همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

خدا وجود ندارد چون دیده نمیشود!

اسلام گرایان معمولا چون جزم اندیش هستند و نظام فکری غلطی را پیروی میکنند معمولا از تفکرات مخالفان اندیشه های خود آگاهی ندارند. برای همین کار را برای خود آسان میکنند و میگویند بیخدایان خدا را قبول ندارند چون میگویند خدا را نمیتوان دید، به این روش سفسطه حمله به آدم پوشالین نیز گفته میشود، یعنی شما به غلط فرض میکنید که طرف مقابل به چیزی اعتقاد دارد و بعد تلاش میکنید آن چیز را رد کنید و بعد احساس پیروزی میکنید. مثل اینکه شخصی بگوید آیین اسلام باطل است زیرا مسلمانان خون سگ مرده را میخورند و بعد هشت ساعت از ضررهای خوردن خون سگ مرده سخن بگوید و گمان کند که اسلام را رد کرده است.

جالب است که این نوابغ بعد از ذکر این نکته هم استدلال میکنند که باد را نیز نمیتوان دید اما وجود دارد و این افراد اسلامی واقعا فکر میکنند که این همه فیلسوف بیخدا عقلشان به این مسئله نمیرسیده است و نمیدانستند که عقل، درد، باد و بسیاری از سایر چیزها را نمیتوان دید، اما اینها همگی وجود دارند.

البته پرواضح است که بیخدایان تنها به این دلیل که خدا قابل دیدن نیست وجود خدا را رد نمیکنند، بلکه برای رد وجود خدا دلایل مفصل و متعدد دیگری دارند. برای آگاهی از اینکه چرا خدا وجود ندارد، به این نوشتار با فرنام «از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟» مراجعه کنید.

اما برای توضیح مختصری در مورد این مسئله به تعریف چند مسئله نیاز داریم.

واقعیت: واقعیت یعنی چیزی که وجود دارد، واقعیت یک مفهوم عینی (Objective) است، تنها چیزهایی واقعی هستند و واقعیت دارند که موجود باشند و موجودیت داشته باشند. چیزهایی که وجود ندارند غیر واقعی خوانده میشوند.

ادراک: قدمای فلاسفه درک کردن انسان را به 3 مرحله مجزا تقسیم بندی میکنند.

  • حس : عبارت است از دریافتهای دستگاه های حسی انسان که بوسیله مخابره اطلاعات توسط دستگاه عصبی انسان، مغز را از وجود چیزهایی که در دنیای خارج از مغز وجود دارند آگاه میکنند، در مورد حس کردن در نوشتاری با فرنام «خدا را باید احساس کرد!» توضیحات کافی داده شده است و مطالعه آن نوشتار توصیه میشود زیرا برداشتی که معمولا از حس میشود برداشتی نابرابر با مفهوم واقعی آن است، اما این نکته را باید اضافه کرد که بنابر این تعریف از حس کردن، تمامی ادراکاتی که انسان توسط دستگاه عصبی دریافت میکند، از جمله فعالیتهای عصبی که موجب حس کردن درد میشوند نیز احساس محسوب میشوند. انسان تنها چیزهای واقعی را میتواند حس کند.
  • تخیل: عبارت است از به یاد آوردن چیزی که قبلا حس شده است.
  • تعقل: تغییر تخیلات به مفاهیمی که قابل انتقال باشند را تعقل نامند.

حقیقت: حقیقت یعنی درک واقعیت، حقیقت مفهومی ذهنی (Subjective) است، یعنی بدون وجود متفکر حقیقتی وجود ندارد. حقایق را به دو دسته میتوان دسته بندی کرد

  • حقایق عینی: حقایق عینی واقعیت خارجی دارند و در دنیای خارج از ذهن واقعاً وجود دارند. هرچیز که واقعیت عینی باشد باید قابل شرح و بررسی از لحاظ فیزیکی باشد، بعبارت دیگر تمامی حقایق عینی، فرمی از ماده (بطور کلی بغیر از ماده و انرژی چیز دیگری در دنیا وجود ندارد، بحثهای بیشتر در این مورد را در نوشتاری با فرنام پس دنیا وانسان را که بوجود آورده است؟، بیابید.) دارند. مثلا درد، حقیقتی عینی است زیرا قابل بررسی از لحاظ مادی است، دستگاه های بدن درد را توسط تغییرات مادی توسط دستگاه عصبی به مغز انتقال میدهند. حقایق عینی بطور مستقل از متفکر وجود دارند، یعنی برای اینکه وجود داشته باشند نیاز به آگاهی ما ندارند و اگر متفکر نیز وجود نداشته باشد آنها وجود خواهند داشت.
  • حقایق ذهنی: حقایق ذهنی مفاهیمی هستند که در دنیای خارج از ذهن واقعیتی ندارند، بلکه صرفاً در ذهن انسانها وجود دارند، حقایق ذهنی داده های اولیه علوم متافیزیکی (متافیزیک چیست؟) هستند، بعنوان مثال قوانین شطرنج، قوانین حقوق بشر و بسیاری از مفاهیم دیگر را میتوان از حقایق ذهنی دانست، اینگونه حقایق ساخته ذهن انسانها هستند و گاهی نیز با نام مجردات (Abstract) از آنها یاد میشود، برای نمونه های بیشتر، عشق، محبت، زیبایی، حقوق، قوانین و موارد مشابه همگی از حقایق ذهنی هستند. همه حقایق ذهنی ساخته شده ذهن انسان نیستند، بسیاری از این حقایق به خودی خود وجود دارند و نیاز به سازنده ندارند، مثلا قوانین منطق و روابط هندسی موجود در هندسه همگی حقایق ذهنی هستند، این قوانین و مفاهیم شکل مادی ندارند و توسط ذهن انسان شناخته و تعریف شده اند.

بعد از این تعاریف ساده اما بسیار ضروری برای درک بسیاری از مسائل به توضیح مختصری درمورد دو مکتب مختلف مربوط به «نظام فکری» خواهیم پرداخت. تمامی این دسته از مکاتب برای پاسخ دادن به سوال «چگونه میتوان چیزی را دانست»، پدید آمده اند.

حس گرایی (Empiricism، حسیون)

حس گرایان همیشه اصرار داشته اند که حس کردن تنها روش دانستن است. دستگاه های حسی ما (بینایی، بویایی، لامسه، چشایی و…) اطلاعات دقیقی از اطراف را در اختیار ما میگذارند که بدون وجود این اطلاعات دقیق، داشتن دانش در مورد محیط پیرامون برای ما هرگز میسر نبود. حس گرایان معتقد بودند که تجربه حسی به تنهایی مادر تمامی دانسته های ما است. از معروف ترین حس گرایان و تئوریسین های این مکتب فکری جان لاک، فیلسوف انگلیسی است.

تجربه گرایی و حس گرایی عموماً به یک مفهوم بکار برده میشوند و تقریباً تمامی علوم تجربی از این روش برای دستیابی به حقایق استفاده میکنند. بنابر این از نظر پیروان این نظام فکری، تنها چیزهایی حقیقی هستند که قابل حس کردن باشند. این افراد معتقد هستند حتی حقایق ذهنی همچون قوانین ریاضی را نیز میتوان در عمل تجربه و در نتیجه احساس کرد. حس گرایی به خودی خود بیخدایی را نتیجه نمیدهد، برخی از حس گرایان معتقد بوده اند حس گرایی محدود به این جهان است.

خردگرایی (Rationalism، عقلیون)

خردگرایان قوه عقلانیت (خرد) و استدلال معتبر را تنها مرجع دستیابی و اولین منبع دانش و رسیدن به حقایق میدانند و به اصالت عقل معتقد هستند، در مورد خردگرایی در نوشتاری با فرنام «خردگرایی چیست؟» بطور مفصل صحبت شده است و توضیح بیش از این تعریف مختصر در حوصله این نوشتار نیست. خردگرایان هیچ مفهوم ناسازگار با عقلانیت خود را هرگز بعنوان حقیقی بودن قبول نمیکنند.

برای درک بهتر تفاوت خردگرایی با حس گرایی باید به این نکته اشاره کرد که حس گرایان معتقدند دانش بشر از جایی آغاز میشود که او حس کردن را آغاز میکند. اما خردگرایان معتقدند دانش بشر از پیش فرضهایی که آشکارا حقیقی هستند آغاز میشود. بعنوان مثال خردگرایان میگویند هر چیزی که قرمز باشد، چیزی رنگین است و ما برای اینکه ببینیم چیز قرمزی رنگین است نباید حتماً آنرا حس کنیم (ببینیم) بلکه میتوانیم با فرض کردن اینکه آن چیز قرمز است نتیجه بگیریم که رنگین است. شاید بتوان مهمترین تئوریسین خردگرایی را رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی دانست. لذا استدلال در خردگرایی و تجربه در حس گرایی منابع کسب دانش محسوب میشوند.

حال پس از این توضیحات دوباره به مسئله ای که مطرح شده بود بپردازیم. دیدن خدا، برابر با حس کردن خدا است، در نوشتار «خدا را باید احساس کرد!» اثبات شده است که خدا قابل حس کردن به معنی وافعی حس کردن نیست. بنابر این همین مسئله خدا را از ردیف حقایق عینی (چیزهایی که واقعیت دارند) خارج کرده و به دسته بندی حقایق ذهنی وارد میکند. حقایق ذهنی نیز خود میتوانند معتبر و غیر معتبر باشند، و خداوند از مفاهیم ذهنی (که تنها در ذهن برخی از انسانها واقعیت دارد) غیر معتبر، یعنی خرافی است. بنابر این کسانیکه میگویند «خدا وجود ندارد، چون نمیتوان او را دید» در واقع به این واقعیت اشاره میکنند که غیر مادی بودن پدیده خدا، واقعی بودن وی را الزاماً باطل میکند.

حال دیدگاه های دو مکتب فکری مطرح شده در مورد این مطلب میتواند متفاوت باشد، حداقل تفاوت میتواند در این باشد که حس گرایان میگویند خداوند وجود ندارد چون قابل حس شدن نیست، و یا اینکه حداقل حضوری بر روی زمین ندارد، اما خردگرایان ممکن است این استدلال را به دلیل اینکه خدا ممکن است اساساً در این ناحیه وجود نداشته باشد و در جایی دیگر قرار گرفته باشد، وجود خدارا به یکباره زیر سوال نبرند و ادعا کنند که ممکن است در جایی دیگر خدا وجود داشته باشد.

گفتنی است بسیاری از خداباوران معتقدند خداوند جایی ندارد، اما این قضیه همچنان خداوند را از حقایق عینی خارج میکند زیرا ماده جرم دارد و فضا اشغال میکند. لذا خردگرایان معمولا چنین ادعایی برای رد وجود خدا نمیکنند، اما این استدلال همچنان از نظر حس گرایان و طبیعت گرایان (Naturalists) معتبر است. لازم به ذکر است در کتب آسمانی معمولا از مادی یا غیر مادی بودن خدا صحبت چندانی نمیشود، بیشتر کتب دینی از جمله قرآن اشاره به مادی بودن خدا دارند اما وی را ساکن آسمان هفتم میدانند، اما پیروان امروزی این ادیان تمامی این مفاهیم را استعاره میدانند و معتقدند خداوند اساساً جایگاهی ندارد و غیر مادی است.

لذا هروقت اسلامگرایی یا خداباوری به این سفسطه دچار میشود و مثالهای کودکانه ای مثل جریان «شخصی گفت خدا وجود ندارد چون نمیتوان اورا دید و خداباوری به گوش او سیلی زد و آنشخص ملحد گفت چرا اینکار را کردی من دردم آمد، و خداباور به او گفت کدام درد؟ درد وجود ندارد چون نمیتوان آنرا دید» را بیان میکند باید به او متذکر شد که:

  • ما خردگرایان معتقد نیستیم هرچه را که نتوان دید وجود ندارد، این استدلال را خداباوران باید در مقابل حس گرایان مطرح کنند نه خردگرایان.
  • حس گرایان نیز تنها به دیدن اکتفا نمیکنند، تمامی حس های بدن و فعالیتهای دستگاه عصبی جزو حس کردن به شمار میرود، لذا درد مفهومی کاملا مادی دارد، ارگانهای مشخصی از بدن پیغامهای مربوطه را به مغز مخابره میکنند، هم این پیغامهای الکترومغناطیسی هم عکس العمل مغز و هم ارگانی که درد را ارسال می دارد کاملا قابل بررسی مادی هستند، لذا درد اساساً حقیقتی عینی است نه ذهنی، خداباوران باید دنبال مثالهای دیگری برای اینگونه سفسطه ها باشند، داستانهای مسخره بهلول و یا امام صادق دیگر کاربردی ندارند.
  • نهایتاً اگر خداباوران بتوانند (که نخواهند توانست) مثالی از حقیقتی پیدا کنند که قابل توضیح و بررسی از دیدگاه مادی نباشد، نتیجه حاصله این خواهد بود که آنچیز مفهومی عینی نیست و مفهومی ذهنی است، لذا هیچ تناقضی با اصول ماده گرایی و خردگرایی یا بیخدایی پیش نخواهد آورد.

نتیجه آنکه خداوند تنها در ذهن افراد وجود دارد و اساساً ساخته ذهن انسانها است و وجود خارجی ندارد (خداوند چیست؟) .

نکته آخر آنکه غیر قابل حس بودن خداوند از اتفاق زمینه یکی از برهانهای اثبات عدم وجود خدا با نام برهان پنهانی الهی است که در بخش «براهین اثبات عدم وجود خدا» توضیح و شرح داده خواهد شد.

معجزات مربوط به شفا یافتن بیماران

خیلی از دوستان وقتی با آنها از بیخدایی صحبت میکنیم و یا حقانیت اسلام را برای آنها زیر سوال میبریم در مورد معجزات امامان و شفا یافتگان صحبت میکنند و مثلا میگویند فلان شخص فلان بیماری را داشت و به حرم امام رضا رفت و شفا یافت، حال چگونه میتواند کل این قصه امامت و اسلام و پروردگار دروغ باشد؟

بسیاری از ادعاهایی که در این موارد مطرح میشود بر میگردد به بیماری های عصبی مثل فلج و یا بیماریهای میکروبی و یا سرطانی. توجه داشته باشید که در بسیاری از این موارد عزیزان برای امتیاز دادن به امامانشان نمک قضیه رو زیاد میکنند و به شدت اغراق میکنند. بنابر این بسیاری از این مواردی که مطرح میشود پشت سرش هزاران جور دروغ و کلاه برداری و شیادی با اهداف مشخص اقتصادی و عقیدتی وجود دارد، نوشته زیر یکی از اسنادیست که احمد کسروی در باب همین شیادی ها در اثر خود آورده است.

متاسفانه در بین مردم به ویژه مردم مشرق زمین، خرافه و حرف مفت طرفدار بیشتری تا واقعیت دارد و مردم خیلی بیشتر دوست دارند باور کنند چیزهای عجیب و غریب و متافیزیکی و جادویی که در تخیلات و داستانها ذکر میشوند واقعا وجود دارند. خرافات همواره طرفداران بیشتری از واقعیات دارند. زیرا خرافات برای مردم خوش آیند هستند و مردم نسبت به آنها میل بیشتری دارند تا نسبت به توضیحات دقیق و و صحیح علمی و معمولاً امیال انسانها بر عقلانیت آنها پیروز میشود، یعنی اگر چیزی خلاف میلیشان باشد حتی اگر درست هم باشد تمایل چندانی نسبت به آن نشان نمیدهند.

گذشته از اینکه اکثر کسانیکه ادعا میکنند شفا یافته اند، به سادگی دروغ میگویند ،، در واقع عده ای نیز هستند که واقعا در اثر حضور در اماکن مقدس(!) از بیماریهایی رهایی پیدا میکنند و تیمار میشوند. ولی بجای پذیرفتن دلایل خرافی باید دید واقعاً این اتفاق برای چه می افتد و ریشه آن در کجا است.

وجود داشتن بیماری در بدن برای شخص استرس و ترسهایی ایجاد میکند که این استرسها و ترسها امروزه قابل بررسی و موشکافی دقیق هستند، در بسیاری از مواقع وقتی چنین استرسهایی در بدن وجود دارند کار مبارزه با عوامل بیماری برای سیستم دفاعی بدن دشوار میشود. استرس بر روی سیستم عصبی بدن، سیستم دفاعی و ترشحات هورمونی به طور مستقیم  تاثیر منفی میگذارد، حتی گفته میشود استرس مادر بسیاری از بیماری ها است و همه باید بیاموزند که چگونه خود را از آرام سازند و از استرس رهایی یابند. بنابر این گروهی از بیماریها را میتوان با روانکاوی و استرس زدایی از بین برد، یعنی با امیدواری دادن و تلقین کردن میتوان بسیاری از بیماری ها را از بین برد و خیلی وقتها ممکن است این اتفاق بیافتد یعنی شخص وقتی درون حرم میرود واقعا به خود تلقین میکند که خوب خواهد شد و این تلقین بر بدن وی تاثیر میگذارد، تلقین در انسان از قوت بسیار بالایی برخوردار است و با تلقین میتوان تغییرات محسوسی در سیستم های مختلف بدن از جمله سیستم دفاعی بدن ایجاد کرد. برای همین است که در مورد بسیاری از بیماریها پزشکها از اطرافیان بیمار میخواهند که به او روحیه بدهند و به او تلقین کنند که خوب خواهد شد.

گروهی دیگر از بیماری ها که جنبه عصبی دارند و به سیستم عصبی بدن مربوط میشود از جمله بیماری فلج نیز در بسیاری از مواقع توسط یک محرک روانی فوق العاده زیاد که بطور ناگهانی به شخص وارد میشود (در اثر هیجانات) میتواند روی سیستم عصبی شخص اثر کند و بیماری وی را تا حدود زیادی درمان کند. زیگموند فروید نیز که خود از بیخدایان بزرگ خود با انجام عمل مشابهی کودک فلجی را درمان نمود. در اکثر مواردی که میگویند شخصی شفا پیدا کرده یکی از این دو اتفاق یاد شده افتاده است و این هیچ ربطی به امام رضا و یا حضرت معصومه و یا وجود خدا ندارد. این اتفاق به این دلیل نمی افتد که فرد بیمار وارد حرم شده است و یا شخصی که نظر کرده امامان است دستش را بر روی سر او کشیده است، این اتفاق میتواند با وارد شدن به یک معبد بودایی، یک کلیسا، کنیسه و یا هرجای دیگر اتفاق بیافتد. حتی یک متخصص روانشناسی نیز میتواند چنین کاری را انجام دهد، بنابر این، شفا یافتن این بیماران نه معجزه امامان است نه بخاطر قداست یک مکان و یا الطاف الهی و…، برای اثبات این حرف دلایل دیگری می آوریم.

اگر شما یک مسافرت به نقاط دیگر جهان بکنید خواهید دید که در گوشه کنار دنیا نیز مواردی از این قبیل بسیار وجود دارند، مثلا در هندوستان معبدهایی وجود دارد که مانند حرم امام رضا مردم از تمام نقاط جهان آنجا میروند تا شفا پیدا کنند و اتفاقاً آمار شفا یافتگانشان بسیار بیشتر است از آمار شفا یافتگان حرم امام رضا و خانواده اش است. گروهی از افراد مانند سای بابای کلاه بردار در هندوستان از شهرت جهانی در این زمینه برخوردار هستند، حال اگر حقانیت با امام رضا است چرا سای بابا میتواند با تبلیغ مفاهیم هندوئیسم و بودیسم و سایر مکاتب غیر الهی که صد در صد مخالف با مفاهیم اسلامی هستند و از دید اسلامی هندو ها کاملا باطل و مشرک و کافر هستند و بودیست ها هم که اساساً خدا را انکار میکنند و بیخدا هستند، چرا باید سای بابا یک هندوی کافر و مشرک و دشمن اهل بیت بتواند مردم را بیشتر از امام رضا شفا دهد؟ این چه عنایت غلطیست که پروردگار به این هندوی کافر کرده است؟

یا مثلا در امریکا شخصی به نام بنی هین یک کانال تلویزیونی راه انداخته و با استناد به همین معجزات و… مردم را به پرستش عیسی مسیح فرا میخواند، وی مسیح را پسر خدا میداند و این از دید قرآنی (سوره توبه آیات 29 تا 32) فوق العاده گناه و شرک بزرگی محسوب میشود اما آیا خداوند همچنان به چنین شخصی این قدرت شفا دادن را داده است؟ در قرآن اشاره شده است که هرکس چیزی غیر از خدا را بپرستد به همراه آن چیز در آتش جهنم خواهد سوخت (سوره انبیا آیه 98)! چطور ممکن است بنی هین که قرار است در آتش بسوزد در این دنیا اینقدر کرامات داشته باشد؟ البته بنی هین نیز طبیعتاً مانند اکثر افراد مشابه و مذهبیون ازاین کار صرفه مالی بسیار بالای میبرد و کانالهای تلویزیونی رسمی دنیا در مورد دروغین بودن ادعاهای او چندین بار برنامه هایی را ساخته اند. اساساً داستان معجزه و شفا در مسیحیت بسیار بسیار قوی تر است و از روشهای اصلی شستشوی مغزی مسیحیان تحریک قربانیان به معجزه و شفا است، و از آنجا که اهل تسنن چندان به چنین چیزهایی اعتقاد ندارند میتوان گمان کرد که همچون مراسم عذاداری و رده بندی های مذهبی این افکار نیز از مسیحیت وارد تشیع شده باشد.

جواب به اینگونه پرسشها را تنها با همان دو روشی که در اکثر این موارد شفا انجام میشود میتوان به روشنی داد. شفا یافتن به این ربطی ندارد که شخص به حرم امام رضا میرود یا به معبد هندو ها میرود یا به مراسم آقای بنی هین میرود، شفا یافتن به این ربط ندارد که طرف الله میپرستد یا گاو یا مسیح و یهووه. حتی کافران هم میتوانند اینگونه خود درمانی کنند، امروزه موسسات و مراکز زیادی در جهان وجود دارند که بدون استفاده از تعالیم دینی همان کاری را انجام میدهند که مریض های زیادی برای انجام آن به حرم امام رضا میروند.

روشها و حتی حرکات ورزشی مانند یوگا و روشهای تلقین کردن، خنده درمانی و بسیاری از سایر روشها امروز برای شفا یافتن (Healing) وجود دارد و در جاهای مختلف حتی رسم ها و عادتهای مختلفی نیز برای این کار وجود دارد. بعنوان مثال در کشور خودمان در گذشته نه چندان دور در کشور خودمان وقتی خانمی باردار نمیشد پیش یکی از علما (!)ی اسلام میرفت و این مردان روحانی بزرگوار دور ناف این خانم دعا مینوشتند و تا شفا بیابد و خوب چون این عمل در راه خیر بود هیچ اشکای نداشت که علمای اسلام بدن این خانم را ببینند و شاید حتی ثواب هم داشت! دعا نویسی و مهره اندازی و این جور حرفها هم از رسومات خرافی قدیمی ماست که احتمالا به دلایلی که آورده شد  بعضی وقتها خیلی خوب هم کار میکرده است، و هم موجب شفا یافتن بیماران و هم موجب شادی روح و تجدید روحیه علمای اسلام میشد.

اما مهم این است که دامنه این مریضیها زیاد گسترده نیست و همانطور که گفته شد به بیماری های مشخصی مربوط میشود، بعنوان مثال دیده نشده که شخصی بتواند جراحت و یا قطع عضو بدن خود را شفا دهد، و یا بسیاری از بیماریهای ویروسی به هیچ عنوان قابل شفا یافتن نیستند. از کسانی که این ادعا را میکنند بخواهید که برای رفع بیماری های خود پیش دکتر نروند، (فرقه هایی از مسیحیت چنین باوری دارند و هرگز از خدمات پزشکی استفاده نمیکنند)  و بروند حرم امام رضا و یا اینکه از ایشان بپرسید چرا یک بیمارستان بزرگ در طبقه دوم بارگاه امام رضا درست نمیکنند و یا اینکه از آنها بخواهید که دستشان را در مقابل شما قطع کنند و به حرم امام رضا بروند و با دست سالم برگردند، مسلماً چنین کاری نخواهند کرد چون خودشان میدانند دروغ میگویند. چند وقت پیش آیت الله سیستانی بزرگترین مرجع شیعه برای درمان خود به انگلستان رفته بود تا زیر دست یک عده کافر از خدا بیخبر نجس درمان شوند، باید از ایشان پرسید مگر امام رضا چلاق هستند که شما برای درمان میروید انگلستان؟ چرا تشریف نمیبرید مشهد؟ پرسش دیگر این است که چرا دست مبارک نماینده پروردگار بر روی زمین و نایب امام زمان آیت الله خامنه ای توسط این 12 امام حاضر و غایب شیعه شفا نمی یابد؟ ایشان چقدر با دست خودش قبر امام رضا را دستمال کشیده و کف ضريح مقدس را تی کشیده است؟ چرا دست ایشان در این همه مدت شفا نیافته است؟ یکی دیگر از مسائلی که امامان و خدا و معجزه گران از درمان آن عاجز هستند مسئله ضعف در بینایی است، که آزمایش آن بسیار ساده است، تابحال دیده نشده است شخصی ادعا کند معجزه ای رخ داده است و دیگر از عینک استفاده نمیکند.

یکی نیست به اینها بگوید آخر اگر این امامان اینقدر قدرت متافیزیکی داشتند چرا همگی کشته شدند و بعضاً توسط زنان خودشان کشته شده اند، و یا چرا این امام سجاد از اول تا آخر  عمرشان چرا اینقدر مریض بودند و شفا نیافتند و یا چرا پیغمبر اسلام خودش را شفا نداد تا بتواند بچه دار شود و اینقدر زحمت زن عوض کردن را بخود ندهد؟

در واقع قضیه معجزه و شفا آنگونه که توسط مسلمانان مطرح میشود گذشته از اینکه مضحک و بر خلاق قوانین فیزیکی و طبیعی است، بر خلاق خود تعالیم قرآنی نیز هست. یعنی حتی اگر یک مسلمان هم معقول باشد و دست از تعصبات بردارد و به قرآن مراجعه کند خواهد دید که قرآن به وضوح نشان میدهد که پیامبر اسلام نه غیب میدانسته است نه معجزه ای داشته است. حال که خود پیامبر اسلام چنین بوده است، چگونه ممکن است امامان چنین نیروهایی داشته باشند؟

سوره انعام آیه 50

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ.

(ای محمد) به آنها بگو من نمیگویم گنجهای خداوند در نزد من است و از غیب خبری دارم یا اینکه من فرشته ام. من تابع الهام ضمیر و رساندن  وحی هستم.

سوره اعراف آیه 188

قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

بگو: من مالک سود و زیان خود نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد. و اگر علم غیب میدانستم بر خیر خود بسی می افزودم و هیچ شری به من نمیرسید. من کسی جز بیم دهنده و مژده دهنده ای برای مومنان نیستم.

سوره اسراء آیه 59

وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالآيَاتِ إِلاَّ تَخْوِيفًا.

مارا از نزول معجزات باز نداشت، مگر اینکه پیشینیان تکذیبش میکردند. به قوم ثمود به عنوان معجزه ای روشنگر ماده شتر را دادیم. بر آن ستم کردند. و ما این معجزات را جز برای ترسانیدن نمیفرستیم.

سوره انعام آیه 37

وَقَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قَادِرٌ عَلَى أَن يُنَزِّلٍ آيَةً وَلَـكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ.

وگفتند: چرا معجزه ای از پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو خدا قادر است که معجزه ای فرو فرستد. ولی بیشترینشان نمیدانند.

این آیات به وضوح ضعف محمد در انجام دادم عملی خارق العاده در زمان خودش را نشان میدهند، اما مسلمانان بعد از مرگ محمد شروع به افسانه سازی در مورد خود او و امامان کردند.

همچنین شایان ذکر است موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار را به هرکس که بتواند در شرایط علمی و مشاهده دقیق ثابت کند از نیروهای ماورای طبیعت برخوردار است یا عملی غیر طبیعی را انجام دهد یا انجام گرفتن آنرا نشان دهد پاداش میدهد، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

آقا اینها شرایط داره، شان نزول داره!

بسیاری از دانشمندان و نوابغ اسلامی، بعد از اینکه با آيات جنايي تازينامه را ميشنوند، ژستی روشنفکرانه به خود ميگيرند و ميگويند، شما اصلا ميدونيد برای قطع کردن دست بعنوان مثال چند شرط وجود داره؟ شما فکر ميکنيد هرکس از راه برسد و دزدی کند دستش را قطع ميکنند؟ آيا ميدانيد در زمان پيامبر چند نفر سنگسار شدند و يا دست چند نفر کشته شد؟ آيا ميدانيد حتی اندازه سنگهایی که باید به زانی پرتاب شود هم مشخص شده؟
بعد شروع ميکنند تعداد شرايط را ميشمارند.

مسلمانان تمایل دارند اسلام را بسیار پيچيده جلوه بدهند و طوری رفتار کنند که انگار مطالب بسیار عمیق و دشواری در دينشان وجود دارد که درک آنها برای بقیه ميسر نيست. در گذشته چون دانشگاه ها و مراکز علمی بصورت امروزی وجود نداشتند به افرادی که از مدارس دینی خارج ميشدند عالم میگفتند و امروز هم در کشور ما به یک عده آدم سبک مغز و فرو مایه مثل آقای جنتی و مصباح يزدی و خزعلی و حسنی و بهجت و علامه طباطبائی و مطهری به اشتباه ميگويند علما! در حالی که سطح فکر و تخصص اين افراد تنها به درد قبرستانهای کشور ما ميخورد که برای مردگان مردم دعا و نماز بخوانند. اين افراد چون یضرب یضربان یضربون را خوانده اند عالم هستند و بقیه را عوام مينامند. سطح فکری این افراد را ميتوان با خواندن آثارشان و شنيدن کلامشان تخمين زد، بعنوان مثال علامه (کسی که زیاد علم دارد) طباطبائی فرموده اند:

«استاد ما مرحوم آقا سید علی قاضی حکایت کرد که کسی از جنی پرسیده است طایفه جن به چه مذهب اند؟ آن جن در جواب گفت: طایفه جن مانند انس دارای مذاهب گوناگون اند جز اینکه سنی ندارند (عجب!!) برای اینکه در میان ما کسانی هستند که در واقعه غدیر خم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند.» داستانهای شگفت در باره جن، ابراهیم عباسی چاپ دوم صفحه 21
علی رقم اینکه هر انسان خردمندی به این گفتارها و جفنگیات که بسیار خنده دار به نظر میرسند اما از عقاید بسیار جدی اسلامی هستند (در تازينامه حتی سوره ای به نام جن وجود دارد) مسلمانان همچنان به يک مشت ملای بيسواد فرومايه ميگويند عالم، و به آنها احترام ويژه ميگذارند. حاج آقا چهره ای نورانی دارد!

مسلمانان فکر میکنند با بالابردن تعداد شرایط دست قطع کردن و سنگسار ميتوانند از زشتی این اعمال بکاهند.
وقتی دست قطع کردن و پا قطع کردن که در تازينامه در دو جا (یکی برای دزد و دیگری برای کافر) آمده است، یک عمل کاملا عربی و وحشيانه و حیوانی است دیگر برای ما چه فرقی میکند که شرطی وجود داشته نداشته باشد یا دو میلیون شرط وجود داشته باشد؟

مهم اين است که شما سنگی را در دست ميگيرید و بر سر کسی ميکوبيد که موجودی از نوع شماست، آنقدر سنگ ميزنید تا بميرد، چون چيزی که مال خودش بوده در اختيار ديگری قرار داده! مهم اين است که شما دست و پاي يک انسان ديگر را قطع ميکنيد (به صفحه تصاوير برای ديدن تصاوير قوانين حیوانی الهی مراجعه کنيد) مهم اين است که چشم يک انسان را در مي آوريد و … مهم اين نيست که اين کار چند بار انجام شود و چگونه انجام شود و از همه مهم تر اينکه مهم اين است که اين عمل يک عمل جانوری است! مهم اين نيست که اين عمل جانوری چند شرط دارد و …

در جوامع غربی و امروزی برای حيوانات خانگی هم حقوقی در نظر گرفته ميشود و دوست داران حيوانات گروه هایی تشکيل ميدهند که از ظلم به حيوانات جلوگيری شود، اگر شما سگ خودتان را بزنيد به شدت با شما برخورد خواهند کرد. سنگ دلی و بی خردی و اسلامگرایی تا چه حد است که مسلمانان در اين دوران دست و پا قطع میکنند و چشم در می آ ورند و سنگسار میکنند.

بنابر این، این تعداد شرایط نیست که مورد اعتراض است، بلکه خود عمل است که خود جرم و غیر انسانی است و از دوران بیابانگردی اعراب زمان محمد به یادگار مانده.

معجزات الله

شاید باورکردنش سخت باشد اما افرادی وجود دارند که با دیدن تصاویری که بر روی اینترنت یا در نشریات خاصی تحت عنوان معجزات اسلام و الله منتشر میشوند متقاعد میشوند که الله حقیقت دارد و این «معجزات» نشانی بر حقانیت اسلام است. من واقعا نمیدانستم با این قضیه باید چگونه برخورد کرد، آیا باید آنرا به سخره گرفت یا تنها به ساده لوح بودن کسانی که از این راه به حقانیت اسلام پی میبرند تاسف خورد. اما به هرحال از آنجا که افراد بیشماری از من خواسته اند که پاسخی برای این دسته معجزات آماده کنم تصمیم بر آن گرفتم که توضیحاتی در این زمینه ارائه دهم، هرچند ممکن است این اباطیل اساساً ارزش وقت گذاشتن نداشته باشند اما برای مبارزه با خرافات متاسفانه باید تا این حد مسائل مضحک را نیز جدی گرفت. در این نوشتار به چند مورد از این ادعاها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که تصاویر مشابهی برای سایر ادیان نیز وجود دارد، لذا نمیتوان این اتفاقها را که تنها به دلیل خواسته اندیشی (مغلطه توسل به نتیجه باور) مسلمانان جدی گرفته شده اند جدی گرفت و آنها را سندی برای حقانیت اسلام دانست. تصویر زیر تصویر دو گاو است که کلمه الله و محمد بر روی بدن آنها دیده میشود، البته اگر بخواهیم دقیق به این نقش ها نگاه کنیم واقعاً شبیه به الله و محمد نیستند و میتوان آنها را بصورت های دیگری نیز خواند، اما مسلمانان دوست دارند که این نوشته ها را آنگونه که دوست دارند بخوانند تا خرافات دینیشان تایید شده باشد.

اگر هدف الله با ایجاد این نقش ها واقعا فرستادن معجزه بوده است چرا او نقش ها را بصورت دقیقتر نیافریده است؟ آیا او اگر گونه ای جانوری مانند گونه ای از ماهیان را بصورتی می آفرید که عبارت لا اله الا الله روی آنها نقش میبست اتفاق بدی می افتاد؟ چرا الله هیچوقت کار خود را درست انجام نمیدهد؟ اما از این گذشته به سه مورد از یافته های مشابه در مورد سایر ادیان شرک آمیز و غیر سامی در زیر اشاره خواهد شد.

برای اینکه نشان دهیم این اتفاقها تنها معجزات اسلام نیستند شایسته است مثالهایی دیگر از سایر ادیان نیز ارائه شود تا بتوان دانست که این اتفاقها ممکن است در مورد بسیاری از ادیان بیافتد.

ام (OM) هندو ها، یکی از علامتهای بسیار مقدس هندو ها است که نماینده قدرت برهمن از خدایان این دین است و آنرا میتوانید بر روی بدن یک گاو ببینید، هندوگرایی از دیدگاه مسلمانان تنها بت پرستی و شرک است، اگر آن تصاویر معجزات الله هستند، این تصاویر نیز معجزات برهمن است. برای اطلاعات بیشتر در مورد ام اینجا را کلیک کنید.

انخ (Ankh) یکی از مهمترین سمبل های الهی در میان باورهای مصریان در عهد فراعنه بوده است، این علامت را میتوان بر روی این خرچنگ نیز دید، آیا میتوان اینرا معجزه انخ نامید؟ برای اطلاعات بیشتر در مورد انخ اینجا را کلیک کنید.

تصویر مقابل نیز از معجزات خدای ثور (Thor) از خدایان اروپایی اسکاندیناوی است، نام او در رعد و برق دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به ثور از اینجا دیدن کنید.

.

یینگ ینگ (Ying Yang) یکی از نشانهای مقدس چینیان است که ریشه در باورهای دینی کنفسیوس گرایی و تائوگرایی دارد در تصویر مقابل بر روی یک مارمولک (سوسمار) دیده میشود. برای اطلاعات بیشتر راجع به یینگ ینگ اینجا را کلیک کنید

از تصویر زیر نیز بعنوان یکی از معجزات الله استفاده میشود، تصویر مقابل آن نیز توسط مسیحیان بعنوان معجزه مریم مقدس استفاهد میشود. البته معلوم نیست به چه دلیل این خانم باید مریم مقدس باشد، شاید تصویر جنیفر لوپز و یا آلیسیا سیلوستون مقدس باشد. در ضمن چرا مریم مقدس حجاب اسلامی را رعایت نکرده است؟

تصویر سمت چپ در زیر یکی دیگر از ادعاهایی است که اسلامگرایان معمولاً آز آن استفاده میکند. گفته میشود در این گوجه فرنگی عبارت لا اله الا الله و محمد رسول الله نوشته شده است. البته با چشم غیر مسلح نمیتوان واقعا این جمله را دید، مسلمانان آماده هستند تا هر خطوط کجی را بعنوان معجزه قبول کند. تصویر سمت راست نیز معجزه ای است که ما برای مسلمانان انتخاب کرده ایم، این معجزه پیامبر اسلام را در کنار عایشه بصورت سمبلیک نشان میدهد.

Tomato

تصویر زیر، یک کاکتوس است که به شکل الله دیده میشود، البته اینکه مسلمانان برخی از شاخه ها را بریده باشند تا این کاکتوس شبیه الله شود هیچ بعید نیست، اما تصویر سمت چپ معجزه دیگری است که پیامبر اسلام را در هنگام دیدن دختر بچه های 9 ساله بصورت سمبلیک نشان داده است، گزارش شده است آلت این کاکتوس به سمت قبله است.

به نظر می آید این تنها «معجزه» ای باشد که واقعا درست است. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که این علی، علی ابن ابیطالب باشد، این مجعزه میتواند مربوط به زنده یاد علی دشتی، علی میر فطروس و یا دکتر علی سینا و یا هر علی دیگری باشد.

در  تصویر سمت چپ که مسلمانان ادعا میکنند در یک جنگل وجود دارد، اما نه آدرسی از آن جنگل داده شده است نه هیچ چیز دیگر، و تنها میتواند یک نقاشی آب و روغن باشد  معجزه ای دیده میشود. تصویر سمت راست نیز معجزه ای طبیعی است که در آن یک آلت طبیعی به سمت الله گرفته شده است. تصویر سمت راست از معجزات کفار است.

تصویر سمت چپ، یک درخت است که رسم تعظیم به سمت عربستان را که مسلمانان 17 بار در روز انجام میدهند تکرار میکند، این تصویر از تصاویر بسیار معروفی است که مسلمانان با آن به شستشوی مغزی مردم میپردازند، تصویر سمت چپ نیز یکی دیگر از معجزات الله است، شرم بر الله که اینگونه معجزات مستهجن را در دید عموم گذاشته است. تصویر زیرین سمت راست نیست عکس العملی طبیعی است از طرف یک درخت، این دست نیز به سمت قبله گرفته شده است.

تصویر زیر در برخی از سایت های اینترنتی منتشر شده است که ادعا میشود روی سر این نوزاد کلمه لا اله الا الله دیده میشود، البته کوچک بودن این تصویر به این دلیل است که کسی نتواند درستی این ادعا را سنجش کند. اما تصویر مقابل عکس العمل کودکی خردگرا به پدرش است، در حالی که پدرش میخواست در گوش او پس از تولد اذان بخواند.

یکی از «معجزات» دیگر اسلام که در سایتهای اینترنتی مسلمانان و حتی بر روی اعلامیه هایی که در شهر ها پخش شده بود این بود که در هلند یک مادر مسلمان از دخترش میخواهد که در هنگامی که او نماز میخواند صدای موسیقی را کم کند و از آنجا که دختر به این حرف گوش نمیکند ناگهان آتش گرفته و مادر بر روی او پتویی می افکند. بعد از اینکه مادر پتو را برمیدارد دختر به جانوری که در تصویر مقابل میبینید تبدیل شده بود./p> ااین خبر که در خبرگزاری رسمی آفتاب نیز انتشار یافته بود اما مدیران این خبرگزاری آنرا حذف کردند، در واقع توسط یک سایت ترکیه ای برای نخستین بار انتشار یافته بود، که بعدها معلوم شد این تصویر از مجموعه مجسمه های یک هنرمند مجسمه ساز برداشته شده است. تصاویر سایر جانوران خیالی که او ساخته است را در زیر میتوانید ببینید.

برخی از اسلامگرایان با دیدن این ادعاها ژستی خردمندانه به خود میگیرند و میگویند اینها خرافات مردم است و ما نیز به آنها میخندیم، تو گویی میخواهند بگویند ما نیز اندکی از عقلانیت و خرد برخورداریم، این در حالی است که تبدیل شدن انسانها به میمون در قرآن نیز ذکر شده است و انسانی که از سلامت مغزی برخوردار باشد محال است این اباطیل را قبول کند./p>

سوره بقره آیه 65 و 66

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ؛ فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ. و شناخته ايد آن گروه را که در آن روز شنبه از حد خود تجاوز کردند ، پس به آنها خطاب کرديم : بوزينگانی خوار و خاموش گرديد؛ و آنها را عبرت معاصران و آيندگان و اندرزی برای پرهيزگاران گردانيديم.

ااما حال که حماقت مذهبیون اینقدر وافر است چرا نباید از این حماقت در راه مثبت استفاده کرد؟من شخصی را میشناختم که یک مسلمان بسیار مذهبی بود و به سکولاریسم و دموکراسی و حقوق بشر بسیار بد و بیراه میگفت، روزی به او گفتم این کارها آخر و عاقبت خوبی  ندارد، اما او به حرف من گوش نکرد، بعد از مدتی دریافتم که او تبدیل به یک میمونی که شباهت به رئیس جمهور مردمی حکومت اسلامی دارد شده است.

با پخش کردن این شایعه و تصویر به مردم فهمانید که اگر بدنبال دموکراسی نباشند ممکن است آنها نیز به اینگونه جانورانی تبدیل شوند و سند آن هم در قرآن است. یک نکته ای که نباید هیچگاه آنرا فراموش کرد این است که انسانهای مذهبی انسانهایی بسیار دروغگو هستند و برای پیشرفت اباطیل دینیشان حاضر به گفتن هر دروغی هستند. لذا با ادعاهای آنها باید با احتیاط تمام برخورد کرد. چند فیلم دیگر که با هدف تحمیق مردم تهییه شده اند و توسط اسلامگرایان پخش شده اند را میتوانید از بخش طنز تارنمای زندیق دریافت کنید.

منابع تصاویر +، +

شکاکان به اسلام، محمد بن زکریای رازی

ar-razi

شاید ابوبکر محمد بن زکریا رازی (865-925) را بتوان بزرگترین آزاد اندیش تمام دنیای اسلام نامید. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. رازی در حدود 200 کتاب در زمینه های بسیار متنوع و مختلف نوشت. بزرگترین اثر پزشکی وی دایره المعارف جامع الکبیر معروف به المعادی است که نوشتن آن در حدود 15 سال طول کشید. مطالعه دفاتر پزشکی ای که رازی نوشته است به خوبی نشان میدهد که  رازی شخصی بسیار آزاد اندیش بوده است و از تعصب و انجماد فکری کاملا بدور بوده است. در این دفاتر رازی بطور دقیق و مشخص بهبود بیمارانش، مشکلات آنها و راه های درمان آنها و نتیجه این درمانها روی بیماران را ثبت کرده است. رازی یکی از اولین رساله ها را در مورد بیماری های واگیردار آبله و سرخک نوشت، که بعد از اختراع دستگاه چاپ در اروپا این رساله ها از اولین کتابهایی بود که ترجمه شد و چاپ شد.

اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد  ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. کتاب کفر آمیز رازی «در باب رسالت» از دست مخالفان وی نجات نیافت، اما این روشن است که محور اصلی کتاب ارجحیت استدلال بر وحی و معرفی فلسفه بعنوان تنها راه حقیقت و سعادت بوده است. اما از آثار کفر آمیز رازی، تنها قسمتهایی که یک نویسنده اسماعیلی بر آن نوشته است باقی مانده است، در اینجا دو نظریه بنیادی و جسورانه از این اثر را باز خواهیم گفت.

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که  انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی «بزهای ریش بلند» میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از «گفتار ارباب»  فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.  در مورد قرآن بعنوان مثال، که یک مجموعه طبقه بندی شده از «افسانه هایی پوچ و متناقض» است که بطور مضحکی آنرا بی مانند میخوانند و  این در حالی است که در واقع ادبیات و زبان، سبک و این لاف معروف «فصاحتش» از بی عیب و نقص بودن بسیار دور است.

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.

کسانی که دور رهبران دینی جمع میشوند یا کم مغز هستند یا زنان و نوجوانان هستند. دین حقایق را خفه میکند و کینه را پرورش میدهد. اگر قرار باشد کتابی درون خودش حقانیت و نتیجه از وحی بودن اش را آشکار سازد، رساله های هندسی، ستاره شناسی، پزشکی و منطق میتوانند این ادعا را خیلی بهتر از قرآن مشخص کنند. این ادعای رازی در مقابل مسلمانان تندرویی مطرح شده است که میگفتند زیبایی و فصاحت قرآن (که رازی آنرا رد کرده است) رسالت محمد و حقانیتش را به ثبوت میرساند.

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با  کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی «که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است» میدهد.

«گویا نویسنده این متن اصلی این نوشتار از سرانجام رازی که اسلامگرایان به جرم کفر ورزیدن و نفی کردن وحی آنقدر با کتاب خودش بر سرش کوبیدند تا کور شد و اینکه علی رغم آنکه پزشکی میخواست اورا تیمار کند هرگز اجازه نداد وی را مداوا بکنند و میگفت نمیخواهد دنیای اینچنین را بار دیگر ببیند، اطلاع ندارد، و از این روست که به خطا گمان میکند رازی در شرایط آزادی میزیسته است. و نکته عجیب تر این است که نویسنده چطور توانسته است از اینکه از رازی کتاب کفر آمیزی باقی نمانده نتیجه گیری کند که رازی در شرایط آزادی زندگی میکرده است.» مترجم

ما معتقدیم رازی از ارزشهایی حمایت میکند که ما نیز آنها را بسیار گرامی میداریم: خردگرایی، شک گرایی در مذهب، اعتقاد به علم، بکار گیری استدلال در حل مسائل انسانی، تجربه گرایی، تعصب نورزیدن و عدم اعتماد کور به سنت ها.

یافتن این ارزشها در تمامی اعصار بسیار دشوار است و این باعث میشود که جایگاه انسانی که در اوایل قرن 10 ام زندگی میکرده است و پایبند به این ارزشها بوده است بسیار والا باشد، و در واقع اگر قرار است جامعه اسلامی به افتخار گذشته خود برگردد، اینها تنها ارزشهایی است که بدانها نیازمندیم.

1) نام کتاب به لاتین De Tribus Impostoribus است و ترجمه انگلیسی آن در +  قابل دسترسی است. این کتاب از کتب کلاسیک اروپاست که نویسنده آن مشخص نیست. در آن به بررسی و نقد سه شخصیت دینی یعنی موسی، عیسی و محمد پرداخته میشود.  نسخه پارسی از کتابخانه زندیق قابل دریافت است

منبع +

طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی

6

به یاد دارم معلم دینی ما در دوران دبیرستان به ما ميگفت، دانشمندان غربی کشتی نوح را در ترکیه روی یک کوه (کوه آرارات) یافته اند و بعد از اینکه آنرا از زیر برف بیرون کشیدند دیدند روی الوار آن نوشته شده است «يا قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه)» و آن باستان شناسانی که این کشف را انجام داده اند مسلمان و شیعه شدند ولی خوب دولت های غربی اجازه درج این خبر رو ندادند و حتی اجازه کاوش بیشتر را هم به سایر باستان شناسان ندادند. و ما که مغزهای باکره خودرا مجانی به زنای مرجع تقلید کلاس درس خودمان بخشیده بودیم، چه معصومانه بر تنفر خود از غرب و بویژه اسرائیل و آمریکای جنایتکار می افزودیم که چقدر این ها نامرد و بی انصاف هستند که دین حق یعنی اسلام و مذهب حق یعنی تشیع را انکار میکنند. آخر مگر مدرک از این تابلو تر هم میتوان برای اثبات حقانیت یافت؟ اما حال که پنج، شش سال از آن دوران و عصر جاهلیت زندگی من میگذرد آموخته ام که به جای ایمان آوردن و قبول کردن، خرد نقاد خود را بکار گیرم و داستانهای کودکانه و مسخره دینی را به دیده خرد بازرسی کنم و بر مغز خویش فشار بیاورم.

داستان نوح یکی از داستانهای قرآن است و خداوند یک سوره کوچک ناقابل را هم به حضرت نوح اختصاص داده که در این نوشتار کوتاه سعی بر آن خواهم داشت که این داستان را بازبینی کنم و درستی و راستی آنرا با سلاح عقلانیت بازرسی کنم.

واقعیت این است که داستان نوح در قرآن و کتاب مقدس، بر پایه یک داستان قدیمیتر استوار است. افسانه گیلگمش مدتها قبل از اینکه کتاب پیدایش (نام اولین بخش تورات) نوشته شود توسط سومریها نوشته شده بود. لوحه های تاریخی ای که در آنها به افسانه گیلگمش و بخش هایی از داستان نوح و طوفانش اشاره میشود مربوط به بیش از 2000 سال قبل از میلاد مسیح میشوند و این در حالی است که کتاب تورات برای اولین بار با دید فوق العاده خوش بینانه در حدود 600 سال قبل از مسیح از گفتار به نوشتار در آمد و نسخه هایی که اکنون از تورات وجود دارد بسیار جوان تر از آن تورات های اولیه هستند.

2003007

 

اما اینکه این داستان چگونه از افسانه گیلگمش، یعنی یک اثر از ادبیات سومری بابلی وارد ادبیات یهود شده است با توجه به اینکه حتی طبق خود تورات، بنی اسرائیل از منطقه ای که محل زندگی اکادها (یکی از نژاد ها و اقوام ساکن منطقه بین النهرین که امپراطوری اکادها Akkadian را در سالهای  2255 تا 2370 قبل از میلاد ایجاد کردند) هجرت کرده اند و حتی زبان یهود از زبان آن قوم منشعب شده است، و اینکه قدیمیترین و کاملترین نسخه های موجود از گیلگمش نیز به همان زبان اکادها است که بابلی ها هم بدان زبان سخن میگفته اند، اصلا دور از تصور و بعید به نظر نمیرسد.

بجای نوح در افسانه گیلگمش، اوتناپیشتیم (Utnapishtim) است که مسئولیت ساخت کشتی و سایر قضایا را بر عهده میگیرد و از طرف خدایانی که مردم بدان باور داشته اند  و نه خدایان جدید تری مثل یهوه و یا الله که بعدا اختراع شدند دستور میگیرد که همه حیوانات را جمع آوری کند و بقیه داستان تقریبا مشابه داستان تورات و قرآن است و در انتهای طوفان اوتناپیشتیم یک کبوتر و سپس یک پرستو را میفرستد تا بدنبال خشکی بگردند و آنرا بیابند و بازگردند. حتی زنگین کمان و سایر عناصر ظريف این داستان تورات نیز با آن افسانه گیلگمش صدق میکند. اینها اسناد تاریخی بدست آمده در بین النهرین که در موزه بریتانیایی لندن (London British Museum) نگهداری میشوند به خوبی ثابت میکنند که این داستان از یک افسانه قدیمی با اندکی تغییر نام و تعداد و اسم خدایان آورده  شده است. و کپی شدن داستانها و محتویات تورات توسط پیامبر اسلام و آوردن نسخه ضعیفی از آنها در تازینامه نیز بر کسی پوشیده نیست. بنابر این داستان نوح و طوفان نوح هم چیزی جدا از سایر داستانهای افسانه ای و معلمولا غیر منطقی و مسخره دینی و مذهبی نیست.

از دید کتب مقدس مسیحیان کلا دنیا از 6000 سال پیش آغاز شده است! و طبق معمول داستانها و ادعاهای مذهبیون همیشه بی سند و تاریخ و به قول معروف بی در و پیکر است! اما یک طوفان به این شدت که همه دنیا را زیر آب ببرد بدون شک اثرات فوق العاده مشخص و روشنی بر کره زمین خواهد گذاشت که از هیچ کدام از آنها خبری نیست و اسناد زمین شناسی برای چنین واقعه خنده داری به هیچ عنوان وجود ندارد.

تمام آبهایی که روی زمین وجود دارد متشکل از دریاها، اقیانوسها و دریاچه ها همه و همه نتیجه باریدن باران به مدت سه میلیون (3,000,000) سال بطور مداوم است که در یکی از دورانهای زمین شناسی انجام گرفته است، حال گفتن اینکه روی زمین چند روز یا چند ماه یا چند سال باران آمده و این سبب آن شده است که تمام سطح زمین را آب فرا بگیره فوق العاده دور از تصور است، مگر اینکه پروردگار از شیلنگ های کالیبر بالای مخصوص بارگاه الهی که سبب جاری شدن نهرها در بهشت میشوند برای این منظور استفاده کرده باشد و سیستم آب و فاضلاب بهشت را چند روزی به زمین وصل کرده باشد!

مسئله ای که بطور کلی قضیه طوفان نوح را زیر سوال میبرد همان داستان جمع آوری حیوانات و نگه داری آنها در یک کشتی و نابودی بقیه حیوانات و ادامه نسل حیوانات از آن حیوانات باقیمانده است که کاملا غیر ممکن و تخیلی است. تصور کنید یک پلنگ برای اینکه زنده بماند باید بطور مثال روزی 10 خرگوش بخورد، یعنی برای اینکه یک ببر را بتوان برای مدت 1 ماه زنده نگه داشت باید به ازای هر ببر 300 خرگوش به کشتی برد. این ببر روز اول 10 تا خرگوش را میخورد و 290 خرگوش دیگر باید زنده بمانند برای آنکه در روزهای دیگر بتوانند خوراک این یک ببر بشوند، 10 خرگوش دومی که قرار است خورده شوند باید یک روز بیشتر از 10 خرگوش اول زنده بمانند پس برای 10 خرگوش سری دوم غذا برای یک روز لازم است، بنابر این باید برای خرگوشهای سری دوم دو برابر خرگوشهای سری اول توشه غذایی در نظر گرفته شود، همینطور برای خرگوشهای دوره سوم باید سه برابر خرگوشهای دوره اول قضا در کشتی نگهداری شود و برای خرگوشهای روز 30 ام، 30 برابر قضای خرگوشهای روز اول. بنابر این شما برای اینکه 1 ببر را 30 روز با خوراک خرگوش بخواهید تغذیه کنید باید یک معادله نسبتا پیچیده ریاضی را در نظر بگیرید حال فرض کنید 2 ببر داریم و ببینید این معادله چقدر گسترده تر میشود، حال فرض کنید 10 نوع حیوان وجود دارند که هرکدامشان تغذیه دیگری هستند، برای اینکه اینها بتوانند 1 ماه زنده نگه داشته شوند حل معادله ریاضی ای لازم است که مدتها نیاز به محاسبه دارد و اصلا کار ساده ای نیست! حال تصور کنید که هزاران هزار جانور از انواع و نژادهای مختلف را یک شخصی بخواهد برای 30 روز در یک جایی زنده نگه دارد، آیا میدانید این کار چقدر پیچیده و ناممکن است؟ آیا میدانید اینها چقدر وزن و جا خواهند گرفت؟ آیا میدانید فقط غذایی که این جانوران باید بخورند چه کشتی فوق العاده بزرگ و مجهزی میخواهد؟ ساختن چنین کشیتی ای امروز هم با پیشرفته ترین علوم مهندسی و کشتیسازی و دریانوردی و جانورشناسی کاملا بعید و دور از تصور است چه برسد به نوحی که هزاران سال پیش زندگی میکرده و میخواسته از چوب درخت ساج آن کشتی را بسازد! مسلما وزن این همه حیوان و قضاهایشان قابل تحمل با یک کشیتی که یک پیامبر خنگ الهی ساخته است مقدور نیست! حتی اگر این شخص 900 سال زندگی کرده باشد!

مسلماً باغ وحشی که بخواهد همه جانوران جهان را در خود داشته باشد نیاز به هزاران و بلکه میلیون ها کارمند و کارگر دارد، چطور خانواده نوح که احتمالا آدمهای مذهبی ای هم بوده اند و باید روزی چندین رکعت نماز میخواندند و نماز جمعه میرفتند وقت میکردند به این همه حیوان زبان بسته غذا بدهند؟ جریان کشتی نوح مانند این است که یک باغ وحش بزرگ بخواهد حیوانات خود را برای مدت چند ماه زنده نگه دارد و این باغ وحش حق وارد کردن هیچ مواد غذایی را ندارد، این کار فوق العاده دشوار است اما خوب ناشدنی نیست.

جالب اینجاست که مسئله به همین نگهداری آنها در کشتی نیز ختم نمیشود، بعد از اینکه کشتی توقف کرد و این حیوانات پیاده شدند باز هم برای ادامه نسل و زاد و ولد نیاز به غذا  دارند و اینگونه نیست که شما بتوانید با داشتن یک حیوان نر و یک حیوان ماده نسل آن دو را تا ابد نگهدارید و زاد و ولد آنها را تا ابد بیمه کنید! همان قضیه معادله برای قضا بعد از تخلیه حیوانات از کشتی نیز مطرح میشود و بنابر این قبل از سوار کردن حیوانات بر کشتی باید فکر تغذیه آنها بعد از تخلیه هم باشند و باید برای آن دوران هم بنشینند ببینند چقدر فرضاً خرگوش لازم است که هم ببر و هم خرگوش بتوانند تا چند نسل زاد و ولد کنند و همان مقدار را تهیه کنند (از خرگوش فروشی و ببر فروشی بخرند!) و به کشتی ببرند. ولی بازهم نجات حیوانات غیر ممکن است، چون یک پلنگ شعور ندارد و ممکن است بجای روزی 4 خرگوش، در یک روز 30 تا خرگوش را بکشد و نسل خرگوش اینگونه منقرض خواهد شد. و این تنها مثالیست برای دو گونه از حیوانات، اصولاً میتوان با اطمینان گفت اگر چنین اتفاقی روزی می افتاد نسل کل حیوانات از روی زمین برداشته میشد.

از اینها گذشته جاهای مختلف جهان حیوانات مختلفی وجود دارند که در جاهای دیگر وجود ندارند، در حاشیه میتوان مثال زد که تا زمانی که اروپاییها امریکا را کشف نکرده بودند سرخ پوستها هرگز اسب ندیده بودند، و وقتی سربازان سرخ پوست از اسب برای رئیس قبیله تعریف میکردند میگفتند آنها بر آهو های بزرگی سوار هستند. شاید جالب باشد که بدانید در سال 1540 شخصی به نام کورتز (Cortes) یکی از ارتشیان اسپانیا یک دختر سرخپوست به نام (Malinche) را به ازدواج خود در آورد و نام وی را به مارینا (Marina) تغییر داد و زبان وی را آموخت و از مارینا در مورد باورهای دینی قبیله اش آموخت که در افسانه های دینی آنها دنیا قرار است توسط کسی که از شرق سوار بر یک آهو می آید نجات یابد (یک چیزی تو مایه های افسانه حضرت ولی عصر) و توانست با همکاری مارینا و با استفاده از جهالت مذهبی ای که در همه مذاهب وجود دارد سرخ پوستها را گول بزند و شهر فوق العاده عجیب و ثروتمند آنها به نام تنوچیتیتلان (Tenochtitlan) را به تصرف خود در آورد و همه سرخ پوستها را یا مسیحی کرد یا کشت. و بخش اعظمی از مکزیک اینگونه به تصرف اسپانیاییها در آمد.

با در نظر داشتن این واقعیت چگونه میتوان تصور کرد که حیواناتی مانند کانگرو که فقط در استرالیا وجود دارند (کلمه کانگرو به زبان محلی بومیان استرالیا یعنی «من نمیفهمم» و احتمالا انگلیسیها از یک بومی استرالیایی به زبان انگلیسی پرسیده اند این جانور چیست و آن شخص بومی چون انگلیسی نمیدانسته است گفته است من نمیفهمم شما چه میگویید و انگلیسیها فکر کرده اند اسم این جانور کانگرو یا «من نمیفهمم» است.) بتوانند بعد از طوفان نوح ادامه حیات بدهند؟ آیا نوح به استرالیا رفته و چند کانگرو گیر آورده است؟ یا اینکه کانگرو خودش از استرالیا پیش نوح و کشتی اش آمده است؟ بعد از طوفان چطور، چه کسی کانگرو را به استرالیا باز گردانده است؟ آیا هنگام پرواز، کانگرو بلیط برگشتش را هم رزرو کرده بوده است؟ قورباقه درختی در جنگلهای آمازون چطور؟

یک مسئله دیگر مسئله ماهی های آب شیرین و ماهی های آب شور است که در صورت مخلوط شدن آبها یا ماهی های آب شور از بین میروند یا ماهی های آب شیرین و چون ما امروز هردو اینها را داریم نتیجه میگیریم این آب ها با هم مخلوط نشده اند پس طوفانی نیامده که این آبها را به هم متصل کند پس طوفان نوح نمیتوانسته بوجود بیاید. مگر اینکه حضرت نوح مدت زیادی هم ماهی گیری کرده باشند و ماهی هارا درون آکواریوم به کشتی ببرند و آب مناسب را برای هر کدام هم در نظر بگیرند.

گیاهان چطور؟ گیاهان فوق العاده حساس هستند و اگر زیر آب بمانند حتما از بین خواهند رفت، این همه انواع گیاهی که امروز وجود دارد نمیتوانستند موجود باشند مگر اینکه حضرت نوح زحمت کشیده باشند همه انواع گیاهان را هم بیابند و در گلدان به داخل کشتی ببرند.

از اینها گذشته به کل قضیه از دیدی بالاتر نگاه کنیم، طوفان نوح آمد برای اینکه کافران حاضر نمیشدند حرفهای نوح را قبول کنند و وی را مسخره میکردند، و خداوند میخواست آنها را تنبیه کند و تنبیه خداوند معمولا در تضاد با ساده ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است و تنها یک موجود سادیست و فوق العاده خونخوار و پست است که حاضر میشود همه نسل بشر را به خاطر اینکه عده مشخصی خطایی انجام داده اند تنبیه ای به این سختی کند. بقیه مردمان ساکن زمین چطور، آنها چه گناهی کرده بودند که بخاطر اطرافیان نوح باید همه کشته میشدند؟ اگر همه انسانها کشته شده اند پس چطور سرخپوستهای امریکا توانسته اند سالها از سایر ملتهای جهان جدا بمانند و این دو دنیا از هم خبر نداشته باشند؟ چرا خدا برای کشتن موجودات روی زمین به طوفان نیاز دارد مگر نمیتواند این همه بدبختی را تحمل نکند و به سادگی همانطور که کشکی کشکی زمین را مثلا آفرید همه آدمها غیر از فک و فامیل های آقای نوح علیه سلام را بکشد.

حال چگونه است که ما بدون اینکه به اصطلاح دو دو تا چهارتا بکنیم این همه مزخرفات مذهبی را یکجا قبول کرده ایم؟

توسط آرش بيخدا.

امام جعفر صادق و دانش او

شیعیان معمولا به امام صادق بسیار میبالند و میگویند فردی دانشمند و فرزانه و دانا بوده است و چهار هزار شاگرد داشته است و افراد بسیاری را علم آموخته است، این نوشتار قصد دارد میزان علم امام صادق را بررسی کند.

بگذارید اینگونه آغاز کنم که معمولا از دانشمندان و یا متفکران کتاب هایی باقی مانده است، بعنوان مثال از افلاطون و ارسطو، که حداقل هزار سال قبل از امام صادق میزیسته اند کتابهای فراوانی باقی مانده است که اوج افکار آنها را، هرچند امروزه اکثرا افکاری منسوخ هستند چه در زمینه فلسفه، و چه در زمینه های مختلف علمی به خوبی نشان میدهند. و اصولا اگر نوشته و کتابی از کسی باقی نمانده باشد به سختی میتوان از میزان دانش وی آگاه شد. حال آیا این امام شیعه دانشمند از خود کتابی باقی گذاشته است تا ما از دانش او بهره بگیریم و از خرد و فرزانگی اش لذت بریم؟

امام صادق هیچ کتابی را به رشته نگارش در نیاورده است، البته چند کتاب همچون مصباح الشريعه و كتاب خصال موجود است که علمای شیعه از فرط کثرت یاوه گوییهایی که در این کتابها شده است، نسب آنرا به امام صادق مجعول میدانند. به همین دلیل واقعا مشخص نیست که مسلمانان چگونه از چنین شخص مجهولی که حتی کتابی از او باقی نمانده است داشمند و فاضل میسازند.

حال از کتاب و نوشتار ها نیز که بگذریم، معمولا از دانشمندان و متفکران تئوری و اندیشه ای باقی میماند. یک دانشمند وقتی دانشمند است که نظریه ها و فرضیه های دیگر دانشمندان را رد کرده باشد و نظریه جدیدی را تولید کرده باشد. متفکری را میتوان فیلسوف دانست که ابتکاری در فلسفه داشته باشد، و الا کسی که با فلسفه دیگران آشنا باشد و فکری از خود نداشته باشد را به سختی میتوان فیلسوف نامید. مثلا از فیثاغورس امروز تئوری باقیمانده است، از نیوتون نیز همینطور، آیا از امام صادق هم تئوری ای باقیمانه است که امروزه جامعه علمی دنیا آنرا مثلا با نام تئوری امام صادق بشناسد؟! آیا امام صادق پیشگام در هیچ زمینه علمی بوده است؟! متاسفانه پاسخ تمام این سوالها منفی است. جامعه علمی جهان به امام صادق حتی به اندازه متفکران بزرگ اسلامی همچون پور سینا و ابن خلدون و غزالی نیز اهمیت نمیدهد. شخصی که نه کتابی از خود دارد نه تئوری یا حتی فرضیه ای از او بجای مانده است را به راستی چگونه میتوان علامه دهر و دانای تمامی علوم و فنون دانست؟

بسیار گفته میشود که حضرت امام صادق با یک سخن زبان خداناباورانی را در زمان خود بسته است و آنها را کیش و مات کرده است. این سخن امام صادق، این نابغه بزرگ این بوده است که، اگر خدایی وجود نداشته باشد ما ضرری نکرده ایم، ولی اما اگر وجود داشته باشد ما سود کرده ایم و شما بسیار ضرر کرده اید. البته بلازی پاسکال چندین سال بعد این قضیه را بصورت بسیار کاملتر و دقیقتر و با زبان ریاضی بیان کرد که به شرطبندی پاسکال شهرت یافت و توسط منتقدین مختلف اشتباه بودن آن ثابت شد. برای اطلاعات بیشتر در مورد شرطبندی پاسکال نوشتاری با فرنام اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم را مطالعه کنید تا دریابد حتی این ادعای امام صادق نیز واقعا ارزشی ندارد.

گویا جابربن حیان کوفی صوفی یکی از این شاگردان امام صادق بوده است. مسلمانان به دروغ وی را شیمی دان خطاب میکنند درحالی که وی کیماگر بوده است و نام معروف ترین کتاب وی کتاب الکیمیا است. کیمیاگری پیش از پیدایش شیمی بصورت یک شاخه خرافی وجود داشت. کیمیاگران تلاش میکردند با یافتن اکسیر، ماده ای که فلزات را به طلا و سیم و نقره تبدیل میکند به ثروت هنگفتی دست یابند. این افراد تمامی موادی را که پیدا میکردند آزمایش میکردند و تلاش میکردند طلا تولید کنند. از پشم و تخم و پر و فضله حیوانات گرفته تا هرآنچه بدان دست می یافتند همه را آزمایش، تخمیر و تصعید و تبخیر و ذوب و سایش و مالش میکردند تا بدانند آیا میتواند ويژگی اکسیر را داشته باشد یا نه. جابربن حیان یکی از پایه گذاران این صنعت خرافی و جاهلانه است و حدود هفتاد رساله در این زمینه نوشته است، شهرت جابر ابن حیان در این زمینه تا جایی است که حتی علم کیمیاگری را، «علم جابر» نیز خطاب میکنند.

کیمیاگری با بوجود آمدن شیمی و پیشرفت و توسعه آن کم کم منسوخ شد. معلوم نیست چرا امام صادق به این شاگرد خود شیمی نیاموخته است؟ آیا امام صادق هم بدنبال کیمیاگری بوده است؟ چرا شاگرد امام صادق باید بدنبال چنین صنعت خرافی و باطلی برود؟ آیا امام صادق از شیمی ناآگاه بوده است که به جابر نیاموخته است؟  البته معلوم است، چون از علم لدنی و آن علومی که مسلمانان لاف آنرا میزدند خبری نبوده است و این سخنان همچون اکثر سایر ادعاهای اسلامگرایان کشکی و مبتنی بر خرافه و بت پرستی شیعیان است. احتمالا جابر بن حیان نزد امام صادق درس شکیات نماز و یا نحوه طهارت پس از تخلی و احکام حیض و بول را آموخته است، زیرا از امام صادق و امثالهم بیش از این بر نمی آید و ایشان را اساساً کاری با علم نبوده است. علم امامان شیعه همانند همان چیزی است که آخوند ها و روحانیون امروز به آن علم میگویند. یعنی همان فقه و اصول، همان علومی که در کنار سایر علتها در به فساد کشیدن اجتماع و تخریب فرهنگ و مدنیت و آزادی و مردمسالاری نقش مستقیم داشته و دارند. از حرفهایی که از امام صادق باقیمانده است که به تعدادی از آنها خواهیم پرداخت بر می آید که ایشان حتی از شاگرد خود جابربن حیان نیز بسیار اطلاعات کمتر و غلط تری در مورد جهان دارند. البته خود جابربن حیان نیز چندان کار پر اهمیتی در زمینه شیمی نکرده است ولی مسلمانان وی را پدر شیمی جهان(!) خطاب میکنند، در حالی که شیمی دانان معمولا لاوازیه و رابرت بویل را شایسته این عنوان میدانند.

از این رو است که در مجامع علمی و دانشنامه های جهانی ابداً اسمی از امام صادق بعنوان یک فرد دانشمند و حتی فیلسوف نام برده نشده است. نام جابربن حیان در بسیاری از دانشنامه ها آمده است، اما خبری از نام امام صادق نیست، زیرا ایشان در حد و اندازه یک دانشمند و یا حتی اندیشمند نیستند.

از شاگردان معروف دیگر امام صادق ابوحنیفه است. این نکته بسیار جالب و افشا کننده است که شاگردان امام صادق سرانجام سنی از آب در آمدند و حتی موسس فرقه های اهل تسنن شده اند. از جمله نعمان بن ثابت بن زوطی بن مرزبان، امام اعظم اهل تسنن که بعدها به ابوحنیفه معروف شد. براستی چگونه ممکن است شاگرد امام صادق که دو سال در مکتب ایشان درس خوانده است سنی شود و حتی بعنوان موسس یک مکتب فکری مخالف شیعه شناخته شود و کتاب الفقه الاکبر را تالیف کند؟ چطور شاگرد یک امام و کسی که فقاهت را از وی آموخته است خود مکتبی ضد تشیع را بنا مینهد؟  دلیل اصلی آن میتواند این باشد که در حقیقت در آن زمان از امامت و تشیع خبری نبوده است و امام صادق خود همچون ابوحنیفه یک سنی بوده است، چرا که فرضیه امامت و تشیع ساخته و پرداخته دکانداران دینی است و این اشخاص (امامان) خود نیز خبر از آنکه بعدا امام خوانده خواهند شد و بلایی که سیاستمداران شیعه قرار است سر تاریخ اسلام و ماهیت تاریخی آنان بیاورند نداشتند. اهل تسنن ادعا میکنند که امام صادق نه قبر کسی را میپرستیده است، نه روز عاشورا و تاسوعا توی سر و کله خود میزده است، نه با دستهای آویخته نماز میخوانده است، نه موقع اذان از عبارت «علی ولی الله» استفاده میکرده است، و نه اهل صیقه و تقیه و لعنت فرستادن بر خلفا و این مسائل بوده است، و الا حد اقل شاگردان ایشان که تخصص در فقه و مسائل دینی را داشتند نیز شیعه میشدند و از او پیروی میکردند. جالب است که نه تنها حنیفه بلکه افراد دیگری نیز که مکاتب فکری اهل تسنن را بنا نهادند یا بطور مستقیم، یا بطور غیر مستقیم شاگرد امام صادق بوده اند. از میان این افراد میتوان انس بن مالک،  احمد حنبل و شافعی را نام برد.

البته انسانیت امام صادق و میزان انصاف وی در کنار دانش او شایسته اهمیت است، بويژه داستان زیر نوع رفتار ایشان و شخصیت ایشان را به خوبی نشان میدهد.

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی صفحه 718

«قطب راوندی و ابن شهر آشوب از هشام بن الحکم روایت کرده اند که مردی از ملوک جبل از دوستان حضرت صادق (ع) بود و هرسال بجهت ملاقات آنجناب به حج میرفت و چون به مدینه میآمد حضرت اورا منزل میداد و او از کثرت محبت و اراداتی که بآنجناب داشت طول میداد مکث خود را در خدمت آن حضرت تا یک نوبت که مدینه آمد پس از آنکه از خدمت آن جناب مرخص شده بعزم حج خواست حرکت کند ده هزار درهم بآن حضرت داد تا برای او خانه ای بخرد که هرگاه مدینه بیاید مزاحم آن جناب نشود و آمنبلغرا تسلیم آن حضرت نمود و بجانب حج رفت چون از حج مراجعت کرد و خدمت آن جناب شرفیاب شد عرض کرد برای من خانه خریدید فرمود بلی و کاغذی باو مرحمت فرمود و گفت این قباله آنخانه است، آن مرد چون آنقباله را خواند دید نوشته اند

بسم الله الرحمن الرحیم این قباله خانه ایست که جعفر بن محمد خریده از برای فلان بن فلان جبلی و آن خانه واقعست در فردوس برین محدود بحدود اربعه: حد اول بخانه رسولخدا (ص) حد دوم امیر المومنین (ع) حد سوم حسن بن علی (ع) حد چهارم حسین بن علی (ع). چون آن مرد نوشته را خواند عرض کرد فدایت شوم راضی هستم باینخانه فرمود که من پول خانه را پخش کردم در فرزندان حسن و حسین (ع) و امیدوارم که حق تعالی از تو قبول فرموده باشد و عوض در بهشت بتو عطا فرماید آنمرد آن قباله را بگرفت و با خود داشت تا گاهیکه ایام عمرش منقضی شد و علت موت اورا دریافت پس جمیع اهل و عیال خود را در وقت وفات جمع کرد و ایشان را قسم داد و وصیت کرد که چون من مردم این نوشته را در قبر بگذارید ایشان نیز چنین کردند روز دیگر که سر قبرش رفتند همان نوشته را یافتند که در روی قبر است و بر آن نوشته شده است که بخدا سوگند جعفر بن محمد علیهما السلام وفا کرد بدانچه برای من گفته و نوشته بود.»

و اینگونه حضرت امام صادق ده هزار درهمی را که آنمرد ساده لوح و مومن فرومایه به ایشان داده بود تا برایش خانه ای در مدینه بخرد را بالا کشیدند و ملاخور (یا امامخور) کردند. چه جای تعجبی دارد که رهروان راستین مکتب آن جناب همچون عمامه به سر های فیضیه  و امثالهم امروز دزد و تبهکار از آب در بیایند؟ شاید بتوان امتیاز ابتکار فروش زمین بهشت در دوران انگیزاسیون قرون وسطای اروپا را برای امام صادق که بنیانگذار این روش است، ثبت کرد.

شایسته است برای درک بهتر میزان دانش امام صادق، به بررسی چند نظرات ایشان در احادیثی که علامه مجلسی در حلیه المتقین نوشته است بپردازیم.

حلیه المتقین باب دوازدهم صفحه 328

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که مخورید هدهد را و دست اطفال مدهید که بازی کنند که تسبیح خدا میگوید، تسبیحش این است که لعن الله مبغضی آل محمد علیهم السلام، یعنی خدا لعنت کند دشمنان آل محمد را.

این حدیث به عالم بشریت هشدار میدهد که مبادا هدهد را بخورند، زیرا این حیوان دائم در حال لعنت فرستادن بر دشمنان اهل بیت (صهیونیست ها و کمونیست ها و لیبرالها و خداناباوران و اهل تسنن و حقوق بشریها و…) است و البته این گفته با یافته های علمی نیز کاملا همخوان است. جانورشناسان معتقدند هدهد همواره صدایی از جنس قد قد و متمایل به قارقار تولید میکند که ترجمه همان عباراتی است که امام صادق این جانورشناس بزرگ اعلام کرده اند. جالب است که این حدیث، بعنوان حدیث معتبر طبقه بندی شده است! یعنی این حدیث بالاترین میزان اعتبار را از لحاظ مکتب شیعه دارا است.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 230

از حضرت صادق منقول است که هرگاه از عقرب ترسی، نظر کن در شب به ستاره ها که نزدیک ستاره دویم بنات النعش است، و سه مرتبه بگو: اللهم یا رب اسلم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، و سلمنا من شر کل ذی شر. راوی گفت تاحال یک شب نخواندم، عقرب در آن شب مرا گزید.

البته این توصیه مربوط به عقربهای عربستان است که با زبان عربی آشنا هستند، و در مورد سایر عقبرها کارساز نیست. تحیقات علمی نشان میدهند که عقربها در مرتبه اولی که این ذکر خوانده میشود از حرکت باز می ایستند و در مرتبه دوم چنگهای خود را به سبک قنوت بالا میبرند و در مرتبه سوم میگویند الهی آمین. این ها همه نشانه هایی است برای کسانی که عناد و دشمنی ندارند و همه دانشمندان دنیا از سنی و لامذهب گرفته تا لیبرال و انسانگرا از میزان خرد و دانشی که در اینگونه احادیث است انگشت تحیر به دهان میگزند. معلوم نبود اگر امام صادق بشریت را از این خطر و نحوه رهایی از آن آگاه نمیکردند تابحال چند میلیون نفر از نیش عقبر جانشان را از دست میدادند.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 225

در حدیث دیگر از امام صادق منقول است که هرکه را ورمی یا جراحتی به هم رسد کاردی را بگیرد و بر آن موضع بمالد و بگوید: بسم الله ارقیک من الحدو الحدید، و من اثر المعود و الحجر المبلود من العرق الفاتر، و من لوازم الاجر من الطعام و عقره و من الشراب و برده، امضی الیک باذن الله الی اجل مسمی فی الارض و الانعام، بسم الله فتحت، و بسم الله ختمت، پس آن کارد را در زمین فرو برود.

این حدیث نیز از دانش سرشار امام صادق در پزشکی خبر میدهد که ایشان تا چه حد به مسائل پزشکی آشنا بوده اند، البته این قضیه فرو کردن کارد در زمین هنوز بر بشر نادان، پوشیده است، ولی حتماً حکمتی در کار است. البته آشکار است که امام بیشتر به دعانویسی که شغل شریف رمالها و مهره اندازها است علاقه داشته اند.

حلیه المتقین باب پنجم صفحه 135

منقول است که شانه نمودن فقر را برطرف میکند، دردها را میبرد.

این از احادیثی است که ما از درک رابطه آن عاجز هستیم، اما انشاءالله علوم ضعیف بشری در آینده به راز آن پی خواهد برد. چون همه حرفهای امام صادق کاملا درست است شایسته است که انسان احتیاط کند و قبول کند که شانه کردن واقعا هم در عرصه اقتصاد بسیار سودمند است هم در از بین بردن دردها.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 117

حضرت صادق دیدند که مادر اسحق فرزند خود را شیر میدهد، فرمود که ای مادر اسحق! از یک پستان شیر مده، از هردو پستان شیر بده که یکی به عوض طعام است و یکی به عوض آب و فرمود که هرچه کمتر از بیست و یک ماه شیر میدهد به فرزند، ظلم است به طفل.

حضرت امام صادق همچون پیامبر بزرگ اسلام بسیار علاقه مند به زنان بوده اند، و از امتیاز اسلامی تعدد زوجات استفاده میکردند، احتمالا قصد داشته اند پستان مادر اسحق را ببینند، و اینرا بهانه کرده اند تا وقتی که مادر اسحق پستان را عوض میکند، به زیارت پستان مبارک نائل شوند. البته این تنها حدس نویسنده است، ممکن است واقعا بین مفاد پستانها تفاوت هایی از لحاظ کیفیت وجود داشته باشد که عالمان دانند.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 99

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که چون در شب زفاف به نزد عروس بروی، موی پیشانیش را بگیر و رو به قبله آور و بگو: اللهم بامانتک اخذتها و بکلماتک استحللتها، فان قضیت لی منها ولداً فاجعله مبارکاً تقیاً من شیعه آل محمد، ولا تجعل للشیطان فیه شرکاً ولانصیباً.

به هرحال از علم لدنی و رابطه الهی و دانش فراوان امام هم که بگذریم، ایشان تجربه زیادی در اینگونه مسائل داشته اند، حضرت حد اقل چندین شب زفاف را پشت سر هم گذاشته اند و نتیجه آنهمه کوشش ها این چند خط است که به بشریت تقدیم کرده اند. لذا شرط احتیاط آن است که زلف عروس را واقعا گرفته چنین اسلامیاتی را بیان کنیم.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که نباید مرد را دخول نمودن به زن خود در شب چهارشنبه.

دلیل این حدیث شریف احتمالا این است که مردان مسلمان بتوانند شب چهارشنبه را زودتر بخوابند و فردا زودتر سر کار بروند. متاسفانه امروزه بسیاری از آدمها به بهانه جمعه پنجشنبه را نیز تعطیل میکنند و دو روز در هفته استراحت میکنند، که این ضربه بزرگی را به اجتماع بشری میزند. این توصیه را میتوان از توصیه های اقتصادی اجتماعی جنسی این امام بزرگوار دانست.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

حضرت صادق فرمود که جماع مکن در اول ماه و میان ماه و آخر ماه که این باعث این میشود که فرزند سقط شود، و نزدیک است که اگر فرزندی به هم رسد دیوانه باشد یا صرع داشته باشد. نمی بینی کسی را که صرع میگیرد اکثر آن است که یا در اول ماه یا در آخر ماه میباشد؟

البته باید توجه داشت که منظور حضرت ماه های قمری بوده است نه ماه های شمسی و یا نعوذ بالله میلادی، و چون ماه های قمری همواره در حال حرکت و تغییر هستند و اول ماه امسال در همان روزی در تقویم خورشیدی نیست که سال دیگر و سال گذشته، از کسانی که درد دین دارند و نگران آخرت خود و امت اسلام هستند، انتظار میرود که تقویم هایی را تنظیم کنند تا مومنین بتوانند به این توصیه امام عمل کنند.

احادیث زیر بدون تفسیر و توضیح به عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت تقدیم میشود.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که هرکه عقد کند یا زفاف کند و ماه در عقرب باشد عاقبت نیکو نبیند. در روایت دیگر منقول است که هرکه در تحت الشعاع عقد یا زفاف کند بداند که فرزندی که منعقد شود پیش از تمام شدن سقط میشود.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 61

در حدیث صحیح از حضرت صادق منقول است که نیم خورده مومن شفای هفتاد درد است.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 59

در خدمت حضرت صادق بودم، دیدم که بعد از طعام میگردد و آنچه بر زمین افتاده برمیدارد حتی کنجد و امثال آن را. گفتم فدای تو شوم، اینها را بر هم میچینند؟ فرمود که اینها روزی توست، مگذار از برای دیگری، که اینها شفایند از همه دردی.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 56

به سند حسن از حضرت صادق منقول است که هرگاه مسلمانی خواهد که طعام بخورد، چون لقمه را بردارد بگوید: بسم الله و الحمدلله رب العالمین، پیش از آن که لقمه به دهانش رسد خدای تعالی گناهانش را بیامرزد.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 54

از حضرت صادق منقول است که چون بعد از طعام دست بشویی؛ به آن تری که در دست هست دیده های خود را مسح کن که این امان است از درد چشم.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند صحیح از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن در شب چشم را نفع می رساند و در روز زینت است.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند موثق از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن دهان را شیرین میکند.

حلیه المتقین باب اول صفحه 24

از حضرت صادق منقول است که مداومت بر پوشیدن موزه امان میدهد از خوره.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که موزه پوشیدن نور چشم را زیاد میکند. در روایت دیگر فرمود که مداومت پوشیدن موزه امان میدهد از مرض سل و از مرگ بد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 20

به سند معتبر از حضرت صادق منقول است که هرکه جامه نو ببرد و آبی در ظرفی کند و سی و شش مرتبه سوره انا انزلناه فی لیله القدر بخواند؛ هرگاه که به آیه تنزل الملائکه برسد؛ اندکی از آب را نرم به جامه بپاشد؛ پس دو رکعت نماز بکند و دعا کند و بگوید: الحمد لله الذی رزقنی ما اتجمل به فی الناس و اواری به عورتی و اصلی فیه لربی؛ و خدارا شکر کند؛ پیوسته در فراخی نعمت باشد که آن جامه کهنه شود.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 18

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که هرکه عمامه بپیچد بر سر و تحت الحنک نبندد؛ به او دردی برسد که دوا نداشته باشد؛ پس ملامت نکند مگر خودرا.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که به جامه سرخ تیره پوشیدن کراهت دارد مگر برای نوداماد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 17

حضرت صادق فرمود که جامه آنچه از غوزک پا میگذرد در آتش جهنم است.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 15

از حضرت صادق منقول است که جامه کتان بدن را فربه میکند.

البته تمامی احادیث بالا صحیح نیستند اما وقتی گفته میشود «به سند معتبر منقول است» به این معنی است که امام واقعا چنین اباطیلی را تلاوت فرموده اند و به معنی این است که متخصصین علم حدیث این حدیث را پس از موشکافی های فراوان که به علوم رجال و درایت مربوط میشود تایید کرده اند. این احادیث و باقیمانده ها از امام صادق جایگاه علمی امام صادق را از جایگاه واقعی یک دانشمند و فاضل شایسته احترام به یک دعانویس و انسان خرافاتی نادان و یاوه گو که گویا جایگاه واقعی او نیز هست تقلیل میدهد.

البته انسان خردگرا بدون توجه به اندیشمند به خود اندیشه نگاه میکند، و حتی از یک انسان دیوانه و جاهل نیز ممکن است  تفکراتی استخراج شود که تفکرات ارزشمند و صحیحی باشند، لذا هدف نویسنده از نگارش این عبارات این نیست که تمامی تفکرات امام صادق را به دلیل اینکه اکثر تفکرات ایشان یاوه بوده اند باید کنار گذاشت. ممکن است انسان کم خرد و خرافاتی ای مانند امام صادق نیز حرفهای ارزشمندی زده باشد که باید آنها را آموخت و از آنها تقدیر کرد اما باقی اباطیل و اراجیفی که ایشان فرموده اند را به زباله دان انداخت و به امام صادق نیز با همان چشمی نگاه کرد که به امام خمینی و خلخالی و مشکینی نگاه میکنیم.

هدف از بیان این مطالب ترور کورکورانه شخصیت امام صادق نیست، هدف بت شکنی و زدودن قداست است از چهره این اشخاص، امام صادق ممکن است از بسیاری از افراد زمان خودش آگاهتر بوده باشد و در مقایسه با بسیاری از حتی آخوندها نیز انسان داناتری باشد، اما از هیچ قداست و جایگاه ویژه فرابشری ای برخوردار نیست و شایسته احترام و ستایش ویژه ای نیست.  حتی اگر قرار باشد امام صادق را دانشمند نیز بدانیم، جایگاه واقعی این شخص همانطور که گفته شد بسیار پایین تر از افرادی مثل جابر بن حیان بوده است و در زمینه فقاهت و تحقیقات دینی هم اطلاعات ایشان حتی در حد شیخ کلینی و علامه مجلسی و علامه طباطباعی نیز نیست!

اگر دانشمند ترین امامان ایشان است، واقعا باید به حال بقیه 11 امام که قطعاً وجود داشته اند تاسف خورد. شاید چندان بی مورد نباشد که امامان شیعه را نیز همچون پیامبر اسلام امی و بیسواد دانست. ایشان نه مشکلی را از راه بشریت برداشتند نه مفهومی یا اختراعی را تقدیم به تاریخ کردند تا قطار دانش بشری را شتاب بخشیده باشند نه توانستند با گرامی داشتن کثرت گرایی و خردگرایی و ترویج انسانیت و شادی چراغی را در جامعه تاریک اسلامی روشن کنند. تنها خرافه آفریدند و به جهل و خشونت و سنگ مغزی دامن زدند.

نقدی کوتاه بر حجاب اسلامی

نوشته آرش بیخدا

پیشگفتار

یکی از نخستین چیزهایی که بعد از خارج شدن از ایران به چشم آدم می آید رنگ است. رنگ لباسها! ما ایرانی ها عادت کرده ایم در آن خراب شده ای که اسلامگرایان برای امام زمانشان درست کرده اند فقط رنگهای سیاه و تیره ببینیم. وقتی فکرش را میکنم نمیتوانم باور کنم که در قرن 21 ام حکومتی نیمی از مردم را مجبور کند که به دلخواه آن حکومت فاشیست لباس بپوشند. چه چیز میتواند بیش از این رذالت و توحش اسلامگرایان را نشان دهد که حتی در طرز لباس پوشیدن مردم نیز دخالت میکنند و اصرار میکنند که همه مردم مانند 1400 سال پیش لباس بپوشند؟ کسی که حجاب را در جمهوری اسلامی رعایت نکند به شدت مجازات خواهد شد.

از طرفی دوستان خارجی من از من میپرسند که چرا شما ایرانیها با سایر مسلمانان متفاوت هستید؟ آنها میگویند که دختران عرب در کشورهای عربی حجاب به سر نمیکنند اما وقتی به غرب می آیند حجاب به سر میکنند، اما دختران و زنان ایرانی منتظرند تا وارد هواپیمایی که به خارج سفر میکند بشوند، هنوز روی صندلی های هواپیما ننشسته حجابشان را در می آورند. پاسخ من معمولا به این دوستان خارجی ام این است که ایرانیان سابقه ای طولانی در دین ستیزی دارند و ما هیچ وقت مثل سایر ملتهای مسلمان از بیخ مسلمان نبوده ایم و همیشه سر و گوشمان میجنبیده است.

از دیدگاه سکولار دست کم یکی از اهداف محمد اگر نه تنها هدف او از ادعای پیامبری منافع مادی همچون جمع آوری زنان و تشکیل حرمسرا بوده است. به نظر میرسد یکی از مهمترین دلایل اسلام  پناهی برخی انسانهای زنده در قرن حاضر تقریباً همان قضیه جمع آوری زنان و کنترل روی آنها باشد. متاسفانه اگر مغز آدم مذهبی را با قوی ترین مواد شوینده نیز بشویید، بازهم او خود را برتر از زنان خواهد دانست و زن را برده خود خواهد دید. زن مذهبی هم که خود پذیرفته است نصف العقل است و نیاز به چوپان و آقا بالاسر دارد. انسانهای مذهبی هرگز برابری زن و مرد در مغزشان فرو نخواهد رفت و هرگز نخواهند فهمید که زن یک موجود مستقل است و همانقدر انسان است که آنها انسان هستند لذا پرداختن به مسائل جنسی و پاسخ دادن به پرسشهای اخلاقی در این زمینه و ارتقاع فرهنگی در این زمینه خود میتواند ابزاری بسیار قوی و کارساز برای مبارزه با اسلام باشد. امیدوارم این دست نوشتارها بتوانند مارا در دست یافتن به چنین هدفی یاری رسانند. در این نوشتار من تلاش خواهم کرد که نشان دهم هیچ دلیل عقلی برای پذیرش حجاب اسلامی وجود ندارد و مسئله حجاب نابخردانه و تنها ناشی از باورهای دینی است. ابتدا ریشه حجاب بررسی خواهد شد. سپس در مورد اینکه آیا روابط آزاد جنسی چیزی غیر اخلاقی است یا نه اندکی توضیح داده خواهد شد، بعد ارتباط میان حجاب و عفاف بررسی خواهد شد و در نتیجه گیری به این پرسش که آیا باید حجاب را منع کرد یا نه پاسخ داده خواهد شد.

حجاب از کجا آمده است؟

مثل تقریباً تمام سایر باورهای اسلامی این باور اسلامی نیز ریشه ای زمینی دارد، یعنی میتوان رد و پای آنرا در کتابهای تاریخی پیدا کرد. یافتن دلیل اینکه حجاب برای چه ایجاد شد بسیار آسان است و به دو موضوع اساسی برمیگردد. میدانیم که محمد پس از فرار به مدینه و پیش از کسب موفقیت های اقتصادی بواسطه غارت یهودیان و دستبرد به کاروانها در وضعیت اقتصادی بسیار بدی بوده است و مسلمانان در فقر شدید بسر میبردند. از اینرو امکان اینکه درون خانه هایشان مثل امروز دستشوئی و توالت بسازند برای آنها میسر نبود. لذا زنان محمد و خود او و دیگران باید برای تخلی به خارج از خانه میرفتند. این مسئله تنها بهانه ای بود که محمد را مجبور میکند به زنانش اجازه خروج از خانه را بدهد تا آنها به جایی که میتوانند در آن تخلی کنند بروند و سپس بازگردند. این مسئله در کنار مسائلی دیگر از جمله اینکه محمد در سنین بالا به سر میبرده است و احتمالا قدرت ارضای جنسی زنانش را نداشته است باعث میشود که دیگران چشم به زنان محمد داشته باشند و زنان محمد نیز چندان بی رغبت نسبت به این مسئله نبودند، این است که عمر به محمد پیشنهاد میکند که به زنانش دستور بدهد خود را بپوشانند تا مبادا دیده شوند.

شاید این مسئله برای قربانیان حجاب و مسلمانان و حتی غیر مسلمانان باورکردنی نباشد و این مسئله آنقدر مسخره به نظر برسد که مسلمانان عمری به دلیل اینکه آقای محمد در خانه اش توالت نداشته است مجبور شده اند زنانشان را کفن پوش کرده باشند، که شاید تصور کنید این قضیه ساخته ذهن نگارنده است، اما قدیمی ترین و معتبر ترین کتب اسلامی نشان میدهند که دلیل ظهور حجاب چیزی جز این نبوده است. در زیر این منابع و اسناد تاریخی را به ترتیب خواهم آورد.

محمد به زنانش اجازه میدهد برای دستشویی کردن به خارج از خانه بروند (عجب انسان روشنفکری بوده است این محمد پیامبر).

صحیح بخاری، پوشینه 1، کتاب 4، شماره :149

عایشه نقل کرده است:

پیامبر به زنانش گفت، «شما میتوانید برای رفع حاجت به خارج (از خانه) بروید.»

و زنان محمد در برخی از اوقات چنین میکردند، عایشه خود قضیه توالت رفتن را با جزئیات بهتری شرح داده است.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462:

عایشه نقل کرده است:

….من همراه ام مسطح به المناصع جایی که در آن قضای حاجت (تخلّی) میکردیم رفتم. ما هرگز تخلی نمیکردیم مگر در شب، و این تا زمانی بود که مستراح هایی درنزدیکی خانه هایمان ساخته شد. و این عادت خالی کردن روده ها همانند همان عادت اعراب قدیمی بود که در بیابان زندگی میکردند، زیرا ساختن مستراح در کنار خانه ها برای ما دردسر ساز بود. پس من و ام مسطح که دختر ابی رُهم بن لمطلب ابن عبد مناف  بود و مادرش بنت صخر بن عامر خاله ابوبکر صدیق و پسرش مسطح بن اثاثه بن عباد بن المطلب بود بیرون رفتیم. من و ام مسطح پس از قضای حاجت به خانه برگشتیم….

نه تنها مسلمانان فقیر آن دوران برای پاسخ به این نیاز طبیعی خود باید به فضای باز و خارج از خانه میرفتند، بلکه وضعیت بگونه ای بود که حتی برخی از آنها برای برقراری تماس جنسی نیز مجبور بودند زیر آسمان و در فضای باز عمل کنند. به آیه زیر در قرآن توجه کنید.

سوره هود آیه 5

أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

آگاه باشيد هنگامي كه آنها سينه ‏هاشان را در كنار هم قرار مي‏دهند تا خود را از او پنهان دارند آگاه باشيد آنگاه كه آنها لباسهايشان را بخود مي‏پيچند و خويش را در آن پنهان مي‏دارند (خداوند) از درون و برون آنها با خبر است، چرا كه او از اسرار درون سينه ‏ها آگاه است.

سینه هایشان را کنار هم قرار میدهند؟ منظور از این آیه چه بوده است؟ در احادیث میتوان پاسخ این پرسش را پیدا کرد.

صحیح بخاری پوشینه 6، کتاب 60، شماره 203 و 204

عباد ابن جعفر نقل کرده است:

ابن عباس را شنیدم که آیه «آگاه باشيد هنگامي كه آنها سينه ‏هاشان را در كنار هم قرار مي‏دهند» را قراعت میکرد. گفتم ای ابن عباس! منظور از «سینه هایشان را کنار هم قرار میدهند چیست؟»  او گفت «مردی از تماس جنسی در فضای باز یا تخلی شرم داشت، پس این آیه نازل شد.

حال روشن است که این تماسهای جنسی و تخلی در فضای باز برای مسلمانان آن دوران دردسر ساز بوده است، بویژه آنکه زنان پیامبر نیز باید اینگونه بیرون میرفتند و تخلی میکردند. این مسئله برای خود محمد ابتدا چندان اهمیت نداشته است اما عمر که در تندروی و خشک مغزی و تعصب مذهبی از بقیه مسلمانان جلوتر بوده است و همواره هوای زنان محمد را داشته است کم کم از این مسئله شاکی میشود و زبان به اعتراض میگشاید.

صحیح بخاری، پوشینه 1 کتاب 4 شماره 148:

عایشه نقل کرده است:

زنان پیامبر شبانگاهان برای تخلی به منطقه المناصع، منطقه ای باز و وسیع در مدینه میرفتند. عمر به پیامبر میگفت «به زنانت بگو که حجاب داشته باشند»، اما پیامبر چنین نکرد. سوده بنت زمعه زن پیامبر در شبی از شبها در زمان عشاء از خانه خارج شد و او قدی بلند داشت. عمر او را صدا کرد و گفت «من تورا شناختم ای سوده»، او اینچنین گفت زیرا او شدیدا اشتیاق داشت که آیات حجاب نازل شوند. پس الله آیه حجاب را نازل کرد.

این حدیث در صحیح مسلم کتاب 26، شماره 5397 و5395  نیز بگونه ای مشابه آمده است. عمر خود نیز در احادیث دیگری به این موضوع اشاره کرده است:

صحیح بخاری جلد اول کتاب 8 ام شماره 395

از عمر نقل شده است:

خداوند در سه مورد با من موافقت کرد.

1. من گفتم یا رسول الله، ایکاش ما مقام ابراهیم را مصلی خود قرار دهیم و در آنجا نماز بخوانیم. پس آیه نازل شد که «مقام ابراهيم را، نمازگاه خويش گيريد» سوره بقره آیه 125.

2. و در مورد آیه ای که میگوید زنان باید چادر سر کنند، من گفتم، ای رسول الله، ایکاش به زنان خود دستور بدهی که خودشان را در مقابل مردان بپوشانند، زیرا مردان خوب و بد با آنها صحبت میکنند. بنابر این آیه ای که دستور میدهد زنان چادر سر کنند نازل شد، سوره احزاب آیه 59.

3. یکبار زنان پیامبر در مقابل او متحد شده بودند و من به آنها گفتم، اگر پیامبر شما را طلاق دهد الله زنان بهتری از شما به او خواهد داد، پس این آیه نیز نازل شد، سوره تحریم آیه 5.

و سوره احزاب آیه 59، به سفارش عمر نازل شد!

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لأَِزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذلِكَ أَدْنى أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً

اي پيامبر ، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر خود را، برخود فرو پوشند اين مناسب تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

البته این خود سندی دیگر بر زمینی بودن قرآن است، آیا خدایی که خالق تمام ذرات جهان است آنقدر کند هوش است که برای رفع مشکلات تخلی زنان محمد نیاز به مشاوری مانند عمر دارد؟ اما مسئله دیگری در این آیه به چشم میخورد این است که هدف از پوشیده شدن «شناخته شدن» هم هست. مفسرین بزرگ قرآن این شناخته شدن را تمایز یافتن زنان برده از زنان مومن دانسته اند. در آیین اسلام همخوابگی با زنان برده اشکالی ندارد و زنان برده لازم نیست حجاب داشته باشند (برای اطلاعات بیشتر در این مورد به نوشتاری با فرنام » برده داری در اسلام» مراجعه کنید)، از این رو زنان مسلمان نیز به اشتباه توسط برخی از مسلمانان رذل بعنوان برده فرض میشدند و مسلمانان برای آنها مشکل ایجاد میکردند. توضیحات کامل و اسناد کافی در مورد این مسئله را در نوشتاری با فرنام «ريشه هاي آيينهاي اسلامي‌(بخش نخست، حجاب)» بخوانید.

ناتوانی کامل قابل تصور محمد در ارضاء جنسی و عاطفی زنانش بویژه زنان زیر 20 سالش مانند عایشه و صفیه مشکلات زیادی را برای او بوجود آورده بود، یکبار به عایشه اتهام تماس جنسی با صفوان بن المعطَّل السُّلمی میزنند (ماجرای کامل را در اینجا بخوانید) و در زمانی دیگر محمد میفهمد که طلحه از صحابه او که بعدها در کنار عایشه در جنگ جمل بر علیه علی جنگید و کشته شد خواستار ازدواج با عایشه پس از مرگ محمد است و محمد باید برای رفع این نگرانی دست به ابتکاراتی میزد.

سیوطی در اسباب النزول میگوید:

طلحه به نزد یکی از زنان پیامبر آمد و با او سخن گفت؛ او پسرعمو (یا پسر عمه) آن زن بود. اما محمد به او (طلحه) گفت «تو هرگز دوباره اینکار را نخواهی کرد!» طلحه گفت «اما او (همسر محمد) خویشاوند من است و الله میداند که نه من نه او هیچ چیز مکروهی نگفتیم»، اما محمد گفت: «هیچکس غیرتمند تر از الله نیست، هیچکس غیرتمند تر از من نیست». محمد رفت و پس از رفتن او طلحه گفت «پس از مرگ محمد من حتماً با عایشه ازدواج میکنم». محمد از  این سخن طلحه آگاه شد و گفت «… هیچکس با زنانش بعد از او ازدواج نخواهد کرد (1).

این است که محمد احساس تهدید میکرده است، زیرا او بعنوان یک فرد زنباره خود در مورد دیگران نیز اینگونه فکر میکرده است و در مورد طلحه شاید درست هم فکر میکرده است، لذا علاوه بر مسئله رفع حاجت زنان محمد، مسائل دیگری نیز در این میان وجود داشتند که باعث شدند محمد آیات دیگری در مورد حجاب نیز نازل کند. البته آیات حجاب تنها ترفند محمد برای اینکه زنانش به دست دیگران نیافتند نبوده است او ترفند بسیار جالب و حساب شده دیگری نیز زده است و آن این است که زنان خود را «ام المومنین» یعنی مادر مومنان نامیده است. و از آنجا که مومنان نمیتوانستند با مادر خود ازدواج کنند، هیچ مسلمانی نتوانست بعد از مرگ او با زنانش ازدواج کند. البته محمد خود را پدر مومنان ننامید که دیگر نتواند از میان مومنان زن بگیرد، بر عکس بطور بسیار مضحک و مسخره ای در قرآن تاکید کرده که او پدر هیچیک از مومنان نیست، تا مبادا کسی روی این قضیه شک کند.

سوره احزاب آیه 40

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا

محمد پدر هيچ يک از مردان شما نيست او رسول خدا و خاتم پيامبران است و خدا به هر چيزی داناست»

توضیحات از مترجم.

آری، باورکردنی نیست اما مسئله حجاب واقعا به همین سادگی است، پای دو چیز در میان بوده است، تخلی زنان محمد و حسادت محمد و حساسیت او برای حفظ حرمسرایش حتی پس از مرگ خود، یا به عبارت دیگر خودخواهی، زن ستیزی، زنبارگی محمد. نه خدای کائنات و تمام ذرات در ایجاد حجاب نقشی داشته است نه محمد آنرا از خودش در آورده است. حجاب ابزاری بوده است که در برخی جوامع وجود داشته است و برخی از مسلمانان به محمد پیشنهاد کرده اند ساکنین حرمسرای خود را لای پتو بپیچد تا دیگران هوس نکنند با آنها معاشقه کنند. و زنان مسلمان قرنها است که پارچه ننگین سیاه را به دلیل اینکه پیامبرشان نمیتوانست جلوی آلت خود را بگیرد بر سر میکشند.

حجاب در ایران هر روز و هر روز خلاصه تر و کمتر شده است، به تصاویری از وضعیت زنان قبل از دوران رضاشاه در ایران نگاه کنید و وضعیت اسفبار حجاب زنان در آن دوران را ببینید و آنرا با امروز مقایسه کنید. تعداد زیادی از زنان و دختران ایرانی مسلماً اگر اجازه دور انداختن حجاب را داشته باشند چنین خواهند کرد و همینکه نظام خلافت اسلامی هم اکنون اینقدر سعی میکند جلوی آنچه «بد حجابی» میخواند را بگیرد نشان از همین واقعیت دارد.

مضحک تر از مسئله حجاب کار مسلمانان است که نشسته اند و چه داستانها برای حجاب بافته اند. آیت الله مطهری کتابی نوشته است با فرنام «فلسفه حجاب»، دوست ظریفی میگفت اگر محمد دستور میداد مسلمانان باید روزی 8 بار ایستاده بر روی زمین تف بکنند، آیت الله مطهری احتمالاً کتابی با فرنام «فلسفه ایستاده تف کردن و آثار مثبت آن برای اجتماع» مینوشت. از هر حرف چرتی میتوان کتابها نوشت، در مورد پارس کردن میلو سگ تن تن میتوان فلسفه بافی کرد و گفت پارس میلو اوج فراکنش امواج عشق و محبت است در اعماق وجود  و گوهر هستی سگ که خود را در آغوش ابدیت رها میکنند تا جانهای آرام را هشدار به جنبش دهند. یاوه گویی های اسلامگرایان نیز بی شباهت به این مسئله نیست. نه حجاب و نه پارس سگ تن تن، میلو هیچکدام عمق و پیچیدگی ندارند، حجاب ابزار یک بیابانگرد بوده است برای تکریم آلت تناسلی خود و حفظ زنانش از آلت تناسلی دیگر بیابانگرایان، نه کم و نه بیش.

آیا رابطه آزاد جنسی فساد است؟

دادگاه عالی افغانستان گفته است شخصی که چادر را نپذیرد کافر است و زن بی حجاب زنی فاسد است، جای خوشحالی دارد که  بالاخره یک کشور عقب مانده تر از ما و دستکم به اندازه ما عقب مانده هم وجود دارد، هرچند افغانستان تا چند سال دیگر احتمالاً قرنها از ما فاصله خواهد گرفت. ایکاش میشد همسایه ما سوئد، فرانسه یا ایالات متحده امریکا بود، شاید آنوقت ما میشدیم دانمارک و هلند و کانادا. اما برای پاسخ دادن به این پرسش باید دید که اساساً فساد چیست؟ و آیا حجاب جلوی «فساد» را میگیرد؟ مذهبیون اکثراً معتقدند که حجاب جلوی تحریک شدن جنسی مردان را میگیرد و این را یک مزیت حجاب میدانند. و تحریک نشدن جنسی برابر با برقرار نشدن تماس جنسی است. تماس جنسی را طبیعتاً میتوان به تماس جنسی قبل از ازدواج و بعد از ازدواج دانست.

از نظر مذهبیون تماس جنسی قبل از ازدواج فساد است، و آنها از این تماس ها وحشت دارند. اکنون وقت آن است که مروری دوباره به نظام اخلاقی حاکم بر اجتماع بکنیم و با خرد نقاد تلاش کنیم آنچه بیهوده زشت پنداشته میشود را بازبینی کنیم، و هیچ تابویی نباید جلوی بازبینی ارزشها و ضد ارزشهای اخلاقی اجتماع ما باشد. فساد را از نگر غیر دینی میتوان هر آنچه انحراف اخلاقی باشد و به کیفیت زندگی انسان صدمه بزند دانست. چه دلیلی میتواند برای اثبات اینکه تماس جنسی پیش از ازدواج مسئله زشت و بدی است وجود داشته باشد؟ در میان بسیاری از مردمان این مسئله تقبیح نمیشده است اما تقریباً تمام ادیان تماس جنسی قبل از ازدواج را تقبیح میکنند. دلیلش میتواند روشن باشد زیرا در گذشته جلوگیری از حاملگی بسیار دشوار بوده است و تماس جنسی برابر با تولد کودکی جدید بوده است و بدنیا آمدن کودکی که پدر ندارد مشکل ساز بوده است، مادر باید به تنهایی آن بچه را بزرگ میکرد و نبود پدر باعث میشد نیازهای عاطفی بچه تا به اندازه کافی اشباع نشوند، علاوه بر این در آن دورانها حکومت بصورت امروزی وجود نداشته است که بتواند از ایتام و فقرا حمایت کند و اگر کسی پدر نمیداشت احتمال اینکه به وضعیت اجتماعی بسیاری بدی دچار شود بسیار زیاد بود. برخی از شخصیت های منفی تاریخ مثل خود پیامبر اسلام به دلیل شرایط سختی که در کودکی داشتند به آدمهایی مضر تبدیل شده بودند. بنابر این به نظر من نیز حاملگی یک زن در حالی که شوهر ندارد چیز بدی است و در جامعه ایده آل من نباید زنی بدون شوهر بچه دار شود و از آنجا که هر آدم بالغ و عاقلی باید بفهمد که ادیان پدیده های اجتماعی هستند نه ماوراء طبیعی به نظر میرسد این از مهمترین دلایلی باشد که ادیان تماس جنسی پیش از ازدواج را تقبیح کرده اند.

اما آیا این مشکل هنوز هم وجود دارد؟ آیا تماس جنسی که با تمایل طرفین انجام میشود هنوز هم منجر به حاملگی میشود؟ گمان نمیکنم اگر آموزشهای کافی در این زمینه در دوران نوجوانی به پسران و دختران داده شود و امکانات بهداشتی نظیر در دسترس بودن کاندوم بطور گسترده فراهم باشد و مشکلی برای سقط جنین وجود نداشته باشد، نگرانی در این زمینه باقی بماند و گمان نمیکنم هیچ آماری مبنی بر اینکه در جوامع سکولار با جوانان آموزش دیده، رشد گسترش بیماری هایی که با مقاربت های جنسی گسترش میابند بیش از جوامع آلوده به مذهب باشد که روابط جنسی در آنها ممنوع و تابو است و در خفا و بدون هیچ آموزشی انجام میگیرد. بنابر این به نظر من قبیح بودن روابط جنسی قبل از ازدواج باوری دینی است و دلیل چندان درستی برای بد بودن آن وجود ندارد، پس اینکه روابط جنسی قبل از ازدواج از نمونه های فساد هستند برای من همان مقدار نابخردانه هست که وجود امام زمان نابخردانه است.

البته نداشتن تماس جنسی قبل از ازدواج میتواند مشکلاتی را نیز به بار بیاورد که مهمترین آنها ناسازگاری جنسی طرفین بعد از ازدواج است، ممکن است طرفین نتوانند از تماس جنسی با یکدیگر لذت ببرند، حال اگر پیش از ازدواج با یکدیگر تماسی برقرار نکرده باشند باید یک عمر از این مسئله صدمه ببینند و در دین اسلام به زن به دلیل اینکه شوهرش در سکس خوب نیست به هیچ عنوان حق طلاق داده نمیشود و این مشکل کوچکی نیست. من مدعی این نیستم که ازدواج تماما با سکس در ارتباط است اما هرکس انکار کند که سکس قسمت بسیار مهمی از ازدواج است، به نظر میرسد بی صداقتی کرده باشد. سکس خوب میتواند همچنین جدا از تمامی فوائد بدنی، مسلماً فوائد روحی بسیاری از جمله آرامش را نیز برای انسان به همراه داشته باشد. البته سکس مانند هر چیزی آفاتی نیز دارد که راه مبارزه با آن آفات رعایت توصیه های بهداشتی است و نه هیچ چیز دیگر.

یکبار با خانمی مذهبی صحبت میکردم، او که تا 30 سالگی با کسی تماس جنسی برقرار نکرده بود و بعد با شوهرش برای نخستین بار تماس برقرار کرده بود و آشکار بود که از زندگی جنسی خود رضایت ندارد (و الا شاید با من در این مورد صحبت نمیکرد) صحبت میکردم از او پرسیدم چرا بیش از ربع قرن سکس نداشته است و او از من پرسید اگر بخواهی خودرویی بخری آیا خودروی دست دوم میخری یا خودروی نو؟ من میخواستم مانند خودروی نویی باشم. جالب است که این زنان خود را مانند یک کالا نو و کهنه حساب میکنند و سکس داشتن را شبیه به ماشین دست دوم بودن حساب میکنند اما به غرب ایراد میگیرند که زنان را به کالا تبدیل کرده است. چه توهینی بالاتر از اینکه شخصی به شخص دیگری بگوید تو خودرو هستی و چه قیاسی میتواند مع الفارق تر از این قیاس باشد؟ افزون بر این وی میگفت اگر غیر از این باشد من باید با هرکس که میدیدم میخوابیدم، از او پرسیدم که چه ربطی دارد؟ آیا او نمیتوانسته است مانند سایر انسانها تنها با افرادی که به آنها اعتماد داشته است و مشترکاتی با آنها داشته است همبستر شود؟ و آیا روابط جنسی آزاد به معنی همبستر شدن با همه عالم و آدم است؟ آشکار بود که او در رفتار گذشته خودش شک داشت و هیچ دلیل سکولاری برای انزوای جنسی اش نداشت.

علاوه بر این مسئله در مورد اسلام مسئله کاملاً ارتباط مستقیم پیدا میکند به محمد و زندگی او. محمد رئیس یک گروه مافیایی بود که علاقه داشت جامعه ای شبیه پادگان درست بکند. محمد میخواست مردم برای او بجنگند، جنگیدن همانقدر برای مسلمانان واجب بوده است که روزه گرفتن واجب بوده است (سوره بقره آیه 183 را با 216 مقایسه کنید) و در یک پادگان معمولا تحریک جنسی شدن و سایر چیزهایی که بگونه ای تفریح هستند بر خلاف اهداف پادگان است و از این رو ممنوع است. لذا محمد سرباز و جنگجو میخواسته است و قوانین خشک اسلام بنوعی به این قضیه نیز ارتباط پیدا میکنند و حتی جانشینان محمد نیز هنوز میخواهد جامعه یک پادگان باشد.

با این حساب روشن است که اگر فرض کنیم بی حجابی باعث تحریک افراد به برقراری روابط جنسی قبل از ازدواج بشود، اساساً از دیدگاه غیر دینی نمیتوان پذیرفت که این خاصیت و امتیازی مثبت برای حجاب باشد زیرا برقراری ارتباط قبل از ازدواج اساساً چیز بدی نیست. اما از لحاظ دینی وقتی صیغه کردن مجاز باشد، چه باکی از تحریک جنسی است؟ اگر صیغه کردن کار خوبی باشد، دیگر تحریک شدن جنسی بواسطه دیدن زنان نامحرمی که میتوان آنها را صیغه کرد نمیتواند چیز بدی باشد. شاید بگویید صیغه کردن دختران نیازمند اجازه پدرشان است، اما باید توجه کنید که دین مبین اسلام برای هر مسئله ای پاسخی دارد، به استفتاء زیر توجه کنید.

یکی از رؤساء دانشگاه  امد و میگفت ارتباط پسر و دختر در دانشگاه زیاد است و گفته اند شما اجازه پدر و جد را شرط نمیدانید اگر اجازه میدهید ما در دانشگاه اعلام کنیم گفتم بدهید ولی معلوم باشد که اگر دختری با پسری ازدواج موقت نمود چنانچه دخول انجام نشود همان شب ان دختر بعد از فسخ میتواند صیغه جوان دیگری بشود ولی اگر دخول شود ولو از دبر – باید عده نگه دارد-بنابر این مسائل اگر گفته شود و آبروی دختر هم حفظ شود کار صحیحی است. محمد صادق الحسینی الروحانی

شاید بگویید همین عده نگه داشتن کار را خراب میکند و باعث میشود صیغه کردن با خانوم بازی بسیار متفاوت باشد، اما دین مبین اسلام راه حلی را نیز برای این مسئله جلوی پای مومنان گذاشته است. اما خوب همه این تکنیکهای الهی را بلد نیستند، معمولا این تکنیک ها تنها مورد استفاده خود عالمان اسلام است. آخوند ها شباهت بسیاری به پیامبر اسلام دارند، همانقدر خانم باز، همان قدر دزد و همانقدر جنایتکار. به یک نمونه از این تاکتیک الهی از کتاب سه مکتوب میرزا آقا خان کرمانی توجه کنید:

طلاب و علمای نجف در زمان حجت الاسلام شیخ محمد حسن انصاری، صاحب جواهر الکلام، شاگردان او زنی را به مجلس و محفلی آورده، یکی از آنان او را صیغه مینمود، بعد از مقاربت، بقیه مدتش را بخشیده، دوباره عقد نموده و بدون مقاربت طلاق میداد، بنابر حسب قانون شرع مطلقه غیر مدخوله عده ندارد! در همان مجلس دیگری از علمای اعلام آنرا نیز به همان طریق صیغه و عقد میکرد و بعد طلاق میداد. در یک شب بنابر قانون شرعی با یک زن، 10 نفر از علما مقاربت میکردند. و ثواب صیغه را هم میبردند و از طرف دیگر در حق زانی اگر غیر محصنه باشد قتل و رجم میخواندند و فتوی میخواندند.

آیا میدانید صیغه چه عمل خداپسندانه ای است و الله چقدر صیغه را دوست دارد؟ اگر نمیدانید به احادیث زیر که از یکی از کتب امهات شیعه استخراج شده است توجه کنید:

پيامبر- صلي الله عليه و آله – فرمودند:
« من تمتع مرة أمن من سخط الجبار »
-كسي كه يكبار صيغه كند از غضب خداي جبار در امان مي ماند» و كسي كه دو بار صيغه كند با ابرار محشور ميگردد وكسيكه سه بارصيغه كند در بهشت دوشادوش من خواهد بود.
من لا يحضره الفقيه 3/ 366
صدوق از امام جعفر صادق- عليه السلام -روايت مي كند كه فرمودند:
« ( إن المتعة ديني و دين آبائي فمن عمل بها عمل بديننا و من أنكرها أنكر ديننا و اعتقد بغير ديننا) يعني صيغه دين من و دين پدران من است كسي كه به آن عمل كند به دين ما عمل كرده وكسيكه آنرا انكاركند دين ما را انكاركرده وبه دين ديگري غير از دين ما معتقد شده است »
من لا يحضره الفقيه 3/366
ازامام صادق -عليه السلام- پرسيده شد: آيا صيغه ثواب دارد ؟ فرمود:
« اگر مقصودش از آن رضاي خدا باشد ،در ازاي هر كلمه اي كه با او صبحت كند يك نيكي برايش نوشته مي شود و هر باريكه به او نزديك شود خداوندگناهي را از او ميبخشد ، وهرگاه غسل كند به انداره قطرات آبيكه بربدنش ريخته خداوند گناهانش را مي آمرزد »
من لايحضره الفقيه3/366

پيامبر خدا -صلي الله عليه وآله- فرمودند!:
« من تمتع بإمراة مؤمنة كأنما زار الكعبة سبعين مرة »
-كسي كه يك مرتبه با زن مسلماني صيغه كند گويا هفتاد مرتبه خانه كعبه را زيارت كرده است!»

معلوم نیست این حکومت لعنتی جمهوری اسلامی با اجباری کردن حجاب چرا جلوی این همه ثواب مردم را میگیرد. اگر صیغه اینقدر ثواب دارد باید جمهوری اسلامی بجای حجاب پوشیدن بیکینی را اجباری کند تا مردان بیشتر تحریک جنسی شوند و بیشتر به این عمل خداپسندانه دست بزنند. البته معلوم است که چرا اینچنین نمیکند زیرا حجاب در اسلام اجباری است و دین اسلام خطای نابخردانه ای را موجب شده است که از یک طرف صیغه را مجاز قرار داده است و برای آن ثواب قائل شده است و از طرفی حجاب را نیز اجباری کرده است، و کسی که این تناقض را نبیند باید مقدار زیادی گیج باشد. بنابر این روشن است که تحریک شدن جنسی در مذهب شیعه انسان را نه تنها به گناه نمی اندازد بلکه موجب ثواب هم میشود، شیعیان بجای حج رفتن و مانند نادان ها میلیونها تومان به جیب حکومت آشغال عربستان سعودی بریزند و مانند گوسفند دور خانه کعبه دور بزنند و مانند ابلهان سنگ به طرف یک ستون سنگی پرتاب کنند و حیوانات بیچاره را قتل عام کنند، میتوانند بروند دختر آیت الله محمد صادق الحسینی الروحانی و خامنه ای را صیغه کنند و ثواب 70 برابر ببرند، انشاء الله.

اما گذشته از روابط جنسی پیش از ازدواج، روابط جنسی برای شخصی که ازدواج کرده است، مسلماً کار درستی نیست، زیرا ازدواج معمولاً قراردادی است که دو طرف با یکدیگر بسته اند تا تنها با یکدیگر روابط جنسی داشته باشند، و اگر یکی از طرفین با شخص سومی رابطه برقرار کند او قانون و قراردادی که بسته است را زیر پا گذاشته است و به تعهد خود خیانت کرده است. در این مورد من میتوانم با برخی از خداباوران هم اندیش باشم که روابط جنسی بعد از ازدواج با فرد سوم از نمونه های بارز فساد هستند مگر اینکه محدود شدن شرکای جنسی از شرایط قرارداد ازدواج نباشد و دو طرف با این قضیه مشکلی نداشته باشند. به نظر من تماس جنسی از والاترین روابط احساسی است که میان دو انسان برقرار میشود و اگر شخصی بتواند با شخصی به غیر از همسر خود تماس جنسی برقرار کند قطعاً به اندازه کافی احساسات بین او و همسرش برقرار نیست و ازدواج آنها مبتنی بر عشق نیست و چنین ازدواجی مفت نمی ارزد. اما جالب اینجا است که مسلمانان اینرا فساد نمیدانند، از نظر من صیغه و بیش از یک زن گرفتن نیز از مصادیق بارز فساد هستند اما در اسلام که اساساً هوای آلت مردانه را خیلی دارد چنین چیزی فساد محسوب نمیشود. لذا باز هم حجاب برای مسلمانان مسئله ای نابخردانه است، وقتی میتوان تعداد بی نهایتی از زنان را صیغه کرد و چهار تا زن دائم داشت، چرا باید از تحریک جنسی ترسید؟ مگر نکاح (معنی کلمه نکاح چیست؟) سنت آن دوزخی مرد دژخوی نیست؟ روشن است که چه از نظر دینی و چه از نظر عقلی اگر هدف حجاب تحریک نشدن مردان باشد، مسئله ای کاملاً نابخردانه است.

مسئله ای دیگر این است که چرا زنان باید برای اینکه مردان را تحریک نکنند حجاب سر کنند اما مردان نباید چنین کنند؟ مسلمانان معمولاً در مقابل این پرسش پاسخ میدهند که زنان به اندازه مردان از دیدن جنس مخالف تحریک نمیشوند. البته این حرف نیز یاوه ای بیش نیست. در مورد زنان و مردان مسلمان ممکن است این درست باشد، من به هیچ عنوان نمیتوانم تصور کنم میان آیت الله خمینی و بتول رابطه عاشقانه ای وجود داشته باشد، آدمهای مذهبی با زنان مثل حیوانات رفتار میکنند و اگر زنان آنها با دیدن آنها تحریک جنسی نشوند جای تعجبی وجود ندارد. آخر یک حزب اللهی پشم آلود فرو مایه بد گهر کدام زن را میتواند تحریک جنسی کند؟ بنابر این جای تعجب نیست اگر بسیاری از اسلامگرایان در مورد زنان اینگونه فکر کنند. اما حتی اگر اینرا نیز قبول کنیم، مردان همجنسباز چطور؟ آیا آنها با دیدن مردان دیگر تحریک نمیشوند؟ میتوانید از کسانی که به حوزه های علمیه رفته اند و روابط همنجسگرایانه را تجربه کرده اند پرسش کنید که اولین بار چه چیز آنها را تحریک کرد؟ به شما خواهند گفت که قسمتهای برآمده بدن طلاب. بنابر این اگر مسلمانان در گفتار خود صادق باشند باید بر تن مردان نیز حجاب کنند. لباس آخوندی حجاب خوبی به نظر میرسد، پیشنهاد میکنم به طلبه های حوزه های علمیه از همان ابتدا لباس آخوندی بدهند که قسمتهای برجسته بدنشان دیگر طلبه ها را تحریک نکند و این باعث جلوگیری از پرش آنها به یکدیگر نشود.

همچنین است مسئله آلت حیوانات، در زمان حکومت طالبان بر تن خر ها و اسب ها و الاغ ها هم شلوار میکردند تا مبادا آلتهایشان دیده شود. این طرح خداپسندانه الهی بد نیست در تمام کشورهای اسلامی پیاده شود. درست است که آلت مورچه ها، مگس ها و پشه ها را نمیتوان پوشاند، بهتر است در این طرح آلت حیواناتی که طول یا عمقی بیشتر از 1 سانتیمتر دارند پوشانیده شود تا مسلمانان با دیدن آلتهای جانوران مبادا به فکر آلت خود بیافتند. در افغانستان زمان طالبان همچنین توصیه شده بود که در خانه ای که دختر حضور دارد خروس نگه ندارند زیرا خروس حیوانی بی ناموس است و به مرغها رحم نمیکند. بهتر است اسلامگرایان به فکر مراکزی برای گردآوری حیواناتی که در ملا عام معاشقه میکنند و تماس جنسی برقرار میکنند باشند و متخلفین را به آنجا منتقل کنند تا موجب تحریک مردم نشود.

اما من در یک مورد با حجاب موافقت دارم. این مورد در ارتباط با این واقعیت است که بچه بازی و کودک آزاری از مصادیق بسیار بارز فساد به شمار میروند، اما مسلمانان این را نیز درک نمیکنند، در دین ضاله اسلام هر مرد مسلمانی میتواند با هر بچه ای ازدواج کند و سن آن بچه اساساً مهم نیست، تنها او باید آن بچه را نگه دارد تا 9 سالش بشود و بعد به او دخول کند، درست مانند پیامبر اسلام که با عایشه در 6 سالگی ازدواج کرد، تا 9 سالگی او را نوازش کرد و بعد او را به بستر خود کشاند و آلت مبارک محمدی را در کف دست کودک بیچاره گذاشت و اینگونه او را آزرد.

مسأله12- کسیکه زوجه‌ ای کمتر از نه سال دارد وطی او برای وی جایز نیست چه‌ اینکه زوجه‌ی دائمی باشد، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت آغوش گرفتن و تفخیذ (با ران او شهوترانی کردن) اشکال ندارد هر چند شیرخواره‌ باشد، و اگر قبل از نه‌سال او را وطی کند اگر افضأ نکرده باشد بغیر از گناه چیزی بر او نیست، و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده‌ باشد و یا مجرای حیض و غائط او را یکی کرده باشد تا ابد وطی او بروی حرام می‌شود، لکن در صورت دوم حکم بنابر احتیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضاء از همسری او بیرون نمی‌شود در نتیجه همه احکام زوجیت بر او مترتب میشود یعنی او از شوهرش و شوهرش از او ارث میبرد، و نمیتواند پنجمین زن دائم بگیرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنین سایر احکام، و بر او واجب است مادامی که آن زن زنده است مخارجش را بپردازد هرچند که طلاقش داده باشد، بلکه هرچند که آن زن بعد از طلاق شوهری دیگر انتخاب کرده باشد که بنابر احتیاط باید افضا کننده نفقه او را بدهد، بلکه این حکم خالی از قوت نیست و نیز بر او واجب است دیه افضا را که دین قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف دیه مرد را به مهریه ایکه معین شده و بخاطر عقد و دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع کند و او را افضاء نماید حرام ابدی نمیشود و دیه بگردنش نمی آید، لکن نزدیکتر به احتیاط آن است که مادامی که زنده است نفقه اش را بدهد هرچند که بنا بر اقوی واجب نیست. روح الله خمینی الموسوی تحریر الوسیله، کتاب نکاح برگ 15.

میدانیم که حجاب برای دختران از سن 9 سال به بعد، یعنی از سنی که از لحاظ شرعی میتوان به آنها دخول کرد واجب میشود. اما اگر کودکان در معرض دید آدمهای مذهبی باشند بهتر است پوشیده باشند تا یک وقت این دوزخیان توسط این کودکان تحریک جنسی نشوند و نخواهند آنها را تفخیذ کنند یا این جانوران الهی ددمنش بخواهند مجرای بول و حیض کودکان را یکی کنند. بهتر است کودکان از دید و دسترس آدمهای مذهبی دور باشند.

آیا حجاب باعث کاهش فساد میشود؟

همانطور که توضیح داده شد روابط جنسی آزاد را نمیتوان چیز بدی دانست و اینکه مذهبیون روابط آزاد را بد میدانند تنها به دلیل پیروی آنها از طرز تفکر و زیستن انسانهای بیابانگرد بدوی و عدم تکامل یافتن آنها در طول زمان است که ناشی از هیچ چیز نیست جز ایستایی دینی. البته من اطمینان دارم که مسلمانان آزادی جنسی را به «برقراری تماس جنسی با همه!» تفسیر خواهند کرد، اگرچه منظور هرگز این نبوده است. اما فرض کنیم این نظر اشتباه باشد و روابط آزاد جنسی چیز بدی باشد و تحریک شدن جنسی نیز چیز بدی باشد و آن چیزی که مسلمانان آنرا «عفاف، پاکدامنی» میخوانند به معنی نداشتن ارتباط جنسی پیش از ازدواج و منع کردن آن پس از ازدواج چیزی اخلاقی و خوب باشد و در نتیجه تحریک شدن جنسی چون در مقابل این ارزش است چیز بدی باشد، حال آیا حجاب ابزار خوبی برای این است که اجتماع از تحریک جنسی خالی شود و مردم دیگر بدنبال برقراری ارتباط جنسی و غیره نباشند؟

ممکن است تصور کنیم حجاب بتواند چنین کند، من راه حل بهتری سراغ دارم که بسیار موثر تر است، پای چپ خانم ها را قطع کنید، در آن صورت قطعاً کمتر میتوانند مردها را تحریک کنند، اما خوب این خانمهای بیچاره تک پا نمیتوانند به مردان مسلمان آنگونه که فاطمه زهرا به علی خدمات جنسی ارائه میداد، خدمات جنسی ارائه بدهند، من پیشنهاد خود را پس میگیرم. به نظر میرسد ترفند دیگری که بسیاری از مسلمانان از جمله برخی از مسلمانان اهل تسنن جنوب ایران بکار میبرند و آن هم ختمه کردن دختران است بهتر باشد. در بسیاری از کشورهای افریقایی مسلمانان دستگاه تناسلی دختران را میدوزند و در هنگام ازدواج آنرا دوباره باز میکنند. همچنین شورت های آهنی زنانه کلید دار که گویا قبلا توسط مذهبیون در اروپا استفاده میشده است یا نوع پیشرفته الکترونیکی آنها میتواند برای زنان مسلمان خوب باشند، مسئله اینجا است که جلوگیری از تحریک شدن جنسی مردها باید به کدام قیمت تمام شود؟ به این قیمت که زنان خود را لای گونی بپیچند و پارچه بدریخت سیاه به سر کنند؟ چیزی که روشن است این است که بی حجابی زن باحیا را بی حیا نمیکند و حجاب نیز زن بی حیا را با حیا نمیکند. از بزرگتر ها بپرسید، در زمان پهلوی ها فاحشه های شهر نو چادری بوده اند و زنان دیگر مینیژوپ میپوشیده اند.

از همه اینها که بگذریم ظاهراً حجاب درست کار نمیکند. اخیرا یکی از بزرگترین موتور های جستجوی اینترنتی سرویسی را ارائه داده است که بر اساس آن میتوان فهمید کلمات خاص بیشتر توسط اهالی کدام کشورها جستجو میشوند. من کلمه «Sex» را جستجو کردم تا ببینم کشور اهورایی و اسلامی ما در چه رتبه ای قرار دارد و بسیار مایوس شدم که ما در مقام چهارم قرار داریم.

July 3 2006

اما خوب جالب است که به غیر از ویتنام و هند، باقی کشورها کشورهایی اسلامی هستند. این موفقیت را به پیامبر محقر اسلام تبریک میگویم. اما برای اینکه زیاد از اینکه ما در جستجوی کلمه سکس در مقام نخست نیستیم ناراحت نشوید به اطلاعتان میرسانم که در جستجوی کلمه «Fuck» کشور اسلامی ما با اینکه کشوری انگلیسی زبان نیست با اقتدار تمام در مقام نخست قرار دارد. این موفقیت را به آقا امام زمان، در جایی که هم اکنون لانه کرده اند، تبریک میگویم.

July 3 2006

تجربه خصوصی من بعنوان کسی که هم در دارالسلام زندگی کرده است هم در دارالحرب این است که ساکنین دارالسلام به مراتب بسیار حشری تر از ساکنین دارالحرب هستند و بیشتر دنبال خیانت به همسرانشان هستند. این تجربه شخصی را نمیتوان مسلماً سندی محکم دانست و از آنجا که نظام آقا امام زمان هم نظامی فاسد و پوسیده است که به هیچ عنوان نه آمار درست و حسابی از چیزی بیرون میدهد و نه اگر آماری بیرون بدهد میتوان به آن اطمینان کرد نمیتوان سندی دولتی مبنی بر میزان حشری بودن مردم مسلمان ایران پیدا کرد، ناچارم به همین ابزار گوگل اکتفا کنم. به نظر نمیرسد چندان غیر علمی باشد اگر فرض کنیم این مقایسه گوگلی بتواند به خوبی نشان دهد که حجاب نه تنها جلوی حشری شدن مردم را نمیگیرد بلکه دقیقاً برعکس باعث میشود کشورهای اسلامی علی رغم اینکه تعداد کاربرانشان بسیار بسیار کمتر از کشورهای غربی هستند، و علی رغم اینکه زبان انگلیسی زبان بیگانه برای آنها حساب میشود، حضوری فعال در این جدول داشته باشند. نتیجه آنکه حتی اگر تحریک نشدن را نیز خوب فرض کنیم باز هم حجاب ابزار خوبی برای رسیدن به این هدف نیست.

پروین اعتصامی گفته است:

چشم دل را پرده میبایست اما از عفاف

چادر پوسیده بنیاد مسلمانی نبود

پرسش دیگری که  ارتباط مستقیم با این مسئله دارد این است که کدام آدم بی جنبه بیماری با دیدن موی زنان تحریک جنسی میشود؟ و چرا حجاب باید موی سر و دست و پا را و هر جایی غیر از آلات تناسلی را شامل شود؟ اگر موی سر زن تحریک کننده است، چطور چشمهای او تحریک کننده نیست؟ روی چه میزانی مسلمانان تشخیص داده اند که به قول بنی صدر موی زن اشعه صادر میکند ولی چشمهایش اشعه صادر نمیکند؟ شاید کسی تابحال برای آقای بنی صدر با چشم عشوه نیامده است. برای هزاران سال مردمان این کره خاکی در غرب، شرق، شمال و جنوب زیسته اند و حجاب نداشته اند. زنان موهایشان بیرون بوده است و این جوامع نه نابود شده اند نه مشکل خاصی برایشان پیش آمده است. آیا مسلمانان گمان میکنند تمام زنان ژاپنی، چینی، سرخپوست و اسکیموها چون حجاب بر سر ندارند فاحشه و فاسد الاخلاق هستند؟ این است که به نظر میرسد حتی اگر فرض کنیم حجاب موجب عفاف میشود، این به آن معنی نیست که باید بپذیریم پوشاندن موی سر و غیره نیز عاقلانه است. آیا اگر زنی کچل باشد دیگر نمیتواند کسی را تحریک کند و لازم به حجاب گذاشتن نیست؟ زشت ترین کردارهای جنسی (کودک آزاری و چند زنی) در میان مسلمانان اخلاقی شمرده میشوند، من نمیدانم مسلمانان که خود در فساد اخلاقی حرف نخست را میزنند شایستگی تصمیم گیری های اخلاقی در مورد دیگران را از کجا آورده اند. گمان نمیکنم هیچ جامعه شناس  یا روانشناسی غیر مسلمانی تابحال در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده باشد که یکی از مشکلات انسانها حشری شدن مردها است و توصیه کرده باشد که برای رفع شدن این مشکل بزرگ، زنان را مجبور کنند که رخت زن زورو را به تن کنند. در واقع اگر پیامبر اسلام آنقدر در سنین پیری زن نمیگرفت و حداکثر دو تا زن میگرفت و میتوانست آنها را ارضاء کند و در خانه اش توالت درست کند زنانش به مردان بیگانه نگاه نمیکردند و در نتیجه برای هزاران سال زنان مظلومی که در کشورهای اسلامی به دنیا آمده اند و می آیند مجبور نمیشوند گونی به سر خود بکشند.

اسلامگرایان معمولا غرب را محکوم به استفاده ابزاری از زنان میکنند و میگویند غرب از زنان اسباب بازی های جنسی درست کرده است و از زیبایی آنها در تبلیغات سود میبرد، آنها را به فیلمهای پورنو میکشاند و مجبورشان میکند با چندین مرد رابطه جنسی برقرار کنند در پاسخ باید بگویم که در غرب هیچکس مجبور نیست برود و فیلم پورنو بازی کند. تنها اشخاصی که علاقه به این کار دارند آزاد هستند که به چنین کاری بپردازند بیشتر بازیگران فیلمهای پورنو آنقدر پول دارند که بتوانند از روشهای دیگر ارتزاق کنند اما این حرفه را به دلیل اینکه با توانایی ها و روحیاتشان میخواند بر میگزینند. و این تنها زنان نیستند که در فیلمهای پورنو بازی میکنند، مردها نیز در فیلمهای پورنو بازی میکنند، لذا اساسا این مسئله چندان به سوء استفاده از زنان ربطی ندارد اگر سوء استفاده ای باشد که به نظر من نیست، از مردان نیز هست. در مورد تبلیغات هم باز تنها زنان زیبا نیستند که در تبلیغات استفاده میشوند، مردان زیبا نیز در تبلیغات استفاده میشوند، آیا اسلامگرایان انتظار دارند که از حسين الله کرم، حسین شریعتمداری و سایر اراذل بد گهر و بد چهره در تبلیغات خمیر دندان و کت و شلوار و ماشین استفاده شود؟ چه اشکالی دارد که از افراد زیبا در تبلیغات استفاده شود؟ آیا اگر در تبلیغات از منظره های زیبا استفاده شود این به معنی سوء استفاده از مناظر زیبا هست؟ حال چگونه است که استفاده از زیبایی زنان و مردان در ادبیات اسلامگرایان به سوء استفاده و توهین به مقام زن ترجمه میشود؟ برخی از اسلامگرایان میگویند این باعث شده است ارزش زن به زیبایی او باشد! البته این تفسیر بسیار غلط است که اگر زنی یا مردی زیبا باشد، زیبایی و ظاهرش را تنها ارزش، امتیاز و نکته مثبت و خوب او بشمار آوریم و بین این قضیه و استفاده شدن از تصاویر زنان و مردان زیبا با اندام متناسب در تبلیغات هیچ ربطی وجود ندارد، اما به نظر میرسد اساساً مسلمانان با زیبایی مسئله دارند و زشتی را ارزش میدانند، در نظر آنها شخص بد ریخت با ریش های نامرتب، ارزشی بالاتر از فردی خوشتیپ و تر و تمیز دارد و از همان رو است که آنها فکر میکنند استفاده از زنان و مردان زیبا در تبلیغات بد است، شاید چون زشتی خودشان را به یادشان می آورد. به هر حال این موضوع ارتباطی با غرب ندارد در کشورهای آزاد شرقی و جنوبی و شمالی نیز دقیقاً همین ماجرا وجود دارد. از این گذشته مهم ترین فاکتور که باعث میشود این مسئله در غرب را نتوان دلیلی بر ابزار جنسی شدن زنان و مردان دانست این است که اجباری در این زمینه وجود ندارد. از این گذشته این سخن نیز برخواسته از اخلاقیات اسلامی است که در آنها پورنوگرافی و بی حجابی بد هستند، از آنجا که این دو قضیه اخلاقی مورد تایید افرادی مانند من نیست، اصولاً این «استدلال» به دلیل اینکه از مشترکات نتیجه گیری نمیکند استدلالی بی ارزش است.

در غرب محدودیت هایی برای پورنوگرافی وجود دارد، هیچ شخصی حق ندارد قسمتهای خصوصی بدنش را در اجتماع آشکار کند، قسمتهای خصوصی زنان در غرب تنها دو قسمت از بدنشان محسوب میشود اما مسلمانان تمام بدن زنان به غیر از دستها و صورتشان را عورت زن میدانند. بنابر این از نظر اسلام زنان سرتاپا عورت و آلت جنسی هستند و به همین دلیل باید کاملاً پوشانده باشند. کدام دیدگاه زن را اسباب بازی جنسی میداند غرب یا اسلام؟ فاطمه زهرا بعنوان الگوی زنان مسلمان، در 12 سالگی با علی بن ابیطالب ازدواج کرده است و تا 18 سالگی 5 بچه برای او بدنیا آورده است یعنی بدون هیچگونه توقفی یا در حال شیر دادن بچه بوده است یا در حال زایش یا هردو. فاطمه زهرا نمونه کامل یک ماشین جوجه کشی و ابزار جنسی برای تولید مثل است، حال کدام تفکر زن را ابزار جنسی میداند؟ اسلام یا تفکرات حاکم بر جوامع آزاد؟ میبینیم که استفاده از حجاب در جوامع اسلامی مسئله ای جبری است، بنابر این فاکتوری که زنان را به ابزار جنسی در جوامع اسلامی تبدیل میکند در اینجا وجود دارد.

مسئله دیگری که گروهی از اسلامگرایان بنیادگرا به بهانه آن از حجاب دفاع میکنند مسئله بنیان خانواده است که از نظر ایشان اگر حجاب وجود نداشته باشد این بنیان سست خواهد شد. آقای حداد عادل گفته اند:

در جامعه‎اي كه برهنگي بر آن حاكم است، هر زن و مردي، همواره در حال مقايسه است؛ مقايسه‌ي آنچه دارد با آنچه ندارد؛ و آنچه ريشه‌ي خانوده را مي‎سوزاند اين است كه اين مقايسه آتش هوس را در زن و شوهر و مخصوصاً در وجود شوهر دامن مي‎زند. زني كه بيست يا سي سال در كنار شوهر خود زندگي كرده و با مشكلات زندگي جنگيده و در غم و شادي او شريك بوده است، پيداست كه اندك اندك بهار چهره‎اش شكفتگي خود را از دست مي‎دهد و روي در خزان مي‎گذارد. در چنين حالي كه سخت محتاج عشق و مهرباني و وفاداري همسر خويش است، ناگهان زن جوان‎تري از راه مي‎رسد و در كوچه و بازار، اداره و مدرسه، با پوشش نامناسب خود، به همسر او فرصت مقايسه‎اي مي‎دهد؛ و اين مقدمه‎اي مي‎شود براي ويراني اساس خانواده و بر باد رفتن اميد زَني كه جواني خود را نيز بر باد داده است؛ و همه‌ي خواهران جوان لابد مي‎دانند كه هيچ جواني نيست كه به ميانسالي و پيري نرسد و لابد مي‎دانند كه اگر امروز آنان جوان و با طراوت‌اند در فرداي بي‎طراوتي آنان، باز هم جواناني هستند كه بتوانند براي خانواده‌ي فرداي آنها، همان خطري را ايجاد كنند كه خود آنان امروز براي خانواده‎ها ايجاد مي‎كنند. (2).

یکی از انحرافاتی که هر بنیادگرایی به آن دچار است کلی گویی و اغراق است، به ادبیات آقای حداد عادل دقت کنید، «حجاب» را در مقابل «برهنگی» آورده است. و معتقد است اگر حجاب وجود نداشته باشد هر زن و مردی، یعنی تمام زن و مردان همواره در حال مقایسه خواهند بود، یعنی هیچ مرد و زنی وجود نخواهد داشت که مقایسه نکند و البته او هیچ مدرکی یا استدلالی در پشتیبانی از این ادعایش انجام نمیدهد و از آنجا که این فرض قابل شک است و باقی «استدلال» او نیز بر همین فرض مبتنی است دیگر باقی سخنان او ارزشی پیدا نمیکند. در واقع نه تنها در دفاع از این فرض سندی ارائه نشده بلکه وضعیت فعلی تمام کشورهایی که حجاب اسلامی در آنها وجود ندارد سندی محکم است علیه این فرض، اگر حداد عادل درست میگفت در تمام غرب و شرق مردها همواره باید در حال مقایسه میبودند و خانواده ای اساساً باقی نمیماند در حالیکه چنین نیست.

بعد او فرض میکند که هر مقایسه ای لزوماً به این تمام میشود که هر مردی تمامی آنچه در قبل با همسرش داشته است را زیر پا بگذارد و به دنبال زن جوانی به دلیل جوانی او راه بیافتد. البته آقای حداد عادل طبق روال هر اسلامگرای دیگری نه مطالعه ای در این زمینه انجام داده است نه مطالعه ای را نقل میکند که در آن مطالعه آماری در این زمینه ارائه شده باشد او تنها مغلطه مصادره به مطلوب میکند و بدون هیچ اثباتی نظر خود را درست فرض میکند. البته آقای حداد عادل در واقع ممکن است خود اینگونه فکر کند، یعنی آنقدر بی انصاف باشد که اگر زنی جوان او را تحریک کند، همسر خود را که سالها با یکدیگر زیسته اند و زندگی را با هم شریک بوده اند را رها کند و به دنبال آن زن جدید راه بیافتد. در واقع از نظر اسلامی اینکار زشت نیست، و بین افراد مذهبی چند زنی رواج فراوان دارد. فیلم «دنیا» از روی همین واقعیت اجتماعی ساخته شده و به مسئله ای مشابه اشاره میکند. چاره این بیماری و بی انصافی کمی اخلاقمداری و وجدان است نه پنهان کردن زنان. او همچنین فرض کرده است که تحریک شدن جنسی مرد توسط زنی دیگر اگر واقعا اتفاق بیافتد تنها ممکن است به برقراری تماس با همان زن پایان یابد، در حالی که چنین نیست، مردی که همسر دارد اگر تحریک جنسی شود باز هم اگر ازدواجش مبتنی بر عشق باشد نیاز جنسی خود را با همسر خود ارضاء خواهد کرد، و اساساً تحریک شدن او ممکن است باعث ارتقاع زندگی جنسی او شود مگر اینکه آن شخص دچار انحراف جنسی باشد که این حالت، حالتی خاص است. به نظر میرسد همچنین او میگوید که تنها به دلیل بی حجابی ممکن است مردی بفهمد که زنانی جذاب تر از همسر او وجود دارند، در حالی که چنین نیست قطعاً هر مردی در هر زمانی بدون نیاز به مشاهده میتواند حدس بزند که زنانی جذاب تر از همسر او وجود دارند، لذا اساساً این مسئله ارتباط چندانی به بی حجابی ندارد. آقای حداد عادل همچنین مسئله را تماماً زنانه جلوه داده است، لابد آقای حداد عادل میداند که مردان هم پس از پا گذاشتن به سن توان جنسی و ظاهر زیبای خود را از دست میدهند و زنان سن بالا هم ممکن است با جوانان سن پایین تر تحریک شوند، چرا اگر این قضیه به پنهان کردن زن می انجامد نباید به پنهان کردن مرد هم بیانجامد؟ از این گذشته مقایسه در مورد زیبایی چندان چیز بدی هم نیست، انسانها همواره در حال مقایسه چیزهای دیگر هم هستند، ممکن است انسانها یکدیگر را از نگر توان مالی مورد قیاس قرار دهند و این باعث شود که یک زن پیر علاقه مند به مردی جوان و پولدار شود، بر اساس «استدلال» آقای حداد عادل مردان هم باید پول خود را قایم کنند تا مبادا آتش به ریشه خانواده راه یابد و بنیان آنرا فنا سازد، نتیجه آنکه این «استدلال» اساساً برای حجاب نیست بلکه برای این است که همه باید پنهان شوند و اینکه حداد عادل و دیگر مسلمانان آنرا مختص زنان دانسته اند تبعیض جنسی ظالمانه و بزرگی است.

آثار مثبت اقتصادی حجاب چیز دیگری است که برخی اسلامگرایان از آن دفاع کرده اند (3). این افراد معتقدند حجاب مانع مد گرایی میشود. البته مد گرایی از نگر من به هیچ عنوان نمیتواند چیز بدی پنداشته شود، از نگر اقتصادی موجب چرخش سرمایه و پول در اجتماع میشود، باعث بالا رفتن تولید میشود و از نگاه اقتصادی بطور کلی به نفع اجتماع تمام میشود، از نگر شخصی نیز شادابی، تنوع و سرزندگی را به اجتماع می آورد. البته اسلامگرایان به دلیل گداپرستی و زشت گراییشان با این قضیه مشکل دارند، آنها متوجه این نیستند که از مد نمیتوان فرار کرد، تفاوت آنها با یک شخص مد گرا این است که از مد قدیمی پیروی میکنند. از این گذشته زنی که حجاب دارد بازهم نیاز به لباسهای دیگر دارد و به همین دلیل دقیقاً مانند سایر زنان است، معمولاً لباس کار تمامی آدمها یکنواخت و بعضی مواقع بصورت یونیفرم است، زنان نیز از آنجا که تنها بیرون از خانه باید حجاب سر کنند حداقل در زمان کار و تحصیل مانند سایر زنان هستند یعنی همانقدر باید هزینه اقتصادی را متحمل شوندزیرا چادر نیز کهنه میشود و باید عوض شود. لذا به نظر نمیرسد این قضیه نیز دلیل خوبی برای پشتیبانی از حجاب باشد.

نتیجه گیری

روشن است که دلیل عقلی و غیر دینی برای دفاع از حجاب وجود ندارد و حجاب یک داگمای دینی است، درست مانند هفت بار چرخیدن به دور کعبه و حرام بودن رقص و موسیقی و مسلمانان تنها به دلیل پیروی از باورهای دینیشان است که از حجاب حمایت میکنند. حجاب نه تنها سودی به اجتماع نمیرساند بلکه به هزینه حذف زنان از بسیاری از جنبه های زندگی مانند شرکت در مسابقات ورزشی، نابرابری با مردان در عرصه های شغلی تمام میشود. زنان ایرانی تنها در رشته های ورزشی بخصوصی میتوانند در عرصه های بین المللی حضور یابند و این ناشی از حماقت برخی مردان مذهبی و نادان ایرانی است.

برخی از کشورهای لائیک استفاده از تمام شعائر مذهبی را در مدارس ممنوع کرده اند و اسلامگرایان در رسانه های خود از این قضیه تنها به «ممنوعیت حجاب اسلامی» یاد میکنند. حجاب همانند یک تابلو است که رویش نوشته شده باشد «من مسلمانم» و از نظر این کشورها مدرسه جای تبلیغ دینی نیست، اگر یک مسلمان حق دارد چنین تابلویی به سر کند یک غیر مسلمان هم باید بتواند تابلوی «من حالم از اسلام بهم میخورد» را بدست بگیرد، مسلمان باید بتواند تابلوی «مسیح خدا نبود، پیامبر بود» را بدست بگیرند و مسیحی هم باید بتواند تابلوی «محمد پیامبر نبود، بچه باز بود» را بدست بگیرد. یک مسیحی باید صلیب عیسی مسیح را به مدرسه بیاورد و یک یهودی باید کلاه یهودی به سر کند و محیط مدرسه در کشورهایی که برعکس کشورهای اسلامی نسل کشی در مورد پیروان ادیان مختلف انجام نمیشود و دین رسمی وجود ندارد و ادیان آزاد هستند باعث هرج و مرج میشود. از این گذشته بودجه مدارس دولتی از حساب مردم تامین میشود و اگر تبلیغات دینی در مدرسه آزاد باشد مسلماً گروهی که دین اکثریت را تشکیل میدهند بر سایر افراد غلبه خواهند کرد و کودکانی که دین پدرانشان در اقلیت هست مورد تبعیض قرار خواهند گرفت. بنابر این من گمان نمیکنم منع شعائر دینی در مدارس دولتی چیز بدی باشد اما در مورد اینکه آیا در دانشگاه هم باید چنین باشد یا نه جای شک وجود دارد.

حجاب بیش از اینکه توهینی به زن باشد، توهینی به مرد است، زیرا مرد را به موجودی جانور خوی که زن را تنها ابزاری جنسی میبیند تشبیه میکند، اگر چه از نظر من جای نگرانی در مورد این قضیه نیست اما اگر فرض کنیم تحریک شدن مردها مشکلی اساسی و بزرگ برای بشریت باشد، چرا بار مسئولیت این را باید تنها بر گردن زنان انداخت؟ این مردها هستند که باید بیاموزند تا خود را کنترل کنند و این حکومت است که  باید با برنامه ریزی های دقیق و علمی مشکلات اینگونه را رفع کند. اما شرم باد بر زنی که قبول کرده است سرتاپایش آلت تناسلی است. حجاب نشانه حماقت، واپسگرایی فکری و سند اسارت جنسی زنان است. زنی محجبه پذیرفته است که بر اساس قرآن کشتزاری بیش (بقره 225) نیست و شوهر او حق کتک زدن او را دارد (نساء 34) و به گفته امام علی ناقص العقل است (خطبه 80 نهج البلاغه) چنین زنی اگر آگاهانه حجاب بر سر کند هیچ چیز نیست جز انسانی بی شخصیت و خردباخته و من برای چنین زنی احترام قائل نیستم.

منابع

1)The True Guidance (Part Five) Comments on Quranic Verses  First English edition: 1994

2) غلامعلي حداد عادل، فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي، ص 69ـ70.

3) مثلاً نگاه کنید به حجاب‎شناسي (چالش‎ها و كاوش‎هاي جديد)، حسين مهدي‎زاده،  انتشارات مركز مديريت حوزه‎ي علميه قم ،زمستان 1381.

آیا اسلام موجب آزادی زنان شد؟

هنگامی که اسلام در شبهه جزیره عربستان اعلام موجودیت کرد، جامعه عربستان بتازگی از یک جامعه مادر تبار به یک جامعه پدرسالار انتقال یافته بود و از اینرو در آن هنوز سنتهای باقیمانده از جامعه مادرتباری وجود داشت، بطوری که در آن زنان هنوز از حقوق زیادی برخوردار بدودن. منجمله اینکه زنان نه تنها حق کار کردن در خارج از خانه را داشتند بلکه بالاتر از آن زنانی مانند خدیجه، زن اول خود پیغمبر، بازرگان و رئیس وی بود. همینطور «زنانی مانند «ماویا بنت افضل» وجود داشتند که آنطور که در نوشته های اولیه اسلامی آمده است «ثروتمند، زیبا و در روابط جنسی اش کاملا آ زاد و سر خود بود و همیشه مردی را برای ازدواج انتخاب میکرد که بیش از همه او را راضی کند و هرگاه که به مرد دیگری میل پیدا میکرد مرد اول را رها مینمود.» (1)

بعلاوه، زنان نه تنها از حق طلاق، بلکه از حق رابطه جنسی قبل از ازدواج نیز برخوردار بودند که به آن نکاح متعه میگفتند و در آن زنی که ازدواج نکرده بود آزاد بود که به میل خود، بدون کسب اجازه از هیچ احدی با هر مردی که میخواست رابطه برقرار کند. در این مورد زن را صدیقه یعنی «دوست دختر» او مینامیدند (2)

اسلام کاری که کرد این بود که زنان را از موقعیت هایی که داشتند بکلی به پایین کشید و آنان را در موقعیت نیمه برده قرار داد و بطور کامل تحت سلطه مردان در آورد

«مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است بواسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته است و هم بواسطه آنکه مردان از مال خود به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته و مطیع در غیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زمانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را پند دهید و از خوابگهشان دوری جوئید. در صورت نافرمانی، آنها را به زدن تنبیه کنید. چنانکه اطاعت کردند دیگر هیچگونه حق ستم بر آنان ندارید که همانا خدا بزرگوار و عظیم الشان است و از ظالم انتقام خواهد کشید. (3)

پیغمبر خود اولین کسی بود که چند زنی را در عربستان باب کرد. تا آنزمان چنین چیزی در عربستان رایج نبود. قبل از اسلام این زنان بودند که از حق طلاق و گاهی چند شوهری برخوردار بودند. کاری که محمد در این رابطه کرد این بود که اولا چند شوهری را لغو و چند زنی را جایگزین آن نمود و حتی از زبان خدا برای خودش در این مورد امتیازات ویژه هم قائل شد. به این معنا که اگر مومنان فقط حق داشتن زنان عقدی و صیغه و کنیزکان را داشتند، او علاوه بر اینها با هر زن دیگری که بدون قید و شرط خود را تسلیم او کند میتوانست هم خوابگی کند. در قرآن میگوید

«ای پیغمبر ما زنانی را که مهرشان را ادا کردی بر تو حلال کردیم و کنیزانی را که به غنیمت خدا نصیب تو کرده و ملک تو شد و نیز دختران عمو، دختران عمه و دختران دائی و دختران خاله، آنها که با تو از وطن خود هجرت کردند و نیز زن مومنه ایکه خود را به رسول بی شرط و مهر ببخشد و رسول هم به نکاحش مایل باشد. که این حکم مخصوص است، دون ممنان، که ما حکم زنان عقدی و کنیزان ملکی مومنان را به علم خود بیان کردیم. این زنان همه را که به تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود (عزیز) تو در امر نکاح هیچ حرج و زحمتی نباشد. و خدا را بر بندگان رحمت و مغفرت بسیار است.(4)

به هر حال، همانطور که گفته شد نباید فکر کرد که این حق چند زنی تنها منحصر به او بود. این حق همه مسلمانان مرد را در بر میگرفت

«پس از آن کس از زنان را به نکاح خود در آورید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است، دو یا سه یا چهار (یا بیشتر)…» (5))

بعلاوه پیغمبر برای آنکه رابطه و تماس زنان خود را که همگی در یک خانه بسر میبردند با مردان قطع کند، همه آنها را در پشت یک پرده قرار داو با آوردن به اصطلاح آیه ای از خدا به آنها حکم کرد که اگر خواستند به مهمانان و اقوام مردی که برای دیدن محمد یا زنان وی به خانه او رفت و آمد میکنند چیزی برای خوردن یا آشامیدن بدهند اینکار را از پشت پرده انجام دهند.

«ای کسانیکه به خدا ایمان آورده اید به خانه های پیامبر داخل نشوید مگر آنکه اذن دهد… و هرگاه که از زنان رسول متاعی میطلبید از پس پرده بطلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما و آنان پاکیزه بماند بهتر است و نباید هرگز رسول خدا را در حیات بیازارید و نه پس از وفات هیچگاه زنانش را به نکاح خود در نیاورید که این کار نزد خدا گناهی بسیار بزرگ است» (6)

همینطور در آیه ای از زنان پیغمبر خواسته میشود که از خدا بترسند و با مردان به نرمی و نازکی صحبت نکنند مبادا که آنان را تحریم نمایند

«ای  زنان پیغمبر شما مانند یکی دیگر از زنان نیستنید. اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع بیافتد. (7)

به این ترتیب ابتکار ریگ گذاردن در دهان زنان هنگام صحبت کردن با مردان توسط حکومت طالبان چیزی جز اجرای این حکم خدا نبوده است

همین کار را پیغمبر برای جلوگیری از بیرون رفتن زنان خود از خانه کرد. از اینرو از جانب خدا به آنها حکم کرد که

در خانه هایتان بنشینید و آرام بگیرید و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خود آرائی نکنید. (8)

و یا در مورد استفاده از چادر و مقنعه (Burka) با این آیه زنان را مجبور به رعایت حجاب و پوشاندن خود کرد. همان چیزی که از مقررات خدشه ناپذیر حکومت طالبان بود

           ای پیغمبر با دختران و زنان مومنان بگو که خویشتن را به چادر بپوشانند. (9)

بنابر این میبینیم که همه آنچ را که حکومت طالبان بعنوان مقررات اجتماعی در افغانستان برقرار کرد دقیقاً همان قوانین اسلامی بود که در قرآن آمده و گروه «وهابی» و منجمله بن لادن هم قصد برپائی و احیای هم آنها را دارد

در اسلام نیز مانند حکومت طالبان قوانین مزبور به زور بر زنان تحمیل شد و قبول آنها بهیچوجه حالت داوطلبانه نداشت. در غیر اینصورت نیازی به آوردن آیه های تهدید آمیزی مثل آیه زیر نبود

«ای زنان پیامبر، هریک از شما که کار ناروائی انجام دهد، او را دو برابر دیگران عذاب خواهیم داد و این کار بر خدا آسان است و هرکدام از شما که از الله و رسول او فرمانبرداری کند، و نکوکار باشد، پاداشش را دو برابر خواهیم کرد. (10)

 

منابع: 

1) Brifault Robert, The mothers, V.1, P.376

2) Robertson Smith, Kinship & Marriage in early Arabia, P.93

3) سوره النساء، آیه 34، قرآن، ترجمه و تفسیر حاج شیخ مهدی الهی قمشیه ای. انتشارات خورشید، تهران،

ایران.

4) سوره احزاب، آیه 50، همانجا

5) سوره النساء آیه 3، همانجا

6) سوره احزاب، آیه 53، همانجا

7) سوره احزاب، آیه 32، همانجا

8) سوره احزاب، آیه 33، همانجا

9) سوره احزاب آیه 59، همانجا

10- سوره احزاب، آیه 31 تا 33، همانجا

 

نوشته سیامک ستوده، در کتاب «تروریسم اسلامی، اهداف و انگیزه ها، چاپ دوم،  Short Run Publishers، Glendale, Ca, USA.» فصل دوم، برگ 17

 

چند سوال از مذهبيون

عده ي زيادي بر اين باورند كه دنيا مخلوق خداست .صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند.از جمله خدا خالق-توانا-دانا-قادر-بي نياز-و…..چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است.من فضايي خالي را تصور مي كنم كه دنيا و زمان و مكان وجود نداشت.تنها خدا وجود داشت.چون كه دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود.دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد.توانا نيز نبود.وقتي دنيا وجود نداست توانا به چه چيزي بود.كريمي- رحيمي-بينايي-عادلي -هيچ كدام از اين صفتها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش  از خلق دنيا خدا هيچ نبود .سپس خداوند جهان را آفريد.به واسطه خلق دنيا-خدا خالق شد.و پس از خالق شدن -صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند.پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشد.

با توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من از مذهبيون اين است كه پيش از خلق دنيا خدا چه بود.آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست.

خدا در قران گفته است كه انسان را از خاك آفريده است.از طرفي در قران گفته شده خدا كن فيكون ميكند.آيا خدا به خاك كه عنصر مادي است براي خلق انسان نياز نداشت؟.اگر توجيه ميكنيد كه خاك را هم خودش آفريده.باز هم از مخلوق خود بي نياز نبوده.از اين بابت فرقي بين خالق بودن انسان و خداوجود ندارد.انسان هم اگر چيزي را اختراع مي كند-مثلا»اگر كامپيوتر مي سازد-از سي-پي يو وآي سي-و كابل – وهارد ديسك-پيچ و مهره -و…..كه خودش ساخته استفاده مي كند.

 -.با چه گواهي و دليلي مي توانيدبگوييد خدا كن فيكون ميكند

سوال ديگر اينكه-خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد.يكي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش-ديگري مامور قبض روح-يكي هم مامور نوشتن اعمال ما.مگر نه اينكه فرشته ها از مجردات هستند ودر نهايت كمال خود خلق شده اند.اگر خدا براي اين قبيل كار ها به آنها احتياج ندارد پي براي چه خلق شده اند.

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده موسي در كوه طور خدا را به صورت نور ديد.در تورات هم گفته شده موسي نشيمنگاه خدا را ديد.و خدا به صورت رو در رو با صوت خود با موسي سخن گفت.آيا نور از خواص ماده نيست.آيا صوت براي بوجود آمدن و انتقال نياز به محيط مادي ندارد

سوال ديگر اينكه در قران گفته شده شيطان به خدا گفت چون من از آتشم و انسان از خاك هرگز

بر انسان سجده نخواهم كرد.شيطان در بارگاه خدا بود و سالها به عبادت خدا مشغول بود .اما به واسطه اين نا فرماني از درگاه خدا رانده شد و به بهشت آمد .همانجا كه آدم و حوا بودند. و از خدا خواست كه تا قيامت به او مهلت بدهد تا در فريب بندگان خدا بكوشد.اگر آتش عنصري مادي است و طبق خواص ماده مكان و فضا اشغال مي كند.بارگاه خدا چگونه جايي است كه چيزي با خواص مادي مي تواند آنجا باشد.بايد خدا از جنس شيطان يا شبيه آن باشد كه شيطان بتواند پيش خدا باشد.بعد به بهشت كه جايگاهي پايين تر است نزول كند.فقط با فرض اينكه خدا مادي باشد -شيطان مي تواند در بارگاه خدا باشد.

سوال بعدي اينكه مسلمانان معتقدند كه حضرت عيسي زنده است ودر نزد خداست.اگر روح عيسي پيش خداست و جسمش نيست-پس حضرت عيسي مرده.ولي اگر مي گوييد با جسمش پيش خداست.پس خدا جا و مكان دارد كه چيزي با خواص ماده مي تواند پيشش باشد.

مسئله ي بعدي اينكه مردم شيعه معتقدند كه امام دوازدهم آنها زنده هست و در آخر زمان ظهور مي كند.مگر حضرت محمد نگفت انا بشر مثلكم.يعني من بشري همانند شما هستم.او كه پيغمبر خدا بود براي نداشتن معجزه اين بهانه را كه من هم بشري مثل شما هستم مي آورد.اگر قرار بود انساني عمري به اين طو لاني داشته باشد بهتر بود خود حضرت محمد اين عمر طولاني را

بيابد تا هم به عنوان معجزه آن را مطرح كند و هم اينكه بلا فاصله پس از مرگش دينش به انحراف كشيده نشود.اصلا» مگر خدا نمي توانست با قدرتش به جاي غايب كردن حضرت مهدي جان او را از گزند دشمنانش در امان بدارد. اصلا»چه نيازيست كه انساني سالها در غيبت باشد تا اينكه يك روز ظاهر شود و ظلم را از ميان بردارد.مگر براي خدا مشكل است كه در آخر زمان انساني را از مادري متولد سازد كه معصوم پاك و با همه خصايصي كه براي مهدي تعريف مي كنند باشد.اگر حضرت محمد كه پيغمبر بود غير عادي نبود .چگونه نوه اي كه دوازده نسل با او فاصله دارد غير عادي است.اگر او زنده است در همين فضا هست كه ما هستيم.اگر سرب در هوا هست براي او هم هست.ميكرب ويروس مواد شيميايي بيماري هاي واگير دار همه براي او هم هست.هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد با اين همه عوامل كه از عمر انسان مي كاهد انساني اين همه عمر بكند.اگراو غير عادي است .خدا حرف خودش را نقض كرده كه مي گويد ما پيامبران را از ميان خود شما بر انگيختيم.اگر براي اثبات مدعاي خود عمر حضرت نوح را مثال مي زنيد.چرا در آنجا كه در قران گفته شده خدا دنيا را در شش روز خلق كرد مي گوييد اين آيه از متشابهات قران هست.و شش روز به معني شش دوره است.اما به نوح كه مي رسيد اين آيه از محكمات قرآن مي شود.تازه كشتي نوح هم افسانه اي بيش نمي باشد.چرا كه هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه در آن زمان كه نه هواپيمايي وجود داست نه وسيله تند رو ديگري

حضرت نوح چگونه حيوانات مختلف را از سر تاسر دنيا جمع كرد.مثلا» خرس قطبي را از قطب و كوالا را از استراليا و شتر را از اسيا جمع كرد.ميلياردها گونه جانور وجود دارد .چگونه

حساب تك تك آنها را در ذهن داشت و از قلمش چيزي در نرفت.و كشتي او به وسعت چند اقيانوس بايد مي بود تا ميليارد ها جانور را در خود جاي دهد.اگر از همه جانوران فقط دو جفت بودند جانوران گوشتخوار در اين مدت چه مي خوردند.مگر كشتن كافران راحتتر و منصفانه تر ازكشتن ميلياردها حيوان بيگناه نبود.با اين حساب افسانه نوح هم نمي تواند به داد حضرت مهدي برسد.

چرا بايد حضرت مهدي در زماني ظهور كند كه ظلم به اعلي درجه خود رسيده باشد .مگر اگر ظلم كمتر باشد مبارزه با آن راحتتر نيست.و چرا فقط مردم اخر زمان كه عده اندكي بيشتر نيستند بايد راحت  زندگي كنند.مگر مردم دوره هاي مختلف نياز ندارند كه در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند.چه فرقي بين ما و مردم آخر زمان مي باشد.آيا انتظار فرج كشيدن يك نوع منفعل بودن نيست.اگر توجيه مي كنيد كه بايد انسان ها خودشان زمينه ظهور را فراهم كنند-ديگر چه نيازي به خضور حضرت مهدي است

داستان معراج نيز برايم سوال بر انگيز است.مي گويند در شب معراج حضرت محمد به ديدار خدا رفت به جايي رسيد كه در آنجا جبرئيل هم اجازه ورود نداشت.حضرت محمد از پشت پرده با خدا سخن گفت.آيا اين به اين معني نيست كه خدا جا ومكان دارد.كه حضرت محمد با الاغ بال دار توانست به آنجا برود.آيا از پشت پرده يا هر گونه حجاب ديگرصحبت كردن به اين معني نيست كه خدا همه جا نيست .يعني خدا اين طرف پرده بود و آن طرف نبود.خودتان بگوييد با قبول داستان معراج چقدر خدايتان را كوچك كرده ايد.او را در حد يك پادشاه كه هر كس با رعايت سلسله مراتب مي تواند به حضورش نائل شود پايين آورديد.

اميدوارم كه همه انسان ها پيش از قبول هر افسانه اي آن را با خرد خود بسنجند.

پارميس سعدي

 

اسلام آمریکایی

نگاه  کنید چه کسی به جانی اسلام را آموزش میدهد

 فعالان اسلامی به پشتوانه  مالی عربستان سعودی حرف آخر را در ارتباط با شکل دروس مذهبی مدارس عمومی میزنند.

واشنگتن ? ورلد نت دیلی بر اساس یک گزارش تحقیقاتی خود فاش کرد که یک مشاور عالی در امر آموزش اسلام در مدارس عمومی آمریکا به تازگی در مدرسه ای که به پشتوانه مالی عربستان سعودی کنترل می شود؛ کار می کند.این بنیاد به صورت سر سختانه در حال انتشار و توسعه رگه ضد غربی اسلام است. این مشاور که سوزان .ال . داگلاس نام دارد؛ از مدارس پاکستان تمجید کرد و آنها را سمبول پر افتخار آموزش خواند. این در حالی است که آمریکا پاکستان را آتش بیار معرکه طالبان و القاعده می داند.داگلاس که از او به عنوان محقق و تاریخدان یاد می شود؛ کتابهای خطی و دست نویس تاریخ دنیا را که در سرتاسر کشور توسط بچه های راهنمایی و دبیرستانی استفاده می شود؛ ویرایش می کند.او همچنین مشاور هیئت آموزشی دولت برای استانداردهای برنامه درسی در ارتباط با مذاهب دنیا می باشد و به معلمان هزاران مدرسه عمومی در ارتباط با روشهای  آموزش اسلامی کمک می کند.

ورلد نت دیلی به نقل از منابع آگاه گزارش می دهد که داگلاس تا پارسال در اسکندریه در یکی از آکادمیهای عربستان سعودی علوم اجتماعی درس می داد.این آکادمی در کتابهای آموزشی خود وهابیت را آموزش می دهد . شایان ذکر است که وهابیون ، مسیحیان و یهودیان را کافر خوانده و آنها را دشمن اسلام می دانند. یک سخنگو تأیید کرد که همسر داگلاس هنوز در مدرسه مسئول آموزش دوره های 12-2 می باشد.این ذوج هر دو مسئول آموزش مسلمانان هستند.

علی الاحمد مدیر اجرایی انجمن مستقر در واشنگتن گفت: این مدرسه زیر حمایت کاردار عربستان سعودی قرار دارد و بنابراین مدیران مدرسه توسط دولت سعودی منسوب می شوند و معلمان نیز حقوق خود را از دولت عربستان می گیرند.

او اظهار می کند که بیشتر کتابهای درسی که او مرور کرده شامل بخشهایی هستند که باعث ایجاد نفرت نسبت به غیر مسلمانان می شود. برای مثال در یکی از کتابهای دوره یازده آنها متنی است که می گوید: یکی از علائم روز قیامت این است که مسلمانان با یهودیان می جنگند و آنها را می کشند.در این زمان درختان به صدا در می آیند و می گویند ای مسلمان،  ای بنده خدا در اینجا یک یهودی در پشت من پنهان شده است بیا و او را بکش.

الاحمد که یک شیعه است اما در قسمت سنی مذهب عربستان سعودی زندگی می کند می گوید: برنامه مذهبی مدارس توسط شیخ صالح الفوازن که یک عضو ارشد شورای مذهبی عربستان سعودی است ، نوشته شده است.الفوازن شخصی است که مشوق جنگ بر علیه غیر مسلمانان بوده است.الفورازن نویسنده کتابهای درسی است که در مدارس عربستان تدریس می شود.

گزارشی که سال گذشته توسط کمسیون آزادی مذاهب آمریکا منتشر شد حاکی از آن است که وزارت آموزش و پرورش عربستان سعودی در کتابهای درسی که به چاپ می رساند ، اسلام را تنها دین برحق معرفی کرده و دیگر ادیان را فاقد اعتبار و گمراه کننده می خواند.

در این کتابها ، یهودیان و مسیحیان کافر و دشمن اسلام خوانده شده و اعلام شده که مسلمانان هرگز نباید با آنها دوست شوند.این گزارش همچنان حاکی است که در کتاب دوره هشتم  یهودیان و مسیحیان میمون و خوک خطاب شده اند. علاوه بر آن در کتابهایی که توسط عربستان سعودی تهیه شده  و در شمال آمریکا آموزش داده می شود، خشونت بر علیه غیر مسلمانان را تشویق می کنند.

منتقدان باور دارند که داگلاس که در حدود یک دهه در آکادمی عربستان سعودی تدریس می کرده است، ناشران آمریکائی را متقاعد کرده است که از جنبه های خشونت بار اسلام گذر کنند تا اسلام برای بچه های غیر مسلمان جذاب تر جلوه کند. واحد های درسی که توسط ورلد نت دیلی مرور شده اند همگی وجهه تابان و غیر انتقادی این مذهب را نشان داده اند.

تارنمای CIE از داگلاس در فهرست کارمندان خود نام برده است و از او به عنوان مدیر تحقیقات و نویسنده یاد کرده است.

CIE   یک گروه فعال مستقر در لس انجلس می باشد که توسط شابیر منصوری اداره می شود.

شابیر منصوری در رسانه های محلی ابراز داشته است که او بانی یک انقلاب بدون خونریزی برای جنگیدن با تعصبات ضد مسلمانی و همینطور توسعه دهنده یک دید مثبت از اسلام در مدارس آمریکاست. وی ادعا می کند که اسلام پیش از آنکه آمریکا کشف شود در آنجا وجود داشته است.

Houghton Mifflin، McGraw HillوPrentice Hall سه ناشر اصلی کتابهای تاریخی دنیا در آمریکا هستند. این سه ناشر به داگلاس  و منصوری اجازه داده اند که کتابهای خود را مورد بازبینی قرار دهند.در گذشته کتابهای درسی تعداد صفحات کمی  را درباره اسلام به خود اختصاص داده بودند. اما از سال 1990  به همت CIE  و هیئت آموزشی دولت،  واحدهای آموزشی که به اسلام اختصاص دارد ، افزایش یافته است. برای نمونه واحد درسی » از میان قرون» 30 صفحه را به اسلام اختصاص داده است که شامل نثر رنگی و گرافیک می باشد.اما منتقدان می گویند آنچه در حال حاضر از اسلام ارائه می شود نسخه تطهیر شده اسلام است. برای مثال در متن کتابها معنی ملایم تری برای جهاد بکار برده شده است.در کتاب عبدالله یوسف علی زیر فرنام » معانی قرآن مقدس » جهاد ، برپایی جنگ معنا شده است. اما در اینجا  مرگ در هنگام جنگ بر سر موضوع مورد اختلاف ، بزرگترین نوع جهاد معرفی شده است. جهاد به معنی جنگ مقدس در تعاریف کتاب » از میان قرون»  اصلاً وجود ندارد .

در میان واژه های اسلامی ، واژه جهاد واژه ای است که اغلب باعث بد فهمی می شود. در صفحه 64 این کتاب درسی، جهاد را مبارزه و مقاومت در برابر وسوسه و پیروزی بر شیطان معنی کرده اند. یکی از معلمان CIE  ترک سیگار را یکی از مثالهای جهاد نامیده است.ادوارد وایت مشاور حقوقی مرکز توماس مور می گوید این تعاریف تعاریفی فریبنده از واژه های اسلامی است.

حتی جان. ال. اپوزیتو که از طرف منتقدان یک نویسنده مدافع اسلام تلقی می شود؛ در معنی جهاد نوشته است که: «جهاد جنگی است که برای توسعه و دفاع از اسلام انجام می شود و در صورت لزوم در این جنگ از ادوات جنگی استفاده می شود.»

ادوارد وایت می گوید که Houghton Mifflin  چهره ای غیر واقعی از اسلام منتشر کرده است. او باور دارد که این مرکز نشر،   توسط CIE  که آشکارا دارای  تعصبات   اسلام خواهی است ؛  اداره می شود.

یک ناشرمقیم بستون این مطلب را انکار کرد و گفت این یک ادعای بی پایه است. اما در سال 1992 مدیر ویرایش و تحقیقات  اجتماعی مدارس به یک سایت اسلامی گفت که به CIE  اجازه داده است که از تاریخ مسیحیان انتقاد کرده و نقطه نظرات خود را در باره مفهومی که جنگهای مذهبی برای مسلمانان دارد ، اضافه کند.

در مقاله ای که در سایت soundvision  به چاپ رسیده بود؛ یک بازار یاب محصولات آموزشی مسلمانان خاطر نشان می کند که آبیگیل جانگریس ، ویرایشگر هاگتن میفیلین گفته است که ما در طول سالها روابط خوبی با CIE  داشته ایم و منتقدان CIE از دانش خوبی بهره مند هستند.

داگلاس خواهان گسترش عمیق تری از اسلام در کلاسها می باشد.

هاگتن میفیلین تنها ناشری است که زیر تأثیر CIE  قرار گرفته است. پرینینهال نیز با این گروه همکاری می کند و در کتابهای تاریخی که در سرتاسر کشور استفاده می شود به دانش  آموزان می آموزد که جهاد نزاعی درونی برای رسیدن به آرامش روحی می باشد.

CIE  در تهیه مواد کمک آموزشی نیز به معلمان کمک می کند. در این فعالیتهای کمک آموزشی در کلاس به دانش آموزان نقش یک مسلمان داده می شود.والدین می گویند مطالعه مسیحیت و دیگر ادیان در مقایسه با اسلام به کندی پیش می رود.در این برنامه های کمک آموزشی که توسط CIE

  تهیه شده است به دانش اموزان یاد می دهند که نماز  و قرآن بخوانند و از بعضی از کارها نظیر تماشای تلویزیون و خوردن شیرینی در طول روز به تقلید از ماه رمضان مسلمانان پرهیز کنند.

به گزارش ورلد نت دیلی سال گذشته یکی از معلمانی که از طرف CIE  مورد حمایت واقع شده بود به خاطر شکایت والدین، توسط مرکز حقوقی توماس مور  تحت پیگرد قانونی قرار گرفت .والدین شاکی بودند که این معلم از دانش آموزان خواسته است که به عنوان قسمتی از واحد درسی تاریخ دنیا دو هفته به دین اسلام در بیایند.اما قاضی این ناحیه فیلیس .ج .همیلتن که یکی از منصوبین کلینتون می باشد  شکایت را وارد ندانسته  وگفت واحدهای درسی مسلمانان طوری نیست که باعث پیشرفت اسلام بشود . وایت می گوید : داد خواستی ارائه داده است تا این پرونده را دوباره به جریان بیندازد.

وایت یاد آور می شود که در این مدلهای آموزشی که اسلام نام دارد فرهنگ و تاریخ اسلامی را شبیه سازی می کنند و معنای جهاد را طور دیگری جلوه می دهند و می گویند جهاد جنگی است بر علیه ظلم.

مطابق آنچه از صفحه 91 کپی یکی از این مدلها به دست ورلد نت دیلی رسیده است،  پس از اینکه CIE از تفاسیر تاریخدانان غربی در مورد اسلام اعتراض کرده است، ناشر مقیم کالیفرنیا به او اجازه داده است که نسخه اصلی را مورد بازبینی قرار دهد. وایت ادعا می کند که CIE  در بازبینی کتابها دست دارد. در همان صفحه عنوان شده است که ناشر از پیشنهادات یوسف سالم بهره می گیرد. یوسف سالم از هم پیوندان مرکز آموزش و اطلاع رسانی اسلام در سن هوزه کالیفرنیا می باشد. او در گذشته مقیم عربستان بوده است و گروههای تروریستی نظیر حزب الله را تمجید می کند و اسرائیل را تروریست می خواند.

آموزشهای داگلاس و همسرش الگوی  برنامه درسی مدارس اسلامی عربستان سعودی است . برای مثال در واحد درسی اسلامی که برای دانش آموزان دوره هفتم ارائه می شود ، به رو خوانی قرآن تأکید می شود.مطابق آنچه در سایت آکادمی آمده است، دانش آموزان کلاس هشتم درباره زیارت و روزه گیری می خوانند . آیاتی از قرآن که درباره مجازات غیر مسلمانان و مردم بی ایمان است نیز به آنها آموزش داده می شود.

در سال 1998 دولت استانداردهای خود در مورد واحد های اسلامی را مورد بازبینی قرار داد تا مطالب بیشتری در باره قرآن ، محمد و مسلمانان به واحدهای درسی بیفزاید.

منصوری سفرهای زیادی را به ساکرومنتو کرد تا لایحه ای برای ایجاد تغییرات برنامه درسی به تصویب برساند.اداره آموزش و پرورش از CIE  دعوت کرد تا پیش نویس برنامه های درسی را مورد بازبینی قرار دهد . بسیاری از مادران کالیفرنیا می گویند : دولت به مسلمانان اجازه داده است تا کودکان آنها را برای پذیرفتن اسلام شستشوی مغزی بدهند و در همین حال مسیحیت در حال به حاشیه رانده شدن است.

بر خلاف دانش آموزان دوره هفتم که اسلام به آنها معرفی می شود؛ مسیحیت هیچ نقشی برای دانش آموزان دوره های پائین تر ندارد.. از دانش آموزان نمی خواهند که دعاهای مسیحیت را بخوانند یا اینکه کتب مقدس را از بر کنند.

 اما والدین معتقدند نه  سورهای قرآنی که در اینجا به کودکان آموزش می دهند و نه الگوهای نقش آفرینی اسلامی، هیچ کدام از جهاد ضد مسیحیت قدیم یا جدید نظیر آنچه تروریست های اسلامی نظیر بن لادن آن را هدایت می کنند؛ بحث نمی کنند. در حقیقت معلمان به دانش آموزان هشدار می دهند که چیز منفی درباره اسلام نگویند . آنها اسلام را ستایش می کنند و آن را دینی معرفی می کنند که ظرفیت تحمل و قبوال اعتقادات دیگران را دارد.

یکی از والدین به ورلد نت دیلی گفت : او نگران است که کالیفرنیا ناخواسته محصولی همانند جانی واکرلیند به دنیا عرضه کند. لیند کسی بود که به طالبان پیوست. او محصول مدارس عمومی کالیفرنیاست. جان واکر لیند ثمره کوششهای کالیفرنیاست. او همانند پسر من یک تأثیر پذیر بود.ما قبل از جلوگیری از توسعه اسلام در مدارس عمومی خود باید شاهد چند جان واکر دیگر باشیم؟

این خانم و منتقدانی نظیر او معتقدند که CIE   فقط علاقه مند به تصحیح حقایق یا اشتباهات تاریخی کتابهای  درسی نیست. آنها می گویند CIE  در مدارس عمومی مأمورانی  پنهانی برای توسعه اسلام دارد . آنها برای اینکه به این هدف برسند معتقدند که باید اسلام را برای غیر مسلمانان طوری جلوه دهند که کمتر تهدید کننده باشد، اما در اکتبر سال 2002 داگلاس در یکی از روزنامه ها ابراز داشت که باید در ابتدا دانش آموزان را به تغییر مذهب تشویق کرد و از آموزش مذهب و دین به دانش آموزان باید خود داری شود. او می گوید آموزشهای دینی هیچ تأثیری در توئسعه یا لکه دارشدن و بدنام شدن  ایده آلهای آن دین ندارد،  اما در همان حال او به معلمان هشدار می دهد که مذهبهای غیر غربی را عرضه نکنند؛ زیرا نا آشنایی دانش آموزان با آ ن مذاهب باعث  می شود که غیر منطقی بشوند. در همان مقاله او مدارس پاکستان را ستوده است . این در حالی است که آ مریکا در همان اوان واقعه یازده سپتامبر این مدارس را تقبیح کرد و از آنها به عنوان مکانهایی یاد کرد که باعث رشد و نمای افرادی نظیر بن لادن می شوند.

داگلاس معتقد است مدارس اسلامی، جایی که پسرها بی وقفه قرآن می خوانند، سمبول پر افتخار یاد گیری و آ موزش هستند که در نزد عوام با سمبول نادانی اشتباه گرفته شده اند.

مطابق مقاله ای که در سایت soundvision  قرار دارد، داگلاس و دیگر کارکنان CIE  به بیش از 8000 نفر از معلمان مدارش عمومی آمریکا آموزشهای اسلامی داده اند. این مرکز صدها کپی از راهنمای معلمان مدارس عمومی را فروخته است. CIE  علاوه بر کارکردن بر روی معلمها ، هم پیوند هایی  دارد که درمدارس و دانشگاهها درباره اسلام سخنرانی می کنند.

اسلام و مذهب آمریکائی

 داگلاس با یک گروه فعال مسلمان دیگر نیز هم پیوند است. او از سال 1994 تا 1998 ، 6 کتاب در مورد تحقیقات اجتماعی برای مؤسسه بین المللی اندیشه اسلامی نوشت. در سال 2002 دولت فدرال به این مؤسسه در شمال ویرجینیا به دلیل مشکوک بودن به عملیات تروریستی حمله ور شد.

منصوری ادعا می کند که اسلام یک دین امریکائیست و پیش از اینکه آمریکا کشف شود این دین در این کشور وجود داشته است و باحضور بردگان آفریقائی این دین به قاطعیت رسیده است.

در ژولای سال 2001 منصوری در محفل کنوانسیون  شمال آمریکا شرکت کرد و همراه با امام سراج وهاج و شیخ عبدالرحمان به ایراد سخنرانی پرداخت. وهاج کسی است که متهم به دسیسه بمب گزاری در مرکز تجارت جهانی در سال 1993 است و شیخ عبدالرحمان کسی است که همواره در گفتار خود یهودیان را بدنام می کند و آنها را تفاله بشریت  و از نوادگان خوک و میمون می خواند.

سال قبل از آن منصوری همراه با وهاج در یک مهمانی که توسط شورای ارتباطات آمریکائی اسلامی(CAIR) به میزبانی عربستان سعودی برگزار شده بود شرکت کرد و در این مهمانی از طرف شورا هدیه ای به مناسبت کمک به مسلمین در زدودن رفتارهای قالبی دریافت کرد. بعضی از صاحب منصبان CAIR  اخیراً به دلیل اتهامات تروریستی دستگیر شده اند.

با این وجود مسلمانان دست راستی مقیم واشنگتن شروع به ساخت کتابخانه هایی در سرتاسر امریکا کرده اند. در این کتابخانه ها کتابهای اسلامی برای آموزش آمریکائیها در زمینه جنبه صلح جویانه اسلام وجود دارد. یکی از کتابهایی که در لیست کتابهای توصیه شده قرار دارد کتاب «برتر از هزار و یک شب» نوشته سوزان ال داگلاس می باشد.

پارميس سعدی

 منبع +

فرشتگان وزیران خدا

 

سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو وسه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است. (سوره فاطر، آیه 1)

تمام‌ موجودات‌ عالم‌ مادّه‌ تحت‌ سيطرة‌ عالم‌ ملكوتند
تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ هستند بواسطة‌ يك‌ موجود مدبّر الهي‌ اداره‌ ميشوند.
انسان‌ مادّي‌ يك‌ مَلَك‌ مقرَّبي‌ دارد كه‌ او را رشد ميدهد و حفظ‌ ميكند، هر يك‌ از اصناف‌ حيوانات‌، نباتات‌، جمادات‌، و هر ذرّه‌اي‌ از موجودات‌ اين‌ عالم‌ اينچنين‌ هستند.
و بطور كلّي‌ تمام‌ عالم‌ شهادت‌ كه‌ عالم‌ ظاهر و عالم‌ مُلك‌ است‌، در تحت‌ اراده‌ و سيطرة‌ يك‌ عالَم‌ ملكوت‌ است‌ كه‌ آن‌ عالم‌ ملكوت‌، عالَم‌ حقيقت‌ و معني‌ و باطن‌ است‌.
قدرت‌ و عظمت‌ آن‌ عالم‌ از اين‌ عالم‌ بيشتر است‌ و ميتواند اين‌ موجودات‌ را در تحت‌ شرائط‌ خود تربيت‌ كند و سير دهد ؛ آن‌ موجودات‌ را ملائكه‌ ميگويند.
تعداد ملائكه‌ به‌ حساب‌ در نمي‌آيد، به‌ اندازة‌ ذرّاتي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ موجود است‌ و در عالم‌ مُلك‌، خلق‌ شده‌ است‌ ملائكه‌ موجود است‌ ؛ هر قطره‌ از باران‌ كه‌ از آسمان‌ ميريزد يك‌ فرشته‌ موكَّل‌ بر حفظ‌ و حراست‌ و پائين‌ آوردن‌ آن‌ است‌.
هر دانة‌ گياهي‌ كه‌ از زمين‌ ميرويد و هر حبّه‌ از حبوباتي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آيد و رشد ميكند و ميرسد، حتّي‌ دانة‌ اِسپند، چنانچه‌ در روايت‌ وارد است‌، براي‌ هر كدام‌ از آنها مَلكي‌ گماشته‌ شده‌ كه‌ آنرا طبق‌ وظيفه‌ و شرط‌ و سنّت‌ الهيّه‌اي‌ كه‌ به‌ او تفويض‌ شده‌ است‌ حفظ‌ كند، رشد دهد، برساند و تا سرحدّ كمال‌ آن‌، آن‌ را مواظبت‌ و مراقبت‌ نموده‌ و از وظيفة‌ پاسداري‌ در برابر جهات‌ حياتيّه‌ و تغذيه‌ و تنمية‌ آن‌ دريغ‌ ننمايد.
باد كه‌ مي‌وزد فرشته‌اي‌ بلكه‌ بادهاي‌ مختلف‌، از باد شمال‌ و باد جنوب‌ و باد دبور و باد صبا، فرشتگان‌ مختلفي‌ دارند، بادهاي‌ رحمت‌ و بادهاي‌ غضب‌، بادهاي‌ مهلكه‌ و مسموم‌ و نسيم‌هاي‌ لطيف‌ و جان‌پرور. و ابرهاي‌ آسمان‌، ابر سپيد و سياه‌، ابر انبوه‌ و پرپشت‌ و ابر كم‌پشت‌، ابر تگرگ‌ و برف‌ و باران‌ هر كدام‌ داراي‌ فرشتگاني‌ هستند ؛ اين‌ فرشتگان‌ هر كدام‌ داراي‌ مأموريّت‌هاي‌ متفاوتي‌ هستند كه‌ بر حسب‌ اختلاف‌ قوا و سرمايه‌هائي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌ تفاوت‌ ميكنند.
مراتب‌ حيات‌ انسان‌ از قواي‌ هاضمه‌ و تغذيه‌ و رشد دهنده‌ و رفع‌ كننده‌ و جاذبه‌ و دافعه‌ و تبديل‌ كننده‌ و ماسكه‌ و غيرها همه‌ در تحت‌ تدبير و ادارة‌ ملائكة‌ مختلفي‌ هستند.
اين‌ يك‌ واقعيّتي‌ است‌ بر اساس‌ يك‌ واقعيّت‌ فلسفي‌ كه‌: موجودات‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ مثال‌ و صورت‌، و آنها در تحت‌ سيطرة‌ موجودات‌ عالم‌ نفس‌ و ملكوت‌ اعلي‌، تا برسد به‌ مقام‌ اسماء و صفات‌ الهيّه‌ و بالاخره‌ به‌ اسم‌ اعظم‌ حضرت‌ واحديّت‌ و مقام‌ لا اسمَ و لا رسم‌ حضرت‌ احديّت‌ جلَّ و عزَّ تبارَك‌ و تقدَّس‌.
حضرت علامه ‌آيه ‌الله‌ حاج ‌سيّد محمّد حسين‌ حسيني طهراني قدّس سرّه (کتاب معاد شناسی جلد سوم قسمت چهارم)
مطابق آیه قرآن و احادیث و آنچه از کتب مذهبیون بر می آید ، خدا وزیرانی دارد که هریک برای او کاری انجام می دهد. این فرشته ها بال هم دارند. که بالهای جبرئیل از همه بیشتر است.اما فرشتگانی که سه بال دارند چه قیافه ناموزونی دارند. خوب اشکالی ندارد، در عالم فرشتگان هم باید تنوع وجود داشته باشد، تا خدا برای آن فرشتگانی که هیچ نقص ندارند به خودش احسن الخالقین بگوید.راستی چرا خدا به این همه وزیر احتیاج دارد؟ اگر روزی یکی از این وزیران همانند شیطان نخواهد مطیع باشد خدا باشد چه می شود؟ فکرش را بکنید اگر عزرائیل نخواهد جان انسانها و دیگر موجودات را بگیرد، آن وقت چه دنیای قشنگی خواهیم داشت. شاید بگوئید همه فرشته ها تحت فرمان خدا هستند. اگر حرف شما درست است مگر شیطان هم از فرشتگان مقرب خدا نبود؟وقتی یک فرشته سر نافرمانی بگذارد، این احتمال وجود دارد که روزی فرشته های دیگر لذت بنده نبودن را درک کنند و بخواهند همانند شیطان از زیر یوغ فرمانهای خدا رهایی یابند.هیچ تضمینی وجود ندارد که فرشته های دیگر از شیطان بد آموز نشوند. به قول مسلمانان هر روز خدا هزار سال است. معلوم نیست فردا چه پیش می آید.
حالا چند سؤال: مگر خدا نمی تواند امور عالم را سر و سامان دهد که وزیران او باید کارهایش را برایش انجام دهند؟
مطابق آنچه که در سوره فاطر آیه ، یک گفته شده است، فرشتگان بال و پر دارند. بال و پر متافیزیکی به چه معنی است؟ آیا بال و پر فرشتگان مادی است؟ تا به حال کسی پیدا نشده است که برای بال و پر کاربردی به غیر از پرواز معرفی کرده باشد.
بال و پر متافیریکی برای پرواز در آسمان متافیزیکی !!! براق متافیزیکی ، درخت متافیزیکی و ….. خیلی جالب است!!!!
جبرئیل چگونه با محمد حرف زد؟ با استفاده از صوت ؟ یا اینکه چیزهایی را به قلب(مغز ) او القا کرد؟
اگر جبرئیل با صوت خود به او گفت «اقرا» پس فرشتگان دارای حنجره مادی هستند و برای انجام کارهای خود به یک محیط مادی احتیاج دارند. چون صوت هم برای تولید و هم برای انتقال به محیط مادی احتیاج دارد. چرا تا کنون کسی صدای بال فرشته ها را نشنیده است؟ اگر حنجره یک فرشته مادی باشد و بقیه وجودش غیر مادی ، این حنجره همانند جسمی که در پشت شیشه در حال پرواز است باید قابل دیدن باشد.
اگر جبرئیل از طریق انتقال مفاهیم به قلب محمد با وی سخن گفت، مگر خدا نمی تواند خودش این القا را انجام دهد؟ اگر می تواند دیگر چه نیازی به پیامبر است؟کاری که برای یک نفر می کند ، برای همه بکند.
واقعاً برای یک انسان قرن بیست و یکمی زشت نیست که به موهومات مردمان عقب افتاده هزارن سال پیش باور داشته باشد؟ در گذشته های دور مردمی که از علل پدیده ها آگاهی نداشتند ، به هر پدیده ناشناخته خدایی نسبت می دادند. یکی خدای مرگ بود ، یکی خدای طوفان و یکی خدای عشق.
حالا مسلمانان یکتا پرست! و قرن بیست و یکمی جای اسریس ، آتنا، زئوس ، دیانا و …. به میکائیل ، عزرائیل، جبرئیل و … داده اند .

 

پارميس سعدی

شفا یافتگان

همه کشفیات علمی که تا کنون در دنیا صورت گرفته است بر پایه این باور که نظام طبیعت قانونمند است صورت گرفته است. تنها چیزی به صورت قانون در می آید که هیچگاه خلاف آن ثابت نشود. در غیر این صورت هیچ اختراع یا کشفیات علمی به وقوع نمی پیوست. بدون  قانون مکانیک هیچ ساعتی کار نخواهد کرد. یا  اگر قانون  الکتریسته نبود هیچ وسیله برقی قابل اختراع نبود . اگر قانونی برای یک بار در طبیعت نقض شود  دیگر نمی توان آن را قانون نامید.زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که برای بار دوم آن قانون طبیعی نقض نشود.از اینرو باور به معجزه  که سرپیچی از قانون طبیعت است از نظر علمی  مردود است. حضرت محمد هر وقت برای اثبات نبوتش از او معجزه می خواستند می گفت من هم انسانی همانند شما هستم و فقط یک بیم دهنده هستم.حالا چگونه عده ای از نوه ی  نبیره ی  نتیجه ی  ندیده ی او معجزه می بینند؟ عده ای می گویند که با چشم خود شفا پیدا کردن فلج را در حرم امام هشتم مسلمین دیده اند یا از افراد قابل اعتماد درباره اینگونه معجزات شنیده اند. اگر مسلمین معتقد هستند که سرنوشت همه به دست خداست و بدون رضایت او برگی از درخت فرو نمی ریزد پس فلج شدن شخص به  اراده خداست. از این پس مادران نباید بچه های خود را واکسینه کنند. حالا در نظر بگیرید که شخصی به خواست خدا فلج شده است، چرا برای شفا یافتن این مریض والدینش باید با التماس و خواهش از خدا بخواهند او را شفا بدهد؟ چرا خدا دوست دارد دست نیاز به سوی او بلند کنند و از او بخواهند که در نظر خود نسبت به شخص مورد نظر تجدید نظر کند؟ آیا اگر دعای شخصی برآورده شود به این معنی نیست که خدا سست اراده است. آیا به این معنی نیست که او ناعادل است ؟ آیا به این معنی نیست که او ناتوان است و قادر نیست قوانین خود را حفظ کند؟ آیا علم او ناقص نیست؟ وقتی خدا قانون طبیعت را نقض می کند چه انتظاری از بشر می توان داشت؟چرا خدا نیاز به دلال دارد؟ چرا حتما باید توسط واسطه هایی که شاید از بسیاری از ما انسانهای زنده خطا کارتر بوده اند به التماسهای ما گوش کند؟ چرا باید آش نذری بپزیم و به خدا رشوه بدهیم تا خواست ما را برآورده کند؟ اگر خدا با در خواست ما نظرش را عوض می کند یعنی اینکه خواست و اراده ما بر اراده خدا برتری پیدا می کند. یعنی در موقع اجابت دعایمان بر خدا برتری پیدا میکنیم. زیرا با قدرت پافشاری بر خواسته خویش خدا را مجبور به اطاعت کردیم. در اینجا با اصرار خود خدا را فرمانبردار و مطیع کردیم.پس از اجابت دعا چقدر از خدا باقی میماند؟

کسانی که مدعی هستند با چشم خود شفا یافتن فلج را دیده اند کدام یک از آنها قبل از معجزه بیمار را معاینه کرده است؟

من خودم شخصاً با یکی از این شفا یافته ها تماس داشته ام. پسر عمویم بر اثر اثابت تیر به یکی از پاهایش توانایی ورزشهایی نظیر کوهنوردی را از دست داده بود. من هر هفته همراه برادرانم به کوهنوردی می رفتم. یکبار این عموزاده به مشهد رفت . وقتی برگشت با شوق زیاد به همه گفت امام رضا مرا شفا داده است. از این هفته می خواهم همراه شما به کوه بیایم. هیچ کس از این عموزاده به خاطر موضع انقلابی که داشت خوشش نمی آمد.هیچ کس هم روی اینکه به این عموزاده بگوید موضوع شفا یافتن او دروغی بیش نیست نداشت. من همیشه آدم رکی بوده ام . با وجود اینکه خوشمان نمی آمد این عموزاده را در جمع خود ببینیم با وجود بچگی دوست داشتم مشتش را باز کنم. به او گفتم عمو جان ما فردا می خواهیم به کوه برویم .حالا که گفتی شفا پیدا کردی این هفته با ما به کوه بیا . او در جواب من گفت عمو جان پاهایم درد می کند. من که از پررویی چیزی کم نداشتم به این عموزاده دروغگو گفتم چی شد مگه تو شفا پیدا نکرده بودی؟ او در جواب من گفت عمو جان،  خیلی بهتر شده ام در جوابش گفتم مثل اینکه این امام رضای شما خیلی وارد نبوده و نصفه نیمه شما را شفا داده است.  شاید هم بقیه شفا را گذاشته برای دفعه بعد.خودش هم از حاضر جوابی من خنده اش گرفت. همه شفا یافتگان از این قماش هستند.

اما ناگفته نماند گاهی اوقات دیده شده است که بعضی ها به صورت معجزه آسایی از یک بیماری رهایی  پیدا کرده اند. اما چرا باید همه اینها را به امامها یا خدا نسبت بدهیم؟

بدن انسان دارای مکانیسم عجیبی است. دکترها معتقدند که امیدواری باعث افزایش هورمونها و تغییرات خاصی در سیستم عصبی می شود که در بعضی موارد منجر به بهبودی مریض می شود. در نقطه مقابل آن یأس و نا امیدی باعث بدتر شدن بیماری می شود.اعتقاد به بهبودی است که با مکانیسمهای پیچیده منجر به تغییراتی در سطح هورمونها و دیگر مواد شیمیایی بدن  می شود و بدن را به سمت تغییرات مثبت سوق می دهد  و گرنه از هیچ انسان مرده ای کاری بر نمی آید.اگر از این مرده ها کاری بر می آمد در زمان حیات خود هنگامی که انگور سمی خورده بودند و از درد به دور خود می پیچیدند از خدا می خواستند آنها را شفا بدهد.اگر خدا با التماس و تمنا به حرف بنده هایش گوش می دهد و یا باید واسطه جلو بیندازیم تا به حرفمان گوش دهد پس خیلی کمبود شخصیت دارد که باید به پایش بیفتیم تا حرفمان را گوش دهد!

چرا بین بنده ایش تفاوت قائل می شود؟ میلیونها انسان غیر مسلمان که حسن و حسین نمیشناشند تکلیفشان چیست؟چقدر این خدا شکموست که باید شله زرد یا گوشت قربانی برای او ببریم تا دعای ما را اجابت کند. خدا برای اجابت دعای مریض ها چه معیاری دارد؟ چرا همه آنهایی که به امامزاده های جورواجور مراجعه می کنند شفا پیدا نمی کنند؟ اگر معیار باور به معجزه و به خدا و واسطه هست که همه زائرین حرم امامان و امامزاده ها در این امر مشترک هستند؟اگر معیار خدا حجم دعا ها و نذورات هست، پس خدا که رشوه گیر است چرا باید رشوه حرام باشد؟

پارميس سعدی

افسانه آخرت

 سخن از بهشت به ميان آمد و آن پردازش افسانه ای که دهان هر «مومنی» را آب می اندازد! در درازنای تاريخ، پی آمد چنين تناقضی که «بهشت» ناميده می شود خود پرسش های بی شماری بوده است که از سوی عقل های نقّاد و ذهن های پرسشگر مطرح و از سوی دکانداری دين تمامن بی پاسخ مانده اند. در اينجا به چند نمونه از اين پرسش ها اشاره می کنيم:

قرآن مدعی می شود که انسانها پس از مرگ در روزی به نام «قيامت» و در جهانی به نام «آخرت» دوباره زنده شده و به حساب اعمال خوب و بد آنان به دقّت رسيدگی خواهد شد.( آيات سوره القيامه و بسياری آيات ديگر ) امروزه، گذشته از رد صريح چنين ادعایی بوسيله علوم طبيعی، پرسش های جداگانه ای نيز پيرامون فلسفه ی وجود بهشت و جهنم مطرح است که افزون بر دلايل علمی، بيش از پيش انسان را بر اسطوره ای بودن اين گونه باورها آگاه می سازد.
می دانيم که انسان ها در سنينی متفاوت می ميرند؛ گاه در کودکی و ميانسالی به سبب حادثه يا بيماری، و گاه در کهن سالی به علّت طبيعی. حال اگر کودکی در سن چهار سالگی بميرد، در روز جزا در چه سنی دوباره زنده خواهد شد؟ آيا در همان چهار سالگی؟ يک کودک چهار ساله که قطعن نيازمند مراقبت والدين است چگونه می تواند از نعمت های رنگارنگ بهشتی بهره مند شود؟ آيا خداوند مادر اين کودک را نيز برای مراقبت از وی به بهشت خواهد آورد؟ اگر آن مادر گناهکار باشد تکليف چيست؟! فرض را بر اين قرار می دهيم که خداوند آگاه بر همه چيز يکی از حوريان زيبا روی بهشتی را در يکی از مهد کودک های بهشت مأمور نگهداری از کودک مزبور بنمايد. با وجودی که می دانيم در بهشت کسی پير نمی شود و طبعن بزرگ هم نخواهد شد، آيا می توان زندگی ابدی کودکی چهار ساله و بلاتکليف را «لذّت از نعمات بهشتی» ناميد؟! اگر کودک مورد نظر در سن بيست سالگی زنده شود، باز چنين امری جای پرسش دارد، زيرا اين جوان بيست ساله ديگر آن کودک چهار ساله ای که در چهار سالگی مرده و امکان رشد و تغييرات بيولوژيکی مربوط به بلوغ را نداشته، نيست. نه ظاهرش همان است و نه افکارش و نه اعمالی که بايد بخاطرش جواب پس بدهد زيرا کل طول شانزده سال باقيمانده( 16= 4 -20) را هيچوقت زندگی نکرده تا عملی خلاف يا موافق خواست باری تعالی انجام داده باشد! حال طبق آنچه تفصيلش رفت و با علم به اينکه در بهشت بدون زمان و انتهای ساخته و پرداخته حضرت باری تعالی -که کودک نه حق رشد دارد و نه حق مردن مجدد-، تکليف کودک بی نوای سرگردان در آخرت ادعايی قرآن چه خواهد بود؟! ظاهرن سازندگان داستان مهيّج بهشت با حوريان سپيد تن و خوش روی و هميشه باکره(!) و نهرهای شراب و عسل و درختان سرسبز پرميوه و ديگر نعمتهای الهی -که البته تنها آرزوهای فروخورده و بی سرانجام اعراب بيابانگرد هزارو چهارصد سال پيش بوده اند- در طرح خود کودکان را از قلم انداخته اند! اکنون ببينيم که چه موارد ديگری از قلم کم حوصله پردازندگان عجول طرح بهشت افتاده است.

در قرآن می خوانيم:
? ميوه هایی که خود بر می گزينند و گوشت پرنده هر چه بخواهند وحوران درشت چشم همانند مرواريدهایي در صدف همه به پاداش کارهائي که می کرده اند.?( الواقعه؛ 20 تا 24). سپس می افزايد: ? اما اصحاب سعادت چه حال دارند؟ در زير درخت سدر بی خار و درخت موزی که ميوه اش بر يکديگر چيده شده و سايه ای دائم و آبی همواره روان و ميوه ای بسيار که نه منقطع می گردد و نه کس را از آن باز می دارند و زنانی ارجمند، آن زنان را ما {خدا} آفريديم وچه آفريدنی(!) و دوشيزگان ساختيم که معشوق همسران خويشند برای اصحاب سعادت.?(الواقعه؛ 27 تا 38)
حتا خداوند در جايی پا را از اين هم فراتر می گذارد و حکم ممنوعيت شراب را که در همين قرآن صادر کرده و آن را ?بدترين دشمن مومن? ناميده در بهشت لغو می کند: ? اينان مقربانند در بهشتهای پر نعمت بر تختهائی مرصع نشسته و پسرانی همواره جوان گردشان می چرخند با قدحها و ابريقها و جامهايی از شرابی که در جويها جاری است که از نوشيدنش نه سردرد گيرند و نه بيهوش شوند.?(الواقعه؛ 11و 12- 17تا 19) به همين لحاظ می بينيم که خداوند مهربان نه تنها دختران درشت چشم که حتی «پسران هميشه جوان» را نيز برای تکميل عيش برادران مومن( اينجا نيز همچون هميشه خواهران مومن از قلم افتاده اند!) در اختيارشان قرار می دهد و بعضن زير احکام لاتغير خود -مثل منعش شرب- می زند!

اکنون در راستای افسانه ی پر هيجان بهشت، پيرمرد 85 ساله ای را در نظر بگيريم که اخيرن با حضرت عزرائيل ملاقات کرده و قرار است با نوای صوراسرافيل بيدار شود. علاوه بر پرسش های مشابهی که در مورد کودک چهار ساله مطرح گشتند، پرسش های ديگری نيز پيش می آيند:
با وجود کهولت سن و ضعف جسمی و جنسی، حوريان «مرواريد چشم» خداوند به چه کار اين پيرمرد بی نوا خواهند آمد؟! با وجودی که -طبق دلايل ياد شده- امکان تغيير فيزيکی و بيولوژيکی و حتی روحی در اين شخص غير ممکن است -، آيا جز اين است که پيرمرد داستان ما بايد در زمانی به وسعت بی نهايت عشوه ی زيبا رويانی که خداوند در وصفشان در آيه ی 35 سوره ی «الواقعه» تأکيد می کند «و چه آفريدنی» را ببيند و حسرت به دل بر سرنوشت خويش لعنت بفرستد؟ گذشته از اين، پی آمدهای اجتناب ناپذير پيری همچون اختلالات دستگاه گوارشی و ضعف شنوایی و بينايی و ديگر ضعف های جسمی او چه خواهند شد؟ برطرف خواهند شد؟ در اين صورت او ديگر همان فرد نيست! او را جوان خواهند کرد؟ پس با وجود حذف قسمتی از طول زندگی او، چگونه می خواهند حساب تمامی اعمالی که او در زندگيش انجام داده را بررسی کنند؟! شايد بهترين(پر ثواب ترين!) قسمت زندگی او همان ايام پيری اش باشد و او پس از سال هایی پر از گناه توبه کرده و خداوند بخشنده نيز توبه اش را پذيرفته باشد، حال اگر قسمت پرثواب و بهشتی زندگی وی حذف شود، آيا باز می تواند جواز زندگی در بهشت را دريافت کند؟

نکته ی بسيار عجيب اينکه در داستان اسطوره ای بهشت، دو گروه(يکی بسيار مهم) انسانی عملن حذف شده اند: نخست بانوان که نيمی از جامعه ی بشری را تشکيل می دهند و معلوم نيست که در جهان آخرت تکليف شان در بهشت مردانه ی خدواند چه خواهد شد؟! و دومين گروه مردمی هستند که در نواحی پر باران کره ی زمين و يا قطب شمال زندگی می کنند و به خاطر شرايط طبيعی زيست محيطی که از سوی همين خداوند عادل به آنان تحميل شده هيچ علاقه ای به «سايه دايمی درختان» و «نهرهای هميشه جاری و پر آب» و هوای «خنک» و باصطلاح دلپذير بهشتی -که در قرآن وعده داده شده – ندارند. می پرسيم: «اين چگونه خدای عادلی است که گروه بزرگی از انسان ها را عمدن حذف می کند و چگونه خدای آگاه و دانايی است که از وجود مناطق استوايی و قطبی زمين بی خبر است»؟! روحيه و منش اين خدا شما را به ياد روحيات اعراب بدوی نمی اندازد؟

علاوه بر وعده های بی اساسی چون ?[آنان] که در راه خدا می جنگند، چه بکشند و يا کشته شوند وعده ای که خدا در تورات و انجيل و قرآن داده است به حق بر عهده او{خدا} ست.?(توبه؛ 111) که از متوليان آستان دکانداری دين عاجزانه خواستاريم تا نمونه يا حتا اشاره ای از اين وعده ها را در تورات و انجيل به ما کافران نيز نشان دهند(!)، تناقض فلسفی ای که ذهن انسان را به خود مشغول می کند اين است که اصولن چه نامی می توان بر زندگی ای گذاشت که انتهايی بر آن متصور نيست؟! آيا بدون مرگ -از لحاظ عقلی- زندگی معنا و جذابيتی می تواند داشته باشد؟ چاره ی وضعيت مومنينی که از بطالت دايمی بهشت و بيزاری از سکون مطلق، تنها برای ذره ای تغيير و تحول در شرايط کسالت بار خويش، ممکن است حتا آرزوی رفتن به جهنم را بکنند چه خواهد بود؟!

اينها تنها گوشه ای بود از مجموعه پرسش های مربوط به افسانه ی تناقض برانگيز و اسطوره ای «بهشت» که به قدمت تاريخ همواره انسان در باره اش پرسيده و همواره نيز بی پاسخ مانده است. با اميد به روزی که شناخت اصولی ما از ماهيت اسطوره ای داستان های مذهبی راهگشای کنار گذاردن پندارهایی باشد که همه گاه سدی بزرگ در راه سعادت بشر بوده اند.

افشین زند

داستان عشقی حسين و يزيد دلیل اصلی ماجرای کربلا

 داستان عشقی حسين و يزيد پس از انتشار نوشتاری در اين خصوص نامه‌ای از استاد دکتر شفا دريافت نمودم که حيفم آمد نوشته استاد را پيوست اين نوشتار نکرده باشم، و از افتخاری که از اين رهگذر نصيب اينجانب شده سپاسگـزاری نمايم.

نوشته‌اند:
مارس ۲۰۰٤
دوست ارجمند …. متن جالب شما را در مورد ارزيابی چنگ کربلا و داستان عشقی اورينب با علاقه خواندم. البته اين ماجرا را قبلا نيز خوانده بودم ولی نه به اين جامعيت و تفصيلی که شرح ارسالی شما داشت.

عقيده شخصی من اين است که اين ماجرا تنها يکی از عوامل جنبی واقعه کربلا بود نه عامل بنيادی آن. اين عامل بنيادی مبارزه برای قدرت بود که در جهان اسلام از همان هنگام درگذشت محمد انگيزه اصلی تمام تحولات و تمام جنگ‌ها و توطئه‌ها ساخت و پاخت‌های اين جهان بود. پس از قتل علی، فرزند ارشد او حسن مدعی خلافت قانونی عرب در برابر معاويه شد و حتی صحبت از جنگ طرفين نيز بميان آمد، ولی با پول‌های فراوانی که معاويه به وی پيشنهاد کرد و تعهداتی که در باره واگذاری خلافت به حسين برادر کوچکتر او پس از مرگ معاويه بعهده گرفت حسن که اصولا اهل مبارزه نبود از دعوی خلافت خود صرفنظر کرد و ترجيح داد که زندگی آرامی را با ٧۰ زن پياپی خويش بگذراند، و ظاهرا بدستور معاويه از جانب يکی از همين زنان مسموم شد. ولی معاويه در اين ميان با زير پا گذاشتن تعهد خود زمينه را برای موروثی کردن خلافت و تعيين پسرش يزيد به جانشينی خويش راه را بر خلافت حسين بسته بود، و برای حسين راهی نمانده بود جز اينکه مشروعيت خود را از راه سر باز زدن از بيعت با يزيد و روياروئی با او مطالبه کند.

عزيمت او به کوفه نيز بدنبال وعده شيعيان اين شهری که کانون اصلی طرفداران علی و خاندان او بود در پشتيبانی از او و دعوت وی به شهر خود صورت گرفت، و فقط رشوه‌های بيدريغ ابن زياد حاکم اعزامی يزيد به سران شهر بود که کوفيان از پشتيبانی او خودداری کردند، و جنگ حسين در کربلا جنگی بود که از اين راه به وی تحميل شد و عملا چاره‌ای جز آن برايش باقی نماند. اين واقعيت نيز شايان تذکر است که تا زمان شهادت حسين و ياران او در کربلا اساسا مسئله امامت مطرح نبود و تنها صحبت از خلافت در ميان بود. موضوع امامت فقط بعد از مرگ حسين يعنی از زمان زين العابدين امام چهارم شيعه مطرح شد، زيرا ديگر اميدی برای انتقال خلافت موروثی به خاندان علی باقی نمانده بود.

داستان رقابت يزيد با حسين در مورد اُرَيـّنـَب نيز تنها داستانی از اين نوع نيست که تاريخ‌نويسان شيعه در اين راستا حکايت کرده اند، زيرا نظير اين داستان را نيز در مورد همسری شهربانو دختر ادعائی يزدگرد و نارضائی يزيد که بنوبه خود خواهان او بود از اين بابت، روايت کرده بودند. منتها در هر دو مورد (منجلمه در مواردی که خودتان به کتاب زين العابدين رهنما استناد کرده ايد) اين روايت‌ها طوری ارائه شده است که شديدا به نفع حسين و به زيان یزيد باشد.

با بهترين مراتب دوستی شجاع الدين شفا?
آنچه اينجانب نوشته بود…

داستان عشقی يزيد و حسين
اورينب در کربلا يا حکومت در کوفه؟

نزديک به ١٤٠٠ سال است مذهبيون شيعه حسين را در اين روزها (عاشورا و تاسوعا) پای منبرهای دروغ و نيرنگ می‌کشند و حسينم حسينم راه انداخته و لعنت بر يزيد می‌فرستند. عده‌ای هم که نه از تاريخ آگاهی دارند و نه بخود زحمت داده‌اند در اين مورد تحقيق نمايند کور کورانه به سر و کول خود زنجير و قمه زده نذر می‌کنند که اگر فرزند دلبندشان از بيماری نجات يافت يا به آرزوی خودشان رسيدند سر فرزند بيگناه خود را زخم زده به خون آغشته نموده و يا او را قربانی راه حسين کنند؟ کسی نمی‌پرسد که چرا خودشان را قربانی و يا زخم نمی‌زنند و اين کودکان هستند که تاوان ناآگاهی آنها را پس می‌دهند.

اين راه را ادامه راه حسين می‌دانند!!!؟

چه راهی حسين رفته که ملايان از گفتن حقيقت داستان واهمه داشته و آنرا زير قمه‌زنی و زنجيرکشی و فريادهای يا حسين مخفی می‌نمايند؟ آيا هرگز از خود سئوال کرده‌ايد چرا؟!

داستان روز کربلا از اين قرار است:
معاويه که با اقتدار و حيله گری‌های استادانه‌ای به کرسی حکومت تکيه زده پسرش يزيد را به سرکردگی سپاه و به فرماندهی لشگر گماشته است. در اين ايام حسين و خانواده‌اش در سرزمينی تحت لوای معاويه و يزيد زندگی می‌کنند.

يزيد در لشگر خود سرداری دارد که دارای همسری بی اندازه زيبا و خوش بر و رو بنام اورينب است. يزيد عاشق و دلباخته اورينب است و به هر حيله‌ای دست زده، با ارسال هدايا، پول و جواهر، خرما و شتر، کنيز و غلام نتوانسته دل اورينب را بدست آورد. يزيدِ عاشق‌پيشه چه شعرها که برای اورينب نسروده.

حسين ابن علی نامه‌های متعددی از هواداران خود ازمردم کوفه دريافت می‌دارد که او را به کوفه فرا می‌خوانند تا با جمع پيروان خود از آن محل بتواند با يزيد مقابله کند. او مسلم ابن عقيل را برای بررسی وضعيت بکوفه می‌فرستد. مُسلِم خبرهای خوشی به حسين می‌دهد ولی خيلی‌ها او را از رفتن بکوفه منع می‌کنند ولی حسين مصمم است که برود.

يزيد نااميد از همه کار، به پدر مکارش معاويه پناه می‌برد؛ معاويه يزيد را راهنمائی می‌کند که سردار را به ماموريت بفرستد تا اورينب در فراق همسر به هوس درآيد که باز هم نتيجه نمی‌بخشد. در شهر شايع می‌کنند که اورينب به هوس‌بازی با ديگران مشغول است و زناکار می‌باشد. وقتی سردار از ماموريت بر می‌گردد و گوشش به شايعه‌ها آشنا می‌شود مترصد می‌شود همسرش را طلاق دهد. حسين همانند جد بزگوارش که هميشه در صدد دست‌اندازی به زنان بيوه می‌بوده در کمين نشسته بود. تا صيغه طلاق جاری می‌شود به ناگاه بدون توجه به يزيد و معاويه زن مطلقه را ربوده و بعقد خود در بياورد.

حسين ابن علی با اينکار گور خودش و يارانش را می‌کند. او زنی را که به حيله‌های يزيد و معاويه از همسرش طلاق گرفته است را تصاحب می‌کند. اينکار حسين برقی در چشمان در انتظار يزيد می‌اندازد که امت عرب تا آن تاريخ بخاطر نداشت.

يزيد به حسين ابن علی پيغام می‌دهد اگر سرش را دوست دارد و سلامت افراد خانواده‌اش را می‌خواهد از شيطنت دست بردارد. ولی حسين ابن علی که به مقصود نزديک شده سر از پا نمی‌شناسد و در صدد گرفتن کام از همسری تازه است! با نامه‌هائی که از کوفه رسيده عازم کوفه می‌شود. در صحرای کربلا با سپاهيان ابن زياد مواجه می‌شود. از او سئوال می‌کنند عازم کجاست، که حسين ابن علی با نشان دادن خرجين نامه‌ها می‌خواهد ابن زياد را قانع کند ولی فرمانده سپاه به حسين و هفتاد و چند نفری که همراه او بودند نه راه پس می‌گذارد و نه راه پيش و او را در کربلا محاصره می‌کنند.

چون حسين در راه سفر بود وقتی در صحرای کربلا محاصره می‌شود پيش بينی جنگی نکرده بود و سپاهی همراه او نبود. يزيد و لشگريان معاويه او را محاصره می‌کنند، هنوز حسين فرصت دارد با دادن طلاق و پس دادن اورينب جان خودش و همراهان را نجات دهد ولی با کله شقی تمام شانه خالی می کند و زير بار نمی‌رود و همانشب به افراد خيمه و بارگاه می‌گويد «اينها با من کار دارند هرکس می‌خواهد می‌تواند از تاريکی شب استفاده نموده و جان خود را نجات دهد» که همان شب ديگران که جزو افراد فاميل حسين ابن علی نبودند چادرها را ترک نمودند.

اين جريان تاريخی که در بسياری از تواريخ کتاب‌ها١ و نوشته‌های فقهای اسلام آمده از مردم عادی پنهان نگاه داشته می‌شود در حاليکه ريشه حقيقی و اصل واقعه کربلا است. فقهای شيعه همانند همه پنهان کاری‌های ديگر اين اصل تاريخی را وارونه جلوه داده و فقط به حکومت کوفه و عمل يزيد و معاويه و کشته شدن اصغر و اکبر اشاره می‌کنند.

ح-ک
مارچ ۲۰۰٤ (که همزمان با تاسوعا و عاشورا می‌بود)
KRK/EJD

——————————————————————————–

١- زندگانی امام حسين – نوشته زين العابدين رهنما،جلد اول فصل های٧، ٨، ٩، ١٠، ١۲، ١٤ ، ١٥و فصل ٣٤ برگ ٥١٤ – تاريخ های انتشار: چاپ اول آبان ١٣٤٥، چاپ دوم اسفند ١٣٤٦، چاپ سوم خرداد ١٣٤٨ سازمان انتشارات جاويدان.
 

کپی شده از +

حقوق زن در اسلام

هنوز عده ای سعی دارند  نواقصی که در اسلام وجود دارد از جمله تبعیض هایی که  در حقوق اسلامی نسبت به زن روا داشته شده به عاملین اسلام نسبت دهند.غافل از اینکه خود اسلام منشاء و سرچشمه همه این ظلمهاست. دوستی در وبلاگ http://shemi.persianblog.com/ سعی کرده اند همه مشکلات جاری را  گردن ملاها انداخته و اسلام را به طریقی توجیه کنند.

بهتر است به نمونه آیاتی که درمورد زنان گفته شده توجه کنید تا متوجه شوید چقدر اسلام به زنان بها داده است

آیه 222 سوره بقره:

زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به آنها نزدیک شوید. هرگاه مباشرت آنها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید…..(فرستادن پیش کش چه مفهومی به جز خرید سکس از زن می دهد)

آیه 227 سوره بقره: ……زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران  بر زنان لیکن مردان را بر زنان فزونی و برتری است…..

آیه 281 سوره بقره: ….. اگر مدیون سفیه و فقیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند و دو تن از مردان را به گواه آرید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن هر که را طرفین راضی شوند گواه گیرند…(توجه کنید که حتی گواهی دادن زنان مشروط بر این است که دو مرد یافت نشود)

آیه 2 سوره نساء

اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس آن کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب  با عدالت است.دو یا سه یا 4

آیه 10 سوره نساء

حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران دو برابر دختران ارث برند

آیه 11 سوره نساء

سهم ارث شما مردان ازترکه زنان نصف است در صورتی که آنان را فرزند نباشد…. و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است

آیه 18 سوره نسا

ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید(یعنی اگر اکراهی در کار نبود آنان را نظیر یک کالا می توانید به ارث ببرید)

آیه 34 سوره نسا

مردان را بر زنان حق تسلط  و نگهبانی است به واسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته و هم به واسطه  آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته  و مطیع انهایند که در غیبت آنها حافظ حقوق شوهراتشان باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده تگه دارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را  موعظه کنید . اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید  باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید …..

اینها  نمونه هایی از آیاتی بودند که درباره ارج قرب زنان در قرآن آورده شده است. اگر شمار احادیثی که زن را جزو مایملک مرد می داند  و بدون اجازه او حق بیرون رفتن از خانه ندارد و اگر چنین کند تا وقتی به خانه بر می گردد مورد لعن و نفرین فرشتگان قرار می گیرد ،به این آیه های قرآنی اضافه کنیم متوجه خواهید شد که ریشه این تبعیض در اسلام است نه در آخوندها

این دوست عزیز در وبلاگ خود یاد آور شده اند که اگر حضرت فاطمه مطیع شوهر بوده شوهری مثل علی داشته نه همانند شما آخوندهای چند زنی. حتماً این دوست عزیز اطلاع ندارند که تعداد زنهای حضرت علی از تعداد  زنهای آخوندهای بیشتر بوده است. از حضرت علی فقط 48 پسر به جا مانده است. پسر علی  امام حسن کثیر الطلاق نامیده شده بود و حضرت علی از مردم خواست که به او زن ندهند.کم امامی پیدا می شود که زنان آنها از 5 تجاوز نکند. فکر می کنم اگر امام زمان غایب نشده بود الآن مرا هم پارمیس بنت یکی از امامها می نامیدند.

چند زنی بعضی از مردان  هم در دوره اسلامی با پذیرفتن اینکه تعداد  زنان از مردان بیشتر بوده به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. زیرا ممکن است شرایطی در جامعه بوجود بیاید که تعداد زنان بر تعداد مردان فزونی یابد . آیا این توجیه پذیر است که زنان نیز چند شوهر داشته باشند.؟ از طرفی اگر باور دارید که عرب دوره جاهلیت دختران خود را زنده به گور میکرده پس چگونه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده است؟

در اصل موضوع زنده به گور شدن دختران در زمان جاهلیت دروغی بیش نیست. تنها قبیله بنی تمیم بود که به این عمل ننگین دست می زد. آن هم به این دلیل که وقتی دختر رئیس این قبیله در یکی از جنگها به اسارت میرود وقتی شرایط آزادی فراهم می شود به این دلیل که عاشق یکی از پسران قبیله غالب می شود حاضر به بازگشت به قبیله خود نمی شود و پدر هم آنچنان خشمگین می شود که تصمیم می گیرد فرزندان دختر خود را از این پس زنده به گور کند.

در ضمن جنگ هم در آن زمان تنها منحصر به مردان نبوده است. تعدادی از شهدا در جنگ احد زنان بودند.زنان قبیله کلب نیز با مسلمانان جنگیدند و تعدادی از آنها را مقطوع النسل کردند.

زنان هم در آن زمان کم عقل تر و عقب افتاده تر از مردان نبودند  که حضرت علی فرمایش دادند هرگز با زنان مشورت نکنید.زنان چیش از اسلام منزلتی بیشتر از پس از اسلام داشتند . چنانچه اگر مردی از حق جار زنی استفاده می کرد و فقط دستش به چادر زنی می رسید از هر گونه آسیبی در امان بود. همانطور که دختر پیغمبر از این حق استفاده کرد و به شوهر خویش امان داد. خدیجه خودش به راحتی وارد کار تجارت شده بود. به واسطه همو بود که محمد توانست دین خود را گسترش دهد. زنان شاعر نیز در آن جامعه کم نبودند.در جامعه ایرانی که وضع زنان بهتر از عربستان بود. زنانی چون آزرمیدخت به پادشاهی رسیدند. . زنانی چون پاریزاتیس ، زن داریوش دوم اگر چه پادشاه نبود اما در عمل او بود که فرمانروایی می کرد.

پس گناه را به گردن این آخوندها نیندازید که آنها کاری به جز پیروی از دستورات قرآن نمی کنند.

به پیروی از همین قوانین الهی است شورای نگهبان درقانونی  که برای رفع کودک آزاری توسط مجلس وضع شده بود پدر را  با توجه به قوانین فقهی از این قانون مستثنی دانست. و گفت چون پدر حق سرپرستی دارد از این قانون مستثی است. یعنی اگر مادری فرزند خود را بکشد یا شکنجه کند مجازات می شود اما اگر پدری این کار را با فرزند خود بکند قانون توسط فقه از او حمایت می کند.همانطور که چندی پیش در جراید خواندیم که کودکی زیر ضربات زنجیر پدر خود جان سپرد.اما حکم قصاص برای او صادر نشد.این قوانین الهی است که به آخوند ها اجازه سؤاستفاده می دهد.آنچه ما می کشیم از اسلام است نه از آخوند

داستان غم انگیز زنان در کلام الله

پیش از آغاز سخن یادآوری میکنم که الله خدا نیست.دردرونمایه عربی قرآن هم نامی از خدا برده نشده وهمه جا الله آمده است  ولی مترجم ازدید خود نام خدارا جایگزین الله کر ده است که درست نیست. 

سوره دوم(بقره)آیه زیر222.زنان کشتزارشمایند پس برای کشت بدانها نزدیک شوید هرگاه مباشر ت آنان خواهید وبرای ثواب ابدی چیزی پیش بفرستید وبدانیدکه محققا نزد الله خواهیدرفت.ای رسول تو اهل ایمان را بشارت ده….

دراین آیه الله پروانه داده است  همانگونه ای که کشاورزان میتوانند زمینهای کشاورزی خودرا کشت کنند.مردان نیزآزادند که ازهرسوی بخواهند به کشتزارزنان وارد شوند.زیرا زنان بگونه زمین ملک متصرفی مالک هستند ونباید اززیربرخاسته مالک شانه خالی کنند

همین سوره آیه زیر227میگوید …وزنان رابر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران رابرزنان.لیکن مردان رابرزنان افزونی وبرتری خواهدبود.الله برهرچیزتوانا وبرهمه امورعالم داناست.

دراین آیه الله بروشنی مردان را برزنان برتردانسته وباپوزه بندی محکم دهانشان رابسته است که لب برسخن نگشایند.

همین سوره د نباله آیه زیر281…ودوتن ازمردان را گواه آرید واگردومردنیابید یک تن مرد ودوزن هرکه راطرفین راضی شوند گواه گیرند.

دراین آیه هم الله مهرورزانه دوزن رابرابریکمرد بشماآورده  آنهم درباره گواهی که دیدن با چشم  های همه آنها است ازدید الله پذیرفته نیست .درهالی که همین زنان درپستوئ خانه ودرزیرچادری سیاه به تنهایئ به نماز می ایستند ومیگویند الله واکبر یعنی گواهی میدهم که الله بزرگتراست .الله گواهی آنان راچون بسود خویش است می پذیرد ودرلوح محفوظ ثبت میکند وثواب هم میدهد؟؟.

 سوره چهارم(النسا)آیه زیر2 اگربترسید که مبادادرباره یتیمان مراعات عدل ودادکنید پس آنکه اززنان را بنکاح خود درآرید که شمارانیکوومناسب باعدالت است.دویاسه یاچهارواگربترسیدکه چون زنان متعدد گیرید راه عدالت نپیموده وبه آنها ستم کنید.پس تنها یک زن اختیار کرده ویاچنانچه کنیزی دارید به آن اکتفا کنید.که این نزدیکتر به عدالت وترک ستمکاری است..

1-اللهی که این چنین موشکافانه درباره دادگری سخن رانده ومردان را بداشتن چند زن آزاد نموده است .شوربختانه زنان را محکوم بداشتن تنهایک همسر نموده  بهیچ روی کوچکترین توجهی به نیاز جنسی آنها نکرده است . درپی خواهیم خواند که چگونه رسول الله اش را آزادبه دست درازی بر همه زنان نموده است .

2-کنیزی که الله دراین آیه ازاو نام برده  زنی است ناآزاد بدست آمده درجنگ یاخریداری شده در بازارآزاد که همبستری با ا و نیازی به اازدواج ندارد.

همین سوره آیه 10   حکم الله در حق فرزندان شما چنین است که پسران دوبرابر دختران ارث برند. پس اگر دختران بیش از دو نفرباشند. فرض همه دوثلث ترکه است واگر یکنفرباشد نصف است.

در این آیه هم الله آب پاکی را روی دست  زنان ریخته وبا تائید درنیمه قراردادن بامردان دست وپای شان را نیز به زنجیر کشیده است تاباپوزه بندی که دردهان دارند لب به سخن نگشایند وپارا نیزاز دستور الله فراتر ننهند.

همین سوره آیه 23و نکاح زنان  محصنه(شوهردار)نیز برای شما حرام شد مگر آن زنان که متصرف ومالک شده اید.برشماست که پیرو کتاب الله باشید .

اللهی که تا نزول این  آیه همبستری با زنان همسر داررا آزاد کرده بود وگناه نمیدانست.اگر چه با این دستورفرمان پیشین را برداشت  ونارواشمرد ولی به مردان این پروانه راداد تادگرزنانی را که میتوانند بربایند متصرف ومالک شده همبسترگردند که نیازی به خواسته ومیل زنان نیست.زیرا الله زنان را به گونه کالا وبزوگاووگوسفندوزمین درخورتصرف ومالکیت مردان دانسته است.

همن سوره آیه33مردان رابرزنان تسلط وحق نگهبانی است بواسطه آن برتری که الله  بعضی رابر بعضی مقرر داشته وهم بواسطه آنکه مردان ازمال خود به زنان نفقه دهند.پس زنان شایسته ومطیع درغیبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند  وآنچه را که الله به حفظ آن امرفرموده نگهدارند وزنانی که از مخالفت ونا فرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنهارا موعظه کنید اگر مطیع نشوند  ازخوابگاه آنان دوری گزینید بازمطیع نشدند آنهارا به زدن تنبیه کنید چنانچه اطاعت کردند دیگر برآنها حق هیچگونه ستم ندارید  که همانا الله بزرگواروعظیم الشان است.

دراین آیه دستورروشن ودادگرانه الله برتری بی چون وچرای مردان برزنان است.تنهابه دوفرنود یکی برتری الله فرموده بعضی رابر بعضی دوم برای اینکه مردان به زنان خوراک وپوشاک میدهند.   بااینکه زنان چه درخانه چه درمزرعه چه درکارگاه وکارمندی دراداره ودیگرکارهای ارزشمند دوشادوش بامردان کار میکنندومیکوشند.بچه داری هم میکنند. شوربختانه بهره ای ندارند.نه تنها مزد کارشان رایگان ازآن مردان است همواره دربرابر خوراک وپوشاکی ناچیز هم بدهکار مردان هسند؟

الله فرموده زنان شایسته باید همیشه گوش به فرمان مردان ونگهبان حقوق آنها باشند ولی کوچکترین دستوری به مردان درباره نگاهداری حقوق زنان شایشته نداده ودست مردان رادر هماغوشی با هرزنی بازگذاشته است.

بیدادگرانه تر آنکه الله به مردان پروانه داده است تااگرزنی دربرابرهمسرش بایستدوحقش رابخواهد گستاخی ونافرمانی کرده است بایدبازدن تنبیه شود اگر پس از کتک خوردن فرمانبردارگردید دیگربراوستم نکنند ولی اگرپس ازکتک خوردن هم باز خواستارحق خویش گردید دوباره وچندباره آنقدرکتکش بزنند تارام گردد. الله باچنین دستورهای نابخردانه خود ش میگوید من دادگر وعظیم الشان هم هسم؟.

همین سوره آیه128 شماهرگزنتوانیدمیان زنان به عدالت رفتارکنید هرچه راغب وحریص به عدل ودرستی باشیدپس با تمام میل خود یکی را بهره مند وآن دیگررا محروم نکنید تااومعلق وبلا تکلیف ماند واگرسازش کنید وپرهیزکارباشید.همانا الله بخشنده ومهربان است.

درست توجه کنید اللهی که میداندوباوردارد که مردان هرگزنمیتوانندبا داشتن چندزن میان آنان به دادگری رفتارکنند.بازهم دست آنهارابازگذاشته است تاچهارهمسروهرچه بخواهند کنیز ملکی متصرفی دربندخودداشته باشند. درباره ستمی که دراین رهگذ ربرزنان میرود لب فروبسته ودستورنداده است تاهمانگونه که زنان باید تنهایک همسرداشته باشند  مردان نیزنبایدجزیک همسر ازهمسران بیشماروکنیزان ملکی متصرفی بهره مند گردند.

شگفتا با اینهمه بیدادگری بیشرمانه میگوید(همانا الله بخشنده ومهربان است)؟

سوره پنجم(المائده) آیه زیر4…ونیزحلال شد نکاح زنان پارسای مومنه وزنان پارسای اهل کتاب.درصورتیکه .اجرت ومهر آنان رابدهید وآنها هم زناکارنباشند ورفیق ودوست نگیرند…

دراین آیه هم باز دست مردان رادرهماغوشی بازنان مومنه پارسای اهل کتاب بازگذاشته تادرصورت همخوابگی اجرومزدشان یعنی(مهر)بدهند آنهم بشرطی که زناکارنباشند ودوست ورفیقی نگیرند که باز معنی اش اینست مردان هرکاری خواستند بکنند .ماههاوسالهابسراغ همسران خودنروند .زنان عقدی وکنیزان سماق بمکند.

اینست دادگری الله .وپروانه نمیدهد هیچ زنی دربرابر همه بیدادگریهای همسرش بتواند برای برآوردن نیاز جنسی خود به آغوش مرددیگری پناه برد واگردرپی فشارهای روحی وروانی دست به رفع چنین نیازی زد. زناکاروگناهکاراست وبایدسنگسارگردد؟

آیا این الله تنها شتیان نرینه ها نیست؟

           پندواندرز الله برزنان بیشمار رسول الله تامباداپالان کجی کنند.

سوره سی وسوم (احزاب)آیه زیر 5پیغمبراولی وسزاوار تربه مومنان است از خودآنها  وزنان پییغمبرمادران مومنین هستند…

همین سوره زیرآیه 29 ای زنان پیغمبرازشما هرکه بکاررناروایی دانسته اقدام کند اورادوبرابردیگران عذاب کنند واین بر الله سهل وآسان است (30)وهرکه ازشما مطیع فرمان الله ورسول باشد ونیکو کارشود پاداشش دوبرابر عطا کنیم وبرای او روزی بسیار نیکومهیا سازیم (31) ای زنان پیغمبرشما مانند دیگر از زنان نیستید والله ترس وپرهیز کارباشید.پس زنهارنازک ونرم بامردان سخن نگویید مبادا آنکه دلش بیماراست بطمع افتد ودرست سخن گویید (32)ودرخانه هایتان بنشینید وآرام گیرید ومانند دوران جاهلیت پیشین آرایش وخودآرایی نکنید ونمازبپاداریدوزکات به فقیران بدهید وازامررسول اطاعت کنید الله چنین میخواهد رجس هر آلایش را ازشماوخانواده نبوت ببرد وشمارا ازهرعیب پاک ومنزه گرداند:

چون الله دریافته است که رسولش بابیست وچهارزن وکنیزان وغلامان بیشمار ملکی متصر فی ازنه تاسی وپنجساله هرگزنمیتواند راه دادگری درهمخوابگی درپیش گیرد.بجای سرزنش برخود که چرادست اورا اینهمه باز گذاشته است .ناگزیر ازتشویق وتهدید همسران رسولش بر آمده است تامبادا بدوراز چشم رسول پیر پذیرای مردان جوان هم سن وسال خودگردند.

 

         داستان دلدادگی محمدبرزینب زیبا  تنهاهمسرپسرخوانده اش زید.

 

همن سوره آیه زیر(35) هیچ مرد وزن مومن را درکاری که الله ورسول حکم کند اراده واختیاری نیست(که رای خلافی اظهارنماید) وهرکس  نافرمانی الله ورسول کند دانسته به گمرای سختی افتاده است.پیغمبرزینب دخترعمه اش رابه زیدغلام آزادکرده ازدواج کند. زینب گفت من ازاشراف قریشم غلامی رابه شوهری نپذیرم این آیه نازل شد:-(36) وچون تو باآنکس که خدایش نعمت اسلام بخشید وتواش نعمت آزادی  (یعنی به زیدحارثه به نصیحت گفتی برو زنی راکه همسرتست نگهدار وازالله بترس وطلاقش مده) وآنچه دردل پنهان میداشتی (که زینب رابگیری وحرمت ازدواج بازن پسرخوانده را که دردوره جاهلیت بود منسوخ کنی) الله آشکارساخت وتوازمخالفت وسرزنش خلق ترسیدی وازالله سزاوارتربودبترسی.پس ماهم(بدین غرض)چون زیدازآن زن کام دل گرفت (وطلاقش داد اورابه نکاح تو درآوردیم  تابعد از این مومنان در نکاح زنان پسر خوانده خود ازآنها کامیاب شدند (وطلاق دادند) برخویش حرج وگناهی نپندارند) وفرمان الله به انجام رسید(37) پیغمبررا درحکمی که الله ( براو مقرر) فرموده گناهی نیست: سنت الهی درمیان آنان که درگذشتند هم اینست ( که انبیارا توسعه درامرنکاح وتحلیل برخی محرمات ااست)وفرمان الله حکمی نافذ وحتمی خواهدبود)38این سنت الله است درحق آنانکه تبلیغ رسالت الله برخلق کنند وازالله میترسند وازهیچکس جزالله نمیترسند والله برای حساب ومراقبت کارخلق به تنهایی کفایت میکند(39)

محمدپدر هیچیک از مردان شما(زیدیاعمرو)نیست (پس زن زید زن فرزندنش نبود وپس از  طلاق او تواند گرفت) لیکن اورسول الله وخاتم انبیاست والله همیشه ( حکمش وفق حکمت ومصلحت است زیرااو)برهمه امورعالم آگاه است.

درست توجه کنید که الله خودش میگوید من به زیدنعمت اسلام بخشیدم  وتواش (یعنی محمد) نعمت آزادی  که بهترین وبزرگترین بن مایه است بردشمنی الله باآزادی.این الله مسلمان آزادی کش که همه زن هارا بررسول خود بخشیده است تابرچین کند وهمخوابه گردد .چشم دیدن این راهم نداشت که برده بی نوا یی هم یک همسرداشته باشد واین چنین محیلانه تنها زن زید پسرخوانده محمد راهم بدرون رختخواب رسولش کشانید وخودش هم عقدبست ودست اوراهم مانند انبیاء پیشین درتجاوزبرمحارم بازگذاشت وگفت محمدپدرهیچیک ازمردان شما نیست ومیتواند به همه همسران شما تجاوزکند ولی همسران محمدمادرمومنین هستند تاکسی پس ازمرگش هم نتواند بازنان زیبای اوازدواج کند؟

چنین است دادگری الله بیدادگر ودشمنی آشکاراوباآزادی بویژه زنان.

همین سوره زیر آیه49(ای پیغمبرگرامی) مازنانی راکه مهرشان اداکردی برتوحلال کردیم وکنیزانی راکه به غنیمت الله تورا نصیب کرد وملک تو شد ونیزدختران عمه ودختران خالو ودختران خاله .آنهاکه باتو ازوطن خود هجرت کردند ونیز زنان مومنه ای که خودرا بررسول بی شرط مهر ببخشد ورسول هم به نکاحش مایل باشد که این حکم (هبه وبخشیدن زن وحلال شدن او) مخصوص تست دون مومنان. که حکم زنان عقدی وکنیزان ملکی متصرفی مومنان را (پیشترباشرایط وعد دوحقوقآنهابرشوهرهمه را)به علم خودبیان کردیم این زنان همه را که برتو حلال کردیم(وتورامانند مومنان امت به احکام نکاح مقید نکردیم)بدین سبب بود که بروجودعزیزتو درامرنکاح هیچ حرج وزحمتی نباشد والله رابربندگان مغفرت بسیار است؟:

بااین دستورهای بسیارروشن . الله مهرورزانه همه بند های ریزودرشت کارهای پایین تنه رسولش راازپیش پای او برداشته تاهرزمان به هرزنی که دل بست هماغوش گردد.  آیا براستی این همان خدایی است که دراندیشه ما لانه کرده است یا حرمسرادار محمد وبنده ویژه ونگهبان کارهای پایین تنه رسول وهمسران بیشمارش ؟.

همین سوره آیه(50) ای رسول هریک اززنانت راخواهی نوبتش را موخردار وهرکه راخواهی بخودبپذیر وآن راکه به قهرازخودراندی اگرش به(مهر)خواندی بازبرتو باکی نیست (این آزادی ومختا رمطلق بودنت برزنان) بهترشادمانی دل وروشنی دیده آنهاست وهرگز باید محزون نباشند بلکه به آنچه ایشان را عطا کردی همه خشنودباشند. الله هرچه دردل ما مردم است آگاه است والله بر(نیک وبد خلق ) داناو(برعفووانتقامشان)بردباراست.

آیاپس از خواندن این اعترافات الله.جای کوچکترین دودلی درحرمسراداری اوبرای محمد برجای میماند وهیچ حرمسراداری بهترازاین میتواند برای اربابش خوش رقصی کند که الله برای رسولش کرده است؟

داوری باخوانندگان بویژه زنان واپس مانده سفره اندازاست.

همین سوره آیه زیر(51) ای رسول بعدازاین زنان دیگرنه عقدهیچ زنی برتو حلال است ونه مبدل کردن این زنان بدیگرزن هرچند ازحسنش به شگفت آیی وبسیاردرنظرت زیبا آید.مگرکنیزی مالک شوی…الله برهرچیزمراقب ونگهبان است.

آیاباآنهمه بخشندگی الله. زن دیگری باقی مانده است که رسول برآن دسترسی نداشته باشد؟

باآزادی درهمبستری بامحارم وافزودن مگرکنیزی رامالک ومتصرف شوی . رسول به سادگی میتواند اگرزنی درمحدوده خط سرخ الله برجای مانده باشد بنام کنیز ملکی متصرفی به چنگ آورد.

همین سوره دنباله آیه زیر52…هرگاه اززنان رسول متاعی طلبید ازپس پرده طلبید که حجاب برای آنکه دلهای شما وآنها پاک وپاکیزه بماند بهتراست ونبایدهرگز رسول الله رادرحیات بیازارید ونه پس ازوفات هیچگاه زنانشان را به نکاح خود درآورید که این کار نزد الله گناهی بسیاربزرگ است:

دگرباره الله حرمسرادار محمد به پشتیبانی ازرسولش برخاست ودستورداد که درزمان زنده بودن وپس از مرگ محمد هم بازنان وکنیزان بیشمارحرمسرایش نباید ازدواج کنند تاآنهاکه درزمان زنده بودن محمد اززندگی خودبهره نبرده بودند باقیمانده زندگی خودرانیز دررنج روحی بسربرند زیرا الله حرمسرادارمحمد دادگرومهربان وازهمه جاوهمه چیز آگاه است .

آیامیتوان بازهم دودل بود که این الله حرمسرادارویژه محمد نیست؟

     سوره التحریم: پیمان شکنی محمددرنوبت همخوابگی باحفصه دخترعمر.سوگندوسوگند شکنی

ای پیغمبرگرامی برای چه آن را که الله برتو حلال فرمود توبرخود حرام کردی تازنانت راخشنودسازی درصورتیکه الله آمرزنده ومهربان است (برهیچکس خصوص برتو رسول گرامیش سخت نخواهدگرفت . درتفسیروارداست که روزی حفصه بااجازه رسول به خانه پدرش عمررفت .پیغمبر باماریه درحجره حفصه خلوت کرد.ناگه سررسیدوغوغاانگیخت که تودرنوبت من باکنیزی خلوت کردی وآبروی مرانزدزنانت بردی. حضرت برای خشنودی اوفرمود.من ماریه رابرخود حرام کردم  ولی این سر نزدتواست  باهیچکس مگوی.اوبفورعایشه راهم آگه ساخت .اوهم بارسول راجع به ماریه گفتگوکرد.حضرت برعایشه نیزسوگند یادکرد که ماریه را ترک گوید.آن  دوزن شادشدند و این آیه نازل گردید.

(1) الله حکم کردبرشما که سوگندهای خودرا(به کفاره) بگشایید  اومولای شما بندگان و(حکمش نافذ) است وهم اوبهرچیزعالم دانا وبه حکمت امورخلق آگاه است (2) وقتی پیغمبربابعضی اززنان خود(یعنی باحفصه سخن راجع به ماریه یاریاست ابوبکروعمر) برازگفت (وبه اوسپرد) آن زن چون خیانت کرده  ودیگری (یعنی عایشه) را برسرپیغمبر آگه ساخت الله به رسولش خبردادواوبرآن زن برخی را اظهارکرد(برویش آورد( وبرخی راازکرم پرده داری نمودواظهارنکرد.آن زن گفت رسولا توراکه واقف ساخت( که من سر تو برکسی فاش کرده ام) رسول گفت مرا الله دانای آگاه ازهمه اسرارعالم خبرداد(3) اینک اگرهردوزن به درگاه الله توبه کنید رواست که ا لبته دلهای شما (خلاف رضای پیغمبر) میل کرده است واگرباهم برآزاراواتفاق کنیدباز(هرگزبراوغلبه نکنیدکه) الله یارونگهبان اوست وجبرییل امین ومردان صالح باایمان (یعنی علی) بروایت عامه وخاصه فرشتگان حق یارومددکاراویند(4)وامید هست که اگر پیغمبرشماراطلاق داد.البته زنانی بهترازشما بجایتان با اوهمسرکند که همه با مقام تسلیم وایمان وخضوع واطاعت اهل توبه وعبادت رهسپار(طریق معرفت) باشند چه بکر وچه غیربکر؟؟

آیا هیچ خبرچین یا دربان گوش به فرمان ویا خواجه حرمسرایی بیش ازاین  میتواند به ارباب خود یاری دهد که الله درباه محمدوهمسران دربند ش انجام داده است؟

بااین خوش رقصی های الله چگونه باید باورداشت که اوبنده محمد و پیشکارویژه اونیست؟

درخورتوجه زنان ابله واپس مانده سفره اندازی که چشم امید به پادرمیانی ابوالفضل العباس خواهرزاده شمربسته اند تانزد چنین اللهی ازآنان پشتیبانی کند.درهالی که دستهایش رابریدند خم برابرونیاورد وبازنان رسولش چنین رفتار ددمنشانه ای دارد.چه چشم داشتی نابخردانه وسبکسرانه؟

وهال ازهمه دانشمندان وبینشمندان وسرایندگان ودستاربندان دغلکاردینی میپرسم خواندن .کدام یک ازآیه های آمده دراین دفتر ود یگرداستانهای پوچ تازیان که بنام کتاب آسمانی بخوردمردم ایران داده شده است میتواندآمرزنده روان مردگان  باشد ؟

ویاسوگندبدانها که 1400سال است مردم با فرهنگ ایران را زیرنام قرآن یا کلام الله آسمانی به بیراهه ترین بیراهه ها کشانیده ا ست خردمندانه میباشد؟

این روش بسیار نابخردانه وناآگاهانه  منش ووالایی را از زنان  ومردان ایرانی ربوده و فرهنگ والایش رابنابودی کشانیده ودردام خرافات تازیان سرگردان کرده است که نه تنها چنین ننگ نامه ای رابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند وبدان سوگندیادمیکنند که این بن مایه دشمنی بازنان را درشمارمهر آنان درمی آورند وهنگام رفتن برگشت وگذار اززیر آن میگذرند براین باورکه تندرست بازگردند.

بدترازهمه درشهرشیرازدروازه قرآن گذاشته اند تاهمگان اززیر آن بگذرند وتندرست به خانه وکاشانه خودبرسند که هزاران تن اززیراوگذشتگان درپی برخوردهایی سخت جان خود وخانواده خویش راازدست داده اند و میدهندولی این باور بدور ازخردراازمغزخودبیرون نمیکنند.

آیاباوربرچنین خرافاتی شرم آور وننگ زا نیست ؟با امیدبربیداری وهشیاری وبهره گیری ازخرد وبازگشت به فرهنگ والای لگدکوب شده ایرانی وراندن آگاهانه اسلام ناب محمدی باهمه فر آورده هایش به خانه پدری او عربستان :

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش

 آله داال فک

منبع +

آیا محمد پس از مرگش هم رسول الله است؟

!دین اسلام ومذ هب شیعه برپایه دروغ بنا نهاده شده است 

 یک شیعه 12 اما می درنماز شبانه روزی خود دوبرابر یک مسلمان (ثنی)دروغ میگوید همگان میدانند که داد ن گواهی در باره چیزی ، دیدن با چشم است ویا شنیدن با گوش . درزمان حال است یاگذشته؟ اگر برای زمان حال باشد بگونه ایست واگر برای گذشته باشد بگونه دیگر.

گوا هی دادن امروزه مسلمانان درنماز های خود با زبان تازیان در باره پیامبری(محمد خود خوانده رسول الله)که میگویند (اشهد و ا ن محمدا رسول الله) یعنی من گوا هی میدهم که محمد فرستاده الله است . این گوا هی بگونه ای گفته میشود که گوئی محمد زند ه و هم اکنون نیزرسول الله است . درحالی که او 1400 سال پیش از این مرد ه ودر جهان دیگر بسر میبرد .

پس آشکارادروغ میگویند . چنانچه نیازی باشد که بخواهند گوا هی درستی در باره این مرده تازی بد هند باید بگویند که ما از زبان دین دارا ن پیرو ا و وپدران ومادران خود شنید ه ایم که محمد نامی در عربستان می گفته است .من رسول الله هستم .

همچنین است درباره شیعیان که پس از گفتن(اشهد وا ن محمدا رسول الله) می گویند(اشهد و ا ن علیا ولی الله) که اینان دوبار به دروغ گوا هی مید هند . یکبار درباره محمد وبار دوم درباره علی که اونیز کشته شد واینک در جهان دیگر است .

با این گوا هی نا درست ونا بجا ی یک ایرا نی که بن مایه ای در دست ندارد تادریابد درگذشته هم آن دوتازیرسول ویا ولی بوده اند . نا آگا هانه همه تبهکاریها وگردنه بندیها . کشتار وتاراج این دوتازی آمده درکلام الله را به گردن الله =(حجر الاسود) لال بی زبان می بندد .

گناه شیعیان چند برابر میشود آنگاه که علی را ولی الله هم میگویند . بی آنکه چم ولی را که معنی( سر پرست) مید هد دریابند وبدانند که آیا علی سر پرست بر الله است ویا از سوی الله سرپرست بر مردم ؟ که هردوگونه آن نادرست است .

اگر علی را ، ولی بر الله ، یعنی سرپرست او بدا نند  که پذیرفته ا ند ، الله یتیم است و نیاز به سرپرستی علی دارد . اگر علی را از سوی الله ولی بر مردم بدانند که کار را خرابتر کرده . برای الله همکار ویاری دهنده تراشیده اند که اینهم با یگانگی الله جور در نمی آید .

چنانچه اینان جهان واپسین آمده در کلام الله را باور داشته باشند ودر چنان روزی برای پاسخگوئی دربرابرالله قراربگیرند که بیگمان محمد وعلی هم فرا خوا نده خواهند شد . اگر الله از مسلمانان وشیعیان بپرسد که شما ها برابرکدام بن مایه استوار شبانه روزی هفده بار دولا راست شدید وهمچون مگس ها وز وز کنان آرامش مرا بازبان تازیان بر هم زدید ونابخردانه گواهی دادید که این محمد رسول الله است وآن علی ولی الله .؟

کی از زبان من در این باره چیزی شنیده بودید که من منکر آن شده بودم وشما داشتید یاد آوری میکردید تا از یاد نبرم ؟

 در حالی برابر سوره هشتم(انفال) وسوره نهم(توبه) وسوره های دیگر من اینها را راهزن ودزد سر گردنه شناخته ام که کاروانیان بیگناه را کشته ومال شان را ربوده ومرا هم بد نام کرده اند که همراه شان بوده ام ودست به هزاران تبهکاری دیگرهم بنام من زده اند .

چگونه کشتار گران و را هزنان شناخته شده درکلام الله میتوانند رسول الله و ولی الله هم باشند ؟ که شما ها در همه زمان کور کورانه گواهی دروغین داده اید . ؟

مگر من از شما گوا هی خواسته بودم که نا بخردانه دست به این زشتکاری زد ه اید ؟ من چه نیازی به فرستادن رسول دارم  آنهم نزد کسانی که زبان یکدیگررا درنمی یابند .

اگر هم کسی رابه رسالت بفرستم چه نیازی به گوا هی دیگران دارد که شما ها به دروغ برای من نه تنها رسول که ولی الله هم برگزیده اید؟ مگر من صغیرم که غداره بندی را برای من سرپرست تراشیده اید؟ در برابر این سخنان الله ما چه پاسخ پذیرفتنی داریم ؟

اگربگوئیم که ما گنا هکار نیستیم . محمد وعلی خودشان به ما آموخته اند ، آنها لال که نیستند خواهند گفت اینها دروغ میگویند ومارا بد نام میکنند . زیرا بگوا هی عزرائیل 1400سال پیش از این ما مرده ایم وسرگردان . کی ودر کجا مارا دیده اند . چگونه باماسخن گفته اند ؟ نه ما فارسی میدانیم ونه آنها عربی .دروغ می بافند .

در این هنگام ناگزیر باید اعتراف کنیم که آنها درست میگویند ما یکدیگر را ندیده ونمی شناسیم . این دروغهارا دین دار نمایان بهره بردار از نام آنان بر پدران و مادران ما آموختند وما هم از آنان فرا گرفتیم . .دیگر جای کوچکترین دودلی نیست که گنا هکاریم .آنگاه الله به نگهبانان شگنجه گاه خود(دوزخ) فرمان مید هد تا ما را در کنار دین دار نمایان گمراه گر و پدران ومادران فریب خورده ما به ژرفای آتش سوزان سر گون نمایند .

براستی آیا خرد مندانه است که منش و والائی ایرانی خودرا این چنین نا بخردانه با استخوان پرستی تازیان بیا بان گرد . آنهم کشتارگر نیاکان ونابوکننده تاریخ وفرهنگ ما دکش کنیم  ودر نیابیم که چه میکنیم وچه می اندیشیم وخودرا ایرانی نژاده وباز مانده ای از کورش وداریوش هم بدانیم ؟

پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویا نی سرخ وزرد وبنفش :

 

تیرشید هفتم اسفندماه/2710

                26فوریه/2003

 آله دال فک 

منبع +

الله وآفریدن آدم – دروغهای با بن مایه

 همانگونه که در باره ادعای آفرینش جهان هستی از سوی الله . از آغاز کلام الله او بر رسی را آغاز کردم که پوچ بودن ادعایش به آگا هی رسید . درباره آفریدن آدم هم از نخستین سوره ای که در این باره نوشتاری داشت پژوهش آغاز گردید .  آیه های 30 تا37 سوره دوم (البقره) چنین میگوید

بیاد آر آنگاه که پروردگار فرشتگان را فرمود  من در زمین خلیفه خواهم گماشت . گفتند پروردگارا آیا کسانی خوا هی گماشت که در زمین فساد کنند و خونها ریزند و حال آنکه ما خود تورا تسبیح وتقدیس می کنیم .

الله فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید آیه(31) وخدای عا لم همه اسماء رابه آدم تعلیم داد وآنگاه حقایق اسماء را درنظر فرشتگان پدید آورد وفرموداگر شما در دعوی خودصادقید اسماء اینان رابیان کنیدآیه(32) فرشتگان عرضه دا شتند ای الله پاک ومنزه ما نمیدا نیم جز آنچه تو خود بما تعلیم فرمودی  توئی دانا وحکیم آیه(33)

الله فرمود ای آدم ملائکه را به حقایق این اسماءآگاه ساز چون آنان را آگاه ساخت الله فرمود ای فرشتگان اکنون دانستید که من بر غیب آسمانها وزمین دانا وبر آنچه آشکارا وپنهان دارید آگاهم آیه 34)وچون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنند همه سجده کردند مگرشیطان که اِبا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید (35) وگفتیم ای آدم تو با جفت خود دربهشت جایگزین ودرآنجا از هر نعمت  که بخواهید بی هیچ زحمت ورنج برخوردارشوید ولی به این درخت (گندم یاسیب) نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بودآیه(36)

پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند وبدین عصیان آنان را از آن مقام بیرون آورد پس گفتیم که از بهشت فرود آئید که برخی از شما برخی را دشمنید وشما را در زمین تا روز مرگ قرار وآرامگاه خواهد بود آیه(37 )

پس آدم از الله خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید زیرا الله مهربان وتوبه پذیر است آیه(38)

مهر ورزیده به ژرفی بنگرید .نخستین سخن فرشتگان با ا لله اینست که میگویند آدم را میافرین ما خود تورا تسبیح وتقدیس میکنیم . این گفته نشان دهنده اینست که آرمان ا لله از آفریدن آدم همانگونه که درنخستین روز آغاز آفرینش جهان هستی آمده درآیه(11) از سوره چهل ویکم(سجده ? فصلت) گفته است (چه به شوق ورغبت ویا به جبروکراهت) باید مرا تسبیح و تقدیس کنید چیز دیگری جز این  نبوده است .

دوم- درحالیکه هنوز سخن از آفرینش آدم درمیان الله وفرشتگان بود . ناگهان سروکله آدم پیداشد پیش از آنکه آفریده شده باشد . والله همه اسماء را هم به او آموخت .

در اینجا نه تنها آفریدن آدم ناروشن است . روشن نیست شیطان وفرشتگان راکی وچگونه آفرید ه بود ؟ 

سوم- با اینکه کوچکترین سخنی از آفریدن جفت آدم به میان نیامده بود درآیه سی و پنجم همین سوره(بقره) میگوید . وگفتیم ای آدم تو باجفت خود در بهشت جایگزین . آیات این سوره دوگانگی چشمگیری داردبا آیات سوره چهل ویکم(سجده- فصلت)که درآیه های 9و10و11- آن چنین میگوید .

ای رسول مشرکان رابگو که شما به ا لله که زمین را در دوروز بیافرید کافر میشوید ؟ آیه 9 قوت وارزاق اهل زمین را درچهار روز مقدر فرمود وروزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانیدآیه 10 وآنگاه به خلقت آسمان توجه کامل فرمود آیه (11) . چند نفر آفرید ودرباره روزی پس از چهار روز آنان چه اندیشید سخنی به میان نیامده است ؟

الله برابر اعتراف خود .  در این نخستین روز آفرینش جهان هستی به هیچ روی سخن از آفریدن آدم وحوا وفرشتگان وداستان شیطان وفرستادن آدم وجفتش به بهشت بمیان نیاورده  که سخن از آفریدن  زمین واهل زمین و روزی آنها برای چهار روز است که پس از آن به خلقت آسمانها پرداخته است .

گمان نکنم جای کوچکترین دو د لی برجای  باشد که یکی از این دوگفتار الله دروغ است .

چهارم-  اللهی که در آیه سی ام از سوره دوم( بقره) به فرشتگان میگوید من چیزی ازاسرار خلقت بشری میدانم که شما نمیدانید . ودرآیه سی و سوم  از همین سوره میگوید من برغیب آسمانها وزمین دانا وبرآنچه آشکار وپنهان دارید آگا هم . چگونه آگاه نبود که شیطان درسجده کردن بر آدم گوش به فرمان او نمید هد ؟پس آنچه راهم که درباره دانائی وآگا هی وغیبگوئی خود گفته است دروغ میباشد .

زمانی که درآیه سی وچهارم از سوره دوم(بقره)میگوید شیطان ابا وتکبر ورزید واز فرقه کافران گردید . آیا کافربودن از دید الله تنها سرپیچیدن شیطان در برابرسجده نکردن بر آدم نیست ؟ آیا گناه دیگری به گردن شیطان نهاده شده که معنی کافر را داشته اشد ؟ آیا از این کار شیطان بوی آزادیخواهی وآزاد اندیشی برنمی آید که او دلیرانه در برابربزرگترین وتنها نیروی برترجهان هستی ایستاده  دستورش را نادرست دانسته وسر فرود نیاورده است ؟ آیا با این رفتار دلاورانه شیطان (اگرشیطانی وجود داشت ) نباید پذیرفت که او نخستین آزادیخواه وپایه گذار آزادی در جهان هستی است ؟

پنجم ? الله در آیه سی وپنجم ازسوره دوم(بقره) میگوید (گفتم ای آدم باجفت خود دربهشت جایگزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید بی رنج وزحمت برخوردارشوید . ولی به این درخت گندم یاسیب دست نزنید )

باز این پرسش پیش می آید که 1- گندم از درخت بدست نمی آید وبذری است کاشتنی 2- چگونه الله دانا وتوانا از یادش رفته که نام کدامین درخت رابر زبان رانده است که درآیه(19)ازسوره هفتم (الاعراف) نام درخت انگور وغیره را هم براین دودرخت افزوده است .

این چند گونه گوئیها بدرستی نشان مید هدکه الله چنان بیهوش است که نمیداند در میان سه درخت نام کدامین را گفته است . آیا دروغ نمیگوید؟

ششم- درآیه سی وششم از سوره دوم(بقره)میگوید(پس شیطان آدم وحوارابه لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ) که این نیز همان زبان زد(عذربدتر از گناه) میباشد ونشانه دیگری از نا آگاهی وناتوانی الله است . زیرا درآن زمان که آدم وجفتش را به بهشت میفرستاد نمیتوانست پیش بینی کند که شیطان هم به بهشت نیست درجهان او راه خوا هد یافت تاآدم وجفتش رابفریبد ؟.

اگر الله میدانست که شیطان خوا هد توانست به بهشت برود وآنهارابفریبد وآنها هم فریب شیطان را خواهند خورد ونتوانست از این رویداد جلوگیری کند . چه بن مایه ای بالاتر از این در زبونی وناتوانی ونا آگاهی الله . اللهی که نتوانسته سر رشته تنها سه نفر آفریده ا ولیه خودش را در دست داشته باشد که چنین دسته گلهائی به آب داده چگونه میتواند مدعی آفرینش جهان هستی واداره آن با شد ؟

آیا این الله لال زبان بسته همان حجر الاسود جا خوش کرده درخانه کعبه نیست که آفریننده آن (محمد) چنین پیام های نابخردانه ای بنام او نوشته وبه خورد مردم داده است ؟

این همان اللهی نیست که محمد نامش را در آیه 110-ازسوره هفد هم(الاسرا ء) بدرون کلام الله برده وخودش را خود خوانده رسول ا لله نامیده وجهانی رازیر نام این بت سنگ سیاه به خاک وخون وسیا هی وسیه روزی وگمراهی کشا نیده است ؟

هفتم : سوره سوم( آل عمران)آیه 59 درباره آفریدن آدم چنین آمده است (همانا مَثَل خلقت عیسی به امر الله . خلقت آدم ابوالبشر است که الله اورا از خاک بساخت سپس بدان خاک گفت بشری به حد کمال باش . هما ندم گردید .

خلقت عیسی بوارون خلقت آدم است .  زیرا برابر سوره ها وآیه های چندی که در کلام الله آمده است . الله میگوید مافرج مریم را پاک وپاکیزه نگا ه داشتیم وآنگاه که از همه خویشان به کنج تنهائی پنهان گردید در آن نهانگاه روح القدس(روح پاک )مارا به چهره جوانی زیبا به او نمودیم  پس مریم به آ ن پسربار برداشت  . که این کاربه هیچروی مانند خلقت آدم نیست که نخست از گل بسازد وسپس بگوید آدمی شو وبشود ؟

گفتار الله درباره خلقت عیسی چنان مینماید که روحِ الله کار عمل تناسلی مردی را بی کم و کاست در رحم مریم  انجام داده که به زبان آخوندی (دخول) کرده وهیچگونه کمبودی هم نداشته است  که پیامدش پسری چشم آبی بنام مسیح بن مریم یا عیسی روح الله است  .

به این آیه ها ی کلام الله نگاه کنید . سوره سوم(آل عمران آیه های 42تا48- سوره نوزدهم(مریم) آیه های16تا34 ? سوره بیست ویکم (انبیاء) آیه 91 سوره شصت وششم (التحریم) آیه 11 ?

جای بسی شگفتی است که با اعتراف روشن الله برابرآیه های یاد شده در تجاوز به مریم و بوجود آوردن فرزندی بنام مسیح بن مریم که نامش رانیز از پیش درآیه45 از سوره سوم(آل عمران) به مریم بشارت داده است وپیش از آنهم برابرآیه 44 همین سوره به رسولش میگوید داستان مریم از اخبار غیب است که بتو وحی کردیم .  برابر آیه 171 ازسوره چهارم (النساء)وآیه35 از سوره نوزدهم (مریم) الله از پذیرفتن عیسی به فرزندی سرباز زده است .؟  (بیچاره آدم مادر نداشت واگر داشت الله روحش را درفرج اوهم میدمید وبعد انکار میکرد؟ )

هشتم : در سوره هفتم(الاعراف) آیه های 11 تا 25 باز داستان آفریدن آدم را بازگو نموده واز همسر آدم بنام (حوا) یادگردیده که چنین نامی دردرون مایه عربی قرآن دیده نمیشودوتنها از جفت آدم نام برده شده  که روشن نیست نام (حوا)را چه کسی ودر چه زمانی به جفت آدم داده که به درون کلام الله راه یافته است ؟ .

درآیه 189 همین سوره که دگرباره داستان  آدم وشیطان بازگو گردیده چنین آمده . اوست اللهی که همه مارا ازیک تن بیافرید . در این آیه نیز کوچکترین اشاره ای به آفریدن آدم از گل وداستان شیطان وسجده نکردن وفرستادن به بهشت  به میان نیامده  وتنها چیزی که برداستان افزوده شده اینست که جفت آدم را از خود او آفریده واین جفت باردار گردیده است . ولی روشن نیست این بارداری درکجا انجام شده است؟

داستان آفریدن آدم هم بگونه آفرینش جهان هستی در هرسوره ودر هر آیه بگونه ای دیگر از سوره وآیه پیش گفته شده . آمده است که هیچیک با دیگری برابری ندارد .

همانگونه که یاد آوری گردید برابرآیه های 9 و10و11 سوره چهل ویکم (سجده- فصلت)که بگفته کلام الله آغاز آفرینش جهان هستی است . الله میگوید همه قوت وارزاق چهار روزه اهل زمین را فراهم وتقسیم کردم . اگر ان گفته الله درست باشد که درآغاز کار( ا هلِ زمین  را هم آفریده است)  دیگر چه نیازی به ساختن آدمک گلی بود تا جفتش را هم از بدن او بسازد ویا رویداد سجده نکردن شیطان پیش آید . آیااین چند گانه گوئیها دروغ نیست ؟

                       دستکاریهای الله در رَحِم زنان وزشت وزیبا نمودن نوزادان

نهم 1- الله است که می نگارد صورت شمارا دررحم مادران هرگونه اراده کند سوره سوم(آلعمران)آیه 6

2- بدانید که ما نخست شمارا از خاک آفریدیم. آنگاه از نطفه،آنگاه ازخون بسته،آنگاه ازپاره گوشت تمام وناتمام تا در این انتقال وتحولات قدرت خودرابشما آشکارسازیم . واز نطفه آنچه رامشیت ما تعلق گیرد در رَحِم ها قرارد هیم تابه وقتی معین طفلی از رَحِم بیرون آوریم… سوره بیست و دوم(حج)آیه5

3-…وآنچه زنان بار گیرند وبزایند جز علم واراده او نخوا هدبود …سوره سی وپنجم(فاطر)آیه11

4- …وشمارا در با طن رَحِم مادران در سه تاریکی با تحولات گوناگون بدین خلقت زیبا بیافریدیم …سوره سی ونهم (زمر)آیه 6

5- و الله است به هرکه خوا هد فرزند اناث وبه هرکه خوا هدفرزند ذکور د هد یا در یک رَحِم دوفرزند پسر ودختر قرار مید هد و هرکرا خوا هد عقیم گرداند . سوره چهل ودوم (شوری)آیه 49-50

6- الله به شما بندگان آگاه تر است زیرا او شمارا از خاک زمین آفریده وهنگامی که در رحم مادر جنین بودید یادآورید وخود ستائی نکنید که اوآفریننده است …سوره پنجاه وسوم (نجم)آیه 32 

7- و الله شمارا مانند نباتات از زمین برویانید  سوره هفتادویکم (نوح) آیه 17

8- آیا شما آدمیان را از آب بی قدر بدین زیبائی نساختیم و آن نطفه را به قرارگاه رحم منتقل نساختیم  تا مدتی معین ومعلوم وما تقدیر رحم کردیم که نیکو مقدر حکیمی هستیم . سوره هفتاد وهفتم (المرسلات) آیه های 19تا23

9- انسان مغرور دربدو خلقت خود بنگر که از چه آفریده شده است . از آب نطفه جهنده ای خلقت گردید که از میان صلب پدروسینه مادر بیرون آمده است  . سوره هشتادوششم(الطارق)آیه های  5 تا 7 .

اگر به این آیات که کلامِ الهی نامیده شده درست بیندیشید بسیار ساده در می یا بید که در آئین این الله دروغگوی همه کاره هیچکس درهیچ کاری اراده واختیاری ندارد حتا در بوجود آوردن فرزندان خود .

اللهی که برابر بن مایه های داده شده در کلام الله خود یکبار هم نتوانسته راستی . درستی . دانش وبینش وخردش را به استواری برساند که برابرآیه های 17 و18 از سوره پانزدهم(الحجر)وآیه های  6تا8 از سوره سی وهفتم (صافات) از ترس شیطان به آسمانها پناه برده ودورش را نیز آتشبارگذاشته تادرامان باشد؟

اللهی که از گردش زمین بدور خود وخورشید نا آگاه است ومیگوید تاریکی شب را در پرده زرین روز پنهان میکنم وسپس از هم جدا میکنم تا شب وروز برآیند؟

اللهی که درباره آفرینش جهان هستی چنان دروغهای شاخداری گفته که به آگا هی ر سید؟

اللهی که درباره آفریدن آدم این چنین بی پرده دوغ میگوید؟

اللهی که پدران ومادران را درآفریدن فرزندان خود موئثر نمیداند ومیگوید چهره فرزندان شمارا در رحم مادران من می پرورانم واز نطفه ها آنچه راکه من اراده کنم در رحم ها جای مید هم .یعنی کار عمل تناسلی مردان را انجام مید هم . باروری زنان جز به دانش اونیست واومیداند که در رحم زنان سه تاریکی وجود دارد اوبه هرکس که دلش خواست پسر یا دختر مید هد یا یکباره دوفرزند نه بیشتر ونمیداند که برخی از زنان پنج قولو وبیشتر هم زائیده اند .وهرکرا هم بخواهد(عقیم) یعنی نازا بی فرزند میکند؟

یا مانند نباتات از زمین میرویاند و اوست که مارا از صلب(پشت)پدر ولی از سینه مادر بیرون می آورد . با اینکه پیوسته در رحم زنان به گشت وگذار سرگرم است . هنوز در نیافته که فرزند از رحم مادربیرون می آید نه از سینه او ؟

حال از این اللهِ همه کاره پرسشی دارم : تو که در برابراینهمه اعترافات انکار ناپذیر دست از جهانداری شسته ودر رحم زنان جا خوش کرده ای تا بتوانی نطفه های وارد شده در رحم ها را جابجا کنی وچهره ها رابنگاری تا آفریدگان زیبا وتندرست داشته باشی . چرا بعضی هارازشت وبعضی رازیبا می آفرینی؟

با زیبایان چه دوستی وبا زشتها  پیش از زایش چه دشمنی داری ؟

چرا بعضی ها را سیاه وبعضی ها را سفید وگروهی راسرخ وزرد می آفرینی ؟ گناه سیا ها ن پیش از زایش چه بود؟  چرابرخی را بلند بالا وبرخی را کوتوله می آفرینی ؟ چرا به یکی دست وبه دیگری پا وبه آن دیگر زبان سخن گفتن وچشم برای بینائی وگوش برای شنوائی نمید هی ؟ کدام یک از این ناتوان آفریده ها(معلولین) از تو خواسته بودند که آنانراچنین بیافرینی ؟

چرا آن کودکان خرد سال را که زیبا هم آفریده ای فلج  وگنگ وکر وکورولال کرده ای؟ اینها که هنوز پا به جهان هستی نگذاشته بودند تا ازستایش آمرانه تو سرباز زده باشند . چرا پیش از زایش ودست آزیدن به گنا هی پیشا پیش کیفربیدادگرانه ونابجا داده ای ؟ اگر بدرستی آگاه بودی که پس از زایش از فرمان تو سر پیچی خواهند کرد . تو که جابجا کننده همه نطفه ها در رَحِم مادرها بودی چرا آن نطفه ها را از میان نبردی . با اینکه بگفته خودت توان نازاکردن هم داشتی وداری ؟

به من پاسخ بده آیا تو یک بیمارروانی نیستی ؟ آیا کارهائیکه انجام داده ای از ویژگی کارهای ا هریمن نیست ؟  اگر مردان بازنان همخوابه نشوند در درون رحم سرگردان نمی مانی ؟

زمانی که هیچیک از کار هائی را که مدعی انجامش هستی نتوانسته ای درست انجام د هی . باید بپذیری  ناتوانی ، ناآگاهی، دروغگوئی  همانگونه که میگوئی شمارابگونه نباتات از زمین میرویانم همانگونه که میگوئی از سینه مادران زاده میشویم همانگونه که درباره آفرینش جهان هستی دروغ گفتی همانگونه که درباره داستان شتر صالح دروغ گفتی همانگونه که درداستان موسی وفرعون دروغ گفتی وو

کدام سخن راست ودرست از د هانت بیرون آمده است جزدروغ ، زورگوئی ، گردن کلفتی ، مکاری ، غداری .  قهاری  جباری ، گردنه بندی ، کشت وکشتارو تاراج که همه و همه  برابراعترافاتی است که در همین کلام الله آورده ای . اگر با این ویژگی ها تو خدائی . پس ا هریمن کیست ؟

آیا تودر نقطه برابر اَشا  خداوندخرد ودانش ، دادود هش ، شادی وبهزیوی  ، مهرو دوستی ، اندیشه وگفتار وکردار نیک . ایرانیان قرار نگرفته ای ؟ که در آئین او نه تنها زنان ومردان برابرند که همه مردم جهان آزادند تاچگونه بیندیشند و زندگی کنند . نه عشرتکده ای چون بهشت دروغین تو دارد تاکسی رابفریبد ونه شگنجه گا هی چون دوزخت داردکه کسی رابترساند ونه خواسته ونیازی داردتاکسی اورا سجده کند .

اگر روزی بدرستی کلام الله ات از سوی پژوهشگران مورد بر رسی قرار گیرد آنگاه تشت رسوائی تو ورسول ا للهی که تورا درجایگاه خدائی نشانیده ا ست بر سر همه بازار های جهان به صدا درخوا هد  آمد  وهمگان خوا هند دریافت که همان حجر الاسودی هستی که بنامت آئینی ا هریمنی ساختند وخونهای بیشماری ریختند  فرهنگ ها وخانمانهای بسیاری را بر باد فنا دادند .

امیدوارم خورشید دانش وبینش ، مهرودوستی بیش از این در پس ابرها پنهان نماند وخردبجائی رسد تورا چنانکه هستی بشناسند ، در دادگاه وجدان محاکمه ومحکومت کنند وازجایگاه خدای دروغین بزیرت کشند تا جهان وجهانیان ازشرتو واین کلام الله و رسول الله وآیت ا لله هایت یکبار وبرای همیشه رهائی یابند . تا تو هستی کوچکترین امیدی  بر بهزیوی، نیکبختی ، آزادی ، شادی وشادمانی درجهان  نیست .

درپایان روی سخنم با شما آیت الله ها = (آیت الحجر الاسود های) گمراه گر ودغلباز است . باچنین کلام اللهی که درون مایه آن ننگنامه ای بیش نیست .بنام او وبنام الله آمده دراو و خود خوانده رسول الله اش1400 سال است مردم ساده اندیش ایران را فریفته وچنان گمراه  واز راه راست بدر برده اید که از خود بیگانه گردیده وتازی پرست شده اند .

تا زود است عمامه هارا بردارید و بگردن بیاویزید ، نعلین هارا از پا بیرون بیآورید با پا های برهنه به درِ خانه های گمراه نگاهداشتگانِ خود بروید وپوزش بخواهید وگرنه دیری نخواهد پائید که شما را درتلویزیون ها بنشانند ، کلام الله تان را نیز بدست شما بد هند تابا زبان فارسی بخوانید وبگنا هان خود اعتراف کنید . آن زمان برای پوزشخوا هی بسیار دیر است چه بسا که عمامه تناب دار شما گردد .

                             حال ببینیم الله در این باره در تورات چه میگوید ؟

سِفر پیدایش : باب اول آیه27…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید اورابصورت خدا آفرید ایشان را نر وماده آفرید . ودرباب دوم سفر پیدایش از آیه  7 تا 25به بعد چنین میگوید .خداوند خداپس آدم را از خاک زمین بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد . و خداوند باغی در عَدَن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا گذاشت  وخداوند خدا هر درخت خوشنما وخوشخوراک را از زمین رویانید ودرخت حیات را در وسط باغ ودرخت معرفت ونیک وبد را . ونهری از عَدَن بیرون آمد تاباغ راسیراب کند واز آنجا منقسم گشته چهار شعبه شد .

نام نهر اول فیشون است که تما م زمین حویله را که در آنجا طلا بسیار ا ست احا طه میکند . …نام نهردوم جیحون که تمام زمین کوش را احا طه میکند . ونام نهر سوم حَّدقل که بطرف شرقی اشور جاری است ونهر چهارم فرات . پس خداوند خدا آدم را گرفت واورا درباغ عَدَن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید .

خداوند خدا آدم را امر فر موده گفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد . وخداوند خداگفت خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم . وخداوند خدا هر حیوان صحراوهرپرنده آسمان را از زمین سرشت ونزد آدم آورد تابه بیندکه چه نام خوا هد نهاد وآنچه آدم هر ذی حیات را خواند همان نام اوشد .

 پس آدم همه بهائم وپرندگان آسمان و همه حیوانات صحرا را نام نهاد لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد . وخداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت ویکی از دند هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد . وخدا وند خدا آن د نده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد . وآدم گفت همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد . از این سبب مرد پدر ومادر خودرا ترک کرده با زنِ خویش خواهد پیوست ویک تن خوا هند بود . و آدم وزنش هردو برهنه بودند وخجلت نداشتند .

                                            باب سوم از آیه 1تا 34

و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود هوشیارتر بود وبه زن گفت آیا حقیقتا خدا گفته است که از همه درختان باغ نخورید . زن به مار گفت از میوه درختان می خوریم . لکن از میوه درختی که وسط باغ است خدا گفت از آن نخورید وآنرا لمس مکنید مبادا بمیرید . مار به زن گفت هر آینه نخوا هید مرد . بلکه خدا میدانددر روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک وبد خوا هید بود . وچون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنماودرختی دل پذیر ودانش افزا پس از میوه اش گرفته بخوردوبه شوهر خود نیز داد واوخورد .

آنگاه چشمان هردوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر بهم دوخته ستر هارا برای خویشتن ساختند . و آواز خداوند خدارا شنیدند که درهنگام وزیدن نسیم نهار درباغ می خرامید و آدم وزنش خویشتن را از حضور خداوند در میان درختان پنهان کردند . وخداوند خدا آدم را ندا داد وگفت کجا هستی . گفت چون آواز تورا در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خودراپنهان کردم . گفت کِه تورا آگا ها نید که عریانی آیا از آن درختی که تورا غدغن کردم که از آن نخوری خوردی ؟

 آدم گفت این زنی که قرین من ساختی وی از میوه درخت به من داد ه خوردم  . پس خداوند خدا بزن گفت این چه کار است که کردی زن گفت مار مرا اغوا نمود که خوردم . پس خداوند خدا به مار گفت چونکه این کار کردی از جمیع بهائم واز همه حیوانات صحرا ملعون ترهستی بر شکمت راه خوا هی رفت وتمام ایام عمرت خاک خوا هی خورد . وعداوت درمیان تو وزن ودر میان ذریت تو وذریت وی میگذارم او سر تورا خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خوا هی کوبید .

و به زن گفت اِ لَم و حمل تورا بسیار افزون گردانم با ا لم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو به شوهرت خوا هد بود واوبرتو حکمرانی خوا هد کرد .  و به آدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی واز آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس به سبب تو زمین ملعون شد وتمام ایام عمرت از آن با رنج خوا هی خورد . خوار وخس نیز برایت خوا هد ر ویانید وسبز های صحرا را خوا هی خورد . و به عرق پیشانیت نان خواهی خوردتا حینیکه به خاک راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی وبه خاک خوا هی برگشت .

وآدم زن خود را حوا نام نهاد زیرا که او مادر جمیع زندگان است . وخداوند خدا رختها برای آدم وزنش از پوست بساخت و ایشان را پوشانید  . وخداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده ا ست که عارف نیک وبد گردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند واز درخت حیات نیز گرفته بخورد وتا به ابد زنده ماند . پس خداوند خدا اورا از باغ عَدَن بیرون کردتا کار زمین را که از او گرفته شده بود بکند . پس آدم را بیرون کرد وبه طرف شرقی باغ عَدَن کّروبیانرا مسکن داد وشمشیر آتشباری را که بهرسو گردش میکرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند .

 گفتار الله یا اللهِ به پوشاک یهوه درآمده . آمده در تورات را شنیدیم وحال دادگرانه به داوری می نشینیم

1- در سِفرپیدایش (باب اول)28 ? میگوید( پس خدا آدم را به صورت خود آفرید..وایشان رانر وماده آفرید )در آیه 7 از باب دوم میگوید( خداوند خدا پس آدم را از خاک بسرشت ودر بینی وی روح حیات دمید وآدم نفسِ زنده شد ) درآیه های 21 و22 …میگویدیکی ازدنده های آدم رابرگرفت واز آن دنده زنی بنا کرد و وی رابه نزد آدم آورد .

اگر الله روز اول نر وماده آفریده چه نیازی به ساختن دوباره آدمک گلی داشت؟  اگر روز اول ماده را هم آفریده چه نیازی به خواب کردن آدم وبرداشتن دنده ای ازاو برای ساختن زنی دارد ؟  آیا این گفته الله به روشنی دروغ نیست ؟

2 ? در آیه های 15 تا 17 میگوید .پس خداوند آدم را درباغ عدن گذاشت وگفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور . اما از درخت معرفت نیک وبد نخور که اگر بخوری می میری . نخست پرسش برانگیز است که چرا الله نمیخواست آدم دارای معرفت شود .دوم نشان دهنده اینست که الله نادان ونا آگاه بود که سرانجام روزی آدم از میوه آن درخت را خواهد خورد . بد ین ترتیب ادعای  الله بردانش وآگاهی از گذشته وآینده دروغی بیش نیست . سوم اینکه الله به آدم گفت اگر میوه این درخت رابخوری .خواهی مرد ومیوه آن درخت کشنده نبود . پس الله دروغی بزرگ به آدم گفته است ؟

3- باب سوم آیه های 1 تا 8 مارکه از همه حیوانات هوشیار تر بود زن را فریفت تا میوه آن درخت رابخورد وبه همسرش نیز بخوراند . که اینهم بن مایه دیگری از نادانی ونا آگا هی الله است که مار روزی چنین دسته گلی به آب خواهد داد ؟

4- آیه های 16 تا 19 در پی سر پیچی زن . الله کیفری برایش مقرر نمود تادردِ بارداری وزایمان اوزیاد باشد وهمواره فرمانبردار همسرش گردد ؟ پس برتری مردان بر زنان در اسلام ناب محمدی هم از باغ عَدَن سر چشمه میگیرد .

به آدم هم گفت چون گوش به سخن زنت داده ای باسبزه های صحرا وعرق پیشانی نان خوا هی خورد . پس نپذیرفتن رای زنان دراسلام نیز از همینجا سرچشمه میگیرد ؟

5- برای اینکه مبادا آدم به درخت حیات دست یابد ومیوه اش رابخورد تا همیشه زنده بماند . الله با شمشیر آتشباری که ازهرسو در گردش است از درخت حیات نگهبانی میکند . واینهم نمونه دیگری از ناتوانی الله است که چون نمیتواند از دسترسی آدم به درخت حیات پاسداری کند دورش را شمشیر آتشبار گذاشته است . همانگونه که از ترس شیطان بدور خود آتشبار گذاشته است ؟

کوتا هی بود ازدروغگوئیها .ناتوانیها .نادانی ها ونا آگا هی های الله =(حجرالاسود)خدای مسلمانان درتورات .

و اینهم بخش کوچکی از دروغگوئیهای الله تنها درباره آفریدن آدم در دو کتاب مقدس او(تورات وقران)

1- الله درآیه35- ازسوره دوم(بقره)میگوید . به فرشتگان دستور دادیم آدم را سجده کردند و شیطان سرپیچی کرد : ولی در تورات کوچکترین یادی از فرشته  وشیطان وسرپیچی به میان نیامده است بنا براین دراین باره الله دروغ گفته است ؟

2- در آیه 36 همین سوره میگوید : گفتیم ای آدم با جفت خود در بهشت جایگزین ولی از درخت (گندم یاسیب)رانخور درآیه19- از سوره هفتم (اعراف) نام درخت انگور هم بر درخت گندم وسیب افزوده گردیده است  در حالی که درتورات تنها از درخت (معرفت) نام برده شده . از الله میپرسم کدام گفته ات درست است (درخت گندم . سیب . انگور . یا درخت معرفت ؟)

3- در آیه 36 از سوره دوم میگوید پس شیطان آدم را به لغزش افکند تا از آن درخت خوردند ولی درباب دوم تورات از آیه 1تا 8 میگوید مار همسرآدم رافریفت . از الله میپرسم کمی بیندیش دستکم این یکی را پاسخ درست بده . (شیطان فریب داد یا مار؟)

4- از الله میپرسم تو درقرآن میگوئی آدم وجفتش را به بهشت فرستادم ولی در تورات میگوئی باغی در عَدن  غرس نمودی وآدم را در آن باغ گذاشتی ونهری از عدن بیرون آوردی که چهار شعبه شد .  اولی نهر فیشون دومی نهر جیحون سومی نهرحَّدقل وچهارم نهر فرات . آیا این باغ عَدن همان بهشت موعوداست واین نهرها همان نهرهای شیر وعسل؟ اگر این باغ بهشت موعود باشد که از شراب وکباب و حور و غلمان وزنان همیشه باکره در آن خبری نیست .

پاسخ چشم براهانِ فریب خورده را چه مید هی ؟

درستی اینست که اسلام ناب محمدی نه تنها زنده های مارا  با اینگونه دروغها سر گردان کرده است که مرده های ما نیز معتاد به شنیدن اینگونه دروغهای  مقدس الله فرموده شده اند . شگفتا که میخوانیم ولی نمی اندیشیم خواندن چنین داستانهای دروغین وپوچ ونابخردانه تازیان ویهود چگونه میتواند برای ما باور پذیر وبرای روان مردگان ما آرامش بخش باشد ویا سوگند بر ننگ ودروغ چگونه میتواند مارا پای بند بر راستی ودرستی  وپیمان داری نماید ؟

با ارج فراوان برهمه کوشندگان راه روشنگری وآزادی که آثار گرانبها وستودنی از خود برجای نهاده  ولی گا هی استخوان لای زخم گذاشته اند . ازخداوند خرد میخوا هم  به این ارجمندان آن توان را بد هد که در سنین بالای هشتاد سالگی از تروراسلامی وجوانمرگ شد ن نهراسند . دلیرانه تر گام درمیدان نبرد فرهنگی وروشنگری بنهند وبکوشند درنوشتارهای پر ارج خود دیگراستخوان لای زخم نگذارند که مایه گمرا هی بیشتر گمرا هان  گردد : پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزرد وبنفش :

      آله دال فک

منبع +

داستان لواط قوم لوط و همخوابگی لوط با دخترانش

چون ابراهیم راوحشت از دل برفت وبشارت فرزند بیامد درآن حال برای خلاص قوم لوط با ما به گفتگو والتماس درآمد (یعنی ازفرشتگان که وعد ه هلاک قوم لوط شنید استدعای نجات برآنهاکرد . که همانا ابراهیم بسیارحلیم ورئوف بود وبسیاربدرگاه خدا دعا وتضرع داشت وبسیار از حق ومغفرت وآمرزش درحق خودوخلق میطلبید . خطاب شد ای ابراهیم ازاین خواهش درگذر که هنگام حکم قهر الهی براین قوم فرارسیده وبر آنها عذابی که حتمی است وبازگشت ندارد وخواهد رسید .

وچون فرستادگان  (فرشتگان قهر) به لوط وارد شدند (برقوم خود) پریشان خاطر ودلتنگ شد وگفت این روز بسیارسختی است . (وچون فرشتگان بصورت جوانان زیبا بخانه لوط درآمدند) قوم لوط (آگاه شد) و به قصد عمل زشتی که درآن سابقه داشتند بسرعت به درگاه او وارد شدند  لوط به آنهاگفت این دختران من (جنس زنان امتم که به منزله دختران منند) برای شما پاکیزه ونیکوترند از خدا بترسید ومرانزد مهمانان به عمل زشت خود خوار وسرشکسته مکنید.

 آیا درمیان شما یکمرد خیر خواه رشید خدا پرست نیست(که شما را از این کار بد منع کند) . قوم لوط گفتند مارا رغبت ومیلی به آن دختران نیست  وتو بخوبی میدانی که مطلب ما چیست . (لوط چون دید پند او اثری ندارد) گفت ای کا ش مرابرمنع شما اقتداری بود یا آنکه چون قدرت ندارم ازشر شما به رکن محکمی (که اقتدار خدا ست) پناه خواهم برد . فرشتگان به لوط گفتند (تو اندیشه مدارکه) ما رسولان پروردگاریم و هرگز دست آزارقوم بتو نرسد تو با اهلبیت خود شبانه از این دیار بیرون شو و از اهل خود هیچکس جز آن زن کافرت که آنهم با قوم باید هلاک شود یکی راوامگذار که وعده عذاب صبحگاه است و تا صبح وقت بسیارنیست .

چون صبح شد فرمان قهرما دیار آن قوم نابکار راویران وزیرو زبرساخت وبرسرآنهامرتب ازآسمان سنگ هلاک فرو ریختیم  . که آن سنگهای بلا برسر ستمکاران از امر خدا نشان دار ومعین بود والبته چنین هلاکتی ازظالمان عالم دورنخواهدبود . سوره یازدهم (هود) آیه های 74تا 83

 

این داستان بدوراز اندیشه و خرد، در سوره پانزدهم (الحجر) وسوره بیست وششم (الشعرا) وسوره بیست ونهم (عنکبوت) وسوره پنجاه ویکم (الذاریات) وسوره پنجاه وچهارم(قمر)وسوره شصت وهفتم (الملک) نیز بادگرگونیهائی آمده است.

پرسش اینست که 

1- خواندن کدام بخش از این داستان سراپا زشت وتبهکاری برای آمرزش روان مردگان ایرانی سودمند است؟

2-چگونه سوگندبرلواط تیره لوط ویا نوشانیدن شراب به لوط ومست کردن وی وهمخوابگی دخترانش با او میتواند کسی راپای بند بردرست پیمانی کند ؟ که مردم گمراه نگا هداشته ایران درپناه اسلام ناب محمدی هم به این زشتکاریها سوگند یاد مینمایند وهم آنرابرای آمرزش روان مردگان خودمیخوانند.

چون این داستان سراپازشتی وتبهکاری  در هفت سوره از قرآن آمده است ، هرایرانی که یکباربه قرآن  سوگند یاد بنماید یعنی هفت بار  به لواط قوم لوط وزنای لوط بادخترانش سوگند یادنموده است ؟

آیا آیت الله های چیره شده برایران  این نمایندگان راستین بت الله  .  پاسخی در رد سوگند با این داستان شیرین آمده درکلام الله خود دارند؟ ویا خواهندپذیرفت که خواندن چنین داستانهای مستهجنی نه تنها آمرزنده روان مردگان نیست که آزاردهنده روان آنان هم هست؟

حال بسراغ تورات میرویم تادریابیم داستان  الله فرموده درتورات چگونه آمده است؟
سفر پیدایش19

باب نوزدهم

و وقت عصرآن دوفرشته وارد سدوم شدند ولوط به دروازه سدوم نشسته بود وچون لوط ایشان رابدید به استقبال ایشان برخاسته روبرزمین نهاد. وگفت اینک اکنون ای آقای من به خانه بنده خودبیائیدوشب رابسربریدوپایهای خودرابشوئید وبامدادان برخاسته راه خودراپیش گیرید . گفتند نی بلکه شب را درکوچه بسرمیبریم . اما چون ایشان را الحاح بسیارنمود با اوآمده به خانه اش داخل شدند وبرای ایشان ضیافتی نمود ونان فطیرپخت پس تناو ل کردند .

وبخواب هنوزنرفته بودند که مردان شهر یعنی مردم سدوم ازجوان وپیرتمام قوم ازهرجانب خانه وی را احاطه کردند . وبه لوط ندا درداده گفتند آن دومرد که امشب به نزدتودرآمدندکجا هستند آنهارانزدمابیرون آور تا ایشان رابشناسیم . آنگاه لوط نزد ایشان بدرگاه بیرون آمدودر را از عقب خود ببست . وگفت ای برادران من زنهاربدی مکنید. اینک من دودختردارم که مردرانشناخته اند ایشان را الآن نزدشما بیرون آ ورم وآنچه درنظرشماپسندآید با ایشان بکنید لکن کاری به این دومرد ندارید زیراکه برای همین زیر سایه سقف من آمده اند .

گفتند دورشوو گفتند این یکی آمدتانزیل ماشود وپیوسته داوری میکند الآن باتو ازایشان بدترکنیم پس برآنمرد یعنی لوط بشدت هجوم آورده نزدیک آمدندتادر رابشکنند . آنگاه آن دومرد دست خودرا پیش آورده لوط را نزدخودبه خانه درآوردند ودر رابستند . اما آن اشخاصی راکه به در خانه بودند ازخردوبزرگ به کوری مبتلا کردند که ازجستن در خویشتن راخسته ساختند . وآن دومرد به لوط گفتند آیا کسی دیگردراین جاداری دامادان  وپسران ودختران خودوهرکه را درشهرداری ازاین مکان بیرون آور . زیراکه ما این مکان راهلاک خواهیم ساخت چون که فریاد شدید ایشان بحضور خداوندرسیده وخداوند مارافرستاده است تا آنراهلاک کنیم .

پس لوط بیرون رفته بادامادان خودکه دختران اوراگرفتند مکالمه کرده گفت برخیزید وازاین مکان بیرون شوید زیراخداوند این شهر را هلاک میکند امابنظردامادان مسخره آمد . وهنگام فجرآن دوفرشته لوط را شتابانیده گفتندبرخیزوزن خودرابا این دودخترکه حاضرندبردار مبادا درگناه شهرهلاک شوی . وچون تاخیر مینمود آن مردان دست او ودست زنش ودست هردودخترش راگرفتند چونکه خداوندبروی شفقت نمودواورابیرون آورده درخارج شهرگذاشتند .

و واقع شدچون ایشان رابیرون آورده بودندکه یکی به وی گفت جان خودرادریاب وازعقب منگرودرتمام وادی مایست بلکه به کوه بگریز مبادا هلاک شوی  . لوط بدیشان گفت ای آقا چنین مباد . همانابنده ات درنظر التفات یافته است واحسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگارساختی ومن قدرت آن ندارم که به کوه فرارکنم مبادا این بلا مرافروگیرد وبمیرم . اینک این شهر نزدیک است تابدان فرارکنم آیاصغیرنیست تاجانم زنده ماند . بدوگفت اینک دراین امرنیزتورا اجابت فرمودم تاشهری ر اکه سفارش آن نمودی واژگون نسازم  . بدانجابزودی فرارکن زیراکه تاتوبدانجانرسی هیچ نمیتوانم کرد ازاین سبب آنشهرمسمی به صوغرشد .

و چون آفتاب برزمین طلوع کرد لوط به صوغر داخل شد . آنگاه خداوند برسدوم وعموره گوگردوآتش ازحضورخداوند ازآسمان بارانید.  وآن شهرهاوتمام وادی وجمیع سکنه شهرها ونباتات زمین راواژگون ساخت . اما زن او از عقب خود نگریسته ستونی ازنمک گردید . بامدادان ابراهیم برخاست وبه سوی آن مکانی که درآن به حضورخداوندایستاده بودرفت . وچون به سوی سدوم وعموره وتمام زمین وادی نظر انداخت دیدکه اینک دود آن زمین چون دود کوره بالا میرود . وهنگامی که خدا شهرهای وادی را هلاک کرد  خدا ابراهیم رابیادآورد ولوط را از آن انقلاب بیرون آورد چون آن شهرهائی راکه لوط درآنها ساکن بود واژگون ساخت .

و لوط از صوغربرآمد وبادودخترخود درکوه ساکن شد زیراترسیدکه درصوغربماند پس بادودختر خود درمغاره سکنی گرفت . ودختربزرگ به کوچک گفت پدرماپیرشده ومردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان بمادرآید . بیاتاپدرخودراشراب بنوشانیم وبا اوهمبسترشویم تانسلی ازپدرخود  نگا هداریم . پس درهمان شب پدرخودراشراب نوشانیدند ودختربزرگ آمده باپدر خویش همخواب شد واو از خوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . و واقع شدکه روزدیگربزرگ به کوچک گفت اینک دوش باپدرم همخواب شدم امشب نیز اوراشراب بنوشانیم وتوبیا وباوی همخواب شو تانسلی ازپدرخودنگاهداریم . آنشب نیز پدر خودراشراب نوشانیدند ودخترکوچک همخواب وی شد واوازخوابیدن وبرخاستن وی آگاه نشد . پس هردودخترازپدرخودحامله شدند . وآن بزرگ پسری زائید اوراموآب نام نهاد واوتا امروزپدرموآبیان است . وکوچک نیز پسری بزاد واورا بن عمی نام نهاد وی تابحال پدربنی عمون است :

برداشت از باب نوزدهم (سفرپیدایش19) آیه های ا تا38 کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق وعهد جدید که اززبانهای اصلی عبرانی وکلدانی ویونانی ترجمه شده است وبه همت انجمن پخش کتب مقدسه درمیان ملل به چاپ رسید.

وحال روی سخنم با الله است که میگوید قرآن وتورات هردورا من فرستاده ا م  اگر چنین است وسخنت راست.  پس چرا درهریک ازداستانهایت اینهمه دوگانه گوئی درقرآن وتورات وجود دارد؟

مگرتودرهمه سوره های قرآن نگفتی که چون همسرلوط هم از لواط گران بود به کیفرگنا هش درسنگباران نابودشد.

پس چگونه است که درتورات همسرلوط درشماربیگناهان درآمدکه فرشتگانت دست اورا هم گرفتندوازسنگباران رهائی بخشیدند ولی چون اوبه پشت سر خودنگاه کرد نمک گردید؟

من دیگردروغهایت  رانادیده گرفتم  تنها به من بگو  دراین داستان کدام سخنت   درست است (سخنان آمده درقرآن  یا توراتی که خودت میگوئی هردو فرستاده منند؟)

تو که درباره لواط گروهی بگفته خود ازآفریدگان گمراهت   خرد راهنمائی نداشتی . چگونه چنین غیرتی شدی تا شهرودیارشان را زیرو روبکنی . آیا این کاربرایت آسانتر ازراهنمائی بود؟

چگونه شد زمانی که دودخترلوط باپدرشان همخوابه میگردیدند. درآن غار گردوغباری هم نکردی؟  وآن زمان که (برابرباب نهم  سفرپیدایش 9 آیه های  21تا 26 ) حام  پسرنوح درحال مستی پدرش . براوتجاوزکرد چراصدایت درنیامد؟

از این دروغها ی الله فرموده دردستگا هت زیاد دیده میشود که درسخنرانیهای پیش برخی رابابن مایه های استوارآورده ام  دراینجا بیشترنمی آورم  تابگاه وبجای خودآورده شود که گمراهان آگاه گردند وآگاهانه تورا به دادگاه خردفراخوانند  ودر چنان دادگاهی تورا از جایگاه خدائی ورسول الله ات (محمد)آفریننده تورا نیز ازپایگاه رسالت دروغین به زیرکشند تا به کیفر 1400سال فریب وریا وتبهکاری ، پیکره شما ها وولی الله غداره بندت رادر موزه های جهانی(جنایت علیه بشریت) برپادارند.

همگان باید دریابند که هیچگاه خورشید درپس ابرپنهان نخواهد ماند  و اندیشه اهریمنی همواره بر اندیشه اهورائی  پیروز نخواهد گردید .  همه کسانیکه باتاریخ اسلام سروکاردارند به نیکی میدانند که تو(الله)همان حجرالاسود جاخوش کرده درخانه کعبه  وبنده آل محمد هستی که آفریننده ات( محمد) تورادرجاگاه خدائی نشانید وآنچه دل تنگش میخواست بنام توبافت و زیرنام کلام الله بخوردمردم ناآگاه زمان داد وباآنهمه دروغهای بزرگ آمده درکلام الله، جهان وجهانیان رابانام توبه خاک وخون کشید .

که پیامدشومش چهارده سده گمراهی ،تباهی،بدبختی، سیه روزی واشک وآه بهره یک میلیارد مردم فریب خورده اسلامی گردیده که نه خود رنگ  آزادی وبهزیوی رامی بینند ونه میگذارندتادیگرجهانیان از شادکامی بهره مند گردند که نمونه بارزآن گسترش تروریست اسلامی پایه گذاری شده  بدست سید روح الله خمینی درایران است.

سید روح اللهی که بدست جیمی کاتر رئیس  جمهور ی پیشین آمریکا وبیاری کشورهای باختری برسرکارآورده شد وبرای این خوش خدمتی جایزه سرخ رنگ( صلح) آغشته به خون  رانیزربود ؟؟

امید وارم هم میهنانم که با همه هستی خوددر25سال رهبری ملایان درایران درستیهای اسلام وشیعه گری را ازنزدیک دریافته اند بخود آیند بادیدگانی باز وبدورازپی ورزی تازی پرستی .این بن مایه ننگ(قرآن) رهاورد اسلام رابا موشکافی وخردمندانه بر رسی کنند وآگاهانه راه راست را خودبرگزینند تا ازاین دام خانمان سوز هزاروچهارسدساله یکباروبرای همیشه رهائی یابند.

تا اسلام وشیعه گری درایران فرمان رواست ،بدبختی وفقروسیه روزی هم فرمان رواست.

 پاینده ایران خرد یارو یاورهمه گمراهان باد .بارج فراوان پاینده ایران برافراشته باد درفش کاویانی سرخ وزردو بنفش: پاریس.

 آله دال فک.

تحجر و بیابانگرایی در روش آیت الله خمینی


بزرگترین بانی مرگ انسانیت، دموکراسی و آزادی در ایرانقضا و قضاوت از ديدگاه امام خميني 
 * جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي
* تخلفات اداري و جرايم نظامي
* جرايم رژيم طاغوت

————————————————————-

* جرايم عليه اسلام و نظام اسلامي

توهين به روحانيت
اگر كسي روحاني را توهين كند به اسم اينكه او بسته به پيغمبر است به‏طوري كه به انكار پيغمبري و عداوت با پيغمبر و خدا برگردد ، او نيز كافر است ؛ نه براي توهين به روحاني بلكه براي انكار رسالت .
( كشف الاسرار ، ص ۲۰۰ )

ارتداد
مرتد – و او كسي است كه از اسلام خارج شده و اختيار كفر نموده است – بر دو قسم است : فطري و ملي ؛ مرتد فطري كسي است كه يكي از پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او ، مسلمان باشد سپس بعد از بلوغش اظهار اسلام نمايد و پس از آن از اسلام خارج شود . و مرتد ملي كسي است كه پدر و مادرش در حال انعقاد نطفه او كافر باشند سپس بعد از بلوغ اظهار كفر نمايد پس كافر اصلي شود و پس از آن اسلام بياورد سپس بر كفر برگردد ، مانند نصراني اصلي كه اسلام بياورد سپس به نصرانيتش ? مثلاً ? برگردد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۱۱ )

محاربه
محارب هر آن كسي است كه شمشيرش را برهنه مي‏كند يا آن را تجهيز مي‏نمايد تا مردم را بترساند ؛ و مي‏خواهد در زمين افساد نمايد ، در خشكي باشد يا در دريا ، در شهر باشد يا در غير آن ، شب باشد يا روز . و درصورت تحقق آنچه كه ذكر شد ، شرط نيست كه از اهل ريبه باشد ، و مرد و زن در آن مساوي است . و در ثبوت آن براي كسي كه با قصد مذكور ، سلاحش را بكشد در حالي كه او ضعيفي است كه از ترساندنش ، براي احدي خوفي تحقق پيدا نمي‏كند ، اشكال بلكه منع است . ولي اگر ضعيف باشد ? نه به حدي كه ترس از ترساندن او متحقق نشود – بلكه در بعضي از احيان و اشخاص تحقق پيدا مي‏كند ، ظاهر آن است كه داخل در آن مي‏باشد .
( تحرير الوسيله ، ج ۴ ، ص ۲۳۹ )

اشاعه اكاذيب
اشاعه اكاذيب براي تشويش افكار عامه ، برخلاف مصالح اسلام و مملكت ، جرم و قابل تعقيب است .
( پيام امام به وعاظ و گويندگان مذهبي ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۵۲ )
۴۲/۲/۲۸

فساد چماق‏به‏دستان
اين چماق به‏دستان واجب‏القتلند ؛ همه‏شان را بايد كشت . هركس پيدا كند اين چماق به‏دست‏هايي كه مفسد في‏الارض هستند و در زمين دارند فساد مي‏كنند ، هر كه يكي از اينها را پيدا كرد بكشد او را .
( بيانات امام در مورد حقوق بشر ادعايي شاه و كارتر ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص ۸۰ – ۷۹ )
۵۷/۹/۲۵

مخالفت با حكومت اسلامي
مخالفت با اين حكومت مخالفت با شرع است ، قيام بر عليه شرع است . قيام بر عليه حكومت شرع جزايش در قانون ما هست ، در فقه ما هست ؛ و جزاي آن بسيار زياد است . من تنبه مي‏دهم به كساني كه تخيل اين معني را مي‏كنند كه كارشكني بكنند يا اينكه خداي نخواسته يكوقت قيام بر ضد اين حكومت بكنند ، من اعلام مي‏كنم به آنها كه جزاي آنها بسيار سخت است در فقه اسلام . قيام بر ضد حكومت خدايي قيام بر ضد خداست ؛ قيام بر ضد خدا كفر است .
( بيانات امام در جمع خبرنگاران داخلي و خارجي ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۳۱ )
۵۷/۱۱/۱۶

نگهداري سلاح غير مجاز
اسلحه و آنچه از اموال دولت در دست اشخاص است ، مستقيماً يا توسط امام جماعت يكي از مساجد ، به كميته مخصوص كه از طرف نخست وزير تعيين شده است تحويل دهند و قبض رسيد بگيرند . تخلفْ حرام و موجب تعقيب است .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۷۸ )
۵۷/۱۱/۲۴

قاچاق مواد مخدر
يك طايفه هم اين قاچاقچيها ؛ هروئين‏فروش و قاچاقچي [كه] اسلحه قاچاق مي‏آورد . اين هم يك درد و بلايي است كه الآن به جان اين ملت افتاده است . اينها درجه اول خائنين هستند به اين مملكت . ترياك آوردن و پخش كردن بين مردم ، هروئين آوردن و پخش كردن بين جوانهاي ما ، ملت ما را از بين خواهد برد . اينها خودشان قبل از اينكه آن عذاب الهي برايشان بيايد ، قبل از اينكه آن شلاق الهي به آنها بخورد ، خودشان ملاحظه بكنند و نكنند . ترك كنند اين را ؛ اين جنايت است ، اين كشيدن جوانهاي برومند ماست به از بين رفتن ، اين فساد نسل است ؛ نسل را فاسد مي‏كند .
( بيانات امام در جمع اعضاي بازرگاني ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۹ )
۵۸/۲/۲۵

تعرض بر روحانيون
هيچ‏كس و هيچ گروهي حق ندارد متعرض معممين بشود و به روحانيون اهانت كند . در صورت تخلف ، دادگاه انقلاب محلْ موظف است او را تعقيب و مجازات كند .
( پيام امام در مورد عدم تعرض به روحاني نماها ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص ۲۵۳ )
۵۸/۳/۳

تهاجم فرهنگي
روشنفكران ما تحت تاثير روشنفكران حرفه‏اي نروند ، حقوقدانهاي ماتحت تاثير حقوقدانهاي غربي نروند ، وكلاي دادگستري ما تحت تاثير غربزده‏ها نروند ، قضات ما تحت تاثير اشخاصي كه غربزده‏اند نروند ، دانشگاه ما تحت تاثير اشخاصي كه در دانشگاه افساد مي‏كنند نروند ، كارگرهاي ما ، دهقانان ما ، تحت تاثير اشخاص مفسد نروند . اينهاشياطيني هستند كه در صدر اسلام هم شيطان بزرگشان فرياد زد وهمه را با هم مجتمع كرد ، الآن هم مي‏خواهند همين كار را بكنند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۱۵ )
۵۸/۳/۲۵

اهانت به معصومين
هركه به رسول خدا اهانت كند ، هر كه به ائمه هدي اهانت كند ، واجب‏القتل است .
( بيانات امام در جمع گروهي از بانوان لنگرود ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۱۸۲ )
۵۸/۴/۲

توطئه
برخورد با همه گروهها برخورد سالم بايد باشد . يعني اسلام همين طور است كه حتي با دشمنها هم با مسالمت رفتار مي‏كند ، مگر آنكه بر ضد مصالح يك كشوري ، مصالح اسلام ، توطئه بكنند ؛ آنجاست كه با شدت عمل مي‏كند .
( بيانات امام در جمع گروهي از كاركنان وزارت كشاورزي عازم كشور شوروي ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۵ – ۲۳۴ )
۵۸/۴/۸

تفرقه و چنددستگي
اين حقوقدانان ، اين روشنفكرها ، اين كذاها ، اينها چرا نمي‏آيند ملحق بشوند به همين جمعيتها و با همينها در كارشان چرا همه دست به هم نمي‏دهند ؟ نوشته‏هايشان جوري باشد كه وحدت كلمه ايجاد كند ، گفته‏هايشان [اين] جوري باشد ؛ جمعيتهايشان اينطور باشد . چرا مي‏روند توي مجلس ، نمي‏دانم ، وكلا ، مي‏گويند كه اسلام حالا به درد نمي‏خورد ؟ جز اين است كه مي‏خواهند فساد كنند ؟ ولو يك كلمه مفتي كه يك كسي بگويد ، كه در كسي تاثير نمي‏كند ، اما خود اين معني نشان اين را مي‏دهد كه رشد نيست . الآن اگر اين تميز مي‏داد كه اين اسلام بود كه همه شما را از خارج كشيد به اينجا و حالا آزاد شديد ، اين اسلام بود كه شما را از انزوا بيرون آورد ، شما همه توسري خور سازمان امنيت بوديد ، شما همه نمي‏توانستيد اظهار وجود بكنيد ، حالا كه اسلام آمده و شما را از زاويه‏ها بيرون كشيده ، و از خارج ، داخل كرده ، واردتان كرده در ميدان عمل ، حالا بر ضد همان اسلامي كه همچو خدمتي را به شما كرده است ، قيام كرديد ؟ اين بايد اسمش را چي گذاشت ؟ اين اسمش را مي‏گوييد تشخيص نمي‏دهند ؟ يا اين قدر با اسلام بد هستند كه حتي حاضرند كه امريكا و شوروي به آنها حكومت كند و اسلام حكومت نكند ؟ چه جوري است وضع ؟ اصلاح كنند مردم خودشان را ! بايد اين طبقه روشن و اين طبقه‏اي كه عرض مي‏كنم ، كارآمد هستند ، خودشان را اصلاح بكنند . اين طبقه مردم زود صالح مي‏شوند ، دست نخورده‏اند اينها . ما هر چي داريم از اين طبقه‏اي است كه ادعا مي‏كنند كه ما روشنفكريم و ما حقوقدانيم و ما – نمي‏دانم – طرفدار چه هستيم ، ما هر چه داريم از اينها داريم صدمه مي‏خوريم . چرا دست به هم نمي‏دهند اين كارها را [بكنند] ؟ چرا جلوگيري مي‏كنند از اين سيلي كه راه افتاده است و مي‏خواهد كارها را اصلاح بكند ؟
( بيانات امام در جمع اعضاي نهضت راديكال ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص ۴ – ۲۰۳ )
۵۸/۴/۳۱

احزاب غيرقانوني
دادستان انقلاب موظف است مجلاتي كه بر ضد مسير ملت است و توطئه‏گر است تمام را توقيف كند ، و نويسندگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند . موظف است كساني كه توطئه مي‏كنند و اسم حزب روي خودشان مي‏گذارند ، روساي آنها را بخواهد و آنها را محاكمه كند .
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۵۲ )
۵۸/۵/۲۷

اخلال در انتخابات
آنهايي كه صندوقها را آتش زدند ، آنهايي كه مانع شدند از اينكه مردم راي بدهند ، آنها مسْلم نيستند و ما با آنها عمل خواهيم كرد به طوري كه با غيرمسلمين عمل مي‏كنيم ، با منافقين عمل مي‏كنيم و آنها را سركوب مي‏كنيم .
( بيانات امام به مناسبت عيد سعيد فطر ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۶ )
۵۸/۶/۲

قيام مسلحانه
با سران حزب منحله دمكرات و ديگر سران – كه خائنان به ملت و كشور اسلامي هستند و قيام بر ضد حكومت مركزي نمودند – با شدت عمل مي‏شود و جوانان عزيز و برومند كُرد آنان را گرفته ، و تحويل نيروهاي انتظامي دهند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

جرايم مطبوعاتي
دادستانهاي دادگاهها موظفند كه بار ديگر رسيدگي به مطبوعات و حال نويسندگان آنها را بر عهده گيرند و هريك از مطبوعات را كه توطئه‏گر و مخالف مصالح ملت و كشور ندانستند اجازه نشر دهند و از نشريات مخالف مصالح ملت و كشور جداً جلوگيري كنند .
در صورتي كه دادستان شهرستانها نشرياتي را مضر انقلاب و مصلحت كشور تشخيص دادند موظف به جلوگيري هستند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۵ )
۵۸/۶/۶

تعرض به موسسات و ادارات
اينهايي كه رفتند الآن تلويزيون را گرفتند و به خيال خودشان يك فتحي كردند ، اينها همان دست‏نشانده‏هايي هستند كه پرونده‏هاي بعضي‏شان موجود است . بايد آذربايجانيها توجه داشته باشند . يك وقت تحت تاثير واقع نشوند كه خداي نخواسته براي آذربايجان يك لكه ننگي بشود تا ابد كه آذربايجاني كه هميشه طرفدار اسلام بود ، حالا اينها به اسم اينكه ما مثلاً چه مي‏خواهيم و چه مي‏خواهيم ، برخلاف مصالح اسلام ، برخلاف دولت اسلام[به آشوب دست بزنند] . اين مساله ، قيام بر ضد اسلام است . قيام بر ضد دولت اسلام است .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۴ )
۵۸/۹/۱۸

قيام عليه حكومت اسلامي
قيام بر ضد حكومت اسلام ، خلاف ضروري اسلام است . خلاف اسلام است بالضروره . حكومت الآن حكومت اسلامي است . قيام كردن برخلاف حكومت اسلامي ، جزايش جزاي بزرگي است . اين را نمي‏شود بگوييم كه يك ملا عقيده‏اش اين است كه بايد برخلاف حكومت اسلامي قيام كرد . همچو چيزي محال است ، كه يك ملايي بگويد ؛ يك ملايي عقيده داشته باشد به اين معنا كه برخلاف اسلام بايد عمل كرد ؛ بايد شكست اسلام را . اينها نسبت مي‏دهند به بعضي از مراجع اين مسائل را . دروغ است اين حرفها . هرگز نخواهند گفت . قيام بر ضدِ حكومت اسلامي در حكم كفر است . بالاتر از همه معاصي است . همان بود كه معاويه قيام مي‏كرد ، حضرت امير قتلش را واجب مي‏دانست .
( بيانات امام در جمع شوراي پنج نفري صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۱۵ )
۵۸/۹/۱۸

ارتباط با بيگانگان
اي فداييان خلق ! شما از كجا اسلحه آورديد ؟ شما وقتي كردستان فساد هست ، مي‏رويد به كردستان . حالا كه كردستان مي‏بينيد كه نمي‏توانيد عمل بكنيد ، از قراري كه مي‏گويند راه افتادند طرف رشت و آن حدود انزلي و آنجا . اسلحه را از كجا ، پول از كجا مي‏آوريد شما ؟ جز اين است كه از خارج است ؟ از هر خارجي وقتي كه جوانهاي ما استفاده بكنند خائنند پول از خارج بگيرند براي فلج كردن مملكت ، اسلحه بگيرند براي فلج كردن مملكت ، بالاترين خيانت اين است .
( بيانات امام در ميان جمعي از دبيران آذربايجان ، صحيفه نور ، ج ۱۰ ، ص ۵۹ )
۵۸/۸/۴

ترور و انفجار
انفجارات جنوب ( اشاره به سلسله انفجاراتي كه توسط ايادي رژيم سابق بعث عراق ، در شهرستانهاي خوزستان و خطوط لوله نفت به وقوع پيوست )
مرا شديداً متاثر كرده است كه چرا سپاه و شهرباني و ژاندارمري ، عده‏اي خدانشناس – وابسته به رژيم فاسد خارجي متكي به امريكا – را دقيقاً شناسايي نمي‏نمايند و به مجازات نمي‏رسانند . اينان مفسدين في‏الارض هستند ، چه آنان كه مستقيماً در اينگونه اعمال شركت مي‏نمايند و چه آنان كه اينگونه جريانات را هدايت مي‏كنند ، و حكم مفسدفي‏الارض روشن است . دادگاههاي انقلاب هر چه بيشتر قاطعيت به خرج دهند تا ريشه آنان را بر كَنند .
( پيام امام به مناسبت حلول سال جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۱ )
۵۹/۱/۱

نفوذ و هرج و مرج طلبي
ممكن است در بين شما پاسداران عزيز در سرتاسر كشور ، افرادي خيانتكار نفوذ كرده باشند و با كشيدن بعضي از جوانان پاكدل متعهد ، به انحراف از قبيل سرپيچي از احكام دادگاههاي انقلاب و عدم رعايت انضباط و مقررات و اقدام به مصادره اموال و بازداشت اشخاص بدون مجوز قانوني ، شما را در بين ملت به غير از آنچه هستيد جلوه دهند و زحمات طاقتفرساي شما عزيزان را در پيشگاه ملت هدر دهند . و بايد بدانيد اشخاصي كه دعوت به هرج و مرج مي‏كنند ، دشمنان شما و انقلاب اسلامي هستند ، و در صورتي كه به چنين اشخاصي برخورديد ، به دادگاهها معرفي نماييد تا با موازين اسلامي و قانوني آنان را مجازات كنند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۲ – ۱۸۱ )
۵۹/۳/۲۶

اشكالتراشي اداري
اگر معلوم شود كه كساني در بعضي از ادارات و وزارتخانه‏ها براي اجراي امور شهداي انقلاب و خانواده آنها اشكال‏تراشي مي‏كنند ، به عنوان ضدانقلاب بايد مورد تعقيب واقع شوند .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۳ )
۵۹/۳/۲۶

تضعيف نيروهاي مسلح
تضعيف قواي انتظامي ، سپاه پاسداران ، تضعيف اسلام است . . . . و اين به آن معنا نيست كه نبايد آن اشخاص فاسد بيرون بروند . اشخاص فاسد بايد حتماً به دادگاه سپرده بشوند ، در هر جا باشند و هر مقامي ، آنها بايد به دادگاه سپرده بشوند .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۱ )
۵۹/۴/۲۸

كودتا عليه نظام
آنهايي كه در اين مسائل ،
( مراد كودتاي توژه ميباشد كه در شب ۱۹/۴/۵۹ توسط خيانتكاران فراري و مشاركت مستقيم مزدوران صهيونيسم و امپرياليسم جهاني طراحي شده بود و با استعانت از الطاف الهي درهم كوبيده شد . )
در اين مساله آخر همراه بودند با اين خيال فاسد كودتا ، تمام اينها به حسب حكم قرآن حكمشان قتل است بلااستثنا ، يك استثنا درش نيست ؛ هيچ كس حق ندارد كه يك كسي را عفوش بكند ، يك كسي را مسامحه با او بكند . اينهابه حكم اسلام و حكم قرآن فاسد و مفسد هستند و اينها چهار حكم در قرآن هست كه از همه كوچكتر كشتن است .
( بيانات امام در ديدار با فرمانده سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص۲۵۲ )
۵۹/۴/۲۸

تحريك به بي‏نظمي
شما گمان نكنيد كه يك وقت بيايند به شما بگويند كه تحريك كنند شماها را به اينكه برويد سراغ – مثلاً – پادگانها . يك همچو كاري جايز نيست و از معاصي بزرگ اسلام است و مخالف رضاي خداست و ابداً به اينها اعتنا نكنيد و اگر از اين افراد كسي پيدا شد كه يك همچو تحريكي كرد ، بگيريد او را و تحويل بدهيد به كميته‏هايي كه هستند ، به آنها تحويلشان بدهيد تا آنها را به جزاي خودشان برسانند .
( بيانات امام به مناسبت آغاز سال تحصيلي جديد ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۱ )
۵۹/۶/۳۱

شايعه‏پراكني
نيروهاي انتظامي موظف هستند كساني را كه دست به شايعه‏سازي مي‏زنند از هر قشر و گروهي كه باشند ، فوراً دستگير و به دادگاههاي انقلاب تسليم و دادگاههاي مذكور آنان را در حد ضد انقلابيون مجازات نمايند .
( پيام امام به ملت ايران ، صحيفه نور ، ج ۱۳ ، ص۹۴ )
۵۹/۷/۱

نفوذ ضد انقلاب
بايد فرماندهان و همه افراد قواي مسلح ، با كمال دقت مواظب باشند تاضد انقلاب در سنگرهاي آنان و در جبهه‏ها نفوذ نكنند و با تبليغات‏باطل خود جنگنده‏هاي نيرومند ما را تضعيف ننمايند . و اگر كساني به چنين اعمال خيانت‏باري دست زدند ، همه موظف هستند آنان را دستگير نموده تسليم فرماندهان كنند تا به دادگاه تسليم نمايند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۸ )
۵۹/۱۱/۱

ترور و ناامني
بعضي از اين اشرار كه مشغول ترور هستند يا مشغول انفجار بعضي جاها هستند بايد اطلاعات حاصل بشود و پيگيري بشود ، و اينها معرفي بشوند به دادگاهها ، و دادگاهها آنها را مجازات كند به آن مجازاتي كه اسلام براي آنها تعيين كرده است . و آن مجازات سختي است .
( بيانات امام در جمع مسئولين عقيدتي سياسي شهرباني ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۵ – ۹۴ )
۵۹/۱۲/۴

افترا به امام
هر كس و هر دستگاه ، چه قضات شرع و چه دادگاهها و چه غير اينها ، هر كس تعديات خود را به اسم من و يا به انتساب به من اجرا كنند مجرم و مفتري است .
( پيام امام به ملت ايران در آستانه سال نو ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۱۴۵ )
۵۹/۱۲/۲۹

گروههاي مسلح غيرقانوني
به تمام گروهها و سازمانها و احزاب و دستجات در سراسر ايران اعلام‏مي‏شود كه اگر سلاح خود را تحويل دهند و اظهار ندامت كنند ، به آنان تامين داده مي‏شود و مي‏توانند برادروار در كشورشان زندگي نمايندو آنچه گذشته است ، مورد عفو است ؛ و اگر به جنايات خود ادامه دهند ، روزي كه پشيمان شوند ، به حكم اسلام ، از آنان پذيرفته نخواهد شد ، و من مطمئن هستم كه بزودي روز پشيماني براي آنان خواهد آمد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۷ – ۱۵۶ )
۶۰/۱/۱۲

جلوگيري از منكرات
بسم اللَّه‏الرحمن الرحيم
جناب حجت‏الاسلام آقاي قدوسي ، دادستان كل انقلاب
از قرار اطلاع منكراتي در سطح شهر تهران انجام مي‏گيرد و جديداًمراكز فحشا و مخالف عفت عمومي تجديد شده است . دادستان محترم موظف هستند در جلوگيري امثال اين امور اقدام جدي فوري نمايند . لازم است دستور دهيد كه در سطح كشور از اين نحو اعمال و منكرات جلوگيري نمايند و متخلفين را تعقيب نمايند . بديهي است كه شوراي‏عالي قضايي نيز اقدامات لازم را مي‏نمايند .
روح‏اللَّه الموسوي الخميني
( حكم امام به آقاي قدوسي دادستان انقلاب ، اسناد منتشر نشده )
۶۰/۱/۲۳

مخالفت با قانون
من هم ممكن است با بسياري از چيزها ، من كه يك طلبه هستم ، مخالف باشم . لكن وقتي قانون شد [تصويب] خوب ، ما هم مي‏پذيريم . بعد از اينكه يك چيزي قانوني شد ديگر نق زدن در آن ، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند ، مفسد في‏الارض است ؛ و بايد با او دادگاهها عمل مفسد في‏الارض بكنند .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۴ )
۶۰/۳/۶

راهپيمايي غيرقانوني
از قراري كه به من اطلاع دادند ، اين گروهكهاي فاسد هم فرصت را به دست آوردند و مي‏خواهند راهپيمايي كنند – قواي نظامي و انتظامي و پاسدارها بايد به طور جد از سخنرانيهايي كه اينطور هستند ، جلوگيري كنند و سخنرانهايي كه اينطور هستند ، دستگير كنند . اگر من هم سخنراني كردم كه مخالف با دستور اسلام بود و براي ايجاد تشنج و براي گرفتار كردن ملت مسلمان ما ، كه خونها داده است در راه اسلام ، اگر من هم اين كار را بكنم ، موظف شرعي هستند اين ارگانهاي انتظامي و نظامي كه من را بگيرند و به دادگاه بسپرند ، اين استثنا ندارد .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص۲۷۰ )
۶۰/۳/۱۸

اعتصاب
من به سرتاسر كشور ، به بازارهاي كشور ، به همه جايي كه مسلمين در كشور هستند ، اخطار مي‏كنم و مي‏گويم كه گروههايي درصددند كه بازار را ببندند . اينها همان سرمايه‏داراني هستند كه امروز مي‏خواهند مفسده كنند . اينها همان گروهكهاي فاسد هستند كه اشخاصي را آلت دست قرار داده‏اند و مي‏خواهند مفسده بكنند و چنانچه يك همچو امري بشود ، بستن بازارْ امروز
( اشاره به دعوت به اعتصاب بازاريان تهران براي مقابله با لايحه قصاص )
و راهپيمايي امروز ، بستن بازار و راهپيمايي در مقابل رسول اكرم است ، در مقابل اسلام است و شما هوشيار باشيد كه مبادا اين گروهكهاي فرصت طلب به بهانه اينكه چه شده و چه شده بخواهند راهپيمايي كنند و بخواهند آشوب كنند . محركين آشوب را ، هركس مي‏خواهد باشد ، با قلم ، با زبان ، با هرچه بخواهد باشد ، معرفي كنند ، من او را خواهم منزوي كرد . بنابراين ، من تا سر حد امكان ، تا آنجايي كه اسلام را در خطر نبينم و بازيهاي سياسي نخواهد اسلام را و مسلمين را در خطر بيندازد ، به آنها نصيحت مي‏كنم و خاضعانه از آنها مي‏خواهم كه دست بردارند از اين شيطنتها و اگر احساس خطر بكنم ، همان‏طوري كه با محمدرضا عمل شد با همه آنطور عمل خواهد شد . امروز بازار بستن ، راهپيمايي كردن ، سخنرانيهاي انحرافي كردن ، تمام اينها بر خلاف مصالح اسلام و بر خلاف مصالح خداي تبارك و تعالي كه اسلام را براي ما الگو قرار داده است مي‏باشد و حرام است . بستن بازار در هر جا و راه افتادن در كوچه و محله‏ها بدون اينكه از طرف وزارت كشور اجازه داده شده باشد ، اين انحراف است و محرّم است و قواي انتظامي و نظامي و پاسداران و بسيج و تمام ملت موظف‏اند ، شرعاً مكلف‏اند به تكليف الهي كه جلوگيري از اين مفسده‏ها بكنند .
( بيانات امام در جمع كاركنان وزارت بهداري و بهزيستي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۷۱ )
۶۰/۳/۱۸

ارتداد جبهه ملي
جبهه ملي از امروز
( اشاره به اطلاعيه جبهه ملي در رد لايحه قصاص و دعوت از مردم براي تظاهرات عليه آن )
محكوم به ارتداد است . بله ، جبهه ملي هم ممكن است بگويند كه ما اين اطلاعيه را نداده ايم . اگر آمدند در راديو ، اعلام كردند به اينكه اين اطلاعيه اي كه حكم ضروري مسلمين ، جميع مسلمين را غير انساني خوانده ، اين اطلاعيه از ما نبوده ، اگر اينها اعلام كنند كه از ما نبوده ، از آنها هم ما ميپذيريم ، اسلام در رحمتش باز است به همه مردم
( بيانات امام در جمع اقشار مختلف مردم ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲۰ – ۱۹ )
۲۵/۳/۶۰

ارعاب و تهديد
آنهايي كه به اسلام عقيده ندارند و اشخاصي هستند كه قيام بر ضد اسلام كردند و لااقل در خيابانها ريخته اند و آدرم كشته اند و شما هم حكمش را ميدانيد و شما هم ميدانيد كه كسي كه مسلحانه در خيابان بريزد و مردم را ارعاب كند ، لازم نيست بكشد مردم را ، ارعاب كند ، اسلام تكليفش را معين كرده است و شما هم مسئله اش را ميدانيد . شما همين يك كلمه را بگوئيد . يك اعلاميه بدهيد . مساله در كتاب خدا هست كه اين اشخاص مفسد هستند و ريختند توي خيابانها و مردم را ميترسانند ، به حسب حكم خدا ، حكمشان اين است . شما اين مساله شرعي را بگوييد و از گوره خودتان امضاء كنيد
( بيانات امام در جمع خانواده هاي شهداي هفت تير ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۶۹ )
۱۳/۴/۶۰

بمب گذاري و انفجار
آنكه ميآيد و فرض كنيد كه يك ماده منفجره اي را ميخواهد پرت كند يك جايي ، اگر او را گرفتند و حبسش كردند و اگر هم كار كرده است و يكوقت او را كشتند ، اين دفاع است ، اين فساد را از بين بردن است ، اين دفع فساد است . آنكه اين كار را دارد ميكند ، مفسد است ، نه شما يي كه داريد دفع ميكنيد او را .
( بيانات امام در جمع فرماندهان سپاه پاسداران ، صحيفه نور ، ج ۱۵ ، ص۲ – ۱۰۱ )
۲۷/۵/۶۰

توزيع مواد مخدر
كساني كه معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بين مردم است ، در حكم مفسد في الارض و مصداق ساعي در ارض براي فساد و هلاك حرث و نسل است و بايد علاوه بر ضبط آنچه از اين قبيل موجود است آنان را به مقامات قضائي معرفي كنند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۷ – ۱۰۶ )
۲۴/۹/۶۱

گروه هاي ضد انقلاب
آنچه ذكر شد ( اشاره به بندهايي از منشور قضائي انقلاب . رجوع به شماره ۱۶۳ )
و ممنوع اعلام شد ، در غير مواردي است كه در رابطه باتوطئه‏ها و گروهكهاي مخالف اسلام و نظام جمهوري اسلامي است كه‏در خانه‏هاي امن و تيمي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و ترورشخصيتهاي مجاهد و مردم بيگناه كوچه و بازار و براي نقشه‏هاي‏خرابكاري و افساد في‏الارض اجتماع مي‏كنند و محارب خدا و رسول مي‏باشند ، كه با آنان در هر نقطه كه باشند ، و همچنين در جميع‏ارگانهاي دولتي و دستگاههاي قضايي و دانشگاهها و دانشكده‏ها و ديگر مراكز با قاطعيت و شدت عمل ، ولي با احتياط كامل بايد عمل شود ، لكن تحت ضوابط شرعيه و موافق دستور دادستانها و دادگاهها ، چراكه تعدي از حدود شرعيه حتي نسبت به آنان نيز جايز نيست ، چنانچه مسامحه و سهل‏انگاري نيز نبايد شود . و در عين حال مامورين‏بايد خارج از حدود ماموريت كه آن هم منحصر است به محدوده سركوبي آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعيه ، عملي انجام ندهند .
( فرمان هشت ماده اي امام به قوه قضائيه ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۰۶ )
۶۱/۹/۲۴

تجاهر به فسق
اگر اطلاع پيدا شد صحيح كه عشرتكده در يك جايي هست ، يك جايي ميكده هست ، يك جايي قمارخانه هست ، اينها همه‏شان بايد جلوگيري بشود . و اگر كسي بيرون هم آمد و يك كاري را ، اگر خلاف بود انجام داد ، آن هم بايد جلوگيري بشود . آني كه هست اين است كه ما احكام خدا را مي‏خواهيم جاري بشود . احكام خدا آن طرفش هست ، اين طرفش هم هست ؛ آن طرف كه نبايد با مردم طوري كرد كه مردم در خانه‏هايشان مطمئن نباشند ، در زندگيشان ، در تجارتشان ، در كسبشان مطمئن نباشند . دولت اسلامي بايد مردم را مطمئن كنند در همه چيز . در سرمايه‏هايشان ، دركسبشان ، در كارخانه‏هاشان ، در همه چيز ، مردم در آرامش باشند و دولت ابداً نمي‏تواند كه تاذي بكند به آنها و نبايد تاذي بكند . و اگر يك كسي تاذي كرد آن تاديب خواهد شد .
از آن ور هم اگر سوء استفاده بخواهند بكنند آنهايي كه مخالف با اسلام هستند ، حالا بيايند توي خيابان كار خلاف بكنند ؛ براي اينكه حالا ديگر بايد آرامش باشد ، اين خلاف اسلام است .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۱۸ )
۶۱/۱۰/۱

جاسوسي حزب توده
جمهوري اسلامي از اول كه پيروز شد آزادي را به طور مطلق به همه طوايف داد . نه تنها هيچ روزنامه‏اي تعطيل نشد بلكه هر گروه و حزبي به كارهاي خود مشغول بودند ، و بعضي از گروهها كه ناشناخته بودند ، از طرف دولت به كار گماشته شدند . ليكن بتدريج فهميده شد كه اينها يا توطئه‏گرند يا جاسوسي مي‏كنند . از طرف ديگر نمي‏شد كه انقلاب را رها كنيم ، نه اسلام اجازه مي‏داد و نه عقل كه يك دسته از عنوان دولت يا غيردولت براي سرنگوني جمهوري اسلامي سوء استفاده نموده و يا جاسوسي كنند و ما ساكت باشيم .
با اين مقدار فداكاري كه شما و دوستان انجام داده‏ايد ، باز گذاشتن دست كساني كه قصد توطئه نسبت به اسلام و ملت را دارند خيانت است . همين حزب توده كه به قدرت بزرگ شوروي متكي است و مي‏دانيد كه جاسوسي براي كشوري مي‏كند كه شصت و چند سال از عمر حكومتش مي‏گذرد و نه در آنجا آزادي و نه حزبي جز حزب خودشان مي‏باشد . . . بحمدالله شما با كمال دقت مراقبت نموديد تا آنها را خوب شناختيد و اقدام لازم را نموديد . اينها مثل منافقين و همه گنهكاران بايد محاكمه شوند و به جزاي اعمالشان برسند .
( بيانات امام در جمع اعضاي اطلاعات سپاه ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۷۳ )
۶۲/۵/۳۰

اقدامات خودسرانه
بر دولت و قواي اجرايي است كه از تجاوز و تخلف هركس در هر جا جلوگيري كنند . و كساني كه پس از احضار در محاكم قضايي از حضور در آن سرپيچي مي‏كنند بايد مورد تعقيب واقع و تعزير شرعي شوند . و كساني كه از حكم قضات شرعي تخلف مي‏كنند و در مقابل آن مقاومت مي‏كنند بر خلاف اسلام و امر خداوند عمل كرده‏اند ، و بايد مورد تعقيب واقع شوند . و كساني كه از قاضي شكايت دارند ، يا به حكم قاضي اعتراض دارند ، بايد به مقامات صالحه رجوع نمايند ؛ و به هيچ وجه خودسرانه عملي را انجام ندهند و بايد بدانند كه احكام صادره از قضات شرعي مادامي كه خلاف شرع بودن آن در محاكم و مراجع صالحه ثابت نشده ، واجب العمل است . مجلات و روزنامه‏ها و رسانه‏هاي گروهي توجه داشته باشند كه تضعيف قوه قضاييه برخلاف موازين اسلامي است ؛ و از پخش چيزهايي كه موجب تضعيف يا توهين مقام قضاست احتراز كنند . اين كشور اسلامي است ، و بايد هر امري موافق با موازين اسلامي باشد . شكايت از قاضي يا دادگاه بايد به حسب مقررات شرعي باشد . و شاكي هر كس هست حق ندارد در مطبوعات يا رسانه‏هاي گروهي يا در مجامع عمومي طرح دعوا كند ، و عليه قوه قضاييه جوّسازي نمايد . و روزنامه‏ها و مجلات و راديو تلويزيون توجه به اين مسائل و اشباه آن را داشته باشند .
( پيام امام به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۸ ، ص۲۳۴ )
۶۲/۱۱/۲۲

ارتباط با گروههاي مسلح
رسيدگي به خانه تيمي و انباشتن اسلحه ، آن هم با پول ملت ، به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش . اصولاً يك همچو اعمالي بدون دخالت دولت جرم است . و بايد ايشان ، كه صلاحيت اين امر را ولو واقعاً براي اين سازمانها باشد ندارد و دخالت در حكومت است ، جواب بدهد . . . بايد تمام فعاليتها كه به اسم كمك به سازمانهاي به‏اصطلاح آزاديبخش است قطع شود ، و تمام كساني كه در اين امور دخالت داشته‏اند محاكمه شوند .
( نامه امام به آيت الله منتظري در مورد رسيدگي به اتهامات سيد مهدي هاشمي ، صحيفه نور ، ج ۲۰ ، ص۱ – ۴۰ )
۶۵/۷/۱۲
( منظور ، سيدمهدي هاشمي ، مسئول دفتر نهضتهاي آزاديبخش وزارت امور خارجه بود كه به واسطه ارتكاب جرايم دستگير و محاكمه و اعدام شد . )

توهين به اهل بيت ( ع )
بسمه تعالي
آقاي محمد هاشمي ، مديرعامل صدا و سيماي جمهوري اسلامي
با كمال تاسف و تاثر روز گذشته از صداي جمهوري اسلامي مطلبي در مورد الگوي زن پخش گرديده است كه انسان شرم دارد بازگو نمايد . فردي كه اين مطلب را پخش كرده است تعزير و اخراج مي‏گردد ، و دست‏اندركاران آن تعزير خواهند شد . در صورتي كه ثابت شود قصد توهين در كار بوده است ، بلاشك فردتوهين كننده محكوم به اعدام است . اگر بار ديگر از اينگونه قضايا تكرار گردد ، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدي مسئولين بالاي صدا و سيما خواهد شد . البته در تمامي زمينه‏ها قوه قضاييه اقدام مي‏نمايد .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( نامه امام به مدير عامل صدا و سيما ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۷۶ )
۶۷/۱۱/۹

ارتداد سلمان رشدي
بسمه تعالي
انا للَّه و انا اليه راجعون
به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي‏رسانم مولف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن ، تنظيم و چاپ و منتشر شده است ، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن ، محكوم به اعدام مي‏باشند . از مسلمانان غيور مي‏خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند ، سريعاً آنها را اعدام نمايند تا ديگر كسي جرات نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود ، شهيد است ان‏شاءاللَّه . ضمناً اگر كسي دسترسي به مولف كتاب دارد ولي خود قدرت اعدام او را ندارد ، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد . والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته .
روح اللَّه الموسوي الخميني
( پيام امام در باره انتشار كتاب كفر آميز آيات شيطاني ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۶ )
۶۷/۱۱/۲۵

ثبات حكم اعدام سلمان رشدي
اطلاعيه دفتر امام خميني در مورد توبه سلمان رشدي
بسمه‏تعالي
رسانه‏هاي گروهي استعماري خارجي به دروغ به مسئولين نظام جمهوري اسلامي نسبت مي‏دهند كه اگر نويسنده كتاب آيات شيطاني توبه كند حكم اعدام درباره او لغو مي‏گردد . امام خميني – مدّ ظلّه – فرمودند :
اين موضوع صددرصد تكذيب مي‏گردد . سلمان رشدي اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد ، بر هر مسلمان واجب است با جان و مال تمامي همّ خود را به كار گيرد تا او را به دَرك واصل گرداند .
حضرت امام اضافه كردند :
اگر غيرمسلماني از مكان او مطلع گردد و قدرت اين را داشته باشد تا سريعتر از مسلمانان او را اعدام كند ، بر مسلمانان واجب است آنچه را كه در قبال اين عمل مي‏خواهد به عنوان جايزه و يا مزد عمل به او بپردازند .
( اطلاعيه دفتر امام در مورد توبه سلمان رشدي ، صحيفه نور ، ج ۲۱ ، ص۸۷ )
۶۷/۱۱/۲۹

افشاي فسق
به حسب موازين شرعيه ، اگر كسي مطلع باشد كه يك نفر مشخص خلاف كرده و مُتَجاهِرِ به فسق نباشد ، افشاي آن فسق مخالف شرع است .
( اسناد منتشر نشده )
۶۴/۸/۲۸
علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صحفيه نور ، ج ۵ ، ص ۳۴ .
صحفيه نور ، ج ۸ ، ص ۱۴۹ .
صحفيه نور ، ج ۹ ، ص ۱ .
صحفيه نور ، ج ۱۴ ، ص ۲۴۳ .
صحفيه نور ، ج ۱۵ ، ص ۴ – ۱۲ و ۱۶ – ۲۱ و ص ۳۳ .

بالا
فهرست اصلي

* تخلفات اداري و جرايم نظامي

عدم رعايت سلسله مراتب
افراد قواي انتظامي فوق ( كليه قواي مسلح كشور )
بايد اطاعت از مافوق و حفظ سلسله مراتب را بكنند و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند و با احساس توطئه ، دستور محاكمه در دادگاههاي صحرايي را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

اعتصاب قواي انتظامي
اعتصابات قواي انتظامي اكيداً ممنوع اعلام مي‏شود و در صورت تخلفْ مجرم شناخته مي‏شوند ؛ و محركينْ ضد انقلاب شناخته مي‏شوند و در دادگاههاي انقلابي به كيفر انقلابي مي‏رسند ، و با احساس توطئه ، دستور دادگاههاي صحرايي نسبت به آنان را مي‏دهم .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم همكاري در انجام وظيفه
اكيداً دستور مي‏دهم كه قواي انتظامي ، بخصوص ارتش و پاسداران انقلاب ، هماهنگ باشند و تمام گروههاي پاسدار نيز هماهنگ باشند ؛ و در سركوبي اشرار و پاكسازي مناطق ، بخصوص كردستان و خوزستان همكاري كنند . متخلّفينِ مُجرم ، و محركينْ محاكمه انقلابي مي‏شوند .
( پيام امام به ملت ايران در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۶۱ )
۵۸/۵/۳۱

عدم هماهنگي نيروها
هماهنگي در قواي انتظامي ، ارتش ، ژاندارمري و سپاه پاسداران به طور قاطع بايد ادامه پيدا كند . متخلفينْ مجرم شناخته مي‏شوند و مواخذه مي‏گردند .
( پيام امام در رابطه با مساله كردستان ، صحيفه نور ، ج ۸ ، ص ۲۸۴ )
۵۸/۶/۶

سرپيچي از دستور مافوق
لازم است از فرماندهان خود اطاعت كنيد كه عدم مراعات انضباط سربازي و پاسداري موجب تضعيف قواي مسلح است ؛ و كساني كه شما را به اين نحو اعمال دعوت مي‏كنند در صدد تضعيف شما هستند و اگر آگاهانه عمل كنند ، از دشمنان انقلاب و اسلام هستند و لازم است آنان را معرفي نماييد تا قاطعانه با آنان برخورد شود .
( پيام امام به مناسبت روز پاسدار ، صحيفه نور ، ج ۱۲ ، ص ۱۸۲ )
۵۹/۳/۲۶

فرار از جنگ
فرار از جنگ در اسلام از گناهان بزرگ است ، و موجب مسئوليت و تعقيب در اين دنيا و عذاب بزرگ در آخرت است . بايد فرماندهان فرد و يا افراد نادري را كه خداي ناكرده اقدام به فرار مي‏نمايند – كه نمي‏نمايند – دستگير نموده و تحويل دادگاه دهند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

اخلال در هماهنگي
هماهنگي جميع قواي نظامي و غير نظامي از مهمات آينده ساز است . اگر فرد و يا افرادي در اين امر حياتي اخلال نمايند ، بايد معرفي شوند تا به دادگاه تسليم گردند .
( پيام امام به مردم و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۸ )
۵۹/۱۱/۱

تجاوز از اختيارات
گاهي شنيده مي‏شود كه بعضي از پاسداران در بعضي از نقاط كشور از طريق اعتدال و شرع خارج و از ماموريت قانوني خود ، تجاوز در اموري كه مربوط به دادگاهها يا نهادهاي ديگر مي‏باشد ، دخالت ناروا مي‏كنند . بر روساي پاسداران در سطح كشور است تا از اين نحو دخالتها كه خلاف قانون و خلاف طريقه اسلام است ، جلوگيري و خودداري نمايند ؛ و اگر بعضي اشخاص ، اين نحو دخالتها مي‏كنند ? و ممكن است از گروههاي منحرف در بين آنان رخنه كرده باشند ? آنان را تصفيه نموده ؛ و اگر خلاف انجام داده‏اند ، تحويل دادگاهها نمايند . بر شوراي‏عالي سپاه لازم است اين حركات را تحت‏نظر گرفته و نگذارند تا اين ارگان فداكار مومن و متعهد ، حيثيت خود را در بين ملت از دست بدهد .
( پيام امام به مناسبت سالروز تاسيس جمهموري اسلامي ، صحيفه نور ج ۱۴ ، ص ۱۵۸ )
۶۰/۱/۱۲

تفرقه‏افكني
اگر چنانچه در بينشان ( منظور قواي مسلح است )
يك افراد فاسدي پيدا شد كه بخواهند تفرقه ايجاد كنند ، آنها را نصيحت كنند و اگر گوش نكردند ، به فرماندهان معرفي كنند ، تا آنها را به دادگاه ببرند و نگذارند كه – خداي نخواسته – اين انسجامي كه الآن بين همه هست ، گسيخته بشود .
( بيانات امام در جمع خلبانان نيروي هوائي ، صحيفه نور ، ج ۱۴ ، ص ۱۹۸ )
۶۰/۲/۱

تخطي از موازين
اگر يك قدم ، قضات محترم و شوراي قضايي – خداي نخواسته – برخلاف آنچه مقرر است بردارد آن هم معذور نيست و مواخذ است .
( بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۱۶۸ )
۶۱/۳/۱۱

مسامحه و لغزش
بايد توجه بكنند اين قضات به اينكه اينها هم خدمتگزار هستند و كارشان بسيار حساس [است] و مسئوليتشان بسيار بزرگ و اگر – خداي نخواسته – لغزشي بكنند و جان يك مسلم ، مال يك مسلم ، ناموس يك مسلم به واسطه خطاي آنها ، به واسطه – خداي نخواسته – تعمد آنها آسيب ببيند ، در اين دنيا بايد محاكمه بشوند و اگر اينجا فرار از محاكمه كردند ، در بارگاه حق تعالي هيچ نمي‏توانند فرار كنند .
( بيانات امام در ديدار با وزير كشور و استانداران ، صحيفه نور ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۵ )
۶۱/۵/۱۷

جوسازي
هيچ قاضي شرعي حق ندارد كه بدون جهت استعفا كند و بخواهد جوسازي كند . اگر جوسازي كند ، معلوم مي‏شود كه خودش زير سوال است و بايد خودش احضار بشود . و اگر واقعاً خودش را لايق نمي‏داند ، بايد اعتراف كند كه من لايق نيستم و نمي‏خواهم [قضاوت] بكنم . و بعد از اينكه او راكنار گذاشتند ، بلافاصله بعد از حداكثر سه روز ، به جاي او بايد قاضي و دادستان و اينطور چيزها تعيين بشود .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص ۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

مُعين ظَلَمه
در هر صورت ، مساله ، مساله‏اي مهم است و مساله ، مساله آبروي اسلام است . آبروي جمهوري اسلامي است و مساله شوخي نيست كه يك كسي در يك شهري آن همه جنايات مي‏كند ، آن وقت يك كس ديگري براي خاطر او كمك كند به او ، معينِ ظَلمه باشد . نبايد اين كارها بشود . خودشان دست بردارند از اين كارها ، والّا مورد تاديب واقع خواهند شد .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۵ )
۶۱/۱۰/۷

كارشكني
من الآن اعلام مي‏كنم چنانچه اشخاص به واسطه اغراض فاسده بخواهند جوسازي كنند و بخواهند تلفن از اين طرف و آن طرف بكنند و اين مطلب معلوم بشود [كه] خود آنها بر خلاف موازين شرعي و مقابل اسلام مي‏خواهند كار بكنند ، و من به ملت اعلام مي‏كنم كه هر كس كه اين كار را كرد ، با او معامله فسق بكنند . و در هيچ جايي از جاهايي كه يك آدم عادل بايد باشد ، او را نپذيرند و اطلاع بدهند تا آنها تاديب بشوند .
( بيانات امام در جمع اعضاي ستاد پيگيري فرمان هشت ماده اي ، صحيفه نور ، ج ۱۷ ، ص۱۳۴ )
۶۱/۱۰/۷

عدم رعايت ظواهر
من اعلام مي‏كنم كه اگر بعد از ده روز در يك جايي ديديم كه شخص مسئولي روي كاغذي با آرم طاغوت چيزي نوشت خودم به دادستان انقلاب مي‏گويم اين شخص را بياورد و محاكمه انقلابي بكند وهمان كاري كه با هروئين‏فروشها شد با اين اشخاص بشود كه اينها از هروئين‏فروشها براي ملت مضرترند . بايد اولياي امور با اين مساله قاطعانه برخورد كنند .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي انقلاب و رئيس جمهوري ، اسناد منتشر نشده )
۵۹/۴/۷

بالا
فهرست اصلي

* جرايم رژيم طاغوت

مجالس و دولت غيرقانوني
مجالس موسسان كه تشكيل شده ، به نظر دولت آقاي عَلم
( اسداللَّه علم ( ۱۳۵۷ – ۱۲۹۸ ه ? . ش . ) از ملاكان بزرگ منطقه جنوب استان خراسان كه در سال ۱۳۴۱ به نخست‏وزيري و سپس به مقام وزارت دربار شاهنشاهي رسيد ، و در فروردين ۱۳۵۷ به علت سرطان درگذشت . )
خلاف قانون اساسي و لغو و بي‏اثر بوده ؛ و اين دعوي بر حسب قانون جرم است ، و گوينده آن بايد تعقيب شود .
دولت آقاي عَلم و جميع دولتهايي كه از صدر مشروطيت تاكنون تشكيل شده است غيرقانوني است . و دولت غيرقانوني حق صدور تصويبنامه و غيره را ندارد بلكه دخالت كردن آن در امر مملكت و خزينه كشور ، جرم و موجب تعقيب است .
( نظريه مراجع تلقيد و آيات عظام حوزه علميه قم ، صحيفه نور ، ج ۱ ، ص۱ – ۳۰ )
اسفند ۱۳۴۱

محاكمه ديكتاتور
نخستين كار يك رژيم آزاد آن خواهد بود كه محاكمه شاه را ترتيب دهد ؛ بر اساس اين امر كه او ثروتهاي مملكت را جمع كرده و آنها را به بانكهاي خارجي منتقل ساخته است . بايد كه او در خصوص جناياتي كه مرتكب شده است جواب دهد .
( مصاحبه امام با نشريه فرانسوي زبان لوموند ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۵۰ )
۵۷/۲/۴

محكوميت حكومت نظامي
اعلام حكومت نظامي در محيطي آرام – به اقرار راديو و مطبوعات ايران كه راهپيمايي با كمال آرامش در آن انجام مي‏گرفت – نه تنها قانوني نيست بلكه جرم است و دستور دهنده آن مجرم .
( پيام امام به ملت شريف ايران ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۰۰ )
۵۷/۶/۱۸

جرم عناصر وابسته
بيرون راندن تمام عناصري كه در زمان سلطنت پهلوي متصدي امور مهمه كشور بوده‏اند مثل وزارت و وكالت كه اينان بدون استثنا شريك جرم و آلت اجراي مقاصد اجانب با شاه بوده‏اند و بايد از تصدي امور كشور بركنار باشند و محاكمه و مجازات شوند ، و فرقي نيست بين موافقين دولت و آنان كه با فرصت‏طلبي و فريبكاري ، خود را به صورت مخالف درآورده‏اند و به فرياد برخاسته‏اند .
( پيام امام به طلاب علوم ديني و دانش آموزان كشور ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۱۱۳ )
۵۷/۷/۱۶

حبس آزاديخواهان
امروز اطلاع دادند كه زندانيهاي سياسي را يك مقداري آزاد كردند و مقداري هم بناست آزاد شود . آيا ببينيم كه اين آزاد كردن جبران مي‏كند اين مسائل را ؟ يك نفر انسان را ده سال ، پنج سال ، كمتر ، بيشتر ، از همه جهات ساقط كنند ، همه آزاديها را از او بگيرند ، در حبس همه شكنجه‏ها و زجرها را به او بدهند ، بعدش بگويند كه شما آزاديد ! خوب اين پنج سال تضييع عمر يك مسلمان ، يك انسان ، پنج سال ، ده سال زجر دادن به يك انسان ، به يك مُسْلم ، اينها هيچ ؟ حالا آزاد ، تمام شد قضيه ؟ با اينكه آزاد كردند يك عده‏اي از علما را و ساير طبقات را ، ما قانع هستيم ؟ حالا ديگر آرام بايد بشود ملت ؟ آشتي كردند آنها با ملت ؟ يا اينكه جوّ ، يك محيطي است كه برايشان ديگر امكان نمانده است كه ادامه بدهند ؛ دست و پا مي‏زنند براي اينكه خودشان را از اين محيط – جوّي كه تمام نفوس بر ضد آنها توجه پيدا كردند – با اين دست و پا مي‏خواهند نجات بدهند خودشان را ؛ لكن آيا مي‏شود ؟ قابل نجاتند اينها ؟ ! اين شاه كه حدود سي سال بر ما حكومت كرده ، بر مسلمانها حكومت كرده ؛ اين حكومت چنگيزي ، اينهمه از مسلمانها را كشته ، اينهمه از مسلمانها را از وطن آواره كرده ، اينهمه از انسانها را از حقوق بشري جدا كرده است ، محروم كرده است ، حالا مي‏گويد كه خوب ، آزادشان كرديم ، ديگر چي مي‏خواهيد از جان ما ! ده سال عمر مي‏خواهند از جان شما ! شما ده سال عمر يك انسان را در حبس ، در يك اتاق دو ذرعي هدر داديد . زندگي يك انسان كه بايد به اين مردم خدمت كند ، بايد با قلم و قدم در محيط آزاد به مردم خدمت كند ، تو گرفتي از او ؛ ده سال عمر يك ملت را ضايع كردي ، حالا آزاد كردي ، ديگر ما چه مي‏خواهيم ؟ ما جبران اين ده سال را مي‏خواهيم . مردم جبران اينكه بچه‏هايشان را ، اولادشان را ، ده سال در زندان زجر دادي ، جبران اين را مي‏خواهند و اين جبران در اين دنيا ؛ ُ۰چ ظظ امكان ندارد . از ادله واضحه بر اينكه بايد خداي تبارك و تعالي يك جاي ديگري باشد كه جزاي اين ظالمها را بدهد ، اين است كه شما فرض كنيد كه جمع شديد و محمدرضاخان را تكه‏تكه‏اش كرديد ، يك آدم را كشتيد ؛ آن يك آدم است ، يك آدم پست ؛ خوب ، يك آدم در مقابل يك آدم . ما فرض مي‏كنيم كه خير ، ايشان هم يك آدم شريف ؛ اما در مقابل يك آدم شريف ! اين همه آدم شريف را ايشان از هستي ساقط كرده ، اينهمه جوانهاي ما را كشته است و از هستي ساقط كرده ؛ حالا يك نفر آدم را كه يك كسي كشت ، جزايش اين است كه خود او را عوض او بكشند ؛ اگر فوج‏فوج مردم را به كشتن داد و كشت ، مي‏شود اينجا ما جبرانش بكنيم ؟ البته بايد اينجا جزا به او بدهيم به اشد جزا ؛ اما مي‏شود كه جبران بشود اين ؟ جبران اين يك عائله ؟ يك عائله را كه او از هستي ساقط كرده ؛ از هستي اگر او را ساقط بكنيم ، جبران يك عائله است ، عائله‏هاي ديگر چي ؟ حالا ما دلمان را خوش كنيم كه آقا عفو فرمودند ؟ اينها مرداني بودند كه عفو تو را اعتنا ندارند . قضيه عفو نيست ، قضيه الزام است و الآن ملزمي كه اينها را بيرون كني . بسياري از حبسيها بودند كه آن حبس غيرقانوني‏شان تمام شده بوده وقتش ، از اولْ حبس غير قانوني بوده ، آن حبس غير قانوني هم وقتش تمام شده بوده و اينها را نگه داشتند ، همين‏طور بيخود . اين عمال ساواكي كه اينقدر جرم مرتكب شده‏اند ، حالا آمدند در حبس را باز كردند آنها را از حبس بيرون كردند ، تمام شد مطلب ؟ اول مطلب هست حالا ! اين و تمام عمال اين بايد محاكمه بشوند . و بعد هم كه همه‏شان فرض كنيد كه اعدام شدند ، باز جبران نشده است ؛ براي اينكه صد نفر در مقابل صدها نفر ، در مقابل هزارها نفر . در يك كشتارشان در تهران چهار – پنج هزار نفر مي‏گويند كشته شده .
( بيانات امام در مورد عفو زندانيان سياسي رژيم شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۷ – ۲۰۶ )
۵۷/۸/۳

آمر غيرقانوني
شهرباني آدم كشته است بي‏اذن ؟ ! پاسبان آدم مي‏كشد بي‏اذن ؟ ! استاندار امر مي‏كند – بي‏اذن ؟ ! رئيس قوا امر مي‏كند – بي‏اذن شاه ؟ ! بي‏اذن شاه اين چيزها نمي‏شود . در نظام نمي‏شود ؛ بزرگ ارتشتاران ايشان هستند ! تا ايشان اذن ندهد كه آدمكشي نمي‏شود .
مجازات اين را بكنيد ما دست شما را مي‏بوسيم . بسم‏اللَّه ، مجازات كنيد ايشان را ! در شرع اگر نكشته باشد آدم هم ، حبس ابد است . مجازات حبس ابد است كسي كه امر بكند كسي را بكشد ؛ در شرع مقدس حبس ابد است . در حكومت اسلامي بايد حبس ابد بشود و ايشان با دست خودش هم مي‏گويند كه جنايت كرده ؛ [مجازات] اين اگر ثابت بشود قصاص است . ما نمي‏خواهيم كه تمام جناياتي كه شده است . . . شما يك جاني را كه مبدا همه جنايات است و همه مردم دارند به او نظر مي‏كنند به عنوان اينكه جنايتْ مستند به اوست و همه ناراحتي ما زير سر اوست ، شما او را مجازات كنيد تا اين ملت تا حدودي آرام بشود .
( بيانات امام در مورد تشبثات و نيرنگهاي شاه ، صحيفه نور ، ج ۲ ، ص۲۹۵ )
۵۷/۸/۱۳

غارتگر ظالم
تكليف مسلمين اين است كه قيام كنند و اين را بَرش گردانند از اين حرفهايي كه مي‏زند ؛ يعني اين را بيرونش كنند از اين مملكت . و اگر دست هم رسيد بگيرندش و محاكمه‏اش كنند و پولهاي مردم را كه برده از او بگيرند ؛ اگر هم ندارد و [ضايع] كرده است ، هر ظلمي را كه كرده او را مجازاتش بكنند .
( بيانات امام در مورد ضرورت قام بر عليه ظلم ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص ۱۸۷ )
۵۷/۸/۲۷

دستورات غيرقانوني
يك كسي كه اين همه جنايت كرده و اين همه كشتار از مردم كرده ، حالا مي‏گويد توبه كردم مگر مي‏پذيرند از تو ؟ كسي كه امر مي‏كند به كشتن غير ولو خودش نكشد ، امر مي‏كند به كشتن غير ، يك نفر ، به كشتن يك نفر ، اين در اسلام محكوم به حبس ابد است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۲ )
۵۷/۸/۷

سلب آزادي
اينكه مي‏گويد من آزادي مي‏دهم ، دليل بر اين است كه آزادي را گرفته بوده ! تو جيبشان بوده ، حالا مي‏خواهد بدهد ! اين اقرار به جرم است . اگر در محاكم اين محاكمه بشود – كه ان شاءاللَّه بشود – اينكه مي‏گويد من آزادي به ملت دادم ، آزادي به ملت دادم ملت ، آزاد هست به حَسَب قانون اساسي ؛ به حَسَب شرع ملت آزاد است ؛ قانون اساسي ، ملت را آزاد كرده ؛ حالا شما آزادي داديد ؟ ! معلوم مي‏شود كه آزادي را گرفته بوديد حالا مي‏خواهيد بدهيد ! اين اقرار به جرم است .
( بيانات امام در مورد ماهيت رژيم پهلوي ، صحيفه نور ، ج ۳ ، ص۱۹۳ )
۵۷/۸/۷

طاغوت
هيچ مصالحه‏اي با شاه ممكن نيست . شاه جاني است و بايد محاكمه بشود وبه سزاي اعمالش برسد !
( مصاحبه با امام راديو و تلويزيون كانادا ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۵ )
۵۷/۹/۲۰

غارتگران بيت‏المال
آنهايي كه دزدند و اموال اين ملت را دزديدند و در خارج بردند و خوردند ، آنها البته مواخذه خواهند شد و گمان نكنند كه اگر از ايران رفتند بيرون ، تمام شد قضيه !
( بيانات امام در مورد قطع رابطه با دولتهاي پشتيبان شاه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۵۸ )
۵۷/۹/۲۰

مجالس غيرقانوني
مجلس سنا ، مجلس شورا ، دولت ، از اين مسائل صحبت مي‏شود ، تمام اينها ياغي‏اند ، تمام اينها محاكمه بايد بشوند .
( بيانات امام در مورد تباهكاريهاي هيات حاكمه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۱۸ )
۵۷/۱۰/۱۰

قتل عام
ايشان ( محمد رضا پهلوي ) بايد محاكمه بشود . و چنانچه فرار هم بكند هر جا باشد بايد محاكمه بشود . و اقل چيزي كه بر اوست ، علاوه بر اينكه بايد جرايمي را كه مرتكب شده جبران بكند ، حبس ابد است . ولي همه مي‏دانند كه او دست به كشتارهاي عمومي زده است و بايد اعدام بشود .
( مصاحبه امام با تلويزيون سي . بي . اس . ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۳۶ )
۵۷/۱۰/۱۵

خائنين به ملت
ما ، شاه و كساني را كه در دوران سلطنت او خيانت كرده‏اند محاكمه مي‏كنيم و به مجازات اعمالشان مي‏رسانيم . مجازات آنان بستگي به جرايم آنان دارد ، ولي دسته‏اي هستند كه از ناچاري به او گرويده‏اند ؛ اينان را كار نداريم .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه فاينشنال تايم ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۵۷ )
۵۷/۱۰/۱۸

مجالس فرمايشي
شاه رسماً در امور اداره كشور و تنظيم خطوط اصلي سياست ايران در زمينه اصلاحات ، در شئون مختلف كشور دخالت كرده است و اين خود جرم است ؛ زيرا شاه در سلطنت مشروطه مقام غيرمسئول است و حق دخالت در اين امور را نداشته است ؛ و اين مجلسين و دولت بوده‏اند كه بايد درباره سرنوشت مملكت – اگر منتخب از طرف ملت باشند – تصميم بگيرند . در صورتي كه خود شاه هميشه گفته است كه او تنها فرمانده كشور است و تمامي دولتها در اين سالها اعتراف كرده‏اند كه به دستور شاه هر عملي را انجام داده‏اند . بنابراين دولتها هم مجرم بوده‏اند و بايد محاكمه شوند و نيز وكلاي مجلسين كه اين خلافها را مي‏ديده و اعتراض نكرده‏اند ، علاوه بر اينكه منتخب ملت نبوده‏اند و به اين دليل رفتن آنها در مجلس جرم بوده است ، اين سكوت آنان جرم ديگري است كه بايد محاكمه شوند .
( مصاحبه امام با خبرنگار روزنامه بالتيمورسان ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۱۶۲ )
۵۷/۱۰/۱۸

محكوميت شاه
شاه محكوم است بر حسب حكم ملت ؛ لكن هر وقت ملت او را پيدا بكند ، او را محاكمه مي‏كند و اموال خودشان را از او مي‏گيرند . شاه بايد در مقابل ملت محاكمه شود و به سزاي جناياتي كه كرده است برسد .
( مصاحبه امام با تلويزيون فرانسه ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۰ )
۵۷/۱۰/۲۵

شوراي سلطنت
به كساني كه در شوراي سلطنتي
( در ۲۴ ديماه ۱۳۵۷ ، دو روز قبل از خروج شاه از ايران ، شوراي سلطنت با عضويت شاپور بختيار ، دكتر سجادي ، جواد سعيد ( رئيس مجلس سنا ) ، عليقلي اردلان ( وزير دربار ) ، دكتر علي آبادي ( دادستان سابق ) ، محمد وارسته ، عبداللَّه انتظام ( مديرعامل شركت نفت ) ، قره‏باغي ( رئيس ستاد مشترك ارتش ) به رياست سيد جلال تهراني تشكيل گرديد . )
غيرقانوني به عنوان عضويت داخل شده‏اند اخطار مي‏كنم كه اين عمل ، غيرقانوني و دخالت آنان در مقدرات كشور جرم است .
( پيام امام به ملت مسلمان ايران ، صحيفه نور ، ج ۴ ، ص۲۳۶ )
۵۷/۱۰/۲۵

حيف و ميل بيت‏المال
اگر ما دستمان رسيد محاكمه‏اش مي‏كنيم [اگر] توانستيم كه بياوريم او را به اينجا و محاكمه بكنيم يعني تحويل ما دادند ، محاكمه‏اش مي‏كنيم – محاكمه حضوري ؛ و اگر تحويل ندادند او را ، ما محاكمه غيابي مي‏كنيم ، و او را محكوم مي‏كنيم و آن مقداري كه در ايران دارد از او مي‏گيريم ؛ آني كه در بانكها دارد اعلام مي‏كنيم كه اين محكوم است و مال ملت است ، حق ندارد بانك به محمدرضا بدهد چيزي را كه از مردم خورده است .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۱ )
۵۷/۱۱/۳

مجازات وكلاي غيرقانوني
اگر آدمي در راس دولتي واقع بشود به غيرِ قانون ، اين مجازات دارد . اگر وكيلي بدون اينكه مردم او را تعيين كرده باشند در مجلس برود و راي بدهد و رَتْق و فَتْق امور را بخواهد كند ، اين مجازات دارد ؛ اينها بايد مجازات بشوند .
( بيانات امام در ديدار با جمعي از روحانيون ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۳ )
۵۷/۱۱/۳

غارت اموال عمومي
اموال اين ملت را برداشتند و بردند در خارجه ، ويلاها درست كردند . عرض مي‏كنم الآن هم در آنجاها ويلاها دارند . در آن بانكها ، خصوصاً بانك سوئيس ، اينها زياد از اموال ملت دارند . و ما ان‏شاءاللَّه در آتيه نزديكي بررسي در اين امر را خواهيم كرد . و ان‏شاءاللَّه خود او را مي‏خواهيم . اگر تحويل ندادند ، محاكمه غيابي مي‏كنيم و اموالي كه اينجا دارد مصادره مي‏كنيم . اموالي كه در بانكهاي خارجي دارد ، اموال آنها را هم توقيف مي‏كنيم ان‏شاءاللَّه .
( بيانات امام در جمع گروهي از كارمندان دولت ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۹۰ )
۵۷/۱۱/۲۸

استبدادگران فاسد
بايد هر چه سريعتر به وضع جنايتكاران رژيم فاسد رسيدگي شود و در دادگاههاي فوق‏العاده انقلابي – مردمي علناً آنان را محاكمه كرده و به مجازات برسانيم تا مردم ستمديده ما از وضع آنان مطلع شده و مطمئن شوند افرادي كه آنان را در طول دوران سياه استبداد اذيت و آزار كرده بودند ، چگونه به جزاي اعمال خود مي‏رسند .
( بيانات امام در آستانه ترك تهران به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۲۲ )
۵۷/۱۲/۹

غصب اموال عمومي
من در اين آخر كه از تهران مي‏خواستم بيرون بيايم ، دستور دادم كه تمام‏املاك و دارايي سلسله منحوس پهلوي و تمام دارايي آن اشخاصي‏كه وابسته به او بودند و اين ملت را چاپيدند مصادره بشود .
( بيانات امام در روز ورود به قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص ۱۲۷ )
۵۷/۱۲/۱۰

شكنجه آزاديخواهان
ما جوان داديم ، ما خون داديم ، در زندانهامان جوانهاي ما زجر ديدند ، شكنجه ديدند . ملت ما نمي‏گذارد كه اينها هدر برود .
( بيانات امام در قبرستان بقيع قم ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۱۸۵ )
۵۷/۱۲/۹

سلب استقلال و آزادي
تمام مردم ايران در دوره اين پدر و پسر محروم بودند . محروم از آزادي ، محروم از استقلال . جوانهاي ما در همه اطراف ايران در حبس و شكنجه به سر برده‏اند و محروم از آزادي و استقلال بوده‏اند . علماي ايران محروم از آزادي بوده‏اند و بسياري از آنها در تبعيد و حبس به سر برده‏اند .
( بيانات امام در جمع گروهي از مردم بابل ، صحيفه نور ، ج ۵ ، ص۲۸۲ )
۵۸/۱/۲۲

عاملان انواع جنايات
جنايات اينها مراتب و درجاتي داشته است كه بعضي از آن واضح بوده است ، همه ديده‏اند ؛ اين جنايات و آدمكشيها و حبسها و زجرهايي كه صدايش از داخل زندانها به بيرون رسيده است . يك مرتبه از جنايات و خيانات ، آنهايي بوده است كه وزراي شاه و اطرافيهاي شاه اطلاع داشتند و ماها و شماها اطلاع نداشتيم . پاره‏اي از جنايات [را] ، هم خود شاه مطلع بوده است ؛ خيانتي كه كرده است ، ديگران مطلع نبودند . ما نمي‏توانيم به عمق جنايات و خيانات اين پدر و پسر اطلاع پيدا كنيم . شما كه غايت امر ?يكي از شما ? ۲۲ سال اينجا بوده است ، ما هم كه تمام عمرمان را اينجا بوديم و در جريان امورْ بسياري از عمرمان را گذرانديم ، باز نمي‏توانيم بر عمق اين جنايات اطلاع پيدا كنيم . تاريخ هم نمي‏تواند عمق اين جنايات و خيانات را ثبت كند ؛ تاريخ آنقدر مي‏تواند كه اطلاع پيدا مي‏كند . و جنايات شاه بسياري‏اش زير پرده است كه غير از خودش و امثال كارتر ( جيمي كارتر ، رئيس جمهور اسبق آمريكا ) اطلاع ندارند .
( بيانات امام در جمع خارجي ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۸۱ )
۵۸/۲/۴

حبس و شكنجه
اين حبسهاي طولاني و اين زجرهاي فوق‏العاده ، اين شكنجه‏هاي طاقت‏فرسا براي يك دسته از روشنفكران ، يك دسته از علما ، يك دسته از فرهنگيها ، از وكلاي دادگستري ، از قضات دادگستري ، امثال اينها ؛ در تحت اين شكنجه‏ها بودند .
( بيانات امام در جمع گروهي از دانش آموزان ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹۷ )
۵۸/۲/۷

عُمال ديكتاتور
ديگراني كه شكنجه كردند و اينها ، البته آنها اعدام نمي‏شوند ؛ لكن به جزاي خودشان مي‏رسند : به حبس و تعزير و اينطور چيزها .
( بيانات امام در جمع اعضاي هيات بازرگانان ايراني ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۱۷۳ )
۵۸/۲/۲۵

قتل‏عام و شكنجه
بعضي از كارها هست كه جزاي آن در اين دنيا نمي‏شود ؛ امكان ندارد . هر جاني يك نفر آدم است ، مثل ساير مردم است ، يك جان دارد و يك حيات دارد ؛ اين جاني اگر چنانچه ده هزار نفر را كشته باشد [و] ما بخواهيم براي ده هزار نفر اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ يك جاني كه صد نفر را ، به آن طرزي كه مي‏دانيد در شكنجه قرار داده ، يعني آن طرزي كه شنيديد در شكنجه قرار داده ، حالا ما بخواهيم اين را مجازات كنيم ، چطور مجازات كنيم ؟ نمي‏شود ، يك جان دارد ؛ ما غايت امر اين است كه او را بكشيم ؛ غايت امر اين است كه نه ، او را فرض كنيد با شكنجه بكشيم . اما او كه يك [نفر را] شكنجه نكرده ، يك نفر را نكشته كه در مقابل يك كشتن يك كشتن ، و در مقابل يك شكنجه يك شكنجه . شكنجه‏گرهايي كه از خارج هم تعليم بر مي‏داشتند ، اينها فوج فوج مردم را شكنجه كرده‏اند ! اينهايي كه جوانهاي ما را كشته‏اند – بعضي از آنها عدد بسياري از جوانهاي ما را كشتند و از بين بردند – اينها آنقدري كه ماها مي‏توانيم شكنجه‏شان كنيم و ماها مي‏توانيم جزا به آنها بدهيم يك امر ناچيزي است .
لكن يك جاي ديگري هم هست كه در آنجا شكنجه‏هايي است كه ما نمي‏توانيم بفهميم . و آن از خود اعمال است . اينطور نيست كه نظير اينجا يك فراشي از خارج بيايد و شكنجه كند . . . . اين شكنجه‏هاي ناجوانمردانه‏اي كه به جوانهاي ما كردند ، هر شكنجه صورت دارد آنجا . هر داغي كه كردند داغ مي‏شوند آنجا ، همين عملْ آنجا صورت پيدا مي‏كند . همين عملْ شكنجه مي‏شود آنجا .
( بيانات امام در جمع گروهي از پزشكان اورژانس تهران ، صحيفه نور ، ج ۶ ، ص۹ – ۲۷۸ )
۵۸/۳/۵

نوكران استعمار
صداي غرب درآمده است كه چرا اين فاسدها را مي‏كشيد . اينها دوستان ما هستند . خوب ، ما براي همين مي‏كشيم . آنها را اينها از ما هستند ! اينها به ما خدمت كردند ، هياهو درمي‏آورند به اينكه خدمتگزارهاي ما را چرا مي‏بريد از بين . ما روي همين زمينه كه خدمتگزارهاي شما هستند و برخلاف مليت ما عمل كردند ، برخلاف اسلام عمل كردند ، آدم كشتند ، روي اين منظور است كه ما آنها را ، جزاي آنان را ، به آنها مي‏دهيم .
( بيانات امام در جمع اعضاي شوراي مركزي آمار ايران ، صحيفه نور ، ج ۷ ، ص۷۰ – ۶۹ )
۵۸/۳/۲۰

محاكمه شاه و خاندان سلطنت
سوال : بسيار خوب از شاه صحبت كنيم . امام ، آيا شما دستور داده‏ايد كه شاه را در خارج بكُشند ؟ و يا شما گفته ايد كه هر كس اين كار را بكند يك قهرمان به حساب مي آيد و اگر در عمليات كشته شود به بهشت خواهد رفت ؟
امام : نه من نگفته ام . براي اينكه من ميخواهم كه او را به ايران بياورند و محاكمه عمومي كنند ، به جهت پنجاه سال جرم خيانت و غارت ثروت . اگر در خارج كشته شود ، تمام آن پولها به هدر ميرود . در عوض اگر اينجا محاكمه شود ، تمام ثروت هايش را خواهيم گرفت .
نه ، نه من نميخواهم كه در خارج كشته شود . من او را زنده همين جا ميخواهم ، همين جا و براي همين است كه براي سلامتيش دعا مي كنيم . همان طوري كه آيت الله مدرس
( آيت‏اللَّه سيد حسن مدرس در سال ۱۲۸۲ ه ? . ق . به دنيا آمد و در مشروطه و مبارزه با رضاخان نقش بسزايي داشت . وي در سال ۱۳۱۶ ه ? . ش . در شهر كاشمر كه محل تبعيد او بود به دستور رضاخان به شهادت رسيد . )
براي سلامتي رضا پهلوي دعا ميكرد ، پدر همين پهلوي كه او هم به خارج فرار كرده بود و با خود ثروت كلاني را برد و معلوم است كه كمتر از پسرش به بيرون برده بود .

سوال : ولي اگر او پولها را پس بدهد از تعقيبش دست خواهيد كشيد ؟
امام : از نظر آن پولها اگر واقعا پس بدهد ، بلي . از اين جهت ديگر حسابي نخواهيم داشت . ولي در عوض         براي خيانت به كشورش و به اسلام خير ، خير . چگونه ميشود از كشتار پانزده خرداد ، كشتار شانزده سال قبل و كشتار جمعه سياه ، يك سال پيش چشم پوشي كرد ؟ چگونه ميتوان براي تمام شهيدان كه در پشت سرش گذاشت و رفت او را بخشيد ؟ اگر تمام شهيدان زنده شوند ، شايد من بتوانم او را ببخشم و راضي شوم به اينكه تمام ثروتي را كه او و فاميلش از ملت دزديده اند پس بگيرم .

سوال : دستور اينكه شاه را توسط عمليات كماندوئي و يا چيزي شبيه عملياتي كه باعث دستگيري آيشمن
( آدولف آيشمن از همكاران نزديك هيتلر كه صهيونيستها مدعي بودند وي عامل اصلي كشتار يهوديان آلمان بوده است . او پس از شكست هيتلر فراري شد و پس از پانزده سال توسط صهيونيستها در آرژانتين شناسايي گرديد . صهيونيستها او را ربوده و به اسرائيل بردند و پس از محاكمه به دار آويختند و جسدش را سوزاندند . )
در آرژانتين شد ، به ايران بازگردانند ، آيا فقط در مورد او اجرا خواهد شد و يا اينكه افراد خانواده اش را هم شامل ميشود ؟
امام : هر كدام كه جرمي مرتكب شده باشند ، گناهكار است . اگر اعضايي از فاميلش در هيچ جرمي شركت نكرده دليلي نمي بينم براي محكوميتشان ، وابستگي به خانواده شاه كه جنايت محسوب نميشود . مثلا پسرش رضا فكر نمي كنم كه خود را آلوده جنايت كرده باشد . بنابر اين ضديتي با او ندارم و ميتواند به ايران بازگردد هر وقت كه ميخواهد و مثل يك ايراني معمولي زندگي كند ، اگر مي خواهد بيايد .

سوال : من ميگويم كه هر گز نمي آيد . و اما فرح ديبا ؟ ( همسر سوم محمد رضا و آخرين ملكه ايران )
امام : براي او دادگاه تصميم خواهد گرفت .

سوال : و اشرف ؟
امام : اشرف خواهر دو قلوي شاه ، درست مثل او جنايتكار است و براي جناياتي كه انجام داده بايد محاكمه شود و مثل شاه محكوم شود .
( طليعه انقلاب اسلامي ، صص ۶۰ – ۳۵۹ )
۲/۷/۵۷

محاكمه بختيار
سوال : نخست وزير سابق ، بختيار چطور ؟ بختيار مي‏گويد كه بر سر جايش باز خواهد گشت و مي‏گويد كه دولتش را آماده كرده است كه به جاي اين دولت بنشاند .
امام : اگر بختيار بايد اعدام شود يا نه ، هنوز اين را نمي‏دانم ولي مي‏دانم كه بايد محاكمه شود . كه برگردد ، برگردد . حتي با دولت جديدش اگر مي‏خواهد برگردد ، برگردد . حتي اگر دوست دارد ، دست در دست شاه برگردد . بدين نحو همه با هم به دادگاه انقلاب فرستاده مي‏شوند . بلي بايد بگويم كه خوشحال مي‏شوم كه ببينم بختيار با شاه با هم دست‏دردست هم برمي‏گردند . منتظر آنها هستم .
( طليعه انقلاب اسلامي ، ص ۳۶۰ )
۵۸/۷/۲

كشتار مردم
مساله سينما يك مساله‏اي بود كه ما نجف بوديم ، و من از اوّلي كه قضيه سينما را شنيدم حدسم اين بود كه عُمّال خود شاه اين كار را كردند . و اعلام هم كردم اين مطلب را . و بعد هم معلوم شد همين طورها بوده است ، و موجب تاثر همه ملت و ما ، خصوصاً تاثر من راجع به اين فاجعه بود . . . من به آقاي قدّوسي دستور مي‏دهم كه در اين امر دخالت كنند ، و با قاطعيت تعقيب كند اين مطلب را .
اگر جنايات ثابت است . . . اشخاصي ، بايد البته جبران بشود ؛ بايد تاديب بشوند . يا اگر چنانچه واقعاً دست كار بوده‏اند ، اعدام بشوند .
( اسناد منتشر نشده )
۵۸/۷/۱۱

علاوه بر موارد مذكور براي اطلاع از مواضع حضرت امام رجوع شود به :
صفيحه نور ، ج ۴ صفحات ۱۳۴ و ۱۶۴ و ۱۷۲
صفيحه نور ، ج ۵ ، صفحات ۴۹ و ۹۱
صفيحه نور ، ج ۶ ، ص ۸ – ۶۷
صفيحه نور ، ج ۱۴ ، ص ۶۷

کپی شده از +

اسلام فرزند پارس

سخنی از ما،

 

خواننده گرامی اشتباه نكند نوشته زیر مربوط به یك ایرانی غیور ، میهن پرست ، تندرو و متعصب به كیش و آیین گذشتگان خود نمی باشد بلكه نوشته و پژوهشی است  به قلم یك تازی تازی زاده ، عرب بن عرب، كه به دور از پیش داوری و تعصب بی جا و تندرویهای اشتباه و فقط از روی اندیشه و بررسی واقعی تاریخ نیاكان خود آغاز به جمع آوری و گردآوری مطالب مربوط به آئین آنها كرده و با بررسی تمامی راستیها گوشه ای از حقیقت تاریخی پیدایش اسلام را به روی كاغذ آورده . در نگاه اول و با آغاز این پژوهش نامه چنین به نظر می رسد كه براستی تمامی ادیان و مذاهب از یك منبع و یك خدای یگانه قدرت گرفته اند و تمامی دستورات آنها به یك موجود فرا انسانی و فرازمینی بر میگردد ، اما  چندانكه به پیش می رویم در می یابیم كه این همانند سازی بیش نیست برای بهره گرفتن از اندیشه و آزمون پیشكسوتان در این راه یعنی آفریدگان آیینها و مذاهب پیشینیان، همچنین بیننده تناقضات و دو یا چندگانه گویی در میان این مذاهب خواهیم شد كه ما را به این فكر فرو می برد كه براستی چه كسی از آفریدن مذهب بیشترین بهره را برده؟ خدا ، انسان، یا پیامبر؟!! لازم به یادآوری است كه برگردان این نوشته نه برای تبلیغ و آگهی به سود كیش از یاد رفته این سرزمین می باشد چون به هرحال مذهب به نوبه خود برای ملتها دردسرساز می باشد بلكه برای روشن شدن ذهن افرادی است كه همانند دوران نوجوانی این بنده شبانه روز در تلاش و تاب و تب گشترش به گمان خود مذهبی هستند كه تنها راه نجات انسانها می باشد.

برای روشن شدن ذهن خواننده و كمك به پویایی لازم میدانم كه نكته هایی را روشن سازم. اول اینكه نویسنده این نوشتار چنانكه كه گفته شد یك تازی بوده و برداشت خود را از كیش زرتشت آنچنان به قلم آورده كه در ذهن بیشتر هموطنان خود جا افتاده مثلاً واژه مجوس كه به معنای آتش پرست از آن یاد میشود به پیروان زرتشت و به اكثر ایرانیان گفته میشد برای همین هنوزهم و پس از چندین قرن و با تلاش و كوشش این همه روحانی و فقیه كه سعی در اثبات مسلمان بودن ایرانیان حتی بیش از تازیان می نمایند می بینیم كه دشمنان دیرینه این مرزو بوم یعنی تازیان ایرانیان رابا واژه  مجوس مورد خطاب قرار میدهند ( سالها صدام ایرانیان را با این نام می خواند و همچنین حكام محلی و روحانیون اهل تسنن در عربستان و بسیاری از كشورهای عربی). امید است كه این نوشته آغازی باشد برای نگاهی دوباره به اندیشه های به ارث رسیده و حركت و جنبشی باشد برای ذهن از دیرباز از كار افتاده بسیاری از ما.

 

پیش گفتار،

یكی از پدیده های تكرار شده در بسیاری از مذاهب و آئینها همانا ادعای داشتن حقیقت مطلق است، و مذهب یاد شده خود به تنهایی راه راستی است و به جز آن اشتباه محض خواهدبود با اینكه  مذهب ـ هر مذهبی ـ چیزی نیست جز برداشتها و اضافه ها یی كه تنها تلاشی است در راه كشف راستی و حقیقت. و هیچ مذهبی از مذاهب بزرگ را نمیتوان یافت كه تحت تاثیر عوامل خارجی قرار نگرفته باشد و هیچ مذهب و باوری را نمیتوان یافت كه زاییده یك ذهن به تنهایی باشد. اسلام هم ازاین قاعده جدا نیست، اسلام با آمیزش مذاهب و باورهای گوناگون آمده كه درمیان آنها مذاهب و آیینهای پارسی كهن دارای جایگاه ویژه ای است همین نكته سوژه این پژوهش كوتاه میباشد.

هرآگاه و پژوهشگری درباره مذاهب و فرهنگهای پارسی كهن نقش این مذاهب  در تاثیر گذاری بر روی اسلام چه پیش از شكل گیری و چه پس از آن برایش شگفت آور است(1).

البته در كنار این تاثیرات پارسی یك سرمنشاء دیگری نیز وجود دارد كه پیامبر اسلام بر مبنای آن مذهب نوین اسلام را بنا نهاد و آن فرهنگ یهودیت است. داستانها و تاریخ و افسانه های آن و دستورالعملهای اخلاقی به اضافه برخی از فرمانها و نظریات گروههایی از مسیحیت و همچنین برخی از باورهای تازیان پیش از اسلام، و نیز آنچه را كه خود پیامبر اسلام به این آمیزه اضافه كرده، همه وهمه درشكل گیری این آیین نقش  بسزائی داشته اند.

یكی از مهمترین مسائلی كه پیامبر اسلام بر روی آن پافشاری می كرده همانا توحید یا یگانه پرستی است، و این امر برای كسی كه در میان تعداد بی شماری الهه و خدا و مذاهب گوناگون در سرزمین تازیان قرار گرفته بود بسیار طبیعی به نظر می رسد. نیز مشكل بزرگی همانند پلیدی فكر هر نكته سنجی را در زندگی بصورت عمومی و در باره مسائل خداوندی بصورت ویژه ای به خود مشغول میكند، پیامبر اسلام هم یكی از آنانی بوده كه با این مشكل روبرو شده.

با اینكه پیامبر پارسیان زرتشت همانند پیامبر اسلام تمامی خدایان را به جز اهورا مزدا نابود كرد و با این كار خود یگانه پرست بوده ولی به نظر میرسد كه برداشت و توضیح زرتشت از نیروی پلیدی به مذاق پیامبر اسلام خوش نیامده بود، چونكه زرتشت نیكی و پلیدی را دو ابرقدرت این جهان میدانست و همچنین پس از زرتشت مذهب زرتشتی به یك دوگانه ای تبدیل گشت كه با دو خدا همراه شد یكی برای نیكی و دیگری برای پلیدی یعنی همان اهورا مزدا و اهریمن. البته این دوگانه ای دیر آمده پیامبر اسلام را خوشنود نساخت چون او پشتیبان سرسخت یگانگی بود. شاید پیامبر اسلام اگر در زمانی نزدیكتر به زمانه زرتشت ظهور میكرد میتوانست كاملا با برداشت او(زرتشت) هم قدم شود زیرا فراخوان او یگانه پرستی ناب بود.  برای همین برداشت و تفسیر پیامبر اسلام بصورت تكاملی از برداشت پارسیان از نیروی پلیدی شد.

نویسنده سرشناس جهان عرب العقاد در كتاب خودالله بدین نكته اشاره میكندكه:

چنین به نظر میرسد كه زرتشت میخواسته علاوه بر آفریدن جایگاهی والاتر  برای باور آتش پرستی  در پاكی، اهریمن (خداوند پلیدی) را از جایگاه مخالف به مقام پست یك دیو رانده شده پایین آورد.(2)واین قدمی بود كه پیامبر اسلام پس از او آنرا عملی كرد.

اگرچه پیامبر اسلام از توضیح پارسی در باره مشكل پلیدی پیروی نكرد اما از آنها در بسیاری از موارد دیگر برداشتهای بسیاری داشته كه بعد به آنها اشاره خواهیم نمود.

2-چكیده أی از آیینهای پارسی..

الف- واپسین آئین پارسی

پارسیان نخستین همانند بسیاری از ملتهای كهن به ستایش طبیعت روی آورده بودند هرودیت در این باره میگوید: مدتهاست كه پارسیان خورشید و ماه و ستاره ها و آب و زمین را ستایش میكنند و می پرستند.(3)

همچنین خدایان بسیاری نزد آنها شناخته شده است كه مهمترین آنهامیترا  به عنوان خدای خورشید یا نور میباشد..

ویكی از بزرگترین خدایان آیین زرتشت همان میترا خدای خورشید است و آناهیتا خدای سرسبزی وزمین و هوما گاو مقدس كه بعد از مرگ به زندگی بازگشته و به انسان شرابی از خون خود ارمغان داده تا رنگ جاودانه به او ببخشد.(4)

پارسیان خدایان را به دو گروه خدای نیكی و خدای پلیدی تقسیم میكرده اند وهمواره در طلب نیكی به سوی خدای نیكی گام برمیداشتند و از خدای پلیدی دوری می جستند.

پس از آن آیین مزدكی در گام پایانی به ظهور زرتشت بوجود آمد. با این تغییر و تحول ذهنی نسبت به اهورامزدا ذهن پویا و متفكری كه از اثر به سرمنشاء و از ظاهر به باطن و از نور به فرا نور تغییر كرد.. به سرچشمه خود نور كه در میترا نمایان گشت(5) واز آن نورهای میترایی صادر می گشت، تغییر و تحول ذهن نسبت به میترا علاقه ای نیز نسبت به خدا و مظهر نور بوجود آورد كه باعث از هم پاشیدگی ستایشهای دیگراو به سود ستایش سرمنشاء و آفریننده هر نور و هر نیكی گردید.(6)این نبرد میان نیكی و پلیدی بود كه دیگر بصورت شفاف در آمده بود و نقش آدمی در تعیین سرنوشت آن با كردار خود روشن شده بود و بدیهی است كه  پایبندی به اصول اخلاقی نتیجه چنین باوری خواهد شد و این باوری بود كه زرتشت آنرا كامل كرد.

ب-زرتشت،

به نظر میرسد كه در سال 900ق م به دنیا آمد(7)، او كه راهب بود به بنیانگذار جنبش بزرگ اصلاح طلبی در كیش پارسی تبدیل گردید، خط بطلانی برتمامی خدایان  به جز اهورامزدا كشید،همچنین صاحب نظریه ای بوده كه جهان هستی را عرصه نبرد میان دو نیروی نیكی و پلیدی میداند.(8) و این نبرد بوسیله كردار و رفتار انسان بود كه بستگی دارد این كردار نیك باشد یا بد، پس هرگاه انسان كردار نیكی انجام دهد نیروی نیكی را یاری كند و هرگاه كردار بدی انجام دهد نیروی پلیدی را قدرت بخشد، بنابراین انسان و جهان هر دو عرصه نبرد میان این دو نیرو هستند و سرانجام پیروزی از آن نیكی خواهد بود و پلیدی در این جهان نابود خواهد شد، و پاداش و مجازاتی هم برای كسانی كه نیكی و بدی انجام داده اند وجود خواهد داشت.

فرمانروایی نیكی در اختیار انسان است..

هرآنكس كه با شور رفتار كند پاداشی خواهد گرفت..

در كنار راستی به نیكی میرسد

همانند كردار خود، ای خداوند دانا

این است آنچه اكنون بر خود دانسته ایم(9)

ج-مانوی

وآن به كیش پیروان مانی (275-216) گفته میشود و از مذاهبی است كه تاثیر زیادی در اسلام داشته است. دستورات مانی بر اساس همان باورهای زرتشتی با تاثیر پذیری از مسیحیت و برداشتها و اضافه های خود او بوجود آمده، آمیخته ای از آیین مسیحی و زرتشتی و آن-چنان كه استاد برون میگوید- زرتشتی مسیحی شده بوده تا مسیحی زرتشتی شده (10)

همچنین بعد از فرار به هندوچین از دست ستم در پارس تحت تاثیر بودا نیز قرار گرفت. آیین مانی با سرعت زیادی گسترش یافت بطوری كه یك زنگ خطری برای مسیحیت بود، با آمدن قرن چهارم میلادی همانند آتشی در خرمن گسترش یافت و همین امر باعث اتحاد مسیحیت با یهودیت برای جلوگیری از این پیشرفت شد، برای اینكه بتوانیم بگوئیم تا چه اندازه این آیین گسترش پیدا كرده بود كافی است بدانیم كه قدیس اگستاین به مدت نه سال به آن ایمان آورده بود(برخی این زمان را دوازده سال میدانند) و پس از آن به مسیحیت روی آورد.(11)

باورهای مانی منحصر به ایمان به خداوند یكتا و پیامبران است، و پیامبران از جمله آدم،شیس، نوح ، ابراهیم، بودا ، زرتشت و عیسی و مانی هستند، و همچنین باور داشتن فرشتگان و كتاب مقدس و روز رستاخیز.(12) و مانی در باره خود میگفت كه پیام آوری است از سوی عیسی ، و خود را دنباله رو جنبش بودا و زرتشت و مسیح میدانست. شهرستانی در كتاب خود به این نكته اشاره میكند كه مانی درباره پیامبری موسی چیزی نگفته (13)

مانی نیز-همانند زرتشت- به دو اصل نیكی و بدی در این جهان باور داشت، روشنایی و تاریكی، ولی بدبین بود و زندگی را پلید میدانست،و روح را زندانی تن،برای همین تن آدمی نیز پلید بود در نتیجه بهترین راه گذشتن از زندگی این جهان است، بنابراین ازدواج را باطل كرد و زهد و گوشه گیری را تشویق میكرد، این باورهای او با روحیه مبارزه طلبی و كشور گشائی حكومت پارسیان همخوانی نداشت پس مورد ستم  و سركوبی قرار گرفت تا اینكه كشته شد، با این همه باورهای او تا قرن 13 میلادی باقی ماند.

د-مزدك،

مزدك در میان سالهای 467-487م به دنیا آمد او نیز باگفته روشنایی و تاریكی آمد اما  فراخوانی او با بوی  سوسیالیستی همراه بود، به باور او انسانها بصورت برابر به دنیا می آیند بنابراین باید همانگونه به زندگی ادامه دهند، او دانسته بود كه سرمنشاء بیشتر پلیدی ها نبرد انسانها برای بدست آوردن پول و زن است پس به این نتیجه رسیده بود كه باید آن دو را گسترش دهد، اما پیروان او به دلیل برداشت اشتباه از باورهای او این كار او را فراگیر كردند كه باعث روبه نابودی رفتن فراخوانی او شد. و هزاران شخص به آیین او گرویدند ولی مورد خشم قباد قرار گرفتند و او و پیروانش را در هم كوبید و با كشتاری كه در سال 523م صورت گرفت تا مرز نابودی پیش رفتند، اما پیروانش راه او را حتی پس از اسلام ادامه دادند، و الأصطخوی و ابن حوقل گفته اند كه بعضی از مردمان روستاهای كرمان در زمان حكومت امویین به آیین مزدكی بوده اند.(14)

ه-پارسیان،

حمله اسلامیون به پارس آیین زرتشتی را با خطر نابودی مواجه كرد، و تعداد پیروان این آیین بسیار كم شدند، گروهی از پیروان زرتشت به هند مهاجرت كردند و به پارسیان شناخته شدند..

بازمانده ای از پیروان زرتشت در قرنهای هقتم و هشتم به سرزمین هند مهاجرت كردند و در آنجا

با دشواری كمتری سكونت گزیدند ـ بویژه در شهر بمبئ ـ و نام parsis را برای خود برگزیدند.. و به اخلاق نكو، سخاوت و پشتكار و پیش گامی در نیكوكاری معروف گشتند و همواره مورد تقدیر و احترام ویژه بودند(15)

 

3-كتابهای مقدس؛

الف- اوستا:

وآن كتاب مقدس نزد پبروان زرتشت است كه مانی هم از آن كمك گرفته بود؛ در اوستا توضیحاتی با نام «زند اوستایی» می باشد.. » زند اوستایی خود تفسیری است پهلوی كه در زمان ساسانیان نوشته شده است و از واژه «azanti به معنای توضیح و گفتار آمده است؛ و این توضیح را توضیح دیگری نیز هست كه  پازند»   می خوانند به معنای بازگویی كه زبان آن از زبان زند روانتر و آسانتر است(16). و بیشتر بر این باورند كه آنچه امروزه از اوستا به دست آمده قسمت بسیار كوچكی است كه از یورش یونانیان و تازیان در پناه مانده.

گاتها: سروده های زرتشت هستند كه تعداد آنها 17 شماره است.

وسپرد: دارای 24 بخش است كه وابسته به جشنها و آیینها و سروده های مذهبی است.

وندیداد: كه 22 بخش است و دستورات زرتشتی برای پاكیزگی و پرهیز میباشد.

یشت: سروده های حماسی در ستایش ایزدان است.

خرداوستا: كه شامل ستایشها است.

البته تمامی اوستا در یك زمان بوجود نیامد؛ بلكه قسمتهای گوناگون آن در زمانهای متفاوت نوشته شدو كهنترین آنها  «یسنا»  است كه گفته ها  و نیایشهای زرتشت می باشد.

ب-كتابهای مانوی…

چنانكه گفتیم مانی اوستا را مقدس میدانست  وبعلاوه اوستا كتابهای مقدس دیگری نزد پیروان مانی بود كه خود وی نویسنده آنها به شمار می آمد اما بسیاری از آنها اكنون ناپدید و گم گشته است. د.رمسیس در كتاب خود  «الهرطقه فی الغرب»  آورده : مانی كتابهای بسیاری با دوزبان سوریانی و پارسی نوشته اما این كتابها جزو گمشده هاست. همچنین مانی نوشته ای بنام  گنج نامه دارد كه آن را چنین آغاز میكند»  من مانی پیامبر عیسی مسیح فرستاده ای از نگهبانی پدر».. و از جهتی مانی از خود انجیلی بنام آرتن  بجا گذاشته كه ادعا میكرد آنرا خدا به او وحی كرده؛ كه علاوه بر آن پیروانش به نوشته های دیگر آموزگارشان در ستایشها به آنها استناد میكنند.(17) در كتاب «ایران در زمان ساسانیان» اشاره ای از بقایای كتابهای مانی می یابیم مانند انجیلی كه او نوشته و یا كتاب «دوبنیان» و غیره..(18)

4-چگونگی تاثیر پذیری،

الف-تماس تازیان با پارسیان در زمان جاهلیت،

تازیان پیش از اسلام و درزمان جاهلیت با مردمان پارس در تماس بودند،همین امر باعث جابه جایی بخشی از فرهنگ و تمدن پارس شد كه بیشتر بوسیله تازیان حیره عرب الحیره صورت میگرفت. همین تازیان حیره پل تماس میان پارس و جزیره العرب شدند كه كالاهای پارسی را در بازارهای جزیره العرب می فروختند و از سرزمینهای پارس(اكنون دیگر فارس شده بود) و از تمدن و فرهنگشان داستانها و نقل قولهایی میكردند.(19) این پل ارتباطی تنها در تجارت و سیاست موثر نبود بلكه در مذهب و ادبیات تازیان هم اثرگذار بود.

تازیان حیره در اثر تماسهایی كه با امپراطوری پارس داشتند و همچنین همسایگی با آنها نسبت به دیگر تازیان الجزیره با فرهنگ برتر و از سطح فكر و تمدن والاتری برخوردار بودند..درمیان آنها كسانی بودند كه زبان فارسی را به خوبی میدانستند كه همین امر به انتقال تمدن و آئین و ادبیات به تازیان كمك شایانی كرد.(20) میتوان به آنچه گفته شد سخنان ابن رسته را نیز اضافه كرد كه در الأعلاق النفیسه آورده كه : مردمان الحیره در زمان جاهلیت به ساكنین قریش زندقه و در آغاز اسلام نوشتن را آموختن.(21)

باید به این نكته اشاره كرد كه واژه زندقه در آن زمان به معنای امروزی خود كه روحانیون آنرا مترادف با كفر و شرك و ارتداد و  خداناباوری میدانند از آن استفاده نمی شد، و در‌آن زمان بیشتر برای معرفی پیروان زند و مانی از آن بهره گیری می شد. (دراین باره توضیح بیشتری خواهیم داد).

چنانكه میتوان پیش بینی كرد پیامبر اسلام از تمدن و فرهنگ پارس كه نزد تازیان بسیار هم نام آور بوده نمی توانسته به دور باشد. از سوی دیگر محمد شخصیتی با خواستهای مذهبی داشته و كنجكاوی و سردرگمی برای پیدا كردن پاسخ نمیتوانسته او را نسبت به پرس و جو درباره چنین آیینی بی تفاوت سازد، در حقیقت برای چنین فردی آگاهی از آیین پارسی بسیار مشكل به نظر نمیرسد و او میتوانسته با طرح پرسشهایی از آنانی كه با مردمان پارس در ارتباط بوده اند به پاسخهای خود برسد و یا حتی بدون نیاز به پرسش او میتوانسته چیزهایی ـ كه درمیان آنها مذهب هم بوده- از داستانهای پارسی كه بسیار مورد گفتگو قرار میگرفته یاد بگیرد.

ب-گسترش داستانهای فارسی،

داستانهای پارسی در كنار فرهنگ پارسیان در میان تازیان پیش از اسلام گسترش یافته بود، تازیان الحیره چه بوسیله بزرگانشان و چه از راه تاریخ خود سهم بسزائی در ادبیات تازی و زندگی همگام با اندیشه و سنجش دانشی در میان دیگر تازیان داشته اند. سخنان جذیمه افسانه های الزباءو الخوزق و السدیر و سروده ها و داستانهایی درباره سنما بنیان گذار الخورنق و ضرب المثلهای پیدا شده در این باره، و نیز دوروز پر بار مانند روز خوشبختی و روز بی نوائی

و بسیاری از این قبیل كه به زندگی و فرهنگ الحیره وابسته است بخشی بزرگی از ادبیات تازی را در بر گرفته.(22) بنابراین میتوان دریافت كه تا چه اندازه داستانهای پارسی نیز در جزیره العرب و در میان قریش گسترش یافته بود، و صدالبته كه در میان آنها داستانهایی با رنگ مذهبی نیز بوده.

در كتاب  سیره ابن هشام آمده كه النضر بن الحارث(23) یكی از شیطانهای قریش بوده! كه پیامبر خدا (ص) را اذیبت و آزار میداده و با او دشمنی داشته، و محمد همواره قوم او را از خشم و عذابهای خداوند كه بر پیشینیان آنان نازل كرده بود برحذر می داشت و سخنانی می راند، بعد از یكی از همین سخنرانیهایش النضر بن الحارث از جایش برخاسته و خطاب به مردمان قریش    میگوید من بهتر از او سخن میگویم پس نزد من بیایید و شروع كرد به داستان سرایی از پادشاهان پارس و افسانه های آنها و در آخر پرسید كدام سخن محمد از من بهتر بود؟!  ابن هشام نیز یادآور می شودكه او صاحب جلمه معروفی است كه می گوید: سأنزل مثل ما أنزل الله یعنی همانا می آورم همانند آنچه كه خدا آورده.(24)

ج-واژه زندقه و گسترش آیینهای پارسی در جزیره العرب،

ابهاماتی در ریشه این واژه وجود دارد، با اینكه كاربردهای گوناگونی كه واژه زندیق دارد اما همواره به نوعی تشابهی در میان همه آنها وجود داشته، پیشتر به پیرو آیین مانوی گفته می شد و كسی كه به  دو اصل و ریشه جهان هستی یعنی همان نور و تاریكی باور داشته را زندیق می گفتند بعد از آن دایره كاربردی آن گسترش یافته و به هر شخصی گفته می شد كه نوآوری(بدعت) و یا دگر اندیش و یا حتی كافر و مرتد بوده(25) در این جا باید به این نكته خطرناك هم اشاره كنیم كه در تاریخ روشنگری دینی اهمیت بسزائی داشته و آن اینكه اگر در زبان پارسی به واژه زندیق نگاهی بیاندازیم و آنرا درك كنیم خواهیم دید كه در ریشه به پیروان زند گفته می شد در واقع میتوان نتیجه گرفت كه واژه الزندقه به هیچ عنوان به معنای كفر و دگراندیشی نبوده و بعدها برای انگ زدن و انگشت نما كردن ]لابد ترساندن[ بدین منظور بكار رفته. ]اگرچه این واژه در میان ایرانیان امروزی اندكی نا آشنا است اما روحانیون عظام شیعه به خوبی میدانند كه به چه معنا می باشد و در چه جاهای باید از آن استفاده نمود.[ منظور از این انگ زدن فقط انگشت نما كردن پیروان دیگر آیینها و مخالف شناسی  بوده وگرنه زندقه چیزی نبوده جز نامی برای پیروان زند.(26)

أحمد امین در كتاب خود فجر الأسلام یا صبحدم اسلام چنین آورده:

ابن قتیبه در كتاب خود بنام المعارف در باره آیینهای تازیان در زمان جاهلیت آورده: مسیحیت در ربیعه و غسان و برخی از قضاعه بوده و یهودیت در حمیر و بنی كنانه و بنی الحارث بن كعب و كنده و نیز آتش پرستی در میان تمیم كه زراره نیز از آنان بوده است و حاجب ابن زراره و الأقرع بن حابس جزو آتش پرستان بودند، همچنین الزندقه در میان قریش بیشتر به چشم میخورد و آن را از الحیره گرفته بودند. ومیتوان چنین نتیجه گیری كرد كه منظور وی از واژه الزندقه مذهبی ویژه از مذاهب پارس بوده چونكه اضافه میكند  آن را از الحیره گرفته بودند و الحیره همانگونه كه گفته شد بوسیله قوانین پارس اداره میشد.

نزدیك به همین معنا را الجوهری در كتاب الصحاح آورده:  الزندیق از دوگانه پرستی است كه معرب می باشد و جمع آن الزندقه است، و اسم آن الزندقه و قد تزندق به معنای گرویدن به آن است بدین ترتیب نیز به نظر میرسد كه الزندقه آیین و مذهبی ویژه خود بوده همانند یهودی و مسیحی و.. نیز برخی آورده اند كه واژه زندیق در معنای فارسی خود به پیروان زند گفته میشد كه پس از آن پیروان مانی به آن نامیده شدند چون آنان از زند و كتابهای مقدس  دیگر پیروی میكردند و آن را برای توجیه آیین خود توضیح میدادند.(27)پس تا این اواخر موارد استفاده از واژه زندقه دلالت خاصی بر پیروان مانی یا زند داشته و در پایان حكومت المهدی(آغاز سال 163ه.ق) زنادقه بیش از پیش در تنگنا و زیر بدترین شكنجه ها قرار گرفتند و یكی از روشهای باور داشتن توبه آنها توسط حاكم شرع این بود كه مجبور میگشتند تا آب دهان خود را به تصویر یا هر چیزی كه نشانی از مانی داشت بیاندازند.(28)

د-مدرسه جندیشاپور و گسترش زرتشتی در میان قریش،

همانگونه كه اشاره شدآیین پارسیان به تازیان و به ویژه به مردمان قریش رسید و به نظر میرسد كه برخی از آنان كه شیفته این آیین و فرهنگ شده بودند برای آگاهی بیشتر كنجكاوی ویژه ای ا زخود نشان می دادند،‌ بازارهای الحیره پایانه بازرگانی تازیان بود و مدرسه جندیشاپور كه پسر اردشیر یكی دیگر از پیروان زرتشت آنرا ساخته بود كعبه آرزوهای فرزندان طبقه ثروتمند قریش برای یادگیری بود، همانند حارث بن كلده و فرزند او النضر بن الحارث از پزشكان نام آور تازی.(29) أبكار السقاف در كتاب خود مذهب در شبه جزیره عرب درباره گسترش آیین پارس در سرزمین تازیان بویژه قریش اینگونه ادامه میدهد: زرتشت بصورت رسمی تمام دنیا را فرا گرفته بودو تا مركز شبه جزیره عرب و بویژه مكه جریان زرتشتی در دایره ای از جنس خود پیامبر فرستاده گره خورده بود و این باور پارسی در اذهان او رسوخ كرده بود كه پایان جهان فرا رسیده و باید وحیی از آسمان نازل شود آنهم بوسیله روح یا بزرگ فرشتگان كه دست او را گرفته و به آسمانها برده كه بعد از بازگشتش به زمین آیین راستین را مژده دهد  این جریان از هر سوی به دل قریش گسترش پیدا كرده و در آن آیینی جای گرفت كه  كتاب مقدس آنها بالزندقه و پیروان آن زنادقه شناخته شده بودند، همین جا آگاهی تاریخی بوجود آمد كه در قریش زندقه گسترش یافته است و زمانه با دست خود نوشت كه قریش زندیق شده!(30)

دراینجا تصویری روشن از اندازه گسترش آیین پارسی در قریش بدست می آید، و نیز این نكته كه تا چه اندازه همانند یهودیت و مسیحیت در ذهن محمد نزدیك و موثر بوده. پس قریش نمیتوانسته تاثیر پذیر نباشد و بی سوادی  – در صورت اثباث- توجیهی نخواهد بود برای جلوگیری از گفتار تاثیر پذیری و شناخت جریانات و آیینهای گوناگون.

ه-سلمان فارسی و كسانی كه پیامبر اسلام با آنها نشست و برخاست داشته،

سلمان فارسی بیشتر به نظریه پرداز كندن چاه خندق در جنگی به همین نام شناخته می شود وسلمان جایگاه بزرگی در اسلام  دارد تا جایی كه پیامبر اسلام در گفته خود آورده بودسلمان منا أهل البیت یعنی همانا سلمان از ما اهل بیت است.(31)

اما آیا نقش سلمان به گوشه های دیگر نیز سرایت كرده بود؟

لوی ماسینیون در پژوهش خود بنام  سلمان فارسی و چشمه های روحیه اسلام در ایران كه در میان كتاب  شخصیتهای نگران كننده در اسلام آمده و خود دارای بیش از یك پژوهش می باشد و برگردان آن به زبان تازی را  د.عبدلرحمن بدوی انجام داده آورده :

دانش تفسیر در عراق و بویژه در كوفه زاده شد، پس از تفسیری كه به  ابن عباس نسبت داده میشود ـ‌وچیز پایداری از آن نمانده- میتوان به تفسیر  الضحاك بن مزاحم( وفات سال 105 ه ق) در پنج روایت می رسیم. همین ضحاك كه پیش از این بارها او را دیده ایم كه به  بلندی جایگاه سلمان نزد محمد اشاره كرده آیه 103 سوره النحل را اینگونه تفسیر می كند: واژه  أعجمی ( به معنای عجمی یعنی پارسی یا ایرانی اما تازیان پیش از این همین واژه را برای هر غیر تازی استفاده میكردند، چیزی شبیه به  واژه اجنبی ) كه در این آیه بدان اشاره شده آموزگار محمد و همچینین  غیر تازی بوده و منظور از این آیه شخص  سلمان بوده است.

و نیز باید یادآوری كرد كه پس از او  البیضاوی هم به همین نكته اشاره میكند، اما همانطور كه میدانیم تاریخ اسلامی سلمان چندان مورد استناد نیست تا بدانجا كه  أنصار و پیروان آنان مجبورند در تفسیر خود این آیه را مدنی بخوانند در حالیكه باید مكی باشد. چنین پیداست كه الضحاك بر این باور بوده كه سلمان در شناساندن كتابهای مذهبی پیشین به پیامبر او را یاری داده ، و این از نكته نظر تاریخی بسیار امكان پذیر است.  در این صورت سلمان شاهد اولین سنگ بنایی بوده كه در خود قرآن برخی از پیش گویهایی كه در خور نگرش میباشد را میبینیم كه        عده ای نیز  گمان میكنند محمد میخواسته با بازگویی داستانهای پیامبران پیشین شخصیت خود را در حالتهای روحی روانی آرمان گونه آنان درگیر كند و این كار را از روش بازگویی داستانها انجام داده است همانند:‌ طه:30 و التحریم:4 ، 10.  (32)

آیه كامل سوره النحل:

 و لقد نعلم أنهم  یقولون  إنما یعلمه بشر  لسان الذی  یلحدون  إلیه أعجمی و هذا  لسان عربی مبین (النحل103) یعنی :‌ و ما كاملا آگاهیم كه (كافران) میگویند آنكس كه مطالب این قرآن را به رسول میآموزد بشریست اعجمی غیر فصیح و رسول این قرآن را خود بزبان فصیح عربی در آورده.

بنابراین تردیدهای موجود درباره نقشی كه سلمان در كنار پیامبر اسلام داشته اگر درست باشد یقینا سلمان یكی از منابع اساسی بسیاری از باورهای پارسی بوده كه در شكل گیری اسلام دخالت داشته.

البته برخی گویند كه منظور از این آیه شخص دیگری است،

القرطبی  در تفسیر خود آورده:  برسر نام شخصی كه گویند به او میآموزد اختلاف نظرهایی وجود دارد برخی گویند او غلام یا برده الفاكه بن المغیره بوده و نامش جبر است كه مسیحی تبار مسلمان شده ای بوده و الثعلبی از عكرمه و قتاده نقل میكند كه: او غلامی از بنی المغیره بوده بنام یعیش كه كتابهای پارسی را بخوبی میخواندهنیز المهدی از عكرمه: اوغلامی از بنی عامر بن لؤی بوده بنام یعیش.. و نیز عبدالله بن مسلم الحضرمی گفته :‌مادو غلام مسیحی از مردمان عین التمر داشتیم كه یكی از آنانیسار و دیگری جبر نام داشتند. همین روایت را الماوردی  و  القشیری و الثعلبی نیز آورده اند با این تفاوت كه الثعلبی نام یكی از آنان را نبت با كنیه أبافكیهه آورده و دیگری را جبر و هردو در كار تیز كردن شمشیر بوده اند و كتابی از خود می خواندند كه الثعلبی آورده كه آنها تورات و انجیل را میخواندند. همچنین در این بارهالماوردی و المهدوی: تورات را فقط نام می برند. و ادامه میدهند كه : پیامبر خدا (ص) دراین میان به آنها گذری می كرد و به خواندن آنها گوش فرا میداد، و مشركین می گفتند كه از آنها میآموزد پس خداوند این آیه را نازل كرد و آنان (مشركین) را دروغگو نامید. همچنین گفته شده: منظور سلمان فارسی بوده كه این موضوع را الضحاك تأیید كرده و نیز از ابن عباس نقل شده كه: یك غلام مسیحی بنام بلعام بوده كه در مكه می زیسته و تورات را می خوانده و القتبی آورده كه یك مسیحی در مكه بوده كه به او أبومیسره میگفتند و به زبان رومیان صحبت میكرد شاید پیامبر خدا با او همنشین بوده، پس كافران می گفتند كه محمد از او میآموزد و پس از آن این آیه نازل گردید. و در روایتی آمده كه او عداس غلام عتبه بن ربیعه بوده ، و نیز گفته شده كه عابس غلام حویطب بن عبدالعزی و یسار معروف به أبو فكیهه برده ابن الحضرمی بوده كه هردو به اسلام روی آورده بودند و خدا از همه داناتر است !.

اگر حتی تفسیر این آیه را اشاره ای واضح به شخص دیگری به جز سلمان بدانیم در همه احتمالات به یك نتیجه میرسیم و آن راستین بودن شایعه همنشینی پیامبر اسلام با بسیاری از عجم (غیر تازی) نقشی در توضیح و شناسائی او با بسیاری از باورها داشته كه در شكل گیری آیین اسلام موثر بوده.

5- منابع تأثیر گذار،

-ولیعهد،

محمد درباره خود چنین گفته كه او همانیست كه توسط عیسی مژده داده شده بود،

این گفته را پیروان مانی پیش از او تكرار كرده بودند، این نوایی است كه آیین مانوی برای پشتیبانی گفته های خویش سر داده و بر پیروان اعتراف به آن جزو واجبات شده، برای پشتیبانی از این اعتراف آنرا بصورت گفتاری در نماز گنجانید بصورتیكه در هنگام سجده نماز او با درود بر این پیامبر به پایان می رسد:‌ مبارك باد راهنمای ما ولیعهد پیامبر نور.(33)

-آغاز فراخوان،

از سرگذشت زرتشت..

پیروان آیین او داستانهای بسیاری آورده اند كه پس از به دنیا آمدن او معجزه ها و كارهای خارق العاده ای روی داده ،‌ همچنین از كودكی به خردگرایی روی آورده و بسوی گوشه گیری رفته، و او در آن هنگام هفت رؤیا میبیند ،‌كه پس از آن رسالت و مأموریت خود را اعلام می نماید، او می گفت: كه پیامبر خدا است كه او را فرستاده تا هرآنچه از گمراهی به آیین آویخته شده را بزداید و به سوی راستی راهنما باشد، او سالهای دراز همچنان مردم را به راستی فرامیخواند و اندك كسانی بودندكه به فراخوان او پاسخ آری دادند پس به او وحی شد كه به بلخ كوچ كند…(34)

و در كتاب آیین در هند و چین و ایران نویسنده در باره سرگذشت زرتشت در آغاز فراخوانش با تكیه به بخشی از اوستا..

درباره این پیامبری و فرستاده و وحی آمده در بخشی از اوستا سخنی است فقهی كه میگوید:

زمانی زرتشت به خردگرایی و گوشه گیری روی آورد كه مراحل نوگرایی را از نوجوانی به جوانی میگذرانید، و حتی فراتر از مرحله های جوانی از شكوفایی جوانی تا زمستان آن .. درجستجوی راستی گام برداشت.. بیابانها را با تلاش پیمود.. و به غاری در كوه سبلان با كوشش گام بگذاشت كه اولین نشانه های پیامبری در چهلمین سال زندگی او نمایان گشت ،‌ بوسیله خواب.. وسپس سخن.. و پس از آن با گذراندن و كوچ كردن به آسمان.]اسراء و معراج[ (35)

در پژوهشی از فراس السواح درباره زرتشت آمده..

پس از دریافت پیامبری زرتشت آنرا در زادگاهش و در میان مردمان خود به مدت ده سال تلیغ كرد ولی نتوانست پیروان چشمگیری را به آیین نوین فرا بخواند ، بسیاری از مردمان عادی به دلیل ادعای پیامبری و دریافت وحی از آسمان با دیده شك و تردید به او نگاه میكردند، در حالیكه بزرگان بخاطر تهدید شدنشان به عذاب و شكنجه در روز رستاخیز موضع گیری سختتر و كاملا مخالف با او اتخاذ كردند، و مژده او به مردمان ساده همانا رسیدن آنها به زندگی خوشبخت و جاودانه بود چیزی كه در باورهای آن هنگام ویژه بزرگان و برگزیدگان بود. و هنگامی كه پیامبر از مردم خود خسته شد تصمیم به كوچ و مهاجرت گرفت ، پس به سرزمینی كه تقریبا نزدیك خوارزم بود رفت، و پادشاه آن گشتاسب به نیكی از او خوش آمد گویی كرد و به همراه همسرش آیین زرتشت را پذیرفت و به گسترش آن در كشورش نیزكمك كرد.

پس آیا سرگذشت زرتشت یك راهنمایی برای پیامبر اسلام در زندگی و كردارهایش بوده؟

– آخرین پیامبران،

پیامبر اسلام درباره خود می گوید كه او آخرین پیامبر و فرستاده است،

همچنین زرتشت گفته..

ای مردم من پیامبر خدا برای شما هستم.. خداوند مرا برای راهنمایی شما به پایان جهان فرستاده..        میخواسته كه با من زندگی این جهان را به پایان برساند پس آمدم كه به راستی راهنمایی كنم و هر آنچه از بدی را كه با آیین آمیخته شده بزدایم ..مژده دهنده و هشدار دهنده به این پایان نزدیك آمده ام..(36)

همچنین این گفته را مانی درباره خود تكرار كرده كه او آخرین پیامبران است.

-یگانه پرستی،

پیامبر اسلام به یگانه پرستی فراخواند و خدایان دیگر را قلابی و پلید شناساند، و او گوینده جملهلااله الا الله می باشد، همچنین زرتشت به یگانه پرستی فرا خوانده بود و خدایان دیگر را رد نمود خدایی نیست مگر اهورا مزدا.

-نامهای خدا،

پیامبر اسلام نامهایی را با شمار آنها برای خدا گفته،

و چنین گفته زرتشت..

پس زرتشت از او خواست كه این نام را به او بیآموزد و او گفت كه آن رازی است پاسخگو و اما نامهای دیگر نخست بخشنده، دوم استوار ،‌ درستین،‌ پاكدامن(القدوس)، پارسا، اندیشه، دانش، آزمود، دانا، بی نیاز، دارا، توانگر ، سرور، درمان، راستی ،‌دیده، توانا، نوین، مزدا یا دانای همه چیزو…(38)

ـ سفر آسمانی،

پیامبر اسلام ادعا كرده بود كه به آسمان رفته است (الأسراء والمعراج)،

همین داستان را نیز درباره زندگی زرتشت می بینیم..

آنگاه فرشته دست زرتشت را گرفت و به آسمان برد جایی كه در برابر اهورا مزدا و جانداران آسمانی و امشا سپند ایستاده ، و در آنجا فرمان خداوند را دریافت كرد كه او باید آنرا به مردمان خویش و همه آدمیان بازگو كند.(39)

برگه های گاتها نوشته ای دیگر از این باور است ـ باور سفر به آسمان ـ‌ در این باره در گاتها آمده كه زرتشت خود درباره این ماجرا چنین گفته:

ای مردم من فرستاده خدا به شما هستم.. او با من سخن میگوید.. و با سروشی كه برگزیده  فرشتگان  برای من می آورد سخن می گوید كه مرا سرور فرشتگان گرفته و به درگاهش راهنمایی نمود.. و در آنجا نورانی شدم، نور پروردگاری به من راه و روش آیین را آموخت براستی كه این كتاب را بهر شما به من سپرد(40)

ما نمیدانیم كه براستی داستان اسراء و معراج پیامبر اسلام فقط یك رؤیا بوده یا ادعا و برداشتی برگرفته از داستانهای مشابه كهن ! هر‌آنچه كه باشد حتی از دید مسلمانان یك داستان واقعی نبوده. (‌میتوان در این باره به تفسیرابن عربی و سخن عائشه  ما هیچ گاه تن پیامبر خدا را به دور از چشمان ندیدیم مراجعه كرد)

– برخی از نیایشها،

پیامبر اسلام پنج نماز روزانه را برای مسلمانان مقرر داشت، صبح، ظهر, عصر، مغرب، عشاء.

در آیین زرتشت نیز..

زرتشت پیروان خود را به پنج بار نیایش در روز فراخواند، به هنگام سحر، ظهر ، عصر، مغرب و نیمه شب(41).

و در آیین مانوی..

نماز در آیین مانوی نیایشی است كه در زمانهای مشخص و با حركات اندامی معینی برگزار میشود،‌از ایستادن گرفته تا ركوع و سجود.. نمازها چهار نوبت در روز است كه نماز اول در هنگام پایان شب و دومی در عصر و نماز مغرب كه پس از غروب آفتاب و پس از آن نماز عشاء و هرنمازی در 12 ركعت و سجده برگزار میشود. و لهجه و آهنگی ویژه خود دارند و نیز بخشی از كتاب به روش خود خوانده میشود..  بسوی راستی راه یابند تا هر هرزه ای كه به آیین آویخته شده را پاك گردانم .. مژده دهنده این پایان نزدیك آمدم.. (36)

همچنین در مانوی پیش از نماز شستشو میكنند(وضو).

پیامبر اسلام سی روز در سال را به روزه گیری اختصاص داد.

همچنین مانی برای پیروان خود روزه گرفتن را مقررداشت.p>

روزه گیری در آیین مانوی سی روز در سال می باشد،‌و هفت روز در هر ماه، و آیین روزه گیری به نخوردن و نیاشامیدن از هنگام در آمدن آفتاب تا غروب آن است.(44)

ـرستاخیر و راه و پاداش و مجازات و یادداشت كردار انسان،

از مواردی كه در قرآن بسیار در وصف آنها قلم فرسایی شده امور مربوط به آخرت است، از قبیل قیامت، روزحساب و كتاب، پاداش و ثواب و مجازات و غیره.. این موارد را در آیین زرتشت نیز میبینیم: انسان به جز در این جهان زندگی دیگری نیز خواهد داشت، انسان روانی دارد كه پس از مرگ او ماندنی است كه دوباره به تن رها شده بازخواهد گشت.. این روانها پس از ترك تن در برزخ مینو منتظر روز رستاخیز می مانند، تا دوباره به تن هایی كه از درون خاك برآمده اند بازگردند.(45)

انسان در طول زندگی آزاد است كه از كردار نیك و بد یكی را بگزیند، در جهان دیگر به آن رسیدگی میشود، و همه كردارهای آدمی نوشته و نگهداری میشود..

هر آدمی را یك فرشته نگهبانی میكند و نیكی ها و بدیهای او را نوشته و نگهداری میكند، آدمی كردارها و پندارهای خود را نوشته می یابد چه خوب و چه بد..(46)

بررسی بر مبنای كردار انسان در زندگی نخستین او می باشد چه نیك و چه بد..

پس از جدا شدن از تن، روح در روبروی داور جهان رستاخیز می ایستد( او فرمانده گروه اهورایی است كه با امشا سپند هاله مقدس آسمانی را تشكیل میدهند) و او به بررسی روح می پردازد، كه در جهان چه چیزی را برای آدمیت و جهان بخشیده، و در سوی راست مترا ایستاده ودر سوی دیگر دو دستیار او ایزد سروش و ایزد رشن كه اندازه گیری كردارهای انسان را انجام میدهند، و خوبیهای او را در یك سوی ترازو و بدیها را در كفه دیگر قرار میدهندو دراینجا هیچ چیز به داد انسان نمیرسد، نه قربانیهایش و نه آیین و ستایشهای نمادین او بلكه پندار و گفتار و كردار نیك او هستند كه او را نجات میدهند، پس هر آنكس كه بخش نیكی ترازوی او سنگین تر باشد به بهشت می رود و اگر نه گوشه دوزخ جایگاه او خواهد بود.(47)

پس از آن به پلی میرسد (چینود) كه روان از آن گذر خواهد كرد، و این پل بر روی دوزخ ساخته شده كه راهی است به سوی بهشت ، این پل در برابر روان نكوكار پهن خواهد بود و از آن به آسانی            می گذرد اما برای روان بد تنگ بوده، پس همانا در دوزخ می افتد..

این پل در كنار پرتگاه دوزخ قرار گرفته.. پرتگاهی كه از دل تاریكی شعله های آتش از آن برآید ولی.. اگر چه این گذرگاه بر روی دوزخ است اما پایانش به آرامگاه بهشت كشیده         شده(پردیس یا پردوس كه برگردان تازی آن بردوس و یا فردوس بوده كه در قرآن آمده).(48)

پس از آن روح به سوی چینود میرود، و آن پلی است كه در برابر روان نیك پهن و بزرگ شده، پس از روی دوزخ گذر خواهد كرد و به آن سوی میرسد كه دروازه های پردیس آنجاست، ولی آن دربرابرروان پلید گذرگاهی تنگ است پس از روی آن می افتد كه آتش دوزخ اورادربرگیرد(49)

-مهدی منتظر،

باور مهدی منتظر از باورهای مشهوری در اسلام می باشد،

و در كتابهای سنتهای الترمذی و غیره آمده..

.. از  أبی سعید الخدری نقل شده كه گفته:‌ پیامبر (ص) فرمودند:  مهدی با پیشانی نورانی زمین را بعد از اینكه از ستم لبریز شده آنرا پر از برابری خواهد نمود و او هفت سال دارد

همین امر در آیین زرتشت هم نیز آمده..

در كتاب الملل و النحل به نوشته  شهرستانی آمده:

و از آنچه به زرتشت گفته شده در كتاب زند اوستا آمده : درپایان جهان مردی بنامآشیزریكا (مرد گیتی) ] در جاهای دیگر این نام را سوشیانس به معنای سودرسان یا كسی كه به مردم سود و زیان می رساند دیده ام[ خواهد آمد كه جهان را به آیین و برابری زیبا می كند و در آن هنگام پتیاره خواهد آمد كه 20 سال گزندی در كار و سرزمینش خواهد افتاد و پس از آن آشیزریكا بر جهانیان خواهد آمد و برابری را زنده می كند و ستم را نابود،‌ و شیوه های تغییر شده را همانند پیش برخواهد گرداند، و پادشاهان از او فرمان می برند و كارها براو آسان خواهد شد، و آیین و راستی را پشتیبان خواهد بود، و در زمان او آسایش بدست می آید و كینه ها و بدبختیها از میان می رود. (50)

-دستكاری انجیل،

پیامبر اسلام گفته بود كه یهودیان و مسیحیان كتابهای خود را دستكاری كرده اند و آنها را منحرف ساخته اند.

همین سخن را مانی نیز درباره اجیلها گفته بود..

مانی اجیلهای مسیحی را معتبر نمی شمارد چون به گمان او پیامبران آنها را مطابق میل یهودیان دستكاری كرده اند. (51)

-به صلیب كشیده شدن مسیح،

قرآن حادثه به صلیب كشیدن مسیح را رد می كند و آنرا واقعیت نمی پندارد بلكه گمان و شبهه می داند.

و این است آنچه كه مانی گفته..

به گفته  الشماس منسی القمص در توضیح این نكته در آیین مانی:

مسیح در میان یهودیان به گونه یك تن و اندام انسانی نمایان گشت و نه یك تن راستین .. ولی خدای تاریكی یهودیان را وسوسه كرد تا او را به صلیب بكشند ولی چون او تن نداشت دردها در او موثر نگردید و یهودیان گمان كردند كه او را به صلیب كشیده اند.  (52)

6- تاثیر یهودیت و مسیحیت،

آیین پارسی تنها به تاثیر گذاری بر روی اسلام بسنده نكرده بلكه پیش از آن مذاهب یهود و مسیح و حتی مذاهب دیگری نیز بوده اند كه از آن بهره برداری كرده اند ولی ما در اینجا نمیتوانیم به همه آنها بپردازیم.

یهودیت،

نویسنده درباره دوره پس از اسارت می گوید:

شگفت آور نیست كه ببینیم یهودیت پس ازدوران اسارت از مذهب زرتشت تاثیر گرفته..هرچند این تاثیر گذاری تا دوقرن نمایان نگشت.. در این دوره از تاریخ نوشته هایی در ادبیات عبری بوجود آمد كه درمیان خود رگه هایی روشن و غیر قابل انكار از باورهای زرتشتی را با خود به همراه داشت همانند آسمان و دوزخ ،‌ برزخ و زندگی پس از مرگ و پایان جهان،‌همچنین باور وساطت فرشته ای و دو قطبی شدن جهان و روبروی نیكی و پلیدی كه هر كدام از آنها رهبر و فرمانده خود را داشته، سرپرست فرشتگان میخائیل جبهه نیكی و ابلیس رهبر پلیدی، علاوه بر این باورها اندیشه آسمانی مسیایا ماشیح كه روزی نیكی را به ارمغان خواهد آورد.(53)

همانند .. ابلیس،

عبری زبانان شیطان یا ابلیس را زمانی بصورت تكاملی به عنوان سرچشمه پلیدی در جهان شناختند كه به بابل كوچ كردند و با مردمان مذاهب گوناگون اختلاط كردند.

العقاد در كتاب خود بنام ابلیس می نویسد:

با مقایسه مذاهب گوناگون این باور به خوبی نمایان می گردد كه باور محدود كردن نیروی پلیدی در شخصیت ابلیس با پاك و مقدس نمودن هرچه بیشتر خدا در تناسب بوده و این كار همینطور ادمه داشته تا اینكه غیر قابل تصور بود كه همان كردار شیطانی از او-خدا- سرزند، به همین دلیل عبریهای نخستین نیازی به جدا نمودن ابلیس و مأمور كردن پلیدی به او در خود احساس نمیكردند چون از خدا همان رفتارهایی را پیش بینی می كردند كه همانند كردار و رفتار شیطانی بود. برای همین یك رفتار را گاهی به خدا و همان را درزمان دیگری به ابلیس نسبت می دادند همانند نابودی مردمان در زمان داود چنانچه در زمانی كه نام ابلیس با دانایی همزمان است گفته شده كه او داود را تشویق كرد  مردمان خویش را نفرین كند كه این را در بازنگری بیست و یكم از سفر روزهای اول می بینیم،‌اما روایان این داستان را در سفر  دوم صاموئیل چنین آورده اند: خشم خداوند بر اسرائیل فرود آمد پس داود بخروشید و بر آنها نفرین كرد و گفت: برو و نابود كن اسرائیل و یهودا را..(54)

در كتابالله از همان نویسنده آمده:

یهودیان پیش از اسارت و دربندی یا پیش از كوچ و سكونت در بین النهرین درباره ابلیس سخنی نمی گفتند مگر بعد از اینكه او را با اهریمن كه نماینده پلیدی و بدی نزد آتش پرستان بود مقایسه و تشبیه كردند.(55)

مسیحیت،

مسیحیت نیز از آیینهای پارسی تاثیر گرفته چه بصورت برداشت مستقیم یا غیر مستقیم از راه برداشت از یهودیت كه خود زیر تاثیر آیین پارس بوده.

جك دوشن گیلمان برگرداننده سروده های زرتشت درباره تاثیر زرتشت بر یهودیت كه بسترگاهی برای فراخوان مسیحیت شمرده می شود آورده:

تكامل باورها در فلسطین از رویای لاهوتی ، سرزمین خدا، آخرین حساب، رستاخیز، انسان و پسر انسان، شاهزاده این جهان، یا شاهزاده تاریكی ، بی ریا، خاكی بوده كه میتوانسته میزبان و توضیح دهنده نامه زندگی و واژه و مرگ عیسی باشد. (56)

مثال:  وسوسه عیسی توسط شیطان..

در سه انجیل نخست داستان را بدین گونه می یابیم كه ابلیس مسیح را وارد تجربه ای تازه كرد و تلاش نمود در درون او تردیدی بوجود آورد..

پس ابلیس اورا به كوهی بلند برده و تمامی سرزمینهای جهان و شكوهشان را به او نشان داد و گفت: تمامی اینها را به تو می بخشم اگر دربرابر من سجده كنی پس عیسی پاسخ داد برو ای شیطان چون نوشته شده: برای پروردگارت خداوند سجده كن و تنها او را ستایش كن (متی4: 8-10)

همین افسانه را اینگونه در سرگذشت زرتشت می بینیم..

پس هنگامی كه راه براو افروخته شد ابلیس آمد كه اورا بیآزماید و پادشاهی زمین را درمیان دستهای او قرار داد تا از مأموریت خود سرباز زند اما زرتشت او را براند و از او دور شد (57)

7- سردرگمی پیامبر اسلام درباره مجوس(آتش پرستان)،

یكی از معروفترین موارد در اسلام  اهل كتاب است، كه منظور یهودیان و مسیحیان هستند ولی برای آتش پرستان هیچ نوشته ای كه آنها را اهل كتاب بداند نیامده است ] همین امر تردیدی در یكی دانستن مذاهب نزد خدا بوجود خواهد آورد، گویا مذهب نزد خدا فقط اسلام است ولی سرچشمه و راهنمای اصلی آن نادیده گرفته شده،‌ این تردید را نیز درباره كامل شدن رهنمودهای خدا توسط مذهب اسلام میتوان احساس كرد، لازم به یادآوری است كه محمد نمیتوانسته آتش پرستان را از اهل كتاب بداند چون نخست با این كار شایعه آموختن از پارسیان را تقویت میكرد و نقش خود را در سایه می دید و دوم اینكه چگونه میتوانست میان خدای خود و آتش پرستی آشتی بوجود آورد؟ حال آنكه او به نابود كردن خدایان دیگر نام آور شده بود، البته همانطور كه در ابتدای این نوشته یادآور شدم تازیان هنوز هم زرتشتیان را مجوس و آتش پرست میدانند.[

بدین ترتیب به نظر می رسد كه پیامبر اسلام دچار سردرگمی درباره این مسئله شده بود، او بسیار تحت تاثیر مذهب پارس قرار گرفته بود و از آن برداشت بسیار كرده بودولی در همان زمان مواردی را كه با باورهای او همخوانی نداشته اند را یافته بود، هرچند این  نخواستن  درباره كتابهایی كه آنها را سر منشاء ومنزلت برای خود میدانست بسیار دشوار بود.

پیامبر اسلام برداشت بسیاری از آیین پارس كرد و بسیاری دیگر را رد كرده بود. بنابراین او به راه حلی میانه رو دست یافت ، اما این راه حل به خاطر تناقضات و دوگانگی درونی اش موجب شگفتی می شود چون به عنوان اهل كتاب بصورت آشكار از آنها یاد نمی شود اما همانند اهل كتاب با آنها رفتار می شود!.

پیامبر اسلام درباره این مسئله و سردرگمی خود توضیحی نداده وهیچ پاسخی نمی یابیم مگر آنكه این رفتار گونه ای سپاسگزاری از طرف او بوده بخاطر برداشتهای او از مذهب آنها كه كم نیز نبوده‌، و شاید هم امتیازی به شخص سلمان.

برای ناتوانی پیامبر اسلام در اهل كتاب خواندن پارسیان دو مورد به نظر می رسد.

اول اینكه: مسئله نبرد میان نیكی و پلیدی در این جهان است. كه همانند سنگ بنایی در آیین پارسی بوده، ولی پیامبر اسلام آنرا نپذیرفت و از آن باور بودن خدای پلیدی در جهان را برداشت نكرد، همانطور كه گفته شد این یك اندیشه ریشه ای در پارسی بوده و نمیتوان تهمت انحراف را به این آسانی به آن زد!

دوم اینكه: از هم گسیختگی پیامبران پارس  زرتشت و مانی  از نژاد پیامبران عبری بوده.

این جهت گیری ابهام برانگیز و سردرگمی پیامبر اسلام درباره آتش پرستان همچنان در دوران پس از او نیز ادامه داشت.

1-وضعیت آتش پرستان در زمان زندگی پیامبر اسلام،

در صحیح بخاری آمده:  عمر بن الخطاب یكسال پیش از مرگ خود دستور داده بود كه تفاوتی میان آتش پرستان بگذارید]بدین معنا كه با آنها با گذشت و ملایمت بیشتری رفتار شود، گویا در آن زمان هر آنكس كه غیر مسلمان بود با بدرفتاری از طرف ارتش تازی روبرو می شد[

نیز آمده است كه عمر از آتش پرستان تاوان جنگی دریافت نمی كرد مگر هنگامی كه عبدالرحمن بن عوف گواهی داد كه پیامبر خدا آن را از آتش پرستان هجر دریافت كرده بود.

ودر الموطأ آمده:  از جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه عمر روزی گفت نمیدانم با آتش پرستان چگونه رفتار كنم؟ پس عبدالرحمن بن عوف چنین گفت كه گواهی میدهم كه شنیدم پیامبر خدا (ص) گفته همانند اهل كتاب با آنها رفتار كنید.

2- سردرگمی و اشتباه جانشینان پیامبر اسلام درباره آتش پرستان،

همانگونه كه گفته شد عمر كه یكی از صحابی و نزدیكان بزرگ پیامبر اسلام بود نمی دانسته چگونه با آتش پرستان روبرو شود و این جهت گیری كه در راستای سردرگمی خود پیامبر اسلام بوده كه نمی دانسته چگونه با این مسئله كنار بیاید همچنان ادامه داشت.

همچنین اختلاف نظر برخی از فقها و دانشمندان چهان اسلام درباره حرام یا حلال بودن ازدواج با زن آتش پرست ]مرد را كه همه میدانیم باید حرام باشد[ نیز به چشم می خورد. و  ابوثور ازدواج با زن آتش پرست را بدین دلیل حلال كرده بود كه آیین آنها نیز همانند یهود و مسیح كفاره دادن را قبول كرده.!(58) ـ اگر هم نمی كرد راه دیگری پیدا می شد‌‌ ـ در برخی از كتابهای تاریخی آمده كه حذیفه با یك زن آتش پرست ازدوج كرده هرچند كه این روایتها گوناگون هستند.

نیز سردرگمی شهرستانی را درباره این مسئله میتوان دید، و راه حلی به جز پیروی از پیامبر اسلام و میانه روی نمی یابد، و او دركتاب خود آتش پرستان را در زیر مجموعه  گروه همانند كتاب آورده است.

8-پایان،

تاثیر پذیری اسلام از آیینهای پارسی به اندازه ای روشن است كه در بسیاری از باورها نه تنها شباهتی نزدیك به آن می بینیم بلكه برخی از این باورها یكی به نظر می رسد و باهم تطبیق دارند، همانند مسائل آخرتی ، رستاخیز و قیامت ، دوباره زنده شدن و معاد، حسابرسی، پاداش ،‌مجازات، پل صراط، و در بسیاری از باورها روحیه پارسی را میتوان در اسلام به روشنی دید.

ولی باید گفت كه آیین زرتشتی نسبت به فرزند خود اسلام دارای شفافیت و روشنی بیشتری  در منطق برخی از مسائل اعتقادی و باورها می باشد هر چند كه این موارد در ظاهر شایدبه هم نزدیك باشند همانند‌آزادی اراده(خواست) و گزینش.

درحالیكه در زرتشت ایده آزادی خواست آدمی  و همچنین مسئولیت پذیری او در برابر كرداری كه از او سر میزند را میتوان روشن و شفاف دید اما در اسلام این موضوع با تناقض و عدم شفافیت همراه است، ما از برخی از آیات قرآن در می یابیم كه انسان كردارها ورفتارهای خود را به آزادی می گزیند و درجایی دیگر می بینیم كه این موارد ارده و خواست الله می باشد و نمیتوان در برابر خواست الله مقاومت كرد، پس هر آنچه را كه در پیرامون ما رخ می دهد چیزی نیست جز اجرای خواست خداوندی كه انسان هیچ گونه راهی ندارد به جز پذیرش و سر فرود آوردن در برابر آن.!

و برای اینكه وارد جزئیات نشویم به آوردن برخی از آیات كه با گفته آزادی گزینش آدمی دارای دوگانگی است بسنده می كنیم:

ان الذین كفرو سواء علیهم انذرتهم ام لم تُنذرهم لا یومنون/ ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب الیم(بقره 6و7)

همانا كسانی كه كافرند یكسانست بر آنان خواه بیم داده باشی یا بیم نداده باشی ، ایمان نمی آورند/ مهر نهاد خداوند بر دلهای آنان و برگوشهایشان و برچشمهایشان پرده فكننده و آنان را عذاب بزرگی است.

فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا كانما یصعد فی السماء كذلك یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون(الأنعام 125)

پس هر كه را خدا هدایت او خواهد قلبش را بنور اسلام روشن و منشرح گرداند و هركه را خواهد گمراه نماید ـبحال گمراهی واگذاردـ دل او را از پذیرفتن ایمان تنگ و سخت تنگ گرداند كه گوئی میخواهد از زمین برفراز آسمان برود، اینست كه خدا آنانرا كه بحق نمیگروند مردود و پلید میگرداند.

و لو شاء الله لجعلكم اُمه واحده ولكن یضل من یشاء و یهدی من یشاء و لتسئلن عما كنتم تعملون(النحل 93)

واگر خدا میخواست بمشیت ازلی همه بشر را یك امت قرار میداد  و هیچگونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمیگذاشت‌ـ‌ ولیكن هر كه را بخواهد گمراه و هركه را بخواهد هدایت میكند و البته آنچه از نیك و بد كرده اید از همه سؤال خواهد شد.

 من یهد الله  فهو المهتد و من یضلل فلن تجد له ولیا مرشدا(الكهف 17)

هركس را خدا راهنمائی كند او بحقیقت هدایت یافته و هركه را گمراه گرداند دیگر هرگز برای چنین كسی یار و راهنمائی نخواهد بود.(ترجمه آیات از الهی قمشه ای ،‌ انتشارات پیراسته)

بر كسی پوشیده نیست كه اینگونه دوگانه گویی در قرنهای نخستین تاریخ اسلام سر منشأ اختلاف نظرهای بزرگی بوده و همین امر باعث بوجود آمدن مذاهب گوناگون شده.

یكی دیگر از مواردی كه زرتشت را متمایز ساخته نبودن خشونت در فراخوان او است بر خلاف آنچه در اسلام می باشد، زرتشت شمشیری بر نكشید.. ــ چگونه میتوانست در صورتی كه فراخوان او با نیكی و مهر همراه بوده؟ــ ولی این برخلاف سیاست اسلام بوده كه با شمشیر به جلو رفته و با خون تاریخ اسلامی را آبیاری كرده كه سرتاسر آن جنگ و خونریزی بوده.

درحالیكه جهت گیری اسلام به سوی خشونت بوده اثر آنرا در تاریخ پس از آن نیز میتوان دید چنانكه میتوان اثرات فراخوانی زرتشت را در پیروان  او نیز مشاهده كرد، بطوریكه پارسیان و پیروان زرتشت را می بینیم كه:

آنها مردمانی هستند دارای اخلاق و رفتاری آرمانی و آدابی بزرگوارانه، و آنها گواهی زنده و بازماندگانی گویایی از سخاوت و برتری آیین زرتشتی هستند كه اثر بزرگی در پاك نمودن دلهای آدمیان و شهروند كردن آنها داشته است. (59)

تمامی رفتارها و كردارهای آدمی برگرفته از امید است،‌ امید ما همانا داشتن سرزمینی آباد با مردمانی خردمند و هنرمند است،‌ مردمانی كه واژه اندیشه و دانش را جانشین خدا و افسانه كنند و با سخاوت و نیكی حتی از بدترین و سرسخترین دشمنان ـ‌ اندیشه ـ خود برای آزادی گفتارشان پشتیبانی كنند. آیین ، كیش ،‌ باور، اعتقاد، دین و مذهب را چه بخواهید و چه نخواهید باید آزادی خواه باشید و در گرو این آزادیخواهی و پشتیبانی آن است كه میتوانید هر آنچه راكه بخواهید داشته باشید. نوشته بالا اگرچه جام زهر تلخی است برای باورهای بسیاری از ما ، همه ما این را هم می دانیم كه در حال نوشیدن كم كم این جام هستیم و با این كار دشواری را برای خود دو چندان كرده ایم ، پس بیاییم این جام تلخ را هرچه زودتر به یكباره بنوشیم و گرنه زمان را از دست خواهیم داد.

زیرنویس ها:1-آگاهان مراحل تاثیر گذاری پارسیان در شكل گیری اسلام را به دو بخش تقسیم كرده اند.

الف-پیش از شكل گیری: بوسیله رسیدن آئین و كیش پارسیان به جزیره العرب و آگاهی پیامبر اسلام از آن و تحت تاثیر گرفتن او.

ب-پس از شكل گیری: بوسیله تاثیر گذاری پارسیان در بوجود آمدن تشیع،تصوف و فراخوان ناسیونالیستی امثال ابوذر و برخی از نظریات انزواگری وغیره..

گروی دیگری علاوه بر دو بخش بالا بخش سومی را نیز اضافه میكنند و آن درهنگام شكل گیری می باشد كه بیشتر بر می گردد به نقشی كه سلمان فارسی با پیامبر اسلام در این زمینه داشته.

2- الله نوشته عباس العقاد 81 دار الهلال 1954م.

3-ادبیات پارسی كهن پاول هورن برگردان به عربی د.حسن مجیب المصری ص102 كتابخانه انجلو 1982.

4-داستان تمدن ویل دیورانت ج2 ص425 گروه عمومی كتاب مصری 2001.

5-میتهرا در نسخه اصلی.

6-مذهب در هند و چین و ایران أبكار السقاف ص248،249 چاب العصور الجدیدة 2000.

7-فراس السواح در پژوهشی بنام تولد ابلیس زرتشت پیام آور یگانه پرستی پیام آور دوگانه پرستی سه تاریخ گزیده را برای تولد زرتشت برمیشمارد، یكی از آنان با استناد به پژوهشی در باره گاتها زرتشت را از آن میانه های قرن دوازدهم ق م میداند، و تاریخ دیگر به آنچه در اوستا آمده استناد كرده كه به آغازین قرن ششم ق م بر میگردد و تاریخ دیگر نزدیك به سال  900ق م است كه به گفته خود مورد تایید بسیاری از پژوهشگران میباشد.

8-در مرحله پسین زرتشت اهورا مزدا تبدیل به خدای نیكی گردید،واهریمن خداوند پلیدی شد و این قدمی بود برای گذر از یگانگی به دوگانه أی.

9-سروده های زرتشت برگردان عربی از گاتها ، برگردان جك دوشن گیلمان و برگردان به تازید.فیلیپ عطیهگاتا51ص145 گروه عمومی كتاب مصری1993.

10-صبحدم اسلام نوشته أحمد أمین ص162 گروه عمومی كتاب مصری 1996.

11-الهرطقة فی الغرب د.رمسیس عوض ص53 نشر دار سینا 1997.

12-مذهب در هند و چین و ایرانص314

13-الملل و النحل نوشته شهرستانی ج1 ص244 نشر مصطفی البابی الحلبی 1967.

14-صبحدم اسلامص171.

15-ادیان العالم حبیب سعید ص157 نشر كلیسای اسقف در قاهره.

16-ادبیات پارسی کهن ص95.

17-الهرطقه فی الغرب ص52 ,53.

18-مانی کتابها و نوشته های بسیاری دارد که آیین او را در میان تمامی آنها میتوان جستجو كرد. و بسیاری از منابع غربی و شرقی این كتابها را که بیشتر به زبان سوریانی نوشته شده است را تایید میکنند؛ همچنین این منابع به نکته های مهمی در این نوشته ها اشاره می کنند.در کتاب «سفر الأسفار» نویسنده در کنار پژوهشهایش به چند نکته می پردازد؛ از جمله کتاب «دوبنیان» وشاید همانند كتاب (جنها) نوشته كوان میباشد كه حكایت نبرد آسمان توسط ابلیسها در آن است و نیز داستنانهای دیگری از قهرمانان، كتابی نیز هست بنام بنیان كه شاید ادامه كتاب دوبنیان باشد، همچنین انجیل زنده یا انجیل به تنهایی كه دارای 22 بخش به تعداد الفبای سوریانی میباشد كه البته جزوی از فلسفه مذهبی راستینی است كه ذات خواست نیكی خداوندی آنرا فرستاده ، بعد از انجیل كتاب دیگری از آیین ژنستیكی بنام گنج زندگی است. و مانی  دستورات قانون اخلاق و بایستها را برای دوستان و شنوندگانش نشان میدهد. و تمامی كتابهای سوریانی در دوران پیشین به زبان پهلوی ترجمه شده. و از كتابهای مانی كتابی است كه به زبان پهلوی جنوب شرقی نوشته و آن كتاب شاپورگان میباشد كه بنام شاپور نخست پادشاه بزرگ نوشته شده و از او در موارد سرچشمه و سرانجام بسیار یاد میكند. برخی از بخشهای شاپورگان و انجیل در میان نوشته های تورفان یافته شده،‌و كتاب كاولایا دستورات پیامبر است كه پس از مرگ او گردآوری شده و با زبان قبطی كه از یونانی گرفته شده به دست رسیده. در پایان بسیاری از كتابهای مانی و سخنرانی هایش هستند كه خود در برهه أی ویژه نوشته، از جمله سخنانی كه با دانش آموزان برگزیده داشته یا پیروان مانوی در گوشه و كنار سرزمین، در شهرهای مدائن،بابل، میسین، و رها و اهواز، ارمنستان، هند وبدین ترتیب فراخوان مانوی در هنگام زندگانی بنیان گذار آن مانی آشكار است، بسیاری از این نوشته ها  با زبان قبطی در میان كاغذهای بردی كه در مصر كشف شده بدست آمده.

19-صبحدم اسلام ص30.

20-همان منبع ص31.

21-همان منبع ص32.

22-همان منبع ص32.

23-در جنگ بدر به اسارت درآمده و پیامبر اسلام فرمان قتل او را صادر كرد از اندیشمندان و پزشكان بزرگ تازی به شمار می رود كه در ایران و در مدرسه جنیشاپور در خوانده است.

24- صبحدم اسلام ص107

25-من تاریخ الإحاد فی الإسلام أبكار السقاف ص 69،64 چاب العصور الجدیده 2000.

26- مذهب در هند و چین و ایران ص 323.

27-صبحدم اسلام ص 167-169.

28-من تاریخ الإلحاد فی الإسلام ص 28،29.

29- مذهب در جزیره العرب أبكار السقاف ص 64،69 چاپ العصور الجدیده 2000.

30-همان منبع ص 69،70.

31- در سیره ابن هشام آمده:  برخی از دانشمندان با من صحبت كردند كه مهاجرین(گویا غیر از تازیان) در روز خندق گفتند كه سلمان از مااست ، همچنین الأنصار گفتند كه : سلمان از ما است، پس پیامبر خدا (ص) فرمود: سلمان منا أهل البیت.

32-  شخصیات قلقه فی الإسلام د.عبدالرحمن بدوی ص 32،33 كتابخانه نهضت مصری 1946.

33- مذهب در هند و چین و ایران ص 318.

34- صبحدم اسلام، ص155.

35-مذهب در هند و چین و ایران ص 318.

36- همان منبع ص 291

37-در نسخه قدس آمده كه گمان میرود منظور قدوس باشد.

38-الله ص 82.

39-میلاد الشیطان.

40- مذهب در هند و چین و ایران ص293.

41-تولد شیطان.

42-مذهب در هندو چین و ایران ص315.

43-همان منبع.

44-همان منبع

45-میلاد الشیطان.

46- مذهب در هندو چین و ایران ص288،287.

47- میلاد الشیطان.

48-مذهب در هندو چین و ایران ص287،288.

49- میلاد الشیطان.

50-الملل و النحل ج1 ص239.

51- الهرطقه فی الغرب ص54.

52- همان ص 55.

53-أدیان العالم ص161،160.

54- ابلیس نوشته عباس العقاد ص103 نشر سلسله كتاب الهلال 1958.

55- الله ص 78.

56-ترانیم زرادشت (سروده های زرتشت) ص 8.

57-میلاد الشیطان.
دركنار این داستان : این روبرویی میان بی ریا و ابلیس ر ادر ادبیات بودایی و مسیحی نیز می بینیم، هنگامی كه بودا نشستی آخرین با درون خود داشت كه او را به دانش كامل رسانید سرپرست مارهای پلید گروهی از زیر دستان خود را به سوی درختی كه آموزگار زیر آن نشسته بود فرستاد و تلاش كردند كه او را بترسانند وبه هر وسیله ای وحشت را در دل او بیافكنند، ولی او آرام به درون خود می نگریست ، سپس ماری بر او فرود آمد و با تمام اسلحه های خود او را نشانه گرفت ولی تمامی آنها به شكوفه های گل تبدیل گشت كه دور سر او می چرخیدند، و هنگامی كه صبح آمد تمامی وجود بودا را دانش فرا گرفته بود و بوسیله اندیشه و روح خود درون راستی را شكافته بود. و نیز در انجیل متی آمده كه ابلیس پس از اینكه روح القدس بر عیسی فرو آمد اورا به بیابانی برده تا او را بیآزماید، و پس از چهل روز چنین شد: ابلیس او را به كوه بلندی برد و تمامی سرزمینهای جهان و شكوهشان را به او نشان داد و گفت تمامی اینها را به تو میدهم اگر مرا ستایش كنی . پس عیسی پاسخ داد كه : برو ای ابلیس زیرا نوشته شده فقط در برابر خدا ی یكتا سجده كن. (متی 4: 7-10).

58- فقه السنه السید سابق ج2 ص 93 كتابخانه المسلم 1983.

59  قصه الحضاره داستان تمدن ص437.

نویسنده: فولتیر

برگردان: شروین

منبع:http://ladeeni.net/pn/Article105.html

روشنفکری دينی و گره های ناگشوده

به دنبال  تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد  تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند

چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و  معلوم نيست چه مواردی از آنها را  کنارگذاشتنی می شمارد

مقدمه

اصطلاح روشنفکری دينی عمدتاً از اوايل دهۀ هفتاد شمسي، بويژه در پی نشر آثار کلامی عبدالکريم سروش و حلقۀ موسوم به کيان (که هدف  ايشان يافتن رويکردهای جديدی به دين و دينداری بود) در ادبيات روشنفکری ايران رواج يافت و پيامد آن درحيطه ی سياسی به «جريان اصلاح طلب» انجاميد که، محمد خاتمي، از سرشناسان آن، دو دوره رياست جمهوری را تجربه کرد. اما ريشه های اين جريان  به چند دهه پيش تر، به تلاش های فکری کسانی مانند علی شريعتي، مهدی بازرگان و مرتضی مطهری باز می گردد [1] تفاوت اين حلقۀ جديد روشنفکران دينی با اسلافشان اينهاست که: اين جريان در حيطه ی عملی حکومت جمهوری اسلامی را تجربه کرده و يا در آن مشارکت داشته؛ از جهت نظری آشنايی عميق تری با فلسفه و کلام جديد دارد؛ و در زمانه ای سخن می گويد که جهان بينی علمي، سکولار دموکراسي، حقوق بشر، و اقتصاد بازار آزاد ارزش های غالب و جهانشمول شمرده می شوند.

چون موضوع بحث من روشنفکری دينی در ايران است، از اينجا به بعد هرجا از دين نام می برم، مقصودم اسلام شيعی است مگر اينکه جز آن تصريح شده باشد. اصطلاح نظام باور را، به همان سياق مفهوم شبکه ی باور کوآين به کار گرفته ام.  شبکه ی باور در رويکرد کوآينی همچون منسوجی تنيده شده از باورهای ماست که از باورههای بنيادی مان  مانند باورهايمان به صدق های رياضی و منطقی  گرفته تا باورهای علمي، دينی و باورهای زندگی روزمره را در برمی گيرد. با اين استعاره، باورهای اساسی تر ما تارهای مستحکم تر اين منسوج را تشکيل می دهند که در مرکز اين شبکه قرار می دهند؛ و باورهای کمتر بنيادي، تارهای ضعيف تر را تشکيل می دهند که در حاشيه های اين شبکه جای دارند و مستقيماً با جهان تجربه ی حسی در تماس اند. بازنگری در باوری بنيادی تر باشد پس از بازنگری در باورهايی تجربی تر روزمره لازم می آيد. در اينجا برای اختصار کلام از دين به عنوان يک نظام باور/هنجار سخن خواهم گفت که منظور از آن علاوه  بر شبکه ی باورهای دينی  يعنی گزاره هايی که با  «است» پايان می يابند (مانند: «محمد پيامبر خدا است»، «خدا قادر مطلق است»، «قرآن وحی خدا است»، و …)  نظام هنجاری دين نيز هست گزاره هايی تجويزی (مانند: «بايد مطابق شرايطی روزی هفده رکعت نماز خواند»،» قاتل بايد قصاص شود يا ديه دهد»، «مسلمان مرده را بايد پيش از دفن غسل کرد مگر آنکه شهيد باشد»). به بيان ساده تر نظام باور/هنجار دين آن چيزهايی است که يک عالم دينی (آخوند) کلاسيک و متعارف درست می داند. گاهی هم صرفاً واژه ی دين را برای اطلاق به نظام باور/هنجار دين به کار می برم. مقصود اصلی ام از نظام باور مدرن، پذيرش گزاره های علمی و متد تجربی جهت تبيين مسائل دنيوي، و از نظام هنجاری مدرن، دموکراسی مبتنی بر حقوق بشر (= سکولاردموکراسی )، و اقتصاد بازار آزاد است.

قصد از اين نوشتار پرداختن به بررسی يا تعليل، تاريخ عقايد و وقايع نيست. اين نوشتار پژوهشی تاريخی يا جامعه شناسانه نيست. هيچ پيش فرضی هم در مورد اينکه دين «فی نفسه»، يا مسلمانی «حقيقي» چيست، نخواهم کرد. پاسخ اين پرسش در حيطه ی کلام می گنجد. و اين نوشتار قرار است عمدتاً فلسفی باشد و نه کلامي. پس  تنها به توصيف  مختصر روايت ها و نگرش های نظری مختلفی می پردازم که مصاديق روشنفکری دينی محسوب می شوند. مسلما اشارات مجملی که به نماينده گان اصلی رويکردها شده، به معنای تلاش برای خلاصه کردن يا نقد انديشه های هيچ يک به طور اخص نيست. هدف اصلي، تحليل مفهومی و فلسفی مختصر رويکردهای عمده ايست که می توانند برسازنده ی هسته های نظری پروژه های روشنفکری دينی  باشند. در اين ميان به ويژه به طرح انتقادی رويکرد دين حداقلی يا اصالت تجربه ی دينی می پردازم که عبدالکريم سروش و مصطفی ملکيان مدافعان عمده ی آنند.

1.روشنفکری دينی چيست؟

به دنبال  تعريف سرراستی از روشنفکری دينی گشتن بيهوده است. چنان که خواهيم ديد، روشنفکری دينی به يک دسته جهت گيری های فکری اطلاق می شود که، به تعبير ويتگنشتاين، تنها با هم شباهت خانوادگی دارند و فاقد  تعريفی واحد، يا نشانگر رويکرد واحدی به مسائل مختلف هستند. اينکه خود کسانی هم روشنفکران دينی شمرده می شوند چندان درصدد  ترسيم مرزهای جغرافيای نظری شان نبوده اند، برغلظت هاله ی ابهام حول اين مفهوم ترکيبی می افزايد. شايد بزرگترين وجه مشترکی که ميان روشنفکران دينی بتوان يافت، اين باور است که رويکرد(ها)يی به دين  که «مسلمان ماندن» و مسلمانانه زيستن» را  به درجاتي-  در زمانۀ معاصر موجه نمايند، امکان پذير است. موجه به اين معنا که می توان در عين پذيرش برخی ايده ها و بهره گيری از دستاوردهای دنيای مدرن در حيطه های مختلف معرفت بشری  علم، سياست، حقوق، اقتصاد  همچنان به نحوی بی تناقض مسلمان باقی ماند. پس يک پرسش عمده ی  پيش روی روشنفکر دينی است اين است که مسلماني، يا به بيان کلی تر ديندار بودن، در اين زمانه به چه معناست؟  به باور من مناسب تر است در مورد روشنفکر دينی از تلاش برای آشتی دادن «دينداري» و»باورها/هنجارهای زمانه ی مدرن» سخن گفت تا آشتی دادن «سنت» و «مدرنيته» زيرا، چنان که خواهيم ديد، بسياری از تلاش روشنفکران دينی متمرکز بر ارائه ی روايتی از «دينداري» است که با «سنت» به معنای باور/هنجارهای مستقر امضا شده توسط شريعت،  چندان سنخيتی ندارد؛ به علاوه همه ی روشنفکران دينی نيز تمام دستاوردهای مدرنيته را دربست نمی پذيرند.

شايان ذکر است که برای پرداختن به رويکردهای مصالحه جويانه ی روشنفکران ديني، درنظر داشتن تمايز ميان نظام باور دين و نظام هنجاری آن اهميت دارد. در ادبيات روشنفکران دينی عموماً «شريعت» معادل  نظام هنجاری دين به کار می رود، و بسيار از آن سخن گفته اند، اما تمايز اين دو حيطه و پرداختن به نظام باور دين، يا روايت اصلاح شده ای از آن، در نظام فکری روشنفکری دينی معادلاً محل اعتنا نبوده است. اين مطلب می تواند نشانگر غلبه ی دغدغه های کلامی و سياسی بر تدقيق های فلسفی در رويکردهای روشنفکران دينی باشد.

يافتن دلايل انگيزاننده ی  کوشش هايی که در رده ی روشن فکری دينی قرار می گيرند دشوار نيست: دين اسلام، مانند ساير اديان و بيش از همه ی آنها، از زمان شکل گيری خود يک نظام فربه باور/هنجار را ايجاد کرده. اين نظام باور/هنجار در بسياری از موارد با باورها/هنجارهای زمانۀ مدرن ناسازگار است. برخلاف مسحييت که مرجعيت نظام باور/هنجار اش با زلزله های شديد و پياپی معرفتي/سياسی درطی پنج-شش قرن گذشته فروريخته، جوامع اسلامی رخدادهای مشابهی را از سر نگذرانيده اند. هنوز صدق و مشروعيت اسلام، چه در حيطه ی معرفتي، چه حيطه ی سياسی و چه در حيطه ی  فرهنگی و حيات فردی به طور جدی و گسترده درجوامع اسلامی به چالش گرفته نشده است.

برخي، مانند علی ميرفطروس [2] ،در نقد جريان روشنفکری دينی می گويند که خود اصطلاح «روشنفکر ديني» جمع اضداد است زيرا واژه ی روشنفکر، بنا به تعريف، حاکی از آزادانديشی يعنی نفی پذيرش مرجعيتی ورای عقل و تجربه ی بشری برای تبيين مسائل و يافتن پاسخ پرسش هاست، پس نمی توان همزمان هم روشنفکر و هم  ديندار بود. اين نقد فرض می گيرد که ديندار بودن شرط کافی برای اين است که شخص مرجعيت دين را در نظام باورهايش بالاتر ازعقل نقّاد بنشاند و در صورت ناهمسازی باورها، باور دينی را مرجح  شمارد. و لذا روشنفکر دينی شرط سنتی روشنفکری را   که تقدم عقل برهمه ی صور ديگر مرجعيت باشد  نقض می کند. چنين برداشتی را نمی توان به طور پيشينی مسلم انگاشت. ابتدا بايد ديد روشنفکر دينی چگونه می انديشد و نظام باور او تا چه حد همساز و عقلانی است، و آنگاه اين لقب او را ناسازه وار محسوب کرد يا نکرد. اگرپس از چنين کنکاشی به اين نتيجه رسيديم که روشنفکر دينی در انديشه ورزی خود عقلانيت را فدای ايمان دينی می کند، تنها می توان گفت که «روشنفکر» (با دلالت سنتی آن)  لقب مناسبی برای او نمی تواند باشد. اما درهرحال، عدم تناسب يک عنوان، به معنای تناقض درونی يک نظام فکری نيست. توجه داشته باشيم که هدف عمده ای که می توان برای روشنفکری دينی ذکر کرد، ايجاد مصالحه ای ميان «مسلماني» و «نظام باور/هنجار مدرن» است. و اگر از اين تلاش سربلند بيرون آيد؛ يعنی بتواند نظام باور/هنجار نوين و همسازی ارائه دهد، مهم نيست که او را چه نام نهيم؛ (مثلاً نوانديش ديني، يا مصلح دينی يا هر برچسب ديگر). مهم اين است که  ببينيم که  پروژه ی فکری اش به چه نتايجی منجر شده اند و چگونه.  اگر پيشاپيش خط فاصل قاطعی ميان روشنفکری عرفی و روشنفکری دينی بکشيم و نظرات هر که را که در مقوله ی روشنفکری عرفی نمی گنجد شايسته ی وارسی و تدقيق نقادانه ندانيم، مرتکب مصادره ی به مطلوب شده ايم. چرا که بدون وارسی پذيرفته ايم که انديشه ی روشنفکر دينی جزمی و ناهمساز است. مسلما چنين رويکردی نيز خود شايسته ی عنوان روشنفکری نيست.

2. نگرش های مختلف به تعارضات نظام باور/هنجار مدرن و دين

در مورد حيطه های ناهمسازی ميان نظام های باور/هنجار مدرن و دين اتفاق نظر وجود ندارد. همين عدم توافق، راه را بر راهکارهای مختلفی برای سازش دادن ميان اين دو نظام می گشايد. به عبارت ديگر، بسته به اينکه شخص مصالحه جو کدام حيطه ها را ناسازگار بداند، می تواند کانون تلاش فکری خود را بر موارد مختلفی متمرکز کند. به علاوه می تواند راهکارهای مختلفی را برای رفع اين ناهمسازی ها پيش گيرد. به اين ترتيب ما با  اقسام مختلفی از روشنفکر دينی سروکار پيدا می کنيم. می توانيم چند نگرش زير به عنوان گزينه های پيش روی روشنفکری دينی مطرح کرد:

2.1. نگرشی که  مطابق آن ميان  دين و نظام باور/هنجار مدرن (علم،دموکراسي، حقوق بشر و  اقتصاد بازار آزاد) ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. چنين رويکردی بس نادر است. چرا که کمتر کسی می پذيرد که آموزه های اسلام، دست کم با حقوق بشری که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر (UDHR,1948)  درج شده اند کاملا سازگار اند [3].

2.2. نگرشی که مطابق آن  ناسازگاری بنيادينی ميان  دين و علم جديد وجود ندارد، اما در عين حال منکر همسازی دين با دموکراسی سکولار و حقوق بشر است و اين دو آخری را مرجح برنظام هنجاری دين می شمارد. مثلا، مهدی بازرگان می کوشيد نشان دهد که ميان فيزيک/نصّ قرآن، بهداشت/طهارت ، تکامل/خلقت تناقضی وجود ندارد، اما حکومت دموکراتيک عرفی را بر حکومت فقيهان ترجيح می داد.

2.3. نگرشی که مطابق آن ميان اسلام و علم، دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد ناسازگاری بنيادينی وجود ندارد. اما منکر همسازی تمام عيار اسلام با حقوق بشر است. اين ديدگاهی است که «اصلاح طلبان»، به خصوص محمد خاتمی نمونه ی برجسته ی آن هستند   يا بودند.

2.4. نگرشی که  برآن است که ميان اسلام وعلم و اقتصاد بازار آزاد تعارضی وجود ندارد، اما منکر همسازی اسلام با دموکراسی و حقوق بشر است. در ادبيات سياسی ايران  «کارگزاران سازندگي» مثال نوعی اين نگرش اند و البته  به ندرت  آنها  را در زمره ی روشنفکران دينی محسوب می کنند.

2.5. نگرشی که مطابق آن ميان نظام باور/هنجار متعارف دينی و مدرن، در تمام سطوح  علم، دموکراسي، حقوق بشر، اقتصاد بازار آزاد   تعارضات بنيادی و رفع ناشدنی وجود دارد اما بر آن است که می توان رويکردی به دين داشت که به رغم رها کردن بخش عمده ای از نظام باور/هنجارهای دينی  به نفع باور/هنجارهای مدرن همچنان شايسته ی لقب مسلمانی بود. اين نگرش نوعاً در آثار متأخر عبدالکريم سروش  و نيز در آثار مصطفی ملکيان يافت می شود.

به جز 2.1 ، همه ی نگرش های فوق، مستلزم رها نمودن بخشی از نظام باور/هنجار دينی به نفع رقيبان نظري/هنجاری مدرن شان هستند. پس يک تفاوت عمده ی روشنفکر دينی با عالم دينی سنتی در اين است که روشنفکر دينی قائل به صحت و ارجحيت تام و تمام نظام باور/هنجار دين در زمانه ی حاضر نيست. نکته ی مهمی که بايد به خاطر داشت اين است که نظام باور/هنجار دين يگانه و فارغ از تأويل و تفسير نيست. اين عدم اتفاق نظر در مورد اينکه موضع ديندارانه در موارد حادی مانند نظام سياسی مطلوب چيست، به ويژه در شرايط امروزی ايران، محل بحث و جدل های بی پايانی بوده است.

2. راهکارهای پيش روی روشنفکر دينی برای ايجاد مصالحه

در اينجا، می توان پرسيد روشنفکر دينی  پس از پذيرش نياز به بازنگری در نظام باور/هنجار اسلامي، چه راهکارهايی برای توجيه چنان تغيير و تحولاتی در نظام باور/هنجار خود می تواند پيش بگيرد؟

2.1- فقه پويا

راهکار اولی که بازنگری نظام هنجاری دين را (صرفاً توسط فقيهان و در حيطه ی احکام اجتماعي/سياسي) مجاز می شمرد، انگاره ی فقه پويا است. به اين معنا که احکام فقهی را نه تنها می توان، بلکه بايد مطابق مقتضيات زمانه مورد بازنگری قرار داد. خود روح الله خميني، بنيانگزار رژيم اسلامی در ايران، نه تنها با اين رويکرد موافق بود، بلکه دربه کار بستن آن  پيشگام  مراجع شيعه شد. البته آشکار است که در نظر او «مقتضيات زمانه» همواره مترادف با «مصالح عاليه ی نظام» اش بود. با توجه به اينکه در اين راهکار، بازنگری ها اصولاً به صرف دلايل پراگماتيک و با نگاه به درون سنت فقهي، و توسط فقيهان  مجاز شمرده می شوند، و نه درجهت حل تعارضات اين سنت به نفع نظام هنجاری مدرن، به ندرت رويکرد فقه پويا مصداق روشنفکری دينی محسوب می شود. و  پيروان آن هم عمدتاً در ميان حاکمان فعلی ايران اند.

2.2 –  هرمنوتيک

راهکار دوم، انگاره ی تأويل پذيری متون مقدس دينی (هرمنوتيک)  است که راه را بر طيفی از روشنفکران دينی و متکلمان، مانند عبدالکريم سروش، و به ويژه محمد مجتهد شبستری گشوده است  تا بکوشند با اتکا بر اين انگاره، و با  الهام  از آموزه های متکلمان و فيلسوفان هرمنوتيک انگار مسيحي، زمانمندي،  با تأکيد بر خوانش پذيری چندگانه ی متون ديني، قابل بازنگری بودن باورها/هنجارهای مستقر دينی را نتيجه بگيرند. به بيان مجتهد شبستري: » آيا با توجه به مباحث فلسفى متون (هرمنوتيك فلسفى) كه خصوصا در قرن بيستم دامن گسترده است، مى‏توان تفسير معينى از يك متن را تنها تفسير ممكن و درست و معتبر اعلام كرد؟ آيا با توجه به اين مباحث ديگر معنايى براى نص در مقابل ظاهر (آن طور كه گذشتگان تصور مى‏كردند) باقى مانده است؟ هيچ متنى تفسير منحصر به فردى ندارد، از همه متون، تفسيرها و قرائت‏هاى متفاوتى مى‏توان داد . هيچ متنى به اين معنا نص نيست . «[4] .سروش هم مطلب مشابهی دارد: «من در نظريه قبض و بسط كوشيده‏ام تا راز تكثر فهم دينى را توضيح دهم و مكانيسم‏هاى آن‏را بيان كنم . اجمالا سخن در قبض و بسط اين‏است كه فهم ما از متون دينى بالضروره متنوع و متكثر است و اين نوع تنوع و تكثر قابل تحويل شدن به فهم واحد نيست و نه تنها متنوع و متكثر است، بلكه سيال است .» [5] شرح و نقد تفصيلی رويکرد هرمنوتيک در اين مجمل ميسر نيست. تنها چند نکته را بايد در نقد رويکرد به اصطلاح هرمنوتيکی خاطر نشان کرد:

الف) اين  که «هيچ متنی تفسير منحصر به فردی ندارد»، ادعايی گزاف می نمايد. تصور کنيد که آيا اين گزاره را می توان در مورد متن راهنمای استفاده ی يک جاروبرقي، يا يک مقاله ی رياضي، يا گزارش وضعيت امروز بازار بورس  نيز صادق دانست؟  «متن» در اين رويکرد صرفاً می تواند بر متونی اطلاق شود که قرار نيست چيزی در مورد امور عالم عينی بيان کنند. متونی مانند رمان ها، شعرها، و نقد ادبي.  اما اگر متون دينی در رده ی متون ادبی قرار می گيرد، يعنی متونی که مقصود از آنها ارائه ی «گزاره های صدق» يا «عينيت» نيست،  نمی توان ادعا کرد گزاره هايی از متن دينی که ظاهرا گزاره های معرفتی هستند، مانند اينکه «قيامت وجود دارد» چيزی در مورد دنيای واقع می گويد. اما اين گزاره ها باورهای مرکزی شبکه ی باور دينی محسوب می شوند و باور به آنها به اندازه ی باور به همه ی گزاره های عينی ديگر، درست به شمار می آيند. برای يک ديندار، باور به اينکه «قيامت وجود دارد» به همان اندازه ی باور به اينکه » اکنون در آبان سال 1384 احمدی نژاد رئيس جمهور ايران است» صادق است. پس قاعدتاً يک متفکر مؤمن به «صادق بودن» باورهای دينی اش، نمی تواند رويکرد هرمنوتيک را پيشه کند.

ب)  برای يک روشنفکر عرفی ، متون مقدس ديني، از جمله قرآن، هيچ ترجيح  معرفت شناختی بر ديگر متون ندارند. بنابراين در نظر او خوانش های جديدی هم که به  لطايف الحيل هرمنوتيک حاصل شود، اعتباری کمتر يا زياد تر از خوانش های سنتی نخواهند داشت. به بيان ديگر، نظام باور/هنجاری که قرار است متکلم هرمنوتيک گرا به عنوان خوانش هرمنوتيکی جديد از متون مقدسه اش پيش نهد، با همان ميزانی سنجيده می شود که نظام باور/هنجار سنتي. در نتيجه اگر به خارج از حوزه ی کلامی دينداران برويم،  تنها بروندادهای اين رويکرد است که قابل اعتناست و  محل بحث،  و نه روش شناسی رسيدن به خوانش جديد. علاقه ی غيرمتکلمان معطوف به ميزان همسازی خوانش جديد با باور/هنجارهای مدرن است. خارج از حوزه ی کلام، متدولوژی هرمنوتيک محل سؤال نيست.

ج) شايد بتوان گفت رويکردی که توسط مجتهد شبستری به عنوان رويکرد هرمنوتيکی مطرح می شود، در واقع چيزی جز تعبير شيک تری برای همان فقه پويا نيست، گيريم که پويايي آن بيشتر باشد. به قول محمد رضا نيکفر «مجتهد شبستری فقط مي‌خواهد تا آن حد با پيش‌فهم‌های دركِ حوزوی دربيفتد كه حوزويان به دو چيز پی ببرند: جهان در حركت است و پرسشهای تازه‌ای مطرح است كه پاسخهای تازه‌ای را مي‌طلبند.»[6] باز هم به قول نيکفر، برای پرداختن به رويکرد هرمنوتيکی اصيل » مفسر بايد بتواند من بگويد،  منِ وی از شخصيتی برخوردار بوده و فهمِ منفصل نداشته باشد، يعنی با مغزِ خود بينديشد نه با مغزِ مرجعهای اقتدار و احترام در سنت. ۲. مفسر بايد هر متنی را فقط متن بداند، يعنی دارای نويسنده، نگاشته‌شده با فكری خاص، به قلمی خاص، خطاب به مخاطبانی خاص، در روزگاری خاص. ۳. مفسر بايد مفهومِ تاريخ را بفهمد و عمقِ تحولی به نام عصر جديد را درك كرده باشد. و سرانجام آنكه ۴. آزادی بيان داشته باشد و دگرگويي، چون اگر آزادی بيان نباشد سنت نيز از ترس رازهايش را برملا نخواهد كرد و همچنان به همان زبانی سخن خواهد گفت كه تاريخ بدان تحميل كرده است. در بالا شرطِ اساسی را اين‌گونه بيان كرديم: هرمنوتيك دگرانديشی است و مفسرِ هرمنوتيك‌وَرز در درجه‌ی نخست با دگرانديشی فاشگويش معرفی مي‌شود.»[7]

ج) اگر دل در گرو ايمانی لايزال نداشته باشيم، معقول تر و معمول تر آن است که هنگامی که با متنی حاوی تناقض گويی های منطقي، خرافه ها، و احکام غيرانسانی مواجه می شويم، به جای توسل به لطايف الحيل برای پيچاندن آن اباطيل به نحوی که قابل پذيرش باشد، يا دست کم بطلان يا شناعت آن کمتر انگشت نما باشد، به راحتی مرجعيت را از آن متن سلب کنيم. روشنفکر عرفی هيچ نيازی نمی بيند برسر تأويل هرمنوتيکی متنی کهن عرق بريزد تا بلکه  از آن نتايجی بگيرد که به راحتی در دسترس فهم متعارفی امروزی اش است.

3.2. رويکرد اصالت تجربه ی دينی و نقد آن

راهکار سوم، متأخرتر و ظاهراً انقلابی تر، توسل به رويکردی است که می توان آن را «اصالت تجربه ی ديني» يا «دينداری حداقلي» خواند . اين راهکار، که باز هم  وامدار متکلمان مسيحی است، به اين جهت انقلابی تر می نمايد که اولا، به راحتی می پذيرد که بسياری از باور/هنجارهای  مستقر دين با باور/هنجارهای مدرن درتمام سطوح تعارضاتی بنيادی دارند. ثانياً، می پذيرد که در بسياری موارد  نظام های باور/هنجارمدرن بر رقيب دينی شان ارجحيت دارند. ثالثاً، برآن است که با کنار نهادن بخش عمده ای از شريعت، و چه بسا برخی از باورهای مستقر ديني، باز هم می توان به طرز معناداری ديندار/مسلمان باقی ماند. رابعاً، رويکرد ظاهراً نوينی به دين ارائه می دهد که در آن به جای اصالت يافتن «شريعت»، که به زعم آن در فقه تبلور يافته، «تجربه ی ديني»  به عنوان مبنای دينداری اصالت می يابد. در ذيل می کوشم به شرح مختصر، تحليل و سنجش اين رويکرد بپردازم.

لب مطلب رويکرد «اصالت تجربه ی ديني» به دين، در تمايزی است که ميان شريعت و تجربه ی ديني می نهد و دومی را مقصود غايی  و لذا شرط کافی دينداری می شمارد. «شريعت» در ادبيات اين رويکرد مجموعه ی تمام هنجارهايی است که دستورالعمل آنها در فقه يافت می شود: (احکام جهاد، قضا، معامله، ارث، طهارت، عبادت و …). تجريه ی دينی حالتی سوبژکتيو است، و لذا در قالب مفاهيم نمی گنجد. نمی توان تعريف سرراستی از آن ارائه نمود، اما چه بسا بتوان آن را با مفاهيم «تجربه ی امر متعال»، «حيرت» يا به عبارت قديمی تر «عشق به خدا» معادل انگاشت. مطابق يک استعاره ی محبوب اين رويکرد، تجربه ی دينی گوهر دين است و شريعت پوسته ی آن. اما اگر بخواهيم مضمون تحت اللفظی  اين استعاره را بجوييم، درمورد رابطه ی منطقی اين دو مفهوم با هم و با مفهوم دينداری چه می توان گفت؟ شايد بتوان بخش اصلی اين رويکرد به دينداری را چنين تصريح نمود:

1)هدف اصلی دينداري، يا شرط کافی آن، کسب  (يا تلاش جهت کسب) تجربه ی دينی است.2) کسب تجربه ی دينی لزوما از راه شريعت ميسر نمی شود:چه بسياراند مؤمنان پارسايی که به رغم پيروی از شريعت، فاقد تجربه ی دينی بوده اند و کسانی که به اين مقام رسيده اند بی آنکه شريعت مدار باشند.

از اين توصيف می توان نتيجه ای در مورد معنای «دينداري» در اين رويکرد گرفت:  ديندار بودن يا نبودن يک شخص ، يا ميزان و شدت آن، برای ديگران قابل تحقيق نيست، زيرا به حالتی سوبژکتيو، يعنی تجربه ی ديني، وابسته است. پس دينداری  امری خصوصی می شود. اما اگر هدف دينداری کسب گوهر آن (تجربه ی ديني)  است، نقش شريعت (پوسته ی دين) چيست؟

ازآنجا که روشنفکر دينی به وحی بودن دين از سوی خدايی عليم باور دارد نمی تواند بپذيرد که احکام (= هنجارهاي) دينی که  از زبان پيامبر اسلام بيان شده، دست کم در زمان خود محمد،  هيچ دخلی به کسب تجربه ی دينی نداشته اند. برعکس، اگر خدا را هوسباز يا پيامبر را شياد ندانيم، اين احکام  بايد نقش  موثری در کسب تجربه ی دينی داشته بوده باشند. اما پذيرفتن اينکه زمانی شريعت تأثيری در کسب گوهر دين داشته به ما نمی گويد که اين تأثير چگونه بوده و اکنون قرار است چه رابطه ای ميان اين دو برقرار باشد. آيا در زمان محمد  پيروی تام و تمام  از شريعت، شرط لازم برای حصول تجربه ی دينی بوده است؟ ديندار حداقلی هر پاسخی که به اين پرسش دهد، در اين حقيقت تفاوتی ايجاد نمی کند که اگر اين پرسش را درمورد زمانه ی معاصر مطرح کنيم، پاسخ او بايد منفی باشد. زيرا در غير اين صورت خط فاصلی که ميان خود وشريعتمدار سنتی کشيده، زايل می شود. پس اين سوأل همچنان نيازمند پاسخ می ماند که شريعت چه نقشی در رويکرد حداقلی امروزين به دين دارد؟

از آنجا که عموم مسلمانان در اين باور همرأی اند که اسلام دينی برای همه ی زمان ها و مکان هاست، و نه فقط جزيرةالعرب زمان محمد، يک  پاسخ محتمل می تواند اين باشد که اگر چه امروزه برای کسب تجربه ی دينی لازم نيست  که تمام احکام شريعت اجرا شوند، اما هنوز هم بخش هايی از شريعت در کسب تجربه ی دينی نقشی مؤثر دارند. به احتمال قوی مسلمان امروزی معتقد به رويکرد حداقلی به دين نيز، همرأی با همکيشان ارتودوکس خود، نمی تواند انتظار داشته باشد که با ترک نماز، روزه ، حج و شايد لغو حرمت شراب و قمار و لاقيدی جنسی  همچنان بتواند به تجربه ی دينی نيز نائل شود. به اين ترتيب، مطابق اين پاسخ، بخش هايی از شريعت برای کسب تجربه ی دينی ضروری اند و بخش هايی را می توان منقضی شده و دورانداختنی محسوب داشت. در اين صورت ابتدا پرسش ديگری رخ می نمايند:

مرجع تشخيص امروزين دانستن يک دسته هنجارهای شريعت و منقضی يا غيرلازم دانستن بقيه چيست؟ برای مثال چگونه می توان تشخيص داد که نماز خواندن يا شراب نخوردن جزو شروط ضروری کسب تجربه ی دينی هستند يا نه. آيا به يک طبقه ی روحانی جديد برای صدور چنين فتواهايی نياز است؛ بايد رأی گيری عمومی کرد؛ يا تشخيص خود فرد مرجع نهايی است؟

دوگزينه ی اول، يعنی ايجاد يک طبقه يا صنف روحانی جديد، يا  رأی گيری در مورد تعيين احکام منقضی و غير منقضی را به سختی کسی جدی می گيرد. اما اگر گزينه ی سوم  را در نظر بگيريم و مرجع نهايی تصميم گيری دراين موارد را  به مدلول «راه های رسيدن به خدا به عدد آدميان است»- خود شخص بدانيم، هيچ معيار عينی برای ديندار خواندن کسی باقی نمی ماند. همين قدرکافی است که شخص، هر قدر هم که به تعبير متعارف نامنزه و منحرف باشد، باور داشته باشد که در «صراط مستقيم» شخصی اش به سوی خدا گام برمی دارد، بايد از او پذيرفت که چنان می کند. درواقع نتيجه ی انگاره ی سراسر سوبژکتيو «صراط های مستقيم» اين است که هيچ گونه نظام هنجاری مشترکی را نمی توان ميان دينداران مفروض داشت. اما پيامد منطقی چنين رويکردي، يک هرج و مرج تمام عيار هنجاری است. به اين ترتيب مناقشه در مورد مصاديق «ديندار» يا «مسلمان» عبث خواهد شد. و اگر ندانيم «دينداري» به چه می ماند، هر نسخه ای  که برای  آشتی دادن «دينداري» با زمانه ی معاصر بدهيم ،  تنها بيان يک ترجيح شخصی خواهد بود. بيانی در سطح بيان رنگ يا ميوه ی مطلوب خود. پس به نظر می رسد حتی يک ديندار حداقلی هم بايد در چارچوب يک نظام هنجاری  هرقدر هم که حداقلی باشد   بازشناسی شود. به بيان ديگر بايد  نظام های هنجاری يا استراتژي(هايي) وجود داشته باشند که در کسب تجربه ی دينی کارآمدتر از بقيه باشد (باشند).

به اين ترتيب اين پرسش حاد نزد نظريه پردازان دين حداقلی گشوده می ماند که نقش نظام هنجاری دين، يا شريعت، را در چارچوب نظری شان تصريح  کنند. در هر حال، اگر دورانداختن کل شريعت را برای ديندار حداقلی يک گزينه ی محتمل به حساب نياوريم و از مشکل تعيين مرجعيت تصميم گيری در مورد هنجارهای مقبول برای امروز هم صرف نظر کنيم ، در پاسخ به اين پرسش چند گزينه را می تواند در نظر گرفت:

الف) هنجارها يا احکام دورانداختني، کلهنجارهای اجتماعی اسلام به و برخیهنجارهای فردی اند.

ب) هنجارهای دورانداختنی فقط کلهنجارهای اجتماعی اسلام اند.

ج) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای اجتماعی و برخیهنجارهای فردی  اسلام اند.

د) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای اجتماعی اسلام اند.

ه) هنجارهای دورانداختنی برخیاز هنجارهای فردی اسلام اند.

با توجه ابهامی که دربيان انضمامی آموزه ی دينداران حداقلی وجود دارد، به نظر می رسد گزينه های (الف) تا (د) فوق را می توان پاسخ های محتمل دانست. در هر حال، اگر قرار است که اين رويکرد ظاهراً انقلابی و نوانديشانه چيزی ورای لفاظی های بی محتوا باشد، بايد از حامی آن انتظار داشت که گزينه ی مورد نظر خود را با مصاديق انضمامی آن صريحاً اظهار کنند.ممکن است روشنفکر حامی اصالت تجربه ی دينی از اين درخواست چنين شانه خالی کند که «من در جايگاه فتوا دهی در مورد صواب و خطا بودن هنجارهای متعارف دينی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام  هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی دينینيست». بی محتوايی چنين آموزه ای را می توان با  مقايسه با اين بيان متناظر روشن کرد:» من در جايگاه فتوا دهی در مورد هنجارهای متعارف ورزشی نيستم. هدف من تأکيد بر اين است که تمامی اين نظام  هنجاری جز ابزاری برای کسب تجربه ی ورزشینيست.» واضح است که انگشت نهادن بر اهميت حصول يک حالت سوبژکتيو مفروض، بدون تبيين فرآيندهایحصول يا افرايش احتمال حصول آن سراسر پوچ است.

پس يک نقص نظری عمده ی رويکرد دين اصالت تجربه ی دينی به تبيين اش از نظام هنجاری دين مربوط می شود. روشنفکر دينی معتقد به اصالت تجربه ی دينی می پذيرد که بخش قابل توجهی از نظام  باور/هنجار دينی با نظام باور/هنجار مدرن سازگار نيست. در دينداری حداقلی لازم نيست همه ی هنجارها از دين اخذ شوند، بلکه می توان از برخی دستاوردهای هنجاری مدرن نيز بهره جست. اين رويکرد برای رفع تناقض نظام هنجاری مدرن با نظام هنجاری سنتی اسلام، انگاره ی ارجحيت تجربه ی دينی بر شريعت را پيش می کشد و با اين مانور کلامی می کوشد که ناهمسازی نظام های هنجاری مدرن و دين، و جايگزين کردن قدری از اولی به جای دومی را به حال دينداری مهلک نشمارد. اما روشنفکر دينی حداقلی ما برای حل تعارض نظام باور مدرن با نظام باور سنتی دين اش چه می تواند بکند؟ معضل دوم، و چه بسا حادتر اين رويکرد  به تبيين آن از نظام باور اسلام مربوط می شود.

مسلماً اسلام نظام باوری هم دارد. اسلام فقط مجموعه ای از بايد و نبايد ها نيست، بلکه چيزهايی هم در مورد دنيا می گويد که عمدتاً جز بازتاب باورهای مردمان زمانه ی کتابت قرآن  نيست : که خدا جهان را در شش روز آفريده است [8]؛ که آسمان سقفی بر زمين است که دريچه هايی دارد[9]؛ که موجود معينی به نام جن وجود دارد[10]؛ که نطفه ی انسان از علقه (خون بسته) تشکيل می شود[11]؛ که مورچه ها با هدهد حرف می زنند [12] ، و… بسياری مطالب ديگر که امروزه به کار داستان های کودکانه يا، در حالت محترمانه تر، اسطوره شناسی و دين شناسی تطبيقی  می آيند. در ذکر همين مطالب هم همسازی کامل در قرآن وجود ندارد. مثلاً در يک جای قرآن گفته می شود الله ابتدا آسمان را خلق کرد و در جای ديگر گفته می شود که اول زمين خلق شده است. [13] اين تناقضات منطقی در قرآن نادر نيستند.  [14]

بخش هايی صرف نظر نکردنی از مطالب واقع نمايی که در قرآن بيان شده  با معارف علمی امروزين ما (درفيزيک، کيهان شناسی و زيست شناسی و …) در تعارض رفع نشدنی است. موارد تناقضات منطقی هم در قرآن کم نيست. روشنفکر دينی با اين همه اباطيل و تناقضات چه می تواند بکند؟

به نظر می رسد مسئله ی غامضی پيش روی او گشوده است: از يک طرف اگر نادرستی برخی گزاره های معرفتی  ابطال پذير قرآن را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، درانطباق با نظام باور امروزين نپذيرد، نشان داده که نظام باورمدرن را بدون هيچ ترجيحي، جز ايمان خود به درستی نظام باور ديني، انکار کرده است. اين رويکرد را جز جزميت فکری نمی توان نام نهاد. اما اگر روشنفکر دينی ادعای ترک جزميت را دارد  اين راه حل مناسبی برايش نيست . از طرف ديگر اگر باطل بودن اين گزاره ها را، دست کم درمعنای تحت اللفظی شان، بپذيرد  بايد زحمت تبيين چرايی وجود اين اباطيل و تناقضات در متن مقدس اش را بر خود هموار کند. باری که به منزل رسانيدن اش آسان نيست. البته  قرار نيست در اين نوشتار به بحث های مطول کلامی بپردازم،  تنها فهرست وار به چند تبيين رايج پيش روی روشنفکر دينی و نقد آنها اشاره می کنم:

تبيين اول. استعاری بودن گزاره های ظاهرا نادرست متن مقدس:

قرآن يک کتاب علمی نيست، و اشاراتی که ممکن است در نظر نخست گزاره های علمی محسوب شوند را در واقع بايد درقالب استعاره يا در بازی زبانی شعر و ادبيات فهميد و نه در بازی زبانی علوم فيزيکي.

ايراد: اما  چرا خدا به استعاره هايی گمراه کننده متوسل شده؟

جواب: اولا، در کار خدا چون و چرا نمی توان کرد، درثاني، چه بسا قصد خدا «حيرت افکني» بوده باشد.[15]

ايراد: اما در زمان نزول وحي ، برای مردم چندان شگفت آور نبود که جهان در شش روز خلق شده باشد يا مورچه ها حرف بزنند. آيا مقصود ذات باری از «حيرت افکني»، به دردسر انداختن نسل های بعد، به خصوص روشنفکران دينی بوده است؟ به علاوه، آيا الله ناچار بوده علاوه بر تناقض گويي، با بيان گزاره های نادرست  هم «حيرت افکنی کند؟

جواب: …؟؟؟

تبيين دوم: امکان تحريف:

غالب قرآن کلام خداست، اما امکان وجود تحريف هايی در آن منتقی نيست؛ اين گزاره های نادرست هم می توانند از جمله ی آن تحريف ها باشند.

ايراد. وقتی اصل تحريف ناپذيری قرآن نفی شود، چه تضمينی وجود دارد که علاوه بر گزاره های ابطال پذير نادرست، برخی گزاره های ابطال ناپذير آن مانند اينکه «خدايی جز خدای يگانه نيست» يا «محمد آخرين پيامبر خداست» نيز تحريف شده و لذا نادرست  نباشند؟

جواب …؟؟؟

تبيين سوم: قرآن برداشت پيامبر از دين است:

درست است که مدعاهای معرفتی قرآن بازتاب نظام باور زمانه اش بوده است. اما اين تعجب برانگيز نيست، چون قرآن کلام خدا نيست، بلکه بيان پيامبر از تجارب دينی اش است. درست است که محمد ازخدا وحی دريافت می کرده و آنها را بدون تحريف بيان می نموده، اما اين وحی شامل درس های فيزيک و شيمی و زيست شناسی نبوده است.  احتمالاً برای خدا هم نظام باور بشر چندان اهميتی نداشته است، زيرا نظام باور ربطی به گستراندن تجربه ی دينی که مقصود اصلی وحی است، ندارد.

ايراد: اگر چنين فرض کنيم که نظام باور درست نقشی ضروری در دينداری ندارد، با توجه به اينکه  قبلا هم در رويکرد اصالت تجربه ی ديني، شريعت يا نظام هنجاردينی را از حيز انتفاع انداختيم، پس چيزقابل بيانی باقی نمی ماند که برای کسب تجربه ی ديني، و دينداری مهم باشد.

جواب …؟؟؟

تبيين چهارم: امکان معجزه

اگر بپذيريم که نزد خدا همه چيز ممکن است می توان گفت اگر ما در متن قرآن گزاره هايی را باطل می يابيم، به معنای نادرستی آن گزاره ها نيست. خدا قدير است، لذا به خوبی  می تواند دنيا را حقيقتاً در شش روز خلق کرده باشد، اما شواهد را چنان پيش روی ما چيده باشد که عقل تجربی مان ما را به پذيرش درستی نظريه هايی مانند تکامل يا بيگ بنگ سوق دهد. حتی منطق هم حدی بر قدرت خدا نمی نهد، خدا می تواند سنگی چنان سنگين خلق کند که نتواند بلند کند، يا کاری کند که دوخط موازی همديگر را قطع کنند. و هکذا می تواند آيه هايی متناقض نازل کند.

ايراد. به تبيينی که صدق های  تجربی را نمی پذيرد هيچ ايرادی با رويکرد تجربي؛ و به تبيينی که صدق های منطقی را نمی پذيرد هيچ ايراد منطقی نمی توان گرفت.

خلاصه و نتيجه گيري

آموزه های اسلام  به دو مقوله ی مجزای نظام باور و نظام هنجار آن قابل تقسيم اند. در هر دو مقوله ميان آموزه های اسلام و آموزه های مدرن تعارضاتی عمده و رفع نشدنی وجود دارد. روشنفکر ديني، يا هرکسی که درصدد عقلانی کردن ايمان خود به  آموزه های اسلام است، بايد به نحوی تعارضات نظام باور/هنجار اسلام با نظام باور/هنجار مدرن را از ميان بردارد. رفع اين تعارضات در وحله ی اول مستلزم تصريح  باورها و هنجارهايی است که به زعم مصالحه جو رفع نشدنی اند و در وحله ی دوم بايد به توجيه دلايل خود برای نفی يا اخذ مواضع يکی از دو طرف تعارض بپردازد. پس اگر قرار باشد روشنفکری دينی بتواند نظام فکری همساز و بی ابهامی داشته باشد،  ناچار است موارد ناهمسازی باور/هنجارهای اسلامی را با نظام باور/هنجار مدرن تصريح کند. اين تصريحات در  دو حوزه انجام می گيرد: (1) تعيين کل تعارضات هنجاري؛ و (2) تعيين کل تعارضات نظام باور دينی با نظام باور مدرن. از آنجا که نظام هنجاری اسلامی در فقه، يا شريعت، تبلور يافته، تحقق (1) مستلزم تصريح دقيق جايگاه شريعت در نظام هنجاری مورد پذيرش روشنفکر دينی  است. از سوی ديگر، چون کانون نظام باور اسلام متن قرآن است، تصريح نظام باور مورد پذيرش روشنفکر دينی مستلزم تعيين تکليف معرفتی با آيات قرآن می باشد. در هيچ يک از اين دو حوزه مواضع روشنفکر دينی به طور کامل تصريح نشده است: معلوم نيست چه مقدار از شريعت را، و چه مقدار از آيات قرآن را متعارض با رقبای مدرن آن می داند و  معلوم نيست چه مواردی از آنها را  کنارگذاشتنی می شمارد. تنها زمينه ای از موارد هنجاری کنار گذاشتنی که در مورد آن اتفاق نظر نسبی وجود دارد، پذيرش ارجحيت انواعی از دموکراسی بر حکومت حاکم دينی (با مدل فعلی جمهوری اسلامي) است  موردی که جزو هنجار های دينی بودن آن خود محل مناقشه است. چنان که ديديم در مورد نظام باور روشنفکر دينی اين ابهامات بسی افزون تر و امکان حل تعارض بسی دشوارتر می نمايد. تا اين ابهامات و تعارضات فلج کننده تصريح و رفع نشوند امکان ندارد بتوان پروژه ی روشنفکری دينی را حقيقتاً عقلانی و موفق دانست. در اين شرايط، روشنفکر دينی ميان آخوندی که نوعی جامعه ی دموکراتيک  را به جمهوری اسلامی ترجيح ميدهد، و روشنفکری عرفی که جز انگاره ی يک خدای دئيستی يا عرفانی همه ی پوست و استخوان دين را بيرون ريخته در نوسان است.

gholami46@yahoo.com

[1] Khosrokhavar, Farhad, The New Intellectuals in Iran, on internet

[2] علی ميرفطروس، «از «روشنفكرى ديني» به آزادى و دمكراسى راه نيست! «، گفتگو با نشريه ی نيمروز، شماره ی 784، 1383، http://www.mirfetros.com/. همچنين، نک. سيد جواد طباطبايي، مصاحبه با روزنامه ی همشهري، شماره ی 3088،  5 تير 1382.

[3] برای بيان منسجمی از تعارضات فقه اسلامی با حقوق بشر نک. محسن کديور،»تعارضات اسلام با حقوق بشر»، گفتگو با ماهنامه ی آفتاب، تير 1383، http://www.kadivar.com/

[4]  محمد مجتهد شبسترى، نقدى بر قرائت رسمى از دين، طرح نو، چاپ اول، 1379، ص‏114 .

[5] عبدالكريم سروش، صراطهاى مستقيم، مؤسسه فرهنگى صراط، تهران، چاپ دوم، 1377، ص‏2 .

[6] محمد رضا نيکفر، «هرمنوتيک و اصلاح گری ديني»،  نگاه نو، شماره ی 56، ارديبهشت 56، منبع: اينترنت

[7] همان.

[8] رک. قرآن ، الأعراف 56، يونس 3، الفرقان 59، هود 7.

[9] همان، النباء 19، الانفطار 1.

[10] همان، الحجر 27.

[11] همان، المؤمنون 14.

[12] همان، النازعات 29-30  و البقره 29 .

[13]برای ملاحظه ی  ديگر تناقضات منطقی ديگر قرآن، نک. http://www.zandiq.com/ و نيز www.secularismforiran.com  .

[14] رک. علی اکبر احمدي، «عقل حيران؛ تأملی بر دين شناسی دکتر عبدالکريم سروش»، نشريه ی نامه، شماره ی 43، نيمه ی آبان 84، منبع: www.nashrieh-nameh.com .

 

امير غلامی

زن، حقوق و مکان اجتماعی او در اسلام

 پیشگفتار:

هدف نوشته حاضر پرداختن به عمل کرد و جنايات نيروهاي اسلامي چه در قالب طالبان و چه در هيئت حاکمان کنوني که مقدرات جامعه را رقم ميزنند، نيست (چون مردم با گوشت و پوست شان اين نيرو ها و احزاب را در پراتيک اجتماعي و سياسي تجربه کرده اند) بلکه ميخواهد به مسايل اساسي ايکه اين عملکرد ها از آنها ناشي ميشوند ( ايدئولوژي اسلامي، که منبع الهام و رهنماي بالقوه تمامي جريانات اسلامي دوران ما است) بپردازد.

در ضمن به آن بخش از روشنفکران چپ و «دموکرات» که آگاهانه و يا نا آگاهانه تلاش دارند با تحليل هاي » مدبرانه » شان از وضعيت جاري، خاک در چشم توده هاي زحمتکش پاشيده و از افشاي کامل مذهب ( در اين مورد اسلام ) در کنار باور هاي ضد انساني و خرافي ديگر، بعنوان يکي از عوامل اصلي نيگون بختي و سياه روزي کنوني مردم، بويژه زنان، طفره رفته و با تفکيک اسلام به اسلام «بنياد گرا»، «مترقي» و»اسلام مردمي» از مبارزه بالفعل و باالقوه با جريانات مذهبي شانه خالي کنند.

و يا عدهٌ ديگر آنها ( که متأسفانه تعداد شان هم چندان کم نيست) با درک پوپوليستي و قدر گرايانه (چيزيکه سالها بدان عادت کرده اند و بخشي از باور هاي شان را ميسازد)، توجيهات شان را در اين مورد از اين تئوري دير آشنا استنتاج نموده اند که نميشود با توده هاي در افتاد و هرآنچه را که باور توده هاست (هر چند ارتجاعي و ضد انساني) بايد احترام کرد، در غير آن توده ها خواهند رنجيد، نشان دهد که اين نه سليقه هاي گروهي بلکه بنياد هاي فکري و ايدئولوژيک اسلام است که مصبب اصلي ستم، بي حقوقي و اجحاف، از جمله ستم جنسي بر زنان، است که بايد بطور سيستماتيک و پيگير مورد نقد و افشا گري قرار گيرد.

حالا مي پردازيم به اصل مطلب و ببينيم که قرآن، محمد و رهبران اسلامي در مورد زن چه گفته اند و آنگاه در اخير نگاهي اجمالي به نيرو هاي اسلاميست حاضر در صحنه سياسي افغانستان، نظريات و قوانين صادر شده از جانب آنها که ملهم از شريعت اسلامي است، مياندازيم.

قرآن که چهارده قرن قبل با تلاش براي تضمين حاکميت ثروتمندان شهري و زمينداران بزرگ بر قبايل صحرا نشين بعنوان مجموعه اي از قوانين تدوين شد و منبع الهام رهبران جزيرة العرب جهت وحدت و همسوئي قبايل قرار گرفت، امروز در عصر روبوت و انقلاب انفور ماتيک با مجموعه از تفاسير، احاديث و شيوه زندگي محمد و يارانش مبناي اداره امور قرار گرفته است.

با بررسي نزديک قرآن، احاديث و گفته هاي رهبران اسلامي، ميتوانيم ببينيم که ديدگاه هاي فورموله شده در قرآن و احاديث معتبر و همچنين علماي اسلامي قديم و جديد راجع به آموزش برتري مرد بر زن مطابقت دارند. با وجود اين کساني هم هستند که ادعاي «برابري» زن و مرد را در اسلام دارند، بعضي ها اين ادعا را از سر جهل مينمايند و ديگراني هم جهت تحريف واقعيت و وارونه سازي آن، چون منفعت سياسي و مادي شان ايجاب ميکند، دست به اينکار مي زنند.

در ادبيات اسلامي حديث به عنوان مادر کتاب ها ناميده شده است، چنانچه سالهاي سال است که تجديد چاپ شده و بيشتر از هزار سال است که در کنار قرآن مرجع و تکيه گاه مسلمانان بوده است. احاديث اقتباس شده در اين مقاله مطابقت با روح اسلام و آموزش هاي قرآن دارد، هرگاه حديث اين موقعيت را نداشت از دسترس بدور نگهداشته شده و رد ميشد.

» براي شکل دادن به زندگي مذهبي آدميان و براي رسيدن به اين مأمول حديث درکنار قرآن از اهميت بارزي بر خوردار است. در حقيقت قرآن منهاي حديث در بسا موارد زندگي روز مره ناقص و مجهول باقي ميماند.» ( 1 ) جلال الدين سيوطي يکي از معتبر ترين و معروفترين مفسرين اسلامي ميگويد که حديث: » تفسيريست از قرآن و توضيح آن» ( 2 ) و به اين دليل است که تقريباً همهٌ مفسرين جهت توضيح قرآن قبل از هر چيزي و در اولين فرصت به حديث تکيه ميکنند. در حديث معتبر زير آمده است:

» مدت کوتاهي بعد از وحي ( قرآن راجع به محمد ميگويد ) هرگز به هواي نفس سخن نمي گويد، سخن اوهيچ غير وحي خدا نيست.» ( قرآن، سوره نجم آيه هاي 3 – 4) » يگانه تفاوت ميان قرآن و حديث حقيقتاً در اين است که اولي مستقيماً از جانب خداوند به وسيله جبرئيل همراه با نص هاي متعدد ابراز و وحي شد. دومي يا آخري بدون نص و کلام وحي شده است. » ( 3 )

» بدين ترتيب حديث در کنار قرآن مجيد دومين منبع شرع اسلامي در مورد امور فردي و اجتماعي است، زيرا که احکام پيغمبر اکرم همانند احکام خداوند بر هر فرد مؤمني واجب است.»

«هيچ مرد و زن مؤمن را در کاري که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختياري نيست ( که رأي خلافي اضهار نمايند.» (قرآن سوره احزاب آيه 36) ( 4 ) نظر به احکام اسلامي حديث به عنوان راه و روش محمد و يارانش بايست دقيقاً و بدون تخطي پيروي شود، «عمل که به اندازه يک سر مو با حديث مغايرت داشته باشد بايد که ترک شود» ( 5 ) » به اين دليل يک فرد مسلمان مطلقاً نيازمندبه داشتن يک جلد قرآن و يک جلد حديث جهت هدايت زندگي اش،است.» ( 6 )

بر تري مرد در پيشگاه خدا

مرد و زن در پيشگاه خدا و قرآن بعنوان انسان داراي حقوق يک سان نيستند، مردان نسبت به زنان برتري دارند، چنانچه از محتواي آيات زير بر مي آيد: » و زنان را نيز حقوقي است بر شوهران چنانچه شوهران را بر آنها حقوق مشروع است ليکن مردان را بر زنان افزوني و بر تري خواهد بود.» ( قرآن سوره بقره آيه 228 ) ( 7 ) و يا: «الرجال قوامون علي النساء بما فضل الله بعضهم علي بعض»( قرآن سوره النساء آيه: 34) يعني: «مردان را بر زنان تسلط و حق نگهباني است.» ابن کثير يکي از مفسرين معروف در رابطه آيه 34 سوره نساء چنين ميگويد: » الرجال افضل من النساء و الرجل خير من المراة. » يعني: » مردان را بر زنان برتريست و يک مرد بهتر است نسبت به يک زن » ( ابن کثير في تفسير النساء 34 ) ( 8 )

مفسرين ديگري مانند رازي، بيضاوي، زمخشري و طبري در اين مورد همنظر اند. رازي در تفسيرآيه 11 سوره نساء چنين ميگويد: » قوله ( للذکر مثل الا نشيين ) ان الرجل اکمل حالا من المراة في الخلقه و في العقل و في المناصب الدينية، مثل صلاحية القضاء و الامامة، و ايضأ شهادة المراة نصف شهادة الرجل، و من کان کذلک وجب أن يکون الانعام عليه أزيد (ايضا) ان المراة قليية العقل کثيرة الشهودة ءفاذا انضاف اليها المال الکثير عظم افساد.» ( التفسير الکبير للرازي، النساء: 11) يعني: «(سهم مردان دو چند سهم زنان است) مرد در خلقت و عقل و در ايمان کامل تر است نسبت به زن و همچنين در خور و شايسته قضاوت و امامت است. و شهادت يک مرد برابراست به شهادت دو زن. بنأ براي شخصي که اين همه مسؤليت بزرگ سپرده شده است بايد به همان نسبت امتياز بيشتري داده شده باشد. چون زن ناقص العقل است و داراي هواي نفس زياد، هرگاه به او ثروت زياد بدهيد منجر به فساد زيادي خواهد شد.» ( 9 ) او همچنين مي افزايد: » قوله (الذکر مثل حفظ الانشيين) لما کان الذکر افضل من الانثي قدم ذکره علي ذکر الانثي.» (التفسير للرازي، النساء: 11) يعني: » در سوره 4 آيه 11، نخست از مرد ياد آوري شده است زيرا که مرد بر تر است بر زن.» ( 10 ) از قول رازي اين برتري ناشي می شود از برتري طبيعي مرد » در عقل و قدرت و بدليل اين که مرد مهريه ميپردازد و نفقه زنش را تأمين ميکند.» (11 )

يکي از اسلاميست هاي مدرن در مورد آيه فوق چنين مي گويد: » و لقد فضل ا لله بينهما نيساءلا يمکن التسوية به (النساء 34)  فالرجل هنا يفضل المراة من حيث تفوقه العقلي و مقدرته علي الادارة و الانفاق علي المراة.» (احمد ذکي تفاحة، المراة و الاسلام، دارالکتاب البناني بيروت 1985 ص 36 ) يعني:

«خداوند در آيه 34 سوره نساء برتري مرد بر زن را قائم نموده است که خود مانع برابري مرد و زن است. مرد مافوق زن است زيرا که مرد از لحاظ عقل بر تر است و همچنان مرد شايستگي رهبري را دارد و اين مرد است که نفقه اي او(زن) را ميپردازد.» ( 12 )

حسين عماد زاده در مورد اين برتري و فضيلت چنين مي گويد: » زن بتنهايي يک انسان نيست بلکه بکمک يک مرد يک انسان ميشود.» ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 20 )

زن و نواقص او از ديدگاه تعاليم اسلامي

زن ها در عقل و ايمان ناقص اند:

نقص زن در عقل و ايمان در حديث معتبري از صحيح بخاري که از نظر علماي اسلامي «معتبرترين کتاب بعد ازقرآن به شمار ميرود» ( 13 ) چنين توضيح داده شده است، به آن توجه کنيد: » يا معشر النساء … ما رايت من ناقصات عقل و دين اذهب للب الرجال الحازم من احداکن. قلن: و ما نقصان ديننا و عقلنا يا رسول الله ؟ قال اليس شهادة المراة مثل نصف شهادة الرجال ؟ قلن: بلي، قال: فذلک من نقصان عقلها ، اليس اذا حاضت لم تصل و لم تصم ؟ قلن : بلي قال : فذلک من نقصان دينها.» ( صحيح بخاري عربي ــ انجليزي جزء 1 حديث 301 ) يعني:

» رسول خدا باري به گروهي از زنان گفت: من هرگز مانند شما زنان ناقص در عقل و ايمان نديده ام. يک مرد مؤمن و آگاه ميتواند به وسيله شما گمراه گردد. يکي از زنان پرسيد: اي رسول خدا نقص در عقل و ايمان ما چيست ؟ او گفت: آيا مگر شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد نيست ؟ آنها تکرار کردند که اثبات. او گفت: اين هم نقص عقل شما … آيا درست نيست که شما زن ها نميتوانيد در دوران قاعدگي نه روزه بگيريد و نه عبادت نمائيد ؟ … او گفت: اين هم دليل بر نقص ايمان شماست …» ( 14 )

صحت و اعتبار حديث فوق غير قابل بحث است، چنانچه در دو مجموعه معتبر حديث (بخاري و مسلم) نقل شده است. اين حديث از جمله احاديثي است که مفسرين مسلمان در آن متفق القول اند. اين حديث مورد استفاده انديشمندان معتبري چون غزالي، ابن العربي، رازي، سيوطي، قرطوبي، نواوي و ابن کثير قرار گرفته است. حديث فوق حکمي است ابدي در مورد زنان و مربوط به دوره معين از تاريخ نيست، بلکه توضيح موقعيت زن بطور کلي است و در همهٌ احوال و ادوار اين قضاوت و درک نسبت به زن صادق خواهد بود. تا زمانيکه زنان قادر به عبادت و همچنين اداي فرائض ديني در ماه رمضان، بدليل عادت ماهانه نيستند و تاهنگاميکه شهادت دو زن برابر شهادت يک مرد ارزش يابي شود، اين اپارتايد جنسي اسلامي پا بر جا است. زيرا که اين حکم و اين استدلال ريشه در بنيادهاي فکري اسلام به عنوان يک دين زن ستيز دارد، که منشا و منبع الهام گرينده اش قرآن، سنت و کردار پيغمبر اسلام است.

رازي در تفسير آيه 21 سوره الروم که ميگويد: » و من اياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوآ …» يعني: » و باز يکي از آيات لطف الهي آنستکه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريد که در برابر او آرامش يافته و با هم انس گيرد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار فرمود …»  چنين ميگويد:

» قوله ( خلق لکم ) دليل علي ان انساء خلق کخلق الدواب والبنات و غير ذلک من المنافع، کم قال تعالي ( خلق لکم ما في الارض ) و هذا يقتضي ان الا تکون مخلوقه العيادة و التکليف فنقول خلق النساء من النعم علينا و خلقهن لنا و تکيفهن لا تمام النعمة علينا لا لتوجيه التکليف نحوهن مثل توجيه الينا و ذلک من حيث النقل و لکم و المعني. اما النقل فهذا و غيره. و اما لکم فلان المراة لم تکلف بتکاليف کثيرة کما کلف الرجال بهاء و اما المعني فلان المراة ضعيفة الخلق سخيفة فشابهت الصبي لکن الصبي لم يکلف فکان يناسب ان لا تؤهل المراة التکليف لکن النعمةعلينا ما کانت تتم الا بتکليفهنلتخاف کل واحدة منهن العذاب فتنقادللزوج و تمتغ عن المحرم . و لو لا ذلک لظهر الفساد.» (التفسير الکبير للرازي. تفسير سورة الروم : 21 ) يعني:

» اين گفته که ( آفريده ام براي شما )، دليل است براينکه زنان آفريده شده اند مانند حيوانات، نباتات و چيز هاي سود مند ديگر، چنانچه خداوند متعال مي فرمايد: (آفريده شد براي شما هر آنچه که در روي زمين است) و اين اقتضا بر اين است که زن براي عبادت و انجام دستورات خداوندي آفريده نشده است. ما می گوئيم که آفريدن زن يکي از رحمت هايي است که به ما (مردان) ارزاني شده است تا مشعوف عبادت خداوند باشيم، زن ها مسؤليتي مانند ما مردان ندارند …. زيرا زن ها ضعيف، ابله، از لحاظ احساسي مانند کودک اند، و هيچ مسؤليتي براي کودکان گذاشته نشده است. براي اينکه عبادت خداوند بصورت کامل انجام شود، زن ها بايد مکلف شده باشند که از عذاب سزا بترسند و همچنين از شوهرانشان اطاعت کنند و از چيز هاي که ممنوع هستند، دوري جويند در غير آن فساد شايع خواهد.» ( 15 )

سخنان فوق تأئيد و تأکيدي است بر حديثي که مي گويد » زنان ناقصات عقل و دين اند.» اين نگرش ارتجاعي مورد قبول و تأئيد همهٌ محدثين و نويسندگان مسلمان است. يکي از اسلاميست هاي مدرن مي نويسد که: » سهم عقل زنان با مردان برابر نيست.» ( 16 ) او در توجيه گفتارش و همچنين وضاحت بخشيدن بيشتر به اين «نابرابري» به نقل از کتاب «المراة والقرآن»، عباس العقاد يکي ديگراز نويسندگان با نام عرب، چنين ابراز نظر ميکند:

» في کتاب المراة و القآن للاستاذ عباس العقاد فصل قيم ابطل فيه مساواة المراة للرجل في العبقرية فأجاد و اقنع.» ( البهي الخولي، الاسلام والمراة  المعاصرة، ص 241 ) يعني: «استاد العقاد در کتابش المرأة ولقرآن يک مبحث با ارزشي دارد چيزيکه او در آن، ادعاي برابري  عقلي مرد و زن را بشکل قانع کننده اي باطل ميسازد.» ( 17 ) يکي ديگر از اسلاميست ها، حسين عماد زاده معتقد است که: » وزن مخ ( مغز ) مرد صد گرم بيشتر است.» ( زنان پيغمبر اسلام  ص 235 )

اين اپارتايد جنسي اسلامي در روايات مختلفي توضيح داده شده است: » زنان اضافه بر اين که حق امامت ندارند، حق تقدم نيز ندارند يعني اگر مرد و زني مانند زن و شوهر يا خواهر و برادر و يا مادر وپسر… خواستند در يک خانه نماز بخوانند اگر زن اندکي جلو تر يا مساوي بايستد و نماز را شروع کنند نماز هر دو باطل است.» ( حقوق زن در اسلام ص 71 و 72 ، يحي نوري ) به نمونهٌ ديگري از اين باور ارتجاعي توجه نمائيد:

» تمام زن ها علاقمندند که تحت نظر شخص ديگري کار کنند و بطور خلاصه از مرئوس بودن و تحت نظر رئيس کار کردن بيشتر خوششان مي آيد. برتري روح مردان بر زنان ‌چيزي است که طراح آن طبيعي مي باشد، هر قدر هم خانم ها بخواهند با اين واقعيت مبارزه کنند بيفايده خواهد بود. خانم ها به علت آنکه حساس تر از آقايان هستند بايد اين حقيقت را قبول کنند که به نظارت آقايان در زندگيشان احتياج دارند.» ( حقوق زن در اسلام ، ص 184 ، يحي نوري )

زن ها  نه تنها ناقص العقل اند بلکه حق نشناس هم هستند، بد نيست در مورد اين باور اسلاميون حديثي از بخاري نقل کنيم که ميگويد: » النساء … يکفرن العشير و يکفرن الاحسان ، لو احسنت الي احد اهن الدهر ثم رأت منک شينا قالت : ما رأيت منک خيراً قط .» ( صحيح بخاري عربي انجليزي جزء 1 ــ  حديث 28 ) يعني: » زن ها در مقابل همسران شان ناسپاسٍٍ و در مقابل لطف و توجه آنها و هر عمل نيک ديگري حق نشناس اند. هر چند که در مقابل او خوش رفتار باشي و او چيزي از تو بيبيند ( که مورد پسندش نباشد) خواهد گفت: » هرگز از تو خيري نديده ام.» ( 18 ) بر مبناي اين حديث، زن نه تنها از لحاظ عقلانيت و معنويت ناقص است بلکه نا سپاس و حق نشناس هم است.

زنان و شهادت:

شهادت زن با مرد برابر نيست، شهادت يک زن نصف شهادت يک مرد است. قرآن در اين مورد چنين مي گويد: » و استشهدوا شاهيدين من رجالکم فان لم يکونا رجلين فرجل وامرآتان ممن ترضون من الشهدآء ان تضل احديهما فتذکر احديهما الاخري» يعني: » اگر مديون، سفيه يا صغير است و صلاحيت امضا ندارد ولي او به عدل و درستي امضا کند، دو تن از مردان گواه آوريد و اگر دو مرد نيابيد يک تن مرد و دو زن گواه گيرند که اگر يک نفر آنها را فراموش کند ديگري را بخاطر باشد.» ( سوره بقره آيه 282 ) ( 19 )

يک زن تحصيل کرده مسلمان در توجيه اين بيعدالتي و آپارتايد جنسي اسلامي چنين ميگويد: » زن زاده شده است از براي توليد مثل و تغذيه کودک. بنا بر اين زن خيلي احساساتي و فراموشکار است، زيرا اگر چنين نبود او درد زايمان را فراموش نمي کرد و فرزند ديگري بدنيا نمي آورد. به اين دليل او نمي تواند مانند يک مرد قابل اعتماد و شايسته شهادت باشد.» ( 20 ) بنا براين زن در باور مرد سالار اسلامي در سه حوزه مهم ناقص شمرده شده و ارزش انساني يک ساني با مرد ندارد: براي ديگران بدليل انکاراينکه موجود خوبي است ؛ براي خودش بدليل ناقص العقل خواندنش از جانب مذهب و سرانجام در رابطه با خدا، بدليل نارسائي و عدم کفايت ايمانش.

» شهادت دو زن بجاي يک مرد براي اينست که مبادا يکي از آنان گمراه شود و اگر گمراه شد ديگري او را بياد آورد. چون زن با انگيزه هاي خاصي که دارد، بضبط اينگونه امور و شهادت بآن کمتر دقت و توجه مينمايد و بيشتر تحت تأثير عواطف واقع ميشود چنانکه در مسائل راجع به خود، توجه و دقتش بيشتر است.» ( پرتوي از قرآن، کتاب دوم ، ص 269 ، آيت الله طالقاني )

به گفتاري از شيخ محمد عبده توجه کنيد که از قول خطبه اي از علي خليفه چهارم مسلمانان چنين مي گويد: » خداوند زنان را خلق فرموده، و آنها را استوار نموده برسنگيني امر زائيدن و تربيت کودکان شان تا سن معيني، که هنوز از يکي فارغ نشده مستعد حمل و زائيدن ديگري خواهند شد، پس هيچگاه از کار زائيدن و تربيت فرزند نمودن رهائي ندارند، مثل اينکه فقط زنها مختص تدبير امر خانه و زندگي داخلي اند، و اين کار، يک محيط محدودي است که بايد مردان براي شان فراهم نمايند، و لذا عقل زنها به اندازه اي خلق شده که در اين امور بآن احتياج دارند، دين نيز بر طبق فطرت و خلقت است ، و زنها ــ در احکام دين ــ  بپاي مردان نميرسند، نه در عبادت و در اداء شهادت، و در بردن ارث.» ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 213 حسين عماد زاده ) ، ( تأکيد از من است).

بيعدالتي و اپارتايد جنسي فورموله شده در قرآن و منابع ديگر اسلامي در مورد عدم صلاحيت زن بعنوان شاهد را در جملات زير بخوبي ميتوان مشاهده کرد: » بسيار اتفاق مي افتد که شهادت و يا قضاوت در حق کسان نزديک يا زناني زيبا و مردان متنفذ و يا جوان انجام ميگيرد، در زنان چنانکه از احوال عمومي آنها پيدا است بيم آن مي رود که حسادت و رشک به زيبائي يا تحت تأثير زيبائي و دلفريبي مرد و ثروت و نفوذ و يا جواني او واقع شده عقل را در زير نفوذ احساس خرد کند و حق و عدالت پايمال هوي و هوس شود.» ( حقوق زن در اسلام، ص 94 يحي نوري )

بازهم بد نيست که از علي خليفه چهارم بشنويم: » گواهي دو زن بجاي يک مرد است و از جهت نقصان نصيب و بهره هم ارث آنها نصف مردان مي باشد، پس از زنهاي بد بپرهيزيد و از خوبانشان بر حذر باشيد و در گفتار و کردار پسنديده از آنها پيروي نکنيد تا در گفتار و کردار نا شايسته طمع نکنند.» ( نهج البلاغه، ص 180 )

زن از ديدگاه اسلام چيست ؟

زن لعبت است ؛ نواقصی را که در سطور فوق از نظر گذرانيديم بيانگر آن است که زن از نگاه تعاليم اسلامي همراه نامناسبي براي مرد است. نواقص او در عقل و ايمان بازدارنده و مانع شرکت او در امور مربوط به دايرهٌ مذهب و اجتماع ميشود. مي بينيم که اين باور هاي مبتني بر اپارتايد جنسي اسلامي، تا کجا و تا چه حدي منجر به تنزيل مقام زن به عنوان انسان ميشود. حسين عماد زاده در اين  مورد چنين در افشاني مي کند: » زن بر وزن من اندر لغت نام موجودي است که از کفر ابليس مشهورتر و از پلنگ پرشر و شور تر و درست نقطه مقابل مرد را اشغال کرده است.» ( زنان پيغمبر اسلام، ص 16 )

» قال عمر شينأ فعرضت فيه امرأته، فقال: لست في شئ، انما أنت لعبة فإذا کانت اليک حاجة دعوناک لها.» ( المنصف، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي، الجلد الاول، جزء 2 صفحه 263 ) يعني:

» عمر باري مشغول صحبت بود که زنش در ميان حرف اودرآمد، عمر به او (زنش) گفت : تو بازيچه هستي، اگر به تو حاجت بود، صدا مي زنم.» ( 21 ) و امرو بن العاص يکي ديگر ازاصحاب محمد ميگويد: » زنان لعبت اند، انتخاب کن.» ( 22 ) اين فقط نظر عمر و ابن العاص نيست، بلکه محمد خودش باري چنين گفته بود: » قال النبي انما المراة لعبة فمن اتخذها فليصنها.» ( احمد ذکي تفاحة، المراة والاسلام، ص 180 ) يعني: » زنان لعبت اند، هرکسي که او را ميگيرد بگذار که ازش مواظبت کند ( يا او را از دست ندهد ). » ( 23 )

اين باور که زن لعبت است، براي معنويات يک مرد مؤمن اهميت حياتي دارد، چنانچه غزالي ميگويد: » بمجالسة(النساء) و النظر و الملاعية اراحة للقلب و تقوية له علي العبادة … لذلک قال الله تعالي ــ ليسکن اليها ــ.» (الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص34 ) يعني: » در معاشرت با زنان، به آنها نگاه کنيد و با آنها بازي کنيد، روح تان شاد مي شود و قلب تان آرامش مي يابد، و مرد براي پرستش خداوند نيرومند ميشود … به اين دليل خداوند ميفرمايد: ( تا با او ( زن ) انس و آرام گيرد.) » ( قرآن ، سوره 7، آيه 189) ( 24 )

صرف نظر از نواقصي که اسلام به زنان نسبت داده است و تا حالا يک سري از آنها را بر شمرديم، زن از نظر مباني اعتقادي اين دين داراي ده عورت است ( طبق تعريف فرهنگ فارسي،عورت شرمگاه است عضوي که انسان از روي شرم مي پوشاند، هر چه موضع ستر باشد، آلت تناسلي، شرمگاه، شرمجاي مجازاً جنس زن ). ( 25 ) علي از قول پيغمبر اسلام مي گويد: » للمراة عشر عورات، فاذا تزوجت ستر الزوج عورة واحدة، فاذاماتت ستر القبر العشرعورات.» ( کنزالعمال مجلد 22 حديث 858 ) ، يعني: » زن ده عورت دارد، وقتي ازدواج ميکند شوهر يکي از آنها را ستر ميکند و وقتي او ميميرد قبر هر ده عورت را ستر مي کند. » ( 26 )

بقول حديث زير، زن نتنها ده عورت دارد بلکه خود همچون عورت است: » المراة عورة فقذا خرجت استشر فها الشيطان.» ( رواء الترمذي و قال حسن صحيح ) يعني: » زن عورت است هنگاميکه او بيرون ميرود (از خانه)، شيطان از اوپذيرائي مي کند.» ( 27 )

بيرون رفتن از خانه شکلي از نمايش عورت، بي عفتي و هرزه گي است که باعث خشنودي و لذت شيطان مي شود. به همين دليل زنان را از رفتن به بيرون از منزل حتي جهت عبادت در مسجد نهي کرده اند، چنانچه از حديث زير بر مي آيد: » اقرب ما تکون المراة من وجه ربها اذا کانت في قعر بيتها، و ان صلاتها في صحن دارها افضل من صلاتها في المسجد.» ( الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص 65 ) يعني: » يک زن به خدا نزديکتر است اگر در کنج خانه خودش بماند. و عبادت زن در خانه بهتر است از عبادت او در مسجد.» ( 28 )

علي در حديث ديگري از قول محمد پيغمبر اسلام مي گويد: » قال ( ص ) ان النساء عورة» يعني : » فرمودند زنان عورت مردان هستند و بايد در حفظ آن بکوشند.»، علي باز از قول محمد چنين مي گويد: » قال ( ص ) النساء عي و عورة فاستروا عيهن بالسکوت و استروا عورتهن بالبيوت.» يعني: » فرمود زنان عي و عورت مردان هستند بايد جاهل و ضعيف و عاجز را بسکوت نگاهداست و عورت و ناموس را در حصن خانه مصون داشت. » ( زنان پيغمبر اسلام ، ص 143 ، حسين عماد زاده )

دکتور البوطي در مورد پوشش يا حجاب زن چنين ميگويد: » علماي مسلمان . . . متفق القول اند در اين که زن بايد تمام بدنش را بجز دست و صورت، بدون آرايش، از بيگانگان بپوشاند.» ( 29 ) در صورتيکه پيروان هنبل و بعضي از پيروان شافعي حتي دست و صورت را نيز جز «عورت» شمرده اند و از اينرو بايد که پوشيده باشد. ( 30 )

» ولکن اصحاب هذا التفسير ( من يجوزون کشف الوجه واليدين ) وهم الماليکية والخفية وبعض الشافعية شرطوا لجواز کشف المراة وجهها ان لا يکون ذلک في حالة تشير الفتنة بان تکون بارزة الجمال.» ( الي کل فتنة تؤمن بالله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 48 ) يعني: » و آنهائي که ( مالکی ها ، حنفي ها و بعضي از شافعي ها) به زنان اجازه داده اند تا دست و صورت شان را نمايان سازند، به اين شرط که در آنصورت نبايد آرايش نمايند. اما اگر زن بطور طبيعي زيبارو باشد پس بايست صورتش را بپوشاند، از هراس اينکه باعث ايجاد فتنه و فساد نشود.» ( 31 )

دکتور البوطي دليل پوشيدن حجاب را چنين توضيح ميکند: » ان الله جل جلاله انما فرض الحجاب علي المراة محافظة علي عفة الرجال الذين قد تقع ابصارهم عليها، لحفظها علي عفتها من الاعين التي تراها.» (الي کل فتنة تؤمن بالله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 98 )

يعني: «خداوند متعال حجاب را براي زن فرض کرد. او ( خداوند ) اين کار را جهت حفظ عفت مرد مقرر داشت . . .، نه براي مواظبت عفت و عصمت زن از چشم مرداني که به او نگاه ميکنند.» ( 32 )

باور اسلامي و اصلاح نا پذيري زن

بر مبناي داستان خلقت و نگاه فلسفی اسلام ( و مذاهب ديگري ابراهيمي  هم از مسيحيت و يهود)، مرد مقدم است بر زن و زن در اين ديدگاه موجودي است ثانوي، ناقص و براي مرد. داستان حوا و آدم اين موقعيت و مکان ثانوي را چنين تعريف ميکند: » . . . چون آدم را بيافريد و او را به بهشت فرستاد و گفت: اين بهشت ترا دادم و او را ببهشت اندر بداشت. پس خداي تعالي خواست که از آدم خلقي بيافريند همچو آدم . . . خداي عزو جل مر حوا را از پهلوي چپ آدم بيافريد . . . آدم او را بديد گفت: تو کيستي و چيستي ؟ گفت که من خلقي ام همچون تو. خداي عز وجل مرا از پهلوي چپ تو آفريد تا همجنس تو باشم و تو با من آرام گيري …» ( تفسير طبري، جلد اول ص 50 ، 52 )

از نظر تعاليم اسلامي و سائر اديان ابراهيمي زن موجوديست اصلاح نا پذير و داراي نقايص، بر مبناي فلسفه خلقت  که در نقل قول بالا مشاهده کرديم زن از پهلوي چپ مرد خلق شده است و به همين دليل ساده مانند قبرغه ( دنده ) است، کج و ناراست. اين وضعيت (کج و ناراست بودن) زن را در حديثي از بخاري به خوبي ميتوان مشاهده کرد که چنين آمده است: » المراة کالضلع ان اقمتها کسرتها و ان استمتعت بها و فيها عوج.» ( صحيح بخاري، انجليزي ــ عربي جزء 7 حديث 113 ) يعني:

» زن چون دنده است؛ اگر بخواهي راستش کني، خواهد شکست. و اگر از آن بهره گيري با وجود کجيش بهره تواني گرفت. » ( 33 ) چنانچه ذکرش رفت اسلام اين ناراستي و اصلاح ناپذيري را نسبت ميدهد به کار کرد خلقت، چون بر مبناي تفکر اسلامي زن از پهلوي چپ مرد آفريده شده است. ( 34 ) اين ناراستي ذاتي و علاج نا پذير است، مرد بايست با آن زندگي کند و از اش استفاده برد.

اين باور نه تنها از جانب عوام پذيرفته شده است بلکه امامان معروفي چون امام شافعي کسي که گفت: » قال الشافعي: ثلاثة إن أکرمتهم أهانوک وإن أهنتهم أکرموک: المراة والخادم والنبطي.» (الغزالي، احياء علوم الدين، جزء 2 ص 51) يعني: » سه ( کسند) اگر تو آنها را تقدير نمائي آنها بتو بي احترامي مي کنند اگر به آنها احترام نگذاري، آنها ترا تقديرکنند: زن، غلام و نبطيه» ( 35 )،  نيز به اين شکل فورموله شده است. غزالي در اين مورد ميگويد: » أن أرسلت عنانها قليلاً جمحت بک طويلاً، و إن أرخيت عذار ها فتراً جذبتک ذراعا . . . فإن کيدهن عظيم و شرهن فاش، والغالب عليهن سوء الخلق و رکاکة العقل … قال عليه السلام: مثل المراة الصالحة في النساء کمثل الغراب الأعصم بين مانة غراب» ( الغزالي، احياءعلوم الدين، جزء 2 ص 51 ) يعني:

» اگر تو عنان زن را يک خرده شل کني او ( زن ) ديوانه وار ازجا خواهد جست، اگر بصورتش با اخم دست بکشي او ترا حيله گرانه در آغوش خواهد کشيد . . . حيله آنها حاکي از ترس است و بدجنسي (شرارت) آنها موجب سرايت؛ شخصيت بد و روح ضعيف مشخصه آنهاست . . . (محمد) عليه السلام گفت: ( 36 ) » حکايت يک زن صالح در ميان زنان ديگر مانند اعصم ( کلاغ منقار قرمز) است در ميان صدها کلاغ ديگر» ( 37 )

بدين ترتيب اسلاميست ها با تکيه برتعاليم زن ستيز اسلامي باور دارند که زنان پرهيز گار و عفيف نادر اند و نارسائي و نواقص بر شمردهٌ زنان از جانب آنها امري است طبيعي. چون زن مانند قبرغه ناراست ( کج) است، بناً اين کجي و نارسائي را نمي توان چاره جست و زن بعنوان جنس دوم پستر است و اصلاح ناپذير.

حقوق شوهر

ميل و اشتياق مردان بايد بلافاصله بر آورده شود:

در اسلام پاسخ به نياز هاي جنسي مرد آنقدر عاجل و ضروري پنداشته مي شود که اگر غذا در تنور و يا اجاق بسوزد مانعي ندارد و بهتر از آن است تا مردي جهت رفع نياز هاي جنسي اش در انتظار زنش بسر برد. اگر او (زن)  تن به خواهشات جنسي مردش ندهد و خواستش را رد کند، فرشتگان بهشت از او رو بر خواهند گرفت.

محمد پيغمبر اسلام ميگويد: » اذا الرجل دعا زوجته لحاجته فلتأته و إن کانت علي التنور»    (الترمذي) يعني: » هنگاميکه يک مرد همسرش را جهت ارضاي خواهشات نفسي اش فراه مي خواند، بگذار او نزد شوهرش بيايد هرگاه او (زن) مشغول تنور باشد.» ( 38 )

و در حديث ديگري ارجعيت و پاسخ به نياز جنسي مرد را چنين فورموله نموده است: » إذا دعا الرجل امرأته الي فراشه فأبت فبات غضبان لعنتها الملائکه حتي تصبح.» (متفق عليه) يعني: » پيغمبر خدا گفت: هرگاه مردي زنش را جهت ارضاي تمايلش فرا خواند، و او (زن) رد کند، و مرد شب را با خلق تنگي سر کند، فرشتگان تا هنگام سحر آن زن را نفرين کنند» ( 39 )

پاسخ سريع به نياز هاي جنسي مرد و ارضاء او و همچنين بي اهميت پنداشتن نياز هاي زن (چون در ديدگاه ها و تعاليم اسلامي زن نتنها فاقد احساس جنسي است بلکه حتي حق بيان تمايلاتش را هم ندارد، زيرا زن بر مبناي باور هاي اين دين وسيله اي جز براي ارضاي مرد نيست) امري نيست که فقط متعلق بدوران صدر اسلام باشد، بلکه مسلمانان در دنياي معاصر نيز بدين باور اند. يک عالم مذهبي معاصر در اين مورد چنين ميگويد: » فقد أقام الله تعالي تکوينها النفسي والجسمي علي نحويجعلها متعة للرجل اکثر من يکون الرجل متعة لها بل جعل سعادتها في شعورها بأنها کذلک.» (الي کل فتاة تؤمن بلله ــ الدکتور محمد سعيد رمضان البوطي ص 55 ) يعني:

» خداوند متعال زن را از لحاظ رواني و فزيکي چنان آراسته است که باعث ارضاي شهوات مرد ميشود و مرد در معاشرت با او بيشتر از آنچه که زن تمايلاتش در مرد ارضاء شود، لذت مي برد. نه فقط اين، بلکه زن همچنين خوشي اش را در احساس اين چنيني مي يابد» ( 40 )

يکي ديگر از علماي معاصر مذهبي چنين مي نويسد: » إن الواط، والمرأة لا تفعل.» (الفقه علي المذاهب الاربعة، الجزء الرابع، ص 7) يعني: » مقاربت جنسي يک عمل است و زنان نمي توانند عمل کنند» ( 41 )

مفسر معروف قرطبي در اين مورد ميگويد: » وخلقت المرأة سکنا للرجل و قال : ( و من آياته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنو أليها ) فأول ارتفاق الرجل بالمراة سکونه اليها ممافيه من غليان القوة . . . فإليها يسکن و بها يتخلص من الهياج، و للرجال خلق البضع منهن، قال الله تعالي: ( و تذرون ما خلق لکم ربکم من ازواجکم ) فأعلم الله الرجال أن ذلک الموضع خلق منهن للرجال ، فعليها بذله في کل وقت يدعو ها الزوج، فإن متعته فهي ظالمة و في حرج عظيم ، و يکفيک من ذلک ما ثبت في صحيح مسلم : و الذي نفسي بيده ما من رجل يدعو امرأته إلي فراشها فتأبي عليه الا کان الذي في السماء ساخطا عليها حتي يرضي عنها (زوجها)» ( قربطي في تفسير سورة الروم : 21 ) يعني:

» زن آفريده شد براي آنکه مرد در او آرامش يابد . . . در کنار او (زن) ، مرد از غليان جنسي رهائي مي يابد. ارگان تناسلي زن براي مرد آفريده شده است. چون که خداوند متعال فرمود: ( و وا مي گذاريد آنچه را که آفريده است براي شما پروردگار تان از همسران شما). ( 42 ) خداوند اين را آشکار ساخت که زن آفريده شده است از مرد و براي مرد. بنا بر اين زن بايد تسليم شود هرگاه شوهرش او را فرا ميخواند. هرگاه او سر پيچي کند، ستمکار است. دليل کافي در اين رابطه در حديثي از صحيح مسليم نقل شده  است که مي گويد: » زماني که مردي زنش را به بستر مي خواند، و او امتناع ميورزد، يکي که در بهشت است بر او غضب کند تا آنکه مرد (شوهرش) از او راضي شود.» ( 43 )

باري محمد پيغمبر اسلام در مورد حقوق شوهر نسبت به زن، چنين اظهار نظر نموده است: » در حديث ديگر منقول است: زني به خدمت حضرت رسول (ص) آمد و سوال کرد حق شوهر بر زن چيست؟ فرمود: زياده از آن که توان گفت، پس فرمود: از جمله حق ها آن است که روزهٌ سنت بي رخصت او ندارد و از خانه بي رخصت او بيرون نرود و به نيکو ترين بو هاي خوش خود را خوشبو کند و نيکو ترين جامه هاي خود را بپوشد و به بهترين زينت ها خود را بيارايد و هر بامداد و شام خودرا بر او عرض کند که اگر ارادهٌ جماع داشته باشد ابا نکند. در حديث ديگر فرمود: هيچ چيز بي رخصت او به کسي ندهد و اگر بدهد گناهش براي زن است و ثوابش براي شوهر و هيچ شب نخوابد که شوهر از او خشمناک باشد. زن گفت: هر چند شوهر بر او ظلم کرده باشد؟ فرمود بلي.» (حلية المتقين، ص 115، محمد باقر مجلسي)

زن بايد به خواست شوهرش مخصوصاً تمايلات جنسي او پاسخ دهد و هر وقت اراده نزديکي جنسي کرد، حتي در پشت پالان شتر، زن نبايد که مضايقه نمايد، به اين حديث توجه نمائيد: » در حديث صحيح از حضرت امام محمد باقر (ص) منقول است: زني آمد به خدمت حضرت رسول (ص) و گفت يا رسول الله چيست حق شوهر بر زن، فرمود لازم است که اطاعت شوهر بکند و نا فرماني او نکند واز خانهٌ او بي رخصت تصديق نکند و روزهٌ سنت بي رخصت او ندارد و هروقت ارادهٌ نزديکي او کند مضايقه نکند، اگر چه بر پشت پالان شتر باشد و از خانه ٌ او بي رخصت او بدر نرود و اگر بی رخصت بدر رود، ملائکه ٌآسمان و زمين و ملائکهٌ غضب و ملائکهٌ رحمت همه او را لعنت کنند تا به خانه برگردد.» (حلية المتقين، ص 114 و 115 محمد باقر مجلسي) حسين عماد زاده حديث زير را از کافي نقل مي کند که مي گويد: » زن بايد صبر و شکيبائي داشته باشد در شدائد بردبار شود تا خداوند او را بيامرزد.» (زنان پيغمبر اسلام، ص 148 عماد زاده)

اطاعت از شوهر کليد بهشت است:

تمامي تقوا و پرهيز کاري زن بيهوده است هرگاه او به مقام نافرماني از شوهرش بر آيد. نا فرماني او از شوهر بياني از يک عمل نا مشروع و نا بيخردانه است. ولي اطاعت و فرمانبرداري از شوهر کليد بهشت است، چنانچه از حديث زير به روشني بر مي آيد: » ثلاثة لا تقبل لهم صلاة و لا تصعد لهم حسنة العبد الأ بق حتي إلي مواليه و المرأة الساخط عليها زوجها و السکران حتي يصحو.» (البيهقي) يعني: » سه کسند که از آنها سخن مگوي که عبادت شان پذيرفته نمي شود، بنده اي که از آقاي خود گريخته و تا زماني که نزد مالک خودش بر نگردد، زني که شوهرش از او ناراض است و شخص مست تا هنگامي که به هوش نيامده باشد.» ( 44 ) ترمذي در مورد خوشنودي شوهر و پاداش آن چنين ميگويد: » ايما امرأة ماتت و زوجها عنها راض دخلت الجنة.» (سنن الترمذي، ذکره الغزالي في إحياء علوم الدين، جزء 2 صفحه 64) يعني: » هر زني که ميميرد مادامي که شوهرش از او راضي باشد، به بهشت مي رود.» ( 45 )

محمد خود نيز بر اين حکم که مرد کليد بهشت زن است صحه گذاشته است، چنانچه از حديث زير بر مي آيد: » قال لامرأة أنظري أين أنت منه (زوجها) فإنما هو جنتک و نارک.» ( ذکره السيوطي في تفسير النساء: 34 ) يعني: » باري پيغمبر به زني گفت: بنگر که با شوهرت چگونه رفتار ميکني زيرا او بهشت و دوزخ تو است.» ( 46 )

علي خليفه چهارم مسلمانان و نزديکترين فرد به محمد در اين مورد حکايتي به نقل از پيغمبر اسلام دارد که شنيدني است، چون عمق باور زن ستيز و ضد انساني اسلام را به نيکوئي بيان ميدارد، به آن توجه کنيد: » روزي من و فاطمه به حضور رسول اکرم (ص) شرفياب شديم و آن حضرت را بسيار گريان ديديم. گفتم پدر و مادرم به فدايت يا رسول ا لله چرا گريه ميکنيد ؟ فرمود: يا علي شب معراج که مرا به آسمان بردند زناني چند از امت خود را در عذاب شديد ديدم و گريه من براي آنهاست . . . زني را ديدم که به مو هاي سرش آويزان کرده بودند و مغز سرش (از شدت حرارت) مي جوشيد. و زني را مشاهده کردم که او را به زبانش آويخته بودند و آب جوشان جهنم به حلقش فرو مي ريختند. و زني را ديدم که بر پستانهايش آويخته بودند و زني را که گوشت بدن خويش را مي خورد و آتش در زير او شعله مي کشيد. زني را مشاهده نمودم که پاهايش را به دستهايش بسته، مار ها و عقرب ها را بر او مسلط ساخته بودند و زني کور و کر ديدم که او را در تابوت آتشين قرار داده و مغز سرش از تنش بيرون مي آمد و بدنش در اثر مرض جذام و پيس قطعه قطعه و از هم متلاشي ميشد. و زني را ديدم که در تنور آتش او را به پاهايش آويخته بودند. و زني را مشاهده کردم که گوشت بدنش را از جلو و عقب باقيچي هاي آتشين مي بريدند و زني که صورت و دستهايش را مي سوزاندند و از روده هاي خويش مي خورد. و زني که سرش مانند سر خوک و بدنش بشکل چهار پا و به انواع عذابها معذب بود. و ديگري بصورت سگ بود و آتش از پشتش وارد مي کردند و از دهانش بيرون مي آوردند و ملائکه با گرز هاي آتشين بر سر و بدنش مي زدند.

حضرت فاطمه (ع) عرضه داشتند: يا رسول الله به من بگوئيد که کار اين زنها چه بوده که خداوند آنها را چنين معذب فرموده است. حضرت (ص) فرمودند: آن زني که به موي سرش آويخته بودند زني بود که موي سرش را از مردان (نا محرم) نمي پوشانيده است و آن زني که به زبانش آويخته بودند، زني بوده که شوهر خورا اذيت مي کرده و آنکه به پستانش آويخته بودند از شوهرش تمکين نمي کرده است و آنکه با پاهايش آويزان بود، بي اجازه شوهرش از خانه بيرون مي رفته است و آن زن که گوشت بدن خودرا مي خورد زني بوده که بدن خود را براي نامحرمان زينت مي کرده است و آن زني که دستهايش را به پاهايش بسته بودند، خود را نمي شسته و لباسهايش را پاک نمي کرده و غسل جنابت بجا نمي آورده و به نماز اعتنائي نداشته است و آن زني که کور و کر و لال بود از زنا فرزند به هم مي رسانده و به گردن شوهر خود مي انداخته. آن زن که گوشت بدنش را مي بريدند خود را به مردان مي نمايانده تا مورد توجه آنها قرار گيرد و آنکه بدنش را مي سوزاندند و او روده هاي خود را مي خورد، زني بوده که مرد و زن حرام را به يکديگر مي رسانيده است  و آن زن که سرو صورتش مانند خوک و بدنش بشکل الاغ بود، زنيست که سخن چين و درغگو بوده است. و آنکه بصورت سگ بود و آتش از پشتش داخل و از دهانش خارج مي ساختند، زني بوده خواننده و آواز خوان، آنگاه حضرت فرمود: واي به حال زني که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زني که همسرش را راضي بدارد.» ( علامه مجلسي، کتاب حيات القلوب )

حقوق شوهر يزداني است:

اطاعت زن از شوهرش شرط اصلي تقوا و پرهيزکاري وي است و همچنين وثيقه اي است براي سرنوشت ابدي اش. مرد بهشت و جهنم همسرش است، مرد چنان مرتبه اي بلندي دارد که در مقايسه با زن، او مقام الهي مي يابد. مسؤليت زن در قبال مرد در حد پرستش تقرب مي يابد. هر چند، نا ممکن مي نمايد، چنانچه گفته مي شود که فقط خدا است که قابل پرستيدن است.

محمد در اين مورد چنين ابراز نظر مي کند: » لو کنت آمر أحداً أن يسجد لأ حد لأمرت  النساء أن يسجدن لأزواجهن لما جعل الله لهم عليهن من الحق.» (احمد و ابو داود و الترمذي) يعني : » اگر به کسي دستور ميدادم کسي را سجده کند، بزنان دستور ميدادم شوهران خويش را سجده کنند از بس که خدا براي شوهران حق به گردن زنان نهاده است.» ( 47 )

در ديدگاه زن ستيز اسلامي اهميت حقوق مردان نسبت به زنان بيشتر از آن است که بتوان تصور کرد، جايگاه مرد در حدي است که هيچ درجه اي از خود گذري زن نمي تواند او را از لحاظ حقوقي در رديف مرد قرار دهد. احمد زکي «تفاحه» يکي از نظريه پردازان اسلاميست معاصر در رابطه برتري حقوقي مرد با جديت و احترامي عجيبي حديث زير را نقل ميکند:

» لو ان امرأة وضعت أحد ثدييها طبخة و الأخر مشرية ما أدت حق زوجها. ولو أنها عصت مع ذالک زوجها طرفة عين ألقلبت في الدرک الأ سفل من النار إلا أن تتوب و ترجع.» ( المصنف ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي، مجلد1 ، جزء 2 ، ص 255 ، أنظر ايضا احمد زکي تفاحة، المرأة و الأسلام، 1985، ص 176) يعني:

» اگر زني يکي از پستان هايش را جهت پختن و ديگري را جهت کباب کردن پيشکش کند باز هم عاجز از انجام وظايفش در قبال شوهرش است. در ضمن اگر او حتي لحظه اي ( چشم به هم زدن ) در مقام نا فرماني از شوهرش برآيد، جايش ته ترين بخش جهنم است مگر اينکه توبه کند و باز گردد.» ( 48 ) از اين حديث در بخاري ذکري بعمل نيامده است ولي با حديث ديگري از بخاري مطابقت دارد.

از ديدگاه اسلامي همين که يک مرد حاضر مي شود که زندگي اش را با زني قسمت کند، خود اين عمل يک فداکاري شريفانه اي از جانب مرد محسوب مي شود. چنانچه در حديث صحيحي از بخاري اين چنين توصيف شده است، که زن در عقل و دين ناقص و حق نشناس است . اين فروتني از جانب مرد است که زندگي اش را با او ( زن ) صرف مي کند. زن هيچگاه با هر درجه اي از خود گذري قادر نيست که اينهمه احسان مرد را پاسخ دهد. در واقع حقوق شوهر آنقدر گسترده و وسيع است که: » من حق الزوج علي الزوجة ان لو سال منخراه دما وقيحا و صديدأ فلحسته بلسانها ما أذت حقه.» ( ذکره السيوطي في تفسير النساء : 34 ) يعني :

» اگر خون، کثافت و ريم از دماغ شوهر جاري باشد و زن با زبانش آنرا بليسد، هرگز او قادر به بر آوردن حقوقي که شوهرش نسبت به وي دارد، نخواهد بود.» ( 49 ) اين حديث پنج بار آنهم با حرمت زيادي از جانب امام سيوطي که يکي از معروف ترين علماي اسلامي است مورداستفاده قرار گرفته است.

محمد در مورد اين حق يزداني مرد گفتار ديگري دارد که با هم به آن گوش ميدهيم: «حضرت رسول فرمود . . . که زن نماز خود را طول ندهد براي آنکه منع کند شوهر او را از آنچه از وي خواهد و فرمود که هر زني که شوهر او را براي مجامعت بطلبد و او تأخير کند تا شوهر بخواب رود پيوسته ملائکه او را لعنت کنند تا شوهربيدار شود.» ( حليه المتقين، ص 80 ، محمد باقر مجلسي )

حقوق زنان

احاديثي زيادي را مي توان در مورد حقوق شوهران نقل کرد، ولي آنچه در مورد حقوق زنان اظهار شده است قليل و ساده است. در حديث زير چنين آمده است: » يا رسول الله ما حق زوجة احدنا عليه؟ قال : ان تطعمها اذا طعمت و تکسوها اذا اکتسيت ولا تضرب الوجه و لا تقبح ولا تهجر إلا في البيت.» ( احمد و ابو داود و ابن ماجة ) يعني: » اي رسول خدا، زن چه حقي بر ما دارد؟ او ميگويد: تو بايد به او( زن ) غذا بدهي هنگامي که خودت غذا ميخوري، بايد او را بپوشاني هنگامي که خودت را مي پوشاني، به صورتش نزن، به او ناسزا مگو، او را رها مکن بجز در حصار خانه.» ( 50 ) اين هم نمونهٌ ديگري از مکان ويژه زن و حقوق او در اسلام که از زبان پيغمبرش ميشنويم:

» . . . بدان که از جمله ٌ حقوق زن بر مرد آنست که هر چهار ماه يک مرتبه با او جماع کند.» ( حلية المتقين، ص 117 ، محمد باقر مجلسي )

امتياز مردان

مرد ميتواند زنش را بزند و از مقاربت جنسي با او خود داري کند:

قرآن رابطه طبيعي بين مرد و زن را يک رابطه مبتني بر محبت و شفقت تعريف ميکند:

» . . . ميان شما رأفت و مهرباني برقرار نمود.» ( سوره نور، آيه 21 ) سيد قطب يکي از بنيانگذاران جنبش اخوان المسلمين، «رأفت» و » مهرباني » ذکر شده در اين آيه را بيان طبيعي احساسي ميداند که مرد نسبت به جنس مخالفش دارد، چيزي که از جانب خالق متعال مقرر شده است. مفسرين قديم گفته اند که » مهر» ياد شده ميان زن و شوهر در آيه فوق معطوف است به عمل جنسي، در صورتيکه » رأفت» اشاره اي است به فرزندان مرد و همسرش. ( 51 ) مهمترين چيزي که بايد به خاطر داشت اين است که مهرباني و رأفت که ذکرش رفت، از جانب زن نسبت به مردش متصور نيست. چون از نظر بينش اسلامي، که در آيه هاي قرآن و احاديث متعدد قابل مشاهده است، زن به عنوان جنس ضعيف، و تعريف و تصويري غير انساني که از اش داده ميشود، قابل ترحم است، نه مرد. بناً مرد با مقام افضلي که در همهٌ عرصه هاي زندگي نسبت به زن دارد، بي نياز از مهرباني و عطوفت جنس دوم است. و قرآن به مردان دستور ميدهد که با آنها ( زنها ) با مهرباني مصاحب شوند.

حديث ديگري است که شوهر خوب را تعريف ميکند: » بهترين شما آنهائي هستند که با زنان شان به نيکوئي رفتار کنند.» ( 52 ) اما اين نيکوئي در شرايط سخت، زماني که زن سلوک «درست و شايسته اي» ندارد تا کدام حدي قابل اجرا است؟ مطابق احکام قرآن مرد مسؤليت پند و اندرز زنش را دارد و همچنين حق اينکه زنش را ترک کند و مورد ضرب و شتم قرار دهد تا از رفتار متمردانه اي او جلوگيري کرده باشد. قرآن در اينمورد چنين حکم مي کند: «فالصالحات قانتات للغيب بما حفظ الله واللاتي تخافون نشزهن فعظوهن واهرهن في المضاجع و اضربوهن.» ( سوره النساء: 34 ) يعني: » زناني که از مخالفت و نا فرماني آنها بيمناکيد، بايد نخست آن ها را موعظه کنيد. اگر مطيع نشدند، آ نها را به زدن تنبيه کنيد. اگر اطاعت کردند ديگر حق هيچگونه ستم نداريد . . .» ( 53 )

سبب نزول اين آيه را بعضي از مفسرين اينطور توضيح مي دهند:

» نزلت هذه الآية في بنت محمد بن سلمة و زوجها ، فيإنه لطها لطمة فنشزت عن فراشه و ذهبت إلي الرسول و ذکرت هذه الشکاية، و إنه لطمها وأن اثر اللطمة باق في وجهها فقال: اقتصي منه ثم قال لها اصبري حتي انظر فنزلت هذا الأية (ا لرجال قوامون علي النساء ) فلعل نزلت قال النبي: اردنا امرأ و اراد الله أمرآ و الذي اراد الله خيراً.» ( الرازي في تفسير النساء: 34 ) يعني:

» آيه فوق در ارتباط شکايت زني نزد محمد که شوهرش به صورت او سيلي زده بود ( که هنوز نقش آن بصورتش باقي بود ) نازل شده است. نخست پيامبر به او ( زن ) گفت: » با او تسويه کن، ولي بعداً افزود: صبر کن تا من در اين مورد فکر کنم، بعد که آيه فوق نازل شد، پيغمير گفت:» ما يک چيز مي خواهيم ولي خداوند چيزي ديگري، و چيزي را که خدا مي خواهد بهتر است.» ( 54 )

به مشکل ميتوان که حکم فوق در مورد ضرب و شتم و تنبه بدني زن، آنطوري که مفسرين اسلامي در توجه خشونت جسمي بر عليه زنان از کلمه «ملائيم» استمداد ميجويندرا پذيرفت. تنبه فزيکی زن بعنوان آخرين راه اصلاحي و تأديبي بعد از کار ساز نبودن دوري جستن و محروميت جنسي زن مطرح ميشود. بناً زدن » ملائيم» بعد از تدبير اولي که همانا دوري جستن و محروم ساختن جنسي است، بايد عملاً و منطقاً بعنوان آخرين راه حل شديدتر باشد، که عملاً هم اينطور است. تنبه جنسي براي مطيع ساختن زن و همچنين براي استيلاي مرد بر جسم و روان او امريست که خداوند قهار براي امت مذکرش ارزاني داشته است.

بعضي از مفسرين معتقد اند که عمل تنبه فزيکي زن مانند شلاق زدن برده نيست. ( 55 )

ولي » زدن در حدي که باعث جراحت نشود.» ( 56 ) بنا برين مرد حق تنبه جسمي زنش را تا هنگامي دارد که اين عمل شباهتي به شلاق زدن برده نداشته باشد و همچنين منجر به جراحت او نشود. مترجم کتاب مشکات در پاورقي فتواي قاضي خان که ميگويد زن را ملائيمتر بزن چنين مي نويسد: » زدن زن در چهار مورد جائيز است:

1 ــ  زماني که او ( زن ) زيور نپوشد هر چند که خواست شوهرش باشد.

2 ــ  زماني که شوهر او را جهت آميزش جنسي فرا ميخواند و او ( زن ) بدون کدام عذر معقول خو داري ورزد.

3 ــ  هنگامي که به او دستور داده ميشود که جهت عبادت غسل نمايد ( خودش را تميز کند ) و او سر باز زند.

4 ــ  هنگامي که بدون رخصت شوهر از منزل بيرون ميرود. » ( 57 )

در پاورقي ديگري در همين کتاب مترجم چنين ميگويد:» هيچ زني نبايد خواست هاي شوهرش را رد کند، بجز امور مربوط به دين. هنگامي که زن قاعده است و يا در ماه رمضان. بعضي از علما معتقد اند که اين عدم پذيرش غير شرعي است و شوهر بايد به طرق ديگر از همسرش لدت برد، با در آغوش گرفتن، بوسيدن و غيره. وظيفه زن بخشيدن آرامش به شوهرش در بستر است هرگاه که او ( مرد ) زنش را بطلبد.»( 58 ) همانطور که مشاهده شد، تنبه جسمي زن در باور و آموزش هاي زن ستيز اسلامي حق مسلم مرد قرار داده شده است.

ابن کثير در تفسيرش از حديثي از نويسنده معتبر ابن القيس ياد آور ميشود که روزي در ملاقات با عمر، عمر زنش را ميگيرد و ميزند و به او ( ابن القيص ) ميگويد: » قال الأ شعث ضفت عمر رضي الله عنه فتناول امرأته فضربها فقال يا اشعث احفظ عني ثلاثا حفظتهن عن رسول الله لا يسال الرجل قيم ضرب امرأته . . .» ( ابو داود و النسائي و ابن ماجة ذکره ابن کثير في تفسير النساء: 34 ) يعني: » سه چيز را از من بخاطر داشته باش، چيزي را که من از پيغمبر به خاطر دارم که مي گفت: (از مرد نبايد پرسيده شود که چرا زنش را ميزند . . . )» ( 59 )

سيد قطب يکي از بنيانگذارانجنبش اسلاميست، در توجيه حق تنبه مرد در آيه فوق چنين تلاش ميورزد:

» و شواهد الواقع، والملاحظات النفسية، علي بعض أنواع الانحراف، تقول: إن هذه الوسيلة تکون انسب الوسائل لإ شباع انحراف نفسی معين، و إصلاح سلوک صاحبه . . . و ارضائه . . في الوقت ذاته !. . . فربما کان من النساء من لا تحس قوة الرجل الذي تحب نفسيها أن تجعله قيماً و ترضي به زوجاً إلا حين يقهرها عضليها ! و ليست هذا طبيعة کل امرأة و لکن هذا الصنف من النساء موجود . وهوالذي قد يحتاج الي هذه المرحلة الاخيرة . . . ليستقيم و يبقي علي الموسسة الخطيرة . . . في سلم و طمأنينة.» ( في ظلال القرآن، سيد قطب في تفسير النساء: 34 ) يعني :

» حقايق زندگي و مشاهدات رواني، از اشکال معين انحرافات بيانگر اين است که اين روش ( تنبه فزيکي زن ) يکي از مناسب ترين راه ها جهت فرونشاندن گمراهي و خطاي ويژه است، اصلاح خصوصيات يک شخص . . . و راضي ساختن او ( زن ) . . . در عين حال! حتي بدون موجوديت اين شکل از انحراف رواني، ممکن بعضي از زن ها نخواهند بر قدرت مرد، کسي که دوست دارند که او ( مرد ) باغبان يا همسرشان باشند، اعتراف کنند. بجز هنگامي که مرد از لحاظ فزيکي بر آنها غالب شود! اين طبيعت هر زني نيست. اما اين نوع ( زن ) وجود دارد. و زنان اين چنيني براي اينکه درست شوند نياز به معالجه دارند و . . .» ( 60 )

بعضي از روشنفکران اسلامي، با اقتباس گفته فوق مي گويند: » هذا الي جانب من يقول أن النشوز هو حالة مرضية تنتاب المرأة و هذه الحلة المرضية نوعان: الاول هي الحالة التي تلتذ فيها المرأة بأن تکون الطف الخاضع و بأ ن تضرب و تعذب و هو ما يسمي في علم النفس (Masochism   ) و الثاني هو الحالة المرضية التي تلتذ فيها المرأة بأن توقع الأذي بالغير و أن تتسلط و تتجبر و تتحکم و تسيطر و هذه الحالة تسمي ( Sadism   ) في علم النفس فمثل هذه المرأة لا حل لها سوي انتزاع شوکتها و کسر سلاحها الذي تتحکم به و سلاح المرأة أنونتها اما المرأة الاخري التي لا تجد لذتها الا في الخضوع و الضرب فالضرب لها علاج، و من هنا تتفق کلمة القرآن: و اهجروهن في المضاج و اضربوهن مع أحدث ما وصل اليه علم النفس العصري في فهم المرأة الناشز، فکانت هذا الکلمة من المعجزات العلمية للقرآن اذ تلخص ما اتي به علم النفس في مجلدات عن المرأة الناشز و علاجها .» يعني:

» ياغي گري ( نشوز ) زن يک حالت پزشکي است و به دو نوع است: نخستين حالت اين است که زن براي اينکه همسر مطيع باشد، از شکنجه و آزار احساس آسايش و لذت ميکند و به آن رغبت دارد. و اين چيزي است که رضا به جفاي معشوق ناميده ميشود. دومين حالت هنگامي است که زن دوست دارد به همسرش صدمه زده و به حريف پيروز شده و مسلط شود. چيزي که ساديسم ناميده ميشود. زنان اين چنيني علاجي جز نابودي ابزار تسلط شان، که عبارت است از طبيعت زنانه آنها، ندارند. اما زنان ديگري، آنهائي که از اطاعت و تنبه شدن لذت مي برند راه علاج و درمان شان تنبه فزيکي است. بنابراين دستور قرآن: تبعيد کنيد آنها را در کنج خانه ها و بزنيد آنها را، موافقت دارد با کشفيات جديد روان پزشکي در زمينه درک زن ياغي و متمرد. اين نمونه اي از معجزات علمي قرآن است، زيرا اين نتيجه و حاصل حجم بزرگي از تحقيقات علم روانشناسي در زمينه زنان متمرد و ياغي است. » ( 61 )

هر دو نقل بالا بيانگر و مبتني بر دستورات ضد انساني و زن ستيز قرآن است که مي گويد زنان گمراه را بزنيد تا از گمراهي باز گردند. اما درک وباوري که اين خصلت يعني ياغيگري را جز طبيعت زن دانسته و آنرا ناشي از سرشت خلقت مي پندارد، چرا راه علاج را بر تنبه جسمي زن مي بيند. چنانچه مشاهده مي کنيد اسلاميون اين » بيماري ذاتي» که خواست خداي متعال است، را معجزه خوانده و براي توجيه اين همه بربريت و زن ستيزي وقيحانه از علم روانپزشکي نيز استمداد ميجويند. از قرآن گرفته تا گفتار و کردار محمد پيغمبر اسلام و اعوان و انصارش، همه تنبه جسمي زن را توجيه نموده اند و اين حقي است از آن مردان و فقط مردان. مردي که از تمرد و ياغيگري زنش بيم دارد، نخست او را نصيحت کند، اگر اين امر کارگر نيفتاد مرد حق دارد که از بستر او دوري جويد، اگر اين هم مؤثر نيفتاد او ( مرد ) حق دارد که زنش را بزند.

سيد قطب ديناميزم راندن زن و پاسخ ندادن به نياز هاي جنسي اش را وقتي که نصيحت کار سازنيست، چنين توضيح ميدهد:

» هنا يجيء الا جراء الثاني . . . حرکة استعلاء نفسية من الرجل علي کل ما تدل به المرأة من جمال و جاذبية . . و اهجروهن في المضاجع . . والمضجع موضع الإغراء والجاذيبة، التي تبلغ فيها المرأة الناشز المتعالية قمة سلطانها. فأذا استطاع الرجل أن يقهر داوفعه تجاه هذا الاغراء، فقد أسقط من بد المرأة الناشز أمضي أسلحتها التي تعتز بها.» (سيد قطب، في ظلال القران، في تفسير سورة النساء:34) يعني:

» اينجا مرحله يا فاز دوم مي آيد . . . مرد بايد که يک حرکت برتر رواني بر عليه همهٌ جذابيت و زيبائي زن بکار گيرد، از طريق دوري جستن ويا راندن او از بسترش. زيرا بستر محل اغوا و فريب است، جائي که زن متمرد به اوج قدرتش دست ميابد. اگر مرد بتواند به ميلش بر ضد اغواي زن فايق آيد، آنگاه است که او ( مرد ) موفق به خلع سلاح شده است.» ( 62 )

يکي ديگراز اسلاميست ها گفته هاي فوق را چنين تکرار ميکند: » هجرها . . هو علاج رادع للمرأة مذل لکبريائها، فإن أعز ما تدل به هو أنوثتها، وأقوي ما تغزو به الرجل هو هذا السلاح . . . فأذا فله لها . . . فقد أبقاها بلا سلاح . . و ذلک أن ما تشعر به المرأع من هزيمة.» ( البهي الخولي، الاسلام و المرأة ألمعاصرة، ص 105 ) يعني:

» اين راندن از خود جنسي، علاجي است که زن ياغي و متمرد را از ياغيگري باز ميدارد، و باعث جريحه دار شدن غروراو ( زن ) ميگردد. چيزي که مهمترين گنجينه زن محسوب ميشود زنانگي او است . . . بنا براين ضربه خوردن آن تحقير آميزترين شکست براي او ( زن ) است.» ( 63 )

بنا براين مرد حق دارد که زنش را از خود براند يعني با او مقاربت جنسي نکند و او را تنبه فزيکي نمايد، هرگاه از ياغي گري او بيمناک است. زن اما، هرگز حق ندارد که به همچون راه کردي جهت اصلاح شوهر متمردش دست برد، چنانچه از آيه زير مستفاد ميشود:

» و إن أمرأة خافت من بعلها نشوزأ او اعراضأ فلا جناح عليهما أن يصلحا بينهما صلحاً و الصلح خير» ( سوره النساء: 128 ) يعني: » و اگر زني از شوهرش بيم آن داشت که با وي راه مخالف و بد سلوکي پيش گيرد يا از او دوري گزيند باکي نيست که هر دو طريق مصالحت و سازگاري بنمايند.» ( 64 )

از آيه هاي 34 و 128 سوره نساء به روشني بر مي آيد که، هنگامي که زني از ياغيگري و بي وفائي شوهرش هراس دارد، قرآن به او دستور مدارا و سازش ميدهد، ولي وقتي قضيه بر عکس است يعني مرد بيم ياغي گري از جانب زنش را دارد، قرآن در دفاع از حق مسلم و يزداني مرد بر خواسته و دستور راندن او ( زن ) از بستر و سر انجام استفاده از زور را ميدهد.

بخاري در حديث زير مثالي از حق اختيار زن ميآورد، هرگاه که او از جفاکاري و بيوفائي شوهرش بيمناک باشد: «عن عائشة- و إن امرآة خافت من بعلها نشوزأ أو اعراضأ- قالت: هي المرأة تکون عند الرجل لا يستکثر منها فيريد طلاقها و يتزوج غير ها، تقول له: امسکني و لا تطلقني، ثم تزوج غيري ، فأنت في حل من النفقة علي و القسمة ليي فذلک قوله تعلي ـ فلا جناح عليهما أن يصلحا بينهما صلحا والصلح خير ــ.» ( صحيح بخاري عربي ــ إنجليزي جزء 7 حد يث 134 ) يعني:

» از عايشه ( راجع به اين آيه که ميگويد: و اگر زني از شوهرش بيم آن داشت که با وي راه مخالفت و بد سلوکي پيش گيرد يا از او دوري گزيند) نقل شده است که ميگويد اين آيه مربوط به زني است که شوهرش نمي خواست بيشتر از اين او را به همسري خودش نگهدارد، بلکه ميخواست که او را طلاق نمايد و با ديگري ازدواج کند، از اينرو زن به مردش گفت: » مرا نگهدار و طلاقم مده، و با ديگري ازدواج کن و من از تو نفقه نمي خواهم و نه هم با من همبستر شو.» خداوند دستور ميفرمايد: صلحي برضاي طرفين که صلح بهر حال بهتر است.» (65 )

بر مبناي حديث فوق از بخاري، زني که از بيوفائي و جفا از جانب شوهرش بيم دارد، قرآن به او توافق صلح آميز را توصيه مي کند و حتي از او ( زن ) ميخواهد که حاضر به تسليم در برابر خواستهاي مردش از آنجمله ازدواج وي با کسي ديگري شود، و سر انجام حاضر شود که از حق خودش بلحاظ مالي و رابطه جنسي هم بگذرد. عايشه در مورد اين موقعيت نا مساعد زن حکايتي دارد که شنيدني است: «. . . و چون سوده دختر زمعه ميترسيد پيغمبر او را طلاق دهد به حضرت گفت نوبت مرا مراعات مکن من توقع همبستري با ترا ندارم و شب خود را به عايشه ميدهم ولي مرا طلاق مده زيرا ميخواهم روز حشر جزء زنان تو محسوب بشوم.» ( 23 سال ، ص 209 ، علي دشتي )

تنبه جسمي زن متمرد، بعنوان آخرين راه حل و چاره جوئي پيش از طلاق است، زن نخست بايد نصيحت شود و اگر اين امر مؤثر نيافتاد، مرد حق دارد که از همخوابگي با او ( همسرش ) دوري گزيند. حکم قرآن مبني بر رفتار نيک با زن در تناقض با اين حکم که زن ياغي را تنبه نموده و ازش دوري گزيند نيست، چون از نظر اسلام تنبه جسمي زن خود عين مهرباني و شفقت با او است. محمد پيامبر اسلام که خود گويا مهربانانه ترين سلوک را با زناش داشته، ازهمهٌ آنها مدت يکماه دوري ميگزيد. ( 66 ) غزالي اين مسأله را چنين بيان ميکند: » در زنان شرارت و ضعف وجود دارد. ديپلماسي و خشونت چاره گر شرارت ( نابکاري ) است، مهرباني و ملايمت علاج ضعف و سستي.» ( 67 )

مرد حق ازدواج به چهار زن آزاد مؤمينه را دارد و مي تواند با کنيزان بيشماري رابطه جنسي داشته باشد:

بر مبناء احکام خدا و پيغمبرش محمد، مردان می توانند با بيش از يک زن ادواج کنند، چنانچه از آيه زيربر ميآيد:

» و إن خفتم الا تقسطوا في اليتامي فإنکحوا ما طاب لکم من النساء مثني و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعولوا فواجدة او ما ملکت أيمانکم ذلک ادنی الا تعولوا » ( سوره النساء: 3 ) يعني: » اگر بترسيد که مبادا در بارهٌ يتيمان مراعات عدل و داد کنيد، پس آنکس از زنان را به نکاح خود در آوريد که مر شما را نيکو و مناسب عدالت است دو يا سه يا چهار و اگر بترسيد که چون زنان متعدد گيريد راه عدالت نپيموده و با آنها ستم کنيد پس تنها يک زن اختيار کرده و ياچنانچه کنييزي داريد بآن اکتفا کنيد که اين نزديکتر بعدالت و ترک ستمکاري است » ( 68 )

اما بعضي ها استدلال مي آورند که چون بر قرار داشتن برابري نا ممکن است، بنأ با تکيه به آيه زير ازدواج با بيشتر از يک زن را جايز نمي دانند: » و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء ولو حرصتم فالا تميلوا کل الميل » يعني: » شما هرگز نتوانيد ميان زنان بعدالت  رفتار کنيد و هر چند راغب و حريص بر عدل باشيد پس بتمام ميل خود يکي را بهره مند و ديگري را محروم نکنيد. » ( سوره نساء: 129 ) ( 69 )

اما اکثريت قريب به اتفاق مفسرين به اين باور اند که:

» ( ولن تستطيعوان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ) اي ان تعدلوا في شهوة القلب و ميل النفس و يتبع ذلک التفاوت في الوقاع و انما عليه العدل في العطا ء و المبيت و اما في الوقاع و الحب فذلک لا يدخل تحت الاختيار.»( الغزالي احيأ علوم الدين جزء 2 ص 54 و 55 ) يعني:

» عدالت ياد شده در آيه 3 ، سوره نساء ( شما هرگز نتوانيد ميان زنان بعدالت رفتار کنيد و هر چند راغب و حريص برعدل باشيد ) ، مربوط است به شهوة القلب و ميل النفس و التفاوت في الوقاع و عدالت ياد شده در آيه 129 ، سوره نساء مربوط است به عاطفه و محبت مرد نسبت به زنانش که اختياري نيست. » ( 70 )

اين مفسرين در ادامه استدلال ميکنند که محمد خود نيز در محبت با زنانش عادل و مصنف نبوده است، زيرا او عايشه را بيشتر از بقيه زنانش دوست ميداشت. ( 71 ) پس تا هنگامي که شوهر بتواند نسبت به زنانش در رابطه با تقسيم وقت و هم در رابطه به نفقه » بعدالت» رفتار کند، ميتواند تا چهار زن داشته باشد.

تعدادي هم به اين باور اند که تعداد زناني را که يک مرد ميتواند همزمان در اختيار داشته باشد 9 تااست، چنانچه دو تا، سه تا و چهار تا مساوي است به 9 تا. و محمد خود نيز هنگامي که مرد 9 تا زن داشت، و پيروي از سنت و شيوه زندگي پيغمبر راهي ستوده و نيک است. ( 72 ) بعضي هم معتقد اند که آيه فوق گواهي است بر نا محدود بودن تعداد همسر، زيرا که در آيه فوق دو يا سه و يا چهار ذکر نشده است و دقيقاً گفته شده است دو و سه و يا چهار، مقصود دو و سه و چهار است . . . ( 73 )

دليل ازدواج با بيشتر از يک زن را غزالي يکي از معتبر ترين مفسرين اسلامي چنين بيان ميدارد: » و من الطباع ما تغلب عليه الشهوة بحيث لا تحصنه المرأة الواحدة فيستحب لصاحبها الزيادة علي الواحدة الي الاربع. «( الغزالي، احياء علوم الدين جزء 2 ص 32 ) يعني:

» در بعضي از مردان تمايل جنسي چنان غالب ( شديد) است که يک زن نمي تواند باعث ارضاي آنها شود و او را از عمل زنا مسئون بدارد. به اين دليل مردان اينچنيني بهتر است که با بيشتر از يک زن ازدواج کنند و  ا ميتوان تا چهار زن داشته باشند.» ( 74 )

در ضمن طبق دستورات قرآن، مردان حق دارند و مي توانند که با کنيزان شان رابطه جنسي بر قرار نمايند و از آنها لذت برند.

» إذا اشتري ( رجل ) جارية فإن عقد شرائها يقيد حل و طهئا ضمناً وهو ليس عقد نکاح کما لا يخفي . . . عقد شراء الامة . . . إنما هو لمکها قصداً والتذذ بها ضمناً فهو عقد شراء لا عقد نکاح.» ( کتاب افقه علي المذاهب الاربعة عبدالرحمن الجزيري، دار الکتب العلميه، 1990 الجزء الرابع، ص 89 ) يعني:

» اگر مردي کنيزي را خريداري کند، قرار داد خريد حق استفاده جنسي از کنيز را نيز شامل ميشود.» ( 75 ) طبق » قرار داد ابتدا او ( کنيز ) را مالک ميشود و ثانياً از او لذت جنسي ميبرد.» (76 )

دليل استفاده جنسي از کنيز با وجود اينکه مرد مسلمان ازدواج کرده و همسر هم دارد، را غزالي چنين توضيح ميدهد: » لما کانت الشهوة اغلب علي مزاج العرب کان استکثار الصالحين منه للنکاح اشد و لا جل فراغ القلب ابيح نکاح الا مة عند خوف العنت مع ان فيه ارقاق الولد و هو نوع أهلاک، و هو محرم علي کل من قدر علي حرة، و لکن إرقاق الولد اهون من إهلاک الدين، و ليس فيه الا تنغيص الحياة علي الولد مدة، و في اقتحام الفاحشة تغويت احياة الاخروبية التي تستحقر الا عمار الطويلة بالاضافة الي يوم من ايامها.»  ( الغزالي احيا ء علوم الين جزء 2 ص 33 ) يعني:

» از آنجائي که شهوت يک جنبه غالبي از طبيعت اعراب است، نياز مردان متقي به مقاربت جنسي خيلي شديد ارزيابي شده است. و بمنظور فراغ قلبهاي شان جهت عبادت پروردگار، آنها اجازه يافته اند که با کنيزان خويش مقاربت جنسي نمايند و در عين حال بايست بترسند که اين غريضه شهواني شايد آنها را به ارتکاب زنا سوق دهد. بهر حال اين مسلم است که همچون عملي ( مقاربت با کنيز ) منجر به زاده شدن کودکي که برده خواهد بود، ميشود. چيزي که خود شکلي از تباهي است . . . ولي برده ساختن يک کودک گناه سبکتري نسبت به خرابي ايمان است. زيرا برده ساختن نوزاد چيزي مؤقت است، اما ارتکاب زنا گمراهي ابدي است.» ( 77 )

غزالي حکايتي راجع به اين غلبه شهواني دارد که قابل شنيدن است به آن توجه کنيد:

» حکي علي ابن عمر . . و کان من زهاد الصاحبة و علما ئهم انه کان  يفطر من الصوم علي الجماع قبل الا کل، وربما جامع ثلاثاً من جواريه في شهر رمضان قبل العشاء الاخيرة.» ( الغزالي احياء علوم الدين جزء 2 ص 33 ) يعني: » علي ابن عمر که يک صحابه زاهد و عالم بود، روزه اش را قبل از هر چيزي با جماع افطار ميکرد. و با سه کنيزش قبل از عشاء همبستر مي شد.» ( 78 )

يعني که زن در اين باور وسيلهٌ براي ارضاي شهوات حيواني مرد است، سکس عملي است مربوط به مرد و فقط براي لذت او، براي اثبات هر چه بيشتر اين باور حقارت آميز بد نيست که باز از بخاري نقل کنيم که مي گويد: » نبي الله کان يطوف علي نسائه في الليلة الواحدة و له يومئذ تسع نستوة.» ( صحيح بخاري عربي ــ انجليزي جزء 7 حديث 142 ) يعني: » رسول خدا با همه اي زنانش در يک شب مقاربت جنسي ميکرد، و در اين زمان او 9 زن داشت.» ( 79 )

چون محمد پيغمبر اسلام باري خودش گفته بود: » اعطيت قوة اربعين في الجماع » ( الطبقات الکبري لا بن سعد، جزء 8 ص 129 ) يعني: » که قدرت جنسي چهل مرد را داراست.» ( 80 ) اين تنها محمد نيست که از اين مزيت برخوردار است، بلکه يارانش از جمله علي نيز از امتيازي در اين مورد برخوردار است که توجه تان را بدان جلب مي کنم:

» و علياً کان أزهد اصحاب رسول الله و کان له اربع نسوة و سبع عشرة سرية. » ( الغزالي، احياء علوم الدين جزء 2 ص 27 ) يعني: » علي که يکي از زاهد ترين اصحاب رسول خدا بود چهار زن و هفده کنيز متعه داشت.» ( 81 ) در حاليکه » و کان في الصحابة من له الثلاث و الاربع، و من کان له اثنتان لا يحصي.» ( الغزالي، احيا ء علوم الدين جزء 2 ص 34 ) يعني: » بعضي از اصحاب 3 و 4 زن داشتند، کساني که دو زن داشتند از لحاظ تعداد بيشمار بودند.» ( 82 )

راجع به استفاده جنسي از کنيز که در آيه فوق قرآن آمده و اينجا نيز نقل شد، رازي چنين اظهار عقيده ميکند: » سوي ( الله ) في السهولة و اليس بين الحرة الواحدة و بين الا ماء من غير حصر، ولمعري إنهن اقل تبعة و اخف مؤنة من المهائر، لا عليک اکثرت منهن ام اقللت، عدلت بينهن في القسم أم لم تعدل، عزلت عنهم أم لم تعزل. » ( الرازي في تفسير النساء : 3 ) يعني:

» خداوند شرط رابطه جنسي با کنيز ( هر تعدادي که مرد مؤمن در اختيار دارد ) را به اندازه ازدواج با يک زن آزاد مؤمنه سهل ساخته است، در ضمن مسؤليت و توشه اي کنيزان کمتر است از جهزيه ديگران، مهم نيست که تعداد شان کم و يا زياد باشد، اهميت ندارد که تو در ميان آنها در مورد تقسيم وقت به عدالت رفتار کني يا نه و مهم هم نيست که عمل مقاربت جنسي با آنها را کامل نمائي يا خير.» ( 83 )

قربطي در مورد آيه 3 سوره نساء و استفاده جنسي مردان مسلمان از کنيزان شان چنين ميگويد:

» المعني ( فإن خفتم ألا تعدلو ) في القسم ( فواحدة أو ما مالکت ايمانکم ) فجعل ملک اليمين کله بمنزلة واحدة ، فانتفي بذلک ان يکون للاماء حق في الواط ، او في القسم ، إلا ان ملک اليمين في العدل قائم بوجوب حسن الملکة و الرفق بالرقيق. » ( القرطبي في تفسير النساء : 3 ) يعني: » آنها نه حق همخوابگي دارند  و نه هم حق نفقه، زيرا خداوند آفريده است، زن مؤمنه آزاد و کنيزاني که در تمللک داريد، را از يک دسته. بهر صورت مالک حق در خور مالکيت بر کنيزش را دارد و کنيز هم سزاوار احسان مالکش است.» ( 84 )

از اينرو از نظر آموزش هاي اسلامي نياز مردان متقي به مقاربت جنسي، جهت فراغ قلب مرد مؤمن براي امر عبادت خداوند، بسيار شديد ارزيابي شده است. به همين دليل مردان مسلمان اجازه يافته اند تا با چهار زن ازدواج نمايند و از کنيزان هر آنچه در تملک دارند لذت جنسي برند، حتي اگر اين امر منجر به » زاده شدن کودکي شود که برده خواهد بود، که شکلي از تباهي است. »              ادامه دارد

منابع : 

1 ــ   مشکات، کتاب 1 ، مقدمه: قرآن و حديث، ص 3 ، ترجمه انگليسي.

2 ــ   اتقان في علوم القرآن، جلد دوم، ص 182.

3 ــ   مشکات، کتاب 1، اهميت قرآن و حديث، ص 2 و 3 ، ترجمه انگليسي.

4 ــ   صحيح مسلم ، مقدمه ترجمه انگليسي.

5 ــ   مشکات ، کتاب 1 ، اهميت قرآن و حديث ، ص 5 ، ترجمه انگليسي.

6 ــ   همان منبع ، اهميت قرآن و حديث ، ص 2 و 3 .

7 ــ   قرآن سوره بقره آيه 228 .

8 ــ   ابن کثير، في تفسير النساء آيه 34 .

9 ــ   رازي، تفسير سوره نساء ، آيه 11 .

10 ــ   همان منبع.

11 ــ   تفسير کبير رازي، سوره نساء آيه 11 .

12 ــ   احمد زکي تفاحه، زن و اسلام، دارالکتاب اللبنائي بيروت 985 ، ص 36 .

13ــ   بخاري، عربي ــ انجليزي خزء 1 حديث 301 .

14 ــ   همان منبع.

15 ــ   تفسير کبير رازي، سوره 30 ، آيه 21 .

16 ــ   اسلام و زن دارالقلم، کويت، 1984 ، ص 241 .

17 ــ   همان منبع.

18 ــ   صحيح بخاري، جلد 1 ، حديث 28 .

19 ــ   قرآن سوره بقره آيه 282 .

20 ــ   The Age , Life be hind a viel  of  Islam, 3 / 3 1992 , p II

21 ــ   المنصف ، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي ، جلد اول ، جزء 2 ص 263 ، همچنين مراجعه شود به احياي علوم دين، غزالي دار الکتب علميه، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 52 .

22 ــ   کنز جلد 21 ، حديث 919 .

23 ــ   احمد زکي تفاحه، زن و اسلام ، ص 180 .

24 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دارالکتب علميه، بيروت، جلد 2 ، کتاب ادب النکاح، ص 34 .

25 ــ   فرهنگ فارسي عميد.

26 ــ   کنز جلد 22 ، حديث 858 ، همچنين مراجعه شود به: احياي علوم الدين، غزالي، دارالکتب علميه، بيروت، جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 65 .

27 ــ   احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 65 .

28 ــ   همان منبع ، ص 65 .

29 ــ   الي کل فتة تؤمن با لله ــ دکتور محمد سعيد رمضان البوطي ، ترجمه انگليسي، رساله هشتم، ص 41 و 42 ، 1987 ، بيروت.

30 ــ   همان منبع ، ص 43 .

31 ــ   همان منبع ، ص 47 و 48 .

32 ــ   همان منبع ، ص 98 .

33 ــ   صحيح بخاري، ترجمه انگليسي، جزء 7 ، حديث 113 .

34 ــ   همان منبع، حديث 114 .

35 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دار الکتب علميه، بيروت جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 51 .

36 ــ   حديث صحيح، بنقل از احمد.

37 ــ   احياي علوم الدين، غزالي، دار الکتب علميه، بيروت، جلد 2 کتاب ادب النکاح ص، 51 .

38 ــ   مشکات، کتاب، ترجمه انگليسي ، بخش » وظايف زن وشوهر» ، حديث 61 .

39 ــ   همان منبع حديث 54 ، همچنين مراجعه شود به صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، جزء 7 ، حديث 121 .

40 ــ   الي کل فتة تؤمن بالله ، دکتور محمد سيعد رمضان البوطي ، رساله هشتم ، ص ، 55 ، 1987 بيروت .

41 ــ   عبدالرحمن الجزيري ، الفقه علي المذاهب الاربعة ، بخش 4 ، ص، 7 دارالکتب علميه ، 1990 .

42 ــ   قرآن سوره 26 ، آيه 166 .

43 ــ   قربطي ، تفسير سوره روم ، آيه 21 .

44 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء آيه 34 ، همچنين مراجعه شود به مشکات ترجمه انگليسي ، کتاب 1 ، حديث 74 .

45 ــ   مشکات ، کتاب 1 ، ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> حديث 60 .

46 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء آيه 34 و کنز ، جزء 22 ، حديث 868 .

47 ــ   مشکات ،کتاب 1 ، ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حديث 70 ، اين حديث بوسيله ابو داود ، احمد ترمذي و . . . نقل شده است .

48 ــ   احمد زکي تفاحه ، زن و اسلام ، دارالکتاب اللبنائي ، بيروت ، 1985 ، ص 176 و همجنين مراجعه شود به : المصنف ، ابوبکر احمد ابن عبدالله موسي الکندي ، جلد 1 ، بخش 2 ، ص ، 255 .

49 ــ   سيوطي ، تفسير سوره نساء ، آيه 34.

50 ــ   ابن ماجه ، کتاب النکاح ، حديث 1850 .

51 ــ   رازي و قربطي ، تفسير سوره نساء ، آيه 21 .

52 ــ   مشکات ، کتاب 1 ترجمه انگليسي ، بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حديث 68 .

53 ــ   قرآن سوره نساء آيه 34 .

54 ــ    رازي ، تفسير کبير ، سوره نساء آيه 34 .

55 ــ   مشکات ،کتاب 1 ترجمه انگليسي بخش << وظايف زن و شوهر >> ، حد ث 50 .

56 ــ    همان منبع ،حديث 76 .

57 ــ    همان منبع ، پاورقي شماره 138 .

58 ــ    همان منبع ، پاورقي شماره 140 .

59 ــ   ابن کثير ، تفسير سوره نساء ، آيه 34 ، اين حديث بوسيله ابو داود و ابن ماجه هم نقل شده است .

60 ــ   سيدقطب ، في طلال القرآن ، تفسير آيه 34 ، سوره نساء .

61 ــ   انجمن هاي اسلامي استراليا، نشريه مناره ، 1980 ، ص 10 .

62 ــ   سيد قطب ، في ظلال القرآن ، تفسير آيه 34 ، سوره نساء .

63 ــ    البهي الخولي ، الاسلام و المراة ألمعاصرة ، دارالقلم ، کويت 1984 ، ص 105 .

64 ــ   قرآن سوره نساء آيه 128 .

65 ــ   صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، بخش 7 ، حديث 134 .

66 ــ   همان منبع ، حديث 130 و 131 .

67 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 52 .

68 ــ   قرآن سوره نساء ،آيه 3 .

69 ــ   قرآن سوره نساء ،آية 129 .

70 ــ   احمد زکي تفاحه ، زن و اسلام ، دار الکتاب اللبنائي ، بيروت 1985 ، ص 58 .همچنين مراجعه شود به احياي علوم الدين ، غزالي ، دارالکتب علميه ، بيروت جلد 2 کتاب ادب النکاح، ص 54 و ابن عربي احکام قرآن جلد 1 ع ص 504 .

71 ــ   رازي تفسير کبير ، سوره نساء ، آيه 129 .

72 و 73 ــ   همان منبع ، تفسير سوره نساء آيه 3 .

74 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دار الکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 34 .

75 ــ   عبدالرحمن الجزيري ، الفقه علي المذاهب الاربعة ، دارالکتب العلمية ، 990 ، بخش چهارم ، ص 89 .

76 ــ   همان منبع .

77 ــ    احياي علوم الدين ، غزالي ، دار الکتب علميه ، بيروت ، جلد 2 کتاب ادب النکاح ، ص 33 .

78 ــ    همان منبع .

79 ــ    صحيح بخاري ، ترجمه انگليسي ، بخش 7 ، حديث 142 ، و بخش 1 حديث 268 .

80 ــ    محمد ابن سعيد ، الطبقات الکبري ، دار التحرير ، قاهر

زن ستیزی در قرآن

پیشگفتار:

دنیای اطرافمان دنیای عجیبی است؛ یک دنیایی که می توان آن را وحشتناک خواند و نمایش هایش را یک تراژدی.

همه موجودات در حال نزاعند. آنکه قویتر باشد، موجود ضعیف تر را برای بقای خود از بین می برد. دنیا خیلی عجیب و غریب است؛ آنقدر که انسان ها از بدو تولد- گرچه هیچ ادراکی از دنیای پیرامون خود ندارند- گریه و زاری سر می دهند؛ و این قانون طبیعت است، قانونی که حاکم است و انسانی که در آغاز تولدش نگرید، آنقدر میزنند تا بالاخره گریه کند.

انسان ها به وجود آمدند. یکی یکی آمدند آنگونه که موجودات دیگر به وجود آمده بودند. اما طبیعت زحمت زیادی کشید تا انسان ها را به وجود آورد. زیرا انسان ، با موجودات دیگر تفاوت زیادی داشت. او می توانست دنیای پیرامون خود را آن گونه که می خواست، تصور کند. به همین علت ، انسان از همان ابتدا از واقعیت گریزان شد. حاضر به قبول توحش اطرافش نشد و یک دنیای آرمانی برای خود ساخت و در آن دنیا شروع به زندگی کرد. انسان از آن لحاظ که ادراک می کرد، تحمل دنیای اطرافش را نداشت و به همین دلیل از همان ابتدا شروع به خیالپردازی کردو برای خود افسانه ساخت. افسانه هایی که برایش خوشایند بودند. اما از واقعیت نمی توانست بگریزد. به هر حال او در یک دنیای واقعی زندگی می کرد؛ در تصوراتش، در هنگام سیر طبیعی خود چیزهای کوچک را درک کرده بود.در این میان گاه به پدیده هایی برخورد می کرد که تا آن روز مثلش را ندیده بود؛ پدیده هایی که برایش غریب و نا مأنوس بودند. پیش خود می اندیشید، اما نمی توانست آن را هضم کند. چون هرچه فکر می کرد، نمی توانست آن را بشناسد. پس فکر کرد ، حتماً چیزی است که طبیعی نیست؛ پس به پایش به سجده افتاد و در مقابلش خضوع کرد. زیرا فکر نمی کرد که آن هم جزئی از طبیعت است.

انسان متکامل شد، فکر او نیز تکامل پیدا کرد. او بیمار می شد ، اما بعد بهبود می یافت. شب و روز از پی هم روان بودند. همه چیز عجیب و غریب بود. فکر متکامل او به کار افتاد؛ نکند اینها علتی دارد! حتماً علتی دارد.این همه پدیده؟! او در ذهنش قادر به درک طبیعت نبود، اما همین قدر می دانست که اینها علتی دارند. به همین دلیل باز به دنیای خیالات و توهمات خود پناه برد؛ شاید در آنجا بتواند آرامش را برای خود به ارمغان بیاورد. ذهن انسان قادر به خلق بود، پس می توانست برای این پدیده های خارجی نیز علتی خلق کند.اما یافتن علت کار سختی بود. اما همچنان به پای پدیده ها به سجده می افتاد.

انسان روز به روز متکامل تر شد و بیشتر فکر کرد. او حالا به چیزهایی فراتر فکر می کرد. او فکر کرد:«همه چیزها از جایی می آیند ، من هم از جایی می آیم ، اما از کجا؟ اصلاً اولین بار این پدیده های طبیعی توسط چه کسی ساخته شده اند؟» باز هم قادر نبود از دل طبیعت ، راز طبیعت را بیابد. او می اندیشید:«آنچه من می سازم ، ساخته دست من هستند و بالاخره کسی- که من باشم- آن را ساخته است؛ پس این عالم را هم باید کسی ساخته باشد.» او قادر به تفکیک پدیده های مصنوعی از پدیده های طبیعی نبود. ذهن خلاق خود را به کار انداخت. او می توانست بیافریند. او می توانست کسی را که همه چیز را آفریده بود، بیافریند. بله! انسان خالق خود را خلق کرد. اما کجا بود؟ چه شکلی بود؟ چه می توانست باشد؟ هر چه بود ، در طبیعت اطرافش نبود. اما آن پدیده ثقیل تر از آن بود که بتواند هضمش کند. در حال اندیشه بود که ناخودآگاه باز به کرنش افتاد. «اگر کسی باشد که ما فوق طبیعت باشد، چون من ضعیف تر هستم، پس حتماً در مقابل او باید به خاک بیفتم. اما به کدام طرف؟ » او احساس می کرد باید چیزی را بپرستد. او از سنگ ها و چوب ها ، مجسمه هایی با اشکال مختلف ساخت، که همه پدیده ها را به او نسبت دهد. او در مقابل سنگ ها و چوب ها به خاک افتاد. اما انسان همواره در حال تکامل بود و ذهنش هم کامل می شد. پس باید خالقش هم تکامل می یافت. حسی در او بود که باید چیزی را بپرستد. در مقابل چیزی که آن را بالاتر از طبیعت می بیند کرنش کند؛ چون انسان موجودی خیالپرداز و توهم گرا بود. او می توانست فکر کند و درک کند، اما نه آنقدر که همه پدیده ها را درک کرده و آنها را هم داخل طبیعت کند. به همین خاطر به آنها وجهه ماورائی می داد و در مقابلشان به کرنش می افتاد. از آنجایی که تصور خدا و پرستش برایشان عادی شده بود اما از ادراک آن عاجز بودند، همچنان به پرستیدن آنچه در طبیعت ساخته بودند ، یا آنچه در طبیعت برایشان عجیب می نمود – همچون ماه و خورشید و ستارگان- مشغول بودند. اما انسان همچنان کاملتر شد و فکرش نیز تکامل یافت. روزی انسانی به این فکر افتاد که: « آنچه در طبیعت است حتماً طبیعی است و نمی تواند خالق خود باشد.» او اندیشید که انسان های دیگر در اشتباهند. زیرا خدای آنها نباید از جنس طبیعت باشد و آنچه از جنس طبیعت نیست ، مسلماً قابل رؤیت نیست. خدای آنها باید آسمانی باشد نه زمینی. او خدای خود را در آسمان ها جای داد. او کسی بود که خدای نادیدنی را آفریده بود. در این میان انسان هایی نیز یافت می شدند که خود را قدرتمند تصور می کردند. به این ترتیب ضعیفان را به استثمار می کشیدند.زیرا آنها قوی بودند و اینها ضعیف. ظالمان می گفتند:« آن خدایی که شما تصور می کنید، ما هستیم ؛ چون ما قدرت هر کاری را داریم.» در این میان ضعفا باید چاره ای می اندیشیدند. همان طور اندیشیدند و افسانه ساختند. آنچه می خواستند بر سر ظالمان بیاید، در ذهن خود تصور کردند و افسانه آفریدند. آتشی که نظیر آن در طبیعت یافت نمی شد. ظالمان را باید به واسطه این آتش عذاب می دادند تا عقده هایشان خالی شود. اما آن آتش در اطرافشان نبود و اگر می بود آنها قدرت عذاب ظالمین را نداشتند. پس مخلوق خود را به آن سوی طبیعت فرستادند. باز هم اندیشیدند. آیا دنیا نمی توانست بهتر از این باشد؟ آنها یک دنیای ایده آل می خواستند. دنیایی که در آن بدی نباشد و هر آنچه می خواهند، در آن باشد. ذهن خود را به کار انداختند و آن را هم خلق کردند. اما چنین چیزی در اطرافشان نبود، زیرا چنین چیزی تنها در آرزوها و نهایتاً در تصوراتشان بود. پس این مخلوق را هم به آن سوی طبیعت فرستادند. از میان این اندیشمندان افرادی به پا خاستند و خود را نماینده آن خدای آسمانی معرفی کردند و به تبلیع او پرداختند. به ظالمان گفتند، آن سوی طبیعت آتشی هست که اگر به ظلم خود ادامه دهید، گرفتارش خواهید شد. و بدین صورت دین ابداع شد. پیامبران از میان خالقین به پا خاستند، با این تفاوت که دارای توهم قویتری بودند. آنها می توانستند خود را حقیقت مطلق بدانند. هرچه دیگران افسانه ساختند، آنها به آن افسانه ها عینیت بخشیدند و خود را به حقیقت پیوند دادند.

ظلم ظالمان همچنان ادامه داشت. ضعفاء نمی دانستند چگونه باید ظلم این ظالمین را از بین ببرند. نشستند و باز اندیشیدند، به این نتیجه رسیدند که شاید یک منجی بیاید و آنها را  از دست ظالمین برهاند. اما همچنان بت ها را پرستیدند.

ابراهیم آمد و دین توحیدی آورد. به مردم گفت: آنچه شما به عنوان خدا ستایش می کنید، تکه ای چوب و سنگ بیش نیستند. او فهمیده بود اگر خدایی را قرار است قبول کند، باید دارای اثری باشد. بتها را شکست و اثری در آنها ندید. به بت پرستان گفت چرا آنها از خود دفاع نمی کنند؟ چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ اگر این چوب و سنگ ها دارای خاصیت ماورائی هستند، می توانند مؤثر باشند.باید با شکستن آنها زمین به یکباره زیر و رو شود؛ یا حداقل من باید به حیوانی تبدیل شوم یا خاکستر گردم. پس آن خدایی که شما باید بپرستید اینها نیستند؛ بلکه او اولاً در تصور نمی آید، ثانیاً هرگز نابود نمی شود و ثالثاً یکی بیش نیست.

با شکسته شدن چوب ها و سنگ ها ، بت پرستان انتظار عذاب داشتند. انتظار وقوع اتفاقی ناگوار. حداقل انتظار داشتند زمین را نکبت فرا بگیرد. اما هر چه صبر کردند، اتفاقی نیفتاد. اما باز هم خدای نادیدنی و تصور نشدنی برایشان غیر قابل قبول بود. آنها قادر نبودند تفکرات و عقاید خود را عوض کنند.

ظالمین همانطور به ظلم خود ادامه دادند و ضعفا همچنان در انتظار یک ناجی به سر بردند.

موسی ظهور کرد. اما او با قوانینی مدون آمد. او ادعا کرد که از طرف خدی آسمان ها و زمین مأموریت دارد. او گفت که آسمانی است. ضعفا هم که از ظلم فرعون جان به لب شده بودند ، به دنبال او به راه افتادند و همچنان افسانه ساختند. بعد از مرگ موسی چیزی که به جا مانده بود قانون مدون او بود. گروهی از پیروان موسی که حالا به قدرت رسیده بودند ، از آسمانی بودن دین موسی استفاده کردند. آنها همه چیز را برای خود می پنداشتند و به خود حق می دادند که حاکم بر مردم باشند. زیرا تنها آنها بودند که علمای دین بودند؛ و چون همیشه دین باید حاکم باشد و باید توسط علمایش حکومت کند، پس آنها به خود حق میدادند که مردم را بیچاره کنند. حالا دیگر ظالمین ، علاوه بر آنهایی که بودند ، اکنون از متن دین برخاستند. آنکه قرار بود منجی انسان ها باشد،تربیت کننده استثمارگران شده بود. مردم باز افسرده شدند و با افسانه سازی به انتظار یک منجی دیگر نشستند. عیسی ظهور کرد با قوانین مدون دیگر. باز هم ضعفایی که از علمای یهود رنج کشیده بودند،به مسیح پیوستند. زیرا همیشه یاران پیامبران؛ پا برهنه ها و گرسنگان و ظلم دیده ها بودند. چون، آنها را ناجی خود از آسمان می پنداشتند. پیروان مسیح به قدرت رسیدند. اما بالاخره عیسی  هم از میان مردم رفت و مردم همچنان افسانه ساختند. پیروان عیسی نیز همچون پیروان موسی – که خود را بر حق می دانستند- حق حاکمیت بر مردم را از آن خود می دیدند. باز پیامبری رفته بود و یک قانون مدون از خود باقی گذاشته بود. دوباره باید صدها سال ، یک قانون بر انسان ها حکومت کند. قوانین دین تغییر نمی کرد ، اما اندیشه های انسان ها همچنان تکامل می یافت. همه آنهایی را که تکامل یافتند، به جرم تکامل زنده زنده سوزاندند:« شما نباید فراتر از آنچه از آسمان آمده است بروید، نباید بر خلاف آن حرفی بزنید.» مسیحیان که دیگر خسته شده بودند، این بار خود به فکر چاره افتادند:« قدری خودمان بیندیشیم و خود را نجات دهیم.» آنها از مسیر افسانه ها جدا شدند و یک دین زمینی تشکیل دادند. آنها کاتولیک را کنار زدند و پروتستان را جای آن نشاندند.

همیشه ظالمانی در روی زمین بوده اند و دین تنها به تعداد آنها افزوده است. یک عده ظالمین بودند که از قدرت خود استفاده می کردند و عده دیگر از این که ادعا می کردند آسمانیند. فرق این دو گروه این است که  گروه اول بر جسم ها حکومت می کنند، اما گروه دوم بر مغزها و افکار ؛ و پیامد چنین پدیده ای این است که تبعیت انسانها از گروه اول به خاطر ترس است ، اما از گروه دوم با جان و دل اطاعت می کنند.

اما در دیاری دیگر از زمین قبایلی بودند که همیشه با هم درگیر بودند. حتی قبیله ای در میان آنها بود

که دخترانشان را زنده به گور می کردند. زنان مانند کالا خرید و فروش می شدند. قبایلی پر از

خرافاتهای عجیبب و غریب ، از همان هایی که ذهن خلاق انسانها در توهمات خود می ساختند.

قبایلی که خود را برتر از قبایل دیگر می دانستند. به آنها زور می گفتند. اما آنچه در اینجا مهم بود، بت پرستی آنها بود. آنها هنوز سنگ و چوب می پرستیدند.

همیشه و همه جا ظالمانی در روی زمین بوده اند، شاید این بار هم انسانها در تفکر خود انتظار یک منجی را می کشیدند.

محمد ظهور کرد و یک سری قوانین مدون دیگر آورد. کتابی که می گفتند ناسخ تمامی کتب گذشته است. از آسمان آمده و هرگز تغییر نخواهد کرد. کتابی با دستوراتی که تمام احتیاجات دنیوی و اخروی انسانها در آن آمده است . کتابی که از اکنون تا قیام قیامت هرچه بخواهی می توانی در آن بیابی و بعد از آن هیچ چیزی نخواهد آمد که این کتاب را کامل تر سازد. اما پیامبر هم رفت و اهل بیت او هم- که قرار بود بعد از او حکومت را به دست بگیرند- دستشان از حکومت کوتاه ماند. و مردم ماندند و این یک کتاب، و معلوم نشد تا چه هنگام باید تنها قانون حکومتی باشد! انسانها ماندند و همچنان افسانه سرائیدند و خود بر آن پایبند شدند. باز هم نشستند و فکر کردند. این بار به این نتیجه رسیدند که باید گریه کنند و همچنان منتظر منجی باشند. پس نشستند و گریه کردند.

مقدمه:

حتی اگر بپذیریم در زمان پیدایش اولیه انسان، نظام «مادر سالاری» (البته نه به معنای مردسالاری امروزی) حاکم بوده است ، به هر حال زمانی آمد که مردها جایگاه حکومتی خود را در جامعه تعریف کرده و حاکمیت بر زنان را آغاز کردند. پیامبران هم بعد از آن مرحله پدیدار شدند؛ و از زمانی که پیامبران رسالت خود را آغاز کردند، از طیف زنان هیچ پیامبری دیده نشد و همین امر باعث شد که نبوت منحصراً به دست مردان باشد. (که البته بررسی این مطلب به عهده روان شناسی است.)

هیچ پیامبری نیامد که زنان را به عنوان یک جوهر مستقل به رسمیت بشناسد، چون جو حاکم بر جوامع همین امر بود و پیامبران به جز در مسائل کلامی در باقی مسائل تابع عرف بودند. به همین علت در هیچ دینی زنان وضعیت مطلوبی نداشتند.( بازگشت این مسأله به این است که ثابت کنیم گزاره های دینی در اکثر مسائل تابع عرف می باشد که مجال آن این جا نیست.)

بعد از ظهور اسلام ، زنان تلاش زیادی برای استقرار حکومت اسلامی در کشورها کردند. در بیعتهای مختلف با پیامبر بیعت کردند، در جنگ ها در پشت جبهه ها مشغول آب دادن به رزمندگان، رسیدگی به زخمی ها و غیره شدند.

اسلام قدری وضع زنان را تغییر داد. به آنها حق ارث داد. ( البته نصف جنس مذکر) . نصف حق دیه مرد به آنها تعلق گرفت. دیگر دختران را زنده به گور نمی کردند و… . اینها مسائلی است که مسلمانان به آنها استناد کرده و می گویند اسلام حقوق زن را به طور کامل استیفا کرده و به زنان به طور کامل بها داده است. اما نکته این جاست که : اولاً حضور زنان در عرصه های مختلف سیاسی تنها یک حرکت خودجوش بود، که با تبلیغات وسیع پیامبر آنها در این صحنه ها حضور یافتند، ثانیاً در آن برهه زمانی که پیامبر درگیر جنگ ها و غزوات بود ، عملاً نمی توانست زنان را از صحنه کنار کند زیرا در بسیاری موارد مادرها بودند که فرزندان خود را به شرکت در جنگ ها تشویق می کردند. و ثالثاً این که  استیفای حقوق زنان به این صورت در مورد یک هزاره و نیم قبل بسیار پسندیده بود، اما پس از گذشت این مدت آیا باز هم می تواند به همان میزان مفید باشد؟ به همین دلیل است که هر کجا حقی از زنی ضایع می شود ، و یا یک حقی را برای زنی مسلم می دانی و می خواهی آن را استیفا کنی ، در جواب می شنوی:« با اصول شرع مغایرت دارد».

اما علماء و روشنفکران در قبال احکام اسلام – به طور اعم- و احکام اسلام در مورد زنان – به طور اخص- سه موضع دارند:

دسته اول آن احکام را از طرف اسلام قبول کرده و آن را عین عدالت می دانند.

دسته دوم آن را قبول کرده اما ظلم تلقی می کنند.

دسته سوم- که مهم ترند- آن احکام را به دلیل این که ظلم می دانند و اسلام را دین عدالت و برابری؛ انتساب این احکام را به اسلام نفی می کنند. اهمیت این دسته به این دلیل است که احکامی را که مورد قبول علمای دیگر است ، و آنها ظلم می دانند، نسبتش را به اسلام ناروا دانسته و احکام دیگری را که به سلیقه شان خوشایند است به اسلام نسبت می دهند. این گروه در واقع دچار یک نوع دو گانگی شده اند.

اما بحث ما در اینجا همین است که بررسی کنیم و ببینیم نظر واقعی اسلام در مورد زنان چیست؟

برای فهم دیدگاه دین اسلام ، به روایات نمی توان تکیه کرد ؛ زیرا هر فرقه ای بنا به سلیقه خود یا روایتی ساخته است ،  یا از روایات منقوله ، با ادله خود یکی را قبول و دیگری را رد کرده است. اما آنچه مسلم است و از جمع بندی تمام روایات به دست می آید ، یک مضمون است و آن این که :

« زنان ، عقل و ایمانشان ناقص است، مشورت با آنان اشتباه بزرگ مردان است و آنهاسست عهد و غیر قابل اعتمادند.»

شاید بتوان از جمع بندی روایات شعر زیر را به دست آورد که منسوب به امیر مؤمنان است. گر چه به احتمال قریب به یقین انتساب آن به آن حضرت منتفی است، اما مضمون همان گفته هایی است که در روایات آمده است.

دع ذکرهن فما لهن وفاء      ریح الصبا و عهدهن سواء

یکسرن قلبک و لا  یجبرنه      و قلبهن  من  الوفاء  خلاء

یعنی: یاد زنان را رها کن که آنها وفا ندارند. عهد آنها با باد صبحگاهی مساوی است. آنها قلب تو را می شکنند، اما جبران آن دل شکسته را نمی کنند ، و قلوبشان از وفا تهی است.

البته می توان همین مقدار را نیز قبول نکرد، زیرا همان گونه که گفتم به هیچکدام از روایات نمی توان اعتماد کرد. بنابر این ما نیز تنها به آیات قرآن اکتفا می کنیم، زیرا تنها منبعی است که تقریباً تمامی فرق مسلمین آن را قبول دارند. البته در این بحث از آیاتی استفاده می کنیم که نص صریح بوده و مدلول آن کاملاً روشن است.

دیدگاه اسلام در مورد زنان را از دو منظر می توان بررسی کرد؛ یکی دیدگاه تکوینی و دیگری دیدگاه اخلاقی. دیدگاه تکوینی، در مورد ماهیت زنان و برخی احکام آنها بحث می کند و دیدگاه اخلاقی، توصیه های اسلام به مردان راجع به زنان به عنوان ترحم بر موجوداتی که به نحوی وجود دارند می باشد، که ما هر دو منظر و مغالطه های موجود را بررسی می کنیم.

فصل اول: مخاطب خطابات قرآنی

اگر نپذیریم تمام خطابات قرآن خطاب به مردان است ، باید قبول کنیم اکثریت قریب به اتفاق آنها خطاب به مردان است. این خطاب ها آن گونه که بسیاری قائلند، از باب تغلیب نیست، بلکه حقیقتاً خطاب به مردان است که بعضی ادله این مطلب را بیان می کنیم.

دلیل اول:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»[1]

در این آیه ضمیر «ربکم» و «خلقکم» به ناس بر می گردد و بیان می کند که پروردگارتان شما را از نفس واحده خلق کرده است. این، یک قسمت آیه است که مجزای از قسمت دیگر است و حکم زوج ناس را که از نفس واحده هستند ، در دنباله آن بیان می کند و میگوید: «خلق منها زوجها»، بدین ترتیب:

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده» یک قسمت که مربوط به مردان است، و «خلق منها زوجها»، بخش دوم که مربوط به زنان است ، یعنی به همان صورتی که در عرف هم بیان می شود، – که فرض کنید شخصی خطاب به شخص دیگر می گوید:« فلانی! امشب تو و همسرت را به شام دعوت می کنم» بنابر این خطاب به همسر او نبوده، بلکه مستقیماً به شخص مورد نظر بوده است- اینجا نیز همان گونه است. یعنی می گوید«ای مردم شما و همسرانتان را از یک نفس خلق کردیم». پس خطاب «ای مردم» به مردان است. نظیر این آیه که وضوح بیشتری هم دارند و می توانند مکمل این آیه در این بحث باشند زیاد است.مانند:

«والله خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم جعلکم أزواجاً»[2]

«جعل لکم من انفسکم ازواجاً و من الانعام أزواجاً»[3]

«والله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[4]

و مهم تر از آنها که مشتمل بر خطاب نیز هست این آیه است:«یا أیها الذین امنوا إنّ من أزواجکم و أولادکم عدواً فاحذرهم»[5]

دلیل دوم:

آیاتی است که در سوره روم ، نشانه های خداوند را بیان می کند. اولین آیه این است:

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»[6]

در این آیه نیز خطاب «خلقکم» و «أنتم» به مردان است، به دلیل آیه بعدش که می گوید:«و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً» که در این جا حکم خلق ازواج بشر آیه قبل را بیان می کند. پس ازواج- که زن ها هستند- از بشر-که مردان هستند- جدا می باشند و خطاب این دو آیه به مردان است.

علامه طباطبایی در تفسیرش جمله ای دارد که مطلب را اثبات می کنند. می گوید:

« فانظر الی عجیب بیان الآیتین ، حیث وصف الانسان (و هو الرجل بقرینه المقابله) بالانتشار»[7]

یعنی: «بنگر طریقه عجیب بیان این دو آیه را که انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار متصف کرده است.» شاهد در این است که او هم خطاب به انسان ها را خطاب به مردان می داند. البته این مطلب با مطالبی که بعداً خواهد آمد روشن تر خواهد شد.

دلیل سوم:

این دلیل شامل دو آیه تقریباً شبیه به هم می باشد. یکی آیه (43) از سوره نساء و دیگری آیه (6) از سوره مائده می باشد. به دلیل شبیه بودن دو آیه ، تنها آیه اول را مورد بررسی قرار می دهیم.

«یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و أنتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون و لا جنباً إلا عابری سبیل حتی تغتسلوا و إن کنتم مرضی أو علی سفر أو جاء أحد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیمموا صعیداً طیباً فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم إنّ الله کان عفواً غفوراً»[8]

همان طور که ملاحظه می شود ، آیه با خطاب «یا ایها الذین آمنوا» شروع می شود و بعد احکامی را بیان می کند که مربط به نماز است و تذکر می دهد که در مواردی نماز خواندن جایز نیست ، مگر اینکه مانع رفع شود. از جمله موانع نماز «لمس زنان» است. حال اگر منظور از «یا ایها الذین آمنوا» مجموع مردان و زنان بودند، یا حکم «لمس نساء» در این جا بیان نمی گردید، و یا اینکه حکم در مورد زنان نیز تعمیم می یافت، زیرا اگر «لمس نساء» عمومیت داشته باشد، برای زنان هم مانعی برای نماز خواهد بود، که در این صورت حکم بی مفهوم می گردد.

دلیل چهارم:

«زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الأنعام و الحرث»[9]

همان گونه که بنین- مادامی که بنین اند- و طلا و نقره و اسب و چهارپایان و کشتزارها از دایره «ناس» خارجند، زنان نیز از دایره «ناس» خارجند. در مورد این آیه بعداً مفصل بحث خواهد شد.

فصل دوم: در كيفيت خلقت همسر آدم

در ادیان مختلف و در اذهان عامه و خاصه مردم تصورات مختلفی در مورد پیدایش جنس مؤنث وجود دارد. این مسأله را می توان از دو منظر مورد بررسی قرار داد. یکی از منظر علمی و دیگری از منظر دینی. اما در اینجا منظر دینی مورد بحث است. برای بررسی موضع دین در این باره باز از آیه زیر استفاده می کنیم.

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً»

در این آیه یک «نفس واحده» داریم و دو مورد که از این نفس واحده نشأت گرفته اند.- این در صورتی است که «من» را نشویه فرض کنیم- یکی «خلقکم من نفس واحده» و دوم «خلق منها زوجها». در هر دو مورد معنی این است که هم شما «ای مردم» و هم زوج نفس واحده ، از نفس واحده نشأت گرفته اید. اما این دو نشأت گرفتن به یک طریقه نبوده است، بلکه «خلقکم من نفس واحده» با بیان بعد که می گوید«و بث منهما رجالا کثیراً و نساءً» روشن می گردد. زیرا می گوید «به واسطه نفس واحده و زوجش مردان و زنان زیادی در زمین گسترش یافتند.» یعنی گسترش یافتن «ناس» به واسطه زوجیت بوده است. اما نشأت گرفتن زوجه نفس واحده محل بحث است. از آنجا که هنوز زوجیتی برقرار نشده بود، پس همسر آدم باید مستقیماً از خود آدم نشأت گرفته باشد. اما چگونگی آن محل اختلاف است و مشهورترین آنها که در کتب آسمانی دیگر و روایات آمده این است که از دنده چپ آدم خلق شده است. اما مفسرین این نظریه را قبول ندارند. اما باز بیان نمی کنند که چگونه بوده است و تنها در بعضی مواقع اشاره می کنند که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شد.

علامه طباطبایی در اینجا بحثی را عنوان کرده و مطلب را به گونه ای توضیح می دهد. در مرحله اول می گوید «من» نشویه است، اما در مرحله بعد در بیان «خلق منها زوجها» می گوید : «منها» بیان می کند که زوجه نفس واحده از جنس نفس واحده خلق شده است. بنابر این آنچه از روایات بدست می آید که«حوا» از دنده چپ آدم خلق شده ، صحت ندارد. اما در این بیان تناقضی نیمه آشکار وجود دارد. زیرا اگر «من» نشویه باشد، باید «حوا» از خود آدم نشأت گرفته باشد و آن قول که می گوید: «حوا» از دنده چپ آدم خلق شده – یا حداقل مشابهش- صحیح باشد. و اگر منظور از «من» این باشد که «حوا» از جنس آدم آفریده شده است، آنگاه من نشویه نخواهد بود، بلکه بیانیه خواهد بود؛ و این قول که بگوییم «من» بیانیه است، صحیح تر است زیرا با آیات دیگری نظیر «و الله جعل لکم من انفسکم ازواجاً»[10] که حکم برای سایر انسانها ست نه آدم، سازگارتر است. بعد از این بیان ، این مطلب را به «خلقکم من نفس واحده» نیز سرایت می دهیم و در اینجا هم می گوییم «من» بیانیه است، زیرا با وجود «و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً» نشویه بودن این «من»نیز بی معنی خواهد بود،زیرا قبل از بیان خلقت سایر انسانها حکم را بیان می کند و چون خلقت سایر انسانها متوقف بر خلقت زوجه نفس واحده است نمی توان خلقتشان را قبل از بیان خلقت زوجه بیان کرد. پس نتیجه این شد که ما باید بپذیریم که «حوا» از اضافه گل آدم آفریده شده است. اما قائل شدن به این حکم – آنگونه که دیگران فرض کرده اند- تساوی زن و مرد در امر خلقت را نمی

رساند. زیرا اگر قرار نبود آدم خلق شود، زوجه اش هم به یقین خلق نمی شد. به دلیل اینکه خلق زوجه تأخر زمانی داشته و با هدفی غیر از هدف خلقت آدم صورت گرفته است به دلیل آیه «خلقکم من نفس

واحده ثم جعل منها زوجها»[11] که «ثم» برای بیان تراخی است. (طفیلی بودن زن و هدف خلقتش در بحث بعد خواهد آمد.)

فصل سوم: هدف خلقت زن

آنچه بین علمای دینی مشهور است ، این است که از دیدگاه قرآن بین زن و مرد مساوات برقرار است. یعنی از نظر قرآن زن و مرد- هم از لحاظ تکوینی و هم از لحاظ تشریعی- باهم برابرند. اما برای بیان صحت و سقم این مسأله از خود قرآن استفاده کرده و هدف خلقت زن از دیدگاه قرآن را بررسی می کنیم

«و من آیاته أن خلقکم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون»

« و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها و جعل بینکم موده و رحمه»[12]

در آیه دوم سه موضع محل بحث وجود دارد؛ اول کلمه «لکم»و دوم عبارت «من انفسکم» و سوم عبارت «لتسکنوا الیها». موضع اول این که  همان طور که گفتیم و از خود آیه برداشت می شود ، ضمیر «لکم» خطاب به مردان است (به بیانی که گذشت و به قرینه آیه قبلش، آن گونه که در بحث اول بیان کردیم). اما آنچه مهم است ، «لام»ملکیتی است که بر ضمیر «کم» داخل شده است و مفید این مطلب است که أزواج برای شما خلق شده اند، نه اینکه از خود استقلال وجودی داشته باشند و نه برای خودشان ، آنگونه که شما به خاطر وجود خودتان خلق شده اید. این نوع ملکیت نظایر فراوانی دارد . از جمله:

«و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج»[13] که ضمیر «لکم» در صدد بیان ملکیت انعام برای انسانهاست.

«و الانعام خلقها لکم فیها دفء و منافع و منها تأکلون»[14] که باز بیان می کند که حیوانات را خلق کردیم ، که برای شما منافعی در بر دارد و می توانید از آنها تغذیه کنید.

این مطلب با بیان علامه روشن می شود. آنجا که می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما» که مدلول التزامی آن همان «برای استفاده شما» می باشد. بنابر این تا اینجا اثبات شد که أزواج برای مردان آفریده شده اند.

اماموضع دوم که عبارت «من انفسکم» می باشد در جای خود بیان شد و مطالبی نیز در مراحل بعد گفته خواهد شد.

موضع سوم عبارت «لتسکنوا الیها» است ، و منظور این است که «به واسطه آنها آرامش بگیرید.» پس اولین هدف خلقت زن عبارتست از «آرامش مردان».

علامه طباطبایی در ذیل این دو آیه چنین می گوید:« از عجایب این دو آیه این است که در یکی انسان را (که مردان هستند به قرینه آیه مقابلش)به صفت انتشار در جهان و سعی در طلب معاش توصیف می کند که لازمه اش دست زدن به هر سختی و زور است تا آنجا که به پیکارهاو یغماگریها نیز می رسد و اگر انسان تنها این گونه باشد (و به این صفت متصف باشد) آن گاه انسانها به دو دسته تقسیم می شوند که یک گروه حمله می کنند و گروه دیگر فرار می کنند. اما[15] خداوند زن را آفرید و او را به چیزهایی مجهز نمود که به مردان آرامش بخشد و زنان ، مردان را به وسیله زیبایی، عشوه گری، دوستی و مهربانی جذب کنند.»[16] و در جایی دیگر می گوید: «صفت سختی و تندی، از امتیازات مرد است (که نبودش نقصان به حساب می آید) و هر مردی به وسیله آن از زن متمایز می شود و در جوامع انسانی این صفات مرد، فوائدی در دفاع و نگه داری و تحمل سختیها و پافشاری و استقامت در پیکار و انجام کارهای طاقت فرسا دارد. لیکن زنان نیز در مقابل آن به احساسات لطیف و رقیقی مجهز هستند که افراد جامعه در زندگانی خود از آن بی نیاز نیستند. … و تمام کار انسان با خشونت و سختی و غضب و دفع درست نمی شود اگر نرمی و رقت و شهوت و کششی نباشد.»[17] جناب علامه با این بیان ، سکونت و آرامش مردان به وسیله زنان را هدف خلقت زنان معرفی می کند.

در اينجا ملا صدرا بحثی را در کتاب خود عنوان می کند و می گوید: آنچه در  زمین خلق شده است برای انتفاع انسانها ست، به دلیل آیه «خلق لکم ما فی الارض جمیعا»[18]. در آنجا از آنچه روی زمین برای انتفاع انسانها خلق شده است بحث می کند تا به حیواناتی می رسد که قرار است مورد استفاده انسانها قرار گیرند، و بعد می گوید « بعضی حیوانات خلق شده اند تا انسانها با آنها ازدواج کنند»[19] برای اثبات ادعای خود متوسل به این آیه می شود:«و الله جعل لکم من انفسکم أزواجاً»[20] که عیناً شبیه آیه مورد بحث است اما با صراحت کمتر. او برای اثبات مطلب خود از عبارت «لکم» استفاده می کند که البته آیه مورد بحث ما صراحت بیشتری دارد و مطلب روشن تر است. البته حیوان بودن زنان از هیچ کجای این آیه و آیات دیگر استفاده نمی شود ، اما می توان این استفاده را کرد که زنان موجوداتی هستند که برای استفاده انسانها (مردان) خلق شده اند.

سبزواری برای تفسیر کلام ملاصدرا می گوید:« در این که ملاصدرا زنان را در زمره حیوانات داخل کرده است ، اشاره لطیفی است به این که زنان از آنجائیکه عقلشان ضعیف بوده و قدرت ادراک جزئیات را ندارند و رغبت به زینتهای دنیا دارند، تقریباً ملحق به حیوانات می شوند. … سیرت اغلب زنان چهارپا بودن است ، اما آنان را صورت انسان پوشانیده اند تا انسان ها (مردان) از آنها مشمئز نشده و به نکاح با آنها راغب شوند.»[21]البته باز هم سیرت حیوانی آنها ثابت نمی شود، اما این که آنها را صورت انسان پوشانیده اند تا انسانها از آنها مشمئز نشوند، از «من انفسکم» استننباط می گردد و می توان گفت دلیل این که زنان از جنس مردان آفریده شده اند به خاطر ترغیب مردان بوده است. عبارت «و جعل بینکم موده و رحمه» نیز مؤید همین مطلب است و منظور این است که بین زن و مرد مودت و رحمت قرار داده شده است تا مردان به زنان راغب شوند.

آیه دیگری که دلالت بر هدف اول خلقت زنان دارد این آیه است:

« هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن إلیها»[22]

دلالت این آیه بسیار واضح و روشن است که هدف خلقت زنان را از همان ابتدای خلقت برای آدم ، همین سکونت و آرامش آدم می داند.

تا اینجا هدف اول خلقت زنان را بیان کردیم، و حال به هدف دوم خلقت زن از دیدگاه قرآن می رسیم.

« و الله جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و جعل لکم من أزواجکم بنین و حفده»[23]

« خداوند برای شما از جنس خودتان زوجهایی آفرید و به واسطه آن زوجها برایتان پسران و نوادگانی خلق کرد.»

«جعل لکم من أنفسکم أزواجاً و من الأنعام أزواجاً یذرؤکم فیه»[24]

«خداوند از جنس خودتان برایتان زوج هایی آفرید و از حیوانات هم جفت هایی ، تا اینکه به واسطه جعل ازواج، شما را تکثیر کند.»

از این دو آیه چنین بر می آید که هدف دوم خلقت زنان تکثیر انسان ها و توالد و تناسل است. آیه اول همان طور که قبلاً گفتیم، بیان می کند که اولاً از جنس خود انسان ها زوجهایی آفریده شده ، و ثانیاً برای آنها به واسطه همین زوجها فرزندانی متولد شده اند، که در واقع ، زنان واسطه در ثبوت فرزندان برای انسان ها هستند. در آیه دوم «لام» علیت در «یذرؤکم فیه» محذوف است و در واقع بیان می کند که علت آفرینش زنان و علت جفت بودن حیوانات ، تکثیر است. (البته در آیه دوم جمله «و من الانعام ازواجا» عطف به «لکم» است نه به «من انفسکم» و «ازواج» اولی با «ازواج» دومی در معنا و مصداق متفاوت است زیرا منظور از «ازواج» اول قرینه ای برای انسانهاست، و منظور از «ازواج» دوم یک جفت است.)  علامه طباطبایی در این رابطه می گوید:«خلق لکم یعنی برای شما یا به نفع شما از جنس شما قرینه ای قرار داد، بدان علت که هر یک از مرد و زن مجهز به یک نوع اندام تناسلی است که هر کدام با نزدیکی به دیگری کامل می شود و با مجموع هر دو جهاز تناسلی امر توالد و تناسل انجام می شود.»[25] در تفسیر نمونه نیز چنین آمده است:« این خود یکی از نشانه های بزرگ پروردگار و ربوبیت و ولایت اوست که برای انسانها همسرانی از جنس خودشان آفریده ، که از یک سو مایه آرامش روح و جان او هستند و از سوی دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او»[26] .

( در اینجا لازم می دانم متذکر شوم که در این جمله دقت شود مخصوصاً روی کلمه انسانها، تا کسی

نگوید اینها تفسیر به رأی است . چون همانگونه که در همین جمله می بینیم هم معنای انسان را مشخص کرده و هم هر دو هدف خلقت زن را متذکر می شود. بنابر این تمام اینها ، مطالبی است که از متن آیات استخراج می شود و ما چیزی غیر از نص قرآن نمی گوییم.

فصل چهارم: ارزش زنان

«الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم»[27]

ارزش زنان از دیدگاه قرآن تا حدی است که زیر دست مردان باشند و هیچ گاه نمی توانند مساوی مردان باشند چه رسد به این که بالاتر باشند. بدین معنا که مردان قیم زنان اند. علت آن هم اولاً برتری است که خداوند به مردان نسبت به زنان داده است و ثانیاً به خاطر اموالی است که مردان به زنان می پردازند. ( همچون نفقه و مهریه)

قوّام ، صیغه مبالغه از قائم و قیم است. اينکه مردان قيم زنانند و برتریهایی نسبت به زن دارند، در موارد قبل تقریباً روشن گشت. اما اینکه این برتری چیست ، در اینجا روشن نیست و در اینجا باید از مفسرین کمک بگیریم. علامه طباطبایی می گوید:« بهتر است فضل را که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است، همان فزونی و فضیلت طبعی روح تعقل مرد بر زن معنا کنیم ، نه زیادتی در تندی و سختی»[28]. این سخن در توجیه این صفات و این جمله اش است که می گوید«گرچه صفت تندی و سختی از امتیازات مرد بوده و عدمش نقص به حساب می آید.»[29] ایشان در جای دیگر می گوید:« مراد از «بما فضل الله بعضهم علی بعض» چیزی است که مردان طبعاً بیش از زنان دارند و آن هم زیادی عقل است. چون زندگانی زنان یک زندگانی احساسی- عاطفی است که بر رقت و لطافت بنا شده است. و مراد از «بما انفقوا» اموالی است که مردان در مهریه و نفقه به زنان می پردازند. البته این حکم- الرجال قوامون علی النساء- اختصاص به زوجین ندرد، بلکه حکم قیمومیت برای طایفه مردان بر طایفه زنان است.»[30] البته این حکم از آیه استنباط

نمی شود (که گفته خواهد شد). علامه در جایی دیگر می گوید:« یک انسان دقیق و تأمل گر از این مقدار می فهمد که واجب است زمام امور مملکت و افعال اجتماعی ، که نیاز دارد قوه تعقل آن را تدبیر کند و از حکومت عواطف و امیال انسانی اجتناب شود- مانند امر حکومت و قضاوت و جنگ- به دست کسی باشد که امتیاز زیادت عقل داشته و حکم عواطف در او ضعیف باشد ، و این امر هم در طایفه مردان است نه

زنان»[31] اگر چه این حکم علامه به صورت مستنبط العله است و این که زیادتی فضل مردان در زیادتی عقلشان است از آیه فهمیده نمی شود، اما آنچه مسلم است این است که از نظر قرآن مردان بر زنان فضیلت دارند و زنان باید فرمانبردار مردان باشند، و از این گفتار علامه چنین نتیجه گیری می شود که زنان همواره چه در خانواده و چه در جامعه باید زیر دست مردان و مطیع آنها باشند. (در رابطه با نظریات علامه، در بخش ضمیمه بحث خواهد شد.)

فصل پنجم: خشونت علیه زنان

خشونت علیه زنان به معنی هر گونه عمل خشونت باری است که مبتنی بر جنسیت بوده و لزوماً یا محتملاً می تواند به آسیب یا صدمه جسمانی، جنسی و روانی منجر گردد. همچنین تهدید به چنین اعمالی و محدود ساختن آزادی در حیات اجتماعی و یا حتی در قلمرو زندگی خصوصی ، خشونت محسوب می شود. خشونت علیه زنان، چه در جامعه و چه در خانواده، آن گونه که در حال حاضر مرز بندی و طبقه بندی شده است در سه طبقه اصلی جای می  گیرد: الف: خشونت جسمی ب: خشونت روانی ج: خشونت جنسی. تعریف و توضیح این سه مورد روشن است. اما می خواهیم ببینیم دیدگاه قرآن درباره این سه مورد چیست؟

دیدگاه قرآن را در دو آیه بررسی می کنیم.

آیه اول:

«نساءکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم»[32]

«حرث» هم به معنای مصدری زراعت است و هم به معنای خود مزرعه، که در اینجا مراد مزرعه است. «أنی» اسم شرط است که هم در زمان استعمال می شود و هم در مکان و مفید اطلاق و عدم حصر است. بدین لحاظ «أنی شئتم» ، یعنی در هر زمان و به هر صورتی که می خواهید. معنای این آیه این است که «زنان شما مزرعه شما هستند، پس هر گونه و در هر زمان که تمایل دارید، داخل مزرعه تان شوید.» که اطلاق این آیه تنها با آیه قبلش مقید می شود، آیه قبل می گوید:« فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتی یطهرن» به معنای اینکه « هنگامی که زنان در حال حیض هستند از آنها دوری کرده و با آنها مقاربت نکنید تا پاک شوند.» یعنی آیه «نساءکم حرث لکم » از لحاظ زمانی مقید شده است ، اما از لحاظ مکانی مطلق است. علامه طباطبایی هم با تصریح به این مطلب می گوید:«نسبت زنان به جامعه انسانی مانند نسبت مزرعه است به انسان. پس همان طور که انسان به مزرعه احتیاج دارد تا بذر خود را ابقاء کند و آنچه را که به واسطه آن تغذیه میکند از آن به دست آورد، همانگونه هم جامعه انسانی برای بقای نسل و دوام خود احتیاج به زنان دارد. چون که خداوند تکون انسان و صورت پذیری او را در رحم زن قرار داده است و به مردان هم بعضی مواد اصلیه را داده است که باید متمایل به زنان شوند و به این صورت یک همبستگی بین مرد و زن به وجود آورده است. حال که غرض تکوینی ، این است که وسیله بقاء را برای بقاء نوع به کار گیریم، معنایی ندارد که این عمل را مقید کنیم به زمان یا مکانی خاص»[33]

آیه دوم:

«واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن فی المضاجع واضربوهن»[34]

این آیه مسأله «نشوز» زنان را بیان می کند. «نشوز» به معنای سرکشی و طغیان است. در این آیه خطاب به مردان می گوید:« اگر از نشوز زنان خود هراس دارید، در مرحله اول آنها را موعظه کنید و در مرحله دوم در بستر از آنان دوری کنید و در مرحله سوم آنها را بزنید.»

چون در این جا مسأله زدن زنان مطرح شده است ، مفسرین دست به توجیه آن زده اند. در تفسیر نمونه چنین آمده است :« اولاً : آیه ، مسأله تنبیه بدنی را در مورد افراد وظیفه نشناسی مجاز شمرده است که هیچ وسیله دیگری درباره آنان مفید واقع نشود؛ و اتفاقاً این موضوع تازه ای نیست که منحصر به اسلام باشد. در تمام دنیا هنگامی که طرق مسالمت آمیز برای وادار کردن افراد به انجام وظیفه مؤثر واقع نشود ، متوسل به خشونت می شوند. نه تنها از طریق ضرب ، بلکه گاهی در موارد خاصی به

مجازاتهای شدیدتر از آن نیز متوسل می شوند که تا سر حد اعدام پیش می رود.

ثانیاً : تنبیه بدنی در اینجا – همان طور که در کتب فقهی آمده است- باید ملایم و خفیف باشد، به طوری که نه موجب شکستگی و مجروح شدن گردد و نه باعث کبودی بدن.

ثالثاً : روانکاوان امروز معتقدند که جمعی از زنان دچار حالتی به نام «مازوشیسم» یا «خود آزاری» هستند که گاه که این حالت در آنها تشدید شد ، تنها راه آرامش آنها تنبیه مختصر بدنی است. بنابر این ممکن است ناظر به چنین افرادی باشد که تنبیه بدنی خفیف در مورد آنان جنبه آرام بخشی داشته و یک نوع درمان روانی است.»[35]

اما پاسخی که می توان در مورد این توجیهات داد:

در مورد اول، توجیه کنندگان ، جرم و جنایت اجتماعی را با یک مشکل خانوادگی خلط کرده اند. یک مشکل خانوادگی که اگر ریشه یابی شود، قطعاً بدون کتک حل خواهد شد. ضمن این که این بزرگان هیچکدام از کارهای جهانی را قبول ندارند و تنها این یکی را قبول کرده اند.

در مورد دوم، می گوییم تجویز همین تنبیه مختصر بدنی ، شکستن شخصیت و لطمه زدن به روحیه زنان است. البته این موضوع مختص زنان نیست؛ در مورد مردان هم اگر چنین چیزی تجویز می شد، نه تنها حیثیتشان لکه دار می شد، بلکه دنیا را متلاشی می کردند.

در مورد سوم چیزی نمی گوییم و تنها می نشینیم و می خندیم. (البته در گذرگاه علمی آن ، زیرا در گذرگاه سیاسی آن باید تا سر حد مرگ گریست.)

اما آنچه از این دو آیه نتیجه می گیریم این است که در آیه اول خشونت جنسی و در آیه دوم ، قسمت اول (یعنی : واهجروهن فی المضاجع) خشونت روانی و در قسمت سوم آن خشونت جسمی تجویز شده است. قسمت اول و سوم که واضح است و نیاز به توضیح ندارد. اما قسمت دوم به این علت است که طرد زنان به وسیله مردان یک شکنجه روانی است.

فصل ششم : تبعیض جنسی

همان طور که در بحث قبل گفتیم ، گاهی زنان طغیان و سرکشی می کنند که در این حالت به آنها «ناشزه» می گویند و حکم آنها بیان شد ، که در مرحله اول باید موعظه شوند ، در مرحله دوم طرد شوند و

در مرحله سوم کتک بخورند. اما آیا طغیان و سرکشی مختص زنان است ؟ و آیا مردان طغیان نمی کنند؟ از نظر قرآن جواب مثبت است. در این صورت زنان با آنها باید چه رفتاری داشته باشند؟ جواب قرآن این است:

«و إن إمرأه خافت من بعلها نشوزاً او إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصلح خیر»[36]

«اگر زنی از نشوز و طغیان شوهر خود هراس داشت، اشکالی ندارد که مصالحه کنند ( و زن از بعضی حقوق خود گذشت کند)[37] که البته مصالحه بهتر است.»

در این دو آیه نشوز ، دو نکته قابل توجه وجود دارد. یکی این که گفتیم خطابات قرآنی مربوط به مردان است که در این دو آیه مشاهده می گردد. یعنی در آیه مربوط به نشوز زنان ، خطاب مستقیماً به مردان است، اما در آیه دوم – که مربوط به نشوز مردان است- زنان به صورت غایب ذکر شده اند. از این دسته مطالب باز هم وجود دارد ،یعنی اگر حکمی به زنی داده شود، یا به صورت غایب است و یا مورد خطاب مذکور است، مانند «یا نساء النبی» . نکته دوم و مورد بحث این که در قرآن تبعیض فاحشی بین زن و مرد گذارده شده است. چون اگر زنان ناشزه شوند باید کتک بخورند ، اما اگر نشوز از طرف مرد باشد، باز هم زن باید کوتاه بیاید.

خاتمه:

آیاتی نیز هست که حق زنان را محفوظ شمرده است مانند این آیه که می گوید:

«ای کسانی که ایمان آورده اید بر شما حلال نیست که به زور زنها رابه ارث ببرید (عملی که قبل از اسلام مرسوم بوده است) و بر آنان سخت مگیرید که برخی از آنچه را به ایشان داده اید باز پس گیرید، مگر آنکه کار زشت انجام دهند. و با آنها خوش رفتاری نمائید و اگر از آنها بدتان می آید ، (ناراحت نباشید) شاید شما از چیزی بدتان بیاید و خدا در آن خیر کثیری قرار داده باشد. و اگر خواستید به جای زنی ، زنی دیگر بگیرید و به یکی از آنها مال بخشیده اید ، از او چیزی باز پس نگیرید ، آیا با تهمت و گناه آشکار می گیرید و …»[38]

این گونه آیات را آیات حقوق زنان می دانند ، اما اولاً در این آیات نیز هیچ گونه مساوات و برابری و استیفاء حقوق زنان مشاهده نمی شود.و ثانیاً اینها جنبه اخلاقی مسأله است و ثالثاً از باب ترحم است. همان ترحمی که برای امثال غلامان و کنیزان قائل می شدند. و رابعاً برای نقض احکام جاهلیت است و آنچه در آن زمان احقاق حقوق بوده است ، بعداز گذشت چند قرن، نه تنها دیگر احقاق حقوق نیست ، بلکه مصداق ظلم و خشونت است.

آیه دیگری که روی آن مانور می دهند این است:

«یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند الله أتقاکم»[39]

در این آیه می گویند ، اساس کرامت نزد خداوند تقوی است؛ اما باید دانست که:

اولاً: خطاب به مردان است به دلیل این که خطابات این سوره به مردان است. مؤید این ادعا، آیه یازدهم همین سوره است که می گوید:« یا أیها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسی أن یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی أن یکن خیراً منهن» که اولاً باز زنان را به صورت غایب ذکر کرده و ثانیاً حکمشان را جدا ذکر کرده است در حالی که اگر همه خطابات این سوره ، زن و مرد را شامل باشد، استثناء این آیه چه مفهومی می تواند داشته باشد؟!

ثانیاً: جمله «من ذکر و انثی» که در اینجا ذکر شده است «بیانیه» نیست بلکه «نشویه» است. زیرا منظورش این نیست که شما از جنس مذکر و مؤنث آفریده شده اید، بلکه منظور این است که «شما از یک مرد و زن آفریده شده اید» حال منظور، «آدم» و «حوا» باشند یا مرد و زن نوعی ، فرقی نمی کند.

ثالثاً : گر چه در ظاهر، آیه شمول دارد و تمامی اقشار را در برمی گیرد، اما به وسیله قرائنی ، دسته هایی از انسان ها از این قاعده (برابری) خارج می شوند؛ بدین معنا که این آیه تمام تبعیضها و تفاوت ها را – از قبیل رنگ، نژاد، قوم، قبیله، خون، طایفه و …- را بر داشته است ، اما بر اساس قرائنی مانند «إنما – المشرکون نجس»[40] که مشرکان شامل غیر مسلمانان می باشد، و «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه»[41] تفاوت دینی استثناء شده است . به همین طریق، به واسطه قرائنی که ذکر شد ، تبعیض جنسی نیز استثناء می گردد. بنابر این برابری دینی و برابری جنسی از کلیت این آیه خارج می گردند.

در پایان از هر خواننده ای که این مقاله را می خواند تقاضا دارم به این سؤال پاسخ دهد که:« به نظر شما اگر پیامبر زن می بود، اوضاع دنیا با الان چه تفاوتی داشت؟»

پایان

ابوالفضل خانی

4/6/1382


[1]  – نساء ، آیه 1

[2]  -فاطر، آیه 11

[3]  -شوری، آیه 11

[4]  -نحل، آیه 72

[5]  -تغابن، آیه 14

[6]  – روم، آیه 20

[7]  -تفسير الميزان  ج 4  ص 222

[8]  – نساء، آیه 43

[9]  – آل عمران، آیه 14

[10]  – نحل، آیه 72

[11]  – زمر، آیه 6

[12]  -روم، آیات 20 و 21

[13]  – زمر، ایه 6

[14]  – نحل، آیه 5

[15]  – اشاره به آیه دوم

[16]  – تفسیر المیزان ج 4 – صص 222 و 223

[17]  – تفسیر المیزان ج 4 –  ص 222

[18]  – بقره، آیه 29

[19]  – اسفار ج7 – ص 136

[20]  – نحل، آیه 72

[21]  – اسفار ج7 –  پاورقی صفحه 136

[22]  – اعراف، آیه 189

[23]  – نحل، آیه72

[24]  – شوری، آیه 11

[25]  – تفسیر المیزان ج 16 – ص 171

[26]  – تفسیر نمونه ج20 – ص 366

[27]  – نساء ، آیه 34

[28]  – تفسیر المیزان ج4 – ص 222

[29]  – همان

[30]  – همان، ص 351

[31]  – تفسیر المیزان ج 4- ص 354

[32]  – بقره ، آیه 223

[33]  – تفسیر المیزان ج2- صص 217 و 218

[34]  – نساء ، آیه 34

[35]  – تفسیر نمونه، ج 3- صص 373 و 374

[36]  – نساء ، آیه 128

[37] – برگرفته شده از تفسیر المیزان ج 5 ص 102  متن گفته علامه این است: «و السیاق یدل علی أن المراد بالصلح هو الصلح بِغَضِّ المرأه عن بعض حقوقها فی الزوجیه او جمیعها لجلب الانس و الالفه والموافقه و التحفظ عن وقوع المفارقه» یعنی «سیاق آیه دلالت بر این دارد که منظور از صلح  این است که زن برای ایجاد انس و الفت و توافق بین زوجین و جلوگیری از جدایی ، از بعض یا کل حقوق خود صرف نظر کند.»

[38]  – نساء ، آیه 19 و 20

[39]  – حجرات ، آیه 13

[40]  – توبه ، آیه 28

[41]  – ال عمران ، آیه 85

مفهوم حقوق بشر

نوشته ی اندرو فاگان

برگردان به پارسی – امیر غلامی

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

فهرست

– حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

– حقوق ادعا و حقوق آزادی

– مقولات اساسی حقوق بشر

– حیطه وظایف حقوق بشر

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>توجیه فلسفی حقوق بشر

– آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی است؟

– رویکرد نظریه علاقه

– رویکرد نظریه اراده

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>  نقد فلسفی حقوق بشر

– نسبیت گرایی اخلاقی

– نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

____________________________________________________________________________________________________

پیشگفتار مترجم:

در بیشتر سال های پس از انقلاب 57، درپی مصایب و فجایع باورنکردنی که رژیم اسلامی به بار آورد، غالب مردم ایران صمیمانه با این گفته مشهور موافق بوده اند که «در انقلاب 57 می دانستیم چه چیزی را نمی خواهیم، اما نمی دانستیم چه می خواهیم». درچند سال اخیر گفتمان حقوق بشر درکل جامعه رشد شتابنده ای یافته است. همزمان این نکته به نحو فزاینده ای  پذیرفته می شود که  انتظارتحقق کمترین میزان حقوق بشر در چارچوب قانون اساسی  جمهوری اسلامی، عبث است. و این سازش ناپذیری رژیم اسلامی با حقوق بشر ربطی به کیستی حاکمان ندارد، چرا که بنیاد قانون اساسی این رژیم برپایه حقوق الاهی است و نه حقوق بشر.

امروزه اغلب فعالین سیاسی و نخبگان مخالف وضع موجود، درمورد تحقق حقوق بشر به عنوان آرمان عینی اصلی مبارزه توافق دارند. این وفاق را بی شک می توان به فال نیک گرفت و امیدوار بود که این بار آرمان واقع گرایانه ای انگیزاننده  مردم ایران برای دفن کالبد پوسیده ی  فاشیسم مذهبی حاکم باشد. آرمانی که  آنان را به جای  جهنمی دیگر،عوض آرمانشهری خیالی مانند جامعه اشتراکی یا مدینه اسلامی، به سوی زندگی نیکویی در شأن انسان های آزاد سوق دهد.

تلاش برای تحقق تام و تمام حقوق بشر آرمان بی شک ارزشمندی است. اما، به باور من، این تلاش بدون کسب درک درستی از آموزه حقوق بشر و اتخاذ رویکردی انتقادی در نفی جزمیت ها وعبودیت ها، حتی درپذیرش آرمان حقوق بشر، نهایتا ره به جایی نخواهد برد. ما باید بکوشیم تا به درستی بدانیم «چه چیزی را می خواهیم». شناخت تحلیلی آموزه حقوق بشر و تلاش برای ارزیابی انتقادی آن، همچنین یافتن دشواری های نظری و انضمامی  تحقق محلی  آن و کلنجار رفتن برای یافتن راه حل این مشکلات، گام هایی ضروری در این راه اند.

هدف این نوشته که با رویکردی فلسفی به آموزه حقوق بشرمی پردازد، فراهم آوردن منبع مختصری برای آشنایی با وجه فلسفی این آموزه است. اصل مقاله که مدخلی از دانشنامه اینترنتی فلسفه است، به گونه ای موجز و در حد خود جامع به این مهم می پردازد. این ترجمه را، به یاد محمد جعفر پوینده، به همه کوشندگان راه آزادی ایران تقدیم می کنم.

خرداد 1384

بازگشت

این مدخل به بررسی مبانی و محتوای فلسفی آموزه حقوق بشر می پردازد. این تحلیل مشتمل بر پنج بخش و یک نتیجه گیری است. بخش یک اهمیت معاصر حقوق بشر را بررسی می کند، و استدلال می کند که آموزه حقوق بشر برای ارزیابی وضعیت اخلاقی نظم ژئوپولیتیک حاضر، به آموزه اخلاقی غالب بدل شده است. بخش دوم بالندگی تاریخی مفهوم حقوق بشر را از قدیمی ترین مبانی فلسفی اش تا متاخرترین صور آن پی می گیرد. بخش سوم  مفهوم فلسفی حقوق بشررا بررسی می کند و به  تحلیل صوری و تمایزات بنیادی اشاره می کند که فیلسوفان میان انواع و مقولات مختلف حقوق قائل شده اند. بخش چهار به این پرسش می پردازد که چگونه فیلسوفان برای توجیه مدعا های حقوق بشر کوشیده اند و به ویژه استدلال هایی را که توسط دو رویکرد عمده در این زمینه ارائه شده، مطرح می سازد: نظریه علاقه و نظریه اراده. سرانجام بخش پنجم انتقادهای عمده ی کنونی وارد به آموزه حقوق بشر را طرح می کند و برخی استدلال های اصلی کسانی را عنوان می کند که مبنای جهانشمول گرا و عینیت گرای حقوق بشر را به چالش گرفته اند. سرانجام، نتیجه گیری مختصری ارائه می شود که رئوس موضوعات مطرح شده را خلاصه می کند.

                 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> آشنایی با اهمیت معاصر حقوق بشر

حقوق بشر´تضمین هایی اخلاقی پایه ای انگاشته می شوند که مردم در همه ی کشور ها و فرهنگ ها، به صرف انسان بودن شان باید از آنها برخوردار باشند´. اینکه این تضمین ها «حقوق» خوانده شده اند بدان معناست که به همه افراد جویای آن تعلق می گیرند، دارای اولیت بالایی هستند، و اجابت آنها اجباری است و نه مستحب. اغلب  حقوق بشر را جهانشمول می انگارند، به این معنا که همه افراد از آن برخوردارند، و باید برخوردارباشند. این حقوق مستقل دانسته می شوند، به این معنا که وجود دارند و فارغ از اینکه توسط نظام قانونی یا رسمی یک کشور به رسمیت شناخته شوند یا به اجرا درآیند یا نه، به عنوان معیارهای توجیه و نقد دردسترس اند (,نیکل، 1992: 561-2). آموزه اخلاقی حقوق بشر معطوف به تشخیص پیش شرط های پایه ای است که هر انسانی برای حداقل بهزیستی نیاز دارد. حقوق بشر هم معطوف به پیش شرط های منفی و هم پیش شرط های مثبت کمینه ای است که لازمه زندگی خوب اند، مانند حقوق منع شکنجه و حقوق برخورداری از سلامت. این آرمان طی پنجاه سال اخیر دراعلامیه ها و بیانیه های حقوقی مختلفی متبلور شده است، که نخستین آنها اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948) بوده و پس از آن مهم تر از همه در کنوانسیون اروپایی حقوق بشر(1953) ، و میثاق جهانی حقوق مدنی و اقتصادی(1966) ثبت شده است. این سه سند با هم شالوده آموزه ای اخلاقی را تشکیل می دهند که به عقیده ی بسیاری، با ارائه یک منشور حقوق بین المللی قادر به  برقراری نظم ژئوپلیتیک معاصر است. با این حال مقصود از آموزه حقوق بشر ارائه ی یک آموزه اخلاقی جامع نیست. توسل به حقوق بشر به خودی خود به رویکرد اخلاقی جامعی منجر نمی شود. برای مثال، حقوق بشر  معیاری برای پاسخ به این پرسش که آیا دروغ گفتن ذاتا غیراخلاقی است؟، یا اینکه فرد تا چه حد باید نسبت به دوستانش وفادار باشد؟، به دست نمی دهد. مقصود  اصلی حقوق بشر معین نمودن مبنایی برای تعیین شکل و محتوای هنجارهای اخلاقی بنیادی حیطه ی عمومی است. به قول جیمزنیکل، مقصود حقوق بشر صیانت از آن شرایط ضروری است که به حداقل زندگی خوب برای افراد منجر می شوند. معمولا مراجع عام قدرت، چه ملی و چه بین المللی، به عنوان بهترین ضامن های برآوردن این شرایط شناخته می شوند، ولذا در نظر بسیاری، آموزه حقوق بشر منشأ تعیین ضمانت های اخلاقی پایه ای شده است که همگی ما حق داریم ازهمدیگر، و نیز از آن موسسات ملی و بین المللی که مستقیما قادر به تاثیر گذاری بر مهمترین علائق ما هستند، انتظار داشته باشیم. آرمان حقوق بشر فراهم نمودن نظم ژئوپلیتیک به اصطلاح پسا- ایدئولوژیکی  است که چارچوب مشترکِ بنیادیِ  اقتصادی-سیاسیِ  مورد نیاز همه ی انسان ها برای نیل به حداقل بهزیستی را تعیین می کند. با اینکه دولت–ملت ها در کارآمدی عملی ترویج و حمایت قانونی از آموزه ی حقوق بشر نقش مهمی دارند، اما اعتبار غایی حقوق بشر مشروط به التزام دولت ها به آن انگاشته نمی شود. توجیه اخلاقی حقوق بشر مقدم بر ملاحظات ملی محسوب می شود. یک هدف اصلی آموزه حقوق بشر فراهم نمودن معیارهای مشروعی است که همه دولت-ملت ها بدان ها ملزم باشند. توسل به ارزشهای ملی نباید بهانه ای ملت-دولت ها بدهد که تعهدات بنیادی خود را برای صیانت از حقوق بشر کنار نهند. به این ترتیب، آموزه حقوق بشر درحالت ایده آل معطوف به ارائه ی  ابزار نیرومندی به افراد است تا با آن به ارزیابی مشروعیت صورت های معاصر اقتدار سیاسی و اقتصادی بپردازند که مدعی اعمال قدرت بر آنها هستند. اهمیت آموزه حقوق بشر به عنوان یک معیار اخلاقی و سیاسی معاصر، فزاینده است. از نظر بسیاری از حامیان سرسخت  آن، آموزه حقوق بشر معطوف به ارائه ی یک مبنای مشروعیت اخلاقی برای برقراری نظم ژئوپولیتیک معاصر است.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> ریشه های تاریخی و توسعه نظری وعملی حقوق بشر

منشاء آموزه حقوق بشر یک ادعای بنیادی فلسفی است: یک نظم اخلاقی مشخص وجود دارد، نظمی که مشروعیت آن مقدم بر شرایط اجتماعی سیاسی  محتمل الوقوع است و برای همه ی انسان ها  درهمه ی زمان ها برقرار است. بر اساس این دیدگاه، درستی باورها و مفاهیم اخلاقی را می توان درحالت بنیادی و جهانشمول به طور عینی(ابژکتیو) بررسی نمود. منشاء و تکامل نظریه حقوق بشر پیوندی ناگسستنی  با بسط نظریه ی جهانشمول گرایی(یونیورسالیسم) اخلاقی دارد. در تاریخ توسعه ی فلسفی حقوق بشر، آموزه های فلسفی مشخصی برجسته اند که گرچه خود بیان کامل حقوق بشر نبوده اند، اما پیش فرض های فلسفی لازم برای آموزه ی معاصر را فراهم آورده اند. از جمله ی این پیش فرض ها این دیدگاه است که اخلاقیات و عدالت از حوزه ای پیشا-اجتماعی سرچشمه گرفته اند، که تشخیص آن حوزه، مبنای تمایز میان اصول و باورهای  اخلاقی  ´صادق ´ از ´قراردادی´ را فراهم می آورد. پیش فرض های اساسی دفاع از حقوق بشر همچنین شامل تصوری از فرد به عنوان واجد حقوق  ´طبیعی´ معین، و دیدگاه مشخصی از ارزش اخلاقی برابر و ذاتی تمام افراد عاقل است. به نوبت به بحث در باب هریک از این موارد می پردازم.حقوق بشر متکی بر جهانشمول گرایی اخلاقی و باور به وجود یک جامعه ی جهانی دربرگیرنده ی تمامی انسان ها است. جهانشمول گرایی اخلاقی  قائل به وجود حقایقی اخلاقی است که به طور عقلانی قابل تشخیص اند وفراسوی تاریخ و فرهنگ قرار دارند. معمولا سرچشمه های جهانشمول گرایی اخلاقی در اروپا را به نوشته های ارسطو و رواقیون نسبت می دهند. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوسی استدلال روشنی در دفاع  از وجود نظم اخلاقی طبیعی ارائه می دهد. این نظم طبیعی باید مبنای کلیه ی نظام های عقلانی عدالت  باشد. توسل به نظم طبیعی، مجموعه ای از معیارهای جامع و بالقوه جهانشمول برای ارزیابی مشروعیت هر نظام حقوقی ´ساخته دست بشر´ فراهم میآورد. ارسطو درباره تمایز ´عدالت طبیعی´ و ´عدالت حقوقی´ می نویسد ”عدالت طبیعی آن است که همه جا اعتبار یکسانی دارد و ومستقل از پذیرش است.»(اخلاق نیکوماخوسی،189) به این ترتیب، معیار تعیین یک نظام حقیقتاً عقلانی عدالت، مقدم برقراردادهای اجتماعی و تاریخی موجود است. ´عدالت طبیعی´ پیش ازنظام های احتماعی و سیاسی وجود دارد. ابزارهای تعیین شکل و محتوای عدالت طبیعی حاصل عمل عقل فارغ از اثرات مخرب پیش داوری یا میل صرف است. این ایده ی بنیادی را رواقیون رومی، مانند سیسرو و سنکا نیز  به نحو مشابهی  بیان نمودند. آنها محاجه می کردند که اخلاقیات در اراده ی عقلانی خدا و وجود شهری آسمانی ریشه دارند که فرد از منظر آن می تواند قانونی طبیعی و اخلاقی را دریابد. قانونی که مرجعیت آن ورای همه ی مجموعه قوانین محلی است. رواقیون محاجه می کردند که این قانون اخلاقی جهانشمول، وظیفه ی پیروی از اراده ی خدا را بر همه ما تحمیل می کند. به موجب این دیدگاه، رواقیون قائل به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانشمول بودند که از طریق رابطه ی مشترک ما با خدا حاصل می شود.  در قرن های بعد هم باور به وجود یک جامعه ی اخلاقی جهانی توسط مسیحیت در اروپا باقی ماند. با اینکه برخی انگاره حقوق را در نوشته های ارسطو، رواقیون، و الاهیات مسیحی تشخیص دادند، مفهومی از حقوق که به تصور معاصر از حقوق بشر نزدیک باشد تنها در خلال قرن های هفدهم و هجدهم با آموزه ی قانون طبیعی به آشکار ترین شکل در اروپا رواج یافت.
مبنای آموزه ی قانون طبیعی، باور به وجود قانون اخلاقیِ طبیعی است. قانونی که بر تشخیص  آن خیرهای بشری بنیادیی استوار است که به طور عینی قابل تحقیق اند. بهره مندی ما از این خیرهای بنیادی  هنگامی تضمین می شود که همگی مان ازحقوق طبیعی  بنیادی و عیناُ قابل تحقیقی برخوردار باشیم. قانون طبیعی مقدم بر نظام های بالفعل اجتماعی و سیاسی انگاشته می شد. به این ترتیب حقوق طبیعی به عنوان حقوقی مطرح شد که افراد، مستقل از جامعه و سیاست دارا هستند. به این ترتیب حقوق طبیعی  فارغ از اینکه آیا قانون گزار یا مجلسی آنها را به رسمیت شناخته باشد یا نه، دارای اعتبار غایی  شمرده شد. شارح اصلی این دیدگاه، فیلسوفی قرن هفدهمی به نام جان لاک است که  استدلال های عمده اش را در کتاب  «دو رساله درباب دولت» (1688) بیان نمود. اساس استدلال لاک این مدعاست که افراد فارغ از اینکه دولت حقوقشان را به رسمیت بشناسد یا نه، دارای حقوقی طبیعی هستند. این حقوق طبیعی، مستقل ازساختار هر جامعه ی سیاسی و مقدم بر آن است. لاک استدلال کرد که حقوق طبیعی از قانون طبیعی ناشی شده اند. و منشاء قانون طبیعی خداست. تشخیص دقیق اراده ی الهی،  یک قانون اخلاقی پیش روی ما می نهد که دارای مرجعیت غایی است. همگی ما ذاتا در مقابل خدا وظیفه ی صیانت از نفس را داریم. برای ادای موفقیت آمیز این وظیفه نباید حیات و آزادی فرد، و نیز آنچه که لاک  وسایل ایجابیِ ابتداییِ صیانت نفس می خواند، یعنی مالکیت خصوصی، تهدید شود. وظیفه ی صیانت نفسی که ما درپیشگاه خدا داریم، مستلزم ضرورت وجود حقوق طبیعی پایه  یعنی حقوق حیات،آزادی و مالکیت است. لاک استدلالش را چنین پی می گیرد که مقصود اصلی از مداخله ی اقتدار سیاسی دولت در زندگی افراد، فراهم نمودن حقوق طبیعی افراد و حمایت از این حقوق است. از نظر لاک تنها توجیه ایجاد دولت، حمایت و ارتقای حقوق طبیعی افراد است. حقوق طبیعی حیات، آزادی، و مالکیت قیود آشکاری بر اقتدار و مشروعیت دولت می نهند. از نظر لاک، دولت ها به این خاطر وجود دارند که درخدمت علائق، یا حقوق طبییعی مردم باشند و نه علائق پادشاه یا هیأت حاکمه. لاک استدلال خود را به اینجا رسانید که اگر دولتی به طور سازمان یافته و ارادی از حفظ و صیانت از حقوق طبیعی  افراد فروماند، افراد  از نظر اخلاقی مجازاند که در برابر آن دولت  سلاح بردارند.معمولا درتحلیل ریشه های تاریخی نظریه ی معاصرحقوق بشر اهمیت بسیاری  به نقش لاک اعطا می شود. مسلما لاک از این جهت تقدم دارد که مشروعیت اقتدار سیاسی را برپایه ی حقوق قرار داد . این مطلب مولفه ی اساسی و انکار ناپذیری از حقوق بشر است. با این حال، تکمیل فلسفی مبانی حقوق بشر مستلزم رویکردی به خرد اخلاقی بود که درعین سازگاری با مفهوم حقوق،  لزوما نیازمند مرجعیت یک هستومند فرا-انسانی برای توجیه ادعای نوع بشر بر داشتن حقوقی معین نباشد. فیلسوف قرن هجدهمی آلمانی، امانوئل کانت، این رویکرد را ارائه داد.

بسیاری از موضوعات اصلی ای که در فلسفه اخلاق کانت بیان شده، امروزه نیز به طور بسیار برجسته ای در توجیه فلسفی حقوق بشر به کار می روند. نخستین این موارد ایده آل برابری و خودمداری(اوتونومی) اخلاقی انسان عاقل است. کانت ایده آل جامعه ی بالقوه جهانشمولی از افراد را  به نظریه ی معاصر حقوق بشر ا ارزانی داشت. جامعه ای که افراد آن به خودی خود اصول اخلاقی ضامن شروط برابری و خودمداری را تعیین می کنند. کانت، با اتکا به مرجعیت خِرَد انسان، ابزاری برای توجیه حقوق بشر به عنوان مبنای تعیین سرنوشت خود فراهم کرد. فلسفه یاخلاق کانت متکی براصول صوری اخلاقی است، و نه بر مفهومی مانند خیر. از نظر کانت، تعیین هر خیری تنها می تواند پیامد تعیین درست خاصه های صوری خرد انسان باشد. و لذا خیرها ابزارهای غایی برای تعیین هدف های صحیح یا موضوعات خرد انسان نیستند. فلسفه اخلاق کانت با کوشش برای تشخیص صحیح آن اصول عقلانی آغاز می کند که بتوان آنها را به نحوی یکسان بر همه اشخاص عاقل، فارغ از امیال یا علائق خاص شخصی شان، اعمال کرد. به این طریق کانت شرط کلیت/جهانشمولی را به تشخیص صحیح اصول اخلاقی الصاق می کند. در نظر او، باید شرطی مبنای استدلال اخلاقی باشد که همه ی افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. به این ترتیب، عمل درست عملی نیست علاقه یا میل تعیین می کند، بلکه عملی است که مطابق اصلی باشد که همه افراد عاقل ناچار به تصدیق آن باشند. کانت این اصل را حکم مقوله ای می نامد. این حکم چنین صورت بندی می شود: ´تنها مطابق اصلی عمل کن که همزمان بتوانی بخواهی که یک قانون کلی شود.´(1948:84). کانت محاجه می کند که در تعیین اصول اخلاقی حاکم بر روابط میان آدمیان، این شرط بنیادیِ کلیت، بیان ضرورت خودمداری اخلاقی و برابری بنیادی همه افراد عاقل است. حکم مقوله ای توسط افراد عاقلی که از نظر اخلاقی خودمدار و از نظر صوری برابراند برخودشان اعمال می شود. این حکم مبنای تعیین حیطه و شکل آن قوانینی است که افرادِ اخلاقاً خودمدار و متساویاً عاقل برای صیانت از این شرایط دقیقا یکسان وضع می کنند. به باور کانت، قابلیت خردورزی وجه مشخصه انسانیت و مبنای توجیه کرامت انسان است. به عنوان وجه مشخصه ی انسانیت، صورت بندی اصول اِعمال خرد ضرورتا  باید از آزمون کلیت سرافراز درآید، یعنی کلیه ی عامل های متساویا عاقل باید بتوانند آن را تصدیق کنند. صورت بندی کانت  از حکم مقوله ای چنین بود. فلسفه ی اخلاق کانت به انتزاعی بودن شهره است و به راحتی فهمیده نمی شود. اگرچه اغلب در رویکرد تاریخی به بالندگی حقوق بشر از نقش کانت چشم پوشی می شود، اما او تأثیر عمیقی بر این اندیشه نهاده است. کانت صورت بندی ای از از اصول بنیادی اخلاقی ارائه می دهد که، گرچه بسیار صوری و انتزاعی است، اما برپایه ی دو ایده ی برابری و خودمداری اخلاقی بنا شده است. می توان گفت حقوق بشر حقوقی هستند که ما به عنوان موجوداتی خودمدار و اصولا برابر به خود اعطا می کنیم. از نظر کانت، این حقوق ریشه در خاصه های صوری خرد آدمی دارند، و نه اراده ی یک موجود فرا-انسانی.

ایده های فلسفی ای که کسانی مانند لاک و کانت مطرح کردند، جزئی از پروژه ی عام روشنگری درقرون هفدهم و هجدهم بودند که درقرن های بعدی دامنه ی تأثیر آن کل عالم را درنوردید. ایده آل هایی مانند حقوق طبیعی، خودمداری اخلاقی، کرامت انسانی و برابری، شالوده ای هنجاری  فراهم کرد تا کوشندگان سیاسی برپایه ی آن به نوسازی نظام های سیاسی، سرنگونی رژیم های خودکامه و جایگزینی  آنها با صوری از اقتدار سیاسی  بپردازند، نظام هایی که قادر به حمایت و ارتقای این ایده آل های رهایی بخش جدید باشد. این ایده آل ها در خیزش ها، و حتی انقلاب های سراسر قرن هجدهم نقش مهمی داشتند، و در اسنادی مانند ´بیانیه استقلال´ ایالات متحده آمریکا و ´بیانیه حقوق انسان و شهروند´ مجلس ملی فرانسه تبلور یافتند.  در کل قرن نوزدهم نیز مفهوم حقوق افراد دوامی مقتدرانه داشت. قرنی که نمونه تلاش های آن «حمایت از حقوق زنان« نوشته ی مِری وولستن کرافت و دیگر جنبش های سیاسی معطوف به اعطای حق رای به بخش هایی از جامعه بود که حقوق سیاسی و مدنی آنان انکار شده بود. در این زمان مفهوم حقوق دیگر به صورت وسیله ای برای خواست تغییرات سیاسی درآمده بود. گرچه می توان ادعا کرد که  پیش شرط های مفهومی دفاع از حقوق بشر از مدت ها پیش فراهم بود، اما بیان کامل این أموزه سرانجام  در خلال قرن بیستم، و در پاسخ به سبعانه ترین انواع نقض حقوق بشر، که  آدم سوزی های رژیم نازی مثل اعلای آن بود، مطرح شد. اعلامیه جهانی حقوق بشر(UDHR: Universal Declaration of Human Rights  ) در دهم دسامبر 1948 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد تصویب و صراحتاً تلاشی برای  اجتناب از تکرار هرگونه سبعیت مشابه عنوان شد. اما مضمون اعلامیه بسی فراتر از صرف تاکید مجدد بر این است که همه افراد دارای حق حیات، به عنوان یک حق بنیادی و سلب ناشدنی بشری هستند. اعلامیه دارای یک مقدمه و 30 ماده است که هر یک حقوق جداگانه ای را مشخص می کند، مانند حق شکنجه نشدن (ماده 5)، حق پناهندگی (ماده 14)، حق مالکیت خصوصی (ماده 17)، و حق برخورداری از شرایط مناسب زندگی (ماده 25) که به عنوان حقوق بنیادی مطرح شده اند. چنان که پیش تر ذکر کردم، UDHR دارای اسناد الحاقی ای مانند ´کنوانسیون اروپایی حمایت از حقوق بشر و آزادی های بنیادی´ (1953)، و ´میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اچتماعی و فرهنگی ´(1966) است. آرمان های مشخص  مندرج در این سه سند، در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر نیز تاکید و تکرار شده اند. مجموعه این اعلامیه ها، کنوانسیون ها و میثاق ها، آموزه ی معاصر حقوق بشر را تشکیل می دهند. در آنها باور به وجود یک نظم اخلاقیِ جهانشمولِ معتبر، و باور به اینکه همه ی انسان ها دارای وضعیت اخلاقی اساسا برابری هستند که در مفهوم حقوق بشر متبلور شده ، بیان شده است. توجه به این نکته مهم است که گرچه آموزه ی معاصر حقوق بشر عمیقا مدیون مفهوم حقوق طبیعی است، اما  صرفاً بیان مجدد آن مفهوم نیست بلکه درحقیقت  از جهات بسیار مهمی از آن فراتر می رود. نیکل(1987:8-10) به سه جنبه مشخص اشاره می کند که مفهوم معاصر حقوق بشر در آنها با حقوق طبیعی تفاوت دارد و از آن فراتر می رود. نخست اینکه حقوق بشر معاصر بسیار بیشتر بر این مطلب تأکید دارد که تحقق برابری مستلزم عمل ایجابی دولت، مثلا از طریق کمک های رفاهی، است. او محاجه می کند که مدافعان حقوق طبیعی به این نظر متمایل بودند که انسان ها را صرفاً به عنوان افراد، به سان ´جزایری جداگانه´ بدانند، اما مدافعان حقوق بشر معاصر تمایل بسیار بیشتری برای پذیرش اهمیت خانواده و اجتماع در حیات افراد دارند. سوم اینکه، نیکل حقوق بشر معاصر را نسبت به آنچه نوعاً در آثار مدافعان حقوق طبیعی یافت می شد، از لحاظ حیطه و جهت گیری بسیار ´بین المللی گرا´تر می داند. به این معنا که حمایت و ارتقای حقوق بشر امروزه به طور فزاینده ای مستلزم توجه و اقدامات جهانی انگاشته می شود. تمایزی که نیکل میان حقوق بشر و حقوق طبیعی می نهد، فهم توسیع این مفهوم را ممکن می سازد. درحقیقت بسیاری از نویسندگان به وجود سه نسل از حقوق بشر اذعان دارند. نخستین نسل حقوق بشر عمدتاً شامل حقوق امنیت، مالکیت و مشارکت سیاسی بود. ملاحظات این نسل از حقوق بشر، به آشکار ترین شکل در انقلاب فرانسه و بیانیه ی استقلال آمریکا بیان شده اند. نسل دوم حقوق، حقوق اجتماعی-اقتصادی، مثلا حقوق رفاه، آموزش و آسایش را لحاظ کردند. این حقوق عمدتا در UHDR تبلور یافته اند. نسل سوم و آخر حقوق بشر، مواردی مانند حق تعیین سرنوشت ملی، محیط زیست پاک، و حقوق اقلیت های بومی را نیز شامل می شوند. این نسل از حقوق تنها از دو دهه آخر قرن بیستم بطور جدی مطرح شدند، اما نشانگر توسیع مهمی در آموزه ی عمومی حقوق بشر هستند.

گرچه اهمیت فراوان حقوق بشر به تازگی برای برخی روشن شده است، اما خود این مفهوم، تاریخی به قدمت دو هزار سال دارد. بسط مفهوم حقوق بشر با طرح و مقبولیت ایده های فلسفی و اخلاقی مختلف تاکید شده است و سرانجام، دست کم درنظر ما، به استقرارقوانین و موسسات سیاسی وحقوقی بسیار پیچیده ای انجامیده است که مقصود از آنها صیانت و ارتقای حقوق بنیادی همه انسان ها در همه مکان هاست. کمتر کسی اهمیت این روند ویژه در تاریخ بشر را دست کم می گیرد.

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> تحلیل فلسفی مفهوم حقوق بشر

 حقوق بشر حقوقی هستند که به ابنای بشر اعطا می شوند و کارکرد آنها ایجاد تضمین هایی اخلاقی برای صیانت از مدعا های ما درباره ی  بهره مندی ازحداقل زندگی نیکو است. از لحاظ مفهومی، حقوق بشر خود از مفهوم حقوق مشتق شده است. این بخش به تحلیل فلسفی مفهوم ´حق´ اختصاص دارد تا اجزای متشکله ی این مفهوم را که حقوق بشر از آن مشتق می شود، روشن کند. فهم کامل مبانی فلسفی آموزه ی حقوق بشر و شیوه های عملکرد حقوق مختلف بشر، نیازمند تحلیلی مفصل است.

 حقوق اخلاقی درمقابل حقوق قانونی

تمایزی که میان حقوق اخلاقی و حقوق قانونی، به عنوان دو مقوله ی مجزای حقوق نهاده می شود درفهم مبنا و کاربرد بالقوه حقوق بشر دارای اهمیت بنیادی است. حقوق قانونی، به تمام حقوقی اطلاق می شودکه در متون حقوقی موجود یافت می شوند. یک حق قانونی حقی است که از نظر قانون به رسمیت شناخته می شود و مورد حمایت قرار می گیرد. در مورد یک حق قانونی نمی توان گفت که پیش از وجهه ی قانونی یافتن  وجود دارد، و حدود اعتبار حق قانونی تا بدآنجاست که قوه ی قانونگزار مربوطه مجازمی شمرد. یک نمونه از حقوق قانونی، حقی است که دختر من برای برخورداری از آموزش هایی دارد که در قانون آموزش بریتانیا مصوب 1944 رسمیت یافته است. همین مطلب کافی است که بگوییم حیطه ی برخورداری از این حق بریتانیاست. دختر من حق آموزش دیدن در مدرسه ای در جنوب کالیفرنیا را ندارد. پوزیتیویست های قانونی محاجه می کنند که تنها در مورد حقوق قانونی، یعنی حقوقی که از یک نظام قانونگزاری ناشی می شوند، می توان گفت که حقیقتاً وجود دارند. مطابق این دیدگاه، حقوق اخلاقی به بیان دقیق، حقوق نیستند، بلکه بهتر است آنها را مدعاهای اخلاقی دانست که ممکن است عاقبت در قوانین ملی یا بین المللی منظور شوند یا نشوند. از نظر یک پوزیتیویست قانونی، مانند فیلسوف حقوق قرن نوزدهمی، جرمی بنتام، چیزی مانند حقوق بشر نمی تواند پیش از، یا مستقل از اینکه به صورت قانون درآید وجود داشته باشد. از نظر یک پوزیتیویست، تعیین وجود حقوق، دشوار تر از مشخص کردن وضعیت قانونی آن نیست. در مورد حقوق اخلاقی، درست برخلاف این دیدگاه، ادعا می شود که، حقوقی هستند که پیش از، و مستقل از رونوشت قانونی شان وجود دارند. وجود و اعتبار حقوق اخلاقی  وابسته به اَعمال حقوقدانان و قانونگزاران انگاشته نمی شود. مثلا بسیاری محاجه کرده اند که اکثریت سیاه پوست آفریقای جنوبی در دوره آپارتاید، واجد حقی اخلاقی برای مشارکت تام سیاسی در نظام سیاسی کشورشان بوده اند، گرچه چنین حقی وجهه ی قانونی نداشته است. جالب اینجاست که بسیاری از مردم مخالفت شان با آپارتاید را در قالب حقوقی بیان کردند. آنچه که بسیاری در مورد آپارتاید اخلاقا نفرت انگیز می یافتند، دقیقا همین عدم پذیرش بسیاری از حقوق اخلاقی بنیادی، ازجمله حق مورد تبعیض قرار نگرفتن برپایه رنگ و حق مشارکت سیاسی برای اکثریت ساکنان آن کشور، توسط  رژیم آفریقای جنوبی بود. این گونه مخالفت و اعتراض ها تنها می تواند به سبب باور به وجود و اعتبار حقوق اخلاقی انگیخته شود. در رویکرد اخلاقی به حقوق، باور به اینکه حقوق بنیادی کاملا معتبر و اخلاقا مجاب کننده انگاشته می شود، چه به  تصویب قانون رسیده  باشند یا نه. واضح است که مخالفت با رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی با تکیه بر حقوق قانونی نمی توانست شکل بگیرد. کسی نمی تواند به درستی ادعا کند که حقوق سیاسی قانونی غیر سفید پوستان آفریقای جنوبی در آن رژیم نقض شده بود، چرا که چنین حقوقی اصلا وجود نداشت. با این حال، انکار نظام مند این حقوق به نقض فاحش حقوق اخلاقیِ بنیادیِ رنگین پوستان انجامیده بود.از مثال بالا روشن می شود که نمی توان حقوق بشر را به حقوق قانونی فروکاست یا منحصر کرد. رویکرد پوزیتیویست اخلاقی به قوانین مصوب، مانع محکوم کردن  نظام هایی مانند آپارتاید را از دیدگاه حقوقی می شود. پس، می توان نتیجه گرفت که بهتر است حقوق بشر را با حقوق اخلاقی معادل انگاشت. بالاخره، وجود UDHR و پیمان های مختلف بین المللی، که رژیم آفریقای جنوبی از امضای اغلب آنها خودداری کرده بود، استدلال اخلاقی قوی ای به دست مخالفان آن رژیم دادند.  آپارتاید برپایه نفی حقوق بنیادی بشر بنا شده بود. مسلما حقوق بشر در مولفه ای اساسی با حقوق اخلاقی اشتراک دارد، و آن اینکه معتبر دانستن آن مشروط به تصویب قانونی اش انگاشته نمی شود. آرمان حقوق بشر آن است که بر همه انسان ها در همه جا، صرف نظر از اینکه آیا توسط همه ی کشور ها به رسمیت شناخته شده اند یا نه، اعطا شود. واضح است که کشورهای بسیاری هستند که حقوق بنیادی بشر را به طورکلی  یا جزئی در قوانین مصوب خود به رسمیت نمی شناسند. با این وجود، حامیان حقوق بشر در این کشورها اصرار دارند که  این حقوق به عنوان حقوق اخلاقیِ بنیادی معتبر اند. جهانشمولی حقوق بشر به طور ایجابی مستلزم این مدعاهاست. جهانشمولی حقوق بشر به عنوان حقوق اخلاقی آشکارا بار اخلاقی بیشتری به حقوق بشر می بخشد. اما از سوی دیگر،  برخلاف حقوق اخلاقی ، وجود و اعتبارحقوق قانونی محل مناقشه نیست. اینکه حقوق بشر را منحصراً با حقوق اخلاقی یکی بدانیم اشتباه است. بهتر است حقوق بشر را حقوقی هم اخلاقی و هم قانونی انگاشت. یک هدف اصلی مدافعان حقوق بشر این است که برای این حقوق مشروعیت قانونی جهانشمولی فراهم کنند. هدف مبارزان علیه آپارتاید نیز همین بود. ادعای مشروعیت قانونی حقوق بشر، به وضعیت آنها به عنوان حقوقی اخلاقی در اعلامیه ها و میثاق های پرشمار دیگر بستگی  دارد. با این حال، کارآیی عملی حقوق بشر عمدتاً بستگی به این دارد که به قالب حقوق قانونی درآیند. در مواردی که موارد مشخصی از حقوق بشر در نظر قانون به رسمیت شناخته نمی شوند، مانند رژیم آپارتاید، باید تقدم به دفاع از جنبه ی اخلاقی این حقوق داده شود تا به تدریج زمینه برای رسمیت یافتن قانونی حقوق مورد بحث فراهم آید.

 حقوق ادعا و حقوق آزادی

به منظور فهم خاصه های کارکردی حقوق بشر لازم است تمایزات مشخص تری را لحاظ کنیم که میان حقوق ادعا و حقوق آزادی نهاده شده است. اغلب مرسوم است که این بحث با رجوع به طبقه بندی گسترده تری که دبلیو.ان.هوفِلد (1919) از حقوق کرده است آغاز شود.  هوفلد چهار مقوله برای حقوق برمی شمرد: حقوق آزادی، حقوق ادعا، حقوق قدرت، و حقوق ایمنی. با این حال پس از او بسیاری از استادان بعدی حقوق به انضمام دو مقوله آخر در دو مقوله نخست گرایش یافته اندو به این ترتیب توجه را منحصراً به حقوق آزادی و حقوق ادعا معطوف کرده اند. نمونه ی این گرایش، اثر فیلسوف حقوق، پیتر جونز(1994) است.جونز توجه خود را منحصرا معطوف به تمایز میان حقوق ادعا و حقوق آزادی می کند. دیدگاه او منطبق بر سنت مستقری در تحلیل حقوق است که برای حقوق ادعا اهمیت اولی قائل است. جونز یک حق ادعا را حقی تعریف می کند که مشتمل بر طلب داشتن وظیفه ایست. یک حق ادعا  حقی است که فرد بر گردن شخص یا اشخاصی دارد که وظیفه مربوط به آن حق را به صاحب حق بدهکار اند. اگر به مثال دخترم برگردیم، حق او برای برخورداری از آموزشی مُکفی، حقی ادعایی بر متولی آموزش ناحیه است، که وظیفه ی برآوردن موضوع آن حق را برعهده دارد. جونز تمایزهای ضروری دیگری درون مفهوم حق ادعا می نهد. به این ترتیب که میان حق ادعای ایجابی و حق ادعای سلبی تفکیک قائل می شود. حق ادعای ایجابی حقی است که فرد برای برخورداری از خیر یا خدمت مشخصی دارد که دیگری وظیفه تامین آن را دارد. پس ادعای دختر من برای برخورداری از آموزش  حق ادعایی ایجابی است. حق ادعای سلبی، برعکس، حقی است که فرد برای محفوظ ماندن از نوعی مداخله یا تعدّی دیگری در حیات یا اموال خود دارد. مثلا در مورد دختر من می توان گفت که دارای حق ادعایی سلبی ای علیه تلاش دیگران برای دزدیدن موبایلش است. این مثال ها به تمایز نهایی ای منجر می شود که جونز درون مفهوم حقوق ادعا تشخیص می دهد: حقوق بر شخص خاص و حقوق بر عموم. حقوق بر شخص خاص، حقوقی هستند که شخص بر وظیفه دار مشخصی، مانند اداره ی متولی آموزش دارد. حقوق بر عموم، حقوقی هستند که  بر گردن هیچ شخص خاصی نیست، بلکه برعهده همگان است. به این ترتیب، حق دختر من برای کسب آموزش، اگر بر عهده ی سازمان مشخص، مربوط و توانایی نبود عملا بی فایده می بود. همینطور حق او برای اینکه موبایلش دزدیده نشود، اگر بر عموم کسانی که به طور بالقوه از پس چنین کاری برمی آیند اعمال نمی شد، سودی نداشت. پس می توان برای حقوق ادعا خصیصه های ایجابی یا سلبی و نیز خصوصی یا عمومی قائل شد.

جونز حقوق آزادی را حقوقی تعریف می کند که درغیاب هرگونه وظیفه ای که سد راه انجام فعالیت مطلوب باشد، وجود دارند و لذا شامل کنش هایی هستند که شخص از انجام شان نهی نشده است. برخلاف حقوق ادعا، خصیصه ی بارزحقوق آزادی، سلبی بودن آنهاست. برای مثال، در مورد من می توان گفت که دارای حق  آزادی  انتخاب اینکه تعطلاتم را در ساحل زیبای خاصی در یونان بگذرانم هستم. متاسفانه، هیچ کس وظیفه ایجابی ای برای اجابت این مورد خاص از حقوق آزادی من ندارد. مثلا هیچ اداره یا سازمانی، معادل اداره ی آموزش وجود ندارد که مسولیت تحقق رؤیای مرا برعهده داشته باشد. پس می توان گفت که یک حق آزادی، حقی است که فرد برای انجام آنچه می خواهد، دارد، دقیقا بدان خاطر که شخص بر اساس حقوق ادعای دیگران تحت فشاری نیست که از چنان عملی بپرهیزد. حقوق آزادی ظرفیت آزاد بودن را فراهم می آورند، بدون اینکه برای رساندن فرد به موضوع اراده اش حقیقتا هیچگونه ابزاری فراهم کنند. برای مثال، بک میلیاردر و یک مفلس هردو به یک میزان از حق آزادی انتخاب گذراندن تعطیلات شان در کارآئیب برخوردار اند.

 مقولات اساسی حقوق بشر

بخش بالا معطوف به تحلیل اموری بود که می توان ´خاصه های صوری´ حقوق خواند. این بخش برخلاف آن به مقولات متفاوت حقوق بنیادی بشر می پردازد. اگر فرد به کندوکاو در اسناد متنوعی  که در مجموع مکتوبات حقوق بشر را تشکیل می دهند بپردازد، می تواند پنج مقوله مختلف حقوق بنیادی بشر را تشخیص دهد و متمایز کند. این مقولات بدین قرار اند: حق حیات؛ حق آزادی؛ حقوق مشارکت سیاسی؛ حقوق برخورداری ازحمایت قانونی؛ حقوق برخورداری از خدمات بنیادی اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی. این حقوق در به اصطلاح سه نسل حقوق بشر گسترده اند و شامل ترکیب پیچیده ای از حقوق آزادی و حقوق ادعا می باشند. بعضی حقوق، مثلا حق حیات تقریبا به یک میزان مشتمل بر هر دو حق آزادی و ادعاست. پس، حمایت موثر از حق حیات مستلزم وجود حقوقی علیه تعدی دیگران به حق شخص و وجود حقوق ادعایی برای دسترسی به پیش نیاز های پایه ی حفظ حیات فرد، مانند تغذیه و بهداشت مناسب است. حقوق دیگر مانند حقوق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بیشتر. به سوی وجود انواع مختلفی از حقوق ادعا میل می کنند، و مستلزم تدارک ایجابی موضوع آن حقوق هستند. معمولا حقوق بشر دارای ارزش معادل انگاشته می شوند، به این ترتیب که هر حقی به همان اندازه ی  حقوق دیگر اهمیت دارد. با این نگرش، میان حقوق بنیادی بشر تعارض بالقوه ای وجود ندارد. مقصود این است که  ارزش اخلاقی برابری برای همه ی حقوق بشر قائل باشیم. این امر تنظیم حقوق بشر به ترتیب اهمیت را مجاز نمی دارد. با این حال، تعارض میان حقوق می تواند رخ دهد و چنین هم می شود.  دارای اهمیت یکسان انگاشتن تمام حقوق، اصولا هر کوششی برای فیصله دادن به این تعارضات احتمالی را منع می کند. برای مثال، یک کشور درحال توسعه فرضی را در نظر بگیرید که دچار فقدان همه جانبه ی منابع مالی و مادی است. این کشور از فراهم کردن منابع لازم برای تحقق تمام حقوق برای تمام شهروندان اش ناتوان است، گرچه موظف به این امر می باشد. در این حین، متولیان حکومت مایل به دانستن آنند که کدام یک از این حقوق اساسی تر از بقیه است، و باید به کدام یک از حقوق بشر اولویت داد و به دنبال فراهم کردن آن بود. امتناع از این امر، هرقدر هم که از نظر فلسفی اصولی باشد، به منزله جزمیتی ناموجه است. مسلم است که تلاش برای تعیین چنین اولویت هایی عمل فلسفی پرباری است. این امر مستلزم وجود معیارهای غایی تری است که فرد بر اساس آنها بتواند اهمیت نسبی حقوق جداگانه بشر را ´اندازه بگیرد´.  آنچه که در تحلیل ما از مفهوم حقوق بشر برای اشاره کردن باقی مانده، پرسش های مربوط به این است که به کار گیری مناسب حقوق بشر عموما مستلزم چیست، و این وظیفه بر عهده کیست؛ چه کسانی مسئولیت حمایت و ارتقای حقوق بشر را بر عهده دارند، و برای انجام این امر به چه نیاز دارند؟

 حیطه وظایف حقوق بشر

 گفته می شود که همگان به تساوی دارای حقوق انسانی هستند. نتیجه ی عرفی این ادعا این است که هر کسی وظیفه ی حمایت و ارتقای حقوق انسانی هر کس دیگر را برعهده دارد. با این حال، معمولا تعهد صیانت از حقوق بشر بر عهده ی دولت های ملی و سازمان های بین المللی، بین الدولی نهاده می شود. فیلسوفانی مانند توماس پوگ(1995) محاجه می کنند که تعهد اخلاقی صیانت از حقوق بشر دقیقا به این خاطر باید به نحوی بی تناسب بر عهده چنین سازمان هایی نهاده شود که آنها  برای انجام موثر این وظیفه بهترین و توانا ترین مرجع اند. در این خوانش، سازمان های غیردولتی و شهروندان منفرد نیز نقش مهمی در صیانت جهانی حقوق بشر دارند، اما بارتعهد اصلی باید برگردن موسسات ملی و بین المللی مربوط، مانند ملت-دولت ها و سازمان هایی مانند سازمان ملل متحد و بانک جهانی باشد. شاید کسی به این مدعا مایل باشد که، مثلا، با وجود وظایف متقابل میان افراد سراسر کره زمین می توان به طور مُکفی از حقوق بشر صیانت کرد. اما این ´خصوصی سازی´ حقوق بشر دو عامل آشکار را نادیده می گیرد: افراد مایل اند که خواسته های اخلاقی نزدیکان شان، به ویژه افراد خانواده و حلقه آشنایان شان را در اولویت قرار دهند ؛ دیگر اینکه توانایی افراد برای انجام وظایف شان، تا حد زیادی، توسط موقعیت اقتصادی شان تعیین می شود. پس، نابرابری های جهانی در توزیع ثروت اساساً به کسانی که در کشور های فقیر زندگی می کنند امکان  نمی دهد که از یاری کسانی که در کشور های غنی می زیند برخوردار شوند. دلایلی مانند این، مبنای تاکید پوگ براین نکته است که بار مسئولیت باید بر دوش مؤسسات ملی و بین المللی باشد. حمایت و ارتقای مکفی حقوق بشرهم  مستلزم  این است که دولت-ملت ها خدمات و مؤسسات لازم برای شهروندانشان را تدارک دیده باشند و هم نیازمند همکاری ملت-دولت ها در سازمان های جهانی برای فراهم آوردن شرایط ضروری جهانی جهت حمایت و ارتقای حقوق تک تک انسان هاست.این سازمان ها برای صیانت مکفی از حقوق بشر افراد عملا چه باید بکنند؟ آیا حق بشری دختر من برای برخورداری از آموزش کافی نیازمند این است که اداره متولی آموزش هر آنچه که ممکن است برای کمک و ارتقای آموزش کودک من انجام دهد؟ آیا این امر مستلزم تدارک یک کتابخانه در کلاس جهانی، سفرهای مطالعاتی مکرر به خارج، و استخدام توانا ترین و فرهیخته ترین آموزگاران است؟ مسلماً جواب منفی است. با توجه به محدودیت نسبی منابع و نیازهایی که به این منابع هست، می گوییم صیانت مکفی از حقوق بشری افراد، مبتنی براین است که سازمان های اجتماعی و دولتی  به چنان نحو شایسته ای عمل کنند که حقوق  همه ی  افراد برای نیل به حداقل زندگی نیکو محفوظ بماند. معمولا  بیشترین مسئولیت  فراهم کردن شرایط مکفی  نیل به زندگی نیکو را برعهده ی  دولت های ملی می دانند. مقصود فیلسوفانی مانند برایان اورند (2002) نیز تاکید برهمین نکته است. او می نویسد مقصود از حقوق بشر صیانت از ´سطوح حداقلی رفتار شایسه و محترمانه´ با انسان هاست. اما توجه به این مطلب اهمیت دارد که حتی وظیفه ی تأمین سطوح حداقلی رفتار شایسته و محترمانه با انسان ها را نمی توان کاملا محدود به مرزهای ملی نمود. صیانت و ارتقای مًکفی حقوق انسانی همگان، برای نمونه مستلزم دولت-ملت های غنی تر و قوی تری است تا به یاری  کشورهایی  برخیزند  که فعلا از تامین حقوق بنیادی شهروندان شان ناتوانند. گرچه ممکن است تصور اورند از حقوق بشر در نظر برخی بی جهت محتاطانه نماید، نگاه مختصری به میزان رنج و محرومیت انسان ها در بسیاری از نواحی جهان امروز کافی است تا نشان دهد که ما تا چه میزان از تحقق همین استاندارد کاملا حداقلی نیز به دوریم.

موسسات ملی و بین المللی در وحله اول دارای مسئولیت صیانت از حقوق بشر هستند. آزمون انجام موفقیت آمیزاین مسئولیت، همانا خلق موقعیت برای همه افراد جهت نیل به حداقل زندگی نیکو است.  تحقق حقوق بشر مستلزم استقرار شرایط به گونه ایست که همگان بتوانند از حداقل زندگی نیکو برخوردار شوند. لذا نباید این  آرمان را با کوشش برای خلق جامعه ی آرمانی اخلاقی اشتباه گرفت. بسیاری می پندارند که آرمان حقوق بشر ایجاد آرمانشهر (اتوپیا)  است و با این تصور بدان ایراد می گیرند. این ایراد ربطی به مطالبات اساسی حقوق بشر ندارد، اما یادآور این مطلب است که حتی تحقق معتدل ترین آرمان ها نیز درجهان امروز بسی دشوار است. آرمان های بالفعل حقوق بشر، در نظر نخست بسی معتدل اند. اما این مطلب نباید ما را از دریافت همه توان بالقوه ی حقوق بشر بازدارد. حقوق بشر خواهان ایجاد جوامعی از نظر سیاسی دموکرات است که در آنها همه شهروندان از وسائط نیل به حداقل زندگی نیکو بهره مند گردند. اگرچه موضوع حقوق انسانی افراد ممکن است فروتنانه نماید، اما توان این حقوق مطلق است. به بیان دیگر، خواسته های این حقوق بر دیگر اهداف اجتماعی ممکن تقدم داده می شوند. رونالد داورکین اصطلاح ´حقوق به عنوان آس ها´ را برای توصیف این خاصه وضع کرده است. او می نویسد، «بهتر است حقوق را  به عنوان آس های میدان بازی توجیه تصمیم های سیاسی بدانیم که بیانگر هدفی برای  کلیت جامعه است.»(1977:153) داورکین، محاجه می کند که ملاحظات مربوط به ادعای حقوق باید هنگام تعیین سیاست و توزیع  مزایای عمومی مقدم بر دیگر ملاحظات منظور شوند. پس به این ترتیب، حقوق یک اقلیت برای اینکه تبعیضی بر آنها نرود باید مقدم بر لحاظ کردن نفعی باشد که ممکن است از  تبعیض روا داشتن علیه آن اقلیت نصیب اکثریت شود. به این ترتیب، حق یک فرد برای برخورداری از تغذیه ی مناسب باید مقدم بر میل دیگرافراد برای سیرچرانی باشد، به رغم حظ وافری که آنان می برند. در نظر داورکین، حقوق به عنوان آس ها، بیانگر همان ایده آل برابری است که آموزه ی معاصر حقوق بشر بر پایه ی آن بنا شده است. حقوق به عنوان  آس ها دانستن وسیله ایست برای تضمین اینکه درقبال برخورداری از حقوق بنیادی انسانی، با همه افراد به نحو یکسانی رفتار می شود.  ممکن است  تحقق تام وکمال آرمان حقوق بشر مستلزم تدارک دیدن کلیه ی منابع موجود نباشد، اما این نباید از قوت حقوق بشر به عنوان متقدم بر ملاحظات معارض اجتماعی و سیاسی بکاهد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> توجیه فلسفی حقوق بشر

تا بدین جا نشان دادیم که حقوق بشر به عنوان حقوقی اخلاقی شکل گرفتند اما درج موفقیت آمیز بسیاری از حقوق بشر در قوانین بین المللی و ملی، در بسیاری موارد حقوق بشر را به عنوان حقوقی هم اخلاقی و هم حقوقی درآورده است. به علاوه، حقوق بشر می توانند هم حقوق ادعا و هم حقوق آزادی باشند، و  صیانت از آن حقوق درقبال اضطرار اعمال شده از جانب دیگران، وجهی سلبی یا ایجابی داشته باشند. حقوق بشر را می توان به پنج مقوله متفاوت تقسیم بندی کرد و هدف اصلی صیانت از حقوق بشر ایجاد شرایطی برای تمامی افراد برای برخورداری از مجال نیل به کمینه ی یک زندگی نیکوست. نهایتا اینکه حقوق بشرعموما به عنوان حقوقی  انگاشته می شوند که در تخصیص منابع بر دیگر ملاحظات اجتماعی و سیاسی تقدم دارند. عموما فیلسوفان در معنای وسیع کلمه در مواردی مانند خواص صوری حقوق بشر، موضوع حقوق بشر، و قوت حقوق بشر اتفاق نظر دارند. اما در مورد این پرسش که چگونه می توان حقوق بشر را از نظر فلسفی توجیه کرد، توافق بسیار کمتر است. به درستی می توان گفت که فیلسوفان پاسخ هایی بسیار متفاوت، و گاهی متضاد به این پرسش داده اند. فیلسوفان کوشیده اند با توسل به ایده های منفردی مانند برابری، خودمداری، کرامت انسانی، علائق بنیادی انسان، قابلیت عامل عاقل بودن و حتی دموکراسی به این پرسش پاسخ دهند. به منظور وضوح و سهولت نسبی بحث، من بر دو کوشش فلسفی برای توجیه قوق بشر متمرکز خواهم شد که اکنون از همه برجسته تر اند: نظریه علاقه و نظریه اراده. پیش از آغاز این بحث، ضروری است که ابتدا به پرسش بنیادی تری بپردازیم.

 آیا حقوق بشر نیازمند توجیه فلسفی اند؟

بسیاری از مردم اعتبار حقوق بشر را مسلم می انگارند. مسلماً  ممکن است  در نظر بسیاری از غیرفیلسوفان همه ی حقوق بشر به گونه ای بسیار واضح مبتنی بر اصول اخلاقی بداهتاً درست و سراسر معتبر باشند. از این دیدگاه، می توان حقوق بشر را واقعیت هایی تجربی درباره ی جهان معاصر انگاشت. امکان ندارد هیچ یک از مدافعان حقوق بشر  از این دیدگاه شاکی باشد. بالآخره تفوق چنین دیدگاهی از نظر پراگماتیک برای حقوق بشر ارزشمند است. با این حال فیلسوفان اخلاق این مسزیت را  تضمینی برای از-خود-خشنودی معرفت شناختی نمی یابند. فیلسوفان اخلاق همچنان دلمشغول پرسش توجیه فلسفی حقوق بنیادی بشر باقی می مانند. این دلیل خوبی است برای اینکه همگی ما باید به چنین پرسشی بپردازیم. دیدگاهی به حقوق بشر، که می توان آن را ´ازنظر فلسفی خام´ خواند، حقوق بشر را حقوق قانونی می داند. اعتبار حقوق بشر ارتباط و بستگی  نزدیکی  به قانونی شدن این حقوق دارد. اما چنان که پیش تر محاجه کردیم این رویکرد برای توجیه حقوق بشر کفایت نمی کند. هرگز نمی توان  با خاطر نشان کردن اینکه باورها یا مفاهیم اخلاقی خاصی عملاً وجود دارند  استدلال های به نفع اعتبار آموزه  اخلاقی حامی آنها را توجیه کرد. اخلاق اصولا معطوف به اموری است که باید باشند، این مسائل را نمی توان با توسل به آنچه که هست، یا موجود انگاشته می شود حل و فصل کرد. با این مبنا، استدلال به نفع اینکه رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از نظر اخلاقی رژیمی ناعادلانه بود، بسیار دشوار است. کسی نباید در بدو امر قانون را با اخلاقیات خلط کند. و نباید این دو را هم-مصداق دانست. حقوق بشر ریشه در حقوق اخلاقی دارند. در مورد حقوق بشر ادعا می شود که که فارغ از اینکه کاملا وجه قانونی یافته اند یا نه، و حتی فارغ از اینکه کسی با مدعاها و اصول آن موافق باشد یا نه، همه جا و برای همه کس معتبر اند. به این ترتیب کسی نمی تواند با توسل به ادعاهای صرف تجربی درمورد جهان، به پرسش اعتبار حقوق بشر پاسخ گوید. به عنوان یک آموزه، باید  نشان داد که حقوق بشر هنجارهایی معتبر اند، نه اینکه  واقعیت دارند. برای حصول این مطلب باید به فلسفه اخلاق رجوع کرد. امروزه دو رویکرد مشخص به پرسش از اعتبار حقوق بشر غالب تر اند: آنچه با تساهل می توان ´رویکرد نظریه ی علاقه´ نامید و ´رویکرد نظریه ی اراده´.

–        رویکرد نظریه ی علاقه

 

 مدافعان رویکرد نظریه ی علاقه استدلال می کنند که کارکرد اصلی حقوق بشر صیانت و ارتقای علائق معین انسان است. صیانت از علائق اساسی  نوع بشر مبنای اصولی ایست که بر پایه آنها می توان حقوق بشر را اخلاقا توجیه کرد. پس رویکرد علائق مقدمتا معطوف به تشخیص  پیش نیازهای اجتماعی و زیست شناختی  برای نیل انسان به حداقل زندگی نیکو ست. جهانشمولی حقوق بشر ریشه در اموری دارد که مولفه های بنیادی و واجب سعادت انسان انگاشته می شوند، و همگی ما ضرورتا در آنها اشتراک داریم. برای مثال، علاقه ای را که هر یک از ما به ایمنی فردی مان داریم در نظر بگیرید. این علاقه برای مدعای ما بر آن حق مبنایی فراهم می کند. ممکن است این امر مستلزم  استخراج حقوق دیگری به عنوان پیش نیازهای ایمنی، مانند ارضای نیاز به تغذیه ابتدایی و نیاز به ایمن بودن از حبس یا بازداشت خود سرانه باشد. جان فینیس نماینده مناسبی از فیلسوفان مدافع رویکرد نظریه علاقه است. فینیس(1980)  استدلال می کند که حقوق بشر بر پایه ی ارزش ابزاری شان برای صیانت از شرایط ضروری  بهزیستی انسان توجیه می شوند. او هفت علاقه اصلی، یا آنچه که خود ´صور بنیادی خیر انسان´ می نامد، را به عنوان زیربنای حقوق بشربرمی شمرد. این صور به این قراراند: حیات و ظرفیت آن برای گسترش؛ کسب معرفت، به عنوان هدفی غایی؛ بازی، به عنوان قابلیت تفریح؛ بیان زیبایی شناسانه؛ روابط اجتماعی و دوستی؛ عقلانیت عملی، یعنی قابلیت فرآیند های اندیشیدن هوشمندانه و عقلانی؛ و بالاخره مذهب، یا قابلیت تجربه روحانی. به نظر فینیس، اینها پیش نیازهای اساسی برای بهزیستی بشر هستند، و لذا به کار توجیه مدعاهای ما بر کسب حقوق متناظرشان می آیند؛ چه این مدعاها از نوع حقوق ادعا و چه از نوع حقوق آزادی باشند.دیگر فیلسوفانی که با رویکرد علاقه-بنیاد به دفاع از حقوق بشر پرداخته اند، به این پرسش رسیده اند که چگونه توسل به علائق می تواند برای احترام به آنها، و در صورت لزوم عمل ایجابی برای برآوردن علائق دیگران توجیهی فراهم آورد. این پرسش ها در فلسفه اخلاقی و سیاسی غرب سنتی دیرینه دارند و قدمت شان دست کم به فیلسوف قرن هفدهمی تامس هابز می رسد. معمولا این رویکرد درصدد ارائه ی مطلبی است که جیمزنیکل (1987:87) ´دلایل احتیاطی´ دردفاع از حقوق بشر نامیده است.  مدافعان این رویکرد با ابتنا بر این ادعا که همه انسان ها دارای علائق ابتدایی و بنیادی ای هستند، محاجه می کنند که هر فرد دارای وظیفه ای اساسی و عام برای احترام به هر فرد دیگر است. مبنای این وظیفه صرفاً خیرخواهی یا بشردوستی نیست، بلکه علائق خود شخص است. به بیان نیکل،» استدلال احتیاطی برپایه ی علائق بنیادی درصدد نشان دادن آن است که پذیرش و اجابت حقوق بشر در جایی که اغلب مردم چنین می کنند عقلانی خواهد بود، زیرا این هنجار ها جزئی از بهترین ابزارهای صیانت از علائق خود شخص در برابر اعمال و احترازهایی است که آن علائق را تهدید می کنند.»(منبع قبل). صیانت از علائق بنیادی خود فرد مستلزم آن است که دیگران به تشخیص و احترام به آن علائق مایل باشند، که درمقابل، تشخیص و احترام متقابل به علائق بنیادی دیگران را لازم می دارد. صیانت مکفی  از علائق بنیادی هر فرد نیازمند استقرار یک نظام همکاری است، که هدف اصلی آن ارتقای خیر عام نیست، بلکه صیانت  و ارتقای علائق شخصی افراد است.

در نظر بسیار فیلسوفان رویکرد علاقه دفاع فلسفی قوی ای از آموزه حقوق بشر است. مزیت بارز آن توجه به خصایصی انسانی است که همگی ما درآنها اشتراک داریم. به این ترتیب دفاع همه جانبه ای از بسیاری از حقوق بشر فراهم می آورد. حقوقی که در نظر بسیاری بنیادی و لایتجزا هستند. همچنین رویکرد علاقه حل وفصل برخی از مجادلات بالقوه برسر اولویت بندی حقوق بشر را امکان پذیر می نماید. برای مثال می توان این اولویت بندی حقوق را با تنظیم سلسله مراتب علائق به عنوان موضوع مشخص، یا محتوای متناظر با هرحق انجام داد.

با این حال نقد های مهمی نیز به رویکرد علاقه شده است. این نقد ها   در درجه نخست متوجه توسل ضروری نظریه پرداز علاقه به رویکردی به طبیعت بشر است. رویکرد علاقه آشکارا بر اساس رویکردی ، دست کم ضمنی، به طبیعت بشر مطرح می شود. البته توسل به طبیعت بشر بسیار بحث برانگیز بوده است و معمولا توافق بر سر آن کمتر ازمیزان لازم برای مشروعیت بخشی به هر آموزه اخلاقیِ  مبتنی بر  طبیعت بشربوده است. برای مثال،  با توجه به تنوع فرهنگ ها و جوامع، همساز کردن توسل به علائق بنیادی با آرمان صیانت از شرایط نیل همگان به کمینه ی زندگی نیکو، پیچیده می شود. چنان که فیلسوف اقتصاد آمارتا سِن(1999) خاطر نشان کرده، آشکار است که شرایط کمینه ی یک زندگی شایسته از نظر اجتماعی و فرهنگی نسبی است. فراهم کردن شرایط نیل به یک زندگی نیکو برای ساکنان گرینویچ ویلج  بسیار متفاوت از برآوردن همان شرایط برای ساکنان قصبه ای در آفریقای جنوبی یا آمریکای جنوبی خواهد بود. اگرچه ممکن است خود علائق نهایتا یکسان باشند، اما صیانت مکفی این علائق فراتر از صرف مشخص کردن پیش نیازهای عام ارضای علائق بنیادی افراد است. دیگر نقد های به رویکرد علاقه، متوجه این نکته است که دراین رویکرد به علائق خود مبنای عقلانی احترام تام به حقوق همه ی  انسان ها محسوب می شود. رویکرد علاقه فرض می گیرد که افراد در مقابل همدیگر آسیب پذیری نسبتا یکسانی دارند. اما اصلا چنین نیست. این مدل نمی تواند به خوبی از این مدعا دفاع کند که اگر فرد صیانت ازعلائق خود را می جوید، باید مثلا به علائق افراد بسیار ضعیف تر یا از نظر جغرافیایی دورتر نیز احترام بگذارد. برای مثال، چرا باید فرد سنگین وزنی دلمشغول علائق خود که در لوس آنجلس یا لندن زندگی می کند، به علائق فردی گرسنه در فلان قاره  فقیر دوردست توجه نشان دهد؟ در این مثال، فرد گرسنه در موقعیتی نیست که بتواند علائق همتای سنگین وزن خود را متاثر کند.  توسل صرف به علائق شخصی  نمی تواند  نهایتا برای صیانت از جامعه ی اخلاقی جهانی، که در بطن آموزه حقوق بشر قرار دارد، مبنایی فراهم کند. این رویکرد نمی تواند  جهانشمولی حقوق بشر را توجیه کند. یک ایراد فلسفی تر به رویکرد علاقه بنیاد، اشاره به غفلت این رویکرد ازکنش گری خلاقه ی انسان به عنوان مولفه ی بنیادی و عام اخلاق است. به بیان ساده، رویکرد علاقه-بنیاد، این علائق بنیادی را پیش شرط کنش اخلاقی انسان می داند. این امر می تواند به تخفیف اهمیت کنش آزادانه به عنوان ایده آل اصلی اخلاق بیانجامد.  می توان آزادی را یک علاقه ی بنیادی انسان دانست، اما در رویکردعلاقه، آزادی از علائق بنیادی نیست. توجه به این مطلب در بطن ´رویکرد اراده´ به حقوق بشر قرار دارد.

 رویکرد نظریه ی اراده

 

برخلاف رویکرد علاقه، نظریه اراده می کوشد اعتبار فلسفی حقوق بشررا بر ویژگی انسانی یگانه ای مبتنی کند: قابلیت آزادی. نظریه پردازان رویکرد اراده محاجه می کنند که آنچه وجه ممیزه ی کنش گری انسان است، قابلیت آزادی است و این نکته باید هسته ی هر رویکردی به حقوق باشد. پس از دید نظریه پردازان اراده، حقوق بشر نهایتا منتج از، یا تحویل پذیر به حق زایای یگانه،  یا مجموعه ی کاملا محدودی از ویژگی های بنیادی است. برای مثال، اچ.ال.ای.هارت استنتاجاً محاجه می کند که تمام حقوق را می توان به حق بنیادی یگانه ای فروکاست. او این حق را ´حق برابر همه انسان ها برای آزاد بودن´ می خواند. هارت تاکید می کند که حقوقی مانند مشارکت سیاسی یا تغذیه مکفی، نهایتا قابل تحویل به  از حق برابر همگان برای آزادی، و قابل  اشتقاق از این حق اند. هنری شو(1996) در پی توسعه ی استدلال استنتاجی هارت محاجه می کند که آزادی به تنهایی برای ابتنای تمام حقوقی که هارت برمی شمرد کافی نیست. شو استدلال می کند که مبنای  بسیاری از این حقوق بیش از صرف آزادی افراد است  و صیانت در برابر خشونت و ضروریات مادی بقا را نیز شامل می شوند.  به این ترتیب، او حقوق را بر پایه ی آزادی، ایمنی، و معاش قرار می دهد. فیلسوف اخلاق، آلن گویرث (1978و1982) این تم را گسترش بیشتری داده است. گویرث محاجه می کند که  توجیه مدعاهای ما درمورد دارا بودن حقوق ابتدایی انسانی  بر مبنای  چیزی است که او آن را وجه مشخصه ی عام انسان ها می داند: یعنی قابلیت عاملِ اخلاقیِ هدفمند بودن. در نظر گویرث معتبر شناختن حقوق بشر نتیجه ی منطقی این است که خود را عامل عقلانی هدفمندی بدانیم، زیرا داشتن حقوق  ابزار ضروری عمل هدفمند اخلاقی است. گویرث استدلال خود را بر پایه ی این ادعا قرار می دهد که همه ی اعمال انسان به گونه ای عاقلانه هدفمند اند. هر عمل انسان به دلیلی انجام می شود، فارغ از اینکه  آن دلیل خوب یا بد باشد. او محاجه می کند که برای پذیرش عقلانی یک هدف، گیریم میل به نوشتن یک کتاب، شخص باید لوازم منطقی آن هدف را نیز دارا باشد؛ مثلا دست کم سواد نوشتن داشته باشد. آنگاه او می پرسد برای عامل عاقلانه هدفمند بودن، نخست چه چیزی مورد نیاز است؟ پاسخ او این است که آزادی و بهزیستی دو شرط ضروری  عمل عاقلانه هدفمند اند. آزادی و بهزیستی ابزارهای ضروری عمل به نحوعقلانی هدفمند هستند. وقتی انسان بودن، دارا بودن فابلیت عامل عاقلانه هدفمند بودن باشد، آزادی و بهزیستی پیش نیازهای انسانیت اند. وهر انسانی  مستحق دسترسی به این حقوق  به عنوان پیش نیاز انسانیت اش است. گویرث محاجه می کند که هیچ کس نمی تواند بدون توجه به دیگران بخواهد که صرفا خودش از این پیش نیازهای عاملیت عقلانی برخوردار باشد. او توجه به حقوق دیگر انسان ها را برپایه ی آنچه که  ´اصل سازگاری ژنریک´ می خواند  ضروری می داند. گویرث استدلال می کند که  ادعای هر فرد برای داشتن ابزارهای پایه ی عمل عاقلانه هدفمند، مبتنی بر لحاظ کردن ویژگی  عام، و نه خاص، همه عامل های عاقلانه هدفمند است. من منطقا نمی توانم  مدعی حقوق پایه ای بشری ام باشم، بدون اینکه همزمان ادعاهای همه عامل های هدفمند عاقل دیگر بر همان حقوق را نیز پذیرا باشم. این ادعا ی گویرث، پژواک  مفهوم داورکین از حقوق به عنوان آس هاست، اما او نهایتا فراتر از داورکین می رود. داورکین صرفا استدلال می کند که  حق حیات مطلق است و لذا نمی تواند تحت هیچ شرایطی  نقض شود. به بیان گویرث       » حق هنگامی مطلق است که تحت هیچ شرایطی نتوان آن را نقض کرد، چنان که هرگز نتوان به نحو موجهی از آن تخطی کرد. این حقوق باید بدون هیج استثنایی به جا آورده شود.» (1982:92). پس نظریه پردازان اراده، درصدد توجیه اعتبار حقوق بشر برپایه  ایده آل خود مداری (اتونومی) شخصی اند: حقوق، تجلی عمل مطابق خودمداری شخصی اند. به این ترتیب، اعتبار حقوق بشر ضرورتا وابسته به خودمداری شخصی است. در نگاه نخست، این موضع فلسفی بسیار قویی می نماید. آخر، چنان که کسی مانند گویرث ممکن است محاجه کند، منتقدان این موضع نیزخود ضرورتا خودمدارانه عمل می کنند، و بدون فرض گرفتن همزمان ملزومات این گونه عمل خودمدارانه نمی توانند چنین کنند: حتی در نقد حقوق بشر نیز شخص منطقا ملزم به مفروض داشتن چنین حقوقی است.به رغم قوت منطقی ظاهری رویکرد اراده، این رویکرد معروض صور متفاوتی از نقد بوده است. یک نقد  مهم بر این رویکرد متوجه پیامد های نظریه ی اراده برای به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ است، یعنی انسان هایی که موقتا یا دائما از عمل به گونه ای عقلانی خودمدارانه ناتوان اند. این موارد شامل کسانی می شودکه دچار جنون، اسکیزوفرنی، یا افسردگی بالینی اند، و نیز افرادی که به اغمایی فرو رفته اند که شاید هرگز از آن برنخیزند. اگر دارا بودن حقوق بشر موکول به قابلیت عمل به گونه ای عاقلانه هدفمند باشد، آنگاه چنین می نماید که نتیجه منطقی این رویکرد این است که افرادی که قادر به برآوردن این معیار نیستند نمی توانند ادعای مشروعی بر حقوق بشر داشته باشند. بسیاری این نتیجه را اخلاقا منزجر کننده می یابند. اما تقیّد کامل به رویکرد اراده این نتیجه را گریزناپذیرمی سازد. برخی از انسان ها موقتا یا دائما عاجز از برآوردن شرطی هستند که  گویرث برای برخورداری از حقوق بشر پیش می نهد. دشوار می توان این افراد را با معیار گویرث مشمول حقوق بشر انگاشت. اما به رغم رویکرد اراده، تمایل عمومی بر این است که بسیاری از این به اصطلاح ´موارد حاشیه ای´ را نیز در شمول حقوق بشر آورد.  شاید دفاع از این تمایل با توسل به خرد عملی نهایتا ممکن نباشد، اما باز هم در نظر بسیاری نفی پذیرش این موارد حاشیه ای شهودا خطاست. این نکته نشان می دهد که دفاع بسیاری از مردم ازحقوق بشر واجد یک مولفه ی همدلی سرسختانه، یا همان توجه عاطفی عام به دیگران است. به این ترتیب، اعمال سختگیرانه معیار نظریه پردازان اراده برای تعیین عضویت افراد در جامعه دارندگان حقوق بشر، منجر به حذف مقولاتی از بشر می شود که اکنون محق بر حقوق بشر شناخته می شوند.

رویکرد نظریه ی علاقه و رویکرد نظریه اراده هر کدام قوت و ضعف هایی دارند. هنگامی که قرار باشد هر یک ازآنها را به نحوی سازگار و جداگانه به آموزه حقوق بشر اعمال کنیم، هر دو رویکرد به نتایجی می انجامند که قوت تام  این حقوق را زیر سوال می برند. شاید لازم باشد حامیان فلسفی حقوق بشر برای توجیه فلسفی این حقوق، مزایای فلسفی بالقوه ی  ترکیب تِم ها و مولفه هایی را لحاظ کنند که در این دو رویکرد (و رویکرد های دیگر) یافت می شود. پس تلاش های آتی برای توجیه مبانی و محتوای حقوق بشر می تواند از پی گیری رویکردی بهره جوید که  از نظر تماتیک از آنچه که تاکنون صورت گرفته  تکثرگرا تر باشد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> نقد فلسفی حقوق بشر

صور مختلفی از نقد های بنیادی فلسفی بر آموزه حقوق بشر وارد شده است. این چالش ها بر سر اعتبار فلسفی حقوق بشر به عنوان یک آموزه ی اخلاقی، متفاوت از ارزیابی انتقادی نظریه های فیلسوفان حامی این آموزه  هستند، چرا که این نقد ها درصدد نشان دادن چیزی هستند که ناقدان حقوق بشر مغالطاتی فلسفی می دانند که این حقوق برپایه ی  آنها بنا شده است. دو دسته از این تحلیل های انتقادی مخصوصا محل توجه اند:  یکی ادعای جهانشمولی حقوق بشر را به چالش می گیرد ، و دیگری این ادعا را که حقوق بشر دارای ویژگی عینی اند برنمی تابد.

–        نسبیت گرایی اخلاقی 

 حامیان فلسفی حقوق بشر ضرورتا متعهد به صورتی از جهانشمول گرایی/مطلق گرایی/کل گرایی اخلاق (یونیورسالیسم)  هستند. حقوق بشر به عنوان آموزه و اصول اخلاقی به طور جهانشمول معتبر دانسته می شوند. با این حال جهانشمول گرایی اخلاقی از دیرباز از جانب نسبیت گرایی اخلاقی مورد انتقاد بوده است. نسبیت گراهای اخلاقی محاجه می کنند که  گزاره های درست اخلاقیِ دارای اعتبار جهانشمول وجود ندارند. از نظر نسبیت گرایان اخلاقی، اصلا چیزی به عنوان آموزه ی اخلاقیِ با اعتبارجهانشمول وجود ندارد. نسبیت گرایان، اخلاقیات را پدیده هایی اجتماعی و تاریخی می دانند. به این ترتیب باورها واصول اخلاقی از نظر تاریخی و اجتماعی محتمل الوقوع انگاشته می شوند، و اعتبار آنها تنها منحصربه فرهنگ ها و جوامعی است که این اصول از آنها ناشی شده اند، و جوامعی که این باورها را وسیعا پذیرفته اند. نسبیت گرایان اخلاقی به عنوان دفاعی تجربی از موضع خود تنوع عقاید ورسوم رایج در جهان امروز را خاطر نشان می کنند. حتی در جوامع معاصری مانند ایالات متحده یا بریتانیا، فرد می تواند  در باورها،اصول و اعمال اخلاقی بنیادی  تنوع گسترده ای  بیابد. پس جوامع پیچیده ی معاصربه گونه ای فزآینده دارای ویژگی های تکثرگرا و چندفرهنگی انگاشته می شوند. درنظر بسیاری از فیلسوفان، خصیصه ی چند فرهنگی چنین جوامعی حیطه و محتوای اصول تنظیم کننده ی سیاست حاکم براین جوامع را به شدت محدود می کنند. در مورد حقوق بشر، نسبیت گرایان بر مواردی مانند ویژگی ای که فردگرایی آموزه حقوق بشر شمرده می شود،ایراد می گیرند. بسیاری از نسبیت گرایان محاجه کرده اند که حقوق بشر بی جهت متمایل به جوامعی و فرهنگ های اخلاقا فردگراست، و این ناگزیر به بهای طرد ارزشهای اخلاقی  اشتراکی بسیاری از جوامع آسیایی و آفریقایی می انجامد. این وضع در بهترین حالت به حشو بودن برخی مواد حقوق بشر برای چنین جوامعی منجر می شود، ودر بدترین حالت می توانند در صورت اِعمال کامل و ایجابی، با جایگزین کردن ارزش های یک تمدن با ارزش های تمدنی دیگر، به حال آن جوامع مضر باشد. و لذا به عنوان شکلی از امپریالیسم فرهنگی و اخلاقی به حساب آید.جدل فلسفی میان مطلق گرایان و نسبیت گرایان اخلاقی بسی پیچیده تر از آن است که بتوان در اینجا خلاصه اش کرد. با این حال، برخی پاسخ های فوری به نقد نسبی گرا به حقوق بشر حاضر و آماده اند. نخست اینکه، صرف خاطر نشان کردن تنوع اخلاقی و قوام مفروض فرهنگ ها و جوامع خاص، به خودی خود، نه نقدی بر جهانشمول گرایی است و نه توجیهی فلسفی برای نسبیت گرایی فراهم می آورد. بالآخره، فرهنگ ها و جوامعی بوده اند، و هستند، که رفتارشان با مردم خود بسی بدتر ازآن بوده که مطلوب کسی نماید. آیا نسبیت گرا حقیقتا از ما می خواهد که  قوام آلمان نازی، یا دیگر رژیم های سرکوب گر را به رسمیت بشناسیم و به آنها آن احترام بگذاریم؟ دشواربتوان شک کرد که نسبیت گرایی به این صورت با حقوق بشر ناسازگار است. در نظر نخست، چنین می نماید که این مطلب به نفع استدلال های حامی مطلق گرایی حقوق بشرباشد. آخر می توان شک کرد که هیچ نسبیت گرایی حاضر باشد درصورتی که محیط اجتماعی ایجاب کند، از حقوق بشری خود صرف نظر کند. به همین ترتیب، استدلال های نسبیت گرایانه معمولا توسط  نخبگان سیاسی حاکم برکشورهایی مطرح می شود که سرکوب سازمان یافته مردمان اش اعتراض حامیان حقوق بشر را برانگیخته است. رشد نمایی سازمان های خودجوش دفاع از حقوق بشر در بسیاری از کشورهای جهان که فرهنگ هایشان با حقوق بشر ناسازگار شمرده می شوند، پرسش های بسیاری را در مورد اعتبار و صداقت این حاکمان نسبیت گرای ´بومی´ بر می انگیزد. آموزه ی  نسبیت گرایی اخلاقی، در بدترین حالت می تواند برای مشروعیت بخشی به نظام های سیاسی سرکوب گر به کارگرفته شود. اما نگرانی مربوط به ناسازگاری مفروض میان حقوق بشر و نظام های اخلاقی اشتراک گرا مساله ی معتبرتری می نماید. حقوق بشر به گونه ای انکار ناپذیر دارندگان این حقوق را به عنوان اشخاص منفرد درنظرمی گیرد. این عمدتا ناشی از ریشه های غربی حقوق بشر است. با این حال منصفانه خواهد بود اگر بگوییم  ´نسل سوم´ حقوق بشر با مبانی حیات اشتراکی و جمعی  بسیاری افراد بسی همنوا تر است. با عنایت به  آثار فیلسوفان سیاسی مانند ویل کیملیکا، اکنون  توجه فزآینده ای  به متناسب نمودن اصول حقوق بشر با اموری مانند حقوق اشتراکی اقلیت ها می شود ، مثلا، ادعاهای اقلیت ها بر مسائلی مانند حقوق مالکیت اشتراکی زمین، محل توجه است. اگرچه حقوق بشر از نظر فلسفی، مبتنی بر آموزه ی  اخلاقی فردگرا باقی می مانند، اما شکی نیست که  تلاش هایی جهت اعمال مناسب حقوق بشر بر جوامع اشتراک گراتر صورت گرفته است. دیگر نمی توان در مورد حقوق بشر ادعا کرد که ´کور-فرهنگ´ هستند.

 نقدهای معرفت شناختی بر حقوق بشر

 دومین دسته ی مهم از نقدهای فلسفی به حقوق بشر، فرض وجود مبنای عینی آنها را به عنوان حقوقی اخلاقی  به چالش می گیرند. این طریق نقد را می توان به سان رودی انگاشت که نهرهای فلسفی متعددی بدان می ریزند. اساس این کوشش برای انکارحقوق بشر مشتمل بر این ادعاست که اصول و مفاهیم اخلاقی خصیصه ای ذاتا سوبژکتیو(ذهنی) دارند. طبق این دیدگاه ، منشاء باورهای اخلاقی  تعیین صحیح یک اراده هدفمندعقلانی، یا حتی شهود یافتن ازاراده یک موجود الهی نیست، بلکه باور های اخلاقی، بیان های بنیادی ترجیحات جزئیِ شخصی هستندد. پس این دیدگاه وجود مبنایی اصولی را برای مفهوم حقوق اخلاقی انکار می کند: یعنی منکر این است که  اصولی اخلاقی پیشینی و عقلانی ای باشند که بتوان آموزه ی اخلاقی صحیح و مشروعی را برآنها استوار کرد. این دیدگاه  در فلسفه مدرن، بیش از همه یاد آور فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهمی دیوید هیوم است. روایت های جدید تر این دیدگاه در آثار کسانی مانند سی.ال.استراسون، لودویگ ویتگنشتاین، ج.ال.مکی، و ریچارد رورتی یافت می شود. رورتی (1993) محاجه کرده است که حقوق بشر مبتنی بر به کارگیری خرد نیستند، بلکه نگاه احساسی آدمی اند. او تأکید می کند که حقوق بشر به طور عقلانی قابل دفاع نیستند و محاجه می کند که فرد نمی تواند با توسل به نظریه اخلاقی و احکام عقلانی، مبنایی اخلاقی برای حقوق بشر دست و پا کند، زیرا  باورها و اعمال اخلاقی نهایتا با توسل به دلیل یا نظریه اخلاقی انگیخته نمی شوند، بلکه ریشه در احساس همذات پنداریِ همدلانه با دیگران دارند: اخلاق از دل برمی خیزد و نه ازعقل.  رورتی  با این دیدگاه جذاب اما آشکارا شکاکانه درباره ی مبنای فلسفی، وجود حقوق بشر را ´چیزی خوب و مطلوب´ می داند، چیزی که همه ی ما از وجود آن سود می بریم. نقد او به حقوق بشر ازعداوت با این آموزه ناشی نمی شود. در نظر رورتی، با توسل عاطفی به تشخیص رنج غیر ضروری دیگران بهتر می توان به حقوق بشر خدمت کرد تا با استدلال درباره ی خرد ورزی درست.تاکید رورتی بر همذات پنداری عاطفی با دیگران ملاحظه ی درستی است. این رویکرد می تواند حمایت افزوده ای برای استدلال هایی باشد که کسانی مانند گویرث ارائه کرده اند. با این حال، چنان که اخیرا کسانی مانند مایکل فریمن خاطر نشان کرده اند، «استدلال رورتی… توجیه را با انگیزش اشتباه می گیرد. همدلی یک عاطفه است. اینکه آیا عملی که ما برمبنای عواطف مان انجام می دهیم موجه است یا نه بستگی به دلیل آن عمل دارد. رورتی خواهان حذف نظریه های متافیزیکی اثبات نشده از فلسفه است، اما در نقدش بر حقوق بشر بسی دور می رود، و استدلال را حذف می کند.»(2002:56) رویکرد خود رورتی به مبانی و حیطه ی  معرفت اخلاقی نهایتا  او را از ادعای اینکه حقوق بشر پدیده ای اخلاقا مطلوب است منع می کند، چرا که او صریحا منکراعتبار اتکا به معیارهای مستقل مورد نیاز برای چنین قضاوتی است. آنچه از رورتی انتظار داریم، دلیل مستقلی برای پذیرش نتیجه گیری اش است. این دقیقا همان چیزی است که به نظر او فلسفه اخلاق نمی تواند آن را عرضه دارد.

از رورتی که بگذریم، نقد عام عینیت اخلاقی، سنت دیرینه و بسیار جا افتاده ای در فلسفه اخلاق مدرن دارد. گفتن اینکه بالآخره عینیت گرایان یا ذهنیت گرایان(سوبژکتیویست ها) حریف فلسفی شان را ´خاک کرده اند´ درست نخواهد بود. حقوق بشر مبتنی بر ادعای عینیت اخلاقی، برپایه ی رویکرد علاقه و یا رویکرد اراده اند. بنا براین هر نقدی بر عینیت گرایی اخلاقی ، متوجه دفاع فلسفی از حقوق بشر نیز خواهد بود. چنان که در بالا اشاره کردم، فیلسوفانی مانند آلن گویرث و جان فینیس، به طرق مجزا و متفاوت خود، درصدد تثبیت قوت عقلانی و عینی حقوق بشر بوده اند. لذا به خواننده علاقمند به دنبال کردن بیشتر این تِم مشخص توصیه می شود که تحلیل فلسفی دقیقی از آثار هریک، یا هردو، این فیلسوفان داشته باشد

 

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>نتیجه گیری

 حقوق بشر میراث تاریخی دیرینه ای دارند. بنیان فلسفی اصلی حقوق بشر باور به وجود صورتی از عدالت است که برای همه آدمیان، همه جا معتبر می باشد. به این ترتیب، آموزه ی معاصر حقوق بشر درعرصه ژئوپولیتیک معاصر نقشی حیاتی یافته است. گفتمان حقوق بشر توسط مردمان بسیاری در موقعیت هایی بسیار متفاوت فهمیده و استعمال می شود. حقوق بشر درفهم معاصر اینکه انسان ها و مؤسسات  سیاسی ملی و بین المللی چگونه باید با همدیگر رفتار کنند، نقشی ناگزیر دارد. بهتر آن  است که حقوق بشر را ضمانت های اخلاقی بالقوه ای برای نیل هر انسانی به کمینه ی زندگی نیکو دانست. میزان تحقق نیافتن این آرمان نشانگر شکست عظیم جهان معاصر در استقرار نظمی استوار برپایه ی حقوق بشر است. مبنای فلسفی حقوق بشر معروض نقادی های سختی بوده است. اگرچه برخی جنبه های بحث برانگیز میان حامیان و معارضان حقوق بشر حل نشده باقی مانده، و چه بسا حل ناشدنی باشند، درحالت کلی قوت اخلاقی حقوق بشر پابرجا می ماند. می توان گفت مجاب کننده ترین انگیزه ی پذیرش وجود حقوق بشر می تواند برپایه ی به کارگیری قوه تخیل باشد. بکوشید جهانی بدون حقوق بشر را تصور کنید!

فهرست                                                                            بازگشت      

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–> منابع

Dworkin, Ronald. Taking Rights Seriously, (London: Duckworth, 1978)

Freeman, Michael. Human Rights: An Interdisciplinary Approach, (Cambridge: Polity, 2002)

Finnis, John. Natural Law and Natural Rights, (Oxford; Clarendon Press, 1980)

Gewirth, Alan. Reason and Morality, (Chicago: Chicago University Press, 1978)

Gewirth, Alan. Human Rights: Essays on Justification and Applications, (Chicago; University of Chicago Press, 1982)

Jones, Peter. Rights, (Basingstoke; Macmillan, 1994)

Mackie, J.L. Ethics: Inventing Right and Wrong, (Harmondsworth; Penguin, 1977)

Nickel, James. Making Sense of Human Rights: Philosophical Reflections on the Universal Declaration of Human Rights, (Berkeley; University of California Press, 1987)

Rorty, Richard. «Human rights, rationality, and sentimentality». In S.Shute & S. Hurley (eds.) On Human Rights: the Oxford Amnesty Lectures 1993, (New York; Basic Books, 1993)

Waldron, Jeremy. Theories of Rights, (Oxford; Oxford University Press, 1984) Chapters by Ronald Dworkin, Alan Gewirth, and H.L.A.Hart

فهرست                                                                                

* عضو مرکز مطالعات حقوق بشر دانشگاه اِسِکس

The Internet Encyclopedia of Philosophyمنبع:

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

برده داری در اسلام

در اسلام چاره‌ها و تدبيرها انديشيده شده تا نظام بردگي برچيده شود، ولي اين به آن معنا نيست كه بردگي مطلقاً در اسلام محكوم است. اگر در جنگ مشروع مسلمان‌ها بر كفار مسلط بشوند و آنها را اسير بگيرند، اسير كافر در دست مسلمانان پيروز، حكم برده را دارد و احكام بردگي بر او ثابت است. امروز هم اگر چنين جنگي اتفاق بيفتد، حكم همين است. اينگونه نيست كه بردگي به طور كلي برچيده شده باشد و لازم باشد كه كتاب عتق شسته شود. البته بردگي آن روز بر اساس تبعيض نژادي بود. سياهان و مردم ضعيف را به دام مي‌انداختند و مي‌فروختند. اما اگر امر دائر شود بين اينكه دشمن شكست خورده را بكشند يا اسيرش كنند، كدام انساني‌تر است؟ دشمني كه اسير شده اگر او را آزاد بگذارند باز همان فتنه را به پا خواهند كرد (اما) اگر وي را بكشند ادامة حيات و بازگشت به رويش بسته مي‌شود، ولي اگر برده باشد ممكن است تدريجاً در دارالاسلام تربيت شود و به صورت انسان شايسته‌اي درآيد. به هر حال مسألة بردگي في‌الجمله در اسلام پذيرفته شده است و ما از آن دفاع مي‌كنيم.? (مصباح‌يزدي، 1372

زنان و كودكان سرزمين فتح شده، غنيمت جنگي بوده به مجرد استيلاي فاتحان مسلمان بر آنان مملوك و برده برده به حساب مي‌آيند. از كلية غنايم منقول (اعم از اشياء و افراد) ابتدا قطايع الملوك و صفاياي اموال و آنچه را ولي‌امر به مقتضاي ولايت مطلقه‌اش صلاح بداند جدا كرده به عنوان فيء به امام تعلق مي‌گيرد، پس از برداشتن خمس آنها، باقي‌مانده بين مجاهدان يعني سربازان حاضر در جنگ تقسيم مي‌شود. به نحوي كه هر سرباز، مالك سهمي از غنايم از جمله غلامان و كنيزان مي‌شود. شرط اصلي بردگان در اين مورد كفر اصلي اسير است اعم از كافر حربي و اهل كتاب مادامي كه معاهد، مستأمن يا وفادار به ذمه نباشند. بنابراين مسلمان از اين طريق مملوك نمي‌شود. اما اگر اسير پس از اسارت مسلمان شد، اين تغيير دين باعث الغاي بردگي و رفع استرقاق نمي‌شود و كماكان برده باقي مي‌ماند. (منهاج الصالحين 1 / 373، 379 و 380؛ جواهر 21 / 128 ?

 

حكم بردگي تنها منحصر به حاضران در ميدان جنگ يا نظاميان نيست، بلكه كليه ساكنان دارالحرب اعم از نظامي و غيرنظامي، زن و مرد، كودك و كهنسال كه تحت استيلاي مسلمين قرار گرفته‌اند مشمول حكم فوق هستند.

اسارت منجر به بردگي نتيجة مطلق جنگ‌هاي مسلمانان با غيرمسلمين است و منحصر در جهاد ابتدايي يا جهاد دفاعي نيست. حتي مشروط به حضور پيامبر(ص) يا امام(ع) يا اذن ايشان هم نيست. تنها در زمان حضور اگر بدون اذن ايشان جهاد انجام شده باشد و استيذان هم ميسر بوده باشد، غنايم حاصله متعلق به امام خواهد بود. به هر حال در زمان غيبت بنا بر احتياط، تصرف در غنايم كلية جنگ‌هاي مسلمين با غيرمسلمين حتي اگر به قصد كشورگشايي و تحصيل غنيمت در گرفته باشد، پس از اخراج خمس مجاز و مشروع است. (العروه الوثقي 2 / 367؛ تحرير الوسيله 1 / 352؛ مستند العروه الوثقي، كتاب الخمس 22)(2)

 

اگر افرادي از دارالحرب ? اعم از ساكن دارالحرب يا خارج از آن ? از راه سرقت، خيانت، نيرنگ، غارت، اسارت و زور از جانب غيرنظاميان يا از جانب نظاميان اما بدون اعمال زور و در مجموع بدون جنگ ربوده شوند و به دارالاسلام آورده شوند، در حكم غنيمت محسوب مي‌شوند و پس از پرداخت خمس آنان، ملك رباينده محسوب شده، تصرف در آنها جايز و خريد و فروش آنها مباح است. حتي اگر اخذ اين افراد توسط غيرمسلمانان صورت بگيرد، خريد مسلمانان از ربايندگان كافر حتي با علم به اينكه مأخوذ از طريق زور و سرقت و خارج از جنگ به تملك كافر درآمده، مجاز است. (شرايع‌الاسلام(3) 2 / 59، جواهر الكلام(4) 24 / 229، العروه الوثقي(5) 2 / 368، مهناج‌الصالحين(6) 2 / 66)

  

استرقاق(خريد وفروش برده) از طريق خريدن از اولياء

اگر كفار حربي به هر دليلي حاضر به فروش اعضاي خانوادة خود از قبيل زن، خواهر، دختر يا كودك خود هستند، خريد آنان جايز است و بعد از خريد، آنان كنيز خريدار محسوب مي‌شوند. چرا كه كفار حربي فيء مسلمانان هستند و استنقاذ آنان به هر وجهي جايز است. در حقيقت مالكيت از استيلاي مسلمان بر كافر حاصل شده نه از بيع، زيرا واضح است كه چنين بيعي فاسد است. به همين‌گونه بر اساس اجماع و اخبار ابتياع(خريدن) افرادي كه گمراهان از كفار حربي به اسارت مي‌گيرند جايز است و آثار ابتياع صحيح بر آن مترتب مي‌شود. اگرچه مملوكان طريق دوم و سوم يا به امام(ع) تعلق دارند يا حداقل در آنها حق خمس است، اما در زمان غيبت ائمه(ع) استثنائاً به شيعيان خود رخصت تصرف در كنيزان را داده‌اند. (جواهرالكلام(8) 30 / 287)

 

 سرايت رقيت از طريق والدين به فرزندان

اگر پدر و مادر به يكي از طرق معتبر مملوك(برده) شده باشند، تمام فرزندان آنان كه در زمان مملوكيت متولد مي‌شوند، مملوك و برده خواهند بود. بنابراين رقيت و بردگي از طريق والدين به فرزندانشان سرايت مي‌كند. اسلام آوردن والدين در زمان رقيت مانع از سرايت رقيت به فرزندان نيست. فرزندان بردگان نماء ملك هستند و به مالك برده تعلق مي‌گيرند. (جواهرالكلام 24 / 136، منهاج الصالحين 2 / 66 و 313) البته اگر يكي از والدين حر باشد، فرزند او نيز حر خواهد بود. بنابراين چنين نيست كه همة انسان‌ها آزاد متولد مي‌شوند، بلكه برخي از مادر برده متولد مي‌شوند (بردة مادرزاد).

 

 رقيت از طريق اقرار

اگر فرد عاقل بالغ مختاري به بردگي اقرار كرد، از او پذيرفته مي‌شود. به شرطي كه مشهور به حريت نبوده نسب او نيز شرعاً معلوم نباشد. (جواهر الكلام 24 / 150، منهاج الصالحين 3 / 67 و 313). در اين مورد تفاوتي بين مسلمان و غيرمسلمان از يك سو و مرد و زن از سوي ديگر نيست. حتي مهم نيست انگيزة فرد از اقرار به رقيت و بردگي فقر است يا غير آن.

 

 رقيت لقيط دارالكفر

اگر در دارالكفر كودك بي‌سرپرستي يافت شد كه تولدش از مسلمان يا ذمي ممكن نباشد، استرقاق او جايز است (منهاج الصالحين 2 / 136) البته اگر حفظ چنين كودكي متوقف بر به عهده گرفتن سرپرستي وي است، چنين امري واجب كفايي خواهد بود.

 

 خريد از بازار غيرمسلمين

اگر فردي مطلقاً به هر طريقي از طرق    و در بازار غيرمسلمين در معرض فروش گذاشته شده باشد، خريد او توسط مسلمان مشروع و جايز است و سئوال از طريق بردگي او لازم نيست، حتي اگر خريدار علم داشته باشد كه فرد از طريق غيرجنگ و با زور يا سرقت يا فروش از طرف شوهر يا پدر يا برادر به ملكيت درآمده، خريد او جايز و تصرف در آن مشروع است. در مجموع در خريد برده از سوق غير المسلمين استفسار و احراز مشروعيت سبب رقيت(بردگي) لازم نيست و با يقين به اينكه سبب از اسباب شرعيه نبوده بازخريد و تصرف در مملوك مجاز است. حتي اگر مملوك(برده) مسلمان باشد و شرعاً نتواند بر آزادي خود بينه اقامه كند، مشمول جواز فوق مي‌شود. با اين سبب بردگان تمام جهان به هر طريقي مملوك و رق شده باشند توسط مسلمانان جايز التصرف و مشروع الملكيه خواهند بود. اين سبب اگرچه مانند اسباب شش‌گانة پيشين احداث رقيت نمي‌كند، اما جواز انتقال بردگان به سوق المسلمين و دارالاسلام از آن به دست آيد كه در حكم احداث رقيت شرعي است.

 

 

 : اهم احكام بردگان

يك ? برده، غلام و كنيز ملك مولاي خود هستند و مالك شرعاً مجاز است هرگونه صلاح مي‌داند در ملك خود تصرف كند. در هيچ‌يك از تصرفات مولي رضايت مملوك شرط نيست. برده در حوزة مباحات(احكام حلال) موظف است رضايت مولي را تأمين كند. برده موظف است آنچه مولي تعيين كرده بخورد و بياشامد، آنچه مولي مشخص كرده بپوشد، در آنجا كه مولي اسكانش داده ساكن شود، آنگونه كه مولي مي‌طلبد خود را بيارايد يا بپيرايد و آنگونه كه او مي‌خواهد سخن بگويد و رفتار كند. اطلاق آية شريفة ?عبداً مملوكاً لا يقدر علي شيء? (نحل 75) جز اين نيست.

دو ? برده بدون اذن مولي فاقد حق مالكيت است. اگر به هر طريقي از طرق مالي به برده برسد، مثلاً در زمان آغاز بردگي مالي به همراه داشته، يا به ارث به او رسيده، يا به او هبه شود، همة اين اموال به مالك وي تعلق مي‌گيرد، مگر آنكه مولي چيزي را به او تمليك كند. (جواهرالكلام 24 / 186 ? 170، منهاج الصالحين 2 / 69)

سه ? برده حق ندارد به كار و كسب مورد علاقة خود بپردازد، بلكه اجباراً موظف است كار و كسبي كه مالكش برايش تعيين كرده انجام دهد. درآمد كسب و مزد كار برده به مالك او مي‌رسد.

چهار ? غلام و كنيز بدون اذن مولي حق ازدواج ندارند (منهاج 2 / 275). اگر مولي به غلامش اجازة ازدواج داد، مهريه و نفقه به عهدة مولي خواهد بود. البته در صورتي كه همسر غلام، كنيز مالك ديگري باشد، مهرية كنيز به مالك او تعلق مي‌گيرد، نه به خود كنيز.

پنج: مردان و زنان متأهل به مجرد رقيت و مملوك شدن(برده شدن)، عقد ازدواجشان بدون نياز به طلاق فسخ مي‌شود ولو به بردگي مولاي واحدي درآمده باشند.

 

شش – مالكيت مرد نسبت به بردة مؤنث در حكم ازدواج با وي است. بنابراين هرگونه استمتاع(بهره برداري) جنسي مرد از كنيزانش جايز است. (منهاج 2 / 275، العروه الوثقي 2 / 803) در اين روابط جنسي اولاً رضايت زن مطلقاً لازم نيست، ثانياً لازم نيست كنيز مسلمان يا از اهل كتاب باشد، حتي اگر كنيز كافر و مشرك هم باشد، اين روابط مجاز است. ثالثاً: در استمتاع(بهره برداري)  از كنيز برخلاف نكاح دائم در زمان واحد سقف عددي چهار لازم الرعايه نيست. اما هرگونه ارتباط جنسي زن با غلامانش بدون ازدواج ممنوع است و بردگان مذكر نسبت به مالك مؤنث نامحرم محسوب مي‌شوند. (العروه الوثقي 2 / 804)

 

 

 

 

هفت ? مولي علاوه بر اينكه حق دارد كنيزش را ? حتي بدون رضايت وي ? به زوجيت غلام خود يا غلام غير (با اذن مالك وي) يا حري درآورد (العروه الوثقي 2 / 841)، مجاز است مملوك مؤنث خود را بدون ازدواج و حتي بدون رضايت وي در اختيار مرد ديگري ولو يكي از غلامانش قرار دهد. در اين عمل كه به آن ?تحليل? گفته مي‌شود، تعيين مدت و ذكر مهريه لازم نيست و تنها اذن در انتفاع است. با تحليل كلية استمتاعات(بهره برداري) جنسي مجاز است مگر اينكه موردي از سوي مولي استثنا شده باشد. (جواهر 30 / 307، العروه الوثقي 2 / 848، منهاج الصالحين(10) 2 / 277)

 

هشت ? با اذن يا دستور مولي ازدواج غلام با زن حره و ازدواج كنيز با مرد حر مجاز است. در زماني كه كنيز به صلاحديد مولي در زوجيت غير است، هرگونه استمتاع جنسي مولي از وي ممنوع است. (منهاج 2 / 277)

 

 

نه ? استبراي كنيز در زمان فروش، تزويج و تحليل بر مولي واجب است و مدت آن يك طهر و حداكثر چهل و پنج روز است. (منهاج 2 / 67)

 

 

 

ده ? مولي حق دارد ازدواج غلام و كنيز خود را بدون طلاق فسخ كند. يعني كفايت مي‌كند به آنها امر كند كه از هم جدا شوند. (العروه الوثقي 2 / 848) عدة طلاق كنيز مزوجه دو طهر و عدة وفات وي دو ماه و پنج روز (نصف عدة حره) است. (منهاج 2 / 298)

 

 

يازده ? كنيز چه در نماز و چه در غير نماز واجب نيست سر و مو و گردن خود را بپوشاند. (العروه الوثقي 1 / 551، تحريرالوسيله 1 / 142 منهاج الصالحين 1 / 136) بنابراين حجاب زنان و دختران حره با كنيز متفاوت است.

 

 

دوازده ? مولي حق دارد فرزندان بردگان خود را پس از رسيدن به سن رشد و تمييز از پدر و مادرشان جدا كرده و حتي به فروش برساند.

 

 

سيزده ? مولي ? اعم از مرد و زن، مجتهد و عامي، عادل و فاسق ? حق دارد بدون مراجعه به قاضي در مورد بردة خلافكار خود مطلق حدود شرعي را اجرا كند و او را مجازات كند. (جواهر 21 / 387) واضح است كه مولي مي‌تواند مملوك خود را تعزير كند. (تكمله منهاج الصالحين 55)

 

 

 

چهارده ? حد شرعي برده خفيف‌تر از حد انسان آزاد و في‌الجمله نصف آن است. مثلاً حد بردة زناكار اعم از محصن و محصنه پنجاه ضربه شلاق است. (تكمله منهاج الصالحين 36).

پانزده ? دية برده قيمت آن است، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند، در غير اين صورت پرداخت زائد بر دية حر واجب نيست.

 

 

شانزده ? يكي از شرايط قصاص نفس و عضو تساوي از حيث حريت و رقيت است. اگر حر يا حره‌اي عمداً برده‌اي را به قتل برسانند قصاص نمي‌شوند، اگر مولي قاتل را عفو نكند، قاتل قيمت بردة مقتول را به مولايش مي‌پردازد، به شرطي كه از دية حر تجاوز نكند. اما اگر برعكس برده‌اي حر يا حره‌اي را عمداً به قتل رسانيد، ولي دم بين كشتن برده به عنوان قصاص و استرقاق (فروش برده)وي مخير است. (تكمله منهاج الصالحين 68)

 

 

هفده: مولي از بردة آزاد شده‌اش با شرايطي ارث مي‌برد (ولاء عتق)، اما بردة آزاد شده مطلقاً از مولايش ارث نمي‌برد. (منهاج الصالحين 2 / 374

 

 

 مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

مكاتبه. كتاب يا مكاتبه عقدي است كه بين مولي و برده منعقد مي‌شود مبني بر اينكه برده با اذن مولي كار كند و در سررسيدهاي معين اقساط قيمت خود را به مولي بپردازد و در نهايت آزاد شود. در مكاتبة مطلقه به ميزاني كه از قيمت برده پرداخت شده، وي به همان كسر آزاد مي‌شود. اما در مكاتبة مشروطه برده تنها در صورت اداي قيمت كامل آزاد خواهد شد (پيشين 2 / 315). در صورتي كه بردة مكاتب از پرداخت باقي‌ماندة قيمت خود عاجز ماند، باقي‌ماندة قيمت از سهم في‌الرقاب زكات پرداخت شده، وي آزاد مي‌شود، به شرطي كه مؤمن باشد (تحريرالوسيله 1 / 337

 

 

 

آيات قرآني در مورد برده

 

جواز استمتاع مالك از كنيز شوهردارش بعد از استبراء. ?و المحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم? (نساء 24) ?(استمتاع از) زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر كنيزتان.? 

 به نظر مي‌رسد اوج مالكيت و حضيض مملوكيت در اين آيه قابل رؤيت باشد

 

عدم مالكيت برده. قرآن كريم در ضمن مثال به عدم مالكيت برده اشاره كرده است: ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لايقدر علي شيء و من رزقناه منا رزقاً حسنا فهو ينفق منه سراً و جهراً هل يستوون الحمدلله بل اكثر هم لايعلمون (نحل 75) ?خداوند مثلي مي‌زند بين برده‌اي مملوك كه قدرت بر هيچ كاري ندارد و بين كسي كه از سوي خويش به او روزي نيكويي بخشيده‌ايم و او از همان پنهان و آشكار مي‌بخشد، آيا اين دو برابرند؟ سپاس خداوند را، آري بيشترين‌شان درنمي‌يابند.?

 

و اعبدوا الله ولا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احساناً و بذي القربي واليتامي و المساكين و الجارذي القربي و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمانكم (نساء 36) ?و خداوند را بپرستيد و چيزي را براي او شريك نياوريد و به پدر و مادر و به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همساية خويش و همساية بيگانه و همنشين و در راه مانده و برده خود نيكي كنيد

 

فان خفتم الاتعدلوا فواحده اوماملكت ايمانكم (نساء 3) ?و اگر مي‌ترسيد كه مبادا (با چهار زن) عادلانه رفتار نكنيد، فقط به يك تن يا كنيز اكتفا كنيد.? و الذينهم لفروجهم حافظون الاعلي ازواجهم اوما ملكت ايمانكم فانهم غيرملومين فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون (مؤمنون 7 ? 5، معارج 31 ? 29) ?(مؤمنان) كساني (هستند) كه پاكدامني مي‌ورزند مگر در مورد زنانشان يا كنيزانشان كه در اين صورت نكوهيده نيستند، پس هر كس كه از اين فراتر رود، اينانند

 

احاديث در مورد برده

 

معتبره طلحه بن زيد از امام صادق(ع): اذا وضعت الحرب اوزارها واثخن اهلها فكل اسير اخذ علي تلك الحال فكان في ايديهم فالامام فيه بالخيار ان شاء من عليهم فارسلهم، و ان شاء فاداهم انفسهم و ان شاء استعبدهم فصاروا عبيداً. (كافي 5 / 32 حديث 1، تهذيب 6 / 143 حديث 245، وسايل الشيعه 15 / 72 حديث 20007) ?آنگاه كه جنگ بارش را نهاد و دشمنان را به زانو درآورد (جنگ تمام شد) هر اسيري كه در آن حال در دست مسلمانان افتاد، امام در او اختيار دارد، اگر بخواهد بر آنها منت گذارد و آزادشان كند و اگر بخواهد آن را در مقابل اخذ فديه آزاد كند (مبادلة اسير يا دريافت غرامت) و اگر بخواهد آنها را به بندگي بگيرد و در نتيجه برده شوند.?

 

 

معتبرة رفاعة بردة فروش از امام كاظم(ع): قلت له ان القوم يغيرون علي الصقالبه و الروم (النوبه) فيسرقون اولادهم من الجواري و الغلمان فيعمدون الي الغلمان فيخصونهم ثم يبعثون الي بغداد الي التجار، فماتري في شرائهم و نحن نعلم انهم مسروقون انما اغار عليهم من غير حرب كانت بينهم؟ فقال: لابأس بشرائهم، انما اخرجوهم من دار الشرك الي دارالاسلام. (كافي 5 / 210 حديث 9، تهذيب 6 / 162 حديث 297، وسايل 15 / 131 حديث 20145 و 18 / 244 حديث 23596) ?گروهي به اسلاوها و رومي‌ها (زنگباري‌ها) شبيخون زده، فرزندانشان را از دختر و پسر مي‌ربايند، پسران را اخته مي‌كنند، سپس آنها را (به عنوان برده) به سوي تاجران بغداد مي‌فرستند. دربارة خريداري اينها چه نظر مي‌دهيد، در حالي كه ما مي‌دانيم كه اين غلام‌ها و كنيزها از قومشان دزديده شده‌اند و بدون اينكه جنگي در گرفته باشد، غارت شده‌اند؟ فرمود: در خريداري آنها اشكالي نيست (و با خريداري، آنها به عنوان برده مملوك شما مي‌شوند) اين است و جز اين نيست كه آنان را از دارالشرك به دارالاسلام درآورده‌اند.?

 

. عبدالله لحام از امام صادق(ع) دربارة مردي كه از يكي از مشركان دختر يا زنش را مي‌خرد: فيتخذها؟ فقال: لابأس. (تهذيب 8 / 200 حديث 705 و 702، استبصار 3 / 83 حديث 282 و 280، وسايل 18 / 247 و 246) آيا حق تصرف در او را دارد؟ فرمود: مانعي ندارد.

 

 

4- رقيت از طريق اقرار و اصالت الحريه. معتبره عبدالله بن سنان از امام صادق(ع): امام علي(ع) فرمود: الناس كلهم احرار الا من اقر علي نفسه بالعبوديه و هو مدرك من عبد او امه و من شهد عليه بالرق صغيراً كان او كبيراً. (كافي 6 / 195 حديث 5، من لايحضره الفقيه 3 / 141 حديث 3515، تهذيب 8 / 235 حديث 845، وسايل 23 / 54) مردم همگي آزادند، مگر اينكه كسي خود به بردگي اقرار كند. در حالي كه بالغ است چه غلام، چه كنيز و (مگر اينكه) كسي به رقيت او شهادت دهد. اعم از اينكه كودك يا بزرگسال باشد.

 

————————————————————————————————-

 

– ازدواج و تصرف برده در اموالش بدون اذن مولي صحيح نيست. روايت عبدالله سنان از امام صادق(ع): لايجوز للعبد تحرير و لاتزويج و لا اعطاء من ماله الا باذن مولاه. (كافي 5/477 حديث 1، وسايل 21 / 113 حديث 26663)

 

.

6- سرايت بردگي از والدين به فرزندانشان. ?فرزند پدر آزاد و مادر كنيز آزاد است. اگر يكي از والدين آزاد باشند، فرزندشان آزاد خواهد بود (فقيه 3 / 291 حديث 1381، وسايل 21 / 121 باب 30 ابواب نكاح عبيد و اماء) مفهوم آن اين است كه اگر هيچ‌يك از والدين آزاد نباشند، فرزندشان مادرزاد برده خواهد بود.

 

 

7- جواز تحليل كنيز. حديث فضيل بن سيار از امام صادق(ع): اذا احل الرجل لاخيه جاريته فهي له حلال (كافي 5 / 468 حديث 1 وسايل 21 / 125) اگر مالك كنيزش را براي برادر (ايمانيش) تحليل كرد، (تصرف او در كنيز) برايش حلال است.

 

 

8- مالك و كنيز شوهردار. روايت محمد بن مسلم: از امام باقر(ع) از قول خداوند ?والمحصنات من النساء الاماملكت ايمانكم (نساء 24) پرسيدم. فرمود، هو ان يأمر الرجل عبده و تحته امته، فيقول له: اعتزل امرأتك و لا تقربها، ثم يحبسها عنه حتي تحيض ثم يمسها، فاذا حاضت بعد مسه اياه ردها عليه بغير نكاح. (كافي 5 / 481 حديث 2، تهذيب 7 / 346 حديث 1417، تفسير العياشي 1 / 232 حديث 80، وسايل 21 / 149 باب 45 من ابواب نكاح العبيد و الاماء: كيفيه تفريق الرجل بين عبده و امته اذا اراد وطيها)

مالك به بردة متأهل امر مي‌كند كه از همسرش دوري گزيند و با او نزديكي نكند، سپس زن را حبس مي‌كند تا حيض ببيند، (پس از پاك شدن) با او مواقعه مي‌كند و بعد از حيض بعدي زن را بدون ازدواج (مجدد) به شوهرش بازمي‌گرداند.

 

9- طلاق برده‌ها به دست مالك است نه خودشان. ابوالصباح كناني از امام صادق(ع): اذا كان العبد و امرأته لرجل واحد، فان المولي يأخذها اذا شاء واذا شاءردها. (كافي 6 / 168 حديث 1، وسايل 22 / 98 باب 43 مقدمات الطلاق و شرائطه). زماني كه غلام و كنيز به مالك واحدي تعلق داشته باشند، اگر مالك خداست ازدواجشان را حفظ مي‌كند و اگر نخواست مي‌شكند

 

جواز عدم پوشش سركنيزان. محمد بن مسلم از امام باقر(ع) مي‌پرسد آيا كنيز در نماز سرش را بپوشاند؟ فرمود: ليس علي الامه قناع. (كافي 3 / 394 حديث 2، وسايل 4 / 409 باب 29 ابواب لباس مصلي) بر كنيز مقنعه و روسري لازم نيست. حماد لحام از امام صادق(ع) مي‌پرسد آيا كنيز مي‌بايد در نماز سرش را بپوشاند؟ مي‌فرمايد: نه. پدرم (امام باقر(ع)) زماني كه مي‌ديد كنيزان در نماز مقنعه پوشيده‌اند، آنها را مي‌زد تا زن آزاد از كنيز تمايز داده شود. لا، قد كان ابي اذا رأي الخادم تصلي و هي مقنعه ضربها، لتعرف الحره من المملوكه. (علل الشرايع 346، محاسن 318 حديث 45، وسايل 4 / 411 حديث 5562

 

گردآوري: علي رازي

کپی شده از +

 

 

سیمای زن در نهج البلاغه

نویسنده – مینو جاوید

خطبه ٨٠ نهج البلاغه

معاشرالنّاس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول

ای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستنداما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشدپس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند

خطبه ١۵۵ نهج البلاغه (این خطبه بعد از جنگ جمل خطاب به عایشه خوانده شده است

و اما فلا نه فادرکها رای النساء و ضغن غلافی صدرها

اما بر فلان زن(عایشه) اندیشه زنان غلبه یافت و کینه در سینه او جوشیدن گرفت،همچون دیگ آهنگران که در آن فلز گدازند و اگر او را فرا می خواندند تا آنچه با من کرد با دیگری کند،نهی می نمود و بعد از این هم حرمت و بزرگی پیش از این برای او باقی است و حساب و بازرسی با خداوند است

نامه ١۴ نهج البلاغه

ولا تهیجوا النساء با ذی و

و زنان را با آزار رساندن به آنها بر میانگیزید،هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده،به سرداران و بزرگانتان نا سزا گویند،زیرا نیروها،جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است حتّی در زمانی که زنان مشرک بودند ما را گفته بودند که از آنها دست باز داریمدر زمان جاهلیت اگر مردی زنی را با سنگ یا چماق میزد،بر اثر آن،او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می نمودند

نامه ۳١ نهج البلاغه

وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کندخارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان خشنگرامی داشتن او را از حدمگذران و او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کندزنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاند

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت ٢٢٧  بهترین خو های زنان بدترین خو های مردان است که تکبر و ترس و بخل باشدپس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری می گزیند

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

ذکر حکمتها از منبع ترجمه نهج البلاغه فیض الاسلام می باشد

در تمام خطبه ها و نامه ها کلمه عام النّساء به کار برده شده و این نشان می دهد که عموم زنان مورد نظر علی ابن ابیطالب بوده اندبنابراین این توجیه که در واقع روی صحبت با گروه خاصی از زنان بوده است،به هیچ وجه قابل قبول نیست که اگر چنین بود،علی می بایست با بکار بردن عباراتی مناسب این ابهام را از بین می برد همچنانکه آنجا که در مورد مردان صحبت می کند و از آنان گله می کند هیچگاه همه مردان را مورد خطاب قرار نداده،به عنوان نمونه علی در قسمتی از خطبه ٢٧ چنین می گوید ای کسانی که به مردان می مانید ولی مرد نیستید! ای کودک صفتان بی خرد و ای عروسان حجله نشین! چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم همان شناسایی که سر انجام مرا اینچنین ملول و ناراحت ساخت خدا شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردیدو سینه مرا مملو از خشم ساختیدو کاسه های غم و اندوه جرعه جرعه به من نوشاندید و با سر پیچی کردن و یاری نکردن،نقشه های مرا تباه کردید

این خطبه به هنگامی ایراد شد که خبر رسید سپاه معاویه بر انبار تاخته و هیچکس در مقابل قوای او پایداری نکرده است و به خوبی نشان میدهد که روی صحبت علی با تمام مردان و در همه زمانها نیست بلکه مردانی مورد خطاب واقع شده اند که در حال حاضر خون به دل او کرده اند و با نافرمانی از او نقشه ها یش را تباه ساخته اند این تو جیه در مورد خطبه ٨٠ نهج البلاغه بیشتر به کار می رود،چنانچه گفته می شود مقصود اصلی عایشه است که با توجه به محتوای خطبه ٨٠ این نظر شدیدا رد میشودهمه زنان مطابق قوانین اسلامی ارثی نصف مردان دارند نه فقط عایشه،معادل بودن شهادت یک مرد با دو زن در مورد همه زنان صادق است و گذشته از این تمام زنان چه مسلمان و چه غیر مسلمان چند روزی از ماه را عادت ماهانه هستنداز طرفی علی آنجا که در مورد عایشه صحبت می کند از لفظ عام النساء استفاده نمی کند و دقیقا او را مورد خطاب قرار می دهد خطبه ١۳ و ١۵۵ نهج البلاغه این امر را به خوبی نمایان می سازد

خطبه ١۳  کنتم جندالمرئه و اتباع البهیمه    ای مردم شما سپاه زنی و پیرو حیوان زبان بسته ای بودید به صدای شتر برانگیخته می شدید و هنگامیکه پی کرده شد همگی گریختید و

نیاز به بحث بیشتر نیست و از آنچه از علی ذکر شد بخوبی نمایان است که روی صحبت او تمام زنان بوده انداما یکی از نکاتی که در خطبه ٨٠ شایان ذکر است استدلال علی درباره نقصان خرد و اندیشه زنان استدر اینجا علی معلول را جای علت می گذارد و در واقع دلیل کمی بهره زنان از عقل را در این می داند که شهادت دو تن از آنها،معادل شهادت یک مرد استدر حالیکه در واقع شرع اسلام چون زن را ضعیف و ناقص عقل تر از مردان میداند،شهادت دو تن از زنان را معادل یک مرد قرار میدهد از سویی دیگر علی علت کمی ایمان زنان را در این میداند که آنها مدتی از ماه را نمی توانند نماز بخوانند و روزه بگیرند،یعنی تنها کمیت را عامل بالا رفتن کیفیت دانسته گویی که هر کس بیشتر نماز بخواند و ساعات بیشتری به عبادت اختصاص دهد،همین کافی ست تا ایمان او قوی و محکم گرددهر چند که در هر صورت زنان در این باره هیچ دخالتی نداشته اند و تنها در برابر قانون طبیعت سر تعظیم فرود آوردند

پس از زنان بد باید پرهیز کرد و از  خوبان آنها بر حذر بود و حتی در معروف هم از آنها اطاعت نکرد چون آنها تمام سال را نمی توانند روزه نگاه دارند و نماز بخوانند پس ایمان آنها ناقص استعقل آنها نیز دچار نقص است و دلیل سوم هم آن است که بهره آنان کم است چون ارثی نصف مردان دارنددر اینجا علی باز هم معلول را جای علت می گذارد چرا که شرع اسلام چون زن را در مرتبه  پایین تری از مرد میداند ارث او را نصف ارث مرد قرار داده است هر چند که به هر حال این جمله قابل هضم نیست که چون ارث زنان نصف ارث مردان است پس باید از خوبان آنها بر حذر بود و در معروف هم از آنان اطاعت نکرد

علی در خطبه ١۵۵ علت کار عایشه را غلبه یافتن اندیشه زنان بر او می داند که با توجه به متن خطبه ٨٠ و نیز نامه ۳١ یا ١۴ می توان حرف او را اینگونه تعبیر کرد که عایشه به علت غلبه یافتن اندیشه زنان بر او،اقدام به این کار کرد و از آنجا که رای و اندیشه زنان سست و ضعیف است چنین نتیجه ای حاصل شد

امّا نامه۳١علی جایگاه و سیمای زن نزد او را به خوبی نمایان می سازدعلی ضمن تکرار صحبتهای قبلی خود مبنی برناتوانی وضعف خرد زنان،این بارحکم پرده نشینی درمورد زنان را صادر مینماید

و اکفف علیهنّ من ابصار هنّ بحجابک ایّاهنّ فانّ شدّة الحجاب التی علیهنّ و

و با حجاب چشمهای آنها را از دیدار نامحرمان باز دار،زیرا سخت گرفتن حجاب برای ایشان پاینده تر است و

حجاب در واقع بیشتر به معنای پرده و حایل میان دو چیز است نه پوششکلمه مناسب برای مفهوم پوشش در زبان عربی کلمه ستر است و بنابراین تعبیر حجاب به پوشش که امروزه به کار می رود،تعبیر درستی نیست،همچنانکه علی در دستوری که به مالک اشتر در نامه ۵۳ نهج البلاغه می نویسد،میگوید   فلا تطولن احتجابک عن رعیتک  یعنی در میان مردم باش، کمتر خود را در اندرون خانه از مردم پنهان کن،حاجب و دربان تو را از مردم جدا نکند و

که مسلما منظور علی از بکار بردن » احتجابک » این نبوده که مالک اشتر باید روسری و یا روبنده خود را کنار بگذارد و بدون آنها در میان مردم آمد و شد کند پس حجابی که علی در متن نامه ۳١ بکار برده به معنای پوشش نیست و معنای پرده نشینی را میدهد و از دید علی این  پرده نشینی برای بقای زنان بهتر است تا آنجا که حتّیاگر توانی کاری کن که جز تو را نشناسند(!؟!) همچنین از دید علی بیرون رفتن زن و آوردن شخصی غیر قابل اعتماد به خانه،هر دو به یک اندازه می تواند بد و خطرناک باشد،پس چه بهتر که آنها تا حد امکان از خانه بیرون نروند و چه خوبتر اگر شرایطی فراهم شود که زن غیر از شوهر خود را نشناسد (؟!)

حکمتهای ذکر شده به خوبی جایگاه زن نزد علی را نمایان میسازند و نیازی به شرح و توضیح بیشتر نیستاما ذکر شماری چند از نظرات و تفسیرهای که علما و بزرگان اسلامی در رابطه با زن عنوان نموده اند خالی از لطف نیست

همه چیززن بداست وبدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست جزبودن با او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از اینکه احوال زن تماما بر مرد شر است،یا از جهت نفقه ای است که بر مرد دارد،که این ظاهر است و یا ا زجهت لذت بردن از اوست که این خود عاملی باز دارنده از اطاعت الهی است،که مرد را از خدا دور می کند و اینکه مرد را چاره ای نیست از همراه بودن با زن ضرورت و احتیاجی است که در طبیعت وجود دینوی نسبت به او هست و به خاطر این مسأله است که مرد زن را تحمّل می کندالبته وجود شر در درون زن،عقلی است که قوی تر از معلول می باشد(شرح نهج البلاغه ابن میثم ج۵)

از دیدگاه علامه خوئی

مردان ناگزیر از رویارویی و بر خورد با شئون مادی و دنیوی می باشند که زندگی آنان از جهات مختلف با آن شئون ارتباط داردمانند مواجه شدن با مال،زن ،کارگران، همسایگان،نزدیکان،فرزندان و غیره که در این برخوردها آنان با سختیها و آسانیها ،خوبیها و بدیها و روبرو می شوند که این امور،به خوبی یا بدی مرد در زندگی بر می گردد مشکل ترین این برخوردها،برخورد با زن،در شئون مختلف زندگی است و علی (ع)با سخنان خود این آگاهی را داد که این رویارویی از تمام جهات برای مرد شر است زیرا زن اگر آشوبگر باشد عقل مرد را سلب می کند و اگر بد کار باشد دل مرد را ترسو می کند، اگر همسر مرد باشد، مرد مکلّف به پرداخت نفقه اش می باشدو اگر زن بیگانه باشد مرد را به فساد و گمراهی سوق می دهد و اگر دشمن مرد باشد با بهتان و دورغ بر او پیروز می شودبا تمام این اوصاف مرد ناچار از بودن با زن است و رهایی وی از دست زن امکان پذیر نیست (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢١)

زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

از دیدگاه ابن میثم بحرانی

گزیدن برای عقرب است و چون شأن زن،نیز اذیت می باشد،لفظ عقرب برای او استعاره شده است،منتها در زن گزیدنش همراه با لذت است،مانند زخمی که خاراندن آن اگر چه ناراحتی به دنبال دارد،اما در لحظه خارش،این خاراندن همراه با لذت است (شرح ابن میثم بحرانی، ج۵)

نظر ابن میثم بحرانی پیرامون وصیت ۳١

علی(ع) به امام حسن (ع)در مورد زنان،به اموری وصیت نمود از جمله اینکه

١- از مشورت کردن با زنان بپرهیز،زیرا که آنان از نظر عقلانی دارای نقصان هستند و فکر آنان در معرض خطاست و هر کسی که اینچنین باشد،سزاوار نیست که مورد مشورت قرار گیرد

٢- دیدگان زنان را به واسطه حجاب بپوشانید که این فصیح ترین کنایات از حجاب است   ٣- جایز نیست شخصی را که اطمینان به او نمی باشد (خواه زن خواه مرد)وارد خانه اش نماید

۴- در بعضی مواقع، فساد آوردن بعضی از مردم به خانه،بیش از بیرون شدن زنان از خانه است و بهتر این است که زن در حالتی باشد که غیر از شوهر را نشناسد

٥-زنان براموری که خارج ازتوانایی آنهاباشد(اعم ازخوردنیها و پوشیدنیها و غیره ) نباید مسلط  شوند

اما اینکه زن چون گیاهی خوشبو (ریحانه)است نه کار فرما،غرض آن است که زن محلی برای لذت و بهره جویی است و شاید هم اختصاص دادن لفظ ریحانه برای زن،از جهت استعاره باشد،زیرا زنان عرب عطر را بسیار استعمال می کردند اما اینکه زن نمی تواند کار فرما باشد،برای این است که او برای حکمرانی خلق نشده،بلکه باید بر او حکومت کرد

٦-در گرامی داشتن او از آنچه که مربوط به اوست تجاوز مکن

٧-زن را به طمع شفاعت برای دیگران نینداز،زیرا از توانایی او خارج است و این امر ناشی از نقصان غریزه و ناتوانی اندیشه اوست

٨-درمورد زنان پاکدامن غیرت به کار نبرد،زیرا که این امرسبب فساد برای وی میشود،یعنی او را به کاری ناشایست وادار میکند و قبح و زشتی عمل را از او سلب میگرداند(شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

شرح وصیت ۳١ از دیدگاه علامه خوئی

امام در رفتار با زنان ،به امور زیر وصیت نموده است

١-ترک مشورت با زنان به جهت ناتوانی اندیشه و اراده و تصمیم آنها در امور

٢- دیدگان زنان را از بیگانگان و زیبایی دنیا بوسیله حجاب باز دارد زیرا برای آنها پاینده تر است و سبب وفاداری به همسر می شود

٣- مردان غریبه را اگر اهل فساد و فتنه هستند به خانه ات راه مده

٤- تدبیر امور منزل،مانند نیازهای سخت و اموری را که از توانایی زنان خارج است،بر عهده ایشان مگذار،زیرا موجب رنج آنها می شود و زیبایی و ارزش آنها را از بین می برد

٥- او را به شفاعت در مورد دیگری وادار مکن زیرا سبب توجه دیگران به سوی ایشان می گردد و منجر به فسادشان می شود

٦-از اظهار غیرت و بدگمانی در جائیکه نباید غیرت بکار رود بپرهیزد،مقصود این است که از سوءظن نسبت به زنان دوری نماید و مهر آنان بر دل گیرد،زیرا بدگمانی موجب فساد آنها می شود (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ،علامه خوئی،ج٢٠)

شرح نامه ١۴ از دیدگاه ابن میثم بحرانی

مقصود از (لا تهیجوا النّساء)این است که با اذیت و آزار نسبت به زنان موجب شرارت آنها نشوید، اگر چه آنها دشنام دادن نسبت به شرافت و بزرگی شما را به بالا ترین حد برسانند و این مساله عدم آزار و اذیت زنها،ناشی از ضعف القوا بودن آنان است و منظور از ضعف آنها این است که آنان قادر به مقاومت در مقابل مردان نیستند و در این مورد سلاح ضعیفی دارند،بدین معنا که برای دفع اذیت و آزار،متوسل به دشنام دادن می شوندمنظور از بکار بردن نواقص العقول،در مورد زنان این است که زنان،قوه ای برای تعقل این مسأله ندارند که عدم فایده دشنام را بفهمند و این عدم توانایی بر تعقل از رذائل اخلاقی است که مستلزم زیاد شدن شر و بدی است و باعث بر انگیختن حالات درونی می شود،که فرد می خواهد آن را آرامش بخشد

وقول حضرت علی (ع)که می فرماید  (ان کنا لنؤ مر بالکف عنهن وانهن لمشرکات ) (ما در زمان رسول مأمور شدیم که از ایشان دست بر داریمحال آنکه مشرکه بودند)در صورت اظهار اسلام، اولی به این است که نباید موجب اذیت و آزار آنها شوند و قول حضرت که می فرمایدو ان کان الرّجل الی آخره  اگر کسی زنش را با سنگ یا چماق می زد (در زمان جاهلیت)بر اثر آن زدن،آن مرد و بعد از آن مرد فرزندانش را سرزنش می نمودند،این مسأله هشداری است برای اینکه اذیت و آزار زنان،به دنبال خود مفسده ای دارد که این مفسده همان ننگی است که که با مرد آزار دهنده در حالت حیات و بعد از وفاتش نیز،همراه است یعنی وی پیوسته مورد سرزنش قرار می گیرد  (شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج۴)

حکمت ٢٢٦ و نظر ابن ابی الحدید

در حکمت افلاطون آمده است از استوار ترین دلایل علاقه مرد به همسرش و همبستگی میان آن دو،این است که صدای زن،ذاتا پایین تر از صدای مرد،قوه تشخیص و تمییز او کمتر از قوه تشخیص مرد و قلبش نازک تر و رقیق تر از قلب مرد می باشد،پس هر گاه یکی از صفات زن نسبت به مرد فزونی یابد،به همان میزان از مرد دور می شود(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج١٧)

حکمت ٢٢٦ از دیدگاه علامه خوئی

از مهمترین صفات پسندیده و واجب زن،پاکدامنی و امانت اوست،زیرا زن در معرض شهوت مردان بیگانه،و شعله ور شدن عشق و احساس از هر جهتی است زن مالک خانه و حافظ اموال شوهر است و از سوی دیگر در نزد مردم به ضعف و عدم توانایی شهرت دارد،پس ناگزیر باید زن را نسبت به مال و نفس آگاهی داد از بهترین صفات زن تکبر است،بگونه ای که این کبر و غرور،مانع از نظر مردان بیگانه،یا طمع آنها نسبت به زنها شود،این کبر و غرور از صفات مذموم و ناپسند برای مرد است و در مورد زن از صفات مورد ستایش به شمار می رود همچنین بخل در زن که خودداری از بخشش اموالی می باشد که در دست اوست،از صفات پسندیده استزیرا این عمل از طمع بیگانگان و سارقین به اموال وی جلوگیری می کند همچنین صفت ترس در زن که به معنای ترس از رفتن به مکانهای خلوت و سفر در تاریکی شب و سفر در صحرا می باشد،موجب مقید شدن زن میگردداین صفات (ترس-بخل-تکبر) با احساس در ارتباط است و احساس در زن قوی تر از مرد است(  منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ، علامه خوئی،ج٢١)

غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

نظر ابن میثم بحرانی

غیرت مرد،مستلزم بر آن چیزی است که خداوند بر آن خشم دارد چون خداوند دو مرد را بر یک زن دشمن دارد و خشم بر آنچه که خداوند بر آن خشم می گیرد،موافق رضای خدا و مؤید نهی خداوند است و این ایمان می باشد اما غیرت زن در تحریم آنچه خداوند حلال کرده است، یعنی اشتراک دو زن یا بیشتر برای یک مرد و مقابله کردن بر این مسأله رد و انکار و تحریم آنچه که خداوند حلال کرده است، می باشد واین مستلزم کفر است  (شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵)

جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

نظر علامه طباطبایی

اسلام محرومیت های زنان را مانند محرومیت جهاد در راه خدا بدون عوض و جبران به مثل نگذاشته،بلکه کمبود آن را به معادل آن در فضیلت و مزیت تدارک نموده،مثلا نیکو داشتن شوهر را  معادل جهاد قرار داده،این کارها و این گونه مزایا چه بسا برای ما که بازار فاسد زندگانی ما را احاطه کرده،ارزشی نداشته باشد،ولی در نظر اسلام که هر چیزی را به بهای حقیقی آن می سنجد و فضایلی را که مرضی خداست، می جوید،خداوند تعالی نیز هر چه را به ارزش آن مقدار فرمود و راه مخصوص هر کس را جلوی پای وی نهاده و آن را مستلزم به آن راه ساخته و قیمت هر کس معادل خدمات انسانی وی و به وزن اعمال او قرار داده، پس در اسلام شهادت مرد در میدان نبردو گذشت از خون رنگین بر نیکو شوهر داری زن برتری نداردو حاکم که چرخ زندگی اجتماع را می چرخاند یا قاضی که بر مسند قضاوت تکیه می زند بر زنی که خانه دار است مایه افتخاری ندارد با اینکه اینها مناسبتی هستند که اگر عمل به حق کرده و بر حق رفته باشند،جز تحمل بار گران مسئولیت حکومت و قضاوت و در معرض علاج و مخاطراتی برای دفاع از حقوق ضعفا واقع شدن،فایده ای نداردپس اینان چه افتخاری بر کسانی دارند که دین آنها را از ورود به این کارها منع کرده و بر ایشان راه دیگری پیش رو نهاده است این افتخارات را احتیاجات مختلف اجتماعات و برگزیدگی افرادی از خود برای هر کاری،زنده و استوار می دارد چرا که در اختلاف شئون اجتماعی و انسانی برحسب اختلاف محیط های اجتماع، جای انکار نیست(اَر اَر)  (تفسیر المیزان،ج۴، ص۵١٧  )

و در پایان نظر ابن میثم پیرامون حکمت مذکور

جهاد زن نیکو شوهر داری کردن است و این از اسرار شوهر داری می باشد طاعت شوهر در طاعت خداست و در این مسأله نفس اماره زن شکسته می شود و نفس زن در صراط الهی،منقاد می شود ( شرح نهج البلاغه ابن میثم ،ج۵

خداناباوران چه کسانی هستند؟

Leuba  اين دانشمند سردمدار حركتي بود كه آنرا به «يورش سپاه دانشمندان سرتا پا مسلح بر پيكر دين» تعبير كردند. اين حركت پس از مدتي گسترده شد، و چنان گسترده شد، كه اكنون نه تنها از آن بر ضد دين استفاده مي شود، كه حتا به نفع دين هم استفاده مي شود !

دقيقا به ياد دارم زماني در كتب معارف دبيرستان مي خواندم كه «كمي افزايش دانستگي و تحصيلات باعث كاهش اعتقاد به خدا مي شود، ولي افزايش بيشتر آن باعث تقويت اين اعتقاد مي شود.» و هنوز هم كتابي در كتابخانه ام دارم كه در صفحه ي اول آن جمله أي مشابه بالا را به نقل از پاسكال نوشته است. سوالي بود كه هميشه براي من مطرح بود : آيا اين گفته ها پشتوانه ي آماري دارند ؟

اين سوال نه تنها براي من، كه براي بسياري از افراد مطرح بوده و هست. اولي كسي كه سعي كرده است به شيوه أي علمي اين مسئله را بررسي كند (و ما از آن اطلاع داريم)، متخصص آماري به نام لوبا بوده است. او يك بار در سال 1916، و بار ديگر در سال 1933 آماري در اين زمينه تهيه كرد. كار او در سال 1996 توسط متخصصين ديگر پيگيري شد، و مجموع اين نتايج موضوع اصلي اين نوشته است.

عمده ترين دسته بنديهاي مذهبي جهان از اين قرارند :

A B C
مسيحي 7/33 9/32 34
مسلمان 4/19 8/17 20
بي دين 3/15 7/16 15
هندو 7/13 2/3 15
بودايي 6/5 6 6
آتئيست 6/5 5/4
اديان باستاني چين 8/3 8/3
اديان جديد 8/1
سيك 3/0
يهودي 2/0 3/0
بهايي 1/0 1/0
كنفسيوسي 1/0

A : کتاب سال بریتانیکا، 1997

B : مجموعه ی آماری «دهکده ی جهانی»

C : آمار موسسه ی Adherents

توضيح :

منظور از بي دين (None-Religious) كسي است كه به نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد دارد، ولي به هيچ ديني اعتقاد ندارد. و آتئيستها (Atheists) كساني هستند كه به هيچ نوعي از خدا يا خدايان اعتقاد ندارند.

همانطور كه در بالا ديده مي شود، حدودا 5% از جمعيت جهان را كساني تشكيل مي دهند كه به خدا اعتقاد ندارند. لوبا در سال 1916 براي اولين بار آماري مشابه را تنها در ميان دانشمندان برگزار كرد. ميزان اعتقاد در بين دانشمندان چگونه است؟

آمارهاي ديگري كه انجام شده است نشان مي دهد كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين فارغ التحصيلان دانشگاه به 14% مي رسد (كه از ميانگين جهاني بالاتر است). نتايج آمار لوبا نشان مي دهند كه ميزان بي اعتقادي به خدا در بين دانشمندان تا 60% افزايش پيدا مي كند.

لوبا نمونه هاي خود را از بين 1000 دانشمند از رشته هاي مختلف انتخاب كرد.

لوبا كار خود را باز هم ادامه داد، و دانشمندان را هم به دو دسته ي برجسته و غير برجسته تقسيم كرد. اين تقسيم بندي بر اساس تحقيقات انجام شده، مطالب منتشر شده و ساير سوابق علمي بود. نتايج نشان دادند كه ميزان اعتقاد به خدا در دانشمندان برجسته هم به شدت پايينتر از دانشمندان غير برجسته است.

غير برجسته برجسته
1916 1933 1916 1933
فيزيك 50 43 34 17
زيست شناسي 39 31 17 12
علوم اجتماعي 29 30 19 13
روانشناسي 32 13 13 12

اين مطالب ثابت ميكنند كه با افزايش تحصيلات، اعتقاد به خدا دايما كمتر ميشود، طوري كه بي اعتقادي در بين دانشمندان 12 برابر ديگران است.

در سال 1996 تحقيق لوبا توسط دو محقق ديگر تكرار شد. اين دو، يك پروفسور تاريخ علم به نام لارسون، و ديگري خبرنگاري به نام ويتهام بودند.

نتايج نشان دهنده ي اين بودند كه ميزان اعتقاد دانشمندان در طول اين 80 سال تغيير نكرده است. البته در آمار قديم بيشترين بي اعتقادي در بين رياضيدانها بود، در حالي كه در آمار جديد بيشترين بي اعتقادي در بين فيزيكدانهاست.

يكي ديگر از فاكتورهايي كه لوبا در آمار خود آنرا گنجانده بود، اعتقاد افراد به جاودانگي بود. حدودا نيمي از دانشمندان به جاودانگي انسان اعتقاد داشتند. اين اعتقاد در نتايج جديد كاهش يافته بود. فاكتور ديگر تمايل به جاوداني بودن، در بين كساني كه به آن اعتقاد نداشتند بود. اين رقم در آمارهاي جديد به شدت كاهش يافته است.

خدا جاودانگي انسان تمايل به جاودانگي
قديم جديد قديم جديد قديم جديد
بله 8/41 3/39 50 38 34 9/9
خير 2/58 7/60 50 62 66 1/90

نكته ي جالب در اينجاست كه لوبا كتاب خود را «تحقيقي بر ضد خدا» نامگذاري مي كند، در حالي كه ويليام جيمز، يكي از محققين جديد كه از روشي مشابه استفاده كرده است، نام كتاب خود را ميگذارد «دانشمندان هنوز اعتقاد دارند.»

او بر اين نكته بسيار تاكيد دارد كه با وجود كمتر بودن اعتقاد دانشمندان، اين اعتقاد در طول 80 سال كاهش نيافته است. دانشمندان در سال 1996 هنوز هم به اندازه ي سال 1916 به خدا اعتقاد دارند (40%). در حالي كه اگر بنا بر گفته ي لوبا افزايش دانش باعث كاهش اعتقاد به خدا شود، افزايش سطح كلي معمولات بشري در اين 80 سال، و در نتيجه آگاه تر بودن دانشمندان فعلي نسبت به دانشمندان زمان لوبا، مي بايست باعث كاهش بيشتر اعتقاد آنها شود، در حالي كه چنين نيست. چرا؟

ويليامز تاكيد ميكند كه ماهيت مسئله اين است : «نيمي از ليوان پر است، يا نيمي از آن خالي ؟»

و اعتقاد دارد كه بايد به نيمه ي پر ليوان (كه اتفاقا در طول 80 سال ثابت مانده است) توجه كرد. از ديد او نتيجه ي آمار اين است كه «حتا 40% از دانشمندان نيز به خدا اعتقاد دارند!»

البته با وجود اينكه آمار جديد هم اعتبار به نسبت خوبي دارد، ولي برخي در دقت آن شك دارند. در سال 97 آمارگيري ديگري از طريق موسسه ي Nature انجام شد، كه نتايج آن بسيار پايينتر از آمار قبلي بود. اين گروه از محققين اعتقاد دارند كه نتايج آنها دقيقتر از نتايج لارسون و ويتهام است. متاسفانه در اين زمينه تحقيقات ديگري براي مقايسه در دسترس نيست.

برخي ديگر از آمارگيريهايي كه تا كنون در مورد فاكتورهاي مشابه، به خصوص ضريب هوشي انجام شده است، در ادامه به طور خلاصه خواهند آمد.

1927، Thomas Howells

در تحقيق او بر روي 461 دانش آموز، كودكان مذهبي در تست هوش امتياز كمتري به دست آوردند.

1933، Hilding carlsojn

در تحقيق او بر روي 215 دانش آموز نشان داده شد كه ضريب هوشي بالا آمادگي بيشتري براي بي اعتقادي به خدا در آنها به وجود مي آورد.

1934، Abraham Franzblau

354 كودك 10 تا 14 ساله ي يهودي را تست كرد، و به يك همبستگي منفي بين مذهبي بودن و ضريب هوشي دست يافت.

1935، Thomas symington

با مطالعه ي 400 دانش آموز، به اين نتيجه رسيد كه ضريب هوشي بالا آنها را از نوع سنتي دين، به انواع غير سنتي سوق مي دهد.

1938، Vernon Jones

پس از تحقيق بين 381 دانش آموز، به همبستگي مثبتي بين هوش و گرايش به انواع مدرن دين دست يافت.

1940، A. R. Gilliland

پس از تحقيق بر روي تعدادي از دانش آموزان به اين نتيجه رسيد كه همبستگي معني داري بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا وجود ندارد.

1942، Donald Gragg

پس از مطالعه ي 100 نمونه، به اين نتيجه رسيد كه همبستگي بين ضريب هوشي و اعتقاد به خدا منفيست.

1951، Brown & Love

در تحقيق گسترده أي كه از طرف دانشگاه دنور انجام دادند، پس از مطالعه ي 613 نفر، به مجموع 119 امتياز هوش براي بي اعتقادها، و 100 امتياز براي معتقدين به خدا دست پيدا كردند.

1958، Micheal Argyle

به اين نتيجه رسيد كه دانش آموزان باهوش، آموزه هاي ديني را سريعتر فرامي گيرند، و زودتر نيز به آن شك مي كنند.

1963، Jeffery Hadden

همبستگي معني داري بين رتبه ها و اعتقاد به خدا نيافت.

1966، Young, Dustin & Holtzman

ميانگين اعتقادات ديني با افزايش رتبه ي دانش آموزان كاهش ميابد.

1967، James Trend

با مطالعه ي دانشجويان به تفاوت چنداني دست پيدا نكرد.

1967، C. Plant & E.Minium

دانشجويان در دو مقطع، هنگام ورود به دانشگاه، و دو سال پس از ورود مورد مطالعه قرار گرفتند، آنها كه باهوشتر بودند كمتر مذهبي بودند.

1978, Robert Wuthnow

از بين 532 دانش آموز، 37% از مذهبيها، و 54% از غير مذهبيها امتيازي بالاتر از ميانگين گرفتند.

1967, 1974، Hasting & Hoge

با مطالعه ي 200 دانش آموز به اين نتيجه رسيدند كه ارتباطي بين اعتقادات مذهبي و هوش وجود ندارد.

1975، Norman Poythress

امتياز هوش دانش آموزاني كه به شدت مخالف مذهب بودند 1148، آنها كه تا حدي مخالف بودند 1119، آنها كه كمي مخالف بودند 1108، و آنها كه مذهبي بودند 1022 به دست آمد.

1980، Wiebe & Fleck

با مطالعه ي دقيق 158 دانش آموز، نتيجه گرفتند كه غيرمذهبيها باهوشتر هستند.

1977، Caplovits & Sherrow

ميزان بي اعتقادي در مدارس رده پايين 5%، و در مدارس نمونه 17% به دست آمد.

1978، Niemi, Ross, & Alexandre

44% از دانش آموزان مدارس معمولي دين را امري مهم ميدانند، در حالي كه تنها 26% از دانش آموزان مدارس نمونه چنين اعتقادي دارند.

1959، Terman

با مطالعه ي افرادي داراي ضريب هوشي بالاتر از 140، به اين نتيجه رسيد كه 10% از اين مردان، و 18% از اين زنان كاملا معتقد به دين، 28% از مردان، و 23% از زنان كاملا بي اعتقاد به دين هستند.

1960، Warren & Heist

رابطه أي بين هوش و مذهبي بودن پيدا نكردند. (جامعه ي آماري آنها مشخص نيست)

1927، William S Ament

به اين نتيجه رسيد كه افراد بي دين، يا اقليت هاي مختلف مذهبي، درصدي 40 مرتبه بالاتر از درصد جمعيت خود در بين دانشمندان دارند.

1931، Lehman & Witty

در دو مرحله آمارگيري از دانشمندان، در مرحله ي اول 50% و در مرحله ي دوم 25% خود را مذهبي معرفي كردند.

1951، Kelley & Fisk

ضريب همبستگي 39/0- بين شدت اعتقادات مذهبي، و ميزان علاقه مندي به تحقيق پيدا كرد. به عبارت ديگر، هرچه افراد مذهبي تر باشند، كمتر گرايش به تحقيق كردن خواهند داشت.

1954, Francis Bello

در تحقيق خود در مورد دانشمندان، دريافت كه 45% از ايشان آتئيست، 22% بي دين، و 33% ديندار بودند.

1964، Jack Chambers

با مطالعه ي 740 نفر، در رشته هاي شيمي و روانشناسي، ه اين نتيجه رسيد كه 40% از روانشناسان، و 16% شيميدانها با دين مخالف نيستند.

1965، Vaughan Smith, & Sjoberg

با مطالعه ي 850 نفر در رشته هاي جانورشناسي، فيزيك، مهندسي شيمي، و جغرافيا، به اين نتيجه رسيد كه 5/38% به زندگي پس از مرگ اعتقاد ندارند در برابر 8/31% كه اعتقاد دارند.

Gallup

بر اساس آمارهاي بسيار گسترده و معتبر سازمان Gallup (كه سازماني مذهبي نيز هست)، 63% از كساني كه دانشگاه ديده نيستند دين را مسئله أي لازم و مهم ميدانند، در برابر 54% از كساني كه دانشگاه ديده هستند. كساني كه كمتر از 20 هزار دلار درآمد در سال دارند داراي 66% اعتقاد به لزوم دين، كساني كه بيش از 50 هزار دلار درآمد دارند 48%، و بين اين دو درآمد داراي اعتقادي برابر با 56% هستند.

نگارنده ي اين خطوط در سال 79 اقدام به برگزاري يك آمارگيري گسترده در مورد اعتقادات ديني كرد. اين آمار از 800 دانشجو، از دانشگاه هاي خواجه نصير، شريف، تهران، اميركبير، و علم و صنعت گرفته شده است. اين آمار بر خلاف اكثريت مطلق آمارهاي ديگر به صورت فازي بوده است. در اين آمار، ميانگين اعتقاد به خدا 85%، با انحراف معيار 30% بود.

بر اساس اين آمار، مطالعه ي آزاد با اعتقاد به خدا همبستگي 07/0- دارد. به اين معني كه غير مذهبيها مطالعه ي بيشتري دارند. همچنين بين تحصيلات والدين و اعتقاد به خدا نيز همبستگي منفي، برابر با 14/0- وجود دارد. يعني هرچه خانواده ها تحصيلكرده تر باشند، فرزنداني غير مذهبي تر خواهند داشت.

منابع و مدارك :

صحت و اعتبار چند آماري كه در مورد اعتقادات دانشمندان وجود دارد و در اين مقاله بازگو شد از سوي سازمانهاي مختلف تاييد شده است، حتا از سوي تمام سازمانهاي معتبر مذهبي. در نتيجه ترديدي در مورد آنها وجود ندارد. نگارنده مسئوليت انتقال درست مطالب را به عهده مي گيرد.

تمام نتايج بازگو شده در اين مقاله حاصل حدود دو سال تحقيق نگارنده در اين زمينه مي باشد، و بر اساس 168 كتاب و مقاله ي تهيه شده. به عنوان نمونه مي توان به دو نمونه از معروفترين و معتبرترين سازمان هاي آمارگيري جهان، كه هردو توسط افراد كاملا مذهبي اداره ميشوند، يعني Gallup و Adherents اشاره كرد. همچنين كتاب ?Scientist still keeping the faith» از William James ، نوشته هاي Jim Tims، Haldeman-Julius Publication، Jim Dator، Paul Brunton، Eileen M. Ciesla، Tom Flynn، Robert Green Ingersoll، Arnold Via، Joseph McCabe، و ? همچنين انتشارات سازمانهايي چون DOR Statistics، BeliefNet، Japan?s Era Society، و ? اشاره كرد.

همچنین مراجعه کنید به:

توسط اردشیر پ

مضمون و فلسفه ی تنوع دینی (پلورالیسم)

مقدمه:

 افرادی که به یک میزان دانا و صادق می نمایند بر سر بسیاری از مسائل اختلاف نظرهای عمده دارند. افرادی که ظاهراً به منابع اطلاعاتی یکسانی دسترسی دارند و به یک میزان علاقمند به حقیقت هستند، چشم اندازهای ناموافقی در مورد مسائل، مثلاً مسائل مهم اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی دارند. چنین اختلاف نظرهایی اما، هیچ کجا بیش ازحیطه ی اندیشه ی دینی مشهود نیست. تقریباً درباره ی همه ی مسائل دینی، مردمان صادق و دانا باورهای متنافر، و اغلب ناسازگاری دارند.

این قسم تنوع دینی1 را می توان به شیوه های مختلف پژوهش نمود – مثلاً از چشم انداز روانشناسی، انسان شناسی، یا تاریخ. بحث حاضر اما به آن مسائل اصلی تنوع دینی می پردازد که  حیطه ی پژوهش فیلسوفان، به ویژه فیلسوفان تحلیلی دین است. بحث ما به ویژه بر این پرسش ها متمرکز است:  تنوع دینی تا چه حد شایع است؟ آیا وجود این تنوع نیازمند تبیین است؟ آیا شخصی که حقیقت تنوع دینی را می پذیرد حق دارد  ادعا کند که  چشم انداز صحیح، یگانه است؟ اگر چنین است، آیا اخلاقاً حق داریم که بکوشیم دیگران را به چشم انداز دیگری بگروانیم؟ آیا می توان به طور موجهی ادعا کرد که فقط یک دین ره به سوی رستگاری می برد؟ پاسخ این پرسش ها صرفاً آکادمیک نیست. این پاسخ ها به طور فزاینده ای بر چگونگی رفتار با دیگران، چه از وجه شخصی و چه گروهی، تأثیرگذارند.

1. شیوع تنوع دینی

چشمگیرتر تفاوت بین ادیان، میان ادیان تئیستی (خداباوز) اصلی با دیگر نظام های دینی  یافت می شود. برای مثال، درحالی که مسیحیت، یهودیت و اسلام،  خدا را الاهیتی شخص وار2می دانند، در مذهب بودیسم هینایانا (ثِراوادا) وجود خدا انکار می شود و در مورد هندوئیسم،  قائل شدن به وجود مفهوم خدای شخص وار گمراه کننده است. در بسیاری از صور مسیحیت و اسلام،  هدف غایی رستگاری اخروی در محضر خداست، در حالی که در بودیسم هینایانا هدف غایی محو نمودن نفس به عنوان یک هستنده ی گسسته و آگاه است. اما در میان ادیان تک خدایی اصلی هم تفاوت های مهمی و گسترده ای وجود دارد. برای مثال، برداشت مؤمنان به  فرقه های مختلف مسیحیت از سرشت خدا عمیقاً متفاوت است. برخی خدا را قادر به هر کاری می دانند، برخی او را دارای محدودیت هایی از جانب خودش می دانند، و بعضی دیگر هم اصولاً او را ناتوان از تأثیر یک جانبه بر هر جنبه ای از واقعیت می دانند. برخی معتقدند که  خدا تنها بر آن چه که رخ داده یا در حال وقوع است معرفت کامل دارد ، دیگران ادعا می کنند که خدا همچنین بر آنچه که بالقوه ممکن است واقع شود نیز داناست، درحالی که بعضی دیگر معتقدند  خدا معرفتی محوری دارد و می افزایند که خدا هر آنچه را که می تواند در هر زمینه ی ممکنی رخ دهد می داند. برخی می گویند که اصول اخلاقی را خدا برای درست-رفتاری بشر نهاده است و منشاء این اصول سرشت خداست  و لذا این اصول تعیین کننده ی رفتار خدایند، درحالی که دیگران می گویند اصول اخلاقی  خدا با اصول ما متفاوت است، هرآنچه که خدا می کند برای خدا درست است. بعضی معتقدند که تنها کسانی که «زندگی خود را وقف عیسی مسیح کرده اند» رستگار می شوند. دیگران می گویند بسیاری از کسانی هم که حتی اسم عیسی را هم نشنیده اند به رستگاری می رسند، بعضی هم هستند که اصلاً به حقیقت رستگاری اُخروی باور ندارند.

درحالی که امروزه  پرداختن به گوناگونی میان نظام های اصلی تئیستی همچنان در محافل فلسفی رایج  است، به این نکته نیز توجه فزاینده ای می شود که برخی پرسش ها (و پاسخ های) اساسی معطوف به تفاوت های میان نظام های تئیستی  (مثلاً، دیدگاه متفاوت درباره ی دقیق  ترین مفهوم تئیستی از خدا) ، به همان دقت و به همان معنا در مورد  تفاوت های درون هریک از این نظام ها (مثلاً، دیدگاه های مختلف درون مسیحیت درباره ی میزان معرفت خدا) نیز قابل طرح اند. و توجه به این نکته نیز رو به فزونی است که اهمیت عملی تنوع درون هر یک از ادیان تئیستی هم به همان میزان اهمیت تنوع میان ادیان است. برای نمونه، در نظر اغلب مسیحیان حفظ یا اصلاح باورهای مربوط به  قدرت یا معرفت خدا در عمل همان قدر اهمیت دارد که اهمیت حفظ یا اصلاح  این باور که خداباوری مسیحی، نظریه ی تبیینی بهتری از اسلام است (بیسینگر 2001، 2-3).

2. تبیین های ممکن برای تنوع دینی

یک تبیین روشن تنوع دینی این است که بگوییم که چون هیچ واقعیت الاهی ای وجود ندارد – چون هیچ یک از مدعاهای ادیان در مورد حقایق (صدق های) الاهی مصداقی ندارد – همه ی این ادعا ها کاذب اند. یک پاسخ ممکن دیگر، که نسبی انگاران دینی پیش می نهند، این است که اگر مدعاهای دوبدو ناسازگار ادیان در مورد واقعیت را ملاحظه کنیم درمی یابیم که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بیش از یکی از مجموعه های متعارضِ مدعاهای صدق (حقیقت) می توانند درست باشند (رونزو 1988، 351-357). اما اغلب بحث های فعلی در مورد تنوع دینی، نظریه ی رئالیستی صدق3 را –اینکه حقیقت سرشت یگانه ای دارد –  پیشفرض می گیرند.

هنگامی که با این رویکرد رئالیستی به موضوع می پردازیم، معمولاً فیلسوفان دیدگاه های مربوط به  مدعاهای صدق دینی را به سه مقوله ی اصلی تقسیم می کنند: انحصارگرایی4 دینی، شمول گرایی5 دینی، و تکثرگرایی) پلورالیسم) دینی. در مواجهه با یک مسئله، به کسی انحصار گرای دینی می گویند که معتقد باشد فقط دیدگاه یکی از نظام تئیستی اصلی (مثلاً، تنها موضع یکی از ادیان اصلی جهان) یا فقط یکی از مذاهب درون یک دین (مثلاً، کاتولیک ) صادق یا حداقل بیش از بقیه قریب به صدق است.  شمول گرای دینی  کسی است که، در مورد یک مسئله، منکر برتری دیدگاه  هیچ یک از ادیان تئیستی اصلی یا مذاهب آنها بر دیدگاه دیگر ادیان باشد. و پلورالیست دینی کسی است که در مورد یک مسئله نه تنها (به مانند شمول گرای دینی) ادعا می کند که هیچ چشم انداز خاصی برتر از دیگر چشم اندازها نیست، بلکه همچنین این مدعای ایجابی را هم دارد که چشم اندازهای  بیش از یکی از ادیان یا مذاهب معادلاً حقیقت دارند.

3. تنوع دینی و الزام معرفت شناختی

هیچ فیلسوفی منکر این نیست که آگاهی از تنوع دینی (یا فهم  آن) گاهی حقیقتاً بر انحصارگرایان اثرگذار است – این تأثیر از ناراحتی خفیف گرفته تا کاهش چشمگیر اعتماد به صدق برخی باورها، تا رهاکردن شتابزده ی باورها را دربر می گیرد. این ادعایی کاملاً تجربی درباره ی حالات روانشناختی و رفتاری است (آلستون 1988، 442-446؛ پلانتینگا 2000، 189)

اما  انحصارگرا چگونه می تواند در برابر آگاهی از وجود تنوع دینی– آگاهی از اینکه افرادی کاملاً دانا و صادق درمورد برخی باورهای دینی با او اختلاف نظر دارند – واکنش نشان دهد؟ برای مثال، یک بودایی یا هندو یا مسیحی مؤمن که درمی یابد دیگرانی که به اندازه ی خودش دانا و دیندار هستند در برخی موارد باورهایی معارض با او دارند، چه واکنشی باید نشان دهد؟ یا یک مسیحی که معتقد است مطابق انجیل  خدا بر همه ی امور عالم سیطره دارد، وقتی دریابد که به اعتقاد دیگر «معتقدان به انجیل» که آنها هم کاملاً صادق و دیندارند، خدا حیطه ی امور اخلاقی انسان ها را به خودشان واگذاشته تا آزادی اخلاقی شان تضمین شود، چه واکنشی باید نشان دهد؟ آیا یک انحصارگرا می تواند به طور موجهی چنین تنوعی را نادیده بگیرد؟ اگر نمی تواند، آیا ناچار است بکوشد این  تعارض معرفت شناختی را حل کند –  به ارزیابی6 باورهایش بپردازد ؟ یا دست کم،  خوب است که به این ارزیابی بپردازد؟

فیلسوفان هنوز درمورد پاسخ درست اختلاف نظر دارند. البته افراد (و گروهای) دینداری هستند که معتقدند هیچ نیازی به ارزیابی باورهای دینی  نیست. مثلاً برخی افراد ( که گاهی فیدئیست نامیده می شوند)،[ مانند اَشاعره در سنت اسلامی.م] محاجه کرده اند که باورهای دینی از قسمی نیستند که معروض ارزیابی عقلانی باشند و/یا اینکه ارزیابی این باورها نشانه ی بی ایمانی است (پترسون و همکاران 2003، 45-48). اما امروزه فیلسوفان اندکی پذیرای این دیدگاه هستند. اغلب برآنند که انحصارگرا دست کم حق دارد تا هنگام مواجهه با تنوع دینی، باورهای خود را مورد ارزیابی قرار دهد.

اما این مجادله ی عمده همچنان باقیست که آیا انحصارگرا ناچار است به ارزیابی باورهایش بپردازد یا خیر. برخی فیلسوفان با روبرت مک کیم موافق اند که «عدم توافق برسر یک مسئله یا جستار، دلیلی فراهم می آورد تا بیاندیشیم که  طرفین بحث ناگزیرند تا به وارسی باورهایشان درباره ی آن بپردازند» (مک کیم 2001، 140). در این دیدگاه فرض می شود که وقتی چشم انداز فرد به هر مسئله ای، چه مسئله شخصی باشد، چه اجتماعی، اقتصادی یا دینی، پیامدهای مهمی برای آن فرد یا دیگران داشته باشد، آنگاه آن فرد ناگزیر است حقیقت مطلب را دریابد – تا  حقیقت را بیشینه سازد. و محاجه می شود که یک فرد، و در اینجا انحصارگرای دینی،  تنها هنگامی می تواند برای بیشینه کردن حقیقت یا اجتناب از خطا بکوشد، که تعارض را حل کند.

باید تأکید کرد که دراینجا با تعارضاتی سروکار داریم که همیشه قابل رفع نیستند. قرار هم نیست که انحصارگرا ضرورتاً به بهای رها کردن باورهایش به رفع آنها نائل شود. هنوز از این مسائل بحث نکرده ایم. پرسش فعلی این است که  انحصارگرا ملزم است که دست کم شواهد له و علیه باورهای محل سئوال را ارزیابی کند و بکوشد تا «جذبه و اهمیت آن باورها نزد مدافعان شان را دریابد» یا نه (مک کیم 2001، 146).

برخی فیلسوفان مخالف این الزام اند. برای مثال، آلوین پلانتینگا می پذیرد که اگر طرفدار یک چشم انداز دینی  دلیلی داشته باشد که حریفانش مبانی معرفتی معادلی دارند ، آنگاه  ناگزیر است برای رفع تعارض بکوشد. با این حال، پلانتینگا منکر می شود که انحصارگرای مسیحی هیچ گاه  نیازمند پذیرش برابری معرفتی با دیگران باشد – هیچ گاه  نیازمند همآوردی  با حریف  معرفتی حقیقتاً هم رده ای  باشد. به گفته ی پلانتینگا، هرچند انحصارگرایی مسیحی می تواند بپذیرد که مخالفانی دارد که هیچ وظیفه ی معرفتی را فروگزار نکرده اند و هیچ  برهانی را نشناسد که مخالفانش را متقاعد کند  که برخطا  هستند و او بر صواب است،  بازهم می تواند باور داشته باشد که او » از نظر معرفتی گونه ای برتری  بر حریفانش دارد». مثلا انحصارگرا می تواند معتقد باشد که مشمول «شهود درونی روح القدس واقع شده: یا چه بسا بیاندیشد که روح القدس، کلیسای عیسی مسیح را از خطاهای  جدی ، دست کم در مورد باورهای اصلی مسیحی، مصون داشته است؛ یا چه بسا بیاندیشد که مشمول فیض الهی است، چنان که بر اموری اشراف دارد که پیش تر بر او مستور بود – فیضی که از معاندان دریغ شده است» (پلانتینگا 1997، 296).

به علاوه، اگر این قبیل باورها درست باشند،  آنگاه به نظر پلانتینگا  انحصارگرایی مسیحی محتملاً نسبت به کسانی  که آن باورهای انحصارگرا را نمی پذیرند «از نظرمعرفتی، در موقعیت بهتری» است. بنابراین، از آنجا که نمی توان محققاً  نشان داد که این قسم باورهای  مسیحی کاذب اند، مسیحیان حق دارند بیاندیشند که طرفداران دیگر چشم اندازهای دینی حقیقتاً در جایگاه معرفتی مشابهی  نیستند. و به نظر پلانتینگا، همین مطلب در مورد انحصارگرایانِ دیگر نظام های باور دینی نیز صادق است (پلانتینگا 1997، 296).

استحکام این استدلال بستگی دارد به اینکه زحمت اثبات برتری جایگاه معرفتی بر دوش چه کسی است. این مسئله بحث برانگیز است.  کسانی که جانب پلانتینگا را می گیرند محاجه می کنند که  اگر انحصارگرا قبول نداشته باشد که مبنایی معرفتی معادلی هست که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند مخالف است (یا باید باشد)، آنگاه  می تواند به نحو موجهی داشتن جایگاه معرفتی معادل با حریفانش را منکر شود و لذا پرداختن به ارزیابی باورها برایش الزامی نباشد. طرفداران الزامی بودن ارزیابی باورها هم محاجه می کنند که زحمت اثبات بر دوش انحصارگراست.  اگرانحصارگرا  نتواند نشان دهد که مبنای معرفتی  که مورد پذیرش همه ی انسان های خردمند  و مخالف عقایدش است (یا باید باشد) حقیقتاً جایگاه معرفتی معادلی ندارد، آنگاه  ناچار است جایگاه معرفتی حریف اش را معادل فرض کند و لذا برایش الزامی می شود که به ارزیابی باورهای خود بپردازد. (بیسینگر 2001، 26-27)

جِروم گِلمان چالش بانفوذ دیگری  پیش روی طرفداران لزوم ارزیابی باورها درمواجهه با تنوع دینی نهاده است. کانون چالش او بر مفهومی است که باورهای سنگ بنا7 می خواند. این باورها، طبق تعریف گِلمان، مسلّمات معرفتی در نظام باوردینی هستند – صدق های مفروض و بنیادی که همه ی باورهای دیگر برپایه ی آنها بنا می شوند. گِلمان می پذیرد که اگر یک باور دینیِ مورد تصدیق  انحصارگرا از باورهای سنگ بنا نباشد (مفروضی بنیادی نباشد)، او می تواند هنگام مواجهه با تنوع دینی  آن را مورد ارزیابی قرار دهد. اما، طبق استدلال گِلمان، از آنجا که ارزیابی باور تنها هنگامی رواست که  فرد در مورد صدق باورهای محل پرسش یقین نداشته باشد، و از آنجا که باورهای سنگ بنای دینی  از صدق های بنیادی – صدق های پایه و مفروض – در نظام معرفتی انحصارگرا هستند، ارزیایی آنها هیچ ضرورتی ندارد. بلکه، هنگامی که این قسم باورهای  انحصارگرا به چالش گرفته شوند – مثلاً، این باور سنگ بنایی که سررشته ی  کل امور عالم  در ید قدرت خداست – او می تواند، با بکارگیری کلید جی. ئی. مور، به نحو موجهی بگوید که چون باور سنگ بنایش صادق است، می تواند باورهای رقیب را رد کند (گِلمان 1993، 345-364؛ گِلمان 1998 229- 235).

به علاوه، اخیراً گِلمان افزوده است که حتی اگر بپذیریم که گاهی باورهای سنگ بنا  معروض ارزیابی باشند، برای انحصارگرا لزومی ندارد که در مواجهه با تنوع دینی  به ارزیابی  بپردازد مگر اینکه دریابد که آگاهی از این تنوع  موجب از دست رفتن عمده ی اعتمادش به چشم انداز خود شده است. در غیاب این قسم تعارض درونی، انحصارگرا می تواند » برای رد مدعاهای دینی معارض به نحو معقولی به باورهای دینی نا اندیشیده اش متوسل شود، بدون اینکه وارسی بیشتر برایش لازم باشد» (گِلمان 2000، 403).

اما برخی این نظر گِلمان را پذیرفتنی نمی یابند که  تنها بررسی آن باورهای پایه و سنگ بنایی ضروری است  که اعتمادمان به آنها سلب نشده است. آشکار است که  گاهی  انحصارگرایان اعتمادشان را به باورهایی که زمانی بدان ها اعتماد وافر داشند از دست می دهند، زیرا آن باورها در معرض ارزیابی عقلانی قرار گرفته اند. در نتیجه، اگر بپذیریم که یکی از اهداف معرفتی ما باید بیشینه سازی صدق باشد، چنان که ظاهراً گِلمان می پذیرد، آنگاه، به نظر برخی، اینکه یک باور پایه ی مورد چالش  در حال حاضر «تق و لق» نشده، دلیل کافی بدست انحصارگرای دینی نمی دهد که به ارزیابی باورش نپردازد. (بیسینگر 2001، 42-43).

4. تنوع دینی و باور موجه

چه می شود اگر به مانند اغلب فیلسوفان امروزی فرض کنیم که در مواجهه با تنوع دینی، ارزیابی باورها معمولاً به طریقی عینی موجب حل وفصل تعارض میان چشم اندازهای رقیب دینی نمی شود؟ به دیگر سخن، چه می شود اگر فرض کنیم که به رغم اینکه رعایت معیارهایی مانند همسازی و جامعیت می تواند موجب نفی برخی باورها شود، برای حل وفصل اغلب مجادله های معرفت دینی چنین معیارهایی (نه بین ادیان و نه درون هر چشم انداز دینی) وجود ندارد؟ به بیان دیگر،معیارهایی بی طرف و عاری از مصادره ی به مطلوب در حیطه ی این بحث ها یافت نمی شود (پترسون و همکاران 2003، 40-53) با این فرض انحصارگرا در چه موضع معرفتی قرار می گیرد؟

پاسخ برخی این است که در این حالت انحصارگرا دیگر نمی تواند به طور موجهی ادعا کند که باورهای انحصارگرایانه اش صادق اند. برای نمونه، ج. سی. شِلِنبرگ محاجه می کند که  چون از میان یک دسته باور ناهمسازِ مدعی صدق، تنها یکی می تواند صادق باشد، یک مباحثه گر بر سر چنین ادعاهایی، تنها هنگامی موجه است که بر صدق مدعایش پافشاری کند که توجیه هایی عاری از مصادره به مطلوب داشته  باشد. توجیه هایی که نشان دهند هر حریفی که ادعای مخالفی دارد برخطاست. اما، از آنجا که هیچ مباحثه گر دینی ای  چنین توجیهاتی ندارد، هیچ مباحثه گر دینی ای نمی تواند «در اصرار بر صدق مدعاهایش» موجه باشد. یا چنان که شِلِنبرگ این نتیجه گیری را در بافت دیگری بیان می کند،  باید نتیجه بگیریم که در غیاب توجیهات عینی و عاری از مصادره به مطلوب، هیچ یک از طرفین بحث های دینی «توجیهی ندارد که طرف دیگر برخطاست » (شِلِنبرگ 2000، 213).

دیوید سیلور نیز به نتیجه گیری مشابهی می رسد: «[انحصارگرایان] یا باید بر این ادعایشان که دارای منبع ویژه ای از معرفت دینی هستند شواهد مستقلی ارائه دهند… یا باید باورهای دینی انحصارگرایانه شان را رها کنند» (سیلور 2001، 11). جولیان ویلارد از این هم فراتر می رود. او محاجه می کند که هنگامی که انحصارگرایان از تنوع آگاه می شوند و نمی توانند نشان دهد که چشم اندازشان برتر از دیگر چشم انداز رقیبان است، نه تنها حق حفظ  باورهای انحصارگرایانه ی محل پرسش را از دست می دهند، بلکه از نظر معرفتی ناگزیر می شوند که «شروع کنند به ترک» مناسک دینی مبتنی  بر آن باورهای انحصارگرایانه (ویلارد 2001، 68).

دیگران این قدر پیش نرفته اند، و محاجه کرده اند که گرچه لازم نیست انحصارگرای مواجه با تعارضات حل نشده باورهای دینی اش را رها کند، باید باورهای دینی انحصاری اش را مستعجل8 بداند. این مستعجل بودن، به بیان مک کین، مستلزم پرسش گری بی انجام نیست. بلکه بدان معناست که فرد رویارو با تنوع دینی حل نشده، باید احتمال بدهد که «یک یا چندتا از باورهای معارض نیز ممکن است درست باشند… و موضعی که فرد درست می دانسته ممکن است نادرست باشد [درحالی که] یکی از مواضع دیگر می توانند درست باشند»  (مک کین 2001، 154-155). جوزف رونزو و گََری گوتینگ هم با این نظر موافقند. به نظر رونزو «حفظ همه ی معتقدات ایمانی باید با این اذعان فروتنانه همراه باشد که ممکن است معتقداتی ضالّه باشند، زیرا معرفت ما هرگز یقینی نیست» (رونزو 1993، 236). گوتینگ محاجه می کند که در مواجهه با تفاوت لاینحل دینی، فقط باور مستعجل، و نه قاطع، موجه است و » آنهایی که اعتقادشان را مستعجل می دانند باید، به عنوان یک مؤلفه ی اساسی بحثی ادامه دار، برای اعتقادات مخالف  نیز ارزشی معادل قائل باشند.» (گوتینگ 1982، 108) به علاوه، این مستعجل انگاشتن باورها درمواجهه با تنوع، به نظر مک کیم ثمره ی مهمی نیزدربر دارد یعنی می تواند به تساهل عمیق منجر شود: رواداری اینکه «مخالفان تان کسانی هستند که می ارزد عاقلانه با آنها به استدلال پرداخت» (مک کیم 2001، 178) و، گفته می شود که، این تساهل شخصی می تواند به جامعه ی آسانگیرتر و بازتر بیانجامد که تنوع آرا و عقاید را در همه ی زمینه ها، از جمله مسائل دینی، بپذیرد و حتی تشویق کند.

پاسخ آلستون به انحصارگرایی از این هم سخاوتمندانه تر است. دیدگاه  او مبتنی تمایزی است که میان دو نوع بحث معرفتی می نهد و توجه به آن را اساسی می شمارد: بحث هایی که در آنها » مبانی غیر- دوری9 حامی یک طرف دعوا برای تفوق برطرف دیگر روشن است» و بحث هایی که در آنها این مبانی روشن نیست. به نظر او، در بحث های نوع دوم –  که در آنها «روال فیصله ی دعوا» ی مورد پذیرش همگان روشن نیست –  عاقلانه نیست که شخص برتری موضع اش  اصرار کند (آلستون 1988، 442-443).

اما، به نظر آلستون، برای فیصله ی مجادلات معرفتی بر سر صدق ادعاهای دینی، چنین مبانی مشترکی وجود ندارد، و این مطلب وضع را به غایت متفاوت از بحث های قابل فیصله می سازد. او می گوید، درست است که حقیقت تنوع ادیان، مشکلی برای توجیه هر یک از آنهاست. اما با توجه به اینکه این واقعیت که «ما فاقد ابزارهای [مبانی مشترک] مشخصی هستیم»، در مورد چشم اندازهای دینی منسجم10 «نابخردانه نیست که فرد [واجد آن چشم انداز] انحصارگرا باقی بماند» – یعنی برای طرفدار هر یک از چشم انداز های دینی، تداوم باور به درستی  چشم اندازش نامعقول نیست. به این ترتیب، به نظر آلستون، به دلیل فقدان مبنای مشترکی برای فیصله ی مجادله ها، طرفداران هر کدام از ادیانِِ منسجم می توانند همچنان بطور موجهی معتقد به درستی باورهایشان باشند، «به رغم اینکه قادر نباشند نشان دهند که آن چشم انداز از لحاظ معرفتی بر رقبایش برتری دارد» (آلستون 1988، 443-446).

در حقیقت آلستون در مطلبی از این هم پیش تر می رود.  او محاجه می کند که چون در حال حاضر هیچ مبنای بی طرفی برای قضاوت در مورد تعارض های معرفتی ادیان وجود ندارد، نه تنها می توان گفت که انحصارگرا در تداوم باورش به برتری چشم انداز خود موجه11 (معقول12) است، بلکه از آنجا که ما در اغلب موارد  حتی نمی دانیم که استدلال غیر-دوری برای نشان دادن برتری یک چشم انداز چگونه استدلالی است، «تنها طریق عقلانی» برای انحصارگرا «سفت و سخت چسبیدن» به باورهایش است «که به خوبی در خدمت هدایت کنش های او در جهان بوده اند». یا، با تعمیم این نکته، آلستون سخنگوی کسانی می شود که می گویند، به خاطر فقدان مبنای مشترک داوری میان مجادله های چشم اندازهای دینیِ منسجم، برای انحصارگرا عاقلانه است که نظام باور خودش را برتر بداند (آلستون 1988، 446).

فیلیپ کوین رویکرد دیگری مطرح می کند که جذابیت فزاینده ای یافته است. با اینکه او با آلستون موافق است که انحصارگرا در مواجهه با تنوع به خوبی می تواند «سفت و سخت چسبیدن» –  به درستی اعتقادات دینی اش – را ادامه دهد، اما نمی پذیرد که این تنها طریق معقول  است (کوین 2000، 235-246). مبنای این دیدگاه، تمایزی است که کوین میان فهم کانتی و پیشا کانتی از باور دینی می نهد. فهم پیشاکانتی از باوردینی این است که فرض کنیم که ما به حقیقت چنان که واقعاً هست دسترسی داریم (یا دست کم می توانیم داشته باشیم). فهم کانتی از باور دینی این است که فرض کنیم که گرچه یک واقعیت نومنی [فی نفسه] وجود دارد، اما فهم ما از این واقعیت (و لذا ادعاهای ما درباب صدق این واقعیت) ضرورتاً وابسته به شبکه ی فرهنگی/اجتماعی/ روانشناختی است که فرآورنده ی فاهمه ی ما از این واقعیت نومنی است. برای مثال، اگرچه در این فهم کانتی  واقعیتی الاهی  وجود دارد که ما می توانیم درباره اش ادعاهای صدق مطرح کنیم، اما  فهم ما از این واقعیت الاهی  (و لذا صدق مدعاهایمان درباره ی آن) ضرورتاً تا حدی مشروط به طرقی است که محیط مان (درمعنای وسیع کلمه فرهنگ مان) مقولات اندیشه مان را شکل داده است (کوین 2000، 241-242).

به نظر کوین، اساساً آلستون با اختیار مدلی پیشاکانتی از باور دینی است که انحصارگرایان را، به «سفت و سخت چسبیدن» به عقایدشان در برابر رقبا  فرامی خواند، زیرا در غیاب هرگونه مبنای عینی برای تعیین چشم انداز درست، انحصارگرا هیچ دلیل مکفی ای بر پذیرش این امر ندارد. کوین منکر نمی شود که این دیدگاه پیشاکانتی می تواند قابل توجیه باشد و لذا منکر عاقلانه بودن رویکرد کسی که از توصیه ی آلستون پیروی می کند نمی شود. اما، به باور کوین، «نباید صحت هیچ یک [از چشم اندازهای رقیب] را در شکل فعلی شان مسلم انگاشت .» از این رو، برای یک انحصارگرا گزینش رویکرد کانتی به باوردینی نیز به همان میزان گزینش رویکرد غیرکانتی موجه است. به نظر او، انحصارگرا معادلاً حق دارد که  فرض کند که هرگونه معرفت ما به  واقعیت امور هرگز فارغ از شرطی شدن های مهم «فرهنگی» نیست. به این ترتیب، برای انحصارگرایان معادلاً عقلانی است که هنگام مواجهه با تنوع مدعاهای صدق، با اصلاح13 باورهای خود «جویای فهمی  شمول گرایانه تر یا پلورالیستی تر از ایمان خود باشند»، باورهایی که  آنان را » در مسیر چنین فهمی قرار دهند» (کوین 2000، 242).

مختصر اینکه، به نظر کوین، کسانی که موضعی همانند آلستون دارند، دست کم به طور ضمنی،  دوراهی کاذبی14 پیش روی ما می نهند: یا باید مبنای مشترکی بیابیم تا بتوانیم برپایه ی آن چشم انداز دینی درست را تعیین کنیم؛  یا باید آنچه را که داریم سفت و سخت بچسبیم. اما، به نظر کوین، همین که دریابیم که کسی که طرفدار هیچ  یک از چشم انداز های دینی نیست هم  فهم دقیقی از واقعیت الاهی دارد (یا حتی می توانسته داشته باشد)، آلترناتیو عقلانی دیگری رخ می نماید. آن وقت می بینیم که کاملاً عاقلانه است که شخص  چشم انداز پدیده شناختی اش از حقیقت را چنان ارزیابی کند  که همپوشانی بیشتری با چشم اندازهای پدیده شناختی دیگران داشته باشد.

رویکردی که کوین برای حل تعارضات میان چشم اندازهای دینی طرح کرده، حقیقتاً در محافل انحصارگرا مقبولیت فزاینده ای یافته است. برای مثال، این بحث  مسیحی را در نظر بگیرید که خدا چگونه جهان را آفریده است. برخی هنوز بر این باورند که  انجیل به روشنی به ما می آموزد که حدود ده هزار سال پیش خدا «آسمانها و زمین» را در شش دوره ی بیست و چهارساعته خلق کرد. دیگران معتقدند که  «روز خدا برابر هزار سال است» بدان معناست که با آنکه خدا خالق چیزهایی است که انجیل می گوید خدا در هریک از  «روز»ها  خلق کرده، بخردانه تر آن است که بگوییم بازه ی زمانی هر یک از این آفرینش ها به راحتی می تواند میلیون ها، یا حتی میلیاردها سال بوده باشد. و بالآخره کسانی هم هستند که معتقدند نخستین آفرینش مستقیم خدا باید سرو سامان دادن به  «بیگ بنگ» بوده باشد. با این حال، اخیراً اغلب مسیحیان به رویکرد کانتی تری متمایل شده اند. آنها با ابتنا به این فرض که ما حتی با رجوع به کتاب مقدس نمی توانیم به روشنی دریابیم که خدا دقیقاً چگونه در فرآیند آفرینش دخیل بوده است، آنچه را که در این مورد برای مسیحیت اساسی محسوب می شود بازنگری کرده اند. آنها به جای اینکه  هیچ یک از تبیین های خاص را تأیید کنند، رویکرد عام تری اختیار می کنند که با هر یک از تبیین های خاص سازگار است: اینکه خدا به گونه ای مستقیمآً مسئول وجود همه ی چیزهای غیرخودش است. به بیان کوین، آنها هسته ی الاهیاتی شان را چنان لاغر کرده اند که با چشم اندازهای متفاوت کنار می آید.

اما، همه درمی یابند که اختیار الاهیاتی لاغرتر و پدیده شناسی ای فربه تر فقط تا حد معینی می تواند تنش معرفتی حاصل از تنوع دینی را رفع کند. حتی اگر فرض کنیم که کاملاً معقول است، و چه بسا مطلوب باشد، که انحصارگرایان الاهیات شان را لاغر (و لذا پدیده شناسی شان را فربه) سازند تا بتوانند هسته ی صدق هایی را که  برای طرفدار چشم انداز دینی  خاصی ماندن باید پذیرفت کمینه سازند، انحصارگرا – حتی انحصارگرایی قویاً کانتی – همچنان باور دارد که چشم انداز دینی اش برتر است، به این معنا که نسبت به چشم اندازهای رقیب، به طرق مهمی به حقیقت نزدیک تراست. به این ترتیب، درعین اینکه لاغرکردن الاهیات می تواند انتخابی معقول برای کمینه کردن تعارض باشد، هیچ کس محاجه نمی کند که این رویه  بتواند یگانه پاسخ انحصارگرا باشد. در برخی موارد، شخص یا باید از انحصارگرایی دست بکشد یا یکی از مواضع دیگر را اتخاذ کند: بپذیرد که باور محل پرسش صادق نیست، آن را مستعجل بیانگارد، یا سفت و سخت به آن بچسبد.

5. تنوع دینی و متکلّمان15

 

اجازه دهید فرض کنیم که انحصارگرا در حفظ باور انحصارگرایانه اش موجه است. به ویژه، فرض کنیم که انحصارگرا می تواند در رویارویی با چنین تنوعی به نحو موجهی از حق معرفتی حفظ انحصاریاتش دفاع  کند. آیا او باید درهمین جا متوقف شود یا می تواند به طور موجهی پیشروی کند؟  آیا می تواند به طور موجهی بکوشد دیگران را متقاعد کند که حق با اوست – می تواند به نحو موجهی بکوشد دیگران را به چشم اندازش متقاعد کند؟ و اگر چنین است، اصلاً چنین الزامی دارد؟

اغلب کسانی که بر این باورند که این  تبلیغ گری16 موجه نیست، شخصیت اخلاقی انحصارگرا را به چالش می گیرند. یعنی شخصیت انحصارگرایی را که می کوشد دیگران  را متقاعد کند که تنها چشم انداز او حقیقت دارد. برای نمونه، ویلفرد کانتول اسمیت محاجه می کند که «مگر به بهای کوردلی یا کوتاهی، اخلاقاً ممکن نیست که دوره گشت و به دیگر آدمیان دیندار و هوشمند گفت که ما معتقدیم که خدا را می شناسیم ودرست می گوییم؛ شما معقدید که خدا را می شناسید و در گمراهی آشکار هستید» (اسمیت 1976، 14). و وقتی که رونزو ادعا می کند که انحصارگرا می تواند «بسیار گستاخ» و «اخلاقاً منفور» باشد (رونزو 1988، 348) یا جان هیک می گوید که انحصارگرایان  اغلب نشانگر قسمی استبداد یا نخوت اند (هیک، 1989، 235)، همگی شخصیت اخلاقی کسانی را به چالش می گیرند که می کوشند دیگران را به چشم انداز خود بگروانند.

جای تعجب نیست که اغلب انحصارگرایان منکر این هستند که برای یک انحصارگرا کوردلانه یا متکبرانه یا گستاخانه باشد که بکوشد دیگران را به درستی چشم انداز خود متقاعد کند – به دیگران بگوید که خودش برحق و آنها برخطا هستند. انحصارگرا محاجه می کند که چون ما در برتر دانستن موضع خود – نزدیک تر بودن موضع مان به حقیقت – محق هستیم، چگونه تلاش مان را برای متقاعد کردن دیگران می توان متکبرانه یا گستاخانه یا کوردلانه انگاشت؟ مخصوصاً هنگامی که این توافق برای سعادت کسانی که می کوشیم متقاعد کنیم حائز اهمیت باشد؟ به علاوه، انحصارگرا چنین ادامه می دهد،  درحالی که مسلماً درست است که برخی مباحثه ها به خاطر کسب چیزهایی است که همگی می پذیریم دلایل اخلاقاً نامناسبی هستند – مثلاً کسب مال یا قدرت و غیره – شواهد تجربی اندکی وجود دارد که انحصارگرایان عموماً تابع این انگیزه ها باشند.  برعکس، قریب به احتمال تراین است که بسیاری، اگر نه همه ی ، انحصارگرایان بدان خاطر که به تبلیغ گری می پردازند  که معتقدند چیزی در چنته دارند که به شدت مورد احتیاج و طلب دیگران است (گیریم که تبلیغ به بهای سنگین شخصی برای خودشان تمام شود).

بالآخره، آیا تبلیغ گری برای  انحصارگرایان الزامی است؟ بسیاری از نظام های دینی انحصارگرا گونه ای الزام برای تبلیغ دارند، و اغلب فیلسوفانی که باوردارند که انحصارگرایان در مواجهه با تنوع دینی در حفظ معتقدات انحصارگرایانه شان محق اند، همچنین باوردارند که آنان حق دارند که  خود را ملزم به «گرواندن» دیگر رقبای معرفتی شان بدانند. با این حال، گذشته از اقلیتی کم شمار، فیلسوفان منکر آنند که انحصارگرایان تحت هر شرایطی، ، فارغ از اینکه آیا نظام انحصارگرایانه مورد بحث خواهان یا مشوق  تبلیغ  باشد یا خیر، ملزم به تبلیغ باشند.

6. تنوع دینی و سرنوشت ابدی نوع بشر

تا بدین جا، بحث از تنوع دینی درقالب ادعاهای صدق (یعنی  درقالب باور موجه) بوده است زیرا فیلسوفان به طور فزاینده ای پذیرفته اند که این چارچوب بهترین طریق دست یابی به مهم ترین پرسش هایی است که وجود این تنوع بر ما تحمیل می کند. اما، از نظر تاریخی، یک «مسئله ی تنوع» هست که فیلسوفان بیش از همه بدان پرداخته اند: پرسش از سرنوشت ابدی نوع بشر، یعنی، پرسش از اینکه چه کسی تقرب درگاه خدا را کسب می کند – یا رستگاری17 می یابد.

پاسخ انحصارگرایان دینی به پرسش فوق این است که کسانی، و فقط  کسانی، که معیارهای یک چشم انداز دینی معین را برآورند می توانند به رستگاری برسند. انحصارگرا می پذیرد که پیروان دیگر ادیان، می توانند برخی یا بسیاری از حقایق را تأیید کند. اما در مورد رستگاری (سرنوشت ابدی فرد) ، شخص باید از صراط مستقیم  آگاه و پیرو آن باشد. یا، به بیان مشخص تر، درنظر حامی رستگاری انحصاری ، معیارهای نیل به رستگاری که توسط چشم انداز دینی صحیح تعیین شده، هم ضرورت معرفت شناختی دارند، یعنی  جویندگان رستگاری باید از آن شرایط آگاه باشند، و هم ضرورت هستی شناختی، یعنی این شروط باید عملاً برآورده شوند. (پترسون و همکاران 2003، 270).

توجه به این نکته اهمیت دارد که، تنها مسیحیان نیستند که رستگاری را انحصاری می دانند. مثلاً مسلمانانی هم هستند که معتقدند تنها کسانی رستگار می شوند که پیرو الله باشند. همچنین باید توجه داشت که گاهی درون یک دین واحد هم میان انحصارگرایان در مورد مدعاهای رستگاری عدم توافق یا حتی تناقض وجود دارد. برای نمونه، از نظر تاریخی، درون مسیحیت بحث های عمده ای درگرفته که آیا اطفالی که در خردسالی می میرند رستگار می شوند یا خیر. در نظر برخی، پاسخ این بود (و هنوز هست) که همه ی کودکان مرده به بهشت می روند، درحالی که دیگران معتقدند که تنها کودکان مؤمنان مجاز به ورود به بهشت و رستگاری هستند یا اینکه رستگار شدن کودکان بستگی به این دارد که غسل تعمید یافته باشند یا نه. اما امروزه نظر شایع تر میان مسیحیان این است که همه ی کسانی که در خردسالی می میرند (یا هنگامی می میرند که قوای عقلانی شان هنوز کودکانه است) به طور خودکار مشمول رستگاری الاهی واقع می شوند (بیسینگر 1991، 4).

اما در مورد «بزرگسالان» ی که بدون آگاهی از شرایط  رستگاری  دین صحیح مرده اند چه می توان گفت؟  آیا کاملا غیر منصفانه نیست  اگر انحصارگرا ادعا کند که آنان ، چون معیارهای رستگاری تعیین شده را برآورده نکرده اند، نمی توانند به رستگاری دست یابند؟ از نظر کسی که در مورد رستگاری شمول گرا باشد پاسخ بلی است.  شمول گرا هم مانند انحصارگرا باور دارد که رستگاری  تنها بدان خاطر ممکن است که ضوابط تعیین شده در دین صحیح برآورده شده باشند. اما، شمول گرای دینی نجات برخی از پیروان دیگر ادیان را نیز به لطف این ضوابط ممکن می شمارد، حتی اگر اشخاص مورد بحث تعهداتی را که عموماً  برای احراز شرایط رستگاری ضرورت دارند رعایت نکرده باشد. به زبان فلسفی، در نظر شمول گرایان رخدادهای  ویژه ای می توانند ضرورت هستی شناختی برای رستگاری داشته باشند یعنی رستگاری بدون آنها واقع نشود اما ضرورت معرفت شناختی نداشته باشند یعنی لازم نباشد که فرد درموردشان چیزی بداند تا نجات یا نجاح یابد (پترسون و همکاران 2003، 280).

احتمالاً کارل راهنر سرشناس ترین مدافع مسیحی این چشم انداز شمول گرا  است. او محاجه می کند که مسیحیت نمی تواند هیچ دین دیگری را مبشر رستگاری بداند. اما، از آنجا که خدا عشق است و طالب نجات همگان است، می تواند همگان را مشمول موهبت مرگ آمرزنده ی عیسی و رستاخیزش کند، حتی کسانی که هرگز نام عیسی  را نشنیده اند و از مرگش چیزی نمی داند، یا هرگز سروری او را نپذیرفته اند. همان گونه که پیروان یهودیت پیش از عیسی قادر بودند به مدد آمرزش عیسی، که از وجودش اطلاع نداشتند، نجات یابند، برای پیروان دیگر ادیان نیز نجات ممکن است، گرچه ضرورتی ندارد که آنها از آمرزش عیسی که موجب نجات شان است آگاه باشند (پترسون و همکاران، 2003، 280- 281). باید توجه داشت که مسیحیان در مورد شرایط رستگاری این «مسیحیان ناشناس» اختلاف نظر دارند. مثلاً، برخی می اندیشند که حتی کسانی که هرگز «بشارت» را نشنیده اند، هم معرفتی ذاتی به خدا دارند و هم آزادی برقرای رابطه با خدا را، و لذا، سرنوشت ابدی کسانی که در این مقوله می گنجند بستگی به این می یابد که تا چه حد پایبند معرفت شان به خدا، یا حتی دیانتی غیر از مسیحیت بوده اند. دیگر شمول گرایان نمی خواهند این قدر دقیق شوند، و فقط می گویند از آنجا که خدا عادل است، مسلماً به برخی پیروان دیگر ادیان رستگاری عطا می کند زیرا آنان برخی از ضوابط الاهی را که در توان شان بوده، برآورده کرده اند (پترسون 1976). اما همه اتفاق نظر دارند که این «مسیحیان ناشناس» مشمول رحمت الاهی واقع می شوند.

با این حال، پلورالیست ها این استدلال شمول گرا درباره ی رستگاری را بیش از استدلال انحصارگرایان مجاب کننده نمی یابند. به نظر پلورالیست ها، شمول گرایان درست می گویند که  نیازی نیست که افراد ضرورتاً  شرایط معینی را که  دین واحدی برای رستگاری تعیین کرده بدانند یا  برآورده  کنند. اما شمول گرایان نیز، به مانند انحصارگرایان، در این استدلال برخطا هستند که رستگاری به خودی خود تنها به خاطر شرایط یا رخداد های معینی میسر است که در دین صحیح یگانه ای  بیان شده اند. هیچ دین صحیح یگانه ای  وجود ندارد، و لذا، هیچ طریق واحد، و یگانه ای، برای رستگاری وجود ندارد.

اما چرا باید این نظریه ی پلورالیستی رستگاری را محتمل تر از نظریه های انحصارگرا یا شمول گرا محسوب کنیم؟  به نظر هیک، با نفوذ ترین مدافع پلورالیسم، سه عامل هست که چشم انداز پلورالیستی را تنها گزینه ی پذیرفتنی می سازد. او محاجه میکند که نخستین و مهم ترین عامل، واقعیت همسانی ترادیسندگی18 است. یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر صرفاً آخرت-محور نیست – تنها به افراد «بلیت» سعادت اخروی نمی دهد. چنین فرآیندی با ترادیسی شخص از خود-محوری19 به واقعیت-محوری20 در این دنیا می آغازد (هیک 1984، 229). یعنی، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر، زندگی ها را چنان دگرگون می کند که مردم را از صرف اندیشیدن و عمل کردن برای افزایش نیکبختی شخصی شان، به مرتبه ای می رساند که  خود  را دخیل در واقعیتی بس عظیم تر و وسیع تر می یابند. خلاصه اینکه، یک فرآیند رستگاری بخش مؤثر مشارکت کنندگانش را آدم های بهتری می سازد. و به نظر هیک، همه ی شواهد حاکی از آنند که، هر استاندارد عامی را که برای ترادیسی مثبت درنظر بگیریم، بسیاری از ادیان به یک میزان ترادیسنده اند (هیک 1989، فصل 3).

اما بحث بر سر اینکه آیا شخص در ادیان مختلف  ترادیسی های  اساساً همسانی می یابد یا نه، ادامه دارد – این بحث که آیا همسانی ترادیسندگی واقعیت دارد یا نه، همچنان باقی است. برخی مدعی اند که با شواهد تجربی قوی می توان نشان داد که این همسانی ترادیسندگی ادیان وجود ندارد، یا اینکه می توان برپایه ی مبانی عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که  ترادیسی ها همسان نیستند. در هر حال، طرفداران بسیاری از نظام های تئیستی اصلی ادعا می کنند که گرچه ممکن است ترادیسندگی ها همسان بنمایند، اما حقیقتاً چنین نیست – یعنی کیفیت ترادیسی درون نظام آنها حقیقتاً  متفاوت از ترادیسی هایی است که با پیروی از دیگر ادیان حاصل می شوند. برای نمونه، گاهی محاجه شده که ترادیسی در دیگر نظام ها دوامی ندارد، یا حداقل اینکه گرچه ممکن است ترادیسی فردی واقعی و حتی مداوم باشد، اما معادل تغییری نیست که در نظام تئیستی  صحیح می تواند بر آن فرد عارض شود. و برخی از انحصارگرایان محاجه کرده اند که اگر نتوان به طور عینی و عاری از مصادره ی به مطلوب نشان داد که چشم انداز دینی آنها  ترادیسندگی  برتری  ندارد (چیزی که حتی هیک نمی کوشد نشان دهد)،  آنها حق دارند که منکر وجود همسانی شوند (کلارک 1997، 303-320).

برخی دیگرمحاجه کرده اند که تمرکز بر همسانی ترادیسی ها همچنین می تواند به عنوان برهانی علیه پلورالیسم رستگاری بکار گرفته شود. استدلال می شود که برخی مردم به اهداف و ارزش ها، یا چشم اندازهای متافیزیکی «سکولار» (غیردینی) متعهد اند – گیریم دلمشغولی به محیط زیست باشد یا گرسنگی در جهان یا بهداشت روانی – که این تعهدات اغلب زندگانی را به طریقی کاملاً مشابه زندگانی مؤمنان به ادیان دگرگون می سازد. چنین می نماید که این گروه نیز از خود-محوری رسته و به تمرکز بر واقعیت خارج از خودشان می رسند. اما اگر چنین باشد، آیا ممکن نیست که همسانی ترادیسی که در میان ادیان فرض می گیریم  فقط زیرمجموعه ای از همسانی ترادیسی درحالت کلی باشد؟ ترادیسی کسانی که خود را متعهد به هرگونه چشم اندازی به حیات می سازند که معطوف به واقعیت خارج از خود است. پس آیا  این فرض کاملاً محتمل نیست  که همسانی ترادیسی های دینی ناشی از نوعی تنظیم  مفاهیم درونی است و نه ناشی از نوعی پیوند با واقعیت الاهی خارجی؟ و محاجه می شود که، اگر چنین باشد، پس همسانی ترادیسندگی به عنوان حامی هر نوع چشم انداز رستگاری دست کم تضعیف می شود، چه این چشم انداز پلورالیستی باشد، چه انحصارگرا، و چه شمول گرا (بیسینگر 2001، 64-69).

با این حال، همسانی ترادیسندگی تنها دلیل هیک برای باور به غیرقابل دفاع بودن چشم اندازهای رستگاری غیرپلورالیستی نیست. به قول  او یک چشم انداز پذیرفتنی باید این واقعیت را تبیین کند که » برای مردم عادی آشکار است (گرچه برای همه ی الاهیون آشکار نیست) که در اکثریت غالب موارد – گیریم 98 تا 99 درصد– دینی که شخص بدان مؤمن است بستگی به محل تولدش دارد» (هیک 1980، 44). و با توجه به این واقعیت که «دین فرد در اکثریت غالب موارد بستگی به این اتفاق دارد که شخص کجا به دنیا آمده باشد» –  پذیرفتنی نمی نماید که » تولد درمنطقه ی ما واجد مزیت بهره مندی از حقیقت کامل دینی باشد» (هیک 1997a، 287).

اما این مطلب نیز به چالش گرفته شده است. هیچ کس منکر نمی شود که میان محل تولد و چشم انداز دینی پذیرفته شده  رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد و این می تواند اعتماد انحصارگرا را تضعیف کند. اما بسیاری از انحصارگرایان منکر می شوند که باید تبیین پلورالیستی را تنها گزینه ی ممکن دانست. به نظر آنان، لازم نیست که انحصارگرایان همبستگی قوی میان زمان/مکان تولد و  دین اختیار شده را مجزا21 از دیگر باورهایشان بدانند. برای مثال، لازم نیست انحصارگرایان مسیحی  این همبستگی را مجزا از این باور پایه شان بدانند که انجیل سرچشمه ی حقیقت است و انجیل به ما می آموزد که تنها چشم انداز مسیحی است که دیدگاه کاملاً دقیقی از واقعیت بدست می دهد. و به نظر برخی، انحصارگرایان حق دارند معقولیت  زمینه ی باورهایشان را مافوق مثال های ظاهراً ناقضی بیانگارند که همبستگی22 مورد بحث پیش می نهد (پلانتینگا 2000، 187؛ پلانتینگا 1997، 198).

سرانجام، هیک چنین محاجه می کند که یک فرضیه ی پذیرفتنی دینی باید این واقعیت را دربرداشته باشد «که ما در قرن حاضر به مدد پژوهش های انسان شناختی، جامعه شناختی، و روانشناختی و نیز کارهایی که در فلسفه ی زبان انجام گرفته،  به نحو بازگشت ناپذیری  آگاه شده ایم» که هیچ الگوی جهانشمول و لایتغیری برای تعبیر تجربه ی آدمی وجود ندارد، بلکه گستره ای از الگوهای عمیقاً متفاوت یا طرح های مفهومی هست » که در جریان های فرهنگی عمده بالیده اند». و هنگامی که در پرتو این آگاهی به دین بپردازیم، «نظریه ای پلورالیستی ناگزیر می شود» (هیک 1984، 232).

با اینکه هیچ کس منکر نمی شود که فرهنگ تاحدی  واقعیت را شکل می دهد، بازهم محاجه شده که هنگام مقایسه ی معقولیت باورهایی مشخص، باید نه تنها به خود آن باورها، بلکه همچنین باید به باورهای مبنایشان نیز توجه داشته باشیم.  لذا، حتی اگر بپذیریم که  با پلورالیسم بهتر از هر قسم انحصارگرایی می توان قدرت شکل دهندگی  فرهنگ را تبیین نمود، هنگامی که  قدرت شکل دهنده ی فرهنگ را  به صورت مجزا در نظر بگیریم، همه ی انحصارگرایان نمی پذیرند که فرضیه ی هیک چنان قوی باشد که اعتبار کل باورهای بنیادینی را که انحصار گرا برای تبیین قدرت شگرف شکل دهندگی فرهنگ بر باورهای دینی بکار می گیرد، زایل کند. به این ترتیب، به نظر برخی انحصارگرایان، می توان به نحو موجهی این نظر هیک را رد کرد که یک تعبیر فرهنگی/دینی پلورالیستی از واقعیت باید ارجحیت داشته باشد (بیسینگر 2001، 74).

بهتر است مبنای استدلال هیک به نفع پلورالیسم رستگاری را متافیزیکی یا معرفت شناختی نامید. دیگر فیلسوفان اما، اخیراً کوشیده اند مبنایی اخلاقی برای پلورالیسم رستگاری (یا دست کم علیه انحصارگرایی رستگاری) بیابند. برای مثال، کِنِت هیما اخیراً محاجه کرده است که ملاحظات اخلاقی مستلزم نفی انحصارگرایی مسیحی رستگاری هستند (هیما 2002، 1-33). به نظر هیما، از کمال خدا و نیز صدق های مفهومی درباره ی مجازات نتیجه می شود که خدا افرادی را که اخلاقاً به خاطر رفتارشان مقصر نیستند مجازات نخواهد کرد. اما کسانی که پیرو اعتقادات غیرمسیحی اند عموماً به خاطرداشتن آن اعتقادات اخلاقاً مقصر نیستند. نه تنها هیچ استدلال عینی ای نشان نمی دهد که مسیحیت (یا هر دین دیگری) طریق درست رستگاری باشد، خود سنت های دینی نیز  به غایت منعطف اند. یعنی، به خاطراین شکل پذیری، که سرشت بنیادی باورهای دینی اصلی است، پیروان هریک از ادیان قادرند تقریباً هرچالشی را که چشم انداز رستگاری شان را به پرسش می گیرد پاسخ  بدهند (و در عمل چنین می کنند)، هر قدر هم که این چالش ها مخرب نمایند. به علاوه، مطالعات متأخر جامعه شناختی، روانشناختی و انسان شناختی مؤید آنند که با وجودی آنکه باورهای پایه ی دینی ناگزیر نیستند، اغلب تا حد زیادی «ورای کنترل تخطی گرانه ی مستقیم مؤمنان اند» (هیما 2002، 18). پس، به نظرهیما، باید نتیجه بگیریم که برای خدای مسیحی اخلاقاً درست نیست که پیروان دیگر ادیان را از رستگاری محروم کند.

شگفت آور نیست که بسیاری از غیرانحصارگرایان و پلورالیست ها این استدلال را مجاب کننده می یابند. اما برخی (اما نه همه ی) انحصارگرایان این فرض اخلاقی را که مبنای استدلال هیما است رد می کنند: اینکه ما در موقعیتی هستیم که بتوانیم برخی از اصول اخلاقی پایه ی  برهمکنش خدا و آدمیان را به درستی تشخیص دهیم. به ویژه، درحالی که بسیاری از مسیحیان انحصارگرا معتقدند که رفتار خدا تابع برخی اصول پایه مانند عدل و انصاف است که برای اندیشه ی اخلاقی انسان اهمیت بنیادی دارند، همگان چنین برداشتی ندارند. یک سنت قوی مسیحی هست که مطابق آن خدا هیچ اجباری ندارد که با آدمیان به گونه ای رفتار کند که ما عادلانه ومنصفانه می یابیم. خدا می تواند هرآنچه می خواهد انجام دهد (از جمله ی اینکه با غیرمعتقدان به مسیحیت چه کند) زیرا مقصود خدا هرچه که باشد، درست است، چون امر امر خداست.  و حتی انحصارگرایانی که موضع هیما را می پذیرند – که یک خدای عادل نمی تواند کسانی را مجازات کند که بی تقصیر غیرمسیحی اند–  معمولاً کلیت چشم انداز انحصارگرا را رد نمی کنند. در عوض، اغلب به راحتی فرض می شود که  «شیوه های خدا چنان فراتر از شیوه های ماست» که در ذهن انسان نمی گنجد.

با این حال، حتی اگر با پلورالیست موافق باشیم که هم انحصارگرا و هم شمول گرا در این ادعا برخطا هستند که مبنای رستگاری حقیقی را می توان تنها در دین واحدی یافت، این پرسش همچنان باقی می ماند که چه قسم فرضیه ی پلورالیستی را باید بپذیریم. خود هیک موضعی را اتخاذ می کند که می توانیم آن را پلورالیسم گزینیشی بخوانیم. در این دیدگاه  تأکید بر ادیان بزرگ جهان است. هیک هرگز منکر نشده که ادیان بزرگ جهان – مسیحیت، هندویسم، بودیسم، اسلام – ادعای های متعارضی در مورد حقیقت دارند. درواقع، او باور دارد که » تفاوت  باورها در میان (و درون) این سنت ها فراوان است» و اغلب به تفصیل از این تفاوت ها بحث کرده است (هیک 1983، 487). اما ادعای پلورالیستی اصلی او این است که چنین تفاوت هایی را هنگامی می توان بهتر دریافت که آنها را شیوه های فرهنگی متفاوت ادراک شده و تجربه شده  از واقعیت الاهی واحدی  بیانگاریم. هر چشم انداز دینی عمده ای «مشتمل بر یک زمینه ی معتبر از رستگاری/رهایی است؛ اما این زمینه ها یگانه و منحصر به فرد نیستند» (هیک 1984، 229، 231).

با این حال، چرا باید تنها شیوه هایی را برگزید که ادیان بزرگ برای رستگاری پیشنهاد می کنند؟ در نظر هیک پاسخ این است که  برخلاف » شیطان پرستی، نازیسم، پرستش معبد خورشیدی و غیره»، ادیان بزرگ مسیرهایی را پیش روی ما می نهند که ما را از «نفرت، بدبختی، اهانت، بی مهری، ناشکیبایی، خشونت و فقدان کنترل بر نفس» به «عشق، سرور، صلح، صبر،مهربانی، نیکخویی، وفاداری، نجابت و کنترل بر نفس سوق می دهند (هیک 1997b، 164). در نظر برخی  پذیرش این قسم استانداردهای اخلاقی برای چشم انداز رستگاری همان قدر اختیاری23 است که استانداردهای رستگاری پیشنهادی انحصارگرایان یا شمول گرایان (میکر 2003، 5). درواقع، برخی گفته اند  که اگر این معیار اخلاقی نسبتاً مشخص را که هیک برای ارزیابی کفایت رستگارسازی دین پیشنهاد می کند، بپذیریم، چشم انداز او را دشوار بتوان حقیقتاً پلورالیستی محسوب کرد.

برای نمونه، اس. مارک هایم محاجه می کند که پلورالیست هایی مانند هیک درواقع انحصارگرایانی با جامه ی مبدل اند، چرا که تنها از یک مسیر رستگاری – ترادیسی از خود-محوی به واقعیت-محوری – دفاع می کنند و لذا اساساً  گوناگونی  بنیادی رستگاری  میان ادیان را انکار می کنند. به گفته ی این منتقدان، در یک پلورالیسم رستگاری صادقانه تر،  هر دینی مسیر رستگاری خاص خود را دارد که می تواند مشابه با دیگر ادیان یا متفاوت ازآنها باشد. یعنی، یک چشم انداز صادقانه تر پلورالیستی منکر می شود که شیوه های رستگاری پیشنهادی ادیان مختلف  همگی بروزات شیوه ی بنیادین واحدی هستند و تفاوت هایشان فرهنگی است، و در عوض تأکید می کند که طرق رستگاری  ادیان مختلف گرچه ناهمسازند، اما همگی در حصول رستگاری به یک میزان معتبر هستند. البته این بدان معنا نیست که همه ی جزئیات همه ی شیوه های رستگاری حقیقتاً صادق هستند، زیرا برخی مدعاهای رستگاری ناهمساز24 هستند. اما پاسخ مناسب به این ناهمسازی این نیست که بگوییم تنها یک طریق درست رستگاری وجود دارد. بلکه درست این است که ادعا کنیم طرق متمایز بسیاری هست، که گرچه متمایز باقی می مانند، می توانند به رستگاری منجر شوند (هایم 1995).

اما منتقدان رویکرد هایم گفته اند که این اختلاف نظر تاحدی می تواند ریشه ی لغوی داشته باشد. می توان گفت  هایم این پرسش را میان بر زده که آیا قسمی طریق نهایی رستگاری ، رستگاری آخرت شناختی غایی، وجود دارد که پیروان  چشم اندازهای دینی مختلف همگی تجربه می کنند یا نه، و به جای آن بر این نکته تأکید کرده که بسیاری از طرق دینی متمایز می توانند اینجا و اکنون مردم را به رهایی برسانند (رستگار سازند)  (پترسون و همکاران 2003، 280). از سوی دیگر، به نظر می رسد که هیک بیشتر دلمشغول سرشت واقعیت رستگاری است – اینکه تجربه ی رستگاری چیست – و منکر نشده که در جهان طرق مختلف متمایزی برای وصول به این واقعیت غایی هست.

7. نتیجه گیری

چنان که دیدیم، بحث های تنوع دینی به پاسخ های ساده ای منجر نمی شوند. مسائل بسیار، برهان ها پیچیده، و پاسخ ها متفاوت اند. با این حال، دشوار بتوان در مورد اهمیت عملی این موضوع مبالغه کرد. با اینکه برخی (بسیاری) از مسائل مورد بحث فیسلوفان  نتایجی عملی در تعیین دیدگاه ما به خودمان و رفتار با دیگران دربر دارند، هیچ یک به اندازه ی پرسش از تنوع دینی  دارای پیامدهای عملی نیست. اعتقادات دینی انحصارگرا نه تنها در گذشته موجب رفتارهای ناشکیبایانه بوده – رفتارهایی که زندگی بسیاری را شدیداً متأثر نموده اند– امروزه نیز پیامدهای عملی چنین معتقداتی آشکارا ادامه دارد. پس تا بدانجا که این رفتارهای انحصارگرایانه ای مبتنی بر ابزارهای مفهومی نامناسب و/یا استدلال های مغالطه آمیز باشند، بحث های مداوم فلسفی در مورد تنوع دینی که مسائل را روشن و استدلال ها را ارزیابی می کنند می توانند ارزش عملی شگرفی داشته باشند.

* دیوید بیسینگر استاد فلسفه در کالج روبرتز وزلایان و نویسنده ی کتاب «پلورالیسم دینی: یک ارزیابی فلسفی» است.م

  •  مراجع

 

  • Alston, W., (1988), «Religious Diversity and the Perceptual Knowledge of God,» Faith and Philosophy, 5: 433-448.
  • Arthur, C., (2000), Religious Pluralism: A Metaphorical Approach, The Davies Group Publishers.
  • Basinger, D., (2002), Religious Diversity: A Philosophical Assessment, Burlington, VT: Ashgate Publishing Company.
  • ———-, (1991), «Divine Omniscience and the Soteriological Problem of Evil: Is the Type of Knowledge God Possesses Relevant?» Religious Studies, 28: 1-18.
  • Clark, K., (1997) «Perils of Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 303-320.
  • D’Costa, G., (1990), Christian Uniqueness Reconsidered: the Myth of a Pluralistic Theology of Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———–, (1986), Theology and Religious Pluralism: The Challenge of Other Religions, London: Blackwell Publishers.
  • Dupuis, J., (1999), Toward a Christian Theology of Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Gellman, J., (1993), «Religious Diversity and the Epistemic Justification of Religious Belief,» Faith and Philosophy, 10: 345-64.
  • ———–, (1998), «Epistemic Peer Conflict and Religious Belief: A Reply to Basinger,» Faith and Philosophy, 15: 229-235.
  • ———–, (2000), «In Defense of Contented Religious Exclusivism,» Religious Studies, 36: 401-417.
  • Griffiths, P., (1988), «An Apology for Apologetics,» Faith and Philosophy, 5: 399-420.
  • ———-, (1991), An Apology for Apologetics: A Study in the Logic of Inter-religious Dialogue, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • ———-, (2002) Problems of Religious Diversity, London: Blackwell.
  • Gutting, G., (1982), Religious Belief and Religious Skepticism, Notre Dame: University of Notre Dame Press.
  • Heim, M., 1995, Salvation: Truth and Difference in Religion, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Hick, J., (1980), God Has Many Names, London: Macmillan Press, Ltd.
  • ———, (1983), «On Conflicting Religious Truth-Claims,» Religious Studies, 19: 485-491.
  • ———, (1984), «The Philosophy of World Religions,» Scottish Journal of Theology, 37: 229-236.
  • ———, (1985), Problems of Religious Pluralism, New York: St. Martin’s Press.
  • ———, (1989), An Interpretation of Religion: Human Responses to the Transcendent, New Haven: Yale University Press.
  • ———, (1997a), «The Epistemological Challenge of Religious Pluralism,» Faith and Philosophy, 14: 277-286.
  • ———, (1997b), «The Possibility of Religious Pluralism: A Reply to Gavin D’Costa,» Religious Studies, 33: 161-166.
  • Hillman, E., (1989), Many Paths: A Catholic Approach to Religious Pluralism, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Himma, K., (2002), «Finding a High Road: The Moral Case for Salvific Pluralism,» International Journal for Philosophy of Religion, 52: 1-33.
  • Kaufman, G., (1996), God-Mystery-Diversity: Christian Theology in a Pluralistic World, Minneapolis, MN: Fortress Press.
  • Knitter, P., (1985), No Other Name? A Critical Survey of Christian Attitudes towards the World Religions, Maryknoll, NY: Orbis Books.
  • Meeker, K., (2003), «Exclusivism, Pluralism, and Anarchy,» in God Matters: Readings in the Philosophy of Religion, R. Martin and C. Bernard (eds.), New York: Longman, 524-534.
  • McKim, R., (2001), Religious Ambiguity and Religious Diversity, Oxford: Oxford Press.
  • Netland, H., (1991), Dissonant Voices: Religious Pluralism and the Question of Truth, Grand Rapids: Eerdmans.
  • Pals, D., (1996), Seven Theories of Religion, New York: Oxford University Press.
  • Paternoster, M., (1967) Thou Art There Also: God, Death, and Hell, London: SPCK.
  • Peterson, M., Hasker, W., Reichenbach, B., and Basinger, D., (2003), Reason and Religious Belief: An Introduction to the Philosophy of Religion (3rd edition), New York: Oxford University Press.
  • Plantinga, A., (1997) «Ad Hick,» Faith and Philosophy, 14: 295-298.
  • ———-, (2000), «Pluralism: A Defense of Religious Exclusivism,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 172-192.
  • Quinn, P., (2000), «Toward Thinner Theologies: Hick and Alston on Religious Diversity,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 226-243.
  • Runzo, J., 1988, «God, Commitment, and Other Faiths: Pluralism vs. Relativism,» Faith and Philosophy, 5: 343-364.
  • ———-, (1993), World Views and Perceiving God, New York: St. Martin’s Press.
  • Schellenberg, J., (2000) «Religious Experience and Religious Diversity: A Reply to Alston,» in The Philosophical Challenge of Religious Diversity, K. Meeker and P.Quinn (eds.), New York: Oxford University Press, 208-217.
  • Senor, T., (ed.), (1995), The Rationality of Belief and the Plurality of Faith. Ithaca: Cornell University Press.
  • Silver, D., (2001), «Religious Experience and the Facts of Pluralism,» International Journal for the Philosophy of Religion, 49: 1-17.
  • Smith, W., (1976) Religious Diversity, New York: Harper and Row.
  • Suchocki, M., (2003), Divinity and Diversity, Nashville, Abingdon Press.
  • Tracy, D., (1995), Blessed Rage of Order: The New Pluralism in Theology, Chicago: University of Chicago Press.
  • Ward, K., (1994), Religion and Revelation: A Theology of Revelation in the World’s Religions, Oxford: Clarendon Press.
  • Willard, J., (2001), «Alston’s Epistemology of Religious Belief and the Problem of Religious Diversity,» Religious Studies, 37: 59-74.
  •  دیگر منابع اینترنتی

 

 

 

· واژگان  ترجمه

1. تنوع دینی : religious diversity

2. الاهیت شخص وار: personal deity

3. حقیقت/صدق: truth

4. انحصارگرایی: exclusivism

5. شمول گرایی: inclusivism

6. ارزیابی: assessment

7. باورهای سنگ بناrck bottom beliefs:

8. مستعجل: tentative

9. غیر- دوری : non-circular

10. منسجم: self-consistent

11. موجه: justified

12. معقول: rational

13. اصلاح: modify

14. دوراهی کاذب: false dilemma

15. متکلم: apologist

16. تبلیغ گری: proselytization

17. رستگاری: salvation

18. همسانی ترادیسندگی: transformational parity

19. خود-محوری: self-centeredness

20. واقعیت- محوری : reality-centeredness

21. مجزا: in isolation

22. همبستگی: correlation

23. اختیاری: arbitrary

24. ناهمساز: inconsistent

نوشته ی دیوید بیسینگر*

ترجمه ی امیرغلامی

منبع : دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد

منبع سایت سکولاریسم برای ایران