بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-تاریخ

بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟

نویسنده – علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

این داستان ماجرای غم انگیز سرنوشت یهودیان مدینه است. یک پرونده نسل کشی، خیانت و قتل عام، که توسط محمد رسول الله انجام گرفته است. پیامبر به اجتماع 2000 ساله یهودیان مدینه حمله کرد، مردان آنان را کشت، اموالشان را مصادره کرد، زنان و فرزندانشان را برده کرد و بخشی از یهودیان که به آنها نیاز نداشت را بدون اینکه جرمی از آنها سر زده باشد از سرزمین خود تبعید کرد. انگیزه اصلی پیامبر مقدس اسلام، طمع به مال آنها و هوس دست یافتن به زنان آنها بود.

این برای ما بسیار دشوار است که حقیقت را در مورد آنچه در زمان محمد بر سر ساکنان یهودی مدینه آمده است دریابیم. منابع مستقلی وجود ندارند و یهودیانی که سر انجام توسط محمد نابود شدند نیز از خود چیزی باقی نگذاشته اند که ما به آن مراجعه کنیم. ما تنها به آن نسخه ای از تاریخ دسترسی داریم که تاریخ نویسان مسلمان در مورد این مردمان نوشته اند که قطعاً ایمان و تعصب آنها نسبت به محمد و از طرفی تنفر و انزجار آنها از یهودیان که در هر جمله از نوشتارهایشان پیرامون آنها هویداست ، این روایت آنها از تاریخ را آلوده کرده است.

بسیاری از مدافعان اسلام اهمیت و تعداد یهودیان مدینه را زیر سوال میبرند و تلاش می‌کنند این ماجرا را غیر مهم نشان دهند. دکتر ا. ظهور و دکتر ز. حق مینویسند، «تاریخ به این اشاره نمی‌کند که اولین مهاجرت یهودیان به یثرب (مدینه) از شمال کی انجام گرفت، زیرا تعداد آنها تا زمان حضور آنها در آن منطقه کم بود» (1)

درست است که تمامی نوشتارهای یهودیان مدینه یا گم شده اند یا توسط مسلمانان نابود شده اند، اما با خواندن و کند و کاو در میان نوشتارهای علمای اسلام و خواندن خط به خط و با دقت آنچه در کتابهای تاریخ نوشته شده است، میتوان تقریباً دریافت که چه اتفاقی در اینجا و آنجا افتاده است. مودودی در توضیحات خود پیرامون سوره الحشر قرآن (2) از کتاب الاغانی [یک کتاب شعر بسیار مهم که منبع اطلاعاتی بسیار مهمی از جامعه اسلامی در دوران قرون وسطی است، جلد 19 ام صفحه 94، توسط ابوالفرج علی اصفهانی (897-967) ] مینویسد:

ساکنین یهودی حجاز

یهودیان ادعا کرده اند که در آخرین دوران حیات پیامبرشان حضرت موسی (ع) به حجاز مهاجرت کرده اند. آنها گفته اند که موسی نبی لشگری را بسیج کرد که عمالیق (قومی باستانی از اعراب ساکن حجاز) را از سرزمین یثرب اخراج کنند و به آنها دستور داد تا حتی از یکی از اشخاص این قبیله نیز نگذرند. ارتش اسرائیل این دستور پیامبر را انجام میدهد، اما در مورد جان یکی از شاهزاده های خوشروی پادشاه عمالقه اغماض کرد و با او به فلسطین بازگشتند. در آن زمان پیامبرشان موسی از دنیا رفته بود. جانشینان او در مورد دستور او دچار خطای بزرگی شده بودند، زیرا یکی از شاهزاده های عمالقه را زنده نگاه داشته بودند و این بر خلاف دستور پیامبرشان بود. به همین دلیل اسرائیلیان ارتش را از اجتماع خود طرد کردند و آنها مجبور شدند به یثرب بازگشته و در آنجا از حدود 1200 سال قبل از میلاد مسیح سکنی گزینند.

مهاجرت دوم بر اساس ادعای یهودیان در سال 587 قبل از میلاد مسیح انجام گرفت، یعنی وقتی که نبوچادنزر پادشاه بابل، جارالسلام را ویران کرد و یهودیان را در سرتاسر دنیا آواره ساخت. یهودیان عرب گفته اند که بسیاری از قبایل آنها در آن زمان مجبور شدند تا به وادی القری و یثرب بیابند. بلاذری فتوح البلدان

مودودی هردو این ادعاها را رد می‌کند و میگوید که «این دو واقعه، پایه تاریخی ندارند و یهودیان احتمالاً این داستانها را ساخته اند تا برای اعراب لاف بزنند و بگویند که از نژاد اصیلی برخوردارند و صاحبان اصلی آن سرزمین هستند.

اما او میگوید «آنچه مسلم است این است که وقتی در سال 70 پس از میلاد رومی ها یهودیان را در فلسطین قتل عام کردند و در سال 132 پس از میلاد آنها را از آن سرزمین تبعید کردند، بسیاری از قبایل یهودی برای یافتن پناهگاه به حجاز رفتند، جایی که به فلسطین از سمت جنوب متصل بود. در حجاز هرجا که چشمه های آب و علف و گیاهان سبز یافتند مستقر شدند و سپس بر اثر دسیسه و پول قرض دادن زمینهای کشت خیز را تصاحب کردند. ایله، مقنی، تبوک، تیما، وادی القری، فدک و خیبر در آن دوران به دست آنها افتاد. بنی قریظه، بنی نضیر، بنی بهدال و بنی قینقاع نیز در همان دوران آمدند و یثرب را اشغال کردند.

از آنجایی که اسناد تاریخی قابل توجهی برای قبول کردن نسخه مودودی از تاریخ وجود ندارد ما میتوانیم نتیجه بگیریم که مسلمانان (شاید خود مودودی) این داستان را ساخته اند تا «دارای نژاد اصیل بودن و صاحبان یثرب بودن» آنها را انکار کنند. به نظر میرسد که برای یهودیان که در یثرب برای مدتها زیسته بودند و بنابر تایید مودودی «صاحبان زمینهای سبز و کشت خیز» (2) نیز بودند، علتی وجود نداشته باشد که این داستان را از خود در مورد منشاء و ریشه خودشان ساخته باشند. از طرف دیگر مسلمانان که دشمنی شان با یهودیان به زمان خود محمد برمیگردد و حتی دانشمندان پر آوازه شان چون مودودی نیز نمیتوانند هنگام نوشتن نظراتشان جلوی تنفر خود از یهودیان را بگیرند، انگیزه ها و منافع بیشتری داشتند تا داستانهای غلط را به منشاء یهودیان نسبت دهند تا بدین وسیله اخراج آنها از میهنشان و نسل کشی آنها را توجیه کرده باشند.

به هر حال، تاریخدانان مسلمان نیز تایید می‌کنند که اعراب یهودی برای قرنها در یثرب زندگی میکرده اند. از حیث زبان، پوشش، تمدن و روش زندگی کاملا عرب شده بودند. حتی اسامی آنها نیز عربی بود. از میان 12 قبیله یهودی که در حجاز بودند هیچکدام به غیر از بنی زورا نام عبری نداشت. بغیر از تعداد کمی از علمای برجسته کسی زبان عبری را نمیدانست. در واقع میان اشعاری که از پیش از ظهور اسلام باقی مانده است به هیچ عنوان نمیتوان میان اشعار یهودیان و سایر اعراب تمایز قائل شد. ایده ها، زمینه ها، سبکها همه و همه بسیار مشابه یکدیگرند. هیچ چیز نمیتوانست آنها را از سایر اعراب جدا و متمایز کند مگر دین. بخاطر این نفوذ عربگرایی مستشرقین به اشتباه گفته اند که شاید آنها اساساً اسرائیلی نبوده باشند، بلکه اعرابی بوده اند که یهودیت را قبول کرده اند، یا اینکه حداقل بیشتر آنان اعرابی یهودی شده بودند.

البته ممکن است مستشرقین غربی چندان نیز از حقیقت دور نباشند، زیرا اگر یهودیان در اصل به عربستان مهاجرت کرده باشند، بعد از قرنها یا اگر نسخه یهودی تاریخ یهودیان عربستان را باور کنیم بعد از 2000 سال ازدواجهای بین قبیله ای آنها کاملاً عرب شده بودند.

مودودی مینویسد «هیچ تاریخ معتبری از اعراب یهودی در دنیا وجود ندارد. آنها از خود هیچ نوشته ای در قالب یک کتاب یا لوحه بجای نگذاشته اند که بتواند نوری بر تاریخ گذشته آنان بتاباند، همچنین هیچ تاریخ نویس یا نویسنده یهودی از دنیای غیر عرب نیز به دلیل اینکه آنها پس از مستقر شدن در شبهه جزیره عربستان خود را از بدنه یهودیان جدا کرده بودند و در نتیجه یهودیان جهان آنها را از خود نمیدانستند، یادی از آنان نکرده است، زیرا آنها فرهنگ و زبان عبری را کنار گذاشته بودند و بجای فرهنگ و زبان عبری حتی در انتخاب نامهایشان نیز عربی گشته بودند. » (2).

دلیل دیگری برای اینکه تاریخ معتبری از یهودیان عربستان بجای نمانده است این است که محمد تمام آنها را نابود کرد، تابحال دیده نشده است که مردمان مرده تاریخ بنویسند.

اگر یهودیان آنقدر عربیزه شده بودند که نمیشد آنها را از باقی اعراب تشخیص داد، پس شاید نسخه یهودیان دقیقتر باشد و یهودیان خیلی پیش از آنچه تاریخ نویسان مسلمان تمایل به تایید دارند ساکن عربستان شده باشند. اما حتی اگر ما مجبور باشیم که نسخه اسلامی تاریخ را قبول کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که عربستان از 500 سال قبل از میلاد محمد خانه یهودیان شده بود و آنها همانقدر به سرزمینشان (یثرب) متعلق بودند که مسلمانان آلبانیایی (که اصلیت ترک دارند) متعلق به کوزوو هستند.

سایر ساکنان غیر یهودی.

در سال 450 یا 451 پس از میلاد مسیح، سیل بسیار مخربی در یمن باعث شد قبایل مختلفی از مردم سبا به قسمتهایی از عربستان مهاجرت کنند. در میان آنها اوس و خزرج در یثرب مستقر شدند. این دو قبیله قبایل بزرگی بودند اما مردمانی بی مهارت بودند. بر خلاف یهودیان که در کار خبره در تمامی تجارتها و صاحب اکثر حرفه ها بودند، اعراب در یثرب زندگیشان را با خدمت کردن و کار کردن برای یهودیان در زمین هایشان و خانه هایشان میگذراندند. آنها توسط اربابان یهودی خود تحقیر میشدند و این سبب رنجش و خشم آنان شده بود.

اما این دو قبیله نمیتوانستند در چشم یکدیگر نگاه کنند و هرکدام همپیمان شدن با قبایل یهودی را ترجیح میدادند. و این مسئله بخوبی انجام گرفته بود، بنی قریظه نیز چندان روابط دوستانه ای با دو قبیله یهودی دیگر نداشت. بنابر این بنی قینقاع و خزرج با یکدیگر همپیمان و متحد شدند و بنی قریظه و بنی نضیر و اوس نیز از طرفی دیگر با یکدیگر متحد شدند. باید توجه داشت که این دشمنی ها ریشه دینی نداشتند بلکه بیشتر برخاسته از درگیری های بین قبیله ای بودند.

مودودی میگوید، «بخاطر همین اتحاد، یهودیان نه تنها در جنگ قبایل عربی متحدشان با سایر قبایل عربی در حمایت از همپیمانان عربشان به جنگ رفته بودند بلکه حتی در مقابل سایر قبایل یهودی نیز که متحدان عربشان با آنها جنگ داشتند، جنگیده بودند.».

اگر ما بتوانیم آنطرف ابر ضخیم تبعیض دینی و بدبینی که دید علمای مسلمان را کوتاه کرده است را ببینیم، خواهیم دید که همه این قبایل ساکن مدینه اعرابی بودند که ادیان مختلفی داشتند. و مانند هر قبیله ای در هرجای این جهان با یکدیگر درگیری هایی نیز داشتند، اما از آنجا که از ساختار اتحادهایشان بر می آید، درگیری های آنها به هیچ عنوان ریشه دینی نداشته است، این مسئله بسیار اهمیت دارد. درگیری های بین قبیله ای کوتاه هستند اما تنفر دینی هیچگاه نمی میرد. تنفر دینی فرای زمان و مکان است، همانطور که در آینده خواهیم دید این محمد بوده است که تنفر دینی را معرفی کرده است. این محمد است که باید مسئول معرفی کردن و آغاز کردن درگیری ها و تنفر دینی و نابردباری دینی در عربستان و شاید در تمام جهان شناخته شود و برای آن توبیخ شود. محمد معمولاً بخاطر اینکه قبایل در حال جنگ عرب را متحد کرد ستایش می‌شود. ممکن است این درست باشد، اما بدون وجود او نیز این قبایل دیرتر یا زودتر اختلافاتشان را کنار میگذاشتند، همانند سایر قبایلی که در تمام جهان وجود دارند و اختلافاتشان را سرانجام کنار گذاشته اند. تقریباً همه جای دنیا، قبایلی که در گذشته با یکدیگر درگیری داشتند سر انجام به یکدیگر پیوستند تا کشورها و دولتهای قدرتمند تری را تشکیل دهند. محمد اعراب را متحد کرد و آنها را به نیرویی قوی تبدیل کرد، که به سایر کشورها حمله کردند و سایر تمدنها را تاراج و ویران کردند و زبان، فرهنگ و دینشان را به آنها تحمیل کردند.

با قبول کردن اسلام، اعراب از اتحادشان سودهای اقتصادی بردند، اما صدمه و ضرر تنفر دینی که محمد آنرا بنا نهاد بر پیکر انسانیت در طول قرنها بارها در کفه ترازوی ارزش سنجی سنگین تر از سودی است که او با متحد ساختن اعراب بیابان نشین عربستان برای آنها بوجود آورد.

مهاجرت به مدینه

اعراب همواره در حال جنگ با یکدیگر بودند. اما در میان آنها، اهل مکه جایگاهی رشک آمیز داشتند. کعبه مکانی مقدس برای تمامی اعراب بود. کعبه مکان حج و زیارت بود و همین مسئله قدرت و ثروت زیادی را برای اهل مکه باعث میشد.

وقتی ابوطالب، عموی محمد و خدیجه همسرش فوت شدند او دو تن از پرقدرت ترین پشتیبانان خود را از دست داده بود و در نتیجه مردم مکه به عداوت خود علیه او افزودند. بنابر این او دوباره تلاش کرد تا دوباره پیشنهادی که از طائف به او شده بود را در نظر بگیرد. نمایندگان طائفیان به او گفته بودند که اگر او شهر آنها را شهر مقدس دین جدیدش کند و در نتیجه شهر آنها مرکز تجاری پیروان او شود، بنی ثقیف و مردم طائف ممکن است که از او پشتیبانی کنند. بنابر این محمد پسر خوانده خود زید ابن حارث را در سال 620 بصورت مخفیانه به طائف فرستاد تا با طائف بر سر اتحاد آنها با مسلمانان مذاکره کند و به آنها قول بدهد که شهر آنها مرکز دین جدید خواهد شد. اما در مقابل بنی ثقیف به تمسخر او پرداختند و حتی دیدار با او را که او تقاضا میکرد از مکّیان مخفی بماند مخفی نگاه نداشتند. رهبران طائف ممکن بود که به موقعیت و اعتبار مکه رشک و حسادت بورزند اما هرگز حاضر نبودند که زندگی آرام خود را با یک ماجراجویی پر مخاطره بواسطه دفاع از شخصی که ادعای موهومی در مورد دینش داشت معامله کنند.

وقتی قریشیان از این دیدار آگاه شدند بسیار خشمگین شدند و بر خصومت خود علیه محمد افزودند. و بعد از یکی دو سال تصمیم گرفتند که او به جان او سوء قصد کنند.

محمد از توطئه ای که قرار بود علیه او انجام شود آگاه شد و به یثرب گریخت. او در یثرب پیروانی اندک داشت. آنها به قبیله خزرج و اوس متعلق بودند. این دو قبیله بخصوص به دلیل اینکه در آن زمان به تازگی از جنگ با یکدیگر رهایی یافته بودند از جنگهایی که دائماً با یکدیگر داشتند خسته و بیزار گشته بودند. آنها به دنبال راهی میگشتند تا این خصومت ها را پایان بخشند. بنابر این رهبران این دو طرف محمد را بعنوان یک میانجی انتخاب کردند تا میان آنها اتحادی برقرار سازد.

عهدنامه

این یک رسم عربی بوده است که در جاهای دیگر نیز از آن پیروی می‌شود، حتی امروز نیز دو طرف که با یکدیگر درگیری دارند بر سر اینکه شخصی میان آنها داوری کند توافق می‌کنند. محمد از آنجا که یک خارجی و در نتیجه بیطرف حساب میشد انتخاب شد تا در مورد یکی از مشکلات داوری کند. این مسئله دارای اهمیت است که توجه داشته باشیم، درگیری موجود در مدینه بین یهودیان و مسلمانان نبوده است؛ و الا محمد هرگز بعنوان داور و میانجی انتخاب نمیشد. همچنین همانطور که در قبل دیدیم در یثرب اختلاف نظرهای دینی وجود نداشت، هرچند که یهودیان قسمتی از معاهده بودند زیرا با قبایل عربی همپیمان بودند.

این یک فرصت طلایی برای برنامه پیامبری محمد حساب میشد که سرنوشت او را تغییر داد و مخالفانش را به موافقان او تبدیل کرد. بر اساس یکی از ضمانتهای معاهده، آنها باید محمد را همانگونه که از زنان و فرزندانشان حفاظت میکردند، در مقابل حمله مکّیان حفاظت کنند.

به لطف بردباری یهودیان و خطای آنها در دادن یک بهشت امن به مهاجرین، تعداد مسلمانان در یثرب افزایش یافت. یهودیان نتوانستند از پیش ببینند که مردی که آنها امروز به او امان داده اند آنقدر قدر ناشناس باشد که بر علیه آنها برخیزد و سر انجام علت نابودی آنها شود.

این عهدنامه به مسلمانان حق آنرا نداد که حکومت کنند. ابن هشام قسمتی از این عهدنامه را گزارش کرده است، اما همانطور که خواهیم دید این عهدنامه باید جعلی باشد، این عهدنامه میگوید:

در پیکار با دشمنان، هزینه یهود بر عهده خود آنان و هزینه مسلمانان بر عهده خود ایشان خواهد بود؛ و بر هردو گروه است که در برابر کسی که با شرکت کنندگان در این پیمان نامه به ستیز برخیزد، با همیاری یکدیگر پیکار کنند. نیز باید راستی و نیکخواهی و نیکی، بی هیچ پیمان شکنی میان ایشان استوار باشد. هیچ مردی نباید نسبت به همپیمان خویش، پیمان شکنی کند. روابط آنها باید با پارسایی و شناخت حقوق دیگران باشد نه با گناه و خطاکاری. پیداست که یاری از آن ستمدیده است. تا آنگاه که مومنان سرگرم پیکار با دشمن هستند، یهودیان نیز باید همراه مسلمانان هزینه جنگ را بپردازند. درون مدینه برای پذیرندگان این پیمان نامه حرام است (3). هرگاه میان متعهدان به این پیمان نامه، قتلی یا رویدادی ناگوارو یا ناسازگار که خطر تباهی همراه داشته باشد، روی دهد، بیگمان برای رهایی از آن، باید به خدا و پیامبر وی محمد روی آورند؛ مشیت خداوند بر نگهداشت و پذیرفتن این نوشته جاری است.هم پیمانان باید علیه کسی که به شهر یثرب بتازد، به یاری هم بشتابند. و هر گروه مسئول دفاع از مکانی خواهد بود که متعلق به او است. (4)

سرنخ های بسیاری وجود دارند که باعث می‌شود ما بفهمیم این عهدنامه ساختگی است. آشکار ترین آنها این است که یهودیان ممکن نبود سندی را امضاء کنند که تاکید می‌کند محمد پیامبر خدا است. امضاء کردن چنین سندی برای آنان به معنی این بود که آنها ادعای محمد را مبنی بر پیامبر بودن تایید کرده اند، که مسلماً هیچ وقت چنین چیزی از جانب یهودیان اتفاق نیافتاد. بنابر این سند بالا به احتمال بسیار زیاد جعلی است. همچنین در متن سند تناقضاتی وجود دارد. سند بگونه ای که بین دو طرف (دو قبیله) که به یک اندازه قدرت و حق دارند آغاز می‌شود، این درحالی است که عبارت «تا آنگاه که مومنان سرگرم پیکار با دشمن هستند، یهودیان نیز باید همراه مسلمانان هزینه جنگ را بپردازند» و همچنین عبارت «هرگاه میان متعهدان به این پیمان نامه، قتلی یا رویدادی ناگوارو یا ناسازگار که خطر تباهی همراه داشته باشد، روی دهد، بیگمان برای رهایی از آن، باید به خدا و پیامبر وی محمد روی آورند» آشکارا در تناقض با آن اصل برابری قدرت و حقوق است.

به نظر میرسد که این جمله ها و عبارتها بعداً وارد عهدنامه شده باشند. این عبارتها به محمد ارشدیت و برتری ویژه ای می‌دهند و این ارشدیت با ادامه سند که قرار است بین دو طرف برابر مورد توافق قرار گرفته باشد در تناقض است. اما مهمترین نکته این است که چگونه محمد میتواند در این عهدنامه داور باشد درحالی که خود ذینفع است؟ بسیار جای شگفتی است که اسلامشناسان قرنها این سند را مطالعه کرده اند اما این پرسش برایشان مطرح نشده است که چگونه ممکن است محمد در این ماجرا درحالی که خود ذیحق است حَکَم شود. اما این دقیقاً همان چیزی است که ما می‌خواهیم نشان دهیم. ذهن مذهبی مانع از یافتن حقایق می‌شود. اگرچه آنها اگر چنین داستانی در مورد دیگران نوشته یا گفته شود به سخره خواهند خندید، به نظر نمیرسد که برای قبول کردن این سند صرفاً بخاطر اینکه مربوط به دین خودشان است مشکلی داشته باشند.

سرنخهایی وجود دارند که به ما میگویند این عهدنامه اصالت و صحتی ندارد. اما از آنجا که محمد و یاران آدمکشش سند اصلی را همراه یهودیان که جزوی از این عهدنامه بودند نابود کرده اند، هیچ چیزی برای ما بغیر از این سند بی ارزش باقی نمانده است تا حقیقت را بیابیم، و این باعث می‌شود کار ما بی شباهت به یافتن یک سوزن در تپه ای از کاه نباشد.

جنگهای مقدس!

بعد از حادثه بدر که مردان محمد به یک کاروان تجارتی حمله کردند و غنایم جنگی را بدست آوردند آینده محمد تغییر کرد. او بوسیله سهمی که از غنایم این دزدی به او رسیده بود غنی شده بود و بر محبوبیتش نیز افزوده شده بود. او به کسانیکه او را در این دزدی های مسلحانه همراهی میکردند وعده ثروت و زنان برده و کنیز در این دنیا و بهشتی شامل حوریها و رودخانه های شراب به آنانی که در این دزدی ها کشته میشدند میداد. برای یک عرب نادان و در عین حال طماع و آزمند خود داری و مقاومت در مقابل این وعده ها و پیشنهاد ها دشوار بود. اگر او زنده میماند سهمی از غنایم و زنان میبرد و اگر کشته میشد به جهنم میرفت و همان غنایم به علاوه لذت هایی که الله برای او در نظر گرفته است را پاداش میگرفت. این بسیار شایان توجه است که اعراب نوعی احترام و شرافت برای زنان شوهرداری که در جنگ اسیر میشدند داشتند اما رسول الله آن احترام و شرافت را به دور انداخت و اعلام کرد که مردان مسلمان میتوانند با زنانی که در جنگ اسیر میشوند رابطه جنسی برقرار کنند (سوره نساء آیه 24) یهودیان که دین خودشان را داشتند، نمیتوانستند محمد و ادعای پیامبری اش را قبول کنند. آنها احتمالاً او و پیروانش را تمسخر و استهزا نیز میکردند و این کاملا قابل فهم است. اگر کسی در میان مسلمانان برخیزد و ادعای پیامبری کند و دین جدیدی را آغاز کند مسلمانان چه رفتاری با او خواهند کرد؟ آیا آزار و اذیت بهائیان میتواند پاسخی روشن به این پرسش ما بدهد؟

منابع:

1) http://users.erols.com/zenithco/treaty22.html#note1

2) http://www.usc.edu/dept/MSA/quran/maududi/mau59.html

توضیحات:

3) یعنی درخت های درون مدینه را نباید برید و جانوران آنرا نباید شکار کرد.(بخاری 25/3).

4) سیرت الرسول فارسی متن عهدنامه را به زبان عربی در برگ 480 تا 484 پوشینه نخست آورده است، در سیرت الرسول انگلیسی این عهدنامه را در پوشینه دوم برگ 147 تا 150 آمده است. متن فارسی از کتاب، نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد (ص) و اسناد صدر اسلام تحقیق و گردآورده دکتر محمد حمید الله و ترجمه دکتر سید محمد حسینی انتشارات سروش چاپ دوم 1377 برگ 109 با اندکی تغییر برای همخوان شدن با سیرت الرسول انگلیسی آورده شده است.

محمد با یهودیان چه کرد؟

حمله به بنی نضیر
حمله به بنی قینقاع
حمله به بنی قریظه

توسط دکتر علی سینا

منبع +

آیا جهاد امری دفاعی است؟

نقد و رد سفسطه دفاعی بودن آیات جنایی قرآن.

پیشگفتار

توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار، دو نوشتار 164 آیه جهاد در قرآن و همچنین  بخش آیات جنایی قرآن را بخوانید.

بدون شک يکي از مهمترین مسائل در پیرامون به اسلام که در درازاي تاریخ مورد انتقاد شديد و بازپرسي انديشمندان و پژوهشگران منتقد اديان و اسلامشناسان منتقد قرار گرفته است و اکنون نيز نقد و بررسي ميشود، و هر چند وقت یکبار جهانیان را مجبور میکند که به یاد اسلام بیافتند، ذات خشن، جنگ طلبانه، تجاوزگرانه و تروریستی اسلام بوده و هست. اسلام در حقيقت يک اندیشه ي سیاسی مرگبار و فاشیستی است، که ماهيت خود را زیر سايه ي ناموجوديهاي فراطبیعی و نا محسوس خرافی و محبوب عوام پنهان میکند و با آميخته شدن در قدرت و سياست که جزيي جدايي ناپذير از آن است، جامعه ي انساني را دچار کمبود ها و ددمنشيهاي بسيار زيان آوري ميکند.

آنچه که از سوي انسانگرایان غیر مسلمان بشدت باعث  انزجار از اسلام ميشود و بيش از هر موضوع ديگري به چشم آنها می آید و همواره بگونه اي واضح اسلامگرایان را از دیگر افراد جامعه جدا ميسازد همين توحش و خشونتی است که در نتيجه ي باورهاي اسلامي در کردار اسلامگرايان نمايان ميشود. که اين خشونت خود بعنوان عمده ترین پيامدهايي شناخته ميشود که انديشه ي اسلامي براي انسان غیر مسلمان به ثمر مي آورد مسئله جهاد که از اصولی ترین و اساسی ترین مسائل اسلام است از مهمترین نمودهای قانوني و نامگذاري شده ی این توحش و خشونت طلبی است.

بر هر شخصی که اندکی با قرآن آشنا باشد آشکار است که از اساسی ترین پیامهای قرآن تشویق و ترویج مسلمانان به جنگ و خشونت و جهاد است. این پیامها معمولاً از سوي روحانیون و مروجین اسلام در مواقع صلح و زمانی که مسلمانان قدرت تجاوز به دیگران را ندارند پنهان نگاه داشته ميشوند و اما در هنگامی که همين روحانیون تمايل به وا داشتن مسلمانان به کشتن ديگران و کشته شدن خود آنها پيدا ميکنند، این آیات را رو کرده و به تبليغ و شناساندن آنها ميپردازند.

پنهان شدن این آیات جنایی دستکم دو دلیل دارد، دلیل نخست این است که روحانیون میترسند آتش جهاد و توحش اسلامی دامن خودشان را هم بگیرد، در دوران معاصر دستکم یکبار این اتفاق افتاده است، گروه تروریستی فرقان، کسانی که طرفدار اندیشه های شریعتی بودند بر روی آخوندها شمشیر کشیدیند و آنها را ترور کردند و دلیل دوم این است که جنگ و خشونت که از بنمایه های اصلی اسلام بوده و هست در نگر انسانگرایان و مسلمانانی که اسلام هنوز انسانیتشان را کامل تخریب نکرده است منفی و بد جلوه میکند و از این رو بر دین فروشان بهتر است که این لکه ننگ را تا میتوانند پنهان دارند.

اما افشا شدن این آیات و اصول غیر انسانی و غیر اخلاقی طبیعتاً پاسخهایی را نیز از طرف مسلمانان به همراه دارد. عمده ترین پاسخ سفسطه آمیزی که به این اعتراض داده میشود و شبهه ای که از طرف مسلمانان و اسلامگرایان بر این اعتراض وارد میشود این است که جهاد مسئله ای دفاعی است و دفاع نیز حق طبیعی هر ملتی است. باقی سفسطه هایی که در این مورد میشود حتی آنقدر ارزش و عمق ندارند که بتوان به آنها پرداخت و پاسخی برای آنها نوشت.

هدف من از نوشتن این نوشتار نقد این پاسخ و نشان دادن آن است که این پاسخ سفسطه آمیز است و دروغی دیگر است از طرف اسلامگرایان برای نقاب کشیدن بر روی چهره زشت و انسان ستیز اسلام. برای رسیدن به این هدف به ناچار باید به مقدار لازم پیرامون مسئله جهاد توضیح دهم و به همین دلیل این نوشتار را میتوان بعنوان توضیحاتی بر مسئله جهاد اسلامی نیز تلقی کرد.

جهاد یعنی چه؟

واژه ي جهاد همچون بیشتر واژه هایی که در فقه و اصول اسلامی در مورد آنها بحث میشود دارای یک معنی لغوی و یک معنی اصطلاحی است معنی لغوی جهاد در پارسی «تلاش، تکاپو، و جنگ» است. معنی مصطلح قرآنی جهاد نیز تلاش و تکاپو برای رسیدن به یک هدف است و رایج ترین تعریف جهاد با توجه به آیات قرآنی «جنگ در راه الله» است. جهاد ممکن است معنی غیر اسلامی و ضد اسلامی نیز داشته باشد یعنی ممکن است به تلاش مخالفان اسلام علیه اسلام نیز جهاد گفته شود (هرچند معمولاً کم پیش می آید که از جهاد برای رساندن این منظور استفاده شود)، لذا از نگر اسلامی جهاد لزوماً باری مثبت ندارد، گرچه معنی رایج آن اغلب بار مثبت دارد. مثلاً در آیه زیر از واژه جهاد بصورت منفی (از نظر اسلامی) استفاده شده است:

سوره لقمان آیه 15

وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

و هرگاه آنها تلاش كنند (در این راه جهاد کنند) كه موجودي را شريك من قرار دهي كه از آن آگاهي نداري (بلكه مي‏داني باطل است) از آنها اطاعت مكن، ولي با آنها در دنيا به طرز شايسته‏اي رفتار كن، و پيروي از راه كساني بنما كه به سوي من آمده‏اند، سپس بازگشت همه شما به سوي من است و من شما را از آنچه عمل مي‏كرديد آگاه مي‏كنم.

واژه جهاد و مشتقات آن در حدود 32 بار در قرآن آمده است (1) و همانطور که گفته شد رایج ترین معنی آن جنگ در راه الله است. در قرآن از واژه های دیگری نیز برای جنگیدن استفاده شده است، مثلاً از واژه های «قتال و مقاتله، حرب و محاربه» نیز استفاده شده است که این واژه ها کاملاً خنثی هستند یعنی میتوان آنها را هم بر علیه اسلام و هم له اسلام استفاده کرد. بنابر این منظور از جهاد در این نوشتار همان تعریف مصطلح و رایج آن یعنی جنگ در راه الله و در دفاع از اسلام است.

آیا مسلمانان دعوت به جهاد میشوند؟

فراخوان قرآن از مسلمانان به جهاد کردن در بسیاری از آیات اين کتاب صورت گرفته است. بیهوده نیست اگر گفته شود اساساً هدف پیامبر اسلام از علم کردن اسلام جمع آوری آدمکش ها و تشکیل لشگر برای فتح و غارت اعراب بادیه نشین و بعد هم انجام همان کار در حق همسایگان شبهه جزیره عربستان بوده است. حجم سنگینی از قرآن را آیاتی تشکیل میدهد که مسلمانان را دعوت به حرب، قتال و جهاد میکنند، کمتر موضوعی است که قرآن اینقدر آیه به آن اختصاص داده باشد.

این حجم سنگین تبعاتی را نیز به همراه داشته است، شاید به این نکته توجه کرده باشید که بسیاری از تفریحات، هنر ها و سرگرمی ها در اسلام به شدت تحریم شده اند، مثلاً شرابخواری، شطرنج، موسیقی، رقص، نقاشی، مجسمه سازی و غیره. البته با پیشرفت علم، انسانگرایی و عقلانیت، فشاری بر مسلمانان وارد آمده است که در نتیجه آن بسیاری از این احکام منسوخ شده اند و باقی مانده آن احکام نابخردانه و الهی نیز قهراً به همین ترتیب بزودی منسوخ خواهند شد اما برای مسلمانان اولیه این کارها بگونه ای بسیار جدی حرام حساب میشده است و از یک مسلمان هرگز انتظار نمیرفت که چنین کارهایی کند. مثلاً در نوشتارهایی که از شیعیان علیه یزید بن معاویه نوشته اند، بسیار دیده میشود که «آن ملعون شطرنج بازی میکرد»!. دلیل این احکام احمقانه چیست؟ کدام آدم عاقلی ممکن است رقصیدن را نکوهش کند؟ پاسخ بسیار ساده و روشن است، پیامبر اسلام بدنبال تشکیل یک پادگان نظامی بوده است و معمولاً در هر پادگان نظامی این کارها جلف و مزاحم نظم گیری ارتش و پادگان بوده و هست. نقاش و موسیقی دان و رقاص را معمولاً در پادگان ها جایی نیست. از همین رو است که پیامبر اسلام هرچه بیشتر سعی در میلیتاریزه کردن جامعه اسلامی داشته است و این کار او بر روی قوانین اسلامی نیز تاثیر مستقیم و شگرفی داشته است. هنوز هم ائمه جمعه وقتی نماز میخوانند سلاح به دست میگیرند تا نشان دهند که اهل جنگیدن هستند، بر هر پدر مسلمانی واجب است که جنگیدن را به فرزندش بیاموزد. در احادیث آنقدر برای توصیه جهاد حدیث وجود دارد که واقعاً ذکر آنها دشوار است، اما بعنوان نمونه از احادیث معروف نبوی که میتوان تقریباً در هر مجموعه حدیثی یافت از این قرار است:

نهج الفصاحه شماره 576 و 1329

انًّ ابواب الجنه تحت ظلال السیوف

براستی که درهای بهشت زیر سایه شمشیر هاست.

نهج الفصاحه شماره 1619

ذروه سنام الاسلام الجهاد فی سبیل الله لا یناله الا افضلهم.

اوج مسلمانی جهاد در راه خدا است که جز مسلمانان برجسته بدان نرسند.

نهج الفصاحه شماره 2250

لقیام الرجل فی الصف فی سبیل الله عز و جل ساعه افضل من عباده ستین سنه.

یک ساعت ایستادن مرد بصف در راه خدا از شصت سال عبادت بهتر است.

نهج الفصاحه شماره 2564

ما من جرعه احب الی الله من جرعه غیظ کظمها رجل او جرعه صبر علی مصیبه و ما من قطره احب الی الله من قطره دمع اهرقت من خشیه الله و قطره دم اهریقت فی سبیل الله.

هیچ جرعه ای نزد خدا از جرعه خشمی که مردی فرو برد یا جرعه صبری که بر مصیبت نو شده محبوب تر نیست و هیچ قطره ای در نزد خدا از قطره اشگی که از ترس خدا ریخته شود یا قطره خونی که در راه خدا ریخته شود محبوبتر نیست.

اما در پاسخ به اینکه آیا در قرآن نیز مسلمانان دعوت به جهاد میشوند یا نه، ابتدائاً پرسش دومی را مطرح میکنیم، آیا مسلمانان وظیفه دارند روزه بگیرند؟ حتماً اگر خود شما نیز مسلمان بوده اید و یا هستید و یا با مسلمانان مراوده دارید خوب میدانید که روزه گرفتن در اسلام چه اهمیت و ارزشی دارد. به مسلمانان در آیه زیر دستور به گرفتن روزه داده شده است.

سوره بقره آیه 183

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

اي افرادي كه ايمان آورده‏ايد، روزه بر شما نوشته شد همان گونه كه بر كساني كه قبل از شما بودند نوشته شده، تا پرهيزكار شويد.

به ترکیب و لحن این آیه دقت کنید، عبارت «کتب علیکم ال….» (بر شما …. را واجب کردیم/نوشتیم) از محکمترین حکم های الهی است، یعنی هرگاه این عبارت به کار میبرد بنا به نظر مفسرین قرآن الله به مسلمانان بگونه ای بسیار قطعی و محکم دستور انجام آن عمل را میدهد و انجام آن عمل بر مسلمانان واجب است، از همین رو است که روزه نگرفتن در اسلام مکافات سختی دارد.  حال چند صفحه بعد تر در همان سوره به آیه زیر برخورد میکنیم:

سوره بقره آیه 216

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.

جهاد در راه خدا، بر شما مقرر شده، در حالي كه برايتان ناخوشايند است. چه بسا چيزي را خوش ‍ نداشته باشيد، حال آنكه خير شما در آن است. و يا چيزي را دوست داشته باشيد، حال آنكه شر شما در آن است. و خدا مي‏داند، و شما نمي‏دانيد.

حال باید برای شما روشن شده باشد که جنگیدن و قتال کردن در اسلام چقدر برای مسلمانان اهمیت دارد یا باید داشته باشد، دقیقاً به همان اندازه که نماز و روزه اهمیت دارند. در همان سوره و با همان لحن و با همان عبارتهایی که بر مسلمانان روزه گرفتن واجب شده، قتال کردن و شرکت در جهاد نیز واجب شده است، یعنی این دو به یک اندازه از نظر الله اهمیت دارند.

اما دعوت مسلمانان به جهاد به این آیه بسیار محکم محدود نمیشود، در بسیاری از آیات قرآن مسلمانان به جهاد دعوت میشوند. در قرآن مسلمانان به دو گونه برای جهاد تشویق میشوند، یکی پاداش اخروی است و دیگری غنیمت هایی است که از چپاول دشمن بدست می آورند، به این شیوه اصطلاحاً تبشیر (بشارت دادن، مژده دادن) گفته میشود،  در هردو این گونه ها مسلمانان برای سود مادی خود باید و پاداش الهی دست به جهاد بزنند. در زیر به چند نمونه از آیاتی که مسلمانان را به جهاد تشویق میکنند اشاره میکنیم.

چند مورد از آیاتی که وعده پاداش اخروی میدهند:

سوره نساء آیه 4

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآْخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً.

آنها كه زندگي دنيا را به آخرت فروختهاند بايد در راه خدا پيكار كنند، و آن كس كه در راه خدا پيكار كند و كشته شود يا پيروز گردد پاداش ‍ بزرگي به او خواهيم داد.

سوره نساء آیات 95 و 96

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً؛دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً.

افراد با ايماني كه بدون بيماري و ناراحتي از جهاد باز نشستند يا مجاهداني كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند يكسان نيستند، خداوند مجاهداني را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برتري بخشيده و به هر يك از اين دو دسته (به نسبت اعمال نيكشان) خداوند وعده پاداش نيك داده و مجاهدان را بر قاعدان برتري و پاداش ‍ عظيمي بخشيده است؛ درجات (مهمي) از ناحيه خداوند و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مي‏گردد) و (اگر لغزشهائي داشته‏اند) خداوند آمرزنده و مهربان است.

سوره صف آیات 10 تا 12

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ؛ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد آيا شما را به تجارتي كنم كه از عذاب از عذاب دردناك شما را رهائي مي‏بخشد؟!؛ به خدا و رسول او ايمان بياوريد، و در راه خداوند با اموال و جانهايتان جهاد كنيد، اين براي شما از هر چيز بهتر است بدانيد. ؛ اگر اين كار كنيد گناهانتان را مي‏بخشد و شما را در باغهائي از بهشت داخل مي‏كند كه نهرها از زير درختانش جاري است، و در مسكنهاي پاكيزه در بهشت جاويدان جاي مي‏دهد و اين پيروزي عظيمي است.

سوره توبه آیه 111

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الإِْنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

خداوند از مؤ منان جانها و اموالشان را خريداري مي‏كند كه (در برابرش) بهشت براي آنان باشد (به اين گونه كه) در راه خدا پيكار مي‏كنند، مي‏كشند و كشته مي‏شوند، اين وعده حقي است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و چه كسي از خدا به عهدش وفادارتر است، اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدي كه با خدا كرده‏ايد و اين پيروزي بزرگي (براي شما) است.

چند مورد از آیاتی که وعده پاداش دنیوی میدهند:

سوره الفتح آیه 20

وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً.

خداوند غنائم فراواني به شما وعده داده كه آنها را به چنگ مي‏آوريد، ولي اين يكي را زودتر براي شما فراهم ساخت، و دست تعدي مردم (دشمنان) را از شما باز داشت، تا نشانه‏اي براي مؤ منان باشد، و شما را به راه راست هدايت كند.

سوره نساء آیه 94

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد هنگامي كه در راه خدا گام بر مي‏داريد (و به سفري براي جهاد مي‏رويد) تحقيق كنيد و به كسي كه اظهار صلح و اسلام مي‏كند نگوئيد مسلمان نيستي بخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنائمي) بدست آوريد، زيرا غنيمتهاي بزرگي در نزد خدا (براي شما) است، شما قبلا چنين بوديد و خداوند بر شما منت گذارد (و هدايت نمود) بنا بر اين (بشكرانه اين نعمت بزرگ) تحقيق كنيد، خداوند به آنچه عمل مي‏كنيد آگاه است.

علاوه بر تبشیر در قرآن آیاتی نیز برای انذار وجود دارند، این آیات مسلمانان را از جهاد نکردن می ترسانند. برای نمونه میتوان به آیات زیر در قرآن اشاره کرد:

سوره توبه آیه 38

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَْرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآْخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ.

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد چرا هنگامي كه به شما گفته مي‏شود به سوي جهاد در راه خدا حركت كنيد سنگيني بر زمين مي‏كنيد (و سستي به خرج مي‏دهيد) آيا به زندگي دنيا به جاي آخرت راضي شده‏ايد! با اينكه متاع زندگي دنيا در برابر آخرت چيز كمي بيش نيست!

در حاشیه این مسائل باید توجه داشت که مسئله جهاد برای اعراب از اهمیت و جاذبه بسیار بالایی برخوردار بوده است و بسیاری از افراد تنها برای اینکه بتوانند در جهاد شرکت کنند و سهمی از غنائم بدست بیاورند به اسلام میپیوستند. پروفسور مونت گومری وات (Montgomerry Watt) از بزرگترین اسلام شناسان معاصر معتقد است «حمله به کاروان ها و قبایل دیگر را میتوان به گونه ای ورزش رسمی کشور عربستان در آن دوران دانست» (2) و این ورزش پیش از اسلام هم همان غزوه نام داشته است.  پیامبر اسلام گفته است:

نهج الفصاحه، 483

الزموا الجهاد تصحوا و تسغنوا.

جهاد کنید تا سالم باشید و بی نیاز شوید.

البته بی نیاز شدن ترجمه دقیق تسغنوا نیست، تسغنوا از غنی شدن و ثروتمند شدن می آید، منظور پیامبر اسلام از این سخن بسیار روشن است، جهاد کاری برای کسب درآمد بوده است. جذابیت جهاد در اسلام به قدری بود که عده ای خلافکار و دزد حرفه ای مانند خالد ابن ولید، کار و کسب (!) خود را رها کردند و به اسلام پیوستند تا بتوانند سود بیشتری بدست بیاورند. پیوستن این ارازل و دزد ها به اسلام بعد از مرگ خود پیامبر برای مسلمانان دردسر ساز شد، زیرا این ارازل و دزدان بر سر غنیمت ها و قدرت با یکدیگر به جنگ ها پرداختند، علی شریعتی در مورد این مسئله نوشته است:

جبهه گیری حضرت امیر در اعراض از دنیا و مبارزه با تجمل، اشرافیت، پول پرستی، کنز و… که ابوذر آن همه بر آن تکیه میکند، مربوط به زمان عثمان است، یعنی زمانی که اصحاب تبدیل شده اند به یک طبقه جدید-همان چیزی که ما امروز خیلی خوب میفهمیم-طبقه جدیدی که از پولهای بارآورده و باد  آورده که به نام جهاد و زکات و فیء و انفال و… زیر دست و پای دولت و دولتی ها ریخته و از پست های گردن کلفتی که بر اصحاب عرضه شده، برخوردار شده است: کسی که در مدینه خیمه ای داشته، اکنون حاکم ری، حاکم طوس، حاکم قاهره و فسطاط شده است، و معلوم است که در همان کاخ ها و دم و دستگاه ها زندگی میکند و همان آشپزی که برای فلان کنسیل رومی در فسطاط غذا درست میکرده، اکنون مثلاً برای عمر و عاص کار میکند؛ عمر و عاصی که در مدینه، در زمان پیغمبر، اش جو میخورده، امروز در سفره کنسیل رومی غذا میخورد. در ایران هم همینطور، در سفره های ساسانی غذا میخوردند. چنین گرایشی است که فریادهای علی را تنها گذاشته و دعوت های حسین را نیز بی پاسخ گذاشته، برای اینکه مسلمان ها روی «بخور» و «بزن» و «بچاپ» چهاراسبه می تاختند، آن هم تحت نام و توجیه دینی:

«جهاد کردیم، غنیمت به دست آوردیم و خداوند به ما برکت داد». (3)

البته شریعتی آنقدر وجدان نداشته است که بنویسد علی و محمد خود از چه وضع فلاکتباری به تشکیل حرمسرا و کسب ثروتهای فراوان از همین راه جهاد دست یافتند اما سایر نوشته های او بسیار درست هستند، اسلام یک عده بیابانگرد حق الهی داد تا به دزدی و چپاول و کشتار نامسلنانان بپردازند، همانطور که هم اکنون نیز به یک عده وحشی و فرومایه (اسلامگرایان) حق الهی حکومت بر سایر مردمان را داده است. و علی شریعتی بی وجدان اینرا «به بهانه جهاد» میداند نه «با استفاده از جهاد»، تو گویی خود محمد و علی و فرزندانشان هرگاه فرصت می یافتند چنین نمیکردند. در مورد فرومایگی و دزد بودن مسلمانان اولیه یکی از نویسندگان دیگر مسلمان نوشته است:

«جمع کثیری از خوارج نهروان از افراد بادیه نشین و نو مسلمانانی بودند که از اسلام و حقائق آن بهره ای نداشته و تنها به ظواهر آن ایمان آورده و به زبان، اسلام را پذیرا شده بودند. بی آنکه از حقائق اسلام خبری داشته باشند! بلکه میتوان گفت که اکثر آنان از نو مسلمانان بی منطق شکل گرفته، و از بدویان اطراف کوفه و بصره بودند، که در فرصتهای مناسب و در جنگها شرکت میکردند، و بعد از فتح و پیروزی، غنائمی بدست می آوردند! و به این جهت هم خو گرفته و عادت کرده بودند! ولی آنان در جمل و صفیه ، چیزی به عنوان غنائم جنگی عائدشان نشد. نتوانستند غنائمی به دست بیاورند. یکی از اعتراضات مهم آنان به امام علیه سلام این بود که چرا امام نگذاشت بعد از جنگ جمل و صفیه اموال آنها را به غنیمت بگیرند! و آنها علناً به امام اعتراض میکردند که چگونه میشود که کشتن جملی ها و صفینی ها حلال باشد، اما غنیمت گرفتنشان حرام!» (4)

این نویسنده مسلمان تقریباً همه چیز را درست نوشته است غیر از اینکه «حقائق» اسلامی همین هست که اکثر مسلمانان (نه تنها جمع کثری از خوارج که همگی بسیار دین دار بودند و برخی از آنها از کسانی بودند که محمد را نیز در جهادهایش همراهی کرده بودند) قبل از اسلام به شغل شریف دزدی و کاروانزنی مشغول بودند و بعد از اینکه گانگستری همچون محمد اینکار را الهی کرد و آنرا به انحصار خود در آورد با آغوش باز اسلام را پذیرفتند تا بتوانند از این اتحادیه تبهکاری سود ببرند، البته آنها تقریباً کور خوانده بودند چون با دزدی دزد تر و حرفه ای تر از خود یعنی محمد روبرو شده بودند که سر کیسه غنائم و اموال و زنان مسروقه و تصرف شده را به ندرت برای آنها شل میکرد و از دزدی های آنها نیز می دزدید. نتیجه گرد هم آیی این تبهکاران این شد که مانند هر اجتماع متشکل از یک مشت تبهکار قدرت پرست و مافیایی دیگری، مسلمانان اولیه نیز بعدها به جان یکدیگر افتادند و پس از مرگ محمد علی و معاویه و عایشه و طلحه و زبیر بر سر همین که رئیس گروه تبهکاران باید چه کسی باشد و چه کسی باید غنیمت بیشتری به دست بیاورد با یکدیگر جنگیدند، چه خونها از یکدیگر ریختند و چه توحش های اسلامی به خرج دادند، علی در نهایت باعث شد چند هزار نفر از خوارج را بر سر همین اختلاف یاد شده و البته سایر اختلافات از دم تیغ گذرانده شوند، و این تبهکاری را مدعیان اسلام تا امروز نیز ادامه داده اند و کل ماجرای این حزب تبهکار فاشیست (اسلام) چیزی جز این نیست که آنها همواره بدنبال جهاد، کسب غنائم و چپاول و مصادره اموال غیر مسلمانان و مخالفین خود و از آن مهمتر کسب قدرت سیاسی بوده اند و خدای بدبخت ناپیدا و ناموجود که به دلیل وجود نداشتن نمیتواند خودش اعلام کند که مسلمانان او را نمایندگی نمیکنند و او اهل چپاول کردن نیست را نیز همواره ابزار خود برای نیل به این هدف پلید قرار داده اند.

البته درگیری تبهکاران تنها در زمان پس از مرگ محمد برای مسلمانان حادثه نیافرید، در زمان خود محمد نیز افرادی سر غنیمت ها با او به دعوا و مجادله پرداختند.  واقعیت این است که محمد بسیار فرد دجال و مکاری بوده است، او به مسلمانان و دزدان مسلمان شده وعده غنیمت گرفتن میداد و وقتی که زمان عهد به قولش میرسید به اصطلاح امروزی دبّه در می آورد و غنیمت ها را بالا میکشید. شاید برای شما تکان دهنده باشد که پس از آن همه وعده به غنیمت گیری در آیات دیگری از قرآن هم اینچنین آمده باشد:

سوره توبه آیات 58 و 59:

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ؛ وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ.

و در ميان آنها كساني هستند كه در (تقسيم) غنائم به تو ايراد مي‏كنند، اگر از آن به آنها بدهند راضي مي‏شوند و اگر ندهند خشم مي‏گيرند (خواه حق آنها باشد يا نه)؛ ولي اگر آنها به آنچه خدا و پيامبرش به آنها مي‏دهد راضي باشند و بگويند خداوند براي ما كافي است و به زودي خدا و رسولش از فضل خود به ما مي‏بخشد ما تنها رضاي او را مي‏طلبيم (اگر چنين كنند به سود آنهاست).

سوره انفال (غنیمت های جنگی) آیه 1:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَْنْفالِ قُلِ الأَْنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.

از تو درباره انفال (غنائم و هر گونه مال بدون مالك مشخص) سؤ ال مي‏كنند بگو: انفال مخصوص خدا و پيامبر است، پس از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و ميان برادراني را كه با هم ستيزه دارند آشتي دهيد و اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد اگر ايمان داريد.

البته این آیات را محمد بعد از جنگ می سرود و هنگام پخش غنائم آنها را به اصطلاح نازل میکرد و آیاتی که وعده غنیمت میدهند مربوط به زمان قبل از جنگ میشوند. محمد همیشه یک پنجم سهم از غنائم را برای خود بر میداشت و گاهی باقی آنرا نیز بطور مساوی تقسیم نمیکرد بلکه به اشخاص مورد نظرش بیشتر از غنائم میداد و این کار او باعث درگیری هایی نیز شده بود، مثلاً:

«هنگامی که رسول خدا غنائم جنگی حدیبیه را، میان سپاه اسلام تقسیم مینمود، بنا به مصالحی به بعضی از آنان مقداری بیشتر از سهم معمولی شان از غنائم دادند، که ناگاه حرقوص بن زهیر تمیمی که بعداً از سران خوارج شد و بلکه ریشه و اساس آنان را تشکیل میداد، به شدت در مقابل رسول الله ایستاد و با لحن بسیار زننده و خشن فریاد زد «اعدل یا محمد» (ای محمد عدالت را رعایت کن!)

این جمله را چندین مرتبه تکرار کرد تا آنکه رسول خدا با ناراحتی تمام به او گفت: «وای بر تو! اگر من عدالت را رعایت نکنم پس چه کسی رعایت میکند؟» (5)

آنگونه که در تاریخ اسلام آمده است، محمد از این نامردی ها و بی عدالتی ها زیاد انجام داده است، مثلاً در واقعه خیبر به دلیل اینکه اهل خیبر در مقابل محمد تسلیم میشوند، او تمام غنائم را به بهانه اینکه جنگی در نگرفته است بالا میکشد و به مسلمانان چیزی نمیدهد. در همان ماجرای حدیبیه آنگونه که ابن هشام نوشته است گویا محمد تحت فشار بوده است زیرا غنائم را برای خریدن آدم ها و رشوه به روسای قبایل صرف کرده بود و از این رو بعد از یک سخن رانی احساسی به مسلمانان میگوید، آیا شما مرا و آخرت خود را میخواهید یا غنائم را؟! اعراب بدبخت هم که واقعا فکر میکردند او مردی آسمانی است و با خدا چایی و شیر کاکائو میخورد از روی ترس دیگر اعتراضی به او نمیکنند. محمد البته وقتی که قدرتش و موقعیتش را داشته است با این معترضان که همیشه بعد از هر جنگی وجود داشتند (چون محمد معمولاً در پخش غنائم همواره غائل به تبعیض میشده است) خیلی بد تر از این برخورد میکرده است، مثلاً مردی به نام عتبه که یکبار به دلیل اینکه محمد غنائم را بطور مساوی پخش نکرده بود به صورت او تف کرده بود، توسط علی و به دستور محمد همانجا سر بریده شد. (6)

غنیمت گرفتن آنقدر برای مسلمانان ارزش داشت که در برخی از جنگهایشان مانند جنگ خیبر و حمله به بنی مصطلق بطور ناگهانی و سرزده به دشمن حمله کردند که دشمن حتی حق تسلیم شدن و پذیرفتن اسلام را هم نداشته باشد، زیرا در آن صورت دیگر غنیمتی به دست مسلمانان نمی افتاد، اسناد و مدارک مربوط به این ماجرا را در نوشتاری با فرنام «جویریه» بیابید.

لازم به ذکر است در کنار گاو و گوسفند ها و شتر ها و سایر اموال منقول و غیر منقول که غنیمت به شمار میرفتند، در فقه اسلامی زنان و فرزندان کفار نیز جزو غنیمت ها به شمار میروند و مسلمانان این زنان و کفار را به بردگی میکشاندند، و بر اساس آموزه های قرآنی همبستر شدن با کنیز (برده زن) آزاد است و این نیز خود دلیلی برای جلوه داشتن جهاد برای اعراب بیابانگرد بوده است. البته از حق که نگذریم ترکان بعد ها دست اعراب را از پشت بستند و در غارت و چپاولگری اسلامی از اعراب نیز پیشی گرفتند و حتی به خود آنان نیز تجاوزات متعدد کردند، لذا این خوی و بربریت مسئله ای نژادی نیست، حتی امروز هم برای عده زیادی جهاد میتواند جذابیت داشته باشد، فکرش را بکنید مسلمانی که شپش از رویش می بارد به یک کافر حمله میکند، ثروت او را بدست می آورد، زن او را کنیز خود میکند، فرزندان او را برده خود میکند و از آنها کار مادام العمر رایگان میکشد و بعد از مرگش نیز به دلیل این کارهایش به مقاربت و نزدیکی با اهل بیت و خدا و مزخرفات دیگر میپردازد.

آیا جهاد تنها امری دفاعی است؟

برای جهاد (جنگ در راه خدا) در فرض دستکم دو حالت را میتوان در نظر گرفت، یکی جهاد تهاجمی و دیگری جهاد پدافندی (دفاعی). در اینکه جهاد دفاعی در اسلام وجود دارد شک و اختلافی وجود ندارد. حق طبیعی و بدیهی هر ملت و قومی است که از خود دفاع کند و در مقابل مهاجمین بایستد و از کیان و هستی خود پدافند کند. اما در مورد اینکه آیا جهاد تهاجمی نیز در اسلام وجود دارد یا نه بین مسلمانان اختلاف است. معمولاً این اختلاف نظر بین علمای اسلام و مسلمانان سکولار دیده میشود، یعنی علمای اسلام معتقدند در اسلام جهاد تهاجمی وجود دارد و مسلمانان سکولار که نمیخواهند اسلام را کنار بگذارند و در عین حال نمیخواهند به باورهای زشت و غیر انسانی آن باور داشته باشند این را رد میکنند. برخی از فقها (7) جهاد پدافندی را جهادی که برای جنگ با کفار در سرزمین های اسلامی صورت میگیرد و و جهاد ابتدایی و تهاجمی را جهادی که در سرزمین کفار صورت میگیرد تعریف کرده اند، اما روشن است که تعریف دقیقتر جهاد دفاعی آن است که طرف متخاصم کفار باشند و آنها باشند که جنگ را آغاز کرده باشند و مسلمانان در آن جنگ از خود دفاع کنند و جهاد تهاجمی، یا ابتدائی آن است که مسلمانان آغازگر جنگ باشند و به کفار یورش ببرند تا به نشر اسلام بپردازند.

پرسشی که مطرح است این است که آیا اگر جهاد تنها دفاعی میبود، لازم بود که اینقدر در قرآن مسلمانان تشویق به جهاد بشوند؟ آیا مسلمانان خودشان شعورشان نمیرسد که باید از خودشان دفاع کنند؟ روشن است که انسان نیاز به اینکه کسی به او بگوید تو باید از خودت دفاع کنی ندارد. حتی حیوانات نیز چنین چیزی را تعلیم نمی بینند، اگر موجود زنده ای در معرض تهدید قرار بگیرد بطور طبیعی و فطری از خود دفاع میکند و این امری بیولوژیکی و کاملا طبیعی است، و حتی مسلمانان نیز احتمالاً این را میفهمند که لازم نیست برای اینکه کسی را وادار کنند تا از خود دفاع  کند به او جایزه و پاداش بدهند و او را تهدید کنند، مگر مردمانی بر روی زمین هستند که در هنگام مورد هجوم و تجاوز قرار گرفتن از خود دفاع نکنند؟ آیا ایرانیان که در مقابل اعراب قرنها ایستادگی کردند قرآن داشتند و یا کسی به آنها وعده بهشت داده بود؟ آیا ویتنامی ها و روس های کمونیست از خود دفاع نمیکردند؟ بنابر از آنجا که دفاع از خود امری فطری است، وقتی در قرآن اینقدر روی جهاد تاکید شده است و از روش های مختلف برای واداشتن مسلمانان به جهاد استفاده شده است، این خود نشان میدهد که دستکم گوشه ای از این جهاد ها، تهاجمی بوده است نه تدافعی. تشویق یک شخص به دفاع از خود به دلیل فطری بودن شبیه آن است که کسی را تهدید به این کرد که اگر نفس نکشی تو را بیچاره خواهیم کرد و یا اگر نفس بکشی به تو حوری و غلمان خواهیم داد، و این دو کاملاً مسخره هستند.

افزون بر این زبانشناسان معتقدند معنی هر جمله همان  است که مخاطب آن جمله، در آن زمانیکه جمله را گفته یا نوشته است، از آن جمله فهمیده است، نه هیچ چیز دیگر! بویژه اگر سخنران خدا بوده باشد. زیرا جمله در هنگام ساخته شدن برای مخاطب زمان خودش ساخته شده است و اگر قرار بوده است آن مخاطب جمله را به غلط دریابد، ایراد از سازنده جمله است و خدا به دلیل کمالش نمیتواند ایراد هم داشته باشد. اگر قرار باشد جمله سازی به گونه ای جمله بسازد که مخاطبانش آنرا درک نکنند، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است. و از آنجا که قرآن به نظر مسلمانان برخاسته از وحی الهی است و خداوند کار بیهوده انجام نمیدهد، هم روش فقهی و هم روش تاریخی برای بررسی اسلام این است که معانی آیات را از عکس العملی که پیامبر و سایر اعراب و مسلمانان اولیه به این آیات نشان دادند دریابیم.

در جدول رخدادنگاری (8) زیر میتوانید تاثیر آیات جنایی قرآن و عکس العمل مسلمانان نسبت به آنها را ببینید. از سال 623 تا 777 میلادی در طول 154 سال مسلمانان در بیش از 80 جنگ شرک کرده اند. یعنی بطور متوسط چیزی حدود یک جنگ در هر دو سال.

  • 570 – تولد محمد در عربستان، در قبیله عربستان
  • 577 – مادر محمد فوت می‌شود
  • 580 – عبدلمطلب پدربزرگ محمد فوت می‌شود
  • 583 – اولین مسافرت محمد به سوریه با اهداف تجارتی
  • 595 – محمد با خدیجه ازدواج می‌کند
  • 595 – مسافرت دوم به سوریه
  • 598 – پسرش، قاسم بدنیا می آید
  • 600 – دخترش زینب بدنیا می آید
  • 603 – دخترش ام کلثوم بدنیا می آید
  • 604 – دخترش رقیه بدنیا می آید
  • 605 – حجر الاسود در کنار کعبه قرار میگیرد
  • 605 – دخترش فاطمه بندیا می آید
  • 610 – محمد در غار حرا جبرئیل را ملاقات می‌کند
  • 613 – محمد ادعای پیامبری اش را بطور عمومی اعلام می‌کند
  • 615 – مسلمانان توسط قریش مورد آزار قرار میگیرند
  • 619 – با سوده و عایشه ازدواج می‌کند
  • 620 – نمازهای پنجگانه اجباری میشوند
  • 622 – محمد از مکه به مدینه مهاجرت می‌کند
  • 623 – جنگ ودان
  • 623 – جنگ صفوان
  • 623 – جنگ ذوالعشير
  • 624 – محمد و اطرافیانش آغاز به حملات پی در پی به کاروانهای تجارتی برای غارت ثروت آنها می‌کنند
  • 624 – زکات اجباری می‌شود
  • 624 – جنگ بدر
  • 624 – جنگ بنی سلیم
  • 624 – جنگ بنی قینقاع
  • 624 – جنگ سویق
  • 624 – جنگ بنی قطفان
  • 624 – جنگ بحران
  • 625 – جنگ احد
  • 625 – جنگ حمراء الاسد
  • 625 – جنگ بنی النضیر
  • 625 – جنگ ذات الرقاع
  • 626 – جنگ بدر الاخره
  • 626 – جنگ دومه الجندل
  • 626 – جنگ بنی المصطلق
  • 627 – جنگ خندق
  • 627 – جنگ بنی قریظه
  • 627 – جنگ بنی لحیان
  • 627 – جنگ غیبه
  • 627 – جنگ خیبر
  • 628 – محمد معاهده ای را با قریش امضا می‌کند
  • 630 – محمد مکه را فتح می‌کند
  • 630 – جنگ حنین.
  • 630 – جنگ تبوک
  • 632 – محمد میمیرد.
  • 632 – ابوبکر، پدرزن محمد، و عمر حرکتی نظامی را آغاز می‌کنند تا اسلام را در عربستان تحمیل کنند
  • 633 – جنگ در عمان
  • 633 – جنگ حضرموت.
  • 633 – جنگ کازیما
  • 633 – جنگ ولاجه
  • 633 – جنگ اولیس
  • 633 – جنگ عنبر
  • 634 – جنگ بصره,
  • 634 – جنگ دمشق
  • 634 – جنگ اجنادین.
  • 634 – مرگ ابوبکر و به خلافت رسیدن عمر
  • 634 – جنگ نمارق
  • 634 – جنگ سقطیه.
  • 635 – جنگ جسر.
  • 635 – جنگ بویب.
  • 635 – فتح دمشق.
  • 635 – جنگ فحل.
  • 636 – جنگ یرموک.
  • 636 – جنگ قادسیه.
  • 636 – فتح مدائن.
  • 637 – جنگ جلولاء.
  • 638 – جنگ یرموک.
  • 638 – مسلمانان رومی ها را شکست می‌دهند و وارد جارالسلام میشوند
  • 638 – فتح جزیره.
  • 639 – فتح خوزستان و حرکت به سوی مصر.
  • 641 – جنگ نهاوند
  • 642 – جنگ ری در ایران
  • 643 – فتح آذربایجان
  • 644 – فتح فارس
  • 644 – فتح خاران.
  • 644 – عمر کشته می‌شود، عثمان خلیفه می‌شود
  • 647 – فتح جزایر قبرس
  • 644 – عمر کشته می‌شود و عثمان جانشین او می‌شود.
  • 648 – حمله به بیزانسی ها
  • 651 – جنگ دریایی علیه بیزانسی ها
  • 654 – اسلام در شمال افریقا پخش می‌شود
  • 656 – عثمان کشته می‌شود، علی خلیفه میگردد
  • 658 – جنگ نهران.
  • 659 – فتح مصر
  • 661 – علی کشته می‌شود.
  • 662 – مصر به دست اسلامگرایان می افتد.
  • 666 – مسلمانان به سیسیل ایتالیا حمله می‌کنند
  • 677 – محاصره قسطنطنیه
  • 687 – جنگ کوفه
  • 691 – جنگ دیر الجلیغ
  • 700 – حملات نظامی به شمال افریقا انجام میگیرد
  • 702 – جنگ دیر الجمیرا
  • 711 – مسلمانان به جبل الطارق حمله می‌کنند
  • 711 – فتح اسپانیا
  • 713 – فتح ملتان (منطقه ای در پاکستان)
  • 716 – حمله به قسطنطنیه
  • 732 – جنگ در فرانسه.
  • 740 – جنگ نوبلز.
  • 741 – جنگ بگدورا در شمال افریقا
  • 744 – جنگ عین الجر
  • 746 – جنگ روپار ثوثا
  • 748 – جنگ ری.
  • 749 – جنگ اصفهان
  • 749 – جنگ نهاوند
  • 750 – جنگ زب
  • 772 – جنگ حنبی در شمال افریقا
  • 777 – جنگ ساراگوسا در اسپانیا

حال از روی این اصل زبانشناسی پاسخ مربوط اين پرسش را ميتوان بسادگي دريافت که آیا اسلامگرایان در مورد دفاعی بودن این آیات دروغ میگویند و از انسانیت خجالت میکشند که چنین دروغی میگویند و اسلامشان را سانسور میکنند یا نه؟  بهانه حمله مسلمانان صدر اسلام به کشورهای متعدد بیگانه که در زمان عمر با تایید و حتی شرکت امامان شیعه شروع شد چه چیز غیر از گسترش اسلام و همین آیات جنایی قرآن بوده است؟ آیا چنین دینی میتواند دین صلح آمیز و انسانگرایی باشد؟ هرگز!

آشکار است که حمله مسلمانان به کشورهای متعددی که در جغرافیای امروز جهانی هرکدام کشورهای مستقلی هستند به هیچ عنوان نمیتوانسته است حالتی دفاعی داشته باشد. اما ممکن است اسلامگرایان ادعا کنند که جنگهای پیغمبر تماماً دفاعی بوده اند. بررسی اجمالی این دروغ بزرگ و انکار تاریخ مسلم اسلام را میتوانید در نوشتاری با فرنام «جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» مطالعه کنید. همچنین مطالعه نوشتارهای مربوط به قبایل یهودی و آنچه پیامبر اسلام بر سر یهودیان مدینه آورد را در بخش قتل عام یهودیان مدینه برای برطرف شدن کامل این شبهه توصیه میکنم. مسئله ای که باید به آن بسیار توجه کرد این است که ممکن است برخی از آیات جهادی قرآن صرفاً مربوط به جهاد دفاعی باشند و محمد در مقابل حمله مشرکین این آیات را آورده باشد، اما حقیقت این است که حتی این جنگها نیز به این دلیل آغاز شده اند که محمد ابتدا به آنها تجاوزی کرده است، بعنوان مثال دلیل اینکه جنگ بدر آغاز شد حملات محمد به کاروانهای تجارتی مکه بود، روشن است که با در نظر گرفتن این واقعیت حتی جنگهایی که مشرکین آنها را آغاز کردند مثل بدر و خندق را نیز نمیتوان براستی جنگهای دفاعی از جانب مسلمانان نامید. فرض کنید در شهر کرج گروهی به مسافران تهران حمله کنند و آنها را برده کنند یا اموالشان را به یغما ببرند، حال اگر اهل تهران بخاطر این ماجرا به کرج حمله کنند، مهاجم چه کسی است و مدافع چه کسی است؟ روشن است که مهاجم در اصل اهل کرج بوده اند و بانی اصلی درگیری بین مسلمانان اولیه و کفار اولیه نیز در واقع مسلمانان و شخص پیامبر اسلام بوده است.

بعد از این استدلالها و دلایل برای نشان دادن اینکه جهاد در اسلام تهاجمی نیز بوده است شایسته است اندکی در مورد کسانی که منکر این واقعیت هستند توضیح داده شود. معمولاً کسانی که منکر تهاجمی بودن جهاد میشوند را میتوان در سه دسته تقسیم کرد. دسته نخست را کسانی تشکیل میدهند که اساساً اطلاعات علمی و عینی نسبت به اسلام و قرآن و تاریخ آن ندارند و افراد عامی هستند که هرچه خود درست می پندارند را به اسلام نسبت میدهند و هرچه اسلام زشتی دارد را از اسلام جدا میدانند. متاسفانه یا خوشبختانه اکثر مسلمانان را این دسته از افراد تشکیل میدهند که معمولاً آنها را میتوان با نام مسلمان سکولار و عرفی شناخت. دسته دوم افرادی هستند که با اسلام آشنایی دارند و معتقدند جهاد تنها پدافندی است و مسلمانان حق انجام جهاد تهاجمی را ندارند این افراد معمولا بسیار نادر هستند. دسته سوم را نیز مسلمانان دانا به اسلام تشکیل میدهند، این دسته از افراد به اینکه در اسلام جهاد تهاجمی به رسمیت شناخته شده است باور دارند اما معتقدند جهاد تهاجمی نیز به دلیل اینکه در دفاع از اسلام انجام میگیرد، جهادی دفاعی است.

به نخستین گروه از این افراد که نمیتوان پاسخی جز این داد، که این دسته از افراد بهتر است بروند و اسلام را مطالعه کنند و تصورات خود از اسلام را کنار بگذارد و بدون پیشفرض و پیش رنگ به قرآن نگاه کنند تا رنگ اصلی قرآن و اسلام را ببینند و آنگاه اگر آن رنگ را پسندیدند به خود گیرند و اگر نه آنرا همچون ما کنار بگذارند.

دسته دوم نیز به گونه ای خود را به نادانی میزنند، یا اینکه واقعاً با این قسمت از اسلام آشنا نیستند و یا اینکه انسان زده هستند. انسان زدگی به این معنی است که این افراد با انسانگرایی برخورد داشته اند و به آن دل بسته اند اما بطور کامل به آن گرایش پیدا نکرده اند و هنوز نادانی اسلامی در میان آنها وجود دارد. مسلمانان راستین به این دسته افراد به خطا غربزده هم میگویند. از پاسخهای شایسته ای که به این دسته از مسلمانان داده شده است، یک مورد را که توسط یکی از آدمخوار ترین آیت الله های فعلی، یعنی آیت الله مصباح یزدی بیان شده است در اینجا می آوریم تا برخی از مسائل روشن شوند:

«آیاتی که در اینجا آوردیم (منظور برخی از آیات جنایی قرآن است) و برخی آیات دیگر نظیر آنها، برای بعضی منشا این توهم شده که جنگ در اسلام منحصر در جهاد دفاعی است و چیزی به نام جهاد ابتدایی در اسلام وجود ندارد.

در این زمینه باید بگوییم که گرچه قراینی وجود دارد که نشان میدهد آیات مذکور به جهاد دفاعی نظر دارند و ما نیز برخی از این قراین را ذکر کردیم، اما جواز جهاد ابتدایی در اسلام از ضروریات فقه اسلامی است و در اصل تشریع آن هیچ تردیدی وجود ندارد. فقهای شیعه و سنی در این امر اتفاق نظر دارند و در اصل جواز جهاد ابتدایی اختلافی بین آنان نبوده و نیست. حقیقت این است که آن چه بیشتر انگیزه شده تا امروزه برخی افراد در جواز جهاد ابتدایی در اسلام تشکیک روا دارند، ف خود باختگی در برابر فرهنگ غرب است. این حرف و مطالب دیگری نظیر آن – که همگی در نفی و تضعیف احکام و ارزشهای اسلامی اشتراک دارند – از سوی کسانی مطرح میشود که مرعوب فرهنگ غربی گشته اند و میپندارند هرچه غربیان میگویند وحی منزل است و ما برای آن که از قافله تمدن و فرهنگ عقب نمانیم، باید هرچه غربیان میگویند با آنان هم نوایی کنیم!

امروزه فرهنگ غرب که داعیه عقلانی و عقلایی بودن دارد، برخی حقوق و ارزشها را بصورت مطلق مطرح میکند.و برای مثال از دیدگاه این فرهنگ، حق آزادی، حق حیات، حق احترام و کرامت انسان مطلق اند؛ بدین معنا که «هیچگاه» و از جانب «هیچ کس» نباید نقض شوند. بدیهی است که اگر این دیدگاه را بپذیریم، در مورد «حق حیات» باید متلزم شویم که این حق مطلق است و در هیچ شرایطی و به هیچ مجوز و مستندی نمیتوان حیات هیچ انسانی را از او سلب کرد. اگر میبینیم که امروزه در برخی کشورها مجازات اعدام به کلی لغو و ممنوع گردیده، در واقع تحت تاثیر پذیرش همین فرهنگ و دیدگاه است. البته این سخنان در بسیاری از موارد تنها در قالب لفظ و شعار باقی می ماند و دولت های غربی عملاً به خصوص در ارتباط با سایر کشورها- آن ها را زیر پا میگذارند.

در هر حال، طبیعی است ک در چنین نظام ارزشی و فرهنگی، جهاد ابتدایی توجیهی نخواهد داشت، چرا که با حق «حیات مطلق» انسان منافات دارد و سبب میشود بی جهت حیات انسانهایی به مخاطره بیافتد. در این نظام ارزشی حداکثر میتوان جهاد دفاعی را موجه دانست و پذیرفت. بر همین اساس هم هست که امروزه همه زورمداران و ستم پیشگان، هر بیدادی را که بر انسان ها روا میدارند و جنگ ها و لشکر کشی هایی را که به ناحق بر ملل ضعیف تحمیل میکنند، در تبلیغات وسیع و دروغین خود سعی میکنند با استناد به عناوینی مثل «دفاع» از آزادی و حقوق آنرا توجیه کنند.

از این رو، بر اساس فرهنگ و نظام ارزشی غرب، بسیاری از احکام و قوانین و مقررات فردی و اجتماعی اسلام، و از جمله جهاد ابتدایی، توجیهی ندارند و در صورت پذیرش این فرهنگ ما باید اینگونه احکام و مقررات اسلام را کنار بگذاریم.

اما هم چنان که در برخی مباحث، و از آن جمله در نقد و بررسی اعلامیه جهانی حقوق بشر، گفته ایم، حقیقت این است که هیچ یک از ارزشهای نام برده مطلق نیستند؛ بلکه همه آنها محکوم و مقید به ارزش دیگری هستند و آن ارزش است که از دیدگاه اسلام مطلق و فراتر از همه ارزشهای حقوقی و اخلاقی دیگر ارزیابی میشود. این ارزش عبارت است از «کمال نهایی روحی و معنوی انسان» که تنها نیز با «تقرب به خدای متعال» و کسب موقعیت و منزلت ویژه در پیشگاه او حاصل میشود.

در نظام ارزشی و اعتقادی اسلام نه تنها هیچ ارزش دیگری نمیتواند در عرض این ین ارزش و برتر از آن باشد، بلکه ارزش هر چیز ارزشمند دیگری نیز به طور کامل بستگی دارد به مقدار تاثیری که در راه رسیدن به این ارزش برتر و مقصود اصلی والاتر میتواند داشته باشد. به عبارت دیگر این ارزش مطلق نه تنها هم تراز و هم سان با سیار ارزشها نیست و بر همه آنها برتری دارد، بلکه اصولا ارزش آفرین است و اساس همه ارزشهای دیگر نیز محسوب میشود و هم او است که به هریک از کارهایی که ما انجام میدهیم ارزش مثبت یا منفی خاص میبخشد.

بنابر این همه اعمال و رفتار و دیگر ارزشها تا آنجا ارج و مطلوبیت دارند که وسیله نیل انسان به کمال حقیقی او باشند و در دست یابی انسان به آن ارزش مطلق، وی را مساعدت کنند.

کسانی که اسلام را نشناخته اند یا در برابر فرهنگ غرب برخوردی انفعالی دارند، آگاهانه یا نا آگاهانه ، این بزرگ ترین ارزش را که یگانه ارزش اصیل و مطلق مکتب اسلام نیز می باشد، به دست فراموشی سپرده اند. از همینجا است که بسیاری از احکام و مقررات اسلامی که تنها بر اساس همین ارزش مطلق توجیه می گردد، از جانب این افراد انکار یا تحریف میشود. از جمله چیزهایی که تحت تاثیر همین عامل (غلفت از ارزشهای نام برده) مورد تشکیک قرار گرفته، مساله جهاد ابتدائی است و کسانی جهاد مشروع اسلام را در دفاع و قصاص منحصر دانسته و جهاد ابتدائی را انکار کرده اند. اینان تلاش دارند که همه آیات جهاد را بر جهاد دفاعی یا جنگ قصاصی تطبیق نمایند و نیز همه جنگ های زمان پیامبر اسلام را از نو جنگهای دفاعی معرفی کنند.

این همه معلول آن است که این افراد خواسته اند احکام و مقررات اسلامی را، حتی الامکان، با ارزشهای حاکم بر فرهنگ غرب هم سان و هماهنگ سازند، و هر حکمی را که نتوانسته اند با فرهنگ غرب هماهنگ کنند مورد انکار و تردید قرار داده اند.

اما همانگونه که اشاره کردیم، واقعیت این است که مشروع بودن جهاد ابتدایی از ضروریات فقه-اعم از فقه شیعیان و اهل سنت است. تردید در این که آیا در قرآن کریم آیه ای دال بر جواز یا وجوب جهاد ابتدایی وجود دارد یا نه، یا تردید در اینکه در زمان حیات رسول اکرم جهاد ابتدایی رخ داده است یا خیر، هیچ یک به اصل مشروعیت جهاد ابتدایی که از مسلمات فقه است ضربه ای وارد نمی آورد.

حتی اگر ثابت شود که در همه طول تاریخ اسلام، چه درعهد پیامبر و چه پس از آن حضرت، تاکنون هیچ گاه جنگی با ویژگیها و علایم جهاد ابتدایی رخ نداده است، با این حال باز هم در جواز آن تشکیک و خللی راه نمی یابد. سر انجام روزی فرا خواهد رسید که در آن روز به فرمان ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف جهاد ابتدایی صورت میگیرد؛ تا سراسر جهان فرمان بر حق و عدالت و حکومت واحد و جهانی آن حضرت گردند.

همچنین اختلافات فقهی که در فروع و مسایل جنبی جهاد ابتدایی وجود دارد-مثل اختلاف فقها در مشروط بودن جهاد ابتدایی به حضور امام معصوم و امثال آن-هرگز نمیتواند مستمسک انکار اصل این حکم قرار گیرد.

به هر حال، با این تلاش های مذبوحانه و بی ثمر نمیتوان جهاد ابتدایی را که اصل جواز آن از ضروریات و مسلمات فقه اسلامی است، امری نامشروع و خلاف اسلام قلمداد کرد. کسانی که به این تلاش ها دست میزنند، به جای انکار این حکم مسلم فقهی، بهتر است خود را از سلطه فرهنگ و نظام ارزشی غرب برهانند و احکام اسلام را در چارچوب نظام ارزشی خود اسلام مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهند.

در اینجا با کمال صراحت و بدون نگرانی از تعارض و مخالفت با فرهنگ غرب، باید بگوییم، تنها ارزش اصیل و مطلق انسان، وصول او به «کمال نهایی» خود خواهد بود که چیزی جز «تقرب به درگاه الهی» و یافتن مقام و منزلت در پیشگاه خدای متعال نیست. بنابر این هرچیزی که راه این کمال جویی و منزلت خواهی و تقرب به خداوند را ببندد و در پیش پای رهروان راه حق چاهی شود که در آن سقوط کنند، و یا سنگی که با برخورد به آن سرنگون گردند، و به هر حال سدی در برابر تحقق کمالات و اهداف والای انسانی باشد باید آن را از میان برداشت.

هدف از بعثت پیامبران الهی نیز چیزی جز این نبوده است که انسان را به سوی خدای متعال دعوت کنند و راه تقرب به درگاه الهی و منزلت یابی نزد آفریدگار را به وی بیاموزند. پیامبران آمده اند تا به انسان ارائه طریق کنند و موانع را از پیش پای او بردارند تا بتواند به حرکت فطری خود در مسیر حق و حقیقت سرعت و شتاب بخشد و به کمال نهایی خود دست یابد و در جوار رحمت واسعه الهی قرار گیرد.

آری، هدف از فرستادن پیامبران تنها برقراری نظم و آرامش در جامعه و برخورداری مردم از رفاه و آسایش در زندگی مادی و دنیوی خود نیست؛ بلکه آنان فرستاده شده اند تا نظام ارزشی الهی را در جوامع بشری اقامه و احیا کنند و انسان ها را در مسیر دست یابی به اهداف معنوی و عالی انسانی راهنمایی و دست گیری کنند.

در قرآن مجید سه بار به صراحت درباره پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد مصطفی چنین آمده است.

سوره توبه آیه 9، سوره فتح آیه 28، سوره صف آیه 9:

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.

او كسي است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا او را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.

این آیه به صراحت اعلام می دارد که غرض از بعثت و ارسال پیامبر گرامی اسلام این بوده است که دین او، اسلام، جهانگیر شود. آن حضرت از طرف خداوند جهان آفرین مامور بود که همه مردم جهان را به اسلام دعوت کند تا اگر جهان گیر شدن این دین در زمان حیات خود وی تحقق نیافت، دست کم، مقدمات جهان گیر شدنش برای آینده فراهم گردد و حقا که آن حضرت این ماموریت سنگین را به بهترین شکل ممکن انجام داد.

پیامبر اسلام از همان آغاز رسالت خود، در مسیر جهانی شدن و گسترش اسلام گام برمیداشت. آن حضرت در زمانی که هنوز از زمان تشکیل نخستین جامعه اسلامی در مدینه چند صباحی بیش نگذشته بود و قدرت مادی و ظاهری این جامعه نوپا و نوظهور به هیچ وجه با قدرت سایر حکومت ها و دولت های موجود در آن عصر، و از جمله دو ابر قدرت ایران و روم، قابل مقایسه نبود؛ آری در چنین شرایطی، نامه هایی برای امپراطور روم، پادشاهان: ایران، حبشه، اسکندریه، بحرین و پادشاهان کوچک و بزرگ دیگر نوشتند و آنان را به اسلام دعوت کردند.

این نامه ها همگی لحنی صریح و قاطع داشتند و در آن ها از مخاطبان خواسته شده بود که دعوت پیامبر را لبیک گویند و اسلام آورده و تسلیم حکم خدا گردند. ارسال این نامه ها سبب شد که بسیاری از افراد در اقصی نقاط جهان آن روز از ظهور اسلام مطلع شوند و در صدد تحقیق درباره آن برآیند. حتی در مواردی، برخی از افراد که طالب حقیقت بودند و اسیر هواهای نفسانی و اغراض شیطانی نبودند اسلام را پذیرفتند. در هر حال پیامبر اسلام تا آنجا که برایش میسر بود، مقدمات حرکتی مستمر و رو به رشد و کمال را در بستر تاریخ و مسیر زندگی بشر فراهم آورد. البته از همان زمان نیز اکثر قریب به اتفاق قدرت مندان و زورمداران، چون دریافتند که این آیین نوین، زندگی و منافع و ثروت و قدرت آنان را تهدید میکند، بر آن شدند تا به هر قیمت از رشد و گسترش، قوت و قدرت، و دوام و بقای آن جلوگیری کنند. این در حالی بود که بسیاری از آنان یقین داشتند که حضرت محمد همان پیامبری است که انبیای سلف، ظهورش را بشارت داده اند و دینش همان دینی است که باید تکمیل کننده و به فرجام رساننده همه ادیان گذشته باشد. خداوند در این باره در قرآن کریم میفرماید:

سوره بقره آیه 146 (آیه 20 سوره انعام)

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.

كساني كه كتب آسماني به آنان داده‏ايم او (پيامبر) را همچون فرزندان خود مي‏شناسند (اگر چه) جمعي از آنان حق را آگاهانه كتمان مي‏كنند.

آری، برخی از دشمنان پیامبر اسلام با وجود آن که پی به حقانیت او برده بودند و میدانستند که او واقعاً پیامبر خدا است، با تمام قوا و با استمداد از همه نیروهای خود، تلاش کردند مانع گسترش و پیش روی اسلام در عرصه جهانی و قدرت و قوت آن شوند و راه تعالی را بر آن ببندند. هدف آنان از این تلاش ها این بود که بتوانند چند روزی بر عمر حکومت خود بیافزایند و چند صباحی بیشتر از لذت، قدرت و ثروت دنیا بهره مند گردند. امروزه در عصر ما نیز همه آن مسایل و وقایع در حال تکرار است.  (9)

توضیحات مصباح یزدی برای رد ادعای گروه دوم کافی به نظر میرسد، دسته سوم نیز در اصل مرتکب سفسطه ابهام «Equivocation Fallacy» میشوند، یعنی فراموش میکنند، یا خود را به فراموشی میزنند که منظور از تهاجمی بودن جهاد این است که مسلمانان به خود اجازه بدهند به نامسلمانان بدون اینکه آنان ابتدا تجاوزی به مسلمانان کرده باشند تجاوز کنند. حال بهانه این تجاوز هر چه میخواهد باشد، این دسته از افراد سعی میکنند نشان دهند که تهاجم به دیگران در دفاع از اسلام، تهاجم نیست، و این بازی با کلمات و خود را به کوچه علی چپ زدن است. روشن است که «در دفاع از اسلام جنگیدن» یک جنگ را «دفاعی» نمیکند، اگر اینگونه باشد تمامی جنگها را میتوان دفاعی دانست، مثلاً حمله صدام حسین به ایران را میتوان به دلیل اینکه «در دفاع از نظریات صدام حسین» بوده است جنگی «دفاعی» نامید و همچنین جنگهای هیتلر را به دلیل «در دفاع از باورهای نازیستی» جنگهای «دفاعی» نامید اما روشن است که این سخن جز سفسطه و عوامفریبی هیچ نیست.

در چه زمانی مسلمانان باید دست به جهاد ابتدائی بزنند؟

گروهی از فقهای اسلامی توحید را از حقوق اولیه انسانها میدانند و معتقدند که پیش از حقوق انسانها حقوق الهی مطرح است و حق الله هم این است که انسانها به شیوه ای که او میخواهد زندگی کنند، یعنی مطیع شریعت اسلام باشند. به عبارت دیگر تحمیل «سلطنت اسلام» به نامسلمانان و بخاطر توحید با کفار جنگیدن از نظر این افراد امری مشروع است. لازم به توضیح است که این عقیده تا به امروز در میان علمای اسلام رایج بوده است و به آن عمل نیز میشده است، اما خوشبختانه امروزه به دلیل رشد انسانگرایی و لیبرالیسم علمای اسلام مجبور به تقیه کردن هستند و از بیان این باورهای زشت اسلامی به شدت پرهیز میکنند، اما بازهم پیدا میشوند دایناسورهایی که از وحشی بودن خود شرم ندارند و باورهای اسلامی واقعی را هنوز هم بیان میکنند، بعنوان نمونه آیت الله مصباح یزدی نوشته است:

هم چنان که پیش از این و در مباحث مختلف اشاره کرده ایم، تنها حق اصیل و ذاتی در عالم، حق خدای متعال است و سایر حقوق در پرتو این حق است که معنا می یابند و توجیه میشوند. خداوند مالک حقیقی همه موجودات، و از جمله انسان، است و تمامی مخلوقات همه هستی خود را وام دار خدای متعال هستند. این رابطه مالکیت بین خداوند از یک سو و سایر موجودات از سوی دیگر، ایجاب میکند که خداوند حق داشته باشد که تمامی هستی طبق خواست و اراده او به چرخش و گردش در آید و رفتار کند.

در مورد جامعه انسانی نیز اقتضای این حق این است که در سرتاسر جوامع بشری تنها خدا پرستش شود، دین او حاکم و سخنش برتر باشد: و کلمه الله هی العلیا (سوره توبه آیه 40)، کلمه خدا است که برتر است.

حال اگر انسان هایی از پذیرش و رعایت این حق الهی سر باز زدند، علاوه بر عذاب و عقاب اخروی خداوند میتواند در همین دنیا نیز آن ها را عقوبت کند. این عقوبت میتواند به صورت عذاب و بلایی طبیعی باشد که از آسمان یا زمین بر آن افراد نازل میشود، و میتواند به این صورت باشد که خداوند از مومنان و صالحان بخواهد که بر آنان یورش برند و جلوی تباه کاری و فسان آنان را در زمین بگیرند و به آن خاتمه دهند، که این همان جهاد ابتدایی است:

سوره توبه آیه 14

قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ.

با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مي‏كند و آنها را رسوا مي‏سازد و سينه گروهي از مؤ منان را شفا مي‏بخشد (و بر قلب آنها مرهم مي‏نهد).

جهاد ابتدایی جز این نیست که به منظور احقاق حقی که خدای متعال بر کل بشریت دارد، گروهی از بندگان شایسته خدای متعال ماموریت یابند بر کسانی که این حق را پایمال کرده و راه شرک و کفر و ظلم و فساد در پیش گرفته اند یورش برند و تا زمانی که دین حق و اراده خدا حاکم شود نبرد را ادامه دهند.(10)

آیت الله مطهری نیز در همین زمینه میگوید:

با اين بياني كه عرض كردم اين دو بيان بهم نزديك ميشود چون ما حتي اگر توحيد را از حقوق انساني بدانيم باز نميتوانيم با ملت ديگر بجنگيم براي تحميل عقيده توحيد ، چون خودش في حد ذاته تحميل پذير نيست بله يك چيز ديگر هست و آن اين است

اگر ما توحيد را جزء حقوق انسانها دانستيم ممكن است اگر مصلحت انسانيت ايجاب بكند و اگر مصلحت توحيد ايجاب بكند ما با قومي مشرك ميتوانيم بجنگيم نه بخاطر اين كه توحيد را بانها تحميل بكنيم و ايمان را بانها تحميل بكنيم چون توحيد و ايمان تحميل شدني نيست.

با مشركين ميتوانيم بجنگيم بخاطر اينكه ريشه فساد را اساسا بكنيم ريشه كن كردن مبدأ عقيده شرك با زور يك مطلب است و تحميل عقيده توحيد مطلب ديگر . بنابر نظر كسانيكه توحيد را جزء حقوق شخصي و حداكثر حقوق ملي ميدانند ميگويند اين كار جايز نيست ،

اغلب طرز تفكر اروپائيها كه در ميان ما هم سرايت كرده همين است. اروپائيان به اينجور مسائل بعنوان يك سلسله مسائل شخصي و مسائل غيرجدي در زندگي نگاه ميكنند مثل تقريبا رسوم كه هر ملتي حق دارد هر رسمي براي خودش ميخواهد انتخاب بكند پس و لو بعنوان قطع ريشه فساد – حق نداريم با شرك مبارزه كنيم .

زيرا شرك فساد نيست ، توحيد يك مسئله شخصي است . ولي اگر توحيد را يك مسئله عمومي و جزء حقوق انساني و از شرايط سعادت عموم بشر دانستيم جنگ ابتدائي با مشرك بعنوان حريم توحيد و دفاع از توحيد و بعنوان قطع ريشه فساد جايز است ، گو اينكه بعنوان تحميل عقيده توحيدي جايز نيست. (11)

به همین دلیل است که کشورهای اسلامی نباید آنقدر از لحاظ نظامی قوی شوند که بتوانند کشورهای غیر اسلامی را تهدید کنند، زیرا بر اساس نظرات اسلامی، مسلمانها حق دارند دیگران را در جهاد بکشند تا سلطنت اسلام را گسترش دهند. و اگر زمانی قرار باشند چنین اتفاقی بیافتد شکی وجود ندارد که مسلمانان وحشی تمام آثار مدنیت و انسانیت را از بین خواهند برد و بشر را به قرنها پیش پرتاب خواهند کرد و بعد هم به قتل و غارت یکدیگر خواهند پرداخت، و همین مسئله است که غرب و غربی ها خوب آنرا درک کنند و بفهمند که اسلام بزرگترین دشمنشان است.

در نگاهی کوتاه به آنچه مطهری گفته است باید گفت، اروپایی ها درست فکر میکنند، ادیان یک مشت مزخرفات و خرافات محلی و مضر بیش نیستند و اسلام به دلیل اینکه به خود اجازه میدهد «ریشه شرک را خشک کند» حتی از باقی ادیان نیز مزخرفتر و مضر تر است. البته این دیدگاه انسانگرایانه و واقع بینانه است و شرقی و غربی ندارد، هرکس احمق نباشد و یا خود را به حماقت نزند خوب میفهمد که اسلام دکانی برای تجاوز به دیگران است، حال این انسان ممکن است در غرب زندگی کند یا شرق.

گذشته از نمونه های آورده شده از اندیشمندان فاشیست تر مسلمان، باقی مسلمانان نیز معتقدند در صورتی باید جهاد ابتدایی را آغاز کرد که حق تبلیغ کردن برای اسلام در آن سرزمین به مسلمانان داده نشود. در این صورت مسلمانان حق دارند که دست به جهاد ابتدائی بزنند، در توضیح این حالت نیز آیت الله مطهری گفته است:

جنگ براي آزادي دعوت و رفع مانع از تبليغ

آيا جنگيدن براي آزادي دعوت جايز است و يا جايز نيست ؟ جنگيدن براي آزادي دعوت يعني چه ؟ يعني ما ميگوئيم كه ما بايد آزاد باشيم كه عقيده و فكر خاصي را در ميان هر ملتي تبليغ كنيم ، تبليغ نه بمعناي امروزي كه پروپا كاند كردن است بلكه باين معني كه بيان كنيم . چه بعنوان اينكه ما آزاديرا يك حق عمومي و انساني بدانيم

و چه بعنوان اينكه توحيد را يك حق عمومي انساني بدانيم و يا بعنوان اينكه هر دو را يك حق عمومي انساني بدانيم اين امر جايز است . حالا اگر مانعي براي دعوت ما پيدا شود ، ببينيم يك قدرتي آمده مانع ميشود و ميگويد من بشما اجازه نمي دهم

، شما ميرويد افكار اين مردمرا خراب ميكنيد ، ميدانيد كه غالب حكومتها فكر خراب را آن فكري ميدانند كه اگر پيدا بشود مردم مطيع اين حكومتها ديگر نيستند ، آيا با حكومت ها كه مانع نشر دعوت در ميان ملتها هستند جايز است

جنگيدن تا حديكه اينها سقوط بكنند و مانع نشر دعوت از ميان برود يا نه ؟ بله اين هم جايز است اين هم باز جنبه دفاع دارد اينهم جزء آن جهادهائيست كه ماهيت آن جهادها در واقع دفاع است . (12)

پراونه ي تبلیغ و گسترش را نداشتن با يک گويش ديگر برابر است با تعطیل شدن کار و کاسبی آخوندها، که چون چراي اين ممنوعيت را در خود نهفته دارد. توضیح روشن تر این است که اگر کار و کاسبی آخوندها، شبهه آخوندها و سایر مبلغین اسلام در کشوری تعطیل شود و غیر قانونی باشد، خدا از این قضیه شاکی میشود و به مسلمانان اجازه جهاد میدهد. البته کاملاً روشن است این نیز بهانه ای بیش نیست، تاریخ نشان میدهد که در زمان حمله اسلام به ایران، مسیحیت در ایران در حال رشد بوده است و مسیحیان از آزادی دینی برخوردار بوده اند، یقیناً اگر مسلمانان نیز توحش را کنار میگذاشتند و میخواستند همچون مسیحیان با بحث و استدلال و تبلیغ سالم اسلام را به ایرانیان عرضه کنند، ایرانیان مشکلی برای آنها بوجود نمی آوردند، اما محمد خود قبلاً این روش را آزموده بود، او 13 سال با همین روش های مصالمت آمیز مردم را دعوت کرده بود و حداکثر شصت نفر یاوه  های او را پذیرفته بودند، اما وقتی او شمشیر به دست میگیرد مردم به قول قرآن فوج فوج به دین اسلام وارد میشدند، این است که این سخن نیز چیزی نیست جز بهانه ای برای چپاول ملت های نامسلمان که صبورانه و بزرگوارانه وجود مسلمانان وحشی را تحمل کرده اند و میکنند. اما چیزی که مشخص است این است که اسلام نیامده است تا دیگران را تحمل کند و در کنار آنها زندگی کند اسلام میخواهد بر دیگران تسلط بیابد و دیگر ادیان را نابود کند، قرآن به صراحت این را اعلام میکند:

سوره توبه آیه 33، قتح آیه 28 و صف آیه 9

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.

او كسي است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا او را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند.

بنابر این آیه که مو به مو در دو سه جای قرآن تکرار شده است و این خود نشان بر اهمیت این آیه دارد، محمد میخواسته است این مسئله را صراحتاً و کاملاً روشن کند که او برای همزیستی اسلامش را آغاز نکرده است بلکه او میخواهد بر دیگران غلبه کند، لذا قوانین اسلام و طرز تفکر اسلامی ناب همواره باید در فکر غلبه بر مشرکین باشند، مشرکین هم یعنی همه کسانی که الله را قبول ندارند، چیزی یا کسی را با او در خدایی شریک میدانند و یا چیزهای دیگری را میپرستند مثلاً مسیحیان به دلیل اینکه میگویند خدا سه گانه است مشرک هستند و قرآن به صراحت تمام دستور جنگ با مشرکین را صادر کرده است:

سوره توبه آیات 28 و 29

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمی‌کنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

این آیات برای کافران 3 راه میگذارد که باید یکی از آنها را انتخاب کنند:

1- مسلمان شوند، در مسلمان شدن آنها اجباری نیست اما اگر مسلمان نشدند باید حتما یکی از دو روش زیر را انتخاب کنند!

2- جزیه بدهند،

امام ابوجعفر گفته است «جزیه عطیه مجاهدین است»  (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 357) یعنی جزیه همچون باجی است که به مجاهدین اسلام (مجاهد کسی است که جهاد میکند) اعطا میشود و سایرین از جزیه سهمی ندارند.

ابن خلدون و بسیاری از تاریخ نویسان اعتقاد دارند کسانی که به ایران حمله کردند اصلا قصد گسترش اسلام را نداشتند و چندان علاقه ای نداشتند که ایرانیان مسلمان شوند، آنها ترجیه میدادند ایرانیان مسلمان نباشند تا جزیه بدهند و ایرانیان نیز سر انجام به دلایل اقتصادی پس از 200 سال برای نپرداختن جزیه مسلمان شدند. در آیه ای که نقل شد آمده است که نامسلمانان باید در عین مذلت جزیه بدهند، یعنی این پول جزیه نه برای انجام خدمتی بلکه برای نشان دادن اینکه مسلمانان بر نامسلمانان سلطنت و برتری دارند از آنها گرفته میشده است و مسلمانان در اجتماع برابر با نامسلمانان نیستند بلکه از نظر قرآن نامسلمانان باید در ذلت به سر ببرند و مسلمانان در سلطه. قرآن میزان مشخصی از جزیه را بر کافران مشخص نکرده است و بر اساس فقه شیعی میزان جزیه به نظر امام ارتباط دارد یعنی در هر زمان هر مقداری که مسلمانان اراده کنند میتوانند از کفار بگیرند. (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 353). همچنین «اگر مردها از پرداختن جزیه امتناع کنند، پیمان شکنند، و خونشان و قتلشان حلال است. زیرا کشتن مردها در دارالشرک والذمه مباح است»  (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 356).

مودودی میگوید:

یهودیان و مسیحیان را باید مجبور کرد که جزیه بدهند، تا اینکه استقلالی از خود نداشته باشند و برتری نداشته باشند، تا حاکم و سلطان بر زمین نباشند. این قدرتها باید توسط پیروان واقعی ایمان از آنها گرفته شود و قدرت به صراط مستقیم سپرده شود.  (13)

عمر به مسلمانان توصیه میکرده است که اسرای رومی را به عربستان نیاورند تا مسلمانان از جزیه آنها بخورند و فرزندان مسلمانان نیز از جزیه فرزندان رومی بخورند:

سوگند به خدا که در آن صورت، ایشان کسی را برای سخن گفتن نخواهند یافت و کسی با آنان سخن نخواهد گفت و نیز از دست آورده هیچ کس، سودی نخواهند برد. ولی تا اینان زنده اند، مسلمانان از دسترنجشان خواهند خورد و آنگاه که بمیرند و ما نیز بمیریم، فرزندانمان تا زنده اند، از دست آورده فرزندان ایشان خواهند خورد، و تا آیین اسلام تواناست، آنا ن بردگان مسلمانان و اسلام خواهند بود. از این رو، بر ایشان سر گزیت بنه و از اسیر ساختن آنان دست بدار و مگذار که مسلمانان بر ایشان ستم کنند، یا زیانی رسانند و داراییشان را به ناحق بخورند. (14)

در فقه شیعی جزیه تنها در صورتی از اهل کتاب پذیرفته میشود که آنها گوشت خوک نخورند و ربا نیز نخورند، در غیر اینصورت ذمه ای بر ایشان نیست و ایشان دیگر این امکان را نیز ندارند و باید تنها یکی از دو امکان دیگر را انتخاب کنند (ترجمه فارسی من لایحضره الفقیه پوشینه 2 برگ 353). جزیه را حتی برخی از خود مسلمانان نیز باج گیری خوانده اند، یعنی نامسلمانان باید به مسلمانان باج بدهند تا مسلمانان آنها را نکشند، درست مانند دزد سر گردنه ای که باید به او پولی داد تا جان را از آدمی نگیرد. برای اطلاعات بیشتر در مورد جزیه میتوانید به دو نوشتار خراج و جزیه و اسلام و جزیه در تارنمای درفش کاویانی مراجعه کنید.

3- با مسلمانان جنگ کنند، یا به عبارت دیگر، کشته شوند.

و این اصول رفتار مسلمانان با نا مسلمانان تا همین امروز هم ادامه دارد، شایان ذکر است کسانی ادعا می‌کنند که پیامبر اسلام در مدینه نیز با بسیاری از یهودیان و مسیحیان گفتمان میکرده است و با آنان همزیستی میکرده است، باید بدانند که آن کفار جزیه پرداخته بودند و الا کسی که جزیه نپردازد و مسلمان نیز نشود حق حیات ندارد، هرچند پیامبر اسلام سرانجام تا جایی که توانست عربستان را از وجود غیر مسلمانان با نسل کشی و اجبار خالی کرد. دلیل حمله اعراب به ایران نیز همین بود، مسلمانان اگر شیعه باشند که باید بدانند این حملات زیر نظر امامانشان بويژه امام علی (در مورد دشمنی امام علی با ایرانیان نوشته ای با فرنام علی ابن ابیطالب و دشمنی با ایرانیان را بخوانید) بوده است و امام علی مشاور اصلی عمر در این جنگها بوده است و در زمان خلافت خود نیز بارها برای سرکوب شورشهای مردمی در ایران به شهر های مختلف ایران از جمله ری، خراسان، آذربايجان، سیستان و… فرستاد (شرح مختصری از آنها را در نوشتاری با فرنام کارنامه درخشان حضرت علی امام اول شیعیان بخوانید)، اگر سنی باشند نیز خواهند دانست که خلیفه اول عمر بن خطاب دستور حمله به ایران را دقیقا از روی همین استراتژی صادر کرد و گفتن اینکه حمله به ایران یک جنگ دفاعی بود کاملا مضحک است. این واقعیت را میتوان از بیان اعراب مسلمان صدر اسلام دریافت، در جنگ قادسیه مغیره فرستاده سپاه اسلام به رستم از سرداران سپاه ایران قبل از جنگ با یکدیگر گفتمانی می‌کنند، شرح این گفتمان از این قرار است:

«رستم پیامی نزد سعد فرستاد که کسی را نزد من بفرست تا با او سخن گویم. مغیره بن شعبه را فرستادند. مغیره بیامد و موی جداکرده و گیسوان چهارپاره فروهشته بود. رستم با وی گفت شما عربان در سختی و رنج بودید و نزد ما به سوداگری و مزدوری می آمدید چون نان و نعمت ما بخوردید برفتید و یاران و کسان خود را نیز بیاوردید. مثل شما و ما داستان آن مرد است که پاری ای باغ داشت روزی روباهی در آن دید گفت یک روباه را چه قدر باشد؟ و باغ مرا از آن چه زیان افتد؟ او را از آنجا نراند. پس از آن روباه برفت و روبهان جمع کرد و به باغ آورد، باغبان فراز آمد و چون کار بدان گونه دید، در باغ فراز کرد و رخنه ها بر بست و آن روباهان را تمام بکشت. گمان دارم که آنچه شما را بدین سرکشی واداشته است، سختی و رنج است، بازگردید شما را نان و امه دهیم. اکنون به دیار خود بروید و بیش موجب آزار ما نشوید. مغیره جواب سخت داد و گفت از سختی و بدبختی آنچه گفتی ما بدتر از آن بودیم تا پیغامبری در میان ما آمد و حال ما دیگر شد، ما را فرمان داد که شما را به دین حق بخوانیم یا با شما پیکار کنیم. اگر بپذیرید، بلاد شما هم شما راست جز با دستوری شما اندر آن نیاییم وگرنه باید جزیه دهید یا پیکار کنید تا فرجام کار چه شود؟ رستم را برآشفت و گفت هرگز گمان نکردمی که چنان بزیم که چنین سخنی بشنوم.» (15)

تاریخ گواه است که چنین بلایی را پیامبر اسلام در زمان حیات خود بر سر نامسلمانان آورد و پس از مرگ او نیز جانشینان او دست به چنین «فتوحاتی» زدند. در ضمن فقها انتقاد از اسلام را در بسیاری از موارد مصداقی بارزی از «حرب با خدا» میدانند و ممکن است به همین بهانه اعلام جهاد دفاعی کنند و در مقابل این «تجاوز» دشمن، جهاد را پیاده کنند، هرگاه دلیل بهتری برای چپاول و غارت وجود نداشته باشد، این نیز روش خوبی برای انجام جهاد، این فرضیه الهی است.

جهاد باید تا کجا ادامه پیدا کند؟

برای یافتن پاسخ این پرسش باید به آیه زیر در قرآن توجه کرد.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 192:

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ.

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگراز آيين خويش دست برداشتند ، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست.

آشکار است که قرآن میگوید مسلمانان تا زمانیکه «دین همه دین خدا شود» باید با نامسلمانان جنگ کنند. البته در ادامه نیز میگوید تجاوز جز بر ظالمین روا نیست، این جمله به این معنی است که از نظر قرآن «تجاوز بر ظالمین» روا است و از این آیه همچنین میتوان فهمید که نامسلمان از نظر الله ظالم است،  قرآن در چندین جای دیگر نیز نامسلمانان را ظالم نامیده است (16) و نتیجه منطقی آنکه از دیدگاه اسلامی تجاوز بر نامسلمان رواست! آیت الله مصباح یزدی نیز در پاسخ به پرسش بنیادین این بخش گفته است:

اگر به این حقیقت توجه داشته باشیم که غرض از بعثت پیامبر اسلام تسلط دین او بر همه ادیان است: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (سوره توبه آیه 33، قتح آیه 28 و صف آیه 9) نیز اگر توجه داشته باشیم که هدف از قتال با کفر پیشگان، بر افتادن همه فتنه ها و اختصاص یافتن دین به خدای متعال است: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِين» (انفال آیه 39)، به ویژه اگر توجه کنیم به این نکته که در روایات ما، «فتنه» که در این آیه آمده است به «شرک» تفسیر شده است، آن گاه در میابیم که جهاد ابتدایی با کفار و مشرکان باید تا آن جا دوام پیدا کند که زمین از آلودگی های کفر و شرک و فساد پاک شود و حکومت الهی و توحیدی در سراسر عالم برقرار گردد.

ناگفته نگذاریم که مقصود از بر افتادن کفر و شرک این نیست که همه انسانهای روی زمین مسلمان و موجود شوند، چرا که با جبر و زور نمیشود در دل ها نفوذ کرد و ایمان و اعتقاد که به دل مربوط می شود از دسترس اکراه و الزام به دور است: لا اکراه فی الدین (بقره 256) بلکه منظور این است که نظام حاکم بر جهان، نظامی الهی و توحیدی باشد و حاکمیت از آن خدا گردد. (17)

ناگفته نماند مسلمانان در هنگان جنگ علاوه بر کشتن نامسلمانان میتوانند:

1- درخت ها را قطع کنند.

محمد در زمانی که در مدینه بود و به قبیله یهودی بنی نضیر حمله کرد (شرح این حمله را در نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر بخوانید.) و آنها را به مدت 15 روز محاصره کرد، سپس شروع به نابود کردن درختان نخل آنان کرد تا به آنها فشار بیشتری بیاید و تسلیم شوند، سر انجام بنی نضیر تسلیم میشوند، تمام دارایی آنها توسط مسلمانان چپاول میشود، زنانشان برده میشوند و گروهی از آنها به خیبر میروند و البته بعد ها محمد به خیبر نیز حمله میکند و اعمال مشابهی را انجام داد. آیه 5 ام سوره حشر این کار زشت و غیر اخلاقی او را توجیه میکند:

ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ.

هر درخت باارزش نخل را قطع و يا آن را به حال خود واگذار كرديد، همه به فرمان خدا بود، و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند.

این تاکتیک ضد انسانی اسلامی به آن معنی است که مسلمانان مجازند در جنگ منابع غذایی دشمنان خود را از بین ببرند، و محمد خود این کار را دستکم دو بار انجام داده است، در تاریخ گفته شده است که او در جنگ بدر نیز منابع آبی را بسوی مشرکین قطع کرده بود، قطع کردن آب بر روی امام حسین نیز استفاده از همین حق الهی غیر انسانی بوده است.

2- خانه ها را خراب کنند.

محمد در همان ماجرا خانه های قبیله بنی نضیر را نیز نابود میکند، آیه زیر به این واقعیت اشاره میکند:

سوره حشر آیه 2

هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لأَِوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الأَْبْصارِ.

او كسي است كه كافران اهل كتاب را در اولين برخورد (با مسلمانان) از خانه‏هايشان بيرون راند، گمان نمي‏كرديد آنها خارج شوند، و خودشان نيز گمان مي‏كردند كه دژهاي محكمشان آنها را از عذاب الهي مانع مي‏شود، اما خداوند از آنجا كه گمان نمي‏كردند به سراغشان آمد، و در قلب آنها ترس و وحشت افكند، به گونه‏اي كه خانه‏هاي خود را با دست خويش و با دست مؤ منان ويران مي‏كردند، پس عبرت بگيريد اي صاحبان چشم!

بنابر این روشن است که مومنین! میتوانند در جنگ خانه های دشمنان اسلام را نیز خراب کنند، یعنی آبادانی های آنها را تخریب کنند.

3- به زنان تجاوز کنند.

زنانی از کفار که در جنگ بدست مسلمانان می افتند، بر مسلمانان حلال هستند یعنی مسلمانان میتوانند با آنها همبستر شوند، البته از نظر مسلمانان این یکی از حقوق الهی آنان است اما از دیدگاه انسانگرایانه این چیزی جز تجاوز نیست! برای اسناد و جزئیات بیشتر به نوشتاری با فرنام «برده داری در اسلام» مراجعه کنید. این حق در آیه زیر به مسلمانان داده شده است:

سوره نساء آیه 24

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً.

و زنان شوهردار (بر شما حرام است) مگر آنها را كه مالك شده‏ ايد (در جنگ به تصرف شما در آمده اند)، اينها احكامي است كه خداوند بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد) براي شما حلال است، كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالي كه پاكدامن باشيد و از زنا خودداري نماييد، و زناني را كه متعه مي‏كنيد مهر آنها را، واجب است بپردازيد و گناهي بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده‏ايد بعد از تعيين مهر، خداوند دانا و حكيم است.

روزی با یکی از جانبازان دوران جنگ گفتگو میکردم، از او پرسیدم که در زمان جنگ آیا شنیده است که عراقی ها به زنان ایرانی در قصر شیرین و جاهای دیگر تجاوز بکنند؟ او پاسخ داد، من ندیدم، فکر هم نمیکنم اینکار ها را کرده باشند، چون آنها هم مسلمان بودند. برایش توضیح دادم که اتفاقاً چون مسلمان بوده اند اینکار ها را میکرده اند، بعد این آیه را نشانش دادم، او که ادعا میکرد بخاطر ایران و البته اسلام به جنگ رفته است، از دیدن این آیه که هرگز یا آنرا ندیده بود یا ترجمه اش را نخوانده بود و مانند ابله ها فقط عربی آنرا خوانده بود، واقعاً شگفت زده شد و گفت این ترجمه لابد غلط است، صهیونیستی است، به او نشان دادم که ترجمه مکارم شیرازی است، او حرف مفت دیگری زد و من تنها بر حماقتش افسوس خوردم و دلم برایش سوخت.

در صورت پیروز شدن مسلمانان در جهاد چه اتفاقی خواهد افتاد؟

بعد از اینکه مسلمانان در جنگ فاتح میشوند حقوق زیر را خواهند داشت:

1) اموال و غنائم را بین خود پخش کنند.

البته باید به این نکته توجه داشت پیامبر اسلام یک پنجم تمام غنائم را به خود اختصاص میداد و او از طریق همین 20% اموال بود که میتوانست خانه اش را با چندین زن خود بگرداند، محمد این حق اختصاصی را با نازل کردن آیه ای برای مسلمانان روشن کرده است:

سوره انفال آیه 41

وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

و بدانيد هر گونه غنيمتي به شما رسد خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي ذي القربي و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائي حق از باطل، روز درگيري دو گروه (با ايمان و بيايمان يعني روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آورده‏ايد، و خداوند بر هر چيزي قادر است.

شیعیان معتقدند این خمس غنائم بعد از مرگ محمد نیز به امام تعلق میگیرد و بعد از امام هم لابد به آخوندها. به نظر میرسد همین پنج درصد بتواند به خوبی نشان دهد که انگیزه محمد از پیامبری چه بوده است. انگیزه مهم مسلمانان از حمله به نامسلمانان کسب اموال آنان بوده است، در قرآن به صراحت دیده میشود که مسلمانان اموال کاروانها را میخواستند!

سوره انفال آیه 8

وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ.

و (به ياد بياوريد) هنگامي را كه خداوند به شما وعده داد كه يكي از دو گروه (كاروان تجاري قريش يا لشكر آنها) براي شما خواهد بود اما شما دوست مي‏داشتيد كه كاروان براي شما باشد (و بر آن پيروز شويد) ولي خداوند مي‏خواهد حق را با كلمات خود تقويت و ريشه كافران را قطع كند (لذا شما را با لشگر قريش درگير ساخت).

2) زنان و کودکان را نیز بعنوان غنیمت بین خود بصورت برده پخش کنند.

یکی دیگر از راه هایی که بواسطه آن مرتبه یک شخص از آزاد به برده تقلیل می یابد اسیر شدن در جنگ است. یکی از مهمترین انگیزه های مسلمانان از جهاد کردن دست یافتن به زنان و دختران سایر ملل از جمله ایرانیان و رومیها بوده است. در اسلام برده باید تا حدی که اربابش از او کار میکشد برای او کار کند و تماس جنسی برقرار کردن با برده زن نیز برای مرد همچون زنان رسمی اش آزاد است (برای اسناد و مدارک و بررسی جزئیات به نوشتاری با فرنام برده داری در اسلام مراجعه کنید).

وقتی مسلمانان در جنگ پیروز میشوند در کنار اموال و گاو و گوسفند ها و دارایی های نامسلمانان، زنان آنها نیز همردیف با اموال آنها به مسلمانان تعلق میگیرد. برخی از مسلمانان همچنان چشم به زنان کفار دارند، در این ویدئو یک شخص اسلامگرا را میبینید که در اعتراض با قائله کشیده شدن کاریکاتور محمد توسط دانمارکی ها، در خطاب به دانمارکی ها فریاد میزند «به الله سوگند مسلمانان به شما حمله خواهند کرد و زنانتان را به غنیمت خواهند برد!».

3) مردان اسیر شده یا برده میشوند، یا کشته میشوند، یا به فدیه آزاد میشوند.

از دیدگاه خدای وحشی مسلمانان، اختیار جان نامسلمانان در دست مسلمانان است، یعنی در زمان اسارت مردان کافر، مسلمانان میتوانند یا آنها را بعنوان برده نگاه دارند، یا بکشندشان یا با فدیه (پولی که اطرافیان یک اسیر به مسلمانان میدهند تا آن اسیر آزاد شود.) آزادشان کنند و یا اینکه در ازای هر فعالیت دیگری آزادشان کنند. محمد در دوران حیات خود در ماجرای بنی قریظه حدود 700 نفر از اسرای مرد را سر میبرد (ماجرای دقیق و شرح کامل این واقعه را در نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  بیابید) آیه زیر به این قتل عام وحشیانه اشاره دارد:

سوره احزاب آیات 26 و 27

وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً؛ وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً.

خداوند گروهي از اهل كتاب را كه از آنها (مشركان عرب) حمايت كردند از قلعه‏هاي محكمشان پائين كشيد، و در دلهاي آنها رعب افكند (كارشان به جائي رسيد كه) گروهي را به قتل مي‏رسانديد و گروهي را اسير مي‏كرديد؛ و زمينها و خانه‏هايشان را در اختيار شما گذاشت و (همچنين) زميني را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد و خداوند بر هر چيزي قادر است.

به نظر میرسد محمد با این آیات، آن واقعه وحشتناک و قتل عام و چپاول اموال نامسلمانان را جشن میگرفته است و بر سر مسلمانان دزد منت میگذاشته است که باعث شده مسلمانها به ثروت باد آورده ای دست یابند، و همچنین روشن است که مسلمانان میتوانند از لحاظ شرعی از این روش زندگی پیامبرشان پیروی کنند.

4) سلطنت اسلامی آغاز میگردد

یعنی قوانین و حکومت اسلامی در آن منطقه مفتوح اعمال میشوند و کفار اگر جزیه بدهند به اهل ذمه تبدیل میشوند و اگر ندهند هم که کافر حربی حساب میشوند و کشته خواهند شد. اهل ذمه به کافرانی گفته میشود که در حمایت مسلمانان زندگی میکنند.

نکته جالب اینجا است که در قرآن از مسلمانان خواسته شده است در جنگ تعدی (تعدی یعنی تجاوز و ظلم) نیز نکنند:

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 190:

وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ.

با کسانی که با شما جنگ می کنند ، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد زيرا خدا تعدی کنندگان را دوست ندارد.

نتیجه منطقی آن است که، برده داری، تجاوز به زنان، قصب اموال، جزیه و کشتن مردان هیچکدام تعدی حساب نمیشوند، از الله واقعاً باید پرسید منظورش از تعدی چیست؟ این سخن درست مانند این است که به یک شخص بگوییم برو و فلان کس را بکش و به زنش تجاوز کن و اموالش را نیز بردار اما مبادا به او ظلمی کنی! شاید منظور از این آیه این بوده است که وقتی نامسلمانان و مسلمانانی که شک گرا بوده اند از محمد میپرسیده اند چطور تو میتوانی از طرف خدا باشی و چنین قوانین وحشیانه ای را تبلیغ کنی، او بتواند بگوید خدا ما را از تعدی نهی کرده! و تعدی تجاوز و برده داری و قصب مال و کشتن برده و باجگیری و غیره نیست!

آیا بین جهاد ابتدایی و آیات صلح آمیز قرآن ناسازگاری وجود دارد؟

از آنجا که اسلام دینی بی در و پیکر و تق و لق است و هر ننه قمری میتواند تفسیر خودش را به اسلام به چسباند و قرآن بر خلاف ادعایش کتابی مبین نیست و به نظر مسلمانان خدای جهان قرار است آخرین دینش را طوری نازل کرده باشد که هزار جور بتوان آنرا فهمید و فهم های متناقض از آن داشت حتی در پاسخ به این پرسش بسیار روشن و اساسی نیز دو نظریه کلی مخالف یکدیگر در میان دانشمندان اسلام وجود دارد، برخی معتقدند آیات قتال و جنایت قرآن ناسخ آیات صلح آمیز پیشین قرآن هستند و آنها را منسوخ کرده اند و برخی معتقدند که چنین نیست و این دو دسته آیات به دلیل اینکه مقید هستند و مطلق نیستند در تناقض با یکدیگر نیستند و هرکدام برای شرایط خاصی آورده شده اند.

برای پرداختن به این مسئله باید قضیه ای با فرنام ناسخ و منسوخ را اندکی بررسی کنیم. همانطور که میدانیم محمد برای برداشتن مشکلات از سر راه خود آیات قرآنی را بصورت تدریجی می آورد. و بنا به میل خود و شرایط روز آیات قرآنی جدیدی را معرفی میکرد، بعنوان مثال وقتی در مورد اسیران جنگی پس از جنگ بدر توسط مسمانان اختلافی پیش آمده بود که آیا باید اسیر را در جنگ کشت یا اینکه با پرداخت فدیه آنها را آزاد کرد، پیامبر اسلام با زیرکی آیه 67 سوره انفال را میسازد،

مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

برای هیچ پیامبری نسزد که اسیران داشته باشد تا که در روی زمین کشتار بسیار کند. شما متاع این جهانی را می‌خواهید و خدا آخرت را می‌خواهد. و او پیروزمند و حکیم است.

به همین دلیل که محمد قبل از تولید بخشی از آیات تازینامه، پردازش و تعقل چندانی نمیکرد، در قرآن دستورات متناقضی پیش می آمد، مثلا جایی میگفت فلان کار را بکنید و جای دیگر میگفت آنکار را دیگر نکنید. یا مثلا آیات مضحکی تولید میکرد و بعدا پشیمان میشد و می‌خواست که آنها را باطل کند. برای پوشش این تضادهای قرآن و اینکه چرا بعضی از آیات قرآنی ضد دیگر آیات قرآن هستند، پیامبر اسلام قضیه ناسخ و منسوخ را معرفی کرد؛ به آیاتی که باطل شده اند منسوخ و به آیاتی که باطل می‌کنند ناسخ میگویند. در واقع برای پوشاندن این تناقضات محمد تلاش کرد این مفهوم را جای بیاندازد تا جلوی مخالفت ها را بگیرد، وقتی که محمد با اعتراضات در مورد اینکه چرا حرف خدا باید تناقض داشته باشد و این ناسخ و منسوخ دیگر چه صیغه ای است، آیه 106 سوره بقره  (ماده گوساله) را می آورد:

مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

هیچ آیه ای را منسوخ یا ترک نمیکنیم مگر آنکه بهتر از آن یا همانند آن را می آوریم. آیا نمیدانی که خدا بر هر کاری تواناست؟.

این است که در قرآن هرگاه تضادی بین دستورات وجود داشته باشد، آن دستورات را با توجه به قاعده ناسخ و منسوخ باید بررسی کرد، و این امر کاملا منطقی است، در همه جا آخرین دستور، معمولا دستوریست که باید اجرا شود، نه دستورهای قدیمی.

حال با روشن شدن قضیه ناسخ و منسوخ که عالمان دینی بحث های بسیار مفصلی در این مورد دارند، میتوان به بررسی آیات تازینامه در قبال برخورد با کافران و مشرکان و منافقین پرداخت.

همانطور که میدانیم، سوره های تازینامه به دو دسته مدنی و مکی تقسیم میشوند، محمد در مکه تنها مردم را به نیکی دعوت میکرد و حتی قوانین و شریعت مشخصی را مدعی نشده بود. رفتاری که محمد در قبال مخالفان در این دوران پیش گرفته بود را میتوان از آیات زیر یافت:

انعام  از سوره های مکی 108:

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ.

چیزهایی را که آنان به جای الله می‌خوانند، دشنام مدهید که آنان نیز بی هیچ دانشی، از روی کینه توزی به الله دشنام دهند. اینچنین عمل هر قومی را در چشمشان آراسته ایم. پس بازگشت همگان به پروردگارشان است و او همه را از کارهایی که کرده اند آگاه می سازد.

سوره مزمل  از سوره های مکی  آیات 10 تا 12:

وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا؛وَذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِيلًا؛إِنَّ لَدَيْنَا أَنكَالًا وَجَحِيمًا.

بر آنچه میگویند صبر کن و به وجهی پسندیده از ایشان دوری جوی، تکذیب کنندگاه صاحب نعمت را به من واگذار و اندکی مهلتشان ده، نزد ماست بندهای گران و دوزخ.

سوره مومنون از سوره های مکی آیه 96:

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ.

سخن بد آنان را به هرچه نیکوترت می آ ید پاسخ گوی. ما به سخن آنان آگاه تر هستیم.

اما بعد از فرار محمد از مکه به مدینه، در رفتار محمد تغییر شگرفی حاصل می‌شود، محمد دیگر از تحمل و احترام و همزیستی دم نمیزند، محمد از جنگ و جهاد و کشتن و آواره کردن سخن میگوید. (تغییر رفتار محمد از مکه به مدینه در نوشته ای بافرنام بررسی سوره های مكی ومدني از مدافع حقوق انساني  با دقت بالاتری انجام گرفته است). دلیل این تغییر رفتار محمد در قبال کافران و مشکران و مخالفانش چه بود؟

منطقی ترین دلیل، که علی دشتی نیز در کتاب 23 سال به آن به خوبی اشاره می‌کند وضعیت اقتصادی محمد و یارانش مهاجرش است. محمد و مهاجرین در مکه صاحب ملک و کار و یا تجارت بودند اما در مدینه هیچ ثروت و کاری نداشتند و زندگی سختی را میگذراندند، زندگی در کنار انصار که متملک بودند و کار و زندگی و خانوانده داشتند برای مسلمانانی که باید خود را برای جنگ با مشکرین مکه آماده میکردند بسیار دشوار بود، از این رو محمد نیاز به انجام اموری داشت که بتواند ثروت باد آورده ای را برای مسلمانان مهاجر دست و پا کند، محمد دو کار مهم را در این باب انجام داد.

1) غزوه، غزوه یعنی حمله ای که به قصد بدست آوردن غنائم انجام میگیرد، مثلاً حمله به کاروان های تجارتی. محمد به شغل ناشریف حمله به کاروان  و دزدی و غارت اموال آنها و به اسارت کشیدن زنان و فرزندان آنان با عنوانین برده و کنیز پرداخت، و جنگ بدر اولی اینگونه آغاز شد که پیامبر اسلام به کاروان تجاری ابوجهل که از شام به مکه میرفت حمله کرد و آنرا غارت کرد. برای اطلاعات دقیق تر در مورد غزوات محمد به نوشتاری با فرنام «غزوه چگونه جنگي بود و به چه كسي شهيد مي گفتند؟» و همچنین «جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا.» مراجعه کنید.

2) در یثرب سه قبیله یهودی وجود داشتند که پیامبر اسلام هر 3 این قبایل را به بهانه هایی یا قتل عام کرد یا آنها را مجبور کرد پراکنده شوند و مهاجرت کنند و اموال آنان را به غارت برد، قبیله بنی قریظه را که قتل عام کرد و 800 نفر یهودی را در یک روز سر برید (شرح کامل را در نوشته ای با فرنام «بر سر بنی قریظه واقعا چه آمد؟» بخوانید)، رئیس قبیله بنی نضیر را ترور کرد (ماجرای کامل را در نوشته ای با فرنام محمد اولین تروریست اسلامی، ترور کعب بن الاشرف از دانشمندان یهودی توسط محمد از تاریخ طبری و همچنین کعب بن اشرف بخوانید ) و بعد آنها را محاصره کرد و دستور داد نخلستانشان را آتش بزنند، بنی نضیر اعتراض کردند که تو خود را آدم خیر خواهی می‌خوانی پس چرا نخلستانهای مارا آتش زدی؟ وی محمد آیه  3، 4 و 5 سوره حشر را تولید کرد:

وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ؛ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ.

اگر بر آنها ترک دیار نوشته نشده بود در این جهان دچار عذاب میشدند، و در آن جهان هم در آتشند. اگر شما نخلی را قطع کنید یا آنرا سر پای نگاه دارید خداوند شما را مخیر می‌کند ولی قطع آن برای مجازات فاسقین است.

بنی نضیر پس از 20 روز تسلیم محاصره شدند و به واسطه شفاعت بعضی از سران خزرج بنا شد سالم از مدینه خارج شوند، اما تمام ثروت و دارایی آنها توسط پیامبر اسلام غارت شد. شرح کامل ماجرای بنی قریظه را در نوشتاری با فرنام «حمله به بنی نضیر» بخوانید.  قبیله سوم یهودی که پیامبر اسلام غارت کرد قبیله بنی قینقاع بودند که پیامبر اسلام به بهانه هایی آنها را مجبور کرد تا از یثرب کوچ کنند و جز اثاث و اشیاء منقول خود، که قابل حمل باشند چیزی با خود نبرند، و ثروت آنان نیز به پیامبر و دار و دسته اش رسید، شرح کامل ماجرای بنی قینقاع را در نوشتاری با فرنام «حمله به بنی قینقاع» بخوانید، پیامبر دقیقاً کار مشابهی را با مردمان دیگری در سایر جنگهایش همچون حمله به خیبر و بنی مصطلق نیز انجام داده است.

با در نظر داشتن این دو مقدمه اکنون آسانتر میتوان به ادعای مسلمانان در مورد دفاعی بودن آیات جنایی تازینامه پرداخت. آیات جنایی تازینامه بدون استثناء همگی از آیات مدنی هستند، و اینجاست که با در نظر گرفتن تغییر شگرفی که در زندگی و روش زندگی محمد بوجود آمد بهتر میتوان فهمید چرا لحن قرآن و دستورات آن پیرامون رفتار با مشرکین تغییر میکند. این آیات به نظر هواداران نخستین نظریه پیرامون سازگاری یا ناسازگاری آیات جهادی قرآن با آیات صلح آمیزش در واقع آیات مکی در مورد رفتار نیک با مخالفان اسلام را نسخ می‌کنند، سوره توبه آخرین سوره ای است که پیامبر اسلام تولید کرد (18). در هنگام نزول سوره توبه مسلمانان در جنگ نبودند و سوره توبه آخرین دستور العملی است که در قرآن برای مسلمانان برای روش برخورد آنان با غیر مسلمانان، پس از اسلام وجود دارد، زیرا هیچ سوره دیگری بعد از آن وجود ندارد که بخواهد مفاهیم آنرا منسوخ کند! سوره توبه از خشن ترین سوره های تازینامه نیز محسوب می‌شود تاجایی که گویا محمد یا هر کس دیگر که قرآن را دیکته میکرده است یا مینوشته است از فرط خشم حتی آنرا با بسم الله الرحمن  الرحیم آغاز نکرده است. امام علی گفته است بسم الله الرحمن الرحیم با خود رحمت می آورد، این درحالی است که این سوره با آیه شمشیر نازل شده است (19)، به این سوره، سوره برائت به معنی بیزاری نیز میگویند، محمد در این سوره استراتژی اصلی و ابدی رفتار مسلمانان با نا مسلمانان را بیان می‌کند،  هیچ کجای آن از جنگ صحبت نمی‌شود! یعنی اینها مربوط به شرایط جنگی نیستند بلکه مسلمانان در شرایط عادی نیز باید آنها را رعایت کنند!

به عقیده بزرگترین مفسران قرآن همچون ابن کثیر با نازل شدن سوره توبه تمامی پیمانهای صلح و معاهده ها بین مسلمانان و نامسلمانان منسوخ شدند و دیگر هیچ غیر مسلمانی در امان نبوده است (20). تفسیر جلالین نوشته است این سوره امنیت کفار را با شمشیر از میان برداشت (21). المودودی گفته است:

سوره توبه بعد از ماجرای صلح حدیبیه نازل شد. نتیجه سروده شدن این سوره یکی زیر پا گذاشتن معاهده صلح حدیبیه و دیگری حمله به تبوک و تصرف آن بود. مودودی شرح میدهد که سوره توبه در مورد چهار مسئله نازل شده است.

1- تمام عربستان را به یک دارالاسلام کامل تبدیل کند. برای این منظور آشکارا اعلام می‌کند که تمامی عهدنامه ها و پیمانها بین مسلمانها و مشرکین باطل هستند و هیچ تعهدی میان مسلمین و مشرکین بعد از پایان آمدن چهار ماه نیست (آیات 1 تا 3)، اینکار برای نابودی شرک ضروری بود تا اینکه مبادا تهدیدی برای اسلام باشد. (آیات 12 تا 18) کعبه را منحصر به مسلمانان می‌کند و انجام تمامی مراسم مشرکین در آنرا ممنوع می‌کند. مشرکین حتی نباید به کعبه نزدیک بشوند (آیه 28).

2- نفوذ اسلام را در کشورهای همسایه گسترش دهد. (آیه 29) برای اینکه مسلمانان بتوانند نفوذ اسلام را در کشورهای همسایه افزایش دهند، به آنها اجازه داده شد تا جهاد کنند و با شمشیر به همسایگان حمله کنند تا این همسایگان سلطنت اسلام را قبول کنند، از آنجا که روم و ایران همسایگان پر قدرت آنها بودند، درگیری بین مسلمانان و آنان امتناع ناپذیر بود. هدف جهاد این نبود که آنها را مجبور به پذیرش اسلام شوند، بلکه این بود که آنها مردم خود را مجبور از رها کردن اسلام نکنند و جلوی مردم و نسلهای بعدیشان را از گرویدن به اسلام نگیرند. آنها میتوانستند عقاید دینی خود را تا هنگامی که جزیه میپردازند برای خود حفظ کنند.

3- منافقین نافرمانبردار را نابود کند. از آنجا که دیگر تهدیدی از خارج مسلمانان را تهدید نمیکرد، مسلمانان میتوانستند منافقین را که در میان خودشان بودند نابود کنند (آیه 73) پیامبر خانه سوالیم را که مکان تجمع و مشورت منافقان بود را آتش زد.

4- مسلمانان را برای جهاد علیه جهان غیر مسلمان آماده کند. (آیات 81 تا 96) لازم بود تا تقویت ایمان در میان مسلمانان شکل بگیرد زیرا اسلام قرار بود چهره ای جهانی به خود بگیرد و در درگیری میان کفر و اسلام خطرناکترین چیز کم ایمانی مسلمانان بود. بنابر این آیات هرکس حاضر نباشد از جان، زمان، مال و نیروی خود در راه اسلام بگذرد، در ایمان خود ناخالص است و مسلمانان باید در راه اسلام جهاد کنند و الا در ایمان آنها باید شک کرد. (22)

حال با در نظر گرفتن این جزئیات در مورد سوره توبه، باید به آیات آن پرداخت، شاید مهمترین آیه سوره توبه، آیه پنجم آن باشد، که معروف به آیه شمشیر یا «آية السيف» است.

سورهُ توبه آیه 5

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد  آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

آیا در این آیه کلمه ای میبینید که بتوان از آن دریافت که این آیات تنها مربوط به شرایط جنگی هستند؟ پیامبر اسلام در مورد جنگ این آیه را مطرح نکرده است. بزرگترین مفسرین قرآن معتقدند آیه پنجم سوره توبه ناسخ حدود 124 آیه قبلی است که در مورد سازش و بردباری در مقابل کافران آمده است یعنی این آیه تمام آنچه در مورد مدارا با نامسلمانان پیش از سروده شدن این آیه در قرآن آمده است را کاملا نسخ می‌کند. این آیه به روشنی میگوید که مسلمانان باید بعد از چهارماه مشرکین را هرکجا که یافته میشوند به قتل برسانند. چگونه این آیه میتواند دفاعی باشد؟ آیا مسلمانان برای دفاع  از خود باید چهار ماه صبر کنند؟  آشکار است که این آیه متجاوزانه است و دفاعی در کار نیست، همین آیه برای اثبات دروغ بودن ادعای اسلامگرایان برای دفاعی بودن آیات جنایی قرآن کافی است.

علامه طباطباعی در المیزان پیرامون این آیه افاضه کرده اند:

«جمله فاقتلو المشرکین حیث وجدتموهم نشاندهنده براعت و بیزاری از مشرکین است و می‌خواهد احترام را از جانهای کفار برداشته و خونهایشان را هدر سازد و بفرماید: بعد از تمام شدن آن مهلت دیگر مانعی نیست از اینکه آنان را بکشید نه حرمت حرم و نه احترام ماههای حرام، بلکه هروقت و هرکجا که آنان را دیدید، باید به قتلشان برسایند…..تشریع این حکم بر این بوده که کفار را در معرض فنا و انقراض قرار داده و به تدریج صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک کند، و مردم را از خطرهای معاشرت و مخالطت با آنها نجات دهد…اگر به آنان كسى دست يافت و توانست ايشان را بكشد بايد كشته شوند، و اگر نشد دستگير شوند و اگر اين هم نشد در همان جايگاههايشان محاصره شوند و نتوانند بيرون آيند و با مردم آميزش و مخالطه كنند، و اگر معلوم نشد در كجا پنهان شده اند، در هر جا كه احتمال رود كمين بگذارد تا بدين وسيله دستگيرشان نموده يا به قتلشان فرمان دهد و يا اسيرشان كند.»  (23)

شایان ذکر است که پاک کردن تدریجی زمین از وجود یک جمعیت دقیقاً معنی کلمه «نسل کشی» است، آشکار است که این علامه نیز همچون ما به انسان ستیز بودن دین اسلام اعتراف می‌کند، حقیقت این است که اسلام در پی نسل کشی نامسلمانان است. آیت الله روح الله خمینی در یکی از سخنرانیهای خود میفرمایند «اسلام در عین حالی که یک مکتب تربیت است، لکن آنروزی که فهمید قابل تربیت نیست، 700 نفرشان را در یکجا در یهود بنی قریظه را میکشند، گردن میزنند به امر رسول الله» (24) آیا شما نیز از میزان دفاعی بودن و صلح آمیز بودن این آیات در کلام متخصصان و بزرگترین عالمان اسلام در تحیر هستید؟ اگر هنوز با ماجرای نسل کشی وحشتناک یهودیان ساکن یثرب توسط پیامبر اسلام آشنایی ندارید حتماً بخش نسل کشی یهودیان مدینه به دست پیامبر اسلام را مطالعه کنید. آیت الله خمینی به درستی جنایات انجام شده در جمهوری اسلامی را با جنایت پیامبر قتل عامگر اسلام مقایسه می‌کند.

همانگونه که مودودی و اسلامشناسان سرشناس دیگر اعلام داشته اند، بخش پایانی آیات سوره توبه مربوط به کشورگشایی های اسلامی می‌شود. در این آیه نیز به مسلمانان دستور داده می‌شود تا به کشورهای همسایه خود حمله کنند و اسلام را به آنجا نیز ببرند. البته محمد به اندازه کافی به حیات ننگین خود ادامه نداد اما اطرافیان او بعد از مرگ مشکوکش راه و روش وی  را ادامه دادند و به کشورهای همسایه حمله کردند و مردان را کشته زنان و کودکانشان را به اسارت کشیدند، برای اسناد تاریخی این حملات مرگبار به بخش  مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان مراجعه کنید.

اما طرفداران اندیشه دوم را خرده اندیشمندانی همچون آیت الله مطهری تشکیل میدهند، آیت الله مطهری گفته است:

بعضي از مفسرين آمده اند مسئله ناسخ و منسوخ را در اينجا طرح كرده اند يعني گفته اند كه در بسياري از آيات قرآن همانطور كه شما ميگوئيد جنگيدن با كافران را مشروط كرده است ولي در بعضي از آيات ديگر آمده همه آن دستورات را يكجا نسخ كرده بنابر اين در اينجا صحبت از ناسخ و منسوخ است آيات اول برائت كه فرمان جهاد را بطور كلي ميدهد و تبري ميجويد از مشركين و يك مهلت براي مشركين مقرر ميكند و بعد از آن مهلت ميگويد ديگر اينها حق ندارند باقي بمانند ، بكشيد اينها را ، در حصارشان قرار بدهيد ،  و در كمينشان بنشينيد اين آيات كه سال نهم هجري هم آمده است تمام دستورهاي گذشته را يكجا نسخ كرده است . آيا اين حرف درستي است ؟

اين حرف حرف نادرستي است . به چه دليل ؟ به دو دليل ، يك دليل اين است  كه ما در يكجائي مي توانيم يك آيه اي را ناسخ آيه اي ديگر بدانيم كه درست بر ضد او باشد مثلا اگر فرض كنيد كه يك آيه بيايد بگويد كه اصلا با مشركين نجنگيد ، آنگاه يك آيه ديگري بيايد اجازه بدهد كه بعد از اين بجنگيد خوب اين معنايش اين است كه آن دستوريكه ما قبلا داده ايم آن دستور را لغو كرديم و يك دستور ثانوي بجاي آن آورديم . معني ناسخ و منسوخ اين است كه دستور اول لغو بشود و يك دستور ثانوي بجاي آن بيايد پس دستور دوم بايد جوري باشد كه صد درصد بر ضد دستور اول باشد كه بشود اين دومي را لغو آن تلقي كرد اما اگر دومي و اولي مجموعشان با يك ديگر قابل جمع باشند يعني يكيشان توضيح دهنده ديگري باشد اينجا كه ناسخ و منسوخ ندارد كه بگوئيم يكي براي لغو ديگري آمده است.

آيات سوره برائت جوري نيست كه بگوئيم لغو آياتيست كه قبلا آمده و جهاد را مشروط كرده است ، چرا ؟ چون همين سوره برائت هم وقتيكه ما تمام آن آيات را با يكديگر ميخوانيم مي بينيم كه در مجموع ميگويد ، باين دليل با اين مشركان بجنگيد كه اينها بهيچ اصل انساني ، به وفاي به عهد ، كه يك امري فطري و وجداني است و حتي اگر يك قومي قانون هم نداشته باشند بحكم فطرتشان درك ميكنند كه به پيمان بايد وفادار بود ، پايبند نيستند با آنها اگر پيمان هم ببنديد و فرصت ببينند نقض ميكنند اينها هر لحظه فرصت پيدا كنند كه شما را محو و نابود كنند محو و نابود ميكنند . حالا اينجا عقل چه ميگويد ؟ ميگويد اگر شما درباره قومي قرائني بدست آورديد كه اينها درصدد هستند كه در اولين فرصت شما را از بين ببرند آيا ميگويد صبر كن كه او اول تو را از بين ببرد بعد تو او را از بين ببر ! اگر ما صبر كنيم او ما را از بين ميبرد …. (25)

ما در اینجا فرصت نقد این دیدگاه را نداریم اما بطور خلاصه باید بگویم که  برخلاف ادعای مطهری هیچ قرائن و شواهدی مبنی بر اینکه یهودیان مدینه قصد نابودی مسلمانان را داشتند یا مشرکین مکه چنین قصدی داشتند یا ایرانیان و رومی ها و سوریه ای ها و عراقی ها قصد نابودی مسلمانان را داشته باشند در تاریخ وجود ندارد، بنابر این توجیه جنایات مسلمانان و پیامبر اسلام کاملاً بی پایه است، رابرت اسپنسر از اسلامشناسان سرشناس میگوید:

پیش از اینکه ده سال از مرگ محمد بگذرد، ارتش مسلمانان سوریه، مصر، و ایران را فتح کرده بود. ارتش مسلمانان دمشق را در 635 تسخیر کرد، تنها سه سال بعد از مرگ محمد. قسمت های زیادی از عراق را در 636، جارالسلام را در 638، قیصریه را در 641، ارمنستان را در 643. فتح مصر نیز در همان دوران اتفاق افتاد. مسلمانان همچنین در جنگهای بسیار حساسی علیه بیزانسی ها در تونس در سال 647 پیروز شدند، و این پیروزی ها باعث فتح شمال افریقا شد. بر پارسی ها در نهاوند در سال 642 پیروز شدند و در سال 709 آنها کنترل کامل بر روی شمال افریقا داشتند. در سال 711 آنها اسپانیا را مطیع خود کرده بودند و به سمت فرانسه میرفتند. مسلمانان ابتدا «شهر قیصر» را که محمد به آنها وعده داده بود یعنی قسط‌نط‌نيه‌ (استانبول فعلی) را تسخیر کردند، برای یک سال که از آگوست 716 آغاز شد؛ اما علی رغم تلاش های مدام آنها، استانبول تا 700 سال بعد به دست مسلمانان نیافتاد. در همان هنگام سیسیل در سال 827 سقوط کرد. در سال 846 روم در معرض نابود شدن توسط مسلمانان مهاجم قرار گرفت. مسلمانان که موفق به چنین کاری نشدند کلیساهای جامع (کتدرال) های سینت پال را به آتش کشیدند و به قبور پاپ های پیشین بی احترامی کردند.

این جنگها، جنگهای دفاعی نبودند. مسلمانان در عربستان هرگز توسط این دو قدرت بزرگ که همسایه آنها نیز بودند، یعنی ایران و روم تهدید نشده بودند، مگر اینکه همسایه بودن با امپراطوری های بزرگ را به خودی خود یک تهدید بدانیم. این همسایه ها آنقدر مشغول درگیری با یکدیگر بودند که فرصت توجه کردن به سعود امپراطوری جدید محمد را نداشتند.

این جنگها حتی جنگهای عربی نیز نبودند، بعد از فتح، مسلمانان جامعه ای را برقرار میکردند که مبتنی بر استیلای مسلمانان بود نه اعراب. شخصی که از میان مردمان شکست خورده در جنگ به اسلام تغییر دین میداد از حقوق بیشتری نسبت به هم میهنان مسلمان نشده خود برخوردار میشد. ارتش های مسلمانان در روحیه ای که محمد خود آنرا به آنها دیکته کرده بود، یعنی «مسلمان شو یا با جنگ روبرو شو» بسیار پیشرفت کرده بودند. (26)

لازم به ذکر است بر اساس منطق آیت الله مطهری حال که کفار میدانند مسلمانان به قول آیت الله طباطباعی قصد دارند به تدریج زمین را از لوث وجود کفار پاک کنند، باید حق داشته باشند که مسلمانان را نابود کنند! اگر اینگونه است چرا مسلمانان که گمان میکنند امریکا قصد نابودی آنها را دارد به این نظر امریکا  اعتراض میکنند؟ اگر امریکا اینگونه فکر بکند تازه میشود مانند آیت الله مطهری و هم فکرانش! مگر اینکه این حق در انحصار مسلمانان و سایر تروریست های عالم باشد.

اما چه گروه اول درست بگویند چه گروه دوم، واقعیت این است که جهاد مسلمانان در زمان حضور محمد بسیار مرگبار بود و عربستان را از وجود نامسلمانان خالی کرد و بعد از مرگ آن خبیث نیز مسلمانان با جهاد به حمله و چپاول غیر مسلمانان پرداختند و آتش جهاد بعدها به دامن خود مسلمانان نیز افتاد.

گوشه ای از حملات مسلمانان به کشورهای دیگر و سایر قبایل را میتوان در جدول رخدادنگاری که پیشتر در همین نوشتار آمد تا به اروپا کشیده شد، و اگر جنگهای صلیبی رخ نمیداد و مسیحیان مسلمانان را از کشورهایشان بیرون نمیریختند، اسلام همانگونه که خاور میانه را به گند کشید، ممکن بود اروپا و در نتیجه تمام جهان را نیز به گند بکشد. باید از صلیبیون بخاطر خدمتی که به بشریت کردند سپاسگزار بود.

سوره توبه آیه 123

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.

ای کسانیکه ایمان آورده اید، با کافرانی که در اطراف شمایند بجنگید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!

علامه طباطباعی افاضه فرموده اند:

«در اين آيه شريفه دستور جهاد عمومى داده شده تا از هر طرف در دنيا، اسلام گسترش يابد، چون وقتى مى فرمايد: هر طائفه از مؤ منين بايد با كفار هم جوار خود كارزار كنند معنايش همان گسترش دادن اسلام و برقرار كردن سلطنت اسلام است بر دنيا، و بر تمامى ساكنين ربع مسكون» (27)

آیا در قبول دین اسلام اجباری وجود دارد؟

عبارت لا اکراه فی الدین (سوره بقره آیه 256) یکی از عباراتی است که معمولاً بسیار برداشت غلطی از آن می‌شود. تابحال دیده نشده است کسی این آیه را منسوخ اعلام کرده باشد.  در این نوشتار به توضیح این برداشتهای غلط پرداخته نخواهد شد، بلکه تنها نشان داده خواهد شد که وجود این آیه با جهاد ابتدائی، تناقضی ندارد.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 256

لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.

در دين هيچ اجباری نيست هدايت از گمراهی مشخص شده است پس هر کس که به بت کفر ورزد و به خدای ايمان آورد ، به چنان رشته استواری چنگ زده که گسستنش نباشد خدا شنوا و داناست.

حمله کردن به کشورهای دیگر به معنی این نیست که مسلمانان غیر مسلمانان را بطور مستقیم مجبور به اسلام آوردن کنند، بلکه همانطور که گفته شد بر اساس شریعت اسلام اگر جهاد علیه کفار اهل کتاب باشد (یهودیان، مسیحیان و شاید زرتشتیان) مسلمانان سه امکان جنگ، پرداختن جزیه و اسلام آوردن را در مقابل آنها میگذارند و اگر جنگ علیه کفار دیگری باشد، آنها تنها حق جنگیدن و یا مسلمان شدن را خواهند داشت. از نظر قرآن و اسلام، جزیه خواستن از غیر مسلمانان و تحمیل حکومت و سلطه اسلام بر آنان، مجبور کردن آنها به قبول اسلام نیست. بنابر این از نظر قرآن اجباری در دین آوردن نیست اما همانگونه که گفته شد بسیاری از فقها و مسلمانان برقراری سلطنت اسلام و نابودی هر چیزی که جایگزین اسلام و الله شود (یعنی طاغوت) ضروری و واجب است و مسلمانان حق دارند برای برقراری یا در دفاع از حکومت اسلامی کفار را بکشند.

پرداختن جزیه به این معنی است که مرتبه کفار به اهل ذمه تبدیل میشود. اهل ذمه کفاری هستند که زیر سلطه اسلام زندگی میکنند. تاریخ نشان میدهد که زندگی زیر سلطه اسلام برای نامسلمانان از دردناکترین و وحشتناکترین انواع همزیستی ها است، بسیاری از قوانین حاکم بر غیر مسلمانان در کشورهای اسلامی بعد از حمله اعراب به آن کشورها بر اساس سندی تاریخی با نام وثیقه (سند) عمر مشخص شده است، غیر مسلمانان باید این قوانین را قبول میکردند و عدم قبول این شرایط غیر انسانی برای آنها برابر با امضاء کردن حکم مرگشان بوده است. یعنی به عبارت دیگر درست است که تیغ را بر گردن کافر اهل کتاب بگذارند و بگویند یا مسلمان شو یا بمیر، بلکه او را به نوعی برده در سرزمین خود تبدیل میکنند که در دراز مدت مجبور میشود برای اینکه بتواند مانند بقیه زندگی کند خود اسلام  را با زبان خوش قبول کنند، لذا اسلام بطور مستقیم خود را به کسی تحمیل نمیکند، اما بطور غیر مستقیم چیزی جز نسل کشی و نابودی دگر اندیشان را نتیجه نمیدهد، تنها بعد از یکی دو نسل، مردم اهل ذمه یا تصمیم میگیرند که از دیارشان مهاجرت کنند و در جاهای دیگر سکنی گزینند و یا اینکه مفلوکانه در شرایط نژاد پرستانه، نابرابر و غیر انسانی که مسلمانان بوجود می آورند زندگی کنند و به تدریج نسلشان منقرض شود.

اما ا گر جهاد علیه کفار غیر اهل کتاب باشد، مثلاً علیه هندو ها، بودائی ها و بیخدایان باشد، آنان از آن سه انتخاب یکی را از دست خواهند داد و آنهم جزیه دادن و اهل ذمه شدن است. یعنی این افراد یا باید اسلام را قبول کنند یا بمیرند. نمونه ای از این برخورد را پیامبر اسلام در زمان خودش با مشرکین مکه انجام داده است. لذا از نظر اسلام در جهاد، کافری که اهل کتاب نیست یا باید مسلمان شود و یا بمیرد، حال قضاوت با شماست، اگر به کسی بگویید فلان کار را بکن و یا تو را میکشم، آیا او را مجبور به انجام آنکار کرده اید یا نه؟

نتیجه آنکه بنابر این از دیدگاه اسلامی به این پرسش باید پاسخی منفی داد و از لحاظ تاریخی و واقعی پاسخی مثبت، اسلام اگر توانایی اش را داشته باشد و قدرتمند باشد خود را بطور مستقیم و غیر مستقیم به دیگران تحمیل خواهد کرد.

نتیجه گیری

گمان نمیکنم  با توجه به داده هایی که در این نوشتار به آنها اشاره شده است، شکی وجود داشته باشد که در اسلام جهاد به رسمیت شناخته میشود و جهاد تنها امری دفاعی نیست و کسانی که این مسئله را رد میکنند یا نادان و بی اطلاع هستند یا بی صداقت و انسانزده.

زشتی و پلیدی جهاد اسلامی آنقدر زیاد است که شایسته است یک انسان خردگرا و اخلاقمدار تنها به همین دلیل اسلام را کنار بگذارد و خط بطلان بر روی این نظام سیاسی انسان ستیز و متجاوز به حقوق بشر و آزادی های دینی که هر انسانی بر اساس اطلاعیه جهانشمول حقوق بشر سازمان ملل متحد حق برخورداری از آن را دارد بکشد.

منابع و توضیحات

1) توبة 24، حج 78، فرقان 52 ، ممتحنة 1 ، نساء 95 ، محمد 31 ، بقرة 218 ، آل‌عمران 142 ، نساء 95 ، مائدة 35 ، مائدة 54 ، أنف 72 ، أنف 74 ، أنف 75 ، توبة 16 ، توبة 19 ، توبة 20 ، توبة 41 ، توبة 44 ، توبة 73 ، توبة 81 ، توبة 86 ، توبة 88 ، نحل 110 ، عنكبوت 6 ، عنكبوت 8 ، عنكبوت 69 ، لقمان 15 ، محمد 31 ، حجرات 15 ، صف 11 ، تحريم 9.

2) Bell’s Introduction to the Quran, Revised by Montgomery Watt Chapter 1.

3) شریعتی، علی، جهت گیری طبقاتی اسلام، شرکت انتشارات قلم، تهران 1380، برگ 15.

4) محقق فریدنی، عباس، خوارج از دیدگاه امام علی (ع)؛ انتشارات انصاریان، قم 1383، برگ 47.

5) همانجا برگ 31.

6) تاریخ طبری، پوشینه 5، برگ 1103.

7) عبدالله یوسف اعظم، در اینجا

8) جدول تهیه شده ترجمه ای است از نوشتار در این صفحه، نام برخی از شهر ها به دلیل باستانی بودنشان تنها از روی ترجمه تحت اللفظی انگلیسی یا تلفظ آن نوشته شده است در حالی که ممکن است معادل فارسی یا عربی نیز برای آنها وجود داشته باشد.

9) مصباح یزدی، محمد تقی، جنگ و جهاد در قرآن، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم 1383، برگ 139.

10) همانجا برگ 151.

11) مطهری، مرتضی، جهاد، انتشارات صدرا، تهران بهمن 84، برگ 58.

12) همانجا برگ 81.

13) Mawdudi, S. Abul A’la, The Meaning of the Qur’an, (Islamic Publications Ltd., Lahore, 1993 edition), vol 2, page 183.

14) نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377. صفحه 529.

15) دو قرن سکوت، چاپ جدید صفحه 65-66 برگرفته از البدء و التاریخ، ج 5، ص 173 – و طبری، حوادث سنه 14.

16) سوره بقره (ماده گوساله) آیه 254، سوره بقره (ماده گوساله) آیه 229.

17) http://www.islam101.com/quran/maududi/i009.htm

18) در واقع سه نظر مختلف در این مورد که آخرین سوره به اصطلاح «نازل» شده قرآن کدام است وجود دارد. برخی سوره توبه، برخی سوره نصر یا مائده را آخرین سوره های قرآن دانسته اند، اما حتی درصورتیکه سوره توبه آخرین سوره قرآن نباشد نیز به احتمال بسیار بالا از آخرین سوره های قرآن است و سوره مهمی بعد از آن نیامده است که بخواهد آنرا نسخ کند، اما اکثر علمای اسلامی معتقدند این سوره آخرین سوره نازل شده بر محمد است.

19) ترجمه ناشناس تفسیر جلالین http://ourworld.compuserve.com/homepages/ABewley/tawba1.html

20)  ابن کثیر، جلد چهارم، صفحه 377.

21) ترجمه ناشناس تفسیر جلالین http://ourworld.compuserve.com/homepages/ABewley/tawba1.html

22) Mawdudi, S. Abul A’la, The Meaning of the Qur’an, Entry on Surah Al-Tawbah.

23)  ترجمه تفسیر المیزان جلد 9 صفحه 202 سطر 14.

24) سخنان آیت الله خمینی در مورد یهود بنی قریظه

25) مطهری، مرتضی، انتشارات صدرا، جهاد برگ 90.

26) اسپنسر، رابرت، «چگونه جهاد اسلامی هنوز امریکا و غرب را تهدید میکند»، Regnery Publishing, Inc., 2003، برگ 168.

27)  ترجمه تفسير الميزان جلد 9 صفحه 552.

سفسطه های رایج پیرامون تاریخ

ی حفتاریخ و علم از یک سو، و دین از سوی دیگر دشمنان یکدیگرند.

ناپلئون بناپارت

پیشگفتار

براستی همانگونه که ناپلئون گفته است، میتوان گفت تاریخ هر دینی بزرگترین دشمن آن دین است و آن دین را به بهترین شکل افشا می‌کند، اسلام نیز از این قائده مستثنی نیست، تاریخ اسلام آنقدر آلوده و ننگین است و کارنامه آنچه مسلمانان انجام داده اند آنقدر کریه و اسفناک است که مسلمانان از تاریخشان شرم دارند و از پذیرفتن اینکه عقاید آنها موجب چه مصیبتهایی شده است و یا بزرگان دینی آنها چه رفتاری داشته اند و چه گفته اند و چه کرده اند به شدت شرم دارند و سعی می‌کنند آنرا به هر گونه که بتوانند و به هر قیمتی یا پنهان کنند یا اگر نتوانند چنین کنند دانش و نیروی قضاوت خود را انکار کنند، انصافاً حق هم دارند، اسلام هرجا حضور داشته باشد پلیدی و زشتی و ظلم و  خشونت به بار می آورد، البته پنهان کردن تاریخ هیچ نتیجه ای ندارد جز اینکه مصیبتها و جنایاتی که در تاریخ از پیامبر اسلام سر زده است باز هم از طرف اسلامگرایان راستین سر بزند، واقع بین نبودن و انکار تاریخ خدمتی بزرگ است به بنیادگرایان مذهبی زیرا این انکار سبب می‌شود که بنیادگرایان در حالی که مسلمانان آماتور و یا سکولار سعی در پاکسازی چهره زشت اسلام دارند، بتوانند چهره آلوده اسلام را پنهان کنند و تنها وقتی که لازم می‌شود از آن استفاده کنند، از همین روست که مسلمانان منکر واقعیت زشت اسلام در واقع خدمت بزرگی را به اسلامگرایان بنیادگرا و آدمخوار انجام می‌دهند، در حالی که بعضی از آنها گمان میکنند با پاستوریزه کردن اسلام، میتوانند جلوی توحش اسلام را بگیرند، زهی خیال باطل اگر کسی تصور کند که میتواند با «هرمنوتیک(بخوانید دروغگویی و ماله کشی)» کاری کند که اسلامگرایان از حقیقت اسلام دست بردارند!

براستی مسلمان آگاه از اسلام بودن و ماندن کار بسیار دشواریست، دفاع کردن از تبهکاران و نادانانی چون محمد و خلفای راشدین برای اهل تسنن و امام علی و نوادگانش برای تشیع کاری بس دشوار است و انکار تاریخ و ایستادن در مقابل حقیقت برنده و تابناک لازمه آن است. اما تصویری که مسلمانان نا آگاه از اسلام از شخصیت و رفتار پیامبرشان و بزرگان دینشان در سر دارند تصویری کاملا خیالی است که از روی تعاریف مادربزرگ ها و عمه ها و نشستن پای منبر آخوندهای پرت و پلا گو شکل گرفته است. آخوندها هر آنچه از اینطرف و آنطرف در مورد هر شخصی میشنوند آنرا اگر چیز خوبی باشد به پیامبر اسلام و پیشوایان دینی خود میچسبانند. مثلا رایج است که میگویند پیر زنی بر روی پیامبر زباله میریخت و روزی آن پیر زن بیمار شد، پیامبر به دیدار او رفت. اگر شما از مسلمانانی که این قصه را میگویند بپرسید که این داستان را کدام تاریخ نویس ذکر کرده است از پاسخ دادن در خواهند ماند زیرا این قوم اهل تحقیق و فهم صحیح از دین و مکتب اسلام نیستند که بخواهند حرفها و حدیث ها و داستان ها را از روی اسناد معتبر تاریخی قبول کنند، بلکه مانند یک سطل هستند که آخوندها داخل آنرا پر از افکار خود کرده اند و حقیقت برای این افراد جذابیتی ندارد.

برای همین است که وقتی مسلمانان با مستندات تاریخیشان بویژه در مورد پیامبرشان روبرو میشوند بسیار جا میخورند زیرا میبینند که آن همه تصورات و تخیلاتی که سالها در ذهنشان تکرار کرده اند و تصویر خیالی که از محمد یا سایر بزرگان دینیشان برای خود ساخته اند چقدر در تناقض با آن چیزی است که تاریخ از این پیامبر به ثبت رسانیده است. پیامبری که به دیدار آن پیر زن در داستانهای بدون مدرک و سند مسلمانان میرود آدمکش و تروریستی جانی است که جان انسانهای بیگناه را و مخالفان شخصی اش را به آسانی میگیرد و دستور قتل عام صدها نفر را صادر می‌کند و از این جنایت و پلیدی خود لذت میبرد (1). یا در می یابند که پیامبرشان که او را الگوی اخلاقی خود میدانستند چگونه انسان هرزه و زنباره ای بوده است و چگونه برای رسیدن به لذتهای جنسی اخلاقیات زمان خود را زیر پا میگذارد (2). از همین رو است که نخستین دشمنی های آنها با تاریخ اسلام آغاز می‌شود، آنها نمی‌خواهند بپذیرند که تاریخ دینشان واقعی است و آنچه میگوید درست است بنابر این بجای اینکه دینشان را کنار بگذارند می‌خواهند با بهانه های باطل تاریخ را کنار گذاشته و یا آنرا بی اعتبار کنند، دقیقا همانطور که سعی می‌کنند چنین بلایی را سر عقل هم بیاورند که این موضوع در نوشتاری با فرنام شرح سفسطه «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است.» تشریح شده است.

البته باید توجه داشت که این برخوردها از مسلمانان حرفه ای و کسانی که تحصیلاتی در زمینه اسلام داشته اند معمولاً دیده نمی‌شود، معمولاً یک عالم دینی اینگونه با تاریخ رفتار نمی‌کند زیرا فرقی بزرگ میان درک عوامانه و درک علمی از دین وجود دارد. درک عالمانه دین را بصورت یک چیز عینی نگاه می‌کند، آنرا میسنجد و اگر مورد پسند بود آنرا قبول کرده یا رد می‌کند، در هردو صورت شخص عالم رابطه ای خرد محور و واقعگرایانه با دین برقرار می‌کند اما دید عوامانه اول دین را میپذیرد و بعد آنرا به دلخواه خود تفسیر کرده و هر آنچه زشتی در آن است را نادیده گرفته و هر آنچه دین ندارد را به آن میچسبانند، یعنی رابطه بین دین و شخص به رابطه ای ایدئالیستی و احساس محور تبدیل می‌شود. این دیدگاه همچنین دیدگاه های شیادانی است که می‌خواهند از دین استفاده ابزاری کنند، شیادان دینی وقتی سوسیالیسم مد روزگار بود از دین انقلاب ساختند و توحید را برابری تفسیر میکردند و امروز که این بازار کساد شده است و افکار اینگونه را کسی تحویل نمیگیرد تفسیر لیبرالیستی از دین و موافق با حقوق بشر ارائه می‌دهند که هیچ ربطی به دین ندارد. این افراد هم به دینشان خیانت می‌کنند هم به اندیشه های سکولار، نه دیندار کامل هستند نه لیبرال یا سوسیالیست کامل، براستی که این افراد شایسته لقب منافق و التقاطی هستند که دینداران سنتی به آنها می‌دهند. نتیجه آنکه این برخورد ها علیه تاریخ برخوردهایی عوامانه و سطحی است که معمولا نیمچه مسلمانها و انسانهای بی مایه از خود نشان می‌دهند و البته از آنجا که بیشتر دینداران را همین بیمایگان تشکیل می‌دهند بررسی سفسطه های آنها و پاسخ به آنها برای کسانی که قصد روشنگری و مبارزه با دین را دارند ضرورت دارد.

نخستین نکته ای که باز هم باید روی آن تاکید کرد این است که دین خویان از روی خرد خود نیست که دیندار هستند بلکه از روی عواطف و احساسات خود دین را حفظ می‌کنند، این احساسات از احساسات قومی و تعصبات ملی و نژادی آغاز می‌شود و به احساساتی شوم تری مانند تنفر از دگر اندیشان و عشق کور به شخصیت های دینی و بزرگان دین ختم میشوند، اگر قرار است شخصی را آگاه کرد، بعد از اینکه دریافتیم آن شخص اینگونه آدمی است که برخوردی واقع بینانه نسبت به دین ندارد و از روی احساسات و عواطف کج خود رفتار می‌کند باید به سرعت دریابیم که بحث کردن و استدلال کردن و سند و مدرک برای چنین نیمه دیوانه تا تمام دیوانه ای آوردن خطا است و اثری ندارد و اساسا اینکار تنها باعث بی ارزش شدن استدلال و لوث شدن خردگرایی می‌شود. اولین قدمی که در برخورد با اینجور نیمه دیوانگان باید برداشت این است که احساس آنها را نسبت به دین تغییر داد. باید به آنها نشان داد که دینشان چقدر خطرناک است و چه عواقب بدی را دنبال می‌کند. نیمه دیوانگان را میتوان با نشان دادن تصاویر و فیلمهایی از آنچه همفکران دینیشان به دستور دین انجام داده اند تحت تاثیر قرار داد و به آنها فهماند که عواطف انسانی خود را به غلط به اسلام نسبت می‌دهند، اسلام آن چیزی نیست که آنها برای خود ساخته اند، باید به آنها فهماند که اسلام را باید از روی منابع معتبر و مستند اسلامی آموخت نه در مقابل منبر آخوند ها و یا سخنان آخوندهای کراواتی و عوامفریبانی مثل شریعتی، الهی قمشه ای، سروش و غیره. به اینجور انسانها باید فیلمهای سر بریدن، دست قطع کردن، چشم در آوردن و سنگسار را نشان داد (3) یا خاطرات کسانی که در زندان اسلامگرایان افتاده اند و رفتاری که با آنها شده است را برایشان شرح داد (4) تا آنها عواطفشان نسبت به اسلام عوض شود، بعد باید به آنها ثابت کرد که این اعمال کاملا اسلامی هستند و مدارکی را که در دین وجود دارد به آنها ارائه داد. بعد از اینکه آن احساس خوب نسبت به دین و خدا و غیره از بین رفت میتوان کم کم رابطه بین شخص و دینش را به رابطه ای خردمحور تبدیل کرد و او را مجبور کرد که از خرد خود بیشتر در بررسی دین استفاده کند، و به مجرد اینکه این اتفاق بیافتد میتوان انتظار داشت که دین طرف بر باد رود. معمولا این روش برای نیمه دیوانگان کار می‌کند اما تمام دیوانگان را به هیچ وجه نمیتوان روشن کرد.

تمام دیوانگان معمولا هم سن بالاتری دارند هم سواد و قوه تفکر و خلاقیت کمتری دارند اگر انسان ریشویی را میشناسید که هر روز نماز می‌خواند و یا آدم اهل شعر و شاعری و عرفان را میشناسید که حرفهایش را با شعر های مولوی و حافظ به شما میزند بدانید که احتمالاً با تمام دیوانه و خردباخته ای طرف هستید، بهتر است وقت خود را تلف نکنید و وقتتان را روی کسانی بگذارید که ارزش روشن شدن و نجات یافتن از گنداب مذهب و دین را داشته باشند. البته این به این معنی نیست که اینگونه افراد قابل اصلاح شدن و خردگرا شدن نیستند، بلکه منظور این است که این افراد نیازمند آموختن بیشتر و راه های دیگر همچون تحقیر شدن به دلیل اوج حماقت مذهبیشان هستند، مسئله اینجا است که در بسیاری از مواقع انسان میتواند وقتش را روی انسانهای عاقل یا کمتر دیوانه صرف کند.

این پیشگفتار از این جهت ضرورت داشت که همانگونه که گفته شد اینگونه سفسطه ها مربوط به مسلمانان آماتور و بی مایه است، لذا انتظار نداشته باشید که بتوانید به آنها حالی بکنید که اشتباه می‌کنند، انکار تاریخ از طرف این اشخاص به این جهت است که آنها علاقه ای به فهمیدن ندارند و انسانهای اهل تفکر، شک ورزی و بکار انداختن خرد نقادشان نیستند. آنها انسانهای مغز مرده ای هستند که گوسفندوار هرچه به آنها تلقین شده است را دنبال می‌کنند اساسا بهتر است چنین افرادی اصلاح نشوند و مسلمان بمانند زیرا خردگرا شدن و یا بیخدا شدن این افراد سبب می‌شود افراد نادانی همفکر با شما بشوند و مکتب فکری ناب شما را نیز آلوده به تعصب و نادانی و حماقت های خویش کنند، بهتر است اینگونه افراد در جبهه مخالف باشند، اینگونه افراد معمولا نمونه های آموزشی خوبی هستند برای اینکه شما دیگر مسلمانان را و دیگر افراد را توسط آنها آموزش بدهید و از بی منطقی و حماقت آنها به نفع خردگرایی و به ضرر اسلام و دین سود بجویید. این افراد بچه هایی هستند که ادای بزرگتر ها را در می آورند، سن آنها ممکن است زیاد باشد اما از لحاظ فکری هنوز در سنین طفولیت به سر میبرند. وقتی به آنها میرسید به آنها لبخند بزنید.

سخن را کوتاه کرده به سفسطه های رایج اسلامگرایان و اسلام باوران در مورد تاریخ بپردازیم، در زیر مواردی رایج از این سفسطه ها را یک به یک بیان کرده و نشان خواهیم داد که چرا اینگونه «استدلال» ها سفسطه آمیز و کاملاً باطل هستند.

1- من تاریخ را قبول ندارم

این عبارت اوج بی منطقی طرف را میرساند، کسی که میگوید من تاریخ را قبول ندارم پذیرفته است که اساساً اسلام را قبول ندارد، اگر کسی تاریخ را قبول نداشته باشد چگونه میتواند ثابت کند که قرآن همین پنجاه سال پیش توسط یک عده نوشته نشده است؟ کسی که تاریخ را قبول نداشته باشد دچار مشکلات متعددی در دینداری می‌شود که این مشکلات را در شرح سفسطه دیگری با فرنام «من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» بطور جزئی و دقیق بر شمرده ایم و آنرا تکرار نخواهیم کرد. اینگونه عبارتها معمولا از طرف فرقه مسلمانان قرآنی مطرح می‌شود که فرقه ای نسبتاً جدید هستند و غیر از قرآن هیچ چیز دیگر را نمیپذیرند، باطل بودن و نفاق این فرقه در نوشتار یاد شده شرح داده شده است.

اما این ادعا معمولا رادیکال ترین ادعای است که اسلامگرایان انجام می‌دهند، معمولا اشخاص بالغ و عاقل میدانند که اگر این حرف را بزنند کاملا دیوانه به نظر خواهند آمد، از این رو مثلا میگویند فلان کتاب را (مثلا تاریخ طبری) را قبول ندارند نه اینکه بگویند کل تاریخ را قبول ندارند. دلیل این ادعا ممکن است این باشد که اسلامگرا شیعه باشد و کتابهای نوشته شده توسط نویسندگان اهل سنت را قبول نداشته باشد، و یا برعکس، به این مسئله در مورد بعدی پرداخته شده است.

اما اگر اسلامگرا به این دلیل نباشد که کتابی را انکار می‌کند باید از او پرسید که آیا همه کتاب را انکار می‌کند؟ یعنی آیا حاضر است بپذیرد که هر آنچه آن کتاب نوشته است باطل است؟ اگر پاسخ مثبت باشد و این حرف را راجع به کتابهای مادر و مهم تاریخی اسلام مثل سیره ابن هشام، مروج الذهب، مغازی، صحیح مسلم، صحیح بخاری، سنن ابوداوود، تاریخ طبری و یا دانشمندان متاخر و برجسته ای مثل ویلیام موئر، مودودی، حسین هیکل، المبارکپوری بزند باید با کمال رضایت سخن او را پذیرفت زیرا اگر هرچه این تاریخ نویسان گفته باشند دروغ باشد اساسا تمام ماجرای پیامبری محمد نیز دروغ خواهد بود و هدف نهایی نیز این است که پیامبری محمد انکار و نفی شود.

اما اسلامگرا اگر عقل در سر داشته باشد خواهد گفت که، نه همه آن باطل نیست، بلکه برخی از گفته های آن باطل است، میبینیم که هرچه به جلوتر میرویم ادعاهای اسلامگرا در هر مرحله محدودتر و کمتر می‌شود. بعد باید از او خواست که توضیح دهد اگر برخی از چیزهایی که این تاریخ نویس گفته است درست است و برخی باطل است با چه معیار و روشی میتوان تشخیص داد که کدام یک از گزارش های او صحیح و کدامیک باطل است. آیا این منصفانه و عاقلانه است که هرچه او دوست داشته باشد را درست بپندارد و هرچه او دوست نداشته باشد را باطل؟ اگر بگوید هر گزارش تاریخی را باید با قرآن سنجید و اگر با قرآن سازگار نبود آنرا باطل دانست، اسلامگرا به سفسطه دیگری دچار شده است که در مورد سوم همین نوشتار آنرا بررسی خواهیم کرد.

اگر بگوید با خرد باید آنرا سنجید باز هم باید با او موافقت کرد، در بخش نتیجه گیری همین نوشته نگرش خردگرایانه به تاریخ اسلام از دید نگارنده توضیح داده شده است. اگر اسلامگرا این حرف را بزند باید به او گفت که پس سخن پیشین که «فلان کتاب» را قبول ندارم غلط است، او باید بگوید «بعضی از گزارشهای آن کتاب را که با عقلانیت سازگاری ندارد قبول ندارم» و بعد باید نشان دهد با کدام استدلال عقلی کدام گزارش را قبول ندارد، در اینجا نیز به اسلامگرا نشان داده شده است که حرف ابتدائی او مبنی بر قبول نداشتن تاریخ کاملاً باطل است.

2- کتابهای اهل تسنن برای شیعه قابل قبول نیستند

این نیز از مطالبی است که معمولاً از طرف مسلمانان بیان می‌شود. پیش از پاسخ به اعتراض باید به این نکته توجه کرد که چنین سخنی میتواند در مورد احادیثی که راجع به امامان شیعه است درست باشد اما این سخن لزوماً در مورد احادیث نبوی درست نیست، چون امامان شیعه اساساً آنقدر اهمیت نداشته اند که کسی غیر از شیعیان به جمع آوری حدیث از آنها بپردازد و اکثریت قاطع احادیث باقی مانده از امامان نوشته شیعیان است این است که در مورد احادیث شیعه این اعتراض بیشتر قابل تامل است.

در رد این سخن نخست باید گفت اینگونه نیست که کتابهای اهل تسنن بطور کلی برای شیعه قابل قبول نباشند، محدثین شیعه بسیاری از احادیث را از همان منابعی نقل می‌کنند که محدثین سنی این کار را انجام می‌دهند و حتی از آنان نقل می‌کنند، افرادی مثل ابوذر که حدیث نبوی از آنها نقل شده مورد تایید شیعه هستند و از آنان در کتب اهل تسنن نیز روایات زیادی نقل شده. تنها برخی از راویان حدیث در علم رجال شیعه کذاب به شمار میروند و احادیث آنها مورد تایید نیست، نه تمامی آنها، این است که نابخردانه است اگر کسی بگوید من فلان حدیث را صرفاً به این دلیل که در یک کتاب مورد قبول اهل تسنن نیز از آن یاد شده قبول ندارم! از چنین شخصی انتظار میرود دستکم ایراد را به راویان آن حدیث بگیرد.

دوم اینکه چنین سخنی تنها یک بهانه کودکانه است، خود شیعیان نیز در کتابها و تحقیقات تاریخیشان به کرات از کتابهای اهل تسنن استفاده میکنند چرا که این منابع اصلی ترین منابع تاریخی هستند و اگر آنها نباشند تاریخی نخواهد بود. کدام کتاب تاریخی قابل توجه را میتوان سراغ داشت که مجبور نباشد از صحیح بخاری و صحیح مسلم حدیث نقل کند یا از تاریخ طبری و سیره ابن هشام گزارشی تاریخی را نقل کند؟ در ادامه از 4 کتاب تاریخی نوشته شیعیان برای نمونه یاد میکنیم تا مشخص شود خود شیعیان از این کتابها در آثارشان به کرات یاد کرده اند، ابتدا نام کتاب می آید سپس شماره برگهایی که در آنها از آن کتاب نقل قول شده است:

فروغ ابدیت: تجزیه و تحلیل کاملی از زندگی پیامبر اکرم، جعفر سبحانی، ویرایش سوم، قم، بوستان کتاب قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1383. این کتاب نوشته  آیت الله سبحانی است، و در حوزه های علمیه به عنوان کتاب درسی در مورد تاریخ اسلام استفاده میشود و از کتابهای مورد علاقه ملایان است:

صحیح بخاری: 733،912،214،439،664،967.
صحیح مسلم: 233،739،733،957.
مسند احمد: 957،445،413.
طبقات کبری: 223،188،276،270،412،409.
تاریخ طبری: 143،137،223،170(در اینکه طبری شیعه بوده است یا سنی برخی تشکیک کرده اند).
سیره ابن هشام: 168،167،157،186،192،170.
المغازی: 621،619،614،598،582.
البدایه و النهایه: 181،444،266،253،387.

تاريخ قرآن نوشتۀ دكتر محمود راميار . تهران: انتشارات امير كبير. چاپ ششم، معتبرترين كتاب در اين زمينه است كه توسط يك ايرانی شيعه نوشته شده است. اين كتاب در حوزه و در دانشگاه برای دانشجويان رشته های علوم قرآن و حديث تدريس میشود. چون اين كتاب خيلی قطور است و يكی از كاملترين كتابها در نوع خودش است در دوره كارشناسی ارشد تدريس میشود و فقط خلاصه ای از آن در دوره كارشناسی تدريس میشود.  به منابع سنی این کتاب توجه کنید:

صحيح بخاری: 46،211 ،238 ،493 ،510 ،511،553 ،558، 559، 560، 565، 568، 575، 576، 618، 629.
صحيح مسلم: 219، 512، 553، 554، 555، 559، 560، 562، 565، 567، 568، 575، 592، 618، 619، 632.
طبقات ابن سعد: 3، 12، 24، 33، 50، 55، 56، 78، 101، 102، 103، 105، 106، 123، 159، 225، 239، 240، 253، 342، 353، 355، 364، 366، 384، 386، 391، 479، 481، 484، 485، 499، 502، 503، 532، 533، 536، 538، 544، 550، 553، 556، 575، 618.
تاريخ طبری: 10، 33، 41، 61، 62، 68، 69، 72، 159، 313، 356، 420، 433، 436، 447، 455، 490، 504، 509، 541، 557.
سنن الدارمی: 3، 18، 64، 71، 96، 272، 316، 350، 502، 511، 512، 632.
سنن ترمذی: 553، 558، 567، 568.
سنن نسائی: 106، 553، 567، 568، 592.
سنن ابن ابی داوود: 223، 300، 567، 568.
مغازی واقدی: 61، 63، 116، 233، 240، 252، 288، 299، 351، 428، 511، 515.
مسند احمد: 2، 3، 8، 51، 61، 70، 81، 113، 166، 167، 199، 429، 500، 502، 503، 504، 511، 512، 513، 515، 555، 558، 632.
سنن ابن ماجه: 544، 563، 575.
مسند ابوداود طيالسی: 368، 553، 554، 567، 568، 575، 592، 594، 618.
الموطا امام مالك: 62، 166، 245، 310، 385، 476، 553، 555، 592 ،631.
سيره ابن هشام: 42، 53، 55، 62، 73، 76، 105، 113، 123، 125، 274.
تفسير طبری: 15، 23، 41، 55، 57، 61، 68، 76، 103، 106، 107، 185، 260، 298، 305، 323، 343، 351، 362، 388، 398، 411، 414، 417، 420، 421، 422، 428، 429، 431، 441، 459، 505، 506، 508، 509، 511، 515، 578، 591، 631، 636، 641.
تفسير قرطبی: 244، 390، 544، 583، 597، 609، 610، 616.
تفسير الدر المنثور (سيوطی): 3، 62، 151، 188، 199، 343، 358، 383، 485، 556، 563، 566، 567، 568، 616، 629، 632، 636، 641.
اتقان (سيوطی): 56، 73، 75، 102، 109، 181، 182، 185، 186، 188، 191، 194، 199، 200، 201، 211، 234، 244، 245، 251، 252، 289، 297، 303، 308، 310، 311، 312، 313، 314، 318، 323، 329، 334، 335، 339، 340، 345، 383، 389، 398، 399، 426، 428، 430، 431، 435، 445، 450، 451، 452، 453، 461، 472، 479، 544، 559، 581، 582، 588، 592.
كشف الاسرار (ميبدی):76، 103، 105، 185، 260، 509، 552، 592، 633، 636، 638، 640، 641.
الكامل (ابن اثير): 68، 83، 159، 217، 329، 355، 363، 382، 389، 414، 415، 433، 445، 488، 512.
سنن بيهقی: 262، 351، 429، 564، 567، 592

پيامبر(ص) و يهود حجاز. صادقی، مصطفی. ناشر: مؤسسۀ بوستان كتاب قم. چاپ اول 1382: محصول مركز مطالعات و تحقيقات اسلامی، پژوهشكدۀ تاريخ و سيره است. اين كتاب روابط محمد ويهود حجاز را بررسی ميكند و اهميت آن به اين دليل است كه در شهر قم و يك مركز پژوهشی شيعه تهيه شده است:

سيره ابن هشام: 32، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 52، 53، 54، 56، 60، 65، 66، 67، 68، 73، 81، 83، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 109، 110، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 119، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 132، 133، 135، 137، 138، 139، 142، 147، 148، 154، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 178، 182، 184، 190، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 205، 206، 207، 209، 211، 212، 214، 215، 216، 218، 219، 221، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 249، 251، 252، 254، 256، 257، 259، 261.
المغازی(واقدی): 37، 39، 44، 45، 46، 47، 48، 53، 60، 65، 66، 70، 72، 73، 74، 75، 78، 80، 81، 82، 83، 84، 105، 111، 112، 114، 115، 116، 117، 118، 121، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 137، 139، 142، 143، 145، 146، 147، 148، 152، 154، 155، 156، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 182، 184 ،190، 192، 193، 195، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 212، 213، 214، 215، 216، 220، 222، 223، 241، 243، 247، 250، 251، 252، 254، 256، 257، 261، 217.
طبقات ابن سعد: 48، 49، 50، 52 ،55، 57، 60، 65، 66، 80، 93، 97، 105، 111، 112، 115، 118، 125، 127، 128، 129، 130، 137، 148، 154، 155، 165، 174، 178، 185، 186، 190، 195، 200، 202، 203، 207، 209، 212، 214، 215، 223، 239، 241، 243، 247، 252، 256، 258.
تاريخ طبری: 34، 49، 50، 51، 53، 54، 56، 61، 72، 73، 75، 80، 96، 105، 112، 114، 118، 125، 127، 129، 130، 137، 148، 154، 165، 185، 186، 187، 188، 190، 191، 192، 194، 202، 204، 206، 215، 247، 251، 256، 257، 259، 261.
دلائل النبوه (بيهقی): 47، 79، 80، 105، 126، 127، 129، 134، 165، 184، 202، 204، 206، 215، 231، 256.
البداية و النهاية (ابن كثير): 67، 128، 137، 165، 215، 231، 236، 261، 69.
صحيح البخاری: 48، 49، 59، 73، 84، 109، 126، 127، 148، 155، 165، 202، 215، 255، 256، 259، 260، 261، 56.
صحيح مسلم: 109، 202، 203، 215، 247، 56، 59.
مسند احمد: 69، 100، 228.
الدر المنثور(سيوطی): 48، 95، 98، 99، 100، 101، 103، 107، 109، 110، 113، 140.

جنگهای ارتداد و بحران جانشینی پیامبر (ص)، علی غلامی دهقی، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1383:

سیره ابن هشام: 24، 25، 26، 27، 28، 29.
طبقات کبری ابن سعد: 9، 19، 26، 27، 28، 53؛ 61.
واقدی: 11، 13،14،15،19،21،31،34، 38، 39، 40، 42،43، 50، 51؛ 59؛ 60، 61، 62، 64، 65.
ابن ندیم: 11؛ 12.
بلاذری فتوح البلدان: 17، 20،43، 46، 47، 60، 61، 62، 63.
طبری: 22، 24، 25، 29، 34، 35، 38، 41، 44، 46، 50، 51، 54، 55؛ 58؛ 59، 60، 61، 63، 64.
ابن کثیر، البدایه و النهایه: 38، 39، 52، 96، 109، 111.
ابن خلدون، العبر: 46.
صحیح بخاری: 76.
صحیح مسلم: 96.

حال چگونه است که شیعیان خودشان حق دارند از این کتابها حدیث نقل کنند اما خردگرایان چنین حقی را ندارند؟ واقعیت این است که بدون مراجعه به کتب اهل تسنن نمیتوان در مورد تاریخ اسلام چیزی نوشت و  به نظر میرسد کتابهای شیعیان در مورد تاریخ نبوی نیز بجز جعلیات و نظریات خاص شیعه که خود بدان افزوده اند، باقی از آثار اهل تسنن کپی شده باشد. لذا همانطور که گفته شد این ایراد یک ایراد خام و بهانه ای کودکانه برای فرار از تاریخ است!

سوم اینکه کتابهایی مانند صحیح بخاری، صحیح مسلم، تاریخ طبری، سیره ابن هشام، طبقات کبری ابن سعد و غیره ارزش آکادمیک دارند و اسلامشناسان بزرگ در سطح آکادمیک همواره از آنان سند آورده و می آورند، این کتابها به زبان انگلیسی توسط دانشگاه های معتبر دنیا منتشر میشوند، مثلاً دانشگاه ایالت نیویورک تاریخ طبری را ترجمه و منتشر کرده است و مورد بررسی قرار میگیرند اما چه شیعیان از این خوششان بیاید چه نیاید کتابهای شیعه ارزش چندانی ندارند زیرا کتب شیعه بیشتر داستانپردازی های خود محدثین شیعه هستند، مثلا در کتابهای شیعه حدیث از امامان شیعه در مورد ابراهیم و موسی و حضرت آدم نیز وجود دارد، مثلاً گفته شده است که حضرت آدم فلان کار را کرده است، هیچ تاریخ نویس عاقلی نمیتواند چنین مزخرفاتی را بپذیرد، یا مثلاً در کتابهای مادر شیعه از این سخن به میان می آید که آیا باید در فلان ماه نکاح کرد یا نه. این باعث می‌شود که این کتابها از نظر اسلامشناسان سکولار و همچنین مجامع علمی آکادمیک جهانی که بی طرفانه و بصورت علمی به دنبال تاریخ میروند بی ارزش و غیر معتبر جلوه کند، زیرا این احادیث تنها به این دلیل که شیعیان معتقدند امامانشان علم لدنی و الهی داشته اند مورد استفاده قرار میگیرند و علم لدنی داشتن امامان شیعه از باورهای فرقه ای و اختصاصی آنان است، تاریخ نویسان چنین مزخرفاتی را باور نمیکنند.

جدا از این دسته کتابها برخی از سایر کتب شیعه آنقدر بیپایه هستند که حتی خود مسلمانان و خود شیعیان نیز نباید آنها را بپذیرند، مثلا کتاب نهج البلاغه قرن ها بعد از علی توسط شیخ رضی آن هم بدون اسناد نوشته شده است، از علی زخمی و نیمه جان در روزهای پایانی عمرش آنقدر مطلب نوشته که تمام انجیل آنقدر مطلب از تمام دوران حیات عیسی مسیح چیزی ننوشته. بنابر این افراد سکولار و خردگرا مجبور نیستند با ساز شیعه برقصند، معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان همان صحاح سته هستند و این کتابها منابع آکادمیک به شمار میروند نه بحار الانوار و اصول و فروع کافی، وسائل الشیئه و غیره. حال اگر شیعه ها نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند اشکال از خودشان است که تعصبات مذهبیشان خرد آنها را کور کرده است، چرا خردگرایان باید استاندارد علمی خود را آنقدر پایین بیاورند که به سطح شیعه برسد؟ برخی از کتابهای حدیث بیش از 1000 سال قدمت دارند و راویان آنها را از کتابهای پیشین و با متدهای بسیار علمی که سرنوشت تاریخ نگاری را در تاریخ تغییر داده اند نوشته اند، و این مورخین از مورخین بزرگ تاریخ جهان به شمار میروند. اگر کسی بگوید این اسناد ارزش تاریخی ندارند باید به مقدار زیادی بی انصاف، نا آگاه و یا متعصب مذهبی باشد.

البته این سخن من را نباید به این معنی تفسیر کرد که در کتب اهل تسنن مزخرات و خرافات دخیل نشده است و شیعه ذاتاً استعداد تاریخ نویسی ندارد. هرگز اینگونه نیست در میان شیعیان نیز تاریخ نویسان بزرگ و قابل احترامی وجود داشته اند. مسعودی تاریخ نویس شیعی و بسیار بزرگی به شمار میرود که شیوه تاریخنگاری او توجه برخی از تاریخنویسان مدرن را نیز به خود جلب کرده است و بدون شک وی در تکامل علم تاریخ نقش داشته است. از طرف دیگر کتب اهل تسنن نیز پر از خرافات و مزخرفات هستند و یقیناً نمیتوان آنها را تمام و کمال صحیح دانست، گرچه اسمشان را صحیح گذاشته باشند.

چهارم اینکه به نظر شیعه چون امامت صحیح است، پس امامان شیعه همه چیز را میدانند و دروغ نمیگویند، این در حالی است که در واقعیت این امامان تقریباً به غیر از امام علی و امام صادق نه در فقه افراد بزرگی بوده اند نه در حدیث و تاریخ نویسی، امامان شیعه عموماً افرادی جاه طلب، نادان و خوش نشین بوده اند (5) و دانش چندانی نداشته اند. واقعیت این است که افرادی مثل بخاری، غزالی، طوسی، ملاصدرا، طبری، مسعودی و ابن هشام افرادی بسیار فرهیخته تر و داناتر نسبت به اسلام، فقه و فلسفه، کلام و سایر علوم اسلامی بوده اند، بنابر این شیعه به دلیل باورهای فرقه ای و مذهبی خود فرضی غلط را که آن همانا امامت است را در حدیث گفتن گنجانیده است که این فرض مورد تایید ما نیست. شیعیان وقتی با خردگرایان روبرو میشوند باید بصورت برون مذهبی با آنها دیالوگ برقرار کنند نه اینکه افکار فرقه ای خود را دخیل کنند. مگر اینکه بحث در مورد مواردی فقهی که محدود به باورهای شیعیان می‌شود باشد.

پنجم اینکه بسیاری از احادیث متواتر هستند، یعنی آنقدر افراد مختلفی آنها را بیان کرده اند که کسی نمیتواند شک کند این احادیث واقعی هستند، اسلامگرا باید توجه کند که خود قرآن نیز از طریق همین تواتر است که به دست مسلمانان رسیده است، و قرآن همانقدر اصالت دارد که احادیث متواتر دارند(6).

نتیجه از این چند نکته آن است که سند آوردن از کتب اهل تسنن توسط خردگرایان نه تنها زیر پا گذاشتن اصول مناظره و استدلال کردن از مشترکات نیست، بلکه از قضا انتظار شیعه ای که چنین مسئله ای را مطرح میکند دقیقاً زیر پا گذاشتن همان اصل است زیرا او میخواهد امامت را نیز در حالی که مورد توافق طرفین نیست در مناظره دخیل کند. اما مهم ترین ایرادی که این اعتراض دارد این است که اسلام را درست فرض می‌کند! در مورد این ایراد در موضوع شماره 3 توضیحات کافی ارائه خواهد شد.

3- احادیث و تاریخ را باید با قرآن سنجید

یکی از روشهای شیعیان و اهل تسنن این است که همه احادیث را با قرآن میسنجند، اگر آن احادیث با قرآن همخوانی داشته باشند آنها را ممکن است بپذیرند اما اگر این احادیث با قرآن ناسازگاری داشته باشند آنها را باطل خواهند شمرد. این روش البته اگر قرآن خود صحیح باشدروش درون دینی خوبی برای جدا کردن احادیث تحریف شده از احادیث واقعی است. اما مسئله  این است که آیا خود قرآن صحیح است و درستی آن پذیرفته شده است؟ برای مسلمانان ممکن است اینگونه باشد اما وقتی مسلمانان با خردگرایان و افراد سکولار وارد بحث میشوند حق ندارند درستی قرآن را پیش فرض بگیرند، زیرا این قضیه مورد توافق طرفین نیست. درست و صحیح فرض کردن قرآن برابر با تایید اصل نبوت است، یعنی چیزی که منتقد اسلام و مسلمان دارند بر سر درستی آن با یکدیگر بحث می‌کنند، اگر مسلمان از قبل فرض کند که نبوت درست است او مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب شده است، یعنی چیزی که باید درستی اش را اثبات کند از پیش درست فرض کرده است!

شعار دروغین شیعه این است که اصول دین را با عقل میسنجند و بعد از پذیرش اصول دین با عقل است که به تقلید میپردازند، البته این دروغی بزرگ است زیرا اسلامگرایان به دلیل بدوی و فاشسیت بودنشان اجازه نشر افکار غیر اسلامی و ضد اسلامی را در کشورهایی که حاکم بر آنها هستند نمی‌دهند، و وقتی اجازه نشر چنین افکاری وجود نداشته باشد چگونه ممکن است افراد بتوانند انتقادهای موجود به اصول دینشان را بخوانند، بشنوند و در مورد آنها فکر کنند؟ سانسور اینترنت، بستن روزنامه ها، ممنوعیت انتشار کتابهای ضد دینی، پارازیت انداختن روی ماهواره و رادیو ها، ترور دگر اندیشان و حبس کردن آنها و تمام سایر اعمال شرم آور و ننگینی که اسلامگرایان از خود از ابتدای حیاتشان تا به امروز نشان داده اند خود گواه این است که این شعار کاملا دروغین است، مهمتر از این رفتار فاشیستی اسلامگرایان قوانین فاشیستی و انسان ستیز دینشان است که یکی از آنها ارتداد میباشد. ارتداد اسلام را از یک دین به یک باند مافیایی تبدیل کرده است، اگر تبهکاری یک باند مافیایی را ترک کند رئیس مافیا دستور قتل او را صادر می‌کند، اسلام نیز دقیقا همان ویژگی را دارد، به شخص میگویند تو باید با عقل اصول دینت را انتخاب کنی ولی اگر انتخاب نکنی تو را بعنوان مرتد ملی میکشیم! عجب اختیار و آزادی ای! اما با تمام این مسائل فرض میکنیم که این دروغ راست باشد و شیعیان واقعا بخواهند از راه عقل نبوت را بررسی کنند.

در این صورت باید احتمال این را بدهند که نبوت خطا باشد، خطا بودن نبوت به معنی این خواهد بود که محمد پیامبر نبوده است، وقتی او در واقع پیامبر نبوده است و ادعای پیامبری میکرده است یعنی او دروغ گو بوده است، شخصی که دروغگو است ممکن است در قرآن که او ادعا میکرده از طرف خدا به او وحی میشده چیزی را بگوید و بعد خود بر خلاف آن رفتار کند. اما وقتی مسلمان میگوید حدیث را باید با قرآن سنجید او در واقع احتمال خطا بودن نبوت را نمیدهد و نبوت را درست فرض می‌کند، یعنی احتمال دروغگو بودن محمد را صفر فرض می‌کنند. آشکار است که این کار تخلفی آشکار در قوانین مناظره و بررسی عقلانی است، اگر قرار است قضیه ای خردمندانه بررسی شود هم باید احتمال درست بودن آن داده شود هم احتمال نادرست بودن آن.

اما عموما این قضیه مشکلی ایجاد نمی‌کند، یعنی احادیث کتب معتبر کمتر پیش می آید که با قرآن در تناقض باشند، زیرا این احادیث توسط عالمان بسیار بالارتبه جمع آوری شده اند که آنها پس از بررسی عمیق این احادیث با قرآن آنها را گزارش کرده اند، این اسلامگرا است که تفسیرهای بسیار ابتدائی و ایدئالیستی از قرآن را ارائه میدهد و به دلیل اینکه تفسیر او از قرآن غلط و غیر واقع بینانه است او گمان می‌کند که میان قرآن و این احادیث اختلافی وجود دارد در حالی که چنین نیست.

4- علم رجال

یکی از شاخه های علم حدیث، رجال حدیث نام دارد که مربوط به شناخت راویان حدیث از نظر مورد اعتماد بودن و وثاقت آنها میباشد. کتابهای رجال فرقه های اسلامی حاوی اطلاعاتی در مورد راویان مختلف احادیث هستند و نشان میدهند که یک راوی دارای اعتبار است یا نه. گاهی در بحث با خردگرایان، مسلمانان سعی میکنند از روشهای این «علم» استفاده کنند. حال آنکه اسلوب این علم نیز مورد توافق طرفین نیستند. برای نمونه یکی از فاکتورهای مهم در تشخیص وثاقت یا عدم وثاقت یک راوی مذهب وی است. اگر یک راوی شیعه باشد اهل تسنن وی را رافضی مینامند و قول وی را غیر معتبر میدانند. به همین دلیل سخنی که یک شیعه نقل کرده باشد فاقد اعتبار خواهد بود. آیا این روش عقلایی و قابل دفاع است؟ البته که نه. این روشها بعضاً بر فرضهای غلط و تعصبات دینی مبتنی هستند، مثلا راویان یهودی را به دلیل یهودی بودنشان یا حتی بعضی اوقات یهودی بودن پدرانشان مردود میشمرند، یعنی در واقع میگویند هیچ یهودی ممکن نبوده است که راست بگوید، این نوع فاشیسم و تبعیض نژادی مسلماً غیر قابل قبول از طرف هر انسان منصف و عاقلی است و تاریخ نگاران از روی دین یک شخص راجع به درستگو یا دروغگو بودن او قضاوت نمیکنند. یا مثلاً شیعیان راویانی که به باور آنها «دشمن اهل بیت» بوده اند را مردود میدانند و فقط راویانی که «دوست دار اهل بیت» هستند را مورد نظر قرار میدهند زیرا نظر دشمنان را مقرضانه میدانند. این روش نیز خردپسندانه نیست، یک دوست نیز دقیقاً همانند یک دشمن اما با انگیزه ای معکوس ممکن است به دلیل دوستی اش از گفتن واقعیت ها بپرهیزد و چیزهای منفی که میدیده را ننویسد و تنها چیزهای مثبت را بنویسد. این است که دوست یا دشمن بودن یک راوی نیز از ارزش آن روایت کم نمیکند و این دو روایت در واقع از یک مقدار ارزش برخوردار هستند.

لذا علم رجال از نظر خردگرایان نمیتواند معتبر باشد و ابزاری معتبر در بررسی اعتبار احادیث در بحثهای بین مسلمانان و افراد سکولار نیست. افزون بر این خود علم رجال درون خود نیز دچار تناقض است و آنقدر سخنان متناقض در مورد یک شخص در آن آمده است که عملاً این کتابها را بیفایده و سانتیمانتال کرده است. افزون بر اینها، علم رجال یک جریان ضد علمی و ضد تاریخی است و احتمالاً سبب نابودی ده ها گزارش و سند تاریخی در گذر زمان شده است، چراکه محدثین و تاریخ نویسان مسلمان دیدگاه های مخالفین اسلام را و گزارشهای آنان را تنها به دلیل اختلافهای فکری خود با آنها از بین برده اند و حتی یک کتاب در مورد تاریخ اسلام از قدمای غیر مسلمان باقی نمانده است. بنابر این شوربختانه هر آنچه از تاریخ اسلام باقی مانده است نوشته خود مسلمانان است مسلمانان به همین شیوه ها تاریخ اسلام را نوشته اند.

روشن است که تنها با بررسی دیدگاه موافقان و مخالفان یک جریان است که میتوان برداشتی نزدیکتر به واقعیت از آن جریان داشت. حال آنکه مسلمانان از روی بربریت و تعصب نظر مخالفان را از بین برده اند و جهانیان را برای ابدیت محکوم کرده اند که محمد را تنها از طریق خود مسلمانان بشناسند. با اینحال همان تاریخی که از خود مسلمانان باقی مانده است نیز آنقدر زشت و سیاه است که مسلمانان را وا میدارد تا به انواع و اقسام سفسطه ها و مغلطه ها برای پنهان کردن آن و یا فرار از آن دست یازند. تصور کنید اگر نظر مخالفان باقی میماند و ما میتوانستیم از زبان یهودیان و مشرکینی که توسط محمد قتل عام شدند یا مردم نگونبخت  مناطقی که قربانی حمله تازیان شدند اسلام را میشنخاتیم دیگر چقدر این تاریخ اسلام سیاه تر میشد.  علم رجال و علوم مسخره حدیث که به خطا علم آفریده میشوند در واقع خود عامل «نسل کشی فرهنگی» و جریانی ضد علم و ضد تاریخ و ضد بشر بوده اند.

نتیجه گیری

آشکار است که اسلامگرا اعتراض معتبری بر قضاوت تاریخی نسبت به اسلام ندارد، بهانه هایی که او می آورد از سر لجاجت او با خرد خودش است، اسلامگرا برای اینکه مسلمان بماند باید پا روی بسیاری از چیزها بگذارد، او باید پا روی انسانیت خود بگذارد، پا روی تاریخ دین خود بگذارد و از همه بد تر باید پا روی خرد خود، که مهمترین چیزی است که او دارد بگذارد. تاریخ اسلام بیش از هر ابزار دیگری چهره اسلام را رسوا می‌کند و نشان میدهد پیامبر اسلام واقعا چه شخصیتی داشته است و چه رفتار ددمنشانه و ضد بشری داشته است، ماجرای وحی گرفتن او از چه قرار بوده است و چگونه مردم را گول میزد.

باید در نظر داشت که دفاع از تاریخ به این معنی نیست که تمامی تاریخ اسلام مورد تایید خردگرایان و افراد منتقد اسلام است، برای بررسی تاریخ اسلام روشهایی وجود دارد که مهمترین آنها عبور دادن هر چیز از فیلتر خرد است.

در بررسی تاریخ باید خرد را بالاترین ملاک دانست، مثلا وقتی در کتابهای شیعه از جعفرجنی صحبت شده است که در روز عاشورا با لشگر اجنه به کمک امام حسین آمده اند، و یا اینکه امام زمان از ران مادرش بدنیا آمده است و مادرش یک شاهزاده رومی بوده است و آن همه ماجرای مسخره و قصه نویسی های محدثین شیعه را می‌خوانیم باید این اباطیل را به دلیل اینکه از فیلتر عقل عبور نمی‌کنند بعنوان قصه های کودکانه و اسطوره های ساخته شده توسط محدثین قالباً ایرانی شیعه نگاه کرد.

همچنین باید تلاش کرد تناقضات را زدود و از میان روایات مختلف خردمندانه ترین آنها را پذیرفت. هزار و چهارصد سال از حیات محمد پیامبر اسلام میگذرد، هر سخنی که از او یاد می‌شود و یا روایتی که از رفتار او گفته می‌شود باید مستند به یکی از کتابهایی باشد که حداکثر سه چهار قرن بعد از حیات او نوشته شده باشند و الا این روایتها و سخنان کاملا بیهوده و بی ارزش خواهند بود. مسئله ای که باقی میماند این است که برخی از افراد سکولار و منتقد اسلام نیز تاریخ اسلام را به بهانه آنکه در درستی و صحت آن میتوان تا حدود زیادی شک کرد باطل میدانند و آنرا قابل اتکا نمیدانند، اشکال کار این افراد این است که توجه نمی‌کنند اینکه از محمد چه گزارش شده است اهمیت بیشتری از این دارد که محمد واقعا چه انجام داده است، زیرا این گزارش های تاریخی هستند که ملاک اسلامگرایان برای شناخت دینشان و همچنین کسانی که به بررسی اسلام میپردازند هستند و انکار این منابع هیچ کمکی نه به خردگرایی می‌کند نه خیری را سبب می‌شود، بلکه تنها باعث تکرار اعمال وحشتناک محمد خواهد شد زیرا مسلمانان رفتار محمد را کاملا درست میدانند و مسلمانان راستین همان رفتار ددمنشانه را پیش خواهند گرفت.

پاورقی

1- برای شرح مفصل این ادعاها به بخش های زیر مراجعه کنید

محمد و ترور دشمنان شخصی اش

بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟

2- برای جزئیات این ادعا به نوشتاری با فرنام زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟ مراجعه کنید.

3- نمونه های این فیلم ها را در بخش جنایات اسلامگرایان بیابید.

4- برای نمونه به این کتاب و این سایت مراجعه کنید.

5- برای نمونه های متعدد به بخش یاوه نامه زندیق مراجعه کنید.

6- تعدادی از این احادیث متواتر را در اینجا بیابید.

غدیرخم ، مناظره ای بین بهروز شیرازی و حسام

به قلم : بهروز شیرازی

در تاریخ 24 ژانویه تا 21 فوریه سال 2009 مناظره ای با موضوع «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟» بین حسام (با نام کاربری hessam.dev) و بهروز شیرازی ( با نام کاربری Behrooz) به میزبانی تارنمای گفتگو دات کام صورت گرفت. این مناظره را بدون هیچ گونه تغییری در اینجا آورده شده است و متن اصلی آن در بایگانی گفتگو دات کام موجود است.

موضع حسام – که از کابران مسلمان و شیعه گفتگو دات کام است – نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز شیرازی منفی بوده است.

مناظره با شرایط و قوانینی که مورد قبول طرفین بوده است انجام شده است. این شروط و قوانین در برگ بایگانی موجود و مشخص است. در اینجا نوشتارهای حسام با زمینه آبی و نوشتارهای بهروز شیرازی با زمینه سبز رنگ مشخص شده است. نقل قولها با در مستطیلهایی با زمینه سفید آمده است. مناظره ابتدا با یک پیشگفتار از هریک از طرفین شروع شده است، سپس طرفین در 6 راند دیدگاه های یکدیگر را نقد کرده اند و سر انجام با نتیجه گیری مناظره پایان یافته است.

ساختار مناظره:

پیشگفتار – حسام – شنبه 24 ژانویه
پیشگفتار – بهروز – دو شنبه 26 ژانویه

راند 1- حسام– چهار شنبه 28 ژانویه
راند 1- بهروز – جمعه 30 ژانویه

راند 2- حسام – یکشنبه 1 فوریه
راند 2 – بهروز – سه شنبه 3 فوریه

راند 3- حسام – پنج شنبه 5 فوریه
راند 3 – بهروز – شنبه 7 فوریه

راند 4- حسام– دو شنبه 9 فوریه
راند 4 – بهروز – چهارشنبه 11 فوریه

راند 5- حسام – جمعه 13 فوریه
راند 5- بهروز – یکشنبه 15 فوریه

راند 6- حسام – سه شنبه 17 فوریه
راند 6- بهروز – پنجشنبه 19 فوریه

نتیجه گیری – حسام– شنبه 21 فوریه
نتیجه گیری – بهروز – شنبه 21 فوریه

پیشگفتار حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1.نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ در واقعه ی غدیر خم :

« يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين : ای رسول ! آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است بر مردم ابلاغ کن که اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای . خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود و کافران را هدایت نخواهد کرد » ( 1 )

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ، بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ، نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

روایت اول : أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي ( متوفای 327 ﻫ ) ، از بزرگترین ، مشهور ترین و بلند مرتبه ترین عالمان اهل سنت و صاحب تصانیف بسیار در علوم مختلف و از صاحب نظران برجسته در علوم حدیث و معرفة الرجال ، به سند خود از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل شده است » ( 2 ) .

روایت دوم : أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) ، از مشهور ترین و بزرگترین مفسران اهل سنت ، صاحب تفسیر « الكشف والبيان » که آن را « التفسير الكبير » لقب داده اند ، در همین تفسیر به دو سند از عبد الله بن عباس ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است . خداوند رسولش را امر کرد تا آنچه را که بر او نازل شده است ، بر مردم ابلاغ نماید . پس ایشان نیز دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ( 3 ) .

روایت سوم : أبو الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري ( متوفای 468 ﻫ ) ، از بزرگترین مفسران اهل سنت ، به سند خویش از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در روز غدیر خم در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل گشته است » ( 4 ) .

این روایات به صورتی مشابه توسط أبو القاسم علي بن الحسن الدمشقي الشافعي ( متوفای 571 ﻫ ) معروف به إبن عساكر ، صاحب کتاب کبیر « تاريخ مدينة دمشق » ، و چندی دیگر از مفسران و محدثان نیز استخراج شده است ( 5 ) .

2. خطبه ی جاویدان غدیر :

خطبه ی غدیر ، با الفاظ و اسناد فراوان ، در بسیاری از کتب حدیثی و تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است که ذکر تمامی آن ها جایی در این مناظره ندارد . بنده تنها به یک مورد از آنها اشاره می کنم و باقی احادیث و روایات را به تناسب بحث در ادامه ی مناظره خواهم آورد :

أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني ( متوفای 360 ﻫ ) ، محدث بزرگ و شهیر اهل سنت که در نزد اهل علم نیازی به معرفی ندارد ، به سند صحیح ( 6 ) از حذيفة بن أسيد الغفاري نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در حال بازگشت از حجة الوداع بودند ، در غدير خم ، در زمینی هموار که درختانی نزدیک به هم در آن جا واقع بودند ، دستور توقف دادند . سپس فرمان دادند تا خار و خاشاک را از زیر درختان زدودند و آنجا به نماز ایستادند . پس از اتمام نماز ، برخاستند و در خطبه ای فرمودند : « ای مردم ! من گمان می کنم که چیزی نمانده است که به سوی پروردگارم دعوت شوم و اجابت نمایم [ جز اندکی از عمر من باقی نمانده است ] . من مسئولم و شما نیز مسئول هستید و مورد بازخواست قرار خواهید گرفت . پس در آن صورت چه پاسخ خواهید داد ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « شهادت می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی و جهاد کردی و نصیحت نمودی . خداوند جزای خیر به تو بدهد » . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : « مگر شهادت نمی دهید که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده ی خداوند و فرستاده ی اوست و بهشت و جهنم و مرگ و رستاخیز حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد و خداوند کسانی را که در قبر ها می باشند ، زنده می گرداند ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! بدان شهادت می دهیم » . پس رسول خدا فرمودند : « خداوندا شاهد و گواه باش ! » و ادامه دادند : « ای مردم ! خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به ایشان از خودشان سزاوارتر و اولی هستم ! پس هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد [ أيها الناس ! إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم . فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعني عليا – اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه ] » . سپس فرمودند : « ای مردم ! من از نزد شما می روم و شما در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد . حوضی که پهنای آن بیش از فاصله ی بصرى[ شهری در جنوب سوریه ] و صنعاء [ پایتخت کشور یمن ] است و در کنار آن به عدد ستارگان ، جام هایی از نقره وجود دارد و آن هنگام که بر من وارد شوید ، شما را در مورد ثقلین بازخواست خواهم نمود . پس بنگرید که پس از من چگونه با آن دو رفتار می کنید . ثقل اکبر ، کتاب خداوند بزرگ و متعال است . ریسمانی است که یک سر آن بدست خداوند و سر دیگر آن در دست های شماست . پس بدان تمسک جویید که نه گمراه شوید و نه تبدیل و دگرگونی پذیرید و عترتم اهل بیتم ! که خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند » » ( 7 ) .

3. عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام تبریک می گوید :

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد :

روايت اول : أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ( متوفای 241 ﻫ ) ، رئیس مذهب حنبلی و استاد أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري ( متوفای 256 ﻫ ) و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري ( متوفای 261 ﻫ ) ، به دو سند از البراء بن عازب نقل می کند که : « با رسول خدا ( ص ) در سفر بودیم که به غدیر خم فرود آمدیم و ندا داده شد : « الصلاة جامعة : نماز جماعت ! » . پس زیر دو درخت را برای رسول خدا ( ص ) جارو و مهیا نمودند و ایشان نماز ظهر را اقامه کردند . سپس برخاستند و فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولی هستم ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! » . دوباره فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش سزاوار تر و اولی هستم ؟ » و حاضران باز هم پاسخ گفتند : « بله ! » . پس ایشان دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : « هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » . در این زمان عمر بن الخطاب به نزد علي بن أبي طالب آمد و گفت : « گوارا باد بر تو ای پسر أبو طالب که مولای هر مرد و زن مؤمن شدی [ هنيئا يا بن أبي طالب ! أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة ] » » ( 8 ) .

روایت دوم : أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي ( متوفای 463 ﻫ ) ، از بزرگترین محدثان و حافظان اهل سنت ، به دو سند صحیح از أبو هريرة نقل کرده است که : « هر کس روز هجدهم ذي الحجة را روزه بگیرد ، ثواب روزه ی شصت ماه برای او نوشته می شود و آن ، روز غدیر خم است که رسول خدا ( ص ) دست علي بن أبي طالب را گرفتند و فرمودند : « آیا من ولی مؤمنان نیستم ؟ » . حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » . پس ایشان فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » . در این هنگام عمر بن الخطاب گفت : « تبریک تبریک ای پسر أبو طالب که مولای من و هر مرد و زن مسلمان شدی ! [ بخ بخ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاي ومولى كل مسلم ! ] » و در این هنگام خداوند آیه ی « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي » را نازل فرمود » ( 9 ) .

موارد بالا ، مواردی بود که لازم دیدم در مقدمه ی مناظره ذکر نمایم . سایر موارد إن شاء الله در ادامه ی مناظره و به تناسب بحث خواهد آمد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی مائده ، آیه ی 67

2. تفسير ابن أبي حاتم ( تفسير القرآن العظيم ) ، أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي التميمي الحنظلي ، تحقيق : أسعد محمد الطيب ، صيدا : المكتبة العصرية ، جلد 4 ، صفحه ی 1172 ، حدیث 6609

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 92

4. أسباب النزول ، أبو الحسن علي بن أحمد بن محمد بن علي الواحدي النيسابوري ، القاهرة : مؤسسة الحلبي وشركاه ، الطبعة الاولى 1388 ﻫ ، صفحه ی 135

5. علامه شیخ عبد الحسین امینی ، نزول آیه ی غدیر را در شأن حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم ، از 30 منبع از مهمترین منابع اهل سنت نقل می نماید . می توانید رجوع کنید به : الغدير في الكتاب والسنة والأدب ، الشيخ الأكبر الإمام الحجة العلامة عبد الحسين الأميني النجفي ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الرابعة 1397 ﻫ ، جلد 1 ، صفحات 214 تا 223

6.أبو العباس أحمد بن حجر الهيثمي ( متوفای 974 ﻫ ) ، از علمای برجسته ی اهل سنت ، با آن همه تعصب و تمام عداوتی که نسبت به مذهب شیعه دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است . مراجعه کنید به : الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيثمي ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي وكامل محمد الخراط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 1 ، صفحه ی 108 ( الفصل الخامس ، الشبهة الحادية عشرة)

7. المعجم الكبير ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : حمدي بن عبد المجيد السلفي ، الموصل : مكتبة العلوم والحكم ، الطبعة الثانية 1404 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 180 ، حدیث 3052

8. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 281 ، احادیث 18502 و 18503

9. تاريخ بغداد ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 8 ، صفحه ی 284

پیشگفتار بهروز شیرازی
درود بر همه خوانندگان گرامی،

مهمترين اختلاف شيعيان و اهل سنت مسئله امامت است. شيعيان معتقدند علی ابن ابيطالب و فرزندانش به وسيله حكم خدا به امامت برگزيده شده اند. در برخی كتابهای كلامی خود چنين حكم داده اند كه منكر امامت كافر است و در دوزخ خواهد بود.(1)

ميبينيد كه مسئله اصلا شوخی بردار نيست، اگر حرف شيعيان درست باشد اهل سنت كه اكثريت مسلمين رو تشكيل ميدهند بايد در دوزخ برای هزاران سال جزغاله شوند.

اما اهل سنت ميگويند هيچ نصی در مورد امامت (و حتی خلافت) علی ابن ابيطالب از طرف خدا و پيامبرش وجود ندارد.

مهمترين دليل شيعيان مبنی بر امامت علی از جانب خدا واقعه غيرخم است كه در سال دهم هجرت روی داد و پيامبر در محلی به نام غدير خم دست علی را بالا برد و گفت: هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست.

موضع اهل سنت در مورد اين ماجرا بدين شكل است كه اولا اين ماجرا به خاطر حوادث قبل از آن رخ داده و پيامبر ميخواسته به شاكيان از علی بگويد كه بايد علی را دوست داشته باشند و از او شاكی نباشند. ثانيا اين جمله اصلی كه در غدير بيان شده به هيچ عنوان نص امامت و خلافت محسوب نميشود.

قبل از غدير خم چه اتفاقاتی افتاد؟

در سال دهم هجرت پيامبر اسلام علی و خالد بن وليد را هر كدام سرپرست سپاهی ميكند و به يمن ميفرستد. پيامبر اسلام دستور ميدهد كه هر وقت اين دو سپاه به هم رسيدند علی فرمانده هر دو سپاه باشد.

اولين اتفاقی كه می افتد چنين است: علی بر خلاف ميل خالد بن وليد كنيزی را از غنائم انتخاب ميكند و با او همبستر ميشود، خالد يكی از افراد سپاهش را برای شكايت از علی به نزد پيامبر ميفرستد:

بُرَيده اسلمي ـ كه يكي از افراد سپاه بود ـ ميگويد: «در دلم نسبت به حضرت علي مقداري كدورت وجود داشت، اتفاقاًرسول الله نيز علي را به سوي خالد فرستاد تا خُمس اموال را بگيرد. ويكنيزكي را از سهم خمس براي خود برداشت، و چون مورد سؤال قرار گرفت، توضيحداد كه آن كنيز در قسمت خُمس افتاد و از خمس در سهم اهل بيت پيامبر داخل شد و بعد هم در سهم آل علي قرار گرفت. خبر به خالد رسيد. ايشان از اين موضوع ناراحت شده و نامهاي به پيامبر نوشتند كه من حاضر شدم نامه را نزد ايشان ببرم، چنين كردم. وقتي نامه را برايآن حضرت ميخواندم، در اثناي قرائت دستم را گرفت و از خواندنبازداشت و فرمود: از علي ناراحتي؟ گفتم: بله. فرمود: از اين به بعد نسبت به اوبُغض نداشته باش! بلكه سعي كن دوستيات را با او بيشتر كني. سوگند به ذاتي كهروح محمد در قبضهي قدرت اوست، سهم آل علي در خُمس بيشتر از يك وصيفه است»(2)

بخاری اين حديث را بدون جمله » من كنت مولاه…»آورده است ولی در كتابهای ديگر اين جمله نيز وجود دارد.(3)

بعد از اين ماجرا دوباره اتفاقات مشابهی تكرار ميشود، گروهی از علی درخواست ميكنند تا شتران تازه نفسی كه بدست آمده را در اختيار آنان بگذارد تا سوار شود و علی ميگويد اين شترها به تمامی مسلمين تعلق دارد و درست نيست شما سوار آنها بشويد.

علی در ميانه راه از سپاهيان جدا ميشود تا سريعتر خود را به پيامبر اسلام در حج برساند و كسی را جانشين خود ميكند:

يزيد بن طلحه بن يزيد بن ركانه گويد:«سپاهيان علي بن ابيطالب كه با او در يمن بودند، از دست او ناراحت شدند. چون هنگام مراجعت، علي بر آنان مردي گماشت و خود با عجله به سوي رسول الله حركت كرد. آن مرد به هر يك از سربازان لباسي نو داد تا به تنكنند. وقتي سپاه نزديك شد، علي به سويشان شتافت تا ملاقاتشان كند. ديد كه آنان لباسهاي نو به تن دارند. گفت: اين چه كاري است؟ گفتند: فلان كس اينها راداده تا بپوشيم. او را صدا زد و علّت آن كارش را پرسيد. او گفت: افراد را لباس نوپوشاندم تا با ظاهري آراسته در ميان مردم ظاهر شوند. علي گفت: چرا صبرنكردي تا به رسول الله برسي و آن طوري كه خود ميخواهد دربارهي اينلباسها تصميم بگيرد؟ آنگاه دستور داد همه آن لباسهاي نو را از تن به در كنند وهمه را به جاي قبل برگردانند. افراد سپاه دلآزرده شدند و وقتي ميان مردمرسيدند، از رفتار علي شكايتشان را اظهار كردند و نزد رسول الله نيز دراين مورد از علي گله نمودند».(4)

بعد از ماجرای آن كنيزك اين ماجرا نيز باعث ميشود كه تعداد زيادی از سپاهيان از علی ناراضی و شاكی شوند.واقدی در مغازی به بهترين شكل اين موضوع را گفته است:

عمر بن محمد بن عمر بن على، از قول پدرش نقل كرد كه: على (ع) همه غنايم را جمع كرد و به پنج قسمت تقسيم نمود و قرعه كشى كرد و سهم خمس را كه با قرعه‏يى بنام «الله» بيرون آمده بود مشخص ساخت و به هيچيك از مردم هم غنيمتى نداد، حال آنكه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى‏دادند و بعد به رسول خدا گزارش مى‏دادند. على (ع) چنين نكرد و از او مطالبه كردند، ايشان نپذيرفت و فرمود: من تمام خمس را پيش رسول خدا مى‏برم هر طور كه خواست عمل فرمايد، وانگهى رسول خدا هم اكنون عازم شركت در مراسم حج است و ما با او برخورد مى‏كنيم و به هر چه خداوند مقدر فرموده باشد حكم خواهد فرمود. على (ع) براى مراجعت حركت كرد و خمس را با هر چه كه قابل حمل بود با خود برد. چون به فتق رسيد خود با عجله پيش افتاد و جلو رفت و ابو رافع را به‏فرماندهى اصحاب خود و مواظبت از خمس منصوب كرد. ضمن اموال خمس، مقدارى لباسها و پارچه‏هاى بهم پيچيده يمنى و شتران و دامهايى بود كه به غنيمت گرفته بودند و هم مقدارى از شتران زكات كه مربوط به زكات اموال يمنى‏ها بود.

ابو سعيد خدرى كه در اين جنگ همراه على (ع) بوده مى‏گفته است كه: آن حضرت ما را از سوار شدن به شتران صدقه و زكات منع فرموده بود. اصحاب على (ع) از ابو رافع درخواست كردند كه لباسى به آنها بدهد و ابو رافع بهره يك از ايشان دو جامه داد كه پوشيدند، و همينكه به منطقه سدره كه داخل مكه است رسيدند على (ع) براى ديدار آنها آمد كه آنها را منزل دهد و به حضور پيامبر (ص) ببرد و متوجه شد كه دوستان ما هر يك دو لباس نو پوشيده‏اند. جامه‏ها را شناخت و به ابو رافع فرمود: چرا چنين است؟ گفت: اينها صحبت كردند و من از شكايت ايشان ناراحت شدم و پنداشتم كه اين كار بر شما گران نخواهد بود و امراى ديگر هم كه پيش از شما بودند چنين كارى كرده بودند. على (ع) فرمود: تو قبلا ديدى كه من اين تقاضاى ايشان را نپذيرفتم و حال آنكه تو تقاضاى ايشان را بر آورده‏اى! گويد:

على (ع) ايستادگى كرد به طورى كه جامه ‏هاى برخى را در آورد. همينكه آنها به حضور پيامبر آمدند شكايت كردند.(5)

من به اين سه مورد اكتفا ميكنم، اما منابع بيشتری نيز در مورد اين ماجرا موجود است.با در نظر گرفتن اين ماجرا كه به عنوان پيش زمينه غدير است، حقيقت موضوع روشن ميشود.

در چند مرحله سپاهيان از دست علی شاكی ميشوند و از نظر تعداد نيز زياد بوده اند و طبيعی است كه اين نارضايتی ها به گوش پيامبر اسلام نيز رسيده است و در بيشتر رواياتی كه مربوط به قبل از غدير است هم پيامبر اسلام دوستی و محبت به علی را گوشزد كرده است و حتی آن جمله معروف «من كنت مولاه…» را نيز گفته است.اما چون تعداد شاكيان زياد بوده و اين نارضايتی خيلی عميق و ادامه دار بوده سعی ميكند در غديرخم بعد از نماز ظهر اين موضوع را حل و فصل كند و زمزمه های باقيمانده را نيز خاموش كند.

اهل سنت ماجرای غدير را يكی از فضايل علی ميدانند و داشتن دوستی و محبت علی را واجب. در بسياری از كتابهای حديثی اهل سنت بابی برای ذكر فضايل و مناقب علی موجود است و ماجرای غدير هم در آن ذكر شده است و اهل سنت از ذكر اين ماجرا در كتب خود هيچ ابايی ندارد.پس آوردن دلايل و استدلالهايی در مورد اينكه غدير يكی از فضايل علی است دردی را دوا نمی كند. بلكه بايد ثابت كرد غدير انتصاب الهی علی بن ابيطالب به مقام امامت و خلافت، توسط پيامبر اسلام است.

پی نوشتها:

(1)الإحتجاج على أهل اللجاج‏،احمد بن على طبرسى، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ناشر: مرتضوى‏، تهران‏،بي تا.ج1، ص:214 و 235.

(2)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 5،ص 110.

(3)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان.ج 5،ص 347.

السنن الكبرى،النسائي،تحقيق:دكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن،دار الكتب العلمية بيروت – لبنان، 1411 – 1991 م.ج 5،ص 45،ح 8145.

(4)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

ج‏2،ص:374.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.ص:827 و 828.

راند 1 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. تشویش نظرات و آراء در میان علمای اهل سنت :

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف و شرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواند ناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد . چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :

نظریه ی اول :عدم همراهی حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خ

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو عبد الله فخر الدين محمد بن عمر الرازي الشافعي ( متوفای 606 ﻫ ) ، مفسر و عالم بزرگ اهل سنت ، صاحب تفسیر « مفاتيح الغيب » که به « التفسير الكبير » مشهور است ، اشاره کرد . طرفداران این نظریه بر آن اند که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در روز غدیر خم ، همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند ، بلکه در یمن حضور داشته اند و این حدیث نه تنها صحیح نیست ، بلکه اصل آن از توهمات شیعیان می باشد . پیروان این نظریه که تفسیر و تأویل حدیث غدیر را نا ممکن می دانند ، تنها راه رهایی از اصل این حدیث را دستاویز قرار دادن این نظریه می دانند و در کنار آن به موارد دیگری نیز استدلال می کنند . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی دوم : عدم تأیید حدیث غدیر خم از طریق افراد مورد وثوق

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو محمد علي بن أحمد بن حزم الظاهري ( متوفای 457 ﻫ ) ، حافظ و فقیه شهیر اهل سنت ، اشاره کرد . او در مورد حدیث غدیر خم می نویسد : « … و اما صدور حدیث « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » هرگز از طریق افراد مورد وثوق تأیید نشده است … » ( 1 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که اکابر و بزرگان حدیث اهل سنت ، همچون محمد بن إسماعيل البخاري و مسلم بن الحجاج النيسابوري ، این حدیث را نقل ننموده و آن را بی اعتبار دانسته اند و در سند آن شک و تردید نموده اند . بنابراین ما نیز آن را بی اعتبار و غیر قابل اعتماد می شماریم . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه نیز پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی سوم : وجود اکاذیب در خطبه ی غدیر خم و تأویل حدیث غدی

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو العباس أحمد بن تيمية الحراني ( متوفای 728 ﻫ ) اشاره کرد . او در رد حدیث غدیر خم ، که به شدت پایه های اعتقادی او را متزلزل می گرداند ، از عبارات تندی بهره می برد . برای مثال ، می نویسد : « … اما عبارت « خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ، از زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بدون شک ، دروغ است … » ( 2 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که از خطبه ی غدیر خم ، تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، آنهم با ارفاق و چشم پوشی ، قابل قبول است و آنچه که در احادیث و روایات بر آن افزوده گشته است ، دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد . طرفداران این نظریه اعتقاد دارند که خطبه ی غدیر ، در صورت صحت ، غیر قابل تفسیر و تأویل بوده و با فرض صحت عمل صحابه پس از رسول خدا ( ص ) غیر قابل جمع بوده و بنابراین دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد و تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، که قابل تفسیر و تأویل می باشد ، مورد قبول ما می باشد . از جمله ، سليم البشري المالكي ( متوفای 1335 ﻫ ) ، رئیس سابق جامعة الأزهر مصر ، نظرش را پیرامون حدیث غدیر خم اینگونه بیان می کند : « حمل الصحابة على الصحة يستوجب تأويل حديث الغدير متواترا ، كان أو غير متواتر : حمل عمل صحابه بر صحت ایجاب می کند که حدیث غدیر را تأویل کنیم ، چه متواتر باشد و چه غیر متواتر ! » ( 3 ) . شکایت برخی صحابه از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از جمله مواردی است که برخی طرفداران این نظریه برای تأویل حدیث غدیر ، آن را دستاویز قرار می دهند و در واقع قصد نوعی « تأویل به قرینه » را دارند . آری ! تأویل می کنند ! اما نمی دانم با حدیث زیر چه خواهند کرد :

أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که فرمودند : « افرادی از اصحابم در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهند شد ولی از کنار حوض رانده می شوند . من می گویم : « خداوندا ! اصحابم ! » ولی خداوند می فرماید : « به راستی تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کرده اند و چه چیزی را موجب شده اند . اینان به گذشته ی جاهلیتشان باز گشتند » . در این هنگام می گویم : « بر کسانی که پس از من ، دستوراتم را تغییر دادند ، آتش دوزخ باد ! آتش دوزخ باد ! » » ( 4 ) .

جالب اینکه أبو حازم سلمة بن دينار ، از روایان این حدیث ، می گوید : « هنگامی که النعمان بن أبي عياش این حدیث را از من شنید ، پرسید : « آیا واقعا این حدیث را از سهل بن سعد شنیده ای ؟ » . من نیز پاسخ گفتم : « بله ! » » .

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند . اما چگونه است که جناب بهروز می فرمایند :

آیا به راستی اهل سنت این واقعه ی تاریخی را انکار می کنند ؟ پاسخ منفی است .
در جمهوری اسلامی ایران ، اولین مغالطه ای که رخ می دهد ، مغالطه ی « حمله به آدم پوشالین » یا « پهلوان پنبه » است . بدین شکل که ابتدا در مغز مخاطب خود چنین القا می کنند که اهل سنت منکر حدیث غدیر هستند . سپس با این فرض غلط ، منابع و مآخذ سنی را نقل می نمایند !

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار می نمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعا می کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

نظریه ی چهارم : دلالت حدیث غدیر بر خلافت بلافصل حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت که از او به « أعجوبة الزمان » تعبیر می کنند ، اشاره کرد . او نظرش را ، پس از نقل خطبه ی غدیر و تبریک عمر بن الخطاب به حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، که آن را در پست پیشین ( قسمت اول ) نقل نمودم ، اینگونه بیان می کند : « … [ این گفتار از زبان عمر بن الخطاب ] در واقع نشان دهنده ی تسلیم ، رضایت و موافقت است . اما پس از آن به دلیل عشق به ریاست ، هوی و هوس بر او چیره گشت … » ( 5 ) . أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) ، از دانشمندان متعصب اهل سنت که در جبهه ی مقابل ، سرسختانه علیه تشیع جنگیده است ، پس از نقل گفتار أبو حامد الغزالي ، آنچنان مبهوت و متعجب می شود که می نویسد : « … و نمی دانم که عذر او برای چنین گفتاری چیست ! و ظاهر آن است که او از رأی خود باز گشته و پیرو حق گردیده است ، چرا که او مردی از دریا های علم و دانش است والله أعلم ! » و به این ترتیب سعی می کند تا شخصیت أبو حامد الغزالي را ، که خود او در باره اش می نویسد : « فأين مثله في علومه وفضائله : همانند أبو حامد الغزالي در دانش و فضائل ، کجا پیدا می شود ؟! » ، به دور از این اقوال سخیف و نادرست ( ؟ ) جلوه دهد .

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ، حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری می کنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

2. چرا تشویش آراء ؟

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص و مبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظر وجود دارد ؟ آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان و دانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست ؟ ما سؤالی را که جناب بهروز پیشتر مطرح نموده بودند ، هم اینک از خود ایشان می پرسیم : « چگونه وقتی این ماجرا توسط خلفا و عایشه و صحابه نقل شده و تمام کتب مهم اهل سنت این ماجرا را آورده اند ، خود منکر این واقعه ی تاریخی هستند ؟! »

در مورد شکایت صحابه از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، در فرصت بعدی توضیح داده خواهد شد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.الفصل في الملل والأهواء والنحل ، أبو محمد علي بن أحمد بن حزم القرطبي الظاهري ، القاهرة : مكتبة الخانجي ، جلد 4 ، صفحه ی 116 ( باب الكلام في وجوه الفضل والمفاضلة بين الصحابة )

2. منهاج السنة النبوية ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني ، تحقيق : الدكتور محمد رشاد سالم ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الاولى 1406 ﻫ ، جلد 7 ، صفحه ی 319

3. المراجعات ، الإمام العلامة الشيخ السيد عبد الحسين شرف الدين الموسوي العاملي ، تحقيق : حسين الراضي ( مع مقدمة الشيخ مرتضى آل ياسين ) ، لبنان – بيروت ، الطبعة الثانية 1402 ﻫ ،المراجعة 57 ، صفحه ی 275

4. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 8 ، صفحات 120 و 121 ، احادیث 6583 تا 6587 ( كتاب الرقاق ، باب في الحوض ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 4 ، صفحات 1793 تا 1795 ( كتاب الفضائل ، باب إثبات الحوض ، احادیث 26 تا 29 )

5. سير أعلام النبلاء ، أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة التاسعة 1413 ﻫ ، جلد 19 ، صفحه ی 328

راند 1 بهروز شیرازی
ابتدا بايد موضوع مناظره را به شما يادآوری كنم :

موضوع مناظره «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟»

موضع حسام نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز نسبت به این موضوع منفی است.

پاسخ به چند مغالطه:

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف وشرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواندناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد…

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار مینمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعامی کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

بهتر نيست به جای حمله شخصی به موضوع مناظره بپردازيد؟

اينكه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم موضوعی است كه قبل از دعوت به مناظره بايد به آن فكر ميكرديد. وقتی شما كسی را به مناظره دعوت ميكنيد يعنی شخص مقابل را در حد مناظره ديده ايد.

چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :…

ببينيد حسام گرامی، من در اين مناظره حرفی از انكار غدير نزدم و شما داريد بحثی را كه مربوط به اين مناظره نيست را وارد آن ميكنيد، هر چند من قبلا در مورد اين موضوع در جای ديگر پاسخ دادم.اما برای خنثی كردن جوسازی شما پاسخ كوتاهی ميدهم:

وقتی من ميگويم اكثريت اهل سنت واقعه تاريخی غدير را قبول دارند يعنی اينكه اكثريت قبول دارند و نه كل اهل سنت. اگر چند نفر متعصب و فقط به خاطر تعصبشان ايجاد شبهه كرده اند اين اكثريت را زير سئوال نخواهد برد. در ضمن بايد بين واقعه تاريخی غدير و خطبه غدير تفاوت قائل شد و من هيچ وقت نگفتم كه همگی بر روی يك خطبه خاص توافق دارند، بلكه توافق كلی بر سر ماجرای غدير است.

طبق كتاب الغدير علامه امينی 360 نفر (به تعداد نفرات توجه كنيد) از علمای اهل سنت اين واقعه را در كتابهای خود آورده اند.(1) من با توجه به اين افراد ميگويم اكثريت قاطع اهل سنت چنين ديدگاهی دارند و شما اگر 40 نفر از اين افراد مخالف را نام ببريد تازه ميشود 10 درصد به 90 درصد. پس به حكم استقراء حرف من كاملا درست است. حالا بگذريم از اينكه اين افراد كه شما نام برديد به خاطر تعصب يك چيزی پرانده اند هر چند عالم بوده باشند.

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند

شما برای اينكه اثبات كنيد «بسياری از دانشمندان اهل تسنن» منكر غدير بوده اند بايد به صورت مستند حداقل 361 نفر معرفی كنيد تا از علمايی كه غدير را تاييد كرده اند بيشتر باشند.

موضوع خيلی ساده است، مثل اين ميماند كه من با ذكر اينكه محدث نوری و نعمت الله جزايری معتقد به تحريف قرآن بوده اند، اين را به كل شيعيان تعميم بدهم و بگويم شيعيان معتقد به تحريف قرآن هستند. در صورتی كه برای يك استقراء قابل قبول بايد شواهد مناسب از نظر كيفيت و كميت ارائه كرد.

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ،حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری میکنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

بله، خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد كه شما بدون ارائه شواهد كافی مرتكب مغلطه «تعميم جزء به كل» شده ايد.

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص ومبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظروجود دارد ؟

همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد شواهد كافی در مورد تشويش آراء بين علمای اهل سنت ارائه كنيد.

آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان ودانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست؟

اين استدلال شما مانند استدلال مكارم شيرازی بعد از هك شدن سايتش بود كه حقانيت شيعه را نتيجه گرفت.

نه خير، حتی اگر 100 درصد اهل سنت هم منكر غدير بودند باز چيزی ثابت نميشد. فقط با بررسی منطقی ماجرای غدير و اثبات اينكه پيامبر اسلام به وسيله حكم الهی، علی را به خلافت و امامت مسلمين منصوب كرد، شما به مقصود خود خواهيد رسيد نه با اين مغالطات.

به موضوع مناظره باز ميگردم:

جناب حسام در شروع مناظره گفتند:

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ،بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ،نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

ادعای حسام مردود است به دلايل زير:

1- اصل اساسی مورد قبول شيعی و سنی در مورد حديث اين است كه ابتدا بايد حديث را با قرآن مقايسه كرد: از آيه 13 به بعد سوره مائده در مذمت اهل كتاب است و حتی از آيات قبل و بعد اين آيه كاملا مشخص است كه هر دو در مورد اهل كتاب به كار رفته است. بعد از اينكه خدا خيال پيامبرش را از خطر كفار راحت ميكند در آيه بعدی با لحن تندی به اهل كتاب ميگويد:» بگو: اى اهل كتاب، بر آيينى درست نيستيد مگر وقتى كه [حكم‏] تورات و انجيل و آنچه را كه از [جانب‏] پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، بر پا داريد و البته آنچه از [جانب‏] پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده است [در حقّ‏] بسيارى از آنان سركشى و كفر را خواهد افزود. پس بر گروه كافران اندوه مخور». ميبينيد كه چه لحن تندی دارد و پيرو آيه قبل اهل كتاب را كافر ناميده است.

2- معلوم شد كه منظور از كافران در آيه 67 چی كسانی هستند. اما افراد حاضر در غدير افراد با ايمانی بودند كه تازه مراسم حج را تمام كرده بودند و اينكه بگوييم اين آيه در مورد غدير بوده بيخود و خلاف قرآن است.پس اين شان نزولی كه جناب حسام نقل كردند با قرآن همخوانی ندارد حالا در 100 كتاب اهل سنت هم باشد طبق اصل اساسی شيعه و سنی بايد از اين شان نزول خلاف قرآن دوری كرد.

3- اما روايات در مورد شان نزول اين آيه فراوان هستند و طبيعی است كه اين آيه نميتواند ده شان نزول داشته باشد. فخر رازی در تفسير خود برای شان نزول اين آيه ده مورد ذكر كرده است و دهمين مورد را در فضيلت علی (و نه خلافت و امامت او) است و پس از ذكر اين ده مورد گفته است: » اگر چه تعداد اين روايات، مختلف و بسيار است اما در مورد اين آيه بهتر همين است كه بر حفاظت از مكر و فريب يهوديان و مسيحيان، حمل كرده شود و با بي پروايي از آنها دستور به تبليغ داده شده است. براي اينكه در قبل و بعد اين آيه، روي سخن با يهوديان و مسيحيان است. براي همين قائل شدن به وجوهاتي كه اين آيه را از سياق و سباق منفك و منقطع مي گرداند ممتنع به نظر مي رسد.» (2)

4- پيامبر اسلام در حجة الوداع خطبه ای ميخواند و پس از ابلاغ احكام و دستوراتی ميگويد:»پس گفتار مرا بفهميد كه همانا من آنرا (بشما) ابلاغ كردم». سپس در آخر خطبه خود ميگويد:»خدايا آيا ابلاغ كردم؟ مردم گفتند: آرى، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا گواه باش». پس اگر ادعای شيعيان را قبول كنيم بايد بپذيريم كه پيامبر چند روز قبل از غدير به مردم دروغ گفته و مردم را فريب داده است! چون هنوز موضوع غدير را ابلاغ نكرده است كه اين خلاف اعتقاد شيعه و سنی نسبت به پيامبر اسلام است.(3)

5- با توجه به لفظ بلغ پيامبر ميبايست به صورت واضح و روشن امامت و خلافت علی را ابلاغ ميكرد و نه به صورت كنايه. چون بعد از اين ماجرای كسی حديث غدير را نصی برای خلافت و امامت علی ندانست. پس اين آيه در مورد غدير نازل نشده بوده است.

اگر جناب حسام دلايل بالا را رد كنند و حديثشان هم صحيح و قابل قبول باشد (كه نيست، چون در اسناد حديث شيعيان غالی و فريبكار ديده ميشوند.بگذريم) در نهايت ميتوان گفت خدا دستور به دوستی علی داده نه امامت و خلافت او، چون در آيه نه اثری از امامت هست و نه اثری از خلافت. ميبينيد كه با اثبات اين شان نزول هم چيزی به نفع ادعای اصلی جناب حسام در اين مناظره تغيير نميكند.

اما در مورد تبريك عمر به علی:

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد

پيامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر عليه علی بن ابيطالب دست علی را بالا ميبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمين امر ميكند كه بايد با علی دوستی داشته باشند. عمر بن خطاب هم برای نشان دادن حسن نيت خود و اينكه هيچ مشكلی با علی بن ابيطالب ندارد و تبريك اين موضوع كه يك فضيلت برای علی محسوب ميشود به علی تبريك ميگويد. خب، اين خلافت علی را اثبات ميكند يا امامتش را؟

چرا ماجرای غدير در قرآن ذكر نشده است؟

قرآن در آيه 38 سوره انعام ميگويد: «هيچ چيزی را در كتاب فرو گذار نكرده ايم»، اما عجيب است كه حادثه ای به مهمی غدير كه سرنوشت امت اسلامی با آن پيوند خورده است را در قرآن نياورده است.

قرآن در آيه 18 سوره فتح از بيعتی كه مسلمان در زير درختی با پيامبر اسلام كردند با صراحت ياد ميكند. در آيه 111 سوره توبه از بيعت عقبه ياد شده است. اما بيعتی كه ميگويند در غدير اتفاق افتاده چرا در قرآن نيامده است؟

قرآن در آيه 37 سوره احزاب اسم زيد (در ماجرای زينب) را صراحتا آورده است. قرآن از پيامبران قديمی و گمنامی چون ذوالقرنين در سوره كهف نام برده است و داستان آن را ذكر كرده است. قرآن حتی از سگ اصحاب كهف هم ياد كرده (آيات 18 و 22 سوره كهف)، اما عجيب است كه از علی و امامت او ياد نكرده است.

جناب حسام بفرماييد چرا قرآن از همه چيز در قرآن به صراحت ياد كرده است اما از ماجرای غدير كه به زعم شيعيان سند گويای ولايت است يادی نكرده است؟ چرا در يك آيه با صراحت و روشنی ماجرای غدير را ذكر نكرده است؟

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏1بخش ‏اول، ص: 129 تا 242.

(2)مفاتيح الغيب،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، دار احياء التراث العربى،بيروت،چاپ: سوم، 1420 ق.ج‏12، ص: 399-401.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:376و377.

راند 2 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

از جمله مسائلی که در باب خطبه ی غدیر خم توسط برادران اهل سنت و وهابیون مطرح گشته و همت و هزینه ی بسیاری صرف انتشار آن شده است ، شکایت برخی اصحاب از حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم می باشد . هدف از طرح مسأله ی مذکور ، بیان این مطلب است که دلیل صدور حدیث « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » از جانب رسول اکرم ( ص ) در روز غدیر خم ، حل اختلافات به وجود آمده میان اصحاب و حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در سفری که به یمن داشته اند بوده است ، نه اعلان خلافت و یا امامت آن حضرت . در واقع و به بیان ساده تر ، هدف از طرح این مسأله ، تأویل حدیث غدیر و خنثی سازی استدلال شیعیان به این حدیث شریف می باشد . اما پاسخ به این مسئله ، در چند قسمت تقدیم حضور خواهد شد . یک قسمت آن هم اکنون ارائه خواهد شد و قسمت های بعدی ، در فرصت های بعدی !

1. شکایت بريدة بن الحصيب از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا عليه وعلى آله السلام :

در سال دهم هجرت پیامبر اسلام …

با بررسی دقیق احادیث ، روایات و تواریخ ، در می یابیم که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب مربوط به سفر اول آن حضرت به یمن است که به هدف دعوت مردم یمن به اسلام انجام گرفت و مربوط می شود به سال هشتم هجری ( 1 ) . نکته ی دیگری که ذکر آن واجب می نماید ، آن است که این شکایت در مدینه انجام گرفته است .

پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، خالد بن الوليد را به همراه چندی دیگر عازم یمن نمودند تا ایشان را به اسلام دعوت کند . البراء بن عازب می گوید : « من نیز از کسانی بودم که همراه خالد بن الوليد ، عازم یمن شدم . شش ماه در یمن اقامت داشتیم و در این مدت خالد بن الوليد ، ایشان را به اسلام دعوت می نمود ولی پاسخی دریافت نکرد . پس رسول خدا ( ص ) بر آن شدند تا علي بن أبي طالب عليه السلام را به یمن اعزام کنند و چنین کردند و به ایشان دستور دادند که خالد بن الوليد را باز گردانند ، اما اگر شخصی همراه خالد بن الوليد بوده است و دوست دارد هم اینک همراه علي بن أبي طالب عليه السلام برود ، می تواند برود و من نیز همراه علي علیه السلام راهی شدم . هنگامی که نزدیک قوم یمن شدیم ، همگی خارج شدند و ما نماز جماعت را به امامت علي بن أبي طالب به جا آوردیم و سپس ما را در یک صف منظم ، کنار هم مرتب نمودند و خود نیز در ابتدای صف حاضر شدند و نامه ی رسول خدا ( ص ) را بر قوم قرائت نمودند . پس قبیله ی همدان همگی اسلام آوردند و علي بن أبي طالب در نامه ای ، اسلام قبیله ی همدان را خدمت رسول خدا ( ص ) گزارش دادند . رسول خدا ( ص ) هنگامی که مطلع شدند قبیله ی همدان اسلام آورده اند ، به سجده افتادند و سپس سر خود را بلند نمودند و فرمودند : « سلام بر همدان ! سلام بر همدان ! » » ( 2 ) . خالد بن الوليد که خود کاری از پیش نبرده و نتیجه ای که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در یک روز حاصل نموده بودند ، در شش ماه بدست نیاورده بود ، بسیار غضبناک شد و کنیزی را که حضرت علي علیه السلام اختیار نموده بودند بهانه نمود و به بريدة بن الحصيب گفت : « به نزد رسول خدا ( ص ) برو و او را از کار علي با خبر کن ! » . بريدة می گوید : « به مدینه آمدم و به مسجد رسول الله ( ص ) رفتم و ایشان نیز در خانه شان بودند . دیدم جمعی از اصحاب در کنار درب مسجد ایستاده اند . با دیدن من پرسیدند : « چه خبر ای بريدة ؟ » . پاسخ دادم : « خبر های نیکو ! خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید » . پرسیدند : « چه چیزی تو را به این جا کشانده است ؟ » . پاسخ دادم : « کنیزی که علي از خمس نصیب خود گردانیده است . آمده ام رسول خدا ( ص ) را از این امر با خبر گردانم » . صحابه گفتند : « پس او را با خبر کن که به راستی این خبر ، علي را از چشم رسول خدا ( ص ) می اندازد » . در همین هنگام ، رسول خدا ( ص ) کلام ما را شنیدند و با عصبانیت از خانه خارج گشتند و فرمودند : « چه شده است که از علي بد گویی می کنند ؟ هر کس از علي بد گویی کند ، از من بد گویی کرده است و هر کس از علي جدا شود ، از من جدا شده است . علی از من است و من از او هستم » ( 3 ) و سپس به من فرمودند : « ای بريدة ! در مورد علي بدگویی مکن ! چرا که علي از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود [ لا تقعن يا بريدة في علي ! فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي ] » ( 4 ) » .

آنچه در این قسمت تقدیم حضور عزیزان گردید ، مشروحی از سفر اول حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و جریانات مربوط به شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد از ایشان می باشد . در ادامه ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیز آن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی 1 مراجعه نمایید ) ، مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم ، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چند که گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ، اما برای شیعه در آن منفعت است ! چرا که در اثنای پاسخگویی به این شبهه ، به حدیث « فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي : به راستی علی از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود » برخورد می نماییم که گواه خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام از زبان مبارک رسول خدا ( ص ) می باشد . نکته ی مهم اینکه سند این حدیث صحیح بوده و هیچ خدشه ای بر آن وارد نیست و ما بدان در برابر اهل سنت احتجاج می نماییم .

+ پاسخ به اظهارات و نکات مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

بهتر نیست به جای حمله ی شخصی ، به موضوع مناظره بپردازید ؟ اینکه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم ، موضوعی است که قبل از دعوت به مناظره باید به آن فکر می کردید. وقتی شما کسی را به مناظره دعوت می کنید ، یعنی شخص مقابل را در حد مناظره دیده اید.

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » را از « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی و اشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر ! همچنین بنده به خاطر ندارم که از واژه ی « سواد » در گفتارم استفاده کرده باشم . به هر حال ، اگر شما احساس می نمایید که به شما از جانب بنده حمله شده است ( که بنده هرگز چنین احساسی ندارم ) ، بنده از شما پوزش می خواهم .

در مورد نکاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ و تبریک عمر بن الخطاب ، عنوان نمودید ، در فرصت های بعدی صحبت خواهم کرد . زیرا صحبت در اینباره مفصل بوده و نیازمند اطناب می باشد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

2. زاد المعاد في هدي خير العباد ، محمد بن أبي بكر بن قيم الجوزية ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة السابعة والعشرون 1415 ﻫ ، جلد 3 ، انتهای صفحه ی 622 و صفحه ی 623 | البداية والنهاية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : علي شيري ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1408 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 121

3. المعجم الأوسط ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : طارق بن عوض الله وعبد الحسين الحسيني ، القاهرة : دار الحرمين ، 1415 ﻫ ، جلد 6 ، صفحه ی 162

4. السنن الكبرى ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائي ، تحقيق : الدكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 133 ، حدیث 8475 . سند حدیث مذکور ، صحیح می باشد.

راند 2 بهروز شیرازی
نکته ی اول: سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیزآن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی1 مراجعه نمایید ) ،مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

اين ادعای شما از چند جهت مشكل دارد:

1-اگر واقعا علی بن ابيطالب دو بار (يا به ادعای شما سه بار) به يمن رفته پس اينها در چه تاريخی و به چه كيفيتی بوده است؟

بيگمان نظر زينی دحلان (م 1304 ه.ق) تا بر پايه منابع دست اول نباشد فاقد ارزش است.

2- طبق منابع معتبر مانند: تاريخ طبری(1)،التنبيه و الاشراف مسعودی (2)،سيره ابن هشام (3)،طبقات ابن سعد(4) و المغازی (5) پيامبر اسلام خالد بن وليد را در ربيع الاول سال دهم هجرت به يمن ميفرستد. و پس از آن در رمضان همان سال علی را به يمن ميفرستد. طبق تاريخ طبری(6)،التنبيه و الاشراف مسعودی (7)،سيره اين هشام(8)، طبقات ابن سعد (9) و المغازی (10).و ظاهرا خالد و علی همين دوبار به يمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند. البته منابع بيشتری در اين زمينه موجود است.

حال شما بايد دو كار انجام دهيد: ابتدا ثابت كنيد كه علی يكبار ديگر هم به يمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات كنيد كه خالد هم در سال هشتم هجرت در يمن بوده است و بديهی است كه منابع دست اول لازم است.

با توجه به منابع بالا كه برخورد علی و خالد در يمن مربوط به سال دهم هجرت است ميتوان نسبت به لفظ مدينه دو ديدگاه را مطرح كرد: اول اينكه همانطور من در حديث اولی كه از صحيح بخاری ارائه كردم خالد بريده را به صورت پيكی به نزد پيامبر اسلام ميفرستد و شايد بريده قبل از خروج پيامبر اسلام از مدينه به قصد حج به او رسيده باشد. دوم اينكه اينجا كلمه مدينه را به معنای عام خود بگيريم كه معنی آن ميشود شهر. و در اينجا بگوييم منظور شهر مكه است كه با توجه به منابع ديگر غير معقول هم نيست.

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چندکه گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ،

ديديم كه اين بحث يك شبهه بيمورد نبود، يا حداقل شما نتوانستيد آنرا اثبات كنيد. پس زدن اتهام به اهل سنت چه مفهومی دارد؟

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » رااز « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی واشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر!

حسام گرامی مطمئن باشيد من اگر دو تا كتاب در مورد غدير نخوانده بودم پيشنهاد شما را قبول نميكردم و در تمام كتابهايی كه در مورد غدير نوشته شده است حداقل موضع ابن حزم اندلسی و ابن تيميه حرانی آمده است.

من احساس كردم شما ميخواهيد از روشهای جدلی خاص برای چيره شدن بر من استفاده كنيد، اگر چنين منظوری نداشته ايد پس مشكلی وجود ندارد.

پی نوشتها:

(1)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش. ج‏4،ص:1262.

(2)التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:252.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2، ص:416.

(4)طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش. ج‏2،ص:165.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش. ص:5.

(6)تاريخ طبری،ج4،ص:1261-1262.

(7)التنبيه و الإشراف، ص:252.

(8)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ج‏2، ص:415.

(9)طبقات،ج2، ص:165.

(10)مغازى، ص:826.

راند 3 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

در قسمت گذشته ، مشروحی از سفر اول أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب از آن حضرت در نزد رسول خدا ( ص ) ، تقدیم حضور جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم گردید . در این قسمت نیز قصد دارم تا به شرح و توصیف سفر سوم آن حضرت به یمن ، که با هدف جمع آوری صدقات ، زکوات و مالیات در سال دهم هجری انجام گرفت ، و همچنین شکایات مطرح شده در این سفر بپردازم .

2. سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایات مربوط به آن :

در سال دهم هجری ، پیامبر اکرم ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات و مالیات ، أمير المؤمنين علیه السلام را به یمن گسیل داشتند . ایشان در یمن به جمع آوری زکوات و مالیات پرداختند و عزم بازگشت نمودند . در میانه ی راه ، حضرت در پیوستن به رسول خدا ( ص ) از سایر افراد سبقت جستند و فردی از سپاهیان را جانشین خود ساختند و به پیامبر ( ص ) پیوستند و پیامبر ( ص ) از دیدن آن حضرت بسیار خشنود گشتند . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پس از آگاه ساختن نبی مکرم اسلام ( ص ) از نیت خود در احرام ( 1 ) ، به دستور رسول خدا ( ص ) برای رسانیدن سپاهیان به ایشان ، به سوی سپاه باز گشتند . هنگامی که حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به سپاه پیوستند ، متوجه شدند که جانشین ایشان ، تمامی افراد سپاه را از پارچه هایی که به عنوان صدقات و مالیات جمع آوری شده بود ، پوشانیده است . با مشاهده ی این صحنه ، به جانشین خود فرمودند : « وای بر تو ! این چه کاری است که مرتکب شده ای ؟ » . پاسخ داد : « سپاهیان را به وسیله ی پارچه ها پوشانیدم تا هنگامی که وارد مردم می شوند ، آراسته باشند » . حضرت نیز خشمگین گشتند و پارچه ها را از سپاهیان بر گرفتند و جمع آوری نمودند . سپاهیان نیز که عمل علي بن أبي طالب علیه السلام بر ایشان ناخوش آیند بود ، هنگامی که به رسول خدا ( ص ) رسیدند ، مراتب شکایت خود را از علي بن أبي طالب عليه السلام ، به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند . أبو سعيد الخدري می گوید : « رسول خدا ( ص ) پس از آگاهی از علل شکایت صحابه از علي بن أبي طالب علیه السلام ، خطبه خواندند و فرمودند : « ای مردم ! از علی شکایت نکنید که به خدا قسم ، او در اجرای دستورات خدا و رعایت موازین شرعی ، بی پروا است [ أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله ] » » ( 2 ) .

در باب سفر سوم أمير المؤمنين علیه السلام ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام ، همانگونه که پیشتر متذکر شدیم ، مربوط به سال دهم هجری است و هیچ گونه ارتباطی با سفر اول ایشان به یمن ، که مربوط به سال هشتم هجری است و در قسمت گذشته به شرح آن پرداختیم ، ندارد .

نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه از أمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دو بار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان در این مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

+ پاسخ به موارد مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

اگر واقعا علی بن ابیطالب دو بار ( یا به ادعای شما سه بار ) به یمن رفته ، پس اینها در چه تاریخی و به چه کیفیتی بوده است ؟

حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند . سفر اول ایشان در سال هشتم هجری و با هدف دعوت مردم یمن به اسلام بوده است که شرح آن در قسمت گذشته تقدیم حضور گردید و شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد مربوط به همین سفر می باشد . سفر دوم آن حضرت به یمن ، با هدف قضاوت بوده است که این سفر نیز در تاریخ ثبت شده است . در کتب معتبر اهل سنت ، از زبان مبارک حضرت أمير المؤمنين علیه السلام نقل شده است که : « رسول خدا ( ص ) مرا به یمن ارسال داشتند تا قضاوتی را بر عهده بگیرم . به رسول خدا ( ص ) عرض کردم : « ای رسول خدا ! من جوان هستم و تجربه ای از قضاوت ندارم » . پس رسول خدا ( ص ) ، دست بر سینه ی من زدند و فرمودند : « خداوندا ! زبانش را ثابت و استوار بدار و قلبش را هدایت گردان » . پس از آن ، هیچگاه در قضاوت میان دو نفر ، شک ننمودم و قضاوتی بر من سخت نیامد » ( 3 ) . سفر سوم آن حضرت نیز با هدف جمع آوری صدقات ، مالیات و زکوات انجام گرفت که شرح آن در همین قسمت تقدیم حضور شما گردید . إبن الأثير در کتاب خود با نام « الكامل في التاريخ » ، فصلی به نام « بعث رسول الله أمراءه على الصدقات : ارسال فرماندهان توسط رسول خدا ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات » گشوده است و در آن صراحت دارد بر اینکه : « … وبعث علي بن أبي طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم وجزيتهم … : … رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب را به نجران گسیل داشت تا صدقات و جزیه ی مردم نجران را جمع آوری نماید … » . علامه محمد باقر مجلسی ، جریان سفر سوم آن حضرت به یمن را عینا از إبن الأثير نقل می نماید ( 4 ) . در جریان سفر سوم علي بن أبي طالب عليه السلام به یمن ، در هیچ کدام از منابع تاریخی ، نامی از خالد بن الوليد برده نشده است ( دقت کنید ! ) .

طبق منابع معتبر مانند: تاریخ طبری ، التنبیه و الاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی پیامبر اسلام خالد بن ولید را در ربیع الاول سال دهم هجرت به یمن میفرستد

بنده به « تاريخ الأمم والملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی از محمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام . تنها حکمی که از محمد بن جرير در مورد خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند و بنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند ( 5 ) و این سفر ، ارتباطی با موضوع مورد بحث ما ندارد . در « سيرة النبي ( ص ) » نیز حکمی در این باره مشاهده ننمودم .

پس از آن در رمضان همان سال علی را به یمن می فرستند . طبق تاریخ طبری ، التنبیه والاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی.و ظاهرا خالد و علی همین دوبار به یمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند . حال شما باید دو کار انجام دهید: ابتدا ثابت کنید که علی یکبار دیگر هم به یمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات کنید که خالد هم در سال هشتم هجرت در یمن بوده است و بدیهی است که منابع دست اول لازم است.

محمد بن جرير الطبري و چندی دیگر از مورخان معتقدند که رسول گرامی اسلام ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را در ماه رمضان سال دهم هجری به یمن فرستاده اند . تا اینجا ظاهرا اشکالی وجود ندارد . اما اکثر ایشان در اینکه این سفر ، کدام سفر بوده است ، دچار اشتباه شده اند . چرا که ایشان این سفر را ، سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان دانسته اند . در حالی که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان و دعوت ایشان به اسلام ، مربوط به سال هشتم هجری است و سفر ایشان در سال دهم هجری به یمن ، با هدف جمع آوری صدقات و جزیه بوده است . چرا که جمع آوری صدقات و مالیات ، باید مدتی بعد از اسلام آوردن قبایل بوده باشد . ضمنا چندی پیش از سفر علي بن أبي طالب به یمن به منظور جمع آوری صدقات و مالیات ، رسول گرامی اسلام ( ص ) ، ایشان را به منظور قضاوت به یمن گسیل داشتند . بنابراین مطمئنا باید میان سفر اول و سفر سوم آن حضرت به یمن ، فاصله وجود داشته باشد . نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ، أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند ، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، در اثنای شرح روایت البراء بن عازب ، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 ) و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است .

پاسخ سایر موارد ، در فرصت های بعدی و با یاری خداوند منان ارائه خواهد شد .

موفق و پیروز باشید ،

حسام .

پاورقی :

1.اللهم إهلالا كإهلال نبيك

2. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 4 ، صفحات 1021 و 1022 | تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحات 401 و 402 | السيرة النبوية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 415 | المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحه ی 134 ( كتاب معرفة الصحابة ، باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي عليه السلام )

3. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 1 ، صفحه ی 83 ، حدیث 636 و صفحه ی 111 ، حدیث 882 و صفحه ی 136 ، حدیث 1145 | سنن ابن ماجه ، أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر ، جلد 2 ، صفحه ی 774 ، حدیث 2310 ( كتاب الأحكام ، باب ذكر القضاة ) | تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ، تحقيق : الدكتور عمر عبد السلام تدمري ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 637

4. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، العلامة الحجة المولى الشيخ محمد باقر المجلسي ، تحقيق : محمد باقر البهبودي ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 21 ، صفحات 373 و 374 ( باب 35 ، قدوم الوفود على رسول الله صلى الله عليه وآله )

5. تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه ی 385

6. السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

7. فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن حجر العسقلاني ، بيروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانية ، جلد 8 ، صفحه ی 52

راند 3 بهروز شیرازی
نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه ازأمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دوبار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان دراین مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

پيامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در اين مورد نگفته است و بايد اين حديث را جزء همان احاديث ديگر حساب كنيم كه پيامبر اسلام در مقابل شكايت بقيه از علی دفاع ميكرده است.

1- تا آنجايی كه من جستجو كردم فقط همين يك روايت وجود دارد و مطمئننا اگر خطبه درست و حسابی وجود داشته باشد بايد راويان خيلی بيشتری داشته باشد.

2- ابو سعيد الخدری فقط دو جمله را روايت كرده است و نميشود اسم اين دو جمله را خطبه گذاشت.

3- و تازه در همان دو جمله هم شك دارد چون نميداند كه پيامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است يا در «سبيل الله» خشن است.

پس اينكه جمله ابو سعيد الخدری (فقام فينا خطيبا) را به خواندن يك خطبه درست و حسابی تعبير كنيم خيلی درست نيست و بايد جزء يكی از احاديث ديگر پيرامون ماجرای شكايت از علی قرار بگيرد.

حتی اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام يك خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد (كه نشان دادم چنين چيزی درست نيست) باز هم ميتوان نشان داد كه نياز به تجديد چنين خطبه ای وجود داشته است:

1- اول اين كه عمق تحقيری كه سپاهيان از دست علی چشيده بودند زياد بوده است چون علی لباس را از تن آنها بيرون آورده بوده است و آنها را سخت سرزنش كرده بود. سخت است انسان چنين تحقيری را زود فراموش كند.

2- صحابه پيامبر خيلی هم افراد مطيعی نبودند و فراوان داريم گوشه هايی از تاريخ اسلام كه اين صحابه و مسلمانان صدر اسلام كه از دستور پيامبر اسلام سرپيچی ميكرده اند. مثلا در همان حجة الوداع وقتی پيامبر اسلام دستور ميدهد كه آنهايی كه قربانی نياورده اند بايد از احرام خارج شوند،برخی از صحابه مقاومت ميكنند و يكی از آنها سخن زشتی به اين مضمون را بر زبان می آورد: » پيامبر در احرام باشد و از آلت تناسلی ما منی بچكد؟»(1) يا در مورد ديگری داريم كه پيامبر و بقيه مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد بودند كه كاروانی شامل مواد غذايی وارد شهر شد، پس مردم نماز و سخنان پيامبر اسلام را رها كردند و جز دوازده نفر كسی در مسجد نماند كه در نتيجه آيه 11 سورۀ جمعه نازل شد.(2)

خطبه غدير هم خود گويای اين ماجراست كه اين شكايتها و بداخلاقی ها باز هم تكرار شده است (كه در ادامه به آن خواهم پرداخت).

بنده به « تاريخ الأمم و الملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی ازمحمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام .

شما اگر درست به آدرسی كه من داده بودم مراجعه ميكرديد، مشاهده ميكرديد كه طبری نوشته است:

در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى طالب را با گروهى به غزاى يمن فرستاد.

براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوى مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وى بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وى را نپذيرفت و پيمبر خداى على بن ابى طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسى از همراهان خالد بخواهد با وى بماند.»

تنها حکمی که ازمحمد بن جريردر موردخالد بن الوليددر ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند وبنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند

حسام گرامی، قبيله بنی الحارث در نجران ساكن بوده اند، چنانچه طبری تصريح كرده است:

ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولى ماه ربيع الاول و به قولى جمادى الاول اين سال پيمبر خداى خالد بن وليد را با چهارصد كس سوى طايفه بنى الحارث ابن كعب فرستاد.

عبد الله بن ابى بكر گويد: پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادى الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوى طايفه بنى الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند…(3)

و نجران هم در يمن قرار دارد.(4) بعد از اين ماجرا پيامبر اسلام علی را به سوی خالد ميفرستد.در سيره ابن هشام هم در همان آدرسی كه دادم اين موضوع آمده است. علاوه بر آن در صفحات قبلتر از آن (ج2، ص368) هم در ذيل اسلام آوردن قبيله بنی الحارث هم آمده است.

نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ،أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفرعلي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ،شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، دراثنای شرح روایت البراء بن عازب، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 )و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است.

ديديم كه ادعای شما وقتی در ترازو قرار ميگيرد هيچ اعتباری ندارد. من در پست قبلی اشتباه كردم، شما برای اثبات ادعايتان بايد سه مرحله را انجام دهيد:

1- علی در سال هشتم هجرت به يمن رفته است.

2- خالد هم در سال هشتم به يمن رفته است.

3- خالد در سال دهم هجری (يا در زمان حضور علی در يمن) در يمن حضور نداشته است.

و خودتان بهتر از من ميدانيد كه نظر يك فرد در قرن سيزدهم يا نهم تا بر پايه منابع و استدلالهای محكم نباشد هيچ ارزشی ندارد. به هر حال اثبات اين ادعا هم چيزی را عوض نميكند، چون شما شكايت از علی در سال دهم را قبول داريد.

چرا امامت و خلافت علی در مكه اعلام نشد؟

سئوال اساسی كه در هنگام بحث در مورد غدير مطرح ميشود اين است كه چرا پيامبر اسلام اصل به اين مهمی (به ادعای شيعيان) را در همان مكه و در ايام حج كه بيشترين جمعيت در مكه حضور داشتند بيان نكردند. مگر امامت فقط مربوط به مردم مدينه و روستاهای اطراف آن بود؟

«مولی» واژه ای كه 27 معنی دارد!

در دوران ما نمايندگان مجلس كه وظيفه تصويب قوانين رو دارند، و افرادی كاملا عادی هستند (=پيامبر نيستند)، برای واژه به واژه قوانينی كه تصويب ميكنند ساعتها بحث و گفتگو ميكنند تا قوانينی صريح و روشن بدون هيچ گونه ابهامی را به وجود بياورند. حتی اگر به دليل فقر زبانی ناچار به انتخاب واژه ای بشوند در تبصره ای آن واژه را كاملا توضيح ميدهند و مصاديقش را نشان ميدهند.

اساسی ترين بحث در مورد غدير بر سر واژه «مولی» است. طبق نظر علامه امينی در الغدير واژه مولی 27 معنی زير را دارد:

1- ربّ (پروردگار) 2- عمّ 3- ابن عم- 4- ابن (فرزند)- 5- ابن اخت (خواهر زاده) 6- معتق (آزاد كننده) 7- معتق (آزاد كرده شده)- 8- عبد (برده و مملوك)- 9- مالك 10- تابع (پيرو)- 11- منعم عليه (مورد احسان قرار گرفته)- 12- شريك- 13- حليف (هم پيمان) 14- صاحب (رفيق)- 15- جار (همسايه)- 16- نزيل (وارد و ساكن)- 17- صهر (داماد)- 18- قريب (نزديك)- 19- منعم (خداوند نعمت)- 20- عقيد (هم عهد و وابسته)- 21- ولىّ- 22- اولى بالشي‏ء- 23- سيّد (سرور و آقا) 24- محبّ (دوستدار)- 25- ناصر (ياور)- 26- متصرف در امر- 27- متولى در امر.(5)

من بدون اينكه بخواهم وارد بحث معنايی اين واژه شوم از شما، حسام گرامی، ميپرسم چرا برای امر به اين مهمی (به ادعای شما) بايد واژه ای انتخاب گردد كه 27 معنی مختلف دارد، آيا اين خلاف هدايت و عين گمراهی نيست كه از چنين واژه اي استفاده شده است؟

پيامبر اسلام به راحتی ميتوانست از واژه «خليفة» استفاده كند كه معنی آن روشن بود و در آيه 26 سورۀ ص اين واژه آمده است:

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُواْ يَوْمَ الحِْسَابِ

اى داوود بيگمان ما تو را در زمين خليفه كرديم، پس ميان مردم بحقّ حكم كن و پيروى هواى نفس مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، بيگمان كسانى كه از راه خدا گم شوند، آنان را عذابى است سخت [زيرا] كه روز حساب را فراموش كردند.

معنی «مولی» در قرآن

در بالا ديديم كه علامه امينی موفق نشد معنای امير،حاكم و خليفه را از «مولی» استخراج كند. معنای «مولی» بدون قرينه مشخص نميشود چون معانی زيادی دارد. اما بيشترين كاربرد آن در معنای دوستدار و ياور است. واژه «مولی» در آيات مختلف قرآن آمده است:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما».(بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمیکند و آنان یاری نمیشوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب /5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند».(تحریم / 4)

+ طبعا نمیتوان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر اسلام دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است».(حج / 13)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند».(محمد/11)

شواهد ديگری در مورد واژه «مولی» به معنی دوستدار و ياور در همان خطبه غدير نيز وجود دارد كه در پستهای بعدی به آن خواهم پرداخت.

پی نوشتها:

(1)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 2،ص 171.

(2)همان،ج 3 ، ص 7.

(3)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1256 و 1255.

(4)أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، أبو عبد الله محمد بن أحمد مقدسى (ق 4)، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ اول، 1361ش. ج‏1،ص:133.

(5)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا. ج‏2، ص: 326.

راند 4 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

پاسخ به شبهات پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ :

از جمله شبهاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ مطرح گشته است و هدف از طرح آن ، تضعیف شأن نزول مورد نظر شیعیان می باشد ، آن است که آیه ی شریفه ی ابلاغ ، در میان آیاتی جای گرفته است که روی سخنشان با اهل کتاب می باشد . پس چگونه ممکن است که این آیه در شأن علي بن أبي طالب نازل شده باشد ؟

در پاسخ به این شبهه ، ابتدا باید این نکته را متذکر شویم که قرآن ، همانند کتب داستان نیست و نباید سبک و سیاق آن را با کتب رمان گونه مقایسه نمود که در آنها ، مطالب و جریانات همواره به هم پیوسته و در ادامه ی یکدیگر هستند . هر سوره از قرآن ، مجموعه ای مشخص از آیات محسوب می شود که شامل احکام ، دستورات ، پند ها ، اندرز ها و سایر موارد می باشند و چه بسا آیاتی در کنار هم قرار می گیرند که احکام متفاوتی را ارائه و توصیف می کنند و در زمان و مکانی متفاوت از یکدیگر نازل شده اند . آیاتی که کنار یکدیگر قرار گرفته و از احکام متفاوتی سخن می گویند ، بسیارند . برای مثال در سوره ی مبارکه ی نحل ، خداوند متعال می فرماید : « من عمل صالحا من ذكر أو أنثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون : هر کس ، از زن و مرد ، کار نیکی را در حال ایمان به خداوند انجام دهد ، زندگانی با سعادت ، پاک و برتری به او می دهیم و پاداشی مطابق با بهترین اعمالی که انجام داده است ، به او خواهیم بخشید » ( 1 ) . اما در آیه ی بعدی ، ناگهان روی سخن به رسول مکرم اسلام ( ص ) تغییر یافته و می فرماید : « فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم : [ ای رسول ] چون قصد قرائت قرآن نمودی ، از شیطان مطرود به خداوند پناه ببر » . همانگونه که ملاحظه می فرمایید ، این دو آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نحل ، دو حکم متفاوت را بیان می کنند که ارتباط خاصی نیز با یکدیگر ندارند . اما در ادامه ی بحث ، به بررسی آیه ی شریفه ی ابلاغ و تفسیر آن می پردازیم و نکاتی چند را خدمت جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم ارائه می دهیم :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

نکته ی دوم : عبارت بعدی که با آن رو به رو می شویم ، عبارت « بلغ ما أنزل إليك من ربك : آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است ، بر مردم ابلاغ کن » می باشد . طبق اجماع مفسران و محدثان ، آیات سوره ی مبارکه ی مائده و به خصوص آیه ی ابلاغ ، در اواخر عمر آن حضرت و از جمله آخرین آیاتی است که بر ایشان نازل شده است ( 2 ) و به همین دلیل ، این آیه حکایت از امری دارد که خداوند ابلاغ آن را بر رسول گرامی اش واجب می شمارد و می دانیم که تا زمان نزول این آیه ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تبلیغ رسالت می نمودند و بنابر اجماع فرق اسلامی ، ذره ای کوتاهی و قصور در تبلیغ رسالت ایشان مشاهده نشده بود و نزول این آیه در اواخر عمر آن حضرت ، نشان از امری دارد که تا آن روز به شکل رسمی و عمومی ابلاغ نگشته بود و باید ابلاغ می گشت .

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد . از جمله معارف دیگری که از این عبارت استنباط می شود ، آن است که خداوند متعال ، ابلاغ امری را که بر رسول خویش نازل کرده است ، جزئی از رسالت و بخشی از مسئولیت های مربوط به نبوت معرفی می نماید و قصور در ابلاغ آن را ، قصور در ابلاغ رسالت و نبوت می داند و به رسول خویش تذکر می دهد که « اگر آنچه را که بر تو نازل نموده ایم بر مردم ابلاغ ننمایی ، در تبلیغ رسالت کوتاهی نموده ای ! » ( دقت کنید ! ) .

نکته ی چهارم : عبارت بعدی در آیه ی شریفه ی ابلاغ ، عبارت « والله يعصمك من الناس : خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود » می باشد . خداوند متعال در این عبارت ، پیامبر اسلام ( ص ) را از التفات به موانع و گزند ها در راه ابلاغ این امر مهم باز می دارد و به او این اطمینان خاطر را می بخشد که « احدی را توان گزند رسانیدن و زخم زبان زدن به تو نخواهد بود . چرا که خداوند تو را از ایشان حفظ خواهد نمود » .

نکته ی پنجم : پس از این عبارت ، عبارت « إن الله لا يهدي القوم الكافرين : به راستی خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد » به رسول گرامی اسلام ( ص ) این نکته را گوشزد می نماید که « ممکن است افرادی به دلایل متعدد ، از پذیرش این حکم سر باز زده و بدان کافر شوند » . از جمله مصادیق این آیه ی قرآن ، شأن نزول آیات اول تا سوم سوره ی مبارکه ی معارج است . أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) به سند صحیح نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا ( ص ) در غدیر خم حضور داشتند ، مردم را فرا خواندند و همگی نزد ایشان اجتماع نمودند . در این حال دست علي بن أبي طالب ( ع ) را گرفتند و فرمودند : « من كنت مولاه فعلي مولاه » . پس این خبر مشهور شد و در شهر ها و سرزمین ها منتشر گشت و به گوش « حارث بن نعمان » رسید . پس سوار بر شتر خویش شد و به نزد رسول خدا ( ص ) رسید و از شتر خویش پیاده شد و آن را به مکانی بست . رسول خدا ( ص ) نیز در جمعی از صحابه قرار داشتند . پس رو به پیامبر ( ص ) نمود و گفت : « ای محمد ! از نزد خداوند برای ما فرمان آوردی که به یگانگی او و نبوت تو شهادت دهیم . آن را از تو پذیرفتیم . دستور دادی که پنج نوبت در روز نماز بخوانیم . آن را نیز پذیرفتیم . ما را به زکات و حج و روزه دستور دادی . آنها را نیز پذیرفتیم . اما تو به آنها رضایت ندادی و دست پسر عمویت را نیز گرفتی و او را بر ما برتری بخشیدی و گفتی : « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » . این فرمان از جانب خودت بود یا از جانب خدا ؟ » . رسول خدا ( ص ) فرمودند : « به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست ، این فرمان از جانب خداوند است » . پس حارث بن نعمان ، پشت خود را به رسول خدا ( ص ) نمود و به جانب شتر خویش حرکت کرد ، در حالی که می گفت : « خداوندا ! اگر چیزی که او می گوید ، حقیقت دارد ، پس بر ما بارانی از سنگ فرو بفرست و یا عذابی دردناک برای ما مهیا گردان ! » . پس هنوز به شتر خویش نرسیده بود که سنگی از آسمان نازل شد و به سرش وارد و از پشتش خارج گشت و جان او را گرفت . در همین هنگام خداوند متعال ، آیات شریفه ی اول تا سوم سوره ی معارج را نازل ساخت » ( 3 ) .

اما مفسران اهل سنت ، شئون متفاوتی را برای نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ ذکر کرده اند كه أبو الفداء إسماعيل بن كثير الشافعي الدمشقي ( متوفای 774 ﻫ ) برخی از آنها را در تفسیر خود گردآوری نموده است ( 4 ) و در ادامه به بررسی آنها می پردازیم :

چندین شأن نزول ، به طرق مختلف و از اصحاب مختلف رسول الله ( ص ) نقل شده است ، بدین مضمون : « هر شب تعدادی از صحابه به نگهبانی از رسول خدا ( ص ) می پرداختند تا کسی به جان ایشان سوء قصد ننماید . تا اینکه آیه ی « والله يعصمك من الناس » نازل شد و پیامبر ( ص ) دستور به ترک نگهبانی دادند » و جالب اینکه در برخی روایات در شأن نزول این آیه ، سخن از أبو طالب به میان آمده است و دوستان گرامی بهتر از بنده می دانند که أبو طالب در چه زمانی وفات یافته است . در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند . جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا می شود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

برخی دیگر از روایات ، شأن نزول این آیه را ترس رسول خدا ( ص ) از قریش و ابلاغ رسالت خویش می دانند که این شأن نزول نیز به دلیل پیشین ، مردود و باطل می باشد .

أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) نیز، شأن نزول این آیه را ، ابلاغ آیات قرآن به اهل کتاب می شمارد . اما جالب اینکه حتی یک روایت هم برای مدعای خود ذکر نمی کند و مشخص نیست که چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟! ضمنا ، مگر این آیات ، اولین آیاتی است که در مؤاخذه ی اهل کتاب ( ص ) نازل شده است ؟ چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجود ندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟! اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

ضمنا نظر فخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی نحل ، آیه ی 97

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 2 ، صفحه ی 311 ( كتاب التفسير ، باب تفسير سورة المائدة ) | سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 326 ، حدیث 5057 ( أبواب تفسير القرآن ، باب تفسير سورة المائدة ) | الجامع لأحكام القرآن ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري القرطبي المالكي ، تحقيق : أحمد عبد العليم البردوني ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، 1405 ﻫ ، جلد 6 ، صفحات 30 و 31

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 10 ، صفحه ی 35 | نظم درر السمطين ، جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي ، تحقيق : محمد هادي الأميني ، النجف : مكتبة الإمام أمير المؤمنين ( ع ) ، الطبعة الاولى 1377 ﻫ ، صفحه ی 93 | ينابيع المودة لذوي القربى ، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي البلخي ، تحقيق : سيد علي جمال أشرف الحسيني ، قم المقدسة : دار الأسوة ، الطبعة الاولى 1416 ﻫ ، جلد 2 ، صفحات 369 و 370

4. تفسير القرآن العظيم ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الشافعي الدمشقي ، تحقيق : سامي بن محمد بن سلامة ، الرياض : دار طيبة ، الطبعة الثانية 1420 ﻫ ، جلد 3 ، صفحات 151 تا 154

راند 4 بهروز شیرازی
نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

در قرآن كلا دو بار عبارت «يا ايها الرسول» به كار رفته است. آن يكی در آيه 41 همين سورۀ مائده و خطاب به اهل كتاب (يهوديان) است و روشن است كه هدف از چنين عبارتی تذكر مقام رسالت پيامبر اسلام به اهل كتاب است چون اهل كتاب به رسالت پيامبر اسلام اعتقاد نداشتند.

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ،رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد.

اين آيه مانند آيات ديگر از اين دست است كه مقصودشان به طور عام ابلاغ آيات نازل شده بر پيامبر اسلام است و آيه جديد و تازه ای نيست.

چند نمونه از اين آيات كه ميگويند وظيفه پيامبر ابلاغ پيامهای خدا است:

(هود / 57) – (نحل /35) – (نحل /82)- (نمل / 91-92)- (تغابن / 12)- (جن / 22-23)

نکته ی پنجم : …

فكر نميكردم اين داستان خرافی را در مناظره مطرح كنيد! به هر حال احاديث فوق العاده تخيلی در مورد غدير وجود دارد و اين حديث هم يكی از آنهاست.من با يك مثال ساده جعلی بودن اين حديث را نشان ميدهم:

فرض كنيد آقای ايكس با خانواده اش در يك جاده خلوت در نيمه های شب مشغول مسافرت هستند و اتومبيل آنها تنها اتومبيل در آن جاده است. ناگهان يك بشقاب پرندۀ بزرگ (به قاعده يك اتوبوس دوطبقه) با چراغ های رنگارنگ وسط جاده جلوی چشم آقای ايكس و خانواده اش فرود می آيد و بعد از چند دقيقه دوباره از زمين كنده ميشود و به آسمان ميرود تا ناپديد شود.

مطمئننا بعد از اين ماجرا تا سالها بعد آقای ايكس و خانواده اش در هر مجلسی آن خاطره شگفت انگيز را تعريف خواهند كرد و حداقل اين داستان را تا پايان عمر برای چندين هزار نفر خواهند گفت.

اما اين حديثی كه شما آورديد: به همان اندازه شگفت انگيز و خارق العاده است اما معلوم نيست حتی اسم اين طرف چی بوده است. علامه امينی روايات اين ماجرا را جمع آوری كرده است (1) ، جالب است به 8 نام مختلف بر ميخوريم:

جابر بن نضر بن حارث ‏

حارث بن نعمان فهرى‏

حرث بن نعمان فهرى‏

نعمان بن منذر فهرى‏

نعمان بن حرث فهرى‏

نضر بن حارث‏

نضر بن حرث

آيا يك داستان شگفت انگيز بايد به تعداد روايتهايش، اسامی مختلف داشته باشد؟

بگذريم از اينكه اين داستان در كتابهای معتبر و درست و حسابی نيامده است و آقای «حارث بن نعمان» (كه طبق نظر حسام اسم درست اين شخص است) تخيلی است و هيچ نام و نشانی از او در كتب رجالی و غير رجالی پيدا نميشود و نضر بن حارث پس از جنگ بدر كشته شده است.

در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند

حسام گرامی، توجه كنيد: دو حالت وجود دارد يا بايد اين آيه را در همين مكان خودش قبول كنيم كه ميگويد در مورد اهل كتاب نازل شده است. يا اگر ميگوييم اين آيه در اين مكان قرار گرفته و جايش اينجا بين آيات اهل كتاب نبوده، بايد قبول كنيم كه اين آيه ميتواند شان نزولهای مختلف داشته باشد و قابل قبول نيست كه زمان نزول اين آيه را هم همان زمان نزول سورۀ بدانيم چون ممكن است خيلی قبلتر نازل شده باشد و در اينجا قرار گرفته باشد. چنانچه رواياتی هم در مورد قرار گرفتن بعضی آيات مكی در سوره های مدنی و بالعكس نيز داريم. (2) من با توجه به «كافران» ميگوييم در جای درست قرار گرفته است.

نكته ديگر اين است كه تعيين زمان نزول يك سوره و مكی و مدنی بودن آن فقط توسط روايات مشخص ميشود چنانچه مؤلف كتاب تاريخ قرآن تصريح كرده است.(3) و بايستی رواياتی كه با قرآن سازگارتر است را به عنوان زمان نزول اين آيه در نظر بگيريم.

چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟!

آيات اين سوره به روشنی نشان ميدهند كه اين سوره در زمان قدرت و شوكت پيامبر اسلام نازل نشده است و نشان ميدهند كه مسلمين هنوز قدرت لازم برای سركوب اهل كتاب و كافران را نداشته اند. به نمونه های زير توجه كنيد:

آيه 42 ميگويد: «… و اگر از آنان روى گردانى، نخواهند توانست زيانى به تو برسانند…». اين نشان ميدهد كه اهل كتاب حتی توانايی ضرر رساندن به پيامبر اسلام را داشته اند.

در آيات 51 تا 54 به مسلمين هشدار ميدهد كه اهل كتاب را به دوستی نگيريد و از دينتان برنگرديد. اين هم قدرت و نفوذ اهل كتاب بر برخی از مسلمين را ميرساند.

در آيات 57 و 58 به صراحت بيان شده كه اهل كتاب مسلمانان را در هنگام نماز خواندن مسخره ميكنند. آيا اگر مسلمانان در قدرت باشند، اهل كتاب جرات چنين كاری را خواهند داشت؟

اين آيات به روشنی نشان ميدهد كه مسلمانان در موضع قدرت نبوده اند.

ضمنا نظرفخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

فخر رازی بر حسب رعايت امانت تمام روايات و نظرات را در مورد شان نزول اين آيه آورده است و در آخر هم طبق نظر خودش يكی از شان نزولها كه مطابق ظاهر آيه بوده رو قبول كرده است. چطور شما نتيجه گرفتيد كه شان نزول شيعيان رو پذيرفته است؟

جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا میشود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

اهل سنت شان نزولهای مختلف برای اين آيه نقل ميكنند و برايشان خيلی مهم نيست كه اين آيه چه شان نزولی داشته باشد. چون نه قرار است اعتقاد جديدی را از آن استخراج كنند و نه حكم فقهی جديدی را. اما وقتی شيعيان ميخواهند از اين آيه اصل ديگری (امامت) را بر دين اسلام بيفزايند، طبيعی است كه بايد شان نزول مورد نظر شيعيان را به دقت بررسی كنند. پس اعتراض شما بيمورد است.

چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجودندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟!

اين اعتراض شما هم بيمورد است، مگر همه آيات قرآن شان نزول دارد كه حتما بايد چنين شان نزولی موجود باشد.

اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

شان نزول شما وقتی مورد قبول است كه تمام دلايل مرا رد كنيد و بعد از آن ثابت كنيد كه هدف ابلاغ امامت و خلافت علی بن ابيطالب بوده است و نه فضيلت او.

دو امام و دو خليفه:

جمله ای كه تمام روايات بر آن تاكيد دارند جملۀ «مَن کنت مولاه فعلیّ مولاه» است. يعنی هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست. به عبارت ديگر پيامبر اسلام هر معنايی كه از «مولی» برای علی خواستار بوده است همان چيزی بوده كه خود در آن لحظه حائز آن بوده است.

خوب روشنترين مقام پيامبر اسلام مقام نبوت بوده است كه البته شيعيان علی را پيامبر نميدانند.

اما اگر بنا بر ادعای شيعيان «مولی» را امام يا خليفه هم ترجمه كنيم و فرض كنيم كه پيامبر اسلام هم ، همراه با مقام نبوت اين دو مقام را هم داشته است، باز نميتوان آن را قبول كرد. چون ميدانيم كه پيامبر اسلام در حكومت و رهبری مسلمين با كسی شريك نبوده است.

پس در اين جمله بايد عبارت «من بعدی» (=پس از من) وجود ميداشت تا ميشد ادعای شيعيان را قبول كرد.اما قبول معنای دوستدار و ياور چنين مشكلی را به وجود نمی آورد.

اجماع صد و بيست هزار نفری در مورد معنای مولی

به ادعای شيعيان در ماجرای غدير 120 هزار نفر (در روايات ديگر 90 هزار نفر هم به چشم ميخورد) حضور داشتند. جالب است بدانيد كه از اين 120 هزار نفر حتی يك نفر هم معنای امام و خليفه را استنتاج نكرد. در حالی كه همگی عرب زبان بودند. به راستی چرا از آن همه انسان يك نفر در سقيفه نگفت كه علی در روز غدير خم به خلافت منصوب شده است؟ چرا بايد با وجود چنين نصی، در سقيفه اختلاف نظر به وجود می آمد؟

برداشت علی بن ابيطالب از واژه مولی

به راستی چرا علی بن ابيطالب هم از ماجرای غدير خم امامت و خلافت خود را استنتاج نكرد؟

در كتابهای مختلف ماجرای سقيفه آمده است، اما در هيچكدام نيامده كه علی به ماجرای غدير به عنوان حكم الهی امامت و خلافت خود استناد كند. جناب حسام آيا اين را قبول داريد يا خير؟

اگر خير، منبع معتبر خود را اعلام كنيد. جناب حسام توجه دارند كه احتجاج به ماجرای غدير از باب فضيلت مورد قبول نيست.

آيه اكمال دين

آيۀ ديگری كه شيعيان آن را در مورد غدير ميدانند آيه 3 سوره مائده است كه من قبل از اينكه جناب حسام آن را مطرح بكنند به آن پاسخ ميدهم. متن آيه و ترجمه آن به شرح زير است:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترََدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ‏َ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ أَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالْأَزْلَامِ ذَالِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلَا تخَْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فىِ مخَْمَصَةٍ غَيرَْ مُتَجَانِفٍ لّاِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

مردار و خون و گوشت خوك و آنچه [به هنگام سر بريدنش‏] نام غير خدا بر آن برده شده و [حلال گوشت‏] خفه شده و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده و از بلندى افتاده و به شاخ زدن مرده و آنچه درندگان خورده باشند- مگر آنچه [از موارد اخير پيش گفته‏] كه ذبح [شرعى‏] كرده باشيد- و آنچه براى بتان ذبح شده‏اند و آنكه با تيرهاى فال تعيين قسمت كنيد [همه‏] بر شما حرام شده است. [روى كردن به همه‏] اينها نافرمانى است. امروز كافران از دين شما نااميد شده‏اند، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را [به عنوان‏] دين براى شما پسنديدم. پس هر كس بى آنكه متمايل به گناه باشد در [حال‏] گرسنگى [به خوردن محرّمات‏] ناچار گردد، بداند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

شيعيان ميگويند خداوند بعد از ماجرای غدير آيه بالا را نازل كرده است و گفته امروز دين را (به سبب امامت و خلافت علی ) كامل كردم. آيا حق داريم شيعيان را در اينجا متهم به مغلطه «نقل قول ناقص» كنيم؟

بدون نگاه كردن به آيات قبل و بعد از اين آيه كاملا مشخص است كه اين آيه هيچ ربطی به علی بن ابيطالب ندارد و مشخص است به خاطر چه چيزی دين را كامل كرده است. جناب حسام آيا بر اين باور هستيد كه خدا امر مهمی چون امامت را اين طور بيان ميكند؟

من كه فكر نميكنم هيچ انسان عاقلی اينگونه چنين امر مهمی را بيان كند، چه برسد به خداوند.

بحث در مورد شان نزول اين آيه زياد ضروری نيست، چون خود آيه شان نزول شيعيان را رد ميكند اما بهتر است ببينيم روايات چه ميگويند:

سيوطی در تفسير خود بيش از 12 روايت از كتابهای افراد معتبری چون:احمد بن حنبل،بخاری، مسلم،بيهقی،ترمذی،نسائی و …استخراج كرده كه همگی ميگويند اين آيه در حجة الوداع و در روز عرفه نازل شده است و دو روايت ديگر هم وجود دارد كه ميگويد اين آيات در مورد علی در غدير خم نازل شده است، البته سيوطی هر دو روايت را ضعيف دانسته است.(4)

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامهامينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 127- 134.

(2)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384.ص:260.

(3)همان.ص604.

(4)الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين سيوطى،ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،قم‏،1404 ق.‏ ج‏2، ص: 257 – 259.

راند 5 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

+ پاسخ به شبهات پیرامون شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام :

پیامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در این مورد نگفته است . پس اینکه جمله ابو سعید الخدری (فقام فینا خطیبا) را به خواندن یک خطبه درست و حسابی تعبیر کنیم خیلی درست نیست . تا آنجایی که من جستجو کردم فقط همین یک روایت وجود دارد و مطمئنا اگر خطبه ی درست و حسابی وجود داشته باشد باید راویان خیلی بیشتری داشته باشد . ابو سعید الخدری فقط دو جمله را رویات کرده است و نمیشود اسم این دو جمله را خطبه گذاشت

بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را از جانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید . ولی در زبان عربی ، این عبارت را اینگونه ترجمه و تفسیر می کنند : « رسول خدا ( ص ) در میان ما به پا خاستند و شروع به خواندن خطبه نمودند » . همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه ، تنها خطبه ای نیست که فقط یک جمله از آن نقل می شود . برای مثال ، در « صحيح البخاري » نقل شده است که پیامبر ( ص ) به پا خاستند و خطبه خواندند و به خانه ی عائشة اشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 ) و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است . ضمنا أبو سعيد الخدري ، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که می فرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جمله ای که مد نظر أبو سعيد بوده و به نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است . چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است و أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) نیز حرف او را تأیید می نماید ( 2 ) . فکر نمی کنم که این موضوعات أوضح من الشمس ، نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد .

تازه در همان دو جمله هم شک دارد چون نمیداند که پیامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است یا در «سبیل الله» خشن است

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر

دلیل اول : کسانی که با علوم حدیث و روایات آشنایی دارند ، می دانند که در برخی احادیث و روایات ، الفاظ حدیث یا روایت ، مربوط به راوی اصلی حدیث نیست . بلکه مربوط به راویان طبقات بعدی است . ممکن است دو تن از محدثان ، یک روایت یا حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل نمایند که این امر ، بسیار رایج و طبیعی است . حتی گاهی محدث روایت ، تصریح می کند که « واللفظ لفلان بن فلان » . اما این موضوع ، دلیلی بر خدشه بر اصل روایت نیست .

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

دلیل سوم : در روایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از این دو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) را اینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

حتی اگر قبول کنیم که پیامبر اسلام یک خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد ، باز هم می توان نشان داد که نیاز به تجدید چنین خطبه ای وجود داشته است

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را از طریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت از علي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ، هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسد که بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

عمق تحقیری که سپاهیان از دست علی چشیده بودند زیاد بوده است. سخت است انسان چنین تحقیری را زود فراموش کند

زیر پا گذاشتن دستورات خداوند و بر تن کردن اموال بیت المال ، حقارت هم دارد .

خودتان بهتر از من میدانید که نظر یک فرد در قرن سیزدهم یا نهم تا بر پایه منابع و استدلالهای محکم نباشد هیچ ارزشی ندارد

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت و اعتبار بیشتری برخوردار است . چرا که ایشان به بزرگترین منابع احادیث و روایات دسترسی داشته اند و از علوم جمیع دانشمندان و محدثان بهره گرفته اند . طبیعی است که روایات و احادیثی که در اختیار مورخان و محدثانی همچون أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) قرار داشته است ، محدود بوده و از جامعیت برخوردار نبوده است . ولی در قرون بعدی و با گسترش دانش و علوم اسلامی ، دانشمندان توانسته اند از احادیث جمیع محدثان و مورخان بهره گرفته و با در نظر گرفتن این احادیث و روایات ، حکم جامع تر و صحیح تری به دست دهند . ضمنا ، نظرات أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در کتاب « فتح الباري شرح صحيح البخاري » ، نزد اهل سنت از اعتبار خاصی برخوردار بوده و برای ایشان حجت محسوب می شود . بنابراین ما بدان احتجاج می کنیم .

به هر حال ، بنده توضیحات لازم و کافی را در مورد شبهات شما پیرامون شکایت صحابه از علي بن أبي طالب عليه السلام داده ام و لازم نمی بینم که بیش از این سخن به طول بینجامد .p>

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

در قسمت اول ، ماجرای تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام را نقل نمودیم و متذکر گشتیم که أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) تبریک عمر بن الخطاب را نشانه ای روشن از خلافت و ولایت علي بن أبي طالب علیه السلام می شمارد .

پیامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر علیه
علی بن ابیطالب دست علی را بالا میبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمین امر می کند که باید با علی دوستی داشته باشند . عمر بن الخطاب هم برای نشان دادن حسن نیت خود و اینکه هیچ مشکلی با علی بن ابیطالب ندارد و تبریک این موضوع که یک فضیلت برای علی محسوب میشود به علی تبریک میگوید

آنچه که شما بیان داشتید ، از چند جهت قابل بررسی و نقد است :

جهت اول : اگر حدیث غدیر را ، آنگونه که شما تفسیر نمودید ، به معنای دوستی و محبت در نظر بگیریم و دلیل ایراد خطبه ی غدیر را ، دفاع از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات بدانیم ( که مفصلا در مورد آن توضیح دادیم ) ، لازم می آید که عمر بن الخطاب تا به حال چندین بار به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک گفته باشد . چرا که در تاریخ اسلام ، احادیث و روایاتی در مناقب أمير المؤمنين عليه السلام وجود دارد که برخی از آنها ، چه بسا بیشتر از حدیث غدیر خم ، نیاز به تبریک و تهنیت دارد . در زیر ، به یک نمونه از مناقب علي بن أبي طالب علیه السلام اشاره می نماییم :

از جمله مناقب و فضائل انکار ناپذیر أمير المؤمنين عليه السلام ، حدیث جاودانه ی رسول گرامی اسلام ( ص ) در غزوه ی خیبر می باشد . آنگاه که فرماندهان سپاه اسلام ، هر روز و یکی پس از دیگری از فتح قلعه های یهودیان باز می ماندند و با شکست به سوی لشکر گاه باز می گشتند ، که « أبو بكر بن أبي قحافة » و « عمر بن الخطاب » هم در میان ایشان بودند ( 3 ) ، رسول خدا ( ص ) فرمودند : « فردا این پرچم را بدست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند و خداوند پیروزی را بدست او ، نصیب ما می گرداند [ لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله ، يفتح الله على يديه ] » . این فضیلت ، آنچنان عظیم بود که هر کدام از یاران رسول خدا ( ص ) ، آرزو داشت که فردا این پرچم به دست او داده شود ( 4 ) . فردا صبح ، رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را فرا خواندند و پرچم را بدست او دادند و پیروزی نصیب ایشان گشت ( 5 ) . این فضیلت آنقدر بزرگ است که سعد بن أبي وقاص ، با اینکه از مخالفان أمير المؤمنين عليه السلام محسوب می شود ، روزی به معاوية بن أبي سفيان گفت : « لأن تكون لي هذه الفضيلة ، أحب إلي من حمر النعم : اگر این فضیلت از آن من بود ، برایم از شتران سرخ مو محبوب تر بود » ( 6 ) .

حال ، ما می پرسیم : چرا عمر بن الخطاب در مورد فضیلتی بدین بزرگی که خود و سایر یاران رسول خدا ( ص ) آرزوی کسب آن را می کردند ، به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک نگفت ؟ آیا این فضیلت ، از دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب در برابر شکایات و اعتراضات ، ارزشمند تر نیست ؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی با علي بن أبي طالب عليه السلام را واجب می شمردند . احادیثی که در این باره از رسول گرامی اسلام ( ص ) صادر شده است ، متواتر است . از آن جمله ، پیامبر ( ص ) فرمودند : « ای علي ! تو در دنیا و آخرت ، سرور و آقا هستی . هر کس با تو دوستی کند ، با من دوستی کرده است و هر کس با من دوستی کند ، با خداوند دوستی کرده است . هر کس با تو دشمنی کند ، با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند ، با خداوند دشمنی کرده است . وای بر کسی که پس از من از تو کینه به دل گیرد ! [يا علي ! أنت سيد في الدنيا سيد في الآخرة ، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوك عدوي وعدوي عدو الله والويل لمن أبغضك بعدي ] » ( 7 ) .

حال ، ما سؤال می کنیم : چرا با اینکه طبق احادیث متواتر ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) بار ها و بار ها و در شرایط متفاوت ، گاهی در خطبه هایشان و گاهی در خطاب به برخی اصحابشان ، این عبارات را بیان داشتند ، عمر بن الخطاب تنها در آخرین بار اقدام به تبریک گفتن نمود ؟

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 82 ، حدیث 3104 ( كتاب الخمس ، باب ما جاء في بيوت أزواج النبي )

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 144 ، حدیث 4654

3. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 797

4. عبارتی که إبن جرير الطبري در این باب نقل می نماید ، قابل توجه است . او می نویسد : « تطاول لها أبو بكر وعمر : أبو بکر و عمر ، آرزومند و مدعی این پرچم بودند » . رجوع کنید به : تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 136

5. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 134 ، احادیث 4209 و 4210 ( كتاب المغازي ، باب غزوة خيبر ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 3 ، صفحه ی 1433 ( كتاب الجهاد والسير ، باب غزوة ذي قرد وغيرها ، حدیث 132 ) و جلد 4 ، صفحه ی 1872 ( كتاب فضائل الصحابة ، باب فضائل علي بن أبي طالب ، حدیث 34 )

6. سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 301 ، حدیث 3808

7. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحات 127 و 128 . این حدیث ، طبق شروط بخاري و مسلم ، صحیح است .

راند 5 بهروز شیرازی
بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را ازجانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید … نمودند »

من نه اين عبارت را ترجمه كردم و نه صحيح بودن آن حديث را زير سؤال بردم. توجه داشته باشيد، حرف من اين است كه مثلا خطبه حجة الوداع را ببينيد چند تا راویی دارد؟ يا خطبه غدير؟

اما اين جمله ابو سعيد خدری فقط خود او روايت كرده و راویی ديگری ندارد. ما روايتهای ديگری داريم كه ميگويد از علی شكايت شد و پيامبر اسلام از او دفاع كرد، تعدادشان هم بيشتر است. اما فقط همين يك روايت وجود دارد كه ميگويد خطبه ای خوانده شده است. پس اين برداشت شخصی ابوسعيد خدری از آن دفاع پيامبر اسلام بوده است.

. همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه  ی عائشةاشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 )

ما در كتب تاريخی نامی از «خطبه غدير» و «خطبه حجة الوداع» ميبينيم اما آيا «خطبه علی سختگير» يا «خطبه شاخ شيطان» هم داريم. اينها سخنانی بوده كه در جمع گفته شده است.

وقتی شما ادعا ميكنيد خطبه ای در دفاع از علی خوانده شده باشد بايد حداقل اين خطبه شرايط زير را داشته باشد:

1- خطبه ای قابل اعتنا باشد (حداقل نيم صفحه را به خود اختصاص داده باشد.

2- تعداد راويانش چندين نفر باشند، چون اين سخن در جمع گفته شده است.

3- افراد زيادی در هنگام گفتن اين خطبه در آن مكان حضور داشته باشند.

با سه شرط بالا كه 2 و 3 مهمتر هستند ميتوان قبول كرد كه پيامبر اسلام تمام شاكيان علی را راضی كرده است و حرف و حديثها را تمام كرده است.

و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است .

اين هم از اون حرفها بود. يعنی پيامبر اسلام خطبه ای را در جمع چند صدنفر ( و شايد هم هزاران نفر) خوانده است اما روايتی موجود نيست!

ضمناأبو سعيد الخدري، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که میفرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جملهای که مد نظرأبو سعيدبوده وبه نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است .

دقيقا اين نظر من را تاييد ميكند. يك نفر سخنرانی كرده است، فقط يك راوی وجود دارد و همان يك راوی هم دقيقا متوجه نشده كه پيامبر اسلام چه اصطلاحی را به كار برده است. اين نشان ميدهد كه پيامبر اسلام داشته جواب تعدادی از شاكيان را ميداده است و ابوسعيد خدری هم چيزی به گوشش رسيده است.

چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است

خواهشا مغلطه «حمله به آدم پوشالين» را كنار بگذاريد. من صحت اين حديث را زير سؤال نبردم كه شما داريد از آن دفاع ميكنيد.

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر :

دلیل اول : …

از شما كه آشنايی داريد بعيد است!

در چنين موقعيتهايی در آخر حديث و يا در وسط آن چنين می آيد كه مثلا حسين ( كه يكی از راويان است) می گويد: شك دارم كه حسن (كه راويی ديگری است) فلان چيز را گفت يا فلان چيز. يعنی همان راويی كه شك دارد خودش ميگويد شك و اشكال از من است نه از كسی كه دارم از او روايت ميكنم. پس در اين جا بايد شك را از ابوسعيد خدری دانست چون كسی اين مسؤليت را به عهده نگرفته است. وقتی هم دو محدث يك روايت را با دو لفظ روايت كنند كسی كه آن دو روايت را نقل ميكند ميگويد حسن اينگونه گفت و حسين فلان طور گفت.

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

ما اينجا كاری به مفهوم نداشتيم، بلكه هدف از طرح اين موضوع نشان دادن اين بود كه خود ابوسعيد خدری اين سخن پيامبر اسلام را درست نشنيده است.

دلیل سوم : درروایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از ایندو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) رااینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليافوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

اين نشان ميدهد كه مؤلف «المستدرك» درست روايت نكرده است چون تمامی اين روايات به ابن اسحاق برميگردد كه خود ابن اسحاق اين شك را ذكر كرده است:

ابن اسحاق از ابى سعيد خدرى حديث كند كه چون مردم شكايت على بن ابى طالب را برسول خدا صلى الله عليه و آله كردند آن حضرت در ميان ما برخاسته خطبه‏اى خواند و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد كه او درباره خدا- يا فرمود: در راه خدا- سخت‏تر از آن است كه كسى بتواند از او شكايت كند.(1)

هر كس اين حديث را روايت كرده، آن را از ابن اسحاق روايت كرده است و اين شك را بيان داشته است. حتی احمد بن حنبل هم كه حاكم از طريق او اين حديث را روايت كرده است اين شك را بيان داشته است:

حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يعقوب ثنا أبي عن ابن إسحاق قال فحدثني عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان بن محمد بن كعب بن عجرة عن عمته زينب بنت كعب وكانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال اشتكى عليا الناس قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فينا خطيبا فسمعته يقول أيها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله(2)

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را ازطریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت ازعلي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

بله نميتوان حديثی در اين مورد ارائه داد، همانطور كه نميتوان حديثی در مورد دستشويی رفتن افراد كاروان در آن سفر ارائه كرد. حتما بايد نتيجه گرفت كه در آن سفر چند روزه كسی دستشويی نكرد!

طبق شواهد و قرائن محكم و معتبر مهمترين حادثه ای كه قبل از غدير رخ داده است همين ماجرای شكايت از علی است و باز با دلايلی نشان دادم كه امكان تجديد دفاع از علی وجود داشته است. در ضمن حتما نبايد سپاهيان شكايتی را از علی كرده باشند. بلكه آنها با رفتار خود هم ميتوانسته اند چنين سيگنالهايی را برای پيامبر اسلام ارسال كرده باشند. مثلا همينكه سپاهيان سعی كنند به شتری كه علی سوار آن بوده نزديك نشوند يا از علی روبگردانند يا به او بی توجه باشند و …

ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

اين هم هيچ چيزی را اثبات نميكند. با يك مثال فكر كنم موضوع بهتر روشن شود: زياد اتفاق می افتد كه دو تا از بچه ها در خانه با هم دعوا ميكنند و شايد كارشان به كتك كاری هم ميرسد. بعد از دعوا هم از همديگر قهر ميكنند. پدر وقتی از سر كار می آيد ابتدا كلی آنها را نصيحت ميكند . بالاخره آن دو بچه تحت نصيحتهای پدر می گويند ما ديگر قهر نيستيم، ولی پدر خانواده راضی نميشود چون ميداند كه اين حرف آنها صرفا برای راضی كردن پدرشان است. در نتيجه پدر خانواده آنها را مجبور ميكند كه همديگر را بغل كنند و روبوسی كنند.

مسلما پيامبر اسلام قبلا به آنها تذكر داده بوده كه نبايد از علی و كارش ناراحت باشند. و بعد به اين اكتفا نميكند و ميگويد بايد او را دوست هم داشته باشيد.

بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند.

شما تا حالا يك ادعای مستند و درست و حسابی هم نداشته ايد بعد من را متهم به بهانه گيری ميكنيد؟ خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد.

حتی اگر هم بر خلاف تمام اين شواهد و مدارك قبول كنيم كه قبل از خطبه غدير آب از آب تكان نخورده بوده، باز هم هيچ چيزی به نفع شما تغيير نخواهد كرد.

با رد نظر من داستان به اين شكل ميشود كه پيامبر اسلام ناگهان كاروان را متوقف كرد و گفت كه علی مولای شماست. اين شد داستان غدير از ديدگاه شما، درسته؟

من هم از شما پرسيدم اگر هدف ابلاغ خلافت علی بود چرا در مكه چنين كاری را انجام نداد؟

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت واعتبار بیشتری برخوردار است . …

بله اگر بر طبق بررسی روايات و به صورت مستند و مستدل صحبت كنند مورد قبول است. شما برای اينكه من را قانع كنيد دلايل اين عالم قرن نهمی را برای من بياوريد.نياز به بحث بيشتری نيست، فقط همين كه خواستم.

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

اصلا مقايسه ماجرای غدير با بقيه فضايل علی قياس مع الفارق هست. در ماجرای غدير پيامبر اسلام در واقع به مسلمانان حكم ميكند كه علی را دوست داشته باشند. (من در ادامه همين پست اين موضوع را روشن ميكنم). و عمر بن خطاب در واقع گردن گذاشته به اين حكم و حسن نيت و دوستی خودش با علی را اعلام كرده است.

همان مثالی كه در مورد دعوای بچه های خانواده زدم گوياست، بيشتر وقتها بايد بچه ها را با زور در بغل هم انداخت. اما عمر بن خطاب خودش اين دوستی را ميپذيرد و به عنوان اولين نفر اين حكم پيامبر اسلام را قبول ميكند. در مورد بقيه فضايل علی اصلا چنين وضعی حاكم نيست. در ضمن از كی تا حالا چنين برداشتهايی به وجود آمده است كه تبريك گفتن مساوی با قبول خلافت طرف مقابل است؟ در كدام فرهنگ و منطقی اينگونه است؟ مثلا اگر من فردا در يك موردی به شما تبريك گفتم شما نتيجه ميگيريد كه من خلافت شما رو قبول كردم؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی باعلي بن أبي طالب عليه السلام را واجب میشمردند .

اين هم قابل قياس با ماجرای غدير نيست چون غدير در مقابل يك گروه صورت گرفته و دستور به دوستی علی داده شده است. مطالبی كه در ادامه می آيد موضوع را روشنتر ميكند.

قرينه واژه مولی در خطبه غدير كدام است؟

همانطور كه قبل گفتم «مولی» واژه اي است كه حداقل 27 معنی متفاوت دارد و بدون در نظر گرفتن جمله و عبارتی كه در آن بكار رفته معنای آن مشكل خواهد بود. به همين خاطر بايد به دنبال قرينه ای برای كشف معنای «مولی» باشيم.

سه جمله كليدی و مورد توافق احاديث مختلف از خطبه غدير وجود دارد. پيامبر اسلام در روز غدير چنين گفت:

«أ لستم تعلمون اني اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» قالوا: بلى قال: «فمن كنت مولاه، فعلي مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه»(3)

يعنی: آيا نميدانيد كه من اولى (سزاوارتر) هستم بهر مؤمن از خود او؟ [مردم گفتند]:آرى. [پيامبر گفت]:پس هر كه من مولاى اويم همانا على مولاى او است. بار خدايا دوست دار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد.

اهل سنت با توجه به جملۀ دعايی كه در آخر آمده است ميگويند واضح و روشن است كه منظور دوستی با علی بوده است. اما شيعيان ميگويند كه نه با توجه به جمله اول بايد معنای «مولی» را استخراج كرد.

جالب است بدانيد كه جمله اول استشهادی از آيه 6 سوره احزاب است:

النَّبىِ‏ُّ أَوْلىَ‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتهُُمْ وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ فىِ كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُواْ إِلىَ أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَالِكَ فىِ الْكِتَابِ مَسْطُورًا

پيامبر به [تصرف در كارهاى‏] مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و زنانش مادران آنها هستند. و خويشاوندان در كتاب خداوند، برخى از آنان به برخى [ديگر] از ساير مؤمنان و مهاجران سزاوارترند. مگر آنكه [در حيات خويش‏] در حق دوستانتان نيكى اى بكنيد. اين [حكم‏] در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است

پيامبر اسلام با جمله اول توجه افراد را به خود جلب ميكند و منظورش اين است كه من با توجه به اينكه از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستم ميخواهم چيز مهمی را بگويم. يا به عبارت ديگر اين سخنی كه من ميخواهم بگويم را بايد قبول كنيد و بر نظر و فكر خودتان مقدم بداريد. اينجا مسئله تبريك عمر هم مشخص ميشود. چون در واقع عمر به اين امر (كه البته خيلی مستقيم هم نبوده است) پاسخ مثبت داده است و شكل عملی به آن داده است.

اما ادعای شيعيان نيز قابل قبول نيست چون پيامبر اسلام با توجه به مقام نبوت خود (به كلمه النبی در آيه توجه كنيد) نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. حتی در ادامه آيه هم مصداق اين اولی بودن مشخص شده است: زنان پيامبر اسلام مادر مؤمنان بوده اند. آيا زنان شخص ديگری در اسلام چنين مقامی داشته اند؟ آيا زنان علی بن ابيطالب هم چنين مقامی داشته اند؟

پی نوشتها:

(1)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:374.

(2)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان. ج 3،ص:86.

(3)عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، مير حامد حسين‏،ناشر: كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام‏،اصفهان‏،1366 ه ش‏.ج6، ص 127 – 269. اين حديث را به طرق مختلف و از منابع مختلف نقل كرده است.

راند 6 حسام

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ، به سند صحیح ( 1 ) ، از أبو الطفيل عامر بن واثلة نقل می کند که : « علي بن أبي طالب ، مردم را در رحبة جمع کرد و خطاب به ایشان فرمود : « به خداوند سوگند می دهم هر مسلمانی را که در روز غدير خم حضور داشته است ، به پا خیزد و آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده است ، باز گوید » . پس سی نفر به پا خاستند و شهادت دادند که نبی مکرم اسلام ( ص ) هنگامی که دست حضرت علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفته بودند ، خطاب به مردم فرمودند : « آیا می دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولى هستم ؟ » و حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » و ایشان نیز فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار هر که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می دارد » .

أبو الطفيل می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد . پس به نزد زيد بن أرقم رفتم و آنچه را دیده بودم برای او شرح دادم . زيد بن أرقم گفت : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد . چرا که من نیز آن را از رسول خدا ( ص ) شنیده ام » » » ( 2 ) .

این روایت را أبو حاتم محمد بن حبان التميمي ( متوفای 354 ﻫ ) ، از محدثین و علمای تراز اول اهل سنت نیز نقل نموده است ( 3 ) .

در مورد این روایت ، ذکر چند نکته بسیار ضروری است :

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان ، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس ، باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آن حضرت از خود نافرمانی نشان می دادند و از طرف دیگر نیز معاوية بن أبي سفيان ، غارت هایی را در شهر های تحت حاکمیت علي بن أبي طالب علیه السلام ، به ویژه به فرماندهی بسر بن أرطاة ، ترتیب داده بود تا هر چه بیشتر در میان مردم القا کند که آن حضرت ، توان برقراری امنیت را در شهر های تحت حاکمیت خود ندارد و آنقدر نافرمانی کوفیان ادامه یافت که آن حضرت از شدت غم و اندوه ، بیمار گشتند و خطاب به مردم کوفه فرمودند : « جرعتموني نغب التهمام أنفاسا ، و أفسدتم علي رأيي بالعصيان والخذلان : جام حزن و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانیدید و با عصیان و نافرمانی و یأس و سستی ، اندیشه و تدبیر مرا تباه و بیهوده ساختید » ( 4 ) و در همین زمان بود که می فرمودند : « به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و جهتی را که بر می گزینند ، بر گزینید و قدم جای قدم هایشان بگذارید که هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و به هلاکت و نابودی باز نخواهند گردانید . اگر ساکن ماندند ، ساکن بمانید و اگر به پا خاستند ، به پا خیزید . از ایشان پیش نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید » ( 5 ) .

نکته ی دوم : أبو الطفيل ، همانگونه که نقل نمودیم ، پس از مشاهده ی شهادت سی نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، شگفت زده از میان جمعیت خارج می گردد و خود می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد » و سپس به نزد زيد بن أرقم می رود تا در مورد صحت و سقم این روایت ، از او پرس و جو نماید . ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا پس از مشاهده ی شهادت سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، چیزی در وجود أبو الطفيل او را آزار می داده است ؟ و چرا آنقدر متعجب می گردد که برای تحقیق در مورد صحت این واقعه ، به زيد بن أرقم مراجعه می کند ؟ و چرا زيد بن أرقم در پاسخ به او می گوید : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد » ؟ آیا غیر از این است که أبو الطفيل با شنیدن خطبه ی غدیر از زبان سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) ، از رویگردانی مردم از حضرت علي ( ع ) و پایمال گشتن حق او توسط سه تن از خلفا در شگفت بوده است ؟

نکته ی سوم : از جمله نکات جالبی که با رجوع به مصادر اهل سنت بدان پی می بریم ، این است که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام ، نه تنها به حدیث غدیر خم احتجاج نموده اند ، بلکه افرادی را که در روز غدیر خم حضور داشتند ولی در روز رحبة از شهادت دادن خودداری نمودند ، لعنت نمودند . از جمله ی این افراد ، أنس بن مالك بود که أمير المؤمنين عليه السلام به او فرمودند : « ای أنس ! چه چیزی تو را از برخاستن و شهادت دادن ، منع نمود ؟ در حالی که تو در غدیر خم حضور داشتی و حدیث را از زبان پیامبر ( ص ) شنیدی ! » . أنس بن مالك پاسخ داد : « یا أمير المؤمنين ! سالیان درازی از عمر من گذشته است و آن را فراموش کرده ام ! » . حضرت أمير المؤمنين نیز فرمودند : « خداوندا ! اگر او دروغ می گوید ، او را به برص مبتلا گردان ، به گونه ای که عمامه آن را نپوشاند ! » . عجیب آنکه أنس بن مالك به بیماری برص مبتلا گشت ( 6 ) . حال ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا أنس بن مالك باید دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات صحابه را کتمان کند ؟ چه دلیلی برای کتمان چنین امری وجود دارد ؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

در پاسخ به این شبهه ، ذکر چند نکته کفایت می نماید :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی سی و هشتم سوره ی مبارکه ی أنعام ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه هر چیزی که در قرآن نباشد ، قابل پذیرش نیست ، در خود ندارد . بهتر بود پیش از آنکه جناب بهروز به این آیه استدلال نمایند ، زحمت مراجعه به چند تفسیر را متحمل می شدند و مشاهده می نمودند که منظور از « الكتاب » در این آیه ، لوح محفوظ می باشد نه قرآن کریم ! ( 7 ) . ضمنا قرآن کریم برای تفسیر ، نیاز به سنت نبوی دارد . همانگونه که خداوند در قرآن کریم می فرماید : « وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم : این قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم نازل شده است ، بر ایشان بیان کنی » ( 8 ) . چگونه می توان تنها با قرآن کریم و منهای بیانات رسول خدا ( ص ) رستگار شد و هدایت یافت در حالی که خداوند می فرماید : « ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا : آنچه رسول بدان امر می کند بگیرید و هر چه که از آن نهی می کند را واگذارید » ( 9 ) و همچنین می فرماید : « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول إذا دعاكم لما يحييكم : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا و رسول را زمانی که شما را بدانچه می خوانند که حیاتتان می بخشد ، اجابت نمایید » ( 10 ) ؟

نکته ی دوم : نام علي بن أبيطالب عليه السلام ، تنها موردی نیست که در قرآن نیامده است . قیام قائم آل محمد ( عج ) که مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است نیز در قرآن نیامده است . حتی کیفیت نماز هم در قرآن ذکر نشده است . در صورتی که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) می فرمایند : « میان انسان و شرک و کفر ، مرزی جز ترک نماز وجود ندارد » ( 11 ) . بنابراین شرح و توصیف بسیاری از مسائل ، به عهده ی بیانات رسول گرامی خداوند و همچنین شأن نزول آیات گذاشته شده است .

نکته ی سوم : کسانی این شبهه را مطرح می نمایند که در بدیهی ترین دستورات قرآن نیز ، پیرو آن نیستند . کسانی که صریح ترین دستور قرآن را پیرامون کیفیت وضوء نادیده می گیرند و به جای مسح پا ، غسل پا را به جا می آورند و دستورات افرادی همچون أبو عبد الله الشافعي را بر دستورات خداوند رجحان می دهند ، حق اعتراض را در این مورد ندارند .

+ ذکر یک مورد پیرامون روایت أبو سعيد الخدري از خطبه ی رسول گرامی خدا ( ص )

بنده متأسفم که در برابر دلایل و مستنداتی که ارائه می دهم ، باید پاسخ هایی پیرامون « سیگنال » و « دستشویی » و حاوی عباراتی همچون « می توان » و « می شود » و « امکان داشته است » دریافت نمایم . ولی از آنجا که نمی خواهم نکته ای بر خوانندگان محترم مبهم باقی بماند ، بر آن شدم تا نکته ای را عرض نمایم :

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن ، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگر کسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت او وجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که از او حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد ( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر در حدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحاب ایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانم چرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند! بنده از جناب بهروز خواهشمندم که دقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.محمد ناصر الدين الألباني ( متوفای 1420 ﻫ ) ، از مشهور ترین و معتبر ترین عالمان معاصر اهل سنت در علوم حدیث و صاحب تصانیف بسیار در این عرصه که اتفاقا مورد عنایت و تأیید خاص وهابیون نیز قرار دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است .

2. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 370 ، حدیث 19321

3. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد التميمي البستي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الثانية 1414 ﻫ ، جلد 15 ، صفحات 375 و 376 ، حدیث 6931

4 و 5. نهج البلاغة ، حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، گرد آوری : الشريف الرضي أبو الحسن محمد بن أبي أحمد ( متوفای 406 ﻫ ) ، خطبه های 27 و 97

6. برای آگاهی از این ماجرا ، رجوع کنید به : شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عبد الحميد بن هبة الله بن أبي الحديد الشافعي ( المتوفى 656 ﻫ ) ، تحقيق : محمد أبو الفضل إبراهيم ، القاهرة : دار إحياء الكتب العربية ، الطبعة الاولى 1378 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 74

7. الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل ، العلامة الشيخ أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، تحقيق : عبد الرازق المهدي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 2 ، صفحه ی 21

8. سوره ی نحل ، آیه ی 44

9. سوره ی حشر ، آیه ی 7

10. سوره ی انفال ، آیه ی 24

11. صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب بيان إطلاق إسم الكفر على من ترك الصلاة

12. می توانید رجوع کنید به : الكفاية في علم الرواية ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : الدكتور أحمد عمر هاشم ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1405 ﻫ ، صفحات 83 تا 85

راند 6 بهروز شیرازی
ياد آوری ماجرای غدير از باب فضليت نباشد، يعنی چه؟اعراب و خصوصا اعراب صدر اسلام برای نشان دادن بر حق بودن خود رابطه خود با اسلام و پيامبر اسلام يا به عبارتی فضايل و مناقب خود را به طرف خود يادآوری ميكرده اند. مثلا ميگفته اند من در فلان جنگ حضور داشته ام و فلان تعداد آدم را در راه خدا كشته ام. يا پيامبر اسلام در مورد من يا قبيله من چنين گفته است.

برای مثال به اين حديثی كه علامه امينی از مناقب خوارزمی نقل كرده است توجه كنيد:

از ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على عليه السّلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه بآنها ميفرمود: من بطور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چيزيكه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آنرا دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند ميدهم بخدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من بوحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: نه، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند؟ همگى گفتند: نه بخدا قسم، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من كسى‏ هست كه عموئى چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است،؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت ميباشند؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه بخدا قسم، … تا آخر حديث …(1)

همانطور كه در حديث مشاهده كرديد، علی پيش قدم بودن خود در ايمان به اسلام، داشتن برادری چون جعفر طيار و … را از فضايل خود ميداند و در آخر هم حديث غدير را ذكر ميكند. بديهی است كه داشتن برادری چون جعفر طيار و داشتن عموئی چون حمزه دليل بر خلافت كسی نميشود. و علی بن ابيطالب حديث غدير را هم در كنار بقيه فضايل آورده و خودش هم برداشتی غير از فضيلت از آن نداشته است.

پس چيزی كه من از جناب حسام ميخواهم احتجاج از باب فضيلت نيست. بلكه جناب حسام بايد يك مورد به من نشان دهند كه علی گفته باشد: «من طبق نص غدير خم امام و خليفه شما هستم» (يا چيزی مشابه اين) .

من كه چنين چيزی نيافته ام. علمای اهل سنت هم ميگويند چنين چيزی وجود ندارد. پس بايد نتيجه گرفت ادعای شيعيان ادعای گزاف و بر خلاف برداشت علی بن ابيطالب ( كه ادعای پيروی اش را دارند) است.

احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ،به سندصحیح( 1 )، ازأبو الطفيل عامربن واثلةنقل می کند که…

همانطور كه در بالا گفتم نيازی نيست كه لقمه را پس از چرخاندن از پشت گردنتان به دهان فرو ببريد. اين حديث چيزی كه من خواستم نيست و بيشتر از يك فضيلت از آن برداشت نميشود. در اين حديث صحبتی از امامت و خلافت نيست.

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس،باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آنحضرت از خود نافرمانی نشان می دادند …

حتما علی بن ابيطالب ميخواسته با يادآوری اين فضيلت و نظر پيامبر اسلام در مورد خودش جلوی كارشكنی كوفيان را بگيرد. چطور شما با اين مقدمه ميخواهيد خلافت و امامت علی را از اين حديث نتيجه بگيريد در حالی كه علی بن ابيطالب در همان نهج البلاغه گفته است:

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.(2)

جالبه كه علی بن ابيطالب دليل الهی برای خلافت خود قائل نيست و سند خلافت خود را بيعت مردم ميداند.

نکته ی دوم : أبو الطفيل، همانگونه که نقل نمودیم …

ابتدا بايد بدانيم كه اين حديث با حديثی كه من در ابتدای اين تاپيك از ابو الطفيل نقل كردم تعارض دارد. چون روز شوری بيش از 10 سال با ماجرای رحبه فاصله زمانی دارد و اگر واقعا ابو الطفيل در روز شوری اين ماجرا را از زبان علی شنيده باشد پس شگفتی او در روز رحبه بيمورد است.

به هر حال اين نيز چيزی را ثابت نميكند، در نهايت ميتوان اينگونه برداشت كرد كه ابوالطفيل تا آن روز اين فضيلت علی بن ابيطالب را نشنيده بوده است.

نکته ی سوم: …

در مورد سنی بودن ابن ابی الحديد در بين محققان و پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.(3)حتی برخی از علمای اهل سنت از جمله ابن کثير او را يك شيعه غالی دانسته اند.(4)نكته جالب ديگری كه در مورد او وجود دارد اين است كه او شرح نهج البلاغه را بخاطر ابن العلقمی – وزير المستعصم بالله –كه يك شيعه بوده است نوشته و كتاب را به او اهدا كرده است.(5)

پس بايد در مورد سند اين حديث كه از يك نويسنده مشكوك قرن هفتمی نقل شده است دقت لازم را بخرج داد. در آدرسی كه شما داده ايد ابن ابی الحديد سندی برای اين سخن خود ذكر نكرده است.در جلد 19 كتابش دوباره اين حديث را آورده است.در اينجا هم سخنش سندی ندارد اما در انتهای حديث گفته است كه اين ماجرا را ابن قتيبه در كتابش «المعارف» آورده است.(6)

من با مراجعه به كتاب المعارف به نكته جالبی برخوردم. ابن قتيبه اين ماجرا را با عبارت «و ذكر القوم» (=برخی ميگويند) شروع كرده است يعنی بدون سند. و در انتهای اين داستان هم گفته است: » ليس لهذا أصل» يعنی اين داستان اصلی ندارد!(7)البته نقل قول ناقص در بين شيعيان بيسابقه نيست! به هر حال اگر اين داستان هم حقيقت داشته باشد، درخواست ما را اجابت نميكند. چرا برای كتمان فضايل علی چنين اتفاقی نيفتاده باشد؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

نکته ی اول : …

من در پست اولم، در شروع مناظره گفتم كه شيعيان امامت را يكی از اصول دين ميدانند و منكرش را مستحق آتش جهنم. از طرفی برای اصول دين مورد قبول اهل سنت يعنی توحيد،معاد و نبوت ميتوان آيات زيادی كه به صورت روشن اين اصول را بيان ميكنند ارائه كرد. پس امامت به عنوان يكی از اصول دين هر چيزی نيست كه بگوييم در قرآن خيلی چيزها ذكر نشده است. پس اگر ماجرای غدير به اندازه دو بيعت ديگری كه من ذكر كردم ارزش داشت يا به ادعای شيعيان سند گويای ولايت و امامت علی است بايد به اندازه يك آيه ارزش ميداشت و در قرآن می آمد.

نکته ی دوم : …

نکته ی سوم : …

اين دو نكته شما هم دو مغلطه بيش نيستند. شما هنوز نتوانسته ايد اصل امامت را اثبات كنيد بعد پای قائم آل محمد را وسط ميكشيد؟ نماز كه جز فروع دين هست را كنار امامت كه يكی از اصول دين است ميگذاريد؟

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگرکسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت اووجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که ازاو حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر درحدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحابایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانمچرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند ! بنده از جناب بهروز خواهشمندم کهدقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود !

نه خير حسام گرامی، هيچ وقت نمی آيند چند حديث را با خبر واحد تطبيق دهند بلكه خبر واحد را با احاديث ديگر تطبيق می دهند. از نظر علمی و عقلی هم بايد همين كار را انجام داد. من هم دلايل خود را بيان كردم. اميدوارم شما هم برای اثبات امامت علی عقل و منطق را كنار نگذاريد.

قبلا هم گفتم كه با قبول ادعای شما هم شرايط تجديد خطبه وجود داشته است. و حتی اگر بگوييم قبل از غدير خم هيچ مشكل و ماجرايی در بين نبوده است باز به گردن شماست كه اثبات كنيد كه ماجرای غدير برای اعلام امامت و خلافت علی بوده است. و تنها ادعای شما در اين مورد يعنی آيه 67 سوره مائده را نيز رد كردم.

زمان و مكان واقعۀ غدير خم

يكی ديگر از سفسطه های شيعيان كه من مايلم بدان پاسخ دهم، هر چند جناب حسام آن را مطرح نكردند، سفسطه زير است:

آيا عقل مى‏پذيرد كه پيامبر (ص) در محل خم مسلمانان را كه حدود صد هزار نفر بودند، فرمان دهد كه جمع شوند و در زير آفتاب سوزان بر بالاى منبرى كه از جهاز شتران برايش مهيا كرده بودند، بايستد و خطبه‏اى بخواند و با اهتمام فراوان دست على (ع) را بالا برد و نگويد كه: الا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، فكر نمى‏كنم هيچ عاقلى چنين مطلبى را بپذيرد، خصوصا اگر مولى را بر ناصر و مانند آن حمل كنيم!(8)

ابتدا بايد بدانيم كه معنای غدير در فارسی «آبگير» است و به محلی گفته ميشود كه در آن آب باران يا چشمه جمع ميشود (لغتنامه دهخدا) و در آن موقع سال در آن آب وجود داشته است. و اين آب حداقل بدرد وضو گرفتن كه ميخورده است.از طرفی طبق گاهشماری كه دكتر راميار در آخر تاريخ قرآن آورده است(9)، روز غدير خم 18 ذی الحجه سال دهم هجرت مطابق با 16 مارس 632ميلادی است.

16 مارس تقريبا برابر با 28 اسفند ماه در سال خورشيدی ميشود. پس اگر نگوييم هوا در آن زمان سرد بوده بايد قبول كنيم كه حداقل دمای معتدلی وجود داشته است. نكته ای ديگری كه وجود دارد اين است كه اعراب با وسيله نقليه سقفدار مسافرت نميكردند، پس در صورت حركت هم زير اين آفتاب سوزان ميبودند.

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشربنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 2 و3.

(2)نهج البلاغة،گردآورنده:سيد رضى‏،مترجم: محمد دشتى‏،ناشر: مشهور،قم‏،1379 ش‏. ص : 49. خطبه 3.

(3)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:62.

(4)البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى (م 774)، بيروت، دار الفكر، 1407/ 1986.ج‏13،ص:199.

(5)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:63.

(6)شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد(م 656)،تحقيق:محمد أبو الفضل إبراهيم،مؤسسة إسماعيليان للطباعة والنشر والتوزيع.ج 19،ص:217 – 218.

(7)المعارف، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة(م 276)، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992. ص:580.

(8)دلائل الصدق لنهج الحق،محمد حسن مظفر نجفى‏، مترجم: محمد سپهری، انتشارات امير كبير، تهران‏،1377 ه ش‏. ج‏1، ص: 6.

(9)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص:714 و 715.

نتیجه گیری حسام
با عرض سلام و درود و ادب خدمت تمامی دوستان گرامی ،

در این پست ، که آخرین پست پیرامون مناظره ی میان بنده و جناب بهروز گرامی است ، لازم دیدم که از جناب بهروز عزیز ، به خاطر شرکت در این مناظره و نکات بسیار خوبی که مطرح نمودند که در واقع پایه و اساس روش برادران گرامی اهل سنت در مناظرات و مسائل مطرح شده از جانب ایشان می باشد ، تشکر نمایم و از دوستان گرامی نیز که با این مناظره همراه بودند ، قدردانی به عمل آورم .

شاید در این مناظره ، محدودیت ها باعث شده باشند که بسیاری از مسائل ، بدون بررسی و پاسخ باقی بمانند و سؤالاتی را در ذهن خوانندگان محترم باقی بگذارند که ان شاء الله بعد ها ، در صورت اعلان موافقت از جانب خوانندگان محترم ، در گفتمانی جداگانه در تالار اسلام و اسلام گرایی ، به تحلیل و بررسی مناظره خواهیم پرداخت و نکات مبهم را در آن ، با شرکت تمامی دوستان و استفاده از نظرات ایشان ، موشکافی خواهیم نمود . اما فکر می کنم که مهمترین نکات و موارد در این مناظره مطرح گشت و به نظر بنده از این جهت می تواند برای دوستان ، بسیار جالب توجه و مورد استفاده قرار گیرد .

از مدیریت محترم گفتگو دات کام ، از جمله آزاد اندیش گرامی ، به خاطر میزبانی این مناظره ، نهایت سپاس را دارم و منتظر انتقادات و پرسش های دوستان گرامی نیز هستم .

امیدوارم این مناظره ، چه برای جناب بهروز گرامی و چه برای سایر خوانندگان ، خسته کننده نبوده و توانسته باشد پاسخ برخی مسائل مبهم را ارائه دهد .

هرچند این قسمت از مناظره ، مربوط به نتیجه گیری می باشد اما از آنجا که نتیجه گیری از جانب من ، ممکن است دور از منطق و یا موازین علمی باشد ، ترجیح می دهم که نتیجه گیری را بر عهده ی عقل سلیم دوستان گرامی بگذارم .

با تشکر و سپاس مجدد ،

حسام .

نتیجه گیری بهروز شیرازی
مطالبی كه من در اين مناظره بيان كردم از مهمترين استدلالهای اهل سنت در مورد ماجرای غدير خم است. از طرفی شيعيان ماجرای غدير خم را سند گويای امامت و ولايت علی ميدانند و حتی كتابی با فرنام «حديث غدير،سند گويای ولايت» توسط «گروه معارف و تحقيقات اسلامی قم» تهيه شده و به صورت رايگان در مناطق سنی نشين ايران توزيع شده است. فكر نميكنم شيعيان مهمتر از حديث غدير در دفاع از خود داشته باشند.

مباحث مربوط به ماجرای غدير را من به شكل زير تقسيم ميكنم:

1- درگيری علی با سپاهيانش

2- آيه ابلاغ

3- معنای واژه «مولی»

4- آيه اكمال دين

5- احتجاج علی بن ابيطالب به غدير

بقيه مباحث شكل فرعی دارند و زياد مهم نيستند. فكر كنم به اندازه كافی من در مورد اين پنج محور صحبت كردم و نيازی به تكرار بحث نباشد. اما جناب حسام در چند مورد خصوصا در مورد معنای واژه «مولی» سكوت كردند. بهتر است من هم قضاوت را به خوانندگان گرامی واگذار كنم.

به هر حال من يك شيعه زاده هستم و در حال حاضر يك بيخدا. مطمئننا اگر استدلال شيعيان در مورد ماجرای غدير را درست ميدانستم، دليلی برای قبول نكردن آن وجود نداشت و در همين مناظره به راحتی آن را ميپذيرفتم، چون من با تشيع و تسنن مشكل و ضديتی ندارم. و اگر استدلالهای اهل سنت را قابل قبول نميدانستم در اين مناظره شركت نميكردم.

من هم از جناب حسام سپاسگذارم و اميدوارم اين مناظره بهانه ای برای حضور بيشتر در گفتگو دات كام باشد. از مديريت تارنمای گفتگو دات كام و جناب آزاد انديش هم به خاطر ميزبانی اين مناظره و شرايط خوبی كه محيا كردند سپاسگذارم. اميدوارم مناظره های پربارتری را در گفتگو دات كام شاهد باشيم.

با سپاس

بهروز شيرازی

آیا اسلام برای ایران علم آورد؟

به قلم : بهروز شیرازی و آرش بیخدا

فهرست

1- پیشگفتار

در این پیشگفتار ابتدا موضوع نوشتار معرفی، سپس اهمیت پرداختن به این موضوع مطرح میشود و در پایان ساختار نوشتار معرفی میشود.

همانطور که از تیتر این نوشتار پیداست، موضوع اصلی آن بررسی این ادعا است که «اسلام برای ایران علم آورده است»، یا به عبارت دیگر اینکه علت پیشرفتهای علمی پس از ظهور اسلام در ایران اسلام بوده است. منظور از پیشرفت علمی در این نوشتار پدید آمدن نهادهای علمی، مطالعات علمی سازمان یافته و ظهور و پرورش دانشمندان و فلاسفه برجسته و در نتیجه پدید آمدن آثار متعدد علمی است.

نزاع بر سر هر اتفاق تاریخی میتواند میان اندیشمندان همواره وجود داشته باشد و این نزاع ها اغلب نتیجه عملی و تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارند، اما روشن شدن بطلان ادعای یاد شده میتواند نتایج پر اهمیت عملی داشته باشد و لذا بعنوان موضوعی نظری که دارای نتایج عملی میباشد دارای اهمیت است. برخی از مسلمانان چنین ادعایی را مطرح میکنند و از آن نتیجه میگیرند که اسلام آنقدرها هم که امروزه به نظر میرسد بد نیست و اگر نتیجه 1400 سال حضور اسلام در میان مسلمانان در امروز چیزی جز بدبختی و نکبت نیست، این اسلام اکنون است که به این شکل افتاده است و روزگاری اسلام باعث پیشرفت و بهروزی مردمان بود. گرایش مسلمانان به این باور غلط و بالیدن آنان به گذشته ای که ارزش بالیدن ندارد نتیجه ای جز ندیدن ایرادات و نقاط ضعف خود و ماندن آنان در بدبختی و تیره روزی ندارد و این نکبت مسلمانان روی زندگی دیگران نیز تاثیر میگذارد، بنابر این که خوب است این توهم در میان مسلمانان برطرف شود و درک کنند که اسلام علت چنین پیشرفتی نبوده است تا اگر کمترین شبهه ای از مضر بودن اسلام برای بشریت در ذهن کسی وجود دارد آن نیز اینگونه حل شود و اثبات شود که بزرگترین افتخار تاریخی مسلمانان هم ربطی به اسلام نداشته است و عوامل دیگری را میتوان برای آن یافت. روبرو شدن با این واقعیت میتواند باعث شود که مسلمانان به جای بیهوده بالیدن به گذشته کاذبی که برای خود توهم کرده اند، به دنبال یافتن راه حلهای مدرن و سکولار برای رفع مشکلات جوامع خود باشند که در اینکار منفعتی بس بزرگ است.

در زمان حال بیش از هر گروهی بنیادگرایان سلفی معروف به وهابی-دیدگاه بنیادگرایانه ای در میان اهل تسنن که پیروان خود را به بازگشت به اسلام اصیل و بسیار سنتی فرا میخواند، در مورد این پیشرفتهای علمی لاف میزنند و شعار میدهند که این پیشرفتها بخاطر وجود سیستم خلافت و بنیادگرایی اسلامی بوده است، و مسلمانان اگر میخواهند همان درخشش گذشته را داشته باشند باید دوباره نظام خلافت اسلامی را که بعد از عثمانی ها از بین رفت احیا کنند. خوشبختانه سلفی ها با تشیع دشمنی شدیدی دارند و این سخنان زیاد از ایرانیان شنیده نمیشود. مخاطب اصلی این دروغ ها جوانان مسلمان زاده عرب هستند که بخاطر ضعفهای بزرگ مسلمانان در مقابل غرب احساس حقارت میکنند و چون به دنبال یافتن هویتی متفاوت برای خود هستند آمادگی بسیاری برای جذب شدن به این فرقه جانی و بی نهایت عقب مانده دارند. خوشبختانه به نظر میرسد که این عقده حقارت در میان ایرانیان به دلیل فرهنگ و تمدن پر ارزش ایرانی و نیز احترامی که ایرانیان برجسته برای ایران و ایرانیان در غرب کسب کرده اند وجود ندارد، ولی به هر روی شناخت علل واقعی پیشرفت علم در این منطقه میتواند این فرقه متوحش را نیز خلع سلاح کند و به مسلمانان بیاموزد که برای پیشرفت لازم نیست به عقب بازگردند بلکه باید عوامل پیشرفت را که ربطی هم به اسلام ندارند بشناسند و در تحقق آن عوامل بکوشند.

از سوی دیگر معلول بودن اسلام برای این پیشرفت علمی سبب ایجاد نوعی غرور و هویت کاذب در میان برخی از مسلمانان بویژه اعراب و سنی مذهبان شده است بطوری که گویا ایرانیان باید از اعراب متجاوز به خاک و فرهنگ و مردمانشان سپاسگزار باشند که با آتش زدن کتابخانه ها و تاختن به شهر ها و روستاها و کشتن مردان و زنان جنگجو و به بردگی کشاندن ماندگان و تجاوز جنسی و خرید و فروش زنان برده شده ایرانی و برای سالها خراج و باج گرفتن از مردم هزار و یک جنایت و تباهی دیگر که اعراب مسلمان مرتکب شدند، این تازیان نیمه وحشی بادیه نشین برای ملت بزرگ ایران از صحراهای عربستان علم به ارمغان آورده اند! این غرور کاذب اعراب و سنی مذهبان هم برای خودشان مخرب است هم کوتاه آمدن و نادیده گرفتن این بی شرمی ها توسط ایرانیان در مقابل این همه جنایت و خباثتی که مسلمان تازی مرتکب شده بودند برای ایرانیان مخرب است. همانطور که بایسته است از تاریخ خود درس بگیریم و اشکالات آنرا پنهان نکرده بلکه آنها را مطرح کنیم تا دیگر تکرار نشوند، شایسته است اگر اعتبار و افتخاری در تاریخ ما پنهان نیز این افتخار را عیان کنیم بلکه موجب اعتماد نفس و تکرار این افتخار آفرینی در میان ایرانیان شود. آنچه در این نوشتار می آید میتواند به هر ایرانی نشان دهد که ملت ما از چه نیروی فوق العاده ای برای درخشیدن برخوردار است تا جایی که در تیره ترین دوره های تاریخمان هم سبب درخشش و افتخار آفرینی شده ایم.

افزون بر اینها در پاسخ به پرسش بنیادین این نوشتار، پرداختن به مباحث و مسائل بسیار دیگری را می طلبد که هر کدام برای خود دارای اهمیت و ارزش بسیار هستند و میتوانند بخشهایی از تاریخ ما را روشن کرده و درسهای عبرتی برای آینده ما باشند. البته لازم به توضیح نیست که اگر این منافع عملی نیز در این بحث وجود نمیداشتند انجام آن برای یافتن حقایق دارای اهمیت بود ولی وجود این منافع عملی، اهمیت این بحث را چند برابر میکند.

این نوشتار در بخش نخست بدیلی را بجای اسلام برای توضیح پیشرفت علمی معرفی میکند، سپس به تشریح چگونگی پیشرفت علم در منطقه با مراجعه به بدیل مطرح شده میپردازد. سپس دوره انحطاط علم را با توجه به از میان رفتن عوامل یاد شده در بدیل شرح میدهد. بخش دوم ادعای اصلی که این نوشتار در مورد آن نوشته میشود را با رد کردن استدلالهای معروف و رایج در این زمینه رد میکند و نشان میدهد که آنها معتبر و درست نیستند. بخش سوم عکس ادعای اصلی این نوشتار را اثبات میکند و ادعای علت نبودن اسلام برای پیشرفت علمی را اثبات میکند. به عبارت دیگر بخش نخست مقدمه ایست بر موضوع، بخش دوم ادعای اصلی را انکار میکند و بخش سوم آنرا نفی میکند یعنی عکس آنرا اثبات میکند. در پایان لیستی از منابع که در نوشتن این نوشتار از آنها استفاده شده است خواهد آمد.

۲ معرفی بدیل برای توضیح پیشرفتهای علمی و تشریح مختصر تاریخی پیشرفت علم در منطقه

در این بخش ابتدا توضیحاتی در مورد اینکه اساساً علم چگونه پیشرفت میکند آورده میشوند، دیدگاه بدیلی برای پیشرفت علم در منطقه ارائه میشود، سپس با استناد به منابع تاریخی در مورد دوره شکوفایی علم در منطقه توضیحاتی آورده میشود و نشان داده میشود که این پیشرفتها با دیدگاه بدیل سازگاری دارند. در نهایت در مورد دوره پایان پیشرفت علمی و انحطاط مسلمانان مطالبی با استناد به منابع تاریخی ارائه شده و نشان داده میشود که این انحطاط به سبب از میان رفتن عوامل یاده در دیدگاه بدیل بوده است.

۲.۱ علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن چگونه پیشرفت میکند؟

در صورتی که پیشرفتهای علمی در ایران حاصل شده باشد و علت این پیشرفتها اسلام نباشد، گرچه ضرورتی وجود ندارد ولی شایسته است دیدگاهی جایگزین/بدیل معرفی شود که علت واقعی پیشرفت علم را تشریح کند. این دیدگاه را زین پس “دیدگاه بدیل”  میخوانیم. با نگاهی ساده به وضعیت جهان در هر لحظه میتوان به روشنی دید که برای پیشرفت علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن، برقراری شروط زیر لازم (ولی نه لزوماً کافی) به نظر میرسد:

  1. سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، که توسط حکومت ها، حاکمان یا اشخاص حقوقی ذی نفع انجام میگیرد و هزینه فراهم آوردن منابع لازم برای فعالیت های علمی و فکری میشود
  2. امنیت و ثبات، وسط میدان جنگ بعید است کسی به فکر پیشرفت علم بیافتد، امنیت حق مخالفت کردن و مناظره و بحث و جدل و آزادی اندیشه و بیان آنرا را نیز شامل میشود
  3. پشتیبانی از اندیشمندان، که شامل امنیت شغلی، آزادی فعالیتهای علمی و احترام و تکریم و بزرگداشت آنها میشود
  4. حضور دانشمندان و سابقه علمی، بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان هم دوره و شاگرد و استاد بوده اند، مثلاً سقراط، افلاطون، ارسطو – هگل، فوئرباخ، مارکس – راسل، فریگ، ویتگنشتاین و سایر این دست افراد در مراکزی رشد یافتند که سابقه علمی وجود داشت و قد بلند علمی آنها بخاطر پا روی شانه گذاشتن فرد پیشین بوده است. لذا وجود «سنت علمی» برای پیشرفت علم نیز ضروری به نظر میرسد، این سنت علمی گاهی از پیشرفتهای انفرادی افراد یک جامعه شروع میشود.

بر خلاف کسانی که ادعایی قطعی مبنی بر اینکه اسلام برای ایران علم آورده است میکنند، این نوشتار مدعی آن نیست که علت قطعی برای پیشرفت علم یافته است! به دلیل مسئله «اختیار» و وجود پیچیدگیهای فوق العاده در رفتار بشر اساساً نمیتوان کلی گویی های قطعی در مورد موضوعات مربوط به رفتار بشر کرد. لذا ساده اندیشیست اگر کسی برای فکر کند به آسانی میتوان پاسخی قطعی به پرسش «علم چگونه پیشرفت میکند؟» داد، یعنی عللی پیدا کرد که در صورت تحقق آنها پیشرفت علمی نیز ضرورتاً تحقق یابد. با علم به این واقعیت هرگاه در این نوشتار از رابطه علّی، علت و معلول سخن به میان آمد خواننده باید بداند که منظور علیت واقعی، آنگونه که در متافیزیک مطرح است نیست، بلکه نوع بسیار ضعیفی از علیت است. به عبارت دیگر این دیدگاه بدیل نمی گوید که هرگاه این شرایط وجود داشته باشند ضرورتاً علم نیز پیشرفت میکند. بلکه با نگاه کردن به مشترکات دوره هایی که در آنها علم پیشرفت کرده است، حدس میزند که این عوامل نقش کلیدی در پیشرفت علم داشته باشند، این حدس با شواهدی که در مورد پیشرفت در جوامع اسلامی بعداً ارائه میشود تقویت میشود، ولی همچنان تنها یک حدس استقرائی است.

شاید به دلیل صدق همین شروط است که  کشورهای ثروتمند و کشورهایی که امتیازات ویژه برای دانشمندان و فلاسفه خود قائل میشوند بیشترین پیشرفتهای علمی را در جهان دارند و برعکس کشورهای فقیر و کشورهایی که دانشمندانشان و فلاسفه آنها از رفاه برخوردار نیستند یا به حوزه شخصی و حقوق مدنی و اجتماعی آنها احترام گذاشته نمیشود معمولاً کمترین درخشش در علم و فلسفه را دارند. البته امروز خوشبختانه قدرتهایی در دنیا وجود دارند که این سرمایه های بشری را مورد حمایت خود قرار داده و آنها را از ده کوره های کشورهای عقب مانده جذب میکنند و امکان تحصیل و تحقیق برایشان فراهم میکنند. این اتفاق را برخی «دزدی مغزها» مینامند.

روشن است که برقرار بودن این شرایط بطور مستقیم ارتباط با دین ندارند بلکه مستقیماً به وضعیت سیاسی و اجتماعی یک اجتماع باز میگردد. بنابر این نمیتوان گفت هر دینی این شرایط را از بین میبرد یا برعکس، بلکه میتوان هر دین را بطور مستقل بررسی کرد و دید چگونه آن دین با تاثیری که در شرایط اجتماعی و سیاسی یک جامعه میگذارد شروط یاد شده در دیدگاه بدیل را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.

۲.۲ دوره شکوفایی و پیشرفت علمی در میان مسلمانان

دو قرن نخست بعد از اسلام را میتوان در یک پاراگراف اینگونه خلاصه کرد: در دوران حیات محمد عده ای تبهکار به این آیین مروج تبهکاری که حمله به نامسلمانان و تجاوز به ثروت و خاک و حتی زنان آنها را نه تنها مجاز بلکه واجب و وظیفه ای الهی میدانست پیوستند. این تاخت و تاز در زمان محمد محدود به منطقه عربستان بود ولی با مرگ محمد و پس از عبور از جنگهای معروف به رده-جنگهایی که در آنان مسلمانان مرتدین و کسانی که پس از مرگ محمد از اسلام برگشته بودند را سرکوب کردند، همان تبهکاران به جان باقی جهان افتادند و تا آنجا که میتوانستند اسلام را با خشونت و شمشیر پیش بردند و البته میان این تبهکاران و گردنکشان نیز وحدتی وجود نداشت و سر تقسیم قدرت و غنائم بدست آمده از غارت دیگر ملل به جان یکدیگر افتادند، جنگهای میان علی و معاویه، طلحه و زبیر، عایشه و خوارج و قتل امام حسین از این دست به جان هم افتادن ها بود.

آنچه روشن است این است که منطقه خاور میانه برای چندین سال روی صلح و آرامش را به خود ندید و تنها میدان رزم و غارت بود. هرچند بعدها هم اینبار ترکان بجای اعراب شمشیر اسلام را بر پیکر ملل وارد کردند و هرج و مرج را بر منطقه حاکم کردند اما بالاخره پس از جنگ «زاب»، آخرین خلیفه اموی مروان دوم بواسطه تلاشهای ابومسلم خراسانی سرنگون میشود و پس از ماجراهایی که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است خلافت بنی عباس در سال 132 هجری تشکیل میشود. مطالعه تاریخ نشان میدهد که اعراب تازه مسلمان تا پایان دروان بنی امیه هیچ علاقه ای به علوم عقلی نداشتند و فقط علوم حدیث و قرآن در این دوران رواج داشت. نظر حاجی خلیفه در این مورد خواندنی است:

عرب در صدر اسلام به هيچ يك از علوم مگر بزبان خود و معرفت احكام اسلام و فن طبّ كه بر اثر حاجت عموم نزد برخی از افراد آن قوم موجود بود بچيز ديگر توجّه نداشت و اين عدم توجّه از باب حفظ قواعد اسلام و دور داشتن عقايد مسلمين پيش از رسوخ و استواری بنيان ايمان، از خللی بود كه نتيجهء نفوذ علوم اوائل است تا آنجا كه روايت ميكنند مسلمانان آنچه كتاب در فتوحات بلاد يافتند سوختند و همچنين نظر در تورات و انجيل هم ممنوع بود تا اتحاد و اجتماع كلمه در فهم و عمل كتاب الله و سنّت رسول حاصل شود و اين حال تا آخر عصر تابعين (نسل دوم بعد از محمد) دوام داشت و از آن پس اختلاف آراء و انتشار مذاهب رواج يافت و توجّه بتدوين بميان آمد. صحابه و تابعين بر اثر خلوص نيّتی كه ببركت صحبت رسول الله داشتند و قرب عهد او و قلّت اختلافات و امكان مراجعه بثقات، از تدوين علم شرايع و احكام مستغنی بودند تا آنجا كه برخي از آنان از كتابت علم كراهت داشتند و در اين باب بآنچه از سعيد الخدری روايت شده استناد كرده و گفته اند كه او از پيامبر اذن كتابت علم خواست امّا پيغامبر او را اجازت نداد و از ابن عبّاس روايت كرده اند كه او كتابت را نهی كرده و گفته بود كه هركس پيش از شما بكتابت دست زد گمراه شد و مردی نزد عبدالله بن عباس رفت و گفت من كتابی نوشته ام و ميخواهم بر تو عرضه كنم و چون بدو نشان داد از وی گرفت و بآب شست . وی را گفتند چرا چنين كرد؟ گفت زيراهنگامی كه اطلاعات خود را نوشتند بكتابت اعتماد ميكنند واز حفظ دست ميكشند وعملشان از ميان ميرود.[1]

آنها با توجه به آیه 59 سوره الانعام که میگوید: «هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین آمده است» و دیگر آیات با این مضمون خواندن کتابهای دیگر را بدون فایده میدانستند. به همین خاطر است که در فتوحات خود به هر کتابخانه ای دست میافتند به آتش می کشیدند.هنگامی كه عمروبن العاص مصر را فتح كرد و بر ذخائر علمي اسنكدريه دست يافت بفرمان عمر آنها را سوخت و در ايران نيز فاتحان عرب از نظاير اين اعمال خودداری نكردند و سعدبن ابی وقاص بفرمان خليفه خزانه های كتب ايران ميان برد.[2]

در مدتی که حکومت در دست اعراب اموی بود تقریباً هیچ توجه جدی به علم نشد. اعراب تازه مسلمانان اشتغال به علم را کار موالی و بندگان میدانستند و از آن ننگ داشتند. این روند ادامه داشت تا عباسیان با کمک ایرانیان به خلافت رسیدند. ابن خلدون مورخ بزرگ دنیای اسلام در مورد تاثیر ایرانیان مینویسد:

از امور غريب يكی اينست كه حاملان علم در اسلام غالباً از عجم بودند خواه در علوم شرعي و خواه در علوم عقلی و اگر در ميان علما مردی در نسبت عربی بود در زبان و جای تربيت و پرورش از عجم شمرده ميشد و اين از آن روی بود كه در ميان ملّت اسلام در آغاز امر علم و صنعتی بنا به مقتضای سادگی و بداوت آن وجود نداشت و احكام شريعت و اوامر و نواهي خداوند را رجال بسينه ها نقل ميكردند و مأخذ آنرا از كتاب و سنّت بنحوی كه از صاحب شرع و اصحاب او گرفته بودند ميشناختند.  دراين هنگام تنها قوم مسلمان عرب كه از امر تعليم و تأليف و تدوين اطلاعی نداشت و حاجتی آنان را بدين كار برنمی انگيخت و درتمام مدت صحابه و تابعين وضع به همين منوال بود… و ما قبلاً گفته ايم كه فنون نتيجه حضارت است و عرب دورترين مردم از آنند پس علوم خاص نواحی متمدن گشت و عرب از آن دور ماند و متمدنين اين عهد همه عجم و يا از كسانی بودند كه در معنی از آن دسته شمرده ميشدند يعني موالی و اهل شهرهايی كه در تمدن و صنايع و حِرَف پيرو عجمان بودند زيرا ايشان بر اثر رسوخ تمدن در ميان خود از هنگام دولت پارسيان برای اينكار بهتر و صالح تر بوده اند.[3]

اما این وضعیت در دوره عباسی تغییر میکند و مهم ترین دوره پیشرفت علمی در مناطق مفتوحه اسلامی در همین دوره عباسی انجام میگیرد که آنرا گاهی دوران زرین اسلام نامیده اند. دوره عباسی همچنین برابر است با دوره ای که شیعیان زیر بیشترین فشارها بودند و امامان شیعه گاهی به زندان افتادند. از همین روست که شیعیان حکام عباسی را ظالم میدانند و دست آوردهای آنان را کوچک می شمارند و مردم عامی شیعه با این دوره از تاریخ اسلام نا آشنا هستند، حال آنکه سنی مذهبان معمولاً به این دوره به شدت افتخار میکنند و هرگاه از مدنیت مسلمانان سخنی گفته میشود این دوره را به رخ دیگران می کشند. افزون بر سنی مذهبان اعراب ناسیونالیست و پان عربیست به دوره عباسی به شدت علاقه مندند و به آن افتخار میکنند.

مهمترین حرکتی که در دوره عباسی شکل میگیرد و مبنای تمام پیشرفتهای علمی میشود حرکتی است که از آن با فرنام «نهضت ترجمه» یاد میشود. نهضت ترجمه حرکتی با پشتیبانی حکومتی برای ترجمه آثار کتبی نویسندگان باستانی یونانی، هندی، ایرانی و غیره به زبان عربی بود. رواياتی ضعيف شروع ترجمه كتب علمی و فلسفی را به اواخر خلافت اموی نسبت ميدهد، اما پژوهشگران اين روايات را جعلی ميدانند.[4]شروع ترجمه را به ماجرايی در مورد بيماری منصور خليفه عباسی نسبت ميدهند. منصور به بيماری معده دچار ميشود و پزشكان كه در دربار او بودند نميتوانند او را درمان كنند به همين خاطر جورجيس بن بختيشوع كه رياست بيمارستان جندشاپور را بر عهده داشته، را احضار ميكند. جورجيس منصور را معالجه ميكند و منصور او را نزد خود نگاه ميدارد و جورجيس شروع به ترجمه كتابهايی در زمينه طب ميكند.[5] منصور به نجوم نيز بر طبق عقايد خرافی خود علاقه فراوان داشت به همين دليل يكی از مشاهير نجوم ايران به نام نوبخت و پسرش ابوسهل به خدمت خلفای عباسی درآمدند و كتابهای زيادی را از پهلوی به عربی ترجمه كردند و منجمان ديگری از ايران، روم و هند به دربار راه يافتند و كتابهای زيادی را در زمينه نجوم ترجمه كردند.[6] اين علم دوستی در زمينه‌های ديگر نيز ادامه يافت.

نهضت ترجمه تا دوران هارون الرشيد به همين روال ادامه يافت. تا اين دوران ديگر خلفا بر اثر مجالست با پزشكانی که با فلسفه و علوم نیز آشنا بودند، به علم علاقه‌مند شدند و ديگر اگر به شهر جديدی دست ميافتند كتابخانه‌ها را نمی‌سوزاندند بلكه به حمل و نقل آنها به عربی دستور می‌دادند. چنانكه هارون در جنگهای خود در روم كتابهای كتابخانه‌ها را به بغداد برد و طبيب خود يوحنا بن ماسويه را به ترجمه‌ی آنها مامور كرد.[7]اوج نهضت ترجمه در زمان خلافت مامون عباسی است. بعد از هارون الرشيد پسرش امين كه از مادری هاشمی نژاد و حامی سياست عربی بود به خلافت رسيد. ايرانيان امين را كشتند و مامون را كه از مادری ايرانی بود به قدرت رساندند. خلفای عباسی به دليل اينكه به خلافت رسيدن خود را مديون ايرانيان ميدانستند به ايرانيان خيلی پروبال ميدادند و حتی آنها را به وزارت خود منصوب ميكردند. مامون كه هم مادری ايرانی داشت و هم ايرانيان او را به قدرت رسانده بودند بيش از پيش به ايرانيان توجه می‌كرد. سردار بزرگ مامون در اين هنگام طاهر ذواليمينين و وزير او فضل بن سهل سرخسی بود كه هر دو از متعصبين به سياست ملی ايران بودند. توجه مامون به ايرانيان به حدی بود كه مردی شامی به او اعتراض كرد و گفت: «به عرب چنان نظر كن كه به پارسيان می‌نگری» .[8] دكتر ذبيح الله صفا می‌نويسد: نفوذ ايرانيان در دستگاه حكومت اسلامی چند نتيجه داشت و از آنجمله است: 1- رسوخ تمدن و عادات و رسوم و تشكيلات اداری و اجتماعی ايرانيان در تمدن اسلامی  2- انحصار مقامات عاليه به ايرانيان  3- ايجاد نهضت بزرگ علمی و اجتماعی كه منجر به تشكيل تمدن بزرگ اسلامی گرديد.[9]

ترجمه كتابها در تمدن اسلامی با طب و نجوم شروع شد. بر اثر نفوذ مذهب معتزله و نياز معتزليان به بحث و استدلال توجه به ترجمه كتابهای فلسفه و منطق نيز آغاز شد. اما مطلبی كه بايد به آن توجه كرد اين است كه مترجمان و پديدآورندگان واقعی علوم از ستاره‌پرستان حران و يا از مسيحيان آرامی و ايرانی و يا از زرتشتيان و هندوان بودند و غالب آنان هم دين اصلی خود را مدتی در خاندان خويش نگاه ميداشتند و مدتها از قبول اسلام خودداری كردند و اصولا مسلمين تا مدتی چنانكه بايد اقبالی به علوم نداشتند و حتی مخالفت با علوم عقلی را مدتها به عنوان پيروی از دين و مبارزه با الحاد و مذاهب تعطيل به شكل يك سنت موروث نگاه داشته و غالباً دانشمندان خاصه فلاسفه را به كفر و زندقه متهم كرده‌اند.[10]

مولف كتاب «تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» بخشی از كتاب خود را به ذكر نام مترجمان اختصاص داده است و اين نكته را خاطر نشان كرده است كه تقدم در ترجمه‌ی همه‌ی اين كتب با دو قوم ايرانی و سريانی است و از مابقی اقوام در اين باب شده باشد چندان نيست كه به شمار آيد و با زحمات اين دو قوم سنجيده شود.[11]

افراد و خاندانهای متعددی در نهضت ترجمه نقش مستقیم داشتند از جمله: خاندان بختيشوع از عيسويان نسطوری ايران بودند و پدر خاندان جورجيس رياست بيمارستان جنديشاپور را بر عهده داشت. ابن المقفع كه تا اواخر حيات بر دين زرتشت و علی الظاهر بر دين مانی بود و به زبان پهلوی تسلط داشت، درباره‌ی او گفته‌اند كه زنديق و معارض قرآن بوده است.[12] ثيوفيل الرهاوی – ابن ثوما از نصرانيان رها و مطلع در علم نجوم و رئيس منجمان مهدی خليفه بوده است. خاندان نوبخت كه از زرتشتيان اهواز بوده اند و بعد اسلام اختيار ميكنند. ربن الطبری، طبيب و منجم و عالم به رياضيات و هندسه بوده است. قفطی او را از يهوديان طبرستان و طبری او را نصرانی دانسته است. ابوزكريا يوحنا بن ماسويه از اطباء معروف جنديشاپور و يهودی  بوده است. محمد بن ابراهيم الفزاری از منجمين بزرگ ايرانی معاصر منصور خليفه‌ی عباسی بوده است. خاندان حنين: نخستين فرد اين خاندان ابوزيد حنين بن اسحاق العبادی الطبيب از عيسويان حيره بوده است و تا آخر عمر مسيحی ماند ولی پسرانش داود و اسحاق اسلام اختيار كردند. قسطا بن لوقا البعلبكی اصلش از نصارای شام و شهر مشهور بعلبك بوده است. حبيش بن الحسن الاعسم الدمشقی يكی از مترجمان و طبيبان عيسوی بوده است. عيسی بن چهار بخت از عيسويان جنديشاپور بوده است. ابوزكريا يحيی بن عدی بن حميد بن زكرياء التكريتی المنطقی، مترجم و منطق دان كه بر مذهب نصاری يعقوبی بوده است. ابن وحشية الكلدانی كه نبطی بوده است. كنكه هندی كه از پزشكان هندی جنديشاپور بوده است. ابن دهن كه از مترجمان هندی بوده است. از ديگر مترجمان موسی بن خالد معروف به الترجمان، يوسف الناقل و علی بن زياد التميمی كه هر سه تن ايرانی بوده‌اند.[13]

از كارهای جالبی كه در دوران خلافت عباسی انجام ميشود و كمك زيادی به رونق علم و فلسفه ميكند، ايجاد بيت الحكمه است. زمان دقيق تاسيس اين مراكز مشخص نيست اما به نظر ميرسد در زمان هارون تاسيس شده باشد و در دوران خلافت مامون به اوج رسيده باشد. بر اساس منابع تاريخی نخستين كسانی كه در بيت الحكمة كار می‌كردند ايرانيان بوده‌اند. ديميتری گوتاس می گويد: بيت الحكمة ميراث بر جای مانده از ساسانی است كه در دوره ساسانی كتابخانه‌ی سلطنتی و يك بايگانی مطلوب بوده است.[14]

در مورد خلفایی که مشوق پیشرفت علوم بودند میتوان گفت که برخی از آنان یقیناً مسلمان متعصبی نبوده اند، شايد حكم فقها مبنی بر اسلام ظاهری و زنديق بودن آنها درست باشد. این خلفا، دانشمندان و مترجمان را که غالبا مسلمان نبودند را در عقاید خود آزاد می گذاشتند و به شدت از آنها حمایت میکردند. مثلا منصور به حاجب خود ربیع دستور میدهد که برای جورجیس پسر بختیشوع شراب حاضر کند و وقتی ربیع از این کار امتناع کرد، منصور او را دشنام  داد و گفت باید خود متعهد این کار شوی.[15] نظیر این رفتار را رشید در بزرگداشت جبرئیل بن بختیشوع داشت چنانکه گویند چون به سفر حج رفت در مکه جبریل را دعای خیر کرد. وی را گفتند که او ذمی-نامسلمانانی که در پناه مسلمانان بعنوان شهروند درجه دو و حقوق کمتر زندگی میکنند است. گفت آری و لیکن صلاح بدن من و قوام آن بدوست و صلاح مسلمین به من پس صلاح مسلمانان در نیکو حالی و بقای جبریل است.[16] نمونه هایی از این رفتارها در برابر دانشمندان از خلفای عباسی فراوان است.[17] این رفتارها را با رفتار مسلمانان بنیادگرا و دستور العملهای غیر انسانی و تبعیض آمیز اسلام در مورد رفتار با نامسلمانان مقایسه کنید.

سر انجام عباسیان نیز پس از حمله مغولها و با همکاری و خیانت شیعیان به خلافت اسلامی سرنگون میشود. سرنگون شدن آخرین خلافت بزرگ عربی در تاریخ جهان و پدید آمدن دولتهای محلی در مناطق مفتوحه، بویژه سر کار آمدن سامانیان و سلجوغیان در منطقه ما بر رونق علم و دانش افزود و سنتهای پیش از اسلام را تقویت کرد و اندیشمندان جدیدی ظاهر شدند. ملتهای منطقه از زیر یوغ عرب خلاصی یافتند و اینبار اعراب بودند که برده ترکان شدند و همان بلایی که اعراب مسلمان سر دیگران آوردند ترکان مسلمان با شدت کمتری بر سر اعراب آوردند. بیشتر اندیشمندان و فلاسفه اصلی تاریخ مسلمانان بعد از نابودی عباسیان ظهور کردند، حکومتهای سامانی میزبان ادبا و اندیشمندانی چون رازی، بیرونی، و ابن سینا بودند و آنها را گرامی میداشتند، سلاجقه نیز همزمان با خیام بودند و وی را گرامی داشتند تا جایی که خیام نام گاهشمار خورشیدی خود را به افتخار «سلطان جلال الدین ملک شاه»، «گاهشمار جلالی» نامید.

علت واقعی پدید آمدن پیشرفت های علمی در دوران شکوفایی را باید در شروط مطرح شده در دیدگاه بدیل جستجو کرد.

شرط نخست- سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، توسط خلفای عباسی فراهم شد. در مورد اینکه علت این احساس نیاز یا علاقه خلفای عباسی به پیشرفت علم چه بوده است سه دیدگاه مختلف وجود دارد:

دیدگاه نخست- معمولاً دیدگاه ملایان شیعه است و آن این است که امامان شیعه علامه دهر بوده اند و مردم برای یافتن پرسشهای خود به آنها گرایش پیدا میکردند، حال آنکه خلفای عباسی قدرت خود را در نابود کردن ایشان میدیدند لذا سعی میکردند مراکز علمی و علما و فلاسفه و متکلمین دیگر را تقویت کنند و سرمایه در اختیار آنها قرار دهند تا توجه را از آنها به سوی دیگران منحرف کند. این دیدگاه درست به نظر نمیرسد چون شیعیان در دانشمند و فهیم بودن امامان شیعه اغراق میکنند. دلایل دیگری که برای این قضیه آورده میشود یکی علاقه شخصی این خلفا به علم و دانش و هنر و غیره است و دیگری نیاز آنها به پیشرفت علم. ممکن است که بتوان هریک از این سه علت را در کنار هم علل فراهم آمدن سرمایه برای پیشرفت علم بدانیم اما به نگر من مهمترین علت، سومین علت است.

دیدگاه دوم– روشن است که خلفا بیش از هر چیز دیگری علاقه به زنده و سلامت ماندن خود و اعضای خانواده خود داشته اند و دسترسی به پزشک نیازی است که همواره همراه بشر بوده است، لذا اگر دلیل دیگری هم وجود نمیداشت خلفا برای حفظ سلامت و دوام حیات خود هم که شده به پزشکان نیاز داشتند. باید توجه داشت انفکاک علوم مختلف و فلسفه و دسته بندی های امروزی در آن دوره وجود نداشته اند و بطور کلی علم، فلسفه و پزشکی و ریاضیات و اختر شناسی و حتی کهانت را نیز شامل میشده است و یک عالم در همه این موضوعات باید تا حدودی علم می داشت چون این موضوعات در آن دوره به یکدیگر ارتباط تنگاتنگی داشتند. لذا نیاز خلفا به پزشک و در نتیجه تربیت پزشکان و پیشرفت علوم مربوط به پزشکی نتیجه اش پیشرفت در تمام این رشته ها و شاخه ها میشده است و محدود به پزشکی باقی نمیمانده است. بنابر این دلایل کافی برای اینکه خلفا در پیشرفتهای علمی سرمایه گذاری کنند وجود داشته و این سرمایه فراهم بوده است. افزون بر این مهم از دیگر موارد منافع خلفا که در گرو گسترش دانش بود سلامت سپاهیان و تیمار زخمی شده ها بود که این موضوع نیز پیشرفت و گسترش دانش بویژه پزشکی را پر اهمیت تر میکرد.

دیدگاه سوم– افزون بر نفع شخصی خلفا، مسلمانان بطور گروهی به منطقه ای دست یافته بودند که ساکنان آن بر خلاف ساکنین عربستان آن دوره مردمی بافرهنگ و متمدن بودند و از افکار متنوعی برخوردار بودند لذا از مسلمانان دلیل و استدلال میخواستند و مسلمانان برای اینکه در مباحثات شکست نخورند مجبور بودند به رنگ مردم منطقه در آیند، یعنی این مسلمانان نبودند که علم را به منطقه آوردند بلکه این منطقه بود که علم را به مسلمانان آموخت. افرون بر این مسلمانان به دوره ای رسیده بودند که لازم بود مغزها را هم در کنار شمشیر ها بکار بیاندازند تا بتوانند فقه و حدیث و تاریخ را سازمانیافته و دقیقتر کنند لذا مجبور به روی کردن به منطق و فلسفه ای که میراث یونانیان بودند.

شرط دوم- امنیت و ثبات، علی رغم اینکه خلفای عباسی دشمنان بسیاری داشته اند اما نسبت به گذشته حاکمیت آنها امن تر بود و به دلیل خیانت های برخی از ایرانیان همچون افشین، یا همدستی برامکه با خلفای عباسی، بغداد در این دوره از امنیت و ثبات نسبی برخوردار بوده است و جنگ و هرج و مرجی برای مدتها در بغداد شکل نگرفته بود. در بغداد بخاطر قدرت عباسیان و البته خیانتهای ایرانیان امنیت و ثبات حاکم بود.

شرط سوم- پشتیبانی و تکریم از اندیشمندان، نیز در زمان عباسی از جانب خلفا انجام میگرفت، افزون بر علما برخی از خلفای عباسی علاقه مند به موسیقی، هنر و ادب نیز بودند و مروجین و بانیان آنها گاهی مورد تکریم و پشتیبانی دستگاه عباسی قرار میگرفتند.

شرط چهارم- حضور دانشمندان و سابقه علمی، نیز عامل دیگری بود که از آن یاد کردیم و این همان چیزی است که در ایران وجود داشت و در عربستان نمیتوانست وجود داشته باشد! لذا همین عامل است که سبب شده است اسلام در عربستان دانشمند تولید نکند اما به ادعای مسلمانان در ایران سبب تربیت دانشمندان شود! در این باب به سه نکته اساسی باید اشاره کرد:

نکته نخست– قدرت گرفتن براکمه: از وقایع مهم دوره عباسی حضور پر رنگ چند خاندان ایرانی از جمله برامکه، طاهريان، آل‏سهل، برمكیان و بختيشوع، نوبخت و افرادی که به خانواده خاصی مرتبط نبودند بود، که مهمترین آنان خانواده برمکی بود که نماد نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت به شمار میرفتند. بیشتر مورخین برامکه را از نسل برمک از حاکمان بلخ و گرداننده معبد بودائی نوبهار که حکم یک دانشگاه را نیز داشت و مرکزی علمی بود دانسته اند، از این رو این خاندان که تجربه حکومت داشت این تجربه را در اختیار خلفای تازی گذاشت و وزارت چند تن از خلفای عباسی را این خاندان بر عهده گرفتند و به خلفا تا جایی نزدیک بودند که گفته میشود هارون عباسی یحیای برمکی را «پدر» خطاب میکرده است. این خاندان بواسطه همکاری با ابومسلم خراسانی و مبارزه مشترک علیه بنی امیه توانستند پس از سرنگونی آن سلسله به دستگاه عباسی نفوذ یابند. سر انجام برامکه توسط دستگاه خلافت سرنگون و نسلشان منقرض شد، دلیل درگیری بین بنی عباس و برامکه را حسادت بنی عباس به آنان دانسته اند زیرا حضور پر رنگ این خاندان سبب کم رنگی و احساس حقارت کردن خلفا در مقابل ایرانیان میشده است، پس از سقوط برامکه بوده است که جنبشهای شعوبیه در ایران شکل میگیرند و در نهایت سبب سقوط بنی عباس و بازگشت ملل خاور میانه به حکومتهای محلی میشوند. از برجسته ترین کارهای برامکه که در دستگاه عباسی فعالیت میکردند راه انداختن جنبش ترجمه بود که چنانچه گفته خواهد شد تداوم برنامه ای در زمان ساسانیان بوده است و این نهضت ترجمه همان چیزیست که مسبب پیشرفتهای علمی در میان مسلمانان شد. برامکه همچنین افراد فرهیخته و ادیبی خوانده شده اند که طبیعتاً رویی خوش به این موضوعات نشان میداده اند. مهمترین چهره های برامکه خالد، یحیی، فضل و جعفر بوده اند، دانشنامه اسلامی در مورد یحیی برمکی و خدمات او در مدخل برمکیان این چنین گفته است:

درکنار فعالیت سیاسی وحکومتی ، یحیی حامی جدی علوم وفنون وادبیات بود. فهرست نام سرشناسانی که با حمایت او به کار فرهنگی پرداختند، مفصل وتحسین برانگیز است . ترجمه و تفسیر مجسطی بطلمیوس را برخی به تشویق او دانسته اند که چون تفسیر نخست او را قانع نکرد، ابوحَسّان و سَلْم ، صاحب بیت الحکمه ، را بر این کار گمارد و آنان بخوبی از عهده بر آمدند (ابن ندیم ، ص 327). یحیی همچنین مشوق دانشمندان هندی بود. ابن ندیم (ص 409) اشارة صریح دارد به اینکه برمکیان در روزگار فرمانروایی عرب تنها کسانی بودند که در شناخت هند و آوردن حکمای هندی اهتمام جدی داشتند که شاید به سبب خاستگاهشان ، شرق ایران ، باشد. یحیی مُنَکه یا کُنکه هندی را برانگیخت تا کتاب سُسْرَد را حاوی ده مقاله در پزشکی ، به عربی ترجمه کند که تا مدتها و تا زمان رازی «کُنّاش »  =مرجع مختصر و مفید  معتبری در پزشکی بود (ابن ندیم ، ص 360). این دو، منکه و یحیی ، ساعات بسیاری در مصاحبت یکدیگر می گذراندند (ابن قتیبه ، ج 1، ص 24ـ 25). ابن دُهْن ، رئیس بیمارستان برامکه ، از دیگر مترجمان متون طبی از هندی به عربی ، نیز پروردة یحیی بود (ابن ندیم ، همانجا؛ زیدان ، ص 608). علاقة یحیی به هندشناسی موجب شد تا کسانی را به هند فرستد و اطلاعات گرد آمده در اثری با عنوان کتابٌ فیه ملل الهند و ادیانها جمع شود (ابن ندیم ، ص 409). یحیی همچنین از مشوقان انتقال تجارب پزشکی ایرانیان به جهان اسلام بود. خانوادة بختیشوع از جمله پروردگان او و فرزندان وی اند. از ثابت بن سنان حرّانی نقل است که رقم بخششهای برمکیان به جبریل بن بختیشوع (متوفی 213) به هفتاد هزار درهم بالغ می شده است (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 8، ص 245). در زمان وزارت یحیی ، بیت الحکمه بنیان گذاشته شد که اصحاب آن از نامیترین متفکران این دوره ، چون علی بن هیثم ، علی بن منصور، سکاک و هشام بن حکم بودند که شخص اخیر از مصاحبین ویژة یحیی بود و مجالس بحث او را در کلام اداره می کرد (ابن ندیم ، ص 223 نجوم نیز از دانشهایی بود که یحیی هم به تشویق صاحبانِ آن و هم به تبحر در آن شهرت داشت (جهشیاری ، ص 200). او حامی ابو حفص عمربن فرخان طبری و ابوبکر محمدبن عمر، پسر او، بود (صفا، ج 1، ص 109ـ110؛ قفطی ، ص 242). ابن ندیم (ص 419) همچنین نام یحیی را در زمرة فیلسوفانی آورده که در کیمیا سخن گفته اند.

یحیی در ادبیات نویسنده ای بلیغ و درست رای و از پیشروان انشا و کتابت در عصر خود بود (یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 19، ص 5ـ9؛ ثعالبی ، ص 147؛ ابن طقطقی ، ص 235). ابن ندیم او را، به استناد سخن ابن حاجب نعمان و محمدبن داود، در زمرة شاعران «مُقِلّ» (کم گوی ) آورده است (ص 190) و آثار این دوره مشحون از کلمات قصار اوست (برای نمونه رجوع کنید به ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 256؛ جهشیاری ، ص 136؛ ابن اثیر، ج 5، ص 116، 132؛ ابن طقطقی ، ص 240).

او حامی واقدی و نخستین شناسندة فقاهت و علم او در بغداد بود (ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 321ـ322؛ ابن خلکان ، ج 6، ص 224ـ225) و نیز سیبویة نحوی در سفرش به بغداد از حمایت یحیی برخوردار شد و با جایزة ده هزار درهمی وی به بصره بازگشت (ابن ندیم ، ص 57؛ یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 16، ص 119). شاعرانی چون ابو عمرو کلثوم بن عمرو عَتّابی (حصری ، ج 2، ص 62)، عباس بن احنف ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «عباس بن احنف »؛ جهشیاری ، ص 169)، سلم خاسر (ثعالبی ، ص 77)، ابوالینبغی (جهشیاری ، ص 156)، ابوثابت عبدالعزیزبن عمران زُهْری معروف به ابوثابت اعرج (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 6، ص 159) در حمایت او بودند. او مشوق عبدالله بن هلال اهوازی در برگردانیدن کلیله از فارسی به عربی بود (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به محجوب ، ص 110ـ112). ظاهراً یحیی ‹ برای آسانیِ به خاطر سپاری کلیله در آموزشهای جعفر، دستور داد که ابان بن عبدالحمید لاحقی آن را به نظم آورد (جهشیاری ، ص 165).

وی همچنین پرورندة دولتمردانی بود که ادامه دهندة سنت برمکیان در دستگاه خلافت بودند، از جمله فضل بن سهل بن زادانْفَرُخ (جهشیاری ، ص 182ـ183)، در واقع ، تمام خاندان سهل که در آن هنگام زردشتی بودند در حمایت یحیی قرار داشتند (هندوشاه بن سنجر، ص 161ـ162) و به دست او مسلمان شدند (عقیلی ، ص 69). یحیی به آبادانی نیز توجه داشت ، از جمله : حفر نهر سیحان ، شعبه ای از دجله در بصره (بلاذری ، ص 119؛ ابن فقیه ، ص 93)، حفر نهر اباالجیل و بنای بازاری در بغداد که بعدها مأمون به اقطاع طاهربن حسین داد (طبری ، ج 8، ص 266؛ جهشیاری ، ص 134؛ ابن قتیبه ، ج 4، ص 110، پانویس 3، یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ج 3، ص 195)…

همان منبع در مورد جعفر برمکی گفته است:

جعفر عالم پرور نیز بود. همو در175 بختیشوع را به بغداد فراخواند که بعدها در190 طبیب مخصوص هارون شد (اولیری ، ص 248؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «بختیشوع »). جعفر موجب آشنایی هارون و جابربن حیّان بود که الادویه را برای او نگاشت و با سقوط برمکیان در 188 به کوفه بازگشت (قنواتی ، ج 2 ب ، ص 774ـ775). و به گفتة برخی ، مراد از جعفری که در آثار جابر از او سخن می رود جعفر برمکی است (ابن ندیم ، ص 420) جعفر، همانند دیگر برمکیان ، از مشوّقان نهضت ترجمه و موجب آشنایی خلیفه با علوم عقلی بود (اولیری ، ص 113، 249).ترجمة اصول اقلیدس و مجسطی بطلمیوس را نیز به اشارة او دانسته اند (همان ، ص 239 و نیز رجوع کنید به یحیی ).

سر انجام برامکه هم که در تاریخ از آن با نام «ایقاع» (به معنی افکندن و برانداختن) یاد میشود چیزی نبود جز اینکه نزدیک هزار تن از افراد این خانواده را در زمان هارون رشید خلیفه مشهور عباسی قتل عام کردند (طبری ، ج 8، ص 296؛ مقدسی ، ج 6، ص 105؛ مجمل التواریخ والقصص ، ص 345) و اموالشان را به غارت بردند به قول همان دانشنامه اسلام «برمکیان پس از سالها حکومت و طی سه نسل احراز مهمترین مقامات دیوانی و حفظ و اجرای روش و منش اداری و نظامی ایران عهد ساسانی همراه با تجدید اشرافیت عرب ، از میان رفتند»، روشن است که حتی دانشنامه اسلامی هم معترف به رفتار «ساسانی» برامکه است، و این گفته کاملاً درست است زیرا در زمان عباسی نیز همچون در دوره ساسانی حل و فصل و اداره بیشتر امور اجتماعی به دست منشیان و مستوفیان بود و در هر دو دوره این کار توسط ایرانیان انجام میشد. حال پرسش بنیادین این است، پیشرفت علوم در عهد ساسانی به چه علت بود؟ به علت حضور اسلام یا به علت حضور برامکه در دستگاه عباسی؟

نکته آخر در مورد برامکه این است که در مورد قتل عام آنان و علت اصلی آن دیدگاه های مختلفی وجود دارد اما آنچه غیر قابل انکار است این است که آنان به جرم یا به بهانه زندیق بودن و بیخدایی و بطور کلی روی خوش نشان دادن به مخالفان اسلام سر به نیست شدند (الفخری، برگ 208 و 209). دانشنامه اسلام در این مورد میگوید:

از آنجا که یحیی و همراهانش در زندان مخصوص زنادقه زندانی شدند (ابن خلکان ، ج 1، ص 337)، می توان احتمال داد که نوعی بددینی و کفر و زندقه نیز به آنان نسبت داده بوده اند. نکاتی چند این گمان را تقویت می کند: در بیت الحکمه جناح نیرومندی از متفکران دگراندیش ، شعوبی یا متعلق به نحله های فکری گوناگون رفت وآمد می کردند. ابوالربیع محمدبن لیث ، دشمن یحیی ، در گفتگو با هارون الرشید بر افکار الحادی وی انگشت می نهد (طبری ، ج 8، ص 288). اصمعی برمکیان را متهم می کند که هر گاه در حضور ایشان سخنان شرک آمیز گفته می شود، شادمان می شوند و در برابر تلاوت آیات قرآن از گفته های مزدک سخن می گویند (جهشیاری ، ص 161؛ ابن قتیبه ، ج 1، ص 51). همچنین آنان متهم شده اند به این که مجوسانی در لباس اسلام اند که آیینهای شرک آمیز را پنهانی به اسلام وارد می کنند (بغدادی ، ص 285). گویا این تهمت در میان مردم پراکنده شده بود، چنانکه یکی از مردمان عادی ، فضل را به سبب زندقه ، ناسزا می گوید (جهشیاری ، ص 208).

و این برخورد مسلمانان با برامکه تازه مسلمان شده بود که سر انجام به جرم کفر و زندیق بودن (ابن خلکان ، ج 1، ص 337) نتیجه خدمات خود به مسلمانان را دیدند و خشونت و توحش خلیفه مسلمان سبب شد که این راز برای همیشه در تاریخ بماند که برامکه براستی چه بودند؟ مسلمان یا بیخدا و زندیق؟ اما آنچه روشن است این است که این خاندان نتیجه خدمات خود به مسلمانان و خیانت خود به ایران زمین را اینگونه دادند و ای کاش همه خائنین به ایران و خادمین اسلام به همین سرنوشت دچار میشدند. سقوط برامکه برای عباسیان نتیجه خوبی نداشت، به قول مسعودی » پس از برمکیان، کارها مختل شد و مردم، بی تدبیری و سوء سیاست هارون را آشکارا دیدند (التنبیه و الاشراف، ص 199).

نکته دوم- سابقه تدریس و ترجمه علوم یونانی در دوران ساسانی: معمولاً بیشترین خدمتی که مسلمانان به علم کرده اند را حفظ و ترجمه آثار یونانی میدانند که در صورت عدم وجود مسلمانان ممکن بود از بین بروند و همانطور که گفته شد برامکه پایه گذار این کار در زمان عباسیان بودند، اما معمولاً نقش ایرانیان در سایر دورانها در حفظ این علوم نادیده گرفته میشود، این درحالی است که این سنت در زمان ساسانی ها نیز وجود داشته است، نه تنها آثار یونانی در دوره ساسانی ترجمه میشدند بلکه ساسانی ها میزبان فلاسفه و دانشمندان یونانی بودند. در اثبات این مدعا از دو کتاب غربی نقل قول خواهیم کرد:

خسرو در امور دینی دارای بردباری و تحمل و آزاد اندیشی بود، و ما چیزی از آزار و تبعیض های سازمانیافته مذهبی در دوره حکومت او نمیشنویم. هرچند برخی از زیر دستی های او گاه تعصبات خشکی از خود در مقابل اقلیت های مذهبی نشان میدادند ولی در مقابل جاستینیان (امپراطور روم 483 تا 565 میلادی) که بر منحرفان و کافران دینی بسیار درشت و خشک بود، در دوره خسرو چنین وضعیتی در ایران وجود نداشت. در سال 529 جاستینیان آکادمی آتن را که مرکزی برای تدریس و تحقیق در علوم و فلسفه یونان باستان بود (و موسس آن افلاطون بود)  تعطیل کرد. در نتیجه برخی از فلاسفه به خسرو پناهنده شدند. هرچند خسرو از آنان استقبال کرد و بخوبی با آنها رفتار کرد، ایشان برای میهن خود دلتنگ شدند. بنابر این خسرو در یکی از قرار دادها که بین دو امپراطوری بسته شد برای ایشان از جاستینیان طلب عفو وامان کرد و ایشان توانستند به آتن بازگردند. پادشاه پارس در دربار خود پزشکان یونانی و متفکران متعددی را نگه میداشت و مدرسه ای برای نظریه های یونانی، یا یک دانشگاه ابتدائی برای آنها در گندیشاپور تاسیس کرد که تا دوران اسلامی باقی ماند. نه تنها در این دوره آثار یونانی بلکه آثار سانسکریت نیز به فارسی میانه برگردان شدند. یکی از دانشمندان معروف دربار برزویه نام داشت که بسیاری از ترجمه ها از سانسکریت به پهلوی منسوب به وی است. از جمله مجموعه ای از افسانه ها که در دوره اسلامی به کلیه و دمنه با ترجمه به عربی ابن مقفع شناخته میشود و نام آن پنشاتنترا بوده است.[18]

در زمان خسرو یکم (537-79) امپراطوری ساسانی به اوج خود رسید. در جنگ با امپراطور روم شرقی در سال 540 آنتویچ (Antioch) تسخیر شد و ساکنین آن در شهری در جنوب بابل ساکن شدند که Veh-Antiyak  نام گرفت. برخی از نو افلاطونیان به نظر میرسد که پس از بسته شدن آکادمی آتن کار خود را برای مدتی کوتاه در دانشگاه جدید التاسیس جندی شاپور در خوزستان ادامه دادند.[19]  گنجینه هایی از علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنی و نو افلاطونی در ایران زیر نظر شاپور یکم و خسرو یکم یا در مدارس مسیحیان ناسبی ساکن ایران در گندیشاپور، جایی که سرانجام به مسلمانان رسید و به اروپاه باز گشت ترجمه شدند… فلسفه یونانی بدون تردید مورد تقدیر و تلفیق پارسیان قرار گرفت تا جایی که دیدگاه های ارسطویی در مورد ماده، فرم و معنی در بخشهایی از سنت های زرتشتی دیده میشوند هرچند با باقی این آثار تجانسی ندارند.[20]

دستاوردهای انوشیروان شامل سازماندهی مالیات بر زمین، سیستم ازرش گذاری روی غلات و علوفه بود. او همچنین ارتشی قوی با حقوق ثابت ایجاد کرد و جلوی سوء استفاده هایی که در ایران هنوز هم ادامه دارد همچون حقوق در نظر گرفتن برای انسانهایی که وجود ندارند در سیستم اداری را گرفت. نگرانی دایه وارانه او بر کشاورزی، که شامل کشت در زمینهایی که زیر کشت نرفته بودند میشد، و دامپروری، در دوره حاکمیت او ثابت بود. او همچنین با دانستن اینکه به جمعیت بیشتری نیاز است اصرار داشت که هر زن و مردی باید ازدواج کند و کار کند. گدایی و بیکاری هردو در زمان سلطنت این پادشاه جرمهایی قابل مجازات بودند. او اهمیت ارتباطات را از غفلتهای پادشاهان دیگری که سرنگون و نابود شده بودند دریافته بود. او امنیت راه ها را فراهم کرده بود و مسافران را تشویق میکرد که به ایران سفر کنند، مهمان نوازی و سخاوت فراوان در میزبانی از میهمانانش از خود نشان میداد. در میان میهمانان وی هفت تن از فلاسفه نوافلاطونی یونانی که جاستینیان آنها را تبعید کرده بود وجود داشتند و ادوارد براون معتقد است اهمیت حضور آنان در دربار را میتوان در ترویج تصور در آینده ایران دریافت.

هواداری و وابستگی این حاکم چند بعدی به دانش نیز بسیار شدید بود. انوشیروان آثار ارسطو و افلاطون را به زبان فارسی که به دستور خود او ترجمه شده بودند مطالعه کرد. او دانشگاهی را در گندیشاپور بوجود آورد، که در آن پزشکی بطور اخص تدریس و تحصیل میشد، در حالی که از فلسفه و باقی رشته های ادبی نیز غفلت نمیشد. فرامین اردشیر در دوره او منتشر و قانون اعظم کشور شدند. خدای نمک یا «کتاب شاهان» نوشته شد که تمام تاریخ و اسطوره های دانسته شده ایران تا آن زمان را در خود داشت و این کتاب بعدها منبع شاهنامه فردوسی شد. حتی از هند که در دور دست قرار داشت نیز کتابهای پیلپای، جانشین آیسوپ ادیب هندی و بازی شطرنج نیز به ایران آورده شد. همچنین دو تن از مغان برای نخستین بار تخم کرم ابریشم را از ختن آوردند.

آنچه از این تحلیل های تاریخی مشخص است این است که نهضت ترجمه پیش از عباسیان در دوران ساسانی وجود داشته است و کار جدیدی نبوده است که در زمان بنی عباس شروع شده باشد. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که دوره طلایی زرتشتی یعنی دوران ساسانی و دوره طلایی اسلام یعنی دوره بنی عباس هردو همزمان شده اند با نهضت های ترجمه آثار یونانی و فهم آنها.

نکته سوم– انتقال مدارس قبطی به حران: دانسته است که اسکندر پس از فتح مصر دریافت که مصریان روی خوش به او و باقی ماندگانش نشان نخواهند داد از این رو شهر جدیدی را تاسیس کرد که اسکندریه نامیده شد. همچنین روشن است که پس از افول یونان شهر اسکندریه جای آتن را گرفت و به مرکزی برای علم و اندیشه تبدیل شد، کتابخانه اسکندریه یکی از مهمترین و شاید مهمترین مراکز علمی جهان با آثار بسیار مهم و ارزشمند در همین منطقه شکل گرفت که بعدها وقتی به دست مسلمانان افتاد به دستور عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمانان و با این استدلال شخص خلیفه که «(این کتابها) یا با قرآن در تناقضند که در اینصورت کفر آمیزند، یا با قرآن سازگارند که در اینصورت اضافی هستند» بعنوان سوخت برای گرم کردن حمام سربازان استفاده شدند و نتیجه قرنها تلاش و تکاپوی دانشمندان و فلاسفه به همین سادگی به دست مسلمانان از بین رفت.[21] همین انتقال مرکزیت در میان قبطیان (ساکنین مصر) سبب رواج علوم و اندیشه های یونانی شد و ایشان مدارس متعددی برای تدریس این موضوعات به راه انداخته بودند. یکی از منابع در این پیرامون گفته است:

در نگاه نخست به نظر میرسد تمامی آثار یونانی در ارتباط با علم و فلسفه به عربی ترجمه شدند، ولی اینگونه نبوده است. مطالعات اخیر نشان میدهند تنها آن بخش از آثار یونانی ترجمه شده بود که در دوران هلنیستی هنوز بر آن تفکرات ارج نهاده میشد، این مجموعه ترجمه شده شامل تمام آثار ارسطو به غیر از «سیاست» اوست، حتی اشعار نیز به عربی ترجمه شده بودند، و جای تحیر است که چگونه این اثر برای مردمی که آشنایی با دراما نداشتند قابل هضم بود. اندیشمندان پیشا سقراطی نفی شدند و به برخی از نویسندگان متاخر بیش از مقداری که در اروپا بعدها به آنها توجه شده بود. آثار جالینوس (پزشک یونانی 131-201 پس از میلاد) مسلماً به عربی ترجمه شدند و آثار اصیل یونانی او اکنون باقی نمانده اند. بنابر این ترجمه آثار یونانی نوری نه تنها بر ریشه های فلسفه در عربی بلکه همچنین بر تاریخ آینده علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنیستیکی تاباند.

یکی از محققین نقش گندیشاپور و سنت اسکندریه را اینگونه در پیشرفت های علمی مسلمانان بیان کرده است:

موفقیت تمام این نهضت ترجمه تنها به این دلیل ممکن شد که تماسهایی با سنتی زنده وجود داشت. مهمترین آنها مدرسه گندیشاپور بود. از سال 765 تا 870، خانواده بختيشوع از نسطوریان پارسی، این مرکز پزشکی را برای دربار به خلیفه معرفی میکردند، و همزمان مسئول آموزش در بیمارستان بغداد بودند. افزون بر برنامه درسی بسیار دقیق، باید در این مرکز فلسفه نیز آموزش داده میشد. پس از این سنت، دومین سنت مربوط به سنت فلسفی اسکندریه بود.[22] این واقعیت که پیش از فتوحات عربی، زبان سریانی داشت جایگزین یونانی میشد اینطور می نمایاند که زبان یونانی از وضعیت سالمی برخوردار نبود- شاید بخاطر قوی شدن ناسیونالیسم در میان قبطی ها، یا شاید هم بخاطر دیدگاه غیر متافیزیکی آنان بود. هرچه دلیل این تغییر باشد، و ممکن است در ارتباط با زندگی ضعیف فکری مسلمانان در مصر هم بوده باشد، در حدود سال 748، دانشگاه (از اسکندریه) به شهر انطاکیه (در ترکیه) منتقل شد و در آنجا برای بیش از یک قرن باقی ماند، ولی در حدود سال 850 به سمت شرق در حران (در ترکیه) در راه موصل مهاجرت کرد و پس از حدود نیم قرن به شهر بغداد پیوست. این مهاجرت اغلب شامل مهاجرت معلمان و تا حدودی مهاجرت کتابها میشد. به نظر میرسد این دسته از مهاجران سهم کاملی در زندگی فکری پایتخت داشتند یا دستکم این مهاجران نسبت به فلسفه سمپاتی داشتند.[23]

روشن است که این عوامل را هرگز نمیتوان در بررسی پیشرفت علمی مسلمانان نادیده گرفت و هجوم اعراب بیابانی مسلمان به منطقه را تنها علت و یا علت اصلی دانستن این پیشرفتها، به شدت سطحی نگرانه و غیر منصفانه است.

۲.۳ دوره انحطاط و پسرفت علمی در میان مسلمانان

در مورد ارزش پیشرفتهای علمی و فلسفی که در دوره شکوفایی به نام مسلمانان ثبت شده است اخیراً دیدگاه های جدیدی مطرح شده است که میگویند این پیشرفتها اساساً ناچیز بوده اند و اهمیت زیادی نداشته اند و در مقایسه دوره طلایی یونان باستان و دوره پس از رنسانس اروپا بسیار کوچک هستند. برای نمونه به نوشتاری با فرنام «عصر نه‌چندان طلایی فلسفه‌یِ اسلامی» نگاه کنید. اما به هر روی دوره ای که در بخش پیش راجع به آن سخن گفتیم طول عمری داشت و به پایان رسید.  دوره انحطاط علم با از بین رفتن همان شرایط دیدگاه بدیل  شروع میشود. برای نمونه پس از حمله سلجوقیان و غزنویان قدرت و اقتدار عباسیان تضعیف میشود و در نتیجه امنیت و ثبات برای مدتی از میان میرود. همین دوره با طرح بیش از پیش آراء اهل سنت و حدیث و در نتیجه رواج تعصبات دینی همزمان است. تسلط سلجوقیان و غزنویان بیشترین تاثیر را در مورد انحطاط علم در ایران دارد.

اما علت اصلی انحطاط علم احتمالاً مخالفت اهل دین با علم و تکفیر دانشمندان و فلاسفه است. در یک کلام میتوان گفت دیدگاه غزالی در میان مسلمانان پیروز شد و حتی تلاش فلاسفه ای مانند ابن رشد در ستیز با آن موثر واقع نشد و در میان مسلمانان دین خویی بر خردگرایی پیروز شد، حال آنکه در اروپا اتفاق دقیقاً برعکسی در شرف رخ دادن بود. اهل دین که همیشه افکار عمومی را در دست خود دارند، شروع به تحریک مردم بر ضد دانشمندان و فلاسفه کردند. با مطالعه تاریخ و اشعار به جای مانده از آن دوران می توان فضای ضد علم آن زمان را تصور کرد. شاعرانی مانند سنایی، خاقانی، فرغانی و جامی اشعار زیادی در تکفیر فلاسفه و دانشمندان دارند.[24] در این دوران هر کس که به علوم توجه داشت را زندیق و ملحد میدانستند. چنان فضایی بود که برخی از دانشمندان از اینکه عمری در پی علم و فلسفه بودند اظهار پشیمانی و توبه میکردند. مثلا در مورد حسن بن محمد بن نجاء الاربلی که فیلسوفی شیعی و مردی مشهور در علوم عقلی بود، آورده اند که آخرین سخن او در بستر احتضار این بود که: «صدق الله العظیم و کذب ابن سینا» و روایتی نظیر این را هم در باب ابوالمعالی جوینی استاد غزالی نسبت به اشتغال وی به علم کلام گفته اند.[25] مردم نیز تحت تاثیر کلام رهبران مذهبی خود، نقش زیادی در این ماجرا داشتند، چنانکه آورده اند: مردم اندلس هر کس که به فلسفه و نجوم اشتغال داشت را زندیق می خواندند و اگر از وی شبهه و لغزشی دیده شود قبل از اینکه به درگاه سلطان برسد او را سنگسار می کردند یا می سوزاندند.[26]

با همراهی خلفا با این حرکت دیگر کار تمام شد.اولین خلیفه ای که گرایش زیادی به اهل سنت و حدیث داشت، المتوکل علی الله بود. در دوران او بود که سختگیری نسبت به اهل ذمه که غالب آنان خاصه مسیحیان دوستداران و حاملان علوم اوائل بودند شروع شد. المتوکل فرمانهای سخت نسبت به آنان مانند دوختن غیار و داشتن عمامه های عسلی رنگ و نظایر ان داد.[27] بعد از المتوکل هم این جنبش ضد علم با فراز و فرودهای خود توسط خلفای دیگر ادامه یافت. ابن الاثیر در خوادث سال 279 می نویسد که در این سال وراقان (صحافان- کتابفروشان) از فروش کتب کلام و جدل و فلسفه ممنوع شدند.[28] سوزانیدن کتابهای فلسفه و آزار صاحبان آنها هم در قرن پنجم و ششم امری معتاد بود و ما در متون تاریخی به نمونه هایی فجیع از این کار بر میخوریم.

به فرمان منصور بن ابی عامر غیر از کتب طب، حساب و لغت و فقه، بقیه کتابها در محضر خواص علما سوخت و مدفون گشت.[29] خلیفه یعقوب موحدی همه آثار علمی ابن رشد غیر از کتابهای طبی، ریاضی و فقه و هیئت را سوزاند و او را تبعید کرد. این خلیفه با مشورت فقیهان فرمانی صادر و آشکارا فلاسفه را رد کرد و مردم را از خواندن کتابهای فلسفی بر حذر داشت و دست زدن به این رشته را بر همگان حرام کرد.[30] اتحاد خلفا و فقها و تحریک مردم به طور کلی آزادی و امنیت را از بین میبرد. جدیت این همکاری حکام در همراهیشان با فقها تا حدی بود که حاضر بودند اطرافیان خود را نیز به همین منظور به قتل برسانند.  پسر وزير مهدی (خليفه عباسی) به فرمان خود مهدی کشته شد:» چون زندقه و كفر پسر وزير در ذهن مهدى استوار شد وى را نزد خود خواست، و قدرى از قرآن كريم از وى پرسش كرد، ولى پسر وزير نتوانست جواب بگويد،[…] مهدى نيز به يكى از حاضرين فرمان داد پسر وزير را بكشد، آنگاه گردنش زده شد».[31]

در مورد سرمایه ابتدا باید دانست که سرمایه لازم برای اداره مدارس چگونه تامین می شده است.

میبینیم که بواسطه همراه شدن خلفا با فقها سرمایه پشتیبان علم نیز در اینجا از بین میرود و دیگر تامین نمیشود. مولف کتاب » تاریخ دانشگاه های بزرگ اسلامی» منابع مالی مخصوص تعلیم را به پنج گروه تقسیم میکند: 1-هدایای خلفا و حکمرانان   2-دستمزدهای خصوصی که با توافق میان استادان و دانشجویان تامین می گردد.    3-موقوفات   4-بخششها و کمکها و صدقات  5-زکات شرعی. تمام موارد به استثنای مورد دوم در اختیار حاکم و مردم هست که مسلما این سرمایه را صرف کفر نمیکردند! دکتر صفا پیرامون این موضوع در ذیل حوادث قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم مینویسد: در این هنگام تعداد مدارس زیاد بود، این مدارس توسط مردم دیندار برای کسب ثواب اخروی و خدمت به دین و نشر علوم دینی تاسیس می شد. طلاب علوم که میدیدند علوم عقلی مورد بی مهری عامه و امرا و روساء قوم است، و در مقابل تحصیل در مدارس دینی موجب رفاه حال و داشتن راتبه و وظیفه معین خواهد بود، بدانها روی مینهادند. در اين مدارس  مطالعهء  كتب  علمي  و  خاصه  فلسفه  جداً ممنوع بود و كسي ياراي آن نداشت كه در آنها بتعليم و تعلم علوم  اوايل  اشتغال  ورزد  و  حرفي  از  فلسفه  و  هندسه  و نجوم بميان آورد.[32] در گوشه و کنار نیز اتفاقات مشابهی می افتاد و مذهبیون هرجا که توانستند ریشه به تیشه پیشرفتهای علمی زدند از جمله رصد خانه و دانشگاه معروف سمرقند كه بدست پادشاه علم دوست، الغ بيگ در قرن پانزدهم تاسيس شده بود و به گفته «تاريخ علم كمبريج» بزرگترين رصد خانه جهان در عصر خودش بود، پس از مرگ الغ بيگ به سرعت رو به افول گذاشت و سرانجام در قرن شانزدهم بدست متعصبان مذهبی با خاك يكسان شد.[33]

افزون بر تمام اینها سهم «نهضت ترجمه» در پیشرفت مسلمانان سهمی بسیار بزرگ است تا جایی که شاید بتوان مهمترین کاری که مسلمانان برای علم کردند همین نهضت ترجمه بوده است و این تمثیل بی ادبانه قرآن که «سوره جمعه آیه 5: …مثل آن خراست که کتابهايی را حمل مي کند…» و در بیت «نه معلم بود نه دانشمند، چهارپایی بر او کتابی چند» به زیبایی آمده است، اتفاقاً در مورد خود مسلمانان بویژه مسلمانانی که از زادگاه اسلام آمده بودند صدق میکند، چون نقش چهارپایی را بازی کرده اند که علوم یونانی و ایرانی و هندی و غیره را مدتی حمل کردند و طبیعتاً آنچه میشد ترجمه کرد محدود بود و روزی تمام میشد و در نتیجه دیگر چیزی برای حمل کردن وجود نداشت. همین اتفاق نیز افتاد و تنها دوره ای از تاریخ علم که در آن مسلمانان اهمیتی پیدا میکنند اینگونه به پایان رسید. البته منظور این نیست که این حمل کردن حقیر شمرده شود، بلکه خود این حمل کردن دارای اهمیت است و باید به مسلمانان بخاطر این پیشرفت از آن بربریت به این حد که توانستند علومی را حمل کنند تبریک گفت. و مسلمانان و بخصوص اعراب مسلمان اگر درک داشته باشند، باید ایرانیان و نامسلمانان را شاکر باشند که استاد و آموزگار آنها در این پیشرفت از آن بربریت به این حمالی بودند.

جالب اینجاست که همانطور که در بخش پیشین گفته شد کار اصلی همین نهضت ترجمه که مدیریت آن بود نیز چنانچه در بالا گفته شد توسط ایرانیان قبل از حمله تازیان در دوره ساسانی آغاز شده بود و در دوران عباسی توسط خاندانی که به دست مسلمانان قتل عام شد (برامکه) ادامه یافت، و جالبتر اینکه به گفته یکی از محققین «اکثر مترجمین آثار یونانی به عربی از مسیحیان نسطوری ایرانی بودند»[34] محقق دیگری در معرفی ابن مقفع از زنادقه معروف که در همین نوشتار معرفی خواهد شد نوشته است «ابن مقفع یکی از شخصیت های اصلی در میان گروهی از زرتشتیان یا مانویان یا دیگر ثنویان، آزاد اندیشان و هواداران باورهای دیگر بود که بطور کلی «زندیق» نامیده میشدند. روحیه آزادی خواهی که بر این گروه مسلط بود، به نهضت ترجمه یاری کرد و انگیزه پشت نهضت ترجمه به احتمال زیاد حفظ کتابهای مهم پارسیان در دوره پیش از اسلام بود».[35] لذا جای تاکید و دقت اینجا است که همین نقش کوچک را هم در واقع دیگران که حتی مسلمان هم نبودند انجام دادند ولی نتیجه کار به اسم مسلمانها نوشته شد و مسلمانها بدون اینکه نامی از ایرانیان ببرند تمام اعتبار این نهضت ترجمه را نیز به خود اختصاص داده اند.

۳ آیا اسلام علت پدید آمدن این پیشرفت ها بوده است؟

در این بخش استدلالهای رایج در میان مسلمانان برای اثبات اینکه علت پیشرفتهای علمی اسلام بوده است آورده میشود و به ترتیب به هر کدام پاسخ داده میشود. در بخش نخست ادعای مبتنی بر تقدم هجوم اسلام بر پیشرفت علم رد میشود. در بخش بعدی این ادعا که اسلام توصیه به علم آموزی میکرده است و مواردی از جمله امکان آزاد شدن اسرا در صورت سواد آموزی به مسلمانان و احادیثی همچون زگهواره تا گور دانش بجوی و غیره رد میشوند و در قسمت پایانی این ادعا که مردم عادی در زمان ساسانیان با استناد به شاهنامه حق تحصیل نداشته اند رد میشود.

۳.۱ چون پیشرفت علمی پس از حمله اسلام به ایران بوده است

یکی از دلایلی که گاهی برای اثبات علت بودن اسلام برای پیشرفت علمی اقامه میشود این است که پیش از حمله اسلام دانشمندان برجسته و پیشرفتهای علمی مهمی وجود ندارد و تنها پس از حمله اسلام است که اینها بدست آمده اند. لذا میتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت هاست. این استدلال نما آلوده به یک مغلطه منطقیست.

تقدم علت و تاخر معلول برای اینکه این دو در رابطه علیت قرار گیرند شرط لازم است اما شرط کافی نیست. بعبارت دیگر نمیتوان تنها از اینکه اتفاقی موخر بر اتفاق مقدمی است نتیجه گرفت که دومی معلول و نخستین علت است. پیرامون اینکه شروط کافی برای برقراری علیت چیست در نوشتاری با فرنام «علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» پاسخهایی آمده است اما آنچه روشن و قابل اثبات است این است که این شرط، کافی نیست و شرط کافی فرض کردن این تاخر را «مغلطه تعاقب» یا «Fallacy of ad hoc» مینامند.

این قضیه را میتوان با مثالهای نقض ساده و متعددی اثبات کرد، برای نمونه دو اتفاق پای بر ماه گذاشتن و حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قولوی در یازده سپتامبر را در نظر بگیرید. روشن است که اتفاق نخست سالها پیش از اتفاق دوم افتاده است و تا زمانی که امریکایی ها پایشان را روی ماه گذاشتند حملات یازده سپتامبر صورت نگرفته بود لذا شرط تقدم و تاخر زمانی که قرینگی زمانی نیز خوانده میشوند بین این دو اتفاق وجود دارد، حال آیا میتوان گفت «علت حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قلو، پا روی ماه گذاشتن توسط امریکا بود» ؟ روشن است که نمیتوان چنین چیزی را نتیجه گرفت، لذا هر تقدم و تاخری علیت را نتیجه نمیدهد. ممکن  است میان اتفاق موخر و مقدم اتفاقات دیگری افتاده باشند که آن اتفاقها علت اتفاق موخر باشند و اتفاق مقدم کاملاً بی ارتباط با اتفاق موخر باشند یا دستکم اتفاق مقدم علت تامه (علت یا عللی که به تنهایی به تحقق معلول وجوب میبخشند) نباشد.

روشن است که از تقدم حمله اعراب به ایران و تحمیل اسلام بر ایرانیان بر پیشرفت علمی نمیتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت بوده است.

۳.۲ چون اسلام توصیه به آموختن علم میکند

برخی مسلمانان را گمان بر آن است که اسلام توصیه بر دانش اندوزی میکند. آنها میگویند قرآن و حدیث بر این موضوع تاکید کرده اند و این توصیه بوده است که سبب پیشرفت علوم شده است. در نقد این دیدگاه باید به چند نکته توجه داشت.

یکم– توصیه به علم اندوزی برای پیشرفت علمی کافی به نظر نمیرسد. به نظر نمیرسد فرد سالمی روی کره زمین وجود داشته باشد که آموختن علم به معنای عام آنرا امری ناپسند بشمارد. لذا توصیه یک فرد به علم آموزی اگرچه امری مثبت ولی چندان مهم نیست، زیرا همه آدمها میدانند که علم اندوزی خوب است جهل بد است. از این روشنتر آن است که توصیه به علم یقیناً نمیتواند علت تامه برای پیشرفت علم باشد، چه اگر این بود هر جایی میشد با تبلیغ علم آموختن مردم را عالم کرد. مگر در ایران کنونی کسی مردم را توصیه به علم نمیکند؟ پشت دفاتری که محصلان در ایران می خریدند برای سالها نوشته شده بود «تعلیم و تعلم عبادت است-امام خمینی»، بعبارت دیگر «علم آموزی» از توصیه هم گذشته بود و به یک عبادت تبدیل شده بود، آیا این توصیه سبب دانشمند شدن و دانشمند پرور شدن مردم ایران شد؟ روشن است که توصیه به علم به خودی خود هیچگاه نمیتواند برای پیشرفت علم کافی باشد بلکه برای پیشرفت علم به عوامل دیگری نیاز است. لازم به یاد آوری است محمد حتی زمانی که فرصت علم آموزی داشت نه مدرسه ای باز کرد نه خود به تحصیل علم پرداخت، بلکه به شدت مشغول زنانش و امور دیگر شد.

دوم– هیچگاه از هیچیک از دانشمندان نقل نکرده اند که گفته باشد به دلیل توصیه اسلام به علم آموزی عالم شده است. روشن است که اگر چنین عامل مشترکی میان این اندیشمندان وجود میداشت احتمالاً آنرا تشخیص میدادند، حال آنکه چنین نبود و بسیاری از دانشمندان و اساتید فلاسفه و دانشمندان اساساً یا مسلمان نبوده اند یا مسلمانان بنیادگرا و خیلی مذهبی نبودند.

سوم– گفته میشود که محمد به اسرای جنگی این امکان را میداده است که با آموختن سواد به چند تن آزاد شوند. روشن است که این گفته نیاز به استناد دارد و یقیناً اگر استنادی هم صورت بگیرد مربوط به یک یا چند جنگ مشخص خواهد بود چون در برخی موارد محمد اسرای جنگی را کشت بدون اینکه به آنها چنین فرصتی داده شود، مثلاً قتل نضر بن حارث در جنگ بدر از این دست قتل ها بود. اما فرض کنیم محمد چنین فرصتی به اسرای جنگی میداده است، آیا این را میتوان به این معنا دانست که اسلام مشوق علم آموزی بوده است؟ مسلماً اینطور نیست چون آموختن سواد با عالم شدن بسیار متفاوت است، چون هرکس سواد دارد عالم نیست. این است که توصیه به سواد آموزی نیز برای پیشرفت علم کافی نیست. افزون بر این، تمام رهبران سیاسی چه ظالمان و دیکتاتورها چه افراد صالح همواره مایل به جذب افراد باسواد و تربیت یاران خود بوده و هستند به این دلیل ساده که میتوانند از علم آنان به نفع خود استفاده کنند. برای نمونه هیتلر دانشمندان و متفکران برجسته ای را برای رسیدن به اهدافش استخدام میکرد. برای نمونه روستایی در برزیل وجود دارد که توجه افراد را بخاطر وجود دو قلوهای متعدد به خود جلب کرده بود، پس از تحقیقات به عمل آمده معلوم شد شخصی به نام ژوزف منگل از دانشمندان نازی که مسئول تحقیق در مورد دو قولو ها برای ازدیاد جمعیت آریایی های بور و چشم آبی بوده است، پس از جنگ جهانی دوم بعنوان دامدار در روستاهای دور افتاده برزیل کار میکرده است و به زنان باردار شربتی میداده است.[36]

چهارم– برخی احادیث که ظاهراً مشوق علم آموزی هستند اساساً جعلی هستند و هرگز بر زبان محمد نیامده اند، برای نمونه این بیت از شاهنامه «چنین گفت پیغمبر راستگوی—زگهواره تا گور دانش بجوی» را به محمد نسبت میدهند حال آنکه در هیچیک از کتب معتبر و مهم حدیث چنین حدیثی از محمد نیامده است و این حدیث از احادیثی است که همچون «نظافت از ایمان است»، بیهوده بر سر زبان مردم افتاده است. آیت الله منتظری که مقامش در تحدث شبیه مقام انیشتن در فیزیک است در کتابش نوشته است «البته اين جمله به عنوان حديث شايع است هرچند من نيافتم».[37]  احادیث دیگری همچون «علم بجویید حتی اگر در چین است» نیز از احادیث محکم نیست و تنها در کتابهای دسته چندم و حاشیه ای حدیث یافت میشود. حال آنکه این احادیث علی رغم جعلی و ضعیف بودنشان بیش از بسیاری از احادیث محکم توسط مسلمانان تبلیغ میشوند.

پنجم– معنی علم در عربی گسترده تر از آن است که امروز در فارسی دانش خوانده میشود و یا در انگلیسی Science خوانده میشود. علم هر دانسته ای را شامل میشود. این است که توصیه اسلام به علم را نمیتوان لزوماً توصیه اسلام به آموختن ریاضیات، جبر، هندسه، فیزیک، شیمی، طب، روانشانسی، جامعه شناسی و فلسفه دانست، بلکه باید از منابع اسلامی پاسخ این پرسش را یافت که منظور از علم چه بوده است. اگر اسلام آنقدر توصیه به «علم» به معنای دانش امروزی کرده است  چرا حوزههای «علمیه» قم و نجف تاکنون هیچ کشف علمی نداشته اند، چرا علمای اهل سنت تاکنون هیچ وسیله و ابزار جدیدی اختراع نکرده اند؟ اینجاست که پی میبریم منظور منابع اسلامی از علم احتمالا چیز دیگری است. حال با نگاه به برخی منابع اسلامی این حدس را اثبات میکنیم.

حدیثی از پیامبر اسلام وجود دارد که میگوید: علم دو تا است،علم اديان و علم ابدان (يعنى علم شريعت و علم پزشكى).[38] پیامبر اسلام در این حدیث کمی به علم پزشکی لطف کرده است و آن را جز علوم حساب کرده است. البته این پزشکی با پزشکی که ما میشناسیم فاصله زمین تا آسمان را دارند و احتمالاً همان علوم پزشکی است که امام صادق و امام رضا به دنبالش رفته اند، ولی ما در اینجا از این بحث میگذریم. به طور کلی میتوان گفت که در اسلام منظور از علم همان علم دین است که توسط گفتن و شنیدن منتقل میشود. به این حدیث توجه کنید:

سليم بن قيس هلالى گويد از على «ع» شنيدم كه ميفرمود بابى طفيل اى ابى طفيل علم دو علم است علمى كه بايد مردم در آن تأمل كنند و آن علم دين است و علمى كه جاى تأمل و تفكر نيست و آن قدرت خداى عز و جل است.[39]

در احادیثی دیگر علم اینگونه تعریف شده است:

عبد اللَّه بن ميمون قدّاح از امام صادق (ع) و او از پدرش نقل مى‏كند كه مردى به حضور پيامبر خدا (ص) رسيد و گفت: يا رسول اللَّه علم چيست؟ فرمود: سكوت، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: حفظ كردن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: عمل كردن به آن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گسترش دادن آن. همچنین امام صادق عليه السلام فرمود: دانش مردمان را در چهار خصلت يافتم: اول آنكه پروردگارت را بشناسى، دوم: آنكه كار خدا را با خود بدانى، سوم: آنكه بدانى خدا از تو چه مى‏خواهد و چهارم: آنكه بدانى چه چيز تو را از دينت بيرون مى‏كند. شارح اصول کافی در ادامه می افزاید: و خلاصه علم مفيد از نظر قرآن و پيغمبر و امام صادق در اطراف همين مطالب دور ميزند و علوم ديگر در آنها زياديست چنانچه در اين حديث پيغمبر فرموده: بود و نبودش سود و زيانى ندارد.[40]

در قرآن آیه ای (آیه 28 سوره فاطر) هست مبنی بر اینکه فقط دانشمند از الله میترسند:

إِنَّمَا يخَْشىَ اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ

هر آينه از ميان بندگان خدا تنها عالمان از او مى‏ترسند. و خدا پيروزمند و آمرزنده است.

با این منطق قرآنی میان ترسیدن از الله و علم رابطه ای مستقیم وجود دارد. آقای عبدالعلی محمدی شاهرودی در دنباله این آیه مینویسد: علم خشيت آور است؛ يعنى هر كه علم دارد، خشيت دارد و از آن سو در ادعيه تصريح شده است كه هر كس خشيت ندارد، عالم نيست.[41] حال به دانش‏هاى بشرى بنگريم؛ فيزيك، شيمى، پزشكى و حتّى دانش‏هاى ما ورايى هيچ كدام به خودى خود خشيت‏آور نيستند. چه بسيارند دانشمندانى كه به كل منكر وجود خدايند![42]

احادیثی نیز وجود دارند که مستقیما میگویند منظور از علم، علم به حلال و حرام است:

پيغمبر (ص): در تحصيل علم بكوشيد كه فرا گرفتن آن حسنه و گفتگويش تسبيح و كاوش در آن جهاد و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است؛ زيرا علم راهنماى حلال و حرام است، طالب خود را به بهشت مى‏كشد… علم وسيله طاعت و عبادت و شناسائى خداست، با علم به يگانگى خدا پى برند، به خويشاوندان احسان كنند، حلال و حرام را باز شناسند و بالاخره علم چراغ راه عقل است.[43] حضرت باقر عليه السّلام فرمود: اگر نزد جوانى از شيعيان رفتى و ديدى دنبال علم نمى‏رود و دينش را تعليم نمى‏گيرد او را تنبيه كن. حضرت صادق عليه السّلام فرمود: در طلب دانش شتاب كنيد، سوگند بخدائى كه جانم در دست او مى‏باشد يك حديث در حلال و حرام كه از يك عالم صادق فراگيرى بهتر است از دنيا و هر چه در آن از طلا و نقره است.[44]

احادیث زیادی وجود دارند که میگویند که علم باید با عمل همراه باشد. از این احادیث نیز میتوان نتیجه گرفت که منظور همان علم دین است. در احادیث دیگری تصریح کرده اند که عالم بی عمل به جهنم میرود:

پیغمبر(ص):عالم و علم در بهشتند اگر عالم بعلم خويش عمل نكند علم و عمل در بهشتند و عالم در جهنم.[45] از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه فرمود كه: در جهنّم آسيابى است كه هميشه در گشت است و خرد مى‏كند. پرسيدند كه: چه چيز خرد مى‏كند يا حضرت؟ فرمود كه: علماى فاجر را كه به علم خود عمل نمى‏كنند…[46]

احادیث دیگری نیز وجود دارد که میگوید: میراث انبیاء علم است[47] یا علم از ائمه است.[48] اینگونه احادیث نیز میتواند دلیل دیگری برای ادعای ما باشد، چون با مطالعه احادیث ائمه میبنیم که چیزی جز اباطیل از آنها صادر نشده است و منظورشان از علم همان علم دین بوده است. افزون بر این نه محمد نه امامان شیعه و نه علمای بزرگ اهل تسنن هیچکدام دانشمند به معنی Scientist نبوده اند. روشن شد که منظور اسلام از علم با آنچه امروز علم خوانده میشود کاملاً متفاوت بوده است و این استدلال که «اسلام توصیه به علم اندوزی میکند، پس باعث پیشرفت علم شده است» آلوده به سفسطه تشابه لغوی است، مگر اینکه منظور مدعی از علم نیز همان «علوم اسلامی» مثل فقه باشد که در این صورت اساساً بی ربط به کل این نوشتار خواهد بود.

۳.۳ چون در دوران پیش از اسلام آموختن علم میسر نبوده است

عده ای از مسلمانان ادعا کرده اند که آموختن علم در زمان ساسانیان میسر نبوده است، و از طرف دیگر هنگامی که اسلام به ایران آمده است آموختن علم را برای همگان آزاد کرده است و از این رو سبب پیشرفت علم گشته است.

ناگفته پیداست که این ادعا به سبب تاریخی بودنش باید بر استناد استوار باشد و بار اثباتش بر گردن مدعیان آن یعنی اسلامگرایان است. تنها استنادی که برای اثبات این ادعا انجام گرفته است مربوط به داستانی از شاهنامه فردوسی است. گفته شده است که در شاهنامه حکایتی از دوران انوشیروان نقل شده است که در آن کفاشی میگوید که حاضر است تمام خراج ارتش را بدهد و در عوض به فرزند او اجازه درس خواندن داده شود و از طرف حکومت با این پیشنهاد مخالفت میشود به دلیل اینکه فرزند کفاش حق تحصیل ندارد. گفته میشود علی شریعتی برای نخستین بار این ادعا را مطرح کرده.

در مورد این استناد نخستین و بزرگترین ایرادی که وجود دارد منبع آن است، روشن است که شاهنامه فردوسی هرچه هست یک کتاب تاریخ نیست، و هدف از نوشتن ان نیز ثبت تاریخ نبوده است، نه منبعی در شاهنامه وجود دارد نه استنادی نه سلسله رواتی در میان است، شاهنامه یک اثر ادبی است و نمیتوان از آن نتایج تاریخی اینگونه استخراج کرد، از مسلمانان انتظار میرود دستکم اصول تاریخ نویسی خود را در همه موارد به کار برند اما شوربختانه در اینگونه مواقع تمام مباحث موسوم به «علم الحدیث» را ظاهراً فراموش میکنند و از یک کتاب حماسی که چندین قرن پس از حاکمیت ساسانیان نوشته شده است میخواهند گزاره های تاریخی بیرون بکشند! لذا روشن است که این استناد معتبر نیست و تا زمانی که اسلامگرایان این ادعا را استوار بر استناد صحیح و معتبر نکنند رد آن بر منتقدینش اساسا ضرورتی ندارد بلکه حکم آن به یقین باطل است!

اما جریان به اینجا ختم نمیشود. ایراد بالا را برای ادامه بحث نادیده میگیریم، حال کجای شاهنامه در مورد کفاشی صحبت شده که حاضر بوده است تمام خراج جنگ ایران و روم را بدهد؟ آیا خود این داستان مشکوک نیست؟ یک کفاش مگر در زمان ساسانیان چقدر ثروت داشته که میتوانسته است خراج جنگ یکی از دو ابر قدرت بزرگ دنیا، در آن دوره را بدهد؟ شاید مسلمانان این کفاش را با صاحب کارخانه کفش آدیداس اشتباه گرفته باشند (!)، اگر چنین داستانی واقعیت داشته باشد نظام اقتصادی ساسانیان را باید موفق تر از هر نظام اقتصادی دیگری دانست! به هر روی در ذهن هر انسان منصفی دور از خرد است که کفاشی در آن جامعه به چنین ثروت هنگفتی رسیده باشد، و با آن ثروت هنگفتش لنگ سواد آموزی به فرزندش باشد. اما نزدیکترین داستان در شاهنامه به این ماجرا در «بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری» آمده است.

با نگاهی به این ابیات روشن است که هیچ سخنی از پرداخت خراج ارتش و سایر سخنانی که معمولاً مسلمانان مطرح میکنند نیست، تنها اتفاقی که در اینجا افتاده است این است که مرد کفش گر مایل بوده است پسرش به جمع «دبیران» در آید و فرستاده شاه اعلام میکند که چنین تصمیمی را خود شاه باید بگیرد، و شاه نیز به دلایل غیر مشخص و موهوم از اینکه این فرزند به طبقه فرهنگیان بپیوندد سر باز میزند و در عوض مالیات کفش گر را بر او میبخشد. نخستین نکته که باید به آن توجه کرد این است که از برخورد یک شاه در یک سلسله نمیتوان نتیجه گرفت که تمام شاهان آن سلسله همین دیدگاه را داشته اند و وضعیت اجتماعی تمام دوران ساسانی دقیقاً همین بوده است.

دومین نکته این است که در اینجا به هیچ عنوان سخن از سواد آموزی نیست، بی سوادی یا باسوادی کودک کفاش، حق  سواد آموزی داشتن یا نداشتن نیامده است. تنها سخن از تغیر طبقه اجتماعی است، کسانی که این برداشت را از  این ابیات کرده اند لابد با معنی «دبیر» آشنا نبوده اند و فکر میکردند که تنها دبیران حق خواندن و نوشتن داشته اند در حالی که از میان طبقات مختلف جامعه ساسانی دستکم یک طبقه دیگر به یقین خواندن و نوشتن میدانسته اند و آن طبقه موبدان بوده اند. لذا اگر تمامی آنچه در بالا آمد را نیز نادیده بگیریم نمیتوانیم، منطقاً نمیتوانیم نتیجه بگیریم که حق سواد داشتن محدود به طبقه دبیران بوده است و هیچگاه هم هیچ کس حق وارد شدن به این طبقه را نداشته است.

بر خلاف این ادعای باطل در ادامه توضیح خواهیم داد که در زمان ساسانی حتی بیگانگان هم در ایران تحصیل و تدریس میکردند و آوازه علم دوستی ایرانیان حتی به گوش محمد نیز رسیده بود، از همین رو وی گفته است «اگر علم در ثریا باشند مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت- مسند أحمد 2/397 ، 309 ، 420 ، 422 ، 469 و میزان الحكمه، ج10، ص4568» . نتیجه آنکه این ادعا نه سندیتی دارد نه اسناد غیر معتبری که ارائه شده اند میتواند ادعای مطرح شده را پشتیبانی کنند. همانطور که دوره عباسی را دوران زرین تاریخ اسلام میدانند دوره ساسانی را نیز برخی دوره زرین تاریخ آیین زرتشت میدانند و آثار و کتابهای متعددی در این دوره نوشته شده اند که جز یادی از آنها باقی نمانده است. توضیح در مورد جایگاه علم در ایران باستان از حوصله این نوشتار خارج است اما میتوانید برای آشنایی با این مبحث به نوشتاری با فرنام «تاریخ پزشکی در ایران باستان» نگاه کنید.

۴ چرا اسلام نمیتواند علت پدید آمدن این پیشرفتها باشد؟

در این بخش عکس ادعای مطرح شده در این نوشتار اثبات میشود یعنی اثبات میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت علمی در منطقه باشد. ابتدا ارتباط میان دین و پیشرفت علم توضیح داده میشود، سپس از جهانشمول بودن رابطه علیت نتیجه گرفته میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت بوده باشد، سپس دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه معروف بررسی میشود و اثبات میشود که برخی از شخصیت های اصلی این پیشرفت نه تنها التزامی به اسلام نداشته اند بلکه باوری هم به آن نداشته اند و در نهایت بخشی از دیدگاه های ضد علمی و تکفیری بزرگان مسلمانان علیه علم و فلسفه مطرح میشود و گوشه ای از آزار متفکرین و دانشمندان و فلاسفه و قتل آنها توسط فقها ذکر میشود.

۴.۱ رابطه میان دین و پیشرفت علم چیست؟

در باب ارتباط دین با علم، تشابهات و تفاوتهای آنها سخنان بسیاری رفته است[49] و دیدگاه های مختلفی مطرح شده است و آنچه روشن است و مورد توافق بی دینان و گروهی از دین داران است این است که مفاهیم علمی اثبات پذیر و قابل تجربه هستند اما مفاهیم دینی قابل تجربه نیستند، به عبارت دیگر باورهای دینی مبتنی بر ایمان هستند نه اثبات. به دلیل بی ارتباطی این بحث با موضوع ما بیش از این وارد آن نخواهیم شد و در همین حد توقف خواهیم کرد، اما پرسشی اساسی که در این بخش به آن خواهیم پرداخت این است که جدا از رابطه دین و علم، رابطه میان دین و «پیشرفت علم» چیست؟ یعنی اساساً آیا باورهای دینی یک ملت میتواند سبب پیشرفت علمی آن ملت شوند؟/p>

شاید پرسیده شود پاسخ پرسش بالا چه اهمیتی دارد؟ اهمیت آن این است که اگر پاسخ منفی باشد آنگاه بطور قطع میتوان گفت اسلام موجب هیچگونه پیشرفتی نشده است چون اسلام یک دین است و دین اساساً نمیتواند موجب پیشرفت علم شود. اگر پاسخ مثبت باشد آنگاه میتوان ادیان دیگری را نیز یافت که موجب پیشرفت علم شده اند و میتوان نتیجه گرفت اسلام کار خاصی نکرده است و اینکار توسط ادیان دیگر که اتفاقاً از نظر اسلام در شمار ادیان الهی نبوده اند نیز تکرار شده است. بنابر این پاسخ این پرسش هرچه که باشد به ضرر کسانی است که مدعی علت بودن اسلام بر پیشرفت علمی در منطقه هستند.

اما پاسخ این پرسش چیست؟ تنوع باورهای دینی و گرایشات مذهبی و ضدیت شدید آنها با یکدیگر سبب میشود که سخنان کلی و احکام فله ای در مورد ادیان عموماً درست نباشند، بلکه نزدیک حکم به حقیقت احکامیست که پیرامون یک دین مشخص صادر شود. برای نمونه روشن است که کلیسای کاتولیک در دوران انگیزاسیون اروپا به شدت با پیشرفت های علمی ناقض خزعبلات دینی مخالفت و دشمنی میکرد و کاتولیسیزم اخته شده امروزی که به دعا خوانی و نوحه خوانی های مسخره کاهش یافته است روزگاری اژدهای آدمخوار وحشتناکی در حد اسلام امروزی بوده است و همین منادیان نمایندگی خدا بر روی زمین همچون ملایان اسلام دست به جنایات فجیع علیه اندیشمندان و دانشمندان زده اند، پس دستکم یک دین در زمانی وجود داشت که به شدت جلوی پیشرفت علم را میگرفت.

از سوی دیگر عده ای معتقدند  پروتستانتیزم مسیحی با ترویج این باور که هرکس پولدار تر و ثروتمند تر است بیش از دیگران مورد رحمت خداوند قرار گرفته است ثروت اندوزی را ترویج کرده موجب پدید آمدن کاپیتالیسم شد و سرمایه داران برای در آوردن پول بیشتر همیشه به یافته های علمی نیازمند بوده و هستند لذا دستکم میتوان یک مورد را یافت که یک دین بطور غیر مستقیم باعث پیشرفت علم شد، به عبارت دیگر یک دین در زمانی علت ناقصه پیشرفت علم شد.از سوی دیگر قدرت گرفتن آیین مدرسی چیزیست که در هر دینی میتواند اتفاق بیافتد و مزاحم پیشرفت علم شود. دكتر مهدی فرشاد، آيين مدرسی (scholasticism) را يكی از عوامل افول علم در اسلام می داند: در مواجهه با مسئله علم و دين، استدلال و فلسفه و سنت و شريعت برخی از متفكرين روی به مصالحه آوردند و كوشيدند تا بين آنها وجود ازدواج و تلفيقی پديد آورند. آنچه كه در تاريخ علم به نام آيين مدرسی خوانده شده گرايشی در اين جهت با اعتقاد به اولويت الهيات بر معقولات مشخص بوده است. در آيين مدرسی علم دنيا می بايد كه در خدمت الهيات درآيد و شناخت پديدارهای جهان می بايد كه معطوف به شناخت منبع الهی باشد. علوم عقلی در اين آيين (يعنی آيين مدرسی)، مكمل باورهای منقول دينی است و تعقل و انديشه علمی در مسير كلی اعتقادات مذهبی جريان پيدا می كند. در آيين های مدرسی، آنطور كه در درازنای تاريخ تمدن بشر پديد آمده اند، تفكر آزاد و پرسشهای بنيادی در باب مسائل دينی و به سئوال گذاشتن اصولی كه مبنای دين را تشكيل می دهد مطرود واقع ميگردد و در نظر يك معتقد به آيين مدرسی، گمراه كننده شمرده می شود. در جهان اسلام،‌ خاصه از سده های يازدهم ميلادی (پنجم هجری) به بعد آيين مدرسی رونق بيشتری يافت و اين رونق به تدريج به اشراف كامل الهيات بر طبيعيات انجاميد.[50] جورج سارتون نويسنده كتاب تاريخ علم نيز «آيين مدرسی» را عامل افول علمی مسلمين می داند: حال، بگوييد كه اين جدايی [عقب افتادگی علمی مسلمين از غرب] چگونه آغاز شد، و چگونه داشت آغاز ميشد، چگونه اتفاق افتاد كه پس از آنكه ملل شرق و غرب تا (پايان قرون وسطی) با هم طی كرده بودند، در آن نقطه از هم جدا شدند، شرقيان در همان جا ماندند و… غربيان هر چه سريعتر در طريق كشف به پيش تاختند؟ توضيح آن بسيار ساده استو مردم شرق و غرب در معرض آزمايش بزرگ آيين مدرسی قرار گرفتند، مردم غرب از آن به در آمدند، ولی شرقيان شكست خوردند.[51]

از طرفی دیگر پیشرفت علمی و فلسفی که در یونان باستان قرنها پیش از میلاد مسیح وجود داشته است و با جهانگشایی های اسکندر مقدونی و افول ناشی از آن در یونان پایان یافت بسیار حیرت انگیز است و بی نظیر است بطوری که البته با غلو گفته اند تمام فلسفه از آن دوران تا این دوران را میتوان حاشیه نویسی بر کتب افلاطون دانست. حال آنکه دین مردم در یونان باستان از نظر ادیان سامی شرک بشمار میرود و آنها به نظام چند خدایی اعتقاد داشتند و چنین باوری مستقیماً از نظر ادیان سامی انسان را به جهنم خواهد برد.

حال با این حساب اگر اسلام را عامل پیشرفت علم در ایران بدانیم، به چه دلیل نباید شرک را عامل پیشرفت در یونان باستان بدانیم؟ اگر قرار باشد از روی پیشرفتهای علمی، دین برتری را انتخاب کنیم کدام یک نتیجه بهتری داده اند؟ شرک یونانی یا توحید عربی؟ همچنین میزان پیشرفت علمی در اسرائیل که وجودش مبتنی بر صهیونیسم است به هیچ عنوان قابل مقایسه با پیشرفتهای کشورهای اسلامی نیست. آیا کسانی که میگویند اسلام سبب پیشرفت علم در جهان شد حاضرند قبول کنند صهیونیسم نیز موجب پیشرفت علم در جهان شده است؟ اگر حاضرند چنین چیزی را بپذیرند میتوان نتیجه گرفت اسلام چیز منحصر به فردی ندارند و همان کاری که اسلام کرده است هزاران برابرش را شرک یونانی و صهیونیسم یهودی غربی انجام داده اند و اتفاقاً در مقابل اینها پیشرفت علمی مسلمانان بسیار بسیار ناچیز بوده است. روشن است که چه پاسخ به پرسش اساسی مطرح شده در این بخش مثبت باشد چه منفی نتیجه به نفع منکران علت بودن اسلام در پیشرفت علمی منطقه خواهد بود.

۴.۲ جهانشمول بودن رابطه علیت

از جمله مهمترین دلایلی که میتوان در اثبات اینکه پیشرفتهای علمی در منطقه معلول اسلام نبوده اند، یعنی تحققشان متوقف به اسلام نبوده است استدلال از جهانشمول بودن رابطه علیت است. از خواص علیت جهانشمول بودن آن است یعنی هرگاه علت تامه فراهم آید معلول بدون شک، قطعاً، ضرورتاً و جبراً بوجود می آید، اگر چنین نشود اساساً رابطه علیتی برقرار نیست و میفهمیم که از ابتدا در این مورد بیهوده علیت را متصور شده بودیم. بنابر این میتوان از هر رابطه علیتی انتظار داشت که در هر زمان و مکانی برقرار باشد و علت آن علیت همواره آن معلول را تحقق بخشد. حال با توجه به علت فرضی که در مسئله وجود دارد باید دید آیا «اسلام به هرجا هجوم برده سبب پیشرفت علم شده؟»  به عبارت دیگر اگر ادعا این است که «اسلام علت پیشرفت علم میشود»، باید دید که آیا هجوم اسلام به سایر مناطق هم سبب پیشرفت علم شده است؟

واقعیت های تاریخی نشان میدهند که اینگونه نیست، پس از هجوم اسلام به جهان و حمله کردن مسلمانان به تمام جاهایی که دستشان به آن میرسید تنها دو منطقه علمی بوجود آمدند و پیشرفت علم و فلسفه و فرهنگ تنها در دو نقطه دیده شد، یکی بغداد (ایران)، و دیگری آندلس (اسپانیا)، در سایر شهر ها نهادهای علمی مهمی پدید نیامدند، تا اینکه دست اعراب از ایران کوتاه شد و حکومت های محلی دست به ساختن چنین مراکزی زدند. اسلام هرگز باعث پیشرفت علم در عربستان سعودی، یمن، افریقای شمالی و خاور دور و غیره نشد، بلکه تنها در دو منطقه به ادعای مسلمانان چنین چیزی را علت شد. در واقع تمامی فلاسفه و منطقیون معروف دوران پس از اسلام از نژاد غیر عرب بودند به غیر یک فیلسوف که او ابو یوسف یعقوب ابن اسحاق الکندی است، عرب بودن او آنقدر برای اعراب مسلمان اهمیت داشته است که او را به نام «فیلسوف العرب» میشناسند که خود وی حتی در میان فلاسفه مسلمان نیز دست چندم به شمار میرود و بعدها با درخشش فارابی و ابن سینا نام چندانی از وی باقی نماند .[52] نقش اصلی الکندی معرفی فلسفه یونانی به مسلمانان بود و او چیز زیادی به آثار یونانی نیافزود و تفلسف چندانی نکرد، بلکه بیشتر تلاش او برای نشان دادن سازگاری اسلام و وحی و فلسفه بود و خدمت اصلی او به فلسفه ایجاد واژه های فلسفی در زبان عربی بود.[53] لذا به سختی میتوان حتی وی را در ردیف فلاسفه آورد، یکی از صاحب نظران در مورد وی گفته است «(او به خلقت باور داشت)… و فلسفه خلقت از عدم را بعدها رد کرد، بنابر این الکندی را نمیتوان واقعاً یک فیلسوف توصیف کرد»[54]. حتی الکندی هم ساکن عربستان نبود بلکه گرچه از اعراب بود ولی در شهر کوفه بدنیا آمده بود و بر اثر تلاشهای دو خلیفه عباسی مامون و معتصم که از آنها یاد بردیم آموزش دید و به جایگاه خود رسید.

در تمام دوره های اسلام هیچ یک از اهالی محله خدا، مکه و مدینه فیزیک دان و منجم و ریاضی دان و فیلسوف قابل توجهی نشدند،  بجای فلاسفه و دانشمندان در عوض عربستان مرکز تربیت دژخیمان و دزدانی همچون علی ابن ابیطالب، عمر بن خطاب، سعد ابن وقاص، خالد ابن ولید و غیره بود و غیر از اسلام و وهابیت اساساً چیز دیگری برای جهان نداشته است و برداشت اعراب از اسلام تنها حق تاختن و تجاوز به دیگران و دزدیدن اموال آنها و سلطه بود. جدا از فلاسفه و اندیشمندان حتی معروف ترین کسانی که مسلمانان به آنها «علما» میگویند یعنی محدثین، فقها، مفسرین و غیره نیز از جاهایی غیر از عربستان بوده اند. هدف از این سخن تحقیر اعراب نیست بلکه اعراب شرایط جغرافیایی و اجتماعی پدید آوردن شهر نشینی و چنین پیشرفتهایی را اساساً نداشته اند، خیلی وقتها فراموش میشود که در بیابان زندگی کردن خیلی شبیه به بالای درخت زندگی کردن یا در غار زیستن است. بنابر این ملت عربستان نقشی در پیشرفتها نداشتند بلکه ملتی که سابقه درخشانی از فرهنگ و تمدن پشت سر داشت یعنی ایرانیان بودند که حتی «علوم» باطل اسلامی را وضع کردند و بزرگترین ائمه دینی  و علماء مسلمانان، متکلمین و حتی عربی دانان بزرگ و کسانی که برای اسلام نظامهای فکری سازمانیافته ایجاد کردند اغلب ایرانی بودند. قدیمی ترین کتابهایی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده است را نیز موالیان-ایرانیانی که در جنگها اسیر اعراب میشدند و به بردگی آنان در می آمدند نوشته اند، ابن اسحق یک موالی بوده است[55]. این است که بعد از ظهور اسلام در همه جا پیشرفت علمی حادث نشد، اینجاست که میتوان نتیجه گرفت اسلام نمیتواند منطقاً علت پیشرفت علمی باشد؛ افزون بر اعراب، در میان سیاه پوستان افریقایی که اسلام بر آنان عرضه شد و ترکان تاتار هم شخصیت های علمی برجسته ای ظهور نکردند؛ شرط وجود سنت علمی دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید.

افزون بر بحث بر سر «جای ها» میتوان بر سر «گاه ها» نیز سخن گفت، روشن است که در دو قرن اول اسلام هیچ دانشمند و فیلسوف قابل توجهی در میان مسلمانان وجود نداشت، دلیلش هم روشن است چون دو قرن نخست اسلام بیشتر به تاراج مردمان بیگناه منطقه توسط مسلمانان غارتگر، بربر، دزد و راهزن گذشت و هرگز شرایط پیشرفت علم بوجود نیامد که انتظار آن بخواهد بوجود بیاید. این دوره حقیقتاً شایسته نام «دوره بربریت» است و سیاه ترین دوره های تاریخ ما و دیگر ملل جهان است. همانطور که پیشتر آمد میان مسلمانان نخستین و کتابت و دانش ارتباطی نبود و در این دوره کوتاه ایشان حتی هرگاه با آثار علمی و کتاب هم برخورد میکردند آنرا محترم نشمرده و آنرا نابود میکردند، برای نمونه از سوزاندن کتابخانه اسکندریه و ایران در قبل یاد شد، یکی از محققین در این مورد نوشته است. «از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایران از میان رفته است. گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید، به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که همه آنها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن کتابها را در آب یا آتش افکندند».[56] تنها پس از ثبات نسبی اوضاع بود که دانشمندان و فلاسفه آنهم نه از میان همان دزدان و غارتگران شبهه جزیره عربستان و قبیله قریش بلکه از میان ملتهایی که چندین سال به غارت رفتند و به اعراب مسلمان دزد باج دادند و زن و بچه شان به عنوان برده و کنیز در بازارهای مدینه به فروش رفت و اعراب مسلمانان به آنان تجاوز کردند کم کم ظهور کردند؛ شرط امنیت و ثبات دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید. افزون بر شرط امنیت مسلمانان اولیه، خلفای راشدین و چند نسل اول مسلمان که طبیعتاً بیش از نسلهای بعدی به اسلام نزدیک بودند و برخی خود شاهد محمد و از یاران نزدیکش بودند هیچکدام فعالیت علمی نداشتند، حتی در دوره بنی امیه نیز همانطور که گفته شد گرچه حرکتهای انفرادی و کوچکی صورت گرفت ولی اساساً کسی به دنبال علم نبود، چون در آن دوره اساساً علم برایشان مطرح نبوده آنچه مطرح بود غارت بود و قدرت! تنها در زمان ثبات و نفوذ ایرانیان بود که فعالیت های علمی آغاز شد; شرط وجود سنت علمی را بیاد بیاورید. یکی از محققین در مورد تازیان در این دوره میگوید «… بر خلاف دوره امویان که در آن اعراب با تعصب شدید به شعر و تاریخ و انساب و آداب خود پای بند بودند و تحقیر و ظلم را نسبت به ایرانیان و رومیان به منتهی درجه شدت خود رسانده بودند، چون در روزگار عباسیان کم کم از حالت بدویت و تنگ نظری بیرون آمدند و به شهر نشینی خو گرفتند، دانستند که غیر از شعر و حداء (آوازی که شتران را بدان رانند) در دنیا علوم دیگری نیز وجود دارد، این بود که به اقتباس از علوم و آداب کشورهای  غیر عربی پرداختند و هرکجا در مدارس «حران» و «جندی شاپور» و دیگر حوزه های علم و دانشمندی یا صاحب فضیلتی سراغ گرفتند، به دور خود جمع کردند و با صلات و عطایای بزرگ بنواختند.»[57]

از پاراگرافهای بالا میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه همه جا و نه همه گاه موجب پیشرفت علم نشده است چون اساساً در برخی جاها و برخی دوره ها متفکرین قابل توجهی بوجود نیامده اند. پس روشن است که باید به دنبال علت های دیگر بود.

۴.۳ دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه برجسته

اگر ظهور دانشمندان و فلاسفه را به خاطر اسلام است و اين گوهر اسلام است كه باعث به وجود آمدن دانشمندان و فلاسفه ميشود، پس بايد اين دانشمندان انسانهايی‌ عميقا مذهبی و ديندار باشند و پای خود را از خطوط قرمز اسلام بيرون نگذارند. گرایش به اسلام را در دو بعد نظری و عملی میتوان به ترتیب باور به اسلام و التزام به اسلام نامید، لذا از فلاسفه و دانشمندان برجسته دوره شکوفایی علمی تاریخ پس از اسلام منطقه انتظار میرود که هم باور به اسلام داشته باشند هم التزام به آن. اما مطالعه در آثار و زندگينامه اين دانشمندان در برخی موارد خلاف این را ثابت میکند؛ نه تنها برخی از آنها التزامی به شرایع اسلامی نداشته اند و گاهی مستحق پیاده شدن حدود شرعی الهی میشده اند بلکه گاهی باوری نیز به برخی اصول اسلام نیز نداشته اند و اثبات عقلی آنان را میسر نمیدانستند یا حتی آنها را مردود می شناختند.

نه تنها برخی از فلاسفه و اندیشمندان که در دوره شکوفایی علم حضور موثری داشتند به اسلام باوری نداشند بلکه برخی از آنها چنانکه نام و شرحی از باورهایشان در همین بخش و بخش بعدی خواهد آمد از زنادقه بودند و با اسلام مخالفت و دشمنی نیز میکردند، برخی از آنان به سبب این مخالفت ها مورد آزار قرار گرفتند و برخی کشته شدند، مسلمانان آثار این فلاسفه و دانشمندان را تماماً نابود میکردند و اندک دانشی که از آنها داریم مربوط به پاسخهایی است که دیگران به مطالب آنها داده اند. روشن است که این فلاسفه و اندیشمندان ممکن بود جایگاهی بالاتر از فلاسفه معروف مسلمان داشته باشند ولی همین بی اعتقادی آنان به اسلام ممکن است سبب گم شدن نام آنان در تاریخ باشد. برخورد مسلمانان با دگراندیشان در قرن بیست و یکم و رفتارهای وحشیانه و سانسور حاکم بر جوامع اسلامی در این قرن که الگویی از آزادی و مدنیت-منظور جوامع آزاد غربیست نیز در مقابل مسلمین قرار دارد به خوبی میتواند به تصور ما از وضعیت این افراد در جوامع اسلامی قدیمی تر که همین الگو نیز وجود نداشت کمک کند.

برخی از این دانشمندان و فلاسفه اصلا مسلمان نبودند و تا آخر عمر هم مسلمان نمیشدند. البته برخی هم مسلمان میشدند. در معرفی مترجمان دیدیم که بیشتر آنان مسلمان نبودند. علی بن عباس اهوازی معروف به مجوسی از پزشکان بزرگ بوده که در یک خانواده زرتشتی به دنیا آمده و بعدا مسلمان شده است.[58] ابن مسکویه نیز در آغاز زرتشتی بوده و بعد اسلام آورده است.[59] ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان و ابومنصور الحسین بن طاهر بن زیله هر دو از فیلسوفان زرتشتی بوده اند.[60] ابوالحسن مختار بن الحسن بن عبدون ابن سعدون بن بطلان البغدادی معروف به «ابن بطلان» از اطباء و منطقیان بزرگ نصرانی بوده است.[61] ابن کمونه که یکی از فلاسفه و طبیبان بزرگ تمدن اسلامی بوده است، یهودی بوده و گفته اند که بعدا مسلمان شد. او شبهه ای به توحید وارد کرد و بعد سعی کرد به ان پاسخ دهد. به خاطر مطرح کردن همین شبهه او را افتخار الشیاطین می گویند.[62] ابن میمون القرطبی از دیگر فلاسفه و طبیبان است که یهودی بود و تا آخر عمر هم یهودی ماند. او در کتابهای خود عقایدی بر ضد نبوت و توحید در اسلام داشت و شکی که مسلمانان برتحریف کتب مقدس داشتن را شدیدا سرزنش میکرد و وجود عباراتی در کتب مقدس مبنی به آمدن پیامبر تازی را رد میکرد.[63] جورجیس بن بختیشوع سریانی از طبیبان ماهر ساکن جندی شاپور بود که بعد از عجز پزشکان دستگاه خلافت عباسی به دعوت منصور عباسی به دربار می آید و بیماری معده وی را علاج میکند، منصور به وی سه کنیز رومی با سه هزار دینار پاداش میدهد، او همه را پس فرستاده و چون فردای آن روز منصور به او اعتراض میکند میگوید «ما ترسایان جز یک زن نمیگیریم، و تا وقتی او زنده است با دیگری ازدواج نمیکنیم».[64]

فارابی

هر چند مسلمان بوده است اما باور داشته است كه عقايدی مانند: آفرينش جهان از عدم،معاد جسمانی و نبوت دارای برهان عقلی نيستند.[65] فارابی علاقه زيادی به موسيقی داشته و كتاب بزرگی به نام «الموسيقی الكبير» نوشته است، در حالی که اسلام به شدت با موسیقی دشمنی می ورزید.[66] فارابی همچون ابن سینا خلقت جهان را به پیروی از ارسطو باور نداشته و آنرا ازلی میدانسته است[67] البغدادی گفته است كه ابراهيم بن سيار نظام معتزلی – كه از بزرگان معتزله بوده است – شق القمر و رؤيت جن را انكار كرده است.[68] ابن رشد نيز به قدم عالم، معاد روحانی ( نه جسمانی) و علم خداوند به كليات (و نه بر جزئيات) باور داشته است.[69]

اینگونه ناباوری ها به اصول و عقاید اسلامی در میان دانشمندان و فلاسفه ای که از آنان با نام مسلمان یاد میشود بسیار دیده میشود ولی اکثر اوقات این ناباوری ها با تفسیر و  سفسطه های متنوع پنهان سازی میشوند. اما در میان فلاسفه و دانشمندان برجسته تر گاهی نه تنها ناباوری بلکه ضدیت با اسلام نیز دیده میشود.

رازی

يكی از دانشمندان بزرگی كه مسلمانان از او به عنوان دانشمند اسلامی ياد ميكنند، محمد بن زكريای رازی است. كشف الكل را به او نسبت ميدهند. او پزشك بزرگی در زمان خودش بوده است و كتاب گرانسنگ «الحاوی» را در اين زمينه تاليف كرده است. امّا رازی به هيچ روی مسلمان نبوده است. در فلسفه رازی پنج قديم وجود دارد: آفريدگار، نَفسِ كُلی، هيولای اوّل، مَكانِ مُطلق و زمانِ مُطلق. ابن حَزم ظاهری در » الفصل في الملل و الاهواء النحل » باور دارد كه رازی اين باور را از مغان گرفته است.[70] مسعودی در » التنبيه و الإشراف» می‌گويد كه زرتشتيان به پنج قديم معتقدند، پس نظر ابن حزم در مورد رازی صحيح است.[71] باور رازی در مورد قديم دانستن زمان و نفس مخالف نص قرآن است.[72] اعتقادات رازی به همين جا ختم نميشود، او دو كتاب در نقد نبوت و به طور كلی دين نوشته است به نامهای «پيامبری ها» و «ترفند پيامبرنمايان».هانری كربن در مورد باورهای رازی ميگويد: رازی با خشونتی ناشنيده، در مورد خدعه كاری شيطانی انبياء، ما فی الضمير خود را بيان ميكند. رازی با شور و هيجان به تساوی بشر اظهار عقيده ميكند كه همه افراد بشر متساويند و هرگز قابل قبول نيست كه خداوند بشری را برگزيند تا وظيفه نبوت و هدايت ساير ابناء بشر را به او واگذارد. اين وظيفه نبوت جز شوربختی چه حاصلی داشته است؟ حاصل جز جنگ و قتالهای عنان گسيخته به نام عقايد جزمی مذهبی و باورهای پوچ چيزی نبوده است.[73] رازی برای خرد ارزش زيادی قائل است و كار كسانی كه ميخواهند بين دين وفلسفه آشتی برقرار كنند را بيهوده ميداند. یکی از محققین در مورد باور او پیرامون پیامبری نوشته است «در مناظره ای با یک مسلمان عادی او (رازی) استدلال کرده است که هیچ فیلسوف واقعی نمیتواند بر سنت اسلام پایدار باشد، بلکه باید همه چیز را خودش با خرد خودش بررسی کند، زیرا تنها خرد میتواند آدمی را به سوی حقیقت رهنمون شود. تکیه کردن بر متون دینی که ‹وحی› شده اند کار بیفایده ای است چون این وحی ها در ادیان مختلف در تناقضند، و چطور میتوان گفت که یکی درست و دیگری نادرست است؟ «.[74] همين باورها باعث شده است كه گروهی او را ملحد (ابوحاتم رازی)، نادان (ناصر خسرو)، مهوس بی‌باك (ناصر خسرو) و سخنان او را دعاوی و خرافات بی‌دليل (ابن حزم)، هوس (ناصر خسرو)، هذيانات (موسی بن ميمون) خوانده‌اند[75] و افرادی (دوازده نفر) بر عقايد او رديه نوشته‌اند.[76]

رازی را میتوان بدون شک بزرگترین یا دستکم یکی بزرگترین قهرمانان بزرگ آزاد اندیشی و خرد نقادانه در تاریخ ایران دانست. بلندای دانش او در زمینه های غیر فلسفی اجازه نابودی کامل یاد و خاطره وی را به مسلمین نداده است و الا شاید همچون دیگر زنادقه نام چندانی از وی امروز باقی نمی‌ماند. او در مورد نبوت میگوید: «بر چه اساسی اینرا بایسته میدانید که خدا باید افرادی را انتخاب کند، آنها را برتر از دیگر مردمان بداند، آنها را راهنمای دیگران قرار دهد، و مردم را وابسته به آنها کند؟» وی در مورد خشونت های مذهبی میگوید که خدا باید میدانست فرستادن ادیان سبب اختلاف بین مردم خواهد شد و «فاجعه ای جهانی رخ خواهد داد که در آن مردم در خشونت های متقابل جنگیده و نابود خواهند شد. براستی همانطور که میبینیم مردمان بسیاری به همین خاطر کشته شده اند» رازی منتقد عدم وجود علاقه در میان مذهبیون برای تحلیل منطقی و خرد محور باورهای دینی بود، او میگوید «اگر از هوداران این دین در مورد اثبات حقانیت دینشان بپرسید، شعله میگیرند، و خون هرکس که با این پرسش به سراغشان برود خواهند ریخت. آنها سنجش خردمحور را ممنوع میکنند  و مخالفانشان را میکشند. اینگونه است که حقیقت به تدریج خاموش و پنهان شد». رازی در مورد قرآن میگوید «شما میگویید سند معجزه-قرآن حاضر است. میگویید هرکس منکر اعجاز قرآن است چیزی شبیه آن بیاورد. براستی که هزار چیز شبیه آن میتوان از آثار خطبا، سخنگویان برجسته، شاعران نیرومند آورد که در چینش و شیوایی برتر از قرآن هستند و مسائل را موجز تر طرح کرده اند. معنی را بهتر میرسانند و قافیه و ریتم برتری دارند. به خدا آنچه شما میگویید ما را متحیر ساخته است! در مورد کتابی سخن میگویید که اساطیر قدما را بازگو میکند و در عین حال پر از تناقض است و هیچ اطلاعات بدرد بخور و توضیحات مفیدی در آن یافت نمیشود، بعد به ما میگویید چیزی شبیه آن بیاوریم؟»[77]. وقتی از رازی در مورد سازش تفکر فلسفی و دین باوری پرسیده میشود او با صراحت میگوید: «چگونه ممکن است کسی فلسفی فکر کند و به قصه های متناقض پیر زنان که نادانی و جزم اندیشی را تشدید میکنند گوش فرا دهد؟»[78]

ابوریحان محمد بیرونی

یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی است که در فلسفه نیز دستی بلند داشته است، در مورد او گفته اند پیوسته تفکر و مطالعه میکرد، چشمان او از نظر کردن و دستهایش از نوشتن و زبانش از بیان کردن و مغزش از فکر کردن خسته نمیشد، فقط دو روز یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست میکشید[79] . یکی از محققین در مورد او میگوید «خود بیرونی گوید: من کتاب رازی را در علم الهی خواندم و او در این کتاب خواننده را به کتابهای مانی به ویژه کتاب «سفر الاسفار» او حواله میکند. وی از رازی در برابر ابن سینا دفاع میکند و توهینی را که ابن سینا در حق رازی کرده و او را «متکلف فضولی» خوانده بود، شایسته مقام یک دانشمند نمیداند. لیکن بیرونی از تظاهر به مطالعه این کتب ابا و امتناع می ورزید چه از شکنجه و آزار معاصران و بویژه از دربار متعصب غزنوی که بیشتر عمر خود را در آنجا گذرانید بیمناک بود و از اینکه او را از پیروان رازی بشمارند تحاشی داشت، از این رو تعجب نباید کرد که بیرونی در مبحث «نقض نبوات» رازی و دیگر بزرگان و فاضلان را رد کرده و از استخاف آنان خود داری نکرده است.[80]

خيام

غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام از حكما، رياضی دانان و شاعران بزرگ ايران در ميانه سده پنجم هجری در نيشابور زاده شد. او از جمله كسانی بود كه به فراگيری علوم يونانيان اهتمام داشت. او در علم فلك و نجوم مهارتی تمام داشت و گروهی از نوابغ نجومی و بزرگان فلكی با او هم عصر بودند، از اين روی گروهی از همين فضلا، برای بنای رصدی جهت سلطان ملك شاه سلجوقی با او همكاری كردند. طراح و مبتکر تقویم هجری شمسی که از دقیق ترین تقویمهای دنیا است و طراحی آن نیازمند دانش گسترده در نجوم و ریاضیات است کار خیام بوده است. اما باورهای فلسفی او نيز عميقا متضاد با اصول اسلامی بود.او به خدايی معتقد است كه خير محض است و عقاب و عذاب از او صادر نميشود، پس عقاب را نفی ميكند. در مورد هستی‌ اعتقاد دارد كه عدم و نيستی برتر از آن است، به نظر او دنيا سرای مصائب و تكرار است و موجب خستگی و ملال ميشود.[81] خيام معتقد به جبر بود[82] و به معاد اعتقادی نداشت.[83]خيام برای بيان افكار فلسفی خود از شعر استفاده ميكند، به همين خاطر در زمان خود شهرتی در شاعری نداشت و به عنوان فيلسوف شناخته ميشد. القفطی در مورد اشعار او ميگويد: باطن آنها بمنزله مارهای گزنده‌ای برای شريعت است.[84] رباعی زير از اشعار خيام است:

گويند كسان بهشت با حور خوشست

من ميگويم كه آب انگور خوشست

اين نقد بگير و آن نسيه بدار

كآواز دهل شنيدن از دور خوشست

ابن سينا

شيخ الرئيس ابن سينا مشهورترين دانشمند، پزشك و فيلسوف دنيای اسلام است. اما او هم عقايدی داشته است كه برخی از آن عقايد مخالف اسلام بوده است و اهل دين بر او رديه‌هايی نوشته‌اند. ابن سينا در فلسفه پيرو ارسطو بوده است و سعی ميكرده بين اسلام و فلسفه نزديكی برقرار كند. او در مورد برخی از عقايد،  برای اينكه به كفر متهم نشود، راه سومی انتخاب ميكند. مثلا باور قديم بودن عالم كه از باورهای اصلی فلاسفه در آن زمان بوده است را اين گونه تبيين ميكند: قديم بر دو نوع است، قديم بالذات كه خداوند است و قديم بالزمان كه عالم است، پس عالم به اعتبار زمان قديم است زيرا زمانا بدايتی و آغازی ندارد و می‌گوييم محدث است به اعتبار علت زيرا خداست كه آن را ابداع كرده است. پس عالم قديم حادث است.[85] البته ابن سينا در كتاب «حكمة المشرقيين» خود اشاره ميكند كه برخی از چيزها را بايد پنهان كرد: از جمله چيزهایی كه ما در آشكار ساختن آن خودداری كرده و ناگفته گذاشته‌ايم حقی است كه اشاره بدان می‌شود و جز با تعصب تلقی نمی‌گردد.[86] از جمله ديگر عقايد مخالف اسلام ابن سينا، انكار معاد جسمانی است.[87] او در آثار اوليه خود مانند شفاء و نجات ميگويد معاد جسمانی را جز از طريق شريعت و تصديق قول پيامبر قابل پذيرش نيست، اما در آثار متاخر خود مانند رسالة «أضحویّة» اساسا معاد جسمانی را انكار كرده است و گفته است كه بايد نصوص شرع را تاويل كرد.[88] او در تحليل معجزه گفته است كه معجزات از نفوس پيامبران صادر ميشود كه اين موضوع نيز با اعتقادات اسلامی مخالف است.[89] ابن سينا مخالفان زيادی دارد و رديه‌های زيادی بر او نوشته‌اند. از مخالفان ناشناخته ابن سينا، ابن اثير است كه در تاريخ بزرگ خود ابن سينا را كافر و آثار او را الحاد آميز ناميده است.[90] ابو محمد عبدالله بن اسعد يافعی از ديگر مخالفان ابن سينا است كه ميگويد: كتاب شفای او را خواندم ولی بهتر است كه اين كتاب را الشقاء نام نهند، زيرا شامل فلسفه است و دل هيچ متدينی بدان باز و گشوده نمی‌شود.[91] ابن صلاح فقيه شافعی معروف نيز از او ببدی ياد كرده و گويد: وی از دانشمندان اسلام نيست، بلكه شيطانی از شياطين انسی است.[92] سخت ترين حمله به ابن سينا را عمربن علی‌بن غیلان كه يكی از متكلمان است، انجام داده است. او در كتاب «حدوث عالم» خود ابن سينا را از باطنيه ميداند و ميگويد كه اصليت باطنيه از مجوس است و انها تظاهر به اسلام ميكنند. در ادامه سخنش ميگويد كه ابن سينا بر كتابهای مخالف اسلام خود نامهای نيكو مانند شفا، نجات و هداية گذاشته است.[93] ابن سينا در مورد موسيقی نيز آثاری دارد، بخشهايی از كتاب شفاء پيرامون موسيقی است. اما نكته بسيار جالب در مورد ابن سينا ان است كه با توجه به تحريم شراب در اسلام، در كتاب قانون خود بسيار به شراب پرداخته است. گاهی به عنوان دارو تجويز كرده است، گاهی در مورد فوايد شراب گفته است و روش درست كردن شراب را توضيح داده است: برای هر كس كه فربهی و نيرومندی آرزو ميكند، شراب شيرين و غليظ توصيه می‌شود…[94] كسی كه ميخواهد زود مست شود و زيانی نبيند، بايد اشنان و عود هندی را در شرابش خيس كند…[95] نوشيدن شراب بايد با پيمانه‌های كوچك شروع شود و اين روش بهتر از نوشيدن با پيمانه‌های بزرگتر است…[96] كسی كه مغزش نيرومند است با شراب به آسانی مست نمی‌شود…[97] هر قدر عطر شراب بيشتر، بوی آن در افزايش و مزه آن لذيذتر باشد نوع آن بهتر است…[98] برخی معتقدند اگر انسان يك يا دو بار در طول ماه مست شود خوب است و بد نيست…[99] ابن سينا در كتاب پنجم قانون، فصل ششم را به شربتها و ربها اختصاص داده است كه در آنجا روش تهيه چند نوع شراب را آموزش داده است. از پیامبر اسلام در کتب صحیح منقول است که گفته است «کسی که شراب می نوشد، همچون بت پرست است و خداوند را همچون بت پرست ملاقات می کند» (مسند احمد )، بنابر این روشن شد که ابن سینا از دید محمد یک بت پرست بوده است.

روشن است که این افراد برجسته و متفکرین تاریخ ایران پس از اسلام را نمیتوان حتی در مواردی مسلمان دانست، چه برسد به اینکه این افراد بخواهند علم خود را از اسلام داشته باشند یا حتی اسلام آنها را برای عالم شدن پرانگیزه کرده باشد.

۴.۴ دوره انگیزاسیون اسلامی و تکفیر دانش اندوزی و فلسفیدن

(Inquisition) انگیزاسیون به معنی لغوی تفتیش است و در اصطلاح تاریخی به دوره ای از تاریخ اروپا (1232-1820) گفته میشود که در آن کلیسای کاتولیک تقریباً بر اروپا حاکم بود و دست مذهبیون در اروپا برای تفتیش عقاید و تکفیر و تنبیه عقاید و کنش های کفر آمیز باز بود. یعنی افراد مشکوک به کفر را در بیدادگاهی حاضر میکردند و مفتش از آنها پرسشهای اعتقادی میکرد و آنها مجبور به پاسخگویی بودند، اگر موفق به اثبات کفر آنها میشد، ایشان تنبیه میشدند، گاهی این تفتیش عقاید با بدترین شکنجه ها و غیر انسانی ترین رفتارها همراه بود، از این دوره با فرنام «دوران سیاه» (Dark Ages) نیز یاد میشود.

کمتر کسی را میتوان یافت که نام گالیله و فشاری که کلیسای کاتولیک بر وی و امثال وی وارد کرد را نشنیده باشد. همه ما اگر چیزی در مورد گالیله نخوانده باشیم حداقل یک کارتون در مورد گالیله دیده ایم. دلیل این اشتهار چیزی نیست جز اینکه غربیان نسبت به گذشته خود دیدگاه انتقادی دارند و سعی میکنند از گذشته های خود درس بگیرند، تعصبی روی گذشته خود ندارند و از اشتباهات گذشته خود معمولاً نجیبانه شرمسارند و به تاریخ اغلب بعنوان تاریخ نگاه میکنند نه ابزاری برای رسیدن به منافع سیاسی. بنابر این غربی ها زشتی های تاریخشان را هم برای درس گرفتن تبلیغ میکنند. اما مسلمانان چطور؟ مسلمانان تنها سعی میکنند زشتی های تاریخ خود را پنهان کنند و زیبایی های اندک آن را بزرگنمایی کنند. در مورد جنایات کلیسای کاتولیک و جزمیت و تعصب احمقانه آن میتوان ده ها کتاب نام برد ولی از جنایات و جزمیت متفکران بزرگ مسلمان و دیدگاه های ضد علمی آنها و جنایاتی که حکومت های اسلامی علیه دانشمندان و متفکرین و فلاسفه کردند کمتر کسی خبر دارد. این پنهانکاری فقط در مورد تاریخ گذشته های دور نیست، مسلمانان حتی در مورد مسائل امروزی هم مسئولیت زشتی هایی که به بار می آورند را بر عهده نمیگرند و آنها را بر گردن دیگران می اندازند. برای نمونه به نگرش آلمانی ها به هولوکاست نگاه کنید و آنرا با نگرش مسلمانان به حملات یازده سپتامبر، قتل عام دارفور، قتل عامهای ایدی امین در اوگاندا، بیش از 13 قرن برده داری، تبعیض علیه زنان، تبعیض علیه نامسلمانان، قتل های ناموسی، حکومتهای ظالم و غیر انسانیشان که نه تنها مسئولیت آنها را بر عهده نمیگیرند بلکه بر گردن دیگران هم می اندازند و همواره از همه عالم و آدم هم طلبکارند، مقایسه کنید.

این دست پنهانکاری ها که هم ناشی از ضعف های فکری و هم ناشی از بی اخلاقی است برای مسلمانان نتیجه ای جز تکرار مصائب گذشته و درس نگرفتن و پیشرفت نکردن به همراه نخواهد داشت، مسلمانان تا این رویه را پیش گرفته اند هیچگاه سعادتمند نخواهند شد. ما و مسلمانان بهتر است از غربی ها بیاموزیم که نقادانه به تاریخ خود نگاه کنیم نه ماست مالانه. زشتی ها را در کنار زیبایی ها ببینیم و روی آنها حساس باشیم و از آنها درس بگیریم تا مبادا تکرارشان کنیم. از همین روست که در میان مسلمانان از دوران انگیزاسیون اسلامی و تمام آزار ها و قتلهایی که از جانب فقها و دین داران علیه دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته است تقریباً هیچ سخنی نیست، در حالی که نشان خواهیم داد همان تفکرات که در اروپا وجود داشته اند در میان مسلمانان نیز وجود داشته اند و حتی شاید کاتولیک ها از مسلمانان ایده انگیزاسیون را گرفته باشند، همانطور که برخی میگویند نازی ها ایده هولوکاست را از ایده قتل عام ارامنه توسط ترکان مسلمان گرفتند. مخاطبان ایرانی نباید با توجه به مصائبی که در همین سه دهه گذشته در ایران رفته است و مشاهده تمام بربریت های اسلامگرایان فعلی در پذیرش این واقعیت که اجداد فکری ایشان چندین برابر وحشی تر و خونخوارتر و جزم اندیش تر از ایشان بوده اند تردیدی داشته باشد. در این بخش نشان خواهیم داد که وضعیت جامعه اسلامی و دیدگاه های فقهای مسلمان نسبت به علم و رفتار آنها با افراد برجسته چندان تفاوتی با برخورد کلیسای کاتولیک نداشت منتها به دلایل یاد شده مسلمانان این دوره ها و اتفاق ها را پنهانسازی کرده اند و به غیر عده اندکی باقی مسلمانان با آنها نا آشنا هستند. دو اتفاق جالب در تاریخ اسلام در این ارتباط افتاده است که آنها را بطور مختصر شرح خواهیم داد سپس به معرفی مختصر شخصیت هایی که علم و فلسفه را تکفیر میکردند خواهیم پرداخت.

اتفاق نخست، دوره محنة المأمون خلیفه عباسی که از وی قبلا ً یاد شد گرایش به معتزله-فرقه ای از فرق فکری اسلامی که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند، یافته بود. از باورهای بیشتر معتزله که البته منحصر به معتزله نیز نبود مخلوق بودن قرآن بود. مخلوق بودن قرآن یا ازلی بودن آن بین معتزله و بسیاری از دیگر فرق محل اختلاف بود و مامون تصمیم گرفت دیدگاه حکومتی خود را به بقیه تحمیل کند و با کسانی که قرآن را مخلوق نمیدانستند مخالفت کند. ممکن است اینکه قرآن باشد یا نه بی اهمیت جلوه کند اما هرگز موضوع بی اهمیتی نیست چون پذیرفتن هریک از دو دیدگاه تبعات مفصلی را به همراه دارد که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است. یکی از محققین در مورد این حادثه تاریخی نوشته است «محنه جدا از تبعات سیاسی و فرقه ای اش، تجاوز به حریم خصوصی و تحمیل  اراده سلطنتی بر رعایا از طریق قدرت در مقیاس بزرگ بود. منحه باعث شد علمای دین مجبور به شرکت در امتحاناتی شوند که نه تنها زندگی حرفه ای آنها و مشاغلی که بعنوان قاضی و معلم بدست می آوردند بلکه جایگاه آنها بعنوان مسلمانان مومن در سطح اجتماع را نیز تحت تاثیر قرار میداد».[100] شیوه کار محنه را محقق دیگری اینگونه تشریح کرده «در سال 833 انگیزاسیون محنه آغاز شد، بطوری که تنها کسانی که با خلیفه موافق بودند میتوانستند مشاغل دولتی داشته باشند. کسانی که با این دیدگاه خلیفه موافقت نداشتند همچون احمد ابن حنبل از کار برکنار شده و زندانی شدند. این شیوه در زمان معتصم، الواثق، المتوکل خلفای دیگر عباسی نیز ادامه یافت و در سال 849 وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود متوقف شد.كندی، كسی كه فيلسوف العرب خوانده می شد و صاحب 238 يا 270 اثر بود، به دستور متوكل شلاق خورد و كتابخانه اش مصادره گرديد.[101] اهمیت خود این باور (مخلوق بودن قرآن) به اندازه خود عمل محنه دارای اهمیت نیست.»[102]. محقق دیگری گفته است «خود خلیفه از فقهای اصلی بغداد امتحان گرفت، حاکم بغداد مجبور شد از تمامی قضاتی که تحت حاکمیت عباسی بودند همین امتحان را بگیرد…یکی از معروف ترین کسانی که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرد احمد بن حنبل بود که او را دو سال به زندان انداختند و گفته میشود که او را شلاق نیز زدند. حنبل را بخاطر محبوبیتش و از ترس شوریدن مردم آزاد کردند. ..الواثق (خلیفه دیگر عباسی) سیاست مامون را ادامه داد. الواثق خود تلاش کرد یکی از قضات را که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرده بود به دست خود سر ببرد، او نهایتا موفق به بریدن سر قاضی یاد شده نشد و یکی از متخصصین این کار را انجام داد. بسیاری از افراد برجسته در زندانها مردند، و بسیاری مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند.»[103]. لازم به توضیح نیست که این حرکت به شدت ضد تعقل و تفکر و در نتیجه ضد پیشرفت علم و فلسفه بود؛ شرط دوم دیدگاه بدیل را بیاد آورید.

اتفاق دوم، اعلام کشف تمام حقایق! در قرن 15 ام تقریباً همزمان با کشف قاره امریکا توسط اروپاییان، در دنیای اسلام اتفاق مضحکی افتاد. علمای اسلامی اعلام کردند که دیگر تمام حقایق کشف شده اند و نیازی به اجتهاد یا تفکر مستقل نیست. یکی از نویسندگان در این مورد نوشته است «در قرن بیست و یکم، علمای مدارس علوم اسلامی اهل تسنن اعلام کردند که «درهای اجتهاد» بسته شده اند، بنابر این مسلمانان از این به بعد تنها باید از علمای پیشین تقلید کنند، بویژه در مورد شریعت-قوانین اسلامی».[104] توجیهی که برای این سخن آورده میشود معمولاً این است که علمای آن دوره به این نتیجه رسیدند که در همان قرن 9 بهترین علمای ممکن تربیت شده بودند و بعید است کسی در آینده به اندازه علمای قرن 9 ام به درجه بالایی از دانش برسد، این است که به همین دلیل درهای اجتهاد را بستند که بدعتی در دین حادث نشود، لذا دیگر کسی حق نداشت دیدگاه جدیدی در مورد اسلام بدهد[105] در مورد اینکه این اجتهاد آیا در تمام زمینه ها بوده است یا نه فقط مربوط به علوم اسلامی میشده است اختلاف نظر وجود دارد ولی آنچه مهم است این است که به دلیل اینکه مسلمانان معمولاً به «کامل» بودن دینشان باور دارند، بطور خود کار بخش زیادی از زندگیشان را همین دین تشکیل میدهد، لذا تمام شدن حق تفکر و اکتشاف در مورد دین که در واقع به بسیاری از جنبه های زندگی مرتبط بود نیز به تنهایی چیزی جز عقب ماندگی و پیشرفت نکردن در تمام جهات زندگی برای مسلمانان نمیتوانست به همراه داشته باشد.

این دو اتفاق تنها نمونه های وجود دوره انگیزاسیون اسلامی نیست، فقها-کسانی که قوانین را از دین استخراج میکنند، با رجوع به باورهای مذهبی خود دست به تكفير اين دانشمندان و فلاسفه ميزدند. اصولا پيشروان دين و فقها و زهاد در ميان اهل سنت و جماعت لفظ علم را جز بر علم موروث از نبی اطلاق نميكردند و يا جز آنرا علم نافع نميشمردند و علمی را كه نفع آن برای اعمال دينی ظاهر و آشكار نبود عديم الفائده می‌پنداشتند و ميگفتند به تجربه دريافته شد كه چنين علم به خروج از صراط مستقيم منتهی خواهد شد. علوم اوائل را «علوم مهجوره» و «حكمة مشوبة بكفر» ميشمردند.[106] تقريبا دانشمند و فيلسوفی از تكفير فقها در امان نمانده است: ابو احمد احمد النهر جوری‌ العروضی شاعر و عروضی قرن چهارم متوفی به سال 403 چون صاحب اطلاعات وسيع در فلسفه و علوم اوائل بود درباره‌ی وی گفتند «كان سیء المذهب متظاهرا بالاحاد غير مكاتم له»[107]

خلفا و وزرای دوستدار علم و حكمت نيز متهم به كفر و زندقه بودند. مامون را به دليل دوستداری علم و علما متهم به زندقه نمودند.[108]  و به او لقب » امير الكافرين» داده بودند.[109]  محمد بن عبدالمالك الزيات وزير معتصم و واثق از باب علاقه‌ايی كه به علوم و ترجمه‌ی كتب داشت ملحد شمرده ميشد.[110] ابوريحان بيرونی دانشمند و فیلسوف شهیر نيز متهم به الحاد شدند و عمر خيام برای اثبات دينداريش به مكه رفت.[111] علی بن عبيدة الريحانی از فصحا و فضلای معاصر مامون كه در تاليفات و تصنيفات خود طريق حكمت می‌پيمود متهم به زندقه بود.[112]  خاندان برامكه كه نقش زيادی در رونق علم در تمدن اسلامی داشتند و مجالس مناظره و مجادله در منازل خود ترتيب ميدادند، متهم به زندقه بودند [113] و به همین جرم قتل عام شدند. فقها غير از فلسفه علوم ديگر نظير هندسه را هم كفر ميدانستند: علم هندسه از علوم مكروه و مايه‌ی گمراهی خواطر شمرده ميشد و علی الخصوص اشكال هندسی در نظر عقلای سنت و جماعت به مثابه‌ی اشكال طلسمات جلوه ميكرد و حتی دوائر عروضی را هم محكوم اين حكم قرار ميداده و كسی را كه كتاب عروضی و دوائر در دست داشت به الحاد متصف ميكرده‌اند.[114] كتابهايی نيز در رد علم نجوم داشته‌اند: ابو محمد حسن بن موسی النوبختی از متكلمين شيعه با آنكه خاندان او شهرت خود را با علم نجوم آغاز كرده بود كتابی در رد منجمين نوشت.[115] اشعری نيز ردی برمعتقدين به احكام نجوم داشت.[116] شافعی نيز معتقد به حرمت نجوم بود.[117] نسبت به منطق يونان اهل مذاهب بيش از هر علم عناد ميورزيدند و اين اختصاص به اهل سنت نداشت چنانكه از متكلمين اهل تشيع هم ابو محمد حسن بن الموسی النوبختی كتابی در رد اهل منطق نگاشته بود.[118] اعتراف به طرق برهان ارسطوئی دليل بزرگی بر زندقه و الحاد شمرده ميشد و به همين سبب است كه گفته‌اند: «من تمنطق تزندق»، یعنی هرکس از منطق استفاده کند زندیق (بیدین) خواهد شد، یا هرکس منطقی باشد زندیق است.[119] اهل مذاهب در راستای علم ستيزی خود به پزشكی هم رحم نكردند و جاحظ متكلم مشهور معتزله كتابی در رد علم طب داشت و محمد بن زكريای رازی ناگزير در رد او كتابی به نام «الرد علی الجاحظ في نقض الطب» نگاشت.[120] متكلمين شيعه نيز با فلاسفه و حكما به همان روشی همكاران ديگر خود دشمنی و عناد ميورزيدند و آنانرا دشمنان دين و منكران توحيد می‌دانسته‌اند. مثلا ابن داعی رازی در مورد فلاسفه گفته‌است: «فلاسفه جمله‌ی قبايح شرعی و محرمات مباح دارند.»[121] به خاطر این خصومت ذاتی، تعصبها و سخت گیری ها گروههايی مانند اِخوان الصّفا و خِلّان الوَفا بوجود آمدند كه كتابهای خود را در زمينه علوم و فلسفه را به صورت بی‌نام منتشر می‌كردند[122]. یا قرامطه برای نوشتن نوشتارهای خود از خطی رمزی که مقرمط خوانده میشد استفاده میکردند که تنها اعضای اصلی نهضت توانایی خواندن آنرا داشتند[123] مطمئنا اگر اين اندیشمندان ترس از تكفير نداشتند به صورت آزادانه به انتشار آثار علمی‌ و فلسفی خود ميپرداختند.

سرنوشت برخی از این جنبشهای فلسفی اجتماعی که معمولاً افکاری این جهانی-سکولار و مخالف شرع اسلام داشتند بسیار تلخ و دردناک است، برای نمونه ابوالقاسم مسعود خنجدی (فقیه شافعی)  برای کشتار باطنیان و دیگر فرقه های ضاله، دستور داد تا خندق ها کندند و در آنها آتش افروختند… و باطنیان را می آوردند و به جماعت یا به انفراد – در آتش می افکندند و زنده زنده می سوختند.[124] خواجه نظام الملک در ذکر سرکوب قرامطه و باطنیان بوسیله البتکین، سلطان محمود قزنوی و نوح سامانی یاد آور میشود: «در شهر ها افتادند و هرکه از ایشان می یافتند، می کشتند… پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می کشتند و غارت میکردند تا چنان شد که در ماوراء النهر و خراسان، یکی از ایشان «قرامطه» باقی نماند و آن که ماند در آشکارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند… و یکبارگی به زمین فرو شد.[125]

علاوه بر جو ضد علم و فلسفه حاکم در میان مذهبیون مسلمان، شیعیان هم در علم و فلسفه ستیزی سابقه دیرینه ای دارند. نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» در بخش آخر كتاب خود با نام بردن 38 نفر از فقها، محدثان و علمای شيعه، از نظرات آنها و تاليفاتی كه در رد فلسفه داشته اند ياد می كند[126]  بطور کلی به غیر از چند دوره کوتاه که دوره فعلی نیز یکی از آنهاست جریان کلی تفکر شیعی ضد فلسفیدن بوده است. یکی از محققین در این پیرامون نوشته است «مخالفت مكتب و علماى شيعه با فلسفه ارسطوئى و تصوف، يك جريان تاريخى دارد مكتب اهل بيت(عليه السلام) از عصر اموى عصر خالد بن يزيد اولين وارد كننده ارسطوئيات، و حسن بصرى اولين صوفى معروف، در مقابل هر دو عكس العمل دافعه اى نشان داده است و اين حقيقتى است كه كسى آن را نمى تواند منكر باشد. على(عليه السلام) افكار و عقايد حسن بصرى را رد كرده است و حسن نيز تشيع را. كه مورخين گفته اند «لولا الحسن لمات خلافة آل مروان فى المهد». و هشام بن حكم شاگرد امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(صلى الله عليه وآله) رديه بر ارسطوئيات نوشته است. سفيان ثورى و محمد بن منكدر عارفان اصطلاحى زمان امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) اين دو امام را مورد طعن و انتقاد قرار مى دادند گاهى نيز به طور رو به رو بر آنان ايراد گرفته و متهم مى كردند كه روش شما روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيست. حكم بن عتيبه و سلمه بن كهيل از سران يونانى و تصوف انديش آن زمان نيز همان رفتار را با امام باقر(عليه السلام)داشتند و جمله معروف امام باقر خطاب بر اين هاست كه «شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت» (هرچه به شرق و غرب بروید  علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.) خطاب به آن هاست با اين كه اين دو به نوعى گرايش به تشيع داشتند».[127] حتی در دوره فعلی نیز میان حوزه مشهد و قم از این نگر اختلاف نظر شدید وجود دارد و هنوز کسانی هستند که فلسفیدن را تکریه و یا تکفیر میکنند، برای نمونه همان نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» با بيان نظرات فلاسفه در مورد نبوت، توحيد، حدوث و قدم عالم و مباحثی از اين دست و مقايسه آن با آيات و روايات، فلسفه را رد كرده است.[128]

در ادامه چند تن از شخصیت های مهم تاریخ اسلام که دیدگاه های ضد علم و ضد فلسفه داشتند و آرای ایشان را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد. آنچه در ادامه می آید ممکن است این تصور را در مخاطب پدید آورد که شخصیت های یاد شده افراد نادانی بوده اند که از روی تعصب و نادانی به چنین آرایی رسیده اند، مانند بسیاری از انسانهای امروزی که حتی یک کتاب راجع به فلسفه نخوانده اند و شناختی از آن ندارند و رای به بطلان آن میدهند! اما حقیقت در مورد برخی از این افراد ممکن است چیز دیگری باشد! برای نمونه مطالعه آثار امام غزالی نشان میدهد که او شناخت درست و عمیقی از آرا و آثار فلسفی ابن سینا داشته است و آرای وی را گاهی به درستی و با ایرادهای اساسی، نه از روی تعصب و نادانی بلکه با استدلالها و مقدمات محکم رد کرده است. شگفت انگیز است که آرای بسیاری از فلاسفه بعدی و دیدگاه های آنها از جمله شک رادیکال دکارت و شک هیوم به علیت و دیدگاه کانت نسبت به معرفت نسبت به خدا را میتوان در افکار غزالی نیز مشاهده کرد.

به پیروی از این گفته معروف که «برای فلسفه دانستن باید فیلسوف شد، برای رد فلسفه نیز باید فیلسوف بود» میتوان گفت غزالی خود فیلسوف برجسته ای بود که نادرستی ادله فلاسفه برای سازگار کردن باورهای دینی با فلسفه را به روشنی میدید و آنرا نشان میداد. همان ایرادهای فلسفی و جالب غزالی بر آرای ابن سینا امروزه به شیوه ای کامل تر توسط فلاسفه بیخدا علیه فلاسفه خداباور استفاده میشوند. لذا دیوانه و نادان پنداشتن این افراد، پندار درستی نیست، ایشان همان تناقضی را میان دین و عقلانیت میدیدند که امروز ما میبینیم، اما ایشان ره دین را برگزیدند و ما ره عقلانیت را. لذا ما بعنوان بیخدایان و افراد سکولار با افرادی که شرحی بر آنها خواهد آمد دستکم این توافق نظر را داریم که میان باورهای دینی همچون نبوت و معاد و توحید و اسلوب عقلی نمیتواند سازگاری وجود داشته باشد. البته روشن است که این دیدگاه در مورد محمد باقر مجلسی، مزدور و حقوق بگیر  و آخوند دربار صفوی، یاوه نویسی که بخش زیادی از اباطیل شیعیان در حال حاضر مربوط به اوست صدق نمیکند و وی را با فلسفه ارتباطی نبوده است بلکه وی در بهترین حالت یک محدث بدون پرنسیپ بوده است.

ابی حامد محمد بن محمد الغزالی

حجة الاسلام غزالی از مهمترين فقهای مخالف فلسفه در اسلام است. درباره مقام غزالی در اسلام همين بس كه سيوطی درباره او گفته‌است: اگر بنا بر اين می‌بود كه خدا پيامبری پس از محمد برانگيزد بی‌شك آن پيامبر غزالی می‌بود.[129] وی در كتاب «المنقذ من الضلال» و در «تهافت الفلاسفه» نظر خود را نسبت بفلسفه آشكار كرده و گفته است كه بيشتر مسائل فلسفه تخيلات واهی و سست است و در الهيات همه‌ی افكار فلاسفه‌ی الهی مانند سقراط و افلاطون و همچنين ارسطو و فارابی و ابن سينا بی‌بنياد و اشتباه است. عمده‌ی اشتباهات اين فلاسفه را غزالی در بيست مساله دانسته است و سه مساله: انكار معاد جسمانی، علم خدا به كليات و عدم علم او به جزئيات و قدم عالم را دليل كفر و الحاد فلاسفه شمرده است.[130] یعنی وی معتقد بود همه فلاسفه کافر هستند. غزالی معتقد است كه چيزی از علوم رياضی كه ذاتا مفيد است نفياً و اثباتاً به امور دينی ارتباطی ندارد بلكه در آنها مسائل برهانی و استدلالی هست كه انكار آن ميسر نمي باشد اما در عين حال دو آفت از آن منبعث ميگردد و ان چنانست كه هر كس در ان نظر كن از نكات دقيق و براهين و دلايل آن به تعجب می‌افتد و به سبب اين اعجاب نظر خوب به فلاسفه پيدا می‌كند و می‌پندارد كه همه‌ی علوم آنان در وضوح و استواری برهان مثل اين علم رياضی است. آنگاه از كفر و تعطيل و سستی ايشان در امور شرع با خبر ميشود و از راه تقليد طريق كفر ميسپارد و با خود ميگويد اگر دين حق بود با همه‌ی تدقيق اين قوم كه در علم رياضی دارند، از نظر ايشان پنهان نمی‌ماند و بيهوده است كه بدو گفته شود: فلسفه و دين دو ميدان مختلف از معرفتند و ممكن است كسی در يكی از اين دو حاذق و آگاه ولی از ديگری بی‌بهره و بی‌اطلاع باشد… به سبب آن واجب است هر كه را در اين علوم مطالعه و تحقيق می‌كند از اين كار باز دارند زيرا اين علوم اگر چه تعلقی به امر دين ندارد ليكن چون از مبادی علوم فلاسفه است بدی آنان در وی ميگيرد و كمياب است كسی كه در علم رياضی مطالعه و تعمق كن و از دين منصرف نگردد و لگام تقوی را از سر برنياورد.[131]

غزالی در كتاب «فاتحة العلوم» رياضيات را يكباره از دائره علومی كه برای مسلمانان اشتغال بدان مجاز است با نهايت شدت و سختی بيرون می‌افكند. در اين كتاب غزالی بابی را به شروط مناظره و مضار آن اختصاص داده و ضمن زيانهايی كه از قبيل كبر و كينه و غيبت و خودستايی و پی‌جويی‌اسرار ديگران و نفاق و ريا برای مناظره ميشمارد، ميگويد: اگر كسی گويد كه از فوايد اين فن تشحيذ ذهن است، بايد گفت كه اگر چيزی سودی تنها و زيانهای بسيار دارد جايز نيست برای يك منفعت خود را به زيانهای بزرگ دچار كرد چنانچه شراب لاشك در تعديل مزاج و تقويت طبع و دماغ و قمار در تشحيذ خاطر مؤثر است و با اينحال هر دو حرامند و حتی مداومت در بازی شطرنج با آنكه ذهن را نيرومند ميسازد ممنوع و محظور است و همچنين است نظر در علم اقليدس و المجسطی و دقائق حساب و هندسه و رياضيات در انها كه خاطر را تشحيذ و نفس را نيرومند ميكن و با اينحال ما آنرا به سبب يك آفت كه در پی دارد منع ميكنيم زيرا از مقدمات علم اوائل است كه مذاهب فاسدی در پی دارد و اگر چه در خود علم هندسه و حساب مذهب فاسدی كه متعلق بدين باشد وجود ندارد ليكن ميترسم كه بدان منتهی گردند.[132]

در باب طبيعيات هم غزالی همين نظر را دارد و گويد: اما در طبيعيات حق آلوده به باطل و صواب مشتبه به خطاست.[133] غزالی نسبت به منطق بر خلاف بسياری از علمای اهل سنت مخالفتی نداشت منتهی اولا آنرا معمولا به اسمهايی غير از اسم منطق كه منظور علمای دين بود ميناميد و مثلا «معيار العلم» و «محك النظر» می‌گفت و از اين گذشته موضوع بحث او در اين كتب مسائل فقهی و دينی بر روش منطقيين بوده است با اينحال در «المنقذ من الضلال» باز هم بدبينی ذاتی غزالی مانند همه‌ی‌همقدمان او به علم منطق آشكار شده است.[134]

ابوالفرج ابن جوزی

امام ابو الفرج جمال الدين بن جعفر الجوزى بغدادى (ح 511-597 ق) ، مورخ، واعظ، مفسر و فقيه حنبلى، می‌تواند حملات اهل ديانت به فلاسفه را در آن زمان به خوبی نشان دهد. او در كتاب تلبيس ابليس فلسفه، كلام و نجوم را از مصاديق تلبيس ابليس دانسته است و سخت به فلاسفه، متكلمين و منجمين تاخته است.

بعضي را هم ابليس با فرو رفتن در مباحث كلام و مطالعه آنچه فلاسفه نهاده اند فريفته كه بدين گونه عيب تقليد از تو بر مي خيزد و از رده عوام خارج مي شوي. احوال متكلمان گونه گونه است، كار آثارشان به شكاكي و بعضيشان به الحاد كشيده است. اينكه فقيهان و عالمانِ نخستين وارد مباحث كلام نمي شده اند نه از ناتواني بوده، بلكه مي ديدند رفع تشنگي نمي كند بلكه بر عكس تندرست را به ناخوشي گرفتار مي سازد اين است كه خودداري كردند. بلكه ديگران را هم منع نمودند. امام شافعي گذشته از شرك، كلام را از همة بلاها بدتر ميدانست و مي گفت: «‌هر گاه بشنوم كسي مي گويد: اسم عين مسمي است يا غير آن؟ گواهي مي دهم كه از اهل كلام است و بي دين!». و مي گفت:‌ «فتواي من در مورد اهل كلام اين است كه چوب زده شوند و آنان را ميان مردمان بگردانند و بگويند: اين است جزاي آنكه كتاب و سنت را ترك كرده». امام احمد بن حنبل گويد: «‌علماي كلام زنديق اند، و متكلم رستگار نشود».[135]

تسلط ابليس بر فيلسوفان از اين راه است كه ايشان با عقل و فكر خود تكروي مي كنند و بي اعتنا به آنچه انبيا آورده اند، طبق پندارهاي خويش سخنها مي گويند. بعضيشان مثل دهريه براي عالم صانعي قايل نيستند چنانكه نوبختي و غير او از بعضيشان حكايت كرده اند…

ابليس عده ای از زيركان و هوشمندان همدين ما را به شبهه افكنده واز اين راه فريفته كه گويا صواب در پيروي فيلسوفان است زيرا در كردار و گفتار نهايت زيرك بوده اند؛ آن چنانكه از امثال سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالينوس مأثور است. اينان اند كه علوم هندسي و منطقي و طبيعيان را بنياد نهادند و بسياري از رازهاي نهان را دريافتند، الاّ آنكه چون به الهيات رسيدند سخنان درهم و برهم گفتند، و بر خلاف آنكه در هندسه و علوم حسّي همرأي اند در الهيات متفق القول نيستند وبرخي پريشانگوييهايشان را در اين مقولات ذكر كرديم. علت اين است كه نوع بشر اين گونه مسائل را جز به اجمال در نيابد و تفصيلش راجع به شرع است.

اين متأخران از امت ما كه شنيدند حكماي قديم منكر صانع بوده شرايع را رد كرده اند و آن را از مقولة قانون سازي يا حيلت بازي شمرده اند، آنچه از حكما نقل مي شد تصديق نموده شعار دين را كنار نهادند و نماز را ترك گفته مرتكب حرام شدند و حدود شرع را خوار داشتند و ريسمان اسلام را از گردن برداشتند. يهوديان و مسيحيان نزد خدا از اينان عذرشان مقبولتر است زيرا به هر حال تابع شرايعي هستند كه در موقع خود با معجزه مدلل بوده همچنين پيروان بدعت در مذاهب نزد خدا عذرشان از فلسفيان مقبولتر است كه دعوي نظر در ادله را دارند (و به هر حال دلايل شرعي را قبول دارند). اما فلسفيان براي كفر خود مستندي ندارند جز آنكه پيشينيانشان حكيم بوده اند، اما مگر نه اينكه پيغمبران هم حكيم بوده اند و چيزي بيش از حكيم (يعني صاحب وحي بوده اند)؟[136]

محمد باقر مجلسی[137]

از ديگر كسانی كه سخت به دانشمندان و فلاسفه تاخته است، ملا محمد باقر مجلسی ملقب به «علامه مجلسی» نويسنده كتاب بحار الانوار و از روحانیون بسیار نزدیک به دربار صفوی است. كتاب بحار الانوار نزد شيعيان به دايرة المعارف حديث شيعه معروف است. آخوندها برای مجلسی احترام زيادی قائلند و او را از بزرگترین علما و محدثین تاریخ تشیع ميدانند. مجلسی در بخشهای مختلف بحار الانوار در دفاع از احاديث به فلاسفه ايراد گرفته و آنها را تكفير كرده است.

مجلسی فلاسفه را از كسانی ميداند كه در مورد همه چيز برأى پست و خرد ناتوان خود سخن گفته‏اند.[138] او از فيلسوفان با فرنام «فلسفه بافان» ياد ميكند[139] و ادله آنان را شبهاتی سست و خرافاتی فاسد ميداند.[140] او در حالی كه فلاسفه را زبانزد بيدينان، و شك آوران راهزن حق و يقين ميداند[141] ، ميگويد:

كسی كه به كلمات فلاسفه رجوع كند و اصول مطالبشان را فحص كند، درمی‌يابد كه اكثر آنها با شرايع پيامبران تطبيق نمی‌كند. و اگر برخی اصول شرايع و ضروريات اديان به زبان می‌آورند، فقط از ترس تكفير مؤمنين می‌باشد كه مبادا به جرم كفر كشته شوند. فلاسفه به زبان ايمان دارند و دلهايشان تسليم نيست و بيشترشان كافرند.[142] مجلسی ترويج كتب فلسفی را در ميان مسلمين، جنايت بر دين دانسته و آن را از بدعت ها و نوآوری های خلفای جائر اموی و عباسی می داند كه به قصد مقابله با ائمه معصومين و دين مبين صورت گرفته است.[143]

علامه حلی

كه يكی از فقهای سرشناس شيعه است علاوه بر اينكه در آثار مختلف خود به رد عقايد فلاسفه در مورد معاد روحانی و قدم عالم پرداخته است در يكی از آثار فقهی خود كه علوم مختلف را از جهت وجوب يا عدم وجوب فراگيری تقسيم نموده، فلسفه را در كنار علم موسيقی، سحر، قيافه شناسی و كهانت در زمره علومی كه تحصيل آنها حرام است قرار داده است، مگر آن كه به قصد نقض و رد آن فرا گرفته شود.[144]

شيخ محمد حسن نجفی

كه صاحب يكی از مهمترين كتابهای فقهی شيعه با نام جواهر الكلام است، كتب فلاسفه متقدم را كه اعتقاد به قدم عالم دارند، جزء كتب ضاله برشمرده است. و در مورد او گفته اند كه روزی مردی را ديد كه كتابی فلسفی در دستش بود، خطاب به مرد گفت: به خدا سوگند حضرت محمد (ص) جز برای ابطال اين خرافات [!] از جانب خداوند مبعوث نشده است.[145]

آيت الله بروجردی

وی نیز معروف به مخالفت با با ترويج فلسفه در حوزه علميه قم است. سيد موسی شبيری زنجانی در اين مورد گفته است: آيت الله بروجردی می خواست علوم معقول (فلسفه) را شبه تحريمی كند و آقای سيد محمد رضا سعيدی كه با فلسفه مخالف بود، در اطراف اين موضوع نزد آيت الله بروجردی فعاليت ميكرد، اما وساطت آقای بهبهانی و ديگر آقايان از عملی شدن اين كار جلوگيری نمود. آيت الله بروجردی از چاپ تعليقه ی‌ علامه طباطبايی بر بحار الانوار مجلسی‌ جلوگيری كرد چون علامه طباطبايی با تكيه بر فلسفه به رد برخی از آراء و نظرات مجلسی پرداخته بود.[146]

مخالفت با دانش اندوزی و فلسفیدن شاید کمی مضحک و کوته فکرانه به نظر برسد ولی تاثیر این افکار و رواج آنها نتایج بسیار جدی بر اجتماع مسلمانان گذاشت تا جایی که برخی از محققین همین دست مخالفت ها را علت اصلی افول و انحطاط مسلمانان دانسته اند. دكتر عبدالهادی حائری دليل كندی و توقف مسلمين را به وجود آمدن تضاد فكری ميان فلاسفه و سنت گرايان مذهبی‌ می داند.[147] دكتر زيبا كلام نيز با رد استدلالهایی چون حمله مغول و انحراف از اسلام اصيل در مورد افول علم در اسلام، نظر همين افراد يعنی رواج سنتگرایی و تعصب و حمايت حكومت از آن را دليل افول علم در ايران می داند.[148] حناالفاخوری‌ و خليل الجر معتقدند كه نبرد علم ودين در دوران خلافت عباسی با غلبۀ دين، يا دقيق تر بگوييم، حكومت دينی پايان يافت. » اين نبرد كه ميان اهل آن علوم و علوم شرعی در افتاد، به پيروزی اهل شرع خاتمه يافت. و چون صدای ابن رشد – آخرين مدافع فلسفه – خاموش شد، فلسفه تا چند قرن ديگر نتوانست روی پای خود بايستد».[149]

نتیجه این بخش آن است که آنان که کارشان اسلام بود و تخصص در اسلام داشتند یا دستکم بیش از دیگران مدعی شناخت درست از اسلام بودند نه تنها پیشرفت علم و فلسفه و منطق را تشویق نکردند بلکه به سخت ترین شیوه آنرا محکوم کردند و بیشترین خصومت ها را به آن ورزیدند و دهشتناک ترین جنایات را علیه مخالفان فلسفی خویش انجام دادند. حال آیا میتوان با این همه سنگ اندازی عالمان دین و هواداران حکومتی و غیر حکومتی ایشان در راه دانشمندان بازهم اسلام را علت پیشرفتهای علمی و فلسفی دانست؟ همچنین باید توجه داشت که بسیاری از دست آوردهایی که به مسلمانان نسبت داده میشود میتوانند ناشی از فعالیتهای این دست از متفکران و دانشمندان بوده باشند یا دستکم میتوان گفت ایشان نیز در تکامل آنچه به غلط فلسفه اسلامی خوانده میشود نقل داشته اند. دوره انگیزاسیون اسلامی که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد و مسلمانان هنوز هم حقیقتاً در بربریت به سر میبرند نه تنها مروج کشتار و سرکوب مخالفان فکری اسلام بود بلکه بیش از آن مروج دروغ و ریا و تظاهر به دین داری در میان اندیشمندان دیگر بود، چنانکه ادبا و اندیشمندان بزرگ ایرانی همچون مولوی، حافظ، جامی، عطار و غیره همگی از شرایط سخت دورانی که در آن زندگی میکردند و نداشتن آزادی فکری در آثارشان سخنها گفته اند[150] و به دلیل اینکه امکان مخالفت با اسلام برای آنها موجود نبوده است و آنها مجبور بوده اند به مسلمان بودن تظاهر کنند حتی نمیتوان آنان را مسلمان راستین دانست. واقعیت این است که اگر مسلمانان دست آوردهای علمی قابل توجهی داشته باشند این دست آورد ها همزمان با حکومت حکام سکولارتر بوده اند. بعبارت دیگر در طول تاریخ اسلام هرگاه مسلمانان حکام سکولارتری داشتند و مسلمانان بنیادگرا نقش کمتری در زندگی واقعی مردم داشتند. این کوتاه تر شدن دست بنیادگرایان دینی سبب پیدایش شرایط مطرح شده در دیدگاه بدیل شد. به عبارت شیوا تر هرگاه جامعه مسلمانان شبیه تر به جامعه غربی امروزی شد علم پیشرفت کرد و هرگاه اسلام نقش بیشتری در اجتماع داشت و حکام بنیادگرا تر و مذهبی تر بودند علم پسرفت کرد.

۴.۵ آزار و قتل اندیشمندان توسط فقها و مسلمانان بنیادگرا

افزون بر آنچه در مورد دوران انگیزاسیون اسلامی آمد، بین صنفی که در ادبیات رایج ما «روحانیون» خوانده میشود (در مقابل بقیه مردم که جسمانیون هستند!) و اندیشمندان خصومتهایی وجود داشته و دارد. رفتار خصومت آمیز طبقه موسوم به «روحانی» یا به عبارت دقیقتر کسانی که منافع مادی از دین باوری مردم میبرند با دانشمندان معمولاً ریشه در این دارد که باورهای مذهبی مبتنی بر نادانی انسانها هستند و هرچه دانش و فلسفه با پیشرفت خود حوزه این نادانی ها را محدود کنند بازار تجار دینی نیز محدود تر میشود. بنابر این چون «روحانی» و دانشمند در بسیاری از موارد در مورد یک چیز سخن میگویند ولی یکی سخنش مبتنی بر ورد و جادو و نقل قول از مراجع مجعولی که مرجع حقیقت فرض میشوند است و دیگری سخنش بر استدلال و استناد و آزمایش و غیره با یکدیگر رقابت داشته و تا ابد خواهند داشت، همانطور که بین نجارها و آهنگران نیز علی رغم اینکه دو کار مختلف میکنند رقابت وجود دارد چون هردو بازار مشترکی دارند. این رقابت بخصوص در زمانی که انفکاکی در علوم انجام نگرفته بود و روحانیون اجازه اظهار نظر در تقریباً همه چیز را داشتند بیشتر بود. چون سخن دانشمند به دلیل درست تر بودنش میتواند نفوذ بیشتری داشته باشد و چون روحانیون معمولاً به اهرم های قدرت نزدیک و در خدمت حکومت ها هستند یا خود اهرمهای قدرت هستند همواره هم امکان استفاده از خشونت علیه دانشمندان و فلاسفه را داشته اند هم در بسیاری از موارد اگر دانشمندان و فلاسفه بازار آنها را به خطر می انداختند از این اهرم استفاده میکردند و شاهدیم که هنوز هم میکنند. در ادامه چند تن از اندیشمندانی که مورد آزار این طبقه و ایادی آن قرار گرفتند یا حتی به قتل رسیدند را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد.

سهروردی

شيخ شهاب الدين سهروردی، ملقب به شيخ اشراق و شيخ مقتول در سهرورد زنجان به سال 549 متولد شد. ويژگی جالب اين فيلسوف اين است كه مانند رازی علاقه زيادی به ايران باستان داشته است و آراء خود را از آيين زرتشت و حكمت ايران باستان اخذ كرده است. يكی از كسانی‌ كه پيرامون اين موضوع به پژوهش پرداخته، هانری كربن است.[151] او در تاريخ فلسفه اسلامی مينويسد: سهروردی سعی در احيای خرد وحكمت ايران قديم داشت و احياء كننده اصول فلسفی عقايد حكيمان ايران در مورد منشاء نور و ظلمت است.[152] چون سهروردی از طرفی فيلسوف بود و از طرفی سعی در احيای حكمت مجوسان داشت، فقيهان و علمای دين كينه او را در دل داشتند. به همين خاطر مجلس مناظره‌ای ترتيب دادند: لذا او را به مناظره ديگری در مسجد بزرگ حلب فرا خواندند. در اين جلسه، رئيس فقيهان او را مخاطب ساخته پرسيد: » آيا خداوند قادر است پس از حضرت محمد (ص) پيامبر ديگری بيافريند؟». سهروردی به پاسخ گفت: » البته ، چه قدرتِ خدا مطلق است، و آنچه مطلق است حّد نميپذيرد.» فقيهان جواب سهروردی را به انكار خاتميت تفسير كرده آن را سند كفر وی ‌ساختند. سند مذكور را به امضاء رسانيدند، و به حضور صلاح الدين ايوبی فرستادند، و او بيدرنگ فرمان قتل سهروردی و سوزانيدن آثار او را صادر كرد.[153]

ابن راوندی

از متکلمان مشهور به بیخدایی بوده است، یکی از محققان در مورد دیدگاه های وی مینویسد «ابن راوندی بیشتر انتقادهای خردگرایانه اش از اسلام را در دهان گروهی هندی به نام براهیما میگذارد و از دهان آنان سخن میگوید. بنا بر آنچه ابن راوندی گفته است براهیمایان معتقد بوده اند که خرد آدمی تنها مرجع دانش راستین و رفتار است و بنابر این هیچ نیازی به وحی پیامبران نیست».[154] گفته میشود ابن راوندی از بیان دیدگاه های الحادی خود بیمی نداشته است و همین سبب توطئه علیه جان او میشود و وی از این رو جان سالم به در میبرد که فرار میکند! دائره المعارف بزرگ اسلامی در مدخل ابن راوندی میگوید «متكلمى‌ چون‌ ابن‌ عقيل‌ (ه م‌) كه‌ گزارش‌ او توسط ابن‌ جوزي‌ (6/100) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌، مى‌گويد: در شگفتم‌ چگونه‌ كسى‌ كه‌ كتاب‌ الدامغ‌ را نوشته‌ و پنداشته‌ است‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ قرآن‌ را در هم‌ كوبيده‌ و نيز الزمرد را كه‌ در آن‌ پيامبران‌ و پيامبري‌ را تحقير مى‌كند، زنده‌ مانده‌ و كشته‌ نشده‌ است‌. وي‌ از هوش‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار بوده‌ و دانش‌ گسترده‌اي‌ در موضوعات‌ كلامى‌ و فلسفى‌ داشته‌ است‌ و متكلمان‌ برجسته‌اي‌ مانند ابوالقاسم‌ بلخى‌ شايستگى‌ او را در علم‌ كلام‌ ستوده‌اند (ابن‌ نديم‌، 216)». یکی از محققان در مورد وی و باورهایش نوشته است «ابن راوندی مدتی به نوعی تشیع میانه رو گرایش داد، ولی سر انجام تمام ارتباطات فکری اش را با مسلمانان قطع کرد و بعنوان یک بیخدا از دنیا رفت. معتزله وی را به حمله کردن به پیامبر اسلام، به قران، به وحی و در کل تمام شریعت در کتابهایش محکوم کردند.»[155]. همو ادامه میدهد «بخشهایی مانده از کتابهای او نشان میدهد که او چرا به زندیق بودن محکوم شده بود. این کتابها شامل نقد های برنده از پیامبری بطور کلی و پیامبری محمد بطور جزئی بود. راوندی باور دارد خرد آدمی از وحی برتر است. آنچه افراد موسوم به پیامبر یا با خرد سازگار است که در این صورت، که چون سایر مردم هم قدرت استفاده از خرد را دارند پیامبران بی مصرف هستند و نیازی به آنها نیست، یا سخنان آنان ناسازگار با خرد است که در این صورت باید کنار گذاشته شوند و خرد دنبال شود… معجزات نسبت داده شده به پیامبران و رمالان و جادوگران تماما جعلیات مطلق هستند…راوندی معتقد بود پاسخ خردپسند و قانع کننده ای را نمیتوان به پرسش وجود خدا و اعمال الهی داد… در میان باورهای او باور به ازلی بودن جهان، برتری دوالیسم به توحید، و سستی دانش منزل از طرف خدا بود».[156]

جعد بن درهم

گفته میشود که وی که بعدها به فرق معتزله نسبت داده شد است دیدگاه مسلمانان نسبت به صفات خدا را نفی میکرده است و منکر این شده است که موسی با خدا سخن میگفته است.[157] هشام از خلفای بنی امیه او را به عراق پیش خالد بن عبدالله قسری فرستاد و خالد جعد ابن درهم را در روز عید قربان به جرم بیخدایی و زندیق بودن سر برید. [158] یکی از محققین در مورد او میگوید: «گفته میشود که او ماتریالیست بوده است، و هوادارانش محمد را متهم به دروغگویی کرده اند و قیامت را نیز انکار کرده اند.[159].

ابوالعباس سرخسی

همچنین معروف به ابن الفرائقی [160] یکی از سرسپردگان فلسفه بود… در بسیاری از علوم قدماء تفنن داشت، خداوند قریحه ای نیکو بود و اطلاع او از  علوم کامل بود، چیره زبان بود و تصنیفات ملیح داشت… و در موسیقی تالیفات نیکو ساخت و در اختصار کتابهای منطقی مهارتی بسزا داشت[161] سرخسی در اول کار معلم معتضد شانزدهمین خلیفه عباسی (درگذشته 289 هجری قمری) بود، سپس ندیم او شد و از خاصان او گشت، و محرم راز او قرار گرفت، تا بجایی که در امور مملکت با او مشورت میکرد[162].  وی سر انجام به دست همان خلیفه به اتهام اینکه خلیفه را به بیدینی و الحاد فرا میخوانده به قتل رسید[163].

ابن مقفع

از دبیران دربار و از ادبای مشهور تاریخ اسلام است. وجه تسمیه پدر وی این بوده است که در کار دبیری و ثبت خراج کوتاهی کرده است و حجاج بن یوسف وی را کتک زده و به سختی شکنجه میکند بطوری که دستش کج میشود و از آن روی وی را مقفع نامیدند[164] وی چندین کتاب را به عربی ترجمه کرد و تالیفاتی هم به او نسبت داده میشود[165] عاقبت هم در حدود سال 142 سفیان مزبور دانشمند بی مانند را به بهانه زندقه و شک در دین و تعلق به کیش آباء و اجدادی و باطناً به اشاره خلیفه و بر اثر کینه و غرض شخصی بر سر تنوری آورد. ابتدا دست و پای او را بریده پیش چشمش بر تنور افکند و سوخت، سپس خود را در آتش تنور فرو کرد و گفت در مثله کردن تو بر من بحثی نیست چه تو زندیقی و مردم را به آراء و عقایت فاسده فاسد می نمائی. خلیفه از قتل ابن المقفع به هیچ وجه متاثر نشد بلکه این حرکت او را خوش آمد و از بیان بعضی از نویسندگان مطلع چنین بر می آید که قتل او اصلاً به امر خود منصور بوده.[166] ابن مقفع چنان که از مطالعه احوال او بر می آید دانشمندی ایرانی نسب بوده که در سایه قبول اسلام پیش عیسی بن علی و برادرش سلیمان تا اندازه ای عزیز و محترم شده لیکن از بعضی اشارات معلوم میشود که با تمام ایمانی که به مذهب اسلام ظاهر می کرده هنوز چندان دست از آیین قدیمی خود نکشیده و به یکباره آنچه را که از مراسم و آداب قومیت ایرانی می دانسته در زیر خاک نکرده بود.[167] یکی از محققین در مورد وی مینویسد «با توجه به دیدگاه کراوس (از مستشرقین معروف) ابن مقفع وارث سنت خردگرایانه ای بود که در زمان پادشاه ساسانی، کسی که گفته میشد دیدگاه روشنگرایانه واقعی هلنیستیکی را داشته است، یعنی خسرو انوشیروان شکل گرفت، به هر روی ابن مقفع از روی دیدگاه های مانوی، به اسلام حمله کرد، به پیامبر اسلام حمله کرد، به خداباوری اسلامی و سنن الهی و خود موضوع خدا در اسلام حمله (فکری) کرد.[168]

صالح بن عبدالقدوس

از شاعران بزرگ و متهم به زندقه و ثنويت ايرانی بوده است. برخی گفته اند كه عرب و از قبيلۀ ازد است. اما به ترجيح دكتر شوقی ضيف  ايرانی تبار است و ارتباطش با ازديان به وسيلۀ پيوند ولاء بوده است.[169] او كه از ترس حكومت فراری بود رو به دمشق آورد. كتابهای تاريخ می گويند خليفه مهدی، و شايد رشيد، در پی او كس فرستاد، و او را نزد خليفه بردند و بنابر بيشتر روايتها در سال 167 هجری به جرم عقيده در بغداد به دار آويخته شد. محققان و مورخان، چه متقدم چه متاخر، همه برآنند كه او زنديقی از دين برگشته بوده است.[170]

ابو مروان غيلان بن مسلم دمشقی از متكلمان بزرگ معتزله و يكی از مدافعان ارادۀ آزاد (قدرگرایی)، بوده است. جاحظ او را از بنيانگذاران مكتب اعتزال می شناسد كه پس از معبد جهنی در ستيز با انديشۀ جبريه، سخن گفت، و خشم هشام بن عبدالملك را بر انگيخت كه او را دستگير و به دروازه دمشق به دار آويختند يا به صليب كشيدند. برخی منابع او را متهم كرده اند كه دنباله رو حارثِ كذاب مدعی نبوت بود و اوزاعی فقيه به قتل او فتوی داد.[171] در روايات آمده است كه نخست دست و پای او را – از خلاف- بريدند، و پس از آن زبانش را قطع كردند.[172]

ابن ابی العوجاء

از زنادقه معروف سدۀ دوم هجری بوده است. گفته اند او به دين و خدا و آخرت ايمان نداشت. و با بزرگان معتزله همچون عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و شاعرانی كه اعتقاد دينی آنان مورد ترديد بوده همچون بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس حشر و نشر داشته است. در زمان منصور والی كوفه محمد بن سليمان او را به خاطر عقايد كفر آميزش دستگير كرد و به قتل او فرمان داد.[173] گويند روزی  در هنگام حج يكی از ائمۀ شيعه را مخاطب ساخت و گفت:»هان، تا كی به اين مشتی سنگ و گل می پناهيد و اين خرمن را می كوبيد و شتروار بگردِ آن هروله می كشيد؟ و هر گاه كسی در اين بينديشد می داند كه اين كار نادان است نه كار دانای تيزبين. و تو (اين حقيقت را بمردم) بگوی كه پيشوای اين مردمی، و پدرت پيشوا و پايه گذارش بوده است».[174]

بشار بن برد

از شاعران بزرگ در ادبيات عرب است. او كه از پدر و مادری ايرانی كه برده اعراب بودند متولد شد و از كودكی به زبان عربی شعر ميسرود و قبائل و اقوام و اشراف عرب را هجو ميكرد. او يكی از چهره های اصلی نهضت شعوبيه است و از طرف برخی از معاصرانش متهم به الحاد شده است.[175] اغانی بشار را از ياران بزرگانی چون واصل بن عطا، عمرو بن عبيد، صالح بن عبدالقدوس و عبدالكريم بن ابی العوجاء ميداند.[176] بشار يك ناسيوناليست افراطی و بدور از دين اسلام بوده است. برای او تشيع و تسنن فرقی نداشت، همان كه خلفای ثلاثه را نقد و هجو ميكرد، درباره علی بن ابيطالب نيز نظر مثبتی نداشت.[177] بشار در شعر خود برخی عقايد رايج اسلامی را هجو و مسخره ميكرد. گويند روزی كنيزكی خواننده و رقاصه، ترانه غنايی بشار را می‌ خواند و می رقصيد، بشار گفت: اين ترانه از سوره حشر بهتر است.[178]

مبرّد در الكامل گزارش منحصر بفردی از عقايد بشار دارد كه به عقايد مجوسی او تصريح شده است.[179] جاحظ نيز در «البيان» به عقايد زرتشتی بشار تصريح كرده است و شواهدی شعری ارائه می دهد.

سرانجام مهدی عباسی دستور ميدهد كه بشار را به اتهام زندقه تازيانه مرگ بزنند. گويند بشار در زير تازيانه می ناليد و ميگفت: حِسّ،حِسّ (= وا‍ژه ای كه اعراب برای ساكت كردن حيوانات بكار می برند) مهدی عصبانی شد. به بشار گفتند چرا نمی گويی بسم الله، الحمدلله؟! گفت: مگر نعمتی نصيب من شده است؟ آنقدر بشار را با تازيانه زدند تا جان سپرد.[180]

حسين بن منصور حلاج

وی معمولاً در شمار صوفیان دانسته میشود و گفته اند اصلش از بيضاء فارس بوده است. او به خاطر برخی از عقايدش متهم به كفر و زندقه شد. او را چندين بار به دادگاه كشاندند و سرانجام در آخرين دادگاه، محمد بن  داود ظاهری به كفر و قتل او حكم كرد. در ذی القعده سال 309 هجری ابتدا او را دو روز به صليب بستند، سپس او را پايين آوردند و تازيانه اش زدند و بعد اندامهايش را بريدند و كشتند و جسدش را به آتش كشيدند.[181]

ابن عطاء آدمی

یکی از صوفيان آمل بود. در زمان محاكمه حلاج برخی از نظرات و باورهای كفرآميز حلاج را تاييد كرد و از حلاج دفاع كرد. وزير وقت دستور داد او را زدند كه بر اثر جراحات وارده جان داد.[182]

عين القضات همدانی

كه نام اصلی وی ابوالمعالی عبدالله بود در سال 492 در همدان بدنيا آمد. عين القضات صوفی، شاعر، حكيم، فقيه و متكلم بود و از حيث جامعيت و احاطه در رشته های گوناگون معرفت به غزالی شباهت داشت. در هفتم جمادی الاخر 525 بر در مدرسه ای كه در آن تدريس می كرد او را به دار زدند و جسد او را سوزاندند. علت قتل او سؤظن فقهاء و متشرعۀ شهر بود كه از كلام او بوی نوعی الحاد و فلسفه می شنيدند و انتساب او به خيام- كه گفته می شد يكچند وی در نزد او تلمذ كرده بود- نيز از اسبابی بود كه اين سؤظن فقها را در حق وی افزود.[183]

محمد بن سعيد بن حسان

وی نيز يكی ديگر از كسانی بوده كه در حدود سال 150 هجری توسط ابوجعفر منصور به اتهام زندقه به دار آويخته شده است.[184]

بقلی

نام شخص ديگری است كه به اتهام الحاد توسط ابوجعفر منصور كشته شده است.» اين مرد (بقلى) ميگفت آدميزاده در اين دنيا شاخه‏ى گياهى بيش نيست كه ميرويد و رشد ميكند و نابود ميشود و ديگر بزندگانى باز نميگردد (انكار آخرت)».[185]

شرح حال و توضیحات بیشتری در مورد زنادقه را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنادقه و متفکران مادی» بخوانید.

با آنچه گفته شد و هزاران آزار دیگر که از جانب فقیها و دینمداران بنیادگرا بر فلاسفه و متفکران رفته است، آنچه مایه خیرگیست این است که هم ایشان اکنون پس از آن همه مظالم، و تعصبات  و سنگ مغزی هایی که به خرج داده اند باز هم مدعی این میشوند که اسلام موجب پیشرفت علم بوده است. افزون بر این همانطور که به نقش مستقیم زنادقه در نهضت ترجمه اشاره کردیم نمیتوان تصور کرد که این همه اندیشمند و نویسنده که یا واقعاً زندیق و ملحد بودند یا دستکم متهم به زندیق بودن میشدند، در شکل گیری محصولات فکری دوره شکوفایی بی نقش بوده اند، بلکه میتوان گفت اگر این حماقت ها و تعصبات دینی وجود نمیداشت و این متفکرین از بین نمیرفتند و آثارشان نابود نمیشد شاید سنت خرد محور، سکولار و علمی بسیار غنی و استواری از ایشان بجای می ماند که قطار پیشرفت بشری را شتاب میبخشید و مسلمانان را از این تیره روزی و فلاکتی که از دیرباز دچارش بوده اند بیرون میکشید، که شوربختانه به دلیل توحش اسلامی چنین نشد. این نیز خود علم ستیزی دیگری بود که اسلام علت آن شد، اسلام نه تنها علت پیشرفت نبود بلکه مانع اصلی پیشرفت و خار چشم اندیشمندان واقعی و غیر خرافی بوده و هست.

۵ منابع

[1]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ذبیح الله صفا.تهران.ناشر:دانشگاه تهران. چ پنجم: 1374. ص:32. به نقل از: كشف الظنون چاپ تركيه ج1 ص 33.
[2]  نک: اخبار  الحكماء  قفطي  چاپ  مصر  ص  233  –  تاريخ  التمدن الاسلامي طبع چهارم  ج3 ص 41 – 47 . كشف الظنون ج1 ص 446. نقل شده از: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص:33و34. همچنین نگاه کنید بع معجم البلدان پوشینه 5 برگ 243.
[3]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:34. به نقل از: مقدمهء ابن خلدون چاپ مصر ص 543 – 544.
[4]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:37. همچنين نك: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. تهران وزارت امورخارجه. مركز چاپ و انتشارات. 1382. ج1 ص:94. به نقل از: تفكر يونانی، فرهنگ عربی: نهضت ترجمه‌ی كتابهای يونانی به عربی در بغداد و جامعه‌ی آغازين عباسی. ديميتری گوتاس. ترجمه‌ی محمد سعيد حنايی كاشانی. تهران: مركز نشر دانشگاهی . 1381. ص:32.
[5]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 39. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:412.
[6]  همان. ص:40.
[7]  همان. ص:41. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:175.
[8]  تاريخ ادبيات در ايران.ذبیح الله صفا. تهران. انتشارات فردوس. چ دوازدهم:1378. ج1 ص:13 – 23.
[9]  همان. ج1 ص:25.
[10]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:125.
[11]  همان. ص:51.
[12]  دانشنامه قران و قرآن پژوهی. به كوشش بهاء الدين خرمشاهی. تهران. انتشارات دوستان و ناهيد. 1377. ج1 مقاله «ابن مقفع».
[13]  برای توضيحات بيشتر درباره‌ی اين مترجمان نك: تاريخ ادبيات در ايران. ج1 ص: 108-113.  يا: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:52-89.
[14]  تفكر يونانی، فرهنگ عربی. ص:74-68. نقل شده از: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. ج1 ص:99.
[15]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:126. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:124.
[16]  همانجا. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:130.
[17]  همان. ص:127.
[18]  The Cambridge history of Iran, the Sassanid Parthian Periods, Edited by Ehsan Yarshater, Cambridge University Press 1981. V3 P161
[19]  همان. برگ 486.
[20]  همان. برگ 538.
[21]  جمال الدين قفطى، ترجمه تاريخ الحكماء، (دوره شاه سليمان صفوى)، ص 483 – 485، 3. ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، ص 162 ـ 163،  لسان الملك سپهر، ناسخ التواريخ، ج 2، ص 345 – 346،  بغدادى، عبداللطيف، الافاده و الاعتبار، ص 114.
[22]  A history of Persia, Sir Percy Sykes, V I, 3rd Edition. MacMillan and Co. Limited St. Martin’s Street London, 1951 page 458

[23]  Islamic Philosophy and Theology, By W. Montgomery Watt, Published by Aldine Transaction 2008, Page 42.

[24]  نک: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:137و138. و تاریخ ادبیات در ایران. ج3 بخش اول ص:233. و ج4 ص:95 و 96.
[25]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:275.
[26]  تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی. عبدالرحیم غنیمه. مترجم: نورالله کسائی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران. چاپ سوم: تابستان 1377. ص:224. به نقل از: ابوالعباس احمد القمری. نفح الطیب. قاهره. چاپ المطبعه الازهریه. 1302 ه.ق . ج1 ص:102.
[27]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:135.
[28]  همان. ص:140.
[29]  همان. ص:147. به نقل از: طبقات الامم. چاپ بیروت. ص:66.
[30]  تاریخ دانشگاهای بزرگ اسلامی. ص:224. به نقل از: الفلسفه الاسلامیه فی المغرب. مجد غلاب. ص: 64 و 66.
[31]  تاريخ فخرى، محمد بن على بن طباطبا معروف به ابن طقطقى(م 709)، ترجمه محمد وحيد گلپايگانى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چ دوم،1360ش. ص:250- 249.
[32]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:231.
[33]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. به نقل از: تاريخ علم كبريج، ص303.

[34]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 170.[35]  Routledge Encyclopedia of Translation Studies, Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Contributor Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Published by Routledge, 1998, Page 521.

[36]  از تارنمای روزنامه تلگراف مرور شده در تاریخ 29 ژانویه 2008.
[37]  از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله منتظری نسخه اینترنتی ،برگ 29، در تاریخ 20 دسامبر 2008
[38]  گنجينه معارف شيعه( ترجمه كنز الفوائد و التعجب)‏. ابو الفتح كراجكى.مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران. ناشر: چاپخانه فردوسى‏. چ اول‏. بی تا. ج‏2 ص:114.
[39]  خصال. شيخ صدوق‏. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران‏.انتشارات كتابچى‏. چ اول: 1377 ش‏. ج‏1 ص:83.
[40]  اصول كافى. شيخ كلينى.مترجم: حاج سيد جواد مصطفوى‏. تهران‏. ناشر: كتاب فروشى علميه اسلاميه‏. چ اول‏. بی تا. ج‏1 ص: 38.
[41]  مصباح المتهجد. شيخ طوسى‏. بيروت‏. موسسه‏فقه الشيعه‏. 1411 ه – 1991م ص 472 . دعاى روز چهارشنبه‏. «لا علم الا خشيتك ليس لمن لم يخشك علم».
[42]  آداب سفر در فرهنگ نيايش‏.عبد العلى محمدى شاهرودى‏. تهران‏. نشر آفاق. چ اول‏:‏1381 ش‏.ص:29.
[43]  تحف العقول. ابن شعبه حرانى‏.مترجم: احمد جنتى‏. تهران‏. امير كبير. چ اول‏:1382 ش‏. ص:55.
[44]  مشكاة الانوار. فضل بن حسن حفيد شيخ طبرسى‏.مترجم:عزيز الله عطاردى‏. تهران. ناشر: عطارد. چ اول‏:1374 ش‏. ص:123.
[45]  نهج الفصاحة. گرد آورنده و مترجم:ابو القاسم پاينده‏. تهران&llm;. ناشر: دنياى دانش. چ چهارم‏:1382 ش‏. ص: 578.
[46]  مصباح الشريعة. منسوب به امام صادق (ع).ترجمه عبد الرزاق گيلانى‏. تهران‏. ناشر: پيام حق‏. چ اول‏:1377 ش‏. ص: 415.
[47]  نک: پيام پيامبر.بهاء الدين خرمشاهى- مسعود انصارى‏. تهران‏. ناشر: منفرد. چ اول‏:1376 ش‏. ص: 587.
[48]  نک: بنادر البحار.محمد باقر مجلسی. مترجم: سيد علينقى فيض الاسلام‏. تهران‏. انتشارات فقيه‏. چاپ: اول‏. بی تا. ص:101.
[49]  برای نمونه مراجعه کنید به: Bertrand Russell, Religion and Science, Oxford University Press, USA, 1997
[50]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص 209. به نقل از: تاريخ علم در ايران، مهدی فرشاد، اميركبير،تهران،1365. ج1 ص 86-87.
[51]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص209. به نقل از: تاريخ علم، جورج سارتون،ترجمه: غلامحسين صدری افشار، انتشارات وزارت علوم، تهران، 1353.ج1 ص 62-61.

[52]  One hundred philosophers, the life and work of the world’s greatest thinkers. Peter J. King, Baron’s educational series, New York, 2004, page 48.

[53]  همانجا.

[54]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[55]  سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ سوم 1377 تهران،  پوشینه نخست، مقدمه مصحح، محمد بن اسحاق مولف کتاب سیره، ب (2) به نقل از از المعرفه و التاریخ، ج 2 ص 742 و تاریخ بغداد، ج 1 ص 215.
[56]  ابن خلدون، مقدمه، چاپ مصر، ص 285-6 به نقل از، دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم تهران، انتشارات سخن 1378، برگ 118.
[57]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 115.
[58]  پزشکان برجسته در عصر تمدن اسلامی. علی عبدالله دفاع. مترجم: علی احمدی بهنام. تهران. ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. چ اول 1382. ص:94.
[59]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:200.
[60]  همان. ص:289 و291.
[61]  همان. ص:322.
[62]  تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی. ص:447 و 449.
[63]  همان. ص:535 و 539 و 548.
[64]  ابن ابی اصبیبه، طبقات الاطباء، 124/1، چاپ بیروت، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران برگ 96.
[65]  تاريخ فلسفه اسلامی. هانری كربن. ترجمه: اسد الله مبشری. انتشارات امير كبير. تهران. چاپ اول:1352. ص: 197.
[66]  همان. ص:201.
[67] Great Medieval Thinkers, Al-Kindi Oxford University Press US, 2006 Page 74.
[68]  الفرق بين الفرق. البغدادی. چاپ مصر:1367 ق. نقل شده از: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141 – پاورقی.
[69]  نك به: تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی.علی اصغر حلبی.تهران.انتشارات اساطیر. چ اول:1373. ص:548.
[70]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ابو القاسم پرتو. انتشارات اساطير. تهران. چ اول:1373. ص: 132.
[71]  نك :  التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:88.
[72]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ص: 133.
[73]  تاريخ فلسفه اسلامی. ص: 179.

[74]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[75]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ص:176.
[76]  نك: همان. ص:177.

[77]   ترجمه از ویکیپدیای انگلیسی در مدخل Al-Razi در تاریخ 20 ژانویه 2008، به نقل ازJennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230[78]  Seyyed Hossein Nasr (1993), An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines, p. 203. State University of New York Press, ISBN 0791415163 به نقل از Munazarat 303: «Muqayyam ‹ala al-ikhtilafat, musirr ‹ala aljahl wa’l-taqlid».

[79]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 330.
[80]  همانجا، به نقل از صفا، ذبیح الله، تاریخ علوم عقلی، 282.
[81]  پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. انتشارات وزارت خارجه. تهران.1382.ج1 ص:260. به نقل از: عمر خيام. احمد حامد العراف. چاپ بغداد.ص: 112-117.
[82]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:327.
[83]  همان. ص:331.
[84]  اخبار الحكما. چاپ لايپزيگ. ص:243-244. نقل شده از:تاريخ ادبيات در ايران.ج2 ص:525.
[85]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:202.
[86]  همان. ص:181.
[87]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:257.
[88]  نقد آرا ابن سينا در الهيات (نسخه الكترونيك). مصطفی حسينی طباطبايی. تهران:1361. ص:54.
[89]  همان. ص:44.
[90]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:228. به نقل از : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.ج‏22،ص:164.
[91]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[92]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[93]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:287.
[94]  قانون در طب (نسخه الكترونيك). ابن سينا. مترجم: شرفکندی هژار. تهران. انتشارات سروش. 1360. ص:640.
[95]  همانجا.
[96]  همانجا.
[97]  همان. ص:641.
[98]  همانجا.
[99]  همان. ص:643.

[100]  Cambridge Studies in Islamic Civilization, Arabic historical thought in the classical period, Tarif Khalidi, Cambridge University Press, London, 1994, Page 112.

[101]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:454. به نقل از: «الكندی» ، احمد فؤاد الاهوانی، ترجمۀ رضا ناظمی‌، در تاريخ فلسفه در اسلام، به كوشش ميان محمد شريف، مركز نشر دانشگاهی، تهران،1362.ج1 ص:593- 612.

[102]  Muslims: Their Religious Beliefs and Practices, By Andrew Rippin, Routledge, 2001 , Page 66.[103]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 248.

[104] A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 258.
[105]  Western Muslims and the Future of Islam By Tariq Ramadan , Oxford University Press, US, 2005, Page 48.
[106]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 139. به نقل از معجم الادباء. ج4 ص:167.
[107]  همانجا. به نقل از معجم الادباء. ج5 ص: 74-75.
[108]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:473.
[109]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:43.
[110]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ص:473.
[111]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. ص 296-299.
[112]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2ص:275. به نقل از: معجم الادباء. چاپ مصر. ج14 ص:52.
[113]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:46.
[114]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:144. به نقل از: الاغانی. ج17 ص:18.
[115]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:145.
[116]  همانجا. به نقل از: معجم الادباء. ياقوت. چاپ مصر. ج17 ص:288.
[117]  همانجا. به نقل از: طبقات الشافعيه السبكی. چاپ مصر. ج1 ص: 234 و 235.
[118]  همان. ص:146. به نقل از: رجال نجاشی. چاپ بمبئی. ص:47.
[119]  همانجا.
[120]  همان. ص:147. به نقل از: الفهرست . ابن نديم . چاپ مصر. ص:418.
[121]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص: 282.
[122]  عماد الدین نسیمی، زندگی، اشعار و عقاید شاعر و متفکر حروفی، دکتر علی میرفطروس، انتشارات عصر جدید، سوئد، استکهلم، چاپ نخست 1992، برگ 51.
[123]  همانجا برگ 51.
[124]  همانجا برگ 55، به نقل از تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، انتشارات خوارزمی، تهران برگ 212.
[125]  همانجا، به نقل از سیاست نامه، صص 263، 264، 272 و 273.
[126]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص382 تا 406.
[127]  محي الدين در آئينه فصوص. جلد اول؛ مرتضى رضوى؛ فخر دین؛ نوبت چاپ : اول، بهار 1383؛  فصل اول.
[128]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.
[129]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:259. به نقل از: بغية الوعاة في طبقات اللغويين و النحاة. جلال الدين سيوطی. قاهره. مطبعة السعادة. 1964م. ص:211.
[130]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:150.
[131]  همان. ص:148. به نقل از: النقذ من الضلال. غزالی. ص:9. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:49.
[132]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:149. به نقل از: فاتحة العلوم. چاپ مصر. سال 1322ه.ق .ص:56.
[133]  همان. ص:150. به نقل از: مقاصد الفلاسفة. غزالی. چاپ قاهرة. 1331 ه.ق . ص:3.
[134]  همانجا. به نقل از: المنقذ من الضلال. غزالی. ص:10-11. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:52-53.
[135]  تاريخ ادبيات در ايران. ص:276. به نقل از:تلبيس ابليس. ابن الجوزی. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:82-83.
[136]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141. به نقل از: تلبيس ابليس. ابن الجوزي. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:45-50.
[137]  هر چند مجلسی متعلق به قرن 11 هجری است، ما نظرات او را می‌آوريم تا نشان دهيم فقهای شيعه نيز از ستيز با دانشمندان و فلاسفه مبرا نيستند.
[138]  آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار. محمد باقر مجلسی. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. ناشر: اسلاميه‏. تهران. چاپ اول‏:1351 ش‏. ج‏3 ص:177.
[139]  همان. ج‏4  ص:163.
[140]  همان. ج‏2  ص:134.
[141]  همان. ج‏1  ص:205.
[142]  بحار الانوار. علامه مجلسی. مؤسسة الوفاء. بيروت – لبنان. 1404 ه.ق . ج8 ص:328.
[143]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص 392. به نقل از: بحارالانوار 57/197.
[144]  همان. ص387. به نقل از: تذكرة الفقها. 9/37.
[145]  همان. ص 396.
[146]  همان. ص 400 و 401. به نقل از: شناختنامه علامه طباطبايی، 4/144-143، مقاله «نقد مقاله عقل و دين» ، علی ملكی ميانجی.
[147]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378. ص205.
[148]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.. ص 203 و 205 و 251.
[149]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:457. به نقل از: تاريخ فلسفه در جهان اسلامی، حناالفاخوری- خليل الجر، ترجمۀ عبدالمحمد آيتی، كتاب زمان،1358.ج2 ص351.
[150]  برای بحثی جالب در این زمینه و نمونه هایی از شعرای یاد شده مراجعه شود به همانجا برگ 58 تا 63.
[151]  نك به: روابط حكمت اشراق و فلسفه ايران باستان. هانری كربن. ترجمه: ع- روح بخشان. اساطير.تهران. چ اول:1382.
[152]  ص:254.
[153]  «مقدمه» هياكل النورِ سهروردی . ص:10-18. به خامه محمد علی ابوريان. چاپ مصر. 1968. نقل شده از:تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:359.

[154]  Samuel ben Hofni Gaon & his Cultural world, David E.Sklare, Leiden; New York; Koln, Brill 1996, Page 129.[155]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 259.

[156]  همانجا.
[157]  Doubt: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson, By Jennifer Michael Hecht Harper, San Francisco, 2004, Page 222
[158]  سير اعلام النبلاء پوشینه 5، برگ 433 و سفینه البحار، پوشینه 1، برگ 157.
[159]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 252
[160]  یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، چاپ دارالمامون، 1963، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران، برگ 101.
[161]  ابن القفطی، اخبار الحکماء، 55، چاپ مصر، نقل شده در همانجا.
[162]  ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء، 191/2، بیروت، 1965، یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، توحیدی، ابوحیان، اخلاق الوزیرین، 235، چاپ دمشق، 1965، محمد بن تاویت الطنجی.
[163]  دبور، تاریخ الفلاسفه فی الاسلام، 191، ترجمه ابوریده، یاقوت حموی، معجم الادباء 101/3-99.
[164]  شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35، انتشارات اساطیر، 1382، برگ 30.
[165]  برای بحثی در مورد تالیفات وی مراجع شود به شرح حال عبدالله ابن مقفع برگ 90.
[166]  ابن خلکان در ترجمه حال حسین بن منصور حلاج، جلد 1، صفحه 164-165، چاپ تهران، نقل شده در شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35.
[167]  شرح حال عبدالله ابن مقفع، برگ 36-37.
[168]  همانجا.
[169]  تاثير پند پارسی بر ادب عرب، عيسی العاكوب، مترجم: عبدالله شريفی خجسته، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1374.ص:290. به نقل از: تاريخ الادب العربی (العصر العباسی الاول)،شوقی ضيف،ص:393.
[170]  همان. ص:291.
[171]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان.ص:474. به نقل از: جاحظ/البيان، 1/259، 2/164، 3/281.  الفهرست/171.
[172]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:169.
[173]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:173- 175.
[174]  همان.ص:174. به نقل از:بحارالانوار،علامه مجلسی، چاپ كمپانی، 5/ 111- 112.
[175]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان. مولفان: دكتر ر. ناث، پرفسور گلدزيهر، محمد افتخارزاده. مترجمان: محمود افتخارزاده، محمد حسين عضدانلو. ناشر: مؤلف. تهران.1371. ص 409. به نقل از:اغانی،3/62.
[176]  همان.ص409. به نقل از: اغانی، 3/22.
[177]  همان. ص411.
[178]  همانجا. به نقل از: اغانی، 3/55.
[179]  همان. ص413. به نقل از:الكامل، مبرد، 2/923.
[180]  همان.ص 427. به نقل از: اغانی،3/70-72.
[181]  جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير، تهران،1357.ص:148-150.
[182]  جستجو در تصوف ايران.ص:146.
[183]  جستجو در تصوف ايران. ص:194 – 205.
[184]  تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى (م 748)، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، ط الثانية، 1413/1993.ج‏9،ص:269.
[185]  فرزندان ابو طالب، ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى (م 356) ، ترجمه جواد فاضل، تهران، كتابفروشى على اكبر علمى،1339ش. ج‏1،ص:249.

«زنادقه» و متفکران مادی، فصلی از کتاب حلاج، دکتر علی میرفطروس

تسلط اندیشه های ایده آلیستی و دینی بر فرهنگ و ملل اسلامی، بمعنای فقدان جریانهای فکری و مترقی و مادی نبود – بلکه دوره فئودالیسم نیز مانند دوره برده داری دوران مبارزه شدید ایدئولوژی ها است. در طول این مدت، تفکر مادی نیز در کنار عقاید ایده آلیستی رشد و قوام یافت. اندیشه های «زنادقه» در تکوین و تکامل تفکر مادی و الحادی بسیار موثر بوده است.

هرچند که جنبش «مزدک» بوسیله «انوشیروان» بخون کشیده شد و بسیاری از پیروان او بطور فجیعی قتل عام گردانیدند، اما اندیشه مزدکی هیچگاه از بین نرفت، بلکه در شورش ها و قیامهای توده ای بعد پرچم عقیدتی و ایدئولوژیکی آزاد مردانی چون بابک خرمدین، مقنع، و دیگران گردید.

***

درباره ریشه لغت «زندیق» نظریات متعددی از طرف واژه شناسان ابراز شده است و بحث نظری در ریشه یابی این لغت، در حوصله این کتاب نیست «نگاه کنید به: عقاید مزدک- دکتر سید علی مهدی نقوی- ص 100 و نیز بیست گفتار-مهدی محقق-ص 196-191» اما باید بدانیم که کلمه «زندیق» معرب «زندیک» فارسی است و «زند» نام کتابی بود که «مزدک» در تاویل و تفسیر کتاب «اوستا» نوشته بود و چون مطالب «زند» با اعتراض و مخالفت روحانیون فئودال زرتشتی روبرو شد از آن پس پیروان «مزدک» و معتقدان به کتاب «زند» را «زندیک» میگفتند، که نماینده «ارتداد» و «الحاد» به دین رسمی «زرتشتی» بود. پس از حمله اعراب به ایران «زندیک-زندیق» به پیروان مانی و مزدک به افرادی که از پذیرفتن اسلام خودداری میکردند اطلاق میشد.

در زمان عباسیان، «زندیق» مفهوم فلسفی گسترده تری یافت و به افرادی گفته میشد که دارای اندیشه های مانوی-مزدکی بودند و نیز به کسانی اطلاق میشد که با تفکر مادی و عقاید الحادی، خدا، بهشت و دیگر مقوله های غیر علمی و مذهبی را انکار میکردند.

«حسن رازی» در تشریح عقاید و اعتقادات «زنادقه» مینویسد: «…بدان! که این قوم (زنادقه) جمله شریعت ها و دین های رسل و اخبار گور و عذاب و حشر و نشر و حساب تراز و صراط و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و ملائکه و ملک الموت همه را محال و هذیان میدانند و گویند که کتب رسل (پیغمبران) سخن خود ایشان است و هر که بدین چیزها که یاد کردیم-مومن بود، او را جاهل خوانند و گویند: رسولان، جمله حکما بوده اند.». «تبصره العوام- ص 37»

بررسی دقیق ا ندیشه های زنادقه و ماده گرایان ایرانی-اسلامی، به علت فقدان اسناد واقعی، بسیار دشوار است، زیرا بخاطر خفقان و استبداد سیاه مذهبی و شکنجه و آزار حکومت های فئودال (که قدرت سیاسی خود را بوسیله نهادهای حقوق و اخلاقی اسلام توجیه میکردند) زنادقه و متفکران مادی، اساساً یا مجال ابراز عقیده و اندیشه نداشتند و یا آثار و رساله های فلسفی و علمی آنها – با توطئه و توصیه اربابان دین جمع آوری و سوزانده میشد. «نگاه کنید به: تاریخ طبری – ج 12 – ص 514 و 5117». این امر باعث شد که عقاید زنادقه و متفکران مادی، در آثار مخالفین آنها دستخوش جعل و تحریف گردد. بنابر این عدم دسترسی و آشنائی به آثار و افکار زنادقه و ماده گرایان ایرانی – اسلامی، تا زمان ظهور «حلاج» (اواخر قرن سوم هجری) بیش از همه ناشی از نبودن اسناد و آثار واقعی است.

مورخین و تذکره نویسان، از ماده گرایان و زنادقه بسیاری نام برده اند، اما به غیر از تنی چند، از ده ها اندیشمند و متفکر مادیگر هیچگونه اثر دقیقی در دست نیست.

هسته های نخستین ماده گرایی را میتوان در افکار «دهری» های دوره «بنی امیه» یافت. متفکران این دوره، زندگی، مرگ و دیگر مقوله های طبیعی را تنها به اتکاء به قوانین «دهر» (دنیای مادی) تبیین میکردند.

«دهریّه» فرقه ای بودند که «دهر» و «زمان» را باعث هلاکت را باعث هلاکت انسان و موجب اجرای «تقدیر» میدانستند و معتقد بودند که تنها حیات این جهان است که اعتبار دارد و وقتی که انسان بمیرد، دیگر همه چیز تمام میشود، آنچه انسان را هلاک میکند و از بین میبرد گذشت روزگار (دهر) است نه خواست و «مشیت» خدا.

«دهری»: ها وجود را فقط عبارت از همین حیات مادی و دنیوی میدانستند و چون زمان را «لانهایه» و «ازلی» و «ابدی»  میپنداشتند، نه بوجود خالق (خدا) معتقد بودند و نه به حشر و قیامت اعتقاد داشتند. آنها معتقدات عامه مردم را و آنچه را که دیگران درباره ملائکه و جن و رویا و امثال آنها میگفتند، مسخره میکردند و آن معتقدات را خرافات میشمرند. «مزدا پرستی در ایران قدیم – کریستن سن – ص 160 و نیز نه شرقی نه غربی، انسانی، عبدالحسین زرین کوب- ص 107».

«دهری» ها منکر وجود خداوند آفریدگار بودند و روح را که مستقل از جسم باشد و همچنین جاویدان بودن روح را قبول نداشتند و ماده و عالم را قدیم و ابدی میدانستند. تعداد «دهری ها» بسیار بودند، ولی اطلاعی از متفکران برجسته یا تالیفات ایشان در دست نیست، ولی اطلاعی از متفکران برجسته و یا تالیفات ایشان در دست نیست، محتملاً تالیفات مزبور در ادووار و زمانهای مختلف سوزانده شده اند. «اسلام در ایران – ص 240».

افکار «دهری ها»، اگر چه بر اساس تبیین مادی و اینجهانی هستی استوار بود، با اینجال فاقد یک «نظام» فلسفی بوده است.

***

با آغاز خلافت عباسی و توجه به فلسفه و علوم علمی و عقلی، یک نهضت بزرگ علمی و فرهنگی – با تلاش و همت دانشمندان و متفکران ایرانی آغاز شد که وجود عناصر ایرانی (برامکه) در دستگاه خلافت، بر این حرکت و نهضت فرهنگی – با تلاش و همت دانشمندان و متفکران ایرانی آغاز شد که وجود عناصر ایرانی (برامکه) در دستگاه خلافت، بر این حرکت و نهضت فرهنگی، امکان و میدان بیشتری داد. در حقیقت عصر نخستین خلفای عباسی را باید «عصر طلائی علم و فرهنگ» دانست.

در این دوره، همراه با گسترش تولید و مبادلات، علوم طبیعی (مانند علم هیات و ستاره شناسی، هندسه، طب، علم میکانیک، شیمی، جبر و مقابله) نیز ترقی و پیشرفت فراوانی کردند.

علوم طبیعی، اندک اندک راه را برای رویکرد عقلانی به طبیعت و واقعیت اشیاء گشودند. درون اندیشی و ذهن گرائی در تحلیل و تبیین هستی، جای خود را به تجربه های حسی و سپس استنتاج عقلانی از پدیده های طبیعی داد. این دستاوردهای علمی، در پیدایش و رشد مبانی فلسفه مادی، کمک شایانی کردند.

با پیدایش «معتزله»، بسیاری از «دگم»ها و اعتقادات دینی، مورد شک و تردید قرار گرفت. عقل گرائی معتزله، عامل مترقی و پیشروی بود که راه را برای اظهار و آشکار کردن اندیشه های مادی، هموار ساخت.

ماده گرائی در فلسفه ایرانی – اسلامی، در جریان مبارزه علیه خرافه پرستی و مذهب شکل گرفت. این جریان فلسفی، با مبارزه گروه های پیشرو جامعه (که خواستار شناخت جدیدی از طبیعت و انسان بودند) عمیقاً پیوند داشت.

بسنده کردن به «حس گرائی» (Sensualisme) و عدم توجه این ماده گرایان به پیوستگی و تداوم «عمومی» عناصر و اشیاء- و نیز تاکید و توجه آنها به دیالیکتیک «خاص»، ساده بودن ماده گرائی، این دوره را نشان میدهد. این «حس گرایی» در عین حال بیانگر تاثیر پذیری ماده گرایان ایرانی-اسلامی، از متفکران مادی هند (چارواکاها) و یونان باستان (اپیکوریان) میباشد.

ماده گرائی در قرن سوم هجری، با تکیه بر دستاوردهای علوم طبیعی، پرچم مبارزه علیه خرافه پرستی مذهبی را برافراشت. این فلسفه، برای رهائی انسان از قید و بند دین و یاری او در پیروزی بر مشکلات خویش، سلاح عقیدتی بسیار مطمئن و موثری بود.

اخلاق محافظه کارانه مذهبی – (که هرگونه حرکت فعال را از توده ها سلب میکرد و حقیقت زندگی را در واصل شدن به «ذات مطلق» میدانست) به اخلاق رسمی جامعه فئودالی آن عصر، بدل شده بود و تعلیمات ماده گرایان بر علیه این اخلاق، قد علم میکند.

ماده گرایان قرن سوم هجری، به توانائی انسان در پی ریزی خوشبختی خویش در این جهاد اعتقاد کامل داشتند، آنها تاکید میکردند که: پهنه عقل؛ حقیقت جوئی و فرزانگی است و پهنه الهیات؛ پرهیزگاری و اطاعت است.

تعلیمات و تبلیغات این متفکران، بی شک با منافع روحانیون و پاسداران سیاسی آنها (خلفاء) عمیقاً تضاد داشت، بهمین جهت تاریخ فلسفه مادی در فرهنگ ایرانی-اسلامی، از خون متفکران آزاده، همواره رنگین است:

در این زمان، زنادقه و متفکران مادی را، هرجا که میگرفتند، غالباً زنجیر کرده و بدرگاه خلیفه میبرده ، تا به دستور او کشته شوند. «تاریخ ایران بعد از اسلام – ص 432»

هرگاه محل تجمع آنها را کشف می نمودند، آنجا را همچنان بر سرشان خراب میکردند. «نه شرقی، نه غربی، انسانی – ص 113».

طبری در شرح حوادث (170) هجری مینویسد: «هارون الرشید» همه کسانی را که فراری و متواری شده بودند، عفو نمود-مگر «زندیق» ها را – «یونس بن افروه» و «یزید بن الفیض» از جمله آنها بود. «تاریخ طبری». «یونس ابن افروه» در معایب اعراب و مفاسد دین اسلام، کتابی تالیف کرده بود.

شکنجه و آزار ماده گرایان و زنادقه، برای اظهار توبه و نوشتن «پشیمان نامه» در طول حکومت خلفای عباسی، رواج بسیار داشته است «عطابن مقدم واسطی» میگوید: هنگامیکه شخصی را نزد خلیفه (مهدی) آورده بودند، خلیفه وی را توبه داد و از او خواست تا اظهار پشیمانی نماید، اما این شخص از توبه و پشیمانی خودداری کرد تا آنکه «خلیفه» دستور داد گردنش را زدند و سپس بدار آویختند. «تاریخ طبری- ج 12 – ص 5213».

در دوره «مهدی» (خلیفه عباسی) فعالیت های زنادقه و نشر عقاید مادی و الحادی شدت یافت و توجیه خلیفه به «علم کلام» و علمای فئودال مذهبی، باعث شد تا مبارزه با «ماده گرایان» و «زنادقه» وسعت بیشتری بگیرد، چنانکه «مهدی» کسی را برگماشت تا زندیقان و متفکران مادی را تعقیب، دستگیر و سرکوب نماید و او را «صاحب الزنادقه» نام گذاشت.

«مهدی» (خلیفه عباسی) ده سال خلافت کرد و تمام این مدت در تعقیب و شکنجه و اعدام زنادقه و ماده گرایان گذشت و پسرش (هادی) گفته بود «بخدا اگر زنده ماندم همه زنادقه و متفکران ملحد را خواهم کشت. میگویند که او برای اعدام ماده گرایان و زنادقه 1000 دار برپاکرده بود. «تاریخ طبری – ج 12 – ص 5214». این روایت نشان میدهد که زنادقه و متفکران مادی در آن عصر عده بسیاری بوده اند.

«مسعودی» مینویسد: مهدی (خلیفه  عباسی) بقتل کفار و بد کیشان و زنادیق- که در زمان او عده شان افزون شده بود، بسی کوشید، زیرا در عصر او، عقیده آنها آشکار شده، کتب مانی، و ابن دیصان و مرقیون توسط «عبدالله بن مقفع» و دیگر کسانی که زبان فارسی و  پهلوی را خوب میدانستند، ترجمه و منتشر شده بود. «مروج الذهب – ج 2 – ص 696»

«طبری» در شرح حوادث سال 169 هجری مینویسد: هادی خلیفه عباسی) بکشتن زندیقها بسی کوشید و سخت گرفت و گروهی از آنها را بخون کشید (که «یزدان بن باذان» منشی «یقطین» در شمار آنان بود) همچنین «علی بن یقطین» را کشت، زیرا او که بهنگام حج وقتی که مردم را بحال دویدن دیده بود، چنین گفت: «من آنها را یک گله گاو میدانم که خرمند میکوبند) «تاریخ طبری – ج 12- ص 5171».

«طبری» از شکنجه و کشتار متفکران مادی و ملحد گزارشهای دیگری نیز دارد: وقتی «یعقوب زندیق»  را نزد «هادی» (خلیفه عباسی) آوردند، خلیفه دستور داد تشکی بر روی «یعقوب» اندازند… و سپس چندین نفر را روی آن نشانید تا «یعقوب زندیق» بمرد. «تاریخ طبری – ج 12- ص 5172»

***

با برجسته ترین چهره های تفکر مادی و معروفترین «زنادقه» (تا ظهور حسین بن منصور حلاج) آشنا میشویم.

ابن مقفع

«مقفع» از برجسته ترین نمایندگان تفکر علمی در قرن سوم هجری است. او برای پیروزی علم و انسان، بر ضد خرافات مذهبی- که وسیله مهمی برای انقیاد و اسارت روحی توده ها بود – مبارزه میکرد.

«مقفع» به تمام ادیان و مذاهب، به دیده «شک» و اعتراض مینگریست، و به علت آزادگی و شجاعتی که در ابراز عقاید خود نشان داد، بعنوان «الحاد» و «زندقه» بدستور «منصور» (خلیفه عباسی) کشته شد.

تفکر مترقی و عقاید الحادی او از مطالعه باب «برزویه طبیب» که به نظر میرسد خود آنرا به کلیه و دمنه افزوده است، بخوبی آشکار میشود:

… «و به حکم این مقدمات، از علم طب تبرمی نمودم و همت و نهمت به طلب «دین» مصروف گردانیدم، الحق راه آن دراز و بی پایان یافتم، سراسر مخاوف و مضایق… و خلاف میان احصاب ملت ها (مذاهب) هرچه ظاهرتر… و اختلافات میان ایشان در معرفت «خالق» و ابتدای خلق و انتهای کار، بی نهایت، و رای هر یک بر این مقرر که من مصیبم و خصم مخطی… و هر طایفه ای را دیدم که در ترویج دین و تفضیل مذهب خویش سخنی میگفتند و گرد تقبیح ملت (مذهب) خصم و نفی مخالفان میگشتند… بهیچ تاویل درد خویش درمان نیافتم و روشن شدم که پای سخن ایشان (اهل دین بر هوا بود…». «کلیه و دمنه – تصحیح و توضیح مجتبی مینوی ص 48».

بخشهایی از «کلیه و دمنه» در حقیقت ادعانامه «مقفع» علیه مظالم و مفاسد اجتماعی عصر او است.

«مقفع» قسمتی از دوران عمر خود را در زمان حکومت «اومی» سپری کرد و با توجه به استبداد سیاه فکری و مذهبی آن عصر، او حتی لحظه ای از تبلیغ و ترویج اندیشه های عملی و مترقی بازنماند و بعنوان روشنفکری آگاه و مسئول، با معتقدات غلط و غیر علمی عصر خود، مبارزه کرد.

«مقفع» در جریان نهضت فرهنگی زمان عباسیان، نقضی بسیار مهم و اساسی داشت، او برای آماده ساختن زمینه های بحث و تحقیق در امور فلسفی، ابتداء کتب «مرقیون» «مرقیون یکی از علمای دین مسیح در قرن دوم میلادی بود که از طرف پیشوایان مذهبی تکفیر شد. او آسمانی بودن قسمت هائی از کتاب انجیل و تورات را انکار کرد و در اصول مذهب عیسی تغییراتی پدید آورد.» و «ابن دیصان» و «مانی» را به عربی تجربه کرد.

«مقفع» در یکی از آثار خود، نشستن خدا را بر عرش و اینکه هنگام صعود پیغمبر به معراج فاصله او با خداوند به اندازه دو کمان بود و نظیر این عقاید را بباد انتقاد و استهزاء میگیرد و میگوید: خدا با تمام قدرتی که برای او قائلند، چرا بندگان خود را بیمار میکند، مریض یا دچار انواع بلاها میسازد، خدا چگونه بر آنان تکلیف میکند که به آنچه مورد قبول عقل نیست، ایمان آورند و تصدیق کنند، یا چگونه شیطان بر خدا غالب شده و عده ای از مردم را مطبع خود نموده است… به این ترتیب: ابن مقفع نه تنها از اسلام بلکه از کلیه ادیان انتقاد میکرد و… «تاریخ اجتماعی ایران، راوندی، ج 3 ص 271».

او سر انجام بخاطر عقاید الحادی خود، به شهادت رسید. «حمد الله مستوفی» مینویسد: مقفع بن فارس (صاحب کلیه و دمنه) و پسرش – که در عهد «هادی» (خلیفه عباسی) جهت آنکه «نقیض قرآن» انشاء میکرد، کشته شد. «تاریخ گزیده- ص 687». «مقفع» در «رساله الصحابه» از تز جدائی دین از دولت طرفداری کرده است.

«جهشیاری» در چگونگی قتل فجیع «ابن مقفع» مینویسد:

«… آنگاه خلیفه دستور داد تنوری را پر از هیمه و آتش کردند، پس فرمان داد یک یک اعضاء بدن مقفع را بریدند و در حالی که مقفع آنرا تماشا میکرد، در تنور انداختند… جلاد همچنان اعضاء بدن مقفع را یکی پس از دیگری میبرید و در برابر چشمانش در تنور می انداخت… تا همه اعضاء بدنش بریده شد… پس از آن بدنش را به آتش کشید، خلیفه گفت: این زندیق زاده! پیش از آنکه به آتش آخرت بسوزی، ترا در آتش دنیا میسوزانم…» «کتاب الوزراء و الکتاب- ص 146-145».

«مقفع» در لحظات مرگ، بسیار شجاع و پایدار بود، او بعنوان یک متفکر آگاه، از مرگ واهمه نداشت و بی هراس به آن مینگریست. «مقفع» حتی در آخرین لحظه زندگی خود از شرف و شخصیت انسانهای آزاده دفاع کرد.

میگویند: وقتی خلیفه دستور داد «ابن مقفع» را قطعه قطعه کنند و در تنور اندازند-«مقفع» خطاب به خلیفه گفت: «تو مرا میکشی و با کشتن من هزار نفر را کشته ای، اما اگر یکصد تن مانند تو (خلیفه) کشته شوند، جبران یکنفر را هم نخواهد کرد.» (کتاب الوزراء و الکتاب- ص 150).

ابن ابی العوجا

«عبدالکریم بن ابی العوجا» اندیشمند دوره عباسی، از «زنادقه» پرشور روزگارش بود که با عقاید خرافی و معتقدات دینی بشدت مبارزه میکرد. او هرگونه کوششی را در تشریح و تبیین مقوله های طبیعی به اتکای دین و افسانه های مذهبی رد میکرد. «ابن ابی العوجا» عالم را قدیم میدانست و وجود «صانع» و «آفریدگار» را انکار مینمود.

میگویند که: او روزی اشاره به کعبه نمود و خطاب به «امام جعفر صادق» گفت «تا کی این کشتزار را لگد میکنید و به این سنگ سیاه (حجر الاسود) پناه میبرید؟ و تا کی این خانه را که از سنگ و گل ساخته شده است میپرستید؟ و مانند شتری فراری پیرامون آن میدوید؟ هان!؟ براستی هر که در این باره بیاندیشد، خواهد دانست که این کار افراد نادان و دیوانه میباشد و نه کار مرد اندیشمند و صاحب عقل». (نامه دانشوران ناصری-ج3-ص 325 (و نیز) مغز متفکر جهان شیعه- ص 399).

«ابی العوجا» براستی، یکی از نخستین قهرمانانی بود که بطور آشتی ناپذیر خدایان را درهم کوبید و افسانه های دینی را لگد کوب کرد، او سرانجام بخاطر عقاید ضد مذهبی بدست مهدی (خلیفه عباسی) به قتل رسید. پیروان «ابی العوجا» بعد از مرگ او، بنام «عوجائیه» به مبارزات خود ادامه دادند.

زكریای رازی

شیمیدان، عارف و فیلسوف بزرگ قرن سوم هجری -زكریای رازی- نیز از مبارزان راستین در قرن سوم هجری بود.

«رازی» را میتوان پیشوای <پوزیتیویسم> در فرهنگ ایرانی-اسلامی (و شاید جهانی) دانست .. او نخستین كسی بود كه قبلا از <بیكن> به اهمیت تجربه و مشاهده در علوم پی برد.

از نظر فلسفی او را باید جزو <ماده گرایان مكانیستی> بشمار آورد، در عقاید او عناصری از فلسفه <دموكریت> و <اپیكور> میتوان یافت .. او جهان را مركب از ۵ «هیولی» (ماده قدیم) میدانست و معتقد بود «هیولی» دارای اجزاء بسیط و با بعد هستند … «رازی» در كتاب <فی المده فی الزمان و فی الخلاء و الملاء و هی المكان> مگوید: عقل نمی پذیرد كه ماده و مكان آن، ناگهان -بدون اینكه سابقا ماده یا مكان موجود باشد، بوجود آید چون همیشه هر چیز از چیز دیگری بوجود می اید و ابداع (خلق) محال است … او در كتابی كه درباره «هیولی» (ماده قدیم) نوشته، تاكید میكند كه: جسم را حركتی است ذاتی … (مقام رازی در فلسفه – عباس اقبال – مجله مهر – سال سوم – آذر ۱۳۱۴ – ص۶۵۵)

تعلیمات اخلاقی «رازی» از تفكر مادی و طبیعی او ناشی می شود اینكه شریعتمداران و ایده آلیست ها كوشش كرده اند تا تعلیمات «رازی» را <ضد اخلاق> و <لذت جوئی محض> جلوه گر سازند، صحیح نیست … او در كتاب <سیره الفلسفیه> اگر چه بر <لذت دائم> تاكید میكند، اما باید دانست كه این اصول اخلاقی در برابر آیین اخلاقی الهیون (كه لذت های طبیعی را حقیر میداشتند و برای رسیدن به <ذات مطلق> از نیازها و نعمت های طبیعی پرهیز میكردند) قد علم می كند.

«رازی» تاكید می كند …. لیكن اختیار این سیرت ، مستلزم آن نیست كه انسان شیوه مرتاضین هند و یا روش <مانویه> را در ترك زناشویی و اختیار گرسنگی و تشنگی و یا روش <نصاری> را در رهبانیت و انزوا در صومعه ها و یا طریقه جمعی از مسلمین را در اعتكاف (ماندن) مساجد و ترك مكاسب و اقتصار (كوتاهی) در خوردن و پوشیدن، پیشه خود كند و از لذت فعلی (این جهانی) چشم بپوشد .. بلكه باید به دیده عقل در لذایذ ببیند و آنهایی را پیشه كند كه عواقبی وخیم و دردناك نداشته باشند (مقام رازی در فلسفه – عباس اقبال – مجله مهر – سال سوم – آذر ۱۳۱۴ – ص۶۵۶)

بنابر این علم اخلاق «رازی» مترقی تر از علم اخلاق «اپیكور» است، زیرا اخلاق «اپیكور» (بر خلاف اخلاق رازی) انسان را به مبارزه برای تامین خوشبختی بر نمی انگیزد، اخلاق اپیكور ، اخلاق <تامل> است نه <تحرك> (علم اخلاق اپیكور – آ. شیشكین – ص۲۴)

كوشش های «رازی» در نشان دادن <بنیان ادیان> بسیار علمی و تاریخی است … «رازی» این نظر الهیون و ایده آلیست ها را كه : <دین یك پدیده فطری انسان است> بكلی رد میكند و نشان میدهد كه منشاء دین و خرافه پرستی در تاثیرپذیری انسان از شرایط ناهنجار اجتماعی قرار دارد: بی تكیه گاهی های اقتصادی-اجتماعی، نداشتن امنیت جسمی و روحی و در نتیجه: ترس و تردید از آینده و عدم آگاهی از علت پدیده ها، انسان را بسوی خدا می كشاند …

«رازی»در دو كتاب خود بنامهای <نقص الادیان> و <مخارق الانبیا> با تمام ادیان و مذاهب مخالفت كرده است بطوریكه مورد تكفیر روحانیون قرار گرفت و آنها به جمع آوری و سوزاندن آثار «رازی» فتوی دادند. امروز از این دو كتاب ارزنده، اثری در دست نیست .. این دو كتاب ، بی شك حاوی شدیدترین و تندترین مطالب الحادی و آته ئیستی بوده كه در طول قرون وسطی نوشته شده است.

«رازی» معتقد بود كه معجزات پیغمبران چیزی جز خدعه و نیرنگ و شعبده نیست … مبانی و اصول ادیان با حقایق علمی، مخالفت و مغایرات دارند بهمین جهت هم، میان آنها اختلاف دیده میشود . به عقیده او : علت اعتماد و اعتقاد مردم به ادیان و اطاعت از پیشوایان مذهبی، تنها ناشی از <ترس> و عادت است. دین، نماینده جهان بینی و تفكری است كه از نادانی آغاز میگردد و به تاریك اندیشی منتهی میشود. «رازی» همچنین معتقد بود: كتاب هایی كه به <آسمانی> معروفند، كتبی خالی از ارزش و اعتبار می باشند (تاریخ علوم عقلی درتمدن اسلامی – ج۱ – ص۱۷۶)

او ضرورت <وحی> را باطل میدانست و در واقع، «رازی» بزرگترین مخالف فلسفه مبنی بر <وحی> در اسلام است (معارف اسلامی در جهان اسلامی – سید حسین نصر – ص۲۳)

«رازی» با «حسین بن منصور حلاج» رابطه و مكاتبه داشت و بی شك اندیشه های فلسفی و اجتماعی او در افكار و عقاید «حلاج» بی تاثیر نبوده است.

ابو شاكر

«ابو شاكر» از ماده گرایان و ملحدین برجسته دوره عباسی بود كه با <امام جعفر صادق> مناظره های بسیار داشته است.

«ابو شاكر» به حواس انسان اعتبار و اهمیت فراوان می دهد و در عقاید خود اندیشه ای دیالكتیكی درباره وحدت زندگی و مرگ در تحول و تكامل طبیعت و انسان مطرح میسازد .. تئوری شناخت «ابو شاكر» از ماتریالیسم «اپیكوری» مایه میگیرد كه بر شناخت و ادراك <حواس> متكی بود.

او معتقد به یك ضرورت طبیعی در تحول تمام طبیعت و موجودات است و به تكامل خود بخودی و علت گرایی در همه پروسه های موجود در جهان ایمان دارد.

«ابو شاكر» می گوید: جهان را كسی نیافریده و بخودی خود بوجود آمده است، آیا علف صحرا را كسی می آفریند؟ مگر نه این است كه علف بخودی خود در صحرا سبز میشود؟ آیا مورچه را كسی می آفریند؟ مگر نه این است كه این موجودات بخودی خود بوجود می آیند؟ (مغز متفكر جهان شیعه – ص۳۹۴)

او با تكیه بر قانون طبیعی و اصل تحول و تكامل خود بخودی موجودات، به نفی <خالق> می پردازد.

«ابو شاكر» در جدل ها و بحث هایی كه با <امام جعفر صادق> داشته است به بی اساس بودن باورها و مفاهیم ملكوتی تاكید میكند، در یكی از این مباحثات میگوید: تو چرا شاگردان و مستمعین دیگر خود را فریب میدهی!؟ آنچه كه تو درباره خدا میگویی، غیر از افسانه نیست و تو با افسانه سرایی میخواهی مردم را وادار به قبول چیزی كنی كه وجود ندارد و با هیچیك از حواس پنجگانه خود نمیتوانیم او را ادراك كنیم.

ممكن است تو (جعفر صادق!) بگویی كه انسان اگر نتواند خدا را با حواس پنجگانه خود ادراك كند، میتواند با حواس باطنی خود، او را ادراك نماید، اما استفاده از حواس باطنی هم موكول به استفاده از پنج حس ظاهر است، اگر تو توانستی در ذهن خود چیزی را مجسم نمایی كه در تجسم آن، یك یا چند حس ظاهری مداخله نداشته باشد؟ وقتی توشكل یك دوست غائب را در باطن خود مجسم می كنی، اگر حس بینایی تو نباشد محال است كه بتوانی او را ببینی و هرگاه حس شنوایی تو نباشد محال است كه بتوانی صدایش را در باطن بشنوی و … پس تمام احساسات باطنی تو وابسته به پنج حس ظاهری است و هرگاه پنج حس ظاهری نباشد، تو نمیتوانی از هیچیك از احساسات باطنی خود استفاده نمایی (مغز متفكر جهان شیعه – ص۴۷۶)

«ابو شاكر» سپس به نفی <خالق> و مقوله های ملكوتی می پردازد و میگوید: خدایی كه تو مردم را به پرستیدن او دعوت میكنی چیزی نیست غیر از آنچه كه از قوه وهم تو بیرون آمده است، تو شناسایی خدای نادیده را از طرف مردم، وسیله قرار داده ای تا اینكه دارای نفوذ و ثروت شوی و در زندگی، خوش بگذرانی (ابوشاكر – ترجمه ذبیح الله منصوری – ص۱۱)

«ابو شاكر» بعنوان یك متفكر مادی، بخوبی خاستگاه تاریخی دین را می شناسد و تاكید میكند: این ما هستیم كه خدای خود را بوجود می آوریم … خالق، ما هستیم، نه خدا … (ابوشاكر – ترجمه ذبیح الله منصوری – ص۱۲).

ابو تَمّار مُطَبّب

«ابوبكر حسین التمار» از ماده گرایان و متفكران بزرگ قرن سوم هجری بود . در كتب تاریخ و فلسفه اسلامی، علاقه ای به تشریح افكار و عقاید این اندیشمند دیده نمی شود، از این رو، اطلاعات ما درباره عقاید فلسفی او بسیار ناچیز و محدود است.

«تَمّار مُطَبّب» فیلسوفی <دهری> و ماده گرا بود، او در فلسفه و علوم طبیعی استاد بوده و چنانكه از نام وی پیداست در علم <طب> مهارتی بسیار داشت.

افكار فلسفی «تَمّار مُطَبّب» – مانند همه ماده گرایان و <دهری> ها بر اساس علم و تجربه قرار داشت .. او تبیین و تشریح مقوله های طبیعی را به اتكای دین و افسانه های ملكوتی شدیدا انكار میكرد.

بنظر میرسد كه ماده گرایی «تَمّار مُطَبّب» – فاقد جنبه های ایده آلیستی ماده گرایی زكریای رازی بود .. زیرا «تمار» از منتقدان بنام عقاید <رازی> بشمار میرفت.

«تَمّار مُطَبّب» در سال ۳۱۳ هجری درگذشت.

ابوعیسی ورّاق

«ابو عیسی وراق» معاصر «ابن راوندی» بوده و در آغاز، تحت تاثیر افکار و ع قاید «معتزله» قرار داشته و کتابهایی درباره آن مکتب نوشت، او پس از مصاحبت ها و بحثهای عقیدتی با «ابن راوندی» از دین اسلام برگشت و «مرتد» شد.

«ابوعلی جبائی» مینویسد که: خلیفه، «ابن راوندی» و «ابوعیسی وراق» را احضار کرد، «ابن راوندی» بگریخت، ولی «ابوعیسی» گرفتار شد و در زندان به مرد. «الفراق بین الفرق- ص 424»

صالح عبدالقدَوس

«صالح عبدالقدوس» نیز از «زنادقه» و ملحدین دوره عباسی بود که کتابی بنام «کتاب الشکوک» نوشت و در آن به اصول و مبانی دینی و آیات و احادیث، «شک» و اعتراض کرد.

«عبدالقدوس» معتقد بود که تمام «کتابهای آسمانی» ساخته و پرداخته ذهن بشر هستند. او به اتهام «زندقه» تحت تعقیب قرار گرفت و به دمشق گریخت اما بعد از مدتی دستگیر و محبوس شد و سر انجام بخاطر پافشاری و تاکید بر عقاید و افکار خود به فتوای شریعتمداران به قتل رسید.

ابن راوندی

«ابن راوندی» اهل «مرورود» خراسان و معاصر «حلاج» بود، او یکی از «زنادقه» و ملحدین بزرگ در فرهنگ اسلامی بشمار میرود.

نکته بسیار مهم در تحلیل زندگی و عقاید او، اینست که«راوندی» مانند حلاج ابتداء متشرع و معتقد به اصول و عقاید دینی بوده و یکی از علمای بزرگ مذهبی بشمار میرفت که در تبلیغ و تشریح اصول اسلامی (مخصوصاً شیعه) کتابهائی تالیف کرد. اما پس از تحقیق و تامل در ماهیت ادیان، از عقاید مذهبی خود برگشت و «مرتد» گردید و در مخالفت با اسلام کتابهای بسیار نوشت.

در آثار مورخین و محققین اسلامی، هیچگونه علاقه ای به تشریح زندگی و عقاید «راوندی» دیده نمیشود-و این بی شک ناشی از «حساسیت» و کینه ای است که اربابان دین و دولت نسبت به عقاید این متفکر بزرگ داشته اند.

ابو جوزی راوندی را از بزرگان «ملاحده» و یکی از سه تن زندیق بزرگی میداند که در میان علمای اسلام ظاهر شده اند (دو نفر دیگر: یکی «ابوحیان توحیدی» و دیگری «ابوالعلاء معری» می باشد). بقول «ابوالحسن خیاط»: راوندی در کتاب «الزمرد» فصلی بعنوان «ردِ بر محمدیه» (مسلمین) اختصاص داده که در آن مخصوصاً به پیامبر اسلام و قرآن تاخته است. در این کتاب، راوندی رسالت پیغمبران و معجزات منسوب به ابراهیم و موسی و عیسی و حضرت رسول را انکار میکند. «خاندان نوبختی-عباس اقبال-ص 93».

راوندی در کتاب «نعمت الحکمه» یا «عبث الحکمه» به یاوه بودن و بیهوده بودن تکلیف امر و نهی به مردم از طرف خداوند پرداخته است «خاندان نوبختی-عباس اقبال- ص 87». معروف است که راوندی-وقتی کتاب «الفرند» خود را برای تحریر و تکثیر به «عباس صروم» (کاتب) داد، عباس صروم پس از مطالعه قسمتی از کتاب «الفرند» گفت: من حیرت میکنم که تو چگونه هنوز زنده هستی؟ «راوندی» پرسید: برای چه حیرت میکنی که من تا امروز زنده ام؟ «صروم» جواب داد: برای اینکه آنچه تو در این کتاب نوشته ای کفر است و هر مسلمان که این را بنویسد و بر زبان جاری کند کافر میشود… راوندی گفت: اینها کفر نیست حقایل علمی هستند. «مغز متفکر جهان شیعه-ص 156» راوندی در کتاب «الفرند» قرآن را مردود دانسته و بتمام پیغمبران (بخصوص به پیغمبر اسلام) تاخته است. او همچنین در کتاب «الذامخ» میگوید: «خدا همچون دشمن خشمگینی است که داروئی جز کشتن او نیست» «بیست گفتار-مهدی محقق- ص 199».

در قرن سوم هجری اگر چه نشر افکار و عقاید مادی و الحادی تا حدودی رواج داشته با اینهمه باید گفت که در نشر الحاد و زندقه هیچ کس به اندازه «راوندی» تند نرفته است. او به قدیم بودن ماده معتقد بود حکمت و رحمت خداوند و بعثت و رسالت انبایء را انکار میکرده است. «تاریخ ایران بعد از اسلام- ص 430»

انتقاد راوندی از دین و مبارزه او بر علیه خرافه پرستی- که در آن زمان توده های زحمتکش را تحت انقیاد و اسارت در آورده بود-ضربه خرد کننده ای برهادهای شریعتمداران آن عصر وارد ساخت و بی شک بر آراء و عقاید روشنفکران آن زمان مانند «حلاج» بی تاثیر نبوده است.

«راوندی» نه تنها در علوم عقلی سرآمد دوران خویش بود، بلکه در تمام علوم طبیعی نیز استاد بود. او اولین کسی است که گفت: بدن ما در تمام دوره عمر، از دشمنانی احاطه شده که قصد دارند ما را معدودم سازند، اما در داخل بدن ما عناصری بوجود می آیند که آن دشمنان را دفع میکنند و نمیگذارند که آنها بر ما چیره شوند. «مغز متفکر جهان شیعه-ص 169» راوندی نخستین کسی است که به شکل ساده به گلبولهای سفید خون و «آنتی بادی ها» در دفاع از بدن اشاره کرد.

آنچه را که «راوندی» در هزار و دویست سال قبل گفته، امروزه مورد قبول تمام پزشکان و دانشمندان دنیا است. او همچنین نظریات پزشکی ارزنده دیگری نیز ارائه داده است که اینک مورد استفاده علم پزشکی میباشد.

«راوندی» ضروریت طبیعی را همچون قانون عمومی، بشکل کلی در نظر میگرفت که در تمام عناصر و پدیده ها وجود دارد. او پیدایش و تکامل خود بخودی گیاه و حیوان را در مورد انسان نیز صادق میداند و معتقد است که انسان نیز بدون هیچگونه عامل خارجی (خدا) خود بخود بوجود آمده، پرورش یافته و بکمال رسیده است.

«ابن راوندی» در مورد مرگ، نظریه «اپیکور» را عنوان میکند و معتقد است که: تا من هستم، مرگ نیست- و هنگامی که مرگ آمد، من نیستم.  قانون مرگ و زندگی، برای «راوندی» یک سلاح تئوریکی در مبارزه علیه مذهب و الهیات است. این قانون روی افسانه های «جاویدان بودن روح» خط بطلان میکشد.

«راوندی» پس از ارتداد و «الحاد» همواره مورد تعقیب و آزار شریعتمداران و پاسداران تاریک اندیشی بود. مورخین مینویسند: راوندی دارای 114 جلد کتاب و رساله بود. «خاندان نوبختی- ص 87 و نیز تاریخ ایران بعد از اسلام ص 430» همه این آثار جمع آوری و سوزانده شده اند و متاسفانه امروز هیچ اثری از آنها نیست.

«عبدالرحیم عباسی» نقل میکند که… راوندی در آغاز از علمای بزرگ مذهبی بود اما پس از تحقیق و تفکر، از دین برگشت و ملحد شد. «الفراق بین الفرق- ص 354 و نیز مغز متفکر جهان شیعه – ص 148». تاریخ فوت «راوندی» را عده ای سال 298 هجری و گروهی سال 301 هجری (سال دستگیری حلاج) نوشته اند. «الفراق بین الفرق – ص 143».

***

گذشته از این متفکران، کتب مختل تاریخی از «زنادقه» و ماده گرایان بسیاری نام برده اند که شرحی از زندگی و عقاید آنها در دست نیست، و این، البته با «سیاست کتابسوزان»، که در طول دوره اموی و عباسی رونق داشت، قابل توجیه میباشد.

از جمله «زنادقه» و متفکران ماده گرایی که اثری از عقاید و اندیشه – های آنها موجود نیست، میتوان افراد زیر را نام برد:

  • ابوالخطاب محمد بن لبی
  • زینب مغیره
  • ابن سعید صالح
  • منفذ بن زیاد هلالی
  • عبدالله بن داوود
  • صیهری
  • عماره بن حمزه
  • مطربن ابی الغیث
  • مطیع بن ایاس
  • علی بن الخلیل
  • حماد عجرد
  • نعمان بن طاعوت
  • معن بن زائده
  • حماد زبر قان
  • ابن الاعمی الحریزی و ….

در این مختصر اگر به عقاید الحادی و افكار متفكران بزرگی (مانند ابوحیان توحیدی و ابولعلاء معری) اشاره نشد، برای این است كه: ما در صدد بررسی و مطالعه اندیشه های الحادی و مادی تا پایان قرن سوم هجری بوده ایم، تا بدین وسیله زمینه ای تاریخی در شناخت  «انسان-خدایی» و ظهور «اناالحق» حلاج داشته باشیم.

کپی شده از:حلاج، علی میرفطروس، چاپ پانزدهم 2005، نشر البرز آلمان، برگ 102 تا 126.

ماجرای آیات شیطانی

  • پیشگفتار
  • شرح ماجرا
  • ارائه منابع
  • ردیه های مسلمانان
  • نتیجه گیری
  • پی‌نوشتها

پیشگفتار:

با شنیدن «آیات شیطانی» همه ما به یاد رمان جنجالی آیات شیطانی و نویسنده آن احمد سلمان رشدی می افتیم. مسلمانان پس از انتشار این کتاب غوغای زیادی به راه انداختند و این کتاب را که صرفا یک رمان ادبی بود توهین به دین اسلام و محمد دانستند. آیت الله خمینی هم به عنوان یک فقیه مسلمان حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد و گفت هر جا سلمان رشدی و ناشرین کتاب را یافتید بکشید.

سلمان رشدی در فصل دوم کتاب خود داستانی را نقل میکند که بی شک نام رمان نیز برگرفته از آن است: ابوسیمبل رئیس یکی از بتخانه ها و رئیس شورای شهر جاهلیه به ماهوند که یک بازرگان است که ادعای پیغمبری کرده است پیشنهاد میکند که سه بت را به رسمیت بشناسد تا بت پرستان نیز به خدایی که او معرفی میکند (= الله) و دین جدیدی که او آورده است (= تسلیم) ایمان بیاورند. ماهوند به سوی پیروان خود میرود و این پیشنهاد ابوسیمبل رو با آنها مطرح میکند.آنها با ماهوند مخالفت میکنند و دلایل مختلفی را برای مخالفت خود می‌آورند. حمزه که یکی از پیروانش است به او پیشنهاد میکند از جبریل بپرسد. ماهوند به سمت کوه حرا حرکت میکند و با جبریل بحث میکند… بالاخره ماهوند باز میگردد و به سوی بازار مکاره میرود و دو آیه در مدح بتهای سه گانه میگوید. سرو صدا و هیاهو از این اتفاق بالا می‌گیرد و ابوسیمبل با صدای بلند فریاد «الله اکبر» سر میدهد و سجده میکند. بقیه نیز از او پیروی میکنند. ماهوند پس از مدتی آن آیات را باطل و با آیات جدیدی جایگزین میکند و میگوید آن آیات از القای شیطان بوده است.

جالب است بدانید که این فصل از رمان سلمان رشدی به صورت کامل حاصل از تخیل و هنر سلمان رشدی نیست بلکه چنین واقعه ای در زمان محمد اتفاق افتاده است. این واقعه تاریخی در کتابهای اسلامی به نام «غرانیق» معروف است و داستان ان از این قرار است که محمد برای کم کردن فشار مشرکان دو آیه در مدح سه بت می آورد و پس از مدتی میگوید که اینها جز قرآن نیست و آن آیات را باطل میکند. البته مسلمان سعی در انکار و تاویل این واقعه دارند و ردیه‌هایی بر این واقعه تاریخی نوشته اند.

کاملا طبیعی است که مسلمانان این واقعه تاریخی را انکار و تکذیب میکنند، چون اصل اسلام بر توحید و محوری ترین پیام قرآن توحید و یکتاپرستی است. با قبول این داستان اصل اسلام یعنی توحید در خطر می افتد. یادمان نرفته که روشنفکران دینی بر اثر فضای زمانه قصد داشتند به اسلام راستین بازگردند و «جامعه بی طبقه توحیدی» درست کنند. من فکر میکنم روشنفکران دینی کنونی اسلام با نقل این واقعه تاریخی بتوانند بهتر از بیضه اسلام دفاع کنند. امروزه بحث حقوق بشر داغ است و باید راهکارهایی برای حل تعارض بین اسلام و حقوق بشر اندیشید. بدین ترتیب که هر کجا که اسلام با حقوق بشر تعارض داشت بگوییم این از القائات شیطانی بوده و مورد قبول اسلام نیست. من اسم این راهکار رو «بسط تجربه شیطانی» میگذارم. شاید به نظر شما خنده‌دار باشد ولی مطمئن باشید خیلی محکمتر و قابل دفاعتر از تئوری های مشابه است. بگذریم.

من سعی کردم تمام منابع تاریخی در مورد این واقعه تاریخی را جمع آوری کنم که اتفاقا نتایج خوبی هم به دست آمد. کتابها و مقالاتی که ردیه نوشته بودند را نیز مطالعه کردم. در اینترنت مقاله فارسی مناسب و دندان گیری پیدا نکردم. یک مقاله به زبان انگلیسی از یک تارنمای مسیحی پیدا کردم و از آن در نوشتن این مقاله استفاده کردم[1]. در این نوشتار این واقعه تاریخی و منابع تاریخی آن را بررسی میکنم و در آخر به ردیه‌های مسلمانان پاسخ میدهم.

شرح ماجرا:

محمد بعد از اینکه دعوت خود را علنی کرد، شروع به توهین مقدسات و بزرگان بت پرستان کرد. برخی از بزرگان مکه از محمد خواستند که کاری به بتهای آنان نداشته باشد ولی محمد دست بردار نبود. مردم مکه در مقابل کارهایی که محمد انجام میداد بیکار ننشستند و تازه مسلمان را تحت فشار قرار می دادند. آنها را مسخره میکردند، افراد ضعیفی که به قبیله ای وابسته نبودند یا برده بودند را شکنجه میکردند. همین آزارها باعث شد که گروهی از مسلمانان به حبشه مهاجرت کنند. تحریم اقتصادی کار را سختتر کرد. اذیت و آزار روز به روز بیشتر میشد و مسلمانان ضعیفتر میشدند تا اینکه محمد در هنگام خواندن وحی جدیدش سوره النجم، وقتی به آیات 19 و 20 رسید، اینگونه ادامه داد: تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى. یعنی: اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است. غرانيق جمع غرنوق بر وزن مزدور، يك نوع پرنده آبى، سفيد يا سياهرنگ است. بعد از خواندن این دو آیه محمد سجده کرد و مشرکان و مسلمانان نیز از او پیروی کردند: به خاک افتادند و سجده کردند. بت پرستان قریش خوشحال و شادمان بودند از اینکه محمد بتهای سه گانه آنها یعنی لات،عزی و منات به رسمیت شناخته است. این خبر به مسلمانی که به حبشه مهاجرت کرده بودند رسید. آنها از حبشه بازگشتند. بعد از این واقعه جبرئیل می آید و به محمد می گوید این آیات از طرف من نبوده است و با آوردن آیات 73و 74 سوره اسراء محمد را توبیخ میکند:» و نزديك بود كه تو را از آنچه به تو وحى كرده‏ايم باز دارند تا غير آن را بر ما بر بندى و آن گاه تو را دوست گيرند و اگر تو را استوار نمى‏داشتيم، به راستى نزديك بود اندك ميزانى به آنان گرايش يابى» . پس با آیاتی جدید آن دو آیه را باطل میکند و برای دلداری محمد و سرپوش گذاشتن بر روی این ماجرا آیه 52 سوره حج را می آورد. به این مضمون که: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستاده‏ايم، مگر آنكه وقتى آرزو كرد شيطان در آرزوی وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مى‏كند سپس آيه‏هاى خويش را استوار مى‏كند كه خدا دانا و فرزانه است.
ارائه منابع:

منابع زیادی در مورد این ماجرا وجود دارد. متن دو کتاب تاریخ طبری و طبقات ابن سعد را به صورت کامل می آورم و آدرس این واقعه در بقیه کتابها را برای شما میگذارم. از منابعی که متعلق به قرن چهارم به بعد هستند، فقط آدرس کتابهای مهم را میگذارم چون تعداد این منابع خیلی زیاد هستند.

1- طبقات کبری، ج1 ص:191

محمد بن عمر واقدى از يونس بن محمد بن فضاله ظفرى، از پدرش و كثير بن زيد از مطّلب بن عبد الله بن حنطب نقل مى‏كنند چون پيامبر (ص) ديد قوم او از ديدارش خوددارى مى‏كنند، گاه كه تنها نشسته بود، مى‏گفت كاش چيزى بر من نازل نمى‏شد كه موجب نفرت و رميدگى ايشان از من شود. پيامبر (ص) به دوستان و خويشاوندان خود نزديك مى‏شد و آنها هم پيش او مى‏آمدند، روزى پيامبر (ص) در مجلسى در يكى از انجمن خانه‏هاى قريش دور كعبه نشسته بود و براى آنها سوره و النّجم را مى‏خواند و چون به اين آيات رسيد كه مى‏فرمايد:

أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (53: 19- 20) «چه بينيد اى مشركان در لات و عزى و منات سوم ديگر» شيطان اين دو كلمه را بر زبان آن حضرت جارى ساخت «تلك الغرانيق العلى و انّ شفاعتهن لترتجى» «اينان خوب چهرگان بلند مرتبه‏اند و شفاعت ايشان مورد اميد است» و سپس پيامبر (ص) تا آخر سوره را خواند و سجده كرد و تمام حاضران سجده كردند و وليد بن مغيره كه پير مردى فرتوت بود و نمى‏توانست سجده كند، مشتى خاك برداشت و بر پيشانى نهاد و گويند شخصى كه مشتى خاك برگرفت و به پيشانى نهاد، ابو احيحه سعيد بن عاص بود و او هم پيرى فرتوت بود، برخى هم مى‏گويند هر دو نفر اين كار را كردند، و مردم راضى و خشنود شدند و گفتند معلوم شد كه خداوند مى‏آفريند و مى‏ميراند و خلق را روزى مى‏دهد و به هر حال الهه‏هاى ما هم پيش خداوند براى ما شفاعت خواهند كرد. و به پيامبر گفتند اكنون كه براى خدايان ما بهره و نصيبى قرار دادى ما با تو همراهيم. اين سخن بر رسول خدا سخت گران آمد و در خانه نشست. شامگاه جبرئيل به حضور رسول خدا آمد، پيامبر (ص) سوره را خواند، جبرئيل گفت: من اين دو كلمه را نياورده‏ام، و پيامبر (ص) فرمود: من چيزى را كه خدا نفرموده است بر او بستم و خداوند اين آيه را به پيامبر (ص) وحى فرمود:

و اگر خواستند تو را بيازمايند از آنچه وحى فرستاديم به سوى تو، تا بر ما افترا بندى و آن گاه تو را دوست خود بگيرند … تا آن جا كه مى‏فرمايد پس نمى‏يابى براى خود ياورى بر ما. محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام نقل مى‏كند كه مى‏گفته است موضوع اين سجده ميان مردم شايع شد و خبر به حبشه رسيد و آن جا چنين گفته شد كه وليد بن مغيره و ابو احيحه هم پشت سر پيامبر (ص) سجده كرده‏اند، آنها گفتند در صورتى كه امثال اين دو نفر مسلمان شده باشند كسى در مكه باقى نمى‏ماند كه سجده نكرده باشد و به هر حال زندگى با خويشاوندان خودمان براى ما دوست داشتنى‏تر است و از حبشه بيرون آمدند. همين كه به فاصله يك ساعت راه با مكه رسيدند، به گروهى از مسافران بنى كنانه برخوردند و از آنها درباره قريش و چگونگى حال ايشان پرسيدند، گفتند: محمد (ص) خدايان ايشان را به نيكى ياد كرد و همگى از او پيروى كردند، سپس از آن برگشت و خدايان آنها را دشنام مى‏دهد آنها هم به همان شرارت خود برگشتند و ما آنها را در اين حال ترك كرديم، مسلمانان با يك ديگر براى برگشت به حبشه مشورت كردند و گفتند حالا كه تا اينجا رسيده‏ايم برويم ببينيم قريش در چه حالى هستند و تجديد ديدارى هم بكنيم و سپس برگرديم.

محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى، از ابو بكر بن عبد الرحمن نقل مى‏كند ايشان وارد مكه شدند و هر كس در جوار كسى قرار گرفت مگر ابن مسعود كه‏ اندكى ماند و برگشت. واقدى مى‏گويد: آنان در رجب سال پنجم بيرون شده بودند و تمام ماه شعبان و رمضان را آن جا بودند، و موضوع سجده در ماه رمضان صورت گرفت و آنها در شوال سال پنجم برگشتند.[2]

2- تاریخ طبری، ج3 ص:880

…و چنان بود كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به صلاح قوم خويش راغب بود و مى‏خواست با آنها نزديك شود. محمد بن كعب قرظى گويد: چون پيمبر ديد كه قوم از او دورى مى‏كنند و اين كار براى او سخت بود آرزو كرد كه چيزى از پيش خداى بيايد كه ميان وى و قوم نزديكى آرد كه قوم خويش را دوست داشت و مى‏خواست خشونت از ميانه برود و چون اين انديشه در خاطر وى گذشت و خداوند اين آيات را نازل فرمود:

«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (53: 1- 3)» يعنى: قسم به آن ستاره وقتى كه فرو رود كه رفيقتان نه گمراه شده و نه به باطل گرويده است، و نه از روى هوس سخن مى‏كند. و چون به اين آيه رسيد كه: أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ (53: 19- 20 ) يعنى: مرا از لات و عزى، و منات سومين ديگر، خبر دهيد.

شيطان بر زبان وى انداخت كه تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لَتُرتَجى.

يعنى اين بتان والا هستند كه شفاعتشان مورد رضايت است.

و چون قرشيان اين بشنيدند خوشدل شدند و از ستايش خدايان خويش خوشحالى كردند و بدو گوش دادند و مؤمنان نيز وحى خدا را باور داشتند و او را به خطا متهم نمى‏داشتند و چون پيمبر در قرائت آيات به محل سجده رسيد سجده كرد و مسلمانان نيز با وى سجده كردند و مشركان قريش و ديگران كه در مسجد بودند به سبب آن ياد كه پيمبر از خدايانشان كرده بود به سجده افتادند و هر مؤمن و كافر آنجا بود سجده كرد، مگر وليد بن مغيره كه پيرى فرتوت بود و سجده نمى‏توانست كرد و مشت ريگى از زمين برگرفت و به پيشانى نزديك برد و بر آن سجده كرد.

گويد: و چون قرشيان از مسجد بيرون شدند خوشدل بودند و مى‏گفتند: «محمد از خدايان ما به نيكى ياد كرد و آنرا بتان والا ناميد كه شفاعتشان مورد رضايت است.» و قصه سجده به مسلمانان مقيم حبشه رسيد و گفتند قرشيان اسلام آورده‏اند و بعضيشان بيامدند و بعض ديگر به جاى ماندند، و جبريل بيامد و گفت: «اى محمد چه كردى، براى مردم چيزى خواندى كه من از پيش خدا نياورده بودم و سخنى گفتى كه خداى با تو نگفته بود.» و پيمبر خداى سخت غمين شد و از خداى بترسيد، و خداى عز و جل با وى رحيم بود و آيه‏اى نازل فرمود و كار را بر او سبك كرد و خبر داد كه پيش از آن نيز پيمبران و رسولان چون وى آرزو داشته‏اند و شيطان آرزوى آنها را در قرائتشان آورده است و آيه چنين بود:

«وَ ما أَرْسَلْنا من قَبْلِكَ من رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ الله ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ الله آياتِهِ وَ الله عَلِيمٌ حَكِيمٌ (22: 52)»

يعنى: پيش از تو رسولى يا پيغمبرى نفرستاده‏ايم، مگر آنكه وقتى قرائت كرد شيطان در قرائت وى القاء كرد خدا چيزى را كه شيطان القا كرده باطل مى‏كند سپس آيه‏هاى خويش را استوار مى‏كند كه خدا دانا و فرزانه است.

و غم پيمبر برفت و ترس وى زايل شد و چيزى كه شيطان به زبان وى انداخته بود منسوخ شد و اين آيه آمد كه:

«أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏، تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏، إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ الله بِها من سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ من رَبِّهِمُ الْهُدى‏. أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى. فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى‏. وَ كَمْ من مَلَكٍ في السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا من بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ الله لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‏ (53: 21- 26)»

يعنى: آيا پسر خاص شماست و دختر خاص خداست؟ كه اين خود قسمتى ظالمانه است. بتان جز نامها نيستند كه شما و پدرانتان ناميده‏ايد و خدا دليلى درباره آن نازل نكرده جز گمان را با آنچه دلها هوس دارد، پيروى نمى‏كنند در صورتى كه از پروردگارشان هدايت سوى ايشان آمده است. مگر انسان هر چه آرزو كند خواهد داشت. كه سراى ديگر و اين سراى متعلق به خداست. چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعتشان كارى نمى‏سازد مگر از پس آنكه خدا به هر كه خواهد و پسندد اجازه دهد.

و چون قرشيان اين بشنيدند گفتند: «محمد از ستايش خدايان شما پشيمان شد و آنرا تغيير داد و سخن ديگر آورد.» و اين دو كلمه كه شيطان به زبان وى انداخته بود به دهان مشركان افتاده بود و سختى آنها با مسلمانان بيفزود و گروهى از مهاجران حبشه بيامدند و چون به نزديك مكه رسيدند شنيدند كه خبر مسلمانى مكيان نادرست بوده و در پناه ديگران يا پنهانى وارد مكه شدند و اين جمله سى و سه كس بودند كه‏ در مكه بماندند تا با پيمبر سوى مدينه مهاجرت كردند.[3]

محمد بن سعد (م 230) نویسنده الطبقات الکبری این داستان را از استاد خود واقدی نقل کرده است. محمد بن جرير طبرى (م 310) هم در تاریخ خود و هم در تفسیرش[4] این ماجرا را از افراد مختلفی نقل کرده است و جالب اینجاست که طبری این واقعه را از محمد بن اسحاق نیز روایت کرده است. تمامی گزارشها در نکات اصلی و وقوع این ماجرا با هم اتفاق نظر دارند و من فقط آدرس این ماجرا را از کتابهای دیگر نقل میکنم.

3- مقاتل بن سليمان بلخى ‏(م150) در تفسیرش این ماجرا را آورده است.[5]
4- بخاری (م256) در صحیح خود حدیثی از ابن عباس (با دو سند) روایت میکند که به صورت غیر مستقیم وقوع ماجرای غرانیق را ثابت میکند. در ادامه همین نوشتار پیرامون این حدیث بیشتر صحبت خواهم کرد.[6]
5- على بن ابراهيم قمى که‌ از مفسران شیعه قرن سوم است ‏ در تفسیر خود ماجرای غرانیق را آورده است.[7]
6- ابن ابى حاتم (م327) در تفسیر خود القرآن العظيم این ماجرا را از ده نفر روایت کرده است.[8]
7- النحاس (م338) در تفسیر خود این واقعه را از ابوبکر بن عبدالرحمن و قتاده روایت کرده است.[9]
8- الطبراني(م360) در کتاب المعجم الكبير این ماجرا را از ابن عباس و عروه نقل کرده است.[10]
9- جصاص (م370) در تفسیر خود، أحكام القرآن این ماجرا را از پنج نفر روایت کرده است.[11]
10- مطهر بن طاهر مقدسى (م381) در کتاب البدء و التاریخ این ماجرا را آورده است.[12]
11- السمرقندي (م383) در تفسیر خود از سدی و از ابن عباس به دو طریق روایت کرده است.[13]
12- ابن أبي زمنين (م399) این ماجرا را از قتاده و کلبی در تفسیر خود روایت کرده است.[14]
13- زمخشرى (م538) در تفسیر خود کشاف ماجرای غرانیق را آورده است.[15]
14- عز الدين على بن اثير (م 630) در تاریخ الکامل این واقعه را آورده است.[16]
15- ابن حجر (م852) در فتح الباری روایات زیادی در این مورد گرد آورده است و دو سند آن را صحیح دانسته است.[17]
16- جلال الدين سيوطى ‏( م 911) در تفسیر خود 18 روایت در مورد غرانیق آورده و ضمن بررسی اسناد روایت، از حقیقت تاریخی این ماجرا دفاع کرده است.[18]
این منابعی که ذکر کردم تقریبا یک سوم مواردی است که یافته‌ام. آوردن آدرس تمامی منابع از حوصله این نوشتار خارج است. سعی کردم فقط منابع قدیمی و مهمتر را بیاورم. تمامی منابع بر روی پنج نکته کلیدی اتفاق نظر دارند:

1- این که محمد مایل به کم کردن آزار مشرکان بوده و نمی‌خواسته شرایط با نزول آیات تازه بدتر شود.
2- محمد آرزوی وحی تازه‌ای داشته که بین مسلمانان و بت‌پرستان صلح برقرار کند.
3- وقتی محمد داشت سوره نجم را می‌خواند شیطان آیاتی را بر قلب و مغز او القاء و وارد قرآن کرد.
4- پس از این ماجرا جبرئیل بر محمد نازل شد و گفت آن دو آیه از طرف الله نبوده است و آن آیات را با آیات جدیدی منسوخ کرد.
5- جبرئیل برای اینکه کار محمد را عادی جلوه دهد و او را دلداری دهد، آیه 52 سوره حج را آورد مبنی بر اینکه شیطان قبلا در زمان انبیاء گذشته نیز چنین کارهایی را میکرده است.
ردیه های مسلمانان:

قبول این ماجرا سئوالات زیادی را مطرح میکند. اصلی‌ترین سئوال این است که آیا شیطان همین یک دفعه چنین کاری کرده است یا این ماجرا باز هم تکرار شده است؟ اصلا چگونه میتوان به چنین پیامبری و کتابش اعتماد کرد؟ به همین خاطر مسلمانان راه درست را در این دیده‌اند که این واقعه تاریخی را به کلی انکار کنند. این ردیه‌ها از زمانهای دور تاکنون ادامه دارند و استدلالهایی مشابه دارند. نویسندگان تفسیر المیزان[19] و نمونه[20] هر کدام ردیه‌ای دارند. محمود رامیار در تاریخ قرآن[21] و عطاالله مهاجرانی در کتاب نقد توطئه آیات شیطانی[22] نیز استدلالهایی بر علیه این ماجرا دارند. من سعی میکنم به تمام این ردیه‌ها پاسخ بدهم.
1- این ماجرا کذب محض و از جعلیات دشمنان اسلام است.

اولین جمله‌‌ای که اسلام‌گرایان بعد از نقل این ماجرا میگویند، جمله بالا است. لازم به توضیح نیست که این جمله هیچ ارزشی ندارد. اما مسلمین بعد نقل جمله بالا نقل قول چند نفر دیگر هم می‌آورند که چنین چیزی گفته‌اند و همگی هم بدون استدلال و منطق است. من فقط میخواهم راویان این ماجرا که کم نیستند را ذکر کنم تا ببینیم این به اصطلاح دشمنان اسلام چه کسانی هستند. کسانی که اولین راویان این ماجرا بوده‌اند به 16 نفر می‌رسند: عروۃ بن زبیر، عکرمه، أبى صالح، عبدالله بن عباس، ابن شهاب زهری، الکلبی، محمد بن كعب القرظي، محمد بن قيس، أبي العالية، سعيد بن جبير، مجاهد، ضحاك، قتادة، السدي، أبو بكر بن عبد الرحمان بن الحارث، مطّلب بن عبد الله بن حنطب.

اگر اینها دشمنان اسلام هستند پس بدا به حال اسلام، با این حرف شیادانه کل احادیث اسلامی زیر سئوال میرود. فقط از ابن عباس بالای 1600 حدیث در صحیحین (صحیح بخاری و صحیح مسلم) روایت شده است. بقیه نیز به همین ترتیب از راویان مورد اعتماد هستند و روایات زیادی از آنها روایت شده است. البته در هیچ کتابی هم نگفته‌اند که اینها دشمنان اسلامند.

افرادی که اینها را در کتابهای خود آورده‌اند از علمای بزرگ زمان خود و حتی تاریخ اسلام بوده اند: محمد بن جریر طبری، واقدی، ابن سعد، سیوطی، ابن حجر، زمخشری، ابن المنذر، ابن أبي حاتم، البزار ،ابن مردويه، الطبراني. اینها انسانهایی دیندار بوده‌اند که تمام عمر خود را صرف آموختن قرآن و شناخت احادیث کرده‌اند و هنوز آثار اینها در تفسیر قرآن و تاریخ اسلام بینظیر است. مطمئننا هر کدام از این افراد معیاری برای انتخاب احادیث داشته‌اند و اینکه آنها را نقل کرده‌اند دلیل اطمینان آنها به اسناد آن بوده است و از فیلتر آنها رد شده است. چیزی که مشخص است این ماجرا توسط یهودیان، مسیحیان و یا انسانهای ملحد روایت و مکتوب نشده است، بلکه انسانهای کاملا دینداری بوده‌اند که صرفا به خاطر باورهای خود و علاقه به دین اسلام این روایت را جمع آوری کرده‌اند. برخی برای نوشتن کتابهای تاریخی و حدیث خود به شهرهای مختلف سفر کرده‌اند و سختیهای زیادی را به جان خریده‌اند.
2- راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست.

این هم مغلطه دیگری است که بسیار رایج است. آخوندها آن چنان در مورد اسناد احادیث صحبت میکنند، که انگار دارند در مورد جراحی مغز صحبت میکنند. به هر حال این یک مغلطه است و قبلا در تارنمای زندیق به آن پاسخ داده شده است[23] . در مورد این حدیث باید گفت که تعداد راویان آن زیاد است پس اعتبار آن نیاز زیاد است. بدین ترتیب که احتمال اینکه هر 16 نفر اشتباه کرده باشند یا این حدیث را جعل کرده باشند خیلی کم است. از طرفی علمای زیادی مانند سیوطی، ابن حجر و غیره این راویان را مورد اعتماد دانسته‌اند. همچنین چند سند از اسناد این حدیث را صحیح دانسته‌اند[24]. اینکه میگویند این روایت از ابن عباس نیز به هیچوجه مشخص نیست هم کاملا دروغ است چون در همین منابعی که معرفی شد با پنج سند مختلف از ابن عباس روایت شده است.

3- ادله قطعيى كه دلالت بر عصمت آن جناب دارد متن اين روايت را تكذيب مى‏كند.
اصلی‌ترین استدلال مسلمانان این است که انبیاء و خصوصا محمد بن عبدالله معصوم هستند و محال است که یک شخص معصوم چنین کاری کرده باشد. من نمیخواهم وارد بحث عصمت و بی‌پایه بودن آن بشوم، فقط این را میگویم که این استدلال نیست بلکه یک مغلطه است که به آن مغلطه مصادره به مطلوب[25] می‌گویند. ما میگوییم منابع تاریخی تصریح دارند بر اینکه غرانیق اتفاق افتاده است. پس محمد معصوم نبوده است. اما آخوند چه کار میکند؟ می‌آید گزاره معصوم بودن محمد را که محل مناقشه است برای خود مصادره میکند و میگوید که غرانیق اتفاق نیفتاده است، چون محمد معصوم بوده است! مسلمین نمیتوانند معصوم بودن محمد را مقدمه خود بگیرند زیرا این گزاره محل مناقشه است و نمیتوانند گزاره‌ای که مورد قبول طرفین نیست را به مقدمه خود بگیرند. فقط میتوانند از منابع تاریخی که مورد قبول دو طرف هست، برای اثبات ادعای خود استفاده کنند. همین ماجرای غرانیق یک مثال نقض برای عصمت محمد است.

4- آیات زیادی از قرآن متضاد با این ماجرا وجود دارد و با توجه به این آیات جعلی بودن داستان مشخص میشود.
این مورد هم مانند مغلطه‌ی قبلی است. این استدلال زمانی درست است که قبول کنیم قرآن هیچ گونه تناقض و اشکالی ندارد. که ما این را قبول نداریم. در پاسخ به این مغلطه میتوان گفت همین آیه 52 سوره حج که مورخان و مفسران در مورد این ماجرا میدانند کفایت میکند و شما باید تعارض این آیه را با آیات مورد نظر خود حل کنید و بعد به سراغ ماجرای غرانیق بیایید. آیه 52 سوره حج تصریح دارد بر اینکه شیطان میتواند آیات شیطانی خود را بر انبیاء القاء کند. حال شما صد آیه متضاد با این آیه بیاورید چیزی عوض نمیشود به جز اینکه تناقض دیگری به تناقضات قرآن افزوده میشود.

5- ابن اسحاق این ماجرا را در کتاب خود نیاورده است.
باید به نکته توجه کرد: اول اینکه روایت ابن اسحاق معیار حق و باطل نیست و آنقدر راویان این واقعه زیاد هستند که حقیقت تاریخی آن برای ما اثبات میشود. دوم اینکه کتابی که الان به نام سیره ابن اسحاق موجود است دقیقا آن کتابی نیست که ابن اسحاق نوشته است، بلکه توسط ابن هشام (م218) خلاصه‌نویسی و بعضا قسمتهایی از آن حذف شده است. اما در پاسخ باید گفت که شوربختانه باز هم آخوندها دروغ گفته‌اند چون همانطور که در معرفی منابع گفتم طبری این ماجرا را از ابن اسحاق روایت کرده است. پس ابن اسحاق این ماجرا را گزارش کرده ولی ابن هشام آن را سانسور کرده است. آثار این سانسور در کتاب موجود است، به این قسمت که در مورد بازگشت مهاجران از حبشه است توجه کنید:

مهاجرين مكه كه بحبشه هجرت كرده بودند چنانچه پيش از اين گفتيم در تحت حمايت نجاشى پادشاه حبشه در كمال آسايش و امنيت بسر ميبردند تا اينكه بدانها خبر رسيد كه مشركين مكه تمامى مسلمان شده‏اند، اين شايعه دروغ موجب شد كه جمعى از مهاجرين پيش از آنكه صحت و سقم اين خبر را تحقيق كنند بار سفر مكه را ببندند و بسوى شهر و ديار اصلى خود مراجعت كنند و چون بنزديكى شهر مكه رسيدند متوجه شدند كه اين خبر شايعه. دروغى بيش نبوده و مشركين مكه مسلمان نشده‏اند، از اين رو جمعى از آنها ناچار شدند مخفيانه وارد شهر شوند، و جمعى مجبور شدند ببزرگان قريش پناهنده گردند و در پناه و حمايت ايشان بشهر درآيند.[26]

میبینیم که ابن هشام با همه تلاشش برای سانسور، بازگشت مهاجران از حبشه را گزارش کرده است. اما دلیل آن را گزارش نکرده است. دلیل آن همان ماجرای غرانیق بوده است که طبری از ابن اسحاق آن را روایت کرده است.
6- بخاری این ماجرا را در صحیح خود نیاورده است.

این هم درست نیست. بخاری سعی کرده است که این ماجرای شک برانگیز را سانسور کند و ضمن آوردن روایتی از ابن عباس در مورد سوره نجم حرفی از غرانیق نزده است. اما متن این حدیث به صورت غیر مستقیم ماجرای غرانیق را تایید میکند.

ابن عباس روایت میکند: پیامبر(ص) پس از اتمام سوره نجم سجده کرد و همراه او مسلمانان و مشرکان و جن وانس سجده کردند. (منبعش در قسمت منابع آمد)

واقعا چه دلیلی دارد مشرکان که در آن زمان در قدرت بودند و به شدت از محمد تنفر داشتند، همراه با او سجده کنند. مشرکانی که سخت از اهانتهای محمد به مقدساتشان دلخور بودند و همیشه او را مورد تمسخر قرار می‌دادند. از طرف دیگر مورخان گزارش کرده‌اند که پس از خوانده شدن آیات شیطانی، مشرکان خوشحال شدند و همراه محمد و بقیه مسلمانان سجده کردند. پس بدون شک این سجده کردن به خاطر ماجرای غرانیق بوده و این حدیث صحیح بخاری نیز گواه دیگری بر درستی این ماجرا است.
7- سوره حج كه آيه 52 آن را در مورد این ماجرا میدانند، در مدینه نازل شده است.

این نیز اشتباه است به چند دلیل: اول اینکه هیچ قطعیتی در مورد مکی و مدنی بودن سوره‌ها وجود ندارد و هر چه هست برمی‌گردد به احادیث و روایات.[27] این آیه هم که طبق روایات مورد اعتماد و صحیح که مفسران ذکر کرده‌اند، مکی است. اما نکته دوم این است که محمد دستور می‌داده است برخی از آیات را در سوره‌های دیگری بگذارند. نویسنده کتاب تاریخ قرآن چند حدیث در این مورد آورده است.[28] پس امکان دارد سوره مدنی باشد ولی این آیه در آن قرار گرفته باشد.
8- اگر پیامبر اینکار را کرده باشد باید مسلمین از پیروی او دست کشیده باشند.

مسلمانان میگویند: اگر پیامبر چنین کاری کرده بود، مسلمان آن زمان دیگر به او اعتماد نمیکردند و پی به فریبکاری او میبردند و از او پیروی نمیکردند.

این موضوع را باید با توجه به ویژگیهای ایمان بررسی کرد. انسانها وقتی به چیزی ایمان می‌آورند، چشم بر نقصهای آن میبندند و کورکورانه از آن اطاعت میکنند. این موضوع خیلی عجیب نیست، همانطور که اکنون مسلمانان در قرن بیست و یکم سعی می‌کنند روی تناقضات و مطالب غیرعلمی قرآن سرپوش بگذارند و توجیه کنند. نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که در این ماجرا یک نسخ اتفاق افتاده است. آیات شیطانی منسوخ و با آیات جدیدی جایگزین شده است. مسلمین خود به ناسخ و منسوخ در قرآن باور دارند. هر چند دیگر ناسخ و منوسخهای قرآن اینقدر تابلو نیستند اما به هر حال با تامل در آنها میتوان فهمید که الله اشتباهات خود را تصحیح کرده است، الله‌ که باید فرا- زمان باشد. حال مسلمین خود پاسخ دهند وقتی در طول چهارده قرن به ناسخ و منسوخ باور داشته‌اند و هیچ اشکالی در آن نمی‌دیده‌اند، چرا نباید به این ناسخ و منسوخ نیز ایمان داشت؟

البته طبری و دیگران هم به این موضوع اشاره داشته‌اند که مسلمانان کاملا به محمد ایمان داشتند و هیچ وقت به وحیی که او میخواند شک نمیکردند.

9- این دو آیه با آیات بعدی ناسازگار است.

مسلمین میگویند: ما به صورت فرضی قبول میکنیم چنین آیاتی بوده و حذف شده است.حال نگاهی به این آیات و آیات بعدی بیندازید، ببینید چقدر بیربط و متناقض هستند. این نیز مغلطه‌ای ضعیف است. همانطور که طبری و بقیه گزارش کرده‌اند، آن دو آیه حذف میشوند و جای خود را به آیات جدیدی میدهند. پس هیچ وقت این آیات در کنار هم نبوده‌اند که بخواهد ناسازگاری آنها آشکار شود.

نتیجه گیری:

1- ماجرای غرانیق توسط مسلمانان اولیه که افراد دیندار و خداپرستی بوده‌اند روایت شده است. تعداد راویان آن به 16 نفر می‌رسد و توسط علما و مفسران بعدی نیز نقل و تایید شده است. افرادی مانند ابن حجر و سیوطی اسناد این حدیث را صحیح دانسته اند و آن را قبول کرده‌اند. علامه طباطبایی گفته است اگر سند صحیح هم باشد با توجه به عصمت نباید این موضوع را قبول کرد که در بالا توضیح دادم مطرح کردن عصمت مغالطه مصادره به مطلوب است. دلایل دیگر مسلمانان را نیز یکی یکی پاسخ دادم. چیزی که واضح است محمد خود این آیات را برای کاهش آزار مشرکان گفته است و بعد پشیمان شده است. مسلمین باید از خود بپرسند که شیطان غیر از این دو آیه چه آیات دیگری را گفته است؟ و آیا محمد رسول الله بوده است یا رسول شیطان؟ یا هر دو؟
2- این ماجرا نمونه‌ای از ناسخ و منسوخ است. یعنی الله آیاتی را نسخ و باطل میکرده است و آیات جدیدی را جایگزین میکرده است. این خود میتواند دلیلی بر تکامل قرآن در طول 23 سال باشد. چه بسا اشتباهاتی که محمد در همان زمان متوجه آن شده و آن را تصحیح کرده است.
3- از این دو آیه میتوان پاسخ مبارزه طلبی قرآن را داد. قرآن انس و جن را دعوت کرده است که با آوردن سوره‌ای نشان دهند که آورنده قرآن پیامبر خدا نیست. شیطان از جنس جن است و توانسته است دو آیه را وارد قرآن کند که حتی محمد نیز متوجه این موضوع نشده است. ممکن است مسلمین بگویند اینها سوره نیست و قرآن گفته است یک سوره بیاورید. مسلمین باید توجه کنند که این آیات از نظر کیفی مثل قرآن بوده است ، چون محمد نتوانسته تشخیص بدهد که از طرف الله نیست. از طرفی در قرآن هم منظور کمیت نبوده است چنانکه آیه 34 سوره طور گفته است:» پس اگر راستگويند بايد سخنى مانند آن در ميان آورند». اصلا چرا یک سوره دو آیه‌ای نداشته باشیم؟ یا اینکه حداقل آیات یک سوره فرضی چندتا میتواند باشد؟

کمترین نتیجه‌ای که میتوان از این موضوع گرفت این است که خود محمد هم هیچ معیاری برای تشخیص کلمات الله از کلمات غیرالله را نداشته است. حال چگونه غیرمسلمانان باید پاسخ این مبارزه‌ طلبی را بدهند؟
پی‌نوشتها:

[1] Muhammad and the Satanic Verses by Silas +

[2] الطبقات ‏الكبرى، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.

[3] تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.

[4] جامع البيان فى تفسير القرآن‏،‏ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، بيروت‏، دار المعرفه‏،1412 ق‏. ج17 ص:131. و همچنین: ترجمه تفسير طبرى،‏ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م310)، ترجمه جمعی از مترجمان‏، تهران‏، انتشارات توس‏،1356 ش‏. ج‏7، ص: 1769.

[5] تفسير مقاتل بن سليمان‏، مقاتل بن سليمان بلخى ‏(م150)، بيروت‏، دار إحياء التراث‏،1423 ق‏. ج‏3، ص: 132.

[6] صحيح البخاري،البخاري (م256)،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول،1401 – 1981 م . ج 2 ص: 32 و ج 6 ص: 52.

[7] تفسير قمى‏،على بن ابراهيم قمى‏ (قرن: سوم)،‏ قم‏، دار الكتاب‏،1367 ش‏. ج‏2، ص: 85.

[8] تفسير القرآن العظيم،عبدالرحمن بن محمد ابن ابى حاتم (م327)، عربستان سعودى، مكتبة نزار مصطفى الباز،1419 ق‏. ج‏7، ص: 2340 و ج‏8، ص: 2500.

[9] معاني القرآن،النحاس (م338)،جامعة أم القرى – المملكة العربية السعودية،1409. ج 4 ص: 425 – 427.

[10] المعجم الكبير،الطبراني(م360)،تحقيق وتخريج : حمدي عبد المجيد السلفي،الثانية ، مزيدة ومنقحة،دار إحياء التراث العربي. ج 12 ص: 42 و ج 9 ص: 34.

[11] أحكام القرآن،الجصاص (م370)،دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان،1415 – 1994 م. ج 3 ص: 321.

[12] آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش. ج‏2،ص:654.

[13] تفسير السمرقندي،أبو الليث السمرقندي (م383)،بيروت – دار الفكر. ج 2 ص: 465 – 466.

[14] تفسير ابن زمنين،أبي عبد الله محمد بن عبد الله بن أبي زمنين (م399)،مصر/ القاهرة – الفاروق الحديثة،1423 – 2002م. ج 3 ص: 185 و ج 4 ص: 309.

[15] الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،‏محمود زمخشرى (م538)، بيروت‏، ناشر: دار الكتاب العربي‏،1407 ق‏. ج‏3، ص: 164.

[16] كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش. ج‏7،ص:83.

[17] فتح الباري،ابن حجر (م852)،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان،دار المعرفة للطباعة والنشر بيروت – لبنان. ج 8 ص: 332 – 335 .

[18] الدر المنثور فى تفسير المأثور،جلال الدين سيوطى ‏( م 911)، قم‏، ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،1404 ق‏.ج‏4، ص: 366.

[19] تفسير الميزان،‏سيد محمد حسين طباطبايى،مترجم: سيد محمد باقرموسوى همدانى، قم‏، انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏،1374 ش‏. ج‏14، ص: 560.

[20] تفسير نمونه‏،ناصر مكارم شيرازى ، تهران، دار الكتب الإسلامية،1374 ش‏. ج‏14، ص: 141.

[21] تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص: 148-165.

[22] مهاجرانی، عطاءالله؛ نقد توطئه آیات شیطانی، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۶.

[23] سفسطه‌های رایج پیرامون تاریخ

[24] به همان منابعی که در بالا آمد نگاه کنید.

[25] برای بیشتر دانستن پیرامون این مغلطه اینجا را ببینید.

[26] زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.ج‏1،ص:232.

[27] تاریخ قرآن. ص:604.

[28] ص:260.

ريشه اساطيری اديان سامی

به قلم : بهروز شیرازی

ریشه اساطیری ادیان سامی

 پيشگفتار

دين و مذهب همانند ساير پديده‌ها و علوم بشری پيدايشی تكاملی و تدريجی داشته‌اند و عمر آن به اندازه نسل بشر است. انسان برای پرسشهای هميشگی خود به دنبال پاسخ می‌گشت و هميشه درباره‌ی اين پرسشها با خود می‌انديشيد: زمین چگونه درست شده است؟ اولين انسان چطور متولد شده است؟ ايا همه چيز پس از مرگ تمام می‌شود؟و صدها پرسش ديگر كه هميشه انديشه انسان را مشغول به خود كرده بود. شايد برايتان جالب باشد كه انسان به اين پرسشها چگونه پاسخ داده است.تقريباهر ملت و تمدنی به اين پرسشها پاسخی متفاوت داده است. پاسخ هر تمدنی به اين پرسشها اساطير ان تمدن را تشكيل می دهد .برخي از اين پاسخ ها(اسطوره‌ها)شايد برای ما خيلی عجيب ويا حتی خنده‌دار باشد، اما برای آن قوم و ملت در آن زمان يك باور مقدس حساب می‌شده است،مثلا در اسطوره‌ی فينيقی، اعتقاد به خدايی «دو جنسه» وجود دارد كه با خود عشق می‌‌ورزد و به عنوان پدر و مادر باردار می‌شود يا در اسطوره‌‌ای ديگر خدايي كه با سايه‌ی خود آميزش می‌كند و اولين انسان به وجود می‌آيد.(1) برای اينكه نگاهی درست به روند پيدايش اديان داشته باشيد، بايد عمر نسل بشر را بدانيد:

«كهنترين فسيلهايی كه اطلاعاتی عمده درباره‌ی عمر بشر از آنها به دست می‌آيد در اولدائی (oldvai) در تانزانيا به دست آمده‌اند و باور بر اين است كه آنها از 1.9 ميليون سال قبل می‌باشند. در لايه‌های پايين تر همان مكان، اشكال پيشرفته‌تری از انسان آفريقايی كه سابقا»هومو » ناميده شده، به دست آمده است. اين حقيقتی كه هر دو در يك منطقه زندگی می‌كرده‌اند و در دوره‌ی قابل محاسبه‌ای از زمان (در حدود يك ميليون سال) در كنار هم می‌زيستند.»(2)

پس شناخت اسطوره می‌تواند ما را با سير چند هزار ساله انديشه بشری آشنا كند و ديدگاه درستی از دين ومذهب به ما بدهد.در اين نوشتار به نمونه‌هايی از اين اساطير كه به اديان سامی راه پيدا كرده‌اند اشاره می‌كنيم. اين نوشتار نگاهی خيلی گذرا به اسطوره و اسطوره شناسی دارد و طبعا خيلی از موارد متشابه ديگر نيز وجود دارد كه شما میتوانيد به كتابهايی كه در اين زمينه نوشته شده است ، مراجعه كنيد.

اسطوره چيست؟

اسطوره شناسی يكی از علوم جديد است كه موضوع آن مطالعه‌اساطير يك ملت است. اسطوره را از نظر علوم مختلف مانند روانشناسی،جامعه شناسی،الهيات و… مورد مطالعه قرار می‌دهند بنا به تعبيردكتررضايی:اسطوره مربوط به زمان كودكی بشريت است،در آن زمان،‌تنها چيزی كه برای انديشه‌هاو تفكرات انسان در خيال بافی محصور بود،زيرا بشردر آن زمان،تنها چيزی كه برای انديشه وتفكر وبه عبارتی برای تحقيق علمی در اختيار داشت ، فقط ذهن و خيالش بود و هنگامی كه میانديشيد چون هنوز از انديشه‌ها‌ی تجربی بهره‌مند نبود ، بنا بر اين انيشه‌اش غير از خيالاتی چند ،چيز ديگری نبود.(3)

معادل انگليسی اسطوره «Myth» و معادل انگليسی اسطوره‌شناسی «Mythology» است. در فرهنگ انگليسی آكسفورد در برابر واژه Myth دو معنی ذكر شده است:

1- داستانی از زمانهای باستان ،مخصوصا آن هايی كه برای توضيح (توجيه) پديده‌ها‌ی طبيعی گفته شده ويا شرح تاريخ نخستين بشريت. (اين گونه داستانها معمولا توضيح می دهند كه چگونه جهان آغاز شد.) 2- چيزی كه بسيار از مردم بدان اعتقاد دارند ، اما آن چيزی يا وجود ندارد و يا اشتباه است. استاد مهرداد بهار اسطوره را اين گونه تعريف می‌كند: «هر كيشي را چهار بخش است: باورها ، آئين‌ها،مكانها‌مقدس وپيروان.اسطوره اصطلاحی كلی است و در بر گيرنده‌ی باورهای مقدس انسان در مرحله ی خاصی از تطورات اجتماعی در عصر جوامع به اصطلاح ابتدايی ، شكل می‌گيرد وباور داشت مقدس همگان می‌گردد. اسطوره حتی در ساده‌ترين سطوح خود، انباشته از رواياتی است كه معمولا مقدس و درباره‌ی خدايان، موجودات فوق بشری و وقايع شگفت آوری كه در زمان‌های آغازين با كيفياتی متفتوت با كيفيات زمان عادی ما، رخ داده و به خلق جهان و اداره‌ی آن انجاميده است يا در دوران‌های دوردست آينده، رخ خواهد داد.»(4)

بنی‌اسرائيل و تورات

اسلام، مسيحيت و يهوديت هر سه دارای يك ريشه هستند، قوانين و داستانهای قرآن همان قوانين و داستانهای تورات است. تورات نيز حاصل قوانين و اساطير چند هزار ساله‌ی تمدنهای همجوار قوم بنی‌اسرائيل است. قوم‌ بنی‌اسرائيل در گذشته نيز در همين مكان كنونی يعنی كشور اسرائيل ساكن بوده‌اند، در نتيجه در كنار تمدنهای بزرگی چون سومريان، بابليان و… بوده‌اند و در اثر همجواری با اين تمدنها، اساطير مختلفی وارد تورات شده است. در سال 586 پ.م نبوكدنصر دوم به اورشليم حمله ميكند و آنجا را با خاك يكسان ميكند و در سال 539 پ.م اورشليم به دست كوروش بزرگ فتح می‌شود و كوروش يهوديان را آزاد می‌كند. پس از اين واقعه، اساطير ايرانی نيز وارد تورات می‌شوند و حتی نام كوروش نيز وارد تورات می‌شود. در مورد چگونگی يكتاپرست شدن يهوديان گروهی از تاريخ نگاران غير دينی می‌گويند، قوم ابراهيم، قبايل عبرانی بودن كه تحت حمايت يََهُُو،يكی از ايزدان كم اهميت كنعانی، با هم متحد شده بودند.(5) البته يكتاپرستی ابداع يهوديان نيست:

«شايد كهنترين نمونه پرستش خدای يكتا به » آخن آتون» فرعون مصری سلسله‌ی هجدهم بازگردد كه از 1379 تا 1362 پيش از ميلاد بر مصر سلطنت می‌كرد. او اصلاح طلب دينی بود و ستايش آتون ATON خدای خورشيد را جايگزين ستايش همه ديگر خدايان كرد و معبدی برای او ساخت. بعيد نيست كه اعتقاد به خدای يكتا در ميان يهوديان خود در پی برخورد يهوديان مقيم مصر با اين تحولات فكری در آن سرزمين بوده باشد.»(6)

 نمونه‌هايی از داستانهای اسطوره‌ای تورات

هر چند بيشتر آثار تمدنهای باستانی از بين رفته است اما طبق اندك كتابها، سنگ نوشته‌ها و الواح گِِلی كه بدست پژوهشگران و دانشمندان رسيده است نشان می‌دهد كه بيشتر داستانها و قوانين دين يهود برگرفته از تمدنهای باستانی است. به چند نمونه از اين داستانهای اساطيری توجه كنيد:

 خلقت شش روزه

در باورهايی كه مربوط به چهار دين يهود، مسيح، اسلام و زرتشت است، خداوند اين جهان را در شش روز يا شش مرحله آفريده است. بنابر روايت كتاب مقدس، در سفر پيدايش، بخش يكم ، خداوند اين جهان و همه موجودات آن را در شش روز آفريده است. همين موضوع در مسيحيت و اسلام نيز تكرار شده است، اما در دين زرتشت كه از هر سه دين سامر قديمی‌تر است خلقت زمين در شش مرحله كه مجموعا يكسال می‌شود انجام شده است و نه در شش روز: « اورمزد آسمان را در چهل روز در آغاز روز اورمزد از ماه فروردين (اولين روز سال) آفريد و بعد به مدت پنج روز درنگ كرد. بعد آب را در مدت پنجاه و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. سوم، زمين را در هفتاد روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. چهارم گياه را در بيست و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. پنجم گوسفند (حيوانات اهلی) را در هفتاد و پنج روز آفريد و پنج روز درنگ كرد. ششم انسان يعنی كيومرث را در هفتاد روز آفريد يعنی از آغاز روز رام از ماه دی تا روز انيران از ماه سپندارمذ، بعد پنج روز درنگ كرد.»(7)

خلقت آدم از گِل

انسانها با الهام از كار كوزه‌گران، انسان را ساخته شده از گل می‌پنداشتند و چون وقتی انسانی می‌مرد ديگر نفس نمی‌كشيد و دم ‌و بازدم نداشت، فكر می‌كردند كه دم و بازدم همان روح بوده است كه از بدن شخص مرده خارج شده است و اصطلاح دميدن روح از اين خيال شكل گرفته است. تقريبا در اكثر اساطير انسان از گل ساخته شده است، در مصر خنوم Chnum و در بابل ارورو Aruru آدميان را از گل می‌سازند، همچنين كيومرث در اساطير ايرانی از گل ساخته شده است. در اساطير يونانی نيز انسان از گل ساخته شده است: «چون زئوس در المپ بر سرير خدايی نشست و جنگ بزرگ پايان يافت، پرمتئوس را فراخواندو فرمود: برو انسان را از گل رس بساز ،كالبد او را به شكل جاودانان بساز و من در او زندگی خواهم دميد. پرومتئوس برای به اجرا گذاشتن فرمان زئوس به محلی در يونان به نام پانوپئوس Panopeus واقع در چند كيلومتری شمال شرقی كوه دلفی رفت و بی درنگ با خاك رس ، گل آدم را ساخت وآن را شكل داد. سپس زئوس به آدمهای خاكی، زندگی بخشيد و پرومتئوس را بر آن داشت تا چيزهای لازم را به ايشان بياموزد.»(8) در سفر پيدايش، بخش دوم آيه هفت آمده است: « آنگاه خداوند از خاك زمين، آدم را سرشت.سپس در بينی آدم روح حيات دميده، به او جان بخشيد و آدم موجود زنده‌ای شد.» آدم (Adammah) لغتی عبری به معنی خاك رس می‌باشد كه مخصوص كوزه‌گری است. با اين وجود بعيد نيست كه بن مايه‌ی اين روايات همان الگوی سفالگری از خاك رس باشد.(9)

 خلقت زن از دنده‌ی چپ مرد

در بخش دوم از سفر پيدايش، آيات 18-25 ، خلقت حوا اينگونه ذكر شده است: « و خداوند گفت خوب نيست كه آدم تنها باشد، پس برايش معاونی موافق وی بسازم… و خداوند خوابی گران بر آدم مستولی گرداند تا بخفت و يكی از دنده‌هايش را گرفت و گوشت در جايش پر كرد، و خداوند آن دنده را كه از آدم گرفته بود زنی بنا كرد، و وی را نزد آدم آورد. آدم گفت : همانا اين است استخوانی از استخوانهايم و گوشتی از گوشتم. از اين سبب نساء ناميده شد، زيرا كه از انسان گرفته شد. از اين سبب، مرد پدر و مادر خود را ترك كرده با زن خويش خواهد پيوست و يك تن خواهند بود آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.» ساموئل هنری هوك در كتاب خود اساطير خاورميانه، اسطوره‌ی سومری را نقل می‌كند كه شباهت زيادی با داستان خلقت حوا دارد: « در اسطوره‌ی » انكی» و «نين هورساگ» چنين نقل می‌شود كه مادر زنخدای يا همان نين هورساگ هشت گياه در باغ خدايان روياند. انكی هوس خوردن اين گياهان را كرد و فرستاده‌ی خود » اليسی مود» را برای آوردن آنها روانه كرد. انكی آنها را يكی‌يكی خورد و نين هورساگ در حال خشم ، انكی را به مرگ نفرين كرد. در نتيجه‌ی اين نفرين، هشت عضو از اعضای بدن انكی مورد هجوم بيماری قرار گرفت و در آستانه مرگ بود. خدايان بزرگ به هراس افتادند و از » انليل» كمكی ساخته نبود. نين هورساگ را ترغيب به بازگشت و رسيدگی به مسئله كردند. نين هورساگ، هشت زنخدای درمان آفريد و هر كدام دست به كار درمان هر يك از عضوهای بيمار بدن انكی شدند. يكی از عضوهای بيمار دنده‌ی خدای نام برده بود و زنخدایی كه برای درمان دنده آفريده شده بود، «نين‌تی» نام داشت. واژه‌ی نين‌تی به معنی «بانوی دنده» است. اما واژه‌ی سومری «تی» معنی دوگانه دارد و علاوه بر، دنده به معنی حيات نيز هست. از اين رو نين تی می‌تواند معنی «بانوی حيات» نيز داشته باشد. حوا در اسطوره عبری نيز معنای حيات دارد. بدين ترتيب مشاهده می‌كنيم كه يكی از شگفت‌ترين جنبه‌های اسوره‌ی عبری بهشت به روشنی ريشه در اسطوره‌ی نه چندان پخته‌ی سومری دارد.»(10)

 فريب خوردن بوسيله مار

در تورات، باب سوم از سفر پيدايش، آيات 1-18 داستان فريب خوردن حوا از مار چنين آمده است: «و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند ساخته بود هوشيارتر بود و به زن گفت: آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه‌ی درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت: از ميان درختان می‌خوريم، لكن از ميوه درختی كه در وسط باغ است،خدا كفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد. مار به زن گفت: هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا می‌داند در روزی كه از آن بخوريد چشمان باز شود و مانند خدا عارفِ نيك و بد خواهيد بود. و چون زن ديد كه آن درخت برای خوراك نيكوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذير و دانش‌افزا، پس از ميوه‌اش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند…» اما اين داستان نيز برگرفته از اساطير سومريان و اسطوره‌ی‌ بابلی گيلگمش است: « گيلگمش گياه جادويی جوانی، كه هر پيری را جوان می‌كند با خود به همراه داشت، او در راه بازگشت به خانه، جايی برای آبتنی توقف می‌كند و گياه را كناری می‌گذارد و مار آن گياه را می‌خورد و جاودانه و بی‌مرگ می‌شود. مار در داستان آدم باعث فريب حوا می‌شود كه منجر به راندن آنها از بهشت می‌شود، ولی خود به جاودانگی نمی‌رسد فقط انسان را از آن گوهر گران محروم می‌كند. اين گونه به نظر می‌رسد كه داستان آدم در تورات، اين عنصر خود، يعنی مار، را از اسطوره بابلی گرفته باشد و به صورت ناقص در داستان به كار برده باشد، زيرا يكی از علتهایی كه در اين اساطير، يعنی اساطير يونان و بابل، مار را به عنوان رباينده‌ی ماده جاودانگی می‌دانند، اعتقاد به عمر طولانی مار است كه هر سال پوست عوض می‌كند و هميشه شاداب می‌ماند. در تورات فلسفه انتخاب مار فراموش شده است.»(11)

 جهان پس از مرگ

ايده جهان پس از مرگ نيز مربوط به اساطير ايرانی و هندی می‌شود و به نظر می‌آيد كه يهوديان اين باور را هنگام فتح بابل به دست كوروش از ايرانيان اخذ كرده‌اند. اين اعتقاد سپس از يهود به مسيح و اسلام و در نتيجه كل جهان منتقل شده باشد. استاد مهرداد بهار در مورد چگونگی پيدايش اين باور در ايرانيان می‌گويد: « انديشه‌ی متبلور شده‌ی بهشت و دوزخ، كه برترين انديشه‌ی موجود كنونی در اين باره نيز می‌باشد، از ذهن ايرانی برخاسته و جهانگير شده است. علت آن نيز می‌تواند تصور ايرانيان درباره‌ی ضدخدايان يعنی ديوان باشد، يعنی تا وقتی كه انديشه انسان درباره‌ی ضدخدايان كمال نيابد و تبديل به يك نظام نگردد، نمی‌توان به تصور دوزخی‌ كامل و عذاب اخروی معتقد شد.»(12) در طرف مقابل ، با مطالعه‌ی عهد عتيق می‌بينيم كه هر جا از مجازات سخن می‌رود، بدترين مجازات را مرگ می‌داند. يهوه هر جا كه می‌خواهد گروهی را تهديد كند، در نهايت می‌گويد كه « خواهيد مرد»، اما هيچ وقت سخنی از پاد افره‌ی اخروی به ميان نمی‌آورد. به گونه‌ای كه در سفر تثنيه، بخش هجدهم، آيه 20 می‌گويد: « هر پيامبری كه به دروغ ادعا كند كه پيامش از جانب من است، خواهد مرد. » مردن نهايت تهديدی است كه در كتب عهد عتيق ديده می‌شود. دكتر مارتين هوگ معتقد است كه پس از اسارت ] بنی اسرائيل در بابل [ است كه در آئين بزرگ بعد از زرتشت توسط ايرانيان چنين افكار و عقايدی منتشر می‌شود و مورد اخذ و اقتباس قرار می‌گيرد. از جمله اين موارد كه در بابل در زمان اسارت يهوديان، از ايرانيان گرفته و منتشر شد، اعتقاد به وجود شيطان، رستاخيز و وجود فرشتگان بزرگ است، چون اين مردم پيش از اسارت اعتقاد به وجود شيطان و ديو نداشتند. روشن است كه اعتقاد به وجود و هستی شيطان است كه باور به دوزخ را در پی می‌آورد. چگونه می‌توان بدون اعتقاد به وجود شيطان و افعال و رفتارهای شيطانی اعتقاد به ورود ارواح به دوزخ برای مكافات امكان داشته باشد.(13) اسطوره‌شناسان بزرگ ديگری نظير » جيمز بار»(14)، «ميرچاالياده»(15) و «جان هينلز»(16) نيز اعتقاد به جهان پس از مرگ را دارای ريشه‌ ايرانی می‌دانند. به خاطر نفوذ همين انديشه‌های ايرانی است كه اولين بار در كتب عهد جديد سخن از جهنم و آتش و عذاب مجرمان به ميان می‌آيد. به عنوان مثال در انجيل متی بخش پنجم آيه‌ی 22 آمده است: «…و اگر به دوستت ناسزاگويی سزايت آتش جهنم است.»

تولد منجی از مادری باكره

داستان تولد مسيح از مادری باكره را حتما شنيده‌ايد، جالب است بدانيد در اساطير زرتشتی نيز داستانی شبيه به همين داستان وجود دارد. بنابر اساطير زرتشتی سه منجی پس از زرتشت می‌آيند كه اولين آنها كه اورشيدر نام دارد هزار سال پس از مرگ زرتشت و دومين آنها كه اورشيد ماه نام دارد، دو هزار سال پس از مرگ زرتشت وسومين كه سوشيانت نام دارد سه هزار سال بعد از مرگ زرتشت به دنيا می‌آيد. تولد هر سه منجی به يك شكل است و هر سه از مادری باكره متولد می شوند. داستان اسطوره‌ای تولد آنها به اين شكل است كه تخمه‌‌ی زرتشت در درياچه‌ای نگهداری می‌شود وبا فرا رسيدن هر هزاره دختر پانزده ساله‌ی باكره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای برای آبتنی به آن درياچه می‌رود و باردار می‌شود و منجی موعود متولد می‌شود. (17)

نتيجه‌گيری

آنچه در اين نوشتار آمد تنها نگاهی كوتاه و گذرا به اساطير بود . خوشبختانه مطالعه اساطير بيشتر از جنبه دينی بوده است و امروزه مشخص شده است كه تورات بر گرفته از اساطير ملتهای ديگری است كه در همسايگی بنی‌اسرائيل بوده‌اند وقوانين به اصطلاح آسمانی آن همان قوانين تمدنهای سه الی چهارهزار پيش است و كتيبه‌ها و سنگ نوشته‌های بدست آمده و خصوصا قوانين «حمورابی» اين موضوع را تاييد ميكنند. ما دراين نوشتار به دنبال اين نبوديم كه باطل بودن و آسمانی نبودن ، اديان را ثابت كنيم زيرا با مطالعه كتابها، قوانين و داستانهای اديان، بشری بودن آنها برای ما مشخص ميشود. هدف تنها آشنايی كوتاهی با اساطير و نقش آن در پيدايش اديان بود. خوشبختانه در ايران و حتی بعد از انقلاب منحوس اسلامی كتابهای زيادی در اين زمينه چاپ شده است و جالب است كه با وجود به چالش كشيدن اديان ، چگونه از زير تيغ سانسور عبور كرده‌اند. به هر حال اساطير ميتوانند درك عميقتری از دين و مذهب به ما بدهند.

پی‌نوشت‌ها

(1) – رضايی ، مهدی . آفرينش و مرگ در اساطير . تهران: انتشارات اساطير 1383

(2) G.Campbell , Bernard . Human Evolution .London: heinem ann Educational Books LTD.1967.p335 به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ 58

(3) – آفرينش و مرگ در اساطير. برگ21

(4) – بهار، مهرداد . پژوهشی در اساطير ايران. تهران: انتشارات آگاه،1375. برگ371

(5) – سويشر، كلاريس. خاور نزديك باستان.مترجم:عسكر بهرامی.تهران: انتشارات ققنوس1383. برگ97

(6) – پژوهشی در اساطير ايران. برگ 506

(7) – كريستن‌سن، آرتور.نمونه‌های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌ای ايرانيان . ترجمه: احمد تفضلی و ژاله آموزگار . تهران: نشرنو1363. جلد1 برگ29

(8) – لينسلين‌گرين، راجر. اساطير يونانی . مترجم: عباس آقاجانی . تهران: انتشارات سروش1366 . برگ37

(9) – گری،جان. اساطير خاورنزديك. مترجم: باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1378 . برگ193

(10) – هنری‌هوك ، ساموئل . اساطير خاورميانه . مترجمان : علی اصغر بهرامی و فرنگيس مزداپور . تهران: انتشارات روشنفكران،بی‌تا. برگ 157 و 158

(11) – جرمی بلك و آنتونی گرين . فرهنگنامه خدايان،ديوان و نمادهای بين النهرين باستان . مترجم: پيمان متين . تهران:انتشارات امير كبير1383 . برگ151

(12) – پژوهشی در اساطير ايران . برگ485

(13) – رضی ، هاشم . (پايان جهان- معاد و رستاخيز، ظهور سوشيانت) فروهر . س‌23 . ش‌7و8 . برگ25-31 <<به نقل از: آفرينش و مرگ در اساطير . برگ227

(14) – مهر،فرهنگ . ديدی نو از دينی كهن ، فلسفه زرتشت .تهران: انتشارات جامی1374 . برگ94

(15) – الياده ، ميرچا . چشم اندازهای اسطوره . مترجم: جلال ستاری . تهران: انتشارات توس1362 . برگ73

(16) – هينلز ، جان راسل . شناخت اساطير ايران . مترجم: محمد حسين باجلان فرخی . تهران: انتشارات اساطير1383

(17) – شناخت اساطير ايران . برگ200و201

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

این نوشتار برخی از نوشتار  ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟  است.

بعد از محاصره 25 روزه، سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم محمد شدند. برخی از افراد قبیله اوس خواستند تا میان محمد و این قبیله میانجیگری کنند، محمد از آنها پرسید که آیا قضاوت یکی از افراد قبیله خود در مورد بنی قریظه را خواهید پذیرفت؟ آنها موافقت کردند و محمد سعد بن معاذ را انتخاب کرد. ، ما باید شخصیت این مرد (سعد بن معاذ) را بررسی کنیم، درگیری های قبلی او و نظر کلی او در مورد یهودیان بطور کلی را برای فهمیدن اهمیت این انتصاب مهم پیامبر اسلام بررسی کنیم.

ما مدارک را از سیرت رسول الله توسط ابن اسحق، تصحیح ابن هشام و ترجمه ا.گیوم و همچنین روایات صحیح بخاری و صحیح مسلم بررسی خواهیم کرد.

در پوشینه دوم سیرت * در مورد جنگ بدر در برگ 565 میخوانیم:

در آن حال که کافران بهزیمت شده بودند (درحال فرار بودند)، سید علیه السلام باز اندرون عریش (پناهگاه، چادر) شد و بنشست، و سعد بن معاذ با جماعتی از انصار شمشیر ها برکشیدند و بیامدند و بر در عریش باز ایستادند، و حراست پیامبر علیه السلام، همی کردند، و اندیشه از آن میکردند که مگر کافران عودی کنند (بازگردند) یا غدری سازند (حمله ای ناگهانی بکنند). و صحابه چون این هفتاد تن بگرفتند و از مهتران (بزرگان) قریش هفتاد تن دیگر بکشتند، آن وقت دست از کشتن ایشان بداشتند و بغنیمت و به آوار ایشان مشغول شدند. سعد بن معاذ، چون چنان دید، او را ناخوش آمد و کراهتی در وی پیدا شد، و سید، علیه السلام بدانست و گفت یا سعد، چرا کراهتی در روی آورده ای؟ گفت را رسول الله، این اولین ظفری (پیروزی) است که مسلمانان را یافته اند بر کافران، و من چنان دوست داشتمی که دست از کشتن ایشان نداشتندی (من دوست داشتم ایشان را در حال کشته شدن ببینم تا اینکه ببینم آنها زنده اند و فرار میکنند) و بغنیمت مشغول نشدندی تا صلابت (استواری) و جد اهل اسلام جمله اهل عرب را معلوم شدی.

این واقعیت که سعد بن معاذ، نگهبان شخصی محمد بود نشان میدهد که او به محمد بسیار نزدیک بوده است و محمد اورا بهتر از باقی همراهانش میشناخته است. گزارش این نزدیکی ویژه را در ادامه از منابع دیگر نیز خواهیم آورد.

پاسخ سعد به محمد به روشنی و شدت نشان میدهد که او با زندانی کردن کسانی که به محمد دوستی ندارند علاقه چندانی ندارد، بلکه او ترجیح میدهد آنها کشته شوند.

آیا اگر ما همین ماجرا را دلیلی بدانیم بر اینکه چرا محمد باید سعد بن معاذ را بعنوان قاضی در این ماجرا انتخاب کرده باشد دچار خطا شده ایم؟ محمد خود از وی پرسش کرده بود و این پاسخ را دریافت کرده بود. او از تمایلات و خلق و خوی وی بسیار آگاه بود.

صحیح بخاری پوشینه 3 کتاب 48 شماره 829  اتهام بی اخلاقی (فحشا) که به عایشه زده شده بود را گزارش میدهد، این حدیث بسیار بلند است، بنابر این تنها قسمتی را که اطلاعاتی سودمند در مورد سعد بن معاذ میدهد را بازخواهیم گفت:

عایشه روایت کرده است:

سپس به من در مورد شایعات اتهام دروغین گفت…

وقتی که به خانه بازگشتم بر شدت بیماری من افزوده شده بود، رسول الله نزد من آمد، و بعد از احوال پرسی گفت «حال او (آن دختر) چطور است؟»، من از او خواستم که به من اجازه دیدار با والدینم را بدهد. من میخواستم خبر را از منبع مطمئنی (والدینم) بشنوم و پیامبر این اجازه را به من داد، من به نزد والدینم رفتم و از مادرم پرسیدم «مردم در مورد چه صحبت میکنند؟»، مادرم گفت «ای دخترم، زیاد نگران این موضوع نباشد»، به الله سوگند، هرگز زن دلربایی وجود ندارد که شوهرش که زنان دیگری نیز داشته باشد اورا دوست داشته باشد و زنان در مورد او اخبار کذب پخش نکنند، من گفتم «سبحان الله! آیا مردم واقعا این خبر را جدی گرفته اند؟» آن شب من تا بامداد گریستم و نتوانستم بخوابم. بامداد روز بعد رسول الله علی بن ابوطالب و اسامه بن زيد را وقتی که دید در تنزیل وحی وقفه افتاده است فراخواند تا با آنها در مورد طلاق همسر خود (عایشه) مشورت کند.  اسامه بن زید در مورد خوشنامی زنانش (زنان محمد) هر آنچه میدانست گفت و اضافه کرد، «ای رسول الله» همسر خود را نگهدار، زیرا به الله سوگند ما هیچ چیز جز خوبی از وی نمیدانیم. علی بن ابیطالب گفت یا رسول الله، الله بر تو محدودیتی قرار نداده است، و زنان بسیاری غیر از او وجود دارند، اما تو میتوانی از خدمتگزار زن خود بپرسی، او حقیقت را به تو خواهد گفت، از اینرو رسول الله بريره را صدا کرد و گفت، «ای بریره، آیا تو هیچ چیزی که شک تو را برانگیزد از او (عایشه) دیده ای؟» بريره گفت «به الله که تو را با حقیقت فرستاده است، نه، من هرگز چیز بدی از او ندیده ام، بجز اینکه او یک دختر بچه کم سن و سال است، که بعضی وقتها خوابش میبرد و خمیر (خمیر نان) را رها میکند و بزها آنرا میخورند». در همان روز رسول الله بر منبر رفت و درخواست کرد تا کسی او را در تنبیه کردن عبدالله بن ابی بن سلول یاری دهد، رسول الله گفت «چه کسی به من یاری میرساند تا آن شخص (عبدالله بن ابی بن سلول) را که مرا با افتراء به حرمت و شرافت خانواده  آزار داده است تنبیه کنم؟ به الله سوگند، من هیچ از خانواده ام نمیدانم جز نیکی، آنها به کسی تهمت زده اند که من از او هیچ چیز نمیدانم بجز نیکی، و او (مذکر) هرگز به خانه من وارد نشده است مگر همراه با من».

سعد بن معاذ برخاست و گفت، «ای رسول الله»، به الله سوگند، که من  این مرد را درصورتی که از اوس باشد فرو خواهم نشاند، و سپس سرش را از بدنش جدا خواهم کرد، و اگر از برادران ما و از خزرج باشد، به ما فرمان بده و ما فرمان تو را پیاده خواهیم کرد.

آیا محمد قصد دارد که کسی را بکشد؟ ممکن است کاملا روشن نباشد منظور او از «تنبیه کردن» چه باشد، اما ممکن است منظور کشتن  شخصی باشد، زیرا در یک حدیث موازی که نقل خواهیم کرد بر روی این مسئله تاکید شده است. با اینحال، سعد اولین کسی است که «تنبیه کردن» را به «جدا کردن سر از تن» کسی که رفتاری غیر اخلاقی در قبال عایشه داشته است تعبیر میکند. آیا او با آنچه در سر محمد میگذشت آشنایی ویژه ای داشت، یا اینکه این تنها تمایل شخصی او بود که فحاشی به محمد را شایسته اعدام شدن بداند؟ هر نتیجه ای که از این ماجرا بگیریم، آشکار است که سعد بن معاذ آماده است تا خون هرکس را که در مورد محمد و یا خانواده اش تشکیک کند بر زمین بریزد.

بعد از گذشت مدتی که به مشاجرات لفظی بین اوس و خزرج میگذرد، حدیث اینگونه ادامه پیدا میکند:

رسول الله بر روی منبر ایستاده بود، او پایین آمد و آنها را آرام ساخت، تا اینکه سکوت برقرار شد.

در این زمان، محمد پیشنهاد سعد را قبول نمیکند. هرچه که هدف محمد در این ماجرا باشد، او میدانست که عکس العمل سعد در مواقع و شرایطی مشابه این شرایط چگونه خواهد بود.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462 در مورد اینکه محمد درخواست چه رفتاری با آن مرد را کرد جزئیات بیشتری را میدهد.

عایشه روایت کرده است: …پس در آنروز، رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟ به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود.

بازهم این مسئله مبهم نیست، سعد به سرعت به درخواست محمد پاسخ میدهد.

بعد از آن، مردی از قبیله خزرج برخاست. ام حسن، که دختر عموی او از شاخه ای از آن قبیله بود، و او سعد بن عبده، رئیس قبیله بنی خزرج بود. قبل از این ماجرا او مرد مومنی بود، اما علاقه او به قبیله اش باعث شد که به سعد (بن معاذ) بگوید، «به الله سوگند، تو دروغ گفته ای؛ تو نمیتوانی او را بکشی و او را نخواهی کشت.» اگر او به قبیله تو تعلق داشت، تو مایل نبودی که او کشته شود.»بعد از آن، اسید بن هدیر که پسر عموی سعد (بن معاذ) بود برخاست و به سعد بن ادبه گفت، «به الله سوگند تو دروغ گویی، ما حتماً او را خواهیم کشت، و تو یک منافقی که از  منافقان دیگر دفاع میکنی.

سعد بن معاذ مورد اتهام قرار گرفت که ممکن است به کلام خود عمل نکند و یکی از مردم خودش را نکشد. اما پسر عموی سعد این را روشن ساخت که تابعیت او از پیامبر بالاتر از روابط قبیله ای آنها است. آنها قطعاً کسی را که به محمد اهانت کرده بود میکشتند، حتی اگر از قبیله و یا خانواده خودشان میبود. حدیث مشابهی نیز در صحیح بخاری پوشینه ششم کتاب 60 شماره 274  آمده است.

صحیح بخاری پوشینه چهارم کتاب 56 شماره 826:

عبدالله بن مسعود روایت کرده است:سعد بن معاذ با هدف برگزار کردن حج عمره به مکه آمد، و در خانه امیه ابن خلف بن صفوان ماند، چون امیه نیز وقتی به سفر شام میرفت، به مدینه که میرسید در خانه سعد می ماند، امیه به سعد گفت، «آیا صبر میکنی تا نیمروز فرا رسد، و وقتی که مردم به خانه هایشان میروند، میتوانی بروی و دور کعبه طواف کنی؟» ، پس وقتی که سعد به سمت کعبه میرفت، ابوجهل بیرون آمد و پرسید «آن کسی که طواف میکند کیست؟»، سعد پاسخ داد، «من سعد هستم»، ابو جهل گفت «آیا تو در امنیت هستی و کعبه را طواف میکنی، درحالی که به محمد و یارانش پناه برده ای؟» سعد گفت «آری» و بعد بین آندو مشاجره ای درگرفت، امیه به سعد گفت، «بر سر ابوحکم (ابوجهل) داد نزن، زیرا و رئیس این وادی (مکه) است.» سعد بعد به ابوجهل گفت «به الله سوگند، اگر تو نگذاری که من طواف کعبه را انجام دهد، من تجارت تو با شام را به یغما خواهم برد (اموال تجاری تو را بعنوان غنیمت خواهم گرفت)»، امیه همچنان به سعد میگفت «صدایت را بلند نکن»، و او را نگه میداشت. سعد خشمناک شد و گفت (به امیه) «از من دور شو، که محمد را شنیده ام که میگفت تو را خواهد کشت«.  امیه گفت «آیا او مرا خواهد کشت؟»، سعد گفت «آری»، امیه گفت «به الله سوگند وقتی محمد چیزی میگوید هرگز دروغ نمیگوید» امیه به نزد همسرش رفت و به او گفت «آیا میدانی برادر من از یثرب (مدینه) به من چه گفته است؟» همسرش گفت «چه گفته است؟»، او گفت، «او ادعا کرد که صدای محمد را وقتی ادعا میکرده که مرا خواهد کشت شنیده است».

همسرش گفت، «به الله سوگند! محمد هرگز دروغ نمیگوید.» پس وقتی کفار به سوی بدر میرفتند تا با مسلمانان پیکار کنند، همسرش به او گفت «آیا به یاد نمی آوری که برادرت از یثرب به تو چه گفت؟» امیه تصمیم گرفت تا به جنگ نرود اما ابوجهل به او گفت «تو یکی از نجیب زادگان وادی مکه هستی، پس باید ما را از یک تا دو روز همراهی کنی»، پس او رفت و الله او را کشت.

با این حساب در میابیم که محمد قصد کشتن داشت، و سعد میدانست که محمد چه قصدی دارد. با فرض اینکه سعد در این ماجرا دروغ نگفته باشد، به این نتیجه میرسیم که سعد به اندازه ای به محمد نزدیک بود که هدف ها و قصدهای او را در اینگونه موارد میدانست. ما میبینیم که سعد اهانت و خشونت بسیاری در مقابل کسانی که پیامبر بودن محمد را قبول نمیکردند از خود بروز میداد. او بسیار بی ادب است و بر سر رئیس شهری که در آن تنها یک میهمان و زائر است داد میزند و حتی بر خلاف میل میزبان خود عمل میکند. و در نهایت سعد بسیار بد مزاج است و آنها را تهدید میکند که با محمد آنها را خواهد کشت. حدیث بسیار مشابه دیگری را نیز میتوان در پوشینه 5 کتاب 59 شماره 286 پیدا کرد.

مدارک بیشتری نیز در مورد دیدگاه کلی او نسبت به یهودیان و حرفهایی که در مورد آنها میزده است نیز در احادیث موجود است:

صحیح بخاری پوشینه 6 کتاب 6 شماره 252:

مصعب روایت کرده است:از پدرم پرسیدم «بگو : آيا شما را آگاه کنيم که کردار چه کسانی بيش از همه به زيانشان بود» (سوره 18 آیه 103) در مورد حروریه نازل شده است؟ او گفت «نه، در مورد یهودیان و مسیحیان نازل شد، چون یهودیان پیامبری محمد را انکار میکردند و مسیحیان نسبت به بهشت کفر میورزیدند و میگفتند در بهشت نه غذا و نه نوشیدنی، هیچکدام وجود ندارد. الحروریه کسانی هستند که عهد خود با الله را بعد از میثاق با او نقض میکنند، و سعد آنان را فاسقین (بدکارانی که اطاعت از الله نمیکنند) میخواند.

گفته نشده است که این سعد کدام سعد است، اما به نظر میرسد که همان سعد بن معاذ باشد، که دوباره در مورد تنفر خود از یهودیان و مسیحیان سخن میگوید. آیا کسی شگفت زده میشود اگر این دوست نداشتن و حتی تنفر او در حکمی که در مقام قضاوت در مورد بنی قریظه صادر میکند نفوذ و دخالتی داشته باشد؟ آیا ممکن است که محمد از دیدگاه و نظرگاه کلی سعد در مورد یهودیان بی خبر بوده باشد؟ به نظر من هرگز اینطور نمی آید (محمد میدانسته است که سعد از یهودیان و مسیحیان متنفر است).

بعدها سعد فکر کرد که اگر بنی قریظه کشته شوند، این به مراتب بهتر خواهد بود تا اینکه زنده بمانند، هرچند او فکر میکرد که خودش در صورتی که زنده بماند برای محمد بهتر خواهد بود تا اینکه زنده نباشد.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 378:

خباب بن الارت نقل کرده است:ما برای کسب رضایت الله به همراه رسول الله مهاجرت کردیم، بنابر این اجر دادن ما بر الله واجب شد، برخی از نزدیکان ما بدون اینکه از هیج یک از پاداشها در این دنیا سود ببرند کشته شدند و یکی از آنها مصعب بن عمیر بود، که در جنگ احد کشته شد، و او هیچ چیز از خود باقی نگذاشت بغیر از یک نمره (کفن)، که اگر ما صورت او را با این کفن میپوشاندیم، پای او عریان میشد، و اگر پای او را میپوشاندیم صورت او عریان میشد. پس پیامبر به ما گفت «سرش را با کفنش بپوشانید و مقداری اذخر (نوعی علف) روی پایش بگذارید یا بر روی پایش بیاندازید کنید.»اما برخی از ما که میوه هایشان رسیده بود، به جمع کردن آنها پرداختند»

انس نقل کرده است: عمویش (انس ابن النضر) در جنگ بدر غایب بود و گفت، «من در اولین نبرد پیامبر (جنگ بدر) غایب بودم، و اگر الله به من اجازه دهد تا در جنگ همراه با پیامبر بجنگم، الله خواهد دید که من چقدر پرقدرت خواهم جنگید»، بنابر این در روز جنگ احد، رویا رویی او فرا رسید. پس مسلمانان فرار کردند و او گفت «ای الله، من از تو تقاضا میکنم مرا بخاطر آنچه این مردم (مسلمانان) انجام داده اند ببخش، و من آگاه هستم از آنچه مشرکان انجام داده اند.» سپس او با شمشیر خود جلو رفت و سعد بن معاذ را دیدار کرد که درحال فرار بود. و از او پرسید «به کجا میروی ای سعد؟ بوی بهشت قبل از احد به مشام من میرسید» و سپس جلو رفت و کشته شد. هیچ کس نمیتوانست هویت او را از روی خال روی بدن او و یا اثر انگشت او تشخیص دهد. او بیش از 80 زخم از شمشیر های کفار و همچنین تیر های رها شده از کمانهای آنها برداشته بود.

همچنین صحیح مسلم کتاب 19 شماره 4683  را نگاه کنید.

ما تابحال اکثر اطلاعاتی که در مورد سعد قبل از ماجرای بنی قریظه وجود است، جمع آوری کرده ایم. بگذارید اکنون جزئیات بیشتری را از ماجرا بدانیم.

در ابتدای جنگ خندق، وقتی بنی قریظه معاهده ی را که بین آنها و مسلمانان وجود داشت (در مورد اینکه این معاهده واقعا چه بوده است منابع روشن وجود ندارد) فسخ کردند، سعد بعنوان یکی از واسطه های بین پیامبر و بنی قریظه انتخاب شد، تا ببیند این ماجرا حقیقت دارد یا نه، اما وقتی او فرا میرسد، ماجرا اینگونه پیش میرود:

سیرت پوشینه دوم برگ 736

گفتند که: ما محمد نشناسیم و با وی هیچ عهد نداریم (محمد کیست؟) و مخالفت آشکارا کردند. پس چون ایشان چنان دیدند، سعد بن معاذ ایشان را دشنام داد از بهر آنکه وی مردی که تندرو بود، بعد از آن جهودان نیز اورا دشنام دادند. پس سعد بن معاذ روی به سعد بن عباده کرد و گفت: برخیز تا برویم، که میان ما و میان ایشان بیش از سخن است و با ایشان بشمشیر سخن میباید گفتن.

با استناد به ابن اسحق، سعد مرد بد اخلاقی بود و از آخرین دیدار خود با بنی قریظه در حالی بازگشت که با آنها دشنام رد و بدل کرده بودند، و تنها دیگران او را نگاه داشته بودند، اما سعد هنوز با آنها تسویه حساب نکرده بود. آیا ممکن بود خاطره این آخرین دیدارها روی تصمیم او در مورد این قوم نفوذی داشته باشد؟ و محمد قطعاً میدانست که بین او و بین یهودیان چه اتفاقی افتاده است، زیرا فرستاده های او گزارش این ماموریت را به او میدادند.

قبل از ماجرای حساسی که سعد در آن زمان زخمی شد،  ما او را میابیم که او نظر خودش را به روشنی در زیر بیان میکند (کلمات نوشته شده بین پرانتز، توضیحات اضافه شده است).

پس سید، علیه السلام، بیست و سه روز در مقابل کفار بنشست و هر روز بکناره خندق می آمدند و از این جانب و از آن جانب جنگ میکردند، و چون مدت حصار دراز گشت و نزدیک بود که کافران غلبه کردندی و حصار مدینه بستندی، سید علیه اسلام کس فرستاد به پنهان قریش، و به پیش اهل غطفان (یکی از قبایل عرب که به کمک قریش به مدینه تاخته بود)، و سردار ایشان دو تن بودند، یکی را عیینه بن حصن بود یکی دیگر حارث بن عوف، و استمالت ایشان بکرد و از ایشان صلح بطلبید، قرار آنکه ثلثی (یک سوم) از ثمار (محصول خرما) مدینه به ایشان را باشد و ایشان برخیزند و باز پس روند و او داند و قریش (او بماند و قریش) ، و مهتران غطفان بدان راضی شدند. و سید، علیه السلام، بفرمود تا صلح نامه بنوشتند، و چون صلح نامه نوشته بودند، پیش از آنکه گواهان بران نویسند، سید علیه السلام، کس فرستاد و سعد بن معاذ و سعد بن عباده را هر دو بخواند و با ایشان مشورت کرد. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، این صلح از بهر ما میکنی یا حق تعالی ترا فرموده است؟ گفت: نه که از بهر شما میکنم، از برای آنکه میبینم مردم به رنج آمدند و جمله عرب بخصمی شما در آمدند و چند مدتست تا مدینه را حصار میدهند و حوالی مدینه فرو گرفته اند و مسلمانان بتنگ آورده اند، و من این از بهر آن کردم که با لشکر غطفان بدین موجب صلح برود تا ایشان بازگردند. و چون ایشان رفته باشند، لشکر باقی را شوکتی نباشد، و ایشان را نیز بباید شدن. سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، ما در آن وقت که کافر بودیم هرگز رشوه به یک دانه خرما بهیچ آفریده ای نمیدادیم و ذل و خواری از کس بخود نمیگرفتیم، اکنون که حق تعالی ما را اسلام ارزانی داشت و ما را برتو عزیز کرد، از بهر چه ذل و خواری بر خود گیریم و مال خود برشوت بکافران دهیم، بدان خدائی که ترا براستی بخلق فرستاد، که از خرمای مدینه دانه ای به ایشان ندهیم و با ایشان میزنیم و میخوریم (تنها به آنها شمشیر میدهیم) تا حق تعالی خود چه تقدیر کرده است. سید علیه السلام گفت: شما دانید. بعد از آن سعد بن معاذ آن صلح نامه را بگرفت و بدرید و لشکر همچنان در مقابله دیگر نشسته اند و هر روز با یکدیگر جنگ میکنند. سیرت رسول الله پوشینه دوم برگ 738

سعد خویی درنده و دژخیمانه دارد، و بیش از محمد مایل است که حتی مردم خود را نیز در این جنگ بجای صلح کردن فدا کند. اگر او ترجیح میدهد که شکست بخورد و قبیله خود را به کشتن دهد، آیا چنین مردی میتواند ترحمی نسبت به دشمنان نشان دهد؟ بازهم در اینجا سعد با محمد صحبت میکند، و محمد از خوی سعد به خوبی آگاه است.

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 448:

عایشه نقل کرده است:

سعد در روز خندق (جنگ خندق) وقتی شخصی از قریش به نام حبان ابن العرقه پیکانی را از کمان به سمت او رها کرد زخمی شد. او حبان بن قیس از بنی معیص بن عامر بن لوی بود که تیری را به سمت رگ میانی (یا شاهرگ) بازوی سعد رها کرد. پیامبر خیمه ای برای سعد در مسجد بنا کرد تا او به پیامبر نزدیک باشد، تا پیامبر بتواند آسانتر به دیدار او برود. وقتی که پیامبر از جنگ خندق بازمیگشت، سلاح هایش را روی زمین گذاشت و غسل (حمام) کرد، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و وقتی که او (جبرئیل) داشت گرد و خاک را از سر خود میتکاند، گفت «آیا سلاح را زمین گذاشته ای؟ به الله سوگند من سلاح ها را زمین نگذاشته ام»، برو و به آنها حمله کن، پیامبر گفت «کجا؟»، جبرئیل به سم