همهٔ نوشته‌های Arash_Bikhoda

اصول کافی

شیخ کلینی

osul_kafi_sheikh_koleini_v1-pdf-01

اسکن شده:

 تایپ شده:

از اصول کافی در یاوه‌نامه:

طبقات کبری ابن سعد

طبقات کبری ابن سعد

tabaghat__ibn_sad_volume_1-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_2-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_3-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_4-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_6-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_7-pdf-01 tabaghat__ibn_sad_volume_8-pdf-01

 

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_1.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_2.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_3.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_4.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_5.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_6.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_7.pdf

نام فایل:‌

Tabaghat__Ibn_Sad_Volume_8.pdf

عایشه و صفوان

نویسنده – ناشناس

جویریه دختر حارث بن ابوضرار رئیس قبیله بنی مصطلق و زن مسافع بن صفوان٬ جز غنایمی بود که از غزوه مریسیع (بنی المصطلق) بدست یکی از مسلمانان افتاد.

مالک جویریه از او طلب فدیه (خراج) میکرد که برای جویریه غیرقابل پرداخت بود٬ پس جویریه پیش محمد رفت و از او طلب کمک کرد و چون جویریه زن زیبا و با کمالی بود٬ محمد چهار صد درهم به مالک او داد و جویریه را خرید و با او ازدواج کرد.

در این حین در مدینه بین نوکر عمرو یکی از مردمان خزرج نزاعی درگرفت و عبدالله بن ابی یکی از مخالفان بانفوذ محمد در مدینه از این مسئله استفاده کرده و شروع به برآشفتن مردم کرد. به همین دلیل محمد در مراجعت به مدینه شتاب کرد تا عبدالله بن ابی را از تحریک و دسیسه باز دارد.

در این سفر عایشه همراه محمد بود و از اینکه محمد در مدت زمان کوتاهی دو زن جدید گرفته بود چندان خوشحال نبود٬ چر اینکه قبل از این غزوه محمد بعد از مشکلات فراوان زینب را از زید جدا کرده بود (…محمد٬ زینب و زید…) و به عقد خود دراورده بود و حالا هم جویریه را در این غزوه خریداری کرده بود. در موقع یکی از توقفهای کوتاه سپاه٬ عایشه برای قضای حاجت بیرون میرود و در همان زمان یکی از جواهرات خود را گم میکند و به همین دلیل از سپاه جا میماند. یعنی کنیزان عایشه کجاوه خالی او را بر شترش میگذارند ولی متوجه نمیشوند که عایشه در آن نیست و سپاه به راه خود ادامه می دهد.

عایشه همانجا صبر میکند تا صفوان بن المعطل٬ عقب دار سپاه به او برسد. صفوان عایشه را بر شتر خود سوار میکند و فردای آن روز به مدینه می آورد.

به دلیل رقابتی که بین زینب و عایشه وجود داشته٬ زینب عایشه را متهم به رابطه با صفوان میکند و عبدالله بن ابی که مخالفت او با محمد آشکار بود با زینب و خواهرش هم صدا شده و این خبر را در شهر پخش میکنند.

پس از مدت بیست روز این شایعات به گوش عایشه میرسد( به گفته عایشه) ولی از قرار معلوم ناراحتی و بی اعتنایی محمد عایشه را وادار میکند تا به خانه پدرش٬ ابوبکر برود. از طرف دیگر محمد در تلاش بدست آوردن واقعیت امر٬ علی را مامور به بازجویی از « بریره» کنیز عایشه میکند که حتی علی بریره را در حضور محمد کتک میزندت اشاید ماجرا را فاش کند.

آیا برای کشانی که کجاوه عایشهرا بر شترش میگذارند مقدور نبود که بفهمند که کجاوه خالی است یا پر؟؟ آیا نمیتوانستند داخل کجاوه را نگاه کنند و یا با عایشه گفتگویی داشته باشند؟ أیا عقب دار سپاه که هدفش عقبداری و محافظت سپاه در موقع خطر است نمی توانست خود را سریع به سپاه محمد برساند؟

با وجود این شکها محمد به خانه ابوبکر رفت و با عایشه سخن گفت و در همانجا حالت وحی به محمد دست داد و سوره نور نازل شد!!!

در سوره نور آیات (۳ تا ۲۶) متعددی درباره حد زنا (مجازات زنا) و حد تهمت زدن آمده است و دوباره میتوان گفت که منظور از نازل شدن این آیه ها در اصل برای تبرئه کردن عایشه و حفظ آبروی محمد از حرفهای مردم مدینه بوده است. همینطوری که بارها تا به اینجا دیده ایم الله در خدمتگذاری به محمد اماده بوده و شتابان آیاتی برای تبرئه عایشه بر محمد نازل میکند.

نکته مهم و قابل توجه گناهکاری یا بی گناهی عایشه نیست بلکه چگونگی نازل شدن وحی بر محمد است که چه آسان این وحی ها در موقع لزوم نازل می شوند.
در آخر این ماجرا مسطح بن اثاثه٬ حسان بن ثابت و جمنه٬ خواهر زینب به جرم تهمت زدن ناروا به عایشه هشتاد ضربه شلاق خوردند.

سوره نور ۲۴ آیه ۴
انانکه بزنان با عفت مومنه نسبت زنا دهند٬ انگاه چهار شاهد(عادل) بر دعوی
خود نیاورند٬ آنان را هشتاد تازیانه کیفر دهید و دیگر هرگز شهادت آنها را
نپذیرید که مردمی فاسق هستند.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۱
همانا از آن گروه منافقان که بهتان بشما مسلمانان بستند (و به عایشه تهمت
کار ناشایست زدند که رسول را بیازارند) میپندارند ضرری به آبروی شما
میرسد بلکه خیر و ثواب نیز(چون بر تهمت صبر کنید از الله) خواهید یافت و
هر یک از آنها بعقاب اعمال خواهند رسید و هر کس از منافقان که راس و
منشا این بهتان بزرگ گشت هم او بعذابی سخت معذب خواهد شد.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۲
آیا سزاوار نبود که شما مومنان زن و مردتان چون از منافقان چنین بهتان و
دروغ ها شنیدید حسن ظنتان درباره یکدیگر بیشتر شده گویید این سخن منافقان
دروغی است آشکار.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۳
چرا منافقان بر دعوی خود چهار شاهد (عادل) اقافه نکردند پس حالیکه شاهد
نیاوردند البته نزد الله مردمی دروغ زنند.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۴
و اگر فضل و رحمت الله در دنیا و عقبی شامل مومنان نبود به مجرد خوض در
اینگونه سخنان بشما عذاب سخت می رسید.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۵
زیرا شما آن سخنان (دروغ) منافقان از زبان یکدیگر تلقی کرده حرفی به زبان
میگویید که علم به آن ندارید و این کار سهل و کوچک میپندارید در صورتیکه
نزد الله گناهی بسیار بزرگ است.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۶
چرا به محض شنیدن این سخن نگفتید که هرگز ما را تکلم به این روا نیست.
پاک الله این بهتان بزرگ و تهمت محض است.

سوره نور ۲۴ آیه ۱۹
آنانکه (چون عبدالله بن ابی سلول و غیر او) دوست میدارند که در میان اهل
ایمان کار منکری را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنیا و آخرت عذاب دردناک
خواهد بود و الله میداند و شما نمیدانید.

حاشیه قرآن مربوط به این ماجرا:
باب عایشه نزول یافته آنانکه در اثنا مراجعت از غزوه بنی المصطلق شبی برای ضرورت از لشگرگاه بیرون میرود چنانکه معهود آن زمان بوده برای جستجو کردن گردن بندش که در آن وقت با خود نمییابد توقفش زیاد واقع می شود تا آنجاکه وحیل لشگر کوچ نموده هودج(کجاوه) او را نیز بگمان آنکه او نیز در آنست بار کرده روانه میشوند چون عایشه برمیگردد و یاری نمی بیند همانجا میماند پس صفوان که عقب لشگر میامده میرسد او را بر شتر خود سوار کرده و خود پیاده مهارکشان در میان روز به لشگر ملحق میشود و از این راه ارباب نفاق سخنان ناشایست میگفتند و رفته رفته بحضرت رسول رسید آن حضرت مغموم شد تا آنکه در برائت عایشه این آیات نزول یافت.

چگونگی انجام حکم زنا، سنگسار از کتاب تحریر الوسیله آیت الله روح الله خمینی

مقام دوم در چگونگى اجراى حد زنا

مساءله 1 – اگر بر يك نفر چند حد جمع شود ابتداء آن حدى را جارى مى سازند كه براى حد بعدى فوت محل نشود، مثلا اگر بر كسى بخاطر چند گناه كبيره حد تازيانه و سنگسار ثابت شده باشد، اول تازيانه را بر او مى زنند سپس او را سنگسار مى كنند، و اگر جمع شود در او حد بكر (مرد زن نديده ) و حد محصن (مرد داراى زن ) على الظاهر واجب است كه سنگسار بر كسى جمع شود بعد از تازيانه سنگسار كردن او را تاخير نمى اندازند تا از اثر تازيانه بهبودى يابد بلكه نزديكتر به احتياط تاخير نينداختن است .

مساءله 2 – وقتى مى خواهند شخصى را سنگسار كنند اگر مرد باشد تا لگن خاصره و نه بيشتر و اگر زن است تا كمر او را در گودالى دفن مى كنند، و اگر از آن گودال بيرون آيند و فرار كنند در صورتيكه زنا بوسيله بينه ثابت شده باشد مجددا او را گرفته و در گودال مى كنند، و اما اگر از طريق اقرار ثابت شده باشد و فرارش و بعد از برخورد سنگ هر چند يكى بر بدنش باشد تعقيبش ننموده رهايش مى سازند، و اگر در قبل از آن فرار كند او را بر مى گردانند، و در قولى مشهور است كه اگر زناى او با اقرار خودش ثابت شده باشد او را بر نمى گردانند چه اينكه سنگى به بدنش خورده باشد و چه نخورده باشد، و اين قول به احتياط نزديكتر است . همه اينها در حد سنگسار بود اما در حد تازيانه فرار در هيچ حالى فايده ندارد و مجرم را بر مى گردانند و حد او را بر او جارى مى سازند.
مساءله 3 – اگر مرتكب زناى محصن مرد باشد و زنايش به اقرار خودش ثابت شده باشد اولين كسى كه سنگ بر او مى اندازد امام عليه السلام است و بعد از آن جناب ساير مردم سنگ مى اندازند، و اما اگر زنايش با بينه يعنى شهادت چهار نفر شاهد عادل ثابت شده باشد اولين كسى كه سنگ مى اندازد همان چهار شاهد و بعد از آن امام عليه السلام و سپس ساير مردمند.

مساءله 4 – مرد زناكار را در حالى كه ايستاده و بدنش از لباس عريان شده باشد حد مى زنند، و بجز ساتر عورت لباسى در تن او نبايد باشد، و شلاق را با شديدترين ضربت بر بدنش وارد مى آورند، و تعداد شلاقها را بر بدن او تقسيم مى كنند و همه را در يك نقطه فرود نيايد و همچنان بطرف پائين مى آيند و در وسط مواظبت مى كنند به عورت او برخورد نكند. و اما زن را در حاليكه نشسته است حد مى زنند و لباسهايش را بر بدن مى پيچند، و اگر تازيانه ها مرتكب زنا را به هلاك كند كسى ضامن خون بهايش نيست .

مساءله 5 – سزاوار آنست كه حاكم وقتى مى خواهد اجراء كند به مردم اعلام كند همه جمع شوند و حضور بهم رسانند، بلكه سزاواتر آنست كه بصرف اعلان اكتفاء ننموده دستور صادر كنند تا از خانه ها بيرون آيند و ناظر اجراء حد باشند، و احتياط آنست كه طائفه اى از مومنين كه حداقل سه نفر باشند حاضر شوند، و نيز سزاوار آنست كه سنگ ها كوچك باشد، بلكه اين به احتياط نزديكتر است ، و جائز نيست با ريگهاى كوچك كه كلمه سنگ بر آنها صادق نيست او را سنگسار كنند، همچنانكه جائز نيست با سنگ بسيار بزرگ كه يكى يا دوتاى آن او را مى كشد بزنند، و احتياط آنست كه كسانى كه مثل آن حد را بگردن دارند مخصوصا افراديكه همان گناهى كه محكوم مرتكب شد مرتكب شده اند حاضر در اجراء حد نشوند. بله اگر بين خود و خدا از آن گناه توبه كرده باشند مى توانند حاضر شوند، لكن اقوى آنست كه حضور اينگونه افراد مطلقا كراهت دارد چه توبه كرده باشند و چه نكرده باشند، و در اين مسئله فرقى نيست بين اينكه ثبوت زنا بوسيله بينه باشد يا بوسيله اقرار.

مساءله 6 – هر زمان كه قرار شد حد سنگسار بر زناكار جارى شود، حاكم به او دستور مى دهد غسل ميت كند يعنى اول با آب سدر و سپس با آب افور و آنگاه با آب خالص غسل نموده ، بعد كفن مى شود آنطور كه مردگان كفن مى شوند يعنى قطعات كفن را به او مى پوشانند، و حنوط مى شود قبل از كشته شدن آنطور كه ميت بعد از غسل حنوط مى شود، سپس ‍ سنگسار مى شود و بعد نماز ميت بر او مى خوانند و بدون غسل در قبرستان مسلمانان دفن مى شود. و واجب نيست شستن خون از كفن او، و اگر حدثى از او صادر شده قبل از كشته شدن اعاده غسل لازم نيست ، و نيت غسل او را خودش بايد بكند و به احتياط نزديكتر اين است كه حاكمى هم كه او را دستور مى دهد نيت كند.

قلب جایگاه تفکر؟

قلب در قرآن

سوره حج (22) – آيه 46 ، افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها اوء اذان يسمعون بها فانها لا تعمي الا بصرو لكن تعمي القلوب التي في الصدور

آيا در زمين سير نكردند تا آنان را قلبهايي باشد كه با آن تعقل كنند يا گوشهايي كه با آن بشنوند چرا كه چشمهاي آنان كور نمي شود بلكه قلبهايي كه در سينه هاست كور مي شود.

سوره اعراف (7) ، آيه 179 ، بيقين گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم آنها قلبهايي دارند كه با آن نمي فهمند و چشمهايي كه با آن نمي بينند و گوشهايي كه با آن نمي شنوند آنها همچون چهارپايانند بلكه گمراهتر اينان همان غافلانند.

سوره محمد (47) ، آيه 24 ، آيا آنها در قرآن تدبر نمي كنند يا بر قلبهايشان قفل نهاده شده است.

در آيات فوق و بسياري از آيات ديگر . قرآن جايگاه تعقل . انديشه . ادراك و احساسات را قلب شناخته و بكرار از قلب يا محل آن كه سينه باشد بدين منظور ياد شده است و هيچگاه براي معاني تعقل و ادراك . كلمه مخ (مغز) يا جايگاه آن سر استفاده نشده است.

ممكن است بعضي مانند عرفا عقلانيت و دل را بگونه اي از هم جدا كنند كه يكي جايگاه تعقل باشد و ديگري جايگاه عشق و احساسات . اما محل اسقرار اين دو (عقل و دل) همان مغز آدمي است كه در سر قرار دارد نه دل يا قلبي كه در سينه ميباشد . مضافا اينكه اطلاق كلمه دل (و نه كلمه اي ديگر) براي اينگونه از موارد ريشه در همان برداشت نادرست گذشتگان دارد.

همچنين آيات زير كه اشاره به قلب و جايگاهش سينه دارند را مطالعه فرماييد :

سوره عمران (3) ، آيه 29 ، بگو آنچه را در سينه هاي شماست پنهان داريد يا آشكار كنيد خداوند آن را ميداند و از آنچه در آسمانها و زمين است آگاه مي باشد و خداوند بر هر چيزي تواناست.

سوره مائده (5) ، آيه 7 ، و به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيماني را كه با تاكيد از شما گرفت آن زمان كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و از خدا بپرهيزيد كه خدا از آنچه در درون سينه هاست آگاه است.

سوره انعام (6) ، آيه 25 ، پاره اي از آنها به سخنان تو گوش فرا مي دهند ولي بر قلبهاي آنان پرده ها افكنده ايم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگيني قرار داده ايم و اگر تمام نشانه هاي حق را ببينند ايمان نمي آورند تا آنجا كه وقتي به سراغ تو مي آيند كه با تو پرخاشگري كنند كافران ميگويند اينها فقط افسانه هاي پيشينيان است.

سوره انعام (6) ، آيه 46 ، بگو به من خبر دهيد اگر خداوند گوش و چشمهايتان را بگيرد و بر قلبهاي شما مهر نهد چه كسي جز خداست كه آنها را به شما بدهد ببين چگونه آيات را به گونه هاي مختلف براي آنها شرح مي دهيم سپس آنها روي مي گردانند.

سوره انعام (6) ، آيه 125 ، آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند سينه اش را براي اسلام گشاده ميسازد و آن كس را كه بخواهد گمراه سازد سينه اش را آنچنان تنگ مي كند كه گويا مي خواهد به آسمان بالا برود اين گونه خداوند پليدي را بر افرادي كه ايمان نمي آورند قرار ميدهد.

سوره اعراف (7) ، آيه 2 ، اين كتابي است كه بر تو نازل شده پس نبايد از ناحيه آن ناراحتي در سينه داشته باشي تا بوسيله آن بيم دهي و تذكري است براي مومنان.

سوره انفال (8) ، آيه 43 ، در آن هنگام كه خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد و اگر فراوان نشان مي داد مسلماً سست ميشديد و كارتان به اختلاف مي كشيد ولي خداوند سالم نگه داشت خداوند به آنچه درون سينه هاست داناست.

سوره يونس (10) ، آيه 57 ، اي مردم اندرزي از سوي پروردگارتان براي شما آمده است و درماني براي آنچه در سينه هاست و هدايت و رحمتي است براي مومنان.

سوره هود (11) ، آيه 5 ، آگاه باشيد آنها سينه هاشان را در كنار هم قرار مي دهند تا خود را از او پنهان دارند آگاه باشيد آنگاه كه آنها لباسهايشان را به خود مي پيچند و خويش را در آن پنهان مي كنند (خداوند) ميداند آنچه را پنهان مي كنند و آنچه را آشكار مي سازند چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است.

سوره كهف (18) ، آيه 57 ، چه كسي ستمكارتر است از آن كس كه آيات پروردگارش به او تذكر داده شد و از آن روي گرداند و آنچه را با دستهاي خود پيش فرستاد فراموش كرد ما بر دلهاي اينها پرده هايي افكنده ايم تا نفهمند و در گوشهايشان سنگيني قرار داده ايم و از اين رو اگر آنها را به سوي هدايت بخواني هرگز هدايت نميشوند.

سوره شعرا (26) ، آيه 193 ، روح الامين آن را نازل كرده است. آيه 194 ، بر قلب تو تا از انذار كنندگان باشي.

سوره نمل (27) ، آيه 74 ، و پروردگارت آنچه را در سينه هايشان پنهان مي دارند و آنچه را آشكار مي كنند بخوبي مي داند.

سوره قصص (28) ، آيه 10 ، دل مادر موسي از همه چيز تهي گشت و اگر قلب او را محكم نكرده بوديم نزديك بود مطلب را افشا كند.

سوره قصص (28) ، آيه 69 ، و پروردگار تو مي داند آنچه را كه سينه هايشان پنهان مي دارد و آنچه را آشكار مي سازند.

سوره عنكبوت (29) ، آيه 49 ، ولي اين آيات روشني است كه در سينه دانشوران جاي دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمي كنند.

سوره لقمان (31) ، آيه 23 ، و كسي كه كافر شود كفر او تو را غمگين نسازد بازگشت همه آنها به سوي ماست و ما آنها را از اعمالي كه انجام داده اند آگاه خواهيم ساخت خداوند به آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره فاطر (35) ، آيه 38 ، خداوند از غيب آسمانها و زمين آگاه است و آنچه را در درون سينه هاست مي داند.

سوره زمر (39) ، آيه 7 ، اگر كفران كنيد خداوند از شما بي نياز است و هرگز كفران را براي بندگانش نميپسندد و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براي شما ميپسندد و هيچ گنهكاري گناه ديگري را بر دوش نميكشد سپس بازگشت همه شما به سوي پروردگارتان است و شما را از آنچه انجام مي داديد آگاه مي سازد چرا كه او به آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره زمر (39) ، آيه 22 ، آيا كسي كه خدا سينه اش را براي اسلام گشاده است و بر فراز مركبي از نور الهي قرار گرفته (همچون گمراهان است) واي بر آنان كه قلبهايي سخت در برابر ذكر خدا دارند آنها در گمراهي آشكاري هستند.

سوره غافر (40) ، آيه 19 ، او چشمهايي را كه به خيانت مي گردد و آنچه را سينه ها پنهان مي دارند مي داند.

سوره شوري (42) ، آيه 24 ، آيا مي گويند او بر خدا دروغ بسته است در حالي كه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مي نهد و باطل را محو مي كند و حق را به فرمانش پا برجا مي سازد چرا كه او از آنچه درون سينه هاست آگاه است.

سوره جاثيه (45) ، آيه 23 ، آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهي گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده اي افكنده است با اين حال چه كسي ميتواند غير از خدا او را هدايت كند آيا متذكر نمي شويد.

سوره ق (50) ، آيه 37 ، در اين تذكري است براي آن كس كه قلب دارد يا گوش فرا دهد در حالي كه حاضر باشد.

سوره حديد (57) ، آيه 6 ، شب را در روز وارد مي كند و روز را در شب و او به آنچه در سينه هاست آگاهست.

سوره تغابن (64) ، آيه 4 ، آنچه را در آسمانها و زمين است مي داند و از آنچه پنهان و آشكار مي كنيد با خبر است و خداوند از آنچه در درون سينه هاست آگاهست.

سوره تغابن (64) ، آيه 11 ، هيچ مصيبتي رخ نمي دهد مگر به اذن خدا و هر كس به خدا ايمان آورد خداوند قلبش را هدايت مي كند و خدا به هر چيز داناست.

سوره ملك (67) ، آيات 13 ، گفتار خود را پنهان كنيد يا آشكار او به آنچه در سينه هاست آگاهست.

سوره عاديات (100) ، آيه 10 ، و آنچه درون سينه هاست آشكار مي گردد.

سوره ناس (114) ، آيه 5 ، كه در درون سينه انسانها وسوسه مي كند.

قلب در نهج البلاغه
در تاييد برداشت فوق از قرآن (كه قلب جايگاه تفكر در نظر گرفته شده) ميتوان به مواردي در نهج البلاغه اشاره كرد كه چنين ميباشند :

نهج البلاغه ، حكمت 108 ، به رگهاي دروني انسان پاره گوشتي آويخته كه شگرف ترين اعضاي دروني اوست و آن قلب است كه چيزهايي از حكمت و چيزهايي متفاوت با آن در او وجود دارد . پس اگر اميدي در آن پديد آيد طمع خوارش گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد و اگر نوميدي بر آن چيره شود تأسف خوردن آن را از پاي در آورد . اگر خشمناك شود كينه توزي آن فزوني يابد و آرام نگيرد . اگر به خشنودي دست يابد خويشتنداري را از ياد برد و اگر ترس آن را فرا گيرد پرهيز كردن آن را مشغول سازد و اگر به گشايشي برسد دچار غفلت زدگي شود و اگر مالي به دست آورد بي نيازي آن را به سركشي كشاند و اگر مصيبت ناگواري به آن رسد بي صبري رسوايش كند و اگر به تهيدستي مبتلا گردد بلاها او را مشغول سازد و اگر گرسنگي بي تابش كند ناتواني آن را از پاي در آورد و اگر زيادي سير شود سيري آن را زيان رساند . پس هرگونه كند روي براي آن زيانبار و هرگونه تند روي براي آن فساد آفرين است .

در بيانات فوق كاملاً مشهود است كه قلب بعنوان محل وقوع همه فرآيندهاي عقلي و احساسي شناخته شده است .

و در جاي ديگر چنين آمده :

نهج البلاغه ، خطبه 88 – . . . نه هر كه صاحب قلب است خردمند است و نه هر دارنده گوشي شنواست و نه هر دارنده چشمي بيناست . . .

به نسبتي كه بين اعضا همراه با نوع عمل يا توانايي شان برقرار شده توجه كنيد . شنوايي براي گوش . بينايي براي چشم و خرد براي قلب .

همچنين به موارد زير كه در نهج البلاغه آمده است توجه فرماييد:

نهج البلاغه ، خطبه 176 – ، همانا زبان مومن در پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست،

نهج البلاغه ، حكمت 6 ، سينه خردمند صندوق راز اوست،

نهج البلاغه ، حكمت 40 ، زبان عاقل در پشت قلب اوست و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.

نهج البلاغه ، حكمت 41 ، قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.

نهج البلاغه ، حكمت 79 ، حكمت را هر كجا كه باشد فراگير گاهي حكمت در سينه منافق است و بي تابي كند تا بيرون آمده و با همدمانش در سينه مومن آرام گيرد.

نهج البلاغه ، حكمت 178 ، بدي را از سينه ديگران با كندن آن از سينه خود ريشه كن نم.

نهج البلاغه ، حكمت 193 ، قلبها را روي آوردن و پشت كردني است پس آنگاه بكار واداريدشان كه خواهشي دارند و روي آوردني زيرا اگر قلب را به اجبار به كاري واداري كور مي گردد.

نهج البلاغه ، حكمت 227 ، ايمان بر شناخت با قلب اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح استوار است.

نهج البلاغه ، حكمت 388 ، آگاه باشيد كه فقر نوعي بلا است و سخت تر از تنگدستي بيماري تن و سخت تر از بيماري تن بيماري قلب است آگاه باشيد كه همانا عامل تندرستد تن تقواي قلب است.

نهج البلاغه ، حكمت 409 ، قلب كتاب چشم است (آنچه چشم ببيند در قلب ثبت مي شود).

آیا وجود یک دانای مطلق (علیم) ممکن است؟

نویسنده – آرش بیخدا

این نوشتار ترجمه ای است اختیاری از نوشتاری با فرنام «Is omniscience possible»نوشته «Roland Puccetti» در کتاب «The impossibility of god» برگ 379 ام است.

فرمولاسیون

1- محدود کردن دانش محال است.

2- برای اینکه موجودی علیم باشد باید دانش را محدود کند.

3- هیچ موجود علیمی نمیتواند وجود داشته باشد.

4- خدا وجود ندارد.

بحث

ایده اصلی این برهان از نظر ویتناشتاین (Wittgenstein) (1) است که در کتاب تراکتاتوس (Tractatus) آورده است. او در آنجا گفته است، «کسی نمیتواند بر اندیشه نهایتی قرار دهد»، زیرا برای اینکه ما بتوانیم اینکار را بکنیم «باید بتوانیم به در دو طرف این نهایت را تفکر کنیم، یعنی باید بتوانیم فکر نکردنی را تفکر کنیم». (2) آنچه من در این برهان به آن خواهم پرداخت این است که علیم (3) بودن دقیقاً به معنی این است که کسی بتواند اینکار را انجام دهد.

فرض کنیم X موجودی فرضی و علیم است، ، و فرض کنیم Y مجموعه کلیه واقعیت هایی (همان عبارتی که ویتنشتاین استفاده کرده) که جهان را تشکیل داده است، میباشد. برای اینکه X علیم باشد باید Y را در تمامیت آن بداند.

این قضیه را میتوان همچنین اینگونه بیان کرد. برای اینکه X وجود داشته باشد باید Y دانسته شود. اما یکی از چیزهایی که موجود X باید بداند این است که او یک موجود علیم است، و مشکل از اینجا آغاز میشود. X برای اینکه بداند علیم است باید بداند که هیچ واقعیتی یا دانسته ای غیر از آنچه او میداند وجود ندارد. بنابر این او باید چیزی را علاوه بر Y بداند. او باید عبارت وجودی سلبی (4) (Negative existential statement) «هیچ واقعیت نادانسته ای برای من وجود ندارد» را بداند. حال بیابید دانستن این عبارت را Z بنامیم، حال سوال این است، آیا دانستن Z ممکن است؟

حال ما حقیقت را راجع به برخی از عبارات وجودی سلبی میدانیم. مثلاً من میدانم که در این اتاق اکنون هیچ فیلی وجود ندارد. اما ما میدانیم که یک عبارت وجودی سلبی محدود به موقعیت هایی دارد که واقعیت های آنها محدود است (5). اما Z کاملاً عبارتی از جنس دیگر است. Z ادعایی را مطرح میکند که کاملاً غیر قابل مشخص کردن از لحاظ زمانی و فضایی است. بنابر این دانستن Z مانند دانستن این است که بدانیم هیچ القَنْطُوری (6) در هیچ زمانی در هیچ کجا وجود نداشته است.

اینجا است که میتوانیم به نظر ویتنشتاین بازگردیم، برای اینکه X بداند موجودی علیم است، اگر وجود داشته باشد باید بتواند نهایتی را برای دانستنی ها قرار دهد. او باید اطمینان حاصل کند که نهایت دانسته هایش، همان نهایت واقعیت ها است. این قابل تصور نیست که X بتواند به این نهایت برسد و قرین آن شود، و خود را قانع کند که نادانسته ای برای او وجود ندارد. بنابر این اگر او مانند ما بتواند دریابد که هنوز واقعیت هایی نادانسته برای او وجود دارد، این گفتاری متناقض نخواهد بود اگر بگوییم او Z را نمیداند. بنابر این X هرگز نمیتواند بداند که علیم است. و همانطور که در پیش اشاره کردم از آنجا که X باید بداند که یک X است تا بتواند Y را دانسته باشد، آشکار است که نمیتواند Y را دانسته باشد. و در این صورت اساساً علیم نیست.

نتیجه

اگر خداوند در تعریف خود علیم است، وجود او نمیتواند جزوی از حقایق تشکیل دهنده جهان باشد. و خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

شبهات

شبهه نخست

ممکن است خداباور این نتیجه را انکار کند و بگوید از آنجا که X (یعنی خدا) خود تنها خالق تمامی واقعیت ها (البته به غیر از واقعیت خودش) یعنی Y است، میتواند Z را بداند. اما ایراد این شببه مغلطه مصادره به مطلوب است که در آن بکار برده شده است. خدا نمیتواند بداند که تنها خالق (یا اینکه هیچ چیز به غیر از خود او و مخلوقاتش وجود ندارد) است، مگر اینکه Z را نیز بداند. از آنجا که Z قابل دانستن نیست، خدا نمیتواند علیم باشد.

توضیحات و منابع:

1- ویتنشتاین یک فیلسوف آلمانی است که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار میرود.

2-L.Wittgenstein, Tractatus Logico Philosophicus p.2

3- موجودی علیم است که همه چیز را بداند، یا حداقل هر آنچه قابل دانستن است را بداند، علیم بودن یکی از ویژگیهای خدا است که در اکثر ادیان و تعاریف فلسفی از میتوان آنرا یافت، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام خداوند چیست؟ مراجعه کنید.

4- عبارت وجود سلبی عبارتی است که وجود چیزی را نفی کند. بعنوان مثال «در این اتاق فیل وجود ندارد» یک عبارت و ادعای وجودی سلبی است. دانستن حقیقت عبارات وجودی سلبی کلی معمولاً محال است، مگر اینکه تناقضاتی در تعریف موجود یافت شود، زیرا عملاً دیدن و بررسی وجود یک چیز در همه جا و همه مکان ها محال است، مثلاً نمیتوان ادعا کرد که اسب شاخدار وجود ندارد، زیرا دانسته های ما محدود به محیط اطراف ما است، شاید در باغ وحشی، جنگلی یا بیشه ای چنین موجودی وجود داشته باشد، و حتی شاید در سیاره ای در کهکشانهای دیگر. برای اطلاعات بیشتر در مورد اصل تناقض و تعریف تناقض به نوشتاری با فرنام تناقض چیست؟ مراجعه کنید.

5- مثلاً میتوان گفت در محدوده اتاق من فیلی وجود ندارد، یعنی در یک فضا و زمان محدود میتوان با مشاهده به این نتیجه رسید که عبارت یا قضیه ای وجودی و سلبی صحیح است یا کذب.

6- قنطور نام عربی موجودی افسانه ای با نام انگلیسی Centaur است که در افسانه های یونان باستان یافت میشود. قنطور موجودی بوده است که بالاتنه انسان و پایین تنه اسب داشته است.

نهج البلاغه نوشته کيست؟

نهج البلاغه نوشته کيست؟

نهج البلاغه بعد از قرآن مجید مهمترین و مقدس ترین کتاب ایرانیان است و البته عموم شیعیان نیز چنین اعتقادی دارند تقریبا در تمامی خانه هایی که رنگی از مذهب در آنها وجود دارد علاوه بر قران حتما مفاتیح الجنان و به احتمال زیاد نهج البلاغه نیز وجود دارد …اما آیا تا بحال از خودتان پرسیده اید که این کتاب نوشته چه کسی است ؟ ممکن است با کمال عصبانیت جواب بدهید معلوم است نهج البلاغه نوشته حضرت علی(ع) است و در آن تردیدی نیست ..بسیار خوب عجله نکنید و تا پایان این نوشته خشم خود را نگه دارید …

1- اولا این کتاب تالیف نیست بلکه گرد آوری است یعنی افرادی مدعی شده اند که مجموعه گفتار و نامه ها و وصیتهای امام علی(ع) را جمع کرده اند و خود آنها نیز اسم این کتاب را نهج البلاغه گذاشته اند مانند اسم مفاتیح الجنان که برای ادعیه انتخاب شده است ..پس این کتاب نه در زمان خود حضرت علی(ع) و نه در زمان امامان بعدی با این نام و به این شکل وجود نداشته است بلکه قرنها بعد از شهادت امام علی(ع) توسط افراد دیگری جمع شده است.
دوم نویسنده یا گرد آورنده این کتاب شریف رضی با همکاری شریف مرتضی ذکر شده است0(شاه عبد العزیز دهلوی در کتاب مختصر تحفه الاثنی عشریه..ص 58)و اغلب علماء شیعه انها را نویسنده یا گرداورنده این کتاب میدانند..همچنین در کتابهای دیگر نام های دیگری هم یافت ی بطوریکه مستدرک نهج البلاغه نوشته کاشف الغطاء(ص191) میگوید افراد گوناگونی در جمع اوری نهج البلاغه نقش داشته اند که معروف ترین انها شریف مرتضی است.

شریف مرتضی در سال 436 هجری وفات یافت و فاصله دوران او با دوران علی(ع) بسیار زیاد است اما عجیب این است که این فرد تمامی احادیث و روایات را مستقیما از علی(ع) نقل کرده است گویی که او این احادیث را از زبان علی(ع) شنیده است! و با وجود فاصله زیاد راویان این احادیث نیز مشخص نشده است …

2-اما عجیب تر اینکه شیعیان معتقدند این کتاب نص گفتار علی(ع) است و چون علی(ع) امام معصوم است و اطاعتش واجب پس دستورات ان واجب الاطاعه است اما عملا کسی به فرمانهای خاص علی(ع) در همین کتاب نیز توجهی ندارد

بعنوان مثال شیعه معتقد است که امامت علی(ع) با نص فرمان الهی انجام شده است ..حال چگونه است که علی(ع) از انجام این فرمان الهی سر باز زده؟ و انرا انجام نداده است؟

نمونه یک- دعونی و التمسو غیری ………و انا لکم وزیر خیرا منی لکم امیرا(نهج البلاغه – شرح محمد ابن عبده..ص 178 و 179..دار الاندلس للطباعه و النشر و التوزیع)

امام علی (ع) میفرمایند ..برای من بهتر است که وزیر شما باشم تا اینکه امیر شما باشم! در حالیکه شیعه میگوید خداوند علی(ع) را به امامت برگزید پس چگونه امام علی(ع) با گفته خداوند مخالفت ی؟

نمونه دوم – و الله ما کانت لی فی الخلافه رغبه و لا فی الولایه اربه و لکنکم دعوتمونی الیها و حملتمونی علیها
( نهج البلاغه شرح محمد عبده ..ص 397)

امام علی(ع) میفرمایند ..بخدا قسم من هیچ رغبتی به خلافت ندارم بلکه شما مرا به ان دعوت کردید و انرا به من تحمیل کردید!

چگونه ممکن است خلافتی که بقول شیعیان با نص الهی به علی(ع) داده شده ..امام از ان به تحمیل یاد کند؟
در رحالیکه عالمان شیعه میگویند عدم قبول امامت از سوی امام معصوم کفر است (طوسی تلخیص الشافی 4/131وبحار الانوار 8/368)

3- و عجیب تر اینکه در همین نهج البلاغه خطبه هایی است که هرگز توسط عالمان بر بالای منابر خوانده نی گویی از این کلام علی(ع) خوششان نیامده است!
در نهج البلاغه ینیم ( ص446 شرح محمد بن عبده)

إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على مابايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضى

آگاه باشید که همان مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من نیز بیعت نمودند انان که شاهد بودند حق انتخاب دیگری ندارند و انان که غایب بودند حق رد کردن بیعت را ندارند

عجیب نیست؟ این خطبه در تمامی چاپهای نهج البلاغه وجود دارد و به و ضوح بیعت مردم با خلفا را تایید ی و امام علی(ع) بیعت مردم با خودش را نیز مانند انها میداند

4- عجیب تر ازدواج دختر حضرت علی(ع) با عمر است که در کتب شیعه به تکرار امده است
( فروع کافی کتاب الطلاق باب المتوفی عنها زوجها 6/115-116)
5- و از دیگر عجایب مدح اصحاب رسول خدا(ص) توسط علی(ع) است ….

لقد رأيت أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم فما أرى أحدا يشبههم منكم لقد كانوا يصبحون شعثاً غبراً وقد باتوا سجداً وقياماً يراوحون بين جباههم ويقبضون على مثل الجمر من ذكر معادهم كأن بين أعينهم ركب المعزى من طول سجودهم ، إذا ذكر الله همرت أعينهم حتى ابتلت جيوبهم ومادوا كما يميد الشجر يوم الريح العاصف خوفا من العقاب ورجاءا للثواب

من مانند یاران محمد افرادی را ندیده ام ……..انها که در سجده و قیام شب را به صبح می اوردند و یاد قیامت انها را به سجده های طولانی میکشاند و ….

اینها همان اصحابی هستند که در ایران لعن میشوند!! و آیا این پیروی از علی(ع) است؟

در یک بررسی کامل و دقیق در کتاب نهج البلاغه بیش ار هفتاد نکته بسیار جالب یا فت شد که اغلب انها به ایات متعدد و تفاسیر قرانی برای فهم بیشتر نیاز دارد و خواننده را چنین حوصله ای نیست
اما در پایان

اولا این کتاب نوشته علی(ع) نیست و بیش از نیمی از ان مطالبی است که دیگران نوشته و به امام نسبت داده اند مانند مطالبی در لعن خلفاء که با خویشتنداری امام و تقوای او متضاد است .این مطالب عمدتا توسط مرتضی که جمع اوری کننده این کتاب است به ان اضافه شده است و هم اینک بصورت سندی برای توهین به اصحاب رسول خدا از ان استفاده ی..
اگر افرادی علاقمند به دانستن جزییات این موارد بودند با ایمیل مکاتبه نمایند …
و در پایان اگر صحت کتاب مورد قبول است که این مطالب نیز مورد قبول است و اگر صحت کتاب اصلا مورد قبول نیست که سایر احادیث هم مورد قبول نیست

http://persianblog.com/date=13821202&blog=lind167 02/24/2007

وثیقه – سند عمری

برگردان با پارسی – مهران وفایی

سند تاریخی زیر گوشه ای از وضعیت غیر مسلمانان در کشورهای خود بعد از تسخیر شدن توسط اعراب مسلمانان را نشان میدهد. عدم قبول شرایط زیر برای غیر مسلمانان برابر با مرگ آنان بوده است.

متن سند عمري،

از كتاب ابن قيم الجوزية
از عبدلرحمن بن غنم: در هنگام صلح با مسيحيان شام شرايط عمر بن الخطاب كه خداوند از او راضي باشد را نوشتم كه در آن آمده بود،

در شهر خود و محدوده آن هيچ معبد و كليسا و ديري نسازند،
وهرآنچه را كه خراب شده بازسازی نکنند.
كليسا را از جاي دادن به مسلمانان باز ندارند و به مدت سه شب به آنها غذا و جا بدهند،
هيچ جاسوسي را پناه ندهند،
هيچ ابهامي را از مسلمانان نپوشانند،(به مسلمانان پاسخ هر پرسشي را بدهند)،
به فرزندان خود قرآن نياموزند!( بله نياموزند اشتباهي در برگردان نشده است)،
شرك ورزي را نمايان نكنند،(نظرات خود را بصورت علني نگويند)
نزديكان خود را از گرويدن به اسلام باز ندارند،
مسلمانان را بزرگ بشمارند،
و در هنگام ورود مسلمانان به مجالس خود براي نشتسن آنها از جا برخيزند،
در پوشش همانند مسلمانان نباشند،
در لقب و كنيه از كنيه آنها‌ ـ مسلمانان‌ ـ استفاده نكنند،
بر زين سوار نشوند،
شمشير نبندند،
شراب نفروشند،
جلوي سرهاي خود را بتراشند،
پوشش خود را در همه جا نگاه دارند،
كمربند به دور خود ببندند،
صليب و يا هيچ يك از كتابهاي خود را در راه مسلمانان نشان ندهند،
مرده هاي خويش را در كنار ـ مرده هاي ـ مسلمانان خاك نكنند،
زنگ را نزنند مگر آهسته،
در برابر مسلمانان صداي خود را به هنگام نماز در كليسا بلند نكنند،
خشمگين به بيرون نيايند،
صداي خود را با مردگانشان بلند نكنند،(شايد منظور عزاداري يا مراسم به خاك سپاري باشد)،
با خود آتش نداشته باشند،
برده اي كه سهم مسلمانان است را نخرند،
واگر هر شرطي را كه پذيرفتند انجام ندهند ديگرپناهي نيست،(يعني خونشان حلال است)
و براي مسلمانان حلال گشته هرآنچه كه دشمني و جدايي را حل ميكند.

مسيحيان بيچاره نيز كه سرزمينهايشان با زور شمشير تازي مستعمر و مسلمان اشغالگر تسخير شده بود با خواري پاسخ دادند،
بسم الله الرحمن الرحيم!
اين نوشته اي است كه ما مسيحيان شام به امير مومنين عمر بن الخطاب فرستاديم كه به سرزمين ما آمديد.
به شما پناه می بريِم بهرجان خود و مال و خاندان و برادران دينی خود.
پيمان بستيم که کليسا و دير و صومعه نسازيم.
هيچ خرابه ای را بازسازی نکنيم.
وهيچ يک را که در محله مسلمانان است را بازسازی نکنيم و مسافران و رهگذران مسلمان را در خانه هايمان جای دهيم.
مسلمانان را سه روز ميزبانی کنيم.
هيچ جاسوسی و ديدبانی در کليساهايمان و ميان خود نپذيريم.
وهيچ چيزی که برای منافع مسلمانان ضرری داشته باشد را از ايشان نپوشانيم.
به فرزندان خود قرآن نمی آموزيم.
و باورهايمان را دربرابر مردم ناديده می گيريم.
و شنوندگانمان را پند ندهيم.
و هيچ کسی از مردمان دين خود را از مسلمان شدن باز نداريم.
با مسلمانان به نيکی و بخشش رفتار می کنيم.
برمی خيزيم اگر بخواهند بنشينند.
برای پوشش همانند آنها نخواهيم گشت.
همزبان آنها نخواهيم شد.
و خود و فرزندانمان را لقب و کنيه ندهيم.
زين نخواهيم کرد و اسلحه ای حمل نخواهيم کرد.
در مهرهای خود از حروف عربی استفاده نخواهيم کرد.
با مشروبات سوداگری نخواهيم کرد.
جلوی سر خود را می تراشيم.
کتابها و صليب خودرا در جاهای مسلمانان به ديد نخواهيم گذاشت.

عربی:

http://thetruth10.8m.com/26.htm

دانشگاه فوردهام نيويورک:

http://www.fordham.edu/halsall/source/pact-umar.html

دانشگاه بوستون:

http://www.bu.edu/mzank/Jerusalem/tx/pactofumar.htm

با سپاس از مهران وفایی برای ترجمه این سند.

ریشه های آیین اسلامی حجاب

نویسنده – شروین

هر كيشي براي خود مراسم و آيينها و فرمايشاتي دارد كه پيروان آن كيش بايد به آن عمل كنند،‌ ولي آيا هرآنچه را كه از نياكان به ما رسيده بايد كوركورانه پذيرفت؟ چرا ما براي تصميم گيري همواره دستهايمان بسته است؟ چرا نميتوانيم جامعه خود را همانگونه كه دوست داريم بسازيم و ببينيم؟ چرا هر آنچه را كه از ما مي خواهند- حتي اگر خود نخواهيم- بايد انجام دهيم؟ چگونه بايد به مبارزه خواسته هاي ديگران برويم؟‌ اينها پرسشهايي است كه فقط با آگاهي داشتن از انگيزه هاي پيدايش اينگونه آيينها ميتوان به آنها پاسخ داد. اميد است گامي هرچند كوتاه در اين راه برداشته شود.

بي گمان حجاب و پوشش اسلامي يكي از مهمترين آيينها و فرمايشات كيش اسلام مي باشد.. بلكه شايد يكي از نام آورترين آيينهاي زنانه بدون رقيب باشد (‌در كنار آيين مردانه ريش گذاشتن )، و از آنجايي كه پوشش يكي از نمادهاي عفاف و پاكدامني ،‌پاكي و زهد و برتري در انديشه اسلامي مي باشد از جايگاه ويژه اي در اين انديشه برخوردار است . در برابر آن بي حجابي در سخنان اسلامي به عنوان نمادي از پستي،‌ فساد و فرومايه اخلاقي به شمار مي آِيد. از اينجا است كه بسياري از اسلام گرايان در سخن از فرمانهاي اخلاقي درون آيين پوشش و درباره فلسفه و پيامدهاي نيك آن بسيار كتاب و نوشته آورده اند.

پرسشي كه اين جا پيش مي آيد اين است كه، تا چه اندازه اين فرمان و پيامدهاي نيك اخلاقي كه درباره آن سخن به ميان مي آورند در نخستين دوره اي كه بنيان گذاري شده بود نيز از اهداف دستيابي شده بوده؟ بدين معنا كه آيا پيامبر و خداي او نيز بر اساس دستيابي به چنين اهدافي دستور به گذاشتن حجاب و پوشش داده اند؟ براي پاسخ به چنين پرسشي مي بايد به شرايط تاريخي آن دوره كه در فرمان پوشش نقش بسزايي داشته بازگرديم.

نخستين بار پوشش در سيماي يك فرمان و بوسيله آيه59 سوره الأحزاب بر سر ما افكنده شد!: يا أيها النبي قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابييهن ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين وكان الله غفورا رحيما.

اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشندكه اين كار براي اينكه آنها شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند مي باشد،‌ همانا خداوند آمرزنده ومهربان است.

(واژه جلابيه كه در اينجا آنرا چادر يا پوشش مي ناميم : لباسي كه هم اكنون هم بسياري از زنان در كشورهاي عربي از آن بهره مي برند و آن لباس بلندو گشادي است كه تمام اندام زن را ميگيرد ولي در گذشته گويي اين لباس از سر و بالاي پيشاني آغاز ميشده چنانكه واژه جلابيه خود از جبين يا همان پيشاني آمده(بازگشت به تفسير الطبري )]

اولين ايستگاه شگفتي در اين آيه كه فرمان حجاب را آورده عبارت(ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين) مي باشد. يعني : اين كار براي اين است كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند. براستي هدف از اين آيه چه بوده؟ و آيا حكمت و هدفي در فرمان حجاب براي زنان مي باشد چنانكه لحن و روش آيه نشان ميدهد؟

پاسخ اين پرسشها در دلايل فرود آمدن آيه حجاب مي باشد..

القرطبي مي گويد: از آنجايي كه زنان تازي به حكم عادت بدون پوشش بودند و همانند كنيزان چهره خود را در ديد و نگاه ديگران ميگذاشتند باعث ميشد كه مردان ديگر به آنان نگاه كنند و درباره آنها انديشه هاي گوناگون صورت بگيرد براي همين خدا به پيامبرش فرمان داد كه به آنها دستور دهد براي بيرون رفتن از خانه و انجام دادن كارهايشان (قضاء حاجت) حجاب بپوشند،‌ و آنان در بيابان جلوه ويژه اي پيدا ميكردند و از كنيزان تشخيص داده ميشدند.. و بانويي از زنان پيش از اين آيه براي انجام كاري بيرون رفته بود برخي از مردان بدكار به گمان اينكه او كنيز ميباشد جلوي او را گرفته و خواهان تجاوز به او شده بودند پس آن زن فرياد زد و اين ماجرا را به پيامبر گزارش كردند آنگاه اين آيه نازل شد(تفسير القرطبي درباره سوره الأحزاب).

[ براي روشن شدن خواننده بايد اين نكته را اضافه كنم كه تازيان ميان همسر رسمي و كنيز واكنش متفاوت از خود نشان ميدهند،‌ همسر رسمي يك شخص داراي جايگاه ويژه اي ميان مردمان خود مي باشد و جزو ناموس و از گروه خاندان شوهر به شمار مي آيد حال آنكه كنيز جزو داراييها و برده هر شخص به شمار مي آيد. حتي در ميان تازيان امروزي و متمدن چنين رسمهايي نيز ديده مي شود،‌ چنانكه اگر شخصي از كنيز بچه دار شود فرزند بوجود آمده از فرزندان آن شخص نمي باشد مگر اينكه خود وي به داشتن آن اعتراف كند وگرنه جزو بي اصالتها يا به گفته خودشان «نغل»‌ مي باشد. هنگامي اين رسم غير منطقي شگفت ساز مي شود كه اگر آن فرزند دختر باشد و پدر راستين او به او اعتراف نكند و او را به فرزندي نخواند پس از رسيدن به سن نه سالگي و چون از داراييها و زاييده برده او ميباشد ميتواند با او نزديكي نيز انجام دهد و هيچ قانوني نميتواند جلودار وي باشد!]

ابن كثير ميگويد: بدكاران و اراذل مدينه شبها بيرون مي آمدند…….. پس اگر زني را مي ديدند كه پوشش داشت ميگفتند كه اين آزاد است پس با او كاري نداشتند و اگر زني را بدون پوشش مي ديدند ميگفتند كه او كنيز مي باشد و به او حمله ميكردند.(ابن كثير:3/855).

هرچه در ميان كتابهاي تاريخي اسلامي بيشتر مي گرديم شگفتي ما از جامعه تازي آن دوران بيشتر مي شود چنانكه ابن سعد آورده: زنان پيامبر براي انجام كارهاي خويش شبها از خانه بيرون مي رفتند و منافقين سر راه آنان قرار ميگرفتند و آنان را آزار ميدادند پس شكايت كرده و منافقين را خواستند پس پاسخ دادند ما فقط اين كار را با كنيزان انجام مي داديم!!‌ پس آيه حجاب نازل شد.( طبقات ابن سعد:8/141)

الطبري نيز اين را تاييد ميكند و ميگويد: اي پيامبر به همسران خود و زنان مومنين بگو كه همانند كنيزان لباس نپوشند، و هنگامي كه براي انجام كارها از خانه بيرون ميروند موها و چهره خود را نمايان نكنند، و پوششي بر خود داشته باشند كه هر پستي جلوي آنها را نگيرد.( تفسير سوره الأحزاب)

و بدين گونه….. اگر آزاده اي بيرون مي رفت گمان ميبردند كه كنيز مي باشد و مورد آزار قرار ميگرفت… خدا دستور داد كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و خود را بپوشانند.(طبقات ابن سعد:8/141)

و نيز طبري با گفته اي از «مجاهد» مي افزايد: بپوشانند خود را تا همه بدانند كه آزاده اند و مورد آزاري چه از راه گفتار و چه نگاه هر فرو مايه اي قرار نگيرند.

پس ريشه حجاب يك فرمايش طبقاتي مي باشد كه داراي هدفي ريشه اي براي نشان دادن آزاده از كنيز مي باشد.. همچنين تمامي صحابه و ياران محمد همين برداشت را از حجاب داشته اند چنانكه «عمربن الخطاب» در مدينه مي گشت پس اگر كنيزي را مي يافت كه داراي حجاب مي باشد او را با چوب معروفش مي زد تا اينكه حجاب را از سرش بياندازد و مي گفت: براي چه كنيزان همانند آزادگان مي گردند؟(طبقات ابن سعد:7/127)

براستي ميتوان ديد كه يك نگرشي ميان همه مفسرين قرآن مي باشد كه آيه حجاب فقط براي نشان دادن آزاده ا كنيز ناز ل شده بود.

واين ناچيز ترين و كمترين شكل شناخته شدن بود كه ميتوان براي تفاوت گذاشتن زنان آزاد از كنيز و برده انجام داد تا مورد آزار و نگاه بد قرار نگيرند.(البيضاوي:4/386) البته پيداست و براي ما مثل روز روشن كه خدا و پيامبر عقل كل و داناي همه چيز بوده اند ولي تنها راهي كه به عقلشان رسيده همين بوده.

خداوند به پيامبر خويش(ص) فرمود كه اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه در هنگام بيرون رفتن براي انجام كارهايشان در پوشش همانند كنيزان نباشند و موهاي خود و چهره ها را نمايان نسازند بلكه بر روي خود پوششي بياندازند تا هر فرومايه اي بداند آنان آزاده هستند و جلوي آنها را نگيرد وآنها را با سخن بد آزار ندهد.(الطبري 22/45)

در كتابهاي ديگر نيز همين داستان را مي يابيم: زنان پيامبر(ص) براي انجام كارهايشان شبها از خانه بيرون مي رفتند پس مردماني از منافقين جلوي آنان را ميگفرتند و آنان را آزار مي دادند و هنگامي كه از ايشان پرسش مي شد پاسخ ميدادند ولي ما اين كار را با كنيزان انجام مي دهيم پس اين آيه نازل شد كه يا أيها….. پس دستور داد كه بدان عمل شود تا از كنيزان شناخته شوند،‌ و ابن جرير از أبي صالح آورده كه پيامبر(ص) به مدينه آمد و منزلي در آنجا نداشت پس زنان پيامبر(ص) و ديگران شبها براي انج كارهايشان بيرون از انه ميرفتند مرداني در سر راه نشسته بودند براي سخن پراكني به زنان پس خدا آيه اي نازل كرد كه يا أيها النبي…. تا با پوشش زن آزاد از كنيز شناخته شود.

و ابن سعد از محمد بن كعب القرظي آورده: مردي از منافقين جلوي زنان مومنين را ميگرفته و آنان را آزار ميداده و اگر به او هشدار ميدادند مي گفت گمان كردم كه كنيز است پس خداوند به آنان دستور داد ه كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و پوششي بر خود بياندازند كه چهره را بپوشاند مگر يك چشم تا شناخته شوند.(الدر المنثور:6/659)

آنچه در اين آيه نيز جالب است پوشش گزيده شده براي زنان است چنانكه اگر مسلماني بخواهد به فرمان خدا گوش فرا دهد نبايد به جز آن چيز ديگري برگزيند. د ركتاب الدر المنثور چنين ادامه مي دهد كه: عبد بن حميد و ابن جرير از قتاده در گفته اين آيه كه اي پيامبر… گفته است كه :‌خدا به آنها فرمان داد كه اگر بيرون رفتند با پوشش باشند تا به كمترين شكل شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند چون كنيز را استفاده ميكردند_منظور جنسي است_ پس خداوند بازداشت از اينكه آزاده همانند كنيز باشد و عبد بن حميد از الكلبي درباره آيه ادامه داده كه زنان براي انجام كار بيرون ميرفتند و اراذل جلو ي آنان را ميگرفتند و آزار ميدادند پس خدا فرمود كه خود را با «جلابيه» بپوشانند تا آزاده از كنيز شناخته شود……و ابن جرير و ابن مردويه از ابن عباس در باره آيه چنين مي گويد كه : ….. خدا دستور كه چادر بپوشند و سر آن بر روي پيشاني خود محكم كنند….پس اگر اراذل زني را با پوشش مي ديدند به او كاري نداشتند ولي اگر بدون پوشش بود مي دانستند كه كنيز است و دور او را مي گرفتند….(اين است حقوق بشر وآزادي اسلامي)…و أبي حاتم از سعيد بن جبير آورده كه منظور از انداختن «جلابييهن» پوشش است بر روي پيشاني و صورت و زني مسلمان بر او حرام است كه غريبه اي او را بدون پوشش بر روي چهره ببيند و آنرا بر بالاي سر محكم ببند و بر روي گودي سينه بياندازد، و ابن أبي حاتم از عكرمه درباره اين آيه آورده كه «جلباب» يا پوشش را چنان بياندازند كه گودي سينه آشكار نشود، و ابن منذر و ابن أبي حاتم از محمد بن سيرين آورده كه از عبيدا السلماني پرسيدم او پاسخ داد كه پوشش همانند چادر و پارچه اي كه روي سر و صورت بياندازند و يك چشم خود را از آن بيرون بياورد.(دقت كنيد كه بايد يك چشم باشد و دو چشم جزو گناهان مي باشد و نقض كردن دستورات الهي).

و در تفسير «الصنعاني»‌و غيره نيز چنين چيزي مي بينيم و لي «الضحاك» و «الكلبي» با مردمان خود احساس هم دردي مي كردند:‌اين آيه براي زناكاراني آمد كه در خيابانهاي مدينه در پي زنان مي رفتند و اگر در شب آنها را مي ديدند براي آنها چشمك مي زدند پس اگر زن ساكت مي ماند در پي او مي رفتند و اگر فرياد مي زد او را رها ميكردند و فقط كنيزان را ميخواستند ولي نمي توانستند كه تشخيص دهند چون به يك پوشش بودند پس اين آيه نازل شد و پيامبر فرمود كه زنان آزاد در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و جلابيهن جمع الجلبات مي باشد و آن پارچه اي است كه زن را از بالا پوشش مي دهد و ابن عباس گفته كه از سر و چهره پوشش دهند مگر يك چشم تا دانسته شوند كه زن آزاده اند … و همانا خداوند بخشنده و مهربان است… و همچنين افزوده كه «انس» از كنار «عمر بن الخطاب» مي گذشته و پوشش روي او بوده پس به وي گفت اي كنيز آيا خود را همانند آزاده ها كردي اين پوشش را بيانداز.(تفسير البغوي 3/544)

اين تفسير از آيه مزبور و پوشش در آن دوران تنها از كتاب اهل تسنن نيست،‌ كتابهاي شيعه نيز چنين چيزي را تأييد مي كنند،

_ (ذلك ادني ان يعرفن) براي آنكه از كنيزان شناخته شوند،‌(فلا يؤذين)‌ مورد آزار آناني كه نگاه پاك ندارند قرار نگيرند.(الصافي نوشته كاشاني:5/203)

_آنان (زنان آزاد) همانند كنيزان مورد آزار مردان بد نگاه قرار نگيرند.( تفسير شبر:1/425)

_در دوران جاهليت زنان آزاده و كنيز بدون پوشش بيرون مي رفتند پس مردان با نگاه بد به دنبال آنان ميرفتند پس به آنها دستور داده شد كه با پوشش از آزار آنان دوري كنند… و مردان چشم داشت به كنيزان داشتند و با آنان شوخي ميكردند و گاهي اين شوخي ها به آزاده هم مي رسيد،‌ و اگر به آن مردان هشدار داده مي شد ميگفتند گمان برديم كه كنيز هستند پس خداوند بدين وسيله هيچ بهانه اي براي آنان نگذاشت. (مقتنيات الدرر نوشته طهراني: 8/325)

_ الجلباب عبارت از سر انداز زن مي باشد و آن مقنعه اي است كه پيشاني و سر او را در بر ميگرفته در هنگامي كه براي انجام كاري از خانه بيرون مي رفته، برعكس كنيز كه بدون پوشش سر و پيشاني بيرون ميرفته. الجلابيب: چادرها وپارچه اي كه زن روي چهره خود مي انداخته تا بدين وسيله از كنيز شناخته شود و از آزار مردان در پناه باشد. ( برگزيده هاي التبيان نوشته حلي:2/203)

_ پوشش سر و چهره نزديك به شناخته شدن آنان بنام آزاده اي بوده كه داراي صفت پاكي و درستي ميباشد پس جوانان اوباش جلوي آنان را نگرفته چنانكه در دوران جاهليت اين يك عادت بود، (‌فلا يؤذين) يعني كه اهل نگاه بد جلوي آنان را نگيرند و آزار ندهند چنانكه با كنيزان انجام مي دادند.( الجديد، محمد السبزواري النجفي:5/453)

پس از خواندن تفسيرهاي گوناگون و نسبتا همانند از اين آيه درباره فلسفه حجاب به يك نتيجه ميرسيم و آن شناخته شدن زن آزاد از كنيز مي باشد، پس به درستي جاي شگفتي است براي هر آنچه از بهره حجاب به ما آموزش داده اند و صبح و شب توي گوش ما خوانده اند از پاكي ها،‌ نگهداشتن زن،‌ نشانه زهدو…. و اگر پوشش اسلامي اين همه حكمت و آرمانهاي والاي انساني داشته چرا فقط به زن آزاد بسنده كرده؟ اگر پوشش نشانه اي از نجابت و درستي و پاكي است و بازدارنده زن از گناه و جلودارنده فحشا چرا كنيز از آن بي بهره مانده؟ مگر كنيز پاك و نجيب نيست؟ آيا اسلام كنيز را يك انسان با ارزش كه بايد اندام خود را از ديد مردان نگاه دارد نمي داند؟ آيا كنيز شخصيت و جايگاه انساني ندارد؟ چرا كنيز بايد سر و موهاي خود رانمايان سازد؟ تقريبا به گفته تمامي مذاهب تسنن درباره حجاب كنيز:

عورت كنيز همند عورت مردان است چه از كمر و شكم و كناره ها، و سر هر دوي آنها عورت نمي اشد،و همانند مردان از ناف تا زانو مي باشد( گزيده كتابهاي مذاهب حنبلي، شافعي،مالكي،‌حنفي، و كتابهاي البيهقي، شرح العمده، مغني المحتاج،الدر المختار)

اگر براستي اسلام در پي پاك نگاه داشتن جامعه اسلامي از فحشا و بالا بردن جايگاه زن از پستي ها و بدكاريها مي باشد چرا تفاوتي ميان اين دو گذاشته؟ آيا هر دو زن نيستند و باعث گمراه كردن مردان نخواهند

شد؟و هر دو نميتوانند غريزه جنسي مرد را به هيجان در آورند؟ چه سودي براي جامعه خوا داشت اگر آزاده پوشيده باشد و كنيز در برابر مردان لخت و برهنه باشد؟ آيا در آن هنگام مردان برانگيخته نخواهند شد؟ بر اساس دستورات قرآني تنها آزاده ميتواند مصونيت و پاكي داشته باشد و كنيز را هر شخصي متواند به او تجاوز كند و مورد آزار جنسي قرار دهد!!!!!!! آيا اين برابري است؟ آيا اين فلسفه حجاب است؟ پاسخ اين پرسشها همانند نمونه هاي ديگري كه در كيش اسلام ديده ايم بسيار آسان است:

كنيز در اسلام يك موجود كاملا انساني نمي باشد وي همانند آنچه كه «هشام بن عبدالملك» مي گويد آتش شهوت گائيدن است!!!!!! از بهره بردن از اين واژه پوزش ميخواهم ولي اين همان چيزي است كه در كتابهاي اسلامي آمده و آنرا يك واژه تازي ناب مي دانند_ عكاك النيك_ (مفاخرهالجواري – جاحظ:2/91)

جايگاه كنيز و مزد و نگهداري او از آزاده كمتر بوده و او خريد و فروش مي شود،‌شايد امروز نزد كسي باشد و فردا نزد ديگري، از ‌همانند شدن او به آزاده جلوگيري شده،‌و آزاده از او شناخته شده است چنانكه در او نمايان مي گردد سر و چهار سوي اندامش.(الجواهر الدريه:2/123)

اگرچه در جامعه امروزي شايد كنيزي نمي بينيم ولي آزاده هاي ما جايگاه بهتري از او ندارند،‌ ولي بايد بدانيم كه جايگاه كنيز در كشورهاي همسايه هنوز هم همانند 1400 سال پيش مي باشد. آيا در جامعه خود ما حجاب توانسته زنان را آزادتر و هيجان مردان را مهار كند؟ آيا زن با زندگي كردن در كشورهاي پيشرفته از جايگاه و پاكدامني او كاسته شده؟ و براي اينكه جنايتي صورت نگيرد او را از عوامل جنايت ميدانند؟ اين پرسشهايي است كه پاسخ آنها را نتوانستم در هيچ يك از كتابهاي اهل تسنن يا شيعه بيابم. اميدوارم شما بتوانيد.

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

نویسنده – آرش بیخدا

جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی

1,000,000$

موسسه جیمز رندی موسسه ای است که برای فراهم ساختن اطلاعات قابل اطمینان
در مورد ادعاهای ماوراء طبیعی در سال 1996 تاسیس شده است. این موسسه هم خود تحقیقاتی
را در مورد واقعیت داشتن چنین ادعاهایی انجام میدهد و هم تحقیقاتی که در این زمینه
انجام ی را پشتیبانی ی.

موسسه جیمز رندی یک میلیون دلار جایزه برای هرکسی که در شرایط مشاهده
علمی و دقیق بتواند هرگونه نشانه ای از مسائل غیر طبیعی ، ماوراء طبیعی، نیروهای پنهان
و یا اتفاقاتی که نشان از وجود چنین چیزهایی بدهند تعیین کرده است. موسسه جیمز رندی
خود در آزمایشهایی که برای سنجش حقانیت این ادعاها انجام میگیرد دخالتی نی، بلکه تنها
مقدمات آزمایش را وضع ی و شرایطی را که آزمایش در آن قرار است برگزار شود بررسی ی.
تمام این آزمایشات با تایید و حضور شخص متقاضی برگزار ی. در اکثر موارد از متقاضی خواسته
ی تا نمونه ای آسان و ساده از آنچه ادعای انجام آنرا دارد انجام دهد و سپس آزمایش رسمی
آغاز خواهد شد. این آزمایش اولیه معمولا با حضور و بررسی دقیق نماینده موسسه جیمز رندی
در محل زندگی مدعی انجام میگیرد و بعد از انجام و موفقیت آزمایش اولیه، موسسه جیمز
رندی متقاضی را مدعی خواهد نامید و آزمایش بعدی را در محل موسسه و در مقابل انظار عمومی
انجام خواهد داد و در صورت موفقیت آزمایش دوم، جایزه به شخص تعلق خواهد گرفت.

تاکنون هیچکس آزمایش اولیه را با موفقیت رد نکرده است و بنابر این حتی
یک مدعی نیز در این زمینه وجود ندارد.

جیمز رندی خود بعنوان یک شعبده باز شهرت جهانی دارد، اما امروزه بسیاری
او را  بعنوان خستگی ناپذیر ترین محقق و باطل کننده ادعاهای ماوراء طبیعی و شبهه
علمی میشناسند. جیمز رندی افرادی را که ادعا ی با تکنیک های روحی قاشق خم ی، مورد پیگرد
قانونی قرار داده است و حیله های کثیفی که شفا دهندگان مذهبی بکار میبرند را افشا کرده
است و بطور کلی خاری در چشم کسانی بوده است که سعی ی مردم را با عنوان مفاهیم ماوراء
طبیعی گول بزنند بوده است.

او در این زمینه پاداش ها و جایزه های فراوانی را برده است و در این
زمینه چند کتاب نوشته است. از کتابهای او میتوان عناوین زیر را یاد کرد:

  • The Truth About Uri Geller

  • The
    Faith Healers, Flim-Flamt

  • An Encyclopedia of Claims, Frauds, and Hoaxes of the Occult
    and Supernatural

برای اطلاعات بیشتر و دریافت فرم تقاضا به تارنمای موسسه جیمز رندی مراجعه کنید.

www.randi.org

تارنمای زندیق تضمین میدهد که درصورت تایید موسسه جیمز رندی، و برنده شدن
یک مدعی در آزمایشات این موسسه، تارنمای زندیق را از روی اینترنت حذف کند. برای اطلاعات بیشتر به چالش‌ها مراجعه کنید.

جویریه

جُوِیریه

Italian

English

در تاریخ اعراب که به دورانپیش از رسیدن اسلام باز میگردد، هرگز جنگهایی به بزرگی و گستردگی جنگهایی که محمدراه انداخت را نمیتوان یافت. جنگهای پیشین در عربستان بیشتر در ارتباط با تفاوت هایقبیله ای بودند و محدود به دزدی و غارت یکدیگر همراه با اندکی جنگ و خونریزیمیشدند. با معرفی اسلام نه تنها جنگ بلکه قتل عام و ترور نیز بگونه ای بسیار سریعجزوی درونی و اساسی در خدمت گسترش دامنه اسلام شد.

سالهای ابتدائی شغل پیامبری محمد در شهر خود او، مکه صلح آمیز وآرام بودند. بعد از 13 سال نصیحت و تبلیغ بیش از 70، 80 نفر به او رو نیآوردند. تمام این اشخاص را مردان جنگجو تشکیل نمیدادند و همین مسئله میتواند توضیح دهد که چرا آنها (محمد و هواداران اولیه اش) آرام و صلح آمیز برخورد میکردند.  مسلمانان قدرت و نیروی کافی برای جنگیدن نداشتند. اما به مجرد اینکه محمد از مکه به مدینه مهاجرت کرد و در آنجا ساکن شد، و جمعیت عرب آن ناحیه دین او را قبول کردند،او ابتدا به حمله و چپاول کاروان های تجارتی پرداخت و بعد هم به غارت ساکنین غیر مسلمان مکه پرداخت تا هم بتواند نجات پیدا کند و هم بتواند از مسلمانان بی هنر و بیفن که دچار مشکل کاریابی در مدینه شده بودند پشتیبانی مالی کند.

پنجمین سال هجرت محمد به مدینه سال پر حادثه ای بود، همان سالیکه جنگ معروف خندق که در آن محمد با کفار مکه روبرو شد رخ داد و پس از روبرو شدن با آنها، محل اسکان قبیله بنی قینقاع (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه بهنوشتاری با فرنام حمله به بنی قینقاع مراجعه کنید) را محاصره کرد. مردمان قبیله بنی قینقاع اهل آهنگری و زرگری بودند، محمد اموال، باغهای مو و خانه های آنها و اموال و جواهراتشان را مصادره کرد و آنها را از خانه اجدادیشان تبعید کرد. پس از این ماجرا او نظر بهقبیله یهودی دیگری افکند و آن قبیله بنی نضیر بود  (برای اطلاعات بیشتر در مورد این واقعه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر مراجعه کنید). او در آنجا نیز بلایی مشابه بر سر یهودیان آورد. محمد رهبران آنها ومردانی که قابلیت جنگیدن داشتن را کشت و پس از مصادره و غارت اموال شان، باقی آنها را از مدینه تبعید کرد. در هیچ یک از این دو واقعه، یهودیان اجازه مقاومت نداشتند. به آنها حمله ای ناگهانی و غیر منتظره شده بود و توسط مردان محمد که از لحاظ نظامی برتر بودند تسلیم شده بودند.

محمد که از شکست خود بر مردمان ضعیف تر، غیر جنگجو که تهدیدی نیزبرای او بشمار نمیرفتند و حاضر شده بودند ثروت خود را در قبال جانشان با محمد داد و ستد کنند و با طمع سیراب نشدنی پیامبر خود تعریف کرده الله روبرو شده بودند- سرمست شده بود، چشمان طمع خود را بر سایر قبایل یهودی که خارج از مدینه زندگی میکردند انداخت. اینبار نوبت قبیله بنی مصطلق بود.

بخاری، بیوگرافیست بزرگ محمد، حمله به بنی مصطلق را در حدیث زیر نقل کرده است:

صحیح بخاری، پوشینه 3، کتاب 46، شماره 717

«ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و نافی در پاسخ به نامه من نوشت که پیامبر بطور ناگهانی به بنی مصطلق حمله کرده است، بدون اینکه به آنها هشداری بدهد، آنها برای نبرد کاملا نا آماده بودند و در حال آب دادن به احشامشان در محل آب خوردن بودند. مردان جنگجوی آنها کشته شده بودند، زنان و فرزندانشان برده شدند؛ پیامبر جویریه را در همان روز بدست آورد. نافی گفت که ابن عمر برای او حدیث بالا را نقل کرده است و اینکه ابن عمر در آن سپاه بوده است.»

دقیقاً همین حدیث را صحیح مسلم در کتاب 19 شماره 4292 نقل کردهاست و دوبار نقل شدن این حدیث خبر از تایید ادعای صحیح بودن این حدیث میدهد.

محمد دین خود را بسیار شبیه به یهودیت طراحی کرده بود و انتظار داشت که یهودیان نخستین کسانی باشند که به آیین او در آیند، به آیین رنجاندن او، اما یهودیان علاقهای به دین او نداشتند و او هرگز آنها را بخاطر این کارشان نبخشید. شما نمیتوانید یک نارسیسیست را رد کنید، در حالی که خشم او را بر نیانگیزید. محمد آنقدر افسرده بودکه جهت قبله را از جارالسلام به مکه تغیر داد، که در آن هنگام معبد بت ها بود و الله نیز گفت که یهودیان بخاطر نافرمانیشان به خوک ها و میمونها تبدیل شده اند (قرآن سوره 5 آیه 60 و سوره 2 آیه 65). محمد یهودیان را تبدیل به یک بهانه برایمعرکه گیری و جمع کردن هوادارانش اطراف خود کرده بود. محمد یک متخصص در تکنیک کهن تفرقه بیانداز و حکومت کن بود. اعراب مدینه بطور کلی مشتی افراد بی سواد و کم مهارتو فقیر بودند که روزی خود را از کار کردن در باغهای درخت موی یهودیان و همچنین انجام سایر خدمات برای آنها در می آوردند. آنها اصالتاً مهاجرانی یمنی بودند ولییهودیان استادان تجارت و صاحبان زمین ها بودند که حدود 2000 سال قبلتر به مدینه آمده بودند (برای اطلاعات و اسناد در این زمینه به نوشتاری با فرنام بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟مراجعه شود). آنها اهداف آسانی برای محمد بودند. چپاول ثروتهای یهودیان و کسب در آمد بیشتر با برده کردن زنان و فرزندان یهودیان و پخش کردن آنان بعنوان غنیمت در میان اعراب فقیر در حالی که به آن اعراب اطمینان داده میشد که کشتن اربابانشان نه تنها کاری اخلاقی است بلکه فرمانی از طرف خدا نیز هست، به کار و کسب بسیار پردرآمدی برای محمد تبدیل شد، کار و کسبی که سرنوشت محمد را تغییر داد و این دین جدید را بر روی مسیر جاودانه اش، یعنی جنگ و تسخیر نظامی قرار داد.

محمد یکی از اطرافیانش، بریده بن حاسب را فرستاد تا به نزد بنی مصطلق برود و برای او جاسوسی کند، و بعد از بررسی وضعیت او به مردانش دستور حمله داد. مسلمانان از مدینه خارج شدند و در دوم شعبان سال 5 ام پس از هجرت در معرسیه مستقر شدند، جای که 9 مارچ از مدینه فاصله داشت.

به نقل قول زیر ازیک وبسایت اسلامی توجه کنید:

«اخبار پیشرفت و فتح مسلمانان از پیش به حارث رسیده بود. مردانش او را ترک گفته بودند و او به جای نادانسته ای پناه برده بود. اما مردم بومی مُرَیسیع سلاح به دست گرفتند و در مقابل مسلمانان ایستادند و بارانی از پیکانهای آنها بگونه ای دنباله دار و بی درنگ از آسمان میبارید. مسلمانان آفندی ناگهانی و خشمناک انجام دادند  و دشمن را محاصره کردند. به دشمن خسارت های زیادی وارد شده بود، حدود 600 نفر از آنها برده مسلمانان شده بودند و در میان غنیمتها 2000 شتر و 5000 بز بود. در میان اسیران جنگی برّه دختر حارث نیز بود، که بعدها تغییر به حضرت جویریه از همس پیامبر شد. بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند. حضرت جویریه به ثابت بن قیس افتاد. او دختر رئیس قبیله بود و به همین دلیل از اینکه برده یک مسلمان عادی و نا بلند پایه شده بود ناخشنود و غمگین بود، از این روی از ثابت بن قیس خواست که او را در مقابل فدیه آزاد کند. ثابت با این پیشنهاد موافقت کرد که اگر جویریه بتواند 9 مثقال طلا به او بدهد، وی را آزاد کند. حضرت جویریه هیچ پولی همراه نداشت. او تلاش کرد که این مقدار را با یاری خواستن از دیگران بدست بیاورد و برای اینکار با پیامبر نیز برخورد کرد. او به نزد پیامبر رفت و گفت «ای رسول الله، من دختر حارث بن ضرار هستم، رئیس این مردم. تو میدانی که این تنها از روی شانس است که مردم ما اسیر تو شده اند و من سهم ثابت بن قیس شده ام و از او خواسته ام که بخاطر جایگاه من، مرا آزاد کند، اما او نپذیرفت. لطفاً لطفی بکن و مرا از این شرم در امان دار (1). پیامبر اکرم تحت تاثیر قرار گرفته بود و از زن اسیر شده پرسید که آیا چیزی بهتر را نمیخواهد؟ او پرسید آن چیز بهتر چیست؟ پیامبر پاسخ داد، آن که وی حاضر است فدیه او را بپردازد و درصورتی که او مایل است با او ازدواج کند. جویریه به این خواستگاری پاسخ مثبت داد، پس پیامبرفدیه او را پرداخت و با او ازدواج کرد.

داستان بالا، ماجرای ازدواج محمد با جویریه است که توسط تاریخ نویسان مسلمان ثبت و گزارش شده است. بگوه بسیار جالبی محمد الله اش را مجبور میکند که با آیاتی همچون «و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اي داري.» و «براي شما در زندگي رسول خدا سرمشقنيكوئي بود، براي آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مي‏كنند.» او را ستایش کند. پرسشی که سخت نیاز به پاسخ دارد این است که آیا او براستی الگوی اخلاقی والایی داشته است و نمونه خوبی برای پیروی دیگران است؟

او ابتدا به مردمی بدون اینکه بدانها هشداری داده باشد و یا اینکه آنها را از جنگ آگاهی دهد، تنها به دلیل اینکه آنها ثروتمند بودند و اهداف آسانی برای چپاولگریو غارت به شمار میرفتند به آنها حمله میکند. بر اساس روال و طبق معمول مردان جنگجو و قادر به جنگ را میکشد، اموال آنها را غارت میکند و باقی مردم را برده میکند. آیااین رفتار شایسته یک پیامبر واقعی خدا است؟ نویسنده مسلمان در بالا همانگونه که در تواریخ اسلامی نیز میخوانیم گفته است «بنابر رسوم موجود تمام زندانیان جنگی به برده تبدیل شدند و در میان سربازان پیروز اسلام بخش شدند»، ما شاهد این هستیم که قطعاً این روش در میان مجاهدین مسلمان در طول تاریخ خونبار اسلام رایج بوده است. بااینحال پرسش اساسی ما همچنان بی پاسخ مانده است. آیا واقعاً یک پیامبر خدا باید اینگونه رفتار کند؟ در جای دیگر قرآن محمد خود را رحمتی الهی برای عالمیان خواندهاست (21:107)، فرق بین این «رحمت الهی» و «کشتاروحشیانه» چیست؟ آیا محمد یک پیامبر است یا یک گانگستر و آدمکش ظالم؟ آیا محمد «رحمتالهی» است و اینگونه رفتار کرده است؟ اگر رحمت الهی نبود دیگر چگونه ممکن بود رفتارکند؟

اگر این رسم از رسوم پیشین اعراب بود، آیا پیامبر خدا نمیتوانست این رسم را تغییر دهد؟ چرا باید خود نیز در این رسوم و اعمال وحشیانه شرکت کند؟ آیا او نگفته است که نمونه ای برای پیروی شدن است؟ چرا مردی با این ادعا باید اینقدر خشن و مرگبار رفتار کند؟ آیا او تنها رسوم مردم خود را دنبال میکرد و یا اینکه تلاش میکرد تا نمونه و الگویی برای آنها ایجاد کند تا مردم از آن پیروی کنند؟

بسیار روشن است که محمد از روی ترحم «تحت تاثیر» قرار نگرفته بود، بلکه از رویطمع و شهوت تکان خورده بود. محمد جویریه را به این دلیل که دلش برای او سوخته بود آزاد نکرد. محمد توانایی داشتن چنین احساسات و عواطفی را نداشته است. او جویریه رابرای خود میخواست. و این همان مردی است که 1.2 میلیارد انسان وی را بعنوان نمونه ای کامل و تعیین شده از طرف خدا پیروی میکنند.

برخلاف آنچه بیشتر مردم ممکن است فکر کنند، انگیزه محمد از رفتارش تحمیل دینش به دیگران نبوده است. هدف و انگیزه اصلی او قدرت، ثروت و تسلط بود. دین در دست محمدتنها ابزاری و دستاویزی بود که وی با استفاده از آن مردم و قبایل را مطیع خود میکرد و کسانی را که میخواست بر آنها سلطنت کند، تسخیر و اسیر میکرد. او هر موضوع حمله بهدیگران را بگونه ای متفاوت میسنجید، و سودهای اقتصادی آنرا مد نظر قرار میداد. در بسیاری از موارد این بسیار برای او سودمند تر بود که مردم اصلاً به اسلام روینیاورند، بلکه او آنها را بکشد و اموالشان را بعنوان غنیمت های جنگی به جیب خود بزند و زنان و فرزندانشان را برده کند و به قیمت سرسام آوری بفروشد و از این کارخود سودهای کلان ببرد. اینکار میتوانست سود کلانی برای این «پیامبر خدا» بیاورد کهاگر چنین کاری نمیکرد آن سود را نیز از دست میداد. اگر به مردم در مورد حمله مسلمانان هشدار داده میشد ممکن بود آنها از روی ترس و اعراب (همچون سایر قبایل عرب) اسلام را بپذیرند تا جان و مال و عزیزان خود را از دست ندهند و با حمله وحشتناک و مرگبار «پیامبر خدا» قرار نگیرند. اما این باعث میشد که مسلمانان از غارت و چپاول آنها محروم بمانند و اینکار به معنی از دست دادن آن همه سود کلان بود. به همین دلیل بود که محمد به بنی مصطلق هیچ هشداری نداد، همچنان که به سایر قربانیان خود نیزهشداری برای حمله نمیداد و بطور کاملا ناگهانی به آنها حمله میکرد.

امام مسلم، بیوگرافیست دیگر محمددرصحیح مسلم کتاب 19 برگ 4292 نقلکرده است:

ابن عون نقل کرده است:

من نامه ای به نافی نوشتم و از او پرسیدم که آیا ضرورتی دارد که قبل از جنگیدن با کفار از آنها دعوت شود که اسلام را بپذیزند؟ او در پاسخ من نوشت، که در روزهای اولیه اسلام اینکار ضرورت داشت. رسول الله در هنگامی حمله به بنی مصطلق کرد که گله های آنها در حال نوشیدن آب در آبشخورشان بودند. او کسانی که میجنگیدند را کشت و دیگران را زندانی کرد. در همان روز او جویریه بنت الحارث را تصرف کرد. نافی گفت که این حدیث از از طرف عبدالله ابن عمر که خود در میان مهاجمین بوده است به او رسیده است.

پس از مرگ محمد این سنت (رفتارهایی که محمد برای پیروی مسلمانان تایین کرده است) را ادامه دادند.

وقتی یک ارتش مسلمان به شهری حمله میکرد، هیچکس حق نداشت که تا سه روز به اسلام در آید. در این سه روز آنها میتوانستند هرچقدر که میخواهند از مردان را بکشند، امواشان را چپاول کنن، زنان و فرزندانشان را برده کرده و به آنهاتجاوز کنند. تنها پس از اینکه شهری ویران میشد و تمام زنان جوان و کودکانی که میشد آنها را فروخت، برده میشدند، پروسه مگ مسلمانسازی با قانون اصلی خود که یا بایدمسلمان شوی یا بمیری به راه می افتاد. اما مسیحیان و یهودیان در صورتی که میپذیرفتند جزیه بدهند، به مرحله اهل ذمه وارد میشدند (2). ذمه به معنی محافظت شدهاست، اما اهل ذمه باید جزیه کلانی برای محافظت شدن میپرداختند. این مالیات جزیه بن مایه و منبع زندگی مسلمانانی بود که بواسطه آن میتوانستند همچون انگل (موجودی که ازبدن موجود دیگر تغذیه میکند) از دسترنج و کشیدن شیره جان اهل ذمه زندگی کنند.  حدیث زیر که توسط امام بخاری نقل شده است، سند و ریشه این طرز رفتار را که از رفتارمحمد در قبال اهل ذمه برخاسته است، بیان میکند:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 53 شماره 388:

جویریه بن قدمه التامیمی نقل کرده است:

ما به عمر بن خطاب گفتیم «ای امیر المومنین! ما را نصیحت کن، او گفت: «من شما را نصیحت میکنم که به میثاق الله (با اهل ذمه) وفادار باشید، چنانکه این همان میثاق پیامبر است و بنمایه زندگی (منبع حیات) وابستگان شما. (مبلغی که بعوان جزیه گرفته میشد)

در ادامه ماجرای جویریه،عایشه که پیامبر را در این تجاوز همراهی میکرد، نقل کرده است:

 «وقتی رسول الله، اسرای بنی مصطلق را تقسیم میکرد، او (برّه) بطور تصادفی به مالکیت ثابت ابن قیس در آمد. او با پسر عموی خود ازدواج کرده بود و پسر عمویش در همان جنگ کشته شده بود. او به ثابت پیشنهادی داد که اگر به او 9 مثقال طلا بدهد، ثابت او را آزاد کند. او زن بسیار زیبایی بود. او قلب هر مردی را که او را میدید تسخیر میکرد. او به نزد پیامبر آمد تا از او در این مورد یاری بطلبد. به محض اینکه من او را ایستاده در درب اتاقم دیدم از او بدم آمد، زیرا میدانستم که پیامبر او را همانگونه خواهد یافت که من یافتم (بسیار زیبا و جذاب). او به داخل رفت و به پیامبر گفت که چه کسی است، دختر حارث بن ضرار، رئیس قبیله مردمش. او گفت که «من بطور تصادفی سهم ثابت شده ام، و او به من قول داده است که مرا بواسطه فدیه ای آزاد کند، من آمده ام تا از تو در این ارتباط یاری بطلبم. پیامبر گفت، آیا چیزی بهتر از آن نمیخواهی؟ من قرض تو را خواهم داد و با تو ازدواج خواهم کرد. جویریه گفت «آری ای رسول خدا»، پیامبر گفت «پس مسئله تمام است».

منبع : http://66.34.76.88/alsalafiyat/juwairiyah.htm

این داستان نقل شده توسط عایشه دیگر هیچ بحثی را برای استدلالبر سر اینکه انگیزه های واقعی محمد در ازدواج کردن تنها با زنان جوان و زیبا چه بوده است، باقی نمیگذارد. همانطور که میتوان دید، محمد شوهر جویریه که پسر عموی اونیز بوده است را میکشد، تحت تاثیر زیبایی او قرار میگیرد، به او وعده آزاد شدن میدهد، اما تنها با شرط اینکه با او ازدواج کند. بعد از اینکه جویریه برای التماسکردن پیش او می آید تا برده نباشد و آزادی اش را بدست آورد، این پیامبر خود اعلامکرده خدا، این «رحمت خدا بر انسانیت»، این «نمونه کامل برای پیروی کردن» تماممسلمانان، بد ترین انتخاب را پیش روی او میگذارد، او یا باید با پیامبر ازدواج کند یا آزادی خود را برای همیشه از دست بدهد. براستی به غیر ازدواج کردن با محمد،جویریه آیا انتخاب دیگری هم داشت؟ مدافعان اسلامگرای محمد بسیار اصرار میورزند که بیشتر زنان محمد زنان بیوه بوده اند. آنها تلاش میکنند اینگونه قضیه را وانمود کنندکه گویا محمد از سر کمک به آنها و انجام اعمال خیریه با آنها ازدواج کرده است (3). اما همانگونه که روشن است و در تاریخ نیز ذکر شده است، این زنان جوان و زیبا بودهاند. اگر آنها بیوه زن بودند، دلیلش این بود که محمد شوهرانشان را کشته بود. جویریه در آن زمان تنها 20 سال داشت و محمد 58 ساله بود (4).

بسیار جالب است که نام اصلی جویریه برّه (به معنی بری از گناه،پاکدامن، مومن) بوده است. ظاهراً محمد از این نام خوشش نیامده است و آنرا به جویریه تغییر داده است. حتی هر دو زینبی که به زنی او در آمدند (5) نیز نام پیشینشان برّهبوده است و او اسامی آنان را نیز به زینب تغییر داد، به نظر میرسد پیامبر از برقرار کردن تماس جنسی با زنانی که نامشان نشانی از پاکدامنی داشته است احساس گناه میکردهاست. این رفتارهای بظاهر تصادفی (تغییر اسم سه زن از برّه به چیز دیگر) بگونه ای نشان از وجود انسانیت پیشین، در محمد دارد، یک وجدان و هوشیاری خفه شده در شخصیتاو، و شاید از دینمداری واقعی اما پنهان او. محمد یقیناً به خود اعتقاد داشته است. اما فهم او از حقیقت مخدوش بود، زیرا او از تمیز دادن آنچه حقیقی بود و آنچه خیالیبود عاجز بود. در حقیقت محمد بیشتر توسط ترس و خرافات پر انگیزه شده بود و رفتار میکرد تا هوشیاری و اخلاق.

باقی داستان زندگی جویریه پر از نیمه حقیقتها و غلّو ها است، بگونه ای که در بیشتر احادیث فاسد شده توسط مسلمانان میخوانیم:

گفته میشود که وقتی پیامبر از آن حمله با جویریه خارج شد بهذولجیش رسیده بود، او جویریه را به یکی از انصار سپرد و به سمت مدینه رفت. پدرش، الحارث، دریافت که او اسیر شده بود، پس به سمت مدینه در حالی که فدیه دخترش را به همراه داشت بازگشت. وقتی که به الاقی رسید، به شتر هایی که برای فدیه دادن آورده بود نگاه کرد و آنها را ستایش کرد (به دلیل زیبا بودن و یا مرغوب بودن آنها)، پس آندو را در یکی از راه های الاقی پنهان کرد. سپس به نزد پیامبر آمد و شتر ها را پشت سر گذاشته بود، به پیامبر گفت «دختر من خیلی خوبتر از این است که بخواهد اسیر باشد. او را با این فدیه آزاد کن. «پیامبر به اوپاسخ داد «آیا این بهتر نیست که ما به خود او حق انتخاب بدهیم؟» حارث گفت، پیشنهاد عادلانه ای است. الحارث به نزد دخترش آمد و گفت «این مرد به تو امکانانتخاب میدهد، پس به ما بی احترامی نکن»، جویریه پاسخ داد «من رسول الله راانتخاب میکنم»، پدرش به آرامی گفت، «عجب سیه روزی بزرگی!»

پیامبر سپس به او گفت «آن دو شتری که تو در الاقی پنهان کرده ای فلان و فلان ویژگیها را دارند کجا هستند؟» الحارث گفت، من سوگند میخورم که هیچ خدایی جز الله نیست و تو محمد رسول الله هستی! زیرا هیچکس نمیتوانست این را بداند گ الله.

ابن سعد د طبقات خود میگوید که پدر جویریه فدیه او راپرداخت و وقتی که او آزاد شد، پیامبر با او ازدواج کرد. در نتیجه ان ازدواج تمام زندانیان جنگ، که حدود 600 نفر میشدند توسط مسلمانان آزاد شدند، زیرا آنهادوست نداشتند که اعضای خانواده ای را که محمد با یکی از آنها ازدواج کرده است، برده کنند.»

دریافتن اینکه کدامیک از این ماجراها درست هستند و کدامیکساختگی هستند بسیار دشوار است، اما یافتن تناقضات زیاد  همین ماجرا چندان دشوار نیست. بعنوان مثال، خوانده ایم که محمد فدیه جویریه را به ثابت بن قیس پرداخته بود و سپس با او ازدواج کرد و او آزاد شد. بعد میخوانیم که حارث، پدر جویریه نیز فدیه داد تا او آزاد شود. در مورد اینکه محمد نوعی قدرتهای ماوراء طبیعی داشته است و میتوانسته است چیزهایی نادانسته ای را بداند، مثلا اینکه جای شترها رامیدانسته است، ما میتوانیم با جرات بگوییم که چنین نبوده است. در بسیاری از اوقات محمد دقیقاً عکس این قضیه را نشان داده است، او نشان داده است که حتی دارای نیروهای Psychic نیز نیست، چه برسد به اینکه بخواهد غیب گوییکند.، زیرا او در برخی از اوقات نمیتوانست چیزهایی که خیلی به دانستن آنها علاقه داشت را از طریق وحی الهی بداند. بعنوان مثال در حمله ای که او به خیبر کرد، گنجدارآن قبیله را تا حد مرگ شکنجه داد تا اینکه او بگوید گنجها را کجا پنهان کرده است (اسناد و مدارک را در نوشتاری با فرنام کنان ابن ربیع بیابید). (6)

این قضیه اهمیت دارد که ما شخصیت مردم عرب را در یابیم. در اینماجرا این اعراب بودند که نشان دادند از شخصیت اخلاقی بالاتری از محمد برخوردار هستند. آنها تمام وابستگان جویریه را پس از اینکه فهمیدند محمد با او ازدواج کردهاست آزاد کردند. محمد از طرف دیگر خالی از نجابت رایج بین اعراب بود و از نشان دادن ذره ای ارزش و شایستگی که برای یک رهبر و الگوی اخلاقی بایسته است، ناتوان بود. اوکمترین ترحم و همدردی برای کسانی بدشانسیشان این بود که قربانی او شده بودند از خود نشان نمیداد.

مسلمانان ادعا میکنند که جویریه به شخصی بسیار با ایمان تبدیلشد که تمام وقت خود را به دعا کردن میپرداخت. ریشه این ادعا را میتوان در کتاب اصول القبا یافت. نویسنده آن کتاب گفته است هرگاه که پیامبر برای دیدن جویریه می آمد، اورا در حال نماز خواندن میدید، پس وقتی که میرفت و دیرتر باز میگشت باز هم میدید که او در حال نماز خواندن است. یک روز پیامبر به جویریه گفت «آیا میخواهی به تو کلماتی بگویم که اگر آنها را تکرار کنی در ترازو بسیار سنگین تر از آنچه تو بعنوان نماز ودعا انجام میدهدی خواهد بود؟ بگو «بلند پایه باد الله، به اندازه تمام مخلوقاتش، و به اندازه ای که او خشنود گردد، و به اندازه وزن تخت (عرش) اش، و به اندازه مرکب کلماتش».

جای تعجب است که چرا مسلمانان روزی 5 بار نماز میخوانند و اینهمه ساعت وقت را در حالی که فرمولی به این سادگی و کوتاهی برای حمد و ثنای الله را دارند، به هدر میدهند بدون اینکه نمازهایشان هیچنوع سازندگی قابل توجهی نسبت به اینفرمول داشته باشد.

اجازه بدهید از زاویه کمی واقع بینانه تر به این قضیه نگاهکنیم. خود را بجای زنی بگذارید که به چنگ قاتل شوهرش که از از اتفاق پسر عموی او نیز هست بیافتد. از آنجا که این دو از وابستگان یکدیگر بودند، ارتباط بین آنها بیشاز ارتباط زن و شوهری بود، آنها با یکدیگر بزرگ شده بودند، همبازی یکدیگر بدند، سپس عاشق یکدیگر میشوند و همسر و هم دم یکدیگر برای تمام زندگیشان شده بودند. اگر شماجای جویریه بودید، در مورد قاتل شوهرتان، و بسیاری از وابستگان، عزیزان و هم قبیله ای هایتان چه فکر میکردید؟ همچنین تصور کنید که هیچ جایی رای رفتن ندارید. هیچامکانی برای فرار ندارید، تنها انتخاب شما این است که به برده جنسی یک پیر مرد تبدیل شوید، کسی که شاه و حاکم بر مردمش است مقدار زیادی پول دارد که بتواند آنرابه یکی از سربازانش بدهد. شما ترجیح میدهد تحت اسارت کدام شخص باشید؟ من فکر میکنم پاسخ روشن باشد. جویریه هیچ اختیار و چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد ازدواج محمدنداشت. حال هر زن دیگری اگر قرار بود برای برقراری تماس جنسی همنشین چنین پیر مردی شود چه میکرد؟ او قطعاً نقشه ای برای رهایی میکشید و این همان کاری است که جویریهنیز انجام داده است. او هروقت که میفهمید محمد در حال آمدن به نزدش است، به امید اینکه از همبستر شدن با قاتل شوهرش نجات دهد، وانمود به مشغول دعا و نماز خواندنمیکرد، بلکه محمد او را رها کند و برای اشباع کردن میل ناسالم و بیمار جنسی خود به سایر اعضای مجموعه زنانش مراجعه کند. اما همانطور که میبینیم محمد هم پیرمرد مکاریبود، و بزودی از این تاکتیک جویریه آگاه شد و نسخه ای برایش پیچید و به او گفت که تکرار این کلمات و اوراد برای او «در ترازو سنگین تر» از دعا کردن در تمام روز است و با اینکار او را از فرار از تمایلات جنسی خود باز داشت.

نوشته دکتر علی سینا

توضیحات مترجم:

1- بنابر اصول و قوانین اسلامیبرخاسته از قرآن همبستر شدن با اسرای جنگی حقی الهی برای صاحب برده به شمار میرود و ثابت بن قیس میتوانسته است با پیروی از دستورات قرآن با جویریه همبستر شود (برای اسناد و جزئیات به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام مراجعه کنید)، شاید از همین روی است که جویریه برده ثابت بن قیس بودن را شرمی بر خود میدانسته است.

2- در فقه اسلامی به افرادی از اهل کتاب که زیر سلطه حکومت اسلامی زندگی میکنند اهل ذمه گفته میشود.

3- این مسئله همیشه برای من بسیار جالب بودهاست، بسیاری از اسلامگرایان همچون دکتر علی شریعتی از یاوه گویان بزرگ معاصر به همین بهانه ها سعی کرده اند چهره بسیار زشت ازدواجهای محمد را ماست مالی کنند، اماآیا براستی برای کمک کردن به یک زن لازم است که با آن زن ازدواج کرد و وی را به تخت خواب کشاند؟ آیا میتوان تصور کرد که واقعا مردی با بیش از 50 سال سن با زنانی همچونجویریه، زینب، صفیه، عایشه و غیره که کمتر از نصف او و گاهی کمتر از یک سوم سن او سن دارند ازدواج کند و قصد او کمک کردن به آنها بوده باشد؟ آیا راه های دیگری برایکمک به بیوه زنان وجود ندارد؟

4) نموداری از سن محمد در هنگام ازدواج با زنانش کههمگی غیر از یک مورد حداقل نصف او سن داشته اند را در نوشتاری با فرنام «زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟» بیابید.

5) یکی از این دو زن زینب بنت جحش است، ازدواج محمد با زینب نیز بسیار بحث بر انگیز و افشاکننده است، در مورد این ازدواج در نوشتارهایی با فرنام  «محمد،زید و زینب» و «عشق محمد به همسر پسر خوانده اش (زینب) و ازدواج با او.»  میتوانید اطلاعات بیشتری کسب کنید.

6) تناقض دیگری که در بخش دوماین ماجرا دیده میشود این است که محمد از حارث پرسیده است آن شترهایی که فلان جا پنهانشان کرده ای کجا هستند. این پرسش مانند این است که شخصی از شما بپرسد منزلآقای فلانی که در پلاک فلان کوچه فلان خیابان فلان شهر فلان کشور فلان قرار دارد کجاست؟ کسی که جای چیزی را میداند هرگز اینگونه پرسشی را مطرح نمیکند، در قرآنبه صراحت به اینکه پیامبر اسلام غیب نمیدانسته است اشاره شده است (سوره انعام آیه 50)، علاوه بر این وجود قدرت پیشگویی و غیره کاملاً از نظر من غیر واقعی و تخیلی است (دکتر علی سینا ممکن است با این ادعا موافقت نداشته باشند)، روشن است که این بخش از داستان ساخته دست توانمند یاوه گویان اسلامگرا است.

ترجمه آرش بیخدا

خطاهای صرف و نحوی تازینامه، در کتاب 23 سال علی دشتی.

کتاب 23 سال نوشته علی دشتی صفحه 84

بعضی را عقيده بر اين است كه الفصول و الغايات را ابوالعلاء معری ( شاعر و لغت شناس نابينی عرب حدود ۳۶۳-۴۴۹ هجري) به قصد رقابت با قرآن انشاء كرده و از عهده برآمده است.

تركيبات نارسا و غير وافی (تمام و كامل) به معنی و مقصود و نيازمند تفسير، واژه‌هی بيگانه يا نامأنوس به زبان عرب استعمال كلمه در معنی غير متداول، عدم مراعات مذكر و مؤنث يا عدم تطابق فعل با فاعل يا صفت با موصوف و ارجاع ضمير بر خلاف قياس و دستور، يا به مناسبت سجع دور افتادن معطوف از معطوف‌عليه و موارد عديده‌ی از اين قبيل انحرافات در قرآن هست كه ميدانی بری منكران فصاحت و بلاغت قرآن گشوده است و خود مسلمانان متدين نيز بدان پي‌برده‌اند و اين امر مفسران را به تكاپو و تأويل و توجيه برانگيخته است و شايد يكی از علل اختلاف در قرأئت نيز اين باشد چنان كه “ يا ايها المتدثر” يا ايها المدثر شده است و مفسر مجبور است بگويد “ت” به “د” تبديل و در “د” ادغام شده است. هم چنين يا ايها المتزمل كه يا ايها المزمل شده است.
در سوره نساء آيه ۱۶۱ چنين آمده است:
“ لكن الرّاسخُونَ فی العلم مِنْهُمْ وَ الُمؤمَنُونَ… واَلمقيمين اَلصلاةَ و اَلمؤتون الزكَاة…” ( ليكن راسخين در علم و مؤمنين… و برپا دارندگان نماز و دهندگان زكاة…)

جمله مقيمين الصلوة بايد مانند راسخون مؤمنون و مؤتون در حال رفع و به صورت مقيمون نوشته شود.

در سوره حجرات آيه ۹ “ وَ اِنْ طائفَتانِ منَ الُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا” ( و اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كنند با هم) . “ن” فاعل جمله، كلمه طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربی فعل مي‌بايستی “اقتتلتا” باشد تا با فاعل مطابقت كند.
آيه ۱۷۷ سوره بقره كه در جواب به اعتراض يهود است راجع به تغيير قبله از مسجد‌الاقصی به كعبه مضمون زيبا و ارجمندی دارد:

“ لَيْسَ اْلبَّرَ اَنْ تُولّوُا وجُوُهَكْمْ قبَل اْلَمشْرقِ وَ اْلمغَربِ وَلكِنَّ اْلبَّر مِنَ اَمَنَ بِاللهِ وَ اْلَيَومِ الاخر”

يعنی خوبی در اين نيست كه روی به مشرق آورند يا مغرب، خوب كسی است كه ايمان به خدا و روز بازپسين آورد. كه عطف شخص است به صفت و بايد چنين باشد. خوبی روی آوردن به مشرق يا مغرب نيست بلكه خوبی آن است كه به خدا ايمان آرد.

به همين جهت تفسير جلالين جمله “لكن البر” را چنين توجيه مي‌كند و لكن ذالبر.

مْبُردّ كه يكی از بزرگترين علماء نحو است با ترس و لرز مي‌گفت اگر من به جی يكی از قراء بودم اين كلمه “بر” را با كسر نمي‌خواندم، بلكه با زير و مفتوح مي‌خواندم تا “بر” مخفف “بار” باشد و معنی نكوكار دهد و به همين دليل مطعون شد و وی را سست ايمان گفتند.

در آيه ۶۳ سوره طه قوم فرعون راجع به موسی و برادرش هارون مي‌گويند ان هذان لساحران. در صورتی كه اسم بعد از حرف آن بايد در حال نصب باشد و هذين گفته شود و معروف است كه عثمان و عايشه نيز چنين قرائت كرده‌اند. بری اين كه به تعصب و جمود در عقيده اشخاص پی ببريم خوب است ری يكی از دانشمندان اسلامی را كه در جايی خوانده‌ام نقل كنم.
اين دانشمند مي‌گفت اين اوراقی كه به اسم قرآن در ميان دو جلد قرار گرفته است به اجماع مسلمين كلام خدا است، در كلام خدا اشتباه راه نمي‌يابد پس اين روايت كه عثمان و عايشه به جی هذا، هذين خوانده‌اند فاسد و نادرست است.
تفسير جلالين به طرز ملايم‌تری به رفع اشكال برخاسته و مي‌گويد در اين تثنيه در هر سه حالت نصب و رفع و جرّ با الف آورده مي‌شود ولی ابو عمرو نيز مانند عثمان و عايشه هذين قرائت مي‌كرده است.

در سوره نور آيه‌ی (۳۳) است شريف و انسانی كه ما را از وجود يك رسم زشت و ناپسند در آن زمان آگاه مي‌كند.

“ لاتُكْرهُوا فَتَياتكُمْ عَلَی اْلبِغاء اِنْ اَرَدْنَ تَحَصنُّناً لتَبْتَغُوا عَرضَ اْلحَيوة الُدّنْيَا وَ مَنْ يُكْرهْهُنَّ فَانَّ مَنْ بَعدِ اِكَْراهِهِنَّ غَفُور رَحَيُم”

(يعني) دختران خود را بری تحصيل مال به زنا مجبور نكنيد. كسی كه آن‌ها را مجبور كند پس از مجبور كردن آن‌ها خداوند آمرزنده و رحيم است”
( معنی دقيق آيه چنين است: كنيزانتان را اگر خواهند عفيف باشند، به طلب مال دنی، به زناكاری وادار مكنيد و چون وادار شدند خدا نسبت به ايشان آمرزگار و رحيم است).

پر واضح است كه قصد پيغمبر نهی از يك كار زشت و ناپسند است يعنی كسانی كه كنيز و برده دارند به قصد انتقاع و به جيب زدن مزد هم‌خوابگی آنان، آنان را به نزد حريف نفرستند و به زنا مجبور نكنند.

و باز واضح است كه قصد از جمله “فان الله من بعد اكراههن غفور رحيم” اين است كه خداوند بر كنيز و برده‌ی كه به امر مولی خود تن به زنا داده است مي‌بخشايد. ولی ظاهر چنين است كه خداوند نسبت به مرتكبان اين عمل غفور و رحيم است پس عبارت نارسا و به مقصود شريف پيغمبر وافی نيست به ری ابراهيم نظام در باره قرآن اشاره كرديم و بايد اضافه كرد كه او در اين ری تنها نيست، بسی از معتزليان ديگر چون عباد‌بن سليمان و فوطی كه همه از مؤمنان بنامند با وی هم رأيند و اين عقيده را مباين اسلام و ايمان خود نمي‌دانند.

بديهی است نام متفكر بزرگ و روشنفكر‌ترين مردان عرب ابوالعلا معری را به ميان نمي‌آوريم كه منشأت خود را اصيل‌تر و برتر از قرآن مي‌دانست.

باری بيش از صد مورد انحراف از اصول و استخوان بندی زبان عربی را از اين قبيل كه اشاره شد ثبت كرده‌اند و نيازی به گفتن نيست كه مفسرين و شارحان قرآن در توجيه اين انحراف‌ها كوشش‌ها و تأويل‌ها كرده‌اند و از آن جمله است زمخشری كه از ائمه زبان عرب و از بهترين مفسران قرآن كريم به شمار مي‌رود و يكی از ناقدان اندلسی، (كه) نامش را به خاطر ندارم، در باره وی مي‌گويد اين مرد ملا‌نقطی و مقيد به قواعد زبان عربی يك اشتباه فاحش كرده‌است. ما نيامده‌ايم قرائت را بر دستور زبان عربی منطبق سازيم تكليف ما اين است كه قران را دربست قبول كنيم و قواعد زبان عرب را بر آن منطبق سازيم.