بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

علت عدم دست کشیدن برخی از مسلمانان از عقایدشان

یکی از عللی که برخی از مسلمانان قبول واقعیت را نمینمایند و ترجیه میدهند در همان منجلاب فکری خود غوطه ور باشند حق پنداری است. آنها فکر میکنند که چیزی را که به آن اعتقاد دارند حقیقت ناب است و حقیقتی غیر از آن وجود ندارد و خود و عقیده شان را عین حق و حقیقت میدانند و چیزی را که خلاف باورشان باشد را باطل میدانند و میکوشند که تمام پدیده های علمی را با منطق اعتقادیشان توجیه کنند و آن را نیز به شرطی که در محدوده اسلام باشد را قبول نمایند و لا غیر که البته این نیز از موهبات اسلام ناب محمدی است که قدرت تفکر و تعقل و خرد گرایی را از آنان گرفته است و هر گونه شک و دگر اندیشی را گناهی نابخشودنی و مرتکبان به این کار را مرتد و مهدور الدم میداند و همین امر باعث شده است که مغذ اکثر مسلمانان در همان 1400 سال پیش به صورت منجمد نگه داشته شود که هیچ گرمایی را قادر به ذوب ان نیست.

حق پنداری البته مشکلی است که حتی گریبان غیر مسلمانان را نیز میگیرد و مصیبتی است بس بزرگ که باعث ارتجاع ، عقب ماندگی و درجازدن قربانینش میشود. این گونه از مسلمانان که بلای حق پنداری گرفتارند (که البته با تقریب خوب میتوان گفت همه آنان) اشکالاتی را که ما از قرآن برایشان مطرح میسازیم را شبهه ای بیش نمیدانند و میگویند که شما شبهاتتان را مطرح سازید تا ما آن را برایتان روشن سازیم یعنی در همان ابتدای امر اشکالات صریح و تناقضات واضح قران را شبه ای بیش نمیدانند که با توضیح آنان برای ما رفع شبهه میشود. دیگر علت را که من فکر میکم بیشتر باعث عدم قبول مسلمانان از دست کشیدن دین پوچ و بی مایه آنان میشود و آنان را بر سر عقیده واهیشان همچنان استوار نگه میدارد این است که وقتی آنها با دلایل و شواهد محکمی از طرف ما روبه رو میشوند و آیاتی از قران را میبینند که آشکارا نقض حقوق بشر است و توهین به زنان است و قتال است و کشتار است و قطع دست و پا است و …. دچار یک نوع بی هویتی و گم گشتگی و عدم تعلق میشوند و وقتی که میبینند عمری را برای چیز پوچ و دروغی سینه زده اند و حسین ، حسین گفته اند و زنجیر زده اند و علم چند صد کیلویی را بلند کرده اند و گریه کرده اند و روزه گرفته اند و….. به یکباره نا امید میشوند و خلائی را درون خود احساس میکنند که برای آنان ناباورانه است و اصلا نمیخواهند که باور کنند اینهایی را که عمری برایشان همانند علی مظهر عدالت و فاطمه زنی پاکدامن و اسوه زنان عالم و محمد پیامبر الله و جبرییل فرشته ای که از جانب الله یعنی خداوند راستین برای محمد آیاتی را نازل میکرده است و مریم باکره که توسط روح خداوند باردار شده است و خرعولات دیگر اسلامی دروغی و سرابی بیش نبوده است.

حال ببینیم چرا این افراد در مواجهه با دلایل مستحکمی که روبرویشان قرار میگیرد با این خلاء فکری و عدم تعلق روبرو میشوند.

علت نخست کم سوادی و کم دانشی آنان میباشد یعنی اینکه تمام وابستگیشان اعتقادات پوچ اسلامیشان است و چیز دیگری را غیر از آن ندارند و وقتی که ما با شمشیر دولب خرد به پیکار این کم خردان و پوچ اندیشان و جزم اندیشان میرویم خواب 1400 ساله اسلامیشان را آشفته میکنیم و آنها را بیدار میسازیم در حقیقت تمام هستی آنان را گرفته ایم که همانا اسلام است و چون دانش کمی دارند و چیزی را تا به حال خارج از فقه اسلامی ندیده اند و نشنیده اند و همه چیز را از اسلام میدانند (به یاد حرف آخوندی میافتم که میگفت: آمریکا سفینه هایش را از روی همین قرآن ما ساخته است) نمیتوانند به زودی خرد گرایی را جایگزین اعتقادات قبلیشان نمایند و گاها این امر جایگزینی برایشان غیر ممکن است و برای همین ترجیه میدهند به همان ریسمان پوسیده قرآن و اسلام چنگ بزنند تا اینکه هیچ نداشته باشند و دچار یک نوع سردرگمی و بی هویتی شوند. اگر ما بتوانیم جایگزینی را برای این دسته از مسلمانان پیدا کنیم البته جایگزینی که برایشان قابل هضم و ساده و در عین حال خرد گرایانه باشد تا حدودی میتوانیم این مسلمانان را از عقاید پوچشان دور سازیم.

نکته دیگری که باعث پا برجا بودن مسلمین بر سر عقایدشان میشود نو عی زرنگی و سیاست بازی است که آنها بدان متوسل میشوند که البته این نیز از کم خردی ایشان ناشی میشود. آنها وقتی که با دلایل محکم روبه رو میشوند دست به کار محافظه کارانه ای میزنند و به خود میگویند که: ?اگر ما عقیده آنا را قبول کنیم شاید 0.000000001% حرف مسلمانان راست باشد و ما دچار آتش دوذخ شویم و ضرر کنیم و اگر همینطور مسلمان بمانیم و مثل بچه آدم نمارمان را بخوانیم و روزه مان را بگیریم و کفر نگوییم اگر هم اسلام دروغ از آب در آمد و آنان راست گفته بودند ما ضرر نکرده ایم.?

این نفرت انگیز ترین طرز تفکری است که یک مسلمان میتواند داشته باشد. البته این افراد فکر میکنند اگر به اسلام مثل بچه آدم پابند باشند و کج نروند حتی اگر اسلام دروغ هم از آب در آید ضرر نمیکنند، بیخردان نمیدانند عمری را در نادانی زندگی کردن ضرری است بس جبران ناپذیر و بزرگ.

من تمام مسلمانانی را که عقیده شان را با استناد به قرآن و نهج البلاغه به چالش کشیده ام در ابتدای امر قبول نمیکردند که این اراجیف و خزعولاتی را که من بر زبان می آورم آیات قرآن و نهج البلاغه باشد و وقتی که قرآن کلام الله در پیش رویشان قرار میگرفت ، به هته پته اسلامی می افتادند و در نزد خود دست به دامان یکی از تدابیر بالا میشدند تا بتوانند اسلام را نزد خود توجیه کنند.

البته بایستی به آنان حق داد که شوک زیادی به یکباره به آنان وارد میشود و فکر میکنم که این شوک برای کمتر کسی قابل درک باشد. جایگزینی خرد گرایی به جای اسلام گرایی و تفکر خرد آگاهانه به جای تفکر شریعتمدار زمان میبرد و نباید انتظار گرفتن نتایج و تاثیرات کوتاه مدت از این امر را داشته باشیم زیرا این تاثیر خود را در نسلهای بعد نمایان میسازد.

البته مشکل اصلی که شناساندن دین به مردم میباشد به وسیله جمهوری اسلامی مرتفع شده است و جمهوری اسلامی در این راه بزرگترین خدمت را به ما نموده است و در اینجا جای دارد از دست اندرکاران حکومت الله بر روی زمین سپاسگزاری نمایم.

با تشکر از: امام خمینی ، امام خامنه ای ، امام رفسنجانی ، امام خزعلی ، امام امامی کاشانی ، امام یزدی و تمام نمایندگان الله بر روی زمین…

سهراب کاویان

ويژگيهای محمد يا زياده روی های شرعی؟

شايد يكي از اولويتهاي اساسي يك نظام قانوني و سياسي همانا مساوات در برابر قانون و به كنار گذاشتن امتيازاتي است كه يك فرد يا گروهي را از احكام قانوني مستثنئ ميكند، وقتي يك رهبر سياسي را ميبينيم كه قوانيني را براي ملت خود وضع ميكند پس وضع عادلانه اين قوانين ايجاب ميكند كه خود قانون گذار قبل از ديگران از آنها اطاعت كند تا اينكه قانون بر همه مردم بدون هيچ گونه استثنايي اعمال شود ، اما وقتي ميبينيم كه رهبر حكومت و مجري قانون خود را از بعضي احكام اين قانون مستثنئ ميكند و براي خود امتيازاتي را مقرر مي دارد كه بتواند به راحتي از آن احكام سرپيچي نمايد پس اين تجاوزي است آشكار به قانون و اين رهبر ديگر نميتواند در مقام رهبري عادل كه خود را با ملتش برابر نشان ميدهد ظاهر شود بلكه بصورت شخصيتي فراقانوني ظاهر خواهد شد با اين توجيه كه او بالاتر از اين است كه به احكام اين قانون پايبند باشد ، حال تصور كنيد اگر اين قانون را خود او وضع كرده باشد!

اگر به اين حقيقت آشكاراستنادكنيم ميتوانيم چند سوال بپرسيم:

چگونه محمد پيامبر اسلام با قوانين شرعي اسلامي كنار آمد؟ آيا خود را ملزم به فرمانبرداري و اطاعت از تمام اين قوانين ميدانست يا اينكه براي خود امتيازاتي ويژه كه او را از بعضي از اين احكام مستثنئ ميدانست ايجاد كرد؟

تحقيق درباره روش زندگي محمد نشان ميدهد كه اوخود را ملزم به اجراي  قوانيني را كه براي ملتش وضع ميكرد نميدانست بلكه در بسياري مواقع محمد بر خلاف احكام شرع اسلامي عمل ميكرد و آنها را به شكلي آشكار نقض ميكرد بدون اينكه قبل از آن قواعدي يا احكامي را در اين رابطه صادر كرده باشد ، براي خود حلال ميكرد آنچه را بر ديگران حرام ميدانست و براي خود انجام دادن محرمات را مباح ميدانست ، عجيب اين جاست كه فقها و علماي اسلامي با اين قضيه به صورت طبيعي كنار آمدند و اشكالي در آن نديدند ، آنها نقض احكام اسلامي را توسط محمد يكي از حقوق او ميدانند وبراين عقيده اند كه او ميتواند خود را از بعضي احكام دست و پا گير مستثنئ بداند و اين نقض در احكام شرعي اسلامي را (ويژگيهاي محمد!!) ناميدند ، ابن العربي گفته:?پس به بعضي از احكام خصوصيت يافته و شرف يافتن ودرك معنايي داشته كه ديگران از آن بهره نبرده بودند ،‌و اين ويژه گي به خاطر مقام و مرتبت او بود? (احكام قرآن:3/617) . و فقها بر اين نقض احكام شرعي توسط محمد (ويژگيهاي محمد) تاكيد كرده و آنها را از ويژگيهاي منحصر به فرد محمد دانسته كه كسي را در آن شريك نميدانستند در اين رابطه البهوتي گفته ?نياز به گفته اش بوده تا جاهلي بعضي از اين ويژگيها را در روايات  نبيند و آنها را سرمشق خو د قرار ندهد پس بايد اينها را بصورت ويژگيها  ذكر كرد تا شناخته شوند? (كشاف القناع:5/23).

يكي از اصولي كه فقها همواره در يادآوري آن تلاش ميكنند و آن را مختص محمد ميدانند در امر نكاح است (ناگفته پيداست كه بسياري ازاين ويژگيها در رابطه با محمد و زنها بوده!!)و در باره آن الانصاري گفته?ويژگيها و خصوصيا ت صلئ الله عليه و سلم در نكاح بيش از موارد ديگر بوده? (شرح البهجه انصاري،4/83) همچنين ميتوان به (مغنئ المحتاج از شربيني :4/204)مراجعه كرد ،‌و اين امور عجيب نيستند چون محمد خود را به عاشق زنها معرفي كرده بود ? حبب الي من الدنيا الطيب و النساء? ( از تمام لذتهاي دنيا خوردني هاي خوشمزه و زنها براي من عزيز تر است) ‌ يا ?احمد و النسائي? ( شكر ميكنم بر اين زنانم)  شايد او در احكام شرعي اسلامي مواردي دست و پا گير كه اورا از (حب النساء )‌ باز ميداشته پيدا كرده بود.

اين ويژگيها يا خصوصيات كدام است؟!:

البته ما فقط در مورد خصوصيات و ويژگيهاي افسانه ايي كه از طبيعت بشري فراتر ميروند صحبت نخواهيم كرد مانند: (زير بغل او بوي بد نميداد بلكه هميشه پاك و تميز و با بويي خوش همراه بوده همانطور كه در كتاب صحيحين از حديث أنس آمده عنبري يا مسكي ويا هيچ چيز ديگري خوش بو تر از بوي رسول الله صلئ الله عليه وسلم نبوييده ام. نيز در همان كتاب است مادر أنس عرق او را در ظرفي جمع ميكرد و آن را براي خوش بو كردن خود استفاده ميكرد و گفته كه آن از بهترين بوها است و بالاتر از آن بود بويي كه محمد هنگام قضاء حاجتش (ادرار)  داشت و اين از روايات ?القاضي عياض? از بعضي از كساني كه با وي رفت و آمد داشته اند است كه وقتي ميخواست مدفوع از خود خارج كند زمين باز ميشد و مدفوع او و ادرارش  را ميبلعيد  و بويي خوش از آن مي آمد ، و براي اثبات ادعا از روايت ابن سعد كه به نوبه خود از عائشه روايت ميكند كه به پيامبر گفت: { درود خدا بر تو باد تو به خلاء (توالت) مي آيي ولي چيزي از تو نميبينيم پس پيامبر جواب داد : اي عائشه نميدانستي كه زمين همواره ميبلعد آنچه را كه از پيامبران خارج ميشود} . و بعضي از علما گفته اند كه با طهارت دو حاجت (مدفوع و ادرار) او شرف و مرتبتش دوچندان شد ( طرح التثريب از عبدالرحيم بن الحسين العراقي ، 2/81).

به دور ازاين موارد افسانه اي كه در بالا نمونه اي از آن را گفتيم در اين جا به ويژگيها و خصوصيات محمد در رابطه با اجراي احكام شرعي اشاره ميكنيم ( همان نقض قوانين احكام شرعي و مخالفت محمد با آنها) و آنها بر دو نوعند : ويژگيهايي كه بنا به ذات وطبيعت نسبت به زنان بايد از قيد و بندهايي كمتر نسبت به رابطه ميان زن و مرد برخوردار باشد و همچنين ويژگيهاي غير زنانه.

الف ـ ویژگیهای زنانه

1ـ محمد ميتوانست به تعداد دلخواهش زن بگيرد !! (الانصاف  نوشته مرداوي:8/41) و هنگام مرگش 9 زن داشت  در حاليكه ديگران را به بيش از 4 زن گرفتن منع كرده بود!!!! و تاكنون اين مسئله و حكمت آن بر كسي روشن نشده .

2ـ محمد ميتوانست به دون نياز به ولي يا مهريه مشخص و بدون شهود ازدواج كند، در حاليكه اين نكاح براي هر مسلماني يك مفسده حساب ميشود ، و روايت هست كه محمد صفيه دختر حيي راآزاد و عقد كرد بدون هيچ شاهدي يا مهر و يا موافقت ولي امر او و آزادي او را مهر او قرار داد (‌نكته قابل ذكر اين است كه در قوانين عرب نيمي از مهر دختر هنگام عقد پرداخت ميشود و به آن صداق گويند چيزي شبيه به شير بها در فرهنگ ايران و شيعيان و نيمي ديگر از آن كه مهر عنوان ميشود پس از طلاق بايد پرداخت شود ) .

3ـ او ميتوانست با لفظ ?الهبه?‌( اهدائي يا پيشكشي )‌ازدواج كند از آنجا كه در قرآن آمده :{وامرأه مومنه إن وهبت نفسها للنبي} يعني ( زن مومنه اي كه خود را اهدا كند به پيامبر) و اگر زني را خواست بايد از او اطاعت كند !! با تفسير ?السيوطي? در ?أسنئ المطالب? ، حتئ السيوطي اظافه ميكند كه ( بر ديگران حرام است خواستگاريش { يعني زني را كه محمد خواسته باشد} و بايد شوهرش طلاقش دهد و پيامبر او را نكاح كند!!!) نيز ?الماوردي? آورده كه در قرآن آمده (‌يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم ) يعني ( اي آنانيكه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و پيامبر را اگر از شما خواستند) . و نيز ?الغزالي? داستاني از زيد آورده (منظور او داستان ازدواج محمد با زينب دختر جحش است كه قبل از او زن زيد پسر خوانده محمد بوده ) كه شايد سري در آن باشد كه از جانب همسر امتحاني الهي در رابطه با ايمانش پس داده كه او را مكلف ساخته از زن  خود جدا شود و از جانب پيامبر او را به بلايي بشري مبتلا كرد و او را از خيانت چشمان بازداشت( أسنئ المطالب شرح روض الطالب از السيوطي،3/100).
4ـ محمد ميتوانست به عقد در آورد يا شوهردهد
هر زني را كه ميخواهد براي خود يا ديگري بدون اجازه ولي زن  و نيزدر به عقد در آوردن او دوطرف عقد را ميتوانست به عهده بگيرد بدون اينكه از هيچ كدام از  آنها اجازه اي داشته باشد زيرا اونفعشان را از خودشان (مومنين) بهتر ميدانست و خدا اورا به عقد در مي آورد و زني به خواست خدا بدون خواندن صيغه عقد حلال ميگرديد(همان مأخذ).

5ـ او ميتوانست به زنان غير مسلمان (اجنبي) نگاه كند و با آنها خلوت كند و پشت خود بر شترش سوار كند ( اين يكي از گناهان نزد مسلمانان و اعراب آن زمان شمرده ميشده ) و ميتوان به داخل شدن (هم بستر) محمد بر أم حرام دختر ملحان (شرح مختصر خليل از حطاب ، 3/402) وهمچنين سوار كردن ?اسماء? بر پشت شتر خود ، و گرفتن زني از ?غفار? و خلوت كردن با او (كشاف القناع از بهوتي ،5/27) ميتوان اشاره كرد

6ـ وضوي او با دست زدن به زنان باطل نميشد ( دست زدن به زن نامحرم يكي از مبطلات وضو است )‌و در باره اين روايات بسياري نيز هست كه نياز به ذكر آنها نيست.

7ـ محمد ميتوانست احكامي را كه براي حل اختلافات زناشوئي ايجاد كرده بود را نقض كند ( وآن انتخاب ريش سفيدي از دو طرف بعنوان داوراست)و خود را از اين امر مستثنئ كرد .

ب- ويژگيهاي غير زنانه

از مهمترين اين خصوصيات محمد كه نقضهاي بسيار و خطرناكي را درباره قوانين شرع اسلامي داشته :

1ـ وضوي او با خواب باطل نميشد ، و محمد علت آنرا اينگونه توجيه ميكرد كه (چشمان من ميخوابند ولي قلب من بيدار است)!!!

2ـ محمد براي خود سهمي از غنائم جنگي كه با نام (الصفئ)‌معروف بود كنار ميگذاشت چه در آن جنگها شركت ميكرد چه نميكرد و در خيلي از مواقع اين سهم به عنوان كنيز يا غلام يا چهارپا بود و ميتوان از صفاياي او  صفيه دختر حيي را نام برد كه او را تصاحب كرد و بعد از آن اورا آزاد و به عقد خود در آورد.(التلخيص الحبير از كناني ،3/280). {آنچه كه خواننده ايرا3ـ  ني بايد توجه داشته باشد اين است كه در فرهنگ اعراب كسي ميتواند از غنائم جنگي سهمي برداشت كند كه در آن جنگ شركت كرده باشد )

3ـ او ميتوانست  حد و حدود را خود تعيين كند ، بيهقي بر اين حديث استدلال ميكند كه به عائشه در داستان هند دختر عتبه به او گفت { از مال او به هر اندازه اي كه نياز داري بردار} ( التلخيص الحبير از كناني :3/283).

4ـ او اين اجازه را داشت كه به ديگران توهين و دشنام و اذيت و آزار برساند و ديگران را لعنت كند !! وخنده دار اين جاست كه او مردم را ملزم به قبول كردن دشنامهايش و اذيت و آزارهايش ميكرد با اين توجيه كه براي آنكس كه بپذيرد حسنه اي است !! و در اين رابطه محمد گفته(اللهم إني أتخذ عندك عهدا لن تخلفنيه إنما أنا بشر فأي المومنين آذيته أو شتمته أو جلدته أو لعنته فأجعلها له صلاة و زكاة و قربة تقربه بها يوم القيامة)‌يعني 😦 پروردگارا مرا با تو عهدي است ناگسستني كه من هم انسانم پس هر كدام از مومنيني را كه اذيتي كرده ام يا دشنامي گفته ام يا تازيانه اي زده ام يا او را لعنتي يا نفريني كرده ام بجاي آن برايش نماز و زكاتي قرار بده تا بوسيله آن در روز قيامت مرتبتي نزديك به تو يابد).( از مسلم و أحمد و الدرامي).

5ـ اگر در دعوايي نياز به شاهدي داشت ميتوانست به يك شاهد اكتفا كند بدون نياز به اثبات پاك بودنش(شرح البهجه از انصاري،4/84)و اين بر خلاف قوانين شهود است كه اولين شرط آن داشتن حداقل دو شاهد است و يك شاهد قابل قبول نيست و نيز درشروط شاهد عدالت اوست (شاهدي بدون اثبات پاك و صادق بودنش قابل قبول نخواهد بود) ،اما محمد براي خود نقض اين قاعده را مجاز دانسته همچنان كه در روايت مشهور? خزيمة ?‌ آمده است : ( محمد اسبي را از يك اعرابي خريده پس به دنبال او ميآمد تا پول خود را بگيرد پس محمد جلوتر ميرفت و اعرابي از او باز ماند عده اي از مردم به دون اينكه بدانند پيامبر ?ص? اسب را خريده دور اعرابي جمع شده و با او بر سر قيمت اسب به چانه زني پرداختند تا آنجائيكه بعضي از قيمت فروخته شده پيشنهاد بيشتري كردند پس اعرابي پيامبر ?ص? را صدا زد و گفت اگر خريداري من اين اسب را فروخته ام پس پيامبر ?ص? وقتي گفته مرد اعرابي را شنيد گفت: مگر من آنرا از تو نخريده ام او در جواب گفت: نه به خدا من آنرا به تو نفروخته ام پس پيامبر ?ص? گفت :من آنرا از تو خريده ام و مردم به دورپيامبر ?ص? و آن اعرابي گرد آمدند و هر كسي چيزي ميگفت تا اينكه مرد اعرابي گفت: شاهدي بياور كه من آنرا به تو فروخته ام پس خزيمه بن ثابت گفت: من شهادت ميدهم كه تو آنرا فروخته اي پس پيامبر ص به سوي خزيمه آمد و گفت: چرا شهادت دادي؟ او در جواب گفت :به خاطر ايمان در صداقتت يا رسول الله پس پيامبر خدا ص شهادت خزيمه را شهادت دو مرد قرار داد (‌انسائي و ابوداود).

6ـ محمد به خود اجازه ميداد كه احكام شرعي كه در قضيه زنا بود را نقض كند پس بعداز تبرئه مابرو از زنا با مارية‌القبطية محمد فرمان قتل او را صادر كرد.

7ـ محمد ميتوانست به غيراز سه جرمي كه حكم قتل را داشت فرمان قتل صادر كند (يعني به غير از : زاني شيرده ،‌قتل نفس ، تارك دين)،(كشاف القناع از بهوتي ،5/27).

پس همه اين نقض قوانين شرعي اسلامي توسط خود محمد را چگونه ميتوان توجيه كرد ؟! كسي كه خود يا پروردگارش  بينانگذار اين قوانين بوده اند ، نتيجه گيري را به خواننده گرامي ميسپارم .

نويسنده : شهاب الدمشقي

ترجمه:شروين

دکتر شريعتی افسانه پرداز وافسونگر شيرين سخن

 

 فريب و دروغ بزرگ قرن ما 

پژوهشی نوين از سياوش اوستا

 اين بار شريعتى ها مى آيند
بهوش باشيم

كمتر از يك قرن پيش وقتى محمدتقى شريعتى از روستاى مزينان سبزوار به سوى مشهد به راه افتاد، شايد هرگز گمان نمى كرد كه نام او موجب بروز يك انقلاب در ايران خواهد شد

استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با قامتى بلند و صدائى رسا و انديشه اى پويا براى تحصيل علوم دينى به مشهد آمده بود، در هنگامه اى كه رضاشاه بزرگ عمامه ها را از سر آخوندها برداشت، استاد محمدتقى شريعتى خودش در اين راه پيش قدم گرديده و عمامه را از سر برداشته و كلاه شاپو به سر نهاد و كت و شلوار شيك پوشيد و دبير و پس از آن ناظم دو دبيرستان فردوسى و ابن يمين كه از معتبرترين دبيرستان هاى مشهد بودند شد.
استاد محمدتقى شريعتى در برابر تفكر ماركسيسم كه در هنگامه رشد كمونيسم در اتحاد جماهير شوروى به مانند سيلى در خاورميانه و به ويژه ايران روان شده بود و از سوى ديگر دين جهل و خرافه مردم را اسير خود نموده بود، راه سومى را گشود و آن راه «نقد دين» و برخورد «انتقادى ارشادى» با دين بود.
پس از اين كه رضاشاه بزرگ را از ايران خارج كردند و چادر و عمامه را انگليس آزاد كرد، آيت الله بروجردى از استاد محمدتقى شريعتى خواست تا به لباس روحانيت بازگردد، ايشان نپذيرفت و در پاسخ آيت الله گفته بود من در اين لباس آسوده ترم.

به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شدم

آنچه دانستنش در اين شرايط لازم و ضرورى است آن است كه هر چند فرزند استاد محمدتقى شريعتى (دكتر على شريعتى) شديداً دين را بهانه قدرت گيرى سياسى نموده و اسلام سياسى را تقويت نمود (برخلاف نظر و انديشه پدرش) اما شاگردان استاد محمدتقى شريعتى، پايه گذاران سازمان چريك هاى فدائى خلق شدند. امير پرويز پويان، مسعود و مجيد احمدزاده كه سازمان چريك هاى فدائى خلق را با تفكر سوسياليستى پايه نهادند، از مريدان و شاگردان كانون نشر حقايق استاد محمدتقى شريعتى بودند…
سال ها بعد (سال ۵۷) كه كانون استاد دوباره توانست نفسى بكشد، طاهر احمدزاده (پدر مسعود و مجيد) كه از زندان آزاد شده بود و استاندار خراسان شده بود از سوى استاد شريعتى به عنوان مدير كانون و من به عنوان مسئول تبليغات انتخاب شديم….

جدا از اين گزينش، من جانم را نيز مديون استاد شريعتى هستم. بعد از جريان هفت تير و انفجار حزب جمهورى اسلامى، ما به رسم شادى، يك تظاهرات بزرگ چند صدهزار نفرى در شهر مشهد ترتيب داديم و تمامى مغازه ها نيز تا ساعت ۱۲ظهر بسته بودند و در پيشاپيش صف تظاهر كنندگان آقاى حسينى مهر شهردار مشهد بود و من توافق آيت الله حسن قمى را هم گرفته بودم، اما از ساعت ۱۲ هشتم تير ۶۰ بناگاه دهها موتورسوار وارد شهر شدند و با رنگ هاى بمبى روى درب هاى مغازه هاى بسته مى نوشتند «مرگ بر ضد ولايت فقيه». تا تجار شهر باند حزب الله موتورسوار را ديدند و شعارشان را شنيدند، صف تظاهرات شادى، از هم پاشيد و همه مغازه ها باز شد و من كه بانى تظاهرات بودم، مجبور به فرار از شهر شدم.
دهم تير من در تهران بودم، براى خروج از كشور. براى خداحافظى به استاد محمدتقى شريعتى كه براى معالجه همسر بيمارش به همراه خودم چند هفته قبل به مركز رفته بود، تلفن زدم. پافشارى كرد تا حتماً به خانه ايشان بروم… تمام اعضاى خانواده و دوستان من در مشهد بازداشت شده بودند…. وقتى از اين خبر در خانه استاد شريعتى آگاه شدم، تصميم گرفتم تا براى آزادى برادرانمان و خواهر خردسالم به مشهد رفته و خودم را تحويل بدهم. استاد شريعتى با عصبانيت تمام مخالفت كرد… دو ماه مرا در خانه اش پناه داد.
هر شب شخصيت هاى بالاى رژيم از رئيس جمهور و نخست وزير گرفته تا وكلا و غيره به خانه استاد مى آمدند تا او را راضى به همكارى با نظام كنند و او هميشه جواب منفى مى داد و تمام اين مدت ها، من مجبور بودم در اتاقك آخر راهرو آپارتمان استاد در تهران درب را از داخل ببندم و نفسم را در سينه حبس كنم تا مهمانان از محضر استاد خارج شوند و….

استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد

همسر بيمار استاد در تهران درگذشت و از دنيا رفت، استاد مى بايست به مشهد بازگردد و مايل نبودم تا به خاطر من ايشان با آن اندوه و دردهاى فراوانى كه داشت در آپارتمان كوچكش در تهران بماند، با تغيير چهره به همراه دوستان ايشان را به ايستگاه قطار تهران برده و راهى مشهد كرديم و چند روز پس از آن من از كشور خارج شدم…
آرى بدينسان بود كه استاد محمدتقى شريعتى جان مرا نجات داد. البته مى بايست سپاسگزار روان دكتر باهنر هم باشم. دكتر باهنر كه نخست وزير شده بود، رابطه بسيار خوبى با من داشت و از كودكى همواره مرا به شجاعت و درايت و فراگيرى دانش تشويق مى كرد…. برايش پيغامى فرستادم كه اگر هنوز اُبهت قدرت شما را نگرفته است و نمى خواهى كه من مُفتكى شهيد بشوم، كمكم كن تا از ايران خارج شوم… براى من پيغام فرستاد كه:
«من با اين بازداشت ها و اعدام ها مخالفم، به شخص امام همه گفته ام اما هنوز درست و حسابى جا نيافتاده ام تا بتوانم آزادانه عمل كنم…. البته بعد از چند روز او هم كشته شد…»
مداركى براى من و دو نفر از همراهانم (آقايان الف و شين) تهيه كرده و توسط فردى مطمئن به من رساند، روز بعد در فرودگاه بوديم تا سوار هواپيما بشويم. وقتى همه درب ها را پشت سر نهاديم فردى مرا صدا زد. به پشت سر نگاه نكردم. آمد رودررويم ايستاد و مرا به اتاق دادستانى برد، مرا شناخته بود اما در نگاهش خواندم كه شك داشت.
با آن دو نفر همراهم كه يكى از آنها شهره شهر بود و برادر لاجوردى او را به خوبى مى شناخت كارى نداشت، تا شروع به پرسش و پاسخ كرد، من محكم زدم روى ميزش و گفتم: «آقاجان بهت مى گم كه عوضى گرفتى، زنگ بزن به نخست وزيرى از نخست وزير بپرس، ما مأموريت داريم و نبايد هواپيما را از دست بدهيم.»
گوشى تلفن را برداشت دو شماره گرفت و در شماره گيرى دوم گفت: «قربان لاجوردى هستم از مهرآباد، امروز مسافر داريد!؟ … بله بله براى خروج.»

پاسخ آن سوى خط مثبت بود… مدارك مرا پس داده و عذرخواهى كرد و گفت: شما عجب شبيه يك بچه مشهدى هستيد كه ما دنبالشيم.
به او گفتم: برو مشهد دنبالش بگرد.

استاد با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود

بارى، استاد شريعتى برخلاف فرزندش كه معلم انقلاب اسلامى ايران نام گرفته است با سياسى كردن دين شديداً مخالف بود.

اين مخالفت در آثار دكتر شريعتى به ويژه در ۲كتاب «گفتگوهاى تنهائى» به چشم مى خورد.
هر چند همين مخالفت را دكتر با همسر نازنينش سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى هم داشته است…
امروزه دو دختر و يك پسر دكتر شريعتى نيز بر آن هستند تا از اين اسلام سياسى در داخل ايران و خارج دفاع كنند و شريعتى را معلم انقلابى ناتمام و اسلامى بدانند.
مونا دختر كوچك شريعتى كه مثل دو خواهر ديگرش از ادبيات و نگارش و گويش شگفت انگيزى برخوردار است، از كودكى كارى به اين كارها نداشت. اما آن نازنين هاى ديگر چند سالى است كه به بركت جامعه مدنى، اسلامى شده خامنه اى- خاتمى به ايران رفته اند
و نقش مهم و مؤثرى در سياسى نگه داشتن اسلام در ايران دارند.

اين نازنين ها آنگونه در پى فرصت و امكان هستند كه حتى حكم اعدام دكتر هاشم آغاجرى را هم به حساب خودشان و دكتر شريعتى گذاشتند، غافل از آن كه هر كس، سخنرانى دكتر آغاجرى را بخواند و گوش كند، درمى يابد كه سخنان آن نازنين نيز به زبانى ديگر مثل نوشته اخير سيدابراهيم نبوى، ضد اسلام و ضد تفكرات دكتر على شريعتى است.

سركار خانم سارا شريعتى طى يك سخنرانى در دانشگاه تربيت معلم تهران، مدعى شده اند كه:

سخنرانى دكتر هاشم آغاجرى ملهم از آراء شريعتى بود.

و خواهر نازنين ايشان خانم سوسن شريعتى نيز طى يك سخنرانى در انجمن اسلامى دانشكده امور اقتصادى تهران گفته اند كه: شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت.

يعنى فرمايش سوسن عزيز، ناقض سخن ساراى نازنين است و سخن هر دوى اين ها مخالف با آنچه دكتر آغاجرى گفته است.

دكتر آغاجرى نه تنها به دكتر شريعتى معلم انقلاب اسلامى ايران و متبكر امت و امامت و امامت مدرن (ولايت فقيه) و دينى بودن سياست و…. استناد نكرده و مُلهم از ايشان نبوده است بلكه نطق آن مرد بزرگ براساس نوشته روزنامه رسالت در صفحه اول ۱۰شهريورماه دو سال پيش مُلهم از كتاب «ديندارى و خردگرائى» بوده است.

در حكم تجديدنظر دادگاه در مورد اعدام دكتر هاشم آغاجرى آمده است:

-آغاجرى ضروريات اصل اسلام را صريحاً انكار كرده است.

-عدم اعتقاد به توحيد و نبوت و آخرت را اقرار نموده است.

-درباره اسلام با تمسخر حرف زده است.

-اسلام را تحقير و تضعيف و توهين نموده است.

-هر چه امروز بنام اسلام مطرح است را نادرست شمرده است و آنها را كهنه شمرده و تحقير نموده است.

-اسلام را منسوخ، ارتجاعى، سياه و تاريك خوانده است.

-ضرورت تغيير اسلام را طلب نموده است.

-احكام نورانى اسلام را از قبيل اجراى مراسم خطبه عقد، نكاح و ازدواج شرعى را مسخره و انكار نموده است.

-تقليد از مجتهدان را عملى ميمون وار دانسته است.

-دين را علت العلل عقب ماندگى جامعه معرفى كرده است.

-دين را منحط دانسته و گفته است اين چه دينى است كه شكنجه انسان را توجيه مى كند!؟

-جايگاه روحانيت و اجتهاد و مجتهد را انكار كرده است و….

خب اين ادعاى دادگاه است عليه دكتر آغاجرى كه تماماً ضد افكار و انديشه ها و تفكرات دكتر شريعتى است. كسى كه مبلغ ولايت فقيه با عنوان امامت و نبرد مسلحانه و عمليات خشن و تروريستى با بهره ورى از نشانه هاى اسلامى و غيره بوده است و فرزند خود آن مرحوم، سوسن عزيز همين چندى پيش طى سخنرانى خود در تهران تأكيد كرده است كه «شريعتى به جدائى دين از سياست اعتقاد نداشت» يعنى اعتقاد به دين سياسى داشت.

خب چطور مى شود مدعى شد كه انديشه و گفتار دكتر هاشم آغاجرى كه از حرف هايش بوى خردگرائى و لائيسيته و جدائى دين از سياست مى آيد و تحقيرآميز از دين ياد كرده است، مُلهم از دكتر شريعتى است.
البته من مدت ها پيش نوشتم كه جمهورى اسلامى با به ايران بردن فرزندان نازنين دكتر شريعتى، در نظر دارد تا روحيه دينى و دين سياسى را در كشور بالا ببرد و دقيقاً در راستاى همين مسئله است كه اين عزيزان كه به اصطلاح سال ها در خط سرنگونى نظام اسلامى بودند زيرا كه شريعتى را كنار گذاشته بود، حالا در اينجا و آنجاى كشور سرگرم سخنرانى و توجيه و تشريح دين سياسى هستند و شخص آقاى خامنه اى و مركز مطالعات رهبرى، برنامه هاى درازمدت و گسترده اى را براى اين بچه هاى نازنين طرح ريزى نموده اند تا آن شور و شوقى كه دكتر شريعتى در ميان جوانان بدبخت دو نسل پيش آفريد و آنها را مذهبى كرد، اينك فرزندان نازنينش اين مهم را به انجام برسانند زيرا اسلام سياسى حاكم بر ايران به خون فكرى تازه اى نيازمند است، چه كسانى بهتر از فرزندان مردى كه كلامى ساحرانه داشت و ذوقى سرشار براى افسانه پردازى و خورشيد نماياندن يك گردو!؟
در روزهاى آينده شاهد تلاش هاى گسترده ترى از سوى فرزندان شريعتى در ايران خواهيم بود. البته ايرانى ديگر در چاله هاى گذشته نخواهد افتاد. اما با همه اين ها بايد بهوش بود و از ديگران خواست تا مانند نبوى ها و راشدان ها به نقد افكار و انديشه ها و شخصيت كسى بپردازند كه اصلى ترين عامل قدرت گيرى اين اسلام سياسى بود.

پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم ترتيب شما را مى داديم

بيست سال پيش وقتى در كليساى محله چينى هاى پاريس طى يك سخنرانى با عنوان «فراتر از شريعتى» براى نخستين بار او را به نقد كشيدم، پسر دكتر شريعتى به من گفت: اگر پاسبان مى داشتيم جلو شما را مى گرفتيم يا ترتيب شما را مى داديم.

پرسيدم: چرا؟

گفت: نقد شما و طرح فراتر از شريعتى يعنى بستن دكان و تشكيلات ما.

و اين بچه هاى نازنين كه مثل پدرشان هيچ اعتقاد و باورى به دين و سنن آن ندارند، اما براى روشن نگاه داشتن چراغ دكان پر درآمد بنياد شريعتى از هر مسلمانى مسلمان تر خواهند شد….

…. با همه اين ها بسيار خوشحال و خرسندم كه راه بيست سال پيش ما امروزه توسط مردانى بزرگ و شجاع چون هاشم آغاجرى دنبال مى شود…. زيرا به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط كسانى كه روزى خود را يار و همراه او مى دانسته اند، كارسازتر است تا كارى كه ديگران انجام بدهند.

على شريعتى با بورس شاهنشاهى!
دانشجوى «حاجيولژى» در پاريس!

 

اكثر سازمان هاى اطلاعاتى جهان به ويژه سازمان سياسى آمريكا، هرگز نتوانستند آنگونه كه بايد خاورميانه و به ويژه ايران و روحانيون و انقلاب اسلامى را بشناسند.

از همان روزهاى نخست انقلاب، جنبش هاى مختلفى براى صدور انقلاب اسلامى در ايران تشكيل شد، از جمله سازمان انقلابى توده هاى جمهورى اسلامى ايران (ساتجا) به رهبرى محمد منتظرى كه در هنگامه دولت مهندس بازرگان شاهد بخشى از عمليات اين سازمان در جهت صدور انقلاب و دلارهاى نفتى ايران به ليبى و لبنان بوديم…

.
گروه ديگر سازمان جنبش هاى آزاديبخش جهان اسلام بود كه توسط مهدى هاشمى رهبرى مى شود.

هر چند هر دو رئيس اين سازمان ها كشته شدند اما بدون شك پيكره محكم اين تشكيلات كه در نقاط مختلف كشور دفاترى با بودجه هاى هنگفتى داشتند برجاى ماند….

كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت

يكى از اصلى ترين سلاح هاى اين سازمان ها در جهت صدور انقلاب اسلامى، افكار دكتر شريعتى بود و به ويژه دو كتاب او كه به دهها زبان جهان ترجمه و به طور رايگان در دسترس همه قرار گرفته و مى گيرد. كتاب شهادت و كتاب پس از شهادت.

اين دو كتاب در اصل دو سخنرانى از دكتر شريعتى بود كه در همان سال ها بر روى كاغذ پياده شده و نقش بسيار مهمى در ترويج و تشويق مرگ مقدس و شهادت طلبى شيعى اسلامى داشته است. همان تأثير و شيوه اى را كه از اين دو نوشته در سقوط محمدرضاشاه بهره بردند، به ساير كشورها نيز منتقل نمودند.
تمامى كسانى كه امروز در گوشه و كنار جهان با نام اسلام عمليات انتحارى انجام مى دهند، بدون شك اين دو كتاب سحرآميز را خوانده اند.

اما واقعاً دكتر على شريعتى كه معلم انقلاب اسلامى ايران لقب گرفت و امروز نيز همچنان رژيم اسلامى در تلاش است تا به گونه اى ديگر او را زنده نموده و نوعى ديگر از اسلام را در ايران تبليغ كند و همو بزرگترين سرمايه حاكمان ايران براى صدور انقلاب اسلامى بوده و هست، كيست؟

على شريعتى در سال ۱۳۱۲ در روستاى مزينان واقع در حومه سبزوار به دنيا آمده و در نوجوانى با نهضت خداپرستان سوسياليست به رهبرى محمد نخشب آشنا شده و پس از آن در كانون نشر حقايق دينى پدرش فعال شده و كتاب مكتب واسطه را نوشت كه براى نخستين بار اسلامى سياسى به جاى يك باورميانه (كمونيسم و سرمايه دارى) در ميان باورمندان دينى مطرح شد.

على شريعتى عاشق خانم بى بى فاطمه شد

در سال ۱۳۳۴ در دانشكده تازه تأسيس ادبيات مشهد دانشجو شد و در همان كلاس درس بود كه عاشق خانم بى بى فاطمه شريعت رضوى شد و دو سال و نيم دويد و دويد تا توانست رضايت همكلاسى اش را براى ازدواج به دست بياورد.

آقاى على اكبر شريعت رضوى از تجار مشهور و معتبر مشهد و همسرش خانم آغا حسين اف ۷فرزند داشتند كه هر يك از آنها يك اسم اسلامى داشته و يك اسم ايرانى. اين دو نازنين آنقدر مهربان و دوست داشتنى و با وفا بودند كه هرگز من به خودم اين اجازه را ندادم تا از آنها بپرسم كداميك هوادار نام هاى ايرانى، و كدامين هوادار نام هاى عربى براى فرزندانشان بوده اند. مثلاً همسر دكتر شريعتى در شناسنامه بى بى فاطمه بوده است كه همه ما ايشان را بنام پوران خانم مى شناسيم و على اصغر فرزند بزرگ خانواده شريعت رضوى كه با درجه ستوانى يكمى در جنگ ايران و روس (سال ۱۳۲۰) جانباخته است، نام ايرانى اش طوفان بوده است و از همه زيباتر آذرشريعت رضوى است. جوانى كه به همراه دو تن از دوستانش در سال ۱۳۳۲ در هنگامه سفر نيكسون به ايران در تظاهرات كشته شد و روز ۱۶ آذر به ياد آن سه نفر روز دانشجو نام گرفت و خيابان ۱۶آذر در تهران نيز به ياد مهدى شريعت رضوى است كه همين مهدى نيز در خانه به نام ايرانى آذر خوانده مى شده است. خانواده شريعت رضوى (همسر دكتر شريعتى) بسيار مترقى و مدرن و به دور از خرافات و تفكرات مذهبى بودند، پدر اين خانواده آقاى على اكبر انسانى شوخ طبع و بسيار فهميده بود به گونه اى كه حتى وقتى بالاى ۶۰سال عمر داشت مثل يك جوان بيست ساله اهل بگو و بخند و شوخى و شاد بودى بود. همسر ايشان خانم آغا نيز چيزى از شوهرش كم نمى آورد در مهربانى و بزرگ منشى. هنوز كه هنوز است من پتوى پلنگى كه تقريباً ۱۸ سال پيش به عنوان سوغات برايم به پاريس آورد را به يادگار نگه داشته ام. به ايشان گفتم چرا چنين هديه سنگين و بزرگى و ايشان با خنده به من پاسخ داد كه هم رنگ پلنگى او را مى دانم كه دوست دارى و هم مى دانم كه چنين پتوهائى در پاريس پيدا نمى شود….

بارى على شريعتى وقتى عاشق پوران شريعت رضوى مى شود، پوران يك ستاره است و خانواده او نيز به خاطر آذر در ميان تمامى ايرانيان و روشنفكران مشهور و شناخته شده.

پوران در سال ۱۳۳۴ در كنكور شركت نموده و در رشته ادبيات و زبان فرانسه قبول مى شود و يكسالى را در تهران درس مى خواند اما به علت دورى از خانواده به مشهد بازگشته و در دانشكده ادبيات ثبت نام مى كند و اين شانس على شريعتى است كه روزى به بهانه در اختيار گذاشتن چند كتاب تاريخى با پوران جوان كه فقط چند ماهى از او جوانتر است، آغاز سخن مى كند و خيلى زود خاطرخواه شده و عشق مى نماياند.

پس از دو سال و نيم شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد  

خانم پوران كه دخترى مدرن و بدون چادر و روسرى بوده است امكان اين وصلت را ميسر نمى داند. زيرا كه دوستان و فاميل به او توصيه مى كنند كه تو نمى توانى عروس خانه استاد محمدتقى شريعتى بشوى بدون اين كه حجاب اسلامى را بپذيرى…. خلاصه دو سال و نيم مى گذرد تا شخص استاد محمدتقى شريعتى (پدر على شريعتى) از جريان باخبر مى شود و خودش به خانه آقاى على اكبر و خانم آغاى شريعت رضوى رفته و مى گويد: غلط كرده است هر كس گفته است كه شرط ما براى عروس محجبه شدن پوران است.
خلاصه على شريعتى به آرزو و عشق خود مى رسد و با خواهر آذر شريعت رضوى، قهرمان دانشجويان آن زمان ايران ازدواج مى كند.

پس از چندى على شريعتى از يك بورس دولت شاهنشاهى براى تحصيل در خارج از كشور برخوردار مى شود.

على شريعتى پاريس را انتخاب كرده و همسرش را در حالى كه فرزندى در شكم دارد، در ايران گذاشته و براى تحصيل به پاريس مى رود.

شريعتى در پاريس است كه خانم پوران، زايش فرزندشان در آينده اى نزديك را به او خبر داده و از على شريعتى مى خواهد تا نامى براى فرزندشان در صورتى كه پسر باشد انتخاب كند.

اسم هائى كه على شريعتى بر كاغذ مى نويسد ولى هرگز به تهران پست نمى شود؛ ستار، محمد، شهاب و قربانعلى است.

اما اين بچه شانس مى آورد و نامه پدرش هرگز پست نمى شود. اما دائى او دكتر رضا شريعت رضوى كه پزشكى خير و انساندوست و مهربان است نام احسان را براى نوزاد انتخاب مى كند.
-پس از چندى پوران خانم هم به شوهرش در پاريس مى پيوندد و او نيز براى دوره دكترا ثبت نام مى كند…

-على شريعتى پيش از اين كه به درس و بحث بپردازد با گروه هاى سياسى ضد رژيم پادشاهى همكارى مى كند…. و با همه آنچه مى نويسد و مى گويد، در هنگامه وفات مادرش به ايران مى آيد و به هيچوجه نيروهاى امنيتى ايران مزاحم رفت و آمدش نمى شوند و او پس از مراسم چهلم مادرش با پروازى كه بليت هايش توسط خانم آغاى شريعت رضوى خريدارى شده است به پاريس برمى گردد….

رساله على شريعتى با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود

جالبى قضيه اين «معلم انقلاب اسلامى جهانى» در اين است كه رشته تحصيلى وى تاكنون به درستى بيان نشده است، زيرا خود دكتر على شريعتى نيز در شرح حال خود كه در كتاب گفتگوهاى تنهائى با قلم خودش نوشته است، واقعيت را ننوشته است؟

در صفحه ۲ مجموعه آثار شماره ۳۳ دكتر شريعتى درباره خودش مى نويسد:

«در خرداد ۱۳۳۸ از طريق اعزام فارغ التحصيلان رتبه اول دانشكده ها به پاريس رفت و در آنجا تا سال ۱۳۴۳ به اخذ درجه دكترا در تاريخ تمدن و دكترا در جامعه شناسى و طى دوره «مدرسه تتبعات عاليه» وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسى مسلمان به رياست پروفسور برگ نائل آمد و مدتى در مركز ملى اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق كار مى كرد و به گفته خود بيش از اين همه، آنچه فرا گرفتم و به ويژه آنچه شدم در خدمت پروفسور لوئى ماسينون بود كه شرق و غرب را در خود جمع داشت. نسخه منحصر به فرد كتاب فضائل بلخ را در آنجا تصحيح كرد…»

در اين چند خط، دكتر شريعتى خود را برخوردار از سه رشته تحصيلى و سه دكترا مى داند.

در صورتى كه اولاً ايشان در هيچ يك از سه رشته بيان شده تحصيل نكرده و دوم اين كه ترجمه كتاب فضائل بلخ تنها رساله ايشان بوده است.

حاجيولوژى رشته تحصيلى شريعتى

-رشته تحصيلى دكتر شريعتى چنانچه در كتابخانه دانشگاه سوربن پاريس موجود است، حاجى و لژى يعنى حاجى، شيخ، ملاشناسى و يا به نوعى مقدس شناسى بوده است.

يعنى رشته اى كه درباره بيوگرافى شخصيت هاى مذهبى كار مى كرده است. دكتر جلال متينى دوست مهربان و فرهيخته كه در آن هنگام رئيس دانشگاه مشهد (فردوسى) بوده است مشخصاً در اين باره مى گويد:

«كتاب فضائل بلخ چند سال پيش از انقلاب اسلامى به تصحيح عبدالحى حبيبى دانشمند افغانى در ايران چاپ شد… اين كتاب يك متن سنگين فلسفى يا ادبى نيست كه ترجمه آن كار هر كسى نباشد بلكه متن بسيار ساده اى است در شرح احوال بزرگان شهر بلخ كه مؤلف درباره هر يك از آنان حداكثر چند صفحه اى نوشته است از فقيه و محدث و… ژيلبرلا زار استاد راهنماى شريعتى در تأليف و تدوين اين رساله دكترى بوده است.
…. ما در مشهد، در دوره ليسانس رشته هاى مختلف سال ها بود كه ترجمه را از عربى يا فرانسه و انگليسى به زبان فارسى به عنوان رساله دوره ليسانس نمى پذيرفتيم چون متوجه شده بوديم كه بعضى از دانشجويان رند، ۵۰تومانى به طلاب مدارس قديمى مشهد مى دادند و حضرات برايشان ترجمه مى كردند.
دكتر جلال متينى ادامه مى دهد كه:

رساله دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى ترجمه خلاصه يك فصل از نسخه خطى كتاب فارسى فضائل بلخ به زبان فرانسه بود.

… با توجه به مدارك تحصيلى او، موجب تعجب ما شد، نامه اى محرمانه از دانشگاه ادبيات مشهد به دانشگاه پاريس نوشته شد، درباره سوابق تحصيلى شريعتى… جوابى كه از دانشگاه پاريس آمد… به خط اعضاى ژورى دفاع رساله دكتراى شريعتى، خلاصه آن اين بود كه اين رساله قابل قبول نيست (در حالى كه دانشگاه پاريس تا آن زمان رسالات بى سر و ته بسيارى را براى درجه دكتراى دانشگاهى پذيرفته بود) ولى چون نويسنده رساله با بورس دولت ايران مشغول تحصيل بود و امكان تمديد بورس نيز برايش وجود نداشت، رساله را پذيرفتيم آن هم با پائين ترين درجه يعنى Passable قابل قبول… دكتراى دانشگاهى دكتر شريعتى در تاريخ History هم نبود، بلكه دانشگاه پاريس او را دكتر در رشته Hagiology (حاجى شناسى) شناخته بود كه چيزى مى شود معادل شرح حال قديسين (بيوگرافى) .

ولى اداره ارزشيابى مدارك تحصيل خارجى وزارت آموزش و پرورش بر طبق چه ضابطه اى اين كلمه را به مطلق تاريخ ترجمه و دكتر شريعتى را داراى درجه دكتراى دانشگاهى در رشته تاريخ معرفى كرده بود، خدا داناست.»
-پاسخ پايانى دكتر جلال متين را با استناد به نامه اى از دكتر شريعتى مى توان داد. از قرار معلوم آن ضابطه اى كه دكتر جلال متينى از آن بى خبر است، پارتى بازى است. يعنى براساس نامه اى كه از نظرتان خواهد گذشت متوجه مى شويم كه دكتر شريعتى ماه ها در تهران در حال رفت و آمد بوده است تا اين تاريخ را به جاى حاجى لژى در ترجمه مدارك تحصيلى خود جا بدهد.

«خدمت….
سلام عرض مى كنم. امروز نامه شما را پس از رسيدن دكتراى پوران زيارت كرديم و خوشحاليم دوچندان شد.

بحمدالله يكى از بزرگترين غم هاى ما به لطف خدا و نيت شما و كوشش كاظم آقا و توصيه دكتر فلاطورى و…

برطرف شد كه يك دنيا خدا را سپاس مى گذاريم. كرامتى هم شد و آن اين كه پس از نامه آقا عليمحمدآقا كه نوشته بودند بازپس از تصويب، اصل تصويب نامه گم شده و از پرونده مفقود شده. پورن يك گوسفندى نذر كرده و كشت و در همان ضمن كه گوشتش را داشتيم براى خانواده هاى فقير قسمت مى كرديم، دكترا رسيد و پس از نااميدى ناگهان غرق اميد شديم كه باز هم از خدا ممنونيم!»

-البته در پى پژوهش هائى كه بعداً به آن خواهيم پرداخت، دكتراى خانم پوران شريعت رضوى به علت خواهر آذر شريعت رضوى بودن، گير كرده بود. اما دكتراى على شريعتى، چنانچه دكتر جلال متين شرح داد به خاطر عدم پذيرش آن براساس مقررات دانشگاهى در مشهد بود.

شايان يادآورى است، در صورتى كه دكتر على شريعتى رساله اش با پائين ترين درجه Passable (قابل قبول) پذيرفته شده بود، رساله همسر او سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى با بالاترين درجه Tres Honorable (افتخارآميز) توسط دانشگاه سوربن و در رشته تاريخ و ادبيات پذيرفته شده بود. پيش از اين كه دكتر شريعتى موفق شود تا با مداخله افراد بسيارى، مدرك پاريس خود را در ايران به تصويب برساند، در مدارس مشهد و حومه به عنوان معلم انشاء و ديكته فارسى فعاليت مى كرده است…

من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم !!

شخصيت پرستى و بت سازى افراد و شخصيت ها تا بيست و پنج سال پيش يك پديده متداول در جهان سوم و به ويژه ايران ما بود. اما طى اين سال هاى اخير نه تنها كمتر كسى توانست بت بشود، كه مرتب هر شخص و آدمى كه احتمال بت شدن را داشت به گونه اى «ترور شخصيت» شد.
دكتر على شريعتى يكى از آخرين شخصيت هاى نيم قرن اخير ماست كه آنچنان به ناگهان در ميان جوانان آن دوران رشد كرد كه براى همه غير منتظره بود. على شريعتى كه در جوانى تنها عشق و علاقه اش به شعر و شاعرى بود، آنچنان شيفته اين كار بود كه مرتب براى شخصيت هاى آن دوران شعر مى سرود. شريعتى براى محمد نخشب، دكتر محمد مصدق و حتى مهندس معين فر كه هم اكنون در قيد حيات است، شعرهاى ستايش آميز بسيارى سروده است…

البته هنگامى كه خانواده دكتر شريعتى تصميم به جمع آورى مجموعه آثار او گرفتند، انتشار هر نوع شعرى را از وى ممنوع نموده و بر اين باور بودند كه اشعار على شريعتى در مدح افراد معاصر، از قداست و شخصيت انقلابى او كه در چند سال آخر حياتش برايش آفريده شده بود خواهد كاست.

به همين دليل در سى و اندى جلد كتاب كه با عنوان مجموعه آثار شريعتى منتشر شد، هرگز كتابى و شماره اى به اشعار او اختصاص نيافت.

تعداد كتاب هائى كه خود على شريعتى نوشته بود و يا ترجمه كرده بود به ده تا هم نمى رسد و اين ۳۶جلد كتابى كه با عنوان مجموعه آثار توسط مجيد شريف «يكى از قربانى هاى قتل هاى سياسى) ، محمدرضا شريفى نيا (هنرپيشه كنونى سينماى ايران) و امير رضائى منتشر شده است اكثراً برگرفته از ۲۰۰ ساعت نطق ها و سخنرانى هاى دكتر شريعتى در محافل عمومى و نشست هاى خصوصى است و اندكى نيز دستنوشته هاى وى كه به طور پراكنده اينجا و آنجا به دست آمده بود…

اگر ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم

روزى به عليرضا ميبدى مى گفتم اگر هنگامى ماها بخواهيم مجموعه آثار خود را به طور كتاب پياده كنيم، با احتساب هزاران ساعت برنامه راديوئى، عليرضا ميبدى و سياوش اوستا برخوردار از چندين هزار جلد كتاب خواهند شد، آن هم با موضوعات متفاوت و با گفتگوهاى مختلفى با افراد و شخصيت هاى ايرانى و يا جهانى….
بارى، پس از اين كه على شريعتى موفق مى شود تا مدرك حاجيولوژى را به زور پارتى بازى در تهران به تصويب برساند و آن را همرديف «تاريخ» بنمايد به عنوان استاديار در دانشگاه مشهد شروع به كار مى كند.

اما براساس اسناد دانشگاه مشهد، دكتر شريعتى به طور بسيار نامنظم در دانشگاه حاضر مى شده است بگونه اى كه دكتر جلال متينى سال ۱۳۴۹ طى اخطاريه به دكتر شريعتى مى نويسد:

شما در اين مدت به جاى ۵۹ ساعت فقط حداكثر ۲۱ساعت در دانشكده حضور به هم رسانيده ايد… در صورت ادامه اين روش دانشكده ناچار است در مورد غيبت هاى شما، پس از اين بر طبق مفاد پيوست شماره ۱۸ آئين نامه استخدامى هيأت علمى دانشگاه مشهد اقدام كند.

«رئيس دانشكده ادبيات و علوم انسانى جلال متينى»

على شريعتى كه به علت تحصيل در دانشسرا، نتوانسته بود به راحتى به دانشگاه برود، شبانه درس خوانده و ديپلم گرفته بود و دانشجوى دانشكده ادبيات مشهد شده و پس از بورس تحصيلى شاهنشاهى به مشهد آمده بود… هيچ ترس و دلهره و انتقادى به اين كه با دولت شاهنشاهى در هر زمينه اى همكارى بكند نداشت. وى هفته اى يكساعت در راديو مشهد كار مى كرد.

-براى وزارت اطلاعات و جهانگردى دولت شاهنشاهى كار مى كرد و كتاب راهنماى سياحتى استان خراسان را نوشت كه همين كتاب نيز از سوى خانواده اش تحريم گشته و وارد ليست مجموعه آثار او نشده است.

-بالاخره وى به عنوان كارشناس كتب درسى براى وزارت آموزش و پرورش و زير نظر دكتر بهشتى، دكتر باهنر و برقعى كار مى كرده است…
با شروع همكارى هاى استاد محمدتقى شريعتى (پدر دكتر شريعتى) با حسينيه ارشاد تهران، على شريعتى نيز پايش به تهران باز مى شود و با حفظ كارمند بودن در دانشگاه مشهد، به طور موقت خودش را به تهران منتقل مى كند تا در بخش تحقيقات وزارت علوم كار كند.
على شريعتى به گفته پدرش قلم و زبانى ساحرانه داشت، بسيار قادر و توانا بود كه از هيچ، كوهى برفى بسازد و همه را شيفته خود كند اما، تناقض و غير علمى بودن در نوشته ها و گفته هايش بسيار ملموس بود. حتى همين ديروز دختر وى طى نطقى در تهران اعتراف كرد كه:

-حرف هاى دكتر شريعتى جمع نقيضين است.

-همزيستى وجوه متضاد در تفكرات شريعتى

-تنوع و تكثر سرگيجه آور….

-از درون افكار او صدجور آدم منتسب به وى بيرون مى آيد.

-شريعتى چند جور آدم در آن واحد است.

جالب اين است كه آقاى قوچانى نيز در نوشته اى تقريباً همين حرف ها را درباره شريعتى مى زند:

-ما هر چه بخواهيم از فكر شريعتى مى توانيم دربياوريم: مدافع انقلاب اسلامى، پيروى از اصلاحات، حكومت دينى، ترور و مبارزه خشونت آميز، سكولاريسم و عرفان
-همه گروه ها مى توانند هوادار او باشند چون، نهضت آزادى، مجاهدين انقلاب (حتى به نظر من مجاهدين خلق) انصار حزب الله و ملى مذهبى ها همه خود را هوادار على شريعتى مى دانند…

و همين آقاى قوچانى ادامه مى دهد كه:

-باب نقد شريعتى از سال ها پيش در ايران باز شده است.

-تجليل از شريعتى نه، بلكه تحليل آثار او، چنانچه دكتر سروش گفته است.

-شريعتى گراها روحانيت را به قدرت رساندند و باز هواداران او همان ها را ترور كردند.

-شريعتى گراها گاهى اسلام گرا و گاهى ملى گرا و گاهى دموكراسى ستيز و گاهى جمهوريخواه هستند.

-روشنفكران جديد جدى ترين منتقدان شريعتى بوده و هستند.

واقعاً اين همه برداشت متضاد در تفكر شريعتى يعنى چه؟

پاسخ آن را كسانى دارند كه از نزديك با او آشنا بوده اند، شريعتى هرگز يك انديشه پايه اى و استوارى نداشت، خود او نمى دانست كه چه مى خواهد. فقط خوب حرف مى زد و مى توانست ساعت ها حول يك موضوع صحبت كند بدون آن كه به خود آن موضوع بپردازد.

مثلاً كتاب فاطمه فاطمه است، يك سخنرانى دو ساعته از اوست كه درباره به اصطلاح فاطمه زهرا ايراد شده است.
حالا شما برويد از اول تا آخرين كتاب را بخوانيد. ببينيد ذره اى اطلاعات و آگاهى درباره فاطمه زهرا به شما نمى دهد. ايشان كى و كجا متولد شدند؟ در چند سالگى ازدواج كردند و در چند سالگى فوت كردند؟ چه كارهائى انجام دادند و غيره و از همه مهمتر كلمه و نام «فاطمه» يعنى چه!؟ هيچ هيچ هيچ، يعنى شما اگر صدبار هم آن كتاب را بخوانيد و ده بار هم نوار آن را گوش كنيد هيچ چيزى درباره زندگى و خصوصيات فاطمه زهرا از آن شما نمى شود.
على شريعتى در مشهد، سلسله درس هايش را بنام اسلام شناسى منتشر كرد و به مجرد اين كه به تهران آمد و ديد جو تهران و تجار و روحانيون خيلى شيعى است، يك اسلام شناسى ديگر تدريس كرد كه بيشتر در خط تشييع بود، زيرا اسلام شناسى مشهد با نگاهى غير شيعى نوشته شده بود و اينكه مثلاً امام على پشت سر ابوبكر نماز خوانده و غيره….

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى

يعنى ماشاءالله دكتر شريعتى بسيار ورزيده بود تا نسبت به شرايط زمانى و مكانى آنگونه حرف بزند كه شنوندگان مريد او بشوند.

حتى آقاى پرويز ثابتى مقام بلند پايه امنيتى را مجذوب خود كرده بود و يا او مجذوب ثابتى شده بود.
مثلاً وقتى رژيم پادشاهى در صدد سركوب نيروهاى ماركسيستى و مجاهدين بود، به آنها گفت فلان سخنرانى من درباره نقد ماركسيسم است برويد و آن را چاپ كنيد و بدينسان بود كه درس هائى درباره ماركسيسم، نوشته دكتر شريعتى در كيهان چاپ شد. (خود دكتر شريعتى اين نوشته را در اختيار ساواك گذاشت و در جلسات خصوصى مى گفت بدون اجازه من چاپ مى كنند، لااقل مى توانست يك تكذيبه به جائى بفرستد.)
در صورتى كه در پى جانبازى فرزندان طاهر احمدزاده، شريعتى سخنرانى مشهور پس از شهادت را كرد و يا پس از جانبازى حسن آلادپوش و محبوبه متحدين از اعضاى مجاهدين خلق، در خانه اش نوارى با عنوان حسن و محبوبه را پر كرده و براى خانواده آنها فرستاد.

قصه پردازى هاى دكتر شريعتى و اسلامى نمودن هر پديده و انديشه اى كه در شرق و غرب رايج بود، براى او كارى بسيار ساده بود.

به ياد دارم خاطرات بسيارى را در رابطه با اجداد خودش براى ما تعريف كرده بود و چند ماهى كه من در خانه استاد محمدتقى شريعتى پنهان بودم، بهترين فرصت بود تا اطلاعات خود را تكميل كنم و من مرتب از استاد در رابطه با بسيارى از مسائل، از جمله قصه هاى دكتر شريعتى پرسش مى نمودم و استاد با شگفتى از من مى پرسيد اين قصه ها را شما از كجا آورده ايد؟ (در آن موقع اين سى و اندى جلد مجموعه آثار شريعتى منتشر نشده بود و ما براساس ۲۰۰ ساعت نوارهاى دكتر شريعتى اطلاعاتمان تنظيم شده بود و كسى كه آن نوارها را گوش نكرده بود نمى دانست ما چه مى گوئيم.) من به استاد شريعتى پاسخ مى دادم كه اين ها را دكتر در فلان سخنرانى اش نقل كرده است.

استاد شريعتى: دكتر كلامى سحرانگيز و قدرت خيالپردازى داشت

استاد شريعتى لبخند زيبائى مى زد و مى گفت:

دكتر نابغه بود، او كلامى سحرانگيز داشت و قدرت خيالپردازى فوق العاده اى داشت.

آنجا بود كه من پى بردم بسيارى از سخنان دكتر شريعتى پايه و اساس علمى نداشته و نخواهد داشت.

از همه جالب تر، سه شعار او بود، آزادى، برادرى و برابرى.

روزى دكتر شريعتى به ما گفت كه: ديشب خواب بودم، در خواب چيزى ديدم كه فوراً از جاى برخاستم، كاغذ و قلم برداشتم و نوشتم:

آزادى، برابرى و برادرى.

ما كه جوانانى ۱۷ و يا ۱۸ و يا ۲۰ ساله بوديم اين سخن برايمان بسيار عجيب، عالى و روحانى بود و او به گونه اى اين مسئله را به ما گفت كه ما گمان كرديم به او اين سه كلمه وحى شده است….

پس از سال ها كه وارد پاريس شدم، ديديم اين شعار روى تمامى سكه هاى فرانسوى، بر سر در تمامى مدارس و دبيرستان ها و دانشگاه ها نقش بسته است. زيرا كه آزادى، برابرى و برادرى شعارهاى انقلاب كبير فرانسه است. حالا به جاى اين كه دكتر شريعتى به ماها بگويد كه او در پاريس اين سه شعار را روزى هزار بار ديده است و حال به ايران منتقل مى نمايد، بدتر از يك آخوند، ما را گول مى زند.

اين مطلب را چند سال پيش من مطرح كردم و موجب يك بحث جدى با بچه ها شد، حالا آنها آمده اند و يك واژه عرفان را به اين سه شعار اضافه كرده اند، كه البته خود شريعتى آن روزها «نان» را به اين سه شعار اضافه كرده بود.
ديگر مسئله اى را كه دكتر شريعتى براى ماها بسيار بزرگ كرده بود جريان نويسندگان و استادان دوران تحصيل او در فرانسه بودند. به گونه اى كه امه سزر و فانون و لوئى ماسينيون و گورويچ و ژاك برك را به عنوان پيامبران قرن بيستم معرفى كرده بود… در صورتى كه نه تنها براى غرب و اروپا بلكه براى همين پاريس و فرانسه نيز اين شخصيت ها وزنه بزرگى در ميدان علم و دانش و خردگرائى نبوده اند… پدرخردگرائى فرانسه در قرن اخير هانرى كاياوه است و اندره مالرو شخصيت ديگر فرهنگى فرانسه….

امه سزر و شريعتى

از همه مهمتر، امه سزر شاعر سياه پوست متولد مارتينيك بود كه شريعتى يك جورى از رفاقتش با او حرف مى زد كه ماها فكر مى كرديم روزى چند بار با امه سزر چائى و ناهار مى خورده است… روزى در پاريس شنيدم كه امه سزر سخنرانى دارد با خوشحالى به آنجا رفتم… گمان مى كردم كه (براساس تبليغات دكتر شريعتى) وى به تازگى از زندان آزاد شده است. زيرا كه شريعتى مى گفت امه سزر يكى از مبارزان و رهبران سپاهپوستان ضد استعمار فرانسه است و غيره…

پس از چند دقيقه حضور در سالن سخنرانى امه سزر در پاريس متوجه شدم كه او نه تنها از زندان به پاريس نيامده است كه از مارتينيك (جزيره اى كه تحت استعمار فرانسه است) به فرانسه آمده و نه تنها او زندانى سياسى نبوده و نيست كه شهردار مارتينيك است كه خودش و شهرداريش زير فرمان و دستور وزارت كشور فرانسه و رئيس جمهور اين كشور است. من با خودم فكر كردم كه خوب در سال هاى ۱۹۶۰ كه دكتر شريعتى در فرانسه بوده است امه سزر آن موقع انقلابى و زندانى سياسى بوده است و خلاصه بعدها به آرمان هاى خودش خيانت كرده و حالا نماينده رسمى استعمار در سرزمين مادرزادى خودش شده است.
اما خيلى زود متوجه شدم كه نخير. آقاى امه سزر شاعر بزرگ سياهپوست از سال ۱۹۳۹ به مارتينيك بازگشته و از سال ۱۹۴۵ (يعنى ۱۵سال قبل از اين كه شريعتى به فرانسه بيايد) آقاى امه سزر عضو شهردارى مارتينيك بوده است و سال ۱۹۵۶ نيز از حزب كمونيست استعفاء داده است و تا به امروز در پست خود باقى است. (وى ۹۲سال دارد) از همه مهمتر وقتى به امه سزر نزديك شدم و گفتم من از دوستان دكتر شريعتى هستم، پرسيد دكتر شريعتى كيست؟ در چه رشته اى پزشك است!؟
خب، حالا واقعاً انسان ايرانى بايد گوشه اى بنشيند و زار زار گريه كند كه چطور و به چه حساب و كتاب هائى در مقاطعى، به ناگاه از كاه هائى كوه ها ساخته مى شود و افرادى آنچنان بت مى شوند كه تا به آنها بگوئى بالاى چشمت ابرو، چهار نفر ديگر ابروى ترا برمى دارند.

قصه ما با شريعتى همين بود، من جوان ۱۶ يا ۱۷ساله به همراه ديگر دوستان به مساجدى مى رفتيم كه ملاها به دكتر شريعتى انتقاد مى كردند و ما با طرح پرسش هاى بسيار سخت مجلس ملاها را در دفاع از دكتر شريعتى كه مجذوب او شده بوديم، به هم مى زديم. چرا؟ چون آگاهى نداشتيم.
نه تاريخ را مى شناختيم و نه فرانسه و پاريس را و نه اسلام را و از همه مهمتر شخصيت كسى را كه مرشد ما بود و در سخن گفتن ماهر و ساحر بود. البته نمى دانم، در اين باره اطلاعاتى داشت يا نه اما من شاهد احضار روح توسط شريعتى بودم.

-حالا افسانه تشكيل حسينيه ارشاد را در جاى خود خواهم نوشت، اما اين كه ناگهان على شريعتى به عنوان معلم انقلاب اسلامى به تمامى خانه ها و كانون هاى ايرانى نفوذ كرد چگونه بود؟ چگونه بود كه نوارهاى او هزاران هزار كپى مى شد و كتاب هايش تجديد چاپ مى شد و به طور رايگان در سراسر كشور پخش مى شد. احياناً هم اگر رايگان نبود به قيمتى سمبليك به فروش مى رسيد تا مردم به راحتى آن را تهيه كنند.
به خاطر دارم در سال ۵۶ وقتى آقاى خامنه اى از من بهاى يكى از كتاب هاى دكتر شريعتى را پرسيد و من به او جواب دادم.

وى با تعجب بسيار به من گفت عجيبه، ما بعضى از كتاب هاى خودمون را چاپ مى كنيم، قيمتى كه به چاپخانه پرداخت مى كنيم به مراتب بالاتر از قيمت فروش كتاب هاى دكتر است!؟
آنجا و آن موقع نه من و نه آقاى خامنه اى متوجه نبوديم كه صندوق هائى پشت چاپ آن كتاب ها و تكثير نوارها بود كه امكان مى داد، تا به آسانى آثار سحرآميز و تحريك كننده على شريعتى، چون نيايش، پس از شهادت، پيروزى پس از شكست، تشييع علوى، تشييع صفوى، آرى اين چنين بود برادر و غيره در كشور پخش شود تا موتور انقلاب سرعت سرسام آور خود را بگيرد….
حالا هم مطمئن باشيد كه اگر فردا استعمار برنامه اى براى ايران داشته باشد، فوراً يك كسى بت مى شود و آثارش دست به دست مى گردد.

شاعرى و صداى داوودى سيدعلى خامنه اى!؟ 9

يكى از دلائل اصلى به نقد كشيدن دكتر شريعتى توسط بهترين ياران و نزديكترين افراد به او، شايد انتشار مجموعه آثار وى بود.

زيرا چنانچه عرض شد در بحبوحه انقلاب و گرماگرم شور مردمى سال هاى ،۵۰ فقط چهار پنج سخنرانى و يكى دو كتاب از دكتر شريعتى بود كه دست به دست مى گشت كه همه آنها نقش مؤثرى براى تحريك و شوراندن مردم داشت. اما چهار پنج سال بعد از انقلاب كه خُلق و خوى انقلابى در همه خاموش شده بود و تجربه جنگ با عراق در ميان بود، سيل اعدام ها و زندان ها و شكنجه ها خانه هاى ايرانيان را ويران كرده بود، دست نوشته ها و مطالبى از دكتر شريعتى در همان چهارچوب مجموعه آثار منتشر شد كه همه دوستان و هواداران وى را شوكه كرد.
از همه مهمتر مطالب بسيار بسيار محرمانه اى بود كه دكتر شريعتى در خلوت خودش براى خودش نوشته بود و هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى اين مطالب منتشر خواهد شد، آن هم توسط خانم فرهيخته و مهربانش.
بدون شك چنانچه از نوشته هاى خود دكتر شريعتى پيداست و نزديكان شاهد آن بوده اند، مشكل خانوادگى زن و شوهرى در ميان آنها نيز وجود داشته است و آن شوربختانه به گونه اى بوده است كه در همين دست نوشته هاى محرمانه دكتر شريعتى ملاحظه مى كنيم كه بدترين توهين ها را به خانمش نموده است.

شريعتى همسر ش را سگ مى خواند

خانم دكتر پوران شريعت رضوى در كتاب «طرحى از يك زندگى» چند نامه محرمانه دكتر شريعتى را منتشر نموده است در صفحه ۱۶۰ اين كتاب، دكتر شريعتى طى نامه اى همسر مهربان فرهيخته اش را سگ مى خواند:
پوران عزيزم قربانت گردم. حالت؟ چطورى؟ در چه حال و حالتى؟ فرشتگى يا سگى
در دنباله همين نامه دكتر شريعتى به بهانه بچه ها، با كار كردن زنان نيز اظهار مخالفت مى كند:
…. اعصابت خسته است و تحريك شده و به خصوص در شرايط فعلى حساس تر و كار بيشتر برايت صدمه دارد و بر روحيه و اعصابت فشار مى آورد… يكى از عيب هائى كه… در مورد كار خارج براى زنان الزاماً غيبت او است از خانه و محروميت كودكان از مادر…. عواقب فكرى و اخلاقى و به خصوص روانى ناهنجارى دارد…

دكتر شريعتى خودش را پيامبر مى دانست

دكتر شريعتى در مرحله اى كه خود را به درجه پيامبرى رسانده بود و در نوشته هاى خصوصى اش خودش را از هر پيامبرى بالاتر مى دانست در رابطه با نافرمانى همسرش مهربانش، او را به خديجه تشبيه مى كند كه آن خديجه رسالت محمد را پذيرفته بود اما اين خديجه (خانم پوران شريعت رضوى) نبوت اين پيامبر جديد (دكتر شريعتى) را نپذيرفته است. در كتاب گفتگوهاى تنهائى كه امروز توسط خود خانواده دكتر شريعتى در ايران جمع آورى شده است صفحه ۱۲۷ بخش اول آمده است:

اما من پيغمبرم، يك پيغمبر به يك زن جاهليت، هر چند خديجه بزرگ و خوب و فداكار و بى نظير باشيد كمتر نياز دارد او نمى داند كه كسى چون من (دكتر شريعتى) به سعادت خانوادگى، آرامش خانوادگى، خوشبختى و دوستى و عشق نيازمند نيست. روح او در آتش پيام هاى وحى است كه هر روز از غار تنهائيش مى گيرد… باران هاى الهام هاى غيبى كه در ميان اين امت يك صحابى كه شنواى آن آيات باشد نمى يابم… خدايا… خديجه مرا نيز همچون خديجه محمد عاشق مؤمن، بلكه مؤمن عاشق من ساز تا در من همچون يك معشوق ننگرد مرا يك همسر خوب و شايسته و همسرشت و هم سرنوشت و همزبان خويش نبيند، او را يك صحابى بيتابِ دگرگون شدن ساز… كه من موسايم كه برايش هارون فرستادى. عيسايم كه برايش سن پل فرستادى كه محمدم برايش خديجه ساختى…. اما نه، من على ام، على را تنها گذاشتى. او جز چاه هاى آب در نخلستان هاى خلوت و دور از شهر كسى را نداشت.

… و اين پيغمبر بى صحابى (دكتر شريعتى) ، قرآن پنهانش را كه همه آياتش و سوره هايش را در غار تنهائى اش الهام گرفته بود بر خديجه اش خواند (خانم دكتر پوران شريعت رضوى) نه خديجه اش آنها را يافت. سوره ها و آياتى از قرآن را كه ساده تر و سبك تر بود آيات متشابه و چند پهلو و شگفت نداشت به خديجه خواند… اما خديجه: پريشان، خشمگين، بيتاب، ناخشنود… و در آخر…. روزى آنچه را (پوران خانم= خديجه) در دل داشت از دور با فرياد ندا داد و به گوش همسرش (دكتر شريعتى) رساند كه اينها… اين آيات، اين سوره ها، اين قرآن وحى نيست… اينها مجعول است… اينها بر قلبت الهام نشده است… خودت هم به اينها ايمان ندارى اينها براى هدايت من و براى خاطر من نيست، خواسته اى قرآنى بنويسى، قرآن را نامه هاى عاشقانه يافت وحى را حرف هاى غزلى، اين هم آشنائى زنم. آن هم روشنفكران، آن هم آخوندها، احسان تو بزرگ شو شايد با تو حرف بزم.» (داخل پرانتها از من است).

-اينها عين نوشته هاى دكتر شريعتى بود كه بدون تعارف و رودربايستى خودش را پيامبر و كارهايش را قرآن دانسته و مدعى بود كه خانمش هم او را نپذيرفت. البته اين كتاب در سال ۵۹ تا اوائل ۶۰ جمع آورى شده بود و هر چند سال ۶۲ در هنگام انتشار آن در كشور، از ايران خارج شده بودم، اما خانواده شريعتى در آن گرماگرم روزهاى انقلاب، هرگز فكر نمى كردند كه اين مطالب بر عليه دكتر و تضعيف شخصيت او خواهد بود زيرا فرزندانش زير ۲۰سال عمر داشتند و خانم ايشان نيز بدون اين كه اين دست نوشته ها را بازخوانى كند در كارتن و پلاستيك هائى نهاده و در اختيار كارمندان دفتر مجموعه آثار شريعتى، آقايان شريف، شريفى نيا و رضائى گذاشتند تا هر چه زودتر منتشر شود.

در همين نوشته هاست كه دكتر شريعتى نوشيدن شراب را براى دانشمندان كه حد بشناسند آزاد مى داند.
دكتر شريعتى در آن هنگامه با برخوردار بودن از چند مريد سرسخت و متعصب گمان كرده بود كه رهبرى بزرگ شده است كه در تاريخ بى نظير و بى همتا است، لذا در همين دست نوشته هايش مى خوانيم:
– «اما اگر آنها نام خويش را به نان فروختند، من بر آب دادم و پيشتر از خضر و پيشتازتر از اسكندر رسيدم…. آنها وزارت يافتند من سلطنت يافتم. اگر آنها را به دروغ مى ستايند مرا به راستى مى پرستند…. اگر آنها وكيل شده اند من معبود شده ام، اگر آنها رئيس اند، من رهبرم، اگر آنها غلام خانه زاد و چاكر جان نثار راجه شده اند من امام پاك نژاد و راهب پاكزاد و مهرآوه شده ام…. من بودا شدم… آفريننده شدم و نبوت يافتم و رسالت يافتم و جاويد شدم (صفحه ۱۲ و ۱۳ گفتگوهاى تنهائى دكتر شريعتى) .

كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد

بسيارى از مريدان متعصب و كور و ناآگاه دكتر شريعتى كه به جز كتاب هاى او، كتاب ديگرى را كمتر خوانده و يا اصلاً نخوانده اند (مثل خود من و هزاران هزار ديگر در ۳۰ سال پيش) خواهند گفت كه اين حرف هاى عرفانى و ملكوتى شريعتى بوده است. در صورتى كه خود او تأكيد دارد كه قرآن او محكم و متشابه ندارد و حقيقت است كه بيان مى كند آن هم به طور ساده و روان.

خود من وقتى بيست و اندى سال پيش روى تاريخ اسلام تحقيق مى كردم و كتاب از ميترا تا محمد را به عنوان تز دكترا نوشتم و به نوشته هاى دكتر شريعتى استناد كرده بودم، استادم چندين تذكر به من داد، از جمله اين كه در رابطه با دارائى هاى پيامبر اسلام در هنگام مرگ، من با استناد به نوشته هاى دكتر شريعتى نوشته بودم كه:

«محمد هنگام مرگ هفت دينار و يك شتر و چند شمشير داشت كه شتر اهدائى پادشاه حبشه بود»
استاد به من گفت چنين حرفى درست نيست، پيامبر اسلام هنگام وفات ثروت بزرگى داشته است و چند سند به من معرفى كرد از جمله تاريخ طبرى كه با مطالعه هزاران هزار صفحه تاريخ طبرى، پى بردم كه نه تنها در رابطه با دارائى پيامبر اسلام هنگام مرگ، دكتر على شريعتى به من و ما و تاريخ و مردم ما اطلاعات نادرستى داده است كه در رابطه با بسيارى از مسائل او هر چه خواسته است گفته است و به حساب اسلام و پيامبر گذاشته است.

دكتر على شريعتى به مردم ما اطلاعات نادرستى داده است

مثلاً ببينيم در رابطه با همين دارائى هاى پيامبر اسلام، مورخ بزرگ محمدبن جرير طبرى كه نزديكترين تاريخ نويس به صدر اسلام بوده است چه نوشته است؟ :

-پيامبر اسلام حدود ۵۰ غلام و كنيز داشت

-پنج منشى حقوق بگير داشت

-چهار اسب داشت بنام هاى لزاز، ظرب، لخيف و تيزاب. پنجمين اسب او يعسوب نام داشت.

-پيامبر سه استر داشت

-پيامبر يك گله شتر شيرى داشت (حدود ۲۰شتر) و شترى داشت كه ابوبكر آن را به ۸۰۰ درهم خريده بود و به پيامبر به ۴۰۰ درهم فروخته بود

-پيامبر يك گله بز شيرى داشت (بين ۷ تا ۱۰تا)

-پيامبر شش شمشير قيمتى داشت

-پيامبر اسلام سه كمان بنام هاى روحا- بيضا و صغرا داشت

-پيامبر دو زره قيمتى داشت كه در اكثر جنگ ها آن دو زره را با هم مى پوشيد

-پيامبر سپرى داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بسته بود

با اين ليست مختصرى كه طبرى از دارائى هاى پيامبر ياد مى كند و مقايسه ۷دينار و يك شتر و چند شمشير كه دكتر على شريعتى نقل كرده بود، به خوبى در مى يابيم كه اين «سخنران ساحر و توانا» مى توانست با سخنرانى هاى خود و سبك زيبا و سحرآميز و هيپنوتيزم گرش، تاريخ و شخصيت هاى اسلامى را آنگونه كه خودش مى خواست، ترسيم كند.

شايد دكتر شريعتى هرگز فكر نمى كرد كه روزى روزگارى كتاب هاى تاريخى، اسناد معاصر و غيره به راحتى در دسترس همگان قرار خواهد گرفت و افسانه پردازى هاى اين هنرمند بزرگ براى سوسياليست معرفى كردن اسلام و سياسى نمودن دين حباب روى آب خواهد شد.

آنگاه كه من چگونگى اخذ دكتراى شريعتى (حاجيولوژى) را مطرح نمودم براى آن بود تا در تاريخ ثبت شود كه خود او نيز در رابطه با نوع و تز دكترايش با ما صادق نبود. زيرا در همين گفتگوهاى تنهائى با خط خودش نوشته بود كه در سه رشته تحصيل مى كرده و سه دكترا گرفته است؟ …. در صورتى كه واقعيت ندارد.

دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، اظهار نظرهاى نادرست او بود

يكى از دلائل درگيرى مرتضى مطهرى با دكتر شريعتى، همين اظهار نظرهاى نادرست و اطلاعات دادن هاى غير صحيح او بود. زيرا مرتضى مطهرى از سال ۱۳۳۴ با مداخله دكتر نصر و دريافت دكتراى افتخارى، در دانشگاه تهران تدريس مى كرد و وقتى با برخى تضادگوئى هاى دكتر شريعتى مواجه مى شد، در نشست هاى خصوصى مطرح مى كرد كه «كسى كه مثل آب خوردن دروغ مى گويد چگونه مى تواند معلم و مدرس اسلام و تشيع باشد!؟»
ما كه در آن زمانه مجذوب دكتر شريعتى بوديم، تحت تأثير او، گمان مى كرديم كه مرتضى مطهرى به دليل حسادت عليه شريعتى حرف مى زند و در پى آن بوديم كه هرگونه كه مى توانيم مطهرى را خراب كنيم.
و شخص دكتر شريعتى به طور ماهرانه اى از رقابت آخوندها براى نفوذ افكار و عقايد خودش بهره مى برد، مثلاً سيدعلى خامنه اى را كه در مشهد بود و كمتر با مطهرى در تماس بود بسيار ارج و احترام مى گذاشت و سخنرانى ها و اشعار و كارهايش را مى ستود.

دكتر شريعتى، سيدعلى خامنه اى را شاعر و سخنورى بزرگ مى دانست و صداى خوش او را به صداى «داوودى» تشبيه مى كرد و بارها مى گفت كه اگر آقاى خامنه اى خواننده مى شد، از بنان، داريوش رفيعى و شجريان ميزد بالاتر.

دكتر شريعتى با ذكاوت و زيركى ويژه اش توانست شكافى در ميان روحانيون به وجود بياورد و كسانى كه وى را از نظر اسلامى ضعيف مى دانستند را با روحانيون جوانى كه اطلاعات عميقى از تاريخ نداشتند، درگير كند. روحانيونى چون آقاى خامنه اى، كه البته در بهار سال ۱۳۶۰ آقاى خامنه اى نيز طى مصاحبه اى با مجله سروش اعتراف كرد كه گول دكتر شريعتى را خورده بود و شريعتى شورآفرين بود نه شعورآفرين.
بدين رو از سوئى افرادى چون مرتضى مطهرى با مراجعه به مراجع تقليد سعى مى كردند تا شريعتى را وادار نمايند تا ذهنيات شخصى اش را بنام اسلام مطرح نكند و روحانيون جوان به عكس از او دفاع مى كردند.
به عنوان مثال روزى مرتضى مطهرى به نزد علامه طباطبائى رفته بود و درباره دكتر شريعتى صحبت مى كرد كه سيدعلى خامنه اى هم وارد مى شود و يكى مدافع و ديگرى منتقد….

حمايت هاى سيدعلى خامنه اى از دكتر شريعتى موجب شده بود تا وى را وهابى و كافر بدانند و حتى آنگاه كه خامنه اى به ايرانشهر تبعيد بود، روحانيونى كه هم اكنون به اصطلاح در ولايت او ذوب شده اند، وى را تكفير مى كردند.
مرتضى مطهرى مى گفت كه دكتر شريعتى با كلام ساحرانه اش هم جوانان را منحرف مى كند و هم بچه طلبه ها را، البته در نگاه او افرادى مثل سيدعلى خامنه اى نيز بچه طلبه بودند. زيرا سيدعلى خامنه اى ۲۰سال از مطهرى و شش سال از دكتر شريعتى كوچكتر بود. مطهرى مى گفت كمى سن يعنى كمى دانش و نوجوانى يعنى بت جوئى و معبود طلبى. البته ما در سخنان خود شريعتى اين مسئله را يافتيم كه خود او بر اين باور بود كه معبود مردم و رهبر آنها شده است.

در آن روزگاران براى زدن على شريعتى به چند سمبل نيز متوسل شده بودند از جمله علامتى بود كه شريعتى روى جلد كتاب هايش مى گذاشت و او آن را لاالله الاالله مى دانست اما ديگران مدعى بودند كه در آن آرم نام هاى ابوبكر و عمر و عثمان و على است.

دكتر شريعتى به جاى اين كه به عنوان يك مدافع اسلام، هر دو را بپذيرد و بگويد كه چهار خليفه محمد را قبول دارد (چنانچه در اسلام شناسى درس هاى مشهد پذيرفته بود ولى بعداً در تهران تغيير رأى داد) و اين آرم همانى است كه شماها مى بينيد، هم شعار اسلام و هم نام چهار خليفه، اما او درگيرى ها را شدت داده و خود را مؤسس حزب شيعه علوى معرفى نموده و در مدح «شيعه يك حزب تمام» سخنرانى كرد.

دكتر شريعتى به تبعيت از آرامگاه مولانا جلال الدين كه بر سردر آن همان آرم كذائى بود، آن سمبل را براى روى جلد كتابهايش انتخاب كرد كه البته مى دانيم در مساجد شهر قوميه و تمامى شهرهاى تركيه، نام چهار خليفه به علاوه حسن و حسين نقش بسته است يعنى عثمانى ها چهار خليفه به علاوه دو فرزندان على را قبول داشتند… اما شريعتى كه مى خواست شيعه را تبديل به يك حزب سياسى بكند از رهبران شيعه نيز شيعه تر شده بود… و هرگز نخواست خلفا را تأييد كند.

مسئله ديگرى كه براى شريعتى و حسينيه ارشاد مشكل ساز شده بود.
آيه: «ولتكن منكم امة يدعون الى الخير» بود كه مى گفتند اين آيه نيز شعار وزارت ارشاد عربستان سعودى و وهابيون بوده است.

البته چنانچه دكتر ناصر ميناچى به من گفت در هنگام تأسيس حسينيه ارشاد، هم نام ارشاد و هم اين آيه را در پى گرفتن دو استخاره از قرآن، مرحوم محمد همايون و دكتر ميناچى (دو بنيانگذار حسينيه ارشاد) انتخاب كرده بودند.
 

مطهرى مبتكر عنوان «ماركسيست هاى اسلامى»

در اين سال هاى اخير در موارد بسيارى از سوى انديشمندان و تاريخ نگاران و نويسندگان مسئله اى مطرح شده است كه در ريشه يابى آن كمتر كار شده است. بسيار گفته و مى گويند كه بخشى از روحانيون ماركسيست بوده و به ملاهاى سرخ مشهور شده اند، عملكردهاى فراوانى طى ۲۵سال گذشته و نزديكى هاى حكومت ملاها با كشورهاى چپ از اتحاد جماهير شوروى گرفته تا سوريه و كوبا و ليبى بهترين گواه اين مدعاست.
اين ادعا ريشه تاريخى نيز دارد، پس از شكل گيرى حسينيه ارشاد در تهران اين مكان تبديل شد به جذب يكسرى نيروهاى راديكال و به گونه اى ماركسيست اسلامى.
-محمد همايون كه انحصار واردات ماشين آلات كشاورزى از انگلستان را داشت از سال ها پيش در نظر داشت تا با روحانى متجدد «آقاى راشد» مكانى را براى معرفى يك اسلام مدرن داير كند.
همايون و راشد سال ها براى تحقق بخشيدن به اين امر تحقيق و برنامه ريزى نمودند، اما روزى آقاى راشد از محمد همايون جدا گشته و طرح حسينيه ارشاد را رها كرد.
آقاى همايون به وكيل جوان خودش دكتر ناصر ميناچى مراجعه كرده و دكتر ناصر ميناچى با آغوش باز از طرح محمد همايون استقبال كرد. مكانى را در شمال تهران خريدارى نموده و شروع به ساختن حسينيه ارشاد نمودند.
سرمايه و طرح بنيان گذارى ارشاد با همايون و ميناچى بود، اما اين دو از آقاى على آبادى نيز دعوت نمودند تا به هيأت مديره ارشاد بپيوندد.

هنوز كار ساختمان سازى ارشاد تمام نشده بود كه سخنرانى هاى افراد و شخصيت هائى در چادرى كه در وسط زمين زده شده بود آغاز شد. مرتضى مطهرى از جمله نخستين سخنرانان ارشاد بود.
مطهرى كه به گونه اى شاگرد استاد محمدتقى شريعتى بود، به مشهد رفته و از سوى همايون و ميناچى از استاد شريعتى دعوت نمود تا براى سخنرانى در ارشاد به تهران بيايد.
-مرتضى مطهرى در ۱۳بهمن ۱۲۹۸ در فريمان (شهرى در نزديكى مشهد) به دنيا آمده بود و از سال ۱۳۰۶ براى تحصيل به قم رفته بود. وى در سال ۱۳۳۴ با اخذ يك دكتراى افتخارى به سفارش آقاى دكتر نصر، به عنوان استاد الهيأت وارد دانشگاه شد و پيش از آن نيز از مدرسان مدرسه مروى تهران بود. مرتضى مطهرى به عنوان سخنران اصلى انجمن اسلامى پزشكان توانسته بود از امكانات مالى خوبى بهره ور شود و نيز در پى تشكيل هيأت هاى مؤتلفه اسلامى وى به عنوان يكى از پنج مجتهد اين تشكل منصوب شده بود…
مطهرى در مساجد هدايت، جواد، جاويد و نارمك نيز سخنرانى مى كرد.

وى در سال ۱۳۵۵ مدتى بازداشت شد و پس از آن براى ديدار با خمينى به نجف رفته و همو از سوى خمينى به عنوان رئيس شوراى انقلاب برگزيده شد…

بسيارى از درگيرى هاى سياسى كه پس از بهمن ۵۷ پديد آمد، ريشه در حسينيه ارشاد داشت.
آنگاه كه استاد شريعتى براى سخنرانى به تهران آمد، فرزند جوان او دكتر شريعتى نيز به اين تريبون دست يافت و اين دست يابى آنچنان او را شيفته كرد كه پس از چندى، جاى همه، حتى مرتضى مطهرى را نيز گرفته و اكثر ملاها را مجبور به ترك حسينيه ارشاد كرد.

سبكِ سخنِ ساحرانه ى على شريعتى

على شريعتى كه سبكِ سخنِ ساحرانه اى داشت و از هر در، با زبانى شيرين سخن مى گفت و جوانان را مدهوش خود مى كرد، همواره با سالن پر از جمعيت ارشاد مواجه بود. خصوصاً آنگاه كه كسانى چون مرتضى مطهرى ۲۰ تا ۳۰نفر مستمع داشتند، منابر دكتر شريعتى برخوردار از صدها تن بود، حملات شيخ احمد كافى نيز موجب شد تا جوانان تهرانى سرى به ارشاد بزنند تا ببينند به قول كافى در آن يزديه ظلال چه خبر است؟
مرتضى مطهرى كه خود عضو هيأت مديره ارشاد شده بود، پيشنهاد مى كرد تا پس از دكتر شريعتى سخنرانى كند، آنگاه كه سخنان شريعتى تمام مى شد، سالن ارشاد همه خالى مى شد به گونه اى كه دو بار مطهرى نتوانست سخنرانى خود را ايراد كند. پس از آن مطهرى پيشنهاد كرد تا ابتداء او و پس از وى شريعتى سخنرانى كند. اين بار نيز سالن ارشاد براى مطهرى خالى بود اما براى شريعتى پر بود.

در همين گيرودار بود كه روحانيون سرخ صف خود را انتخاب كردند و بعضى ها دنبال شريعتى راه افتادند و بعضى ها دنبال مطهرى.

و همين نبرد رقابتى بين مطهرى و شريعتى موجب شد تا شريعتى به مثابه ضديت با مطهرى و باند و دسته همراه او، در گوشه و كنار به روحانيت انتقادهائى بكند، يعنى تمامى انتقادات شريعتى به روحانيت در رابطه و هنگامه درگيرى او با مطهرى بود…

-دعوا و جنگ شريعتى و مطهرى براى حفظ تريبون ارشاد شدت گرفت. محمد همايون بنيانگذار اصلى ارشاد بيمار و در بيمارستان بسترى بود، نام شريعتى از ليست سخنرانان ارشاد حذف شده بود، شريعتى با شتاب به ديدن همايون رفت و باز همچنان با استفاده از زبان ساحرانه اش همايون را مجذوب خود ساخته و همه كاره حسينيه ارشاد شد. دكتر ناصر ميناچى نيز كه دوستى محكمى با شريعتى يافته بود، حامى او بود. بگونه اى كه به محض انجام يك سخنرانى، دكتر ميناچى خيلى سريع آن را روى كاغذ پياده مى كرد و فوراً به گونه كتاب چاپ مى كرد.
مرتضى مطهرى در آثار و سخنرانى هاى شريعتى تجسس نموده و موارد بسيارى ضد اسلام پيدا كرد، آنها را ليست كرده و نزد مراجع تقليد و روحانيون قم رفته و حكم تكفير دكتر شريعتى را گرفت. به گونه اى كه اكثر مراجع تقليد، عليه شريعتى و آثار غير اسلامى او فتوا صادر كردند…

برخى به على شريعتى مى گفتند كه چه اجبارى دارى كه حرف ها و نظريات خودت را به اسلام مربوط كنى تا دچار مشكل با روحانيون بشوى؟! بهتر نيست به عنوان يك روشنفكر لائيك حرف بزنى؟ خصوصاً كه حرف هاى تو هيچ ربطى به اسلام ندارد و همه افسانه هاى تخيلى ساخته ذهن تو است؟
-شريعتى جواب مى داد كه توده هاى مردم را با واژه اسلام مى توان به حركت درآورد و نه با چيز ديگرى.

و بدين رو بود كه او تمامى افكار و انديشه هاى غرب از ماركسيسم-لنينيسم گرفته تا تفكرات مائو و غيره را در قالب اسلام به جامعه ايران تزريق كرد.

وقتى ساعتى با عنوان «آرى اينچنين بود برادر» عليه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله سخنرانى كرد، كسى از او پرسيد، اهرام مصر و ساختن آن تمدن بزرگ چه ربطى به اسلام كه هزاران سال پس از آن آمده است دارد؟!
او پاسخى جز لبخندى بر لب نداشت و فردا همان سخنرانى يكى از شاهكارهاى ساحرانه او شده بود.
روزى كه طى يك نوشته، ابوذر غفارى را كه از قبيله راهزنان غفار بود و براى گريز از قبيله خود به اسلام پناه آورده بود يك سوسياليست بزرگ معرفى مى كرد كسى از او پرسيد، راهزنى هاى ابوذر چه ربطى به عرفان و دستبرد زدن تهيدست از دارا دارد؟ دكتر شريعتى سيگارى دود كرده و به پرسش كننده دقايقى خيره شد بدون آنكه سخنى بگويد… .

اما مرتضى مطهرى از پاى نمى نشست و با تلاش هاى بى امان خود موجب شد تا شريعتى را وادار كند تا در كارهايش بازبينى كند:

دكتر شريعتى آقاى محمدرضا حكيمى را كه از دوستان كودكى اش بود به عنوان تنها كسى كه حق دارد آثار او را نقد و تصحيح كند انتخاب كرد… .

اما محمدرضا حكيمى هرگز خود را آغشته به اين بازى نكرد، در همان سال هاى پيش به من گفت من هيچ دستبردى به آثار شريعتى نمى زنم، اما مسئولان جمع آورى مجموعه آثار شريعتى پيشنهاد دكتر بهشتى را پذيرفتند كه به نوشته هاى دكتر شريعتى پاورقى بزنند… .

مطهرى دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

مرتضى مطهرى جنگ خود با شريعتى و ملاهاى سرخ را به نجف نزد خمينى نيز كشاند.

مطهرى طى نامه اى ده صفحه اى مجاهدين خلق، سيدعلى خامنه اى و دكتر شريعتى را از مروجان ماركسيست خواند

تاكنون همه به اين باور بودند كه واژه «ماركسيست اسلامى» توسط ساواك ابداع گشته و به مجاهدين و شريعتى و ديگران اطلاق شده است. اما با مطالعه نامه مرتضى مطهرى به خمينى در هنگامه اى كه مقيم نجف بود درمى يابيم كه اين فتوايِ مرتضى مطهرى بوده است.

حتى واژه منافقين خلق براى مجاهدين خلق كه باعث قتل عام بيش از يكصدهزار نفر شد، توسط مطهرى و پيش از انقلاب به خمينى تلقين شد:

مطهرى در نامه خود به خمينى درباره مجاهدين مى نويسد:

«اينها در ابتدا يك گروه سياسى بودند ولى تدريجاً به صورت يك انشعاب مذهبى دارند درمى آيند درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان سياسى بود بعد به صورت مذهب درآمدند كوچكترين بدعت اينها اين است كه مى گويند به خودكفائى رسيده اند و مقام روحانى و مرجع دينى را رد مى كنند. «
در همين نامه مرتضى مطهرى از مجاهدين خلق، با عنوان منافقين خلق ياد مى كند.
مرتضى مطهرى درباره سيدعلى خامنه اى كه طيفى از جوانان طلبه را رهبرى مى كرد نيز به خمينى مى نويسد كه اين طلاب جوان نيز تحت تأثير افكار ماركسيستى قرار گرفته اند:
«برخى دوستان ما طلاب جوان و جوانان و دانشجويان را بر بغض و كينه روحانيون به استثناء شخص حضرتعالى پرورش مى دهند. «

مطهرى به سخنرانى هاشمى نژاد در مشهد نيز اشاره نموده و او را نيز همرديف خامنه اى متأثر از افكار چپ مى داند.
و جالب اين كه خود مطهرى معترف مى شود كه ماركسيست هاى اسلامى (به قول مطهرى) به خمينى ارادت دارند، يعنى رهبرى آنها در همان موقع نيز با خمينى بوده است. شايان يادآورى است كه شخص دكتر شريعتى نيز از خمينى تجليل كرده بود و حتى در دفاع از روحانيون گفته بود كه: زير هيچ قرارداد استعمارى را يك روحانى امضاء نكرده است.

البته در آن دوران كه هنوز روحانيون مصدر حكومت نبودند فرصتى هم نشد تا از دكتر شريعتى ساحر سخن بپرسيم كه استعمار قراردادهاى استعماريش را با سياستمداران مى بندد و البته دكتر شريعتى فراموش كرده بود كه جنگ هاى ايران را با روس مطالعه كند تا دريابد كه جهالت روحانيون موجب شد تا مناطق حساسى از ايران بزرگ را در پيمان هاى گلستان و جنگ هاى پيش و پس آن از دست بدهيم كه باعث اصلى آن روحانيون بودند و بس.

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى سند بسيار مهمى را در جهت اثبات ماركسيست بودن شريعتى ارائه مى دهد. مطهرى مى نويسد:

«تعهدى كه درباره اين شخص (دكتر شريعتى) دارم ديگر ملغى است. در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت مى باشم…

وى (شريعتى) مدعى شده است كه ملك، مالك و ملا هميشه در كنار هم بوده… اين اصل معروف ماركس است: مثلث دين، سرمايه و دولت» … .

در اين زمينه حق با مطهرى بوده است، زيرا چنانچه نوشتيم، دكتر شريعتى هر معجونى را كه از هر كجاى ذهن خود و تاريخ درمى آورد، يك چاشنى، «اسلام» به آن مى زد تا عوام پسند شود و شد و سرزمين ما چنين شد.
 

آيا با ملتى 30ميليونى و تيراژ كتاب هاى نيم ميليونى!
نويسنده بت مى شود يا نه؟!

هاشمى رفسنجانى در همان هنگامه هاى جنجال حسينيه ارشاد عضو هيأت هاى مؤتلفه اسلامى بود و مشغول بساز و بفروشى و خريد و فروش اتومبيل و غيره و چون مرتضى مطهرى نيز از فقهاى مؤتلفه اسلامى بود، بيشتر همپا و همراه با مرتضى مطهرى بود و نسبت به سيدعلى خامنه اى، سمپاتى كمترى در محافل عمومى به على شريعتى ابراز مى كرد. على شريعتى نيز رفسنجانى را در نشست هاى خصوصى اوستا بساز و بفروش مى خواند. اما رفسنجانى و خامنه اى رفاقت پايدارى با هم داشتند هر چند هاشمى در رابطه با مؤتلفه اسلامى مخفى كارى مى كرد و همه چيز را به سيدعلى خامنه اى نمى گفت يعنى پايدارى يك طرفه.

نامه مشترك مطهرى و بازرگان عليه دكتر شريعتى

يكى ديگر از كارهاى مرتضى مطهرى عليه دكتر شريعتى كه بسيار براى هواداران ساحر بزرگ سنگين آمد، نامه مشتركى بود كه مطهرى و بازرگان منتشر كردند. در آن نامه در پى پيشنهاد بازرگان، نوشتند كه اتهامات وهابيگرى و بهائيگرى به على شريعتى نادرست است بلكه به نوشته هاى او انتقادات و اعتراض هائى است كه مى بايست آثار وى زير نظر متخصصين اسلامى تصحيح شود. چنانچه خود شريعتى نيز طى نشست هائى با مطهرى، خامنه اى احمدعلى بابائى، فخرالدين حجازى و دكتر بهشتى و… . به انجام چنين كارى رضايت داده بود.
در يكى از اين نشست ها كه هنوز من نوار صداى آن جلسه را در اختيار دارم مطهرى بر بى اطلاعى روشنفكرانى چون دكتر شريعتى از اسلام تأكيد مى ورزيد و افرادى مثل على بابائى شديداً از دكتر شريعتى دفاع مى كردند و فخرالدين حجازى بين آسمان و زمين يكى به نعل مى زد و يكى به ميخ و سيدعلى خامنه اى نقش داور را بازى مى كرد و سعى بر آن داشت تا ميان مطهرى و شريعتى را به گونه اى جوش بدهد. اما در اواخر جلسه كه مرتضى مطهرى كلافه حرف هاى مخالف شده بود با خشم گفت: من بيش از اين نمى توانم ادامه بدهم زيرا كه وقت خوابم گذشته است و وقتى خواب من دير مى شود من كلافه مى شوم و قدرت تحمل ندارم.
يكى از حضرات حاضر گفت: ما داريم در حل مشكلات اسلامى و روشنفكرى كشور كوشش مى كنيم و كسانى در اين راه جان باخته و مى بازند، آنگاه آقا از وقت خوابشان سخن مى گويند.
پس از اين سخنان مرتضى مطهرى دست و پاى خود را جمع كرده و از خانه خارج شد، پس از آن تريبون جلسه كوچك به دست على شريعتى افتاده و شروع به سخن گفتن در رابطه با تخصص نموده و تخصص را نوعى بيگانگى از خود معرفى كرده و ساعتى جمع حاضر را سرگرم كرد و به طور كنايه مرتضى مطهرى را مسخره كرد.
اين جلسه چندى پيش از خروج دكتر شريعتى از كشور بود، در آن روزها و پس از ۱۸ماه زندانى كشيدن دكتر شريعتى در كميته مشترك ضد خرابكارى، دكتر رابطه جديدى با ساواك پيدا كرده بود و به گونه اى طرحى از دوستى را با چند تن از كادرهاى بالا ريخته بود. به گونه اى كه مرتضى مطهرى معتقد بود كه شريعتى «درس هائى از ماركسيسم» كه در كيهان چاپ مى شد را در هنگامه اقامتش در كميته مشترك ضد خرابكارى نوشته است زيرا كه در قسمتى از اين نوشته، دكتر شريعتى با در نظر داشتن اين كه در هنگامه جشن هاى ۲۵۰۰ساله با سخنرانى «آرى اينچنين بود برادر» وى به طور كنايه و با ذكر مصيبت كاذب از ساختن اهرام مصر، نظام پادشاهى و جشن ها را كوبيده بود، اين بار از تمدن شكوهمند ايران در قرن هاى گذشته و هويت ملى و افتخارات فرهنگى كه طى ۲۵۰۰سال از آن ايرانيان شده است سخن رانده بود…
يعنى علت عدم انتقال دكتر شريعتى به زندان اوين و يا قصر و نگهدارى وى در كميته مشترك ضد خرابكارى كه از امكانات رفاهى بهترى نسبت به يك زندان برخوردار بود، ارشادوى و توجه دادن او به تمدن و فرهنگ ۲۵۰۰ساله بود. كه وى اين آموزش را به خوبى فراگرفته بود و نتيجه آن همان نوشته مشهور «درس هائى از ماركسيسم» بود كه در قسمت نخست ماركسيست را نقد كرده بود و در قسمت دوم از فرهنگ و تمدن ۲۵۰۰ ساله سخن گفته و هويت ملى را ستوده بود.

در پى انتشار اين مطلب بود كه پيش از ساواك، مرتضى مطهرى باور كرد كه على شريعتى برداشت ماركسيستى از اسلام را شايد به زور ساواك رها كرده است و به سوى فرهنگ و تمدن ايرانى آمده است زيرا كه دين را يك ايدئولوژى خوانده بود… .

مرتضى مطهرى در نامه خود به خمينى به اين مسئله اشاره نمود و نقد شريعتى را درباره ماركسيسم مطرح كرده بود…

البته خود مرتضى مطهرى نيز نقدى به ماركسيسم نوشته بود، اما مشهورترين كتاب او در آن هنگام «خدمات متقابل ايران و اسلام» بود. وى به ارزش هاى انديشمندان ايرانى كه در جهان اسلام آفريده شده بود اشاره كرده و ايران را اصلى ترين عامل خردمند بقاى اسلام دانسته بود… .

البته استاد محمدتقى شريعتى به من گفته بود كه بخش هاى بسيارى از اين كتاب را آقاى مرتضى مطهرى از روى نوشته هاى وى (استاد شريعتى) كپى گرفته است بدون اين كه از ايشان نامى بياورد و به خاطر دارم روزى كه فقط به خاطر پنج هزار تومان، آقاى مرتضى مطهرى با دكتر باهنر در دفتر حسينيه ارشاد در رابطه با حق تأليف همان كتاب به جنگ و دعوا مشغول بودند، مرحوم باهنر به طور كنايه اين مسئله را به مطهرى يادآورى كرد كه چگونه است براى كتابى كه اكثر آن نقل قول از دانشمندى ديگرى است مى خواهيد از دو جا (حسينيه ارشاد و دفتر نشر فرهنگ اسلامى) حق تأليف بگيريد.

مرتضى مطهرى آن روز با عصبانيت حسينيه ارشاد را ترك كرد البته پس از آن كه آقايان متعهد شدند تا پنج هزار تومان ايشان را در چند قسط پرداخت كنند.

پيش از آن كه به چگونگى خروج دكتر شريعتى از ايران بپردازيم و اندكى از برخوردها و كارهاى هاشمى رفسنجانى را در آن دوران شرح بدهيم، در رابطه با دكتر شريعتى كه به عنوان يك متفكر اسلامى شهرت يافته است، بايد اين جمع بندى را بكنيم كه:

-شعارهاى اصلى او يكى برگرفته از كارل ماركس بوده است (زور و زر و تزوير و يا تيغ و طلا و تسبيح و يا ملك و مالك و ملا كه همان تزكارل ماركس است با عنوان دين، دولت، سرمايه) .

-و شعار ديگر او آزادى، برابرى و برادرى شعار انقلاب فرانسه است كه روى تمامى سكه ها فرانسوى از همان زمانى كه دكتر شريعتى در پاريس بوده است تا به امروز نقش بسته است، همچنانكه بر سر در تمامى مدارس و دانشگاه ها نيز اين شعار به چشم مى خورد.

چند سخنرانى معدود وى نيز كه همزمان به صورت كتاب و در تيراژهاى نيم ميليونى چاپ و يا به طور رايگان و يا با قيمتى اندك به فروش مى رسيد: -يكى «آرى اينچنين بود برادر» بود با كمتر از ۳۰ صفحه كه هيچ ربطى به اسلام نداشت و شرح ساختن اهرام مصر را نيز دكتر شريعتى نادرست تشريح كرده بود زيرا وى ساحرانه مى گويد كه بردگان آنها را ساخته اند اما امروزه در تمامى كتاب هاى جهانگردى مصرى شرح داده شده است كه اهرام مصر توسط خود مردم مصر به طور افتخارى در ۴ماهى كه آب نيل بالا مى آمده و كارى نداشته اند انجام داده اند. .

-ديگرى كتاب «ابوذر غفارى» بود كه سوسياليسم را در قالب يك راهزن عرب تشريح كرده بود.

-كتاب ديگر «تشيع علوى، تشيع صفوى» بود، وى در اين كتاب مجلسى را كه با جمع آورى دهها جلد كتاب از روايات و احاديث رهبران اسلامى، چهره واقعى اسلام را معرفى مى كرده و مى كند را تكذيب كرده بود و تشيع را به عنوان يك حزب سياسى آن هم با توجيهاتى كاذب براى گرفتن قدرت سياسى معرفى كرده بود، در صورتى كه امام على براى كسب قدرت سياسى در زمان خلافت ابوبكر، عمر و عثمان هيچ تلاشى نكرده بود و حتى بعد از عثمان وى به زور و فشار خلافت سياسى را پذيرفت و فرزند وى امام حسن با دريافت امكاناتى قدرت سياسى را به معاويه واگذار كرد و سالار شهيدان امام حسين نيز كه به خاطر جنگ رقابتى با يزيد در رابطه با «اُرينب»، مجبور به ترك مكه و مدينه شد را در دو سخنرانى «شهادت» و «پس از شهادت» آنچنان واژگونه معرفى نمود كه امام حسين چه گوارا و حنيف نژاد دوران شد.

در صورتى كه تاريخ گواه است كه امام حسين پس از اين كه تأييدات قبائل را كاذب يافت به دائى خود آقاى شمر پيشنهاد نمود تا به ايشان اجازه بدهد تا به نزد پسر عموى خود آقاى يزيد رفته و با وى مذاكره و صلح كند. اما شمر كه رفته بود حسين را بياورد، سر حسين را براى يزيد برده و درخواست صلح و مذاكره وى را با خليفه ناشنيده گرفته و گفت تو مى خواهى با خليفه روى گرفتن استاندارى مصر توافق كنى. مصر از آن من است و هم خواهرزاده اش حضرت عباس را كشت و هم سر امام حسين را بريد… پس از امام حسين نيز هيچ يك از امامان تشيع در سياست دخالت نكردند حتى وقتى ابومسلم خراسانى نامه خلافت را براى امام جعفر صادق روان كرد، ايشان پيشنهاد خلافت ابومسلم خراسانى كه خلافت omaviyan را منقرض نموده بود را رد كرده و گفت ما در سياست دخالت نمى كنيم. حالا على شريعتى از كجا رفت و تشيع علوى، تشيع صفوى را آفريد و شيعه را يك «حزب تمام» معرفى كرد و با نوشتن امت و امامت حكومت ولايت فقيه (امامت) را براى امامت (گوسپندان و كوچك فكرانى كه نيازمند ولى و قيم هستند)، آفريد را بايد رفت و جستجو كرد تا بيابيم در كدامين كارگاه رنگ رزى و ساحرى و خوش سخنى ساخت و پرداخت و به ناف ملتى بست كه خود او پس از ۱۸ماه پذيرائى در كميته مشترك همه را فراموش كرده و به هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله اعتراف كرد؟

از سوئى من اين خبر را براى نخستين بار در جهان فاش كنم كه كتاب هاى چند صفحه اى و جزوه مانند دكتر شريعتى در تيراژهاى نيم ميليونى توسط حسينيه ارشاد چاپ و پخش مى شد و از هر كس كه سخن ساحرانه چون على شريعتى داشت اگر در يك جامعه ۳۰ميليونى، شما كتاب را با تيراژ نيم ميليونى، چاپ و پخش مى كرديد ناخودآگاه آن فرد تبديل به بت مى شد و در هر خانه اى كتابى از او يافت مى شد و دور از ذهن نبود كه به خاطر همان تزريق نيم ميليونى كتاب امر به خود او مشتبه بشود كه او پيامبر است، هر چند همسرش مثل خديجه او را قبول ندارد.

على شريعتى: پادشاه حامى طبقات محروم است!

آنگاه كه مقاومت دليرانه نسل نو و دانشجويان را در زندان هاى نظام اسلامى مى بينيم و اين پايدارى ها را با شرايط يكى از بزرگترين سمبل هاى انقلاب اسلامى در زندان محمدرضا شاه مقايسه مى كنيم، درمى يابيم كه اين نسل نو و جوان امروزى، از مهندس طبرزدى، دكتر آغاجرى تا باطبى و محمدى ها و ديگر عزيزانى كه سال هاست در زندان هاى مخوف اسلامى مقاومت مى كنند، واقعاً قهرمان ملى و جسورى هستند و براساس بازنگرى كوتاهى به تاريخ پيش از انقلاب و اسناد موجود در ساواك و خاطرات و يادها درمى يابيم كه در نظام به اصطلاح شديد پليسى ساواك و محمدرضاشاه، متهم به محض كوتاه آمدن، يا آزاد مى شد و يا از امكانات رفاهى برخوردار مى شد، چنانچه فقط در يك روز تعداد بسيارى اززندانيان سياسى كه حبيب الله عسگراولادى مسلمان نيز در ميان آنها بود فقط با گفتن سپاس شاهنشاه اززندان آزاد شدند.
از همه مهمتر افسونگر و به قول محمود فرجامى نويسنده روزنامه شرق تهران دوست دروغ پرداز ما، دكتر شريعتى را مى توانيم مثال بزنيم و بازداشت هاى او و نوع برخورد دو جانبه را در رابطه با او بررسى كنيم.
با در نظر داشتن اين كه دهها جوان معصوم و عاشق و پر شور و احساساتى فقط با داشتن و يا مطالعه كتابى از على شريعتى به زندان مى افتادند و اين بچه هاى پر شور واحساساتى معصوم آنچنان لجبازى و مقاومتى در بازجوئى ها مى كردند كه تحمل آزار و اذيت و شكنجه را براساس تبليغات دكتر شريعتى نوعى «اجرالهى» مى دانستند.
غافل از اين كه شخص دكتر شريعتى براساس اسنادى كه امروزه منتشر شده است هم با نيروهاى امنيتى همراهى و همكارى مى كرد و هم به گونه اى وانمود مى كرد كه او در راه خدمت به آرمان هاى اعليحضرت (محمدرضاشاه پهلوى) تلاش و فعاليت مى كند.

البته شايد برخى بگويند كه اينها همه شيوه هاى شيادانه و يا رندانه و يا نوعى برخورد شارلاتانيزم از سوى دكتر شريعتى با ساواك و نظام پادشاهى بوده است، اما اسناد منتشر شده ساواك درباره شريعتى مسئله را به اين سادگى ها مطرح نمى كند.

همسر دكتر: على شريعتى و هنر بازى دادن افراد

هر چند بايد نكته ها و كنايه هاى سركار خانم دكتر پوران شريعت رضوى (همسر دكتر) را درباره او مدنظر داشته باشيم كه با انتشار كتاب «طرحى از يك زندگى» برخى از حرف هاى دلشان را در نقد شخصيتى دكتر شريعتى كه در هنگام زندگى مشترك درگيرى هاى فراوانى با هم داشتند را به نگارش آورده است.

مثلاً در صفحه ۱۸۳ همين كتاب، خانم دكتر پوران، شريعتى را قهرمان «هنر بازى دادن افراد» معرفى مى كند.
و به راستى چنين بود، على شريعتى به سادگى عام مردم، حتى دوستان و ياران و خانواده اش را بازى مى داد و براى توجيه ايرادات خودش هزار و يك دروغ جعل مى كرد و آنقدر حرّافى مى كرد كه طرف مقابل ريشه كلام را فراموش مى كرد.

و يا همسر دكتر شريعتى در همين كتاب، صفحه ۱۷۰ اعتراف مى كند كه گاهى مردم از پر حرفى هاى شريعتى حتى در مجالس سخنرانيش خسته مى شدند:

«سخنرانى كه قرار بود فقط يكربع باشد، يك ساعت طول كشيد. مردم خسته شده بودند اما دكتر به عمد سخنرانى را طولانى كرده بود.»

و يا اين كه: على شريعتى درانجام دهها سخنرانى پر گو و افسونگرش هرگز تحقيق و تفكر نمى كرد، خانمش در اين باره مى نويسد:
… براى انجام سخنرانى هايش فرصت تحقيق قبلى نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مى گرفت…

و اين كمك گيرى از حافظه موجب مى شد تا دهها تضاد و تناقض در گفته ها و نوشته هاى ساحرانه او بيابيم.

البته مردم ما به پا منبرى بودن و حرافى، عادت كرده اند. نمونه اش همين برنامه هاى بيست تلويزيونى كه ماها داريم، صد نفر خطيب و سخنران و گوينده است كه مرتب جلو دوربين ها حاضر مى شوند و سخن مى گويند، مردم هم جلو جعبه هاى جادوئى مى نشينند و كلى لذت مى برند و هر برنامه سازى تعدادى هم مريد دارد كه تلفن مى كنند و فاكس مى فرستند و احياناً كمكى هم مى كنند. بر همين اساس فروش و مطالعه كتاب و نشريات حداقل در ميان ۷ميليون ايرانى مقيم خارج به طرز شديدى كاهش يافته است و فروش كارهاى هنرى موزيك و غيره نيز شديداً كاهش يافته است.
اين درد بزرگ در زمان على شريعتى هم وجود داشت.

سخنرانى هاى او در ارشاد توسط آقاى كاظم متحدين، جريرى و پرويز خرسند روى كاغذ پياده مى شد و پس از چاپ در تيراژ بالا پخش مى شد و چون از زيبائى ويژه اى برخوردار بود مورد توجه همه قرار مى گرفت كه شخص دكتر ميناچى مديريت ويژه اى بر اين كارها داشت.

پرويز خرسند هنرمند بود

پرويز خرسند خودش هنرمندى بود كه على شريعتى از ذوق و شوق او بهره مى برد و او را مى ستود. كارهاى جاودان پرويز خرسند از بهترين آثار نگارش قرن ماست: هابيل و قابيل، برزيگران دشت خون و آنجا كه حق پيروز است. شايد فاش ساختن اين اسرار، شگفتى هاى فراوانى براى خواننده پديد بياورد كه هر چند افرادى تحت تأثير شريعتى كشته شدند و يا زندانى و شكنجه شدند، اما خود او هر گاه كه با مقامات امنيتى روبرو مى شد، سعى در زنده و آزاد بودن خود داشت. بدين رو همواره با حرافى و افسانه پردازى، رضايت مأموران امنيتى را جلب مى كرد و خيلى زود بدون هيچ آزار و اذيتى آزاد مى شد و حتى آوانس هائى نيز مى گرفت…

وى در سال ۱۳۳۱ براى مدت كوتاهى بازداشت شد، اما آنچنان ماهرانه توانست با نيروهاى امنيتى برخورد كند كه بعد از كودتاى ۲۸مرداد نويسنده و گوينده راديوى مشهد شد. (از خرداد ۱۳۳۴ هفته اى دو برنامه راديوئى اجرا مى كرد) .

-در سال ۱۳۳۶ بازداشت شد و در كمتر از دو سال پس از آن توانست از موهبت بورس شاهنشاهى بهره ببرد و به پاريس برود.

پس از چندى براى شركت در مراسم ترحيم مادرش به ايران بازگشت هر چند به خاطر فعاليت هايش در پاريس، مى بايست دستگير شود اما به راحتى هواپيما سوار شده و به فرانسه بازگشت.
دروغ هاى بسيارى سراسر زندگى على شريعتى را در برگرفته است كه اين سخنان نادرست توسط خودش طرح ريزى و توسط خانواده اش بزرگ و در ميان عوام جا افتاده است.

مثلاً براى بازگشت على شريعتى به فرانسه با اين كه ممنوع الخروج بوده (يا نبوده) مى گويند كه نام او در مرز زمينى بازرگان ممنوع الخروج بود اما او با هواپيما خارج شد زيرا در فرودگاه ممنوع الخروج نبود. عوام هم اين را پذيرفته اند، در صورتى كه اينگونه مسائل نخست به فرودگاه ها ابلاغ مى شود و بعداً به مرزهاى زمينى و كلاً اگر كسى بخواهد دزدانه از كشور خارج شود از مرز زمينى عبور مى كند چون زمينى تق و لق تر است و فرودگاه ها كنترل بيشترى دارد… از اينگونه دروغ ها در زندگانى شريعتى فراوان است كه ما پيش از اين به شعارهاى اصلى او، تحصيلات او و دروغ نويسى تاريخ صدراسلام و غيره اشاراتى داشتيم.

ساواك: دكتر شريعتى براى عناصر افراطى بسيار مفيد است

از همه مهمتر زمان زندانى شدن آخر او در كميته مشترك ضد خرابكارى و يا برخوردهاى او با ساواك در سال ۴۷ است كه او شديداً هم انقلاب سپيد را و هم منويات پادشاه را و هم طرح هاى تمدن ايران را… تأييد كرده است.

به گونه اى كه تيمسار بهرامى رئيس ساواك مشهد يكى از حاميان درجه اول دكتر شريعتى بود. او طى گزارشات فراوانى به مركز، همكارى هاى دكتر شريعتى را مفيد دانسته بود:

«همانگونه كه مكرراً گزارش شده است دكتر شريعتى براى مأموران خارجى و عناصر افراطى بسيار مفيد است. به هر حال او چنانچه به درستى مديريت شود مى تواند براى ساواك و كشور مفيدتر باشد. (به مفيدتر توجه شود، يعنى تاكنون مفيد بوده، مفيدتر شود) اين شخص بسيار با معلومات است و روحانيت افراطى او را قبول ندارد در حالى كه چپ او را قبول دارد. ساواك خراسان معتقد است كه جلوگيرى از دكتر شريعتى به از دست رفتن اعتماد او به دستگاه و كشور مى انجامد و از آنجا كه او طرفداران زيادى دارد، اين ممكن است نتايج نامطلوبى به بار آورد. با اين حال اگر با برنامه اى و طرح سازمان يافته اى تحت كنترل باشد با توجه به تفكرات جديدى كه دارد (يعنى تغيير مواضع) مى تواند مفيد واقع شود.» (اسناد ساواك منتشر شده توسط سيد حميد روحانى) .

در مجموعه همين اسناد مى بينيم كه دكتر على شريعتى طى نامه اى به ساواك كه ملزم به نوشتن آن نبوده است به نظام پادشاهى ابراز دوستى نموده است. وى در مصاحبه هايش و مكاتباتش با ساواك هر چند از وضع برخى موارد اظهار ناخرسندى نموده و از آينده بيمناك بوده است اما انقلاب سپيد شاه و ملت و مبارزه ضد فئودالى دولت را تأييد نموده و شاه را ملى گرا و كسى كه مايل است حرف روشنفكران را بشنود معرفى نموده و از ساواك در دوران تيمور بختيار (كه در عراق بعد از اين كه مورد قهر قرار گرفته بود كشته شده بود) انتقاد كرده و ساواك تازه را ستوده و نوع برخورد آنها را با زندانى تأييد كرده است.
در همين اسناد منتشر شده ساواك توسط حميد روحانى، به نظر على شريعتى محمدرضاشاه شخصيتى فراطبقاتى و از همه وابستگى هاى طبقاتى آزاد است و مدعى شده است كه در ايران طبقه حاكم وجود ندارد.
على شريعتى كه اين سخنان را در سال ۱۳۴۷ نوشته است اضافه مى كند كه:

بر پايه تصميم شخص پادشاه اربابان زمين دار كه طبقه حاكم ايران را ساخته بودند و از بين رفتنشان ناممكن مى نمود، بناگاه نابود شدند و ساختار اجتماعى و طبقاتى ايران از بنياد دگرگون شد. على شريعتى محمدرضاشاه را حامى و پشتيبان طبقات محروم معرفى نموده و نوشته بود كه:
اعليحضرت قطعاً تصميم به ارائه هر چه بيشتر دگرگونى هاى اجتماعى بنيادين در هر جا كه ممكن باشد گرفته است.
شريعتى كه سابقاً خود عضو حزب سوسياليست هاى خداپرست بود و بينشى چپ و ماركسيستى داشت در سال ۱۳۴۷ تغيير موضع داده و مدعى مى شود كه وى حتى در نوجوانى در كنار پدرش در كانون نشر حقايق اسلامى ضد كمونيست بوده است. اما اين بازى دادن و دروغ على شريعتى دير نمى پايد و درست چند سال بعد در هنگامه اوج مبارزات چريك ها و مجاهدين، على شريعتى چپ و ماركسيست مى شود و درست آنگاه كه پس از سركوب چريك ها و مجاهدين، در سال ۱۳۵۲ بازداشت مى شود، ديگر بار على شريعتى تغيير مواضع داده و حتى شاگردان و دوستان و انديشه هاى ديروز خود را براى حفظ جانش، محكوم مى كند. بارى از سال ۱۳۴۷ و برخورد مثبت شريعتى با رژيم و حمايت تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان، فعاليت هاى شريعتى ديگر بار به طور شتابزده اى دنبال مى شود و او براى سخنرانى به دانشگاه هاى آبادان و تبريز و…. دعوت مى شود. ساواك تهران به برخى از سخنان على شريعتى در اين سخنرانى ها شك مى كند و از ساواك خراسان استعلام مى كند.

تيمسار بهرامى در گزارش خود به تهران مى نويسد كه طى مصاحبه اى با على شريعتى وى مدعى شده است كه هرگز گمان نمى كرده است كه رؤساى دانشگاه هاى كشور بدون مشورت و اجازه ساواك ازاو دعوت به عمل آورده باشند و شريعتى بر اين مسئله پا فشارى نموده است كه گمان او بر آن بوده است كه برنامه ها با آگاهى قبلى ساواك ترتيب داده شده است. شريعتى در همين مصاحبه با رئيس ساواك خراسان تأكيد نموده است چون در دو جبهه روحانيت و چپ فعاليت مى كند (ارتجاع سرخ و سياه) ساواك براى بهره گرفتن از سخنرانى هاى علمى او برنامه ريزى كرده است. در همين نوشته شريعتى اضافه مى كند كه او مطيع نظام پادشاهى است و اعتقادى راسخ به كشور دارد و مشتاق خدمت است. على شريعتى تأكيد مى كند كه تصميم بهره گيرى يا عدم بهره گيرى از او به نظر مقام هاى عالى كشور بستگى دارد و گفته شده كه او اظهاراتش را اينگونه پايان داده كه از حالا به بعد هر جا كه دعوت شوم به ساواك اطلاع خواهم داد و چند سال بعد كه شريعتى نقش مؤثرى در مديريت ارشاد دارد به ساواك پيشنهاد مى كند تا ارشاد را كنترل كند و نوارهاى سخنرانى ها را در اختيار ساواك مى گذارند. در سال ۴۷ دكتر شريعتى توسط دوست خود منصور بازرگان اظهار تمايل مى كند تا به سازمان مجاهدين خلق وصل شود.

حنيف نژاد: «با اين آدم ( شريعتى ) نمى شود كارى جدى انجام داد

منصور بازرگان قرار ديدار شريعتى با حنيف نژاد را در خانه پدرى خود سازمان مى دهد، حنيف نژاد سر قرار حاضر مى شود و بيش از يك ساعت چشم به راه شريعتى مى ماند. شريعتى مثل تمامى قرارهايش در خانه خواب مانده و سر قرار حاضر نمى شود.

حنيف نژاد به منصور بازرگان مى گويد: «با اين آدم نمى شود كارى جدى انجام داد.»

اما اين مسئله موجب نمى شود كه مجاهدين از حسينيه ارشاد و دكتر شريعتى براى دستيابى به اهداف و برنامه هاى خود بهره نبرند، آنگاه كه فعاليت هاى على شريعتى در ارشاد شدت مى يابد، بسيارى از اعضاى مجاهدين از آنجا به عنوان پايگاهى بزرگ بهره مى برند بگونه اى كه خانم ماه منير رضائى از بالكن حسينيه ارشاد اعلاميه هاى سازمان مجاهدين خلق را بر سر مردم مى ريزد و تعداد بسيارى از دوستان، همشهرى ها و شاگردان على شريعتى در ميان اعدامى ها و يا كشته هاى چريك ها و مجاهدين قرار مى گيرند.

مسعود و مجيد احمدزاده و اميرپرويز پويان، حميد توكلى، بهنام آژنگ، غلامرضا گالوى، سعيد آريان، ليلا زمرديان، محبوبه متحدين، حسن آلادپوش، پوران بازرگان، فاطمه امينى، سرگرد على محبى همه اينها كه كشته شدند رابطه صميمى و نزديكى با على شريعتى داشتند و يا دوست او بوده و يا مستمع حسينيه ارشاد بودند.
مجتبى طالقانى، منصور بازرگان، مهدى ممكن و دهها نفر ديگر كه بازداشت شدند اما جان سالم به در بردند نيز جملگى تحت تأثير كلام ساحرانه و افسونگر شريعتى بودند. اما خواهيم ديد كه پس از تمامى اين جانبازى ها، مرشد و معلم و سخنور شورشگر، على شريعتى، چگونه براى حفظ جان خود پس از بستن حسينيه ارشاد، ديگر بار ميهمان ويژه ساواك در كميته بوده و ازامكانات بالاى رفاهى برخوردار بوده و به سفارش نيروهاى امنيتى كتاب هاى علمى مى نويسد و پس از آن آزاد گشته و از كشور خارج شد.

دروغ، حسد و حرّافى! مشكل بزرگ تاريخ ما!

بدون شك اگر مخالفت مراجع تقليد و روحانيون با ارشاد و شريعتى اوج نمى گرفت، هرگز ساواك حسينيه ارشاد را تعطيل نمى كرد.

آيت الله ميلانى در مشهد كه رابطه بسيار نزديك و صميمى با استاد محمدتقى شريعتى (پدر على) داشت نخستين مرجعى بود كه عليه شريعتى فتوا صادر كرد و دو ماه پس از او روحانيون قم كارش را پى گرفتند. در برابر فتاوى مراجع، شاه نيز با بستن ارشاد موافقت كرد. توجيه مراجع به ويژه ميلانى اين بود كه پادشاه حافظ شعائر و سنن تشيع است، و كارهاى ارشاد (بدون مطهرى) و على شريعتى در ضديت با دين رسمى بوده و جوانان را منحرف مى كند و به سوى ماركسيست مى برد.

آيت الله ميلانى از اين كمك فقهى به پادشاه بهره برده و از ايشان خواست تا براى آزادى دو فرزندش كه به جرم حمل مواد مخدر در عراق زندانى بودند مداخله كند. اين مداخله نيز انجام شده و فرزندان آيت الله ميلانى از زندان عراق آزاد شدند. پس از كشته شدن تعدادى از چريك ها و مجاهدين در سال ،۱۳۵۰ على شريعتى مجبور شد به ياد آنان يك سخنرانى تاريخى در مسجد نارمك تهران انجام بدهد. عدم انجام اين سخنرانى در ارشاد به اين خاطر بود كه مسئولان حسينيه ارشاد دكتر ميناچى و دكتر شريعتى متضمن شده بودند تا تمامى نوارهاى سخنرانى ها در ارشاد را در اختيار ساواك قرار بدهند.

على شريعتى در سخنرانى مسجد نارمك با عنوان پس از شهادت به تجليل از مجاهدين پرداخته و كشته شدن در راه آرمان ها را ستوده و اين مورد را تشويق كرد. (نبرد مسلحانه و فدا و شهيد شدن در راه آرمان ها) پس از سخنرانى على شريعتى چراغ هاى مسجد را خاموش نموده و عليه نظام پادشاهى و به نفع چريك ها و مجاهدين شعار دادند. شريعتى در تاريكى مسجد و شب توسط چند تن از دوستانش محل را ترك كرد.
پس از اين سخنرانى شريعتى چند ديدار با ثابتى و معاونين وى داشت و ۱۹ آبان ۵۱ ارشاد شاهد آخرين سخنرانى على شريعتى بود و در روز دوشنبه ۲۲آبان ماه ۱۳۵۱ حسينيه ارشاد بسته شد.
پيش از بسته شدن دكتر ميناچى و شريعتى تهران را ترك كردند تا هنگام تعطيل در تهران نباشند.
پس از بسته شدن ارشاد، على شريعتى پنهان شد و در همين هنگام نامه اى به فرزند ۱۳ساله اش نوشت، فرزند وى در پى پيشنهاد يكى از دوستانش، اين نامه را در تيراژ بسيار بالائى تكثير نموده و به بهاى يك ريال فروختند. (البته براساس برخى از شواهد، على شريعتى زير نظر و كنترل ساواك به اصطلاح مخفى شده بود.)
پس از پخش اين نامه سازمان امنيت حساسيت بيشترى به شريعتى نشان داده و تصميم به بازداشت وى گرفت زيرا يكبار ديگر شريعتى عصبانى شده بود و در پى بستن ارشاد و ممنوعيت وى براى سخنرانى و غيره، در اين نامه به طور كنايه دستور جهاد داده بود:

«و آنگاه حق و باطل، خدمت و خيانت، زشتى و زيبائى با هم درگير مى شوند و جهاد آغاز مى شود.»
البته على شريعتى هرگز گمان نمى كرد كه فرزندش براى فروش يك ريالى اين نامه آن را علنى خواهد كرد. اما در خرداد ماه ۱۳۵۲ همزمان مأموران امنيتى به خانه على شريعتى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى (برادر خانم على) رفته و در جستجوى وى، استاد محمدتقى شريعتى و دكتر رضا شريعت رضوى را بازداشت مى كنند. على شريعتى توسط پسرخاله اش جناب آقا اصغر منصورى كه انسان رعنا و مهربانى بود پنهان مى شود… يعنى از اين لحظه به بعد شريعتى نيمه مخفى بود نه از پيش از آن.
دكتر رضا و استاد شريعتى پس از چند بازجوئى در كميته مشترك ضد خرابكارى در اوين زندانى مى شوند، على شريعتى ماهها فكر مى كند، چه بايد كرد؟ بايد تسليم شد يا بايد از كشور خارج شد.
به گفته دكتر ناصر ميناچى، آخرين مشاوره على شريعتى، با هاشمى رفسنجانى در جلوى دبيرستان رفاه صورت مى گيرد، هاشمى رفسنجانى به وى مى گويد كه بهتر است خودش را معرفى نمايد و پيامدهاى آن را نيز بپذيرد.

على شريعتى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود

على شريعتى به همراه دكتر ناصر ميناچى نزد دكتر آزمون رئيس اوقاف مى رود. دكتر آزمون تلفنى با پرويز ثابتى تماس مى گيرد، ثابتى وعده مى دهد تا به محض انجام گفتگوئى با على شريعتى پدرش آزاد خواهد شد.
روز بعد على شريعتى در دفتر پرويز ثابتى حاضر مى شود، پس از يك گفتگو ثابتى از وى مى خواهد تا فردا ساعت ۱۰ بامداد خود را به رضا عطارپور (حسين زاده) كه از معاونين و بازجويان ساواك بود معرفى كند، (وى هم اكنون در آمريكا نمايشگاه فرش دارد و اطلاعات بسيار از اين دوران.)
شريعتى از فرداى آن روز به مدت ۱۸ماه تنها زندانى كميته مشترك ضد خرابكارى است كه بدون محاكمه و با برخوردارى از شرايط ويژه مشغول به نوشتن چند كتاب مى شود.

تلاش براى «زنده ماندن»

كميته مشترك ضد خرابكارى در پى تضادها و درگيرى هاى مقامات امنيتى، پليسى و ژاندارمرى در رابطه با نيروهاى چريكى و مجاهد به دستور محمدرضاشاه تشكيل شده بود كه در ساختمان مركزى شهربانى جاى داشته و جمعى از ساواك، شهربانى و ژاندارمرى آن را اداره مى كردند و حرف آخر را ساواك مى زد.
على شريعتى از نوجوانى آموخته و آن را تجربه نموده بود كه با حرافى، افسانه پردازى و بهره بردن از اختلافات موجود در دولت و نيروهاى امنيتى و پليس، شرايط را به نفع خود هدايت كند. وى به محض استقرار در كميته مشترك، تلاش ديرين خود را براى «زنده ماندن» آغاز مى كند.
در همان كميته اى كه افرادى تحت تأثير شريعتى به جرم چريك و مجاهد كشته، شكنجه و زندانى دراز مدت شده بودند، شريعتى شاخص ترين زندانى محترمى مى شود كه از امكانات بسيارى برخوردار مى شود.
به گونه اى كه زندانيان بسيارى چون نعمت ميرزازاده، هادى غفارى، كريمى و… هر يك به گونه اى تأييد كرده اند در صورتى كه ديگر زندانيان در شرايط سختى در بازداشت بوده اند، اما على شريعتى يك كتابخانه در اختيار داشته است، وسيله براى نوشتن، ريش تراش برقى، باز بودن مدام درب سلول ۵/۲ در ۵/۱ مترى، چنگال و راديو و روزنامه، سيگار و لباس و غذا از خارج، ميوه و امكانات ديگر چون ملاقات كه زندانيان ديگر از اين همه امكان بهره اى نداشته اند. به گونه اى كه على شريعتى در توالت زندان ميوه براى دوستانش چون نعمت ميرزازاده جاسازى مى كرده است.

البته فرزند شريعتى كه در هنگام بازداشت پدرش ۱۴سال بيشتر نداشته است برخلاف گواهى دهها زندانى كه شاهد تمامى اين امكانات بوده اند، طى اين سالها سعى كرده است تا به دروغ و براى پرده پوشى از فعاليت و همكارى هاى على شريعتى با ساواك در زندان، مدعى شود كه شريعتى چنين امكاناتى را نداشته است و فقط قرآنى در اختيار او بوده آن هم براى استخاره براى سربازها آن هم به مدت چند ساعت.
در مدارك به دست آمده از ساواك و نوشته هاى على شريعتى، در ۱۸ماه زندگى در كميته مشترك، عليه ماركسيسم و توجه به كوروش و تمدن ۲۵۰۰ساله درمى يابيم كه وى در آخرين بازداشت خود نيز توانست اعتماد و توجه رژيم را به نفع خود جلب نمايد و كسى كه با افسانه هاى سحرانگيزش جوانان را به مسلخ برده بود، خودش از معركه رندانه جان سالم به در ببرد و از امكانات بالائى نيز بهره ور شود.
به جز برخى از زندانيان سياسى، مأموران بلندپايه ساواك نيز اين مسئله را تأييد نموده اند كه على شريعتى در مدت ۱۸ماه اقامت در زندان كميته به سفارش ساواك عليه ماركسيسم كتاب مى نوشته است.
ايرج فريدى رئيس اداره كل ساواك در بازجوئى هاى بعد از انقلاب خود، اين معامله على شريعتى را با ساواك تأييد نموده است. دكتر جلال متينى نيز طى مصاحبه اى با يكى از مأموران ساواك صحت اين مسئله را گواهى داده است.

پيش از سال ،۵۲ على شريعتى در نوشته هاى خود آنچنان در دفاع از ماركسيست مطالب اغراق آميز نوشته بود كه حتى نقاط ضعف اين تفكر را توجيه و يا انكار نموده بود. وى در كتاب «انسان اسلام و مكتب هاى مغرب زمين» كه در روزنامه كيهان با عنوان درس هائى از ماركسيسم چاپ شد ۱۸۰ درجه پس از به كشته دادن دهها جوان تغيير موضع داده بود.

وى درباره ماركسيسم سابق بر آن نوشته بود كه:

«سوسياليسم به عنوان برابر طلب ضد سركوب، ستم و بهره كشى انسان به دست انسان براى همه آنها كه دين گرا يا نادين گرا هستند جذابيت دارد» (ص ۱۳۷ مجموعه آثار ۱۸ شريعتى) .

شريعتى از ماركس هم ماركسيست تر بوده و نوشته و گفته بود كه:

ماركس نه به ماترياليسم ديالكتيك كه به دترمينيسم ديالكتيكى باور داشت (ص ۲۲۴ م۱-۱۷) .

شريعتى آنچنان در تلاش ساختن يك ماركسيست اسلامى بود كه حتى نظريات قاطع اسلام و ماركس را تحريف مى كرد:
شريعتى نوشته بود كه در قرآن تعيّن گرائى وجود ندارد (ص ۱۰۳ مجموعه آثار) .

شريعتى در منحرف نمودن افكار و دفاع از ماركس مدعى شد كه:

مذاهبى كه ماركس به آنها تاخته است مذاهب چند خداگرا بوده اند.

وى در صفحه ۲۳۳ كتاب شماره ۱۷ خود مدعى مى شود كه ماركسيسم ضد ماده گرائى است (!) (دروغ و نيرنگ و افسانه پردازى تا چه حد) .

و نيز وى براى اسلامى كردن ماركسيست نوشته بود كه:

«ديالكتيك به اسلام نزديكتر است تا به منطق ارسطو (!)».

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى همخوانى ها را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد

 على شريعتى كه در هنگام سربازگيرى چريك ها و مجاهدين و درس هاى اسلام شناسى مدعى شده بود كه نه ماركسيست است و نه ماركسيست ستيز، آنچنان به تفكر ماركس دروغ هاى شاخدار بست كه از آنچه به اسلام بسته بود بزرگتر بود.

على شريعتى در ۱۸ماه اقامت خود در كميته مشترك تمامى آن همخوانى هاى قيد شده در خطوط بالا را در رابطه با اسلام و ماركسيست مثل آب خوردن نفى كرد و در انسان، اسلام و مكتب هاى مغرب زمين كه با عنوان درس هائى از ماركسيسم در كيهان چاپ كرد، نوشت:

بايد بر اين تفكر پاى فشرد كه در ميان فلسفه اسلام و ماركسيسم اختلافات آشتى ناپذيرى وجود دارد (مجموعه آثار ۲۴) اين سخن شريعتى را با تعريف از ماركسيست كه در ده خط بالاتر آمد مقايسه بفرمائيد.
على شريعتى در اين نوشته با به فراموشى سپردن تمامى افكار ديروز خود در رابطه با اسلامى كردن ماركسيست و ماركسيستى نمودن اسلام نوشت كه كلاً اسلام و ماركسيست دو تفكر ضد يكديگرند كه هر يك خواهان نابودى ديگرى است. على شريعتى در نوشته هاى واپسين خود، تمامى آثار پيشين خود را در هنگامه حيات نفى نموده و بر آنها مهر ابطال زد از جمله، شهادت و پس از شهادت، آرى برادر، اسلام شناسى، ابوذر، شيعه يك حزب تمام و دهها نوشته و سخنرانى ديگر.
على شريعتى براى تخطئه كردن تلاش هاى مجاهدين و چريك ها، تير آخر را زده و گفت: اگر مكتبى جنبه اى از مكتبى ديگر را وام يا به خدمت بگيرد اين كار به تجزيه و شكست كامل ناخالص خواهد انجاميد. (ص۱۲۳ مجموعه آثار ۲۴) .

اين سخن نفى تمامى نوشته هاى پيشين خود او نيز بود كه انديشه ها و مكتب هاى اگزيستانسياليسم، پروتستانتيزم و باورهاى گورويچ و سارتر و فرانتس قانون و لوئى ماسييون را تبليغ نموده و به اسلام ذهنى خودش دوخته بود.

در كتاب ۷ صفحه ۷۲ او مى خوانيم:

خداوند به ماده پرستى كه نماز نمى خواند اما با درك مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت مى كند با نگاه مهربان ترى مى نگرد تا به مؤمنى كه نماز مى خواند وبا اين حال به دليل درك نكردن مسئوليت اجتماعى خود به مردم خدمت نمى كند. كسى كه ادعاى پيغمبرى، رهبرى و سلطنت كرده بود و مرتب تغيير موضع مى داد اين بار از طرف خدا هم حرف مى زند و به سادگى و عوام فريبى آنچنان يكشبه ضد ماركسيست شد كه مستمعين ديروز ارشاد او نتوانستند آرام بنشينند و اعلاميه اى عليه وى منتشر نمودند. به ويژه آنگاه كه اعلام شد مقاله شريعتى در كيهان با عنوان «ماركسيسم عليه اسلام» چاپ خواهد شد.

رابطه بريدن على شريعتى و انشعاب در سازمان مجاهدين و كشتار بچه هائى كه به اسلام باور داشتند

به گفته برخى از پژوهشگران و ناظران صاحب نظر رويدادهاى معاصر ايران، انشعاب در سازمان مجاهدين خلق و قتل و كشتار بچه هائى كه به اسلام و ماركسيسم باور داشتند، بى رابطه با بريدن على شريعتى نبود. جوانانى پر شور مثل مجيد شريف واقفى، لباف و….

كه تحت تأثير كلام هاى افسونگر و شيادانه على شريعتى مبارزه مسلحانه را برگزيده بودند و از رنگ باختن هاى هر دوران او در رابطه با ساواك و حكومت بى خبر بودند، پس نمى توانستند مورد اعتماد چپ هاى راديكال باقى بمانند، آنها گمان مى كردند كه همه كسانى كه چون على شريعتى به گونه اى التقاطى و موسمى و فرصت طلبانه به آرمان هاى چپ روى آورده اند، هر گاه با چند جلسه مصاحبه و يا مطالعه چند كتاب پى ببرند كه ميان اسلام و ماركسيست و ديگر تفكرات چپ قرن ها فاصله است، خيلى زود خواهند بريد و تغيير موضع خواهند داد و مى توان مدعى شد كه اين نگرش كه نمونه بارز آن معلم انقلاب اسلامى و افسونگر جوانان مؤمن و صادق بود، چپ هاى مجاهد را به آنجائى كشاند تا بچه هاى معصوم را مظلومانه بكشند، به ويژه اين كه انشعابيون هم تجربه كميته مشترك داشتند و هم از چگونگى زيست على شريعتى در آنجا آگاه بودند و در كميته مشترك بارها مأموران شريعتى را با زندانيان جوان روبرو مى كردند و به آنها تفهيم مى كردند كه معلم شما اينگونه با ما همكارى مى كند، ديگر شماها چرا مقاومت مى كنيد، آرى جان من شيرين است اما جان تو اى جوان!
خود على شريعتى پس از آزادى ۱۸ماهه، افسانه هاى مختلفى را براى رد گم كردن اقامتش در هتل كميته مشترك ساخته بود تا در برابر اطلاعات و برخوردهاى خشنى كه از آنجا در رابطه با جوانان مقاوم در سطح شهر و كشور پخش شده بود، وى برخوردى رندانه از خودش را در تاريخ ثبت كند.

مثلاً افسانه پردازى هاى قتل هابيل و تيمسار زندى پور.

نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» موجب خونريزى در ميان نسل جوان آن دوران شد

 بارى نوشته على شريعتى «ماركسيسم عليه اسلام» يكبار ديگر موجب خونريزى در ميان نسل نو و جوان آن دوران شد. مجاهدين چپ بچه مسلمان ها را كشتند و ساواك خود آنها را از بين برد.
در سال ۵۵ پس از همه گير شدن پشت كردن شريعتى به شاگردان ديروزش، مجاهدين انشعابى با صدور بيانيه اى رسماً اعلام نمودند كه اسلام را رها كرده و تشكيلات آنها بر پايه ماركسيسم استوار است و ضمن تاختن به اسلام و روشنفكران اسلامى چون على شريعتى او را به نقد و نكوهش كشيدند. در آن اعلاميه آمده بود كه تجديدنظرطلبان اسلامى از سيدجمال تا شريعتى توانائى توضيح رويدادها و دشوارى هاى نوين اجتماعى اقتصادى و سياسى را ندارند. آنها با محكوم نمودن اسلام سياسى به عنوان تفكرى بى تحرك و نازا نوشتند كه هرگونه تلاش سياسى و آزاديبخش استوار بر دين بى درنگ كهنه و مهجور مى شود. در اين اعلاميه آمده بود كه مجاهدين مسلمان بنيانگذار، مكتب انقلابى ماركس را بررسى و از آن بهره هاى فراوان برده بودند.
بدينسان بود كه تئوريسين نخستين واژه «ماركسيست هاى اسلامى»، مرتضى مطهرى و ديگر روحانيون به آرمان خود رسيده بودند، آن هم با قلم ساحرانه على شريعتى. هم نيروهاى چريكى و مجاهدين منهدم شده بودند هم واژه اسلام از آنها گرفته شده بود و هم معلم بزرگ و پر شور آنها تجديدنظر كلى و بنيادين نموده بود و هم همو (على شريعتى) براى نقد ماركسيسم از نوشته هاى مرتضى مطهرى در نقد ماركسيسم و «علل گرايش به ماديگرى» بهره برده بود.

مسئله آزادى از زندان يك دروغ

 يك دروغ ديگر كه توسط خانواده شريعتى در تاريخ معاصر ثبت شده است، مسئله آزادى وى از زندان است. على شريعتى در شب عيد نوروز ۱۳۵۴ كه آخرين روز اسفندماه ۱۳۵۳ بود و در آن سال جشن چهارشنبه سورى با نوروز يكى شده بود آزاد شده و با اتومبيل ساواك تا جلو درب خانه اش همراهى شد. آخرين روز اسفند ۱۳۵۳ مى شود ۲۰ مارس ،۱۹۷۴ خانواده شريعتى تاريخ آزادى شريعتى را يك روز ديرتر رايج نموده اند كه در آن صورت مى شود اول فروردين ماه ۱۳۵۴ تا بتوانند آن را به سال ۱۹۷۵ بكشانند.

با انجام اين بازى رندانه يعنى جلو بردن يك روز تاريخ ايرانى، وارد سال جديد مى شوند كه سال جديد ايرانى يكسال، سال ميلادى را نيز به پيش مى برد. با اين پيش بردن سال، آنها دروغ ديگرى را به تاريخ تحميل مى كنند و آن اين كه در پى ديدار محمدرضا شاه در الجزاير (۵مارس ۱۹۷۵ در كنفرانس اوپك) وزيرخارجه وقت اين كشور كه از دوستان هم كلاسى على شريعتى بوده است، آزادى او را از شاه تقاضا كرده و شاه به محض بازگشت به ايران دستور آزادى على شريعتى را داده است.

در صورتى كه اولاً كنفرانس اوپك ۳۵۰ روز بعد از آزادى شريعتى يعنى در مارس ۱۹۷۵ صورت گرفته است.

دوم اين كه رئيس جمهور كنونى الجزاير عبدالعزيز بوتفليقه هرگز در فرانسه تحصيل نكرده و او يك نظامى بوده است و در هنگام حضور على شريعتى در پاريس او در الجزاير بوده است. (وزيرخارجه آن وقت الجزاير). سوم اين كه در جاهائى ديگر اسم وزيرخارجه الجزاير را عبدالطيف خميستى نقل كرده اند كه اين فرد هم هرگز با شريعتى رابطه اى نداشته است و كلاً اين كه على شريعتى در هنگامه حضورش در پاريس با هيچ مقام بعد از استقلال الجزاير رابطه و تماس نداشته است. زيرا پيروزى انقلاب الجزاير در سال ۱۹۶۲ است و على شريعتى در سال ۱۹۶۴ به ايران بازمى گردد يعنى ۲سال از اقامت او در پاريس همزمان بوده است با استقرار دولت مستقل الجزاير. آنگاه چگونه مقامات دولتى الجزاير كه از سال ۱۹۶۲ قدرت سياسى داشته اند و سال هاى پيش از آن در الجزاير ومراكش سرگرم نبرد و مبارزه بوده اند، مى توانند ۲سال بعد از استقرار حكومتشان با على شريعتى همكلاسى باشند!؟

در تفكر وانديشه ها و شرح حال هاى نوشته شده در رابطه با على شريعتى دهها دروغ بزرگ موجود است كه اين دروغ آنچنان در همه جا، جا افتاده است كه حذف آن ازاذهان و تاريخ كار ساده اى نيست. زيرا به سبك بسيار زيبا و شيرينى توسط خود شريعتى جعل و در تاريخ معاصر ما نوشته شده است. ما سه كلام بزرگ به يادگار داريم كه نيكى در پندار، گفتار و كردار است. من در برابر اين سه نيكِ اهورائى مايلم سه درد و بيمارى تاريخى را نيز بيان كنم و از همه بخواهم كه همواره از يزدان پاك بخواهيم كه آن سه نيك را به ما ارزانى كند و اين سه بدِ اهريمنى را از ما و تاريخ ما بگيرد: حرافى، حسد و دروغ.

ساواك پشتيبان دكتر شريعتى بود؟!

چند ماه پيش كه بحث دكتر شريعتى را آغاز كرديم تيتر ما چنين بود كه «اينبار شريعتى ها مى آيند. بهوش باشيم.» ديرى نپائيد كه در كمتر از سه ماه اين نظريه در صحنه سياسى كشور هويدا شد و آقاى ميرحسين موسوى كه سال ها با انديشه و تفكر و عمل ماركسيستى رئيس دولت جمهورى اسلامى بود، ديگر بار به عنوان نامزد رياست جمهورى براى انتخابات سال آينده از سوى به اصطلاح اصلاح طلب ها مطرح شد.
ميرحسين موسوى از جمله پيروان دكتر على شريعتى است كه شديداً به ماركسيست اسلامى باور داشته و عملاً اين تفكر را در هنگام نخست وزيرى خود به ورطه عمل رسانده و جامعه ايران را به تقليد از اتحاد جماهير شوروى و آلبانى و غيره، كوپنى و كمونيستى نمود. اما با نام جمهورى اسلامى و دولت اسلامى.
نيروهاى اطلاعاتى رژيم با فراهم نمودن زمينه روانى كشور، در ارديبهشت و خرداد، طى برگزارى يادواره هائى براى دكتر شريعتى و استفاده از فرزندان تبعيدى وى كه سال ها در خارج شعار اپوزيسيون مى دادند، سخنرانى ها و جلساتى را در تهران برگزار كردند و در مدح و ستايش دكتر على شريعتى پرداختند. همزمان با طرح اين مسئله از سوى ما و انعكاس گسترده آن در داخل كشور، شخصيت ها و فرهيختگان بسيارى نيز به ميدان آمده و نقد على شريعتى را دنبال كردند.
به گونه اى كه خود من هر هفته دهها فاكس و ايميل و تلفن از ايران دريافت مى كرده و مى كنم كه اين عزيزان در پى مطالعه نمودن نيمروز از طريق اينترنت، از تحليل ها و خبر رسانى ها و افشاء نمودن ناگفته هائى از تاريخ معاصر آگاه گشته و از اين آگاهى شادمان بوده و هستند.

پيش از اين آگاه شديم كه چگونه على شريعتى يكشب و يك سال ماركسيست بود و يك روز و يك سال ديگر براى حفظ جان، ضد ماركسيست مى شد و يا يكبار ضد تاريخ و تمدن. كهن ايران بود و گاهى ديگر مداح تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.

على شريعتى شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود

و آئين مهر و ميترا را آئين جادوگرى مى داند

 على شريعتى در باور و انديشه درونش يك ماركسيست دگماتيسمى بود كه هدف، وسيله را برايش توجيه مى كرد. وى با پايدارى در تفكر ماركسيستى، شديداً مخالف تمدن و فرهنگ كهن ايرانى بود. (هر چند در هنگامه اقامت ۱۸ماهه اش در كميته مشترك بسيار مداح و مبلغ فرهنگ و هويت ملى و تمدن ۲۵۰۰ ساله بود.) دكتر على شريعتى در كتاب اسلام شناسى خود، آئين مهر و ميترا را كه حافظ شيراز به داشتن آن افتخار مى كند و علامه طباطبائى نيز با صراحت كامل مى سرايد كه بود كيش من مهر دلداده ها

پرستش به مستى است در كيش مهر

اين را على شريعتى آئين جادوگرى مى داند.

در آغاز سخنرانى «آرى اين چنين بود برادر» هنرمند دروغ پرداز و افسونگر ما با يك آب و تاب مظلومانه اى افكار شنوندگان را به گونه اى رندانه تحت تأثير قرار مى دهد كه بله آقا تشريف برده بودند به مصر تا از اهرام ثلاثه و عجايب هفتگانه ديدن بفرمايند كه ناگهان توجه اين افسونگر دروغ پرداز به دخمه هائى جلب مى شود و از راهنما مى پرسد و راهنما مى گويد كه آنها گورستان سى هزار برده اى است كه در هنگام حمل سنگ هاى اهرام جان سپرده اند. كل اين موضوع دروغ است. در تاريخ مصر چنين چيزى ابداً مطرح نشده است كه تمدن مصر توسط برده ها ساخته شده باشد و يا اين كه گورستانى از سى هزار نفر برده، آن هم بردگانى كه اهرام مصر را ساخته اند.
پس از آن خيلى زود روشن مى شود كه چرا على شريعتى چنين دروغ شاخدارى را به تمدن مصر نسبت مى دهد. زيرا كه سريعاً مسئله را به خودش و تاريخ و تمدن ايران پيوند مى دهد:»رفتم در كنار دخمه ها نشستم و ديدم چه رابطه خويشاوندى نزديكى است ميان من و خفتگان اين دخمه ها. هر دو از يك نژاديم.»

حالا ما در نظر نداريم تا وارد بحث هاى نژادى بشويم زيرا كلاً طرح اين مسائل غير انسانى است. اما اين افسونگر

شيرين سخن دروغ پرداز چه آسوده و راحت، عزيزان آفريقائى

را با ايرانيان هم نژاد مى پندارد:»و چون ديگر بار به اهرام عظيم نگريستم ديدم كه چقدر با آن عظمت و شكوه و جلال بيگانه ام. يا نه. چقدر به آن عظمت و هنر و تمدن كينه دارم. ديوارچين را هم پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگينى سنگ هاى عظيم را تاب بياورد و درهم شكست، در جرز ديوار گذاشته شد.
… ديدم تمدن يعنى دشنام، يعنى نفرت يعنى كينه، يعنى آثار ستم هزاران سال برگرده و پشت من و ديدم چنان است كه پندارى همه آنهائى كه در دل دخمه ها خفته اند، برادران منند.»

على شريعتى تاريخ چين و مصر را نيز زير ضربات دروغين خود مى گيرد

على شريعتى نه تنها تاريخ اسلام و ايران را تحريف مى كند، بلكه تاريخ چين و مصر را نيز براى زدن تمدن شكوهمند ايران زير ضربات دروغين خود مى گيرد و آنچه را خود مورخين مصر و چين ننوشته اند، ايشان خواب نما شده و مطرح مى كنند تا بتواند به سادگى تمدن هزاران ساله ايران را دشنام و نفرت و كينه بنامد.
و جالب اينجاست كه ستم و ظلمى كه مهاجهان تازى به ما روا داشتند و با از بين بردن تمدن كهن ما به دهات و روستاها و شهرهاى ما حمله كرده و ما را چون چهارپايان به كار بردگى گرفتند و فروختند را على شريعتى به حساب تمدن پيش از اسلام مى گذارد.

«تو رفتى و ما همچنان در كار ساختن تمدن هاى بزرگ، فتح هاى نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مى آمدند و چون چهارپايانمان مى گرفتند و مى بردند و به كار ساختن گورهاشان مى گماشتند.»
حالا بايد از اين آقاى متفكر و انديشمندى كه ميليون ها انسان را افسون كرده است، پرسيد كه در كجاى تاريخ ايران برده ها گورساز شاهان بوده اند؟

على شريعتى مسئله اى را كه خودش در تمامى دوران زندگيش از آن بهره گرفته است را به حساب تاريخ گذاشته و بسيار شيرين آن را مطرح مى كند كه:

«گاهى ما را به جنگ مى بردند، جنگ عليه كسانى كه نمى شناختيم و شمشير كشيدن به روى كسانى كه نسبت به آنها هيچ كينه اى نمى ورزيديم… دو گروهى كه با هم مى جنگيدند بدون اين كه هم را بشناسند و براى كسانى كه با هم نمى جنگيدند اما هم را مى شناختند.»

عين اين سخن على شريعتى، عملكرد خود اوست. يعنى از سال ۱۳۳۲ با رژيم پادشاهى و نيروهاى امنيتى آشنا مى شود و در مراحل مختلفى از ايران گرفته تا پاريس و ديگر بار در ايران و در هنگام تأسيس سازمان هاى چريك هاى فدائى خلق و مجاهدين خلق، جوانان را تشويق به شورش و انقلاب ماركسيستى و غيره مى كرد و آنها را با دولت و بعدها با ساواك درگير مى كرد، اما تا خودش گير مى كرد، چون آن مقامات بالا را مى شناخت و از سوى آنها حمايت مى شد، به راحتى از معركه خارج مى شد اما جوانان معصوم و بى گناه و عاشق كه جذب حرافى ها و دروغ پردازى هاى اين رند افسانه پرداز شده بودند در مخمصه ها گير مى كردند و تمام زندگيشان تباه مى شد. چه بچه هائى كه در خارج از كشور توسط وى منحرف شده بودند، چه بچه هائى در داخل كشور زير فشار و شكنجه و محروميت از درس و كار و غيره. اما او راه خود را مى پيمود. يعنى بسيارى از سخنان شريعتى شامل حال خودش مى شود. از جمله همين شناخت سران و قربانى شدن عاشقانى كه هم را نمى شناسند. يك طرف عاشق آرمان هاى انسانى و غيره، طرف ديگر عاشق خدمت به ميهن و امنيت كشور و انجام وظيفه و آن بالا ديگرانى كه با هم ساخته اند.

دكتر على شريعتى آنچنان مجذوب ماركسيست شده بود كه تمامى انديشه ها و اديان كهن ايرانى را نفى مى كرد:
«برادر! ديگر بار در كام نااميدى بوديم كه اميدى به ما نمدنمان خواند. پيامبران بزرگ برخاستند. زرتشت بزرگ، مانى بزرگ، بوداى بزرگ، كنفسيوس حكيم، لائوتسوى عشق….

اما برادر اين مبعوثين خدايان از خانه بعثتشان فرود مى آمدند و بى هيچ اعتنائى به ما و بى هيچ نام و يادى از ما راهى كاخ و قصرى مى شدند….

زرتشت در آذربايجان مبعوث شد و بى آن كه به ما تازيانه خوردگان… سخنى بگويد به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما بريد.»

اين تحليل افسونگرانه و شيرين سخن شريعتى سراپا دروغ است. زيرا زرتشت را جهان مى شناسد و مى داند كه او كه بود و چه كرد و از همه مهمتر مرگ پر افتخار اوست. زرتشت در دفاع از آب و خاك ايران زمين در جنگى با مهاجمان و تازيان غير ايرانى، در جبهه جنگ جان داد اما على شريعتى آن مردبزرگ را تحقير مى كند و براى مانى نيز دروغى بزرگتر مى گويد، درباره مانى كه به فتواى كرتر به قتل رسيد و جانش را فداى انديشه اش كرد و امروز جهان به او مى بالد مى گويد:

«و مانى از نور گفت و به ظلمت تاخت و روشنى را در گوش ما زندانيان ظلمت زمزمه كرد. اما گفتار روشنش را در كتابى پيچيد و به شاپور ساسانى هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب شاپور هند و بلخ را گشت و بعد اين چنين مان شكست و شكستمان را سرود.»
چنين هجوم ناجوانمردانه و نابخردانه اى كه على شريعتى با آن سبك سخن زيبا و سحرآميزش به فرهنگ و تمدن و انديشه و خردمندان كهن ايرانى چون زرتشت و مانى روا داشت، استعمارنوين و بيگانگان ايران ستيز با سال ها جنگ نمى توانستند، ايرانى را به دستاوردهاى پر افتخار كهن و باستانش بدينسان بدبين و دشمن كنند.
على شريعتى تصميم قاطع گرفته بود تا تمامى مظاهر تمدن و ترقى كهن ايران را زير پا نهاده و تحقير كند و به عكس صدر اسلام را ماركسيست و سوسياليست معرفى كند زيرا كه نظام پادشاهى از دروازه هاى تمدن بزرگ و جشن هاى ۲۵۰۰ ساله مى گفت و پادشاه را آريامهر مى خواندند و او مى بايست براى شوراندن تهيدستان و حتى روشنفكران ناآگاه چه آنان كه به دين باور دارند و چه آنان كه بى دين هستند، اسلام را با شعارهاى ماركسيستى رنگ نمايد و از آن تابلوهائى زيبا بسازد كه دل هر شنونده اى را بفريبد:
و جالب اين كه در همين جزوه ۳۲ صفحه اى «آرى اين چنين بود برادر» در يك صفحه و با اختلاف چند خط تضاد بزرگى در گفته هاى شريعتى مى يابيم. او وقتى از پيامبر اسلام ياد مى كند مى گويد:
«گفتند يتيمى بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه گوسفندان را مى چرانيده است. گفتم عجبا! چگونه است كه خداوند فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است؟»
دكتر على شريعتى افسانه پرداز و افسونگر بزرگ قرن ما آنچنان پر شتاب توسن استحمارش را مى تاخت كه درست سه خط بعد يا ۳۰ثانيه پس از آن كه از مبعوث شدن يك چوپان به پيامبرى متعجب است خودش مى گويد كه:
«گفتند او آخرين حلقه سلسله چوپانان است و اجدادش همه رسولان چوپان. از شوق يا از هراسى گنگ بر خود لرزيدم كه براى نخستين بار از ميان ما پيامبرى برخاسته است؟»

على شريعتى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است

 على شريعتى بدون شك برخوردار از يك حمايت بسيار قوى در داخل دستگاه و سيستم حكومتى بود و به گونه اى كه همگى با هم نظام پادشاهى را به مسخره گرفته بودند و آن دستگاه هاى بزرگ و پر طمطراق، سخنان راديكال و تند على شريعتى را به تملق هايش از شاهنشاه مى بخشيدند.
به عنوان مثال شريعتى خودش اعتراف مى كند كه با دستور ساواك سخنرانى هائى انجام داده است:
به من گفتند از طرف ساواك دستور داده شده شما سخنرانى بكنيد (شركت نفت، دانشگاه تبريز و غيره) ولى اجازه ندهيد دانشجويان سئوال كنند. من هم به همين نحو عمل نمودم. ساواك مشهد مى داند كه من از طرف آخوندها و چپى ها تا چه حد مورد اهانت قرار مى گيرم. آنها مى گويند دولت دكتر شريعتى را از اروپا آورده كه با آخوندها و چپى ها مبارزه كند. به هر حال من مطيع دستگاه هستم. (اسناد ساواك)
رابطه على شريعتى با دستگاه هاى امنيتى آنقدر خوب بوده است كه در سال ۱۳۳۴ مى توانسته رئيس راديو را عوض كند. خود شريعتى طى دستخطى كه در اختيار است (نامه اى كه به پسر عمه اش نوشته است) مى نويسد:
«روى مبارزاتى كه بين ما و رئيس تبليغات راديو مشهد درگرفت بحمدالله توانستيم رئيس راديو مشهد را كه آدم خوبى نبود بركنار كنيم و اداره آن اكنون دست يكى از دوستان خود ماست و از اين لحاظ من هم (على شريعتى) هفته اى دوبار در راديو صحبت مى كنم يكى روزهاى سه شنبه از ساعت ۵/۵ بعدازظهر و يكى هم در برنامه مخصوص روزهاى جمعه.» (طرحى از يك زندگى ص ۳۰۱) .

برخلاف آنچه برخى در تلاشند تا على شريعتى را ضد پادشاه معرفى كنند، وى تملقات بسيارى درباره محمدرضاشاه با خط خودش نوشته است كه پيش از اين به چند مورد اشاره شد:
«ناگهان با يك تصميم شخصى شاهنشاه همه اين نيرو تغيير جهت داد.»
و يا آنچه اكنون مرا كاملاً معتقد كرده است (به نظام پادشاهى) اين اصل كلى است كه اكنون رژيم سياسى ايران و در رأس آن شخص اعليحضرت همايونى تصميم قاطع دارند كه بيش از پيش در هر زمينه اى به تحولات عينى و ريشه اى اجتماعى دست زنند.»

اگر دكتر شريعتى در يكى از سخنرانى هاى عموميش اين تملقات به اعليحضرت همايونى را و يا همكارى مداومش را با نيروهاى امنيتى علناً مطرح مى كرد هرگز صدها جوان بيچاره و ناآگاه گول او را نمى خوردند تا براى خواندن يك كتاب مورد آزار قرار بگيرند. يعنى برخلاف اين جو كاذبى كه حول على شريعتى طى اين ۲۵سال راه افتاد، وى يك تله واقعى بود براى نسل جوان در دوران محمدرضاشاه، تا جوانان پر شور و انقلابى چه آنها كه هدف مبارزه مسلحانه داشتند و چه كسانى كه در خط مخالفت عقيدتى با رژيم بودند در قالب كارهاى شريعتى ابراز وجود نموده و به دام رژيم و دستگاه امنيتى بيفتند.

اصلى ترين مسئله زندگى مرموز شريعتى كه بدون شك با آگاهى و ذكاوت ويژه در خدمت سرويس اطلاعاتى بود، جريان خروج او از كشور است.

براساس چند سند بر جاى مانده از ساواك آنگونه پيدا است كه على شريعتى بدون اجازه دستگاه از كشور خارج شده است. وجود اين اسناد دليل قاطعى بر اين مسئله است كه على شريعتى توسط بخشى از ساواك حمايت مى شد، البته دو نفر از مأموران بلندپايه كه هم اكنون در قيد حيات نيستند، فريدون كمانگر و جمالى يا كمالى، مثل تيمسار بهرامى رئيس ساواك خراسان مجذوب فريب و افسانه سازى و افسونگرى شريعتى شده بودند بگونه اى كه اين دو مأمور ساواك نيز حرف تيمسار بهرامى را زده و حتى در پائين اسناد ساواك اظهار عقيده كرده اند كه على شريعتى به رژيم معتقد است و مى تواند خدمتكار خوبى باشد.

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك عملى شد

خروج على شريعتى با پيشنهاد يكى از مأموران بلندپايه ساواك كه هم اكنون در قيد حيات است عملى شد. پس از مرخصى شريعتى از كميته مشترك ضد خرابكارى، شخصيتى از ساواك مرتب براى ديدن وى به خانه اش در كوچه نادر پلاك ۱۰ جمشيدآباد شمالى مى آمد و در يكى از همين ديدارها دو سال و اندى پيش از آزادى او به شريعتى پيشنهاد كرد تا پاسپورت تازه اى گرفته و از كشور خارج شود. البته به گمان من وى با پاسپورتى از كشور خارج شد كه در سال ۵۰ صادر و در سال ۵۶ فقط تمديد شده بود.
در دروغ هاى زندگى على شريعتى آمده است كه وى نه با نام على شريعتى كه با نام على مزينانى پاسپورت گرفته است و لذا ساواك متوجه خروج او نشده است. غافل از آن كه اولاً على شريعتى فقط يك شناسنامه داشته است و ثانياً اين كه اسم او در شناسنامه و مدارك رسمى مزينانى بوده است و شريعتى لقب پدرش بود كه به او هم اطلاق مى شد مثل امروز كه تمامى فرزندان او نام فاميلى مزينانى دارند اما همه آنها را بنام شريعتى مى شناسند.

دست هاى مرموز پيوسته در نيروهاى اطلاعاتى كشور كه نقش مهمى در بت سازى شريعتى داشتند، همان ها نيز وى را از كشور خارج كردند و خود سند ساختند و مدعى شدند كه با نام على مزينانى خارج شد و ما نفهميديم.

نكته بسيار جالب ديگر اين كه شريعتى در تمامى مراحل زندانش نه تنها حقوق كامل خود را دريافت مى كرد بلكه در سال ۵۲ كه وى را بازنشسته كردند به او حدود ۲۲سال سابقه خدمت دادند. يعنى تمامى تحصيلات او در دانشكده پاريس و مشهد نيز به حساب كاركرد او گذاشته شد.

فقط خواجه شيراز از خروج شريعتى بى خبر بود
با سپاس از مهربان يار گرامى ناصر محمدى كه بسان بسيارى از هم ميهنان نازنين مرا مورد مهر خود قرار داده بود لازم به تأكيد و تأييد اين مسئله است كه براساس همان محاسبه ۶۲۱ سال اختلاف سال ميلادى با شمسى، كنفرانس الجزاير در پنجم ماه مارس ۱۹۷۵ كه برابر بوده است با پانزدهم اسفند ماه ۱۳۵۴ برگزار شده است.
اما دكتر على شريعتى در شب آخر اسفند ماه ۱۳۵۳ كه مى شود ۱۹مارس ۱۹۷۴ از زندان آزاد شد.
البته يكبار ديگر از مهر سرشار ناصر محمدى سپاسگزارم.
از سوئى آنقدر در زندگى دكتر على شريعتى جعليات و دروغ و نفاق وجود دارد كه ليست كردن آنها خود نيازمند نگارش چند صد صفحه كتاب است.
و اين دروغ ها آنچنان ناشيانه بوده است كه بارها و بارها تضادهاى فاحشى در نگارش تاريخ و سرگذشت على شريعتى پديد آورده است.
مثلاً همين دروغ واسطه شدن الجزاير براى آزادى شريعتى. خانم شريعتى در صفحه ۱۹۰ طرحى از يك زندگى مدعى مى شود كه عبدالطيف خميستى وزيرخارجه الجزاير با شريعتى همكلاس بوده است و همو سال ۱۹۷۵ خواهان آزادى شريعتى شده است.
در صورتى كه عبدالطيف خميستى چندى پس از استقلال الجزاير، كشته شد. يعنى هنوز شريعتى در پاريس دانشجو بوده است كه عبدالطيف خميستى وزير مى شود و كشته مى شود و شريعتى دو سال بعد (۱۹۶۴) برمى گردد به ايران و از همه مهمتر سال ۱۹۷۵ تمامى استخوان هاى مرحوم عبدالطيف خميستى هم خاك شده بود. چه رسد به آن كه مرده سال ها پيش بخواهد شفاعت شريعتى را كند. در جاهائى ديگر از رئيس جمهور كنونى الجزاير به عنوان وزيرخارجه آن وقت الجزاير ياد شده است كه پيش از اين نيز درباره دروغ بودن اين مسئله كه بوتفليقه واسطه شده باشد شرح دادم…. پس از اين كه شريعتى به درخواست ساواك چند كار در ضديت با ماركسيسم و تأييد تاريخ و تمدن ايران انجام مى دهد و در روزنامه كيهان چاپ مى شود، دست هاى مرموز درون دستگاه حكومتى او را به خارج از كشور روان مى كنند.
در رابطه با خروج على شريعتى از كشور نيز دروغ هاى فراوانى گفته و نوشته شده است كه در اين جعليات و دروغ پردازى ها دست هائى از ساواك كه حاميان هميشگى شريعتى بودند نيز به چشم مى خورد.
براساس چند سندى كه در همين نوشته كليشه شده است از روزگاران قديم دستگاه حكومتى ايران مى دانسته است كه نام على شريعتى در شناسنامه و پاسپورت و غيره، على مزينانى است.
پاسپورتى كه وى با آن براى تحصيل به فرانسه رفته بود و پاسپورتى كه در سال ۵۰ صادر و وى با آن به عربستان سعودى رفته بود با نام على مزينانى بود و كلاً شريعتى يك لقب بود براى وى و پدرش… اما با يارى خود ساواك و نيروهائى كه مجذوب و همكار شريعتى بودند، به دروغ اسنادى را جعل كردند كه كليت ساواك از خروج وى بى اطلاع بوده است.
على شريعتى با پيشنهاد و هدايت و راهنمائى يك مقام بلندپايه ساواك از كشور خارج مى شود،، اما طى سندى در ۱۶ خرداد ۵۶ مديركل اداره سوم دستور مى دهد تا ليست مسافرين ۲۷ ارديبهشت را در اختيارش بگذارند. در صورتى كه على شريعتى در ۲۶/۲/۵۶ از كشور خارج شده است و پيش از خروج از كشور دهها نفر در ايران از سفر وى آگاه بوده اند و چطور مى شود وقتى دهها نفر از دوستان و فاميل شريعتى از سفر او به خارج آگاه بوده اند، ساواك بى خبر باشد.
على شريعتى براى خداحافظى با محمد همايون بنيان گذار حسينيه ارشاد به اتفاق چند نفر به بيمارستان مى رود:
?همايون از ديدن دكتر و اين كه عازم سفر خارج است بسيار خوشحال شد? (ص ۲۲۱ طرحى از يك زندگى)
خانم دكتر شريعتى نيز شب قبل از سفر تعدادى از خويشاوندانش را براى خداحافظى با شريعتى به خانه دعوت مى كند:
?روز قبل از حركت هم من اقوام خودم را به بهانه ديدن على به خانه خودمان دعوت كردم. شب خوبى بود. آن شب هنگام خداحافظى على آهسته به برادرانم گفت كه فردا قصد سفر دارد و علت سفر را هم به آنها گفت.? (ص۲۲۱ طرحى از يك زندگى) فقط برادران پوران خانم و زن و فرزندان و… آنها بالاى ده نفر مى شوند. كه از سفر دكتر خبر داشته اند.
بعد از اين گودباى پارتى، درست شب سفر نيز يك مهمانى ديگر ترتيب داده مى شود: ?شب ۲۶ارديبهشت ۱۳۵۶ خواهرم (خواهر پوران خانم) من و خانواده ام و خانواده خواهر و برادران ديگرم را به منزلش دعوت كرد. به من گفته بود كه اين مجلس توديع و خداحافظى با على است… آن شب (على) هنگام خداحافظى به نوعى از همه حلاليت طلبيد…? (طرحى از يك زندگى) .
گودباى پارتى هاى دكتر شريعتى به خانواده اش منحصر نبوده است، بلكه دوستان تاجر ايشان نيز برايش چندين ميهمانى مى دهند از جمله رادنيا. عبدالله رادنيا مى گويد:
?دكتر جريان دريافت پاسپورتش و خريد بليط را همان روز پنجشنبه به من اطلاع داد. من همان روز عده اى از دوستان حسينيه ارشاد را به منظور ديدن دكتر و خداحافظى با او براى شام دعوت كردم. آن شب دكتر به همراه خانمش حدود ساعت ۱۰ آمدند و تا ساعت ۲بعد از نيمه شب…? (ص۲۲۰ طرحى از يك زندگى) .
دوستان انجمن اسلامى مهندسين هم براى دكتر يك گودباى پارتى سازمان مى دهند: خانم دكتر شريعتى مى نويسد:
فرداى آن روز جمعه هم دوستان انجمن اسلامى مهندسين به مناسبت عيد قربان يك مهمانى در كرج تشكيل داده بودند. ما را هم دعوت كردند و ما به كرج رفتيم.? با اين تفضيلاتى كه شرح داديم و اين همه جشن و گودباى پارتى براى افسونگر و افسانه پرداز پر رنگ دوران ما. جاى تعجب است كه طفلكى ساواك كه آن همه هارت و پورت تاريخى داشته و دارد از سفر اين دروغ پرداز بزرگ بى خبر باشد. خبرى را يك نفر بداند، خبر مخفى نيست. آنگاه على شريعتى در چندين مهمانى با حضور دهها نفر به عنوان خداحافظى شركت كند و رژيم از سفر او بى خبر باشد. آن هم در صورتى كه تنها كسى كه از سفر او بى خبر بوده است شخص خواجه حافظ شيرازى بوده است.
از همه مهمتر هنگام سوار شدن به هواپيما نيز جناب رادنيا با آن هيكل درشت و شاخص خود و حميد شريعت رضوى و پوران خانم و غيره نيز در فرودگاه، شريعتى را بدرقه مى كرده اند و زير ذره بين فرودگاه بين المللى تهران نيز، دكتر شريعتى به چشم نيامده است و بدون اطلاع ساواك از كشور خارج شده است. عجبا از اين همه دروغ هاى شاخدار و افسانه پردازى هاى مزورانه و….
على شريعتى با كمپانى سابنا در ۲۶ ارديبهشت به آتن مى رود و ۲۴ ساعت در آتن گردش مى كند، روز بعد به بروكسل رفته و دو روز در بروكسل مى ماند و از آنجا به انگلستان مى رود، در انگلستان با دكتر على فكوهى (پسر دائى خانمش) تماس گرفته و به خانه آنها در شهر سات همپتون مى رود و پس از يك هفته اتومبيلى خريدارى نموده و از خانواده اش در تهران مى خواهد كه به او بپيوندند.
على شريعتى از طريق زمينى و دريا با اتومبيل خود به جنوب فرانسه رفته و چند روزى با حسن حبيبى ديدار و گفتگو مى كند. حسن حبيبى كه به عنوان آچار فرانسه نظام جمهورى اسلامى شناخته شده است از ابتدا تا به امروز نقش مهم و حساس و ويژه اى در رابطه با حفظ منافع استعمار در ايران داشته و دارد….
هنگام بازگشت از جنوب فرانسه، على شريعتى در مرز انگلستان به علت پاسخ هاى دروغ دادن به مأموران گمرك و پليس، بازداشت مى شود. على شريعتى گمان مى كند پليس انگليس را هم مى تواند بازى بدهد. اما با شكست مواجه مى شود و به خاطر هيچ و فقط دروغ بافى بازداشت مى شود.
دكتر فكوهى مجبور مى شود براى آزادى شريعتى به پليس مرزى مراجعه كند.
?وقتى به آنجا رسيدم ديدم كه دكتر در اتومبيل خود نشسته و دو پليس (انگليس) در طرفين او نشسته اند و پليس ديگر هم پشت فرمان ماشين است و مى خواهند دكتر را به اداره مركزى ببرند. من به محض ديدن آن وضع به آنها گفتم شما نبايد با اين آقا چنين رفتارى بكنيد. ايشان يك دانشمند و نويسنده ايرانى است و براى استادى دانشگاه سات همپتون تقاضاى كار داده است.? (ص ۲۴۰ طرحى از يك زندگى) .
جالب است كه دروغ پردازى هاى شريعتى براى دولت فخيمه انگليس هم دنبال مى شده است. كسى كه مدرك تحصيليش در خود ايران به زور پذيرفته شده بود و به زور پارتى بازى به عنوان استاديار آن هم چند صباحى كار كرده بود، رفته بود انگليس تا استاد دانشگاه سات همپتون شود.
بارى دكتر فكوهى ادامه مى دهد:
?با وجود اين پليس هر كدام از ما را به اتاقى جداگانه برد و چندين ساعت بازجوئى كرد. هدفشان اين بود كه بدانند آيا جواب هاى من و دكتر با يكديگر همخوانى دارد يا نه؟ …. بالاخره بعد از هفت يا هشت ساعت گذرنامه على را به او دادند و ما از آنجا خارج شديم.?
بدون شك اين بازداشت جدى ضربه مهلكى به قلب شريعتى مى زند.
على شريعتى خانه اى را از يك پاكستانى اجاره مى كند و چشم به راه زن و دخترانش مى ماند، روز ۲۸خرداد ماه دو دختر شريعتى به او مى پيوندند.
شب را با آنها مى گذراند و فردا صبح پرونده زندگى وى براى هميشه بسته مى شود:
خانم ناهيد فكوهى مى گويد:
آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بوديم و حرف مى زديم ولى دكتر ساكت و غمگين و گرفته بود. حدود نيمه شب على فكوهى و ناهيد به خانه خودشان مى روند… دكتر هم به اتاق خوابى كه در طبقه پائين قرار داشت مى رود كه بخوابد… دكتر به سارا مى گويد ليوان آبى برايش ببرد، پس از گذشت مدتى يك استكان چاى مى خواهد. به نظر ناآرام مى رسيده و خوابش نمى برده است.
فردا صبح ساعت ۸ ناهيد و على فكوهى براى بردن خواهرشان نسرين به خانه مى آيند و در مى زنند ولى كسى در را باز نمى كند، مدتى هم پشت در مى مانند تا نسرين از خواب بيدار مى شود او كه براى باز كردن در به طبقه پائين مى آيد مى بيند كه دكتر در آستانه در ورودى اتاق به پشت افتاده و بينى اش به نحوى غير عادى سياه شده و باد كرده است. جريان را به برادرش مى گويد. ناهيد نبض دكتر را گرفته و مى بيند نبض او از حركت ايستاده است. على فكوهى فوراً به اورژانس بيمارستان سات همپتون تلفن مى كند. پس از معاينه نظر مى دهند كه دكتر درگذشته است. فكوهى به خانه دوستش مى رود. جريان را به او مى گويد شخص اخير هم خبر واقعه را تلفنى به چند نفر از دوستان دكتر اطلاع مى دهد. فكوهى از آنجا خبر را تلفنى به دكتر رضا در ايران اطلاع مى دهد. (طرحى از يك زندگى). ملاحظه مى شود كه در عرض چند دقيقه دهها نفر در انگلستان و ايران از خبر درگذشت على شريعتى آگاه مى شوند. دروغ ديگر در رابطه با شريعتى به همين مرگ او مربوط مى شود.
از سوئى خانواده وى مطرح مى كنند، كه ساعت ها پس از مرگ وقتى از سفارت ايران در لندن براى كمك كردن به آنها تماس مى گيرند، آنها متعجب مى شوند كه چطور ساواك به اين زودى باخبر شده است. چند ساعت پس از مرگ. در صورتى كه چند دقيقه پس از مرگ خانواده فكوهى به دوستان و فاميل بسيارى خبر داده است و مشخصاً توسط همين افراد، شخصى هم به سفارت خبر داده است.
شادروان تيمسار جواد معين زاده كه بارها سعادت آن را داشتم تا در دفتر پاريس پذيراى ايشان باشم، به من اطلاع داده بود كه توسط مخبرينى، از مرگ دكتر شريعتى باخبر شديم.
خانواده شريعتى نيز در همان هنگام علت مرگ را سكته قلبى اعلام كردند و حتى از انجام كالبد شكافى دورى جستند. بعدها كه مرگ شريعتى طعمه خوبى براى تبليغ عليه رژيم شده بود، فرزند وى مدعى شد كه ما به خاطر اين كه رژيم جسد را ندزدد كالبد شكافى نكرديم و پيكر را به سوريه برديم. كه اين همه از همان دو هزار و هفتصد دروغى است كه خود شريعتى، خانواده اش و دوستانش براى بهره تبليغى بردن مطرح كردند.
جسد على شريعتى تبديل به يك طعمه بسيار بزرگ تبليغاتى شد براى كمونيست ها، فلسطينى ها و گروه هاى مسلح اسلامى. در اين بازى فرزند ۱۹ساله شريعتى كه در آمريكا بود وارد بازى شده و بازيچه دست فرصت طلبان شد، هر چند خود او نيز به تبعيت از پدرش در دو هزار و هفتصد دروغى كه درباره شريعتى همه گير شده است حتى تا به امروز، نقش بسيار فعال و حساسى داشته است و امروز نيز به طرز ماهرانه او بسان پدرش با نظام اسلامى همراهى مى كند.
در مراسم يادبود شريعتى، ياسرعرفات، چمران، قطب زاده، امام موسى صدر و خلاصه تمامى راديكال هاى عرب و مسلمان شركت نموده و جسد على شريعتى را كه از نوجوانى با رژيم پادشاهى و نيروهاى اطلاعاتى همكارى پيگير داشته بود، تبديل به گلوله اى كردند عليه نظام پادشاهى كه زمينه ساز اصلى انقلاب و سرنگونى شكوه و عزت و سربلندى ميهن ما بود.
نفتى كه در آن سال به ۳۶دلار رسيده بود امروزه پس از ۲۵سال در همان حد باقى مانده است. در صورتى كه اگر مى بايست سير ترقى اصولى خود را طى كند، يك بشكه نفت امروز مى بايست به حداقل ۳۰۰دلار به فروش مى رسيد.
شريعتى و دست هاى پنهانى كه از او بتى بزرگ ساختند، اصلى ترين عوامل سقوط ما بودند.
 

جهان با برنامه ريزى درازمدت پيش مى رود! اما ما كجائيم!

در ميان ما ايرانيان دو تفكر و انديشه وجود دارد، يكى كسانى كه به تفكر توطئه و دائى جان ناپلئون بودن رويدادها باور دارند و ديگر كسانى كه چنين باورى را قبول نداشته و تفكر توطئه را رد مى كنند.
اگر خردمندانه به جهان و سياست جهانى بنگريم همواره كسانى در زندگى و امور دنيوى، موفق و پيروز شده اند با برنامه و نظم كار كرده و براى دراز مدت و كوتاه مدت برنامه ريزى كرده اند.
هيچ تحول و دگرگونى، كشف و اختراع، ترقى، پيروزى و رشد در جهان بدون تفكر و برنامه ريزى نبوده است و نخواهد بود.
پس انگاه كه برنامه ريزى مثبت وجود دارد، برنامه ريزى منفى و توطئه آميز نيز وجود دارد.
تمامى كشورهاى پيشرفته جهان، همچنان كه برنامه هاى يكساله و دو ساله و پنج ساله دارند، برنامه هاى دهساله و پنجاه ساله نيز دارند.
وقتى آمريكا دستگاه هاى خود را به مارس مى رساند. يعنى اين كه اين دستيابى حداقل از چهل پنجاه سال پيش برنامه ريزى شده است، پس جهان خردمند با برنامه و تفكر درازمدت كار مى كند…
ما، از هنگامى كه از خود بى خود شده ايم و در تله تاريخى تفكر تازيان افتاده ايم هر روز به فكر رهائى همان روز خود بوده ايم و رهبران ما نيز بسيار كم بوده اند كه به فكر درازمدت براى كشور باشند، بدون شك رضاشاه يكى از مفاخر بزرگ تاريخ سياسى ايران بود كه برنامه هاى درازمدت و كوتاه مدت فراوان و افتخارآفرينى براى ما داشت اما نتوانست به آرمان ها و آرزوهاى خود برسد، زيرا كه استعمار نوين توانست برنامه هاى خود را به مرحله عمل برساند.
بدين رو سقوط شكوه و عظمت معاصر ايران كه مى رفت پنجمين قدرت جهانى بشود نيز با طرح هاى از پيش برنامه ريزى شده عملى شد كه در اين سقوط بر اثر نفوذ بيگانگان در دستگاه هاى حكومتى و امنيتى، توانستند زمينه آن را فراهم آورند.
يكى از آنها همين افسانه على شريعتى بود كه به طور خلاصه شرح داديم تا راهگشا باشد براى پژوهش هائى عميق تر و اصولى تر و پر بارتر. ما فقط دريچه ها را باز كرديم. محمد همايون بنيانگذار حسينيه ارشاد كه در سال ميليون ها تومان تجارت ماشين دو طبقه با انگليس داشت بدون محاسبه وارد ميدان نشده بود.
على شريعتى توانست با مذهبى و سياسى نمودن روشنفكران و دانشجويان و دانشگاهيان، تير اعتراض را تيزتر بسازد.
در اين شكى نيست كه تحصيل كرده هاى ما از دكتر، مهندس، استاد دانشگاه و غيره هر چند در رشته هائى كه درس خوانده اند متخصص و دانا و فرهيخته اند. اما در امور تاريخ، مذهب و غيره به علت عدم تحقيق و تحصيل، ناآگاه و بى اطلاع بوده و هستند. بدين رو وقتى كسانى مثل على شريعتى پيدا شدند و با آن شيرينى زبانى سحرآميز، مذهب را رنگى زدند كه خوشايند آنها آمد. همه آن را پذيرفتند و بدينسان بود كه انجمن مهندسين و غيره نيز در بزرگ كردن او نقش مؤثر داشتند و بسته بودن جو سياسى آموزش كشور در آن دوران موجب شد تا همه در تله شيرين سخنورى دكتر على شريعتى بيفتند. آنان كه برنامه سقوط ايران را نيز طراحى كرده بودند و مايل به اجراى آن بودند او را بت دوران ساختند و تمامى امكانات را برايش فراهم نمودند.
امروز خود سازمان سياى آمريكا اعتراف نموده است كه سقوط اتحاد جماهير شوروى برنامه ريزى شده بود. خب، چه طور مى شود سقوط اتحادجماهير شوروى برنامه ريزى بشود اما سقوط كشورى مانند ايران كه پليس خليج فارس بود و قدرت و شكوتى بزرگ داشت با ارتشى نيرومند برنامه ريزى نشود.
پس از سقوط شوروى، با استان هاى سابق ايران چون تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، آذربايجان، گرجستان، ارمنستان و ديگر استان هاى ديگر چه بايد كرد و آنها با ايران پادشاهى چه خواهند كرد. بدون شك اگر آن شوكت و اقتدار سال هاى ۷۰ ايران وجود مى داشت كه صدام حسين در الجزاير دست شاه را مى بوسد و پيمان صلح امضاء مى كند، تمامى آن استان هاى از دست رفته ايران، به ايران مقتدر پادشاهى ثروتمند مى پيوستند.
اما با استقرار حكومت ملاها، نه تنها ديگران به ما ميلى نداشتند كه امروز خود ملت ايران كه ۹۰درصد آنها به خيابان ها ريختند و مرگ بر شاه گفتند، خواهان نابودى و حذف اين نظام هستند.
ملاها آنچنان به قدرت رسيدند كه خودشان فكر آن را نمى كردند، اما استعمار نوين برنامه ريزى را كرده بود.
خمينى در انتخابات نخستين رياست جمهورى اسلامى، ملاهائى چون بهشتى و آيت الله طالقانى را از نامزد شدن منع كرد و خودش رفت به فيضيه قم. اما او را ديگر بار به ميدان سياست آورده و نه تنها آخوند رئيس جمهور شد كه رئيس مجلس و قضاوت و همه چيز ايران رسماً به دست روحانيت افتاد و اين از پيش برنامه ريزى شده بود زيرا خمينى سال ها پيش از انقلاب كتاب ولايت فقيه را نوشته بود.
اين طرحى بوده و هست كه از سال ها پيش برنامه ريزى شده بود.
-نخست بزرگ كردن اسلام براى زدن كمونيسم.
-دوم استقرار نظام هاى اسلامى و جنگ تمدن ها تا به بهانه نبرد با تروريسم سياسى اسلام، منابع نفتى جهان در تصرف كامل قرار بگيرد و به جاى پرداخت بودجه هاى چند ميليارد دلارى براى پايگاه هاى نظامى در كشورهاى جهان سوم. خود آنها از جهان متمدن دعوت كنند تا براى نجاتشان نيرو بياورند و حتى هزينه آنها را نيز پرداخت بنمايند. بر همين اساس است كه سپرده هاى چند ميليارد دلارى ايران، كويت، سعودى و آمريكا نه تنها صفر شده است كه همه به غرب بدهكارند.
اينها همه عمليات برنامه ريزى شده خردمندان حاكمان به جهان بود و در همين راستا، مى بايست اسلام سياسى، مردمى و همه گير بشود و از ايران آتش شعله ورش كمربند سبز را بگيرد و جمهورى هاى اسلامى در ايران، پاكستان، افغانستان، مورتيانى سودان، عراق و فردا در عربستان سعودى، سوريه، ليبى و مصر مستقر شود.
براى اين كه بتوانيم پرونده دكتر شريعتى را ببنديم مى بايست به سه گروه فرقان، ارشاد رزمندگان پيشگام (آرمان مستفضين) اشاره كنم، ارشاد با مسئوليت خود من از فرداى ۲۲ بهمن فعال شد و در بهار ۱۳۵۸ امتياز نشريه ارشاد بنام اينجانب صادر شد. در آن هنگام من ۲۲ سال بيش نداشتم و آتشفشانى بودم از شور و شوق و انقلاب، بسان ديگر هم سن و سالانم. اما از همان نخست ما شعارمان ضديت با روحانيت و قدرتگيرى آنها بود بر همين اساس به مجرد اين كه دكتر ميناچى از وزارت ارشاد كنار رفت، نشريه ارشاد ما نيز نخستين نشريه اى بود در تاريخ حكومت ملاها كه ممنوع شد. اما ما توانستيم حدود يك سال پس از توقيف آن را چاپ و منتشر كنيم.
فرزندان على شريعتى از سال ۵۸ تا ۶۵ با من بودند و حتى در بحث آزاد مطروحه تلويزيونى سال ۱۳۵۹ كه من و طاهر احمدزاده مى بايست به عنوان مخالف اسلام فقاهتى در بحث ها شركت كنيم آنها و ديگر هواداران شريعتى ما را تنها وارثان آن راه و انديشه مى دانستند… اما در سال ۶۵ طى يك سخنرانى در پاريس با عنوان فراتر از شريعتى براى نخستين بار راه نقد او را گشوديم…
فرزند شريعتى به پدرش به عنوان يك پدر و منبع درآمد مالى مى نگرد و جريان ها و شخصيت هاى ايرانى و غير ايرانى را نسبت به برخوردى كه با على شريعتى دارند ورانداز مى كند و دريافت كمك مالى معنوى از هر كس و گروه را عيب نمى داند.
به ياد دارم نماينده قذافى در روزهاى نخست انقلاب به تهران آمده بود و در ضيافى كه من دعوت بودم، پسر دكتر شريعتى را نيز با خود بردم او از چگونگى انتشار ارشاد پرسيد.
گفتم هفته اى يكبار با تيراژ ۳۰هزار نسخه.
نماينده قذافى گفت بايد روزانه بشود و در تيراژ صد هزار نسخه.
من با خنده پاسخ دادم كه متأسفانه امكانات مالى نداريم.
گفت: شما نگران آن نباشيد ما هستيم.
من خنده را به خشم تبديل كردم و گفتم ما هرگز از بيگانه كمكى نمى گيريم.
فرزند شريعتى پريد وسط حرف من و گفت: ليبى براى ما بيگانه نيست.br />
گفتم براى من هست و از جلسه خارج شدم و آن نخستين اختلاف ما بود تا اين كه در سال ۶۵ نيز وقتى زمينه هاى تماس رژيم را با آنها احساس كردم طى مقاله اى با عنوان بيت امام شيادان و اپوزيسيون فميليال، از تماس سيد احمد خمينى براى به ايران بردن فرزندان شريعتى پرده برداشتم.
امروز پس از ۱۸ سال آن طرح رسمى شد و آنها به ايران بازگشتند تا با انجام سخنرانى و نشر آثار على شريعتى يكبار ديگر جو ايران را مذهبى كنند.
واژه ?ملى مذهبى ها? كه از ساخته هاى وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى است و تشكيل انجمن هاى گفتگو و دموكراسى همه زمينه هاى نفوذ رژيم در ميان ايرانيان خارج بود كه فرزند دكتر شريعتى در لانسه نمودن آنها نقش مؤثر داشته است.
از همان روزى كه رژيم از زبان به اصطلاح اپوزيسيون، ملى مذهبى ها را سر زبان ها انداختند، ما افشاء نموديم كه اين خط رژيم است تا به بهانه ملى بتواند مذهبى ها را سازمان بدهد. البته اين شگرد وزارت اطلاعات با همكارى فرزند شريعتى پس از آن كه پيمان ها و سحابى ها و… از آن آگاه شدند به شكست منتهى شد و امروز از آن چيزى به جز يك سايت اينترنتى ملى و مذهبى ها باقى نمانده است. هر چند فرزند شريعتى طى نوشته اى اداره سايت ملى مذهبى ها را تكذيب كرده است؟
ضرورت نبرد سپيد و خردگرايانه ملت ايران براى استقرار نظامى لائيك و متكى به فرهنگ و تمدن كهنسال و انساندوستانه ايران بزرگ، ايجاب مى كرد تا على شريعتى روى ميز جراحى تاريخ قرار بگيرد تا راه را براى اين كه يكبار ديگر نظام اسلامى از شريعتى ها (از موسوى و…) بخواهد بهره ماندن بيشتر ببرد را ببندد و اذهان گول خورده ۳۰ سال اخير را روشن سازد.
http://www.awesta.net
 

منبع:

http://perso.wanadoo.fr/aria7000/shariati.htm

 

داستان موسی


آیا هیچ اندیشیده ایم به چه داستانهای دروغ الله فرموده در قرآن سوگند یاد میکنیم؟

 

 آیا خواندن داستانهای دروغین تازیان و یهود میتواند آمرزنده روان مردگان ما باشد؟

 

 پس از خواندن این داستان پوچ بیائیم کمی بیندیشیم و از خرد بهره بگیریم.

 داستان موسی که در ۱۴ سوره و ۳۵۵ آیه بازگو دربازگو شده درکلام الله٬  بگونه وحی آمده است. هر یک با دیگری کم و زیاد هائی دارد که به گستردگی درتورات نیز آمده شما را از درون مایه هردو آگاه میکنم تا با بن مایه های استوار دریابید که الله از بزرگ دروغگویان جهان هستی است.

 

سوره قصص:

 همانا فرعون در زمین تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین تفرقه و اختلاف افکند و طایفه(بنی اسرائیل) را سخت ضعیف و ذلیل کرد پس ایشان را می کشت و زنان شان را زنده میگذاشت و همانا فرعون مردی بسیار مفسد وبداندیش بود (۴)

 

و ما اراده کردیم که برآن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت گذارده و آنها را پیشوایان خلق قراردهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیدیم (۵)

 

 و در زمین به آنها قدرت و تمکین به خشم و به چشم فرعون وهامان و لشکریانشان آنچه کزان اندیشه ناک و ترسان بودند بنمائیم (۶)

 

و به مادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیر ده و چون از آسیب فرعونیان بر او ترسان شوی به دریا افکن و دیگر بر او هرگز مترس و محزون مباش که ما او را به تو باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم (۷)

 

(چون جاسوسان فرعون به قصد قتل موسی آمدند و مادر موسی ترسان شد به امر الله به صندوقش نهاد و به دریا افکند  اهل بیت فرعون (آسیه) موسی را از دریا برگرفت تا درنتیجه دشمن و مایه اندوه آل فرعون شود که همانا فرعون وهامان و لشکریانشان بسیار نادان و خطاکار بودند(۸)

 

(چون فرعون به سعایت مردمان به آن طفل بد گمان شده و قصد قتلش را کرد) زن فرعون گفت این کودک را مکشید که نور دیده من و تست باشد درخدمت ما سودمند افتد و یا او را به فرزندی خود برگیریم و آنها بی خبر بودند(۹)

 

صبحگاه مادر موسی دلش فارغ بود و به حدی غم و اندوه قلبش را فرا گرفت که اگر نه ما دلش را برجای نگاه داشتیم تا ایمانش برقرارماند نزدیک بود راز درونش را آشکار سازد(۱۰)

 

و آنگاه مادر موسی به خواهر گفت که از پی طفلم رو خواهر رفت و موسی را از دور دید و شناخت ولی آل فرعون وی را نشناختند(۱۱)

 

 و ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم و آل فرعون با محبت قلبی که به او داشتند درپی هر دایه ای که پستانش را طفل گیرد بر آمدند خاله موسی گفت آیا مایلید که من شما را خانواده ای که دایه و پرستار این طفل شوند آگاه و درکمال محبت ومهربانی تربیت کنند راهنمائی کنم (۱۲)

 

و بدینوسیله ما موسی را به مادرش برگردانیدیم ….(۱۳)

 

آنگاه موسی که به سن عقل و رشد رسید و حد کمال یافت ما به او مقام علم و حکم نبوت عطا کردیم و چنین پاداش به مردم نیکوکار مید هیم (۱۴)

 

و موسی (روزی) بی خبر اهل مصر به شهر درآمد و آنجا دید که دو مرد با هم به قتال مشغولند این یک از شیعیان وی (یعنی ازبنی اسرائیل بود) و آن یک از دشمنان (یعنی ازفرعونیان) بود درآن حال آن شخص شیعه. از موسی  دادخواهی  و یاری برعلیه آن دشمن خواست (موسی خشمناک بیاری مومن شتافت) و مشتی سخت بر آن دشمن زد. بدان ضربت مرگش فرا رسید  موسی گفت این کار از فریب و وسوسه شیطان بود…. (۱۵)…(۱۶)…(۱۷)

 

موسی (پس ازکشته شدن قبطی و نجات سبطی) از توقف به شهرمصر بیمناک شد و مراقب دشمن بود که ناگاه آنکس که روز گذشته از او یاری جسته بود باز او را به دادخواهی خواند موسی به او گفت تو سخت گمراهی (۱۸)

 

 و چون رفت به یاری آن سبطی مومن و خواست دست به قبطی دشمن دراز کند که قبطی فریاد کرد ای موسی مرا هم میخواهی مانند شخص دیروز به قتل رسانی معلوم است که تو در زمین قصد گردن کشی و جباری داری … (۱۹)

 

و در این حال مردی(مومن) از دورترین نقاط شهر مصر آمد و گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره تو شور میکنند که تو را به قتل رسانند بزودی از شهر بیرون گریز و (بدان که) من درباره تو بسیار مشفق و مهربانم(۲۰)

 

موسی از شهر مصر با حال ترس و نگرانی از دشمن به جانب شهر مدین بیرون رفت  گفت بارالها مرا از شر این قوم ستمکارنجات ده(۲۱)

 و چون از مصر بیرون شد و سر به بیابان رو به جانب شهر مدین آورد و با خود گفت امید است که ربی مرا به راه مستقیم هدایت فرماید(۲۲)

 

وچون برسرچاه آبی در شهر مدین رسید آنجا جماعتی را دید که حشم و گوسفندانشان را سیراب میکردند و دو زن را یافت که دور از مردان درکناری به جمع آوری و منع اختلاط گوسفندانشان مشغول بودند موسی به جانب آن دو زن رفته گفت شما اینجا چه میکنید و کارمهمتان چیست؟ آن دو زن پاسخ دادند که منتظریم تا مردان (گوسفندانشان را سیراب کرده) باز گردند(آنگاه گوسفندان خود را سیراب کنیم) و پدر ما شیخی سالخورده و فرتوت است(۲۳)

 

 موسی گوسفندانشان سیراب کرد رو به سایه درختی آورد تا دمی بیاساید و چون توشه وقوتی نداشت با حال گرسنه گفت بارالها من به خیری که نازل فرمائی محتاجم(۲۴)

 

موسی (هنوز لب از دعا نبسته) دید که یکی از آن دو دختر باکمال (وقار) وحیا بازآمد و گفت پدرم ازتو دعوت میکند تا (به منزل ما آئی) و درعوض سقایت ( و سیراب کردن) گوسفندان ما به تو پاداشی دهد چون موسی نزد او(یعنی شعیب پدرآن دختر) رسید و موسی سرگذشت خود را بر او حکایت کرد (شعیب) گفت اینک هیچ مترس که از شر قوم ستمکار نجات یافتی(۲۵)

 

یکی از آن دو دختر(صفورا) گفت ای پدر این مرد را به خدمت خود اجیر کن که بهتر کسی که باید به خدمت برگزید کسی است که امین و توانا باشد(۲۶)

 

 شعیب (تقاضای دختر را پذیرفت و به موسی) گفت من اراده آن دارم که یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم بر این مهرکه، هشت سال خدمت من کنی و اگر ده سال تمام کنی (آن دوسال) به میل و اختیار تو و من دراین کار رنج بر تو نخواهم نهاد و انشاءلله مرا شخصی شایسته خواهی یافت (۲۷)

 

موسی گفت هرکدام از دو مدت را به انجام رسانم بر من ستمی نشده  و الله بر این قول و عهد ما وکیل است(۲۸)

 

آنگاه که موسی عهد خدمت به پایان رسانیده و با اهل بیت خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد (در راه شب تار وبیابان دور و هوای سرد…ناگاه) آتشی از جانب طور دید به اهل خود گفت شما اینجا مکث کنید که (از دور) آتشی بنظرم رسید میروم تا شاید از آن خبری برگیرم(۲۹) چون موسی به آن آتش نزدیک شد به او از جانب وادی ایمن در آن بارگاه مبارک از آن درخت(مقدس) ندائی رسید که ای موسی هشدار که منم الله (یکتا) پروردگار جهانیان(۳۰) و توعصای خود (و خودیت) بیفکن چون(عصا افکند و) بر آن نگریست دید اژدهائی سبک خیز گردید موسی رو به  فرار نهاد و واپس نگردید(درآن حال بدو خطاب شد ای موسی پیش آی و مترس که تو ایمن خواهی بود (۳۱).

 

و دست خود را در گریبان بر و بیرون آور تا بی هیچ نقص برص ومرضی سفید و روشن گردد و تا (به ظهور این معجز) از وحشت و اضطراب بیاسائی باز دست به گریبان بر(تا به حال اول برگردد) این (عصا و ید بیضا) از جانب رب بر رسالتت دو برهان(کامل و دو معجز بزرگ الهی) است (اینک برو) برسالت بسوی فرعون و فرعونیان که قومی فاسق و نابکارند(۳۲)

 

 و الله (این چنین شعبده بازی را به موسی آموخت) موسی گفت ای ربی من از فرعونیان یکنفر را کشته ام میترسم که به خونخواهی و کینه دیرینه مرا به قتل رسانند(۳۳)

 

 و با این حال اگر از رسالت ناگزیرم برادرم هارون را که ناطقه اش فصیح تر از من است با من یار وشریک در کار رسالت فرما تا مرا تصدیق (و ترویج) کند که میترسم این فرعونیان سخت تکذیب رسالتم کنند(۳۴)

 

 ….. به او فرمود که ما تقاضای تو را پذیرفته و بهمدستی برادرت هارون بسیار بازویت را قوی میگردانیم و به شما درعالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز (دشمن) به شما دست نیابند اینک با این آیات و معجزاتی که به شما عطا کردم به رسالت(بسوی فرعونیان) بروید که شما و پیروانتان(بردشمنان)غالب خواهید بود(۳۵ ) …..

 

این بخش کوچکی بود از داستان موسی درتازی نامه.

 

چون همین داستان در کتاب تورات هم آمده است که الله میگوید تورات را من برای موسی فرستاده ام. چنانچه این داستان با آنچه که در تورات آمده همخوانی داشت.  هم این داستان یا به گفته الله (قصه) و دیگر داستانهای الله فرموده هم درست است و قهرمانان بی نام و نشان آنهم هستی داشته اند.  اگر همخوانی نداشت روشن  خواهد گردید که از دهان آفریننده این الله هرگز سخن راست  بیرون نیامده و چنین قهرمانانی نیز هستی نداشته اند؟

 

سفر خروج ? باب اول از آیه ۱۳ تا  ۲۲

… و مصریان از بنی اسرائیل به ظلم خدمت گرفتند. و جانهای ایشان را به بندگی سخت به گل کاری و خشت سازی و هرگونه عمل صحرائی تلخ ساختندی و هر خدمتی که به ایشان نهادندی به ظلم می بود. و پادشاه مصر به قابله های عبرانی که یکی را شفره و دیگری را فوعه نام بود امر کرده. گفت چون قابله گری برای زنان عبرانی بکنید و بر سنگها نگاه کنید اگر پسر باشد او را بکشید و اگر دختر بود زنده بماند.

 

لکن قابله ها از خدا ترسیدند و آنچه پادشاه مصر بدیشان فرموده بود نکردند بلکه پسران را زنده گذاردند. پس پادشاه مصر قابله ها را طلبیده بدیشان گفت چرا این کار را کردید و پسران را زنده گذاردید. قابله ها به فرعون گفتند از این سبب که زنان عبرانی چون زنان مصری نیستند و زور آورند و قبل از رسیدن قابله میزایند. و خدا با قابله ها احسان نمود و قوم کثیر شدند و بسیار توانا گردیدند. و واقع شد چونکه قابله ها از خدا ترسیدند خانه برای ایشان بساخت. و فرعون قوم خود را امر کرده گفت هر پسری که زائیده شود به نهر اندازید و هر دختر را زنده نگاهدارید.

 

 

باب دوم از آیه ۱ تا ۲۵

و شخصی از خاندان لاوی رفته یکی از دختران لاوی را به زنی گرفت. و آن زن حامله شده پسری بزاد و چون او را نیکو منظر دید وی را سه ماه نهان داشت. و چون نتوانست او را دیگر پنهان دارد تابوتی از نی برایش گرفت و آنرا به قیر و زفت اندوده طفل را در آن نهاد و آنرا در نیزار بکنار نهرگذاشت. و خواهرش ازدور ایستاد تا بداند او را چه میشود. و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد و کنیزانش بکنار نهر می گشتند پس تابوت را درمیان نیزار دیده کنیزک خویش را فرستاد تا آنرا بگیرد. و چون آنرا بگشاد طفل را دید و اینک پسری گریان بود پس دلش بر وی  بسوخت و گفت این از اطفال عبرانیان است.

 

و خوا هر وی به دختر فرعون گفت آیا بروم و زنی شیر ده را از عبرانیان نزدت بخوانم تا طفل رابرایت شیر دهد. دختر فرعون به وی گفت برو پس آن دختر رفته مادر طفل را بخواند. و دختر فرعون گفت این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و مزد تو را خواهم داد. پس آن زن طفل را برداشته بدو شیر میداد. و چون طفل نمو کرد وی را نزد دختر فرعون برد و او را پسرشد و وی را موسی نام نهاد زیرا گفت او را از آب کشیدم.

 

و واقع شد درآن ایام که چون موسی بزرگ شد نزد برادران خود بیرون آمد و بکارهای دشوار ایشان نظر انداخته شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران او بود میزند. پس بهر طرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت. و روز دیگر بیرون آمد که ناگاه دو مرد عبرانی منازعه میکند پس به ظالم گفت چرا همسایه خود را میزنی. گفت کیست که تو را بر ما حاکم یا داور ساخته است.  مگر تو میخواهی مرا بکشی چنانکه آن مصری را کشتی پس موسی ترسید و گفت یقینا این امر شیوع یافته است.

 

و چون فرعون این ماجرا را بشنید قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد و برسر چاهی بنشست. و کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند آب کشیده آبخورها را پر کردند تا گله پدر خویش را سیراب کنند.  و شبانان نزدیک آمدند تا ایشان را دور کنند آنگاه موسی برخاسته ایشان را مدد کرد و گله ایشان را سیراب نمود. و چون نزد پدر خود رعوئیل آمدند او گفت چگونه امروز بدین زودی برگشتید. گفتند شخصی مصری ما را از دست شبانان رهائی داد و آب نیز کشیده گله را سیراب نمود.

 

پس به دختران خود گفت او کجاست چرا آن مرد را ترک کردید. وی را بخوانید تا نان خورد. و موسی راضی شد که با آن مرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. و آن زن پسری زائیدو(موسی) او را جرشون نام نهاد چه گفت در زمین بیگانه تنزیل شدم. و واقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصربمرد و بنی اسرائیل بسبب بندگی آه کشیده استغاثه کردند و ناله ایشان بسبب بندگی نزد خدا برآمد. و خدا ناله ایشان را شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحق و یعقوب بیاد آورد. و خدا بر بنی اسرائیل نظرکرد و خدا دانست.

 

 

باب سیم

و اما موسی گله پدر زن خود یترون کاهن مدیان را شبانی میکرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد آمد. و فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوته بروی ظاهر شد و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمیشود. چون خداوند دید که برای دیدن مایل بدانسو میشود خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت ای موسی٬ ای موسی گفت لبیک. گفت بدینجا نزدیک میا نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانی که درآن ایستاده ای مقدس است. وگفت من هستم خدای پدرت.

 

خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب آنگاه موسی روی خود را پوشانید زیرا ترسید که به خدابنگرد. و خداوند گفت هرآینه مصیبت قوم خود را که در مصرند دیدم و استغاثه ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان میدانم.  و نزول کردم تا ایشان را از دست مصریان  خلاصی  دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع بر آورم زمینی که به شیر و شهد جاریست به مکان کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و حویان و یبوسان. …. پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که نزد فرعون بروم  و بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورم. گفت البته با تو خواهم بود وعلامتی که من تو را فرستاده ام این باشد که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد. موسی به خداوند گفت اینک من چون به بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست بدیشان چه گویم.

 

خدا به موسی گفت.  هستم آنکه هستم و گفت به بنی اسرائیل چنین بگو اهیه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. و خدا باز به موسی گفت به بنی اسرائیل چنین بگو یهوه خدای پدران شما خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب مرانزد شما فرستاده. اینست نام من تا ابد الآباد و این است یادگاری من نسلا بعد نسل . ….

 

 

باب چهارم (سفر خروج) آیه ۱تا ۳۱

و موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است. پس خداوند به وی گفت آن چیست دردست تو. گفت عصا. گفت آنرا برزمین بینداز چون آن را به زمین انداخت ماری گردید و موسی از نزدش گریخت. پس خداوند به موسی گفت دست خود را دراز کن و دمش را بگیر پس دست خود را دراز کرده آنرا بگرفت که در دستش عصا شد. تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان خدای ابراهیم خدای اسحق و خدای یعقوب بتو ظاهرشده. خداوند دیگر باره وی را گفت دست خود را در گریبان خود بگذار چون دست به گریبان خود برد و آنرا بیرون آورد اینک دست او مثل برف مبروص شد. پس گفت دست خود را باز به گریبان خودبگذار. چون دست به گریبان خود باز برد و آنرا بیرون آورد اینک مثل سایربدنش باز آمده بود.

 

و واقع خواهد شد که اگر تو را تصدیق نکنند و آوازآیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. وهرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز و آبی که از نهر گرفتی بر روی خشکی به خون مبدل خواهد شد. (واین چنین یهوه شعبده بازی را به موسی آموخت )

پس موسی به خداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم  نه درسابق و نه از وقتی که به بنده خود سخن گفتی بلکه بطی الکلام و کند زبان. خداوند گفت کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را که آفرید آیا نه من که یهوه هستم. پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگوئی تو را خواهم آموخت. گفت استدعا دارم ای خداوند که بفرستی هرکه میفرستی. آنگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت آیا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز به استقبال تو بیرون می آید و چون تو را بیند دردل خود شاد خواهد گردید. و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بزبان وی القا خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید بشما خواهم آموخت.  و او برای تو بقوم سخن خواهد گفت و اوامر تو را بجای زبان خواهد بود  و تو او را بجای خدا خواهی بود. و این عصا را بدست خود بگیر که به آن آیات را ظاهر سازی.

 

پس موسی روانه شده نزد پدر زن خود یترون برگشت و به وی گفت بروم نزد برادران خود که در مصرند برگردم و ببینم که تا کنون زنده اند. یترون به موسی گفت به سلامتی برو. وخداوند درمدیان به موسی گفت روانه شده به مصر برگرد زیرا آنان که در قصد جان تو بودند مرده اند. پس موسی زن خویش  و پسران خودرا برداشته ایشان را بر الاغ سوار کرده به زمین مصر مراجعت نمود و موسی عصای خدا را بدست خود گرفت. و خداوند به موسی گفت چون روانه شده به مصر مراجعت کردی آگاه باش که همه علاماتی را که بدست تو سپرده ام بحضور فرعون ظاهر سازی.  و من دل او را سخت خوا هم ساخت تا قوم را رها نکند.

 

و به فرعون بگو خداوند چنین میگوید اسرائیل پسر من و نخست زاده من است. و بتو میگویم پسر مرا رها کن تا مرا عبادت نماید و اگر از رها کردنش ابا نمائی همانا پسر تو یعنی نخست زاده تو را میکشم. و واقعشد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده قصد قتل وی نمود. آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته گفت تو مرا شوهر خون هستی. پس او وی را رها کرد آنگاه (صفوره) گفت شوهر خون هستی بسبب ختنه. (پس پایه گذار ختنه صفورا میباشد؟)

 

و خداوند به هارون گفت بسوی صحرا به استقبال موسی برو  پس روانه شد واو را در جبل الله ملاقات کرده او را بوسید. و موسی از جمیع کلمات خداوند که او را فرستاده بود وهمه آیاتی که به وی امر فرموده بود هارون را خبر داد. پس موسی و هارون رفته کل مشایخ بنی اسرائیل را جمع کردند. و هارون همه سخنانی را که خداوند به موسی فرموده بود باز گفت و آیات را به نظر قوم ظاهر ساخت.  و قوم ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند از بنی اسرائیل تفقد نموده و به مصیبت ایشان نظر انداخته است بروی درافتاده سجده کردند.

 

این بود ۳۵ آیه از ۳۵۵ آیه داستان موسی آمده در قرآن و بخشی از تورات که به آگاهی رسید. حال با برابری یک داستان در دو کتاب مقدس الله فرموده. راستی و دروغ آنرا بررسی میکنیم. چنانچه درست بود همه داستان را می پذیریم و اگر نادرست بود نه با خواندن آن روان مردگان خود را می آزاریم و نه بدان سوگند یاد می نمائیم  که به زبا له دانی تاریخ می سپاریم.

 

۱- الله در قرآن میگوید: مادر موسی طفل را در صندوق نهاد و به دریا افکند ولی درتورات میگوید (همسر یکی از خاندان لاوی پسری زائید سپس تابوتی از نی گرفت و آنرا در نی زار کنار نهر آب گذاشت.  کدامش درست است؟  چرا نام پدر و مادر طفل را نگفته است؟

 

۲- الله در قرآن میگوید: اهل بیت فرعون(آسیه) او را ازآب گرفت. ولی در تورات میگوید دختر فرعون برای غسل به نهر رفت و کنیزانش بچه را در نی زار یافتند. کدامش درست است؟  نام آسیه چرا درمتن عربی قرآن نیست؟ این نام از کجا آمده؟  نام دختر فرعون چه بود؟

 

۳- الله در قرآن میگوید: مادر موسی خواهرش را پی طفل فرستاد او موسی را از دور دید و فرعونیان او را نشناختند (مادری که بچه اش را به دریا افکنده بود چگونه سراغش را درکاخ فرعون میگرفت؟  ولی در تورات میگوید وقتی موسی را در نی زار گذاشتند خواهر مادر طفل از دور نگاه میکرد و دید که دختر فرعون او را پیدا کرده ا ست. کدامش درست است؟  نام خواهر مادر موسی چه بود؟

این چگونه است که الله داستان گو نام قهرمانان داستان خود را نمیداند و تنها نام موسی را میداند که آن نام هم برگزیده دختر فرعون است؟

 

۴- الله در قرآن میگوید: ما شیر هر دایه را بر او حرام کردیم اهل فرعون در پی دایه ای که طفل پستانش را گیرد برآمدند. خاله موسی رفت از دور او را دید و آل فرعون او را نشناختند. او مادر موسی را معرفی کرد وما بدینوسیله موسی را به مادرش برگرداندیم.  ( آیا کاخ فرعون چنان بی در و دروازه بود که خاله موسی به درون آن راه یافت و موسای خرد سال را پیدا کرد کسی هم او را نشناخت ولی بخواسته او مادر موسی را برای شیردادن پذیرفتند؟) و در تورات میگوید. خواهر مادر طفل درکنار نی زار به دختر فرعون گفت. زنی شیردار از عبرانیان بخوانم تا این طفل را شیر دهد؟ دختر فرعون پذیرفت و او رفت مادر طفل را آورد و دختر فرعون بچه را به او سپرد. کدامش درست است؟

 

۵- الله در قرآن میگوید: هنگامی که موسی مردی مصری را کشت و نگران بود مردی مومن از دورترین نقطه شهر مصر آمد بدو گفت ای موسی رجال دربار فرعون درباره کشتن تو شور میکنند فوری فرار کن و موسی به شهر مدین روی آورد. اللهی که میدانست  مردی مومن از دور ترین نقطه شهر مصر آمده چرا نامش را نمیدانست؟ پرسش برانگیز است. مردی مومن دور افتاده را از درون کاخ شاهی فرعون کافر چه آگاهی؟

و در تورات میگوید موسی بزرگ شد در نزاع یک مصری و یک عبرانی مرد مصری را کشت و در زیر ریگها پنهان کرد. فرعون آگاه شد اراده کشتن وی کرد موسی از ترس بسوی شهر مدین فرار کرد  و بر سرچاهی نشست.

 

۶- الله در قرآن میگوید: موسی دید بر سر چاه شبانان گوسفندان را آب میدهند و دو زن دور تر از مردها در کنار گوسفندان خود ایستاده بودند. موسی به نزد آنان رفته حال شان پرسید گفتند ما منتظریم شبانان گوسفندان خود را آب دهند تا ما برویم گوسفندان خود را سیراب کنیم.  موسی به آنها یاری داد گوسفندان خود را سیراب کردند و رفتند و خود درسایه درختی آرمید از گرسنگی نالید و از الله یاری خواست.

 

در این حال یکی از آن دو دختر نزدیک موسی آمد و گفت پدرم تو را دعوت میکند به خانه ما بیائی برای سیراب کردن گوسفندان پاداشی بتو بدهد. موسی به خانه پدر آن دختر که (شعیب) نام داشت رفت. شعیب گفت اراده دارم یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم براین مهر که هشت سال برمن خدمت کنی و اگر ده سال باشد آن دو سال به اراده خودت.

 

موسی می پذیرد و میگوید هرکدام ازدو مدت را انجام د هم ستمی برمن نشده و الله بر این پیمان وکیل است ولی درتورات میگوید٬ کاهن مدیان را هفت دختر بود که آمدند از چاه آب کشیدند و آبخورها را پر کردند تا گله پدر را سیراب کنند. شبانان آمدند تا ایشانرا رد کنند موسی برخاسته دختران را یاری داد و گله را سیراب کرد و آن دختران نزد پدر خود رعوئیل رفتند پدر دلیل زود برگشتن پرسید گفتند مردی مصری ما را یاری داد و گله را سیراب نمود.

پدر دختران گفت وی را بخوانید تا نان خورد و موسی راضی شد که با آنمرد ساکن شود و او دختر خود صفوره را به موسی داد. کدام سخن الله درست است؟ دو دختریا هفت دختر؟ شعیب یا رعوئیل؟

 

 

۷- الله در قرآن میگوید: زمانی که موسی خدمت شعیب را پایان برد و با اهل بیت خود راهی دیار خویش گردید در راه بیابان دور و سرد. آتشی از دور و جانب کوه طور دید. بسوی او رفت. همینکه نزدیک شد از آن درخت مقدس ندائی رسید که ای موسی منم الله پروردگارجهان. عصایت را بیفکن. چون افکند اژدهائی شد که موسی ازترس فرار کرد.

الله گفت فرار نکن ایمن هستی دستت را بگریبان بر و بیرون آور تا درمان شود. موسی چنین کرد و درمان شد. الله گفت این عصا و درمان دستت معجزه الهی است و حال بسوی فرعونیان برو. موسی گفت ای ربی من یکنفر از فرعونیان را کشته ام  میترسم مرا بکشند. با این حال اگر ناگزیرم چون زبانم (الکن) است برادرم هارون را شریک من گردان. الله پیشنهاد موسی را پذیرفت بجای انکه زبانش را درمان کند تاخودش بتواند پیام الله را برساند و یا چیزی برخرد او بیفزاید  گفت بهمدستی برادرت هارون بازویت را قوی میکنم برو بسوی فرعون.

 

ولی درتورات میگوید٬ موسی گله پدر زن خود یترون کاهن را شبانی میکرد. گله را به صحرا برد و به حوریب که (جبل الله) باشد درآمد فرشته خداوند درشعله آتش از میان بوطه بروی ظا هر شد. موسی دید بوطه شعله ور است اما سوخته نمیشود. بدان سو روی آورد خداوند از میان بوطه به وی ندا داد و گفت ای موسی نزدیک میا نعلین از پایت بیرون کن. من هستم خدای ابراهیم خدای اسحق خدای یعقوب. ستمی که مصریان بر بنی اسرائیل می کنند دیده ام بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم تا بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری.

 

موسی به خدا گفت من کیستم که چنین کاری بکنم. گفت البته من با تو خواهم بود که چون قوم را از مصر بیرون آوری خدا را براین کوه عبادت خواهید کرد. موسی گفت اگر من به بنی اسرائیل بگویم خدای پدران شما مرا فرستاده است. نامش را از من بپرسند چیست چه بگویم؟ خدا گفت بگو اهیه هستم یهو خدای پدران ما مرا فرستاده است. با مشایخ بنی اسرائیل نزد پادشاه مصر بروید و به او بگوئید یهوه خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است الآن برای سفرسه روزه به صحرا میرویم تا برای خدای خود یهوه قربانی کنیم. موسی گفت همانا مرا تصدیق نخوا هند کرد. خدا گفت آن چیست که در دست تست. گفت. عصا  گفت آنرا بر زمین بینداز. چون بر زمین انداخت ماری گردید و موسی فرارکرد. خداوند به موسی گفت نترس دمش را بگیر. چون دمش بگرفت عصا شد. یهوه گفت حالا باور میکنند که خدای پدران شما بتو ظاهر شده است.

 

یهوه گفت دست خود را در گریبان بگذار چون در گریبان برد و بیرون آورد مثل برف مبروص شد دوباره گفت باز به گریبان بر چون برد و بیرون آورد اینک مثل سایر بدنش شده بود. یهوه گفت اگر تو را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند. همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد هرگاه این دو آیت را باور نکردند.  آنگاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز به خون مبدل خواهد شد. حال ببینیم کدامیک از سخنان الله درست است. دیدن آتش در راه بازگشت به دیار خویش  یا به هنگام شبا نی در نزد یترون یا رعوئیل کاهن؟ – در کوه طور یا حوریب (جبل الله)؟ – درمیان درخت مقدس  یا بوطه؟   عصای موسی مار شد یا اژدها؟

 

از الله میپرسم تو که برابر سوره دوم (البقره) آیه های ۴۱ ? ۶۳ – ۹۱ و سوره چهارم (النسا) آیه ۴۷ و آیه های بیشمار دیگر میگوئی تورات را من برای موسی فرستاده ام و قرآن را هم  برای محمد فرستاده ای که گواهی کننده تورات است. اگر خدای بنی اسرائیل یهوه هم تو هستی؟ آیا به اینهمه دوگانه گوئیهای آمده در این دو کتاب که بخش کوچکی در این نوشته آمده است٬ گردن مینهی یا نه؟  دروغ میدانی یا نه؟

 

تو که میتوانستی سخنوری چون هارون را در کنار موسای (کند زبان ) قرار دهی و سخنانت را به موسی بگوئی تا او به هارون بگوید و هارون برای مردم بازگوکند٬ چرا یکباره هارون را بجای موسی برنگزیدی؟

 

تو که موسای آدمکش را به نبوت برگزیدی چرا خود هارون بیگناه را بر نگزیدی؟ تو که موسی را برای نجات  بنی اسرائیل  فرستادی و به او شعبده بازی هم آموختی تا بنی اسرئیل را رهائی بخشد. چرا برابرآیه  ۲۲- ازباب چهارم (سفرخروج) گفتی دل فرعون را سخت خواهم ساخت تا قوم را رها نکند؟  تو هم شریک دزد و رفیق قافله نیستی؟

 

تو که موسی را برای آزادی قوم یهود به مصر میفرستادی٬ چرا در نیمه راه اراده کشتن او را کردی که همسرش ناگزیر گردید پوست روی آلت تناسلی پسرش را با سنگ ببرد و بسوی تو پرتاب کند. همانگونه که لقمه ای را برای سگی پرتاب میکنند تا بخورد و دندان نگیرد.  پذیرفتی و رهایش کردی.

 

تو که از رنج آن پسر بچه بیگناه دل آزرده نشدی چگونه از رنج بنی اسرائیل در مصر نگران بودی؟

 

آیا کوچکترین فرنودی در رد دروغهای بزرگ آمده در کلام الله خودت داری؟

حال روی سخنم با استادان دانشگاههای ایران و همه کسانی است که خود را دانشمند٬ اندیشمند و روشنفکر میدانند (بکسر آن گروه انگشت شمار روشنگر همیشه دست اندر کار) اینست که شماها در راستای ناباوری خود از این اراجیف چه گامی در روشنگری و گندزدائی از تاریخ وفرهنگ ایران برداشته اید؟ چرا لب فروبسته اید؟ ۱۴۰۰سال خاموشی و دم برنیاوردن بس نیست؟ آیا هیچ اندیشیده اید با کدام اندیشه میتوان دانشمند بود و چنین ننگی راپذیرفت؟ به ما بنویسید و با پاسخ روشن و پذیرفتنی خود ما را آگاه کنید. آیا میخواهید همچنان با خواندن این چرندیات با زبان تازی برگور مردگان بیگناه خود روان آنان را برای همیشه  بیازارید؟

 

آیا میخواهید همچنان به این ننگ و دروغهای رهاورد تازیان سوگند وفاداری یاد کنید؟ آیا میخواهید با سکوت خود ۱۴۰۰ سال دیگر ملت ایران را در بند روان تازیان تازشگر نگا ه دارید؟

 

اگرنمیدانید و دم برنمی آورید که دانشمند و بینشمند و روشنفکر نیستید  و اگر میدانید و لب فرو بسته اید که تبهکارید.

 

من بنام یک ایرانی پاکدلانه از همه دختران و پسران جوان. این آینده سازان میهن و زنان و مردان ایران پرست میخواهم در این راستا استادان و دانشمندان خورده خوابیده میهن را زیر فشار بگذارند تا هم آواز با پیکار گران خستگی ناپذیر. از فرهنگ لگد کوب شده ایرانی غبار روبی کنند و ایرانیان را راهنما ئی و یاری دهند که به منش والای ازدست داده خود دست یابند و ازنافرهنگ ولایت مطلقه فقیه رهاورد تازیان که ویژه رهبری دامدار با دامهایش میباشد نجات یابند.

 

با  امید بر آگا هی و آزادی

پاینده ایران  برافراشته باد  درفش کاویانی  سرخ و زرد و بنفش

آله دال فک (پاریس)

۱۵ شهریورماه/ ۲۷۱۲

پنجم سپتامبر ۲۰۰۴

 

جنگهای خونين الله و رسول الله برای نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه

پيش از آنکه در میدانها جنگ و یا گردنه های بدر و احد در سرزمین عربستان ديداری با الله ٬ خدای تيره قريش داشته باشيم٬‌بهتر است که نگاهی گذرا به خواسته های الله از مردم داشته باشيم تا ببينيم او چه خواسته پذيرفتنی داشته است که چون مردم ناآگاه بودند و نمي پذيرفتند خشمش برانگيخته ميشد تا چنان واکنش سخنی نشان دهد که با نيروی هوايي ناديدنيش(فرشتگان) و رسول الله و ولی الله با تیر و کمان و شمشير در دشت و کوه و کمر کمین کند٬ دارايي کاروانيان را تاراج و جانشان را نيز به تیغه شمشير يا نوک نيزه و کمان بسپارد؟

آنهم کاروانیان بی سلاحی که ربايندگان دارايي آنان به فرنورد مسلح نبودن آنها ميخواستند مال شان را بربايند و خودشان را نکشد ولی الله راضی نشده و گفته است بکشيد تا فساد از روی زمین برداشته شود. الله از اين واژه بسيار بهره گرفته ولی هرگز نگفته است که فساد مورد نظر او چيست؟

آيا فساد مورد نظر او در ميان بار شتران بود که الله دانا و توانا آگاه شده و تازش برده تا به مقصد نرسد؟

برای روشن شدن هر چه بيشتر انديشه الله و رسول الله و ولی الله در اين گونه گردنه بندی ها و کشت و کشتارها نخست نمونه های چندی از رمانهای الله را به آگاهی ميرسانم تا دريابيد که آیا الله آزادی داده بود که مردم در نمي يافتند و نمي پسنديدند؟ آيا غلامی و بردگی و بندگی و کنيزی را برداشته و برابری داده بود که مردم ناخوشنود شده بودند؟ آيا شادی و شادمانی و تندرستی پيشياره کرده بود که مردم رد کرده بودند؟ آيا دستور ساختن درمانگاه و بیمارستان و دانشگاه داده بود که مردم روی برگردانده بودند؟ آيا دستور های الله بدرستی حق و حقيقت و راستی بود که مردم زير بار آنها نميرفتند؟

آیا الله گفته بود بنوشيد انچه که شما را شاد ميکند؟ بخورید هر آنچه را که ميل داريد؟ بپوشید انچه را دوست داريد؟ بکار ببريد آنچه را که خرد شما پروانه ميدهد ٬ مردم ناراضی شده بودند؟

سپس به دنبال جنگهايش ميرويم.

آيه های کلام الله را که هم اکنون ميشنويد پاسخ روشنی با این پرسشها خواهند داد که امیدوارم داوری دادگرانه کنيد.

۱ سوره دوم بقره آيه ۱۸ درباره قصاص کشتگان چنين میگويد: مرد آزاد در برابر مرد آزاد٬‌ بنده را به جای بنده و زن را به جای زن قصاص توانید کرد.

آيا سخن روشن تر از اين درباره ناآزادی و بردگی و کنيزی وجود دارد؟

۲- سوره دوازدهم رعد آيه ۱۵ : هر که در آسمانها و زمين است با همه آثار و وجودش به رغبت و اشتياق و به جبروالزوم شب و روز به اطاعت الله مشغول است.

۳- سوره شانزدهم النحل آيه های ۴۹ تا ۵۲ : هرچه در آسمانها و زمين است از جنبندگان و فرشتگان همه بی هيچ تکبر و با کمال تذلل (يعنی ذلت) به عبادت الله مشغولند و تمام موجودات از الله که فوق همه آنهاست ميترسند الله فرمود براه شرک و دوتايي نرويد که الله يکی است. از من بترسيد. هر چه در آسمانها و زمين است همه ملک من است.

در آيه های ۷۴ و۷۵ همين سوره نيز ميگويد بنده با مرد آزاد برابر نيست.

۴- سوره ۲۴ نور آيه ۴۱ : ای رسول آيا ندیدی که هر کس در آسمانها و زمین است تا مرغ  که در هوا پرواز گشاید همه به تسبيح و ثنای الله مشغولند.

۵- سوره ۱۷ اسری آيه ۲۱ :  در دنيا بعضی مردم را بر بعضی فضيلت بخشيديم. مراتب آخرت نیز بسيار بيش از درجات دنیاست و برتری خلايق از يکديگر بمراتب افزون از حد تصور است.

سوره ۳۰ روم آيه ۲۸ : هيچيک از کنيزان و غلامان ملکی شما در هيچ چيزی با شما شريک و مساوی نیستند.

پرسش اين است٬ چرا الله در دنيا برخی را برخی برتری بخشيده است و چرا در آخرتی هم که اگر وجود داشته باشد ميخواهد دست به چنين کار نادرستی بزند؟ چرا کنیز و غلام آفريده و چنین بدبخت کرده است٬ چرا دو نفر نباید با هم برابر باشند مگر از راه دانش؟

آيا پايه اساس زندگی آزادی و برابری است يا آنچنانکه الله در کلام خود گفته اند٬ نابرابری٬ بردگی٬ غلامی و کنيزی؟

۶- سوره ۲۲ حج آيه های ۱ تا ۳ : ای مردم الله ترس و پرهيزکار باشيد که زلزله روز قيامت بسيار حادثه بزرگ و واقعه سختی خواهد بود. چون هنگامه آن روز بزرگ را مشاهده کنید هر زن شیرده طفل خود را از هول فراموش کند و هر آبستن بار رحم را بيفکند و مردم را از وحشت آن روز بيخود و مست بنگری در صورتيکه مست نيستند و ليک عذاب الله سخت است. ( اين آيات در جنگ بنی المصطلق نازل شد رسول براصحاب بخواند آنها سخت گريان و هراسان شدند. رسول فرمود آن روز از هر هزار نفر فرزند آدم يکی بهشتی و نهصد و نود و نه دوزخی شوند. مردم بيشتر پريشان شدند. خيمه نزدند طبخ نکردند که وای برما همه دوزخی باشیم ديگر بار رسول بشارت داد که با هم جمع باشيد و دل نزديک و درستکار و خوش باشید که از صد وبيست صف بهشتيان٬ دو ثلث آن هشتاد صف امت من باشند. اصحاب خوشحال شدند. عکاشه بر رسول عرضکرد دعا کن بر من که بهشتی شوم و رسول خدا دعا کرد. ديگری برخاست حضرتفرمود عکاسه بر تو سبقت گرفت. برخی مردم از جهل و نادانی در کار الله جدال کنند و از پی شيطان گمراه کننده ای روند.)

اگر اندکی مهرورزيده بيشتر به درون مايه اين آيه توجه کنید بی هيچگونه دو دلی درميابيد که گمراه کننده اصلی محمد است. نه شيطان. اين محمد است که ميگوید چنین وحی آبرو برنده ای از سوی الله او آمده است. اين گفته گفته شيطان نيست.

اللهی که در پسوند نامش رحمان و رحیم را يدک ميکشد و در بسياری از آیه ها سخن از مهر و دادگری ميکند. چه چيزی او را بر آن داشته است در روزی که همه مردم را گرد آورده تا دادرسی دادگرانه کند و مهر و داد خود را به نمايش بگذارد. گناهکاران و بی گناهان را بشناسد بر يکی پداش و بر ديگری کيفر دهد.

پيش از آغاز به کار آنچنان زلزه بيحا و نالازم و حشترانی بر پا کند که هر زن شیرده از بيم جان کودک شیرخواره بهتر از جان خود را رها و فرار کند. هر زن آبستن از شدت ترس بار رحم خود را بر زمین افکند. مردم با گناه و بيگناه با يک چوب رانده شوند و از عذاب سخت الله بيهوش گردند تا دگر باره به هوش آيند٬ چرا؟ منطق اين کار نابخردانه وحشتزای الله چيست؟

اگر پس از دادرسی زنان پريشان بچه از دست داده و زنان سقط جنین کرده بيگناه شناخته شوند٬‌ پاسخگوی اين جنایت بزرگ نادرست بيدگرانه بر آنها کيست؟

چه کسی و چگونه بدادشان خواهند رسيد در حاليکه بيدادگر و مرتکب این گناه نابخشنودی خود الله است.

بدور از دروغ بودن پایه ای اين گونه یاوه های بافته شده که ۱۴۰۰ سال است گروه بيشماری را در بند گمراهی نگاهداشته اند. چنين آيه هايي در زمانی نازل گردیده است که محمد در حال جنگ و کشتار خونین ددمنشانه با تيره بنی المصطلق بوده و هزاران زن و مرد و دختر و پسر و خرد و کلان را از دم شمشير گذرانيده و خانه های بسياری را ويران و تاراج کرده و زنان و دختران و مردان بيمشاری را به اسارت و بردگی گرفته است که هنوز خون از شمشيرش ميچکیده است.

اگر چنان بهشتی درست باشد چنین تاراج گران و کشتارگران چگونه دو برابر کسانی که يکهزارم تبهکاری اينان را مرتکب نگردیده اند بهشتی هستند؟

از فراز زنان اسير در این جنگ زن بسيار زیبايي بنام بره دختر حارث بن ابی ضرار همسر يکی از سرداران کشته شده در جنگ و دختر رئيس تيره بنی المصطلق بود که بدست سربازان محمد دست بدست میگشت. با روی آوردن بر محمد برای رهايي خود٬ رسول الله شيفته زيبايي او گرديد و ويرا از سربازانش خريداری کرد و نام جويريه  بر او نهاد بوارون عده زنان همسر مرده که برابر آيه ۲۳۴ سوره ۲ بايد چهار ماه و ده روز کسی با او همسر نشود همان شب رسول الله او را بدرون رختخواب هميشه گسترده اش کشانید. درست همان کاری را که با صفیه دختر حی بن اخطب همسر زيبای کتانه بن ربيع گنجدار معروف يهودی کرد.

کتانه را برای دسترسی به گنجهايش زير شکنجه بدست علی کشت و همسر او را بازور تصاحب نمود. در حالی که هنوز کتانه را به خاک نسپرده بودند با همسرش نيز همخوابه گردید.

اگر چنین جنايتکاری با هشتاد صف از پيروان جنايتکارتر از خودش به عشرتکده الله نرود چه کس ديگری تبهکارتر از او و همراهانش را دارد که به آن عشرتکده بفرستد؟

محمد چنان سرگرم عشقبازی با بره آن زن جوان داغدار همسر و خانواده از دست داده گردید که از يادش رفت در اين سفر جنگی زیباترین همسرش عايشه او را همراهی ميکند. عايشه زيبا با آگاهی از کار همسر پيرش در پی انتقام جويي برآمد در نيمه راه بازگشت به مدینه٬ با صفوان جوان ۲۲ ساله عقبدار قوای محمد در پشت تپه ها پنهان گرديد و شبی را تا بامداد با صفوان سپری نمود. محمد آن چنان شيفته زيبايي و عشقبازی با جويريه شده بود که تا رسيدن به مدينه درنیافت عايشه همسر زيبايش در کجاوه نيست. پس از آنکه کجاوه ها را بر زمين نهادند تازه دریافتند که عايشه نيست٬ غوغايي بر پا شد. خبر بگوش محمد رسید و وی را پريشان حال ساخت.

علی را احضار کرد وبدنبال پيدا کردن عايشه به بيابان فرستاد. علی در ميان راه دید که عايشه بر ترک شتر صفوان سوار است و شنگول و خندان مي آيند. برگشت آنچه را که ديده بود به محمد گفت و گفت رها کن اين خبيثه را که زن برای تو مانند کفش است. اين سخن پايه دشمنی عايشه با علی و مایه جنگ جمل گردید.

شگفتا اللهی که به محمد خبر نداده بود که عايشه با صفوان در بيابان سرگرم عشق بازی است دگر باره بياری ارباب خود محمد شتافت و آن آيه کذايي را فرستاد که اگر بدنام کنندگان عايشه راست ميگویند بايد چهار شاهد عادل آنهم در آن بيابان منطقه جنگی بياورند که شب در آنجا بوده اند و با چشمان خود همخوابگی عايشه و صفوان را دیده اند که چگونگی آن سوره ۲۴ نور آمده است.

وقتی در چنین زمانی محمد سخن از چنان وحی به ميان مي آورد اين پرسش پيش  مي آيد که چرا الله در گوشه و کنار وحی خود با ايما و اشاره به محمد نگفت ای رسول عزيز ما همسرت عايشه پشت تپه ها دارد با صفوان عشقبازی ميکند برو و با دو چشم خود ببين که نياز به گواه ديگری نباشد؟

اين داستان محمد شبيه داستانی آمده در باب چهارم گلستان سعدی است که میگويد منجمی به خانه در آمد يک مرد بيگانه را ديد با زن او نشسته. دشنام داد و سقط گفت. فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که بر آین واقف بود گفت٬ تو بر اوج فلک چه دانی چيست که ندانی در سرايت کيست؟ شايد اين همان داستان محمد است که سعدی چنین اورده است.

محمد هم با اينکه از اوضاع و احوال همسرش آگاه نبود که در بیابان سرگرم عيش است چنان آيه هايي دلگرم کننده بخورد جنگجويانش ميداد تا بيشتر ابزار بی اراده در دستش باشند.

۸- سوره ۲۰ طه آيه ۹۳: هيچ موجودی در آسمانها و زمين و بین آنها یا زیر کره خاک نيست مگر الله را بنده و فرماندار است.

از الله ميپرسم چه کار نيمه تمامی داری که نیاز به اینهمه بنده داری؟ آيا اين الله از بزرگترين بنده داران جهان هستی نیست؟

۹- سوره ۲۳ المومنون آيه های ۵ و ۶ :   و آنانکه فروج و اندام شان را از عمل حرام نگاه ميدارند مگر بر جفتهايشان که زنان عقدی آنها باشنديا کنيزان ملکی متصرفی آنها که هيچگونه ملامی در مباشرت اين زنان بر آنها نيست.

کنيزان ملکی متصرفی چگونه زنانی هستند و چرا آنها را به ملکيت و تصرف خود در اورد؟

۱۰ سوره ۳۹ زمر آيه های ۶۸ تا ۷۲ : صيحه صوراسرافيل بدمند تا جز آنکه الله بقای او خواسته ديگر هر که در آسمانها و زمین است همه يکسر مدهوش مرگ شوند آنگاه صيحه ديگری در ان دمیده شود که ناآگاه خلايق همه از خواب مرگ برخيزند و نظاره واقعه محشر کنند و زمین محشر بنور پروردگار روشن گردد و نامه اعمال خلق در پيشگاه عدل نهاده شود و انبیا و شهدا بر گواهی احضار شوند و ميان خلق به حق حکم کنند و به هيچکس ابدا ظلمی نخواهد شد و هر کس به پاداش عملش تمام برسد و الله از هر کس به افعال نيک و بد خلق آگاه تراست و آن روز آنانکه به الله کافرند فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون آنجا رسند درهای جهنم برويشان بگشايند و خازنان دوزخ به آنها گويند مگر پيغمبران الله برای هدايت شما نيامده و آیات الهی را برايشان تلاوت نکردند و شما را از ملاقات اين روز سخت نترسانيدند؟  جواب دهند بلی وليکن افسوس که مایه کفر و عصيان خود را مستحق عذاب حرمان کردیم و وعده عذاب برای کافران محقق و حتمی گردید.

این اعتراف را از کسان گرفته اند که زير بار بندگی و غلامی نرفته عصيان کار شناخته شده اند. درست بگونه اعترافات دروغین بی گناهان در زیر شکنجه بيدادگاههای فرمايشی انقلاب اسلامی ايران امروز.

تا به حال از همه منبرهای نيرنگباز شنیده بودیم که در محشر خيالی دادرسی را خدا انجام ميدهد ولی حالا میبينيم که شهدا و انبيا انهم بدستور الله به پرونده ها رسيدگی میکنند تا بيگناه و گناهکار را بشناسند و در حاليکه همین شهدا و انبیا در روی زمين بفرمان الله با اينها جنگيده کشته اند و کشته شده اند. چگونه کشته شده ها میتوانند حکم عادلانه درباره کشندگان خود بدهند؟

باز در اين جا بياد داوری محمد با تيره٬  تیره بخت و بيگناه بنی قريظه افتادم که حاضر بودند بگونه تيره های بنی قينقاع و بنی نضير همه دارايي خود را به محمد واگذارند و با يک بار شتر وسايل اوليه زندگی دست و زن و بچه خود را بگيرند و ترک ديار کنند. ولی محمد رسول الله نماينده الله دادگر گفت٬ نه!  برای زنده ماندن و يا کشتن شما بايد کار به داوری مراجعه گردد که چنین حکمی در تاریخ جهان پيشينه نداشت و ندارد.   گزينش داور برای چنین سرنوشت تلخی را از دست آنها گرفت و گفت باید به داوری را که من برميگزينم گردن بنهيد سرانجام سعد معاذ دشمن شماره يک يهودی ها را که در يک نزاع شايد محلی از دست آنها زخمی برداشته بود که خونش بند نمي آمد و در بستر مرگ آرميده بود به داوری برگزيد و علی را هم به سرداوری گماشت.

نتيجه را از پيش روشن بود٬ بريدن سر همه مردان و به اسارت گرفتن همه زنان و دختران و به تصرف محمد در آمدن همه دارايي و املاک آنها. که سنگدلانه در برابر چشمان محمد سر ۷۰۰ تن مرد و پير و جوان و زنی بنام حسنی القرظی را علی و زبير عموی محمد همچون مرغ بريدند.  با جان و نيمه جان در ميان گودالهای از پيش کنده شده بر روی هم انباشته٬ زنان و دختران و پسرکان هم برای خوشگذرانی ميان قوای محمد تقسيم گرديدند.

پرسش اين است٬ فرق ميان داوری الله در محشر و رسولش محمد در اين جهان چيست؟ بر باور من بايد روزی بشريت از این خواب سنگين بلاهت پی ورزی دينی بيدار شود اینگونه جنایتکاران علیه بشریت را که زیر نام دین دست به دهشتناک ترین جنایتها زده اند و پاداش عشرتکده الله را هم پشتوانه دارند با الله شان غيابا محاکمه کنند و  تنديس زشت و اهريمن گونه آنان را در موزه های جنایت سراسر جهان بگذارند. تا جهان و جهانيان دريابند چه شيادانی بنام دين و مذهب دست به چه جنایت هول انگيزی زده و چه خانمانها و تاريخ و فرهنگی را بر داده اند.

پرسش ديگر که پيش مياید اينست که اللهی که برای شناسانيدن خود در جهان و برای بکار بستن فرمانهايش توانايي نداشت از رسول و سپاهيان او یاری گرفت و حال هم که در محشرش مينشيند و تماشا میکند تا رسول و يارانش دادنامه صادر کند. باز هم او خود را خدايي بی شريک و دادگر و توانا ميداند؟ آيا او بنده آل محمد نيست؟

 

۱۱ –  سوره ۲۵ فرقان آيه ۵۲:

ای رسول تو هرگز تابع کافران مباش و با آنها چنانکه مخالفت قرآن و دین کنند سخت جهاد و کارزار کن.

آن فرمانهای الله را که سرا پا آزادی کشی و نابرابری و کنيزی وغلامی وبردگی و ترس و هراس بود شنيديد و اين فرمان آمده در سوره فرقان را هم شنيديد که میگويد هر کس از قرآن و دین (یعنی آن فرمانها) سرپيچی کنند کافر است. ای رسول سخت جهاد و کارزار بکن. آيا اين يک کارزار گسترش دهنده اهریمنی در بند کشیددن آزادی و برابری نيست؟

۱۲ سوره ۴۲ شوری آيه ۴:

آنچه در آسمانها و زمين است همه ملک الله است

در آيه ۲۷ همين سوره ميگويد اگر الله روزی بندگان را زياد کند طغيان میکنند؟

اگر بدرستی الله خدای راستين است٬ آن خدا چه نيازی به اينهمه املاک دارد. ميخواهد چه بهره برداری بکند. کشاورزی یا دامداری؟ درباره گرسنه نگاهداشتن مردم آيا اين دیدگاه يک ديکتاتور خود سر نیست؟ آيا نميترسد که مردم از غلامی و بردگی و کنيزی رهاورد او سرباز زنند؟ اين دستور در خور خرد و دانش هست؟ پس اينکه میگفتند٬ گرسنه نگه داشتن دیدگاه انگليسی هاست دروغ بوده و اين دستور الله تازيان است.

۱۳ –  سوره ۶۴ تغابن آيه ۱۱:

هيچ رنج و مصيبتی به شما نرسد مگر به فرمان الله.

۱۴- سوره ۹۰ بلد :

نوع انسان را با مشقت و رنج آفريديم که روز و شبی را بی رنج و درد و غم و آلام طبيعت و امراض و خوف و خطر عمر نگذراند.

چرا بايد الله درد و رنج و غم و مصيبت حواله مردم دهد؟ چرا بايد مردم در ترس و لرز و خوف و خطر از الله بگذرانند؟ سود  الله اين درد و رنج مردم چيست؟ الله از شادی مردم چه زيانی ميبيند که آنها را غمگين ميخواهد؟ آيا دستوری دادگرانه و در خور خدای خرد است؟

۱۵- سوره۴ النسا آيه ۶۵:

نه چنین است قسم به الله که اينان به حقيقت اهل ايمان نميشوند مگر آنکه در خصومت و نزاع شان تنها تو را حاکم کنند و هر حکمی بکنی هیچگونه اعتراضی در دل نداشته باشند و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.

۱۶- سوره ۴۸ فتح آيه ۹۲:

ای رسول مومنانی را که در حديبيه با تو بيعت کردند٬ به حقيقت با الله بيعت کردند. چون تو خليفه خدايي و همان دست تو دست خداست بالای دست آنها.

۱۷- سوره ۳۳ احزاب آيه ۶:

پيغمبر اولی تر و سزاوارتر به مومنان است از خود آنها یعنی باید حکم و اراده او را مومنان مقدم بر اراده خود بدارند و از جان ومال در اطاعتش مضایقه نکنند.

۱۸- سوره ۳۳ احزاب آيه ۳۶:

هیچ مرد و زن مومن را در کاری را که الله و رسول حکم کند اراده و اختیاری نیست. هر کس نافرمانی الله و رسول کند دانسته به گمراهی افتاده است.

آيا این دستورهای روشن الله نياز به توضيح دارد که میگويد کر و لال و بيخرد و بی اراده و اختیار باشید؟ آنچه را که من و رسولم ميگوييم بايد چشم بسته بپذيريد فرمانبردار و شادمان هم باشيد؟

اين دو آيه قرآن پايه واساس ولايت فقيه است تا آخوندهای شناخته شده ای چون سيد روح الله خمینی خون آشام و سید علی حسین خامنه ای بی نياز از بازگو کردن ولی فقيه يا ولی امر مسلمين خود را جانشین محمد بدانند٬ بکنند با مردم آنچه را که بيست و پنج سال بعد از ۱۴۰۰ دارند ميکنند. همه تاريخ و فرهنگ ما را زير و رو و دگرگون کرده اند تا بتوانند مردم ايران را بی شناسه کنند و همچنان غرق در نافرهنگ تازیان در بیابانهای کربلا نگهدارند.

نابخردی هايي را که ۱۴۰۰ سال پیش از اين تازیان بیابانگرد نپذیرفتند امروز مردم با فرهنگ ایران بیايند با جان و دل گردن نهند و در دل هم ناراضی نباشند.

۱۹- سوره ۴۳ زخرف آيه ۳۲:

در صورتیکه ما خود معاش و روزی آنها را در حیات دنیا تقسيم کرده ايم و بعضی را بر بعضی به مال و جاه دنیوی برتری داده ايم تا بعضی از مردم به ثروت بعضی ديگر مسخر خدمت کنند.

چرا چنين دوگانگی٬  که به يکی آنهمه بدهی و به ديگری چيزی ندهی تا ناگريز برگردد برای سير کردن شکم خود و خانواده اش برود و خدمتگذار ديگری باشد؟ آيا به راستی تو هم خدايي و هم دادگر که همه هستی جهان را در چنگ خود گرفته ای و مردم را چنین درجه بندی و بدبخت کرده ای؟ آيا تو خرد داری؟ آيا تو دیوانه هستی؟ آزادی سرت ميشود معنی برابری را دريافته ای؟

۲۰ سوره ۴۶ احقاق آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول باز بر منکران قران بگو چه تصور ميکنيد اگر از الله باشد شما به ان کافر شوید. درصورتیکه از بنی اسرائيل شاهدی چون عبدالله سلامی بر قران گواهی میدهد.

تاسف آور نيست که الله چنان بيچاره و بی پشتوانه و بدبخت شده که با گواهی يکنفر بنام عبدالله سلامی بر درستی گفتار خمود دلبسته است. در حاليکه برابر با ۲۴ سوره و ۵۹ آيه های آمده در قران٬ ‌تازيان آنرا افسانه پيشينيان و محمد را  ديوانه خوانده اند که در پايان سخن همه ان آیه ها فهرست وار به آگاهی شما خواهد رسید.

۲۱- سوره ۵۹ حشر آيه های ۲۱ تا ۲۵:

و ای رسول اگر ما این قران عظيم الشلات را بجای دلهای خلق بر کوه نازل ميکردیم٬ مشاهده ميکردی که کوه از ترس الله خاشع و ذليل و متلاشی ميگشت. اين مثال را برای مردم بيان میکنم که اهل عقل و فکرت شوند. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست که دانای آشکار و پنهان عالم است. بخشنده و مهربان است. اوست الله يکتايي که غیر از او اللهی نيست. سلطان مقتدر عالم. پاک از هرنقص و آلايش. منزه از هرعيب و ناشايست. ایمنی بخش دلهای هراسان. نگهبان جهان و جهانيان. غالب و قاهر بر همه خلقان. با جبر و عظمت و بزرگوار و برتر. زهی منزه و پاک خدای از هر چه بر او شریک پندارند. اوست خدای آفريننده عالم امکان و پديدآورنده جهان و جهانيان. نگارنده صورت خلقان او را نامهای نيکوتر بسیر است و انچه در آسمانها و زمين است همه تسبيح و ستايش جمال و جلالش مشغولند و اوست يکتا الله مقتدر حکيم.

درباره خودستاييهای الله آمده در این افتخارات ننگ آلود آزادی کشی و نابرابری و ارمغان ترس خاشع٬ ذلیل و متلاشی ميشد بهترين بن مايه خشم الله است در ترسانیدن مردم و بگردن نهادن بی چون چرای فرمانها و خواسته های نادرست آمده در قرآن.

درباره دانايي آشکار و نهان الله همانگونه که در نوشته های پيش با بن مايه های استوار یادآوری کردم٬ الله تا ان اندازه ناآگاه است که نميداند روز و شب چگونه بوجود مي آيند که ميگوید تاريکی شب را در روشنايي روز درهم ميکنیم و بعد جدا ميکنیم. او از گردش زمین بدور خود و خورشيد ناآگاه است و خورشيد را گردنده و زمین را ساکن میداند و ميگوید کوها را عماد بر زمین کردم تا نگهبان ان باشد٬ یعنی تکان نخورد.

درباره آفرينش جهان هستی چندین دروغ بزرگ گفته است که در گذشته با بن مايه آورده ام. يکبار ميگوید جهان را آفريدم و خرج چهار روزه اهل زمین را هم دادگرانه ميان آنها بخش کردم. يکبار ميگوید جهان هستی را در شش روز آفریدم و بار ديگر در دو روز آفریدم و يکبار ميگوید آسمان و زمین بسته بود که بگشودم. دروغ آشکاری که آبروی گوینده اش را بر میدهد.

درباره آفریدن آدم هم در نوشته های پيش دروغهايش را با بن مایه های استوار برشمردم. درباره پاکی٬ بی آلايشی اهریمنی بخشی دلها غالب وقاهر بودن بندگان را نیز هم در آيه های آمده دریافتيد و هم در ميدان های جنگ خواهيد دریافت و داوری نمود٬ که آيا او الله٬ جانشين خدای دادگر است يا يک گردنه بند و سردار جنگجوی عرب٬ یا یک نماد بارز اهريمن که در نابودی آزادی و به بند کشيدن انديشه ها از هيچ کوششی فروگذار نکرده و از همه راهها و بيراهه ها بهره جسته است؟

nbsp;

۲۲- سوره ۷۴ المدثر آيه های ۳۴ و ۳۵:

قسم به صبح نبوت که اين قرآن يکی از بزرگترین آيت الله است.

با همه دستورهای نامردمی و آزادی کشی آمده در قرآن که بخش کوچکی از آن به آگاهی شما رسید بيشرمانه قرآن را بزرگترین آیت خود میداند. کسيکه چنين آيه های شرم آور آمده در قران را آيت خود میداند٬ چگونه بويي از مهر و آزادی برده است؟

آنچه که شنیدید٬ نمونه بسيار کوچکی بود از رهاورد الله و رسول الله او٬ تری هميشگی از الله٬ برده داری٬ غلام بارگی٬ کنیزی٬ نابرابری٬ ‌آزادی کشی٬ فرمانبرداری کورکورانه٬ ‌دشمنی با خنده و شادی و شادمانی٬ خوف و خطر و امراض٬ ‌به آتش سپردن همه بيگناهان و با گناهان در شکنجه گاهش دوزخ٬ فرمان سپاسگزاری شبانه روزی از اينهمه درد و رنج و غم و پذیرفتن آن بجای حق و حقيقت و راستی و درستی و دم برنیاوردن؟  برای زنده نگاهداشتن چنین آرمانی سراپا ننگ٬ برپا داشتن جنگهای خونین و خانمان برانداز که گوشه هايي از آن را به آگاهی ميرسانم.

در سوره ۲ بقره آيه های ۱۹۱ تا ۱۹۳ چنین دستور میدهد:

هر کجا مشرکان را یافتيد به قتل برسانید و از شهر هاشان برانید چنانکه آنان شما را از وطن آواره کردند و فتنه گری که آنها کنند سخت تر و فسادش بيشتر از جنگ است. در مسجدالحرام با آنان قتال مکنید مگر آنکه پيشدستی کنند در اینصورت رواست که در حرم آنها را به قتل رسانيد اينست کيفر کافران.

اگر دست از شرک و ستم بردارند از آنها درگذرید که الله آمرزنده و مهربان است و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آيين دين الله باشد و اگر از فتنه و جنگ کشيدند با آنها عدالت کنید که ستم جز بر ستمکاران نيست.

در همین سوره در آيه ۲۴۴ ميگوید:

جهاد کنيد در راه الله و بدانيد که الله به گفتار و کردار خلق شنوا و داناست.

زمانيکه که ميگوید با کافران جهاد کنيد تا فتنه و فساد از روی زمين برداشته شود بروشنی مي بينيم فرمان حمله از سوی الله است٬ نه مردم. درباره فتنه و فسادی که ميگويد از روی زمين برداشته شود همان از میان برداشتند آزادی و زير بار نرفتن بر بندگی و بردگی و کنيزی و سجده کردن ۲۴ ساعته رهاورد الله است که از دید مردم پذيرفتنی نبوده و نيست ولی از ديد الله انديشه والايي است که با زور و کشتار بايد به گردن مردم نهاد.

سوره ۳ آل عمران آيه های ۱۲۱ تا ۱۲۸:

بیاد آر ای پيغمبر صبحگاهی را که از خانه خود به جهت صف آرايي مومنان برای جنگ بيرون شدی و الله به همه گفتار و کردار تو دانا و شنوا بود آنگاه که دو طایفه از شما بد دل و ترسناک و در انديشه فرار از جنگ بودند و الله يار آنها بود انان را دلدار نمود هميشه بايد اهل توکل کنند تا دلدار و نيرومند باشند.

و الله شما را  به حقيقت در جنگ بدر ياری کرد و غلبه بر دشمن داد با انکه شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعیف بوديد. پس راه الله پرستی در پيش گيرید باشد که شکر نعمتهای او بجای آرید.

ای رسول بياد آر آنگاه که به مومنی گفتی آیا الله بشما مدد نفرمود که سه هزار فرشته بياری شما فرستاد؟ بلی اگر شما صبر و مقاومت در جهاد پيشه کنید و پيوسته پرهيزکار باشید چون کافران بر شما شتابان و خشمگين بیايند الله برای حفظ و نصرت شما پنجهزار فرشته را با پرچمی که نشان مخصوص سپاه اسلام است به مدد شما ميفرستد.

الله آن فرشتگان را  نفرستاد مگر برای اينکه بشما مژده فتح دهد و  دل شما را بر نصرت الله مطمئن کند و فتح و فيرزوی شما نگشت مگر از جانب الله توانای دانا. تا گروهی از کافران را هلاک گرداند يا ذليل و خوار کند که مقصود خود نا اميد باز گردند.

سوره ۳ آل عمران آيه های از آيه ۱۴۶ تا ۱۴۸:

چه بسیار رخ داده که پيغمبری جمعيت زيادی از پيروانش در جنگ کشته شده و با اين حال اهل ايمان با سختی هايي که در راه الله به انها رسيده مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر زير بار دشمن فرو نياوردند و زا راه صبر و ثبات پيش رفتند که الله صابران را دوست ميدارد.

آنها در هیج سختی جز به الله پناهنده نشده و جز اين نمی گفتند که بار پروردگار را به کرم خود از گناه و ستمی که ما درباره خود کرده ايم درگذر و ما را ثابت قدم بدار و ما را بر محور کافران مظفر گردان. پس الله فتح و فيروزی در نيا و ثواب در آخرت نصیب شان گردانید.

همین سوره در بخشی از آيه های ۱۵۲ تا ۱۵۹ ميگوید:

و به حقیقت صدق وعده الله را که شما را بر دشمنان غالب گرداند آنگاه دریافتند که غلبه کردید و به فرمان الله کافران را به خاک هلاک افکندید و هميشه بر دشمن غالب بودید.

تا وقتی که در کار جنگ احد سستی و اختلاف برانگيختيد و نافرمانی حکم پيغمبر نمودید. پس از آنکه هر چه آرزوی شما بود از فتح و غلبه بر کفار و غنيمت بردن به ان رسيديد منتها برخی دنیا و برخی بای آخرت ميکوشیديد و سپس از پيشرفت و غلبه شما را باز داشت تا شما را بیازمايد. البته از تقصيرهای شما که نافرمانی پيغمبر خود کرديد درگذشت که الله را با اهل ايمان عنایت و رحمت است.

بياد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته و  چنان به دهشت ميگريختید که توجه به احدی نداشتید تا انجا که پيغمبر هم که شما را بياری ديگران در صف کارزار ميخواند توجه نکردید تا به پاداش اين بی ثباتی غمی بر غم شما افزود تا از اين پس برای از دست رفتن يا بدست آوردن چيزی اندوهناک نشوید. همانا /انانکه از شما در جنگ احد به جنگ پشت کردند و منهزم شدند شيطان آنها را به سبب نافرمانی و بد کرداری شان به لغزش افکند و الله از آنها درگذشت.

اگر در راه الله بميرید یا کشته شوید غم مدار که به رحمت ايزدی پيوسته و به سوی الله محشور خواهید شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۷۱ تا ۷۸:

ای اهل ايمان سلاح جنگ برگيريد و آمگاه دسته دسته يا همه يکبار متفق بر جهاد بيرون رويد و همانا گروهی از شما ( که منافقند و بظاهر دوست و باطن دشمن شما هستند) به خبرهای مجعول هول انگيز شما را ترسان ساخته و از جهاد باز ميدارند.

مومنان بايد در راه الله با آنانکه حيات مادی دنيا را بر آخرت گزيدند جهاد کنند و هر کس براه جهاد در راه الله کشته شد يا فاتح گرديد زد باشد که او را (در بهشت ابدی اجری عظيم دهيم). آيا مي نگری و عجب نداری از حال مردمی که گفتند به ما اجازه جنگ ده و به آنها گفته ميشد اکنون از جنگ خودداری کرده بوظيفه نماز و زکات قيام کنيد(که هنوز مامور جنگ نيستیم) ديدی آنگاه که بر آنها در (جنگ بدر) حکم جهاد آمد در آن هنگام بيش از آن اندازه که بايد از الله بترسند از مردم(دشمنان خود) ترسيدند و گفتند ای الل چرا بر ما حکم جنگ را فرض کردی که عمر ما را تا به هنگام اجل و مرگ طبيعی به تاخير نيفکنی.

(ای رسول ما به آنانکه اين اعتراض کنند) بگو که زندگانی دنيا متاعی اندک است و جهان آخرت ابدی. برای هر که خدا ترس باشد بهتر از دنیاست و آنجا کمترين ستم درباره کسی نخواهد شد.

سوره ۴ النسا آيه های ۸۴ ۸۹ و ۹۱

پس ای پيغمبر تو خود تنها در الله بکارزار برخيز که جز شخص تو بر آن مکلف نيست و مومنان را نيز ترغيب کن باشد که الله آسيب کافران را از شما باز دارد که قدرت الله (از کمک مردم) بيشتر و عذاب و انتقامش سخت تر خواهد بود.

منافقان و کافران آرزو کنند که شما مسلمين هم بمانند آنها کافر شويد تا (شما را بر آنان امتيازی نباشد) همه برابر و مساوی در کفر باشید پس آنانرا تا در راه الله هجرت نکنند دوست نگيريد و اگر مخالف کردند آنها را هر کجا يافتيد گرفته و به قتل رسانيد و از آنها یار و دوستی نبايد اختيار کنيد.

گروهی ديگر را خواهید یافت که ميخواهند از شما (به اظهار اسلام) و از قوم خود(به اظهار کفر) ايمنی يابند که راه فتنه گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود باز گردند. پس اگر از (فتنه انگيزی و نفاق) کناره نگرفته و تسليم شما نشدند و از آزار شما دست نکشيدند در اينصورت آنها را هر جا يافتيد گرفته و به قتل برسانيد. ما شما را بر جان و مال اين گروه تسلطی کامل بخشيديم.

درون مايه فرمانهای جنگی الله آن سردار جنگجوی عرب را شنيدید و دريافتيد که دستور میدهد هر جا کافران را يافتيد بکشيد و فرشتگان را نيز بياری رسولش فرستا تا با کشتار و تاراج دين الله که همان بردگی و بندگی است جهانگير شود.

درباره عناين و رحمت او هم دريافتید تنها درباره کسانی که به فرمان او بر دشمنی با آزادی می جنگند مهر می ورزد نه همگان.

سوره ۸ انفال آيه های ۲ تا ۱۹:

(ای رسول ما) چون امت حکم انفال را از تو سوال کنند٬ يعنی غنائم بدون جنگ که از دشمنان بدست مسلمانان آيد و زمين های خراب بی مالک٬ معادن٬ ‌بيشه ها٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ ارث کسيکه وارث ندارد٬ قطايع ملوک٬ خلاصه اموری که بی رنج مردم حاصل ميشود٬ جواب ده که انفال مخصوص الله و رسول است( که رسول و جانشينانش بهر کس و هر قدر صلاح دانستند ببخشند) در اينصورت شما مومنان بايد از الله بترسيد در اين گونه اموپر خلاف و تقاضای بيجا و حرص ونزاع و تفرقه بپرهيزيد بلکه در رضايت و مسالمت و اتحاد بين خودتان بپردازيد و خداوند و رسول را اطاعت کنید اگر اهل ايمانید.

درست به اين آيه توجه کنيد٬ غنايم بدون جنگ٬‌زمینهای خراب معادن٬‌بيشه ها٬ ٬ فراز کوه ٬ کف دریاها٬ قطايع ملوک٬ همه و همه مال الله و روسل است تا بهرکس خواستند ببخشند نه در راه مصالح همگان هزينه شود. الله که وجود خارجی نداشت٬ پس همه اش ماند برای رسول الله و او هم بخشيد به ولی الله.

حالا هم جانشينانش در ايران منابع ملی ما را می بخشند به فلسطينی ها و سوریه ايها و لبنانیها و تروريستها و آقا زاده ها و ما نباید سخنی بگوييم؟

مومنان آنها هستند که چون ذکری از الله شود (از عظمت و جلال الله ) دلهاشان ترسان و لرزان شود و  چون آيات الله را بر آنان تلاوت کنند بر مقام ايمانشان بيفزايد و به الله خود در هر کار توکل ميکنند  ونماز را باحضور قلب بپاميدارند و از هر چه روزی آنها کرديم به فقرا انفاق ميکنند(يعنی از غنيمت به فقرا ميدهند).

چنانچه الله تو را از خانه خود به حق (برای اعلا بدين حق) بيرون آورد و گروهی از مومنان سخت رای خلاف و کراهت اظهار کردند و تو به مخالفت آنها از حکم حق بازنگشتی و هجرت گزيدی در امر انفال و غير آنهم بخواهش مردم توجه مکن. پيرو الله باش و از خلق ابدا انديشه مدار.

در اين دو آیه هم به روشنی ميبينيد همه سودهای کلان مال الله و رسول الله است و دلهای ترسان و لرزان از آن مومنان. با استواری هم دستور ميدهد خواهش کسی در اين باره پذيرفته نيست و نبايد هم گوش به سخن کسی بدهی؟

مردم نادان در حکم حق. لا آنکه حق آشکر و روشن گرديد با تو جدل و نزاع خواهند کرد (و چنان حکم حق وطاعت اله بر آنها دشوار و سخت است که گويي به چشم مينگرند که آنها را به جانب مرگ ميکشند.

در اين گفتار يک اعتراف آشکار به چشم ميخورد که الله خودش ميگويد. حکم حق و اطاعت از فرمانهای الله چنان برای مردم دشوار است که گويي آنها را به جانب مرگ ميکشند.

بسيار درست است زيرا در فرمان الله جز آزادی کشی و نابرابری و زورگويي و ترس و غم و اندوه چيز ديگری به چشم نميخورد که مدم به پيشواز آن بروند. درآمدهای کلان هم که مال الله و رسول است.

(ای رسول ما) بياد آر هنگامی را که الله بشما وعدهفتح بر يکی از دو طايفه داد غلبه بر قريش يا کاروان شام و شما مسلمين مايل بوديد که آن طايفه که شوکت و سلاحی همراه ندارد (بی رنج و جهاد) اموالشان نصيب شما شود و الله ميخواست که صدق سخنان حق را ثابت گرداند و از بيخ و بن ريشه کافران را بر کند تا حقايق دين اسلام را محقق و پايدار کند و باطل را محو و نابود سازد هر چند بدکاران را خوش نيايد.

آيا بن مايه ای بهتر از اين برای گردنه بندی و تاراج و کشتار کسانيکه کوچکترين ابزار دفاعی نداشتند و آزادانه در پی تجارت خود ميرفتند وجود دارد که الله فرمان تازش و کشتار و تاراج اموال آنها را داده است؟

بياد آريد هنگامی را که استغاثه و زاری به پروردگار خود ميکرديد( که شما را بر دشمن غلبه دهد) پس عای شما را اجابت کرده ( وعده داد) که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما ميفرستم و اين مدد فرشتگان را الله نفرستاد مگر آنکه بشارت و مژده فتح باشد و تا دلهای شما را ( به وعده الله) مطمئن سازد. و بدانيد که نصرت و فيروزی نيست مگر از جانب اله که الله را کمال قدرت و حکمت است.

يار آر هنگامی را که خواب راحت شما را فرا گرفت برای اينکه از جانب الله ايمنی یافتيد  واز آسمان رحمت خود آبی فستاد که شما را آن آب پاک گرداند و وسوسه و کيد شيطان را از شما  دور سازد و دلهای شما را به ليمان با هم متحد گرداند تا در کار دين ثابت قدم و استوار باشيد.

يعنی از آسمان رحمت بارانی فرستاد که جسم شما را از هر حدث و ناپاکی سازد و جان شما را از وسوسه و خيال شیطان ايمن گرداند. و يادآر ای رسول آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان وحی کرد که من با شما مومنان را ثابت قدم بداريد که همانا من ترس در دل کافران میافکنم تا گردنهايشان بزنيد و همه انگشتان و (دست آويزهايشان) قطع کنيد. اين کيفر کافران برای آنستکه با الله و رسول او سخت و مخالفت کردند و هر کس با الله و رسول او راه شقاق  ومخالفت پیمايد بترسد که عقاب الله بسيار سخت است. اين عذاب مختصر قتل و اسارت را در نيا بچشید و بدانيد که برای کافران در قيامت عذاب آتش دوزخ مهیاست. ای اهل ايمان هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در ميدان کارزار روبرو شويد مبادا از بيم آنها پشت کرده و از جنگ بگريزيد. هر که در روز جنگ به آنها پشت نمود و فرار کرد بطرف غضب و خشم الله روی آرود و جايگاهش دوزخ که بدترين منزل لست خواهد بود. مگر آنکه از ميمنه به ميسره و یا از قلب به جناح برای مصالح جنگی رود و یا فرقه ای بياری فرقه ديگر بشتابد.

ای مومنان نه شما بلکه الله کافران را کشت ای رسول چون تو تير افکندی نه بلکه الله افکند و شکست کافران را الله برای اين خواست که مومنان را به پيش آمد خوشی بیازمايد که الله شنوای دعای خلق و دانابه مصالح امور عالم است. اين فتح و غلبه در جنگ بخواست الله شما را نصيب شد و بدانید که محققا الله سست و بی اثر کننده مکر کفار است٬‌يعنی شما مومنان از مکر کفار ميانديشيد که الله بنيان مکرشان را ويران کرد.

همين سوره آیه ۲۶:

وای مومنان بیاد آورید زمانی را که عده قليلی در ميان دشمنان بسیار بوديد بعد از آن الله شما را در پناه خودآورد و بياری خود نيرومند و نصرت بشما عطا کرد و از بهترين غنائم و طعامها روزی فرمود باشد که شکر نعمتش را بجای آريد.

بن مايه ردناپذير همکاری همه سويه همراه بودن الله و نيروی هوايي ناديدنيش فرشتگان در جنگ وو تيراندازی الله و آدم کشی او  آنهم در سر گردنه ها با بهره گيری از همه مکر و نيرنگ.

آیآ نبايد چنین الله راهزن و گردنه گير را در دادگاه وجدان محاکمه کردو از جايگاه خدايي دروغين او را بزير کؤید و پيکره او و رسول الله و ولی الله اش را در موزه های جنايت عليه بشريت گذاشت؟

همان سوره آيه ۲۸:

و محققا بدانيد که شما را اموال و فرزندان در دنیا ابتلایی بیش نیست و در حقیقت اجر عظيم نزد الله است  و سعادت حقيقی در آخرت است.

آيا اين دستور الله فتنه انگيزی در درون خانواده ها نیست؟

همان سوره آيه ۴۱ به بعد:

و ای مومنان بدانيد که هر چه بشما غنيمت و فايده رسد(زياد يا کم) خمس آن خاص الله و رسول و خويشان او يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است. به انها بدهيد اگر الله به آنچه بر بنده خود (محمد) در روز فرقان روزی که دو سپاه اسلام و کفر در جنگ بدر روبرو شدند. الله نازل فرمود ايمان آوری و بدانید که الله بر هر چيز توانا است.

اللهی که ميگوید روزی هر جنبنده ای را من ميدهم چه شده است که ميجنگد و ميکشد و غارت ميکند تا خمس و غنيمت بر دارد؟

بياد آرید زمانی را که سپاه شما در نزديک وادی دشمن به مکانی دور(از شهر مدينه) واقع شد (که موفقيت و اتفاق خوشی الله نصیب شما کرد) و اگر اين کارزار بوعده و قرار شما با دشمن مقرر ميشد در وعده گاه( چنین موافق و دلخواه شما نمیبود) و از خوف و انديشه در جنگ اختلاف ميکردید.

لیکن برای آنکه حکم ازلی و قضای حتمی را که الله مقرر فرموده اجرا سازد(شما را غلبه داد) يعنی الله در جنگ بدر ره مدد فرشتگان مومنان کم را بر کافران بسيار غلبه داد که حقانیت قران و رسولش را آشکار سازد تا هر که هلاک شدنی است بعدا از اتمام حجت هلاک شود و هر که لايق حيات ابدی است به اتمام حجت به حيات ابدی رسد و همانا الله شنوای دعا و دانای مصالح بندگان است.

سوره انفال آيه ۴۳ و ۴۴ :

و یادآر زمانيکه الله دشمنان را هنگامی که مقابل شديد پر چشم شما کم نمودار کرد( تا قوی دل شده از آنها مینديشيد) و شما را نيز در چشم دشمن کم نمود (تا تجيز کامل و تهيه مهمات جنگ نکنند ) تا الله آنانرا که در قضای حتمی خود مقدور نموده(يعنی غلبه اسلام) اجرا فرمايد (تا بدانيد کار بدست الله است) وبسوی اوست بازگشت امور.

ای کسانيکه ايمان آورده ايد هرگاه با فوجی از دشمن مقابل شديد پايداری کنيد و الله را پيوسته يادآوريد٬ باشد که فروزمند و فاتح گردید.

همین سوره آیه ۵۹ و شما(ای مومنان) در مقام مبارزه با آنها خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و آلات جنگی و اسبان سواری برای تهدید دشمنان الله و دشمنان خودتان فراهم سازید و بر قوم دیگری که شما بر دشمنی آنان مطلع نیستید و الله به آنها آگاه است نیز مهیا باشید و آنچه در داه الله (و اوصیای دین الله) صرف کنید الله تمام بشما عوض خواهد داد و هرگز بشما ستم نخواهد شد.

همین سوره آیه ۶۴ ای رسول مومنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد و اگر صد نفر بوده بر دوهزار نفر کافران غلبه خواهید کرد زیرا آنها گروهی بی دانشند و شما با دین و دانشید لذا توانا و غالب بر آنهائید.

همه این وسوسه ها و تحریکات جنگ و کشتار که با این اعترافات روشن خود الله آشکار و نهان در آن دست و دخالت دارد و نیرنگ بازی میکند جز برای پایدار نمودن داده هائی است که در قرآن آورده است؟( نابودی، آزادی، نابرابری، بردگی، غلامی، کنیزی، غم و اندوه، ترس و لرز و و.) آیا بدرستی او خداست یا یک گردنه بند تازی خونخوار؟

اکنون الله بشما تخفیف داده (و در حکن جهاد آسان گرفت) و دانست که در شما ضعف ایمان راه یافته (که یکنفر با ده نفر نمیتوانید مقلومت کنید) پس اگر صد نفر باشید صبور و پایدار بر دویست نفر و اگر هزار نفر بر دوهزار به اذن الله غالب خواهید شد (یعنی با وجود ضعف ایمان باز یکنفر مومن بر دو نفر کافر غلبه خواهد کرد. الله با صابران اهل ایمان است.

جز ریشخند و تمسخر به این تحریک ابلهانه الله چه پاسخی میتوان به او داد؟

همین سوره آیه ۶۶ هیچ پیغمبری را روا نباشد که از اسیران جنگ فدا گرفته و آنانرا رها کند تا خون ناپاکان را بسیار بریزد(پس اصحاب تو ای رسول نبایستی به طمع دنیا این انتظار را از تو داشته باشند).

این آیه که نمودار سنگدلی الله و رسول اوست درست یا نادرست چه خوب ترجمه شده است که میگوید اگر اسیران جنگی آزاد گردند، خون ناپاکان بریزند. با این اعتراف یک سخن حسابی هم شنیدیم که فرمان برداران الله از ناپاکان هستند.

شما(ای اصحاب رسول) متاع فانی ناچیز دنیا را میخواهید( الله برای شما سرای ابدی و نعمت جاودانی) آخرت را و الله مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.

اگر نبود حکم (ازلی) سابق از امر نافذ الله (که پیغمبر فدا و غنائم را روا دانست) همانا در آنچه(از غنیمت) گرفتید بشما عذاب سخت رسیده بود. پس اکنون از هر چه غنیمت بیایید بخورید، حلال و گوارا شما باد، ولیکن الله ترس و پرهیزکار باشید که الله آمرزنده خطاها و مهربان به خلق است.

این آیه هم که روشن است الله میگوید بزنید بکشید و غارت کنید، هر چه غنیمت گرفتید بخورید، از شیر مادر حلال تر است.

همین سوره آیه ۷۲ آنانکه کافر شدند نیز بعضی دوستدار و مددکار یکدیگرند و شما مسلمین اگر آنرا که الله دستور داده کار نبندید همانا فتنه و فساد بزرگ روی زمین را فرا خواهد گرفت؟

اگر چه هیچگاه الله فتنه و فساد مورد ادعای خودش را بروشنی نگفته است که چیست، ولی نیک میدانیم که فتنه و فساد مورد نظر الله همانا گسترش آزادی و برابری است که بیمناک گریزان شدن مردم از بند بندگی و بردگی و کنیزی است.

سوره نهم توبهآیه ۱۲۱ هنگامی که رسول فرمان خروج برای جنگ دهد نباید مومنان همگی بیرون رفته و رسول را تنها گذارند، بلکه چرا از هر طایفه ای جمعی برای جنگ و گروهی نزد رسول برای آموختن علم مهیا نباشند؟ تا آنان علمی که آموخته اند بروند و به قوم خود بیاموزند که قوم شان هم شاید الله ترس شده و از نافرمانی حذر کنند.

روشن است که اگر رسول تنها بماند میترسد آزادی خواهان بیایند و بکشند و از بند آزاد گردند.

رسول و الله او جز جنگ و کشتار و غارتگری و نیرنگبازی دانش دیگری در کلام الله از خود نشان نداده اند تا آن را به دیگران بیاموزند.

همین سوره آیه ۱۲۲- میگوید ای اهل ایمان با کافران از هر که به شما نزدیکتر است شروع به جهاد کنید. باید کفار در شما درشتی و نیرومندی و پایداری حس کنند (تا از سپاه اسلام بیمناک شوند)(و شما مومنان هیچگاه نترسید) و بدانید که الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا بدرستی این دستور الله کمی بالاتر از مسخره نیست که از سوئی دستور میدهد با کافران هر که بشما نزدیکتر است بجنگید و بکشید و از سوی دیگر میگوید الله همیشه یار پرهیزکاران است.

آیا جنگجویان آدمکش و غارتگر و پروه گیری که بر زنان و دختران و پسران مردم تجاوز میکنند پرهیزکارند که الله یار آنها است؟

آیا با این دستور های ددمنشانه الله معنی پرهیزکاری را دریافته است؟ آیا او قبلآ راستی و درستی و حق و حقیقت را دریافته بود تا این یکی را دریابد؟

از پایه گذار بردگی و بندگی و کنیزی و غلامی و گردنه بندی چه چشم داشتی به دریافت درستی و راستی؟

آنچه که از جنگهای الله و رسول الله در راه نابودی آزادی و گسترش بندگی و غلامی و کنیزی و نابرابری به آگاهی شما رسید بخشی از نه سوره کلام الله است، نه تمام آن که به نمونه مشت از خروار آورده شد تا در یابید که در این دیک سیاه زراندودشده جز تباهی و فساد و گمراهی که کوشیده شده بر آنها تن پوش راستی و درستی پوشانده شود چیز دیگری نیست.

همانگونه که در آغاز سخنان هفته پیش یادآور شدم این الله دست پخت خود محمد بود برای دستیابی بر قدرت و فرونشانیدن عقده های درونی دوران خردسالی خود.

بر این باورم که اگر خود الله بی زبانحجرالاسود به نیروئی دسترسی داشت نه یکبار که ده بار چشمان محمد را از کاسه بدر آورده و اگر زبان داشت به او میگفت آدم ناحساب حالا که مرا در جایگاه خدائی نشاندی طلبت، چرا بنام من فرمانهای نابخردانه غیرخدائی فرستادی؟ چرا مرا دشمن آزادی و آزادی خواهی و پیرو برده داری و غلام بارگی شناساندی؟

کدام خدا پیش از من با تیر و کمان در گردنه ها به راهزنی و آدمکشی نشسته بود که مرا اینگونه رسوا کردی؟ افسوس که زبان ندارد تا بگوید من کجا و فرمانهای آمده در قران کجا؟

همانگونه که در پیش یادآور شدم اینک شمار سوره ها و آیه ها ئی میشنوید که در همین کلام الله آمده و گفته شده است که محمد دیوانه است، وحی نیست، افسانه پیشینیان و سحر و ساحری است که خودش بافته است کسانی مانند بلعام ترسا، عایش، نفیس غلام رومی، سلمان فارسی و دیگران به او آموخته و برایش نوشته اند.

این گفتار در ۲۴ سوره و ۵۹ آیه از کلام الله به شرح زیر است.

سوره هفتم آیه ۱۸۳- سوره دهم آیه ۳۷- سوره یازدهم آیه ۱۲- سوره پانزدهم آیه ۴- سوره شانزدهم آیه های ۲۳و ۲۹و ۱۰۲- سوره هفدهم آیه ۴۶- سوره بیست و یکم آیه ۴- سوره بیست و سوم آیه های ۶۹و ۸۲- سوره بیست و پنجم آیه های ۳ تا ۵ و ۷- سوره بیست و هفتم آیه ۶۷- سوره سی و چهارم آیه های ۶-۷-۴۲-۴۵- سوره سی و هفتم آیه های ۱۴و ۳۵- سوره چهل و سوم آیه ۲۹- سوره چهل و چهارم آیه ۱۳- سوره چهل و ششم آیه های ۶-۷-و۱۶- سوره پنجاهم آیه ۴- سوره پنجاه و یکم آیه ۹- سوره پنجاه و دوم آیه های ۲۸و ۲۹- سوره شصت و هشتم آیه های ۱و۲- سوره شصت و نهم آیه های ۳۷ تا ۴۹- سوره هفتاد و چهارم آیه های ۱۷ تا ۲۵- سوره هشتاد و یکم آیه ۲۱- سوره هشتاد و سوم آیه ۱۲- سوره هشتاد و ششم آیه ۱۳.

با ارج فراوان

پاينده ايران

برافراشته باد درفش کاويانی سرخ و زرد و بنفش

پاسداران فرهنگ ايران پاريس

آله دالفک

امداد غيبی (چرا خداوند در جنگ احد محمد را فراموش كرد و فرشته هاي بالدار خود را از او دريغ نمود؟)

نویسنده – مینو جاوید

سال دوم هجرت به محمد خبر دادند ابوسفيان با كارواني بزرگ و مال بسيار از شام به مكه برمي گردد.نوشته اند كه كاروان شامل هزار شتر و در حدود پنجاه هزار دينار مال التجاره بود.محمد سپاهي در حدود سيصدوسيزده نفر را براي امر مقدس غارت فراهم آورد كه يك چهارم آنان مهاجرين و سه چهارم انصار بودند. اين دسته بر سر چاه بدر در كمين كاروان نشستند.ابوسفيان چون دانست كه مسلمانان در كمين كاروان او هستند، از يك سو مردم مكه را آگاه كرد و از آنان كمك خواست و از سوي ديگر مسير خود را تغيير داد و كاروان را به سلامت به مكه رسانيد.(در بعضي از غزوه ها كه بي نتيجه مي ماند،جاسوساني از داخل مدينه از تصميم محمد آگاه مي شدند و پيش از حركت نيرو خود را به كاروان مي رساندند و آنان را از خطري كه در پيش داشتند آگاه مي كردند ،كاروان هم يا مسير خود را تغيير مي داد يا در رفتن شتاب مي كرد).

خبر تهديد كاروان به مكه رسيد. ابوجهل در خشم شد و گروهي كه شمار آنان را حدود نهصد تن نوشته اند به راه انداخت و با آنكه شنيد كاروان از خطر گذشته است باز نگشت و گفت بايد مردم يثرب را درسي دهد تا ديگر از اين گستاخي ها نكنند.با رسيدن مسلمانان و مردم مكه به بدر ،دو دسته چنان روي در روي شدند كه خود را ناچار از درگيري ديدند. مسلمانان خود را به چاههاي بدر رساندند و آنها را تصرف كردند.سپاه مكه كه در پس تپه ها مخفي شده بود چون بي آب ماند مجبور شد از مخفيگاه بيرون آيد.جنگ تن به تن در گرفت و با آنكه مردم مكه حدود سه برابر مردم يثرب بودند،شكست خوردند.ابوجهل و عده اي ديگر از مهتران و مهتر زادگان قريش كشته و تعدادي هم اسير شدند. به اين ترتيب اين نخستين پيروزي بزرگ مسلمانان بود و غنيمت جنگي نيز چشمگير بود.

ابوسفيان پس از بازگشت از جنگ بدر نذر كرده بود كه تا با محمد نجنگد تن از جنابت نشويد و در شوال سال سوم هجرت توانست قبيله ها را با هم متحد كند و لشكري كه شمار آن را تا سه هزار مرد و دويست اسب و هزار شتر نوشته اند فراهم آورد و رو به مدينه نهاد.در اين لشكر كشي سپاهيان محمد هزار تن بودند ولي پيش از شروع جنگ عبدلله بن ابي به عنوان اعتراض با سيصد تن از مردم خود باز گشت و گفت محمد از بچه ها پيروي كرد.(قبل از جنگ محمد شورايي تشكيل داد كه چه بايد كرد .گروهي كه عموما سالمندان كارآزموده بودند ،گفتند بايد حالت دفاعي به خود بگيريم ولي دسته ديگر كه بيشتر جوانان بودند، مي خواستند بيرون شهر بروند و به دشمن حمله كنند.عبدلله از دسته نخست بود).آيه 167 سوره آل عمران در وصف عبدلله نازل(؟)شده است.

در اين جنگ نخست پيروزي با مسلمانان بود و دشمن را عقب راندند اما دسته تير اندازان كه ماموريت جلوگيري از سواره نظام دشمن را داشتند به محض عقب نشيني آنان به طمع گردآوري غنيمت موضع خود را ترك كردند و اين كار منجر به پيروزي سپاه دشمن شد.

در قرآن در آيات 123، 124 و125 سوره آل عمران خداوند دليل پيروزي مسلمانان را با وجود اينكه سپاه دشمن سه برابر  مسلمانان جمعيت داشت، امداد غيبي و ياري هزاران فزشته مي داند.

آيه123:خدا شما را در بدر ياري كرد در حاليكه شما ناتوان بوديد پس از خدا بپرهيزيد و …

آيه 124:آنگاه كه به مومنين گفتي آيا خداوند شما را مدد نفرمود كه سه هزار فرشته به ياري شما فرستاد.

آيه125:بلي اگر شما صبر و ايستادگي پيشه كنيد و پرهيزكار باشيد چون كافران بر سر شما شتابان و خشمگين بيايند خداوند پنج هزار فرشته را به مدد شما مي فرستد.

حال با توجه به اين آيات و تفاسيري كه مفسرين قرآن بر آنها عرضه داشتند ،جاي اين سوال باقي ست كه آيا خداي محمد در جنگ احد به مرخصي رفته بود كه مسلمانان با چنان وضعيت خفت بار و فجيعي شكست خوردند.حمزه عموي محبوب محمد به دست وحشي غلام جبير بن مطعم كشته شد.هند همسر ابو سفيان سينه او را شكافت و خون جگر او را بلعيد. نوشته اند حمزه را مثله كردند و بيني و گوش او را بريدند.(23 سال علي دشتي)در تفسير الميزان نوشته شده است كه وحشي سينه حمزه را شكافت و جگر او را به هند داد.هند آن را در دهان خود نهاد ،گاز گرفت، قدري جويد و بعد بيرون انداخت.هند بعد از اين كار كنار جسد حمزه آمد و آلت و دو گوش و دست و پاي او را قطع كرد.محمد هم در اين جنگ سخت زخمي شد.پيشاني او شكاف بر داشت و بر اثر تيري كه مغيره به سويش انداخت ،دندانهاي پيشين اوشكست، در گودالي افتاد و سراپا خون آلود شد و اگر رشادت و حمايت گروهي به ويژه علي نبود، محمد قطعا در جنگ احد كشته مي شد.

چرا خداوند در اين جنگ فرشته هاي بالدار خود را به ياري بنده محبوب و بر گزيده خود نفرستاد؟آيا سخن و وعده خود را فراموش كرده بود كه تنها به نزول آياتي از سوره آل عمران جهت تسكين و تقويت روحيه مسلمانان اكتفا كرد؟(شما در جنگ بدر خوار بوديد ،ولي خدا شما را ياري كرد.اما شما صبر كنيد و پرهيزكاري پيش گيريد ،خدا شما را مدد خواهد كرد.اگر به شما زياني رسيده دشمن شما نيز زيان ديده است.مگر نه اينكه شما آرزوي كشته شدن داشتيد اكنون به آرزوي خود رسيديد).

آيا در حادثه رجيع و بئر معونه كه پس از جنگ احد روي داد و براي مسلمانان زيان بزرگي داشت و زبان منافقان را بر آنان دراز كرد خداوند امداد غيبي خود را از او دريغ نمود؟داستان حادثه رجيع از اين قرار است كه گروهي از طايفه عضل و قاره نزد محمد آمدند و گفتند از طايفه ما مردمي مسلمان شده اند،ما كساني را مي خواهيم كه احكام دين را به ما بياموزند.محمد شش تن از مسلمانان را با ايشان فرستاد.آنها چون به رجيع كه آبي از بني هذيل از ناحيه حجاز است رسيدند به همراهان خود حمله بردند.مسلمانان از هذيل كمك خواستند اما كسي ايشان را ياري نكرد.مشركان چهار تن از اين شش تن را كشتند و دو تن را اسير كردند و به مكه بردند.مردم مكه اين دو تن را به كين كشتگان بدر به قتل رساندند.

حادثه بئر معونه از حادثه رجيع دلخراشتر بود.گروهي از بني عامر نزد محمد آمدند و از وي خواستند تا كساني از اصحاب خود را به نجد بفرستد چون اميد مي رود مردم نجد مسلمان شوند.محمد گفت من از مردم نجد بر مسلمانان مي ترسم.ابو برا رئيس اين دسته گفت كساني كه با من به نجد مي آيند در پناه من خواهند بود.محمد چهل تن از گزيدگان مسلمانان را با آنان فرستاد.اين گروه همينكه به بئر معونه كه زميني بين بني عامر و حره بني سليم است رسيدند ،پيكي را با نامه محمد نزد عامر بن طفيل فرستادند.وي نامه را نخواند و آورنده آن را كشت.آنگاه از بني عامر خواست كه بر اين دسته حمله برند اما آنان نپذيرفتند.عامر از قبيله هاي بني سليم ياري خواست و آنان پذيرفتند.در اين حادثه مسلمانان اين دسته ،همگي جز يك تن به نام كعب بن زيد كه رمقي از او مانده بود كشته شدند.دو تن ديگر كه از پس اين عده آمدند ،چون به محلي رسيدند كه كشتگان افتاده بودند با كشندگان آنان در افتادند.از آن دو تن يك تن كشته شد و ديگري را داغ نهادند و رها كردند.آن يك تن هنگام بازگشت به مدينه دو تن از بني عامر را كشت.

چه خوب مي شد اگر خداي محمد با فرشته هاي بالدار يا بي بال خود به ياري ياران محمد مي شتافت و يا قبل از وقوع چنين حادثه دلخراشي به طريقي محمد را آگاه مي كرد تا از بروز آن ممانعت به عمل آورد.

در جريان پيروزي بر خيبر نيز رويدادي براي محمد رخ داد كه پيروزيهاي مذكور را بر او تلخ كرد.زينب يكي از زنان خيبر كه برادرش مرحب ،به دست علي كشته شد و شوهر و پدر و ساير برادرانش نيز در جنگ خيبر مقتول شده بودند مجبور شد بزغاله اي براي محمد و همراهانش طبخ كند.زينب بزغاله اي لذيذ طبخ كرد و به آن زهر زد و با گشاده رويي و تعارف آن را در سفره اي كه محمد و يارانش براي صرف شام دور آن نشسته بودند قرار داد.(سيره ابن هشام ،تاريخ طبري ،حيات القلوب علامه ملا محمد باقر مجلسي)محمد شانه بزغاله را براي خود برداشت و بقيه را به سايرين داد.هنگاميكه او لقمه اول را فرو داد ،فرياد زد دست نگهداريد ،نخوريد ،به طور يقين اين خوراك را با زهر آلوده كرده اند و آنچه در دهانش وجود داشت به خارج تف كرد .يكي از ياران محمد به نام بشر كه پهلوي او نشسته بود و پيش از محمد از آن غذا خورده بود ،پس از حدود يك ساعت از خوردن غذا در گذشت.محمد دچار درد بسيار شديدي شد و دستور داد از ناحيه بين شانه هاي او و يارانش كه از آن غذا خورده بودند ،خون گرفته شود.سپس زينب را احضار كرد و از او پرسش نمود كه چرا دست به ارتكاب چنين عملي زده است.زينب پاسخ داد تو پدر، عمو ،شوهر ،برادر و ساير بستگان مرا كشتي و مردم را بي خانمان و در بدر كردي.من هم با خود گفتم اگر اين مرد واقعا پيامبر خداست ،مي داند كه اين غذا به زهر آلوده شده است و از پذيرش و خوردن آن خودداري مي كند ولي اگر تظاهر به پيامبري مي كند همان بهتر كه او نابود شود و ملت يهود از دستش آسوده گردند.

محمد دستور داد زن مذكور را بكشند.بعضي از احاديث حاكي است كه محمد تحت تاثير اعتراف زينب و مطالبي كه او بيان كرد قرار گرفت و از گناه او در گذشت اما برخي از احاديث نيز حاكي از آن است كه زينب را به خانواده بشر تحويل دادند تا او را به گناه مسموم كردن بشر اعدام كنند.

بر طبق بعضي از احاديث هنگاميكه محمد لقمه اول را فرو داد ،فرياد كرد شانه بزغاله به من مي گويد با زهر آلوده است ولي قابل قبول تر اين است كه محمد پس از خوردن لقمه اول به زهراگين بودن غذا پي برده است .چه اگر بنا بود شانه بزغاله به حرف آيد و امداد غيبي شامل حال محمد شود ،اينكار بايد قبل از خوردن لقمه اول و قبل  از شهيد شدن (؟) بشر صورت مي گرفت.

با توجه به آنچه گفته شد عاقلانه تر اين است كه پيروزي مسلمانان در بدر را مديون رشادت و شجاعت مسلمانان و تهاون و سستي قريش بدانيم نه هزار يا هزاران فرشته .چنانچه در جنگ احد تخلف از استراتژي محمد به شكست مسلمين منجر شد.در واقع يكي از مهمترين عوامل پيروزي مسلمانان در اين جنگ را نيرومندي و قدرت جسمي برتر مردم مدينه مي توان دانست.همانطور كه گفته شد سه چهارم سپاه محمد را در اين جنگ انصار(مردم مدينه )تشكيل مي دادند.مردم مدينه كشاورز بودند و بنا بر اين از توانايي و قدرت بدني بالاتري نسبت به مردم بازرگان پيشه مكه بر خوردار بودند.پس اگر كار به جنگ تن به تن كشيده شده است ،مسلما شانس كساني كه قدرت جسمي بالاتري داشتند بيشتر بوده است.البته فراموش نشود كه مسلمانان در اين جنگ از انگيزه و اعتماد به نفس با لايي بر خوردار بودند.

به قول تاريخ نويسان ،عرب آن زمان مردمي وحشي و غارتگر بودند.كساني كه جز زن ،شراب ،قتل و غارت هيچ لذت ديگري در زندگي نداشتند. عربي كه به قول ابن خلدون ،اگر دستشان مي آمد سنگ پي يك ساختمان را زير ديگ مي گذاشتند و تير سقف را جايگزين هيزم آن مي كردند.محمد با توجه به شناختي كه از اين مردم داشت ،انگيزه كافي براي شركت آنها در جنگ ايجاد مي كرد.غنايم جنگي و كنيزان از جمله چيزهايي بودند كه به بهترين شكل مي توانست اين مردم وحشي را به هر كاري وادار كند.محمد با شناخت اين عوامل رواني و با استفاده از آنها ياران خود را به جنگ ترغيب مي كرد.گذشته از اين مسلمانان چه كشته مي شدند و چه مي كشتند در هر دو صورت پيروز ميدان به حساب مي آمدند. يعني يا شهيد مي شدند و يا به هر حال در راه خدا جهاد كرده بودند.

توجه كنيد كه محمد حتي آنجا كه از نعمت هاي بهشتي سخن مي گويد از درختان فراوان و نهرهاي جاري و حوريان بهشتي زيبايي كه هميشه با كره هستند و ديگر مسائلي كه در بيابانهاي خشك و سوزان عربستان ايده آل هر عربي بود ،سخن به ميان مي آورد و اين مطلب تاييد مي كند كه غنايم و ساير امتيازاتي كه ياران محمد در جنگ به دست مي آوردند تا چه اندازه مي توانسته در تر غيب آنها به جنگ موثر واقع شده باشد.

منابع:23 سال رسالت علي دشتي، تاريخ طبري ،سيره ابن هشام ،تاريخ تحليلي اسلام نوشته سيد جعفر شهيدي.

این مال اوون دوران بوده(ماسمالی سوتی های پیامبر توسط الله)

نویسنده – مینو جاوید

در خیلی از موارد وقتی نسبت به بعضی از آیات و احادیث خورده گیری می شودو انجام عملی از سوی محمد یا صدور فرمانی از طرف محمد و یا خدای محمد غیر اخلاقی و غیر انسانی قلمداد می شود ،علما و مدافعان اسلام در پاسخ عنوان می کنند که محمد با توجه به شرایط خاص زمان خود و خلق و خوی مردم و به ویژه مردان آن زمان ناگزیر از چنین رفتاری بوده است و در واقع گفته می شود که چون عرب آن زمان به خیلی از رفتارهای نابجا خو گرفته بود،جدا کردن ناگهانی آنها از این رفتارها مانع ترویج و پیشرفت اسلام به حساب می آمد.دیدی که اسلام نسبت به کنیز دارد و به ویژه تسلط کامل و همه جانبه بر آنها ( حتی همخوابگی با این موجودات بیچاره نیاز به هیچ گونه تشریفاتی ندارد)از جمله مواردی است که جراحان متخصص قرآن و احادیث گاه برای توجیه وجه غیر انسانی و غیر اخلاقی آن به این مفّر پناه می برند که:این مال اوون دوران بوده .

در پاسخ به آنها می توان به مواردی اشاره کرد که محمد در جهت منافع خود،دقیقاً بر خلاف عرف و رسم معمول آن زمان عمل نموده و بعد به راحتی،تنها و تنها با انتساب یک آیه به خدا کار خود را توجیه کرده و قابل قبول جلوه داده است.از جمله آن موارد:

در جریان محاصره طایفه یهودی بنی نضیر،مسلمانان راه آمد و شد آذوقه را بر آنان بستند.اما بنی نضیر مجهز تر از بنی قینقاع بودند و از این رو مقاومت کردند و محاصره طولانی شد تا آنجا که محمد از بیم آنکه مسلمانان از محاصره خسته شوند و به خانه باز گردند و نیز جهت اعمال فشار روانی و روحی بیشتر به بنی نضیر،دستور داد تا نخلستان بنی نضیر را آتش بزنند.در آن هنگام نخل همچون شتر و گوسفند منبع اصلی و مهم ارتزاق اعراب بود و آنطور که برخی از محققین نوشته اند انجام چنین عملی حتی در آن زمان هم غیر معمول بوده و بر خلاف مقررات آنها به حساب می آمد.تا آنجا که یهودیها نیز به این کار محمد اعتراض و او را نکوهش کردند که تو که دعوی پیامبری و عدل و انسانیت داری چطور دست به چنین عمل غیر انسانی زده و اقدام به نابودی منبع رزق مردم می کنی ؟ (سیرۀ ابن هشام ج 2)

خدای محمد در پاسخ به آنها آیات 3و4و5 سوره حشر را نازل(؟) کرد با این مضمون که:? اگر برآ نها ترک دیار نوشته نشده بود در این جهان دچار عذاب می شدند و در آن جهان هم در آتش اند.اگر شما نخلی را قطع کنید و یا آن را سر پای نگاه دارید خداوند شما را مخیر می کند ولی آن برای مجازات فاسقین است.

در جریان جنگ با طایفه بنی نضیر،صفیه دختر جوان و زیبای حی ابن اخطب از طایفه مذکور که در آن زمان هفده ساله بود و شوهرش کنانه بن ربیع تحت شکنجه هایی که توسط مسمانان و بدستور محمد جهت اخفای محل جواهرات بنی نضیر بر او اعمال گردید کشته شد،از جمله اسیران به شمار می رفت که محمد شب همان روزی که شوهر وی بقتل رسید با او همبستر شد. (سیرۀ ابن هشام ج 2)در واقع محمد به قدری مسحور زیبایی صفیه شد که حتی کوچکترین ارزشی برای گفته خدای خویش مبنی بر اینکه زنان مطلقه و بیوه و اسیر(کنیز)باید مدتی را عده نگه دارند،قائل نشد.بله،به ذهن محمد چوپان خطور هم نمی کرد که روزی بتوان با انجام یک تست ساده،بارداری یا عدم بارداری فردی را تشخیص داد.از این رو با نزول آیاتی از قرآن گوشزد کرد در ابطه با این گروه از زنان بلافاصله بعد از طلاق یا اسارت و یا بیوگی اقدام به نکاح نشود و بعد از به سر آمدن زمان عده عمل مبارک و میمون دخول صورت پذیرد تا بدینوسیله در صورتیکه پای موجود دیگری در میان است،در آینده بر سر نام پدر وی اختلاف نظری پیش نیاید.به همین دلیل در سال 5 هجرت و بعد از جدایی زینب بنت جحش از زید پسر خوانده خود،او پس از بسر آمدن زمان عده مبادرت به انجام عمل دلچسب نکاح ورزید (ماجرای زینب و محمد را در اینجا بخوانید)اما گویی زیبایی صفیه به حدی بود که توانست مرزهای استاندارد مذکور را در نوردد تا آنجا که در سال 7 هجرت که بنی نضیر محاصره و تسلیم شدند،محمد وی را بدون سر آمدن زمان عده به حجله برد تا هر چه زود تر به وصال محبوب زیبا روی خود برسد (ماجرای صفیه و محمد را در اینجا بخوانید)بنابراین محمدی که اگر اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد حتی برای گفته و دستور خدای خود نیز تره که چه عرض شود،جعفری هم خورد نمی کرد یقیناً اگر می خواست می توانست بسیاری از رسوم نابجای زمان خود را حداقل پس از رسیدن به قدرت و محکم شدن جای پای اسلام،از میان بر کند. به عنوان نمونه به کنیز هم به عنوان یک انسان آزاد و صاحب اختیار بنگرد  نه کالایی که هم رتبه شمشیر و زره و اسب و …بین ظفریافتگان در جنگ ها تقسیم می شد.اما محمد هر چند که حقوق و مرتبه ای بیش از آنچه کنیزها در آن زمان از آن برخوردار بودند برای آنها قائل شد، اما نه تنها کنیز داری را رد نکرد بلکه بنا بر آیه 24 سوره نساءحتی زنان شوهر داری را هم که در جنگها اسیر و کنیز مسلمانان میشدند بر آنها حلال اعلام کرد.حال آنکه عمر پس از رسیدن به خلافت کنیز حامله را بعد از وضع حمل حتی بدون اجازه صاحب کنیز آزاد اعلام نمود و اگر او اینکار را کرد بدون شک محمد هم می توانست .(اسلام وکنیز داری را در اینجا بخوانید).

زید بن حارثه برده ای متعلق به خدیجه بود.خدیجه او را به محمد بخشید و او ،وی را آزاد کرد و چون طایفه اش او را از خود راندند،محمد زید را به پسر خواندگی پذیرفت.وقتی محمد زینب بنت جحش را برای زید خواستگاری کرد او و برادرش به شدت به مخالفت با این امر پرداختند ،چرا که برای زینب که از خانواده اشراف مکه بود کسر شأن به حساب می آمد که با یک برده آزاد شده ازدواج کند اما محمد با نزول آیه 36سوره احزاب در واقع زینب را بر خلاف میل باطنی او واردار به ازدواج با زید کرد .(تفسیر نمونه)

آیه 36 سوره احزاب : هیچ زن و مرد مؤمن را در کاری که خدا ورسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست و هر کس که نافرمانی امر خدا و رسول کند دانسته به گمراهی سخت و آشکاری افتاده است .(به عبارت ملموس تر خفه شوید و روی حرف من حرف نزنید)

در واقع محمد اینجا کاری برخلاف عرف ورسم معمول آن زمان را (اختلافات طبقاتی) به راحتی با انتساب یک آیه به خدا،بر زینب و خانواده اش تحمیل کرد.اما بعد از جدای زینب از زید که آنگونه که از آیه 37 سوره احزاب بر میآید و مورخین و مفسرین اسلامی از جمله تفسیر جلالین نیز آن را تأیید میکنند،در پی شیفتگی محمد و علاقه وتمایل او به زینب بعد از ازدواج  با زید صورت گرفت محمد بر خلاف سنت معمول زمان جاهلیّت مبنی بر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده،زینب را به عقد خود در آورد و اینبار نیز خدای محمد که گویا در آن زمان از شدت بیکاری همواره سرگرم ماسمالی نمودن سوتی های بنده عزیز خود بود،وارد صحنه شده و با نزول آیه 37 سوره احزاب این کار محمد را نیز مشروع و خدا پسندانه و آسمانی جلوه داد.

آیه 37 سوره احزاب : هنگامی که به شخصی که خدا بدو عنایت فرموده و تو بدو عنایت کردی (زید)می گویی زن خود را برای خود نگاه دار و از خدا بپرهیز در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی که خداوند آن را فاش خواهد کرد در صورتیکه باید از خدا بترسی نه از مردم .چون زید کام دل از آن زن گرفت ما او را (زینب) به زوجیت تو در آوردیم تا برای مؤمنان دیگر هم در نکاح با زنان پسر خوانده خود که از آنها کامیاب شدند حرج و گناهی نباشد و فرمان خدا به انجام رسید. (از عبارت در ضمیر باطن خود از ترس مردم امری را مخفی می کنی می توان به علاقه محمد به زینب پی برد.)

بله محمد این بار هم زهر تمام نیش و کنایه ها و حرف های احتمالی را به جان خرید و چون یارای مقاومت در برابر تمایل به زینب زیبا را نداشت ،راحت تر از آنچه بتوان تصویر کرد ،پا به روی رسم و سنت معمول عرب  نهاد .البته قران دلیل این کار محمد را تنها و تنها از بین بردن امر حرام بودن ازدواج با زن پسر خوانده می داند که اگر چنین است این کار با نزول یک آیه هم میتوانست صورت پذیرد و دیگر نیازی به تحقیر زید و ویرانی یک زندگی نبود همچنانکه در آیه٢٢    سوره نسا ازدواج با زن پدر را منع و ممنوع کرده است.هر چند که شان نزول آیه 53 سوره احزاب نیز این توجیه را زیر سوال میبرد.در تفسیر نمونه آمده است که شب ازدواج محمد و زینب ضیافتی ترتیب داده شده بود که مردم دسته دسته می آمدند،میخوردند و میرفتند . دیگر کسی باقی نمانده بود و در نتیجه سفره را بر داشتند ولی چند نفر همچنان در اتاق محمد ماندند و مشغول بحث و گفتگو شدند و سخن آنها به طول انجامید. به گفته انس خادم مخصوص محمد :  محمد برخاست تا شاید آنها متوجه شوند و پس کار خود بروند،او بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید. بار دیگر بازگشت،من هم در خدمتش باز آمدم باز دیدم که همچنان نشته اند در نتیجه آیه فوق نازل شد .

آیه 53 سوره احزاب : ای کسانی که ایمان آوردید به خانه های پیغمبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد و بر سفره طعامش دعوت کند در آن حال هم نباید زود تر از وقت آمده و به ظروف غذا چشم انتظار گشایید . بلکه موقعی که دعوت شدید ،بیایید و چون غذا تناول کردید زود از پی کار متفرق شوید نه آنجا برای سرگرمی به سخنرانی بپر دازید که این کار پیغمبر را  آزار می دهد و به شما از شرم اظهار نمی دارد . ولی خدا را از اظهار حق خجلتی نیست و ……

شأن نزول و مفهوم این آیه آشکارا نشان می دهد که محمد تا آنجا جهت انجام فریضه مبارک و مقدس نکاح و دخول عجله و اشتیاق داشته است که حتی به خدای خود نیز رحم  نمی کند و شخیصت و موقعیت او را تا حد یک واسطه و کار گزار روابط عمومی خود نزول می دهد . اگر نیت از میان بردن ممنوعیت ازدواج با زن پسر خوانده بود قطعا خداوند سبحان نا گزیر نمی شد که برای هر چه زودتر خلوت کردن محمد با زینب و کام گرفتن از او جبرئیل را جهت ابلاغ این دستور به سوی زمین گسیل کند که : آی ی ی ملّت برید پی کارتون محمد در حال حاضر کار واجب تری برای انجام دادن داره!

اما از جمله مواردی که محمد باز هم  به راحتی عرف و رسم معمول عرب را زیر پنجه های قدرت طلبی و تمایلات شخصی خود له کرد،مسأله جنگ در ماه حرام بود.در آن زمان چهار ماه  رجب،محرم،ذی القعده و ذی الحجه حرام محسوب می شدند و جنگ در این ماهها ممنوع بود.محمد نیز مهر تأیید اسلام  را بر این رسم عرب زد.اما در ماه رجب سال دوم هجرت که محمد چندی از یارانش ( عبد الله بن جحش اسدی و تنی چند از مهاجرین) را برای انجام فریضه الهی غارت گسیل نمود تا کاروانی از قریش را که به سوی مکه می رفت ، چپاول کنند ، حرمت ماههای حرام شکسته شد و وقتی محمد با سرزنش مسلمان و غیر مسلمان  که این در گیری بر آنها سخت دشوار آمده بود ،مواجه گردید ، باز هم امداد الهی و نازل شدن آیه 217 سوره بقره که با نزول آن مسلمان دست  از سرزنش عبد الله و دسته او بر داشتند .(سیره ابن هشام ج 2)

آیه 217 بقره : درباره جنگ در ماه حرام از تو می پرسند . بگو جنگ در ماه حرام کاری بزرگ است و راه خدا و مسجد حرام را بستن و به خدا کافر شدن و مردم مسجد حرام را از آن بیرون کردن ، نزد خدا بزرگتر از قتل است. اینها پیوسته با شما پیکار  می کنند تا اگر بتوانند شما را از دینتان بر گردانند ………..(ماهیت واقعی غزوه و جنگهای محمد را در اینجا بخوانید)

بنابر آنچه شرح داده شد  محمد هر گونه که منافع ،اهداف و تمایلاتش اقتضا می کرد ،عمل می نمود . اهداف وی گاه او را ملزم به تن دادن به رسوم جاهلیت  میکرد و گاه  هم وادار به پشت پا زدن به آنها .

با تمام این حرفها ، از محمد به عنوان مرد شماره یک اسلام وکسی که روشن شدن چراغ ، دیدن ماه کامل در آسمان و اتمام  سخرانی حجت الاسلام والمسلمین آقای x  یا y  ،مسلمانان را ملزم به فرستادن درود بر  او و آل او می کند ، انتظار نمیرود که تنها به دلیل عادت معمول بودن امری نادرست و غیر انسانی، خود نیز به انجام آن مبادرت ورزد.محمد در جایگاه  کسی که برای هدایت همه انسانها فرستاده شده است بیش از آنچه که در تأیید سنت های نادرست  از جامعه رنگ بگیرد  باید در جهت زدودن و از میان بردن آنها به جامعه رنگ دهد و از این رو حتی  اکر  نمی توانست (؟)عرب را از انجام پاره ای از عادات نادرست و غیر انسانی باز دارد حداقل خودمی بایست با تن ندادن به رسوم جاهلیت ،به عنوان  الگویی برای دیگران مطرح می شد. (جای این سوال باقی است فردی که حتی قادر به اداره زندگی شخصی خود نبوده و خدای عزوجل به ناچار همواره جبرئیل را همراه با دستور العمل های لازم مبنی بر اینکه چگونه با زنان خود رفتار کند،به آنان نفقه دهد یا چه وقت و با چگونه نوبتی با آنان همبستر شود و غیره ،جهت سرو سامان دادن به امور روزمره و شخصی او به سوی زمین روانه می کرد ،چگونه برای هدایت تمام انسانها انتخاب شده است ؟! جهت آشنایی هر چه بیشتر با دخالتهای مستقیم خداوند در شخصی ترین و سکسی ترین امور زندگی محمد، وساطت الله جهت رفع اختلافات خانوادگی  محمد را در اینجا بخوانید).

نکته مهمی که از این مطالب استنباط می شود آن است که خدای محمد استفاده از هر وسیله ای را جهت رسیدن به هدف ، مشروع و مجاز  میداند.

غزوه چگونه جنگي بود و به چه كسي شهيد مي گفتند؟

نویسنده – مینو جاوید

تا قبل از هجرت محمد يا به عبارت ديگر فرار او از مكه به مدينه ،مكي يان حاضر به قبول محمد و آيين جديدش نشدند و دست از آزار و اذيت مسلمانان برنداشتند.تا وقتي كه ابوطالب زنده بود و از محمد حمايت مي كرد، (ابوطالب تا زمان مرگ  مسلمان نشد و دست از آيين اجداد خود بر نداشت)كفار قريش نمي توانستندآزار چنداني به محمد برسانند چرا كه با توجه به پيمان هاي قبيله اي اين كار باعث درگيري با ديگر تيره هاي عرب نيز مي شد ،اما تازه مسلماناني كه جايگاهي همچون محمد نداشتند ،كماكان مورد آزار قرار مي گرفتند.

مرگ ابوطالب سه سال پيش از هجرت روي داد و به اين ترتيب محمد يكي از قوي ترين حاميان خود را از دست داد.بعد از بيعه الحرب كه در سال سيزده بعثت بين محمد و هفتادوسه زن و مرد يثربي در عقبه و پس از فراغت از مراسم حج روي داد ،محمد به مسلمانان اجازه داد كه به يثرب بروند.همينكه سران قريش دانستند پايگاهي تازه براي نشر اسلام آماده شده است و مردم مدينه با محمد پيمان جنگ بسته اند ،خطر بيشتر احساس شد و در صدد انتقام بر آمدند و تصميم گرفتند پيمان هاي قبيله اي را ناديده گرفته و محمد را به قتل برسانند.در نتيجه محمد ناچار به فرار از مكه به مدينه شد و يا به قول علماي اسلامي از مكه به مدينه هجرت كرد.

پس از اسكان مسلمانان در يثرب ،محمد متوجه مشكلي بزرگ و اساسي بر سر راه اهداف خود شد .مردم مدينه زراعت پيشه بودند و مكي ها كه كار آنها بازرگاني و دادوستد بود ،از اين حرفه بهره اي نداشتند.بنا براين مهاجرين براي ادامه زندگي در يثرب منبع درآمدي نداشته و در ضمن تا ابد و براي هميشه هم نمي توانستند به عنوان مهمان نزد يثربي ها مسكن گزينند.در نتيجه محمد به فكر چاره افتاد و اينبار هم خداي محمد بلا فاصله وارد صحنه شده و به ياري بنده برگزيده خود شتافت و از اين رو قتل و غارت و چپاول اموال ديگران براي محمد و ياران او از شير مادر هم حلال تر قلمداد شد و مسلما نان رسما به غارت و چپاول كاروانهاي تجاري كه وارد مكه مي شد يا از مكه به سمت شهرهاي ديگر مي رفت ،اقدام نمودند.حال آن دسته از چپاول ها كه محمد خود  در آن حضور داشت غزوه نا ميده مي شد و دسته ديگر را كه محمد شخصا حضور نداشت و افراد خود را براي غارت گسيل مي كرد سريه مي گفتند.

جالب اينجاست كه كساني كه براي غارت و وحشيگري يا به عبارت عاميانه تر مال مردم خوري مي رفتند ،اگر كشته مي شدند شهيد به حساب آمده و در سراي باقي از كوپن ،بن ،سهميه و ساير مزاياي شهادت به ويژه حوريان نيكو روي بهشتي كه دل هر عرب وحشي و دور از تمدن آن زمان را به راحتي  نرم و او راتحريك به انجام هر كاري مي كرد،بهره مند مي شدند و گروه مقا بل كه به دفاع از جان و مال خود مي پرداختند در صورت كشته شدن در واقع به درك واصل مي شدند.به اين ترتيب از همان نخستين سال هجرت گروههايي روانه غارت و چپاول كاروانهاي مكه شد.

اما شايد جاي اين سوال باقي باشد كه بر خلاف مردم مكه چرا يثر بي ها از محمد استقبال كردند.اگر از گروه اندكي كه قلبا به محمد ايمان آورده و دعوت او را به حق و از جانب خدا مي دانستند صرف نظر كنيم ،سه عامل عمده وجود داشت:

1-يثرب وضع اجتماعي خا صي داشت كه با وضع مكه مغاير بود .اختلاف طبقاتي بدانسان كه در مكه بود در اين شهر ديده نمي شد .چه بيشتر مردم اين شهر از بازرگاني سر رشته اي نداشتند و به كار كشاورزي مشغول بودند.آنان هم كه به داد و ستد مشغول بودند ،پيشه ور و يا كاسبكار جز بودند و زندگي در چنين محيطي از آنها نا گزير بود.

2-يهوديان كه در كار كشت و زراعت تجربه فراوان اندوخته بودند،زمين هاي مرغوب دهكده خيبر و كشتزارهاي اطراف شهر را در دست داشتند.مورخان نوشته اند گاه بين آنان و عرب هاي بت پرست شهر نزاع در مي گرفت و يهوديان به آنان مي گفتند كه به زودي پيغمبري از نژاد اسرائيل خواهد آمد كه ما را بر شما رياست خواهد داد و سر پرستي ما را به عهده مي گيرد.بنا بر اين زمينه ظهور پيغمبر در  ذهن مردم يثرب وجود داشت و در واقع با قبول دعوت محمد مشت محكمي بر دهان  يهوديها زده مي شد.(مشتي نظير آنچه هر ساله مردم ايران بر دهان استكبار جهاني مي زنند(؟))

3- از سوي ديگر قبيله هاي متفرق كه در اين شهر سكونت داشتند پيوسته با هم در زد و خورد بودند.در سال هاي نزديك هجرت نزاعي سخت بين دو قبيله اوس و خزرج در گرفت .آن جنگ به يوم بعاث معروف است.در اين درگيري كسان بسياري از هر دو طرف كشته شدند.هر دو قبيله از جنگ به ستوه آمده و خواهان آشتي بودند.اما طبق سنت رايج قبيله اي براي آنكه جنگ از ميان بر خيزد و طرف هاي در گير آشتي كنند ،بايد به كسان مقتول خون بها پرداخت مي شد .مبلغ اين خون بها را بايد مرد بزرگي كه همه رياست او را بپذيرند تعيين مي كرد .بعلاوه اين داوري را بايد كسي عهده دار مي شد كه خود در دسته بندي و نزاع شركت نداشته باشد.يافتن چنين كسي در يثرب ممكن نبود چرا كه بيشتر روساي مهم قبيله ها در جنگ حضور داشتند و نيز رئيس هيچ قبيله اي حاضر نمي شد خود را از ديگري كمتر بداند.نو شته اند كه مردم يثرب مي خواستند عبدلله بن ابي بن ابي سلول  را كه مرد نيرومندي بود و در جنگ هاي قبيله اي بيطرف مانده بود به رياست شهر برگزينند و حتي نوشته اند كه تاجي براي او آماده كرده بودندكه البته با آمدن محمد به اين شهر اين قضيه منتفي شد.

بد نيست به اين موضوع نيز اشاره شود كه در سال نهم هجرت كه علي در مراسم حج به مردم مكه ابلاغ كرد از سال آينده حق ورود به مسجدالحرام و طواف خانه كعبه را ندارند ،عده اي گفتند اگر پاي مشركان از مسجد الحرام قطع شود كسب و كار و تجارت ما از رونق مي افتد و فقير و بيچاره خواهيم شد.در نتيجه خداي محمد ضمن نزول آيه  28 از سوره توبه به آنان گوشزد كرد كه اگر از فقر و احتياج مي ترسيد بدانيد كه خداوند شما را به فضل و رحمت خود بي نياز خواهد كرد.چه خوب مي شد اگر خدا به جاي حلال كردن غارت و غصب اموال ديگران ،مهاجران فقير و نيازمند را بگونه اي از روي فضل و رحمت خود بي نياز مي كرد كه ديگر احتياجي به ايفاي نقش مراد بيگ نداشته و اين رسوايي بزرگ را به بار نمي آوردند.

در پايان اشاره اي مي كنيم به شان نزول آيه 217 بقره كه بي ارتباط با موضوع نيست.در ماه رجب سال دوم هجرت ،محمد ،عبدلله بن جحش اسدي را با هشت تن از مهاجران روانه كرد تا كارواني از قريش را كه به سوي مكه مي رفت غارت كنند.اين درگيري در پايان ماه رجب روي داد.ياران محمد بر كاروان تاختند و كالاي آن را با دو اسير به يثرب بردند.اما اين درگيري بر مسلمان و غير مسلمان دشوار آمد و عبدلله را سرزنش كردند كه چرا در ماه حرام به جنگ پرداخته است.(پيش از اسلام چهار ماه رجب ،محرم، ذي الحجه و ذي القعده ماههاي حرام به شمار مي آمدند و جنگ در اين ماهها ممنوع بود.اسلام نيز بر اين رسم عرب مهر تاييد زد و اين چهار ماه را حرام اعلام كرد)بدين ترتيب خداي محمد باز هم خطر را احساس كرد و جبرئيل را به ياري محمد فرستاد و به عبارت عاميانه تر اين سوتي محمد را نيز ماسمالي نمود.

آيه 217 بقره:

درباره جنگ در ماه حرام از تو مي پرسند بگو جنگ در ماه حرام كاري بزرگ است و راه خدا را بستن و به خدا كافر شدن و مردم مسجد حرام را   از آن بيرون كردن نزد خدا بزرگتر است و فتنه بزرگتر از قتل است اينها پيوسته با شما پيكار مي كنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان برگردانند؟

چرا عثمان را ذوالنورين مي گفتند؟(قتل وحشيانه رقيه دختر محمد به دست عثمان و واكنش عجيب محمد)

نویسنده – مینو جاوید

– رقیه و ام کلثوم دو دختر دوم و سوم محمد بودند که با پسر عموهای خود عتبه و عتیبه ازدواج کردند ولی پس از دعوی پیغمبری محمد به دلیل تحولات سیاسی ناشی از اسلام ،ابولهب پسران خود را وادار به طلاق دختران محمد کرد و عثمان بن عفان (همان عثمان معروف )آنها را یکی پس از دیگری به عقد خود در آورد و از این رو ملقب به ذوالنّورین(دارای دو نور) شد.

– عثمان ابتدا رقیه را به زنی گرفت و عبدالله از این  ازدواج پدید آمد. رقیه پس از بازگشت از هجرت به حبشه در مدینه در گذشت.آنچه از اخبار و نوشته ها بر می آید آن است که عثمان مرد بدرفتاری بوده وبا زنان خود بر خورد مناسبی نداشته است. حسین عماد زاده در کتاب زندگانی فاطمه زهرا (س) می نویسد:?عثمان به لحاظ سستی اراده و فقدان عزم در عصر خود قبل از رحلت پیغمبر هم وزنی در جامعه نداشت و یکی از بدبختی های او این بود که هر زنی را می گرفت زود می مرد یا از خوش بختی آن زن بود که از زشت کرداری این مرد سخیف راحت می شد. حضرت محمد نیز قلبا مایل به ازدواج دخترا نش با عثمان نبود اما به دلایل سیاسی آنها را به عقد او در آورد.?

– مطمئنا محمد هم بیش از هر کس دیگری با خلق و خوی عثمان آشنایی داشته و به ویژه بعد از ازدواج رقیه با او این شناخت بیشتر هم شده است،با این وجود وی پس از مرگ رقیه ، دختر دیگر خود ام کلثوم را نیز به عقد عثمان در آورد و عثمان آنچنانکه در ادامه گفته می شود،او را به طرز وحشیانه ای آنقدر  کتک زد تا بر اثر جراحات وارده در گذشت . شرح ماجرا بدین قرار است:

– در جریان جنگ خندق و بعد از کشته شدن عمر بن عبدود از سپاه کفار(؟) و فرار آنها ،مغیره بن ابی العاص،عموی عثمان که در جنگ علیه مسلمانان حضور داشت نیز گریخت و به منزل عثمان پناه برد.

وقتی عثمان به خانه آمد و او را آنجا دید گفت: شایع شده که تو حمزه را کشتی،لب محمد را شکافتی و دندان او را شکستی(جنگ احد) چرا با این سابقه به اینجا آمدی؟ او حال خود را به عثمان گفت. ام کلثوم وقتی مغیره را شناخت شروع به داد و فریاد کرد که من هرگز دشمن پدرم را که کافر است در منزلم پنهان نخواهم کرد و عثمان جهت ساکت کردن او متوسل به خشونت شد. محمد بعد از جنگ فرمان داد که هر کس مغیره را یافت بکشد که خون او مباح است .

– عثمان مغیره را پناه داد . نوشته شده که جبرئیل این موضوع را به محمد خبر داد .(امید است این تصوّر شرک آمیز و کفر آلود برای دوستان پیش نیاید که ام کلثوم زیراب مغیره را زده و راپرت او را به پدرش داده است) محمد علی را طلبید و فرمان داد تا با شمشیر خود به خانه عثمان رود و اگر او را دید بکشد . علی به خانه عثمان رفت و چون او مانع از دیدن مغیره شد ، به ناچار بازگشت.

– عثمان نزد محمد رفت و محمد روی از او بر گرداند که چرا دشمن او را پناه داده است. بالاخره اصرار عثمان مؤثر واقع شد و محمد به اجبار پذیرفت که او را امان دهد و گفت:? تا سه روز او را امان می دهم که یا اسلام اختیار کند و یا از مدینه خارج شود در غیر اینصورت خون او مباح است?(توجه بفرمایید که اسلام دین شمشیر نیست)بعد با صدای بلند گفت : خدا  لعنت کند مغیره را و کسی که او را پناه دهد و کسی که او را مرکب سواری دهد و کسی که او را زاد و توشه دهد یا مشکی یا نعلینی یا ظرفی یا پالان شتری و هی شمرد تا ده چیز شد.(توجه بفرمایید که اسلام دین محبت و انسانیت است)

– عثمان مغیره را جای داد و آب و طعام و لباس و مرکب و هر آنچه محمد منع کرده بود برای او فراهم نمود. روز چهارم او را سوار کرد و با زاد و توشه از مدینه بیرون فرستاد. نوشته اند محمد بوسیله جبرئیل از محل او آگاه شد(؟!؟)علی را بدنبال او فرستاد تا او را بکشد و علی اینکار را به انجام رسانید.

– عثمان که از این امر آگاه شد،به خانه رفت و به رقیه گفت:?تو پدرت را از محل امن عموی من خبر دادی.? رقیه قسم خورد که در آن چند روز به خانه پدر نرفته است ، عثمان باور نکرد ،چوب جهاز شتر را برداشت و آنقدر بر بدن او زد که به سختی مجروح شد و شکایت نزد پدر برد و پشت خود را که از ضرب جهاز شتر مجروح شد ه بود به او نشان داد. پس از سه روز رقیه در گذشت.

محمد از نحوه بر خورد و خشونت عثمان نسبت به زنان آگاه بود با این وجود از آنجا که جهت پیشبرد برنامه ها و اهداف سیاسی خود نیاز به جلب حمایت عثمان داشت و برای رسیدن به هدف، استفاده از هر وسیله ای را مجاز می دانست، نه تنها دختران خود را یکی پس از دیگری به عقد او در آورد بلکه پس از مرگ ام کلثوم که بدون شک عثمان مسبب آن بود بدون آنکه اقدامی علیه این عمل وحشیانه عثمان به عمل آورد به همین جمله اکتفا کرد که :?خدا بکشد آن که تو را کشت و آن کس که ام کلثوم را اذیت کرده حق تشییع جنازه او را ندارد? و دیگر هیچ.

برای بررسی بیشتر شرح حال فرزندان محمد می توانید به ج 6 از کتاب بحارالانوار علّامه(؟) مجلسی رجوع کنید.

معرفت شناسی و خردگرایی

 

در ارتباط با خرد و خرد گرايي كه سئوال عده اي از دوستان دانشجو بوده است ، مناسب ديدم كه به تشريح فلسفي اين موضوع بپردازم . هر چند كه در مطالب دوستان تا حدودي بدان اشاره گرديده است ، ليكن در اين مقال به بسط اين موضوع خواهم پرداخت .

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فاهمه انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوب استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و اعتقادات بعبارتي ديگر در جهانبيني و ايدئولوژي مي باشد . هنگامي كه فوئر باخ اثبات مي كند كه مطلق مد نظر هگل چيزي بجز خدا نيست و مي گويد كه اين مفاهيم توسط هگل به شكلي ديگر مطرح شده اند و از طرفي نيز بر خرد گرا بودن هگل معترفيم ، اين سئوال مطرح مي گردد كه پس خرد گرايي نتايج نادرست نيز مي تواند ببار آورد( البته چنانچه چنين نتيجه گيريهايي را نادرست بدانيم ) .

در اينجا اين مطلب به ذهن خطور مي كند كه صرف استفاده از قواي فاهمه اهميت دارد هر چند نتيجه نامطلوب به بار آيد و يا استفاده از قواي فاهمه حتما نتيجه مطلوب به بار خواهد داشت . با اين مقدمه سعي در تشريح نحوه عملكرد كمپاني ذهن انساني را دارم كه در ارتباط مستقيم با خرد گرايي نيز       مي باشد .

در باب معرفت

غرض از معرفت دو مقوله بكار بردن روشي براي شناسايي و دستيابي به نتايجي واضح مي باشد .روشهاي شناسايي پارهاي از فعاليتهاي ذهني هستند مانند درك كردن ، بخاطر آوردن ، تصديق كردن ، استدلال ، تامل و غيره . نمونه اي از نتايج شناسايي قضاياي علمي مي باشند مانند قانون جاذبه ، قضيه فيثاغورث و غيره  . در نظر داشته باشيد كه نتايج شناسايي مفاهيمي هستند كه مجموعه اي از  روابط در آنها صورت بندي گرديده است .

در بحث معرفت شناسي ، روشها و نتايج شناسايي مورد ارزيابي قرار گرفته ، صدق و كذب آنها تعيين مي گردد . اگر درستي عمل شناختن و نتيجه شناسايي را حقيقت آن موضوع بناميم ، اين موضوع مطرح مي گردد كه حقيقت چيست و يا ماهيت حقيقت چيست ؟ اين اولين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي مي باشد .

در باب حقيقت

بدون ترديد هر كسي حاضر است گفته اي را كه خود به آن باور دارد را بعنوان حقيقت تصديق كند . بعنوان مثال چنانچه كسي معتقد باشد كه خدا وجود دارد مي گويد اين حقيقت است كه خدا وجود دارد. اين در حاليست كه اين شخص خود مي داند كه حقيقت وجودي خدا ( از ديدگاه كسي كه بدان معتقد است)

با آنچه او در ذهن خود پرورانده است ، يكي نيست . با توجه به اينكه حقايقي وجود دارند كه بعلت خارج بودن ازمحدوده علم فرد به آنها واقف نيست وبا توجه به اينكه همگان اشتباه مي كنند و ميدانند كه اقوالي هستند كه به آنها اعتقاد دارند ولي آنها حقيقي نيستند و با توجه به اينكه معيارها و روش هايي كه باعث گرديده تا نتايج كنوني حاصل گردد ، بوسيله تحقيقات دقيق و منظم حاصل نگرديده است و صحت ملاكهاي مورد نظر در ترديد است ، پس فقط در صورتي عقايد راسخ خود را بدون تامل بعنوان حقيقت قبول خواهيم كرد كه آن نتايج بوسيله روشها و ملاكهاي قطعي و تغيير ناپذير حاصل گرديده باشد.  

پس بسته به اينكه گذر زمان بر روي ملاكهاي تعيين كننده حقيقت تاثير گذار باشد يا نباشد ، حقيقت مي تواند نسبي باشد .

اما در اينكه چه اموري را ملاكهاي نهايي و قطعي بدانيم نظريات مختلف است . عده اي مي گويند ملاك قطعي براي تعيين حقيقت عبارت از اجماع و مقبوليت عام ميباشد گروهي ديگر بداهت ذاتي را ملاك قطعي مي دانند و مي گويند حقيقت هر فكري عبارت است از بديهي بودن آن آنگونه كه درك گردد.  پراگماتيست ها مي گويند شرط حقيقي بودن يك قول عبارت است از فايده و سودمندي آن از نظر عملي و مي گويند چنانچه عقايد ما موجب موثر و كار آمد شدن اعمال ما بشوند تا آنجا كه به اهداف خود نايل گرديم ، دراين صورت اين عقايد حقيقي هستند .

براي روشن تر شدن اين موضوع يك مثال مي آورم :

در نظر بگيريد شخصي در حال عبور از كنار خانه ايست  كه در آن باز است . بحس كنجكاوي وارد خانه مي شود و با شخصي روبرو مي گردد  كه بالاي جسدي خونين ايستاده در حاليكه چاقويي خونين در دست دارد . اولين چيزي كه بذهن فرد خطور مي كند اينست كه آن شخص قاتل است . البته اين درست است كه در واقع چنين بنظر مي رسد ليكن آيا در حقيقت نيز چنين است؟ اين اشتباه مي تواند از آنجا ناشي مي گردد كه اين شخص در قضاوت خود از ملاكهايي صحيح استفاده نكرده است .

براي درك اعتبارملاكهايي كه مي توان از آنها به ضرس قاطع استفاده كرد ، مرتبط بودن موضوع مورد نظر با ملاك مي باشد . اين همان مطلبي است كه بسياري از افراد براي مثلا اثبات خدا بدان تمسك مي جويند . مثلا مي گويند براي درك خداوند بايد به دل رجوع كني.اگر اين مقوله فقط در دلها(ذهني) مي بود درست است در حاليكه مي گويند خدا وجود دارد و نه وجودي ذهني چون وجود ذهني كه نمي تواند خالق جهان عيني گردد . پس ملاك مورد نظر در اينجا نامعتبر است و نتيجه گيري نادرست . دومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي ، منشا معرفت و شناسايي مي باشد .

ريشه معرفت و شناسايي

در اين مقوله سه بينش عمده وجود دارد : 1- اصالت عقل 2- اصالت تجربه 3- اصالت غير معقول

اينكه در گذشته گروهي از فلاسفه فقط براي عقل اعتبار قائل بودند و منكر ارزش تجربه بودند بدان سبب بود كه تجربه را متكي بر حواس و خطا پذير مي دانستند و معتقد بودند آنچه حقيقي است با ابزار خطا پذير نمي توان بدان دست يافت . اين بينش باعث كند گرديدن پيشرفت در علوم طبيعي مي گرديد . ليكن اكنون ديگر اين بحث ها مطرح نمي باشد بلكه بحث بر سر اين است كه آيا مي توان قولي را قبول كرد كه مبتني بر تجربه نباشد ؟

احكامي را كه بتوان بدون نياز به تجربه پذيرفت را احكام اوليه مي نامند . مثلا اينكه بپذيريم مربع چهار ضلع مساوي دارد نياز به تجربه ندارد و براي درك اين مفاهيم صرفا كافي است معاني آنها را بدانيم اينگونه قضايا را تحليلي مي نامند . ولي اينكه بگوييم مجموع زواياي يك مثلث 180 درجه است يك قضيه تجربي است . اين نكته بيانگر اينست كه براي درك صحيح بايد از اصلت عقل و تجربه با هم استفاده گردد .

در سيستم اصالت عقل ، شناسايي فقط در اثر فعاليت طبيعي و منطقي قواي شناسنده حاصل و نه از طريق ارتباط با منابع و مراجع  باصطلاح        فوق طبيعي . بدين صورت اين سيستم در مقابل اصالت احساس و عاطفه قرار مي گيرد . پيروان سيستم اصالت عقل به علمي ارج مي نهند كه شناسايي آن از نوع علمي بمعناي خاص است . معرفت علمي آنست كه قابليت انتقال بين اذهان را داشته باشد و بتوان صحت و سقم آنرا بنوعي تعيين كرد .

فقط بهنگامي مي توان نظرياتي را عنوان كرده و دعوت به قبول عام كرد كه بتوان آنها را بنحو روشني بصورت الفاظ درآورد تا هر كسي بتواند صحت سقم آنرا تعيين نمايد . يعني نخست بايد جامعه را از سلطه شعارها و عبارات بي معني ، كه غالبا داراي پشتوانه احساسي قوي مي باشند ، رهانيد و سپس جامعه را در مقابل نظرياتي كه بوسيله گروهي با نهايت اطمينان عنوان مي گردد و قابل آزمايش بوسيله ديگران نيست و بدين سبب مي تواند كاذب باشد حفظ نمود .

مثلا فلان فرمول فيزيكي را ما بدون اينكه بدانيم چگونه حاصل گرديده قبول مي كنيم و از آن استفاده مي كنيم . اين با مطلب قبل منافاتي ندارد چون ما نيز مي توانيم با داشتن تجهيزات در آزمايشگاه آنرا بدست آوريم . ولي وقتي مي گوييم خدا وجود دارد و دعوت مي كنيم تا ديگران نيز آنرا باور كنند اين مسئله اي نيست كه بتوان بدان دست يافت و آنقدري كه معتقدان به آن فكر مي كنند واضح است در اصل واضح نمي باشد دليل محكم براي عدم وضوح آن اينهمه افرادي كه در گذشته و حال بدان اعتقادي نداشتند و البته افراد بزرگي هم بودند .

اصالت غير معقول به سيستمي اطلاق مي گردد كه بر كشف و شهودي خاص اطلاق مي گردد . از زمره كساني كه در اين سيستم قرار مي گيرند       مي توان به عارفان ، اديان و … اشاره كرد . مقصود كساني هستند كه داراي تجربه خاص هستند مثلا عرفا داراي تجربه خاصي بنام حالات جذبه و خلسه عرفاني هستند كه در اين  تجربيات حالاتي به آنها دست مي دهد و به يقين باطني مي رسند كه خدا وجود دارد . افرادي كه داراي چنين تجاربي    مي باشند را بسختي مي توان با براهين عقلي از عقيده اشان منصرف ساخت آنها از احكامي كه پيروان اصالت عقل و تجربه درباره ايمان آنها صادر  مي كنند ، ترديدي بخود راه نمي دهند . اين گروهها چون قادر نيستند كه عقيده خود را بنحو مطلوبي موجه كنند ، از عقيده خود نيز دست بر نمي دارند .

سومين مسئله اساسي در بحث معرفت شناسي حدود شناسايي مي باشد .

حدود معرفت و شناسايي

منظور از اين مطلب اينست كه آيا شخص مي تواند چيزهايي بغير از استنباط هاي ذهني خود را درك كند يعني مي تواند از حدود خود فراتر رود و به يك واقعيت متعالي و خارج از ذهن خود نائل آيد ؟

در اين ارتباط سه ديدگاه عمده وجود دارد : 1- ايده آليسم  2- رئاليسم 3- پوزيتيويسم

ايده آليستها مدعي هستند كه كليه ادراكات ما تجربيات ذهني ما مي باشند و اين ذهن ماست كه اشيا را آنگونه كه ملاحضه مي كنيم ، مي نماياند و استدلال مي كنند كه در صورت تغيير شرايط محيطي اشيا نيز داراي صورتهاي ديگر مي گردند . ايده آليستها حقيقت را در شناسايي مطابق با ملاكهاي برگزيده مي دانند و ملاكهاي برگزيده را بداهت تجربي ، سازگاري بين اجزا و مقبوليت عام مي دانند .

در ارتباط با رئاليسم بر خالف ايده آليسم مدعي هستند كه اموري كه قابليت تجربه شدن را دارند داراي وجود واقعي هستند و اصولا دلايل ايده آليستها را بي اساس مي دانند . رئاليست ها مدعي هستند كه معيارهايي كه ايده آليست ها بكار مي برند نسبت به معيار تجربه داراي اعتبار كمتري است و مدعي هستند كه تجربه ، ايمان ما را به واقعيت آنچنان مستحكم مي سازد كه هيچ انتقادي نمي تواند آنرا تغيير دهد .

پوزيتيويستها مدعي هستند كه شناخت فقط به اموري مي تواند تعلق گيرد كه در تجربه عرضه شده يا بتوانند عرضه شوند . بعبارت ديگر متعلق شناسايي فقط امور تجربي است و آنچه در حيطه تجربه قرار نگيرد ناشناختني است و در اين ارتباط به علم فيزيك ارجاع مي دهند . مثال : جريان الكترومغناطيسي در طول سيم جريان دارد اين بدان معني نيست كه الكترونهاي غير قابل ادراك و تصور در طول سيم در حركت اند بلكه چنانچه دو انتهاي سيم را به يك آمپرمتر وصل كنند عقربه آن حركت مي كند كه اين امري تجربي است كه نشاندهنده صحت موضوع مي باشد . پوزيتيويستها امكان شناخت عالم مافوق حس را انكار مي كنند و بنظر آنها تمامي مسائل مربوط به ماوراالطبيعه بي اساس است . در تاريخ فلسفه توجه بسياري درباره ماهيت يا ذات اشيا شده است ليكن پوزيتيويستها مدعي هستند كه اين مسائل اشتباه مطرح گرديده است .

نتيجه گيري :

در اين مقال مدعي نيستم كه مطلب بغرنجي را عنوان كرده ام . فقط مي توان گفت كه مروري بر برخي شيوه ها و سيستمهاي فلسفي داشته ام . بطور حتم خواننده بعد از خواندن اين مطلب آشنايي عميقتري نسبت به خرد و خردگرايي  پيدا خواهد كرد .

بابي كوهي

نواندیشی دینی یا سکولاریسم

چالش دین و دولت در ایران معاصر- گفتار یکم

در نوشتاری که با نام ?از نوری تا خمینی? به چاپ رسید، از جمله نوشتم که ?روشنفکران چپ و مذهبی ایران به ویژه از سال های پس از شهریور بیست و پیدایش دوره دوازده ساله دموکراسی ناقص به این سو، به جای هواداری از فرایند کناره گیری روحانیون از سیاست، به تشویق تند روترین عناصر مذهبی پرداخته و روحانیون را به مداخله در سیاست تشویق کردند.? اینک در این نوشتار به بررسی زمینه ها و دلایل این اشتباه بزرگ و چاره جویی خواهم پرداخت.

همان گونه در پیشگفتار یادشده اشاره کردم، داوری من این است که مجتهدین و فقهای بزرگی که رهبری نهاد روحانیت شیعه را در سده گذشته دراختیار داشته اند، کم یا بیش تا آستانه انقلاب 57 از سیاست و دخالت در امور حکومتی کناره گرفته و چیرگی دولت سکولار را در اداره جامعه، تدوین و اجرای قوانین و دیگر امور کشورداری پذیرفته بودند. اینک باید دید که چه فرایندهایی زمینه روی آوری طلاب و روحانیون رده های پایین تر را به سیاست فراهم آورد و به چیرگی ایشان بر دولت و ولایت مطلقه فقیه انجامید؟ این پرسش نیز در خور پاسخ است که چه انگیزه هایی، روشنفکران سکولار ایران را به سوی رفتار یادشده در تشویق روحانیون به درگیری در سیاست سوق داد؟ چگونه است که نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش از انقلاب 57، بزرگترین مجتهد تهران به جرم قیام دربرابر دولت سکولار مشروطه و به امر دادگاه انقلابی که یک مجتهد در ریاست آن بود، در میدان توپخانه به دار آویخته می شود، و اینک در تب و تاب انقلاب، شهروندان یکی از پیشرفته ترین کشورهای خاورمیانه، تمثال امام را درماه جستجومی کنند و با دل و جان، نهادهای شهروندی را به امر گروهی از نورسیدگان معمم، آجر به آجر ویران می کنند و همان میدان را به یاد شیخ شهید، میدان شیخ فضل الله نوری می خوانند؟1

به باور من، چهار فرایند مهم و یک روند اقتصادی، در کژروی جامعه سکولار ایران و زدودن فاصله میان دین و دولت و بنای جمهوری اسلامی نقش اساسی ایفا کردند.

فرایند نخست، تحول در سازمان دینی درایران از آغاز سده سیزدهم هجری بود. این سازمان جدید که بر رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق بنا شده بود، از یک سو نهادی را بنا نهاد که بالقوه رقیب دربار قاجار بود و در پاره ای بُرهه های تاریخی، مانند قرارداد رژی و فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو، رودر روی اختیارات شاه قرار گرفت. اما از دیگرسو، همین نهادینه شدن سازمان دین بود که پس از تن در دادن مجتهدین بزرگ به اختیارات دولت مشروطه و پذیرش جدایی دین و دولت، به رفتار کم یا بیش یکپارچه شهروندانه مجتهدین در برابر دولت یاری رساند. در بخش سوم این نوشتار، خواهیم دید که همین نهادینه شدن، بانگ نارضایی پاره ای از طلاب و روحانیون جوان تر را که شور و سودای سیاسی در سر داشتند بر انگیخت و بعدها به آغاز گفتگمان در باره ?اصلاح حوزه? یا ?شیعه علوی در برابر شیعه صفوی? و به تازگی ?پروتستانیسم اسلامی? انجامید.

فرایند دوم، ناتوانی روشنفکران سکولار ایران در تشخیص جدایی میان رویدادها و روندهای حوزه سیاست با گفتمان در حوزه اندیشه دینی است. این کژاندیشی ازجمله ناشی از نا آگاهی بسیاری از روشنفکران و نظریه پردازان سکولار از فرایند های نظری و عقیدتی در میان فقها و مجتهدین است. پیشرو و یا واپسگرا بودن یک فقیه، مجتهد یا شخصیت دینی در امور فقهی و کلامی و یا دنیایی، به این معنی نیست آن مجتهد یا روحانی، در برخورد به سیاست و چگونگی اداره جامعه و چشم انداز مناسبات میان دین و دولت نیز ضرورتاً پیشرو یا واپسگرا است. نخستین گام در راه پذیرش جدایی و همزیستی دین و دولت در باور به این است که موضوع سیاست، چگونگی برخورد به سازمان اداره جامعه، چند و چون اداره جامعه و سمت و سوی جامعه است، و موضوع دین، ارشاد و اصلاح مؤمنین. حوزه سیاست، رستگاری جامعه را جستجو می کند و دین، به بررسی رستگاری انسان می پردازد. نوید سیاست، بهروزی در این دنیا است. نوید دین، رستگاری در آخرت است.

دو فرایند دیگر که من در بخش های آینده این نوشتار به درازا به آن ها خواهم پرداخت، به سیاست های دو نیروی بزرگ جهانی و پیروان و وابستکان ایرانی شان در سال های پس از جنگ پیوند دارد. حزب کمونیست و دولت شوروی در سال های پس از پایان جنگ جهانی، در رودر رویی با ایالات متحده به تدوین سیاست جلب و تشویق همه مخالفان ?استعمار غرب? پرداخت و احزاب و گروه های پیرو این سیاست در کشورهای گوناگون به ایجاد اتحاد های ضد غربی با هر کس و هر گروه که با هرانگیزه با سیاست های آمریکا وغرب ناسازگاری داشتند برخاستند. نمونه برجسته آن پشتیبانی حزب توده از?مبارزات ضد استعماری? کاشانی در برابر دولت سکولار مصدق بود. چپ غیر توده ایران نیز خواه ناخواه همین روش را دنبال کرد. سیاست ایالات متحده نیز به گواهی اسناد از آغاز دهه 1960، بر تشویق گرایشات مذهبی برای جلوگیری از گسترش کمونیزم استوار گشت. اسناد نشان می دهند که فکر نزدیکی با روحانیون از سوی متفکران وزارت خارجه ایالات متحده به دربار و دولت ایران القاء شد. در پیروی از همین سیاست بود که دولت ایران نزدیکی با روحانیون را آغاز کرد و به گسترش اندیشه های مذهبی دست زد.

روند اقتصادی که به باور من نقش مهمی در زدودن چهره شهروندی و سکولار ایران داشت، روند شهرزدایی و روستایی شدن شهرهای ایران است که از آغاز دهه پنجاه خورشیدی و به دنبال افزایش ناگهانی درآمد نفت آغاز شد. به این مهم در نوشتار ششم خواهم پرداخت.

در این نوشتار به بخش هایی از فرایند های اول و دوم خواهم پرداخت.

پیش از پرداختن به این اندیشه، باید یادآورشوم که در این نوشتار و در نوشتارهای بعدی پیرامون چالش دین و دولت، گاه به یک رشته روندها و رویدادهای تاریخ گذشته پرداخته ام به این بهانه که بدون اشاره به آن ها پرداختن به روزگار کنونی ناممکن است. امیدوارم که خوانندگان، رنج این سفر کِلک را به این کمترین ببخشند.

کوشش محدثین، فقها و متفکرین اسلامی در سده های نخستین پس از پیدایش اسلام، نخست جمع آوری احادیث بود و سپس گفتگو پیرامون اصول دین و احکام شرعی. این کوشش ها در میان شیعه سرانجام به تدوین ?کتب اربعه? یا کتاب های چهارگانه در احادیث مورد قبول شیعه انجامید2. گفتگو و سیر اندیشه در میان متفکرین اسلامی، علم کلام یا اسکولاستیک اسلامی را به انگیزه اثبات دین اسلام از راه استدلال عقلی بنا نهاد. از آغاز سده چهارم، متکلمان و فقهای بزرگ شیعی مانند عیاشی سمرقندی، ابن بابویه قمی، شیخ مفید، سیدمرتضی علم الهدی، شیخ طوسی، ابن براج، محقق حلی، علامه حلی، محمدبن مکی (شهید اول)، محقق کرکی، زین العابدین عاملی (شهیدثانی) و مقدس اردبیلی به تدوین و بررسی احکام شرعی و اصول پرداختند و این گفتمان که تا میانه سده دهم به اوج رسید، به تدوین قواعد چهارگانه فقه شیعه، کتاب، سنت، اجماع وعقل3 انجامید. حوزه اندیشه دینی در این دوران و نیز در سده های پس از آن و دستکم تا آغاز جنب و جوش نوآوری درایران، پیرامون حدیث، فقه، اصول، رجال و تفسیرکلام دور می زد و اگرچه گاه و بیگاه، عرفان و فلسفه به قلمرو آموزش و گفتگوهای دینی راه می یافت، اساساً از علوم عقلی و طبیعی به کنار بود.

حکمت و فلسفه و دیگر علوم عقلی در بیرون از حوزه فقاهت و شریعت اسلامی شکل گرفت و اگرچه از جمله به پاره ای ازاندیشه های اساسی در حوزه دین می پرداخت، از فقاهت، اصول و کلام فاصله داشت. کلام می کوشید تا برتری دین اسلام و یا برتری یکی از مذاهب آن را با استفاده از استدلال متکی به همان دین یا مذهب نشان دهد. حوزه فلسفه، پرسش و پاسخ در باره کلیت وجود یا نفس انسان، برداشت از آینده انسان و بیان مناسبات او با هستی و کائنات بود. مراد کلام، اثبات حقیقت دین اسلام بود و مراد فلسفه، جستجوی حقیقت. 4

دوروند بسیار مهم که در اندیشه و رفتار بعدی فقها و مجتهدین تأثیر بسیار گزارد. روند نخست اختلاف میان فقها در واکنش به اندیشه های فلسفی و فلاسفه است. امام محمد غزالی با نقد اندیشه های پورسینا(ابن سینا) و تکفیر فلاسفه، به کوشش در سازش میان کلام و فقه با فلسفه در میان فقهای اهل سنت پایان داد و حتی نقد ابن رشد، این روند را دگرگون نکرد. اما در میان فقهای شیعه، دوگانگی در برخورد به فلسفه و حکمت ادامه یافت که بازتاب آن بُرهه های نو اندیشی یا دگراندیشی در میان فقهای سال های گذشته است. خواجه نصیرالدین طوسی با بهره گیری از فلسفه ابن سینا نخستین کتاب کلام شیعه را نوشت و کوشید تا از فاصله میان فلسفه و کلام بکاهد. برخی از متفکران و فقیهان شیعه نیز از حکمت و فلسفه و عرفان در راه بیان نظرات فقهی و شرعی خویش بهره جُستند. نمونه برجسته ای ازاین فقها، بهاء الدٌین محمد عاملی معروف به شیخ بهایی، شاعر، فقیه، مفسر، حکیم، مهندس و ریاضیدان دوره صفوی است. کسانی نیز مانند فقیه و فیلسوف بزرگ، ملا صدرا کوشیدند تا از شکاف میان فلسفه ودین بکاهند. این کوشش او، ستیز و دشمنی با اورا از سوی محدثین و فقهای شیعه به دنبال داشت. کتاب ?اسفار? او تا سال ها مورد سوء ظن روحانیون بلند پایه بود و آموزش آن در حوزه های دینی مُجاز نبود. با مرگ او و دو شاگردش، ملا محسن فیض و ملا عبدالرزاق لاهیجی وادامه ستیز آشکار روحانیون با نواندیشی، اجاق فلسفه اسلامی رو به خاموشی گزارد.

روند دوم، تشکیل نخستین دولت سراسری شیعه در ایران است که با پیدایش آن، کلام، حدیث و فقه سنتی به اوج رسید و فلسفه و حکمت بیش از پیش به انزوا رفت. فقها و روحانیون شیعه برای نخستین بار در روزگار دولت صفوی به کانون قدرت راه یافتند. گزینش یک برداشت محدود از اسلام به عنوان مذهب رسمی ایران و کوشش دولت صفوی در سازمان دادن به تشکیلات مذهبی نیمه دولتی، زیان بزرگی به چالش نظری در میان روحانیون و متفکران اسلامی زد و چراغ آزاداندیشی را خاموش کرد. بی جهت نیست که در پایان دوره صفوی، آخوند محدث و خرافاتی ملا محمد باقر مجلسی به علامه شهرت یافت و فقیهان هوادار حکمت و خِرَد چونان میرداماد و میرفندرسکی و شاگرد ایشان، ملا صدرا یا در انزوا زیستند و یا در حاشیه.

تشکیل دولت صفوی در عین حال آغاز دوره تازه ای در رشو و نمای روحانیت شیعه بود. ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان ?کتب اربعه? شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب ?النقض? قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف ?نهج الحق? و ?کشف الصدق? را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب ?لمعه دمشقیه? او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

دولت صفوی روحانیت را به مرکز قدرت وارد کرد. اصفهان کانون فقه شیعه شد و اگر مقاومت مقدّس اردبیلی در برابر اصرار شاه عباس به آمدن و ماندن در اصفهان نبود، حوزه نجف برای همیشه برچیده می شد. با فروپاشی دولت صفوی و آمدن افغان سـنـّی مذهب به ایران و به دنبال آن، فرمانروایی نادرشاه که به مذهب تسنن باور داشت، سازمان اداری روحانیت شیعه که در امتداد سازمان دیوان صفوی بناشده بود فروریخت و مکتب اصفهان عملا تعطیل شد. دوره ای آغاز گشت به دوره فترت شهرت یافته و مهمترین مؤلفه آن رفتن مجتهدین ایران به شهرهای عتبات در عراق کنونی و انتقال مرکز فقاهت شیعه به کربلا و سرانجام به نجف است. تا این هنگام، سازمان دینی روحانیت شیعه، دو فرایند را پشت سر نهاده بود. دوره نخست، از پیدایش نخستین محدثین و فقها در سده سوم آغاز می شود و با تشکیل دولت صفوی در سده دهم پایان می یابد. در این دوران، مناسبات میان فقهای شیعه یک مناسبات غیر رسمی و فاقد شکل سازمانی است. صفویان به این دوره پایان داده و با گزینش صدر عامه و خاصه و سپردن درآمد موقوفات به ایشان و ایجاد شبکه گسترده ای از حجت الاسلام ها در شهرهای ایران، سازمانی نیمه دولتی برای روحانیت شیعه ایجاد کردند. فروپاشی این مناسبات در پی آمد حمله افغان سنی و پادشاهی دولت نادرشاه و مهاجرت بسیاری از مجتهدین به عتبات، دوره تازه ای را در سازمان روحانیت شیعه آغاز کرد.

از هنگام تشکیل دولت قاجاران به این سوی که مذهب شیعه باردیگر مذهب رسمی ایران شد، حکمت و فلسفه بیش از پیش کنار رفت، دفتر خِرَد بسته شد و بازار حدیث و شریعت و نوشتن رسالات عملیه رونق یافت. دوره قاجار با یک رویداد و روند بزرگ در زندگی سازمان دینی روحانیون شیعه همراه بود. تا پیش از سده دوازدهم هجری، فقهای شیعه به دو گروه اخباری و اصولی تقسیم می شدند. اخباریون جز به قرآن و کلام و سنت پیامبر اسلام به تفسیر و توضیح دیگری باور نداشتند. اجتهاد را کفر می دانستند و سلسله مراتب دینی را رد می کردند. تاجگذاری آغا محمدشاه در سال 1210، چندسالی پس از درگذشت آقا وحید بهبهانی در کربلا است. بهبهانی به چیرگی اخباریون در نجف و کربلا پایان داد و برای نخستین بار، چیرگی برگشت ناپذیر مجتهدین را بر سازمان دینی شیعه ممکن ساخت. از این زمان به پس، سلسله مراتب تازه ای در میان فقهای شیعه شکل گرفت. این فرایند در عین حال، بازگشت مرکز فقه شیعه به عراق و آغاز سیادت نجف بر سازمان روحانیت شیعه است. ازاین پس رسم سیادت یک یا چند تن از مجتهدین بر دیگران و پذیرش ایشان از سوی مجتهدین و روحانیون شهرهای دیگر در ایران و عراق به عنوان رهبران روحانی جهان شیعه آغاز شد. پس از بهبهانی مجتهدین بزرگ نجف، یکی پس از دیگری ریاست روحانیت شیعه را در دست گرفتند و مناسباتی را سازمان دادند که بنیان آن بر اجتهاد و مرجعیت استوار بود. از جمله، سید مهدی بحرالعلوم، شیخ جعفر کاشف الغطاء، صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، شیخ حسین نائینی، سیدابولاحسن اصفهانی، یکی پس از دیگری، در درازای بیش از سدوپنجاه سال از هنگام تاجگذاری آغامحمد خان تا پایان پادشاهی رضاشاه، از نجف بر سازمان روحانیت شیعه سیادت کردند. تنها همزمان با تشکیل دولت پهلوی بود که با تأسیسس حوزه علمیه قم و سپس زعامت بروجردی، انحصار نجف بر سازمان نوپای روحانت شیعه شکست و قم جایگاهی تازه یافت. همین جا باید افزود که این ساختار جدید، با فرایند تاریخ ایران بیگانه بود. در ایران، در کنار قم، حوزه های مهم دیگری در شهرهای ایران وجود داشت که به نوبه خود از نفوذ و مرجعیت در میان شیعیان محلی برخوردار بود.

این فرایند نو پا، به تقویت کلام، اصول و فقه در برابر اندیشه های عرفانی در میان مدرسین و مجتهدین انجامید. نظریه پردازی دینی، تمایل به بهره برداری از حکمت و منطق داشت؛ اما اجتهاد نه به حکمت نیازمند بود و نه به نوآوری. تکرار سنت و احکام گذشته را ایجاب می کرد. دراین راستا، آخرین کوشش های فلسفه و حکمت اسلامی در این دوره به پایان رسید و فقه و حدیث و کلام چیرگی مطلق یافت. ملاهادی سبزواری و ابوالحسن جلوه که درآستانه جنب و جوش روشنگری می زیستند، کوشیدند تا با شرح و تفسیر اندیشه های ابن سینا، اجاق حکمت را روشن نگاهدارند. اما با مرگ میرزاطاهر تنکابنی در سال های پس از تشکیل دولت پهلوی، حکمت و فلسفه اسلامی نیز پایان یافت5. نتیجه این شد که کار و کوشش مجتهدین یا حاشیه نویسی بر کتاب های پیشینیان بود و یا نوشتن رسالات عملیه برای ارشاد مؤمنین در احکام تعدیل و قرعه، مساقات، هبه، وقف، ارث، صدقه، خیارات، لقطه حیوان، نکاح و نفقات و مانند آن ها6. چیرگی اجتهاد بر سلسله مراتب دینی، به توانایی آن در پذیرش اندیشه نو پایان داد و در عین حال روحانیت را که پیش از آن، متشکل از شخصیت های پراکنده مذهبی بودند، این بار به عنوان نیرویی واحد که از سوی بزرگترین مجتهدین نجف رهبری می شد، در برابر دولت روبه افول قاجار قرارداد. فتوای تحریم تنباکو به بهانه قرارداد رژی از سوی میرزای شیرازی در نجف و واپس نشینی ناصرالدین شاه، یکی از برجسته ترین نمونه های قدرت تازه یافته روحانیت شیعه بود که نجف را به پایتخت دین در برابر تهران تبدیل کرد.

یکی از نتایج این دگرگونی ها در میان مجتهدین که با دوری جستن فزاینده آن ها از حکمت و فلسفه و اندیشه های نو همراه بود، واکنش طبیعی روشنفکران سکولار در ارزیابی از جایگاه ایشان بود. چای گفتگو نیست که واپسگرایی خرافی باید مورد نقد خردگرایان قرار می گرفت. ام خطای بزرگ در این است که نقد نظری به واپسگرایی فقاهتی روزافزون نجف و بعدها قم، جای خودرا به نقد به روحانیت در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی بدهد. جامعه سکولار به جای اینکه به رسم روشنفکران دوره روشنگری و سال های نخستین پس از تشکیل دولت مشروطه، واقعیت چیرگی این گونه اندیشه ها را در میان مجتهدین بپذیرد و در راستای جدال میان خِرَد و واپسگرایی و خرافات به نقد آن ها برخیزد، از آن جا که سخت در آرزوی پیدایش روحانیونی بود که با جنبش نواندیشی و تجدد همراه گردند، به نقد رفتار سیاسی ایشان پرداخت. یکی ازکژروی های روشنفکران سکولار و نوآوران مذهبی سال های پس از شکل گیری شهروندیگری و سکولاریسم درایران دراین است که در برخورد به روحانیون دوسده گذشته و به ویژه روحانیون سال های پس از پاگیری سکولاریسم و مدرنیته درایران، پرداختن ایشان به اصول و فقه و تفسیر و دوری جستن از فلسفه و دانش های نورا به حساب ?تحجر? ایشان گذارده و فراموش کرده اند که کار فقها و مجتهدین اصلا پرداختن به همین گونه مسائل فقهی و شرعی است و قرار نیست که ایشان به دانش های نو و فرایندهای سازمان جامعه شهروندی که حوزه سیاست بخشی از آن است به پردازند! اگر نقدی به ایشان باشد، نقد به محتوای آن فقه و شرایعی است که در حوزه ها آموخته می شود و در منابر به خورد مؤمنان داده می شود و نه نفس پرداختن ایشان به این گونه کارها. قراربراین نیست که فقها و مجتهدین از تافته جامعه جدید سکولار بافته شوند. قراربراین است که ایشان به همان نوع کارهای ارشادی و آموزشی در حوزه ها و مساجد بپردازند. افسوس این است که چرا به جای پرداختن به فقه و شریعت درپیوند با نیازهای انسان در جهان نو، همچنان به احادیث و موضوعات هزار و اندی سال پیش می پردازند. پس نقد به خرافات و واپس گرایی در قالب دین، نباید به نقد در جایگاه تاریخی و اجتماعی روحانیون بست داده شود.

تا پیش از آغاز جنب و جوش نو آوری، جدل میان روحانیون و متفکران شیعی اساساً یا پیرامون برداشت های ایشان از اصول، فقه و شریعت بود و یا در واکنش به پذرش اندیشه های فلسفی و عرفانی. تحجر یا خردگرایی دینی نیز در این چهارچوب توضیح داده می شد. در ایران پیش از مشروطه، حوزه دگرگونی در اداره جامعه بیشتر به مناسبات ایلیاتی و قومی ارتباط داشت و از حوزه تحول نظری بهره چندانی نمی گرفت. جدایی این دو عرصه تا جایی بود که بزرگترین حکما، عارفان و صاحب نظران در روزگار واپس گراترین حاکمان می زیستند و حکومت از چالش های نظری بهره ای نمی گرفت. از این رو اگرچه در نوشته های ادبی و تاریخی و اشعار، نقد و فغان از رفتار زورمندانه فلان امیر و یا اندرز به بهمان پادشاه بسیار است، اما گفتگو بر سرنفس و ماهیت دولت و سمت و سوی دگرگونی های اجتماعی هرگز به یکی از موضوعات اساسی در گفتمان دینی یا غیردینی تبدیل نشد و نمی توانست بشود. پس در بررسی ازجایگاه دیدگاه های اجتماعی درآن روزگار می توان، پیشروی و یا واپسگرایی یک متفکر را صرفاً در دوری یا نزدیکی او به پیشرفته ترین اندیشه های زمان سنجید و نه ضرورتاً در برخورد او به دیوان و دولت. در این قیاس، زکریای رازی، ابن سینا و یا شهاب الدین سهروردی در برابر کلینی و شیخ صدوق، پیشرو و نواندیش و خردگرا به شمار می آیند. ?حلیة المتقین? و ?بهار الانوار? در برابر ?اسفار?، دو سوی متضاد اندیشه دینی را نشان می دهند. براین روال، ملا صدرا فقیهی پیشرو و مجلسی محدثی واپسگرا و متحجر است.

با فرارسیدن طلیعه نوآوری و مدرنیته به ایران، فرایند نظریه پردازی دینی وغیردینی از بنیاد دگرگون شد. موضوع تشکیل دولت ملی به مفهوم جدید و برخاسته ازاتحاد ملت برای نخستین بار دربرابر جامعه ایران قرار گرفت و از این جا بود که این فرایند نو پرسش های تازه ای را در برابر جامعه قرارداد. یکی از این پرسش ها جایگاه دربار و پادشاه در سازمان اداره جامعه بود. سنت فرمانروایی و شهریاری تا آغاز جنب و جوش مشروطه خواهی بر چیرگی و اتحاد قومی و ایلیاتی استوار بود، اینک در برابر نیاز به تشکیل دولتی ملی که فرای منافع اقوام و ایلات باشد و منافع ملت را دنبال کند، دستخوش تغییر شد. پاسخ جنبش نوآوری، پروژه تشکیل دولت مشروطه به جای حکومت محروسه و مشروط ساختن اراده همایونی بود. ازاین پس قرار شد که پادشاه سلطنت کند و نه حکومت. پرسش دیگر، جایگاه دین و سازمان روحانیت در سازمان اداره جامعه بود. انقلاب مشروطه به این موضوع پاسخی بس خردمندانه داد. نخست اینکه حوزه دین را از حوزه سیاست جدا ساخت. متن اولیه قانون اساسی که در مجلس به تصویب رسید گواهی براین داوری است.

از این جا بعد، مهمترین معیار تشخیص جایگاه روحانیون، واکنش ایشان به مهمترین پروژه اجتماعی، یعنی پاگیری دولت سگولار و مدرن در ایران است و نه نقطه نظرهای فردی ایشان در باره اصول و فقه و فلسفه. تا پیش از پیدایش فرایند تشکیل دولت ملی که انقلاب مشروطه نماینده برجسته آن بود، آمیزش میان حوزه اندیشه های دینی و سازمان اداره جامعه چندان مهم نبود. ملایان در امور محلی با حاکم شهر یا ناحیه رقابت و آشتی داشتند و در امور یکدیگر مداخله می کردند. اما با پیدایش روند تشکیل دولت ملی، جایگاه و نقش نیروها و ساختارهای سنتی مهم گردید. خطای بزرگ روشنفکران شهروند ایران نیز از همین جا آغاز می شود که ارزیابی خویش را بر پایه داوری های فردی یک آخوند و مجتهد در امور نظری استوار کردند و نه رفتار آن روحانی در برابر مهمترین مسأله اجتماعی ایران که تشکیل و پاگیری دولت سکولار و اجرای پروژه مدرنیسم درایران بود. باور من این است که واپسگرایی و یا تحجر یک مجتهد در امور فقهی، به هیچ روی با ارزیابی از نقش اجتماعی او پیوند ندارد. ارزیابی از جایگاه اجتماعی او به رفتارش در برابر دولت سکولار و حق شهروندان در تدوین قوانین مدنی سکولار پیوند می یابد. نا آگاهی یا بی توجهی جامعه سکولار ایران از فرآیند انکشاف دیدگاه های دینی و جامعه مذهبی و روحانی ایران، انگیزه ای شد که روشنفکران سکولار، نواندیشی در حوزه فقاهت و شریعت را با ترقی خواهی در حوزه سیاست یکسان گرفتند.

نمونه برجسته چنین دوگانگی، سید ابوالحسن اصفهانی است که در درازای 24 سال پس از درگذشت آخوند خراسانی در سال 1300 خورشیدی، تا هنگام مرگ به سال 1324، بلندپایه ترین روحانی نجف، و بالاترین مرجع تقلید شیعه به شمار می رفت. اندیشه های شرعی و فقهی اصفهانی از شمار سنت گرایانه ترین نمونه های این گونه اندیشه هاست. رساله عملیه او در شمار یگانه رسالات روحانیون بزرگ آن دوره است که به سنت هزارساله جامعه قبیله ای عربستان، ازدواج با دختران زیر نه سال را مجاز می داند و می نویسد که مانعی ندارد که ? دختر کوچک را که وقت عقد به سن شش سال رسیده باشد… مثلا یکساعت یا دوساعت به عقد انقطاع برای کسی تزویج? کنند. هم او می نویسد که جز وطی، ?سایر اسمتاعات (لذت بردن ها) مثل مالیدن بدن به بدن او به شهوت و مثل بوسیدن و اورا در بر گرفتن و بین رانهای او ….. ضرر ندارد حتی با دختر شیرخوار.?7 همین مجتهد، همراه با شیخ حسین نائینی که برداشت های فقهی اش اندکی بهتر از او بود، با استواری دربرابر دخالت روحانیون نجف در سیاست ایران و عراق ایستادگی کرد و همراه با شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزه علمیه قم، به گسترش و پاگیری سکولاریسم و مدرنیته در ایران و نیز در عراق یاری رساند. نقد به تفسیرهای فقهی او، جدا از اینکه چنین رفتاری باید به پیگرد قانونی اجرا کننده این فرمایشات بیانجامد، به حوزه نقد نظری پیوند دارد و نه به حوزه سیاست.

این حق یک روشنفکر مذهبی یا غیر مذهبی است به نقد آموزش های واپسگرایانه از این دست به پردازد و زیان چنین افکار پوسیده ای را برای مردم آشکار کند. یکی از روندهای مهم جنبش نوآوری درایران نیز مبارزه با اندیشه های خرافی و پوسیده ای بود که از سوی روحانیون و مردم ساده لوح رواج یافته بود. شادروان دهخدا یکی از پیشگامان نقد به این باورها بود. اما این کوشش روشنگرانه، جایگاهی در حوزه سیاست ندارد. اگر روشنفکران سکولار، معیار نواندیشی و تجدد دراندیشه های دینی را محک تشخیص جایگاه اجتماعی روحانیون قرار دهند، نقشی برای روحانیون در سازمان جامعه قائل نخواهند شد و به سان دیوجانس حکیم با شب چراغ در پستوی حوزه ها در جستجوی روشن اندیشان دینی خواهند گشت. مراد این است که باید پذیرفت که چنین داوری هایی که در رساله های عملیه همه مجتهدین یافت می شود، نباید معیار سنجش جایگاه روحانیت شیعه در جامعه شهروند باشد. جایگاه روحانیت، حوزه درسی و مساجد است و ارشاد و اندرز و آن مجتهدی که چنین رفتاری را در پیش گیرد، حتی اگر در باورهای فقهی اش مانند اصفهانی بیاندیشد، رفتاری درست در پیش گرفته و خواسته یا ناخواسته به توانایی جامعه شهروند و سکولار یاری می رساند.

آخوند خراسانی در نوشته هایش، درس خواندن مسلمانان را در مدارس جدید کفرآمیز می دانست و در شمارمجتهدینی بود که با استواری از آموزش سنتی در حوزه ها پشتیبانی می کرد. کتاب کفایة الاصول او از مهمترین کتاب های درسی حوزه ها در اصول است. ژرفای باورهای سنت گرایانه دینی او از همان دست خطی که بر کتاب معروف نائینی نوشته، آشکار است. با این حال اگر فتوای او در تأیید مشروطه نبود، پیروزی مشروطه خواهی درایران با دشواری های بزرگ تری روبرومی شد. به یاری سکوت همراه با تأیید همین مجتهدین بود که دادگاه سکولار انقلابی پس از فتح تهران رأی به اعدام شیخ فضل الله نوری داد و بزرگترین مجتهدین شیعه ایران و نجف در اعتراض به بدارآویخته شدن بزرگترین مجتهد تهران به دست یفرم خان ارمنی، بانگ اعتراضی بلند نکردند. رفتار شهروندانه همین مجتهد حتی درمورد درگیری او و دیگر روحانیون با تقی زاده آشکار است. پس از آغاز مشروطه دوم به دنبال فتح تهران، سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو سید معروف مشروطه خواه تهران ترور شد و شایع گشت که تقی زاده در قتل بهبهانی دست داشته است8. گروهی از روحانیون تهران این اتهام را به آگاهی آخوند خراسانی رساندند و او در نامه ای به رئیس مجلس، اخراج اورا از مجلس خواهان شد. اما به مجرد اینکه گروهی از افراطیون مذهبی این نامه را، حکم قتل تقی زاده قلمداد کردند، خراسانی با اینکه به تقی زاده نسبت ضدیت با اسلام زده بود، به آیت الله انگجی در تبریز تلگراف زد که ?به عموم علماء و قاطبه مسلمین اعلام فرمایند حکم مزبور تکفیر نبوده و نسبت تکفیر بی اصل است? و نوشت که مزاحم زندگی تقی زاده نشوند.

پس روحانیونی که دیدگاه های دینی شان، سنت گرایانه بود و پذیرش تغییر نداشت و در مواردی، مانند آنچه پیشتر درباره اصفهانی گفتم، شرم آوربود، در ستیز میان شهروندیگری و تشکیل دولت سکولار با الگوی دیگری که چیرگی مطلق شریعت و روحانیون را بر سیاست جستجو می کرد، جانب شهروندیگری را گرفتند. گرفتاری بزرگ فکری روشنفکران سکولار در ارزش گذاری بر این رفتار درست روحانیون سنت گرایی مانند خراسانی، نائینی، حائری، بروجردی، حکیم و شریعتمداری دراین است که آن ها قادر به پذیرش این دوگانگی میان رفتار اجتماعی و باورهای دینی نیستند. الگوی روشنفکران سکولار از یک روحانی پیشرو، یحیی دولت آبادی است که هم در امور دینی نو اندیش بود و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی. به راستی هم ?حیات یحیی? گواهی از آزاداندیشی این شخصیت سکولار روحانی است. اما گرفتاری این الگو در این است که دولت آبادی، از شمار مجتهدین و روحانیون بلندپایه نبود. حوزه درسی نداشت که از بیان باورهای خویش بیمناک باشد. نیازی به نوشتن رساله عملیه نداشت تا از جایگاه ویژه خویش در میان روحانیون پاسداری کند. بانگ بابیگری را با تمسخری به جان خرید و دست آخرهم رخت روحانی را کنار نهاد و با کت و شلوار و کراوات به خدمت دولتی وارد شد و دخترش، خانم صدیقه دولت آبادی از بزرگترین رهروان جنبش آزادی زنان در ایران گردید. نمونه دیگری از این گونه روحانیون «دلخواه»، شادروان طالقانی است. او هم به نه دنبال کردن اجتهاد رفت و نه به تدریس پرداخت. خطیبی بود وارسته که به سیاست وارد شد و هرگز نه از سوی روحانیون مورد پسند قرار گرفت و نه او امیدی به روحانیون در سیاست داشت. امامت جمعه آغاز انقلاب را هم بنا مصلحت به او واگذارند. حتی همین روحانی دلخواه و پیشرو، در زندگی شخصی از سنـّت پیروی می کرد و دوهمسر داشت. با این حال، نمونه هایی مانند طالقانی و دولت آبادی، نه نموداری از اندیشه و رفتار غالب بر روحانیون شیعه اند و نه پیدایش آنان گواهی از پیدایش گرایش به نوآوری در میان روحانیون است.

به این موضوع باید توجه داشت که حتی بسیاری از روشنفکران مذهبی و نیز پاره ای از مدرسین روحانی به درستی براین باوراند که در دوره دویست و پنجاه ساله ای که از پایان دوره صفوی در میانه قرن دوازدهم آغاز می گردد تا آستانه انقلاب 57، فرایند انکشاف نظری در میان روحانیون شیعه، کار تازه ای ببار نیاورده و آثار روحانیون این دوره، جز تکرار و حاشیه بر آثار پیش نبوده است.

نتیجه این سکون فکری و فروکش انکشاف نظری در میان فقها و مجتهدین، یکی برکنارماندن ایشان از دگرگونی های فلسفی و نظری در سده های پس از درگذشت ملا صدرا و میرفندرسکی است و دیگری جایگزین شدن نوشته های فقهی و کلامی با رسائل عملیه. پس در این راستا، پیدایش فقها و مجتهدین نو اندیشی مانند ملاهادی سبزوری، شریعت سنگلجی و شیخ هادی نجم آبادی که دراندیشه های فقهی ودر حوزه های مربوط به علوم دینی دست به نوآوری زده اند، استثناء به شمار می آید و نه یک روند. اما روشنفکر سکولار، اگرچه می تواند بود و نبود چنین نواندیشی های دینی را دال بر وضعیت فکری حاکم بر جامعه روحانیت بداند، نمی تواند و نباید داوری خویش را از نقش اجتماعی روحانیون را بر پایه آن عقب ماندگی ها قراردهد.

موضوع کنونی اندیشمندان و راه گشایان جامعه سکولار ایران، به مانند آستانه انقلاب مشروطه، در این نیست که منادی و پرچمدار اصلاحات در اندیشه و سازمان روحانیون ایران باشند. چنین کاری، کار فقها و متفکران نواندیش شیعه است. موضوع امروز، دیروز و فردای سکولاریسم در ایران، یافتن جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار است. یا این جایگاه پهنه سیاست است و یا در حوزه های دینی و مساجد برای ارشاد مسلمانان. اینکه در آن حوزه ها و در مساجد، روحانیون چه باورهای فقهی، اصولی و شرعی را به مؤمنین آموزش می دهند، موضوعی است که کمترین ارتباطی به سکولاریسم و شهروندیگری ندارد. دخالت روشنفکران سکولار درآن حوزه مانند این است که گروهی از خاخام های یهودی برای ارمنیان در جلفای اصفهان وظیفه دینی تعیین کنند. کسانی که اینک در نقد به تشکیلات و سلسله مراتب دینی، سخن از رنسانس دینی و پروتستانیسم می زنند، فراموش می کنند که نخستین حوزه رفرم دینی در راستای فقه و اصول و شریعت است و نه ساختار بیرونی روحانیت. جامعه ما نیازمند فقها و مجتهدین روشن بینی است که بدون بیم از انگ بابی و کافر و زندیق، به نقد اندیشه هایی نشینند که از تولدشان بیش از هزار سال می گذرد و اگر در جامعه قبیله ای عربستان «پیشرو» به شمار می آمدند، دردی از مشکلات مؤمنین در روزگار انقلاب مابعد صنعتی دوا نمی کنند. اما چنین نیازی، ربطی به تعیین جایگاه روحانیون در یک جامعه سکولار ندارد.

شاید، روحانیت شیعه نیازمند به رفرم باشد و شاید تجربه شکست خورده جمهوری اسلامی که سلسله مراتب دویست ساله مرسوم در این نهادرا به هم ریخت و کوشید نقش اجتماعی روحانیت شیعه را باز تعریف کند، درسی و سرآغازی برای خود روحانیت باشد. موضوع جنبش سکولاریستی امروز، بازگرداندن روحانیت شیعه به مساجد و حوزه های درس دینی و نگاهداشتن ایشان درآن جا و به دور از حوزه سیاست است. موضوع خود ایشان، پرداختن و نقد به فقه و اصولی است که در آن حوزه ها می آموزند و در مساجد به خورد مؤمنین می دهند.

شهروندیگری و سکولاریسم تنها در گروی جدایی دین و دولت نیست، در پذیرش همزیستی اندیشه دینی و غیر دینی است. این تنها دولت سکولار نیست که باید از گزند دخالت روحانیت و مجتهدین در امان باشد. دین و باورهای شخصی مردم و انجام فرایض دینی نیز باید از گزند دولت و سکولاریست ها در امان بماند. کشف حجاب اجباری روی دیگر سکه حجاب اجباری است. سکولاریست های ایران در گفتمان و چالش بزرگ کنونی نه تنها باید، مجتهد و آخوند را به مسجد وحوزه درس بازگردانند، بلکه باید امنیت و آزادی اندیشه ایشان را درآن مسجد و حوزه درس تضمین کنند. نقش ویژه آن دسته از فقها و روحانیونی که دوتجربه خونین دولت صفوی و جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند و زیان چنین تجربه ای را برای دین و دولت دیده اند در این است که نه تنها به جایگاه سنتی خویش بازگردند، بلکه برای همیشه در آن جا بمانند.

موضوع سکولاریسم، مذهب زدایی نیست، گسترش نهادها و اندیشه های شهروندی است که دموکراسی یکی از بزرگترین سنگرهای آن است. روشنفکران سکولار و مذهبیون منتقد به خرافات حق دارند و باید به نقد واپسگرایی در حوزه فقاهت و شریعت و آموزش های دینی به پردازند. اما باید این نقد را از حوزه سیاست و کشورداری به دور نگاه دارند. یگانه زمینه پالایش جامعه از باورهای واپسگرایانه، از یکسو پیشرفت جامعه و از دیگر سو، پذیرش حق مردم در باور به همان واپس اندیشی ها و آزادی در نقد به آن ها است.

این تغییر نام گفتگویی بود که بعد ها تغییر یافت و خیابانی به نام او شد.
کافی، تهذیب الاحکام، استبصار و من لایحضره الفقیه
فقهای سنی قیاس را به جای عقل می نشانند. فقیهان اخباری تنها کتاب (قرآن) و سنت آراء پیامبر را قبول دارند و به اجماع، یاداوری مورد پذیرش جمعی ار فقها و توسل به آراء عقلی باور ندارند.
برخلاف فرایند رشد اندیشه های فلسفی در اروپا، فلسفه اسلامی هرگز گریبان خودرا از دین رها نکرد و به فلسفه سکولار و غیر دینی تحول نیافت.
یکی از کوشش های ارزنده ای که در دوران پادشاهی رضاشاه صورت گرفت و بیان مناسبات شهروندانه میان دین و دولت بود، تبدیل مدرسه سپهسالار به دانشگاه معقول و منقول است. ریاست آنرا نخست بدیع الزمان فروزانفر برعهده داشت و سپس نصرالله تقوی، مجتهد نواندیشی که در پایه گذاری دادگستری ایران نقش مهمی داشت، به ریاست آن رسید. مجتهدین نواندیشی مانند شادروانان ضیاء الدین ابن یوسف و آقا کمال نوربخش از اساتید مهم آغاز کار این دانشگاه بودند. شاید یکی از تنها مراکز تعلیمات عالیه اسلامی که به حکمت و فلسفه نیز پرداخت، همین دانشکاه بود.
باید به نمونه کوشش کسانی مانند آقابزرگ تهرانی که همه زندگی خویش را به پژوهش های ارزنده اختصاص داد و ضیاء الدین ابن یوسف که یک تنه گنجینه کتابخانه مجلس را فهرست کرد و از هوچی بازی های سیاسی و مذهبی بدور ماند اشاره کرد و افزود که در کنار کارهای مرسوم آخوندی، کسانی نیز چون ایشان به بالندگی فرهنگ ایران خدماتی گرانبها کرده اند.
صراط النجات، ترجمه فارسی وسیلة النجات، جلد دوم، ص 221
تقی زاده تا پایان عمر این اتهام را رد می کرد

محمد امینی

بر رسی آفرینش جهان هستی درکلام الله

با سپاس فراوان ودرودی دگرباره به انجمن شما واندیشه آزاد که دریچه ای بسوی روشنائی گشوده اید ودرود پاکدلانه ام به یکایک شنوندگان ارجمند . امید وارم بیاری هم وهمچنین دیگر هم اندیشان بتوانیم آن گروه از ره گم کردگان اندیشه ای را که 1400 سال ا ست بدست مشتی دغلباز دین فرو ش در بیابانهای کربلای تازیان سر گردان نگا هداشته شده ا ند رهائی بخشیم .

تاآگا ها نه ایران پرستی ومهر برمیهن وتاریخ و فرهنگ  نیاکا ن را بر تر وبالاتر از بندگی . غلامی و کنیزی نا آگا هانه و دربند روا ن تازیان بسر بردن بدانند . دانسته این لکه ننگ سراپا سر شکستگی را از دامن خود وتاریخ وفرهنگ کهن ایران بزدایند .به آزادی و والائی خود وفرزندان آینده ساز خویش بیندیشند . با چشمانی باز به پیروی از خرد واندیشه گام در راه راستی ودرستی نهند وبدانند که تنها راه  رسید ن به سرچشمه نیک بختی  هما نا راستی و درستی است .

با بر رسی ژرف درکلام الله رهاورد اسلام ناب محمدی به روشنی وآگا ها نه میگویم که را ههای نشان داده شده درآن نه تنها راستی ودرستی وشادزیوی نیست که دروغ وریا و بزرگترین را هنمای پستی پذیری . زبونی . خواری . کژ اندیشی و سیه روزی ا ست .

این بار نیز دونمونه از چگونگی آفرینش جهان هستی وآدم  آمده درکلام الله را برگزیده ام که درپی هم خواهند آمد . نخست با هم نگا هی ازدید خرد بر آنها می افکنیم سپس دادگرانه وبدور از  کوردلی تازی پرستی به داوری می نشینیم .

برای پیشگیری از هرگونه خرده گیری که به روشنی دریابید اندیشه ای جز روشنگری سره از نا سره  ندارم . سوره ها وآیه های کلام الله را به هما نگونه ای که آمده ا ست از نخستین سوره مورد پژوهش تا آخرین سوره کلام الله . پشت سر هم آورده  وتنها درون مایه ترجمه به فارسی را نوشته ام  .از نوشتار درون گیومه ها که دیدگاه  مترجم  میبا شد خود داری کرده ام . تا کوچکتر ین  را هی برای  بد گمانی  ودودلی بر جای نماند .

هال این شما واین هم پیشینه آفرینش جهان هستی وآدم . دردوبخش جداگا نه که برابر روش همیشگی پاسداران فرهنگ ایران سخنا نم را با این فراز آغاز میکنم .

  آگا هی سر آغاز آزادی . پی ورزی یا(تعصب)فرو رفتن درنادانی .سیه روزی وگمرا هی است .

1- او خدائی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد . پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت : سوره دوم (البقره)آیه 29

درست توجه کنید در این دومین سوره وا ولین سخن درباره آفرینش جهان هستی کوچکترین سخنی از چگونگی آفریدن زمین به میان نیامده  یکباره میگوید که اول همه موجودات زمین را آفریدم . پس از آن به خلقت آسمان همت گماشتم .p>

2- پرورد گار شما آن اللهی است که آسمانها وزمین را در شش روز خلق کرد . آنگاه به خلقت عرش پرداخت … : سوره هفتم اعراف آیه 54

در ا ین آیه علاوه برآسمان وزمین عرش را هم درشش روز آفرید بی آنکه روشن کند عرش چیست وبه آفریدن موجودات زمینی هم کوچکترین اشاره ای نکرد ؟

3- خالق شما به حقیقت الله است خلقت جهان را از آسمان  وزمین درشش روزخلق فرمود وآنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود : سوره د هم (یونس)آیه 3 . سوره یازد هم (هود)آیه 7 سوره پنجاهم (ق)آیه 38 . سوره پنجاه و هفتم (الحدید)آیه 4 .

می پرسم .  تو که برابر آیه 68  – از سوره چهلم (مومن) ادعا میکنی هرچه رابخوا هی بی درنگ  می آفرینی . چرا شش روز رنج بیهوده بردی ؟ آیا دروغ نمیگوئی ؟

4- آیا کافران ندیدند که آسمانها وزمین بسته بود . ما آنها را بشکافتیم ؟ سوره بیست ویکم (انبیا)آیه30

به وارون آیه های یاد شده که گفته بود زمین وآسمان را در شش روز آفریدم . در این آیه میگوید آسمانها وزمین بسته بود ما آنهارا بشکافتیم . معنی اش اینست که آسمان وزمینی وجود داشته ولی بسته بوده است که الله شش روز کوشیده وآنهارا شکافته است .

در اینجا پرسشی پیش می آید .  نخست اینکه خود الله چه شکلی بوده ودرکجا میزیسته است . در درون بسته ویا بیرون از بسته ؟ دوم چیزی که وجود داشته است چرا مدعی شده که من آفریده ام ؟

5- آن اللهی که آسمانها وزمین و هرچه بین آنها ست همه را در شش روز بیا فرید آنگاه عرش رحمانی را با چراغ روشن خورشید وماه تابان روشن ساخت : سوره بیست وپنجم(فرقان) آیه 59

در این آیه نه تنها از بسته بودن زمین وآسمانها وگشودنش  یاد نمیکند که میگوید آسمانها وزمین وهرچه در بین آنها هم هست در همان شش روز آفریده ام . درحالی که نه تنها درآیه 29 از سوره دوم(بقره) که برابرآیه های 15 و16 سوره هفتادویکم (نوح) نیز زمانی برای انجام کارهایش تعین نکرده کدام سخن الله درست است ؟

6 ? ای رسول مشرکان را بگو که شما به الله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید آیه( 9) قوت وارزاق ا هل ز مین را در چهار روز مقدرفرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید آیه(10) وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود . که آسما نها دودی بود اوفرمود که آسمان وزمین همه به سوی خدا به شوق ورغبت ویا به جبر وکرا هت بشتابند آیه(11) آنگاه نظم هفت آسمان را در دوروز استوارفرمود :سوره چهل ویکم (سجده فصلت) آیه های 9تا11

دریافتید در این آیه ها به وارون شش روز وبه وارون بسته بودن زمین وآسمانها . میگوید زمین وآسمانها را در دوروز بیافریدم وخوراک چهار روز آفریدگان ا هل زمین را هم آماده ودادگرانه میان آنها بخش کردم  وسپس به خلقت آسمانها که دود بودند توجه کامل فرمودم .

این چند گانه گوئیهای الله دانا وتوا نا و آگاه راتا همینجا درباره آفرینش جهان هستی در کنار هم بگذارید تا دریابید کدامش درست است . (شش روز . دوروز .  دود بودن یا بسته بودن وشکافتن؟)

مهمتر از همه زمان دو روز یا شش روز را بر چه پایه ای اندازه گیری کرده است ؟ بی هیچگونه دودلی  این چند گا نه گوئیهای الله دروغی آشکار  است .

درپایان آیه د هم  همین سوره (سجده  فصلت) چنین آمده ا ست (او فرمودکه آسمان وزمین همه بسوی  الله به شوق ورغبت ویابه جبرو کرا هت بشتابند ؟

با این گفتار روشن الله به نیکی در می یابیم که درهمان نخستین زمان آفرینش او با آزادی آشنائی و میانه ای نداشت که آسمانها وزمین راچه خواسته وچه نا خواسته ناگزیربر پرستش از خود نموده است .

آیا میتوان از چنین دیکتاتوری که نخستین گامش آزادی کشی بوده است چشمداشت مهر وداد وآزادیخوا هی داشت ؟

 درآیه 11 همین سوره میگوید: آنگاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود که باز هم با شش روز های از پیش گفته شده او دوگانگی دارد ودروغی آشکار است  .

وانگهی موضوع آیه د هم این سوره با آیه های 30 تا39 آمده درسوره دوم (بقره)درباره آفریدن آدم سراپا دوگا نگی دارد که دربخش آفریدن آدم آورده خوا هد شد .

7- آیا ندیدیدکه الله چگونه هفت آسمان رابه طبقاتی خلق کرد ودر آن سماوات ماه شب رافروغی تابان و خورشید را چراغی فروزان ساخت : سوره هفتاد ویکم(نوح)آیه های 15و16

همانگونه که درسوره دوم(بقره)آیه 29برای آفرینش زمین وآسمان زمانی تعیین نکرده بود  در این آیه هم زمانی تعیین نکرد . گوئی از یادش رفته است و این زبان زد همگانی که(دروغگو کم حافظه است) درباره الله بیشتر درستی نشان مید هد .

اللهی که برابرآیه های بیشماری مانند آیه 29 از سوره سوم(آل عمران)وآیه 77 از سوره بیست وهفتم (النمل)و آیه 69 از سوره بیست وهشتم(قصص)وو میگوید از همه جا وهمه چیز وگذشته وآینده آگا هم در کاری که مدعی میباشد خودش انجام داده ا ست نمیتواند درستی زمان  آنرا باز گو کند تا در شمار دروغگویان در نیاید .؟

با نگرشی ژرف وبدور از کور دلی تازی پرستی ویا ترس از دوزخ دروغین الله باید بپذیریم زمانی که الله خدای مسلمانان به این روشنی  وبا بن مایه استوار دروغ میگوید وگفته هایش رامقدس هم میداند از رسول الله آفریننده الله که درآیه 14-ازسوره ششم(انعام) میگوید (من مامورم که اول شخص که تسلیم حکم الله است باشم ونیز مرا گفته اند که البته از گروهی که الله را شرک آورد نباشم) چه چشمداشتی میتوان داشت ؟

آیا ساده اندیشان میتوانند باور داشته باشند نویدی که به مومنین به خودش داده است تا درآن عشرتکده بی در ودروازه خود(بهشت  ) از شراب ناب سر به مهر عالم بالا سیرابشان کند وزنان همیشه باکره وپسر بچه گان چون لو لو مکنون برای همخوابگی به آنها واگذارد درست است یا فریب وسراب ؟

اگر چنین نوید هائی درست باشند نام این الله ورسول الله اورا چه میتوان گذاشت ؟ وبه آیت الله های گسترش د هنده این اندیشه ا هریمنی  چه فروزه ای باید داد؟

بدرستی دل آدم به حال آن گمرا هانی به درد می آید که به امید  دستیابی نسیه  بردخترکان زیبا روی و پسر بچه گان زیباتر .انگ ننگ نماز خوانی رابا دم قاشق های چوبی بر پیشانی خود می نهند که بن مایه انکار ناپذیر بندگی چنین اللهی رابرپیشانی خود داشته باشند تا شاید  در روز موعود خوش باورانه خود با پا درمیانی رسول الله و ولی الله به آن آرزوی بدور ازخرد برسند ؟

از اما مانی که دانش خودرا از چنین الله ورسول الله بی دانش تر از خود فرا گرفته اند وپروانه سخن گفتن وپرسش برپیروان کرو کوروگنگ وگمراه خود نداده ونمید هند که مبادا بردانش نداشته آنها شک شود . چه چشمداشتی ؟

از آیت الله های تبهکار .  این گرگان به پوشاک میش در آمده که برابرآئین شیعه 12 امامی پروانه ندارند از خرد خود در باره درون مایه چنین کلام اللهی بهره بگیرند . دانسته و آگا هانه بر نداشتن چنین پروانه ای .  به پوشاک دیند اری در آمده اند تا هرچه بیشتر مردم را در گمرا هی نگا هدارند .  چه امید ؟

اینان از هر جنایتکار جنگی جنایتکار ترند زیرا یک جنایتکار جنگی  آنهم در پوشاک خود ده یا بیست یاسد ویا هزار تن را میکشد . ولی هر آیت الله در پوشاک دین داری بوارون پیشه خود . (راهنمائی) مغز واندیشه سد ها هزار انسان ساده اندیش رابا دروغهای آگا هانه اش میکشد وبه بیراهه می کشاند .  زیانی که از این رهگذر به جامعه جهانی وارد میشود با هیچ بهائی جبران پذیر نیست .

پرسش اینست  . چگونه دانشمندان . اندیشمندان . خردمندان . روشنفکران وسرایندگان  میهن ما (به کسرآن گروه انگشت شمار شناخته شده) خودرا پیرو  آئینی چنین نابخرد کرده اند که پایه گذارآن چنان اللهی دروغگو . ونماد ها ئی چون آیت الله ها داشته باشد  ؟

به ننگ نامه ای بنام  کلام الله سوگند یاد نمایند ویا آن را با زبان تازیان برای آمرزش روان مردگان خودبخوانند و دم بر نیاورند . آیا اینان از ملاهای تبهکار گنا هکار تر نیستند ؟

بر باور من ملاها از این دید ارجمندتر ند که  برآنچه گردن نهاده اند  کار می بند ند  .  ولی این گونه دانشمندان با لب فروبستن خود گنا هی بیشتر از ملا ها مرتکب میشوند .

در آئین اسلام وشیعه گری رهاورد تازیان که آیت الله ها پاسدار وپرچمدارآن هستند . نه تنها پروانه پرسش بکسی نمید هند که میگویند پرسش دست به کارخانه الله بردن است . براین باور هرگونه پژوهش وبر رسی را در أئین خود کفر میدانند  که کیفری برابر مرگ دارد .

اگر سرکش آدمی دست به این لانه زنبور(نادان پروری ) ببرد تا روشن کند که درپایه واساس آن(کلام الله)چیزی جز دروغ وفریب وریا نیست .آنگاه کافرش میخوانند که سرانجام کافربودن دراسلام ناب محمدی روشن است . ترور اسلامی .

من ازهمه آیت الله ها ی ریز ودرشت که خودرا  نماد های الله . در روی زمین میدانند پرسشی دارم تا به روشنی پاسخ د هند . آیا شما می توانید بگونه یک پژوهشگر درون مایه قرآن را بررسی کنید  ودیدگاه  خودتان را از روی راستی ودرستی بنویسید یا بگوئید ؟

اگر آیت اللهی دست به چنین کاری زده کیست ؟ نامش چیست ؟ نوشته اش کجاست ؟

برای رهائی اندیشه های به بند کشیده شده/1400ساله  از خویشکاری هر ایران پرستی است تا آگا هانه دست بکار شود وبا روشنگری خرد مندانه .  ریشه این درخت زهر آگین وارداتی را بخشکاند که برابرآیه های بیشمار آمده درهمین ننگنامه . از فراز آنها ست سوره بیست وپنجم (فرقان ) آیه های 4تا 7- سوره سی وچهارم (سباء)آیه های 7 و8 ? سوره سی و هفتم (صافات)آیه های 35 و36  – سوره چهل ودوم (زخرف)آیه 30 ? سوره چهل وچهارم (الدخان) آیه 14 ? سوره چهل وششم (احقاق)آیه های 7و8 ? ود هها آیه دیگر . شتر بانان تازی  درهمان آغاز اسلام  از پذیرفتنش سرباز زدند وگفتند  محمد دیوانه وساحری بیش نیست که افسانه های کهن را بازگو میکند . ولی جانشینان محمد . علی وعمر همسر دختر او . سعد ابی وقاص . قتیبه بن مسلم ودیگر سرداران تازی این لکه سراپا ننگ را بازور شمشیر به گردن نیاکان ما نهادند وایرانی رااز خرد خدائی به سنگ پرستی (حجرالاسود)کشانیدند .

تا این لکه ننگ درتاریخ وفرهنگ ایران برجاست ما آلوده به ننگیم . فره ایزدی . والائی . سربلندی  شادی خنده . بهزیوی . نیکبختی از ما گریزان وروان نیاکان از ما آزرده است .    

                حال ببینیم الله فرستنده تورات برای موسی .  دراین باره چه میگوید ؟

                                   سفرپیدایش : باب اول آیه 1 تا27

در ابتدا خدا آسمانها وزمین را آفرید . وزمین بایر وتهی بود وتاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبهارا فرو گرفت . و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد . وخدا روشنائی را دید که نیکوست وخدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت . وخدا روشنائی را روز نا مید وتاریکی را شب(روزی اول)

درست گوش فراد هید : 1- همین الله که در تورات میگوید ابتدا آسمانها وزمین را آفریدم . برابر آیه 29 ازسوره دوم (بقره) میگوید . او خدائی است که همه موجودات زمین را خلق کرد پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت (ستر 28برگ یکم را نگاه کنید ) تا دریا بید کدام سخن الله درست است ؟

2- همین الله که در تورات میگویداول آسمان وزمین را آفریدم . بی آنکه بگوید آبها را کی آفرید . میگوید تاریکی سطح آبهارا فرو گرفت . پس آب وجود داشت .  اینهم دروغ دیگر الله؟

3-خداگفت روشنائی بشود . شد وروشنائی را  ازتاریکی جدا ساخت  وروشنائی را روز نامید وتاریکی را شب ؟

چه بن مایه ای روشنتر ازاین دردروغگوئی ونادانی الله که نه تنها گفتارش دردوکتاب او با هم برابری ندارد که این نادان میگوید روشنائی را ازتاریکی جدا نمودم ونمیداند که تاریکی وروشنائی یا شب وروز در پی گردش زمین است بدور خود وبه دور خورشید ؟

وخدا گفت فلکی باشد درمیان آبها  وآبهارا از آبها جداکند . وخدا فلک را بساخت وآبهای زیر فلک را از آبها ی بالای فلک جدا کرد وچنین شد وخدافلک را آسمان نامید وشام بود وصبح بود(روزی دوم)

4- از این فرمایشات الله اگر چیزی دستگیرتان شد مارا هم آگاه کنید ؟

وخداگفت آبهای زیرآسمان در یک جا جمع شود وخشکی ظا هر گردد وچنین شد . وخدا خشکی را زمین نامید واجتماع آبهارا دریا نامید……(روزی سوم)

5- اللهی که گفت اول آسمانها وزمین را آفریدم حالا میگوید آبهای زیر آسمان را در یک جا جمع کردم تا زمین ظا هر گردد . کدام سخنش درست است ؟ آیا دروغ نمیگوید ؟

وخدا گفت نیر ها درفلک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی د هند . وخدا دونیر بزرگ ساخت . نیر اعظم را برای سلطنت روز و نیر اصغر را  برای سلطنت شب (که گویا منظورش خورشید وماه است) وستارگان را وخدا آنهارا درفلک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی  د هند وسلطنت نمایند بر روز وبر شب وروشنائی را از تاریکی جدا کنند… شام بود وصبح بود(روز ی چهارم) .

6 ? اگر الله در قرآن خورشید وماه را گردنده وزمین را باکوهها میخکوب نموده است که تکان نخورد سوره پنجاه وپنجم (الرحمان) آیه 5- وسوره هفتادوهشتم(النباء)آیه 7-  ولی در تورات میگوید این دونیر اعظم واصغر (خورشید وماه) را در آسمان گذاشتم . یعنی (ساکن) نمودم تا روشنائی وتاریکی را جدانمایند . که بوجود آوردن شب وروز را از خویشکاری این دو میداند . نه زمین ؟

از دید الله زمین کوچکترین دستی در فراهم آوردن شب و وز ندارد . آیا به درستی این الله خرد مند وآگاه است . اوبنده محمد (حجر الاسود) نیست که هرچه خواسته اند بنام این لال بی زبان نوشته اند؟  

و خدا گفت آبها به انبوه جانوران پرشود وپرندگان بالای زمین بر روی فلک پرواز کنند . پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و جانداران خزنده را…وشام بود وصبح بود (روزی پنجم)

 وخدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم .حشرات .حیوانات زمین وچنین شد…وخدا گفت آدم را بصورت ماوموافق شبیه ما بسازیم تا برهمه حکومت نماید…پس خدا آدم را بصورت خودآفرید اورا بصورت خدا آفریدا یشان را ا نر وماده آفرید …وشام بود وصبح بود( روز ششم .

7- این گفته های الله نیز نا برابر است با آیه 29  ازسوره دوم(بقره) که در روز نخست آفرینش می گوید (همه موجودات زمین را برای شما خلق کردم ) کدام سخن الله درست است . آفریدن همه موجودات  در روز نخست یا روز پنجم ؟                  (باب دوم)

آسمانها وزمین وهمه لشگر آنها تمام شد . ودر روز هفتم خدا آرامی گرفت ویهوه خدا . آسمانها وزمین را بساخت .یک پرسش کوچک از الله ؟ آیا تو یهوه هم هستی یا درپوشاک او در آمده ای ؟

آل دالفک

فرا روانشناسی: درک ماوراء حسی

اين روزها، بحث در مورد خوارق و پديده های ماوراء عادی داغ تر و داغ تر می شود. وسايل ارتباط جمعی ـ بخصوص در کشورهای صنعتی غرب ـ مرتبأ از پديده های غير عادی و ماوراء علم مانند بشقاب پرنده، شفای معجزه آسا، ادراکات ماوراء حسی ونظاير اينها سخن می گويند بدون اينکه اجازه باز تاب ديدگاه های انتقادی را بدهند. حتی افراد تحصيل کرده با پيش زمينه ی علمی مدعی شده اند که ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند.

 

با رشد وحشتناک پديده ی جهانی شدن سرمايه و خانه خرابی و بی پناهی توده های ميليونی مردم، شماری از انسان های عادی که تلاش و کوشش خويش را در رسيدن به اهداف اوليه شان بی ثمر می يابند، در دام اين گونه تبليغات افتاده اند وبيش از پيش به پديده های ماوراء عادی جذب شده اند. اين موضوع فرصتی طلائی بدست شيادان سود جو داده که با تشکيل نهادها، انجمن ها و کمپانی های عريض و طويل، مردم ساده دل را سرو کيسه کنند و آنان را بيش از پيش در مغاک فقر فرو اندازند. عده ای نيز از روی کنجکاوی به دام اين شيادان افتاده اند. دراين زمينه آنقدر کتاب برشته ی تحرير در آمده است که قابل شمارش نيستند.

 

در اين شرايط، فرا روانشناسی(1) به عنوان پلی معرفی شده است که با «بررسی علمی پديده هائی که طبق مفروضات علمی جاری وجود خارجی ندارند»(2)، بايد بين پديده های عادی و فراعادی  پيوند بر قرار سازد. طرفداران فرا روانشناسی بر آ نند که آنجا که علم روانشناسی از تبيين و تشريح پديده ها در می ماند، سرو کله فرا روانشناسی پيدا می شود.

 

انسان براستی شگفت زده می شود که چگونه در عصر فضا و کامپيوترتوجه همگانی اينقدر به پديده های ماوراء عادی و ماوراء علمی جلب شده است. برخی علت موضوع را دقيقأ در همين مسئله می دانند و بحث می کنند که انقلاب علمی و فنی عصر حاضر همه چيز را از حالت رمز و راز بيرون آورده است و «نوعی خلاء ماوراء طبيعی ايجاد کرده که علم و منطق نمی تواند آنرا پرکند»(3). چنين شرايطی با عادات و خــُلقيات تاريخی انسان که از دوره ی غارنشينی نسبت به پديده های مرموز دل مشغولی داشته ناسازگاراست. لذا گرايش به سوی شبه علم يا ضد علم فزونی يافته و خود بصورت نوعی مذهب تازه در آمده است.

 

همانگونه که قبلأ بيان شد، جهانی شدن سرمايه و تمرکز شديد ثروت وفقر به بيگانگی و از خود بيگا نگی انسان ها بيش از پيش دامن زده است. هماهنگی بين انسان و طبيعت وبين خرد و احساس آدمی بصورت بی سابقه ای بهم خورده و چشم انداز تيره ای را در برابر آدميان قرار داده است. از ديدگاه برخی اين ناهماهنگی با نوعی ضد فرهنگ پرشده که می رود هماهنگی ديرين را با با بازگشت به گذشته حل کند. با توجه به سلطه ی تکنوکرات ها و ذهنيت تکنوکرات مآبانه ی جامعه (که برآنست که همه چيز را بصورت کمــّی حل کند)، اين «ضد فرهنگ» بشکلـــــــی علم ستيزانه تظاهر می کند که اعتقاد به خوارق و پديده های فرا نورمال جلوه هائی از آن است (4).

 

همه ی اينها باعث نمی شود که ما پديده های فرا روانشنانه را به دست فراموشی بسپاريم. از نظر ما بررسی اين موضوع از ديدگاه علمی مطرح است و بس. بااين ديد است که سعی خواهيم کرد مسئله را اجمالأ مورد بررسی قرار دهيم.

 

فرا روانشناسی چيست؟

 يکی از جامع ترين تعاريف فرا روانشناسی توسط  «راما کريشنا رائو» بعمل آمده است. او در کتاب خود تحت عنوان «آزمايشات بنيادی در مورد فرا روانشناسی» می نويسد: «اساسأ دو شکل فرا روانشناسی قابل تشخيص ا ست: درک ماوراء حسی(5) و روان انگيزی (6). درک ماوراء حسی عبارت ا ست از توانائی دريافت اطلاعاتی که خارج از حوزه حواس انسانی است. در حالی که روان انگيزی توانائی تاثير گذاری برسيستم های خارجی است که در خارج از حوزه ی فعاليت موتورهای آدمی قراردارند. درک ماوراء حسی ممکن است به تله پانی (درک ماوراء حسی افکار ديگری) وروشن نگری (درک ماوراء حسی اشياء و وقايع خارجی) تبديل گردد. شناخت متقدم (قبل از مشاهده وتجربه ی شيئی يا پديده) وشناخت متاخر(آنچه در گذشته اتفاق افتاده) به درک ماوراء حسی وقايع گذشته و آينده مربوط می گردد»(7).

 

اجازه دهيد ابتدا به تشريح مفصل تر جنبه های مختلف درک ماوراء حسی بپردازيم و سپس با تفصيل بيشتری از روا ن انگيزی سخن گوئيم:

تله پاتی ـ تله پاتی از دو کلمه ی يونانی «تله» بمعنی دور و»پاتوس» به معنی احساس گرفته شده است. تله پاتی به ا ين معنی ا ست که کسی احساس ديگری را بدون کمک گرفتن از حواس خويش بصورت مرموزی بخواند يا احساس کند. طرفداران تله پاتی می گويند «برای انسان عادی هنگام مرگ دوست يا خويشاوندانش حالت توهم پيش می آيد در حالی که آنها صد ها فرسنگ با يکديگر فاصله دارند»  نتيجه ا ينکه «روان شخص بيمار يا کسی که در حال مرگ است شايد بطور نا هشيار پيامی می فرستد که از فضای واسطه می گذ رد و روان شخص ديگر را تحت تاثير قرار می دهد»(8).

 

روشن گری ـ روشن نگری عبارت است از آگاهی از وقايع، اشياء يا افراد بدون کاربرد حواس شنوائی، بينائی، بويائی، چشائی و لامسه. روشن نگر به کسی می گويند که مثلأ بتواند محل زندگی وشرايط يک کودک گم شده را بدون مدد گرفتن از حواس خويش بگويد و يا از راه دور حوادث در حال رخ دادن را ببيند يا احساس کند. . بيش از چهل سال پيش دو تن از جهانگردان ايرانی بنامها ی عبدالله و عيسی اميدوار در خاطرات خود که در مجله های آن عصر منتشر می شد خاطر نشان کردند که روزی زنان قبيله ی آفريقائی را گريان و برسرزنان می بينند. چون علت ا ين امر را جويا می شوند زنان قبيله می گويند که می بينند که مردانشان درجنگ با قبيله دشمن شکست خورده و مرتيأ به خاک و خون می افتند. بعد از يکی دو روز، مردان قبيله، شکست خورده در حالی که تعدادی کــُـشته و مجروح با خود دارند، به قبيله بازمی گردند.

 

در تله پاتی اطلاعات از اند يشه يا احساس فرد ديگری گرفته می شود، در حالی که در روشن نگری اين آگاهی بدون ارتباط با انديشه و احساس ديگری حاصل می گردد. ادعا می شود که روشن نگری به فاصله ی زمانی و مکانی بستگی ندارد.

 

   شناخت متقدم ـ (9) شناخت متقدم عبارت ا ست از ديدن يا احساس کردن واقعه ای قبل از اتفاق افتادن آن بدون اين که اين شناخت متکی به داده های آماری و تسری علمی روند گذشته در پيش بينی وقايع آ ينده باشد. پيروان دين بهائی با اتکاء به شعر ذيل از حافظ اعتقاد دارند که «لسان الغيب» (حافظ) ظهور سيد باب و زندانی شدن اورا در قلعه ی چهريق (واقع در نزديکی های رود ارس) را قرن ها قبل از وقوع آن در آينه ی روشن نگری خود ديده است:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس        بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس

بهمين ترتيب مسلمانان ودراويش نعمت اللهی اصرار دارند که شاه نعمت الله ولی وقايع هفتصد سال بعد از خود را بروشنی ديده است:

تعمت الله نشسته در کنجی           همه را در کنار می بينم

 

شناخت متاخر یا شناخت بما سبق ـ وآن عبارت از آن ا ست که فردی بدون آنکه از افراد، اشياء يا رويدادهای گذشته کوچکترين آگاهی داشته باشد و يا برای کسب آگاهی از آنها از حواس خود مدد بگيرد بتواند آنها را ببيند يا احساس کند. مثلأ ظاهرأ برخی ازطالع بينان بدون آ نکه شما را قبلأ ديده يا در باره ی شما شنيده باشند، برخی از وقايع زندگی گذشته ی شما را برايتان باز گو می کنند.

 

روبای حقیقی ـ (10) که خود نوعی درک ماوراء حسی است و ممکن است جنبه ی ويژه ای از روشن نگری باشد. شخص روشن نگر ممکن ا ست واقعه ای را مدتها قبل از اتفاق افتادنش در خواب ببيند.  در قرآن (سوره يوسف) می خوانيم که پادشاه مصر، شرايط آينده را درخوابی می بيند که يوسف آنرا چنين تعبير می کند: «هفت سال پيوسته غله نيک آيد و هفت سال قحط آيد سخت» (11).  مادر بزرگ اينجانب تعريف می کرد (و جالب اين است که وفا دارترين طرفداران فرا روانشناسی همانا اجداد ما هستند) که قبل از زيارت «مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه» همه چيز را مو بمو در خواب ديده بوده است وحتی با چهره ی زيارت خوانان آشنا بوده است.

 

روان انگیزی (12) ـ روان انگيزی يک پديده ی باصطلاح فرا روانشناسانه است که با در ک ماوراء حسی و حوزه های مختلف آن متفاوت می باشد. روان انگيزی نه يک درک بلکه نوعی توانانی ا ست که ادعا می شود فرد با برخورداری از آن (بدون استفاده از حواس يا عضلا ت ويا ساير اندام های بدن) می تواند ضمن تمرکز فکر، استفاده از قوای ذهنی يا نيروی اراده، بر واقعيت های خارجی تاثير بگذارد. مثلأ کاری کند که تاس مرتبأ شش بنشيند يا قطار در حال حرکت را متوقف سازد و يا مسير هواپيما را عوض کند. آنچه ما آنرا چشم زخم می ناميم می تواند به نوعی قدرت روان انگيزاننده تعبير شود. بارها اين قصه را شنيده ايم که فردی از زيبائی چيزی سخت شگفت زده شده و اين شگفتی را به زبان آورده و موجب تخريب آن شيئی شده است. مثلأ خانمی جوان از لوستری تعريف می کند وآن لوستر زيبا به ناگهان از بالا می افتد  و می شکند و يا مردی که از کـُــلفتی و استحکام شاخه های درختی شگفت زده می شود و موجب شکستن ناگهانی شاخه ی درخت می گردد.

 

آزمايشات انجام شده:

بحث در مورد فراروانشناسی متجاوز از يکصد سال است که ادامه دارد. يکی از استادان آمريکائی بنام جی. بی. راين در اواخر دهه ی 1920 نخستين آزمايشگاه فرا روانشناسی را در دانشگاه دوک واقع در دورهام (شمال کاليفرنيا) تاسيس کرد. انستيتو متافيزيک پاريس نيز دهه های متمادی است که در اين رابطه کار و فعاليت می کند. يکی از رايج ترين آزمايشاتی که در سالهای گذشته در مورد وجود يا عدم وجود پديده های فرا روانشناسانه بعمل می آوردند با استفاده ازکارت های ورق بود. مثلأ تعداد 25 کارت بازی را می گرفتند واز فردی که نقش واسطه را ايفا می کرد می خواستند که علائم مختلف آنرا بخاطر بسپارد. بعد ازفـــــــــــــــــردی که مدعی برخورداری از قدرت تله پاتيک بود می خواستند که از اتاق ديگر افکار اورا حدس بزند. چنانچه فرد مذکور در 5 تا 7 مورد پاسخ درست می داد، نتيجه می گرفتند که نامبرده می تواند از چنين قدرتی بر خوردار باشد. اين آزمايشات از ابتدا با مشکلات و موانع فراوانی همراه بود. مثلأ کسانی که مدعی بر خورداری از قدرت غيرعادی بودند ازاينکه خود را در معرض آزمايشات کنترل شده ی علمی قرار دهند اکراه داشتند.

 

آزمايشات انجام شده در مورد پديده های فرا روانشناسانه اغلب تحت تاثيرعوامل و شرايط روانی آزمايش کنند وشخص يا اشخاص تحت آزمايش بوده است. مثلأ نتيجه ی حاصله در مورد کسانی که به جنبه های فرا عادی زندگی اعتقادعميق داشته اند مثبت تر بوده است. يکی از مؤلفين که سالها پيش در اين زمينه تحقيق کرده است در رابطه با آزمايشات مربوط به درک ماوراء حسی می نويسد: «آميتال سديم…هميشه تعداد جواب های درست را کم می کند. از طرف ديگر کافئين دوباره اين تعداد رابحد عادی می رساند…. اگر اشخاص مورد آزمايش سازگار و هم مشرب و هم فکر باشند و نيز هنگامی که شرايط مساعد باشد، درک ماوراء حسی در تمام موارد بهترکار می کند»(13). 

 

محدوديت بالا را دايرة المعارف مذهب (در رابطه با ارتباط با مردگان) مورد تاييد قرارداده است: «برخی از افراد تحصيل کرده با ذهن های علمی اعتقاد دارند که وسيله ارتباط بين زنده و مرده را برقرار کرده اند. اگر فردی که در اين عمليات در گير است دقيق و علمی عمل کند، ما تمايل داريم که سخن اورا به عنوان يک متخصص قبول کنيم. ولی در اين رشته  وسيله ای که بکار می رود، دارای چنان شخصيت نا مشخصی است و شرايط و امکانات ارتباط آنچنان عميقأ در پوششی از ابهام و تاريکی پيچيده شده است و تمايل به حصول ارتباط با فرد مرحوم چنان شديد است که بايد با چنين مسائلی با حد اکثر احتياط برخورد کرد» (14).

 

يکی از روانشناسان مشهوربنام سی. ای. ام. هنسل (15) ابراز داشته است که آزمايشاتی که در مورد درک ماوراء حسی صورت پذيرفته ا ست بصورتی از پيش طراحی شده اند که نتيجه مورد نظر را ببار آورند: «هيچگونه تضمينی در اين باصطلاح آزمايشات عليه بی صداقتی وجود نداشته است. گزارش نتيجه ی آزمايشات اغلب ناکافی هستند. بسياری از روانشناسان بر آنند که که کسانی که در رابطه با درک ماوراء حسی تحقيق می کنند، داده های خود را بنحوی انتخاب می نمايند که باورداشتهای آنان مورد تاييد قرار گيرد. آنان برعکس، مدارک و شواهد مخالف را بی اهميت می انگارند. آزمايشات بعدی که يا با همان تيم يا با سوژه های ديگر صورت می گيرد، نتايج قبلی را تاييد نمی کند. اغلب روانشناسان قا نع شده اند که اين مسئله از نظر علمی نمی تواند مورد قبول واقع شود»(16).

 

آزمايشات کلاسيک در مورد پديده های فرا روانشناسانه که بين سالهای 1930 تا 1960 با مدد  گرفتن از کارت های بازی صورت می پذيرفت برخی وجود پديده های فرا روانشناسانه را تاييد می کرد. ليکن امروز با با لا رفتن دانش بشری و امکان انجام آزمايشات دقيق تر توسط کامپيوتر، پديده های فرا روانشناسانه بندرت ديده شده است. علم در جهت مخالف قائل شدن به پديده های فرا روانشناسانه عمل کرده است. دليل ديگری که پديده های فرا روانشناسانه را مشکوک جلوه می دهد اين است که پس از متجاوز از يکصد سال تحقيق، هيج دانشمندی نتوانسته است به کشف «جلوه های قابل تکرار درک ماوراء حسی که بتوان آنها را در برابر تعدادی دانشمند بی طرف بمعرض نمايش گذ ا شت» نايل آيد(17). در رابطه با وجود درک ماوراء حسی «شاهد و مدرک بسيار ضعيف است. درک ماوراء حسی از اين اعتقاد يا ايمان افراد سرچشمه قرار می گيرد که برخی از عوامل وجود انسانی در معرض قوانين و روش های مادی قرار ندارند»(18).

 

سه ديدگاه متفاوت

اعتقاد به پديده های فرا نورمال به پيش زمينه های فردی و درجه تحول اجتماعی فرهنگی جوامع مختلف بستگی دارد . مثلأ درميان قبايل بدوی (که علم در مرحله ی جادوگری است) اين پديده ها بدون چون وچرا وبصورت امری بديهی مورد پذ يرش است. باور همگانی بر اين است که اين نيروی خارق العاده توسط پزشکان جادوگر قبيله از نسلی به نسل ديگر منتقل می گردد.

 

بيش از ربع قرن پيش «کميته بررسی علمی در مورد ادعای مربوط به پديده های ماوراء عادی» (19) کنفرانسی را در ايالات متحده ی آمريکا سازمان داد که درآن دانشمندان، فلاسفه، جامعه شناسان، و حتی شعبده بازان شرکت کردند. دراين کنفرانس وکنفرانس ها، نشست ها، سمينارها وکارگاه های آموزشی متعددی که از آن زمان تا بحال در سطوح مختلف تشکيل شده است، سه ديدگاه متفاوت در مورد پديده های فرا روانشناسانه و منشاء آنها ارائه شده است:

 

1ـ دیدگاه فراطبیعی ـ ين ديدگاه فرض اصلی روانشناسی که «فکر نتيجه ی کارکرد مغز است و بدون مغز نمی تواند وجود داشته باشد يا به جولان درآيد» را مردود می شمارد و برآن است که علاوه بردنيای مادی (که در حوزه بررسی علوم مثبته و انسانی ا ست) يک جهان معنوی مخصوص به خود وجود دارد که ازماده وجهان مادی و درنتيجه علوم امروزی مجزا و مستقل است. درک و انديشه بشری تجلی يک عقل کل غير مادی و روح فنا ناپذير، جاودانه ای است که از جهان مادی بطورعام و از مغز بشری بطور خاص استقلال کامل دارد. در اينصورت فکر و درک انسانی می تواند بدون وجود يک جسم مادی (بدن، مغز،…) بزندگی خود ادامه دهد وتحت شرايطی مستقل از مغز به فعاليت پردازد. پديده های فرا عادی و فرا روانشناسانه مربوط به اين حوزه از زندگی فرامادی انسان است که علم مادی نه قادر به شناخت و نه قادر به تبيين و تشريح آنهاست.

 

ديدگاه فوق پديده های فرا روانشناسانه را درسطح انواع واقسام خرافات و موهوماتی قرار می دهد که در سرتاسر تاريخ خردو احساس انسانی را فلج کرده وآنها را بازيچه ی حرص و آز اربابان دين و خرافات در آورده است. زيرا بر اساس اين ديد، برای تحت تاثير قراردادن و خنثی کردن پديده های ماوراء عادی يا بايد به اطاعت و عبادت خدا پرداخت و يا با اوراد و دعا و طلسم و جادو ارواح شيطانی را بی اثر ساخت.

 

ديدگاه فوق اگرچه بشر را به بيراهه کشانده است، برای مروجين آن استفاده های عملی قابل توجهی نيز داشته داشت. معجزات پيامبران الهی و کشف و کرامت روحانيون ريز و درشت اديان، همه و همه بر مبنای ايمان مسلم توده های مردم به پديده های فرا عادی صورت پذيرفته است. حتی امروز، اين نهادهای دينی کشورهای گوناگون هستند که با دامن زدن به بحث های غير علمی در مورد پديده ها ی باصطلاح فرا عادی، از آب گل آلود ماهی می گيرند.

 

2ـ تحلیل علمی از پدیده های فراروانشناسانه ـ  دانشمندان وروانشناسان بسياری سعی کرده اند با بی طرفی ورعايت شيوه های علمی درستی يا نادرستی پديده های فرا روانشناسانه را مورد تحقيق قرار دهند. در بين اين دانشمند ا ن هستند کسانی که، حتی بدون اعتقاد به وجود خدا، وجود پديده های فرا روانشناسانه را مورد قبول قرار داده اند (20) در سال 1979 چهارتن از برجسته ترين دانشمندان شوروی سابق کتابی برشته ی تحرير در آوردند که طی آن تلاش ورزيدند پديده های فرا روانشناسانه را با ديدگاه علمی و مادی مورد بررسی قرار دهند. در بخشی از اين کتاب، که «فرا روانشناسی: افسانه يا واقعيت؟»، نام دارد، چنين می خوانيم:

 

«برخی از پديده های باصطلاح فرا روانشناسانه ظاهرأ وجود دارند. ليکن قبول موجوديت شان با اشکال روبروست زيرا کانالی که از طريق آن اطلاعات يا تاثيرات رسانيده می شوند نا شناخته ا ست. درسالهای اخير تلاش های بسياری در اين زمينه با بررسی حوزه های الکترو معناطيسی که از موجودات زنده صادر می شود صورت گرفته است. برخی اين حوزه ها را وسيله ی ارتباط گيری بيولوژيک و حامل اطلاعات دانسته اند. چنين بررسی هائی در مورد حشرات، جانوران و انسان صورت پذ يرفته است. با وجود اين در سالهای اخيربسياری از محققين، لااقل برحسب ظاهر، کار خود را به فرا روانشناسی پيوند نداده اند. مبنای فيزيکی {مادی، جسمـــی} اين پديده ها هنوز نامعلوم است» (21).

 

بر اساس ديدگاه فوق، پديده های فرا روانشناسانه وجود دارند ولی هنوز برايشان توضيح رضايت بخش علمی وجود ندارد. يکی از فيلسوفان معاصر بنام «استفن تولمين» (22) طی جلسات کنفرانسی که شرح آن گذشت، در پاسخ کسانی که برعدم وجود زمينه های علمی ومنطقی برای پديده های فرا روانشناسانه تکيه می کنند، بر زمينه های تاريخی و ا جتماعی علم و منطق بشری تکيه کرد و اعلام داشت که با تکيه بر ا ين زمينه ی تاريخی نمی توان خط مرز روشنی بين نظريات و فرضيات علمی و غير علمی، منطقی و غير منطقی ترسيم کرد.  مثلأ زمانی منتقدين نظريه ی جاذبه ی نيوتن می گفتند که اگراين نظريه درست بود ميليون ها سال پيش سيارات منظومه ی شمسی می بايست توسط خورشيد جذ ب ميشد ند.  تولمين ضمن ياد آوری اين نکته که در گذشته جهش های مهم علمی ضمن توسل به اين گونه ديدگاه های راديکال وشک گرايانه انکار شده اند، اعلام داشت که «امروز نيز بهمين صورت پديده های ماوراء عادی انکار می شوند» (23).

 

برخی از دانشمندان برآنند که مجهول بودن پديده های فرا روانشناسانه نبايد مارا از بررسی علمی آنها باز دارد. آنان تاکيد دارند که بسياری از دانسته های علمی امروز را مردم 300 سال پيش جزو محالات می پنداشتند. دانش امروزی ما نيز بخش کوچکی ا ست از آنچه در آينده کشف خواهد شد. اين وظيفه ی ماست که بجای انکار پديده های فرا روانشناسانه با کار برد علم وشيوه های علمی به ژرفای آنها دست يابيم.

 

طرفداران علمی بودن پديده های فرا روا نشنا سا نه اشعار می دارند که  امروزه بدون هيچگونه ترديدی ثا بت شد است که مغـــز انسان يک دستگاه بسيار حساس عصبی ا ست که تعداد بی اندازه زيادی سلولهای عصبی را در خود جای می دهد. مجموع سلول های پوسته ی خاکستری مغز را به پانزده تا هفده ميليارد سلول تخمين زده اند .هريک از اين سلول ها وظيفه خاصی به عهده دارد وبا ديگر سلول های عصبی در ارتباط است. همه ی اين سلول ها با يکديگر ( و همراه با انتهای عصبی ارگان های حسی) يک شبکه ی بی نهايت پي پيچيده را بوجود می آورند که با صدها کامپيوتر قوی قابل مقايسه نيست. اين شبکه ی دقيق وپيچيده ارتباطات بی شماری را کنترل می کند که بسياری از آنها تاکنون توسط دانش بشری کشف نشده است.  به عنوان مثال اگر شما برای برداشتن نوار مغزی (ای. ای. جی.) برويد، دکمه های حساسی را به نقاط مختلف جمجمه ی شما وصل می کنند که توسط تعدادی سيم رابط به يک دستگاه مادر وصل است که کنش و واکنش های الکتريکی مغز شما را که بشکل موج صادر می شود ثبت می کند. برخی برآنند که اين امواج از جمجمه خارج می شود و تا فاصله ی نيم ميلی متری آن قابل ثبت ا ست. عده ای بر آنند که کس چه داند شايد مغز بشر امواج ديگری را از خود صادر نمايد که دقيق ترين دستگاه های امروزی قادر به ثبت آنها نيستند، ليکن در آ ينده علم عصب شناسی (نورولژی) پرده از راز آنها بر خواهد گرفت.

 

دانشمندانی که فرا روانشناسی را قبول دارند و آنرا در حوزه ی علم قابل بررسی می دانند اصرار دارند که فرا روانشناسی امروز دارای دوجنبه ی خرافاتی وعلمی است. اين وظيفه ی دانش کنونی ا ست که از يکطرف جنبه های خرافی فرا روانشناسی را افشاء سازد و آنرا از رمز و راز بدر آورد. از طرف ديگر بايستی با تکيه بردستاوردها و شيوه ی تحقيق «علومی مانند روانشناسی، فيزيولژی، بيو فيزيولژی و پزشکی» يک تحقيق جامع علمی در مورد پديده های فرا روانشناسانه صورت پذيرد (24) . از ديدگاه اين دانشمندان تنها با اين روش ا ست که می توان به ماهيت واقعی پديده هائی که مورد بحث فرا روا نشنا سی هستند وهمچنين بسياری از رازهای ذهن بشر که هنوز کشف نشده اند پی برد.

 

3ـ انکار علمی فراروانشناسی ـ در کنفرانسی که شرح آن گذشت فيلسوف بر جسته ی معاصر ماريو بانج (25)، بنا به دلايل ذيل «فرا روانشناسی» را مردود شمرد و آنرا در شمار «علوم دروغين» بشمار آورد:

الف: فرا روانشناسی هيچ گونه مبنای عينی ندارد و صرفأ متکی بر نظريه ذ هنی شناخت ا ست؛

ب: فرا روانشناسی بندرت از دانش های ديگر بخصوص رياضيات و منطق مدد می جويد؛

پ: فرا روانشناسی متکی به فرضيات غلط و غير قابل بازبينی ا ست؛

ت: فرا روانشناسی از تاييد يا رد شيوه ی عمل اش توسط بديل های ديگر طفره می رود؛

ث: فرا روشناسی بر خلاف رشته های مختلف دانش، نه از رشته های ذيربط دا نش چيزی به عاريت می گيرد و نه با آنها ارتباط متقابل برقرار می سازد؛

ج: فرا روانشناسی ـ حتی بشکلی نيم بند بر نظرات اثبات شده تکيه ندارد؛

چ: فرا روانشناسی بر ايمان تکيه دارد که در چهار چوب آن نظرات علمی بصورت ا لفا ظ پر زرق و برق و سخنان قشنگ و اديبانه در می آيند؛

ح: فرا روانشناسی قلمرو غير مادی (مثلأ انديشه) را وارد موضوع مورد بررسی خود می کند و بدينوسيله خود را کلأ از حوزه بررسی عينی و فيزيکی منفک و مجزا می سازد (26).

 

برسی درستی و نادرستی پديده های فرا روانشناسانه و فرا عادی تنها به کمک آزمايشات عملی و مدد جوئی از علم و فلسفه ميسر است. اين دقيقأ چيزی است که فرا روانشناسان به آن علاقه ی چندا نی ندارند. يکی از مخالفان فرا روانشناسی اعلام می دارد که اگر به سرتاسر تاريخ  فرا روانشناسی نظری بيفکنيم در خواهيم يا فت که هرگز اتفاق نيفتاده است که فرا روانشناسان «نتايج آزمايشات دقيقأ انجام شده ی خودرا از طريق کانال های رسمی ارتباطی ارائه دهند و اين نتايج را با کاربرد قوانين عملی تکرار وتداوم آزمايش و شواهد کافی مورد داوری قرار بدهند» (27).

آنان برعکس بخاطر آ نکه کارشان برای مردم عادی خارق العاده جلوه کند همه چيز را در هاله ای از رمز و راز می پوشانند و افراد غير خودی را به حريم خود راه نمی دهند. از آنجا که فرا روانشناسی، در بهترين شکل تحقيق گرايانه خود،فعاليت های خلاق مغزرا در انزوا و بصورت مجرد (جدا از عمل و آزمايش عملی)، واغلب بشکل دلخواهانه، مورد بررسی قرار می دهد، لذا بنياد فلسفی آن بر ايده آليسم و دوآليسم استواراست.

 

روانشناسی يا فرا روانشناسی؟

مردم عادی به اغلب پديده هائی که در حوزه ی علم روانشناسی قرار دارند انگ فرا روانشناسانه می زنند. اين جايگزينی ممکن است توسط دو نفر که سالهاست يکديگر را می شناسند و وقايع و تجارب فراوانی را با يکد يگر گذ را نيده اند صورت پذ يرد. مثلأ چه بسا که هردو آنها در معرض محرک يا سلسله محرک های واحد ی قرار گيرند که اند يشه يا سلسله اند يشه های مشابهی را در هردو تحريک کند مثلأ مادر و دختری با شنيدن آهنگی که شوهر و پدر فقيد آنها از آن لذت می برده است، باهم و در يک زمان به ياد او بيفتند و در آن واحد نام اورا برزبان جاری سازند و اينرا بحساب پيامی که از «روح آن مرحوم مغفور» دريافت داشته اند بگذارند. گاهی هردو از عامل محرک نا آگاهند و لذا درک واحد را به عنوان درک ماوراء حسی مورد توجه قرار می دهند.

 

جهانگردان بارها و بارها افسانه های عجيب و غريب را در مورد کارکرد تله پاتی در بين قبايل بومی نقل کرده اند. شکارچيان نيز از وجود تله پاتی و روشن نگری در بين حيوانات خبرداده اند. برخی ازاين قصه ها غير واقعی و حاصل تخيلات و اغراقات راويان آنهاست. کمتر کســـی ا ست که با اين دسته از راويان آثار و ناقلان اخبار سروکار داشته باشد و مانند اينجانب به اين نتيجه نرسيده باشد که جهانگردان و شکارچيان در شمار دروغگو ترين افرادند. تا جائی که سعدی در مورد جهانگردان سروده است:

غريبی گرت ماست پيش آورد              دو پيما نه آب است و يک چمچه دوغ

اگر حرف لغوی بگفتم مرنــج              جهــا ند يده بسيا ر گويـــــــــــد دروغ

 

البته نبايد انکار کرد که بخشی از داستانهای جهانگردان واقعيت دارد. ليکن آنان که غالبأ با زبان و آداب و رسوم قبايل بومی آشنائی ندارند به بسياری از پديده های عادی و قابل تشريح، جنبه ی تله پاتيک يا روشن بينانه می دهند. مثلأ بوميان بين خود يک سلسله علائم قراردادی دارند که بوسيله ی اين علائم اخبار (مخصوصأ وجود شرايط خطرناک) را به آگاهی يکديگر می رسانند. اين نشانه ها که معمولأ جهانگــــردان ازوجود يا معنايشان بی خبرند ممکن است در آوردن صدای ويژه ای از طبل با شد يا بر افروختن آ تش يا ايجاد دود بر فراز تپه ها و يا اعلام اخبار با صدای بلند و پخش اين اخبار از قبيله ای به قبيله ی ديگر. حيوانات (ميمون ها، آهوان، گوزن ها، گور خران وغيره) نيز با صدا يا علائم ويژه ای دربين خود ارتباط ايجاد می کنند. به اين ترتيب ا ست که جهانگردان نا آگاه که قبلأ ذهن خود را بصورت آشيانه ی تلقينات فرا روانشناسانه در آورده اند، به آسانی دچار توهمات فرا روشناسانه می شوند.

 

طی قرون متمادی، مردم بسياری  پديده ی وهم (ديدن قيافه يا شنيدن صدائی که وجود خارجی ندارد) را در حوزه ای صد در صد ماوراء الطبيعی مورد توجه قرار می دادند. امروزه آزمايشات متعدد روانشناسی بالينی وهم را از پوشش ابهام و رمز و راز بيرون آورده و برای آن توضيج علمی ارائه داده است: بر اثر تلقين يا وجود بيماری ممکن است مراکز بينائی يا شنوائی مغز، بدون وجود محرک خارجی، تحريک شوند و فرد چيزهائی را ببيند يا بشنود که وجود خارجی ندارند.

 

خواب و رؤيا نيز همواره منبع تفسيرهای خرافی و فرا عادی بوده است تا جائی که افراد بسياری با تعبير کردن خواب مردم ساده لوح، نان خورده اند و دراين رابطه کتاب ها نوشته اند.  امروزه با توجه به کارکرد مغز انسان و شرايط روانی فرد، تحقيقات علمی فراوانی درمورد خواب و رؤيا صورت گرفته است. اگرچه اين تحقيقات انجام شده هنوز به بسياری از مجهولاتی که در اين زمينه وجود دارند پاسخ نداده است، ليکن بنياد ديدگاه خرافی گذ شته را در رابطه با خواب و رؤيا درهم فرو ريخته است. آزمايشات انجام شده نشان داده است که خواب هرکس تحت تاثير عواملی چون گذشته ی فرد، شرايط روحی و جسمی وی وشيوه فيزيکی وی درهنگام خوابيدن و نظاير ا ينها قرار دارد (28). برخی از روانشناسان  رؤياهای بيماران خود را همراه با عوامل ديگر مورد تدقيق قرار می دهند و بصورتی تقريبی به مشکلات شخصيتی وی پی می برند و در درمان وی می کوشند.

 

در گذ شته راه رفتن و سخن گفتن در هنگام خواب در حوزه ی کارهای فرا عادی محسوب می شد و خرافات بسياری را در بين اقوام وقبايل مختلف دامن می زد. افرادی که اين حرکات را انجام می دادند گاهی تقديس و زمانی از قبيله طرد می شدند. امروز ثابت شده است که در چنين حالاتی مغز در حالتی دو گانه قرار می گيرد: در حالی که توقف قشر مغز عموميت می يابد، يک جزيره ی مغزی ـ جزيره ای که حرکات را کنترل می کند ـ بصورتی بيمارگونه قابل تحريک باقی می ماند. مهارت در انجام حرکات دقيق در نقاط خطرناک (زمانی که فرد هنگام خواب راه می رود) نيز معلول ناآگاهی نسبت به خطرات است. سخن گفتن در وقت خواب نيز به اين علت است که مرکز تکلم درمغز بطور کامل متوقف نشده است (29).

 

رايج ترين عقيده ی فرا عادی در مورد خواب، چيزی که به آن «رؤيا های حقيقی» نام داده اند. به اين ترتيب که اتفاقی برای فرد رخ می دهد که وی احساس می کند سالها قبل آنرا در خواب ديده است. در اين مورد کتاب های زيادی توسط نويسند گان کشورهای مختلف برشته ی تحرير در آمده است که از مشهورترين آنها کتابی است که «ايزابل آ لنده» تحت عنوان «خانه ی ارواح» (30) نوشته ا ست. خانم قهرمان داستان کتاب قادرا ست وقايع را قبل از وقوع شان احساس کند و يا آنها را در خواب ببيند. بد يهی است اين اثر ادبی، مانند بسياری از آثار مشابه، محصول عاطفه و تخيل نويسنده ی آن و چه بسا نيازهای بازار مصرف است و هيچگونه ارزش علمی، تجربی و تحقيقائی ندارد. ادعای ديدن وقايع آينده در خواب نيز فاقد پايه علمی است و صرفأ متکی به ادعای افرادی است که از نظر خودچنين چيزی را تجربه يا مشاهده کرده اند.

 

 گرچه خواب در طول تاريخ همواره با پيچيدگی، دروغ پردازی و افسانه سازی های تلخ و شيرين همراه بوده است، ليکن نمی توان کسانی را که مدعی اند وقايع را قبل از وقوع شان دررؤيای خويش ديده اند صد در صد دروغگو ناميد. ممکن است بپرسيد چطور ممکن است که هم پديده ی باصطلاح «رؤيای حقيقی» نا درست باشد و هم مدعيان آن دروغگو نباشند؟ وجود اين معضل در مرز مبهم و سايه روشنی است که اغلب در اذهان بين  روانشناسی و فرا روانشناسی بوجود می آيد و افراد برای پديده های قابل تشريح روانشناسانه جنبه ی فرا عادی و فرا روانشناسانه قائل می شوند. اجازه دهيد دراين رابطه ی بخصوص به يکی از تجارب خود اشاره ای داشته باشم:

 

اواخر سال 1356 خورشيدی، درتهران دختر خانم جوانی، از بستگان دورما، درحالی که سرتا پا سياه پوشيده بود به خانه ی ما آمد و ادعا کرد که آنچه برايش در بيداری اتفاق می افتد قبلأ آنرا در خواب می بيند. من به او خاطرنشان ساختم که چنين چيزی ناممکن و حاصل توهمـّات اوست. اوسوگند ياد کرد که را ست می گويد و اعلام داشت که کشته شدن برادرش را در تظاهرات خيابانی قبلأ درخواب ديده است. ا ينجا نب چند سؤال را از او پرسيدم و آنگاه تحليل ذيل را به او ارائه دادم و از او خواستم که روی آن فکر کند و در ديدار بعد نتيجه را به من بگويد:

ـ «تو برادرت را سخت دوست داشتی بخصوص که تنها برادر و تنها پشتيبان تو در زندگی محسوب می شد. به اين دليل هميشه نگران حا لش بودی و از انجا که او مرتبأ و بی پروا در تظاهرات خيابانی شرکت می کرد، تو مرتبأ تشويش دا شتی که مبادا او دريکی از اين تظاهرات کــُشته شود. از آنجا که اند يشه و دل نگرانی انسان در خواب وی منعکس می شود، توقبل از کشته شدن برادرت بارها و بارها خواب ديدی که برای او اتفاق بدی افتاده است. ليکن از آنجا که هيچ اتفاق بدی برای او نيفتاد تو برای رؤيای خود اهميت قائل نشدی و آنرا از ياد بردی. يکبار که اين اتفاق تاسف آور رخ داد تو آنرا با خواب خود پيوند دادی و احسا س کردن وقايع آينده را درخواب می بينی.»

يک هفته بعد دختر جوان آمد و گفت:

ـ » به گذشته بر گشتم و روی مسئله فکر کردم؛ حق با شماست!»

 

پيش می آيد که فردی در خواب می بيند که مثلأ در امتحان آخر سال قبول شده و يا زمين همسايه را خريده است. او که به خواب و تعبير آن در بيداری اعتقاد دارد چنان تحت تاثير خواب قرار می گيرد و توسط آن تشويق می شود که تلاش خود را چند برابر مــــــی کند و بدين وسيله بدون آنکه خود متوجه باشد رؤيای خود را به تحقق می کشاند. در اين زمان ممکن است وی عوامل مادی رسيدن به هدف خويش را کم بها دهد و فکر کند که از پيش موضوع را در خواب ديده است. پيش می آيد که مثلأ فرد باصطلاح «صاحب کرامتی» به انسانی سالخورده که به او اعتقاد دارد خبر دهد که خواب ديده است که وی در فلان تاريخ دار فانی را وداع خواهد گفت. همين گفته ممکن است باعث مرگ فرد پا به سن شود و عقيده عمومی را مورد رؤيای حقيقی دامن زند.

 

 يک فرد مؤمن ممکن است در خواب ببيند که به زيارت خانه ی کعبه رفته است. اين فرد ممکن است قبلأ عکس خانه ی کعبه را ديده و يادر باره ی آن از ديگران شنيده باشد و همين ها را در خواب ببيند. حتی اگر هيچ کدام از اين اتفاقات برای فرد اتفاق نيفتاده باشد، او باز هم يک پيش زمينه ی ذهنی در مورد مناسک حج و اجتماع حاجيان و ورد و دعا وغيره دارد، لذا معمولأ چيزهائی را درخواب می بيند که اگر سالها بعد به مکــّه رود، کم وبيش همان چيزها را خواهد ديد. کمتر پيش می آيد که فردی مؤمن  خانه ی کعبه را بصورت ميخانه ای با لوليان بربط زن در خواب ببيند. کسی که ذ هن خود را بصورت آشيانه ی اوهام و خرافات در آورده است و اين انديشه در ذهن اش جولان می زند که مثلأ در هنگام خواب روح انسان پرواز می کند و به ناشناخته ها دست می يابد، همواره دچار اين توهم می شود که وقايع را قبلأ در خواب ديده است. برخی از اين افراد تا آنجا پيش می روند که به نيت می خوابند که درخواب ببينند که آيا مثلأ خود يا بستگا نشان ازفلان بيماری جان سالم بدر خواهند برد يا نه؟ البته در همه ی اين موارد نبايد نقش تصادف را از ياد برد، ليکن آنچه در بررسيهای علمی مهم اند روند ها و قوانين اند نه تصادفات جسته و گريخته.

 

سخن واپسين

از ديد اينجانب پديده های فرا روانشناسانه محصول ذهن انسانها ست و وجود خارجی ندارند. از اين لحاظ، فرا روانشناسی قبل از هر چيز يک شبه علم ا ست که بايد آنرا درحوزه خرافات مورد تحليل قرار داد. آنچه را که امروزبه عنوان فرا روانشناسی جا زده اند متکی به تجربه، احساس يا مشاهده ی شخصی است ونه آزمايش علمی. پديده های روانشناسانه را معتقدين به آن ضمن نقل تجربه ديگران مورد بحث قرار می دهند. مثلأ:

 «مرحوم پدرم می گفت….»

يا:

 » بقول يک شاهد عينی….»

چنين برخوردی بدرد افسانه پردازان می خورد نه کسانی که در پی تحليل يافته های علم بشری هستند.

 

اگر به فرض پديده های فرا روانشناسانه وجود خارجی هم داشته باشند، برخلاف دانش های تجربی، از هيچ گونه کاربرد عملی برخوردار نيستند. چگونه می توان فرا روانشناسی را جدی گرفت در حالی که بعنوان مثال نه شيوه ی تازه ای برای جلوگيری از آلودگی محيط زيست پيشنهاد می کند، نه وسيله ای برای جلوگيری از سقوط هوا پيما ها، نه يک انرژی جای گزين و نه درمانی برای بيماری های سرطان يا ايدز؟ فرا روانشناسی، بجای ارائه ی مدرک عينی يا تجربی، ما را در دريائی از شگفتی های غير قابل آزمايش و تحقيق نا شدنی غرقه می سازد. فرا روانشناسی بجای تکيه بر علم و کار برد انسانی آن، خود را در گير يک سلسله خرافات و موهومات بی ارزش ساخته است: اينکه مثلأ فلان جمله ی عجيب و غريب را از پشت ديوار بخواند و يا مثلأ پيش بينی کند که کلثوم بی بی در نهم ذی القعده الحرام با مشتی رجب ازدواج خواهد کرد.

 

ساحران و کيميا گران ده ها قرن است که در پی کارهائی هستند که علم در عرض چند سال مطالعه، تحقيق و تجربه به انجام شان توفيق يافت. فرا روانشناسان بدنبال درمان همه ی دردها و معالجه ی معجزه آسای همه ی بيماری ها هستند، ليکن در اين زمينه بجای پيشرفت همواره سير قهقرائی را پيموده اند. ما انسان ها همه ی پيشرفت های پزشکی را نه مرهون معجزه بلکه مديون تحول علم هستيم که دردوران مدرن و پسا مدرن خود بصورت يک نيروی عظيم مادی در آمده است. اگر دانشمندان به سحرو جادو متوسل می شدند، بشر امروز نيز در مراحل اوليه تحول خود باقی مانده بود.

 

کوتاه سخن، متاسفانه امروز،زمانی که سخن از پديده های فرا روانشناسانه به ميان می آيد، حتی در محافل افراد تخصيل کرده بارها و بارها شنيده می شود که:

 «بالاخره يک چيزهائی هست.»

دانش و تجربه عينی به ما نشان داده است که در حقيقت هيچ چيز نيست و اين مائيم که به علت ضعف ها، ترس ها، بی پناهی ها و ناآگاهی مان دلمان می خواهد چيزهائی باشد و به همين دليل است که به اين اظهار محض وبی دليل د ست می زنيم.

 

استوار غلام دانائی

پانزدهم مرداد ماه سال هزار وسيصد و هشتاد ويک خورشيدی  

 

پا نويس

 

1. Parapsychology

2. World Book, 2002, Edition, word, Parapsychology, p. 153.

3. G. Bauslaugh, ?Science, Intuition and ESP,? Paranormal Borderline of Science, Buffalo, 1981, p. 29.

4. T. Roszak, Unfinished Animal, New York 1975. p. 85.

5. Extra Sensory Perception.

6. Psychokinesis.

7. K. Ramakrishna Rao, ed., The Basic Experiments in Parapsychology, Jefferson (NC), London 1984, p. 1.

8 ـ ازکتاب اسرار هيپنوتيزم تاليف مهرداد مهرين بانضمام بخشی در باره ی تله پاتی يا «خواندن فکر از دور» ترجمه نقی اصفهانی، چاپ پنجم، مؤسسه مطبوعاتی عطائی، تهران، تابستان 1364، صفحات 156 و 157.

9. Clairvoyance

10 ـ «رؤيای حقيقی» از کلمه ی فرانسوی «دژاوو»

deja-vu

آمده است که ترجمه ی تحت اللفظی آن می شود «من قبلأ ديده ام.»

11 ـ ابو اسحق ابرهيم بن منصور ابن خلف النيسابوری، قصص الانبياء، باهتمام حبيب يغمائی، تهران 1359، صفحه ی 109.

12. Pyschokinesis

13 ـ رجوع شود به منبع شماره 8 صفحات 167 و 168.

14 ـ رجوع شود به کلمه ی

Extra Sensory perception

در منبع ذيل:

James Hastings, Encyclopedia of Religion
15. C. E. M. Hansel.

16. Charles G. Morris, An Introduction to Psychology, Prince Hall Inc., New Jersy, 1976, p. 326.

17. World Book, 2002 Edition, word Extra Sensory Perception, p. 458.

18. Ibid.

19. Committee for Scientific Investigation of Claims of Paranormal.

20. Ivan Frolov, Man-Science-Humanism: A New Synthesis, Progress Publisher, Moscow 1986, pp. 202-203.

21. V.P. Zinchenko, A.N. Leontiev, B.F. Lomov, A.R. Luriya, ?Parapsikhologiya: fiktsii ili realnost?? (Parapyschology: Fiction or Reality?? in: Voprosy filosofii, No. 9, 1979, p. 135. As cited in Ibid, footnote, p. 203.

22. Stephen Toulmin.

23. Yuri Orfeyev &
Alexander Panchenko, Parapyschology: Science or Magic??, Social Sciences, USSR Academy of Science, No. 1, 1988, p. 221.

24. Footnote No. 20, p.203.

25. Mario Bunge.

26. Footnote No. 23, p. 221.

27. Michael Mulkay, Science and the Sociology of Knowledge, London 1979, p. 84.

28 ـ حتی تعبير گران خرافه پرست ناگزير برای رؤيای افراد مبنای مادی قائل شده و خواب را با توجه به شرايط طبيعی و مادی انسانها تعبير کرده اند. مثلا شيخ بهائی دررابطه با تعبير خواب چنين سروده است:

شتری گــــــــــــر بخواب کس آيد                     مشکلاتش تمــــــــــام بگشايد

سبزه و مـــــرغزار را در خواب                     گرببينی ترقی است و شبا ب

کوه اعظـــــم اگر بخواب آيـــــــد                     علم و حلم و کما لت افزايـــد

تخم کشتن به خواب فرزند ا ست                      کثرت مال و زر دل بنداست

هـــرکه بيند به خواب سنگستا ن                      يا بيابان گـــرم وريگ روان،

ا فتـــــد او در مصيبت و محنت                     زود از دست او رود نعمــت

مور در خواب گوسفندان اســت                      که ترا کسب و منفعت زآن است

 

رجوع شود به سرّ المستتر در علوم غريبه و جفر و خوابنامه شيخ بهائی وخواص اسماء الله و دانستن بعضی مطالب مجهوله بقلم «حضرت حجة الاسلام آقای حاج سقا زاده واعظ شهير»، تهران (ناشر و سال انتشار نامعلوم)، صفحات 147 تا 158.

29 ـ  از کتاب خواب از نظر پاولوف، در باره ی خواب چه می دانيد نوشته ی ل. روخلين ترجمه ی ولی الله آصفی، انتشارات گوتنبرگ، تهران، صفحات 128 تا 133.

130. The House of Spirit.

کپی شده از +

بیماری محمد

برگردان به پارسی – پارمیس سعدی

قسم به نون و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت که تو به لطف و رحمت پروردگارت هرگز دیوانه نیستی.  البته تو را در مقابل  خدمت رسالت، پاداشی نامحدود است و در حقیقت تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای  و بزودی تو  و مخالفانت مشاهده می کنید که کدام یک از شما مفتون و دیوانه اند. (مثل اینکه محمد به سلامت خودش شک داشته است) آنچه در اینجا خواندید ترجمه فارسی آیه یک تا شش سوره القلم بود. آنچه از محتوی این آیه بر می آید این است که مردم دوران محمد نسبت به سلامت روانی محمد شک داشته اند .و این آیه برای مبری ساختن محمد از دیوانگی و جنون نازل شده است. در قسمت پایین تر آیه می گوید پیرو کسانی که وقتی آیات ما بر آنها تلاوت می شود می گویند اینها افسانه پیشینیان است نباش. این آیه بیانگر این است که مردم به منشا وحی بودن آیات نیز شک داشتند.

در سوره الکوثر نیز خدا به پیامبرش میگوید محققا» دشمن بدگوی تو ابتر است.

عایشه می گوید هر گاه وحی به پیامبر نازل میشد دچار تقلا می شد و ما ردای او را بر رویش می کشیدیم. وقتی نزول وحی تمام میشد. حضرت خیس عرق شده بود.

در حدیث ها حضرت محمد را با ابرویی به هم ریخته ، پاهایی بزرگ و کف دستی که حالت خمیری شکل داشت توصیف کرده اند. همچنین گفته شده که حضرت محمد زیاد عرق می کرد. از سن 40 سالگی به بعد هم صاحب فرزند نشد. میگویند از ماریه صاحب فرزندی شد به اسم قاسم و از آنجا که داشتن پسر برای عربها افتخار بود عربها برای خود کنیه ای انتخاب می کردند که کنیه همان نام پسر بزرگ بود. از این رو به محمد ابوالقاسم (یعنی پدر قاسم) می گفتند.

در حدیث است که روزی محمد ، قاسم را بغل کرده و به اتاق عایشه میرود.  به عایشه می گوید نگاه کن ببین چقدر این پسر به من شباهت دارد. عایشه در جواب می گوید من هیچگونه شباهتی بین تو و این پسر نمی بینم. در عربستان شایعه شده بود که ماریه با یکی از برده ها که با او در یک مکان زندگی می کرد روابط نامشروع داشته است و این پسر به احتمال زیاد حاصل همان روابط نامشروع است. حضرت محمد به علی دستور می دهد تا سراغ برده مورد نظر برود و از قضیه سر در بیاورد. اما وقتی حضرت علی به خانه ماریه می رود آن برده بالای درخت خرما بوده است و از آنجا که لباس عربها گشاد است. و شورت نیز نمی پوشند  وقتی که برده شروع به پایین آمدن از درخت می کند، حضرت علی متوجه  می شود که این برده اخته هست .بنابر این نمی تواند بچه دار شود. و ماریه از این تهمت رهایی می یابد. همه این قضیه غیر منطقی است. زیرا  کسی که از درخت پایین می آید قسمت جلو بدنش به سمت درخت قرار می گیرد و قسمت پشت اوست که  در معرض دید بیننده قرار می گیرد. بنابراین حضرت علی نمی توانست آلت تناسلی آن برده را در حالی که از درخت پایین می آمد ببیند.

از آنچه ذکر شد مشخص است که پیامبر از سن 40 سالگی به بعد دچار یک بیماری شده که منجر به کاهش اسپرم و در نتیجه عقیمی ، بزرگ شدن دست و پا ، توهم، عرق ریزی زیاد شده است.

راهبی به نام تئوفان (817-752) در کتاب تاریخی خود از بیماری محمد به عنوان صرع یاد می کند. اما علائم یاد شده حاکی از بیماری آکرومگالی است که گاهی این بیماران آکرومگالی، رفتار های پارانوئیدی دارند.

علت مبتلا شدن به بیماری آکرومگالی این است که در سنین بلوغ اگر هورمون سوماتروپ(هرمون رشد) بیش از اندازه در بدن ترشح  شود، از آنجا که استخوانهای فرد به بلوغ رسیده نمی تواند از طول رشد کند بنا بر این از طرف عرض شروع به رشد میکند. بیماران آکرومگالی به دلیل اینکه ترشح هورمون رشد توسط هیپوفیز انجام می شود، دچار اختلالات روانی نظیر توهم و گاهی حرکاتی نظیر صرع می شوند. این افراد مرتب فکر می کنند کسی با آنها در حال گفتگوست. بزگ شدن پاها و نامرتب بودن ابروها و عرق ریزی زیاد از جمله علائم دیگر این بیماری هستند. طبیعی است که در هوای گرمی مثل عربستان عرق ریزی باعث بوجود آمدن بوی نامطبوع می شود. از این روست که در احادیث آمده است که پیامبر عطر و بوی خوش را بسیار دوست می داشت. و همیشه از کافور استفاده می کرد. وی به این وسیله قصد داشت بوی نامطبوع عرق را از خود دور کند.

در احادیث آمده است که محمد از یک بیماری مزمن رنج می برد. اشتهای زیادی برای غذا داشت. رنگ پوست او یک حالت بخصوص داشت. نه سفید بود و نه برنزه ، تقریبا یک حالت گلگون داشت. سر درد زیاد می گرفت . و گاهی صدای زنگ در گوش خود احساس می کرد. برای رفع بیماری خود گاهی اوقات حجامت می کرد.حالت افسردگی داشت و از جمع کناره گیری می نمود. گاهی میل به خود کشی در او بوجود می آمد. در  احادیث آمده است که در ابتدای رسالت سه بار تصمیم به خود کشی گرفت که هر بار با نزول وحی از اقدام خود منصرف می شد.

همه این علائم ظن بیماری آکرومگالی را تشدید می کنند. بیماران آکرومگالی، بیشتر از شصت سال و اندی عمر نمی کنند. رنگ پوست آنان به دلیل ترشح بیش از حد ملانین که از هیپوفیز ترشح می شود حالت کاهی دارد . گوشه گیر هستند . و میل به خودکشی در آنان زیاد است. اشتهای جنسی آنها کم و اشتها به غذا در آنها زیاد می شود، فشار خون آنان نیز بالا می رود. شاید بعضی با خود بگویند محمد اشتهای سیری ناپذیری برای زنان داشته است. اما علت ازدواجهای متعدد او میل جنسی نبوده بلکه او می خواست از طریق ازدواجهای متعدد صاحب فرزند مخصوصا صاحب پسر بشود .هر بار که از یکی از زنانش نا امید می شد به ازدواج دیگری اقدام می کرد . اما همه آنها بی نتیجه بود.شاید علت حجامت کردن هم که در احادیث به آنها اشاره شده  برای رهایی از فشار خون بوده است.

مطابق آنچه در احادیث در ارتباط با روحیات محمد و وضع ظاهری او گفته شده و مطابق آنچه از علائم بیماری آکرومگالی می دانیم. محمد دچار بیماری آکرومگالی بوده است.

اینجاست که باید بگوییم این دنیا یک دنیای وارونه است. زیرا به جای اینکه افراد خردمند و سالم سرنوشت دنیا را دگرگون کنند. برعکس افرادی که بیماری های روانی جسمی و روحی داشته اند سرنوشت دنیا را رقم زده اند.

منابع مورد استفاده:

www.faithfreedom.org

کتاب عایشه بعد از پیغمبرنوشته کورت فریشلر

کتاب  the status of women in islam نوشته انور حکمت

مسجد الاقصی

مسلمانان معتقدند که تازينامه توسط جبرئیل بر محمد نازل شده و تا کنون دست نخورده باقی مانده است. بگذارید این حدیث را امتحان کنیم. در احادیث آمده است که شبی محمد سوار بر اسبی بالدار از مسجد الحرام به مسجد الاقصا(در اورشلیم) مسافرت کرده است. سپس از آنجا به آسمان هفتم میرود و به چشم خود بهشت و جهنم را می بیند و سپس به محضر خدا می رود. این داستان که معراج نام دارد علاوه بر اینکه در احادیث آمده است در تازينامه نیز تصدیق شده است.

قرآن، سوره الإسراء (17) آیه 1 می گوید:

سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَْقْصَى…

پاک و منزه است خدایی که شبی بنده اش را از مسجد الاحرام به مسجد الاقصا سیر داد…

ما در اینجا قصد نداریم از پوچی  اینچنین سفری صحبت کنیم. مضاف بر اینکه سفر به نزدیک ترین منظومه اگر با سرعت نور که سریع ترین سرعت در دنیاست انجام پذیرد درحدود 8 سال طول خواهد کشید. و اگر بخواهیم به دور دنیا با سرعت نور بگردیم 3 میلیارد سال طول خواهد کشید.یک چنین مسافرتی آن هم بر پشت یک اسب بالدار فقط خیال پردازی و افسانه است. با توجه به اینکه پرواز با بال فراتر از جو امکان پذیر نیست. اگر محمد سوار بر یک اسب بالدار توانسته است در شبی از مدینه به هفت آسمان و سپس جایگاه خدا سفر کند و در همان شب بازگردد بنابر این جایگاه خدا باید جایی نزدیک مدینه باشد.

من تعجب می کنم چرا تا حالا کسی به این مسئله فکر نکرده است. از طرفی مگر دروازه بهشت در مسجد الاقصا قرار دارد که محمد برای سفر خویش مجبور بود اول به مسجد الاقصا برود؟  چرا محمد برای رفتن به بهشت ابتدا باید به مسجد الاقصا می رفت؟

بزرگترین مشکلی که در این میان وجود دارد این است که مسجدالاقصا در اورشلیم چندین سال پس از مرگ محمد ساخته شده است.

وقتی عمر اورشلیم را تصرف کرد دستور داد در جایی که در گذشته معبد سلیمان بود نماز بگزارند. رومی ها در سده 70 پس از میلاد آن معبد را ویران کرده بودند.از آن به بعد هیچ کلیسا یا معبد و مسجدی در آن محل ساخته نشده بود. خلیفه مالک ابن مروان 72 سال پس از هجرت اولین کسی بود که دستور ساخت گنبد و بارگاه را در آن محل داد و مسجد الاقصا در قرن هفتم بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود ساخته شد. این موضوع در دایره المعارف اسلام به ثبت رسیده است(harper and row1 986 page 46 and 102).

منسوب است که حضرت محمد در سال 622 به معراج رفت اما در این سال اورشلیم به دست مسیحیان بود. هیچ مسلمانی آنجا نبود بنا بر این هیچ مسجدی نمی توانست آنجا ساخته شود. 53 سال پس از مرگ حضرت محمد بود که مسلمانان بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود مسجد الاقصا را ساختند. لذا این ظن بوجود می آید که شاید تازينامه نیز همانند انجیل سالها پس از بنیانگذارش ، جمع آوری و غنی سازی شده و  قصه هایی از قبیل معراج  به درون تازينامه راه یافته اند. هرکسی که آیه یک از سوره اسرا را نوشته ، از اینکه مسجد الاقصا در زمان محمد وجود نداشته غافل بوده است.

بنا بر این حضرت محمد نمی توانسته از محلی که وجود نداشته است به بهشت صعود کند. اشتباه بزرگی که اکثر مفسرین  از جمله یوسفعلی می کنند این است که می گویند منظور از مسجد الاقصا محل مسجد الاقصا مورد نظر است نه مسجد الاقصای واقعی(آیا این عقلانی است که 52 سال پیش از ساختن یک مسجد بر روی آن اسم بگذارند. مترجم)

اما حدیثی در اینجاست که ثابت می کند منظور از مسجد الاقصا ، مسجد الاقصای واقعی است نه محل آن Sahih Bukhari, Volume 4, Book 55, Number 636:

ابوذر نقل می کند که: از پیامبر پرسیدم یا رسول الله کدام مسجد اول ساخته شده است. پیامبر گفت مسجد الاحرام سپس گفتم مسجد بعدی کدام است گفت مسجدالاقصا. گفتم فاصله بین ساختن این دو چند سال طول کشید . او در جواب پاسخ داد 40 سال. بعد در ادامه فرمود هر وقت که زمان نماز فرا رسید هر کجا هستی نماز بگزار زیرا همه زمین محلی برای عبادت توست.

مسلمانان برای توجیه این مسئله می گویند که مسجد به معنی سجده گاه است از این روست که محمد به معبد سلیمان مسجد گفته است. اگر بخواهیم این گفته را باور کنیم تمام کلیساها و کنشت ها و آتشکده های زرتشتیان مسجد هستند.

در زمان حضرت محمد مساجد  زیادی ساخته شد که از اورشلیم هم دورتر بودند و با مکه و مدینه فاصله زیادی داشتند. بنا بر این مسجد الاقصا نمی تواند دورترین مسجد بوده باشد.

اشکال دیگری که از این گفته ها بر می آید این است که به گفته مسلمانان مسجد الحرام(کعبه) به دست ابراهیم در 2000 سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است در حالیکه مسجد الاقصا در سال951-985 ساخته شده تفاوت ساخت این دو مسجد تنها در حدود1040 سال می باشد. پیامبر مقدس فقط هزار سال اشتباه کرده است.

نوشته دکتر علی سینا

ترجمه ایراندخت

منبع:

http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi/masjedalghasa.html

رفتار حيرت انگيز اسلام با غير مسلمانان

مطالبي را در ارتباط با رفتار بي رحمانه اسلام با زنان خوانديد. در اين مقاله شما بيشتر با رفتار وحشيانه مسلمانان با غير مسلمانان كه تازينامه آن را كاملا» توجيه مي كند آشنا خواهيد شد.

براي درك علت اين رفتار خشونت آميز مسلمين ?ابتدا بايد بفهميم چرا اسلام بنيانگذاري شد. همانطور كه انور شيخ آزاد انديش در كتابش متذكر مي شود? اسلام چيزي جز يك جنبش پان عربيسم نيست. اين جنبش رُويايي بود كه توسط آن محمد مي خواست همه چيز را تحت كنترل خويش درآورد. اسلام يك دستاويز مذهبي راحتي براي انجام اين كار بود. براي اينكه اين جنبش به موفقيت دست يابد مجبور بود راهي پيدا كند كه توسط آن مردم را تحميق كند. و كشتار سبعانه و بيرحمانهُ خود را توجيه كند . بنابراين اسلام توسط مشتي راهزن گسترش پيدا كرد.

براي شروع، محمد جامعه عرب را به دو دسته مسلمان و غير مسلمان(كافران) تقسيم كرد.

كلمهُ موُمن يعني كسي كه به محمد و الله ايمان دارد و بر عكس غير مسلمان كسي است كه به اين دو ايمان نداشته باشد. موُمن مجبور نيست از نظر شخصيت و وجدان از يك غير مسلمان برتر باشد. تنها كافيست كه اين جمله ورد زبانش باشد.» خدايي جز الله نيست و محمد پيامبر اوست.». با گفتن اين جمله يك موُمن مجاز مي شود تا آنجا كه مي تواند و خشنوديش ارضا مي شود از غير مسلمانان بكشد? اموالشان را غارت كند? مايملك آنها را بسوزاند و در اين فرآيند بچه ها و زنانشان را به اسارت ببرد.
البته اين موُمنين بي جهت زندگيشان را به خطر نمي اندازند. چرا كه چهار پنجم از غنايم و اسراي زنداني طبق قانوني كه توسط محمد در تازينامه وضع شده است به آنها تعلق مي گيرد.
البته در بين اين زندانيان كنيزان زيبارو نيز هستند كه آب را بر دهان اين موُمنين جاري مي سازد. جاي تعجب باقي نمي ماند كه اسلام نو پا در مدينه قادر شد خيلي زود افراد شمشير زن جان باخته اي را بدون اينكه حتي يك درم از خزانه خود بپردازد? به دور خود جمع كند. اين اقدامات متهورانه براي غارت و چپاول با تمام قوا به مرحلهُ اجرا در مي آمد.

پيامبر اسلام مدعي بود كه خدا همهُ دنيا را به مسلمين اختصاص داده است. و حتي يك قسمت كوچك براي اسكان غير مسلمانان در نظر گرفته نشده است. اما به نظر مي رسد كه علم جغرافي خدا چندان خوب نبوده است. خدا مثل پيامبرش هرگز از سرزمينهاي آن طرف سوريه? عراق? ايران? حبشه و مصر نشنيده بود. پيامبر با وجود عدم اطلاعات جغرافيايي دنيا را به دو بخش كرد. دار الاسلام( منطقه اي كه مسلمين بر آن تسلط داشتند) و دارالحرب يعني منطقهُ جنگ( جايي كه تحت نفوذ غير مسلمانان است)

انور شيخ مي گويد: فلسفه اي كه در پشت اسلام قرار دارد حيرت انگيز است. و مهارت سياسي محمد را به اثبات مي رساند. با اعلام كردن مسلمانان به عنوان يك ملت و غير مسلمانان به عنوان ملت ديگر? او تئوري دو مليتي را پايه گذاري كرد. و براي هميشه مسلمانان را بر عليه غير مسلمانان قرار داد و تاُكيد كرد كه در اين نبرد پيروزي هميشه با مسلمين است.

انور شيخ در جاي ديگر اضافه مي كند كه» من اين گفته پيامبر را مبني بر اينكه او الگويي است براي پيروانش مدنظر مي گيرم. اين به اين مفهوم است كه مسلمانان در همه چيز بايد از او تقليد كنند. آنها بايد مانند او غذا بخورند? راه بروند ? بياشامند و صحبت كنند. حتي در ظاهر نيز بايد شبيه او باشند. مثل او ريش بگذارند و آرايش موهايشان نيز شبيه او باشد. اين به معني پيروي از سنت و پيامبر مي باشد. اين الگو رستگاري را تضمين مي كند. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه اسلام براي بالا بردن احترام و محبت عرب طرح ريزي شد.

احاديثي از محمد وجود دارد كه در آنها متذكر مي شود هيچ شخصي مسلمان نيست جز اينكه او را از پدر و مادر خويش بيشتر دوست داشته باشد. اين مطلب بيانگر اين است كه مردم بايد از مليت خود و سرزمين مادري خويش بريده و به مكه بپيوندند.
محمد براي اينكه برتري دارالاسلام را به كرسي بنشاند اقدامات زير را انجام داد.

۱- او گفت وقتي كه آدم از بهشت رانده شد به مكه آمد جايي كه اولين خانه براي خدا ساخته شد. او كعبه را خانهُ خدا و مقدس اعلام كرد.

۲- براي تحميل كردن برتري رواني مسلمانهاي عرب بر مسلمانهاي غير عرب فتوي داد كه مسلمانان هر روز 5 بار به طرف خانهُ كعبه سجده كنند. اين عمل نه تنها خضوع در برابر مكه پايتخت عرب است? بلكه بدون شك ثابت مي كند خدا در مكه زندگي مي كند در غير اين صورت چرا مردم بايد به آن طرف سجده كنند.

۳- يك مسلمان نبايد در جهت قبله اجابت مزاج كند. در رابطه با تقدس كعبه? اين يك عمل كفر آميز تلقي مي شود.

۴- وقتي يك مسلمان مي ميرد بايد به طرف قبله به خاك سپرده شود كه رستگاري او تضمين شود.

براي اينكه موقعيت اقتصادي عرب را تضمين كند مراسم حج را يك رسم اجباري براي پيروانش برشمرد. عده اي از مسلمانان هندي خانه و وسائل شخصي خود را مي فروشند تا بتوانند به اين سفر نائل شوند.

مسلمانان بايد عربستان را دوست داشته باشند چرا كه محمد عربستان را دوست مي داشت. آنها بايد از او به عنوان يك الگوي مقدس پيروي كنند. اين آن چيزي است كه اسلام از مسلمانان انتظار دارد. آنها مطمئن هستند كه اگر اين كار را نكنند جايگاه آنها جهنم خواهد بود. چون پيامبر هرگز شفاعت آنها را نخواهد كرد. شفاعت قدرت مخصوص محمد است. او بهشت را در روز قيامت براي پيروانش توصيه مي كند. و خدا هم نمي تواند سرپيچي كند.

اين بهشت براي قاتلان ? متجاوزان? ويرانگران? متقلبان? گانگسترها? جيب بر ها? و جاكش هاي پيرو محمد مهيا ست. برعكس همهُ هندوها ? زرتشتيها? مسيحيها? سيك ها و? يهوديها و …. به جهنم خواهند رفت. مهم نيست كه چقدر پارسا و خدا ترس بوده اند. بدون ايمان به محمد و بزرگداشت سرزمين او پارسايي مفهومي ندارد .شفاعت بالاترين درجه عقل ملي پيامبر است. اين باور به شفاعت است كه به مسلمانان اميدسكس آزادانه و فرواني اقتصادي مي دهد و خود را آزاد ميبينند كه به اسم اسلام دست به كشتار بزنند.  به اين دليل است كه آنها هميشه حاضرند حتي به سرزمين مادري خود پشت كرده و جان خود را وقف كشور ديگر بكنند. چرا كه آسودگي در بهشت شيرين و با شكوه است. به خصوص اگر معذورييت اخلاقي نيز نداشته باشند.

پس از خواندن مقدمهُ اي كه در بالا ارائه شد متوجه سرشت واقعي مسلمانان و دليل كشتارهاي بيشمار آنان? تجاوزات? به آتش كشيدنها? و چپاولهايي كه در طول تاريخ به دست آنان انجام شده است? مي شويد. در اينجا بياناتي را از تازينامه براي تاُييد آنچه گفتم متذكر مي شوم .. شمارهُ سوره و آيه براي مرجع ذكر شده است.

آياتي از تازينامه:

سورهُ انفال آيه 12: و ياد آر اي رسول آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحي كرد. كه من با شمايم. موُمنان را ثابت قدم بداريد. كه همانا من ترسي در دل كافران مي افكنم تا گردنهايشان را بزنيد و همهُ انگشتانشان را قطع كنيد.

در اينجا به صورت آشكار مي بينيد كه تازينامه به وضوح به مسلمانان مي گويد? كساني را كه به باورهاي اسلامي نرسيده اند? با مرگ همراه با شكنج بكشيد.

سورهُ البينه آيه6: محققا» آنان كه از اهل كتاب كافر شدند همراه با مشركان همه در آتش دوزخند. و در آن هميشه معذبند. و آنها به حقيقت بدترين خلقند.

با توجه به آيه بالا شما به وضوح مي بينيد كه مطابق گفتار محمد خدا محل مخصوصي را براي غير مسلمانان در نظر گرفته است .آري جهنم!

سورهُ توبه آيه 15: پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

اين آيه به ما مي گويد كه مسلمانان آزادند كه غير مسلمانان را با زور و اعمال خشونت به اسلام برگردانند. و اگر موفق نشدند مجازند كه آنها را بكشند.

توبه آيه 73: اي پيامبر با كافران و منافقان جهاد و مبارزه كن. و بر آنها سخت گير. منزل و ماُواي آنها جهنم است كه بسيار منزلگه بدي است.

سورهُ الحاقه آيه 30-37: او را بگيريد و به غل و زنجير بكشيد. تا بازش در دوزخ بيفكنيد. و آنگاه به زنجيري كه طولش 70 ذراع است دركشيد. كه او به خداي بزرگ ايمان نياورده. و هرگز مستمندي را با رغبت به سفرهُ طعام خويش نخوانده. بدين سبب امروز هيچ خويشاوند و دوستداري كه در اينجا به فريادش رسد ندارد و طعامي غير از غسلين(چرك و پليدي دوزخيان) نصيبش نيست. و كسي جز اهل دوزخ اين طعام را نمي خورد.

در اينجا ما توصيفي از چگونگي مجازات غير مسلمانان دريافت كرديم. امروزه در كشورهاي اسلامي از اينگونه مجازاتها عملا» استفاده مي كنند.

سوره الدخان آيه 50-43:

همانا درخت زقوم جهنم قوت و غذاي بد كاران است كه آن غذاها در شكمشان چون مس در آتش گداخته مي جوشد. آنسان كه آب بر روي آتش جوشان است. خطاب قهر مي رسد كه بدكاران را بگيريد و به ميان دوزخ افكنيد. پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ريزيد و به او بگوييد(به استهزا) عذاب دوزخ را بكش كه تو عزيز و گرامي هستي اين همان عذابي است كه از آن در شك بودي

سورهُ ماده گوساله(بقره) آيه 191: آنها را در هر جا يافتيد بكشيد

سورهُ توبه آيه 123: اي اهل ايمان از كافران هر كه به شما نزديكتر است شروع به جهاد كنيد. بايد كفار در شما درشتي و نيرومندي و قوت و پايداري حس كنند و بدانيد كه خدا هميشه يار پرهيزكاران است.

سورهُ نسا آيه 144: اي اهل ايمان مبادا كافران را به دوستي گرفته و موُمنان را رها كنيد. آيا مي خواهيد خدا را بر خود حجتي آشكار قرار دهيد؟

اين آيه ما را به اين حقيقت رهنمون مي سازد كه يك مسلمان هرگز نمي تواند با يك غير مسلمان دوست شود در غير اين صورت ? آن مسلمان مرتكب اشتباهي فاحش شده است.

سورهُ توبه آيه 29: اي اهل ايمان با هر كه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روز قيامت نياورده و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده حرام نمي دانند .و به دين حق نمي گروند ? قتال و كارزار كنيد. تا آنگاه با ذلت و تواضع به اسلام جزيه دهند.

اين آيه از تازينامه به اين قانون حيات مي بخشد كه غير مسلماناني كه در كشورهاي مسلمان زندگي مي كنند بايد به خاطر زندگي در اين كشورها جزيه بدهند. آنها مجازند كه در اين كشورها زندگي يا كار كنند به شرطي كه 20 كار را انجام ندهند(جاي بسي تعجب است! به تبعيض در اين شروط توجه كنيد)

۱- آنها مجاز نيستند كه هيچ مكان عبادتي در آنجا درست كنند
۲- آنها نبايد مكانهاي عبادت خود را كه به وسيلهُ مسلمين خراب شده تعمير كنند.
۳- آنها نبايد از ورود مسلمانان مسافر به مكانهاي عبادتشان ممانعت به عمل آورن
۴- آنها بايد به مدت سه روز يا اگر مريض شدند بيشتر از سه روز اين مسلماناني را كه مي خواهند در خانهُ آنها بمانند سرگرم كنند .
۵- آنها نبايد هيچگونه دشمني با مسلمانان داشته باشند . و يا هيچگونه كمكي به دشمنان مسلمانان بكنند.
۶- اگر كسي از آنها مايل بود به اسلام بگرود نبايد از او ممانعت به عمل آورند.
۷- بايد به همه مسلمانها احترام بگذارند
۸- بايد به مسلمانان اجازه دهند كه در جلسات خصوصي آنها شركت كنند
۹- آنها نبايد شبيه مسلمانان لباس بپوشند.
۱۰- اسمهاي مسلمانان را نبايد بر روي خود بگذارند.
۱۱- نبايد بر اسبهايشان زين و دهنه بگذارند
۱۲- نبايد اسلحه تهيه كنند.
۱۳- آنها نبايد انگشتر يا مهر به دست كنند.
۱۴- آنها نبايد آشكارا مشروب بنوشند يا بفروشند.
۱۵- آنها بايد لباسي بپوشند كه وضعيت فرومايگي آنها را نشان دهد. و آنها را از مسلمانان جدا سازد
۱۶-آنها نبايد مراسم خود را بين مسلمانان رواج دهند يا اجرا كنند.
۱۷- آنها نبايد خانه هايشان را در مجاورت خانه هاي مسلمانان بنا كنند.
۱۸- آنها نبايد مرده هايشان را در قبرستان مسلمانان خاك كنند.
۱۹- آنها نبايد مراسم خود را در ملاُ عام انجام دهند يا بر مردهُ خود بلند بگريند.
۲۰- آنها نبايد اسيران مسلمان را بخرند.

در اينجا دوباره قسمتي از چهرهُ واقعي اسلام را بر ملا ساختيم. هر انسان منطقي به خوبي در مي يابد كه اسلام تحقير زير دستان را مد نظر دارد.. پيروان اسلام حاكمان احمق و شيطان صفتي هستند كه چيزي بهتر از اينكه به اسم اسلام مردم را بكشند و شكنجه كنند ? نمي شناسند.

علت اينكه آنان به اين اعمال دست مي زنند اين است كه محمد در بين همه آن وعده هايي كه به آنان داده است? از نصيب شدن ۷۲ حوري و دارا شدن قدرت جنسي برابر با 100 مرد نيز سخن رانده است. جاي بسي تعجب است چرا مردان در بهشت قدرت جنسي برابر با 100 مرد دارند اما فقط 72 حوري نصيب آنها مي شود. چرا 100 حوري نصيب آنها نمي شود؟

جواب بسيار ساده است. چون محمد به موُمنين وعده داده است كه براي بهره جويي جنسي آنها 28 پسر جوان و زيبا علاوه بر ۷۲ حوري در بهشت نصيب آنان خواهد شد.

توجه: از كارهاي انور شيخ و ا.گوش براي تهيه اين مقاله استفاده شده است.

برگردان: پارميس سعدی  

نامه یک پسر ده ساله به الله

الله جان، ملای محلمون، در مسجد از کار سخت پیامبر عزیزمون  در راه  متقاعد کردن کافرا برای قبول کردن اسلام برامون  حرف زد. او گفت که پیامبر برای انتقال پیامش خیلی سختیها کشید. او گفت حتی ابوطالب که عموش بود تا زمانی که مرد حاضر نشد مسلمون بشه. اون ملا گفت که در طول 13 سال فقط در حدود 70 نفر مسلمون شدند که اونا هم یا قوم و خویش اون بودند یا اینکه از گدا گشنه ها بودند. هر چند که من سنی ندارم اما تصورم در مورد همه اون چیزهایی که شنیدم به این صورته که برات می نویسم :

در اولین بار جبرئیل به پیامبر با صدای بلند گفت بخوان .پیامبر بیچاره ما هم گفت خوندن بلد نیستم. چرا تو یک دستگاه پخش سی دی همراه با یک تلویزیون قابل حمل و نقل به جبرئیل ندادی که همه داستانهای انجیل رو به صورت فیلم بهش نشون بده؟

دیدن آدم و حوا در حالیکه لخت و عریون توی بهشت گشت می زندند ، دیدن صحنه ای که یک زن مصری شهوتی از یوسف می خواد با اون همبستر بشه، دیدن صحنه ای که ابراهیم می خواد سر بچشو ببره و دیدن صحنه ای که سلیمان داره با مورچه حرف می زنه . دیدن صحنه خشک شدن دریا بر ای موسی.  همه اینا دیدنش خیلی باحاله. هر چند که توصیف حوریهای بهشتی خیلی تحریک کننده هست اما گاهی یک عکس کار هزار تا کلمه رو میکنه. من فکر می کنم اگه فیلم زنده از حوریان لخت بهشتی با سینه های برجستشون در حالیکه مردان سبیل کلفت مسلمون با اونا در حال جفت گیری بودند نشون داده می شد همه رو دیونه میکرد.

من میگم توصیف جهنم که توی تازينامه اومده خیلی ترسناکه .اما اگه یک فیلم از جهنم پخش میکردی در حالیکه جنها و آدما دارند می سوزند و با آب جوشی که رو سرشون میریزه پوست از تنشون جدا میشه و جهنمیها دارند چرک می خورند همه شلوار خودشون رو خراب می کردند.

چرا برای جهادگرا تفتگ نفرستادی تا عده بیشتری از اونا در جنگ با کافرا زنده بمونند. اگه جهاد گرا ، اون مردای خوب ، تفنگ داشتند یک نفر از اونا میتونست هزار تا کافر شمشیر به دست رو بکشه.

من شنیدم یک روز تموم طول کشید تا اون 900 تا یهودی بنی قریظه گردنشون زده بشه. پیامبر بیچاره هم مجبور بود 12 ساعت تموم توی اون آفتاب جنگ عربستان ناظر گردن زدن  اونا باشه . با یک مسلسل در عرض چند دقیقه خیلی تمیز همه این 900 نفر رو میکشت . بقیه روز هم وقت زیاد میاورد که بره با ریحانه که تازه گردن بابا و داداشش رو زده بود ، عشق بازی کنه.

من شنیدم که بعضی وقتا که پیامبرمون به کاروان قریشیها برای دستبرد حمله میکرد ، شکست می خورد . و حمله کننده ها دست از پا دراز تر بر می گشتند. این برای اعتبار اون  و ماموریتش خیلی بد بود. چرا تو چند تا کالسگه سریع السیر براش نفرستادی تا شترای قریشیها رو رم بده و آبروشو حفظ کنه؟

اگه شب معراج یک هندی کم به دست پیامبرمون داده بودی وقتی از هفت آسمون میگذشت و با مریم باکره ازدواج می کرد و در جمع پیامبرا نماز می خوند. اون فیلم می تونست دهن همه رو ببنده.

اگه یه تفنگ کوچیک به دستش میدادی. از اون تفنگا که میشه راحت قایمش کرد بهتر می تونست اونایی رو که با هاش مخالفند سر به نیست کنه. آخه من شنیدم کشتن اسما چون بچه شیر خواره داشته خیلی غوغا به پا کرده من شنیدم افک یه پیر مرد 90 ساله بوده. کعب هم یک شاعر خوشگلی بوده که پیامبر به دوستاش یاد میده که گولش بزنند و بهش بگن که با اون دوستند بعد راحت سرشو ببرند. در گول زدن مردم خیلی زبل بوده اینطور نیست؟

الله جون، توی تازينامه گفتی که در همه جنگهای مسلمونا هزارون فرشته به کمک اونا می فرستی، اما با وجود این همه فرشته که به کمکشون می فرستی تو جنگ احد شکست خوردند. چه خوب بود به جای اون فرشته ها یک بمب میدادی به جبرئیل تا در عرض چند ثانیه کافرها رو سر به نیست کنه تا دیگه جرات برگشتن به خودشون ندن.

اگه یه موبایل به محمد داده بودی لازم نبود جبرئیل این همه بره و بیاد تا پیغامشو بده. در وقت صرفه جویی میشد. هر وقت به مشورت تو احتیاج داشت فوری از اون موبایل استفاده می کرد. مثلا موقعیکه عایشه با اون مرد خوشگل عرب رو هم ریخته بود (تو اون سفر محمد یک کنیز  خوشگل تاره به اسم جویره گرفته بود اصلا» حواسش نبود که عایشه غیبش زده)

تو همچین موقعی لازم نبود یک ماه تموم صبر کنه تا تو بهش دستور بدی هر کسی به مسلمونی تهمت بزنه باید 4 تا شاهد بیاره. اگه یه موبایل داشت از تو می خواست که جریان رو برای اون روشن کنی. اما چون به اون موبایل ندادی حالا خیلی از مسلمونا با زنهای مسلمون  زنا می کنند و  بعد هم راحت در میرن چون هیچ وقت این کارشون رو جلوی 4 نفر نمی کنند.

اگه تلفن داشت وقتی مردم از اون می پرسیدن خورشید شبا کجا میره، حرف الکی تحویل مردم نمی داد و نمی گفت به زیر عرش خدا میره و عبادت می کنه. حداقل با تو مشورت میکرد تا حالا کافرها و بی دینها اونو مسخره نکنند.

خیلی جالب می شد اگه یک لپ تاپ برای او می فرستادی(I don?t mean another teenager sitting on his lap. He had plenty of those laptops.) منظورم یک کامپیوتر لپ تاپ هست. اون با اون لپ تاپ جواب تموم سوالهاشو می گرفت دیگه لازم نبود به تو هم زحمت بده. جواب تموم اون حرفای مسخره مثل این حرفا : ستاره ها تیرهایی هستند که به شیطون زده میشه یا اینکه آسمون هفت طبقه هست . ، زمین صافه و کوه ها گیره هایی هستند که زمینو حفظ کردند.من که میدونم این حرفا رو از کجا یاد گرفته بود و به تو نسبت می داد.اما اگه یک کامپیوتر داشت به همه این سوالها درست جواب میداد.

اگه تصمیم داشتی تازينامه رو به صورت یک نوشته کامل بفرستی . چرا محصول نهایی رو به صورت یه کتاب کامل نفرستادی. که اون احمقا نخوان از رو سنگ و چوب و پوست شتر و استخون حیونا اون آیه ها رو جمع کنند و باز نویسی کنند. نتیجش هم یه کار اکبیریه که نه سر و ته داره نه تسلسل منطقی خیلی جاهاش هم تکراریه .عنوان هم نداره. همین باعث شده که کافرا مسلمونا رو دست بندازن.

به نظر من یکی از این کمپ های موتور دار که همه جور تجهیزاتی مثل کولر  داره برای پیغمبری که برات از همه عزیزتره در خواست خیلی زیادی نبود. من فکر میکنم توی این جنگای تهاجمی که محمد میکرد. خیلی شرم آوره که محمد توی این چادرای نازک ، کار کنیزایی رو که توی جنگ گرفته بود، میساخت و این عربای شهوتی هم دور تا دور چادرش بودند. من فکر میکنم صدای اون عمل حالشون رو دگرگون میکرد و از پشت اون چادرای نازک سعی می کردند یه سوراخی،  چیزی پیدا کنند ببینن اوضاع از چه قراره. من شنیدم که در جنگ خیبر پس از اینکه پیامبر یه کشت و کشتار جانانه از یهودیا کرده بود. پیامبر عزیزمون  که حالا یه 60 سالی داشت با حفصه دختر سکسی 17 ساله یهود داشت عشق بازی میکرد . دم صبح که از چادرش اومد بیرون یه صحابی رو دید که به چادرش آویزون بود. گفت داشتم نگهبانی میدادم که قوم و خویشای حفصه نیان تو رو بکشند. (من مطمئنم که اون موقع شلوار صحابی پایین بوده. داشته از پشت چادر یه روزنه ای پیدا میکرده تا به عملیات سکسی محمد نگاه کنه) یه همچین کمپی که گفتم ، تو مدینه هم به دردش می خورد . چون اگه همچین کمپی در اختیارش بود لازم نبود توی اتاق حفصه با ماریه همبستر بشه و این همه غوغا و سر و صدا به پا بشه.

من میگم اگه وسایل جلوگیری در اختیار سربازای محمد میذاشتی اون از خجالت اینکه در جواب جنگجوا گفته بود جلو گیری از حاملگی کنیزا به وسیله عقب کشی  کار بدیه در میمومد  ، من فکر میکنم وقتی اونا دیدن با گوش دادن به توصیه محمد همه کنیزا حامله شدن خیلی زورشون گرفت. (البته اونا میتونستند یه پولی هم بابت بچه ها تو بازار برده فروشا کسب کنند.)

نوشته عایشه احمد

ترجمه ننه نقلی

برگرفته از سایت www.faithfreedom.org

 

بیخدایی و اخلاق

نویسنده – آرش بیخدا

بطور کلی، آدمهای خوب کارهای خوب می‌کنند و آدمهای بد کارهای بد. اما برای اینکه آدم خوبی کار بد انجام دهد، به دین نیاز است.

استیون واینبرگ، فیزیک دان امریکایی برنده جایزه نوبل.

پیشگفتار

غیر واقع بینانه نیست اگر تصور کنیم اتهام بی اخلاقی مهمترین اتهامی است که خداباوران به بیخدایی میزنند، بسیاری از خداباوران فکر می‌کنند اگر بتوانند نشان دهند بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود بیخدایی را رد کرده اند. این نیز خود نشان از نابخردی و آماتور بودن خداباوران در فکر کردن دارد زیرا بعید است آشکار تر از این بتوان مغلطه توسل به نتیجه باور را مرتکب شد؛ لذا این مسئله برای من بسیار جذاب است که مهمترین و رایج ترین استدلال خداباوران علیه بیخدایی کاملا مغلطه آمیز است و حتی نیاز به پاسخ دادن هم ندارد، زیرا هرگز از روی نتیجه یک باور نمیتوان نتیجه گرفت که آن باور نادرست است، اگر فرض کنیم بیخدایی موجب بی اخلاقی می‌شود این فرض هرگز نمیتواند بیخدایی را رد  یا خداباوری را اثبات کند، درست همانطور که با نشان دادن اینکه خشکسالی موجب قحطی می‌شود نمیتوان نشان داد که  خشکسالی باطل است، حقیقت ندارد و رخ نمیدهد. یعنی حتی اگر خداباوران بتوانند اثبات کنند که در صورت عدم وجود خدا، اخلاقیات عینی نمیتوانند حقیقت داشته باشند، یا اینکه فرد بیخدا قهراً فردی بی اخلاق هم هست نتیجه هرگز این نخواهد بود که بیخدایی غلط است و خدا وجود دارد، بلکه نتیجه این خواهد بود که اخلاقیاتی که تا مغز استخوان ما انسانها نفوذ کرده اند و شب و روز با آنها سر و کار داریم، شوربختانه عینی نیستند و ذهنی هستند و این چیزی است که باید آنرا به دلیل درست بودنش پذیرفت، و با آن ساخت و سازش کرد و این یک واقعیت تلخ است که وجود دارد، و بیخدایان واقعیت را خلق نکرده اند که بخواهند مسئول آن باشند و از آن شرم داشته باشند، اما خداباورانی که این ادعا را میکنند بگونه ای صحبت میکنند که گویا با فرض معدوم بودن خدا، مسئول نیستی خدا بیخدایان هستند و اگر بیخدایان دست از بیخدایی بردارند خدا موجود میشود!

اما ضرورت بی اخلاق بودن بیخدایان تنها یک فرض بود و جدا از اتهام مغالطه آمیز خداباوران تلاش من در این نوشتار بر این است که نشان دهم دلیل معتبری برای پذیرفتن اینکه بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است وجود ندارد. بنابر این روشن است که من این نوشتار را در دفاع از بیخدایی نمینویسم زیرا بیخدایی نیازی به دفاع از این نگر ندارد. هدف من از نوشتن این نوشتار یاری رساندن به خداباوران منتقد بیخدایی است تا بتوانند بهتر اخلاق را درک کنند و کمی عمیقتر به این مسئله فکر کنند.

اتهام بی اخلاقی از پر سابقه ترین اتهاماتی است که به بیخدایان در سرتاسر تاریخ و جغرافیا زده شده است، این اتهام بیشتر به نوعی دهن کجی شباهت دارد، تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه خداباوران مجبور به اعتراف به عجزشان در اثبات وجود خدایشان میشوند این اتهام را مطرح میکنند، یعنی چون بیخدا از یک طرف خداباور را به نابخردی محکوم میکند، خداباور نیز در مقابل بیخدا را محکوم به بی اخلاقی و مروج بی اخلاقی بودن میکند. بسیاری از خداباوران تلاش کرده اند نشان دهند که بیخدایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی پایبند باشند، و بیخدایی منجر به فروپاشی نظام اخلاقی و پوچ گرایی-یعنی باور به غیر حقیقی بودن تمامی گزاره ها از جمله گزاره های اخلاقی می‌شود.

جالب اینجا است که این دیدگاه تنها محدود به خداباوران نمی‌شود، بیخدایان بسیاری نیز وجود دارند که اینرا تایید می‌کنند. بعنوان مثال یکی از شخصیت های داستانی داستایوسکی در رمان برادران کارامازف معتقد است که «اگر خدا وجود نداشته باشد، انجام هر کاری میتواند درست باشد»، و خداباوران بسیاری این دیدگاه را به خود داستایوسکی نسبت داده اند و همواره این جمله را به عنوان یک نقل قول از وی تکرار میکنند تا از این طریق سخنشان را اثبات کنند، که این نیز چیزی نیست جز نمونه ای آشکار از مغلطه توسل به مرجعیت.

معمولاً نظر خداباوران نسبت به بیخدایی این است که یک فرد باخدا در مقایسه با یک فرد بیخدا اخلاقمدار تر است و احتمال اینکه یک فرد بیخدا دست به جرم و جنایت و قتل و تجاوز بزند بسیار بیشتر از این است که فرد خداباوری دست به چنین کاری بزند. اتهام بی اخلاقی به بیخدایان تا حدی است که بسیاری از دین مداران و خداباوران وقتی به بیخدایی فکر میکنند همزمان به «هرکاری مجاز و آزاد است» نیز فکر میکنند، و گاهاً افرادی که گمان میکنند تنها ترس از خدا میتواند جلوی آنها را از ارتکاب جرم بگیرد، نزدیکانشان را در حال ارتکاب اعمال نامشروع جنسی در ذهنشان تصور میکنند. این درست مانند همان حسی است که بیخدایان نسبت به خداباوران دارند، بیشتر بیخدایان نیز بیشتر خداباوران را افراد خرافی، نادان، متعصب و کم هوش میدانند. یعنی این دو تفکر معمولا همواره یکدیگر را به نادانی و دیگری به بی اخلاقی محکوم میکرده اند، البته ما در این نوشتار فقط با مسئله اخلاق سر و کار داریم نه با نابخرد بودن خداباوری.

واقعیت آن است که  این تنها خداباوران نیستند که بیخدایان را محکوم به بی اخلاقی می‌کنند، برخی بیخدایان نیز معتقدند تفکر خدامحور و بویژه دینی به شدت ضد اخلاق است و نه تنها نمیتواند تضمینی برای اخلاق در جامعه باشد بلکه مانعی بزرگ بر سر اخلاقیات و اخلاق مداری است، در نوشتاری با فرنام سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است این مسئله بطور مفصل شرح داده شده است. اساساً یکی از مهمترین و شاید مهمترین دلیلی که باعث میشود دین ستیزی و بویژه اسلام ستیزی ضرورت داشته باشد همین ناهمخوان بودن دین داری و در کنار آن خداباوری با اخلاق است. از طرفی دیگر بسیاری به بهانه همین فرضیه که بیخدایی برابر با بی اخلاقی است با دین ستیزی و روشنگری در مورد مسئله خدا مخالفت می‌کنند و فکر می‌کنند مردم باید بگونه ای به مقداری خرافات باور داشته باشند تا اخلاقمدار باشند، یعنی شخص خردگرا که همه خرافات دینی را کنار میگذارد از نظر این اشخاص نمیتواند اخلاقمدار باشد، زیرا این افراد گمان میکنند انسانها از روی حماقت و ترس باید اخلاقمدار باشند و اگر قرار باشد همه خردگرا باشند و به یاوه ها و اباطیل باورمند نباشند دیگر کسی اخلاقمدار نخواهد بود.

تجربه شخصی به من نشان داده است که بیشتر این دسته انسانها گمان می‌کنند بیخدایی برابر با بی اخلاقی است چون اساساً نمیفهمند اخلاق چیست و درکی  بسیار ضعیف و عوامانه از این شاخه بزرگ فلسفه دارند یا گاهی نیز هیچگونه دانشی در این زمینه ندارند. همچنین دینداران گمان می‌کنند حق انحصاری و مونوپولی در اخلاقیات دارند و این خدای آنها که نه فیزیک نازل کرده است، نه شیمی، نه دموکراسی نه حقوق بشر، بجای این چیزها برای ما اخلاق نازل کرده است. این خدا بوده است که به ما یاد داده است قتل کردن بد است و دزدی بد است و اگر خدا این را به ما یاد نمیداد ما خود این چیزها را نمیفهمیدیم و همه دزد و قاتل میشدیم.

مسئله بسیار مهم دیگر این است که اخلاق درصورتی که دینی و خدامحور باشد دردسر ساز خواهد شد و فساد درونی دین بیش از پیش به جان بشریت خواهد افتاد. از همین رو است که حتی برخی اندیشمندان مسلمان و خداباور نیز تلاش میکنند تا نظام اخلاقی خردمحور و فلسفی را جایگزین نظام اخلاقی دینی بکنند (1). از همین رو شایسته است تا اخلاق خردمحور و فلسفی سکولار هرچه بیشتر تبیین و تبلیغ شود تا خداباوران و دین خویان بویژه مسلمانان نیز یاد بگیرند که چگونه باید در مورد مسئله اخلاق فکر کنند زیرا این خود مبحثی بسیار مهم و ریشه ای است و سر انجام آن به سیاست و حقوق می انجامد و این نیز خود از انگیزه های نگارش این نوشتار است، چرا که شناخت سالم و صحیح از اخلاق ضرورتی انکار نشدنی برای سعادت بشر، و جامعه بشری است و سعادت بشر و جامعه اش آرزوی هر انسانگرایی است.

اما هدف اصلی نوشتن این نوشتار ارائه مقدمه ای بسیار مختصر و مفید است که درکی ابتدائی اما مفید را نسبت به مسئله اخلاق نتیجه بدهد. هرگز نمیتوان تمام مسئله اخلاق را در یک یا دو نوشتار مطرح و بررسی کرد اما میتوان با یک نوشتار چشم خرد را بسوی این شاخه فلسفه که ده ها فیلسوف و اندیشمند تابحال به توسعه آن خدمت کرده اند و همچنان نیز در حال توسعه است باز کرد و نشان داد که اخلاقمداری سکولار برتری بسیار روشن و آشکاری نسبت به اخلاقمداری دینی دارد. همچنین در این نوشتار من به بررسی ارتباط اخلاق با وجود خدا خواهم پرداخت و از بیخدایی در مقابل اتهام بی اخلاقی دفاع خواهم کرد.

برای بررسی اخلاق و دریافتن ماهیت و جایگاه آن در دیدگاه سکولار باید قطعاً مسئله را در دو موضوع بررسی کرد. مسئله نخست این است که آیا ارزشهای اخلاقی در دیدگاه بیخدایی میتوانند وجود داشته باشند؟ این اخلاقیات از چه منبعی برخاسته اند و چه ماهیتی دارند؟ چه کاری خوب است و چه کاری بد است؟ چه چیزهایی در ذاتشان خوب هستند و چه چیزهایی در ذات خود خوب نیستند؟ مسئله دوم این است که اگر این ارزشهای اخلاقی وجود دارند چرا یک شخص باید پایبند به آنها باشد؟ به عبارت دیگر چرا یک شخص باید اساساً اخلاقمدار باشد و آیا خداباوران انسانهای اخلاقمدار تری از بیخدایان هستند؟ این نوشتار در مورد تمامی این موارد توضیحاتی را خواهد داد و همچنین با استفاده از داده های آماری نشان خواهد داد که آیا باور به خدا نتیجه شگرفی در اخلاقمداری افراد دارد و آیا خداباوران بر اساس آمار اخلاقمدار تر از بیخدایان هستند یا نه. پیش از هر بحثی پیرامون ارتباط خداباوری و اخلاقمداری خوب است که مقداری راجع به اینکه اساساً علم اخلاق چیست و مباحث اخلاقی را چگونه میتوان دسته بندی کرد و چه مکاتب مطرحی در اخلاقیات امروزی وجود دارند توضیح دهم و تعریف های مختصری از آنچه در ادامه خواهد آمد ارائه بدهم.

معرفی مختصر فلسفه اخلاق

علم اخلاق (Ethics) یکی از شاخه های پنجگانه فلسفه است که به بررسی اخلاقیات (Morality) یعنی تمیز دادن خوب از بد میپردازد. دو واژه یاد شده در زبان یونانی از ریشه های قوانین، قواعد و آداب و رسوم می آیند. این تعریف از علم اخلاق شاید کمی گیج کننده باشد، فرق علم اخلاق با اخلاق مسلماً چیزی نیست جز اینکه علم اخلاق به بررسی ماهیت و چیستی خود اخلاق میپردازد از همین رو است که به علم اخلاق گاهی فلسفه اخلاق (Moral Philosophy) نیز گفته می‌شود. هدف بنیادین فلسفه اخلاق معرفی روشها و معیارهایی است که با آنها بتوان اخلاق را بهتر فهمید و خوب و بد را از یکدیگر تمیز داد. این شاخه از فلسفه خود به دو زیر شاخه متااتیکز- فرا اخلاق (Metaethics) (برخی آنرا زبر-اخلاق خوانده اند) و نورماتیو اتیکز- اخلاق هنجاری (Normative Ethics) تقسیم می‌شود.

شاخه اخلاق هنجاری (Normative Ethics) به مطالعه این میپردازد که چگونه میتوان خوب را از بد تشخیص داد. در این شاخه فلاسفه تلاش میکنند به این پرسش پاسخ دهند که چگونه میتوان تشخیص داد چیزی خوب است یا بد. گاهی به نظریه هایی که در این شاخه مطرح میشوند نظریات حسن (خوبی، شایستگی) و قبح (بدی، زشتی، ناشایست بودن) گفته میشود. بعبارت دیگر شاید بتوان گفت اخلاق هنجاری بطور مشخص به روش هایی که با آنها میتوان میان خوب و بد تمایز قائل شد و تشخیص داد که چه کاری/چیزی خوب است و چه کاری/چیزی بد است میپردازد، یعنی نتیجه این شاخه این است که مردم چه کارهایی باید بکنند و چه کارهایی نباید بکنند و از چه شیوه هایی باید اینرا دریابند. اخلاق هنجاری به ما نمیگوید که مردم چه چیز را شایست و یا ناشایست میپندارند یا چرا اینگونه میپندارند، بلکه به ما میگوید مردم چه چیز را باید شایست یا ناشایست بدانند. کاربرد این روش ها و نظریه ها میتواند از مسائل شخصی و تصمیمات اخلاقی شخصی آغاز شود و حتی روشهای تصمیم گیری در مورد ایجاد و تصویب قوانین را نیز شامل شود.

مبحثی دیگر که در زمینه اخلاق وجود دارد اخلاق کاربردی است (Applied Ethics)، هنگامی که فلاسفه یا اشخاص ذیربط در مورد مسائل بسیار مشخصی همچون اخلاقی بودن یا نبودن اعدام، سقط جنین، ازدواج همجنسگرایان، خودکشی، آزاد کردن مواد مخدر و غیره بحث میکنند و تلاش میکنند که  ازنظریات موافق یا مخالف خود با شیوه هایی که در اخلاق هنجاری مطرح میشود دفاع کنند، آنها در واقع در حال پرداختن به اخلاق کاربردی هستند. دانشگاه ها دریافته اند که اخلاق سهمی بسیار مهم در پرورش دانشجویان در رشته های مشخصی دارد از همین رو در برخی رشته های دانشگاهی بی ارتباط با فلسفه، دروسی از اخلاق کاربردی را که مربوط به آن رشته هستند تدریس میکنند و این دروس همگی جزو اخلاق کاربردی هستند. مثلاً به دانشجویان پزشکی، اخلاقیات پزشکی (Medical Ethics) و به دانشجویان رشته های مربوط به تجارت و مدیریت، اخلاقیات تجاری (Business Ethics) می آموزند که بحث های مربوط به این رشته ها را در آن تبیین میکنند.

پیش از توضیحات بیشتر لازم است که چند واژه از واژگان مصطلح در مباحث اخلاقی را تعریف کنیم. منظور از حقایق اخلاقی گزاره هایی (قضیه، گزاره چیست؟) هستند که راجع به ارزشهای اخلاقی خوب و بد ادعایی را مطرح میکنند، یا گزاره هایی که از مفاهیم و الفاظ اخلاقی برای بیان حقیقتی استفاده میکنند. مثلا اگر گزاره «کمک مالی کردن به گدا ها کار خوبی است.» درست باشد آنگاه این گزاره یک گزاره اخلاقی است و ارزش حقیقی آن «درست» است و اگر نادرست باشد ارزش حقیقی آن «نادرست» است، وقتی کسی در مورد درست یا نادرست بودن ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی موضعی را اتخاذ میکند میتوان گفت وی قضاوتی اخلاقی انجام داده است.

باید توجه داشت که نظریات مطرح شده در هر دو شاخه ریشه ای چند هزار ساله دارد و همچون سایر شاخه های فلسفه میتوان گفت قدمت آن به زمانی باز میگردد که بشر برای نخستین بار اندیشید، و از آن هنگام تا امروز ده ها کتاب و نوشته و سخنرانی در رد یا دفاع این نظریه ها نوشته و یا ایراد شده اند و مطالعه هر یک از این نظریه ها میتواند سالها وقت بگیرد. هدف ما نیز در اینجا دفاع از هیچیک از این نظریه ها نیست، بلکه تنها بصورت مقدمه ای که در آینده از آن استفاده خواهد شد به ذکر و معرفی بسیار مختصر آنها خواهیم پرداخت. تفاوت بنیادینی که در میان نظریه های مختلف اخلاق هنجاری وجود دارند ناشی از اختلاف بر سر این است که آیا نتیجه و پیامد یک عمل نشان میدهد که آن عمل درست یا نادرست است یا خود آن عمل. گروهی که به دسته نخست اختصاص دارند طبیعتاً اوضاع و احوال و شرایط انجام یک عمل را بررسی میکنند (جزئی نگری اخلاقی Moral Particularism) و گروه دوم در پی روشن ساختن قواعد و اصولی هستند که بتوانند نشان دهند عملی درست یا نادرست است (قانونگرایی اخلاقی Ethical Legalism).  البته حالت سومی نیز قابل تصور است و آن این است که هردو این دیدگاه ها درست باشند، یعنی در درستی یا نادرستی یک کار هم شرایط و وضعیت تاثیر داشته باشد هم اصول و قواعد.  چند مورد از نظریه های مهمی که در شاخه اخلاق هنجاری اخلاقی علم اخلاق مطرح شده اند از این قرار هستند:

  • نتیجه گرایی، پیامدگرایی، عاقبت اندیشی (Consequentialism) – معتقد است که ارزش اخلاقی یک عمل تنها به نتیجه و خروجی آن عمل و چیزهای دیگری که در ارتباط با آن عمل هستند، همچون انگیزه عامل یا قوانینی که اعمالی از آن دست را جبر می‌کنند  وابستگی دارد. لذا در این دیدگاه عمل خوب عملی است که نتیجه ای خوب بدهد و حسن و قبح را میتوان از روی مضار و فواید و منافع آن تشخیص داد.  زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • سودمند گرایی، فایده باوری (Utilitarianism)  – معتقد است یک عمل درست است اگر نتیجه آن بیشترین لذت و کمترین درد را برای بیشترین مردم داشته باشد. بنتام، جان استوارت ميل و ماكياول از هواداران این دیدگاه بوده اند.
    • خودگرایی (Egoism) – معتقد است که شخص اخلاقمدار شخصی خود خواه است. بعبارت دیگر از نگر هواداران این دیدگاه شرط لازم و کافی برای اینکه عملی اخلاقی باشد این است که آن عمل بتواند خیر شخصی فاعل آن عمل را تا حداکثر زیاد کند و همه باید در این راه به حداکثر رساندن خیر های شخصی خود کوشا باشند. خودگرایی در اخلاق معمولاً با «خودخواهی» که بصورت یک دشنام استفاده می‌شود متفاوت است. روشن است که نخستین انتقاد به خودگرایی آن است که تفاوت عمده خودگرایی با سایر نظریه های اخلاق هنجاری در این واقعیت است که در این دیدگاه تنها خود فرد مطرح است و دیگران اساساً مطرح نیستند، اما مدافعان خودگرایی ممکن است پاسخ دهند که خود گرایی نیز مسئولیت هایی را نسبت به سایر انسانها تولید می‌کند زیرا یک شخص بدون توجه به دیگران و منافعشان نمیتواند منافع زیادی بدست بیاورد. لذا در این دیدگاه نیز منافع دیگران مطرح میشود. سوء تفاهم رایجی که معمولاً در فهم این دیدگاه وجود دارد این است که گمان میشود خودگرایی میگوید آنچه یک فرد فکر میکند به نفعش است خوب است، در واقع خوب است. حال آنکه این دیدگاه به تفکر خود فاعل اشاره ای ندارد بلکه یک عمل را بصورت عینی نگاه میکند و میگوید اگر عملی برای خود یک فرد خوب است، آنگاه آن عمل خوب است و برعکس.   ایان رند (Ayn Rand) بنیانگزار مکتب آبجکتیویسم (Objectivism) از مدافعان این دیدگاه است.
  • نا-نتیجه گرایی، نا پیامدگرایی، نا-عاقبت اندیشی (Non-consequentialism) – بر خلاف نتیجه گرایی معتقد نیست که خوبی یا بدی را میتوان از روی نتیجه تشخیص داد بلکه معتقد است ذات یک چیز میتواند حسن و قبح آن را معین کند، لذا بجای بررسی نتیجه باید به ذات و ماهیت توجه کرد و آنرا با معیارهایی سنجید. زیر شاخه های معروف این نظریه عبارتند از:
    • وظیفه گرایی (Deontology) – معتقد است که نتیجه اعمال را باید نادیده گرفت، و رفتار افراد باید بر اساس وظایف افراد باشد. یعنی صرف نظر از نتیجه یک عمل، اصول و قواعدی وجود دارند که نشان میدهند آن عمل، عملی شایست یا ناشایست است. لذا از نظر وظیفه گرایان عملی اخلاقی است که صرفاً با انگيزه و نیت رعايت قاعده اخلاقی و تكليف اخلاقی صورت بگيرد. کانت (Immanuel Kant) عمده ترین فیلسوف وظیفه گرا است، همچنین برخی از فلاسفه همچون جان لاک (John Locke) که معتقد بوده اند همه انسانها دارای حقوق مطلقی هستند، وظیفه گرا بشمار میروند. نمونه هایی از نظریه های وظیفه گرایانه از این قرارند:
      • تئوری امر تنجيزى (Categorical Imperative) کانت، معتقد است که ریشه اخلاق را در توانایی خردورزی انسانها میداند و قوانین اخلاقی تخلف ناکردنی و مطلق را خلق می‌کند و معتقد است که آدمی باید همواره بر اساس این قوانین و ضوابط جهانشمول و همیشه درست رفتار کند.
      • اصل عدالت، عملی درست است که عادلانه باشد، آدمی باید همواره بر اساس عدالت رفتار کند.
      • قراردادگرایی (Contractarianism) جان راولز (John Rawls) معتقد است رفتارهای اخلاقی رفتارهایی هستند که همه ما بر سر اخلاقی بودن آنها در صورتی که بی غرض بودیم توافق میداشتیم.
  • علم اخلاق فضیلت محور، اخلاق پاکدامنی (Virtue Ethics)- ارسطو شاید نخستین مدافع این دیدگاه باشد، این تئوری بجای اینکه روی رفتارهای انسانها تمرکز کند روی شخصیت ذاتی افراد تمرکز می‌کند.
  • نظریه فرمان الهی – درستی یا نادرستی هر چیز را میتوان از روی فرامین الهی دریافت.
  • اخلاق مبتنی بر مهر ورزی –رفتاری درست است که مهر آمیز باشد، و آدمی همواره باید رفتاری مهر ورزانه داشته باشد.
  • اخلاق مبتنی بر عدم خشونت –رفتاری درست است که خشونت آمیز نباشد و خشونت ناشایست است.
  • عاطفه گرایی- معتقد است که اخلاق عاطفه بنياد است لذا جايگاه آن در دل است نه درعقل. چيزهايي مانند خوبي يا دوستي و محبت را با دل حس مي كنيم نه اينكه باعقل بشناسيم. اين جريان فكري، به نمايندگي شوپنهاور، امر اخلاقي را يك امر حسي دروني و يك ميل و نه مسئله اي عيني و تجربي يا عقلي مي داند. برهمين اساس نيز معتقد است عمل براساس ضرورت عقلي، عملي اخلاقي نيست بلكه همراهي با يك جبر است ازنوع جبر عقلي.
  • قانون طلائی کنفسیوس– انسان باید با دیگران بگونه ای رفتار کند که انتظار دارد دیگران با او همانگونه رفتار کند.

پرسشی که باعث بوجود آمدن دو دیدگاه مخالف دیگر در علم اخلاق میشود این است که آیا تنها یکی از این اصول درست هستند و باقی اصول باطل هستند یا اینکه ممکن است بتوان دستکم برخی این اصول را در کنار هم درست دانست. به دیدگاهی که تنها یکی از این اصول و نظریه ها را پشتیبانی میکند و بقیه را نفی میکند یگانه گرایانه (Monistic) میگویند و به دیدگاه دیگر کثرت گرایانه (Pluralistic) میگویند.

دیدگاه دیگر در مورد اخلاق هنجاری همانطور که گفته شد جزئی نگری اخلاقی است، فلاسفه طرفدار این زیر شاخه از اخلاق هنجاری معتقدند که نمیتوان اصول و قواعد مشخصی را برای تعیین شایست یا ناشایست بودن یک عمل تعریف کرد، بلکه تنها شرایط و وضعیتی که کار در آن صورت میگیرد روشن میکند که آنکار درست است یا نادرست. بنابر این برای دریافتن درستی یا نادرستی یک عمل باید تنها شرایط را در نظر گرفت . اچ ای پریچارد، و دبلیو دی راس و اگزیستانسیالیست هایی همچون جان دیویی را میتوان از هواداران نامدار این نگرش به اخلاق هنجاری دانست.

شاخه فرااخلاق (Metaethics) از سویی دیگر راجع به این صحبت می‌کند که وقتی ما در بررسی مسائل اخلاقی هستیم و از خوب و بد صحبت میکنیم، در واقع ما راجع به چی صحبت میکنیم؟ پیشوند متا در این کلمه به متافیزیک بر میگردد، یعنی  وجود شناسی، لذا به تعبیری شاید بتوان گفت متااتیکز به معنی وجود شناسی علم اخلاق است.  مسائل متااتیکی مسائل درجه دومی هستند، یعنی این مسائل مسائلی پیرامون اخلاق هستند نه مسائل درون اخلاق. معمولاً شاخه متا اتیکز در ارتباط مستقیم با پرسشهای وجود شناسی (Metaphysics)، معنی شناسی (Semantics)، معرفت شناسی (Epistemology) و حتی روانشناسی (Psychology) است که در مورد مسائل اخلاقی مطرح میشوند. بعنوان مثال پرسشهایی همچون «آیا حقایق اخلاقی وجود دارند؟»، «آیا میتوان قضاوتهای اخلاقی را توجیه عقلی کرد؟» و پرسشهایی از این دست، پرسشهای متااتیکی هستند. بطور کلی فرااخلاق بیشتر در مورد اینکه آیا خوبی، بدی، شایست و ناشایست واژگانی ذهنی (Subjective) و ناشی از تخیلات و عواطف انسانی هستند و یا اینکه عینی (Objective) هستند و در عالم واقع چیزی را نمایندگی یا توصیف میکنند  یا نه بحث میکند.

نظریه های فرااخلاقی مهم معاصر را میتوان بر دو اساس مرتب کرد، یکی بر این اساس که آیا از نگر آنها اخلاقیات عینی هستند (مکتب واقع گرایی اخلاقی یا Moral Realism)  یا ذهنی (مکتب ضد واقع گرایی Moral anti-Realism)، باید توجه داشت که مدافعان اخلاقیات عینی نمیگویند تمامی حقایق اخلاقی عینی هستند بلکه میگویند این حقایق وجود دارند یا دستکم میتوان یک مورد از حقایق اخلاقی که عینی هستند را مثال زد. تعریف عینی و یا ذهنی بودن از این قرار است:

  • اخلاقیات عینی،حقیقتشان مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات (کسی که در مورد ارزش حقیقی این گزاره های اخلاقی قضاوت اخلاقی میکند) نیست، یعنی چه ما وجود داشته باشیم چه وجود نداشته باشیم و در هر شرایطی و بصورت جهانشمول دسته ای از گزاره های ارزشی اخلاقی یا ارزش خوب دارند یا ارزش بد. مثلاً اگر کسی بگوید که «شکنجه کردن یک شخص تنها برای تفریح و لذت بردن، همواره و بصورت جهانشمول بد (غیر اخلاقی) است» او در حال دادن این پیشنهاد است که برخی از مسائل اخلاقی عینی هستند. بنابر این عینی بودن اخلاقیات به معنی این است که گزاره هایی اخلاقی وجود دارند که بدون توجه به اینکه انسانها در مورد آنها چه فکر میکنند درست یا نادرست هستند یا اخلاقیات مستقل از ذهن انسانها هستند یا اینکه کشف شدنی هستند نه خلق و تعریف کردنی.
  • اخلاقیات ذهنی، نسبی گرایی اخلاقی، حقیقتشان کاملاً مبتنی بر وجود داننده این اخلاقیات است، مثلا اگر کسی بگوید «کشتن انسانها میتواند در شرایطی کار خوبی باشد و در شرایط دیگری کاری بد» او در واقع میگوید که «بد یا خوب بودن کشتن انسانها امری ذهنی است» و نمیتواند بصورت جهانشمول خوب یا بد باشد. بنابر این ذهنی بودن اخلاقیات به معنی این است که درست بودن یا نادرست بودن اخلاقیات به آنچه انسانها در مورد آنها فکر میکنند وابستگی دارد و یا اخلاقیات وابسته به ذهن انسانها هستند، یا اینکه خلق شدنی و تعریف شدنی هستند نه کشف شدنی.

یک سوء تفاهم رایج که در فهم عینیت و ذهنیت اخلاقیات وجود دارد این است که گمان میشود عینی بودن یا نبودن یک حقیقت اخلاقی مبتنی بر این است که آیا همه آنرا قبول دارند و بر اساس آن رفتار میکنند یا نه، حال آنکه عینیت اخلاقیات ارتباطی با اینکه افراد آنها را عینی بدانند و بر اساس آنها رفتار کنند ندارد. همچنین گاهی گفته میشود که اختلاف نظر فلاسفه بر سر عینیت اخلاقیات خود نشان میدهد که اخلاقیات عینی نیست، اشکال این سخن نیز این است که نظر فلاسفه را برابر با حقیقت میداند. البته این دو شبهه از شبهات بسیار مبتدی هستند ولی به دلیل رایج بودنشان مجبور به ذکر آنها هستیم.

روش ترتیب دیگر نظریه های فرا اخلاقی بر اساس این است که آیا گزاره های اخلاقی دارای معنی هستند (شناخت گرایی یا Cognitivism) و یا عاری از معنی هستند (ناشناخت گرایی یا Noncognitivism) معنی دار بودن یا نبودن در اینجا به این معنی است که آیا میتوان ارزشهای حقیقی درست و نادرست را به یک گزاره نسبت داد و در اثبات یا رد آن به روشهایی احتجاج کرد یا نه، آیا با خرد میتوان قضاوت اخلاقی کرد یا نه؟ از مسائل معروفی که در فلسفه اخلاق مطرح است مسئله ایست که با فرنام «مسئله است-بایسته است (Is-ought Problem)» شناخته میشود، این مسئله به این پرسش پاسخ میدهد که آیا میتوان حقایق اخلاقی را از حقایق دیگر انشقاق کرد یا نه؟ تمامی نظریه های فرااخلاقی شناختگرا پاسخ مثبت به این پرسش میدهند و سعی میکنند توضیح دهند که چگونه میتوان چنین ارتباطی را برقرار کرد. در اینجا من بر دومین اساس نظریه های مهم فرا اخلاقی را مرتب خواهم کرد یعنی نه بر اساس عینیت و ذهنیت این نظریه ها بلکه بر اساس شناختگرا بودن و یا نبودن آنها. (2)

  • شناختگرایی (Cognitivism)
    • تئوری خطای مکی (Mackie’s error-theory)، دیدگاهی است که میگوید حقایق عینی وجود ندارند و هیچ عملی نمیتواند بد یا خوب باشد، در نتیجه تمامی گزاره های اخلاقی نادرست هستند، جان لزلی مکی (J. L. Mackie) عمده ترین مدافع این دیدگاه است.
    • طبیعتگرایی (Naturalism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که اینهمانی با حقایق طبیعی دارند یا بر اساس آنها شکل گرفته اند. از متفکران بیخدایی که در دوران اخیر از این دیدگاه متااتیکی دفاع کرده اند میتوان از، ردریک فیرت (Roderick Firth) ریچارد بوید (Richard Boyd) ، پیتر رایلتون (Peter Railton) و دیوید برینک (David Brink) نام برد. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی زیر مجموعه ای از حقایق علمی هستند و استفسار اخلاقی با استفسار علمی تداوم می یابد، یعنی هر حقیقت اخلاقی را میتوان بگونه ای کاهش داد که به یک حقیقت طبیعی برسد و چون ابزار شناخت طبیعت علم است این دیدگاه حداکثر ارتباط را با علم دارد، چون طبیعت بیشترین رابطه با واقعیت را دارد لذا طبیعت گرایی را معمولاً عینی ترین دیدگاه متااتیکی میدانند. از نتایج طبیعت گرایی این است که انسانها هرچه طبیعت را بیشتر بشناسند و خردگراتر باشند بواسطه استخراج حقایق اخلاقی از حقایقی که در طبیعت موجود است در قضاوت درست در مورد گزاره های اخلاقی موفقتر خواهند بود.
    • شهودگرایی (Intuitionism) – اینکه حقایق اخلاقی وجود دارند که از نگر هستی شناسی یکتا هستند؛ به این معنی که آنها اینهمانی با حقایق طبیعی یا ماوراء طبیعی ندارند؛ حقایق اخلاقی توسط نوعی شهود اخلاقی شناخته می‌شوند. این دیدگاه در اوایل قرن 20 ام مدافعانی مانند جورج ادوارد مور (G.E. Moore)، و هنری سیدیک (Henry Sidwick) و سر ویلیام دیوید روس (W.D. Ross) داشت، اما متفکرین بیخدای زیادی امروز وجود ندارند که هنوز از این موقعیت به اخلاق نگاه کنند. از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود دارند اما تداومی با استفسار علمی ندارند. منظور از درک شهودی یک چیز این است که بدون تجزیه و تحلیل های عقلی آشکار بتوان به حقیقتی رسید، یعنی بدون اینکه شخصی به استدلال و تعقل و تحقیق و تفکر به ذات و ماهیت یا نتایج یک عمل داشته باشد خود میفهمد که کدام کار بد است و کدام کار بد نیست این روش شبیه همان چیزی است که آنرا  گاهی علم حضوری در مقابل علم حصولی نیز میخوانند که بیشتر مورد نظر صوفیان و مورد انتقاد فلاسفه بوده است.
    • تئوری دستور الهی (Divine command theory)– میگوید چیزی خوب است که خدا میگوید خوب است و چیزی بد است که خدا میگوید بد است. افلاطون از زبان سقراط این دیدگاه را برای نخستین بار نقد کرده است و این نقد در ادامه خواهد آمد، این دیدگاه مدافعان معاصری همچون رابرت آدامز (Robert Adams) دارد.
    • تئوری مشاهده گر ایده آل (Ideal Observer Theory) -دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی را میتوان از نگر قضاوتی که یک مشاهده گر فرضی ایده آل در صورت وجود در مورد آنها میکرد، تفسیر کرد. یک مشاهده گر ایده آل هم معمولاً کسی تعریف میشود که افزون بر سایر ویژگی ها، شخصی بی طرف، کاملاً با اطلاع و خردگرا است.
    • نسبی گرایی اخلاقی، یا فرهنگ گرایی اخلاقی (Moral Relativism, Moral Culturalism) – دیدگاهی است که میگوید حقایق اخلاقی وجود ذهنی دارند که ارزش حقیقی یک گزاره اخلاقی از فرهنگ و جامعه ای به جامعه دیگری متفاوت است.
  • ناشناخت گرايى (Non-cognitivism) – بر اساس این دیدگاه هیچ حقیقت اخلاقی وجود ندارد و زبان اخلاقی برای ابراز حقایق استفاده نمی‌شود بلکه از آن برای نصیحت کردن و توصیه کردن و اظهار عواطف استفاده می‌شود. از نظر مدافعان این دیدگاه همچون چارلز استیونسون (C.L. Stevenson) زبان اخلاقی زبانی است آمیخته با عواطف که با هدف تحت تاثیر قرار دادن مخاطبین با نیروی این عواطف است. این دیدگاه بعدها توسط ریچارد مروین هر (R.M. Hare) و ویلیام فرانکنا (William Frankena) و افراد دیگری به تئوری پخته ای تبدیل شد که در آن منطق و خرد نقش اساسی بازی میکردند. از آنجا که از نگر کسانی که مدافع این دیدگاه هستند حقایق اخلاقی وجود ندارند، طبیعتاً تلاشی نیز برای بازبینی گزاره های اخلاقی انجام نمیگیرد بنابر این بی ارتباطی میان علم و اخلاق در این دیدگاه در حداکثر است.  با اینحال برخی از مدافعان این دیدگاه معتقد هستند که نصحیت های معتبر خردمحور، توصیه ها و اظهار نظرهای اخلاقی وجود دارند، دقیقاً همانطور که باورهای خردمحور علمی، تئوری ها و پیشبینی ها وجود دارند. سه نظریه مهمی که از ناشناختگرایی پدافند می‌کنند از این قرارند:
    • عاطفه گرایی (Ayer’s emotivism)- گفتن اینکه «فلان کار، کار خوبی است» تنها بیان یک سری احساسات است درست مانند احساساتی که در هنگام گفتن «بستنی با طعم موز خوب است (من بستنی با طعم موز را دوست دارم)».
    • شبهه واقع گرایی (Blackburn’s quasi-realism)- گزاره های اخلاقی از نظر زبانشناسی همانند ادعاهایی که میتوانند حقیقت داشته باشند هستند که میتوان آنها را درست یا غلط دانست ولی در واقع حقایق اخلاقی که بتوان این گزاره ها را به آنها نسبت داد وجود ندارند.
    • بیان هنجارها (Gibbard’s norm-expression) – کارکرد اصلی گزاره های اخلاقی، این نیست که حقیقتی را بیان کنند، بلکه این است که نظری تقدیری (Evaluative attitude) را در مورد چیزی که میتوان آنرا تقدیر کرد یا آنچه با هنجار ها خوب به نظر می آید را بیان کنند.
    • توصیه گرایی (Prescriptivism) – دیدگاهی است که در آن جملات حاوی گزاره های اخلاقی تنها جهت توصیه و نصیحت کردن آورده میشوند و معنی فراتر از آن ندارند، مثلاً «ویتامین سی خوب است»، از این دیدگاه یعنی «ویتامین سی بخورید!».

شاید هنوز فرق میان شاخه فرااخلاق و اخلاق هنجاری روشن نشده باشد، لذا اجازه دهید با مثالی تفاوت این دو شاخه را روشن تر کنم. فرض کنید من با دوستی در مورد این صحبت میکنم که آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم، من معتقدم که نباید آنرا بردارم و دوستم معتقد است که باید آنرا بردارم. فلاسفه دو دسته پرسش در اینگونه موارد مطرح می‌کنند، دسته اول این است که کدام طرف درست میگوید و آیا برداشتن پول درست است یا بر نداشتن آن، پرسشهایی که در این حوزه مطرح میشوند به رده اخلاق هنجاری مربوط میشوند و پرسشهای دیگری نیز مطرح میشوند که در مورد خود پرسش » آیا باید اسکناسی که در خیابان روی زمین افتاده است را بردارم یا بر ندارم» و آنچه که وقتی این دو شخص دارند بر سر آن بحث می‌کنند، دارند واقعا راجع به آن صحبت می‌کنند مطرح می‌شود. پرسشهایی که در این حوزه دوم مطرح میشوند در رده فرااخلاق مطرح میشوند. متااتیکز راجع به علم اخلاق بحث میکند و اخلاق هنجاری راجع به خوب و بد. یکی از نویسندگان معاصر میگوید

متااتیکز در مورد این نیست که چه کارهایی را باید انجام بدهیم، بلکه در مورد این است که وقتی مردم راجع به اینکه چه کارهایی را باید انجام بدهند صحبت می‌کنند، چه کاری را دارند انجام می‌دهند. (3).

رابطه بین اخلاق و خدا و معرفی اخلاق سکولار

بعد از آنچه آمد، شاید هنوز این مسئله چندان برای کسانی که آشنایی چندانی با فلسفه اخلاق و مسائل آن ندارند آشکار نباشد اما واقعیت این است که بیشتر حملات پخته و عالمانه به بیخدایی از دیدگاه اخلاق، در مورد شاخه فرااخلاقی است نه در مورد شاخه اخلاق هنجاری زیرا مسائل مربوط به اخلاق هنجاری غالباً ارتباطی با خدا ندارند و مسائلی هستند که همه انسانها با آن در ارتباط هستند. از این گذشته اگر به تاریخ پدید آمدن و مطرح شدن تمامی نظریه های اخلاقی نگاه کنید میبینید که هرچه بیشتر تاریخ گذشته است و گنجینه تفکر آدمی غنی تر شده است فاصله بین این نظریه ها و دین و خدا و موهومات ماوراء طبیعی بیشتر شده است و همانطور که بشر به مرور زمان خدا را از علم بیرون کرده است در مرحله بعدی خدا را از فلسفه و اخلاق که زیر شاخه ای از آن هست نیز اخراج کرده و در مرحله بعدی وی را از اجتماع و سیاست نیز اخراج کرده است و تکامل فکری بشری وی را سکولار و سکولارتر کرده است. البته افزون بر این دلیل دیگری نیز برای این واقعیت وجود دارد و آن این است که جامعه غربی که قرنهاست مرکز تفکر و مدنیت است به جامعه ای کثرت گرا و سکولار تبدیل شده است که یگانگی در باورهای دینی ندارند حال آنکه جوامع باستانی وحدتگراتر بوده اند و اقلیت های دینی اگر هم وجود میداشتند بسیار کوچک بوده و حقوقشان نادیده گرفته میشده است.

بسیاری از خداباوران معتقدند که اخلاقیات عینی وجود دارند و وجود آنها نیز معلول وجود خدا است و اگر فرض کنیم خدا وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی نیز وجود نخواهند داشت؛ از نظر این دسته از خداباوران بیخدایی در تناقض با وجود اخلاقیات عینی است و در نتیجه مروج بی اخلاقی است. این دسته از خداباوران حتی پا را فراتر گذاشته و میگویند یک شخص بیخدا به دلیل معتقد نبودن به وجود اخلاقیات عینی تنها بر اساس وضعیت روحی و روانی خود در هر زمان ممکن است رفتار کند و شخصی آنارشیست و بی اخلاق خواهد شد زیرا در نظر او اخلاقیات عینی نیستند بلکه ذهنی هستند، این مسائل و مسائلی از این دست اتهاماتی هستند که به بیخدایی از جانب خداباوران وارد میشود و من به رد آنها خواهم پرداخت اما علاوه بر رد اتهامات خداباوران که موضعی دفاعی است لازم است مبنا و پایه ای برای اخلاق سکولار نیز معرفی شود.

برای اینکه نشان دهیم بیخدایی با اخلاقیات عینی سازگاری دارد ابتدا باید مبنایی برای اخلاقیات غیر دینی تعریف و تشریح کنیم زیرا اگر این مبنی و پایه ساخته و تشریح نشود، هرگز نمیتوان به رفع اتهاماتی که خداباوران در مورد اخلاق به بیخدایی زده اند پاسخ کافی و مناسب داد. بهترین راه برای انجام این کار این است که نشان دهیم میتوان مبنا و اساسی برای اخلاق در نظر گرفت که مبتنی بر وجود خدا نیست. البته باید توجه داشته باشیم که منظور از گفتن «مبنای غیر دینی برای اخلاق» این نیست که بیخدایی و عدم وجود خدا را پیشفرض بگیریم بلکه تلاش بر این است که نشان دهیم اساساً اخلاق نیاز به وجود خدا ندارد. لذا حتی خداباوران نیز میتوانند پیروی از همین نظام اخلاقی سکولار بکنند بدون اینکه نیاز داشته باشند باورشان به خدا را کنار بگذارند و در واقع برای جلو گیری از شروری که معلول نظام اخلاقی باطلشان است باید چنین کنند.

پرسشهای اساسی اخلاقی که در مقابل بیخدایان وجود دارد این است که آیا درصورتی که خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی وجود خواهند داشت؟ اگر این حقایق میتوانند وجود داشته باشند، چگونه میتوان آنها را دانست؟ اگر نه حقایق اخلاقی وجود داشته باشند نه خدا وجود داشته باشد آیا توصیه های اخلاقی، ایده آل ها و غیره را میتوان خردمندانه دانست؟ به عبارت فنی تر بیخدایی سازگار با کدام نظریه های حسن و قبح و فرااخلاقی است؟

باید روشن باشد که بیخدایان ممکن است سه گونه موقعیت متااتیکی پیشرو در فلسفه امروزی را که در تعاریف نیز راجع به آنها توضیحات مختصری آورده شده اتخاذ کنند زیرا این سه دیدگاه به دلیل پیشفرض نگرفتن وجود خدا با دیدگاه بیخدایی هیچگونه ناسازگاری ندارند، این سه دیدگاه عبارت از طبیعتگرایی، شهودگرایی و ناشناخت گرایی است. مسئله دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که ارتباط میان بیخدایی و این اساس و بنیان غیر دینی اخلاق چگونه است. مسلم است که بیخدایی بخودی خود هیچ ادعای اخلاقی را مطرح نمیکند که بخواهد ناسازگاری با این سه مکتب داشته باشد. از طرفی دیگر روشن است که اگر بیخدایی حقیقت داشته باشد آنگاه دیگر هیچ نظریه متااتیکی که خدامحور باشد نمیتواند از حقانیت و اصالت برخوردار باشد، حتی اگر این نظریه ها از نظرات و جنبه های دیگری نسبت به نظریه های غیر دینی برتری داشته باشند.

حال که دریافتیم بیخدایان میتوانند دستکم سه مکتب یاد شده را در حوزه متااتیکی اتخاذ کنند و در صورتی که چنین کنند دیگر در دیدگاه آنها اخلاقیات عینی خواهند بود، شایسته است به رفع اتهامات رایجی که از جانب خداباوران به بیخدایی در زمینه اخلاق زده میشود بپردازیم.

رد اتهامات رایج بی اخلاقی به بیخدایی

اتهاماتی که معمولاً خداباوران به بیخدایی در مورد ارتباط آن با اخلاق وارد می‌کنند معمولاً از سه دسته اتهامات خارج نیستند. دسته نخست اینگونه ادعا میکنند که برای اخلاقمدار بودن نیاز به انگیزه است و وجود انگیزه برای اخلاقمدار بودن تنها و تنها با وجود خدا میسر است لذا بیخدایان انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن ندارند. دسته دوم میگویند که اخلاقیات عینی مشتق شده از وجود خدا هستند یعنی در صورتی که خدا وجود نداشته باشد دیگر خوب و بدی نمیتواند وجود داشته باشد و لذا حتی اگر بیخدایان برای اخلاقمدار بودن نیازمند به انگیزه نباشند یا انگیزه هم داشته باشند بازهم بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگار است زیرا در صورت عدم وجود خدا حقایق اخلاقی نیز معدوم خواهند بود. سومین دسته از اتهامات به این قضیه اشاره دارند که دیدگاه ماده گرایی و یا طبیعت گرایی جهانی را متصور میشود که وجود حقایق اخلاقی در آن محال است و از آنجا که بیخدایی همراه با ماده گرایی یا طبیعت گرایی است، بیخدایی ناسازگاری بنیادین با اخلاقمداری دارد و در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی امکان وجود را ندارند. در اینجا بطور خلاصه و در حد بضاعت به بررسی هریک از این سه اتهام خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که این اتهامات وارد نیستند و باطل هستند.

اتهام نخست بی انگیزه بودن بیخدایان برای اخلاقمدار بودن

پیش از پاسخ دادن و رد اتهامات رایجی که خداباوران به بیخدایی در این مورد میزنند، شایسته است کمی در مورد این پرسش اساسی و بسیار رایج تفکر کنیم که «اساساً چرا باید اخلاقمدار بود؟» این پرسش معروف کمی گنگ است بنابر این لازم است پیش از پاسخ دادن به این پرسش، آنرا به پرسشهای خرد تری که ممکن است از این پرسش فهمیده شوند تقسیم کنیم، دستکم چهار معنی را میتوان برای این پرسش در نظر گرفت:

1- هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟

2- چه چیزی باعث میشود که شخصی از اصول اخلاقی منتخب خودش پیروی کند؟

3- چرا دنبال کردن اصول اخلاقی شما، اخلاقی است؟

4- چرا اصول اخلاقی شما درست هستند؟

پاسخ به 1-هدف از دنبال کردن اصول اخلاقی چیست؟ این پرسش، در خود فرضی را نهان دارد و آن این است که دنبال کردن اخلاق ضرورتاً هدفی دارد و حال آن هدف مطلوب این پرسش است، این در حالی است که ممکن است بتوان بر روی اینکه آیا اساساً دنبال کردن اصول اخلاقی نیازمند هدف است یا نه شک کرد. اما با فرض اینکه پیروی از اصول اخلاقی نیاز به هدف دارد پرسش دیگری مطرح میشود و آن این است که آیا منظور از این هدف، هدفی است که انسان خود برای خود اختیار میکند یا اینکه از جانب چیز دیگری به او جبر میشود؟

برخی از فلاسفه معتقدند که اخلاق بطور ذاتی در آدمی موجود است، آدمی اصول اخلاق را از روی جبر دنبال میکند و هدفی را انتخاب نمیکند. آدمی اصول اخلاقی را دنبال میکند درست مثل آنکه آدمی تنفس میکند، این است که نمیتوان براستی گفت که آدمی هدفی را از روی اختیار اخلاق دنبال میکند، از این نقطه نظر اخلاق چیزی است که از پیش وجود دارد و جزئی از هستی است و ما اخلاق را با تفکر بوجود نمی آوریم بلکه با تفکر ارتباطی معرفتی با اخلاق برقرار میکنیم، لذا انسان در پیروی از یک سری اصول اخلاقی در هر زمانی مختار نیست بلکه ذات آدمی و فاعل بودن او ایجاب میکند که او جبراً از اصول اخلاقی خاصی پیروی کند بنابر این او خود برای پیروی از اصول اخلاقی، هدفی را اختیار نمیکند بلکه این هدف در فطرت و ذات او بعنوان انسان نهفته است، و در پاسخ به پرسش 2 به این مسئله بیشتر پرداخته خواهد شد. حال این پرسش مطرح میشود که این هدف نهفته در ذات آدمی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است، کسب شادی!

هدف انسانها از دنبال کردن هر اصول اخلاقی در هر زمانی کسب شادی است. انسانها معمولا هر چیزی را برای چیز دیگری میخواهند، هر عملی را با هدفی انجام میدهند ولی تمامی این اهداف در نهایت به کسب شادی ختم میشوند و انسانها شادی را برای خود شادی میخواهند نه برای چیز دیگری. برای نمونه اگر از یک شخص مذهبی پرسش شود که او برای چه نماز میخواند، او خواهد گفت برای کسب رضایت خدا، اگر از او پرسیده شود که رضایت خدا را برای چه میخواهد او خواهد گفت برای به بهشت رفتن، اگر از او پرسیده شود که برای چه میخواهد به بهشت برود، او به همین ترتیب ادامه خواهد داد تا جایی که به «کسب شادی» برسد و او دیگر شادی را برای چیز دیگری نمیخواهند بلکه آنرا برای خود شادی میخواهد.

اما اینکه شادی چیست و چگونه میتوان شاد بود نیز بحث بسیار جالبی است و ارسطو پاسخ جالبی به این پرسش دارد در دیدگاه ارسطو برای تعریف شادی به تعریف فضیلت (Virtue) نیازمندیم. همه ما کسانی را میشناسیم که در حرفه ای مهارت دارند، مثلاً در نجاری عالی هستند. این افراد برای اینکه در امری اکتسابی عالی باشند ضرورتاً باید کارهایی را انجام دهند  مثلاً یک نجار عالی باید مدتی را به تمرین نجاری بپردازد. ارسطو معتقد است انسانها تلاش میکنند در انسان بودن هم عالی باشند، یعنی انسانی عالی باشند.  حال فضیلت یعنی انسانی عالی بودن، برجستگی اخلاقی داشتن و شادی  زمانی رخ میدهد که انسان عملی هماهنگ با یک فضیلت انجام میدهد-یعنی شادی آن چیزی است که انسانی برای انسانی عالی بودن انجام میدهد، در آن هنگام است که ماشین بیولوژیکی بدن احساس شادی را پدید می آورد بنابر این میتوان به پرسش 1 اینگونه پاسخ داد که انسان بطور ذاتی و فیزیولوژیکی شادی را میجوید و هدف او از دنبال کردن اصول اخلاقی نیز رسیدن به شادیست و این مسئله بین تمامی انسانها موجود است و انسانها به دلایل سخت افزاریشان سعی میکنند اخلاقمدار باشند! شکی نیست که نوع دوستی، همدلی و شفقت و دلسوزی در گونه انسانی ریشه هایی عمیق دارند و این مسئله ای ذاتی به نظر میرسد نه اکتسابی که ریشه در همان شادی جویی آدمی است، ممکن است افرادی معتقد باشند در میان سایر موجودات و حتی بافتهای بیولوژیکی ساده نیز رفتارهای و خصلتهای مشابهی وجود داشته باشد. ارسطو بعنوان نخستین یا دستکم یکی از نخستین فلاسفه ای که تلاش برای تنظیم نظام سازمانیافته ای از اخلاق کرد با اینکه در سایر آثار خود خدا را بسیار سهیم میدانست در بحثش پیرامون اخلاق هرگز از خدا استفاده ای نکرده است و اخلاق را مستقل از خدا مطرح کرده است.

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی معتقد است ریشه این کار را باید در سودی دانست که برای انسانها وجود دارد. انسانها با توجه به عواطفشان که ناشی از ویژگیهای فیزیولوژیکی بدنشان است در مورد شایست یا ناشایست بودن کارهای مختلف قضاوت میکنند. مثلاً وقتی میبینیم شخصی به گدایی یاری میرساند احساس خوبی نسبت به آن شخص به ما دست میدهد، وقتی میبینیم شخصی جیب شخصی دیگر را میزند احساس بدی به ما دست میدهد. هیوم معتقد است این احساس خوب یا بد، ناشی از تجربیات بشر است، بشر در کارهای مختلف سود و زیان های مختلفی را با توجه به تجربیات خود کشف میکند و این اکتشافها سبب میشود که آن احساسات به او دست بدهند.  مثلاً بشر در طول تاریخش و حیاتش دریافته است که دزدیدن از دیگران نتایج بدی را به بار می آورد و زیان آور است حال چه این نتایج زیان آور دیگران را تحت تاثیر قرار دهد چه خود شخص را، بنابر این برای کسی که این را دریافته است در هنگامی که با دزدی روبرو میشود احساس بدی نسبت به دزدی خواهد کرد.

بنابر این از آنجا که خود انسانها در نتیجه اعمالشان سهیم هستند اساساً بطور خودکار از اصول اخلاقی خودشان پیروی میکنند. حتی کسانی که باورمند به معاد هستند و به دلیل باور خود به معاد اخلاقمدار هستند نیز اینرا برای سود بیشتر (حوری، شراب بهشتی و سایر چیزهای خوب) و ضرر کمتر (شکنجه نشدن و سایر چیزهای بد) انجام میدهند و طبیعت انسان طبیعی و عادی این است که به نفع خود عمل میکند و در نتیجه اصول اخلاقی خود را پیروی میکند، و همان انسان که به نظر خداباوران میتواند برای منافع اخروی خود اخلاقمدار باشد میتواند برای منافع دنیوی خود نیز اخلاقمدار باشد. امکان مدح و ذم و بطور کلی نیازهای روانی انسان در هر حال به سهیم بودن انسان در نتیجه اعمالش کمک میکند و در بسیاری از موارد میتواند اگر نه علت اصلی دستکم انگیزه دهنده و آسانگر (کاتالیزور) برای پیروی از یک اصول اخلاقی باشد، لذا سیستم قضایی موفق سیستمی است که یک انسان را هرچه بیشتر در نتیجه اعمالش سهیم کند، اما عدم وجود مدح و ذم مسلماً به معنی سهیم نبودن انسان در نتیجه اعمالش نیست. از خداباوران بسیار شنیده میشود که میگویند اگر فلان کار را انجام بدهید نتیجه اش را خدا در همین دنیا در قالب یک بلا و بعنوان یک کیفر بر سر شما فرو خواهد فرستاد، و یا در صورت انجام فلان کار آدم «بد میبیند» اینها همگی نمونه های عامیانه است از بیان این حقیقت که آدمی در نتیجه کار خود سهیم است و اگر بد رفتار کند بد خواهد دید و اگر خوب رفتار کند خوب خواهد دید و برای شاد بودن ضروریست که انسان خوب باشد و هدف اصلی کتاب جمهوری افلاطون دقیقاً اثبات همین مسئله است و از همین رو این کتاب به کسانی که علاقه به این قضیه دارند توصیه میشود.

پاسخ به پرسش 2- همه انسانها قهراً از اصول اخلاقی خویش پیروی میکنند و نمیتوانند از اصول اخلاقی خویش پیروی نکنند، یا به عبارت دیگر قضاوتهای اخلاقی ما را مجبور به پیروی از نتایج این قضاوتها میکنند. شاید این ادعا کمی عجیب به نظر برسد اما با اندکی دقت میتوان صحت آنرا دریافت. دیدگاه قابل توجهی که برخی از فلاسفه و قدما همچون سقراط فیلسوف یونان باستان به آن باور داشته اند این است که اساساً بشر راهی جز پیروی کردن از اصول اخلاقی خود ندارد و همیشه انسانها با توجه به نظریه ها یا روشهای اخلاق هنجاری که در برخورد با کارهایی که در مورد آنها مختارند به ذهنشان میرسد، آنرا برمیگزینند که  خوبتر از باقی انتخابها به نظر میرسد، حتی هنگامی که به بدترین کارها دست میزنند. باید توجه کرد که این پرسش به «اصول اخلاقی یک شخص» اشاره دارد نه به «اصول اخلاقی درست» بنابر این، اینکه شخصی در پیروی از اصول اخلاقی خود دست به کاری بزند لزوماً به این معنی نیست که آن کار با اصول اخلاقی درست نیز انطباق داشته است.

برای نمونه وقتی دزدی در مقابل این انتخاب قرار میگیرد که آیا الماسی که توانایی دزدیدن آنرا دارد بدزدد یا نه و دزدیدن را اختیار میکند، او در محاسبات و بررسی های اخلاق هنجارانه اش (که ممکن است درست یا غلط باشند) به این نتیجه میرسد که دزدیدن این الماس خوبتر از ندزدیدن آن است و اگر به چنین دیدگاهی نرسد یقیناً اینکار را نخواهد کرد. ممکن است او بداند که دزدی کردنش کار ناعادلانه ای است اما اگر شخصی در زمانی دست به دزدی زده باشد یقیناً میتوان گفت که او در آن لحظه این عمل خود را خوب تصور کرده است و الا چنین کاری نمیکرد. ممکن است در نگاه اول فرض شود که دزد میداند دزدی کار بدی است و دزدیدن الماس کار خوبی نیست، اما در ذهن دزد، دزدی بطور قطعی بد نیست، بلکه میتواند در شرایطی خوب باشد، مثلاً یک دزد ممکن است هنگام دزدیدن الماس به این فکر بیافتد که این الماس گرانقیمت جزو اموال و دارایی های یک شخص یا گروه دیگر است و آن شخص و یا گروه برای بدست آوردن این الماس زحمت کشیده اند و دزدیدن آن منصفانه نیست، اما در مقابل آن به این فکر هم می افتد که صاحب این الماس از مزایای بیمه بهره میبرد و بیمه پول آنرا به آن شخص خواهد داد، یا اینکه درست است دزدیدن الماس یک شر است، اما شری اخلاقی است زیرا از وقوع شری بزرگتر جلوگیری میکند، به هر روی هرچه به ذهن دزد بیاید او در محاسبات و سبک سنگین کردن های خود به این نتیجه میرسد که دزدیدن الماس کار خوبی است و این مسئله همواره در تمامی اعمال انسانها پیش می آید و انسانها همیشه اینگونه برخورد میکنند. بنابر این دیدگاه اساساً اینکه به دنبال علتی غیر از خود انسان برای پیروی از اصول اخلاقی خویش بگردیم نابخردانه است، و انسانها مجبور به پیروی از اصول اخلاقی خود هستند و راهی غیر از پیروی از اصول اخلاقی خود ندارند. به عبارت دیگر قضاوتهای انسان در مورد یک عمل که معمولاً از روی یکی از تئوری های اخلاق هنجاری است به خودی خود به اندازه کافی آدمی را مجبور میکند که بر اساس آن قضاوت رفتار کند.

در مورد پرسش 3 و 4، باید گفت که این نوشتار از هیچیک از تئوری های اخلاق هنجاری و فرا اخلاقی دفاعی نمیکند بلکه تنها به بررسی ارتباط اخلاق با خدا میپردازد، بنابر این پاسخ به این پرسشها مجالی دیگر میطلبد و بر عهده مدافعان نظریه های مختلف است.

در طول تاریخ به بیخدایان اتهام وارد شده است که از هیچ چهارچوب اخلاقی عینی پیروی نمی‌کنند، برخی از آنها نمیتوانند باورمند به وجود حقایق اخلاقی بصورت عینی باشند، و برخی از آنها در حالی که باورمند به وجود حقایق اخلاقی هستند پیروی از آنها نمی‌کنند چون در دیدگاه بیخدایی انگیزه ای برای اخلاقمدار بودن وجود ندارد. بنابر این در هردو حالت از نظر کسانی که این اتهام را وارد می‌کنند بیخدایان بی اخلاق هستند. حال برای بررسی این اتهام لازم است ادعاهای مختلفی را مطرح کنیم، رادیکال ترین ادعایی که ممکن است مطرح شود این است که بدون خدا اخلاق وجود ندارد و هر بیخدایی بی اخلاق است، یعنی:

1. بدون اعتقاد داشتن به خدا محال است که کسی شخصیتی با اخلاقمداری بالا داشته باشد.

ادعای دیگر که به اندازه 1 رادیکال نیست میتواند اینگونه باشد که اگر چه ممکن است شخصی بدون اعتقاد به وجود خدا اخلاقمدار باشد، اما احتمال اینکه یک شخص بیخدا اخلاقمدار باشد کم است. یعنی:

2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی بیخدا باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نیز نداشته باشد.

منتقد بیخدایی همچنین ممکن است بجای 1، و 2 ادعا کند که، احتمال اینکه شخصی بیخدا شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد بیشتر از این است که شخصی خداباور شخصیتی با اخلاقمداری بالا  نداشته باشد. یعنی:

3. احتمال اینکه شخصی بیخدا، دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد، بیشتر از این است که شخصی خداباور دارای شخصیتی با اخلاقمداری بالا نباشد.

حال باید روشن باشد که 1 نادرست است. پیروان دین جاینیسم (Jainism) بیخدا هستند، اما از اصول اخلاقی بسیار دقیقی پیروی می‌کنند که صدمه زدن به هر جانداری را ممنوع میدانند (4). از دیوید هیوم (David Hume) یکی از فلاسفه بزرگ بیخدا بعنوان شخصی که «بطور قدیس واری اخلاقمدار است» یاد شده است. (5)  از پرسی شلی (Percy Shelley) بیخدای معروف دیگری بعنوان شخصی بسیار اخلاقمدار یاد شده است (6). در واقع چون 1، یک ادعای کلی است  تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود تا نادرستی آن اثبات شود و میتوان یقین داشت که متعصب ترین دین داران نیز یقیناً میتوانند یک فرد اخلاقمدار را که بیخدا نیز هست را مثال بزنند.  لذا به همین دلیل ساده که خداباوران بی اخلاق در طول تاریخ وجود داشته اند و بیخدایان اخلاقمدار نیز در طول تاریخ موجود بوده اند میتوان به این نتیجه رسید که رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری وجود ندارد یعنی هم میتوان خداباور بود و بی اخلاق و هم میتوان بیخدا بود و اخلاقمدار و وجود یک بیخدای اخلاقمدار منطقاً رابطه ضروری بین خداباوری و اخلاقمداری را که خداباوران سعی در اثبات آن دارند بطور کلی نابود میکند.

حال ممکن است شخص خداباوری که این اتهامها را مطرح می‌کند با این واقعیت ها موافقت نداشته باشد، آنگاه باید شک کرد که او منظورش از اخلاقمدار بودن این باشد که شخصی به خدا اعتقاد داشته باشد. یعنی به نظر میرسد تعریف او از اخلاقمداری این باشد که «شخص X، دارای شخصیتی اخلاقمدار است، اگر X خداباور باشد». اما از آنجا که «دارای شخصیتی اخلاقمدار بودن» معمولاً با این تعریف شناخته نمی‌شود، این بار بر گردن خداباور است که بگوید چه شواهد و اسنادی میتواند 1 را ابطال کند، و اگر 1 ابطال پذیر نباشد که اساساً حرفی خردمحور نیست و خداباور ادعای جدی ندارد بلکه مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب میشود. همینطور برای رد کردن 1 تنها کافی است که یک مثال نقض آورده شود، و همینکه من در این نوشتار رفتاری غیر اخلاقمدارانه را پیش نمیگیرم-برای نمونه به مخاطبین دشنام نمیدهم خود نشان میدهد که من (دستکم در این زمان) اخلاقمدارانه برخورد میکنم بنابر این رفتار من خود 1 را نقض میکند. افزون بر این 1 مستلزم تعریف دقیق «اخلاقمدار بودن» است و این تعریف باید زمان را نیز در نظر بگیرد یعنی تکلیف شخصی را که در زمانی اخلاقمدارانه عمل کرده است و در زمانی چنین نکرده است را نیز روشن کند زیرا اخلاقمدار خواندن یا نخواندن یک شخص بطور مطلق بسیار گنگ و نامفهوم است. بنابر این به نظر نمیرسد کسی بطور جدی مدعی درست بودن 1 باشد حال آنکه 1 را بیش از هر ادعای دیگری میتوان از خداباوران شنید و 1 به همین سادگی رد میشود و در سستی آن شکی نیست.

یک بیخدا ممکن است با گزاره 2 مشکلی نداشته باشد و آنرا تایید بکند، زیرا اشخاصی که بسیار اخلاقمدارند نادر و کمیاب هستند، و احتمال اینکه اشخاص دارای این کالای ناب نباشند بیش از این است که دارای آن باشند، بنابر این میتوان علاوه بر گزاره 2، گزاره زیر را نیز  درست دانست، زیرا این مسئله منحصر به بیخدایی نیست در میان خداباوران نیز مشابه همین گزاره صادق است:

‹2. احتمال این زیاد است که اگر شخصی خداباور باشد، شخصیتی با اخلاقمداری بالا نداشته باشد.

حال آیا ‹2 درست است؟ اگر درست باشند آنگاه 3 نادرست خواهد بود. چرا؟ شواهد عینی در مورد این ادعا بسیار گسترده هستند و تفسیر آنها دشوار است. قطعاً برخی از مطالعات نشان می‌دهند بین مذهب و ارتکاب جرم ، رفتار انسانگرایانه و تخلف ارتباطی  وجود ندارد، یعنی بیخدایان دست کم اگر از خداباوران اخلاقمدار تر نباشند حداقل به اندازه آنها اخلاقمدار هستند. بعنوان مثال تحقیقی توسط گرسوچ و الشیر (Gorsuch and Aleshire) که تا سال 1974 در مورد میزان باورمندی به مسیحیت و تبعیض های قومی انجام گرفته بود نشان داد که افرادی که کمتر در فعالیتهای کلیسایی شرکت میجویند بیش از کسانی که بسیار در این فعالیت ها شرکت میجویند رفتاری همخوان با تبعیض های قومی از خود نشان می‌دهند و کسانی که فعالیت زیادی در این زمینه دارند به همان اندازه از تحمل های قومی (بر خلاف تبعیض های قومی) برخوردار هستند که افرادی که اساساً به کلیسا نمیروند اینگونه هستند. نتیجه این تحقیق این بود که «داشتن موقعیتی ارزشی و قوی که به شخص اجازه میدهد خود را خارج از ارزشهای سنتی جامعه قرار دهد، در بروز دادن تحمل های قومی نقشی کلیدی را بازی می‌کند و افراد بسیار مذهبی به همان اندازه از این ارزشها برخوردار هستند که افراد غیر مذهبی» بنابر این گرسوچ و الشیر توصیه کرده اند که مذهبیون به همان اندازه اخلاقمدار هستند-حداقل در مسئله تحمل قومی که غیر مذهبیون اینگونه هستند. (7) همچنین همانگونه که ادلف گرانبوم (Adulf Grunbaum) اشاره کرده است، در ایالات متحده امریکا تقریبا 90% اجتماع به خدا معتقد هستند، و در مقایسه با برخی کشورهای اروپایی بویژه کشورهای اسکاندیناوی که کمتر از 50% مردم به خدا اعتقاد دارند، ایالات متحده آمار بیشتری از خودکشی و قتل و غیره را دارد. (8)

اما در مورد 3، در حال حاضر شواهد مستقیمی که بتوانند نشان بدهند 3 نادرست است وجود ندارد، از طرف دیگر شواهد معتبر برای اثبات 3 نیز وجود ندارد و در غیاب شواهد برای اثبات 3 میتوان گفت 3 قابل شک است. اما حتی اگر 3 را قبول کنیم این نیز نمیتواند به خودی خود نشان دهد که ارتباط مستقیمی میان بیخدایی و اخلاقمداری وجود دارد، زیرا ممکن است عوامل و خصایص دیگری در این شواهد نقش داشته باشند. بنابر این به نظر میرسد هیچکدام از این 3 ادعا که معمولاً توسط خداباوران مطرح میشوند نمیتوانند درست باشند و بیخدایان نیز میتوانند اخلاقمدار باشند. در میان برخی از حیوانات که بصورت گروهی زندگی می‌کنند مکانیزم های بسیار دقیق دفاع از حریم گروه جانوری، تغذیه جانورانی که مریض میشوند، تربیت کودکان برای زندگی بهتر و غیره وجود دارد که تمام این موارد به نوعی اخلاقمداری به شمار میروند، بنابر این به نظر میرسد اخلاق ارتباطی با خداباوری و دین نداشته باشد، مگر اینکه خداباوران معتقد باشند حیوانات نیز به دلیل خداباوری اخلاقمدار هستند، که در اینصورت، آنها باید این مسئله را اثبات کنند و این اثبات بسیار جذاب خواهد بود.

اما بدون توجه به اینکه این شواهد وجود دارند یا نه، دلیل اینکه خداباوران گمان می‌کنند بیخدایی با اخلاقمداری ناسازگاری دارد چیست؟ معمولاً این اتهام ارتباطی تنگاتنگ با معاد دارد، بیشتر خداباوران وقتی میگویند بیخدایان بی اخلاق هستند، صحنه روز محشر را در ذهن خود تصور می‌کنند که در مقابل دادگاه الهی ایستاده اند و یک موجود مطلقاً عالم و عادل در مورد اعمال آنها قضاوت می‌کند. آنگاه تصور می‌کنند که بیخدایان به چنین ماجرایی معتقد نیستند پس دیگر دلیلی برای اخلاقمدار بودن در دیدگاه بیخدایان وجود ندارد. این مسئله را میتوان بصورت زیر فرمولیزه کرد:

استدلال الف:

1.  اگر مردم باور نداشته باشند که خدا وجود دارد، آنگاه آنها دیگر دلیلی برای اعتقاد به اینکه «رفتار کردن بر اساس اخلاقیات عینی بطور مستقیم باعث پاداش گرفتن آنها خواهد شد و رفتار کردن علیه اخلاقیات عینی بطور مستقیم سبب مجازات شدن آنها نخواهد شد»، نخواهند داشت.

2. اگر مردم دلایلی برای باور به اینکه رفتار بر اساس اخلاقیات عینی سبب پاداش گرفتن می‌شود و رفتار بر خلاف اخلاقیات عینی سبب مجازات شدن می‌شود نداشته باشند، دیگر انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نخواهند داشت.

3. اگر مردم انگیزه ای برای رفتار بر اساس اخلاقیات عینی نداشته باشند، آنها بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

4- بنابر این اگر مردم به خدا اعتقاد نداشته باشند، بر اساس اخلاقیات عینی رفتار نخواهند کرد.

اما از آنجا که نشان دادیم بیخدایانی نیز ممکن است از اخلاقیات عینی پیروی کنند، باید دست کم یکی از فرضهای استدلال الف نادرست باشد. فرض شماره 2 مشکوک به نظر میرسد. مسلماً کسانی وجود دارند که پایبند به اخلاقیات عینی هستند و دلیل این پایبند بودنشان اعتقاد به پاداشها و مجازات های الهی نیست بلکه آنها به دلیل خوب بودن درونی و ارزش اخلاقی این اخلاقیات و همان مسئله کسب شادی و سود بدانها پایبند هستند. مثلا یک پزشک محقق ممکن است تمام باقیمانده عمر خود را صرف تحقیق بر روی نوعی از سرطان بکند تنها برای اینکه آن سرطان را از بین ببرد زیرا او تمایل و اشتیاق شدیدی برای از بین بردن شر دارد و سرطان را یک شر طبیعی میداند. همچنین ممکن است برخی از افراد به دلیل پاداشها و مجازاتهای مادی پر انگیزه شوند. مثلا یک میلیونر ممکن است میلیونها دلار پول را به سازمانهای خیریه کمک کند تا به پرستیژ و آبروی خود بیافزاید و یک شخص محتاط ممکن است از ترس اینکه دستگیر شود دست به دزدی نزند لذا اجر اخروی تنها انگیزه انسانها برای پیروی از اخلاقیات نیست و بدیل های دیگری نیز ممکن است تصور شوند.

فرض سوم نیز واقع گرایانه به نظر نمیرسد، بسیاری از مردم ممکن است انگیزه چندانی برای پیروی از اخلاقیات عینی نداشته باشند اما از روی عادت و یا تربیت و هنجار های اجتماعی اخلاقمدارانه رفتار کنند. از طرف دیگر نیز روشن است که همه کسانی که به خدا معتقد هستند و دیندار هستند نیز اخلاقمدار نیستند؛ مسلماً برخی از معتقدان به خدا قاتل، کودک آزار، زن ستیز، آدمکش، خائن و دزد هستند. حتی در مورد خداباوران اخلاقمدار نیز نمیتوان اطمینان داشت که اخلاقمدار بودن آنها بخاطر خداباوریشان و پاداش و مجازات های الهی باشد. اگر آقای الف به همسرش خیانت نکند، آیا این عمل او بخاطر باور او به معاد است یا به دلیل عشق او به همسرش و احترامی که برای او قائل است؟ رفتار او ممکن است انگیزه او را از خیانت نکردنش نشان ندهد، حتی ممکن است او خود نیز از انگیزه خود آگاه نباشد بنابر این روشن است که 3 نیز مردود است و ممکن است گاهی انسانها بدون داشتن انگیزه از اخلاقیات عینی پیروی کنند.

مشکل دیگری که این استدلال دارد این است که پاداش  و مجازات اخروی در همه ادیان و مذاهب و قرائتهای مختلف دینی از ادیان لزوما و تنها بر اساس رفتار انسانها در این دنیا نیست. بسیاری از مسیحیان معتقدند کسانی که مسیح را بعنوان خدایشان پذیرفته باشند به بهشت میروند و باقی مردم بدون توجه به رفتارشان به جهنم میروند. در تشیع و قرائتهای صوفیانه از اسلام نیز تقریباً همین مسئله به چشم میخورد. حتی در دیدگاه اصولگرایانه نیز برخی اعمال آنقدر ثواب دارند که میتوانند هر گناه دیگری را از بین ببرند و شخص مجرم را راهی بهشت کنند، مثلا شهدا بدون حسابرسی به بهشت میروند، نماز جماعت و یک دسته کارهای دیگر ثوابهای بسیار زیادی دارند و غیره. این مسئله مهم نه تنها استدلال بالا را رد میکند بلکه از ضعف های بزرگ اخلاقیات دین محور است.

استدلال الف آنقدر در نظر برخی از متکلمین مسیحی که در این زمینه فعال تر از سایرین هستند مشکوک و ضعیف است که برخی از آنها از آن دست برداشته اند و ادعاهای پخته تر دیگری را مطرح میکنند. یکی از این ادعاها آن است که خداباورانی میگویند: بیخدایان باید عدم وجود عدالت نهایی در جهان را بعنوان یک تراژدی بزرگ به رسمیت بشناسند که باعث میشود اخلاقمدار زندگی کردن بی معنی باشد. بنابر این استدلال انسانهای خوب و اخلاقمدار همیشه پیروز و سعادتمند نمیشوند و انسانهای بد و فاسد الاخلاق در بسیاری از اوقات پیروز میشوند. هرگاه خوب زندگی کردن و اخلاقمدار بودن سعادت، پیروزی و رفاه را به همراه نداشته باشد، آنگاه بخشی از انگیزه های انسانها برای خوب زیستن از آنها گرفته شده است. تنها خدا، یعنی یک موجود شکست ناپذیر با قدرت و عدالت کامل خود است که میتواند این مسئله را تضمین کند که اگر خوب زندگی کنید سعادتمند خواهید شد. اگر کسی اصول اخلاقی عینی داشته باشد اما دلایل خوبی برای دنبال کردن اصول اخلاقی عینی اش نداشته باشد، میتوانیم بگویم که او اصول اخلاقی نابخردانه ای دارد. این استدلال را اینگونه میتوان فرمولیزه کرد:

استدلال ب:

1. اگر خدا وجود نداشته باشد آنگاه تضمینی وجود نخواهد داشت که عدالت بر بی عدالتی و خوبی بر بدی پیروز خواهد شد.

2. اگر تضمینی برای پیروزی خوبی بر بدی و عدالت بر بی عدالتی وجود نداشته باشد، آنگاه اخلاقیات عینی بی معنی خواهند شد.

3. اگر اخلاقیات عینی بی معنی باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

4. بنابر این اگر خدا وجود نداشته باشد، آنگاه پیروی از اخلاقیات عینی نابخردانه است.

نتیجه استدلال ب بر خلاف استدلال الف با وجود بیخدایان با فضیلت و اخلاقمدار در تناقض نیست، زیرا فرض 4 سازگار با وجود افرادی اخلاقمدار و دارای فضیلت است که دلایل عقلی خوبی برای اخلاقمدار و با فضیلت بودن ندارند اما نابخردانه اخلاقمدارند. علی رغم اینکه استدلال ب از استدلال الف پخته تر است اما همچنان مشکل ساز است.  نخست اینکه در پذیرش برخی از فرضهای نهانی این استدلال دشواری هایی وجود دارد، برای نمونه به نظر میرسد این استدلال فرض میکند که وجود دنیایی ما کاملاً ناعادلانه است و این بی عدالتی را تنها میتوان با وجود آخرت جبران کرد. فرض 1 پرسشی مبنی بر انگیزه های خدا برای خلق کردن دنیایی ناعادلانه یا دستکم اجازه دادن به وجود بی عدالتی در این دنیا را بر می انگیزد، اما چرا دنیای سکولار و زمینی ناعادلانه است در حالی که آخرت عادلانه است؟ وجود بهشت نشان میدهد که انتخاب اخلاق با دنیایی بهتر از دنیای ما سازگار است، پس چرا خدا دنیای ما را «بهشت گونه» تر نیافریده است؟ فرض 2 باید باعث شود که خداباوران در لزوم مبارزه با بی عدالتی در زندگی سکولار ما شک کنند! اگر عدالت کامل در زندگی اخروی حاصل میشود اساساً چرا باید برای زدودن بی عدالتی در دنیا و در حال حاضر تلاشی کرد؟ طرح این مسئله از جانب خداباوران همانند این است که آنها تیری به سوی پای خود رها کنند و مسئله ای را مطرح کنند که گریبان خود را پیش از دیگران میگیرد. این دیدگاه خود یک دیدگاه ضد اخلاقی بسیار وحشتناک است، برای نمونه دژخیمان نظام جمهوری اسلامی این مسئله را زیاد مطرح میکردند که «اکنون ما اینها را اعدام میکنیم، اگر بیگناه باشند به بهشت میروند و اگر گناهکار باشند کمتر در آن دنیا عذاب میشوند»، آری باور به معاد در بسیاری از موارد حیات دنیوی انسانها را ضایع میکند، برای نمونه اسلامگرایان کودکان را که به عشق شهادت مسلح شده اند بر روی مین میفرستند و این کودکان با آن امید روی مین میروند و یا کمربند های خودکشی خود را منفجر میکنند که در آن دنیا دستشان به حوری های بهشتی برسد، لذا این مسئله نه تنها امتیاز خداباوری بر بیخدایی نیست بلکه نقطه ضعف آن است و زندگی خداباوران را تهی از معنی میکند و دین را به افیون تبدیل میکند چون پیروزی عدالت بر بی عدالتی را تضمین شده میپندارد و انگیزه را از انسانها برای کسب عدالت و نیک کرداری میگیرد!

گذشته از این مشکلات و پرسشهای اساسی که در مورد فرضهای نهان در این استدلال مطرح میشوند، فرض 2 اشکالاتی دارد. عدم وجود تضمین میتواند به این معنی باشد که پیروزی کردار عادلانه بر کردار شر، نا مسلم و غیر قطعی است! حال چرا اینکه پیروزی عدالت بر شر ممکن و نه قطعی است برای خداباور مدعی استدلال ب کافی نیست؟ برای نمونه یک مصلح سکولار که به ستیز با بی عدالتی های اجتماعی بر میخیزد، در بسیاری از اوقات به اینکه ستیز و تکاپویش یقیناً نتیجه مثبت خواهد داد، باور ندارد، اما همین که امکان تحصیل این نتیجه مثبت وجود دارد، هرچند این امکان بسیار کم باشد، همین امکان کم  وی را برای این تکاپو بسیار پرانگیزه میکند و دلیلی بسیار قوی به وی برای تلاش و تکاپو و ستیز با بی عدالتی میدهد. باور داشتن به اینکه احتمال پیروزی هرچند اندک وجود دارد، این افراد را اغلب علیه آن چیزی که بسیار محتمل تر (پیروزی بی عدالتی های اجتماعی) است پر انگیزه میکند. یک مصلح اجتماعی آنقدر برای هدفش ارزش قائل است که حتی امکان بسیار پایینی برای پیروزی، دلیلی بسیار بزرگ برای ادامه و انجام اصلاحگری به او میدهد. با توجه به پیچیدگی های دنیا و تحوّلات غیر قابل پیشبینی و حتی گاهی غیر قابل توصیف، دانستن اینکه پیروزی اخلاق سکولار در دنیا بر شر غیر ممکن است با هر میزان از اطمینان برای ما بسیار نادر است. این بی اطمینانی هنگامی که با ارزش بسیار بالای پیروزی اخلاقی ترکیب میشود یقیناً انگیزه بسیار بالا و کافی و دلیلی بسیار قوی را میتواند برای کردار اخلاقمدارانه و زیستن با فضیلت ایجاد کند پس بر خلاف 2 غیر قطعی بودن پیروزی خوبی بر بدی سبب بی انگیزه بودن آدمی برای اخلاقمدار بودن نمیشود.

با اینحال فرض کنید که بیخدایان میتوانستند بطور قطعی بدانند که شر در هزاره آینده پیروز خواهد شد. برای نمونه تصور کنید ما میدانیم که دسته ای از دیکتاتور ها که باعث میشوند هیتلر و استالین و خمینی در مقایسه با آنها فرشته به نظر بیایند حاکمان زمین در هزاره آینده باشند و در طول این هزار سال، شکنجه، مرگ و برده داری حاکم خواهد بود. همچنین فرض کنیم که بطور قطع میدانیم تمام آثار حیات بر روی کره زمین در اثر یک هولوکاست اتمی در سال 3000 از بین خواهد رفت. چرا این فرضها باید این معنی را برسانند که مردم دیگر نباید اخلاقمدار و دارای فضل باشند؟ آیا شهامت و شجاعت برای نجاتی اخلاق پسندانه در این دوران ارزش و فضیلتی بنیادین و اساسی و ارزشمند نیست؟ آیا تشریک دلسوزی ها و نیکوکاری بین مردم به آنها در راه مبارزه با حاکمان خونخوار و شرایط بد یاری نمیرسانند؟ آیا بشر به دانستن اینکه چگونه میتوان در زمینی اینچنین جهنمی زیست کند نیازی نخواهد داشت و از این منبع به شادی و سود نخواهد رسید؟ افزون بر این، علی رغم این واقعیت که بنابر فرضیه ما، سرانجام نیکی بر بدی پیروز نخواهد شد، عدالت سرانجام پیروز نخواهد شد و جامعه در نهایت بسیار ناعادلانه خواهد بود؛ افراد بافضیلت و اخلاقمدار ممکن است در گوشه ای از تاریخ و جغرافیای این جهان بی عدالت، جامعه ای عادلانه ایجاد کنند. مسلم است که کسی نمیتواند این حقیقت را که جامعه ای ناعادلانه که در آن چشمه هایی از عدالت وجود دارد و مردمان خوب و اخلاقمداری نیز ممکن است در آن یافت شوند بهتر از جامعه بی عدالت بدون چنین افرادی است، انکار کند و این مسئله نیز استدلال ب را دچار مشکل میکند.

یک نکته دیگر که با استدلال ب ارتباط دارد این است که میتوان استدلال کرد اگرچه فضیلت ارزشهایی درونی نیز دارد، باید آنرا تنها در قالب یک کل بزرگتر مورد توجه قرار داد، بصورتی که ارزش فضیلت و اخلاقمداری زمانی تکمیل میشود که با چیزهای دیگر ترکیب شده باشد، و این تکامل تنها در بینش دینی از جهان تضمین شده است. برای نمونه خداباوران ممکن است بگویند اگر چه فضیلت و اخلاقمداری ذاتاً دارای ارزشهایی است اما این ارزش را تنها در قالب یک کل میتوان قبول کرد و آن دیدار و عشق به خداوند است که در زندگی اخروی حاصل میشود. علی رغم بی پایه بودن چنین دیدگاهی یک بیخدا لازم نیست این گفته را رد کند، او میتواند بپذیرد که ارزش فضیلت اگر خدایی وجود داشته باشد ممکن است افزایش پیدا کند، اما این به آن معنی نیست که اگر خدایی وجود نداشته باشد اخلاقمدار بودن و فضیلت داشت بی معنی و پوچ باشد و هدف ما هم نشان دادن این مسئله است.

نتیجه میگیریم که اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن بدون دانش به اینکه نیکی بر بدی سرانجام پیروز میشود میسر است. حتی اگر ما بدانیم که سرانجام بدی بر نیکی پیروز میشود و بشریت بر اثر حوادث ناگوار نیست خواهد شد، باز هم اخلاقمدار بودن و فضیلت داشتن سودمند و با معنی است. افزون بر این فضیلت داشتن و اخلاقمدار بودن هنگامی که تنها احتمال پیروزی را بدهیم دارای ارزش میشود و ارزش بالای پیروزی برای آدمی انگیزه قوی و کافی برای اخلاقمدار بودن ایجاد میکند و نهایتاً اگر فرض کنیم فضیلت داشتن در دیدگاه خداباوری دارای ارزش بیشتری از دیدگاه بیخدایی است، حتی در آن هنگام نیز فضیلت ذاتاً و به خودی خود آنقدر به اندازه کافی دارای ارزش است که آدمی را پرانگیزه کند.

مسئله دیگر که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که در این دیدگاه بطور پنهانی از فرض بسیار بزرگتری استفاده شده است و آن هم فرض وجود حیات اخروی یا معاد است. معاد هیچ ارتباط منطقی با توحید ندارد و اثبات معاد نیازمند استدلالها و مدارک و شواهدی است که خداباوران به سادگی نمیتوانند از کنار آن عبور کنند و جواب قانع کننده ای برای اثبات آن و مسائل حاشیه ای همچون روح ندارند. این است که اساساً از آنجا که خداباوری مستقل از معاد است و ربطی به آن ندارد، یعنی اگر خدا وجود داشته باشد ممکن است معاد وجود نداشته باشد و اگر خدا هم وجود نداشته باشد ممکن است معاد وجود داشته باشد (!) اساساً این بحث بی ارتباط با موضع بیخدایی است، زیرا بیخدایی یک موضع فلسفی در قبال خدا است نه معاد. اگر چه با نادیده گرفتن این ایراد اساسی نیز باز این استدلال ره به جایی نمیبرد. نتیجه نهایی آنکه این اتهام به بیخدایی وارد نیست و چنین استدلالهایی در اثبات این اتهام موفق نیستند.

اتهام دوم انشقاق حقایق اخلاقی از حقیقت وجود خدا

خداباوران پس از تفکر در مورد رفع اتهامی که در بالا انجام شد ممکن است بپذیرند که اگر حقایق عینی اخلاقی وجود داشته باشند، بیخدایان نیز ممکن است انگیزه کافی برای پایبند بودن به اصول اخلاقی عینی داشته باشند، اما ادعا کنند که حقایق عینی اخلاقی مشتق شده از وجود خدا هستند و اگر خدا وجود نداشته باشد حقایق اخلاقی نیز وجود نخواهند داشت لذا اساسا در دیدگاه بیخدایی حقایق اخلاقی وجود ندارند که بیخدایان بخواهند به آنها پایبند باشند، لذا بیخدایی لزوماً بی اخلاقی را نتیجه میدهد. در ارتباط با وجود حقایق عینی اخلاقی و حقیقت وجود خدا مسئله ای معروف به معمای ائوتوفرون (Euthyphro) در فلسفه وجود دارد که مربوط به یکی از آثار ابتدائی افلاطون است و در آن سقراط اندکی پیش از دادگاهی شدن با ائوتوفرون مردی که عالم دینی محسوب میشده است روبرو میشود و از او میپرسد «آیا خدایان یک شخص مومن/پارسا و مقدس را دوست دارند چون او مقدس و مومن است یا اینکه او مقدس و مومن است چون خدایان او را دوست دارند؟». این پرسش سقراط در واقع به ارتباط وجود خدا و وجود اخلاقیات عینی ارتباط مستقیم پیدا میکنند. ریشه خوبی چیست؟ آیا خوبی خوب است چون خدا آنرا اراده میکند یا اینکه خداوند خودش خوبی را اراده میکند؟ آیا خدا به خوبی امر میکند یا خوبی چیزی است که خدا آنرا امر کرده؟ معمولاً هر خداباوری معتقد است که «خدا خوب است»، حال این گزاره که یک صفت را به خدا نسبت میدهد در حقیقت به چه معنی است؟ ارتباط میان خدا و خوبی میتواند یکی از حالات زیر باشد:

1- خدا خوب است- یعنی خوبی مستقل از خدا وجود دارد و خدا از خوبی پیروی میکند، یعنی چیزهایی خوب هستند و خدا آنها را خوب میداند و چیزهایی خوب نیستند و خدا آنها را خوب نمیداند، در این صورت چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد خوبی و بدی وجود دارند، ارزشهای اخلاقی بطور عینی وجود خواهند داشت و در نتیجه اخلاقیات عینی در دیدگاه بیخدایی نیز وجود خواهند داشت و از دیدگاه خداباوری دستورات الهی دیگر منبع اخلاقیات نیستند بلکه اطلاعاتی در مورد اخلاقیاتی که وجود دارند هستند و خود خدا نیز همچون ما تابع اخلاقیات است نه خالق آنها. همچنین این دیدگاه مشکلی را برای خداباوری بوجود می آورد و آن این است که خدا در اینصورت دیگر خوبی را خلق نکرده است پس دیگر او خالق همه چیز غیر از خودش نیست و افزون بر خدا چیزهای قدیم دیگری نیز وجود دارند که اتفاقاً در ذاتشان به تعبیر خود خداباوران اوجب از خدا هستند و این دیدگاه با بسیاری از دیدگاه های خداباوری از جمله اسلام در تناقض است.

2- خوب(ی از) خدا است- که در اینصورت وجود خوبی مشتق شده از وجود خدا است، یعنی وقتی چیزی خوب است که خدا آنرا خوب دانسته باشد و خدا هرچه را خوب بداند آن چیز خوب است. در این صورت دیگر معنی ندارد که خداباوران خدا را خوب بدانند مگر اینکه بگویند خوبی خدا به این معنی است که او از آنچه خود وضع کرده تخطی نمیکند که با خوب بودن تفاوت دارد، مشکل دوم این است که بنابر این دیدگاه اگر خدا میخواست که برای نمونه تجاوز و قتل عمد برای لذت و شکنجه افراد برای خنده فاعلین به این اعمال خوب باشند آنگاه این چیزها خوب میبودند که بعید است کسی چنین چیزی را واقعاً باور داشته باشد. در این دیدگاه دستورات خدا دل بخواهی و از روی هیچ منطق و اسلوبی نیستند پس در واقع حقایق اخلاقی نیستند و دلیلی ندارند ما حتی آنها را بپذیریم، دلیل اینکه باید از خدا پیروی کرد هم این نیست که او درست میگوید بلکه این است که او رئیس است یا بعبارت دیگر زورش از ما بیشتر است! از این مهمتر آن است که از این طریق دیگر اخلاقیات عینی وجود نخواهند داشت و چیزی به خودی خود خوب یا بد نخواهد بود بلکه خوبی و بدی به ذهن خدا بستگی خواهد داشت، و این همان چیزی است که خداباوران میخواهند به بیخدایی نسبت بدهند، آنها میخواهند بگویند که بیخدایی در تناقض با اخلاقیات عینی است، لذا در اینصورت آنها خود دچار این مشکل میشوند و این دیدگاه خداباوری است که ناسازگار با اخلاقیات عینی میشود نه بیخدایی. در میان متفکرین مسیحی لوتر، کالوین و کیرکگارد این دیدگاه را داشته اند.

3- خدا خود خوبی است- که این بی معنی است چون خوب بودن یک مفهوم است و خدا یک موجود است که ادعا میشود مصداقی از مفهوم خوبی است، حال چگونه میتوان بجای اینکه گفت یک موجود مصداق یک مفهوم است ادعا کرد که یک موجود خود یک مفهوم است، یعنی مفهوم را بجای برابر قرار نهادن با صفات یک موجود با ذات آن برابر نهاد، یعنی مثلاً بجای اینکه گفت سیب قرمز است گفت سیب قرمزی (قرمز بودن) است. همچنین در صورتی که خدا خود خوبی باشد آنگاه گزاره «خدا خوب است» برابر و هم معنی با «خدا خدا است» میشود که عبارتی بی فایده است و بدیهی است که هر چیزی خودش است! و اگر برای رفع این مشکل گفته شود که برابری خدا با خوبی، برابری ذات او با خوبی نیست بلکه حاکی از یک صفت یا خصیصه در ذات خدا است، آنگاه در واقع خداباور باز هم همان حالت 2 را تایید کرده است نه 3.  همچنین این پرسش اساسی پیش می آید که ذات خدا را چه تشکیل میدهد آیا او ذات خود را از روی اختیار انتخاب میکند (آنگاه حالت 2) یا اینکه این ذات از عوامل والاتری ریشه میگیرند و او به جبر ذات خود را داراست (آنگاه 1)؛ لذا چنین سخنی مشکل را حل نمیکند بلکه صورت مسئله را از خدا به ذات خدا تغییر میدهد (آیا خدا خوب است چون ذاتش خوب است یا ذات خدا خوب است چون خدا آنرا دارد؟) و پاسخ درستی به پرسش مطرح شده نمیدهد. این حالت را معمولاً متکلمین مسیحی برمیگزینند.

برترند راسل این مسئله را در کتاب «چرا من یک مسیحی نیستم» اینگونه مطرح کرده است:

اگر شما کاملاً اطمینان دارید که میان خوب و بد تفاوتی وجود دارد، آنگاه شما در این موقعیت قرار میگیرید: آیا این تفاوت معلول اراده خدا است یا نه؟ اگر مبتنی بر اراده خدا است، آنگاه برای خود خدا دیگر تفاوتی میان خوب و بد نیست، و دیگر عبارت «خدا خوب است»  بی معنی است. اما اگر شما نیز همچون متکلمین بگویید «خدا خوب است» آنگاه باید قبول کنید که خوبی و بدی جدا و مستقل از اراده خدا وجود دارند، زیرا اراده های خداوند خوب هستند و این خوبی ناشی از آن نیست که این اراده ها از جانب خدا هستند و اگر شما اینرا بگویید تایید کرده اید که خوبی و بدی از جانب خدا بوجود نیامده اند بلکه در ذاتشان منطقاً مقدم بر خدا هستند. (9)

افزون بر این مسئله که به تمامی خداباوران مربوط میشود و در باورهای آنها اخلال ایجاد میکند در منابع برخی از دیدگاه های خداباوری ویژه میتوان دریافت که به وجود اخلاقیات مستقل از وجود خدا اشاره شده است. برای نمونه به آیه زیر از قرآن توجه کنید:

سوره اعراف آیه 28

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و هنگامي كه كار زشتي انجام ميدهند ميگويند پدران خود را بر اين عمل ديديم، و خداوند بما دستور داده است! بگو خداوند (هرگز) دستور به عمل زشت نمي‏دهد آيا چيزي بر خدا مي‏بنديد كه نمي‏دانيد؟

در این آیه به مردمی اعتراض میشود که اعمال بدی را انجام میدهند و در توجیه اعمال خود میگویند که خدا آنها را به انجام چنین اعمالی دستور داده است، و گفته میشود که خدا دستور به عمل زشت نمیدهد، این بدان معنی است که عمل زشت و در نتیجه زشتی و خوبی (حسن و قبح) جدا از خدا وجود دارند و این خدا است که دستور به خوبی میدهد نه اینکه دستور خدا خوب باشد، یعنی برای فهمیدن اینکه آیا عملی را خدا توصیه کرده یا نه باید دید که آن عمل خوب است یا نه، به عبارت دیگر قرآن حالت 1 از حالات مطرح شده در بالا  را درست دانسته است، لذا مسلمانان بنابر این آیه هرگز نمیتوانند ادعا کنند که حقایق اخلاقی مشتق از حقیقت وجود خدا هستند و این  اتهام ربطی به مسلمانان ندارد.

برخی دیگر از خداباوران منظورشان از طرح این اتهام آن است که اگر کسی برای ما مشخص نکند چه چیزی درست است و چه چیزی درست نیست آنگاه ما ابزاری در اختیار نداریم که درستی یا نادرستی چیزی را با آن مشخص کنیم، بنابر این بدون وجود یک مرجع نمیتوان چیزی یا عملی را خوب و بد دانست، مثلاً اگر خدایی وجود نداشته باشد که به انسانها بگوید شکنجه کردن فرد بیگناه تنها برای لذت بردن کاری بد است، انسانها نمیتوانند خود این را درک کنند! این دیدگاه نیز با آنچه در بالا مطرح شد از ارزش تهی میشود و مشکل بزرگ دیگر آن این است که وجود خدا به معنی این نیست که این خدا صحبت هم میکند یا کتابی را به کسی دیکته میکند، خدایی که در این دیدگاه مطرح میشود مشخصاً خدای ادیانی است که مبتنی بر «وحی» هستند و در نتیجه چنین خداباوری پیش از مطرح کردن این ادعا باید «نبوت» را نیز اثبات کند در غیر این صورت دلیلی وجود ندارد که یک خداباور معتقد باشد خدا در زمینه های کتاب نویسی هم فعالیت میکند، اشکال دیگر این مسئله این است که با تمامی تئوری های اخلاق هنجاری غیر از «نظریه فرمان الهی» در تناقض است و تقریباً تمامی فلاسفه اخلاق با چنین نظری مخالفت دارند زیرا بخش بزرگی از فلسفه اخلاق به همین مسئله و تشریح روشهای مختلف برای ارزشگزاری حقایق اخلاقی اختصاص دارد و این نظر تنها هنگامی درست است که تمامی نظریه های اخلاق هنجاری را رد کند. شیوه های اخلاق هنجاری سکولار مختص بیخدایان نیستند و خداباوران نیز مجبورند از آنها پیروی کنند و هیچکدام از این شیوه ها اینگونه کار نمیکنند که عملی را خوب یا بد بدانند چون فلان شخص و یا فلان مرجع آنرا خوب یا بد دانسته است بلکه همانطور که توضیح داده شد یا بر اساس ذات آن عمل و یا بر اساس نتایج آن در مورد آن قضاوت میکنند. افزون بر این مشکل بزرگ دیگر آن است که روش معتبر و علمی درستی که بتوان به یاری آن با فرض اینکه خدا وجود دارد و صحبت هم میکند دریافت که کدام سخن از خدا است و کدام سخن از خدا نیست پی برد. همچنین بنابر آیه مطرح شده در بالا مسلمانان نمیتوانند مدعی چنین چیزی بشوند و در نهایت این موضع یکی از سخیف ترین و خطرناک ترین و حقیقتاً ضد اخلاقی ترین مواضعی است که یک انسان میتواند در قبال اخلاق اتخاذ کند و برای درستی گزاره های اخلاقی مرجعی غیر از ذهن انسان در نظر بگیرد. فاجعه آمیز ترین اتفاقاتی که در تاریخ افتاده است زمانی انجام گرفته است که قضاوتهای اخلاقی بجای اینکه بین دو گوش انجام بگیرند بین دو جلد یک کتاب از جانب افراد تک کتابی انجام گرفته اند. توضیحات و استدلالهای بیشتر در این زمینه در نوشتاری با فرنام «آیا دین ضامن اخلاق در اجتماع است» آمده است. بیشتر اوقات چنین مطالبی از جانب کسانی گفته میشود که با نظریه های اخلاق هنجاری آشنایی ندارند و طبیعتاً در صورت آشنا شدن با این تئوری ها متوجه میشوند که راه های معتبر تری برای تشخیص ارزش حقیقی گزاره های اخلاقی وجود دارد. گروهی ممکن است در پاسخ به این مسئله بگویند عقل آدمی کامل نیست که البته این سفسطه در نوشتاری با فرنام «عقل آدمی کامل نیست!» نقد شده است.

افزون بر این ایراد ها، اگر به جهان واقعیت نگاهی بکنیم میبینیم که خداباوری در مناطق مختلف اصول اخلاقی مختلفی را «مشتق» کرده است، انسانها بیشتر بر اساس باورهای اجدادشان ادیان را انتخاب میکنند و به همین دلیل است که بیشتر ساکنین شهر میلان مسیحی هستند و بیشتر ساکنین مدینه مسلمان هستند. از طرفی دیگر دین ظاهراً نتیجه اخلاق خدامحور است، و ادیان مروج اصول اخلاقی متفاوت و گاهی کاملاً متضاد با یکدیگر هستند، با در نظر گرفتن این واقعیت ها به این نتیجه میرسیم که در واقع خداباوری در عمل نه تنها یگانگی و عینیت در اخلاقیات را نتیجه نمیدهد بلکه دقیقاً برعکس آن ذهنی بودن اخلاقیات و اختلافات فاحش بر سر مسائل اخلاقی را نتیجه میدهد.از آنجا که اخلاقیات یک بیخدای اهل میلان و یک بیخدای اهل مدینه بر اساس خرد آنها و واقعیت ها است، آنها میتوانند به سادگی بر سر مسائل اخلاقی به توافق برسند چون مشترکات آنها محکمترین مبناهای ممکن فکری است، اما از آنجا که اصول اخلاقی یک مسیحی و یک مسلمان مبتنی بر اسطوره های نژادی و قومی و جغرافیایی و باورهای خرافی و اباطیل به ارث رسیده به آنها از اجدادشان است، آنها در نهایت مروج و هوادار دو گروه از اصول اخلاقی کاملاً مجزا و مختلف از یکدیگر خواهند بود. لذا اینکه خداباوران تصور میکنند با وجود داشتن خدا مسئله اخلاق حل میشود و اخلاقیات عینی میشوند کاملاً غیر واقع بینانه است زیرا سخنانی که این خدا گفته است یا دیکته کرده است از نظر باورمندان آن کاملاً متفاوت هستند، حال آنکه اصول عقلی و واقعیت ها همه جا یکسان هستند. در نتیجه خداباوری در عمل در دنیا موجب ترویج ذهنی گرایی در اخلاقیات میشود و خداباوران همان مشکلی را در جهان پدید می آورند که گمان میکنند گسترش بیخدایی آن مشکل را بوجود می آورد. چنین مسئله ای در جامعه پلورالیست غربی که برای تفاوت باورها و اندیشه ها احترام قائل است و طیف های فکری مختلفی را سخاوتمندانه و بزرگوارانه میزبانی میکند نه تنها نا کار آمد بلکه مرگ آساست.

افزون بر اختلافات بین دینها، درون هر دین هم تفاسیر و قرائت های مختلفی از اصول اخلاقی وجود دارد، کسانی وجود دارند که با پیروی از اصول اخلاقی مسیحیت تمام عمر خود را وقف رسیدن به بیماران و تهی دستان میکنند و کسانی هم وجود داشته اند که دانشمندان را با پیروی از همان اصول اخلاقی مسیحی سوزانده اند و غیر مسیحیان را شکنجه کرده اند و میلیونها سرخ پوست را کشته اند، و این در هر دینی رایج است. لذا کم مسئله ای نیست دریافتن اینکه اگر خدا وجود دارد امروز چه وضعیت روحی دارد، روی عادت ماهانه اش است و قاسم الجبارین و مکار است یا خوشحال و خوش اخلاق و سر کیف و در حالت رحمان و رحیم خود است، و از روی این وضعیت روحی اش چه میگوید و از ما چه میخواهد و به تعداد دینداران عالم برای این پرسش، پاسخ وجود دارد! پس گفتن اینکه خدا منبع اخلاق است نه تنها هیچ مشکلی را حل نمیکند بلکه باعث میشود میلیاردها اصول اخلاقی که همگی مبتنی بر حماقت آدمی است در تفسیر وضعیت روحی خدا و آنچه امروز از آدمی انتظار دارد و میخواهد بوجود بیاید و این خود موجب آنارشیسمی وحشتناک است و اگر سکولاریسم در جهان نبود خداباوران یکدیگر را همچنان میخوردند و به زن و بچه یکدیگر تجاوز میکردند یا آنها را به بردگی میگرفتند و اینرا نیز خواست خدایانشان میدانستند و مدنیتی که امروز در جهان وجود دارد در واقع حاصل فرود آمدن پتک پولادین سکولاریسم بر سر اخلاقیات دینی و خدامحور است. در واقع خود خدا هرگز (به فرض وجود) اصول اخلاقی معین و روشن و دقیقی را بر روی زمین نفرستاده است، بلکه همواره عده ای سیاست مدار و پادشاه و رهبر و روحانی و ارتشی هستند که ادعا میکنند خدا گفته است چنین کنید و چنان کنید. نمونه روشن از این اختلافات را میتوان میان تشیع و تمامی ادیان و مذاهب جهان دید. در تشیع یک مرد میتواند برای نیم ساعت با یک زن ازدواج موقت کند و با او تماس جنسی برقرار کرده و پولی به وی بدهد و خدای تشیع به گفته مراجع دینی تشیع از اینکار تازه خوشش هم می آید، حال آنکه این عمل در تمامی مذاهب دیگر اسلام و تمامی ادیان دیگر فوق العاده زشت و ممنوع دانسته میشود. لذا خداباوری و دین نه تنها اخلاق را کمکی نمیدهند بلکه آنرا ویران میکنند؛ و جا دارد حتی خداباورانی که عقلشان هنوز به اندازه متحجران دینی تخریب نشده است نیز به این مسئله پی ببرند و رفتار خود را بجای خدامحور کردن خردمحور کنند و دستکم دینشان را محدود به اسطوره ها و مزخرفاتی کنند که روی رفتار آنها تاثیری نمیگذارد و تنها خرد و واقعیت را منبع رفتار خود بدانند نه مزخرفات دینیشان را و در نتیجه شریعت و قوانین دینیشان را به سطل آشغال بیاندازند.

پس از طرح این مسائل مقدماتی اکنون شایسته است که به یکی از استدلالهای مطرح شده در وارد کردن این اتهام بپردازیم. این استدلال که به نظر میرسد مهمترین استدلال خداباوران باشد، استدلال از اقتضاء (Expediency)  نام گرفته است. این استدلال تلاش میکند بگوید که اعمالی نظیر شکنجه، برده داری، تنبیه بیگناهان و غیره وجود دارند که از نظر اخلاقی باید در هر شرایطی و به هر صورتی مطلقاً ممنوع باشند. این استدلال همچنین میگوید که در دیدگاه اخلاقی خداباوری این ممنوعیت ها وجود خواهند داشت ولی بیخدایان یا باید بر شهود و کشف ذهنی در این موارد قضاوت اخلاقی کنند یا اینکه از روی نتیجه گرایی به محاسبه نتایج این اعمال بپردازند. استدلال اینگونه ادامه پیدا میکند که از آنجا که روش اخیر تنها نسخه ای بسیار سفت و سخت از سودمندگرایی (Utilitarianism) است که در آن هر چیزی در شرایط خاصی ممکن است از نظر اخلاقی توجیه پذیر باشد، در نهایت تحلیل سکولارها از اخلاق مبتنی بر اقتضاء و مصلحت است. همچنین تکیه بر شهود های ذهنی نیز مبتنی بر عواطف ذهنی است، توسل به نتایج کاملاً مبتنی بر اقتضاء خواهد بود. استدلال از اقتضاء را میتوان به این صورت فرمولیزه کرد:

1- اگر وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا ممکن است، آنگاه ممنوعیت جدی در قبال برخی اعمال ناشایست ضرورت دارد.

2- اگر ممنوعیت در قبال برخی از اعمال ناشایست ضرورت دارد، آنگاه اخلاق سکولار نباید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی یا سودمندگرایی باشد.

3- ولی اخلاق سکولار یا باید مبتنی بر شهود و کشف ذهنی باشد یا مبتنی بر سودمندگرایی.

4- بنابر این وجود اخلاقیات عینی بدون وجود خدا محال است.

اجازه بدهید این فرض را درست بپنداریم که کشف و شهود ذهنی نمیتواند مبنایی قابل قبول برای اخلاقیات عینی باشد و روی وجه سودمندگرایی استدلال تمرکز کنیم. با توجه به تقریر بالا، استدلال از اقتضاء مشکلات زیادی دارد، نخستین مشکل این است که کل این استدلال بی ارتباط با اخلاقیات عینی به نظر میرسد. استدلال بطور نهانی فرض میکند که سودمندگرایی مبتنی بر حقایق اخلاقی نیست و بنابر این سودمندگرایان نمیتوانند به اخلاقیات عینی باورمند باشند. اما پرسشگری در مورد سود مبتنی بر حقایق اخلاقی هستند هرچند ممکن است این حقایق همان نوع حقایق اخلاقی مورد نظر فرد خداباور مدعی این استدلال نباشند. همانطور که در معرفی مختصر سودمندگرایی گفته شد نظر سودمندگرایان این است که حقایق اخلاقی کاملاً مبتنی بر نتایج ناشی از رخ دادن اعمال هستند. این استدلال باید فرض کند که حقایق اخلاقی مبتنی بر نتایج هستند. این فرض ممکن است درست یا نادرست باشد اما هیچ چیز را در مورد سازگار بودن یا نبودن حقایق اخلاقی عینی با بیخدایی نشان نمیدهد!

مشکل دوم این استدلال آن است که به نظر میرسد این استدلال بررسی های اصولی اخلاقی را با استدلالهایی که مبتنی بر محاسبه نتایج نیستند برابر میگیرد، اما سودمندگرایی خود مبتنی بر اصولی اینچنین است. برای نمونه، یک اصل اخلاقی سودمندگرایی میتواند این باشد که هر عملی باید لذت بیشتری نسبت به دردی که پدید می آورد، پدید بیاورد. مطمئناً این دیدگاه ممکن است با دیدگاه خداباوری سازگار نباشد، اما هیچ چیزی را در مورد اینکه اخلاقیات از دیدگاه بیخدایی مبتنی بر اصول هستند یا نیستند نشان نمیدهد.

مشکل سوم این استدلال آن است که فرض میکند شکنجه، برده داری و تنبیه کردن بیگناهان در هر شرایطی نادرست هستند. اما بر خلاف آنچه منتقدان ادعا میکنند، این اعمال ممکن است در برخی از شرایط درست و اخلاقی باشند. برای نمونه به این وضعیت فرضی توجه کنید: فرض کنید یک موجود فضایی شرور شما را مجبور میکند که کاری وحشتناک همانند شکنجه دادن یک کودک را انجام دهید. این موجود فضایی به شما این دو اختیار را میدهد که یا کودک را به سختی شکنجه کنید یا او تمام زمین را نابود میکند. آیا در چنین وضعیتی شکنجه کردن کودک کاری اخلاقی نیست؟

مشکل دیگر این استدلال آن است که فرض میکند سودمندگرایی تنها موضع اخلاقی است که بیخدایان میتوانند اتخاذ کنند حال آنکه چنین نیست و اتخاذ مواضع دیگر نیز کاملاً میسر است. روشن است که با توجه به این مشکلات این استدلال نمیتواند اتهام مطرح شده را به بیخدایی وارد کند.

اتهام سوم  پیشفرض گرفته شدن بی اخلاقی در دیدگاه ماده گرایی و طبیعت گرایی

به هر دلیل و علتی در میان خداباوران بسیار رایج است که فرض میکنند بطور مسلم هر بیخدایی ماده گرا یا طبیعت گراست، و در بسیاری از مواقع واژه «مادّی» در ترادف با «بیخدا» در ادبیات دینی دیده میشود. ماده گرایی در این زمینه معمولاً به این معنی فرض میشود که ماده فیزیکی تنها نوع واقعیت است و هر چیزی اعم از فکر، احساس، ذهن، اراده و مجردات منطقی و ریاضی را میتوان بر مبنای ماده فیزیکی توضیح داد. مدعیان وارد بودن این اتهام همچنین معتقدند ماده را نمیتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد و اگر این فرضها درست پنداشته شوند این نتیجه گیری که بیخدایی با بی اخلاقی برابر است آسان و مسلم به نظر میرسد. این اتهام را بگونه ای رسمی تر میتوان اینگونه تقریر و فرمولیزه کرد:

1- اگر بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

2- بیخدایان ماده گرا یا طبیعت گرا هستند.

3- پس بیخدایان نمیتوانند فرض کنند که حقایق اخلاقی وجود دارند.

4- پس بیخدایان نمیتوانند باورمند به اخلاقیات عینی باشند.

این استدلال دارای دو ایراد اساسی است، نخست اینکه 2 درست نیست، همه بیخداها لزوماً ماده گرا نیستند. بیخدایی یک موضع فلسفی و تنها برابر با انکار یا نفی وجود خدا است و بس، بیخدایی ادعایی وجودشناسانه (Metaphysical) را در مورد اینکه چه واقعیت هایی میتوانند وجود داشته باشند و چه واقعیت هایی نمیتوانند وجود داشته باشند نمیکند. یک بیخدا کاملاً ممکن است به ماوراء طبیعت اعتقاد داشته باشد، به روح، جانوران ماوراء طبیعی و معاد نیز اعتقاد داشته باشد، لازمه بیخدا بودن تنها انکار یا نفی خدا است نه انکار ماوراء طبیعت.  بسیاری از بیخدایان متاخر معتقد بوده اند که ماده تنها یک نوع از وجود است، برای نمونه برترند راسل معتقد است که مجردات ریاضی واقعیت دارند. مسلم است که بسیاری از بیخدایان طبیعت گرایی را میپذیرند، یعنی باور دارند که تمامی اتفاقها را میتوان با قوانین و علل طبیعی و بدون نسبت دادن علل ماوراء طبیعی یا مربوط به ارواح توضیح داد اما طبیعت گرایی بطور خودکار ماده گرایی را نتیجه نمیدهد. اینکه یک پدیده طبیعی است لزوماً به این معنی نیست که آن پدیده مادی است. افزون بر این برخی از بیخدایان شهودگرایی (Intuitionalism) را بجای طبیعت گرایی باور دارند و معتقدند حقایق اخلاقی بصورت یگانه (sui generis) وجود دارند و نمیتوان آنها را برابر با خواص طبیعی یا ماوراء طبیعی دانست.

افزون بر فرض 2، فرض 1 نیز درست نیست، لزومی ندارد برای سازگار ساختن ماده گرایی با وجود حقایق عینی اخلاقی فرض کنیم که این حقایق فرم مادی دارند و قابل کاهش به ماده هستند، بلکه تنها کافی است پذیرفته شود که ماده را نیز میتوان ارزشگزاری اخلاقی کرد. خداباوران استدلال درستی در این مورد که وجود حقایق اخلاقی با ماده گرایی در تناقض است را ارائه نداده اند، تنها استدلالی که ارائه شده است و سعی میکند نشان دهد که چون واحد های کوچکتر مادی همچون مولکول ارزش اخلاقی نمیتوانند داشته باشند بنابر این واحد های بزرگتر همچون انسان هم نمیتوانند چنین ارزشهایی را در صورت مادی بودن داشته باشند، نیز به نظر میرسد مرتکب مغلطه ترکیب (مغلطه ای که در آن از روی خواص یک کل نتیجه گرفته میشود که خود آن کل نیز لزوماً آن خواص را داراست) میشوند.

در واقع نه تنها طبیعت گرایی با وجود حقایق اخلاقی در تناقض نیست بلکه گاهی نظریه های زیست شناسی برای توضیح دادن مسئله اخلاق که چیزی به غیر از داروینیسم و علل طبیعی نیست بسیار قابل تامل و منطقی به نظر میرسند، برای نمونه ریچارد داوکینز پیرامون این موضوع میگوید (+):

از منطق داروینیسم نتیجه می شود که واحدهایی از سلسله مراتب حیات که باقی می مانند و از صافی انتخاب طبیعی می گذرند، باید خودخواه باشند. واحدهایی که در جهان باقی می مانند آنهایی هستند که به بهای نابودی واحدهای هم مرتبه ی خود در سلسله مراتب حیات باقی مانده اند. در این زمینه، معنای خودخواه دقیقاً همین نوع بقاست. حال این پرسش پیش می آید که چه مرتبه ای از واحدهای حیات درگیر این ماجرا هستند؟ اساس ایده ی ژن خودخواه، با تأکید بر واژه ی ژن، این است که واحد انتخاب طبیعی (یعنی واحد خودخواه)، نه ارگانیسم خودخواه است و نه گروه یا گونه ی خودخواه، بلکه ژن خودخواه است. ژن است که به صورت اطلاعات در طی نسل های متوالی باقی می ماند و یا از میان می رود. بر خلاف ژن ها ( و شاید مم ها)، اندامه ها، گروه ها و گونه ها نمی توانند واحد مناسب انتخاب طبیعی باشند زیرا آنها نسخه های دقیقی از خود نمی سازند، و با هم درون انبانی از موجودات خود-تکثیرگر رقابت نمی کنند. اما ژن ها دقیقاً همین کار را می کنند. و «خودخواهی» ژن ها به معنای داروینی کلمه دقیقاً به همین سبب است.

واضح ترین روشی که ژن ها می توانند بقای «خودخواهانه» ی خود را تضمین کنند این است که اندامه های افراد را خودخواه برنامه ریزی کنند. در واقع، در بسیاری موارد بقای یک اندامه موجب بقای ژن های حاکم بر درون آن می شود. اما شرایط گوناگون، راهکارهای گوناگونی می طلبند. در برخی شرایط – که نادر هم نیستند – ژن خودخواه بقای خود را با واداشتن اندامه به رفتار نیکوکارانه تضمین می کند. امروزه این شرایط را به خوبی شناخته اند و به دو مقوله ی اصلی تقسیم بندی کرده اند. اگر یک ژن چنان بدن تحت فرمان خود را برنامه ریزی کند که آن بدن به خویشان ژنتیکی اش نیکی کند ، ژن از لحاظ احتمالاتی بخت بیشتری برای تکثیر خود می یابد. پس بسامد حضور چنین ژنی در انبان ژنی آن قدر افزوده می شود که نیکوکاری به یک هنجار بدل می شود. یک نمونه ی واضح این گرایش، نیکی به فرزندان است، اما این تنها نمونه ی نیکوکاری نیست. مثلاً زنبورها، مورچه ها و موریانه ها، و تا حد کمتری برخی از مهره داران مانند کورموش ها، نمس های هندی و دارکوب های کاج، جامعه هایی تشکیل می دهند که که در آنها خواهر و برادرهای بزرگ تر هوای قوم و خویش های کوچک تر جامعه ی خود را دارند (یعنی خویشانی را که با آنها ژن های مشترکی دارند). در حالت کلی، چنان که همکار فقیدم دبلیو دی هَمیلتون نشان داده، جانوران تمایل دارند که مراقب اقوام خود باشند؛ از آنها دفاع کنند؛ منابع خود را با آنها تقسیم کنند؛ خطرها را به آنها هشدار دهند، یا به شیوه های دیگر به خویشاوندان نزدیک خود نیکی کنند چرا که از لحاظ احتمالاتی، خویشاوندان جانور ژن های مشترکی با خود او دارند.

افزون بر این نظریه و نظریه های مشابه جامعه شناسی نیز در این زمینه اهمیت پیدا میکنند، انسانها وقتی در اجتماع زندگی میکنند مجبور به پیروی از اصول اخلاقی میشوند و برای این قضیه نیز نیازی به روح و ماوراء طبیعت نیست، انسان از دیدگاه مادی نیز هنگامی که در یک اجتماع تعریف میشود در قراردادهای اجتماعی قرار میگیرد که باید به آنها پایبند باشد زیرا نفع و بقای وی مبتنی بر پایبند بودن به این قواعد و قراردادهای اجتماعی است و این قضیه بسیار روشن و بدیهی است، پایه این قراردادهای اجتماعی هم روی این استوار است که انسانها با یکدیگر قرارداد میبندند که به یکدیگر خوبی کنند و به یکدیگر بدی نکنند، و برای انسانی که خوبی میخواهد ضروری است که به دیگران خوبی کند و بدی نکند، لذا انسانها در این قرارداد اجتماعی سود و منفعت دارند و همین ریشه بسیاری از رفتارهای اخلاقی انسانها است. بنابر این چنین اتهامی به بیخدایی نیز بی پایه است و نمیتواند نشان دهد که بیخدایی بی اخلاقی را نتیجه میدهد.

بررسی آماری میزان جرم و بزه در میان بیخدایان و خداباوران

گاهی تصور میشود که از روی مطالعات آماری میتوان به این نتیجه رسید که خداباوران در قیاس با بیخدایان بیشتر مرتکب جرائم میشوند، یا برعکس در تحلیل چنین ادعاهایی باید به چند نکته توجه داشت، نخست اینکه بیخدایی به خودی خود به معنی انکار و یا نفی وجود خدا است و بیخدایی یک مجموعه باور ها و دستور العمل ها، یک ایدئولوژی سیاسی و یا مکتب اخلاقی و اجتماعی و حقوقی نیست! لذا بیخدایی را علت مجرم بودن شخصی که افزون بر بیخدایی باورهای دیگری هم دارد دانستن کاملاً غیر منصفانه است، برای نمونه جنایات استالین را آیا باید به حساب بیخدایی او دانست یا نظام سیاسی که وی بدان معتقد بوده است؟ در نقطه مقابل در بسیاری از انواع خداباوری از جمله اسلام، باور به وجود خدا به یک باور تنها منتهی نمیشود بلکه همراه با مجموعه بزرگی از باورهای دیگر و دستور العمل ها و قواعدی است که یک مسلمان باید از آنها پیروی کند، لذا در برخی موارد با این قید که کردار یک شخص سازگار و برخاسته از قواعد و دستور العمل های یاد شده است میتوان آن نوع خداباوری را علت جرم رخداده دانست.

نکته دوم اینکه امکان تحقیق آماری بر روی تاثیر خداباوری یا بیخدایی بر روی یک شخص عملاً محال است زیرا هرگز نمیتوان همه سایر متغیرهایی که بالقوه امکان تاثیر گذاری بر کردار یک شخص را دارند ثابت نگه داشت و باور او نسبت به خدا را تغییر داد و کردار او را پس از تغییر باور دوباره مطالعه کرد، برای نمونه نمیتوان دانست که اگر استالین خداباور میبود دست به آن بزه کاری ها میزد یا نه، یا اگر خمینی بیخدا بود دست به جنایاتی که زده است میزد یا نه، اگر هیتلر خدا را قبول نداشت به قتل عام یهودیان و کولیها و افراد معلول دست میزد یا نه، اگر سعید حنایی خداباور نبود بخاطر وظیفه شرعی که بر خود احساس میکرد 16 زن را میکشت و به 13 زن تجاوز میکرد؟ آیا امام علی در صورتی که خدا را قبول نمیداشت به دستور پیامبر اسلام گردن چند صد یهودی را میزد؟ روشن است که در مورد این پرسشها میتوان نظریه پردازی کرد و حدسهایی را زد ولی این پرسشها را هرگز نمیتوان با تجربه پاسخ داد و آمار مستقیماً با تجربه و آزمون سر و کار دارد. چنین امکانی حتی در مورد فردی که باورش نسبت به خدا عوض شده است نیز وجود ندارد زیرا همانطور که گفته شد بقیه متغیر ها را هرگز نمیتوان به ثابت ها تبدیل کرد و مهمترین این متغیر ها زمان است که تثبیت آن کاملاً محال است. از این دو مسئله میتوان نتیجه گرفت که چنین مطالعات آماری اساساً پایه و اساس چندان محکمی نمیتوانند داشته باشند و نمیتوان از آنها نتایج درستی گرفت. برای نمونه از برخی از اسلامگرایان زمانی که اسلام به خشونت و انسان ستیزی محکوم میشوند شنیده میشود که میگویند در جنگ جهانی دوم بیش از هر جنگی که خداباوران در طول تاریخ کرده اند و شاید به اندازه تمام آنها انسان ها کشته شدند و تمامی طرفهای این جنگ را نیروهای سکولار و غیر دینی تشکیل میدادند، روشن است که حتی اگر طرفین این جنگ واقعاً بی دین بوده باشند نیز نمیتوان بی دینی آنها را علت جنگ دانست، دین تنها مشکل بشریت نیست! افزون بر دین چیزهای مخرب و مضر دیگری نیز وجود دارند! همچنین نمیتوان به قطع دانست اگر این طرفین خداباور یا دیندار بودند تعداد کشته های جنگ جهانی دوم از این بیشتر میبود یا نه، چون امکان چنین تجربه ای وجود ندارد.

البته در درستی این ادعا که نیروهای مختلفی که در جنگ جهانی دوم میجنگیدند غیر دینی بوده اند نیز میتوان شک فراوان ورزید زیرا برای نمونه هیتلر عمیقاً به خدا باور داشته است و اعلام نیز کرده است که با خود را در مقابل یهودیان قرار دادن به خواست خدا عمل میکند و طرف عمده دیگر این جنگ نیز امریکا است که ایدئولوژی خاصی که حتی وابستگی صوری به بیخدایی داشته باشد نداشته است، تنها طرف این جنگ که بیخدا بوده است شوروی بوده است که آنهم در جنگ جهانی دوم مظلوم واقع شده است و مورد تجاوز آلمان نازی قرار گرفته است! اما حتی اگر این سخن نیز پذیرفته شود، چنین استدلالی اشکالات بزرگی دارد که از جمله مهمترین آنها پیشرفت سلاح ها است، در صورتی که پیامبر اسلام هم میتوانست بجای سر بریدن با شمشیر از بمب اتم استفاده بکند و بجای سوار شدن بر الاغ و شتر در تانک و هواپیما بنشیند آنگاه معلوم میشد که او انسانهای بیشتری را میکشت یا کسانی که در جنگ جهانی دوم جنگیدند. ایراد بزرگ دیگر تفاوت جمعیتی دورانی که ادیان قدرت جنگیدن با یکدیگر را داشتند و جمعیت جهان در دوران جنگ جهانی دوم است، پس روشن است که این دسته از ادعاها کاملاً پوچ و عوامفریبانه هستند و کیفیت این جنگها نمیتواند ادعایی را در مورد بیخدایی اثبات کند. افزون بر این حتی اگر جنگ جهانی دوم را هم جنگ بین بی خدایان بدانیم، تنها یک جنگ است! حال آنکه بخش بزرگی از تاریخ را جنگهای دینی تشکیل میدهند و دین همواره بخش لاینفکی از جنگهای بشری بوده است، چه چیز میتواند به اندازه دین مغز انسان را تخریب کند و او را به جانوری تبدیل کند که هم دوست دارد بکشد و هم دوست دارد کشته شود؟ اما حتی اگر چنین استدلالهایی هم بتوانند نشان بدهند که برای برخی از مردم بیخدا بودن و اخلاقمدار بودن ممکن نیست یا بعید است، این مسلماً به آن معنی نیست که بیخدایی با اخلاق ناسازگاری دارد، درست مثل اینکه برخی از انسانها نمیتوانند با دهانشان سوت بزنند ولی این به آن معنی نیست که انسان نمیتواند با دهانش سوت بزند(!).

از سخنان نادرست دیگری که گاهی در اعتراض به بیخدایی گفته میشود نتایج اسفناک حکومتهای کمونیستی در جهان است که در دوران کوتاه حیات خود نتیجه ای بسیار منفی از خود در همه جا بویژه در شوروی سابق و چین فعلی به جای گذاشته اند. در پاسخ به این مسئله باید توجه داشت که ساختار حکومت های کشورهای کمونیستی بسیار شبیه به ساختار نظامهای خداسالار بسیار واپسگرا و قرون وسطایی بوده است. رهبران این کشور ها دقیقاً همان نقشی را بازی می‌کنند که فرعون ها، پاپ ها، خلیفه ها، مفتی ها، سلاطین و ولایت فقیه ها بازی کرده اند، حکومت های کمونیستی و اندیشه های کمونیستی تابحال نتوانسته اند نظامی غیر نظامهای دهشتناک تمامیت خواه و فاشیست ایجاد بکنند و کمونیست های سنتی به دنبال ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا هستند و تا زمانی که چنین حکومت طبقاتی و واپسگرایی را دنبال کنند و به دنبال دموکراسی و حقوق بشر نباشند به نظر هم نمیرسد در آینده بتوانند نتیجه ای غیر از نتایجی که تاکنون گرفته اند بگیرند و نتیجه آن به دلیل باورهای غلط سیاسی آنها بهتر از تجربه چین، کوبا، شیلی، شوروی، کره شمالی، کامبوج از کمونیسم شود.

پرواضح است که اگر پاپ و سایر شخصیت های دینی را از قدرتی که در قرون وسطی (و در مورد ولی فقیه شوربختانه در حال حاضر دارد) بردارید ولی همان ساختار هرمی قدرت روحانیت را که در تمام نظامهای دینی میبینید در اختیار افرادی سکولار و بی دین و حتی اخلاقمدار قرار دهید هرگز نباید انتظار داشته باشید نتیجه ای بهتر از آنچه نظامهای دینی گرفته اند حاصل شود. تمرکز قدرت فساد می آورد و گفته می‌شود که اگر شما تمامی قدرت را به دست شخصی دهید یک قدرت اصلی را از او خواهید گرفت و او قدرت عدالت و انصاف او است. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد. بنابر این در فاجعه ای که نظامهای کمونیستی تابحال به بار آورده اند بیخدایی را نمیتوان علت دانست بلکه بازهم ساختار قدرتی مشابه نظامهای دینی است که نظام های کمونیستی به کار گرفته اند و فاجعه آفرین بوده است. همین تمرکز قدرت در کشورهای کمونیستی از کمونیست ها کاملاً انسانهایی دین خوی پدید آورده است که مخالفین خود را با نام «دشمنان مردم» در مقابل عبارت های تهوع آور مشابه در نظام های دینی همچون «دشمنان خدا» و یا «محارب با خدا و پیغمبر و مفسد فی الارض» به بدترین حالت های قابل تصور شکنجه و نابود کرده اند. لذا نتیجه منفی که این حکومت ها به بار آورده اند را باید در ساختار سیاسی حکومتی آنها و همچنین باورهای غلط آنها همچون کمونیسم و نازیسم دید نه در بیخدایی آنها.

در میان اسلامگرایان عامی این باور بطور گسترده وجود دارد که بیخدایی متناظر با کمونیسم است. باید توجه داشت که باورهای کمونیستی نظیر سوسیالیسم، اینترناسیونالیسم، ماتریالیسم دیالیکتیک هیچکدام وابستگی بنیادین به بیخدایی ندارند و نه هر بیخدایی کمونیست است و نه هر کمونیستی بیخداست، افزون بر این اگر بیخدایی نیز همچون بسیاری از موارد در مورد خداباوری از روی عواطف و نادانی و تعصب توسط یک فرد گزین شود و بجای خرد محور بودن برای یک فرد تبدیل به یک باور دینی شود میتوان کاملاً انتظار داشت که وجود این داگما سبب رخ دادن نتایج مشابهی که معمولاً از دین خویان دیده شده است، بشود و کمونیست ها هم در بسیاری از مواقع از همین حالت رنج میبرند، کمونیسم علاوه بر اینکه اساساً ایده باطلی است و از این ایدئولوژی نمیتوان انتظار داشت که واقعیت عینی بهتر از آنچه تاکنون از خود بجای گذاشته است را تحقق بخشد (دستکم از نظر منتقدانش) در حکومتهای یاد شده دقیقاً همچون اسلام در جمهوری اسلامی بعنوان یک داگما به مردم تحمیل میشده است و با در نظر گرفتن تمامی این موارد کاملاً نابخردانه به نظر میرسد اگر کسی فاجعه های حکومتهای کمونیستی را ناشی از بیخدایی برخی سرکردگان این حکومتها بداند، لذا بیخدایی هنگامی که با کمونیسم و یا نازیسم همراه شود ممکن است فاجعه آمیز باشد اما روشن است که این ایراد از کمونیسم و نازیسم است نه از بیخدایی.

اما گذشته از این مسائل و مشکلات در مورد آمار میزان جرائم و بزه چندان اطلاعاتی در دسترس نیست به غیر از چند مورد. نخستین مورد آمار زندانهای امریکا است، این آمار که مربوط به سال 1997 است آمار باورهای دینی زندانیان امریکا را در یک نمونه اینگونه نشان میدهد +:

Response              Number      %
----------------------------  --------
Catholic               29267   39.164%
Protestant             26162   35.008%
Muslim                  5435    7.273%
American Indian         2408    3.222%
Nation                  1734    2.320%
Rasta                   1485    1.987%
Jewish                  1325    1.773%
Church of Christ        1303    1.744%
Pentecostal             1093    1.463%
Moorish                 1066    1.426%
Buddhist                 882    1.180%
Jehovah Witness          665    0.890%
Adventist                621    0.831%
Orthodox                 375    0.502%
Mormon                   298    0.399%
Scientology              190    0.254%
Atheist                  156    0.209%
Hindu                    119    0.159%
Santeria                 117    0.157%
Sikh                      14    0.019%
Bahai                      9    0.012%
Krishna                    7    0.009%
----------------------------  --------
Total Known Responses  74731  100.001% (rounding to 3 digits does this)

Unknown/No Answer      18381
----------------------------
Total Convicted        93112  80.259% (74731) prisoners' religion is known.

Held in Custody         3856  (not surveyed due to temporary custody)
----------------------------
Total In Prisons       96968

در سال 2004 بی بی سی اعلام کرد که جمعیت بیخدایان امریکا چیزی حدود 10% است (10) با این حساب باید انتظار داشته باشیم که 10% زندانیان نیز بیخدا باشند تا بتوانیم به این نتیجه برسیم که بیخدایان نیز دستکم به اندازه مسیحیان در امریکا به بزه و جنایت دست میزنند، اما شاهد هستیم که تنها دو دهم درصد از زندانی ها را بیخدایان تشکیل میدهند یعنی 99.8% جمعیت این زندانها خداباور هستند، لذا اگر قرار باشد باور به خدا یا ناباوری به خدا نقشی در کردار انسانها داشته باشد به نظر میرسد با توجه به این آمار بیخدایی بسیار تاثیر مثبت تری نسبت به خداباوری داشته است. افزون بر این آمار میتوان به این نکته اشاره کرد که کشور امریکا با جمعیتی که 90% اش را خداباوران تشکیل میدهند بیشترین نرخ بزه را در جهان دارد. البته این میتواند هم به این دلیل باشد که باقی کشورها بویژه کشورهای اسلامی آمار درستی از بزه ارائه نمیدهند و هم میتواند ناشی از نظام قضایی قوی امریکا باشد که بزهکاران را بیشتر از باقی کشورها دستگیر میکند اما به هر حال این آمار در مقایسه با کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی که نرخ بزه بسیار کمتری دارند و جمعیت بیخدایانشان نیز بسیار بیشتر از جمعیت بیخدایان امریکا است قابل توجه است. همچنین در سال 2005  از میان 127 شهر دنیا بهترین شهر دنیا برای زندگی کردن شهر ونکوور کانادا اعلام شد (11) و تصادفی نیست که 42% جمعیت این شهر را افراد غیر مذهبی شامل بیخدایان، ندانمگرایان، داروینیست ها و افراد بی دین تشکیل میدهند (12) جالب است که در همین آمار شهر تهران و کراچی جزو بدترین 10 جا برای زندگی کردن انتخاب شده اند.

مسئله دیگری که در این مورد ارزش مطرح شدن دارد این است که فرض کنیم تمامی زندانیان جهان را بیخدایان تشکیل میدهند و در زندانهای جهان هیچ خداباوری نیست. جمعیت زندانهای جهان در سال 2005 چیزی در حدود 9 میلیون نفر بوده است (13) و جمعیت بیخدایان جهان که شامل بودیست ها نیز به دلیل اینکه به خدا باور ندارند دستکم 21% جمعیت زمین است (14) که با توجه به جمعیت کره زمین که در حال حاضر حدود 6.6 میلیارد نفر است (15) جمعیت بیخدایان جهان میشود حدود 1.3 میلیارد نفر. 9 میلیون نفر از 1.3 میلیارد نفر برابر است با حدود هفت دهم درصد. با توجه به این داده ها، دو فرضیه پیش می آید:

1- کمتر از 1% بیخدایان مجرم و تبهکار هستند.

2- بیش از یک پنجم مردم جهان را بیخدایان جنایتکار و تبهکاری تشکیل میدهند که هنوز زندانی نشده اند.

فرضیه 2 بسیار غیر واقع گرایانه و غیر منصفانه است و گمان نمیکنم هیچ انسان منصف و عاقلی چنین باوری را داشته باشد، بنابر این تنها فرضیه 1 باقی میماند. نتیجه آنکه بیخدایی با فرض اینکه تمامی زندانیان جهان هم بیخدا باشند – که البته این فرض طبق آماری که قبلاً آورده شد بسیار بسیار فرض غلطی است، با اینحال کمتر از 1% بیخدایان دست به جرم و جنایت زده اند و من گمان میکنم که اگر قرار باشد یک باور روی رفتار انسانها تاثیر گذاشته باشد و تنها 1% باورمندان به این باور به جرم دست بزنند به هیچ عنوان نمیتوان آن باور را از نگر آماری باوری ضد اخلاقی و مشوق بزه و جرم دانست.

شاید این گفته ارتباط چندانی با موضوع این نوشتار نداشته باشد اما به نظر من با پیشرفت تکنولوژی از بسیاری از جرائم و تقلب ها کاسته خواهد شد. به راستی تکنولوژی هایی مثل  کارتهای اعتباری و حذف شدن پول بصورت کاغذ و سکه و مایکرو چیپ هایی که میتوان آنها را در زیر پوست قرار داد (و هم اکنون از آنها برای ردیابی حیوانات از طریق ماهواره استفاده میشود) و در نتیجه تمامی ارتباطات اقتصادی یک فرد و موقعیت جغرافیایی وی را در هر لحظه به دست آورد، تست DNA و غیره بدون شک بزودی میتوانند بسیاری از مشکلات امنیتی جهان را حل کنند، به سختی میتوان جرمی را در نظر گرفت که در صورت پیاده شدن این مقولات انسانها بتوانند مرتکب شوند و از دست قانون فرار کنند. البته سوء استفاده دولتهای فاشیست و انسان ستیز از این دست تکنولوژی ها که تازه در ابتدای راه هستند و جا برای پیشرفت بسیار زیاد دارند نیز میتواند بسیار تلخ و مرگبار باشد، اما با فاکتور گرفتن این تهدید اتفاقی که می افتد این است که نفع شخصی یک بشر با درست رفتار کردنش ارتباط بیشتری پیدا خواهد کرد و این خود همان چیزی است که خداباوران نگرانش هستند و تابحال از خدا برای رفع این معضل استفاده میکردند که البته در مقایسه با این تکنولوژی بسیار ناکار آمد خواهد بود و دیگر نیازی به حضرت عباس و دو طفلان مسلم و خدا و پیامبر و جن و فرشته و روح و آخرت و این مزخرفات برای اخلاقمدار بودن حتی برای کودن ترین انسانها باقی نخواهد ماند.

نتیجه از این بخش آنکه در عمل نیز بر اساس مطالعات تاریخی و آماری دلیل معتبر و مستندی برای محکوم کردن بیخدایان به بی اخلاقی وجود ندارد، و اظهار نگرانی خداباوران در این مورد بی اساس و از روی نادانی یا غرض ورزی و تعصبات مذهبی است.

منابع و توضیحات

1) در تاریخ مکاتب فکری که در اسلام شکل گرفته است معتزله دیدگاهی مشابه سودمندگرایی را مروج بوده اند، برای شرحی مختصر مراجعه شود به سخنرانی دکتر سروش پیرامون عقل اعتزالی.

2) برای دسته بندی های بیشتر از نگر عینیت و ذهنیت به اینجا و اینجا نگاه کنید.

3)- Hudson, W. 1970: Modern Moral Philosophy. London: MacMillan1970

4) Ninian Smart «Jainism», Encyclupedia of Philosophy, ed, Paul Edwards (New York: MacMillian and Free Press, 1967, vol 4. pp. 238-39

5) Jim Herrick, Against the faith, London, Glover and Blair, 1985, p 96.

6) Terry L.Meyers, «Percy Bysshe Shelley» Encyclupedia of Unbelief, ed. Gordon Stein, Amherst, N.Y, Prometheus Books, 1985, vol 2, p. 621

7) Richard L, Gorsuch and Daniel Aleshire, Christian faith and ethic prejudice: A review and interpretation of research, Journal for the scientific study of Religion 13, 1974, 281

8) Adolf Grunbaum, The poverty of theistic morality  +

9)- 1957 , Bertrand Russell, Why am I not a Christian, New York, Touchstone, Simon & Schuster, 1957

10) http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/wtwtgod/3518375.stm

11)  http://news.bbc.co.uk/2/hi/business/4306936.stm

12)  http://en.wikipedia.org/wiki/Demographics_of_Vancouver#Religion

13)  http://www.kcl.ac.uk/depsta/rel/icps/world-prison-population-list-2005.pdf

14)  http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

15) http://www.positiveatheism.org/writ/martin.htm

منابع اصلی که در این نوشتار من از آنها سود برده ام:

  • مبانی فلسفه اخلاق، رابرت ال هولمز، ترمجمه مسعود علیا، انتشارات ققنوس، تهران 1382.
  • An introduction to contemporary Methaethics, by Alexander Miller, Polity, Blackwell publishing press, 2003
  • Atheism Morality and Meaning,by Michael Martin, Prometheus books 2003
  • Stanford Encyclopaedia of Philosophy
  • Being good, Blackburn S., Oxford University Press 2001

سنگسار و بقیه قضایا

آن‌هایی كه ادعا می‌كنند حكم سنگسار در متن تازینامه وجود ندارد، و سنگسار از سنت اعراب قبل از اسلام به متن اسلام راه یافته است، ناشیانه فراموش می‌كنند كه برای استخراج فروع دین و احكام قصاص و تازینامه تنها منبع مورد مراجعه‌ی اسلامیون نیست. رفتار، كردار و گفته‌های محمد، خود بخشی اساسی از زمینه‌های این احكام را تشكیل می‌دهد. به عنوان نمونه حج از همان قوانین جاری اعرابِ قبل از اسلام به متن احكام اسلامی راه یافته است. در همین راستا می‌توان از امام محمد غزالی قشری‌ترین شریعتمدار اسلام یاد كرد. جالب این كه در تاریخ اسلام برای نخستین بار غزالی بود كه عنوان حجت‌الاسلامی را یدك كشید. غزالی معتقد است كه هیچ دلیل و منطقی برای انجام مراسم حج نمی‌یابد، اما چون انجام این مراسم را یك دستور دینی می‌یابد، آن را به جای می‌آورد. بد نیست یادآوری شود كه حج یك سنت عرفی اعراب قبل از اسلام است و با این كه بیشتر منطق تجاری داشته است تا دینی، اما بازهم به یكی از احكام اسلامی تبدیل شده است. برای آنانی كه ممكن است آگاهی نداشته باشند، تاكید می‌كنم كه روزه نیز یك سنت یهودی است و از شعائر یهودیان الگوبرداری شده است. قبله‌ی مسلمانان نیز تا قبل از تغییر جهت، همان قبله‌ی یهودیان بود. و اساسا سنت قبله داشتن و رو به سوی محل خاصی عبادت كردن هم از متن رسوم یهودیان به اسلام راه یافته است.

سنگسار و كشتار كسانی كه خارج از ازدواج شرعی، به رابطه‌ای دست یازیده‌اند، نیز همین گونه از متن یهودیت كه مادر قوانین حقوقی و جزایی اسلام است، به متن اسلام راه یافته است. در رابطه با حكم سنگسار نیز هر چند كه در تازینامه به آزار و شكنجه‌ی كسانی كه خارج از ازدواج شرعی رابطه‌ی جنسی برقرار كرده‌اند، بسنده شده است، اما خود محمد نه تنها حكم سنگسار را روا دانسته، بلكه خود نیز این حكم را اجراء كرده است. بر اساس اولین آیه‌ی سوره‌ی نور باید زن و مرد زناكار را هریك صد ضربه [شلاق] زد! بعد هم برای تاكید بر قساوت بدون ترحم بر این افراد تاكید شده است كه: اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید، مبادا در حكم الله نسبت به آن دو [دو متهم] دچار ترحم شوید، و [البته] باید كه به هنگام شكنجه كردنشان گروهی از مسلمان و مومنان [حتما] حضور داشته باشند. (آیه‌ی 2 سوره‌ی نور)

در نهج‌الفصاحه كه مجموعه‌ی سخنان قصار، خطبه‌ها و تمثیلات محمد است و توسط شادوران ابوالقاسم پاینده جمع آوری و ترجمه شده است، نیز بر این حكم تاكید شده است. در این كتاب از قول محمد دست كم 35 بار در رابطه با زنا و زناكاران سخن رفته و مجازات‌های سنگینی به ایشان بشارت داده شده است. در بخشی از آخرین خطبه‌ی محمد موسوم به حجه‌الوداع نیز این چنین بر اجرای حكم سنگسار پافشاری شده است:

ایهاالناس ان الله قد قسم لكل وارث نصیبه من المیراث ولا یجوز لوارث وطیته فی اكثر من الثلث و الولد للفراش و للعاهر الحجر

ای مردم طفل از بستر به وجود می‌آید، و نصیب زناكار، سنگ است (بخشی از حجه‌الوداع محمد، البیان و تبیین نقل از نهج‌الفصاحه، مجموعه‌ی كلمات قصار حضرت رسول‌الله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، ص 830)

شیخ حسین‌علی منتظری كه به دلیل مرتبه‌ی بالای فقهی‌ای كه نزد متشرعین داشت و در سال‌های آغازین پای گرفتن حكومت اسلامی به عنوان جانشین بر حق سید روح‌الله خمینی مشخص شد، شوخمندانه در دعوای قدرت با مثلث شوم سید احمد خمینی، سید علی خامنه‌ای و شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی دچار زحمت شده، از راس هرم قدرت به پائین پرت شد. او نیز طی استفتایی كه اخیرا از او در رابطه با توقف ـ و نه لغو ـ حكم سنگسار از سوی متشرعین در ایران شده است، بر جاویدان بودن این حكم پای فشرد. این فرد همچنین سنگسار را یك حكم اسلامی/تازینامه ای و سنت پیامبر و امامان شیعه شناخته و معرفی كرده است. منتظری در رساله‌ی عملیه‌اش كه در سایت اینترنتی‌ شخصی‌اش در رابطه با سنگسار درج شده است، در رابطه با سنگسار چنین دیدگاهی دارد:

مرد زناكار و محصن را برای سنگسار تا كمر و زن را تا نزدیكی سینه در گودالی دفن می‌نمایند. (مساله‌ی شماره‌ی 3169 از رساله‌ی عملیه‌ی شیخ حسین علی منتظری)

سید محمود طالقانی نیز كه یكی از مراجع مسلم تشیع و یكی از ملایان باصطلاح مدرن و غیرقشری معاصر ایران است و در سال 1340همراه با مهدی بازرگان و یدالله سحابی نهضت مذهبی آزادی را تاسیس كرد، در جلد چهارم كتاب پرتوی از تازینامهش بر همین حكم تاكید می‌كند:

[در] خانه نگه داشتن زنی كه دچار انحراف شده، تا اصلاح شود، مرحله‌ی ابتدایی [اجرای حكم سنگسار] است. و باید پنهان باشد. و اگر [این اتهام] آشكار و علنی اثبات شد، باید در دیدگاه عمومی (ملاء عام) حد تازیانه (جلد) یا سنگسار (رجم) اجراء شود. (پرتوی از تازینامه، جلد چهارم، سید محمود طالقانی، ص 108)

لازم به تاكید است كه سید محمود طالقانی همچنان به عنوان ملایی میانه رو و متمدن از سوی جریان مذهبی/ملی عنوان می‌شود. تمام حكم‌های فقهی و جزایی و حقوقی او هم در رابطه با زنان و دگراندیشان و دیگر نابرابری‌های اسلامی نیز از سوی جریان قشری مذهبی مجاهدین خلق تاكید و تائید شده است. برای نمایش دیدگاه عقب افتاده و ضد انسانی پدر طالقانی بد نیست به تفسیر سوره‌ی حمد او نگاه كنیم:

در روایات مغضوب علیهم تطبیق بر یهود شده، و ضالین بر نصاری. با توجه به وضع روحی و اخلاقی یهود و نصاری، اینان مصداق واضح‌اند؛ زیرا طرز تفكر عمومی یهود، سرپیچی از حق و كمال است. یهود از جهت تربیت نژادی و غرور دینی، جهان و مردم جهان را مال و ملك خود می‌داند و چنین معتقد است كه خدا، خدای یهود و دنیا از آن یهود، و مردم آن بردگان یهود و سرای جاویدان برای یهود است. (پرتوی از تازینامه، جلد اول، آیت‌الله سید محمود طالقانی، ص 42)

و در تفسیری دیگر: (به) راستی، كفر و سرپیچی یهود از اسلام، منشاء پراكندگی و سرگردانی مردم دنیا گردید. (همانجا، ص 140)

متاسفانه ما مسلمانانی را می‌شناسیم كه به دلیل دگماتیسم موجود در دیدگاه‌هاشان، به چیزی معتقدند كه آن را نمی‌شناسند و به چیزی حمله می‌كنند كه آن را هم نمی شناسند. انگار وظیفه‌شان این است كه هر گاه با متن آگاهی بخشی در این رابطه‌ها برخوردند، دوان دوان با سلاح انگ و تهمت و افتراء به میدان بشتابند ـ و حتا اگر توانستند با حذف فیزیكی ـ آن صدا و صداهای همانند را خاموش كنند؛ چرا كه در باور ایشان، آگاهی بر كاستی‌های این دیدگاه‌ها ضربه‌ای بر تقدیس باورهای مردم است. بد نیست به عقیده‌ای باور داشته باشیم كه آن را می شناسیم و به باوری حمله كنیم كه آن را هم می‌شناسیم
نادره افشاری

تضاد فرهنگ ايران با اسلام

Επι ξνρον ισταται αχμης  ( = Epi xyru histatai akmes [  اپي  خيرو هيستاتاي  آکمس =    ما لبه ي تيغ ايستاده ايم و مسئله ي  يا اسارت و عبوديت  يا آزادي و زندگي مطرح است.) هُمر ? ايلياس ? پاره ي دهم –  متن يوناني ]

 

چرا ما از استقلال  در تمام دامنه هاي زندگي خود مي ترسيم؟. چرا نمي توان با انسانهايي که در زنجيرهاي عقيدتي و ايدئولوژيکي و فکري و سنگسان شده به سر مي برند به جامعه ي گشوده فکر و آزاد و فرمانروايي مستقل رسيد؟. استقلال را نه مي توان از جايي وام گرفت نه مي توان همچون خشکبار و آلات و ادوات مکانيکي و الکتريکي وارد سرزمين خود کرد نه مي توان کسب آن را همچون شرايع مذهبي از ديگران تقليد کرد. ما زماني به استقلال در زمينه هاي گوناگون مي رسيم که در انديشيدن و رفتار کردن، انسانهايي مستقل و استوار بر خواست و نيروي فهم و سنجشگري خود باشيم. تا زماني که ما به دريافت تجربه هاي فردي و کاربست فهم خود اتّکا نکنيِم، حرف زدن از استقلال، توهم است. فقط  با استقلال فکري تک، تک ما ايرانيان است که ديگران مي توانند ما را به رسميّت بشناسند و به وجودمان در مقام انسانهاي فرهيخته و فرهنگيده، ارج و احترام بگزارند.

نگارنده اين سطور به دليل حادّ بودن اقتدار بغرنجزا و بسيار خطرناک فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مسئله ي فاجعه ساز اسلام و تضاد گوهري آن با فرهنگ ايران، تلاش کرده است که سلسله جُستارهايي را به سهم خويش براي روشنگري اذهان ايرانيان و نشان دادن اين اختلاف و تضاد بسيار عميق و هرگز ناهمخوان و ابدالدّهر ناسازگار با يکديگر به زباني رسا و همگانفهم منتشر کنم. خطر فوق العاده عظيم و آسيب رسان و زهرآگيني در حال شکل گيري و خودگستري مي باشد که روشنفکران ما بدبختانه مثل هميشه از آن غافل هستند. چنين حرکتي  با رياکاري و ترفندهاي ? الّله ? وار و خود خوشنمايي و نقاب فرشته سان به چهره زدن توام است. در اين حرکت طيفي مي توان از اشخاصي همچون : ابوالحسن بني صدر و ژاله وفا و ديگر همکاران نشريه انقلاب اسلامي  گرفته تا عبدالکريم سروش و مجتهد شبستري و امثالهم و همچنين ملي ? مذهبيها (= شتر ?  گاو ?  پلنگ ) را برشماريد و ديد.

 اين طيف به ظاهر، ناهمخوان؛ ولي در رفتار و نوشتار و سخن و مقصد، یکپارچه و متّحد و متّفق و متشکل و همزمان در ايران و ديگر نقاط جهان در حال تلاش هستند تا اسلام را تزئين و آرايش روز کنند. آنها هنوز که هنوز است هنر گسستن و منسوخ کردن را نياموخته اند؛ زيرا هيچکدامشان راستمنش و دلاور و جوينده و انديشنده نيستند. آنها فقط تابع و عابد و مطيع ? الّله ? مخوف هستند و ديگران را به زنجيرهاي عقيدتي خود با هزار ترفند الهي فرامي خوانند. نتيجه و پيامد نوشته هاي تمام فعّالان اين طيف، بدون استثناء، امتداد و ضامن اجراي اسلام بدوي و تاريخي دوران ? محمّد ابن عبدالّله ? است. همانطور که تلاشهاي ? شريعتيها و مطهريها و مفتحها و طالقانيها ? و امثالهم به واقعيّت هولناک ? خميني ? منتهي شد. بزرگترين دغدغه ي اين طيف، دوام دادن ابدي به سيطره ي اسلام بر ذهنيّت و روان ايرانيان است. آنها مي خواهند  با قلمفرسودنهاي خود، اقتدار الهي را حتّا پس از سرنگوني حکومت فقها و مراجع تقليد و آخوندها بر ايرانزمين حفظ و تضمين کنند. اين طيف به دليل ستروني فکري و بيگانگي مطلق خود با تفکّر فلسفي، هنوز که هنوز است نمي خواهد بياموزد  که در مقوله ي مذهب فقط مي توان در باره ي ? فونکسيون ? آن در اعتقادات شخصي انسانها انديشيد؛ نه اينکه آن را به عنوان مقوله اي کهکشاني و فراکائناتي و جهانگسترانه قلمداد کرد و با بي شرمانه ترين دروغها و کثيف ترين ادعاهاي واهي  به  مداخله کردن و فعاليتهاي اخلالگرانه در زندگي خصوصي و ميهني و گيتايي و مسائل کاملا زميني  انسانها پرداخت.

من با صداي رسا فرياد مي زنم و هشدار مي دهم که ايرانيان، فريب نخوريد و ? هنگام تاريخي ? خود را هرگز پايمال نکنيد. ما بايستي تکليف خودمان را يک بار براي هميشه با ? الّله ? و متوليان شمشير به دست او يکسره کنيم. قادسيّه تاريخي به قادسيّه فکري واگردانده شده است و ما بايستي با تمام نيرو در برابر آن بايستيم؛ زيرا آزادي ما در گرو اين نبرد است.  پيکارهاي فرهنگي تلاشگران آزادي و روشنگري با اقدامهاي اين طيف، وارد مراحل دشوارتر و پيچيده تري خواهد شد. ما بايستي با چنين طيفي با سرسختي تمام و پيکارهاي فرهنگي شبانه روزي و خستگي ناپذير و کاربست تمام امکانهاي رسانه اي و نوشتاري و چاپي و شنيداري و گفتاري و غيره خود به رسوا کردن و درهم کوبيدن لاطائلات فريبنده و خيانتهاي آشکار و ضدّ فرهنگي آنها اقدام کنيم و براي زايش و فرابالاندن آزاديهاي اجتماعي و فردي هرگز ميليمتري را در برابر اين طيف خوشنما واپس ننشينيم؛ زيرا اين طيف از خطرناکترين و آسيب رسانترين خاصمان فرهنگ ايرانزمين هستند. آنها مي خواهند اکنون پس از رسوا شدن فقها و مراجع تقليد و آخوندها با کوششهاي رياکارانه و تحريفهاي دروغين خود از راه کاربست تاکتيکي گفتارهاي انتخابي و آيه هاي دلبخواه تازينامه اي با تاويلات و تفسيرهاي مُد روز و مردم پسند بتوانند سيطره ي  وحشتناک ? الّله ? را بر زندگي و ذهنيت مردم ما دوام ابدي بدهند.

 چنين طيفي براي حکومت انتخابي آينده در ايران مي تواند از مشکل سازترين و تنش آفرينترين معضل سياسي و حتّا مسبب اصلي درگيريهاي خونين اجتماعي باشد؛ زيرا چنين طيفي برآنند که اسلام را امتداد فرهنگ ايران جا بزنند و آن را همخوان و همتراز با تمام فروزه هاي فرهنگ بهمنشي ايرانيان ارزيابي کنند و با حيله گري الهي، همچنان اقتدار و حاکميّت ? الّله ? را به مردم ايران، اماله کنند. به همين سبب، ما ايرانيان بايستي هشيار باشيم و بدانيم که  ذات ? الّله ? بر اقتدار خواهي مطلق استوار است و به هيچ پرنسيپي هرگز پايبند نيست و به رسواگري و افشا کردن آن، همّت کنيم. سراسر ? تازينامه ? از تاکتيکهاي خبيثانه و ضدّ بهمنشي و ضدّ زندگي و سيّاس رفتاري و هنر تقيه کاري و هزارچهره گي و فرصت طلبي و فروآوردن تيغ تيز و خونريز ? الّله ? به وقت مناسب، مملو و آغشته است. اسلام را نمي توان اصلاح کرد و آراست.؛ زيرا ذات خالقش بر قدرتپرستي مطلق و قهر و چيرگي و کشتار و ترور و تحقير زندگي و تبعيض و قصاص استوار است. اکنون بيش از دو دهه است که هنگام آن فرا رسيده است که ما ايرانيان، اسلام را در ايرانزمين، بي برو ?  برگرد و کاملا رسمي و علني با رادمنشي و دلاوري تام فقط و فقط منسوخ کنيم.

 

 عقل تابع و وحشت افکن

در اين جُستار هر کجا که از ? عقل ?، سخن مي رود، منظور همان معناي روزمره و ورد زبان انسانهاست. مقوله ي ? عقل ? در مذهب اسلام و ادبيات عربي با مفهوم ? خرد مهرورز و جهان آرا ? در فرهنگ ايران از يکديگر متفاوت و شديدا متضاد با هم هستند. به دليل پرهيز از پيچيدگي و بحث ناب تئوريک و فلسفي اين اختلاف، من کوشيده ام که ماهيّت عقل تابع را بيشتر توضيح دهم تا خوانندگان محترم بتوانند در انديشيدن و مقايسه هاي فردي خود و همچنين دريافت افکار و برهانهاي تلاشگران آزادي و روشنگري، به اختلاف و تنش مقولات و مفاهيم و واژگان فرهنگ و زبانهاي متنوّع ايراني با مفاهيم اسلامي و تازينامه اي، بهتر و ژرفتر و مرزبندي شده تر پي ببرند. 

آزادي را نمي توان با اطاعت و بندگي به دست آورد. انسانها فقط مي توانند  به  قوانين و فرامين ارگانها و سازمانها و برگزيدگاني ارج بگزارند که زائيده ي ? خرد جهان آراي ?  آنها باشند و  براي شکوفايي و گسترش آزادي و رشد استعدادها و زندگي فردي و توانائيهاي تک، تک آنها نيز مفيد باشند و مدد رسانند. بنابر اين، اقتدار و علم و قهاريّت ? الّله ? يا هر مرجع مقتدر ديگر، هيچ حقّانيّتي ندارد که بخواهد آزادي را به انسانها در قبال اطاعت و بردگي تقديم کند؛ بلکه ? آزادي ? خودش فروزه هايي دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاري به آنها مي توانند مرزها و کرانه هاي رفتار و منشهاي خود را مشخص و متعيّن کنند. اطاعت کردن از نيروهايي فراکائناتي يا اشخاصي که همه چيز را مي دانند يا ادّعاي تملّک علم الهي را مي کنند، بسيار مضر است و نفي آزادي ماست. دانشي که زائيده ي کورماليها و تفکّرات و آزمايشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشيهاي انسان باشد از تمام علوم الهي و فراکائناتي با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاينده تر هست؛ زيرا دانشهاي بشري به گسترش آزاديهاي فردي ما کمک مي رسانند؛  ولي علوم الهي در جهت اسارت و تحميق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان براي اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن استوار هستند.

علم الهي و انعکاس آن در ذهنيّت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان و آخوندها با حاکميّت و اقتدار مطلق ? الّله ? بر ذهنيّت و روان انسانها به هم آغشته است. کساني که ادّعاي دانستن علم الهي را مي کنند هرگز در کردارهاي خود به انديشه ها و ديدگاهها و تصميمهاي ديگران ارجي نمي گزارند و حتّا خود را محقّ مي دانند که براي ديگران تصميم بگيرند. در مسئله ي آزادي، هيچگاه انسانها از اطاعت و عبوديّت سخن نمي گويند؛ زيرا آزادي، خود انسان است که هر سلّولش قداست دارد و هر کنش و واکنش او از بهر فراگستري و نگاهباني از آزاديست. در اين راستا، آن انسانهايي که بر پايه ي عقل تابع مي انديشند،( عقل تازينامه اي با ? خرد مهرورز و جهان آراي ? ايراني به شدّت در تضاد و خصم ذاتي آنست ) انديشه هايشان در بند اقتدار ? الّله ? است و افکارشان فقط رنگ و بو و خاصيّت اقتدار الهي را دارند. چنان افکاري بر ضدّ آزادي و زندگي مشترک اجتماعي هستند.

عقل تابع و مطيع و وحشت افکن و دنباله رو ( خصوصياتي که ? محمّد ابن عبدالّله ? در احاديث مختلف براي عقل کامل انساني برمي شمارد ) هرگز هيچ استقلالي ندارد؛ زيرا وابسته ي علم الهي است. آن نيروي فراکائناتي که بخواهد عقل ما تابع او باشد، هموست که غارتگر آزادي ماست. آن ادّعايي که مي گويد عقل آدمي، ناقص است و نمي تواند ? خير و شرّ ? خود را تمييز و تشخيص بدهد، ادّعايي کاملا بي پايه و بي مغز است؛ زيرا بر هيچ استدلال و برهان ژرف استوار نيست. انسانها، آزاد و لخت و عور زاده مي شوند و مي خواهند که آزادانه نيز زندگي کنند و همچنين لخت و عور بدون هيچ پوشش و هراسي بينديشند و سخن بگويند. اينست معناي اصيل زيستن در ? آزادي ? . پرنسيپ آزادي به ناقص و ناکامل بودن معرفت انسان بازبسته است. ? عقل ناقص? هرگز دليلي براي عبوديّت و اطاعت کردن انسان از نيرويي ماوراء الطّبيعه يا مقتدرين زميني نيست. نقص، اساس و بُنمايه آزادي بشر است.

ناقص بودن عقل، امکانيست که انسانها را به سوي همفکري و همگرايي و همانديشي با يکديگر سوق مي دهد. در نقص عقل است که آزادي انسانها، ريشه هاي قطور و ظريف و زندگي افزاي خود را دوانيده است. بيِ ارزش کردن و تحقير نقص عقل آدمي به قيمت نفي آزادي تمام خواهد شد. فقها و آخوندها و مراجع تقليد براي استمرار و حاکميّت مطلق خود بر ذهنيّت و روان انسانها در مقابل عقل ناقص آدمي، جامعيّت و تماميّت عقل و علم الهي را مي گذارند که پيامدش فقط اسارت و پژمردن زندگي و نابودي آزاديست؛ زيرا در ذات عقل جامع، هر چيزي ضرورت محض دارد و مشيّت آن، انکار ناپذير و واجب الاطاعه است.

انسانها با نداشته ها و نقصها و آرمانها و آرزوها و خواسته هاي خود مي توانند سرچشمه ي بزرگترين خوشيها و نيکيها و امکانها و  آزاديهاي فردي و اجتماعي بشوند. عقل تابع، عقليست فاقد پرنسيپ جستجو و رادمنشي و ژرفنگري و سنجشگري. عقل تابع، تنبل و مقلّد و حيله گر و خونريز و انبارصفت است. ايده آل عقل تابع مي خواهد که همه چيز را معقول ببيند و در چارچوب آهنين مقولات عقلي آن را اسير و زنداني کند. مذهب و ايدئولوژي و نظريه اي که همه چيز را بتواند در خودش، عقلاني مرتب و منظم و پابرجا کند، هيچ جايي براي آزادي باقي نخواهد گذاشت. انسانها با خيالات و روياها و آرمانها و ايده آلهاي خود بهتر مي توانند زندگي کنند تا با وعده ها و وعيدهاي سر خرمن و هول و هراسهاي قيامت و روز حشر و قصاص الهي بر پايه ي عقل تابع.

انسان براي زيستن، به روياها و آرمانها نياز دارد؛ ولي هرگز خودش را تابع آرمانهايش نمي کند. هر گونه جامعه اي که جهنّم و دوزخ را براي اعضايش برپا کند، روياي بهشت و مناسبات شادي آفرين و تغيير راديکال ساختارهاي اجتماعي را در ذهنيّـت و روان انسانها تهييج و ترغيب مي کند. انسانها هيچگاه به کمال خود نخواهند رسيد. مفهوم کمال، هرگز به معناي اطاعت و عبوديت و تسليم شدن در برابر موکّلان ? الّله ? بر روي زمين نيست؛ بلکه  رانه ايست که انسانها را به بهمنشي و زندگي بسيار زيباتر و گشوده فکرتر و  شيرين کردارتر مي انگيزاند تا ما از تکاپو و کنکاش واپس ننشينيم. با اطاعت کردن و گردن نهادن به عقل تابع است که ما امکان انديشيدن و استقلال فردي خود را در کاربست نيروي فهم و داوري  خود مسدود مي کنيم.

انسانها تا زماني خوش مي زييند و پيشرفت در تمام زمينه هاي تکنيکي و مکانيکي و فکري و فلسفي دارند که عقل آنها هيچ کمال و پاياني نداشته باشد. پايان انديشيدن و افتادن به دامچاله ي عقل تابع، اختتام و مرگ زندگيست. تفکّر تا موقعي زنده و پويا و بارآور و آفريننده است که برايش امکانهاي حرکت و مجهول بودن وجود داشته باشند. در مسئله ي دين نيز خاتم انبيا بودن و پايان رسالت به معناي خط باطل کشيدن بر روي هر گونه ارتباط مستقيم و بي ميانجي با خداست [ تخمه ي خود زا ]. آناني که ادعاي تملّک حقيقت را دارند، بر انحصاري بودن حقيقت و اقتدار عقيدتي خود بر ذهن و روان ديگر انسانها اعتراف آشکار مي کنند. در اعتقاد چنين انسانهايي، هيچکس نبايستي به گونه اي ديگر بينديشد و سخن بگويد و رفتار کند سواي آنچه که حقيقت آنها متعيّن و مشخص کرده است. کلمه ي ? بدعت ? در اعتقادات اسلامي از منفورترين و ملعونترين کلمات است؛ زيرا عقل آدمي نبايستي مستقل بينديشد و افکار تازه اي را از ژرف تجربيات آدمي بزاياند.

حقيقت توحيدي يا علمي، همواره اختتام دهنده است و نفي کننده ي عقل مستقل. مسئله ي ? اولوالعزم ? بودن در اسلام بدين معناست که تنها راه امکان ارتباط با ? الّله ? به رسول و امام و فقيه و مجتهد و آخوند بازبسته است. رابطه با خدا در اسلام فقط از طريق واسطگي امکانپذير است. آن خدايي که فراکائناتي باشد و به واسطه محتاج است، هيچ خدايي نيست و بايد شبح ترسناک و نکبت آور او را با تمام نيرو درهم کوبيد و متلاشي کرد. آن خدايي که بخواهد يک ميليمتر از سطح گيتي و زندگي خاکي انسانها، آنسوتر گام بردارد و مابين آنها تمايز و تفاوت بگذارد و عده اي را حاکم بر عده اي محکوم بکند، بايستي او را سر به نيست و نابود کرد. انسانها به چنان خداياني هيچ احتياجي ندارند؛ زيرا زندگي را نه تنها خوش و شاد و زيبا نمي کنند؛ بلکه به شدّت آن را تلخ و زهر آگين و مملوّ از نفرت و کينه توزي و حسادت و خونريزي و خمودگي و افسردگي نيز مي سازند. ايرانيان، بزرگترين هنر و افتخار و رادمنشي خود را در اين مي دانستند که چنان خداياني را بکُشند [ کُشتن ميتراس در هفت خان رستم ]؛ زيرا بر ضدّ زندگي و آزادي انسانها هستند.

انسانها نمي توانند اعتقادات کامل و ازلي ? ابدي الهي را که زائيده ي تلاشهاي جوينده و تجربيات فردي و انديشيدنهاي ممتد خود آنها نيستند، به رسميّت بشناسند و برايشان ارج و منزلتي قائل شوند؛ زيرا چنان اعتقاداتي به زور شمشير و تهديد و کشتار و شکنجه به انسانها، تحميل و تلقين شده اند. چنان اعتقاداتي، زاييده و جوشيده و افشانده شده از گوهر وجودي آنها نيست. فقها و مراجع تقليد و آخوندها مي خواهند که با بدنام کردن عقل ناقص آدمي از انسانها سلب استقلال و انديشيدن کنند تا بتوانند بر آنها همواره حکومت و سيطره داشته باشند. در مباني عقيدتي مذهب اسلام فقط آن انسانهايي عقل دارند که تابعيّت ? الّله ? و متوليانش را در حرف و عمل پذيرفته باشند. عقل از ديدگاه اسلاميستها، فقط وسيله ي شناخت و اطاعت و تبعيت کردن از معرّفان و مروّجان اراده ي ? الّله ? است و بس.

مهمترين و اساسي ترين روش براي تشخيص ماهيّت عقل تابع، مقوله ي سنجشگري است. عقل تابع، هرگز نمي تواند سنجشگري را تاب آورد؛ زيرا خودش را مدافع حقيقت محض مي داند که از هر گونه سنجشي مبرّاست. روند سنجشگري در ذهنيّت و روان و مغز انسانها، روند به خود آمدن و بيدار شدن و کسب آگاهبود فردي انسانهاست. از اين رو، رهايي و گريختن از استبدادورزي اشخاص و گروهها و نظامهاي توتاليتر هنوز آزادي و استقلال نيست؛ بلکه کسب و پروراندن و فرهيخته شدن مغز و چشمها و نيروي تيزبيني و تيزنگري فهم انسان است که در هر لحظه مي تواند هر نوع استبدادي را شناسايي کند و با آن گلاويزي فکري داشته باشد. ما با داشتن چنين نيروي در خود است که مي توانيم آزاديهاي فردي و اجتماعي را نگاهباني کنيم و فراگسترانيم و هر استبدادي را در همان نطفه اش متلاشي کنيم. به همين سبب بايستي هوشياري خود را در تمييز دادن دو مقوله ي بسيار ظريف و اساسي حفظ کرد. ما بايستي بتوانيم اصطلاح ? رهايي ? را از مقوله ي ? آزادي ? تفکيک کنيم تا فريب قدرت پرستان و حقيقت گرايان را نخوريم.  آزادي، زاياندن و پرورراندن چشمي در وجود ماست که مي تواند پيشاپيش، هر گونه استبدادي را بشناسد و از برپايي و شکل گيري آن جلوگيري کند. مردمي مي توانند آزاد بزييند و آزاد بينديشند که توانايي استبدادشناسي آنها بسيار نيرومند و حسّاس باشد و بتوانند با خواست و قاطعيّت تام در برابر مستبدين استقامت کنند و قدرتورزي آنها را درهم بکوبند.

کوششها و تلاشهاي نيروي سنجشگري ما، رونديست که برآنست از حاکميّت و اقتدار مطلق هر ايده و اعتقاد و ايدئولوژي و مذهب و امثالهم بگسلد و به استقلال انديشيدن برسد. عقل تابع مي کوشد که چنين نيرويي را در ما خنثا کند و از کار بيندازد. انساني که بخواهد به سنجشگري عقل رو آورد، خطر فروپاشي اقتدار قدرت طلبان فراکائناتي و موکّلان زميني آنها را با خود به همراه مي آورد. از اين رو، تمام آناني که مي خواهند حقايق خود را تثبيت ازلي ? ابدي کنند، مي کوشند که عقل تابع را کامل و جامع و خدشه ناپذير جلوه دهند. توهم ? کمال ? در ذهنيّت مومنين و معتقدين دقيقا تلاشيست براي جلوگيري از نفوذ و به تکاپو افتادن نيروي سنجشگري در انسانها. کليّه فقها و مراجع تقليد و آخوندها و طيف رنگارنگ اسلام راستين سازان مي کوشند که به مومنان تلقين کنند که ? حقيقت ? اسلام، کامل و فاقد ايراد و اشکال است و براي هر چيزي که تصوّر پذير يا ناپذير باشد پاسخ معقول و قاطع و رهائي بخش دارد.

چنين تلقين و توهمي باعث مي شود که مومنان تصوّر کنند هر نقصي در وجود خود آنهاست؛ نه اسلام. مومن و معتقد به اسلام است که در شناخت ? حقيقت ? الهي قصور کرده و ايمانش را به دنيا فروخته است. مومن بايستي بپذيرد که حقيقت الهي، هميشه و همه جا، ? سرّ مکتوم ? مي ماند و او بايستي آن را فقط از نو در هر دوره و مکاني، کشف کند و به ? حبل المتين ?  الهي بياويزد تا رستگار شود و از فريب دنيوي نجات پيدا کند. در اسلام، تلاش مي شود تا آنجايي که امکانات و روشها و راههاي عملي ايجاب مي کنند، مقوله ي سنجشگري را از دامنه ي حقايق الهي حذف و سرکوب کنند و به هيچکس اجازه ندهند که در نصّ تازينامه اي شکّ کند. وقتي که هيچکس آشکارا به سنجشگري نصّ تازينامه اي و محتويات اعتقاداتي گنجانده شده در آن رو نياورد مردم خود به خود در توهمات و تلقينات و تحميلات اعتقادي خود استوار مي مانند و ذهنيّتشان کم کم نيز به سنگ خارا واگردانده مي شود.

کليّه ي ناظران عقيدتي و حفاظتي و انجمنهاي مصلحتي و شوراي فقهاي نگهبان مي دانند که ? توهم کمال ? در ذهنيِت و روان انسانها به شدّت آسيب پذير و متزلزل است. به همين دليل از سنجشگريهاي علني تلاشگران آزادي و روشنگري وحشت دارند و در آغاز به سرکوب و ترور و تهديد و زندان و شکنجه آنها رو مي آورند. در مراحل سخت تر و پيچيده تر و زورمندتر است که دستگاه تئوريک فقها و آخوندها و مراجع تقليد و رتوشگران رنگارنگ با ابزارهاي ? هرمنوتيکي و تاويلي و تفسيري ? به نجات حقيقت الهي رو مي آورند. برغم تمام تلاشها و عرق ريزيهاي اين طيف، نيروي سنجشگري انسانها از سرکوفته شدن و تنبلي و حقارت عقل تابع به ستوه مي آيد و در نهان به طغيان و عصيان مي پردازد.

مسئله ي اسلام، مسئله ي انحصاري بودن ? حقيقت ? است. از حقيقت نيز نبايد گسست؛ بلکه بايستي تابع آن ماند. فراتر از حقيقت، هيچ جائي نيست. هر کجا که انسان باشد، حقيقت همانجاست و هرگز خدشه اي در ساحت مقدّس آن نيست که انسان بخواهد به شکّ و ترديد بيفتد. حقيقت الهي، جامع کمالات الهيست. هيچ نقصاني در آن راه ندارد. هر چيزي که در نظر انسان، نقص و خطا به نظر مي رسد از ? ظلوم و جهول ? بودن خود انسان است که نشات مي گيرد؛ زيرا انسان، عقلش ناقص است. ولي ? الّله ?، عقل کلّ است و منجي انسان جاهل. از آنجايي که حقيقت الهي، خدشه ناپذير و مطلق است، در نتيجه هر گونه تفکّر و انديشيدن و کشفيّات تازه و نو بايستي در راستاي گسترش و توضيح و تلقين و تحميل و ترويج همان ? حقيقت الهي ? باشد. تغيير جويي و نوگرايي و خويشانديشي و پشت پا زدن به حقيقت الهي و فراتر رفتن در نظر متوليان ? حقيقت الهي ? بدين معناست که انسانها وارد  دامنه ي منکرات و منهيات شده اند و بايستي مرتکبين را به اشدّ مجازات رسانيد.

در دامنه ي ? حقيقت الهي ? نمي توان و نبايد به سنجشگري پرداخت. فقط بايستي با سنجشگران به خصومت پرداخت و ? حقيقت ? را از متلاشي شدن نجات داد؛ زيرا ? حقيقت الهي ? تنها راه رستگاري انسان جاهل از عذاب دنيوي و اخرويست. در کرد ? و کار عقل تابع، هر گونه توليد فکري به تلاشهاي دفاعي و تاويلي و هرمنوتيکي و تفسيري مختوم مي شود؛ نه سنجشگرانه و نوجوينده و آفريننده ي فکر نو. در نظر آناني که عقل تابع دارند هر چيزي بايستي خود را با حقيقت، مطابقت بدهد و از آن، سرچشمه بگيرد؛ زيرا آنچه که بايد تغيير بکند حقيقت الهي نيست؛ بلکه انسانها و پديده ها و عواطف و احساسات و جوامع و جهان و غيره هستند که بايستي تغيير کنند. حقيقت نه تنها هيچ تغييري را در خود نمي پذيرد؛ بلکه ثبوت محض، ذات اوست. جهان و انسان و پديده ها را بايستي بنا به مشيّت و اراده ي الهي در راستاي اقتدار و حاکميّت محض ? الّله ? و متوليّان شمشير به دستش تغيير داد. اينست سنّت نامتغيّر الهي بر روي زمين.

وقتي که مومنان و معتقدين به حقيقت الهي نتوانند با اعمال جبر و قهر و شکنجه و کشتار و تبعيد و زندان  و شلاق و غصب حقوق اجتماعي و مصادره املاک و قطع اعضا بدن به تغيير دادن انسانها بپردازند، آنگاه مجبور مي شوند که حقيقت الهي را دستکاري الهي کنند!. آنها دخالتهاي خود را در نصّ حقايق الهي با شگردها و شعبده بازيهاي ? خطبة الاشباحي ? امير المومنين ( نگاه کنيد به نهج البلاغه و پرسش [ سيماي خداي تو چگونه است؟ ] بسيار ژرف و تکان دهنده ي آن اعرابي با شعور و روضه خواني پسر ابو طالب ) مي کوشند که از انظار فهم مومنان و معتقدين بپوشانند. مومن بايستي تغييرات را طوري دريافت کند که احساس تزلزل در ابديّت ? حقيقت الهي ? به ذهنش هرگز خطور نکند و کمالات الهي کما في السّابق پايدار بمانند.

در روند اين دستکاريهاست که عقل آفريننده ي مومن در خفا به کنيزي و همدستي با عقل تابع مي رود و تغييرات خوشنما و مُد روز و خر رنگ کن را در سفره معتقدين و مومنين عرضه مي کند. تغييرات در نصّ حقايق الهي معمولا به روشهاي زير انجام مي گيرد: 1- با کاربست تفسير آيه هاي تازينامه اي که تلاشيست براي ادغام و تزريق کردن پديده ها و افکار و ايده ها و ديدگاهها و انديشه هاي نويافته و در کلّ، سراسر چيزهاي تازه و جديد به توبره ي ابوحريره ي حقيقت الهي؛ طوريکه محصولات نو با حقيقت الهي در تمام نقطه هاي قيراطي اش مطابقت و وحدت تمام داشته باشد. ( کليه ي شريعتمداران و فقها و مراجع تقليد در اين راستا حرکت مي کنند ) 2- راه ديگر آنست که مقوله ي تاويل را به کار مي بندند. چنين روشي مي کوشد که محتويات حقيقت الهي خود را طوري با وقايع و رويدادها و افکار و ديدگاههاي نو به نو، تطبيق دهد که به ساحت مقدّس حقيقت الهي هيچ آسيبي نرسد و تغيير ناپذيريش لکه دار نشود. ( کليّه ي اسلام راستين سازها و نونوار کنندگان اسلام در اين راستا حرکت مي کنند ).

تلاشهاي تفسيري به دوام اسلامهاي سنتّي ختم مي شوند و تلاشهاي تاويلي به اسلامهاي راستين. هر دو اين تلاشها با فرهنگ ايران در تمام دامنه هاي تصوّر شدني و تصوّر نشدني، خصومت سرسختانه اي دارند و  در برابر فروزه هاي درخشان و زيبامنش و زندگي پرور آن به شدّت احساس حقارت مي کنند. جنبش نوزايي فرهنگ ايراني با مسائل بسيار دشوار و آزارنده اي گلاويز بوده و هست و خواهد بود. به همين سبب، تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي وظايف و پيکارهاي فرهنگي دراز مدّت و سنجشگريهاي کوبنده و خستگي ناپذير خود را دامنه دارتر و ژرفتر و گسترده تر به پيش ببرند. ////

آريابرزن زاگرسي

آدرس پست الکترونيکي نگارنده:azagrosi@yahoo.de  

درج اين جسستار در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي بدون  دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هايي که مرا به تفکّر و بازانديشي و ژرفبيني بيانگيزانند، دلشاد مي شوم.

الله بت دیروز خدای امروز

کعبه مکان مقدسی بود که پیش از اسلام بت های گوناگونی در آن نگهداری می شد. الله یکی از بتهایی بود که در کنار بتهای دیگر که مدینه بودند پرستیده می شد. حرم مکه همانند خانه دیگر خدایان مردم سامی، به صورت مکعب ساخته شده بود از این رو بود که به آن کعبه می گفتند. کعبه لغتی عربی  به معنی چهار گوش است. بعضی می گویند لغت کعبه به معنی خانه است و از یک لغت حبشی که به معنی خانه دو طبقه است گرفته شده است اما به نظر نمی رسد که این تعبیر درست باشد. و آنچه از ظاهر کلمه عربی پیداست کعبه به معنی چهارگوش می باشد.

بتها یا درون خود کعبه بودند یا در فضای باز بیرون کعبه. در بعضی از محافل باور بر این بود که شکل چهار گوش کعبه تقلیدی از شکل چهار گوش چادر عربهاست. تاریخ ساخت کعبه به قرن دوم پس از مبلاد برمی گردد. بنابراین بر خلاف آنچه در تازينامه و تفاسیر مسلمانان گفته شده است این بنا نمی تواند توسط ابراهیم ساخته شده باشد. در کتاب عهد عتیق هیچ اشاره ای به سفر رئیس خانواده به عربستان نشده است و از همه مهمتر هیچ سند تاریخی و باستانی در دست نیست که این بنا پیش از قرن اول میلادی وجود داشته باشد.  اگر ابراهیم در حقیقت وجود داشته است در حدود سال 1800 پیش از میلاد میزیسته است. این داستان آشکارا توسط محمد ساخته شده است تا توسط آن بتواند نظر یهودیان مکه را نسبت به خود جلب کند.

عربهای  بیابانگرد ؛ پیش از اسلام سنگهای صاف و مکعب شکل را محترم می شمردند و آنگونه سنگها را به عنوان محل زندگی خدا تکریم می کردند. مردم چادر نشین عرب که چادر آنها مکعبی شکل بود با خود می اندیشیدند که خانه خدا شبیه خانه خودشان  اما از جنس سنگ است.

در میان جاهایی که در عربستان مقدس شمرده می شد کعبه از همه مهمتر بود چون سنگ سیاه را در خود جای داده بود. عربهای  پیش از اسلام معتقد بودند که این سنگ توسط خدایان آسمانی برای عبادت به آنها داده شده است .

به احتمال زیاد جنس این سنگ از گدازه های آتشفشانی یا بازالت است. اما ماهیت واقعی آن به راحتی قابل شناسایی نیست. چون زائران در طول سالیان سال  از زمانی که در این بنا کار گذاشته شده است ، آن را بسیار لمس کرده و از سر شوق و شعف  بوسیده اند. ممکن است یک شهاب سنگ باشد. اسلام سنت سنگ پرستی عرب پیش از اسلام را به وسیله قرار دادن مراسم حج به عنوان پنجمین ستون دین ادامه داد.

هر ساله میلیونها مسلمان به مکه آمده تا  سنگ سیاه  را که در گوشه شرقی بنا هست تکریم کنند.

بطلمیوس ستاره شناس و جغرافی دان بزرگ که در اسکندریه در سال 130 میلادی متولد شد از مکه تحت عنوان مکورابا نام برده است.

از آنچه در کتابهای تذکره نویسان اولیه اسلامی  آشکار است قصی یکی از اجداد محمد ، عبادت کعبه را در بین مردم خود رواج داد. او دو پسر به نامهای عبدالمناف(بنده مناف) و عبدالدار(بنده کعبه) داشت که آنها را به عنوان ناظر این آیین بر گماشت. هر کدام از بتهایی که در کعبه نگه داشته می شد به قبیله ای خاص تعلق داشت.  مردم هر قبیله هر سال یه مکه می آمدند تا بیعت خود را با خدای خود تجدید کنند. به طور سنتی این مراسم در آخرین ماه از تقویم عربی که ذی الحجه نامیده می شد برگزار می شد. به احتمال  زیاد   لغت حج بر گرفته از واژه عبری HUG  به معنی گردش در اطراف، گرفته شده است. چادر نشینان اولیه عرب هر وقت که برای زیارت حرم می آمدند به منظور ستایش کعبه  اطراف کعبه می چرخیدند  به این عمل طواف می گفتند.

مطابق سنت قدیم اعراب ، یک ماه پیش از مراسم زیارت کعبه و یک ماه پس از آن ، مردم عربستان عداوت و دشمنی نسبت به یکدیگر را کنار می گذاشتند و دست از جنگ می کشیدند. در طول این ماهای مقدس نباید خونی ریخته می شد. علت تعطیل جنگ و خونریزی به این دلیل بود که می خواستند مکه را برای زائران که برای انجام مراسم می آمدند،  به محیطی امن تبدیل کنند. در طول این چند ماه اجازه دزدی یا درست کردن کمینگاه یا انتقام گیری خانوادگی به کسی داده نمی شد.

به محدوده کعبه به طور تحت الفظی حرم گفته می شد. به این دلیل تمام مکه نیز به عنوان حرم مقدس شمرده می شد. بعدها واژه حرم به زنان کاخ که بیش از یک نفر بودند اطلاق شد. حرم به معنی جایگاه خصوصی است که هیچ خاطی حق ورود به آن مکان را ندارد و تنها به زنان اختصاص دارد.

در ماه حج هر زائر همراه خود هدایای را برای تقدیم به خدای خود می آورد و برای خشنودی خدای خود حیوانی را برای او قربانی می کرد.

در هنگام اجرای مراسم ، مریدان ابتدا پیرامون کعبه می گشتند  سپس در فاصله بین دو تپه ای که صفا و مروه نامیده می شد و به باور آنها محل زندگی یک خدای مدینه و یک خدای نرینه بود، شروع به دویدن می کردند.

یکی دیگر از مراسمی که در این فستیوال انجام می شد مراسم محرم شدن بود. زائر در این مراسم باید از هتک حرمت کردن ، کفر گویی و آمیزش جنسی خود داری کند زیرا انجام این مراسم در حضور خدایان ممنوع بود.

قبابیل گوناگون عرب در این مراسم شرکت می کردند چون این ماهها تنها زمانی بود که عرب دست از جنگ و ستیزه جویی بر می داشت و حمل سلاح ممنوع بود. 

همه این مراسم عهد جاهلیت در اسلام امروزی ادامه یافت. هر ساله میلیونها مسلمان از سرتاسر دنیا در طول ماه ذی الحجه به مکه آمده و مراسمی را  انجام می دهند که قرنها پیش از اسلام در عربستان رایج بوده است.

در این مراسم لباس سفید بلندی می پوشند و اطراف کعبه می گردند و سر حیوانات را می برند و از آمیزش جنسی پرهیز می کنند و از گفتار اهانت آمیز پرهیز می کنند و بین صفا و مروه میدوند و به جایگاهی که بت پرستان قدیم فکر می کردند خانه شیطان است ، سنگ می زنند.

در حقیقت مراسمی که در حال حاضر پیروان محمد  هر ساله انجام می دهند با آنچه بت پرستان در سالها پیش از اسلام انجام میدادند ، تفاوتی ندارد تنها نام آن تغییر پیدا کرده است. و گروه کافران به گروه مسلمانان تبدیل شده اند. آنچه محمد انجام داد ، ادامه سنتهای اجداد خود بود که آنها را به قانونهای مقدس تبدیل کرد و نام اسلام بر آنها گذاشت.

تنها فرق این مراسم با مراسم گذشته ،  این است که در گذشته هر کسی مجاز بود برای انجام این مراسم به مکه برود. بی خدایان ، چند خدایان و یکتا پرستان همه در این مراسم شرکت می کردند اما امروزه تنها مسلمانان مجازند به حرم کعبه وارد شوند و الله خدای خصوصی دنیای محمد خدای همه کلانها شد.

پیش از اسلام هر قبیله ای خدای مخصوص خود را داشت. اما وقتی برای زیارت به مکه می آمدند خدای دیگران را نیز پرستش می کردند یا حد اقل به آن خدایانی که  معروف بودند احترام می گذاشتند.  در زمانی که قبیله ها در حالت صلح به سر می بردند ،آنهایی که «لات» را می پرستیدند  الله خدای بزرگ را نیز ستایش می کردند. آنهایی که برای «عزی» احترام قائل بودند «منات» را نیز تکریم می کردند و ارتباط بین خدایان یک ارتباط دوستانه بود. اما در زمانیکه بین قبایل اختلاف می افتاد هر قبیله فقط خدای خود را عبادت می کرد و به خدایان قبایل دیگر کاری نداشت.

همانطور که قبلا» ذکر شد جد محمد فرزندان خود را با نام خدایان نامگذاری کرد. وقتی که محمد شروع به تبلیغ دین خود کرد افراد قریش که از قبیله او بودند با او به مخالفت برخاستند زیرا او می خواست خدای خود ، الله  را به همه خدایان ارجحیت دهد. وقتی او مخالفت شدید مردم قریش را دید یک قدم عقب نشینی کرد و سعی کرد دشمنانش را با پذیرش بتهای آنان در کنار بت بزرگ ،الله ، آرام کند.

به این دلیل است که تذکره نویسان مسلمانان اولیه گفته اند که محمد بت های قبیله را مخصوصا» سه بت بزرگ لات و منات و عزی را که اعراب فکر می کردند دختران الله هستند، تکریم کرد. اما وقتی که دشمنی بین او و دیگر افراد قبیله ادامه یافت، او نظرش را تغییر داد و  الله را که خدای پدرش ، عبدالله بود ، برتر از همه بتها شمرد. پس از آن او از هر فرصتی استفاده کرد تا الله را بر بتهای دیگر برتری دهد. او مرتب می گفت که خدایی جز الله وجود ندارد. یکی از آخرین سوره های تازينامه که توحید نامیده می شود می گوید:

بگو الله یکی است. بی نیاز از همه است نه زاده می شود و نه می زاید و مثل و مانندی ندارد.

نکته مهم در این سوره این است که بر این حقیقت که الله تنها خداست تاکید می ورزد  و در ادامه می گوید که خدا دارای فرزندی نیست. در غیر این صورت آنهایی که معتقد بودند لات و منات عزی دختران الله هستند ، خود را هم ردیف مسلمانان می دانستند. از آنجایی که هیچ خدایی با الله قابل مقایسه نیست. خدایان دیگر کافران نمی توانند در ردیف الله بایستند.

 

ترجمه صفحه 20 تا 26 کتاب women and the Koran  نوشته انور حکمت

چگونه الله با صفات خود نفی می شود

 صفات عدیده ای برای الله در نظر گرفته شده است که یکایک آنها می تواند نفی کننده الله باشدبرای نمونه به چند نمونه در اینجا اشاره می کنم.

 

الله خالق است:

ابتدا به این می اندیشیم که الله کی خالق شد؟ قبل از اینکه خالق بشود چه بود؟ اگر الله پس از خلق جهان خالق شد بنابراین زمانی بوده که خالق نبوده است. بنابر این از اللهیی که خالق نبوده به اللهیی که خالق شده تغییر یافته است بنا بر این چیزی که در ماهیت خود دچار تغییر می شود شایسته مقام اللهیی نیست.

الله دنیا را از چه خلق کرده است؟ اگر می گویید الله یکباره دنیا را از هیچ خلق کرد(در حالی که نبود) چگونه نیستی منشا هستی شده. آیا زمانی بوده که نیستی با هستی برابر بوده است؟آیا جمع شدن دو چیز متضاد در آن واحد امکان پذیر است؟

 

الله مکار است:

یکی از صفاتی که در تازينامه از آن برای الله نام برده شده است صفت مکار است.آیه 30 سوره انفال می گوید» ای رسول ما به یاد آر وقتی را که کافران با تو مکر کردند تا تو را از مقصد خود که تبلیغ دین الله ست بازدارند یا به قتل رسانند  یا از شهر خود بیرون کنند. اگر آنها با تو مکر کردند الله هم با آنها مکر می کند و الله بهتر از هر کس مکر تواند کرد»

مکر و حیله در چه موقعی به کار میرود؟در زمانیکه کسی نسبت به استراتژی و تاکتیک های رقیب خود را ضعیف ببیند بنابر این برای غلبه بر حریف دست به حیله میزند. بنا براین مکر و حیله ای که در تازينامه به الله نسبت داده شده است با توانایی الله سر ناسازگاری دارد.و الله را در سطح یک موجود حقه باز که از طریق فریب و نیرنگ کارهای خود را پیش می برد پایین می آورد

 

الله کامل است:

هر چیز کاملی از تعدادی جزٍ تشکیل شده است. باید یک چیز کامل تری وجود داشته باشد که این اجزا را به هم متصل کند ویک چیز کامل بوجود آورد. آیا تصور یک کل بدون اجزا امکان پذیر است؟ آیا می شود کلی را متصور کرد که اجزا نداشته باشد؟ بنابر این تصور اینکه چیزی کامل باشد و کامل تر از او چیزی وجود نداشته باشد کاملا غیر منطقی است.

 

وقتی به یک تابلو نگاه می کنیم هر چقدر نقاش آن تابلو ماهرتر باشد تابلو زیباتر و کامل تر به نظر می آید. اگر الله کامل است دنیا که نماینده تابلوی هنری اوست باید کامل باشد. اما دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای کاملی نیست . نواقص و زشتیهای زیادی در این دنیا وجود دارد که ما را متوجه کم هنری این خالق می کند.

در کتابهای معارف اسلامی برای اینکه الله را به ما بشناسانند می گفتند با دیدن یک چهره زیبا به هنرمندی الله پی می بریم. چه کسی جرئت می کرد بگوید پس هر گاه یک چهره زشت می بینیم به بی هنری خالقش پی می بریم. وجود سیل ، زلزله ، ناتوانیهای جسمی  انسان(مثلا کم بودن تعداد مخروطهای رنگی در چشم، )اینها از نواقص طبیعت نیست؟

 

آیا آنهایی که شیطان را موجودی واقعی که دستپرورده اوست می دانند با خود نمی اندیشند که چگونه دست پرورده الله که برای سالها عابد بوده به یکباره از مسیر الله خارج می شود .وجود شیطان دلیل بر عدم مهارت الله در خلق موحودات نیست؟

 

خشم و مهربانی الله:

خدایی که تحت تاثیر  افعال بندگان خویش قرار می گیرد و همراه با عملکرد آنها از خود واکنش نشان می دهد لایق صفت خدایی نیست.

داستان قوم لوط و ثمود و عاد و بنی اسرائیل که در تازينامه ذکر شده همگی نشانگر خشم الله و تاثیر پذیرفتن از افعال انسانی است. بعضی در توجیه مهربانی الله می گویند مهربانی الله همانند مهربانی انسان نیست که تحت تاثیر احساسات درونی قرار بگیرد . بلکه منظور از مهربانی الله لطف بی دریغ اوست که شامل همه بندگانش می شود. در صورتی که این گفتار با بیشتر آیاتی که در تازينامه آمده و لطف و رحمت الله را شامل قشری خاص از مردم می کند تضاد دارد . مثلا برای نمونه به آیه 73 سوره آل عمران توجه کنید:

 

» … بگو ای پیغمبر فضل و رحمت به دست اللهست به هر که خواهد عطا کند. و الله را رحمتی بی انتهاست. و به همه امور عالم داناست.

 

یا به آیه 47 سوره ماده گوساله(بقره) توجه کنید

ای بنی اسرائیل یاد کنید از نعمتهایی که به شما هدیه کردم و شما را بر عالمیان برتری دادم

 

به این آیه که در مورد خشم الله ست توجه کنید تا کسی نگوید خشم الله از نوع خشم بشری نیست

آیه 7 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » قهر الله مهر بر دلها و پرده بر گوشها و چشمهای ایشان نهاد که فهم حقایق الهی را نمی کنند و ایشان را در قیامت عذابی سخت است».

 

آیه 15 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » الله آنها را استهزا کند و در گمراهی فرو گذارد که حیران و سرگردان باشند. «

خدایی که بندگان خود را مسخره می کند چگونه می توان مدعی شد که خشم و مهر او با خشم و مهر بشری متفاوت است.

 

الله نامحدود است:

آیا کسی می تواند عددی مثال بزند که نتوان عدد یک را به آن اضافه کرد؟ آیا عددی وجود دارد که بتوان گفت بزرگتر از آن عددی وجود ندارد. همانطور که تصور  ∞  امکان پذیر نیست و اصلا چنین عددی وجود ندارد تصور نامحدودی الله نیز همانند تصور عدد ∞  می باشد.

 

الله بخشاینده است:

اگر بخشندگی الله به معنی روزی عطا کردن است که باید دید چگونه میلیونها انسان گرسنه در این کره خاکی بسر می برند و بخشندگی الله شامل حال آنها نشده است؟

اگر بخشایشگر است به این معنی که توبه پذیر است باز هم به این مفهوم است  که تحت تاثیر افعال انسانی قرار گرفته است.

 

الله تواناست:

آیا الله می تواند مربعی خلق کند که چهار گوش نباشد؟ یا سنگی بیافریند که خودش هم نتواند آن را بلند کند؟

اگر در جواب می گویید الله اراده اش فقط به چیز های منطقی تعلق می گیرد پس چگونه خود به چیز های غیر منطقی مثلا عمر نوح 950 سال ،یاعمر امام زمان که 1400 سال تا حالا گذشته ، یا حرف زدن هد هد با سلیمان باور دارید؟یا از همه عجیب تر به معجزه شق القمر یا مار شدن عصای موسی ایمان دارید؟

 اگر الله از هر توانایی تواناتر بود حرف او بیشتر از شیطان بر آدم و حوا اثر می گذاشت.چرا اثر حرف شیطان بیشتر از اثر حرف الله بود؟

 

الله عالم است:

آیه 155 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید: و البته شما را به سختیها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم.

اگر الله از همه چیز آگاه است آزمایش برای چیست؟ آن هم آزمایشی که قبل از آن به فرد مورد آزمایش در مورد چگونگی آزمایش ، زمان آزمایش و مکان آزمایش هیچ اطلاعی داده نشده است.و چه بسا که آن آزمایش از توان فرد آزمایش شونده خارج باشد.این الله که از  نتیجه آزمایش اطلاع کامل دارد بنده خود را در صورت سر بلند بیرون نیامدن از امتحان راهی جهنم می کند.

 

ناسخ و منسوخهای تازينامه یکی دیگر از دلایلی است که ثابت می کند علم الله کامل نیست.

آیه 106 سوره ماده گوساله(بقره) می گوید » هر چه از آیات تازينامه را نسخ کنیم یا حکم آن را متروک سازیم بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم..»

 

آیه    187 سوره ماده گوساله(بقره) که در آن الله در حکم خود در مورد مباشرت مردان با زنان خود در ماه های رمضان تجدید نظر می کند دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست.

قصه طوفان نوح که بیانگر پشیمان شدن الله از خلقت آدم است خود دلیل دیگری بر کامل نبودن علم الله ست

اینها تنها نمونه هایی از صفاتی هستند که برای الله برشمرده شده است.من فکر می کنم دنیای ما بدون الله بسیار زیبا تر است.

 

چون کسی را مسبب بدبختیهایمان نمی دانیم. اگر قرار است برای رفع بیچارگیهایمان کاری بکنیم به خودمان تکیه می کنیم نه به یک نیروی مرموز غیبی که یاران خود را تصادفی انتخاب می کند.

قرآن اشکالی ندارد!

برخی از مسلمانان روی این ادعا بسیار تاکید میکنند که قرآن دارای هیچ اشکالی نیست و از این ادعا نتیجه میگیرند که این کتاب از جانب خدا دیکته شده است.

با فرض اینکه خدا وجود داشته باشد و با فرض اینکه در کتاب نویسی هم دستی داشده باشد، بی اشکال بودن یک کتاب هرگز به این معنی نیست که این کتاب از جانب خدا نوشته شده است. ولی یقیناً با توجه به اینکه خطا از جانب خدا نباید رخ دهد وجود اشکال در یک کتاب میتواند نشان دهد که آن کتاب از جانب خدا نیست.

تارنمای زندیق با هدف روشنگری و خرافه ستیزی، قسمتی تحت عنوان «اشتباهات قرآن، خطاهای تازینامه» راه اندازی کرده است که در آن به بررسی اشکالات مختلف قرآن میپردازد.

خرافه ستیزان و علاقه مندان به خردگرایی و ترویج خردگرایی میتوانند با مطالعه و اشراف به این اشکالات افراد بیشتری را از این موارد آگاه کنند و با این روش از میزان جهل و جنون در جامعه مذهبی ایران بکاهند.

گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی

نویسنده – پارمیس سعدی

 

در روزنامه رسالت مورخ پنجشنبه یکم خرداد سال 1382 شماره 5011  مقاله ای به عنوان فرهنگ انتظار را جهانی سازیم چاپ شده است که شاید  اشاره ای به گوشه هایی از  این مقاله سر تاسر علمی و منطقی خالی از لطف نباشد. این مقاله ،  مصاحبه ای است با حجت الاسلام والمسلمین علی معجزاتی ، یکی از چهره های سر شناس حوزه علمیه قوم . بنا بر آنچه در این مقاله آمده است شیخ علی معجزاتی چهره موفق حوزه علمیه قم می باشد و در محضر بزرگانی چون آیت الله حق شناس،ضیاٍ آبادی، مرحوم شیرازی، مجتهدی، تهرانی، و حضرت آیت الله بهجت افتخار شاگردی و به قول نویسنده مقاله  تلمذی داشته است.همینکه با افکار این شخص شخیص عالی مرتبت آشنا بشوید با خود می گویید اگر شاگردی این استادان را نکرده بود ؛ چه اراجیفی تحویلمان می داد. ناگفته نماند که بعضی همیشه سعی دارند بگویند احادیث جعلی نمونه اسلام نیست. اگر شخصی موفقی در حوزه پس از پشت سر گذاشتن کلاسهای فراوان اسلامی به این مرحله که شیخ علی هست رسیده باید پرسید این آقایان در حوزه علمیه به چه کاری مشغولند زمانیکه دینشان دستخوش تحریف و احادیث جعلی است. چرا  اجتهاد نمی کنند و اسلام راستین را از پس پرده بیرون نمی کشند. آیا اجتهاد آنها در حیطه آداب خلا رفتن و غسل جنابت و احکام روزه داری فرا تر نمی رود؟

در مقدمه این مقاله آمده است که: حضرت مهدی فرمود : پروردگار به دست من بلا را از اهل من و شیعیانم دفع می کند . بهره مندی از من در دوران غیبت همانند انتفاع از خورشید پشت ابر است. من حجت خدا در میان بندگان و تنها بازمانده معصومین هستم. (صحیفه المهدی ص 338)

از صحبتهای سر تاسر بشر دوستانه این امام غایب پیداست که از 6 میلیارد انسانی که بر روی کره زمین زندگی می کنند تنها یک میلیارد مسلمان حق دارند در سایه امام زمان راحت زندگی کنند. آن هم نه همه مسلمانان بلکه تنها آن قشر از مسلمانانی که شیعه آن امام عزیز هستند.بقیه مردم شرط انسانیت حکم می کند که یا شیعه بشوند یا از دم تیغ آن حضرت بگذرند چون این هم برای دنیا و هم عقبی ایشان افضل تر است.

بی تردید همه شما می دانید که زمانی که محمد ادعای پیامبری می کرد از او می خواستند که از آینده خبر بدهد و او همیشه می گفت من تنها یک بیم دهنده هستم. گاهی می گفت من که پیامبر شما هستم نمی دانم کی از دنیا خواهم رفت. با توجه به این مقدمه به قسمتی ار این مقاله که نقل جملاتی از امام سجاد همیشه بیمار هست تو جه کنید. البته فکر می کنم امام سجاد از آنجا که همیشه تب داشته است این گفتار را زمانی که تب شدید بر او مستولی بوده است از دهان خارج ساخته است . بنا بر این از خوانندگان عزیز می خواهم که خیلی بر این امام خرده نگیرند.

آنچه از قول این امام در باره امام زمان آمده است از این قرار است.» بی تردید مردمان زمان غیبت که امامت او را باور دارند و منتظر اویند از مردمان دیگر زمانها برترند چون  خداوند به آنها عقل و درک و فهم وسیعی داده!!! که غیبت برایشان چون ظهور است، خداوند آنان را در آن زمان همپایه مجاهدان شمشیر زن پیامبر قرار داده و اینان هستند مخلصین واقعی و شیعیان راستین ما ، دعوت کنندگان مردم به خدا و به دین خدا به صورت آشکار و پنهان. وای بر امام سجاد که نه شمشیر زن پیامبر بوده و نه از مردمان زمان غیبت.

مردم شیعه که به امام زمان اعتقاد دارند از همه مردم دنیا برترند. برتری آنها فقط به خاطر اعتقاد به امام زمان و دعوت به خداست. مثل اینکه مبلغان مسیحی و یهودی و ادیان دیگر خدایی را نمی شناسند. مسلمانان سنی هم خدا را نمی شناسند تنها خدا پرستان ، شیعه ها هستند. معلوم نیست  چرا خدا که از قول امام سجاد به شیعه ها عقل و درک و فهم بسیار وسیع داده ، شیعه ها قادر نیستند که با استفاده از عقلشان به تکنولوژی جدید دست پیدا کنند و کشور های دنیا را از این طریق شیفته کشورهای شیعه مذهب کرده و در پی آن یاران امام زمان را زیاد کنند. اصلا این شیعه  هابا این قدرت درک و فهم وسیع چرا چیزی اختراع نمی کنند که چیز های غیبی مثل امامشان را به مردم نشان بدهند.

این آیت الله در توضیح حدیث هلک المستعجلون و نجی المسلمون می گوید:معنای این حدیث این است که کسانی که می خواهند سعادت جهانی را زودتر برای بشریت فراهم کنندو عجله می کنند می خواهند خودشان دین را کاملا اجرا کنند . خودشان کارهایی انجام دهند که کارهایی است که امام عصر باید انجام دهد.و فقط او می تواند انجام دهد و غیر از او کسی نمی تواند انجام دهد . اینها نخواهند توانست این وزنه را بلند کنند.و زیر آن وزنه از بین خواهند رفت. و هلاک خواهند شد. چون که امام زمان باید انجام دهد .آنها عجله کرده و نتوانستند انجام دهند. نتوانستند هدف را محقق کنند و خودشان را در این ارتباط صدمه زدند.و این به معنای استعجال در خوشبخت کردن بشریت است. اگر کسی بخواهد این کار را بکند هلاک خواهد شد. و ما اینچنین کاری نمی کنیم و نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم. چون توان آن را نداریم و شتاب برای کاری که در توان ما نیست نداریم بلکه ما فکر می کنیم کسی پیدا می شود که جهان بشریت را از این ستم و بدبختی نجات خواهد داد.و دین و حقیقت دین را آنچنان که در علم خدا و اهل بیت است پیاده می کند بلکه ما از خدا درخواست می کنیم آن کاری را که می خواهد انجام دهد زودتر انجام دهد.

در جای دیگر این مقاله بخوبی به ضد و نقیض بودن اظهارات این آخوندهای ابله که عمامه، نگذاشته به مغزشان هوا بخورد و مغزشان به علت نرسیدن هوا ترشیده است ، پی خواهید برد.

این آقای سید علی با اینگونه تفسیر کردن می خواهد فرهنگ ظلم پذیری را در جامعه گسترش داده . و مردم عامی را از فعالیت بر علیه این ظالمان باز داشته چرا که به این وسیله به آنها تلقین می شود که مبارزه با ظلم و ستم کاری است که فقط به وسیله امام زمان که یک سر و گردن از خدا بالاتر است میسر است. چون اگر این عمل به دست خدا شدنی بود دیگر نیازی به شمشیر مهدی نبود. باید مهدی به کمک خدا و بندگانش بشتابد تا دین خدا حفظ شود و همه مردم دنیا به خوشبختی که همان شیعه راستین شدن است برسند. این آقا به خودشان زحمت نمی دهند که فکر کنند امام زمان هم یک انسان است با توانائیها و ناتوانائیهای یک انسان. جالب اینجاست که این آقا  می گویند امام زمان تنها زمانی ظهور خواهد کرد که ظلم همه دنیا را فرا بگیرد و در ادامه می گوید البته هنوز ظلم به آن اندازه زیاد نشده است که بشر احساس استیصال کند و منتظر دست خدا باشد.

در بخش دیگری از سخنان خود می گوید طبق آنچه در احادیث و روایات آمده است ظهور این امام نزدیک است. علائم ظهور از این قرارند: مثلا معروف شدن منکر و منکر شدن معروف، طلوع آن ستاره ای که هر دو هزار سال یک بار طلوع می کند(چرا فکر نمی کند 2000 سال بعدی زمان ظهور است) که در احادیث شریف آمده است که مدتی پیش آن ستاره طلوع کرد و خبر آن در رسانه ها منتشر شد.و حتی جنگ ایران و عراق و وضعیت مسلمین جهان.

حال کدام را باور کنیم ظهور نزدیک است چون که ظلم زیاد شده و یا ظلم هنوز آنقدر زیاد نشده که بشر تشنه دست خدا باشد.

در جایی دیگر به او می گویند حال که زمان ظهور نزدیک است و ظیفه ما چیست. این فوق تخصص ظهور شناسی می گوید:باید شرایت خود را بشناسیم خود را اصلاح کنیم و سعی کنیم خدا و امام را بشناسیم تا به امام نزدیک شویم با فرهنگ مهدویت آشنا شویم  احادیثی که در زمینه ظهور هست مطالعه کنیم دقت داشته باشیم در چه شرایطی هستیم تا از قافله عقب نمانیم. ظهور امام همانند عاشورا یک واقعه منحصر به فرد است. همانطور که هر که در عاشورا بود حسینی شد و ماند و هر کس نبود نشد و دیگر نتوانست جبران کند.

اگر امام زمان فقط زمانی می آید که ظلم بیداد می کند. اگر ما برای انتظار ظهور خودمان را اصلاح کنیم که ظلم زیاد نمی شود که ایشان تشریفشان را بیاورند. تکلبف ما چیست. خلاف کنیم که ظلم زیاد بشود که ایشان زودتر بیایند یا خودمان را اصلاح کنیم.

به قسمت جالب این مصاحبه توجه کنید

خبر نگار از این عالم عالی مرتبت می پرسد: » بر اساس روایتهایی که به دست ما رسیده است یکی از کارهایی که امام انجام خواهد داد انتقام گرفتن خون شهدای کربلاست در این زمینه هم مطالبی بیان کنید.

سید علی می گوید: بر اساس روایات و احادیث معتبر!!! یکی از اموری که حتما» به وقوع خواهد پیوست واز  محتومات خواهد بود .رجعت است. در رجعت دو گروه از عالم برزخ به دنیا خواهند آمد. و هر کدام در این دنیا سیری را خواهند داشت.. یک گروه مومنین خاص هستند که بعد از ظهور امام علیه اسلام رجعت خواهند کرد و در این دنیا زندگی دنیایی مجددی را خواهند داشت. گروه دیگر کفار و منافقین خاص هستند که به دنیا باز خواهند گشت که به کیفر اعمال خود خواهند رسید و نتیجه ستم و کفر ورزی خود را خواهند دید. از جمله آنها قاتلین امام حسین هستند. که به نص زیارت عاشورا و به دست مبارک امام زمان از آنها انتقام گرفته خواهد شد.و این در تازينامه کریم سوره مبارکه اسرا و احادیث  و زیارت عاشورا آمده است(مگر تازينامه بعد از کشته شدن  امام حسین نزول کرده که در سوره مبارکه اسرا از انتقام خونش سخن به میان آمده است!!!!)امام زمان انتقام خون جدش را در همین دنیا از از قاتلان خواهد گرفت و در ان دنیا نیز به کیفر خود خواهند رسید.

مگر نهایت انتقام مهدی از قاتلان حسین کشتن آنها با شمشیر نیست. یعنی محروم کردن آنها از زندگی. دوباره کشتن آنها چه کمکی به امام حسین می کند . آیا نوع مرگ با شمشیر با مرگ طبیعی متفاوت است؟اگر نهایت انتقام مردن است اکنون که مرده اند. دو بار مردن چه چیزی را در مسیر تاریخ زندگی حسین که سالیان پیش آمده و رفته عوض می کند؟

خبر نگار از او می پرسد : ما اطلاع  پیدا کرده ایم که شما طرحی و پیشنهادی با عنوان ستاد جهانی انتظار به برخی از اندیشمندان و مسئولین کشور اراده نموده اید اگر ممکن است در این خصوص نیز توضیحاتی بدهید.

در جواب می گوید. بنده طرح های مختلفی در زمینه های گوناگون دارم که هر کدام در جای خودش قابل توجه است و در صدد تدوین آنها هستم  طرخ ستاد جهانی انتظار!!! را تدوین نموده  و به بعضی از دوستان دانشمند و بزرگان علمی !!! کشور ارایه کرده ام که مطالعه کنند و این طرح و پیشنهاد های اینچنینی از قبل هم ارائه شده بود بنا بر این شد که در جلسه عالی مجمع جهانی اهل بیت مورد بررسی قرار بگیرد و جمع بندی شود تا مرکزی به نام آن حضرت و برای ایجاد زمینه فرهنگی لازم در جهان(گسترش ظلم برای نزدیک شدن ظهور) برای مقدم مبارک آن حضرت  تاسیس شود . و در عین اینکه نهادهایی  مانند مرکز فرهنگی انتظار نور و … و موسسه فرهنگی مهدی موعود و موسسه موعود تاسیس شده و مشغول فعالیت هستند(منظور سید علی  از فعالیت گسترش ظلم و فساد است) ولی به نظر می رسد که باید یک هماهنگی و وحدت عملی بین این مراکز صورت گیرد . از طرفی  باید سیر عملکرد این مراکز جهانی باشد تا بزرگراه فرهنگی برای آن حضرت در جهان زده شودتا بتواند بشریت را از عدم آگاهی ، جهل و نادانی برهاند تا هزینه کمتری را برای پذیرش مقدم آن حضرت بپردازد.ولی اگر آمادگی لازم را نداشته باشیم چه بسا ظهور آن حضرت و ایجاد حکومت جهانی الهی (مثل اینکه امام زمان قرار است رقیب بوش بشود)به دست آقا به دلیل مخالفت های عمومی در جهان با برخورد شدیدتر و بیشتر تحقق پیدا کند ولی اگر فرهنگ جهانی آمادگی ظهور منجی را داشته باشد تقابل و تعارض کمتری خواهد بود و در نتیجه ظهور آن حضرت به آسانی و عافیت بیشتر انجام خواهد شد.و کار آن حضرت و جامعه انسانی انشاالله تعالی نسبتا» آسان خواهد بود(حاج آقا فراموش کردند که در ابتدای مصاحبه گفتند ما نمی گوییم جهان بشریت را خوشبخت می کنیم چون توان آن را نداریم و شتاب در انجام کاری که در توان ما نیست نداریم.. خودش هم گیج شده نمی داند باید برای اصلاح جامعه تلاش کند یا ظلم کند که افزایش ظلم ظهور حضرتش را تسریع کند.)

حجت الاسلام معجزاتی در خصوص موسسه نسیم رحمت که به دست او تاسیس شده است می گوید ک این موسسسه تنها یک عضو دارد و ان هم خودم هستم(و اقعا» دستمریزاد. دست تنها این همه به ظهور امام زمان کمک می کند جای بسی قدر دانی دارد. )

آقای معجراتی منتظر واقعی را کسی می داند که در حد خودش یک مصلح است و به اصلاحات اجتماعی در حد خودش می پردازد(یعنی تا آن حد که ظلم بر جای خودش بماند مبادا ظهور حضرت به تعویق بیفتد.)تا آنجا که بتواند در  صدد ایجاد رفاه نسبی  عمومی است و در جهت احسان به خلق و حل مشکلات مادی و معنوی مردم  گام بر میدارد.( لابد همانند دولتمردان ایرانی)

وی در پایان سخنان خود می گوید باید از موقعیت و فضای بسیار خوب این دوره و ارزشهای جمهوری اسلامی برای خدمت به اسلام و پس دادن امتحان استفاده کنیم. و شرایط موجود را متصل به ظهور امام و سپس حکومت جهانی ان حضرت بکنیم.

من که بلاخره نفهمیدم دوره ما به ظهور امام زمان نزدیک است یا خیر.

جملات داخل پرانتز از نویسنده مقاله می باشد

بي خويشتني و عبوديّت

Κοινα τα ( των ) ψιλων [ koina ta ton philon = کوینا تا تون فیلون = شادخواریها و بهمنشیهای مشترک اجتماعی در گرو نیک منشیهای دوستان [ هموطنان ] است. ( فایدروس / آثار افلاطون / متن یونانی )

انسان، هر آن چیزی را که می آفریند به آن چیز مهر می ورزد. دلبستگی و عشق به هر آن چیزی که زائیده و ساخته و پرداخته من است، مهرورزی به چهره ها و تجلّیات خودم است. من، فرزندانم را دوست می دارم؛ زیرا هر کدام یک از آنها، چهره های گوناگونی از آرزوها و امیدها و حسرتهای من هستند. من داستان و شعر و طنز و خاطره و رمانهایی را که می نویسم، آنها را دوست می دارم و برایم ارزشمند هستند. من، تصویرها و عکسها و فیلمها و هنرهای دستی ام را دوست می دارم. آثار من، پاره ، پاره های وجود من هستند. اینها همه، تراوشات تجربیات و رنجها و اندیشه ها و گرایشها و آرزوهای من هستند. من با تمام آفرینشهایم می خواهم نهال درخت خودم را در گیتی بکارم تا همواره از من ? یاد ? شود. یاد از امیدهای من. یاد از آرزوهای من. یاد از حسرتهای من. یاد از مهرورزیهای من. یاد از هر آنچه که دوست می دارم و به آن عشق می ورزم.

هر دستگاه و ابزار و ماشینی را که من بسازم، آن چیز نشانه هایی از مرا با خود دارد. من، هر چیزی را که بپرورم آن چیز با هستی من سرشته و عجین است. آن میهنی را که من بپرورم و آباد کنم، آن میهن، آشیانه و کاشانه من است. هر کرداری و کاری از من، با ? بود ? من، اینهمانی دارد. آنچه را که من از خودم به فراسوی خودم وامی گذارم، آن چیز از من لبریز و افشانده شده است. من از خود، آنقدر لبریزم که پیوسته در گیتی افشانده و گسترده می شوم. ? بود ? من از واقعیّت من بیشتر است. در طول هزاره ها، من آنچه را که اندیشه و حقیقت و ابزار و ماشین و عقیده و دیدگاه من بود به فراسوی خودم افشاندم. ولی اکنون تمام محصولاتم بر من، حاکم و غالب شده اند. من آنچه را که تعالی فراکائناتی دادم، اکنون بر من سیطره یافته است و حاکمیّت جابرانه ی خود را اجرا می کند.

من در تنهایی خود، خدا را آفریدم. خدا در هر لحظه و هر مکانی با من بود. خدا، فرزند من بود و من معشوق و همال او. من با خدایم همگوهر بودم و همشیرازه. آن خدایی را که من آفریدم آنقدر به او مهر ورزیدم و برایم عزیز بود که او را متعالی ساختم. آن حقیقتی را که دائم در جستجویش بودم متعالی ساختم. آن ابزاری را که برای رفاه و خشنودی و سبکبالی ساختم، آن را متعالی ساختم. آن دانشی را که چراغ راه پایم می خواستم، متعالی ساختم. من هر آنچه را که برای زیبا زیستن و زیبا مردن و گیتی آرایی ساختم و یافتم، اکنون همه بر من حاکم و آمر شده اند. من در متعالی ساختن تمام آفریده هایم، آنها را از خودم و خودم را از آنها پاره کردم و بریدم. اکنون، درد و زخم سوزان این بریده ها و پارگیهاست که مرا افسرده و غمگین کرده است.

آن خدایی که معشوق و همال و همگوهر و زندگی بخش و نگاهبان من بود، نام عزیزش به غارت برده شد و متولّیانی قدرت پرست از او، قصّاب و شمشیر کش و خونریز و جانستان و آزارنده ی زندگی ساختند. آن حقیقت و دانشی که مرا دم به دم به جستجو و تفکّر و فراتر اندیشیدن و نوزایی می انگیخت، اکنون در دست قدرت پرستان، ابزار تحمیق و تحقیر و ستم و تهی سازی روح من شده است. من در ناامیدی و بُن بستهای خود است که می کوشم بیدار شوم و ذهنیّت و چشم اندازهایم را بازنگری و سنجشگری کنم؛ ولی  با بازگشت به ژرفای وجودم هنوز در دوزخ تعلقها و وابستگیها و گرایشها و ترسها می زییم.

من می اندیشم که مهر به میهن نمی تواند مهر به حکومتی باشد که برگزیده ی من نیست. درد میهن و رنج کژدم غربت، درد زیستن در دو وطن است. یکی وطنی که آزادی را پاس می دارد و به آن ارج می نهد و زندگی را حقّ مسلّم هر انسانی می داند و همواره نگاهبان و شیرین و خوش کردن جان انسانهاست. دیگری وطنی که مرا محبوس می کند و شکنجه می دهد و لبهایم را می دوزد تا از من، عابد و مقلّد و تابع بسازد. بریدن از حکومت و مبارزه با حکومتگرانی که آزادی مرا ارج نمی نهند و نگاهبان جان و زندگی من نیستند، هر گز پشت پا زدن و فراموش کردن و مهر ورزیدن به میهن نیست. من نمی توانم از عشق و مهری که به میهنم دارد، نتیجه گیری کنم که سفّاکی و ستم و خونریزی حاکمان و زورگویان حاکم بر آن را مجبورم تحمّل نیز کنم و هیچ نگویم. من نمی توانم برای وطنی که دوستش می دارم؛ ولی حاکمانش را به رسمیّت نمی شناسم خودم را آواره غربت کنم و همواره و هر کجا غریب باشم.

من اگر در میهنم ساکن؛ ولی فاقد آزادی و حقّ زیستن و اندیشیدن و سخن گفتن بدون هیچ هراسی باشم به همانسان احساس غربت و درد آوارگی را دارم که مهاجر و در سرزمینی با آزادی و دادورزی نسبی سکونت داشته باشم. در هر دو مکان، غریبم و تنها. هر دو برایم سوختن در آتش دوزخ است. من در وطنی که حاکمانش خونریز و معلّم حقیقت الهی و نامتغیِر و زندگی آزار هستند، زندانی ? حصار نای ? هستم و ? آواره یمگان ? و در وطنی که  آزادم و با دادورزی نسبی می زییم، دوزخم را نیز با خودم به دوش می کشم و با زخمهای سوزانم می زییم.

من خودم را آواره ی غربت نکردم تا آسوده و با خیال راحت و بی دغدغه، لحظات زندگیم را سپری کنم. مرا از عشق و مهر بی پایان به میهنم بود که آواره ام کردند و ناگزیر به مهاجرت شدم. من، مهر و عشق به میهنم را هنوز در رگهای وجودم با خود، آباد نگاه داشته ام و با امیدهایم آن را می پرورانم تا روزی که به میهنم بازگردم و بذرهای عشقم را در وجب به وجب خاک میهن بیفشانم و گیتی را بیارایم. من منتظر می نشینم تا روزی باز گردم و تخمه های وجودم را در خاک وطن بکارم. آنگاه هر گوشه ای از وطن، نشانه ایست از ? کار ? من که دیگران با خویشکاریهایم از من ? یاد ? خواهند کرد. من در چهره های افشانده شده ام در خاک میهن از خودم ? یادگارها ? به جا می گذارم. زندگی و میهن پروری و گیتی آرایی، ? یادگار? خدائیست که همگوهر و همال من است ومن او را دوست می دارم و به او مهر می ورزم؛ زیرا خدای من، عریان و برهنه و زیبا پیکر و گسترده پر است. او خدائیست [ سیمرغ گسترده پر =  تخمه ی خود زا ] که من می بینمش و در من عجین است. من حتّا اگر در غربت تنهایی بمیرم، رویاها و اندیشه هایم پس از من، گرداگرد میهنم خواهند چرخید و دیگران را همچنان به اندیشیدن خواهند انگیخت.

من، زندگی را دوست می دارم و به آن، مهر می ورزم. میهن، کشتزار امیدها و آرزوها و خواستها و نیازها و تجلیّات هستی من است. از این رو، آزادی و مهرورزی و دادگزاری به میهنی خاکی و خدائی زمینی نیاز دارند تا تخمه ی وجود مرا در واقعیّت خود بیافرینند و مرا دلشاد و خشنود و شورانگیز و با نوا بیارایند. در چنین رویاهائیست که من هنوز می اندیشم چگونه می توان به چنان میهنی که کنام آزادی و مهر و داد باشد، در واقعیّت زندگی به آن، چهره آراست.

من می اندیشم که هر عقیده ای و ایدئولوژیی و مذهبی كه می خواهد بر ذهنیّت و روان انسان حكومت كند، می كوشد كه او را از فردیت و خواسته ها و ? خود بودن ?  تهی كند. تا زمانی که انسان تهی مایه نشده است، آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب نمی تواند ذهنیّت و روان او را تصرّف کند. از این رو،  همه ی عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب در ذاتشان، خصومت ورزیدن با گوهر وجودی و عدم اعتماد به خود و نفرت از خود و منافع خود را توصیه می كنند. از نظر مومنان و معتقدان به مذاهب و ایدئولوژیها و عقاید دگماتیک به جای وجدان خویشزاییده، بایستی گریز از خود ایجاد شود تا سراسر گوهر انسان از مبانی و اصول آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب انباشته شود. این كار به دو صورت انجام می گیرد. یا آنكه عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب، خود را طبیعت و فطرت انسان یا آنكه خود را غایت انسان می شمارند و بالاخره انسان در سیر ایماناوری به آن عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب، روز به روز از خود، تهی تر و از مبانی و اصول و فروع آن ایدئولوژی یا مذهب، پرتر می شود و سرانجام در آن محو و فانی می شود.

در این راستاست که غایت و فطرت، دو وجه یك واقعیتند و هر دو، وجدان خویشزائیده را نفی می كنند. هر دو، می خواهند كه فرد، نسبت به گوهر خود، نفرت بورزد و نسبت به خود، بدبین باشد و اعتماد به خود نداشته باشد؛ زیرا هر چه كه از گوهر فردی سرچشمه می گیرد، مانع از ریشه دوانیدن آن عقیده و ایدئولوژی و مذهب می باشد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب، آفرینش فردی را سترون می كنند. تا زمانی که گوهر زاینده ی انسان، عقیم  نشود، هیچ عقیده و مذهب و فلسفه ی آلتی و ایدئولوژی نمی تواند بر انسان، مسلط و حاكم شود؛ یعنی در او فطری ساخته نمی شود یا آنكه غایت زندگی او نمی گردد. فردیّت و شخصیّت هر انسانی موقعی پدید می آید كه او بر علیه تمام عقاید و ایدئولوژیها و مذاهب برخیزد و با سیطره خواهی آنها گلاویزی فکری و سنجشگرانه داشته باشد تا بتواند به افکار و نگرشهای خود برسد.

انسان نه در فطرتش نه در كمالش با هیچ عقیده ای و هیچ ایدئولوژیی ( چه علمی چه غیر علمی ) عینیت ندارد. عقیده و ایدئولوژی و مذهب باید بی چون ? و – چرا تابع انسان باشد و در خدمت انسان در آید. از این رو، برای پیدایش فردیت، اندیشیدن با مغز خود بر شالوده تجربیات فردی به جای ایمان به حقیقتهای فراکائناتی و الهی و امثالهم می نشیند. انسانی که می خواهد خودش، سرچشمه ی افکارش و نوع زیستن خودش باشد، دیگر به هیچ حقیقتی اعتماد و احتیاج ندارد؛ بلكه به فكر خود اعتماد دارد و تکیه می کند. فكر كردن، نشانگر تولد فرد می باشد؛ یعنی من در باره ی هر آن چیزی که خودم با مغز خودم می اندیشم، یقین و اعتماد دارم و در چنین فعالیتی، هستی خود را درمی یابم. اندیشیدن فردی، اعتماد به هستی خودم را ایجاد می كند. در این كلمه است كه ایمان به عقیده و ایدئولوژی و مذهب جابجا می شود و به جای ایمان به عقیده، اعتماد به نفس، اعتماد به اندیشه های خودم می نشیند. طبعا در باره ی هر آن چیزی که من خودم نیندیشیده ام، اعتماد نیز ندارم و چون هر اندیشه ای، امكان پیدایش رفتار و عاطفه ی تازه ایست؛ پس با آنچه به تن خویش تجربه می كنم، اعتماد به هستی خود پیدا می كنم. از این به بعد برای آنكه اعتماد به هستی خودم داشته باشم، بایستی بیندیشم و رفتار بكنم و عواطف خود را بپرورانم و به كار اندازم و ابراز دارم.  بر همین پایه، به هر شخصی دیگر كه به تن خویش می اندیشد و از سرچشمه ی فردی خودش رفتار و احساس می كند، اعتماد دارم. با این اعتماد است كه فكر و کردار و عاطفه از سرچشمه ی تجربیات و شعور و فهم فردی  می جوشد و به تشویق کردن هیچ احتیاجی نیست. انسان در کردار و تفكر فردیش به انسانهای دیگر، اعتماد می بخشد و مردم به رفتار و اندیشه و احساسات او اعتماد می كنند.

همینطور مناسبات اجتماعی افراد در  یك جامعه  یا رفتارهای كشورداران، زمانی می توانند اعتماد آفرین باشند كه انسانها اقدامات و تصمیمات و سخنان خود را در راستای خشنودی و نیکبختی و شادمانی و خوش زیستی افراد اجتماع انجام دهند و با آن اقدامات خود به افراد جامعه اطمینان دهند. فرد به جامعه یا كشورداران به سبب اقدامات مداوم آنها و اندیشه و نگرانی آنها  برای او، اعتماد می كند و وفادار به آن جامعه می شود و احساس تعلق به آن جامعه می كند. اعتماد یك فرد به اجتماع یا كشورداران، برای آن نیست كه حكومت، الهی است یا مالک و معلّم حقیقت است یا ایدئولوژی خاصی را نمایندگی می كند. جامعه یا مقامدارانی كه برای اعضایش ( شهریارانش = شهروندانش ) اقدامی نكرد و در باره ی مسائل زندگیشان نیندیشید، آن شهریارانش ( یاران آن شهر و مملكت ) نیز ترك تعلق و وفاداری می كنند. جامعه موقعی هست كه شهریارانش به آن اعتماد دارند و این اعتماد فقط در اقداماتی كه آن جامعه یا كشورداران می كنند، ایجاد می شود.

بنابر این، فرد، در رفتار و اندیشه و احساس خود، اعتماد به خود پیدا می كند. از این رو به منشها و کردارهای فردی خود احتیاج دارد. او به فكر شخصی خود احتیاج دارد. او به آفرینندگی فردی و ابراز آن احتیاج دارد. به كمك آفرینش فردی در اندیشیدن و عمل كردن و احساس كردنست كه جامعه، آكنده از نیروهای تازه می شود. آتشفشانهایی از نیروهای فكری و کرداری و احساسی كه می توانند سراسر جامعه را تكان بدهند و شکوفا بکنند. در اینجاست كه بایستی  نیروهای  فعال و متحرك و زاینده را سامان داد.

خطر هر چیزی كه خالیست اینست كه می شود آن را با چیز دیگری نیز پر كرد. مبلغان و معتقدان به ایدئولوژیها و عقاید و مذاهب برآنند كه انسان بایستی به انبار تبدیل بشود تا فقط یك مذهب یا یك ایدئولوژی بر جامعه حكومت كند. تهی مایگی انسان، بزرگترین امكان قدرتورزی هر حكومتیست. قدرت طلبان مذهبی و ایدئولوژیکی، خلا وجود انسان را تصاحب می كنند تا آن را از اصول و باورداشتها و اوامر مذهب یا اصول ایدئولوژی خودشان پر كنند. هر چیز خالی را با چیز دیگر هم می توان پر كرد. انبار، جایی برای بسیار چیزهاست. از این رو، انسان تهی مایه كه بهترین وسیله برای حكومت یك عقیده یا ایدئولوژی یا مذهب است، می تواند وسیله ای برای حكومت هر عقیده ای بشود. وقتی تزلزلی در مبانی و اصول یك مذهب یا ایدئولوژی یا فلسفه ی آلتی پیدا شد، می توان با عقیده ی دیگر آن را پر كرد و انباشت.

وقتی تزلزلی در حكومت عقیدتی پیدا شد، به انسان، امكان آن داده نمی شود كه خودش، ? جهانخانه ی ? خودش را بیافریند. یك فلسفه ی دیگر، عقیده ی دیگر به بازار می آید تا این فضای خالی را پر كند. تا او را همانند سابق خالی نگاه دارد؛ یعنی با مواد پوچ تازه تری پر كند. هدف از انباشتن انسانهای خالی، كسب و دوام قدرت  و سیطره خواهی بر انسانهاست. پیدایش فردیت، خلا را نابود می كند و طبعا امكان ظهور قدرتهای مطلق سیاسی و مذهبی و ایدئولوژیکی را در اجتماع از بین می برد یا اقتدار خواهی آنها را بسیار محدود می كند؛ ولی مقتدر، اشتها به قدرت كامل و مطلق دارد. در جامعه ای كه افراد و شخصیتها هستند، هیچگاه نمی توان حكومت استبدادی و قدرت مطلق ایجاد كرد.

انباشته بودن هر فرد از یك عقیده ی تازه، دلیل آن نمی شود كه آن فرد، توخالی نیست.  سرمستی و جذبه و نشئـه ی  یك عقیده، همیشه نشان این خلا است. وجود انسان تهی مایه از این به بعد فقط به دلیل انباشتگی آن ایدئولوژی یا آن عقیده یا مذهب در اوست.  وجود او بر شالوده ی خویشاندیشی و جست – و – جوی بینشمندانه اش نیست؛ بلكه او از اصول و اعتقادات دیگری پر است. او حتا از عقیده و ایدئولوژیش لبریز می شود. برای او زندگی معنوی؛ یعنی انباشته بودن  از یك معنا یا یك حقیقت یا یك مذهب یا غایت. خطر انسان خالی كه از یك مذهب یا یك عقیده ی علمی یا غیر علمی پر است، خالی شدنش هست. او از هر تغییر فكری و عقیدتی می ترسد؛ زیرا تغییر فكر و عقیده، جز خالی شدن مطلق نیست و او از خلا مطلق می ترسد. او بایستی خود را از چیز دیگر و از عقیده ای دیگر دوباره پر كند. او هست، وقتی پر از مبانی اعتقادی و مذهبی و ایدئولوژیکی دیگری است. از این رو خالی شدن افراد از یك مذهب یا عقیده یا ایدئولوژی ضرورتا به فردیت و خویشاندیشی نمی انجامد.

برخی از ایدئولوژیها برای آن در اجتماع موجودند كه نگذارند فرد، جهانبینی [ = جهانخانه ] ی فردی خود را بیافریند. جهانبینی را با پسوند مشهور ? ایسم ? زینت كرده اند و خصوصیت فردیش را از او گرفته اند. ایدئولوژیهای علمی و غیر علمی ( امروزه از هر چیزی، علمی اش را می سازند؛ ولی در گذشته هر چیزی را فطری می كردند یا غایت انسان می شمردند ) نمی گذارند كه انسان، فردیّت خودش را كشف كند و نیروها و استعدادها و هنرهای فردی را به آفرینندگی بگمارد و می كوشند كه او را بلافاصله از یك عقیده ی دیگر پر كنند. انسان خالی به آسانی نمی تواند فرد بشود. انسانی را كه مذهب یا ایدئولوژی، قرنها از خویشباشی، خالی كرده از یك مرحله ی بسیار خطرناك می گذرد. انسان خالی شده پیش از آنكه خود بخواهد فرد بشود، مبلّغان مذاهب و ایدئولوژیها می کوشند که او را به پر شدن از اصول و مبانی اعتقاداتی ترغیب کنند ؛ نه اینکه به گستره ی آفریدن اندیشه های او مدد برسانند. از این رو نیز مذاهب و ایدئولوژیهای تازه و عقاید قدیمی با زیب و زیور امروزی ( اسلامها و ماركسیسمهای راستین ) می كوشند قیام فرد را مانع شوند. نمی گذارند كه فرد، سرپای خود بایستد و هسته ی آفریننده و نیرو و کردار و فكر خودش بشود. نمی گذارند كه فرد، معیار گذار و ارزش آفرین بشود.

با فردیت به عناوین و اتهامات اخلاقی از قبیل؛ خودپرستی و خودخواهی و اراده گرایی و فردگرایی و كیش شخصیت و سودجویی، مبارزه و دشمنی می كنند. فرد، خطر عقاید و ایدئولوژیها است. فرد، خطر استبدادورزی و قدرتهای مطلقه است. یك فرد تهی مایه به فرد تهی مایه ی دیگر اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه دیگری را پركرده اعتماد می كند. همانطور او به خود اعتماد نمی كند؛ بلكه به آنچه او را پر كرده است، اعتماد می كند. موُمن و معتقد موقعی به دیگری اعتماد می كند كه دیگری، طبق یك عقیده یا فلسفه ی آلتی یا مذهب یا حقیقت خاصی كه در او انباشته اند، احساس و فكر و عمل بكند. اعتماد موُمنان و معتقدان به اندیشه و كردار فردی نیست؛ بلكه به مذهب و ایدئولوژی و عقیده ی گنجانیده شده در ذهنیت و روان اوست.

در چنین جامعه ای كه همه ی افراد،  تهی مایه هستند، فرد در اعتماد به خود یا اعتماد به دیگری به نام فرد مستقل احتیاج ندارد. او در دیگری به آنچه دیگری را انباشته است، اعتماد دارد. متْلا همه به الله یا پرولتاریا اعتماد دارند؛ نه به انسان. در جامعه ی همعقیدگان، كسی به فرد مستقل و خویشاندیش، اعتماد ندارد. ایمان به ایدئولوژی و مذهب، اعتماد به مردم را از بین می برد. آنچه فطرت انسان خوانده می شود یا آنچه غایت انسان و سیر تكاملی تاریخ خوانده می شود، همان چیزیست كه خلا او را پر كرده است و همان چیزیست كه او را خالی كرده است.

مسئله ی ما، مسئـله ی دوباره انسان شدن است، دوباره فرد شدن است. مسئله این نیست كه خلا خود را با عقیده یا ایدئولوژی تازه تری یا با مذهب گذشتگان یا اصلاح شده ی آن پركنیم؛ بلكه مسئـله این است كه این خلا را در خود براندازیم و با آنچه ما را خالی می كند، مبارزه كنیم. قدرتهای خلا ساز را در خود و در اجتماع به عقب برانیم و به رغم آنها موجودیت پیدا كنیم و فرد بشویم. فرد بایستی با نیروی آفرینندگی شخصی اش، خلایی را كه عقیده یا ایدئولوژی در او ایجاد كرده، دوباره تصرف كند و از آن خود بكند. فردیّت هر کسی بایستی در روند اندیشیدن با مغز خودش بتواند در کردارها و احساسات فردی اش، این خلا را از بین ببرد و آفریننده بشود.

ما با اعتماد به خود و انسانهای دیگر برای دمكراسی و آزادی احتیاج داریم. بدون چنین اعتمادی هیچ اقدامی نمی توان كرد. به جای ایمان به مذاهب و ایدئولوژیها، به همگرایی و همفکری و هماندیشی و همآزمایی و اعتماد به انسان و نیروهای آفرینشگرانه ی انسان احتیاج داریم. ما به آنچه دیگری را انباشته است اعتماد نمی كنیم؛ بلكه اعتماد خود را به فردیّت اندیشنده و شخصیّت جوینده و باهمآزماینده خودی كه در دیگریست می بخشیم. ما به انسان دیگر، در فكری و رفتاری كه از او پدیدار می شود اعتماد می كنیم؛ نه به حقیقت واحد یا فلسفه ی آلتی و واحدی كه در ذهنیت موُمنان و معتقدان، عملكرد یكنواخت دارد؛ نه به اصول و مبانی مذهبی و ایدئولوژیی كه همه را یك رنگ و یك شكل می كنند. ما به دیگری اعتماد می كنیم؛ زیرا دیگری یك شخص است و شخصیّت فردی خود را دارد؛ زیرا او اندازه گذار و معیار آفرین است؛ یعنی هم می تواند برای تمییز و تشخیص دادن نیک و بد خود، اندازه بگذارد هم می تواند طبق معیارهای فردی و نیروی ارزشگذارانه ی خود رفتار بكند.

اعتماد ما به نیروی آفرینندگی و معیار گذار انسان است؛ نه به عقیده ای كه به آن ایمان دارد و در ذهنیّت او و همعقیدگانش به یك فرم ثابت و قالبی و كلیشه ای حكّاكی شده است؛ نه برای اینكه گوهر او از عقیده  و نظر و باورداشتهای مطلوب ما انباشته شده است. بنابر این، اعتماد ما در امكانات بالقوه ایست كه در آزادی فردی دیگری نهفته است. اعتماد ما به افشاندن و پدیدار كردن معیارهای فردی در رفتارها و کردارهای اجتماعی اوست؛ زیرا شخصیّت او در کردارها و اندیشه ها و احساسات اجتماعی اش پدیدار می شود. با اعتماد به چنین انسانیست كه ما خواهیم توانست جامعه ای نو بسازیم.

آریابرزن زاگرسی

آدرس پست الکترونیکی نگارنده: azagrosi@yahoo.de

درج این جُستار در مطبوعات و تارنماهای اینترنتی بدون دخالت در متن، در سراسر جهان، آزاد است.

از نامه هایی که مرا به تفکّر و بازاندیشی و ژرفبینی بیانگیزانند، دلشاد می شوم.

افيون توده ها

 «افيون توده ها»

 نگاهي به ماهيت و نقش اجتماعي دين

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 30، مرداد 1378

www.sarbedaran.org

دين چيست و جايگاه آن در تاريخ جامعه بشري كدام است؟ بدون درك درست  از اين مساله، مبارزه عليه ستم و استثمار؛ مبارزه عليه تقسيم جامعه به غني و فقير، به بالا دست و فرودست؛ و بناي جامعه اي نوين بر خاكستر جامعه طبقاتي، ممكن نيست. هر فرد انقلابي بايد درك عميقي از مسائل مربوط به دين و نقش آن در تاريخ داشته باشد تا بتواند به پي ريزي راه رهائي همه جانبه و كامل توده هاي مردم خدمت كند.

  چرا؟ چون دين، جهان موجود و كاركرد آن را تحريف مي كند و وارونه جلوه مي دهد؛ ذهن توده هاي مردم را به بن بستهاي تاريك مي كشاند. آنها براي لحظه اي فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهاي جامعه طبقاتي به دين معتاد مي شوند.

  در جهان امروز طبقات حاكم و بطور كل طبقات استثمارگر از دين براي استمرار بخشيدن به سلطه خود استفاده مي كنند. آنان براي حفظ سلطه خود بر طبقات فرودست، براي پا برجا نگاه داشتن اوضاعي كه مساعد حال طبقات ستمگر است، از دين استفاده مي كنند. دين داراي خصلتي است كه به آنان امكان چنين استفاده اي را مي دهد.

  بخشهائي از توده هاي مردم براي مقاومت در برابر ستم، به عقايد مذهبي متوسل مي شوند. اما دين ذاتا قادر نيست راه رهائي را به آنان نشان دهد و كمك كند كه شرايط فلاكت بار خود را تغيير دهند. اين حقيقت مهمي است كه مردم كشور ما در بيست سال گذشته آن را از نزديك تجربه كردند. دين سازمان يافته همواره براي تقويت موقعيت ستمديدگي توده هاي مردم استفاده مي شود؛ بندگي و تسليم به وضعيت موجود را برايشان موعظه مي كند و وعده زندگي بهتر در «آن دنيا» را مي دهد. اما چيزي به نام «آن دنيا» وجود ندارد. لنين گفت كه هر نظم اجتماعي ارتجاعي به دو چيز نياز دارد: جلاد و روحاني! آنها دست در دست يكديگر كار مي كنند. استفاده سيستماتيك و همه جانبه جمهوري اسلامي از دين بعنوان ابزار سركوب و تبليغ تبعيت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهاي عقب مانده، گواه حرف لنين است. جمهوري اسلامي عريان تر از هر رژيمي نقش جلاد و روحاني را به هم آميخت و بيشترين استفاده را از هر دو كرد.

 

 آموزه هاي مذهبي غير علمي و تخيلي است و بايد به نقد كشيده شود

 ما بايد آموزه هاي مذهبي را رد كنيم. زيرا باورهاي مذهبي، خيالي و غير واقعي است. اما همه توده هاي كارگر و زحمتكش كه عليه نظامهاي ارتجاعي بر مي خيزند بر اين امر آگاهي ندارند. آگاه كردن آنان به اين مسئله بخشي از ياري رساندن به آنهاست كه بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسي بشناسند و مبارزه خود را عليه آنان  هر چه آگاهانه تر و پيروزمندانه تر به پيش ببرند. آنان را بايد به ماهيت ستمگرانه كليه اديان و مذاهب و به غير واقعي بودن جهان بيني مذهبي، آگاه كرد.

  اعتقادات مذهبي مانع از آن مي شود كه توده هاي مردم، جهان و هستي را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن ميشود كه مردم شناخت صحيحي از نيروهاي محركه طبيعت و جامعه پيدا كنند. بدون شناخت درست، هيچ چيز را نميتوان عوض كرد: نه ميتوان نيروهاي مخرب طبيعت را به نفع زندگي انسان مهار كرد؛ و نه ميتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله داني تاريخ انداخت.

  دين به ما چه مي گويد؟ مي گويد موجودات و نيروهائي در جهان هستند كه بشر هرگز نميتواند به درك و فهم آنها دست پيدا كند. بنابراين، بشر هميشه بايد خود را تابع اين موجودات و نيروهاي ماوراء الطبيعه كند. در اديان يكتاپرست اين نيروي ماوراء الطبيعه، خداست. دين به ما مي گويد كه تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات اين نيروي ماوراء الطبيعه را اجرا كند. دستورات اين نيروي ناشناختني و دست نيافتني «آسماني» از چه طريق به ما صادر مي شود و تفسير مي شود؟ از طريق واسطه هاي زميني كه رهبران مذهبي خوانده مي شوند. اين تضاد لاينحلي براي كليه اديان جهان است كه همواره آن را دچار بحران ميكند. زيرا توده هاي مردم با هشياري اين تضاد را پيش مي كشند و حقيقت احكام مذهبي را مورد شك قرار مي دهند.

  كليه احكام مذهبي در تمامي اديان، اساسا غلط و غير واقعي هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره اي معتقدند كه مذاهب ديگر بغير از مذهب خودشان، پر از دروغ و فريب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتي قبول مي كنند كه ادعاهاي مذاهب ديگر واقعي نيستند، اما قبول نمي كنند كه ادعاهاي مذهب خودشان (معجزه ها، وحي ها و غيره) فريب و توهم و ياوه است. مي گويند «مذاهب ديگر» مبتني بر كلام وحي شده خداوند نيست بلكه اختراع و تخيل بشر است؛ و همه آنها راست مي گويند.

  بزرگترين حكم مذهب، يعني وجود يك نيروي «الهي»، از همه غير واقعي تر و خيالي تر است. موجود يا نيروي «الهي»، وجود خارجي ندارد. واقعيت و هستي هيچ نيست مگر ماده متحرك كه اشكال بي نهايت گوناگون به خود مي گيرد. در اين جهان هيچ چيزي موجود نيست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زماني معين از تاريخ بشر، ما خيلي چيزها را نمي دانيم اما دير يا زود با گذشت زمان و ترقي دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهيم آمد. آيا تاريخ بشر به اندازه كافي اين را به ما نشان نداده است؟ تاريخ بشر سير ترقي از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبيعت و جامعه به شناخت از آنها بوده است. بزرگترين مانع مقابل ترقي سريعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمايزات طبقاتي در ميان انسانها، بزرگترين مانع پيشرفت سريعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قيد اين نظام طبقاتي در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهي ميليون بار بيشتر ترقي خواهد كرد.

چگونه اديان بر جوامع مسلط شدند  و پا بر جا ماندند؟

اغلب مي شنويم كه «كشور ما كشوري اسلامي است». انگار كه از روز ازل اينطور بوده است. خير! مطالعه تاريخ، علل غلبه اديان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبي نشان مي دهد. مثلا در هر كجاي جهان كه مسيحيت و اسلام غالب است، اين موقعيت به ضرب شمشير و پيروزي در جنگ و اشغالگري برقرار شده است. هر جا كه زور يكي بر ديگري چربيد، آن دين غلبه كرد. مسيحيت گسترش يافت چون امپراطوري رم آن را بعنوان دين رسمي خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگريان رم غلبه كردند، مسيحيت نيز دين غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضيح ميدهد كه چگونه در امپراطوري رم، اديان كهن جاي خود را به مسيحيت دادند: «سقوط اديان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه اين سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط اديان كهن شد.» (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

مستعمره چي هاي اروپائي نيز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسيحيت را به اهالي آنجا تحميل كردند. مثلا غلبه مسيحيت در ميان سرخپوستان بومي قاره آمريكا به پشتوانه جنگهاي استعمارگرانه بيرحمانه اسپانيائي ها امكان پذير بود. اسلام نيز وقتي رونق گرفت كه يك دين كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشيرش بريد، پيش رفت. تبديل شدن مسيحيت و اسلام به ادياني با نفوذ اصلا «مقدر» نبود. اينها نيز مانند هزاران دين ديگر مي توانستند به خاموشي بگرايند، يا بعنوان باور گروهي كوچك از انسانها باقي بمانند. مسيحيت و اسلام به دليل آنكه به بازوي مذهبي امپراطوريهاي قدرتمندي تبديل شدند، توانستند به اديان پر نفوذي تبديل شوند. اگر محمد و پيروانش، دشمنان خود را در نبردهاي گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه يك فرقه كوچك در بخشي از عربستان باقي مي ماند يا كم كم اضمحلال يافته و از بين مي رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراطوريهاي رم و ساساني در جريان جنگهاي پياپي با يكديگر تضعيف شده و رو به سراشيب نهاده بودند. به اين ترتيب «خلاء قدرت» بوجود آمده بود. در چنان شرايطي بود كه امپراطوري اسلام توانست سربلند كند و نفوذ و سيطره خود را در بخشهاي نسبتا وسيعي برقرار كند. اگر چنان شرايطي نبود، بعيد بود كه اسلام بتواند به يك نيروي سياسي و مذهبي قوي در جهان تبديل شود. اگر در اوائل قرن چهارم ميلادي، امپراطوري رم مسيحيت را به عنوان دين امپراطوري خود اتخاذ نكرده بود، تبديل آن به ديني چنين با نفوذ در جهان بسيار نامحتمل بود.

اين اديان قدرتمند همواره از طريق عملكرد سيستماتيك دولتهاي ارتجاعي در عرصه ايدئولوژي پا بر جا مانده اند. نزديك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعي با استفاده از قدرت دولتي بطور سيستماتيك عقايد مذهبي را در مغز مردم فرو كرده اند. دليل مذهبي بودن اكثر مردم جهان اينست و نه اينكه گويا خداوند مهر اين مذهب را در دل آنان جاي داده، يا اينكه مذهب نماينده حقيقت است و به اين دليل در قلب مردم جاي مي گيرد. 

كليه دولتهاي ارتجاعي در  جهان (چه دولتهاي كشورهاي سرمايه داري پيشرفته مانند آمريكا و چه دول كشورهاي عقب مانده مانند ايران) همواره مذهب غالب را تقويت مي كنند. حتي در كشورهائي مثل آمريكا كه دين و دولت از هم جدا هستند، دين غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقويت مي كنند. آنها از دين به عنوان يكي از سلاحهاي حفظ ثبات حاكميت خود استفاده مي كنند. هزاران سال است كه عقايد مذهبي و خرافه به طرق گوناگون  تشويق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همين جهت براي خيلي ها تصور اينكه دين صرفا در مقطع معيني از تاريخ جامعه بشري بوجود آمده و در مقطع معيني از تاريخ بشر از ميان مي رود، مشكل است.

 

كتاب هاي مقدس همه نوشته دست بشرند

 تازينامه و بقيه كتابها وحي منزل نيستند، بلكه اختراع خود بشر مي باشند. هر كدام از اين كتابها را ورق بزنيم مشاهده مي كنيم كه پر از مطالب غلط است. مطالبي كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاريخي ثابت شده است. علت غلط بودن «كتب مقدس» اينست كه اينها نه كلام خداي بي مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر است و نمايانگر سطح شعور و تخيلات وي در آن زمان مي باشد. مثلا تصويري كه تازينامه از آسمان بدست مي دهد، چتري است بالاي زمين كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نيفتد. اين خود نشان مي دهد كه تازينامه كلام خداي مفروضي كه از طريق جبرئيل به محمد ديكته شده نيست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع تازينامه بيان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بيان جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و سطح شناختي كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسي تازينامه و انجيل و تورات و كتب مشابه مذهبي، غلط و پر از اشتباه است. (1) مثلا در آنها چنين آمده كه خورشيد، ماه و ديگر سيارات به دور زمين مي چرخند و نسبت به آن تثبيت شده اند. اما اين واقعيت ندارد. واقعيت آنست كه زمين خيلي جوان تر از بسياري ستارگان و اجسام آسماني در كهكشان است. تورات مي گويد كه خداوند، ستارگان و خورشيد و ماه را به دور زميني كه روي آن حيات وجود داشت چيد! اين حرف كاملا اشتباه است و از سوي موجودي خيالي بنام «خداي عالم و دانا و اشتباه ناپذير» نازل نشده است، بلكه زاييده ذهن بشر است ـ بشري كه به خاطر سطح پائين رشدش در آن موقع هنوز شناختي بسيار ابتدائي از خود و جهان پيرامونش داشت. در واقع چنين احكامي شعور نازل آن موقع بشر را منعكس ميكند. به قول ماركس: 

  «توليد نظرات، ايده ها و آگاهي از همان ابتدا (ابتداي شكل گيري جامعه بشري) با فعاليت مادي و ارتباطات مادي ميان انسانها كه زبان زندگي واقعي است، در هم تنيده است. توليد ايده هاي انسان، تفكر، رابطه معنوي ميان انسانها، نتيجه مستقيم شرايط مادي آنان است. اين در مورد توليدات معنوي در شكل زبان، سياست، قوانين، معيارهاي اخلاقي، مذهب، متافيزيك (اعتقاد به ماوراء الطبيعه) و غيره، نيز صادق است. توليد كنندگان ايده ها و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات اين انسان فعال و واقعي توسط درجه رشد نيروهاي مولده (يعني درجه توانائي انسان در شناخت يافتن از طبيعت و مهار طبيعت در خدمت به خود) و مناسبات منطبق بر اين نيروهاي مولده در كليه زوايايش، تعيين ميشود. آگاهي هرگز نميتواند چيزي مگر هستي آگاهانه باشد و هستي انسان چيزي نيست مگر پروسه زندگي واقعي. علت آنكه انسانها و مناسبات ميان آنها در حيطه ايدئولوژي مانند تصوير دوربين عكاسي وارونه مي افتد، مربوط به پروسه زندگي تاريخي شان است…بنابراين آگاهي از همان ابتدا محصولي از جامعه است، و تا زماني كه بشر باشد چنين خواهد بود….» (ايدئولوژي آلماني، توضيحات داخل پرانتز از ما ـ حقيقت)

  همه اديان، اجر و پاداش هائي را به پيروان خود وعده داده اند. حتي نوع وعده هائي كه داده شده برخاسته از شرايط طبيعي و اجتماعي جامعه اي است كه پيامبران اين اديان در آن زندگي مي كردند. مثلا، اجري كه تازينامه به مومنان وعده داده  را در نظر بگيريد. به آنها وعده سايه خنگ، نهرهاي جاري، ميوه فراوان و غيره داده شده است. در واقع چنين مكاني براي مردم صحراي سوزان عربستان، جائي كه محمد هزار و چهارصد سال پيش مي زيست، مانند بهشت است. يا به مومنان وعده حوريان يا دختران باكره سياه چشم و «پسران جوان كه به لطافت مرواريد بكر مي باشند» را داده است. اين انعكاس مناسبات اجتماعي جامعه اي است كه محمد در آن مي زيست و با آن آشنا بود.

  همانطور كه ماركس مي گويد: مذهب، انسان را نمي سازد؛ انسان مذهب را مي سازد. مذهب ساخته انساني است كه در شرايط و جامعه معيني مي زيست. دين در واقع تئوري عام، دائره المعارف، معيارهاي اخلاقي و بطور كل منطق آن جامعه معين به زباني عاميانه است. محصولات تئوريك جامعه و اشكالي كه آگاهي (شعور) بخود مي گيرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقيات وغيره) همه از مناسبات توليدي و اجتماعي ميان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معني از «در آمدي بر نقد فلسفه حق هگل»)

  در كتب هر سه دين يهود، مسيحيت و اسلام ميتوان تناقضات دروني و همچنين نكات غلط بيشماري يافت. غلط از آب در آمدن بسياري از ادعاهاي اين كتب مسئله اي طبيعي است. چون اين كتب متعلق به عهد كهن مي باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسياري از آثار قبلي بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاريخي و پيشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و اين كاملا طبيعي است و بسياري از آثار كنوني بشر نيز چنين سرنوشتي خواهند داشت. اما مسئله اينجاست كه مذهبيون اين كتب را فرستاده خدائي كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آينده و اشتباه ناپذير است، مي شمارند و اصول آنرا براي زندگي امروز بشر تجويز مي كنند. در حالي كه جاي اين كتب در موزه هاست. از اين جاست كه افشاي تناقضات آشكار و غلط هاي آشكارتر اين كتب مهم است و بي اعتباري و ورشكستگي ادعاهاي مذهبيون را نشان ميدهد. 

  هيچ ديني نمي تواند بطور صحيح تاريخ، جوهر كهكشان، زمين و موجودات بشري و تكامل اجتماعي آنان را منعكس كند. اين كار فقط از عهده علوم طبيعي و علم اجتماع ماترياليستي (كه براي اولين بار توسط ماركس پايه گذاري شد) بر مي آيد.

  نتيجه آنكه: اولا، كليه نوشته هاي مذهبي تنها درك و شعور زمان خود را منعكس مي كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهاي اين نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانيا، چار بند مذهب وابسته به يك ادعاي قلابي است. وابسته به اين ادعا است كه نيرو ماوراء الطبيعه اي به نام خدا موجود است. ايدئولوژي مذهبي، متكي بر تحريف واقعيات جامعه و طبيعت و ادعاهاي جعلي است.

  دين اختراع خود بشر است و از همين زاويه بايد خاستگاه تاريخي و اجتماعي و تاثيرات آن را بر تاريخ و جامعه بررسي كرد. بررسي كتب اديان سه گانه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) نشان مي دهد كه اينها تاريخ سياسي ـ مذهبي يك قوم مشخص هستند. اقوامي كه در عهد كهن مي زيستند. ولي اين كتابها حتي وقايع همان قوم مشخص را نيز بدرستي منعكس نمي كنند. يعني تركيبي هستند از واقعه نگاري و افسانه و باورهاي مذهبي و دگم هاي اقوام گوناگون آن مناطق. در اين كتابها برخي وقايعي كه ادعا شده، هرگز اتفاق نيفتاده است. يك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام ديگر ممتاز مي شمارند و نظر كرده خدا مي دانند. مثلا اسلام سعي مي كند «برگزيدگي» خود را با اين ادعا كه آخرين دين جهان و پيغمبرش «خاتم الانبيا» است، نشان دهد. هر فرد جديدي كه ادعاي پيغمبري بكند، «ديوانه» قلمداد مي شود. در حالي كه اباطيل و ياوه هائي كه مدعيان جديد پيامبري علم مي كنند عينا همان اباطيل و ياوه هاي پيامبران قبلي است. ولي هيچكس قبلي ها را ديوانه نمي خواند. جالب است كه مذهبيون، دين خود را برگزيده خداوند مي شمارند، اما هر وقت فاجعه اي و بلائي رخ مي دهد، داستان هائي براي توجيه آن اختراع مي شود. مثلا، وقتي بلائي نازل مي شود همان كارهائي كه مردم هميشه انجام داده اند ناگهان تبديل به «گناه» و مستوجب غصب الهي مي شود. يا اينكه مي گويند، «خدا دارد بندگانش را امتحان مي كند»؛ و انتظار دارند كسي از آنها نپرسد: «مگر خداي شما مرض دارد؟»

  همه اديان، مردم را از «گناه» و «عقوبت» مي ترسانند و با وعده هاي «اجر» فريب مي دهند. اما در مناسبات ميان انسانها و در جامعه بشري چيزي بنام «گناه» موجود نيست. آنچه موجود است چيزهاي درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اينكه چه چيزهائي درست و چه چيزهائي غلط است، چه چيزي عادلانه و چه چيزي ناعادلانه است، معيارهائي است كه توسط موجودات بشري و شرايط اجتماعي معين، برقرار مي شود و وابسته به زمان و نوع جامعه اي است كه مردم در آن بسر مي برند. اين معيارها با گذشت زمان و با تغيير نظام هاي اجتماعي بشر، عوض مي شوند. به همين دليل امروز تقريبا همه قبول دارند كه برده داري غلط است در حالي كه انجيل و تازينامه آن را مجاز مي شمارند. اين كتابها مملو از نژادپرستي، زن ستيزي، و وحشيگري تحت عنوان قصاص و غيره است كه امروز هيچكدام قابل قبول و قابل تحمل نيست.

 

تمامي اديان توجيه گر و ابزار استثمار و ستم اند

  دين يك ابزار ستمگري است. بخشي از زرادخانه طبقات حاكم براي اعمال ستم است. اين نقش را در سراسر تاريخ چند هزار ساله آن تا به امروز ميتوان ديد. نقش حقيقي تازينامه و انجيل و تورات و امثالهم عبارتست از تبليغ استثمار و ستم. هيچ بخش از كتاب هاي مقدس به نفع ستمديدگان نيست. اين كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف مي زنند. اما اصلا منظورشان اين نيست كه مخالفين يا رقباي خود را نكشيد و به همه رحم داشته باشيد. جمهوري اسلامي راست مي گويد كه بر طبق تعاليم و دستورات تازينامه، با مردم و مخالفانش چنين بيرحمانه و با شقاوت رفتار مي كند.

  زن ستيزي يك مشخصه تمام اين اديان است. اين زن ستيزي تا بدان حد است كه حتي فعل و انفعالات بدني و جنسي زن مانند عادت ماهيانه را كثيف (يا بقول تازينامه نجس) مي دانند. اديان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكيد مي گذارند و انواع و اقسام تحقيرها را نثار آنان مي كنند. در همه  كتب ديني وعده داده ميشود كه اگر ورق برگردد و دين شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بينشي كه اديان در ذهن پيروانشان جا مي اندازند اينست كه كسي كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و ديگران را به زنجير استثمار و ستم بكشد. در هيچيك از كتب مقدس به هيچوجه نمي توان نكته اي پيدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در اين كتاب ها چند جمله به نفع تهيدستان و در مذمت اغنيا گفته مي شود و داستان هائي درباره كمك به فقرا مطرح مي شود. اما اين هم دليل خود را دارد. علت آنست كه پيروان اوليه اين اديان، از ميان تهيدستان بوده اند. كتب ديني عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه مي كنند و وعده مي دهند كه فقر و فلاكت تهيدستان در آن دنيا جبران خواهد شد. نتيجه اين موعظه هاي ديني هيچ نبوده مگر عقب ماندگي، سكون و اختناق سياسي در جوامع مذهبي. در تازينامه حرف هائي در مورد كمك به تهيدستان و وابسته نشدن به ثروتهاي اين جهان زده شده است و همزمان از پيروان محمد خواسته شده است كه به غير مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگي بگيرند. اشكال مختلفي از استثمار و ستم تبليغ و مورد حمايت واقع شده است. تازينامه، كودكان را همانند بردگان جزو دارائي هاي مرد به حساب مي آورد. تازينامه زنان و بردگان را جزو غنائم جنگي با ارزش حساب مي كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصوير مي كند. مي گويد مردان بايد بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. مي گويد، ارزش زن در آن است كه براي مرد بچه بياورد. مي گويد، زنان مزدوج يا «بيوه» را به همسري نگيريد مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته مي شود كه زن بايد مطيع باشد، زن غير مطيع بايد توسط مرد كتك بخورد و غيره. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره اي از سوي خدا نازل مي كند و در ميان پيروان و يا مخالفان خود ترس مي اندازد و آنان را مطيع مي كند. مثلا يكي از سوره ها عليه زنان خودش است. چون اين زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زني كه به بردگي مسلمانان در آمده بود همبستر مي شد، به تنگ آمده بودند. و محمد براي اينكه از شرشان خلاص شود سوره اي از سوي خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه «اگر او شما را طلاق دهد، زناني بهتر از شما به او داده مي شود»

  در كتب هر سه دين، نظم موجود و مناسبات استثماري موجود بعنوان يك نظم غير قابل تغيير قلمداد مي شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت مي دانند. لعن و نفرين ابدي را نثار غير مومنان مي كنند. همه اينها درست در نقطه مقابل ادعاي ايجاد برابري و عشق در ميان نوع بشر است. غارت و قتل عام هاي دهشتناك، تاكيد بر تبعيت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در اين كتابها مكررا مورد تاكيد واقع شده است. مثلا، انجيل مي گويد بردگان بايد از اربابان خود اطاعت كنند. مردان بايد بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. مي گويد اگر موجودات بشري (بخصوص تهيدستان جامعه) خود را تابع قدرت «الهي» نكنند تا ابد بيچاره باقي خواهند ماند و دچار بدبختي بيشتري خواهند شد. مي گويد در هر حالت، بدبختي در اين جهان را تحمل كنيد چون خداوند در آن جهان به شما بابت اين بدبختي ها پاداش خواهد داد؛ و مي گويد اطاعت از خداوند يعني اطاعت از قدرتهاي ارتجاعي زميني.

  پيامبران و پدرسالاران دين يهود و مسيح، يعني ابراهيم، عيسي، يعقوب، موسي و داوود پادشاه و سليمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان مي راندند. در انجيل هاي گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقيب مهر تائيد مي كوبد. در داستان قوم لوط (در «سفر آفرينش» فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط براي حفاظت از «ملائك» كه در خانه او ميهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پيشنهاد مي دهد بجاي «ملائك» به دختران او تجاوز كنند! و اين را نشانه سخاوت و بزرگي اين پاتريارك (پدر سالار) و ميهمان نوازي از ملائك جا ميزند! و خداوند اين بزرگي لوط را آنچنان تحسين مي كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام ديگر، لوط را معاف مي كند.

  يا در يكي از قصص، خداوند اسرائيل به قوم بنيامين كه به اندازه كافي زن نداشت دستور مي دهد كه به يك قوم بدبخت ديگر حمله كنند، تمام زنان غير باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را براي همسري به قوم خويش بياورند. وقتي اين كار را با موفقيت انجام مي دهند خداوند در كتاب مقدس يهوديان آنان را تحسين مي كند. در مناسبات دروني قوم يهود نيز به ثروتمندان و طبقات حاكمه اين «حق الهي» داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.

 

در عصر كنوني چه عواملي تفكرات  مذهبي را كماكان در جامعه بشري بازتوليد مي كند؟

   اما چرا دين تا به امروز بر جاي مانده، با وجود آن كه دروغين بودن و غير علمي بودن مباني اصلي آن آشكار شده است؟ اولا، قدرتهاي ارتجاعي حاكم بر اهميت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسيله ممكن (منجمله از قدرت سياسي و كنترل رسانه ها) براي تقويت و تبليغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده مي كنند. ثانيا، در جامعه اي كه مناسبات اجتماعي ميان انسانها خصمانه است (عده اي حاصل كار ديگران را تصاحب مي كنند و هر تفاوتي تبديل به امتيازطلبي عده اي بر عده اي ديگر مي شود) گرايش به مذهب بطور خودبخودي در ميان مردم توليد مي شود. اين «گرايش مذهبي» چيست؟ جستجوي كمك از سوي يك نيروي ماوراء الطبيعه براي روياروئي با نيروهاي به ظاهر شكست ناپذير در روي زمين؛ احساس نياز به تسلي در شرايط نوميدي؛ نياز به كمك در دوران هاي استيصال؛ نياز به استحكام در شرايط بي ثباتي و عدم امنيت. تا آنجا كه به اغنيا مربوط است، زندگي انگل وار آنها نوعي «خلاء معنوي» در آنان ايجاد مي كند و اين انگيزه گرايش آنها بسوي انواع تفكرات مذهبي مي شود.

 

چگونه نوع بشر مي تواند از شر مذهب خلاص شود؟

  تا زماني كه جامعه بشري بر پايه مناسبات اجتماعي خصمانه مي چرخد، تا زماني كه استثمار و ستم محو نشود، تا زماني كه سازمان اجتماعي بشر و مناسبات اجتماعي مانع از آن هستند كه بشر به درك درست از نيروهاي محركه واقعي درون طبيعت و جامعه نائل آيد و بر اين پايه عمل كند، بشر در كليت خود نخواهد توانست ماهيت اين «گرايش مذهبي» را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. براي اين كار طبقات تحت استثمار و ستم، كه نيروي بالقوه براي عوض كردن جامعه هستند، بايد به درك حقيقي از جهان و هستي بشر و اينكه چگونه ميتوان آن را تغيير داد دست يابند. بخصوص توده هائي كه گرايشات انقلابي دارند بايد جهش كنند و ذهن خود را از زنجيرهاي مذهب رها كنند و ايدئولوژي رهائيبخش كمونيسم را اتخاذ كنند. فلسفه كمونيستي، ماترياليسم ماركسيستي يا ماترياليسم ديالكتيكي نام دارد. توده هاي زحمتكشي كه مي خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، بايد ماترياليسم ماركسيستي را بياموزند و بكار برند. ماترياليسم ماركسيستي، هيچ ربطي به حرص دائم زدن براي كسب ثروت هاي مادي و تلاش سراسيمه و بيرحمانه در اين كار ندارد. اين استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بيشتر از همه نظام سرمايه داري است كه چنين مي كنند. ماترياليسم ماركسيستي مي گويد همه چيز در اين جهان و كل هستي، از پديده هاي مادي و واقعي تشكيل شده است. غير از اين هيچ هستي ديگري موجود نيست. هيچ «روح» و «ماوراءالطبيعه اي» موجود نيست. ماترياليسم ماركسيستي اهميت ايده ها (تفكرات، احساسات، هيجانات و غيره) را نفي نمي كند و بر نقش آنها در تاثير گذاري بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كليه ايده ها در نهايت از واقعيت مادي طبيعت و جامعه نشئت گرفته اند. ميان واقعيت مادي از يكسو و ايده هاي انسان از سوي ديگر، رابطه ديالكتيكي (يعني تاثير گذاري متقابل) موجود است. به همين دليل وجود ايده هاي صحيح انقلابي (آگاهي انقلابي) در تغيير وضع جامعه و جهان تعيين كننده است. ماترياليسم ماركسيستي بيشترين اهميت را به ايده هائي مي دهد كه به صحيح ترين وجهي واقعيت را منعكس مي كند و بنابراين به دگرگون كردن طبيعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگوني انقلابي جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسريع مي كند. بنابراين ماترياليسم ماركسيستي با هر شكل از ايده آليسم و متافيزيك، با همه مقوله هائي كه مستقل از واقعيت مادي و وراي آن مي باشند، مخالف است. با عقايدي كه يك نيروي ماوراء الطبيعه را آفريننده و نيروي محركه جهان مي دانند، مخالف است. با ايده هائي كه هيچ پايه اي در واقعيت ندارند و واقعيت را آنطور كه دوست دارند تعريف مي كنند، ضديت دارد. با هرگونه گرايش به تغيير ناپذير دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتي كه تمام و كمال و عالي و بدون تضادند، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي با چنين دركهائي، منجمله دكترين و اعتقاد مذهبي، مخالف است. ماترياليسم ماركسيستي در واقع راهنماي همه جانبه ترين تغيير انقلابي در جامعه است. همه جانبه ترين تغيير انقلابي يعني محو كامل استثمار، ستم، تمايز طبقاتي و تخاصم اجتماعي. ماترياليسم ماركسيستي راهنماي همه جانبه اي است براي رها كردن نوع بشر از همه اينها و به پيش راندن جامعه بشري است.(2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) معرفت جهان شناسي، يعني شناخت بشر در مورد اينكه جهان چگونه شكل گرفت، زمين چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روي زمين چگونه شكل گرفتند و غيره.

(2) منابع مورد استفاده براي نگارش اين مقاله: 1 ـ «دست يافتن به آزادي بدون كمك خدايان» نوشته باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا 2 ـ «ايدئولوژي آلماني» نوشته ماركس 3 ـ «جنگهاي دهقاني در آلمان» نوشته انگلس 4 ـ «لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه آلماني» نوشته انگلس 5 ـ مقدمه بر «سوسياليسم: تخيلي يا علمي» نوشته انگلس 6 ـ «درآمدي بر نقد فلسفه حق هگل» نوشته ماركس.

 

 

http://www.sarbedaran.org

نقدی بر اساس فرهنگ مذهبى

» آنچه که ما امروز حقيقت مطلق می پنداريم، چه بسا زمانی خطايی بيش نبوده است.»

                                                                                         _ فردريش نيچه

 نيرومندي باورهاي تاريخي , يعني باورهايي كه در طول زمان شكل گرفته اند , مي تواند مانند سيل , استعداد و  قوه تفكر نسلها را ويران كند و با خود همراه سازد . بر فراز اين سيل ويرانگر ايستادن و سرچشمه ی ان را ديدن و بر ملا كردن , جسارت مي طلبد و شيرمردي ؛ و نيز نگاهي بسيار تيزبين و دوربين .

چرا مذهبيون , گرايش به مذهب را امري غريزي ( يا به اصطلاح خودشان » فطرى » ) قلمداد مي كنند ؟ ايا چنينادعايي قابل اثبات است ؟ براي بحث در مورد ((غريزه)) بايد به تاريخ رجوع كنيم , چرا كه اجداد ما در اعصار  دور , بسيار غريزي تر از انسان كنوني مي زيسته اند . اما آنچه از تحقيقات علمى تاريخي و ديرينه شناسي بر مي ايد , اين است كه برخي قبايل ابتدايي بي خدا و بي مذهب وجود داشته اند . بقايايي از انها هنوز در در برخي مناطق دور از زندگی مدرن وجود دارد ؛ و اگر ازانها در مورد خالق اسمانها و زمين پرسيده شود , جواب خواهند داد كه چيزي در اين مورد نشنيده اند ! و البته قبايل بسياري نيز , با مذاهب و توتم ها و خداهاي گونه گون وجود داشته و دارند . از طرفى , اين » گرايش به استحاله در غيب » , گرايشي بسيط نيست , بلكه مركب و  پيچيده است ؛ از اجزايي ساخته شده , و ماهيتا با غرايزي بسيط مانند ترس , گرسنگی, غريزه جنسي و ? متفاوت است . بهر حال , غريزي يا فطرى بودن تمايلات مذهبى , ادعايي كاملا شبهه پذير است ؛ به خصوص اينكه اصولا خود اين » فطرت » ( اصطلاح مورد علاقه مذهبيون براي (( غريزه )) ) سر شار از ابهام و فاقد تعريف و مختصات دقيق است ؛ تا چه رسد به اينكه يك خصوصيت پيچيده ی بشري را , اساسا فطرى بدانيم يا ندانيم .

هر دستگاه فلسفي , بدوا بر گزاره ای بنا نهاده مي شود كه بنيان گزاراين دستگاه , به ان (( باور )) دارد . يعني گزارهاي اصطلاحا بديهي , و غير قابل اثبات . به عقيده من , هر انساني براي خود , دستگاه يا سيستمي فلسفي را (( بر مي گزيند )) . حتي يك فرد بي سواد , فكر مي كند ؛ و بهر حال براي تفكر , روشي را در پيش می گيرد كه من ان را سيستم فلسفي فردي مي نامم . وقتي كه سيستم فلسفي يك فرد , انقدر نيرومند يا پر طمطمراق باشد كه ديگران را نيز وادار به تسليم منطقى و تأييد و همراهي  با خود كند , اين فرد را فيلسوف مي ناميم . مي توان گفت كه بخش عمده تفاوت مابين دستگاه ها ومرام های گوناگون فلسفي , ناشي از همان گزاره اوليه اي است كه ذكر ان رفت . و اما همين تفاوت اوليه از كجا ناشي مي شود ؟ به زبان ديگر , چه معياري تعيين مي كند كه چه كسي , چه سيستم فكري و فلسفي را انتخاب كند ؟

در اين مقام از بحث , ناگزير از ورود به روانشناسي هستيم ؛ چون از نظرگاه اينجانب , تفاوت در سيستم رواني افراد است كه منجر به انتخاب و پيمودن مسيرهاي كاملا مختلف فكري و » عقلي محض » مي شود . «عقل محض» وجود ندارد و عقل و استدلال , آميختگی بسيار تنگاتنگی با روانشناسي فرد استدلال كننده دارد .

فحواي اين مقال : روانكاوي مذهب و فرد مذهبى ( به صورت عام ) , خطاهايي را عريان ميكند كه خود را حقيقت مي نمايند .

سوالاتي اساسي در زندگی وجود دارد , كه واكنش افراد در مواجهه با اين پرسشها متفاوت است . اغاز و انجام جهان , مرگ و تولد , و ? از اين دست پرسشهاي اساسي هستند . گاهي , عظمت و ابهام اين سوالات , فرد را هراسان مي كند , به خصوص فردي را كه از تفكر مي گريزد . چرا كه تفكر , سخت ترين كارهاست . ( شايد هر كدام از ما , احساس گرسنگی بعد از اندك مدتي فعاليت فكرى را , تجربه نموده ايم ؛ كه حاكي از انرژی زيادى است كه تفكر مي طلبد) . بهترين راه براي فرار از زحمت فكر كردن , ساختن پاسخي سريع است . مراحل زيادي از بلوغ فكري و عقلي بايد سپری شود تا يك فرد , از ارائه ياسخ سريع , و يا قضاوت سريع بپرهيزد . تقابل بين «مطلق گرايي » و «شك گرايي عقلي » به سادگی از همينجا سرچشمه مي گيرد . پاسخ مطلق , ادمي را اسوده مي كند و از عواقب شك عقلي , يعني از تفكر طاقت فرسا رهايي مي بخشد . يكي از دلايل مقبوليت عام مذهب در جوامع , همين رهايي بخش بودن پاسخهايي است كه مذهب ارائه مي دهد : رهايي از تفكر !! كما اينكه عوام , غالبا از نظر فكري تنبل مي باشند و طبيعى است كه راه حلهاي ساده را برگزينند . ولي زماني كه كسي از پاسخ بي درنگ بپرهيزد, و همچنان ناظر و نگران به پرسش باقي بماند تا شاهد حقيقت , خود به استقبالش بيايد , راه سخت را انتخاب كرده است .

در فلسفه فيزيك , اصطلاحي با عنوان ( خداي حفره ها ) مطرح است .» the god of the holes » ؛ كه بخصوص در هنگام مطالعات و كشفيات ذرات بي نهايت کوچک مصطلح شده است . با كشف مولكول , تأثير ذرات درون مولكولي مشاهده مي شد , ولي بشر از وجود خود اين ذرات ريزتر بي اطلاع بود . برخي گفتند اين تأثيرات ناشناخته , كار خداست ! درحاليكه با كشف علت (( واقعي )) , توهم (( خدا )) از بين رفت . در اين مورد خاص , نسبت دادن علت به خدا , اشتباه بود , و نيز رد وجود خدا بعد از حل معما , اشتباه دوم . نكته مهم همين است كه در برخورد با يك ناشناخته , نبايد فرار كرد و به پاسخي كوته بينانه و خرافي پناه برد . از اين ديدگاه , اعتقاد و اتكال به خدا , با تمام خرافاتي كه در طول تاريخ گريبانگير بشر بوده است , هيچ تفاوتي ندارد ؛ كما اينكه اگر بخواهيم از همه چيز هايي كه زماني براي بشر حكم » خدا » را داشته اند , ليستي تهيه كنيم , اين ليست بي انتها خواهد بود .

قصد من اثبات يا انكار خدا نيست ؛ كه به قول اندره ژيد , براي هر استدلالي , نقيضى وجود دارد . مقصود , ريشه يابي و تحليل شيوه تفكري است كه منجر به شكل گيری اعتقادات مذهبى مي شود . ذكر اين نكته را نيز لازم مي دانم كه تفكيك بين اعتقاد به خدا و اعتقاد به مذهب , پذيرفته نيست . هيچ واژه ای در تمام زبانهاي بشري , به اندازه واژه ی » خدا » , بار مذهبى ندارد .

ايمان به غيب , از نااميد شدن از واقعيت ناشي مي شود . اعتقاد به (( منجي )) كه در اكثر مذاهب وجود دارد , در ملتي به وجود مي ايد كه خودش از تغيير و اصلاح وضع واقعي موجود , ناتوان و نااميد است . و اتفاقا اين نااميدي , خرافه پرستی , فرار از تفكر , و احساس رهايي كه مذهب به ادمي پيشکش مي كند , به سادگی در نسلها منتقل مي شود . حال , اجتماعي كه فرضا هزار سال با اين امر شكل گرفته و نشو و نما كرده است ,چگونه مي تواند بپذيرد كه ايمانهاي مطلقش , خطاهايي كودكانه بيش نيستند ؟!

به نقل از تاريخ تمدن ويل دورانت , اجداد ما در اعصار دور , وقتي كه مردگان خود را در خواب مي ديدند , تصور مي كردند كه انها هنوز زنده اند . اين باور , به مرور انقدر عموميت پيدا کرد که ديگرهمگان اطمينان يافته بودند كه مرگانشان در جهاني ديگر زنده اند و با شرايطى متفاوت , زندگی مي كنند . حتي براي رفتگان خود , در محلي كه انها را در خواب ديده بودند , غذا يا ساير مايحتاج مي گذاشتند ! ( مي بينيم كه به سادگی , خطايى كوچک به باوري بزرگ تبديل شده است ) . امروزه مي دانيم كه رؤيا , صرفا انعكاس جهان واقعي در ذهن ماست ؛ و نه اتصال روح به دنيايي ماوراي اين جهان . ولي اجداد ما اين را نمي دانستند ؛ پس آگاهانه به خطا نرفتند.  خطاى واقعي را ما مرتكب مي شويم , اگر با وجود تمام دانش و دستاوردهاي فكري و علمي بشري , باز هم زحمت غربال كردن آنچه را كه از تاريخ به ما رسيده و باورهاي مارا تشكيل داده است , به خود ندهيم .

كودكي كه در اجتماع مذهبى متولد مي شود , آهسته وناخودآگاه , هويتي آماده وپيش ساخته را با تمام جوانبش دريافت مي دارد . مسلمين در گوش نوزاد اذان مي خوانند و بدين ترتيب از همان لحظات اوليه , آنچه را که باوربی چون وچرايشان است , به او هديه مي كنند . همين جهت گيری اوليه و رشد و بالندگی ان است كه ستون و تكيه گاه روحي كودك را در آينده بنا مي كند . بنابراين طبيعي است كه اين فرد , در مقابل هرچيزی كه بخواهد ستون بناي روحش را تكان دهد , مقاومت مي كند . نام ديگر اين مقاومت ناآگاهانه (( تعصب )) است . پس در واقع فرد متعصب , از عقيدهاش دفاع نمي كند ؛ بلكه از خودش دفاع مي كند ؛ چرا که با کوچکترين تلنگری به مذهب , هويت او مورد تهديد واقع مي شود . اين انجماد كه دشمن حقيقت است , در بعد اجتماعيش , مي تواند يك ملت را براي قرنها بي حركت و بي تراوش نگاه دارد .

جسارتي كه برخي متفكرين غربي در دوران رنسانس در اروپا , براي شك به مذهب و تكان دادن باورهاي تاريخي ان روز غرب , به خرج دادند , منجر به جسارت در كشف جهان واقعي و تسخير ان نيز گرديد ؛ و در اين مقام , باز هم شاهد منشأ رواني ايجاد فرهنگ و دنيايي تازه مي باشيم ؛ دلاوري در عالم درون و برون , ارتباطى مستقيم باهم دارند . ميل و اراده به تجربه پذيری و كشف سرزمينهاي ناشناخته , در هر دو عالم ذهن و عين , در رنسانس اروپا رخ داد . در حاليكه غالب جوامع سنتي شرقي , هنوز هم جسارت نقد خود و هويت خود را نيافته اند . ريشه يابي دليل فقدان اين جسارت نقد , محلي و مقالي ديگر مي طلبد ؛ ولي در نظر اول , فقدان يا كمبود حضور متفكرين و فلاسفه شك آور كلان در تاريخ شرق , به عنوان عاملي مهم نمود مي يابد .

بياييم به آنچه مطلق مي نمايد , شك آوريم ؛ و به آنچه که روح زندگی را مي خشكاند و وعده زندگی خوش در عدم را ميدهد, جسورانه بتازيم                                                       

علی ص

معاد

 از حضور انسان هموساپينس بر روي اين عرصه خاكي بيش از 50000 سال مي گذرد. چه بسيار انسانهايي كه بر روي اين كره خاكي آمدند و رفتند.معلوم نيست كي قيامت فرا خواهد رسيد. محمد هميشه  به يارانش مي گفت قيامت نزديك است.معلوم نيست معيار او از نزديكي قيامت چيست.اما در حال حاضر بيش از 6 ميليارد انسان زنده بر روي اين كره خاكي زندگي مي كنند. اگر افزايش جمعيت به همين صورت ادامه پيدا كند در چند سال آينده جاي زندگي براي آدمهاي زنده نخواهد بود.تصور كنيد قيامت در سال 3000 برقرار شود و به ناگاه  انسانهاي اوليه كه اگر بخواهيم انسانهاي هموايركتوس و نئاندرتال  را هم به آنها اضافه كنيم زمان مرگ اولين انسان به بيش از 500 ميليون سال پيش مي رسد ، به ناگاه سر از خاك در آورند.

قابل توجه است كه همواره گفته شده است كه معاد جسماني است.  با اين حساب براي آماده شدن و به صف ايستادن براي پاسخگويي به اعمال، آيا  تنها براي  ايستادن  اين همه آدم جا وجود خواهد داشت؟صد درصد كه بر روي كره زمين حتي اگر درياها خشك شوند جا براي اين همه انسان نخواهد بود.

نكته ديگر كه در مورد معاد سوال برانگيز است اين است كه اگر معاد جسماني است ، انسانهايي كه با جسم خود برانگيخته مي شوند نياز مادي خواهند  داشت. طبيعتا» گرسنه و تشنه خواهند شد.غذاي اين همه آدم تا زمانيكه موقع حسابرسي آنها مي رسد كه طبيعتا» هزاران سال طول مي كشد چگونه تامين خواهد شد؟همين الان دنيا با بحران بي آبي روبروست معلوم نيست در قيامت اين همه آب و غذا از كجا تامين خواهد شد؟قيامت كه جاي آشپزي كردن نيست. اگر اين همه آدم بخواهند از ميوه و ريشه درختان تغذيه كنند و همانند موريانه حتي چوب درختان را بجوند به چند روز نمي رسد كه آب اقيانوسها خشك و خاطره درختان نيز از ياد ها فراموش مي شود.شايد آن موقع همديگر را بخورند در حديث است كه روزي يكي از مشركان كه شنيده بود پيامبر مردم را به ايمان به خداي يگانه و اعتقاد به معاد و قيامت دعوت مي كند ، يك روز استخوان كهنه پوسيده اي را از قبرستاني برداشت و نزد پيامبر آورد و آن را با اندكي فشار شكست و نرم كرد. و گفت چه كسي مي تواند اين استخوانهاي پوسيده و بر باد رفته را دوباره زنده كند؟ چگونه ممكن است ما كه بعد از مرگ خاك حواهيم شد در قيامت زنده شويم . در اين هنگام است كه آيه 77 و 78 و 79 سوره ياسين نازل مي شود

اين آيه ها مي گويند: » آيا انسان نديده است كه ما او را از نطفه اي آفريديم . پس اكنون دشمني آشكار شده است. براي ما نمونه آوزد و آفريده شدن خود را فراموش كرد. و گفت كيست كه استخوانها ، آن هم استخوانهاي پوسيده را زنده مي كند؟بگو آن كسي زنده مي كند كه نخستين بار او را ايجاد كرده است. و او به هر آفرينشي داناست.

همانطور كه از مفاد آيه هاي بالا آشكار است ، معاد جسماني است.

حال اگر بخواهيم نظريه آفرينش انسان از خاك را قبول كنيم .خدا براي آفرينش انسانهاي اوليه كه آدم و حوا بودند به مقدار كمي گل نياز داشت.تصور كنيد براي آفرينش ميلياردها ميليارد انسان به چقدر خاك احتياج دارد.آيا آفرينش اولين انسان با آفرينش ميليارد ها انسان در قيامت قابل مقايسه است.

چرا زمان براي خدا نه تنها طلا نيست بلكه حلبي هم نيست؟ مگر خدا نمي تواند پس از مرگ هر انساني به حساب او رسيدگي كند و همان موقع او را به بهشت يا جهنم رهسپار سازد. تا در روز قيامت نخواهد ميلياردها انسان را سر پا نگه دارد تا زمان داد رسي آنها فرا برسد.

آيا انسانها كه در زمان زندگي خويش بار ها و بارها شنيده اند كه خدا به همه چيز آگاه است، در روز قيامت حتي انديشه اعتراض به نمره كارنامه خويش را در ذهن خود خطور مي دهند كه دادگاه عدل الهي برقرار  شود؟مگر خدا به درستكاري آن دو فرشته اي كه مامور فضولي كردن در كار انسانها هستند شك داشته باشد. يا شايد دو فرشته اي كه مامور نوشتن اعمال انسانها هستند بد خط باشند و خدا نتواند درست دست خط آنها را بخواند و دچار اشتباه شود.در ثاني برقراري دادگاه عدل الهي در زماني كه انسانها در برابر محكمه نمي توانند براي خود وكيل بگيرند به چه درد مي خورد.البته اين خدا، خداي منصفي هم نيست چون در آيه 128 سوره آل عمران مي گويد هر چه در آسمانها و زمين است همه ملك خداست هر كه را خواهد ببخشد و هر كه را خواهد عذاب كند. معلوم نيست معيار بخشش يا عذاب براي خدا چيست. مضاف بر اينكه مسلمانان در آن دنيا هم پارتي بازي خواهند كرد و محمد شفاعت آنان را نزد خدا خواهد كر

در آيات فراواني در تازينامه گفته شده است كه جهنميان در آتش جهنم تا ابد باقي خواهند ماند و در عذاب آنها تخفيفي داده نخواهد شد.در سوره المسد گفته شده است كه زن ابي لهب هيزم بيار معركه است يعني اينكه سوخت آتش جهنم از موادي سوختي مثل چوب و هيزم تهيه مي شود.معلوم نيست براي فراهم آوردن آتشي عظيم كه ميلياردها ميليارد انسان بايد براي ساليان سال در آن بسوزند اين همه چوب و نفت از كجا تهيه خواهد شد؟ ذخاير نفتي بر روي زمين در سالهاي آينده تمام خواهد شد و جنگلها نيز نابود خواهند شد اگر خدا قيامت را بخواهد در يك سياره اي بسيار عظيم تر و پهناور تر و پر درخت تر (درخت براي تغذيه و تهيه آتش براي سوختن آدمها)از زمين برقرار كند . (سياره اي كه علم بشري هنوز از وجود آن بي اطلاع است.) براي نقل و انتقال انسانها به آن سياره مورد نظر، به چقدر بشقاب پرنده احتياج دارد؟

يك انسان را در نظر بگيريد كه در سن 70 سالگي ميميرد. در نظر بگيريد كه از او كثيف تر و گناهكارتر در دنيا وجود نداشته باشد. فرض كنيد تمام مدت عمر خود را بدون وقفه به انجام گناه مشغول بوده است.گناهاني كه انجام داده يا باعث لطمه به خودش شده است يا به ديگران.

در نظر بگيريم گناهي نظير خوردن شراب انجام داده است. كه در صورت زياده روي به جسم خود ضرر مي زند. آيا خدا فضول اوست كه با جسم خود چه معامله اي مي كند؟

حال به گناهي كه در مورد ديگران مرتكب شده است توجه مي كنيم. مثلا كسي را كشته است يا حقي را از كسي خورده است. هزاران سال پس از مرگ انسان مظلوم واقع شده، سوزاندن ظالم آيا عمر از بين رفته مظلوم را به او بر مي گرداند. آيا حق خورده شده مظلوم در آن دنيا پس گرفته مي شود ؟ و آيا اگر حق او پس گرفته شود در آن دنيا كه مظلوم منتظر رسيدگي به اعمال خودش هست.حقي كه در دنيا براي زيستن به آن نياز داشت هزاران سال پس از مرگش به كارش مي آيد؟آيا سوزاندن ابدي كسي كه 70 سال را گناه كرده عادلانه است؟

اي آنكه نتيجه چهار و هفتي            وز هفت و چهار دائم اندر تفتي

مي خور كه هزار بار بيشت گفتم          باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي

تا چند زنم به روي دريا خشت            بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت

خيام كه گفت دوزخي خواهد بود        كي رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت

بر من قلم قضا چو بي من مي رانند     پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند

دي بي من و امروز چو دي بي من و تو               فردا به چه حاجتم به داور مي خوانند

لب بر لب كوزه بردم از غايت آز        تا زو طلبم واسطه عمر دراز

لب بر لب نهاد و مي گفت به راز           مي خور كه به اين جهان نمي آيي باز

از جمله رفتگان اين راه دراز               باز آمده اي كو كه به ما گويد راز

زنهار در اين دو راهه آز و نياز            چيزي نگذاري كه نمي آيي باز

پارميس سعدی

آيا اعتقاد به وحي تحقير خدا نيست؟

مطابق نصح صريح تازينامه هدف از خلقت انسان چيزي  به جز پرستش الله نيست. الله مطابق تازينامه از آفرينش موجودات تنها يك هدف دارد آن هم اينكه پرستيده شود.  سوالي كه در اينجا بوجود مي آيد اين است كه اگر هدف غايي خلقت اين است چرا الله مخلوقات خود را طوري خلق نكرد كه به طور غير ارادي در اين هدف گام بردارند. آيا نياز به پيامبري براي تبيين اين امر تحقير خدا نيست. آيا الله بايد به زور پيامبرانش مردم را به پرستش خود آشنا كند. در اين ميان انسانها وسيله اي هستند كه  الله توسط آنها مي تواند اين نياز خود را ارضا كند. از طرفي اگر نيك نظر كنيم  وحي با عدالت الله ناسازگار است چرا الله بايد بين مخلوقات خود فرق بگذارد  و تنها با عده معدودي از طريق وحي ارتباط برقرار  كند و بقيه از اين نظر محروم باشند. آيا الله نمي توانست با قدرت خود همه مردم را هدايت كند تا بهتر به هدف خود نايل شود؟ الله قادر نيست خودش  را آنطور كه بايد و شايد به مردم معرفي كند اما گناه شرك را تنها گناه نابخشودني ناميده است. اين چه خدايي است كه به پرستش محتاج است و تاب تحمل رقيب هم ندارد. دزدي ? قتل? تجاوز به حقوق ديگران همه بخشيده خواهد شد. اما شرك بخشيده نخواهد شد.

 كساني كه مدعيند وحي بر آنها نازل شده است  گفته اند كه تنها راه ارتباط شما با الله  ما هستيم .در صورتي كه پذيرفتن اين ادعا به مانند اين است كه خدا را يك مقام تشريفاتي بدانيم كه پيامبر همانند وزير او عمل مي كند. اما چون الله نا ديدني است كسي مدعي ارتباط با اوست جنبه تقدس پيدا مي كند. او همه كاره است. دستور جهاد مي دهد. دستور كشتن مردم اهل كتاب مي دهد. دستور كشتن مشركين ميدهد و به قولي از طرف الله در زمين فرمانروايي ميكند. اما بعضي اوقات بعضي از پيامبران نظير محمد و موسي مقام خود را از خدا بالاتر مي برند. مثلا در تازينامه مي خوانيم كه الله و فرشتگانش بر محمد درود مي فرستند. تو هم بر محمد و درود بفرست يا در تورات مي خوانيم كه وقتي قوم موسي گوساله طلا را پرستيدند الله خواست آنها را عذاب كند اما  موسي از او خواست كه از عذاب درگذرد  و الله  نيز پذيرفت يعني در اينجا موسي به خدا امر مي كند و خدا هم فرمانبرداري مي كند.

 آنچه  در اينجا به خوبي روشن مي شود اين است كه حس قدرت طلبي در پيامبران آنقدر قوي بوده است كه فرمانروايي بر ملل را نه تنها در زمان خويش مي خواستند بلكه مي خواستند پس از مرگ نيز بر شيوه زندگي مردم تاثير بگذارند و اين امر ميسر نبود به جز اينكه ادعاي پيامبري كنند تا بتوانند از پس قرون نيز بر مردم حكمراني كنند. آنها بتها را در هم شكستند تا بتي بزرگتر به نام خود را بر جاي آن بنشاند. چون مطابق وحي الله يك مقام تشريفاتي است . براي مثال الله دستور قتل كافران را مي دهد خودش نمي تواند كافران را نابود كند. بايد سپاه پيامبر به ياري او شتافته تا بتواند قانون الله را پياده كند.

 نكته ديگري كه در اينجا مبهم است  كه الله فقط كتاب تازينامه را از تحريف مصون داشت. مگر كتب يهود و مسيحيان گفتار خود او نبودند. چرا از آن كتب حفاظت نكرد كه احتياجي به بازگويي نباشد. وقتي به  فرآيند تحولات ديني مي نگريم به خوبي در مي يابيم كه  پديده يكتا پرستي بيش از آنكه خيري براي بشريت داشته باشد بلاي بشريت بوده است چرا كه زماني كه مردم به بتهاي گوناگون اعتقاد داشتند مجبور بودند بتهاي ديگران را بپذيرند  چون هر بت مظهر يكي از رازهاي كشف نشده طبيعت بود. براي مثال  يكي مسثول طوفان ديگري سيل و ديگري مرگ و ….. در چنين جامعه اي مردم ناخواسته مجبور بودند اعتقاد قبيله هاي ديگر را بپذيرند. همانطور كه در كعبه بتهاي گوناگون بود  و مردم از شهرهاي مختلف براي عبادت بتهاي خود به مكه مي آمدند. اما زمانيكه يكتا پرستي مطرح شد يك الله جاي همه بتها را گرفت  در نتيجه پرستش بتهاي ديگر منع شد و شكلي از ديكتاتوري بر اعتقاد  مردم سايه انداخت. در حقيقت پيامبري كه بر عليه بتها طغيان كرد مي خواست خود را جاي آن بتها بنشاند.  چرا كه اگر دين براي بهبود زندگي مردم است .آيا پذيرفتني نيست كه آنها را بكشي و آرامش آنها را بهم بزني كه بگويند الله يكي است. آيا  برداشتن بتها  و جايگزين كردن اللهي ناديدني ساختن يك بت ناديدني نيست؟ در اينجا دموكراسي كه با چندگانه پرستي بر جامعه حاكم بود جاي خود را به ديكتاتوري توحيد مي دهد كه آن را توحيد هم نمي توان  خواند. چون پيامبر جاي الله است. چون كه الله  ناديدني است پيامبر تجسم آن خداي ناديدني مي شود. همانطور كه مي دانيد در پندار شيعيان مسئله اي به نام شفاعت وجود دارد. با باور مسئله شفاعت پيامبر را بالاتر از خدا برده ايم چرا كه الله با سفارش پيامبر  نظر خود  را تغيير مي دهد. خودتان قضاوت كنيد آيا پيامبران بت شكن بوده اند يا بت ساز.

آيا تعداد افراد معتقد به يك دكترين نشانگر حقانيت آن دكترين است؟
 عده اي مي گويند يك ميليارد مسلمان در جهان وجود دارد . بي دينان نمي توانند بگويند كه از يك ميليارد مسلمان بيشتر مي فهمند. بعضي ديگر سوال مي كنند چرا حافظ و سعدي مسلمان بودند. در جواب اينگونه افراد بايد بگويم: كشور هند به تنهايي بيش از يك ميليارد جمعيت دارد . كه اكثر آنها هندو هستند. باضافه ۴ ميليارد مردم ديگر كه ديني به جز اسلام دارند. مطابق تعبير اين افراد هندو ها كه بت پرستي مي كنند چون تعدادشان بيشتر از بي دينان هست كار درستي مي كنند و۴ ميليارد انسان ديگر كه اسلام را نپذيرفته اند همه بر حق هستند چون تعدادشان از مسلمانان بيشتر است. آيا مسلمان بودن سعدي و حافظ دليل بر حق بودن اسلام است. آيا شاعر بودن ربطي به خردگرا بودن دارد؟ اگر اين ادعاي آنها صحيح است بنا بر اين آنها بايد بر اخلاقي بودن هم جنس گرايي صحه بگذارند. چرا كه سعدي در باب پنجم گلستان سعدي حكايت دهم آشكارا از ميل خود به جواني نيكو صورت سخن رانده و با وقاحت مي گويد كه وقتي  اثرات بلوغ در او ظاهر شد او را از خود رانده است. اين شعر بيانگر حالات روحي اوست:
اين ايام دولت نكوئي بسر آيد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت به سر آيد
سوال كردم و گفتم جمال روي تو را
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سيه پوشيده است
در صورتي كه در تازينامه هم جنس گرايي را در اين دنيا منع كرده است (اما در بهشت وعده پسران زيبا رو كه هميشه جوان مي مانند و با كوزه هاي شراب از مومنان پذيرايي مي كنند داده شده است. بر خلاف اينكه بعضي فكر مي كنند غلمان براي زنان است. اما ضمايري كه در تازينامه به كار برده شده همه مذكر مي باشد)
خوب اگر سعدي و حافظ را معيار بر حق بودن چيزي قرار مي دهيد بايد بر اينگونه اميال آنها نيز صحه بگذاريد.
يا اگر شاعري معيار درست انديشيدن است چرا اشعار خيام را در نظر نمي گيريد اشعاري از اين قبيل:
مي خوردن و شاد بودن آيين من است
فارغ بودن ز كفر و دين دين من است
گفتم به عروس دهر كابين تو چيست
گفتا دل خرم تو كابين من است
گويند كه فردوس برين خواهد بود
آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك
چون عاقبت كار همين خواهد بود
گويند بهشت با خور خوش است
من مي گويم كه با آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است
اشعاري از اين قبيل در ديوان خيام فراوانند. اگر شاعري ملاك راست يا درست است چرا اين اشعار را ملاك خود قرار نمي دهيد يا چرا گفتار بزرگاني چون زكرياي رازي را كه وحي و معجزه را نفي ميكرد  ملاك خود قرار نمي دهيد. از آن گذشته حتي دانشمند بودن در يك زمينه دليل درست انديشيدن نيست.  چرا كه باورهاي ديني كه به صورت ايمان در آمده است همچون پوسته اي اطراف انديشه را فرا مي گيرد و شخص هر گونه انديشه اي را كه با باورهاي خود در تضاد ببيند انكار مي كند. چون گاهي تغيير جزئي در يك باور منجر به بهم ريختن جهان بيني شخص مي شود.  تقبل اينكه چيزي را سالها به اشتباه پذيرفته آنچنان راحت نيست در اينگونه موارد فرقي بين يك انسان عادي و يك دانشمند نيست.
 
بنا براين براي پذيرفتن يك مطلب بهتر است قبل از اينكه ببينيم ديگران در اين مورد چگونه انديشده اند بايد ببينيم آن موضوع چقدر با منطق خودمان سازگار است.  ديگر اينكه شجاعت پذيرفتن حقايق را در مواردي كه موضوعي با باورهاي ما در تضاد هست در خود تقويت كنيم.
 
پارميس سعدي

خشونت و دروغ بن مایه های اسلام است

آیت الله خمینی: اسلام از روز اول

? برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود؟

نامه ای به مسؤول همیشگی انتشارات علمی و فرهنگی

جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای نصر الله پورجوادی

مطلب اخیری كه در نشر دانش زیر عنوان ?11 سپتامبر و گفتگوی ادیان? نوشته اید (نشر دانش، مورخ پائیز 1382 )بسیار مومنانه، غیر منصفانه، یكجانبه بود و توهین به شعور ملی ایرانیان. این نوشته مطلقاً ربطی با اكثر مطالبی كه قبلاً از شما خوانده بودم نداشت؛ گویی نویسندهٌ مقاله مومنی ست متوهم كه اساس تفكرش را تئوری توطئه تشكیل می دهد و هیچ ارتباطی با آن نصرالله پورجوادی ندارد، كه در كنار دانش خود، به میمنت انقلاب اسلامی و نقش خالِ خود در ایجاد تشكیلات امنیتی در تمام سالهای انقلاب مسؤولیت ?نشر دانش? را در كشور اسلامی برعهده داشته است.

انتشار این گونه مطالب خاصه از قلم كسی كه می تواند بر روی نسل جوان و كم اطلاع از تاریخ جهان و ایران و اسلام تاثیر فراوانی بگذارد قابل تامل است. بسیاری از مطالبی كه شما به عنوان حقایق تاریخی در این مطلب عنوان كرده اید یا مطلقاً نادرست است یا محیلانه دستكاری شده و با حقیقت واقع وفق نمی دهد. و احیاناً اگر هم به قصد دستکاری در وجدان خوانندگان به رشته تحریر در نیامده باشد، در این امر موفق است. به نمونه هایی از آن اشاره می كنم. اما ابتدا به این ادعای شما می پردازم كه گویا مسیحیان و یهودیان صهیونیست اسلام را دین خشونت معرفی كرده اند. آیا این طور است؟

شما كه در تهران نشسته اید، لابد هر روز روزنامه های جمهوری مقدس اسلامی از قبیل كیهان و رسالت و لثارات الحسین و جز آن را می بینید. آیا خشونتی كه در صفحات این روزنامه ها موج می زند از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست القاء شده؟ آیا روزنامه كیهان كه توسط آقای شریعتمداری نماینده آیت الله علی خامنه ای رهبر مسلمانان جهان اداره می شود جیره خوار صهیونیسم جهانی است؟ خشونت ظاهر و مستتر در سخنان ائمه جمعه در تهران و دیگر شهرستانها، به خصوص سخنان آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه و آیت الله خزعلی عضو سابق شورای نگهبان و آیت الله مصباح یزدی، كه هر سه مورد تایید رهبر جمهوری اسلامی هستند، ناشی از القاءآت صهیونیسم و مسیحیت است؟ بگذریم از اظهارات خشونت بار آیت الله هاشمی شاهرودی كه تا چندی پیش قرار بود انقلاب اسلامی در عراق را رهبری كند و ریاست ?مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق? را بر عهده داشت و اینك به یمن ?برخی روابط? با سید علی خامنه ای بر مسند قاضی القضات جمهوری اسلامی ایران تكیه زده است. البته اظهارات ایشان را می توان حمل بر عدم تسلط ایشان به زبان فارسی كرد و خشونت مستتر در زبان مقدس عربی! بگذریم.

جمهوری اسلامی – بنا به آمار و ارقام منتشر شده در روزنامه های مورد تایید ولی فقیه در ایران – در 25 سال حكومتش حدود 50 هزار نفر را اعدام كرده است. در میان اعدام شدگان بودند بچه های ده دوازده ساله ای كه به جرم همراه داشتن ?نمك?! اعدام شدند (رجوع كنید به روزنامه های كیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در سالهای 1360 تا 1367). این خشونتها را صهیونیستها و مسیحیان كردند یا مسلمانان به فرمان ?رهبر کبیر? انقلاب اسلامی؟ آیا همه اینها ?تبلیغات منفی? دشمنان اسلام است كه در روزنامه های عاصمة البلاد اسلام چاپ شده؟ وقتی دوستان اسلام بمنظور گسترش دین، چنان كه خودشان مدعی اند، انتشار خشونت می كنند، دشمنان چه احتیاجی به تبلیغات منفی دارند؟ هیچ وقت سعی كرده اید فرمایشات آیت الله خمینی را كه در بیست و چند جلد كتاب نفیس با پول بیت المال مسلمین چاپ شده مطالعه كنید؟ من كرده ام. باور كنید خشونتی كه در سراسر آن موج می زند نیاز هرگونه تبلیغات منفی از سوی مسیحیان و یهودیان صهیونیست را برطرف می سازد. حالا كه شنیده ام به هزینه همین بیت المال این كتاب نه فقط به زبانهای انگلیسی و فرانسه و روسی و چینی و عربی و عبری، بلكه به زبانهای ممالكی كه متحد استراتژیكی جمهوری اسلامی هستند، چون بوركینافاسو و گینهٌ بیسائو و زیمبابوه و مالی نیز ترجمه شود تا هم فایدهٌ آن عام شود، هم عده ای به نوایی برسند و هم -لابد – دست ?صهیونیسم جهانی? و ?مسیحیت? برای تبلیغ خشن بودن اسلام پرتر گردد تا امثال شما بعداً بتوانند مدعی شوند كه صهیونیسم و مسیحیت مدعی خشونتبار بودن دین مبین هستند!

آقای پورجوادی!

شما چطور منكر بدیهیات می شوید؟ البته كه اسلام با ضرب شمشیر گسترش یافت. به شمال آفر یقا و اندلس بنگرید كه این همه كتاب با عنوان ?فتحنامه? به زبان عربی دربارهٌ آنها در دست است و شرح كشتارهای بیرحمانه برای گسترش اسلام در آنها آمده است، با ذكر جزئیات و نام فرماندهان و تعداد و بعضاً نام افراد مقتول و مقاومتهای آنان. راه دور نرویم. به همین ایران بنگرید كه شما – و بسیار دیگر از نیروهای ملی- مذهبی! تكرار می كنید كه اسلام بدون خشونت به ایران رسید و مردم ایران نه به اجبار كه از روی رضا وقتی اسلام به آنها عرضه شد مسلمان شدند! نگاهی بیاندازید به تاریخ طبری، و تاریخ بلعمی و سایر تواریخی كه وقایع حمله نظامی اعراب نومسلمان را به ایران شرح داده اند و ببینید كه آیا بجز شمشیر و خونریزی چیز دیگری در آن می یابید؟ هیچ فكر كرده اید اگر ایرانیان اسلام را بدون زور شمشیر پذیرفتند، چه لزومی داشت كه اعراب به جنگشان علیه ایرانیان نام ?الجلولا? بدهند كه دشت پوشیده از جسد باشد؟ این چه نوع عرضه ای بود كه برای پذیرش آن دشت پوشیده از جسد لازم می آمده؟ این چه عرضه محبت آمیزی بوده است كه به قول طبری ابوعبید ثقفی جوی خون در تیسفون روان كرد؟ (نگاه كنید به طبری، جلد چهارم)

فرمان امیرالمومنین عمر خلیفهٌ دوم را خطاب به نیروهای تازه مسلمان اعراب برای حمله به ایران مسلماً خوانده اید که می گوید:

?حجاز جای ماندن شما نیست مگر آن كه آذوقه جای دیگر بجویید كه مردم حجاز جز به این وسیله نیرو نگیرند. روندگان مهاجر كه به وعدهٌ خدا می رفتند كحا شدند؟ در زمین روان شوید كه خدایتان در قرآن وعده داده كه آن را به شما می دهد و فرموده كه اسلام را بر همه دینها چیره می كند. خدا دین خویش را غلبه می دهد و یار خود را نیرو می دهد و میراث امتها را به اهل آن می سپارد. بندگان صالح خدا كجایند؟? (تاریخ طبری/ جلد 4/ص 1587)

در كجای این بیانیه رسمی به قول امروزیها ?سرفرماندهی ارتش اسلام? كه برای دست اندازی و حمله به ایران صادر شده ارائه غیر خشونت آمیز اسلام به ایرانیان مطرح شده؟ نه این است كه اعراب نومسلمان برای آب و علف بهتر به سوی سرزمینی آبادتر هجمه آوردند؟ و تازه برخی از هجمه كنندگان حتی مسلمان هم نشده بودند و بعد از حمله و پیروزی و غارت برای گرفتن سهم از غارت سپاه اسلام مسلمان شدند (از جمله رجوع كنید به تاریخ طبری، ج 4/ص 1683). در همین جلد از طبری می تواند داستانهای گوناگونی از خشونتهای اعراب علیه ایرانیان بیابید از حمله به مراسم عروسی و كشتار تا نمونه هایی كه مثلاً فلان سردار عرب به محض آن كه یك پارسی می بیند با دستبندی كه گمان می كند طلاست، سریعاً سر او را از تن جدا می كند تا صاحب آن دستبند طلا شود، و این همه نه در جنگ، كه هنوز در ماههای پیش از قادسیه است. بگذریم که امیرالمومنین عمر خلیفه دوم ? که شیوه حکومتی اش از بسیاری جهات از سوی امام پخینی مورد تقلید قرار گرفت ? فرمان داد که اموال هر پارسی متعلق به کسی است که او را به قتل می آورد.

بعد هم وقتی مدعی می شوید كه آنها – یعنی متجاوزان عرب – اسلام را به ایرانیان عرضه كردند، باید بتوانید دست كم به این سوال پاسخ دهید كه عرضه كنندگان اسلام خود از اسلام چه می دانستند؟ بر اساس متون تاریخی بسیاری از حمله كنندگان بعد از حمله و هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند. بسیاری از آنان – از جمله مثلاً جنگجویان قبیله تمیم – با وعده غنایم جنگی به سپاه سعد پیوستند. كما این كه بسیاری از جنگجویانی كه درمناطق تحت نفوذ ایران ساسانی بودند – از جمله حیره – نیز با همین تدبیر عمر و سعد به سپاه ?اسلام? پیوستند. بنابراین آنها اگر هم قصد عرضهٌ اسلام را داشتند، از اسلام یقیناً جز غارت و كشتار نمی دانستند. آیا ایرانیان تسلیم همین عرضه، و به قول امروزیها ?قراءت? از اسلام شدند؟ خجالت هم گرچه غیر اسلامی است، ولی بد چیزی نیست.

گاهی اوقات – بخصوص وقتی صحبت از دین به میان می آید – سكوت بهترین كارهاست. طرح این موضوع لاجرم منِ نوعی را وادار می كند كه حقیقت مطلب را پی جوییم و این به ضرر همان دینی است كه شما قصد دفاع ازآن را دارید.

آقای پور جوادی!

خشونتهایی كه سپاه اسلام در مورد ایرانیان مرتكب شد – و برخلاف توهمی كه درمیان شیعیان وجود دارد علی داماد پیامبر و فرزندانش حسن و حسین نیز در این خشونتها سهم بسزایی داشتند و پس از غارت هم سهم بسزایی بردند – به تفصیل در همین تاریخ طبری آمده، كه نویسنده اش مردی مومن بوده و تفسیر قرآنش هم از متون معتبر اسلامی ست .

اما این خشونتها و اجبار و زور شمشیر كه منتهی به ?مسلمان? شدن مردم ایران و مردمان سایر مناطق شد، فقط منحصر به ایرانیان نبود. خود اعراب اولین قربانیان زور و تزویر و شمشیر و خشونت محمد بن عبدالله و دیگر صعالیک بودند. كافی ست نگاهی اجمالی به معتبرترین تاریخ زندگی پیامبر اسلام یعنی سیره ابن هشام و آنچه وی و ابن اسحق روایت كرده اند بیاندازید تا دریابید كه بنیانگذار اسلام چگونه با ضرب شمشیر و زور و بدون رعایت هیچگونه مبانی اخلاقی و انسانی حكومت خود را به شبه جزیره تحمیل كرد و گسترش داد. مگر این كه معتقد باشید ابن هشام و ابن اسحق هم صهیونیست بوده اند!

در میان كدام یك از حدود هشتاد غزوه و سریه ای كه پیامبر اسلام در آنها شركت داشته و یا به فرمان او انجام شده، می توانید نشان بدهید كه قصد پیامبر و یارانش ?عرضهٌ? اسلام بوده است؟ به استناد همه متون تاریخی باقی مانده، هدف اصلی در تمام آنها داراییهای کاروانهایی بوده كه از سوی پیامبر و یارانش مورد هجوم واقع شده اند. حتی یك نمونه هم در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و سیرة رسول الله كه از امهات كتب تاریخی اسلام است و تاكنون هیچ مورخ و مومن اسلامی صحت آنها را مورد سوال قرار نداده، نمی توانید نشان بدهید كه در آن گفته شده باشد هدف از انجام حمله های پیامبر و یارانش به كاروانهای تجارتی، اشاعهٌ دین – به هر معنی مگر به معنی راهزنی ? بوده است، بلكه دست كم در دو مورد پیامبر یارانش را از حمله به كاروانی بازداشت زیرا جاسوسان خبر داده بودند ?اموال قابل اعتنایی? در آن نیست. این استنباط از معنی كلمه های غزوه و سرّيه هم مشهود است. اگر المنجد دم دست ندارید نگاهی بیاندازید به منجدالطلاب. باز هم لازم است پیش بروم؟

بعد به مساله صلح آمیز بودن اسلام پرداخته اید و استدلال كرده اید كه لفظی كه در فارسی و لاتینی برای صلح به كار می رفته درواقع ضد جنگ بوده (آشتی و pax) و از این مقدمه درست این نتیجه نادرست را گرفته اید كه چون در اسلام صلح با واژه ?سلام? بیان می شود پس اسلام دین صلح است! ولی تجاهل العارف كرده و مطلقاً خود را با این حقیقت آشنا نشان نداده اید كه ?اسلام? به معنی تسلیم است (submission) و نه صلح (peace) !

این استدلال شما مرا به یاد استدلالی انداخت كه برخی از كمونیستهای وطنی در كردستان در قبال هیات اعزامی دولت موقت كردند و به آنها گفتند برای ?صلح? باید دولت مركزی نیروهایش را از كردستان خارج كند، پادگانها را همراه با سلاحهای سنگین به ما واگذار كند و آن گاه ما برای ?صلح? آماده ایم، یعنی اول ?تسلیم? شوید و بعد صلح می كنیم!

اسلام هم دقیقاً به معنی تسلیم بلاقید و شرط است، اگر تسلیم شوید در كنف حمایت آن می مانید؛ یعنی چیزی شبیه آنچه مافیای ایتالیایی بنیاد نهاد: اگر كسبه باج می دادند از آنها حمایت می كرد و اگر نمی دادند اوباش را برای تخریب محل كسب آنها می فرستاد. بی جهت نیست كه اصلاح طلبان حكومت اسلامی ار بدنهٌ نظام مقدس اسلامی بعنوان ?مافیا? یاد می كنند. البته شباهتهای دیگری هم میان اسلام و مافیا وجود دارد، از جمله این كه خروج از هر دو غیر ممكن است و منجر به قتل می شود!

مطمئن هستم كه شما فرق بین تسلیم و صلح را می دانید، اگر چه در اوایل انقلاب كه به همراه دیگر روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش و حداد عادل و امثالهم تبلیغ ولایت فقیه می كردید فرق بین آزادی رای و سلب رای از مردم را نمی دانستید، چون از مردم رای گرفتید كه بنا به ولایت فقیه دیگر حق رای نداشته باشند!

بعداً اشاره كرده اید به برخی از آیاتی كه در قرآن اشاره به ?صلح? دارند. در این مورد هم بسیار غیر منصفانه عمل كرده اید و مرا از جمله یاد دعوای لفظی بازرگان و خمینی انداختید وقتی كه رهبر انقلاب اسلامی از مردم ایران خواست جاسوسی یكدیگر را بكنند و ?فقط دو تا خانه اینور و آنور? شان را بپایند و خبركِشی كنند. این تقاضای رهبر اسلام با مخالفت مهندس بازرگان مواجه شد و آیه از قرآن آورد كه ?لاتجسسوا…? ولی بلافاصله آقای خمینی با پرخاش امامانه (یا چنان که روشنفکران دینی از او یاد می کردند ?پیامبرگونه?) فرمودند كه چرا ?همه اش آیات رحمت? را در قرآن می خوانید این همه آیات جنگ و قتال را چرا نمی خوانید؟ بنده هم همین سوال را از شما می كنم، چرا شما به معدودی از ?آیات رحمت? بند كرده اید؟ بگذریم كه همین آیات باصطلاح رحمت نیز بر بستری از خشونت قرار دارند. نگاهی به جزوه هایی كه كلمات قرآن را شمارش كرده اند بیندازید، و اگر ندارید بگویید تا یك نسخه از آن را برایتان بفرستم – و ببینید كه بیشترین كلمه هایی كه در سراسر قرآن به كار رفته اشتقاقهای ?قَتَلَ? است. بعد تازه مدعی می شوید كه صهیونیست های مسیحی و یهودی تبلیغ منفی كرده اند كه اسلام دین خشونت است، یعنی می فرمایید قرآن را هم صهیونیستهای مسیحی و یهودی روایت کردند و نوشتند؟ محمد بن عبدالله و ابن مسعود و عایشه و علی و ابوبکر و عمر ئ عثمان هم یهودی و صهیونیست بودند؟

این چند نمونه را كه ماحصل دانش وسیع اسلامی آیت الله خمینی پیشوای عالیقدر انقلاب اسلام و شخص شما بود محض یادآوری نقل می كنم:

?مذهبی كه در آن جنگ نیست ناقص است. اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت می دادند به همین ترتیب عمل می كرد كه حضرت موسی سلام الله علیه عمل كرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل كرد. این اشخاصی كه گمان می كنند كه حضرت عیسی اصلاً سر این كارها را نداشته و فقط یك ناصح بوده است، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد می كنند، برای این كه پیامبر شمشیر دارد، جنگ دارد، جنگ می كند كه مردم را نجات بدهد. همان طور كه امامهای ما هم همه جندی بودند، با لباس سربازی به جنگ می رفتند، همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست. شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟?

(30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر اسلام)

آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

در جای دیگر:

?قرآن می گوید: بكشید، بزنید، حبس كنید. شما فقط همان طرفش را گرفته اید كه به اصطلاح شما رحمت است. اینها رحمت نیست، مخالفت با خداست. امیرالمومنین اگر بنا بود مسامحه كند شمشیر نمی كشید تا 700 نفر را یك دفعه بكشد. با محاكمه و زندان كار درست نمی شود و این عواطف كودكانه بر قانون خرد نیست.?

(در مراسم سالگرد انقلاب، 14 بهمن 1363).

دوباره می پرسم: آیا آیت الله خمینی هم صهیونیست یهودی و مسیحی بود؟

البته از شما بعنوان یك ?مومن – دانشمند? بعید نیست كه بگویید آن 700 نفر یهودی خودشان را به كشتن دادند تا بعدها بازماندگانشان یا همدینانشان بتوانند مدعی شوند كه اسلام دین خشونت است!

قبل از آن هم آیت الله خمینی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در پیامی خطاب به ملت مسلمان ایران و در انتقاد از رژیم شاه گفته بود:

?هر انقلاب اسلامی در آن یك مطلبی هست. در آن یك كُشتنی هست یك ناراحتی هست. همچنین نیست كه خوب اسلام را ما باید ببینیم اولش چه جور به دست آمد، این اسلام این پیغمبر اكرم(ص) آن وقتی كه اجتماعات را درست كرد و توانست قیام بكند بر ضد شرك و كفر و بی عدالتی ها با چه مصیبت هایی گرفتار بود چه جنگهایی كرد و چه كشتارهایی داد و خودش چه زحماتی كشید و چه جراحاتی برداشت. اسلام از اول وقتی زائیده شده است، آن روزی كه اعلام شد به این كه حالا دیگر باید قیام كرد در مقابل اینها از آن روز برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود برای اصلاح حال جامعه برای این كه این دزدها را و این خیانتكارها را قطع ایادیشان را بكند. قطع حیاتشان را بكند، اینها مضر به جامعه هستند این باغدارها و این كاروان دارهای قریش مضر به جامعه هستند اینها باید از بین بروند. از اول اسلام وضعش این بوده….?

(نقل از كتاب ?پیامها و سخنرانیهای امام خمینی از شهریور 1320 تا هجرت پاریس، 1361، تهران، صفحهٌ 300) (1)

اسلامی كه به قول آیت الله خمینی از روز اول ?برنامه اش این بود كه بزند و بكشد و كشته شود? دین خشونت نیست؟ بی انصافی هم حدی دارد. شرم هم، اگرچه غیر اسلامی است و ما فرمایش ?لا حیا فی الدین? را داریم، اما گاهی اوقات خوب است.

بعد اشاره می كنید به یوم الله و شب قدر و حرفهایی كه…

همان شب قدر و یوم اللهی كه پیشوای شما آیت الله خمینی درباره اش گفته بود:

?روز خوارج روزی است كه امیرالمومنین سلام الله علیه شمشیرش را كشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو كرد و تمامشان را كشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی كه خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد می كند، سیل وارد می كند، طوفان وارد می كند و خلاصه به مردم شلاق می زند كه آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی كه به خدا مربوط است.? (17 شهریور 1358)

پس بر اساس قرآن و راوی صادق آن آیت الله خمینی، یوم الله همین زلزله بم است، زلزله رودبار است، مگر این كه مدعی شوید آیت الله خمینی هم آلت دست صهیونیستهای مسیحی و یهودی بوده است!

خوب حالا می گویید چی؟ همه اینها را فراموش كنیم و بگوییم اسلام دین صلح است؟ آیا با گفتن و تكرار این كه اسلام دین صلح است، اسلام دین صلح می شود؟

?شب نگردد روشن از فكر چراغ ذكر فروردین نیارد گل به باغ?

یادتان رفته كه به فرمان همین آقای خمینی – و به شهادت آقای منتظری كه خود درجنایات جمهوری اسلامی سهیم است – دست كم پنج هزار نفر را در زندانهای ایران قتل عام كردند، كسانی كه حتی با معیارهای جمهوری اسلامی اكثراً مدت محكومیتشان به پایان رسیده بود؟ اینها خشونت نیست؟ اینهارا صهیونیستها و مسیحیان كردند؟ شرم نمی كنید؟ به قول روح الله خمینی شما واقعاً باید ?خجالت باشید?!

همین آقای خمینی نبود كه چند ماه پیش از حملهٌ صدام حسین به ایران طی تلگرافی به آیت الله صدر در عراق نوشت كه ?آنجا بمانید و نهضت سقوط صدام را رهبری كنید?؟ (نقل به معنی) (متن تلگراف در روزنامه های كیهان و اطلاعات همان زمان چاپ شد). آیا آقای خمینی نمی دانست كه همه تلگرافها توسط رژیم لعنتی صدام حسین بازبینی می شود؟ البته كه می دانست. پس چرا چنین تلگرافی نوشت؟ زیرا می خواست صدام حسین آقای صدر و خانواده اش را از میان بردارد. غیر از این است؟ اگر اسم این كار رذالت و خشونت نیست، شما بفرمایید چیست؟ و آیا ما نباید چون آقای خمینی بزرگترین دانشمند اسلام شناس، این نوع رذالتها را – كه كم از سوی او صورت نگرفته ? انجام داده، آنها را ?رذالت اسلامی? و ?خشونت اسلامی? بنامیم؟

در جایی دیگر هم خلط مبحث كرده اید كه همه ادیان در برهه هایی از زمان خشونت بكار برده اند و اسلام از این نظر مستثنی نیست. این ادعای شما فقط نیمی از حقیقت است و لاید می دانید كه درباره كسانی كه نیمی از حقیقت را بیان می كنند، چه می گویند. بله در همه ادیان وقتی حكومت تشكیل دادند خشونتهای وحشتناكی انجام شده، عمدتاً به دست روحانیان و اذناب ?علمی? و ?عملی? شان، ولی كدام دین را سراغ دارید كه پیامبرش چنین خشونتهایی را به كار برده باشد؟ مشكل اسلام این است كه هنوز نمی داند دین است یا حكومت. شما به جای این که بحث نادرست بودن خشونت اسلامی را – علیرغم انبوه اسناد و مدارك تاریخی تهیه شده توسط مسلمانان معتقد و نه مسیحیان و یهودیان – مطرح كنید، بیایید (اگر راست می گویید) به موضوعهای اساسی مسلمانان بپردازید. بیایید مطرح كنید كه چرا اسلام فاقد یك نظام اخلاقی است و چگونه می توان یك نظام اخلاقی برای اسلام تعبیه كرد. خودتان را به كوچهٌ علی چپ نزنید كه یعنی چه اسلام فاقد نظام اخلاقی است، ما كه این همه حدیث و روایت در باب درستی رفتار و كردار و… داریم. بله اسلام شایست و ناشایست دارد، ولی ?نظام اخلاقی? ندارد.

نظام اخلاقی به این معنی كه یك حكم اخلاقی در مورد همه مردم اعم از عالی و دانی و روحانی و غیر روحانی و پیامبر و غیر پیامبر سایر و رایج باشد. مثلاً وقتی می گوییم دزدی بد است معنی آن این باشد كه دزدی برای همه بد است و اگر كسی امام جماعت یا پیشوای دین بود نمی تواند از این قاعده استثنا باشد (غزوات و سرایا). راستی هیچ وقت فکر کرده اید چرا بعضی از شریعتمداران معتقدند مجازات ?قطع ید? دزدان شامل راهزنان نمی شود و فقط شامل دزدی از ?حصن? می شود؟ اگر می گوییم دروغ بد است برای همه بد است (نه این كه پیامبر را استثنا كنیم، برای نمونه های متعدد بنگرید به سیره ابن هشام و روابط پیامبر با همرزمان و مخالفانش). وقتی گوییم خلف وعده بد است برای همه بد باشد نه این كه برای ائمه اشكالی نداشته باشد. اگر می گوییم پیمان شكنی بد است برای همه بد باشد نه این كه پیامبر حق داشته باشد پیمان خود را به قصد شكستن آن متعقد کند و به آن افتخار (صلح حدیبیه)؟ همین موضوع چندی پیش با یكی از روحانیان قم در یك بحث رادیویی مطرح شد و ایشان فرمودند كه ?یكی از افتخارات اسلام این است كه نظام اخلاقی آن نسبی است?! بیایید (اگر می خواهید خدمت به اسلام كنید) یك نظام اخلاقی را رواج دهید كه نسبی نباشد.

آقای پور جوادی!

هیچ فكركرده اید كه چرا اخلاقیات جامعه ایران در این 25 سال اخیر و حكومت مقدس اسلامی تا این حد نزول كرده است؟ (با وجودی كه در انصافتان بشدت شك كرده ام ولی اگر به قدر دانه جویی انصاف درشما باقی مانده باشدنمی گویید امروز وضع اخلاقی مردم بهتر از دوران طاغوت است، بنابراین از آوردن نمونه ها خودداری می كنم).

شعار صدر انقلاب اسلامی كه ?ایران را سراسر با منطق مسلمان می كنیم!? گذشته از آن كه موید نظر رهبر انقلاب بود كه ایرانیان مسلمان نیستند و باید مسلمان شوند، امروز در عمل تبدیل به این شده كه به حول و قوه الهی ? ايران را سراسر روسپی خانه ? كرده اید! بجز امام جمعه تهران در زمان فتحعلیشاه كه بنا به منابع تاریخی دو ?نجیب خانه? در تهران داشته است و از فواید شرعی آن بهره می برده، آیا تا قبل از انقلاب اسلامی (كه به فتوای امام خمینی اسلام در محاق بود) هیچ روحانی بود كه رسماً به پااندازی اشتغال داشته باشد؟ چطور شد كه یك دفعه آیت الله منتظری مقدم نماینده الله و ولی فقیه در كرج و قاضی شرع كه به جای علی ابن ابیطالب نشسته صاحب روسپی خانه از آب در آمد؟ و چطور شد كه پس از لو رفتن او و بازداشت موقتش، آزاد شده و دركنف اسلام مشغول دعاگویی است؟ پس چرا شما علیه نویسنده آیات شیطانی موضع گرفتید و اورا محكوم به مرگ كردید؟ مگر او چه گفته بود؟ قهرمان داستان خیالی رشدی در شهر جاهلیه صاحب روسپی خانه ای بوده است، و تازه این امام شما بود که با علم لدن (چون حتماً انگلیسی نمی دانست مگر آن که دانشمندان متدینی چون شما برایشان دیلماجی کرده باشند) مدعی شد آن قهرمان در واقع پیامبر اسلام است، و آن داستان دربارهٌ اسلام. فكر نمی كنید ذهن مریض امام خمینی هم مثل آیت الله منتظری مقدم كار می كرده و در واقع این آقای خمینی است كه با اتكاء به دانش وسیع اسلامی خود این تفكر را رشد داد كه مطالب ?آیات شیطانی? از آن جهت مورد تكفیر واقع شد، كه جنبه هایی از حقایق تاریخی در آن نهفته بوده است؟

آیا بر اساس همین تفکر نیست که چند سال بعد نماینده الله و محمد بن عبدالله و ولی فقیه در کرج روسپی خانه باز می کند و آب از آب تكان نمی خورد؟ شما هیچ شنیدید كه چه بر سر آیت الله منتظری مقدم، پس از لو رفتن روسپی خانه اش در عاصمه البلاد اسلام آمد؟ هیچ! حضرت آیت الله كماكان در كنف حمایت اسلام زندگی می كند، زیرا لابد توانسته در دادگاه ثابت كند كه دایر كردن نجیب خانه در نظام مقدس اسلام جزو حسنات است و یاعث ثواب اخروی!
آقای پورجوادی!

چرا پری بلنده و اشرف چهارچشم از سردسته های شهرنوی حكومت طاغوت سزایشان اعدام است ولی آیت الله منتظری مقدم در كنف حمایت اسلام باقی می ماند؟ نه این است كه آیت الله منتظری مقدم مستظهر به احكام شرعی و الهی ست و بنا به فتوای آیت الله خمینی در تکفیر سلمان رشدی، اجرای سنت نبوی كرده و مصداق بارز این مصراع كه ?هرچه آن خسرو كند شیر ین است؟?

می گویید باید به سرچشمه های دین رجوع کنیم و اسلام در سرچشمه های خود خشونت ندارد. عجب؟! این كه مردی پنجاه و سه چهار ساله دختری هشت نه ساله را با خود به رختخواب ببرد و او را ?افضا? كند خشونت نیست؟ یا باید بگویید تجاوز به دختر هشت نه ساله توسط مرد پنجاه و چند ساله خشونت نیست یا منكر این شوید كه زندگی پیامبر اسلام از سرچشمه های دینی شماست. شق سومی هم وجود دارد؟

این خزعبل را تكرار نكنیدكه ازدواج دختران هشت نه ساله در آن زمان رسم بوده. مطلقاً این طور نیست. آیا می توانید یك نمونه دیگر نشان بدهید؟ اگر چنین رسمی بوده چرا دختران پیامبر در سنین بالای 16 سال – و مشخصاً فاطمه در بالای 18 سالگی – ازدواج كردند؟ بنده تمام كتب تاریخی را كه در دسترس داشتم محض پیدا كردن یك نمونه دیگر از ازدواج مردی پنجاه وچند ساله با دختری هشت نه سال تورق كردم و نیافتم. تازه اگر هم چنین موردی را بیابید، لابد متوجه هستید كه ظاهراً پیامبران مبعوث می شوند كه اعمال رذیلانه را براندازند، این طور نیست؟

آقای پورجوادی!

اگر قصد فهم داشته باشید، دلیل این سقوط اخلاقی خیلی ساده است. از زمان تجاوز نظامی اعراب (كه برخی شان بعداً هنگام تقسیم غنائم مسلمان شدند) به ایران در 1400 سال پیش تا قبل از انقلاب اسلامی تا تسلط مجدد مسلمان نماهای عرب زده كه حتی قصد تغییر زبان فارسی را كردند، جور اخلاق را عرفان و تصوف(2) می كِشید. و با سركوب تصوف و عرفان، كه امروز شما باز هم برای تقویت استدلالتان به آن متوسل شده اید، بار اخلاق هم بر دوش اسلام سوار شد و شد آنچه شد و امروز به یمن اسلام و اخلاقیاتی كه ندارد – اگر چه مردم در ملا عام عرق نمی خورند و نماز می خوانند – اما فروش آدم و فحشا و تبهكاری و مواد مخدر و دروغگویی و دزدی و اختلاس و… سكه رایج است و بزرگترین مقامهای جمهوری اسلامی در آن نقش دارند. نمونه می خواهید؟ الحمد الله بوی ?آقازاده? ها تمام كشور را فراگرفنته است!

دیگر نباید و نمی توان لاپوشانی کرد، ما هر چه می كِشیم از این اسلام است. هر بدبختی داریم ناشی از این اسلام است. كدام یك از بدبختی های ما ملت است كه ربطی به اسلام نداشته و ناشی از این اسلام نباشد؟ می توانید حتی یكی نام ببرید؟ این همه دزدی، این همه دروغگویی، این همه فحشا و مواد مخدر و رسوایی هایی كه بوی عطرش جهان را فراگرفته همه از این اسلام است. آن وقت شما نشسته اید و می گویید اسلام خشونت ندارد؟ اسلام مادر همه خشونتهاست. كتابهای تاریخی را قبول ندارید؟ خود قرآن را چطور؟ منكر قرآن هم می شوید؟

همین امروز كه مقاله توهین آمیز و غیر منصفانه شما را می خواندم نوشته دیگری هم در روزنامه كریستین ساینس مانیتور بود درباره یك زوج مسیحی آمریكایی كه برای فراگرفتن قرآن به قم رفته اند و اینك سه سال است در آن جااقامت دارند ولی جالب این كه سال اول اقامتشان را به آموختن فارسی گذارنده اند و فعلاً هم مشغول خواندن ?حافظ? هستند! لابد برخی از روحانیان مترقی! ترجیح داده اند حافظ را بجای قرآن تعلیم دهند، شاید خجالت كشیده باشند این همه ?قتلوا? ?قتلوا? و ?اقتلوا? ?اقتلوا? را آموزش دهند، نكند كه آنها هم بعداً به صهیونیستها ی مسیحی و یهودی بپیوندند كه اسلام را خشن معرفی می كنند!

محبت كرده و فرموده اید كه نمی خواهید بگویید اسماعیلیه در طول تاریخ مرتكب اعمال تروریستی نشده اند. و نتیجه گرفته ایدكه كشتارهای بی امانی كه به اسم اسلام صورت می گیرد برخاسته از ذات اسلام و شهود اولیه اسلام نیست! شهّدالله كه عالمانه عامدانه دروغ می گویید و خاك بر چشم مردم می پاشید! لعنت خدا بر شما باد‍!

ترورریسم، یا به گفته آن آیت اللهی كه در نماز جمعه تهران در سال گذشته رسما تروریسم را با عنوان اسلامی آن ?ارهاب? تایید كرد كاملاً برخاسته از ذات اسلام است. مگر پیامبر اسلام فرمان نداد خانه آن مردی كه جرات كرده و از اوانتقاد كرده بود شبانه به آتش بكشند و همه اهالی آن را بکشند؟ به نظر شما آن خشونت نبود؟ یا خشونتی كه پیامبر بكند عین رافت اسلامی و رحمت است؟ سند می خواهید؟ نگاه كنید به ابن اسحاق و ابن هشام. یا باید بگویید این عمل و آتش زدن خانه مردم عملی تروریستی نیست، یا باید پیامبر را از قوانین مستثنی كنید. هر كدام را می خواهید می توانید انتخاب كنید: فقدان نظام اخلاقی یا تایید تروریسم؟ می بینید كه هر طرفش را بگیرید بوی عطر آن بلند می شود.

بخشی از ترورهای شخصی و اجتماعی – سیاسی پیامبر اسلام را – بر اساس متون معتبر اسلامی، همان متونی كه هم امروز در حوزه های ?علمیه? قم و نجف تدریس می شود – در مقاله ای احصاء كرده ام، اگر می خواهید بفرمایید برایتان بفرستم.

آقای پورجوادی!

می دانید كه اگر بخواهم از این نمونه ها بیاورم مثنوی هفتاد من كاغذ می شود و شما یقیناً همه آنها را بهتر از من می دانید و لزومی به تكرار آنها نیست.

آقای پورجوادی!

شرط اول تلاش در رفع نواقص و مشكلات شناسایی آن نواقص و مشكلات است. اسلام در ذات خود مروج خشونت است. از زمان پیامبر اسلام تا همین امروز كه وارثان برحق پیامبر اسلام یعنی آیت الله خمینی و یارانش در ایران و امیرالمومنین عمر در افغانستان و سلطان حجاز كه هیچ نمازجمعه ای را بدون بریدن دست و پا و درآوردن چشم برگزار نمی كنند و دنیا هم چشم بر این جنایتها بسته، تا بن لادن و القاعده كه به قول شما اعلان جنگ صلیبی را بر بام دنیا و بلندترین برجهای نیویورك برافراشته، به همان ذات عمل می كنند. دست كم صهیونیستهای مسیحی و یهودی این سعه صدر را دارند كه خانم وزیر امور خارجه سابق آمریكا رسماً اعلام كند كه اسلام در آمریكا سریعترین رشد را در میان ادیان داشته و البته اسلامی كه در آمریكا و بخصوص در میان سیاه پوستان این كشور رشد می كند اساساً با اسلام واقعی جامعه النبی معارض است و اعتقادات مسلمانان آمریكا در ایران و عربستان قطعاً مجازات مرگ دارند چون اینان، بعنوان مثال، معتقد به ختم نبوت نیستد و مثلاً لویس فراخان را كه پیغمبر امروزی آنان است همتا و همشان محمد بن عبدالله می دانند.

شما همه اینها را و بیشتر از اینها را می دانید اما چون می خواهید وارد اصل قضیه یعنی ذاتی بودن خشونت و نفرت پراكنی در اسلام نشوید آن را دور می زنید و نشانی غلط می دهید. شاید هم مثل آیت الله جوادی آملی كه هفت میلیون تومان گرفت و زیارتنامهٌ وارث برای آقای خمینی نوشت، برای شما هم منفعتی مالی یا رسیدن به مقامی بالاتر متصور باشد. شاید چون شما مثل رفیق گرمابه و گلستان خود، غلام یزید شداد ظالم، دختری ندارید كه با عرضه او به محضر ولی فقیه بروید، لاجرم از این راه می خواهید ?خدمتی? كنید و اجرتی ببرید.

می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید یك متن پاكیزه از قرآن به دست بدهید، از آن نوعی كه اگر پیامبر همه محسنات ادعایی شما را داشت قرآن را می نوشت. می خواهید به اسلام خدمت كنید، بیاید مبانی اخلاقی برای اسلام تعبیه كنید. یكی – و بلكه مهمترین – بنای اخلاقی راستگویی ست، بیایید از امروز تصمیم بگیرید دروغ نگویید، مگر نه این در كتابهای درسی می نویسید دروغگو دشمن خداست؟ آیا شما هم معتقدید روحانیان و دانشمندان متدین چون شما حق دارند دروغ بگویید ولی عوام حق ندارند؟! بیایید دست کم به عنوان یک نمونه نادر نشان بدهید که دروغ از ارکان اسلام شما نیست.

اگر می خواهید به اسلام خدمت کنید سکوت کنید. شما بهتر از من می دانید که اهمیت کتابهای آسمانی در آن است که خوانده نشوند و اهمیت ادیان در آن که مورد بحث و مداقه قرار نگیرند. شما بهتر از من می دانید که سفره نینداخته بوی مشک می دهد!

آقای پورجوادی!

امروز كه اسلام شما همه حیثیت مردم ما و بشریت را بر باد داده، تنها كاری كه از من نوعی بر می آید این كه نفرین كنم بر بنیانگذاران این نهضت جهنمی در طول تاریخ و در ایران معاصر. خدا لعنت كند همه شما را و امیدوارم چند سالی بیشتر عمر كنید تا شاهد نابودی انقلاب اسلامی باشید، اگرچه نابودی ارزشهای اسلامی چون دروغگویی و خشونت و سرقت و راهزنی و پیمان شکنی و جز آن به زمان درازتری نیازمند است.

خدا شما ، همه روحانیان و اذنابشان را لعنت كند كه این همه دروغ و دغل در كار خدا می كنید، اگرچه می دانم كمتر روحانی اسلامی یافت می شود كه هنگام مواجهه با ملك الموت از وجود خدا استغفار نكند.

علی سجادی – واشنگتن دی. سی.

اول بهمن 1382

بعد از تحریر:

متاسفم كه گاهی اوقات مجبور به استفاده از كلماتی شده ام كه در قاموس من نیست. ولی انس سالیان دراز با امهات متون اسلامی چون قرآن و نهج البلاغه، و مشاهده اجرای قوانین الهی در سرزمینی که از آن برخاسته ام، لحن و زبان مرا هم ?اسلامی? كرده است و نهال ?لا حیا فی الدین? در كُنه جانم ریشه دوانده؛ چه كنم كه ?نخ كم است و سوزن نیست?


1- حالا وارد آن قسمت نمی شویم كه چرا آقای خمینی ایرانیان قبل از انقلاب اسلامی را مسلمان نمی دانست و می خواست آنها را مسلمان كند. ولی به نظر شما آیا با آنچه در این 25 سال رخ داده ، نباید نتیجه بگیریم كه اسلام نه فقط یعنی خشونت، بلكه اسلام یعنی رواج فحشا،  اسلام یعنی رواج دروغ، اسلام یعنی رواج دزدی، اسلام یعنی رواج خدعه، اسلام یعنی رواج مواد مخدر، اسلام یعنی رذالت، اسلام یعنی فقاهت و قس علی هذا؟

2- فرموده اید كه اسلام دین عشق است ولی برای استدلال و به کرسی نشاندن این ادعای نامعقول خود به عرفان روی آورده اید كه ریشه های هندی – ایرانی دارد و اگر هم رنگی اسلامی یافته قطعاً به خاطر حضور شمشیر اسلام در سرزمینهای تحت سلطه بوده است. این مقدمه درست كه در اسلام رابطه بین خالق و مخلوق رابطه عبد و رب است ولی ارتباط عبد و رب با عاشق و معشوق فقط می تواند از ذهنی خطور كند كه مطلقاً عنایتی به رابطهٌ علّی میان قضایا ندارد.