربستان باز شود. بلكه براي مردم تمام نقاط ديگر جهان هم بايد چنين راهي باز باشد. درحالي كه هيچگاه چنين نبوده است و در طول تاريخ همواره اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان از وجود پيامبران الهي و تعاليم آنان محروم بودند. از اينها گذشته فرض كنيم كه مخالفان و ستمگران مانع گسترش تعاليم پيامبران نمي‌شدند، اما آيا در آن زمان امكان عملي گسترش اين تعاليم به سراسر جهان بطوري كه در تمام كشورها مردم هر شهر و روستايي عين اين تعاليم را بدون كوچكترين تحريف و كم و زياد شدن دريافت كنند، وجود داشت؟ آيا در هزار و چهارصد سال پيش ـ كه وسايل مسافرت جز اسب و شتر و قايق‌هاي بادي و پارويي چيز ديگري نبود ـ امكان مسافرت پيامبر به صدها كشور دور افتاده مانند كانادا، نيوزلند، ژاپن، چين، آلمان و … بود؟ وانگهي مگر مسافرت به تنهايي كافي است؟ پيامبر بايد در هر كدام از آن كشورها چندين سال اقامت كند تا بتواند مجموعه تعاليم اسلام را به گوش همه برساند. آنگاه حساب كنيد براي اينكه پيامبر به تمام مناطق دنيا مسافرت كند و تعاليم اسلام را به گوش همه‌ مردم جهان برساند به چند صد سال عمر نياز دارد؟ اگر وظيفه گسترش تعاليم پيامبر در سراسر جهان را به عهده‌ پيروان او بگذاريد باز هم مشكل حل نمي‌شود. چرا كه اولاً تعداد اصحاب و پيرواني كه (بنا به فرض) تعاليم پيامبر را بطور كامل و صحيح ياد گرفته‌اند بسيار كم است، در حالي كه براي اين منظور نيازمند ده‌ها هزار انسان تعليم يافته هستيم كه باز هم در يك زمان كوتاه رسيدن به اين هدف ممكن نيست و در دراز مدت هم مشكل محروميت بسياري از انسانها به قوت خود باقي مي‌ماند. ثانياً اصحابي كه به عنوان شاگرد و نماينده پيامبر به نقاط ديگر كره زمين سفر كرده‌اند، چگونه به مردم آن نقاط اثبات كنند كه در فلان منطقه پيامبري مبعوث شده است و ما شاگردان و نمايندگان او هستيم و آمده‌ايم تا از طرف او شما را به راه راست هدايت كنيم؟ اگر مردم از اين نمايندگان معجزه بخواهند و اينان از آوردن معجزه عاجز باشند ـ كه البته عاجز هم هستند ـ تكليف چيست؟ مگر نبايد وحياني بودن اين تعاليم به مردم اثبات شود تا هم مردم را جذب كند و هم راه عذر و بهانه را به روي مخالفان ببندد و حجت را بر آنها تمام كند؟

عده‌اي مشكل ضرورت تعدد را به گونه‌اي ديگر پاسخ داده‌اند. گفته‌اند كه ادله‌ ضرورت نبوت فقط اين مطلب را ثابت مي‌كنند كه حكمت الهي، اقتضاي ارسال رسل را دارد، اما به شرطي كه شرايط و زمينه‌هاي آن مساعد باشد و موانعي هم در كار نباشد. ما با دليل عقلي فقط ضرورت نبوت را اثبات مي‌كنيم، ولي اگر مي‌بينيم كه در بعضي مناطق يا در بعضي زمانها پيامبري مبعوث نشده است، عقل ما فقط مي‌تواند اين را دريابد كه حتماً موانعي در كار بوده است، حتي اگر نتواند آن موانع را كشف كند. بنابراين عدم تعدد پيامبران در يك عصر، ناقض ادله‌ ضرورت نبوت نيست. اما اين پاسخ نيز مشكل را حل نمي‌كند. زيرا نظام آفرينش با همه‌ پديده‌ها و قانون‌هايش مخلوق خداوند است و اراده‌ او بر همه‌ هستي حكمفرماست. اولاً چگونه مي‌توان تصور كرد كه خداوند مي‌خواهد كاري كند (مثلاً بعثت پيامبران)، اما عواملي ـ كه براي ما مجهولند ـ مانع انجام آن فعل توسط او مي‌شوند؟ پس علم و قدرت لايتناهي و سلطنت مطلقه‌ خداوند چه مي‌شود؟ ثانياً چطور ممكن است خداوند انسان را براي پيمودن راهي خاص و رسيدن به هدفي خاص بيافريند كه عقل از شناخت آن عاجز و لذا محتاج و نيازمند به راهنمايي پيامبران باشد، ولي همين خدا جهان هستي و نظام آفرينش و پديده‌هاي آنرا بگونه‌اي بيافريند كه مانع بعثت پيامبران و لذا مانع تحقق غرض خودش از آفرينش انسان شود؟ اگر خداوند انسان را ذاتاً نيازمند به راهنمايي پيامبران بيافريند و قصدش نيز هدايت مردم سراسر جهان توسط پيامبران الهي باشد، خودش زمينه‌ها و شرايط مناسب آنرا فراهم مي‌كند و موانع را تا جايي كه به اختيار انسان لطمه‌اي نزند از ميان برمي‌دارد. از اينها گذشته، فرض كنيم خداوند اصلاً پيامبري مبعوث نمي‌كرد، آنگاه باز هم گفته مي‌شد كه ارسال پيامبران بر خداوند واجب است، اما حتماً موانعي ـ كه براي بشر ناشناخته‌اند ـ باعث شده است كه خداوند پيامبري نفرستد! اما اين‌گونه توجيهات تنها هنري كه دارند، بي‌خاصيت كردن مدعاي ضرورت نبوت است. تذكر يك نكته شايد خالي از فايده نباشد و آن اينكه اگر در هر عصري تعداد پيامبران آنقدر زياد بود كه مردم اكثر نقاط جهان از هدايت‌هاي الهي بهره‌مند مي‌شدند و فقط عده‌ قليلي از مردم در بعضي نقاط از اين نعمت الهي بي‌نصيب مي‌ماندند، شايد توجيهات فوق (كه مي‌گويد عواملي مجهول مانع ارسال رسل در آن مناطق شده‌اند) تا حدودي قابل‌پذيرش بود. اما نكته‌ مهم اين است كه به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام (مانند بسياري از زمانهاي ديگر در گذشته‌هاي دور) در سراسر دنيا فقط يك پيامبر، آنهم در گوشه‌اي از خاورميانه (عربستان) مبعوث شده است. به عبارت ديگر اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان از هدايت‌ها و تعاليم رسولان الهي بي‌بهره بودند. آيا شرايط مساعد براي ارسال پيامبران فقط در عربستان وجود داشت؟ و آيا خداوند فقط در عربستان توانست بر موانع غلبه كند؟! بايد كمي بينديشيم و به اين سئوال پاسخ دهيم كه از كدام شرايط و زمينه‌هاي مناسب براي بعثت پيامبران مي‌توان سخن گفت كه (به عنوان مثال) در زمان پيامبر اسلام در هيچ كجاي جهان جز عربستان وجود نداشته و از كدام موانع مي‌توان سخن گفت كه در صدها كشور و هزاران جزيره و شهر و روستا در سراسر جهان وجود داشته، ولي در عربستان وجود نداشته و همين باعث شده است كه در آن زمان خداوند فقط در عربستان پيامبري مبعوث كند؟

6. اگر اين دليل درست بود، زمين در هيچ عصري از پيامبران الهي خالي نمي‌ماند. در حالي كه در بسياري از دوره‌ها، مانند دوره‌ زماني بين حضرت عيسي( ع ) و پيامبر اسلام (ص) كه بيش از ششصد سال طول كشيد، در هيچ كجاي دنيا خبري از پيامبري الهي نبود. پيداست كه با توجه به توضيحات پيشين، توسل به عواملي مانند «سوء اختيار مردم»، «كارشكني و ايجاد مانع از طرف مخالفان و دشمنان» و «وجود عوامل ناشناخته‌اي كه مانع ارسال رسل مي‌شدند» براي حل اين مشكل نيز ناكارآمد هستند.

دليل دوم (قاعده‌ لطف)

اكثر متكلمان قديم و بسياري از معاصران براي اثبات ضرورت نبوت به قاعده‌ لطف متوسل شده‌اند. خلاصه اين استدلال چنين است:

بعثت پيامبران لطف است

لطف برخداوند واجب است

نتيجه : بعثت پيامبران برخداوند واجب است.

براي ارزيابي اين استدلال ابتدا بايد ببينيم معناي لطف در ميان متكلمان چيست و سپس دلايل وجوب لطف بر خداوند را بررسي كنيم و در مرحله سوم ببينيم كه آيا بعثت پيامبران واقعاً مصداق لطف هست يا نه. از تعريف لطف آغاز مي‌كنيم:

لطف، موهبتی است که در پرتو آن، اسباب اطاعت از دستورات مولی (خدا) فراهم وزمینه‌های دوری از معصیت او مساعد می‌گردد[7] .

لطف آن [فعلي] است كه به سبب آن مكلف به طاعت (انجام تكليف) نزديك و از معصيت (سرپيچي از تكليف) دور مي‌شود[8]

در اصطلاح متكلمان، لطف به دو معنا به كار مي‌رود:

1) لطف محصّل، فعلي است كه در صورت وقوع آن، انسان مكلف، با اختيار خويش فعلي را كه اطاعت خداوند در آن است، انجام مي‌دهد و يا از انجام معصيتي خودداري مي‌كند.

2) لطف مقرب، فعلي است كه در صورت وقوع، شخص مكلف، به انجام طاعت و ترك معصيت نزديك مي‌شود. به اين معنا كه زمينه‌ مساعدي براي اطاعت از خداوند فراهم مي‌آيد [9] .

از تعاريف بالا روشن مي‌شود كه موضوع قاعده لطف، انسان مکلف است:

لطف در جايي [مطرح] است كه پاي تكليف (عقلي يا شرعي) در ميان باشد؛ [به عبارت ديگر] نسبت به شخصي كه مكلف به انجام يا ترك كاري است، دو دسته امور وجود دارند: 1) اموري كه اگر واقع شوند، شخص از روي اختيار خويش، آنچه را كه مكلف است انجام مي‌دهد 2) اموري كه در صورت وقوع، زمينه را براي انجام تكليف آماده و مهيا مي‌سازد. ايجاد امور دسته‌ اول، لطف محصل و ايجاد گروه دوم، لطف مقرب است[10] .

موضوع لطف، تكليف به معناي عام آن است كه تكليف عقلي را هم شامل مي‌شود[11] .

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد[12] .

اكنون (برای روشن‌تر شدن معنای لطف) یک سوال بسیار مهم و کلیدی مطرح می‌شود و آن اینكه آيا اگر فعل لطف انجام نگيرد، انسان مكلف از شناخت و لذا انجام تكليف عاجز مي‌شود، يا اينكه فعل لطف فقط نوعي كمك و تشويق و تسهيل است و انسان مکلف بدون آن هم می‌تواند تکلیف خود را شناخته و به آن عمل کند؟ از مجموع سخنان متكلمان در مورد قاعده لطف و دليلي كه براي اثبات وجوب لطف برخداوند مي‌آورند و مثال معروفي كه براي تقريب مطلب به ذهن مي‌زنند، معلوم مي‌شود كه از نظر آنان اگر خداوند فعل لطف را انجام ندهد، مكلف نمي‌تواند به تكليف خود عمل كند؛ ابواسحاق نوبختي در تعريف لطف مي‌گويد:

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد … و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مي‌شود كه خداوند آن (لطف) را در حق مكلف انجام داده است و اگر آن لطف نبود، وي اطاعت نمي‌كرد[13] .

همچنين به مثالی که متکلمان در اثبات وجوب لطف می‌زنند توجه كنيد:

شخصي فردي را به ميهماني دعوت مي‌كند و مي‌داند كه آمدن او منوط به مقدماتي است (مانند فرستادن راهنما يا اعلام نشاني محل ميهماني). حال اگر شخص ميزبان، بر انجام مقدمات مذكور توانا باشد و با اين حال، از اين كار خودداري كند، عقل او را به نقض غرض محكوم مي‌كند و فعل او را قبيح و برخلاف حكمت مي‌شمارد[14] .

بنابراين لطف از ديدگاه متكلمان فعلي است كه خداوند بايد در حق انسانی که مكلف به تکلیفی خاص است انجام دهد تا زمينه مساعد براي انجام آن تكليف بوجود آيد و انسان مكلف بتواند به انجام آن نزديك شود و يا آن را انجام دهد، و اگر خداوند اين كار را نكند، زمينه مساعد براي انجام تكليف فراهم نمي‌شود و مكلف نه به انجام تكليف نزديك مي‌شود و نه آن را انجام مي‌دهد.

تا اینجا دو نکته مهم روشن شد:

1.  در تعريف لطف، مكلف بودن انسان (پیش از آن که فعل لطف در حق او انجام شود) مفروض واقع گرديده و بر مبناي آن گفته شده است كه لطف، فعلي است (از طرف خداوند) كه موجب مي‌شود انسان‌ها با اختيار خود به انجام تكليف بپردازند و يا زمينه‌ انجام تكليف براي آنها فراهم آيد. به عبارت دیگر اگر انسان، مکلف به تکلیفی نبود، لطف اصولاً موضوعیت نداشت.

2.  لطف (بنا به تعریف) فعلی است (از سوی خداوند) که اگر انجام نشود، مکلف نمی‌تواند تکلیف خود را بشناسد و (یا نمی‌تواند) به آن عمل کند.

اما در تعریف لطف یک اشکال اساسی وجود دارد که آن را دچار تناقضی درونی کرده است و آن اینکه در این تعریف ابتدا مکلف بودن انسان _ پیش از آنکه فعل لطف در حق او انجام شود _ مفروض واقع گردیده و سپس گفته شده که لطف، فعلی است (از طرف خدا) که زمینه‌های مساعد برای انجام تکلیف را فراهم می‌کند و موجب می‌شود تا انسان‌ها با اختیار خود به انجام تکلیف بپردازند، و فراموش نکنیم که (باز هم بنا به تعریف) اگر خداوند فعل لطف را در حق انسان مکلف انجام ندهد، انسان نمی‌تواند تکلیف خود را  بشناسد و به آن عمل کند (و البته به همین دلیل است که انجام لطف بر خداوند واجب می‌شود تا نقض‌غرض رخ ندهد). اما سئوال این است که اگر آگاهی (به تکلیف) و توانایی (در انجام آن) را دو شرط لازم برای مکلف بودن انسان بدانیم (که البته جز این هم نیست)، آنگاه چگونه می‌توانیم انسان را در مرحله‌ای که فعل لطف در حق او انجام نشده است، مکلف بدانیم؟ لطف (مطابق تعریف) آن چیزی است که آگاهی یا توانایی انجام تکلیف (و یا هر دو) را به انسان می‌دهد (و اصولاً دادن آدرس و ایجاد زمینه مساعد برای انجام تکلیف ، معنایی جز این ندارد)، پس پیش از انجام لطف توسط خدا، حداقل یکی از این دو (یعنی آگاهی و توانایی) وجود نداشته و بنابراین در آن مرحله اصولاً تکلیفی در کار نبوده است و در این صورت لطف دیگر موضوعیتی پیدا نمی‌کند. چرا که از یک طرف در مورد شرط لطف می‌گوییم: لطف در جایی مطرح می‌شود که تکلیفی (عقلی یا شرعی) وجود داشته باشد و از طرف دیگر لطف را به‌گونه‌ای تعریف میکنیم که اصولاً پیش از آن تکلیفی نمی‌تواند وجود داشته باشد و همین تناقض درونی در تعریف، باعث می‌شود تا لطف مفهومی بلامصداق شود. خوب است اين مطلب را به صورتي مبسوط توضيح دهم. سوال اين است كه چرا ما انسان‌ها مكلف به تكاليف عقلي هستيم؟ پاسخ مسلماً اين است كه «چون عقل داريم»؛ يعني اگر عقل نداشتيم، مكلف به تكليف عقلي هم نبوديم و اصولاً تكليف عقلي در جايي كه عقل نباشد، بي‌معني است. به عبارت روشن‌تر، اول عقل مي‌آيد و پس از آن، تكليف عقلي معنا و مصداق پيدا مي‌كند. پرسش فوق را در مورد تكاليف شرعي و ديني هم مي‌توان مطرح كرد: ما چه هنگام مكلف به تكاليف ديني و شرعي مي‌شويم؟ پاسخ اين است كه: «وقتي خداوند به نحوي (مثلا با ارسال رسل) دستورات ديني و شرعي را به ما ابلاغ كند»، يعني پس از اين مرحله است كه ما مكلف به انجام تكاليف ديني و شرعي مي‌شويم. در جايي كه ما فقط عقل داريم و پيامبران الهي نيامده‌اند و يا آمده‌اند ولي هنوز تكليفي را به ما ابلاغ نكرده‌اند، ما فقط مكلف به تكاليف عقلي هستيم و در چنين وضعي اصولاً تكليف ديني و شرعي براي انسان معنا و مصداق ندارد.

اكنون مي‌پرسيم: آيا اعطاي عقل به انسان لطف است؟ ممكن است بعضي به اين پرسش پاسخ مثبت بدهند و بگويند: آري، چون انسان را به انجام تكليف نزديك مي‌كند. اما سوال اين است كه پيش از اعطاي عقل، انسان مكلف به انجام چه تكليفي بوده كه لطف اعطاي عقل براي نزديك كردن او به انجام آن تكليف صورت گرفته است؟ در اينجا سخن درست اين است كه بگوييم: خداوند با دادن عقل به انسان در حقيقت براي او جعل تكليف كرده است، يعني تكليف، پس از اعطاي عقل آمده است، پس اعطاي عقل نمي‌تواند مصداق لطف باشد. حال، آيا وقتي خداوند مي‌خواهد موجودي دوپا (مانند انسان) را خلق كند، بايد حتماً او را مكلف به تكاليف عقلي كند تا اينكه اعطاي عقل به او واجب شود؟ پاسخ اين است كه در اينجا وجوبي در كار نيست؛ اگر خداوند بخواهد براي انسان تكاليفي عقلي وضع كند، در هنگام آفرينش به او عقل هم مي‌دهد و اگر نخواهد او را مكلف به تكاليفي عقلي كند، خوب عقل هم به او نمي‌دهد. همانطور كه اگر مي‌خواست ميمون را مكلف به تكاليف عقلي كند، به او عقل هم مي‌داد؛ ولي گويا نمي‌خواسته اين حيوان را مكلف كند و براي همين عقل هم به او نداده است!

حال يك مرتبه جلوتر مي‌رويم و انسان عاقلي را در نظر مي‌گيريم كه به دليل عقل داشتن، مكلف به تكاليف عقلي (مانند لزوم شكر نعمت‌هاي الهي) است. مي‌پرسيم: آيا ارسال رسل نسبت به چنين انساني لطف است؟ متكلمان مي‌گويند: آري، چون ارسال رسل آدميان را به انجام تكليف نزديك مي‌كند. مي‌پرسيم: منظورتان كدام تكليف است؟ دو پاسخ در اینجا محتمل است:

الف) یک پاسخ به پرسش فوق این است که بگوييم: ارسال رسل نسبت به تكاليف ديني و شرعي لطف محسوب می‌شود. در این صورت باز هم مي‌پرسيم: مگر قبل از ارسال رسل و ابلاغ تكاليف ديني و شرعي، انسان مكلف به چنين تكاليفي بوده است كه حالا بر خداوند واجب شده است تا با ارسال رسل، ‌آدميان را در انجام آن تكاليف ياري كند؟ تكاليف ديني و شرعي پس از ارسال رسل معنا و مصداق پيدا مي‌كنند و بنابراين در اينجا مطلب مطابق با تعريف لطف نيست، بلكه عكس آن است. به عبارت ديگر اگر خداوند بخواهد انسان عاقل را مكلف به تكاليف ديني و شرعي كند، رسولاني را مي‌فرستد تا آن تكاليف را به انسان‌ها ابلاغ كنند، و اگر نخواهد تكليفي براي انسان وضع كند، لزومي هم براي فرستادن رسولان وجود ندارد.

ب) پاسخ دوم این است که ارسال رسل نسبت به تکالیف عقلی لطف محسوب می‌شود. این همان مدعایی است که تقریباً همه متکلمان شیعه بدان قائلند و براي اثبات آن چنين استدلال كرده‌اند:

ما انسانها تكاليف و وظايفي عقلي، مانند «شكر منعم» (سپاسگزاري از خداوندي كه به ما نعمت بخشيده است) و «لزوم شناخت آفريدگار عالم» داريم كه عقل، ما را به انجام آن الزام مي‌كند. از سوي ديگر، ترديدي نيست كه بعثت انبياء به دليل آنكه با آوردن تكاليف شرعي همراه است، زمينه را براي عمل به تكاليف عقل مهيا مي‌سازد، زيرا عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكليف عقلي خود نزديك مي‌كند (به عنوان مثال، با اداي نماز و پرداخت زكات، بخشي از وظيفه‌ عقلي سپاسگزاري از خداوند نعمت بخش انجام مي‌پذيرد).

با توجه به اين دو مقدمه (و با نظر به تعريف لطف)، آشكار مي‌شود كه وضع قوانين شرعي و ابلاغ تكاليف ديني، لطفي است كه ما را به اداي تكاليف عقلي خويش نزديك مي‌كند و از آنجا كه لطف بر خداوند سبحان واجب است، نتيجه مي‌شود كه وضع و ابلاغ تكاليف شرعي، بر خداوند واجب است. اما ابلاغ تكاليف شرعي بدون بعثت پيامبران ممكن نيست و چون ذي المقدمه (يعني ابلاغ تكاليف شرعي) واجب است، مقدمه‌ آن (يعني بعثت پيامبران) بر خداوند واجب خواهد بود. [15]

خلاصه این استدلال این است که ما انسانها تكاليفی عقلي داریم، اما اگر خداوند فعل لطف (در اینجا: وضع تکالیف شرعی) را در حق انسان انجام ندهد، زمینه‌های لازم برای انجام همان تکالیف عقلی مهیا نمی‌شود و انسان نمی‌تواند آن تکالیف را انجام دهد. اما پرسش مهم در اینجا این است که اگر پیش از وضع قوانین و تکالیف شرعی، انسان نمی‌تواند تکلیف عقلی خود را انجام دهد، (یعنی وقتی حداقل یکی از دو عنصر آگاهی و توانایی وجود ندارد) چگونه می‌توان او را مکلف به تکالیف عقلی دانست؟ آیا این استدلال مشتمل بر تناقض نیست؟ برای بررسی دقیق‌تر این استدلال، ابتدا متن آن را به صورت گزاره‌های مجزا و با ترتیبی منطقی می‌آوریم:

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

2. بعثت پیامبران با آوردن تکالیف شرعی همراه است.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

4. بعثت پیامبران لطف است (نتیجه 1 و 2 و 3).

5. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است (لطفی که ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند).

6. لطف بر خداوند واجب است.

7. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است (نتیجه 5 و 6).

8. ابلاغ تکالیف شرعی به انسان‌ها بدون بعثت پیامبران ممکن نیست.

9. بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (نتیجه‌ای که هم از 4 و 6 و هم از 7 و 8 به دست می‌آید).

با ترکیب گزاره‌های فوق، پنج استدلال مرتبط با هم به ترتیب زیر بوجود می‌آید:

استدلال اول

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

2. بعثت پیامبران با آوردن تکالیف شرعی همراه است.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

نتیجه: بعثت پیامبران لطف است (گزاره 4).

در مورد اين دليل، نكات زير قابل توجه است:

1. مقدمه اول کاملاً درست است و سخنی در آن نیست.

2. مقدمه دوم اما مدعایی بی‌دلیل و بلکه آشکارا کاذب است. چرا که هیچ ملازمه منطقی و عقلی‌ای بین بعثت پیامبران و آوردن تکالیف دینی و شرعی وجود ندارد. به عبارت ديگر (در وضعيت ما‌قبل نبوت كه هنوز پيامبري مبعوث نشده است) مي‌توان فرض كرد كه بعثت پيامبران فقط براي تشويق و ترغيب انسان‌ها به انجام همان تكاليف عقلي (از طريق بيان پاداش‌هاي اخروي) و يا براي تعليم حقايق آسماني (در مورد مبدأ و معاد، فلسفه آفرینش، معناي حقيقي سعادت، كيفيت حشر و نشر و…) خواهد بود و اين فرض در مقام تجزيه و تحليل عقلي و پيشيني كاملاً معقول و محتمل است. نمي‌توان با دليل عقلي و پيشيني حكم كرد كه اگر پيامبراني از طرف خداوند مبعوث شوند، حتماً تكاليف شرعي و ديني هم خواهند آورد.

3. در مورد مقدمه سوم، دو نکته را می‌توان مطرح کرد:

الف) در اين دليل، قصد بر اين است كه گزاره «بعثت پیامبران لطف است» به روش عقلي و پيشيني و با اين فرض كه ما در وضعيت قبل از نبوت و عدم آشنايي با تعاليم پيامبران به سر مي‌بريم، اثبات شود. اكنون سئوال اين است كه در چنين فضايي، چگونه مي‌توان گفت كه «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند»؟ مگر مي‌توان با استدلال و تجزیه و تحلیل عقلی صرف ، از كم و كيف و آثار «تكاليف شرعي» كه قرار است (از طرف خدا) وضع شود، آگاهي يافت تا بتوان چنين احكامي صادر كرد؟ پيش از بعثت پيامبران، چگونه مي‌توان فهميد كه اگر پيامبراني مبعوث شوند، تكاليفي مانند «اقامه‌ نماز» و «پرداخت زكات» و… با خود خواهند آورد؟ اين حكم كه: «با اداي نماز و پرداخت زكات، بخشي از وظيفه‌ سپاسگزاري از خداوند نعمت بخش انجام مي‌پذيرد» از كجا كشف شده است؟ از دليل عقلي و پيشيني، یا تعاليم انبياء؟

ب) معناي اين سخن كه «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند» چيست؟ اگر معناي آن اين باشد كه بدون آوردن تكاليف شرعي، انسان قادر به انجام تكاليف عقلي نيست، چنين معنايي بوضوح باطل است. مطابق این معنا عقل فقط مي‌تواند به لزوم انجام بعضي كارها (مثلاً شكر منعم) حكم كند، ولي راه و روش درست انجام اين تكاليف را نمي‌تواند کشف کند و لذا محتاج راهنمايي شدن است و پيامبران با آوردن تكاليف شرعي، روش درست انجام آن تکالیف را نشان مي‌دهند. اما اين مدعا هرگز پذیرفتنی نیست. عقل انسان براي انجام هر تكليف عقلي، روش آن را هم حداقل في‌الجمله كشف مي‌كند. به عنوان مثال «لزوم شكر منعم» تكليفي عقلي (يا به عبارت دقيقتر، اخلاقي) است و آدمي با رجوع به عقل خود مي‌فهمد كه با تشكر زباني و قلبي و استفاده‌ درست از نعمت‌هاي الهي و کمک به محرومان و نیازمندان حداقل مرتبه‌اي از وظيفه شكرگزاري را انجام داده است و اصولاً تكليف عقلي او چيزي بيش از اين هم نيست، چرا كه وقتي انسان فقط عقل دارد و عقل او هم چيزي بيش از اين را نمي‌فهمد و نمي‌شناسد، فقط به همين مقدار مكلف است و فراتر از آن، از حوزه تكليف عقلي او خارج است. بنابراين ارسال رسل و وضع قوانين و تكاليف شرعي را نمي‌توان نسبت به تكاليف عقلي مصداق «لطف» دانست، چرا كه بدون ارسال رسولان و وضع تكاليف شرعي، انسان با همان عقلي كه دارد، هم تكليف عقلی خود را مي‌شناسد و هم نحوه انجام آن را کشف می‌کند و بيش از آن هم اصولاً از دايره ‌تكليف عقلي‌اش بيرون است. ممكن است بگوييد آنچه عقل براي انجام تكليف عقلي شكر منعم مي‌فهمد، هر چند به نوبه خود درست است، ولي كافي نيست و لذا لازم است پيامبراني از طرف خداوند مبعوث شوند و بقيه ماجرا را هم براي انسان توضيح دهند تا او بتواند وظيفه شكر منعم را به نحو كامل انجام دهد. ولي اين سخن اولاً خروج از قاعده لطف و ثانياً مدعايي بي‌دليل است. براي اثبات ضرورت بعثت پيامبران بايد ثابت كنيم كه آنچه عقل در مورد نحوه انجام تكاليف عقلي مي‌فهمد و بدان حكم مي‌كند، كافي نيست و نظر خدا را تأمين نمي‌كند. اما آيا اثبات چنين مدعايي با روش عقلي و پيشيني امكان‌پذير است؟ چگونه؟ اندكي تأمل نشان مي‌دهد كه آنچه عقل در مورد نحوه انجام تكليف عقلي مي‌فهمد، در مقام و مرتبه تكليف عقلي كافي است و بنابراين نوبت به قاعده لطف نمي‌رسد تا بگوييم لطف بر خداوند واجب است. چون مطابق قاعده لطف، اگر انجام كاري توسط خدا لطف باشد (مثلا ارسال رسل) و خداوند آن كار را نكند، مرتكب نقض غرض شده است (چرا كه در اين صورت آدميان نمي‌توانند به تكليف خود عمل كنند _ به تمثيل معروف متكلمان توجه كنيد). در حالي كه انسان براي انجام تكاليف عقلي خود نياز به لطف خداوند (در اينجا: ارسال رسل و وضع تكاليف ديني و الهي) ندارد. البته اگر خداوند خودش بخواهد چيزي بيش از آن تكاليف عقلي را به انسان تكليف كند، بر او واجب است كه به نحوي (مثلا با ارسال رسولان الهي) آدميان را از آن آگاه كند. ولي اين ديگر ربطي به قاعده لطف ندارد.

گزاره «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند» یک معنای دیگر نیز می‌تواند داشته باشد و آن اینکه انجام تکالیف شرعی تاثیر مثبتی بر روی انجام تکالیف عقلی می‌گذارد. اما اولاً این مدعا نیز فاقد دلیل است، و ثانیاً در این فرض، دیگر نمی‌توان گزاره بعثت پیامبران لطف است را از این مقدمه نتیجه گرفت. زيرا لطف (مطابق تعريف) آن چيزي است كه اگر اعمال نشود، مكلف اصولاً نمي‌تواند به تكليف خود عمل كند، در حالي كه در فرض مذكور، اگر پیامبران مبعوث نشوند و تکالیف شرعی با خود نیاورند، انسان باز هم می‌تواند به تكاليف عقلي خود عمل كند. حال اگر در اين فرض، ارسال رسولان را لطف بدانيم، ديگر نمي‌توانيم اين لطف را بر خداوند واجب بدانيم، چرا كه عدم انجام آن توسط خداوند موجب نقض‌غرض نمي‌شود.

بنابراین استدلال مذکور کاملاً مخدوش است و نمی‌تواند گزاره «بعثت پیامبران لطف است» را اثبات کند.

استدلال دوم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 4 و 6 ساخته می‌شود:

4. بعثت پیامبران لطف است.

6. لطف بر خداوند واجب است.

نتیجه: بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (گزاره شماره 9)

اما مخدوش بودن استدلال قبلی مانع از آن می‌شود که مقدمه اول این دلیل (گزاره شماره 4) را بپذیریم. بنابراین حتی اگر وجوب لطف بر خداوند را بپذیریم، استدلال دوم باز هم عقیم می‌ماند و لذا گزاره شماره 9 (وجوب بعثت پیامبران بر خداوند) اثبات نمی‌شود.

استدلال سوم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 1 و 3 درست می‌شود:

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

نتیجه: وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است (گزاره شماره 5).

در نقد استدلال اول معلوم شد که گزاره شماره 3 _ که اکنون در این استدلال به عنوان مقدمه دوم به کار رفته است _ مدعایی بی‌دلیل و بلکه کاذب است. بنابراین استدلال سوم نیز عقیم می‌ماند و نتیجه آن (گزاره شماره 5) اثبات نمی‌شود.

استدلال جهارم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 5 و 6 ساخته می‌شود و در صدد اثبات ضرورت وضع و ابلاغ قوانین و تکالیف شرعی است:

5. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است.

6. لطف بر خداوند واجب است.

نتیجه: وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است (گزاره شماره 7).

این دلیل نیز حداقل با این مشکل مواجه است که (با توجه به عقیم بودن استدلال قبلی) مقدمه اول آن (گزاره شماره 5) هنوز اثبات نشده است. بنابراین گزاره شماره 7 نیز معلق و بی‌پشتوانه می‌ماند.

استدلال پنجم

این استدلال نهایی نیز با ترکیب گزاره‌های 7 و 8 ساخته می‌شود تا وجوب و ضرورت بعثت پیامبران را اثبات کند:

7. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است.

8 . ابلاغ تکالیف شرعی به انسان‌ها بدون بعثت پیامبران ممکن نیست.

نتیجه: بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (گزاره شماره 9).

این دلیل نیز حداقل با این مشکل مواجه است که (با توجه به عقیم بودن استدلال قبلی) مقدمه اول آن (گزاره شماره 7) هنوز اثبات نشده است. بنابراین نتیجه نهایی استدلال مورد بحث (وجوب بعثت پیامبران) همچنان منتظر دلیل می‌ماند.

اکنون به دلايلي كه براي اثبات «وجوب لطف» اقامه شده است، توجه كنيد:

دلیل اول

ترديدي نيست كه غرض خداوند از تكليف بندگان (و وضع قوانين شرعي) اين است كه آنان با انجام طاعت و ترك معصيت، شايسته‌ پاداش و ثواب شوند. بر اين اساس، اگر خداوند بداند كه در صورت وقوع فعلي (كه مقدور اوست)، مكلف با اختيار خويش طاعتي را انجام مي‌دهد (لطف محصل) يا دست كم به انجام آن نزديك مي‌شود (لطف مقرب) و با اين حال، خداوند آن فعل را محقق نسازد، لازم مي‌آيد كه غرض خويش از تكليف بندگان را نقض كند. اما عقل حكم مي‌كند كه نقض غرض كاري قبيح و از ساحت حكمت خداوند به دور است. بنابراين حكمت الهي اقتضا مي‌كند كه براي اجتناب از نقض غرض، فعل مورد بحث را انجام دهد و اين همان وجوب لطف است.

متكلمان به منظور ايضاح بيشتر اين استدلال، معمولاً از يك تمثيل كمك مي‌گيرند: شخصي فردي را به ميهماني دعوت مي‌كند و مي‌داند كه آمدن او منوط به مقدماتي است (مانند فرستادن راهنما يا اعلام نشاني محل ميهماني). حال اگر شخص ميزبان، بر انجام مقدمات مذكور توانا باشد و با اين حال، از اين كار خودداري كند، عقل او را به نقض غرض محكوم مي‌كند و فعل او را قبيح و برخلاف حكمت مي‌شمارد.[16]

تناقض درونی قاعده لطف (که پیش از این به آن اشاره کردم) به این استدلال سرایت کرده است. در اين استدلال نیز‌ «مكلف بودن انسان به تكاليف شرعي» پيش از آنكه فعل لطف در حق او انجام شود، مفروض واقع شده و چون لطف (بنا به تعريف) آن چيزي است كه اگر صورت نگيرد، انسان تكليف خود را نمي‌شناسد و نمي‌تواند انجام دهد، بنابراين لطف بر خداوند واجب مي‌شود، چرا كه اگر خداوند فعل لطف را انجام ندهد، مرتكب نقض‌غرض شده و نقض‌غرض (از سوی خداوند حکیم) محال است. به عبارت ديگر اگر پذيرفته باشيم كه خداوند ما را به جايي دعوت كرده است، بايد اين را هم بپذيريم كه دادن آدرس (به هر نحوي) وظيفه او است. همينطور اگر پذيرفته‌ايم كه اولاً انسان از طرف خداوند مكلف به تكاليفي شرعی شده است و ثانياً نمي‌تواند آن تكاليف را بشناسد و انجام دهد مگر اينكه خداوند فعل خاصي را انجام دهد، در اين صورت بايد بپذيريم كه خداوند حتماً بايد آن فعل (لطف) را در حق انسان انجام دهد تا زمینه مساعد برای انجام آن تکالیف فراهم شود، وگرنه مرتكب نقض‌غرض شده است.

اما سوال اين است كه چگونه با دليل عقلي و پيشيني مي‌توان فهميد كه خداوند تكاليفي شرعی براي ما وضع و ما را مكلف به انجام آن تكاليف كرده و حالا باید  فعل لطف را در حق ما انجام بدهد تا ما ب‌توانيم آنها را انجام دهيم؟ به عبارت ديگر از كجا معلوم شده است كه خداوند بشر را به جايي خاص دعوت كرده است و حالا بايد آدرس هم بدهد تا بشر بتواند به آن جا برود؟ علاوه بر این، اصولاً چگونه می‌توان انسان را پیش از دریافت لطف، مکلف دانست در حالی که در این مرحله‌ نه به تکلیف آگاهی دارد و نه زمینه‌های انجام تکلیف برایش فراهم شده است؟

دلیل دوم

به مقتضاي حكيمانه بودن افعال الهي، تكليف بايد غرض معقولي داشته باشد، غرضي كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد. هدف آفرينش انسان، تعالي و تكامل معنوي است، كه از طريق انجام تكاليف الهي بدست مي‌آيد. اكنون اگر انجام دادن كاري از جانب خداوند….. در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن واجب و لازم خواهد بود. زيرا فاعل حكيم همه تدابير معقول و ميسوري را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت؛ و چون لطف از جمله تدابير حكيمانه معقول و ميسوري است كه در تحقق يافتن هدف تكليف موثر است انجام دادن آن به مقتضاي حكمت، واجب و ضروري مي‌باشد[17] .

خلاصه اين دليل چنين است:

1. تكليف بايد غرض معقولي داشته باشد، يعني با هدف آفرينش انسان‌ هماهنگ باشد.

2. هدف خداوند از آفرينش انسان، تعالي و تكامل معنوي است.

3. اين هدف (تعالي و تكامل معنوي) از طريق انجام تكاليف الهي بدست مي‌آيد.

4. اگر انجام كاري از جانب خدا در تحقق هدف مذكور تاثير داشته باشد، انجام آن بر او واجب است.

5. فاعل حكيم همه تدابير معقول و ميسوري را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت

6. لطف از جمله كارها و تدابير حكيمانه‌اي است كه در تحقق يافتن هدف تكليف موثر است.

نتيجه: انجام دادن لطف، بر خداوند واجب است.

اين دليل نيز اشكالاتي دارد كه به چند مورد آن اشاره مي‌كنم:

الف) مقدمه اول در حقيقت مصداقي از مفهوم كلي حكمت است و معناي آن اين است كه اگر خداوند بخواهد تكليفي براي انسان وضع كند، آن تكليف بايد معقول و متناسب با هدف از آفرينش او باشد. اين سخن (با فرض حكيم بودن خداوند) درست است، اما در اين برهان زايد و بي‌ربط با نتيجه به نظر مي‌آيد. آنچه در این برهان (به عنوان یکی از مقدمات) لازم است، اثبات مکلف بودن انسان است که متاسفانه خبری از آن نیست.

ب) مقدمات دوم و سوم اين برهان فاقد دليل عقلي مستقل‌اند و استفاده از دليل نقلي هم برهان را مبتلا به دور و مصادره به مطلوب مي‌كند. براي استحكام دليل مورد بحث ابتدا بايد با دليل عقلي و پيشيني اثبات كرد كه «هدف خداوند از آفرينش انسان، پيمودن راهي خاص براي رسيدن به تكامل معنوي است» و سپس با دليل عقلي ديگري بايد نشان داد كه رسيدن به آن هدف، فقط و فقط از طريق انجام تكاليف الهي ميسر است». اگر اين دو مقدمه اثبات شوند (كه البته دليل محكم و قانع كننده براي اثبات آنها وجود ندارد) آنگاه ضرورت وضع قوانين و تكاليف ديني و شرعي از سوي خداوند اثبات مي‌شود، و اين البته ربطي هم به نتيجه مورد نظر در اين برهان ندارد. چرا كه اين برهان در صدد اثبات «وجوب يا ضرورت لطف» است (آن هم به صورتي كلي نه مصداقي) و لطف هنگامی معنا می‌یابد که ابتدا مکلف بودن انسان اثبات شود؛ و اثبات ضرورت وضع قوانين و تكاليف ديني و شرعي به معنای اثبات مکلف بودن انسان به این تکالیف نیست. انسان هنگامی مکلف به این تکالیف می‌شود که به نحوی از آن‌ها آگاه شود و آگاه شدن به این تکالیف، پس از ارسال رسل رخ می‌دهد.

ج) مقدمه چهارم نيز كاذب است. چرا كه صرف «تاثير داشتن فعلي خاص در تحقق يك هدف» وجوب انجام آن فعل از سوي خدا را اثبات نمي‌كند. وجوب انجام يك فعل از طرف خدا هنگامي اثبات مي‌شود كه عدم انجام آن موجب عدم تحقق هدف و لذا نقض‌غرض شود.

د) مقدمه پنجم ادعایی بی‌دلیل و بلکه واضح‌البطلان است. حکیم بودن خدا چهار معنی می‌تواند داشته باشد:

1- خداوند به حقایق اشیا معرفت و شناخت دارد.

2- افعال خداوند در غایت اتقان و کمال است.

3- خداوند افعال خود را بر اساس غایات و اغراض معقول و خردپسند انجام می‌دهد.

4- خداوند فعل قبیح و ناشایست انجام نمی‌دهد[18] .

به عبارت دیگر لازمه منطقی حکیم بودن خدا (در بحث کنونی) این است که اولاً از افعال خود هدفی معقول و خردپسند داشته باشد و ثانیاً برای تحقق اهداف خود مرتکب فعل قبیح و ناشایست نشود و البته نقض‌غرض هم نکند (چراکه نقض‌غرض قبیح است). اما انجام همه کارهای معقول و میسور برای تحقق غرض به هیچ وجه لازمه منطقی حکمت الهی نیست. در همان مثال معروف متکلمان، دعوت‌کننده (به اقتضای حکمت) فقط موظف به انجام کارهایی است که اگر انجام ندهد، دعوت‌شونده نمی‌تواند به مهمانی او برود. مثلاً اگر دعوت‌شونده آدرس محل مهمانی را نداند و آمدنش به مهمانی منوط به دانستن آدرس باشد، بر دعوت‌کننده واجب می‌شود که آدرس را به او بدهد، وگرنه نقض‌غرض کرده‌است. اما فرض کنیم دعوت‌شونده آدرس را دریافت کرده و خودش می‌تواند به محل مهمانی برود و باز هم فرض کنیم که دعوت‌کننده می‌تواند برای راحتی دعوت‌شونده یک تاکسی‌سرویس هم برای او بگیرد. حال آیا اگر دعوت‌کننده این کار معقول و میسور  را برای دعوت‌شونده نکند، کاری غیرحکیمانه کرده است؟ پاسخ معلوم است. بنابراین مقدمه پنجم دلیل مورد بحث آشکارا کاذب است.

دلیل سوم

غرض خداوند از آفرینش انسان‌ها عبادت و اطاعت و نیز دوری گزیدن از معصیت است و چنانچه لطف انجام نگیرد، غرض یاد شده به دست نخواهد آمد (و این به معنای نقض‌غرض خواهد بود، در حالی که) نقض‌غرض از حکیم تعالی قبیح است[19] .

این دلیل نیز دو اشکال عمده دارد:

1.  مقدمه اول آن (که از فلسفه آفرینش انسان سخن می‌گوید) فاقد دلیل مستقل عقلی است.

2.  فرض کنیم مقدمه اول درست است، اما معنای آن مقدمه این است که هدف خداوند از آفرینش انسان این بوده که با وضع تکالیفی برای انسان، او را به سوی مقصدی (مثلاً: کمال معنوی) هدایت کند، نه اینکه انسان (پیش از دریافت لطف) مکلف به تکالیفی (شرعی و الهی) است و حالا باید از طرف خداوند به او لطف شود تا بتواند تکالیف دینی و شرعی‌اش را بشناسد و به آن‌ها عمل کند. به عبارت دیگر، این دلیل (و اصولاً هر دلیلی که می‌خواهد وجوب لطف را اثبات کند) هنگامی تمام است که ابتدا مکلف بودن انسان به تکالیفی شرعی و الهی (به روشی عقلی و پیشینی) اثبات شود تا در مرحله بعد بتوان پای لطف را به میان کشید. در حالی که چنین مقدمه‌ای اصولاً قابل اثبات نیست. فراموش نکنید که:

لطف در جايي [مطرح] است كه پاي تكليف (عقلي يا شرعي) در ميان باشد[20]

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد[21]

پس وقتی مکلف بودن انسان هنوز اثبات نشده است، چگونه می‌توان از لطف و وجوب آن سخن گفت؟ بلی، اگر مقدمه اول این دلیل _ که می‌گوید: هدف خداوند از آفرینش انسان عبادت و اطاعت است _ به روشی عقلی و پیشینی اثبات شود، آنگاه (به دلیل اینکه خداوند را حکیم می‌دانیم) می‌توانیم نتیجه بگیریم که خداوند باید به طریقی (مثلاً ارسال رسل) آگاهی‌های لازم در مورد دستورات و تکالیف الهی و نحوه عبادت را در اختیار انسان‌ها قرار دهد. اما این، همان دلیل حکمت است که پیش از این (در بخش اول کتاب) آن را به تفصیل مورد نقد قرار دادم و حتی اگر درست هم باشد، ربطی به قاعده لطف ندارد. چرا که اثبات آن مقدمه به معنای اثبات مکلف بودن انسان به تکالیفی خاص نیست.

اما پرسش آخر من در مورد برهان لطف (در اثبات وجوب و ضرورت بعثت پیامبران) این است که اگر واقعاً بعثت پيامبران لطف است و لطف بر خداوند واجب، پس چرا خداوند اين لطف را در هر زماني فقط شامل حال عده‌ معدودي از انسان‌ها ‌كرده و هميشه اكثريت قريب به اتفاق مردم دنيا از اين لطف محروم بوده‌اند؟ به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام، آيا فقط لطف به مردم عربستان بر خداوند واجب بود؟ آيا بر خداوند واجب نبود در همان زمان، به مردم كانادا، ژاپن، مكزيك، استراليا و … هم لطف كند و پيامبري به سوي آنان بفرستد؟ و باز مي‌توان پرسيد كه چرا حداقل به مدت ششصد سال (دوره‌ زماني بين حضرت عيسي و پيامبر اسلام) اين لطف بكلي تعطيل شد و خداوند در اين مدت پيامبري براي مردم نفرستاد؟

دلیل سوم (نیاز به واسطه­ میان خدا و انسان)

این استدلال بر مبنای عدمِ امکانِ ارتباط مستقیم خداوند با انسان­ها و ضرورت وجود واسطه در این میان اقامه شده است:

امام صادق(ع) در پاسخ پرسش از اثبات نبوت فرمود: هنگامی که ثابت کردیم برای ما آفریدگاری هست که برتر از ما و همه مخلوقات است … و این آفریدگار، حکیم و برتر از آن است که کار عبث و بیهوده از او صادر شود و منزه از آن است که مردم بتوانند او را مشاهده کنند یا با او تماس جسمانی بگیرند و با او مصاحبه نموده، سخن بگویند و احتجاج کنند و او هم به نحو مباشرت و مشاهده با ایشان سخن گفته و احتجاج نماید، ثابت می­شود که باید برای خدای سبحان سفیرانی در میان مردم باشد که زبان او باشند و مقاصد او را به بندگان برسانند و آنان را به منافع و مصالحشان راهنمایی کنند و آن ­چه  وسیله بقا و دوام مردم و نیز سبب فنا و نابودی آن­هاست، برای آنان بیان کنند. پس با این بیان، وجود وسایطی از طرف پروردگار حکیم که آمر و ناهی باشند و مقاصد او را به خلق برسانند ] یعنی پیامبران [ ثابت می­شود.»[22]

هر چند بسیاری از عالمان شیعه معتقدند که:

این کلام شریف با این وجازت، مشتمل است بر خلاصه­ افکار و انظار حکمای گذشته و علمای آینده، بلکه اشاره به حقایقی است که غایت فکر و نظر اکثر متکلمان به آن نرسیده است»[23]

اما گمان نمی­کنم نگاهی جدی و منتقدانه به این استدلال (که توسط متکلمان ساخته و به امام صادق نسبت داده شده است)، خصوصاً با استفاده از مبانی و مطالبی که در نقد دو دلیل قبلی (حکمت و لطف) گفته شد، چیزی از آن باقی بگذارد. این استدلال در حقیقت همان استدلال اول، ولی با بیانی دیگر است و بر پیش‌فرض­هایی غیرقابل اثبات و بعضاً بی­ربط یا نادرست بنا شده است. به عنوان مثال یکی از پیش‌فرض­های این دلیل این است که آدمی با عقل و دانش و تجربه­ خود نمی­تواند منافع و مصالح خود را بشناسد و بفهمد که چه چیز موجب بقا و دوام و چه چیز موجب فنا و نابودی­اش می­شود. این پیش‌فرض با توضیحاتی که در نقد دلیل اول (بندهای 2 و 3) دادم ضعیف و ناتوان است. پیش‌فرض دیگر این است که خداوند مقاصدی دارد که حتماً باید آن مقاصد را به گوش بندگانِ خود برساند، اما معلوم نیست که این مدعا از کجا آمده است. از طرفی در این دلیل گفته شده است که خداوند برتر از آن است که مردم با او تماس جسمانی بگیرند و با او مصاحبه نموده و سخن بگویند و او هم با مردم به نحو مباشرت و مشاهده سخن گفته و احتجاج نماید. این مقدمه (پیش‌فرض) کاملاً درست است اما ربطی به نتیجه­ استدلال ندارد. مگر سخن گفتن خداوند با مردم و هدایت و راهنماییِ آن­ها حتماً باید به صورت جسمانی و به نحو مشاهده و مباشرت باشد؟ خداوند (اگر قصد هدایت آدمیان به راهی خاص و یا بیان مقاصد خود را داشته باشد) می­تواند از طریق وحی و الهامِ مستقیم یا غیرمستقیم و به واسطه­ فرشتگان خود با آدمیان سخن بگوید و با آن­ها احتجاج کند. مگر بنا به فرض مورد قبول متکلمان و دینداران، خداوند با پیامبرانِ خود چنین نکرده است؟ اگر خداوند می­خواست با آدمیان سخن بگوید، مگر نمی­توانست به همان نحو که با پیامبران و سفیرانِ خود سخن گفته است با آنها سخن بگوید؟ شما از طرفی می­گویید خداوند منزه است از اینکه مردم با او سخن بگویند و او نیز منزه است از اینکه به نحو مباشرت و مشاهده با ایشان سخن بگوید، اما فراموش می‌کنید که همین خدا چگونه (به ادعای شما) با سفیرانش رابطه برقرار کرده و با آن­ها سخن می­گوید و آن سفیران چگونه سخنِ او را می­شنوند و با او سخن می­گویند؟ هر روشی که آنجا بکار رفته، در اینجا نیز می‌تواند بکار رود. اشکال منطقی دلیل مورد بحث این است که در آن از گزاره­: «خداوند منزه از آن است که به نحو جسمانی و مشاهده و مباشرت با بندگان خود سخن بگوید» نتیجه گرفته شده است که: «پس ضرورت دارد (یا به عبارتی دیگر؛ چاره­ای نیست جز اینکه) پیامبران و سفیرانی از طرف خداوند به عنوان واسطه­ میان او و مردم مبعوث شوند»؛ در حالی که گزاره­ دوم به هیچ وجه از گزاره­ اول قابل استنتاج نیست.

دلیل چهارم ( علم عنایی خداوند به نظام احسن)

این استدلال حاصل تأملات ملاصدرای شیرازی در مسأله وحی و نبوت است و از شش مقدمه و یک نتیجه تشکیل می­شود:

1. انسان مخلوق خداست.

2. انسان برای استکمال خود در امر معاد (تشبه به باری) بالذات و برای معاشِ معطوف به معاد بالعرض محتاج هدایتی است که فقط باید از جانب خداوند باشد و هیچ طریق جایگزینی برای آن وجود ندارد.

3. خداوند به علم عنایی به کمال انسان و غایت قصوای او در نظام احسن آگاه است.

4. علم عنایی مستلزم تحقق نظام احسن و ایصال هر ممکن به کمال خود می­باشد.

5. خداوند از عالم ملکوت اعلی است و انسان به لحاظ کمالات اولیه­ی خود ساکن عالم طبیعت است و بین این دو، بُعدی طولانی وجود دارد که تنزل از جانب ملکوت و ترقی از جانب انسان را لازم می آورد.

6. تحقق مقدمات فوق با نظر به ذاتشان ممکن، و با نظر به عنایت الهی واجب است.

نتیجه: پس وصول هدایت تشریعی به انسان از طریق انسانی دیگر واجب است[24] .

در مورد این برهان باید بگویم که حتی اگر همه­ مقدمات شش­گانه­ آن کاملاً صحیح باشد، نتیجه­ مورد نظر از آن­ها بدست نمی­آید. آنچه از این مقدمات بدست می­آید این است که انسان برای رسیدن به کمال و تشبه یا تقرب به خداوند و نجات و سعادت اخروی نیازمند نوعی هدایت است و خداوند نیز قطعاً چنین هدایتی را در اختیار آدمیان گذارده و می­گذارد. اما سؤال مهم اینجاست که از کجا معلوم آن هدایتِ لازم از طریقِ اعطای عقل و وجدان و فطرت در اختیار آدمیان قرار نگرفته است؟ برای اثبات ضرورت وحی و نبوت ابتدا باید ثابت کنیم که این مقدار هدایت _ که از طریق عقل به آدمیان رسیده است _ برای رشد و کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی و رستگاری در آخرت کافی نیست. آیا تاکنون دلیلی عقلی و پیشینی برای اثبات این مدعا اقامه شده است؟

دراین برهان از مقدمات شش­گانه نتیجه گرفته شده است که: «وصول هدایت تشریعی به انسان از طریق انسانی دیگر واجب است»، اما عبارتِ «از طریق انسانی دیگر» در این گزاره از کجا آمده است و چه ربطی به آن مقدمات دارد؟ اولاً از کجا معلوم که آن هدایتی که باید به انسان برسد، از طریقِ عقل و فطرت نرسیده و نیاز به وحی نیز هست؟ ثانیاً اگر وحی لازم باشد، چرا باید «از طریقِ انسانی دیگر» به آدمیان برسد؟ به عبارت دیگر وجود واسطه انسانی بین خدا و مردم (نبی) در اینجا چه ضرورتی دارد؟ مگر خداوند نمی­تواند به همه­ آدمیان وحی کند؟ در پاسخ به این پرسش گفته می­شود:

اخذ معرفت وحیانی و ابلاغ آن ] به دیگران [ محتاج مقدمات و شرایط و کمالاتی است که نبی در داشتن آنها از سایرین ممتاز است … بدون تهذیب و دوری از شواغل عالم ماده و بدون تقرب وجودی به مبادی عالیه، انتظار الهام و اخذ معارف غیبی امری محال است، لذا نیاز به واسطه به خاطر بُعدی است که بین انسان و عالم ملکوت وجود دارد. واسطه کسی است که از حیث تعلقش به عالم ماده با اهل حس مرتبط است و در بین آن­هاست و از حیث عروج و صعودش به جانب ملکوت در سلک ملکوتیان است.[25]

اما سؤال این است که شخص نبی چگونه و با کدام علم و آگاهی توانسته مقدمات و شرایط و کمالات لازم برای دریافت وحی را کسب کند و از سایرین ممتاز شود؟ پاسخ این سؤال از دو حال خارج نیست:

الف) فرض اول این است که شخص نبی به لحاظ قوای ادراکی (عقل) هیچ تفاوت ذاتی و ماهیتی با انسان­های دیگر نداشته و با عمل به یافته­های عقلی و مقتضای وجدان و فطرت خود به کمالات معنوی رسیده و تا جایی پیش رفته که مستحق دریافت وحی شده است. اما این فرض آشکارا ناقض مدعای ضرورت نبوت است و در حقیقت می­گوید: هر انسانی می­تواند از این طریق پله­های کمال را طی کند و خودش به مقام نبوت (دریافت وحی) برسد، پس نیاز ضروری به واسطه­ای دیگر نیست. به عبارت دیگر این پاسخ اعتراف به این واقعیت است که عقل آدمی می­تواند راه سعادت و کمال را کشف کند.

ب) فرض دوم این است که شخص نبی با عنایت و تربیت خاص الهی توانسته مقدمات لازم برای دریافت وحی را کسب کند و اگر نظر و عنایت خاص الهی (حتی از دوران کودکیِ نبی) نبود، آن شخص به این مقام نمی­رسید. به عبارت دیگر «قابلیت دریافت وحی» را خداوند به شخص نبی داده و در غیر این صورت، او با اتکا به عقل و فطرتِ خود نمی­توانست خودش پله­های کمال را تا آنجا طی کند که قابلیت دریافت وحی را بدست آورد. اما اگر چنین است باید پرسید: مگر خداوند نمی­تواند همان برنامه­ای را که روی شخص نبی پیاده کرده است، روی دیگران هم پیاده کند؟ اگر آدمیان نیاز به وحی داشته باشند، خداوند می­تواند همان عنایتِ خاص را به تک تکِ انسان­ها مبذول کند و دست همه­ آدمیان را بگیرد و به تناسب قابلیت­ها و ظرفیت­های وجودی­شان هدایت کند و از پله­های کمال بالا ببرد. بنابراین مدعای ضرورت نبوت پشتوانه­ محکمی ندارد.

پی نوشتها

[1] . اين مقاله با فرض وجود خدايی عالم، قادر و خيرخواه نوشته شده است.

[2] . مصباح يزدي، محمد تقي: راهنماشناسي، ص 320 و آموزش عقاید، ج2، ص 36 – 42 ، همچنين رجوع كنيد به: فيض كاشاني: علم اليقين، ج 1، باب الاضطرار الي الرسل. این استدلال در سایت های رسمی حوزه علمیه قم مانند www.balagh.net و همچنین در سایت www.tebyan.net متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی نیز قابل مشاهده است.

[3] . براي مطالعه ادله موافق و مخالف در مورد معاد و زندگي پس از مرگ رجوع كنيد به: مرگ و جاودانگي (مقالاتي از هيوم، راسل، فلو و …) ترجمه سيد محسن رضازاده، دفتر پژوهش ونشر سهروردي .

[4] .   حسن عزیزی و علی غفارزاده: اندیشه­ی اسلامی 2، دفتر نشر معارف، ص 52

[5] . رجبی، محمود: انسان شناسی، انتشارات پژوهشکده امام خمینی، ص 225

[6] – مصباح يزدي، محمد تقي: راهنما شناسي، ص 46

[7] . یزدی مطلق، محمود: امامت‌پژوهی، انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص 139

[8] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 68، به نقل از شیخ مفید: النکت‌الاعتقادیه، ص 31

تقریباً همه متکلمان شیعه لطف را به همین شکل تعریف کرده‌اند. برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: شیخ طوسی: تمهیدالوصول فی علم‌الکلام، ص 215 ؛ علامه حلی: نهج‌المسترشدین، ص 55 و فاضل مقداد: اللوامع‌الالهیه، ص 166

[9] .  سعيدي مهر، محمدـ آموزش كلام اسلامي، ج2، ص 23و 24

[10] . همان، ص24

[11] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 69

[12] . همان، ص 68

[13] . همان، ص 68

[14] . سعیدی مهر، محمد: آموزش کلام اسلامی، ج2، ص25

[15] – همان، ص 26 و 27 ؛ همچنین رجوع کنید به: ربانی گلپایگانی، علی: مجله پیام حوزه، شماره 15

[16] – همان، ص 24 و 25؛ نيز رجوع كنيد به: علامه حلي، كشف المراد، ص 351؛ ابن ميثم بحراني، قواعد المرام، ص 117و 118؛ قاضي عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص 521 و فاضل مقداد السيوري، ارشاد الطالبين، ص 278

[17] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 71 _70

[18] . سعیدی‌مهر، محمد: آموزش کلام اسلامی، انتشارات کتاب طه، ج 1، ص 270- 271

[19] . یزدی مطلق، محمود: امامت‌پژوهی، انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص 139، به نقل از محمد حسن مظفر: دلایل‌الصدق، ج2، ص41

[20] . سعيدي مهر، محمدـ آموزش كلام اسلامي، ج2، ص 23و 24

[21] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص

[22] . جوادی آملی، عبدالله: دین شناسی، ص 440 ، به نقل از اصول کافی، ج1، ص 68

[23] . همان، ص42، به نقل از گوهر مراد، ص 357

[24] . ملایری، موسی: تبیین فلسفی وحی (از فارابی تا ملاصدرا)، کتاب طه، ص 246

[25] . همان، ص 245

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

مقاله تحدي قرآن [1]بي پاسخ نماند. آقاي سيد محمد علي ايا ز ي در مقاله‌اي تحت عنوان «تحدي و هماورد طلبي قرآن» [2]تلاش كردند تا به پرسش‌هاي مطرح شده در آن مقاله پاسخ دهند. از ايشان سپاسگزارم، اما پاسخ‌هايشان را قانع كننده نمي‌دانم. در اينجا به شرح بعضي موارد اكتفا مي‌كنم.

اولين و مهمترين پرسش من اين بود كه منظور از واژه «مثل» يا «مانند» در آيات تحدي چيست و معيار دقيق و روشن و عيني آن كدام است؟ به عبارت ديگر اولا متني كه مخالفان قرار است (در رقابت با قرآن) بياورند، از چه نظر بايد مانند قرآن باشد و ثانياً با كدام معيار عيني و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه آيا متن ارائه شده، از آن نظر واقعا مانند قرآن هست يا نه؟ ايشان در پاسخ به بخش اول پرسش در ابتداي مقاله فرموده‌اند: «مانند قرآن يعني با تمام ويژگي‌هاي صوري و معنوي». سپس در جاي جاي مقاله و به طور پراكنده ويژگي‌هاي قرآن را بدين شرح آورده‌اند:

«هدايتگري، جداسازي حق از باطل، شفا و رحمت، پندآموزي و يادآوري، رحمت و بشارت، فصاحت و بلاغت، عمق معاني، تحول آفريني، تمدن سازي، تصويرسازي هنري ، جاذبه معنوي، تاثير دروني، شگرفي محتوا و ژرفايي معنايي كلمات در بيان مقاصد معنوي، پايان ناپذيري، شگفت‌انگيزي، نظام‌وارگي و…»

    در اينجا بايد پيرامون سه نكته بحث كنم:

1) آيا قرآن واقعا واجد اوصاف مذكور است؟ بگذاريد كمي دقيق‌تر و جدي‌تر به اين پرسش بپردازيم. قرآن به اعتقاد مسلمانان (و بنا به ادعاي خودش) انسان‌ها را به سوي حق و حقيقت هدايت مي‌كند و از اباطيل و خرافات مي‌پرهيزاند. به عبارت ديگر قرآن حق را از باطل جدا مي‌كند و به ما مي‌گويد كه حق چيست و باطل كدام است و اين يعني همان هدايت‌گري قرآن. اما پرسش اين است كه آيا اين ادعا مطابق با واقع هم هست؟ از كجا و با كدام دلايل و براهين محكم و قاطع معلوم شده است كه همه آنچه قرآن حق مي‌نامد واقعا حق و همه آنچه باطل مي‌نامد، واقعا باطل است؟ به عنوان مثال قرآن محمد را هم پيامبري الهي و هم خاتم پيامبران معرفي مي‌كند. آيا اين گزاره‌ها واقعا صادق و مطابق با واقع‌اند؟ به كدام دليل؟ قرآن از معاد جسماني سخن مي‌گويد، اما آيا وقوع معاد آن هم به نحو جسماني قابل اثبات است؟ مطابق قرآن اگر نماز نخوانيم، عذاب جهنم در انتظار ما خواهد بود. اين مدعا با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ از اينها بالاتر قرآن اولا به وجود خدايي كه جهان را آفريده است اذعان مي‌كند و هم چهره‌اي خاص را از آن به تصوير مي‌كشد. آيا خدا واقعا وجود دارد؟ و اگر خدايي هست، آيا همان خدايي است كه قرآن از آن سخن مي‌گويد؟ من نمي‌توانم در اين موارد قضاوت كنم، اما مي‌پرسم كدام دلايل و شواهد و قرائن محكم و قطعي صدق آموزه‌هاي قرآني را اثبات يا تأييد كرده‌اند؟ آيا همه دستورات و احكام اخلاقي و فقهي قرآن مطابق با عقل سليم و وجدان و فطرت انساني و در جهت تكامل روحي و معنوي است؟ آيا اگر واقعا آخرتي در كار باشد، عمل به آموزه‌هاي قرآني موجب سعادت، و انكار و عمل نكردن به آن موجب شقاوت ابدي مي‌شود؟ كدام يك از اين مدعيات بدون استناد به قرآن و با دلايل مستقل عقلی و يا شواهد و قرائن ديگر اثبات يا تأييد شده‌اند؟ تقريبا تمام آموزه‌هاي محوري قرآن (چه در بعد جهان شناسي و چه در بعد اخلاقيات) فقط مدعاي صرف‌اند و اين مدعيات البته ممكن است حق و ممكن است باطل باشند. در اين صورت چگونه و با كدام مجوز عقلي يا اخلاقي مي‌توانيم با قاطعيت و نهايت جزم و یقين، قرآن را «هدايتگر» و «جداكننده حق از باطل» بدانيم؟

   يكي از اوصافي كه تقريباً همه عالمان اسلام به آن اشاره مي‌كنند و آن را موضوع اصلي تحدي قرآن مي‌دانند، فصاحت و بلاغت است. آقاي ايازي هم مانند همه عالمان اسلام معتقدند كه فصاحت و بلاغت قرآن آنقدر زياد است كه آدمي را به حيرت مي‌افكند و هيچ بشري نمي‌تواند متني بياورد كه به اندازه متن قرآن فصيح و بليغ باشد. فصاحت به معناي شيوايي و روان بودن سخن و بلاغت به معناي گويا و رسا بودن كلام و خالي بودن آن از ابهام و ایهام است. آيا قرآن واقعا واجد چنين وصفي آن هم در حد اعجاز است؟ اگر چنين است، چرا در فهم و تفسير قرآن اين همه اختلافات عظيم و تشتت آرا در بين عالمان اسلام وجود دارد؟ امت اسلام در فهم معناي قرآن به هفتاد و سه فرقه تبديل شده و حتي عالمان درون هر فرقه هم در تفسير آيات قرآن و فهم معاني آن هزارگونه اختلاف و تشتت آراء دارند. حال با چنين وضعي چگونه مي‌توان گفت كه: متن قرآن آنقدر شيوا، روان، گويا، رسا و عاري از ابهام و ایهام است كه آدمي را به حيرت مي‌اندازد و بشر عادي نمي‌تواند متني در اين حد از فصاحت و بلاغت بياورد؟

   آيا قرآن واقعا تمدن‌ساز است؟ من قضاوت قطعي نمي‌كنم، ولي به هر حال عده‌اي معتقدند كه قرآن تمدن اعراب و ايران را به انحطاط كشيد و اكنون نيز مانعي بر سر راه پيشرفت تمدن بشري است. كداميك از دو طرف حق را مي‌گويند؟ من نمي‌دانم، ولي مي‌گويم گزاره «قرآن تمدن ساز است» نه معناي محصلي دارد و نه دليل قابل قبولي آن را تأييد مي‌كند. شايد بگوييد عرب قبل از اسلام وحشي و بيابان گرد و سوسمارخور و جاهل و … بود و دختران را زنده به گور مي‌كرد. ولي قرآن آمد و آنها را از آن وضع نجات داد. در پاسخ مي‌گويم اولا منبع همه ادعاهايي كه در مورد عرب دوران قبل از اسلام گفته مي‌شود، تاريخي است كه به دست مسلمانان مومن و معتقد، آن هم صد سال پس از مرگ پيامبر اسلام نوشته شده است. چنين منبعي در اين بحث از كدام اعتبار و حجيت برخوردار است؟ ثانیا مگر تمدن یک مفهوم ثابت و معین و مشخص دارد؟ وضعیتی که پس از ظهور و گسترش اسلام در جامعه عربستان بوجود آمد، شايد نسبت به گذشته از مزايايي برخوردار بود، ولي آيا مي‌توان از اين تغيير وضعيت با تعبير «متمدن شدن جامعه‌اي بي تمدن»‌ ياد كرد؟

   به هر حال وقتي از مخالفان مي‌خواهيم متني بياورند كه ويژگي‌هاي مذكور را مانند قرآن داشته باشد تا بتوانيم آن را «مثل قرآن» بناميم، ابتدا بايد نشان دهيم كه قرآن واقعاً چنان اوصافي را دارد، در غير اين صورت، يعني وقتي مخاطبان ما متصف بودن قرآن به آن اوصاف را قبول نداشته و یا در آن تردید داشته باشند، تحدي به آن اوصاف بي معنا و نامعقول خواهد بود. غير مسلمانان معتقدند كه قرآن پيام‌آور ضلالت و گمراهي است و عقل سليم و وجدان سالم انساني بسياري از آموزه‌‌هاي اعتقادي و اخلاقي آن را نمي‌پذيرد. (کاری به درستی یا نادرستی این اعتقاد نداریم)، حال چگونه مي‌توان به آنها گفت: اگر راست مي‌گوييد متني بياوريد كه به اندازه قرآن هدايت‌گر به سوي حق و جداكننده حق از باطل باشد؟ آنها از طرفي هزاران اختلاف و تشتت آراء در بين عالمان اسلام (در فهم معاني قرآن) را مي‌بينند و از طرفي خودشان با رجوع به متن قرآن با ابهامات فراوان مواجه مي‌شوند، آنگاه چگونه مي‌توان به آنها گفت كه اگر راست مي‌گوييد، متني بياوريد كه مانند قرآن شيوا، روان، رسا، گويا و خالي از هر گونه ابهام و ایهام و پيچيدگي الفاظ باشد؟ تحدي قرآن به فصاحت و بلاغت هنگامي معنا دارد و معقول است كه مخالفان قبول داشته باشند كه متن قرآن بسيار فصيح و بليغ است ولي در عين حال فصاحت و بلاغت آن را در حد معجزه ندانند و معتقد باشند كه این کتاب با وجود فصاحت و بلاغت بی نظیر یا کم نظیرش، متني بشري است. اما وقتي اصل مدعا را قبول ندارند، تحدي قرآن در موضوع فصاحت و بلاغت در نظر آنها بي معني و نامعقول است.

   از اينها گذشته بسياري از اوصافي كه آقاي ايازي براي قرآن قائل شده‌اند معناي روشنی ندارند. شگفت‌انگيزي، شگرفي محتوا و پايان ناپذيري چه معناي محصلي مي‌توانند داشته باشند؟ «شفا و رحمت» ‌بودن قرآن دقيقا به چه معني است؟ آيا منظور اين است كه خواندن قرآن مي‌تواند بيماران جسمي و روحي _ رواني را شفا دهد؟ اگر اين معنا مورد نظر است، باز هم با مدعايي روبرو هستيم كه نياز به اثبات دارد، چون وجود چنين ويژگي شگفت‌انگيزي در قرآن از طرف مخالفان و منتقدان مورد ترديد است. آيا «رحمت بودن قرآن» بدين معناست كه قرآن همه جا ما را به دوستي و صلح و گذشت و عشق و وفاداري دعوت مي‌كند و لذا عمل به آن دنيايي پر از شادي و مهر و محبت و صلح و صفا براي ما به ارمغان مي‌آورد؟ اين مدعا نيز نه تنها مورد ترديد، بلكه مورد انكار مخالفان است. آنان با استناد به صدها آيه قرآن ادعا مي‌كنند كه عمل به قرآن جامعه ای خشن و بي‌رحم بوجود مي‌آورد و جنگ و خونريزي را در سطح جهان افزايش مي‌دهد. اگر معناي «رحمت بودن قرآن» اين است كه خواندن و عمل كردن به دستورات آن موجب سعادت و رحمت اخروي مي‌شود، باز هم يك مدعاي غيرقابل اثبات يا حداقل اثبات ناشده ديگر به مدعيات قبلي اضافه شده است.

   آقاي ايازي به تبع عالمان ديگر به گونه‌اي سخن مي‌گويند كه گويي اولا قرآن واجد همه آن ويژگي‌ها و اوصاف است و ثانيا اتصاف قرآن به آن ويژگي‌ها حقيقتي آشكار است كه مثل خورشيد مي‌درخشد و مخالفان و منتقدان هم به اين حقيقت اعتراف دارند! اندكي واقع بيني مي‌تواند اين تصور باطل و شگفت انگيز را از ذهن خارج كند.

2) مطابق آیات قرآن (و نظر همه مفسران) حد نصاب تحدی یک سوره است، یعنی کافی است مخالفان فقط یک سوره مثل قرآن بیاورند تا پاسخ تحدی را داده باشند. از طرفی به اعتقاد آقای ایازی منظور از واژه مثل در آیات تحدی عبات است از: واجد همه ویژگی ها و اوصاف قرآن بودن. اکنون فرض کنید می خواهیم سوره ای مثل سوره  قدر  بسازیم. اما پرسش این است که اولا مجموعه همه ویژگی ها و اوصاف این سوره به نحو جامع و مانع کدام است (این پرسش در مورد کل قرآن هم قابل طرح است)؟ ثانیا این مجموعه چگونه به دست آمده است؟ به عبارت دیگر اگر ادعا می کنیم که اوصاف این سوره (به عنوان مثال) عباتند از: الف، ب، ج، د، و ه، باید به این پرسش پاسخ دهیم که از کجا فهمیده ایم که سوره مذکور فقط همین پنج ویژگی را دارد، نه بیشتر؟ می بینیم که آقای ایازی به جای رفع ابهام از واژه مثل، بر ابهام آن افزوده و تحدی قرآن را با بن بستی دیگر مواجه کرده اند. از اینها گذشته، بیشتر اوصافی که آقای ایازی برای قرآن قائل شده اند، اگر هم واقعیتی داشته باشند، وصف کل قرآن به عنوان یک کتاب هستند، نه وصف تک تک سوره های آن. چگونه می توان ادعا کرد که سوره قدر (به عنوان مثال) تمدن ساز، تحول آفرین، جداکننده حق از باطل، پایان ناپذیر و … است؟ چه محتوای شگفت انگیز و شگرفی در این سوره وجود دارد؟ چه تصویرسازی هنری عجیبی در آن به کار رفته است؟

3) اكنون فرض كنيم که قرآن اولا واجد همه اوصاف مذکور است و ثانیا صفت دیگری ندارد. اما پرسش مهم اينجاست كه كداميك از اين اوصاف معياري عيني، دقيق و روشن دارند تا با آن بتوان در اين تحدی قضاوت كرد؟ چگونه و با كدام معيار دقيق و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه متن ارائه شده توسط مخالفان به لحاظ شگفت‌انگيز بودن، جاذبه معنوي، عمق معنايي، تاثير دروني و … مانند قرآن هست يا نه؟ آقای ایازی (همچون عالمان دیگر) از مخالفان مي‌خواهند متني بياورند كه به لحاظ «شگفت انگیز بودن» مانند قرآن باشد!؟ آيا اين خود شگفت انگیز نيست؟

پرسش ديگر من اين بود كه در اين تحدي داوري با كيست؟ فرض كنيم يك مسيحي دانشمند، حكيم، ادیب و عرب زبان در پاسخ به تحدي قرآن متنی ارائه دهد كه حاوي مضامين اخلاقي و عرفاني خاصی باشد و آنگاه مدعي شود كه اين متن نه تنها به لحاظ فصاحت و بلاغت و عمق معاني و … با قرآن قابل رقابت است، بلكه نسبت به آن برتري هم دارد. اكنون چه كسي در اين مورد بايد قضاوت كند تا معلوم شود كه در اين تحدي پيروزي از آن كدام طرف است؟ اين نكته را هم بر آن پرسش افزودم كه قضاوت مسلمانان در چنين رقابتي فاقد ارزش و اعتبار است، چرا كه آنها خودشان يك طرف دعوا هستند. آقاي ايازي در پاسخ گفته‌اند:

داور آن مي‌تواند متخصصان و كارشناسان از هر ملت و عقيده باشد، به شرطي كه اكثر كارشناسان تصديق كنند كه اين متن بر قرآن برتري صوري و معنايي با همه ويژگي‌هاي قرآن دارد. اصولا اگر متني با اين ويژگي‌ها نگارش يافت، نياز به دعوت از كارشناسان خاص از اديان و افراد لائيك ندارد. كافي است كه چنين متني با داعيه تحدي منتشر شود و با انتشار آن قضاوت ديگران را به سوي خود جلب مي‌كند و در سطح افكار عمومي مشخص مي‌شود كه آيا واقعا برتري دارد يا ندارد.

    معناي سخن آقاي ايازي اين است كه وقتي مخالفان قرآن متني را در پاسخ به تحدي ارائه دادند، بايد همه كارشناسان دنيا نظر خود را در مورد آن متن اعلام كنند و آنگاه پس از آمارگيري، راي اكثريت آنها مبناي داوري قرار گيرد! اما اشكال اين روش اين است كه هيچگاه عملي نيست. چرا كه نه مي‌توان تعريف دقيق و روشني از مفهوم «كارشناس» (آن هم در شناخت اوصافي چون: شفا و رحمت و بشارت، جاذبه معنوي، شگفت‌انگيزي، تاثيرگذاري، عمق معنا و…) ارائه داد تا مصاديق آن معلوم شود، و نه مي‌توان قضاوت همه كارشناسان جهان (از سراسر دنيا) را بدست آورد تا با شمارش آراء و مشخص شدن راي اكثريت، به نتيجه رسيد. از اينها گذشته، اگر روش درست داوري در مسابقه تحدي اين است كه نظر اكثر كارشناسان معيار قضاوت قرار بگيرد، پس در مورد هيچكدام از مواردي كه در هزار و چهارصد سال گذشته و در زمان حاضر توسط مخالفان ارائه شده است، نمي‌توان قضاوت قطعي كرد كه آيا مثل قرآن بوده‌اند و هستند يا نه، زيرا درهيچكدام از آن موارد نظر همه كارشناسان احراز نشده است تا نظر اكثريت آنها بدست آيد.

  آقاي ايازي در اين پاسخ روش ديگري را هم ارائه داده‌اند و آن اينكه مخالفان قرآن متن پيشنهادي خود را منتشر كنند و بعد از مدتي نگاه كنند و ببينند كه قضاوت افكار عمومي در مورد آن چگونه است! آخر چرا بايد چنين سخنان غیر قابل دفاعی را در مقام دفاع از قرآن مطرح كرد؟ اولا در اينجا منظور از «افكار عمومي» دقيقا چيست؟ آيا افكار عمومي مسلمانان در جوامع اسلامي مورد نظر است يا افكار عمومي مردم غيرمسلمان در جوامع غيراسلامي؟ اگر منظور ايشان اولي است، چنين افكار عمومي‌اي در اين تحدي هيچ ارزش و اعتباري ندارد و اگر منظور ايشان دومي است، افكار عمومي غيرمسلمانان هميشه (يا حداقل در اين مورد خاص) برخلاف انتظار و اعتقاد مسلمانان بوده و هست. از اينها گذشته اگر منظور ايشان از افكار عمومي، افكار كارشناسان است كه پاسخ‌شان هم در مقاله و هم در بالا آمد، اما اگر افكار عامه مردم مورد نظر ايشان است، بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه عامه مردم (چه مسلمان و چه غيرمسلمان) چگونه مي‌توانند در چنين مواردي قضاوت كنند و قضاوتشان معتبر باشد؟ ثانيا چگونه مي‌توان به نحوي اطمينان آور و معتبر به افكار عمومي دست يافت و فهميد كه عموم مردم در مورد فلان متن ارائه شده توسط مخالفان چه قضاوتي دارند؟ مثلا آقاي ايازي به اين پرسش پاسخ دهند كه نظر افكار عمومي در مورد كتاب «فرقان الحق» چيست و چگونه به اين افكار عمومي دست يافته‌اند؟ ثالثا و مهمتر از همه اينكه اصولا افكار عمومي در يك امر اعتقادي مهم و سرنوشت‌ساز چگونه مي‌تواند حجيت عقلي يا اعتقادي داشته باشد؟

   پرسش ديگر من (با توجه به مطالب فوق) اين بود كه: شما از كجا مي‌دانيد كه از هزار و چهارصد سال پيش تاكنون هنوز كسي نتوانسته متنی مثل قرآن (حتي در حد يك سوره) بياورد؟ ايشان در پاسخ گفته‌اند:

پاسخ اين پرسش روشن است چون واقعا اگر چنين كتابي به نگارش مي‌آمد و چنين ويژگي را داشت، صدايش گوش‌ها را كر مي‌كرد، ده‌ها ترجمه از آن مي‌شد، ميليون‌ها نفر شيفته و فريفته و مؤمن به آن مي‌شدند، اين نويسنده محترم و همه كساني كه همواره مترصد جواب دندان شكن به مسلمانان هستند، هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و … مجادلانه به رخ مسلمانان مي‌كشيدند، ببینید اين كتاب مثل قرآن است و همان ويژگي‌ها را دارد و متخصصان فن از مسلمان و غيرمسلمان هم آنان را تصديق مي كردند كه اين كتاب در رقابت با قرآن نوشته شده و همه ويژگي‌هاي قرآن را هم دارد ديگر چه مي‌گوييد.

 اگر آقاي ايازي به معنا، مبنا و عمق پرسش مذكور پي برده بودند، چنين پاسخ سطحي و شتابزده‌اي را در برابر آن مطرح نمي‌كردند. مبناي آن پرسش اين است كه اصولا به دلايلي كه هم در مقاله تحدي قرآن آمد و هم در اينجا (پيش از اين) ذكر شد، اصولا راهي براي قضاوت در مورد اينكه آيا فلان متن مثل قرآن هست يا نه، وجود ندارد و بنابراين هيچگاه نتيجه قطعي اين مسابقه در هيچ موردي معلوم نمي‌شود. ما هنگامي مي‌توانيم بگوييم تاكنون متنی مثل قرآن ساخته نشده است كه هم معياري عينی، دقيق و مشخص براي مقايسه متن‌ها و پي‌بردن به همانندي يا ناهمانندي آنها داشته باشيم و هم تمام نمونه‌هاي معارض از صدر اسلام تاكنون و در سراسر جهان را با آن معيار سنجيده و به نتيجه‌اي قطعي رسيده باشيم، در حالي كه نه معيار سنجش وجود دارد و نه مي‌توان با قاطعيت دم از استقراء تام زد. بگذريم. پرسش من از آقاي ايازي اين است كه گزاره «اگر واقعا چنين كتابي (ياسوره‌اي) نوشته مي‌شد، مخالفان (و از جمله راقم اين سطور) هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و گوش‌ها را كر مي‌كردند» دقيقا به چه معنايي است و منطقا چه تلازمي بين شرط و جزاي اين گزاره شرطي وجود دارد؟ چرا بايد در پاسخ به پرسش‌هاي منتقدان متوسل به سخناني بي معنا و بي‌دليل شويم؟ مدتي است كه كتاب «فرقان الحق» (به عنوان مثال) از طرف عده‌اي از مخالفان اسلام و در پاسخ به تحدي قرآن نگاشته و چاپ و منتشر مي‌شود. اين كتاب تاكنون چندين بار تجديد چاپ و به بعضي از زبان‌هاي ديگر (مانند فارسي و انگليسي) ترجمه شده و در بسياري از سايت‌هاي اينترنتي نيز در دسترس علاقمندان و پژوهشگران گذاشته شده است. هم سايت‌هاي اينترنتي و هم كانال‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي و هم نشريات متعدد در كشورهاي مختلف (آمريكا، اروپا و….) آن را مرتب تبليغ مي‌كنند؛ اما البته گوش كسي هم در اين ميان كر نشده است و قرار هم نيست كه كر شود. هر كس مي‌تواند قضاوت خود را داشته باشد. عده‌اي پذيرفته‌اند كه اين كتاب مثل قرآن است و عده‌اي ديگر آن را برتر از قرآن مي‌دانند و عده‌اي هم آن را نه مثل قرآن مي‌دانند و نه برتر از آن، و در نهايت عده‌اي نيز گفته‌اند در اين عرصه‌ها نمي‌توان قضاوت عيني و قطعي كرد و لذا موضع بي‌طرفانه گرفته‌اند. من نيز بر مبناي مطالبي كه تاكنون گفته‌ام، خود را بي‌طرف مي‌دانم. اما آقاي ايازي مي‌گويند چون مخالفان و منتقدان داد و بيداد راه نينداخته و هوار نكشيده و جار نزده و گوش‌ها را كر نكرده‌اند، پس معلوم مي‌شود اين متن مثل قران نبوده است!؟ لاجرم به اعتقاد ايشان يكي از راه‌هاي تشخيص «مثل قرآن» بودن يا نبودن متن ارائه داده شده توسط مخالفان، اين است كه نگاه كنيم ببينيم آيا گوش‌ها كر شدند يا نه ؟! (هر چند من نمي‌دانم كر شدن گوش‌ها در اينجا يعني چه؟ اگر منظور جار و جنجال تبليغاتي است، خوب آنها به اندازه كافي جار و جنجال كرده و نظر بسياري از محققان و پژوهشگران را نيز جلب نموده‌اند. مگر قرار است اتفاقي جز اين بيفتد؟) مطابق نظر ايشان، چون ميليون‌ها نفر به فرقان الحق ايمان نياورده‌اند، پس اين كتاب مثل قرآن نيست! اما مگر يكي از شرايط «مثل قرآن» دانستن يك متن اين بود كه ميليون‌ها نفر به آن «ايمان» بياورند؟ اگر پاسخ اين پرسش از ديدگاه ايشان مثبت باشد، معلوم مي‌شود كه معناي تحدي را فراموش كرده‌اند. در ماجراي تحدي، قرآن به مخالفان خود (كه بشر هستند) مي‌گويد: اگر باورتان نمي‌شود كه متن قرآن وحي الهي و كلام خداي محمد است و گمان مي‌كنيد كه اين آيات را محمد يا هركس ديگري از خودش مي‌سازد و به خدا نسبت مي‌دهد، پس شما هم كه بشر هستيد، متني مثل آن بسازيد؛ يعني از همان اول قرار است «بشر» چنين متني را در رقابت با متن قرآن بنويسد؛ پس چرا بايد توقع داشته باشيم كه ميليون‌ها نفر به آن ايمان بياورند؟ در چنين شرايطي حتی يك نفر هم به اين متن ايمان نخواهد آورد و نبايد هم ايمان بياورد، ولي اين چه ربطي به «مثل قرآن بودن يا نبودن» متن مورد نظر دارد؟ ممكن است بگوييد: بسيار خوب، توقع نداريم كه كسي به آن متن ايمان آورده باشد، اما آيا ميليون‌ها نفر پذيرفته‌اند كه متن مورد نظر «مثل قرآن» است؟ در پاسخ بايد بگويم كه من آماري از نظرات موافق و مخالف در اين مورد ندارم و اصولا نمي‌دانم چگونه مي‌توان در اين مورد آمارگيري كرد؛ بنابراين نمي‌توانم به اين پرسش پاسخ قطعي بدهم. اما بياييد هر دو حالت را فرض كنيم؛ ابتدا فرض كنيم ميليون‌ها نفر به همانندي اين متن با قرآن رای داده‌اند. خوب اين چه چيزي را اثبات مي‌كند؟ آيا مي‌توان نتيجه گرفت كه اين متن واقعا مثل قرآن است؟ هرگز! حال فرض كنيم ميليون‌ها نفر نظر مخالف داده‌اند و حتي از اين بدتر، فرض كنيم حتي يك نفر در سراسر دنيا اين متن را مثل قرآن نمي‌داند. آيا منطقاً مي‌توان نتيجه گرفت كه لابد اين متن مثل قرآن نيست؟ باز هم هرگز!

   پرسش مهم ديگري كه مطرح كرده بودم بدين قرار است: با صرف نظر از همه اشكالات گذشته فرض كنيم هيچ انساني نمي‌تواند متني مثل قرآن بياورد، آيا مي‌توان از اين واقعيت منطقاً نتيجه گرفت كه: «قرآن كلام خدا است»؟ اگر آري، به چه دليلي؟ به عبارت ديگر چگونه و با كدام دليل منطقي مي‌توان از گزاره «هيچ انساني نمي‌تواند مثل قرآن را بياورد» نتيجه گرفت كه « قرآن كلام الهي است»؟ آقاي ايازي به جاي اينكه در پاسخ به اين پرسش واضح و مهم، استدلالي عقلي و منطقي با مقدمات و نظم و ترتيب مشخص ارائه دهند، از پاسخ به آن طفره رفته و حتي به تناقض گويي افتاده‌اند:

در پاسخ به اين اشكال تحدي، اين نكته يادآوري مي‌شود كه همتاطلبي قرآن، استدلالي آغازين براي اثبات رسالت پيامبر و آسماني بودن قرآن نيست. تحدي قرآن سيري داشته و در پاسخ به پرسش‌ها و شبهاتي بوده كه در يك پروسه زماني طولاني از ناحيه مشركين مكه مطرح مي‌شده … و از اين رو تحدي قرآن جواب نقضي به مخالفان است، اگر تصور مي‌كنيد كه اين كتاب گفته‌هاي انسان است، كه شاعر است و يا با كمك ديگران از اینجا و آنجا مطالبی گردآوری کرده، شما مانند آن را بیاورید تا اثبات که کاری بشری نيست، و قرآن هم شعر نيست. بنابراين، استدلال قرآن براي آسماني بودن اين كتاب، چگونگي محتواي اين كتاب و استدلال‌هاي آن است. چون ساختار كلام قرآن دعوت به سوي باري تعالي و روشنگري و هدايتگري و توجه به عقل و انديشه و رجوع به واقعيت است. اشاره‌اي به رونده عقلاني است كه شنونده را به پيگیري فرا مي‌خواند و از اين طريق مي‌خواهد مخاطب خود را آگاه سازد و تحت تأثير قرار دهد و در اثر تأمل در محتواي آن به صحت و حقيقي بودن آن پي مي‌برد.

  خواننده ارجمند به وضوح مي‌بيند كه در اينجا هيچ پاسخ روشن و مشخصي به پرسش من داده نشده و فقط مدعاي تحدي تكرار شده است. بالاخره معلوم نشد كه به چه دليل عجز آدميان از نوشتن متني مثل قرآن، اثبات مي‌كند كه قرآن كلام خداست. حتي اگر فرض كنيم كه غيربشري بودن متن قرآن اثبات مي‌شود، الهي بودن آن با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ فراموش نكنيم كه آيات تحدی مي‌خواهند از عجزآدميان در ارائه متنی مثل قرآن، نتيجه بگيرند كه قرآن كلام خداست.

  در مقاله تحدي قرآن گفته‌ام كه: حتي اگر فرض كنيم تا روز قيامت هيچ بشري نتواند كتابي مثل قرآن بياورد، بازهم غيربشري بودن قران اثبات نمي‌شود. چرا كه ممكن است يك انسان باهوش، با اتكا به استعداد و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي، از خود اثري علمي يا هنري به يادگار بگذارد كه هيچ انسان ديگري نتواند مثل يا برتر از آن را بياورد و چون چنين فرض و احتمالي كاملا معقول و منطقي است، پس از گزاره «هيچ انسانی نتوانسته و حتي نخواهد توانست كتابي مثل قرآن بياورد» نمي‌توان منطقا نتيجه گرفت كه «قرآن ساخته ذهن و زبان پيامبر نيست بلكه منشائي غيربشري دارد». از اين بالاتر حتي اگر فرض كنيم غيربشري بودن قرآن اثبات شود، باز هم بايد توجه كنيم كه «غيربشري» بودن معادل «الهي» بودن نيست و از گزاره «قرآن كلام غيربشر است» به تنهايي نمي‌توان نتيجه گرفت كه «قرآن كلام خداست» . در برابر اين سخنان من، آقاي ايازي گفته‌اند:

پاسخ به اين اشكال هم روشن است. زيرا هر چند خداوند در قرآن از همه انسان‌ها در هر مرتبه‌اي علمي فردي و جمعي مي‌خواهد كه اگر مي‌توانيد با استعداد و نبوغ و ذوق هنري و ادبي و آموزش‌هاي علمي مانند قرآن را بياوريد، اما آورنده اين كتاب كه چنين موقعيتي نداشته و پيامبر امي و درس ناخوانده بود و پيش از رسالت، سابقه شعر و سخن اديبانه گفتن از سنخ قرآن نداشته است.

   ولي مگر من گفته بودم كه پيامبر اسلام آموزش‌هاي علمي ديده بود؟ من در فرض خودم فقط از هوش و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي و حكمت و دانش و تجربه‌اي كه ممكن است يك فرد (هر چند درس ناخوانده ) در طول چهل سال زندگي پرفراز و نشيب خود كسب کرده باشد، ياد كردم. آيا مي‌توان اثبات كرد كه آورنده قرآن هيچ كدام از اين شرايط را هم نداشته و انساني كاملا عامي، جاهل، بي‌سواد و بي‌تجربه بوده و هوش و استعداد چنداني هم نداشته است؟ هرگز! پس نبايد گفت كه شرايط پيامبر اسلام به دليل امي بودن و يا زندگي در جامعه‌اي عقب افتاده با فرض من در مطلب مورد بحث متفاوت است. اينكه پيامبر اسلام پيش از رسالت سابقه شعر گفتن و يا سخناني از سنخ قرآن نداشته است نيز (با فرض صحت) مشكلي را حل نمي‌كند. ممكن است پيامبر از سن چهل سالگي شروع به سخن گفتن با سبك ادبي و قرآني كرده باشد. چنين امري به هيچ روي محال نيست. آقاي ايازي براي تحكيم مدعاي خود شاهدي مي‌آورند كه از اين قرار است:

پيامبر در خارج از بيان قرآن مانند يك انسان معمولي سخن گفته است. احاديث نبوي كه از پيامبر ثبت و ضبط شده و در منابع حديثي موجود و شاهد بر گفتار است. از مقايسه ميان اين دو دسته از كلمات، تفاوت آنها مشخص مي‌شود. اگر كسي هوش و استعداد و نبوغ دارد، بايد هم در كلمات قرآن و هم در احاديث نبوي آن را به كار گيرد. اما نه اينكه در جايي آن گونه و در جايي اين گونه باشد و اين نشان مي‌دهد كه كلمات قرآن از سنخ ديگري است و باز همين مقدمات است و مسلمانان اذعان كرده‌اند كه كلمات قرآن نمي‌تواند برساخته پيامبر باشد.

  عجبا! اينكه پيامبر در قرآن به سبكي خاص سخن گفته و در خارج از آن به سبكي ديگر، نشان مي‌دهد كه قرآن كلام خودش نيست!؟ آخر كدام صاحب اثر ادبي و هنري را مي‌شناسيد كه در اثر ادبي و هنري خودش به همان سبكي سخن گفته باشد كه در زندگي عادي‌اش سخن مي‌گويد؟ اصولا آيا محال است كه وقتي كسي ادعا مي‌كند كلماتي به او وحی مي‌شود، آن كلمات را به سبكي خاص و متفاوت بيان كند تا بيشتر مقبول افتد؟

  بيش از اين اطاله كلام را روا نمي‌دانم و يك بار ديگر از آقاي ايازي به خاطر زحمتي كه كشيده‌اند تشكر مي‌كنم.

                                                                                حجت الله نیکویی

 

 

 


[2]. رجوع کنید به سایت شخصی ایشان: www.ayazi.net

ماجرای آیات شیطانی

  • پیشگفتار
  • شرح ماجرا
  • ارائه منابع
  • ردیه های مسلمانان
  • نتیجه گیری
  • پی‌نوشتها

پیشگفتار:

با شنیدن «آیات شیطانی» همه ما به یاد رمان جنجالی آیات شیطانی و نویسنده آن احمد سلمان رشدی می افتیم. مسلمانان پس از انتشار این کتاب غوغای زیادی به راه انداختند و این کتاب را که صرفا یک رمان ادبی بود توهین به دین اسلام و محمد دانستند. آیت الله خمینی هم به عنوان یک فقیه مسلمان حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد و گفت هر جا سلمان رشدی و ناشرین کتاب را یافتید بکشید.

سلمان رشدی در فصل دوم کتاب خود داستانی را نقل میکند که بی شک نام رمان نیز برگرفته از آن است: ابوسیمبل رئیس یکی از بتخانه ها و رئیس شورای شهر جاهلیه به ماهوند که یک بازرگان است که ادعای پیغمبری کرده است پیشنهاد میکند که سه بت را به رسمیت بشناسد تا بت پرستان نیز به خدایی که او معرفی میکند (= الله) و دین جدیدی که او آورده است (= تسلیم) ایمان بیاورند. ماهوند به سوی پیروان خود میرود و این پیشنهاد ابوسیمبل رو با آنها مطرح میکند.آنها با ماهوند مخالفت میکنند و دلایل مختلفی را برای مخالفت خود می‌آورند. حمزه که یکی از پیروانش است به او پیشنهاد میکند از جبریل بپرسد. ماهوند به سمت کوه حرا حرکت میکند و با جبریل بحث میکند… بالاخره ماهوند باز میگردد و به سوی بازار مکاره میرود و دو آیه در مدح بتهای سه گانه میگوید. سرو صدا و هیاهو از این اتفاق بالا می‌گیرد و ابوسیمبل با صدای بلند فریاد «الله اکبر» سر میدهد و سجده میکند. بقیه نیز از او پیروی میکنند. ماهوند پس از مدتی آن آیات را باطل و با آیات جدیدی جایگزین میکند و میگوید آن آیات از القای شیطان بوده است.

جالب است بدانید که این فصل از رمان سلمان رشدی به صورت کامل حاصل از تخیل و هنر سلمان رشدی نیست بلکه چنین واقعه ای در زمان محمد اتفاق افتاده است. این واقعه تاریخی در کتابهای اسلامی به نام «غرانیق» معروف است و داستان ان از این قرار است که محمد برای کم کردن فشار مشرکان دو آیه در مدح سه بت می آورد و پس از مدتی میگوید که اینها جز قرآن نیست و آن آیات را باطل میکند. البته مسلمان سعی در انکار و تاویل این واقعه دارند و ردیه‌هایی بر این واقعه تاریخی نوشته اند.

کاملا طبیعی است که مسلمانان این واقعه تاریخی را انکار و تکذیب میکنند، چون اصل اسلام بر توحید و محوری ترین پیام قرآن توحید و یکتاپرستی است. با قبول این داستان اصل اسلام یعنی توحید در خطر می افتد. یادمان نرفته که روشنفکران دینی بر اثر فضای زمانه قصد داشتند به اسلام راستین بازگردند و «جامعه بی طبقه توحیدی» درست کنند. من فکر میکنم روشنفکران دینی کنونی اسلام با نقل این واقعه تاریخی بتوانند بهتر از بیضه اسلام دفاع کنند. امروزه بحث حقوق بشر داغ است و باید راهکارهایی برای حل تعارض بین اسلام و حقوق بشر اندیشید. بدین ترتیب که هر کجا که اسلام با حقوق بشر تعارض داشت بگوییم این از القائات شیطانی بوده و مورد قبول اسلام نیست. من اسم این راهکار رو «بسط تجربه شیطانی» میگذارم. شاید به نظر شما خنده‌دار باشد ولی مطمئن باشید خیلی محکمتر و قابل دفاعتر از تئوری های مشابه است. بگذریم.

من سعی کردم تمام منابع تاریخی در مورد این واقعه تاریخی را جمع آوری کنم که اتفاقا نتایج خوبی هم به دست آمد. کتابها و مقالاتی که ردیه نوشته بودند را نیز مطالعه کردم. در اینترنت مقاله فارسی مناسب و دندان گیری پیدا نکردم. یک مقاله به زبان انگلیسی از یک تارنمای مسیحی پیدا کردم و از آن در نوشتن این مقاله استفاده کردم[1]. در این نوشتار این واقعه تاریخی و منابع تاریخی آن را بررسی میکنم و در آخر به ردیه‌های مسلمانان پاسخ میدهم.

شرح ماجرا:

محمد بعد از اینکه دعوت خود را علنی کرد، شروع به توهین مقدسات و بزرگان بت پرستان کرد. برخی از بزرگان مکه از محمد خواستند که کاری به بتهای آنان نداشته باشد ولی محمد دست بردار نبود. مردم مکه در مقابل کارهایی که محمد انجام میداد بیکار ننشستند و تازه مسلمان را تحت فشار قرار می دادند. آنها را مسخره میکردند، افراد ضعیفی که به قبیله ای وابسته نبودند یا برده بودند را شکنجه میکردند. همین آزارها باعث شد که گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کنند. تحریم اقتصادی کار را سختتر کرد. اذیت و آزار روز به روز بیشتر میشد و مسلمانان ضعیفتر میشدند تا اینکه محمد در هنگام خواندن وحی جدیدش سوره النجم، وقتی به آیات 19 و 20 رسید، اینگونه ادامه داد: تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى. یعنی: اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است. غرانيق جمع غرنوق بر وزن مزدور، يك نوع پرنده آبى، سفيد يا سياهرنگ است. بعد از خواندن این دو آیه محمد سجده کرد و مشرکان و مسلمانان نیز از او پیروی کردند: به خاک افتادند و سجده کردند. بت پرستان قریش خوشحال و شادمان بودند از اینکه محمد بتهای سه گانه آنها یعنی لات،عزی و منات به رسمیت شناخته است. این خبر به مسلمانی که به حبشه مهاجرت کرده بودند رسید. آنها از حبشه بازگشتند. بعد از این واقعه جبرئیل می آید و به محمد می گوید این آیات از طرف من نبوده است و با آوردن آیات 73و 74 سوره اسراء محمد را توبیخ میکند:» و نزديك بود كه تو را از آنچه به تو وحى كرده‏ايم باز دارند تا غير آن را بر ما بر بندى و آن گاه تو را دوست گيرند و اگر تو را استوار نمى‏داشتيم، به راستى نزديك بود اندك ميزانى به آنان گرايش يابى» . پس با آیاتی جدید آن دو آیه را باطل میکند و برای دلداری محمد و سرپوش گذاشتن بر روی این ماجرا آیه 52 سوره حج را می آورد. به این مضمون که: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستاده‏ايم، مگر آنكه وقتى آرزو كرد شيطان در آرزوی وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مى‏كند سپس آيه‏هاى خويش را استوار مى‏كند كه خدا دانا و فرزانه است.
ارائه منابع:

منابع زیادی در مورد این ماجرا وجود دارد. متن دو کتاب تاریخ طبری و طبقات ابن سعد را به صورت کامل می آورم و آدرس این واقعه در بقیه کتابها را برای شما میگذارم. از منابعی که متعلق به قرن چهارم به بعد هستند، فقط آدرس کتابهای مهم را میگذارم چون تعداد این منابع خیلی زیاد هستند.

1- طبقات کبری، ج1 ص:191

محمد بن عمر واقدى از يونس بن محمد بن فضاله ظفرى، از پدرش و كثير بن زيد از مطّلب بن عبد الله بن حنطب نقل مى‏كنند چون پيامبر (ص) ديد قوم او از ديدارش خوددارى مى‏كنند، گاه كه تنها نشسته بود، مى‏گفت كاش چيزى بر من نازل نمى‏شد كه موجب نفرت و رميدگى ايشان از من شود. پيامبر (ص) به دوستان و خويشاوندان خود نزديك مى‏شد و آنها هم پيش او مى‏آمدند، روزى پيامبر (ص) در مجلسى در يكى از انجمن خانه‏هاى قريش دور كعبه نشسته بود و براى آنها سوره و النّجم را مى‏خواند و چون به اين آيات رسيد كه مى‏فرمايد:

أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (53: 19- 20) «چه بينيد اى مشركان در لات و عزى و منات سوم ديگر» شيطان اين دو كلمه را بر زبان آن حضرت جارى ساخت «تلك الغرانيق العلى و انّ شفاعتهن لترتجى» «اينان خوب چهرگان بلند مرتبه‏اند و شفاعت ايشان مورد اميد است» و سپس پيامبر (ص) تا آخر سوره را خواند و سجده كرد و تمام حاضران سجده كردند و وليد بن مغيره كه پير مردى فرتوت بود و نمى‏توانست سجده كند، مشتى خاك برداشت و بر پيشانى نهاد و گويند شخصى كه مشتى خاك برگرفت و به پيشانى نهاد، ابو احيحه سعيد بن عاص بود و او هم پيرى فرتوت بود، برخى هم مى‏گويند هر دو نفر اين كار را كردند، و مردم راضى و خشنود شدند و گفتند معلوم شد كه خداوند مى‏آفريند و مى‏ميراند و خلق را روزى مى‏دهد و به هر حال الهه‏هاى ما هم پيش خداوند براى ما شفاعت خواهند كرد. و به پيامبر گفتند اكنون كه براى خدايان ما بهره و نصيبى قرار دادى ما با تو همراهيم. اين سخن بر رسول خدا سخت گران آمد و در خانه نشست. شامگاه جبرئيل به حضور رسول خدا آمد، پيامبر (ص) سوره را خواند، جبرئيل گفت: من اين دو كلمه را نياورده‏ام، و پيامبر (ص) فرمود: من چيزى را كه خدا نفرموده است بر او بستم و خداوند اين آيه را به پيامبر (ص) وحى فرمود:

و اگر خواستند تو را بيازمايند از آنچه وحى فرستاديم به سوى تو، تا بر ما افترا بندى و آن گاه تو را دوست خود بگيرند … تا آن جا كه مى‏فرمايد پس نمى‏يابى براى خود ياورى بر ما. محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام نقل مى‏كند كه مى‏گفته است موضوع اين سجده ميان مردم شايع شد و خبر به حبشه رسيد و آن جا چنين گفته شد كه وليد بن مغيره و ابو احيحه هم پشت سر پيامبر (ص) سجده كرده‏اند، آنها گفتند در صورتى كه امثال اين دو نفر مسلمان شده باشند كسى در مكه باقى نمى‏ماند كه سجده نكرده باشد و به هر حال زندگى با خويشاوندان خودمان براى ما دوست داشتنى‏تر است و از حبشه بيرون آمدند. همين كه به فاصله يك ساعت راه با مكه رسيدند، به گروهى از مسافران بنى كنانه برخوردند و از آنها درباره قريش و چگونگى حال ايشان پرسيدند، گفتند: محمد (ص) خدايان ايشان را به نيكى ياد كرد و همگى از او پيروى كردند، سپس از آن برگشت و خدايان آنها را دشنام مى‏دهد آنها هم به همان شرارت خود برگشتند و ما آنها را در اين حال ترك كرديم، مسلمانان با يك ديگر براى برگشت به حبشه مشورت كردند و گفتند حالا كه تا اينجا رسيده‏ايم برويم ببينيم قريش در چه حالى هستند و تجديد ديدارى هم بكنيم و سپس برگرديم.

محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن نقل مى‏كند ايشان وارد مكه شدند و هر كس در جوار كسى قرار گرفت مگر ابن مسعود كه‏ اندكى ماند و برگشت. واقدى مى‏گويد: آنان در رجب سال پنجم بيرون شده بودند و تمام ماه شعبان و رمضان را آن جا بودند، و موضوع سجده در ماه رمضان صورت گرفت و آنها در شوال سال پنجم برگشتند.[2]

2- تاریخ طبری، ج3 ص:880

…و چنان بود كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به صلاح قوم خويش راغب بود و مى‏خواست با آنها نزديك شود. محمد بن كعب قرظى گويد: چون پيمبر ديد كه قوم از او دورى مى‏كنند و اين كار براى او سخت بود آرزو كرد كه چيزى از پيش خداى بيايد كه ميان وى و قوم نزديكى آرد كه قوم خويش را دوست داشت و مى‏خواست خشونت از ميانه برود و چون اين انديشه در خاطر وى گذشت و خداوند اين آيات را نازل فرمود:

«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (53: 1- 3)» يعنى: قسم به آن ستاره وقتى كه فرو رود كه رفيقتان نه گمراه شده و نه به باطل گرويده است، و نه از روى هوس سخن مى‏كند. و چون به اين آيه رسيد كه: أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (53: 19- 20 ) يعنى: مرا از لات و عزى، و منات سومين ديگر، خبر دهيد.

شيطان بر زبان وى انداخت كه تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى.

يعنى اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است.

و چون قرشيان اين بشنيدند خوشدل شدند و از ستايش خدايان خويش خوشحالى كردند و بدو گوش دادند و مؤمنان نيز وحى خدا را باور داشتند و او را به خطا متهم نمى‏داشتند و چون پيمبر در قرائت آيات به محل سجده رسيد سجده كرد و مسلمانان نيز با وى سجده كردند و مشركان قريش و ديگران كه در مسجد بودند به سبب آن ياد كه پيمبر از خدايانشان كرده بود به سجده افتادند و هر مؤمن و كافر آنجا بود سجده كرد، مگر وليد بن مغيره كه پيرى فرتوت بود و سجده نمى‏توانست كرد و مشت ريگى از زمين برگرفت و به پيشانى نزديك برد و بر آن سجده كرد.

گويد: و چون قرشيان از مسجد بيرون شدند خوشدل بودند و مى‏گفتند: «محمد از خدايان ما به نيكى ياد كرد و آنرا بتان والا ناميد كه شفاعتشان مورد رضايت است.» و قصه سجده به مسلمانان مقيم حبشه رسيد و گفتند قرشيان اسلام آورده‏اند و بعضيشان بيامدند و بعض ديگر به جاى ماندند، و جبريل بيامد و گفت: «اى محمد چه كردى، براى مردم چيزى خواندى كه من از پيش خدا نياورده بودم و سخنى گفتى كه خداى با تو نگفته بود.» و پيمبر خداى سخت غمين شد و از خداى بترسيد، و خداى عز و جل با وى رحيم بود و آيه‏اى نازل فرمود و كار را بر او سبك كرد و خبر داد كه پيش از آن نيز پيمبران و رسولان چون وى آرزو داشته‏اند و شيطان آرزوى آنها را در قرائتشان آورده است و آيه چنين بود:

«وَ ما أَرْسَلْنا من قَبْلِكَ من رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ الله ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ الله آياتِهِ وَ الله عَلِيمٌ حَكِيمٌ (22: 52)»

يعنى: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستاده‏ايم، مگر آنكه وقتى قرائت كرد شيطان در قرائت وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مى‏كند سپس آيه‏هاى خويش را استوار مى‏كند كه خدا دانا و فرزانه است.

و غم پيمبر برفت و ترس وى زايل شد و چيزى كه شيطان به زبان وى انداخته بود منسوخ شد و اين آيه آمد كه:

«أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏، تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏، إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ الله بِها من سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ من رَبِّهِمُ الْهُدى‏. أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى. فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى‏. وَ كَمْ من مَلَكٍ في السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا من بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ الله لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‏ (53: 21- 26)»

يعنى: آيا پسر خاص شماست و دختر خاص خداست؟ كه اين خود قسمتى ظالمانه است. بتان جز نامها نيستند كه شما و پدرانتان ناميده‏ايد و خدا دليلى درباره آن نازل نكرده جز گمان را با آنچه دلها هوس دارد، پيروى نمى‏كنند در صورتى كه از پروردگارشان هدايت سوى ايشان آمده است. مگر انسان هر چه آرزو كند خواهد داشت. كه سراى ديگر و اين سراى متعلق به خداست. چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعتشان كارى نمى‏سازد مگر از پس آنكه خدا به هر كه خواهد و پسندد اجازه دهد.

و چون قرشيان اين بشنيدند گفتند: «محمد از ستايش خدايان شما پشيمان شد و آنرا تغيير داد و سخن ديگر آورد.» و اين دو كلمه كه شيطان به زبان وى انداخته بود به دهان مشركان افتاده بود و سختى آنها با مسلمانان بيفزود و گروهى از مهاجران حبشه بيامدند و چون به نزديك مكه رسيدند شنيدند كه خبر مسلمانى مكيان نادرست بوده و در پناه ديگران يا پنهانى وارد مكه شدند و اين جمله سى و سه كس بودند كه‏ در مكه بماندند تا با پيمبر سوى مدينه مهاجرت كردند.[3]

محمد بن سعد (م 230) نویسنده الطبقات الکبری این داستان را از استاد خود واقدی نقل کرده است. محمد بن جرير طبرى (م 310) هم در تاریخ خود و هم در تفسیرش[4] این ماجرا را از افراد مختلفی نقل کرده است و جالب اینجاست که طبری این واقعه را از محمد بن اسحاق نیز روایت کرده است. تمامی گزارشها در نکات اصلی و وقوع این ماجرا با هم اتفاق نظر دارند و من فقط آدرس این ماجرا را از کتابهای دیگر نقل میکنم.

3- مقاتل بن سليمان بلخى ‏(م150) در تفسیرش این ماجرا را آورده است.[5]
4- بخاری (م256) در صحیح خود حدیثی از ابن عباس (با دو سند) روایت میکند که به صورت غیر مستقیم وقوع ماجرای غرانیق را ثابت میکند. در ادامه همین نوشتار پیرامون این حدیث بیشتر صحبت خواهم کرد.[6]
5- على بن ابراهيم قمى که‌ از مفسران شیعه قرن سوم است ‏ در تفسیر خود ماجرای غرانیق را آورده است.[7]
6- ابن ابى حاتم (م327) در تفسیر خود القرآن العظيم این ماجرا را از ده نفر روایت کرده است.[8]
7- النحاس (م338) در تفسیر خود این واقعه را از ابوبکر بن عبدالرحمن و قتاده روایت کرده است.[9]
8- الطبراني(م360) در کتاب المعجم الكبير این ماجرا را از ابن عباس و عروه نقل کرده است.[10]
9- جصاص (م370) در تفسیر خود، أحكام القرآن این ماجرا را از پنج نفر روایت کرده است.[11]
10- مطهر بن طاهر مقدسى (م381) در کتاب البدء و التاریخ این ماجرا را آورده است.[12]
11- السمرقندي (م383) در تفسیر خود از سدی و از ابن عباس به دو طریق روایت کرده است.[13]
12- ابن أبي زمنين (م399) این ماجرا را از قتاده و کلبی در تفسیر خود روایت کرده است.[14]
13- زمخشرى (م538) در تفسیر خود کشاف ماجرای غرانیق را آورده است.[15]
14- عز الدين على بن اثير (م 630) در تاریخ الکامل این واقعه را آورده است.[16]
15- ابن حجر (م852) در فتح الباری روایات زیادی در این مورد گرد آورده است و دو سند آن را صحیح دانسته است.[17]
16- جلال الدين سيوطى ‏( م 911) در تفسیر خود 18 روایت در مورد غرانیق آورده و ضمن بررسی اسناد روایت، از حقیقت تاریخی این ماجرا دفاع کرده است.[18]
این منابعی که ذکر کردم تقریبا یک سوم مواردی است که یافته‌ام. آوردن آدرس تمامی منابع از حوصله این نوشتار خارج است. سعی کردم فقط منابع قدیمی و مهمتر را بیاورم. تمامی منابع بر روی پنج نکته کلیدی اتفاق نظر دارند:

1- این که محمد مایل به کم کردن آزار مشرکان بوده و نمی‌خواسته شرایط با نزول آیات تازه بدتر شود.
2- محمد آرزوی وحی تازه‌ای داشته که بین مسلمانان و بت‌پرستان صلح برقرار کند.
3- وقتی محمد داشت سوره نجم را می‌خواند شیطان آیاتی را بر قلب و مغز او القاء و وارد قرآن کرد.
4- پس از این ماجرا جبرئیل بر محمد نازل شد و گفت آن دو آیه از طرف الله نبوده است و آن آیات را با آیات جدیدی منسوخ کرد.
5- جبرئیل برای اینکه کار محمد را عادی جلوه دهد و او را دلداری دهد، آیه 52 سوره حج را آورد مبنی بر اینکه شیطان قبلا در زمان انبیاء گذشته نیز چنین کارهایی را میکرده است.
ردیه های مسلمانان:

قبول این ماجرا سئوالات زیادی را مطرح میکند. اصلی‌ترین سئوال این است که آیا شیطان همین یک دفعه چنین کاری کرده است یا این ماجرا باز هم تکرار شده است؟ اصلا چگونه میتوان به چنین پیامبری و کتابش اعتماد کرد؟ به همین خاطر مسلمانان راه درست را در این دیده‌اند که این واقعه تاریخی را به کلی انکار کنند. این ردیه‌ها از زمانهای دور تاکنون ادامه دارند و استدلالهایی مشابه دارند. نویسندگان تفسیر المیزان[19] و نمونه[20] هر کدام ردیه‌ای دارند. محمود رامیار در تاریخ قرآن[21] و عطاالله مهاجرانی در کتاب نقد توطئه آیات شیطانی[22] نیز استدلالهایی بر علیه این ماجرا دارند. من سعی میکنم به تمام این ردیه‌ها پاسخ بدهم.
1- این ماجرا کذب محض و از جعلیات دشمنان اسلام است.

اولین جمله‌‌ای که اسلام‌گرایان بعد از نقل این ماجرا میگویند، جمله بالا است. لازم به توضیح نیست که این جمله هیچ ارزشی ندارد. اما مسلمین بعد نقل جمله بالا نقل قول چند نفر دیگر هم می‌آورند که چنین چیزی گفته‌اند و همگی هم بدون استدلال و منطق است. من فقط میخواهم راویان این ماجرا که کم نیستند را ذکر کنم تا ببینیم این به اصطلاح دشمنان اسلام چه کسانی هستند. کسانی که اولین راویان این ماجرا بوده‌اند به 16 نفر می‌رسند: عروۃ بن زبیر، عکرمه، أبى صالح، عبدالله بن عباس، ابن شهاب زهری، الکلبی، محمد بن كعب القرظي، محمد بن قيس، أبي العالية، سعيد بن جبير، مجاهد، ضحاك، قتادة، السدي، أبو بكر بن عبد الرحمان بن الحارث، مطّلب بن عبد الله بن حنطب.

اگر اینها دشمنان اسلام هستند پس بدا به حال اسلام، با این حرف شیادانه کل احادیث اسلامی زیر سئوال میرود. فقط از ابن عباس بالای 1600 حدیث در صحیحین (صحیح بخاری و صحیح مسلم) روایت شده است. بقیه نیز به همین ترتیب از راویان مورد اعتماد هستند و روایات زیادی از آنها روایت شده است. البته در هیچ کتابی هم نگفته‌اند که اینها دشمنان اسلامند.

افرادی که اینها را در کتابهای خود آورده‌اند از علمای بزرگ زمان خود و حتی تاریخ اسلام بوده اند: محمد بن جریر طبری، واقدی، ابن سعد، سیوطی، ابن حجر، زمخشری، ابن المنذر، ابن أبي حاتم، البزار ،ابن مردويه، الطبراني. اینها انسانهایی دیندار بوده‌اند که تمام عمر خود را صرف آموختن قرآن و شناخت احادیث کرده‌اند و هنوز آثار اینها در تفسیر قرآن و تاریخ اسلام بینظیر است. مطمئننا هر کدام از این افراد معیاری برای انتخاب احادیث داشته‌اند و اینکه آنها را نقل کرده‌اند دلیل اطمینان آنها به اسناد آن بوده است و از فیلتر آنها رد شده است. چیزی که مشخص است این ماجرا توسط یهودیان، مسیحیان و یا انسانهای ملحد روایت و مکتوب نشده است، بلکه انسانهای کاملا دینداری بوده‌اند که صرفا به خاطر باورهای خود و علاقه به دین اسلام این روایت را جمع آوری کرده‌اند. برخی برای نوشتن کتابهای تاریخی و حدیث خود به شهرهای مختلف سفر کرده‌اند و سختیهای زیادی را به جان خریده‌اند.
2- راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست.

این هم مغلطه دیگری است که بسیار رایج است. آخوندها آن چنان در مورد اسناد احادیث صحبت میکنند، که انگار دارند در مورد جراحی مغز صحبت میکنند. به هر حال این یک مغلطه است و قبلا در تارنمای زندیق به آن پاسخ داده شده است[23] . در مورد این حدیث باید گفت که تعداد راویان آن زیاد است پس اعتبار آن نیاز زیاد است. بدین ترتیب که احتمال اینکه هر 16 نفر اشتباه کرده باشند یا این حدیث را جعل کرده باشند خیلی کم است. از طرفی علمای زیادی مانند سیوطی، ابن حجر و غیره این راویان را مورد اعتماد دانسته‌اند. همچنین چند سند از اسناد این حدیث را صحیح دانسته‌اند[24]. اینکه میگویند این روایت از ابن عباس نیز به هیچوجه مشخص نیست هم کاملا دروغ است چون در همین منابعی که معرفی شد با پنج سند مختلف از ابن عباس روایت شده است.

3- ادله قطعيى كه دلالت بر عصمت آن جناب دارد متن اين روايت را تكذيب مى‏كند.
اصلی‌ترین استدلال مسلمانان این است که انبیاء و خصوصا محمد بن عبدالله معصوم هستند و محال است که یک شخص معصوم چنین کاری کرده باشد. من نمیخواهم وارد بحث عصمت و بی‌پایه بودن آن بشوم، فقط این را میگویم که این استدلال نیست بلکه یک مغلطه است که به آن مغلطه مصادره به مطلوب[25] می‌گویند. ما میگوییم منابع تاریخی تصریح دارند بر اینکه غرانیق اتفاق افتاده است. پس محمد معصوم نبوده است. اما آخوند چه کار میکند؟ می‌آید گزاره معصوم بودن محمد را که محل مناقشه است برای خود مصادره میکند و میگوید که غرانیق اتفاق نیفتاده است، چون محمد معصوم بوده است! مسلمین نمیتوانند معصوم بودن محمد را مقدمه خود بگیرند زیرا این گزاره محل مناقشه است و نمیتوانند گزاره‌ای که مورد قبول طرفین نیست را به مقدمه خود بگیرند. فقط میتوانند از منابع تاریخی که مورد قبول دو طرف هست، برای اثبات ادعای خود استفاده کنند. همین ماجرای غرانیق یک مثال نقض برای عصمت محمد است.

4- آیات زیادی از قرآن متضاد با این ماجرا وجود دارد و با توجه به این آیات جعلی بودن داستان مشخص میشود.
این مورد هم مانند مغلطه‌ی قبلی است. این استدلال زمانی درست است که قبول کنیم قرآن هیچ گونه تناقض و اشکالی ندارد. که ما این را قبول نداریم. در پاسخ به این مغلطه میتوان گفت همین آیه 52 سوره حج که مورخان و مفسران در مورد این ماجرا میدانند کفایت میکند و شما باید تعارض این آیه را با آیات مورد نظر خود حل کنید و بعد به سراغ ماجرای غرانیق بیایید. آیه 52 سوره حج تصریح دارد بر اینکه شیطان میتواند آیات شیطانی خود را بر انبیاء القاء کند. حال شما صد آیه متضاد با این آیه بیاورید چیزی عوض نمیشود به جز اینکه تناقض دیگری به تناقضات قرآن افزوده میشود.

5- ابن اسحاق این ماجرا را در کتاب خود نیاورده است.
باید به نکته توجه کرد: اول اینکه روایت ابن اسحاق معیار حق و باطل نیست و آنقدر راویان این واقعه زیاد هستند که حقیقت تاریخی آن برای ما اثبات میشود. دوم اینکه کتابی که الان به نام سیره ابن اسحاق موجود است دقیقا آن کتابی نیست که ابن اسحاق نوشته است، بلکه توسط ابن هشام (م218) خلاصه‌نویسی و بعضا قسمتهایی از آن حذف شده است. اما در پاسخ باید گفت که شوربختانه باز هم آخوندها دروغ گفته‌اند چون همانطور که در معرفی منابع گفتم طبری این ماجرا را از ابن اسحاق روایت کرده است. پس ابن اسحاق این ماجرا را گزارش کرده ولی ابن هشام آن را سانسور کرده است. آثار این سانسور در کتاب موجود است، به این قسمت که در مورد بازگشت مهاجران از حبشه است توجه کنید:

مهاجرين مكه كه بحبشه هجرت كرده بودند چنانچه پيش از اين گفتيم در تحت حمايت نجاشى پادشاه حبشه در كمال آسايش و امنيت بسر ميبردند تا اينكه بدانها خبر رسيد كه مشركين مكه تمامى مسلمان شده‏اند، اين شايعه دروغ موجب شد كه جمعى از مهاجرين پيش از آنكه صحت و سقم اين خبر را تحقيق كنند بار سفر مكه را ببندند و بسوى شهر و ديار اصلى خود مراجعت كنند و چون بنزديكى شهر مكه رسيدند متوجه شدند كه اين خبر شايعه. دروغى بيش نبوده و مشركين مكه مسلمان نشده‏اند، از اين رو جمعى از آنها ناچار شدند مخفيانه وارد شهر شوند، و جمعى مجبور شدند ببزرگان قريش پناهنده گردند و در پناه و حمايت ايشان بشهر درآيند.[26]

میبینیم که ابن هشام با همه تلاشش برای سانسور، بازگشت مهاجران از حبشه را گزارش کرده است. اما دلیل آن را گزارش نکرده است. دلیل آن همان ماجرای غرانیق بوده است که طبری از ابن اسحاق آن را روایت کرده است.
6- بخاری این ماجرا را در صحیح خود نیاورده است.

این هم درست نیست. بخاری سعی کرده است که این ماجرای شک برانگیز را سانسور کند و ضمن آوردن روایتی از ابن عباس در مورد سوره نجم حرفی از غرانیق نزده است. اما متن این حدیث به صورت غیر مستقیم ماجرای غرانیق را تایید میکند.

ابن عباس روایت میکند: پیامبر(ص) پس از اتمام سوره نجم سجده کرد و همراه او مسلمانان و مشرکان و جن وانس سجده کردند. (منبعش در قسمت منابع آمد)

واقعا چه دلیلی دارد مشرکان که در آن زمان در قدرت بودند و به شدت از محمد تنفر داشتند، همراه با او سجده کنند. مشرکانی که سخت از اهانتهای محمد به مقدساتشان دلخور بودند و همیشه او را مورد تمسخر قرار می‌دادند. از طرف دیگر مورخان گزارش کرده‌اند که پس از خوانده شدن آیات شیطانی، مشرکان خوشحال شدند و همراه محمد و بقیه مسلمانان سجده کردند. پس بدون شک این سجده کردن به خاطر ماجرای غرانیق بوده و این حدیث صحیح بخاری نیز گواه دیگری بر درستی این ماجرا است.
7- سوره حج كه آيه 52 آن را در مورد این ماجرا میدانند، در مدینه نازل شده است.

این نیز اشتباه است به چند دلیل: اول اینکه هیچ قطعیتی در مورد مکی و مدنی بودن سوره‌ها وجود ندارد و هر چه هست برمی‌گردد به احادیث و روایات.[27] این آیه هم که طبق روایات مورد اعتماد و صحیح که مفسران ذکر کرده‌اند، مکی است. اما نکته دوم این است که محمد دستور می‌داده است برخی از آیات را در سوره‌های دیگری بگذارند. نویسنده کتاب تاریخ قرآن چند حدیث در این مورد آورده است.[28] پس امکان دارد سوره مدنی باشد ولی این آیه در آن قرار گرفته باشد.
8- اگر پیامبر اینکار را کرده باشد باید مسلمین از پیروی او دست کشیده باشند.

مسلمانان میگویند: اگر پیامبر چنین کاری کرده بود، مسلمان آن زمان دیگر به او اعتماد نمیکردند و پی به فریبکاری او میبردند و از او پیروی نمیکردند.

این موضوع را باید با توجه به ویژگیهای ایمان بررسی کرد. انسانها وقتی به چیزی ایمان می‌آورند، چشم بر نقصهای آن میبندند و کورکورانه از آن اطاعت میکنند. این موضوع خیلی عجیب نیست، همانطور که اکنون مسلمانان در قرن بیست و یکم سعی می‌کنند روی تناقضات و مطالب غیرعلمی قرآن سرپوش بگذارند و توجیه کنند. نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که در این ماجرا یک نسخ اتفاق افتاده است. آیات شیطانی منسوخ و با آیات جدیدی جایگزین شده است. مسلمین خود به ناسخ و منسوخ در قرآن باور دارند. هر چند دیگر ناسخ و منوسخهای قرآن اینقدر تابلو نیستند اما به هر حال با تامل در آنها میتوان فهمید که الله اشتباهات خود را تصحیح کرده است، الله‌ که باید فرا- زمان باشد. حال مسلمین خود پاسخ دهند وقتی در طول چهارده قرن به ناسخ و منسوخ باور داشته‌اند و هیچ اشکالی در آن نمی‌دیده‌اند، چرا نباید به این ناسخ و منسوخ نیز ایمان داشت؟

البته طبری و دیگران هم به این موضوع اشاره داشته‌اند که مسلمانان کاملا به محمد ایمان داشتند و هیچ وقت به وحیی که او میخواند شک نمیکردند.

9- این دو آیه با آیات بعدی ناسازگار است.

مسلمین میگویند: ما به صورت فرضی قبول میکنیم چنین آیاتی بوده و حذف شده است.حال نگاهی به این آیات و آیات بعدی بیندازید، ببینید چقدر بیربط و متناقض هستند. این نیز مغلطه‌ای ضعیف است. همانطور که طبری و بقیه گزارش کرده‌اند، آن دو آیه حذف میشوند و جای خود را به آیات جدیدی میدهند. پس هیچ وقت این آیات در کنار هم نبوده‌اند که بخواهد ناسازگاری آنها آشکار شود.

نتیجه گیری:

1- ماجرای غرانیق توسط مسلمانان اولیه که افراد دیندار و خداپرستی بوده‌اند روایت شده است. تعداد راویان آن به 16 نفر می‌رسد و توسط علما و مفسران بعدی نیز نقل و تایید شده است. افرادی مانند ابن حجر و سیوطی اسناد این حدیث را صحیح دانسته اند و آن را قبول کرده‌اند. علامه طباطبایی گفته است اگر سند صحیح هم باشد با توجه به عصمت نباید این موضوع را قبول کرد که در بالا توضیح دادم مطرح کردن عصمت مغالطه مصادره به مطلوب است. دلایل دیگر مسلمانان را نیز یکی یکی پاسخ دادم. چیزی که واضح است محمد خود این آیات را برای کاهش آزار مشرکان گفته است و بعد پشیمان شده است. مسلمین باید از خود بپرسند که شیطان غیر از این دو آیه چه آیات دیگری را گفته است؟ و آیا محمد رسول الله بوده است یا رسول شیطان؟ یا هر دو؟
2- این ماجرا نمونه‌ای از ناسخ و منسوخ است. یعنی الله آیاتی را نسخ و باطل میکرده است و آیات جدیدی را جایگزین میکرده است. این خود میتواند دلیلی بر تکامل قرآن در طول 23 سال باشد. چه بسا اشتباهاتی که محمد در همان زمان متوجه آن شده و آن را تصحیح کرده است.
3- از این دو آیه میتوان پاسخ مبارزه طلبی قرآن را داد. قرآن انس و جن را دعوت کرده است که با آوردن سوره‌ای نشان دهند که آورنده قرآن پیامبر خدا نیست. شیطان از جنس جن است و توانسته است دو آیه را وارد قرآن کند که حتی محمد نیز متوجه این موضوع نشده است. ممکن است مسلمین بگویند اینها سوره نیست و قرآن گفته است یک سوره بیاورید. مسلمین باید توجه کنند که این آیات از نظر کیفی مثل قرآن بوده است ، چون محمد نتوانسته تشخیص بدهد که از طرف الله نیست. از طرفی در قرآن هم منظور کمیت نبوده است چنانکه آیه 34 سوره طور گفته است:» پس اگر راستگويند بايد سخنى مانند آن در ميان آورند». اصلا چرا یک سوره دو آیه‌ای نداشته باشیم؟ یا اینکه حداقل آیات یک سوره فرضی چندتا میتواند باشد؟

کمترین نتیجه‌ای که میتوان از این موضوع گرفت این است که خود محمد هم هیچ معیاری برای تشخیص کلمات الله از کلمات غیرالله را نداشته است. حال چگونه غیرمسلمانان باید پاسخ این مبارزه‌ طلبی را بدهند؟
پی‌نوشتها:

[1] Muhammad and the Satanic Verses by Silas +

[2] الطبقات ‏الكبرى، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.

[3] تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.

[4] جامع البيان فى تفسير القرآن‏،‏ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، بيروت‏، دار المعرفه‏،1412 ق‏. ج17 ص:131. و همچنین: ترجمه تفسير طبرى،‏ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، ترجمه جمعی از مترجمان‏، تهران‏، انتشارات توس‏،1356 ش‏. ج‏7، ص: 1769.

[5] تفسير مقاتل بن سليمان‏، مقاتل بن سليمان بلخى ‏(م150)، بيروت‏، دار إحياء التراث‏،1423 ق‏. ج‏3، ص: 132.

[6] صحيح البخاري،البخاري (م256)،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول،1401 – 1981 م . ج 2 ص: 32 و ج 6 ص: 52.

[7] تفسير قمى‏،على بن ابراهيم قمى‏ (قرن: سوم)،‏ قم‏، دار الكتاب‏،1367 ش‏. ج‏2، ص: 85.

[8] تفسير القرآن العظيم،عبدالرحمن بن محمد ابن ابى حاتم (م327)، عربستان سعودى، مكتبة نزار مصطفى الباز،1419 ق‏. ج‏7، ص: 2340 و ج‏8، ص: 2500.

[9] معاني القرآن،النحاس (م338)،جامعة أم القرى – المملكة العربية السعودية،1409. ج 4 ص: 425 – 427.

[10] المعجم الكبير،الطبراني(م360)،تحقيق وتخريج : حمدي عبد المجيد السلفي،الثانية ، مزيدة ومنقحة،دار إحياء التراث العربي. ج 12 ص: 42 و ج 9 ص: 34.

[11] أحكام القرآن،الجصاص (م370)،دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان،1415 – 1994 م. ج 3 ص: 321.

[12] آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش. ج‏2،ص:654.

[13] تفسير السمرقندي،أبو الليث السمرقندي (م383)،بيروت – دار الفكر. ج 2 ص: 465 – 466.

[14] تفسير ابن زمنين،أبي عبد الله محمد بن عبد الله بن أبي زمنين (م399)،مصر/ القاهرة – الفاروق الحديثة،1423 – 2002م. ج 3 ص: 185 و ج 4 ص: 309.

[15] الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،‏محمود زمخشرى (م538)، بيروت‏، ناشر: دار الكتاب العربي‏،1407 ق‏. ج‏3، ص: 164.

[16] كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش. ج‏7،ص:83.

[17] فتح الباري،ابن حجر (م852)،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان. ج 8 ص: 332 – 335 .

[18] الدر المنثور فى تفسير المأثور،جلال الدين سيوطى ‏( م 911)، قم‏، ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،1404 ق‏.ج‏4، ص: 366.

[19] تفسير الميزان،‏سيد محمد حسين طباطبايى،مترجم: سيد محمد باقرموسوى همدانى، قم‏، انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏،1374 ش‏. ج‏14، ص: 560.

[20] تفسير نمونه‏،ناصر مكارم شيرازى ، تهران، دار الكتب الإسلامية،1374 ش‏. ج‏14، ص: 141.

[21] تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص: 148-165.

[22] مهاجرانی، عطاءالله؛ نقد توطئه آیات شیطانی، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶.

[23] سفسطه‌های رایج پیرامون تاریخ

[24] به همان منابعی که در بالا آمد نگاه کنید.

[25] برای بیشتر دانستن پیرامون این مغلطه اینجا را ببینید.

[26] زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.ج‏1،ص:232.

[27] تاریخ قرآن. ص:604.

[28] ص:260.

دکتر علی شریعتی، معلم شهید ما

امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد.
نوشته ای که دوروز قبل در صفحه نبوی در گویا آمد گزیده ای است از نظرات مرحوم دکتر علی شریعتی که وی آنها را در جلسات سخنرانی و نوشته هایش در تهران و مشهد در کتب مختلف اظهار کرده است. برای عبرت گرفتن از تاریخ و آشنایی با بلایی که سرمان آوردیم و آمد چند بار این نوشته ها را بخوانید، اگر خوب نشدید از روی آن چندبار پاکنویس کنید. ضمنا تا دو یا سه روز دیگر نظرات یکی دیگر از قهرمانان مملکت ایران را در همین جا می خوانید

اهمیت تعصب

نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را که بزرگترین و قوی ترین حفاظ های وجود ملت ها و فرهنگ ها بود، فروریخت و راه برای نفوذ و ویرانی ارزشهای تاریخی و سنتی و اخلاقی ملت های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی دفاع ماندند(1)
مردم گمراه

مردم باید زمام خود را به دست ولی بدهند وگرنه به گمراهی افتاده اند… امامت، منصبی است الهی و نه شورایی و انتخابی… امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت خود امام نه ناشی از عامل خارجی انتخاب…(2)

نقش رهبری

جهل توده های عوام مقلد منحط و بنده واری که رای شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت به هر که بانی شود اهداء می کنند و تازه اینها، غیر از آراء اسیر گوسفندی است… آراء راس ها… رهبری نمی تواند خود زاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده از متن توده منحط باشد…(3)

اهمیت ولایت

قبول و ارزش همه عقاید و اعمال دینی، منوط به اصل ولایت است.(4)

انتخاب و رهبری

رسالت سنگین رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت… اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعار رهبری و پیشرفت- یعنی تغییر انقلابی مردم- قرار دهیم آنوقت انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی دهند که با سنت ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است… کسی که با کودکان به سختی رفتار می کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می کند و به آنها درس جدید تحمیل می کند، مسلما رای نخواهد آورد… امام مسوول است که مردم را بر اساس مکتب تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شماره آراء… رهبری باید بطور مستمر، به شیوه انقلابی- نه دموکراتیک- ادامه یابد… او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی سپارد…(5)

رهبر مافوق بشر

امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند. (6)

هم رئیس دولت و هم رئیس حکومت

امام در کنار قدرت اجرایی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسوولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره امور داخلی جامعه با اوست. یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و … شیعه پیروی از امام را بر اساس آیه اطیعوالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم توصیه می کند و امام را ولی امر می داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده استو این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود….(7)

کورکورانه و تشکیلاتی

باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت… این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود. تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، بلکه اساسا اقتضای عقل، تعبد و تقلید است.(8)

دموکراسی فواحش

آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.(9)

دموکراسی راس ها

اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس ها بسپارد…(10)
منابع:

1) اسلامشناسی ص85

2) شیعه یک حزب تمام ص 151 و 167

3) امت و امامت صص 504 و 604

4) اسلامشناسی، ج 1، ص 86

5) امت و امامت و مسوولیت شیعه بودن و انتظار مذهب اعتراض

6) شیعه یک حزب تمام، امت و امامت

7) امت و امامت

8) یاد و یادآوران، حسین وارث آدم

9) حسین وارث آدم ص 99

10) امت و امامت و شیعه یک حزب تمام

ابراهیم نبوی

منبع:

http://akhbar.gooya.com/nabavi/archives/008862.php

ريشه اساطيری اديان سامی

به قلم : بهروز شیرازی

ریشه اساطیری ادیان سامی

 پيشگفتار

دين و مذهب همانند ساير پديده‌ها و علوم بشری پيدايشی تكاملی و تدريجی داشته‌اند و عمر آن به اندازه نسل بشر است. انسان برای پرسشهای هميشگی خود به دنبال پاسخ می‌گشت و هميشه درباره‌ی اين پرسشها با خود می‌انديشيد: زمین چگونه درست شده است؟ اولين انسان چطور متولد شده است؟ ايا همه چيز پس از مرگ تمام می‌شود؟و صدها پرسش ديگر كه هميشه انديشه انسان را مشغول به خود كرده بود. شايد برايتان جالب باشد كه انسان به اين پرسشها چگونه پاسخ داده است.تقريباهر ملت و تمدنی به اين پرسشها پاسخی متفاوت داده است. پاسخ هر تمدنی به اين پرسشها اساطير ان تمدن را تشكيل می دهد .برخي از اين پاسخ ها(اسطوره‌ها)شايد برای ما خيلی عجيب ويا حتی خنده‌دار باشد، اما برای آن قوم و ملت در آن زمان يك باور مقدس حساب می‌شده است،مثلا در اسطوره‌ی فينيقی، اعتقاد به خدايی «دو جنسه» وجود دارد كه با خود عشق می‌‌ورزد و به عنوان پدر و مادر باردار می‌شود يا در اسطوره‌‌ای ديگر خدايي كه با سايه‌ی خود آميزش می‌كند و اولين انسان به وجود می‌آيد.(1) برای اينكه نگاهی درست به روند پيدايش اديان داشته باشيد، بايد عمر نسل بشر را بدانيد:

«كهنترين فسيلهايی كه اطلاعاتی عمده درباره‌ی عمر بشر از آنها به دست می‌آيد در اولدائی (oldvai) در تانزانيا به دست آمده‌اند و باور بر اين است كه آنها از 1.9 ميليون سال قبل می‌باشند. در لايه‌های پايين تر همان مكان، اشكال پيشرفته‌تری از انسان آفريقايی كه سابقا»هومو » ناميده شده، به دست آمده است. اين حقيقتی كه هر دو در يك منطقه زندگی می‌كرده‌اند و در دوره‌ی قابل محاسبه‌ای از زمان (در حدود يك ميليون سال) در كنار هم می‌زيستند.»(2)

پس شناخت اسطوره می‌تواند ما را با سير چند هزار ساله انديشه بشری آشنا كند و ديدگاه درستی از دين ومذهب به ما بدهد.در اين نوشتار به نمونه‌هايی از اين اساطير كه به اديان سامی راه پيدا كرده‌اند اشاره می‌كنيم. اين نوشتار نگاهی خيلی گذرا به اسطوره و اسطوره شناسی دارد و طبعا خيلی از موارد متشابه ديگر نيز وجود دارد كه شما میتوانيد به كتابهايی كه در اين زمينه نوشته شده است ، مراجعه كنيد.

اسطوره چيست؟

اسطوره شناسی يكی از علوم جديد است كه موضوع آن مطالعه‌اساطير يك ملت است. اسطوره را از نظر علوم مختلف مانند روانشناسی،جامعه شناسی،الهيات و… مورد مطالعه قرار می‌دهند بنا به تعبيردكتررضايی:اسطوره مربوط به زمان كودكی بشريت است،در آن زمان،‌تنها چيزی كه برای انديشه‌هاو تفكرات انسان در خيال بافی محصور بود،زيرا بشردر آن زمان،تنها چيزی كه برای انديشه وتفكر وبه عبارتی برای تحقيق علمی در اختيار داشت ، فقط ذهن و خيالش بود و هنگامی كه میانديشيد چون هنوز از انديشه‌ها‌ی تجربی بهره‌مند نبود ، بنا بر اين انيشه‌اش غير از خيالاتی چند ،چيز ديگری نبود.(3)

معادل انگليسی اسطوره «Myth» و معادل انگليسی اسطوره‌شناسی «Mythology» است. در فرهنگ انگليسی آكسفورد در برابر واژه Myth دو معنی ذكر شده است:

1- داستانی از زمانهای باستان ،مخصوصا آن هايی كه برای توضيح (توجيه) پديده‌ها‌ی طبيعی گفته شده ويا شرح تاريخ نخستين بشريت. (اين گونه داستانها معمولا توضيح می دهند كه چگونه جهان آغاز شد.) 2- چيزی كه بسيار از مردم بدان اعتقاد دارند ، اما آن چيزی يا وجود ندارد و يا اشتباه است. استاد مهرداد بهار اسطوره را اين گونه تعريف می‌كند: «هر كيشي را چهار بخش است: باورها ، آئين‌ها،مكانها‌مقدس وپيروان.اسطوره اصطلاحی كلی است و در بر گيرنده‌ی باورهای مقدس انسان در مرحله ی خاصی از تطورات اجتماعی در عصر جوامع به اصطلاح ابتدايی ، شكل می‌گيرد وباور داشت مقدس همگان می‌گردد. اسطوره حتی در ساده‌ترين سطوح خود، انباشته از رواياتی است كه معمولا مقدس و درباره‌ی خدايان، موجودات فوق بشری و وقايع شگفت آوری كه در زمان‌های آغازين با كيفياتی متفتوت با كيفيات زمان عادی ما، رخ داده و به خلق جهان و اداره‌ی آن انجاميده است يا در دوران‌های دوردست آينده، رخ خواهد داد.»(4)

بنی‌اسرائيل و تورات

اسلام، مسيحيت و يهوديت هر سه دارای يك ريشه هستند، قوانين و داستانهای قرآن همان قوانين و داستانهای تورات است. تورات نيز حاصل قوانين و اساطير چند هزار ساله‌ی تمدنهای همجوار قوم بنی‌اسرائيل است. قوم‌ بنی‌اسرائيل در گذشته نيز در همين مكان كنونی يعنی كشور اسرائيل ساكن بوده‌اند، در نتيجه در كنار تمدنهای بزرگی چون سومريان، بابليان و… بوده‌اند و در اثر همجواری با اين تمدنها، اساطير مختلفی وارد تورات شده است. در سال 586 پ.م نبوكدنصر دوم به اورشليم حمله ميكند و آنجا را با خاك يكسان ميكند و در سال 539 پ.م اورشليم به دست كوروش بزرگ فتح می‌شود و كوروش يهوديان را آزاد می‌كند. پس از اين واقعه، اساطير ايرانی نيز وارد تورات می‌شوند و حتی نام كوروش نيز وارد تورات می‌شود. در مورد چگونگی يكتاپرست شدن يهوديان گروهی از تاريخ نگاران غير دينی می‌گويند، قوم ابراهيم، قبايل عبرانی بودن كه تحت حمايت يََهُُو،يكی از ايزدان كم اهميت كنعانی، با هم متحد شده بودند.(5) البته يكتاپرستی ابداع يهوديان نيست:

«شايد كهنترين نمونه پرستش خدای يكتا به » آخن آتون» فرعون مصری سلسله‌ی هجدهم بازگردد كه از 1379 تا 1362 پيش از ميلاد بر مصر سلطنت می‌كرد. او اصلاح طلب دينی بود و ستايش آتون ATON خدای خورشيد را جايگزين ستايش همه ديگر خدايان كرد و معبدی برای او ساخت. بعيد نيست كه اعتقاد به خدای يكتا در ميان يهوديان خود در پی برخورد يهوديان مقيم مصر با اين تحولات فكری در آن سرزمين بوده باشد.»(6)

 نمونه‌هايی از داستانهای اسطوره‌ای تورات

هر چند بيشتر آثار تمدنهای باستانی از بين رفته است اما طبق اندك كتابها، سنگ نوشته‌ها و الواح گِِلی كه بدست پژوهشگران و دانشمندان رسيده است نشان می‌دهد كه بيشتر داستانها و قوانين دين يهود برگرفته از تمدنهای باستانی است. به چند نمونه از اين داستانهای اساطيری توجه كنيد:

 خلقت شش روزه

در باورهايی كه مربوط به چهار دين يهود، مسيح، اسلام و زرتشت است، خداوند اين جهان را در شش روز يا شش مرحله آفريده است. بنابر روايت كتاب مقدس، در سفر پيدايش، بخش يكم ، خداوند اين جهان و همه موجودات آن را در شش روز آفريده است. همين موضوع در مسيحيت و اسلام نيز تكرار شده است، اما در دين زرتشت كه از هر سه دين سامر قديمی‌تر است خلقت زمين در شش مرحله كه مجموعا يكسال می‌شود انجام شده است و نه در شش روز: « اورمزد آسمان را در چهل روز در آغاز روز اورمزد از ماه فروردين (اولين روز سال) آفريد و بعد به مدت پنج روز درنگ كرد. بعد آب را در مدت پنجاه و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. سوم، زمين را در هفتاد روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. چهارم گياه را در بيست و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. پنجم گوسفند (حيوانات اهلی) را در هفتاد و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. ششم انسان يعنی كيومرث را در هفتاد روز آفريد يعنی از آغاز روز رام از ماه دی تا روز انيران از ماه سپندارمذ، بعد پنج روز درنگ كرد.»(7)

خلقت آدم از گِل

انسانها با الهام از كار كوزه‌گران، انسان را ساخته شده از گل می‌پنداشتند و چون وقتی انسانی می‌مرد ديگر نفس نمی‌كشيد و دم ‌و بازدم نداشت، فكر می‌كردند كه دم و بازدم همان روح بوده است كه از بدن شخص مرده خارج شده است و اصطلاح دميدن روح از اين خيال شكل گرفته است. تقريبا در اكثر اساطير انسان از گل ساخته شده است، در مصر خنوم Chnum و در بابل ارورو Aruru آدميان را از گل می‌سازند، همچنين كيومرث در اساطير ايرانی از گل ساخته شده است. در اساطير يونانی نيز انسان از گل ساخته شده است: «چون زئوس در المپ بر سرير خدايی نشست و جنگ بزرگ پايان يافت، پرمتئوس را فراخواندو فرمود: برو انسان را از گل رس بساز ،كالبد او را به شكل جاودانان بساز و من در او زندگی خواهم دميد. پرومتئوس برای به اجرا گذاشتن فرمان زئوس به محلی در يونان به نام پانوپئوس Panopeus واقع در چند كيلومتری شمال شرقی كوه دلفی رفت و بی درنگ با خاك رس ، گل آدم را ساخت وآن را شكل داد. سپس زئوس به آدمهای خاكی، زندگی بخشيد و پرومتئوس را بر آن داشت تا چيزهای لازم را به ايشان بياموزد.»(8) در سفر پيدايش، بخش دوم آيه هفت آمده است: « آنگاه خداوند از خاك زمين، آدم را سرشت.سپس در بينی آدم روح حيات دميده، به او جان بخشيد و آدم موجود زنده‌ای شد.» آدم (Adammah) لغتی عبری به معنی خاك رس می‌باشد كه مخصوص كوزه‌گری است. با اين وجود بعيد نيست كه بن مايه‌ی اين روايات همان الگوی سفالگری از خاك رس باشد.(9)

 خلقت زن از دنده‌ی چپ مرد

در بخش دوم از سفر پيدايش، آيات 18-25 ، خلقت حوا اينگونه ذكر شده است: « و خداوند گفت خوب نيست كه آدم تنها باشد، پس برايش معاونی موافق وی بسازم… و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی گرداند تا بخفت و يكی از دنده‌هايش را گرفت و گوشت در جايش پر كرد، و خداوند آن دنده را كه از آدم گرفته بود زنی بنا كرد، و وی را نزد آدم آورد. آدم گفت : همانا اين است استخوانی از استخوانهايم و گوشتی از گوشتم. از اين سبب نساء ناميده شد، زيرا كه از انسان گرفته شد. از اين سبب، مرد پدر و مادر خود را ترك كرده با زن خويش خواهد پيوست و يك تن خواهند بود آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.» ساموئل هنری هوك در كتاب خود اساطير خاورميانه، اسطوره‌ی سومری را نقل می‌كند كه شباهت زيادی با داستان خلقت حوا دارد: « در اسطوره‌ی » انكی» و «نين هورساگ» چنين نقل می‌شود كه مادر زنخدای يا همان نين هورساگ هشت گياه در باغ خدايان روياند. انكی هوس خوردن اين گياهان را كرد و فرستاده‌ی خود » اليسی مود» را برای آوردن آنها روانه كرد. انكی آنها را يكی‌يكی خورد و نين هورساگ در حال خشم ، انكی را به مرگ نفرين كرد. در نتيجه‌ی اين نفرين، هشت عضو از اعضای بدن انكی مورد هجوم بيماری قرار گرفت و در آستانه مرگ بود. خدايان بزرگ به هراس افتادند و از » انليل» كمكی ساخته نبود. نين هورساگ را ترغيب به بازگشت و رسيدگی به مسئله كردند. نين هورساگ، هشت زنخدای درمان آفريد و هر كدام دست به كار درمان هر يك از عضوهای بيمار بدن انكی شدند. يكی از عضوهای بيمار دنده‌ی خدای نام برده بود و زنخدایی كه برای درمان دنده آفريده شده بود، «نين‌تی» نام داشت. واژه‌ی نين‌تی به معنی «بانوی دنده» است. اما واژه‌ی سومری «تی» معنی دوگانه دارد و علاوه بر، دنده به معنی حيات نيز هست. از اين رو نين تی می‌تواند معنی «بانوی حيات» نيز داشته باشد. حوا در اسطوره عبری نيز معنای حيات دارد. بدين ترتيب مشاهده می‌كنيم كه يكی از شگفت‌ترين جنبه‌های اسوره‌ی عبری بهشت به روشنی ريشه در اسطوره‌ی نه چندان پخته‌ی سومری دارد.»(10)

 فريب خوردن بوسيله مار

در تورات، باب سوم از سفر پيدايش، آيات 1-18 داستان فريب خوردن حوا از مار چنين آمده است: «و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند ساخته بود هوشيارتر بود و به زن گفت: آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه‌ی درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت: از ميان درختان می‌خوريم، لكن از ميوه درختی كه در وسط باغ است،خدا كفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد. مار به زن گفت: هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا می‌داند در روزی كه از آن بخوريد چشمان باز شود و مانند خدا عارفِ نيك و بد خواهيد بود. و چون زن ديد كه آن درخت برای خوراك نيكوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذير و دانش‌افزا، پس از ميوه‌اش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند…» اما اين داستان نيز برگرفته از اساطير سومريان و اسطوره‌ی‌ بابلی گيلگمش است: « گيلگمش گياه جادويی جوانی، كه هر پيری را جوان می‌كند با خود به همراه داشت، او در راه بازگشت به خانه، جايی برای آبتنی توقف می‌كند و گياه را كناری می‌گذارد و مار آن گياه را می‌خورد و جاودانه و بی‌مرگ می‌شود. مار در داستان آدم باعث فريب حوا می‌شود كه منجر به راندن آنها از بهشت می‌شود، ولی خود به جاودانگی نمی‌رسد فقط انسان را از آن گوهر گران محروم می‌كند. اين گونه به نظر می‌رسد كه داستان آدم در تورات، اين عنصر خود، يعنی مار، را از اسطوره بابلی گرفته باشد و به صورت ناقص در داستان به كار برده باشد، زيرا يكی از علتهایی كه در اين اساطير، يعنی اساطير يونان و بابل، مار را به عنوان رباينده‌ی ماده جاودانگی می‌دانند، اعتقاد به عمر طولانی مار است كه هر سال پوست عوض می‌كند و هميشه شاداب می‌ماند. در تورات فلسفه انتخاب مار فراموش شده است.»(11)

 جهان پس از مرگ

ايده جهان پس از مرگ نيز مربوط به اساطير ايرانی و هندی می‌شود و به نظر می‌آيد كه يهوديان اين باور را هنگام فتح بابل به دست كوروش از ايرانيان اخذ كرده‌اند. اين اعتقاد سپس از يهود به مسيح و اسلام و در نتيجه كل جهان منتقل شده باشد. استاد مهرداد بهار در مورد چگونگی پيدايش اين باور در ايرانيان می‌گويد: « انديشه‌ی متبلور شده‌ی بهشت و دوزخ، كه برترين انديشه‌ی موجود كنونی در اين باره نيز می‌باشد، از ذهن ايرانی برخاسته و جهانگير شده است. علت آن نيز می‌تواند تصور ايرانيان درباره‌ی ضدخدايان يعنی ديوان باشد، يعنی تا وقتی كه انديشه انسان درباره‌ی ضدخدايان كمال نيابد و تبديل به يك نظام نگردد، نمی‌توان به تصور دوزخی‌ كامل و عذاب اخروی معتقد شد.»(12) در طرف مقابل ، با مطالعه‌ی عهد عتيق می‌بينيم كه هر جا از مجازات سخن می‌رود، بدترين مجازات را مرگ می‌داند. يهوه هر جا كه می‌خواهد گروهی را تهديد كند، در نهايت می‌گويد كه « خواهيد مرد»، اما هيچ وقت سخنی از پاد افره‌ی اخروی به ميان نمی‌آورد. به گونه‌ای كه در سفر تثنيه، بخش هجدهم، آيه 20 می‌گويد: « هر پيامبری كه به دروغ ادعا كند كه پيامش از جانب من است، خواهد مرد. » مردن نهايت تهديدی است كه در كتب عهد عتيق ديده می‌شود. دكتر مارتين هوگ معتقد است كه پس از اسارت ] بنی اسرائيل در بابل [ است كه در آئين بزرگ بعد از زرتشت توسط ايرانيان چنين افكار و عقايدی منتشر می‌شود و مورد اخذ و اقتباس قرار می‌گيرد. از جمله اين موارد كه در بابل در زمان اسارت يهوديان، از ايرانيان گرفته و منتشر شد، اعتقاد به وجود شيطان، رستاخيز و وجود فرشتگان بزرگ است، چون اين مردم پيش از اسارت اعتقاد به وجود شيطان و ديو نداشتند. روشن است كه اعتقاد به وجود و هستی شيطان است كه باور به دوزخ را در پی می‌آورد. چگونه می‌توان بدون اعتقاد به وجود شيطان و افعال و رفتارهای شيطانی اعتقاد به ورود ارواح به دوزخ برای مكافات امكان داشته باشد.(13) اسطوره‌شناسان بزرگ ديگری نظير » جيمز بار»(14)، «ميرچاالياده»(15) و «جان هينلز»(16) نيز اعتقاد به جهان پس از مرگ را دارای ريشه‌ ايرانی می‌دانند. به خاطر نفوذ همين انديشه‌های ايرانی است كه اولين بار در كتب عهد جديد سخن از جهنم و آتش و عذاب مجرمان به ميان می‌آيد. به عنوان مثال در انجيل متی بخش پنجم آيه‌ی 22 آمده است: «…و اگر به دوستت ناسزاگويی سزايت آتش جهنم است.»

تولد منجی از مادری باكره

داستان تولد مسيح از مادری باكره را حتما شنيده‌ايد، جالب است بدانيد در اساطير زرتشتی نيز داستانی شبيه به همين داستان وجود دارد. بنابر اساطير زرتشتی سه منجی پس از زرتشت می‌آيند كه اولين آنها كه اورشيدر نام دارد هزار سال پس از مرگ زرتشت و دومين آنها كه اورشيد ماه نام دارد، دو هزار سال پس از مرگ زرتشت وسومين كه سوشيانت نام دارد سه هزار سال بعد از مرگ زرتشت به دنيا می‌آيد. تولد هر سه منجی به يك شكل است و هر سه از مادری باكره متولد می شوند. داستان اسطوره‌ای تولد آنها به اين شكل است كه تخمه‌‌ی زرتشت در درياچه‌ای نگهداری می‌شود وبا فرا رسيدن هر هزاره دختر پانزده ساله‌ی باكره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای برای آبتنی به آن درياچه می‌رود و باردار می‌شود و منجی موعود متولد می‌شود. (17)

نتيجه‌گيری

آنچه در اين نوشتار آمد تنها نگاهی كوتاه و گذرا به اساطير بود . خوشبختانه مطالعه اساطير بيشتر از جنبه دينی بوده است و امروزه مشخص شده است كه تورات بر گرفته از اساطير ملتهای ديگری است كه در همسايگی بنی‌اسرائيل بوده‌اند وقوانين به اصطلاح آسمانی آن همان قوانين تمدنهای سه الی چهارهزار پيش است و كتيبه‌ها و سنگ نوشته‌های بدست آمده و خصوصا قوانين «حمورابی» اين موضوع را تاييد ميكنند. ما دراين نوشتار به دنبال اين نبوديم كه باطل بودن و آسمانی نبودن ، اديان را ثابت كنيم زيرا با مطالعه كتابها، قوانين و داستانهای اديان، بشری بودن آنها برای ما مشخص ميشود. هدف تنها آشنايی كوتاهی با اساطير و نقش آن در پيدايش اديان بود. خوشبختانه در ايران و حتی بعد از انقلاب منحوس اسلامی كتابهای زيادی در اين زمينه چاپ شده است و جالب است كه با وجود به چالش كشيدن اديان ، چگونه از زير تيغ سانسور عبور كرده‌اند. به هر حال اساطير ميتوانند درك عميقتری از دين و مذهب به ما بدهند.

پی‌نوشت‌ها

(1) – رضايی ، مهدی . آفرينش و مرگ در اساطير . تهران: انتشارات اساطير 1383

(2) G.Campbell , Bernard . Human Evolution .London: heinem ann Educational Books LTD.1967.p335 به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ 58

(3) – آفرينش و مرگ در اساطير. برگ21

(4) – بهار، مهرداد . پژوهشی در اساطير ايران. تهران: انتشارات آگاه،1375. برگ371

(5) – سويشر، كلاريس. خاور نزديك باستان.مترجم:عسكر بهرامی.تهران: انتشارات ققنوس1383. برگ97

(6) – پژوهشی در اساطير ايران. برگ 506

(7) – كريستن‌سن، آرتور.نمونه‌های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌ای ايرانيان . ترجمه: احمد تفضلی و ژاله آموزگار . تهران: نشرنو1363. جلد1 برگ29

(8) – لينسلين‌گرين، راجر. اساطير يونانی . مترجم: عباس آقاجانی . تهران: انتشارات سروش1366 . برگ37

(9) – گری،جان. اساطير خاورنزديك. مترجم: باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1378 . برگ193

(10) – هنری‌هوك ، ساموئل . اساطير خاورميانه . مترجمان : علی اصغر بهرامی و فرنگيس مزداپور . تهران: انتشارات روشنفكران،بی‌تا. برگ 157 و 158

(11) – جرمی بلك و آنتونی گرين . فرهنگنامه خدايان،ديوان و نمادهای بين النهرين باستان . مترجم: پيمان متين . تهران:انتشارات امير كبير1383 . برگ151

(12) – پژوهشی در اساطير ايران . برگ485

(13) – رضی ، هاشم . (پايان جهان- معاد و رستاخيز، ظهور سوشيانت) فروهر . س‌23 . ش‌7و8 . برگ25-31 <<به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ227

(14) – مهر،فرهنگ . ديدی نو از دينی كهن ، فلسفه زرتشت .تهران: انتشارات جامی1374 . برگ94

(15) – الياده ، ميرچا . چشم اندازهای اسطوره . مترجم: جلال ستاری . تهران: انتشارات توس1362 . برگ73

(16) – هينلز ، جان راسل . شناخت اساطير ايران . مترجم: محمد حسين باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1383

(17) – شناخت اساطير ايران . برگ200و201

علی سینا و منتظری،صفیه زن یهودی پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت سوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

سومین پرسش

پیامبر به خیبر حمله کرد، صفیه را برده خود کرد، و در همان روزی که شوهرش را، پدرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت، به او تجاوز کرد، آیا این روش برخوردی است که یک پیامبر باید داشته باشد؟

آیت الله منتظری

در رابطه با ازدواج پیامبر (ص) با صفیه لازم است به نکته هایی توجه شود:

1- صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر بود که پدر او در جنگ خیبر و شوهر او کنانه قبل از پیمان صلح کشته شده بودند، و وضع اسیران در آن روزگار از نظر زندگی بسیار بد و طاقت فرسا بود. از این رو به سفارش پیامبر بسیاری از زنهای کفار که اسیر میشدند جهت تامین معیشت یا آزاد میشدند و به ازدواج مردان مسلمان – که معمولا دارای همسر بودند – در می آمدند، و یا بصورت کنیز تحت کفالت مسلمانان قرار میگرفتند. تعدد همسر در آن روزگار امری رایج و بهترین وسیله ممکن برای تامین زندگی زنان بی شوهر – چه رسد به زنان اسیر – میبود.

دکتردکتر علی سینا:

آیت آیت الله منتظری گرامی،

این کاملا درست است که صفیه پدر و همسر خویش و همچنین بسیاری از نزدیکانش را از دست داده بود، اما شما فراموش کردید که بگوید او عزیزان خود را به دلیل اینکه پیامبر آنها را کشته بود از دست داد، کشتن مردان و دزدیدن ثروتها و زنانشان از رسوم غارنشین ها بود. از یک پیامبر خدا انتظار میرود که رسوم وحشیانه غارنشین ها را تکرار نکند و با این تکرار آنها را جاودانه نکند، بلکه معیار ها و روش های اخلاقی جدیدی را بنیان بگذارد.

شما طوری با قضیه روبرو میشوید که گویا پیامبر با ازدواج کردن با این زنها در حق آنها لطفی میکرد و باعث میشد که از بدبختیهایشان رهایی یابند، اما شما ذکر این نکته را که او خود باعث بدبختیها و وضعیت اسفبار آنها شده بود فراموش میکنید، این زنها قبل از اینکه محمد به شهرهایشان حمله کند، عزیزانشان را بکشد و آنها را به بردگی بکشاند، اسیر و بدبدخت نبودند.

کاری که پیامبر کرد دقیقا همان کاری است که سارقها و راهزن ها در ایام قدیم میکردند. یک شخص باید کاملا نظام ارزشهای اخلاقی خود را نابود کرده باشد تا بتواند اندکی نیکی در این عمل مطلقا وحشیانه و شرم آور پیامبر ببیند. کشتن مردها و تصرف زنهایشان اعمال دد منشانه ای بودند، هیچ نکته مثبتی در این اعمال شنیع دیده نمیشود.

اگر پیامبر میخواست این زنان بیچاره را از سختی نجات دهد، چرا با زنان مسن تر ازدواج نکرد؟ چرا زیباترین زن را انتخاب کرد؟ صفیه بخاطر زیبایی اش انتخاب شد، این هم حدیثی در مورد این مسئله،

جلد نخست کتاب 8 ام شماره 367

عبدالعزیز نقل میکند:

انس گفت، «وقتی رسول خدا به خیبر حمله کرد، ما نماز فجر را در صبح زود وقتی هنوز هوا تاریک بود خواندیم»، پیامبر جلو من (سوار بر مرکب) حرکت میکرد و ابو طلحه نیز حرکت میکرد و من پشت ابو طلحه حرکت میکردم، پیامبر به سرعت از راه خیبر عبور کرد و زانوی من ران پیامبر را لمس میکردند، او رانهای خود را برهنه کرد و من سفیدی رانهای او را دیدم. وقتی او به شهر وارد شد گفت «الله اکبر»، خیبر نابود شده است. هرگاه ما به سرزمینی نزدیک میشویم، صبح آنان شر میشود، او این جمله را سه بار تکرار کرد، مردم از سر کارهایشان بیرون آمدند و بعضی از آنها گفتند «محمد (آمده است)»، (برخی از همراهان ما که از ارتش او بودند گفتند) ما خیبر را فتح کردیم، اسیران را گرفتیم و غنایم نیز جمع آوری شدند. دحيه آمد و گفت، «ای پیامبر یک دختر برده از میان بردگان به من بده» پیامبر گفت «برو و هرکدام از دختر های برده شده را که میخواهی بگیر»، او صفیه بنت حیی را انتخاب کرد. مردی پیش پیامبر آمد و گفت «ای رسول الله، تو صفیه بنت حیی را به دحيه دادی و او بانوی بزرگ قبایل بنی قریظه و بنی نضیر است، و او برازنده هیچکس غیر از تو نیست. پس پیامبر گفت «آن دو نفر را (صفیه و دحيه را) بیاورید»، پس دحيه با صفیه آمدند، پیامبر به دحيه گفت، «یک دختر برده دیگر غیر از این را از میان اسرا انتخاب کن»، انس ادامه میدهد، «پیامبر او را آزاد کرد و با او ازدواج کرد».

ثابت از انس پرسید «ای ابو حمزه! پیامبر چه به او پرداخت (بعنوان مهریه)؟»، او گفت، «او خود مهریه خود بود، برای اینکه پیامبر اورا آزاد کرد و بعد با او ازدواج کرد.» انس ادامه داد» وقتی در راه بودیم، ام سلمه او را لباس (عروسی) پوشانید، و در شب او را بعنوان عروس به نزد پیامبر آوردند.

باتوجه به حدیث بالا، در میابیم که فتح خیبر یک اتفاق کاملا غیر منتظره بود. به مردم شهر هیچ هشداری داده نشده بود و آنها آماده مقابل شدن با این تهاجم نبودند و این هم کاملا از پیامبر قابل انتظار است که به قربانیان خود اجازه دفاع کردن از خودشان را نیز ندهد. او ناجوانمردانه بدون هیچ هشدار و اعلام جنگی به آنها حمله کرده بود، در حقیقت کلمه «غزوه» هیچ مفهومی به جز «حمله ناگهانی» ندارد. خیبر هیچ معاهده ای را که قبلا با پیامبر بسته باشد زیر پا نگذاشته بود، هیچ نشانی از چیزی که بخواهد مسلمانان را تهدید کند وجود نداشت، هرکس را که در مقابلش ایستاد سلاخی کرد و زنهای زیبا را بعنوان برده های جنسی تسخیر کرد، این بود که پیامبر ثروت آنها را میخواست و او تنها به این دلیل به خیبر حمله کرد.

اما پیامبر تنها به اینها هم راضی نشد، او حتی افراد مسن زن و مرد را نیز که نکشته بود و یا بعنوان برده های جنسی تسخیر نکرده بود مجبور کرد که به کشت بپردازند و 50% محصولاتش را به او خراج دهند. هر کسی با ذره ای انصاف، میفهمد که این عدالت نیست، کاری که پیامبر کرد شیطانی و غیر مقدس بود.

آیت الله منتظری

2- پس از اسیر شدن صفیه افرادی آماده ازدواج با او شدند، ولی چون او دختر رئیس قبیله بود و پیامبر (ص) بخاطر مراعات و حفظ موقعیت اجتماعی او اجازه ندادند آنان با او ازدواج نمایند، خود صفیه نیز ظاهراً از ازدواج با افراد عادی کراهت داشت لذا پیامبر (ص) به خاطر مراعات موقعیت صفیه حاضر به ازدواج با او شدند. آن حضرت به صفیه پیشنهاد آزاد شدن و برگشتن به طرف خویشان خود و یا ماندن در مدینه و اختیار اسلام و کسب آزادی و ازدواج با پیامبر را دادند، و او را بین این دو امر مخیر نمودند و به او گفتند اگر به آئین یهود بمانی من اسلام را به تو تحمیل نمیکنم و صفیه امر دوم را انتخاب نمود. اهل اطلاع از تاریخ میدانند که همسری با پیامبر موقعیت بزرگی تلقی میشد و دارای شرافت بود. در قرآن کریم از همسران آن حضرت به مادران مومنین تعبیر شده است (احزاب آیه 6).

دکتر علی سینا:

در مورد صفیه، این آشکار است که پیامبر او را تنها به دلیل اینکه زن زیبایی بود گرفت. محمد اورا از دحیه بعد از اینکه اورا دید گرفت، این قضیه هیچ ربطی به موقعیت پدر او نداشت. اگر پیامبر اندک احترامی برای پدرش قائل بود اورا نمیکشت. حقیقت همچون خورشید تجلی یافته است، اما شما مختار هستید که چشمهایتان را ببندید و انکار کنید.

شما گفتید که پیامبر به صفیه این انتخاب را داد که به مردمش بپیوندد یا اورا پیروی کند. پیامبر پدر اورا؛ شوهرش را و بسیاری از اطرافیانش را کشت. کسانی که زنده مانده بودند مجبور بودند روی زمین کار کنند و 50% در آمدشان را بعنوان جزیه به پیامبر بدهند، اما با اینحال پیامبر بعد از مدتی نظر خود را عوض کرد و دستور داد که یهودیان باید از خیبر اخراج شوند، بنابر این انتخابی که شما از آن صحبت میکنید، چندان انتخاب نیست. انتخاب در واقع بین لذت جنسی بخشیدن به یک مرد پیر متعفن که قاتل عزیزان او بود، و یا پیوستن به پیر مردان و پیر زنانی بود که نه بین آنها جنگجویی وجود داشت، نه جوانی که بتواند برده جنسی پیروان محمد بشود. در مورد انتخاب اول او میتوانست حداقل زنده بماند، اما اگر او به بین یهودیان باز میگشد معلوم نبود حتی بتواند از این حداقل نیز برخوردار شود، او مجبور میشد که در زمین ها کار کند و نصف درآمدش را به پیامبر (سلام بر او باد) بدهد، در این انتخاب، انتخاب چندانی وجود ندارد.

زن پیامبر بودن ممکن است حیثیت و اعتبار داشته باشد، اما من باور دارم اینکه انسان با عزیزانش و کسانی که دوستشان دارد زندگی کند،  بسیار بهتر است تا با یک قاتل زندگی کند، حتی اگر آن قاتل پیامبر الله باشد.

«کشته شدن کنانه، خود ماجرایی دردناک و روشنگر دارد، کنانه به دست خود پیامبر اسلام کشته شد، ماجرای کشته شدن او را تواریخ معتبر اسلامی اینگونه آورده اند،

سیرت الرسول ابن هشام جلد دوم صفحه 830

«کنان بن الربیع که شوهر صفیه بود اسیر کردند و اورا پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنجهای قوم بنی النضیر بدست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی میپرسید تا نشان آن گنجها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار مینمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ میداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی میگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمیکرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وی بپرسید، وی گفت: من نمیدانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی میدیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنجها که تو انکار میکنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنجها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبیر اورا عقوبت میکرد و هیچ اقراری نمیکرد. پس سید علیه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

آری محمد شوهر صفیه را شکنجه میکرد تا از او حرف بکشد، و سر انجام شخصاً برخاست و گردن اورا زد و کنانه آنقدر امانتدار بود که تا آخرین قطره خود در امانتداری و اطمینانی که سایرین به او کرده بودند خیانت نکرد.

توضیح از مترجم»

آیت الله منتظری

اگر پیامبر اسلام – العياذبالله – اهل هوسرانی و تشکیل حرمسرا بودند، در سن جوانی با یک زن چهل ساله ازدواج نمیکرد، با اینکه برای او امکان ازدواج با بهترین دختران اشراف قبائل عرب وجود داشت. و از طرف دیگر افراد هوسران و شهوت پرست معمولا اهل تجملات و شکم پرستی و خوشگذرانیهای گوناگون میباشند. در صورتیکه زندگی پیامبر (ص) و همسران او بر حسب نقل تواریخ معتبر در سطح بسیار پائین زمان خود بوده، تا جائیکه همسران او لب به شکایت گشودند و پیامبر را تحت فشار قرار میدادند، و در این رابطه آیه 28 و 29 سوره احزاب در راستای سرزنش آنان نازل شد و آنان را مخیر نمود بین اننتخاب همسری پیامبر و زندگی سخت در کنار او و یا جدا شدن از آن حضرت و رفتن به طرف زندگی مرفه دنیا.

دکتر علی سینا:

پیامبر الله مرد هوسرانی بود. اما وقعی که جوان بود فقیر بود و کسی به او توجهی نمیکرد. هیچ دختر جوان شریفی حاضر نمیشد با گدایی همچون محمد، که به دنبال شترهای زن دیگری (خدیجه) میدوید ازدواج کند. پیامبر هیچ شانسی برای ازدواج با زن جوان و زیبایی نداشت. خدیجه با ثروت و قدرتش احسانی برای پیامبر بود که زندگی اورا کاملا متحول کرد. طبیعت واقعی محمد وقتی آشکار شد که خدیجه فوت شد و او با اداره کاروانهای تجارتی قدرتمند شد. اینجا بود که به گردآوری زن و ثروت پرداخت.

محمد وقتی که به مدینه هجرت کرد مرد مالداری نبود، خدیجه بسیاری از اموال خود را در مدت سه سال دشواری که مکیان محمد و خانواده اش را به تاوان توهین کردنهای مداوم به خدایان آنها تحریم کرده بودند از دست داده بود. اولین سال حضور او در مدینه بسیار سخت بود. او مقدار بسیار اندکی پول برای زندگی کردن داشت. تمام تلاشهای او برای حمله به کاروانها نارس مانده بود. او تنها در نخله موفق شده بود که با نارو زدن به کاروانی دستبرد زند و خود را از غنیمتهای آن ثروتمند کند. بسیار تاخت و تازهای دیگر اتفاق افتاد تا اینکه او توانست با اینگونه چپاولگری ها و قتل عام یهودیها و تصاحب اموال آنها ثروت کلانی را بیاندوزد.

سوره احزاب آیه 27

وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا.

خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايی را که بر آنها پای ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاری تواناست.

 

اما پیامبر احترام و ارزش بسیار کمی برای زنانش قائل بود و آنچه آنها میخواستند به انها نمیداد. این بود که شکایت میکردند و او تهدید کرده بود که آنها را طلاق خواهد داد، و این هم درست است که یکبار زنان محمد شکایت کردند، چون محمد حاضر نبود به مقدار کافی از ثروتی که از ناباوران دزدیده بود به آنها بدهد. و این در ادامه آیات بالا بود که محمد الله اش را وادار میکند که بگوید

سوره احزاب آیه 28

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا.

ای پيامبر ، به زنانت بگو : اگر خواهان زندگی دنيا و زينتهای آن ، هستيدبياييد تا شما را بهره مند سازم و به وجهی نيکو رهايتان کنم.

سوره احزاب آیه 29

وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا.

و اگر خواهان خدا و پيامبر او و سرای آخرت هستيد ، خدا به نيکوکارانتان پاداشی بزرگ خواهد داد.

پیامبر در اینجور کارها استاد بود و میدانست که چگونه باید زنهایش را کنترل کند و آنها را مجبور کند که در خدمتش باشند.

 

سوره احزاب آیه 30

يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا.

ای زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر می کند و اين بر خدا آسان است.

سوره احزاب آیه 31

وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.

و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاری شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و برای او رزقی کریمانه آماده کرده ايم.

بخش بعدی قتل عام یهودیان

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی جنگهای پیغمبر

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

ترجمه آرش بیخدا.

مطالب مرتبط با این نوشتار بر روی تارنمای زندیق

علی سینا و منتظری، قتل عام یهودیان

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت چهارم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

چهارمین پرسش

پیامبر تنفر دینی را به عربستان معرفی کرد و مانند هیتلر یهودیان را در نسل کشیهای تباهکارانه نابود کرد، آیا یک پیامبر خدا باید اینقدر ظالم باشد؟

آیت الله منتظری:

تشبیه برخورد پیامبر (ص) با یهود به نسل کشی هیتلر بسیاری بی انصافی و ظالمانه است، زیرا آن حضرت پس از هجرت به مدینه و تبدیل آن به پایگاه اسلام با اخلاق حسنه با یهود مدینه برخورد میکرد و قراردادها و پیمانهای دوستی بین آن حضرت و یهود مدینه منعقد شد، و یهود بودند که با مشرکین مکه همگام میشدند و پیمان شکنیهای پیاپی از آنان ظاهر میشد. و تقضیل مسائل در نامه نمیگنجد.

دکتردکتر علی سینا:

آیت این بسیار تعجب برانگیز است که حضرت آیت الله العظمی من را به دلیل اینکه قتل عام یهودیان مدینه را با نسل کشی یهودیان توسط هیتلر مقایسه میکنم، ظالم خطاب میکند، اما هیچ ظلمی در اعدام حدود 900 نفر، تبعید هزاران یهودی، بردگی زنهایشان و ریشه کنی کامل این مردم از عربستان که مدینه را برای دو هزار سال خانه خطاب میکردند، نمیبیند. هیتلر یهودیان را به دلیل نژادشان کشت؛ محمد نیز یهودیان را بخاطر نژادشان کشت. هیتلر قصد داشت آلمان را از وجود یهودیان خالی کند، اما  محمد هم این قصد را داشت و هم به این قصد خود رسید و توانست عربستان را از یهودی خالی کند. تفاوت در چیست؟ چرا من باید برای مقایسه این دو حادثه شبیه ظالم خطاب شوم؟

نبرد بنی قینقاع

نبر بني نضير

نبرد بني قريظه

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی صفیه، زن یهودی پیغمبر

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

بیگناهی آیت الله جنتی و اعتراضی به اعتراض نماینده زرتشتی ها

نویسنده – آرش بیخدا

در میان اخبار سه شنبه یکم آذر ماه 1384 خبری مبتنی بر اعتراض نماینده زرتشتیها در مجلس شورای اسلامی به بیانات آیت الله جنتی دبیر شورای نگهبان به چشم (1) میخورد که توجه بسیاری را نیز در رسانه های پارسی زبان به خود جلب کرد. ماجرا از این قرار است که آیت الله جنتی در مراسمی با فرنام «یادواره سرداران شهید فرموده اند «بشر غير از اسلام همان حيواناتي هستند كه روي زمين مي‌چرخند و فساد مي‌كنند» و خوشبختانه این گفتار غیر انسانی و ضد بشر ایشان مورد اعتراض افراد فهیم و آزاده بسیاری قرار گرفت. نماینده زرتشتیها در مجلس شورای اسلامی در این گزارش اشاره کرده اند که باور دارند «نظر مكتب اسلام وجود چنين تفاوت‌هايي بين انسانها نيست».

البته بر هر انسانی آگاهی آشکار است که این ادعای آیت الله جنتی از کمترین ارزشی برخوردار نیست اما آنچه مرا به نوشتن این سطور وا میدارد بی عدالتی است که در حق ایشان شده است. شوربختانه این ادعا برخاسته از سلولهای مغزی آیت الله جنتی نیست بلکه ریشه ای بس عمیق در بینش اسلامی ایشان دارد و مورد تایید کتاب مقدس مسلمانان، قرآن نیز هست. از اینجا است که به نظر اینجانب اگر قرار است شخصی بخاطر این حرف نا بخردانه محکوم او آیت الله جنتی نیست و ایشان در اینجا مظلوم واقع شده اند.

در قرآن مجید، تمامی غیر مسلمانان، یعنی کسانی که رسالت پیامبر اسلام را انکار میکنند (شامل پیروان تمامی ادیان به غیر از بهائیت و ادیانی که مدعی ظهور مهدی هستند) کافر خوانده شده اند. (2) در همچنین به کافران صفت حیوان بودن نسبت شده است (3). در قرآن همچنین بارها آمده است که کسانی که ایمان نمی آورند (کافران) در زمین فساد میکنند (4).

لذا با توجه به عبارات بالا میتوان استدلال کرد، از نظر الله، قرآن و در نتیجه اسلام:

1- غیر مسلمانان کافرند.
2- کافران حیوانند.
3- کافران بر روی زمین فساد میکنند.
4- کافران حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند (نتیجه از 2 و 3).
5- غیر مسلمانان حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند (نتیجه از 1 و 4).

آشکار است که میان نتیجه این استدلال و عبارتی که آیت الله جنتی بیان کرده اند یعنی «بشر غير از اسلام همان حيواناتي هستند كه روي زمين مي‌چرخند و فساد مي‌كنند» و عبارتی که از تجزیه و تحلیل منطقی قرآن میتوان بدان رسید، یعنی «غیر مسلمانان حیواناتی هستند که بر روی زمین فساد میکنند.» تنها یک مسئله چریدن این حیوانات است که ساخته ذهن خود آیت الله است، و در مورد حیوان بودن کافران و فاسد بودن آنها، الله خداوند اسلام با آیت الله کاملا همفکر است و انصاف نیست اگر آیت الله جنتی را بخاطر چنین حرفی مورد توبیخ قرار گیرند.

از اینرو از آقای کوروش نیکنام، نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی درخواست میشود در باورهای خود تجدید نظر کنند و حرف خود را پس بگیرند و زین پس با مطالعه بیشتری نسبت به اسلام اظهار نظر بکنند، و اگر ایشان از پیش با چنین حقایقی آشنا هستند از ایشان درخواست میشود پنهان کاری و تزویر نکنند. اگر قرار است شخصی را محکوم به نژاد پرستی و پریشان حالی کنند، با شجاعت خدای اسلام، الله را محکوم کنند نه آیت الله جنتی مظلوم را. که البته از ایشان انتظار نمیرود اینگونه بخواهند جان خود را به خطر بیاندازند.

شایان ذکر است در شریعت اسلام، اگر کسی توهینی به خدا، پیامبر و یا امامان (در مورد شیعه) بکند، واجب القتل است و شخص مسلمان میتواند بدون رجوع به دادگاه او را به قتل برساند (5). حال در آنکه چطور قرآن میتواند اینگونه راجع به ناباورمندان به اسلام رای دهد ولی غیر مسلمانان حق چنین توهین های مشابهی را ندارند، اساساً جای شگفتی وجود ندارد. زیرا به نظر نویسنده از اشخاصی که خردشان در آن حد است که میتوانند به وجود خدایان و فرشتگان و اجنه و ارواح و امام زمان اعتقاد داشته باشند نمیتوان انتظار عدالت و انسان دوستی بیشتری داشت.

توسط آرش بیخدا
شنبه پنجم آذرماه 1384

توضیحات
===========
1- متن اصلی خبر در تارنمای خبرگزاری ایسنا در آدرس زیر موجود است. http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-619052

2- کافر کسی است که کفر بورزد، در سوره رعد آیه 43 و سوره بقره (ماده گوساله) آیه 105 قرآن، گفته شده است که کسانی که رسالت محمد رسول الله را انکار میکنند کفر می ورزند، لذا هرکس منکر رسالت پیامبر اسلام شود از نظر قرآن کافر محسوب میشود.

3- در سوره انفال (اموال غارت شده در جنگ) آیه 22 گفته شده است که «هر آينه بدترين حیوانات در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمی آورند.» همچنین در سوره بقره (ماده گوساله) آیه 171 گفته شده است که «مثل کافران ، مثل حيوانی است که کسی در گوش او آواز کند ، و او جز بانگی و آوازی نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمی يابند.» لذا در جایی قرآن کافران را بدترین حیوانات و در جای دیگر شبیه حیوانات میداند.

4- فاسد کسی است که فساد کند، در سوره نحل (زنبور عسل) آیه 88 گفته شده است «آنهایی که کافر شدند و دیگران را از راه خدا بازداشتند به کیفر فسادی که میکردند…» در نتیجه از نظر قرآن کافران فساد میکنند و فاسد هستند. در سوره بقره (ماده گوساله) آیات 6 تا 12 در مورد کافران صحبت شده است و بازهم به آنها صفت فاسد نسبت داده شده است. در سوره انفال (اموال غارت شده در جنگ) آیه 73 آمده است «کافران نیز خویشاوندان یکدیگرند. اگر مراعات آن نکنید فتنه و فسادی بزرگ در این سرزمین پدید خواهد آمد».

5- هرگاه کسی پیامبر (ص) را سب کند، بر شنونده در صورتی که بیمی از ضرر بر جان یا آبرو یا دارایی اش نداشته باشد، واجب است که سب کننده را به قتل برسناند. در این مورد اختلافی در بین فقهاء شیعه وجود ندارد. مبانی تکمله المنهاج، کتاب الحدود، التاسع: سب النبی، ص 265-264، مسئله 214.

حمله به بنی نضیر

در ادامه، نوبت بنی نضیر که یکی دیگر از قبایل یهودی ساکن مدینه بود فرا رسید، کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر بعد از دیدن سر انجام قبیله بنی قینقاع که پیامبر بدون هیچ بهانه ای آنها را نابود کرد، به فکر امنیت مردمش افتاد، زیرا دریافت که محمد برای قلع و قمع کردن یهودیان از هیچ چیز فروگذار نیست. اینکه پیامبر شخصی ظالم و بی رحم، بی وجدان و بی قاعده بود برای وی آشکار گشته بود، او دریافت که محمد میتواند بدون کمترین ناراحتی و کدورت خاطری مردمان بیگناهی را بکشد. کعب میدانست که باید برای حفاظت از مردمش کاری بکند. این بود که به رفت و آمد به مکه پرداخت و از مکّیان برای حفاظت از مردمش  درصورتی که محمد تصمیم بر حمله به آنها بگیرد کمک بگیرد.

مودودی میگوید، کعب بن اشرف، رئیس بنی نضیر، «مردی شیک پوش و مرتب و شاعر، به مکه رفت»، و تلاش کرد که احساسات قریشان را با خواندن اشعاری در وصف سران قریش که در جنگ بدر کشته شده بودند تحریک کند و دل آنها را بدست بیاورد. سپس به مدینه بازگشت و اشعاری اهانت آمیز در وصف زنان مسلمان سرود، در نتیجه این بدسگالی، پیامبر (ص)، محمد بن مسلمه انصاری را در ربیع الاول سال سوم بعد از هجرت فرستاد تا اورا بکشد. ابن سعد بن هشام، طبری.

به راستی یک رئیس قبیله مسئول واقعا وقتی که میبیند تمامی جمعیتی که به جمعیت وی شبیه هستند بدون هیچ تحریکی توسط یک ستمگر تازه پدیدار شده نابود میشوند  باید چه کار کند؟ هرچند که مسلمانان میگویند این یهودیان بودند که پیمان بسته شده را شکستند، اما کتابهای تاریخی خودشان به روشنی نشان میدهند که این محمد است که باید در این میان برای شکستن پیمان تقصیر کار شناخته شود. اگر ماجراهایی که مسلمانان نوشته اند درست باشد، کعب بن اشرف، هیچ انتخابی بجز رفت به مکه و برای مردمش حفاظت طلبیدن نداشته است. محمد باتوجه به بلایی که سر بنی قینقاع آورده بود، شخصی نبود که بتوان به وی اطمینان کرد. کاری که کعب بن اشرف کرد جرمی نبود، او رئیس قبیله بود و نگران امنیت مردم قبیله اش بود. اگر جرم او نوشتن شعر بود، هیچ چیزی نمیتواند فرستادن تروریست و آدمکش توسط محمد برای کشتن ناجوانمردانه او در نصف شب را توجیه کند، نه ارتباطات او با مکّیان و نه اشعار هجو آمیز او علیه محمد و نه اشعار ستایش آمیز او در باره قریش. هیچ توجیهی برای کشتن کسانی که با تو هم عقیده نیستند وجود ندارد. اسلامگرایان هیچ شرمی از ترورهایی که محمد انجام داده است ندارند، و هرچه که او انجام داده باشد بدون تعقل قبول میکنند. میگویند محمد با اینگونه ناجوانمردانه ترور کردن دشمنانش، جان عده دیگری را حفظ میکرد. این نشان میدهد که چگونه دین هوش و خرد انسانها را نابود میکند، انسانهایی که بدون این دین و مذهب انسانهای معمولی هستند. این اسلامگرایان سرسرخت چگونه ترور ابو عفاک، مرد 120 ساله و عصما بنت مروان، زن شاعری که مادر پنج بچه کوچک بود و تنها جرمش سرودن اشعار هجو آمیز علیه حضرت پیامبر الله بود را توجیه میکنند؟ پیامبر اسلام چه برتری نسبت به صدام حسین، بن لادن یا هر تبه کار دیگری دارد؟ آیا ترور ژورنالیستها، نویسندگان و روشنفکران توسط جمهوری اسلامی ایران و سایر رژیم های اسلامی برگرفته و الهام گرفته از رفتار پیامبر و کاری که او با منتقدین خود میکرد نیست؟

ماجرای کشتن کعب در حدیث زیر ثبت شده است:

صحیح بخاری جلد پنجم کتاب 59 شماره 369

جابر عبدالله نقل کرده:

رسول الله گفت «چه کسی حاضر است کعب ابن اشرف را که الله و رسولش را رنجانده است بکشد؟» مسلمه برخاست و گفت «ای رسول الله، آیا مایلی که من او را بکشم؟»، پیامبر گفت «آری». مسلمه گفت «پس اجازه بده که من دروغی بگویم (کعب را گول بزنم)». پیامبر گفت «میتوانی دروغ هم بگویی».

مسلمه رفت و به کعب گفت «آن مرد (محمد) از ما صدقه (زکات، مالیات) میخواهد، و برای ما دردسر بسیار پدید آورده است، و من آمده ام تا از تو پول قرض بگیرم». کعب گفت «به خدا شما از دست او خسته خواهید شد.». مسلمه گفت «حال که ما اورا دنبال کرده ایم، نمیخواهیم اورا تا زمانیکه سرانجامش را ندیده ایم رها کنیم، حال ما از تو میخواهیم که یک یا دوبار شتر، غذا به ما قرض بدهی.» کعب گفت باشد، اما شما باید چیزی را نزد من به گرو بگذارید» مسلمه و همراهانش گفتند، «چه میخواهی؟»، کعب گفت، زنانتان را نزد من به گرو بگذارید»، آنها گفتند «ما چگونه میتوانیم زنانمان را نزد تو به گرو بگذاریم درحالی که تو نیک رو ترین مرد عرب هستی؟»، کعب گفت «پس پسرانتان را نزد من بگذارید.» آنها گفتند، «چگونه ما میتوانیم پسرانمان را پیش تو گرو بگذاریم؟ درحالی که بعداً مردم به آنها طعنه خواهند زد که بخاطر یک بار شتر غذا به گروگان داده شده بودند؟ این برای ما بی آبرویی زیادی به همراه خواهد داشت، اما ما سلاح هایمان را نزد تو گرو میگذاریم..

مسلمه و همراهانش به کعب قول دادند که مسلمه به نزد او بازخواهد گشت. او در آن شب با برادر رضاعی کعب ابو نیلا نزد کعب رفته بود، کعب آنها را به داخل خانه اش دعوت کرد و سپس نزد آنان رفت. زن او از او پرسید «این وقت شب کجا میروی؟»، کعب پاسخ داد چیزی نیست، مسلمه و برادر رضاعی ام آمده اند»، همسرش گفت «من صدایی میشنوم گویا از او خون جاری است»، کعب گفت، «آنها کسانی نیستند بجز مسلمه و برادر رضاعی من ابو نیلا، یک مرد بزرگوار باید به ندایی در شب پاسخ دهد، هرچند این ندا اورا به مرگ دعوت کند».

مسلمه با دو مرد  آمده بود، پس مسلمه به آن دو مرد همراهش گفت، «وقتی کعب آمد، من موی اورا لمس خواهم کرد، و آنرا بو خواهم کرد، و وقتی شما میبینید که من سر او را نگه داشته ام، به او حمله کنید، به شما اجازه خواهم داد که سر او را ببویید.

کعب بن اشرف درحالی که خود را میان البسه ای پیچیده بود نزد آنها آمد، درحالی که رایحه عطر او به مشام میرسید. مسلمه گفت «من هرگز عطری خوشبو تر از این را استشمام نکرده ام.» کعب پاسخ د اد، «من بهترین زن عرب را دارم که خوب میداند چگونه برترین عطرها را استفاده کند»، مسلمه گفت «آیا اجازه میدهی سر تورا ببویم؟» کعب گفت «آری.» مسلمه سر او را بویید و به همراهانش نیز اجازه داد تا سر او را ببویند. آنگاه مسلمه دوباره پرسید «آیا اجازه میدهی سر تو را ببویم؟» و کعب پاسخ مثبت داد. وقتی مسلمه بر او مسلط شد به همراهانش گفت «بگیریدش!» پس آنها اورا کشتند و نزد پیامبر رفتند و اورا از این ماجرا آگهی دادند.

این داستان هرچه پیشتر میرود جالب تر میشود، مودودی حکایت خود را ادامه میدهد و میگوید «مدتی بعد از این اقدامات تنبیهی (تنبیه کردن بنی قینقاع و کشتن کعب ابن اشرف) یهودیان به قدری مرعوب شده بودند که جرات هیچگونه شرارتی را نداشتند. اما بعدها در ماه شوال سال سوم هجری جهت انتقام شکستی که در بدر خورده بودند، با تجهیزات زیادی به مدینه نزدیک شد، و یهودیان دیدند که تنها هزار مرد پیامبر را در مقابل سپاه سه هزار نفری قریش همراهی میکردند، که حتی در میان آنها 300 منافق وجود داشت که به مدینه بازگشتند. آنها اولین ماده پیمان نامه را با خود داری از همراهی کردن پیامبر برای دفاع از شهر شکستند، هرچند که متعهد به آن بودند.»

بسیار شگفت آور است که مسلمانان انتظار داشتند بنی نضیر بعد از سوء قصد و ترور رهبر محبوبشان و نابودی کامل برادرانشان، بنی قینقاع با آنها همکاری کنند. محمد ثابت کرد که ستمگری بی رحم است که هرگز در شقاوت خود حدی نمیشناسد. او دستور ترور دشمنان خود را میداد و روز بعد طوری در مسجد حاضر میشد که گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است، و قاتل و تروریست را مورد ستایش قرار میداد. او هیچ ترحمی در مقابل یک مرد 120 ساله (منظور ابو عفاک پیرمرد شاعری است که به دستور محمد ترور شد) و یا مادری که از پنج فرزند خود پرستاری میکرد (منظور عصماء نت مروان زن شاعره ای است که به دستور محمد ترور شد) نداشت. او تنها به دنبال بهانه ای بود تا جمعیتی را سلاخی کند، اموال آنها را مصادره کند و آنها را از خانمان خود منع کند. اگر مداخله دیگران نبود او هرگز در مورد اعدام هزاران فرد قبیله بنی قینقاع درنگ نمیکرد. همانطور که مودودی لاف میزند این یهودیان بیچاره مرعوب و وحشتزده احتمالا از خود میپرسیدند، کی نوبت آنها میشود؟ و با اینحال مسلمانان آنها را بخاطر اینکه تمایلی برای جنگیدن برای محمد در حالی که رئیس قبیله شان کشته شده بود، خائن میخوانند. آیا کشتن کعب بن اشرف و تبعید بنی قینقاع شکستن مفاد عهدنامه نبود؟ یا شاید محمد فکر میکرد قرارداد یکطرفه است، و تنها یهودیان هستند که موظف به پایبندی به تعهدات خود بودند و او آزاد بود تا بر اساس میل خود رفتار کند.

مودودی ماجرای دیدار محمد و بنی نضیر را اینگونه روایت میکند؛ «سپس در جنگ احد وقتی که مسلمانان تلفات دادند، آنها جسارت بیشتری یافتند. تاحدی که بنی نضیر نقشه ای پنهانی برای قتل محمد کشیدند، اما این نقشه قبل از اینکه پیاده شود شکست خورد. با توجه به جزئیات، بعد از واقعه بعر موناه (صفر سال 4 هجری) عمر بن عمیه دمری، دو مرد از قیله بنی امیر را به اشتباه در یک عمل تلافی جویانه کشت که در واقع به یک قبیله هم پیمان با مسلمانان تعلق داشتند اما عمر آنها را به اشتباه از مردان دشمن فرض کرده بود. بخاطر این اشتباه دیه آنها بر مسلمانان واجب شده بود. و از آنجا که بنی نضیر نیز در این هم پیمانی با بنی امیر شرکت داشتند پیامبر برای کمک خواستن از آنها برای پرداخت دیه به همراه برخی از پیروان خود به محل قوم بنی نضیر رفت. آنها ظاهراً قبول کردند که در پرداخت دیه به مسلمانان بر اساس تمایل پیامبر کمک کنند، اما بطور پنهانی قرار گذاشتند که شخصی به بام خانه ای که پیامبر در مقابل آن نشسته بود برود و سنگی را برای کشتن وی به طرف او پرتاب کند. اما قبل از اینکه آنها این کار را بکنند الله به پیامبر خبر این توطئه را داد و او بلافاصله برخاست و به مدینه بازگشت»

چه حرف مفتی! اولاً محمد عهدنامه را از پیش وقتی که کعب بن اشرف را کشته بود شکسته بود! او تمامی تعهدات را وقتی که اموال بنی قینقاع را مصادره کرده بود و آنها را آواره بیابان کرده بود شکسته بود. حال که آدمکشان او افرادی را به خطا کشته بودند، در حالی که بنی نضیر هیچ نقشی در این جنایت نداشت، از آنها میخواست که هزینه جنایات او را بدهند. عهدنامه ها برای پرداخت ضمانت اعمال جنایتکارانه طرفین بسته نمیشوند. عهدنامه برای دفاع از یثرب در مقابل حملات دشمنان خارجی بود. محمد و جنایات او و اوباش او موضوع این عهدنامه نبودند. این بسیار غیر معقول است که انسانهای فرهیخته ای آنقدر خنگ میشوند که این داستان را برای 1400 سال خوانده اند و هیچکدام از آنها یک ثانیه توقف نکرده اند تا بدان فکر کنند. آیا میتوانید تصور کنید که اگر همین ماجرا امروز در مورد دو کشور که با یکدیگر همپیمان میشوند اتفاق بیافتد؟ فرض کنید رئیس جمهور یکی از این کشورها بسیار انسان فرومایه ای همچون محمد باشد، و تصمیم بگیرد که دشمنان خود را از طریق ترور از سر راه بردارد، آیا این قابل تصور است که بعد از این کار او نزد همپیمان خود برود و از آنها بخواهد که بخاطر هزینه ای که خطاهای جنایی او به بار آورده است او را یاری دهند؟

با در نظر داشتن این ماجرا، ظاهراً محمد به قبیله بنی نضیر میرود و  تقاضایش را از آنها انجام میدهد، اما این یهودیان وحشتزده قطعاً میدانستند که عهدنامه آنها به معنی این نبوده است که آنها باید برای رهایی بخشیدن پیامبر از هزینه ای که به گردن او بخاطر اعمال جنایی و اشتباهات احمقانه اش افتاده بود هزینه های او را به گردن بگیرند، اما آنها بسیار ضعیف و وحشتزده بودند تا بتوانند با خواسته این ستمگر پدیدار شده مخالفت بورزند، پس تقاضای او را قبول کردند، اما این چیزی نبود که پیامر الله در سر داشت. او امیدوار بود که آنها با خواسته او مخالفت کنند تا او بتوانند با آنها همانطور رفتار کند که با یهودیان بنی قینقاع رفتار کرده بود. بنی نضیر بهترین زمینهای زراعی را در یثرب داشتند. محمد به زمینهای آنها و کشت و زرع آنها چشم داشت، مراجعه کنید به صحیح بخاری جلد 9 کتاب 92 شماره 447. او تازه داشت طعم قدرت خود را میچشید و عاشق این طعم شده بود، بنابر این دنبال بهانه ای میگشت، اما وقتی بنی نضیر او را مایوس کردند و با تقاضایش موافقت کردند، او به بهانه ای نیاز داشت تا نقشه خود را عملی کند و اموال این یهودیان ثروتمند را مصادره کند. و بازهم پیامبر خدا یک «وحی» جدید دریافت کرد. این فکر بسیار عالی بود. او به پیروان خود گفت که یهودیان نقشه کشیده اند تا او را بکشند. پیروان او وقتی او به آنها گفته بود که به همراه جبرئیل به معراج رفته است حرفش را باور کرده بودند، لذا قطعاً آنها در قبول کردن هر داستانی که پیامبر از خود ببافد دچار هیچ دشواری ای نمیشدند.

المبارکپوری مینویسد:»وقتی که پیامبر به همراه برخی از پیروانش برای کمک خواستن از بنی نضیر برای پرداخت دیه ای که باید به بنی کلب بخاطر دو مردی که عمر بن امیه الدمری به خطا کشته بود میپرداختند به نزد بنی نضیر رفت، تمام آن بر طبق مفاد قراردادی بود که طرفین از پیش امضا کرده بودند. بعد از شنیدن ماجرا آنها قبول کردند که مقداری از دیه را بپردازند و از او و همراهانش ابوبکر، عمر، علی و بقیه خواستند که جلوی دیوار یکی از خانه ها بنشینند و صبر کنند. یهودیان با یکدیگر تصمیم گرفتند که پیامبر را بکشند، نابکارترین آنها عمر بن جحش داوطلب شد که از دیوار بالا برود و سنگ آسیاب بزرگی را بر روی سر پیامر بیاندازد. یکی از آنها سلام بن مشکام، به آنها اخطار داد که چنین کاری را نکنند، و پیشبینی کرد که الله پیامبر را از نقشه آنها را خبر خواهد داد و همچنین هشدار داد که این عمل بر خلاف عهدنامه ای است که بین مسلمانان و پیامبر وجود داشت.

در واقع جرئیل همانطور که او گفته بود خبر نقشه شرورانه آنها را به پیامبر وحی کرد، سپس او و همراهانش به سرعت به سمت مدینه فرار کردند. در میان راه او همراهانش را از آنچه توسط وحی بر او نازل شده بود آگاه ساخت.»

البته بنی نضیر عضو پیمانی بود که پیامبر با اهل مدینه بسته بود، اما این عهدنامه تنها در مورد این بود که آنها باید در صورتیکه اهل مکه به مدینه حمله کنند از مدینه دفاع کنند، نه اینکه هزینه خرابکاریهای پیامبر الله را بدهند. اما جالب است که بنی نضیر علی رغم اینکه پیامبر رهبر آنها را کشته بود تقاضای مفتضحانه محمد را پذیرفت و قبول کرد که قسمتی از خونبها را بپردازد. آنها محمد را میشناختند و نمیخواستند به دست او بهانه ای بدهند تا او همه آنها را همچون بنی قینقاع نابود کند. آنها میدانستند که هر مخالفتی با درخواست پیامبر به معنی مرگشان بود و هیچ انتخابی جز قبول کردن این خراج ناعادلانه نداشتند.

اما پیامبر که ظاهراً امیدوار بود آنها با این تقاضای وقیحانه او مخالفت کنند، و او بتواند بواسطه این بهانه علیه آنها اعلام جنگ کند، از خشنودی آنها نا امید شده بود. رسول الله، دیگر واقعا هیچ هدف دیگری بجز یافتن بهانه ای برای نابود کردن بنی نضیر نداشت.

پیامبری که معتقد بود خدا خیر الماکرین «بهترین مکاران (حقه بازان)  است، خود نیز یک حیله گر بود. قصه اینکه جبرئیل به او از توطئه یهودیان خبر داده بود همانقدر قابل اعتماد است که ماجرای دیدار او از بهشت و جهنم در شب معراج و  یا ماجرای رویارویی او با شیطان و اجنه  قابل قبول و باور است. اینها باعث میشود که ما در مورد سلامت عقلی او و یا صداقت او شک کنیم، اما پیروانش او را تاحدی باور داشتند که حتی حاضر بودند بر اساس دروغهای او بروند و انسانهای بیگناه را بکشند به سادگی گول حرفهای او را میخوردند.

حقیقت این است که این یهودیان نبودند که عهدنامه را شکستند بلکه این محمد بود که عهدنامه را شکست و علاوه بر آن ریسمان ارزشهای انسانی را نیز از هم گسیخت. او اساس و اسلوب انسایت را، وجدان انسانی را، قوانین تحمل و شفقت را، قوانین عدالت را، اصول اخلاقی  را زیر پا گذاشت و  پا روی پایه های نیکی گذاشت. پیامبر الله صلح را از جامعه کسانیکه برای 1400 سال راه اورا دنبال کردند برداشت و بشریت را در جنگهای پایان ناپذیر غوطه ور ساخت. او تنفر را در دنیا و در میان هوادارانش تحریک کرد، تنفری که طرفدارانش و باقی بشریت را به نابودی میکشاند.

داستان بالا چند سوال منطقی دیگر را بر می انگیزد. آیا اگر آنها میخواستند محمد را بکشند آیا نمیتوانستند به آسانی او را اسیر کنند و او را همراه با همراهانش بکشند؟ چرا باید در هنگامی که او و همراهانش در دست آنها بودند باید سنگ به طرف آنها پرتاب میکردند؟ چرا خدایی که میتوانست پیامبر را از این توطئه آگاه کند جان عمر بن جحش را از او نگرفت؟ این میتوانست نه تنها جان پیامبر بلکه جان تمام جمعیت یهود را نیز حفظ کند. آیا خدا نمیدانست که پیامبرش رحم و شفقتی در مقابل جان هزاران انسان بیگناه ندارد و همه را مجبور خواهد کرد که هزینه اشتباه عده ای اندک را بدهند؟ اگر خدا آنقدر از دست این افراد عصبانی بود که اهمیتی در مورد آنها نمیداد، چرا خودش با یک بیماری آنها را نکشت؟ چرا او دستور نداد که زمین شکم خود را بازکند، آنچنان که کتاب مقدس میگوید (تورات، کتاب اعداد 16:30) و تمام آنها را ببلعد؟ این قطعاً هم برای مسلمانان آسانتر میبود هم برای آنها. چرا یک خدای مهربان باید از بندگان مطیعش بخواهد که همچون آدمکشان و قاتلان بی رحم رفتار کنند؟ تنها انسانهایی که ایمان آنها را کور کرده است از شنیدن این داستانها ر خود نمیلرزند. بر هر انسان معقولی آشکار است که محمد تمام این چیزها را از خود در آورد تا تواند نقشه های نسل کشی و غارتگری خود را پیاده کند.

مودودی داستان خود را اینگونه تمام میکند «حال دیگر هیچ دلیلی برای امتیاز دادن به آنها وجود نداشت. پیامبر به آنها اتمام حجت داد که توطئه آنها بر وی از طریق وحی آشکار شده است، بنابر این آنها باید مدینه را در عرض 10 روز ترک کنند. اگر هرکدام از آنها بعد از این مدت در محل سکونت خود یافت شود، به شمشیر سپرده خواهد شد. در این حال عبدالله بن ابی به آنها پیغام داد که به آنها با دو هزار مرد کمک خواهد کرد، و بنی قریظه و بنی قفتان نیزبه کمک آنها خواهند آمد، بنابر این آنها باید ایستادگی کنند و محل سکونت خود را ترک نکنند. با توجه به این پشتگرمی دروغین آنها در پاسخ به اولتیماتوم پیامبر، به او اطلاع دادند که مدینه را ترک نخواهند کرد، و او میتواند هرکاری که در قدرت دارد انجام دهد. بنابر این در ربیع الاول سال 4 ام هجری، آنها را محاصره کرد و بعد از چند روز محاصره (که در بعضی از منابع 6 روز و در برخی دیگر 15 روز ذکر شده است) آنها قبول کردند که مدینه را مشروط بر اینکه بتوانند اموالی را که قابل حمل کردن بر روی شتر است ا خود حمل کنند، ترک کنند، بجز سلاح هایشان. بنابر این مدینه از دست این یهودیان شرور نیز نجات یافت. تنها دو نفر از بنی نضیر اسلام آوردند، و باقی به سوریه و خیبر رفتند.

محمد بنی نضیر را آنگونه که بنی قریظه قوم یهودی دیگری که ساکن مدینه بودند را قتل عام کرد، قتل عام نکرد اما اندیشه این قتل عام قطعا آنگونه که در سیره آمده است به ذهن او خطور کرده است:

در مورد بنی نضیر سوره حشر نازل شد که توضیح میدهد خداوند چگونه از آنها انتقام گرفت و چگونه به پیامبرش در مقابل آنها قدرت داد و چگونه با آنها برخورد کرد، خداوند میفرماید «اوست آن خدايی که نخستين بار کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمی پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز می پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويی که گمانش را نمی کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه های خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب می کردند پس ای اهل بصيرت ، عبرت بگيريد» (سوره حشر آیات 2 و 3) یعنی آنها را در دنیا به شمشیر میسپرد و در دنیای بعدی جهنم نیز از آن آنهاست. سیرت صفحه 438

در قرآن آیه ای وجود دارد که کشته شدن آنها و به زندانی گرفتن آنها را توسط محمد در این ماجرا تایید میکند.

سوره احزاب آیه 26

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا

از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهی را کشتيد و گروهی را به اسارت گرفتيد

در این ماجرا بود که محمد دستور قطع کردن درختها و سوزاندن آنها را میدهد، و حتی الله بعد از این کار آیه زیر را برای آشکار کردن اینکه از این کار حقیرانه و مطرود محمد چشم پوشی کرده است نازل میکند

سوره حشر آیه 5

مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ6 وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ

هر درخت خرمايی را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقی گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند

نه قریظه و نه قفتانیها، هیچ کدام به کمک بنی نضیر نیامدند و آنها بعد از چند روز مجبور به تسلیم شدند و از مدینه اخراج شدند. برخی به سوریه رفتند و برخی به سوی خیبر رهسپار شدند.حیی بن اخطب رئیس جدید قبیله بنی نضیر جزو گروهی بود که به سوی خیبر رفتند. او چند سال بعد وقتی که پیامبر به بنی قریظه حمله کرد کشته شد و دخترش صفیه وقتیکه خیبر به دست مسلمانان افتاد به تصرف محمد در آمد.

المبارکپور مینویسد،

«رسول الله سلاح های آنها، زمینهای آنها، خانه های آنها و ثروتشان را بتصرف خود درآورد. در میان تصرفات و غنائم 50 زره، 50 کلاه خود و 340 شمشیر وجود داشت.

این غنیمت انحصاراً به پیامبر اختصاص داشت، زیرا در تصرف آنها جنگی در نگرفته بود. او به خواست خود این غنیمت را بین مهاجرین اولیه و دو تن از انصار فقیر خود ابو دجنه و سهیل بن حنیف تقسیم کرد. در هر صورت پیامبر قسمتی از این ثروت را برای تامین معاش خانواده خود را در سالی که می آمد هزینه کرد. باقی غنایم صرف تجهیز ارتش مسلمان در جنگهای آینده در راه خدا شد.

تقریباً تمامی آیه های سوره الحشر (سوره شماره 59، به معنی گردهمایی) اخراج یهودیان و رسوایی منافقان را توصیف میکند.در  آیات این سوره قوانین مربوط به تقسیم غنائم تجلی یافته است. در این سوره الله متعال از عمل مهاجرین و انصار تمجید میکند. این آیات همچنین مشروعیت بریدن و سوزاندن زمین و درختهای دشمن را بعنوان اهداف نظامی نشان میدهد. این اعمال به دلیل اینکه در راه خدا انجام میشوند اعمال فاسد و زشتی حساب نمیشوند.»

همانطور که آشکار است و تاریخ نویسان مسلمان نیز از تایید آن شرمنده نیستند، هیچ جنایتی تا زمانیکه در راه الله انجام میگیرد بد نیست. این مثال و الگویی بود که پیامبر برای پیروانش وضع کرد و مسلمانان مطیع و مومن از روی همین الگو در طول تاریخ رفتار کرده اند. شاید همین موضوع بتواند برای یک غربی نا آشنا با اسلام انگیزه ای که پشت تروریسم اسلامی و بنیادگرایی دینی وجود دارد را توضیح دهد. خشونت اسلامی انحرافی از اسلام راستین نیست بلکه خود اسلام راستین است. کشتن، غارت کردن، تجاوز کردن و ترور کردن رفتارهایی کاملاً اسلامی هستند. هیچ حد و مرزی در موقعی که بحث گسترش اسلام مطرح است  وجود ندارد.

شگفت انگیز است که این سوره از باورمندان میخواهد که در ایمان خود پایدار باشند و خود را برای دنیایی که خواهد آمد، آماده کنند، که باعث میشود انسان در مورد مغز بیمار نویسنده آن و ارزشهای فاسدی که او بدانها پایبنداست پی ببرد.

ما با حساسیت مدرن خود متعجب میشویم که چگونه پیروان محمد اورا بخاطر توحش و رفتار ضد بشریش ترک نکردند، اما ظاهراً غارت و چپاولگری در عربستان آن دوران معمول بوده است. المبارکپور مینویسد. «بدونی هایی که در چادرهای در زمین کوفته شده  اطراف مدینه زندگی میکردند چپاول و غارتگری را روش زندگی خود قرار داده بودند» در آن دوران اعراب به این روش زندگی میکردند. بنابر این وقتی که محمد نیز همین روشها را برای گردآوری ثروت و ساخت امپراطوری اش استفاده کرد، کسی خم به ابرو نیاورد. این کاملاً قابل قبول بود و همه این کار را کردند. در واقع وقتی به جنگ میرفتند از خدایشان میخواستند که غنایم قابل توجهی را نصیب آنها کند و اگر پیروز میشدند خدایان خود را به دلیل قدرتمند بودنشان حمد و ستایش میکردند. مسلمانان و محمد نیز به همین فرهنگ بدوی تعلق داشتند و همان منش ها و اخلاق را دنبال میکردند. آنها از الله تنها بتشان میخواستند که پیروزی را نصیب آنها کند و از آنجا که محمد از حمله به کاروانها و یا مردمان غیر مسلح امتناع نمیکرد، به سرعت خود و ارتشش را به ثروت رسانید. این اعراب پیروزی در جنگاوری های محمد را از شکوه الله میدانستند. اعراب بخاطر آنچه بدان باور داشتند قابل سرزنش نیستند، آنچه متاسفانه قابل سرزنش است، دیدن افرادی است که در این عصر علم و استدلال، انسانهای تحصیلکرده دین افرادی با آن منش بدوی را دنبال میکنند.

همانطور که دیدیم، اگر بنی نضیر واقعاً میخواستند محمد را و همراهان اندکش را بکشند، نیازی به این نقشه های پیچیده و از دیوار بالا رفتن و سنگ بر سر او زدن نداشتند، او در محل سکونت و منطقه آنها بود و آنها میتوانستند به سادگی درصورتی که میخواستند او را بکشند.

اما بیایید فرض کنیم محمد راست میگفت و آنها واقعاً چنین نقشه ای داشتند. تحت کدام قانون این مجاز است که هزاران نفر را بخاطر نقشه کشتن ناموفق عده ای اندک تنبیه کنند؟ آیا غیر از این است که هرکسی مسئول رفتار خودش است؟ جرم آن کودکان تازه تولد یافته چه بود، آن زنان باردار، آن یهودیان پیری که باید همه چیز را پشت سر میگذاشتند و راهی بیابان میشدند؟ چند نفر از آنها نابود شدند؟ چرا افراد ضعیف باید هزینه تلاش نافرجام عده ای اندک از قبیله شان را بپردازند؟

موضوع با اهمیت دیگری که باید در نظر داشت این است که محمد در واقع کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر را بیرحمانه ترور کرد، این مردم باتوجه به قوانین دینیشان و سنتهایشان حق داشتند که این قتل را تلافی کنند. چرا محمد فکر میکرد که میتواند برود و همه دشمنانش را بدون اینکه تقاص پس بدهد بکشد اما تفکر ساده یک شخص که نقشه قتل او را داشت باید اینگونه مجازات سخت و همگانی ای را سر انجام شود؟ بر سر دنیا چه می آمد اگر ما همین نوع رفتار محمد را پیش بگیریم؟

من از مسلمانان میخواهم که یک داستان موازی در وقایع تاریخی نشان دهند که در آن تمام جمعیت هزاران نفری به دلیل نقشه ناموفق عده ای اندک علیه یک نفر محکوم به نابودی شده باشد.

یک حدیث در صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 362 این ماجرا را تایید میکند. راوی در مورد رفتاری که با یهودیان مدینه شد و اینکه چگونه محمد «مردان آنها را کشت و زنان، کودکان و اموالشان را میان مسلمانان تقسیم کرد، اما برخی از آنها به نزد پیامبر آمدند و او به آنها امان داد، و آنها اسلام آوردند. او تمامی یهودیان مدینه را تبعید کرد.»

برخی از اسلامگرایان میگویند که اخلاقیات امروزی را نباید بر محمد که 1400 سال پیش میزیسته است اعمال کرد. آنها میگویند «تمامی این ماجرا ها برای افرادی بخاطر دیدگاه آنها در مورد اینکه چه چیزی از لحاظ اخلاقی درست است و چه چیزی از لحاظ اخلاقی غلط است مشکل ساز بوده است. ریشه این بیماری در اخلاقیات مسیحی «گونه دیگرت را نیز جلو بگیر تا بدان نیز سیلی بزنند» و «رستگاری مسیح به دلیل رنج کشیدن» است، که این دو بیماری قرنها در ذهن اروپا باقی مانده است، تا اینکه آنها به خود آمدند و این منش را دور انداختند.»

من معتقد نیستم که اخلاق یک بیماری است و اخلاق هیچ ربطی به مسیحیت نیز ندارد. اخلاق از خرد انسانی و هشیاری او ریشه میگیرد و میزان آن نیز قانونی طلایی است. ما وقتی در میابیم که چیزی درست است یا نه که در نظر میگیریم چگونه دوست داریم با ما رفتار شود.

توسط علی سینا.

ترجمه آرش بیخدا

نبرد بنی قینقاع

نبرد بني قريظه

متن اصلی +

بخش سوم – حَکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حُکم او و نتیجه گیری.

بخش سوم – حَکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حُکم او و نتیجه گیری.

این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

در قسمت پیشین در مورد شخصیت سعد بن معاذ تحقیق کردیم، منش و رفتار او، تنفر او از یهودیان،و بویژه آخرین آرزوی او یعنی پایان دادن به بنی قریظه را در بخشی طولانی بررسی کردیم. در ادامه بطوره و خلاصه، برخی از نکات مرتبط را دوباره نقل قول میکنیم.

این اولین ظفری است که مسلمانان را یافته اند بر کافران، و من چنان دوست داشتمی که دست از کشتن ایشان نداشتندی (من دوست داشتم ایشان را در حال کشته شدن ببینم تا اینکه ببینم آنها زنده اند و فرار میکنند) و بغنیمت مشغول نشدندی تا صلابت و جد اهل اسلام جمله اهل عرب را معلوم شدی.برگ 565 پوشینه دوم  سیرت رسول الله. *

رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟ به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود. صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462

آخرین رویارویی سعد و بنی قریظه با دشنام دادن به پایان رسید.

[گفتند که: ما محمد نشناسیم و با وی هیچ عهد نداریم (محمد کیست؟) و مخالفت آشکارا کردند. پس چون ایشان چنان دیدند، سعد بن معاذ ایشان را دشنام داد از بهر آنکه مردی که تندرو بود، بعد از آن جهودان نیز اورا دشنام دادند. پس سعد بن معاذ روی به سعد بن عباده کرد و گفت: برخیز تا برویم، که میان ما و میان ایشان بیش از سخن است و با ایشان بشمشیر سخن میباید گفتن. سیرت پوشینه دوم برگ 736.

آخرین آرزوی او نیز چنین بود:

سعد گفت: بار خدایا اگر میان لشکر اسلام و قریش هنوز قتالی مانده است مرا مهلت ده تا آن دریابم و اگر نه مرا چندان زندگانی ده که یهود بنی قریظه که عهد پیغمبر، علیه السلام، شکسته اند، بکام خود ببینم.سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 742.

حال آیا این عبارتها هیچ جایی برای شک و شبهه باقی میگذارند؟ محمد تمام اینها را خوب میدانست. محمد رهبر بزرگی بود. او مردان خود و بویژه سعد را بخوبی میشناخت.  آیا ممکن نیست که همین شناخت پیشین باشد که سبب شود محمد قضاوت در مورد بنی قریظه را به سعد بن معاذ واگذارد؟

در بخش نخست دیدیم که محمد قصد داشت بنی قریظه را قتل عام کند، اما با زور جلوی این میل او ایستادگی شد. در گذشته نیز قصد محمد برای قتل عام بنی نضیر به دلایلی کارگر نیافتاده بود. حال او بنی قریظه را مغلوب کرده بود و آنها میدانستند که محمد قصد کشتارشان را دارد.  ابو لبابه میداند که محمد قصد دارد تمام آنها را بکشد. قبیله اوس نیز میداند که محمد چنین قصدی دارد، به همین دلیل وقتی در می یابند که بنی قریظه محاصره شده است، سریعاً جلو می آیند و برای نجات جان آنها شفاعت خواهی میکنند، و در این شفاعت خواهی به ترحم و انسانیت محمد پناه نمیبرند، بلکه به عدالت او پناه میبرند، تا از آنجا که قبلا در مورد قبیله دیگری میانجیگری خزرج را پذیرفته بود، در مورد بنی قریظه نیز میانجیگری اوس را بپذیرد. آنها میگفتند «ای پیامبر، بخاطر ما عادل باش!».

ما باید این مداخله را با دقت بررسی کنیم و پاسخ محمد را نیز با دقت زیر ذره بین بگذاریم. به ترتیب کلمات در این پاراگراف حساس دقت کنید.

پس ایشان، چون مدت حصار دراز بکشید و خود را هیچ چاره ندیدند، تن در دادند و بحکم پیغمبر، علیه السلام، از قلعه فرود آمدند و دژها بسپردند.  و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پوشینه دوم برگ 754.

افراد قبیله اوس به ماجرای مشابهی که قبلاً برای بنی قینقاع اتفاق افتاده بود اشاره میکنند. در آن ماجرا مداخله اجباری عبدالله بن ابی سلول از قبیله خزرج باعث شد که جان مردم قبیله نجات یابد و بجای قتل عام، پیامبر آنها را تبعید کند و از خانه خود بیرونشان سازد. بنابر این افراد قبیله اوس شفاعت خواهی میکنند تا بلکه محمد ماجرای مداخله خزرج را در جریان بنی قینقاع به یاد آورد و در مورد بنی قریظه که از هم پیمانان اوس بودند نیز همان رفتار را کند و میانجیگری اوس را بپذیرد. محمد در این مورد تنها با موافقت با این خواسته میتوانست عدالت را رعایت کرده باشد. محمد نمیتواند در مقابل تقاضای عدالت اعتراض کند، او نمیخواست که طرفدارانش او را در حالی بیابند که در میان آنها و قبایلشان تبعیض قائل میشود. محمد چه عکس العملی از خود نشان میدهد؟ افراد قبیله اوس از محمد چه خواستند؟

ای اهل اوس، آیا راضی خواهید شد اگر یکی از خود شما در مورد آنها (بنی قریظه) قضاوت کند؟

این پرسش محمد بطور عمدی ابهام آمیز است. افرادی از قبیله اوس در روبروی محمد ایستاده بودند و محمد از آنها میپرسد «ای اهل اوس … یکی از خود شما»، یعنی یکی از همان اشخاصی که در آن لحظه روبروی محمد ایستاده بودند و با او صحبت میکردند. حتی اگر یکی از آنها شک میکرد که این حکم که قرار است از میان آنها انتخاب شود چه کسی میتواند باشد، او واقعا چه پاسخی میتوانست به این پیشنهاد محمد بدهد؟ آیا آنها میتوانستند بگویند، «یک دقیقه صبر کن، منظورت دقیقاً چیست؟» به احتمال زیاد آنها به یکدیگر نگریسته اند و گفته اند، نمیتوانیم نتیجه ای و پیشنهادی بهتر از این بگیریم. هیچ انتخابی در اینجا وجود نداشت مگر اینکه پاسخ «آری» داده شود. ممکن بود محمد حتی قضاوت را بر عهده خود آنها بگذارد. محمد در پرسش خود نمیگوید «آیا قضاوت هرکس که من از میان شما انتخاب کنم را قبول میکنید؟». پرسش بسیار باز است که آنها به هیچ عنوان نمیتوانند به آن «نه» بگویند.  اما محمد بعد از اینکه آنها این راه حل را قبول میکنند خودش سعد را که تنفری عمیق نسبت به یهودیان داشت انتخاب میکند. محمد میدانست که سعد دقیقاً همانگونه قضاوت خواهد کرد که محمد میخواهد.

آیا این حداقل یک راه اگر نه تنها راه و درست ترین راه فهمیدن این مبادله جملات نیست؟ محمد در پرسیدن پرسش از نمایندگان اوس بسیار هوشمندانه عمل کرد. او نه تنها در پایان به خواسته خود میرسید، بلکه بخشنده و سخاوتمند نیز به نظر می آمد. اما ما در قسمت دوم دیدیم که پیامبر به خوبی سعد را و روحیات او را میشناخت و میدانست که سعد همان تصمیمی را خواهد گرفت که پیامبر میخواهد.

ما میدانیم که سعد در آن زمان در چادر بسر میبرد، و این ماجرا در مدینه در نقطه ای نزدیک حصار بنی قریظه اتفاق افتاد. سعد در مجاورت این مکان نبود، او یک زخم کاری برداشته بود. بسیار ضعیف و بیمار گشته بود. وقتی اوس به نزد سعد رفتند، مجبور شدند که به سعد کمک کنند تا بر روی خر سوار شود، او حتی نمیتوانست راه برود، یا با نیروی خودش بر روی خر بنشیند. او بطور قطع نامزد این انتخاب نبود که خود افراد قبیله اوس برای این قضاوت انجام دهند. اما همانطور که گفته شد، حتی اگر آنها به این مسئله پی میبردند نیز بعید بود که پاسخ منفی به این پیشنهاد محمد بدهند.

بنابر این در ادامه سیرت، سعد بعنوان قضاوت از طرف پیامبر انتخاب میشود.

 سعد بن معاذ دز غزو خندق تیری خورده بود و او را در مدینه (درخیمه یکی از زنان اسلم به نام رفيضه درون مسجد) بازداشته بودند و از جهت مداوات و تجربه جراحت وی میکردند، و جراحان بر وی نشسته بودند. و چون سید علیه السلام، حکم بنی قریظه به وی تفویض کرد، انصار اوس که قوم وی بودند برخاستند و به مدینه شدند و سعد بن معاذ را بر (روی خری که بر روی آن زین و بالش چرمین گذاشته بودند) نشاندند و بیاوردند، و ایشان چنان میپنداشتند که مگر سعد بن معاذ جانب بنی قریظه نگاه دارد و روا ندارد که ایشان بقتل آورند، از بهر آنکه ایشان با قوم سعد بن معاذ دوستی دیرینه داشتند و در راه با سعد میگفتند که: سید علیه السلام حکم بنی قریظه بتو تفویض کرده است و ایشان دوست و هواخواه تو بوده اند از دیر روزگار، و اکنون می باید که با ایشان نیکوی کنی و حکمی موافق در حق ایشان بفرمائی. سعد جواب ایشان باز داد و گفت:

گفتا وقت آن است که سعد آنچه حقست بگوید و از ملامت هیچ کس اندیشه نکند. پس قوم وی، چون این سخن از وی بشنیدند، دانستند که سعد هیچ مداهنه نکند (برای خشنودی مردم از گفتن آنچه حق می شمارد خودداری نکند) و مراقبت هیچ کس نخواهد کردن، و جمع انصار از دنباله وی بازگردیدند (برخی از یاران او که در آنجا بودند قبل از اینکه سعد حکم را اعلام کند به دلیل آنچه از او شنیده بودند به منطقه بازگشته و خبر مرگ بنی قریظه را رسانیدند). سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 754

بدون هیچ شگفتی، سعد همان شخصیت خودش را دارد. وقتی که میشنود پیامبر او را انتخاب کرده است تا در مورد بنی قریظه قضاوت کند، خوب میداند که محمد برای چه چیزی او را انتخاب کرده است. او باید اراده خدا (؟؟) را پیاده میکرد، و به خواهشهای اطرافیانش و دوستانش که در مقابل دشمنان خدا و محمد صلح جو و آرام بودند گوش نکند. محمد به یکی از دوستانش متوصل شده بود که میتوانست اراده او را پیاده کند.

و چون سعد به خدمت سید علیه السلام آمد، سید علیه السلام اصحاب را گفت:

قوموا الی سیدکم،

گفت پیش مهتر خود بپاخیزید و اصحاب جمله از جای برخاستند و استقبال وی کردند. بعد از آن مهاجران گفتند که: سید علیه السلام برین انصار میخواست (گفتند منظور پیامبر این است که انصار پیش پای سرورشان بلند شوند)، از بهرآنکه سعد مهتر و پیشوای ایشان بود، و انصار گفتند نه بر این سخن جمله صحابه می خواست، یعنی مهاجر و انصار. چون وی بیامد و بنشست مهاجر و انصار گفتند یا سعد، سید علیه السلام ترا حاکم گردانیده است بر بنی قریظه، اکنون تا چه حکم کنی در حق ایشان. سعد روی به انصار کرد و گفت: شما در عهد خدای هستید که هرچه من فرمایم شما آنرا بجای آورید؟ گفتند بلی: بعد از آن روی باز سید علیه السلام کرد و دستوری از وی بخواست (با اشاره از پیامبر خواست که او نیز حکمیت وی را تایید کند)؛ و سید علیه السلام او را دستوری بداد. پس گفت، حکم من در بنی قریظه آن است که هرچه مردانند جمله بکشند و زنان و فرزندان ایشان برده گیرند، و مال ایشان میان مسلمانان قسمت کنند. سیرت پوشینه دوم برگ 755

با دقت به پرسشی که سعد میکند نظر کنید، میپرسد «آیا شما، قضاوت من را در مورد آنهاقبول میکنید؟»، این به این معنی است که این پرسش از بنی قریظه نشده بود، این پرسش از مسلمانان شده بود، بویژه از قبیله اوس و محمد.

هیچ سر باز زدنی در مورد قضاوت محمد وجود نداشت، بنی قریظه در مقابل محمد بدون هیچ شرطی تسلیم شده بود. این قبیله اوس بود که به میانجیگری آنان آمده بود و محمد آنها را با یک پاسخ هوشمندانه گول زد. سعد انتخاب شده بود و محمد طرف او را میگرفت. در این زمان اوس نمیتوانست قضاوت سعد را رد کند زیرا قبلاً آنرا قبول کرده بود. در این میانجیگری تنها کاری که آنان میتوانستند بکنند، قبول شرایط و حکم صادر شده از سوی سعد بن معاذ بود.

اما مهم این است که این تصمیم تنها در مقابل قبیله اوس گرفته شده بود. افراد قبیله بنی قریظه حتی در این تصمیم گیری ها حاضر نیز نبودند. وقتی که بدون هیچ پیش شرطی تسلیم شده بودند، دیگر در تصمیم گیری ها هیچ دخالتی و تاثیری نداشتند.

پاسخ محمد به این قضاوت وحشیانه چیست؟ در ادامه میخوانیم:

و چون (سعد) این سخن بگفت، سید علیه السلام بگفت: لقد حکمت (فیهم) بحکم الله من فوق سبعه ارقعه. گفت ای سعد، حکم (که) تو در بنی قریظه بکردی چنانست که در هفت آسمان الله حکم کرده است.

و چون (سعد) این سخن بگفت، سید علیه السلام بگفت

سیرت پوشینه دوم برگ 755

این نوع جمله ها نشان میدهد که او ابداً از چنین تصمیمی «شگفت زده» نشده است. این یک تایید اگر نه تاکید است بر اینکه سعد تصمیم «درست» را گرفته است. نه ناراحتی در این نوشتار دیده میشود نه شرم. محمد تنها تصمیم او را ستایش کرده است.

اگر محمد در مورد قضاوت خدا اطمینان داشت، چطور توانست پیاده شدن تصمیم خدا را با این ریسک که ممکن است سعد تصمیمی غیر از آنچه خدا گرفته است بگیرد، به خطر بیاندازد و تصمیم گیری را بر عهده سعد گذاشت؟ از طرف دیگر اگر خدا دستور مشخصی در مورد این قضاوت به او نداده است، چطور محمد جرات کرده است که این تصمیم وحشیانه ای را که از امیال شرورانه یک مرد بی رحم برخاسته است را به خدا نسبت بدهد؟

متن سیرت اینگونه ادامه پیدا میکند:

پس بفرمود تا در بازار مدینه خندقی فرو بردند (پیامبر به بازار مدینه که هم اکنون نیز در بازار مدینه در همان مکان است رفت و گودالهایی در آنجا حفر کردند) و  جهودان بنی قریظه را یک یک می آوردند و گردن میزدند و در آن خندق می انداختند، تا نهصد مرد از ایشان گردن بزدند. و بعد از این حیی ابن اخطب را بیاوردند که در یهود هیچ کس از وی مهتر(شریفتر، در مقام بالاتر) نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیغمبر را، علیه السلام، و از همه لشکر انگیزتر و در غزو خندق بیشتر تحریض (دشمنان را بر علیه مسلمانان تحریک) نمود، چون او (در حالیکه عبایی که با تصاویر شکوفه ها تزیین شده بود را بر تن داشت و همه جای آنرا سوراخهایی به اندازه انگشت کرده بود تا مسلمانان این لباس را بعنوان غنیمت از او نستانند، و در حالی که دستانش را به گردنش بسته بودند) را پیش سید، علیه السلام، آوردند، دستهای وی بازکردند که بسته بودند گفت: یا محمد، هیچ پنداشت نمی کنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود بجای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام (اصلاً از دشمنی با تو پشیمان نیستم)، لکن هرکی خدای تعالی در حق وی تقدیر خذلان کرده باشد، هر آینه مخذول بود (هرکس خدا را خوار کند، خدا نیز او را خوار خواهد کرد) و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی، که بنی اسرائیل همه بدین راه رفته اند و هیچ یک بمرگ خود نمرده اند (و کشته شدن و قتل عام شدن یهودیان برای ایشان از پیش گزارش شده است). و لفظ حیی بن اخطب که با سید علیه السلام کرد این بود: اما والهه ما لمت نفسی فی عداوتک، و لکنه من یخذل الله یخذل. پس او را  نیز بکشتند (درحالی که نشسته بود گردنش را قطع کردند). سیرت پوشینه دوم برگ 757.

ظاهراً خود محمد نیز در کندن گودالهایی که یهودیان قتل عام شده را درون آنها می انداختند به مسلمانان کمک کرده است، اما او نه تنها در آماده ساختن آن گودالها یاری کرده است بلکه این متن نشان میدهد خود او به دنبال آنها فرستاد و سرهایشان را از بدنشان جدا کرد. این نشان میدهد که شخص پیامبر سر کسانیکه از آنان یاد شده است و شاید بیشتر را بریده است. بریدن سر 600-700 نفر در یک روز زمان و نیروی بسیاری میخواهد. قطعاً اینکار توسط یک مرد تنها انجام نشده است و افراد بسیاری در این قتل عام حضور داشته اند . هرکس که منصوب شده بود تا قسمت اعظم این قضاوت را پیاده کند، باید وجدانی کرخت داشته باشد که بتواند سرهای بسیاری از قربانیان را در حالی که در چشمانشان مینگریسته ببرد(1). متن سیرت تعدادی از این سر بریدن ها و گفتمانهایی که میان معدومین و بین اعدامها انجام شده است را توصیف میکند. من این جزئیات خونبار را از خواننده دریغ میکنم.


ما باید توجه داشته باشیم که محمد از دست گروهی بزرگ که تسلط و قدرت او را در مدینه به چالش میکشیدند خلاص شده بود، گروهی که قبول نمیکردند او براستی یک پیامبر راستین خدا باشد. این نپذیرفتن ادعای محمد احتمالا ً اهمیتی بسیار بیشتر برای محمد داشت. تا زمانیکه مردمانی اهل کتاب که کتابهای خود را خوب میدانستند و محمد را در حد یک پیامبر نمی یافتند وجود داشتند، جایگاه و شایستگی روحانی محمد برای پیامبر بودن و در نتیجه تسلط سیاسی او تهدید میشد. ما در این داستان میبینیم که یهودیان ترجیح میدادند کشته شوند تا اینکه کلام خدا و تورات را زیر پا بگذارند و به اسلام ایمان بیاورند. این واقعیت را میتوان با اسناد بسیار بیشتری در تاریخ، در مقایسه به این گزارش چند برگی پشتیبانی کرد. نابود کردن این تهدید که جایگاه  و موقعیت روحانی او را به شدت تهدید میکرد ممکن است انگیزه اصلی محمد برای این جنایت مرگبار بوده باشد.

از طرفی محمد به غنایم و اموال بسیاری از این «آخرین راه حل» دست یافت. (2) حداقل 600 مرد بالغ کشته شده بودند (کسانیکه قادر به جنگیدن بودند) که احتمالاً تقریباً حدود 500 خانواده را تشکیل میدادند، که هر کدام حداقل یک زن و یک فرزند را شامل میشدند، یک پنجم کل داراییهای این قبیله (ثروت 100 خانواده برای محمد) به علاوه سودی که از فروختن زنان بعنوان برده بدست می آمد.

قضاوت (سعد بن معاذ) در مورد قبیله این بود:

من قضاوت میکنم که مردان آنها باید کشته شوند، اموالشان تقسیم گردد و زنان و کودکانشان برده شوند.

محمد در ستایش این تصمیم گیری میگوید:

تو همان قضاوتی را کرده ای که الله از بالای هفت آسمان کرده است. سیرت برگ

داستان اینگونه ادامه پیدا میکند:

پس چون مردان بنی قریظه بقتل آوردند، سید علیه السلام، بفرمود تا زن و فرزند ایشان غارت کردند و ببندگی فرا گرفتند و مالهای ایشان در میان مسلمانان قسمت کردند. و اول فیئی (مالی) که در میان مسلمانان قسمت کردند، مال بنی قریظه بود. و سید علیه السلام خمس (یک پنجم سهم خود) خاص خود از آن بدر کرد و برگرفت و از آن روز باز، خمس الغنائم و الخراج آن سنتی گشت در میان لشکر اسلام….

(سپس رسول سعد بن زید الانصاری را همراه با عده ای از زنان اسیر شده بنی قریظه را به نجد فرستاد و آنها را در ازای اسب و سلاح فروخت).

سیرت پوشینه دوم برگ 758.

دیگر چه چیز میتوانیم بگوییم؟ آیا چیزی برای گفتن باقی میماند؟

چند روز پس از قتل عام قبیله بنی قریظه، سعد بن معاذ میمیرد. بی ارتباط نیست اگر ببینیم نظر محمد در مورد شخصیت سعد بن معاذ و جمع بندی او از زندگی او چگونه بوده است، ما میخوانیم؛

محمد بن اسحاق گوید، رحمه الله علیه که:چون سعد بن معاذ از دنیا مفارقت کرد (جدایی گزید)، جبرئیل علیه السلام، بدر حجره پیغمبر، علیه السلام، آمد اندر نیمه شب و گفت: یا رسول الله، کیست که از دنیا مفارقت کرده است؟ امشب درِ هفت آسمان گشوده اند و عرش خدای تعالی بجنبش در آمده است، از سختی مرگ وی و مشتاق دیدار وی شده اند. سید، علیه السلام، چون این سخن از جبرئیل علیه السلام، بشنید، زود بخانه سعد بن معاذ رفت و چون دید که وی از دنیا رفته بود. و سعد بن معاذ مردی بزرگ و فربه بود، و چون جنازه وی برداشتند و بگورستان میبردند سخت سبک بود، پس منافقان طعن زدند که سعد مردی بزرگ ضخیم بود و این ساعت سخت سبک می نماید و این سخن بازگوش سید، علیه السلام، رسید، گفت: جنازه وی ملائکه آسمان برداشتند و سبب سبکی وی از این بود، و بعد از آن سوگند خورد و گفت:

بدان خدای که جان محمد در ید وی است که ملائکه هفت آسمان مستبشر (مژده دهنده) شدند بروح سعد بن معاذ و عرش حق تعالی بر وی بجنبید و استقبال روح وی کرد.

و جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنه، گفت چون سعد (بن) معاذ را دفن کردیم، سید علیه السلام، بر سر گور وی تسبیح کرد و چون سید علیه اسلام ، تسبیح کرده بود، اصحاب که با وی بودند جمله تسبیح کردند و بعد از آن تکبیر کرد و همه تکبیر کردند، بعد از آن سوال کردند و گفتند: یا رسول الله، این تسبیح و تکبیر از بهر چه کردی؟ سید علیه السلام گفت:

گور بدین بنده صالح (خوب) تنگ شد، و چون تسبیح کردم، حق تعالی فراخ گردانید.

موافق این حدیث حدیثی دیگر هست از عایشه، رضی الله عنها، و او از قول پیغمبر، علیه السلام، روایت میکند که پیغمبر علیه السلام گفت: گور بر هرکس تنگ آوردند و اگر کسی رستگاری از تنگی گور میافتی سعد بن معاذ بودی. سیرت پوشینه دوم برگ 760

ارزیابی محمد از سعد بن معاذ چیست؟ محمد میگوید او مرد خوبی بوده است. ما ممکن است سعد بن معاذ را همه چیز بنامیم غیر از همین صفت، یعنی «خوب» بودن. ارزیابی شگفت آور محمد این پرسش را در پس زمینه مطرح میسازد که محمد در چه نوع اخلاقیاتی «غوطه ور» بوده است؟؛ در احوال محمد کدام انسان خوب شمرده میشده است؟ بر اساس کدام معیارها یک انسان میتواند سعد بن معاذ را «یک مرد خوب» بنامد؟ آیا خوبی برابر با اطاعت بی چون و چرا از محمد و انجام «آنچه او میگوید» است؟ و محمد در ادامه میگوید «وقتی سعد کشته شد عرش خدا لرزید».

تعدادی حدیث نیز وجود دارد که ارزیابی بالا از سعد بن معاذ و ستایش مطلق یکی از مطیع ترین یارانش را تایید میکنند:

پوشینه 3 کتاب 47 شماره 785:

انس روایت کرده است:

یک جبه، (ردا، عبا) از ابریشم به پیامبر اهدا شده بود. پیامبر پوشیدن ابریشم را بر مردم ممنوع کرده بود. پس مردم از دیدن آن عبا خشنود گشته بودند. پیامبر گفت «قسم به آن کسی که روح محمد در دستان اوست، دستمالهای سعد بن معاذ در بهشت برتر از این هستند». انس ادامه داد، «هدیه از طرف اکیدر (یک مسیحی) از دومه (شهوری نزدیک تبوک) برای پیامبر ارسال شده بود.

پوشینه 5 کتاب 58 شماره 146:

البراء نقل کرده استلباسی ابریشمی به پیامبر هدیه شده بود. همراهان او آغاز به لمس آن لباس و تمجید از نرمی آن نمودند. پیامبر گفت «آیا نرمی آنرا تمجید میکنید؟ دستمالهای سعد بن معاذ (در بهشت) از آن بهتر و نرم ترند».

همچنین احادیث بسیار مشابهی را میتوان در پوشینه 4 کتاب 54 شماره 471، 472, پوشینه 7 کتاب 72 شماره 727 یافت.

پوشینه 5 کتاب 58 شماره 147:

جابر نقل کرده است:من شنیدم که پیامبر گفت «عرش الله از مرگ سعد بن معاذ لرزید.» جابر همچنین اضافه کرد، «من شنیدم که پیامبر گفت، عرش رحمن (بخشنده) بخاطر مرگ سعد بن معاذ لرزید.»

محمد در مورد این مرد تنها ستایش و شوق در چنته دارد. محمد کاملاً قضاوت او را ستایش میکند و این قضاوت بوده است که او را به شخصیتی محبوب برای محمد تبدیل کرده است و نیت ها و تمایلاتش را ارضا کرده است.

این یکی از اصول مهم اسلامی است که قضاوت را باید بر اساس نیت ها انجام داد. (الاعمال بالنیات)

رای شما در مورد محمد بر اساس این گزارشهایی که از خود منابع اسلامی آمده است چیست؟

یک موضوع دیگر نیز وجود دارد که باید به آن توجه کرد. نیت محمد در واقع قتل عام هر سه قبیله یهودی مدینه بود. این نیت در دوبار اول عملی نشد (3)، اما در مورد سوم محمد اطمینان حاصل کرد که این قبیله از از زیر دست او فرار نکنند و بازهم نقشه های او نقش بر آب نشوند.

تمامی این قبایل متهم به شکستن عهدنامه شده اند. اگر محمد بر اساس قانون الهی رفتار میکرد، باید در مورد تمامی آنها یک رفتار و قضاوت را پیش میگرفت. ما میبینیم که «شرایط» نقش بسیار مهمی در پیاده کردن قضاوتهای مسلمانان بر علیه یهودیان بازی کرده اند. اگر تصمیم درست این بود که آنها را رها کنند تا بروند، چرا پیامبر اسلام اجازه نداد که بنی قریظه نیز به تبعید بروند؟ اگر درست این بود که آنها اعدام شوند چرا پیامبر به عبدالله بن ابیه بن سلول اجازه داد که جلو انجام قضاوت الهی را بگیرد؟ هیچ پیامبر راستینی به یکی از یاران گمراه خود اجازه نمیدهد که حکم الهی را متوفق کند. این ناهمانگی تصمیمات محمد در مورد قبایل یهودی نشان میدهد که او بر اساس تمایلات و کینه خود در مقابل کسانیکه پیامبر بودن او را باور نمیکردند رفتار میکرده است، نه از روی قضاوت و عدالت پایداری که از رسول خدا بر او نازل شده باشد. این قضاوت در مورد تخطی محمد است نه تخطی خدا، محمد از روی مصلحت خود عمل کرده است. او تمایل داشت که بنی قینقاع را نیز قتل عام کند، اما وقتی که با مقاومت شدیدی در میان یاران خود روبرو شد، مقتضیات زمان باعث شد مصلحت بر نشان دادن نرمش در آن زمان گردد، اما در مورد بنی قریظه محمد تمام تلاشش را کرد که اینبار یهودیان از زیر شمشیرش فرار نکنند، و موفق شد تا به این میل خود دست یابد.

این نوشتار آن چیزی بود که من از مطالعه سیرت به آن دست یافته ام. من فهم خودم را برای شما شرح داده ام و بسیار علاقه مند هستم که بدانم شما در مورد این ماجرا چه فکر میکنید و کجا ممکن است من در مورد چیزی چشم پوشی کرده باشم که بررسی آن نوری دیگر بر روی این ماجرا بتاباند. آیا منابع اولیه دیگری وجود دارند که از اعتبار بیشتری برخوردار باشند و بتوانند مارا به نتایج متفاوتی برسانند؟

باشد که همگی ما با قلبهای خالص به دنبال حقیقت خدا باشیم. باشد که ما با تمام وجود حقیقت او را قبول کنیم و او را دنبال کنیم، اما باشد که ما هر ادعایی را نیز قبول نکنیم.

تنها یک انتخاب صحیح وجود دارد و انتخابهای غلط متعددی وجود دارند. این دنیا پیامبران دروغین بسیار بیشتری از پیامبران راستین به خود دیده است. ما باید از خدا بخواهیم که به ما خرد و فهم دهد تا حقیقت او را تشخیص دهیم.


خداوند اعلام میدارد، «آنگاه مرا صدا خواهید کرد و نزد من آمده دعا خواهید کرد

و من به شما گوش فرا خواهم داد.

وقتی با قلب خود مرا جستجو میکنید

مرا خواهید یافت»

(کتاب ارمیای نبی 29:12-14)

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

یاد داشت ها:

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

1تاریخ طبری جلد نخست برگ 201 نوشته است امام علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام دو کسی بودند که در یکروز سر آنها را بریدند. برخی از افراد میگویند بریدن سر 900 نفر در یک روز میسر نیست. البته تواریخ مختلف میان تعداد کشته شدگان در این ماجرا را بین 700 تا 900 گزارش کرده اند که میانگین آن 800 نفر است. نکته نخست این است که نه در سیرت نه در تاریخ طبری هیچ جا نوشته نشده است که این قتل عام در یکروز انجام گرفته است. نکته دوم اینکه بنی قریظه برای مدت 25 روز اسیر بودند و بعد از آن دستهایشان بسته بود و احتمالاً یارای هیچ گونه مقاومتی نداشتند و از روی گرسنگی و بینوایی بدون شرط تسلیم شده بودند، کشتن افرادی در این شرایط که نیمه زنده بوده اند بسیار آسان بوده است. نکته سوم اینکه امام علی و زبیر بن عوام تنها گردن آنها را میزدند، و بقیه کارها را لشکر اسلام انجام میداده است.  نکته چهارم اینکه سر بریدن افراد لزوماً به معنی جداکردن سر از بدن نبوده است، بسیاری از افراد پس از مشاهده فیلمهای سر بریدن  اسلامگرایان، میگویند که سر بریدن کار چندان آسانی نیست و چند دقیقه طول میکشد، اما از آنجا که چاه و یا چاه هایی بعنوان گور دست جمعی برای آنها در بازار مدینه در نظر گرفته شده بود، احتمالاً تنها شمشیر را در گردن آنها فرو میکرده و در سپس آنها را به درون چاه می انداخته اند زیرا نیازی برای جداکردن سر از بدن نبوده است، لذا هر سر بریدنی حداکثر یک دقیقه طول میکشیده است. با در نظر گرفتن تمامی  این حساب حتی اگر فرض کنیم این فاجعه در یکروز رخ داده است و علی نصف یهودیان را سر بریده و زبیر نصف دیگر، حداکثر 7 ساعت برای انجام اینکار وقت لازم بوده است که کاملاً ممکن است.

2– آخرین راه حل، نامی تاریخی است که برای تصمیم شورایی که در جنگ جهانی در بیستم ژانویه هزار و نهصد و چهل و دو در کنفرانس واناسی توسط آلمانهای نازی برای سوزاندن دست جمعی یهودیان و قتل عام آنها انجام گرفت گذاشته شده است.

3- ماجرای کامل آنچه در دوبار نخست گذشت را در دو نوشتارحمله به بنی قینقاع و حمله به بنی نضیر از دکتر علی سینا بخوانید.

منبع +

حمله به بنی قینقاع

در مدینه سه قبیله یهودی زندگی میکردند، بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه. همه این قبایل با سایر قبایل عرب مدینه پیمان همبستگی داشتند و هرگاه که زد و خوردی بین هم پیمانان عربشان و سایر قبایل یهودی انجام میگرفت، آنها طرف دوستان عرب خود را میگرفتند. این خود اثبات میکند که در مدینه پیش از اسلام درگیری های دینی وجود نداشت، و تمام نابردباری های دینی (برخوردهای خصمانه مبتنی بر اختلافات دینی) توسط پیامبر به مدینه آورده شد.
وقتی پیامبر به مدینه وارد شد امیدوار بود که یهودیان دین او را قبول کنند. او همان خدای یهودیان را تبلیغ میکرد، پیامبرانشان و داستانهایشان را تایید میکرد. او سرزمین مقدس آنها (اسرائیل) را بعنوان قبله انتخاب کرده بود و سعی میکرد تابعیت آنها را اینگونه به دست بیاورد.
و.ن عرفات، کسی که نسل کشی اول یهودیان را انکار میکند، مینویسد «این بطور عمومی مورد قبول است که پیامبر امیدوار بود که یهودیان یثرب، بعنوان پیروان یک دین الهی، از خود درکی صحیح در مقابل دین یکتاپرست اسلام نشان دهند.» 1
اما درست مانند قریشیان، یهودیان نیز به او پوزخند زدند و کمتر اعتنایی به فراخوانی او نکردند. وقتی که امیدهای او نقش بر آب شدند و صبر پیامبر به انتها رسید، پیامبر رفتاری خصمانه را در مقابل یهودیان پیدا کرد و مشخص بود که روزی از آنها انتقام خواهد گرفت.

غزوه بنی قینقاع:
اولین یهودیانی که مغضوب پیامبر شدند، یهودیان قبیله بنی قینقاع بودند. آنها در قسمتی از مدینه که به نام آنها نیز نام نهاده شده بود زندگی میکردند، شغل هایشان زرگری، آهنگری، و صنعت ایجاد وسایل و لوازم خانگی بود، و به همین دلیل بود که در خانه هایشان مقدار زیادی  سلاح های جنگی وجود داشت.
صفي الرحمن المباركپوری در الرحیق المختوم مینویسد:

«آنها (بنی قینقاع) دست به یک سلسله فتنه سازی برای دست اندازی مسلمانان زده بودند، کسانی که به بازارهایشان رفت و آمد داشتند را استهزا میکردند و حتی زنانشان را نیز تشر میزدند. این مسائل شرایط بدی را بوجود آورده بود، و به همین دلیل پیامبر (ص) آنها را جمع کرد، و آنها را نصیحت کرد که معقول و منطقی باشند و رفتاری شایسته از خود نشان دهند، و آنها را در مورد خصومتهای دیگر هشدار داد، اما آنها همچنان سرسخت ماندند و توجهی به هشدار وی نکردند و گفتند «ای محمد، فریفته مشو، بدانکه تو جمعی از قریش که ایشان رسم و آیین جنگ نمیدانستند و ممارست جدال نکرده اند و قتل نکرده بودند، تو ایشان را بقتل آوردی، که اگر تو با ما بجنگ و قتال و کارزار در آئی، خود بینی که جنگ چگونه میباید کردن، و شجاعت و مردانگی چگونه بود.».

«اما این گفته با آنچه سایرین گفته اند در تفاوت است، دلیل سخنرانی پیامبر برای یهودیان چیز دیگری بوده است، محمد تازه از غزوه بحران بیرون آمده بود و یهود بنی قریظه را جمع کرده بود و به آنها گفته بود که شما از بلایی که بر قوم قریش آمد درس گیرید و به اسلام در آئید چون میدانید که من پیامبر خدایم و در تورات نعت و صفت من دیده اید و از علمای خود شنیده اید، بنابر این پیامبر از سر خیر خواهی آنها را به درستکاری دعوت نمیکرد بلکه قصد داشت آیین خود را به آنها تحمیل کند، و این بود که عده ای از حاضرین بنی قینقاع برآشفتند و چنین پاسخی به وی دادند، برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به سیرت الرسول پوشینه دوم برگ 631»

توضیح از مترجم.
هرچند پاسخ آن عده اندک، پاسخ رسمی قبیله بنی قینقاع به پیام محمد نبود، اما برای مردی که دنبال بهانه میگشت تا به آنها حمله کند، این یک موقعیت طلایی بود، مودودی میگوید «این جملات آشکارا اعلان جنگ بود». اما اینطور نبود، این جملات از طرف رئیس قبیل بنی قینقاع نبود، و این جملات حتی تهدید آمیز نیز نبودند، این جملات توسط عده ای اوباش و ولگرد به کسی که میخواست با آنها، وقتی که میخواستند طبق اصول دینیشان عمل کنند یعنی زمانی که مسلمانی را به دلیل قتلی که انجام داده بود قصاص کنند، درگیر شود، فریاد زده شده بودند. تنها کسی که مغزش توسط تعصب دینی ضايع شده باشد میتواند این جملات ناشیانه عده ای جوان را اعلان جنگی توسط تمام یهودیان علیه تمام مسلمانان تفسیر کند. این مطلقاً غیر عادلانه است که تمام جماعتی را با آنچنان خشونتی به بهانه اینکه عده ای از این جماعت یک شخص را به تلافی قتلی که در مورد یکی از یهودیان انجام داده بود قصاص کرده باشند تنبیه کنند. و این درحالی بود که آیه 38 سوره نجم میگوید:

سوره نجم آیه 38

أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى

که هيچ کس بار گناه ديگری را بر ندارد.

تاریخ نویسان مسلمان میخواهند که تمام تقصیر را به گردن یهودیان بیاندازند و آنها را «آدم بدها»ی داستان جا بزنند. هرچند استهزا کردن یک جرم نیست، اما اگر اندکی به پاسخ یهودیان به محمد دقت کنیم، در می یابیم که او نرفته بود تا یهودیان را اندرز دهد، بلکه رفته بود تا آنها را تهدید کند.
آیه زیر که در همان زمان از طرف محمد صادر شده بود، لحن متخاصمانه پیامبر را هنگامی که با یهودیان روبرو شد افشا میکند.

سوره آل عمران آیات 12 تا 14

قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ؛ قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَأُخْرَى كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاء إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِي الأَبْصَارِ.

به کافران بگوی : به زودی مغلوب خواهيد شد و در جهنم آن آرامگاه بد ، گرد خواهيد آمد؛ در آن دو گروه که به هم رسيدند ، برای شما عبرتی بود : گروهی در راه ، خدامی جنگيدند و گروهی ديگر کافر بودند آنان کافران را به چشم خود دو چندان خويش می ديدند خدا هر کس را که بخواهد ياری دهد و صاحبنظران را در اين عبرتی است.

روزی یک مرد زرگر یهودی زنی مسلمان را خشمگین کرد، او جامه زن را به پشت او گره زد و وقتی زن برخاست اندامهای تناسلی وی آشکار شد. از اتفاق مردی آنجا بود و مرد یهودی را کشت، یهودیان نیز به تلافی مرد مسلمان را کشتند، خانواده مرد از مسلمانان کمک خواستند و جنگ اینگونه آغاز شد. 2

اینگونه حادثه ها در جوامع بدوی بسیار اتفاق می افتند، در واقع حتی در جوامع متمدن نیز بسیاری از مردم به دلایل ناچیزی همچون درگیری های ناشی از رانندگی کشته میشوند. انسانها موجوداتی کاملا منطقی نیستند. بسیاری از مردم عکس العمل هائی غیر قابل پیشبینی از خود نشان میدهند که اغلب این اعمال نتایج شومی را نیز بدنبال می آورد. هر انسان معقولی در چنین صحنه ای، باید تشنج زدایی میکرد و مردم را بدون اینکه طرف کسی را بگیرد آرام میکرد، اما محمد با یک آدم معقول بسیار فاصله داشت، محمد اخیراً با حمله به کاروانها و دزدیدن ثروتهایشان پرانگیزه شده بود و چشم به ثروت یهودیان یثرب داشت و دنبال بهانه ای بود تا حرکت خود را آغاز کند و این حادثه موقعیتی طلایی برای پیامبری بود که منتظر فرصت مناسب بود، در روز پانزدهم شوال سال دوم بعد از هجرت، او سربازان خود را بسیج کرد و یهودیان را برای 15 روز محاصره کرد و آب را بر آنها بست. بنی قینقاع مجبور شد که تسلیم شود و به قضاوت پیامبر بر جانهایشان، ثروتشان، زنها و بچه هایشان تن در دهند.

مودودی مینویسد، «پیامبر مقدس در نتیجه آن قسمت از مدینه را که آنها در آن زندگی میکردند تا آخر شوال (و طبق برخی از اسناد تا آخر ذي القعدة) سال دوم هجری محاصره کرد. به دشواری میتوان باور کرد که محاصره به دو هفته طول کشیده باشد، چون آنها تسلیم شدند و تمام مردهای جنگنده آنها دستگیر و زندانی شده بودند. حال عبدالله بن ابی آمد و تا از آنها پشتیبانی کند و به پیامبر اصرار ورزد که آنها را ببخشد، پیامبر مقدس خواست اورا تصدیق کرد و تصمیم گرفت که بنی قینقاع از مدینه تبعید شوند و اموال و اسلحه و ابزارهای خود را در مدینه بگذارند. ابن سعد بن هشام، تاریخ طبری. 3
جزئیات میانجیگری ابی و پیامبر در اولین کتاب تاریخی اسلام «سیرت الرسول» گزارش شده است.
عاصم بن عمر گفت که بنی قینقاع اولین یهودیانی بودند که عهدنامه شان را با پیامبر شکستند و این غزوه بین جنگ بدر و احد اتفاق افتاد، و پیامبر آنها را آنقدر تحت محاصره نگاه داشت که بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. عبدالله بن ابی بن سلول، یکی از منافقان وقتی خداوند آنان را در اختیار پیامبر قرار داده بود نزد پیامبر آمد و گفت ای محمد، با هم پیمانان ما به نیکی رفتار کن (آنها در آن زمان همپیمان قبیله خزرج بودند)، اما پیامبر او را پس زد. او کلمات خود را تکرار کرد و پیامبر اورا از خود راند. که در نتیجه او دامن زره پیغمبر علیه سلام را بدست فروگرفت و پیامبر به قدری خشمگین شد که چهره اش تقریباً سیاه شده بود. پیامبر گفت ای عاجز مرا رها کن تا بروم، عبدالله گفت نه به خدا سوگند من تورا تا زمانیکه با همپیمان هایمان به نیکی رفتار نکنی رها نخواهم کرد. آیا تو این چهارصد مرد پیاده و سیصد مرد سواره را در یک روز نابود خواهی کرد؟ به خدا سوگند من کسی هستم که بیم دارم پیشامد ها فرق کنند، آنها را به من ببخش، پیامبر گفت برو که آنها را بخشیدم. [سیرت، برگ 363]
صفي الرحمن المباركپوری نقل میکند که بنی قینقاع تمام اجناس، ثروت و اسباب و وسایلشان را به پیامبر (ص) دادند، او یک پنجم آنها را برداشت و باقی را بین مردانش تقسیم کرد. آنها به ازروع در سوریه رفتند و مدتی در آنجا ماندند و در مدت کوتاهی نابود شدند. 2
هیچکس هرگز نپرسید، چرا؟ چرا یک حادثه جزئی باید بهانه ای برای فرستاده خدا قرار گیرد تا تمامی مردمی را نابود سازد و تمامی اموالشان را تصاحب کند، تصویر تبعید کوزوو در اذهان ما بسیار تازه است، اما حتی میلوسویچ که اکنون یک جنایتکار جنگی است دست به اموال این آوارگان نبرده بود، و در آن زمان کمپ آوارگان سازمان مللی وجود نداشت که آنها را میزبانی کند و صلیب سرخ و دیگر سازمانهای انسانیار و انساندوست وجود نداشتند که بخواهند دردهای یهودیان آواره را  التیام بخشند. چطور یک انسان نجیب میتوانست این اعمال وحشیانه و قتل عام گرانه پیامبر را توجیه کند؟ براستی چگونه کسی میتواند پس از آموختن این حقایق تاریخی در مورد پیامبر اسلام خود را مسلمان بنامد؟ این واقعیت که عبدالله بن ابی، کسی که المباركپوری از منافق خواندن او ابایی ندارد، به پشتیبانی از زندانیان بر آمد و التماس کرد تا آنها بخشوده شوند، خود نشان میدهد که تصمیم اصلی پیامبر قتل همه آنها بود. این درخواست ابی بود که جان آنها را نجات داد. چگونه است که یک منافق رحیم تر از پیامبر خدا و خود او است؟ آیا او مردی برتر از محمد نبود؟

نبر بني نضير

نبرد بني قريظه


1-    From Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, (1976), pp. 100-107 By W. N. ARAFAT http://homepages.haqq.com.au/salam/misc/qurayza.html

2-  AR-Raheeq Al-Makhtum  by Saifur Rahman al-Mubarakpuri  http://islamweb.islam.gov.qa/english/sira/raheek/PAGE-26.HTM

3-  http://www.usc.edu/dept/MSA/quran/maududi/mau59.html

متن اصلی +

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

بعد از محاصره 25 روزه، سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم محمد شدند. برخی از افراد قبیله اوس خواستند تا میان محمد و این قبیله میانجیگری کنند، محمد از آنها پرسید که آیا قضاوت یکی از افراد قبیله خود در مورد بنی قریظه را خواهید پذیرفت؟ آنها موافقت کردند و محمد سعد بن معاذ را انتخاب کرد. ، ما باید شخصیت این مرد (سعد بن معاذ) را بررسی کنیم، درگیری های قبلی او و نظر کلی او در مورد یهودیان بطور کلی را برای فهمیدن اهمیت این انتصاب مهم پیامبر اسلام بررسی کنیم.

ما مدارک را از سیرت رسول الله توسط ابن اسحق، تصحیح ابن هشام و ترجمه ا.گیوم و همچنین روایات صحیح بخاری و صحیح مسلم بررسی خواهیم کرد.

در پوشینه دوم سیرت * در مورد جنگ بدر در برگ 565 میخوانیم:

در آن حال که کافران بهزیمت شده بودند (درحال فرار بودند)، سید علیه السلام باز اندرون عریش (پناهگاه، چادر) شد و بنشست، و سعد بن معاذ با جماعتی از انصار شمشیر ها برکشیدند و بیامدند و بر در عریش باز ایستادند، و حراست پیامبر علیه السلام، همی کردند، و اندیشه از آن میکردند که مگر کافران عودی کنند (بازگردند) یا غدری سازند (حمله ای ناگهانی بکنند). و صحابه چون این هفتاد تن بگرفتند و از مهتران (بزرگان) قریش هفتاد تن دیگر بکشتند، آن وقت دست از کشتن ایشان بداشتند و بغنیمت و به آوار ایشان مشغول شدند. سعد بن معاذ، چون چنان دید، او را ناخوش آمد و کراهتی در وی پیدا شد، و سید، علیه السلام بدانست و گفت یا سعد، چرا کراهتی در روی آورده ای؟ گفت را رسول الله، این اولین ظفری (پیروزی) است که مسلمانان را یافته اند بر کافران، و من چنان دوست داشتمی که دست از کشتن ایشان نداشتندی (من دوست داشتم ایشان را در حال کشته شدن ببینم تا اینکه ببینم آنها زنده اند و فرار میکنند) و بغنیمت مشغول نشدندی تا صلابت (استواری) و جد اهل اسلام جمله اهل عرب را معلوم شدی.

این واقعیت که سعد بن معاذ، نگهبان شخصی محمد بود نشان میدهد که او به محمد بسیار نزدیک بوده است و محمد اورا بهتر از باقی همراهانش میشناخته است. گزارش این نزدیکی ویژه را در ادامه از منابع دیگر نیز خواهیم آورد.

پاسخ سعد به محمد به روشنی و شدت نشان میدهد که او با زندانی کردن کسانی که به محمد دوستی ندارند علاقه چندانی ندارد، بلکه او ترجیح میدهد آنها کشته شوند.

آیا اگر ما همین ماجرا را دلیلی بدانیم بر اینکه چرا محمد باید سعد بن معاذ را بعنوان قاضی در این ماجرا انتخاب کرده باشد دچار خطا شده ایم؟ محمد خود از وی پرسش کرده بود و این پاسخ را دریافت کرده بود. او از تمایلات و خلق و خوی وی بسیار آگاه بود.

صحیح بخاری پوشینه 3 کتاب 48 شماره 829  اتهام بی اخلاقی (فحشا) که به عایشه زده شده بود را گزارش میدهد، این حدیث بسیار بلند است، بنابر این تنها قسمتی را که اطلاعاتی سودمند در مورد سعد بن معاذ میدهد را بازخواهیم گفت:

عایشه روایت کرده است:

سپس به من در مورد شایعات اتهام دروغین گفت…

وقتی که به خانه بازگشتم بر شدت بیماری من افزوده شده بود، رسول الله نزد من آمد، و بعد از احوال پرسی گفت «حال او (آن دختر) چطور است؟»، من از او خواستم که به من اجازه دیدار با والدینم را بدهد. من میخواستم خبر را از منبع مطمئنی (والدینم) بشنوم و پیامبر این اجازه را به من داد، من به نزد والدینم رفتم و از مادرم پرسیدم «مردم در مورد چه صحبت میکنند؟»، مادرم گفت «ای دخترم، زیاد نگران این موضوع نباشد»، به الله سوگند، هرگز زن دلربایی وجود ندارد که شوهرش که زنان دیگری نیز داشته باشد اورا دوست داشته باشد و زنان در مورد او اخبار کذب پخش نکنند، من گفتم «سبحان الله! آیا مردم واقعا این خبر را جدی گرفته اند؟» آن شب من تا بامداد گریستم و نتوانستم بخوابم. بامداد روز بعد رسول الله علی بن ابوطالب و اسامه بن زيد را وقتی که دید در تنزیل وحی وقفه افتاده است فراخواند تا با آنها در مورد طلاق همسر خود (عایشه) مشورت کند.  اسامه بن زید در مورد خوشنامی زنانش (زنان محمد) هر آنچه میدانست گفت و اضافه کرد، «ای رسول الله» همسر خود را نگهدار، زیرا به الله سوگند ما هیچ چیز جز خوبی از وی نمیدانیم. علی بن ابیطالب گفت یا رسول الله، الله بر تو محدودیتی قرار نداده است، و زنان بسیاری غیر از او وجود دارند، اما تو میتوانی از خدمتگزار زن خود بپرسی، او حقیقت را به تو خواهد گفت، از اینرو رسول الله بريره را صدا کرد و گفت، «ای بریره، آیا تو هیچ چیزی که شک تو را برانگیزد از او (عایشه) دیده ای؟» بريره گفت «به الله که تو را با حقیقت فرستاده است، نه، من هرگز چیز بدی از او ندیده ام، بجز اینکه او یک دختر بچه کم سن و سال است، که بعضی وقتها خوابش میبرد و خمیر (خمیر نان) را رها میکند و بزها آنرا میخورند». در همان روز رسول الله بر منبر رفت و درخواست کرد تا کسی او را در تنبیه کردن عبدالله بن ابی بن سلول یاری دهد، رسول الله گفت «چه کسی به من یاری میرساند تا آن شخص (عبدالله بن ابی بن سلول) را که مرا با افتراء به حرمت و شرافت خانواده  آزار داده است تنبیه کنم؟ به الله سوگند، من هیچ از خانواده ام نمیدانم جز نیکی، آنها به کسی تهمت زده اند که من از او هیچ چیز نمیدانم بجز نیکی، و او (مذکر) هرگز به خانه من وارد نشده است مگر همراه با من».

سعد بن معاذ برخاست و گفت، «ای رسول الله»، به الله سوگند، که من  این مرد را درصورتی که از اوس باشد فرو خواهم نشاند، و سپس سرش را از بدنش جدا خواهم کرد، و اگر از برادران ما و از خزرج باشد، به ما فرمان بده و ما فرمان تو را پیاده خواهیم کرد.

آیا محمد قصد دارد که کسی را بکشد؟ ممکن است کاملا روشن نباشد منظور او از «تنبیه کردن» چه باشد، اما ممکن است منظور کشتن  شخصی باشد، زیرا در یک حدیث موازی که نقل خواهیم کرد بر روی این مسئله تاکید شده است. با اینحال، سعد اولین کسی است که «تنبیه کردن» را به «جدا کردن سر از تن» کسی که رفتاری غیر اخلاقی در قبال عایشه داشته است تعبیر میکند. آیا او با آنچه در سر محمد میگذشت آشنایی ویژه ای داشت، یا اینکه این تنها تمایل شخصی او بود که فحاشی به محمد را شایسته اعدام شدن بداند؟ هر نتیجه ای که از این ماجرا بگیریم، آشکار است که سعد بن معاذ آماده است تا خون هرکس را که در مورد محمد و یا خانواده اش تشکیک کند بر زمین بریزد.

بعد از گذشت مدتی که به مشاجرات لفظی بین اوس و خزرج میگذرد، حدیث اینگونه ادامه پیدا میکند:

رسول الله بر روی منبر ایستاده بود، او پایین آمد و آنها را آرام ساخت، تا اینکه سکوت برقرار شد.

در این زمان، محمد پیشنهاد سعد را قبول نمیکند. هرچه که هدف محمد در این ماجرا باشد، او میدانست که عکس العمل سعد در مواقع و شرایطی مشابه این شرایط چگونه خواهد بود.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462 در مورد اینکه محمد درخواست چه رفتاری با آن مرد را کرد جزئیات بیشتری را میدهد.

عایشه روایت کرده است: …پس در آنروز، رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟ به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود.

بازهم این مسئله مبهم نیست، سعد به سرعت به درخواست محمد پاسخ میدهد.

بعد از آن، مردی از قبیله خزرج برخاست. ام حسن، که دختر عموی او از شاخه ای از آن قبیله بود، و او سعد بن عبده، رئیس قبیله بنی خزرج بود. قبل از این ماجرا او مرد مومنی بود، اما علاقه او به قبیله اش باعث شد که به سعد (بن معاذ) بگوید، «به الله سوگند، تو دروغ گفته ای؛ تو نمیتوانی او را بکشی و او را نخواهی کشت.» اگر او به قبیله تو تعلق داشت، تو مایل نبودی که او کشته شود.»بعد از آن، اسید بن هدیر که پسر عموی سعد (بن معاذ) بود برخاست و به سعد بن ادبه گفت، «به الله سوگند تو دروغ گویی، ما حتماً او را خواهیم کشت، و تو یک منافقی که از  منافقان دیگر دفاع میکنی.

سعد بن معاذ مورد اتهام قرار گرفت که ممکن است به کلام خود عمل نکند و یکی از مردم خودش را نکشد. اما پسر عموی سعد این را روشن ساخت که تابعیت او از پیامبر بالاتر از روابط قبیله ای آنها است. آنها قطعاً کسی را که به محمد اهانت کرده بود میکشتند، حتی اگر از قبیله و یا خانواده خودشان میبود. حدیث مشابهی نیز در صحیح بخاری پوشینه ششم کتاب 60 شماره 274  آمده است.

صحیح بخاری پوشینه چهارم کتاب 56 شماره 826:

عبدالله بن مسعود روایت کرده است:سعد بن معاذ با هدف برگزار کردن حج عمره به مکه آمد، و در خانه امیه ابن خلف بن صفوان ماند، چون امیه نیز وقتی به سفر شام میرفت، به مدینه که میرسید در خانه سعد می ماند، امیه به سعد گفت، «آیا صبر میکنی تا نیمروز فرا رسد، و وقتی که مردم به خانه هایشان میروند، میتوانی بروی و دور کعبه طواف کنی؟» ، پس وقتی که سعد به سمت کعبه میرفت، ابوجهل بیرون آمد و پرسید «آن کسی که طواف میکند کیست؟»، سعد پاسخ داد، «من سعد هستم»، ابو جهل گفت «آیا تو در امنیت هستی و کعبه را طواف میکنی، درحالی که به محمد و یارانش پناه برده ای؟» سعد گفت «آری» و بعد بین آندو مشاجره ای درگرفت، امیه به سعد گفت، «بر سر ابوحکم (ابوجهل) داد نزن، زیرا و رئیس این وادی (مکه) است.» سعد بعد به ابوجهل گفت «به الله سوگند، اگر تو نگذاری که من طواف کعبه را انجام دهد، من تجارت تو با شام را به یغما خواهم برد (اموال تجاری تو را بعنوان غنیمت خواهم گرفت)»، امیه همچنان به سعد میگفت «صدایت را بلند نکن»، و او را نگه میداشت. سعد خشمناک شد و گفت (به امیه) «از من دور شو، که محمد را شنیده ام که میگفت تو را خواهد کشت«.  امیه گفت «آیا او مرا خواهد کشت؟»، سعد گفت «آری»، امیه گفت «به الله سوگند وقتی محمد چیزی میگوید هرگز دروغ نمیگوید» امیه به نزد همسرش رفت و به او گفت «آیا میدانی برادر من از یثرب (مدینه) به من چه گفته است؟» همسرش گفت «چه گفته است؟»، او گفت، «او ادعا کرد که صدای محمد را وقتی ادعا میکرده که مرا خواهد کشت شنیده است».

همسرش گفت، «به الله سوگند! محمد هرگز دروغ نمیگوید.» پس وقتی کفار به سوی بدر میرفتند تا با مسلمانان پیکار کنند، همسرش به او گفت «آیا به یاد نمی آوری که برادرت از یثرب به تو چه گفت؟» امیه تصمیم گرفت تا به جنگ نرود اما ابوجهل به او گفت «تو یکی از نجیب زادگان وادی مکه هستی، پس باید ما را از یک تا دو روز همراهی کنی»، پس او رفت و الله او را کشت.

با این حساب در میابیم که محمد قصد کشتن داشت، و سعد میدانست که محمد چه قصدی دارد. با فرض اینکه سعد در این ماجرا دروغ نگفته باشد، به این نتیجه میرسیم که سعد به اندازه ای به محمد نزدیک بود که هدف ها و قصدهای او را در اینگونه موارد میدانست. ما میبینیم که سعد اهانت و خشونت بسیاری در مقابل کسانی که پیامبر بودن محمد را قبول نمیکردند از خود بروز میداد. او بسیار بی ادب است و بر سر رئیس شهری که در آن تنها یک میهمان و زائر است داد میزند و حتی بر خلاف میل میزبان خود عمل میکند. و در نهایت سعد بسیار بد مزاج است و آنها را تهدید میکند که با محمد آنها را خواهد کشت. حدیث بسیار مشابه دیگری را نیز میتوان در پوشینه 5 کتاب 59 شماره 286 پیدا کرد.

مدارک بیشتری نیز در مورد دیدگاه کلی او نسبت به یهودیان و حرفهایی که در مورد آنها میزده است نیز در احادیث موجود است:

صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 6 شماره 252:

مصعب روایت کرده است:از پدرم پرسیدم «بگو : آيا شما را آگاه کنيم که کردار چه کسانی بيش از همه به زيانشان بود» (سوره 18 آیه 103) در مورد حروریه نازل شده است؟ او گفت «نه، در مورد یهودیان و مسیحیان نازل شد، چون یهودیان پیامبری محمد را انکار میکردند و مسیحیان نسبت به بهشت کفر میورزیدند و میگفتند در بهشت نه غذا و نه نوشیدنی، هیچکدام وجود ندارد. الحروریه کسانی هستند که عهد خود با الله را بعد از میثاق با او نقض میکنند، و سعد آنان را فاسقین (بدکارانی که اطاعت از الله نمیکنند) میخواند.

گفته نشده است که این سعد کدام سعد است، اما به نظر میرسد که همان سعد بن معاذ باشد، که دوباره در مورد تنفر خود از یهودیان و مسیحیان سخن میگوید. آیا کسی شگفت زده میشود اگر این دوست نداشتن و حتی تنفر او در حکمی که در مقام قضاوت در مورد بنی قریظه صادر میکند نفوذ و دخالتی داشته باشد؟ آیا ممکن است که محمد از دیدگاه و نظرگاه کلی سعد در مورد یهودیان بی خبر بوده باشد؟ به نظر من هرگز اینطور نمی آید (محمد میدانسته است که سعد از یهودیان و مسیحیان متنفر است).

بعدها سعد فکر کرد که اگر بنی قریظه کشته شوند، این به مراتب بهتر خواهد بود تا اینکه زنده بمانند، هرچند او فکر میکرد که خودش در صورتی که زنده بماند برای محمد بهتر خواهد بود تا اینکه زنده نباشد.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 378:

خباب بن الارت نقل کرده است:ما برای کسب رضایت الله به همراه رسول الله مهاجرت کردیم، بنابر این اجر دادن ما بر الله واجب شد، برخی از نزدیکان ما بدون اینکه از هیج یک از پاداشها در این دنیا سود ببرند کشته شدند و یکی از آنها مصعب بن عمیر بود، که در جنگ احد کشته شد، و او هیچ چیز از خود باقی نگذاشت بغیر از یک نمره (کفن)، که اگر ما صورت او را با این کفن میپوشاندیم، پای او عریان میشد، و اگر پای او را میپوشاندیم صورت او عریان میشد. پس پیامبر به ما گفت «سرش را با کفنش بپوشانید و مقداری اذخر (نوعی علف) روی پایش بگذارید یا بر روی پایش بیاندازید کنید.»اما برخی از ما که میوه هایشان رسیده بود، به جمع کردن آنها پرداختند»

انس نقل کرده است: عمویش (انس ابن النضر) در جنگ بدر غایب بود و گفت، «من در اولین نبرد پیامبر (جنگ بدر) غایب بودم، و اگر الله به من اجازه دهد تا در جنگ همراه با پیامبر بجنگم، الله خواهد دید که من چقدر پرقدرت خواهم جنگید»، بنابر این در روز جنگ احد، رویا رویی او فرا رسید. پس مسلمانان فرار کردند و او گفت «ای الله، من از تو تقاضا میکنم مرا بخاطر آنچه این مردم (مسلمانان) انجام داده اند ببخش، و من آگاه هستم از آنچه مشرکان انجام داده اند.» سپس او با شمشیر خود جلو رفت و سعد بن معاذ را دیدار کرد که درحال فرار بود. و از او پرسید «به کجا میروی ای سعد؟ بوی بهشت قبل از احد به مشام من میرسید» و سپس جلو رفت و کشته شد. هیچ کس نمیتوانست هویت او را از روی خال روی بدن او و یا اثر انگشت او تشخیص دهد. او بیش از 80 زخم از شمشیر های کفار و همچنین تیر های رها شده از کمانهای آنها برداشته بود.

همچنین صحیح مسلم کتاب 19 شماره 4683  را نگاه کنید.

ما تابحال اکثر اطلاعاتی که در مورد سعد قبل از ماجرای بنی قریظه وجود است، جمع آوری کرده ایم. بگذارید اکنون جزئیات بیشتری را از ماجرا بدانیم.

در ابتدای جنگ خندق، وقتی بنی قریظه معاهده ی را که بین آنها و مسلمانان وجود داشت (در مورد اینکه این معاهده واقعا چه بوده است منابع روشن وجود ندارد) فسخ کردند، سعد بعنوان یکی از واسطه های بین پیامبر و بنی قریظه انتخاب شد، تا ببیند این ماجرا حقیقت دارد یا نه، اما وقتی او فرا میرسد، ماجرا اینگونه پیش میرود:

سیرت پوشینه دوم برگ 736

گفتند که: ما محمد نشناسیم و با وی هیچ عهد نداریم (محمد کیست؟) و مخالفت آشکارا کردند. پس چون ایشان چنان دیدند، سعد بن معاذ ایشان را دشنام داد از بهر آنکه وی مردی که تندرو بود، بعد از آن جهودان نیز اورا دشنام دادند. پس سعد بن معاذ روی به سعد بن عباده کرد و گفت: برخیز تا برویم، که میان ما و میان ایشان بیش از سخن است و با ایشان بشمشیر سخن میباید گفتن.

با استناد به ابن اسحق، سعد مرد بد اخلاقی بود و از آخرین دیدار خود با بنی قریظه در حالی بازگشت که با آنها دشنام رد و بدل کرده بودند، و تنها دیگران او را نگاه داشته بودند، اما سعد هنوز با آنها تسویه حساب نکرده بود. آیا ممکن بود خاطره این آخرین دیدارها روی تصمیم او در مورد این قوم نفوذی داشته باشد؟ و محمد قطعاً میدانست که بین او و بین یهودیان چه اتفاقی افتاده است، زیرا فرستاده های او گزارش این ماموریت را به او میدادند.

قبل از ماجرای حساسی که سعد در آن زمان زخمی شد،  ما او را میابیم که او نظر خودش را به روشنی در زیر بیان میکند (کلمات نوشته شده بین پرانتز، توضیحات اضافه شده است).

پس سید، علیه السلام، بیست و سه روز در مقابل کفار بنشست و هر روز بکناره خندق می آمدند و از این جانب و از آن جانب جنگ میکردند، و چون مدت حصار دراز گشت و نزدیک بود که کافران غلبه کردندی و حصار مدینه بستندی، سید علیه اسلام کس فرستاد به پنهان قریش، و به پیش اهل غطفان (یکی از قبایل عرب که به کمک قریش به مدینه تاخته بود)، و سردار ایشان دو تن بودند، یکی را عیینه بن حصن بود یکی دیگر حارث بن عوف، و استمالت ایشان بکرد و از ایشان صلح بطلبید، قرار آنکه ثلثی (یک سوم) از ثمار (محصول خرما) مدینه به ایشان را باشد و ایشان برخیزند و باز پس روند و او داند و قریش (او بماند و قریش) ، و مهتران غطفان بدان راضی شدند. و سید، علیه السلام، بفرمود تا صلح نامه بنوشتند، و چون صلح نامه نوشته بودند، پیش از آنکه گواهان بران نویسند، سید علیه السلام، کس فرستاد و سعد بن معاذ و سعد بن عباده را هر دو بخواند و با ایشان مشورت کرد. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، این صلح از بهر ما میکنی یا حق تعالی ترا فرموده است؟ گفت: نه که از بهر شما میکنم، از برای آنکه میبینم مردم به رنج آمدند و جمله عرب بخصمی شما در آمدند و چند مدتست تا مدینه را حصار میدهند و حوالی مدینه فرو گرفته اند و مسلمانان بتنگ آورده اند، و من این از بهر آن کردم که با لشکر غطفان بدین موجب صلح برود تا ایشان بازگردند. و چون ایشان رفته باشند، لشکر باقی را شوکتی نباشد، و ایشان را نیز بباید شدن. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، ما در آن وقت که کافر بودیم هرگز رشوه به یک دانه خرما بهیچ آفریده ای نمیدادیم و ذل و خواری از کس بخود نمیگرفتیم، اکنون که حق تعالی ما را اسلام ارزانی داشت و ما را برتو عزیز کرد، از بهر چه ذل و خواری بر خود گیریم و مال خود برشوت بکافران دهیم، بدان خدائی که ترا براستی بخلق فرستاد، که از خرمای مدینه دانه ای به ایشان ندهیم و با ایشان میزنیم و میخوریم (تنها به آنها شمشیر میدهیم) تا حق تعالی خود چه تقدیر کرده است. سید علیه السلام گفت: شما دانید. بعد از آن سعد بن معاذ آن صلح نامه را بگرفت و بدرید و لشکر همچنان در مقابله دیگر نشسته اند و هر روز با یکدیگر جنگ میکنند. سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 738

سعد خویی درنده و دژخیمانه دارد، و بیش از محمد مایل است که حتی مردم خود را نیز در این جنگ بجای صلح کردن فدا کند. اگر او ترجیح میدهد که شکست بخورد و قبیله خود را به کشتن دهد، آیا چنین مردی میتواند ترحمی نسبت به دشمنان نشان دهد؟ بازهم در اینجا سعد با محمد صحبت میکند، و محمد از خوی سعد به خوبی آگاه است.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 448:

عایشه نقل کرده است:

سعد در روز خندق (جنگ خندق) وقتی شخصی از قریش به نام حبان ابن العرقه پیکانی را از کمان به سمت او رها کرد زخمی شد. او حبان بن قیس از بنی معیص بن عامر بن لوی بود که تیری را به سمت رگ میانی (یا شاهرگ) بازوی سعد رها کرد. پیامبر خیمه ای برای سعد در مسجد بنا کرد تا او به پیامبر نزدیک باشد، تا پیامبر بتواند آسانتر به دیدار او برود. وقتی که پیامبر از جنگ خندق بازمیگشت، سلاح هایش را روی زمین گذاشت و غسل (حمام) کرد، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و وقتی که او (جبرئیل) داشت گرد و خاک را از سر خود میتکاند، گفت «آیا سلاح را زمین گذاشته ای؟ به الله سوگند من سلاح ها را زمین نگذاشته ام»، برو و به آنها حمله کن، پیامبر گفت «کجا؟»، جبرئیل به سمت بنی قریظه اشاره کرد، پس پیامبر به سمت آنان (قبیله بنی قریظه) روانه شد (آنها را محاصره کرد). بعداً آنها تسلیم پیامبر شدند، اما او آنها را به سعد رجوع داد تا حکم خود را از او بپرسند.سعد پاسخ داد که من حکم میکنم که تمام جنگجویان آنها باید کشته شوند، زنان و فرزندانشان اسیر و برده شوند و اموال آنها (بعنوان غنیمت بین مسلمانان) پخش شود.

هشام نقل کرده است:

پدرم مرا آگاه کرد که عایشه گفت «سعد گفت ای رسول الله، تو میدانی که هیچ چیز در نزد من همچون جنگیدن در رکاب تو علیه کسانی که پیامبر بودن تو را انکار میکنند و تو را از مکه راندند مورد عشق و علاقه نیست، ای الله من گمان میکنم تو بر جنگ میان ما و آنها (قریشیان) پایان گذاشته ای، و اگر هنوز میان ما و قریش جنگی باقیمانده است، مرا زنده نگهدار تا علیه آنها بخاطر تو بجنگم. اما اگر جنگ را به پایان رسانده ای، پس بگذار این زخم از هم بپاشد و خود موجب مرگ من شود». پس خون از زخم سرازیر شد. در مسجد خیمه ای  متعلق به بنی غفار بود که از پاشیده شدن خون به سمت آنها شگفت زده شدند. آنها گفتند ای ساکنان خیمه، این چیست که از پیش شما به سمت ما می آید؟ نظاره گر باشید!»، خون زیادی از زخم سعد روانه شد و سعد پس از آن بخاطر همان زخم مرد.

بنابر این در میابیم که «هیچ چیز به اندازه جنگیدن با ناباوران مورد علاقه سعد نیست»، آیا لازم است که بیش از این در مورد سعد توضیح دهیم؟

همچنین ما می آموزیم که سعد در آخرین روزهای جنگ خندق و اندکی قبل از حمله به بنی قریظه به شدت زخمی شده بود، و اندکی بعد از این ماجرا به دلیل زخمهایی که برداشته بود مرد. جالب است که هیچ نشانی از فسخ شدن قرارداد و معاهده ای وجود ندارد، بلکه دلیل حمله (به اصطلاح) دیدار محمد با جبرئیل و دستور او برای حمله است، یعنی محمد به دلیل دریافت وحی به بنی قریظه حمله کرد.

آنچه ابن اسحق در مورد اینکه سعد چگونه زخمی شده بود، و در پاسخ چه گفته بود با جزئیات بیشتری نسبت به حدیث بالا ذکر شده است.

(ابو لیلا عبدالله بن سهل بن عبدالرحمن بن سهل الانصاری برادر ابن حارثه) و در مدینه حصنی (حصار، سنگر) بود چنانکه در جمله مدینه از آن حصن محکم تر نبود و آن حصن از آن قومی بوده بود که ایشان را بنی حارثه گفتندی، و عایشه رضی الله عنها و عن ابیها، و مادر سعد (بن) معاذ در آن حصن بودند و هردو در بام حصن ایستاده بودند، و سعد بن معاذ برگذشت و بجنگ میرفت، و زرهی پوشیده بود که آستین نداشت و عایشه مادر سعد را گفت که: اگر سعد زرهی ازین تمام تر پوشیده بودی اولیتر بودی و در آن وقت هنوز آیت حجاب فرود نیامده بود. مادر سعد گفت: ای عایشه میترسی که تیری به وی آید؟ عایشه گفت: بلی. مادرش گفت: اگر در چنین روزی پسرم را تیری رسد، هیچ غمی بدان نباید خوردن، پس همچنانکه بجنگ رفت، تیری بر اکحل (رگ میانی دست که آن رگ هفت اندام و میزاب البدن گویند یا آن رگ حیات است. منتهی) وی زدند و خون از وی روان شد و سعد گفت: بار خدایا اگر میان لشکر اسلام و قریش هنوز قتالی مانده است مرا مهلت ده تا آن دریابم و اگر نه مرا چندان زندگانی ده که یهود بنی قریظه که عهد پیغمبر، علیه السلام، شکسته اند، بکام خود ببینم. پس حق تعالی دعای وی قبول کرد و وی را چندان حیات بخشید که بدید که سید علیه السلام بنی قریظه را بقتل آورد و قلعه ایشان بستد و مال ایشان برگرفت؛ و بعد از آن سعد بن معاذ هم بدان زخم، که وی را رسیده بود در خندق به اکحل وی، خون گشوده شد و از وی خون روان شد تا شهید شد. سیرت پوشینه دوم برگ 741

وقتی سعد بطور مرگباری زخمی شده بود، آخرین آرزوی او این بود که تمایل خود را در مورد بنی قریظه به اجرا بگذارد. او این خواسته خود را آشکارا بیان نکرده است، اما آیا هیچ شکی وجود دارد که او چه آرزویی در مورد بنی قریظه داشت؟

صحیح مسلم کتاب 25 شماره 5473:

جابر ابن عبدالله روایت کرده است:

به ورید سعد بن معاذ یک تیر برخورد کرده بود. رسول الله آنرا با میله ای سوزانده بود و آن ورم کرده بود. بنابر این رسول الله برای دومین بار همین کار را کرد.

سه متن نقل قول شده اخیر باز هم مدارکی بیشتر برای ادعای اولیه ما است که سعد بسیار به محمد نزدیک بود. وقتی سعد زخمی شده بود او اجازه داد که خیمه ای در نزدیکی او برپا شد، تا اینکه بتواند او را در بستر مرگ آسانتر ملاقات کند (بخاری). در صحیح مسلم میخوانیم محمد حتی شخصاً به تیمار زخمهای او پرداخت. این مدرکی است برای اینکه نشان دهد این دو شخص چقدر به هم نزدیک بودند. آیا ممکن است که محمد از این «آخرین تمایل» سعد نا آگاه بوده باشد؟

سعد این زخم را در جنگ خندق که قبل از آغاز محاصره بنی قریظه به پایان رسیده بود برداشته بود،  این محاصره 25 روز قبل از اینکه بنی قریظه تسلیم شوند طول کشید. محمد در کنار خیمه سعد خیمه ای برپا کرده بود تا بتواند اورا به آسانی ملاقات کند، و او همچنین شخصاً به تیمار زخمهای سعد میپرداخت. به ما اخباری از گفتگوهای شخصی میان محمد و سعد در زمانی که او را ملاقات میکرد و زخمهایش را تیمار میکرد نرسیده است، اما بیش از اندازه نابخردانه است اگر گمان کنیم سعد در این دیدارها از تمایل خود برای پایان یافتن جان قبیله بنی قریظه و آرزوی او پس از به پایان رسیدن این تقریباً چهار هفته محاصره و جنگ بر علیه کسانیکه او همواره تمایل به مرگ آنها را داشت برای محمد سخن نگفته باشد.

اینکه سعد زخمهای مرگباری برداشته بود خود مسئله کوچکی نیست، وقتی مردم زیر فشار بالا هستند، معمولا خوی بدی پیدا میکنند. بیماریهای طاقت فرسایی همچون زخمهای شدید فشار بسیاری را بر بدن می آورند. بیماریهایی اینچنین کمتر اتفاق می افتد که مردم را به ترحم و  ملایمت نسبت به بقیه وادارند. علاوه بر این در آن زمان مسکن ها و داروهایی که دردها را تسکین میدهند، بصورتیکه امروز وجود دارند، وجود نداشتند. سعد در حال مردن بود و احتمالا درد فراوانی از زخم هایش میکشید. سعد وقتی در شرایط سلامتی کامل به سر میبرد، به دنبال مرگ دشمنان محمد بود، و بیماری او مزید بر علت میشد و باعثی میشد که او در آن حالت، حتی خشن و درنده تر از حالت عادی اش باشد.

بخاری همچنین علیه ادعای رایج مسلمانان میگوید که بنی قریظه تسلیم قضاوت محمد شدند، اما او وظیفه قضاوت را بر عهده سعد گذاشت. دلیل این انتقال در قسمت بعدی این تحقیق در کانون توجه ما قرار خواهد گرفت.

ما شخصیت سعد را در این نوشتار شناختیم و دانستیم که او آماده است تا خون بریزد، از تنفر عمیق او نسبت به یهودیان آگاه شدیم و دانستیم که به محمد بسیار نزدیک بود و همچنین محمد از تمایلات و خلق و خوی او آگاه بود.

در مقابل این اطلاعات پیش زمینه، ما باید با دقت بیشتری به میانجیگری برخی از افراد قبیله اوس و انتخاب سعد بعنوان حکم این ماجرا نگاه کنیم.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

=========

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

منبع +

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

بعد از جنگ خندق محمد به آخرین قبیله بزرگ یهودیان، بنی قریظه حمله کرد. بعد از 25 روز محاصره، آنها بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. در پایان 600-700 نفر از مردان قبیله کشته شدند و زنان و کودکان به بردگی در آمدند.

مسلمانان به روشهای مختلفی سعی میکنند ستمی را که در این اتفاق ها وجود دارد توجیه کنند و سعی میکنند تقصیر را از محمد به گردن خود یهودیان بیاندازند.

ما ادعا نخواهیم کرد که بنی قریظه 100% بیگناه و فرشته بودند، یا اینکه محمد 100% بد و پلید بود. این هرگز ادعای ما نبوده و نیست. در هر جنگی دو طرف جنگ بی عدالتی هایی را به بار می آورند وخطاهایی از آنها سر میزند. و در هر جنگی طرف مغلوب هزینه پس میدهد. ما چیزی غیر از این انتظار نداریم. اما نوع این هزینه و رابطه، تناسب و همخوانی آن با جرم مورد ارتکاب است که پرسش آفرین است.

این نوشتار بازرسی ای است از منابع اولیه مسلمانان، برای دریافتن جزئیات آنچه در این ماجرا اتفاق افتاده است.

بجای پاسخ دادن یک به یک به ادعاهای مسلمانان، به دلیل اینکه انواع و اقسام زیادی دارند زیرا خلاقیت زیادی در نوشتن این نوشته ها بکار رفته است، ما ترجیح میدهیم که به این اتفاق آنگونه که ابن اسحق در کتاب خود سیرت رسول الله  به تصحیح ابن هشام، ترجمه شده توسط آلفرد گیوم (A. Guillaume) تحت عنوان «زندگی محمد» بپردازیم *. این قدیمی ترین کتابی است که در مورد حیات محمد نوشته شده است. علاوه بر این کتاب ما به تعدادی از احادیث از کتابهای صحیح بخاری و صحیح مسلم استناد خواهیم کرد.

مسئله این است که این اتفاق چه شخصیتی را از محمد بازگو میکند، زیرا این اتفاق مدرکی در مورد پیامبر بودن و یا نبودن او است. مسلمانان اغلب ادعا میکنند که شخصیت ستودنی و شایان تقلید محمد خود (قسمتی) از اثبات این فرضیه است که او واقعا پیامبر خدا بوده است. این ادعا باید بررسی شود.

ما همه قبول داریم که چنگیز خان و یا استالین انسانهای ظالمی بودند. این حقیقت تاریخ است. و مارا همانطور که هست قبول میکنیم. این به خودی خود تاثیری بر زندگی روزانه ما ندارد (حداقل هیچ یک از اقوام مستقیم یا دوستان ما از قربانیان استالین نبوده اند). اما هیچ کس واقعیت ظالم بودن استالین را انکار نمیکند، زیرا اینکه استالین چگونه کسی بوده است ارتباط شخصی با کسی ندارد. کسی از ما نمیخواهد که از استالین پیروی کنیم.

اما در مورد محمد از سوی دیگر، شخصیت او تنها برای اثبات پیامبر بودن او بکار گرفته نمیشود. زنگی او در خیلی از مسائل سرمشق رفتار برای مسلمانان بشمار میرود. ادعا میشود که او الگوی بشریت است. بنابر این ما باید ببینیم واقعا او چه کسی است که ما باید اورا عنوان الگو انتخاب کنیم، و اینکه آیا اورا باید بعنوان الگوی رفتاری خود انتخاب کنیم یا نه. این دو مسئله مارا به این نتیجه میرساند که ما باید زندگی محمد را به دقت بررسی کنیم.

بعد از اینکه قریش به سمت مکه عقب نشینی کردن، ابن اسحق پایان جنگ خندق را اینگونه گزارش میدهد.

روز دیگر که لشکر قریش و غطفان بهزیمت رفته بودند (عقب نشینی کرده بودند) و پیغمبر علیه السلام، باز مدینه آمد و سلاح از خود بازکرد و بنشست و لشکر اسلام سلاح از خود باز کردند و بنهادند. سیرت پوشینه دوم برگ 749.

اما بعد سیرت در مورد ادامه ماجرا اینگونه توضیح میدهد:

حمله به بنی قریظهچون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه السلام بیامد و عمامه ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ (خری سفید) نشسته بود و قطیفه دیباج (لباسی ابریشمی) برافگنده بود، بیامند و سلام کرد و گفت یا محمد سلاح بنهادی و ما، که جمع فرشتگانیم، هنوز از بهر دشمنان تو سلاح ننهاده ایم و این ساعت از طلب ایشان می آئیم، تو چرا سلاح بگشودی؟ زود برخیز که حق سبحانه و تعالی ترا میفرماید که سلاح دربند و بجنگ یهود بنی قریظه رو، از بهر آنکه عهد تو بشکستند و مخالفت تو نمودند و لشکر بر تو آورده اند، و من از پیش میروم که زلزله در قلعه ایشان افگنم و گوشکهای ایشان بجنبانم.

و چون جبرئیل، علیه السلام (برفت سید در حال) برخاست و سلاح درپوشید و بفرمود تا منادی کردند که هرکس که مطیع خدای و پیغمبر است باید که سلاح برگیرد و نماز پسین بدر حصن (قلعه، حصار) بنی قریظه رود زود (کسی نباید نماز را در اینجا بخواند، بلکه همه باید نماز را در مقابل حصار بنی قریظه بخوانند. و مرتضی علی برخواند، کرم الله وجهه، و سلاح به وی داد و گفت: تو از پیش لشکر برو. سیرت برگ 749.

(از شرح برخی از جزئیات، فرا رسیدن مسلمانان و رد و بدل شدن فحش ها صرف نظر میکنیم.)

و سید علیه السلام، بیست و پنج روز حصار بنی قریظه بداد (بنی قریظه را محاصره کرد)، بعد از آن جهودان بطاقت رسیدند و حق تعالی ترسی در دل ایشان افگند. سیرت  پوشینه دوم برگ 751.

(حال حیی بن اخطب برای وفا به قولی که به کعب بن اسد داده بود وقتی بنی غطفان و قریش عقب نشینی کرده آنها را ترک گفته بودند با بنی قریظه به حصارشان رفته بود) پس چون یقین بدانستند که پیغمبر علیه السلام بر ایشان ظفر خواهد یافتند، کعب بن اسد که رئیس قبیله بنی قریظه بود جمله جهودان را جمع کرد و با ایشان مشورت کرد و گفت ایشان را: حال چنین ست که میبینید، اکنون چاره نخواهد بودن، اکنون من شما را مخیر میکنم در میان سه کار، هرکدام که خواهید کنید. ایشان گفتند: بگوی (تا چیست) گفت: یا راضی شوید تا برویم و متابعت محمد بکنیم و بدین محمد در شویم که مارا معلموست که وی پیغمبر خدای است بحق و در تورات نعت و صفت وی دیده ایم و از علمای خود شنیده ایم و چون متابعت وی نمائیم (خون و مال ما در عصمت) باشد (اموال شما و زنان شما برای خود شما حفظ خواهد شد). جهودان گفتند: لا والله که ما از دین موسی بر نگردیم (ما هرگز از تورات دست برنخواهیم داشت و بجای آن به دیگری روی نخواهیم آورد.). کعب بن اسد گفت: اگر این نمیکنید بیائید تا زنان و فرزندان خود بکشیم و آن وقت مردان مجرد بازمانیم و به یکبار (شمشیر ها برکشیم و) روی در محمد نهیم (و اجازه دهیم تا خدا بین ما و محمد قضاوت کند) تا اگر ما کشته شویم مارا غم زن و فرزند نبود، و اگر ظفر ما را بود، دیگر بار طلب زن و فرزند کنیم. گفتند چون زن و فرزند ما کشته شوند پس ما عمر و زندگانی خود کجا بریم (آیا ما این مخلوقات بیچاره را بکشیم؟) و آنگاه ما را چه راحت بود زین زندگانی خود، این خود محال است. کعب گفت چون از این هردو هیچ اختیار نمیکنید، امشب شب شنبه است، اگر موافقت کنید و ما بیرون رویم و لشکر محمد از ما فارغ اند و خفته باشند (چون میدانند یهودیان در روز شنبه جنگ نمیکنند)، ما برویم و بر ایشان زنیم، باشد که فرصتی توانیم یافتن و کاری توانیم کردن. جهودان گفتند که: این نیز ممکن نیست چرا که شنبه نتوانیم شکستن که آن که پیش از ما بودند شنبه بشکستند و خود معلومست که چه بر سر ایشان فرو بارید از بلا و فتنه (و به بوزینه تبدیل شدند). پس کعب گفت: چون از این هرسه کار یکی اختیار نمیکنید در عالم هیچ کس از شما نادان تر نیستند. بعد از این ایشان مرد به پیش پیغمبر فرستاد و التماس کردند که سید، علیه السلام ابولبابه به پیش ایشان فرستد، و ابولبابه از مسلمانان بود و خویش ایشان بود. سیرت پوشینه دوم برگ 751.

معلوم نیست که  این گفتگوی درون قبیله ای را تا چقدر میتوان جدی گرفت. ابن اسحق چطور و از کجا میتوانست از چنین گفتگویی باخبر شود؟ به نظر میرسد او تلاش میکند دلیلی برای اینکه آنها مسلمان نشدند و جانشان را مانند اکثر دیگر قبیله های عرب نجات دهند ارائه دهد. هرچه که متن این گفتمان قابل اعتماد باشد چیزی که مشخص است این است که یهودیان حتی وقتی که تهدید به مرگ میشدند و جانشان در خطر بود نیز حاضر نبودند قوانین تورات را نادیده بگیرند. و این واقعیت با اتهامی که قرآن مبنی بر تحریف تورات برای چیزهای بی ارزش به آنها میزند، همخوانی ندارد.

یک مشاهده دیگر در مورد پاراگراف بالا:

(حال حیی بن اخطب برای وعده به قولی که به کعب بن اسد داده بود وقتی بنی غطفان و قریش عقب نشینی کرده آنها را ترک گفته بودند با بنی قریظه به حصارشان رفته بود؛) پس چون یقین بدانستند که پیغمبر علیه السلام بر ایشان ظفر خواهد یافتن (آنها را تا زمانی که نابودشان نکند رها نخواهد کرد)، کعب بن اسد که رئیس قبیله بنی قریظه بود جمله جهودان را جمع کرد و با ایشان مشورت کرد،  و گفت ایشان را: حال چنین ست که میبینید، اکنون چاره نخواهد بودن، اکنون من شما را مخیر میکنم در میان سه کار.

و بعد آنها در مورد این سه راه جایگزین گفتمان کردند، اینکه این راه های جایگزین حقیقی هستند یا افسانه وار هستند در این موقعیت مهم نیست.  دلیل این گفتگوی آنان به نظر میرسد به دلیل وجود واقعیتی باشد. «اینکه پیامبر آنها را تا زمانیکه آنها را نابود نکند رها نخواهد کرد» چه معنایی میدهد؟ شاید ما هنوز نتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم، اما باید این عبارت را در ذهن خود داشته باشیم.

سیرت رسول الله اینگونه ادامه میدهد.

بعد از آن ایشان مرد به پیش پیغمبر علیه السلام فرستادند (شخصی را به نزد پیامبر فرستادند و از او خواستند که ابو لبابه را نزد آنها بفرستد) و التماس کردند که پیامبر ابولبابه به نزد ایشان فرستد، و ابولبابه (ابن عبدالمنضر برادر امر بن عوف، که از همیاران قبیله اوس بودند) از مسلمانان بود و خویش ایشان بود.  پس سید علیه اسلام، ابولبابه پیش ایشان فرستاد . و چون ابولبابه بقلعه رفت، زن و مرد، کودک و بزرگ پیش وی باز آمدند و گریستن آغاز کردند (و او دلش برای آنها به رحم آمده بود). بعد از آن چون ابولبابه ایشان را مضطرب دید، بر ایشان ببخشود و او را رقتی در آمد؛ بعد از آن، چون با وی مشورت کردند، گفتند: ای ابولبابه، تو در کار ما چه میبینی؛ اگر ما بحکم محمد فرود آئیم و قلعه به وی سپاریم، محمد با ما چه کند؟ ابولبابه سخن نگفت و دست بر گردن نهاد، یعنی همه را گردن بزند (از او سوال کردند که آیا تو فکر میکنی ما باید از محمد اطاعت کنیم و تسلیم او شویم؟ او گفت آری و بعد با دست به گردن خود اشاره کرد، یعنی اینکه گردن همه شما زده خواهد شد). ابولبابه چون چنان کرده بود، دانست که با خدای و رسول او خیانت کرده است و هم در حال برخاستن و از خجالت بخدمت پیغمبر، علیه السلام، نیامد و بمسجد شد و خود را بر ستونی از ستونهای مسجد سید علیه اسلام، بست و سوگند خورد که تا حق تعالی توبه وی قبول نکند خود را از ستون بازنگشاید، (و همچنین به خدا سوگند خورد که هرگز دیگر به نزد بنی قریظه و نرود و از شهری که در آن به خدا و رسولش خیانت کرده است دوری گزیند)… سیرت پوشینه دوم برگ 752.

از این عبارات چه چیز را میتوان دریافت؟  ابو لبابه یک مسلمان بود، اما بخاطر دوستی دیرینه اش مورد اعتماد بنی قریظه بود (یا شاید تنها کسی میان مسلمانان بود که یهودیان گمان میکردند میتواند دلسوز آنان باشد)، بنابر این آنها از او خواستند که داوری و حکمیت را بر عهده بگیرد. وقتی او با دوستان گذشته خود روبرو میشود، دلسوزی و شفقت او را فرا میگیرد، و هرچند بعنوان یک مسلمان خوب او نمیتوانست چیزی جز اطاعت کردن از محمد را پیشنهاد دهد، با دست خود به گردن خویش اشاره میکند، به این معنی که محمد نقشه کشتن آنها را دارد. اما بلافاصله بعد از اینکه او چنین کاری میکند، احساس پشیمانی و گناه او را برمیدارد که اینگونه نقشه پیامبر را برای دشمن فاش ساخته است.

و این داستان مفصل ادامه پیدا میکند، که ابو لبابه خود را به ستون میبندد تا محمد او را ببخشد، که از ذکر این قسمت صرف نظر میکنیم.

اما بعد از 25 روز، بنی قریظه بسیار نا امید بودند و روز بعد رسماً تسلیم شدند.

پس ایشان، چون مدت حصار به درازا بکشید و خود را هیچ چاره ندیدند، تن در دادند و بحکم پیغمبر، علیه السلام، از قلعه فرود آمدند و دژها بسپردند.  و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع و بنی نضیر است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پ.شینه دوم برگ 754.

بگذارید ماجراهایی که تاکنون انجام گرفته را خلاصه کنیم.

1- آن عبارتی که قبلاً گفته شد به یاد دارید؟ «وقتی یقین حاصل کردند که پیامبر تا زمانیکه  نابودشان نکند رها نخواهد کرد»، این نشان میدهد که بنی قریظه از آنچه محمد بدنبال آن بود آگاه بودند.

2- وقتی ابولبابه، یک مسلمان که در کنار محمد در جنگها جنگیده بود، توسط یهودیان مورد پرسش قرار گرفته بود که چه اتفاقی خواهد افتاد و آنها باید چکار بکنند، او خبر از کشتاری فجیع را میدهد.این قضاوتی مبنی بر ترساندن دشمن (ما معمولاً در مورد اینکه دشمن با ما چه میکند مبالغه میکنیم و تصویر دشمن در ذهن ما بسیار ددمنشانه تر از آنچه واقعا طبیعت او است نقش میبندد) نیست و این دانش و شناختی بود که یک مسلمان از رفتار پیامبرش داشت.

3- وقتی که بنی قریظه تسلیم میشود، عکس العمل بلافاصله اوس این است که تلاش میکند تا میانجی آنان شود. چرا آنها باید پیامبر را از آنچه قبلاً انجام داده است دوباره آگاه کنند؟ آیا این ماجرا اینطور به نظر میرسد که گویا آنها گمان میکردند او محمد در طبیعت خود بخشایشگر و رحیم است؟ اگر آنها از محمد انتظار بخشایش و رحمت داشتند، چرا با ایمان بدینکه آنچه محمد در مورد بنی قریظه انجام خواهد داد قطعاً مهربانانه تر از آن چیزی است که آنها در مورد بنی قریظه ممکن است انجام دهند، پیامبر را به حال خود وا نگذاشتند (تا خود به تنهایی در مورد بنی قریظه تصمیم بگیرد)؟ اینگونه عکس العمل سریع نشان میدهد که آنها نگران دوستان خود بودند، و حال که بنی قریظه تسلیم شده بود، آنها بهترین استدلال خود برای محمد می آورند تا او را از نقشه خود منحرف کنند.

آنها به رحمت او در مورد سرنوشت یهودیان پناه نبردند، بلکه به ذات سیاستمدار او که باید میان هم پیمانانش بیطرفانه رفتار کند دست آویز شدند. این عکس العمل نشان میدهد که قبیله اوس از سرنوشت دوستانشان میترسیدند و معتقد نبودند که محمد ترحمی نسبت به آنها خواهد ورزید. همچنین از میانجیگری دوستانشان در موارد قبلی (در مورد دو قبیله بنی قینقاع و بنی قریظه) آگاه بودند و احتمال میدادند که پیامبر مجبور شود همان تصمیم را که در آن دو مورد گرفت در این مورد نیز بگیرد و تبعیضی را به انها تحمیل نکند.

مردمان اوس پیامبر را به یاد تصمیم پیشین او در مورد قبیله یهودی بنی قینقاع آوردند. برای اینکه این مرجع روشن شود، بگذارید باز هم از سیرت نقل قول کنیم.

بنی قینقاع اولین قومی بودند از یهود که نقض سید علیه السلام کرده بودند…. پیامبر آنها را محاصره کرد و آنها بدون هیچ شرطی تسلیم شدند….و از منافقان که با سید علیه السلام بودند، یکی عبدالله (بن) ابی (بن) سلول بود، و او هم سوگند یهود بنی قینقاع بود. ایشان چون از قلعه فرود آمدند، سید علیه السلام، خواست که ایشان را همه بکشد، و عبدالله بن ابی (بن) سلول بیامد پیش سید، علیه السلام، و شفاعت کرد و گفت: یا رسول الله، ایشان را بمن ببخش (زیرا آنها از هم پیمانان خزرج بودند) . سید، علیه السلام، روی از وی بگردانید، و عبدالله بن ابی بازگردید و باز برابر وی ایستاد و الحال (خواهش) بسیار بکرد، چنانکه دامن زره پیغمبر، علیه السلام، بدست فرو گرفت (و چهره پیامبر از خشم سیاه شد، پیامبر به او گفت، مرا رها کن) و (ابی بن سلول) گفت: یا محمد، تو را رها نکنم تا سیصد مرد که سوار باشند و (زره) پوشیده باشند ایشان مرا بخشی و چهارصد مرد پیاده (منظور مردان بنی قینقاع است)، (و از او پرسید که آیا آنها را صبحگاهان خواهی کشت؟)، پیامبر گفت برو که بخشیدم. سیرت پوشینه دوم برگ 633.

اما از غرض و قصد محمد چه برداشتی میکنیم؟ او به چه آسانی متقاعد شده بود که نسبت به آنها از ترحم خویش خرج کند؟

وقتی عبدالله به میانجیگری برخاست و بر آن اسرار ورزید، محمد بسیار خشمگین شد، و این کار عبدالله، یعنی به خطر انداختن جانش، خبر از شجاعت بسیار وی میدهد، زیرا او حتی به زور متوصل میشود و سعی میکند او را از قتل عام تمامی قبیله بازدارد. این نشان میدهد که محمد از ابتدا قصد داشت تمام بنی قینقاع را نابود بکند، و این دیگران بودند که باعث نیافتادن این اتفاق شدند. محمد به آسانی از خیال و هدف خود دست بر نمیداشت، و منصرف کردن او از این عمل به  تلاش زیادی نیاز داشت. (برای شرح مفصل و دقیق ماجرای حمله به بنی قینقاع به نوشتاری با فرنام  حمله به بنی قینقاع از دکتر علی سینا، مراجعه کنید).

بنی نضیر قبیله یهودی دیگری بود که در مدینه وجود داشت. ماجرای بنی نضیر به داستان ما چندان ارتباطی ندارد اما به درک ما یاری میرساند.

در مورد بنی نضیر سوره حشر نازل شد (سیرت برگ 716) که توضیح میدهد خداوند چگونه از آنها انتقام گرفت و چگونه به پیامبرش در مقابل آنها قدرت داد و چگونه با آنها برخورد کرد، خداوند(؟؟) میفرماید «اوست آن خدايی که نخستين بار کسانی از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمی پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز می پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويی که گمانش را نمی کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه های خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب می کردند پس ای اهل بصيرت ، عبرت بگيريد؛ اگر نه آن بود که خدا ترک ديار را بر آنها مقرر کرده بود ، در دنيا به عذاب گرفتارشان می کرد و در آخرتشان به عذاب آتش می سپرد  (سوره حشر آیات 2 و 3) یعنی آنها را در دنیا به شمشیر میسپرد و در دنیای بعدی جهنم نیز از آن آنهاست.

بر ما مشخص نیست که آن «چیزی» که بر وی اتفاق افتاد و محمد را مجبور کرد تا تصمیمش را در مورد بنی نضیر تغییر دهد و توسط این سوره آنرا توجیه کند (متاسفم، اما این [سوره] کار خدا نیست، خداوند به کسانیکه دنبال کشتار مردم هستند وحی نازل نمیکند) چه بوده است. اما حتی در این حادثه نیز سیرت تصدیق میکند که محمد در اصل قصد داشت تمامی آنها را بکشد.

بنابر این، اسناد تاریخی در مورد قبایل «بخشوده شده»  نیز تایید میکنند که محمد قصد داشت بنی قریظه را نیز همانطور که قصد داشت بنی قینقاع و بنی نضیر را از بین ببرد ، نابود کند. به دلایلی در مورد دو قبیله نخست موفق به انجام اینکار نشد. در مورد بنی قینقاع با زور جلوی او گرفته شد، و در مورد بنی نضیر نیز ما نمیدانیم چگونه او به هدف خود نرسید، اما به هر حال در مورد اعمال  باید از روی نیت ها و اهداف قضاوت کرد.

اما اینبار در مورد قبیله سوم محمد نمیخواست برای بار سوم در نقشه ای که برای سرنوشت این قبیله کشیده بود شکست بخورد. به نظر من، نوع پرسشی که او از اوس میکند و بعد سعد بن معاذ را انتخاب میکند، نقشه ای از پیش کشیده شده است تا نگذارد این قبیله از دستش فرار کند و نقشه او باز هم نقش بر آب شود.

بیاید نگاه دومی به پاراگرافی که در بالا آنرا نقل کردیم بیاندازیم:

 و (صبحگاهان) چون ایشان بیامدند، قوم اوس از انصار بخدمت سید، علیه السلام رسیدند و گفتند: یا رسول الله، بنی قریظه دوستان ما اند (نه دوستان خزرج و تو میدانی که اخیراً با برادران ما [منظور واقعه بنی قینقاع و بنی نضیر است] چگونه رفتار کرده ای) و ایشان را بما سپار (پیامبر اکنون بنی قریظه را که همپیمان اوس بودند محاصره کرده بود و در گذشته وقتی بنی قینقاع را محاصره کرده بود حکمیت در مورد آنها را به عبدالله بن ابی بن سلول که از خزرج بود و خواهان حکمیت شده بود سپرده بود، و اکنون نیز باید همان کار را میکرد، یعنی حکمیت را به اوس واگذار میکرد. )، آن وقت سید علیه السلام (بعد از اینکه این سخن آنان را شنید) گفت قوم اوس را که اگر من حکم بنی قریظه به یکی از شما سپارم شما راضی باشید یا نه؟ ایشان گفتند: بلی، یا رسول الله. پس سید علیه السلام گفت: من حکم ایشان به سعد بن معاذ که مهتر شما است سپردم، و آنچنان که وی حکم کند ما راضی شویم و کار ازان کنیم. سیرت پوشینه دوم برگ 754.

نقش حساس بعدی  این تراژدی در اینجا وارد  صحنه میشود. سعد بن معاذ کیست؟ چرا او توسط محمد انتخاب شده بود؟ از آنجا که انبوه زیادی از مطالب در حدیث و سیرت در مورد این مرد موجود است، ما میتوانیم به این پرسش با اطمینان پاسخ دهیم.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

========

*در ترجمه این نوشتار برای دقت بیشتر، از نسخه پارسی سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی استفاده شده است، از آنها که میان این نسخه و نسخه انگلیسی پروفسور آلفرد گیوم تفاوت های وجود دارد، جملاتی که در نسخه انگلیسی وجود دارد اما در نسخه پارسی وجود ندارد درون پرانتز آورده شده است.

منبع +

در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟

ماجرای بنی قریظه یکی از تاریک ترین فصلهای تاریخ اولیه اسلامی و همچنین یکی از پیچیده ترین فصلها است. بنی قریظه نام یکی از قبایل یهودی مدینه بوده است که تمام مردان آن توسط پیامبر اسلام محکوم به مرگ میشوند و قتل عام میشوند.

شایسته است خواننده قبل از مطالعه آنچه بر سر این قبیله یهودی آمده است، به مطالعه آنچه بر سر دو قبیله دیگر یعنی بنی نضیر و بنی قینقاع آمده است بپردازد تا بگونه ای صحیح در جریان توالی ماجراها قرار گیرد. در مورد آنچه بر سر دو قبیله دیگر آمده است، به نوشتار های زیر مراجعه کنید.

این نوشتار در سه بخش پدید آمده است و برای داشتن درک درستی از آن باید بطور مرتب از بخش نخست تا بخش سوم خوانده شود. گفتنی است که نویسنده ناشناس این نوشتار مسیحی است و آرای او پیرامون خدا مورد قبول مترجم نیست، اما به رسم امانتداری تمامی آنچه وی نوشته است دقیقاً به همان حال ترجمه شده است.

پیرامون ماجرای بنی قریظه علاوه بر این نوشتار، نوشتارهای زیر در تارنمای زندیق موجود میباشند.

آیت الله خمینی کشتار زندانیان سیاسی را به ماجرای قتل عام یهود بنی قریظه تشبیه کرده اند. سخنان آیت الله خمینی را در برگی با فرنام «سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه» بشنوید.

همچنین میتوانید کتابهایی را که در این نوشتارها از آن استفاده شده است در بخش کتابخانه زندیق و در قسمتهای زیر بیابید:

منبع +

علی و عدالت او

دروغهای کوچک همیشه خود را نمایان می‌کنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود. آدولف هیتلر.

پیشگفتار

گاهی اوقات به نظر میرسد شیعیان نسبت به علی حساس تر از خدا هستند، یعنی اگر کسی به خدا ایرادی بگیرد و بگویید او وجود ندارد، به شیعیان زیاد بر نمیخورد اما اگر کسی بگوید بالای چشم علی ابرو بوده آمپرشان بالا میرود و ممکن است فیوز بسوزانند. من تابحال چندین نوشتار در مورد رد وجود خدا نوشته ام، هیچ خداباوری تابحال پاسخ جامع و دقیقی به آنها نداده است اما تقریباً در مورد تمام مقاله هایی که راجع به امام علی بر روی تارنمای زندیق است، شیعیان تلاش کرده اند که پاسخهایی ارائه دهند. بیهوده نیست که برخی سنی ها شیعیان را علی پرست می‌خوانند. آنقدر در مورد علی قصه گفته اند و چیزهای عجیب غریب به او نسبت داده اند که آن علی تخیلی که در ذهن شیعیان وجود دارد با شخصیت تاریخی علی که چهارده قرن پیش می زیسته است چندین سال نوری فاصله دارد. شهریار در ارتباط با علی سروده است «نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت». باورهای شیعیان نسبت به علی از علی اللهی ها تا شیعیان عاقل بسیار متفاوت است.علی اللهی ها طبیعتاً باورهای عجیب غریب بیشتری نسبت به علی دارند و با اطمینان میتوان آنها را تمام دیوانه نامید، بعد از آنها شیعیان عوام هستند که علی را خدا نمیدانند اما باز هم غلو فراوان نسبت به علی می‌کنند این دسته از شیعیان معمولاً اطلاعات خود در مورد علی را از پای منبر روحانیون شیعه میگیرند. روحانیون شیعه و کسانی که به اباطیل آ نها باورمندند را میتوان شیعیان نیمه دیوانه دانست، مثلاً به نمونه هایی در مورد علی از برجسته ترین محدثان شیعه که جزو باورهای رایج همین طیف از شیعیان است توجه کنید:

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، پوشینه نخست برگ 184 به نقل از ابن شهر آشوب:

حکایت دریدن آنحضرت قماط را: چنان است که جماعتی حدیث کرده اند از فاطمه مادر آن جناب که فرمود چون علی (ع) متولد شد او را در قماط پیچیده و سخت ببستم علی قوت کرد و او را پاره ساخت من قماط را دولایه و سه لایه نمودم و او را پاره همی نمود تا گاهی که شش لایه کردم پارچه بعضی از حریر و بعضی از چرم بود چون آنحضرت را در لای آن قماط ببستم باز قوت نموده آن قماط را پاره کرد آنگاه گفت ای مادر دستهای مرا مبند که می‌خواهم با انگشتان خود از برای حقتعالی تبصبص و تضرع و ابتهال کنم.

همانجا، برگ 186

… و اما معجزاتی که گاهی از آنحضرت ظاهر شده زیاده از حد و عد است و این احقر در این مختصر بطور اجمال اشاره بمختصری از آن مینمایم که فهرستی باشد از برای اهل تمیز واطلاع، از جمله معجزات آنحضرت معجزات متعلقه بانقیاد و حیوانات و جنیان است آنجنابرا چنانچه اینمطلب ظاهر است از حدیث شیر و جویریه ابن مسهر و مخاطبه فرمودن آنجناب باثعبان بر منبر کوفه و تکلم کردن مرغان و گرک و جری با آن حضرت و سلام دادن ماهیان فرات آنجنابرا بامارت مومنان و بر داشتن غراب کفش آن حضرت را و افتادن ماری از آن و قضیه مرد آذربیجانی و شتر سرکش او حکایت مرد یهودی و مفقود شدن مالهای او و آوردن جنیان آنها را بامر امیر المونان و کیفیت بیعت گرفتن آنجناب از جنها بوادی عقبق و غیره و دگر معجزات آنحضرتست متعلق بجامادات و نباتات مانند رد شمس برای آن حضرت در زان رسول خدا (ص) و بعد از ممات آنحضرت در ارض بابل و بعضی در جواز ردشمس (0) کتابی نوشته اند و ردشمس را در مواضع عدیده برای آنحضرت نگاشته اند، و دیگر تکلم کردن شمس است با آنجناب در مواضع متعدده و دیگر حکم آنحضرت بسکون زمین در هنگام زلزله حادث شد در زمین مدینه زمان ابوبکر و از جنبش باز نمی ایستاد و بحکم آنجناب قرار گرفت و دیگر تنطق کردن حصی در دست حق پرستش و دیگر حاضر شدن آن حضرت بطی الارض و رسانیدن او بخانه خویش هنگامیکه شکایت کرد بآنحضرت کثرت شوق خویش بدیدن اهل و اولاد خود و دیگر حدیث بساط است که سیر دادن ان جناب باشد جمعی از اصحاب را در خوا و بردن ایشانرا بنزد کهف و اصحاب کهف و سلام کردن اصحاب بر اصحاب کهف و جوان ندادن ایشان جز امیر المومنین (ع) و تکلم نمودن ایشان با آنجضرت و دیگر طلا کردن آنجناب کلوخی را برای وا مخواه و حکم کردن او بعدم صقوط جداری که مشرف بر انهادام بود و آنحضرت در پای آن نشسته بود و دیگر نرم شدن آهن زره در دست او چنانچه خالد گفته که دیدم آن جناب حلقه های درع خود را با دست خویش اصلاح میفرمود و بمن فرمود که ای خالد خداوند بسبب ما و ببرکت ما آهن را در دست داود نرم ساخت و دیگر شهادت نخلهای مدینه بفضیلت آنجناب و پسر عم و برادرش رسولخدا (ص) و فرمودن پیغمبر (ص) بآنحضرت که یا علی نخل مدینه صیحانی نام گذار که فضیلت من و تو را آشکار کردند و دیگر سبز شدن درخت امرودی بمعجزه آنحضرت و اژدها شدن کمان بامر آنحضرت و از این قبیل زیاده از آنست که احصاء شود و سلام کردن شجر و مدر بانجناب در اراضی یمن و کم شدن فرات هنگام طغیان آن بامر آنحضرت.

شیعیان نیمه دیوانه معتقدند امام علی یک تنه تمام فروزه خا و قدرت های شخصیت های کارتونی، فیلمی هالیوودی همچون سوپرمن، اسپایدرمن، هرکول، زورو و سیندرلا را دارا است. البته همه شیعیان طبیعتا آنقدر دیوانه نیستند که این اباطیل را بپذیرند، گروه دیگر شیعیان که باقی میماند شیعیان عاقل هستند. البته ممکن است برخی از افراد این عبارت را یک عبارت متناقض بدانند و بگویند چنین گونه انسانی تابحال دیده نشده است، بنابر این شاید بهتر باشد این دسته را شیعیان کمتر دیوانه بخوانیم. شیعیان عاقل میدانند که این زیاده گویی ها همگی باورهای عوامانه است که دکان روحانیت برای مردم ساخته است. علی فردی عادی بوده است و نه بال و پر داشته است و نه بشر خواندن وی دشوار است. اما آنچه شیعیان عاقل نمیدانند این است که علی نه تنها فرابشر نبوده است بلکه انسانی فرومایه و دژخیم بوده است. شخصیت تاریخی علی چیزی است که این نوشتار بر آن تکیه خواهد داشت. این نوشتار تلاش خواهد کرد که شخصیت خیالی علی را با شخصیت تاریخی او مقایسه ای کوتاه کند

هدف این نوشتار، شرح زندگی علی و بررسی ویژگیهای او نیست، در این زمینه کتاب بسیار عالی و خوبی توسط زنده یاد آل دالفک با فرنام پژوهشی در زندگانی علی نوشته شده است که خواندن آنرا به همه علاقه مندان به آثار علمی و مستند توصیه میکنم. هدف این نوشتار در واقع بررسی چند داستان و ماجرا است که شیعیان به علی نسبت می‌دهند و بر آنها تکیه می‌کنند تا ادعا کنند علی فروزه هایی عالی و اخلاقی داشته است. این نوشتار نقدی است بر آن ادعاها و گفته ها که همیشه میتوان آنرا از شیعیان نیمه دیوانه تا تمام دیوانه شنید. جامعه ای که الگوی اخلاقی اش علی باشد و او را بی خطا و معصوم بداند بدون شک جامعه ای بیمار است.

امیدوارم خوانندگان باورمند به اسلام این نوشتار را با پیش داوری نخوانند. و کسانی که آنرا می‌خوانند فرض کنند که ممکن است هر آنچه از پیش در مورد علی خوانده و شنیده اند نادرست بوده باشد و ساخه و پرداخته دستگاه دینی شامل روحانیون و شرکایشان بوده باشد. براستی تنها با این دیدگاه است که میتوان به حقیقت نزدیکتر شد.

ماجرای جنگ امام علی با عمر بن عبدود و تف انداختن او بر چهره امام

((دو مرد بهم گلاويز شدند. على كه دستش به سر و گردن عمرو نمى رسيد، در حالى كه او شمشير را بر كشيده بود تا بر على فرود آورد، وى ضربه اى چنان قوى بر ران عمرو زد كه آن را قطع كرد و در افتاد و بر سينه اش پريد و ريشش را گرفت تا سرش را برگيرد. عمرو كه از ننگ شكست از جوانى كه خود را از او در پهلوانى نامورتر مى ديد، سخت به خشم آمده بود، بر چهره على عليه السلام تف انداخت . على عليه السلام بسختى خشمگين شد و در حالى كه از غيظ، شمشير را بر گردنش ‍ گذاشته بود، ناگهان برداشت و كنار رفت . عكرمه و ديگران بسرعت فرار كردند و از خندق گذشتند. على عليه السلام آنان را مى نگريست ، قدم مى زد، چشمش را به همه سو مى گرداند و انديشه هاى گوناگون را به مغزش هجوم مى داد. خشمش فرو نشست . با لبخندى آرام بر گشت و با گامهاى شمرده و راحت به عمرو نزديك شد. پايش را بر سينه او گذاشت . عمرو كه از اين حركت خيره مانده بود، پرسيد: اين چه بود؟!

على عليه السلام گفت : از كار تو خشمگين شدم ، نمى خواستم از خشم خويش تو را بكشم ، صبر كردم كه آرام گردم تا تو را همه براى خدا كشته باشم . و سپس چنان كه گويى شتر و حسان بن ثابت كه در همه جنگها با شعر برنده تر از شمشيرش شركت داشت ، فرار عكرمه را از دم شمشير على عليه السلام سرود…)) (1)

تف انداختن عمر بن عبدود بر چهره امام علی و بعد برخواستن و دور زدن امام علی به دور او معمولاً از چیزهایی است که شیعیان خیلی راجع به آن صحبت می‌کنند، گمان میکنم نخستین بار که این داستان را شنیدم در کلاس سوم دبستان بودم. بیشتر تمرکز این داستان معمولاً روی این است که امام علی بلند شد، یک دور زد و بعد سر او را برید، این بلند شدن و دور زدن در نظر شیعیان خیلی اهمیت بیشتری دارد تا بریده شدن سر یک انسان.  به یاد دارم در دوران جاهلیت خویش (وقتی که مسلمان بودم) وقتی به عمرو بن عبدود و کاری که کرده است فکر میکردم با خود میگفتم این شخص چه انسان پستی بوده است، وقتی در جنگ شکست میخوری و حضرت امام رویت مینشیند تا سرت را با دستهای مبارکش ببرد باید خیلی انسان پلیدی باشی که بر چهره آسمانی امام تف بیاندازی، بلکه باید اجازه بدهی آن امام عزیز سرت را راحت از تنت جدا کند. و بعد یاد یکی از روضه خوانها میافتادم که شعر منصوب به مولوی را با آه و ناله در شبهای احیا می‌خواند و گریه زاری میکرد و ما هم با او اشک میریختیم که خدا مارا بخاطر کارهای بدی که کرده ایم ببخشد.

انداختن خصم در روی امیر المومنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست:

 

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست
آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله‌ای آمد پدید
آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود کی داند کیستی
در مروت ابر موسیی بتیه کمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
ابرها گندم دهد کان را بجهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته‌خواران کرم رحمتش افراخت در عالم علم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

مولوی بگونه ای از ماجرا سخن گفته که گویا امام علی عمربن عبدود را بخشیده است و بیخیال ماجرا شده است. و بعد امام را ستایش می‌کند که چقدر کریم و بخشنده است و همینطور بگونه ای صحبت کرده است که عبد ود بیمار بوده است و بدون هیچ دلیلی بر صورت امام که شمشیرش را به دست گرفته بود و تند میشتافت تف انداخته است. اما حال که دوران جاهلیتم پایان یافته و اسلام را کنار گذاشته ام به این نتیجه رسیده ام که مولوی هم دروغ گفته است، در هیچکدام از کتابهای تاریخی نوشته نشده است که امام علی عمربن عبدود را بخشید و اورا نکشت. البته شاید مولوی هم مثل روشنفکران دینی امروز می‌خواسته است با تحریف تاریخ، شخصیت های تاریخی و دروغهای هفت رنگ مردم زمان خود را گول بزند و با اینگونه حرفها اسلامگرایان زمانه خود را به ترحم و انسانیت دعوت کند، به این امید که از توحش تاریخی سنگسارگرایان بی وجدان و انسان ستیز کم شود. شاید هنر و ارزش مولوی تماماً به همین باشد، این داستان مولوی نیز همانند داستان موسی و شبان او که در هیچ کتابی یافت نمی‌شود و ساخته مولوی است تبلیغ مدارا و تحمل مذهبی می‌کند، در حالی که در قرآن چنین چیزهایی یافت نمی‌شود.

این ماجرا مربوط به جنگ احزاب یا خندق است که در آن تمامی اعراب جمع شده بودند تا محمد را که به کاروانها حمله برده بود و مردمانی را قتل عام کرده بود و تهدیدی برای منطقه بشمار میرفت از بین ببرند. اما عبدود برای چه بر چهره امام علی تف انداخت؟ پاسخ بسیار جالبی برای این پرسش وجود دارد. ود از بتهای مشهور اعراب بوده است و عبدود از پرستندگان آن بت بوده است. عبدود از پهلوانان عرب بود و در آن جنگ از معدود کسانی بود که توانسته بود از خندقی که به پیشنهاد سلمان پارسی کنده شده بود عبور کند. و بعد از عبور از خندق بدنبال مبارز میگردد و علی داوطلب مبارزه با او می‌شود،

سیره ابن هشام در پوشینه سوم از قول امام علی در شرح ماجرای مبارزه علی با عبدود نوشته است:

چگونه با تو بجنگم درحالی که تو بر اسب نشسته ای (درحالی که من پیاده هستم)، پس از اسب فرود آی تا مانند من (پیاده) شوی. پس از اسبش پیاده شد. (2)

اعراب بیچاره آنقدر هم که مسلمانان اصرار دارند نشان دهند-انسانهای پستی نبودند، عبدود پهلوان برای اینکه در مبارزه با علی انصاف را رعایت کرده باشد از اسب پیاده می‌شود تا هردو با یکدیگر برابر شوند، یعنی آداب جوانمردی حتی در آن شرایط نیز وجود داشته است و انسانیت در آن کویر نیز جوانه هایی زده بود. اما جنگ سختی در میگیرد و پهلوان عرب با علی میجنگد. اما امام علی که گویا آن نیرویی که در هنگام کندن در خیبر داشته است (!) را نداشته دست به یک حرکت ناجوانمردانه و بسیار زشت میزند، ماجرای این عمل ناجوانمردانه در بسیاری از کتابهای حدیث اینگونه آورده شده است:

میزان الحکمه پوشینه سوم بخش آداب جنگ:

در جـنـگ احزاب میان على (ع) وعمرو بن عبدود سخنانى گذشت على به او فرمود: اى عمرو! (در بـزدلـى تـو) هـمین بس نیست كه من به جنگ تن به تن باتو آمده ام وتو كه شهسوارعربى با خـودت كمك آورده اى؟  عمرو برگشت كه پشت سر خود را نگاه كند امیر المؤمنین (ع) بیدرنگ چنان ضربه اى بر دو ساق پاى او وارد آورد كه از پیكرش جدا شدند و گرد و غبارى به هوا برخاست آن حـضـرت در حـالـى كـه بر اثر ضربت عمرو خون از فرقش مى ریخت و ازشمشیرش نیز خون مـى چكید نزد رسول خدا (ص) برگشت رسول خدا (ص) فرمود : اى على! فریبش دادى؟ عرض كرد : آرى , اى رسول خدا ! جنگ نیرنگ است. (3)

آیا مشخص است که چرا آن ملعون بر روی چهره امام اول شیعیان و خلیفه چهارم مسلمانان تف کرد؟ عبدود از اسب پیاده شد تا اصول جوانمردی را رعایت کرده باشد و جنگی برابر داشته باشد، اما در مقابل علی در میان جنگ به او میگوید که یارانت نیز به کمک تو آمده اند، عبد ود که برمیگردد تا ببیند آیا براستی یارانش از خندق گذشته اند یا نه، میبیند که افتخار هر نبی و هر ولی به او دروغ گفته است، و در این زمان امام پاهای پهلوان عرب را قطع می‌کند و آنگاه است که آن ملعون بر چهره امام شیعیان تف می اندازد. کجاست آن عدالت علی که شیعیان از آن سخن میگویند؟ پیامبر نیز گویا میدانسته است که علی از پس عبدود بر نمی آید، از علی پرسیده است که آیا وی را فریب دادی؟ و علی میگوید آری! براستی که جنگ همان خدعه و نیرنگ است. این خدعه و نیرنگ از همان خدعه هایی است که امام خمینی به مردم ایران زد. در فرانسه برای آنان از دموکراسی و حقوق بشر سخن گفت و در ایران از جمهوری اسلامی و شریعت اسلامی، همان امامی که ابتدا گفت میزان رای ملت است بعد گفت اگر همه بگویند آری من میگویم نه! آن امامی که قرار بود آب و برق را مجانی کند و پول نفت را در خانه های مردم به آنها تحویل بدهد! براستی که این دو امام چقدر بهم شباهت دارند.

ماجرای تف انداختن عبدود به علی مرا به شگفت وا میدارد، از طرفی در شگفتم که چگونه در بیابانهای عربستان هم انسانیت و جوانمردی اینگونه وجود داشته است و عبدود که خود را در میان مسلمانان تنها یافته است حاضر می‌شود از اسبش پایین آید تا با علی برابر گردد و از طرفی فرومایگی علی و ددمنشی و زشت کرداری او است که مرا شگفتزده می‌کند، او چگونه توانست در مقابل چنین لطفی اینگونه پاسخ بگوید؟ بیش از رفتار علی رفتار شیعیان مرا شگفت زده می‌کند که چگونه با اخلاقمدار دانستن علی خود نیز پا روی اخلاق و انسانیت میگذارند و چنین ددمنشی را نیک کردار میپندارند. منابع و توضیحات بیشتری در مورد این ماجرا را در نوشتاری با فرنام «علی؛ شیر حق یا یک دغلکار» بیابید.

امام علی و فقر او

بیماری حسنین(ع) و نذر علی(ع) و فاطمه(س) بری درمان بیماری حسنین:

امام حسن(ع) و امام حسين(ع) بيمار شدند پيامبر اكرم(ص) با جمعي از مردم به عيادت آنان آمدند در آن جلسه برخي از حضار به حضرت امير المؤمنين علي پيشنهاد نمودند و عرض كردند: يا اباالحسن ! چه خوب است براي شفاي فرزندانت نذري بنمائي، آنگاه علي و فاطمه و فضه كه جارية آنها بود نذر كردند كه اگر حسنين شفا يافتند سه روز روزه بگيرند، هنگامي كه حسنين سلامتي خود را باز يافتند آنها شروع به انجام نذر و روزه گرفتن كردند و در خانة علي چيزي براي افطار موجود نبود لذا امير المؤمنين از شمعون يهودي خيبري سه صـاع جـو قـرض گرفـت و فاطمـه از يك صاع آن پنج قرض نان پخت و در سفرة افطار نان نهاد، هنگامي كه آمادة‌افطار شدند نداي سائلي برخاست كه مي گفت: سلام بر شما اي خاندان محمد مسكيني از مساكين مسلمين بر در خانة شما آمده است، به من اطعام كنيد، خدا از سفرة بهشتي شما را روزي دهد در اين هنگام خاندان وحي نان افطار خود را ايثار كردند و فضه نيز تبعيت از آنان نمود و غذاي خود را به آن سائل داد و همگي شب را بدون غذا صبح كردند و جز آب چيز ديگري به كامشان نرسيد …

فرداي آن روز را نيز روزه گرفتند و هنگامي كه دوباره شب فرا رسيد نان و افطارشان در سفره نهاده شد در آن هنگام يتيمي بر در خانه آمد و باز، به همان ترتيب همگي غذاي خود را به آن يتيم ايثار كردند در روز سوم نيز هنگام افطار اسيري از راه رسيد و مطالبه طعام كرد بار سوم نيز آنچه در سفره بود قبل از افطار از طرف خاندان پيامبر به آن اسير ايثار شد صبح روز چهارم، علي دست حسنين را گرفت و به سوي رسول خدا رفتند پيامبر اكرم هنگامي كه چشمش به حسنين افتاد ديد كه از شدت گرسنگي مي لرزيدند فرمود: براي من چه سخت است كه شما را به اين حال مي بينم، رسول خدا فوراً از جاي برخاست و همراه آنان به خانة حضرت زهرا آمد و او را در محراب عبادتش مشاهده نمود كه حالت نگران كننده اي داشت از شدت گرسنگي شكم مباركش به پشت چسبيده و چشمهايش در گودي نشسته بود… پيامبر اكرم با ديدن اين منظره بسيار اندوهگين و افسرده شد در آن هنگام جبرئيل فرود آمد و چنين گفت: بگير يا محمد مبارك باد بر تو اين خاندان تو و سپس سورة «‌هل اتي » را قرائت نمود. (4)

یا داستان بالا که بسیار شیعیان آنرا تکرار کرده اند سرتاسر دروغ است یا علی واقعا آدمی نابکار و شرور بوده است. امام حسین و امام حسین در دوران حیات فاطمه نمیتوانسته اند بیش از چهار، پنج سال داشته باشند، البته روایات مختلفی راجع به سن فاطمه وجود دارد که در آن صورت سن آن دو اندکی بیشتر می‌شود. این داستان به احتمال زیاد ساختگی است، بعید به نظر میرسد علی امام حسن را در سنین کودکی تا این حد گشنه نگه داشته باشد که در این صورت حقیقتاً ننگ بر او باد.

اما آنچه باعث می‌شود فقر علی جزوی از این نوشتار باشد تنها این ماجرای احتمالاً ساختگی نیست. یکی از ارزشهای غلطی که اسلام بین مردم رواج داده است فقر است، مردم ایران گاهی اوقات کسی را که فقیر است انسان خوبی میدانند. این طرز تفکر توسط حکومت های اسلامی ترویج می‌شود زیرا آنها می‌خواهند به مردم بفهمانند که فقر چیز خوبی است تا مردم از فقر خود کمتر بنالند و به فکر مطالبه حقوق مادی خود نیافتند. به یاد دارم در دوران دبیرستان معلم دینی ما میگفت آقا (آیت الله خامنه ای) از نزورات ارتزاق می‌کنند، در عروسی پسرش غذا کم آمده است. در مورد رجائی میگویند او در کودکی کفاشی میکرده است و در فقر به سر میبرده است. تو گویی از نگر ایشان فقر و نداری امتیاز و شرافت است. احمدی نژاد رئیس جمهوری منصوب نظام خلافت اسلامی در وبلاگ خود نوشته است در دوران طاغوت «در ایامی كه اشرافیت شرافت بود وشهرنشینی كمال، در خانواده ی تهیدست در روستایی دورافتاده از توابع گرمسار متولد شدم.» (5) این بیماری گدا پرستی اسلاموکمونیستی که همچون بختکی کریه بر روان جامعه ایرانی سنگینی می‌کند همان چیزی است که باعث می‌شود فقر علی را ارزشی برای او بدانند و آنرا دلیلی بر والاییش بر شمرند. غیر از کسانی که در زندگی مالی خود به دلیل بی کفایتی و تصمیمهای غلط شکست خورده اند باید برای همه روشن باشد که داشتن ثروت یک ارزش به شمار میرود کسی که فقیر است یا انسان تنبلی است یا انسانی است که در زندگی خود به اندازه کافی برای رفاه اقتصادی خود و خانواده اش تلاش نکرده است یا اینکه برنامه ریزی دقیق و مشخصی برای پیشرفت در کار خود نداشته است. فقر در اکثر مواقع نشانه کوتاهی افراد است و من گمان میکنم فقیر بودن شرم آور است. بدتر از فقیر بودن آن است که شخص فقیری بچه دار شود و فقر او سبب شود کودکانش نیز در کمبود و عذاب زندگی کنند. لذا فقر را به هیچ عنوان نمیتوان یک ارزش دانست. دنگ ژائوپنگ (Deng Xiaoping) از رهبران چین کمونیست بوده است که گفته است «ثروتمند بودن افتخار است» و این دیدگاه او بوده است که باعث شده است چین به یکی از قدرتهای اقتصادی دنیای امروز تبدیل شود. از آن طرف ملایان گدا پرستی و فقر را در میان مردم به یک ارزش تبدیل کرده اند.

اما در مورد فقر علی درست است که او در ابتدا بسیار فقیر بوده است. در تاریخ آمده است که او (همچون سایر مسلمانان) پس از فرار مسلمانان به مدینه در وضعیت اقتصادی بسیار بدی به سر میبرده است و برای یهودیان در قبال مزد بسیار کمی کار میکرده است، آل دالفک در کتاب «پژوهشی در زندگانی علی» در برگ 231 از کتاب دیگری نقل کرده است:

محمد پیامبری که از نو باید شناخت، کونستان ویرژیل ترجمه ذبیح ‏الله منصوری صفحه 199:

فاصله زیاد بود که علی از صبح تا شام نمیتوانست بیش از شانزده دلو آب بپای کار برساند و برای هر سطل آب بیش از یک خرما به او مزد نمیدادند از این رو مزد علی در روز شانزده خرما بود که نیمی از آن یعنی هشت خرما را به محمد میداد.

اما این شرایط که بر همه مسلمانان در سالهای ابتدایی حاکم بود، با تجاوز به جان و مال یهودیان ساکن مدینه در همان سالهای ابتدائی پس از فرار محمد و هوادارانش از مکه تغییر یافت. جزئیات این تغییرات را میتوانید در بخشی با فرنام «بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟» بیابید. همچنین پس از مرگ محمد و خلافت خلفای تبهکار راشدین، دامنه تجاوز به سایرین به خارج از مرزهای عربستان گسترش یافت و متجاوزان مسلمان به ثروت های کلانی رسیدند. دکتر علی میر فطرس در کتاب  مقدمه ی در اسلام شناسی علی میرفطروس (بابک دوستدار) پوشینه دوم برگ 90 تا 99 روایت های تاریخی متعددی از ثروت علی که شامل پول نقد، برده های متعدد، دهات و نخلستانهای علی می‌شود آورده است. از جمله جالب ترین آنها از این قرار است:

در شهر ینبع اراضی و املاک پر ارزشی داشت و صاحب نخلستانی بود که سالانه 40 هزار دینار در آمد داشت (تجارب السلف، ص 13)

وزن حلقه انگشتر علی که آنرا در وقت نماز به سائل داد چهار مثقال نقره، و وزن نگینش 5 مثقال یاقوت سرخ بود که قیمتش خراج یکساله کشور شام بود (جواهر الولایه، آیت الله بروجردی کاظمینی، ص 137، به روایت امام صادق)

در آمد سالیانه فعالیت های «تولیدی» علی حدود هشتاد هزار دینار طلا (معادل 230 کیلو طلا) بوده است (زندگانی امام حسین، زین العابدین رهنما ص 96)

علی در نهج البلاغه راجع به اینکه کنیزان (برده زن) اش اگر فرزندی داشته اند باید آزاد گردند و همچنین راجع به اینکه نخلستانهای او چگونه باید میان ورثه او پخش شوند شرح داده است. (نهج البلاغه شیخ رضی، پوشینه سوم برگ بیست و سه +)

هرگاه تنها یکی از این منابع حقیقت را گفته باشند، فقر علی نیز به روضه خوانی های ملایان محدود می‌شود. روشن است که نه علی فقیر بوده است و نه فقر افتخاری برای علی است. علی اگر فقیر بوده باشد فقر او شرمی برای او است نه یک افتخار. البته این به آن معنی نیست که هر ثروتی افتخار است. بخشی از ثروتی که علی به دست آورده است از راه غنیمت گیری و از اموال مردمانی است که آنها را به جرم نامسلمانی خود غارت کرده است یا همدستان و سایر تبهکاران مسلمان چنین کرده اند و او از چپاولگرایی های آنها سهمی برده است.

امام علی و فاطمه

در مورد زندگانی علی و فاطمه نیز ملایان، شبهه ملایان و شیعیان یاوه گو بسیار لاف زده اند و اغراق کرده اند. برخی از اسلامگرایان علی و فاطمه را بهترین نمونه و الگو برای همه دورانها معرفی می‌کنند، اما تاریخ بگفته ناپلئون که آنرا دشمن دین دانسته است به شدت با این فرضیه مخالفت دارد. منابع تاریخی نشان می‌دهند که میان علی و فاطمه روابط خوبی وجود نداشته است. علی قصد ازدواج داشته است و از همین روی فاطمه به محمد شکایت می‌کند. حدیث معروف محمد نیز که در مورد فاطمه است، یعنی «فاطمه پاره تن من است، هرکس او را بیازارد مرا آزرده است» به همان آزردگی فاطمه از دست علی ارتباط دارد. دانشنامه اسلام (Encyclopedia of Islam) از معتبر ترین کتابهایی که اساتید و تاریخنویسان متعددی از دانشگاه های مختلف دنیا در تکمیل آن با یکدیگر همکاری کرده اند در زیر فرنام فاطمه، برگ 843 با استفاده از منابع تاریخی اسلامی این تنش ها را اینگونه وصف کرده است:

تنش های بین علی و فاطمه و مداخله محمد. علی و فاطمه همیشه با یکدیگر در همسازی زندگی نمیکردند. علی با شدت و خشم با زنش رفتار میکرد، و فاطمه از همین رو برای شکایت به نزد پدرش رفت. احادیثی وجود دارند که که این مشکلات خانوادگی را بگونه ای شفاف و روشن نشان می‌دهند که چگونه پیامبر دخالت کرد و صورت او وقتی که خواسته ها و تمایلاتش براورده شد از رضایت درخشید. جدی ترین اختلاف (بین فاطمه و علی) وقتی رخ داد که بنی هشام بن المغیره از قریش به علی پیشنهاد داد تا با یکی از زنانشان ازدواج کند. علی این پیشنهاد را رد نکرد اما وقتی این خبر به محمد رسید، او به دفاع از دخترش برخاست. محمد گفت «فاطمه پاره تن من است و هرکس او را بیازارد مرا آزرده است» (البلاذری، انساب الاشراف 1، 403، الترمذی 2، 319 و غیره) یا (هرچه او را ناخشنود سازد مرا ناخوشنود میسازد) (این حدیث به گونه های مختلفی آورده شده اما تغییر چندانی در معنی پیش نمی آید). به نظر میرسد در همان دوران علی می‌خواست با دختر ابوجهل که با فرنام العروه (یک چشم) شناخته میشد ازدواج کند. محمد از روی منبر بر این تصمیم علی اعتراض کرد که می‌خواست دختر رسول الله را در کنار دختر دشمن رسول الله در یک خانه اسکان دهد. در این ماجرا نیز پیامبر اعلام کرد که (فاطمه پاره تن من است)، و اگر علی می‌خواهد پروژه اش را با موفقیت به پاین برساند ابتدا باید فاطمه را طلاق دهد (احمد بن حنبل، مسعود قاهره 1313، پوشینه 4، 326؛ بخاری پوشینه 2 شماره 440). برخی از نویسندگان از این ماجرا نتیجه گرفته اند که از خصیصه های فاطمه این بوده است که شوهرش تنها حق داشتن یک همسر داشته است.

یکی از نامهای علی ابوتراب «مرد خاک» بوده است. یکی از توضیحاتی که در مورد این نام آمده است، این است که علی بجای اینکه جواب فاطمه را با خشم بدهد، از خانه خارج میشد و خاک بر سر خود میریخت. محمد چون او را اینگونه دیده بود نام ابو تراب را به او داده بود که علی بعدها به این نام اشتهار یافت.

اگر این گزارشهای دقیق تاریخی و تفاوت آنها با آنچه ملایان از خود در آورده اند و بر سر منبر ها می‌خوانند شما را شگفت زده کرده است شاید این واقعیت شما را بیشتر شگفت زده کند که بدانید علی تنها 3 روز بعد از مرگ فاطمه با دختری به نام امامه ازدواج می‌کند. امامه هم بازی امام حسین بوده است (6) علی نیز همچون محمد  که تا زمان حیات خدیجه جرات نداشت زن بگیرد، در دوران حیات فاطمه هیچ زنی نگرفت، زیرا نمیتوانست چنین کند و اشتهای خود را برای زنبارگی با اجبار سرکوب کرد، اما بعد از مرگ او شروع به تشکیل و تکمیل حرمسرایش کرد، چنانکه در زنبارگی، دستکمی از خود محمد نداشته است و نشان داد که دستکم به اندازه او در این زمینه نیز استعداد دارد. دستکم ده زن در حرمسرای علی عضویت رسمی داشته اند:

  1. فاطمه بنت محمد بن عبدالله.
  2. خوله بنت جعفر بن قیس بن مسلمه.
  3. لیلی بنت مسعود بن خالد.
  4. ام البنین بنت حزام بن خالد.
  5. ام ولد.
  6. اسماء بنت عمیس الخثعمیه.
  7. الصهباء ام حبیب بنت ربیعه.
  8. امامه بنت ابی العاص بن الربیع بن عبدالعزی، اما زینب بنت رسول الله، و امها خدیجه بنت خویلد.
  9. ام سعید بنت عروه بن مسعود.
  10. محیاه بنت امریء القیس بن عدی. (7)

دو تن از این زنان بردگانی بوده اند که علی آنها را خریداری کرده است. دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده برگ 391، ماجرای خریداری کنیزی زیبا نام «صهبا ثعلبیه» که نام کامل او «الصهباء ام حبیب بنت ربیعه» است توسط امام علی را از خالد ابن ولید شرح داده است. امام علی وی را در خانه خالد میبیند و به او علاقه مند می‌شود. امام علی او را به قیمت 40 دینار از خالد میخرد، و نتیجه این کار او دو فرزندی است که صهبا برای علی بدنیا آورده است، این دو فرزند عمر الاصرف و رقیه نام دارند. خوله بنت یاس حنفیه کنیز دیگری است که علی داشته است و نام فرزندی که او برای علی آورده است محمد الاکبر ابن الحنفیه بوده است که در ماجرای کربلا کشته می‌شود. نفس المهموم شیخ عباس قمی برگ 324 ماجرای کشته شدن او را نقل کرده است. نتیجه این زنبارگی علی به گفت ابن سعد در کتاب طبقات الکبری (108/1) 14 پسر و 17 دختر بوده است. از نگر من عشق چیزی یگانه است، یعنی نمیتوان در یک زمان عاشق دو زن بود، از همین روی تمام کسانی که بیش از یک زن دارند، ازدواجشان مبتنی بر عشق نیست بلکه زن را یا اسباب جنسی خود میبینند، نه یک انسان، و شوربختانه علی از این دست انسانها بوده است. انصافاً نظر شما در مورد مردی که 10 زن دارد چیست؟ آیا او انسانی سالم و اخلاقمدار است؟ آیا حاضرید نزدیکانتان به مجموعه زنهای او بپیوندند؟ البته از تجاوزاتی که علی با استفاده از قوانین اسلامی قرآنی (برای جزئیات قوانین اسلام در ارتباط با برده داری به نوشتاری با فرنام «برده داری در اسلام» مراجعه کنید) به بردگان و اسرای جنگی کرده است نیز میتوان مواردی را در تاریخ و احادیث یافت، مثلا:

صحیح بخاری جلد 5 بخش 60  شماره 637

محمد بن بشار، از روح بن عباده، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، نقل کرده است که:

رسول خدا علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس (سهم پیامبر از غنایم را) بگیرد و من از دست علی ناراحت شدم، بعد از اینکه علی غسل گرفت (بعد از برقراری تماس جنسی با یکی از بردگانی که جزوی از غنایم بود) من به خالد گفتم، «آیا این را نمیبینی؟» (خوابیدن علی با بریره را). وقتی به پیامبر رسیدیم، من جریان را برای پیامبر تعریف کردم. پیامبر گفت، «ای بریده آیا از علی متنفری؟»  گفتم «آری»، پیامبر گفت «از او متنفر نباش، زیرا سهم او از خمس بیش از این است».

توضیحی که در برگ 447 آمده است در مورد همین حدیث میگوید

بریره از علی متنفر بود زیرا علی دختری را از میان غنائم بیرون کشیده بود و با او تماس جنسی برقرار کرده بود و در نظر بریرده این کار او ناپسند بود.

در اینجا علی دختری را از میان اسرا انتخاب کرده و با او همبستر می‌شود. وقتی که این قضیه با محمد در میان گذاشته می‌شود او این مسئله را تایید می‌کند. توجه داشته باشید که اسرا همچون غنیمت ها به شمار میرفتند و از اموال مسلمانان و مسلمانان میتوانند از کنیز خود برای سکس استفاده کنند یا به عبارت دیگر به آنها تجاوز کنند.

امام علی و اسلحه نکشیدن بر روی خوارج

معمولاً گفته می‌شود که علی در مقابل خوارج تا زمانی که آنها بر روی او شمشیر نکشیدند، شمشیر نکشید. البته شیعیان نمیگویند که علی وقتی شمشیر علیه خوارج کشید با آنها چه کرد و چه خونهایی از منتقدین او که دو دستی حکومت را چسبیده بود ریخت. اما اینکه چرا علی چنین کاری نکرد بیشتر به این برمیگردد که علی برعکس محمد سیاستمدار خوبی نبود و اشتباهات سیاسی بسیاری را مرتکب شده بود. از طرفی او درگیر سایر مسائل سیاسی و جنگ با رقبای دیگر بود و موقعیت سرکوب خوارج را تا زمانی که دست به این کار زد، بدست نیاورده بود. اما حتی اگر فرض کنیم علی با سایر مسلمانان رفتار شایسته ای داشته است، آیا همین کافی است که او را انسانی اخلاقمدار و عادل بدانیم؟ این تنها در صورتی میسر است که کارهای وحشتناک دیگری که او انجام داده است را نادیده بگیریم. معمولاً اسلامگرایان فاشیسم دینی رهبرانشان نسبت به  ناباوران به اسلام و دگر اندیشان را نادیده میگیرند و تنها رفتار اسلامگرایان اولیه با سایر اسلامگرایان را مد نظر قرار می‌دهند. در زیر چند مورد مورد از این کارهای وحشتناک را خواهیم آورد.

سر بریدن صدها نفر از یهودیان بنی قریظه. در ماجرای بنی قریظه تمامی تاریخ نویسان اتفاق نظر دارند که امام علی و زبیر بن عوام مسئول سر بریدن یهودیان اسیر بودند و سر آنها را بریدند و جسد آنها را در چاه انداختند (برای مدارک و اسناد و بحث مفصل به بخش در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  مراجعه کنید). حال در مورد تعداد افراد این قبیله که کشته شده اند دو قول 900 تن و 700 تن آورده شده است، اگر میانگین این دو قول یعنی 800 نفر را بپذیریم و فرض کنیم که علی و زبیر بن عوام هرکدام به اندازه یکدیگر سر بریده اند، به این نتیجه خواهیم رسید که امام علی با دست خود 400 نفر را سر بریده است. اگر شخصی تنها 1 نفر آدم بیگناه را سر ببرد او انسان قاتل و کثیفی خواهد بود، چه برسد به اینکه 400 نفر را سر ببرد. در جایی دیگر آمده است «در لیلة الهریر (در جنگ صفین) زیاده از پانصد کس و بقولی نهصد کسرا با شمشیر بکشت و بهر ضربتی تکبیری گفت» (شیخ عباس قمی، منتهی الآمال پوشینه یکم برگ 183). وجدان شما در مورد کسی که در چشمهای صدها انسان نگاه کرده است و سرهای آنها را بریده است و جان آنها را در مقابل عزیزانشان گرفته است به شما چه میگوید؟ آیا حاضرید در همسایگی چنین مردی زندگی کنید؟ امام علی رکورد کشتن افراد با دست خود را دارد، من تابحال به هیچ شخصیت دیگری در تاریخ هیچ مملکتی در هیچ زمانی بر نخورده ام که با دست خود این تعداد آدم را کشته باشند. البته بوده اند چنگیزها، تیمورها، هیتلر ها و سایر آدمهایی که کردار و پندار آنها به مرگ صدها، هزاران و میلیونها نفر انجامیده است، اما آنها هیچکدام خودشان با دست خود این تعداد آدم نکشته اند. حتی اگر آدمهای دیگری نیز پیدا شوند که بیش از علی با دست خود آدم کشته باشند، امام علی به مقام دوم یا سوم تاریخ نزول پیدا می‌کند و این مردی است که شیعیان با تحریف اتفاقهای تاریخی و نادیده گرفتن اعمال او سعی در ساختن الگویی اخلاقی از وی دارند. تصور کنید شخصی در چشم انسانهای دیگر نگاه میکرده است و همزمان سر آنها را میبریده است، آیا برای چنین انسانی میتوان هیچ احترامی قائل شد؟

قتل عامهای علی به این مورد منتهی نمی‌شود، وی و یارانش دست به جنایات بسیار هولناکی زده اند، به گوشه ای دیگر از اسناد تاریخی توجه کنید:

به ابی لبید جهضمی که از قوم ازد بود گفتند «علی را دوست داری؟» گفت «چگونه کسی را که در یک قسمت روز دو هزار و پانصد کس از قوم مرا کشته است دوست داشته باشم؟ آنقدر از مردم کشت که کسی نبود کسی را تسلیت گوید و هر خاندانی بکشتگان خود مشغول بود». (8)

سوزاندن انسانها. البته این درست نیست که مبتکر آدم سوزان امام علی بوده باشد، اما مسلما او نیز همچون هیتلر در هولوکاست، دست به سوزاندن آدمها زده است. آدم سوزاندن او نیز همچون آدم سوزی هیتلر از روی باورهای افراد بوده است. امام علی در زمان حیات خود افراد دگر اندیش را زنده زنده سوزانده است، و اینکار همانطور که در ادامه همین نوشتار خواهد آمد در مورد قاتل او نیز انجام شد. آدم سوزی های علی در جنگ های رده اتفاق افتاده است. اعراب بسیاری که همچون ایرانیان با ارعاب و زور شمشیر مسلمان شده بودند مرگ محمد را جشن گرفتند و زنانشان دست خود را حنا بسته بودند، مسلمانان به شدت به سرکوب و قتل عام این افراد و قبایل پرداختند به این جنگها جنگهای ردّه گفته می‌شود.  علی این افراد را زنده زنده سوزاند. (کامل ابن اثیر، پوشینه دوم صفحات 37، 83، 88). علی بارها گردن زده است (مثلاً نضر بن الحارث) آدم به دو نیم قسمت کرده است (مقلا مرحب یهودی منتهی الآمال پوشینه نخست برگ 184) برای سیاهه ای بزرگتر از جنایات علی از این دست به کتاب پژوهشی در زندگانی علی بخش هفتم با فرنام «علی دژخیم محمد» مراجعه کنید.

سرکوب ایرانیانی که از سلطه و تجاوز مسلمانان عرب به تنگ آمده بودند از دیگر جنایات علی است، در زمان حکومت علی مردم بسیاری از شهر های ایران توسط حکام علی و با دستور مستقیم وی با خشونت تمام سرکوب شدند. وی همچنین در تجاوز نخستین اعراب به ایران که قرنها سبب بردگی ملت ایران شد نقش فراوان داشته است برای جزئیات و اسناد در این زمینه به نوشتاری با فرنام کشتار ایرانیان به دست علی و همچنین به بخشی با فرنام  مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان مراجعه کنید، اگر انسانگرایی در برخی ایرانیان به آن حد نیست که کشتار اعراب و یهودیان و مخالفان اسلام تنشان را بلرزاند و نشان دهد که علی چه انسان ددمنشی بوده است، امید است مطالعه بلایی که علی و امثالهم بر سر ایرانیان آورده اند موجب شود تا چهره واقعی علی برای ایرانیان آشکار شود. شمشیر نکشیدن علی در مقابل خوارج را در کنار این کارها بگذارید، آنگاه قضاوت کنید که علی دژخیم بوده است یا انسان دوست و اهل مدارا.

ماجرای عقیل و امام علی

بارزترين مثال از عدالت طلبي مولاي متقيان(ع) قاطعيت آن حضرت در برابر برادر خودش- عقيل- بود و با اينكه عقيل نابينا و فقير و مستمند بود و غبار فقر بر چهره كودكانش هم نمايان بود، اما امام علي(ع) هيچگاه از موقعيت خود سوءاستفاده نكرد و از بيت المال چيزي بيشتر از سايرين به برادرش نداد. (9)

از ماجراهای دیگر امام علی و عدالتش ماجرای عقیل بن ابیطالب برادر او است که به نزد او می آید و از او می‌خواهد که از بیت المال به او پولی دهد. امام نیز آهنی گداخته در آتش را به سوی برادر نابینای خود نزدیک می‌کند و به روایاتی به بدن او میزند، و به او میگوید آتش جهنم از این داغ تر است، من را تاب و تحمل آن آتش نیست، چگونه از من می‌خواهی که به تو از بیت المال پول دهم؟

شیعیان این ماجرا را دلیل بر عدالت سرشار علی میدانند. برداشتن پول از بیت المال که از اموال دیگران است و به امانت نزد حاکم گذاشته شده بود بدون شک دزدی به حساب می آید. و شیعیان اصرار دارند که چون امام علی دزدی نکرده است باعث می‌شود که او از لحاظ اخلاقی بسیار والا و فوق العاده باشد است. این درحالی است که اکثر انسانها دزد نیستند، و دزدی نکردن به گمان من کاری عادی است و چندان شایسته ستایش نیست. گمان نمیکنم کار شایسته ای باشد اگر به کسی به دلیل دزد نبودن جایزه بدهند. همچنین سایر داستانهای مشابه مانند اینکه امام علی وقتی برای کارهای اداری شمعی روشن میکرد پول آنرا از پول بیت المال میداد و پول شمعی که برای خانه روشن میکرد را خود میداد بسیار شباهت به همین قضیه دارد. اگر شما هم پول قبض برق خانه خود را از پول شرکت یا جایی که برای آن کار میکنید نمیدزدید به همان اندازه اخلاقمدار هستید که علی بوده است. از شیعیان باید پرسید که آیا شما دزد هستید؟ اگر گفتند نه باید به آنها یاد آور شد که پس به اندازه همان امام علی اخلاقمدار هستید، البته با فرض اینکه امام علی دزد نبوده باشد.

اما از طرف دیگر عقیل کسی است که به نزد دشمن امام علی یعنی معاویه بن ابوسفیان میرفته است و از او نیز درخواست کمک میکرده است، بنابر این او برادری خیانت پیشه بوده است. جالب است بدانید برادر دیگر علی، طالب نیز در جنگ بدر در صف مکیان قرار گرفته بود و علیه علی جنگید، لذا برادر دیگر او نیز علیه او بود. کدام انسانی حاضر است به چنین برادر خائنی کمک کند؟ عقیل ظاهراً نه تنها یک برادر خیانت کار بلکه یک دزد نیز هست. یعنی از امام علی خواسته است که از بیت المال برای او دزدی کند. خود را بجای امام علی بگذارید، آیا شما دزد هستید؟ آیا شما حاضرید به چنین برادر نابکار و فرومایه ای کمک مالی کنید و یا بخاطر او دست به دزدی بزنید؟ اگر پاسخ شما به این دو پرسش منفی است، پس شما نیز به همان اندازه امام علی قابل ستایش هستید. گمان من بر آن است که اکثر مردم در مقابل این دو پرسش پاسخ منفی می‌دهند و در عمل نیز نشان می‌دهند که به بر اساس این دو پاسخ رفتار می‌کنند، اگر اینگونه باشد کار امام علی چه ارزش فوق العاده ای پیدا می‌کند؟ آیا هرکس دزد نباشد انسان فوق العاده با اخلاق و شایسته ای است؟ روشن است که شیعیان در این قضیه اغراق می‌کنند و از ماجرایی کم اهمیت نتیجه گیری های غیر عادی می‌کنند.

حال اینکه آیا آهن داغ گذاشتن در دست کسی که نابینا است کار اخلاقی است، یا اینکه رفتاری بیمارگونه و نشان دهنده بلاهت یک شخص است بر عهده شما بماند. همچنین مقایسه این داستان با داستان دیگر که علی در هنگام رکوع  انگشتر خود را که خراج روم را با آن میشد داد به گدایی داده است و تناقض میان این دو داستان نیز بر عهده شما.

شاید اسلامگرایان به دلیل فساد شدید اخلاقی که گریبانگیرشان است و بی انصافیها و دزدیهایی که بینشان رایج است اینگونه اعمال را فوق العاده و تعجب بر انگیز بدانند، اما چنین رفتارهایی قطعاً باعث نمیشوند که شخصی یک الگوی اخلاقی فوق العاده برای انسانهای تمام دورانها شود.

توصیه های امام به مالک اشتر

نمیتوان انصاف را کنار گذاشت و گفت این جملات که در نامه 53 مجموعه نهج البلاغه آمده بی ارزش هستند. اما دو قضیه را نیز نباید فراموش کرد. یکم اینکه کتاب نهج البلاغه تقریباً 400 سال بعد از حیات علی نوشته شده است، کتابی است که اسناد و مدارک معتبری را از راویان اعلام نمی‌کند و به همین دلیل ارتباط این کتاب با امام علی بسیار ضعیف است برای اطلاعات بیشتر پیرامون نهج البلاغه به نوشتاری با فرنام «نهج البلاغه نوشته کیست؟» مراجعه کنید. البته این کتاب در نزد شیعیان ارزش بسیار یافته است  اما براستی ارزش تاریخی چندانی ندارد. دومین نکته که اهمیت بیشتری از نخستین نکته دارد این است که عدالت واژه بسیار بزرگ و کلی است. آیا هرگز تابحال شنیده اید شخصی مردم را تشویق به بی عدالتی بکند یا بگوید که هوادار بی عدالتی است؟ همه انسانها طرفدار عدالت هستند منتها تعریف انسانها از عدالت متفاوت است.

هیتلر گمان میکرد از بین بردن یهودیان و همجنسگرایان و کمونیست ها و سلطه نژاد آریایی و افراد مو بور چشم آبی بر سایر انسانها که او شبهه انسان مینامیدشان عادلانه است. بنابر این تشویق به عدالت کردن هیچ ارزش خاصی ندارد. عدالت از نظر امام علی برابر با به بردگی کشیدن انسانها، حمله به کشورهای مختلف، کشتن مردان و تصاحب زنانشان بوده است. امام علی تجاوز به اسرا را عین عدالت میدانسته است از نظر او چشم در آوردن، دست و پا بریدن، آدم سوزاندن، سر بریدن و غیره برابر با عدالت بوده است.  بنابر این، اینگونه نصیحت ها نیز کوچکترین ارزشی ندارند.

علی اسلام را عادلانه میدانسته است و همین کافی است که او شخصی عادل نباشد و توصیه او به عدالت در اصل رعایت کردن اسلام و قوانین آن است. حال اگر اسلام عادلانه نباشد که نیست، عدالت علی نیز زیر سوال میرود. اگر چشم در آوردن، دست بریدن، سر بریدن، آدم سوزاندن، تجاوز به سایر مردم و ملتها، سرکوب انسانهای آزادیخواه، سنگسار کردن، برده داری کردن، همخوابگی با بردگان حمله به کاروان ها و غیره عادلانه هستند، علی و در کنار او چنگیز خان مغول، اسکندر، هیتلر، استالین و خمینی را نیز دادگر و دادگستر دانست.

علی زندانی سیاسی نداشته است

اما در اتهامات سياسي چنانكه گفته و سيرة حضرت امام علي (ع) است مخالفان سياسيِ حكومت صالح و منتقدان آن تا زماني كه اقدام مسلّحانه ننمايند آزادند، و حبس و بازداشت و قطع ارتباط آنان با بستگان براي اثبات جُرم و اقرار به آن و اِعمال هرگونه فشار به ويژه به طور حبس انفرادي و طويل‌المدّت جائز نيست. (10)

این سخن را نیز از اسلامگرایان زیادی شنیده ام، گمان میکنم حشمت الله طبرزدی بوده است که از آقای خامنه ای پرسیده است «آیا امام علی زندانی سیاسی داشته است؟». جالب است که این افراد نمیدانند در آن شرایط و زمان اساساً زندانی وجود نداشته است. زندان بعدها با تصرف ایران و تشکیل حکومتهای بنی امیه و بنی عباس بود که بوجود آمد. دلیلش هم واضح است، نه هزینه نگه داشتن زندانی برای آنها وجود داشته است نه دلیلی برای انجام اینکار. حبس کردن بعدها وارد شریعت اسلامی شده است. ممکن است فردی را در آن دوران بعنوان اسیر برای مدتی در جایی زندانی کرده باشند اما هرگز زندان به معنی امروزی آن، یعنی اینکه فردی را به دلیل جرمی که انجام داده است با حبس کردن مکافات کنند، در تاریخ اولیه اسلام دیده نمی‌شود. امام علی و سایر تازیان مجبور بودند بجای به حبس انداختن افراد، سر آنها را ببرند یا تکه ای از بدنشان را جدا کنند و کار را خلاص کنند.

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَادًا أَن یقَتَّلُواْ أَوْ یصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ یدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ ینفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْی فِی الدُّنْیا وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پیامبر او مى‏جنگند و در زمین به فساد مى‏كوشند جز این نیست كه كشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت‏ یكدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند این رسوایى آنان در دنیاست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.

بنابر این روشن است که این قضیه نیز نمیتواند امتیازی برای علی باشد، علی نه امکانش را داشته است که نظام فعلی زندانها را ایجاد بکند نه چنین چیزی به ذهنش خطور میکرده است. آقای طبرزدی بد نیست نگاهی به تاریخ اسلام بیاندازند، و تنها بعد از اینکار از نوادگان علی بخواهد که همچون جدشان عمل کنند.

قتل ابن ملجم

قتل ابن ملجم هم از دیگر داستانهایی است که شیعیان معمولا برای علی میگویند، ببینید نویسنده شیعه زیر در مورد این قتل چه گفته است:

شیعیان همه میدانند که مولا علی (ع) هنگامی که در بستر شهادت قرار داشتند وقتی برایش شیرآوردند فرمودند:  آیا برای اسیر خود ( ابن ملجم ضارب آن حضرت ) نیزغذا برده اند و توصیه می فرمودند که نه تنها بد رفتاری با او نشود حتی گرسنه یا تشنه هم نماند و باز فرمودند: که اگر زنده بمانم خود میدانم با او چگونه رفتارکنم واگر زنده نمانم شما اجازه دارید فقط یک ضربه همان گونه که او زده است بزنید و نکند او را مثله کنید یا شکنجه نمائید. این برخورد امام علی، یک برخورد ارزش اسلامی است یعنی ارزشی است نه حکومتی و سیاسی  (11)

توجه داشته باشید که بر اساس نوشته بالا، علی نمیدانسته است که خواهد مرد و یا زنده خواهد ماند، این برای شیعیان نیمه دیوانه باید دلیلی باشد بر اینکه او غیب گو نبوده است و بسیاری از چیزها را نمیدانسته است، از جمله اینکه نمیدانسته است بر اثر این ضربه خواهد مرد یا نخواهد مرد.

باری آنروز که حضرت از خانه بیرون میرفته است و میخ در به لباس پاره پوره حضرت گیر می‌کند و حضرت با زبان میخی به میخ میگوید میخ جان مرا رها کن که می‌خواهم بروم شهید شوم، و میخ به حضرت میگویت حضرت جان من بیخیال، و مرغابی ها که معلوم نیست وسط اون بیابون مرغابی از کجا آمده بود با حضرت گفتند وک وک، کوک کوک، یعنی نرو ابن ملجم میکشتت، و حضرت برگشت به آنها با زبان مرغابی ها گفت، کوک وک کوک وک یعنی شما تو این کارا دخالت نکنید ما امامها خودمون میدونیم چیکار کنیم (منتهی الآمال پوشینه یکم برگ 207)، ابن ملجم آن ملعون که دوزاری اش نیافتاده بود اسلام یک حرکت مافیایی بوده است و رهبران این گروه خونخوار مافیایی بعد از مرگ پدرخوانده خود به جان یکدیگر افتاده اند و اساسا همه ماجرا همین بوده است، و فکر میکرد واقعا اسلام برای برابری و برادری آمده است و از این رو همچون سایر خوارج دموکرات ملعون به این معتقد بود که خلیفه باید از میان تمامی مردمان چه عجم و چه عرب انتخاب شود و شایسته ترین فرد برای خلافت باشد، و علی و معاویه را افرادی میدانست که می‌خواستند عدالت را (12) زیر پا گذاشته و بر سر حکومت بایکدیگر جنگ قدرت کنند، او در هنگامی که به علی حمله میبرد فریاد زد «حکمیت ازان خدا است نه تو ای علی» ، زیرا معتقد بود علی نیز همچون سید علی خامنه ای مردم را خر گیر آورده و خود را حاکم از طرف خدا می‌خواند، او بر علی شمشیر میکشد آن شمشیر را بر سر نسبتاً مبارک آن امام همام میکوبد. امام هم برمیگردد و میگوید حالت خوبه؟ خسته نباشی ملجم جان.

شیعیان معمولاً به همین قصه ها علاقه دارند و به تاریخ علاقه چندانی نشان نمی‌دهند، آیا مایلید بدانید آن شخصی که قرار بود با یک ضربت کشته شود و مبادا شکنجه شود چه بلایی سرش آمد؟ از یکی از معتبر ترین کتابهای تاریخی اسلام پاسخ را بیابید:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند.

عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که می‌خواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است». (13)

ابن سعد تاریخ نویس دیگر نوشته است:

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت و او را از زندان خارج کرد تا وی را بکشد. پس مردم جمع شدند، او (حسن) بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد. او (ابن ملجم) شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذی خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی می‌خواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از این دنیا متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند. (14).

شیخ عباس قمی نوشته است:

پس آن حضرت موافق وصیت امیر المومنین (ع) ابن ملجم ملعون را بیک ضربت بجهنم فرستاد، و بروایت دیگر حکم کرد که او را گردن زدند. و ام الهیثم دختر اسود نخعی خواستار شد تا جسدش را به او سپردند پس آتشی بر افروخت و آن جسد پلید را در آتش بسوخت….. و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که استخوانهای پلید ابن ملجم را در گودالی انداخته بودند و پیوسته مردم کوفه از آن مغاک بانک ناله و فریاد میشنیدند، و حکایت اخبار آنراهب از عذاب ابن ملجم دردار دنیا بقی کردن مرغی بدن او را در چهار مرتبه و پس او زا پاره پاره نمودن و بلعیدن و پیوسته اینکار را با او نمودند و بر روی سنگی در میان دریا مشهور و در کتب معتبره مسطور است.  (15)

تابحال شنیده بودید آخوندها و بچه آخوندها اینجای قصه را هم برای کسی تعریف کنند؟ در هیچ کتابی از کتب مادر تاریخ اسلام نمیتوان یافت که علی گفته باشد به قاتلش شیر بدهند و یا او را تنها یک ضربه بزنند، این داستانها به نظر میرسد به دست توانمند روحانیت شیعه ساخته شده باشند.

جورج جورداق و امام علی

جورج جرداق مسیحی کتابی 6 جلدی با فرنام «علي، صداي عدالت انساني» نوشته است و همین قضیه سبب شده است که شیعیان بسیاری کتاب او را علم عثمان کنند و بگویند تمام متفکرین بزرگ جهان به علی و عدالت او معتقد هستند.

هر جا كه بدنبال عدالت بگرديد، نام علي را در آنجا خواهيد يافت و در هر جا كه در جستجوي انسانيت برآييد نظيري براي آن حضرت نخواهيد يافت. او والاترين الگو و عاليترين مثال است و هيچ كسي نمي تواند در انسانيت، عدالت، سخاوت، آزادمنشي، بخشش و شجاعت نظير او باشد و به پايه علم، ادب، بلاغت، سعه صدر و عطوفت او برسد. آري آنان كجا و ابوالحسن كجا؟ كه: ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است.

امام علي عليه السلام تجسم حقيقي همه فضايل انساني است، نام او مترادف با هر فضيلت و منقبتي است و چاره اي جز اين نيست كه او را همانند آن معاني متعالي كه در او تجلي يافته بشمار آوريد. بشريت تاكنون نظيري براي او نيافته است و اگر چشم بينا بيابد خواهد فهميد كه با از دست دادن علي، دچار چه زيان بزرگي شده و در چه خسارت بزرگي همچنان بسر مي برد.

از آنجا كه امام «ع» جلوه ارزش ها و مشعل تمدن است، همه بزرگان در برابرش زانو مي زنند و تنها كاري كه مي توانند بكنند اين است كه سر به زير افكنند و در تعظيم و بزرگداشت او كمر خم كنند.

اين بزرگان با هر عقيده و فرهنگ و ايدئولوژي، وقتي به فرزند ابيطالب مي رسند خود را ناچيز مي يابند و گريزي جز بزرگداشت و تعظيم او نمي بينند و عشق به آن شخصيت بلندمرتبه و سترگ، وجودشان را فرامي گيرد و كيست كه عاشق همچو اوئي نشود و اذعان نكند كه او شخصيتي بي بديل است.

از اينجاست كه دانشمندان، اديبان، انديشمندان، سياستمداران، روشنفكران، دانشگاهيان و تمامي جويندگان حقيقت و همه دوستداران نيكي و فضيلت در اديان و مذاهب و گرايشات فلسفي و فكري گوناگون، به ديده تجليل و اعجاب به اين شخصيت سترگ مي نگرند، كه جهان را به شگفتي واداشته و با عدالت و با انسانيتش بر جهان سايه افكنده است. يكي از اين بزرگان، انديشمند و اديب مسيحي معروف «جورج جرداق» است كه انگيزه (كشف دوباره علي) او را واداشت كه شش جلد بزرگ در معرفي شخصيت يگانه آن حضرت به نگارش درآورد و اين محصول علمي گسترده را تحت عنوان «علي، صداي عدالت انساني» به جهانيان تقديم كند؛ كتابي كه شهرت آن تمام آفاق را فراگرفته و بازتاب كم نظيري در جهان امروز داشته است. (16)

نام «منصف» همیشه در ادامه نام جرداق در آثار و نوشتارهای شیعیان دیده می‌شود، کلمه منصف از نظر شیعیان به تاریخ نویس یا اندیشمندی گفته می‌شود که همانند شیعیان در مورد علی فکر می‌کنند. جالب اینجاست که نویسنده سطور بالا معتقد است همه اندیشمندان باید هوادار علی باشند، نتیجه منطقی این است که هرکس مثل او راجع به علی فکر نمی‌کند اندیشمند نیست. مثلاً دانته که در کمدی الهی علی و محمد را در جهنم به تصویر کشیده است را باید از لیست بزرگان خارج کرد و آیت الله خلخالی را جزو بزرگان بشمار آورد.

اما پرسش این است که آیا جرداق میتواند نشان دهد علی رکورد دار آدمکشی نیست، چندین زن نداشته است، برده دار نبوده است، مردم را سرکوب نکرده است، با دست خود آدمها را نسوزانده است، سر نبریده است، به دو نیمه تقسیم نکرده است و غیره؟ آیا انصاف او همانند انصاف نویسندگان شیعه است که چشم بر تمام این وقایع میبندند و علی را بخاطر داستانهایی که در همین نوشتار مطرح شدند عادل می‌خوانند؟

روشن است که مسیحی بودن جرداق نمیتواند اثبات کند که هرچه او گفته است و بافته است راست و درست هستند. این همه شیعیان یاوه برای علی بافته اند، یک مسیحی نیز به جمع آنها بپیوندد اتفاق خاصی نمی افتد. به نظر میرسد شیعیان در نقل قول از جرداق دچار سفسطه توسل به مرجعیت میشوند، جرداق انسانی همدوره ما است و سخنان او در مورد علی ذره ای ارزش ندارند مگر اینکه مستند به تاریخ نویسانی که در دورانی نزدیک به علی بوده اند، باشد. البته گویا «عشق» جرداق به علی نیز به حدی نیست که او مسیحیت و تثلیث را که از نظر علی کفر بوده است کنار بگذارد و مسلمان شود. ایکاش جرداق در زمان علی وجود میداشت تا علی نیز در مقابل او سر چند انسان را ببرد، شخصاً مایل بودم ببینم بازهم علی را بنیانگزار حقوق بشر میدانست یا نه و چنین مزخرفاتی را مینوشت یا نه.

نتیجه گیری

هیچیک از ماجراهایی که در بالا آمد نمیتوانند نشان دهند که علی جایگاه ویژه و بالایی در اخلاقمداری و انسانیت دارد، آنگونه شخصیت تاریخی علی در کتب تاریخی ثبت شده است، او نه تنها شخصیتی والا نداشته است بلکه انسانی ددمنش و فرومایه بوده است و اگر میان روایات روی منبری ها و مادر بزرگها و کتب تاریخی و قدیمی قرار باشد یکی را ملاک شناخت علی قرار دهیم، مسلماً باید کتب تاریخی را انتخاب کنیم و این انتخاب سبب می‌شود که میان شخصیت تخیلی و تاریخی علی فاصله بسیار بیافتد. جامعه ای که الگویهای اخلاقی اش انسانهایی دون و ددمنش همچون علی باشند هرگز نمیتوانند جوامع موفق و پیشرفته ای باشند.

روشن است که عدل علی همچون علم امام صادق که در نوشتار دیگری با فرنام «امام صادق و دانش او» آنرا بررسی کردیم، قلابی، پوشالین و  ساخته دستگاه دینی تشیع است که همواره از امامان شیعه، این خدایگان 12 گانه غول ساخته اند و در موردشان اغراق کرده اند. علی نه تنها انسان والایی نیست و لیاقت شاه مردان بودن را ندارد بلکه انسانی بسیار فرومایه و دون بوده است و برای رسیدن به جامعه ای سالم و حقوق بشر باید این الگوهای اخلاقی مضر را به زباله دان تاریخ انداخت و طرحی نو ایجاد کرد. علی در دوران حیات خود نیز به دلیل خونریز بودن بسیار منفور بوده است، علاقه مندان به علی اگر در زمان خود او زندگی میکردند، احتمالاً همچون اعراب آن دوران یکی از نزدیکان خود را بخاطر خشونت و ددمنشی علی از دست میدادند، ایکاش علاقه مندان به علی کمی عقل و انصاف داشتند تا چهره علی را در تاریخ میجستند نه در پای منابر و روضه خوانی ها.

منابع و توضیحات

0) داستان‏ «رد شمس‏» یا «بازگشت خورشید» را علاوه بر علمای شیعه بیش از بیست نفر از بزرگان اهل سنت‏ با اختلاف مختصرى از اسماء بنت عمیس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعید خدرى، ابو هریره و از دیگر صحابه نقل كرده‏ اند.  «رد شمس» از حوادث سال هفتم هجرت است‏ که وقوع آن را در فتح خیبر و هنگام تقسیم غنیم ذكر کرده اند. از اسماء بنت عمیس رویت شده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا (ص) سرش را در دامان على (ع) نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشید تا غروب شد و على (ع) نماز عصر نخوانده بود، اما به احترام پیغمبر نتوانست از جا برخیزد و چون پیغمبر برخاست‏ به على (ع) فرمود: یا نماز عصر خوانده ‏اى؟عرض كرد: نه. پیغمبر دعا كرده گفت: «اللهم ان علیا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد علیه الشمس‏» «پروردگارا على (بنده تو) در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشید را براى او بازگردان.» اسماء گوید: در ین وقت‏ خورشید را دیدم كه بازگشت و دیوارها را دوباره آفتاب گرفت تا على (ع) وضو گرفت و نمازش را خواند، آنگاه غروب كرد.  وقوع ین حادثه اگر چه از دیره نظام طبیعت خارج است اما فضیلت علی (ع) نزد خداوند بر همگان اثبات شده است؛ رخداد چنین پدیده ای برای فردی كه خداوند به جهت بزرگداشت و بالا بردن مقام و اظهار كرامت او محل تولد او را خانه خویش قرار داده؛ یتی است بر همگان. منبع +
1) http://www.imamjawad.net/htm/far/library/adyan_history3/t-a-3003.htm

2) سیرت رسول الله، ابن هشام، پوشینه سوم +

3) میزان الحکمه، بخش آداب جنگ پوشینه سوم +

4) http://www.emdad.ir/HomePage.aspx?TabID=3769&Site=EmdadPortal&Lang=fa-IR

5) http://www.ahmadinejad.ir/fa/autobiography

6) منابع از کتاب آل دالفک برگ 257؛ دفتر تاریخ آل محمد نوشته پژوهشگر و مورخ نامدار ترک زندگنه زورلی قاضی بهلول بهجت افندی برگردان ادیب میرزا مهدی برگ 205-مجمع الزواید پوشینه نهم برگ 255- دفتر زنان پیغمبر اسلام نوشته عمادزاده که مینویسد امامه آنچنان خردسال بود که بخاک بازی میکرد.

7) الامام علی بن ابی طالب، رابع الخلفاعء الراشدین، الاستاذ محمد رضا، شیخ خلیل مامون شیحا، دار الکتاب العربی بیروت لبنان، برگ 13.

8) مروج الذهب، برگ 729

9) http://www.kayhannews.ir/840808/5.htm

10)  http://goto.glocalnet.net/arkiv1/matn6-582.htm

11) محمد رضا سعادت، حکومت اسلامی یا ارزش اسلامی، +

12) مروج الذهب، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774

13) همانجا برگ 775

14) الطبقات کبری، ابن سعد، المپوشینه الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادی +

15) منتهی الآمال پوشینه نخست برگ 224

16) http://www.kayhannews.ir/840527/5other501

قرآن تحریف نمیشود!

نویسنده – آرش بیخدا

قرآن تحریف نمیشود!

اسلامگرایان معمولا در این قضیه بسیار اغراق میکنند که قرآن از هرگونه تحریف شدنی در امان است. البته این قضیه چندان هم اهمیتی ندارد زیرا همین قرآن به اصطلاح تحریف نشده نیز اساساً آش دهان سوزی نیست و حاوی انواع و اقسام اشکالات و تناقضات است که در بخش اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه به آنها پرداخته شده است.  مسلمانان معمولا کتب مسیحیان و یهودیان را محکوم به تحریف شدن میکنند و  این را نشانه برتری قرآن میدانند که خداوند آنرا از تحریف شدن حفظ میکند.

این درحالی است که تحریف نشدن قرآن ابداً اصالت و حقانیتی برای قرآن نمی آورد، زیرا اگر قرار است هرکتابی که 1400 سال تحریف نشده باشد از طرف خدا باشد، میتوان کتابهای تاریخی بسیاری را یافت که قدمتی حتی بیش از 1400 سال دارند، لذا این ادعای مسلمانان ارزش منطقی چندانی ندارد اما، اسلامگرایان معمولا ادعا میکنند که  تفاوت میان قرآن و آنچه این کتاب را از سایر کتابها جدا میکند این است که قرآن هرگز تغییر نکرده است، حتی یک نقطه از قرآن در 1400 سال گذشته تغییر نکرده است و هیچ اختلافی نمیتوان میان قرآنهای مختلف یافت.

در این نوشتار ما به بررسی مختصر این ادعا و رد آن خواهیم پرداخت. آیا واقعا تمام قرآنهای موجود بر روی کره زمین یک شکل هستند؟

ما این ادعا را در سه قسمت بررسی خواهیم کرد.

  1. اندکی در مورد تاریخ تغییرات قرآنی توضیح خواهیم داد
  2. دو قرآن را از دو نقطه مختلف با یکدیگر مقایسه خواهیم کرد
  3. به قرآنی نگاه خواهیم افکند که نوشتارهای مختلف قرآن را در مورد هر آیه ذکر کرده است

ن.ج. داود مترجم عرب قرآن در مقدمه ترجمه خود از قرآن مینویسد:

با توجه به اینکه قرآن در اصل به خط کوفی نوشته شده بود و دارای حرکت و نقطه نبود، قرائتهای مختلفی از آن توسط مسلمانان بوجود آمده است که به یک اندازه دارای ارزش و رسمیت میباشند. 1

با توجه به نوشته این دانشمند دینی، نوشتارهای مختلفی از قرآن وجود دارد، اما طبیعت این نوشتارهای مختلف چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید در نظر داشت که قرآن توسط اشخاصی که «قاری» قرآن حساب میشوند نوشته شده است و با نام  این افراد به یادگار مانده است. قرائتهای مشهوری از قرآن در قرنهای اولیه اسلام وجود داشت. این قرائتهای مختلف قرآنی در نهایت توسط افرادی که نوشتن میدانستند بصورت نوشته در آمد، به آن افراد راوی گفته میشود که قرائتهایی از قرآن را روایت کرده اند. بنابر این در واقع هر نسخه از قرآن نقل قولی است که توسط یک راوی از یک قاری قرآن انجام گرفته است و قرآن را نمیتوان خواند مگر اینکه به یکی از راوی ها و قاری ها اعتماد کرد. و ما بر آنیم تا بدانیم چه روایت هایی از قرآن امروزه در دنیا وجود دارد.

نوشتار زیر که توسط یک مسلمان نوشته شده است این مهم را با جزئیات بیشتری شرح میدهد:

قاریان بسیاری وجود داشتند و تعداد آنها به دلیل اینکه افرادی که قرآن را حفظ کرده بودند میمردند زیاد شد و کار آنها اهمیت بیشتری یافت و به دلیل اینکه قرآن با خط بسیار ابتدایی عربی نوشته شده بود و فاقد حرکت و نقطه بود باعث شد که خواندن و درک قرآن دشوار شود، بنابر این در قرن 4 ام اسلامی تصمیم بر این گرفته شد که قرائت های مختلف قرآنی را از هفت قاری اصلی جمع آوری کنند و برای هر قاری دو راوی قرار دادند تا قرآن را با دقت و با حرکت و نقطه بنویسند. و نتیجه این کار 7 قرآن اساسی بود که هرکدام دو راوی داشت و همگی با حرکت و نقطه بود که با یکدیگر اندکی اختلاف داشتند. 2

این کار در سال 322 هجری قمری توسط خلیفه المقتدر سازماندهی شد و بالاخره انجام گرفت. دکتر شجاع الدین شفا در کتاب پس از 1400 سال برگ 101 مینویسد:

در قرن چهارم هجری ابن مجاهد، یکی از فقهای بزرگ بقداد، به اتکاء حدیثی از پیامبر نظر داد که قرآن در هفت قرائت وحی شده است و هرچه جز آن باشد مخدوش است، و این نظر مورد تایید دستگاه خلافت نیز قرار گرفت. بدین ترتیب هفت قرائت مختلف از قرآن که هرکدام از آنها به یکی از فقهای بزرگ قرون اول و دوم هجری در شهرهای مهم جهان اسلام ارتباط داده میشد در سال 322 هجری توسط خلیفه المقتدر به رسمیت شناخته شد. بعد از آن در دو مرحله متوالی سه و چهار قرائت دیگر بر آن ها اضافه شد، بطوریکه سر انجام شمار قرائت های مجاز قرآن به چهارده رسید (که حافظ ما در غزلی که انتاب آن بدو مورد تردید است، مدعی از برداتن همه آنها است). متن قرائتی برگزیده جامع (دانشگاه) الازهر که چاپ مصر رایج قرآن در جهان امروز بر اساس آن صورت گرفته است، منسوب به فقیهی بنام عاصم بن ابی النجود است. که در سال 127 هجری در کوفه درگذشته است.

این قرائتهای رسمی از این قرارند.

نافع، از مدینه سال 169/785- ابوعبدالله نافع بن ابي نعيم مدني‌، مُكنَّي به «ابي رويم‌» مي‌باشد. نافع اصلاً از اصفهان بود و در مدينه مي‌زيست و در همانجا (به سال 176 يا 169) درگذشت‌، يادآوري كرده‌اند كه وي قرآن را نزد ابوميمونه، «مولي ام سلمه‌»، همسر رسول خدا (ص‌) قرائت نموده است‌. روايان وي عبارتند از: ورش و قالون‌.

ابن کثیر، از مکه سال 119/737 – (عبدالله بن كثير مكي‌) از ايرانياني بود كه كسراي ايران او را با كشتي‌هايي كه به يمن فرستاده بود براي فتح حبشه گسيل داشت‌. ابن كثير مردي فصيح و بليغ‌… بود. و از جمع صحابه عبدالله زبير و انس‌بن‌مالك را درك كرده‌ بود. روايان وي عبارتند از: بُزِي‌ّ و قٌنبل‌.

ابو عمرو الاعلی، از دمشق سال 153/770 – ابوعمروبن علاء بصري وي  اهل  ايران بوده است و در ميان قرّأ سبعه از لحاظ كثرت اساتيد و شيوخ قرائت‌، كسي به پاية او نمي‌رسد، و قرآن را در مناطق مختلفي مانند مكه و مدينه و بصره و كوفه بر استادان زيادي قرائت كرد. سيدحسن صدر، ابي‌عمرو را شيعي مي‌داند. راويان قرائت وي عبارتند از: دوري و سوسي (وي ايراني و اهل شوش بوده است‌).

ابن عامر، از بصره سال 118/736 – وي در زمان عمربن عبدالعزيز و قبل و بعد از آن‌، امام مسجد دمشق (جامع اموي‌) و قاضي و پيشواي آن ديار بوده واز معمّرترين قرّأ سبعه به شمار مي‌رود. ابن عامر بنا به قول صحيح به سال 118 هجري قمري در نود و نه سالگي از دنيا رفت‌. راويان قرائت ابن عامر عبارتند از: هشام و ابن ذكوان‌.

حمزه، از کوفه سال 156/772 – حمزة‌بن‌حبيب زيّات كوفي حمزه اصلاً ايراني است و زمان صحابه را درك كرده است و شايد برخي از آنها را ديده باشد. حمزه نيز مانند عاصم شيعي است و قرآن را بر امام صادق (ع‌) خوانده است‌. شيخ طوسي نيز حمزه را از اصحاب امام صادق (ع‌) معرفي كرده‌است. در وجه ملقب شدن حمزه به «زيّات‌» مي‌نويسند كه وي با آوردن روغن از كوفه به حلوان و آوردن پنير و گردو از حلوان به كوفه امرار معاش مي‌كرد .( زيت نيز به معني روغن و زيّات روغن فروش است‌.)

الکسائی، از کوفه سال 189/804 – وي از مردم سرزمين ايران بوده است و گويند در ميهن خود در «طوس‌» يا «ري‌» وفات كرد. وي قرائت را چهار بار از حمزه اخذ كرد، به طوري كه مي‌توان به قرائت او اعتماد نمود. كتاب‌ها و آثار زيادي به كسائي منسوب است‌. راويان وي عبارتند از: حفص دوري و ابوالحارث‌.

ابوبکر عاصم، از کوفه سال 158/778 – عاصم بن ابي النجود كوفي از مردم كوفه است‌، عاصم از قرّأ هفتگانه و شيعي است و قرآن را بر ابي عبدالرحمن عبدالله‌بن‌حبيب سلمي شيعي ـ كه از ياران اميرالمؤمنين علي (ع‌) بود… قرائت كرد. عاصم با يك واسطه راوي قرائت اميرالمؤمنين (ع‌) است‌. به همين جهت گفته‌اند فصيح‌ترين قراآت‌، قرائت عاصم مي‌باشد، زيرا وي قرئت اصيل آورده است‌. خوانساري در كتاب روضات الجنان در شرح احوال عاصم مي‌نويسد: «وي پارساترين و پرهيزگارترين قرّأ، و رأي او درست‌ترين آرأ در قرائت به شمار مي‌رود». قاطبة ي دانشمندان شيعي‌، قرائت عاصم را فصيح‌ترين قراآت دانسته‌اند. روايان وي عبارتند از: حفص و ابوبكر عياش‌. اطلاعات مربوط به قراء سبعه از اینجا گرفته شده است.

در حقیقت قرائتهای بیشتری از قرآن در دنیا موجود میباشد، جدول زیر، لیستی از قرآنهای مورد استفاده در کشورهای مختلف دنیا، راوی و قاری آنها و منطقه ای که این قرآنها درآنجا وجود دارند نشان میدهد.

قاری راوی
نافع The Qur'an according to the Warsh transmissionورش الجزایر، مراکش، قسمتهایی از تونس، غرب آفریقا و سودان
The Qur'an according to the Qalun transmissionقالون لیبی، تونس و قسمتهایی از قطر
ابن کثیر البیزی
قنبل
ابو عمرو الاعلی The Qur'an according to the al-Duri transmissionالدوری قسمتهایی از سودان و غرب آفریقا
السوسی
ابن عامر هشام قسمتهایی از یمن
ابن ذكوان
حمزه خلف
خالد
الکسائی الدوری
ابی حارث
ابوبکر عاصم The Qur'an according to the Hafs transmissionحفص تمام کشورهای اسلامی
ابن وردان
«قرآنهای سه گانه»
ابوجعفر ابن وردان
ابن جماز
یعقوب الهاشمی رویس
روح
خلیف البزار المروزی
ادریس الحداد
«قرآنهای چهارگانه گانه»
ابن محسن ابن شنبوز
البیزی
الیزیدی احد بن فرح
سلیمان بن الحکم
الحسن البصری ابو نعیم البلخی
الدوری
الاعمش امتودی
الشنبیزی الشتاوی
قرائتهای بیشتری از این قرائتها نیز وجود دارد، اما این قرائتها رسمی ترین آنها حساب میشوند، اطلاعات مربوط به ناحیه استفاده شدن این قرآنها از ابو عمار یاسر قاضی نقل شده است. 3

جدول بالا به این معنی است که قرآن از نسخه های روایت شده مختلفی بجای مانده است، تمامی این نسخه ها امروز چاپ و استفاده نمیشوند اما بسیاری از آنها همچنان چاپ میشوند.

گفتنی است بسیاری از اشخاص از این طبقه بندی اطلاع ندارند و چون برای اولین بار با آن روبرو میشوند در صحت آن شک میکنند، این افراد کافی است شناسنامه قرآنی که خود استفاده میکنند نگاه کنند تا متوجه شوند که چه قرائت و چه روایتی است، تصویر زیر، شناسنامه قرآنی است که نگارنده این نوشتار از آن استفاده میکند.

اکنون به تفاوتهای میان دو قرآن که از دو روایت مختلف از دو جای مختلف نوشته شده است، میپردازیم و خواهیم دید که آیا این دو قرآن که در دو جای مختلف دنیا چاپ میشوند بایکدیگر برابر هستند یا نه. قرآن سمت راست قرآنی است که بر اساس روایت حفص از قرائت ابوبکر عاصم نوشته شده است و در تمام کشورهای اسلامی استفاده میشود و معمولا بعنوان قرآن اصلی از آن یاد میشود و قرآن سمت چپ قرآنی است که بر اساس روایت ورش از قرائت نافع نوشته شده است، قرآن روایت ورش بیشتر در شمال آفریقا استفاده میشود.

The Qur'an according to the Hafs transmission وقتی قرآنها را باهم مقایسه میکنیم، در میابیم که با هم از شش جنبه در تفاوت هستند.

  1. تفاوت املائی
  2. تفاوت میان حرکت ها
  3. تبدیل شدن کلمه به کلمات مشابه
  4. تفاوت میان نقطه ها (اعراب)
  5. اضافه و یا حذف شدن کلمات
  6. تغییر جایگاه یک کلمه
The Qur'an according to the Warsh transmission

حال بیایید به گوشه هایی از این تفاوتها نگاه کنیم. مثالهای زیر از کلمات مشابه از یک سوره از این دو کتاب آورده شده است، اما شماره آیات در قرآنها بایکدیگر برابر نیست و قرآنهای مختلف شماره آیات مختلفی دارند. بنابر این مثلا آیه 132 سوره بقره در روایت حفص از عاصم برابر است با آیه 131 سوره بقره در قرآن ورش.

تفاوت میان حروف: تفاوتهایی از لحاظ تحریری در نوشتن الفبای عربی در میان این قرآنها موجود است و این عثمانی ها بودند که روی طریقه نگارش قرآن کار کردند و استاندارن و مبنایی برای آن بوجود آوردند.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره شمس آیه 15

سوره شمس آیه 15

سوره بقره آیه 132

سوره بقره آیه 131

سوره آل عمران آیه 133

سوره آل عمران آیه 133

سوره مائده آیه 54

سوره مائده آیه 56

مثالهای بالا تفاوتهای میان حروف را در این دو قرآن نشان میدهند.

تفاوت میان حرکت ها:همانگونه که گفته شد هنگامی که قرآن نگاشته میشد در آن نقطه و حرکتی وجود نداشت، و این طبیعی است که در قرآنهای موجود در دنیا تفاوتهایی نیز میان نقطه های استفاده شده در قرآن وجود داشته باشد. نقطه در نگارش عربی نقش بسیار مهمی دارد و تفاوت میان نقطه ها بطور کلی معنی جمله را عوض میکند. در قرآنی که نقطه نداشته باشد تمامی حروف  ب ، ت، ث، ن و یبه شکل نوشته شده اند. لازم به ذکر نیست که حروف دیگری همچون [ص ض ط ظ ز ر ذ د س ش ع غ ف ق] نیز در نگارش بدون نقطه عربی کاملا مانند هم نوشته میشوند. جالب است که بر خلاف دروغی که مسلمانان میگویند اولین بار عثمانی ها به قرآن نقطه را اضافه کردند نه حضرت علی(!). قرآنی که منسوب به امام حسن است و در موزه آستان قدس رضوی نگهداری میشود هیچ نقطه و حرکتی ندارد. قرآن را تا پیش از زمان عثمانی میشد به چندین روش خواند و از راویان مختلف قرآن که قرآن را حفظ کرده بودند می آموختند که باید یک آیه را چگونه بخوانند. قرآنهایی که ما آنها را بررسی میکنیم هرکدام دارای سبک خواندن خود نیز هستند و آنها را به انواع مختلفی قرائت میکنند. در مثالهای زیر مشاهده میشود که در محل قرارگرفتن نقطه ها در قرآن نیز بین قرآنهای موجود اختلاف بسیار است.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 140

سوره بقره آیه 139

سوره آل عمران آیه 81

سوره آل عمران آیه  80

سوره بقره آیه 259

سوره بقره آیه 258

از مثالهای بالا نتیجه گرفته میشود که مردم در جاهای مختلف حتی قرآنها را یک شکل نیز نمیخوانند.

تفاوت میان حرکت ها: مثالهای زیر از این دو قرآن نشان میدهد که آنها در حرکات خود نیز با یکدیگر برابر نیستند و تفاوت در میانشان وجود دارد. حکومت عثمانی بر روی این ضعف از قرآنهای پیش از خود نیز کار کرد و آنرا بصورت استاندارد در آورد.

قرآنی که بر اساس روایت امام حفص نوشته شده است قرآنی که بر اساس روایت امام ورش نوشته شده است

سوره بقره آیه 214

سوره بقره آیه 212

سوره بقره آیه 10

سوره بقره آیه 9

سوره بقره آیه 184

سوره بقره آیه 183

سوره قصص آیه 48

48 سوره قصص آیه 48

البته بسیاری از محققین اسلامی معتقدند علی رغم تفاوتهای بسیاری که میان روایات قرآنی بویژه روایت حفص و ورش وجود دارد، هیچکدام از آنها تاثیر چندانی بر معنی قرآن ندارند، و روی تفکرات اسلامی تغییرات چندانی نمیدهند. بررسی این ادعا بطور مفصل و دقیق در حوصله این نوشتار نیست، اما این تفاوتها ادعای قابل تحریف نبودن قرآن را حداقل از یک ادعای منطقی و دقیق به یک ادعای احساسی و غیر محکم همچون سایر ادعاهای دینی تبدیل میکند.

بررسی تفاوتهای میان تمامی نسخه های مختلف قرآن کار دشواری است اما کتابی که در اینجا معرفی میشود، اختلافات میان ده قرائت رسمی پذیرفته شده قرآن را با یکدیگر در مورد هر آیه بررسی میکند. و این کتاب ادعای «مهم نبودن تفاوتهای میان نسخه های مختلف قرآنی» را زیر سوال میبرد

آسان کردن خواندن آنچه نازل شده است.

در این کتاب محمد فهد خرم ده نسخه از نسخه های مختلف که نام آنها را ذکر کردیم جمع آوری کرده است و آنها را در حاشیه هر صفحه که حاوی قرآن نسخه حفص است آورده است. البته نسخه های دیگری نیز وجود داشته است که وی آنها را جمع آوری نکرده است. همانطور که اسم کتاب میگوید، این کتاب بررسی آنچه از قرآن بر جای مانده را آسان میکند.

در پایین یک برگ از این کتاب بصورت تصادفی انتخاب شده است، برگ زیر سوره بقره آیات 270 تا 274 را نشان میدهد، و در حاشیه اختلافاتی که میان نسخه های مختلف قرآن وجود دارد آورده شده است. بطور کلی میتوان ادعا کرد حد اقل در دو سوم آیات قرآنی نوعی از اختلافات یاد شده وجود دارد.

در اینجا نیز شایسته است مثالهایی دیگر از تفاوتهای میان قرآنهای موجود بیاوریم.

مثال نخست: سوره مريم 19 آیه 19

قرائت حفص

{قال أنما أنا رسول ربك إليك لأهب لك غلاماً زكياً}

واضح منها بأن جبريل (رسول ربك) سيهب مريم غلاماً زكياً.

قرائت نافع، أبو عمرو، قالون، ورش

{قال أنما أنا رسول ربك إليك ليهب لك غلاماً زكياً}

الأختلاف هنا يرينا بأن الهبة ليست من جبريل بل من الله.

البحر المحيط، الكشاف

{قال أنما أنا رسول ربك إليك أمرني أن أهب لك غلاماً زكياً}

في هذه القرائت جبريل يوضح بأن الله أمره بأن يهب مريم غلام.

مثال دوم: سوره مريم 19 آیه 25

قرائت حفص

{وهزي إليك بجزع النخلة تُساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت حمزة، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسَاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت عاصم، الكسائي، الأعمش

{وهزي إليك بجزع النخلة يسّاقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو ناهيك، أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تسقط عليك رطباً جنيا}

كتاب الأعراب للنحاس

{وهزي إليك بجزع النخلة نٌساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت مسروق

{وهزي إليك بجزع النخلة يُساقِط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة يَسقُط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو حي

{وهزي إليك بجزع النخلة تتساقط عليك رطباً جنيا}

قرائت أبو الأسمال

{وهزي إليك بجزع النخلة يُسقط عليك رطباً جنيا}

مثال سوم: سوره مريم 19 آیه 26

قرائت حفص

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت زيد بن علي

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صياماً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت عبد الله بن مسعود، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أبي بن كعب، أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً صمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

قرائت أنس بن مالك

{فكلي وأشربي وقري عينا فما ترين من البشر أحد فقولي أني نذرت للرحمن صوماً وصمتاً فلن أكلم اليوم أنسياً}

برای جزئیات بیشتر از تفاوت میان قرائت های مختلف قرآن به کتابی با فرنام «قرائت های هفتگانه قرآن» مراجعه کنید.

بسیاری از اطلاعات ذکر شده در این صفحه از دو مقاله + و + گرفته شده است.آیا وجود این اختلافات میان نسخه های مختلف قرآن، و تاریخی که قرآن دارد نمیتواند بهترین دلیل برای نامفهوم و گنگ بودن آن باشد؟

ترجمه و تحقیق: آرش بیخدا

1) (N.J. Dawood, The Koran, Middlesex, England: Penguin Books, 1983, p. 10, bold added)

2)Cyril Glass? The Concise Encyclopedia of Islam, San Francisco: Harper & Row, 1989, p. 324, bold added)

3)An Introduction to the Sciences of the Qur’aan, United Kingdom: Al-Hidaayah, 1999, p. 199.

علی سینا و منتظری، جنگهای پیامبر.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت دوم.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

دومین پرسش

چطور شخصی که خود را پیامبر خطاب میکند، میتواند به کاروانهای تجارتی حمله کند و همچون یک دزد سر گردنه و یاغی رفتار کند؟

در رابطه با قصد حمله به کاروان تجارتی قریش، این کاروان از تعدادی سرمایه داران ضد اسلام مکه به همراه ابوسفیان دشمن سرسخت و معروف اسلام و مسلمانان تشکیل شده بود. در آن سالها دشمنی قریش و تحریکات آنان علیه اسلام و مسلمین از مکه به شدت جریان داشت. مدینه به تازگی مرکزی سیاسی و حکومتی برای اسلام شده بود و از هرسو در معرض تهاجم و دشمنی قریش قرار گرفته بود.

مسلمانان بسیاری بودند که با پیامبر (ص) و بعد از ایشان به دلیل فشارهای کفار قریش در مکه مصادره اموال آنان توسط قریش خانه و کاشانه خود را رها و به مدینه مهاجرت کرده بودند، اینان درصدد تقاص و پس گرفتن اموال خویش از قریش بودند و به آنان خبر رسیده بود که این کاروانها ثروت زیادی با خود دارد. رهبری مسلمانان نیز در صدد نا امن کردن راههای تقویت اقتصادی و نظامی دشمن بود. هدف اصلی از حمله نا امن کردن راهها برای دشمن در حال جنگ فرسایشی آنان با مسلمانان بود.

این حالت جنگی تا زمانی که مکه فتح شد، ادامه داشت.

بدیهی است هنگامی که دو کشور و یا دو نیرو در حال جنگ با یکدیگر باشند و هیچگونه پیمان صلح یا آتش بس میان آنها منعقد نشده باشد، هرکدام به خود حق میدهند بنیه اقتصادی و نظامی طرف مقابل را تضعیف نموده و امنیت آنرا به مخاطره بیاندازند.

و این سنت یک سنت پذیرفته شده در دنیا در گذشته و در حال می باشد، و قطاع الطریق از مقوله دیگری است. قطاع الطریق به یاغیان و راهزنانی می گویند که امنیت و آرامش مردمی را که در شهر و کشور خود نه در حال جنگ و نه دشمنی با کسی می باشند از بین ببرند و اموال آنان را غارت نمایند.

دکتر علی سینا:

آیت الله عظمی منتظری گرامی،

برای آغاز، مایل هستم از شما به خاطر راستگویی و صداقتتان سپاسگزاری کنم، شما بر عکس بیشتر مسلمانان که ادعا میکنند جنگهای محمد حالت دفاعی داشته است، تایید کردید که محمد مهاجم بود و او بود که به کاروانهای تجارتی حمله کرد. این زمان بسیاری را برای ما حفظ میکند، زیرا دیگر من مجبور نیستم سیاهه ای از حملاتی که محمد به کسانی که آنها را دشمن خوییش میدانست ارائه دهم.

اما گویا شما حملات محمد به کاروانها، شهر ها و کشتن شهروندان را به این دلیل که استراتژی نظامی برای تضعیف دشمنان محمد بوده اند عادلانه میدانید. اما توضیح خود محمد برای این حملات این بوده است که مسلمانان حق دارند آنچه قریش در هنگام تبعید از مسلمانان ستانده، پس بگیرند.

اگر چه حقیقت این است که مکیان محمد را از خانه هایشان نراندند،بلکه مسلمانان به دلیل اصرار محمد مهاجرت کردند. وی ابتدا دستور داد که مریدانش به حبشه بروند و بعد که به اندازه کافی طرفدارانی در مدینه یافت، آنان را به مهاجرت به مدینه فرمان داد.

در حقیقت  علی رغم اینکه محمد بطور دائم در حال دشنام دادن و توهین به مذهب قریشیان بود و آنها را با رفتار فرسایشی خود خشمگین کرده بود، حتی یک مورد نیز در تاریخنامه های اسلامی گزارشی از اعمال خشونت علیه محمد و طرفدارانش نشده است.

مسلمانان امروزه هیچ انتقادی علیه دینشان را نمیپذیرند. آنها شخصی را که عقایدشان را زیر سوال ببرد به یکباره می کشند و این چیزی است که پیامبر به آنها آموخت تا انجام دهند. اما اعراب پیش از محمد از بردباری و مدارای دینی بیشتری برخوردار بودند. اعراب پیش از محمد با مسیحیان و یهودیان در توازن همزیستی می کردند، بدون اینکه هیچ نشانه ای از عداوتها و دشمنی های برگرفته از ادیان بین آنها باشد. اما آزمایش بردباری و تحمل دینی نهایی بین اعراب وقتی آغاز شد که محمد شروع به شماتت کردن خدایان اعراب پرداخت. اما با وجود تهمت هایی که به قریش زده می شود،قریشیان میزان بالایی از بردباری و تحمل را از خود نشان دادند، حتی وقتی که محمد آشکارا به مقدسات آنها توهین میکرد، هرگز به محمد و یا هیچیک از پیروانش صدمه ای نزدند.

این تحمل و بردباری را با رفتاری که با بهائیان در ایران میشود مقایسه کنید. بهائیها به محمد یا الله او توهینی نمیکنند، آنها امامان را انکار نمی کنند و با هیچ یک از مفاهیم قرآنی نیز مخالفت نمیکنند. تنها چیزی که آنها میگویند این است که پیامبر آنها همان کسی است که ظهور وی به مسلمانان وعده داده شده است. این ادعا در مقابل دشنامهای آشکار محمد به عقاید و مقدسات قریش هیچ است اما نه تنها مسلمانان هیچ بیرحمی و قساوتی را از بهائیان دریغ نکرده اند، بسیاری از آنها را کشته اند، زندانی کرده اند، شکنجه داده اند و کتک زده اند. حقوق انسانی آنها را نادیده گرفته اند و بطور وحشتناکی غیر انسانی با آنها برخورد کرده اند. هیچکدام یک از این اعمال در حق پیامبر اسلام و طرفدارانش انجام نگرفته بود هرچند آنها بطور دائم خدایان قریش را با توهین و طعنه شستشو میدادند و به مقدسات آنها دائم دشنام میدادند.

وقتی مکیان به اندازه کافی محمد را تحمل کردند و نتوانستند تمسخر خدایانشان را تحمل کنند، سرانجام گروهی از بزرگان خود را به نزد ابوطالب فرستادند و به او شکایت کردند که «این برادر زاده تو بسیار زشت و زننده در مورد خدایان و دین ما سخن میگوید. ما را احمق خطاب کرده است و نیاکان ماراگمراه خوانده است. اکنون یا تو اورا نصیحت کن یا دستور ده تا ما نسق کار خود بنهیم اورا از خود و به هر طریق که باشد، دفع کنیم». ابوطالب نیز با آنها به نرمی سخن گفت و به آنها اطمینان داد که با برادرزاده خود در این مورد صحبت خواهد کرد و از او خواهد خواست که احترام بیشتری از خود نشان دهد. اما محمد اقدامات خود را تغییر نداد، پس آنها مجددا نزد ابوطالب با حالی آشفته بازگشتند و به او اخطار دادند که اگر او  برادرزاده اش را از رفتار زشت خود باز ندارد، آنها خود وی را مهار خواهند کردو به ابوطالب گفتند «و حال دیگر ما براستی نمیتوانیم بیش از این تحملی از خود در مقابل توهین به مقدسات، پدران و خدیانمان نشان دهیم، یا تو اورا از توهین و تمسخر ما بازدار و یا خود با او همزبان شو و به او بپیوند تا ما بتوانیم در مورد این قضیه تصمیم بگیریم.»

این تمام چیزی است که در مورد آزار مسلمانان در مکه گزارش شده است. آنچه آنها گفته اند تنها یک اخطار بود و حتی به تهدید نیز کشیده نشده است. در واقع تا زمانیکه ابوطالب زنده بود و حتی بعد از مرگ وی تا زمانی که محمد در مکه بود هیچ صدمه ای به وی زده نشده بود و هیچیک از یارانش نیز آزاری ندیده بودند.

تنها گزارشی که از خشونت و برخورد فیزیکی علیه مسلمانان در تاریخ گزارش شده است، کتک خوردن خواهر عمر، به جرم اینکه وی اسلام آورده بود و عمر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود است، و از اتفاق همین قضیه نیز موجب پذیرش اسلام از طرف وی شد. اما حتی این برخورد را نیز نمیتوان یک آزار مذهبی نامید، بلکه تنها میتوان آنرا خشونت خانوادگی دانست زیرا عمر انسانی کج خلق و غیر قابل پیشبینی و زود رنج بود که به آسانی کنترل اعصاب خود را از دست میداد و دست به خشونت می برد. اما حتی این حدیث نیز ممکن است درست نباشد، زیرا عمر خود در جای دیگر طریقه اسلام آوردن و آشنایی خود با اسلام را به گونه ای دیگر نقل کرده است.

پس پرسش اینجا مطرح میشود، اگر هیچ آزاری علیه مسلمانان وجود نداشت، چه کسی آنها را از خانه هایشان رانده بود؟ ما میدانیم که بسیاری از آنها خانه های خود را رها کردند و به حبشه و بعدها به مدینه رفتند. چرا آنها باید خانه های خود را در حالی که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکرد رها میسازند؟

پاسخ به این سوال را میتوان در محمد و آنچه در مغز میپروراند یافت. این محمد بود که از آنها خواست که مکه را ترک کنند. درواقع او به آنها دستور داد که مکه را ترک کنند و اینرا نیز از طرف الله بر آنها واجب کرد. آیات زیر به روشنی به این مسئله اشاره میکنند.

سوره انفال آیه 72:

آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست.

اینها جملات بسیار خشنی هستند که محمد در رابطه با پیروان خودش که مکه را ترک نکردند میگوید. در جای دیگر محمد تاکید بیشتری روی این قضیه میکند.

سوره نساء آیه 89

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد.

در آیه بالا محمد به به باورمندان مکه دستور می دهد که خانه خود را رها کرده و به مدینه بروند. او تا جایی پارا فرا میگذارد که به باقی مسلمانان دستور میدهد اگر برخی از مسلمانان خواستند به مکه برگردند آنها را بکشند که این نوع برخورد با طبیعت دینی اسلام سازگار است. بنابر این ما میدانیم که هرچند محمد تحمل قریش را نیز با دشنامهایش به سر آورده بود، خروج مسلمانان از مکه بخاطر آزار و اذیت بت پرستان مکه نبوده است. هیچ آزاری طرف قریش وجود نداشت . تازه باورمندان مکه را به دلیل اینکه محمد از آنها اینچنین خواسته بود ترک گفتند.  تکنیک های اعمال فشار از طرف محمد بر پیروانش آنقدر زیاد بود که او حتی به پیروانش گفت اگر مهاجرت نکنند به جهنم خواهند رفت.

سوره نساء آیه 97

کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می ستانند در حالی که بر خويشتن ستم ، کرده بودند از آنها می پرسند : در چه کاری بوديد؟ گويند : ما در روی زمين مردمی بوديم زبون گشته فرشتگان گويند : آيا زمين خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنيد؟ مکان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.

 محمد نقشه کشیده بود که عربستان را فتح کند و ایران را مطیع عربستان سازد.

پرسشی که طبیعتاً مطرح میشود این است که «چرا؟» چرا محمد باید طرفدارانش را مجبور میکرد تا در حالی که تحت فشار نبودند از شهر خود مهاجرت کنند؟ چرا وی باید آنها را وا میشداشت که خانه و کاشانه خود را ترک کنند؟ این عمل محمد آنقدر نامعقول بوده است که حتی تاریخدانان غربی و اسلامشناسانی همچون اسپرنگر (Sprenger) و سر ویلیام مویر (Sir William Muir) نتوانسته اند نقشه ای را که محمد در مغز خود از همان روزهای آغازین که عده ای واقعا باور کرده بودند او پیامبر خدا است می کشید ببینند.

موئر در «زندگی محمد» از هشامی نقل قول میکند:

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند. هشامی برگ 136

از ماجرای بالا میتوان حقایقی را دریافت.

الف. قریش مسلمانان را آزار نمیداد و رئیس قبیله تنها از محمد میخواست که به اعتقادات آنها توهین نکند.

ب. محمد بر ادامه رفتار فرسایشی علیه مردم مکه و عقایدشان مصمم بود.

پ. محمد در رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجمان (ایرانیان) از اعراب بود.

آشکار میشود که محمد وقتی در مکه بود و بیش از تعداد بسیار اندکی طرفدار نداشت، در حال رویا بافی برای فتح عربستان و مطیع ساختن ایران بوده است. آیا این شایسته یک پیامبر خدا است که «تسخیر کردن» و «مطیع کردن» را زشت نپندارد؟ از یک پیامبر که توسط خدا انتخاب میشود باید انتظار داشت که نوری برای انسانها باشد، عقایدی پیشروتر و نیکوتر برای راهنمایی آنها، آموزش و آزادی انسانها داشته باشد، نه اینکه به فکر تسخیر و مطیع ساختن آنها باشد. اینها افکار یک پیامبر خدا نیستند بلکه افکار یک کشورگشا و یک سلطه گر است. اینها تفکرات کسانی است که به فکر حکومت مرکزی و مطیع کردن همگان بوده اند همچون چنگیزخان، ناپلئون، هیتلر و حتی صدام حسین، نه افکار یک پیامبر که باید پرتوافکن عشق و دلسوزی و رحمت و سایر زیبایی های روحانی باشد.

پیامبر اسلام قطعا یک نمونه آشکار مگالومانیا (Megalomania) است. او دچار بیماری جنون/افسردگی (manic/depressive) بود. او وقتی سر شوق بود آن رویاهای تسخیر جهان را در سر میپروراند و وقتی افسرده میشد نقشه های خودکشی را در سر می پروراند.

«Megalomania نوعی اختلال روانی است. افرادی که دچار این بیماری میشوند خود را به غلط بسیار مهم و یا قدرتمند می انگارند و گمان میکنند میتوانند کارهای بزرگ انجام دهند. معمولا این افراد دچار افسردگی شدید میشوند زیرا آنچه در اطرافشان میگذرد به آنها نشان میدهد که دچار آن قدرت و اهمیتی که به آن فکر میکردند نیستند و این مسئله ضربه شخصیتی بزرگی به آنها میزند» مترجم

صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

 صحیح بخاری، جلد پنجم، کتاب 87 شماره 111

وحی از طرف خداوند برای مدتی قطع شده بود و پیامبر از این بابت بسیار ناراحت بود، چنانکه شنیده شده است او چندین بار قصد پرتاب کردن خود از بالای کوه های بلند را داشت، اما هر وقت میخواست این کار را عملی بکند جبرائیل در مقابلش ظاهر میشد، و به او میگفت «ای محمد تو قطعاً در حقیقت پیامبر الله هستی». و در نتیجه قلب محمد ساکت میشد و آرامش پیدا میکرد و به خانه باز میگشت. و هرگاه مدت زمان نازل شدن وحی طولانی میشد، او همانکار را تکرار میکرد، اما هرگاه به بالای کوه میرسید جبرائیل بر او نازل میشود و آنچه قبلاً گفته بود تکرار میکرد.

این تغییر حالت به ما سرنخ هایی میدهد که پیامبر اسلام یک پیامبر خدا نبوده است، بلکه یک بیمار بوده است که دچار تعادل روانی نبوده است و به بیماری جنون/افسردگی دچار بوده است. رویاهای تسخیر کردن و مطیع ساختن برای وی بسیار جدی و قوی بودند، و این نوع رویاها افکار درونی وی را با چنان حرارتی در خود حل کرده بودند که قدرت تشخیص خوب و بد را از ضمیر وی زدوده بودند. برای وی سلطه بر دیگران داشتن به هدف اصلی تبدیل شده بود. و هیچ چیز نمیتوانست وی را از رسیدن به این هدف بازدارد. او آنچنان با شور و متقاعد کننده دروغ گفته بود که حتی خود را هم گول زده بود، چون الهامات قبلی وی معلول خیالاتش بودند، وقتی که آن الهامات نیز قطع شدند او به ساختن آیات ناشی از وحی های قلابی و رویاهایی که خود را در آنها بزرگ می انگاشت با پشتکار قابل توجهی ادامه داد. آدمهایی مثل محمد و هیتلر که دچار مگالومانیا هستند معمولا انسانهایی فرمند هستند با نوعی شخصیت وادار کننده که مخاطبان خود را با سخنرانی هایشان، جاذبه های شخصیتیشان، اعتماد به نفسشان هیپنوتیزم میکنند. نگاه کردن به اینکه چگونه هیتلر با سخنرانیهای  تحریک کننده و قوی که در فضای اطمینان و دلگرمی ایراد شد و اذهان میلیونها مخاطب آلمانی وی را به تسخیر خود در آورد، شاید بتواند به ما سرنخ هایی از آنچه در ذهن رسول الله میگذرد بدهد و برای ما راز مسحور گشتن همراهان و هواداران ساده و خام وی را شرح دهد.

محمد در حالی در کنار بستر مرگ عمویش ابوطالب قرار گرفت، که رویای تسخیر عربستان و مطیع کردن ایران قدرتمند را در سر میگذراند، حتی وقتی که طرفدارانش هیچ نبودند مگر مشتی از افراد کم تعداد که مشق نظامی نیز ندیده بودند و هرگز قصد جنگیدن و یا دفاع از خویش را نداشتند. اما محمد تنها یک خیالباف نبود، محمد رویاهای خود را با استقامت و یکدندگی دنبال میکرد و حاضر بود همه چیز را برای رسیدن به بزرگی و والایی که برای خود میخواست قربانی کند. حاضر بود کسانیکه با او مخالفت میورزیدند را بکشد. کسانی را که به او پشت میکردند را سلاخی کند، کسانیکه او را نکوهش میکنند و از او انتقاد میکنند را ترور کند. حاضر بود برای رسیدن به رویاهای خود تمام جمعیت یهودی و مسیحی شبهه جزیره عربستان را حذف کند و یکی از ظالمانه ترین قتل عام ها را در حق یهودیان مدینه و خیبر انجام دهد. او داستانهای خیالی اجنه و فرشته ها را میساخت و طرفدارانش را با داستانهای دیدار خود از بهشت و جهنم فریب میداد تا این افراد زودباور و بی پروا را تربیت کند. محمد الله را نیز اختراع کرد و ادعا کرد که پیام آور الله است و با او در ارتباط مستقیم است تا بتواند اطاعت بی چون و چرا و همه جانبه  طرفدارانش را برای خود از این طریق بدست آورد.

رویاهای او وسعت زیادی داشت و نقشه هایش کامل بود. زمانبندی او برای اجرای نقشه هایش عالی بود و اشخاصی که او با آنها کار میکرد بسیار افراد مناسبی بودند. اعراب آن دوران خرافاتی، متعصب، تندرو، جاه طلب، ظالم، وحشی، کله شق، شوینیست و بالاتر از همه اینها ساده لوح و زودباور بودند. طمع تسخیر عربستان و مطیع ساختن ایرانیان در زمان بسیار مناسبی در محمد شکل گرفته بود.

اما او چگونه میتوانست بدون ارتش رویاهایش را به واقعیت تبدیل کند؟ چطور میتوانست طرفدارانش را قانع کند تا برخیزند و در مقابل برادران و پدران و دوستان خود شمشیر بدست گیرند؟ او باید نارضایتی را ترویج میکرد. او باید دشمنی و عداوت را در حالی که هیچ عداوتی وجود نداشت ایجاد میکرد،. او باید برادر را علیه برادر تحریک میکرد و بین مردم نفاق می افکند تا آنها با کمال میل اسلحه به دست گیرند و یکدیگر را به فرمان او سلاخی کنند. بنابر این او از یک سو به خدایان قریش دشنام میفرستاد و با عبارات زشت آنها را توصیف میکرد، تا آنها را برانگیزد و آنها را تحریک کند تا بین طرفدارانش و قریشیان دشمنی  ایجاد کند و باعث درگیری شود. از طرف دیگر طرفدارانش را مجبور کرد که سختی تبعید را تحمل کنند و به سرزمین اجنبی سرازیر شوند. بنابر این او گروهی را علیه گروه دیگری قرار داد و باعث شد که طرفدارانش احساس کنند مورد آزار قریشیان قرار گرفته اند. حال آنها فقیر، دلزخم و ستم کشیده بودند. محمد به این خشم و تندی نیاز داشت تا بتواند سلطه خود را بر آنها گسترش دهد و اطاعت آنها را به دست بیاورد. برای حکومت کردن او باید اختلاف بوجود می آورد.

برای اینکه بخواهی بر مردم نادان حکومت کنی و آنها را مطیع خود سازی، باید به آنها دشمنی بدهی. هیچ چیز نمیتواند مردم را بیشتر از یک دشمن مشترک دور شما جمع کند. این در واقع قدیمی ترین حیله درون این کتاب است که توسط تمام دیکتاتورها در طول تاریخ بشریت استفاده شده است. حتی خمینی هم همین سیاست را برای تقویت تسلط خود برای کسانیکه گول دروغهایش را میخوردند استفاده کرد.

محمد همانطور که خود در قرآن رجز خوانی میکند «مکرو و مکر الله، والله خیر ماکرین» خود یک استاد فریبکاری بود. او توانست میان مردمی که علی رغم نادانی و تعصباتشان هرگز از خود نابردباری مذهبی نشان نداده بودند، خشم مذهبی ایجاد کند. حال محمد طرفدارانی را اطراف خود داشت که مالباخته، ناراضی و عصبانی بودند. آنها آماده بودند تا برایش بجنگند و به او کمک کنند تا رویای خود را به واقعیت تبدیل کند. «اطاعت از خدا و رسولش» به شعار حزبی اسلام تبدیل شد، و البته طبق معمول الله در وحی هایش اختیارات کامل را به محمد میبخشید.

سوره جن آیه 23

آنچه می توانم جز رساندن پيام او و انجام دادن رسالتهای او نيست و هرکه خدا و پيامبرش را نافرمانی کند ، نصيب او آتش جهنم است که همواره در آن خواهند بود.

این مسئله بسیار شایان توجه است که قریش بعد از سالها مورد شماتت زبانی قرار گرفتن از طرف محمد، او و طرفدارانش را تحریم اقتصادی کرد. قریشیان هیچ چیز به آنها نمیفروختند و هیچ چیز از آنها نمیخریدند و با هیچ یک از آنان ازدواج نمیکردند. آنها ممکن است حتی او را تهدید کرده باشند که در صورتی که توهین کردن به خدایانشان را قطع نکند اورا تنبیه خواهند کرد. در این مدت محمد خود و اعضای خانواده اش (به جز ابولهب) را در شعب ابوطالب محصور کرد. این حبس خود خواسته 3 سال طول کشید. در این مدت، آنها تنها در زمان حج خارج میشدند و وقتی مراسم حج به پایان میرسید باز میگشتند. اما وقتی قریش به آنجا حمله کرد، به نظر میرسید، از اینکه در خیابانها نیست و به خدایانشان قبیحانه پرخاش نمیکند، خشنود است. اگر قریشیان میخواستند مسلمانان را آزار دهند یا آنها را بکشند، فرصتهای زیادی برای اینکار داشتند. اما آنها هیچ نشانی از خشونت علیه مسلمانان از خود نشان ندادند. هرچند در مقایسه با سه قبیله یهودی مدینه که محمد آنها را منهدم کرد، نابود کردن محمد و خانواده اش برای قریش بسیار آسانتر بود.

این مسئله آنها را مجبور کرد تا یکدیگر را ملاقات کنند تا مسائل را با یکدیگر سبک سنگین کنند. نتیجه آن ملاقات روشن نیست، اما آن ملاقات باعث شد تا محمد با دوست خود ابوبکر از شهر فرار کند.

محمد بعدها آن لحظه را یادآور میشود و گمان میبرد که شاید آنها نقشه کشیده بودند که اورا دستگیر کنند، بکشند یا تبعید کنند. اما هیچ مدرکی برای اثبات هیچکدامیک از این اتهامات وجود ندارد، حتی به نظر میرسد خود محمد با خدای علیمش (دانای همه چیز)  نیز از نتیجه آن ملاقات اطمینان نداشته است.

سوره انفال آیه 30

و آن هنگام را به يادآور که کافران در باره تو مکری کردند تا در بندت افکنند يا بکشندت يا از شهر بيرون سازند آنان مکر کردند و خدا نيز مکرکرد و خدا بهترين مکر کنندگان است.

در مدینه

بعد از اینکه محمد و ابوبکر از مکه فرار کردند. خانواده هایشان برای چندین هفته در مکه بازماندند. اما هیچ اتفاقی برای آنها پیش نیامد و قریش آنها را آزار نداد و به هیچ شیوه ای اذیت نکرد. هرچند همانطور که موئر دریافته است «این نابخردانه نبود که آنها بصورت گروگان علیه هرگونه تاخت و تاز خصمانه ای از طرف مدینه نگهداری میشدند. این واقعیتها ما را وا میدارد تا در مورد تنفر شدید و خشونت تلخی که همیشه سنت حاضر است به قریش نسبت دهد شک کنیم. همچنین این واقعیت که اولین تجاوز و حمله بعد از هجرت تنها از سمت محمد و طرفدارانش صادر شد در هماهنگی با همین بینش است. مردم مکه تنها زمانی مجبور شدند برای دفاع از خود پناه به سلاح ببرند که چندین کاروان که غارتگران (محمد) در کمین آنها نشسته بودند غارت شدند و در نتیجه خونشان ریخته شده بود.»

این واقعیت که ابوبکر و محمد اطمینان داشتند خانواده هایشان در مکه در امان خواهند بود به آشکاری نشان میدهد که خشونت و عداوتی که به قریش علیه مسلمانان نسبت داده میشود یک اغراق و تنها یک بهانه است برای توجیه حمله ای که محمد به مکه کرد. هیچیک از مسلمانان تبعید نشده بودند، همه آنها قادر بودند از روی میل و اراده خود مهاجرت کنند. عده ای از آنها توسط خانواده هایشان دستگیر شده بودند و عده ای نیز که برده بودند نتوانستند فرار کنند. باقی آنها بدون هیچ ممانعتی از طرف قریش به محمد پیوستند.

وقتی محمد به مدینه رسید، مسلمانان حدود دویست مهاجر و شاید مقدار برابر اهل مدینه از قبایل اوس و خزرج بودند که اورا باور کرده بودند. مکیان غیر ماهر بودند و کارهایی را در زمین ها و کشاورزی پیدا کردند. آنها اکثرا بعنوان کارگر برای یهودیان ثروتمند کار میکردند. این برای آنها دشوار بود. باور به الله خوب بود اما نمیتوانست آنها را سیر کند. محمد میدانست که نمیتواند اطرافیان را تا زمانی که نیازهای زمینی آنها را اشباع نکرده است در کنار خود نگه دارد، علاوه بر این، او برای هدف خاصی آنها را مهاجرت داده بود. برای اینکه برایش بجنگند تا او بتواند بر عربستان سلطه بیابد و ایران را مطیع سازد.

هرچند گروه کوچکش فاقد صلاحیت لازم برای کارهای نظامی بودند، اما او به یارانش که خانه هایشان را ترک گفته بودند قول خانه های زیبا را داده بود. و اکنون زمان آن بود که یا به وعده خود وفا کند یا با آشوب و ارتداد یارانش روبرو شود.

سوره نحل آیه 41

به آنان که مورد ستم واقع شدند و در راه خدا مهاجرت کردند در اين جهان جايگاهی نيکو می دهيم و اگر بدانند اجر آخرت بزرگ تر است.

محمد از کجا میخواست جایگاهی نیکو در این دنیا بدهد؟ مطمئناً الله قادر نبود خودش اینکار را انجام دهد، و این هنگامی بود که او باید نقشه ای را که سالها قبل کشیده بود به اجرا بگذارد. مسلما تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم، تنها با چند پیرو میسر نبود، اما با تاختن به کاروانها و غارت اموال آنها میسر بود.

پیامبر یک راهزن از آب در می آید.

پس پیامبر به یک راهزن تبدیل میشود و بنابر این دیگر نطق نمیکند که «با مردم به نیکی سخن بگو» (سوره بقره آیه 83)، «و بر آنچه آنها میگویند صبور باش و به وجهی پسندیده از آنها دوری جوی» (سوره مزمل آیه 10). او آغاز به خون خواهی میکند و «قاتلو» (بکشید) به تکیه کلام الله در پیغامهای بعدیش تبدیل میشود.

در شش ماه اول رسیدن محمد به مدینه، هیچ چیز مهمی اتفاق نیافتاد. همه مهاجرین شامل خود محمد مجبور بودن برای در آوردن خرج غذا و پناهگاه خود مبارزه کنند.

هرچند افکار محمد افکار صلح نبود. او نقشه هایی داشت، نقشه هایی بزرگ. تعداد طرفدارانش در حال زیاد شدن بود. برخی مکه را ترک میکردند و به سایر مهاجرین میپیوستند و برخی اسلام را در مدینه قبول میکردند. حالا او در جایگاهی بود که میتوانست به دسته ای از جنگجویان فرمان دهد. اما مردم مدینه تنها ضمانت داده بودند که از محمد در صورت حمله دفاع بکنند، نه اینکه در حمله او به قریش به او بپیوندند.

پس بجای حمله به مکه، در دسامبر 662 میلادی، در ماه رمضان، هفت ماه پس از رسیدن او به مدینه، محمد عموی خود حمزه را گسیل داشت تا فرمانده گروهی سی نفری از پناهندگان بشود و به یک کاروان مکی که از سوریه بازمیگشد و ابوحکم (ابو جهل) آنرا هدایت میکرد حمله ای غافلگیرانه کنند. این کاروان توسط حدود 300 مرد نگهبانی میشد. حمزه مجبور شد دست خالی به مدینه برگردد و ابوحکم به سوی مکه به راه خود ادامه داد. این اولین رویارویی بود که توسط محمد آغاز شد،  که بخاطر کمبود نیرو و نقشه کشیدن ضعیف و غلط با شکست روبرو شد. خدایی که به پیامبر گفته بود به کاروان ها حمله کند و اموال آنها را غارت کند به او نگفته بود که چگونه باید اینکار را انجام دهد. و پیامبر مجبور بود مانند هر دزد تازه کار دیگری خود با آزمون و خطا این را بیاموزد.

اتفاق بعدی در ژانویه سال 623 میلادی رخ داد، در آن زمان محمد نیروهایی دوبرابر نیروهای پیشین را به فرماندگی عبید ابن حارث به سراغ کاروان دیگری که ابوسفیان توسط 200 مرد آنرا محافظت میکرد فرستاده شد. اینبار قریش وقتی شترهایشان در حال چریدن در سرچشمه ای در دشت ربیغ بودند غافلگیر شدند و چند تیر رد و بدل شد، اما مهاجمان وقتی دیدند تعدادشان بسیار کمتر از تعداد مردان کاروان است عقب نشینی کردند.

یک ماه بعد حمله دیگری به فرماندهی جوانی به نام سعد، با بیست نفر در همان مسیر، سازمان داده شد. او قرار بود تا وادی ای به نام خرار که در راه مکه قرار داشت پیش برود و در انتظار کاروانهایی که قرار بود از آن مسیر عبور کنند کمین کند. مانند اکثر گروه های غارتگر بعدی، که میخواستند کاروانها را غافلگیر کنند، شب ها حرکت میکردند و روزها پنهان میشدند. اما با اینکه بسیار با دقت و احتیاط عمل میکردند در صبح پنجم دریافتند که کاروان یک روز قبل از آنجا گذشته است و دست خالی به مدینه بازگشتند.

این حملات در زمستان و بهار سال 623 میلادی اتفاق افتاد. در هر حمله، محمد نشان سفیدی را روی یک چوبدستی یا نیزه سوار میکرد و به رهبر در هنگام عزیمت میداد. اسامی این پرچمداران و نام رهبرهای این حملات و سایر حملاتی که اهمیت داشتند با دقت در احادیث ثبت شده است.

پیامبر و مردانش در سه نقشه دزدی و غارت دیگر  شکست خوردند. در ابوا و بوات و عشیره.

 

نخله، یک شکاف

بیش از یکسال گذشته بود و علی رغم تلاشهای بسیار محمد برای غارتگری، هیچ یک از این دست درازی ها موفقیت آمیز نبود. پیامبرمگالومانیاک الله سرانجام دریافت که باید با اهداف کوچکتری آغاز کند. بنابر این وقتی شنید کاروان کوچکی که 4 نفر آنرا نگاهبانی میکردند و از مکه به طائف میرفت، فرصت را غنیمت شمرد و عبدالله ابن جحش را همراه با سه مهاجر دیگر برای غارت این کاروان فرستاد.

گروه رانزنان از نخله که دره ای است بین مکه و طائف و نخلهای خرمایش از شهرت برخوردار هستند رفتند و در آنجا کمین کردند. پس از مدت کوتاهی کاروانی با باری سرشار از شراب، کشمش و چرم هویدا شد. این کاروان توسط چهار مرد قریشی نگاهبانی میشد که وقتی بیگانه های مهاجم را دیدند هراسان شدند و به حالت دفاعی در آمدند. یکی از همراهان عبدالله (نام وی عکاشه بن محصن بوده است) برای اینکه نگاهبانان فریب بخورند سر خود را تراشیده بود تا نگاهبانان گمان کنند آنها از حج عمره باز میگردند زیرا این اتفاق در ماهی افتاد که مراسم حج برگزار میشد. کاروانیان با دیدن آنها اطمینان حاصل کردند که آنها دزد نیستند و شترهایشان را به چرا کردن رها کردند و خود به فراهم ساختن غذایشان مشغول شدند. یکی از مردان عبدالله (واقد بن عبدالله) پیش رفت و تیری را رها کرد و آن تیر یکی از مردان کاروان (عمرو بن حضرمی که سرکاروان قریش بود) را درجا از پای در آورد. سپس همگی به سرعت به کاروان نزدیک شدند و دو نفر از نگاهبانان را اسیر کردند و اموال کاروان را به سرقت بردند و به مدینه آوردند. در این میان یکی از نگاهبانان فرار کرد.

وقتی که به مدینه بازگشتند، پیروان محمد از اینکه  فرستادگان رسم عدم خصومت در ماه های حرام را زیر پا گذاشته بودند ناراضی بودند. این عمل آنها بر پیامبر الله نیز دشوار افتاد و او تظاهر به عصبانیت کرد. او تمامی اموال ضبط شده را تصاحب کرد و مردان اسیر شده را زندانی کرد و ناخشنود بودن خود را نشان داد. اما پیامبر چاره ساز آیه دیگری از جانب الله از آستین خود در آورد و گناه آنان را پوشانید.

سوره بقره آیه 217

تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند.

بعد از ساختن این آیه، محمد یک پنجم از غنیمت بدست آمده را برای خود برداشت و بقیه را به مهاجمین داد و آنها نیز آنرا بین خود تقسیم کردند.

قبل از اینکه عبدالله به نخله برسد، دو نفر از مردانش سعد وقاص و عتبه بن غزوان، شترهای خود را که درحال چریدن در بیابان بودند گم کردند. آنها برای یافتن شترهایشان به راه افتادند و نتوانستند در هنگام حمله در کنار بقیه باشند. وقتی عبدالله به مدینه بازگشت، آن دو مرد هنوز بازنگشته بودند. محمد گمان کرد که ممکن است آنها توسط قریشان اسیر شده باشند، لذا از آزاد کردن اسیران در ازای فدیه خودداری ورزید. از محمد نقل شده است که گفت «اگر شما دو مرد مرا بکشید، هرآینه من نیز مردان شمارا خواهم کشت». اما بلافاصله بعد از اینکه آن دو نفر از بیابان بازگشتند، محمد قبول کرد که اسرا را به فدیه آزاد کند. محمد هرکدام از آنها را در ازای چهل اونس (حدود یک کیلو و صد گرم) نقره آزاد کرد.

حمله به کاروانهای تجارتی، جنگیدن در ماه های حرام، فریب دادن و کشتن مردم بیگناه، دزدیدن غیر مشروع مال التجاره، گروگان گیری، تقاضای فدیه برای آزادی آنها، تهدید به مرگ کردن و… کارهایی نیستند که بتوان از یک پیامبر خدا انتظار داشت. کاری که پیامبر کرد یک بزه و جنایت بود، و هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.

تنها در آن موقع بود که قریش متوجه شد دشمن به قوانین و اصول احترامی نمیگذارد. این نکته شایان توجه است که اولین خونی که بین مسلمانان و ناباوران ریخته شد، توسط یک مسلمان ریخته شد. مسلمانان هیچوقت قربانی خشونتی نشده بودند، آنها همیشه دیگران را قربانی خشونت میکردند، و متجاوز و محرک بودند.

ابن هشام نیز تایید میکند که «این اولین غنیمتی بود که مسلمانان به چنگ آوردند، اولین اسیری که گرفتند، و اولین شخصی که مسلمانان کشتند.»

گفته میشود که پیامبر عبدالله را به دلیل این موفقیتش امیر المومنین خواند، صفتی که بعدها توسط خلفا نیز استفاده شد.

این حمله نشان داد که پیامبر و دار و دسته اش نه برای جان انسانها ارزشی قائل بودند نه برای ماه های حرام که همه جا به آنها احترام گذاشته میشد. اما قریش همچنان تلافی نکرد. هرچند همچنان برخی از مسلمانان در مکه بودند، قریش هیچ خشونت یا عمل تلافی جویانه ای نسبت به آنها نشان نداد.  این را میتوان با کار محمد مقایسه کرد که عده ای را بخاطر خطای عده ای دیگر تنبیه میکرد. وقتی مردان محمد نگاهبانان کاروان را در نخله اسیر کردن، او کاملا آماده بود تا آنها را با فرض اینکه آن دو نفر از طرفدارانش توسط قریش دستگیر و کشته شده اند بکشد. حتی اگر این ماجرا درست بود نیز یک پیامبر خدا چگونه میتواند اشخاصی را بخاطر گناه دیگران بکشد؟ در واقع دهشتناک ترین عمل پیامبر و بیعدالتی او قتل عام مردان بنی غریظه است که در تلافی کشته شدن یک مسلمان توسط یک یهودی بود، به دلیل اینکه آن مسلمان قبلاً یهودی دیگری را کشته بود.

بعد از تاراج در نخیله، پیامبر چپاولگری های بسیار سود آور خود را گسترش داد و به یک متخصص در چپاول و جنگ آوری تبدیل شد. کاروانهای بیشتری مورد حمله قرار گرفتند و غنیمتهای بیشتری تابوتهای محمد را پر کرد و دار و دسته اش را ثروتمند ساخت. در اینجا بود که پیامبر آیاتی را ساخت که جنگیدن و کشتن را تبلیغ میکنند، مانند آیه زیر،

سوره حج آیات 37 تا 41

به بزرگی ياد کنيد و نيکوکاران را بشارت ده؛ خدا از کسانی که ايمان آورده اند دفاع می کند ، و خدا خيانتکاران ناسپاس را دوست ندارد؛ به کسانی که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست؛ آنهايی که به ناحق از ديارشان رانده شده اند جز آن بود که می گفتند :، پروردگار ما خدای يکتاست؟ و اگر خدا بعضی را به وسيله بعضی ديگر دفع نکرده بود ، ديرها و کليساها و کنشتها و مسجدهايی که نام خدا به فراوانی در آن برده می شود ويران می گرديد و خدا هر کس را که ياريش کند ، ياری می کند و خدا توانا و پيروزمند است.

توجه کنید که پیامبر چگونه واقعیت ها را عوض میکند تا طرفدارانش را تحریک کند که آنها دیوانه وار آدم بکشند. همچنانکه دیدیم، به مسلمانان «تاخت آورده» نشده بود و آنها از خانه هایشان رانده نشده بودند. قریش آنها را به خاطر اعتقادشان به خدا مورد آزار قرار نداده بود. این آیات فتنه انگیز همگی دروغ بودند. اما او میخواست که لشگریانش را تحریک کند که برای جنگ آوری اعلام داوطلبی کنند و به او کمک کنند تا رویای تسخیر عربستان و مطیع ساختن عجم خود را به واقعیت تبدیل کند.

یک قرارداد در مدینه نوشته شده بود که سکنه مدینه را متعهد میکرد در صورتی که مدینه مورد حمله مکیان قرار گرفت از محمد حفاظت کنند. اما این قرارداد آنها را متعهد نساخته بود تا در تاخت و تازها شرکت کنند تا اموال دیگران را تاراج کنند و پیامبر را از غنیمتهای این تاراجها غنی سازند. راه حل برای این قضیه طبق معمول در یک وحی پیدا شد.

سوره بقره آیه 216

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد.

در اینجا ما باید از خود بپرسیم، چه چیزی یک مرد را پیامبر خدا میکند؟ مگر نه اینکه اعمال او و افعال نیک او؟ پیامبر چه برتری ای نسبت به دزدهای معمولی داشت؟ نسبت به راهزن ها، آدمکش ها، اوباش و جنایتکاران؟

 

پرسش پایانی

آیت الله گرامی، به نظر میرسد در نامه شما این کار محمد به دلیل اینکه سر انجام آن توجیه شده بود، تایید شده است. شما اصلا به اینکه کاری که او کرده است، غیر اخلاقی، متقلبانه و ظالمانه بوده است، کاری نداشته اید و گویا به نظر شما تنها چون او پیامبر خدا است، هر آنچه او انجام داده است هرچند بگونه ای آشکار غیر عادلانه باشد، درست بوده است.

مسئله مهم این نیست که محمد چه کسی بوده است و چه کرده است، محمد مرده است و کارهایش به تاریخ پیوسته اند. مسئله اینجا است که ما که هستیم؟ در مورد اجتماعی که یک قاتل، یک آدمکش حرفه ای، و یک دزد غارتگر را بعنوان رهبر معنوی خود انتخاب کند چه میتوان گفت؟ در مورد ما چه میتوان گفت؟ در مورد ارزشها و اخلاقیات ما، وقتی که ما شخصی مانند محمد را معلم و الگوی خود قرار میدهیم؟ ما چگونه میتوانیم به یک جامعه روحانی تبدیل شویم، در زمانی که محمد عزیز ما یک قاتل بوده است؟ ما چگونه میتوانیم ارزشهای انسانی چون تحمل، برابری، عدالت و عشق را در جامعه احیا کنیم در حالی که رهبر روحانی ما هیچکدام از این ارزشها را نداشت؟ اینها سوالاتی است که کشور ما باید به آن در این لحظات حساس تاریخش پاسخ بدهد. این اولین بار بعد از 1400 سال زیستن در شرایط ترور و وحشت و چشم بسته بودن است که ما به فرصت دیدن خود و پرسش و مواجهه با حقیقت دست یافته ایم.

ما آنچه فکر میکنیم هستیم و ما بر اساس چیزهایی که بدان باور داریم فکر میکنیم. آیا ما هرگز میتوانیم به یک کشور صلح دوست، محبوب، پیشرفته و متمدن تبدیل شویم، در زمانیکه به مردی اعتقاد داریم که یک قتل عامگر، یک دروغگو، یک بچه باز، یک دزد، یک آدمکش، یک متجاوز، یک زنباره شهوتران، یک جنگنده متنفر و یک دزد سرگردنه بوده است؟ آیا ما هرگز میتوانیم صلح داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان به ما هیچ چیز جز جنگیدن نیاموخته است؟ آیا ما هرگز میتوانیم نسبت به یکدیگر تحمل و بردباری داشته باشیم و تفاوتهای یکدیگر را جشن بگیریم، در زمانیکه مردی که ما میخواهیم با او در همه چیز برابری کنیم، هیچ چیز جز استهزاء در مقابل کسانیکه همچون او بودند نداشت؟ آیا ما هرگز میتوانیم در اجتماعمان به زنان احترام بگذاریم درحالی که راهنمای معنوی ما، شخصی که ما اورا معصوم مینامیم، در مورد آنها گفته است که در عقلانیت دچار کمبود هستند، کج دنده هستند، عامل مصیبت هستند و در قلمرو شیطان به سر میبرند؟ آیا ما هرگز میتوانیم تنفری را که در قلبهایمان نسبت به اقلیتها میسوزد، جایگزین کنیم، درحالیکه پیامبرمان گفت، آنها نجس هستند، باید کشته شوند، یا مطیع شوند، تحقیر شوند و جزیه بپردازند؟ آیا ما هرگز میتوانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم، درحالی که پیامبرمان گفته است تنفر بورزید؟ آیا این درست نیست که یک رهبر باید پیشرو تر از رهروانش باشد؟ ما چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم درحالی که رهبرمان بسیار عقب مانده بوده است؟

شناخت اسلام، و درک حقیقت در مورد آن در نهایت برابر با شناخت خودمان است، و دانستن اینکه چگونه تاریخ ما به اینجا رسیده است، و ما چگونه به اینجا آمدیم؟ پزشکان میدانند که همان لحظه که دلیل یک بیماری کشف شود، علاج آن نیز در همان نزدیکی یافت میشود. الان زمان آن است که ما بعنوان یک اجتماع به دلیل کسالت خود توجه کنیم، شاید بتوانیم علاج را در همین گوشه و کنارها بیابیم.

بخش بعدی صفیه، زن یهودی پیغمبر

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

بخش قبلی سن پایین عایشه

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

با اینحال، قریش هرگز در مورد پیامبر و حرکتهایش  وقتی میشنید که تعداد طرفدارانش در مدینه در حال افزایش است، مشکوک نبود. لحن پیام محمد آکنده از جنس تیرگی و نابودی بود و اعمال او در قبال مکیان بطور محسوسی خصومت آمیز بود. بنابر این طبیعی بود که مکیان بیمناک حرکتهای او باشند و اورا به دقت زیر نظر بگیرند. کنجکاوی آنها وقتی بیشتر شد که دانستند پیامبر شبانگاه دیداری با زائران مدینه در عقبه در حومه مکه داشته است. مکیان با مردم یثرب (مدینه) در جنگ نبودند اما به هر حال مردم مدینه بیگانه به شمار می آمدند. پیامبر با آنها چکار داشته است؟ چرا او داشت با بیگانگان طرح توطئه میریخت و هدف او از این ملاقات مخفیانه در نیمه شب چه بود؟ ما نمیتوانیم بر قریشان برای اینکه نگران امنیت خود بودند و آن گردهم آیی مخفیانه را یک تداخل بیجا در مسائل شهرشان تلقی کردند خرده بگیریم.

علی سینا و منتظری، سن پایین عایشه.

ترجمه مناظره میان آیت الله العظمی منتظری و دکترعلی  سینا. قسمت نخست.

دکتر علی سینا یک ایرانیار، خردگرا، آزاد اندیش و بنیانگذار تارنمای آزادی ایمان است که از بهترین تارنماهای مرجع اطلاعاتی در مورد اسلام بشمار میرود،  وی مناظره زیر را با آیت الله منتظری از مراجع تقلید شیعه و علمای عظام اسلام بصورت کتبی انجام داده است. برای اطلاعات بیشتر در مورد این مناظره به برگ «مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری» مراجعه کنید.

دکتر علی سینا:

محمد وقتی عایشه 6 سال سن داشت با وی ازدواج کرد و وقتی وی به سن 9 سالگی رسید با او همبستر شد. چطور یک شخص 54 ساله که خود را پیامبر خدا میخواند میتواند نسبت به دختری 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد؟

1-آیت الله منتظری:

سنت ازدواج در آن روزگار بر اساس آداب و سنتهای قبیله ای بود، انگیزه از ازدواج بیش از هرچیز تحکیم دوستی با پدر عروس بوده است، بنابر این ازدواج پیامبر با عایشه یک حرکت سیاسی بوده است.

دکتر علی سینا:

این به هیچ عنوان بهانه خوبی برای ازدواج با یک دختر بچه کم سن نیست. اشکالی که ما به محمد وارد میکنیم این نیست که چرا با دختر ابوبکر ازدواج کرده است، بلکه اشکال در کم سن بودن عایشه است. برای یک پیامبر خدا هرگز شایسته نیست که نسبت به یک دختر کوچک احساسات جنسی داشته باشد، و این بسیار غیر معقول است که بر اساس این احساسات عمل کرده باشد. امروزه اگر یک مرد 54 ساله با یک دختر 9 ساله تماس جنسی داشته باشد، او را بعنوان یک بیمار پدوفیل (بچه باز) به زندان می اندازند، چرا پیامبر اسلام باید بخشیده شود؟

«بیماری پدوفیلیا شامل تحریک شدن مکرر جنسی و یا احساس نیاز و هوس کردن و بر انگیخته شدن احساسات جنسی در قبال کودک و یا کودکان است. بیمار پدوفیل باید بیش از 16 سال سن داشته باشد و تحریک جنسی باید مربوط به کودک 13 یا کم سن و سال تر باشد. اختلاف سنی بین بیمار و شخص محرک باید حداقل 5 سال باشد.» مترجم

منبع +

2- آیت الله منتظری:

پیامبر در سن 25 سالگی با خدیجه 40 ساله ازدواج کرده است، و پیامبر تا زمانی که خدیجه زنده بود با هیچ زن دیگری ازدواج نکرد. اگر پیامبر اسلام انسان شهوت رانی بود، با زنی پیر تر از خود ازدواج نمیکرد و تا زمان مرگ وی به او وفادار نمی ماند.

دکتر علی سینا:

خدیجه زنی ثروتمند بود و محمد مستخدم فقیر وی بود. ازدواج با یک زن ثروتمند برای محمد خیزشی در پلکان موقعیت اجتماعیش بود. در آن دوران محمد یک پسر یتیم و جاه طلب بود. چون مرد فقیر و جوانی بود، هیچ کس به او توجهی نمیکرد. خدیجه برای محمد یک لطف بزرگ بود. او برای محمد آرامش خاطر و رفاه مالی را به ارمغان آورد. حال محمد میتوانست در انزوا به غار خود برود و تخیلات خود را به پرواز در بیاورد، با اجنه دیدار کند، با شیطان بجنگد، با جبرئیل و سایر مخلوقاتی که فکر سستش را شکار کرده بودند محاوره کند.

دلیل  اینکه محمد به خدیجه وفادار ماند، نجابت محمد نبود، بلکه به این دلیل بود که خدیجه زنی قدرتمند بود و هرگز چیزی غیر از این را از طرف محمد تحمل نمیکرد. در آن دوران محمد طرفداری نداشت و ممکن بود با رنجاندن زن پولدارش همه چیز را از دست بدهد و بطور کامل نابود شود.

اگرچه وی بعد ها رنگ واقعی اش را نشان داد و وقتی به قدرت رسید در واقع هیچ چیز نمیتوانست اورا از آنچه بدان میل داشت بازدارد. آنوقت بود که تمام هنجارهای نجابت را به اذن الله اش شکست.

3- آیت الله منتظری:

قصد پیامبر از ازدواج با زنان بیوه متعدد، جدا از مصلحت های سیاسی و اجتماعی، تقویت موقعیت و جایگاه اجتماعی آنان بود. در آن روزگار، زنان بویژه، کنیز ها (بردگان مونث) ارزش بسیار کم یا بطور کلی بی ارزش بودند، و نادانی در حدی بود که آنها دخترانشان را زنده به گور میکردند.

دکتر علی سینا:

محمد همانطور که در بالا آمد، به دلیل ثروت خدیجه با وی ازدواج کرد. بعد از مرگ خدیجه محمد با عایشه که تنها 6 سال داشت ازدواج کرد، و بخاطر خواهش پدر عایشه، پیامبر تا سه سال به وی دخول نکرد. در این میان وی به یک زن نیاز داشت و زنان ناباور از آنجا که وی را یک دیوانه میدانستند از ازدواج با او سر باز می زدند. در میان طرفداران اندکش نیز زنان واجد الشرایط بسیار اندک بودند. سوده  یک زن مسلمان و یک بیوه بود. وی زنی ایده آل برای شرایط محمد به شمار میرفت و میتواند بستر محمد را گرم کند و از خانه  محمد نگهداری کند و نیازهایش را برآورد. محمد دو ماه بعد از مرگ خدیجه با وی ازدواج کرد. خدیجه و سوده تنها دو زن پیامبر بودند که وی از روی نیاز و نه از روی شهوت ازدواج کرد. البته ممکن است که حفصه دختر عمر نیز به گفته پدرش و محمد چندان زیبا نبوده باشد، و محمد ممکن است تنها برای شاد کردن عمر با وی ازدواج کرده باشد. تمامی سایر زنان محمد یا بکر و زیبا بوده اند یا بیوه زنان زیبایی بوده اند و اکثر آنها، اگر نگوییم تمام آنها در سنین نوجوانی (زیر 20 سال) بوده اند. پیامبر تنها به دلیل ظاهر و زیبایی آنها یا با آنها ازدواج کرد یا به سادگی با آنها بدون حتی ازدواج همبستر شد.

حتی برخی اوقات مجبور میشد بعضی از قوانین را نیز زیر پا بگذارد و الله را به صحنه وارد کند الله آیاتی را برایش افشا کند تا بتواند بدانچه به آن میل داشت دست یابد. بعنوان مثال این اتفاق در مورد زینب بنت جحش، ماریه و عایشه افتاد. هیچ کدام از زنان محمد از سوء تغذیه رنج نمیبردند و هیچکدام قبل از ازدواج با محمد زنان تنها و فقیری نبودند. داستانهای زنانی مثل سفیه، ماریه و زینب داستانهای عاشقانه ای هستند که طعم و بوی شهوت، خیانت و جرم میدهند.

شما البته به درستی به وضعیت رقت انگیز و اسفبار دختران برده (کنیزان) در آن دوران اشاره کردید، اما اشاره به این موضوع را فراموش کردید که بسیاری از آن دختران برده، تا قبل از اینکه پیامبر آزادی آنها را بستاند و مقام آنها را از آزاد به برده تقلیل دهد آزاد دختران و زنانی بودند. آیا شما میگویید که آن دختران برده باید برای اینکه محمد عزیزان و همسران آنها را کشت و آنها را در بازارها به مسلمانانی که آنها را می خریدند و به کنیز و مستخدم و یا بردگان جنسی تبدیل میکردند سپاسگزار پیامبر باشند؟

4- آیت الله منتظری:

ازدواج محمد و عایشه در سال نخست و یا دوم بعد از هجرت با فشار و اصرار پدرش ابوبکر و تنی چند از دوستانش انجام گرفت. پیامبر برای مدتی بعد از مرگ خدیجه مجرد ماند. هدف اصلی اش از این ازدواج دلایل سیاسی بود.زیرا محمد زیر فشار فراوان از طرف دشمنانی سرسخت همچون ابو لهب و ابوجهل بود که وی را متهم میکردند؛ لذا او کاملا به حمایت قبایل مختلف دیگر نیاز داشت. ابوبکر نفوذ قبیله ای بسیاری داشت. و رد این تقاضای ابوبکر در آن شرایط به مصلحت پیامبر نبود. در واقع این ازدواج یک ازدواج نمادین بود و نه برای اشباع غریزه جنسی، زیرا بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند احساسات جنسی نسبت به یک دختر 9 ساله داشته باشد.

دکتر علی سینا:

پیامبر با عایشه به دلیل اصرار پدرش ازدواج نکرد، احادیث بسیاری وجود دارد که محمد میل به عایشه داشت و از ابوبکر خواست که دختر 6 ساله اش را به وی بدهد. درواقع ابوبکر از شنیدن چنین خواسته ای شوکه شده بود. وی اعتراض کرد که وی با محمد پیمان برادری بسته است و یا او برادر رضاعی پیامبر است، که این پیمان ازدواج محمد با برادرزاده خویش را غیر قانونی میکند، اما پیامبر نظر ابوبکر را با گفتن اینکه ما برادران حقیقی و خونی نیستیم رد کرد و استدلال کرد که پیمان برادری آنها ربطی به این ماجرا ندارد.

 صحیح بخاری 7.62.18

پیامبر از ابوبکر ازدواج با عایشه را تقاضا کرد. ابوبکر گفت «اما من برادر تو هستم». پیامبر گفت «من و تو در دین الله و کتابش برادر هستیم اما عایشه بر من حلال است.»

 

اعراب مردمان بدوی ولی به هم پیوسته ای بودند که اندک قوانین نیز برای خود داشتند. برای خود اصول اخلاقی ای داشتند که با دقت و وسواس بدانها عمل میکردند. بعنوان مثال در ماه های مشخصی از سال جنگ نمیکردند. همچنین شهر مکه را بعنوان شهری مقدس به رسمیت میشناختند و هرگز علیه آن جنگ نمیکردند. زن برادر رضاعی همچون برادرزن واقعی به شمار می آمد و ازدواج با وی جایز نبود. همچنین بسیار رایج بود که دوستان نزدیک پیمان برادری باهم میبستند و همدیگر را همچون برادران واقعی به رسمیت میشناختند. پیامبر هر زمان که این قوانین در مقابل او و منافع یا آرزوهایش قرار میگرفتند آنها را زیر پا میگذاشت.

ابوبکر و محمد پیمان برادری بسته بودند، و بنابر رسوم و قوانین عایشه همچون برادرزاده محمد بود، اما این محمد را از میل به عایشه باز نداشت، حتی وقتی که عایشه 6 سال سن داشت.

اما پیامبر که اخلاقیات را نسبت به امیال خود تغییر میداد با استناد به همین رسم که نمیتوان با دختر برادر ازدواج کرد، از ازدواج با دختر حمزه سر باز زد. چون او چندان زیبا نبود.

صحیح بخاری 7.62.37

از ابن عباس نقل شده است:

از پیامبر پرسیده شده بود، «آیا با دختر حمزه ازدواج نمیکنی؟»، او پاسخ داد «او برادر زاده من است».

حدیث زیر نشان میدهد که پیامبر به عایشه گفته بود قبل از اینکه از پدرش تقاضای ازدواج کند خواب او را دیده است.

صحیح بخاری 9.87.140

از عایشه نقل شده است:

رسول الله به من گفت «تو دوبار قبل از اینکه من با تو ازدواج کنم در رویاهای من ظهور کرده بودی.  من فرشته ای را دیدم که ترا در تکه ای لباس ابریشمی حمل میکرد، من به او گفتم، لباسش را در بیاور و اورا نگاه دار، او تو بودی. به خود گفتم «اگر این از طرف الله است، پس این (لخت شدن عایشه) باید واقعا اتفاق بیافتند».

این بهانه که ازدواج محمد با عایشه یک «حرکت سیاسی» بود را میتوان به سادگی رد کرد. ابوبکر دوست خوبی برای محمد بود، او از پیروان محمد و برادر رضاعی محمد بود، به قبیله پیامبر متعلق بود، هیچ لزومی برای پیامبر الله وجود نداشت که برای تحکیم دوستی اش با ابوبکر لازم باشد که با دختر خردسالش همبستر شود. مدارک نشان میدهد که پیامبر مقدس از هواخواهی این مرد و اعتمادی که به او داشت سوء استفاده کرد و اورا وادار کرد تا دختر کوچکش را به ازدواج با او در بیاورد. چطور میتوانید درخواست مردی را که معتقدید پیامبر خدا است انکار کنید؟

ابوجهل (پدر جهالت) و ابولهب اسامی مستعار موهنی بودند که به عبدالعزی توسط محمد داده شده بود. عبدالعزی عموی پیامبر و یک مرد دانشور بود. قریشیان وی را ابوالحکیم (پدر خرد) میخواندند. بسیار دشوار است که بدانیم رابطه میان خوابیدن با یک دختر 9 ساله، چطور میتوانست وی را از شر دشمنانش محافظت کند؟ همانطور که اشاره کردید، این ازدواج یک یا دو سال بعد از هجرت اتفاق افتاد. دشمنان محمد در مکه بودند. حتی اگر این ازدواج میتوانست باعث حفاظت بیشتر محمد شود، که این یاوه ای بیش نیست، او خود در مدینه در امان کامل بود. بنابر این عذر نیز غیر قابل قبول است.

به هر حال، مسئله این است که پیامبر با دختر ابوبکر ازدواج کرد، مسئله این است که با یک دختر بچه 9 ساله همبستر شد. اگر معتقدید که پیامبر این کار را کرد تا از خود محافظت کند، پس محمد یک آدم فرصت طلب بوده است که به یک دختر بچه تجاوز کرده است تا جان خود را حفظ کند. لطفاً نگویید این عمل یک تجاوز نبود برای اینکه یک دختربچه 9 ساله به اندازه ای بالغ نیست که رضایت به تماس جنسی و یا ازدواج بدهد و اگر نتواند رضایت بدهد پس تماس جنسی با او، تجاوز حساب میشود. دفاعیات شما پیامبر اسلام را حتی از اتهام های ما بیشتر متهم میکند.

میگویید این ازدواج یک ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، واقعا این مسئله چقدر میتواند نمادین باشد که پیامبر وقتی به عایشه نزدیک میشود که به گواهی خود عایشه، وی در حال بازی کردن با اسباب بازیهایش بوده است، و پیامبر یک چیز کاملا متفاوت از اسباب بازیهای عایشه را در اختیارش قرار میدهد تا آن دختر بچه «حیرت زده» با آن بازی کند؟

صحیح بخاری 7.62.90

از عایشه نقل شده است:

وقتی پیامبر با من ازدواج کرد، مادرم نزد من آمد و مرا وادار کرد که به خانه پیامبر وارد شوم، و هیچ چیز موجب تحیر من نشد، مگر  آمدن پیامبر به نزد من قبل از ظهر.

 

نوشته اید، «بر حسب عادت یک مرد 53 ساله نمیتواند در قبال یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد»، کاملا صحیح است. این دقیقا مسئله ای است که مورد نظر من نیز هست. متاسفانه ما در دنیای کاملی به سر نمیبریم و کسانی هستند که بیماری های روانی ای دارند و قوانین و عادتها را زیر پا میگذارند. حتی امروزه نیز مردان پیری وجود دارند که رویای داشتن رابطه جنسی با کودکان را در سر میپرورانند، عکسهایشان را جمع آوری و بر روی اینترنت تبادل میکنند. به این افراد پدوفیل (بچه باز) گفته میشود و ما برای حفاظت از کودکانمان آنها را به زندان میاندازیم. اگر پیامبر آن دختر را قبل از ظهر همان روزی که مادرش اورا به خانه محمد آورده بود «متحیر نمیکرد»، من میتوانستم قبول کنم که این ازدواج نمادین و سمبلیک بوده است، هرچند شایستگی آن آشکار نیست. اما وقتی پیامبر اسلام همان روز به آن دختر کوچک دخول میکند، واقعا دشوار است که این مسئله را بعنوان یک مسئله «نمادین» دید. این کار به درستی نمادی از چه چیزی بوده است؟

5- آیت الله منتظری:

شکی وجود ندارد که شرایط آب و هوایی روی رشد فیزیکی و روانی دختران تاثیر میگذارد و رشد آنها در آب و هوای گرمسیری بیشتر است.

دکتر علی سینا:

در نوشتار قبلی شما اشاره کرده بودید که این ازدواج یک ازدواج سمبلیک و نمادین بوده است،  و گفتید که بر حسب عادت، یک مرد 53 ساله نمیتواند برای یک دختر 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد» اما حال به قضیه از زاویه ای کاملاً متفاوت نگاه میکنید.

من نگران هستم که نکند دختران 9 ساله در عربستان در واقع همان دختران 9 ساله باشند. مگر اینکه شما نظریه تکاملی بسیار پیشرفته ای را ارائه دهید که نشان دهد نژاد انسانها در 1400 سال پیش تابحال دچار جهش و تغییر ناگهانی شدید و شگرفی شده است، و آن روزها زنان در سن 9 سالگی به بلوغ میرسیدند، اما واقعیت همچنان باقی میماند که پیامبر دچار احساسات جنسی نسبت به یک دختر نابالغ بود و این خطا بود. برای اینکه مطمئن شویم که کودکان 9 ساله همیشه حتی زمان محمد نیز کودک بوده اند، تنها کافی است که به حدیث بعدی نگاه کنیم. در این حدیث عایشه توضیح میدهد که وقتی مادرش برای بردن او به خانه پیامبر آمد، وی در حال بازی با تاب بوده است.

سنن ابو داوود 31.4915 و 31.4916 , 31.4917

منقول است از عایشه مادر مومنان:

پیامبر اسلام وقتی با من ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. وقتی ما به مدینه آمدیم، چند زن آمدند، ام رومان وقتی من در حال تاب بازی بودم پیش من آمد، مرا بردند، آماده و آرایشم کردند، بعد مرا نزد پیامبر خدا بردند،  و او وقتی من 9 ساله بودم با من جماع کرد. او مرا جلوی در نگه داشت و من از خنده در حال ترکیدن بودم.

 

عایشه همچنین با عروسکهایش بازی میکرده است.

صحیح بخاری 8.73.151

منقول است از عایشه:

من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها (دوستان عایشه) پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. (بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود (فاتح البری ج.13 ص.143)

صحیح مسلم 8.3311

عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی 7 سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است 9 سال داشته است، و عروسکهایش همراه وی بوده اند، و وقتی پیامبر اسلام فوت شد، وی 18 سال سن داشته است.

قاعدتاً ممکن است شخصی بگوید اینکه عایشه همچنان با عروسکهایش بازی میکرده است نشان میدهد که به اندازه کافی بالغ نبوده است که در مورد مسائل جنسی چیزی بداند، دست کم از کسی که میتوانست پدر بزرگش باشد.

6- آیت الله منتظری:

تفاوت سن میان مرد و زنی که باهم ازدواج میکنند، در جوامع بدوی، قابل قبول و یک رسم بوده است. همچنین برای یک مر هیچ قباحت و زشتی ای وجود نداشته که با دختران بسیار کوچکتر از خود ازدواج کند، و مردم آن دوران این عمل را یک عمل غیر اخلاقی نمیدانستند. حتی تا به امروز میتوان بین اعراب اشخاصی را یافت که با دختران بسیار جوان ازدواج میکنند. قاعدتاً رسوم و قواعد اجتماعات قبیله ای آن دوران را نباید با جوامع مدنی و پیشرفته امروز مقایسه کرد.

دکتر علی سینا:

من موافق هستم که اجتماعات بدوی  رسومی داشته اند که امروز با حساسیتی که جوامع مدرن دارند برای ما شوکه آور هستند. انسانهای پیشین کارهای بسیاری کرده اند که مارا وحشتزده میکند. آنها حیوانات و انسانها را قربانی میکردند، میان جنس زن و مرد تبعیض قائل میشدند، برده داری میکردند و به انواع مختلفی حقوق انسانی را زیر پا میگذاشتند. من جوامع بدوی را محکوم نمیکنم، زیرا آنها نمیدانستند که میتوانند بهتر از این نیز رفتار کنند. من انسانهای مدرنی را محکوم میکنم که به وسیله دنبال کردن مردی که خود نتیجه و محصول اجتماع بدوی خود بوده است، آن جوامع بدوی و کهنه را دنبال میکنند. من مردی را محکوم میکنم که خود را پیامبر الله «رحمتی بر عالمیان» و یک نمونه و الگو برای انسانها معرفی کرده است، کسی که بجای اینکه خود اخلاق و راستی و درستی را پایه گذاری کند، رسوم و قواعد اجتماع بدوی اش را دنبال کرد و بنابر این مهر تایید بر آنها زد و آنها را به رسومی جاودانه تبدیل کرد که باید از آنها تقلید کرد. من اجتماعی را محکوم میکنم که شکوه و جلال و افتخار و فخر  خود را فراموش کرده است و الان تلاش میکند تا رسوم قبایل کهنه را نسخه برداری کرده و مفاهیم کهنه آنها را با دنبال کردن پیامبری که هیچ چیز جدید برای اضافه کردن به اجتماع خود نداشت بلکه خود محصول این اجتماع بود،  مبنای رفتار خود را پایه گذاری کند.

آری ما نباید رسوم قبایل قدیمی و بدوی را با اجتماعات مدرن امروز مقایسه کنیم، اما چرا باید این رسوم را بکار گیریم؟ چرا باید آنها را دنبال کنیم؟ چرا باید پیامبرشان را که عرضه شکستن بربریت و توحش جامعه خودش را نداشته است قبول کنیم؟

اگر پیامبر واقعا یک پیامبر بود، باید نوع دیگری رفتار میکرد، نمیباید رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، بلکه باید استاندارد و چهارچوب جدیدی را پایه میگذاشت. اگر او نیز رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، ما چرا باید از او پیروی کنیم؟ از طرفی مسلمانان دنیا زندگی محمد را به دقت مطالعه میکنند، و سعی میکنند از آن پیروی کنند. همچون وی لباس میپوشند، چهره شان را همچون وی آرایش میکنند، شبیه وی راه میروند و شبیه وی حرف میزنند، اعمالشان را شبیه به او میکنند و شبیه او زندگی میکنند و معتقدند هرچه او کرده حکم شده از طرف خدا و صحیح بوده است، و او در واقع بعنوان نمونه و الگویی برای انسانها فرستاده شده است، اما شما میگوید عمل محمد تنها تقلید و ادامه ای بوده است از عملی که عرف جامعه بدوی و جاهل وی حساب میشده است و چرا ما باید گناه اورا تنها به دلیل اینکه او تنها یک قربانی اجتماع خودش بوده است ببخشیم؟  نگاه کنید بر سر سرزمین ما که افتخار گذشته خود را فراموش کرده است و اکنون کور کورانه مردی را که رسوم جامعه بدوی خود را دنبال میکرده است پیروی میکند، چه آمده است. آیا ما میتوانیم بیش از این نیز غرق شویم؟ آیا هیچ تحقیری سیاه کننده تر از این هم وجود دارد؟ چقدر آنهایی از ما که این را هنوز درک نمیکنند رقت بار هستند.

7- آیت الله منتظری:

به مسائل هر زمان و مکانی باید با توجه به معیارها و استانداردهای همان زمان و مکان نگاه کرد، نه با توجه به معیارها و استانداردهای دیگر زمانها و مکان ها. از طرف دیگر پیامبر با بسیاری از رسوم زمان خود که در تضاد با اهداف و اصول تربیتی و معنوی اسلام نیستند مخالفتی نکرد، بلکه با واقع گرایی با آنها روبرو شد تا کم کم آنها را از بن و اساس برطرف سازد.

دکتر علی سینا:

من هم معتقد هستم که مسائل را باید در متن و زمینه زمان و مکان خودشان بررسی کرد. چیزی که 1400 سال پیش در عربستان قابل قبول بود، امروز دیگر قابل قبول به نظر نمیرسد. شاید صحیح نباشد که ما در مورد مردم آن دوران به این سختی قضاوت کنیم. اما سوال این است که چرا ما باید آن مردم را و رسومشان را پیروی کنیم؟ راه حل هایی که در آن دوران برای آنها مناسب بود دیگر برای زمان ما مناسب نیست. چرا باید عقایدی را دنبال کرد که سودمندی خود را از دست داده و در تاریخ گیر کرده اند؟

مسلمانان به این تشویق میشوند که سنت پیامبر را دنبال کنند. شما میگویید پیامبر یک عرب بود و قواعد و رسوم مردم خودش را دنبال میکرد، بنابر این کاری که او در آن زمان میکرد در جامعه بدوی خودش درست بود. اما آیا با دنبال کردن سنت های وی، درواقع جاودان کردن آن قوانین و رسوم غلط و ناشایسته اعراب 1400 سال پیش نیست؟

شما تایید کردید که پیامبر با رسومی که در زمان خودش در تضاد با آموزه های تربیتی و معنوی اسلام نبودند، مقابله نکرد. سوال من این است که آن آموزه های تربیتی و معنوی اسلام چه هستند؟ هدف اصلی اسلام چیست؟ طبیعتاً پاسخ مسلمانان این است که هدف اسلام تایید یگانگی خداوند و اینکه او هیچ شریکی ندارد و اینکه محمد پیامبر او است میباشد. این اصلی ترین پیام اسلام است، مفاهیم و آموزه های تربیتی و اخلاقی در درجه دوم مطرح میشوند. همه گناهان میتوانند بخشیده شوند. دزدی، قتل، کشتار و بچه بازی بخشیده میشوند اما شریک قرار دادن برای خدا بخشیده نمیشود.

سوره نساء آیه 48

هر آینه خدا گناه کسانی را که به او شرک آورند نمی آمرزد، و گناهان دیگر را برای هرکه بخواهد می آمرزد. و هرکه به خدا شرک آورد، دروغی ساخته و گناهی بزرگ مرتکب شده است.

به عبارت دیگر، صدام حسین، عیدی امین، بن لادن، خلخالی و خمینی بخاطر اینکه مسلمان هستند و شرک نورزیده اند علی رغم جنایاتشان بخشیده خواهند شد، اما گاندی به دلیل اینکه هندو بود و به ادعای مسلمانان هندو ها به چند خدایی اعتقاد دارند، تا ابد در جهنم خواهد سوخت.

این الله باید بیمار باشد، باید دیوانه و موجود حقیری باشد که اینقدر پافشاری روی شناخته شدن خودش میکند و اینقدر حسادت  نسبت به شرک می ورزد. اگر این خدای محمد است، شایسته هیچ ستایشی نیست، بلکه باید او را به سرعت در بیمارستان روانی بستری کرد.

اما آن رفتارهای غلط مردم که پیامبر با آنها مقابله نکرد اما تلاش کرد آنها را کم کم با سازش محو کند، به راستی چه بودند؟ در دنیای ما، پدوفیلیا یک جرم است. واقعا شرم آور است که پیامبر بچه بازی را به  دلیل اینکه با اصول اسلامی در تضاد نیست به اندازه کافی مهم تشخیص نداد که با آن مقابله کند. با اینحال بسیار جای خوشحالی بود اگر مشاهده میشد حداقل در جایی آنرا تقبیح کند، اما نه او هرگز حتی پدوفیلیا را تقبیح نیز نکرده است. او نه تنها اینکار را نکرد بلکه با تکرار آن، مهر جاودانگی بر آن زد. این روش درستی برای محو کردن رسوم غلط نیست؛ بلکه اتفاقا روش تایید و تبلیغ آن است.

قبل از اسلام ما ایرانیان انسانهای بافرهنگی بودیم. ما چنین رسوم وحشیانه ای را نداشتیم، اما به لطف اسلام این قوانین امروز در فرهنگ ما نیز رخنه کرده است و در سرزمین ما پیاده میشوند.

پدوفیلیا تنها یکی از هدایایی است که اسلام برای ما آورده است. پیامبر اسلام رسوم بسیار دیگری را نیز تایید کرد که به همین اندازه شرم آور و ننگین هستند. ترور کردن شخصی که اندیشه مخالفی دارد نیز سنتی از سنت های پیغمبر بود. او دژخیمانی را شبانه به خانه های دشمنانش میفرستاد تا آنها را بکشند. طرفداران رژیم اسلامی ایران نیز در حال پیروی از همان سنت های پیامبر الله (بر روح معصومش صلوات) هستند.

بخش بعدی جنگهای پیغمبر

مناظره های دکتر علی سینا با آیت الله منتظری

متن اصلی +

سایر بخشهای این مناظره:

مطالب مرتبط با این نوشتار بر روی تارنمای افشا

164 آیه جهاد در قرآن

I. پیشگفتار

II. سیاهه افقی این آیات

III. سیاهه عمودی آیات

IV. گزیده هایی از آیات

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

VI. پینوشت ها

I. پیشگفتار

     شیوه گزینش این 164 آیه

هریک از 164 آیه جهادی این سیاه بر اساس اینکه تا چه مقدار در پیرامون جهاد سخن میگوید، دستکم در اولین نگاه، انتخاب شده اند. بیشتر این آیات در ارتباط با لشگرکشی های نظامی، جنگیدن یا پخش غنیمت های جنگی هستند. آیاتی که در ارتباط با جهاد هستند و در اینجا آورده نشده اند معمولاً در مورد جنبه هایی دیگر از جهاد به غیر از حمله کردن، جنگیدن و چپاول کردن است، مانند:

  • نگر منفی محمد در مورد کسانی که توانایی جسمی و مالی جهاد رفتن را داشتند اما به جهاد نمی رفتند، بعنوان مثال آیات 81 تا 96 سوره شماره 9.
  • پاداشهای آسمانی برای مجاهدین.
  • آیاتی که در مورد پیروزی در جهاد آمده اند.

بیشتر این آیات یاد نشده در این سیاهه را میتوان در نزدیکی آیاتی که در این سیاهه آمده اند یافت.

مطالب مرتبط

اصل ناسخ و منسوخ از قضایای معروف قرآن است، بنابر این اصل اگر دو آیه قرآن با یکدیگر تناقض داشته باشند، آیات جدید تر بر آیات قدیمی تر ارجحیت  دارند، بنابر این آیاتی که در ارتباط با جنگ مقدس (جهاد) آمده اند، همانند آیت السیف (آیه شمشیر سوره 9 شماره 5) به نظر بسیاری از مفسرین بزرگ قرآن آیات صلح آمیز پیشین قرآن همچون سوره 2 آیه 256 را منسوخ میکنند. آیه شمشیر تنها یکی از 164 آیه ای است که در اینجا سیاهه شده است.

این سیاهه بر اساس ترتیب سوره های قرآن تنظیم شده است، اما ترتیب سوره های قرآن برابر با ترتیب نازل شدن این سوره ها ندارد، برای بررسی ترتیبی این آیات باید به نوشتارهای دیگری از جمله نوشته کشیش ریچارد پ. بیلی با فرنام «جهاد، آموزه اسلامی در منابع اصلی آن، قرآن و حدیث» مراجعه کنید.

II. سیاهه افقی این آیات

در قالب متنی

The Koran’s 164 Jihad Verses: K 002:178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244; 003:121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167,169, 172-173, 195; 004:071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095,100-104; 005:033, 035, 082; 008:001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048,057-060, 065-075; 009:005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029,036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083,086, 088, 092, 111, 120, 122-123; 016:110; 022:039, 058, 078; 024:053, 055; 025:052; 029:006, 069; 033:015, 018, 020, 023, 025-027, 050; 042:039; 047:004, 020, 035; 048:015-024; 049:015; 059:002, 005-008, 014; 060:009; 061:004, 011, 013; 063:004; 064:014; 066:009; 073:020; 076:008

در قالب یک جدول

164 آیه جهاد در قرآن
سوره آیات تعداد در سوره مجموع
002 178-179, 190-191, 193-194, 216-218, 244 10 10
003 121-126, 140-143, 146, 152-158, 165-167, 169, 172-173, 195 25 35
004 071-072, 074-077, 084, 089-091, 094-095, 100-104, 144 18 53
005 033, 035, 082 3 56
008 001, 005, 007, 009-010, 012, 015-017, 039-048, 057-060, 065-075 34 90
009 005, 012-014, 016, 019-020, 024-026, 029, 036, 038-039, 041, 044, 052, 073, 081, 083, 086, 088, 092, 111, 120, 122-123 27 117
016 110 1 118
022 039, 058, 078 3 121
024 053, 055 2 123
025 052 1 124
029 006, 069 2 126
033 015, 018, 020, 023, 025-027, 050 8 134
042 039 1 135
047 004, 020, 035 3 138
048 015-024 10 148
049 015 1 149
059 002, 005-008, 014 6 155
060 009 1 156
061 004, 011, 013 3 159
063 004 1 160
064 014 1 161
066 009 1 162
073 020 1 163
076 008 1 164

III. سیاهه عمودی آیات

164 آیه جهاد در قرآن
1 2:178 26 3:156 51 4:103 76 8:57 101 09:029 126 29:69 151 59:05
2 2:179 27 3:157 52 4:104 77 8:58 102 09:036 127 33:15 152 59:06
3 2:190 28 3:158 53 4:141 78 8:59 103 09:038 128 33:18 153 59:07
4 2:191 29 3:165 54 5:033 79 8:60 104 09:039 129 33:20 154 59:08
5 2:193 30 3:166 55 5:035 80 8:65 105 09:041 130 33:23 155 59:14
6 2:194 31 3:167 56 5:082 81 8:66 106 09:044 131 33:25 156 60:09
7 2:216 32 3:169 57 8:001 82 8:67 107 09:052 132 33:26 157 61:04
8 2:217 33 3:172 58 8:005 83 8:68 108 09:073 133 33:27 158 61:11
9 2:218 34 3:173 59 8:007 84 8:69 109 09:081 134 33:50 159 61:13
10 2:244 35 3:195 60 8:009 85 8:70 110 09:083 135 42:39 160 63:04
11 3:121 36 4:071 61 8:010 86 8:71 111 09:086 136 47:04 161 64:14
12 3:122 37 4:072 62 8:012 87 8:72 112 09:088 137 47:20 162 66:09
13 3:123 38 4:074 63 8:015 88 8:73 113 09:092 138 47:35 163 73:20
14 3:124 39 4:075 64 8:016 89 8:74 114 09:111 139 48:15 164 76:08
15 3:125 40 4:076 65 8:017 90 8:75 115 09:120 140 48:16
16 3:126 41 4:077 66 8:039 91 9:05 116 09:122 141 48:17
17 3:140 42 4:084 67 8:040 92 9:12 117 09:123 142 48:18
18 3:141 43 4:089 68 8:041 93 9:13 118 16:110 143 48:19
19 3:142 44 4:090 69 8:042 94 9:14 119 22:039 144 48:20
20 3:143 45 4:091 70 8:043 95 9:16 120 22:058 145 48:21
21 3:146 46 4:094 71 8:044 96 9:19 121 22:078 146 48:22
22 3:152 47 4:095 72 8:045 97 9:20 122 24:053 147 48:23
23 3:153 48 4:100 73 8:046 98 9:24 123 24:055 148 48:24
24 3:154 49 4:101 74 8:047 99 9:25 124 25:052 149 49:15
25 3:155 50 4:102 75 8:048 100 9:26 125 29:006 150 59:02

IV. گزیده هایی از آیات

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد :، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيد و از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد ، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ، [3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد ، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد ، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است [4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيد باشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند.
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است و خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برود صبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند [8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند [8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اند و آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند ، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيد و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد ، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهند و خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد ، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند ، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده اي و دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيد و اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد ، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده اند اينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده ، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيد و اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد) ، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

V. متن سوره همراه با پر رنگ سازی

ترجمه بیشتر آیات از عبدالمحمد آیتی است، کلمات داخل پرانتز توضیحاتی هستند که در ترجمه انگلیسی آمده بود و مترجم آنها را به ترجمه فارسی نیز افزوده است.

164 آیه جهاد در قرآن
برگزیده از

 2:178-179

زمینه 1, شماره 1+2

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد:، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]
برگزیده از

 2:190-191

زمینه 2, شماره 3+4

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد[2.190] هر جا که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند ،، برانيدشان ، که فتنه از قتل بدتر است و در مسجدالحرام با آنها مجنگيد ، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بکشيدشان ، که اين است پاداش کافران [2.191]
برگزیده از

 2:193-194

زمینه 3, شماره 5+6

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست[193] اين ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است ، پس هر کس بر شما تعدی کند ، به همان اندازه تعدی اش بر او تعدی کنيدو از خدا بترسيد و بدانيد که او با پرهيزگاران است. [194]
برگزیده از

 2:216-218

زمینه 4, شماره 7-9

جنگ بر شما مقرر شد، در حالی که آن را ناخوش داريد شايد چيزی را، ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزی را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد خدا می داند و شما نمی دانيد [2.216] تو را از جنگ کردن در ماه حرام می پرسند بگو : جنگ کردن در آن ماه ، گناهی بزرگ است اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهی بزرگ تر است ،و شرک از قتل بزرگ تر است آنها با شما می جنگند تا اگر بتوانند شمارا از دينتان بازگردانند از ميان شما آنها که از دين خود بازگردند و کافر بميرند ، اعمالشان در دنيا و آخرت تباه شده و جاودانه در جهنم باشند [2.217] کسانی که ايمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا اميد می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است. [2.218]
برگزیده از

 2:244

زمینه 5, شماره 10

در راه خدا جنگ کنيد و بدانيد که خدا شنوا و داناست. [2.244]
برگزیده از

 3:121-126

زمینه 6, شماره 11-16

و بامدادان از ميان کسان خويش بيرون آمدی ، تا مؤمنان را در آن جايها که می بايست بجنگند بگماری ، و خدا شنوا و داناست [3.121] دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستی ورزند و خدا ياورشان شد، پس مؤمنان بايد که بر خدای توکل کنند [3.122] هر آينه خدا شما را در بدر ياری کرد و حال آنکه ناتوان بوديد پس ، ازخدای بترسيد ، باشد که سپاسگزار شويد [3.123] آنگاه که به مؤمنان می گفتی که اگر خدا سه هزار فرشته به ياريتان فرو فرستد ، آيا شما را کافی نخواهد بود؟[3.124] بلی ، اگر پايداری کنيد و پرهيزگار باشيد چون دشمنان تاخت آورند، خدابا پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را ياری کند [3.125] و خداوند اين کار را جز برای شادمانی و دلگرمی شما نکرد و نيست ياريی مگر از سوی خدای پيروزمند و دانا.[3.126]
برگزیده از

 3:140-143

زمینه 7, شماره 17-20

اگر بر شما زخمی رسيد ، به آن قوم نيز همچنان زخمی رسيده است و اين روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانيم ، تا خدا کسانی را که ايمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد ،[3.140] و تا مؤمنان را پاکيزه گرداند و کافران را نابود سازد [3.141] آيا می ، پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز برای خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پايداری می ورزند؟[3.142] پيش از آنکه مرگتان فرا رسد تمنای مرگ می کرديد ، اينک مرگ را ديديد و در آن می نگريد. [3.143]
برگزیده از

 3:146

زمینه 8, شماره 21

چه بسا پيامبرانی که خدادوستان بسيار همراه آنان به جنگ رفتند و در، راه خدا ، هر چه به آنها رسيد ، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نياوردند و خدا شکيبايان را دوست دارد.
برگزیده از

 3:152-158

زمینه 9, شماره 22-28

خدا به وعده ای که با شما نهاده بود وفا کرد ، آنگاه که به اذن او، دشمن را می کشتيد و چون غنيمتی را که هوای آن را در سر داشتيد به شما نشان داد ، سستی کرديد و در آن امر به منازعه پرداختيد و عصيان ورزيديد بعضی خواستار دنيا شديد و بعضی خواستار آخرت سپس تا شما را به بلايی مبتلا کند به هزيمت واداشت اينک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشايشی است [3.152] آنگاه که می گريختيد و به کس نمی نگريستيد و پيامبر شما را از پشت سرفرا می خواند (که بجنگید) پس به پاداش ، غمی بر غم شما افزود اکنون اندوه آنچه را که از (غنائم) دست داده ايد ، يا رنجی را که به شما رسيده است ، مخوريد خدا به هر کاری که می کنيد آگاه است [3.153] آنگاه ، پس از آن اندوه ، خدا به شما ايمنی ارزانی داشت ، چنان که ، گروهی را خواب آرام فرو گرفت اما گروهی ديگر که چون مردم عصر جاهلی به خدا گمانی باطل داشتند ، هنوز دستخوش اندوه خويش بودند و می گفتند : آياهرگز کار به دست ما خواهد افتاد ؟ بگو : همه کارها به دست خداست آنان در دل خود چيزی را پنهان می دارند که نمی خواهند برای تو آشکارش سازند می گويند : اگر ما را اختياری بود اينجا (در میدان جنگ) کشته نمی شديم بگو : اگر در خانه های خود هم می بوديد ، کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است از خانه به قتلگاهشان بيرون می رفتند خدا آنچه را که در سينه داريد می آزمايد و دلهايتان را پاک می گرداند و خدا به آنچه در دلهاست آگاه است [3.154] از ميان شما آنان که در روز مقابله آن دو گروه بگريختند ، به سبب پاره ای از اعمالشان شيطان آنها را به خطا افکنده بود اينک خداوند عفوشان کرد که او آمرزنده و بردبار است [3.155] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، همانند آن کافران مباشيد که در باره ، برادران خود که به سفر يا به جنگ رفته بودند ، می گفتند : اگر نزد ما مانده بودند نمی مردند يا کشته نمی شدند خدا اين پندار را چون حسرتی در دل آنها نهاد و خداست که زنده می کند و می ميراند و اوست که اعمال شما رامی بيند[3.156]اگر در راه خدا کشته شويد يا بميريد ، آمرزش و رحمت خدا از آنچه در اين جهان گرد می آوريد بهتر است[3.157] و اگر بميريد يا کشته شويد هر آينه در پيشگاه خداوند محشور می شويد،[3.158]
برگزیده از

 3:165-167

زمینه 10, شماره 29-31

و آيا هنگامی که آسيبی به شما رسيد که شما خود دو چند آن رسانده بوديد ،گفتيد : اين آسيب از کجا رسيد ؟ بگو : از جانب خودتان هر آينه خدا بر هر چيزی تواناست [3.165] آنچه در روز (در هنگام جنگ احد) برخورد آن دو گروه به شما رسيد، به اذن خدا بود ، تا، مؤمنان را بشناسد ، [3.166] و آنان را نيز که نفاق ورزيدند ، بشناسد به آنها گفته می شد : بياييددر راه خدا کارزار کنيد يا به دفاع پردازيد می گفتند : اگر يقين داشتيم که جنگی در می گيرد ، با شما می آمديم آنان به کفر نزديکترند تا به ايمان به زبان چيزهايی می گويند که به دل اعتقاد ندارند و خدا به آنچه دردل نهفته می دارند آگاهتر است [3.167]
برگزیده از

 3:169

زمینه 11, شماره 32

کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند [3.169]
برگزیده از

 3:172-173

زمینه 12, شماره 33+34

از ميان آن کسان که پس از زخم خوردن باز هم فرمان خدا و رسولش را اجابت کردند ، آنان که نيکوکار باشند و از خدای بترسند مزدی بزرگ دارند [3.172] کسانی که مردم گفتندشان که مردم برای جنگ با شما گرد آمده اند ، از آنها بترسيد ، و اين سخن بر ايمانشان بيفزود و گفتند : خدا ما را بسنده است و چه نيکو ياوری است [3.173].
برگزیده از

 3:195

زمینه 13, شماره 35

پروردگارشان دعايشان را اجابت فرمود که : من کار هيچ مزدوری را از شما،، چه زن و چه مرد همه از يکديگريد ناچيز نمی سازم پس گناهان کسانی راکه مهاجرت کرده اند و از خانه هايشان رانده شده اند و در راه من آزار ديده اند و جنگيده اند و کشته شده اند ، می زدايم و آنان را در بهشتهايی که در آن نهرها جاری است داخل می کنم اين پاداشی است از جانب خدا و پاداش نيکو نزد خداست
برگزیده از

4:071-072

زمینه 14, شماره 36+37

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، سلاح بگيريد و آنگاه هوشيارانه ، فوج فوج يا يکباره ، به جنگ رويد [4.71] و از ميان شما کسانی اند که در کارزار درنگ می کنند و چون به شما بلايی ، رسد ، می گويند : خدا در حق ما چه انعامی کرد که در آن روز همراهشان نبوديم [4.72].
برگزیده از

 4:074-077

زمینه 15, شماره 38-41

پس آنان که زندگی دنيا را داده اند و آخرت را خريده اند بايد که در راه خدا بجنگند و هر که در راه خدا بجنگد ، چه کشته شود چه پيروز گردد ،مزدی بزرگ به او خواهيم داد [4.74] چرا در راه خدا و به خاطر مردان و زنان و کودکان ناتوانی که می گويند :، ای پروردگار ما ، ما را از اين قريه ستمکاران بيرون آر و از جانب خود يار و مددکاری قرار ده ، نمی جنگيد؟ [4.75] آنان که ايمان آورده اند ، در راه خدا می جنگند ، و آنان که کافر شده ، اند در راه شيطان پس با هواداران شيطان قتال کنيد که مکر شيطان ناچيز است [4.76] آيا نديدی کسانی را که به آنها گفته شد که اکنون از جنگ بازايستيد و نماز بخوانيد و زکات بدهيد ، که چون جنگيدن بر آنان مقرر شد، گروهی چنان از مردم ترسيدند که بايد از خدا می ترسيدند ؟ حتی ترسی بيشتر از ترس خدا و گفتند : ای پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب کرده ای و ما رامهلت نمی دهی تا به مرگ خود که نزديک است بميريم ؟ بگو : متاع اينجهانی اندک است و آخرت از آن پرهيزگاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در ميان هسته خرماست ستم نمی شود [4.77].
برگزیده از

 4:084

زمینه 16, شماره 42

پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خويش مکلف نيستی ، و مؤمنان رابه ، جنگ برانگيز شايد خدا آسيب کافران را از شما بازدارد و خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگری سخت تر است [4.84]
برگزیده از

 4:089-091

زمینه 17, شماره 43-45

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر می روند شما نيز کافر شويد تا، برابر گرديد پس با هيچ يک از آنان دوستی مکنيد تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بيابيد بگيريد و بکشيد و هيچ يک از آنها را به دوستی و ياری برمگزينيد [4.89] مگر کسانی که به قومی که ميان شما و ايشان پيمانی است می پيوندند ،، ياخود نزد شما می آيند در حالی که از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ملول شده باشند و اگر خدا می خواست بر شما پيروزشان می ساخت و با شمابه جنگ برمی خاستند پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح کردند ، خدا هيچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است [4.90] گروه ديگری را خواهيد يافت که می خواهند از شما و قوم خود در امان باشند ، اينان هر گاه که به کفر دعوت شوند بدان بازگردند پس اگر خود را به کناری نکشند و صلح نکنند و از اعمال خويش باز نايستند آنان را هر جا که يافتيد بگيريد و بکشيد که خدا شما را بر آنان تسلطی آشکار داده است [4.91]
برگزیده از

 4:094-095

زمینه 18, شماره 46+47

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون برای جهاد رهسپر شويد نيک تفحص کنيد، و به آن کس که بر شما سلام گويد ، مگوييد که مؤمن نيستی شما برخورداری از زندگی دنيا را می جوييد و حال آنکه غنيمتهای بسيار نزد خداست شما پيش از اين چنان بوديد ولی خدا بر شما منت نهاد پس تفحص کنيد که خدا بر اعمالتان آگاه است [4.94] مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سر می تابند با کسانی که به مال و، جان خويش در راه خدا جهاد می کنند برابر نيستند خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد می کنند بر آنان که از جنگ سر می تابند به درجتی برتری داده است و خدا همه را وعده های نيکو داده است و جهاد کنندگان را بر آنها که از جهاد سر می تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است[4.95].
برگزیده از

 4:100-105

زمینه 19, شماره 48-52

آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روی زمين برخورداريهای بسيار و، گشايشها خواهد يافت و هر کس که از خانه خويش بيرون آيد تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دريابد ، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است  [4.101] و چون در زمين سفر کنيد ، گناهی نيست که اگر بيم آن داشتيد که کافران به شما زيان رسانند ، نماز خويش کوتاه کنيد زيرا کافران دشمن آشکار شما هستند  [4.102] و چون تو در ميانشان باشی و برايشان اقامه نماز کنی ، بايد که گروهی ، ازآنها با تو به نماز بايستند و سلاحهای خويش بردارند و چون سجده به پايان بردند برابر دشمن شوند تا گروه ديگر که نماز نخوانده اند بيايند و با تو نماز بخوانند آنان نيز هوشيار باشند و سلاحهای خويش بگيرند زيرا کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل شويد تا يکباره بر شمابتازند و گناهی مرتکب نشده ايد هر گاه از باران در رنج بوديد يا بيمار بوديد سلاحهای خويش بگذاريد ، ولی هوشيارانه مواظب دشمن باشيد هر آينه خدا برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساخته است [4.103] و چون نماز را به پايان برديد خدا را ايستاده يا نشسته و يا به پهلو، خوابيده ياد کنيد چون از دشمن ايمن گشتيد نماز را تمام ادا کنيد که نماز بر مؤمنان در وقتهای معين واجب گشته است  [4.104] و در دست يافتن به آن قوم سستی مکنيد اگر شما آزار می بينيد ، آنان نيز چون شما آزار می بينند ، ولی شما از خدا چيزی را اميد داريد که آنان اميد ندارند و خدا دانا و حکيم است  [4.105]
برگزیده از

 4:141

زمینه 20, شماره 53

کسانی که همواره مواظب شما هستند پس اگر از جانب خدا فتحی نصيبتان ، شود ، می گويند : مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر پيروزی نصيب کافران شود ، می گويند : آيا نه چنان بود که بر شما غلبه يافته بوديم و مؤمنان را از آسيب رساندن به شما باز داشتيم ؟ در روز قيامت خدا ميان شما حکم می کند و او هرگز برای کافران به زيان مسلمانان راهی نگشوده است…
برگزیده از

5:033

زمینه 21, شماره 54

جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ می کنند و در زمين به فساد می ، کوشند ، آن است که کشته شوند ، يا بر دار گردند يا دستها و پاهايشان يکی ازچپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز به عذابی بزرگ گرفتار آيند.
برگزیده از

5:035

زمینه 22, شماره 55

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد و درراهش جهاد کنيدباشد که رستگار گردي.
برگزیده از

 5:082

زمینه 23, شماره 56

دشمن ترين مردم نسبت به کسانی که ايمان آورده اند يهود و مشرکان را می يابی ، و مهربان ترين کسان نسبت به آنان که ايمان آورده اند کسانی را می يابی که می گويند : ما نصرانی هستيم زيرا بعضی از ايشان کشيشان و راهبان هستند و آنها سروری نمی جويند.
برگزیده از

8:001

زمینه 24, شماره 57

تو را از غنايم جنگی می پرسند ، بگو :، غنايم جنگی متعلق به خدا و پيامبراست پس اگر از مؤمنان هستيد ، از خدای بترسيد و با يکديگر به آشتی زيست کنيد و از خدا و پيامبرش فرمان بريد
برگزیده از

8:005

 

زمینه 25, شماره 58

آنچنان بود که پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد ، حال آنکه گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند
برگزیده از

 8:007

زمینه 26, شماره 59

و به يادآر آنگاه را که خدا به شما وعده داد که يکی از آن دو گروه به دست شما افتد و دوست داشتيد که آن گروه که عاری از قدرت است ، به دست شما افتد ، حال آنکه خدا می خواست با سخنان خويش حق را بر جای خود نشاند و ريشه کافران را قطع کند./p>
برگزیده از

8:009-010

زمینه 27, شماره 60+61

و آنگاه که از پروردگارتان ياری خواستيد و خدا بپذيرفت که من با هزار، فرشته که از پی يکديگر می آيند ياريتان می کنم [8.9] و آن کار را خدا جز برای شادمانی شما نکرد و تا دلهايتان بدان آرام گيرد و ياری تنها از سوی خداست که او پيروزمند و حکيم است [8.10].
برگزیده از

8:012

زمینه 28, شماره 62

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد : من با شمايم شما مؤمنان را به پايداری واداريد من در دلهای کافران بيم خواهم افکند بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع کنيد.
برگزیده از

8:015-017

زمینه 29, شماره 63-65

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون کافران را حمله ور ديديد به هزيمت پشت مکنيد ، [8.15] جز آنها که برای ساز و برگ نبرد باز می گردند يا آنها که به ياری گروهی ديگر می روند ، هر کس که پشت به دشمن کند مورد خشم خدا قرار می گيرد وجايگاه او جهنم است ، و جهنم بد جايگاهی است [8.16]  شما آنان را نمی کشتيد ، خدا بود که آنها را می کشت و آنگاه که تير می ، انداختی ، تو تير نمی انداختی ، خدا بود که تير می انداخت ، تا به مؤمنان نعمتی کرامند ارزانی دارد هر آينه خدا شنوا و داناست  [8.17]
برگزیده از

8:039-048

زمینه 30, شماره 66-75

با آنان نبرد کنيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين همه دين خدا گردد پس اگر باز ايستادند ، خدا کردارشان را می بيند [8.39] و اگر سر باز زدند ، بدانيد که خدا مولای شماست ، او مولا و ياری دهنده ای نيکو است[8.40] و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم ، رسيدندنازل کرده ايم ايمان آورده ايد ، بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيدخمس آن از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان استو خدا به هر چيز تواناست [8.41] شما در کرانه نزديک تر بيابان بوديد و آنها در کرانه دورتر بودند و، آن قافله در مکانی فروتر از شما بود (کاروانی که مسلمانان بدان دستبرد زدند) اگر شما با يکديگر زمان جنگ را تعيين می کرديد باز هم از آن تخلف می ورزيديد تا کاری که خدا مقرر کرده است واقع شود ، تا هر که هلاک می شود به دليلی هلاک شود و هر که زنده می ماندبه دليلی زنده ماند هر آينه خدا شنوا و داناست [8.42] در خواب ، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد اگر شمار آنها را بسيار، نشان داده بود ، از ترس ناتوان می شديد و در تصميم به جنگ به مناقشه بر می خاستيد ، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت ، که او به آنچه در دلهاست آگاه است [8.43] و آنگاه که چون به هم رسيديد آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را نيز در چشم آنان اندک تا آن کار که مقرر داشته بود واقع گردد و همه کارها به خدا بر می گردد [8.44] ای کسانی که ايمان آورده ايد ، اگر به فوجی از دشمن برخورديد پايداری کنيد و خدا را فراوان ياد کنيد ، باشد که پيروز شويد [8.45] از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و با يکديگر به نزاع بر مخيزيد که ، ناتوان شويد و مهابت و قوت شما (در جهاد، از بین) برودصبر پيشه گيريد که خدا همراه صابران است [8.46] همانند آن کسان مباشيد که سر مست غرور و برای خودنمايی از ديار خويش بيرون آمدند و ديگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد [8.47] شيطان کردارشان را در نظرشان بياراست و گفت : امروز از مردم کسی بر شما، پيروز نمی شود و من پناه شمايم ولی چون دو فوج رو به رو شدند او بازگشت و گفت : من از شما بيزارم ، که چيزهايی می بينم که شما نمی بينيد ،من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند [8.48]
برگزیده از

8:057-060

زمینه 31, شماره 76-79

پس اگر آنها را در جنگ بيابی پراکنده شان ساز تا پيروانشان نيز پراکنده شوند ، باشد که عبرت گيرند [8.57]

اگر می دانی که گروهی در پيمان خيانت می ورزند ، به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد زيرا خدا خائنان را دوست ندارد [8.58] آنان که کافر شده اند نپندارند که جسته اند ، زيرا خدا را ناتوان نمی سازند[8.59] و تا آنجا که می توانيد نيرو و اسبان سواری آماده کنيد تا دشمنان خدا، ودشمنان خود و جز آنها که شما نمی شناسيد و خدا می شناسد را بترسانيد وآنچه را که در راه خدا هزينه می کنيد به تمامی به شما بازگردانده شود و به شما ستم نشود [8.60]

برگزیده از

8:065-075

زمینه 32, شماره 80-90

ای پيامبر ، مؤمنان را به جنگ برانگيز اگر از شما بيست تن باشند و در، جنگ پايداری کنند ، بر دويست تن غلبه خواهند يافت و اگر صد تن باشند ، بر هزار تن از کافران پيروز می شوند زيرا آنان مردمی عاری از فهمند[8.65] اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد اگر از شماصد، تن باشند و در جنگ پای فشرند ، بر دويست تن پيروز می شوند و اگر از شما هزار تن باشند ، به ياری خدا بر دو هزار تن پيروز می شوند و خدابا آنهاست که پايداری می کنند [8.66] برای هيچ پيامبری نسزد که اسيران داشته باشد تا که در روی زمين کشتار بسيار کند شما متاع اينجهانی (فدیه) را می خواهيد و خدا آخرت را می خواهد و او پيروزمند و حکيم است [8.67] اگر پيش از اين از جانب خدا حکمی نشده بود ، به سبب آنچه گرفته بوديد (فدیه) عذابی بزرگ به شما می رسيد [8.68] از آنچه به غنيمت گرفته ايد که حلال است و پاکيزه ، بخوريد و از خدابترسيد هر آينه خدا آمرزنده و مهربان است [8.69] ای پيامبر ، به اسيرانی که در دست شما هستند بگو : اگر خدا در، دلهايتان نشان ايمان ببيند ، بهتر از آنچه از شما (در جهاد) گرفته اند ارزانيتان خواهد داشت و می آمرزدتان ، و خدا آمرزنده و مهربان است [8.70] اگر قصد خيانت به تو را داشته باشند ، پيش از اين به خدا خيانت ورزيده اند و خدا تو را بر آنها نصرت داده است که دانا و حکيم است[8.71] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و با مال و جان خويش در راه ، خدا جهاد کرده اند و آنان که به مهاجران جای داده و ياريشان کرده اند ،خويشاوندان يکديگرند و آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت نکرده اند خويشاوندان شما نيستند تا آنگاه که مهاجرت کنند ولی اگر شما را به ياری طلبيدند بايد به ياريشان برخيزيد مگر آنکه بر ضد آن گروهی باشد که ميان شما و ايشان پيمانی بسته شده باشد و خدا به کارهايی که می کنيد بيناست [8.72] کافران نيز خويشاوندان يکديگرند اگر مراعات آن نکنيد فتنه و فسادی ، بزرگ در اين سرزمين پديد خواهد آمد [8.73] آنان که ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد کرده اندو آنان که جايشان داده اند و ياريشان کرده اند ، به حقيقت مؤمنانند ، آمرزش و روزی نيکو از آن آنهاست [8.74] و کسانی که بعدا ايمان آورده اند و مهاجرت کرده اند و همراه شما جهاد کرده اند ، از شما هستند به حکم کتاب خدا ، خويشاوندان به يکديگر سزاوارترند و خدا بر هر چيزی داناست [8.75]
برگزیده از

9:005

زمینه 33, شماره 91

و چون ماههای حرام به پايان رسيد ، هر جا که مشرکان را يافتيد بکشيد و، بگيريد و به حبس افکنيد و در همه جا به کمينشان نشينيد اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ، از آنها دست برداريد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

9:012-014

زمینه 34, شماره 92-94

اگر پس از بستن پيمان ، سوگند خود شکستند و در دين شما طعن زدند ، با، پيشوايان کفر قتال کنيد که ايشان را رسم سوگند نگه داشتن نيست ، باشد که از کردار خود باز ايستند [9.12] آيا با مردمی که سوگند خود را شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و آنهابر ضد شما دشمنی آغاز کردند ، نمی جنگيد ؟ آيا از آنها می ترسيد ، و حال آنکه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است که از خدا بترسيد و بس؟[9.13] با آنها بجنگيد خدا به دست شما عذابشان می کند و خوارشان می سازد و، شما را پيروزی می دهد و دلهای مؤمنان را خنک می گرداند  [9.14]
برگزیده از

9:016

زمینه 35, شماره 95

آيا پنداشته ايد که شما را به حال خود واگذاشته اند بی آنکه خدا کسانی ، از شما را که جهاد می کنند و جز خدا و پيامبرش و مؤمنان را به همرازی نمی گزينند ، معلوم دارد ? هر چند به هر کاری که می کنيد آگاه است
برگزیده از

9:019-020

زمینه 36, شماره 96+97

 آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر می دانيد ? نه ، نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمکاران را هدايت نمی کند  [9.19] آنان که ايمان آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد کردند، در نزد خدا درجتی عظيم تر دارند و کاميافتگانند  [9.20]
برگزیده از

9:024-026

زمینه 37, شماره 98-100

بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و، خويشاوندانتان و اموالي که اندوخته ايد و تجارتي که از کساد آن بيم داريد ، و خانه هايي که بدان دلخوش هستيد براي شما از خدا و پيامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتني تر است ، منتظر باشيد تا خدا فرمان (جهاد) خويش بياورد و خدا نافرمانان را دوست ندارد [9.24] خدا شما را در بسياري از جايها ياري کرد و نيز در روز حنين ، آنگاه ، که انبوهي لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولي براي شما سودي نداشت و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد و بازگشتيد و به دشمن پشت کرديد[9.25] آنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرياني که آنها را نمي ديديد فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد ، و اين است کيفر کافران[9.26]
برگزیده از

9:029

زمینه 38, شماره 101

با کساني از اهل کتاب که به خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهايي ، را که خدا و پيامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمي کنند و دين حق رانمي پذيرند جنگ کنيد ، تا آنگاه که به دست خود در عين مذلت جزيه بدهند.
برگزیده از

9:036

زمینه 39, شماره 102

شمار ماهها در نزد خدا ، در کتاب خدا از آن روز که آسمانها و زمين را بيافريده ، دوازده است چهار ماه ، ماههاي حرامند اين است شيوه درست در آن ماهها بر خويشتن ستم مکنيد و همچنان که مشرکان همگي به جنگ شما برخاستند ، همگي به جنگ ايشان برخيزيدو بدانيد که خدا با پرهيزگاران است
برگزیده از

 9:038-039

زمینه 40, شماره 103+104

اي کساني که ايمان آورده ايد ، چيست که چون به شما گويند که براي جنگ در، راه خدا بسيج شويد، گويي به زمين مي چسبيد ? آيا به جاي زندگي اخروي به زندگي دنيا راضي شده ايد ? متاع اين دنيا در برابر متاع آن دنيا جز اندکي هيچ نيست [9.38] اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند وقوم ديگري را به جاي شما بر مي گزيند و به خدا نيز زياني نمي رسانيد که بر هر کاري تواناست [9.39]
برگزیده از

9:041

زمینه 41, شماره 105

به جنگ برويد خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار ، و با مال و جان ، خويش در راه خدا جهاد کنيد اگر بدانيد خير شما در اين است
برگزیده از

 9:044

زمینه 42, شماره 106

آنان که به خدا و روز قيامت ايمان دارند هرگز براي جهاد کردن با مال وجانشان از تو رخصت نمي خواهندو خدا پرهيزگاران را مي شناسد
برگزیده از

9:052

زمینه 43, شماره 107

بگو : آيا جز يکي از آن دو نيکي ، انتظار چيز ديگري را براي ما داريد، ?ولي ما منتظريم که عذاب خدا ، يا از جانب او يا به دست ما به شما برسد پس شما منتظر باشيد ما نيز منتظر مي مانيم
برگزیده از

9:073

زمینه 44, شماره 108

اي پيامبر ، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

9:081

زمینه 45, شماره 109

آنان که در خانه نشسته اند و از همراهي با رسول خدا تخلف ورزيده اند، خوشحالند جهاد با مال و جان خويش را ، در راه خدا ، ناخوش شمردند و گفتند : در هواي گرم به جنگ نرويد اگر مي فهمند بگو : گرماي آتش جهنم بيشتر است
برگزیده از

9:083

زمینه 46, شماره 110

اگر خدا تو را از جنگ باز گردانيد و با گروهي از ايشان ديدار کردي و ازتو خواستند که براي جنگ ديگر بيرون آيند ، بگو :  و همراه من با هيچ دشمني نبرد نخواهيد کرد، زيرا شمااز نخست به نشستن در خانه خشنود بوده ايد پس اکنون هم با آنان که ازفرمان تخلف کرده اند در خانه بمانيد
برگزیده از

 9:086

زمینه 47, شماره 111

چون سوره اي نازل شد که به خدا ايمان بياوريد و با پيامبرش به جنگ برويد ، توانگرانشان از تو رخصت خواستند و گفتند : ما را بگذار ، تا با آنهايي که بايد در خانه نشينند در خانه بنشينيم
برگزیده از

 9:088

زمینه 48, شماره 112

ولي پيامبر و کساني که با او ايمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نيکيها از آن آنهاست و آنهايند که رستگارانند.
برگزیده از

 9:092

زمینه 49, شماره 113

و نيز بر آنان که نزد تو آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهي و تو گفتي ، که ساز و برگي ندارم و آنها براي خرج کردن هيچ نيافتند و اشک ريزان و محزون بازگشتند ، گناهي نيست
برگزیده از

 9:111

زمینه 50, شماره 114

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، تا بهشت از آنان باشد، درراه خدا جنگ مي کنند ، چه بکشند يا کشته شوند وعده اي که خدا در تورات وانجيل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسي بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد ? بدين خريد و فروخت که کرده ايد شاد باشيد که کاميابي بزرگي است
برگزیده از

9:120

زمینه 51, شماره 115

اهل مدينه و عربهاي باديه نشين اطراف آن را نرسد که از همراهي با، پيامبر خدا تخلف ورزند و نبايد که از او به خود پردازند زيرا هيچ تشنگي به آنها (در جنگ) چيره نشود يا به رنج نيفتند يا به گرسنگي دچار نگردند يا قدمي که کافران را خشمگين سازد بر ندارند يا به دشمن دستبردي نزنند ، مگر آنکه عمل صالحي برايشان نوشته شود ، که خدا پاداش نيکوکاران را تباه نمي سازد
برگزیده از

 9:122-123

زمینه 52, شماره 116+117

 و نتوانند مؤمنان که همگي به یکباره به جنگ روند چرا از هر گروهي دسته اي به سفرنروند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشداردهند ، باشد که از زشتکاري حذر کنند ?[9.122] اي کساني که ايمان آورده ايد ، با کافراني که نزديک شمايند جنگ کنيد، تا در شما شدت و درشتي يابند ، و بدانيد که خدا با پرهيزگاران است [9.123]
برگزیده از

16:110

زمینه 53, شماره 118

سپس پروردگار تو براي کساني که پس از آن رنجها که ديدند ، مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پاي فشردند ، آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

22:039

زمینه 54, شماره 119

به کساني که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند، ، رخصت(جنگیدن) داده شد و خدا بر پيروز گردانيدنشان تواناست
برگزیده از

22:058

زمینه 55, شماره 120

و کساني را که در راه خدا مهاجرت کردند ، سپس کشته شدند يا خود مردند،، خدا به رزقي نيکو روزي مي دهد زيرا خدا بهترين روزي دهندگان است
برگزیده از

22:078

زمینه 56, شماره 121

در راه خداوند چنان که بايد جهاد کنيد او شما را برگزيد و برايتان در، دين هيچ تنگنايي پديد نياورد کيش پدرتان ابراهيم است او پيش ازاين شما را مسلمان ناميد تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر ديگرمردم گواه باشيد پس نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا توسل جوييد اوست مولاي شما چه مولايي نيکو و چه ياوري نيکو
برگزیده از

24:053

زمینه 57, شماره 122

به خدا قسم خوردند ، قسمهاي سخت ، که اگر به آنها فرمان دهي از ديار خود (برای جنگیدن) بيرون روند بگو : قسم مخوريد ، طاعتي در خور بياوريد خدا به کارهايي که مي کنيد آگاه است (به 24:55 نگاه کنید).
برگزیده از

24:055

زمینه 58, شماره 123

خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته کرده اند، وعده داد که در روي زمين جانشين ديگرانشان کند (به پاداش جهاد کردنشان) ، همچنان که مردمي را که پيش از آنها بودند جانشين ديگران کرد و دينشان را که خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به ايمني بدل کند مرا مي پرستند و هيچ چيزي را با من شريک نمي کنند و آنها که از اين پس ناسپاسي کنند ، نافرمانند
برگزیده از

25:052

زمینه 59, شماره 124

از کافران اطاعت مکن ، و به حکم خدا با آنها جهاد کن ، جهادي بزرگ
برگزیده از

29:006

زمینه 60, شماره 125

هر که جهاد کند به سود خود کرده است ، زيرا خدا از همه جهانيان بي نيازاست
برگزیده از

29:069

زمینه 61, شماره 126

کساني را که در راه ما مجاهدت کنند، به راههاي خويش هدايتشان مي کنيم ، و خدا با نيکوکاران است
برگزیده از

33:015

زمینه 62, شماره 127

اينان پيش از اين با خدا پيمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند خدا از پيمان خود بازخواست خواهد کرد
برگزیده از

33:018

زمینه 63, شماره 128

خدا مي داند چه کساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند و نيز مي شناسد کساني را که به برادران خود مي گويند : به نزد ما بياييد و جز اندکي به جنگ نمي آيند
برگزیده از

33:020

زمینه 64, شماره 129

مي پندارند که سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشکرها باز مي آمدند، ،آرزو مي کردند که کاش در ميان اعراب باديه نشين مي بودند و همواره ازاخبار شما مي پرسيدند اگر هم در ميان شما مي بودند ، جز اندکي قتال نمي کردند
برگزیده از

33:023

زمینه 65, شماره 130

از مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضي بر سر پيمان خويش جان باختند (در جنگ) و بعضي چشم به راهند و هيچ پيمان خوددگرگون نکرده اند
برگزیده از

33:25-27

زمینه 66, شماره 131-133

خدا کافران کينه توز را باز پس زد اينان به هيچ غنيمتي دست نيافتند و، در کارزار مؤمنان را خدا بسنده است زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است [33.25] از اهل کتاب آن گروه را که به ياريشان برخاسته بودند از قلعه هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افکند گروهي را کشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد [33.26] خدا زمين و خانه ها و اموالشان و زمينهايي را که بر آنها پاي ننهاده ايدبه شما واگذاشت و خدا بر هر کاري تواناست [33.27].
برگزیده از

33:050

زمینه 67, شماره 134

اي پيامبر ، ما زناني را که مهرشان را داده اي و آنان را که به عنوان ، غنايم جنگي که خدا به تو ارزاني داشته است مالک شده ايو دختر عموها و دختر عمه ها و دختر داييها و دختر خاله هاي تو را که با تو مهاجرت کرده اند بر تو حلال کرديم ، و نيز زن مؤمني را که خود را به پيامبر بخشيده باشد، هر گاه پيامبر بخواهد او را به زني گيرد اين حکم ويژه توست نه ديگرمؤمنان ما مي دانيم در باره زنانشان و کنيزانشان چه حکمي کرده ايم ، تابراي تو مشکلي پيش نيايد و خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

42:039

زمینه 68, شماره 135

و آنان که چون ستمي به آنها رسد انتقام مي گيرند.
برگزیده از

47:004

زمینه 69, شماره 136

چون با کافران رو به رو شديد ، گردنشان را بزنيد و چون آنها را سخت فرو گرفتيد ، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد آنگاه يا به منت آزاد کنيد يابه فديه تا آنگاه که جنگ به پايان آيدو اين است حکم خدا و اگرخدا مي خواست ، از آنان انتقام مي گرفت ، ولي خواست تا شما را به يکديگر بيازمايد و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نمي کند.
برگزیده از

47:020

زمینه 70, شماره 137

کساني که ايمان آورده اند مي گويند : چرا از جانب خدا سوره اي نازل ، نمي شود (که در آن از جهاد سخن آمده باشد) ? چون سوره اي از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد، آنان را که در دلشان مرضي هست بيني که چون کسي که بيهوشي مرگ بر او چيره شده به تو مي نگرند پس برايشان شايسته تر
برگزیده از

47:035

زمینه 71, شماره 138

سستي نورزيد تا دعوت به مصالحه کنيد شما برتر هستيد و خدا با شماست و از پاداشهايتان نخواهد کاست
برگزیده از

48:15-24

زمینه 72, شماره 139-148

چون براي گرفتن غنايم به راه بيفتيد ، آنان که از جنگ تخلف ورزيده اندخواهند گفت : بگذاريد تا ما هم از پي شما بياييم مي خواهند سخن خدا را دگرگون کنند بگو : شما هرگز از پي ما نخواهيد آمد خدا از پيش چنين گفته است سپس خواهند گفت : بلکه بر ما حسد مي بريد ? نه ، اينان جز اندکي نمي فهمند [48.15] به اعراب باديه نشين که از جنگ تخلف ورزيده اند ، بگو : به زودي ، براي جنگ با مردمي سخت نيرومند فرا خوانده مي شويد که با آنها بجنگيد يا مسلمان شوند اگر اطاعت کنيد خدايتان پاداشي نيکو خواهد داد و اگر ، همچنان که پيش از اين سر بر تافته ايد ، سر برتابيد شما را به عذابي دردآورعذاب مي کند [48.16] بر کور حرجي نيست ، و بر لنگ حرجي نيست و بر بيمار حرجي نيست و هرکه ، از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، او را به بهشتهايي داخل مي کند که درآن نهرها روان است و هر که سر برتابد به عذابي دردآورش عذاب مي کند [48.17] خدا از مؤمنان آن هنگام که در زير درخت با تو بيعت کردند ، خشنود گشت و دانست که در دلشان چه مي گذرد پس آرامش بر آنها نازل کرد و به فتحي نزديک پاداششان داد ،  [48.18] و به غنيمتهايي بسيار که به دست مي آورند و خدا پيروزمند و حکيم است [48.19] خدا به شما وعده غنايم بسيار داده است که به چنگ مي آوريد ، و اين ، غنيمت را زودتر ارزاني داشت و شما را از آسيب مردمان امان بخشيد، تا براي مؤمنان عبرتي باشد و به راه راست هدايتتان کند  [48.20] و غنايم ديگري که هنوز به آنها دست نيافته ايد هر آينه خدا به آن احاطه دارد و او بر هر کاري تواناست [48.21] و اگر کافران با شما به جنگ برخيزند ، پشت کرده بگريزند و ديگر هيچ دوست و ياريگري نمي يابند [48.22] اين سنت خداست که از پيش چنين بوده است و تو در سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت[48.23] اوست که چون در بطن مکه بر آنها پيروزيتان داد ، دست آنها را از شما، ودست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهايي که مي کرديد آگاه و بينا بود [48.24].
برگزیده از

49:015

زمینه 73, شماره 149

مؤمنان (راستین) کساني هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و ديگر شک ، نکرده اند ، و با مال و جان خويش در راه خدا جهاد کرده انداينان راستگويانند
برگزیده از

59:002

زمینه 74, شماره 150

اوست آن خدايي که نخستين بار کساني از اهل کتاب را که کافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمي پنداشتيد که بيرون روند آنها نيز مي پنداشتند حصارهاشان را توان آن هست که در برابر خدا نگهدارشان باشد خدا از سويي که گمانش را نمي کردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افکند ، چنان که خانه هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب مي کردند پس اي اهل بصيرت ، عبرت بگيريد
برگزیده از

59:5-8

زمینه 75, شماره 151-154

هر درخت خرمايي را که بريديد ، يا آن را بر ريشه اش باقي گذارديد ، به فرمان خدا بود تا نافرمانان خوار گردند [59.5] و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتري بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمي سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است [59.6] آن غنيمتي که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است [59.7] نيز غنايم از آن مهاجران فقيري است که از سرزمينشان و اموالشان در طلب ، فضل و خوشنودي خدا رانده شده اند و خدا و پيامبرش را ياري مي کنند ، اينان راستگويانند. [59.8]
برگزیده از

59:014

زمینه 76, شماره 155

آنان همگي با شما جنگ نپيوندند مگر در قريه هايي که بارويشان باشد، يااز پس ديوار آنها سخت با يکديگر دشمنند تو يکدل مي پنداريشان و حال آنکه دلهاشان از هم جداست ، که مردمي بي خردند
برگزیده از

60:009

زمینه 77, شماره 156

جز اين نيست که خدا از دوستي ورزيدن با کساني که با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند يا در بيرون راندنتان همدستي کرده اند شما را باز دارد و هر که با آنها دوستي ورزد از ستمکاران خواهد بود
برگزیده از

61:004

زمینه 78, شماره 157

خدا دوست ، دارد کساني را که در راه او در صفي ، همانند ديواري که اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند ، مي جنگند.
برگزیده از

61:011

زمینه 79, شماره 158

به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد ، و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کنيدو اين براي شما بهتر است ، اگر دانا باشيد
برگزیده از

61:013

زمینه 80, شماره 159

و نعمتي ديگر که دوستش داريد : نصرتي است از جانب خداوند و فتحي نزديک (در جهاد)، و مؤمنان را بشارت ده.
برگزیده از

63:004

زمینه 81, شماره 160

چون آنها را ببيني تو را از ظاهرشان خوش مي آيد ، و چون سخن بگويند به سخنشان گوش مي دهي گويي چوبهايي هستند به ديوار تکيه داده هر آوازي را بر زيان خود مي پندارند ايشان دشمنانند از آنها حذر کن خدايشان بکشد به کجا منحرف مي شوند ?
برگزیده از

64:014

زمینه 82, شماره 161

اي کساني که ايمان آورده ايد ، بعضي از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند از آنها حذر کنيد و اگر عفو کنيد و چشم بپوشيد و گناهشان پوشيده داريد ، خدا آمرزنده و مهربان است
برگزیده از

66:009

زمینه 83, شماره 162

اي پيامبر ، با کفار و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگير، جايگاهشان جهنم است که بد سرانجامي است
برگزیده از

73:020

زمینه 84, شماره 163

پروردگار تو مي داند که تو و گروهي از آنان که با تو هستند نزديک به ، دوثلث شب و نيم شب و ثلث شب را به نماز مي ايستيد و خداست که اندازه شب و روز را معين مي کند و مي داند که شما هرگز حساب آن را نتوانيد داشت پس توبه شما را بپذيرفت و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد مي داند چه کساني از شما بيمار خواهند شد ، و گروهي ديگر به طلب روزي خدا به سفر مي روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مي روند پس هر چه ميسر شود از آن بخوانيد نماز بگزاريد و زکات بدهيد و به خدا قرض الحسنه دهيد و هر خيري را که براي خود پيشاپيش بفرستيد ، آن را نزد خدا خواهيد يافت و آن پاداش بهتر است و پاداشي بزرگ تر است و از خدا آمرزش بخواهيد ، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
برگزیده از

76:008

زمینه 85, شماره 164

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند (الله را) به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند.

VI. پینوشت ها

1 This list was compiled based on the examination of similar lists, the major ones being: 1) Richardson, Don. Secrets of the Koran. Regal, Venture, California 2003, Appendix B, p. 254, «The Koran‹s 109 War Passages,» 2) Winn, Craig. «What did Muhammad have to say about…,» www.ProphetOfDoom.net, accessed 3 May 2004, 3) Bailey, Rev. Richard P. «Jihad: The Teaching of Islam From Its Primary Sources–The Quran and Hadith,» http://Answering-Islam.org/Bailey/jihad.html, accessed 4 May 2004, and 4) various chapters of Goel, Sita Ram. The Calcutta Quran Petition, Voice Of India, New Delhi 1999, 3rd edition (online: www.voi.org/books).

2 To make the text more readable, consider using the Browser’s View Menu Text Size option.

Also, a version of this list with different formatting is found at: www.Angelfire.com/Moon/YoelNatan/KoranWarPassagesFormat.htm.

3 Various English translations of the Koran can be found online, e.g. at www.QuranBrowser.com.

4 Copyright © 2004 by Yoel Natan. This list may be distributed and printed freely with proper attribution: «Compiled by Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info.» If you modify this list, please mention Yoel Natan, 2004, www.Yoel.Info, in a footnote. Thank-you!
منبع +

برگردان به فارسی: آرش بیخدا

نویسنده قرآن کیست؟ بخش نخست

نویسنده – ابوالقاسم

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

چه کسی قرآن را نوشته است؟

بخش نخست

«اگر انسانی با قطعیت آغاز کند، به شک خواهد رسید، اما اگر با شک آغاز کند، به یقین خواهد رسید» فرانسیس بیکن (1561-1626)

[نقل شده از Milestones of Science by Curt Suplee, p.70, National Geographic Society, 2000]

[هشدار، خواندن این نوشتار ممکن است باعث کدورت خاطر برخی از خوانندگان شود. نویسنده هیچ مسئولیتی را در قبال صدمات روحی و غیر روحی ناشی از خواندن این نوشتار بر عهده نمیگیرد. این نوشتار را با مسئولیت خود بخوانید.]

چکیده

این نوشتار بطور دقیقی به کنکاش پیرامون نوشته شدن قرآن میپردازد و نگاه تازه ای است بر قرآن. این استفسار بر واقعیت های تاریخی و استدلالهای منطقی استوار خواهد بود. بنابر این روش ما در بررسی های خود با روشی که معمولاً باورمندان به قرآن دارند و بدون پرس و جو قرآن را برخاسته از ریشه های الهی میدانند در اختلاف شدید خواهد بود. با تحلیل کردن، موشکافی کردن و تفسیر دقیق مفاد قرآن، احادیث و سیره محمد، نویسنده کسانی را مشخص می‌کند که بدون شک در تشکیل ساختار و نوشتن قرآن نقش داشته اند. این الله نبود که قرآن را نوشت، و حتی محمد نیز خود به نتنهایی اینکار را انجام نداده است. قرآن ساخته یک شخص نیست. افراد زیادی در ترکیب، نوشتن، اصلاح کردن، حذف کردن و اضافه کردن آیات قرآنی نقش داشته اند. مهمترین اشخاصی که در نگارش قرآن نقش داشته اند، امرؤ القیس، زید بن امر، حسان ابن ثابت، سلمان، بحیرا، ابن ضمته، ورقه و عبید بن کعب بوده اند. خود شخص محمد در ساختن تعداد محدودی از آیات قرآن نقش داشته است، اما احتمالاً کسی که بیش از دیگران بر روی محمد نفوذ داشته است و به محمد انگیزه اختراع اسلام و نوشتن قرآن را داده است، زید بن امر بوده باشد که از مبلغین حنفیسم بوده است. محمد بعدها دیدگاه حنفی زید را به اسلام آورده است و آنرا بازنویسی کرده است. به همین دلیل این نظریه که اسلام دین جدیدی نیست کاملاً درست است، اما کشف مهم این است که قرآن کلام الله نیست بلکه کتابی نوشته دست بشر است که محمد آنرا بعنوان آخرین گفتار الله با انسانیت مطرح کرده است. جنبه ای دیگر از این نوشتار مهم آن است که از میان ادیان باستانی که نویسندگان قرآن از آنها اقتباس میکردند، شاید، رسوم صابئین از دیگران اهمیت بیشتری داشته باشند. در واقع مراسم نماز خواندن در 5 نوبت و هنچنین 30 روز روزه گرفتن از رسوم صابئین بوده است. بنابر این قرآن مجموعه از کتابهای دینی متعددی است که در زمان محمد وجود داشته اند. این درواقع محمد بود، و نه الله که نکاتی را از این کتابهای مختلف گزینش کرد و به یکدیگر چسباند و قرآن را بوجود آورد. علی رغم اینکه افراد زیادی در شکل گیری قرآن نقش داشتند، محمد به بیان روشن و صریح سردبیر اصلی قرآن شد.

پیشگفتار

در دین اسلام تردید پیرامون ریشه الهی نویسندگی قرآن، کفری جدی و بزرگ به شمار میرود. یک مسلمان ممکن است تنها به دلیل اینکه به اندازه یک اتم به اعتبار قرآن شک کند به مرگ محکوم شود. قرآن بالاتر از همه چیز قرار دارد. در تمام خلقت الله چیزی مقدس تر از قرآن وجود ندارد. اما انسان به دلیل بودن آنچه که هست، همواره در چون و چرا و فضولی به سر میبرد. من شک کردن به اعتبار و صحت قرآن را از همان ابتدای دوران کودکی ام آغاز کردم، از زمانی که بگونه ای رسمی قرائت قرآن به من معرفی شد. من یکی دو سال عمر خود را در مسجد محلی منطقه سکونتمان، زیر نظر یک «حجر» (معلم علوم اسلامی) صرف کردم تا تعداد کمی از آیات ابتدائی قرآن را بیاموزم. این معلم دینی قرآن را در حالی به ما می آموخت که چوب خیزرانی را در دست داشتکه همواره برق میزد، زیرا او هر روز قبل از اینکه دانش آموزانش (مریدانش) به کلاس درس بیایند آنرا روغن مالی میکرد. من میتوانم تضمین کنم که هیچیک از ما هرگز مطالعه قرآن را دوست نداشت. اینکار خسته کننده ترین و دردآور ترین کاری بود که ما در دوران کودکیمان انجام میدادیم. ما تنها همانند یک طوطی بخش هایی از آیات قرآن را بدون اینکه هرگز معنی آنها را بفهمیم حفظ میکردیم. حتی خود حجر نیز معنی این آیات را نمیدانست. هرگاه ما در مورد برخی از آیات پرسشی را مطرح میکردیم پاسخ ما چند ضربه از آن چوب خیزران بود. آموختن قرآن برای ما همراه با کودک آزاری و تنبیه های بدنی بود. در وجود ما تنفر و انزجاری نسبت به قراعت قرآن بطور اخص و همچنین تنفری شدید از ملایان بطور اعم پدید آمده بود.

بعدها وقتی من دانشگاه را ترک گفتم و کار کردن را آغاز کردم، یکی از همکارانم نسخه ای از برگردان انگلیسی قرآن نوشته شده توسط یوسف علی را به من داد. همکار من از تبلیغیون (مبلغن دینی) سرسخت اسلام بود و از من خواست که من حتماً این ترجمه را به دقت بخوانم. او گفت میگفت یقیناً اگر پیام حقیقی قرآن را درک کنم، زندگی من برای همیشه به سمتی خوب تغییر خواهد کرد و روی این مسئله بسیار تاکید داشت. من از روی بی میلی آغاز به خواندن این برگردان انگلیسی از قرآن کردم، آیه به آیه، بخش به بخش، هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر شگفت زده، آشفته و متحیر، گیج و بی میل میشدم. من نمیتوانستم باور کنم که آن کتاب که قرار است نوشته بخشنده ترین و مهربان ترین الله باشد، بتواند به مقدار وحشتناکی مملو از تنفر، ترور، دستور به قتل، جنگ، کینه توزی، و بیش از همه مجوزی برای نابودی تمام کسانی که به نگرش قرآن به جهان باور ندارند باشد. البته آیاتی اندکی نیز وجود داشتند که بسیار شاعرانه بودند، به شیوه ای زیبا واژه نویسی شده بودند و برخی اوقات غنی از معارف روحانی بودند. به غیر از این مقدار کم از «چیزهای خوب»، من باقی قرآن را که بخش اعظم آنرا نیز تشکیل میداد سرشار از یاوه گویی، و آیات شرم آوری که به باورمندان دستور قتل جنگ بی امان (جهاد) علیه ناباوران را میدهد یافتم. چگونه ممکن است اللهی بخشنده و مهربان چنین کتاب بدخو که زباله ای بیش نیست و راهنمای کامل ترور و جنگ و غارت است بنویسد؟ وقتی که همکار تبلیغی من از من پرسید که کار قرآن خواندن من به کجا کشیده است، به او پاسخ دادم که دارد خوب پیش میرود، به او گفتم که چیزهای شگفت انگیز بسیاری را در قرآن کشف کرده ام که هرگز فکر نمیکردم در قرآن وجود داشته باشند. او لبخندی زد و گفت «قرآن شگفت انگیز و نیکو است، مگر نه؟»، به او گفتم «آری اینگونه است، قرآن بدون هیچ شکی شگفت انگیز است!».

چند سال بعدتر من مطالعه و کنکاش عمیقی را بر روی قرآن آغاز کردم. با مراجعه به برگردان های دیگر و خواندن کتابهای تفسیر، من بارها و بارها قرآن را خواندم تا اطمینان حاصل کنم که آنچه مترجمین ترجمه کرده اند، مطلقاً درست بوده است یا نه. هرچه بیشتر با قرآن آشنا میشدم بر آشفتگی، بر انگیختگی و خشم من افزوده میشد، زیرا احساس میکردم که به شدت قربانی دین مرگبار و کشنده ای شده ام که از از زمان تولدم بر من تحمیل شده است. چیزهایی که در قرآن خواندم آنقدر مرا متحیر کرد که من میخواستم پاسخی به پرسشهای درونیم بیابم- «واقعاً چه کسی قرآن را نوشته است؟»، مدتها و سالهایی مملو از کار و تلاش سخت و طاقت فرسا طول کشید تا من به پاسخ این پرسش دست یافتم. این نوشتار تلاش میکند که به این پرسش پاسخ دهد. من مدتها قصد نوشتن این نوشتار را داشتم و اکنون، و هم اکنون پس از نوشتن آن، احساس میکنم که شما نیز باید در این زمینه کنکاش کنید، «چه کسی قرآن را نوشته است؟»

من در حین بررسی هایم دریافتم که افراد زیادی در ساختن و جمع آوری قرآن نقش داشته اند. که این افراد برای اکثریت غالب مسلمانان ناشناخته هستند و در اعماق قرآن دفن شده اند. احادیث و سیرت اسناد متعددی را به ما تقدیم میکنند تا الهی بودن قرآن را انکار کنیم. من گمان میکنم جا زدن الله بعنوان نویسنده قرآن از دروغهای کلانی است که برای بیش از یک هزاره به انسانیت تلقین شده است. ما به یقین میتوانیم بگوییم که حتی این تنها محمد نبوده است که دست به نوشتن قرآن زده است. در واقع بیشتر قرآن یا بطور مستقیم توسط افراد دیگری نوشته شده بود یا از افراد دیگری الهام گرفته شده بود. افراد قابل توجه در میان این افراد از این قرارند:

  • امرؤ القیس – از شاعران باستانی عربستان که چند دهه قبل از تولد محمد مرده بود.
  • زید بن ‏عمرو بن نفیل – از «مرتد» های زمان خودش بود که از حنفاء بود آیین حنفی را ترویج میکرد.
  • لبید (بن ربیعه) – شاعری دیگر.
  • حسان بن ثابت – شاعر رسمی محمد.
  • سلمان فارسی – مشاور و رازدار محمد.
  • بحیرا – یک کشیش نسطوری مسیحی کلیسای سوریه.
  • جابر – همسایه مسیحی محمد.
  • ابن قمطه – یک برده مسیحی.
  • خدیجه – نخستین همسر محمد.
  • ورقة بن نوفل (بن أسد بن العزى) – پسر عمه خدیجه.
  • ابی بن کعب – منشی محمد و کاتب قرآن.
  • خود محمد.
  • گروه ها و افراد دیگری نیز در در اینکار نقش داشتند، آنها از این قرارند:
  • صابئین
  • عایشه – همسر خوردسال محمد.
  • عبدالله بن سلام بن الحارث – یک یهودی که اسلام آورده بود.
  • مخیرق – خاخام یهودی که اسلام آورده بود.

البته لیست من در مورد نویسندگان احتمالی قرآن جامع و کامل نیست. ممکن است افراد دیگری نیز در نوشتن قرآن دست داشته باشند که من حتی نام آنها را نیز نشندیه باشم. اما برای یک بحث جمع و جور لیست بالا باید کافی باشد. در این نوشتار من پیرامون بخشهایی از قرآن که این افراد در نوشته شدن آنها نقش داشته اند خواهم پرداخت.

حال برای فهم قرآن و نویسندگانش، پیش از هرچیز ما باید پیشینه محمد را درک کنیم، کسی که قرار است بهترین مخلوق الله باشد.

پیشینه شرک آمیز محمد

در تاریخ ثبت شده است که حتی عبدالمطلب عموی محمد نیز که سرپرستی او را بر عهده گرفت تا آخرین لحظه مرگ خود اسلام نیاورد. عموی دیگر محمد عبدالعزی نام داشت که محمد بعدها فرنام ابولهب را به وی داد. عزی یکی از بتهای اعراب است (سوره نجم آیه 19 در مورد این بت سخن گفته است)، هرگاه خاندان محمد مشرک نمیبودند، عبدالمطلب پدر بزرگ محمد نام فرزند خود را عبدالعزی (بنده عزی) نمیگذاشت. از این گذشته افسانه حنفی بودن و طرفدار ابراهیم بودن محمد بیشتر مبتنی بر این است که محمد از نسل ابراهیم است و ابراهیم به عربستان آمده است، حال آنکه ابراهیم اساساً شخصیتی تاریخی نیست و از اسطوره های یهودی است اما حتی همان اسطوره های یهودی هم به هیچ عنوان موافق با آن نیستند که ابراهیم به عربستان آمده باشد. بنابر این روشن است که ادعای یکتاپرست بودن محمد کاملاً تخیلی است خود قرآن نیز محمد را از گمراهانی نامیده است که هدایت شده اند (سوره ضحی آیه 93). توضیح از مترجم

این حقیقت مطلقی است که محمد از والدین مشرک متولد شده بود. پدرش عبدالله و مادرش آمنه هردو مشرک بودند و بتهای مختلفی را میپرستیدند. محمد تمامی دوران کودکی اش (احتمالاً تا زمانی که دهه دوم زندگانیش را میگذراند) در شرک گذراند. برای مسلمانان امروزی هضم این واقعیت بسیار دشوار است، اما مشرک بودن محمد و پیشینه شرک آمیز او توسط هشام بن الکلبی افشا شده است. در برگ 17 ام کتاب مهم او، کتاب الاصنام (کتاب بت ها) او نوشته است:

برای ما نقل شده است که رسول الله یکبار به عزی اشاره کرده است و گفته است «من گوسفند سفیدی را در زمانی که پیرو دین مردمانم بودم برای عزی قربانی کردم».

محمد در گفته بالا، به روشنی پیشینه خود و گرایش اش به شرک که دین قریش بوده است را نشان داده است.

در آغاز محمد حتی برخی از خدایان (یا بت های) مشرکین را ستایش کرده است و در این حادثه موافقت خود را با قریش در اینکه این خدایان اطرافیان و نمایندگان الله هستند (و شفاعتشان مورد پذیرش الله است) نشان داده است. هشام ابن الکلبی در همان برگ نوشته است:

از رسوم قریش این بود که دور کعبه طواف میکردند و میگفتند:

  • به اللات و العزی
  • و منات، سومین بت کناری
  • که براستی آنها برترین زنانند
  • که شفاعت آنها باید جستجو شود.

این بت ها همچنین «دختران الله» خوانده میشدند و بعنوان کسانی که در مقابل خدا شفاعت مردم را میکنند شناخته میشدند. وقتی که رسول الله مبعوث شده بود، خداوند در مورد آنها به او اینگونه وحی کرده است:

سوره نجم آیات 19 تا 22

أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى؛ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى؛أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى؛تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى؛ إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى.

به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزّى»…؛ و «منات» كه سوّمين آنهاست (دختران خدا هستند)؟!؛ آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! (در حالى كه بزعم شما دختران كم ارزش‏ترند!)؛ در اين صورت اين تقسيمى ناعادلانه است! اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته‏ايد (نامهايى بى‏محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بى‏اساس و هواى نفس پيروى مى‏كنند در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است!

وقتی که محمد بالغ شد و به نشست سالانه شاعران در عکاظ رفت، به شدت تحت تاثیر افکار، فصاحت، عواطف، آزاد اندیشی و انسانگرایی که از اشعار بسیاری از آن شاعران تراوش میکرد قرار گرفت و به شدت تکان خورد. او از همان دوران آغاز به تردید در بت پرستی کرد و ایده جدید یک خدای واحد را آغاز کرد، یک خدای خالق، خدای شبیه به همان ایده ای که یهودیان و مسیحیان دورانش داشتند. اما او بر سر اینکه خدای او باید کدام خدا باشد دچار گیجی شده بود. الله (خدای ماه، نماد اسلام به دلیل همین مسئله یک هلال ماه است) یکی از خدایان آن دوران بود که بزرگترین خدای مشرکین بود. تنها خطای مشرکین این بود که در کنار این الله، خدایان و الهه های کوچکتری همچون، حبل، اللات، العزی، منات و غیره را نیز میپرستیدند و آنها را شفاعت دهندگان میپنداشتند. بنابر این در ابتدای کار، ایده الله از ذهن محمد به دور بود. افزون بر این در آن زمان جادوگران، پیشگویان و کاهنان و حتی شیطان پرستان به الله قسم میخوردند. بنابر این محمد این را بسیار پست دانست که خدایش را الله بداند.

در آن دوران شرک آمیز، مردم یمن خدایی را میپرستیدند که نامش الرحمن بود. محمد برای مدتی نام الرحمن را برای خدایش بجای الله برگزید. بطور تصادفی این نام همچنین نامی برای خدا در دوران تلمودی به برای یهودیان بود (Noldeke: The Koran, The Origins of the Koran, p.5). محمد با زیرکانه خیال کرد که با استفاده کردن از واژه الرحمن میتواند هم یهودیان را و هم مشرکین را به پذیرش دینش علاقه مند کند.

اما زمانی که او خود را رسول الرحمن معرفی کرد، مکیان هم گیج شدند. قریشیان هیچ الرحمنی بجز الرحمن یمامه را نمیشناختند (برخی از نویسندگان نوشته اند که الرحمن در یمن بود). برای تحقیق در مورد ادعای محمد، قریش نمایندگانی را به نزد یهودیان مدینه فرستادند، همانگونه که آنها میپنداشتند، الرحمن واقعا یک خدا در یمن یا یمامه بود. تاریخ نویس اسلامی ابن سعد مینویسد (Ibn Sa’d, vol.i, pp.189-190):

«قریش نضر بن الحارث و عقبه بن ابی معیط و چند نفر دیگر را به نزد یهودیان یثرب فرستاد تا از یهودیان در مورد محمد پرسش کنند. آنان به مدینه آمدند و به یهودیان گفتند: ما به نزد شما آمده ایم زیرا اتفاق مهمی در میان ما افتاده است. یتیمی بیچاره که ادعای بزرگی میکند، خود را رسول الرحمن میخواند، در حالی که ما هیچ الرحمانی را نمیشناسیم به غیر از الرحمن یمامه. آنها گفتند، به ما مشخصات او را بگویید. نمایندگان قریش مشخصات ظاهری محمد را به آنها گفتند. یهودیان پرسیدند در میان شما چه کسانی هواداران او هستند؟ نمایندگان قریش گفتند اشخاص فروتر میان ما، ناگهان یکی از علمای آنان خندید و گفت او پیامبری است که در کتابهای ما ویژگیهای او آمده است. ما همچنین میدانیم که مردمش در مقابل او بسیار خصمانه خواهند بود.»

وقتی ما با ذهنی بی طرف قرآن را میخوانیم، میبینیم که 50 سوره نخستین (به ترتیب نزول نه ترتیب فعلی قرآن) به خوبی نشان میدهند که محمد در مورد انتخاب، الرحمن، خدا و الله هنوز تردید دارد و گیج است. او بسیار در اینکه چه کسی را باید بعنوان خدای خویش برگزیند شکاک بود. این خلاصه ای است از 50 سوره نخستین و تفکر محمد در مورد خدایش:

تنها رب – 68, 92, 89, 94, 100, 108, 105, 114, 97, 106, 75 (11 سوره).

الرحمن و رب – 55, 36 (2 سوره).

الرحمن، الله و رب – 96, 73, 74, 81, 87, 53, 85, 50, 38, 7, 72, 25, 35, 56, 26, 27, 28, 17 (18 سوره).

این مسئله نوسان، دو دلی، نادانی و گیجی محمد را در مورد خدایش نشان میدهد. قرآن نیز این مسئله را تایید میکند که وقتی محمد آغاز به تبلیغ دینش کرد، گیج و نا آگاه بود و چیز زیادی در مورد دین نمیدانست. این چیزی است که قرآن میگوید:

سوره ضحی آیه 93:

وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى.
و تو را گمشده يافت و هدايت كرد؟
در گذشته محمد از غافلین بوده است!

سوره یوسف آیه 3

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ.
ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن -كه به تو وحى كرديم- بر تو بازگو مى‏كنيم؛ و مسلّماً پيش از اين، از آن خبر نداشتى!
سوره شوری آیه 52

وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ.

همان گونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز روحى را بفرمان خود وحى كرديم؛ تو پيش از اين نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى)؛ ولى ما آن را نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم؛ و تو مسلّماً به سوى راه راست هدايت مى‏كنى.

بسیار خوب، حال محمد چگونه در مورد بنیادها و اصول دین تازه اش آموخت؟

منبع +

اسلام در قانون اساسی جمهوری اسلامی

توسط – آرش بیخدا

تقدیم به کسانی که فکر میکنند جمهوری اسلامی اسلامی نیست. در قانون اساسی فعلی واژه اسلام 150 بار تکرار شده است، و این دستکم نشان میدهد در تئوری ساختار و بنیاد حکومت بر اسلام است.

قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران

اصل 1

حكومت ايران جمهوري اسلامي است كه ملت ايران، بر اساس اعتقاد ديرينه‏اش به حكومت حق و عدل قرآن، در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آيت‏ الله‏العظمي امام خميني، در همه‏پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي برابر با اول و دوم جماديالاولي سال يكهزار و سيصد و نود و نه هجري قمري با اكثريت 98/2% كليه كساني كه حق رأي داشتند، به آن رأي مثبت داد.

اصل 2

جمهور اسلامي، نظامي است بر پايه ايمان به:‏

 1 – خداي يكتا (لااله‏الاالله) و اختصاص حاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در باربر امر او.

 2 – وحي‏ الهي و نقش بنيادي آن در بيان قوانين.

 3 – معاد و نقش سازنده آن در سير تكاملي انسان به سوي خدا.

 4 – عدل خدا در خلقت و تشريع.

 5 – امات و رهبري مستمر و نقش اساسي آن در تداوم انقلاب اسلام.

 6 – كرامت و ارزش والاي انسان و آزادي توأم با مسئوليت او در برابر خدا، كه از راه‏‏:

 الف – اجتهاد مستمر فقهاي جامع‏الشرايط بر اساس كتاب و سنت معصومين سلام‏الله عليهم اجمعين،

 ب – استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته بشري و تلاش در پيشبرد آنها،

 ج – نفي هر گونه ستمگري و ستم‏كشي و سلطه‏گري و سلطه‏پذيري،

 قسط و عدل و استقلال سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و همبستگي ملي را تأمين ميكند.

اصل 3

دولت جمهور اسلامي ايران موظف است براي نيل به اهداف مذكور در اصل دوم، همه امكانات خود را براي امور زير به كار برد:

 1 – ايجاد محيط مساعد براي رشد فضاإل اخلاقي بر اساس ميان و تقوي و مبارزه با كليه مظاهر فساد و تباهي.

 2 – بالا بردن سطح آگاهيهاي عمومي در همه زمينه‏هاي با استفاده صحيح از مطبوعات و رسانه‏هاي گروهي و وسايل ديگر.

 3 – آموزش و پرورش و تربيت بدني رايگان براي همه در تمام سطوح، و تسهيل و تعميم آموزش عالي.

 4 – تقويت روح بررسي و تتبع و ابتكار در تمام زمينه‏هاي علمي، فني، فرهنگي و اسلامي از طريق تأسيس مراكز تحقيق و تشويق محققان.

 5 – طرد كامل استعمار و جلوگيري از نفوذ اجانب.

 6 – محو هر گونه استبداد و خودكامگي و انحصارطلبي.

 7 – تأمين آزاديهاي سياسي و اجتماعي در حدود قانون.

 8 – مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خويش.

 9 – رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براي همه، در تمام زمينه‏هاي مادي و معنوي.

 10 – ايجاد نظام اداري صحيح و حذف تشكيلات غير ضرور.

 11 – تقويت كامل بنيه دفاع ملي از طريق آموزش نظامي عمومي براي حفظ استقلال و تماميت ارضي و نظام اسلامي كشور.

 12 – پيريزي اقتصادي صحيح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامي جهت ايجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محروميت در زمينه‏هاي تغذيه و مسكن و كار و بهداشت و تعميم بيمه.

 13 – تأمين خودكفايي در علوم و فنون صنعت و كشاورزي و امور نظامي و مانند اينها.

 14 – تأمين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضايي عادلانه براي همه و تساوي عموم در برابر قانون.

 15 – توسعه و تحكيم برادري اسلامي و تعاون عمومي بين همه مردم.

 16 – تنظيم سياست خارجي كشور بر اساس معيارهاي اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمان و حمايت بي‏دريغ از مستضعفان جهان.

اصل 4

اكليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاء شوراي نگهبان است.

اصل 5

(1) در زمان غيب حضرت ولي عصر «عجل الله تعالي فرجه» در جمهوري اسلامي ايران و ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است كه طبق اصل يكصد و هفتم عهده‏دار آن ميگردد.

( 1 – اصل سابق:  اصل پنجم : در زمان غيبت حضرت ولي عصر، عجل‏الله تعالي فرجه، در جمهوري اسلامي ايران ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با قتوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است، كه اكثريت مردم او را به رهبري شناخته و پذيرفته باشند و در صورتي كه هيچ فقيهي داراي چنين اكثريتي نباشد رهبر يا شوراي رهبري مركب از فقهاي واجد شرايط بالا طبق اصل يكصد و هفتم عهده‏دار آن ميگردد. )

اصل 6

در جمهوري اسلامي ايران امور كشور بايد به اتكاء آراء عمومي اداره شود، از راه انتخابات، انتخاب رييس جمهور، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، اعضاي شوراها و نظائر اينها، يا از راه همه‏پرسي در مواردي كه در اصول ديگر اين قانون معين ميگردد.

اصل 7

طبق دستور قرآن كريم: «و امرهم شوري بينهم» و «شاورهم فيالامر» شوراها، مجلس شوراي اسلامي، شوراي استان، شهرستان، شهر، محل، بخش، روستا و نظائر اينها از اركان تصميم‏گيري و اداره امور كشورند.

موارد، طرز تشكيل و حدود اختيارات و وظايف شوراها را اين قانون و قوانين ناشي از آن معين ميكند.

اصل 8

در جمهوري اسلامي ايران دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر وظيفه‏اي است همگاني و متقابل بر عهده مردم نسبت به يكديگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرايط و حدود و كيفيت آن را قانون معين ميكند.

«والموُمنون و الموُمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف وينهون عن‏المنكر».

اصل 9

در جمهروي اسلامي ايران آزادي و استقلال و وحدت و تماميت اراضي كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد يا گروه يا مقامي حق ندارد به نام استفاده از آزادي، به استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي و تماميت ارضي ايران كمترين خدشه‏اي وارد كند و هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزاديهاي مشروع را، هر چند با وضع قوانين و مقررات، سلب كند.

اصل 10

از آنجا كه خانواده واحد بنيادي جامعه اسلامي است، همه قوانين و مقررات و برنامه‏ريزيهاي مربوط بايد در جهت آسان كردن تشكيل خانواده، پاسداري از قداست آن و استواري روابط خانوادگي بر پايه حقوق و اخلاق اسلامي باشد.

اصل 11

به حكم آيه كريمه «ان هذه امتكم امه واحده و اناربكم فاعبدون» همه مسلمانان يك امت‏اند و دولت جمهوري اسلامي ايران مظوف است سياست كلي خود را بر پايه اإتلاف و اتحاد ملل اسلامي قرار دهد و كوشش دير به عمل آورد تا وحدت سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان اسلام را تحقق بخشد.

اصل 12

دين رسمي ايران، اسلام و مذهب جعفري اثنيعشري است و اين اصل الي‏الابد غير قابل تغيير است و مذاهب ديگر اسلامي اعم از حنفي، شافعي، مالكي، حنبلي و زيدي داراي احترام كامل ميباشند و پيروان اين مذاهب در انجام مراسم مذهبي، طبق فقه خودشان آزادند و در تعليم و تربيت ديني و احوال شخصيه (ازدواج، طلاق، ارث و وصيت) و دعاوي مربوط به آن در دادگاه‏ها رسميت دارند و در هر منطقه‏اي كه پيروان هر يك از اين مذاهب اكثريت داشته باشند، مقررات محلي در حدود اختيارات شوراها بر طبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پيروان ساير مذاهب.

اصل 13

ايرانيان زرتشتي، كليمي و مسيحي تنها اقليتهاي ديني شناخته مي‏شوند كه در حدود قانون در انجام مراسم ديني خود آزادند و در احوال شخصيه و تعليمات ديني بر طبق آيين خود عمل ميكنند.

اصل 14

به حكم آيه شريفه «لاينهاكم‏الله عن‏الدين لم يقاتلوكم فيالدين و لم‏يخرجوكم‏ من دياركم‏ ان تبروهم و تقسطوااليهم ان‏الله يحب‏المقسطين» دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند. اين اصل در حق كساني اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطإه و اقدام نكنند.

اصل 15

زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارس است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه‏هاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.

اصل 16

از آنجا كه زبان قرآن و علوم و معارف اسلامي عربي است و ادبيات فارسي كاملا با آن آميخته است اين زبان بايد پس از دوره ابتدايي تا پايان دوره متوسطه در همه كلاسها و در همه رشته‏ها تدريس شود.

اصل 17

مبداء تاريخ رسمي كشور هجرت پيامبر اسلامي (صليالله عليه و آله وسلم) است و تاريخ هجري شمسي و هجري قمري هر دو معتبر است، اما مبناي كار ادارات دولتي هجري شمسي است. تطعيل رسمي هفتگي روز جمعه است.

اصل 18

پرچم رسمي ايران به رنگهاي سبز و سفيد و سرخ با علامت مخصوص جمهوري اسلامي و شعار «الله اكبر» است.

اصل 19

مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.

اصل 20

همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت و موازين اسلام برخوردارند.

اصل 21

دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعايت موازين اسلامي تضمين نمايد و امور زير را انجام دهد:

 1 – ايجاد زمينه‏هاي مساعد براي رشد شخصيت زن و احيا حقوق مادي و معنوي او.

 2 – حمايت مادران، بالخصوص در دوران بارداري و حضانت فرزند، و حمايت از كودكان بي‏سرپرست.

 3 – ايجاد دادگاه صالح براي حفظ كيان و بقاي خانواده.

 4 – ايجاد بيمه خاص بيوگان و زنان سالخورده و بي‏سرپرست.

 5 – اعطاي قيمومت فرزندان به مادران شايسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولي شرعي.

اصل 22

حيثيت، جان، مال، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردي كه قانون تجويز كند.

اصل 23

تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نميتوان به صرف داشتن عقيده‏اي مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل 24

نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد تفصيل آن را قانون معين ميكند.

اصل 25

بازرسي و نرساندن نامه‏ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع ست مگر به حكم قانون.

اصل 26

احزاب، جمعيت‏ها، انجمن‏هاي سياسي و صنفي و انجمنهاي اسلامي يا اقليتهاي ديني شناخته شده آزادند، مشروط به اين كه اصول استقلال، آزادي، وحدت ملي، موازين اسلامي و اساس جمهور اسلامي را نقض نكنند. هيچكس را نميتوان از شركت در آنها منع كرد يا به شركت در يكي از آنها مجبور ساخت.

اصل 27

تشكيل اجتماعات و راه‏پيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است.

اصل 28

هر كس حق دارد شغلي را كه بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومي و حقوق ديگران نيست برگزيند.

دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون، براي همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوي را براي احراز مشاغل ايجاد نمايد.

اصل 29

برخورداري از تأمين اجتماعي از نظر بازنشستگي، بيكاري، پيري، ازكارافتادگي، بي‏سرپرستي، در راه ‏ماندگي، حوادث و سوانح، نياز به خدمات بهداشتي درماني و مراقبتهاي پزشكي به صورت بيمه و غيره، حقي است همگاني.

دولت موظف است طبق قوانين از محل درآمدهاي عمومي و درآمدهاي حاصل از مشاركت مردم، خدمات و حمايتهاي مالي فوق را براي يك يك افراد كشور تأمين كند.

اصل 30

دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش ميدهد.

اصل 31

داشتن مسكن متناسب با نياز، حق هر فرد و خانواده ايراني است. دولت موظف است با رعايت اولويت براي آنها كه نيازمندترند به خصوص روستانشينان و كارگران زمينه اجراي اين اصل را فراهم كند.

اصل 32

هيچكس را نميتوان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين ميكند در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 33

هيچكس را نميتوان از محل اقامت خود تبعيد كرد يا از اقامت در محل مورد علاقه‏اش ممنوع يا به اقامت در محلي مجبور ساخت، مگر در مواردي كه قانون مقرر ميدارد.

اصل 34

دادخواهي حق مسلم هر فرد است و هر كس ميتواند به منظور دادخواهي به دادگاه‏هاي صالح رجوع نمايد. همه افراد ملت حق دراند اين گونه دادگاه‏ها را در دسترس داشته باشند و هيچكس را نميتواند از دادگاهي كه به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع كرد.

اصل 35

در همه دادگاه‏ها طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايندو اگر تواناي انتخاب وكيل را نداشته باشند بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

اصل 36

حكم به مجازات و اجراء آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل 37

اصل، برائت است و هيچكس از نظر قانون مجرم شناخته نميشود، مگر اين كه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.

اصل 38

هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار يا سوگند، مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است.

متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 39

هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زنداني يا تبعيد شده، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است.

اصل 40

هيچكس نميتواند اعمال حق خويش را وسيله اضرار به غير يا تجاوز به منافع عمومي قرار دهد.

اصل 41

تابعيت كشور ايران حق مسلم هر فرد ايراني و دولت نميتواند از هيچ ايراني سلب تابعيت كند، مگر به درخواست خود او يا در صورتي كه به تابعيت كشور ديگري درآيد.

اصل 42

اتباع خارجه ميتوانند در حدود قوانين به تابعيت ايران در آيند و سلب تابعيت اينگونه اشخاص در صورتي ممكن است كه دولت ديگري تابعيت آنها را بپذيرد يا خود آنها درخواست كنند.

اصل 43

براي تأمين استقلال اقتصادي جامعه و ريشه‏كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاي انسان در جريان رشد، با حفظ آزادي او، اقتصاد جمهوري اسلامي ايران بر اساس ضوابط زير استوار ميشود:

1 – تأمين نيازهاي اساسي: مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم باري تشكيل خانواده براي همه.

 2 – تأمين شرايط و امكانات كار براي همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كساني كه قادر به كارند ولي وسايل كار ندارند، در شكل تعاوني، از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‏هاي خاص منتهي شود و نه دولت را به صورت يك كارفرماي بزرگ مطلق درآورد. اين اقدام بايد با رعايت ضرورت‏هاي حاكم بر برنامه‏ريزي عمومي اقتصاد كشور در هر يك از مراحل رشد صورت گيرد.

 3 – تنظيم برنامه اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتوا و ساعت كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي‏، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعال در رهبري كشور و افزايش مهارت و ابتكار داشته باشد.

 4 – رعايت آزادي انتخاب شغل، و عدم اجبار افراد به كاري معين و جلوگيري از بهره‏كشي از كار ديگري.

 5 – منع اضرار به غير و انحصار و احتكار و ربا و ديگر معاملات باطل و حرام.

 6 – منع اسراف و تبذير در همه شإون مربوط به اقتصاد، اعم از مصرف، سرمايه‏گذاري، توليد، توزيع و خدمات.

 7 – استفاده از علوم و فنون و تربيت افراد ماهر به نسبت احتياج براي توسعه و پيشرفت اقتصاد كشور.

 8 – جلوگيري از سلطه اقتصادي بيگانه بر اقتصاد كشور.

 9 – تأكيد بر افزايش توليدات كشاورزي، دامي و صنعتي كه نيازهاي عمومي را تأمين كند و كشور را به مرحله خودكفايي برساند و از وابستگي برهاند.

اصل 44

نظام اقتصادي جمهور اسلامي ايران بر پايه سه بخش دولتي، تعاوني و خصوصي با برنامه‏ريزي منظم و صحيح استوار است.

 بخش دولتي شامل كليه صنايع بزرگ، صنايع مادر، بازرگاني خارجي، معادن بزرگ، بانكداري، بيمه، تأمني نيرو، سدها و شبكه‏هاي بزرگ آبرساني، راديو و تلويزيون، پست و تلگراف و تلفن، هواپيمايي، كشتيراني، راه و راه‏آهن و مانند اينها است كه به صورت مالكيت عمومي و در اختيار دولت است.

 بخش خصوصي شامل آن قسمت از كشاورزي، دامداري، صنعت، تجارت و خدمات ميشود كه مكمل فعاليتهاي اقتصادي دولتي و تعاوني است.

 مالكيت در اين سه بخش تا جايي كه با اصول ديگر اين فصل مطابق باشد و از محدوده قوانين اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادي كشور گردد و مايه زيان جامعه نشود مورد حمايت قانون جمهوري اسلامي است.

 تفصيل ضوابط و قلمرو و شرايط هر سه بخش را قانون معين ميكند.

اصل 45

انفال و ثروتهاي عمومي از قبيل زمينهاي موات يا رها شده، معادن، درياها، درياچه، رودخانه‏ها و ساير آبهاي عمومي، كوه‏ها، دره‏ها‏، جنگلها، نيزارها، بيشه‏هاي طبيعي، مراتعي كه حريم نيست، ارث بدون وارث، و اموال مجهول‏المالك و اموال عمومي كه از غاصبين مسترد ميشود. در اختيار حكومتاسلامي است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نمايد. تفصيل و ترتيب استفاده از هر يك را قانون معين ميكند.

اصل 46

هر كس مالك حاصل كسب و كار مشروع خويش است و هيچكس نميتواند به عنوان مالكيت نسبت به كسب و كار خود امكان كسب و كار را از ديگري سلب كند.

اصل 47

مالكيت شخصي كه از راه مشروع باشد محترم است. ضوابط آن را قانون معين ميكند.

اصل 48

در بهره‏برداري از منابع طبيعي و استفاده از درآمدهاي ملي در سطح استانها و توزيع فعاليتهاي اقتصادي ميان استانها و مناطق مختلف كشور، بايد تبعْيض در كار نباشد، به طوري كه هر منطقه فراخور نيازها و استعداد رشد خود، سرمايه و امكانات لازم در دسترس داشته باشد.

اصل 49

دولت موظف است ثروتهاي ناشي از ربا، غصب، رشوه، اختلاس، سرقت، قمار، سوءاستفاده از موقوفات، سوءاستفاده از مقاطعه‏كاريها و معاملات دولتي، فروش زمينهاي موات و مباحات اصلي، داإر كردن اماكن فساد و ساير موارد غير مشروع را گرفته و به صاحب حق رد كند و در صورت معلوم نبودن او به بيت‏المال بدهد. اين حكم بايد با رسيدگي و تحقيق و ثبوت شرعي به وسيله دولت اجرا شود.

اصل 50

در جمهوري اسلامي، حفاظت محيط زيست كه نسل امروز و نسلهاي بعد بايد در آن حيات اجتماعي رو به رشدي داشته باشند، وظيفه عمومي تلقي ميگردد. از اين رو فعاليتهاي اقتصادي و غير آن كه با آلودگي محيط زيست يا تخريب غير قابل جبران آن ملازمه پيدا كند، ممنوع است.

اصل 51

هيچ نوع ماليات وضع نميشود مگر به موجب قانون. موارد معافيت و بخشودگي و تخفيف مالياتي به موجب قانون مشخص ميشود.

اصل 52

بودجه سالانه كل كشور به ترتيبي كه در قانون مقرر مي‏شود از طرف دولت تهيه و براي رسيدگي و تصويب به مجلس شوراي اسلامي تسليم ميگردد. هر گونه تغيير در ارقام بودجه نيز تابع مراتب مقرر در قانون خواهد بود.

اصل 53

كليه دريافتهاي دولت در حسابهاي خزانه‏داري كل متمركز ميشود و همه پرداختها در حدود اعتبارات مصوب به موجب قانون انجام ميگيرد.

اصل 54

ديوان محاسبات كشور مستقيما زير نظر مجلس شوراي اسلامي ميباشد. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراكز استانها به موجب قانون تعيين خواهد شد.

اصل 55

ديوان محاسبات به كليه حسابهاي وزارتخانه‏ها، موسسات، شركتهاي دولتي و ساير دستگاه‏هايي كه به نحوي از انحاء از بودجه كل كشور استفاده ميكنند به ترتيبي كه قانون مقرر ميدارد رسيدگي يا حسابرسي مينمايد كه هيچ هزينه‏‏اي از اعتبارات مصوب تجاوز نكرده و هر وجهي در محل خود به مصرف رسيده باشد. ديوان محاسبات، حسابها و اسناد و مدارك مربوطه را برابر قانون جمع‏آوري و گزارش تفريغ بودجه هر سال را به انضمام نظرات خود به مجلس شوراي اسلامي تسليم مينمايد. اين گزارش بايد در دسترس عموم گذاشته شود.

اصل 56

حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعي خويش حاكم ساخته است. هيچكس نميتواند اين حق الهي را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهي خاص قرار دهد و ملت اين حق خداداد را از طرقي كه در اصول بعد ميآيد اعمال ميكند.

اصل 57

(1) قواي حاكم در جمهور اسلامي ايران عبارتند از: قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضاييه كه زير نظر ولايت مطلقه امر و امامت امت بر طبق اصول آينده اين قانون اعمال ميگردند. اين قوا مستقل از يكديگرند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل پنجاه و هفتم :  قواي حاكم در جمهوري اسلامي ايران عبارتند از‏: قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضاييه كه زير نظر ولايت امر و امامت امت، بر طبق اصول آينده اين قانون اعمال ميگرند. اين قوا مستقل از يكديگرند و ارتباط ميان آنها به وسيله رييس جمهور برقرار ميگردد. )

اصل 58

اعمال قوه مقننه از طريق مجلس شوراي اسلامي است كه از نمايندگان منتخب مردم تشكيل مي‏شود و مصوبات آن پس از طي مراحلي كه در اصول بعد ميآيد براي اجرا به قوه مجريه و قضاييه ابلاغ ميگردد.

اصل 59

در مسائل بسيار مهم اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي ممكن است اعمال قوه مقننه از راه همه‏پرسي و مراجعه مستقيم به آراء مردم صورت گيرد. در خواست مراجعه به آراء عمومي بايد به تصويب دو سوم مجموع نمايندگان مجلس برسد.

اصل 60

(1) اعمال قوه مجريه جز در اموري كه در اين قانون مستقيما بر عهده رهبري گذارده شده، از طريق رييس جمهور و وزراء است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصتم :  اعمال قوه مجريه جز در اموري كه در اين قانون مستقيما بر عهده رهبري گذارده شده، از طريق رييس جمهور و نخست‏وزير و وزراء است. )

اصل 61

اعمال قوه قضاييه به وسيله دادگاه‏هاي دادگستري است كه بايد طبق موازين اسلامي تشكيل شود و به حل و فصل دعاوي و حفظ حقوق عمومي و گسترش و اجراي عدالت و اقامه حدود الهي بپردازد.

اصل 62

مجلس شوراي اسلامي از نمايندگان ملت كه به طور مستقيم و با رأي مخفي انتخاب ميشوند تشكيل ميگردد.

شرايط انتخاب‏كنندگان و انتخاب‏شوندگان و كيفيت انتخابات را قانون معين خواهد كرد.

اصل 63

دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي چهار سال است. انتخابات هر دوره بايد پيش از پايان دوره قبل برگزار شود به طوري كه كشور در هيچ زمان بدون مجلس نباشد.

اصل 64

(1) عده نمايندگان مجلس شوراي اسلامي دويست و هفتاد نفر است و از تاريخ همه‏پرسي سال يكهزار و سيصد و شصت و هشت هجري شمسي پس از هر ده سال، با در نظر گرفتن عوامل انساني، سياسي، جغرافيايي و نظاير آنها حداكثر بيست نفر نماينده ميتواند اضافه شود.  زرتشتيان و كليميان هر كدام يك نماينده و مسيحيان آشوري و كلداني مجموعا يك نمايند و مسيحيان ارمني جنوب و شمال هر كدام يك نماينده انتخاب ميكنند.

 محدوده حوزه‏هاي انتخابيه و تعداد نمايندگان را قانون معين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصت و چهارم :  عده نمايندگان مجلس شوراي ملي دويست و هفتاد نفر است و پس از هر ده سال در صورت زياد شدن جمعيت شكور در هر حوزه انتخابي به نسبت هر يكصد و پنجاه هزار نفر يك نماينده اضافه ميشود. زرتشتيان و كليميان هر كدام يك نمانده و مسيحيان آشوري و كلداني مجموعا يك نمايند و مسيحيان ارمني جنوب و شمال هر كدام يك نماينده انتخاب ميكنند و در صورت افزايش جمعيت هر يك از اقليت‏ها پس از هر ده سال به ازاي هر يكصد و پنجاه هزار نفر اضافي يك نماينده اضافي خواهند داشت مقررات مربوط به انتخابات را قانون معين ميكند. )

اصل 65

پس از برگزاري انتخابات، جلسات مجلس شوراي اسلامي با حضور دو سوم مجموع نمايندگان رسميت مييابد و تصويب طرحها و لوايح طبق آيين‏نامه مصوب داخلي انجام ميگيرد مگر در مواردي كه در قانون اساسي نصاب خاصي تعيين شده باشد.

براي تصويب آيين‏نامه داخلي موافقت دو سوم حاضران لازم است.

اصل 66

ترتيب انتخاب رييس و هيأت رييسه مجلس و تعداد كميسيونها و دوره تصدي آنها و امور مربوط به مذاكرات و انتظامات مجلس به وسيله آيين‏نامه داخلي مجلس معين ميگردد.

اصل 67

نمايندگان بايد در نخستين جلسه مجلس به ترتيب زير سوگند ياد كنند و متن قسم‏نامه را امضاء نمايند.

بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من در برابر قرآن مجيد، به خداي قادر متعال سوگند ياد ميكنم و با تكيه بر شرف انساني خويش تعهد مينمايم كه پاسدار حريم اسلام و نگاهبان دستاوردهاي انقلاب اسلامي ملت ايران و مباني جمهوري اسلامي باشم، وديعه‏اي را كه ملت به ما سپرده به عنوا ن اميني عادل پاسداري كنم و در انجام وظايف وكالت، امانت و تقوي را رعايت نمايم و همواره به استقلال و اعتلاي كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پايبند باشم، از قانون اساسي دفاع كنم و در گفته‏ها و نوشته‏ها و اظهارنظرها، استقلال كشور و آزادي مردم و تأمين مصالح آنها را مد نظر داشته باشم.»

نمايندگان اقليتهاي ديني اين سوگند را با ذكر كتاب آسماني خود ياد خواهند كرد.

نمايندگاني كه در جلسه نخست شركت ندارند بايد در اولين جلسه‏اي كه حضور پيدا ميكنند مراسم سوگند را به جاي آوردند.

اصل 68

در زمان جنگ و اشغال نظامي كشور به پيشنهاد رييس جمهور و تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان و تأييد شوراي نگهبان از انتخابات نقاط اشغال شده يا تمامي مملكت براي مدت معيني متوقف ميشود و در صورت عدم تشكيل مجلس جديد، مجلس سابق همچنان به كار خود ادامه خواهد داد.

اصل 69

(1) مذاكرات مجلس شوراي ملي بايد علني باشد و گزارش كامل آن از طريق راديو و روزنامه رسمي براي اطلاع عموم منتشر شود. در شرايط اضطراري، در صورتي كه رعايت امنيت كشور ايجاب كند، به تقاضاي رييس جمهور يا يكي از وزراء يا ده نفر از نمايندگان، جلسه غير علني تشكيل مي‏شود. مصوبات جلسه غير علني در صورتي معتبر است كه با حضور شوراي نگهبان به تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان برسد. گزارش و مصوبات اين جلسات بايد پس از بر طرف شدن شرايط اضطراري براي اطلاع عموم منتشر گردد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل شصت و نهم : مذاكرات مجلس شوراي ملي بايد علني باشد و گزارش كامل آن از طريق راديو و روزنامه رسمي براي اطلاع عموم منتشر شود. در شرايط اضطراري در صورتي كه رعايت امنيت كشور ايجاب كند، به تقاضاي نخست‏وزير يا يكي از وزراء يا ده نفر از نمايندگان جلسه غير علني تشكيل ميشود. مصوبات جلسه غير علني در صورتي معتبر است كه با حضور شوراي نگهبان به تصويب سه چهارم مجموع نمايندگان برسد. گزارش و مصوبات اين جلسات بايد پس از بر طرف شدن شرايط اضطراري براي اطلاع عموم منتشر گردد. )

اصل 70

(1) رييس جمهور و معاونان او و وزيران به اجتماع يا با انفراد حق شركت در جلسات علني مجلس را دارند و ميتوانند مشاوران خود را همراه داشته باشند و در صورتي كه نمايندگان لازم بدانند، وزراء مكلف به حضورند و هر گاه تقاضا كنند مطالبشان استماع ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هفتادم :  رييس جمهور، نخست‏وزير و وزيران به اجتماع يا به انفراد حق شركت در جلسات علني مجلس را دارند و ميتوانند مشاوران خود را همراه داشته باشند و در صورتي كه نمايندگان لازم بدانند، رييس جمهور و نخست‏وزير و وزراء مكلف به حضورند و هر گاه تقاضا كنند مطالبشان استماع ميشود. دعوت رييس جمهور به مجلس بايد به تصويب اكثريت برسد. )

اصل 71

مجلس شوراي اسلامي در عموم مسائل د ر حدود مقرر در قانون اساسي ميتواند قانون وضع كند.

اصل 72

مجلس شوراي اسلامي نميتواند قوانيني وضع كند كه با اصول و احكام مذهب رسمي كشور يا قانون اساسي مغايرت داشته باشد. تشخيص اين امر به ترتيبي كه در اصل نود و ششم آمده بر عهده شوراي نگهبان است.

اصل 73

شرح و تفسير قوانين عادي در صلاحيت مجلس شوراي اسلامي است. مفاد اين اصل مانع از تفسيري كه دادستان، در مقام تميز حق، از قوانين ميكنند نيست.

اصل 74

لوايح قانوني پس از تصويب هيأت وزيران به مجلس تقديم ميشود و طرحهاي قانوني به پيشنهاد حداقل پانزده نفر از نمايندگان، در مجلس شوراي اسلامي قابل طرح است.

اصل 75

طرح‏هاي قانوني و پيشنهادها و اصلاحاتي كه نمايندگان در خصوص لوايح قانوني عنوان ميكنند و به تقليل درآمد عمومي يا افزايش هزينه عمومي ميانجامد، در صورتي قابل طرح در مجلس است كه در آن طريق جبران كاهش درآمد يا تأمين هزينه جديد نيز معلوم شده باشد.

اصل 76

مجلس شوري اسلامي حق تحقيق و تفحص در تمام امور كشو ر را دارد.

اصل 77

عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، قراردادها و موافقت‏نامه‏‏هاي بين‏المللي بايد به تصويب مجلس شوراي اسلامي برسد.

اصل 78

هر گونه تغيير در خطوط مرزي ممنوع است مگر اصلاحات جزيي با رعايت مصالح كشور، به شرط اين كه يك طرفه نباشد و به استقال و تماميت ارضي كشور لطمه نزدن و به تصويب چهار پنجم مجموع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برسد.

اصل 79

برقراري حكومت نظامي ممنوع است. در حالت جنگ و شرايط اضطراري نظير آن، دولت حق دارد با تصويب مجلس شوراي اسلامي موقتا محدوديتهاي ضروري را برقرار نمايد، ولي مدت آن به هر حال نميتواند بيش از سي روز باشد و در صورتي كه ضرورت همچنان باقي باشد دولت موظف است مجددا از مجلس كسب مجوز كند.

اصل 80

گرفتن و دادن وام يا كمكهاي بدون عوض داخلي و خارجي از طرف دولت بايد با تصويب مجلس شوراي اسلامي باشد.

اصل 81

دادن امتياز تشكيل شركتها و موُسسات در امور تجارتي و صنعتي و كشاورزي و معادن و خدمات به خارجيان مطلقا ممنوع است.

اصل 82

استخدام كارشناسان خارجي از طرف دولت ممنوع است مگر در موارد ضرورت با تصويب مجلس شوراي اسلامي.

اصل 83

ابناها و اموالي دولتي كه از نفايش ملي باشد قابل انتقال به غير نيست مگر با تصويب مجلس شوراي اسلامي آن هم در صورتي كه از نفايش منحصر به فرد نباشد.

اصل 84

هر نماينده در بابر تمام ملت مسئول است و حق دارد در همه مسائل داخلي و خارجي كشور اظهار نظر نمايد.

اصل 85

(1) سمت نمايندگي قائم به شخص است و قابل واگذاري به ديگري نيست. مجلس نميتواند اختيار قانونگذاري را به شخص يا هيأتي واگذار كند ولي در موارد ضروري ميتواند اختيار وضع بعضي از قوانين را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيون‏هاي داخلي خود تفويض كند، در اين صورت اين قوانين در مدتي كه مجلس تعيين مينمايد به صورت آزمايشي اجرا ميشود و تصويب نهايي آنها با مجلس خواهد بود.

همچنين مجلس شوراي اسلامي ميتواند تصويب داإمي اساسنامه سازمانها، شركتها، موُسسات دولتي يا وابسته به دولت را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيونهاي ذيربط واگذار كند و يا اجازه تصويب آنها را به دولت بدهد. در اين صورت مصوبات دولت نبايد با اصول و احكام مذهب رسمي كشور و يا قانون اساسي مغايرت داشته باشد، تشخيص اين امر به ترتيب مذكور در اصل نود و ششم با شوراي نگهبان است. علاوه بر اين، مصوبات دولت نبايد مخالفت قوانين و مقررات عمومي كشور باشد و به منظور بررسي و اعلام عدم مغايرت آنها با قوانين مزبور بايد ضمن ابلاغ براي اجرا به اطلاع رييس مجلس شوراي اسلامي برسد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و پنجم :  سمت نمايندگي قائم به شخص است و قابل واگذاري به ديگري نيست. مجلس نميتواند اخيتار قانون‏گذاري را به شخص يا هيأت واگذار كند، ولي در موارد ضروري ميتواند اختيار وضع بعضي از قوانين را با رعايت اصل هفتاد و دوم به كميسيون‏هاي داخلي خود تفويض كند، در اين صورت اين قواين در مدتي كه مجلس تعيين مينمايد به صورت آزمايشي اجرا ميشود و تصويب نهايي آنها با مجلس خواهد بود. )

اصل 86

نمايندگان مجلس در مقام ايفاي وظايف نمايندگي در اظهار نظر و رأي خود كاملا آزادند و نميتوان آنها را به سبب نظراتي كه در مجلس اظهار كرده‏اند يا آرايي كه در مقام ايفاي وظايف نمايندگي خود داده‏اند تعقيب يا توقيف كرد.

اصل 87

(1) رييس جمهور براي هيأت وزيران پس از تشكيل و پيش از هر اقدام ديگر بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. در دوران تصدي نيز در مورد مسائل مهم و مورد اختلاف ميتواند از مجلس براي هيأت وزيران تقاضاي رأي اعتماد كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و هفتم : هيأت وزيران پس از تشكيل و معرفي و پيش از هر اقدام ديگر بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. در دوران تصدي نيز در مورد مسائل مهم و مورد اختلاف ميتواند از مجلس تقاضاي رأي اعتماد كند.  )

اصل 88

(1) در هر مورد كه حداقل يك چهارم كل نمايندگان مجلس شوراي اسلامي از رييس جمهور و يا هر يك از نمايندگان از وزير مسئول، درباره يكي از وظايف آنان سوال كنند، رييس جمهور يا وزير موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد و اين جواب نبايد در مورد رييس جمهور بيش از يك ماه و در مورد وزير بيش از ده روز به تأخير افتاد مگر با عذر موجه به تشخيص مجلس شوراي اسلامي.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و هشتم :  در هر مورد كه نماينده‏اي از وزير مسئول درباره يكي از وظايف او سوال كند آن وزير موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد و اين جواب نبايد بيش از ده روز به تأخير افتد مگر با عذر موجه به تشخيص مجلس شوراي ملي. )

اصل 89

(1) 1 – نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ميتوانند در مواردي كه لازم ميدانند هيأت وزيران يا هر يك از وزراء را استيضاح كنند، استيضاح وقتي قابل طرح در مجلس است كه با امضاي حداقل ده نفر از نمايندگان به مجلس تقديم شود.

 هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح بايد ظرف مدت ده روز پس از طرح آن در مجلس حاضر شدو و به آن پاسخ گويد و از مجلس رأي اعتماد بخواهد. در صورت عدم حضور هيأت وزيران يا وزير براي پاسخ، نمايندگان مزبور درباره استيضاح خود توضيحات لازم را ميدهند و در صورتي كه مجلس مقتضي بداند اعلام رأي عدم اعتماد خواهد كرد.

 اگر مجلس رأي اعتماد نداد هيأت وزيران يا وزيران يا وزير مورد استيضاح عزل ميشود. در هر دو صورت وزراي مورد استيضاح نميتوانند در هيأت وزيراني كه بلافاصله بعد از آن تشكيل ميشود عضويت پيدا كنند.

 2 – در صورتي كه حداقل يك سوم از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي رييس جمهور را در مقام اجراي وظايف مديريت قوه مجريه و اداره امور اجرايي كشور مورد استيضاح قرار دهند، رييس جمهور بايد ظرف مدت يك ماه پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و در خصوص مسائل مطرح شده توضيحات كافي بدهد. در صورتي كه پس از بيانات نمايندگان مخالف و موافق و پاسخ رييس جمهور، اكثريت دو سوم كل نمايندگان به عدم كفايت رييس جمهور رأي دادند مراتب جهت اجراي بند ده اصل يكصد و دهم به اطلاع مقام رهبري ميرسد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل هشتاد و نهم :  نمايندگان مجلس ميتوانند در مواردي كه لازم ميدانند هيأت وزيران يا هر يك از وزراء را استيضاح كنند. استيضاح وقتي قابل طرح در مجلس است كه با امضاي حداقل ده نفر از نمايندگان به مجلس تقديم شود.

 هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح بايد ظرف مدت ده روز پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و به آن پاسخ گويد و از مجلس رأي اعتماد بخواهد. در صورت عدم حضور هيأت وزيران يا وزير براي پاسخ نمايندگان مزبور درباره استيضاح خود توضيحات لازم را ميدهند و در صورتي كه مجلس مقتضي بداند اعلام رأي عدم اعتماد خواهد كرد.

 اگر مجلس رأي اعتماد نداد هيأت وزيران يا وزير مورد استيضاح عزل ميشود. در هر دو صورت نخست‏وزير يا وزراي مورد استيضاح نميتوانند در هيأت وزيراني كه بلافاصله بعد از آن تشكيل ميشود عضويت پيدا كنند. )

اصل 90

هر كس شكايتي از طرز كار مجلس يا قوه مجريه يا قوه قضاييه داشته باشد، ميتواند شكايت خود را كتبا به مجلس شوراي اسلامي عرضه كند. مجلس موظف است به اين شكايات رسيدگي كند و پاسخ كافي دهد و در مواردي كه شكايت به قوه مجريه و يا قوه قضاييه مربوط است رسيدگي و پاسخ كافي از آنها بخواهد و در مدت متناسب نتيجه را اعلام نمايد و در موردي كه مربوط به عموم باشد به اطلاع عامه برساند.

اصل 91

(1) به منظور پاسداري از احكام اسلام و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات، مجلس شوراي اسلامي با آنها، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل ميشود.

 1 – شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسائل روز. انتخاب اين عده با مقام رهبري است.

 2 – شش نفر حقوقدان، در رشته‏هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله رييس قوه قضاييه به مجلس شوراي اسلامي معرف ميشوند و با رأي مجلس انتخاب ميگردند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل نود و يكم :  به منظور پاسداري از احكام اسلام و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي ملي با آنها، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل ميشود:

 1 – شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسائل روز. انتخاب اين عده با رهبر يا شوراي رهبري است.

 2 – شش نفر حقوقدان، در رشته‏هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله شوراي عالي قضايي به مجلس شوراي ملي معرفي ميشوند وبا رأي مجلس انتخاب ميگردند. )

اصل 92

اعضاي شوراي نگهبان براي مدت شش سال انتخاب مي‏شوند ولي در نخستين دوره پس از گذشتن سه سال، نيمي از اعضاي هر گروه به قيد قرعه تغيير مييابند و اعضاي تازه‏اي به جاي آنها انتخاب ميشوند.

اصل 93

مجلس شوراي اسلامي بدون وجود شوراي نگهبان اعتبار قانوني ندارد مگر در مورد تصويب اعتبارنامه نمايندگان و انتخاب شش نفر حقوقدان اعضاي شوراي نگهبان.

اصل 94

كليه مصوبات مجلس شوراي اسلامي بايد به شوراي نگهبان فرستاده شود. شوراي نگهبان موظف است آن را حداكثر ظرف ده روز از تاريخ وصول از نظر انطباق بر موازين اسلام و قانون اساسي مورد بررسي قرار دهد و چنانچه آن را مغاير ببيند براي تجديد نظر به مجلس بازگرداند. در غير اين صورت مصوبه قابل اجرا است.

اصل 95

در مواردي كه شوراي نگبهان مدت ده روز را براي رسيدگي و اظهار نظر نهايي كافي نداند، ميتواند از مجلس شوراي اسلامي حداكثر براي ده روز ديگر با ذكر دليل خواستار تمديد وقت شود.

اصل 96

تشخيص عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي اسلامي با احكام اسلام با اكثريت فقهاي شوراي نگهبان و تشخيص عدم تعارض آنها با قانون اساسي بر عهده اكثريت همه اعضاي شوراي نگهبان است.

اصل 97

اعضاي شوراي نگهبان به منظور تسريع در كار ميتوانند هنگام مذاكره درباره لايحه يا طرح قانوني در مجلس حاضر شوند و مذاكرات را استماع كنند. اما وقتي طرح يا لايحه‏اي فوري در دستور كار مجلس قرار گيرد، اعضاي شوراي نگهبان بايد در مجلس حاضر شوند و نظر خود را اظهار نمايند.

اصل 98

تفسير قانون اساسي به عهده شوراي نگهبان است كه با تصويب سه چهارم آنان انجام ميشود.

اصل 99

(1) شوراي نگهبان نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان رهبري، رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي و مراجعه به آراء عمومي و همه‏پرسي را بر عهده دارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل نود و نهم :  شوراي نگهبان نظارت بر انتخاب رييس جمهور، انتخابات مجلس شوراي ملي و مراجعه به آراء عمومي و همه‏پرسي را بر عهده دارد. )

اصل 100

براي پيشبرد سريع برنامه‏هاي اجتماعي، اقتصادي، عمراني، بهداشتي، فرهنگي، آموزشي و ساير امور رفاهي از طريق همكاري مردم با توجه به مقتضيات محلي، اداره امور هر روستا، بخش، شهر، شهرستان يا استان با نظارت شورايي به نام شوراي ده، بخش، شهر، شهرستان يا استان صورت ميگيرد كه اعضاي آن را مردم همان محل انتخاب ميكنند.

 شرايط انتخاب‏كنندگان و انتخابشوندگان و حدود وظايف و اختيارات و نحوه انتخاب و نظارت شوراهاي مذكور و سلسله مراتب آنها را كه بايد با رعايت اصول وحدت ملي و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي و تابعيت حكومت مركزي باشد قانون معين ميكند.

اصل 101

به منظور جلوگيري از تبعيض و جلب همكاري در تهيه برنامه‏هاي عمراني و رفاهي استانها و نظارت بر اجراي هماهنگ آنها، شوراي عالي استانها مركب از نمايندگان شوراهاي استانها تشكيل ميشود.

نحوه تشكيل و وظايف اين شورا را قانون معين ميكند.

اصل 102

شوراي عالي استانها حق دارد در حدود وظايف خود طرحهايي تهيه و مستقيما يا از طريق دولت به مجلس شوراي اسلامي پيشنهاد كند. اين طرحها بايد در مجلس مورد بررسي قرار گيرد.

اصل 103

استانداران، فرمانداران، بخشداران و ساير مقامات كشوري كه از طرف دولت تعيين ميشوند در حدود اختيارات شوراها ملزم به رعايت تصميمات آنها هستند.

اصل 104

به منظور تأمين قسط اسلامي و همكاري در تهيه برنامه‏ها و ايجاد هماهنگي در پيشرفت امور در واحدهاي توليدي، صنعتي و كشاورزي، شوراهايي مركب از نمايندگان كارگران و دهقانان و ديگر كاركنان و مديران، و در واحدهاي آموزشي، اداري، خدماتي و مانند اينها شوراهايي مركب از نمايندگان اعضاء اين واحدها تشكيل ميشود.

چگونگي تشكيل اين شوراها و حدود وظايف و اختيارات آنها را قانون معين ميكند.

اصل 105

تصميمات شوراها نبايد مخالف موازين اسلام و قوانين كشور باشد.

اصل 106

انحلال شوراها جز در صورت انحراف از وظايف قانوني ممكن نيست. مرجع تشخيص انحراف و ترتيب انحلال شوراها و طرز تشكيل مجدد آنها را قانون معين ميكند.

شورا در صورت اعتراض به انحلال حق دارد به دادگاه صالح شكايت كند و دادگاه موظف است خارج از نوبت به آن رسيدگي كند.

اصل 107

(1) پس از مرجع عاليقدر تقليد و هبر كبير انقلاب جهاني اسلام و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت آيت‏الله‏العظمي امام خميني «قدس سره‏الشريف» كه از طرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبري شناخته و پذيرفته شدند، تعيين رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. خبرگان رهبري درباره همه فقهاء واجد شرايط مذكور در اصول پنجم و يكصد و نهم بررسي و مشورت ميكنند هر گاه يكي از آنان را اعلم به احكام و موضوعات فقهي يا مسائل سياسي و اجتماعي يا داراي مقبوليت عامه يا واجد برجستگي خاص در يكي از صفات مذكور در اصل يكصد و نهم تشخيص دهند او را به رهبري انتخاب ميكنند و در غير اين صورت يكي از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفي مينمايند. رهبر منتخب خبرگان، ولايت امر و همه مسئوليت‏هاي ناشي از آن را بر عهده خواهد داشت.

رهبر در برابر قوانين با ساير افراد كشور مساوي است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و هفتم :  هر گاه يكي از فقهاي واجد شرايط مذكور در اصل پنجم اين قانون از طرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبري شناخته و پذيرفته شده باشد، همانگونه كه در مورد مرجع عاليقدر تقليد و رهبر انقلاب آيت‏الله‏العظمي امام خميني چنين شده است، اين رهبر، ولايت امر و همه مسئوليتهاي ناشي از آن را بر عهده دارد، در غير اين صورت خبرگان منتخب مردم درباره همه كساني كه صلاحيت مرجعيت و رهبري دارند بررسي و مشورت ميكنند، هر گاه يكي مرجع را داراي برجستگي خاص براي رهبري بيابند او را به عنوان رهبر به مردم معرفي مينمايند، وگرنه سه يا پنج مرجع واجد شرايط رهبري را به عنوان اعضاي شوراي رهبري تعيين و به مردم معرفي ميكنند. )

اصل 108

(1) قانون مربوط به تعداد و شرايط خبرگان، كيفيت انتخاب آنها و آيين‏نامه داخلي جلسات آنان براي نخستين دوره بايد به وسيله فقهاء اولين شوراي نگهبان تهيه و با اكثريت آراء آنان تصويب شود و به تصويب نهايي رهبر انقلاب برسد. از آن پس هر گونه تغيير و تجديد نظر در اين قانون و تصويب ساير مقررات مربوط به وظايف خبرگان در صلاحيت خود آنان است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و هشتم : قانون مربوط به تعداد و شرايط خبرگان، كيفيت انتخاب آنها و آيين‏نامه داخلي جلسات آنان براي نخستين دوره بايد به وسيله فقهاي اولين شوراي نگهبان تهيه و با اكثريت آراء آنان تصويب شود و به تصويب نهايي رهبر انقلاب بسد. از آن پس هر گونه تغيير و تجديد نظر در اين قانون در صلاحيت مجلس خبرگان است. )

اصل 109

(1) شرايط و صفات رهبر:

 1 – صلاحيت علمي لازم براي افتاء در ابواب مختلف فقه.

 2 – عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلام.

 3 – بينش صحيح سياسي و اجتماعي، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافي براي رهبري.

 در صورت تعدد واجدين شرايط فوق، شخصي كه داراي بينش فقهي و سياسي قوي‏تر باشد مقدم است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و نهم : شرايط و صفات رهبر يا اعضاي شوراي رهبري:

 1 – صلاحيت علمي و تقوايي لازم براي افتاء و مرجعيت.

 2 – بينش سياسي و اجتماعي و شجاعت و قدرت و مديريت كفاي براي رهبري. )

اصل 110

(1) وظايف و اختيرات رهبر:

 1 – تعيين سياستها كلي نظام جمهوري اسلامي ايران پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 2 – نظارت بر حسن اجراي سياستهاي كلي نظام.

 3 – فرمان همه‏پرسي.

 4 – فرماندهي كل نيروهاي مسلح.

 5 – اعلام جنگ و صلح و بسيج نيروهاي.

 6 – نصب و عزل و قبول استعفاي‏:

 الف – فقه‏هاي شوراي نگهبان.

 ب – عاليترين مقام قوه قضاييه.

 ج – رييس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران.

 د – ريييس ستاد مشترك.

 ه – فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 و – فرماندهان عالي نيروهاي نظامي و انتظامي.

 7 – حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سه گانه.

 8 – حل معضلات نظام كه از طرق عادي قابل حل نيست، از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 9 – امضاء حكم رياست جمهوري پس از انتخاب مردم صلاحيت داوطلبان رياست جمهوري از جهت دارا بودن شرايطي كه در اين قانون ميآيد، بايد قبل از انتخابات به تأييد شوراي نگهبان و در دوره اول به تأييد رهبري برسد.

  10- عزل رييس جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني، يا رأي مجلس شوراي اسلامي به عدم كفايت وي بر اساس اصل هشتاد و نهم.

 11 – عفو يا تخفيف مجازات محكوميت در حدود موازين اسلامي پس از پيشنهاد رييس قوه قضاييه.

 رهبر ميتواند بعضي از وظايف و اختيارات خود را به شخص ديگري تفويض كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و دهم :  وظايف و اختيارات رهبري:

 1 – تعيين فقهاي شوراي نگهبان.

 2 – نصب عاليترين مقام قضايي كشور.

 3 – فرماندهي كلي نيروهاي مسلح به ترتيب زير:

 الف – نصب و عزل رييس ستاد مشترك.

 ب – نصب و عزل فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 ج – تشكيل شوراي عالي دفاع ملي، مركب از هفت نفر از اعضاي زير:

 – رييس جمهور.

 – نخست‏وزير.

 – وزير دفاع.

 – رييس ستاد مشترك.

 – فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.

 – دو مشاور به تعيين رهبر.

 د – تعيين فرماندهان عالي نيروهاي سه گانه به پيشنهاد شوراي عالي دفاع.

 ه – اعلام جنگ و صلح و بسيج نيروهاي به پيشنهاد شوراي عالي دفاع.

 4 – امضاي حكم رياست جمهور پس از انتخاب مردم صلاحيت داوطلبان رياست جمهوري از جهت دارا بودن شرايطي كه در اين قانون ميآيد بايد قبل از انتخابات به تأييد شوراي نگهبان و در دوره اول به تأييد رهبري برسد.

 5 – عزل رييس جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور، پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني يا رأي مجلس شوراي ملي به عدم كفايت سياسي او.

 6 – عفو يا تخفيف مجازات محكوميت، در حدود موازين اسلامي، پس از پيشنهاد ديوان عالي كشور. )

اصل 111

(1) هر گاه رهبر از انجام وظايف قانوني خود ناتوان شود. يا فاقد يكي از شرايط مذكور در اصول پنجم و يكصد و نهم گردد، يا معلوم شود از آغاز فاقد بعضي از شرايط بوده است، از مقام خود بر كنار خواهد شد.

تشخيص اين امر به عهده خبرگان مذكور در اصل يكصد و هشتم ميباشد. در صورت فوت يا كناره‏گيري يا عزل رهبر، خبرگان موظفند، در اسرع وقت نسبت به تعيين و معرفي رهبر جديد اقدام نمايند. تا هنگام معرفي رهبر، شورايي مركب از رييس جمهور، رييس قوه قضاييه و يكي از فقهاي شوراي نگهبان انتخاب مجمع تشخيص مصلحت نظام، همه وظايف رهبري را به طور موقت به عهده ميگيرد و چنانچه در اين مدت يكي از آنان به هر دليل نتواند انجام وظيفه نمايد، فرد درگير به انتخاب مجمع، با حفظ اكثريت فقهاء، در شورا به جاي وي منصوب ميگردد.

اين شورا در خصوص وظايف بندهاي 1 و 3 و 5 و 10 و قسمت‏هاي (د) و (ه) و (و) بند 6 اصل كيصد و دهم، پس از تصويب سه چهارم اعضاء مجمع تشخيص مصلحت نظام اقدام ميكند.

هر گاه رهبر بر اثر بيماري يا حداكثر ديگري موقتا از انجام وظايف رهبري ناتوان شود، در اين مدت شوراي مذكور در اين اصل وظايف او را عهده‏دار خواهد بود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و يازدهم :  هر گاه رهبر يا يكي از اعضاي شوراي رهبر يا يكي از اعضاي شوراي رهبري از انجام وظايف قانوني رهبري ناتوان شود يا فاقد يكي از شرايط مذكور در اصل يكصد و نهم گردد از مقام خود بر كنار خواهد شد. تشخيص اين امر به عهده خبرگان مذكور در اصل يكصد و هشتم است.

مقررات تشكيل خبرگان براي رسيدگي و عمل به اين اصل در اولين اجلاسيه خبرگان تعيين مي‏شود. )

اصل 112

(1) مجمع تشخيص مصلحت نظام براي تشخيص مصلحت نظام براي تشخيص مصحلت در مواردي كه مصوبه مجلس شوراي اسلامي را شوراي نگهبان خلاف موازين شرع و يا قانون اساسي بداند و مجلس با در نظر گرفتن مصلحت نظام نظر شوراي نگهبان را تأمين نكند و مشاوره در اموري كه رهبري به آنان ارجاع ميدهد و ساير وظايفي كه در اين قانون ذكر شده است به دستور رهبري تشكيل ميشود.

 اعضاء ثابت و متغير اين مجمع را مقام رهبري تعيين مينمايد.

 مقررات مربوط به مجمع توسط خود اعضاء تهيه و تصويب و به تأييد مقام رهبري خواهد رسيد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و دوازدهم : رهبر يا اعضاي شوراي رهبري در برابر قوانين با ساير افراد كشور مساوي هستند. )

اصل 113

(1) پس از مقام رهبري رييس جمهور عاليترين مقام رسمي كشور است و مسئوليت اجراي قانون اساسي و رياست قوه مجريه را جز در اموري كه مستقيما به رهبري مربوط ميشود، بر عهده دارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سيزدهم :  پس از مقام رهبري رييس جمهور عاليترين مقام رسمي كشور است و مسئوليت اجراي قانون اساسي و تنظيم روابط قواي سه گاه و رياست قوه مجريه را جز در اموري كه مستقيما به رهبري مربوط ميشود، بر عهده دارد. )

اصل 114

رييس جمهور براي مدت چهار سال با رأي مستقيم مردم انتخاب ميشود و انتخاب مجدد او به صورت متوالي تنها براي يك دوره بلامانع است.

اصل 115

رييس جمهور بايد از ميان رجال مذهبي و سياسي كه واجد شرايط زير باشند انتخاب گردد:

ايراني‏الاصل، تابع ايران، مدير و مدبر، داراي حسن سابقه و امانت و تقوي، موُمن و معتقد به مباني جمهوري اسلامي ايران و مذهب رسمي كشور.

اصل 116

نامزدهاي رياست جمهوري بايد قبل از شروع انتخابات آمادگي خود را رسما اعلام كنند. نحوه برگزاري انتخاب رييس جمهوري را قانون معين ميكند.

اصل 117

رييس جمهور با اكثريت مطلق آراء شركت‏كنندگان انتخاب مي‏شود، ولي هر گاه در دوره نخست هيچيك از نامزدها چنين اكثريتي بدست نياورد، روز جمعه هفته بعد براي بار دوم رأي گرفته ميشود. در دور دوم تنها دو نفر از نامزدها كه در دور نخست‏ آراء بيشتري داشته‏اند شركت ميكنند، ولي اگر بعضي از نامزدهاي دارنده آراء بيشتر، از شركت در انتخابات منصرف شوند، از ميان بقيه، دو نفر كه در دور نخست بيش از ديگران رأي داشته‏اند براي انتخاب مجدد معرف ميشوند.

اصل 118

مسئوليت نظارت بر انتخابات رياست جمهوري طبق اصل نود و نهم بر عهده شوراي نگهبان است ولي قبل از تشكيل نخستين شوراي نگهبان بر عهده انجمن نظارتي است كه قانون تعيين ميكند.

اصل 119

انتخاب رييس جمهور جديد بايد حداقل يك ماه پيش از پايان دوره رياست جمهوري قبلي انجام شده باشد و در فاصله انتخاب رييس جمهور جديد و پايان دوره رياست جمهوري سابق، رييس جمهور پيشين وظايف رييس جمهوري را انجام ميدهد.

اصل 120

هر گاه در فاصله ده روز پيش از رأي گيري يكي از نامزدهايي كه صلاحيت او طبق اين قانون احراز شده فوت كند، انتخابات به مدت دو هفته به تأخير ميافتد. اگر در فاصله دور نخست و دور دوم نيز يكي از دو نفر حائز اكثريت دور نخست فوت كند، مهلت انتخابات براي دو هفته تمديد ميشود.

اصل 121

(1) رييس جمهور در مجلس شوراي اسلامي در جلسه‏اي كه با حضور رييس قوه قضاييه و اعضاي شوراي نگهبان تشكيل مي‏شود به ترتيب زير سوگند ياد ميكند و سوگندنامه را امضاء مينمايد.

 بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسئوليتهايي كه بر عهده‏ گرفته‏ام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و اإمه اطهار عليهم‏السلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.»

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و بيست و يكم

 رييس جمهور در مجلس شوراي ملي در جلسه‏اي كه با حضور رييس ديوان عالي كشور و اعضاي شوراي نگهبان قانون اساسي تشكيل ميشود به ترتيب زير سوگند ياد ميكند و سوگندنامه را امضاء مي‏نمايد.

 بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم

 «من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسئوليتهايي كه بر عهده‏ گرفته‏ام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و اإمه اطهار عليهم‏السلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.» )

اصل 122

(1) رييس جمهور در حدود اختيارات و وظايفي كه به موجب قانون اساسي و يا قوانين عادي به عهده‏ دارد در برابر ملت و رهبر و مجلس شوراي اسلامي مسئول است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و دوم :  رييس جمهور در حدود اختيارات و وظايف خويش در برابر ملت مسئول است، نحوه رسيدگي به تخلف از اين مسئوليت را قانون معين ميكند. )

اصل 123

رييس جمهور موظف است مصوبات مجلس يا نتيجه همه‏پرسي را پس از طي مراحل قانوني و ابلاغ به وي امضاء كند و براي اجرا در اختيار مسئولان بگذارد.

اصل 124

(1) رييس جمهور ميتواند براي انجام وظايف قانوني خود معاوناني داشته باشد.

 معاون اول رييس جمهور با موافقت وي اداره هيأت وزيران و مسئوليت هماهنگي ساير معاونتها را به عهده خواهد داشت.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و چهارم : رييس جمهور فردي را براي نخست‏وزيري نامزد ميكند و پس از كسب رأي تمايل از مجلس شوراي ملي حكم نخست‏وزيري براي او صادر مينمايد. )

اصل 125

امضاي عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، موافت‏نامه‏ها و قراردادهاي دولت ايران با ساير دولتها و همچنين امضاي پيمان‏هاي مربوط به اتحاديه‏هاي بين‏المللي پس از تصويب مجلس شوراي اسلامي با رييس جمهور يا نماينده قانوني او است.

اصل 126

(1) رييس جمهور مسئوليت امور برنامه و بودجه و امور اداري و استخدامي كشور را مستقيما بر عهده دارد و ميتواند اداره آنها را به عهده ديگري بگذارد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و بيست و ششم تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولت پس از تصويب هيأت وزيران به اطلاع رييس جمهور ميرسد و در صورتي كه آنها را بر خلاف قوانين بيابد با ذكر دليل براي تجديد نظر به هيأت وزيران ميفرستند. )

اصل 127

(1) رييس جمهور ميتواند در موارد خاص، بر حسب ضرورت با تصويب هيأت وزيران نماينده، يا نمايندگان ويژه با اختيارات مشخص تعيين نمايد. در اين موارد تصميمات نماينده يا نمايندگان مذكور در حكم تصميمات رييس جمهور و هيأت وزيران خواهد بود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و هفتم:  هر گاه رييس جمهور لازم بداند جلسه هيأت وزيران در حضور او به رياست وي تشكيل ميشود. )

اصل 128

(1) سفيران به پينشهاد وزير امور خارجه و تصويب رييس جمهور تعيين ميشوند. رييس جمهور استوارنامه سفيران را امضاء ميكند و استوارنامه سفيران كشورهاي ديگر را ميپذيرد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و بيست و هشتم :  رييس جمهور استوارنامه سفيران را امضاء ميكند و استوارنامه سفيران كشورهاي ديگر را ميپذيرد. )

اصل 129

اعطاي نشانهاي دولتي با رييس جمهور است.

اصل 130

(1) رييس جمهور استعفاي خود را به رهبر تقديم ميكند و تا زماني كه استعفاي او پذيرفته نشده است به انجام وظايف خود ادامه ميدهد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي‏ام :  در هنگام غيبت يا بيماري رييس جمهور شورايي به نام شوراي موقت رياست جمهوري مركب از نخست‏وزير، رييس مجلس شوراي ملي و رييس ديوان عالي كشور وظايف او را انجام ميدهد، مشروط بر اين كه عذر رييس جمهور بيش از دو ماه ادامه نيابد و نيز در مورد عزل رييس جمهور يا در مواردي كه مدت رياست جمهوري سابق پايان يافته و رييس جمهور جديد بر اثر موانعي هنوز انتخاب نشده، وظايف رياست جمهوري بر عهده اين شوري است. )

اصل 131

(1) در صورت فوت، عزل، استعفاء، غيبت يا بيماري بيش از دو ماه رييس جمهور و يا در موردي كه مدت رياست جمهوري پايان يافته و رييس جمهور جديد بر اثر موانعي هنوز انتخاب نشده و يا امور ديگري از اين قبيل، معاون اول رييس جمهور يا موافقت رهبري اختيارات و مسئوليتهاي وي را بر عهده ميگيرد و شورايي متشكل از رييس مجلس و رييس قوه قضاييه و معاون اول رييس جمهور موظف است ترتيبي دهد كه حداكثر ظرف مدت پنجاه روز رييس جمهور جديد انتخاب شود، در صورت فوت معاون اول و يا امور ديگري كه مانع انجام وظايف وي گردد و نيز در صورتي كه رييس جمهور معاون اول نداشته باشد مقام رهبري فرد ديگري را به جاي او منصوب ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي و يكم :  در صورت فوت، كنارگيري يا بيماري بيش از دو ماه و عزل رييس جمهور، يا موجبات ديگري از اين گونه، شوراي موقت رياست جمهوري موظف است ترتيبي دهد كه حداكر ظرف پنجاه روز رييس جمهور جديد انتخاب شود و در اين مدت وظايف و اختيارات رياست جمهوري را جز در امر همه‏پرسي بر عهده دارد. )

اصل 132

(1) در مدتي كه اختيارات و مسئوليتهاي رييس جمهور بر عهده معاون اول يا فرد ديگري است كه به موجب اصل يكصد و سي و يكم منصوب ميگردد، وزراء را نميتوان استيضاح كرد يا به آنان رأي عدم اعتماد داد و نيز نميتوان براي تجديد نظر در قانون اساسي و يا امر همه‏پرسي اقدام نمود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏: اصل يكصد و سي و دوم:  در مدتي كه وظايف رييس جمهور بر عهده شوراي موقت رياست جمهوري است دولت را نميتوان استيضاح كرد يا به آن رأي عدم اعتماد داد و نيز نميتوان براي تجديد نظر در قانون اساسي اقدام نمود. )

اصل 133

(1) وزراء توسط رييس جمهور تعيين و براي رفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميشوند با تغيير مجلس، گرفتن رأي اعتماد جديد براي وزراء لازم نيست. تعداد وزيران و حدود اختيارات هر يك از آنان را قانون معين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و سوم :  وزراء به پيشنهاد نخست‏وزير و تصويب رييس جمهور معين و براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميشوند. تعداد وزيران و حدود اختيارات هر يك از آنان را قانون معين ميكند. )

اصل 134

(1) رياست هيأت وزيران با رييس جمهور است كه بر كار وزيران نظارت دارد و با اتخاذ تدابير لازم به هماهنگ ساختن تصميم‏هاي وزيران و هيأت دولت ميپردازد و با همكاري وزيران، برنامه و خط‏مشي دولت را تعيين و قوانين را اجرا ميكند.

 در موارد اختلاف نظر و يا تداخل در وظايف قانوني دستگا‏ه‏هاي دولتي در صورتي كه نياز به تفسير يا تغيير قانون نداشته باشد، تصميم هيأت وزيران كه به پيشنهاد رييس جمهور اتخاذ ميشود لازم‏الاجرا است.

 رييس جمهور در برابر مجلس مسئول اقدامات هيأت وزيران است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و چهارم :  رياست هيأت وزيران با نخست‏وزير است كه بر كار وزيران نظارت دارد و با اتخاذ تدابير لازم به هماهنگ ساختن تصميم‏هاي دولت ميپردازد و با همكاري وزيران، برنامه و خط‏ مشي دولت را تعيين و قوانين را اجرا ميكند.

 نخستوزير در برابر مجلس مسئول اقدامات هيأت وزيران است. )

اصل 135

(1) وزراء تا زماني كه عزل نشده‏اند و يا بر اثر استيضاح يا درخواست رأي اعتماد، مجلس به آنها رأي عدم اعتماد نداده است در سمت خود باقي ميمانند.

استعفاي هيأت وزيران يا هر يك از آنان به رييس جمهور تسليم ميشود و هيأت وزيران تا تعيين دولت جديد به وظايف خود ادامه خواهند داد.

رييس جمهور ميتواند براي وزارتخانه‏هايي كه وزير ندارند حداكثر براي مدت سه ماه سرپرست تعيين نمايد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و پنج :  نخست‏وزير تا زماني كه مورد اعتماد مجلس است در سمت خود باقي ميماند استعفاي دولت به رييس جمهور تسليم ميشود و تا تعيين دولت جديد نخست‏وزير به وظايف خود ادامه ميدهد. )

اصل 136

(1) رييس جمهور ميتواند وزراء را عزل كند و در اين صورت بايد براي وزير يا وزيران جديد از مجلس رأي اعتماد بگيرد، و در صورتي كه پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت نيمي از هيأت وزيران تغيير نمايد بايد مجددا از مجلس شوراي اسلامي براي هيأت وزيران تقاضاي رأي اعتماد كند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و ششم :  هر گاه نخست‏وزير بخواهد وزيري را عزل كند و وزير ديگري را به جاي او برگزيند، بايد اين عزل و نصب با تصويب رييس جمهور باشد و براي وزير جديد از مجلس رأي اعتماد بگيرد و در صورتي كه پس از ابراز اعتماد مجلس به دولت، نيمي از اعضاي هيأت وزيران تغيير نمايد دولت بايد مجددا از مجلس تقاضاي رأي اعتماد كند. )

اصل 137

(1) هر يك از وزيران مسئول وظايف خاص خويش در باربر رييس جمهور و مجلس است و در اموري كه به تصويب هيأت وزيران ميرسد مسئول اعمال ديگران نيز هست.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و هفتم :  هر يك از وزيران، مسئول وظايف خاص خويش در برابر مجلس است، ولي در اموري كه به تصويب هيأت وزيران ميرسد مسئول اعمال ديگران نيز هست. )

اصل 138

(1) علاوه بر مواردي كه هيأت وزيران يا وزيري مأمور تدوين آيين‏نامه‏هاي اجرايي قوانين ميشود، هيأت وزيران حق دارد براي انجام وظايف اداري و تأمين اجراي قوانين و تنظيم سازمانهاي اداري به وضع تصويب‏نامه و آيين‏نامه بپردازد. هر يك از وزيران نيز در حدود وظايف خويش و مصوبات هيأت وزيران حق وضع آيين‏نامه و صدور بخشنامه را دارد ولي مفاد اين مقررات نبايد با متن و روح قوانين مخالف باشد.

دولت ميتواند تصويب برخي از امور مربوط به وظايف خود را به كميسيونهاي مشتكل از چند وزير واگذار نمايد. مصوبات اين كميسيونها در محدوده قوانين پس از تأييد رييس جمهور لازم‏الاجرا است.

تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولت و مصوبات كميسيونهاي مذكور در اين اصل‏، ضمن ابلاغ براي اجرا به اطلاع رييس مجلس شوراي اسلامي ميرسد تا در صورتي كه آنها را بر خلاف قوانين بيابد با ذكر دليل براي تجديد نظر به هيأت وزيران بفرستند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و سي و هشتم :  علاوه بر مواردي كه هيأت وزيران يا وزيري مأمور تدوين آيين‏نامه‏هاي اجرايي قوانين ميشود هيأت وزيران حق دارد براي انجام وظايف اداري و تأمين اجراي قوانين و تنظيم سازمانهاي اداري به وضع تصويب‏نامه و آيين‏نامه بپردازد. هر يك از وزيران نيز در حدود وظايف خويش و مصوبات هيأت وزيران حق وضع آيين‏نامه و صودر بخشنامه را دارد، ولي مفاد اين مقررات نبايد با متن و روح قوانين مخالف باشد. )

اصل 139

صلح دعاوي راجع به اموال عمومي و دولتي يا ارجاع آن به داوري در هر مورد، موكول به تصويب هيأت وزيران است و بايد به اطلاع مجلس برسد. در مواردي كه طرف دعوي خارجي باشد و در موارد مهم داخلي بايد به تصويب مجلس نيز برسد. موارد مهم را قانون تعيين ميكند.

اصل 140

(1) رسيدگي به اتهام رييس جمهور و معاونان او و وزيران در مورد جرائم عادي با اطلاع مجلس شوراي اسلامي در دادگاه‏هاي عمومي دادگستري انجام ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهلم :  رسيدگي به اتهام رييس جمهور و نخست‏وزير و وزيران در مورد جرائم عادي با اطلاع مجلس شوراي ملي در دادگاه‏هاي عمومي دادگستري انجام ميشود. )

اصل 141

(1) رييس جمهور، معاونان رييس جمهور، وزيران و كارمندان دولت نميتوانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند و داشتن هر نوع شغل ديگر در موُسساتي كه تمام يا قسمتي از سرمايه آن متعلق به دولت يا موُسسات عمومي است و نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و وكالت دادگستري و مشاوره حقوقي و نيز رياست و مديريت عامل يا عضويت در هيأت مديره انواع مختلف شركتهاي خصوصي، جز شركتهاي تعاوني ادارات و موسسات براي آنان ممنوع است.

سمتهاي آموزشي در دانشگاه‏ها و موُسسات تحقيقاتي از اين، حكم مستثني است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهل و يكم :  رييس جمهور، نخست‏وزير، وزيران و كارمندان دولت نميتوانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند و داشتن هر نوع شغل ديگر در موُسساتي كه تمام يا قسمتي از سرمايه آن متعلق به دولت يا موُسسات عمومي است و نمايندگي مجلس شوراي ملي و وكالت دادگستري و مشاوره حقوقي و نيز رياست و مديريت عامل يا عضويت در هيأت مديره انواع مختلف شركتهاي خصوصي، جز شركتهاي تعاوني ادارات و موُسسات براي آنان ممنوع است.

سمتهاي آموزشي در دانشگاه‏ها و موسسات تحقيقاتي از اين حكم مستثني است.

نخست‏وزير ميتواند در موارد ضرورت به طور موقت تصدي برخي از وزارتخانه‏ها را بپذيرد. )

اصل 142

(1) دارايي رهبر، رييس جمهور، معاونان رييس جمهور، وزيران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط رييس قوه قضاييه رسيدگي ميشود كه بر خلاف حق، افزايش نيافته باشد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و چهل و دوم :  دارايي رهبر يا اعضاي شوراي رهبري، رييس جمهور، نخست وزير، وزيران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط ديوان عالي كشور رسيدگي ميشود كه بر خلاف حق افزايش نيافته باشد. )

اصل 143

ارتش جمهوري اسلامي ايران پاسداري از استقلال و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي كشور را بر عهده دارد.

اصل 144

ارتش جمهوري اسلامي ايران بايد ارتشي اسلامي باشد كه ارتشي مكتبي و مردمي است و بايد افرادي شايسته را به خدمت بپذير كه به اهداف انقلاب اسلامي مومن و در راه تحقق آن فداكار باشند.

اصل 145

هيچ فرد خارجي به عضويت در ارتش و نيروهاي انتظامي كشور پذيرفته نميشود.

اصل 146

استقرار هر گونه پايگاه نظامي خارجي در كشور هر چند به عنوان استفاده‏هاي صلح‏آميز باشد ممنوع است.

اصل 147

دولت بايد در زمان صلح از افراد و تجهيزات فني ارتش در كارهاي امدادي، آموزشي، توليدي، و جهاد سازندگي، با رعايت كامل موازين عدل اسلامي استفاده كند در حدي كه به آمادگي رزمي آسيبي وارد نيايد.

اصل 148

هر نوع بهره‏برداري شخصي از وسايل و امكانات ارتش و استفاده شخصي از افراد آنها به صورت گماشته، راننده شخصي و نظاير اينها ممنوع است.

اصل 149

ترفيع درجه نظاميان و سلب آن به موجب قانون است.

اصل 150

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كه در نخستين روزهاي پيروزي اين انقلاب تشكيل شد، براي ادامه نقش خود در نگهباني از انقلاب و دستاوردهاي آن پابرجا ميماند. حدود وظايف و قلمرو مسئوليت اين سپاه در رابطه با وظايف و قلمرو مسئوليت نيروهاي مسلح ديگر با تأكيد بر همكاري و هماهنگي برادرانه ميان آنها به وسيله قانون تعيين ميشود.

اصل 151

به حكم آيه كريميه «واعدوالهم مااستطعتم من قوه و من رباط‏الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم و آخرين من دونهم لاتعلمونهم‏الله يعلمهم» دولت موظف است براي همه افراد كشور برنامه و امكانات آموزش نظامي را بر طبق موازين اسلامي فراهم نمايد، به طوري كه همه افراد همواره توانايي دفاع مسلحانه از كشور و نظام جمهوري اسلامي ايران را داشته باشند، ولي داشتن اسلحه بايد با اجازه مقامات رسمي باشد.

اصل 152

سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بر اساس نفي هر گونه سلطه‏جويي و سلطه‏پذيري، حفظ استقلال همه جانبه و تماميت ارضي كشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرت‏هاي سلطه‏گر و روابط صلح‏آميز متقابل با دول غير محارب استوار است.

اصل 153

هر گونه قرارداد كه موجب سلطه بيگانه بر منابع طبيعي و اقتصادي، فرهنگ، ارتش و ديگر شإون كشور گردد ممنوع است.

اصل 154

جمهوري اسلامي ايران سعادت انسان در كل جامعه بشري را آرمان خود ميداند و استقلال و آزادي و حكومت حق و عدل را حق همه مردم جهان ميشناسد. بنا بر اين در عين خودداري كامل از هر گونه دخالت در امور داخلي ملتهاي ديگر، از مبارزه حق‏طلبانه مستضعفين در برابر مستكبرين در هر نقطه از جهان حمايت ميكند.

 اصل 155

دولت جمهوري اسلامي ايران ميتواند به كساني كه پناهندگي سياسي بخواهند پناه دهد مگر اين كه بر طبق قوانين ايران خاإن و تبهكار شناخته شوند.

اصل 156

قوه قضاييه قوه‏اي است مستقل كه پشتيبان حقوق فردي و اجتماعي و مسئول تحقق بخشند به عدالت و عهده‏دار وظايف زير است‏:

 1 – رسيدگي و صدور حكم در مورد تظلمات، تعديات، شكايات، حل و فصل دعاوي و رفع خصومات و اخذ تصميم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبيه، كه قانون معين ميكند.

 2 – احياي حقوق عامه و گسترش عدل و آزاديهاي مشروع.

 3 – نظارت بر حسن اجراي قوانين.

 4 – كشف جرم و تعقيب مجازات و تعزير مجرمين و اجراي حدود و مقررات مدون جزايي اسلام.

 5 – اقدام مناسب براي پيشگيري از وقوع جرم و اصلاح مجرمين.

اصل 157

(1) به منظور انجام مسئوليت‏هاي قوه قضاييه در كليه امور قضايي و اداري و اجرايي قمام رهبري يك نفر مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي و مدير و مدبر را براي مدت پنج سال به عنوان رييس قوه قضاييه تعيين مينمايد كه عاليترين مقام قوه قضاييه است.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و پنجاه و هفتم :  به منظور انجام مسئوليتهاي قوه قضاييه شورايي به نام شوراي عالي قضايي تشكيل ميگردد كه بالاترين مقام قوه قضاييه است و وظايف آن به شرح زير ميباشد‏:

 1 – ايجاد تشكيلات لازم در دادگستري به تناسب مسئوليتهاي اصل يكصد و پنجاه و ششم.

 2 – تهيه لوايح قضايي متناسب با جمهوري اسلامي.

 3 – استخدام قضات عادل و شايسته و عزل و نصب آنها و تغيير محل مأموريت و تعيين مشاغل و ترفيع آنان و مانند اينها از امور اداري، طبق قانون. )

اصل 158

(1) وظايف رييس رييس قوه قضاييه به شرح زير است:

 1 – ايجاد تشكيلات لازم در دادگستري به تناسب مسئوليت‏هاي اصل يكصد و پنجاه و ششم.

 2 – تهيه لوايح قضايي متناسب با جمهوري اسلامي.

 3 – استخدام قضات عادل و شايسته و عزل و نصب آنها و تغيير محل مأموريت و تعيين مشاغل و ترفيع آنان و مانند اينها از امور اداري، طبق قانون.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و پنجاه و هشتم :  شوراي عالي قضايي از پنج عضو تشكيل ميشود:

 1 – رييس ديوان عالي كشور.

 2 – دادستان كل كشور.

 3 – سه نفر قاضي مجتهد و عادل به انتخاب قضات كشور.

 اعضاي اين شورا براي مدت پنج سال و طبق قانون انتخاب ميشوند و انتخاب مجددشان بلامانع است.

 شرايط انتخاب شونده و انتخاب كننده را قانون معين ميكند. )

اصل 159

مرجع رسمي تظلمات و شكايات، دادگستري است. تشكيل دادگاه‏ها و تعيين صلاحيت آنها منوط به حكم قانون است.

اصل 160

(1) وزير دادگستري مسئوليت كليه مسائل مربوطه به روابط قوه قضاييه با قوه مجريه و قوه مقننه را بر عهده دارد و از ميان كساني كه رييس قوه قضاييه به رييس جمهور پيشنهاد ميكند انتخاب ميگردد.

رييس قوه قضاييه ميتواند اختيارات تام مالي و اداري و نيز اختيارات استخدامي غير قضات را به وزير دادگستري تفويض كند. در اين صورت وزير دادگستري داراي همان اختيارات و وظايفي خواهد بود كه در قوانين براي وزراء به عنوان عاليترين مقام اجرايي پيش‏بيني ميشود.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصتم : وزير دادگستري مسئوليت كليه مسائل مربوط به روابط قوه قضاييه با قوه مجريه و قوه مقننه را بر عهده‏ دارد و از ميان كساني كه شوراي عالي قضايي به نخست‏وزير پيشنهاد ميكند انتخاب ميگردد. )

اصل 161

(1) ديوان عالي كشور به منظور نظارت بر اجراي صحيح قوانين در محاكم و ايجاد وحدت رويه قضايي و انجام مسئوليتهايي كه طبق قانون به آن محول ميشود بر اساس ضوابطي كه رييس قوه قضاييه تعيين ميكند تشكيل ميگردد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و يكم :  ديوان عالي كشور به منظور نظارت بر اجراي صحيح قوانين در محاكم و ايجاد وحدت رويه قضايي و انجام مسئوليتهايي كه طبق قانون به آن محول ميشود بر اساس ضوابطي كه شوراي عالي قضايي تعيين ميكند تشكيل ميگردد. )

اصل 162

(1) رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل بايد مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي باشند و رييس قوه قضاييه با مشورت قضايت ديوان عالي كشور آنها را براي مدت پنج سال به اين سمت منصوب ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و دوم :  رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل بايد مجتهد عادل و آگاه به امور قضايي باشند و رهبري يا مشورت قضات ديوان عالي كشور آنها را براي مدت پنج سال به اين سمت منصوب ميكنند. )

اصل 163

صفات و شرايط قاضي طبق موازين فقهي به وسيله قانون معين ميشود.

اصل 164

(1) قاضي را نميتوان از مقامي كه شاغل آن است بدون محاكمه و ثبوت جرم يا تخلفي كه موجب انفصال است به طور موقت يا داإم منفصل كرد يا بدون رضاي او محل خدمت يا سمتش را تغيير داد مگر به اقتضاي مصلحت جامعه با تصميم رييس قوه قضاييه پس از مشورت با رييس ديوان عالي كشور و دادستان كل. نقل و انتقال دوره‏اي قضات بر طبق ضوابط كلي كه قانون تعيين ميكند صورت ميگيرد.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و شصت و چهارم :  قاضي را نميتوان از مقامي كه شاغل آنست بدون محاكمه و ثبوت جرم يا تخلفي كه موجب انفصال است به طور موقت يا داإم منفصل كرد يا بدون رضاي او محل خدمت يا سمتش را تغيير داد مگر به اقتضاي مصلحت جامعه با تصويب اعضاي شوراي عالي قضايي به اتفاق آراء. نقل و انتقال دوره‏اي قضات بر طبق ضوابط كلي كه قانون تعيين ميكند صورت ميگيرد. )

اصل 165

محاكمات، علني انجام ميشود و حضور افراد بلامانع است مگر آن كه به تشخيص دادگاه، علني بودن آن منافي عفت عمومي يانظم عمومي باشد يا در دعاوي خصوصي طرفين دعوا تقاضا كنند كه محاكمه علني نباشد.

اصل 166

احكام دادگاه‏ها بايد مستدل و مستند به مواد قانون و اصولي باشد كه بر اساس آن حكم صادر شده است.

اصل 167

قاضي موظف است كوشش كند حكم هر دعوا را در قوانين مدونه بيابد و اگر نيابد با استناد به منابع معتبر اسلامي يا فتاواي معتبر، حكم قضيه را صادر نمايد و نميتواند به بهانه سكوت يا نقص يا اجمال يا تعارض قوانين مدونه از رسيدگي به دعوا و صدور حكم امتناع ورزد.

اصل 168

رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي علني است و با حضور هيأت منصفه در محاكم دادگستري صورت ميگيرد. نحوه انتخاب، شرايط، اختيارات هيأت منصفه و تعريف جرم سياسي را قانون ر اساس موازين اسلامي معين ميكند.

اصل 169

هيچ فعلي يا ترك فعلي به استناد قانوني كه بعد از آن وضع شده است جرم محسوب نميشود.

اصل 170

قضات دادگاه‏ها مكلفند از اجراي تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاي دولتي كه مخالف با قوانين و مقررات اسلامي يا خاجر از حدود اختيارات قوه مجريه است خودداري كنند و هر كس ميتواند ابطال اين گونه مقررات را از ديوان عدالت اداري تقاضا كند.

اصل 171

هر گاه در اثر تفسير يا اشتباه قاضي در موضوع يا در حكم يا در تطبيق حكم بر مورد خاص، ضرر مادي يا معنوي متوجه كسي گردد، در صورت تقصر، مقصر طبق موازين اسلامي ضامن است و ر غير اين صورت خسارت به وسيله دولت جبران ميشود، و در هر حال از متهم اعاده حيثيت ميگردد.

اصل 172

براي رسيدگي به جرائم مربوط به وظايف خاص نظامي يا انتظامي اعضاء ارتش، ژاندارمري، شهرباني و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، محاكم نظامي مطابق قانون تشكيل ميگردد، ولي به جرائم عمومي آنان يا جرائمي كه در مقام ضابط دادگستري مرتكب شوند در محاكم عمومي رسيدگي ميشود.

دادستاني و دادگاه‏هاي نظامي، بخشي از قوه قضاييه كشور و مشمول اصول مربوط به اين قوه هستند.

اصل 173

(1) به منظور رسيدگي به شكايات، تظلمات و اعتراضات مردم نسبت به مأمورين يا واحدها با آيين‏نامه‏هاي دولتي و احقاق حقوق آنها، ديواني به نام «ديوان عدالت اداري» زير نظر رييس قوه قضاييه تأسيس ميگردد.

 حدود اختيارات و نحوه عمل اين ديوان را قانون تعيين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد وهفتاد و سوم :  به منظور رسيدگي به شكايات، ظلمات و اعتراضات مردم نسبت به مأمورين يا واحدها يا آيين‏نامه‏هاي دولتي و احقاق حقوق آنها ديواني به نام ديوان عدالت اداري زير نظر شوراي عالي قضايي تأسيس ميگردد. حدود اختيارات و نحوه عمل اين ديوان را قانون تعيين ميكند.‏ )

اصل 174

(1) بر اساس حق نظارت قوه قضاييه نسبت به حسن جريان امور و اجراي صحيح قوانين در دستگاه‏هاي اداري سازماني به نام «سازمان بازرسي كل كشور» زير نظر رييس قوه قضاييه تشكيل ميگردد.

 حدود اختيارات و وظايف اين سازمان را قانون تعيين ميكند.

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:  اصل يكصد و هفتاد و چهارم :  بر اساس حق نظارت قوه قضاييه نسبت به حسن جريان امور و اجراء صحيح قوانين در دستگاه‏هاي اداري سازماني به نام «سازمان بازرسي كل كشور» زير نظر شوراي عالي قضايي تشكيل ميگردد. حدود اختيارات و وظايف اين سازمان را قانون معين ميكند. )

اصل 175

(1) در صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، آزادي بيان و نشر افكار با رعايت موازين اسلامي و مصالح كشور بايد تأمين گردد.

 نصب و عزل رييس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران با مقام رهبري است و شورايي مركب از نمايندگان رييس جمهور و رييس قوه قضاييه و مجلس شوراي اسلامي (هر كدام دو نفر) نظارت بر اين سازمان خواهند داشت.

 خط مشي و ترتيب اداره سازمان و نظارت بر آن را قانون معين ميكند.(2)

( 1 – اصل سابق‏‏‏‏:

 اصل يكصد و هفتاد و پنجم : در رسانه‏هاي گروهي (راديو و تلويزيون) آزادي انتشارات و تبليغات طبق موازين اسلامي بايد تأمين شود. اين رسانه‏ها زير نظر مشترك قواي سه گانه قضاييه (شوراي عالي قضايي)، مقننه و مجريه اداره خواهد شد. ترتيب آن را قانون معين ميكند. )

( 2 – اصل يكصد و هفتاد و ششم به موجب اصلاحاتي كه در اسل 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است:

 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه در دوازده فصل مشتمل بر يكصد و هفتاد و پنج اصل تنظمي گرديده و با اكثريت دو سوم مجموع نمايندگان مجلس بررسي نهايي قانون اساسي به تصويب رسيده است در تاريخ بيست و چهارم آبان ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي مطابق با بيست و چهارم ذي الحجه يكهزار و سيصد و نود و نه هجري قمري به تصويب نهايي رسيد. )

اصل 176

(1) به منظور تأمين منافع ملي و پاسداري از انقلاب اسلامي و تماميت ارضي و حاكميت ملي «شوراي عالي امنيت ملي» به رياست رييس جمهور، با وظايف زير تشكيل ميگرد.

 1 – تعيين سياستهاي دفاعي – امنيتي كشور در محدوده سياستهاي كلي تعيين شده از طرف مقام رهبري.

 2 – هماهنگ نمودن فعاليت‏هاي سياسي، اطلاعاتي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي در ارتباط با تدابير كلي دفاعي – امنيتي.

 3 – بهره‏گيري از امكانات مادي و معنوي كشور براي مقابله با تهديدهاي داخلي و خارجي.

 اعضاي شورا عبارتند از:

 – روُساي قواي سه گانه

 – رييس ستاد فرماندهي كل نيروهاي مسلح

 – مسئول امور برنامه و بودجه

 – دو نماينده به انتخاب مقام رهبري

 – وزراي امور خارجه، كشور، اطلاعات

 – حسب مورد وزير مربوط و عاليترين مقام ارتش و سپاه

 شوراي عالي امنيت ملي به تناسب وظايف خود شوراهاي فرعي از قبيل شوراي دفاع و شوراي امنيت كشور تشكيل ميدهد. رياست هر يك از شوراهاي فرعي با رييس جمهور يا يكي از اعضاي شوراي عالي است كه از طرف رييس جمهور تعيين ميشود.

 حدود اختيارات و وظايف شوراهاي فرعي را قانوني معين ميكند و تشكيلات آنها به تصويب شوراي عالي ميرسد.

 مصوبات شوراي عالي امنيت ملي پس از تأييد مقام رهبري قابل اجراست.

( 1 – اصل يكصد و هفتاد و ششم به موجب اصلاحاتي كه در سال 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است. )

اصل 177

(1) بازنگري در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، در موارد ضروري به ترتيب زير انجام ميگيرد.

مقام رهبري پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طي حكمي خطاب به رييس جمهور موارد اصلاح يا تتميم قانون اساسي را به شوراي بازنگري قانون اساسي با تركيب زير پيشنهاد مينمايد:

 1 – اعظي شوراي نگهبان.

 2 – روُساي قواي سه گانه.

 3 – اعضاي ثابت مجمع تشخيص مصلحت نظام.

 4 – پنج نفر از اعضاي مجلس خبرگان رهبري.

 5 – ده نفر به انتخاب مقام رهبري.

 6 – سه نفر از هيأت وزيران.

 7 – سه نفر از قوه قضاييه.

 8 – ده نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي.

 9 – سه نفر از دانشگاهيان.

 شيوه كار و كيفيت انتخاب و شرايط آن را قانون معين ميكند.

 مصوبات شورا پس از تأييد و امضاي مقام رهبري بايد از طريق مراجعه به آراء عمومي به تصويب اكثريت مطلق شركت‏كنندگان در همه‏پرسي برسد.

رعايت ذيل اصل پنجاه و نهم در مورد همه‏پرسي «بازنگري در قانون اساسي» لازم نيست.

محتواي اصول مربو به اسلامي بودن نظام و ابتناي كليه قوانين و مقررات بر اساس موازين اسلامي و پايه‏هاي ايماني و اهداف جمهوري اسلامي ايران و جمهوري بودن حكومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره امور كشور با اتكاء به آراء عمومي و دين و مذهب رسمي ايران تغيير ناپذير است.

( 1 – اصل يكصد و هفتاد و هفتم به موجب اصلاحاتي كه در سال 1368 نسبت به قانون اساسي صورت گرفته، به قانون اساسي الحاق شده است. )

منبع : مرکز پژوهشهای مجلس

 آیا آخوندها اسلام را خراب کرده اند؟

آیا محمد معجزه داشته است؟

توسط :‌ آرش بیخدا

پیشگفتار

هرکس به ادبیات اسلامی نگاهی بیافکند به زودی در می یابد که یک پیامبر از نظر اسلام باید معجزه داشته باشد! عصا را به اژدها تبدیل کردن، با مرغان صحبت کردن، دست نورانی داشتن، زنده ماندن در شکم ماهی، شتر از دل کوه در آوردن، زاییده شدن از مادر باکره و غیره تماماً معجزاتی هستند که پیامبران مختلف برای اثبات پیامبری شان به ادعای قرآن به مردم نشان داده اند یا اینکه قرآن از آنها به عنوان معجزات و اتفاقات خارق العاده یاد کرده است.

تا همینجا سه اشکال اساسی وجود دارد، یکم اینکه مسلمانان باید نشان دهند معجزات ممکن هستند، دوم اینکه اثبات کنند دلایل نقلی میتوانند برای اثبات وقوع یک واقعه اعجاز آمیز کافی باشند و سوم اینکه اثبات کنند هر کس معجزه ای میکند باید با خدا ارتباط  ویژه ای داشته باشد یا بعبارت دیگر ارتباطی منطقی بین نبوت و معجزه داشتن وجود دارد (در نوشتاری با فرنام چرا معجزه حقیقت ندارد؟ توضیح داده ام که هر سه گزاره یاد شده در بالا نادرست هستند). اما اگر همه این گزاره ها را هم درست فرض کنیم، یعنی باورهای بیان شده در قرآن که بین مسلمانان نیز رایج هستند را درست فرض کنیم پرسش دیگری پیش می آید، و آن این است که آیا خود پیامبر اسلام دارای معجزه بوده است؟ اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد روشن است که بر اساس باورهای خود قرآن نیز نمیتوان پذیرفت که محمد یک پیامبر بوده است. و من از این نظر در این نوشتار دفاع خواهم کرد و نشان خواهم داد که محمد دارای اعجاز نبوده است.

طبیعتاً چون محمد در گذشته زندگی میکرده است، موضوع این نوشتار تاریخی است و باید با رجوع به منابع تاریخی اسلام و خود قرآن به این پرسش پاسخ داد. در بخش نخست من نشان خواهم داد، در صورتی که محمد واقعاً پیامبر میبود، قرآن باید به اعجازها یا دستکم اعجاز وی اشاره ای میکرد، حال آنکه نه تنها در قرآن صحبتی از معجزات محمد نشده است بلکه دقیقاً برعکس قرآن به وضوح اشاره میکند که محمد فردی معمولی است و معجزه ای ندارد، در قرآن آیاتی وجود دارند که عجز محمد را در مقابل درخواستهای معجزه مردم نشان میدهند و این وقایع را میتوان با گوشه هایی از تاریخ اسلام تطبیق داد، در بخش دوم به معدود مباحثی که برخی مفسران قرآن آنرا اشاره ای به  معجزات محمد میدانند-یعنی مسئله شق القمر و همچنین معراج خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعا نیز درست نیست. در بخش سوم به این ادعا که محمد بیسواد بوده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که در مورد این مسئله نمیتوان یقین داشت و همچنین بیسوادی محمد به معنی معجزه بودن قرآن نیست و سرانجام در بخش چهارم به بررسی برخی از ادعاهای متکلمین مسلمان مبنی بر معجزه بودن قرآن خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعاها نمیتوانند درست باشند.

قرآن و تاریخ بر بی اعجاز بودن محمد تاکید دارند

جالب است که قرآن برای کودکان و کودک مغزان داستانهای معجزه آمیز مضحک خود را با آب و تاب تعریف میکند اما در مورد محمد هیچ کجا به روشنی ادعا نمیکند که محمد هم معجزه ای دارد! آیا به نظر شما ممکن است که محمد معجزه ای را انجام داده باشد و قرآن سخنی از آن به میان نیاورده باشد؟ قرآن نه تنها در مورد اکثر معجزاتی که مسلمانان به محمد نسبت میدهند چنین نمیکند بلکه در بسیاری از جاها اشاره میکند که محمد معجزه ای ندارد و این برای مسلمانانی که برای نخستین بار این آیات قرآن را میخوانند بسیار شگفتی آفرین است، علی دشتی در این مورد در کتاب 23 سال میگوید (1) «برای یک ایرانی که از در دیوارش معجزه می بارد و هر امامزاده ای، حتی مجهول النسب، پیوسته معجزه میکند، از مرور قرآن به شگفتی می افتد که اثری از معجزه در آن نیست».

برای نمونه غیب گویی را ممکن است مسلمانان یک معجزه بدانند. وقتی مسلمانان در مورد محمد و امامان شیعه صحبت میکنند همواره ماجراهای شگفت انگیزی را به آنها نسبت میدهند که حاکی از دانایی آنان از غیب است، برای نمونه به حدیث زیر توجه کنید که یک عالم شیعی از یک عالم سنی نقل کرده است:

«ابن سعد» در کتاب «طبقات» خویش از «عبدالله بن بکر بن حبیب سهمی» و او از «حاتم بن سنعه» نقل کرده است که:

«ام الفضل» همسر عباس گفت: قبل از آنکه امام حسین به دنیا بیاید، من در خواب دیدم که پاره ای از تن رسول الله بریده شد و در دامان من افتاد. هنگامی که خواب خود را برای پیامبر تعریف نمودم، آن حضرت اینگونه تعبیر نمود و فرمود «ای ام الفضل! اگر رویای تو جزء رویاهای صادقانه باشد، خیر میباشد؛ زیرا دخترم فاطمه به زودی صاحب پسری خواهد شد که من آن نوزاد را برای شیر دهی به تو خواهم داد.»  (2) ام الفضل گوید: امام حسین هنوز در آغوش آن حضرت بود که من برخاستم تا آبی بیاورم و لباس آن حضرت را بشویم، هنگامی که برگشتم، دیدم پیامبر در حال گریستن است گفتم: یا رسول الله! چرا گریه میکنید!؟ حضرت فرمودند: «لحظه ای پیش جبرئیل نزد من آمد و به من اینگونه خبر داد که: امتم این فرزند را خواهند کشت. خداوند آنان را از شفاعت من در روز قیامت محروم کند.» (3)

از این دست احادیث به ویژه در آثار شیعیان بسیار زیاد میتوان یافت، اساساً محدّثین شیعه قصه گویان خوبی بوده اند و اگر امروز وجود داشتند شاید میتوانستند برای هالیوود فیلم نامه های جالبی بسازند،غیب گفتن یعنی انسان نسبت به چیزی که نمیتواند در شرایط عادی بداند دانش پیدا کند. مانند دو مثالی که در بالا آورده شد.  اما جالب اینجا است که قرآن دقیقاً عکس این مسئله را متذکر میشود، قرآن با صراحت تمام از جانب محمد میگوید که به مردم بگو من غیب را نمیدانم، اگر میدانستم برای خویش خیر را جذب و شر را دفع میکردم! محمد زمانی این آیه را سروده است که از او در مورد قیامت پرسش میشده است، و او طبیعتاً نمیدانسته است قیامت در چه زمانی اتفاق می افتد، بنابر این از خود رفع مسئولیت میکند.

سوره اعراف آیات 187 تا 188

يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي لَا يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَلٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ؛ قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

از قيامت از تو سؤ ال مي‏كنند كه وقوع آن در چه زماني است ؟ بگو علمش نزد پروردگار من است و هيچكس جز او (نمي‏تواند) وقت آنرا آشكار سازد، (اما قيام قيامت حتي) در آسمانها و زمين سنگين (و بسيار پر اهميت) است، و جز به طور ناگهاني به سراغ شما نمي‏آيد، (باز) او تو چنان سؤ ال مي‏كنند كه گوئي تو از زمان وقوع آن با خبري، بگو علمش ‍ تنها نزد خدا است ولي بيشتر مردم نمي‏دانند.؛ بگو من مالك سود و زيان خويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب با خبر بودم منافع فراواني براي خود فراهم مي‏ساختم و هيچ بدي (و زياني) به من نمي‏رسيد، من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده‏ام براي جمعيتي كه ايمان مي‏آورند (بيم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهاي گرانبهايش).

سوره انعام آیه 50

قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ ‌

بگو من نميگويم خزائن خدا نزد من است و من آگاه از غيب نيستم (جز آنچه خدا به من بياموزد) و به شما نمي‏گويم من فرشته‏ام، من تنها از آنچه به من وحي مي‏شود پيروي مي‏كنم، بگو آيا نابينا و بينا مساويند؟ چرا فكر نميكنيد؟!

البته قرآن نمیگوید که اساساً الله غیب را در اختیار هیچکس نمیگذارد، بلکه تنها به آن رسولانی که خود میخواهد چنین دانشی را میدهد:

سوره آل عمران آیه 179

مَّا كَانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَىٰ مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّىٰ يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلٰكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ.

چنين نبود كه خداوند، مؤ منان را به همان گونه كه شما هستيد واگذارد؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤ منان و منافقان را از اين اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهي است؛) ولي خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمي گزيند؛ (و قسمتي از اسرار نهان را كه براي مقام رهبري او لازم است، در اختيار او مي‏گذارد) پس (اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك و ناپاك است،) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگي براي شماست .

بنابر این روشن است که قرآن میگوید محمد دانشی از غیب ندارد و برخی از سایر رسولان ممکن است چنین دانشی را داشته باشند. محمد همچنین برای اینکه نشان دهد تنها پیامبری نیست که غیب نمیداند، پای نوح را نیز وسط میکشد و میگوید نوح نیز غیب نمیدانسته است، بنابر این نادانی محمد از غیب کاملاً طبیعی و قابل انتظار است، چون نوح نیز چنین بوده است!

سوره هود آیه 31

وَلَا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَلَا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْرًا اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِي أَنفُسِهِمْ إِنِّي إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ ‌

من هرگز به شما نمي‏گويم خزائن الهي نزد من است و نمي‏گويم غيب مي‏دانم و نمي‏گويم من فرشته‏ام و (نيز) نمي‏گويم آنها كه در نظر شما خوار مي‏آيند خداوند خيري به آنها نخواهد داد، خدا از دل آنها آگاهتر است (من اگر با اينحال آنها را برانم) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.

روشن است که محمد بر اساس آنچه قرآن میگوید دانشی از غیب ندانسته است، حتی نمیگوید که تنها بخشی از غیب را میداند بلکه بطور کلی و عام از غیب ابراز نادانی کامل میکند، اما افزون بر نادانی نسبت به غیب، قرآن نشان میدهد که محمد از انجام سایر معجزات نیز کاملاً عاجز بوده است، مثلاً به آیات 90 تا 93 سوره اسراء دقت کنید:

وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنبُوعًا؛ أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا؛ أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا؛  أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَىٰ فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّىٰ تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا.

و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم مگر اينكه چشمه‏اي از اين سرزمين (خشك و سوزان) براي ما خارج سازي!؛ يا باغي از نخل و انگور در اختيار تو باشد و نهرها در لابلاي آن به جريان اندازي.؛ يا قطعات (سنگهاي) آسمان را آنچنان كه مي‏پنداري – بر سر ما فرود آري: يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياوري!!؛ يا خانه‏اي پر نقش و نگار از طلا داشته باشي، يا به آسمان بالا روي، حتي به آسمان رفتنت ايمان نمي‏آوريم مگر آنكه نامه‏اي بر ما نازل كني كه آنرا بخوانيم!! بگو منزه است پروردگارم (از اين سخنان بيارزش) مگر من جز بشري هستم فرستاده خدا؟!

به نظر میرسد آیات بالا به مجلسی اشاره دارند که سران قریش ترتیب دادند تا با محمد مذاکره کنند و مشکلاتشان را با یکدیگر حل کنند. سران قریش که از دشنامهای محمد به مقدساتشان (آری محمد به مقدسات اجدادش دشنام میداد! بعدها نیز خدایان آنها را نابود کرد و این احترامی بود که محمد برای افکار مخالفش قائل بود) به تنگ آمده بودند تصمیم میگیرند که محمد را به گفتگویی دعوت کنند و ببینند مشکل محمد چیست و چگونه میتوان با او کنار آمد، سیرت رسول الله قدیمیترین سند تاریخی که از اسلام باقی مانده است این ماجرا را چنین بازگو میکند (4):

… اشراف و بزرگان قوم، مثل عتبه و شیبه و ابوسفیان ابن حرب و نضر ابن حارث و ابوالبختری ابن هشام و اسود ابن مطلب و ابوجهل ابن هشام و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند «نمیدانیم که چه تدبیر کنیم با این مرد (یعنی محمد) که دین ما را به خلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان ما را دشنام داد. اکنون پیشتر از آن که ما وی را هلاک کنیم، عذر کار خود پیش مردم پیدا میباید کردن، تا مردم ما را بعد از آن ملامت نکنند.»

چون این سخن بگفته بود، کس فرستادند بر سید و او را گفتند «بزرگان و اشراف قوم تو حاضرند و با تو سخنی دارند.» سید گمان برد که ایشان را رغبتی در اسلام ظاهر شده است تا او را بر خود میخوانند. و سید عظیم حریص بود بر اسلام ایشان. چون وی را چنان بگفتند، در حال برخاست و پیش ایشان رفت و بنشست.

و مهتران قوم قریش گفتند «ای محمد، ما از بهر آن تو را خواندیم تا با تو سخن گوییم.» سید گفت «بگویید!».

گفتند «ای محمد، هیچ کس در قبایل عرب ندیدیم که با قوم خود چنین کرد که تو کردی. دین ما را به خلل آوردی و قوم ما را از راه ببردی و خدایان ما را دشنام دادی و نسبت کفر و ضلالت بر ما نهادی و هرچه بدتر بود با قوم خود بکردی. اکنون، تو با ما بگوی تا تو را مقصود از این کار چیست؟ اگر تو را مقصود مال است، تا مالهای خود تو را بذل کنیم و اگر تو را مقصود سلطنت است و پادشاهی، تا تو را بر خود پادشاه گردانیم و اگر نه که تو را وسوسه از دیو بر تن مستولی شده است، تا ما اطبای جهان را جمع کنیم و از بهر مداوات تو هر چه ما را باشد صرف کنیم. ما این همه مراد تو برگیریم و رضای تو بجوییم، تو دست از دین ما و خدایان ما بدار!»

سید جواب ایشان بداد و گفت «ای قوم، مرا از شما نه مال میباید نه ملک و نه جاه و نه سلطنت. لیکن من رسول خدایم و خدای مرا بر شما فرستاده است و قرآن به من فرستاده است تا رسالت حق به شما گزارم و شما را به بهشت بشارت دهم و از دوزخ شما را بیم کنم. پس اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت آن شما را باشد و اگر نه، صبر میکنم تا خدای چه تقدیر کرده است میان من و شما.»

و چون سید چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت یا چیزی از ایشان قبول خواهد کرد، به اقتراح و سوال در آمدند و گفتند «ای محمد، چون چنین است که تو میگویی و تو پیغامبر خدایی و رسول بحقی و این دعوی میکنی که راست است، پس چنان که خود میبینی، مکه جایی تنگ است و آبی و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا به خدای کن و از خدای درخواه تا این کو های مکه را از جای بردارد و صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد-همچنان که در زمین شام و عراق گشوده است-تا ما به آن عمارت و زراعت میکنیم. و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از اسلاف ما قصی ابن کلاب را زنده گرداند و بر صدق رسالت تو گواهی دهد. پس چون تو چنین بکرده باشی، ما به تو ایمان آوریم.»

سید گفت «مرا نه از بهر این فرستاده اند-که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا خدای چه حکم میکند میان من و شما.»

دیگر گفتند «ای محمد، چون تو این نمیکنی و رضای ما به دست نمی آوری، از خدای درخواه تا فریشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گویی باور کنیم!»

سید گفت «مرا نه از بهر آن فرستاده اند.»

دیگر گفتند «ای محمد، ما تو را مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر، از بهر معاش به بازار میروی و این کار که تو دعوی میکنی، ضرورت آن را اسبابی به کار می باید. پس اگر از خدای درخواهی تا تو را گنجهای زر و سیم بدهد و انهار روان تو را بدهد و باغها و بستانها تو را بدست آورد تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان به تو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم.»

سید گفت «مرا از بهر این نفرستاده اند. مرا از بهر ادای رسالت فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا خدای چه حکم کند. و بدانید – ای قوم – که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد خدا سهل است، لیکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.»

آنگاه، گفتند «ای محمد، چون این التماس ها، هیچ به جای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسمان بر ما عذاب فرستد-اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنان که دعوی میکنی.»

سید گفت «عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است. اگر خواهد بفرستد و اگر خواهد، نفرستد.»

آنگاه گفتند «ای محمد، خداوند تو نمیدانست که با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سوال خواهیم کردن تا تو را بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن و اگر ما به تو نگرویم و ایمان نیاوریم، او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد و تو را از آن خبر دادی که ما را به چه عذاب گرفتار خواهد کرد؟ این همه بایستی که خداوند تو را از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنان است که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست. و لیکن ای محمد، ما را گمان چنان است که این همه رحمان یمامه تو را می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن. و بدان ای محمد که به هر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هر چه ما را بود از مال و جاه، بر تو عرض کردیم و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی و به هیچ نوع مراد ما نطلبیدی. اکنون ما اقامت عذر خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند و بعد از این، تدبیر آن کنیم که تو را هلاک کنیم و یا تو ما را به هلاک آوری.»

چون این سخن بگفتند، یکی برخاست و گفت «ای محمد، ما فریشتگان میپرستیم که ایشان دختران خدایند.» دیگری برخاست. گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم، تا تو خدای و فریشتگان به گواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی.»

و عبدالله ابن امیه – که عمه زاده سید بود – برخاست و گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم تا آنگاه که نردبانی بر آسمان نهی و به آن نردبان به بالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آیی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری تا گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی. و چون این همه بکرده باشی، مرا گمان چنان است که هم ایمان نیاوریم به تو.»

سید چون دید که قوم دست به غوغا آوردند و هر یکی هرزه ای آغاز کردند، دلتنگ شد و از پیش ایشان برخاست و به خانه باز رفت.

در مجموع بر اساس روایت بالا قریشیان از محمد موارد زیر را بعنوان اعجاز درخواست کرده اند:

1- کوه های مکه را از جای بدارد، صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد.

2- از اسلاف (پیشینیان) قریش، قصی ابن کلاب را زنده کند و بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.

3- فرشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.

4- مال و ملکی و ثروت و نعمتی برای خود فراهم کند تا بهتر بتواند به پیامبری بپردازد.

5- خدا برای آنها عذاب بفرستد و آنها را نابود کند.

6- خدا و فرشتگان به گواهی صدق ادعای محمد ظاهر شوند.

7- نردبانی بر آسمان نهد و با آن نردبان به بالا رود و چهار گواه از فرشتگان باورد تا گواهی دهند که محمد پیغمبر خدا است.

بیچاره اعراب نهر آب نقد میخواستند و محمد آنرا در بهشت به ایشان وعده نسیه میداد. اما محمد هیچیک از 7 کار بالا را انجام نمیدهد و سرانجام گردهمایی را با ناراحتی ترک میکند. به پاسخ محمد در مقابل این درخواست ها دقت کنید، او میگوید «مرا نه از بهر آن فرستاده اند»، خود این پاسخ محمد هم یک مغلطه است، مگر قریش گفته بود که تو را خدا برای این فرستاده است؟ آیا قریش حق نداشته است از محمد معجزه ای طلب کند؟ چگونه است که پیامبران پیشین همگی معجزه داشته اند اما محمد که قرار است مهمترین پیامبر هم باشد در مقابل درخواست های معجزه میگوید مرا برای این نفرستاده اند؟ آیت الله مطهری برای این مسئله توجیه قابل توجهی آورده است (5):

آیه دیگری که مفصل تر از آن آیه و از مفصلترین آیاتی است که در قرآن آمده است این آیات است که در سوره بنی اسرائیل، راجع به پیغمبر اکرم و قریش: «و قالوا لن نومن لک حتی تفجر لنا من الارض ینبوعاً» گفتند ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم تا آن وقتی که از زمین چشمه ای جاری کنی. مکه بود، سرزمین خشک و بی آب و علف و بی درخت، و تنها آب آن-که تازه آن هم اخیراً پیدا شده بود-همان آب زمزم بود. البته از قدیم بوده و بعد جرهمی ها آن را بسته بودند و دومرتبه عبدالمطلب بازکرد. خیلی احتیاج داشتند به یک چشمه که در مکه جاری بشود. و مکه آب نداشت و نداشت تا در زمان هارون، زبیده همسر هارون از طائف نهری جاری کرد و چقدر با وسائل آن زمان زحمت کشدند و پول خرج کردند تا کوه ها را شکافتند و از طائف آب را وارد مکه کردند که الان هم همان آب زبیده به همان «آب زبیده» معروف است. در منی و عرفات هم بعضی جاها که شما میبینید شیر نصب کرده اند، نوشته اند «نهر زبیده» ولی تا آن وقت اصلاً آب نبود.

گفتند ما هرگز ایمان نمی آوریم تا اینکه تو چشمه ای از زمین جاری کنی «اوتکون لک جنه من نخیل و عنب» طمع را کمی بالا بردند، گفتند یا اینکه خودت یک باغ داشته باشی که در آن باغ نخلستان و انگورستان وجود داشته باشد، درختهای خرما و تاکهای انگور زیادی باشد (یک آدم سرمایه داری هم اگر پیدا بشود که یک باغستان خیلی عظیمی داشته باشد خودش که همه را نمیخورد، میدهد به این مردم) «فتفجر الانهار خلالها تفجیراً» آنوقت بشکافی تو نهر ها را در وسط آن، شکافتنی؛ نهرها جاری کنی. اول فقط یک چشمه آب میخواستند که بعد خودشان بروند زراعت و کشاورزی ایجاد کنند، باغ را درست کنند؛ بعد گفتند نه، تو اصلاً یک باغ آماده با معجزه ایجاد کن، نهر ها هم در خلال آن خودت به جریان بینداز «او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفاً» یا آسمان را آن طور که میپنداری (لابد یعنی آنچه که در قدرتت هست) تکه تکه بر ما فرود بیاور «او تاتی بالله و الملائکه قبیلاً» یا خدا و فرشتگان را بیاور اینجا با ما روبرو شوند و به ما بگویند که این را ما فرستاده ایم «او یکون لک بیت من زخرف». این دو تای آخر یعنی آسمان را فرود آوردن و خدا را حاضر کردن، منفعت مادی نداشت،فقط در لابلا ذکر کردند، مثل اینکه برای خلط مبحث هم بوده، باز دو مرتبه رفتند دنبال خانه ای از زر داشته باشی، یک خانه مملو از زر. باز دوباره «او ترقی فی السماء» یا بالا بروی به آسمان «و لن نومن لرقیک حتی تنزل علینا کتاباً نقوروه» اما اگر تنها بخواهی بروی بالا و برگردی،  بعد بیایی و بگویی من رفتم بالا و آمدم، ما قبول نمیکنیم مگر اینکه نامه ای از بالا خطاب به ما بیاوری، خدا از بالا نامه ای برای ما بفرستد که ایها الناس ، ای قریش، ای مثلاً جناب ولید بن مغیره، ای جناب ابوسفیان! خدمت شما عرض میشود که این کسی که آمده، حامل نامه، پیامبر ماست و از طرف ما فرستاده شده. اینها بود مجموع خواسته های آنها که در این آیه ذکر شده. «قل سبحان ربی هل کنت الا بشراً رسولاً (اسراء 93-90)» سبحان الله شما چه فکر کرده اید؟! آیا من جز اینکه یک بشر رسول باشم که خدا او را به میان شما فرستاده چیز دیگری هستم؟! این توقعات چیست که از من دارید؟

منکرین معجزه میگویند آنها از پیغمبر یک سلسله معجزات (مجموعاً شش معجزه) خواستند و پیغمبر میگوید که من یک بشر رسول هستم؛ یعنی بشر رسول یک پیغبر که دیگر معجزه ندارد که شما از او این چیزها را میخواهید!

تفسیر این آیات

مفسرين اين آيات را چه تفسير كرده‏اند كه با معجزات منافات نداشته‏ باشد ؟ آنها در اينجا دو سه تا حرف دارند كه حرفهای خوبی است ، و آن‏ اين است كه می‏گويند مسأله معجزه اولا برای اين است كه يك عده افرادی كه‏ می‏خواهند حقيقت را بفهمند و در صدق نبوت ترديد دارند ، پيغمبر مجاز است معجزه‏ای ظاهر كند كه آنها بفهمند او صادق است يا صادق نيست . اما پيغمبر از طرف خدا ملزم نيست – و از طرف عقل هم همچنين – كه هر اقتراحی كه هر كسی بيايد بكند فورا جواب بدهد ، كارخانه معجزه سازی وارد نكرده‏اند . اينها نه به عنوان اينكه واقعا تو يك معجزه بكن كه اگر اين‏ كار را كردی می‏خواهيم به تو ايمان بياوريم ، [ چنين درخواستهايی می‏كردند ] ، اينها از پيغمبر معجزات زيادی ديده بودند ، در عين حال باز به عنوان‏ اينكه يك امر تازه‏ای را ابتكار كرده باشند آمدند اين حرفها را اختراع‏ كردند.

ثانيا آنچه كه در اينجا آمده است حساب معجزه نيست ، يك قسمتش كه‏ اصلا يك امر محال است ، از جمله اينكه » خدا را با فرشتگان بياور با ما روبرو كن » . اين يك امر محال است ، اين كه معجزه به آن تعلق نمی‏گيرد . و همچنين بعضی قسمتهايش بی‏معنی است ، می‏گويد : » برو به آسمان ، از آنجا نامه‏ای خطاب به ما با امضای خدا بياور » . يك آدم ديوانه بايد چنين حرفی بزند . اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند ، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ام . حكايت می‏كند از احمقی درخواست كننده . قسمتهايی از درخواستهای اينها معامله بود و راست‏ هم هست : » « لن نؤمن لك حتی تفجر لنا من الارض ينبوعا »» . نگفتند » لن نؤمن بك » ، گفتند ما به نفع تو ايمان نمی‏آوريم مگر اينكه به نفع‏ ما چنين كاری بكنی . خلاصه رشوه می‏خواستند ، پول می‏خواستند : بيا تو در سرزمين مكه يك نهر جاری كن ، وسيله كشاورزی فراهم كن ، يك چنين خدمتی‏ به ما بكن ، ما هم در ازای آن به تو ايمان  می‏آوريم ، خدمتی به تو می‏كنيم ، بيا باغستانی چنين و چنان در اينجا ايجاد كن ، چنين نفعی به ما برسان تا ما هم به نفع تو ايمان بياوريم . آن كه‏ ايمان نيست ، معامله است ، و لهذا تمام اينها را تحت عنوان » « لن نؤمن لك »» ذكر كرده است نه تحت عنوان » لن نؤمن بك » چون‏ در قرآن حساب » يؤمن له » و » يؤمن به » از هم جداست . در جای ديگر راجع به خود پيغمبر اكرم تعبيری دارد كه : » « و يقولون هو اذن قل اذن‏ خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» ( توبه 61 ) پيغمبر اكرم در عين اينكه‏ استقامت فوق‏العاده داشت و وقتی كه تصميم می‏گرفت هرگز ديگر منصرف‏ نمی‏شد ، در مسائل جزئی خيلی نرمش نشان می‏داد ، هركسی كه می‏آمد يك چيزی‏ می‏گفت حرفش را گوش می‏كرد و چنان با مهربانی گوش می‏كرد كه او راضی‏ برمی‏گشت و می‏رفت . بعضی خيال می‏كردند كه واقعا پيغمبر به حرف همه گوش‏ می‏كند » « يقولون هو اذن »» گفتند ما كه رفتيم حرفمان را به پيغمبر گفتيم ، بعد مخالفين ما هم رفتند حرفشان را به پيغمبر گفتند ، حرف ما را گوش می‏كند ، حرف آنها را هم گوش می‏كند ، اين كه فقط گوش است ، سر تا پا گوش است » « قل اذن خير لكم »» بگو ولی گوش خوبی است برای شما » « يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنين‏ تصديق می‏كند ، نه » يؤمن بالمؤمنين » ، يعنی اگر چيزی را تصديق می‏كند به خاطر مصلحت مؤمنين است ، نه واقعا آن حرف را قبول دارد . يعنی اگر چيزی را پيغمبر رد نمی‏كند نه اين است كه آن حرف را قبول دارد و رد نمی‏كند ، او يك تصديق می‏كند ، همان تصديق به نفع شماست . شما خيال‏ كرده‏ايد پيغمبر هر كه هرچه گفت حرفش را قبول می‏كند ؟ اينجور نيست .

پس » يؤمن له » با » يؤمن به » در قرآن دو مفهوم دارد . آنها هم‏ نگفتند كه » لن نؤمن بك » گفتند » لن نؤمن لك » خيال كردند پيغمبر آمده و می‏خواهد يك بساطی راه بيندازد و احتياج دارد به يك افرادی كه‏ بيايند دورش را بگيرند و لشكر و حامی و مبلغش باشند ، گفتند اين كار را برايمان بكن تا آن كار را هم ما برای تو بكنيم ، سبحان الله » « هل كنت‏ الا بشرا رسولا » » من يك پيغمبرم ، من آمده‏ام در شما ايمان به خدا و ايمان به خودم ايجاد كنم ، من كه نيامده‏ام اينجا جمعيت و حزب برای خودم‏ درست بكنم . پس » « سبحان ربی هل كنت الا بشرا رسولا »» معنايش اين‏ نيست كه پيغمبر كه ديگر كار خارق‏العاده ندارد ، [ بلكه معنايش اين است‏ كه ] يك پيغمبر كه با كسی معامله ندارد : «« هل كنت الا بشرا رسولاً». من درباب توجيه اين آيات ، از افراد زيادی تفسيرهای مختلف شنيده‏ام و  يادم است يك وقتی همين آقای خمينی درس اخلاق می‏گفتند ، ايشان تكيه‏شان‏  در اين آيات بيشتر روی اين مسأله بود كه خلاصه كارخانه معجزه سازی نيست،  معجزه آيت پروردگار است و پيغمبران هم هيچ وقت برخلاف سنت الهی كاری‏  نمی‏كنند مگر آنجا كه ضرورت ايجاب كند ، كه اگر نكنند مردم گمراه می‏شوند  ، آنوقت به حكم آن ضرورت اين كار را می‏كنند .  مرحوم اشراقی (واعظ مشهور معاصر) طور ديگری می‏گفت، مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏  واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد. آقای حاج ميرزا ابوالفضل زاهدی قمی ( چون‏   حق هر كسی را بايد ادا كرد ) پيرمردی است ، الان هم پيشنماز است در مسجد  امام ، ايشان مفسر بود ، نسبتا مفسر خوبی هم هست ، تفسير می‏گفت و اين‏  بيانی كه در آخر عرض كردم بيانی بود كه از اين مرد شنيدم و به نظرم آمد  بسيار بيان خوبی است راجع به همين » « لن نؤمن لك »» كه اصلا اساس‏  اين كار بر معامله بود نه بر ايمان به خداوند و ايمان به پيغمبر .

به نگر من دفاعیات آیت الله مطهری ابداً نمیتوانند این مسئله را حل کنند، در زیر به هریک از این دفاعیات میپردازیم.

مسئله معامله- آیت الله میگوید درخواست های مشرکین در واقع معامله بوده اند و پیامبر اهل چنین معامله ای نبوده است، در این ارتباط اشاره به سه مسئله ضرورت پیدا میکند:

مسئله 1- درخواست مشرکین چه ارتباطی به معامله دارد؟ آیا اینکه مردم از پیامبری درخواست معجزه بکنند، و بگوید اگر تو چنین کنی ما پیامبری تو را میپذیریم یک معامله است؟ آیا اینکه مردم از شخصی که ادعای پیامبری میکند درخواست معجزه کنند کار ناشایستی است؟ به نظر میرسد آیت الله مطهری هنگامی که از معامله یاد میکند به درخواستهایی که منافع مادی را نیز به همراه داشتند (همچون مورد 1 و به نظر عجیب و غریب آیت الله مطهری مورد 4) اشاره میکند، اما پر واضح است که این مسئله در مورد سایر موارد درخواست شده صدق نمیکند، افزون بر اینکه قرآن برخی موارد همچون مورد 2 را ذکر نکرده است.

مسئله 2- معامله کردن با خدا در قرآن عیب شمرده نمیشود، در واقع به دلیل اینکه محمد خود مدتی را به تجارت گذرانده است باعث شده است که او در قرآن از معامله و تجارت با الله سخن بگوید،  سوره تغابن آیه 64 میگوید:

إِن تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا يُضَاعِفْهُ لَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ ‌

اگر به خدا قرض الحسنه دهيد آنرا براي شما مضاعف مي‏سازد، و شما را مي‏بخشد و خداوند شكر كننده و بردبار است.

آیات مشابهی را میتوان در سوره بقره آیه 245، سوره مائده آیه 12، سوره الحدید آیه 11 و 18 و سوره المزمل آیه 20 نیز یافت، آیا اینکه کسی به خدا قرض الحسنه بدهد و بعد خداوند آنچه قرض الحسنه داده شده است را مضاعف کند خود یک معامله یا تجارت نیست؟ مگر تجارت غیر از آن است که شخصی منفعتی را با هدف کسب منفعت بیشتر به ریسک بیاندازد؟ حال چه شده است که الله در جای دیگر تبلیغ قرض الحسنه به خود میکند و در اینجا معامله با رسول بر سر رسالتش مکروه شده است؟

مسئله 3- چه کسی گفته پیامبر اهل معامله نبوده است؟ در تاریخ مواردی را میتوان یافت که پیامبر اسلام به سران قبایل رشوه داده است تا دست از مخالفت با اسلام بردارند و یا مسلمان شوند، برای نمونه از مواردی که محمد با معامله فردی را مسلمان میکند مربوط به مالک ابن عوف رئیس هوازن است، سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و مالک ابن عوف که رئیس ایشان بود هنوز به اسلام در نیامده بود و در طایف، پیش قوم ثقیف میبود. پس قوم هوازن دستوری خواستند و اهل عیال برگرفتند و باز وطن خود رفتند. چون باز پس میرفتند، سید ایشان را گفت «اگر مالک ابن عوف بیاید و مسلمان شود، من اهل عیال وی و هر آنچه برده اند از آن وی باز پس دهم و صد اشتر دیگر از آن خود به وی دهم.»

در ادامه محمد به بسیاری از نامسلمانان و تازه مسلمانان از غنائم غزوه حنین که قانوناً یک پنجمشان مال محمد بود و باقی مال کسانی که در جنگ شرکت کرده بودند، سهمی ویژه را اختصاص میدهد تا آنها را نسبت به خود دلگرم کند. محمد بخاطر این بی عدالتی از طرف مسلمانان تحت فشار قرار میگیرد و به مسلمانان میگوید که آیا مال دنیا را میخواهید یا آخرت را؟ محمد با برگزاری یک نمایش احساسی جانانه موفق میشود مسلمانانی که در جنگ شرکت کرده بودند و شاهد بودند که محمد از اموالشان به نامسلمانان رشوه میدهد راضی کند. سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و سید چون از سبایای هوازن فارغ شده بود، برنشست که به مکه رود و طوافی کند. و جماعتی از مسلمانان که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از عرب که هنوز به اسلام نیامده بودند لیکن با مسلمانان بودند در غزو حنین، در آمدند و گفتند «یا رسول الله، سبایای قبیله ی هوازن باز پس دادی، با غنایم آن. اکنون، نصیبه ما بده!» و آواز بر میداشتند و زحمت سید میدادند. تا از بسیاری زحمت وی که میدادند، غافل شدند و سید در زیر درخت آوردند، چنان که شاخ آن درخت ردا از سر سید در ربود. آن گاه، سید تند شد و گفت «ای مردم، چندین تعجیل مکنید – که به آن خدایی که مرا بیافرید که اگر به عدد درختهای تهامه (یعنی مکه و طایف) شما را پیش من اشتر و گاو گوسفند بودی، من آن جمله میان شما قسمت کردمی، چنان که شما را معلوم شدی که بخل و بد دلی در من نیاید و در صفت من خلاف نگنجد.» بعد از آن، دست فراز کرد و از کوهان اشتری، پاره ای موی در دست گرفت و گفت «از مال غنیمت مرا خمس هست و اگر همه این قدر باشد، اکنون من از سر خمس خود برخاستم و آن نیز به شما دادم. پس شما باید که هرچه از غنیمت برگرفته اید و خود را پنهان کرده اید، جمله باز جای آورید و اگر همه سوزنی یا رشته ای باشد.»

پس چون سید چنین بگفت، هرکس که از مال غنیمت چیزی ستده بودند بازپس آوردند و اگر چه سوزنی یا پاره ریسمانی بود.

بعد از آن، سید خواست تا جماعتی از روسای قریش که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از سرداران عرب که هنوز در اسلام نیامده بودند لیکن با سید بودند درغزو حنین و طایف، زیادت مراعاتی کند تا بعضی از ایشان که به اسلام در آمده بودند، چون آن مراعات ببینند، ایشان را دوستی اسلام در دل جای گیرد و بعضی که به اسلام نیامده بودند، چون آن کرم و تیمار داشت بینند، زیادت رغبت نمایند و به اسلام در آیند. پس نخست بفرمود تا ابوسفیان ابن حرب را و پس وی و حکیم ابن حزام و حارث ابن حارث ابن کلده و حارث ابن هشام و سهیل ابن عمرو و حویطب ابن عبدالعزا و علا ابن جاریه ثثقفی و عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس تمیمی و مالک ابن عوف نصری و صفوان ابن امیه را، هر یکی از ایشان صد اشتر بدادند. و جماعتی دیگر بودند که ایشان هر یکی پنجاه بداد و جماعتی دیگر بودند که ایشان را هر یکی چهل بداد و همچنین به ترتیب و تدریج، تا باز آن آمد که هر یکی ده میداد.

پس سید چون این عطاها بداده بود، با جماعتی از روسا و مهتران قریش و عرب بیعت کرد. و چون سید تالف این جماعت به این موجب بکرده بود و ایشان را هر یکی صد اشتر داده بود، یکی بود از سرداران عرب که او را جعیل ابن سراقه گفتندی و او را هیچ نداده بود. و این جعیل مسلمان بود و نیکوسیرت. و یکی از مردمان گفت «یا رسول الله، عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس، هر یکی را صد اشتر دادی و جعیل ابن سراقه را هیچ ندادی؟»

سید گفت «به آن خدایی که جان محمد در ید وی است که اگر همه روی زمین مثل عیینه و اقرع ابن حابس شود، جعیل ابن سراقه بهتر از ایشان باشد. از بهر آن که جعیل مسلمان است و ایشان هنوز به اسلام در نیامده اند. و من این اشتران که به ایشان دادم، از بهر آن دادم که ایشان را رغبت به اسلام افتد و در اسلام آیند و جعیل ابن سراقه که هیچ ندادم، از بهر آن ندادم که او خود مسلمان بود و او را به اسلام بازگذاشتم.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و بعضی را بسیار بداد و بعضی را اندک بداد و بعضی را هیچ نداد، یکی بود از قبیله بنی تمیم که نام وی ذو خویرصه بود. در آمد و گفت «یا محمد، دیدم که امروز چه کردی.»

گفت «چه کردم؟»

گفت «عدل کار نفرمودی-که بعضی را بسیار بدادی و بعضی را هیچ ندادی.»

سید از سخن وی خشم گرفت. گفت «وای بر تو، مرد! اگر عدل پیش من نباشد، پیش که خواهد بودن؟»

عمر برپای خاست و گفت «یا رسول الله، دستوری ده تا این مرد را بکشم!»

سید  گفت «ای عمر، رها کنید-که از وی (یعنی ذو خویصره) گروهی و قومی را پیدا خواهند شد که ایشان را به قرایی و سالوسی در دین چنان شوند و از مسلمانی چنان بیرون آیند همچنان که تیر از کمان بیرون آید.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و روسای قریش و مهتران عرب و دیگر قبایل نصیبه بداد و انصار را هیچ نداد، انصار برنجیدند و به سخن در آمدند و هر کسی چیزی گفتند. گفتند که «پیغامبر خدای قوم خود بازیافت و اکنون التفات به ما نمیکند.»

و سعد ابن عباده چون چنان دید، برخاست و به خدمت سید آمد و گفت «یا رسول الله، از بهر آن که تو غنایم حنین بر قریش و دیگر قبایل عرب قسمت کردی و انصار را هیچ ندادی، ایشان رنجیده اند و هر کسی سخنی میگوید.»

سید گفت «تو کجا بودی-یا سعد-که ایشان را جواب ندادی؟»

سعد گفت «یا رسول الله، من یکی از ایشانم و سخن من نشنوند.»

پس سید گفت «یا سعد، برو و ایشان حاضر کن و ایشان را چون حاضر کردی، مرا خبر ده!»

سعد برفت و انصار را حاضر کرد و بیامد و سید را خبر کرد و حظیره ای بود آن جایگاه و سید فرموده بود که انصار در آن حظیره جمع شوند و سعد ابن عباده از حضور ایشان خبر باز سید داد.

سید برخاست و پیش ایشان رفت و چون بنشست، اول خطبه کرد و حمد و ثنای خدای بگفت. بعد از آن، روی به انصار کرد و گفت «ای جمع انصار، این چه سخن است که از شما به ما رسانیدند و این چه رنجیدن است که شما رنجیده اید؟ نه چون من بر شما آمدم، همه گمراه بودید و به واسطه من حق تعالا شما را هدایت داد و مسلمانی روزی کرد؟ آخر، نه شما درویش بودید و به واسطه من توانگر شدید؟ آخر نه خود به خود دشمن بودید و نمیتوانستید با یکدیگر نشستن و به واسطه من الفت در میان شما افتاد و آن عداوت از میان شما برخاست؟»

بعد از آن، انصار گفتند «بلی یا رسول الله-که فضل و من خدای و آن تو که رسول خدایی بر ما بسیار است در همه حال.»

بعد از آن، سید گفت «این خود نیکوست که گفتید. لیکن جواب سخن من بازدهید!»

انصار گفتند «یا رسول الله، جواب سخن تو چه بازدهیم؟ بیش از این نمیتوانیم گفتن که فضل و منت خدای و رسول در همه حال بیشتر است.»

سید گفت «لابل که اگر خواهید، جواب سخن ما توانید گفتن، چنان که در آن جواب صادق باشید و هیچ خلاف در آن نکرده باشید.»

انصار خاموش شدند و گفتند «پیغامبر بهتر داند.»

آنگاه، سید گفت «ای قوم انصار، جواب توانید گفتن مرا که چون بر ما آمدی، تو را به راست نمیداشتند و ما تو را به راست داشتیم و عاجز دشمن خود بودی ما تو را نصرت دادیم و درویش بودی و ما با تو مواسات کردیم و تو از شهر و بوم خود رانده بودند و ما تو را پیش خود جای بازدادیم.» و چون این همه بگفته بود، دیگر ایشان را گفتند «ای قوم انصار، شاید که شما به این قدر حطام دنیا که ما به دیگران دادیم و به شما ندادیم خشم گیرید؟ ندانید که ما از بهر آن به ایشان دادیم تا تالف و استمالت ایشان کنیم، تا به آن سبب رغبت کنند و به اسلام در آیند؟ و شما را حاجت به تالف و استمالت نیست و نبوده است-که صدق اسلام شما موجود است و قوت ایمان شما ظاهر است و محقق است. و دیگر، ای انصار، شما راضی نباشید که دیگران با گاو و شتر و گوسفند باز خانه ها روند و شما با رسول خدای باز خانه های خود روید؟ و به آن خدای که جان محمد در ید وی است که اگر نه هجرت بودی و فضیلت آن که من نیز یکی از شما بودمی. و دیگر به خدای سوگند یاد میکنم که اگر مردم همه به جانبی شوند و انصار تنها به یک جانب شوند، من به آن جانب شوم که انصار رفته باشند.» و بعد از این سخن ها، ایشان را دعای خیر گفت و گفت «بار خدایا، تو رحمت کن بر انصار و بر فرزندان انصار و بر فرزند فرزندان انصار!»

پس چون سید این سخن بگفت، ایشان به گریه در آمدند و چندانی بگریستند که محاسن ایشان به آب دیده های ایشان تر شد و همه به یکبار آواز برداشتند و گفتند «یا رسول الله، راضی شدیم که عالم دیگران را باشد و تو ما را باشی.»

این بگفتند و خدمت کردند و برخاستند و همه شاد و خرم باز خانه های خود شدند.

روشن است که محمد به مشرکین و اتفاقاً به برخی از همان کسانی که از او پیشتر معجزه هایی خواسته بودند که نفع مادی در آنها است و آیت الله مطهری آنرا معامله مینامد، اموالی را صرفاً برای علاقه مند کردن آنها به اسلام داده است! پس محمد اهل معامله کردن نیز بوده است! حال که اینگونه است کدام تفسیر محتمل تر است؟ اینکه محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و اگر میداشت چنین معامله ای را انجام میداد، چنانکه وقتی به اموال کسب شده از غنائم جنگی دست یافت و قدرت پخش آنها را داشت، به معامله ای مشابه دست زد، یا تفسیری که آیت الله مطهری از آن دفاع میکند؟

از این گذشته خود محمد بعدها در مجلس دیگری که در نزد ابوطالب شکل گرفته است به مشرکین یک معامله را پیشنهاد میکند که دارای منافع مادی نیز هست، اگر چنین معامله ای اشکال میداشت نباید محمد خود پیشنهاد آن را میداد، حال آنکه چنین نیست. محمد به مشرکین میگوید (سر ویلیام موئر، زندگی محمد برگ 136، سیرت رسول الله فارسی پوشینه نخست برگ 415):

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند.

مسئله 4- غیر ممکن بودن برخی درخواستها – آیت الله مطهری میگوید برخی از درخواست های مشرکین غیر ممکن بوده اند، مانند آمدن خدا بر روی زمین و نشان دادن خود، البته در آثار یهودیان و مسیحیان دیده میشود که خود خدا شخصاً به زمین می آید و سخن میگوید، اما در باورهای اسلامی چنین چیزی را نمیتوان دید. ولی آنچه اهمیت دارد این است که اینکار غیر ممکن نیست، بر اساس باورهای اسلامی نیز خدا را هم «می آید» و هم میتوان او را دید (برای اسناد و بحث مفصل مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «مقایسه الله و خدا«)،  همچنین مشرکین در جایی از محمد خواستند که تنها فرشتگان را برای گواهی دادن بیاورد، آیت الله مطهری میگوید دیدن خدا و فرشتگان نیازمند آن است که افراد مراتبی داشته باشند، اما محمد چنین پاسخی را میتوانست به مشرکین بدهد، حال آنکه نداد! همچنین باور رایج در بین مسلمانان این است که همگی در هنگام مرگ فرشته مرگ را میبینند، افزون بر این در قرآن نیز آمده است که در روز قیامت میتوان فرشته ها را دید (مثلاً سوره فجر آیه 22 را نگاه کنید)، اگر در قیامت میتوان چنین کرد چرا در اینجا نمیتوان چنین کرد؟ لذا این درخواست مشرکین بر اساس باورهای اسلامی نیز ممکن هستند، از این گذشته برخی از معجزات درخواست شده نه تنها از نظر باورهای اسلامی محال نیستند بلکه برخی از پیامبران آنها را داشته اند. مثلاً مورد 2 را عیسی داشته است که میتوانسته است انسانها را زنده کند و مورد 4 را نیز سلیمان به کمال داشته است، مورد 1 را نیز ابراهیم تا حدودی انجام داده است، چشمه زمزم را بر اساس افسانه های اسلامی همسر او جاری کرده است، پر واضح است که این دفاع نیز وارد نیست. افزون بر این، مشرکین تنها نمیگفتند که خدا بر روی زمین بیاید، بلکه به آمدن یک فرشته یا گنجهایی از طرف خدا راضی بوده اند، اما محمد چنین کاری را نیز نکرده است، آیه زیر به این مسئله اشاره مستقیم دارد و میگوید که محمد از اینکه چنین قدرتی نداشته است ناراحت بوده است، لذا روشن است که اینکار برای محمد در صورتی که واقعاً پیامبر میبود ممکن بوده است و الا مگر کسی از ناتوانی اش از انجام کار محال ناراحت می شود؟

سوره هود آیه  11

فَلَعَلَّكَ تَارِكٌ بَعْضَ مَا يُوحَىٰ إِلَيْكَ وَضَائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَن يَقُولُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ كَنزٌ أَوْ جَاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّمَا أَنتَ نَذِيرٌ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ.

شايد ابلاغ بعض آياتي را كه به تو وحي مي‏شود به تاخير مي‏اندازي و سينه‏ات از اين جهت تنگ (و ناراحت) مي‏شود كه مي‏گويند چرا گنجي بر او نازل نشده و يا چرا فرشتهاي همراه او نيامده است ؟ (ابلاغ كن و نگران و ناراحت مباش چرا كه) تو فقط بيم دهنده (و بيانگر اعلام خطرهاي الهي) هستي و خداوند نگاهبان و ناظر بر همه چيز است (و به حساب آنان مي‏رسد).

مسئله 5- احمقانه بودن نامه آوردن از طرف خدا – آیت الله مطهری میگوید «اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ ام»، نخست اینکه نمیتوان ارتباطی بین «قدرت مخفی شدن» و «قدرت نامه از طرف خدا آوردن» دید، شاید منظور مشرکین از نامه از همان کارنامه های احمقانه ای است که در آخرت به دست مومنین میدهند، یا همان لوح محفوظ احمقانه که الله همه چیز را قبلاً در آن نوشته است (جالب است که اعراب و گاهی ایرانیان نیز امروزه به CD و DVD میگویند لوح! گویا الله نیز اطلاعاتش را روی این چیزها ذخیره میگرفته است!) و این هردو از باورهای قرآنی هستند. اگر ابلهانه به نظر میرسند شاید به این خاطر است که محمد خود در قبل چنین اراجیفی را گفته بوده است، قرآن میگوید «و ما به سراغ اعمالي كه آنها انجام دادند مي‏رويم و همه را همچون ذرات غبار پراكنده در هوا مي‏كنيم! (الفرقان: 23)»  شاید منظور مشرکین نیز چنین نامه ای بوده است که محتویاتش همچون ذرات غبار پراکنده در هوا هستند! از این گذشته این بهانه نیز قابل قبول نیست، اگر آیت الله مطهری گمان میکند هرکس میتواند خودش را پنهان کند یقیناً میتواند از طرف خدا هم نامه ای را جعل کند، باز هم این دلیل نمیشود که اینکار را نکند، دستکم اگر این دو کار با یکدیگر برابر هستند محمد باید کار نخست را انجام میداد! این مانند آن است که به شخصی بگویند به حج برو و کعبه را نیز طواف کن! و او بگوید این سخن احمقانه است چون کسی که به حج میرود کعبه را نیز خود به خود طواف میکند، پس من اینکار را نمیکنم چون درخواست احمقانه ای است! حال آنکه میتواند کار نخست را انجام بدهد و بگوید که نیازی به انجام کار دوم نیست چون کار نخست برابر با کار دوم است، یا اگر من چنین کرده ام، چنان نیز خواهم کرد!

مسئله 6- واضح بودن مسئله – مطهری از «مرحوم اشراقی» نقل میکند که او گفته است «مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏  واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد.»، اگر منظور او این است که پیامبری محمد مسلم و واضح است، وی بر چه اساسی این ادعا را مطرح میکند؟ واضح بودن یعنی چه؟ یعنی برای تمام مردم یا دستکم اکثریت مردم واضح بوده است که محمد پیامبر است؟ یا اینکه پیامبری اساساً نیاز به اعجاز ندارد؟ ادعای نخست را تاریخ نقض میکند، محمد تا زمانی که دست به شمشیر نبرده بود هواداران چندانی نداشت، روزی که مردم فوج فوج به اسلام روی می آوردند بطور غیر تصادفی همزمان شده بود با روزی که دیکتاتور خونخوار به قدرت نظامی و سیاسی دست یافته بود. ادعای دوم را نیز خود آیت الله مطهری قبلاً رد کرده است و گفته است که پیامبری نیازمند اعجاز است، اگر پیامبری واضح باشد هیچیک از پیامبران نمی باید معجزه میداشتند حال آنکه بر اساس قرآن چنین نیست!

روشن است که دفاعیات بالا نمیتوانند کارساز باشند و درخواست های اعراب از شخصی که ادعای پیامبری میکرده است منصفانه و با توجه به باورهای اسلامی کاملاً ممکن بوده اند و محمد اگر واقعاً پیامبر میبود دلیل قانع کننده ای را نمیتوان یافت که چنین معجزاتی را انجام ندهد. افزون بر این محمد مجبور نبوده است یکی از 7 معجزه درخواست شده را انجام دهد، او میتوانست موردی مشابه را که بتواند دهان همگان را ببندد انجام دهد، اما چنین نیز نکرده است. بنابر این محتمل تر آن است که نتیجه بگیریم محمد در این مجلس به قول معروف کم آورده است! نه اینکه به بهانه های مضحک آیت الله مطهری و دیگر مبلغان دینی از انجام چنین کاری خود داری کرده است!

افزون بر آیات و اسناد تاریخی یاد شده، هم در سوره های مکی هم در سوره های مدنی آیاتی وجود دارد که از آنها میتوان فهمید، از جانب کفار از محمد درخواست انجام معجزه میشده است، اما پاسخ محمد به آنها این است که او تنها یک هشدار دهنده است:

سوره بقره آیه 118

وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ.

افراد ناآگاه گفتند: چرا خدا با ما سخن نمي‏گويد؟ و آيه و نشانهاي بر خود ما نازل نمي‏كند؟ پيشينيان آنها نيز همين گونه سخن مي‏گفتند دلها و افكارشان مشابه است، ولي ما (به اندازه كافي) آيات و نشانه‏ها را براي اهل يقين (و حقيقت جويان) روشن ساختهايم.

سوره بقره آیه 145

وَلَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ بِكُلِّ آيَةٍ مَّا تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَمَا أَنتَ بِتَابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَمَا بَعْضُهُم بِتَابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ.

سوگند كه اگر هر گونه آيه (و نشانه و دليلي) براي (اين گروه) از اهل كتاب بياوري از قبله تو پيروي نخواهند كرد، و تو نيز هيچگاه از قبله ي آنان پيروي نخواهي نمود (آنها نبايد تصور كنند كه بار ديگر تغيير قبله امكانپذير است) و هيچ يك از آنها پيروي از قبله ديگري نمي‏كنند، و اگر تو پس از اين آگاهي متابعت هوسهاي آنها كني مسلما از ستمگران خواهي بود.

سوره انعام آیه 6

وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَىٰ أَن يُنَزِّلَ آيَةً وَلٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ.

و گفتند چرا نشانه (و معجزه‏اي) از طرف پروردگارش بر او نازل نميگردد، بگو خداوند قادر است كه نشانه‏اي نازل كند، ولي بيشتر آنها نمي‏دانند.

سوره یونس آیه 20

وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ.

و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

سوره رعد آیه 7

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ ‌

و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيت (و اعجازي) از پروردگارش بر او نازل نشده؟ تو تنها بيم دهنده‏اي، و براي هر گروهي هدايت كننده‏اي است (و اينها همه بهانه است نه جستجوي حقيقت).

سوره عنکبوت آیات 48 تا 52

وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ‌

تو هرگز قبل از اين كتابي نمي‏خواندي و با دست خود چيزي نمي‏نوشتي مبادا كساني كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند.

بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ ‌

بلكه اين كتاب آسماني مجموعه‏اي از آيات روشن است كه در سينه صاحبان دل جاي دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمي‏كنند.

وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآيَاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ

گفتند: چرا معجزاتي از سوي پروردگارش بر او نازل نشده ؟ بگو معجزات همه نزد خداست (و به فرمان او نازل مي‏شود، نه به ميل من و شما) من تنها انذار كننده آشكاري هستم.

أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَىٰ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ‌

آيا براي آنها كافي نيست كه اين كتاب آسماني را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مي‏شود؟ در اين رحمت و تذكري است براي كساني كه ايمان مي‏آورند.

قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ شَهِيدًا يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالَّذِينَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَكَفَرُوا بِاللَّهِ أُولٰئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ

بگو همين بس كه خدا ميان من و شما گواه است، آنچه را در آسمانها و زمين است مي‏داند كساني كه به باطل ايمان آوردند و به الله كافر شدند زيانكاران واقعي هستند.

این آیات نشان میدهند که محمد در هیچیک از این دوران ها، یعنی در دوران مکی اش و دستکم تا زمان سروده شدن سوره رعد در مدینه معجزه ای انجام نداده است، روی هم رفته در آیات مکی قرآن بیش از 20 بار میتوان دید که از محمد تقاضای معجزه شده است ولی او با پاسخ های بی ربط و بی ارزش از زیر بار انجام معجزه فرار میکرده و طفره میرفته است، محمد یقیناً معجزه ای نداشته است و الا پاسخش به درخواست مشکرین و کفار این نمیبود که من تنها یک هشدار دهنده هستم (و هشدار دهنده نیاز به معجزه ندارد!) بلکه پاسخش این میبود که من برای شما معجزه انجام داده ام! علاوه بر بهانه «هشدار دهنده» بودن! محمد بهانه های غیر معقول و مضحک دیگری نیز برای انجام ندادن معجزات آورده است، مثلاً وقتی از او معجزه ای درخواست میشده است، او میگفته است که خدا خودش هرکس را بخواهد هدایت میکند و هرکس را بخواهد گمراه، منظور این است که مهم نیست من برای شما معجزه بیاورم یا نیاورم، مهم این است که خدا بخواهد شما مسلمان باشید یا کافر، یا بعبارت دیگر شما از خود اختیاری در این زمینه ندارید، برای نمونه به آیه زیر توجه کنید:

سوره رعد آیه 27

وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ.

و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيه (و معجزه) اي از پروردگارش بر او نازل نشده است ؟ بگو خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه به سوي او باز گردد هدايت مي‏كند (كمبود در معجزه نيست لجاجت آنها مانع است).

بهانه دیگری که محمد برای معجزه نداشتن می آورده است، حتی از بهانه قبلی جالب تر است، او از جانب الله میگوید:

سوره الاسراء آیه 17

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفًا.

هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات (درخواستي بهانه جويان) را بفرستيم، جز اينكه پيشينيان (كه همين گونه درخواستها را داشتند و با ايشان هماهنگ بودند) آنها را تكذيب كردند (از جمله) ما به (قوم ثمود ناقه داديم (معجزاتي) كه روشنگر بود، اما آنها بر آن ستم كردند (و ناقه را به هلاكت رساندند). ما معجزات را فقط براي تخويف (و اتمام حجت) مي‏فرستيم.

منطق بسیار جالبی است! برای شما معجزه نمیفرستیم چون قبلاً معجزه فرستادیم و انکار شد! آیا واقعاً از خدای جهان انتظار میرود که چنین استدلال کند؟ به نظر میرسد خدا به ادعای این آیه از اشتباهات پیشین خود درس میگیرد، در گذشته معجزه میفرستاده و مردم آنرا قبول نمیکردند، و اکنون یاد گرفته است که معجزه فایده ای ندارد، به همین دلیل دیگر معجزه ای نمیفرستد. شاید هم محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و چنین اتهامی را به خدا زده است. این آیه به گمان من کاملترین و صریح ترین آیه قرآن در این مورد است، الله به صراحت در این آیه میگوید که هیچ معجزه ای را  برای محمد ارسال نکرده است! مگر اینکه بپذیریم این خدای نادان باز هم پشیمان شده و تصمیمش را عوض کرده و برای محمد معجزه فرستاده است!

آیه دیگری که شایان توجه است و نشان میدهد که محمد هیچ معجزه ای شبیه پیامبران پیشین نداشته است آیه ای است که نشان میدهد کفار محمد را با موسی مقایسه کرده اند و میگویند که چرا او همانند موسی معجزه ای ندارد؟ و قرآن نیز این مسئله را تایید کرده است که محمد معجزه ای همچون موسی ندارد.

سوره القصص آیه 48

فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلَا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَىٰ أَوَلَمْ يَكْفُرُوا بِمَا أُوتِيَ مُوسَىٰ مِن قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ

هنگامي كه حق از نزد ما براي آنها آمد گفتند چرا مثل همان چيزي كه به موسي داده شد به اين پيامبر اعطا نگرديده است ؟ مگر بهانه جوياني همانند آنها معجزاتي را كه در گذشته به موسي داده شد، انكار نكردند و گفتند اين دو (موسي و هارون) دو نفر ساحرند كه دست بدست هم داده‏اند (تا ما را گمراه كنند) و ما به هر يك از آنها كافريم؟!

ممکن است افرادی بگویند در قرآن گفته شده است که محمد دارای بینه است، اما باید توجه کرد که بینه همیشه به معجزه اشاره نمیکند، بینه همانطور که امروز هم رایج است در قرآن به معنی برهان و چیزی که قانع میکند آمده است، مثلاً به آیه زیر دقت کنید:

سوره فاطر آیه 40

قُلْ أَرَأَيْتُمْ شُرَكَاءَكُمُ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَاوَاتِ أَمْ آتَيْنَاهُمْ كِتَابًا فَهُمْ عَلَىٰ بَيِّنَتٍ مِّنْهُ بَلْ إِن يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُم بَعْضًا إِلَّا غُرُورًا.

بگو آيا فكر نمي‏كنيد اين معبوداني را كه شريك خدا قرار داده‏ايد به من نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده‏اند؟ يا اينكه شركتي در (آفرينش و مالكيت) آسمانها دارند؟ يا به آنها كتابي (آسماني) داده‏ايم و دليلي از آن براي (شرك) خود دارند؟ نه هيچيك از اينها نيست، ظالمان فقط وعده‏هاي دروغين به يكديگر مي‏دهند!

لذا اینکه محمد بینه دارد با آنکه معجزه دارد ارتباطی ندارد (نمونه های دیگری نیز از جمله در سوره بقره آیه 149، سوره طه آیه 133 و سوره صافات آیات 6 تا 21 وجود دارند) ، شکی وجود ندارد که اسناد تاریخی و قرآنی بالا را نمیتوان نادیده گرفت، معلوم نیست محمد به چه زبانی باید میگفت معجزه ای ندارد و غیب نمیداند تا ملا محمد باقر مجلسی در مورد او نگوید هرگاه میخواست تخلی کند اطرافش را گیاهان فرا میگرفتند.

افزون بر این محمد در بسیاری از جاهای قرآن میگوید من بشری مانند شما هستم «انا بشر مثلکم»، محمد گاهی این جمله را زمانی از جانب الله بیان میکرده است که از او تقاضای معجزه میشده است، این نشان میدهد که محمد توانایی انجام معجزه را در خود نمیدیده است. برخی از مفسرین قرآن تلاش میکنند بگویند اینکه محمد گفته است بشری همانند مردم است از آن جهت است که او از شباهت هایی با مردم برخوردار است، نه اینکه یک پیامبر نیست! آنها همچنین این گفته محمد را در تناقض با داشتن معجزات نمیبینند. اما به نگر من چون همانطور که گفته شد محمد هنگامی این سخن را گفته است که از او تقاضای معجزه شده است، میتوان نتیجه گرفت که محمد در این آیات منظورش این بوده است که من از نگر معجزه نداشتن بشری همچون شما هستم.

محمد در هیچ کجای قرآن این را مطرح نمیکند که لازمه پیامبر بودنش نشان دادن معجزه است و بر اساس قرآن هرگز نشان دادن معجزه را بایسته نمیدانسته است. هدف او از یاد کردن معجزات انبیای پیشین هم تحت تاثیر قرار دادن عوام زمان خودش و ترساندن آنها از اینکه اگر از او پیروی نکنند به سرنوشت خیالی اما تلخ آنها دچار خواهند شد بوده است و بس. حال اینکه محمد از یک طرف برای بسیاری از پیامبران معجزاتی را ذکر میکند (و اگر برای پیامبری معجزه ای را ذکر نمیکند این به آن معنی نیست که از نظر وی آن پیامبر معجزه ای نداشته است) و از یک طرف خود ادعای پیامبری میکند و میگوید معجزه ای ندارد و از این نگر مانند دیگر انسانها هست خود یک گفتار متناقض است. مفسرین اسلامی وقتی میخواهند این تناقض را رفع کنند میگویند منظور محمد از مثل باقی انسانها بودن مثل آنها بودن در زندگی جسمانی و غیره است، اما باید توجه داشت که مفسرین اسلامی مجبورند فرض کنند محمد تناقضی نگفته است و الا دیگر مسلمان نمیشوند! آنها باید به محمد وفادار باشند نه به حقیقت. حال آنکه اگر نظر من را بخواهید من وی را فردی شیاد میدانم و افراد شیاد و دروغگو همواره تناقض گویی میکنند و بدون اینکار نمیتوانند شیادی کنند.

نتیجه آنکه مفسرین مسلمان قرآن شغلشان این است که دست به این فریبکاری ها بزنند ولی یک انسان خردگرا که فکری مستقل دارد چرا باید گول این فریبکاری ها را بخورد؟ در ادامه به دو موضوع که برخی از مفسرین معتقدند قرآن از آن دو به عنوان معجزه یاد کرده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این دو ماجرا نیز ساختگی هستند و واقعیت ندارند.

شق القمر و معراج

شق القمر و معراج دو روایت از زمان محمد هستند که بر اساس آنها محمد به معجزه دست زده است. برخی از مسلمانان را باور بر آن است که در قرآن نیز به این دو ماجرا اشاراتی شده است. این دو واقعه معمولاً از بزرگترین معجزات محمد برشمرده میشوند و پیرامون آنها در کتب دینی بسیار سخن رفته است و قلم فرسایی شده است. در این بخش نشان خواهم داد که این دو واقعه را نمیتوان به درستی در قرآن بگونه ای که ادعا میشود یافت و همچنین نشان خواهم داد که دلیلی برای باور داشتن به وقوع آنها وجود ندارد و موضع خردگرایانه در قبال این ادعاها انکار و نفی است.

در مورد شق القمر. شق شدن یعنی تکه شدن، شق القمر نیز یعنی تکه شدن یا دوپاره شدن ماه. در قرآن آیه ای هست که میگوید ماه دوپاره شده است، و برخی مسلمانان میگویند این آیه به یکی از معجزات محمد اشاره دارد. به این آیه و آیات بعدی که در سوره قمر قرآن آمده اند توجه کنید.

سوره قمر آیات 1 تا 12

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌[٥٤-١]

قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ ‌

و هر گاه نشانه و معجزهاي را ببينند اعراض كرده مي‏گويند: اين سحري است مستمر!

وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ

آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواي نفسشان پيروي نمودند و هر امري قرارگاهي دارد.

وَلَقَدْ جَاءَهُم مِّنَ الْأَنبَاءِ مَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ

به اندازه كافي براي انزجار از بديها اخبار (انبيا و امتهاي پيشين) به آنها رسيده است.

حِكْمَةٌ بَالِغَةٌ فَمَا تُغْنِ النُّذُرُ

اين آيات، حكمت بالغه الهي است اما انذارها (براي افراد لجوج) مفيد نيست.

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلَىٰ شَيْءٍ نُّكُرٍ ‌

بنابراين از آنها روي گردان و روزي را به يادآور كه دعوت كننده الهي مردم را به امر وحشتناكي دعوت مي‏كند (دعوت به حساب اعمال).

خُشَّعًا أَبْصَارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ ‌

آنها از قبرها خارج مي‏شوند در حالي كه چشمهايشان از وحشت به زير افتاده و (بي هدف) همچون ملخهاي پراكنده به هر سو مي‏دوند!
مُّهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكَافِرُونَ هٰذَا يَوْمٌ عَسِرٌ

در حالي كه (بر اثر وحشت و اضطراب) به سوي اين دعوت كننده گردن مي‏كشند و كافران مي‏گويند امروز روز سخت و دردناكي است.

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ

پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند (آري) بنده ما (نوح) را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است و (با انواع آزارها) او را (از ادامه رسالتش) بازداشتند.

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ

او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر شده‏ام، انتقام مرا از آنها بگير.

فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ

در اين هنگام درهاي آسمان را گشوديم و آبي فراوان و پي در پي فروباريد.

وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُونًا فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَىٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ

و زمين را شكافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم، و اين دو آب به اندازه‏اي كه مقدر بود با هم درآميختند.

آیه ای که مسلمانان آنرا مرتبط با شق القمر میدانند آیه یکم این سوره است، یکبار دیگر به این آیه توجه کنیم:

سوره قمر آیه 1

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌

قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

این آیه میگوید «الساعه» نزدیک شد، و ماه از هم شکافت، آیت الله مکارم شیرازی ساعه را به قیامت ترجمه کرده است؟ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه تقریباً هرجای قرآن که واژه الساعه آمده است منظور قیامت بوده است (برای نمونه نگاه کنید به الأنعام: ٣١، الأعراف: ١٨٧ ، يوسف: ١٠٧ ، الحجر: ٨٥ ،النحل: ٧٧ ، مريم: ٧٥ ، الحج: ٥٥ ،الروم: ١٤ ،غافر: ٤٦ ،فصلت: ٤٧ ،الشورى: ١٧ ،الزخرف: ٨٥ ،النازعات: ٤٢ ،محمد: ١٨ ،الجاثية: ٢٧) و از این گذشته آیات 7 و 8 نیز به روشنی به این اشاره دارند که مرده ها از قبر ها بیرون می آیند و کافران فرار میکنند و غیره که تماماً نشانه های روز قیامت است، افزون بر این در آیه 46 همان سوره نیز دوباره با «الساعه» اشاره میکند، اینبار روشن است که منظور قیامت است:

سوره قمر آیه 46

بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهَىٰ وَأَمَرُّ ‌

(علاوه بر اين) رستاخيز موعد آنها است و مجازات قيامت هولناكتر و تلختر است.

نتیجه آنکه ترجمه آیت الله مکارم شیرازی ترجمه درستی است، این آیه میگوید قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره شد! حال اگر این آیه به معجزه شق القمر محمد اشاره داشته باشد، باید این دو اتفاق هردو در یک زمان انجام شده باشند، یعنی هم ماه شکافته شده باشد و هم قیامت نزدیک شده باشد، حال آنکه اکنون تقریباً 1400 سال از زمانی که این آیه سروده شده است میگذرد و قیامتی رخ نداده است! در نتیجه شق شدن ماه اساساً مربوط به معجزه محمد نیست بلکه توصیفی است از روز قیامت که در آن قرار است ماه دو پاره شود، زیرا در روز قیامت قرار است ماه نیز تغییراتی بکند، ماه بینور شود و خورشید و ماه یکجا جمع شوند! سوره قیامت به این مسئله اشاره دارد:

سوره قیامه آیات 8 و 9

وَخَسَفَ الْقَمَرُ؛ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.

و ماه بينور گردد؛ و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند.

همچنین در قرآن به صراحت گفته شده است که در آسمان انشقاق (تکه شدن) روی خواهد داد و این خود نام سوره ای از قرآن است، این آیات نیز میتوانند نشان دهند که منظور آیه نخست سوره قمر توصیف روز قیامت است:

سوره انشقاق آیات 1 تا 5

إِذَا السَّمَاءُ انشَقَّتْ ‌

در آن هنگام كه آسمان (كرات آسماني) شكافته شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌

و تسليم فرمان پروردگارش شود، و سزاوار است چنين باشد.

وَإِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ ‌

و در آن هنگام كه زمين گسترده شود.

وَأَلْقَتْ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ ‌

و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالي شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌

و تسليم فرمان پروردگارش گردد، و شايسته است كه چنين باشد.

همانطور که در پیشگفتار این بخش آمد قرآن همواره معجزات انبیا را با آب و تاب و تاکید بیان میکند، اما در این آیه که مسلمانان آنرا گاهی اشاره الله به معجزه شق القمر محمد میدانند نامی از محمد آورده نشده و گفته نشده که محمد چنین کرده یا ما برای محمد چنین معجزه ای را ایجاد کردیم، در ضمن سوره قمر یک سوره مکی است و در سایر سوره های مکی نیز آیه ای وجود دارد که میگوید کافران میگویند چرا محمد معجزه ای را انجام نمیدهد،  با توجه به اینکه سوره یونس بعد از سوره قمر سروده شده است (6) میتوان به یقین گفت که این آیه به معجزه شق القمر دلالت نمیکند به این آیه توجه کنید:

سوره یونس آیه 20

وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ ‌

و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

روشن است که اگر محمد شق القمر را انجام میداد، چنین پاسخی به کافران نمیداد، بلکه میگفت من برای شما معجزه کردم و آن شق القمر بود!  در هیچ کجای قرآن چنین چیزی نیامده است، تمام قرآن تلاش میکند با دلایل واهی همچون ترساندن مردم و تشویق آنها به درس گرفتن از سرنوشت مردمانی که پیامبرانشان را تبعیت نکردند و نابود شدند مردم را قانع کند که از محمد تبعیت کنند، حال آیا ممکن است که محمد شق القمر کرده باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکند؟ بنابر این به نگر من قرآن هرگز به این معجزه اشاره ای نداشته است، همچنین در قرآن آمده است که خود قرآن کافی است تا نشان دهد که محمد یک پیامبر است (سوره عنکبوت آیه 51)، حال اگر قرار است محمد معجزه دیگری نیز داشته باشد، آنگاه خود قرآن حرف خود را نقض کرده است یعنی در جایی میگوید خود قرآن کافی است و در جایی دیگر میگوید محمد معجزه ای دیگر نیز داشته است و این بدان معنی است که خود قرآن کافی نیست!

اما دلایل دیگری نیز برای انکار شق القمر وجود دارد، در روایاتی که مربوط به شق القمر میشود آمده است که محمد به مشرکین گفته است اگر فکر میکنید من شما را یا ماه را جادو کرده ام از مردمان سایر شهر ها بپرسید که آیا ماه دو شقه شده است یا نه؟ (7)، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر میرسد، آیا مسلمانان توانسته اند از تواریخ دیگری که وجود دارد، از تواریخ رومیان، ایرانیان، هندی ها، چینی ها، اقوام افریقایی و سرخپوست ها شواهدی پیدا کنند که 1400 سال پیش ماه به یکباره به دو بخش تقسیم شده است؟

من تابحال ندیده ام مسلمانان چنین اسنادی را ارائه دهند، یقیناً اگر چنین اتفاقی افتاده باشد و مردمان دیگری نیز این ماجرا را دیده باشند باید آنرا ثبت کرده باشند، اگر مسلمانان با این گزاره مخالفت دارند باید از پیامبرشان بپرسند که چرا این حرف را زده است! همچنین بعید است از مشرکین و مخالفان محمد که چنین چیزی را ببینند و باز هم با او به جنگ بپردازند، کسی که میتواند ماه را دوپاره کند لابد خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند، خود شما آیا حاضرید با چنین شخصی بجنگید؟ اگر مسلمان هستید فرض کنید شخصی نزد شما بیاید و بر محمد لعنت بفرستد و وقتی شما از او دلگیر میشوید به شما بگوید که یک پیامبر الهی است و در مقابل شما ماه را دو نیم کند، آیا بازهم شما از او دلگیر خواهید بود یا به تبعیت او خواهید پرداخت؟ گمان نمیکنم عاقلانه باشد که کسی از چنین شخصی تبعیت نکند.

افزون بر این اگر ماه واقعاً در 1400 سال پیش دو نیم شده باشد، علاوه بر آثار باستانی و تاریخی که انتظار میرود مردم در این مورد از خود بجای گذاشته باشند، باید انتظار اسناد علمی را نیز داشته باشیم، چندان برای دانشمندان دشوار نیست که بفهمند آیا ماه در گذشته به دو قسمت تقسیم شده است یا نه.  جالب اینجاست که برخی از مسلمانان اسنادی در این ارتباط را نیز ارائه میدهند، به نمونه زیر توجه کنید:

روزنامه ی کیهان ( در تاریخ ۱۴ / ۱۱/ ۱۳۸۲ ٬ ص ۱ ٬ به نقل از خبرگزاری قرآنی ایران ٬ و آن خبرگزاری هم به نقل از پایگاه خبری kuwait chat ) نوشته است :

« فضانوردان آمریکائی در آخرین تحقیقات زمین شناسی خود به این نتیجه رسیده اند که کره ی ماه در گذشته به دو نیم تقسیم شده و سپس در یک فعل و انفعال ٬ دوباره به هم پیوند خورده است . این مطلب که در یک میزگرد تلویزیونی و از زبان یک گروه فضائی اعلام گردید ٬ از آن جا آشکار شد که فضانوردان قصد داشتند پرچم آمریکا را بر فراز ماه نصب کنند اما موفق به این کار نشدند . برای جستجوی علت این مسأله ٬ فضانوردان به تحقیقات زمین شناسی روی آوردند و در نتیجه برای آنان روشن شد که کره ی ماه سالها پیش ٬ به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره به هم پیوند خورده است . … »

روزنامه کیهان البته یقیناً یکی از معتبر ترین روزنامه های جهان به شمار میرود (!)  خوب بود نویسنده از خبرگزاری جهانی علی آباد کتول و سایر منابع علمی و معتبر جهانی هم نامی ذکر میکرد، اما این داستان واقعاً جالب به نظر میرسد، بهتر بود میگفتند فضانوردان نخست خواستند پرچم امریکا را در خاک ماه وارد کنند دیدند نشد، بعد گفتند پرچم اسرائیل را بجای پرچم امریکا بگذاریم، چون بالاخره امریکای جنایتکار توسط صهیونیست ها میچرخد، بعد پرچم اسرائیل را هم گذاشتند نشد بعد نوری ظاهر شد از جنس همان هاله های نوری که دور سر آقای احمدی نژاد در سازمان ملل ظاهر شده است و آن نور که همانند چهره انسانی بود که فرق سرش شکافته بود گفت من امام حسین هستم  (ای مسلمانها گریه کنید) و شما کفار نمیتوانید پرچم خود را در ماهی که جد من نصف کرده فرو کنید! کاملاً آثار مغز بیمار اسلامی را در این داستان میتوان دید. فیلمی که در آن پرچم امریکا در خاک ماه به زمین زده میشود موجود است (8)، به نظر نمی آید در انجام اینکار فضانورد امریکایی نیل آرمسترانگ مشکلی برخورده باشند، این است که این داستان کاملاً ساختگی به نظر میرسد. برخی از مسلمانان پا را فراتر گذاشته اند و گفته اند نیل آرمسترانگ در فضا صدای اذان را شنیده است و نفهمیده است این صدای چیست، اما وقتی به زمین بازگشته است فهمیده است که این صدا صدای اذان بوده است و بعد مسلمان شده است! خود نیل آرمسترانگ که اکنون هفتاد و اندی سال سن دارد در کنفرانسی که در سال 2005 در مالزی انجام شد شرکت کرد و این قصه های اسلامی را تکذیب کرد، وی همچنین در مصاحبه ای رادیویی شرکت کرد و این ماجرا را به کلی نادرست خواند (9)، در جایی دیگر تلویزیون الجزیره دانشمند مسلمانی را دعوت کرده است که میگوید نیل آرمسترانگ اثبات کرده است کعبه در وسط زمین است (10) مسلمانان بهتر است دست از تحریف و یاوه گویی بردارند و اسناد معتبر و قابل اتکایی را ارائه کنند، مخاطب علمای اسلامی اکثراً پامنبری ها و افراد نادان و فرومایه هستند و این داستانها ممکن است آن افراد را تحت تاثیر قرار دهد ولی یقیناً نمیتواند روی افراد فهمیده تر تاثیری بگذارند و این سخنان تنها باعث میشوند که مسلمانان افراد سفیه و ابلهی به نظر برسند و حمق مستور آنان هویدا گردد.

مسلمانان برای اثبات این قضیه باید از منابع معتبر علمی استفاده کنند، و اثبات کنند که بر اساس مدارک و منابع علمی ماه در 1400 سال پیش به یکباره به دو نیم تقسیم شده است. اگر مسلمانان میگویند که ابزار چنین کاری را ندارند و بجای پیشرفت به کشتن یکدیگر و نماز خواندن و سنگسار و اعدام مشغول هستند ما میتوانیم به آنها فرصت بدهیم، مسلمانها از الان تا روز قیامت خودشان وقت دارند که چنین اسنادی را ارائه کنند، عجله ای در کار نیست، ولی تا زمانیکه این کار را نکرده اند انتظار بیجایی دارند از ما اکه این مسئله را بپذیریم.

در روزهایی که من این نوشتار را مینوشتم تصادفاً اتفاق بسیار جالبی افتاد، افراد زیادی به چشم خود دیدند که ماه دوپاره شده است، به خبر زیر توجه کنید:

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران

سرويس: علمي

شامگاه روز دوشنبه ‌٢٨ خرداد ماه جاري، اختفاي ديدني ماه و ناهيد بار ديگر مشتاقان زيبايي هاي آسمان شب را مجذوب خود خواهد كرد.

به گزارش سرويس علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين بار هلال شامگاهي جمادي الثاني ‌١٤٢٨ است كه با حدود سه شبانه روز سن، ملكه آسمان شامگاهي يعني سياره ناهيد يا همان زهره مشهور را در پشت خود پنهان خواهد کرد. به قرار گرفتن يك جرم كوچك آسماني در پشت جرم بزرگتر اصطلاحا اختفا گفته مي‌شود. انجمن نجوم آماتوري که خردادماه امسال را به واسطه رخداد اختفاهاي متعدد(اختفا سياره كيوان قبل از نيمه شب در شبانگاه اول خرداد و اختفاء ستاره قلب الاسد در پشت ماه در شامگاه دوم خرداد)، ماه اختفاء لقب داده، زمان رخداد اختفاء اخير به وقت تهران را ساعت ‌١٩ و ‌٣ دقيقه تا ‌٢٠ و ‌٦ دقيقه روز دوشنبه هفته آينده عنوان کرده است. بديهي است بزرگ و كوچك بودن جرم از نظر اندازه زوايه يي و يا همان قطر ظاهري است و در رخداد مورد اشاره سياره ناهيد عليرغم قطر ‌١٢١٠٤ كيلومتر پشت ماه با قطر ‌٣٤٧٦ كيلومتر پنهان مي‌شود و علت كوچك ديده شدن سياره ناهيد دور بودن آن از زمين است. علاقمندان در سراسر ايران با قدري تفاوت در زمان آغاز و پايان اختفا مي‌توانند با چشم غير مسلح شاهد اين پديده باشند که البته استفاده از تلسكوپ و تله‌هاي قوي به مشاهده دقيق تر پديده و تصويربرداري از آن كمك مي‌كند. نور كم هلال ماه و درخشش سياره سفيد رنگ ناهيد با قدر ‌٥/٤ – موقعيت ممتازي را براي عكاسي از اين پديده فراهم مي‌ کند. +

برای کسانی که با نجوم آشنایی ندارند و برای اولین بار در آن شب ماه را میدیدند (چون اگر از مدتی قبلتر نگاه میکردند میدیدند که چیزی از خارج به ماه نزدیک میشود و بعد از آن دور میشود)، صحنه شبیه آن بود که ستاره ای از دل ماه خارج میشود (11) و بیرون میرود و کم کم ناپدید میشود. من خود مشابه چنین اتفاقی را دیده ام، حتی گاهی اوقات به نظر میرسد ماه به سه پاره تقسیم میشود، مثلاً در سال 1998 عکسی گرفته شده است که ماه ناهید و برجیس را اختفا کرده است (12) افزون بر اختفا (Occultation)  ممکن است پدیده های نجومی دیگری  همچون یک خسوف ناقص (Partial Lunar Eclipse) رخ داده باشد و اعراب آنرا به انشقاق ماه تعبیر کرده باشند. حال دو حالت پیش می آید، یا محمد واقعاً این صحنه را دیده است و ادعا کرده است که اینکار معجزه او بوده است، یا محمد چنین نکرده است و اعراب چنین چیزی را بعداً به محمد چسبانده اند، محمد أسد (1900-1992) (ليوبولد فايس) یهودی مشهوری که مسلمان شد و تفسیر «پیام قرآن» را نوشت در این مورد دیدگاه واقع گرایانه تری دارد و همین مسئله را تا حدود زیادی تایید میکند، او میگوید (13):

همانطور که رازی (منظور امام فخر رازی است) اشاره میکند، به نظر میرسد نخستین آیه این سوره ادامه آیات سوره پیشین باشد، بویژه آیه 57 سوره النجم که میگوید «آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است (و قيامت فرا مي‏رسد).»، بنابر این میتوانیم فرض کنیم که هر دوی آنها تقریباً در یک زمان نازل شده اند، یعنی در انتهای دوران نخستین (شاید سال چهارم) پیامبری محمد…

بیشتر مفسرین در این آیات اشاره به واقعه ای را میبینند که توسط چندین تن از صحابه پیامبر مشاهده شده بود. همانطور که در برخی از روایات که به برخی از صحابه باز میگردند، یک شب ماه به صورتی دیده میشد که گویا به دو قسمت جداگانه تقسیم شده است. علی رغم اینکه دلیلی برای شک کردن به صداقت راویان این روایات وجود ندارد، ممکن است که آنچه واقعاً رخ داده بود، نوعی خسوف ناقص نادر بوده باشد، که خطای دید نادری را باعث شده بود. اما طبیعت این پدیده هرچه که باشد، روشن است که آیه بالا (آیات نخستین سوره قمر) به این پدیده اشاره نمیکند، بلکه به پدیده ای که قرار است در آینده رخ دهد، یعنی آنچه در فرا رسیدن روز قیامت رخ میدهد اشاره میکند (قرآن بارها از زمان ماضی برای اشاره به آینده استفاده میکند، بویژه در جاهایی که میخواهد به روز آخرت و ساعت آخر اشاره کند؛ این شیوه بکار بردن فعل ماضی برای تاکید بیشتر بر قطعیت رخ دادن چیزی است که فعل به رخ دادن آن اشاره میکند) بنابر این، رقیب (منظور امام رقیب اصفهانی است) معتقد است که کاملاً صحیح است اگر عبارت «انشق القمر» (ماه چند پاره شد) را به دگرگونیهای طبیعی که میدانیم (بر اساس قرآن) قرار است پیش از فرا رسیدن روز رستاخیز انجام گیرند تفسیر کنیم (به واژه شق در مفردات مراجعه کنید). همانطور که زمخشری میگوید، این تفسیر از پشتیبانی برخی از مفسرین قدیمی تر نیز برخوردار است؛ و در ذهن من نیز بویژه از دید همجواری انشقاق ماه و فرا رسیدن آخرین ساعت متقاعد کننده است.

معروف است که وقتی ابراهیم پسر محمد و ماریه قبطی در طفولیت میمیرد خورشید گرفتگی رخ میدهد و محمد میگوید که این خورشید گرفتگی ربطی به مرگ ابراهیم نداشته است. ممکن است مسلمانانی بگویند اگر محمد شخص شیادی بود در هر دو مورد اینکار را به خود نسبت میداد، اما چنین فرضی کمی آرمانگرایانه است، ممکن است محمد پس از کسوف از اینکه آنرا به خود نسبت نداده است پشیمان شده باشد و به همین دلیل خسوف را به خود ارتباط داده باشد، یا اگر نخست خسوف رخ داده، کسوف را به خودش نسبت نداده چون در آینده نیز اگر چنین میشد و محمد وجود نداشت همه میفهمیدند که خسوف و کسوف ربطی به محمد نداشته اند، یکی از ویژگیهای آدمی این است که تغییر میکند و از زندگی خود و وقایع گذشته درس میگیرد، اما در چنین تفاسیری از تاریخ آدمها را شبیه ماشینهایی فرض میکنند که همواره به یک شکل رفتار میکنند، و این باعث میشود چنین نتیجه گیریهایی دور از واقعیت باشند.

خلاصه آنکه در مورد شق القمر، به نظر نمیرسد قرآن به آن اشاره ای کرده باشد، و نیاز به اسناد تاریخی و باستانی از سایر ملل وجود دارد و همچنین چون این مسئله با علم رابطه مستقیم دارد نیازمند اسناد علمی است و تا زمانی که این اسناد و مدارک ارائه نشوند ادعای مسلمانان بی ارزش است و همانقدر ارزش دارد که بهائیان میگویند حضرت باب را هرچه تیر میزدند نمی مرد و از این گذشته ممکن است شق القمر تنها یک خسوف یا هر پدیده مشابه فضایی دیگری باشد که مسلمانان آنرا بعدها به محمد نسبت داده اند یا محمد خود ادعا کرده است که این پدیده از معجزاتش بوده است و مسلمانان باید به تمامی این مسائل رسیدگی کنند و نشان بدهند که هیچکدام از این موارد نمیتوانند درست باشند و تنها بعد از اینکار میتوان ادعای آنها را بیشتر بررسی کرد.

در مورد معراج. معراج از ریشه عروج به معنی لغوی بالا رفتن است و در اصطلاح به این گفته میشود که محمد به آسمانهای بالا رفته است و آمده است و مسلمانان گاهی اینرا یکی از معجزات محمد میدانند. واژه میراژ هم بطور تصادفی به یک شرکت هواپیمایی تعلق گرفته است.  بر خلاف شق القمر که در ذکر شدن آن در قرآن میتوان شک فراوان ورزید، در قرآن به معراج به روشنی اشاره شده است:

سوره اسراء آیه 1

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

پاك و منزه است خدائي كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.

اما گفته نشده است که «بنده اش» چه کسی است، گمان نمیکنم از خود قرآن بتوان استدلالی آورد که «بنده اش» بر محمد دلالت داشته باشد، آیات بعدی این سوره نیز از موسی و نوح یاد میکنند و آنها را نیز «بنده ما» میخوانند»، موسی به مسجد الاقصا نزدیکی بیشتری داشته است، ابراهیم نیز بنابر خرافات اسلامی خانه کعبه را بنا میکند (مراد از مسجد الحرام همان خانه کعبه است) و بعد به اسرائیل باز میگردد، بنابر این ممکن است این آیه اساساً بر محمد دلالت نکند و این ناشی از سبک احمقانه قرآن در یاد کردن از ماجرا  ها است، اما با توجه به اشتهار ماجرای معراج میتوان پذیرفت که این آیه بر محمد دلالت میکند. از نکات جالبی که به این آیه ارتباط پیدا میکند آن است که مسجد الاقصی (در لغت به معنی دورترین مسجد) در آن زمان وجود نداشته است و سالها بعد توسط مسلمانان ساخته شده است،  برخی را باور بر آن است که این آیه بعدها به قرآن الحاق شده است (برای نمونه به نوشتاری با فرنام مسجد الاقصی از دکتر علی سینا مراجعه کنید)، در صورتی که چنین نظریه ای درست باشد دیگر این آیه جای بحث ندارد، متن الحاق شده به قرآن نمیتواند نشان دهد که محمد واقعاً به معراج رفته یا دستکم چنین ادعایی داشته است. در مورد معراج محمد و چگونگی آن توافق نظری بین محدّثین و تاریخ نویسان وجود ندارد. در منابع اخباری که پیرامون معراج آورده شده اند اختلافات فراوانی دیده میشوند، همین قضیه از اعتبار گزارشات تاریخی حاکی از وقوع معراج میکاهد. علامه مجلسی در کتابش بحار الانوار حدود 50 صفحه را به نقل روایات مختلفی که در مذاهب مختلف درباره ماجرای معراج گفته شده اختصاص داده است  (14)، و هر کدام از این روایات با دیگری اختلافات جزئی تا فاحش دارند. روشن است که این تناقضات نشان میدهند محدّثین و تاریخ نویسان مسلمان در توصیف معراج دست بازی داشته اند و هر کدام بر باب میل خود سازی نواخته اند.

مگر خدا در بالاست؟ شاید برای یک دسته از مسلمانان امروزه ابلهانه به نظر برسد که خدا دارای جایی باشد، من در نوشتاری با فرنام «مقایسه الله و خدا» نشان داده ام که الله در قرآن کاملاً دارای جسم است و در قرآن اساساً ماوراء طبیعت وجود ندارد و همه چیز طبیعی است اما بعضی چیزها نامرئی یا در ادبیات قرآن «غیب» هستند.  در معراج نیز فرض شده است که محمد به آسمان ها سفر کرده تا خدا و جهنم و بهشت را ببیند. اساساً عروج همانطور که گفته شد یعنی صعود کردن، بالا رفتن. این دیدگاه با ویژگی های خدای فلسفی سازگار نیست و در نوشتار یادشده به این مسئله به اندازه کافی پرداخته شده است.

مگر بهشت و جهنم شروع شده؟ در برخی از روایاتی که از معراج وجود دارد گفته شده است که محمد جهنم را نیز دیدار کرده است، محمد حتی از جهنم اخباری را نیز آورده است، مثلاً گفته است که اکثر ساکنین جهنم را زنان ناسپاس تشکیل میدهند (15) اگر واقعاً اینگونه باشد جهنم باید شروع شده باشد! این در حالی است که در قرآن به روز قیامت اشاره میشود، روزی که فرا خواهد رسید-یعنی در آینده است و تنها پس از آن است که مردم به بهشت یا جهنم فرستاده خواهند شد، بنابر این، روایاتی که حاکی از دیدار محمد از بهشت و جهنم هستند حتی از نگر اسلام نیز باطل هستند!

پیامبر واقعاً برای به آسمان رفتن به شبه الاغ احتیاج دارد؟  آیت الله سبحانی در کتاب معروف خود که در حوزه تدریس میشود نوشته است (16):

… یک مرتبه صدای آشنایی به گوشش رسید، آن صدا از «جبرئیل» امین وحی بود که به او گفت: امشب سفر دور و درازی در پیش داری و من نیز با تو همراهم تا نقاط مختلف گیتی را با مرکب فضاپیمایی به نام «براق» بپیمایید.

آیت الله زیاد در مورد این فضاپیما توضیح نداده است، شاید نخواسته است مسئله معراج بین دانشجویان و طلاب به یک جوک تبدیل شود. برای اینکه این توهم پیش نیاید که براق چیزی شبیه فضاپیماهای آپولوی امریکایی باشد، لازم است توضیح دهم که براق یک الاغ عجیب و غریب تشریف داشته اند، ظاهر این الاغ از این قرار بوده است (17):

رسول خدا را شب هفدهم ربیع الاول یک سال پیش از هجرت از دره ابوطالب شبانه به بیت المقدس بردند. پیامبر میفرماید: مرا بر چهار پای سفیدی که از خر بزرگتر و از استر کوچکتر بود و بر دو ران دو بال داشت که پاهای خود را با آنها به حرکت در می آورد، بردند، و چون نزدیک شدم که سوار شوم تکانی به خود داد و چموشی کرد. جبرئیل دست بر گردن آن نهاد و گفت: ای براق، از این کار که کردی آزرم نمیکنی؟ به خدا سوگند پیش از محمد بنده ای گرامی تر از او در پیش خدا بر تو سوار نشده است و براق چنان شرمگین شد که عرق فرو میریخت و آرام گرفت و من سوار شدم و سخت شتابان و تیز پیرواز میکرد و بسیار سریع میرفت؛ پشت آن کشیده و گوشهایش بلند بود و جبرئیل هم شانه به شانه من حرکت میکرد تا مرا به بیت المقدس رساند و براق در جایی که می باید توقف کند، توقف کرد و جبرئیل او را آن جا بست و برای دیگر پیامبران پیش از رسول خدا هم همان جا آن را میبسته است.

جالب اینجاست که براق خودش ابتدا پیامبر را نمیشناسد و به او جفتک میزند اما جبرئیل آنها را با یکدیگر آشنایی میدهد. آیا این تصورات ابلهانه غیر از تراوشات ذهنی یک بیمار روانی است؟ آیا اگر پیامبر اسلام در قرن 21 ام زندگی میکرد بجای براق از یک هواپیمای گلایدر یا موشک و هواپیمای قاره پیما به مسافرت نمیپرداخت تا شبه الاغ بالدار؟ چرا باید مرکب محمد همخوان با همان عصر شتر چرانی و بیابان نشینی زمان محمد باشد؟ آیا پاسخی غیر از آنکه اطلاعات سازنده این داستانها محدود به جامعه عربی آن دوره بوده است میتوان به این پرسش داد؟ یا شاید هم تکنولوژی الهی هنوز مبتنی بر الاغ و شتر است! عمادزاده توضیحات بهتری راجع به این جانور خارق العاده دارد (18):

پیغمبر فرمود براق مرکبی بوده مانند اسب از الاغ بزرگتر از قاطر کوچکتر رویش چون آدمیان و دمش چون دم اشتر و مویش چون یال اسب و دست و پایش مانند دست و پای شتر بلند و سم های او چون گاو و سینه اش چون یاقوت سرخ و پشتش چون در سفید و زینی از زینهای بهشت بر وی نهاده بودند او دو بال و پر داشت که چون طاووس حرکتش مانند برق بوده جبرئیل بمن گفت این مرکب ابراهیم است سوار شو. نگارنده گوید همه این صفات در برق موجود است (برق از نگر عمادزاده پای شتر بلند و سم های گاو دارد).

امیر المومنین و عبدالله بن مسعود از پیغمبر روایت میکند که فرمود جبرئیل مرا از خانه ام هانی  بیرون آورد میکائیل را دیدم عنان اسبی را گرفته که نام او براق بود رویش چون روی آدمیان و رخش چون رخ اسبان، چشمهایش چون زهره و مریخ اغر محجل یعنی پاهای سفید و پرهای سفید چون بر کرکس دنبالش چون دنبال گاو شکمش چون سیم سپید و گردن و سینه و پشتش چون زر سرخ جبرئیل دستی بر او کشید و او را پیش آورد و من بر او سوار شدم و رو به بیت المقدس نهادیم.

من شخصاً گمان میکنم ادعای معراج ارتباطی تنگاتنگ با زنبارگی محمد و شهوت سیراب ناشدنی او دارد که نسبت به هیچ حفره ای از خود ترحم نشان نمیداد و ما اینرا بخوبی با نگاه کردن زندگی جنسی این مرد در می یابیم، در روایات تاکید شده است که او شب معراج در خانه ام هانی بوده است، ام هانی دختر ابوطالب و خواهر علی بن ابیطالب است، نام شوهرش عمرو مخزومی بوده است، وی را در هیچ کتابی زیر مجموعه ای کلکسیون زنان محمد به شمار نمی آورند، او حتی مسلمان نیز نبود، از زنانی بوده است که پس از فتح مکه اسلام آورده است، محمد در خانه این زن شبانگاهان چه میکرده است؟ آفرین، دقیقاً همینطور است هیچکار! درست است که او به خانه ام هانی رفته بود اما مشغول به براق سواری و رفتن به آسمانها و دیدار با پیامبران و خدا و بازدید رسمی از بهشت و جهنم و غیره بود، نه اینکه دستی بر سر و گوش ام هانی بمالد، بهتر است باور کنید، حتماً ام هانی هم خودش این را تایید میکند، مگر اینکه از جانش سیر شده باشد، انشاء الله که همینطور است! جالب است که محمد تنها همین یکبار به خانه ام هانی رفته است و  در تواریخ اسلام تقریباً دیگر نمیتوان نامی از وی که دارای نقش و اهمیتی باشد یافت مگر در همان ماجرای معراج، آیت الله سبحانی هم گویا قاطی کرده است، یکبار ام هانی را خواهر محمد نامیده است (19) و در جای دیگر وی را دختر ابوطالب یعنی دختر عموی محمد خوانده است (20)، شاید هم آیت الله سبحانی میخواهد چیزی را قایم کند؟ پیامبر بدجوری هوای ام هانی را داشته است، به حدیث زیر توجه کنید:

صحیح بخاری، پوشینه 4، کتاب 53، شماره 396

ام هانی روایت کرده است:

دختر ابوطالب: من در روز فتح مکه به نزد رسول الله رفتم و او را در حال استحمام یافتم، و دخترش فاطمه در حال نظاره کردن او بود. من به او درود گفتم و او پرسید «چه کسی است؟»، من گفتم «من، ام هانی دختر ابی طالب». او گفت «خوش آمدی ای ام هانی». وقتی که استحمام را تمام کرد، ایستاد و هشت رکعت نماز خواند در حالی که تنها یک لباس برتن داشت!  من گفتم برادرم علی گفته است که مردی را که من به او پناه برده ام خواهد کشت، آن مرد فلان بن فلان ابن حبیره است». رسول الله گفت «ای ام هانی!، ما به او امان خواهیم داد، به کسی که تو به او امان داده ای»، ام هانی گفت این ملاقات پیش از ظهر روی داد.

من گمان نمیکنم کسی تابحال به رابطه خاصی بین ام هانی و محمد اشاره کرده باشد، بخاطر همین زیاد روی این مسئله تاکید ندارم، شاید این کشف خود من باشد که بعدها منابع بیشتری بتوان برای آن پیدا کرد و شاید هم به طور کلی خطا باشد که بعداً من متوجه آن بشوم، اما در حال حاضر با این توصیفات و اسناد نظریه قابل توجهی به نظر میرسد. توجه کنید که محمد با یک تکه لباس جلوی ام هانی نماز میخوانده است، آیا چنین کاری را در مقابل دیگران هم میکرده است و اینکار عادی بوده است؟ اگر عادی بوده است چرا ام هانی آنرا ذکر کرده است و روی آن تاکید کرده؟ از این گذشته بدون اینکه پرس و جویی در مورد شخصی که ام هانی میخواهد جلوی کشته شدن او توسط جلاد محمد علی بن ابیطالب را بگیرد بکند، به او امان میدهد، این به خودی خود نشان میدهد که محمد احتمالاً رابطه خاصی با ام هانی داشته است، محمد با برخی از عموهای خود همچون عبدالعزی یا ابولهب  بسیار خشن برخورد میکرد، پس بعید است که علت این توجه خاص از جانب محمد به ام هانی تنها رابطه خویشاوندی باشد. از این گذشته به پیامبر خدا نگاه کنید که اگر یک زن چنین درخواستی از او نمیکرد، رژیمش و دژخیمانش جان انسانی را میگرفتند، جان انسانها در نزد این مرد جنایت پیشه و شیاد چقدر اهمیت داشته است؟ عمادزاده ماجرای معراج را از جانب ام هانی اینگونه نقل کرده است (21):

قالت ام هانی ما اسری رسول الله الامن بیتی و کان فی بیتی نائماً عندی تلک اللیله فصلی العشاء الاخره ثم نام فتمنا و لما کان قبیل الفجر فیبنا هو فلما صلی الصبح وصلینامعه – قال یا ام هانی لقد صلیت معکم العضاء الاخره کما رایت بهذا الوادی ثم جئت بیت المقدس فصلیت فیه ثم صلیت صلوه الغاء معکم الان کماترین.  انس ابن مالک از ام هانی در تفسیر عام

ام هانی دختر ابوطالب خواهر امیرالمومنین علی است. میگوید پیغمبر خدا در خانه من خوابیده بود و نماز عشا را گذارد و خوابیدند ما هم خوابیدیم قبل از طلوع فجر دیدم نماز میگذارد با هم برخاستیم و با هم نماز خواندیم آنگاه فرمود ای ام هانی من نماز عشارا در این وادی گذاردم و رفتم به بیت المقدس و آنجا نماز گذاردم و نماز صبح را برگشتم همین جا چنانکه میبینی گذاردم.

ابوصالح نیز از ام هانی روایت کرده که رسول خدا (را) از حجره من به آسمان بردند – نماز عشاء خواند و خوابید و من با او نماز خواندم و خوابیدم او نماز میخواند که من بخواب رفتم تا آنکه مرا برای نماز صبح بیدار کرد و فرمود ای ام هانی برخیز تا برای تو حدیثی عجیب میگویم.

گفتم یا رسول الله احادیث و احوال شما همه عجیب و شگفت انگیز است.

فرمود چون نماز خفتن گذاشتم جبرئیل آمد و گفت برخیز و بیرون آی چون برخاستم و از حجره بیرون رفتم فرشته ای و اسبی ایستاده بود بمن گفت بر پشت این مرکب براق بنشین سوار شدم تا در لحظه ئی کوتاه دیدم در بیت المقدس هستم آنجا نماز بگذاردم.

پیغمبر تمام حدیث معراج را برای من فرموده و اضافه کرد که اکنون نماز صبح با شما گذاردم.

عمادزاده در ترجمه حدیث نخست اشتباه میکند، یا اگر بدبینتر باشیم دروغ میگوید!، او گفته است رسول خدا پیش من خوابیده بود! عندی یعنی نزد من، توجه داشته باشید که صیغه جمع نیز آورده نشده است، گفته نشده است عندنا، در نتیجه محمد به گفته ام هانی تنها در کنار ام هانی بوده است و کس دیگری در آنزمان در خانه یا در اطراف جایی که محمد و ام هانی خفته بودند نبوده است، اما بعدها صیغه جمع بکار برده است یعنی برای نماز خواندن و غیره آنچه از حدیث بر می آید آن است که اشخاص دیگری نیز بوده اند، البته ممکن است محمد یا راوی از جانب احترام صیغه جمع بکار برده باشد نه برای نشان دادن اینکه چند نفر حاضر بوده اند، این دیدگاه در حدیث بعدی که عمادزاده نقل میکند و در آن صیغه ها کاملاً مفرد هستند قوت بیشتری می یابد. از این گذشته معجزه معراج خیلی ساده به نظر میرسد، محمد خوابیده و بلند شده و گفته که به معراج رفته! شما هم میتوانید اینگونه معراج کنید، بخوابید و بعد از بیدار شدن ادعا کنید که با الاغ پرنده به سیاره مشتری رفته و بازگشته اید.

آری بهترین جواب برای مردمی که فردای آن شب از محمد میپرسیده اند دیشب کجا بودی، این بوده است که من در آسمانها بودم و با جبرئیل جهان را میدیدم! حواس مردم پرت میشد و از او در مورد سفرش به آسمانها سوال میکردند، نه در مورد اینکه در خانه ام هانی چه میکرده است! در برخی از تواریخ آورده شده است که کفار از محمد نشانه هایی از مسجد الاقصی خواستند تا اطمینان حاصل کنند که محمد دروغ نمیگوید و محمد به آنها پاسخ درست داده است، حتی اگر این گزارشهای تاریخی نیز درست باشند بازهم به نظر نمیرسد توصیف کردن یک جا به معنی این باشد که آدم توصیف کننده دیشب در آنجا بوده! گفته میشود محمد از کاروانانی که قرار بوده است به مکه برسند خبر داده است، اینکار نیز نمیتواند معراج را اثبات کند، مگر محال است که محمد از حرکت کاروانهایی که منظم حرکت میکردند و گاهی از کنار کاروانهای دیگر رد میشدند یا پیک هایی را برای بررسی اوضاع جلوتر از کاروان میفرستادند آگاه شود؟ تازه تمامی اینها در صورتی درست هستند که گزارش های تاریخی کاملاً درست و قابل اتکا باشند! برخی از مسلمانان میگویند این ماجرا باعث مسلمان شدن عده ای از مردم شد، پس واقعیت دارد! این هم استدلال درستی به نظر نمیرسد، همین امروز هم افرادی بدون جستجو برای یافتن حقیقت به چنین مزخرفاتی باورمند میشوند اما این به معنی درست بودن آن باور نیست! اعراب شتر چران بیابانگرد 1400 سال پیش گمان نمیکنم شعور و هوششان بیشتر از دکتر بنی صدر تحصیل کرده  فرانسه یا دکتر عبدالکریم سروش تحصیل کرده انگلستان باشد، همچنین در مقابل آن افراد، اشخاص زیادی نیز بودند که این را انکار کردند و محمد را دروغگو خواندند، این به آن در!

جالب است بدانید که داستان معراج خود ساخته محمد نیست، بلکه ایده ای است که از باورهای دینی زرتشتی به عاریت گرفته شده است. نخستین منبعی که میتوان به آن اشاره کرد کتاب ارداویراف نامه (22) است که در حدود 400 سال پیش از هجرت در زمان اردشیر ساسانی نوشته شده است، موبدان زرتشتی، پدران ملایان امروزی برای اینکه به تعالیم راستین زرتشت و اهورا مزدا پی ببرند و با مشکلات دوران خودشان که شک، الحاد و بیخدایی نیز بعنوان یکی از آن مشکلات ذکر شده است (فصل 1) مردی را با مراسمی انتخاب میکنند، به او منگ و می میدهند تا او بیهوش شود  و نزد اهورامزدا برود و از آن دنیا اخباری را بیاورد (مگر فقط مسلمانان باورهای ابلهانه دارند؟)، نتیجه این اخبار در کتاب تهوع آوری است که شیوه شکنجه شدن مردم را در آن دنیا بخاطر ارتکاب گناهان مسخره ای همچون نزدیک شدن به آتش در هنگام حیض و غیره به تفصیل و با دقت همچون بخش دیدار از جهنم اثر دانته، کمدی الهی شرح میدهد میتوان یافت. جرائم فکری را نیز میتوان در این اثر یافت، مثلا:

فصل 56

پس دیدم روان آنهایی که مارها آنها را میگزیدند و میجویدند. و پرسیدم آنها روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند: این روان آن دروندانی است که در گیتی ایزدان و دین را انکار کردند.

فصل 61

و دیدم روان آن دروندانی که می بلعیدند و میریدند و دیگر بار میبلعیدند و میریدند. پ پرسیدم این روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند : این روان آن دروندانی است که دی گیتی مینو (یعنی هرچه روحانی است) را باور نداشتند و بر دین دادار اورمزد ناسپاس بودند و بر نیکی که در بهشت و بدبختی که در دوزخ است و به بودن رستاخیز و تن پسین (زندگی مادی واپسین پس از رستاخیز)  به گمان (=مشکوک، در شک) بودند.

وه شاپور نام کسی است که این مسئولیت به گردن او می افتد، او هفت روز در بیهوشی به سر میبرد (عدد هفت شباهت به هفت آسمانی که محمد طی کرده است دارد) در سفرش به آسمانها (فصل 11 ام) با بزرگان دینی همچون زرتشت سپیتمان، کی ویشتاسپ، جاماسب، ایسدواستر، پسر زرتشت و دیگر دین برداران و پیشوایان دین دیدار میکند، همچنان که محمد نیز با تنی چند از پیامبران بر اساس روایات اسلامی دیدار میکند.  بنابر این ایده به آسمانها رفتن و با پیامبران پیشین دیدار کردن و به بهشت و جهنم رفتن و غیره ایده جدیدی نبوده است، ممکن است محمد که تاجر نیز بوده است و به اطرافش سفر میکرده است خود مستقیماً یا از طریق تجار دیگر با این مزخرفات آشنایی پیدا کرده باشد و آنرا به خود نسبت داده باشد، شاید هم تاریخ نویسان مسلمان برای اینکه برای محمد معجزه ای بسازند چنین چیزهایی را از زرتشتیان اقتباس کرده اند. در واقع اینکه شخصی را مست و نشئه کنند تا پیش خدا برود از نگر من همانقدر مضحک و قابل اتکا است که محمد سوار الاغ شود و به آسمان برود و با الله و سایرین دیدار کند.

کلیر تیسدال محقق و میسیونر مسیحی که حدود صد سال پیش در ایران و شهر اصفهان به تحقیق در مورد اسلام پرداخته است معتقد است افزون بر  ارداویراف نامه زرتشتیان خود معتقدند که زرتشت نیز به آسمانها رفته است و اهریمن را دیده است، ریشه به آسمان رفتن و معراج در ادیان هندی نیز وجود دارد، حتی در میان فرقه های گمراهی از مسیحیت نیز میتوان آثاری را یافت که مدعی به معراج رفتن ابراهیم هستند. (23)، بررسی تک تک این موارد و مقایسه آنها با معراج که کار بسیار جالبی است براستی از حوصله این نوشتار خارج است، گمان میکنم ارداویراف  خود به خوبی ریشه اسطوره معراج را نشان بدهد. احتمال کدام قضیه از نگر شما بیشتر است؟ اینکه محمد واقعاً به معراج رفته باشد یا اینکه داستان معراج را از منابعی که در اطرافش وجود داشته اند تحریف کرده باشد؟ محمد حتی زحمت افسانه سازی را هم به خود نمیداده است بلکه افسانه های ساخت دیگران را دزدی ادبی میکرده است!

افزون بر استدلالهای بالا اگر به آیاتی که در بخشهای پیشین معرفی شد (سوره بقره آیه 118، بقره 145، سوره انعام آیه 6، سوره یونس آیه 20، سوره رعد آیه 7) مجدداً نظری بیافکنیم خواهیم فهمید که محمد یقیناً در مکه معجزه ای انجام نداده است، و از آنجا که هم شق القمر و هم معراج جزو معجزاتی هستند که مسلمانان معتقدند در مکه اتفاق افتاده اند میتوان نتیجه گرفت که محمد یا اینکار ها را انجام نداده است، یا اگر انجام داده است خود آنها را معجزه نمیدانسته است، و الا در پاسخ به پرسش کفار و مشرکین نمیگفت من تنها یک پند دهنده هستم، بلکه میگفت من برای شما شق القمر کردم و به معراج رفتم!

آیا محمد بیسواد بوده است؟

بسیاری از مسلمانان معتقدند قرآن یک معجزه است، خود قرآن به اینکه یک معجزه است اشاره مستقیمی ندارد و چنین مسئله ای را مستقیماً مطرح نمیکند، اما برخی معتقدند میتوان از ادعای تحدی (به چالش طلبیدن)  که در قرآن مطرح شده است چنین چیزی را برداشت کرد. یکی از اصلی ترین دلایلی که بسیاری از مسلمانان برای اثبات این مدعا می آورند آن است که محمد شخصی بیسواد بوده است و از شخصی بیسواد بعید است که چنین کتابی را تولید کرده باشد. در این بخش به بررسی این ادعا میپردازم و نشان خواهم داد که نسبت به بیسوادی محمد نمیتوان یقین داشت و همچنین بیسوادی او اثبات پیامبری او نیست و احتمال اینکه او باسواد بوده باشد اما سواد خود را پنهان کرده باشد تا از این طریق دست به عوام فریبی بزند زیاد است. از نمونه حرف هایی که مسلمانان در این پیرامون میزنند را میتوان از امام رضا دید،وی در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به رأس‏ الجالوت گفته است:

» از جمله دلائل صدق اين پيامبر اين است كه شخصی بود يتيم ، تهيدست ، چوپان ، مزدكار ، هيچ كتابی نخوانده و نزد هيچ استادی نرفته بود . كتابی‏ آورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست » ( 24) .

پیش از پرداختن به این موضوع و برای پیشگیری از سر در گمی خوب است گفته شود که رابطه محمد با سواد و اعتراف به آن میتواند حداکثر چهار حالت زیر را داشته باشد.

1- محمد سواد داشته است و ادعای سواد داشتن میکرده است.

2- محمد سواد نداشته است و ادعای سواد داشتن میکرده است.

3- محمد سواد داشته است، و ادعای سواد داشتن نمیکرده است.

4- محمد سواد نداشته است و ادعای سواد داشتن نمیکرده است.

همچنین خوب است گفته شود که بیسوادی را میتوان دست کم به سه حالت معنی کرد، بیسواد کسی  است که:

1- نه میتواند بخواند نه میتواند بنویسد.

2- نمیتواند بخواند اما میتواند بنویسد.

3- میتواند بخواند اما نمیتواند بنویسد.

محمد اساساً به سواد نیازی نداشته است.مسلمانان به گونه ای روی این قضیه مانور میدهند که گویا محمد برای ایجاد قرآن به سواد نیاز داشته است، و یک آدم بیسواد نمیتوانسته است چنین کتابی را تولید کند، به سه نکته در رد این ادعا میتوان اشاره کرد،

نخست اینکه محمد خود قرآن را نمینوشته است، محمد بنابر تمام مستندات تاریخی کاتبانی داشته است که قرآن را برای آنها دیکته میکرده است و آنها از روی گفتارهای محمد قرآن را مینوشتند، جالب است بدانید یکی از این کاتبان وحی محمد را به همین وسیله آزمایش میکند و چیزی را مینویسد که محمد آنرا نگفته است، بعد محمد آن چیز را تایید میکند و وی به همین سبب مرتد میشود، نام وی عبدالله بن ا بی سرح است. و روشن است که برای دیکته کردن نیازی به داشتن سواد نیست.

دوم اینکه به نظر میرسد مسلمانان میگویند برای سراییدن سخنان زیبا و یا تفکر هایی که در سطح قرآن است نیاز به سواد بوده است و از یک آدم بیسواد بعید است که چنین اثری را بنویسد. در رد این سخن نیز میتوان مثال نقضی را آورد، هومر از برجسته ترین شاعران و حماسه سرایان تاریخ که شهرت او مرز نمیشناسد و اهل یونان باستان بوده است و تقریباً دو هزار سال پیش از محمد میزیسته است، شخصی روشندل (نابینا) بوده است و بنابر این نه خواندن میدانسته است و نه نوشتن، حال آنکه اثر ادبی او جایگاهی بسیار بالا در نظر ادبا و تاریخ نویسان داشته و دارد. هلن کلر نام بانوی روشندل دیگری است که از کودکی هم نابینا بود هم ناشنوا و ایشان نیز سرانجام نوشتن را می آموزند، از دانشگاه فارق التحصیل میشوند و کتابهایی را نیز در ارتباط با زندگی خود و موضوعات مختلف از جمله حقوق زنان به رشته نگارش در آورده اند، بنابر این روشن است که یک آدم بیسواد نیز میتواند کتابی را دیکته کند و دیگران بنویسند و اینکار یک معجزه نیست و بارها رخ داده! در واقع در دوران گذشته گفتار از اهمیت بسیار بالاتری نسبت به امروز برخوردار بوده و در بسیاری از جوامع تنها افراد کمی میتوانستند بنویسند و بخوانند و در برخی از جوامع هم خط و ابزاری برای نوشتن بوجود نیامده بوده است! این است که افراد با سخن گفتن و در یاد نگه داشتن مطالب دانش و تاریخ و هر موضوع دیگری را از نسلی به نسل بعدی منتقل میکردند و شعر و شاعری و حافظه و بلاغت از ارزش و اهمیتی بیشتری نسبت به امروز برخوردار بوده است و در تاریخ زندگی محمد میبینیم که او تا 40 سالگی به تجارت اشتغال داشته است و در سفرهای تجاری آن دوران رسم بوده است که شبها کنار آتش مینشسته اند و برای یکدیگر از دانسته های خود و اشعاری که به یاد داشتند سخن میگفتند، محمد به بسیاری از مناطق اطرافش سفر کرده بود و کور و کر هم نبود، بنابر این ابداً عجیب نیست که محمد قرآن را سراییده باشد،

سوم اینکه  با توجه به این وافعبت که اطراف محمد را افرادی چون ورقه بن نوفل، سلمان فارسی، حسان بن ثابت و چند تن از یهودیانی که اسلام پذیرفته بودند فرا گرفته بودند، مسئله مهم دیگری پیش می آید و آن هم این است که اساساً قرآن ارتباط چندانی با محمد نیز ندارد، بسیاری از داستانهای آن با تغییرات جزئی که برخی از آنها ناشی از خطا در کپی برداری از تورات و میدراش است، اقتباس شده است، برخی از آنها به نگر برخی اسلامشناسان غیر مسلمان مستقیماً از اشعار شعرای عرب پیش از اسلام دزدی ادبی شده بودند (25) و بخشی از آنها هم مربوط به اتفاقاتی است که در زمان خود محمد افتاده است، لذا امام رضا باید میفهمید که محمد برای تولید قرآن نه نیازی به سواد داشته است نه دانش چندانی، اگر اغراق های متعصّبانه مسلمانان در توصیف قرآن را کنار بگذاریم خواهیم دید که چنین کتابی را هر کس دیگری نیز که به اندازه محمد شیاد میبود میتوانست تولید کند، افزون بر این قرآن در زمان عثمان جمع آوری شد و محمد اساساً آنرا ندید! در این دو دهه و اندی که از مرگ محمد میگذشت نیز فرصت کافی برای تصحیح و ویرایش و هر کار دیگری وجود داشت، بنابر این نوشته شدن قرآن اساساً زیاد ارتباطی با محمد ندارد.  آیت الله مطهری در این باب میگوید:

چنانكه می‏دانيم – و بعدا درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد – مخالفان‏ ،پيغمبر اكرم در آن تاريخ او را به اخذ مطالب از افواه ديگران متهم كردند ، ولی به اين جهت متهم نكردند كه چون با سواد است و خواندن و نوشتن‏ می‏داند كتابهايی نزد خود دارد و مطالبی كه می‏آورد از آن كتابها استفاده‏ ،كرده است . اگر پيغمبر كوچكترين آشنايی با خواندن و نوشتن می‏داشت قطعا ،مورد اين اتهام واقع می‏شد .  (26)

اگر منظور آیت الله این بوده است که محمد در صورت بی سواد بودن از این اتهام مبری است، این خود سخنی بسیار کودکانه است زیرا ممکن است افراد باسواد دیگری آن کتابها را برای محمد میخواندند و محمد آنها را درک میکرد، عجیب است که آیت الله مطهری گمان کند کپی کردن یک مطلب تنها در صورتی میسر است که شخصی قدرت خواندن و نوشتن داشته باشد.

بنابر این روشن است که بی سوادی محمد امتیازی برای او نیست و نمیتواند نشان دهد که قرآن معجزه است یا محمد دارای اعجاز بوده است.

واژه «امی»  یعنی چه؟ معمولا بسیاری از افراد چه از روی نادانی چه از روی دانایی به این دلیل میگویند محمد بیسواد است که محمد در قرآن امی نامیده شده است و این افراد گمان میکنند که واژه امی در قرآن به معنی بیسواد آورده شده است. برای واژه امی چندین معنی در منابع اسلامی از جمله، بی سواد، اهل ام القری (مکه) و همچنین کافری که اهل کتاب نیست یافت میشود. مهمترین منبع طبیعتاً قرآن است، جالب است بدانید که در هیچ کجای قرآن از واژه امی برای اشاره به بی سوادی استفاده نشده است! از این واژه برای توصیف کسانی که عامی بوده اند و با ادیان الهی آشنایی نداشته اند، یعنی معنی سومی که از آن یاد کردیم استفاده شده است:

سوره آل عمران، آیه 20

فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُل لِّلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوا وَّإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

اگر با تو، به گفتگو و ستيز برخيزند، (با آنها مجادله نكن! و) بگو: من و پيروانم، در برابر خداوند (و فرمان او)، تسليم شده‏ايم. و به آنها كه اهل كتاب هستند (يهود و نصاري) و بيسوادان (مشركان) بگو: آيا شما هم تسليم شده‏ايد؟ اگر (در برابر فرمان و منطق حق،) تسليم شوند، هدايت مي‏يابند، و اگر سرپيچي كنند، (نگران مباش! زيرا) بر تو، تنها ابلاغ (رسالت) است، و خدا نسبت به (اعمال و عقايد) بندگان، بيناست.

در آیه بالا مترجم (آیت الله مکارم شیرازی) واژه امی را از روی فریبکاری به «بیسوادان» ترجمه کرده است، اما اگر دقت کنیم خواهیم دید که امیون را در زمینه ای (Context) آورده است که اهل کتاب را نیز در همان زمینه آورده است، یعنی آنان کسانی هستند که مسیحی یا یهودی نیستند، و این واژه در تقابل با آنان آورده شده است، در زبان انگلیسی واژه Gentile برای این منظور استفاده میشود بنابر این معنی درستش مشرکین یا کافرانی که اهل کتاب نیستند است، نه بیسواد و در هیچ کجای قرآن نوشته نشده است که محمد نمیتوانسته است بخواند و بنویسد. بنابر این اگر به قرآن رجوع کنیم هیچگاه آیه ای که بر بیسوادی محمد دلالت کند نخواهیم یافت، بلکه منظور قرآن از امی بودن محمد این است که او یهودی یا مسیحی نبوده است و از میان مشکرین مبعوث شده است، برای تاکید روی اینکه امی یعنی کسی که اهل کتاب نیست، یا کتاب را نمیداند همچنین میتوان به آیه 57 سوره آل عمران رجوع کرد. در بعضی جاها مانند آیه 78 سوره ماده گوساله (بقره) بگونه ای از امی سخن گفته شده است که برخی گمان کرده اند معنی آن بیسواد بودن است، چون گفته شده است امی کتاب نمیداند، این در حالی است که منظور از کتاب در این آیات، نوشتن نیست! بلکه منظور کتب الهی (انجیل و تورات و قرآن) است، قرآن هیچگاه از واژه کتاب برای اشاره به نوشتن استفاده نکرده است، اگر قرار باشد «کتاب» به معنی نوشتن یا خواندن باشد، آنگاه پیامبر باسواد بوده است زیرا به گفته آیه 163 سوره آل عمران محمد کتاب را به دیگران می آموخته است، این است که مسلمانان یا باید بپذیرند کتاب یعنی کتب الهی، و یا اینکه بپذیرند پیامبر بیسواد نبوده است و در هردو این حالات واژه امی به معنی بیسواد نیست.

لازم به ذکر است که آنچه در لغت نامه ها در توضیح واژه امی آمده است نیز یقیناً در زبان عربی امروزی درست است، امی از واژه ام می آید و کنایه از آن است که شخصی به غیر از آنچه مادر خود آموخته یا آنچه بطور مادرزاد دارد چیزی نیاموخته است، گاهی اوقات منظور این است که سواد نیاموخته است و در اصطلاح قرآن کسی است که در مورد کتاب های الهی چیزی نمیداند! این است که آنچه در لغت نامه ها آمده است و امی را به بیسوادی نیز ترجمه کردند چیز غلطی نیست و ناشی از تکامل زبان عربی و شبیه بودن بیسوادی با اهل کتاب نبودن از نظر قرآن است و الا با آن معنی که قرآن از امی میرساند تناقضی ندارد، مسئله تنها این است که قرآن از این واژه به این منظور استفاده کرده است نه به منظور اشاره به بیسوادی! و در فرهنگ قرآنی این معنی را میدهد و طبیعی است که قرآن را باید از روی قرآن و فرهنگ قرآن ترجمه و تفسیر کرد نه از روی لغت نامه هایی که کاربرد مدرن واژه های عربی را نشان میدهند.

افزون بر این مسئله آنچه در برخی از منابعی که میگویند شخص امی بیسواد است، دیده میشود این است که آنها واژه امی را به معنی کسی که نمیتواند بنویسد می آورند، و چنین شخصی ممکن است بتواند بخواند و برخی از روایات نیز بر این اشاره میکنند، آیت الله مطهری در اینباره گفته است(27):

در چندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت در دوران رسالت‏ می‏خوانده ولی نمی‏نوشته است ( بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص 132 ) از آن جمله روايتی است كه صدوق در علل‏ الشرايع آورده است : » از منتهای خدا بر پيامبرش اين بود كه می‏خواند ولی نمی‏نوشت . هنگامی كه ابوسفيان متوجه احد شد ، عباس عموی پيغمبر نامه‏ای به آن حضرت‏ نوشت . وقتی نامه رسيد كه او در يكی از باغهای اطراف مدينه بود . پيغمبر نامه را خواند ولی اصحابش را به مضمون نامه آگاه نكرد ، امر كرد

همه به شهر بروند . همينكه به شهر رفتند موضوع را به اطلاع آنها رسانيد » ( ( بحار ( چاپ جديد ) ، ج / 16 ص 133) .

ممکن است برای برخی باور کردن این دشوار باشد که شخصی بتواند بخواند ولی نتواند بنویسد، اما به نظر میرسد که چنین افرادی یافت میشوند، در میان افراد معاصر نیز شخصی به نام محمد حسین فاضل تونی وجود دارد که کتابهایی با مفاهیم نسبتاً دشوار و پیچیده از جمله کتابی در صرف عربی را دیکته کرده است و دیگران نوشته اند چون خود توانایی نوشتن را نداشته است، این شخص در دانشگاه نیز تدریس میکرده است، در مقدمه یکی از کتابهای او میخوانیم (28):

مرحوم فاضل از نعمت خط تقریباً محروم بود و به زحمت میتوانست چیزی بنویسد، حتی امضا کردن نیز برای اشان خالی از اشکال نبود، چه آن مرحوم فقط در ایام کودکی چند ماهی را در مکتب مشق نوشته بود. پس از آن به  واسطه قدرت حیرت انگیز حافظه احتیاجی به ثبت و یادداشت مطالب نداشت و بنابر این به ندرت ممکن بود چیزی بنویسد، به همین جهت آثار قلمی آن مرحوم معدود است و همان ها را هم معمولاً دیکته کرده و دیگران نوشته اند.

روشن است که اگر محمد اینگونه «بیسواد» بوده باشد، دیگر شکی وجود نخواهد داشت که کپی کردن آثار دیگران برای او بسیار آسانتر بوده است و اینگونه بیسواد بودن و قرآن نوشتن به هیچ عنوان معجزه کردن نیست و ادعای مسلمانان در این مورد کاملاً باطل است.

به مکتب نرفتن محمد به معنی بی سواد بودن او نیست. مسلمانان معمولاً میگویند که محمد به مکتب نرفته است و خط ننوشته است و به همین دلیل سواد نداشته است، این در حالی است که در آن زمان اساساً مکتبی در عربستان وجود نداشته است که کسی بخواهد آنجا برود، یعنی هیچکدام از کسانی که سواد داشته اند مکتب نرفته بودند، لذا مکتب نرفتن نشانه بیسواد بودن نیست! از این گذشته سواد آموختن چندان کار دشواری نیست، زمانی که بچه های 7 ساله در 9 ماه نخست تحصیلشان در دبستان می آموزند که چگونه بنویسند و بخوانند، یک انسان بالغ میتواند خیلی سریع تر خواندن و نوشتن را بیاموزد بویژه آنکه نوشتن و خواندن به زبان مادری اش باشد. گفته میشود تعداد افرادی که در عربستان و در قبیله قریش سواد داشتند بسیار کم بوده است، بلاذری (29) سیاهه ای از این افراد که تعدادشان به قول او 17 نفر بوده است در کتابش آورده است.

عمر بن الخطاب ، علی بن ابی طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، ابو عبيده‏، جراح ، طلحه ، يزيد بن ابی سفيان ، ابو حذيفه بن ربيعه ، حاطب بن عمرو ، عامری ، ابوسلمه مخزومی ، ابان بن سعيد اموی ، خالد بن سعيد اموی ،  عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، حويطب بن عبدالعزی ، ابوسفيان بن حرب ،  معاوية بن ابی سفيان ، جهيم بن الصلت ، علاء بن الحضرمی كه از هم پيمانان‏ ، قريش بودند نه از خود قريش.

به سادگی میتوان دریافت که نزدیکترین افراد به محمد در این لیست وجود دارند و محمد با آنها بسیار نشست و برخاست کرده است، در مور علی ابن ابیطالب خود محمد سرپرستی وی را قبول کرده بود و علی به احتمال زیاد در همان زمان سواد آموخته است، چرا محمد نباید از این افراد سواد می آموخت؟  افزون بر این محمد تنها با قریش ارتباط نداشته است، او با افرادی همچون بحیرا، ورقه بن نوفل و سلمان فارسی که قریشی نبودند اما هرکدام به دلیلی دورانی را با محمد سر میکنند ارتباط داشته است و این افراد نه تنها سواد داشته اند بلکه دانش دینی نسبتاً خوبی نسبت به ادیان دیگر بویژه ادیان سامی داشتند، این است که محمد باید بسیار کودن و کند ذهن باشد اگر با این افراد نشست و برخواست داشته و به اندازه یک کودک 7 ساله که در 9 ماه سواد می آموزد برای سواد آموزی تلاش نکرده باشد و اگر مسلمانان اصرار دارند که چنین پیامبر نادانی داشته اند، تنها میتوان برای آنها متاسف بود. از محمد نقل میکنند که علم را بیاموزید حتی اگر به چین باشد، و از گهواره تا گور دانش بجویید (30) اگر این احادیث واقعاً مرتبط با محمد باشند بسیار عجیب خواهد بود که او در سن 40 سالگی حتی سواد خواندن و نوشتن را نیز نیاموخته باشد، در حالی که برای سواد آموزی لازم نبود به چین برود. محمد همچنین سرپرستی کاروانهای تجارتی خدیجه را بر عهده داشته است، اینکار را نیز نمیتوان بدون سواد داشتن و حساب و کتاب دانستن به سادگی انجام داد، باید توجه داشت که در آن زمان سیستم نوشتن اعداد در مبنای ده بدانصورتی که امروز وجود دارد وجود نداشته است و اعراب اعداد را با حروف مینوشته اند! این است که محمد یقیناً باید مقداری خواندن و نوشتن میداشت، مگر اینکه بگوییم خدیجه دیوانه بوده است که کاری به این مهمی را به شخصی بیسواد سپرده است؟ بویژه آنکه در آن زمان با محمد ازدواج هم نکرده بود.

مسئله دیگر این است که یک ادعای سلبی در مورد شخصیت تاریخی قابل اثبات نیست، مسلمانان میگویند که محمد به هیچ مکتبی نرفته است و کسی به او سواد نیاموخته است، مسلمانان اینرا از کجا میدانند؟ ممکن است پاسخ دهند چون در هیچ منبع تاریخی چنین قضیه ای نوشته نشده است، اما روشن است که یک ادعای سلبی را نمیتوان به این دلیل قبول کرد که ذکری از آن در تاریخ نیامده است! یعنی مثلاً برای اثبات اینکه محمد در دوران کودکی اش به شاخ یک گاو دست نزده است نمیتوان گفت او چنین کاری را نکرده است چون در تاریخ چنین چیزی نیامده است! روشن است که تاریخ همه چیز را ذکر نمیکند و اینکه چیزی در تاریخ نیامده اثبات عدم وقوع آن نیست، بلکه برای اثبات یک ادعای سلبی استدلالهای مبتنی بر اسناد دیگری لازم است و ذکر نشدن یک واقعه در تاریخ آنرا در ظرف محال قرار نمیدهد بلکه آنرا در ظرف ممکن قرار میدهد و چون بار اثبات نبوت بر گردن مسلمانان است نه منکران نبوت، آنها نمیتوانند چنین استدلالی را بیاورند.  از این گذشته باید به این مسئله نیز توجه داشت که محمد پیش از پیامبری اش یک فرد شترچران و در خوشبینانه ترین حالت از طبقه متوسط به پایین بوده است، و برای کسی اهمیتی نداشته است که او چه میکرده و چه نمیکرده، از همین رو از دوران پیش از بعثت محمد به اندازه  دوران پس از ادعای بعثت او اطلاعات در دسترس نیست زیرا پیش از بعثت او زیر ذره بین قرار نگرفته بود، هر آنچه از دوران پیش از بعثت محمد اطلاعات در دست است یا چیزهایی است که او خود در مورد گذشته اش گفته است یا چیزهایی است که مسلمانان اطرافش گفته اند! بنابر این کاملاً ممکن است که محمد سواد را آموخته باشد و به کسی نگفته باشد و شاهدی نیز وجود نداشته باشد، زیرا محمد از اعلام بیسوادی اش سود میبرده است! و در نتیجه سواد داشته اما معترف به آن نبوده است.

گروهی دیگر از مسلمانان هم مثل آیت الله مطهری میگویند (31) محمد سواد نداشته است چون ننوشته است و اگر مینوشت نوشته هایش باقی میماند و امروز به دست ما میرسید، این ادعا نیز شباهت به مسئله بالا دارد اما به هر روی این ادعا یک مسئله مهم را نادیده میگیرد و آن هم این است که ممکن است محمد باسواد بوده باشد و به دروغ اظهار بیسوادی میکرده است تا عوام فریبی کند، آیا این غیر ممکن است که محمد چیزی ننویسد و چیزی جلوی مردم نخواند تا مردم نفهمند که او باسواد است؟ لذا روشن است که ننوشتن به معنی بیسواد بودن نیست و این استدلال نیز نادرست است. از این گذشته این استدلال جنبه قطعی ندارد لزومی ندارد که قبول کنیم هرگاه محمد چیزی مینوشت باید آن چیز امروز باقی میماند، روشن است که اگر او چیزی مینوشت نیز به هزار و یک علت ممکن بود نوشته اش از بین برود و به امروز نرسد، آیت الله مطهری حداقل باید لحنش را عوض میکرد و احتمال و ظن را در این استدلالش اظهار میداشت نه یقین!

این مسئله که محمد دارای سواد بوده باشد اما از روی فریبکاری آنرا انکار کند هنگامی قوی تر میشود که مسلمانانی معتقدند او پیش از بعثت بیسواد بوده است و بعد از بعثت باسواد میشود . به نظر میرسد ماجرای دیدار محمد با جبرئیل در بار نخست نیز تلاشی از جانب او باشد برای تاکید روی این قضیه که پیش از بعثت سواد نداشته است و بعدها باسواد شده است.  در مورد روایاتی که به باسوادی محمد پس از بعثت اشاره دارند آیت الله مطهری میگوید (32):

بعضی معتقدند كه آن حضرت در دوره رسالت ، هم می‏خوانده و هم می‏نوشته‏ است . سيد مرتضی – به نقل بحار الانوار – می‏گويد : » عقيده شعبی و جماعتی از اهل علم اين است كه رسول اكرم از دنيا نرفت مگر اينكه هم خواند و هم نوشت » ( بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135 ايضا مجمع البيان ذيل آيه 48) . سيد مرتضی خود به حديث معروف دوات و قلم ( يا دوات و شانه ) استناد می‏كند ، می‏گويد : » در اخبار معتبر و در تواريخ وارد شده كه آن حضرت در حين وفات‏ فرمود دوات و شانه بياوريد تا برای شما دستوری بنويسم كه بعد از من‏ گمراه نشويد » ( بحار ( چاپ جديد ) ج / 16 ص . 135) .

افزون بر محدّثین شیعه که حقیقتاً باید آنها را بجای محدث مزخرف نویس نامید، کتابهای تاریخی نیز وجود دارند که به نوشتن محمد اشاره میکنند، مثلاً سیره ابن هشام در مورد ماجرای مسیلمه کذاب میگوید که محمد خود پاسخ او را نوشت. جالب اینجا است که مسلمانانی نیز وجود دارند که محمد را بیسواد نمیدانند، چه در دوران پیش از بعثت و چه در دوران پس از بعثت، البته اغلب این افراد را مسلمانان التقاطی تشکیل میدهند، برای نمونه دكتر سيد عبداللطيف هندی در این باره گفته است (33):

» كلمات » امی » و » اميون » در قرآن در چند جای مختلف به كار ،رفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكی معنی از آن مستفاد می‏شود . كلمه‏ امی در لغت اصلا به معنی كودك نوزادی است كه از بطن مادر متولد می‏شود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگی است كه كلمه امی را با معنی ضمن‏ آن به معنی كسی كه نمی‏تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده‏اند . كلمه امی‏ همچنين به معنی كسی است كه در » ام القری » زندگی می‏كرده است . ام‏ القری يعنی مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتی بود كه اعراب‏ زمان پيغمبر برای شهر مكه قائل بودند . بنابراين كسی كه اهل مكه بود امی‏ نيز ناميده می‏شد . يك مورد استعمال ديگر كلمه امی برای كسی است كه با متنهای قديم سامی‏ آشنايی نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به‏ عنوان » « اهل »الكتاب » ناميده شده‏اند ، نبوده است . در قرآن كلمه‏ » « اميون »» برای اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسی نداشته‏اند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده‏اند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه » « اهل الكتاب »» قرار می‏گرفته است . در حالی كه برای كلمه امی اينهمه معانی مختلف وجود دارد معلوم نيست‏ چرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معنی‏ ابتدايی يعنی نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته‏اند و آن را به بی سواد و جاهل تعبير كرده‏اند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا گروهی بی سواد معرفی كرده‏اند؟!

آیت الله مطهری به این گفته دکتر سید عبداللطیفی پاسخی داده اند که خوب البته از ذکر آن خود داری میکنیم زیرا بخشهایی از آن پاسخهای درون دینی و از نگر ما بی ارزش است و بخشهایی از آن نیز استدلالهای غلطی است که در بالا برخی از آنها مطرح شد و باطل بودن آنها اثبات شد. برخی از مسلمانان دو آیه زیر را نشانه بیسواد نبودن محمد میدانند:

سوره فرقآن آیات 4 و 5

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا؛وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَىٰ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلًا.

و كافران گفتند: اين فقط دروغي است كه او ساخته، و گروهي ديگر او را بر اين كار ياري داده‏اند. آنها (با اين سخن،) ظلم و دروغ بزرگي را مرتکب شدند.؛و گفتند اين همان افسانه هاي پيشينيان است كه وي آنرا رونويس ‍ كرده، و هر صبح و شام بر او املا ميشود.

حتی ترجمه آیت الله مکارم شیرازی نیز «اكْتَتَبَهَا» را به «رونویسی کردن از روی آن» ترجمه کرده است، مگر میشود کسی که سواد ندارد چیزی را رونویسی کند؟  در پایان این بخش، باید گفت خیلی عجیب است اگر محمد بیسواد بوده باشد و بیسوادی او نشانه اعجاز او و پیامبری اش باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکرده باشد و در تفسیر آنچه قرآن گفته است تا این حد شک وجود داشته باشد.

آیا قرآن یک معجزه است؟

مسلمانان علاوه بر بیسوادی محمد دلایل دیگری را نیز برای معجزه آمیز بودن قرآن بیان کرده اند. یکی از مهمترین و رایج ترین ادعاهای مسلمانان و خود قرآن این است که کسی نمیتواند آیه یا سوره ای همچون قرآن بیاورد و بنابر این، این کتاب از طرف خدا است، این ادعا نیازمند بررسی های دقیق تر و بیشتری است، لذا من آنرا در جای دیگر انجام داده ام (رجوع شود به نوشتاری با فرنام اگر میگویید قرآن نوشته بشر است سوره ای مثل قرآن بیاورید!). همچنین اخیراً عده ای با تفسیر به رای و تحریف معنایی قرآن ادعا میکنند که قرآن دارای «معجزات علمی» است و این ادعاهای سطحی را نیز من  در جای دیگری رد کرده ام (رجوع کنید به بخش معجزات علمی قرآن)، لذا در این بخش از نوشتار من تنها به باقی ادعاهای مربوط به معجزه بودن قرآن خواهم پرداخت.

بلاغت و شیوایی و تازگی قرآن.  مسلمانان تنها کسانی نیستند که برای کتب دینیشان تبلیغ میکنند آنرا اثری استثنائی و از نگر شیوایی و سبک ادبی برجسته میدانند، سخنان مشابه را میتوان از سایر دینداران نیز در مورد کتابهایشان شنید. اگر در قرآن دقت کنیم دریافت خواهیم کرد که آیات مکی نسبت به آیات مدنی از قافیه ها و صنایع ادبی بیشتر استفاده میکند، دلیلش چیزی نیست جز اینکه قرآن در مکه برای تبلیغ و جذب مردم سروده میشد اما در مدینه برای محمد تبدیل به ابزاری برای نیل به اهداف و امیالش و الهی جلوه دادن آنها شده بود. به هر روی بسیار رایج است که مسلمانانی بلاغت موجود در برخی از آیات مکی را نشانه ای از الهی بودن قرآن و ریشه ماوراء طبیعی داشتن آن میدانند آیت الله مطهری در مورد بلاغت قرآن اینگونه میگوید:

يكی از وجوه اعجاز كه از قديم الايام مورد توجه قرار گرفته و فوق‏العاده‏ مورد توجه بوده است جنبه لفظی و جنبه ظاهری قرآن است كه جنبه فصاحت و بلاغت تعبير می‏كنند . فصاحت و بلاغت را تا حدودی هر كسی در هر زبانی وارد باشد  در آن زبان می‏شناسد ، كه خودش يك موضوعی است ، يعنی روشنی بيان ، شيرينی بيان ، زيبايی يك بيان ، جذابيت يك بيان . راجع به فصاحت و بلاغت ، علمای فن بحث كرده‏اند كه چه چيزهايی سبب می‏شود كه كلام زيبا و فصيح شود ، از نظر اينكه آهنگ لفظ و حروف چگونه بايد باشد و معانی‏  چگونه بايد دريف شده باشند ، و می‏گويند قبل از آنكه احتياج به تعريف‏ داشته باشد و ما بخواهيم تعريف كنيم ، هر كسی تا حدودی فصاحت و بلاغت‏ را می‏شناسد . مثلا در زبان فارسی سعدی به فصاحت معروف است ، اينكه هر كسی كه با زبان فارسی آشنايی مختصری دارد در روح خودش يك جذبه‏ای نسبت‏  به آثار سعدی احساس می‏كند ، تابع اين نيست كه اول تعريف فصاحت و بلاغت را از زبان ادبا شنيده باشد بعد رفته باشد دنبال آن . می‏گويند كه‏ فصاحت از نوع زيبايی است و هيچ زيبايی‏ای را مردم به حكم اينكه اول‏ تعريفش را شنيده باشند دنبالش نمی‏روند . اگر يك صورت زيبا را ديگران‏  جذب می‏شوند نه به خاطر اين است كه اول تعريف زيبايی را در مدرسه‏ شنيده‏اند بعد می‏روند دنبال آن . اگر زيبايی بصری باشد چشم كه افتاد ، به‏ سوی آن كشيده می‏شود . يا اگر زيبايی سمعی باشد ، مثل آهنگها ، وقتی كه‏ يك آهنگ زيبا را يك گوش می‏شنود به حكم غريزه و طبيعت خودش به سوی‏  آن كشيده می‏شود . فصاحت هم يك نوع زيبايی در سخن است . وقتی كه انسان‏ يك سخن زيبا را می‏شنود خود به خود به خود سوی آن كشيده می‏شود .  نيرويی از زيبايی دارد كه هر كسی كه آن را می‏شنود به سوی آن كشيده می‏شود :

سالها دل طلب جام جم از ما می‏كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می‏كرد

گوهری كز صدف كون و مكان بيرون بود

طلب از گمشدگان لب دريا می‏كرد

بيدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‏ديدش و از دور خدايا می‏كرد

اينها كلامی است كه ما قبل از اينكه بتوانيم توصيف كنيم و بگوييم‏ زيبايی آن در چه چيزش است احساس می‏كنيم . می‏گويند كه زيبايی مما يدرك‏ و لا يوصف است ، ادراك می‏شود ، توصيف نمی‏شود . هنوز كسی در دنيا نتوانسته است برای همين زيبايی بصری فرمول معين كند . تحت فرمول در نمی‏آيد ، يك احساسی است كه در  هر كسی هست و لهذا صورتهايی به شكلهای مختلف زيباست و همه هم جذاب‏ است با اينكه اختلافات زيادی دارند . با يك نقشه مهندسی مثلا ، نمی‏شود زيبايی را معين و تعريف كرد كه چيست ، ولی به هر حال زيبايی هست و زيبايی و فصاحت بيش از آنكه با فكر انسان يعنی با علم و عقل ، با آن‏ قوه‏ای كه علوم را درك می‏كند سر و كار داشته باشد با احساس و دل انسان‏ سر و كار دارد . سر و كارش با دل است نه با عقل و فكر ، و لهذا شعرهای‏ خيلی زيبا دائر مدار اين نيست كه مطلبش درست باشد ، از جنبه زيبايی‏ دائر مدار اين است كه چگونه بيان شده باشد ، و لهذا گاهی يك مطلب‏ سراپا دروغ است ولی سراپا فصاحت و بلاغت است . حتی درباب شعر می‏گويند : » احسن الشعر اكذبه » يعنی نيكوترين شعر دروغ‏ترين شعرهاست ، آن شعری‏ است كه آنقدر در مبالغات دروغ به كار برده باشد تا نيكو شده باشد ، كه‏ اينهايی كه عرض می‏كنم ، از نظر اعجاز قرآن دخيل است ، كه قرآن در عين‏ حال كه زيبايی را به منتها درجه دارد سبكش از سبك شعر و كذب و مبالغه‏ به كلی به دور است . اينها را بعد عرض می‏كنيم . فردوسی يك اثر حماسی‏ تقريبا جاويدان به وجود آورده است و حال آنكه از جنبه تاريخی يعنی از جنبه فكری ، ز جنبه حقيقت هيچ ارزشی ندارد . قصه‏های قبل از اسلامش كه‏ بيشتر افسانه است نه اينكه تاريخ بی‏اعتبا ر است . قهرمانهای درجه اول‏ فردوسی قهرمانهای افسانه‏ای هستند يعنی واقعيتی نداشته‏اند . اصلا رستمی را در دنيا نمی‏شود پيدا كرد . تاريخ نشان نمی‏دهد مرد قهرمانی را به نام‏ رستم . قطع نظر از اينكه او مشخصاتی افسانه‏ای برای آن قهرمان قائل شده كه‏ مثلا ششصد سال عمر كرد ، اسبی داشت به نام رخش ، آن اسب چگونه بود ، خودش دو تا گوسفند را يكجا می‏خورد و دو خيك شراب را يكجا می‏نوشيد ، زورش چقدر بود ، قطع نظر از اينها ، گاهی درباره يك شخصيت واقعی‏ افسانه می‏سازند و گاهی اصلا خود شخصيتش هم افسانه است . اصلا چنين آدمی‏ در دنيا وجود نداشته . ولی در عين حال اينها از ارزش فصاحت شاهنامه‏ نمی‏كاهد . اين را برای اين جهت عرض كردم كه فصاحت از مقوله زيبايی‏ است و زيبايی به دل و احساسات ارتباط دارد نه به عقل و فكر . اين مطلب‏ را از نظر تفسير معنی زيبايی و فصاحت عرض می‏كنم . مسأله [ اعجاز ] قرآن‏ در آن جهتش كه مربوط به زيبايی است مربوط به جذابيت قرآن است كه چيز جذابی است . آن از مقوله زيبايی است .

این نگر آیت الله مطهری که میگوید زیبایی را نمیتوان تعریف کرد و بر زیبا بودن یا زشت بودن چیزی استدلال آورد و ارتباط معرفتی با زیبایی برقرار کرد ناشی از نا آگاهی او از شاخه زیباشناسی فلسفه است و طبیعتاً ادبا، فلاسفه و همچنین هنرمندان زیادی با او بر سر این سخن توافق نظر نخواهند داشت، ولی به هر حال سخن او در مورد قرآن صدق میکند، اینکه مسلمانانی گمان میکنند که قرآن دارای فصاحت و شیوایی استثنائی هست بیشتر یک مسئله احساسی و مربوط به رابطه عاطفی است که بین مسلمان و قرآن بر اثر تلقینات مداوم ایجاد میشود و دفاع از آن نیز حالتی تعصبی دارد و همچنین بخشی است از شعارهای بازرگانی مربوط به بازاریابی دستگاه های دینی، نه اینکه مبتنی بر واقعیت ها باشد یا واقعیتی در مورد قرآن را حاکی باشد.

اما در مورد اینکه آیا قرآن از نظر ادبی ارزش بالایی دارد یا نه تقریباً هیچ نامسلمانی به چنین چیزی باور ندارد، هرکس تعصب و غرض ورزی را کنار بگذارند خوب میتواند بفهمد که قرآن از نظر ادبی بسیار فروتر از کتابهایی هستند که به فصاحت و شیوایی و زیبایی ادبی اشتهار دارد. برای نمونه آثار ویلیام شکسپیر شاید بیش از هر شاعر و نویسنده دیگری در شیوایی و زیبایی مشهور باشند. آثار شکسپیر بیش از هر اثر دیگری در زبان انگلیسی دارای کلمات متفاوت هستند، هیچ کتابی پیش از مجموعه آثار او و پس از آن نتوانسته است به اندازه کتاب او دارای چنین گستردگی لغوی باشد. من روزی از رادیو شنیدم که تقریباً روزی یک کتاب جدید در مورد شکسپیر و آثارش منتشر میشود، این ادعا به نگر من کمی اغراق آمیز به نظر میرسید اما در زمان نوشتن این نوشتار اگر در کتابهای لیست شده در تارنمای آمازون واژه شکسپیر را جستجو کنید برای شما 131,098 کتاب لیست خواهد شد که میتوانید هر کدام از آنها را خریداری کنید. شکسپیر در سال 1616 میزیسته است، یعنی 391 سال پیش از نوشته شدن این نوشتار، یعنی از مرگ او 142,715 روز میگذرد و این عدد خیلی نزدیک به 131,098 است، باید توجه داشت که تارنمای آمازون در خوشبینانه ترین حالت کتابهایی را لیست میکند که 100 سال قدمت دارند، و اگر فرض کنیم تمام کتابهایی که در 100 سال گذشته راجع به شکسپیر چاپ شده اند را در خود جای داده است، از کتابهایی که در 291 سال باقی مانده چاپ شده اند اثری در آمازون نخواهیم یافت، این است که با احتمال زیاد میتوانیم بگوییم آن ادعا اغراق نیست و واقعاً از زمان مرگ شکسپیر تا امروز روزی یک کتاب جدید در مورد او و آثارش و هر چیز دیگر که مرتبط با او است چاپ شده است.

حال آیا این مسئله تردیدی باقی میگذارد که آثار شکسپیر از ارزش ادبی و فصاحت و شیوایی بسیار بالاتری از قرآن برخوردار هستند؟ شاید بگویید کتابهای زیادی نیز در مورد قرآن منتشر میشوند، اما باید به این مسئله توجه داشته باشید که کتابهای شکسپیر تنها به دلیل ارزش ادبیشان چاپ میشوند اما کتابهایی که در مورد قرآن هستند یا خود قرآن به دلیل اینکه کتاب دینی یک پنجم مردم روی زمین است چاپ میشوند، پس اگر قرار است تعداد این کتابها با یکدیگر مقایسه شوند، باید تعداد کتابهایی را که به ارزشهای ادبی قرآن میپردازند با کتابهای شکسپیر مقایسه کرد، با اینحال در همان تارنمای آمازون کتابهایی که در مورد قرآن چاپ شده اند تعدادشان به 30 هزار تا نمیرسد! بنابر این روشن است که هرگاه شخصی تعصب و دین خویش را کنار بگذارد و منصفانه به این قضیه نگاه کند میبیند که قرآن دستکم از این نظر در مقابل آثار شکسپیر برای یک نمونه بسیار ناچیز است! و حال که کسی آثار شکسپیر را به دلیل ارزش ادبیشان معجزه نمیداند چرا باید قرآن را به این دلیل معجزه دانست؟ افزون بر این شیوایی و بلاغت را تحت هیچ شرایطی نمیتوان معجزه نامید، چون هیچگاه نمیتوان اثبات کرد که علت شیوایی و بلاغت در یک اثر خدا است، بطور کلی خلق زیبایی را نمیتوان مسئله ای ماوراء طبیعی دانست، ولفگنگ آمادئوس موزارت موسیقی دان مشهور اتریشی قرن 18 ام اولین سمفونی خود را در سن 6 سالگی نوشت و تمام شاهکارهایش را پیش از 35 سالگی اش، یعنی زمان مرگش بوجود آورد، وقتی مسلمانان کار موزارت را یک معجزه نمیدانند چطور کار محمد را که در 40 سالگی ادعای پیامبری اش را مطرح کرد یک معجزه میدانند؟ حال آنکه هرکس گمان کند قرآن از نظر هنری و زیبایی برجسته تر از آثار موزارت است باید مقدار زیادی بی انصاف و غیر واقع بین باشد. اگر قرآن واقعاً دارای بلاغت و شیوایی باشد تنها میتوان این نتیجه را گرفت که آنرا کسانی نوشته اند که خوش ذوق بوده اند و در ادبیات دارای مهارت بوده اند نه اینکه این کتاب را خدا نوشته است یا خدا دیکته کرده است.

لازم به ذکر است من در دو نمونه بالا از هنرمندان و ادبای ایرانی یاد نکردم زیرا برخی معتقدند شاعرانی همچون سعدی، حافظ، مولوی، عطار و حتی فردوسی و خیام چکامه هایشان را از قرآن یاد گرفته اند. این ادعا البته بی نهایت کودکانه و خواسته اندیشانه به نظر میرسد، زیرا در هیچ کجای قرآن آموزش شعر و شاعری دیده نمیشود، من معتقدم تمامی آثار ادبی ایران ارزش ادبی بالاتری از قرآن دارند، ممکن است خود حافظ گفته باشد که هرچه دارد از قرآن دارد، اما سخن او اغراق و از صنایع ادبی است و گمان نمیکنم واقعاً چنین باوری داشته است، اما اگر هم داشته است یقیناً در اشتباه بوده است! سخنان این شعرا نه تنها از نگر ادبی بیشتر مورد توجه همگان قرار گرفته است بلکه داستانها و درونمایه های این آثار نیز هزاران بار زیباتر از داستانهای ابلهانه و بسیار زشت قرآن هستند، مثلاً داستان موسی و شبان مولوی بدون شک بیش از تمامی داستانهای قرآن که غیر از غضب و توحش خداوند و آدمکشی و عذاب در آنها کمتر میتوان چیزی یافت، ارزش بیشتری دارد و هنجارهایی همچون تحمل و کثرت گرایی را تبلیغ میکند، یا عطار که ماجرای طوفان نوح را ادامه میدهد و آنرا وحشیانه خطاب میکند و میگوید که خدا نمیتواند چنین کرده باشد (34)، از این گذشته حتی اگر حافظ مدعی باشد که ذوق اش را از قرآن گرفته است این باز هم نمیتواند نشان دهد که دیوان او ارزش ادبی کمتری نسبت به قرآن دارد، این مسئله را حتی کسی که آشنا به ادبیات نیست نیز میتواند درک کند، گمان میکنید اگر در مقابل یک شخص نامسلمان که آشنایی با حافظ و قرآن ندارد، دیوان حافظ و قرآن را قرار دهید و بگویید مسلمانها یکی از این کتابها را الهی میداند، حال تو بگو کدامیک از این کتاب به نظر الهی تر می آید، آن شخص کدام را انتخاب میکند؟ من شکی ندارم که دیوان حافظ را، یا مثنوی مولوی را. اینگونه ادعاها شباهت بسیار به سخنان عامیانه و ابلهانه ای دارد که گاهی از افراد نادان و قشری شنیده میشود، همچون اینکه غربیها هم دانش را از روی قرآن کشف میکنند و ناسا چندین دانشمند را مسئول بررسی قرآن کرده است. اما به هر روی من نام دو شخص غیر مسلمان را آورده ام که جایی برای این مزخرفات باقی نماند و مسلمانان مجال یاوه گویی را نداشته باشند؛ افزون بر این روشن است که شکسپیر چه ما خوشمان بیاید چه نیاید جایگاه والاتری در ادبیات در مقایسه با شعرای ایرانی دارد. و اما در مورد تازگی قرآن نیز یکی از مسلمانان اینگونه نوشته است:

سخن این است که بعضی از جاذبه های قرآن حتی در ابواب بلاغت هم نمی گنجد ؛ مانند طراوت و تازگی همیشگی آن . هیچ کس نمی داند چرا از خواندن قرآن خسته نمی شویم با این که روشن است شیواترین و دل انگیزترین اشعار را هم اگر چند بار بخوانیم ، از آن دل زده می شویم . به گواهی همه ی زبان دانان _ مسلمان و غیر مسلمان _ قرآن هیچ گاه از تازگی و طراوت نمی افتد و هر کسی هر بار آن را می خواند ، گوئی کتاب تازه ای را می خواند که پیش از این نخواند بود !

س در نظر ما ، بلاغت ( = رساترین و بهترین شیوه ی بیان ) و آهنگین بودن (= وزنهای شناخته شده و شناخته نشده درباره ی قرآن ) و تازگی ، می توانند از مولفه های جذابیت قرآن به شمار آیند اما قطعا همه ی آن نیست و خوب است افرادی با تأمل و اندیشه ی بیشتر ، شاخصه های دیگر آن را کشف کنند .

اعتراف و خضوع ادیبان ( مسلمان و غیر مسلمان ) در این زمینه ارزشمند است زیرا آنان به قله ی تشخیص زیبائی زبان و بیان رسیده اند و بهتر می فهمند قرآن چیست ؛ حافظ و سعدی و فردوسی و ملای رومی بنده ی بیان قرآن بودند ( همچنان که خود را مسلمان هم می دانستند ) حتی زیبائی و اسلوب بیان خود را کاملا از قرآن گرفته اند ( پژوهش های اهل ادب نیز سراسر گواه این معناست ) و می شنویم که برخی کشیشان قرآن را حفظ کرده اند اما اناجیل را نه ! و وقتی از سبب این کار آنان پرسیدند ، پاسخ دادند : « این کتاب به درد حفظ کردن می خورد و حفظ کردنی است اما اناجیل این گونه نیستند » ! ( و گواهی برخی از دانشمندان غربی برای لطافت و تازگی و طراوت همیشگی قرآن را در مجله ی پرسمان ، ش 3 بخوانید ) .

به نظر میرسد که نویسنده ادعا میکند قرآن یک معجزه است چون هر بار آنرا میخوانیم احساس میکنیم چیز جدیدی میخوانیم و از طراوت و تازگی قرآن کم نمیشود. گمان نمیکنم این ادعا به دلیل شخصی و عاطفی بودنش حتی ارزش بررسی کردن را هم داشته باشد، اما به هر روی رابطه احساسی که بین یک شخص و یک کتاب بوجود می آید و شخصی آنقدر به کتابی علاقه مند میشود که هر چه آنرا میخواند از خواندن آن خسته نمیشود هرگز نمیتواند اثبات کند که آن کتاب یک اثر معجزه آمیز است. در میان اقوام دور ما پیرمردی بود که در زمان شاه منصبی نظامی داشت، این شخص از کودکی با شاهنامه بزرگ شده بود و در زمانی که من او را میدیدم در دهه 7 ام زندگی اش به سر میبرد، در تمامی مهمانی ها همیشه شاهنامه را همراه داشت و سعی میکرد برای همه شاهنامه بخواند، بزرگتر ها از دستش خسته شده بودند و تمایلی برای شنیدن داستانهای تکراری شاهنامه از خودشان نشان نمیدادند، به همین دلیل بچه ها را دور خودش جمع میکرد و شروع به خواندن با آب و تاب از روی شاهنامه و تفسیر کردن آن میپرداخت، یکی دو دفعه نخست شنیدن سخنانش برای من جالب بود، ولی دفعه سومی که داشت یک داستان تکراری را در یک مهمانی تعریف میکرد من شخصاً فرار کردم. گمان میکنم این پیرمرد پنجاه شصت باری تابحال ماجرای رستم و سهراب را برای بچه ها تعریف کرده باشد اما  همچنان هم با شور و اشتیاق و احساس آنرا تعریف میکرد و چنان صدای خود را بالا و پایین میبرد و ادای شمشیر زدن و کشتی گرفتن را در می آورد که اگر کسی وی را برای نخستین بار میدید احساس میکرد دیشب برای اولین بار این داستان را فهمیده است و دارد به دیگران اطلاع رسانی میکند، اما نشستن پای سخنان او و گوش دادن به او بعد از یکی دوبار برای بعضی ها بسیار کلافه کننده میشد، چنانکه در اقوام ما چند نسل از کودکان از دست وی کلافه شده بودند. اما این داستانها همواره برای خود او تازگی داشت.

بنابر این مسئله مهم این است که این رابطه عاطفی را انسانها ممکن است با آثاری غیر از قرآن هم پیدا کنند، بهاء الدین خرمشاهی که خود مسلمان است و با آثار زیادی که در هواداری اسلام نوشته است میگوید (35):

بعضی کتابهاست که مادام‌العمر می‌توان و می‌بایدشان خواند (برای ما مثل قرآن کریم، احادیث نبوی، بسیاری ادعیه، مثنوی معنوی، دیوان حافظ و سعدی و نظایر آنها). طراوت این کتابها با تکرار خواندن، اگر افزوده نشود، کاسته نمی‌شود.

بنابر این پرواضح است از آنجا که دیوان حافظ و سعدی و شاهنامه و سایر آثار ادبی که در جهان وجود دارند را کسی معجزه نمیداند، و در عین حال چنین روابط و وابستگی های عاطفی برخی اوقات بین افرادی با این دست آثار برقرار میشود، حتی در مورد اشخاصی اسلام گرا مثل بهاء الدین خرمشاهی که نام قرآن را در کنار چنین کتابهایی می آورد، پس نمیتوان به هیچ عنوان پیش آمدن چنین روابطی را بین یک مسلمان و قرآن نشان از معجزه بودن قرآن دانست! قرآن همانطور که برای یک عده بسیار جذابیت دارد برای یک عده هم اصلاً جذّابیتی ندارد، و تعداد کسانیکه قرآن برایشان جذابیت ندارد در حال حاضر 4  برابر تعداد کسانی است که قرآن برایشان جذاب است (نسبت نامسلمانان به مسلمانان). اینکه فرض کنیم کتاب قرآن از فصاحت بیشتری نسبت به انجیل یا تورات برخوردار است، نیز چه درست باشد چه غلط یقیناً نمیتواند نشان دهد که قرآن یک معجزه است!

گاهی افرادی مدعی میشوند که زیبایی قرآن آنقدر زیاد بوده است که حتی اعراب کافر نیز شیفته قرآن میشدند، اما این سخنان زیاد از نگر تاریخی درست به نظر نمیرسند، مثلاً به آیه زیر توجه کنید:

سوره قلم، آیات 51 و 52

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ؛وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

نزديك است كافران هنگامي كه آيات قرآن را مي‏شنوند تو را با چشمان خود هلاك كنند و مي‏گويند او ديوانه است!؛در حالي كه اين (قرآن) جز مايه بيداري براي جهانيان نيست.

این آیه به صراحت میگوید که مشرکان پس از شنیدن قرآن فکر میکردند محمد دیوانه است و او را دیوانه خطاب میکردند، و این نشان میدهد قرآن در نظر آنها ابلهانه به نظر می آمده است نه اینکه شیفته آن بشوند، در مورد دیوانگی محمد توضیحات مفصل تری در نوشتاری با فرنام «آیا محمد دیوانه نیست» آمده است.

برخی از مسلمانان میگویند قرآن از لحاظ ادبی آنقدر برجسته است که هر ادیبی میتواند بفهمد این کتاب از طرف خدا است، و همچنین معمولاً به اشخاصی که منکر ارزش بسیار برجسته قرآن از نگر ادبی هستند ایراد میگیرند که آنها با عربی آشنا نیستند و تا زمانی که ادیب و تحصیل کرده در مورد زبان عربی نباشند ارزش قرآن را دریافت نخواهند کرد. این ادعا نیز ادعای عجیبی است، آیا از نظر این افراد جبران خلیل جبران و ابوالعلی معری که از ادبای بزرگ عرب حساب میشوند و شهرت جهانی دارند ادیب نیستند یا قرآن نخوانده اند؟ روشن است که این ادعا نیز تنها از سر احساسات و دین خویی است و ارزش عقلی ندارد. C. G. Pfander یکی از مستشرقین در این مورد میگوید:

این به هیچ عنوان یک باور جهانشمول نیست که سبک ادبی قرآن در ذهن عربی دانان و ادبای عرب برتری نسبت به سایر کتابهای نوشته شده به زبان عربی دارد. برای نمونه، برخی شک دارند که آیا قرآن در شیوایی و جذابیت های ادبی برتری به معلقات یا مقامات یا حریری داشته باشد. اگرچه در سرزمین های اسلامی افراد بسیار کمی هستند که شجاعت بیان کردن این عقیده را دارند. (36)

البته تمامی مسلمانان به معجزه بودن قرآن باور ندارند، در میان مکاتب فکری که در تاریخ اسلام شکل گرفته اند در میان معتزله که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند تا به متون دینی، این تفکر وجود داشته است که قرآن از نگر نظم و شیوه گفتار معجزه نیست و میتوان نظیر آن و بل بهتر از آن را آورد، علی دشتی در این باره میگوید (37):

از علمای پیشین اسلام که هنوز تعصب و مبالغه اوج نگرفته است به کسانی چون ابراهیم نظام بر میخوریم که صریحاً میگوید نظم قرآن و کیفیت ترکیب جمله های آن معجزه نیست و سایر بندگان خدا نیز میتوانند نظیر یا بهتر از آن بیاورند، و پس از آن وجه اعجاز قرآن را در این میگوید که در قرآن از آینده خبر میدهد، آن هم نه بر وجه غیبگویی کاهنان، بلکه به شکل امور محقق الوقوع. عبدالقادر بغدادی دی کتاب الفرق بین الفرق این مطلب ار از ابن راوندی برای طعن و اعتراض به ابراهیم نظام نقل کرده است زیرا میگوید صریح آیه قرآن است «لو اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتو بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله» یعنی اگر انس و جن جمع شوند نمیتوانند مانند این قرآن را بیاورند. پس نظام بر خلاف نص قرآن عقیده ای ابراز کرده است. شاگردان و پیروان نظام، چون ابن حزم و خیاط از وی دفاع میکنند و سبی از سران معتزله با وی هم عقیده اند و میگویند میان آنچه نظام گفته است و مفاد آیه قرآن منافاتی نیست.

برخی افراد معتقدند در قرآن از لحاظ دستور زبان خطاهایی وجود دارد و قواعد صرف و نحو عربی به درستی در برخی جاها رعایت نشده اند، برای چند نمونه از این اتهامات میتوانید به بخش «اشکالات دستور زبانی (گرامری) تازینامه.» رجوع کنید، روشن است که هرگاه چنین ادعاهایی درست باشند از ارزش ادبی قرآن بسیار کاسته خواهد شد.

افزون بر اینها در دفاع از معجزه نبودن قرآن میتوان اینگونه استدلال کرد که هرگاه محمد مدعی معجزه بودن قرآن بود، در پاسخ به تقاضاهای مشرکینی که از او اعجاز میخواستند میگفت همین قرآن معجزه من است، حال آنکه چنین نکرده است. ممکن است گفته شود قرآن تحدی کرده است و این نشانه معجزه بودن آن است، اما در این صورت میان آیات تحدی قرآن و آیاتی که محمد از خود در قبال معجزه سلب مسئولیت میکند تناقض وجود دارد و مسلمانان نمیتوانند هم معتقد باشند که تحدی قرآن به معنی اعجاز بودن آن است و هم پیامبرشان در پاسخ به مشرکین چنان پاسخ داده که قرآن میگوید. بنابر این تنها راه فرار از این تناقض که از یک کتاب الهی بعید است این است که مسلمانان بپذیرند قرآن خود معجزه نیست و ادعای تحدی شرط لازم برای اعجاز است نه شرط کافی.

اما آخرین نکته که در این بحث اهمیت دارد رفتار محمد با شعرا است. در قرآن سوره ای به نام «شعرا» وجود دارد، این سوره را از ابتدا بخوانیم به نکات جالبی پیرامون رابطه محمد با شعرا برخواهیم خورد، سومین آیه این سوره میگوید «گوئي مي‏خواهي جان خود را از شدت اندوه از دست دهي بخاطر اينكه آنها ايمان نمي‏آورند.»، این آیه نشان میدهد محمد در شرایط افسردگی شدیدی به سر میبرده است، در ادامه سوره خلاصه ای از بسیاری از بلایای طبیعی که الله بر سر مردم بخاطر پیروی نکردن از پیامبران و تکذیب رسالت آنها آورده است، ذکر شده است، این نیز نشان میدهد که محمد قصد داشته است افرادی را بترساند و به آنها هشدار دهد که اگر از او تبعیت نکنند به سرنوشت آن مردم یادشده گرفتار خواهند شد و این نیز به روشنی نشان میدهد در آن زمان به دلایلی مردم از محمد پیروی نمیکردند، به چه دلیل؟ پاسخ را در آیات پایانی این سوره میتوان دید:

سوره شعرا، آیات 221 تا 226

هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ ؛تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ؛ يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ ؛وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ.

آيا به شما خبر بدهم، شياطين بر چه كسي نازل مي‏شوند؟ ؛بر هر دروغگوي گنهكار نازل مي‏گردند. ؛آنها آنچه را مي‏شنوند (به ديگران) القا مي‏كنند و اكثرشان دروغگو هستند. ؛شعرا كساني هستند كه گمراهان از آنان پيروي مي‏كنند! ؛آيا نمي‏بيني آنها در هر وادي سر گردانند. ؛و سخناني مي‏گويند كه عمل نمي‏كنند!

روشن است که این مسئله مربوط به شاعران جامعه عربی بوده است، مردم بجای اینکه از محمد پیروی کنند از آنها پیروی میکردند، این واقعیت نشان میدهد که ادیبان و کسانی که به فنون بلاغت و صنایع ادبی آشنایی داشته اند نه تنها شیفته قرآن نشده بودند بلکه به مخالفت با محمد برخواستند، و جالب تر از آن اینکه محمد در مقابل آنها شکست خورده بود یعنی شیوایی و بلاغت قرآن نتوانسته بود مردم را متقاعد کند که قرآن جایگاهی بالاتر از اشعار این مردمان دارد. لذا محمد بجای بالابردن کیفیت اشعارش رو به تهدید کردن مردم می آورد و به آنها میگوید که اگر از شعرا پیروی کنید عذاب الهی بر شما نزول خواهد شد. شور بختانه دشمنی محمد با شاعران دوران خودش تنها به تهدید محدود نشد، محمد بطور وحشتناکی دست به قتل تنی چند از شاعران زده است، از میان آنها میتوان نضر بن حارث را نام برد، که محمد او را از میان اسرای جنگ بدر بیرون میکشد و به علی دستور میدهد که گردنش را بزند، نضر بن حارث کسی بوده است که در مقابل محمد شعر میگفته است و داستانهای پهلوانان ایرانی را میسراییده است، عصماء بنت مروان نیز زنی شاعر و یهودی بوده است که آدمکشان محمد او را شبانه در حالی که به فرزندش شیر میداده است میکشند، ابوعفک پیرمرد 120 ساله ای بوده است که او نیز شاعر بوده است و در هجو و رد محمد شعر میسراییده است، محمد دستور قتل او را نیز صادر میکند و آدمکشان محمد ترتیب ترور او را نیز میدهند. نتیجه آنکه لازم نیست برای نشان دادن استثنائی نبودن قرآن از شکسپیر و ادبای دیگر که شهرت آنها مرز نمیشناسد نام ببریم، حتی در جامعه خود محمد نیز شعرایی وجود داشته اند که محمد از زیبایی و شیوایی کلام آنها در هراس و افسردگی به سر میبرده است و آنها را یکی پس از دیگری کاملاً ناجوانمردانه و وحشیانه از سر راه برداشته است (38).

نتیجه گیری

روشن است که با درست در نظر گرفتن مسائلی که در بالا مطرح شد، دیگر دلیلی وجود ندارد که شخصی خردگرا باور داشته باشد محمد دارای معجزه بوده است، هرچند این شخص خردگرا به امکان معجزه باور داشته باشد، همچنین روشن است که اگر خدا وجود میداشت و برای برقراری تماس با بشر نیاز به یک پیامبر داشت و قصد داشت شخصی مانند محمد را بعنوان پیامبر برگزیند باید معجزاتی حداقل در حد معجزات موسی و عیسی به او میداد. همچنین با توجه به اینکه محمد قرار است خاتم انبیا باشد و هرکس به او ایمان نیاورد در آتش دوزخ بسوزد، از یک خدای عاقل و عادل و باشعور انتظار میرفت برای محمد سنگ تمام بگذارد! حال آنکه میدانیم چنین نیست، بنابر این نبوت محمد منتفی است و او شخصی شیاد بوده است که برای رسیدن به منافع مادی ادعای پیامبری کرده است.

منابع و توضیحات

1) علی دشتی 23 سال برگ 76

2) لهوف سید ابن طاووس، متن کامل و ترجمه، عباس عزیزی ناشر انتشارات صلاه، چاپ ششم 1384، برگ 35.

3) همانجا برگ 37

4) سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحاق ابن محمد همدانی، ویرایش متن، جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383، برگ 136 تا 139.

5) نبوت، مباحث جلسات و بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چاپ نهم، برگ 113 تا 117.

6) تحقیق خوبی در مورد ترتیب زمانی نزول /سروده شدن آیات قرآن در اینجا قرار دارد.

7) بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.

8) برای دیدن ویدئو ها به اینجا و اینجا نگاه کنید.

9) برای جزئیات و متن مصاحبه به اینجا نگاه کنید.

10) ویدئوی این برنامه را در اینجا بیابید.

11) تصاویری این ماجرا را از ایران میتوانید در اینجا و در هند در اینجا  و اینجا ببینید.

12) این تصویر را از اینجا ببینید.

13) تفسیر وی از سوره قمر را از اینجا بخوانید.

14) بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، پوشینه دوم برگ 476

15) صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 2 شماره 28.

16) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.

17) طبقات کبری، محمد بن سعد کاتب واقدی، پوشینه نخست، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات فرهنگ و اندیشه، تابستان 1374، برگ 200.

18) معراج،  اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 127.

19) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.

20) همانجا برگ 370.

21) معراج،  اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 85.

22) ترجمه فارسی  استفاده شده  ارداویراف نامه، از کتاب ارداویراف نامه (ارداویراز نامه)، ترجمه و تحقیق دکتر ژاله آموزگار، شرکت انتشارات معین-انجمن ایرانشناسی فرانسه، از ترجمه فیلیپ ژینو اقتباس شده است.

23) W. St. Clair-Tisdall, Chapter 5, Sources of the Quran: Zoroastrian and Hindu Beliefs +

24) عيون اخبار الرضا ( چاپ سنگی ) ، ص . 94، نقل از کتاب پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 68.

25)  برای نمونه مراجعه کنید به کتابلقرآن في الشعر الجاهلي، ناهد محمود متولي و Who authored the Quran by Abulqasim

26) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 10.

27) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 19.

28) الهیات، محمد حسین فاضل تونی، به اهتمام مهناز رئیس زاده، انتشارات مولی، چاپ 1386، تهران، برگ هفده مقدمه.

29) فتوح البلدان، بلاذری، نقل از کتاب پیامبر امی مرتضی مطهری برگ 16.

30) این حدیث را به خطا به محمد نسبت میدهند، شعر چنین گفت پیغمبر راست گوی، ز گهواره تا گور دانش بجوی، به احتمال زیاد به زرتشت اشاره دارد نه به محمد، آیت الله منتظری که به گفته یکی از دوستان من جایگاهش در فقه و حدیث شبیه جایگاه انیشتن در فیزیک است در کتاب خود میگوید که برای این حدیث منبعی پیدا نکرده است! از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله العظمی منتظری نسخه الکترونیکی + برگ 29.

31)  پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 22 و 25.

32) پیامبر امی مرتضی مطهری، برگ 19 و 20.

33) نشريه كانون سر دفتران ، شماره آبان ماه 1344 ، نقل از نشريه،آموزش و پرورش شماره شهريور . 1344، نقل از کتاب پیامبر امی، مرتضی مطهری، برگ 45.

34) پروفسور منوچهر جمالی در این مورد نوشتار جالبی دارند که از اینجا قابل خواندن است.

35) http://www.ketabnews.com/detail-809-fa-3.html

36) C. G. Pfander, The Mizanu’l Haqq: The Balance of Truth (Austria: Light of Life, 1986), p. 264

37) علی دشتی 23 سال برگ 84

38) برای شرح جزئیات این ترور ها نگاه کنید به بخش محمد و ترور دشمنان شخصی اش

پل

 آقايان ماشاالله آجوداني،  محسن سازگارا  و فرخ نگهدار در 9 ماه مي در برنامه حقوق نقش روشنفكر ديني در پيشبرد دموكراسي و حقوق بشر در راديو فردا گفتگو كردند

 

محسن سازگارا  روشنفكر را چنين تعريف كرد: كسي كه روي شكافهاي معرفتي جامعه پل مي زند. مهمترين شكاف معرفتي جامعه خودمان را هم شكاف بين سنت و مدرنيسم ارائه كردم و روشنفكر ديني را كسي تعريف كردم كه از بين وجوه مختلف سنت، بخش ديني را كه بخش فربه و بزرگي از سنت ما هم هست، انتخاب مي كند، وجهه همت خودش قرار مي دهد و سعي مي كند بين سنت ديني و دنياي مدرن پل بزند و چون دنياي مدرن گوهرش عقلانيت مدرن است، عرض من اين بود به طور خلاصه كه پروژه روشنفكران ديني بخصوص در يك دهه گذشته راهي را پيدا كرده كه بين سنت ديني ما و عقلانيت دنياي مدرن، همسازي و همگرايي برقرار كند و اجازه مي دهد كه اين دو كنار همديگر بنشينند. به خصوص از پاردايم سروش من اسم بردم كه با كارهايي كه با دكتر سروش شروع شد و انجام يافته، به جرات مي شود گفت كه بين عقلانيت دنياي مدرن و دين موجود ما مي شود كه جمع مناسبي ايجاد كرد. به اين ترتيب مي شود گفت كه پروژه روشنفكران ديني در اين بخش سرش به يك بالين آسايشي رفته است

 

آجوداني : ?من فكر مي كنم اين كار در تاريخ مشروطه ايران هم انجام گرفت و به خصوص تاكيد مي كنم در مورد ميرزا آقا خان كرماني. با اين تعريف ايشان همه اينها مي شوند روشنفكران ديني. شايد تنها فرق اين باشد كه بگويند آقاي آخوندزاده خوش مثلا اعتقادات مذهبي نداشت، در صورتي كه ما در مورد ميرزاآقاخان كرماني مي دانيم كه در دوره هايي اين اعتقادات را داشت و به همين دليل سئوالي كه من از آقاي سازگارا دارم اين است: اگر واقعا حاصل دستاورد روشنفكري ديني اين بوده باشد كه سرانجام به همان جايي برسند كه روشنفكران سكولار رسيدند، معنايش اين است كه لقمه از پس گردن چرخاندند و آمدند به يك جا رسيدند، به يك وجه مشتركي دست پيدا كردند. اين وجه مشتركي كه الان ايشان از آن صحبت مي كنند كه يافته شده و در واقع به يك معنا اگر اينطور نگاه كنيم، پايان پروژه روشنفكري ديني است، يعني يك آغاز ديگري است براي يك دوره جديد. اين وجه مشترك اگر بنيادش همان چيزهايي باشد كه ما امروز مثلا در حقوق بشر خلاصه بكنيم يا در مفاهيمي مانند جدايي دين از دولت خلاصه كنيم، اينها به اعتقاد من دستاوردهاي روشنفكري ما نيست. اينها دستاوردهاي تاريخ مدرنيته است و دستاوردهايي كه در تجدد اتفاق افتاده، دستاوردهايي كه در تاريخ بشري اتفاق افتاده و ما دوباره داريم به اين دستاوردها دست پيدا مي كنيم به صورت معقولتري. اينجا كجا است اين تفكر روشنفكري، كجا است اين بينش روشنفكري؟ اگر اين بينش روشنفكري حاصلش در واقع بازگشتي باشد به حقوق بشر، بازگشتي باشد به جدايي دين از دولت، چيزي است كه در واقع الان نزديك به دويست سال در تاريخ بشري سابقه داشته، رشد كرده تا امروز، بنيانهاي اساسي و روشن خودش را پيدا كرده. اينجا كجا است كه ما از روشنفكري صحبت مي كنيم.?

اما آقاي نگهدار ميانه را گرفت و  بر اين باور بود كه تحول ديني از عهده ي روشنفكران ديني ساخته است:

?تحولات فكري در جامعه خودمان يك روند تحولي است كه اگر نخواهم بگويم تمام، بلكه اكثريت بزرگ روشنفكران ايران را تحت تاثير خودش قرار داده و آن نوعي جدايي از يك دستگاه پيش ساخته نظري به عنوان ايدئولوژي است و قرار دادن يك رشته ارزش هاي مدرن و امروزي براي عمل سياسي و اجتماعي فراروي خود يك بازنگري هم در نحله روشنفكراني كه جدا از روشنفكران ديني بودند و در دهه 40 فعاليت خودشان را شروع كردند،‌ تحول فكري را مي بينيم و هم در نحله روشنفكران ديني، كساني كه اعتقادات اسلامي داشتند اين تحول را مي بينيم و جوهر آن، آنچه كه به نظر من برجسته است، در ماهيت يابي براي اين دو طرز فكر، براي اين تحولات، عبارتست از رويكرد به حقوق بشر و مفهوم آزادي و به طور مشخص تر، مفهوم دموكراسي. يعني همه اين روشنفكران ما امروز چه آن كساني كه خودشان را با عنوان ديني معرفي مي كنند، چه كساني كه لزومي به استفاده از اين واژه نمي بينند، همگرايي پيدا كردند روي مفاهيمي كه با مدرنيته متولد شده و امروز به خصوص در دنياي بعد از جنگ دوم جهاني با مفهوم حقوق بشر، ارزش هاي دموكراتيك و ارزشهاي آزادي خواهانه يا ليبراليستي تعريف مي شوند. همه حول اين مفاهيم همگرايي پيدا كردند. به اين اعتبار من با نظر آقاي سازگارا كه مي گويند: فعاليت روشنفكران ديني سر به بالين آسايش مي گذارد، موافقم و فكر مي كنم فعاليت روشنفكران غير ديني ما هم كه در دهه 40 يك گرايش انقلابي يا گرايش ايدئولوژيك با امر نظام سياسي و ساختارهاي سياسي در جامعه ما داشتند، اين دو به هم نزديك مي شود و به يك فرجام آزادي خواهانه مي رسد.?

 آجوداني مساله را بسيار صريح و منطقي در وقت بسيار كمي كه بود بسيار خوب  نقد كرد . اما من نيز آن را فرصتي يافتم  تا بيشتر به  مساله ?روشنفكر ديني? و تعبيرها  و تفسيرهاي آنها كه موجب پريشاني فكر مي شود بپردازم.
آيا  روشنفكر ديني روشنفكر است؟

روشنفكر يا انديشمند Intellectual كسي است كه تفكرش در انديشه و خرد ريشه دارد  و در پيشاپيش دگرگوني هاي اجتماعي رو به آزادي و مدرنيته و تجدد حركت مي كند

اگر تعريف سازگارا را بپذيريم يك چيز  كم دارد و آن خردگرايي و  مدرن انديشيدن روشنفكر است يعني اگر روشنفكر، خردگرا و مدرن نباشد مشكل بتوان وي را  روشنفكر ناميد.? روشنفكر ديني ? نخست  به دين، باور و ايمان بدون چون و چرا دارد . افزون برآن  نهاد ديني خود يكي از موانع روشنگري بشمار مي رود و همواره از جستجوي آزادانه دانش جلوگيري كرده است. كسي كه خود زنجير دين به پا دارد چگونه مي تواند در عرصه    دگرگوني هاي اجتماعي و ديني  نقش داشته باشد؟

هنگامي كه عقيده و مذهب و  ايدئولوژي بر جامعه اي حاكم شود ؛ شهرونداني كه به آن عقيده و ايدئولوژي باور ندارند به شهروند درجه دو تبديل مي شوند. ?روشنفكران ديني? كه در حقيقت ?روشنفكران شيعه اثني عشري? در حكومتي شيعه سالار  هستند، آيا همين آزادي نسبي را?روشنفكران ديني?  براي روشنفكران اته ئيست ،?كمونيست? يا ?روشنفكران بهايي?، سني، زرتشتي و مسيحي و  غيره نيز قايل هستند ؟ و اصولا آن  روشنفكران نيز مانند آنها از حق آزادي و عقيده برخوردارند؟ ممكن است بگوييد كه مسلمانان هم از آزادي كامل برخوردار نيستند و بسياري از آنها در زندان بسر مي برند و .. در پاسخ بايد گفت آنان در ابراز بسياري از عقايد خود آزادند و بقول خودشان فقط بايد خط قرمز را رعايت كنند درحاليكه و جود روشنفكران دگرانديش روي خط سرخ قرار دارد چه برسد به اظهار عقيده اشان. تجربه ديني فقط در انحصار? روشنفكر ديني? نيست از آن گذشته يك ? روشنفكر ديني? بايد سياست را فداي آموزه ي ديني خود كند و اين خلاف آزادي و استقلال انسان است. ?روشنفكر مذهبي? اراده و ايمان به خود ندارد و همه چيز را به مشيت  الهي  و جبر تاريخ واگذار مي كند. نمونه مي خواهيد خاطرات رفسنجاني را بخوانيد كه در مورد عزت الله سحابي مي نويسد:

 

مهندس عزت الله سحابي كه قراربود از بودجه دفاع كند و اسم نوشته بود، از زير بار دررفت!‌ نمي دانم چرا؟ به  ? من نوشته كه استخاره كرده است ، مكررا بد آمده  و اين عجيب است ؛ با اينكه رئيس كميسيون برنامه و بودجه است.?( عبور از بحران . اكبر هاشمي رفسنجاني . رويه 509. چون آقاي سحابي تا كنون اين مطلب را  رد نكرده اند آن را آوردم و اگر نه كدامين سخن اين حجت اسلام را مي توان باور كرد؟ )

خوب چگونه در دنياي مدرن امروز مي توان با اين تفكر كشور را اداره كرد؟

 
پارادايم سروش ؟

سازگارا از پارادايم سروش گفت و ما از نقد انديشه  ديگر ?روشنفكران ديني ?چون دكتر شريعتي و  از دشمني و ناسزاگويي وي  به ليبراليسم در مي گذريم به ويژه كه او  در? فاطمه فاطمه است? بيزاري خود را از زن مدرن و متجدد آشكارا  نشان داده است.

حال ببينيم اين به اصطلاح پاراديم سروش چه ارمغان دارد؟ آقاي سروش دركتاب ? فربه تر از ايدئولوژي? زير عنوان حكومت دموكراتيك ديني مي نويسد:? حكومت هاي ليبرال دموكرتيك امروز ، به رضايت خلق مي انديشند و پرواي رضايت خالق را ندارند و مشكل حكومت هاي ديني دموكراتيك اين است كه ميان رضايت خالق و رضايت خلق آشتي برقرار كنند و ميان برون دين و درون دين تعادل افكنند و چنان رفتاركنند كه هم حق خلق را گزارده باشند و هم حق خالق را، وهم تماميت آدمي را محفوظ نگه دارند و هم تماميت دين را. و انصاف بايد داد كه كار اين حكومت هاي، بسي دشوارتر از دوگونه حكومت ديگر است. مي بينيم كه بلافاصله با مساله خدا روبرو هستيم.

سوال اصلي و اساسي همين است كه آيا خدايي هست يانه؟ و اگر هست ، حقوقي دارد يا نه؟ و آيا آن حقوق واجب الرعايه هستند يانه ؟?( عبدالكريم سروش ، فربه تر از ايدئولوژي ، رويه 273 و274، موسسه فرهنگي صراط ، اسفند1372  پرسش من هم از آقاي سروش اين است كه اگر خدايي هست چرا بندگانش بايد حقوق وي را رعايت كنند ؟ واقعا اين شرم آور نيست كه بندگان خدا از حقوق خداوند قادر متعال دفاع نمايند؟ ايا اين خدا نيست كه بايد از حقوق بندگانش دفاع نمايد؟

پرسش من از آقاي سازگارا اينست كه آيا  اين همان پاراديمي است كه شما به آن افتخار مي كنيد؟ اين چه چيز مدرن و نوي به ما مي دهد ؟  البته كه اين پاراديم نيست اين سراب و پرديس است  و  با دريغ بسيار اين بهشت هايي كه  مي خواهند هم تماميت آدمي  و هم تماميت دين را حفظ كنند به جهنم ختم مي شوند؛ و آشكار است كه حفظ تماميت حقوق خدا برتر از حفظ تماميت آدمي است و بايد انسان ها فداي خدا شوند ؛ ما كه در اين پاراديم  جهنمي 25 سال است زندگي مي كنيم!؟ در چنين جامعه اي حقوق انسان ها فداي آن چيزي مي شود كه مصلحت و خواست خداوندي نام دارد . اين خواست و مصلحت از ديدگاه حاكمان مسلمان مي تواند تعبير و تفسير هاي گوناگون شود. اين تعبير ها  كه  خدا را از حفظ حقوق خود عاجز مي داند  جز در خدمت همان شيادان دستار بند و غير دستار بند است كه منافع خود را به جاي منافع خدا جا مي زنند .
مشكل  اصطلاح هاي خود ساخته و  برگرداندن كلمه ها !
اگر به  يكي از موانع روشنفكري در سال هاي اخير بخواهيم اشاره كنيم  ايدئولوژي هاي وارداتي و تعبير غلط از

برخي كلمه هاست . .

برگردان يك اصطلاح خارجي به فارسي پيدا كردن كلمه ي همتاي آن نيست بلكه در حقيقت به ساختن كلمه اي  جديد دست مي زنند كه در جامعه ي ايران بيگانه است . پيدا شدن يك اصطلاح( براي نمونه  اروپايي ) پس از پيدايي يك پديده رخ داده است اما كلمه اي كه به فارسي ترجمه مي شود اين پديده هنوز در جامعه پيدا نشده است و مصداق عيني ندارد. بنگريد كمونيست ها ي وطني را كه انقلاب مشروطه را? انقلابي بورژوازي? ناميدند ، حكومت رضاخان را كه بسياري از كارخانه ها  و موسسه ها را دولتي كرد حكومت ?بورژوازي ملي? ارزيابي كردند و دولت ملي دكتر مصدق را دولت ?بورژوازي كمپرادور!? دانستند. مي بينيم كه پيدا كردن مصداق بورژوازي ملي به معضلي تبديل شد كه تا به امروز ادامه دارد. همين مشكل را در مورد ?فئوداليسم? داشته ايم.

آل احمد كه هويت شرقي و ايراني خود را در مقابل تمدن غرب ( به گمان خود) پايمال مي ديد چاره را آن ديد كه به مشروطيت به ديده شك و ترديد بنگرد و به روشنفكرها و  منتسكيوهاي ايراني بتازد و حتا اصلاحگران ديني كه اداي پيشوايان پرتستانتيسم را در مي آورند با عنوان  ?لوترهاي وطني? بباد تمسخر بگيرد .  او آخوندزاده  و آقاخان كرماني و ملكم را كه مذهب شيعه را نقد مي كردند نشانه گرفته بود؛  و در عوض  از واپس گراياني چون  شيخ فضل الله نوري و خميني پشتيباني مي كرد. و باز هم او بود كه از? ماشينيسم? در ايران دم زد بدون اينكه در جامعه ما  مصداق واقعي داشته باشد. آيا ساده لوحانه نبود كه واردكردن اتومبيل يا مونتاژ آنرا  يا داشتن چند كارخانه نساجي را ?ماشينيسم? بناميم؟  اين مسايل پس از انقلاب  بسيار گفته شده و چيز نو و تازه اي نيست اما من يك مطلب را مي خواهم يادآوري كنم و آن اينست كه روشنفكران چپ كه در مورد بسياري مطالب  متعصب هستند چرا آل احمد و شريعتي را در زمان خود نقد نكردند؟ چرا وقتي آل احمد در دانشگاه تبريز در پاسخ دانشجويي كه پرسيد شما معتقد به خلقت آدم از خاك و گل هستيد گفت بله من هستم ولي اگر تو خود را از نسل ميمون مي داني مختاري (خنده حاضران). اين بحث و تمسخر  در يك محيط علم و دانش همچون دانشگاه تبريز و  با حضور ?روشنفكران چپي? چون غلامحسين ساعدي و رضا براهني و .. صورت گرفت و هيچكس  هيچ چيز در مخالفت با آن نگفت؟   جالب است چندي بعد شريعتي در لباس اصلاح ديني و لوتريسم همان راه را ادامه داد با همان ديدگاه درحالي كه حسرت دوران خلافت عثماني و اسلامي را مي خورد و نفرت و انتقاد خود را از مذاهب ديگري چون زرتشتي و مانوي و حتا  بوديسم پنهان نمي كرد اسلام را به ماركسيسم پيوند زد.

منوچهر جمالي بر آنست كه حتا اصطلاحي را كه از آلماني به فارسي به اشتباه ، ?استثمار? ترجمه كرده اند( بهره كشي از ثمره درختان و گياهان ) در واقع انحرافي است بسيار دور از تصوير زنده اي است كه  ماركس در زبان آلماني منظور داشته است. اين اصطلاح در آثار ماركس

صيدكردن و به غنيمت بردن  Beuten از ريشه  Ausbeutung
گرفته شده كه در پس آن تجربيات وحشيانه ميليون ها سال نوع بشر را از تعقيب و شكار و حيله ورزيدن و تجاوز كردن و قساوت و بي رحمي و چپاول كردن را در خود انباشته دارد. و روحيه اي كاملا متفاوت با دوره ي كاشتن و به ثمر آوردن و بهره برداري از آن و پرستاري از گياه يا بذر و پروردن دارد.
اما ?روشنفكران ديني ? يا همان ? ملي مذهبي ?هاي سابق به برگردان كلمه ها بسنده نمي كنند بلكه همواره در پي  يافتن و بافتن  اصطلاح ها و كلمه هاي جديدي هستند تا هر مكتب و مقوله اجتماعي ، سياسي را از درون تهي و كاملا آن را بي معنا سازند .
 
اصلاحگران ديني !

 

با توجه به آنچه كه گفته شد ?روشنفكر ديني? تركيب درستي بنظر نمي آيد و شايد اصلاحگر مذهبي شايسته تر باشد. هنگامي هم كه مي گويم ليبراليسم جنبشي ضد حاكميت دين بود  و دين را به وجدان آزاد افراد بشري  واگذار مي كرد . همچنين من سر آن ندارم كه با تاويل و تفسيرهاي ديني دشمني ورزم. هرمونتيك يا علم تاويل نيز در غرب از كتاب مقدس شروع شد  با اين تفاوت كه  جنبش روشنفكري در غرب جنبشي ضدحاكميت دين بود و روشنفكران ما در پي توجيه حكومت ديني فعال شدند. ما امروز علاوه بر آنكه فيلسوف و انديشمندان جنبش ليبرالي و روشنگري را كم داريم ، برخي از متدينان اسلامي با استفاده  از فرصتي كه حكومت اسلامي در اختيار آنها گذاشته با تعبير و تفسير واژه ها مي خواهند مقاصد خود را جا بيندازند. درگذشته اصلاحگران ايراني براي آنكه اسلام را تلطيف كنند به عرفان روي مي آوردند ، عطار و  مولاي بلخي از آن جمله اند .  تمثيل ها و قصه هاي قران قابليت تاويل و تعبير بيشتري دارد تا نص صريح قران در مورد زنا و حد و غيره . تئولوژي يا الهيات فقط با اين تمثيلات مي تواند خود را به فلسفه نزديك كند ولي واقعيت اينست در اموري كه وحي مساله احكام مستقيم و دستور مستقيم و صريح خداوندي در كار است شك نمي توان كرد و شك و ترديد اولين پايه فلسفه است. در مقوله تفكر روشنفكري هيچ چيز يقين نيست و بر همه چيز  مي توان شك كرد هر مقوله اي را مي توان شكافت و هر فكري را مي شود پاره پاره كرد و به تشريح آن پرداخت چنانكه  فرهيختگاني چون خيام و حافظ  هدف از آفرينش انسان و  بهشت و جهنم  را به زير سوال  بردند و بدين سبب در دنياي اسلام  عاصي و طغيانگر معرفي  شدند و مورد تعقيب و آزار.

 با اين سخن آقاي سازگارا  كه ما اكنون وارد  پاراديم ليبراليستي شده ايم موافق هستم اما   فراموش نكنيم كه جنبش ليبراليستي و اصولا جنبش روشنفكري پديده اي ضد دين بود و ?روشنفكر ديني? نمي تواند پيشتاز اين جنبش شود زيرا ?روشنفكر ديني? با تخصص خود  به حقيقتي نزديك نمي شود تازه اگر صحبت از تخصص شريعت ديني باشد ملايان بر روشنفكران ديني برتري دارند  و اصولا حكومت ولايت فقيه با بهانه تخصص ديني موجوديت پيدا كرد. روشنفكر بايد در مورد مسايل جامعه و سياست و فلسفه به نقد بنشيند و مستقل بنيديشد. مي بينيم كه ?روشنفكر ديني? چقدر با اين تعريف فاصله دارد . در دين كه اصل بر وحي و بودن و شدن است كاري با فرد ندارد. فكر ?روشنفكر ديني? نمي تواند مستقل و رها از دين پرواز  كند و همواره زنجير دين برپايش سنگيني مي كند.

اگر بخواهيم متوجه فاصله ?روشنفكر ديني? بشويم باورمندان ساده و غير روشنفكر ديگر دين ها مانند مسيحي ها پرتستان  و بهايي ها را در نظر بياوريد كه اعلاميه جهاني حقوق بشر و آزادي زنان را باور دارند و هنوز ?روشنفكران ديني? ما از دينداران معمولي آنان اديان عقب مانده ترند و هنوز  اندر پي يك كوچه اند!

اصلاحگران ديني به تعبير من در نبرد با مستبدان شريعت زده جدي نبوده اند و نشان دادند كه  حاضرند بر سر عقيده خود در برابر صندلي صدارت معامله كنند و عقب بنشينند. تجربه نشان داد كه دغدغه ديني آنها با جيب آنها بي ارتباط نيست. جعل اصطلاحات ازجانب اين گروه پايان ندارد ?مردمسالاري ديني? يعني چه ؟ ?جامعه مدينه النبي? چه معنايي دارد؟ از ياد نبريم كه حكومت من درآوردي ?جمهوري اسلامي? نيز بر همين روش ساخته شد و هر كس تفسيري از آن داشت از جمله اسلامي بودن آن به معناي عدالت اجتماعي تعبير مي شد ولي ديديم كه چگونه گرگ اسلامي بره جمهوري را  بلعيد. زيرا بخش نخست كه اسلاميت را تشكيل مي دهد براي خود مرز و حد و حقوقي نمي شناسد و بخش دوم براي بدست آوردن حقوق خود تلاش و مبارزه مي كند.

اينكه ابراهيم يزدي مي گويد: ? دموكراسي ديني و غير ديني ندارد، دموكراسي ، دموكراسي است? خلط

مبحث است و فريبي بيش نيست . دكتر يزدي بارها در گفتگوهاي خود با رسانه هاي همگاني براينكه 97% مردم ايران مسلمانند و بايستي اعتقاد و باور مردم در قانون اساسي در قانون اساسي تبلور پيدا كند تاكيد كرده است و در عين حال از دموكراسي نيز كه پديده اي است ليبراليستي كه با دين و مذهب ايدئولوژي سازگاري ندارد دم زده است ! اين چگونه دموكراسي است!؟ مردم كشورهاي اروپايي مسيحي هستند و اصلاح گران ديني از لوتر گرفته تا فيلسوفاني مانند كيه كه گارد كه از آن برخاسته اند هنوز معجوني بنام دموكراسي مسيحي نساخته اند، مسيحي دموكرات و حزب دموكرات  مسيحي داريم ولي  دموكراسي مسيحي نداريم يا  با وجود آنكه مسيحيت تحولي در دين يهود بشمار مي آيد و سفارش هاي بسياري در مورد مهرباني و دوست داشتن دشمن و همسايه دارد كسي جرات نكرده است كه حقوق بشر  و جامعه مدني را به مسيحيت پيوند بزند .

 بر همين سياق حتما اين سخن مضحك را شنيده ايد كه اين روزها باب شده است بگويند كه ?در ايران آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان نيست!!؟? اصل آزادي بر اين استوار است كه شخص حرفش را در نهايت آزادي بزند و از عواقب آن وحشت نداشته باشد. هنگامي كه فردي مي داند كه پس از گفتن سخنش به او آزار خواهند رساند خود بخود يك هزارم حرفش را هم به راحتي نمي تواند بزند و به خود سانسوري دچار مي شود، اين كجايش آزادي بيان نام دارد؟ اين چيزي كه از آن در ايران ?روشنفكران ديني? با عنوان ?آزادي بيان? ياد مي كنند چيزي جز بلبشو ناشي از تعدد قدرت، نام ديگري ندارد و بهيچوجه برآن نام آزادي بيان نمي توان گذاشت.

 

نمي دانم چرا از مدعيان اقتصاد توحيدي كه در اول انقلاب نسخه مي پيچيدند خبري نيست ؟ معلوم نيست عاقبت تئوري آنها چه شد؟ آنهايي كه حكومت اسلامي را ترغيب كردند كه بانك ها را اسلامي كند ، قراردادهاي شركت هاي آي بي ام و ديگر شركت هاي كامپيوتري را لغو كردند و كامپيوترهاي وزارتخانه ها يي مانند  دارايي  و بانك ها را بيرون انداختند و از كيسه ملت خرج نمودند كجاهستند؟

تازه فايده ي اين اصلاحگران ديني چيست؟ هر كدام آورنده ي يك اسلام راستين هستند كه هيچ يك هم با يكديگر سر سازگاري ندارند ، چون بين همه ي آنها ظاهرا يك اسلام را بايد به عنوان اسلام راستين برگزيد!  زيرا هيچ اسلامي، اسلام ديگر را تحمل نمي كند. اسلام در پايه خود با پلوراليسم مخالف است زيرا پلوراليسم را معادل كفر مي داند زيرا خداي اسلام  يگانه است  و  انبازي ندارد. بنابراين  مشكل اصلاحگرايان ديني جاي ديگر است ، آنها شهامت اصلاح ديني را ندارند.  اشكال ما از آنجا نيست كه يك لوتر نداريم اشكال ما در اينست كه سدها لوتر باسمه اي  داريم. روشنفكر نمي تواند هواخواه  حاكميت دين در جامعه باشد و بايد قدرت آن را محدود كند اما كاري كه ?روشنفكران ديني? مي كنند بسط و توسعه قدرت دين است و اين با اصل روشنفكري ناسازگار است. اين به معناي آن نيست كه كردار همه ي اصلاحگران ديني را رد كنيم اين كه آقاجري گفت ما ميمون نيستيم تا از مرجعي تقليد كنيم تازه يك شروع است. شروع از فرديت و استقلال آن ، ?من فكر مي كنم ، پس هستم.? كسي كه تقليد مي كند اصل اراده  و استقلال انساني را زير پا مي گذارد و او حق گزيدن و گزيده شدن ندارد.

پايان سخن اينكه اصلاح طلبان ديني با ساختن اصطلاحات و مفاهيم جديد نمي توانند به مدرنيته پل بزنند، مردم ساليان درازي از هر دين و قومي در ايران زمين با ضرب المثل ?عيسا به دين خودش ، موسا به دين خودش? زيسته اند و از ?روشنفكران ديني ? فرسنگ ها جلوتر بوده اند. در اول انقلاب خميني، مطهري  و بازرگان مدعي بودند كه اسلام نجاتبخش مردم است، اكنون سروش و سازگارا و .. مي خواهند اسلام را توسط مردم نجات دهند.  ميليون ها روشنفكر پير و جوان و دانشجو و به ويژه زنان  در صحنه مبارزه عليه سنت و ارتجاع حضور دارند و خواستار پيوستن به دنياي مدرن هستند. مردم بسيار مترقي تر از ?روشنفكران ديني ? هستند و مي دانند با پل آنها نمي توانند به جايي گذر كنند و بقول معروف پل آنها به سراب ختم مي شود زيرا اين تفكر  از قرن 18 هم عقب تر است. اين بحث ها حكايت كشيشان اسكولاستيك را در مورد سن اسب و شمردن دندان هايش را بياد مي آورد كه سال ها وقت صرف آن كردند در حاليكه كافي بود دهان اسب را بازكنند و دندان هايش را بشمارند.     25 سال است مبارزه مردم براي مدرنيته ادامه دارد ، آثار اين مبارزه را نه در تظاهرات سركوب شده بلكه در آثار سينمايي ساخته شده زنان فرهيخته ما ، در ادبيات ما متجلي شده است. مردم نيازمند سازمان هاي نوين هستند تا در آن متحد شوند، سازمان ها و حزب هاي سنتي ضمن اينكه  حب و بغض هاي  قديمي خود را حمل مي كنند توانايي گردآوري مردم را از دست داده اند زيرا آنها همواره به جاي فرد تصميم مي گرفته اند ما اكنون نيازمند حزب هايي مدرن هستيم. حزب هايي كه به آزادي بينديشند و عدالت را در آزادي بجويند.  با احساس ديني نمي توان مردم را متحد كرد و به آزادي و مدرنيته پل زد؛ به انتظار پل هاي روشنفكران ديني بنشينيم  كه روزگاري در كنار روشنفكر واقعي بنشيند كه چه شود؟ چقدر بايد به انتظار نشست و نتيجه چه خواهد شد؟. براي برپايي حكومتي فارغ از ايدئولوژي و  دين بايد بر آزادي وجدان فردي تاكيد كرد بنابراين  فقط با يك جنبش ليبراليستي مي توان به سلطه و حاكميت سنت ها نقطه پايان گذارد، اين جنبش در كوچه و خيابان هاي  شهرها ي ايران جريان دارد، بياييد باهم اين جنبش را دامن بزنيم.

24ماه مي 2004- استكهلم

 

:در نوشتن اين مقاله از كتاب هاي زير بهره جسته ام
1-بيراهه هاي انديشه منوچهر جمالي پاريس ژانويه1985

منوچهر جمالي – 2-همگام هنگام

3- از همه و از هيچ  – منوچهر جمالي 1985

4-خود زايي نيرومنديست- منوچهر جمالي 1987

5- آتشي كه شعله خواهد كشيد- منوچهر جمالي 1987

6- به سوي حكومت فرهنگي- منوچهر جمالي1995

 

توسط حسن بهگر

بررسی سوره های مکی و مدنی از مدافع حقوق انسانی

بعد از انتظارطولاني براي پاسخ دوستاني كه طرف خطاب واقع شده بودند وبا توجه به اينكه اين دوستان غيبت كبري اختياركرده اند، اين نويسنده لازم ديد تا همانطور كه قبلا وعده داده بود، به بررسي سوره هاي مكي ومدني بپردازد. درصورتيكه پاسخي از دوستان درمورد سئوالاتي كه اين نويسنده از آقاي فيّاض وهمچنين گروه حقايق دين كرده بود به اين سايت برسد، اطمينان دارد كه دوست محترم ما منتقد سوسياليست آن سئوالات را درمعرض ديد وقضاوت همگان قرارخواهندداد.

جمعا قرآن داراي ۱۱۴ سوره ميباشد : ۸۸ سوره قرآن سوره هائي هستند كه درده سال اقامت محمد درمكه يعني از زمان بعثت تا هجرت وضع شده وبه سوره هاي مكي معروفند. ۲۶ سوره ديگرمربوط به دوران ۱۳ سالي است كه پس از هجرت محمد از مكه به مدينه ودردوران اقامت وي درمدينه وضع شده است كه به سوره هاي مدني معروفند.
سوره هاي مكي با سوره هاي مدني ازنظر كيقيت بسيارمتفاوتند. سوره هاي مكي مربوط به دوران اوليه بي قدرتي محمداست وهمه اين سوره ها داراي حال وهواي روحاني بوده وكليه آنها مردم را دعوت به اجتناب از اعمال زشت وناپسند ونيزمنزه كردن اخلاق آنان دعوت مينمايد. چنانچه سوره هاي مكي را بدون سوره هاي مدني درنظر گرفته وملاك قراردهيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه محمد مردي زاهد ووارسته وانسان دوست ميباشد كه همانند عيسي مسيح مردم را به بشردوستي ودرخدمت هم نوع بودن وخداشناسي وپرهيزكاري دعوت كرده وستم وظلم وبيدادگري وعيش وعشرت را اموري ناپسند دانسته ومردم را به انساندوستي وحمايت از فقرا وبينوايان تشويق ميكند. درمقابل، سوره هاي مدني ازاساس با سوره هاي مكي متفاوتند چون دراين سوره ها محمد مدام دستور قتل وكشت وكشتار مخالفان را داده وبا بيرحمانه ترين وجهي براي سربه نيست شدن مخالفانش دستورصادركرده ونابودي آنان وتجاوز به مال وجان وناموسشان را ازهرطريق مشروع ونامشروع مجازميداندچون دراين مرحله محمد به قدرت رسيده ومشغول محكم كردن پايه هاي قدرت مذهبي خود ميباشد.
۱- نمونه اي از سوره هاي مكي
سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

۱- نمونه اي از سوره هاي مكي

سوره هاي انعام، انفال، يونس، هود، حجرو طه ازنمونه سوره هاي مكي هستند كه درآنها محمد درنقش زاهد خداشناس و وارسته وبشردوست ظاهر شده ونوع بشررابامهرباني وعطوفت ارشادكرده وبه رستگاري فراميخواند.

آيه 135 از سوره انعام:

قل يقوم اعملوا علي مكا نتكم انّي عامل فسوف تعلمون من تكون له عاقبة الدّار انه لا يفلح الظلمون

« بگواي گروه نادان هرچه درتوانائي داريد درعمل بكارببريد، من نيزنيك عمل ميكنم آنگاه شما آكاه خواهيد شد چه كسي عاقبت خوب دارد وستمكاران رارستگاري نيست.»

آيه 159 از سوره انعام:

ا نّ الذين فرقوا دينهم وكاتواشيعا لست منهم في شئي انما امرهم الي الله…

« در حقيقت آنهائي كه درمعتقدات ديني فرقه فرقه شدند، چشم ازآنها بپوش كه چنين كساني بكارتونيايند. ازدست آنهاغمگين مباش كه مجازات آنهاباخداست…»

آيه 33 ازسوره انفال:

وما كان الله ليعذبهم وانت فيهم وما كان الله معذبهم وهم يستغفرون

« تا تو درميان آنها هستي خداآنهاراعذاب نخواهد كرد ونيز تامادامي كه ازنافرماني خداپشيمان شوند وبدرگاه خدا توبه واستغفار كنند بازآنهاراعذاب نكند.»

آيه 47 ازسوره يونس:

ولكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط وهم لا يظلمون

« وبراي هرامتي رسولي است كه هرگاه رسول آنهاآمد وحجت تمام شد، بعدل بين آنهاقضاوت خواهد كرد وبرهيچكس ستم نخواهد شد.»

آيه 72 ازسوره يونس:

فان توليتم فماسالتكم من اجر ان اجري الا علي الله وامرت ان اكون من المسلمين

« پس هرگاه ازحق روي گردانده ونصيحت مرانپذيرفتيد من ازشما اجري نميخواهم بلكه پاداش رسالت مرا خدا ميدهد ومن خودازجانب خدا مأمورم كه ازاهل اسلام وتسليم حكم او باشم.»

آيه 2 سوره هود

الا تعبدواالاالله اني لكم منه نذير وبشير

‹‹ بجز خداي يكتا هيچكس را نپرستيد ومن حقا رسول اوهستم كه براي اندرز وبشارت خلق آمده ام.››

آيه 121 سوره هود

وقل للذين لايؤ منون اعملوا علي مكانتكم انا عملون

‹‹ به آنانكه ايمان نميآورند بگو كه شما هر چه ميتوانيد بزشتكاري ومعصيت خدا بپردازيد ماهم بكار طاعت مشغول خواهيم بود.››

آيه 94 سوره حجر:

فاصدء بما تؤمرواعرض عن المشركين

‹‹ پس با صداي بلندآنچه را كه از خدا به تو امرشده است آشكاركن وبه آزار مشركين توجه ننما.››

آيه 96 سوره مومنون:

ادفع بالتي هي احسن السيئة نحن اعلم بما يصفون

‹‹ توآزاروبديهاي امت رابه آنچه نيكوتراست دفع كن، ما جزاي گفتارآنهارابهتر ميدانيم.››

آيه 82 سوره نحل :

فان تولوا فانما عليك البلغ المبين

‹‹ پس اگربازروي ازخدابگردانند، برتو تبليغ رسالت واتمام حجتي نيست.››

آيه 130 سوره طه:

فاصبر علي مايقولون…

‹‹پس تواي رسول برآنچه(امت جاهل) ميگويند صبروتحمل پيشه كن…››

همانطوركه از فحواي صريح آيات مذكوربرميآيد، محمد مكي پيامبري است واعظ، خيرخواه، انساندوست وخدامنش كه باپندواندرز مردم را براي تابعيت از آئين نوظهورش ترغيب وبتدريج راه را براي كسب قدرت هموارميكند.

درمبحث آينده به بررسي سوره هاي مدني خواهيم پرداخت تا خوانندگان تفاوت آنهاراباسوره هاي مكي ملاحظه نمايند.

۲- نمونه اي از سوره هاي مدني

درمبحث پيش سوره هاي مكي را مورد بررسي قرارداديم، دراين مبحث به بررسي سوره هاي مدني ميپردازيم.

همانطوركه تذكرداده شد، سوره هاي مدني پس از هچرت محمد به مدينه بوجودآمد. دراين دوران، محمد بقدرت دست يافته وبهمين دليل نيز شخصيتش بطوركامل تغيير نمود. بطوريكه دردوره مورد بررسي، محمد ديگر مردم را مورد موعظه پيامبرانه قرارنداده ودرمقابل به آنان بصورت قهري دستور داده واز پيروانش ميخواست تادشمنان ومنافقان را بقتل رسانده، زنان آنان را مورد تجاوز قرارداده و اموال شان را به يغمابرند. اينست چهره واقعي محمد بعد از قبضه قدرت واين اعمال دقيقا از جانب حكمرانان حكومت جمهوري اسلامي ايران نيزمورد عمل قرارگرفته وبهمين خاطر در حكومت نامبرده، ما ناظر تجاوز به نواميس، قتل، غارت وشكنجه دگرانديشان ميباشيم.

آيه 191 از سوره بقره:

واقتلواهم حيث ثقفتموهم واخرجوهم من حيث اخرجوكم والفتنة اشدّ من القتل…

‹‹ هركجامشركين رايافتيد، آنان را بكشيد واز شهرهايشان آواره شان سازيد چنانكه آنان شماراازوطن آواره كردند. كارهاي فتنه انگيزآنان بدترازكشتاراست…››

آيه 71 از سوره نساء :

يا ايهاالذين امنوا خذوااحذركم فانفرواثبات او انفروا جميعا

‹‹ اي اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد وآگاه دسته دسته ويا همه باهم براي جهاد اقدام كنيد.››

آيه 89 از سوره نساء :

…فلا تتخذوا منهم اولياء حتي يهاجروا في سبيل الله فان تولوا فخذوهم واقتلوهم حيث وجدتموهم…

‹‹…منفقين راتادرراه خداگام برندارند، دوست نگيريد واگرمخالفت كردند آنهاراهركجايافتيد به قتل برسانيد…››

آيه 61 از سوره احزاب:

ملعونين اينما ثقفوا اخذوا وقتّل.ا تقتيلا

‹‹ مردم پليدرا هركجايافتيد، آنان را گرفته وجدا بكشيد.››

آيه 5 از سوره توبه:

فاذا انسلخ الاشهرالحرامفاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم وخذوهم واحصروهم وافعدوالهم كل مرصد…

‹‹ پس از آنكه ماههاي حرام بسررسيد، آنگاه مشركين را هركجايافتيد بقتل برسانيد وآنان را دستگير ومحاصره كنيد وازهرسودركمين آنان باشيد…››

علت اينكه محمد كشتن مشركين توسط مسلمانان را طي ماههاي حرام منع كرده آنستكه بموجب سنت اعراب قبل از اسلام وبه اصطلاح دوره جاهليت، اعراب جنگ وخونريزي را درماههاي ذيقعده، ذيحجه، محرم ورجب حرام دانسته اند. اين چهارماه بنام ماههاي حرام ناميده شده اند. برخلاف آيه فوق وعليرغم سنت اعراب، درسال دوم هجرت واول ماه رجب كه يكي از ماههاي حرام ميباشد، به محمد خبردادند كه كارواني به كاروانسالاري وسرپرستي عمروبن خضري، با امتعه ومال فراوان متعلق به قريش، از شام(سوريه فعلي) عازم مكه ميباشد. محمد به يكي از پيروان خود بنام عبدالله بن جحش مأموريت داد تا كاروان مزبوررا مورد حمله قراردهند. مهاجمين درمحلي كه نخله نام داشته ودرنزديكي مكه قراردارد، دركمين كاروان ماندند وبمحض رسيدن كاروان به محل نامبرده، آنرامورد حمله قرارداده وكاروانسالار راكشته وكليه اموال كاروان را بسرقت نزد محمد بردند. ملاحظه ميشود كه محمد عليرغم نص صريح آيه اي كه خودآنرابراي ديگران ترويج كرده وحتي برخلاف رسم اعراب، نه تنها دريكي ازماههاي حرام دستور به هجوم وسرقت داده است، بلكه با ريختن خون كاروانسالار، هم از مفاد آيه نامبرده تخطي كرده وهم سنت اعراب را زير پا نهاده است.

بعد از اين حمله وكشتار، بزرگان قريش به نكوهش اين عمل مذموم محمد برآمده و ادعاي پيامبري اورا بطور قاطع مورد شك وترديد قراردادند. همين موضوع سبب نگراني بيش ازحد اورافراهم نمود. بنابراين، محمد درصدد برآمدتا آن عمل نكوهيده خودرابا نزول آيه زير رفع ورجوع كند.

آيه 217 از سوره بقره:

يسئلونك عن الشهرالحرام قتال قل قتال فيه كبير وصد عن سبيل الله وكفر به والمسجد الحرام واخراج اهله منه اكبر…

‹‹ پس ازتوراجع به جنگ درماه حرام سئوا ل ميكنند، بگو گناهي بزرگ است، ولي گناه بزرگترازآن نزد خدا بازداشتن مردم ازراه خدا وكفربه خداوپايمال كردن حرمت حرم خدا ومنغ مسلمانان از زيارت كعبه است…››

البته واقعه راهزني محمد از كاروان فوق به همين جا خاتمه نيافت. چون كاروان نامبرده داراي چهارمسئول بود، لذا پس از قتل كاروانسالار دونفرديگررااسيرونفرآخرموفق به فرارگرديده وشرح واقعه را باطلاع اهالي قريش رسانيد. سپس، نمايندگاني براي پس گرفتن شتران وكالاهاي سرقت شده ونيزبراي آزادي اسراء، از مكه وارد مدينه شدند. درمقابل، محمد نه تنها اموال و شتران آنان را پس نداد بلكه درمقابل دريافت هزاروششصددرهم طلا بعنوان باج براي هركدام ازاسيران، آنان راآزاد نمود.

بايسته است تا بساير آيات مدني كه حاكي از روحيه متجاوز وقدرت طلب محمددارد، نيز نظري بيفكنيم.

آيه 29 از سوره توبه :

قاتلواالذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الآخر ولايحرمون ما حرم اللّه ورسوله…

‹‹ بكشيد كساني راكه به خدا و روز واپسين ايمان نميآوند وآنچه را كه خداورسول او حرام

كرده اند، حرام تلقي نميكنند…››

آيه 73 از سوره توبه:

ياايهاالنبي جاهد الكفاروالمنفقين واغلظ عليهم…

‹‹ اي پيغمبر با كافران ومنافقين جهاد ومبارزه كن وبرآنها بسيارسخت بگير…››

همانطوركه درزير به آن اشاره خواهد شد، محمد براي برانگيختن ميل پيروانش به جنگ با مخالفين، دست به نقشه ماهرانه اي زده وبا نازل كردن آيه 24 از سوره نساء، ازدواج با زنان شوهردار را كه درجنگ با كفار بدست آمده اند براي پيروانش حلال اعلام ميكند.

آيه 24 از سوره نساء :

والمحصنت من النساء الاّ ما ملكت ايمانكم…

‹‹ نكاح زنان محصنه(شوهردار) براي شما حرام شد، مگر زناني كه درجنگهاي با كفار متصّرف ومالك شده ايد…››

دراينجا مايل است توجه خوانندگان را به اين نكته جلب نمايد تا متوجه باشند كه بنا بمفاد همين آيه فوق، بعداز شكست ارتش ايران ازاعراب، چه برسر زنان شوهردارايراني آمد. شرم وخجالت بر ايرانيان مسلماني كه با آگاهي نسبت به اين جنايتهاي اعراب مسلمان كه بنا به توصيه پيامبرشان صورت گرفته است، هنوز هم سعي دربيخبرنگاهداشتن مردم ناآگاه ما دارند تا در سرقت اموال عمومي وتجاوز به حقوق ملت درمانده ما از محمد عقب نمانند.

ديني كه محمد مروجش بوده است، تماما براساس ترغيب پيروانش به لذتهاي اين دنيااز زنان اسير ويا وعده به آنان دررسيدن به چيزهائي دردنياي ديگر است، كه وصول به آنها براي اعراب باديه نشين امكانش ميسرنبوده است. از آن جمله سوره دهر است كه داراي سي آيه بوده ودر آيات 5، 11، 17و 19 به مردان مسلمان وعده ميدهد كه آنان در بهشت لباسهاي حريرخواهند پوشيد و بر تختهاي عزت تكيه خواهندزدوازجامهاي سيمين وكوزه هاي بلور، شرابي كه چون كافور طعم زنجبيل است خواهند نوشيد وپسران زيبا كه تاابد نوجوان خواهندماند به آنان خدمت خواهند كرد وزنان زيبا كه هميشه دوشيزه خواهندبود با آنان بسرخواهندبرد.

حال سئوال از محمد ومسلمانان آنست كه اگر شراب دراين دنيا براي بشر مضّر بوده وبرطبق قرآن نوشيدن آن منع شده وهنوزهم مردم را بجرم آشاميدن شراب درملاء عام به شلاق مي بندند، پس چگونه است انسان بهشتي كه بايد ازانسان زميني اين دنيا برتر ووالاتر باشد، در بهشت از اين ماده ممنوع دنيائي درجامهاي سيمين وكوزه هاي بلورين خواهد نوشيد؟! راز اين پسران هميشه زيبا وهميشه نوجوان درجوارمردان بهشتي از چه صيغه ايست؟! رمز ورازدركنارداشتن زنهاي جوان وهميشه باكره درجوارمردان مسلمان دربهشت ازچيست؟! بهتر است تا خواننده خود حديث مفصل بخواند از اين مجمل تا متوجه شود كه مباني اين دين بر چه اصول غير اخلاقي استوار است.

در آيه زيركه بازهم بعداز هجرت محمد ازمكه به مدينه نازل شده است، نهايت قساوت محمد نسبت مخالفانش آشكارميگردد.

آيه 4 از سوره محمد:

فاذا لقيتم كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثحنتموهم فشّدواالوثاق فامامنا بعدوامافدآء…

‹‹ بنا براين موقعي كه با كافران روبرو ميشويد، آنهارا گردن بزنيد تاآنگاه كه از خونريزي بسيار دشمن راازپا درآوريد، پس از آن اسيران جنگ را محكم ببند كشيد تابعدا آنهاراآزادگردانيد و يا از آنان فديه بگيريد…››

خواننده محترم ملاحظه ميكند كه قراردادن لغت ””فديه“ در آيه فوق براي تشويق اعراب فقير به جنگ برعليه مخالفان به اميد گرفتن فديه از اسراء ميباشد. ”جهاد“ با مخالفان اسلام نيزگرفتن ”فديه (مالي كه براي خريد جان وآزادكردن خودميدهند)“ و ”جزيه (خراج زمين ويا مالياتي كه مسلمانان از كفار واهل ذمه نظير يهوديان ومسيحيان ميگيرند)“ را توصيه كرده است. به آيه زير توجه فرمائيد:

آيه 20 از سوره فتح:

وعدكم اللّه مغانم كثيره تأخذونها فعجل لكم هذه وكفّ ايدي الناس عنكم ولتكون اية للمؤمنين ويهديكم صراطا مستقيما

‹‹ خدا كسب غنيمتهاي بسياري را بشما وعده داده است وبراي شماست كه درآن شتاب كنيد وخدا دست مردم راازسر شماكوتاه كرد تا دليل اهل ايمان باشد وخداشما را براه راست هدايت ميكند.››

با نزول آيه هاي مدني مذكور، محمد پيروانش را به جهاد ودرنتيجه آن دست يافتن به غنيمت و تصاحب اموال واملاك مردم وتصرف زنان وبردگان آنان تشويق ميكرد. اعراب نيز چون اولا قبل از ظهورمحمداز معتقدات مذهبي عاري بودند وثانيا معتقدات ديني برايشان نسبت به كسب مال ومنال ودسترسي به زنان زيبارو وسفيدپوست آنسوي شبه جزيره عربستان، عامل درجه دوم محسوب ميشد، دعوت محمد را پذيرا شدند وبا كمال بيرحمي به جهادبا مخالفان وقتل وكشتارآنان وچپاول وغارت اموالشان مشغول شدند.

با تمهيد برنامه ها واقدامات مذكور، بتدريج بيت المال دستگاه مذهبي محمد رونق قابل توجهي يافت( نظير بنيادمستضعفان جمهوري اسلامي) وپيروانش را به ثروت ومكنت رسانيد.(نظير آخوندهاي جمهوري اسلامي وانصار وحزب الله و…) سهمي كه سربازان اسلام از غنائم جنگي بدست ميآوردند به انضمام حقوقي كه درايام صلح ازبيت المال دريافت ميكردند، آنان را درزمره توانگران قرارداد. براي مثال سواراني كه درلشكر كشي شمال آفريقا به رهبري عبدالله بن سعد بن ابي السّرح شركت كرده بودند، هريك سه هزارمثقال طلا وسربازان پياده هريك هزار مثقال طلا دريافت كردند.( 23 سا ل، علي دشتي، ص309 ).

همانطور كه درحكومت جمهوري اسلامي ايران، چپاول اموال مردم وقبضه قدرت توسط حاكمان، مايه فساد بيش از حد اين حكومت مذهبي شده است، درمورد محمد نيز اين تغييرموضع درآن زمان بوضوح بچشم ميخورد. محمد، زاهد انساندوستي كه درمكه پيوسته با نرمي وآرامش مردم را بسوي خداشناسي، درستكاري ورستگاري ميخواند،(رجوع شود به سوره هاي مكّي)، درمدينه تبديل به سياستمداري خشن، حاكمي سختگير، قانونگزاري دورانديش وجنگجوئي بدون انعطاف شد (رجوع شود به سوره هاي مدني) كه قصد داشت بنيان يك حكومت مقتدر مذهبي را پايه ريزي كند.

نتيجه دومبحث اخير درمورد بررسي سوره هاي مكي ومدني، آنكه بر طبق اين سوره ها، ما با پيغمبري با دوشخصيت كاملا متفاوت برخورد ميكنيم: يكي پيغمبر مكي يعني انساني آزاده، پارسا، بشردوست، آرام، باگذشت، فداكار، اصلاح طلب وموعظه گر كه قصددارد زندگيش را وقف خدمت به بشر وهدايت وي براه صواب ورستگاري كند. آنديگر، پيغمبرمدني ويا انسان قدرت طلبي كه پايه هاي قدرتش مستحكم شده وبصورت سياستمداري سختگير، سرداري مبارز، رهبري غيرقابل گذشت وحاكمي غير قابل انعطا ف درآمده ولاجرم از سطح عالي ومعنوي يك مرشد ديني به ژرفاي فكري يك حاكم مادي وفرصت طلب نزول كرده است. ( آيت الله خميني نيز بافريب ملت ما چنين كرد.)

با توجه به تبليغات گسترده روشنفكران ملي- مذهبي وآخوندهائي كه دربازي قدرت توسط حاكمان جمهوري اسلامي به بازي گرفته نشده ودائم مشغول ترويج اين ادعا هستند كه واقعيت وجوهره اسلام اصيل چيزي جز اعماليست كه اكنون از سوي حاكمان جمهوري اسلامي سر ميزند، بجاست تا اينها نظري به گذشته اسلام واعمال ناشايسته شخص خود محمد وپيروانش ونيز وضع قوانين غير انساني توسط وي انداخته وآنقدر شرف داشته باشند تا حلاج واربپا خاسته و به ملت حالي كنند كه ‹‹ خانه ازپاي بست ويران است ›› و‹‹كشتيبان را سياستي دگر بايد.››

کپی شده از:

http://montaghedsocialist.persianblog.com

02/24/2007

اطلاعیه تارنمای زندیق پیرامون حکم اعدام پرویز کامبخش

بر اساس اطلاعاتی که از رسانه های مختلف منتشر شده است، به نظر میرسد پرویز کامبخش، دانشجوی سال سوم رشته روزنامه نگاری دانشگاه بلخ توسط دادگاه ولایتی بلخ به جرم انتشار نوشتاری با فرنام «آیات زن ستیزی تازینامه (قرآن)» در دانشگاه به اعدام محکوم شده است. (1)

نوشتار «آیات زن ستیزی تازینامه» (2) از نوشتارهای تارنمای زندیق (افشای سابق) است که به شرح و بررسی آیات زن ستیز قرآن میپردازد و ناسازگاری آنها با اطلاعیه جهانشمول حقوق بشر را یادآور شده، نکاتی از بی اخلاقی ها و فساد بزرگان دین اسلام و تخطی آنها از ابتدایی ترین اصول اخلاقی و انسانی را تبیین و محکوم میکند.

تارنمای زندیق به شدت این رای دادگاه ولایتی بلخ را محکوم کرده و در کنار تمامی سازمانهای مدافع حقوق بشر خواستار آزادی سریع و حفظ امنیت این دانشجوی افغان است و حراست از جان وی در مقابل اسلامگرایان را وظیفه حکومت افغانستان میداند.

پرویز کامبخش نخستین کسی نیست که به جرم کفر گویی توسط اسلامگرایان دگر اندیش ستیز و واپسگرا محکوم به اعدام میشود، چه بسیارند بزرگانی که در طول تاریخ قربانی خشونت اسلامگرایان شده اند و یادشان هنوز باقیست، مگر خشونت و اعدام توانسته است نام ابن مقفع، بابک خرمدین، استادسیس، مازیار، ابن راوندی، منصور حلاج، عین القضات،  میرزا آقا خان کرمانی، طاهره قره العین، احمد کسروی و ده ها تن دیگر از آزادگان معاصر و باستانی را که در مقابل خرافات و جهالت اسلام ایستادند را از یادها پاک کند؟ براستی ملایان افغانستان چه فکر کرده اند؟ آیا میتوانند با اعدام و خفه کردن جوانه هایی همچون پرویز، درخت تنومند و محکم خردگرایی و انسانگرایی را از ریشه و بن معدوم و فریاد آرام و متمدنانه انسانگرایی را خاموش کنند و به مردم افغان بگویند که حق تفکر و اندیشه نقادانه را ندارند؟ زهی خیال باطل، بی شک افغانستان پر از این جوانه هاست و جوانه میروید، حتی از میان سنگها!

از عجایب روزگار این است که تارنمای بی بی سی، بجای اینکه بگوید «کفر گفتن جرم نیست»  و یا نباید باشد و از حق آزادی بیان پرویز دفاع کند میگوید «نقل کفر، کفر نیست» (3) و استانداردهای حقوقی خود را تا حدود شریعت اسلامی و قوانین بیابانگرایان و شترچرانان مکه و مدینه هزار و چهارصد سال پیش تقلیل میدهد. چرا مردم آزاد و متمدن جهان باید با این خفت و ضعف در مقابل ملایان افغان و غیر افغان قرار گیرند؟

امید است چنین رویدادی بیش از پیش موجب جلب نظر جهانیان به بی احترامی اسلامگرایان به آزادی بیان و آزادی اندیشه شود و دفاع مدافعان پرویز نیز تبدیل به دفاع آنها از حق کفر گفتن و کافر بودن گردد نه تلاش برای سازگار کردن کنش او با شریعت اسلام.

شرم بر فاشیسم و دگر اندیش ستیزی اسلامی و شرمی بیشتر بر ما اگر بنشینیم و به این خشونت طلبان اجازه دهیم حقوق بشر و آزادی بیان را به بهانه قوانین الهی باطل و غیر انسانی خود زیر پا بگذارند.

تارنمای زندیق

23 ژانویه 2008

1- نگاه کنید به http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article876

2- اصل نوشار در اینجا قرار دارد:

https://zandiq.com/2008/11/22/ayate-zan-setizie-tazinameh

3- http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2008/01/080121_k-ram-journalist-arrest-concerns.shtml

شما باید ببینید کافر یعنی چه!

خوب بستگی به این داره که شما کافر رو چی تعریف کنید، به نظر من کافر یعنی کسی که ……… بنابر این مسیحیان و یهودیان و …. کافر نیستند.

مسلمانان وقتی آیات زشت و غیر انسانی تازينامه را در مورد کشتار و رفتار زشت با مشرکان و کافران ميشنوند (برای خواندن قسمتی از اين آيات به بخش آيات جنايي تازينامه مراجعه کنيد) دوباره خود پیامبر ميشوند و منظور جدیدی برای خداوند قاسم الجبارین ميسازند! نظر شما برای ما محترم است اما ما با نظر شما و اسلامی که شما پيامبرش هستید مشکلی نداریم (به ايران حمله کنید با اسلام جدیدتان بعد اسلام شما را هم بررسی و نقد خواهیم کرد) بلکه ما با اسلام محمد و تازینامه اش اشکال داریم و محمد و تازینامه اش کافر را چنین تعریف میکنند.


فصل اول : شناخت كافر،اهل كتاب و مشرك

1 – معناى لغوى كفر و مصاديق آن
2 – معانى نُه‏گانه كفر در تازينامه
1 – انكار اصول دين
2 – انكار توحيد و يگانگى خدا
3 – انكار رسالت حضرت محمد(ص)
4 – انكار طاغوت
5 – كفران نعمت
6 – ترك فرايض و وظايف دينى
7 – ارتكاب معصيت
8 – بيزارى و برائت
9 – كشاورزى
در پرتو كلام معصوم(ع)
3 – معانى پنج‏گانه كفر در احاديث
1 – انكار يگانگى خداوند يا برخى صفات او، يا شك در آن‏ها
2 – انكار نبوت عامه يا خاصه
3 – انكار معاد يا برخى از خصوصيات آن
4 – انكار امامت
5 – ارتكاب معصيت
4 – معانى پنج‏گانه كفر و كافر در اصطلاح فقه

گفتار اوّل: معناى كفر

1 – معناى لغوى كفر و مصاديق آن

هرچند در اين كتاب خصوص ?اهل كتاب و مشركان? مطمح نظرند، اما از آن‏جا كه فقيهان شيعى در رساله‏هاى عمليه خويش از ?كافر? به عنوان يكى از نجاسات نام‏برده و اهل كتاب و مشركان مشمول اين عنوان هستند، لذا آشنايى با مفهوم عنوان كفر و كافر، به‏ويژه در فرهنگ وقاموس تازينامه و حديث از بايسته‏هاى آغازين تحقيق است تا حدود و مرزهاى موضوع واقعى كتاب مشخص‏تر گردد:
واژه ?كفر? از نظر لغت‏شناسان عرب يك معناى كلى دارد و آن ?پوشاندن? است. معانى ديگر اين واژه، مصداق‏هايى از همين معناى كلى مى‏باشند، از قبيل:
1 – كفر در برابر ايمان كه به معناى پوشاندن و انكار حقايقى، از قبيل خدا، قيامت، نبوت پيامبران، آيات نازل شده بر پيامبران و … است .
2 – كفران نعمت دربرابر شكر نعمت، كه به معناى ناديده گرفتن نعمت است.
3 – كافر به معناى شب، كه پرده سياه وظلمت را برهمه اشيا مى‏افكند.
4 – كفر به معناى كشاورزى، و كافر؛ يعنى كشاورز، كه بذر را در زمين پنهان مى‏كند.
5 – كفر به معناى پوشيدن زره جنگى كه سربازان بدن خويش را با آن مى‏پوشانند.
بسيارى از لغت شناسان بزرگ عرب اين معانى را مصاديقى از همان معناى كلى دانسته‏اند، از قبيل راغب در ?مفردات?(1)، ابن فارسى در ?معجم مقاييس اللغة?،(2) ابن‏منظور در ?لسان‏العرب?،(3) جوهرى در صحاح اللغة،(4) زبيدى در ?تاج العروس?(5) و طريحى در ?مجمع البحرين?.(6)

2 – معانى نُه‏گانه كفر در تازينامه

اين واژه كه بيش از پانصد بار به شكل‏ها و صيغه هاى گوناگون در تازينامه كريم به كار رفته، با توجه به اشتقاق از معناى كلى لغوى آن در نه معنا استعمال شده است؛ به تعبير ديگر مى‏توان همه موارد استعمال آن را در تازينامه در نه معنا دسته‏بندى كرد:

1 – انكار اصول دين
اين نوع كفر ويژه ملحدان، زنادقه و ماديون است كه به طور كلى منكرِ ماوراى ماده‏اند.
نمونه آياتى كه كفر در آن‏ها بدين معناست، عبارت است از:
– ?كيف تكفرون باللَّه و كنتم امواتاً فاحياكم …?؛(7)
– ?و مامنعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا باللَّه…?؛(8)
– ?ان الذين يكفرون باللَّه و رسله…?؛(9)
– ?اولئك الذين كفروا بايات ربهم ولقائه ?؛(10)
– ?… و من يكفر باللَّه و ملائكته و كتبه و رسله واليوم الآخر فقد ضلّ ضلالا بعيداً?.(11)

2 – انكار توحيد و يگانگى خدا
كفر در اين معنا، معادل ?شرك? است و شامل همه مشركان، اعم از ثنويه، قائلان به تثليث، بت‏پرستان و نيز فرقه‏هاى مشرك از بين اهل كتاب نيز مى‏باشد. نمونه آيات:
– ?لقد كفرالذين قالوا انّ اللَّه ثالث ثلثة…?؛(12)
– ?لقد كفر الذين قالوا انّ اللَّه هو المسيح ابن مريم …?.(13)

3 – انكار رسالت حضرت محمد(ص)
اين نوع از كفر شامل همه مردم – غير از مسلمان – حتى پيروان ديگر اديان آسمانى نيز مى‏شود، كه در آياتى چند مطرح شده است، از جمله:
– ?ويقول الذين كفروا لست مرسلاً?؛(14)
?مايودّ الذين كفروا من اهل الكتاب و لاالمشركين ان ينزّل عليكم من خير من ربكم …?.(15)

4 – انكار طاغوت
چنين كفرى پسنديده و بر هر مؤمنى بايسته است؛ زيرا لازمه اعتقاد به خداوند -تبارك‏وتعالى- كفر ورزيدن به ديگر خدايان و شركاى ادعايى و طاغوت‏هاست؛ چنان كه ?لااله? ركن مقدم بر ?الّا اللَّه? است؛ به عنوان نمونه:
– ?فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن باللَّه فقد استمسك بالعروة الوثقى‏…?.(16)

5 – كفران نعمت
كفر بدين معنا در برابر ?شكر? و به مفهوم ناسپاسى و به كارگيرى نعمت درمسير ناخشنودى خداوند و ولىّ نعمت است. نمونه آيات:
– ?و اذتأذّن ربكم لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم انّ عذابى لشديد?؛(17)
– ?هذا من فضل ربّى ليبلونى ءَاشكر ام اكفر…?؛(18)
– ?فاذكرونى اذكركم واشكروا لى ولاتكفرون?؛(19)
– ?فكفرت بانعم اللَّه فأَذاقها اللَّه لباس الجوع?.(20)

6 – ترك فرايض و وظايف دينى
تازينامه كريم در برخى موارد، ترك واجب و دستورهاى دينى، از قبيل حجّ را كفر ناميده‏است، مانند:
– ?وللّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلاً و من كفر فان اللَّه غنى عن العالمين?.(21)

7 – ارتكاب معصيت
تازينامه كريم در چندين مورد، اقدام به محرمات و معاصى را كفر خوانده است، مانند جادوگرى شياطين در زمان حضرت سليمان كه منجر به جدايى زن و شوهر از يك‏ديگر مى‏شد، هم چنين جنايات و جرايم بنى اسرائيل، مثل كشتار و آواره كردن مردم بى‏گناه، اخّاذى و امثال آن.
– ?واتّبعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان و ما كفر سليمان ولكن الشياطين كفروا يعلّمون الناس السحر…?؛(22)
– ?ثم انتم هؤلاء تقتلون انفسكم و تخرجون فريقاً منكم من ديارهم تظاهرون عليهم بالإثم والعدوان و ان يأتوكم أسارى‏ تفادوهم و هو محرم عليكم اخراجهم افتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض …?.(23)

8 – بيزارى و برائت
تازينامه كريم در چند مورد واژه كفر را به معناى بيزارى به كار برده است، از آن جمله:
– ?ثم يوم القيمة يكفر بعضكم ببعض ويلعن بعضكم بعضاً و مأويكم النار و مالكم من ناصرين?؛(24)
– ?قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انّا بُراؤا منكم ومماتعبدون من دون اللَّه كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابداً حتى‏ تؤمنوا باللَّه وحده…?؛(25)
– ?و قال الشيطان لما قضى الامر ان اللَّه وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم … انى كفرتُ بما اشركتمون من قبل …?.(26)

9 – كشاورزى
تازينامه كريم در يك مورد كفر را به معناى كشت و پنهان كردن بذر در زير خاك به كار برده و بر كشاورزان نام ?كُفّار? اطلاق كرده‏است:
– ?اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرّاً?.(27)

در پرتو كلام معصوم(ع)
استعمال كلمه كفر در تازينامه كريم ممكن است براى عده‏اى سبب اين ابهام شود كه چرا اين معانى يكسان و سازگار نيستند؟ امام صادق (ع) پاسخ اين سؤال را به صورت تحليلى و تقسيم انواع معانى متعدد كفر براى يكى از راويان بيان داشته و اين شيوه دسته‏بندى آيات و اطلاقات گوناگون را به مسلمانان تعليم داده است. حضرت در اين حديث شريف اكثر معانى ذكر شده را در پنج گروه دسته بندى كرده كه شايسته است آن را به عنوان سند و شاهدى بر تقسيمات معانى كفر و نيز درسى از آن پيشواى بزرگوار نقل كنيم:
زبيرى مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم: معانى كفر در تازينامه را بيان فرماييد!
حضرت فرمود: واژه كفر در كتاب خدا به پنج معنا استعمال شده است:
1 – كفر جحود به معناى انكار ربوبيت خداوند و گفته كسانى است كه مى‏گويند نه خدايى است و نه بهشتى و نه جهنمى. اين عقيده دو گروه از زنادقه است كه ادعا مى‏كنند هيچ عاملى جز روزگار، ما را فانى نمى كند. آنان اين دين را بدون تحقيق، با اندك خوشايندى براى خويش برگزيده‏اند، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: ?آنان فقط تابع گمان خويش هستند.? و درباره آن‏ها مى‏فرمايد: ?آنان كه كافر شدند – چه آنان را انذار كنى يا نه – ايمان نخواهند آورد.?؛ يعنى يگانه‏پرست نخواهند شد.

2 – معناى ديگر، انكار آگاهانه است. چنين كسى حقانيت چيزى را كه برايش اثبات شده،انكار مى‏كند، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: ?آنان درحالى كه يقين به آن داشتند، ظالمانه و برترى‏جويانه انكارش كردند?.

3 – كفران نعمت، چنان كه خداوند سخن حضرت سليمان را نقل مى‏كند كه: ?اين تفضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه شكر خواهم كرد يا كفران خواهم ورزيد. هر كسى شكر نمود، براى خودش شكر كرده و هر كس كفران بورزد، پس خداى من بى‏نياز و بخشنده است.? و فرمود: ?اگر شكر كنيد افزونتان خواهم كرد و اگر كفران ورزيد، همانا عذاب من سخت است.? و فرموده است: ?پس به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم و شكر مرا به جاى آريد و كفران من نورزيد?.

4 – ترك آن‏چه را كه خداوند بدان امر كرده است، چنان كه فرموده است: ?آن‏گاه كه از شما پيمان گرفتيم كه خون خويش را مريزيد و يك‏ديگر را از ديارتان بيرون نكنيد، شما اقرار كرديد و شهادت داديد، سپس اكنون خويشتن را مى‏كشيد و گروهى از خودتان را از ديارشان اخراج مى‏كنيد و برآنان با گناه و تجاوز غلبه مى‏كنيد و اگر خويش را اسير شما كنند، فديه مى گيريد و حال آن‏كه اخراج آنان بر شما حرام بوده است. آيا به برخى از كتاب خدا ايمان مى‏آوريد و به برخى ديگر كفر مى‏ورزيد؟ پس مجازات آن دسته از شما كه اين‏گونه عمل كنند، چيست؟?
خداوند به موجب ترك دستور الهى نسبت كفر به آن‏ها داده است، و گرچه نسبت ايمان هم به آنان داده است، اما ايمان را از آن‏ها نپذيرفته، هيچ سودى برايشان نزد خدا ندارد.

?پس مجازات اين گروه از شما كه چنين كنند چيست، غير از خوارى در زندگى دنيا؟ و در روز قيامت به سوى سخت ترين عذاب رانده مى‏شوند و خداوند از كردار شما غافل نيست?.
5 – برائت و بيزارى، چنان كه خداوند سخن حضرت ابراهيم را نقل مى‏كند كه به گمراهان امتش گفت : ?ما از شما بيزاريم و بين ما و شما دشمنى و بغض هميشگى است، تا وقتى كه شما ايمان به خداى يگانه آوريد.? و چنان‏كه خداوند بيزارى ابليس را از دوستانش ( برخى از آدميان) نقل مى‏كند كه: ?من از شرك ورزيدن سابقتان نسبت به خودم بيزارى مى‏جويم.? و فرمود: ?شما غير از خدا بت‏هايى را اتخاذ كرديد كه فقط به خاطر علاقه‏هاى دنيوى است، اما روز قيامت هر گروه از شما از ديگرى بيزارى خواهد جست و او را لعن خواهد كرد?.(28)
در پايان ياد آور مى‏شود كه دقت در حدود و مرزهاى هريك از معانى ذكر شده، لازم است؛ زيرا ممكن است گروهى از افراد مشمول كفر و كافر به بعضى از معانى باشند و مشمول كفر به معانى ديگر نباشند. بايد دقت داشت كه احكام و قوانين ويژه هر معنا، به مشمولان همان معنا اختصاص دارد و نبايد به منسوبان به كفر در معانى ديگر، سرايت داده شود؛ مثلاً يهود ونصارا كافر به معناى سوم هستند، اما كافر به معناى اول نيستند. بايد دقت شودكه آيات مربوط به كافران به معناى اول، بر اهل كتاب تطبيق نشود. ديگر معانى ذكر شده نيز چنين‏اند.

3 – معانى پنج‏گانه كفر در احاديث

كفر در اصطلاح تازينامه و حديث چندان تفاوتى با يك‏ديگر ندارد؛ زيرا پيامبر اكرم(ص) وائمه اطهار (ع) مترجمان وحى خدا و شارحان تازينامه‏اند. بر اين اساس، مى‏توانيم مجموعه معانى واژه ?كفر? را كه دراحاديث كتاب شريف بحار الانوار دربيش از پنج هزار مورد، با شكل‏ها وصيغه‏هاى گوناگون به كار گرفته شده، در پنج گروه دسته بندى كنيم:

1 – انكار يگانگى خداوند يا برخى صفات او، يا شك در آن‏ها
اين نوع كفر شامل همه ملحدان، ماترياليست‏ها، مشركان، بت‏پرستان ولاادريون مى‏شود.
نمونه‏اى از اين روايات :
– ?من قال بالتشبيه و الجبر، فهو كافر?؛(29)
– ?الإرتياب هوالكفر?؛(30)
– ?فان هولاء ائمة الكفر?.(31)

2 – انكار نبوت عامه يا خاصه
اين نوع كفر شامل همه منكران كتب آسمانى و نيز منكران تازينامه، مانند يهوديان و مسيحيان مى‏شود.
نمونه احاديث :
– ?من ردّ كتاب اللَّه، فهو كافر?؛(32)
– ?قلت: من الكفار؟ قال : الكافر بجدّى رسول اللَّه?.(33)

3 – انكار معاد يا برخى از خصوصيات آن
در برخى احاديث منكران برخى خصوصيات و مسائل فرعى معاد، مانند معتقدان به تناسخ نيز كافر شمرده شده‏اند، مانند اين حديث كه ?من قال بالتناسخ فهو كافر?.(34)

4 – انكار امامت
بخشى از روايات مشتمل بر واژه كفر، درباره منكران امامت على ابن – ابى‏طالب(ع) يا همه امامان معصوم (ع) و حتى منكران امامت برخى از آنان است؛ زيرا اگر معناى لغوى كفر، پوشاندن است، قهراً پوشاندن يكى از حقايق مهم دين؛ يعنى امامت و رهبرى الهى دوازده امام معصوم (ع) تا قيامت، مصداق كفر است. البته پيش‏تر نيز يادآورى كرديم كه اين معانى گوناگون يك‏سان نيستند و نبايد همه مصاديق كافر را در يك رتبه و درجه داشت.
اين نوع احاديث، هر گونه انحراف از مسير امامت دوازده امام (ع) را كفر شمرده‏اند، از قبيل منازعه با على (ع) در امر خلافت، دشمنى با او، ردّ كردن حكم، سخن و ولايت ايشان، ردّ و انكار امامت و ولايت همه ائمه(ع)، نشناختن امام زمان(ع) ، شك در امامت حضرت على (ع)، شك در كفر ستم‏گران نسبت به على(ع) ،تقدم و تأخر نسبت به موضع‏گيرى‏ها و عمل‏كرد على (ع) و توقف در امامت هر يك از امامان.

5 – ارتكاب معصيت
بيش‏تر احاديثى كه واژه كفر در آن‏ها به كار رفته، به انواع گناهان، به ويژه به گناهان كبيره مربوط است. اين نوع كفر، بسيارى از مسلمانان را شامل مى‏شود، اما روشن است كه اين درجه از كفر با كفر به معانى قبل تفاوت زيادى دارد. احاديث پيامبر اكرم (ص) و امامان معصوم(ع) گناهان فراوانى را در حكم كفر دانسته‏اند؛ از جمله: جرأت بر ارتكاب گناهان كبيره، بدعت گذارى، لواط، ترك نماز، تقيه و حج، شراب‏خوارى ، جادوگرى، ناسپاسى در برابر مادر، پناه‏دادن به بدعت گذار، سبك شمردن حدود الهى ، نسبت‏دادن كفر به مسلمان، دوستى ورزيدن با كفار و امثال آن‏ها. نمونه احاديث :
– ?من اجترء على ارتكاب الكبائر، فهو كافر?؛(35)
– ?قلت لابى عبداللَّه: عن ما ادنى مايكون به العبد كافراً؟ قال: ان يبتدع شيئاً، فيتولى عليه ويبرأ ممّن خالفه ?؛(36)
– ?من اوى محدثاً فهو كافر?؛(37)
– ?اللواط مادون الدبر، والدبر هو الكفر?؛(38)
– ?الصلوة مفرقة بين المسلم و الكافر?؛(39)
– ?تارك التقية كافر?؛(40)
– ?تارك الحج – و هو يستطيع – كافر?؛(41)
– ?شارب الخمر كافر?؛(42)
– ?الساحر كافر?؛(43)
– ?فانّ كفر النعمة من الام كفر?؛(44)
– ?المتخفّ بالحد…كافر?؛(45)
– ?اذا قال لاخيه كافر…كفراحدهما?؛(46)
– ?من اخى‏ كافراً… كان كافراً?؛(47)

4 – معانى پنج‏گانه كفر و كافر در اصطلاح فقه شيعه

فقيهان شيعه به پيروى از تازينامه و احاديث پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع)، واژه كفر را در پنج معنا به كار برده و در مجموع، پنج گروه – با توجه به اختلاف فتاوا – در اصطلاح فقه و كلمات فقها كافر شمرده شده‏اند:
1 – منكران خداوند يا ماديون؛
2 – مشركان؛
3 – پيروان ديگر اديان آسمانى، مثل اهل كتاب (يهوديان، مسيحيان و زردشتيان)؛
4 – منكران ضروريات دين با آگاهى از ضرورى بودن آن، حتى خوارج ، ناصبيان و برخى از غلاة؛
5 – منكران امامت.
فقيهان شيعه در كافر بودن سه گروه اول اتفاق نظر دارند، اما نظر آن‏ها درباره گروه چهارم مختلف است؛ زيرا برخى از فقيهان، همه دسته‏هاى نامبرده درآن گروه را كافر و نجس مى‏دانند و برخى ديگر گرچه همه آن‏ها را نجس مى‏دانند، برخى را كافر نمى‏دانند، هم چنان كه گروهى نجاست آن‏ها را هم منكرند.
درباره گروه پنجم هم هر چند تقريباً همه فقهاى شيعه منكران امامت را كافر ندانسته‏اند، تعداد اندكى از آن‏ها، دسته پنجم را كافر به معناى منكر حقيقت امامت شمرده‏اند.
لازم است بر اين نكته تاكيد شود كه گرچه شمار اندكى از علماى شيعه عنوان كافر به معناى خاص نوع پنجم را بر غير امامى اطلاق كرده‏اند، اين استعمال در اصطلاح علم فقه تأثيرى نگذاشته و واژه كافر در اصطلاح فقه و فقهاى شيعه در چهار معناى اوّل منحصر است، و هر جا سخن از كافر و احكام كافر است، مقصود همان گروه‏هاى چهارگانه است.

1 – راغب اصفهانى، المفردات فى غريب التازينامه ، ص 433: ?الكفر فى اللغة ستر الشئ، و وصف الليل بالكافر لستره الاشخاص ، والزراعة لستره البذر فى الارض … و كفران النعمة لسترها بترك اداء شكرها، واعظم الكفر جحود الوحدانية اوالشريعة او النبوه …?.
2 – معجم مقاييس اللغة، ج‏5، ص‏91: ?كفر ( الكاف و الفاء والراء) اصل صحيح، يدل على معنى واحد و هو الستر و التغطيه ، يقال لمن غطى درعه بثوب قد كفر درعه، … والكفر ضد الايمان، سمى به لانه تغطية الحق و كذلك كفران النعمة جحود و سترها?.
3 – لسان العرب، ج‏5، ص‏144: ?الكفر نقيض الايمان … والكفر كفر النعمه هو نقيض الشكر، الكفر جحود النعمة و هو ضد الشكر … و الكافر الزارع … والكفر بالفتح التغطية?.
4 – صحاح اللغة، ج‏2، ص‏807: ?الكفر ضد الايمان ، قد كفر باللَّه كفراً… و الكفر ايضاً جحود النعمة و هو ضد الشكر … والكفر بالفتح التغطيه، و قد كفرت الشئ الكفره بالكسركفراً اى سترته …. و الكافر الليل المظلم … والكافر الذى كفر درعه بثوبه و الكافر البحر… والكافر الزارع لانه يغطى البذر بالتراب …?.
5 – تاج العروس، ج‏3، ص‏535: ?الكفر بالضم ضد الإيمان ويفتح ، واصل الكفر من الكفر بالفتح مصدر كفر بمعنى الستر?.
6 – مجمع البحرين، ج‏3، ص‏474: ?قوله- تعالى ?ولاتكونوا اول كافر به?، اى اول من كفر وجحد …، فالكافر الجاحد للخالق … والكفر بالفتح التغطية?.
7 – ماده گوساله(بقره) (2)آيه 28.
8 – توبه (9)آيه 54.
9 – نساء(4) آيه 150.
10 – كهف (18)آيه 105.
11 – نساء(4) آيه 136.
12 – مائده(5)آيه 73.
13 – همان، آيات 17 و 72.
14 – رعد(13) آيه 43.
15 – ماده گوساله(بقره) (2) آيه 105.
16 – همان، آيه 256.
17 – ابراهيم (14)آيه 7.
18 – نمل (27) آيه 40.
19 – ماده گوساله(بقره) (2)آيه 152.
20 – نحل (16) آيه 112.
21 – آل عمران (3)آيه 97.
22 – ماده گوساله(بقره) (2)آيه 102.
23 – همان، آيه 85.
24 – عنكبوت (29) آيه 25.
25 – ممتحنه (60) آيه 4.
26 – ابراهيم (14) آيه 22.
27 – حديد (57) آيه 20.
28 – اصول كافى، ج 2، باب وجوه كفر، ص 389.
29 – بحار الانوار، ج‏5، ص‏35.
30 – همان، ج‏21، ص‏211.
31 – همان، ج‏19، ص‏241؛ منظور سران قريش است.
32 – همان، ج 25، ص 121 .
33 – همان، ج 47، ص 358 .
34 – همان، ج 4، ص 320.
35 – همان ، ج 72 ، ص 222.
36 – همان ، ج 72 ، ص 220.
37 – همان ، ج 27 ، ص 64.
38 – همان ، ج 12 ، ص 167.
39 – همان ، ج 35 ، ص 155.
40 – همان ، ج 78 ، ص 347.
41 – همان ، ج 77 ، ص 58.
42 – همان ، ج 79 ، ص 141.
43 – همان ، ج 79 ، ص 212.
44 – همان ، ج 77 ، ص 213.
45 – همان، ج 6 ، ص 102.
46 – همان ، ج 10 ، ص 102.
47 – همان، ج 74 ، ص 197.

اصل کتاب را از اينجا ببينيد.


بنابر این طبق گفته این دانشمندان نابغه اسلامی که واقعا دنیا به تحسین علم و خرد آنها پرداخته کافر یعنی هرکس که مسلمان نیست! لطفا سعی نکنید به اسلام رنگ متالیک بزنید و برایش رژ لب بکشید! ماهیت وحشی گری اسلام را نمیتوان تغییر داد.

قرآن را باید متخصص قرآن بررسی کند!

قرآن را باید متخصصان قرآن بررسی کنند، اینها معنی سمبلیک دارند، منظور قرآن رو باید از مفسران قرآن پرسید نباید به خود قرآن نگاه کرد!

علمای اسلامی وقتی سوتی های ملکوتی و یا آیات جنایی قرآن را میشنوند، آنچه ميشنوند را باور نمیکنند، و چون دست برداشتن از خرافات و آنچه سالها بدان خوش بوده اند را سخت و دشوار میابند، میگویند اینها این معانی را نمیدهند، اینها معانی دیگری دارند، مثلا اگر تازینامه گفته گلابی سیب خیار، منظورش هندوانه، سیب زمینی و انگور است!

این سفسطه مسلمانان را میتوان با آیه های زیر رد کرد، ای کاش بخوانند این کتاب تازینامه خویش را!

سوره مریم آیه 98

این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا پرهیزکاران را مژده دهی و ستیزه گران را بترسانی

سوره الدخان آیه 58

ما ادای سخن خویش بر زبان تو را آسان کردیم، باشد که پند گیرند.

سوره القمر آیه 17

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟

سوره القمر آیه 22

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا خط رو خط افتاده جبرئیل دوبار یک آیه رو برای محمد در یک سوره نازل کرده)

سوره القمر آیه 32

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟ (احتمالا حضرت محمد مشغول عمل خیر نکاح بودند و متوجه پیغام خداوند نمیشده اند و برای همین جبرئیل 3 بار همین  آیه رو نازل میکند تا مطمئن شود حضرت متوجه آیه شده)

سوره القمر آیه 40

و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده ای هست؟  (پروردگارا، سوزنت گیر کرده؟! فهمیدیم! چرا اینقدر تکرار میکنی؟ آیا فکر میکنی با مشتی بقره طرفی؟)

بنابر این همانطور که خواندید، پروردگار قرآن را به زبان ساده فرستاده و کلام خداوند نیازی به تفسیر ندارد! کتابهای تفسیر بخشی از کار و کسب دین فروشان است، به قول زنده یاد کسروی، مگر محمد بهاء الله است که زبان عرب نداند؟! بنابر این معانی کلمات قرآنی نیازی به تفسیر ندارند و همان معنی ای را میدهند که در عربی معنی میدهند، مثلا در قسمتی از سوتی های ملکوتی خداوند میفرماید ما ستارگان را به سمت شیاطین پرتاب میکنیم، خداوند واقعا منظورش همین بوده است و مفسران برای اینکه مضحک بودن و مسخره بودن این آیات را بپوشانند برای خودشان معانی و تعاریف جدیدی داده اند. مسلمانان بیچاره فکر میکنند خواندن تفسیر مشکلات قرآن را حل میکنند در حالی که خواندن تفاسیر و جزعیات بیشتری که در آنها ارائه میشود باعث هرچه بیشتر عریان شدن چهره زشت و ضد بشر پدید آوردندگان و خود روحانیت (تاجران دینی) این دین میشود.

اما دلیل اینکه این اشخاص چنین حرفی میزنند آن است که اصولا مذهب بیزینس و تجارت مخصوص عده ای مشخص (روحانیون) است و بنابر این خوششان نمی آید که کسی پا توی کفششان بگذارد و قرآن را به فارسی بخواند و مزخرفاتش را بیرون بریزد! تنها خود باید قرآن را برای مردم عربی بخوانند و مردم تکبیر بفرستند و آخرش هم روضه بخوانند و خلق را بگریانند. توجه داشته باشیم که انجیل به زبان لاتینی بود که هیچ کس نمیفهمید و روحانیون مسیحی با ترجمه شده آن بسیار مخالف بودند! دلیلش هم واضح است! نمیواستند موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را از دست بدهند، حتی اولین شخصی که انجیل را به زبان انگلیسی روان ترجمه کرد، زنده زنده سوزانده شد.

قرآن را به فارسی بخوانید و به دیده خرد آنرا بازرسی کنید!