بایگانی برچسب‌ها: نوشتار-دین

رازی و دین ستیزی او

نوشته بهروز شیرازی

پیشگفتار:

حکیم ابوبکر محمد بن زکریای رازی، شیمی‌دان، فیلسوف و بزرگ‌ترین پرشک ایرانی جهان شرق و یکی از پزشکان بزرگ سراسر عصر بشری است. درباره سالروز زایش و مرگ زکریای رازی دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد، ولی معتبرترین بنمایه ای که به این مورد اشاره کرده، کتاب « فهرست کتابهای رازی» ابوریحان بیرونی است که زایش رازی را در شعبان سال ۲۵۱ هجری (۸۶۵ میلادی) در شهر ری و درگذشت وی را در پنجم شعبان ۳۱۳ هجری قمری ثبت کرده است.

شاید بتوان رازی را خردگراترین فرد در تاریخ ایران نامید. او به هیچ عنوان تقلید را نمی پذیرفت و بر همین اساس نظریات برخی از فلاسفه بزرگ را نقد و رد میکرد در صورتی که این فلاسفه نزد متفکران معاصر رازی اعتباری خداگونه داشتند.  در پزشکی هم اهل تقلید و حفظ میراث گذشتگان نبود و این میراث را ابتدا با روش تجربی خود آزمایش میکرد. به خاطر همین روش کار او بود که مهمترین کتابهای پزشکی را در زمان خود و حتی مدتها پس از خود به یادگار گذاشت. زکریای رازی نخستین پزشکی است که پیوسته الکل را در حرفه خود بکار میبرد. رازی کتابی زیر نام «الحاوی» نوشت که در آن به ثبت بیماری‌ها و روش‌های درمانی بکار برده شده در مورد آنها پرداخته است. کتاب الحاوی نزد اروپائیان به عنوان دانشنامه (encyclopedia) پزشکی شناخته میشود. کتاب دیگر رازی درباره سرخک و آبله و معرفی این دو بیماری، در اروپا بسیار تاثیرگذار بود.

مورد دیگری که باعث شهرت رازی شده است، دین ستیزی او است. برخی قصد دارند این بخش از زندگی رازی را پنهان نگه دارند و برخی از آخوندها میخواهند رازی را شیعه اثنی عشری معرفی کنند! دلیل نوشتن این نوشتار نیز همین است. ابتدا بنمایه های مربوط به باورهای ضددینی رازی را ارائه میکنیم. در بخش دوم دلایل آخوندها پیرامون مسلمان و شیعه بودن رازی را نقد و رد میکنیم و در آخر گفتآوردهایی از آثار به جای مانده رازی را پیرامون دین نقل میکنیم. اینکه اندیشه و زندگی رازی را منحصر به دین ستیزی او کنیم مطمئننا در حق او کم لطفی کرده ایم، فهرست آثار رازی خود گویای این مطلب است ولی این نوشتار پیرامون دین ستیزی رازی است. کسانی که مایلند اطلاعات بیشتری پیرامون رازی بدست آورند میتوانند به کتابهای خوبی که در مورد رازی نوشته شده است مراجعه کنند.[1]

اندیشه ها و باورهای رازی:

مهمترین پرسشی که از طرف مخاطبان مطرح میشود این است که از کجا میدانید که رازی زندیق بوده است؟ این پرسشی معقول است و باید بنمایه های مربوط به باورهای رازی ارائه شود.

قدیمی ترین بنمایه در مورد باورهای دین ستیزانه رازی کتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازی (م322) از دعات بزرگ اسماعیلی که معاصر و همشهری رازی بوده، است. بخش اول کتاب مناظره ای است که ابوحاتم رازی با محمد بن زکریای رازی انجام میدهد و در بخشهای بعدی کتاب مطالبی را از کتابهای رازی در مورد ادیان، امامان، پیامبران و قرآن نقل میکند و به آنها پاسخ میدهد. در نسخه های موجود از اعلام النبوه نام محمد بن زکریای رازی در آن نیست و همه جا از او با عنوان ملحد یاد شده است. برخی از از پژوهشگران بر این باورند که نام زکریای رازی در مقدمه کتاب موجود بوده ولی چون مقدمه از بین رفته است به دست ما نرسیده است.[2] با این حال شواهد موجود در متن کتاب و شواهد دیگر به طور قطع ثابت میکنند که این ملحد کسی جز محمد بن زکریای رازی نمیتواند باشد و کسی از پژوهشگران در این موضوع تردید نکرده است. ابوحاتم در جایی این ملحد را پزشکی ماهر معرفی میکند[3] و در جایی دیگر باور به قدمای خمسه را در باورهای او نشان میدهد.[4] باور به قدمای خمسه از باورهای خاص زکریای رازی است که هم معاصران او و هم افراد مختلفی پس از مرگ او آن را نقد کرده اند. از دیگر شواهد این است که احمد حمیدالدین کرمانی در کتاب الاقوال الذهبیه خود، از کتاب ابوحاتم رازی و مناظره وی با زکریای رازی در ری در حضور مرداویج، پیرامون نبوت و مناسک شرعی یاد میکند.[5]

بنمایه دیگر کتاب طب روحانی نوشته رازی است که خوشبختانه به دست ما رسیده است. او کتاب خود را با ستایش خرد آغاز میکند و در حالی که موضوع کتاب پیرامون دین نیست، در چند جا – به صورت کنایه – انتقاداتی به دین وارد میکند.[6] و در جایی به صراحت دین را پدیده ای هوایی و غیر عقلی معرفی میکند.[7]

رازی چند کتاب کفرآمیز  داشته است که دو کتاب از بقیه معروفترند. به هر کدام از این کتابها دو نام داده‌اند: في النبوات / نقض الادیان (=درباره‌ی پیامبری‌ها / دین‌ستیزی) و في حیل المتنبئین / مخاریق الانبیاء (=در نیرنگ‌های پیامبرنمایان / ترفندهای پیامبران) . این دو کتاب توسط متعصبین از بین رفته و نابود شده است، اما مورخان زیادی از این دو کتاب یاد کرده‌اند و همچنین افراد زیادی بر این دو کتاب ردیه نوشته‌اند. ابوحاتم رازی در کتاب اعلام النبوه نوشته است که این ملحد با عقل معیوب و نفس و رای ضعیف خود کلامی در ابطال نبوت تصنیف  کرده است.[8]  ابوریحان بیرونی از کتاب نبوات او یاد کرده است.[9]  بنمایه دیگر در این زمینه کتاب آفرینش و تاریخ نوشته مطهر بن طاهر مقدسی (م 381) است که فاصله زمانی کمی با رازی داشته است. او در کتاب خود در مورد کتاب رازی چنین نوشته است:

و بدان كه محمد ابن زكريا را كتابى است كه آن را مخاريق الانبياء خوانده و نقل كردن از مطالب آن روا نيست و هيچ دين باورى و صاحب مروّتى گوش فرا دادن بدان را رخصت نمى‏دهد، چرا كه مايه تباهى دل و از ميان برنده دين و نابودكننده مروت است و انگيزنده خشم بر پيامبران صلوات الله عليهم اجمعين و پيروان ايشان است. و ما آنچه را كه در حدود گنجايش خردمان نباشد بر خرد خويش تحميل نمى‏كنيم، چرا كه خرد در نظر ما آفريده‏اى است محدود و متناهى.[10]

افراد زیادی بر باورهای رازی رد نوشته اند و برخی از باورهای رازی را در این ردیه ها نقل کرده اند. دکتر ذبیح الله صفا از 12 نفر که بر آرای رازی رد نوشته اند نام میبرد.[11]

زکریای رازی دارای عقاید مادی و از اصحاب هیولی[12] بوده و معتقد بوده است هیولی دارای اجزاء بسیط ذی ابعاد است و می‌گوید عقل نمیپذیرد که ماده و مکان آن، ناگهان بدون اینکه سابقا ماده یا مکان وجود داشته باشد پدید آید.[13] بسیاری دیگر از باورهای رازی در تعارض کامل با باورهای اسلامی است.[14]

رازی دیندار و شیعه!

در دوران معاصر برخی از شیعیان سعی کرده اند زکریای رازی را فردی دیندار و شیعه! معرفی کنند و او را از باورهای دین ستیزانه تبرئه کنند. از جمله این افراد عبدالله نعمه (نویسنده کتاب فلاسفه شیعه) و مرتضی مطهری هستند. ما در اینجا تمامی استدلالهای (=سفسطه های) این دو نفر را که در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران[15] آمده، را نقل میکنیم و سپس به نقد آنها میپردازیم.

1- در فهرست كتب رازی ، كتابی » فی النبوات » آمده كه ديگران به طعن‏ و استهزاء نام او را » نقض الاديان » نهاده‏اند و كتاب ديگری بنام » فی حيل المتنبئين » و ديگران به طعن نام او را » مخاريق الانبياء » گذاشته‏اند . اين كتابها در دست نيست ، ولی متكلمين اسماعيلی از قبيل‏ ابوحاتم رازی و ناصر خسرو ( و شايد منقول از ابوحاتم) در كتب خود به‏ نقل قول از رازی مطالبی آورده مبنی بر اينكه او منكر نبوات بوده است  هر چند ابوحاتم نام رازی را نبرده است و از او با كلمه » ملحد » ياد كرده است ولی مسلم است كه منظور او محمدبن زكريای رازی استنظر باینكه آن كتب در دست نیست ، نمی‏توان اظهار نظر قطعی كرد ، ولی‏ از مجموع قرائن می‏توان بدست آورد كه رازی منكر نبوات نبوده و با » متنبئین » ( مدعیان دروغی نبوت ) در ستیزه بوده است.[16]

معلوم نیست «مجموع قرائن» مرتضی مطهری چیست؟ و کجاست؟ که بر اساس آن چنین حکمی صادر میکند. ظاهرا این «مجموع قرائن» چیزی جز نام یکی از کتابها نمی باشد. که استدلال بر اساس نام کتاب هم در واقع مبتنی بر مغلطه است چون کسی که به طور کلی نبوت را قبول ندارد، همه کسانی را که ادعای نبوت داشته اند را دروغگو میداند.

2- مباحثات رازی‏ با ابوحاتم اسماعیلی در منزل یكی از بزرگان ری در حضور اكابر و بزرگان شهر و علی‏ رؤس الاشهاد محال است كه در زمینه ابطال نبوات باشد و رازی صریحا و علنا همه نبوات را تكذیب كند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهایت‏ احترام هم زیست نماید .[17]

این نیز نادرست است. مطهری در واقع بدون در نظر گرفتن شرایط آنزمان ادعای خلافی کرده است. ما بر طبق منابع تاریخی میدانیم که برخی از خلفا مانند مامون جلسات بحث و مناظره آزاد تشکیل میدادند و هر کس با هر عقیده‌ای در این مناظرات شرکت میکرد. هر چند این جلسات در دوره‌های بعد با آمدن خلفای دیگر و نفوذ ملایان و فقیهان متعصب رو به خاموشی رفت اما در دوره مورد نظر ما یعنی در زمان رازی نیز چنین فضایی وجود داشته است. در آنزمان حکومت ری در دست شخصی به نام مرداویج بوده است و این فرد به دلیل تبلیغات همین ابوحاتم رازی به مذهب اسماعیلیه در می‌آید. اسماعیلیان در بین فرق اسلامی به برخورد عقلانی با دین (حداقل در ظاهر امر) معروف هستند و طبق کتاب » تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی » همیشه در بین اسماعیلیان جلسات بحث و مناظره برقرار بوده است. جالب همین مرداویج بعد از پیشبینی اشتباه ابوحاتم رازی در مورد ظهور امام موعود (اسماعیل) از او روی گردان میشود. این موضوع نشان میدهد که مرداویج انسان دگم اندیشی نبوده است و خود نیز نگاه عقلانی به دین داشته و اهل استدلال بوده است. دکتر صفا پیرامون این موضوع مینویسد:

در اواخر قرن سوم و در قرن چهارم و پنجم وجود فرقه‌ای از اهل تشیع و تبلیغات شگرف آن در همه‌ی اقطار و اکناف ممالک اسلامی به ترویج منطق و فلسفه یاوری بسیار کرد و ان فرقه‌ی اسماعیلیه است. پیروان مذهب اسماعیلی برای آمادگی در تبلیغ اصول مذهبی خود همواره مجالس بحث و مناظره در میان خود داشتند و در این مجالس ورزیده و مهیا می‌شدند. در مراحل عالی دعوت اسماعیلیه‌ ، داعی برای بحث در معانی شرایع اسلام از نماز و زکات و حج و طهارت به روش فلاسفه متوسل می‌گردید و می‌گفت فلاسفه‌ی یونان در شرح مشکلات به عقل اعتماد می‌کردند و بر هر مسلمان واجب است که در هر باب از طریق عقل حکم کند و بدین طریق ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و جز آنان از فلاسفه را در نفس مدعو محترم می‌کردند و معمولا در مراحل ششم و هفتم و هشتم و نهم دعوت، این استفاده از فلسفه و فلاسفه مستمر و بر دوام بود.[18]

3- ابن ابی اصیبعه ضمن اینكه نسبت چنین كتابی را به رازی‏ انكار می‏كند احتمال می‏دهد كه برخی » اشرار » این كتاب را ساخته و از روی دشمنی به رازی نسبت داده باشند و تصریح می‏كند كه نام » مخاریق‏ الانبیاء » را دشمنان رازی نظیر علی بن رضوان مصری به این كتاب داده‏اند نه خود رازی . از سخن ابن ابی اصیبعه پیدا است كه كتاب نبوات و كتاب‏ حیل المتنبئین غیر این كتابی است كه این نام به او داده شده است ، و آن‏ دو كتاب وضع روشنی دارد.[19]

کل سخن ابن ابی اصیبعه چنین است: «من میگویم این کتاب اگر نوشته شده باشد – و خدا داند – چه بسا از اشرار که معاند رازی بوده اند آن را ساخته و بدو نسبت داده اند و آنکه گمان می برد که این کتاب را رازی نوشته بد میکند و گرنه رازی بزرگتر از این است که به این امر مبادرت ورزد و در این معنی کتاب پردازد».[20] ابن ابی اصیبعه یک نویسنده قرن هفتمی است و هیچ دلیل و مدرکی برای این ادعای خود ارائه نمیکند و در انتها میگوید: «و الله اعلم». این یعنی اینکه ایشان با پیش فرضهای اشتباه خود (که انسان دانشمندی مثل رازی نمیتواند دین ستیز باشد) میخواسته قضیه را ماله کشی کند.

4- به علاوه رازی سخت پابند به توحید و معاد و اصالت و بقاء روح است‏ كتابی دارد » فی ان للانسان خالقا متقنا حكیما »  و كتابی دارد در ردسیسن ثنوی ( رد بر مانویت ) و رساله‏ای » الی علی بن شهید البلخی فی تثبیت المعاد » و نظرش در آن كتاب همچنانكه ابن ابی‏ اصیبعه می‏گوید نقد نظریه منكران معاد است ، و كتابی «فی ان النفس‏ لیس بجسم » چگونه ممكن است كسی همه اصول مبدأ و معاد و روح و نفس را پذیرفته باشد و منكر نبوات و شرایع باشد ؟! [21]

در اینجا چند نکته باید مورد توجه قرار بگیرد:

الف- آیا رازی چنین کتابهایی نوشته است؟ چطور میشود مطمئن شد که این کتابها نوشته رازی است؟ تنها کاری که ما میتوانیم انجام دهیم مقایسه دو فهرست از کتابهای رازی است که توسط ابوریحان بیرونی و ابن ندیم به دست ما رسیده است و باید به فاصله زمانی رازی با این دو فهرست به جا مانده نیز توجه داشته باشیم. چه بسا کتابهایی که به دلیل تشابه نام نویسنده و دلایل دیگر به نام رازی ثبت شده باشند. در حال حاضر کتابهای زیادی وجود دارد که نام نویسنده آن مجهول است و یا پژوهشگران کتاب را از آن شخص دیگری میدانند نه کسی که نام آن بر روی کتاب است.

ب- در حالی که ما هیچکدام از این کتابها را در دست نداریم چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که نام کتاب منطبق بر محتوای آن باشد؟ شاید محتوای این کتابها بر خلاف نام کتاب باشند. مثلا قضاوت شما در مورد کتابی که نام آن «الله اکبر» است چیست؟ اگر با کتاب و نویسنده آن آشنا نباشید شاید فکر کنید که این کتاب در مورد صفات الله و … است. در صورتی که برخلاف نام کتاب، این کتاب مروج بیخدایی و کتابی ضداسلامی میباشد.[22]

با توجه به آثار به جا مانده از رازی میتوان باور به خدا توسط رازی را نتیجه گرفت ولی در مورد بقیه موارد شک و تردید زیادی وجود دارد. البته خدای رازی نیز غیر از خدای مومنین است.[23] کتاب «فی ان النفس لیست بجسم» که مطهری برای اثبات اعتقاد به روح از آن نام میبرد در فهرست ابن ندیم آمده است اما در فهرستی که بیرونی آورده است نام چنین کتابی نیامده است.[24] نکته دیگر این است که نفس در نظام فلسفی رازی متفاوت با نفس به معنای روح مورد نظر مطهری است. چون رازی نفس را به عنوان یکی از قدمای خمسه میداند.[25]

کتابی که مطهری در مورد معاد از رازی نام میبرد، توسط بیرونی با عنوان «الرد علی شهید فی لغز المعاد» (= رد بر شهید در معمای معاد) ضبط شده است.[26] از نام این کتاب که اثبات معاد نتیجه نمیشود. جالبتر آن است که برخی از دانشمندان رساله ای در ابطال معاد به رازی نسبت داده اند و در برخی منابع دو بیت به رازی نسبت داده شده که از آن انکار معاد استنباط گردیده است.[27] ابن القیم میگوید: «رازی از هر دینی بدترین چیزهای آن را برگزید و کتابی در ابطال نبوات و رساله ای در ابطال معاد تالیف کرد و مذهبی ساخت که از مجموع عقائد زندیقان عالم ترکیب یافته بود».[28] به هر حال از آنجایی که برای باورهای دین ستیزانه رازی منابع مستند و محکمی وجود دارد نمیتوان از این منابع به خاطر چند نام مشکوک چشم پوشی کرد.

5- به علاوه او كتابی دارد » فی آثار الامام الفاضل المعصوم » كه به‏ احتمال قوی بر طبق مذاق شیعه در امامت نوشته است . و كتابی دارد به نام‏ » النقض علی الكیال فی الامامة » و كتابی به نام » كتاب الامام‏ والمأموم المحقین «)و همه می‏رساند كه اندیشه امامت فكر او را مشغول می‏داشته است ، بدیهی است كسی كه منكر شرایع و نبوات باشد درباره‏ امامت حساسیتی ندارد. بعید نیست همچنانكه بعضی گفته‏اند رازی تا حدودی طرز تفكر شیعی‏ امامی داشته است.[29]

این ادعای مطهری نیز کاملا بی اساس و پوچ می باشد و در ادامه نشان میدهیم که ناشی از شناخت کم رازی و مطالعه نکردن آثار او است. مطهری گفته: «بعضی گفته اند» و هنگامی که به پاورقی کتاب مراجعه می شود، می بینیم که از این بعضی فقط به نام «فلاسفه شیعه» اشاره شده! این گونه شاهد آوردن مانند شاهد آوردن روباه است زیرا شیخ عبدالله نعمه نیز مانند خود مطهری یک شیعه ماله کش بیشتر نبوده است.

رازی در سر آغاز رساله «سیرة الفلسفیه»، زندگی خودش را بخصوص با اعمال «امام» خود سقراط مقایسه کرده است.[30] در نتیجه می توان اینگونه برداشت کرد که رازی اندیشه ها و آموزه های اندیشمندان بزرگی چون سقراط را سرمشق، راهنما و امام خود میدانسته نه امامان شیعه گری. این موضوع وقتی روشنتر میشود که نگاهی به مناظره او با ابوحاتم بیاندازیم. رازی سخترین انتقادها را به امامان شیعه وارد میکند و آنها را شایسته پیروی نمیداند. پول کراوس معتقد است بخشهایی از این دو کتاب رازی در کتاب اعلام النبوه نقل شده است.[31] سخنان رازی در کتاب اعلام النبوه چنین است:

بما خبر دهید، کی و کجا؟ امامان شما دلالت و راهنمایی کرده اند که چگونه بین غذاها و سموم تفاوت بگذاریم؟ کجا از کارکرد داروها بما خبر داده اند؟ از ائمه خودتان: بما یک ورق نشان دهید، همانطوری که از بقراط و جالینوس هزارها ورق، نه یکی دو تا نقل شده است که برای مردم نافع است، بما چیزی نشان دهید از علومی که از حرکات فلک و علل این حرکات از یکی امامان شما نقل شده باشد، یا مطلبی از طبایع لطیفه و ظریف مانند هندسه و یا غیر اینها از امور مربوط به لغات که قبلا معلوم نباشد و پیشوایان شما ان را اختراع کرده باشند.[32]

اما در آنسو میبینیم که رازی کتاب های به اصطلاح آسمانی را خالی از ارزش و اعتبار میدانسته و آثار و اندیشه های دانشمندانی همچون افلاطون، ارسطو و اقلیدس و بقراط را عامل مهم خدمت به بشریت معرفی کرده است. اما همین امام دانستن فلاسفه نیز مانند امامهای اسماعیلیان نبوده است که مبتنی بر تقلید باشد. بلکه رازی روش عقلی و خردگرایی آنها را قبول داشته است، چنانکه در مناظره خود گفته است که فرد با دقت و نظر میتواند علم گذشتگان از فلاسفه را بیاموزد و با تعقل فراوان میتواند به مطالب دیگری نیز برسد و به عبارتی از فلاسفه قبل از خود پیشی بگیرد.[33]

دکتر مهدی محقق با اشاره به کتاب فلاسفه شیعه مینویسد: «برخی او را به خاطر نام این دو کتاب شیعه دانسته که این مقدار دلیل برای چنین مدعائی کافی نیست».[34] و در جایی دیگر از کتاب خود با ذکر کنیه رازی که ابوبکر است، این مدعای شیخ عبدالله نعمه را رد میکند: «بعید است که شیعه کنیه ابوبکر داشته باشد».[35]

گفتاوردهایی از رازی:

رازی پیرامون خرد و خردگرایی چنین مینویسد: با ابزار خرد است که ساختن کشتی‌ها و کاربردن آنها را یافته‌ایم، چندان که هم بدانها سرزمین‌های دور دست آن سوی دریاها را درنوردیده‌ایم. دانش پزشکی را هم با خرد حاصل کرده‌ایم، که چندان صلاح و سود برای تن‌های ما دارد، و دیگر علوم و فنون که ما را بهره‌رسان‌اند، و هم بدان امور بس پیچیده و پنهان از دیده را شناخته‌ایم، چنان که شکل زمین و سپهر و بزرگی خور و ماه و دیگر اختران، فواصل و حرکات آنها را دریافته‌ایم، و نیز بدان خود به شناخت آفریدگار گرامی نائل شده‌ایم، یعنی بزرگترین و سودمندترین چیزها که بدان رسیده‌ایم. بر روی هم، خرد چیزی است که اگر نبود، وضع ما همچون حال چارپایان و کودکان و دیوانگان را می‌مانست، چه هم بدان است که ما اعمال عقلی خود را پیش از ظهور حسی آنها به تصور می‌آریم، پس آنها را چنان درمی‌یابیم که گویی احساسشان کرده‌ایم، آنگاه صورت‌های آنها را با افعال حسی خود می‌نمایانیم، تا مطابق با آنچه تخیل و تصور کرده‌ایم – پدیدار شوند.[36]

رازی نبوت را در تعارض با خلقت متساوی انسانها میداند و آنرا خلاف حکمت یک خدای حکیم میداند:از کجا و به چه دلیل شما این سخن را واجب شمرده اید که خداوند یک دسته ی خاص را به مقام نبوت ویژه ساخته و دیگران را نه؟ چرا پیامبران را بر سایر مردم فضیلت داده است؟ و فقط اینان را به راهنمایی مردم معین کرده است؟ و همه مردم را محتاج ایشان قرار داده است؟ و از کجا به خود اینچنین اجازه داده اید در حکمت حکیم که چنین کاری را برای مردم اختیار کند؟ و این کار مشقت بار و دور از انصاف را بر بعضی از مردم بار کند…؟ تا بدین وسیله بین مردم دشمنی ها برانگیزاند، و جنگهای (عقیدتی و دینی) فراوان ایجاد شود و بدین وسیله مردم هلاک شوند…؟[37]

رازی: به حکمت حکیم و رحمت رحیم، اینگونه سزاوار بود که بندگان خود را بوسیله الهام به فرد، فرد آنان، تمام سودها، و همه زیانها را، در نزدیک و دور به ایشان بیاموزد و هیچیک از بندگان را بر دیگری فضیلتی ندهد، و بین بندگان نزاع و اختلاف نباشد، تا هلاک شوند. این که گفتم با روش احتیاط مناسب تر است از اینکه بعضی را راهنما و پیشرو ، برخی دیگر قرار دهد تا در نتیجه هر دسته ای امام خود را تصدیق کنند، و غیر وی را تکذیب نمایند، و برخی با سلاح و جنگ به روی بعضی دیگر برخیزند، و بلا و گرفتاری فراگیر شود، و با دشمنی های فراوان و کشمکش ها هلاک شوند. و کشته های بسیار از این راه و بدین وسیله کشته شوند، چنانکه میبینی.[38]

رازی: چرا خداوند معرفت سود و زیان بندگان را در دو زمان کوتاه مدت و دراز مدت به خود بندگان الهام نفرموده است؟ چرا به بندگان الهام نکرده است تا احتیاجی به دلیل آوردن نداشته باشند و احتجاج بعضی از مردم برای برخی دیگر بندگان نباشد. ما می بینیم که این اختلاف عقاید بسیاری از مردم را هلاک کرده است. و بزرگترین بلا را در حال و آینده بر ایشان وارد ساخته است، اما بلای حال برای این است که هر دسته ای از امت پیشوای خود را تصدیق کردند و قبول دارند (نه پیشوای خصم را) و این سبب برخورد با شمشیر و اسلحه است…[39]

رازی: اگر بین مردم اسباب دین نباشد، دسته بندی ها، دوستی ها، و دشمنی ها نیز از بین می رود. چه که منازعات برای آینده نزدیک و یا دور است.[40]

رازی پیرامون غیرعقلانی بودن دین چنین گفته است: پیروان ادیان، دین خود را از بزرگان خود با تقلید گرفته اند، از نظر و دقت و بحث در اصول و ریشه های عقلی طفره رفته اند، و سخت منع کرده اند که پیروان ایشان در مباحث عقلی وارد نشوند… و از روسای خود اخباری را روایت کرده اند که موجب آن است اگر پیروان ادیان از راه دلیل بدین آثار بنگرند کافر می شوند از گذشتگان خود چنین نقل و روایت کرده و می کنند که جدل در دین و مرآء در دین کفر است. و هر که دین خود را بر قیاس عرضه بدارد، در تمام مدت دهر در التباس و اشتباه خواهد بود. و گفته اند: در ذات خداوند اندیشه نکنید، و در خلق خدا فکر کنید. قضا و قدر سر خدایی است در آن فرو مروید، کسانی که قبل از شما بودند با تعمق در این گونه مباحث هلاک گشته اند. اگر از گویندگان این سخنان دلیل بخواهیم، خشمناک می شوند و غضب می کنند، و خون سئوال کننده را هدر می دهند و از دقت نظر نهی می کنند، و پیوسته به قتل مخالفین خود تحریص می کنند. لهذا حق مدفون شده است و به سخت ترین صورت، و حقیقت به سختی پنهان مانده است.[41]

رازی: در طی روزگاران با مذهب خود الفت گرفته اند و با مرور ایام این حال عادت ایشان گشته است. اینان با ریش های بلند که در صدر مجالس می نشینند مغرور گشته اند، همانا که حلقوم خود را با گفتن خرافات و اکاذیب پاره می کنند… چنین می گویند: حدثنا فلان عن فلان… از راه دروغ و بهتان ها روایات نقیض با هم را می گویند. یکی از این اخبار خبر خلق قرآن است و دیگری نقض می کند. اینان را درازی ریش تیوس (بز نر) و سفیدی لباس شنوندگان که از اطراف ایشان جمع می شوند مغرور کرده است. چه کسانی؟ ضعیفان از مردان و زنان و کودکان، در طول مدت طبیعت و عادت اینگونه مردم شده است.[42]

ابوحاتم به رازی میگوید: به من بگو درباره کسی که هم نظر به فلسفه دارد و هم به شرایع پیامبران اعتقاد و نظر تو چیست؟… رازی پاسخ میدهد: چگونه می شود کسی که در فلسفه نظر کند و در عین حال به این خرافات هم معتقد باشد؟ و بر سر این اختلافات مقیم گردد، و بر جهل و تقلید اصرار داشته باشد؟[43]

رازی سودار بودن و بی ارزش بودن روایات مسلمانان پیرامون معجزات محمد را چنین نقد میکند: آثار و نشانه های نبوت محمد را یکی ، دو تا، سه تا نفر نقل کرده اند… و جایز است که این دو سه نفر از همدیگر نقل کرده  باشند.[44]

درباره قرآن رازی می‌گوید: شما ادعا می‌کنید که معجزه معتبر و در دسترس وجود دارد، برای نمونه، قرآن. می‌گویید: «هرکس آنرا انکار می‌کند، یکی همانند آن بیاورد.» هر آینه، ما بایست یک‌هزار مشابه تولید کنیم، از آثار سخنوران شیوا و شاعران دلیر، که بسیار بیشتر و بگونه مناسب جمله بندی شده اند و دارای ساختار بسیار فشرده و رسا هستند. آنها معنی را بهتر می‌رسانند و دارای وزن و قافیه و نثر و نظم بهتر هستند. … بخدا آنچه شما می‌گویید ما را گیج و متحیر می‌کند! شما درباره چیزی صحبت می‌کنید که بازگوکننده اساطیر باستانی است، و در عین حال پر از تناقضات است و دارای هیچ اطلاعات سودمند یا توضیحی نیست. سپس می‌گویید : «چیزی شبیه به آن بیاورید؟!»[45]

رازی: اگر واجب باشد که کتابی از جانب خداوند بر مردم حجت باشد، آن کتب اصول هندسه و مجسطی است. که آدمی را به معرفت و حرکات فلک و کواکب می رساند. مانند کتب منطق و کتب طب که در آن مصلحت بدنهای مردم است. اولی است که حجت باشند و از چیزی که نه نفعی دارد و نه زیانی، و نه امر پوشیده ای را کشف می کند.[46]

رازی:چه کسی عاجز است از تالیف خرافات بدون بیان و برهان، مگر ادعاهایی که این حجت است و این بابی است که هر گاه خصم چنین ادعاها کند، ما تسلیم می شویم و او را ترک می گوییم، چرا که وی را غفلت گرفته است و مستی هوی. با اینکه ما افضل از قرآن را می توانیم بیاوریم، از انواع اشعار خوب، و خطبه های بلیغ و رساله های بدیع، از آن انواع که فصیح تر و طلیق تر، و مسجع تر از آن باشد. اما تفاضل کلام بر کلام و یا کتابی دیگر از جهات بسیاری است که در آن منافع فراوان باشد و در قرآن از این باب چیزی نیست، و این گفتیم از باب کلام است. و قران از تمام آنچه که گفتیم خالی است و چیزی  ندارد. [47]

رازی:بما خبر دهید، کی و کجا؟ امامان شما دلالت و راهنمایی کرده اند که چگونه بین غذاها و سموم تفاوت بگذاریم؟ کجا از کار کرد، داروها بما خبر داده اند؟ از ائمه خودتان: بما یک ورق نشان دهید، همانطوری که از بقراط و جالینوس هزارها ورق، نه یکی دو تا نقل شده است که برای مردم نافع است، بما چیزی نشان دهید از علومی که از حرکات فلک و علل این حرکات از یکی امامان شما نقل شده باشد، یا مطلبی از طبایع لطیفه و ظریف مانند هندسه و یا غیر اینها از امور مربوط به لغات که قبلا معلوم نباشد و پیشوایان شما ان را اختراع کرده باشند.[48]


[1] . دو کتاب خوب در این زمینه کتاب فیلسوف ری نوشته مهدی محقق و دیگری کتاب حکیم رازی نوشته پرویز سپیتمان است.

[2] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص:279 (پاورقی). به نقل از مقدمه پاول کراوس بر اعلام النبوه.

[3] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی (ترجمه اعلام النبوه) ، ابوحاتم رازی، ترجمه و تعلیقات: محب الاسلام، ناشر: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، بی جا، 1377 ه.ش. ص:628.

[4] . همان. ص:35.

[5] . الاقوال الذهبیه، احمد حمیدالدین الکرمانی، تقدیم و تحقیق مصطفی غالب، بیروت: دارمحیو للنشروالطباعه.1977.ص:15.

[6] . طب روحانی (رساله‌ای در روانشناسی اخلاق) ، محمد بن زکریای رازی ، مترجم:پرویز اذکائی ، تهران: مؤسسه فرهنگی اهل قلم ، 1381ش. ص:12 و 107.

[7] . همان. ص:86.

[8] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:63.

[9] . فیلسوف ری محمد بن زکریای رازی، مهدی محقق، تهران:انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1387. ص:125.

[10] . آفرينش و تاريخ، مطهر بن طاهر مقدسى(م 381)، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش.ج‏1،ص:477.

[11] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، ذبیح الله صفا، تهران: انتشارات مجید، چ دوم ، 1388ش. ص: 203 تا 206. همچنین نک: فیلسوف ری. ص:262.

[12] . هیولی کلمه معرب از «ائوله» (Ulé/Hylo) یونانی به معنای «ماده» (=«ماتگ» پهلوی) که اصل لغوی اش به معنای «چوب» بوده است، مفهوم فلسفی کلمه در صورت ترکیبی آن «هیلوزوئیت» ها قدیما در عربی «اصحاب هیولی» و امروزه ماتریالیست (Materialist) گویند – یعنی – معتقدان به اصالت ماده، مادیگرا یا حسب تعبیر پهلوی آن «گیتی گرا» باشد. (حکیم رازی. ص:242)

[13] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، ذبیح الله صفا، ص 161. و  تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دهم، ص 133.

[14] . پیرامون این موضوع نک: حکیم رازی (حکمت طبیعی و نظام فلسفی)، پرویز سپیتمان (اذکائی)، تهران: طرح نو، 1384.

[15] . خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری،تهران:انتشارات صدرا، چ دوازدهم، 1362.

[16] . همان. ص:535.

[17] . همانجا.

[18] . تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص155 و 156. به نقل از : خطط مقریزی، چاپ مصر، ج2، از ص27 به بعد.

[19] . خدمات متقابل اسلام و ایران.ص:536.

[20] . فیلسوف ری: محمد بن زکریای رازی، مهدی محقق، تهدان: دانشگاه تهران،1349. ص:125. به نقل از: ابن ابی اصیبعه. ص:426.

[21] . خدمات متقابل اسلام و ایران. ص:536.

[22] . الله اکبر، مسعود انصاری (دکتر روشنگر) ، ایالات متحده: بنگاه انتشاراتی پارس.1375.

[23] . برای اطلاع بیشتر از خدای رازی که یکی از قدمای خمسه است، نک: حکیم رازی. ص:799.

[24] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص:233.

[25] .برای اطلاع بیشتر نک: حکیم رازی. ص:798.

[26] . مولفات و مصنفات ابوبکر محمد بن زکریای رازی. ص236.

[27] . فیلسوف ری.( چ1387). ص:112.

[28] . همان. ص:125. به نقل از: ابن القیم، اغاثه اللهفان، ج2 ص241.

[29] . خدمات متقابل اسلام و ایران. ص:536 و 537.

[30] . السیره الفلسفیه، محمد بن زکریای رازی، ترجمه عباس اقبال، به تصحیح و مقدمه پول کراوس، به انضمام شرح احوال و آثار و افکار از مهدی محقق، تهران: انتشارات کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343. ص:91.

[31] . مقدمه پول کراوس بر السیره الفلسفیه. ص:75.

[32] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:532.

[33] . همان. ص:36.

[34] . فیلسوف ری. (چ1349). ص: 115.

[35] . فیلسوف ری. (چ1387). ص:3. (پاورقی).

[36] . طب روحانی.ص:2.

[37] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:21.

[38] . همان. ص:22.

[39] . همان. ص:329.

[40] . همان. ص:330.

[41] . همان. ص:67.

[42] . همان. ص:68.

[43] . همان. ص:39.

[44] . همان. ص:346.

[45] . Jennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230.  (به نقل از مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:426.)

[46] . مناظره محمد زکریای رازی با ابوحاتم رازی. ص:427.

[47] . همان. ص:428.

[48] . همان. ص:532.

من احادیث را قبول ندارم!

معمر قذافی دیکتاتور لیبی در سال 1978 کتابی تحت عنوان کتاب سبز (تحت تاثیر از کتاب قرمز مائو؟) منتشر کرد تا به قول خودش «راهنمای وارستگی انسان» باشد. او در این کتاب اعلام کرد که قرآن تنها منبع اسلام است و احادیث ارزشی ندارند، او همچنین اعلام کرد که میان زن و مرد در لیبی برابری وجود خواهد داشت و قوانین شرعی که مردان و زنان را متفاوت کنند باطل هستند. این کار او سبب این شد که هیئتی بلند پایه از علمای اسلام از طرف پادشاهی عربستان به دیدار او بروند و او را نصیحت کنند که اگر حرف خود را پس نگیرد او را مرتد اعلام خواهند کرد و مسلمانان واقعی او را خواهند کشت. قذافی حرف خود را پس گرفت اما اخوان المسلمین و القاعده بارها تابحال تلاش کرده اند او را بعنوان مرتد بکشند.

منبع + (برگ 6)

دیده میشود که برخی از مسلمانان به تازگی میگویند که ما احادیث (حدیث چیست؟) را قبول نداریم و تنها قرآن را قبول داریم و براستی که پیشرفت اخلاقیات و علوم، مسلمانان را هرچه بیشتر به این سو خواهد برد، زیرا توحش و خرافات موجود در احادیث چندین برابر توحش و خرافات موجود در قرآن است و عده ای از مسلمانان برای اینکه بتوانند خود را با شرایط انسانی وفق دهند و بتوانند در دنیای خردگرای امروز سر بلند کنند و از آیین و تفکرات کودکانه و بیابانی خود کمتر شرم داشته باشند مجبورند اصول دین خود را یکی پس از دیگری انکار کنند.

این حرکت و فرقه جدید اسلامی بار دیگر قصد فرار از واقعیت و تغییر چهره اسلام برای حفظ کردن آن دارند، اما خوشبختانه از آنجا که این فرقه جدید هرگز از پایه های منطقی و صحیحی برخوردار نیست، نمیتواند خود را بطور جدی مطرح کند، بلکه تنها دین داران آماتور و نادان و ایدئالیست هستند که به این سمت کشیده میشوند. در این نوشتار قصد بررسی ادعاهای این عده از اسلامگرایان نوین را داریم، زیرا این بحث در بسیاری از بحث های دیگر و سفسطه هایی که اسلامگرایان میکنند و اصول دین اسلام را برای پوشاندن چهره ضد انسانی اسلام انکار میکنند لازم است.

به این مسئله که آیا احادیث در اسلام دارای اصالتی میباشند یا نه، میتوان از چند جهت نگریست و آنرا مورد بررسی قرار داد. آیا برای یک مسلمان ضروری است که احادیث را به رسمیت بشناسد و دنباله روی از آنها را بر خود واجب بداند؟ پاسخ این پرسش مثبت است و دلایل و استدلالهای مختلفی از جهات مختلف را میتوان در پشتیبانی از این پاسخ مطرح کرد، در ادامه به بررسی چند مورد از این جهات خواهیم پرداخت.

جهت اول، دیدگاه منطقی و اصولی نسبت به دین اسلام است.

اصول دین اسلام و مذهب شیعه را میتوان اینگونه خلاصه کرد.

توحید

توحید یعنی اعتقاد به وجود خدا (خداوند چیست؟) و اعتقاد به یگانگی او. اعتقاد به توحید برابر با عبارات الله اکبر و لا اله الا الله است، کسی که موحد است باید الله را بعنوان تنها و تنها خدای موجود قبول کند و قرآن را کلام این خدا بداند.

عدل

یعنی اعتقاد بر اینکه تمام افعال الله بر عدالت بنا نهاده شده است و همچنین نظامی که ساخته الله است نظامی عادلانه است.

نبوت

یعنی اعتقاد به اینکه الله پیامبرانی (پیامبر چیست؟) را در زمان های مختلف انتخاب میکند و برای آنها پیغامهایی را بصورت وحی میفرستد، و اینکه محمد نیز یک پیامبر بوده است و آخرین پیامبر الله نیز بوده است.

امامت

یعنی اعتقاد بر اینکه 12 امام شیعه بعد از پیامبر اسلام جانشینان برحق محمد بوده اند و نسبت به به مردم ولایت داشته اند و آخرین آنها از اذهان پنهان شده اند.

معاد

یعنی اعتقاد به روز قیامت، و بهشت و جهنم.

اعتقاد داشتن به اصل توحید و نبوت  تنها به این معنی نیست که شخصی قبول داشته باشد که محمد پیامبر است و الله خدا است، بلکه به این معنی است که باید میان افعال محمد و افعال سایر انسانها تفاوت قائل شود، و افعال محمد را برخاسته از خواست خدا و نه امیال شخصی وی بداند، یعنی قبول کند به دلیل آنکه محمد آخرین پیامبر است و معصوم است، و در نتیجه هر آنچه انجام داده است اسلامی و حق حساب میشود. قرآن نیز به این مسئله اینگونه تاکید میکند،

سوره احزاب آیه 21

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا.

برای شما اگر به خدا و روز قيامت اميد می داريد و خدا را فراوان ياد می کنيد ، شخص رسول الله مقتدای پسنديده ای است.

این بسیار غیر منطقی است که یک مسلمان به محمد بگوید من کتابی که تو آورده ای (قرآن) را قبول دارم اما خود تو را شایسته فرمانبرداری و اطاعت نمیدانم. لذا حدیث را میتوان در کنار قرآن به همین استدلال که نبوت به معنی دنبال کردن افعال محمد است آورد در کنار قرآن از اصول اسلام دانست.

گذشته از نبوت که تمامی فرقه های اسلامی آنرا قبول دارند، یک شیعه چطور میتواند بدون اعتقاد به احادیث، امامت را قبول داشته باشد؟ مگر از امام حسین و امام زمان و اساساً از امامت در قرآن حرفی به میان آمده است؟ مگر یک شیعه میتواند تنها با اکتفا به قرآن از دستورات امام صادق و باقر و حسن و حسین و علی پیروی کند؟ بنابر این اگر یک شیعه بگوید من احادیث را قبول ندارم، بسیار حرف غیر منطقی و مضحکی زده است.

در مذهب تشیع اعتقاد به امامت نیز همچون نبوت نیازمند بررسی افعال و سخنان امامان شیعه را دارد و پیروی از آنها را معنی میدهد. بنابر این بر یک شیعه علاوه بر پیروی از محمد، پیروی از امامان نیز فرض است.

اساساً اسلام به معنی تسلیم شدن در مقابل الله است، یک مسلمان باید افکار و افعالش را از اسلام بگیرد و بر اساس این تعالیم و تفکرات که اکثرا غلط، خرافی و وحشیانه هستند عمل کند. یک مسلمان باید در مقابل الله تسلیم باشد و از او اطاعت کند، و اطاعت از او به معنی اطاعت از نماینده او بر روی زمین و از نظر شیعه اطاعت از امامان شیعه است، و بدون رجوع به احادیث یک مسلمان نمیتواند چنین کاری کند، لذا کسی که میگوید من احادیث را قبول ندارم،  اساسا اصل نبوت و امامت را نادیده میگیرد و طبق اصول منطقی اسلام، نمیتواند مسلمان باشد، بلکه از روی احساسات و بطور غیر منطقی برخورد میکند. لذا انکار حدیث اساساً انکار نبوت و در نتیجه برابر با نامسلمانی است.

برای آزمایش میتوانید اگر این دسته از اسلامگرایان طرفدار جمهوری اسلامی هستند، از آنها بخواهید که به خرج شما، در روزنامه های کثیر الانتشار آگهی دهند که «در اسلام احادیث سندیتی ندارند و اصل حساب نمیشوند»، تا فردای همان روز به جرم ارتداد که به معنی زیر سوال بردن اساس و یا ارکان اسلام است آنها را دستگیر و محکوم به اعدام کنند.

دیدگاه دوم دیدگاه واقع گرایانه برای یک مسلمان است، آیا قرآن همه چیز را داراست؟

قرآن کتابی پر ادعا ولی بسیار پوچ و تو خالی است، در بسیاری از جاها میگوید که این کتاب کامل و مبین است، اما واقعاً اینطور نیست، در قرآن بسیاری از نکته ها که برای یک مسلمان دانستن آنها بطور روزمره لازم است ذکر نشده است.

مثلا الله بارها برای خدمت به آلت تناسلی پیامبر آیه نازل کرده است که چگونه زنانی را انتخاب کند و یا زنان چگونه با او رفتار کنند و یا اینکه زنانش را که از رفتار پیامبر شکایت داشتند تهدید کند (برای نمونه به نوشتاری با فرنام وساطت الله جهت رفع اختلافات خا نوادگی محمد مراجعه کنید)، اما برای مسلمانان آیه نازل نکرده است که چگونه و چند رکعت نماز بخوانند، چگونه روزه بگیرند، چه چیزهایی روزه ایشان را باطل میکند، چگونه خود را با سنگ تطهیر کنند، آیا بجای پاک کردن خود با سه سنگ مختلف میتوانند از یک سنگ سه گوش استفاده کنند یا نه، اگر در صورت زلزله روی عمه خود بیافتند بچه آنها حلال زاده خواهد بود یا نه، با کدام پا به دستشویی وارد شوند، در هنگام خارج کردن باد شکم چه ذکری را بخوانند، خطبه عقد را چگونه بخوانند، اگر در وسط نماز شک کردند که در رکعت چندم هستند چکار بکنند و بسیاری از مسائل بسیار مهم و ضروری دیگر. بنابر این مسلمانان نمیتوانند تنها از قرآن استفاده کنند و مسلمان بمانند، بلکه نیاز به احادیث دارند، شیعیان نیز که جای خود دارد، شیعیان اگر احادیث نباشد از کجا باید بفهمند که امام سر بریده شده امام حسین چه حرف هایی را میزد، و یا اینکه لانه امام زمان کجاست و در کدام چاه سکونت دارد، آخر الزمان چه شرایطی دارد؟ اساساً از امامت در قرآن حرفی به میان نیامده، بدون احادیث شیعیان همانند سنیان هستند لذا این خود از تناقضات قرآن است که میگوید کامل است ولی در واقع اینگونه نیست. از آدمهای نابخردی که احادیث را رد میکنند پرسشهای زیر را بپرسید، از آنها بخواهید که از روی قرآن به شما پاسخ بدهند:

چگونه باید نماز خواند؟ چندبار در روز و به چه ترتیب؟

میزان زکات که باید پرداخته شود چقدر است؟

میزان جزیه ای که اهل کتاب باید بپردازند (در سوره توبه آِه 29 به آن اشاره شده) چقدر است؟

آیا پوشیدن لباس زنانه برای مردان جایز است؟

آیا میتوان لخت نماز خواند؟

آیا همبستر شدن با حیوانات جایز است؟

آیا قرآن میگوید که در مسافرت باید نماز را شکسته خواند؟ چگونه باید در هنگام مسافرت نماز خواند؟

مراسم حج باید چگونه انجام گیرد؟ چند بار به دور کعبه باید چرخید؟ وقت حج کی است؟

کجای قرآن گفته شده است مسلمانان باید خودشان را ختنه کند؟

اگر حدیث نباشد از کجا معلوم میشود کدام آیه ناسخ و کدامیک منسوخ است؟ مثلا در مورد شراب شاید آیه ای که میگوید شراب حرام است اول آمده است و بعد آیه دیگر که میگوید فقط در هنگام نماز شراب نخورید آمده و آیه قبلی را منسوخ کرده، یعنی شرابخواری در اسلام جایز است!

در سوره تحریم آیه شماره 3 پیامبر به زنانش گفته است که خدا در مورد آن مسئله به او اطلاع داده است، این اطلاع چه بوده است؟ کجای قرآن نوشته شده است که این اطلاعات چه بوده است؟ آیا این آیه به این معنی نیست که پیامبر چیزهایی خارج از قرآن را نیز وحی میگرفته است؟

سوره نساء آیه 34 به مسلمانان اجازه میدهد که زنانشان را بزنند، اگر حدیث نباشد از کجا معلوم میشود این زدن چگونه باید باشد؟ اگر مسلمانی بر اساس این حدیث زنش را آنقدر بزند که او بمیرد آیا نمیتواند بگوید به دستور قرآن عمل کرده؟ بدون حدیث قرآن اجاره قتل زن را به شوهر میدهد!

بنابر این یک مسلمان بسیار نیازمند احادیث است، از این مسائل شخصی گذشته در مورد احکام قضائی اسلام، بسیار باید به احادیث مراجعه کرد، مثلا وقتی قرآن میگوید دست دزد را قطع کنید، از کجا میتوان فهمید که از کجا باید این دست را قطع کرد؟ در چه شرایطی باید قطع کرد؟  برای اجرای تمامی این قوانین خداپسندانه و ضد بشر، مسلمان وحشی باید به احادیث مراجعه کند، زیرا در قرآن توضیحاتی برای این مسائل نیامده است.

دیدگاه سوم توجه به قضیه پیامبری و عصمت است.

آیا پیامبر اسلام در 23 سالی که به پیامبری، قتل و غارت انسانهای دگر اندیش و کسب ثروت، زن و قدرت پرداخت و آیین جدیدی ایجاد کرد، تنها برای دوران خودش زندگی کرده است؟ چطور ممکن است خدا اینقدر بیکار باشد؟ اگر نتوان افعال محمد را پیروی کرد این پیامبری وی چه فایده ای داشته است؟ آیا فقط برای هدایت کردن اطرافیان خود و اصلاح آنها آمده بود؟ مسلماً برای پیروی از محمد باید به احادیث و زندگینامه وی مراجعه کرد، از روی قرآن که نمیتوان فهمید محمد که بوده است و چه کرده است! قرآن نیز به این مسئله اشاره دارد که پیامبر از روی امیال خود سخن نمیگوید بلکه هر آنچه او میگوید منطبق بر نظر الله است.

سوره نجم آیات 1 تا 6:

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى ؛وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ؛ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى.

قسم به آن ستاره چون پنهان شد؛ که ، يار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است؛ و سخن از روی هوی نمی گويد ؛ نيست اين سخن جز آنچه بدو وحی می شود ؛ او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است؛ صاحب نيرويی که استيلا يافت .

لذا گفتار پیامبر بنابر عصمت او از لحاظ اسلامی حکم الهی و منبع درک حقایق اسلامی حساب میشوند و به غیر از حدیث چیز دیگری وجود ندارد که از گفتار محمد دریافته شود. پیامبر، پیامی را از سمت کسی میرساند، اگر پیامبری واقعاً پیامبر باشد، اعمال و افکار او به دلیل پیامبری اش برخاسته از هوا و هوس او نخواهد بود.

دیدگاه چهارم، حکمتی که پیامبر اسلام به مردم آموخته است کجاست؟

بر اساس قرآن پیامبران علاوه بر کتاب، حکمت نیز به مردم می آموزند، یعنی الله پیامبران را نه تنها برای آموختن کتاب، بلکه برای آموختن حکمت، در کنار کتابشان ارسال میکند.

سوره ماده گوساله (بقره) آیه 129

رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ.

ای پروردگار ما ، از ميانشان پيامبری بر آنها مبعوث گردان تا آيات ، تورا برايشان بخواند و به آنها کتاب و حکمت بياموزد و آنها را پاکيزه سازد و تو پيروزمند و حکيم هستی.

پیامبر اسلام نیز نمیتواند از این قاعده خارج باشد، کتابی که پیامبر اسلام به مردم آموخته است قرآن است، اما حکمتی که او به مردم آموخته است چیست؟ منبع دریافت این حکمت کجاست؟ چگونه میتوان به این حکمت دست یافت؟ بدون شک مرجع این حکمت احادیث هستند و بدون رجوع به احادیث نمیتوان از حکمتی که پیامبر برای مردم آورده است آگاه شد.

دیدگاه پنجم، نیاز به مفسر قرآن است.

از این گذشته قرآن بر خلاف اینکه میگوید مبین است، در بسیاری از موارد بسیار گنگ حرف زده است، یا اساساً از حروف مقطعه استفاده کرده است، اگر توضیحات پیامبر و یا امامان نباشد مسلمان بیچاره از کجا میخواهد معانی این اباطیل و رمز و رازها را در یابد؟ خود قرآن میگوید که نیاز به تفسیر شدن دارد، و البته در جای دیگر میگوید این قرآن ساده نازل شده است و اینها همگی تناقضات قرآن هستند. بنابر این برای تفسیر قرآن و درک آن براستی استفاده از احادیث ضرورت دارد.

دیدگاه ششم، مسئله زبان شناسی است.

زبانشناسان معتقدند معنی هر جمله همان چیزی است که مخاطب آن جمله، در آن زمانیکه آن جمله را گفته یا نوشته است، در نظر داشته است، نه هیچ چیز دیگر. زیرا جمله در هنگام ساخته شدن برای مخاطب زمان خودش ساخته شده است و اگر قرار بوده است آن مخاطب جمله را به غلط دریابد، ایراد از سازنده جمله است. اگر قرار باشد جمله سازی به گونه ای جمله بسازد که مخاطبانش آنرا درک نکنند، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است. و در مورد قرآن مسلمانان نمیتوانند قبول کنند که خدایشان با ساختن جملاتی که برای مخاطبان آن دوران خودش یعنی اعراب بیابانی قابل فهم نبوده است، کار بسیار بیهوده ای انجام داده است.

یکی از ویژگیهای زبان تغییر یافتن دائمی آن است، اسمها و فعل ها به مرور زمان معانی و کاربردهای جدید پیدا میکنند، بعنوان مثال کلمه «مزخرف» در زبان پارسی به معنی آراسته و زیبا بوده است بوده است بعنوان مثال ناصر خسرو میگوید.

سدره و فردوس مزخرف شود     چون بزنندش به صحاری خیام

بعد ها به دلیل اینکه دروغ نیز کلامی آراسته است و در آن حقیقتی نیست را مزخرف خواندند، یعنی در فارسی امروزی مزخرف بیشتر معنی دروغ میدهد تا آراسته. حال اگر شخصی هزار سال پیش گفته باشد کتاب قرآن کتاب مزخرفی است، منظور او چه بوده است؟ این قائده زبانشناسی اینجا به کمک کسانیکه میخواهند معنی واقعی عبارات و کلمات را دریابند می آید. زبان شناسان ابتدا با ادبیات آن دوران از طریق سایر نوشتارهایی که در آن دوران وجود داشته است آشنا میشوند و سپس رفتار و شیوه گفتار گوینده و در نهایت عکس العمل مخاطبین را بررسی میکنند تا دریابند منظور واقعی چه بوده است. شاید از روی همین اصل باشد که در تمام دنیا تمامی گفتمانهایی که در مجالس قانونگذاری انجام میشود را با دقت ثبت میکنند. تا در آینده در هنگام رجوع به قوانینی که قبلاً تصویب شده اند از روی سخنان کسانیکه له یا علیه قوانین صحبت کرده اند معلوم شود منظور واقعاً چه بوده است و صحبت در چه زمینه (Context)ای بوده است. به همین دلیل است که اساساً تمام ادعاهای معجزات علمی قرآن. از نظر زبان شناسی کاملاً بی ارزش هستند و کسانیکه سعی میکنند معانی جدید برای آیات و عبارات کهن بسازند دروغ گو و شیاد هستند.

در مورد قرآن و تمام سایر کتابهای کهن نیز تنها روش علمی که مورد استفاده و قبول دانشوران علوم دینی نیز هست، همین روش است. یعنی باید دید مخاطبان پیامبر و یا امامان و خود آنها قوانین دینی را و اصول اخلاقی آنرا چگونه پیاده کرده اند. مثلاً پیامبر اسلام در قرآن گفته است دست دزد را ببرید:

سوره مائده آیه 38

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

دست مرد دزد و زن دزد را به کيفر کاری که کرده اند ببريد اين عقوبتی است از جانب خدا ، که او پيروزمند و حکيم است.

(سوره نساء آیه 38) این سوال پیش می آید که دست بریدن باید چگونه باشد؟ آیا منظور این است که دستشان را با چاقو زخم کنید؟ یا اینکه دستشان را قطع کنید تا از بدنشان جدا شود؟ از آنجا که برای توصیف هردو این کارها هم به زبان فارسی هم به زبان عربی از یک فعل استفاده میشود، باید دید که منظور پیامبر اسلام از این دست بریدن چه بوده است و به عبارت دیگر فهم او از این آیه چه بوده است. برای پاسخ به این پرسش باید عکس العمل آن کسانی را که این حرف را از محمد شنیده اند به این دستور بررسی کرد. غیر از احادیث و کتابهای تاریخی که از اعمال پیامبر اسلام و امامان شیعه باقیمانده است، چه منبع دیگری برای استفاده در این مورد وجود دارد؟ آشکار است که یکی از مهمترین کاربردهای احادیث همین است و مسلمانی که ادعا کند احادیث را قبول ندارد حرف بسیار نابخردانه ای زده است.

دیدگاه هفتم مسئله ضرورت تاریخ برای اثبات وجود محمد است

اگر قرار باشد تمام تاریخ و سیره و احادیث اسلامی کنار گذاشته شوند، از کجا معلوم میشود این کتاب یک شوخی نباشد و عده ای از اعراب آنرا ننوشته باشند، و محمد کاملاً یک شخصیت افسانه ای نباشد؟ آیا برای وجود محمد نباید به گواهی تاریخ نویسان و اشخاص متعددی که با او زیسته اند و همزمان بوده اند رجوع کرد؟

دیدگاه هشتم مسئله ناسخ و منسوخ است

در قرآن آیات بسیاری وجود دارند که آیات قبلی را منسوخ میکنند. اگر تقدم و تاخر آیات معلوم نباشد از کجا میتوان دانست که کدام آیه ناسخ و کدام آیه منسوخ است؟ کنار گذاشتن احادیث و دانشی که در مورد آیات و سوره های قرآن در احادیث و سیرت موجود است قرآن را به کتابی پر از تناقضات تبدیل خواهد کرد.

و دیدگاه آخر نظری است که خود قرآن نسبت به این قضیه دارد.

قرآن در بسیاری از جاها میگوید از محمد پیروی کنید! به مثالهای زیر توجه کنید،

احزاب آیه 36

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا.

هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پيامبرش در کاری حکمی ، کردند آنها را در آن کارشان اختياری باشد هر که از خدا و پيامبرش نافرمانی کند سخت در گمراهی افتاده است.

احزاب آیه 66

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا.

روزی که صورتهايشان را در آتش بگردانند ، می گويند : ای کاش خدا را اطاعت کرده بوديم و رسول را اطاعت کرده بوديم.

التغابن آیه 12

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ

خدا را اطاعت کنيد ، و پيامبر را اطاعت کنيد پس اگر شما اعراض کنيد ، بر فرستاده ما وظيفه ای جز رسانيدن پيام آشکار نيست

النساء آیه 59

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و الوالامرخويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد به خدا و پيامبر رجوع کنيد در اين خير شماست و سرانجامی بهتر دارد

النساء آیه 64

وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا .

هيچ پيامبری را نفرستاديم جز آنکه ديگران به امر خدا بايد مطيع فرمان ، اوشوند و اگر به هنگامی که مرتکب گناهی شدند نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پيامبر برايشان آمرزش خواسته بود ، خدا را توبه پذير و مهربان می يافتند.

النساء آیه 80

مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا.

هر که از پيامبر اطاعت کند ، از خدا اطاعت کرده است و آنان که سر باز، زنند ، پس ما تو را به نگهبانی آنها نفرستاده ايم.

محمد آیه 33

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ.

ای مردم ، از خدا اطاعت کنيد و از پيامبر اطاعت کنيد و اعمال خويش را، باطل مسازيد.

سوره شعرا آیات 108 و 109

إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ.

من برای شما پيامبری امين هستم،از خدا بترسيد و از من اطاعت کنيد

سوره آل عمران آیه 31 و 32

قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛ قُلْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ فإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْكَافِرِينَ.

بگو : اگر خدا را دوست می داريد از من پيروی کنيد تا او نيز شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد ، که آمرزنده و مهربان است؛ بگو : از خدا و رسولش فرمان ببريد پس اگر رويگردان شدند ، بدانند که او، کافران را دوست ندارد.

سوره نساء آیه 69

وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـئِكَ رَفِيقًا.

و هر که از خدا و پيامبرش اطاعت کند ، همراه با کسانی خواهد بود که خدا، انعامشان داده است ، چون انبيا و صديقان و شهيدان و صالحان اينان چه نيکو رفيقانند.

سوره نساء آیه 59

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و الوالامرخويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد به خدا و پيامبر رجوع کنيد در اين خير شماست و سرانجامی بهتر دارد.

سوره نساء آیه 13

تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.

اينها احکام خداست هر کس از خدا و پيامبرش فرمان برد ، او را به بهشتهايی که در آن نهرها جاری است در آورد و همواره در آنجا خواهد بود و اين کاميابی بزرگی است.

سوره نساء آیه 14

وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ

و هر که از خدا و رسولش فرمان نبرد و از احکام او تجاوز کند ، او را داخل در آتش کند و همواره در آنجا خواهد بود و برای اوست عذابی خوارکننده

سوره نور آیه 52

وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ

و کسانی که از خدا و پيامبرش فرمان می برند و از خدا می ترسند و پرهيزگاری می کنند ، رستگارانند

سوره آل عمران آیه 50

وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِيعُونِ

تورات حاضر را تصديق می کنم و پاره ای از چيزهايی را که بر شما حرام ، شده حلال می کنم با نشانی از پروردگارتان نزد شما آمده ام از خدای بترسيد و از من اطاعت کنيد

سوره آل عمران آیه 132

وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.

و از خدا و رسول اطاعت کنيد تا مگر بر شما رحمت آرند.

سوره آل عمران آیه 42

وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.

و از خدا و رسول اطاعت کنيد تا مگر بر شما رحمت آرند.

سوره انفال آیه 20

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، از خدا و پيامبرش اطاعت کنيد و در حالی که سخن او را می شنويد از او روی بر مگردانيد.

سوره احزاب آیه 66

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا.

روزی که صورتهايشان را در آتش بگردانند ، می گويند : ای کاش خدا را اطاعت کرده بوديم و رسول را اطاعت کرده بوديم.

از اسلامگرایان بی منطقی که میگویند ما احادیث را قبول نداریم، باید پرسش کرد که پس چگونه میخواهند از رسول پیروی کنند؟ بطور دقیق و مشخص در این آیات آمده است که به پیامبر رجوع کنید، بنابر این همانطور که گفته شد لازمه اعتقاد به اصل نبوت این است که مسلمانان قبول داشته باشند محمد پیامبر اسلام  است و هر آنچه وی انجام داده است، حکم اسلامی محسوب میشود و اگر ثابت شود محمد کاری را کرده است، آن کار محمد یک کار صحیح و اسلامی حساب میشود. و کارهای محمد را از هیچ چیز نمیتوان دریافت مگر احادیث. اگر این اسلامگرایان بی منطق احادیث را قبول ندارند چگونه میخواهند به پیامبرشان رجوع کنند؟

لذا مسلمانی که میگوید من فقط از قرآن پیروی میکنم، بنابر این با احادیث کاری ندارم، در واقع دروغ میگوید چون خود قرآن میگوید که باید از پیامبر نیز اطاعت کند. اطاعت از خدا از طریق اطاعت از قرآن ممکن است، و اطاعت از پیامبر تنها از طریق اطاعت از احادیث میسر است.

ذکر این مطالب از این جهت ضرورت دارد که عده ای اسلامی بودن قوانین مربوط به سنگسار و ارتداد و سایر قوانین ضد بشر اسلام را ناشیانه زیر سوال میبرند و میگویند این قوانین اسلامی نیستند چون در قرآن نیستند! به این افراد بی منطق و احساساتی باید هشدار داد که به دلایل ذکر شده، قرآن تنها مرجع دریافت حقایق اسلامی نیست، بلکه احادیث در کنار قرآن از اصولی ترین مراجع اسلام به شمار میروند.

شایان ذکر است این گونه سفسطه ها کمتر از طرف اسلامگرایان سنتی مطرح میشود، و بیشتر مربوط به اسلامگرایان شل اندیش و غرب زده است که میخواهند به سبک کفار زندگی انسانی را دنبال کنند و از کارهای خداپسندانه ای مانند سنگسار، چشم در آوردن، شلاق زدن، اعدام کردن، سر بریدن، دست و پا بریدن و… که تماماً از قوانین اسلامی هستند به هر بهانه ای که شده فرار کنند. و اینکار آنها غلط است، برای رهایی یافتن از این قوانین وحشیانه و حیوانی باید این دین مروج توحش و خشونت و خرافات را کنار گذاشت نه اینکه آنرا با دروغ توجیه کرد و تکامل داد.

معمولا این سفسطه در جایی مطرح میشود که به یکی از قوانین وحشیانه اسلامی اعتراض میشود، مثلا در مورد سنگسار و ارتداد و… این سفسطه بسیار رایج است، این دسته از اسلامگرایان ادعا میکنند که این قوانین وحشیانه ربطی به اسلام ندارند و چون در قرآن وجود ندارند، به اسلام نیز ارتباطی ندارند در این نوشتار اثبات شد که قرآن تنها منبع دریافت حقایق در اسلام نیست، در نوشتارهای بعدی توضیح داده خواهد شد که برخی از این مجازاتهای غیر انسانی چگونه در احادیث موجود میباشند.

این نوشتار مقدمه ای است به دو نوشتار دیگر در مورد دو سفسطه مرتبط با فرنام های:

سنگسار در قرآن نیست!

سعدی و خدایش

بد ون شک سعدی يکی از ستارگان آسما ن سخنوران ايرا ن و از پاک باوران جهان اسلام در قرن هفتم هجری می باشد.

اگر چه او به يقين مسلمانی راستين بوده، وسالها در بيشتر بلاد اسلامی به کسب علم شريعت و تجربه پرداخته، ولی بخشی از زند گئ خود را در سرزمين فارس (شيراز) به سر برده است. به همين نسبت بيشتر سخنانش را می توان تراوشی از فلسفهء اسلامی وعرفان آن زمان و بخشی از فرهنگ کهن ايران به شمار آورد. در پئ اين اند يشه کمی زير بنائ واژه هائ ديباچهء گلستان سعدی رابه شيوه ای طنزآميز می کاويم. اين گستاخی تنها براند يشه ای بنا شده، ولی خرد و جويند گئ خواننده پژوهنده در اين تفکراست. برائ نمونه:

سعدی افتاده ايست آزاده کس نيايد بجنگ افتاده

«سعدی» واژه ايست اسلامی، «افتاده»گی از عرفان، «آزاده»گی از فرهنگ ايران پا گرفته است. در اينجا نه گفتگويی در پذ يرش و يا رد افتاد گی و آزاد گی سعدی است و نه ستايش يا نکوهش بنمايه های آنها است. اينکه کسی با افتاده در نمی ستيزد، چيزی از جهان بينئ او است، ولی تاريخ نشان می دهد که بد اند يش با پيکر بی جان و حتی با گور، يا بناهائ آزاد گان در ستيز بوده، و از شنيد ن نام آنها هم آزرده می گردد. کاوش در بخشی از ديباچهء گلستان: اگر گلستان سعدی را به دو بخش اسلامی و ايرانی تجزيه کنيم (هر چند که سعدی ايرانی را «عجمی»می خوانده يعنی با چشم عربی به پارسيان نگاه می کرده) يک بخش آن قرآن است، ولی هفتصد سال پيشرفته تر و بخش ديگرآن گوهريست درخشان از فرهنگ باستان ايران. شايد هم بخاطر همين آغشتگئ فرهنگی است که در ٍطول تاريخ کمتر ايرانی يافت می شود که در کردارش، اسلام و ايمانی همچون اسلام و ايمان علی، عمر و يا بن لاد ن ديده شده باشد. (مثلا ّشيعه های علی که از ايران پايه دارند، حتی بيعت علی، پيشوائ خود، را با ابوبکر وعمر و.. نمی پذ يرند)

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت…

شايد کمتر فارسی زبانی پيدا بشود که از رد يف و زيبايی اين سروده شاد نگردد، وهمين طور کمتر ايرانی پيدا می شود که معنائ گفتار سعدی را بد ون تفسير فکر خود ش بپذيرد. ‌چرا سپاس (منت) بر خدايی که تنها فرمانبرداری و تاريک اند يشی را می پذ يرد؟ چرا خرد و بينش نيک ( شک) باعث دوری از خدا می شود؟ خوب د يگر کرنش و چاپلوسی کرد ن چرا بايد؟ مگر وقتی که، به گفته خودش، ما را خلق می کرد از ما پرسيد؟ که حالا بايد آنچنان از او اينهمه سپاس گزاری بکنيم. مشک آن است که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد، عزت و جلال هم وقتئ شکوهمند است که آ د م (در اينجا خدا را آدم حساب می کنيم) از درون خود داشته باشد نه اينکه بايد  فرمانبردارهايش از ترس عذاب د نيا و اخرت و يا به طمع نعمت به چاپلوسی بيفتند آنهم برائ کسی که نه ديده شده و نه می شناسند.

هر نفس که فرو می رود ممد حياتست وچون بر می ايد مفرح ذات، پس بر هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب!

يعنی بايست از اين خالق انتظار می داشت که گاز اشک آور تو هوا پخش می کرد تا حسابی مردم آزاری کند؟ و حالا که اين کار را نکرده يا نتوانسته که بکند، آد مهايی که در زير برق شمشير بنده او شدند، در هر نفس دوتا شکر بی بروبرگرد بدهکار می شوند. پس هيچ کس هم از عهده شکرش بد ر نخواهد آمد، وای به حال بند گانش…

بخصوص آنهايی که زبان چرب و نرم و پارتی عرب نژاد هم نداشته باشند.  البته اين همه به خاک افتاد نها بی اجر نمی ماند، چون که باران رحمت بی حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بی دريغش همه جا کشيده، پرده ناموس بند گان، بگناه فاحش ند رد، وظيفهء روزی به خطائ منکر نبرد.

يک: چند ميليارد سال پيش از پيدايش الله ، باران همينطوری از ابر می باريده و احتياج به رحمت کسی هم نبوده.
دو: حالا که باران را صاحب شده، چرا بی حساب می آيد مگر او نمی داند که خانهء جد يد ش در مکه ساخته اند، آنها هستند که اورا ستايش می کنند ومسلمان و شاکرند، پس چرا او بارانش را می فرستد به اروپا؟ اگر هم خوان بی دريغش همه جا کشيده شده باشد، ولی همه را که اجازهء استفاده نيست. تازه وقتی برای هر نفس دو تا شکر واجب است، حالا حساب کنيد بدهکارئ شکرانهء يک کيلو گوجه فرنگی را؟. خوب، بريم سر مطلب: مگر خطايی هم از اين منکر تر هست که اين گبرها(زرتشتی ها) ومسيحی ها آشکارا دعوت رسول الله را رد کرده اند، وبه همين خاطر هم هست که نجس هستند و حتی آب چاه مسيحی بدرد مرده شويی، آنهم مرده يهودی
می خورد.

گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شويی چه باک است؟ (از گلستان) خوب بيا تا بنگريم که چه کسانی به گناه فاحش و خطائ منکر آلوده اند، تا در تعجب بمانيم که چرا اين خدای رحمان حتی به اين خدا نشنا سها هم روزی می دهد.

ای کريمی که از خزا نه غيب گبر و ترسا وظًيفه خور داری
دوستا ن را کجا کنی محر و م تو که با دشمن اين نظر داری

جائ تعجب که اين د شمنان خدا، مفت و مجانی (جزيه که مجازات است) نفس می کشند و می توانند روزيشان را هم تهيه کنند. البته در اينجا سعدی از خدا ايرادی نمی گيرد، ولی او را متوجه می سازد که بايد سهم دوستان را بچرباند. ولی هرچه باشد سعدی ايرانی است، و در خالق قهار و قادر مطلق آن زيبايی د لخواهش نمی يابد و خدايان کهن ايران («باد» ، «آب» و» دايه ابر را بدون»آفريد گار مهر») را در سروده هايش به ياری می خواند.

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرد ين بگسترد، و دايه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد
درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قد وم موسم ربيع کلاه شکوفه بر
سر نهاده عصاره نالی بقد رت او شهد فايق شده و تخم خرمايی به تربيتش نخل باسق گشته.

خدايی که نه احساس دارد و نه می خند د و نه می گريد، برايش چه فرق می کند که رنگ درختان سبز يا سياه باشند. از اينها گذ شته اين اند يشه های کفرآميز مال مجوس ها هستند، که در روزهای آخر اسفند آتش را از دل زمين ببالا می اوردند و با سرود و سرنا مهر خدايان را در جهان می افشاند ند، از همين د يد گاه است که بهار از بن زمستان آفريده می شده، آخر اين مجوس ها که نمی دانستند کار فقط د ست الله است وخيال می کرد ند که بهار و زمستان با بالا وپايين يا دور و تزد يکی خورشيد بستگی دارد، اين بود که مرتب جشن می گرفتند، وگر نه الله که به جشن نيازی ندارد، او قربانی (حداقل گوسفند) لازم دارد.

شايد نوروز هم عنيمت جنگی بوده که سهم آلله شده وحالا بد رختان خلعت ميدهد، اصلا می بينيم که ايرانيان واژه «خدا» را هم به الله پيشکش کرده بود ند، که شايد از جزيه پرداختن معاف بشوند ولی نمی دانستند، وقتی که آنها از اند يشه و فرهنگشان جدا شوند: آنها را جز برد گی و بند گی گريزی نباشد. باز هم گلی هم به جمال اهورا مزدا که پيش از آمد ن الله به کمک جمشيد به مرد م ياد داد تا زمين را آباد کنند وگر نه نالی برای شهد پيدا می شد و نه زمين زايند گی می داشت و نه تخم خرمايی بود که کسی صاحب شود و بقد رت و تربيت(خدا که بد ون تربيت خلق ميکند) نخل بر پا کند. پس سپاس هم بر او که چشم مان هم کف پايمان جای نگرفته است، وگر نه کور می شد يم. هر چند می دانيم که شيخ اجل سعدی از فضل و علم اسلام بسيار بر خوردار بوده، ولی مثل اينکه از ابوريحان بيرونی که دو قرن پيش از او می زيسته چيزی نشنيده بوده، وگر نه هرگز با د يده اسلامی خود چنين نمی سرود.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا تو نانی بکف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمان بر د ا ر شرط انصا ف نباشد که تو فرمان نبری

آخر عزيز، تو اين فلکی که ستارگانش گاهی چند ين ميليون سال نوری به هم فاصله دارند و مثلا اگرستاره ای در يک طرف اين فلک متلاشی شود، چند ين ميليون سال بعد، می تواند کسی در زمين اين د گر گونی را مشاهده کند. تازه از اين فلکها و کهکشانها هم فراوان وجود دارند، حالا همه وهمه اينها برای يک آد م در گرد شند،
که مبادا خطايی از او سر بزند.
معلوم است که خيلی بی انصافی می شود اگراو خمس و ذ کاتش را فراموش کند يا به مکه مسافرت نکند که با پرتاب سنگ شيطانها را فراری بدهد، ولی می دانيم که: ما را که از فرمان و عذابش گريزی نباشد.

درخبر ست از سرور کاينات و مفخر موجودات ورحمت عالميان و صفوت آد ميان و تتمه دور زمان محمد مصطفی..

اگر اين همه صفات عجيب و غريبی را که در اينجا رد يف شده، يک جوری به حساب نهايت اد ب بگذاريم، ولی ديگر» سرور کاينات» که نمی شود را در هيچ د ستمال ابريشمی پيْچيد، حتی اگرآن کاينات، کايناتی باشد که ابوريحان بيرونی هم می شناخته.
تا آنجايی که از کاينات، دانشمندان امروز، با همهء برنامه های کامپيوتر تواتسته اند حساب کنند، که از تصور انسان بيرون است، عمر اين کاينات شناخته شده را صدها و، شايد بعضی، هزارها ميليارد سال بيشتر رقم زده اند، در حاليکه رسول الله فقط شصت و سه سال عمر کرده و مثل همه آد مهای معمولی هم از د نيا رفته، چطوری
بايستی او سرور کاينات باشد؟ حتی اگر تمام عمر منظومه شمسی را هم در نظر بگيريم (که بعد از آن نه زمين و نه آسمانی می توان وجود داشته باشد و نه صاحبی) نسبت به عمر کاينات ناچيزاست. با وجود اينکه محمد خودش بارها گفته، که او با انسانهای ديگر فرقی ندارد (تا اين جايش هم ثابت شده) ولی وحی براو نازل می شود.
با تمام آگاهی و ايمان سعدی به اين امر، می بينيم که سعدی خيلی برايش باد مجان به دور قاب چيده است، پس وائ به حال آن خدايی که نه کسی او را د يده و نه ميشه وصف کرد. ولی سعدی او را وصف می کند:

هرگاه که يکی از بند گان گنه کار، پريشان روزگار( تکيه روئ پريشان روزگار است، و گر نه همه که گنه کارند) دست انابت به اميد اجابت به در گاه حق جل و علا بردارد، ايزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند دگر بار، اعراض کند، بازش بتضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرمايد: يا ملا يکتی…دعوتش را اجابت کردم و حاجتش را بر آورد م که از بسياری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بين و لطف خد ا و ند گار گنه بنده کرده است و او شرمسا ر

در اين جا درست مشخص نشده، که آيا خداوند از خفت و زاری بنده شرم دارد يا از سخت د لی و خود پسندی خود ش؟. ولی يک چيز به روشنی معلوم است، که هر بنده مجبور است همه روزه (مگر زنان که از ديد اسلامی چند روز در ماه نجسند) پنچ مرتبه به خواری برای او نماز بگذارد، اگر شرمسار می شود، پس چرا اين همه مردم آزاری؟ از آن گذ شته اگر حاجتی را هم نمی تواند بر آورده کند، بنده که حقی ندارد که بتواند اعتراض کند، پس شايد صلاح نبوده. مثلا اگر مادری تضرع کند که پسرش در جهاد کشته نشود، جواب آماده است، برای پسر او شهاد ت بهتر از زند گی است، خيلی هم بايد شکر گزار باشد.
البته بايد در نظر داشت که رابطهء دعا و حاجت وشرمساری، تنها برای بند گان مومن و شيعهء از نوع دوازده اماميش درست است، که اگر يکی از آن دوازده تا هم کم و کسر بشود، اسمش از ليست خط می خورد.
بقيه که گبر، نصرانی، جهود، کافر و زند يق هستند، از آنها برای آتش گيره های جهنم استفاده خواهد شد. حالا می بينيم که خود مومن هم کلی مقصر است.

عا کفان کعبه جلا لش بتقصير عباد ت معترف(می گفت که از خيلی عبادت شرمسار ميشه)، …و واصفان حليه جمالش منسوب…
چيزيکه مسلم است اين است که همه فرزندان آد م (به جز سادات که گناه به آنها نمی چسبد) گنه کارند، چه به تقصير عبادت معترف باشند و چه معترف نباشند، که بعد ها همه به جزای خود می رسند، وديگر اينکه کسی که نه د يده ونه زاييده شده نه ميزايد و حتی سعدی هم از وصف جمالش عاجز است، ولی با اين وجود در مردم اين همه وحشت ايجاد کرده، پس وای به حال مردمی که جمال فردی را روئ کره ماه به بينند و سپاه پاسداران را هم بفرمانش به گمارند.

گر کسی وصف او ز من پر سد بيدل از بی نشان چه گويد باز
عا شقا ن کشتگان معشو قند بر نيايد ز کشتگان آواز

خوب وقتی خدا «در وی نظر نکند» و بدون تضرع هم که نمی يشود در دل سنگش رخنه کرد، پس عشق و عاشقی را بايد از عارفان وام گرفت، چون عارف خود ش خدايش را در سينهء پر مهر می آفريند ولی کار او از کفر و از ايمان جداست. عارف خدا را به مهر ورزی وادار می کند، و خدايان غضبناک در دل عارف جايی ندارند ولی خدای سعدی از عارف می ترسد و بهمين د ليل در تمنائ پرستش بی حد وتهديد جهنم ابدی زنده است. با همه اين احوال، در زير، صدای سعدی نوايی است عرفانه، ازعشق سخن می گويد، نه از عز و جل.

يکی از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از اين معامله باز آمد، يکی از محبان گفت از اين بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هد يه اصحاب را. چون برسيد م بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از د ست برفت.  هر چه هست خيلی زيبا و عارفانه سروده است، ولی عارف جهان بينی خود را در فلسفه عرفان کشف می کند و فلسفهء عرفان هم از جهان بينی انسان و طبيعت سرچشمه می گيرد، فلسفه ای است انسانی. نه اينکه وقتی آدم به چرت فرو رفت، در دريائ اکتشافات غوطه ور می شود. خوب است که جايزه نوبل به اين کشفيات تعلق نمی گيرد، هرچند که کاشف از بوی گل هم مست شده باشد.
اما «کس چو حافظ نکشيد از رخ اند يشه نقاب» پس بهتر است که ما هم با سخن شيرين حافظ به اين تفکر پايان بخشيم.
» با خرابات نشينان ز کرامات ملا ف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد»
این نوشته در تارنمائ فرهنگشهر بایگانی خواهد شد: http://www.farhangshahr.com
دریافت باز تاب از دیدگاه خوانندگان: MarduAnahid@yahoo.de

سفسطه های رایج پیرامون تاریخ

ی حفتاریخ و علم از یک سو، و دین از سوی دیگر دشمنان یکدیگرند.

ناپلئون بناپارت

پیشگفتار

براستی همانگونه که ناپلئون گفته است، میتوان گفت تاریخ هر دینی بزرگترین دشمن آن دین است و آن دین را به بهترین شکل افشا می‌کند، اسلام نیز از این قائده مستثنی نیست، تاریخ اسلام آنقدر آلوده و ننگین است و کارنامه آنچه مسلمانان انجام داده اند آنقدر کریه و اسفناک است که مسلمانان از تاریخشان شرم دارند و از پذیرفتن اینکه عقاید آنها موجب چه مصیبتهایی شده است و یا بزرگان دینی آنها چه رفتاری داشته اند و چه گفته اند و چه کرده اند به شدت شرم دارند و سعی می‌کنند آنرا به هر گونه که بتوانند و به هر قیمتی یا پنهان کنند یا اگر نتوانند چنین کنند دانش و نیروی قضاوت خود را انکار کنند، انصافاً حق هم دارند، اسلام هرجا حضور داشته باشد پلیدی و زشتی و ظلم و  خشونت به بار می آورد، البته پنهان کردن تاریخ هیچ نتیجه ای ندارد جز اینکه مصیبتها و جنایاتی که در تاریخ از پیامبر اسلام سر زده است باز هم از طرف اسلامگرایان راستین سر بزند، واقع بین نبودن و انکار تاریخ خدمتی بزرگ است به بنیادگرایان مذهبی زیرا این انکار سبب می‌شود که بنیادگرایان در حالی که مسلمانان آماتور و یا سکولار سعی در پاکسازی چهره زشت اسلام دارند، بتوانند چهره آلوده اسلام را پنهان کنند و تنها وقتی که لازم می‌شود از آن استفاده کنند، از همین روست که مسلمانان منکر واقعیت زشت اسلام در واقع خدمت بزرگی را به اسلامگرایان بنیادگرا و آدمخوار انجام می‌دهند، در حالی که بعضی از آنها گمان میکنند با پاستوریزه کردن اسلام، میتوانند جلوی توحش اسلام را بگیرند، زهی خیال باطل اگر کسی تصور کند که میتواند با «هرمنوتیک(بخوانید دروغگویی و ماله کشی)» کاری کند که اسلامگرایان از حقیقت اسلام دست بردارند!

براستی مسلمان آگاه از اسلام بودن و ماندن کار بسیار دشواریست، دفاع کردن از تبهکاران و نادانانی چون محمد و خلفای راشدین برای اهل تسنن و امام علی و نوادگانش برای تشیع کاری بس دشوار است و انکار تاریخ و ایستادن در مقابل حقیقت برنده و تابناک لازمه آن است. اما تصویری که مسلمانان نا آگاه از اسلام از شخصیت و رفتار پیامبرشان و بزرگان دینشان در سر دارند تصویری کاملا خیالی است که از روی تعاریف مادربزرگ ها و عمه ها و نشستن پای منبر آخوندهای پرت و پلا گو شکل گرفته است. آخوندها هر آنچه از اینطرف و آنطرف در مورد هر شخصی میشنوند آنرا اگر چیز خوبی باشد به پیامبر اسلام و پیشوایان دینی خود میچسبانند. مثلا رایج است که میگویند پیر زنی بر روی پیامبر زباله میریخت و روزی آن پیر زن بیمار شد، پیامبر به دیدار او رفت. اگر شما از مسلمانانی که این قصه را میگویند بپرسید که این داستان را کدام تاریخ نویس ذکر کرده است از پاسخ دادن در خواهند ماند زیرا این قوم اهل تحقیق و فهم صحیح از دین و مکتب اسلام نیستند که بخواهند حرفها و حدیث ها و داستان ها را از روی اسناد معتبر تاریخی قبول کنند، بلکه مانند یک سطل هستند که آخوندها داخل آنرا پر از افکار خود کرده اند و حقیقت برای این افراد جذابیتی ندارد.

برای همین است که وقتی مسلمانان با مستندات تاریخیشان بویژه در مورد پیامبرشان روبرو میشوند بسیار جا میخورند زیرا میبینند که آن همه تصورات و تخیلاتی که سالها در ذهنشان تکرار کرده اند و تصویر خیالی که از محمد یا سایر بزرگان دینیشان برای خود ساخته اند چقدر در تناقض با آن چیزی است که تاریخ از این پیامبر به ثبت رسانیده است. پیامبری که به دیدار آن پیر زن در داستانهای بدون مدرک و سند مسلمانان میرود آدمکش و تروریستی جانی است که جان انسانهای بیگناه را و مخالفان شخصی اش را به آسانی میگیرد و دستور قتل عام صدها نفر را صادر می‌کند و از این جنایت و پلیدی خود لذت میبرد (1). یا در می یابند که پیامبرشان که او را الگوی اخلاقی خود میدانستند چگونه انسان هرزه و زنباره ای بوده است و چگونه برای رسیدن به لذتهای جنسی اخلاقیات زمان خود را زیر پا میگذارد (2). از همین رو است که نخستین دشمنی های آنها با تاریخ اسلام آغاز می‌شود، آنها نمی‌خواهند بپذیرند که تاریخ دینشان واقعی است و آنچه میگوید درست است بنابر این بجای اینکه دینشان را کنار بگذارند می‌خواهند با بهانه های باطل تاریخ را کنار گذاشته و یا آنرا بی اعتبار کنند، دقیقا همانطور که سعی می‌کنند چنین بلایی را سر عقل هم بیاورند که این موضوع در نوشتاری با فرنام شرح سفسطه «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است.» تشریح شده است.

البته باید توجه داشت که این برخوردها از مسلمانان حرفه ای و کسانی که تحصیلاتی در زمینه اسلام داشته اند معمولاً دیده نمی‌شود، معمولاً یک عالم دینی اینگونه با تاریخ رفتار نمی‌کند زیرا فرقی بزرگ میان درک عوامانه و درک علمی از دین وجود دارد. درک عالمانه دین را بصورت یک چیز عینی نگاه می‌کند، آنرا میسنجد و اگر مورد پسند بود آنرا قبول کرده یا رد می‌کند، در هردو صورت شخص عالم رابطه ای خرد محور و واقعگرایانه با دین برقرار می‌کند اما دید عوامانه اول دین را میپذیرد و بعد آنرا به دلخواه خود تفسیر کرده و هر آنچه زشتی در آن است را نادیده گرفته و هر آنچه دین ندارد را به آن میچسبانند، یعنی رابطه بین دین و شخص به رابطه ای ایدئالیستی و احساس محور تبدیل می‌شود. این دیدگاه همچنین دیدگاه های شیادانی است که می‌خواهند از دین استفاده ابزاری کنند، شیادان دینی وقتی سوسیالیسم مد روزگار بود از دین انقلاب ساختند و توحید را برابری تفسیر میکردند و امروز که این بازار کساد شده است و افکار اینگونه را کسی تحویل نمیگیرد تفسیر لیبرالیستی از دین و موافق با حقوق بشر ارائه می‌دهند که هیچ ربطی به دین ندارد. این افراد هم به دینشان خیانت می‌کنند هم به اندیشه های سکولار، نه دیندار کامل هستند نه لیبرال یا سوسیالیست کامل، براستی که این افراد شایسته لقب منافق و التقاطی هستند که دینداران سنتی به آنها می‌دهند. نتیجه آنکه این برخورد ها علیه تاریخ برخوردهایی عوامانه و سطحی است که معمولا نیمچه مسلمانها و انسانهای بی مایه از خود نشان می‌دهند و البته از آنجا که بیشتر دینداران را همین بیمایگان تشکیل می‌دهند بررسی سفسطه های آنها و پاسخ به آنها برای کسانی که قصد روشنگری و مبارزه با دین را دارند ضرورت دارد.

نخستین نکته ای که باز هم باید روی آن تاکید کرد این است که دین خویان از روی خرد خود نیست که دیندار هستند بلکه از روی عواطف و احساسات خود دین را حفظ می‌کنند، این احساسات از احساسات قومی و تعصبات ملی و نژادی آغاز می‌شود و به احساساتی شوم تری مانند تنفر از دگر اندیشان و عشق کور به شخصیت های دینی و بزرگان دین ختم میشوند، اگر قرار است شخصی را آگاه کرد، بعد از اینکه دریافتیم آن شخص اینگونه آدمی است که برخوردی واقع بینانه نسبت به دین ندارد و از روی احساسات و عواطف کج خود رفتار می‌کند باید به سرعت دریابیم که بحث کردن و استدلال کردن و سند و مدرک برای چنین نیمه دیوانه تا تمام دیوانه ای آوردن خطا است و اثری ندارد و اساسا اینکار تنها باعث بی ارزش شدن استدلال و لوث شدن خردگرایی می‌شود. اولین قدمی که در برخورد با اینجور نیمه دیوانگان باید برداشت این است که احساس آنها را نسبت به دین تغییر داد. باید به آنها نشان داد که دینشان چقدر خطرناک است و چه عواقب بدی را دنبال می‌کند. نیمه دیوانگان را میتوان با نشان دادن تصاویر و فیلمهایی از آنچه همفکران دینیشان به دستور دین انجام داده اند تحت تاثیر قرار داد و به آنها فهماند که عواطف انسانی خود را به غلط به اسلام نسبت می‌دهند، اسلام آن چیزی نیست که آنها برای خود ساخته اند، باید به آنها فهماند که اسلام را باید از روی منابع معتبر و مستند اسلامی آموخت نه در مقابل منبر آخوند ها و یا سخنان آخوندهای کراواتی و عوامفریبانی مثل شریعتی، الهی قمشه ای، سروش و غیره. به اینجور انسانها باید فیلمهای سر بریدن، دست قطع کردن، چشم در آوردن و سنگسار را نشان داد (3) یا خاطرات کسانی که در زندان اسلامگرایان افتاده اند و رفتاری که با آنها شده است را برایشان شرح داد (4) تا آنها عواطفشان نسبت به اسلام عوض شود، بعد باید به آنها ثابت کرد که این اعمال کاملا اسلامی هستند و مدارکی را که در دین وجود دارد به آنها ارائه داد. بعد از اینکه آن احساس خوب نسبت به دین و خدا و غیره از بین رفت میتوان کم کم رابطه بین شخص و دینش را به رابطه ای خردمحور تبدیل کرد و او را مجبور کرد که از خرد خود بیشتر در بررسی دین استفاده کند، و به مجرد اینکه این اتفاق بیافتد میتوان انتظار داشت که دین طرف بر باد رود. معمولا این روش برای نیمه دیوانگان کار می‌کند اما تمام دیوانگان را به هیچ وجه نمیتوان روشن کرد.

تمام دیوانگان معمولا هم سن بالاتری دارند هم سواد و قوه تفکر و خلاقیت کمتری دارند اگر انسان ریشویی را میشناسید که هر روز نماز می‌خواند و یا آدم اهل شعر و شاعری و عرفان را میشناسید که حرفهایش را با شعر های مولوی و حافظ به شما میزند بدانید که احتمالاً با تمام دیوانه و خردباخته ای طرف هستید، بهتر است وقت خود را تلف نکنید و وقتتان را روی کسانی بگذارید که ارزش روشن شدن و نجات یافتن از گنداب مذهب و دین را داشته باشند. البته این به این معنی نیست که اینگونه افراد قابل اصلاح شدن و خردگرا شدن نیستند، بلکه منظور این است که این افراد نیازمند آموختن بیشتر و راه های دیگر همچون تحقیر شدن به دلیل اوج حماقت مذهبیشان هستند، مسئله اینجا است که در بسیاری از مواقع انسان میتواند وقتش را روی انسانهای عاقل یا کمتر دیوانه صرف کند.

این پیشگفتار از این جهت ضرورت داشت که همانگونه که گفته شد اینگونه سفسطه ها مربوط به مسلمانان آماتور و بی مایه است، لذا انتظار نداشته باشید که بتوانید به آنها حالی بکنید که اشتباه می‌کنند، انکار تاریخ از طرف این اشخاص به این جهت است که آنها علاقه ای به فهمیدن ندارند و انسانهای اهل تفکر، شک ورزی و بکار انداختن خرد نقادشان نیستند. آنها انسانهای مغز مرده ای هستند که گوسفندوار هرچه به آنها تلقین شده است را دنبال می‌کنند اساسا بهتر است چنین افرادی اصلاح نشوند و مسلمان بمانند زیرا خردگرا شدن و یا بیخدا شدن این افراد سبب می‌شود افراد نادانی همفکر با شما بشوند و مکتب فکری ناب شما را نیز آلوده به تعصب و نادانی و حماقت های خویش کنند، بهتر است اینگونه افراد در جبهه مخالف باشند، اینگونه افراد معمولا نمونه های آموزشی خوبی هستند برای اینکه شما دیگر مسلمانان را و دیگر افراد را توسط آنها آموزش بدهید و از بی منطقی و حماقت آنها به نفع خردگرایی و به ضرر اسلام و دین سود بجویید. این افراد بچه هایی هستند که ادای بزرگتر ها را در می آورند، سن آنها ممکن است زیاد باشد اما از لحاظ فکری هنوز در سنین طفولیت به سر میبرند. وقتی به آنها میرسید به آنها لبخند بزنید.

سخن را کوتاه کرده به سفسطه های رایج اسلامگرایان و اسلام باوران در مورد تاریخ بپردازیم، در زیر مواردی رایج از این سفسطه ها را یک به یک بیان کرده و نشان خواهیم داد که چرا اینگونه «استدلال» ها سفسطه آمیز و کاملاً باطل هستند.

1- من تاریخ را قبول ندارم

این عبارت اوج بی منطقی طرف را میرساند، کسی که میگوید من تاریخ را قبول ندارم پذیرفته است که اساساً اسلام را قبول ندارد، اگر کسی تاریخ را قبول نداشته باشد چگونه میتواند ثابت کند که قرآن همین پنجاه سال پیش توسط یک عده نوشته نشده است؟ کسی که تاریخ را قبول نداشته باشد دچار مشکلات متعددی در دینداری می‌شود که این مشکلات را در شرح سفسطه دیگری با فرنام «من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» بطور جزئی و دقیق بر شمرده ایم و آنرا تکرار نخواهیم کرد. اینگونه عبارتها معمولا از طرف فرقه مسلمانان قرآنی مطرح می‌شود که فرقه ای نسبتاً جدید هستند و غیر از قرآن هیچ چیز دیگر را نمیپذیرند، باطل بودن و نفاق این فرقه در نوشتار یاد شده شرح داده شده است.

اما این ادعا معمولا رادیکال ترین ادعای است که اسلامگرایان انجام می‌دهند، معمولا اشخاص بالغ و عاقل میدانند که اگر این حرف را بزنند کاملا دیوانه به نظر خواهند آمد، از این رو مثلا میگویند فلان کتاب را (مثلا تاریخ طبری) را قبول ندارند نه اینکه بگویند کل تاریخ را قبول ندارند. دلیل این ادعا ممکن است این باشد که اسلامگرا شیعه باشد و کتابهای نوشته شده توسط نویسندگان اهل سنت را قبول نداشته باشد، و یا برعکس، به این مسئله در مورد بعدی پرداخته شده است.

اما اگر اسلامگرا به این دلیل نباشد که کتابی را انکار می‌کند باید از او پرسید که آیا همه کتاب را انکار می‌کند؟ یعنی آیا حاضر است بپذیرد که هر آنچه آن کتاب نوشته است باطل است؟ اگر پاسخ مثبت باشد و این حرف را راجع به کتابهای مادر و مهم تاریخی اسلام مثل سیره ابن هشام، مروج الذهب، مغازی، صحیح مسلم، صحیح بخاری، سنن ابوداوود، تاریخ طبری و یا دانشمندان متاخر و برجسته ای مثل ویلیام موئر، مودودی، حسین هیکل، المبارکپوری بزند باید با کمال رضایت سخن او را پذیرفت زیرا اگر هرچه این تاریخ نویسان گفته باشند دروغ باشد اساسا تمام ماجرای پیامبری محمد نیز دروغ خواهد بود و هدف نهایی نیز این است که پیامبری محمد انکار و نفی شود.

اما اسلامگرا اگر عقل در سر داشته باشد خواهد گفت که، نه همه آن باطل نیست، بلکه برخی از گفته های آن باطل است، میبینیم که هرچه به جلوتر میرویم ادعاهای اسلامگرا در هر مرحله محدودتر و کمتر می‌شود. بعد باید از او خواست که توضیح دهد اگر برخی از چیزهایی که این تاریخ نویس گفته است درست است و برخی باطل است با چه معیار و روشی میتوان تشخیص داد که کدام یک از گزارش های او صحیح و کدامیک باطل است. آیا این منصفانه و عاقلانه است که هرچه او دوست داشته باشد را درست بپندارد و هرچه او دوست نداشته باشد را باطل؟ اگر بگوید هر گزارش تاریخی را باید با قرآن سنجید و اگر با قرآن سازگار نبود آنرا باطل دانست، اسلامگرا به سفسطه دیگری دچار شده است که در مورد سوم همین نوشتار آنرا بررسی خواهیم کرد.

اگر بگوید با خرد باید آنرا سنجید باز هم باید با او موافقت کرد، در بخش نتیجه گیری همین نوشته نگرش خردگرایانه به تاریخ اسلام از دید نگارنده توضیح داده شده است. اگر اسلامگرا این حرف را بزند باید به او گفت که پس سخن پیشین که «فلان کتاب» را قبول ندارم غلط است، او باید بگوید «بعضی از گزارشهای آن کتاب را که با عقلانیت سازگاری ندارد قبول ندارم» و بعد باید نشان دهد با کدام استدلال عقلی کدام گزارش را قبول ندارد، در اینجا نیز به اسلامگرا نشان داده شده است که حرف ابتدائی او مبنی بر قبول نداشتن تاریخ کاملاً باطل است.

2- کتابهای اهل تسنن برای شیعه قابل قبول نیستند

این نیز از مطالبی است که معمولاً از طرف مسلمانان بیان می‌شود. پیش از پاسخ به اعتراض باید به این نکته توجه کرد که چنین سخنی میتواند در مورد احادیثی که راجع به امامان شیعه است درست باشد اما این سخن لزوماً در مورد احادیث نبوی درست نیست، چون امامان شیعه اساساً آنقدر اهمیت نداشته اند که کسی غیر از شیعیان به جمع آوری حدیث از آنها بپردازد و اکثریت قاطع احادیث باقی مانده از امامان نوشته شیعیان است این است که در مورد احادیث شیعه این اعتراض بیشتر قابل تامل است.

در رد این سخن نخست باید گفت اینگونه نیست که کتابهای اهل تسنن بطور کلی برای شیعه قابل قبول نباشند، محدثین شیعه بسیاری از احادیث را از همان منابعی نقل می‌کنند که محدثین سنی این کار را انجام می‌دهند و حتی از آنان نقل می‌کنند، افرادی مثل ابوذر که حدیث نبوی از آنها نقل شده مورد تایید شیعه هستند و از آنان در کتب اهل تسنن نیز روایات زیادی نقل شده. تنها برخی از راویان حدیث در علم رجال شیعه کذاب به شمار میروند و احادیث آنها مورد تایید نیست، نه تمامی آنها، این است که نابخردانه است اگر کسی بگوید من فلان حدیث را صرفاً به این دلیل که در یک کتاب مورد قبول اهل تسنن نیز از آن یاد شده قبول ندارم! از چنین شخصی انتظار میرود دستکم ایراد را به راویان آن حدیث بگیرد.

دوم اینکه چنین سخنی تنها یک بهانه کودکانه است، خود شیعیان نیز در کتابها و تحقیقات تاریخیشان به کرات از کتابهای اهل تسنن استفاده میکنند چرا که این منابع اصلی ترین منابع تاریخی هستند و اگر آنها نباشند تاریخی نخواهد بود. کدام کتاب تاریخی قابل توجه را میتوان سراغ داشت که مجبور نباشد از صحیح بخاری و صحیح مسلم حدیث نقل کند یا از تاریخ طبری و سیره ابن هشام گزارشی تاریخی را نقل کند؟ در ادامه از 4 کتاب تاریخی نوشته شیعیان برای نمونه یاد میکنیم تا مشخص شود خود شیعیان از این کتابها در آثارشان به کرات یاد کرده اند، ابتدا نام کتاب می آید سپس شماره برگهایی که در آنها از آن کتاب نقل قول شده است:

فروغ ابدیت: تجزیه و تحلیل کاملی از زندگی پیامبر اکرم، جعفر سبحانی، ویرایش سوم، قم، بوستان کتاب قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1383. این کتاب نوشته  آیت الله سبحانی است، و در حوزه های علمیه به عنوان کتاب درسی در مورد تاریخ اسلام استفاده میشود و از کتابهای مورد علاقه ملایان است:

صحیح بخاری: 733،912،214،439،664،967.
صحیح مسلم: 233،739،733،957.
مسند احمد: 957،445،413.
طبقات کبری: 223،188،276،270،412،409.
تاریخ طبری: 143،137،223،170(در اینکه طبری شیعه بوده است یا سنی برخی تشکیک کرده اند).
سیره ابن هشام: 168،167،157،186،192،170.
المغازی: 621،619،614،598،582.
البدایه و النهایه: 181،444،266،253،387.

تاريخ قرآن نوشتۀ دكتر محمود راميار . تهران: انتشارات امير كبير. چاپ ششم، معتبرترين كتاب در اين زمينه است كه توسط يك ايرانی شيعه نوشته شده است. اين كتاب در حوزه و در دانشگاه برای دانشجويان رشته های علوم قرآن و حديث تدريس میشود. چون اين كتاب خيلی قطور است و يكی از كاملترين كتابها در نوع خودش است در دوره كارشناسی ارشد تدريس میشود و فقط خلاصه ای از آن در دوره كارشناسی تدريس میشود.  به منابع سنی این کتاب توجه کنید:

صحيح بخاری: 46،211 ،238 ،493 ،510 ،511،553 ،558، 559، 560، 565، 568، 575، 576، 618، 629.
صحيح مسلم: 219، 512، 553، 554، 555، 559، 560، 562، 565، 567، 568، 575، 592، 618، 619، 632.
طبقات ابن سعد: 3، 12، 24، 33، 50، 55، 56، 78، 101، 102، 103، 105، 106، 123، 159، 225، 239، 240، 253، 342، 353، 355، 364، 366، 384، 386، 391، 479، 481، 484، 485، 499، 502، 503، 532، 533، 536، 538، 544، 550، 553، 556، 575، 618.
تاريخ طبری: 10، 33، 41، 61، 62، 68، 69، 72، 159، 313، 356، 420، 433، 436، 447، 455، 490، 504، 509، 541، 557.
سنن الدارمی: 3، 18، 64، 71، 96، 272، 316، 350، 502، 511، 512، 632.
سنن ترمذی: 553، 558، 567، 568.
سنن نسائی: 106، 553، 567، 568، 592.
سنن ابن ابی داوود: 223، 300، 567، 568.
مغازی واقدی: 61، 63، 116، 233، 240، 252، 288، 299، 351، 428، 511، 515.
مسند احمد: 2، 3، 8، 51، 61، 70، 81، 113، 166، 167، 199، 429، 500، 502، 503، 504، 511، 512، 513، 515، 555، 558، 632.
سنن ابن ماجه: 544، 563، 575.
مسند ابوداود طيالسی: 368، 553، 554، 567، 568، 575، 592، 594، 618.
الموطا امام مالك: 62، 166، 245، 310، 385، 476، 553، 555، 592 ،631.
سيره ابن هشام: 42، 53، 55، 62، 73، 76، 105، 113، 123، 125، 274.
تفسير طبری: 15، 23، 41، 55، 57، 61، 68، 76، 103، 106، 107، 185، 260، 298، 305، 323، 343، 351، 362، 388، 398، 411، 414، 417، 420، 421، 422، 428، 429، 431، 441، 459، 505، 506، 508، 509، 511، 515، 578، 591، 631، 636، 641.
تفسير قرطبی: 244، 390، 544، 583، 597، 609، 610، 616.
تفسير الدر المنثور (سيوطی): 3، 62، 151، 188، 199، 343، 358، 383، 485، 556، 563، 566، 567، 568، 616، 629، 632، 636، 641.
اتقان (سيوطی): 56، 73، 75، 102، 109، 181، 182، 185، 186، 188، 191، 194، 199، 200، 201، 211، 234، 244، 245، 251، 252، 289، 297، 303، 308، 310، 311، 312، 313، 314، 318، 323، 329، 334، 335، 339، 340، 345، 383، 389، 398، 399، 426، 428، 430، 431، 435، 445، 450، 451، 452، 453، 461، 472، 479، 544، 559، 581، 582، 588، 592.
كشف الاسرار (ميبدی):76، 103، 105، 185، 260، 509، 552، 592، 633، 636، 638، 640، 641.
الكامل (ابن اثير): 68، 83، 159، 217، 329، 355، 363، 382، 389، 414، 415، 433، 445، 488، 512.
سنن بيهقی: 262، 351، 429، 564، 567، 592

پيامبر(ص) و يهود حجاز. صادقی، مصطفی. ناشر: مؤسسۀ بوستان كتاب قم. چاپ اول 1382: محصول مركز مطالعات و تحقيقات اسلامی، پژوهشكدۀ تاريخ و سيره است. اين كتاب روابط محمد ويهود حجاز را بررسی ميكند و اهميت آن به اين دليل است كه در شهر قم و يك مركز پژوهشی شيعه تهيه شده است:

سيره ابن هشام: 32، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 52، 53، 54، 56، 60، 65، 66، 67، 68، 73، 81، 83، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 109، 110، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 119، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 132، 133، 135، 137، 138، 139، 142، 147، 148، 154، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 178، 182، 184، 190، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 205، 206، 207، 209، 211، 212، 214، 215، 216، 218، 219، 221، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 249، 251، 252، 254، 256، 257، 259، 261.
المغازی(واقدی): 37، 39، 44، 45، 46، 47، 48، 53، 60، 65، 66، 70، 72، 73، 74، 75، 78، 80، 81، 82، 83، 84، 105، 111، 112، 114، 115، 116، 117، 118، 121، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 137، 139، 142، 143، 145، 146، 147، 148، 152، 154، 155، 156، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 182، 184 ،190، 192، 193، 195، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 212، 213، 214، 215، 216، 220، 222، 223، 241، 243، 247، 250، 251، 252، 254، 256، 257، 261، 217.
طبقات ابن سعد: 48، 49، 50، 52 ،55، 57، 60، 65، 66، 80، 93، 97، 105، 111، 112، 115، 118، 125، 127، 128، 129، 130، 137، 148، 154، 155، 165، 174، 178، 185، 186، 190، 195، 200، 202، 203، 207، 209، 212، 214، 215، 223، 239، 241، 243، 247، 252، 256، 258.
تاريخ طبری: 34، 49، 50، 51، 53، 54، 56، 61، 72، 73، 75، 80، 96، 105، 112، 114، 118، 125، 127، 129، 130، 137، 148، 154، 165، 185، 186، 187، 188، 190، 191، 192، 194، 202، 204، 206، 215، 247، 251، 256، 257، 259، 261.
دلائل النبوه (بيهقی): 47، 79، 80، 105، 126، 127، 129، 134، 165، 184، 202، 204، 206، 215، 231، 256.
البداية و النهاية (ابن كثير): 67، 128، 137، 165، 215، 231، 236، 261، 69.
صحيح البخاری: 48، 49، 59، 73، 84، 109، 126، 127، 148، 155، 165، 202، 215، 255، 256، 259، 260، 261، 56.
صحيح مسلم: 109، 202، 203، 215، 247، 56، 59.
مسند احمد: 69، 100، 228.
الدر المنثور(سيوطی): 48، 95، 98، 99، 100، 101، 103، 107، 109، 110، 113، 140.

جنگهای ارتداد و بحران جانشینی پیامبر (ص)، علی غلامی دهقی، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1383:

سیره ابن هشام: 24، 25، 26، 27، 28، 29.
طبقات کبری ابن سعد: 9، 19، 26، 27، 28، 53؛ 61.
واقدی: 11، 13،14،15،19،21،31،34، 38، 39، 40، 42،43، 50، 51؛ 59؛ 60، 61، 62، 64، 65.
ابن ندیم: 11؛ 12.
بلاذری فتوح البلدان: 17، 20،43، 46، 47، 60، 61، 62، 63.
طبری: 22، 24، 25، 29، 34، 35، 38، 41، 44، 46، 50، 51، 54، 55؛ 58؛ 59، 60، 61، 63، 64.
ابن کثیر، البدایه و النهایه: 38، 39، 52، 96، 109، 111.
ابن خلدون، العبر: 46.
صحیح بخاری: 76.
صحیح مسلم: 96.

حال چگونه است که شیعیان خودشان حق دارند از این کتابها حدیث نقل کنند اما خردگرایان چنین حقی را ندارند؟ واقعیت این است که بدون مراجعه به کتب اهل تسنن نمیتوان در مورد تاریخ اسلام چیزی نوشت و  به نظر میرسد کتابهای شیعیان در مورد تاریخ نبوی نیز بجز جعلیات و نظریات خاص شیعه که خود بدان افزوده اند، باقی از آثار اهل تسنن کپی شده باشد. لذا همانطور که گفته شد این ایراد یک ایراد خام و بهانه ای کودکانه برای فرار از تاریخ است!

سوم اینکه کتابهایی مانند صحیح بخاری، صحیح مسلم، تاریخ طبری، سیره ابن هشام، طبقات کبری ابن سعد و غیره ارزش آکادمیک دارند و اسلامشناسان بزرگ در سطح آکادمیک همواره از آنان سند آورده و می آورند، این کتابها به زبان انگلیسی توسط دانشگاه های معتبر دنیا منتشر میشوند، مثلاً دانشگاه ایالت نیویورک تاریخ طبری را ترجمه و منتشر کرده است و مورد بررسی قرار میگیرند اما چه شیعیان از این خوششان بیاید چه نیاید کتابهای شیعه ارزش چندانی ندارند زیرا کتب شیعه بیشتر داستانپردازی های خود محدثین شیعه هستند، مثلا در کتابهای شیعه حدیث از امامان شیعه در مورد ابراهیم و موسی و حضرت آدم نیز وجود دارد، مثلاً گفته شده است که حضرت آدم فلان کار را کرده است، هیچ تاریخ نویس عاقلی نمیتواند چنین مزخرفاتی را بپذیرد، یا مثلاً در کتابهای مادر شیعه از این سخن به میان می آید که آیا باید در فلان ماه نکاح کرد یا نه. این باعث می‌شود که این کتابها از نظر اسلامشناسان سکولار و همچنین مجامع علمی آکادمیک جهانی که بی طرفانه و بصورت علمی به دنبال تاریخ میروند بی ارزش و غیر معتبر جلوه کند، زیرا این احادیث تنها به این دلیل که شیعیان معتقدند امامانشان علم لدنی و الهی داشته اند مورد استفاده قرار میگیرند و علم لدنی داشتن امامان شیعه از باورهای فرقه ای و اختصاصی آنان است، تاریخ نویسان چنین مزخرفاتی را باور نمیکنند.

جدا از این دسته کتابها برخی از سایر کتب شیعه آنقدر بیپایه هستند که حتی خود مسلمانان و خود شیعیان نیز نباید آنها را بپذیرند، مثلا کتاب نهج البلاغه قرن ها بعد از علی توسط شیخ رضی آن هم بدون اسناد نوشته شده است، از علی زخمی و نیمه جان در روزهای پایانی عمرش آنقدر مطلب نوشته که تمام انجیل آنقدر مطلب از تمام دوران حیات عیسی مسیح چیزی ننوشته. بنابر این افراد سکولار و خردگرا مجبور نیستند با ساز شیعه برقصند، معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان همان صحاح سته هستند و این کتابها منابع آکادمیک به شمار میروند نه بحار الانوار و اصول و فروع کافی، وسائل الشیئه و غیره. حال اگر شیعه ها نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند اشکال از خودشان است که تعصبات مذهبیشان خرد آنها را کور کرده است، چرا خردگرایان باید استاندارد علمی خود را آنقدر پایین بیاورند که به سطح شیعه برسد؟ برخی از کتابهای حدیث بیش از 1000 سال قدمت دارند و راویان آنها را از کتابهای پیشین و با متدهای بسیار علمی که سرنوشت تاریخ نگاری را در تاریخ تغییر داده اند نوشته اند، و این مورخین از مورخین بزرگ تاریخ جهان به شمار میروند. اگر کسی بگوید این اسناد ارزش تاریخی ندارند باید به مقدار زیادی بی انصاف، نا آگاه و یا متعصب مذهبی باشد.

البته این سخن من را نباید به این معنی تفسیر کرد که در کتب اهل تسنن مزخرات و خرافات دخیل نشده است و شیعه ذاتاً استعداد تاریخ نویسی ندارد. هرگز اینگونه نیست در میان شیعیان نیز تاریخ نویسان بزرگ و قابل احترامی وجود داشته اند. مسعودی تاریخ نویس شیعی و بسیار بزرگی به شمار میرود که شیوه تاریخنگاری او توجه برخی از تاریخنویسان مدرن را نیز به خود جلب کرده است و بدون شک وی در تکامل علم تاریخ نقش داشته است. از طرف دیگر کتب اهل تسنن نیز پر از خرافات و مزخرفات هستند و یقیناً نمیتوان آنها را تمام و کمال صحیح دانست، گرچه اسمشان را صحیح گذاشته باشند.

چهارم اینکه به نظر شیعه چون امامت صحیح است، پس امامان شیعه همه چیز را میدانند و دروغ نمیگویند، این در حالی است که در واقعیت این امامان تقریباً به غیر از امام علی و امام صادق نه در فقه افراد بزرگی بوده اند نه در حدیث و تاریخ نویسی، امامان شیعه عموماً افرادی جاه طلب، نادان و خوش نشین بوده اند (5) و دانش چندانی نداشته اند. واقعیت این است که افرادی مثل بخاری، غزالی، طوسی، ملاصدرا، طبری، مسعودی و ابن هشام افرادی بسیار فرهیخته تر و داناتر نسبت به اسلام، فقه و فلسفه، کلام و سایر علوم اسلامی بوده اند، بنابر این شیعه به دلیل باورهای فرقه ای و مذهبی خود فرضی غلط را که آن همانا امامت است را در حدیث گفتن گنجانیده است که این فرض مورد تایید ما نیست. شیعیان وقتی با خردگرایان روبرو میشوند باید بصورت برون مذهبی با آنها دیالوگ برقرار کنند نه اینکه افکار فرقه ای خود را دخیل کنند. مگر اینکه بحث در مورد مواردی فقهی که محدود به باورهای شیعیان می‌شود باشد.

پنجم اینکه بسیاری از احادیث متواتر هستند، یعنی آنقدر افراد مختلفی آنها را بیان کرده اند که کسی نمیتواند شک کند این احادیث واقعی هستند، اسلامگرا باید توجه کند که خود قرآن نیز از طریق همین تواتر است که به دست مسلمانان رسیده است، و قرآن همانقدر اصالت دارد که احادیث متواتر دارند(6).

نتیجه از این چند نکته آن است که سند آوردن از کتب اهل تسنن توسط خردگرایان نه تنها زیر پا گذاشتن اصول مناظره و استدلال کردن از مشترکات نیست، بلکه از قضا انتظار شیعه ای که چنین مسئله ای را مطرح میکند دقیقاً زیر پا گذاشتن همان اصل است زیرا او میخواهد امامت را نیز در حالی که مورد توافق طرفین نیست در مناظره دخیل کند. اما مهم ترین ایرادی که این اعتراض دارد این است که اسلام را درست فرض می‌کند! در مورد این ایراد در موضوع شماره 3 توضیحات کافی ارائه خواهد شد.

3- احادیث و تاریخ را باید با قرآن سنجید

یکی از روشهای شیعیان و اهل تسنن این است که همه احادیث را با قرآن میسنجند، اگر آن احادیث با قرآن همخوانی داشته باشند آنها را ممکن است بپذیرند اما اگر این احادیث با قرآن ناسازگاری داشته باشند آنها را باطل خواهند شمرد. این روش البته اگر قرآن خود صحیح باشدروش درون دینی خوبی برای جدا کردن احادیث تحریف شده از احادیث واقعی است. اما مسئله  این است که آیا خود قرآن صحیح است و درستی آن پذیرفته شده است؟ برای مسلمانان ممکن است اینگونه باشد اما وقتی مسلمانان با خردگرایان و افراد سکولار وارد بحث میشوند حق ندارند درستی قرآن را پیش فرض بگیرند، زیرا این قضیه مورد توافق طرفین نیست. درست و صحیح فرض کردن قرآن برابر با تایید اصل نبوت است، یعنی چیزی که منتقد اسلام و مسلمان دارند بر سر درستی آن با یکدیگر بحث می‌کنند، اگر مسلمان از قبل فرض کند که نبوت درست است او مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب شده است، یعنی چیزی که باید درستی اش را اثبات کند از پیش درست فرض کرده است!

شعار دروغین شیعه این است که اصول دین را با عقل میسنجند و بعد از پذیرش اصول دین با عقل است که به تقلید میپردازند، البته این دروغی بزرگ است زیرا اسلامگرایان به دلیل بدوی و فاشسیت بودنشان اجازه نشر افکار غیر اسلامی و ضد اسلامی را در کشورهایی که حاکم بر آنها هستند نمی‌دهند، و وقتی اجازه نشر چنین افکاری وجود نداشته باشد چگونه ممکن است افراد بتوانند انتقادهای موجود به اصول دینشان را بخوانند، بشنوند و در مورد آنها فکر کنند؟ سانسور اینترنت، بستن روزنامه ها، ممنوعیت انتشار کتابهای ضد دینی، پارازیت انداختن روی ماهواره و رادیو ها، ترور دگر اندیشان و حبس کردن آنها و تمام سایر اعمال شرم آور و ننگینی که اسلامگرایان از خود از ابتدای حیاتشان تا به امروز نشان داده اند خود گواه این است که این شعار کاملا دروغین است، مهمتر از این رفتار فاشیستی اسلامگرایان قوانین فاشیستی و انسان ستیز دینشان است که یکی از آنها ارتداد میباشد. ارتداد اسلام را از یک دین به یک باند مافیایی تبدیل کرده است، اگر تبهکاری یک باند مافیایی را ترک کند رئیس مافیا دستور قتل او را صادر می‌کند، اسلام نیز دقیقا همان ویژگی را دارد، به شخص میگویند تو باید با عقل اصول دینت را انتخاب کنی ولی اگر انتخاب نکنی تو را بعنوان مرتد ملی میکشیم! عجب اختیار و آزادی ای! اما با تمام این مسائل فرض میکنیم که این دروغ راست باشد و شیعیان واقعا بخواهند از راه عقل نبوت را بررسی کنند.

در این صورت باید احتمال این را بدهند که نبوت خطا باشد، خطا بودن نبوت به معنی این خواهد بود که محمد پیامبر نبوده است، وقتی او در واقع پیامبر نبوده است و ادعای پیامبری میکرده است یعنی او دروغ گو بوده است، شخصی که دروغگو است ممکن است در قرآن که او ادعا میکرده از طرف خدا به او وحی میشده چیزی را بگوید و بعد خود بر خلاف آن رفتار کند. اما وقتی مسلمان میگوید حدیث را باید با قرآن سنجید او در واقع احتمال خطا بودن نبوت را نمیدهد و نبوت را درست فرض می‌کند، یعنی احتمال دروغگو بودن محمد را صفر فرض می‌کنند. آشکار است که این کار تخلفی آشکار در قوانین مناظره و بررسی عقلانی است، اگر قرار است قضیه ای خردمندانه بررسی شود هم باید احتمال درست بودن آن داده شود هم احتمال نادرست بودن آن.

اما عموما این قضیه مشکلی ایجاد نمی‌کند، یعنی احادیث کتب معتبر کمتر پیش می آید که با قرآن در تناقض باشند، زیرا این احادیث توسط عالمان بسیار بالارتبه جمع آوری شده اند که آنها پس از بررسی عمیق این احادیث با قرآن آنها را گزارش کرده اند، این اسلامگرا است که تفسیرهای بسیار ابتدائی و ایدئالیستی از قرآن را ارائه میدهد و به دلیل اینکه تفسیر او از قرآن غلط و غیر واقع بینانه است او گمان می‌کند که میان قرآن و این احادیث اختلافی وجود دارد در حالی که چنین نیست.

4- علم رجال

یکی از شاخه های علم حدیث، رجال حدیث نام دارد که مربوط به شناخت راویان حدیث از نظر مورد اعتماد بودن و وثاقت آنها میباشد. کتابهای رجال فرقه های اسلامی حاوی اطلاعاتی در مورد راویان مختلف احادیث هستند و نشان میدهند که یک راوی دارای اعتبار است یا نه. گاهی در بحث با خردگرایان، مسلمانان سعی میکنند از روشهای این «علم» استفاده کنند. حال آنکه اسلوب این علم نیز مورد توافق طرفین نیستند. برای نمونه یکی از فاکتورهای مهم در تشخیص وثاقت یا عدم وثاقت یک راوی مذهب وی است. اگر یک راوی شیعه باشد اهل تسنن وی را رافضی مینامند و قول وی را غیر معتبر میدانند. به همین دلیل سخنی که یک شیعه نقل کرده باشد فاقد اعتبار خواهد بود. آیا این روش عقلایی و قابل دفاع است؟ البته که نه. این روشها بعضاً بر فرضهای غلط و تعصبات دینی مبتنی هستند، مثلا راویان یهودی را به دلیل یهودی بودنشان یا حتی بعضی اوقات یهودی بودن پدرانشان مردود میشمرند، یعنی در واقع میگویند هیچ یهودی ممکن نبوده است که راست بگوید، این نوع فاشیسم و تبعیض نژادی مسلماً غیر قابل قبول از طرف هر انسان منصف و عاقلی است و تاریخ نگاران از روی دین یک شخص راجع به درستگو یا دروغگو بودن او قضاوت نمیکنند. یا مثلاً شیعیان راویانی که به باور آنها «دشمن اهل بیت» بوده اند را مردود میدانند و فقط راویانی که «دوست دار اهل بیت» هستند را مورد نظر قرار میدهند زیرا نظر دشمنان را مقرضانه میدانند. این روش نیز خردپسندانه نیست، یک دوست نیز دقیقاً همانند یک دشمن اما با انگیزه ای معکوس ممکن است به دلیل دوستی اش از گفتن واقعیت ها بپرهیزد و چیزهای منفی که میدیده را ننویسد و تنها چیزهای مثبت را بنویسد. این است که دوست یا دشمن بودن یک راوی نیز از ارزش آن روایت کم نمیکند و این دو روایت در واقع از یک مقدار ارزش برخوردار هستند.

لذا علم رجال از نظر خردگرایان نمیتواند معتبر باشد و ابزاری معتبر در بررسی اعتبار احادیث در بحثهای بین مسلمانان و افراد سکولار نیست. افزون بر این خود علم رجال درون خود نیز دچار تناقض است و آنقدر سخنان متناقض در مورد یک شخص در آن آمده است که عملاً این کتابها را بیفایده و سانتیمانتال کرده است. افزون بر اینها، علم رجال یک جریان ضد علمی و ضد تاریخی است و احتمالاً سبب نابودی ده ها گزارش و سند تاریخی در گذر زمان شده است، چراکه محدثین و تاریخ نویسان مسلمان دیدگاه های مخالفین اسلام را و گزارشهای آنان را تنها به دلیل اختلافهای فکری خود با آنها از بین برده اند و حتی یک کتاب در مورد تاریخ اسلام از قدمای غیر مسلمان باقی نمانده است. بنابر این شوربختانه هر آنچه از تاریخ اسلام باقی مانده است نوشته خود مسلمانان است مسلمانان به همین شیوه ها تاریخ اسلام را نوشته اند.

روشن است که تنها با بررسی دیدگاه موافقان و مخالفان یک جریان است که میتوان برداشتی نزدیکتر به واقعیت از آن جریان داشت. حال آنکه مسلمانان از روی بربریت و تعصب نظر مخالفان را از بین برده اند و جهانیان را برای ابدیت محکوم کرده اند که محمد را تنها از طریق خود مسلمانان بشناسند. با اینحال همان تاریخی که از خود مسلمانان باقی مانده است نیز آنقدر زشت و سیاه است که مسلمانان را وا میدارد تا به انواع و اقسام سفسطه ها و مغلطه ها برای پنهان کردن آن و یا فرار از آن دست یازند. تصور کنید اگر نظر مخالفان باقی میماند و ما میتوانستیم از زبان یهودیان و مشرکینی که توسط محمد قتل عام شدند یا مردم نگونبخت  مناطقی که قربانی حمله تازیان شدند اسلام را میشنخاتیم دیگر چقدر این تاریخ اسلام سیاه تر میشد.  علم رجال و علوم مسخره حدیث که به خطا علم آفریده میشوند در واقع خود عامل «نسل کشی فرهنگی» و جریانی ضد علم و ضد تاریخ و ضد بشر بوده اند.

نتیجه گیری

آشکار است که اسلامگرا اعتراض معتبری بر قضاوت تاریخی نسبت به اسلام ندارد، بهانه هایی که او می آورد از سر لجاجت او با خرد خودش است، اسلامگرا برای اینکه مسلمان بماند باید پا روی بسیاری از چیزها بگذارد، او باید پا روی انسانیت خود بگذارد، پا روی تاریخ دین خود بگذارد و از همه بد تر باید پا روی خرد خود، که مهمترین چیزی است که او دارد بگذارد. تاریخ اسلام بیش از هر ابزار دیگری چهره اسلام را رسوا می‌کند و نشان میدهد پیامبر اسلام واقعا چه شخصیتی داشته است و چه رفتار ددمنشانه و ضد بشری داشته است، ماجرای وحی گرفتن او از چه قرار بوده است و چگونه مردم را گول میزد.

باید در نظر داشت که دفاع از تاریخ به این معنی نیست که تمامی تاریخ اسلام مورد تایید خردگرایان و افراد منتقد اسلام است، برای بررسی تاریخ اسلام روشهایی وجود دارد که مهمترین آنها عبور دادن هر چیز از فیلتر خرد است.

در بررسی تاریخ باید خرد را بالاترین ملاک دانست، مثلا وقتی در کتابهای شیعه از جعفرجنی صحبت شده است که در روز عاشورا با لشگر اجنه به کمک امام حسین آمده اند، و یا اینکه امام زمان از ران مادرش بدنیا آمده است و مادرش یک شاهزاده رومی بوده است و آن همه ماجرای مسخره و قصه نویسی های محدثین شیعه را می‌خوانیم باید این اباطیل را به دلیل اینکه از فیلتر عقل عبور نمی‌کنند بعنوان قصه های کودکانه و اسطوره های ساخته شده توسط محدثین قالباً ایرانی شیعه نگاه کرد.

همچنین باید تلاش کرد تناقضات را زدود و از میان روایات مختلف خردمندانه ترین آنها را پذیرفت. هزار و چهارصد سال از حیات محمد پیامبر اسلام میگذرد، هر سخنی که از او یاد می‌شود و یا روایتی که از رفتار او گفته می‌شود باید مستند به یکی از کتابهایی باشد که حداکثر سه چهار قرن بعد از حیات او نوشته شده باشند و الا این روایتها و سخنان کاملا بیهوده و بی ارزش خواهند بود. مسئله ای که باقی میماند این است که برخی از افراد سکولار و منتقد اسلام نیز تاریخ اسلام را به بهانه آنکه در درستی و صحت آن میتوان تا حدود زیادی شک کرد باطل میدانند و آنرا قابل اتکا نمیدانند، اشکال کار این افراد این است که توجه نمی‌کنند اینکه از محمد چه گزارش شده است اهمیت بیشتری از این دارد که محمد واقعا چه انجام داده است، زیرا این گزارش های تاریخی هستند که ملاک اسلامگرایان برای شناخت دینشان و همچنین کسانی که به بررسی اسلام میپردازند هستند و انکار این منابع هیچ کمکی نه به خردگرایی می‌کند نه خیری را سبب می‌شود، بلکه تنها باعث تکرار اعمال وحشتناک محمد خواهد شد زیرا مسلمانان رفتار محمد را کاملا درست میدانند و مسلمانان راستین همان رفتار ددمنشانه را پیش خواهند گرفت.

پاورقی

1- برای شرح مفصل این ادعاها به بخش های زیر مراجعه کنید

محمد و ترور دشمنان شخصی اش

بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟

2- برای جزئیات این ادعا به نوشتاری با فرنام زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟ مراجعه کنید.

3- نمونه های این فیلم ها را در بخش جنایات اسلامگرایان بیابید.

4- برای نمونه به این کتاب و این سایت مراجعه کنید.

5- برای نمونه های متعدد به بخش یاوه نامه زندیق مراجعه کنید.

6- تعدادی از این احادیث متواتر را در اینجا بیابید.

اخلاق منهای ‌خدا

مارس‌هاوزر و پتر سينگر / برگردان: علی‌محمد طباطبايی

چهارشنبه ١٢ بهمن ١٣٨٤

آيا دين برای اصول اخلاقی امری اجتناب ناپذير است؟ بسياری از انسان‌ها انكار منشا الهی اخلاقيات را نه تنها اهانت بار كه كفر آميز تلقی می‌كنند. مطابق با نظر آنها يك وجود الوهی احساس اخلاقی ما را به وجود آورده است و يا اين كه ما اخلاق را از تعاليم اديان تشكل يافته آموخته ايم. اما به باور آنها هر كدام از اين دو نظر هم كه درست باشد، در هر حال ما نيازمند دين هستيم تا بتوانيم رذيلت‌های كه در طبيعت ما نهفته است را فرونشانيم. به تعبير كاترين هپورن در فيلم « ملكه‌ی آفريقا » دين برايمان امكان پذير می‌سازد كه خود را در جايگاهی بسيار بالاتر از « مادر پير زشت طبيعت » قرار دهيم زيرا (دين به ما) نوعی قطب نمای اخلاقی ارزانی می‌دارد

با اين حال اين ديدگاه كه معتقد است اصول اخلاقی دارای منشا الهی است با معضلات بسياری روبرو است. يكی از اين معضلات اين است كه ما نمی‌توانيم بدون غلتيدن به ميان همانگويی به طور هم زمان هم بگوئيم كه خدا خوب است و هم اين كه او احساس ما از خوبی و بدی را به ما بخشيده است. زيرا در چنين حالتی ما فقط می‌گوئيم كه خداوند استاندارهای خودش را برآورده می‌سازد
معضل ديگر اين است كه يك اصول اخلاقی كه در تمامی انسان‌های اهل ايمان بدون توجه به عقايد بخصوص آنها مشترك باشد وجود ندارد. در واقع كافرين و لاادری‌ها دارای رفتاری كه در مقايسه با اهل ايمان كمتر اخلاقی باشد نيستند، حتی چنانچه فضايل و خصلت‌های نيكويی كه آنها دارند بر اصولی غير از دين مبتنی باشد. افراد بی ايمان غالباً مانند ديگران دركی قوی و سالم از درست و غلط دارند. آنها در لغو بردگی شركت داشتند و در تلاش‌های ديگر برای كاستن از رنج‌های انسانی سهيم بوده‌اند
عكس آن نيز كاملاً درست است. دين انسان‌ها را در انجام رشته‌ی طولانی از جنايت‌های فجيع هدايت كرده است. از فرمان خداوند به موسی برای قربانی كردن مديانی‌ها ـ مردان، زنان، پسر‌ها و دخترهای غير باكره ـ گرفته تا جنگ‌های صليبی، تفتيس عقايد، نزاع‌های بيشمار ميان سنی‌ها وشيعيان و بمب گذاران انتهاری كه متقاعد شده‌اند شهادت آنها را مستقيم به بهشت می‌برد
معضل سوم برای ديدگاهی كه معتقد است اخلاق ريشه در دين دارد اين است كه بعضی از عناصر اصول اخلاقی به نظر می‌رسد كه جهانشمول هستند، آنهم علی رغم تفاوت‌های تند عقيدتی ميان اديان اصلی جهان. در واقع اين عناصر به فرهنگ‌هايی مانند چين نيز منتقل شده است، جايی كه دين از نگرش‌های فلسفی مانند تعاليم كنفسيوس اهميت كمتری دارد.
شايد يك خالق آسمانی است كه اين عناصر جهانشمول را در لحظه‌ی خلقت به انسان‌ها منتقل می‌كند، اما يك تبيين جايگزين كه با حقايق زيست شناسی و زمين شناسی نيز مطابقت داشته باشد اين است كه طی ميليون‌ها سال در ما انسان‌ها توانايی اخلاقی تكامل يافته و همين است كه شم و احساسی برای درست و نادرست را در ما ايجاد می‌كند.
تحقيقات روان شناسی در حوزه‌ی علوم شناختاری كه بر استدلال‌های فلسفه‌ی اخلاق مبتنی هستند برای اولين بار موفق شده‌اند كه مناقشه‌ی بسيار كهن در باره‌ی منشا و سرشت اخلاق را فيصله دهند. سه وضعيتی را كه به دنبال می‌آيد به تصور درآوريد. برای هر كدام از آنها جالی خالی را با يكی از اين سه جواب يعنی: « اجباری »، « مجاز » و « ممنوع » پر كنيد.
١ ـ يك واگن باری كه از كنترل خارج شده چيزی نمانده است كه پنج انسان را كه بر روی خطوط آهن راه می‌روند زير بگيرد. يك كارمند راه آهن در كنار تكمه‌ای ايستاده است كه می‌تواند با فشار دادن آن واگن را به خطی فرعی هدايت كند. اما در چنين حالتی انسانی ديگر كشته خواهد شد، ليكن اين عمل باعث می‌شود كه آن پنج نفر زنده بمانند. فشار دادن آن تكمه ـــــــــــــــــــــــــ ــــ است.
٢ ـ شما از كنار استخر كم عمقی عبور می‌كنيد كه در آن كودكی در حال غرق شده است و شما تنها كسی هستيد كه در آن دور و اطراف حضور دارد. اگر آن كودك را از آب بيرون آوريد او زنده می‌ماند اما لباس‌های شما خراب می‌شود. در آوردن آن كودك از استخر ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ است
٣ ـ پنج انسان جدا از هم كه در وضعيت بسيار بدی قرار دارند هم زمان به بيمارستانی منتقل می‌شوند. هر كدام از آنها نيازمند پيوند يك عضو است تا زنده بماند. اما فرصت كافی وجود ندارد كه بتوان از بيمارستان‌های ديگر عضو‌های لازم را تهيه كرد. اما در اتاق انتظار بيمارستان فرد سالمی نشسته است. اگر جراح اعضای بدن آن فرد را بيرون آورد او خواهد مرد، حال آن كه آن پنج نفر زنده می‌مانند. بيرون آوردن اعضای بدن آن مرد عملی است ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
اگر شما به مورد اول با « مجاز » ، به مورد دوم با « اجباری » و به مورد سوم با « ممنوع » جواب داده باشيد، مطابق با آن ١٥٠٠ نفری در سراسر جهان اظهار نظر كرده ايد كه به اين برهان ذوحدين ما برای آزمون احساس اخلاقی بر روی سايت ما (moral.wjh.harvard.edu) جواب داده‌اند. اگر اخلاقيات كلام خداوند است پس پاسخ‌های افراد بدون ايمان دينی به سه موردی كه در بالا آمد بايد متفاوت از پاسخ‌های افراد اهل ايمان دينی باشد و بر توجيهات ديگری قرار گيرد
برای مثال، از آنجا كه افراد بدون ايمان دينی گويا فاقد آن قطب نمای اخلاقی هستند پس راهنمای آنها صرفاً بايد منافع فردی باشد و در مورد مثال كودكی كه در حال غرق شدن است بايد بدون اعتنا از كنار او گذشته و به راه خود ادامه دهند. اما در آزمون مورد نظر ما هيچگونه تفاوت معنی دار آماری ميان شركت كنندگانی با زمينه‌ی دينی و بدون آن ديده نشد. در حدود ٩٠ درصد شركت كنندگان در اين آزمايش بر اين عقيده بودند كه فشاردادن تكمه برای منحرف ساختن واگن باری عملی « مجاز » است، ٩٧ درصد معتقد بودند كه نجات آن كودك عملی « اجباری » است و ٩٧ درصد نيز اظهار نظر كرده بودند كه جدا كردن عضوهای آن مرد سالم « ممنوع » می‌باشد
اما هنگامی كه از آنها سوال شد چرا بعضی از مورد‌ها مجاز و بعضی ممنوع هستند شركت كنندگان يا پاسخ درستی نداشتند و يا توضيحاتی ارائه دادند كه نمی‌توانست برای تفاوت‌های مربوطه پاسخ مناسبی باشد. آنچه بسيار مهم بود اين كه افرادی با زمينه‌های دينی همانقدر در برابر پرسش‌ها بی پاسخ بودند كه افراد بی دين و همانقدر پاسخ‌هايشان نامربوط بود كه متدين‌ها
اين مطالعات برای اين تصور كه ما همچون ساير توانايی‌های روان شناختی ذهنی خود ـ همچون توانايی‌های زبانی و استعداد برای رياضيات ـ دارای توانايی و استعداد اخلاقی نيز هستيم و قضاوت‌های شهودی ما برای درست و نادرست بر چنين مبناهايی قرار دارد تكيه گاه تجربی مناسبی فراهم می‌آورد. اين توانايی‌های شهودی پيامد ميليون‌ها سالی را بازتاب می‌دهد كه طی آنها اجداد ما در شكل پستانداران اجتماعی زندگی می‌كردند و اين توانايی‌ها درواقع بخشی از ميراث مشترك ما انسان‌ها است
توانايی‌های شهودی و تكامل يافته‌ی ما در برابر هر تنگنای اخلاقی كه قرار گيريم لزوماً پاسخ‌های درست يا اصولی ارائه نمی‌دهد. آنچه برای اجداد ما خوب بود شايد ديگر امروزه خوب نباشد. اما بينش‌هايی به درون چشم انداز در حال تغيير اخلاقی كه در آن پرسش‌هايی همچون حقوق حيوانات، سقط جنين، يوتانازی و كمك‌های بين‌المللی مورد توجه عموم قرار دارد از دين منشا نگرفته بلكه از انعكاس دقيق بر مسائل انسانی و از آنچه ما به عنوان تجربه‌ای از يك زندگی خوب تلقی می‌كنيم برمی‌خيزد
از اين لحاظ برای ما اهميت دارد كه از مجموعه‌ی جهانشمولی از احساس‌های اخلاقی آگاه باشيم تا بتوانيم در باره‌ی آنها به تامل بپردازيم و حتی چنانچه زمانی در نظر داريم كه تصميمی مخالف با آنها اتخاذ كنيم از پس آن برآمده و اين را بدون توهين به اديان انجام دهيم. زيرا سرچشمه‌ی اخلاق در واقع سرشت انسانی خود ما است و نه خداوند يا چيز ديگر.

——————–

مارس‌هاوزر پروفسور روان شناسی است و مدير آزمايشگاه تحقيقاتی Primate Cognitive Neuroscience. پتر سينگر پروفسور اخلاق زيستی در دانشگاه پرينستون است.

Godless Morality by Marce Hauser and Peter Singer.

Project Syndicate 2006.

منبع

http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/6665

شما حق ندارید به عقاید مردم توهین کنید!

نویسنده – آرش بیخدا

آیا باید به مقدسات مردم احترام گذاشت؟

پیشگفتار

اینکه نباید به مقدسات توهین کرد و نباید به دین مردم کاری داشت سخنی است که شبانه روز از مسلمانان، اسلامگرایان و سمپاتهای ایشان میتوان شنید. قبل از نوشتن این نوشتار واژه «توهین» را در گوگل جستجو کردم، از 20 مورد نخست، 9 مورد در مورد «توهین به مقدسات» بود.  البته بیشتر اوقات وقتی کسی میگوید به مقدسات مردم توهین نکنید منظورش این است که به مقدسات من توهین نکنید، برخی آدمها علاقه دارند خود را پشت نامهای بزرگتر مخفی کنند. افزون بر این باید توجه داشت که دین مال التجاره طبقه ملایان است و آنان نیز همانند دیگر کسبه مایل نیستند کسی به محصولشان اهانت کند چرا که این اهانت ممکن است رونق را از بازار کار ایشان بگیرد.

هدف من در این نوشتار نقد این ایراد و انتقاد است، من معتقدم درخواست احترام به مقدسات درخواست بیجایی است و اساساً احترام به مقدسات اسلامی کاری غیر اخلاقی و نادرست است. افزون بر این معتقدم مسلمانان در پس این درخواست چیزهای دیگری را میطلبند که کاملاً نابجا و نا عادلانه هستند. در این نوشتار ابتدا مفاهیم قداست و اهانت را بطور مختصر معرفی خواهم کرد، سپس به این پرسش پاسخ خواهم داد که آیا باید به مقدسات اهانت کرد یا نه، در بخش بعدی توضیح خواهم داد که چرا این مسئله برای مسلمانان اینقدر اهمیت دارد، پس از آن نشان خواهم داد که مسلمانان خود احترامی برای دیگران قائل نیستند، و در پایان توضیح خواهم داد که در چه صورتی مسلمانان میتوانند برای خود احترام کسب کنند.

پیش از آغاز نوشتار بد نیست به این مسئله اشاره شود که اینطور باید و نباید ها یا میتوانند حقوقی باشند یا اخلاقی. بنابر این از کسی که میگوید به مقدسات نباید توهین کرد باید پرسید که این باید حقوقی است یا اخلاقی؟ به این معنی که آیا او میگوید بر اساس قوانین نباید به مقدسات توهین کرد یا اینکه میگوید از نگر اخلاقی خوب نیست که به مقدسات توهین کرد یا خوب است که به مقدسات احترام گذاشت. در کشوری که من در آن زندگی میکنم اهانت به اسلام جرم نیست، و در بیشینه کشورهای متمدن نیز همینگونه هست. اما در دیدگاه من اخلاق جایگاه بالاتری از قانون دارد یعنی اگر کاری اخلاقی باشد بهتر است اگرچه خلاف قانون باشد آنکار را یک حق شمرد، و اگر کسی کاری را انجام داده است، این توجیه که «اینکار حق من بوده است» کافی نیست، بلکه باید دلیلی اخلاقی نیز ارائه شود. فرض کنید قانوناً در کشوری موظف باشید گردن کسی که در جمع خمیازه میکشد را بزنید، آیا از این قانون پیروی خواهید کرد؟ در چنین مواردی بحث اخلاقی در مورد این باید و نباید ها اهمیت پیدا میکند و موضوع این نوشتار نیز از همان دست موارد است. لذا روشن شد که قانوناً اهانت به اسلام حق من و سایر ساکنین کشورهای متمدن است، ولی بر اساس قوانین کشورهایی که قوانین اسلامی در آنها رواج دارند اهانت به اسلام جرم است و چنین حقی وجود ندارد و این موضوع نسبتاً ساده ای است. اما بحث اخلاقی کمی پیچیده تر است و در اصل این نوشتار به بررسی اخلاقی این قضیه میپردازد. روشن است که اگر اخلاقاً اهانت به اسلام خوب باشد و یا احترام گذاشتن به اسلام بد باشد (این دو گزاره لزوماً یکسان نیستند)، من توصیه میکنم که اگر حتی اینکار غیر قانونی باشد، یک حق فرض شده و به آن احترام گذاشته شود، یعنی من اگر ساکن ایران هم بودم تنها به دلیل اینکه قانون میگوید به اسلام باید احترام گذاشت، حاضر به احترام به اسلام نمیشدم. همانطور که توصیه میکنم گردن کسی را به علت خمیازه کشیدن نباید زد حتی اگر در قوانین کشوری باشد که در آن ساکنید.

من متوجه این واقعیت هستم که بسیاری از خوانندگان حوصله خواندن مطالب بلند را ندارند، از این رو به چنین خوانندگانی توصیه میکنم تنها بخش «آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟» از این نوشتار را مطالعه کنند.

مقدسات چه هستند؟ اهانت چیست؟

به نظر میرسد هم مقدسات هم اهانت ها هردو مسائل فرهنگی هستند که هر اجتماعی برای خود مصداقهای متفاوتی از آنها را تعریف میکند. بنابر این هردو این مقوله ها تابع جای و گاه هستند و نمیتوان تعریفی از آنها ارائه داد که تابع یک جمعیت مشخص نباشد. البته این به خودی خود به آن معنی نیست که نمیتوان مصادیقی از چیزهای مقدس و رفتار یا گفتار اهانت آمیز پیدا کرد که همه جا کسری از مردم آنها را مقدس یا اهانت آمیز میدانند.

مقدسات چه هستند؟  به نظر نمیرسد تعریف جهانشمول و دقیقی از مقدسات وجود داشته باشد که تابع جای و گاه نباشدد. یک نویسنده مسلمان نیز به همین واقعیت اینگونه اشاره کرده است:

قانونگذار از مقدسات تعریفی ارائه نداده است و در منابع فقهی و حقوقی نیز غیر از ذکر مصادیق، تعریفی روشن بیان نگردیده است. در کتب لغت نیز تعریف مقدسات در هاله ای از ابهام است و فقط به تعریف از مفرد ان اکتفاء شده است.  (1)

با این حال روشن است که مقدسات تنها برای مسلمانان موضوعیت ندارد بلکه دیگران نیز مقدساتی دارند، لذا نزدیک ترین تعریف قابل تصور به مقدسات چنین است:

H برای جمعیت P مقدس است اگر آن جمعیت برای H ارزش و احترام فوق العاده قائل باشند و خواستار بزرگداشت و رفتارهای ویژه در قبال H باشند

به نظر میرسد هریک از اجتماعات انسانی برای خود مقدساتی داشته اند، برای نمونه گاو در میان سایر حیوانات برای برخی هندوها موجودی مقدس است، یعنی آنها برای گاو ارزش و احترام خاصی قائل هستند و خواستار احترام ویژه به گاو هستند، یعنی خواستار این هستند که با گاو مانند دیگر حیوانات برخورد نشود. نمونه های دیگر را نیز میتوان در بسیاری از اقوام و نژادها و فرهنگ ها یافت، سرخپوستهای آزتک ذرت را مقدس میدانستند، برخی سلت ها آب را مقدس میدانستند و ماهی نمیخوردند، مصریان باستان هم گربه ها را مقدس میدانستند. در بیشتر جاها پرچم کشور و سمبل های ملی برای کسری از مردم بخشی از مقدسات هستند.

ممکن است تصور کنید آنچه برای اجتماع ما مقدس است واقعاً ارزشی بالاتر از مقدسات جوامع دیگر دارند، ولی خوب این تصور در جوامع دیگر نیز نسبت به مقدسات ما وجود دارد.  پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که از نظر مسلمانان مقدسات اسلام چه چیزهایی هستند؟ یک نویسنده مسلمان به این پرسش اینگونه پاسخ داده است:

نخستین چیزی که از مقدسات اسلام در ذهن می‌اید «اشخاص و مفاهیمی است که بايستي محترم شمرده شده و از گزند استهزاء و اهانت در امان و مصون باشند» بدون شک ذات باری تعالی اولین مصداق روشنی است که پاکتر و منزه‌تر از او در آموزهای دینی وجود ندارد «سبحان الله عما یصفون» پیامبران و پیشوایان دین و دیانت و سمبل های بشری نیز در زمره‌ی مقدسات دینی قرار می‌گیرند که باید از هرگونه تحقیر و توهین در امان باشند. هم چنین مقدسات، شامل اماکن نیز می‌گردد همانند کعبه، مزار امامانك قرآن، نهج البلاغه و شخصیت‌های مورد احترام همچون حضرت ابوالفضل العباس، علی اکبر، حمزه و… هم‌چنين شخصیت‌های سایر مذاهب که از نظر مسلمانان واجب التعظیم اند همانند حضرت هاجر، مریم مقدس و… (2)

تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه چیزی مقدس خوانده میشود آن چیز «بو دار» و مشکوک است و دارای ضعف های بسیار است از همین رو میخواهند با تقدیس، آنرا از انتقاد و رسوایی مصون دارند. قانون جاذبه برای هیچ کس مقدس نیست، چون مسئله دو دو تا چهارتا است، کسی نیاز ندارد روزی هزار بار بگوید جاذبه صحیح است! و حرکات مسخره از خود نشان بدهد و مثلاً روزهای سه شنبه ماتحت خود را به سوی آسمان بگیرد و به خود تلقین کند که «جاذبه اکبر»! اما وقتی چیزی تقدیس میشود و اهمیت و بزرگی آن مکرراً تکرار میشود و مدافعان آن در بیان باور خود به آن بسیار تظاهر میکنند و برای پاسداشت آن حرکات غیر عادی و مسخره انجام میگیرد انسان هوشمند باید بداند که در اینجا کاسه ای زیر نیم کاسه است! کسی دارد چیزی را پنهان میکند و کسانی دارند از این پنهانکاری سود میبرند! واقعیت غیر قابل انکار یا دستکم اثبات پذیر و محکم نیازی به تقدیس و تظاهر ندارد! بنابر این تقدیس و شیادی معمولاً همراه هم هستند.

اهانت چیست؟ همچون مقدسات تعریف اهانت نیز دقیق و جهانشمول نیست و تابع جای و گاه است، نزدیک ترین تعریف قابل تصور برای اهانت چنین است:

رفتار یا گفته B برای جمعیت P اهانت آمیز است، اگر بر اساس آداب و سنن و نرمهای رایج در میان آن جمعیت، B غیر محترمانه باشد یا به عبارت دیگر در شان چیزی که به آن اهانت میشود نباشد

هر اجتماعی برای خود اهانت  های مختلفی دارد. در میان چینی ها آروغ نزدن بعد از غذا خوردن اهانت به میزبان است، در میان ایرانیان نشستن با پاهای دراز روی زمین در جمع اهانت آمیز است، در میان ایرانیان نشان دادن انگشت شست به دیگران اهانت آمیز است، در میان برخی از فرهنگ ها نشان دادن کف دست به طرف مقابل اهانت آمیز است. در میان آنگلوساکسونها نشان دادن انگشت میانه به طرف مقابل بسیار اهانت آمیز است. افزون بر این نمونه ها، نمونه هایی هم وجود دارند که همه جا اهانت حساب میشوند، مثلاً تف انداختن یا فحش دادن در هر جامعه ای دستکم برای کسری از مردم اهانت محسوب میشود.

حال پرسش این است که چه چیزی در نظر مسلمانان توهین به مقدسات محسوب میشود؟ نویسنده مسلمان در این مورد نوشته است:

اهانت در ماده‌ی فوق، اعم است از نسبت دادن صریح الفاظ رکیک و یا هر فعل و ترک فعلی که در نظر عرف موجب وهن و تحقیر طرف گردد. توهین شامل گفتار، کردار، کتابت و حتی اشاره‌ی صریح است. به طور مثال اگر کسی در عاشورا لباس شادی به تن کند و یا به شادی و هلهله بپردازد مشمول ماده مزبور قرار می‌گیرد.

اما در مورد ترک فعل مثلا صلوات نفرستادن بر پیامبر از روی عمد و توهین، ایا مشمول ماده، قرار می‌گیرد یا خیر؟ در این جا بین حقوقدانان تفاوت نگاه و نظر وجود دارد؛ نظر برخی بر این است که برای ترک فعل، نمی‌توان مجازات، قایل شد، هر چند که به قصد توهین باشد. (3)

روشن است که اگر کسی حرفهای بسیار رکیک جنسی به پیامبر اسلام بزند این کار او هم از نظر مسلمانان هم از نظر هر انسان منصف دیگری فحاشی و در نتیجه اهانت حساب میشود، ولی آنچه عجیب است این است که مسلمانان استانداردهای عجیب و غریبی برای اهانت در میان خود دارند. همانطور که خواندید برای نمونه لباسی با رنگ شاد پوشیدن در ماه محرم اهانت به مقدسات حساب میشود (!)، تحقیر مقدسات نیز مصداقی از اهانت به مقدسات است، یعنی یک نامسلمان نباید حقارت و پستی و نقصانی را به مقدسات اسلامی نسبت بدهد. شوربختانه تعریف اهانت گویا در میان مسلمانها به این استاندارد مسخره و کاملاً غیر عادلانه نیز محدود نیست، حتی خود مسلمانان نیز گاهی تنها بخاطر بیان یک دیدگاه به اهانت به اسلام محکوم شده اند.  برای نمونه مجتهد شبستری یکی از متفکرین مسلمان و اصلاح طلب در یکی از سخنرانی های خود مسئله عصمت پیامبران و امامان را انکار کرده بود (4) و اسلامگرایان به همین سبب وی را متهم به اهانت به پیامبر اسلام کردند، برای نمونه آیت الله خاتمی به نقل از روزنامه حکومتی کیهان مورد وی گفته است:

آیت الله سیداحمد خاتمی نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان رهبری سه شنبه گذشته در جمع هیئت های مذهبی و اقشار مختلف مردم و عزاداران پیامبراعظم این شهر با اشاره به توهین محمدمجتهد شبستری از روشنفکران دوم خردادی به ساحت مقدس پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) گفت: این فرد سابقه اظهارات نادرست زیادی دارد و در گذشته گفته بود برای رشد و تعالی کشور راهی جز روی آوردن به دمکراسی غرب نداریم و باید دست از مبانی فقهی اسلام برداریم. وی که سابقه طلبگی داشت، خودش را خلع لباس کرد. خاتمی در ادامه با اشاره به گفته این روحانی نمای دوم خردادی در دانشگاه اصفهان که معصومیت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) را رد کرده است بیان داشت: جای بسی تعجب است، فردی که سابقه طلبگی دارد این چنین سست حرف می زند، عصمت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) از بدیهیات دینی است و این را آیات قرآن تصریح می کنند و از اعتقادات شیعه است. (5)

خبرگزاری حکومتی فارس در مورد خبری مرتبط نوشته است:

در پی تجمع اعتراض‌آمیز دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان در واکنش به سخنان موهن مجتهد شبستری، دفتر انجمن اسلامی این دانشگاه که محل هتک حرمت به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) بود پلمب شد. به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، در پی هتاکی بی‌شرمانه محمد مجتهد شبستری در ظهر امروز جلسه انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان، در مسجد این دانشگاه سخنان وی با واکنش اعتراض‌آمیز تشکل‌های مختلف دانشجویی و نماز‌گزاران روبرو شد. در میان دو نماز بیانیه اعتراض آمیز معترضان به هتک حرمت پیامبر(ص) توسط یکی از دانشجویان قرائت شد و دانشجویان با امضا کردن متن این بیانیه خواستار واکنش فوری مسئولان دانشگاه به این مسئله شدند. (6)

همان خبرگزاری باز از قول امام جمعه دیگری میگوید:

حجت‌الاسلام و المسلمين مهدي رحماني امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در اراك افزود: شبستري بايد مطالب و ادعاهاي خود را در جمع عالمان ديني كه هم اكنون در تخصص‌هاي گوناگون و در حوزه علميه قم و مشهد مقدس مشغول فعاليت هستند بيان مي‌كرد. وي با محكوم كردن سخنان مجتهد شبستري در توهين به ساحت مقدس پيامبر اكرم(ص) گفت: ايجاد شبهه و ترديد در ذهن دانشجويان جوان كار ناپسند و نادرستي است. امام جمعه كميجان با اشاره به مناظره شبستري با استاد مصباح يزدي خاطرنشان كرد: سخنان توهين‌آميز شبستري نشان مي‌دهد كه ايشان از مناظره با مصباح درس عبرت نگرفته و بايد با دقت افكار و كتب شهيد مطهري، حضرت امام (ره) را مطالعه كرده و در افكار خود تجديد نظر كنند. (7)

خبرگزاری حکومتی آفتاب در مورد خبری مرتبط نوشته است:

مجتهد شبستری همزمان با رحلت پیامبر گرامی‌اسلام با حضور در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان با توهین به عصمت پیامبر گرامی ‌اسلام اظهار داشته بود که تنها رسالت پیامبر دعوت مردم به سمت خدا بوده و آنان تنها در این امر عصمت داشته‌اند و از لحاظ گناهان باتوجه به روایات معتبر و سخنان بر جای مانده از آنان نمی‌توان عصمت برایشان در نظر گرفت. وی همچنین در بخشهایی از سخنان خود پای را از این امر فراتر گذاشته بود و حتی قرآن و جنبه علمی ‌بودن آن را نیز زیر سوال برده بود. (8)

روشن است که اسلامگرایان با شدید ترین الفاظ شبستری را که خود مسلمان است به اهانت و هتک حرمت متهم کرده اند، اما آنچه از متن سخنرانی بر می آید همانطور که قابل پیشبینی است این است که کوچکترین واژه زشت یا تندی در آن بکار گرفته نشده است، بنابر این سخنان وی فحاشی نبوده است اما از نظر افراد یاد شده اهانت بوده است. این نمونه از رفتار اسلامگرایان نشان میدهد که مفهوم اهانت در میانشان وسیع تر از فحاشی است و فحاشی تنها یک نمونه اهانت است. روشن است که هرگونه انتقاد حتی نه به خود اسلام، بلکه به برداشت یک عده از اسلام از نظر ایشان یک اهانت حساب میشود.

نمونه دیگر سخنرانی پاپ بنديکت شانزدهم ، رهبر کاتوليک های جهان،در روز سه شنبه۱۲ سپتامبر ۲۰۰۶ ، در دانشگاه رگنزبورگ آلمان بود که وی در آن سخنرانی به نقل از سندی تاریخی از زبان يک امپراتور مسيحی قرن چهاردهم  به نام مانوئل دوم قسطنطنیه خطاب به یک مسافر ایرانی گفته بود:

محمد برای جهان فقط شرارت و اعمال غيرانسانی به ارمغان آورده و از جمله دستور داده که دين را با زبان شمشير گسترش دهيد.

این دیدگاه یک اهانت نیست، هیچ واژه زشتی در آن دیده نمیشود بلکه انتقادی است که هرکس مخالف با اسلام است ممکن است داشته باشد، ولی تنها «نقل» این جمله توسط پاپ باعث شد که بسیاری از مسلمانان پاپ را محکوم به اهانت به اسلام کنند. برای نمونه: دبير كل علماي مسلمان انگليس اهانت پاپ را عمدي دانست  (9) ، ائمه مساجد سني عراق اهانت پاپ به اسلام را محكوم كردند (10) طلاب حوزه علميه قم در اعتراض به اهانت پاپ به اسلام، تجمع كردند (11) و احمد الطیب رییس دانشگاه الازهر گفت: اظهارات موهن به قرآن از سوی پاپ بندیکت شانزدهم یکی از دلایل اصلی کند شدن روند مذاکرات و تعاملهای حسنه علمای اسلامی با واتیکان می باشد (12).

یکی دیگر از ماجراهای اخیر و مرتبط با این بحث در پاکستان اتفاق افتاد، ملایی با نام اسرار احمد حدیثی از یکی از معتبر ترین کتابهای اهل تسنن را خوانده بود تفسیر کرده بود و همین عمل او اهانت به امام علی و شیعیان تلقی شده بود و موجب اعتراضات گسترده شده بود. ماجرا به نقل از یک سایت شیعی از این قرار بود:

اسرار احمد كه خود را جانشين «ابوالاعلي مودودي» و حتي بالاتر از وي aمي‌داند و در عين حال، هيچ گونه تحصيلاتي در زمينه قرآن، حديث و تقسير ندارد، با استناد به حديثي جعلي در كتاب «سنن ترمذي» در يك برنامه تلويزيوني پيرامون آيه «ولا تقربوا الصلاة و انتم سكاري» گفت: روزي علي (ع) [نعوذ بالله] در حالت مستي در مسجد بر رسول‌الله (ص) وارد شد. حضرت از اين وضع ناراحت شد و آنگاه اين آيه نازل شد كه مسلمانان نبايد در حالت مستي نماز بخواند.  (13)

یعنی شیعیان اینکه علی قبل از تحریم شراب، شراب خورده است را اهانت به تشیع میدانند، حال آنکه این تنها یک دیدگاه تاریخی و مستند است. ممکن است بپرسید پس چرا این دسته از مذهبیون میگویند «به مقدسات ما توهین نکنید» و بجای آن نمیگویند «از برداشت و کاسبی ما از دین انتقاد نکنید»، این پرسش مرا متعجب خواهد کرد و از شما خواهم پرسید مگر نمیدانید که مبنای اسلام بر دروغ و دغل کاری و تغییر معنی کلمات و لفاظی و یاوه گویی و دو رویی است؟  اگر نمیدانید همین مسئله باید شما را از این واقعیت آگاه کند و اگر میدانید هم که نباید این پرسش برایتان مطرح شود.

تعریف کردن آنچه مقدس است و تعریف کردن دقیق اهانت، احترام و توضیح اینکه چرا باید به مقدسات احترام گذاشت موضوعی بسیار گسترده و پیچیده است و مسلمانان از تعریف آن همواره سر باز میزنند، برای نوشتن این نوشتار از آیت الله صانعی مرجع تقلید شیعه، ملایی که گمان همه بر آن بود که جانشین آیت الله خمینی شود ولی با دخالت باند رفسنجانی ولی فقیه نشد و یک ملای معمولی که حتی آیت الله هم نبود (خامنه ای) را جانشین او کردند، استفتاء کردم (14) و پرسیدم:

س- تعريف دقيق اهانت در شريعت چيست؟ چه زماني ميتوان گفت شخصي به پيامبر يا ائمه اهانت كرده است؟ آيا انكار نبوت، وارد كردن اتهام، طنز پردازي، انكار عصمت مصداق اهانت هستند يا خير؟ آيا منبعي كه بطور مشخص و دقيق اهانت را تبيين كرده باشد وجود دارد؟

پاسخ آیت الله این بود:

بسمه تعالي
با عرض سلام،
ج- موضوع اهانت، همانند بقيه موضوعاتي است كه تشخيص آن با عرف و مردم است و لذا هر عملي كه عرفاً مصداق اهانت نسبت به پيامبر و ائمه عليهم السلام محسوب شود، حرام و معصيت است و از گناهان كبيره مي باشد.

روشن است که آیت الله بخش دوم پرسش من را یا عمداً یا سهواً کاملاً نادیده گرفته است و توضیح نداده است که انکار نبوت، طنز پردازی و غیره مصداق اهانت هستند یا نیستند، بلکه این مسئله را به عرف نسبت داده اند، حتی در این قضیه نیز توضیح نداده اند که عرف چیست و چه کسی مرجع این است که بگوید عرف جامعه چیست؟ برای نمونه فرض کنید در کشور مراکش انتقاد کردن اهانت به شمار بیاید، حال بر اساس این دیدگاه انتقاد از اسلام در مراکش اهانت به اسلام خواهد بود، یا مثلاً فرض کنید راه رفتن بر روی چیزی در جایی اهانت نباشد، آنگاه راه رفتن روی قرآن در آنجا اهانت نخواهد بود! روشن است که عرف جوامع با یکدیگر بسیار متفاوت هستند و واگذاشتن چیزی که مجازاتش مرگ است به عرف کار بسیار ابلهانه ای است.

عرف جوامع مسلمان در دست آخوند است، اگر آخوند مسلمانان را تحریک کند آنها هر انتقاد و هر ایرادی به اسلام و حتی هر دگر اندیشی را میتوانند اهانت تلقی کنند، به همین جهت ملایان ترجیح میدهند بجای تعریف دقیق مقدسات، اهانت، و بی احترامی، این واژه ها را بطور کیلویی مصرف کنند چه اگر تعریف دقیقی از آنها ارائه دهند این تعریف دست و پا گیر خواهد بود و درخواست احترام به اسلام نابخردانه و ناعدلانه جلوه خواهد نمود. آنها ترجیح میدهند که بتوانند بطور دلخواه هرکسی را که مایلند محکوم به اهانت به اسلام کنند و هواداران خود را به جان او بیاندازند، این کار از لحاظ سیاسی برای آنها بهتر است تا اینکه معیار و خط کش دقیقی برای مسئله احترام و اهانت در اختیار همگان قرار دهند. افزون بر این، تعریف این مسائل بسیار دشوار و نیازمند تحلیل هایی است که بنیان دین و ایمان را زیر سوال خواهد برد از همین سو ملایان این سطحی نگری و یاوه گویی را ترجیح داده اند و توضیح دقیقی در مورد اهانت نداده اند. اما با اینکه باور کردن این قضیه سخت است (!) ملایان واقعاً معتقد هستند کسی حق ندارد علیه اسلام چیزی بگوید، چیزی بنویسد یا تبلیغی بکند! نه تنها کسی حق چنین کاری را ندارد بلکه در بلاد اسلامی کسی حق تبلیغ دین دیگری را نیز ندارد! آیا میتوان تصور کرد در قرن 21 ام جمعیتی اینقدر وحشی باشند؟! ملایان از گفتن اینکه کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بنویسد شرم ندارند! برای نمونه به سخنان آیت الله خمینی «تحریف واژه ها توسط خمینی، منظور از آزادی چه بوده است؟» نگاه کنید، منتها چون ملایان و اوباش تحت نفوذشان توانایی بیان صریح این مطلب را در این دوره و زمانه ندارند پشت این بهانه که «نباید به مقدسات توهین شود» مخفی میشوند، و الا دیدگاه آنان این است که کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بگوید یا بنویسد.

آیا باید به مقدسات توهین کرد؟

افزون بر مجتهد شبستری که شرحی کوتاه در مورد قائله آن در بالا آمد، ملایان و اسلامگرایان دیگری نیز محکوم به توهین به مقدسات شده اند، برای نمونه عبدالله نوری وزیر کشور رفسنجانی و خاتمی نیز در دادگاه به توهین به مقدسات محکوم شده بود (15). این واقعیت نشان میدهد که اسلامگرایان از اتهام «توهین به مقدسات» بدون اینکه در واقع اهانتی صورت گرفته باشد بصورت ابزاری برای خاموش کردن منتقدانشان استفاده میکنند. تجربه شخصی من نیز همین موضوع را تایید میکند، بارها برای من پیش آمده است که اسلامگرا یا مسلمانی به من معترض شده است که شما به مقدسات توهین میکنید. من نیز به آنها گفته ام که اگر به من نشان بدهند در کجای نوشتار من اهانتی صورت گرفته است ممکن است آنرا ویرایش کنم، در بیشینه موارد این معترضین طفره رفته اند و به دلیل اینکه حتی نوشتار من را نخوانده بودند قادر به نشان دادن واژگان توهین آمیز نبودند، در برخی موارد نیز البته مواردی ذکر شد که در بیشینه آنها بازهم آن واژه واقعاً توهین آمیز نبود. برای نمونه یکبار آخوندی اعتراض کرد که در نوشتار «آیا محمد دیوانه نیست؟» از واژه «دیوانه» برای محمد استفاده کرده ای، به او پاسخ دادم که این واژه را قرآن انتخاب کرده است و در چندین جا گفته است محمد تو «مجنون» نیستی، برگردان مجنون به پارسی نیز دیوانه است، با اینحال اگر واژه مناسبتری در ذهن داری میتوانی پیشنهاد کنی و من ممنکن است بپذیرم! در این مورد بخصوص هم آن شخص پاسخی نداشت. نتیجه آنکه اتهام توهین به مقدسات در بسیاری از موارد تنها یک بهانه بی مورد است برای پاک کردن صورت مسئله و خفه کردن منتقد اسلام.

باید به این واقعیت نیز توجه داشت که مسلمانان عادت به شنیدن سخنان منتقدین ندارند، چون اساساً تابحال مجالی برای مخالفت با اسلام وجود نداشته است، به دلیل توحش بالای مسلمانان منتقدین همواره دست به خود سانسوری میزده اند یا اینکه اگر لب به سخن باز میکردند، مرگ  پاسخ سخنان ایشان بوده است، به پاس وجود اینترنت و تکنولوژی غربی است که اکنون میتوان نسبتاً آزادانه تر از اسلام دفاع کرد. به همین جهت دلیل گوش مخاطبین مسلمان با سخنان انتقادی آشنا نیست و همواره و در تمام عمر خود تنها مدح و ستایش و چاپلوسی شخصیتهای دینی خود را شنیده اند و بیشینه مسلمانان اساساً اگر دسترسی به منابع منتقد اسلام هم داشته باشند آنقدر خرد و آزاد اندیشی ندارند که حتی آنها را مطالعه بکنند، لذا هر سخن انتقادی را اهانت میدانند.

اما در پاسخ به پرسش مطرح شده در این بخش باید گفت که بستگی به مقدسات و شیوه توهین دارد. فرض کنید برای افرادی گاو چیز مقدسی است، و خوردن گوشت گاو در آن فرهنگ اهانت محسوب میشود. آیا دیگران باید به این مقدسات احترام بگذارند و به آن توهین نکنند؟ به نظر نمیرسد هیچ انسان عاقلی پاسخی مثبت به این پرسش بدهد. حال فرض کنید همان جمعیت باورهای مضری برای اجتماع نیز داشته باشد، مثلاً افراد را بخاطر باورهای دینیشان تبعیض کنند و یا اینکه بخاطر جرائمی انسانهایی را زنده زنده بپزند، برای نمونه هندو ها که احترام خاصی برای گاو قائل هستند در گذشته بر اساس باورهای دینیشان همسر مردی که فوت میشد را زنده زنده میسوزاندند، این عمل که ساتی نام دارد عملی مقدس بود و هنوز هم برخی زنان هندو خود اینکار را انجام میدهند یعنی بدون دخالت دیگران بعد از مرگ همسر خود را به آتش میکشند (16). در اینصورت چطور؟ آیا باید به این جمعیت و مقدساتش اهانت نکرد و مثلاً گوشت گاو را بخاطر آنها نخورد؟ روشن است که پاسخ منفی است.

جمعیتی را فرض کنید که برای هویج احترام ویژه ای قائل هستند و آنرا مقدس میپندارند. تا اینجای کار ممکن است شما برای این جمعیت و افکارش احترام قائل باشید، البته من چنین احترامی را قائل نیستم چون من برای افکار نادرست احترامی قائل نیستم، ولی حال فرض کنید که افزون بر مقدس پنداشتن هویج، خوردن هویج را جرم میدانند و هویج خوران را میکشند. حالا چطور؟ آیا باید به این گروه و عقیده اش احترام گذاشت؟ هرگز!

در مورد اسلام هم قضیه از نظر برخی نامسلمانان همینگونه است. اسلام شامل یک سری باورهای مسخره و نابخردانه است، مثلاً باور به امام زمان، باور به داستانهای مسخره قرآن همچون طوفان نوح، قصه آدم و حوا، ماجراهای سلیمان، یونس، صالح و غیره مشتی باورهای نابخردانه و گاهی مضحک است، به همان میزان که احترام به هویج از نظر افرادی که عضو جمعیت فرضی بالا نیستند نابخردانه است، احترام گذاشتن به این مزخرفات نیز برای نامسلمانان نابخردانه است و احترام گذاشتن به اسلام یعنی احترام گذاشتن به حماقت. ممکن است برخی حاضر باشند برای مزخرفات و باورهای مسخره کودکانه که جدی گرفته میشوند احترام بگذارند ولی شوربختانه مسئله به اینجا ختم نمیشود. افزون بر نابخردانه بودن و مسخره بودن باورهای بالا این باورها مضر هم هستند؛ مسلمانان بخاطر همین مجموعه باورها دست به جنایات و کارهای زشت متعددی میزنند و روزگار خود و دیگران را بخاطر همین باورهای چرت است که سیاه کرده اند. احترام گذاشتن به اسلام و «مقدسات مردم» در صورتی که این مردم مسلمان باشند یعنی احترام گذاشتن به سنگسار، قصاص، جهاد، اعدام، زن ستیزی، همنجسگرا ستیزی، تبعیض دینی، تبعیض جنسی، و برده داری، و در یک کلام، بربریت، توحش و حماقت و نادانی آیا شما حاضرید به چنین چیزهایی احترام بگذارید؟ پاسخ به میزان مدنیت شما باز میگردد اگر مدنیت شما در حد مسلمانان باشد آنگاه شما میتوانید به این مفاهیم و مروج آن یعنی اسلام احترام بگذاری، ولی اگر میزان مدنیت شما بالاتر از مسلمانان است آنگاه شما همچون من هرگز حاضر نخواهید شد که به اسلام  که بخشی از مقدسات مردم مسلمان است احترام بگذارید چون احترام گذاشتن به اسلام یعنی بی احترامی به خرد، و بدتر از آن بی احترامی به انسانیت.

نتیجه آنکه من هرگز احترام به مقدسات مردم در صورتی که این مردم باورهای غیر منطقی و بدتر از آن مضر داشته باشند را نه تنها توصیه نمیکنم بلکه شدیداً نکوهش کرده و آنرا عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی میدانم، کسانی که به اسلام احترام میگذارند یا دچار نادانی هستند و نمیدانند که اسلام چیست، یا اگر از آن آگاهند همانقدر بزهکار و بدکاره و پلید هستند که مجریان اسلام هستند. من برای خود چنین آدمهایی که یا نادان هستند یا جنایتکار احترامی قائل نیستم هر انسانی از نگر من یا اسلام ستیز است یا انسان ستیز. این انسان ستیزی البته در بیشینه موارد نا آگاهانه و از روی نادانی نسبت به اسلام و قوانین کثیف و متعفنش است.

افزون بر آنچه در بالا آمد باید توجه داشت که اسلام تنها یک مجموعه باورهای خرافی شخصی نیست بلکه به ادعای اسلامگرایان کامل است و یک ایدئولوژی سیاسی است، احترام گذاشتن به یک ایدئولوژی سیاسی کاری احمقانه است، اسلام را باید براستی در کنار کمونیسم، فاشیسم، نازیسم، بعثیسم و غیره آورد، به چه دلیل یک شخص باید به یک ایدئولوژی سیاسی احترام بگذارد؟ بخصوص اینکه این ایدئولوژی مسئله ای کاملاً غیر خصوصی است و در تمام زوایای زندگی هر انسانی دخالت میکند. درخواست احترام به اسلام همانقدر ابلهانه است که درخواست احترام به کمونیسم، فاشیسم، و نازیسم، یا حتی سایر ایدئولوژیها، دیدگاه ها و نظامهای سیاسی مثل لیبرالیسم، دموکراسی، آریستوکراسی، جمهوریت، پادشاهی و غیره… کدام انسان عاقلی اهانت به این موضوعات را جرم میداند؟ روشن است که این تفکر و ایدئولوژی سیاسی میخواهد ارزشی بالاتر از سایر ایدئولوژی های سیاسی برای خود دست و پا کند، تا جایی که کسی حق اهانت به آنرا هم نداشته باشد، حال آنکه از نظر من همانطور که هرکس میتواند به درست یا غلط بگوید کمونیسم و نازیسم مزخرف هستند، باید بتواند بگوید اسلام نیز مزخرف است و کسی نباید به او خرده بگیرد که چرا اهانت کرده ای!  تابحال دیده اید کسی از شما بخواهد به ایده دموکراسی احترام بگذارید؟

به دو دلیل بالا روشن شد که احترام به اسلام کاری غیر اخلاقی و غیر انسانیست، اما احترام نگذاشتن به چیزی برابر با بی احترامی کردن به آن نیست. شما به باورهای قبیله زولو احترامی نمیگذارید چون اساساً نمیدانید این باورها چه هستند ولی به آنها بی احترامی هم نمیکنید، بنابر این میان احترام نگذاشتن و بی احترامی کردن نیز باید فرقی قائل شد، پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا باید به مقدسات مسلمانان بی احترامی کرد یا نه؟

بازهم پاسخ باز میگردد به اینکه بی احترامی یا اهانت یعنی چه؟ در نمونه هایی که قبلاً آورده شد اثبات شد که مسلمانان انتقاد از دین را در بسیاری از موارد اهانت به اسلام تلقی میکنند، اگر میخواهید مسلمانان را راضی نگه دارید باید تمام باورهای ضد اسلامی خود را مخفی نگه دارید و «خفه» شوید، منظور بسیاری از مسلمانان از احترام گذاشتن همین است.  اما اگر اهانت یعنی انتقاد، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد! مسلمانان از دماغ فیل نیافتاده اند که حق مصونیت از انتقاد داشته باشند، هیچ باور و اندیشه ای نباید این امتیاز را داشته باشد که کسی نتواند از آن ایراد بگیرد، انتقاد کند و نقصانی را به آن نسبت بدهد. اگر مسلمانانی اینرا درک نمیکنند و یا نمیپذیرند بخاطر توحش و فاشیست  بودن آنهاست، دیگران چرا باید به چنین حماقت و خفتی تن در دهند؟ انتقاد از اسلام و انتساب نقصان به اسلام و وارد کردن اتهام به اسلام و مسلمانان و شخصیت های اسلامی به دلیل مضر بودن اسلام برای بشریت نه تنها امری جایز بلکه از نگر من برای هر نامسلمان فهیمی که اسلام را میشناسد امری بایسته و واجب است. اگر نامسلمانی منتقد اسلام نیست یا نسبت به اسلام نادان است یا شخصی بی وجدان و درونگراست که سرنوشت خود و دیگران برایش اهمیتی ندارد، چرا که اگر کسی در مقابل جنایت سکوت کند خود جنایتکار است. نتیجه آنکه اگر انتقاد کردن از اسلام برابر با اهانت به اسلام است که ظاهراً از نظر بسیاری از مسلمانان تندرو اینگونه است، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد.

ولی خوب گروهی فهمیده تر نیز در میان مسلمانان وجود دارند که انتقاد را اهانت نمیدانند بلکه معیار منطقی تر و متمدنانه تری برای اهانت در ذهن دارند. مثلاً این گروه معتقدند فحاشی اهانت است و به مقدسات مسلمانان نباید کسی فحاشی کند، اینکه فحاشی اهانت است مسئله ای مسلم به نظر میرسد که نمیتوان در آن شک کرد، اما پرسش بعدی که پیش می آید این است که آیا باید به اسلام و مقدسات آن فحاشی کرد یا نه؟

به نظر من بطور کلی فحاشی آنقدر امر مهمی نیست، کسی که دهانش را باز میکند و کلمات زشت از دهانش خارج میشود نمیتواند آسیبی جدی به کس دیگری بزند، طرف مقابل همواره میتواند گوش نکند یا نخواند به همین دلیل بعنوان یک لیبرال معتقدم حق فحاشی نسبت به هر کس و هر چیزی برای انسانها باید محفوظ باشد، مگر در صورتی که خساری به شخص اهانت شده انجام گیرد در اینصورت آن شخص میتواند به دادگاه برود و از اهانت کننده شکایت کند. من خود بعنوان منتقد اسلام روزی نیست که فحشهای بسیار زننده و رکیک از مسلمانان دریافت نکنم ولی این فحشها برای من آنقدر اهمیتی ندارند من به سادگی آنها را نادیده میگیرم و اگر روزی این افراد فحاش را ببینم نیز کینه ای از آنها به دل ندارم و بدون اینکه آنها بخواهند، به دلیل سفاهتشان آنها را میبخشم. مسلمانان نیز باید همین کار را بکنند، اگر از این اهانت ها ناراحت هم میشوند باید آنها را نادیده بگیرند. اینگونه ممکن است مسلمانان برای خود احترامی کسب کنند، و الا با تهدید و خشونت مسلمانان نمیتوانند برای اسلام احترام کسب کنند. گواه این مدعا این واقعیت است که بر اساس دیدگاه بسیاری از فقهای اهل تسنن هرکس به خلفای راشدین اهانت کند باید کشته شود، آیا این حکم خشن و وحشیانه جلوی اهانت شیعیان به سه خلیفه اول را گرفته است؟ البته که نه.

اما این در مورد کسانی است که به خود من فحاشی میکنند، ولی اهانت به اسلام و پیامبر اسلام و خدا و فرشتگان اهانت به یک شخص مسلمان نیست، هیچ مسلمانی هم وکالتی از پیامبر یا خدای کائنات ندارد که از او دفاع کند، دفاع از خدا کاری احمقانه به نظر میرسد اگر خدا میخواست خود میتوانست منتقدانش را در لحظه ای خاموش کند، خدا نیازی به دفاع بشر از او ندارد، مگر اینکه خدا نباشد و یک توهم باشد، خدایی که به دفاع بشر نیاز دارد دیگر خدا نیست. آیا براستی دفاع یک مسلمان کوچک که سر تا پای خود و باورهایش اهانت به دیگران است از قدرتمند ترین موجود قلچماق قابل تصور مضحک نیست؟

نتیجه آنکه اهانت به مقدسات از نظر من یک حق برای همه انسانها باید به شمار برود و هیچکس نباید بخاطر بی احترامی یا اهانت به مقدسات دینی هیچ جماعتی مجرم شناخته شود. ولی حق طبیعی بودن هم برای انجام کاری دلیل موجهی نیست، برای نمونه سیگار کشیدن هم حق طبیعی همه آدمها است ولی بهتر است مردم از این حق طبیعی استفاده نکنند یا اگر میکنند کمتر استفاده کنند.

روشن شد که اهانت به مقدسات از نگر من حق هر انسانی است، اما به پرسش «آیا باید به مقدسات توهین کرد یا نه؟» هنوز پاسخی داده نشده است. به این پرسش از دیدگاه سودمندگرایانه باید پاسخ داد، آیا توهین به مقدسات سبب خیر میشود و یا جلوی وقوع شرّی را میگیرد؟ فکر نمیکنم پاسخ قطعی بتوان به این پرسش داد که در همه سناریوها صادق باشد، برای نمونه گاهی استفاده از کلمات رکیک بصورت طنز آمیز میتواند ذهن مخاطب را نسبت به دین روشن کند و تاثیر مثبتی روی او بگذارد. برای نمونه اگر به دوست صمیمی خود بگویید از نظر شما محمد قرآن را برای آلت تناسلی خود نازل کرده یا اینکه امام زمان معلوم نیست کی میخواهد از لانه خود بیرون بیاید، این گفته ها ممکن است تاثیر مثبتی در دوست شما بگذارد و سبب تغییر در وی شود، چنین توهینی نتیجه خوبی دارد لذا از نظر سودمندگرایانه اینکار خوب به نظر میرسد. اما در مقابل فرض کنید یک استاد دانشگاه که با شما روابط صمیمانه خاصی هم ندارد بطور بسیار رسمی نظر شما را در مورد اسلام میپرسد، اگر در پاسخ به او بگویید از نظر من اسلام یک دین آشغال است، فکر میکنید برداشت آن استاد دانشگاه چه خواهد بود؟ آیا این برخورد مناسب خواهد بود؟ روشن است که چنین برخورد اهانت آمیزی فقط آبروی شما را خواهد برد و نتیجه مثبتی نخواهد داشت. یا فرض کنید در شهر قم به سر میبرید و یک دسته آخوند از مقابل شما در حال رژه رفتن هستند، اگر در چنین حالتی فریاد بزنید درود بر یزید، و مرگ بر امام زمان، چه نتیجه ای رخ خواهد داد؟

در دو نمونه بالا هم به سناریویی اشاره شد که در آن اهانت کردن بی ضرر و حتی سودمند و در نتیجه خوب است، و هم به سناریو هایی اشاره شد که در آنها اهانت کردن نتایج خوبی ندارد. حال پرسش این است که چه مشترکاتی بین سناریوهایی که در آنها اهانت کردن بد است وجود دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی نباید به مقدسات اهانت کرد؟  پیش از پاسخ به این پرسش شایسته است مسئله دیگری را مطرح کنیم. پرسش فرعی این است که آیا برقراری گفتمان و همنشینی با مسلمانان به نفع منتقدان اسلام است یا به ضرر آنها؟ به عبارت دیگر در همنشینی مسلمانان با منتقدان اسلام کدام طرف موضع ضعیف تری دارد و کدام طرف موضع قوی تری دارد؟

از نگر من موضع منتقدان دین بسیار بسیار قوی تر است، چرا که برای دفاع منطقی از اسلام یک شخص باید درست بودن تمامی گزاره هایی که اسلام مدعی درستی آنها است را با موفقیت اثبات کند و الا باور او به اسلام غیر عقلایی و نابخردانه است. در مقابل برای رد کردن اسلام تنها کافیست که یک گزاره نادرست در اسلام پیدا شود، در صورتی که تنها یک خطا و ایراد در اسلام وجود داشته باشد اسلام بطور کلی باطل خواهد بود، مسلمانان معمولاً از این واقعیت قافل هستند و فکر میکنند باید عکس باورهای دینیشان اثبات شود تا دینشان رد شود! قوی بودن موضع منتقدان اسلام نسبت به اسلام طبیعتاً این نتیجه را میدهد که گفتمان و مراودات فکری و مناظرات بین مسلمانان و منتقدان اسلام به نفع منقدان اسلام و به ضرر مسلمانان است. به همین دلیل است که مسلمانان به شدت از انتقاد هراس دارند و از بحث و مناظره فرار کرده و در یک کلام دشمنان جامعه آزاد و باز هستند.

با مقدمه ای که در بالا آمد به این پرسش که «چه زمانی اهانت کردن به مقدسات مسلمانان نادرست است» بهتر میتوان پاسخ داد. زمانی این اهانت کردن بد است که موجب از میان رفتن گفتمان و بحث شود و این بهانه را به مسلمانان بدهد که فرار کنند و خود را به حاشیه بکشانند. بازگشت مسلمانان به پناهگاهشان نتیجه ای مثبت برای آنها دارد. البته باید توجه داشت که در بیشینه موارد وقتی با کسی بحث میکنید نمیتوانید نظر او را عوض کنید ولی این بحث کردن اغلب باعث میشود دیگران به موضوعاتی که تابحال به آنها فکر نکرده اند فکر کنند. خود این نتیجه بحث کردن ارزش بسیار بالایی دارد.

بنابر این من توهین کردنی به مقدسات را که نتیجه خوبی ندهد اگرچه حق هر انسانی میدانم ولی توصیه میکنم که به دنبال فحاشی و استفاده از کلمات رکیک در برخورد با مسلمانان نباید بود و معمولاً بهتر است این ضعف و خشم را با دانش گستری و استدلال و برخورد آرام و منطقی جایگزین کرد.

چرا مسلمانان نگران اهانت شدن به باورهایشان هستند؟

کسی که به محمد رسول الله اهانت کند و با وی به دشمنی بپردازد حکمش از نظر علمای اسلامی مرگ است و خونش حلال است، البته حکم کسی که به امامان، خدا و حتی به فرشته ها نیز توهین کند باید به سرعت کشته شود و پیاده شدن این حکم نیاز به دادگاه و قاضی ندارد، یک مسلمان خود میتواند این حکم را در هر شرایطی پیاده کند و فقها در این مسئله با یکدیگر «اجماع» دارند، ماده 513 قانون مجازات اسلامی ایران در این مورد میگوید:

اگر توهینی مشمول ساب النبی باشد، مجازات آن اعدام است و در این مورد هر که بشنود براو کشتن واجب است و نیازی به اذن امام و رهبر شرعی نیست، مسئله مورد اجماع، فقیهان، و از جرائم غیر قابل گذشت است. و اگر مشمول حکم ساب النبی نباشد، به حبس از یک تا پنج سال محکوم می‌گردد، و این جرم، بازهم غیر قابل گذشت است و مشمول ماده‌ی (727) نیست.

باورهای دینی بقیه مردم و دینداران نیز گاهی مورد اهانت قرار میگیرد، مثلاً چند سال پیش در نیویورک امریکا مردی مجسمه ای شکولاتی از بدن عریان مسیح  ساخته بود، او که خود یک مسیحی بود میگفت مسیح چیزی شیرین است و شکولات هم چیزی شیرین است و من فکر میکنم این اثر هنری خیلی مناسب باشد. مسیحیان زیادی از این کار او دلخور و ناراحت شدند ولی نه کسی دستور قتل برای او صادر کرد نه به او فحشی داده شد نه کسی او را تهدید به مرگ کرد. کمترین خشونتی نسبت به او از جانب یک مسیحی وارد نشد، کاری که تندرو ترین مسیحی ها انجام دادند این بود که تلاش کردند پشتیبانان مادی او را بایکوت کنند. سرانجام نیز این مجسمه در موزه ای به نمایش در آمد و کسی هم تنوانست جلوی آنرا بگیرد (17). همه روزه اشعار و آهنگها و فیلمها و کلیپها و کتابهایی که در آنها مستقیم یا غیر مستقیم به مسیحیت، مسیح و مسیحیان توهین میشود در غرب منتشر میشود ولی مسیحیان با متانت و بزرگواری تمام آنها را نه تنها تحمل میکنند بلکه این اهانت ها را حق هر کسی میدانند. آیا مسیحیان از این اهانت ها ناراحت نمیشوند؟ البته که میشوند! ولی هیچکس از مسیحیان خشونت ویژه ای در این زمینه نمیبیند، چرا مسلمانان نیز در این مورد مانند مسیحیان رفتار نمیکنند؟

براستی دلیل این همه توحش و حساسیت شدید در میان مسلمانان چیست؟ به فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد و نبوت محمد نیز قابل دفاع باشد آیا این قابل دفاع است که مسلمانان بخواهند از اهانت به خدا و پیامبر و دینشان آزرده شوند و به دفاع از آنها بپردازند؟ به نظر نمیرسد خداوندی قدیر و علیم که همه چیز را میداند و همه کاری را میتواند انجام دهد از اهانت یک انسان به خود ناراحت شود، و یا اینکه از انسان دیگری کمک بخواهد، اگر خدا از اهانت ناراحت شود میتواند خودش از خودش دفاع کند نیاز به دفاع انسانها ندارند، پس برای پرسش بالا باید پاسخهایی غیر از اینکه مسلمانان در حال دفاع از خدا و پیامبر و غیره هستند را جستجو کرد. چند پاسخ قابل تصور را در زیر مرور میکنیم.

یکم – به نظر میرسد مسلمانان باورهای دینیشان را بیش از حد جدی میگیرند، برای شخصیتهای مقدسشان از جمله خدا، پیامبران و امامان قدرتهای ماوراء طبیعی بسیار زیادی توهم میکنند و انتظار یاری زیادی از آنها دارند. شخصیت های مقدس مذهبی برای مسلمانان همانند بت برای بت پرستان هستند، وقتی کسی به بتهای آنها اهانت میکند انگار بتهای آنها را شکسته است، مسلمانان تمام عمر خود را در ترس از قدرت این بتها زندگی میکنند، ولی وقتی میبینند شخصی به این بت ها اهانت میکند و این بتها نمیتوانند از خود دفاع کنند طبیعتاً متوجه عجز و بی خاصیتی این بت ها میشوند یا دستکم ایمانشان تضعیف میشود. این است که روحانیون برای جلوگیری از وقوع این شک، اهانت به اسلام را جدی میگیرند، چون اهانت به اسلام، حال آنکه باوری که با اهانت دیگران سست شود مسلماً باور سست مایه و بیهوده ایست و ما میدانیم که اسلام حقیقتاً چنین است. وقتی مادربزرگ شما ببیند که شما بعد از اهانت به اسلام به سوسک تبدیل نمیشوید در دین خود و درستی اراجیفی که به آنها اعتقاد داشته است رفته رفته شک میکند. شاید اگر من هم قرار بود از یک مشت اراجیف مانند اراجیف قرآن دفاع کنم مجبور بودم دست به خشونت ببرم.

این خود مارا یاد داستان ابراهیم و نابود کردن بتهای قوم خود می اندازد، ابراهیم بت هارا میشکند و میگوید ببینید این بتها حتی از خود نمیتوانند دفاع کنند، پس نیرویی ندارند، به عبارت دیگر ابراهیم از بتها یک عمل را انتظار داشت و میخواست از آنها امتحان بگیرد، در مورد مسلمانان نیز دقیقا همین مسئله است. بت نامرئی و آسمانی آنها الله چون موجودی خیالی و غیر حقیقی است هیچ کاری را در واقع نمیتواند انجام دهد و حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارد. اگر کسی به او توهین کند او نمیتواند هیچ  کاری بکند. این مسلمانان هستند که باید به یاری الله بیایند و از او دفاع بکنند و دشمنانش را بکشند، و این خود بسیار مضحک است. بنابر این توهین کردن به اسلام، یک خدا شکنی است که شباهت بسیاری با بت شکنی ابراهیم سامی دارد، روشن است که از نگر ما فرق چندانی میان بت پرستی و خداباوری نیست، و همانگونه که خداباوران، خداباوری را برتر از بت پرستی میدانند ما نیز بیخدایی را برتر از خداباوری میدانیم. هردو در جهت مبارزه با خرافات و جهل انجام میگیرند و هردو یک نتیجه میدهند، اگر مسلمانان کار ابراهیم را تایید میکنند، این منافقانه است که کار اهانت کنندگان به اسلام را تقبیح کنند!

دوم – اسلام مروج فرهنگ مرگ و ستیزه جوییست، به همین دلیل برای زنده نگه داشتن خود همواره به دشمن نیاز دارد. در فرم شیعی اسلام حتی زمانی که این دشمن وجود ندارد هم یاد دشمنان پیشین (معاویه، یزید، بنی امیه و…)  زنده نگه داشته میشود تا این فرهنگ مرگ و تنفر زنده بماند. همانطور که نشان داده شد اهانت به اسلام جرمی است که به سادگی میتوان هر کسی را به آن محکوم کرد. بنابر این «اهانت به مقدسات» ابزاریست که به درد روحانیت میخورد. چون همواره میتوانند هر عملی را اهانت تلقی کرده و دشمنان فرضی برای خود بوجود بیاورند که بتوانند خود را مشغول به جنگ با دشمنان نشان داده و مقلدانشان را بیشتر بچاپند.

سوم – ملایان انتقاد از خود را در بسیاری از موارد دشمنی و اهانت به اسلام میدانند و میتوانند از این روش منتقدین خود را ساکت کنند. این شیوه را خود محمد بنیانگذاری کرد، خلفای بعدی نیز آنرا ادامه دادند و هنوز هم تداوم دارد. رژیم جنایتکار اوباش اسلامی «محارب با خدا» را در لیست اتهامات بسیاری از قربانیان خود آورده بود. در میان روحانیون هم رایج است که روحانیون ادامه دهنده رسالت هستند و اهانت به یک روحانی (توسط یک جسمانی!) در صورتی که رسالت را زیر سوال ببرد همانند اهانت به پیامبر و در نتیجه مجازاتش مرگ است.

چهار- فرهنگ استبدادی و عقب مانده مسلمانان تفکر انتقادی و اساساً انتقاد را برنمی‍‌‍ تابد و همواره آنرا مضر می پندارد. البته اگر منصفانه به این قضیه نگاه کنیم بقیه طیف های مردم خاور میانه نیز همینگونه هستند. تشبیه انتقاد به اهانت و در نتیجه امتناع از پاسخگویی به انتقاد روشی رایج در فرهنگهای خاور میانه ای است و نامسلمانان نیز همواره از آن استفاده میکنند.

پنجم- مسلمانان در کل شاید به دلیل اینکه دینشان وسط بیابان شکل گرفته است و زندگی بیابانی در مقابل زندگی در دشتهای سر سبز و آب و هوای خوب زندگی بسیار خشنی است به نظر میرسد در تمامی موارد خشن و وحشیانه برخورد میکنند، این نخستین توحش و خشونت از جانب مسلمانان نیست که ما شاهد آن هستیم، مسلمانان در کل فرهنگی خشن و وحشی دارند، روحی که در کالبد جامعه اسلامی وجود دارد روحیه خشونت و ستیز و توحش را ترویج میدهد، از همین رو سم هریس یکی از اندیشمندان غربی اسلام را «فرقه مرگ» نام نهاده است. من فکر میکنم این خشونت ذاتی اسلام که هم ریشه جغرافیایی دارد هم ریشه تاریخی از آنرو که محمد یک فرد نظامی و جنگجو بوده است، میتواند پاسخ خوبی به پرسش مطرح شده در ابتدای این بخش بدهد.

آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟

از حق که نگذریم، دعوت به احترام در بیشینه موارد دعوت خوبی است، کسی که شما را به احترام دعوت میکند شما را به کاری نیک و بهتر بودن فرا میخواند، به همین دلیل هرگاه کسی از من میخواهد که به  چیزی توهین نکنم من درخواست او را جدی میگیرم چون دعوت او، دعوت به نیکیست! اما این دعوت یا صادقانه و خیر خواهانه است یا موزیانه و منافقانه و زیاده خواهانه است. حال دعوت مسلمانان به احترام به مقدسات و اسلام از کدام دسته است؟  آیا مسلمانان میگویند «بیایید به یکدیگر و مقدسات یکدیگر احترام بگذاریم؟» یا میگویند «بیایید به مقدسات ما بدون توجه به اینکه ما به شما و مقدسات شما و دیگران احترام میگذارند احترام بگذارید؟». برای پاسخ به این پرسش باید به رفتار خود مسلمانان نگاه کرد، آیا مسلمانان نیز بطور متقابل به مقدسات دیگران و یا باورهای افراد دیگر احترام میگذارند؟ از نگر من روشن است که مسلمانان چنین نمیکنند و به همین دلیل دعوت مسلمانان به احترام یک دعوت صادقانه و خیر خواهانه نیست بلکه مسلمانان بخاطر دو رویی و از روی نفاق و پلیدی است که چنین انتظاری از دیگران علی رغم بی احترامیشان به آنها دارند. در اثبات این ادعا در این بخش به سه موضوع خواهم پرداخت، نخست اهانت های قرآن و حدیث به نامسلمانان، دوم  رفتار محمد با دگر اندیشان و سوم خشونت اسلام نسبت به نامسلمانان.

همانطور که گفته شد، باید دید آیا مسلمانان خود به دیگران احترام میگذارند یا نه؟ برای یافتن پاسخ این پرسش یک راه نگاه به رفتار مسلمانان است، اما هر مسلمانی که به دیگران و مقدسات دیگران اهانت کند را اگر ملاک تشخیص قرار دهیم ممکن است به حق یا ناحق گفته شود که او مرجع اسلام نیست، و کار او لزوماً به اسلام ربطی ندارد. اما از آنجا که کسی نمیتواند بگوید قرآن به اسلام ربطی ندارد، بهتر است بجای رفتار مسلمانان قرآن را بررسی کنیم، آیا قرآن به دیگران و مقدساتشان احترام میگذارد؟

فرض کنید روزی در خیابان در حال قدم زدن هستید که اعلامیه ای از شخصی دریافت میکنید. این اعلامیه مربوط به گروه «پیروان» است و در آن از شما دعوت میشود که شما هم به این گروه با سابقه و قدیمی بپیوندید. در این اعلامیه همچنین شرح مختصری از باورهای مشترک این گروه آمده است که از این قرار هستند:

  1. مسلمانان همانند خرهایی هستند که کتاب حمل میکنند
  2. مسلمانان نجس هستند
  3. مسلمانان بدترین جنبندگان روی زمین هستند
  4. خدا مسلمانان را بکشد
  5. لعنت خدا و فرشتگان بر مسلمانان باد
  6. مسلمانان مانند حیواناتی هستند که کسی در گوششان چیزی بگوید و آنها جز بانگی نشنوند، مسلمانان کر و کور و لالند و هیچ نمیفهمند
  7. اکثر مسلمانان مثل چهارپایان یا بدتر از آنها هستند، نه میفهمند نه میشنوند
  8. اکثر مسلمانان فاسق (نافرمان، تبهکار، زناکار، گناهکار) هستند
  9. مسلمانان مثل حیوان غذا میخورند
  10. مسلمانان مانند خران وحشی هستند که از شیر میگریزند
  11. مسلمانان حرامزاده هستند
  12. تف بر مسلمانها!
  13. مسلمانان بیمار هستند
  14. مسلمانان ابله هستند ولی خودشان نمیدانند
  15. مسلمانان شعور ندارند
  16. طرفداران گروه پیروان بهترین مردم هستند، بین مسلمانها هم آدم خوب به ندرت پیدا میشود ولی اکثرشان آدمهای عوضی و تبهکاری هستند

نظر شما راجع به گروه «پیروان» پس از آگاهی از افکارشان چه خواهد بود؟ آیا به نظر شما این گروه به مسلمانان اهانت کرده است؟ شما این 15 مورد را یا بخشی از آنها را فحش و اهانت میدانید یا نه؟ آیا این گروه، گروهی فاشیست و ستیزه جو نیست؟ مهمتر از اینها، آیا مسلمانان باید به این گروه و پیروانش احترام بگذارند؟ فکر نمیکنم هیچ انسان عاقلی، بالغ و منصفی به این پرسش آخری پاسخ مثبت بدهد. با توحش و بربریتی که از اسلام و مسلمانان سراغ داریم، اگر دست مسلمانان به پیروان این گروه برسد با آنها چکار خواهند کرد؟ از همه اینها جالب تر، اگر پیروان از مسلمانان بخواهند که به عقاید و باورهای گروه پیروان و خود ایشان احترام بگذارند، به نظر شما هواداران گروه پیروان زیاده خواه، دو رو و حتی دیوانه نیستند؟ آیا مسلمانان باید این درخواست گروه پیروان را از روی حسن نیت بدانند؟

ممکن است بپرسید نقل این داستان تخیلی چه سودی دارد؟ پاسخ این است که این داستان کاملاً تخیلی نیست بلکه مبتنی بر واقعیتی انکار ناشدنی است، تمامی 15 مورد بالا در قرآن آمده است با این تفاوت که مخاطب این دشنامها در قرآن نامسلمانان یا دگراندیشان از زمینه های فکری مختلف هستند، با این اوصاف آیا مسلمانانی که خدایشان اینگونه همانند انسانی فرومایه و دهن دریده زشت ترین دشنامها را به دیگران داده است از دیگران انتظار احترام داشته باشند؟ در ادامه منبع این فحاشی ها به ترتیب همان شماره ای که در اعلامیه بالا آمد، از قرآن ذکر خواهم کرد:

  1. آيه 5 سوره الجمعة (62:5)

    مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

    مثل کساني که تورات بر آنها تحميل گشته و بدان عمل نمي کنند مثل آن خراست که کتابهايي را حمل مي کند بد داستاني است داستان مردمي که آيات خدا را دروغ مي شمرده اند و خدا ستمکاران را هدايت نمي کند (ترجمه آیتی).

  2. آيه 28 سوره التوبة (9:28)

    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

    اي کساني که ايمان آورده ايد ، مشرکان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند و اگر از بينوايي مي ترسيد ، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بي نيازتان خواهد کرد زيرا خدا دانا و حکيم است (ترجمه آیتی)

  3. آيه 55 سوره الانفال (8:55)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

    هر آينه بدترين جنبندگان در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمي آورند : (ترجمه آیتی)

  4. آيه 30 سوره التوبة (9:30)

    وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ

    يهود گفتند که عزير پسر خداست ، و نصاري گفتند که عيسي پسر خداست اين ، سخن که مي گويند همانند گفتار کساني است که پيش از اين کافر بودند خدا بکشدشان به کجا باز مي گردند ؟ (ترجمه آیتی)

  5. آيه 161 سوره البقرة (2:161)

    إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

    بر آنان که کافر بودند و در کافري مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد (ترجمه آیتی)

  6. آيه 171 سوره البقرة (2:171)

    وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ

    مثل کافران ، مثل حيواني است که کسي در گوش او آواز کند ، و او جز بانگي و آوازي نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  7. آيه 22 سوره الانفال (8:22)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ

    بدترين جانوران در نزد خدا اين کران و لالان هستند که در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  8. آيه 59 سوره المائدة (5:59)

    قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ

    بگو : اي اهل کتاب ، آيا ما را سرزنش مي کنيد ؟ جز اين است که ما به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه پيش از اين نازل شده است ايمان آورده ايم و شما بيشترين نافرمان هستيد ؟ (ترجمه آیتی)

  9. آيه 12 سوره محمد (47:12)

    إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الأَْنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ

    خدا کساني را که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته مي کنند ، به ، بهشتهايي که نهرها در آن جاري است داخل خواهد کرد ولي کافران از اين جهان متمتع مي شوند و چون چارپايان مي خورند و جايگاهشان آتش است (ترجمه آیتی)

  10. آيه 50 سوره المدثر (74:50) (به آیات 48 و 49 نیز نگاه شود)

    كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ

    مانند خران وحشي (ترجمه آیتی)

  11. آيه 13 سوره القلم (68:13)

    عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ

    كسانى كه متكبر و سركشند و اصل و نسب خود را بديگران منسوب ميسازند. (حرام زاده- اند).  (ترجمه کاویانپور)

  12. آيه 67 سوره الانبياء (21:67)

    أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ

    اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد! پس آيا نمى‏انديشيد؟ (ترجمه حلبی)

  13. آيه 10 سوره البقرة (2:10)

    فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ

    در دلهاشان مرضي است و خدا نيز بر مرضشان بيفزوده است و به کيفر دروغي که گفته اند برايشان عذابي است دردآور (ترجمه آیتی)

  14. آيه 13 سوره البقرة (2:13)

    وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ

    و چون به آنان گفته شود که شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، ،مي گويند : آيا ما نيز همانند بيخردان ايمان بياوريم : آگاه باشيد ، که آنان خود بيخردانند و نمي دانند (ترجمه آیتی)

  15. «لا یشعرون» در مورد نامسلمانان در آیه های زیر آمده است:
    النحل: ٢٦، النمل: ١٨، الأعراف: ٩٥، يوسف: ١٥، القصص: ٩،الأنعام: ١٢٣، النحل: ٤٥، العنكبوت: ٥٣، يوسف: ١٠٧، النمل: ٦٥، آلعمران: ٦٩، الأنعام: ٢٦،     البقرة: ٩، الزمر: ٢٥، الزخرف: ٦٦، القصص: ١١، النحل: ٢١، البقرة: ١٢، النمل: ٥٠، المؤمنون: ٥٦، الشعراء: ٢٠٢.
  16. آیه 110 سوره ال عمران (3:110)

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ

شما بهترين امتي هستيد از ميان مردم پديد آمده ، که امر به معروف و نهي از منکر مي کنيد و به خدا ايمان داريد اگر اهل کتاب نيز ايمان بياورند برايشان بهتر است بعضي از ايشان مؤمنند ولي بيشترين تبهکارانند (ترجمه آیتی)

افزون بر اینها الله در قرآن بارها نامسلمانان لعنت کرده است، آیا لعنت کردن الله، امامان و پیامبر اسلام نیز برای نامسلمانان بطور متقابل آزاد است یا نه؟ برخی از مسلمانان میگویند لعن کردن اهانت نیست، اگر اهانت نیست پس ما نیز باید بتوانیم لعن کنیم. برخی میگویند شما که به خدا اعتقاد ندارید نباید از لعن شدن ناراحت شوید. من این پاسخ را صحیح نمیدانم زیرا فحاشی وقتی صورت گرفته است که شخصی به دیگری فحش بدهد نه اینکه شخصی احساس کند به او فحش داده شده است. برای نمونه فرض کنید با مردمی آشنا میشوید که در فرهنگ و عقاید و باورهایشان عبارت «کله استخوانی» یک اهانت محسوب میشود در حالی که در فرهنگ شما چنین نیست. حال در این میان شخصی از این جمعیت در مورد شما از این عبارت استفاده میکند. آیا اهانتی صورت گرفته؟ روشن است که صورت گرفته است و ملاک دیدگاه توهین کننده است نه توهین شونده.

لعنت البته در مقابل سایر اهانتهای قرآن موضوع کوچکیست،  غیر از این نتیجه که مسلمانان انصافاً نباید انتظار احترام از سایرین را داشته باشند، از وجود آیات بالا میتوان نتایج منطقی دیگری را نیز گرفت. پاسخ این پرسش چیست؟ «آیا دستکم یکی از 15 آیه بالا اهانت آمیز است یا نه؟»

اگر پاسخ مسلمانان نه است، آنگاه آنچه در 15 مورد بالا آمده نباید برای مسلمانان اهانت آمیز تلقی شوند، یعنی اگر نامسلمانی مسلمانان یا پیامبر اسلام یا هر چیز یا شخص مقدس دیگری را با واژه هایی همچون خر، حرامزاده، نفهم، بی شعور، نجس، حیوان، چهارپا و غیره خطاب کند، مسمانان حق اعتراض ندارند چون اینکار شبیه گفتن «خودتی!»  هست که نباید اهانت محسوب شود و مسلمانان نباید از نامسلمانان انتظار داشته باشند که از خدای آنها در برخورد با مخالف و منتقد مودب تر باشند.

اگر پاسخ مسلمانان آری است، آنگاه اهانت کردن باید آزاد باشد، مگر اینکه مسلمانان حق اهانت به دیگران را منحصر به خود بدانند و بگویند ما حق اهانت به دیگران را داریم ولی دیگران حق اهانت به ما را ندارند. که این البته غیر عادلانه و زیاده خواهی است.

هردو این پاسخها به ضرر مسلمانان و به نفع نامسلمانان است، واقعیت این است که آنچه در آیات بالا آمده است نشان از کمبود و خشم و کینه گوینده دارد، همچنین نشان از تربیت بیابانی و کم دارد، نشان از عقده های فراوان و مشکلات روحی و افسردگی های شدید دارد، تمام این صفات به خود محمد میخورند، همین دشنامها از نگر من میتوانند نشان دهند که قرآن به خدا ارتباطی ندارد.

به نظر نمی آید هیچ انسان عاقلی تمایل به احترام گذاشتن غیر متقابل نسبت به اسلام و مسلمانان داشته باشد. یعنی اگر قرار باشد ما به مسلمانان احترام بگذاریم و خدای آنها به ما اهانت کند، ما باید دیوانه باشیم. از طرفی مسلمانان را توانایی دگرگون کردن قرآن نیست، پس هیچگاه ضرورتی ندارد نامسلمانی به اسلام و مسلمانان احترامی بگذارد. مگر اینکه آیات اهانت آمیز قرآن روزی از قرآن حذف شوند. یا دستکم تعداد زیادی از مسلمانان بپذیرند که در قرآن خطا وجود دارد و آنچه در قرآن آمده لزوماً الهی نیست، آیا مسلمانان هرگز به این تکامل فکری خواهند رسید؟ به نگر من نه! چون خود دین دیدگاه ناقض قرآن است.

افزون بر قرآن که کلام الهی پنداشته میشود، احادیث بسیار زشت و زننده ای در مورد کفار در متون دینی مسلمانان دیده میشود. در زیر به چند مورد از آنها اشاره میکنیم:

حلیة المتقین، علامه مجلسی، باب چهارم، فصل چهارم:

حضرت صادق علیه السلام فرمود که: دشمن ما اهل بیت نیست مگر کسی که ولدالزنا یا مادرش در حیض به او حامله شده باشد.

همانجا باب هفتم، فصل سوم:

در حدیث موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: از آبی که در حوض هاى کوچک در حمام هاى سنیان جمع می شود از غسل مردم غسل مکن که در آن غساله یهودى و نصرانى و گبر و دشمن ما اهل بیت که از همه بدتر است جمع می شود و خدا خلقى از سگ نجس تر خلق نکرده است و کسیکه عداوت ما اهل بیت دارد از سگ نجس تر است.

همانجاباب دهم  فصل هفتم:

از حضرت صادق (ع) منقول است که هر که مومنی را سیر کند بهشت بر او واجب می شود و هر که کافری را سیر کند، خدا شکم او را پر از زقوم جهنم کند!

پس از ذکر این احادیث بسیار زشت، به یاد آوردن این نکته سودمند است که   کردار و پندار یک انسان نسبت به مخالفانش شاخص خوبی برای نشان دادن شخصیت اصلی اوست، و این احادیث  که از نظر یکی از بزرگترین محدثین شیعه در رده «موثق» هم قرار گرفته اند، میزان فرومایگی شخصیت های دینی تشیع را به خوبی نشان میدهند.  ممکن است تصور کنید به دلیل یاوه گو بودن مجلسی احادیث بالا چندان اهمیتی ندارند، ولی آیت الله مکارم شیرازی از چند منبع سنی نیز حدیث مشابهی را نقل کرده است (18)، به استفتاء زیر توجه کنید:

سؤال: آيا در منابع اهل سنت رواياتى مبنى بر حلال زاده نبودن دشمنان على(عليه السلام) وجود دارد؟

جواب: در منابع اهل سنت رواياتى در اين حضوص وارد شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

  1. ابوسعيد خدرى مى گويد : «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم عليّاً(رضي الله عنه) ; فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا»(1) [ما انصار ، فرزندانمان را با دوست داشتن على(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ; پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مى شد و او را دوست نداشت مى فهميديم او فرزند ما نيست] .
  2. عبادة بن صامت مى گويد : «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب(رضي الله عنه) ; فإذا رأينا أحدهم لا يحبّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وأ نّه لغير رِشْدَة»(2) [ما فرزندانمان را با دوست داشتن على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ، و چون مى ديديم يكى از آنها على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) را دوست ندارد ، مى فهميديم از ما نيست و از راه حلال به دنيا نيامده است] .
    حافظ جزرى در كتاب «أسنى المطالب»(3) پس از ذكر اين حديث نوشته است :
    مطلب از قديم تا به حال مشهور است كه فقط زنازاده با على(رضي الله عنه) دشمنى مى كند.
  3. حافظ حسن بن على عدوى از احمد بن عبده ضبىّ از ابوعيينه از ابن زبیر از جابر نقل كرده است : «أمرنا رسول الله(صلى الله عليه وآله) أن نعرض أولادنا على حبِّ عليِّ بن أبي طالب» [پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به ما دستور داد كه فرزندانمان را بر دوستى على بن أبى طالب عرضه كنيم] . رجال اين حديث رجال صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) بوده و همگى از ثقات محسوب می شوند.
  4. حافظ طبرى در كتاب «الولاية» با سندش از على(عليه السلام) اين حديث را نقل كرده است :
    «لا يحبّني ثلاثة : ولد الزنا ، ومنافق ، ورجل حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند : زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد] .
  5. از ابوبكر نقل شده است : من پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه خيمه اى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه ، على و فاطمه و حسن و حسين بودند ، و فرمود : «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخيمة ، حربٌ لمن حاربهم ، وليٌّ لمن والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدِّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيُّ الجدِّ رديء المولد»(4) [ اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم ، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم ، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد . و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد ، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست ، با آنان دشمنى نمى كند] .
    اين مطلب را در گذشته و حال ، بسيارى از شعرا به نظم در آورده اند كه مجالى براى ذكر اشعار آنها نيست ; يكى از اين اشعار ، شعر صاحب بن عبّاد است(5) :

1 ـ بحبَّ عليّ تزولُ الشكوكُ وتصفو النفوسُ ويزكو النجار
2 ـ فمهما رأيتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار
3 ـ ومهما رأيتَ بغيضاً له ففي أصلِهِ نسبٌ مستعار
4 ـ فمهّد على نَصبه عذرَهُ فحيطانُ دارِ أبيه قصارُ

[ 1 ـ با دوستى على شكّ ها برطرف مى شود ، و نَفْس ها و روح ها تصفيه مى شود ، و اصل ونَسَب پاك مى گردد . 2 ـ پس هر جا دوستدار او را ديدى ، برترى و فخر آنجاست . 3 ـ و هر گاه دشمن او را ديدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاريه گرفته شده است . 4 ـ پس براى دشمنى او عذرى درست كن ، (و بگو) ديوارهاى خانه پدرش كوتاه بوده است] .
و همو سروده است :

حبُّ عليّ بن أبي طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ
واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراكبِ

[دوستى على بن أبى طالب بر هر شاهد و غايبى واجب است . و هر كس با او دشمنى ورزد مادرش بد كاره بوده و بر پياده و سواره خود را عرضه مى كرده است] .(6)

1 ـ أسنى المطالب ، حافظ جزرى : 8 [ص 58] ; شرح ابن أبي الحديد 1 : 473 [4/110 ، خطبه 56] ، و در آنجا تصحيفى روى داده است .
2 ـ أسنى المطالب : 8 [ص 58] ; نهاية ، ابن الأثير 1 : 118 [1/161] .
3 ـ أسنى المطالب : 8 .
4 ـ الرياض النضرة ، حافظ محبّ الدين طبرى 2 : 189 [3/136] .
5 ـ ديوان الصاحب بن عبّاد : 95 .
6 ـ شفيعى شاهرودى، گزيده اى جامع از الغدير، ص 406.

نتیجه آنکه حرامزاده و زنازاده بودن دشمن علی موضوعی جدی است که بنیادگرایان شیعه واقعاً به آن اعتقاد دارند و از گفتن آنهم شرم ندارند. من بخاطر اسلام ستیز بودن بارها با این قضیه روبرو شده ام، برای نمونه به کامنت زیر نگاه کنید (نام کسی که مورد فحاشی قرار گرفته بود و بکب ار منتقدان اسلام بود با ستاره پنهان شده است):

*** ***** يك زنا زاده بود- پيامبر اعظم (ص) فرمودند: اهل بيت پيامبر را كسي نميكشد جز زنا زاده- اهل بيت پيامبر را كسي ناسزا نميگويد جز زنا زاده؛ همتون بريد گمشيد. اين آرزو رو هم به گور ميبريد كه يه روزي بتونيد توي ايران حكومت نجستون رو اجرا كنيد.

پاسخ طنز آمیز من نیز به او این بود:

پیامبر اعظم غلط فرمود، هرکس مخالف دموکراسی و سکولاریسم است زنا زاده است. آرش بیخدا

اهانت در میان مسلمانان تنها به نامسلمانان نیست بلکه به یکدیگر نیز بسیار اهانت میکنند. برای نمونه یک وبسایت اسلامی (19) که مربوط به اهل تسنن است به بررسی جمعیت شیعیان نسبت به اهل تسنن در دنیا پرداخته است و در جایی نوشته است:

باید در یاد داشت که میزان زاد و ولد در میان شیعیان به این دلیل زیاد است که دین آنها اجازه زنا (متعه=ازدواج موقت، صیغه) را به آنها میدهد.

تلویزیون الاقصی وابسته به گروه تروریستی فلسطینی حماس در تاریخ پنجشنبه 15 ژانویه 2009 عالم سنی را نشان داد که به نقل از ابن تیمیه از بنیانگذاران سلفی گرایی گفت (20):

شیعیان خرهای یهودیان هستند، که یهودیان در هر فتنه ای بر آنها سوار میشوند.

آخوند شیعی معروف یه نام شیخ دانشمند نیز در یکی از جلسات سخنرانی خود که فیلم برداری شده است نیز به صراحت میگوید (21):

1- اهل تسنن بر اساس فقه شیعه، زنازاده هستند

2- عمر هم زنازاده بوده است هم حرامزاده

3- لعنت بر پدر هرچی سنی!

نمونه دیگری از اهانت های شیعیان به مقدسات اهل تسنن، مراسم عمر کشان است که در آن به عمر زشت ترین دشنامها را میدهند (22)، عمر کشان البته تنها اهانت شیعیان به اشخاصی که برای اهل تسنن محترم هستند نیست، به نمونه دیگری از این اهانت ها در قالب حدیث توجه کنید:

صهاک کنیز حبشی عبد المطلب بود و برای او شتر می چرانید نفیل با او زنا کرد و خطا ب را به دنیا آورد. خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد. آن دختر را در پارچه ای از ابریشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت. هاشم ابن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را حنتمه گذاشت حنتمه وقتی به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خواستگاری کرد هاشم او را به ازدواج خطاب درآورد و عمر ابن خطاب به دنیا آمد. (23)

نمونه های دیگری از این نوع اهانت ها به صحابه محمد را از نویسندگان و شخصیت های مشهور شیعه میتوان یافت که دو مورد آن را در زیر میاوریم:

آیت الله خمینی:

در کتاب کشف الاسرار مي‌گويد: ما در اينجا کاري نداريم به شيخين و آنچه مرتکب شدند از مخالفت با قرآن، و بازي گرفتن احکام خداوند، و آنچه که از جانب خود حلال و حرام کردند، و آن ستمي که بر عليه فاطمه دختر پيامبر و فرزندانش انجام دادند.
ولي ما به جهل و ناداني آنان نسبت به احکام خداوند و دين اشاره مي‌کنيم و بعد از اتهام شيخين به جهل و ناداني مي‌گويد:
و بدرستي که افرادي جاهل و احمق و دروغگو و ستمگر مانند اينها، شايستگي ندارند که در جاي امامت بوده و شامل اولي الامر باشند .  (24)

نعمت الله جزایری:

عمر بن الخطاب در مقعدش بيماري است که شفاياب نمي‌شود مگر با آب (مني) مردان، پس او کسي است که با وي چنين انجام مي‌شود….عثمان بن عفان از کساني بود که مخنث (کونی) بود و با وی بازی می‌شد. (25)

اهانت به دیگران در قالب لعنت نیز در میان شیعیان جایگاه ویژه ای دارد، گفته میشود که علی بن البیطالب نیز مخالفان سیاسی خود را مورد لعنت قرار میداد:

امیرالمؤمنین علیه اسلام گروهی را لعن کرده چنانچه در قنوت نماز واجب لعن می کرد معاویه و عمروبن العاص و ابو موسی اشعری و ابوالأ عودالسّمی را ، با آنکه حضرت با گذشت ترین مردم بود در مورد گناه جنایتکاران ، و اگر او لعن را بهترین وسیلهء تقرب نمی دانست آن را در نماز واجب بکار نمی برد. (26)

در وبسایت آیت الله شاهرودی پرسش و پاسخ زیر صورت گرفته است:

پرسش- آیا لعن کردن برخی از مادران مومنین (زنان محمد) مانند عایشه به گناه نافرمانی از پیامبر، جنگیدن علیه امام زمان، و دشمنی با امیر المومنین علی ابن ابیطالب، بصورت علنی یا تصریحی مجاز است؟

پاسخ- لعن کردن تمام کسانی که به علی ابن ابیطالبو فاطمه زهرا و دیگر امامان دشمنی کرده اند و جنگیدند مجاز است، مگر اینکه ترس از آسیب رسیدن به شما باشد (مثلاً جانتان در خطر بیافتد). و گفته شده است که امام صادق بعد از هر نماز هر هشت تای آنها را لعنت میکرد (آن چهار زن و چهار مرد را). (27)

لعن خلفای راشدین که مورد احترام شدید اهل تسنن هستند در برخی ادعیه شیعیان مثل زیارت عاشورا به صراحت ذکر میشود، اما افزون بر لعن کردن گویا علی ابن ابیطالب اهانت های دیگری نیز انجام میداده است، برای نمونه دکتر سروش در مصاحبه ای گفته است:

وقتی که مناظره ای بین آقای مصباح و محمد جواد حجتی برگزار شد (من همه اینها را از حافظه نقل می کنم والا اگر بنا به تتبـّع و استقصاء باشد موارد بسیار بیشتر از این می شود پیدا کرد) من خود شاهد این مناظره بودم، که آقای حجتی به مصباح یزدی می گفت که در سخنرانی های عمومی بی حرمتی کردن نسبت به مستمعین و مخاطبان کار شایسته ای نیست و آقای مصباح به جای اینکه روش خود را در مقام سخن گفتن تصحیح کند در جواب آقای حجتی گفت که:

« نخیر، ما خطبه هائی در نهج البلاغه داریم که در آن خطبه ها امام علی هم هنگام سخن گفتن و خطابه خواندن به مستمعین خود اهانت می کرد.» (28)

من چنین چیزی از این مناظره شخصاً به یاد ندارم ولی اینکه علی به طرف مقابل خویش اهانت میکند واقعیت دارد، نمونه هایی از آن را در اینجا ذکر میکنم:

از امام صادق روايت است كه :

اميرالمومنين بر سر منبر بود و داشت خطبه می داد كه زن بداخلاقی بلند شد و گفت: اين قاتل دوستان است، حضرت امير به طرف وی نگاه كرد و فرمود:

ای زن بيباك و پررو! ای بد زبان شبيه مردان! ای كسيكه مانند زنان حيض نميبينی! ای كسيكه بر فرجش آشكارا چيزی اويزان است! (يا سلفع يا جريئة يا بذية يا مذكرة، يا التي لا تحيض كما تحيض النساء ، يا التي على هنها شئ بين مدلى!) (29)

افزون بر مطالب بالا، مسلمانان به عملی به نام «مباهله» اعتقاد دارند که در آن دو طرف که با یکدیگر اختلاف نظر دارند گرد هم می آیند و بر یکدیگر لعنت میفرستند تا خدا طرفی را که محق نیست مورد لعن خود قرار دهد. به نظر نمی آید این عمل که توسط پیامبر اسلام انجام شده خیلی محترمانه باشد بلکه یقیناً نوعی بی احترامی در آن دیده میشود. نتیجه این بخش آنکه مسلمانان خود پایبند به احترام گذاشتن به نامسلمانان و حتی دیگر مسلمانان نیستند نه در نظر اینگونه هستند نه در عمل. پس درخواست احترام آنها درخواستی صادقانه و برای عملی متقابل نیست بلکه نوعی زورگویی و زیاده خواهیست.

موضوع دومی که در این بخش بدان خواهیم پرداخت رفتار محمد با نامسلمانان است آیا محمد به مقدسات دینی نامسلمانان احترام میگذاشت؟ مسلمانان دوست دارند بگویند که او به سایر ادیان احترام میگذاشت ولی این خلاف واقع است، روشن ترین نشانه بی احترامی محمد به سایر ادیان تخریب بتهای خانه کعبه پس از فتح مکه است. بتهای خانه کعبه خدایان و یا نمایندگان خدایان بت پرستان بودند و بت پرستی هم یک دین است! کاری که محمد با بتهای بت پرستان کرد مشابه تخریب خانه خدا و اماکن مقدس مسلمانان است، اگر تخریب بتها اهانت به بت پرستان نیست پس تخریب کعبه و قرآن و غیره هم نباید بی احترامی تلقی شوند.  تخریب بناهای مقدس در تاریخ اسلام حتی محدود به نامسلمانان هم نمیشود، در زمان محمد گروهی از افراد موسوم به «منافق» در قبا مسجدی ساختند که محمد آنرا «مسجد ضرار» نامید، محمد همراه با یارانش این مسجد را تخریب کرد و این مسجد به گفته یک مورخ شیعی «از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد» (30). از خود پرسش کنید، تخریب بتخانه، و مسجد در ردیف احترام به باورهای دینی و مقدسات دیگران است یا اهانت به آنها؟

افزون بر این در تاریخ به صراحت آمده است که محمد به خدایان قوم خویش دشنام میداده است و از همین رو سران قریش خواستار توقف این دشنامگویی بودند.

ابوجهل بن هشام، و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: نمیدانیم که چه تدبیر کردیم با این مرد، یعنی محمد، علیه السلام، که دین ما را بخلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان مارا دشنام داد.(31)

در اسباب النزول واحدی سه روایت در مورد شان نزول آیه 108 سوره انعام وجود دارد که هر سه تاکید میکنند که محمد و پیروانش به خدایان مشرکان دشنام میداده اند:

والبى از ابن عباس روايت مى‏كند كه مشركان گفتند يا محمد (ص) از بدگويى خدايان ما بس كن و گر نه خدايت را هجو مى‏كنيم. آيه بدين مناسبت نازل گرديد.

قتاده گويد: مسلمانان بت‏هاى كفار را دشنام مى‏دادند و كافران نيز عينا پاسخ مى‏گفتند. خداوند مسلمين را از تحريك كردن آن مردم نادان نهى كرد.

سدّى گويد چون ابو طالب به حال مرگ افتاد قريش گفتند بياييد به نزد اين مرد برويم و از او بخواهيم كه برادر زاده‏اش را در مورد ما نصيحت و وصيت كند، چه شرم داريم از اينكه پس از او محمد (ص) را بكشيم كه عرب گويند ابو طالب مانع بود و چون بمرد محمد (ص) را كشتند. پس ابو سفيان و ابو جهل و نضر بن حارث و امية بن خلف و ابىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو عاص و اسود بن بخترى بر بالين ابو طالب رفتند و گفتند تو بزرگ و سرور مايى و محمد ما را و خدايان ما را مى‏آزارد دوست داريم او را بخوانى و از اينكه نام خدايان ما را ببرد منع كنى، ما نيز او را با خدايش رها مى‏كنيم. (32)

برخی روایات بالا را ناقض دستور قرآن در آیه 108 سوره انعام میدانند و نتیجه میگیرند که محمد و یارانش به مقدسات دیگران دشنام نمیداده اند، چنین نتیجه گیری سفسطه آمیز است، چون فرض میکند محمد آنچه دستور میداده را خود رعایت میکرده، حال آنکه چنین تصوری تنها با فرض عصمت محمد قابل پذیرش است و چون عصمت محمد مورد پذیرش ما نیست نمیتوانیم چنین استدلالی را بپذیریم، حتی برخی از مسلمانان نیز عصمت محمد را مردود میدانند. برای توضیحات بیشتر پیرامون این سفسطه به نوشتاری با فرنام «سفسطه های رایج پیرامون تاریخ» مراجعه کنید. این عده میگویند پیامبر به مقدسات اعراب دشنام نمیداده بلکه به آنها نقصان نسبت میداده است.

واقعیت این است که اسلام تنها خود را دین راستین میداند و تمامی ادیان دیگر را اگر غیر از یهودیت و مسیحیت باشند و آیین صابئین (برخی معتقدند آیین زرتشت نیز جزو این ادیان است) اساساً دین نمیدانند و خود این ادیان را هم در حال حاضر گمراه و تحریف شده میدانند.  به همین جهت به خود حق میدهند که ادیان باطل را نابود کنند و حتی نمادهای آنها را نیز از بین ببرند. بنابر این محمد نیز برای سایر ادیان احترام قائل نبود. حتی احترام محمد به اهل کتاب هم احترامی عادلانه و پایدار نبود محمد به محض اینکه توانایی سرکوب اهل کتاب را پیدا کرد با قتل عام و تبعید در نابود کردن آنها کوشید و آنانی که زیر سلطه اسلام زندگی میکردند یعنی اهل ذمه را به شهروند درجه دوم با حقوقی نابرابر تبدیل کرد. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام «آیات جنایی قرآن جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید.

سومین موضوع این بخش پیرامون خشونتی است که مسلمانان همواره علیه نامسلمانان بکار گرفته اند. تصور کنید در حال قدم زدن هستید و ناگهان با صحنه مقابل برخورد میکنید: شخصی چاقو به دست گرفته و دیگری را روی زمین خوابانده و در حال تلاش برای بریدن سر او است. قربانی نیز در حال تلاش برای رهایی از دست قاتل است و در این حین به او فحشهای جنسی بسیار رکیک میدهد. در چنین موقعیتی آیا عاقلانه است که شما به قربانی اعتراض کنید و بگویید چرا به این قاتل اهانت میکنی؟  آیا این اعتراض مضحک نیست؟

رفتار مسلمانان با نامسلمانان و حتی مسلمانان دگر اندیش نیز همواره مشابه همین اتفاق بوده است. مسلمانان خشونت را تا منتهای درجه در ترویج و پاسداشت دین خود استفاده میکنند و از اقرار به این هم ابایی ندارند. کدام جماعتی در دنیا رفتاری که مسلمانان با دگر اندیشان دارند را در قبال دگر اندیشان دارند؟ این است که اگر نامسلمانان چند تا فحش و بد و بیراه هم به اسلام و مسلمان بدهند این قضیه آنقدر اهمیت ندارد، اگر آن خشونت کنار برود این فحاشی نیز کنار خواهد رفت. اینطور اعتراضها به فحاشی زمانی مضحک تر میشوند که از طرف نامسلمانان انجام میگیرند، برای نمونه کمونیست ها و چپی ها که گاهی اوقات به ازدواج موقت اسلامگرایان در می آیند گاهی خواستار احترام به مقدسات و باورهای دینی مردم میشوند!

در چه صورتی دیگران به مسلمانان احترام خواهند گذاشت؟

مسلمانان باید یاد بگیرند که احترام را نمیتوانند با تهدید و توحش از یکسو، و گدایی کردن و مظلوم نمایی از سوی دیگر بدست بیاورند.  احترام اکتسابی است و مسلمانان باید احترام را کسب کنند و نشان دهند که شایسته احترامند و لیاقت آن را دارند و بی احترامی به آنها بی انصافیست. گفتن این از نظر سیاسی درست نیست و مسلمانان گویا مایلند این قضیه را انکار کنند ولی واقعیت این است که مسلمانان در دنیا احترام چندانی ندارند و بطوری فزاینده وجهه خود را از دست میدهند و مورد نفرت  و تحقیر دیگران قرار میگیرند. این موجب شادمانی کسی نمیشود مسلمانان بخش بزرگی از مردم دنیا هستند و مورد احترام واقع نشدن آنها خبر خوبی برای هیچکس نیست.  شاید دیگران این را به زبان نیاورند ولی بسیاری از نامسلمان درون خود مسلمانان را با چشم حقارت نگاه میکنند و احترام چندانی برای آنها قائل نیستند، مسلمانان نیز اینرا میدانند به همین دلیل است که «به مقدسات ما اهانت نکنید!» را زیاد شنیده ایم. هرچه بیشتر به یاری فن آوری و گلوبالیسم نامسلمانان با مسلمانان و اسلامشان آشنا میشوند بیشتر مسلمانان در نظر آنها منفور و تحقیر میشوند.  مردم جهان نه تنها مسلمانان را بعنوان افراد نادان بلکه افراد ستیزه جو و خشن و دگر ستیز میدانند و همزیستی با مسلمانان برای بسیاری از مردم جهان به یک معضل تبدیل شده است.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که مسلمانان برای کسب احترام باید چکار کنند؟ روشی که مسلمانان تا کنون برای کسب احترام پیش گرفته اند که همان خشونت و توحش از یکسو و گدایی و مظلومنمایی از سوی دیگر است مسلماً نتوانسته است برای مسلمانان احترام دست و پا کند، این روشها که برخاسته از خود اسلام هم هست به این دلیل ناکارآمد هستند که افراد خیر خواه و فهمیده ای آنها را بوجود نیاورده اند بلکه مغزی متوحش و بیابانی این شیوه برخورد را برای مسلمانان تجویز کرده است. تجربه هم به خوبی نشان میدهد که مردم حاضر نیستند به کسی که به زور میخواهند آنها را به احترام وادارد احترام بگذارند، بلکه کسب احترام روشهای دیگری دارد. بد نیست مسلمانان به دیگرانی که مورد احترام دیگران هستند نگاه کنند و ببینند چه رفتاری در آنها سبب کسب احترام برای آنها شده است و همان روش را پیش بگیرند نه اینکه تا ابد به دستورهای خشن و ابلهانه دینی خود جامه عمل بپوشانند. از این رو، برای خیر خواهی و چون ممکن است مسلمانان علاقه به احترام شدن داشته باشند توصیه های زیر به مسلمانان تقدیم میشود، شاید که مسلمانان بتوانند برای خود در دنیا احترام کسب کنند:

  1. سکولار شوید، اسلام را از عرصه های عمومی زندگی خود خارج کنید و تنها برای خود نگه دارید، برای دیگران با باورهای دینیتان مزاحمت ایجاد نکنید، اذان را با صدای بلند پخش نکنید، در ماه رمضان رستورانها را نبندید، دیگران را مجبور به داشتن حجاب نکنید و خلاصه قوانین دینیتان را به اجتماع تحمیل نکنید، سعی نکنید با ظاهر و رفتار متفاوت خود را از اجتماع جدا کنید، مثل بقیه باشید
  2. زن ستیزی را کنار بگذارید، به زن حقوق و حیثیت برابر بدهید، با زنان مثل حیوانات خانگی رفتار نکنید، همجنسگرایی را به رسمیت بشناسید، چند همسری را کنار بگذارید، صیغه و محلل و ختنه زنان را متوقف کنید
  3. دانش، خردگرایی و تفکر انتقادی و منطق را جایگزین تعصب و ایمان و سنگ مغزی و جهاد و شهادت و خرافات و حرف و حدیث و قرآن و غیره کنید
  4. نسبت به سایر فرهنگها و ادیان و آیین ها و کشورها و ملیت ها با احترام برخورد کنید، دگراندیش ستیزی، برتری جویی، و بیگانه ستیزی را کنار بگذارید برابری حیثیتی و حقوقی را برای خود و دیگران جستجو کنید، از گفتن اینکه فکر میکنید بهترین مردم جهان هستید و بهترین دین دنیا را دارید به دیگران خود داری کنید! درک کنید که دیندار بودن پدیده ای تصادفیست و به همین دلیل هر دینی مشکوک است و نباید دین را زیاد جدی گرفت و برای آدم کشت یا کشته شد
  5. خشونت و توحش را کنار بگذارید، شکنجه و تنبیه های فیزیکی را متوقف کنید، دست قطع کردن، چشم در آوردن، اعدام، قصاص، سنگسار، شلاق زدن و سایر وحشی گری ها را کنار بگذارید، ترحم، صلح، دوستی و انسانیت را جایگزین حس توحش خود کنید و با مجرمان برخورد انسانی و مطابق با حقوق بشر کنید
  6. تلاش خود را برای زشت بودن متوقف کنید، سعی کنید زیبا باشید، موهای زائد بدن را کوتاه کنید، مثل آدمهای هزار سال پیش لباس نپوشید قیافه بربر ها و انسانهای غار نشین را به خود نگیرید، بهداشت را رعایت کنید و سعی کنید شیک و باکلاس باشید
  7. خرافات را کمتر کنید در زندگی به واقعیت های مادی ارزش بیشتری بدهید، کار کنید، تنبلی و مفت خوری را کنار بگذارید، تولید کنید
  8. حساسیت خود را در مقابل اهانت کم کنید، مانند کودکان اهانت را جدی نگیرید، تنبیه اهانت کنندگان را به الله شکنجه گر بسپارید، به جایی که در آنجا به شما اهانت میشود نروید و اهانت به باورها و دینتان را متمدنانه تحمل کنید، درست مثل تمام دین داران و باورمندان دیگر!

به زبان دیگر تمام توصیه های بالا را میتوان در یک توصیه خلاصه کرد، مسلمان نباشید، سعی کنید کمتر شبیه آنچه اکنون هستید باشید و بیشتر شبیه غربی ها باشید. حال پرسش این است که آیا مسلمانان میتوانند چنین کنند؟ پاسخ به نظر من مثبت است بسیاری از مسلمانان خود این شرایط را رعایت میکنند و انسانهای قابل احترامی هستند ولی خوب بی احترامی نامسلمانان به اسلام و مسلمانان معمولاً بخاطر همین مسائل است و میتوان دید که این مسائل در میان مسلمانان وجود دارد. به هر روی چه بتوانند چه نتوانند به نظر میرسد راه کسب احترام این باشد. افزون بر کسب احترام رعایت کردن این مسائل میتواند سبب زندگی بهتر برای خود مسلمانان و پیشرفت برای آنها باشد، ولی کو گوش شنوا؟ متاسفانه از واقعیت های تلخ جوامع بدوی این است که مردم بدوی با بدویت خود خوشحالند و حتی نمیپذیرند که بدوی هستند.

منابع

1- عبدالحکیم عادلی، توهین به مقدسات،  فقه پژوهان – زمستان 1386، شماره 2 +

2- همان 21

3-  الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

4- خبرنامه گویا متن کامل سخنان مجتهد شبستری را تحت عنوان «متن کامل سخنان محمد مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان، نوروز» منتشر کرده است. +

5- روزنامه کیهان، تهران، صفحه 2 اخبار کشور، مورخ 10/12/87 +

6- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712051489، مورخ 87/12/05 +

7- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712080291، مورخ 87/12/08 +

8- خبرگزاری آفتاب، پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۰؛ نماینده فلاورجان: سخنان مجتهد شبستری بی‌اساس است +

9- http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8506250139 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

10-  http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8506250040 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

11- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

12- http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1553&mode=thread&order=0&thold=0 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

13- http://behar.ir/html/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=73&page=1 مرور شده در 19 جون 2009

14- شماره نامه 62068 فرستاده شده از طریق تارنمای saanei.net

15- http://www.bbc.co.uk/persian/news/021105_a-iran-nouri.shtml مشاهده شده در 10 آپریل 2009

16-  http://english.pravda.ru/society/stories/81664-Hindu-0 مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

17- http://www.reuters.com/article/oddlyEnoughNews/idUSN1731340120071017 مرور شده در 29 جون 2009

18- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

19-  http://www.islamicweb.com/beliefs/cults/shia_population.htm مرور شده در 18 آپریل 2009

20-  http://www.newiraqnews.com/fa/pages/?cid=1670 مرور شده در 18 آپریل 2009

21- توضیحات یک آخوند در مورد اینکه چرا سنی ها حرامزاده اند. مرور شده در 18 آپریل 2009

22- برای دو نمونه از مراسم عمر کشان به پیوندهای مقابل مراجعه شود (بسیار زننده):

فیلمی از مراسم عمر کشان

صدای مراسم عمر کشان

23- بحارالانوار چاپ سنگی، جلد 8 صفحه 295، الصلابة في معرفة الصحابة، جلد 3، صفحه 212، در کتاب شیعه علوی شیعه صفوی دکتر شریعتی در برگ 72 نیز به این حدیث اشاره شده است.

24- آیت الله خمینی، کشف الاسرار ص 126

25- الانوار النعمانية ج، 1 باب 1 ص، 63 و 65 چاپ شرکت چاپ ایران

26- الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

27- پرسش شماره 50، http://www.shahroudi.net/aghayeda/aghayedj1.htm مرور شده در 19 جون 2009

28- http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-INT-13841218-HomaTV.html مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

29- بحارالانوار العلامة المجلسي  و34/256 و40/141 و41/290 و293 و58/131، بصائر الدرجات للصفار ص 379 والاختصاص للمفيد ص 304.

30- زندگانى حضرت محمد(ص)، زندگانى حضرت محمد(ص)، رسولى محلاتى ص 615

31-  سیرت رسول الله، ابن هشام، صفحه 269

32- اسباب نزول القرآن، على بن احمد واحدى،مترجم:عليرضا ذكاوتى قراگزلو، نشر نى‏،تهران، 1383 ش‏. ص: 116 و 117.  با سپاس از بهروز +

غدیرخم ، مناظره ای بین بهروز شیرازی و حسام

به قلم : بهروز شیرازی

در تاریخ 24 ژانویه تا 21 فوریه سال 2009 مناظره ای با موضوع «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟» بین حسام (با نام کاربری hessam.dev) و بهروز شیرازی ( با نام کاربری Behrooz) به میزبانی تارنمای گفتگو دات کام صورت گرفت. این مناظره را بدون هیچ گونه تغییری در اینجا آورده شده است و متن اصلی آن در بایگانی گفتگو دات کام موجود است.

موضع حسام – که از کابران مسلمان و شیعه گفتگو دات کام است – نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز شیرازی منفی بوده است.

مناظره با شرایط و قوانینی که مورد قبول طرفین بوده است انجام شده است. این شروط و قوانین در برگ بایگانی موجود و مشخص است. در اینجا نوشتارهای حسام با زمینه آبی و نوشتارهای بهروز شیرازی با زمینه سبز رنگ مشخص شده است. نقل قولها با در مستطیلهایی با زمینه سفید آمده است. مناظره ابتدا با یک پیشگفتار از هریک از طرفین شروع شده است، سپس طرفین در 6 راند دیدگاه های یکدیگر را نقد کرده اند و سر انجام با نتیجه گیری مناظره پایان یافته است.

ساختار مناظره:

پیشگفتار – حسام – شنبه 24 ژانویه
پیشگفتار – بهروز – دو شنبه 26 ژانویه

راند 1- حسام– چهار شنبه 28 ژانویه
راند 1- بهروز – جمعه 30 ژانویه

راند 2- حسام – یکشنبه 1 فوریه
راند 2 – بهروز – سه شنبه 3 فوریه

راند 3- حسام – پنج شنبه 5 فوریه
راند 3 – بهروز – شنبه 7 فوریه

راند 4- حسام– دو شنبه 9 فوریه
راند 4 – بهروز – چهارشنبه 11 فوریه

راند 5- حسام – جمعه 13 فوریه
راند 5- بهروز – یکشنبه 15 فوریه

راند 6- حسام – سه شنبه 17 فوریه
راند 6- بهروز – پنجشنبه 19 فوریه

نتیجه گیری – حسام– شنبه 21 فوریه
نتیجه گیری – بهروز – شنبه 21 فوریه

پیشگفتار حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1.نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ در واقعه ی غدیر خم :

« يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين : ای رسول ! آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است بر مردم ابلاغ کن که اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای . خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود و کافران را هدایت نخواهد کرد » ( 1 )

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ، بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ، نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

روایت اول : أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي ( متوفای 327 ﻫ ) ، از بزرگترین ، مشهور ترین و بلند مرتبه ترین عالمان اهل سنت و صاحب تصانیف بسیار در علوم مختلف و از صاحب نظران برجسته در علوم حدیث و معرفة الرجال ، به سند خود از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل شده است » ( 2 ) .

روایت دوم : أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) ، از مشهور ترین و بزرگترین مفسران اهل سنت ، صاحب تفسیر « الكشف والبيان » که آن را « التفسير الكبير » لقب داده اند ، در همین تفسیر به دو سند از عبد الله بن عباس ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است . خداوند رسولش را امر کرد تا آنچه را که بر او نازل شده است ، بر مردم ابلاغ نماید . پس ایشان نیز دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ( 3 ) .

روایت سوم : أبو الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري ( متوفای 468 ﻫ ) ، از بزرگترین مفسران اهل سنت ، به سند خویش از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در روز غدیر خم در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل گشته است » ( 4 ) .

این روایات به صورتی مشابه توسط أبو القاسم علي بن الحسن الدمشقي الشافعي ( متوفای 571 ﻫ ) معروف به إبن عساكر ، صاحب کتاب کبیر « تاريخ مدينة دمشق » ، و چندی دیگر از مفسران و محدثان نیز استخراج شده است ( 5 ) .

2. خطبه ی جاویدان غدیر :

خطبه ی غدیر ، با الفاظ و اسناد فراوان ، در بسیاری از کتب حدیثی و تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است که ذکر تمامی آن ها جایی در این مناظره ندارد . بنده تنها به یک مورد از آنها اشاره می کنم و باقی احادیث و روایات را به تناسب بحث در ادامه ی مناظره خواهم آورد :

أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني ( متوفای 360 ﻫ ) ، محدث بزرگ و شهیر اهل سنت که در نزد اهل علم نیازی به معرفی ندارد ، به سند صحیح ( 6 ) از حذيفة بن أسيد الغفاري نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در حال بازگشت از حجة الوداع بودند ، در غدير خم ، در زمینی هموار که درختانی نزدیک به هم در آن جا واقع بودند ، دستور توقف دادند . سپس فرمان دادند تا خار و خاشاک را از زیر درختان زدودند و آنجا به نماز ایستادند . پس از اتمام نماز ، برخاستند و در خطبه ای فرمودند : « ای مردم ! من گمان می کنم که چیزی نمانده است که به سوی پروردگارم دعوت شوم و اجابت نمایم [ جز اندکی از عمر من باقی نمانده است ] . من مسئولم و شما نیز مسئول هستید و مورد بازخواست قرار خواهید گرفت . پس در آن صورت چه پاسخ خواهید داد ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « شهادت می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی و جهاد کردی و نصیحت نمودی . خداوند جزای خیر به تو بدهد » . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : « مگر شهادت نمی دهید که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده ی خداوند و فرستاده ی اوست و بهشت و جهنم و مرگ و رستاخیز حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد و خداوند کسانی را که در قبر ها می باشند ، زنده می گرداند ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! بدان شهادت می دهیم » . پس رسول خدا فرمودند : « خداوندا شاهد و گواه باش ! » و ادامه دادند : « ای مردم ! خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به ایشان از خودشان سزاوارتر و اولی هستم ! پس هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد [ أيها الناس ! إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم . فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعني عليا – اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه ] » . سپس فرمودند : « ای مردم ! من از نزد شما می روم و شما در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد . حوضی که پهنای آن بیش از فاصله ی بصرى[ شهری در جنوب سوریه ] و صنعاء [ پایتخت کشور یمن ] است و در کنار آن به عدد ستارگان ، جام هایی از نقره وجود دارد و آن هنگام که بر من وارد شوید ، شما را در مورد ثقلین بازخواست خواهم نمود . پس بنگرید که پس از من چگونه با آن دو رفتار می کنید . ثقل اکبر ، کتاب خداوند بزرگ و متعال است . ریسمانی است که یک سر آن بدست خداوند و سر دیگر آن در دست های شماست . پس بدان تمسک جویید که نه گمراه شوید و نه تبدیل و دگرگونی پذیرید و عترتم اهل بیتم ! که خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند » » ( 7 ) .

3. عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام تبریک می گوید :

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد :

روايت اول : أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ( متوفای 241 ﻫ ) ، رئیس مذهب حنبلی و استاد أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري ( متوفای 256 ﻫ ) و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري ( متوفای 261 ﻫ ) ، به دو سند از البراء بن عازب نقل می کند که : « با رسول خدا ( ص ) در سفر بودیم که به غدیر خم فرود آمدیم و ندا داده شد : « الصلاة جامعة : نماز جماعت ! » . پس زیر دو درخت را برای رسول خدا ( ص ) جارو و مهیا نمودند و ایشان نماز ظهر را اقامه کردند . سپس برخاستند و فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولی هستم ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! » . دوباره فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش سزاوار تر و اولی هستم ؟ » و حاضران باز هم پاسخ گفتند : « بله ! » . پس ایشان دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : « هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » . در این زمان عمر بن الخطاب به نزد علي بن أبي طالب آمد و گفت : « گوارا باد بر تو ای پسر أبو طالب که مولای هر مرد و زن مؤمن شدی [ هنيئا يا بن أبي طالب ! أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة ] » » ( 8 ) .

روایت دوم : أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي ( متوفای 463 ﻫ ) ، از بزرگترین محدثان و حافظان اهل سنت ، به دو سند صحیح از أبو هريرة نقل کرده است که : « هر کس روز هجدهم ذي الحجة را روزه بگیرد ، ثواب روزه ی شصت ماه برای او نوشته می شود و آن ، روز غدیر خم است که رسول خدا ( ص ) دست علي بن أبي طالب را گرفتند و فرمودند : « آیا من ولی مؤمنان نیستم ؟ » . حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » . پس ایشان فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » . در این هنگام عمر بن الخطاب گفت : « تبریک تبریک ای پسر أبو طالب که مولای من و هر مرد و زن مسلمان شدی ! [ بخ بخ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاي ومولى كل مسلم ! ] » و در این هنگام خداوند آیه ی « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي » را نازل فرمود » ( 9 ) .

موارد بالا ، مواردی بود که لازم دیدم در مقدمه ی مناظره ذکر نمایم . سایر موارد إن شاء الله در ادامه ی مناظره و به تناسب بحث خواهد آمد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی مائده ، آیه ی 67

2. تفسير ابن أبي حاتم ( تفسير القرآن العظيم ) ، أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي التميمي الحنظلي ، تحقيق : أسعد محمد الطيب ، صيدا : المكتبة العصرية ، جلد 4 ، صفحه ی 1172 ، حدیث 6609

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 92

4. أسباب النزول ، أبو الحسن علي بن أحمد بن محمد بن علي الواحدي النيسابوري ، القاهرة : مؤسسة الحلبي وشركاه ، الطبعة الاولى 1388 ﻫ ، صفحه ی 135

5. علامه شیخ عبد الحسین امینی ، نزول آیه ی غدیر را در شأن حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم ، از 30 منبع از مهمترین منابع اهل سنت نقل می نماید . می توانید رجوع کنید به : الغدير في الكتاب والسنة والأدب ، الشيخ الأكبر الإمام الحجة العلامة عبد الحسين الأميني النجفي ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الرابعة 1397 ﻫ ، جلد 1 ، صفحات 214 تا 223

6.أبو العباس أحمد بن حجر الهيثمي ( متوفای 974 ﻫ ) ، از علمای برجسته ی اهل سنت ، با آن همه تعصب و تمام عداوتی که نسبت به مذهب شیعه دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است . مراجعه کنید به : الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيثمي ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي وكامل محمد الخراط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 1 ، صفحه ی 108 ( الفصل الخامس ، الشبهة الحادية عشرة)

7. المعجم الكبير ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : حمدي بن عبد المجيد السلفي ، الموصل : مكتبة العلوم والحكم ، الطبعة الثانية 1404 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 180 ، حدیث 3052

8. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 281 ، احادیث 18502 و 18503

9. تاريخ بغداد ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 8 ، صفحه ی 284

پیشگفتار بهروز شیرازی
درود بر همه خوانندگان گرامی،

مهمترين اختلاف شيعيان و اهل سنت مسئله امامت است. شيعيان معتقدند علی ابن ابيطالب و فرزندانش به وسيله حكم خدا به امامت برگزيده شده اند. در برخی كتابهای كلامی خود چنين حكم داده اند كه منكر امامت كافر است و در دوزخ خواهد بود.(1)

ميبينيد كه مسئله اصلا شوخی بردار نيست، اگر حرف شيعيان درست باشد اهل سنت كه اكثريت مسلمين رو تشكيل ميدهند بايد در دوزخ برای هزاران سال جزغاله شوند.

اما اهل سنت ميگويند هيچ نصی در مورد امامت (و حتی خلافت) علی ابن ابيطالب از طرف خدا و پيامبرش وجود ندارد.

مهمترين دليل شيعيان مبنی بر امامت علی از جانب خدا واقعه غيرخم است كه در سال دهم هجرت روی داد و پيامبر در محلی به نام غدير خم دست علی را بالا برد و گفت: هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست.

موضع اهل سنت در مورد اين ماجرا بدين شكل است كه اولا اين ماجرا به خاطر حوادث قبل از آن رخ داده و پيامبر ميخواسته به شاكيان از علی بگويد كه بايد علی را دوست داشته باشند و از او شاكی نباشند. ثانيا اين جمله اصلی كه در غدير بيان شده به هيچ عنوان نص امامت و خلافت محسوب نميشود.

قبل از غدير خم چه اتفاقاتی افتاد؟

در سال دهم هجرت پيامبر اسلام علی و خالد بن وليد را هر كدام سرپرست سپاهی ميكند و به يمن ميفرستد. پيامبر اسلام دستور ميدهد كه هر وقت اين دو سپاه به هم رسيدند علی فرمانده هر دو سپاه باشد.

اولين اتفاقی كه می افتد چنين است: علی بر خلاف ميل خالد بن وليد كنيزی را از غنائم انتخاب ميكند و با او همبستر ميشود، خالد يكی از افراد سپاهش را برای شكايت از علی به نزد پيامبر ميفرستد:

بُرَيده اسلمي ـ كه يكي از افراد سپاه بود ـ ميگويد: «در دلم نسبت به حضرت علي مقداري كدورت وجود داشت، اتفاقاًرسول الله نيز علي را به سوي خالد فرستاد تا خُمس اموال را بگيرد. ويكنيزكي را از سهم خمس براي خود برداشت، و چون مورد سؤال قرار گرفت، توضيحداد كه آن كنيز در قسمت خُمس افتاد و از خمس در سهم اهل بيت پيامبر داخل شد و بعد هم در سهم آل علي قرار گرفت. خبر به خالد رسيد. ايشان از اين موضوع ناراحت شده و نامهاي به پيامبر نوشتند كه من حاضر شدم نامه را نزد ايشان ببرم، چنين كردم. وقتي نامه را برايآن حضرت ميخواندم، در اثناي قرائت دستم را گرفت و از خواندنبازداشت و فرمود: از علي ناراحتي؟ گفتم: بله. فرمود: از اين به بعد نسبت به اوبُغض نداشته باش! بلكه سعي كن دوستيات را با او بيشتر كني. سوگند به ذاتي كهروح محمد در قبضهي قدرت اوست، سهم آل علي در خُمس بيشتر از يك وصيفه است»(2)

بخاری اين حديث را بدون جمله » من كنت مولاه…»آورده است ولی در كتابهای ديگر اين جمله نيز وجود دارد.(3)

بعد از اين ماجرا دوباره اتفاقات مشابهی تكرار ميشود، گروهی از علی درخواست ميكنند تا شتران تازه نفسی كه بدست آمده را در اختيار آنان بگذارد تا سوار شود و علی ميگويد اين شترها به تمامی مسلمين تعلق دارد و درست نيست شما سوار آنها بشويد.

علی در ميانه راه از سپاهيان جدا ميشود تا سريعتر خود را به پيامبر اسلام در حج برساند و كسی را جانشين خود ميكند:

يزيد بن طلحه بن يزيد بن ركانه گويد:«سپاهيان علي بن ابيطالب كه با او در يمن بودند، از دست او ناراحت شدند. چون هنگام مراجعت، علي بر آنان مردي گماشت و خود با عجله به سوي رسول الله حركت كرد. آن مرد به هر يك از سربازان لباسي نو داد تا به تنكنند. وقتي سپاه نزديك شد، علي به سويشان شتافت تا ملاقاتشان كند. ديد كه آنان لباسهاي نو به تن دارند. گفت: اين چه كاري است؟ گفتند: فلان كس اينها راداده تا بپوشيم. او را صدا زد و علّت آن كارش را پرسيد. او گفت: افراد را لباس نوپوشاندم تا با ظاهري آراسته در ميان مردم ظاهر شوند. علي گفت: چرا صبرنكردي تا به رسول الله برسي و آن طوري كه خود ميخواهد دربارهي اينلباسها تصميم بگيرد؟ آنگاه دستور داد همه آن لباسهاي نو را از تن به در كنند وهمه را به جاي قبل برگردانند. افراد سپاه دلآزرده شدند و وقتي ميان مردمرسيدند، از رفتار علي شكايتشان را اظهار كردند و نزد رسول الله نيز دراين مورد از علي گله نمودند».(4)

بعد از ماجرای آن كنيزك اين ماجرا نيز باعث ميشود كه تعداد زيادی از سپاهيان از علی ناراضی و شاكی شوند.واقدی در مغازی به بهترين شكل اين موضوع را گفته است:

عمر بن محمد بن عمر بن على، از قول پدرش نقل كرد كه: على (ع) همه غنايم را جمع كرد و به پنج قسمت تقسيم نمود و قرعه كشى كرد و سهم خمس را كه با قرعه‏يى بنام «الله» بيرون آمده بود مشخص ساخت و به هيچيك از مردم هم غنيمتى نداد، حال آنكه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى‏دادند و بعد به رسول خدا گزارش مى‏دادند. على (ع) چنين نكرد و از او مطالبه كردند، ايشان نپذيرفت و فرمود: من تمام خمس را پيش رسول خدا مى‏برم هر طور كه خواست عمل فرمايد، وانگهى رسول خدا هم اكنون عازم شركت در مراسم حج است و ما با او برخورد مى‏كنيم و به هر چه خداوند مقدر فرموده باشد حكم خواهد فرمود. على (ع) براى مراجعت حركت كرد و خمس را با هر چه كه قابل حمل بود با خود برد. چون به فتق رسيد خود با عجله پيش افتاد و جلو رفت و ابو رافع را به‏فرماندهى اصحاب خود و مواظبت از خمس منصوب كرد. ضمن اموال خمس، مقدارى لباسها و پارچه‏هاى بهم پيچيده يمنى و شتران و دامهايى بود كه به غنيمت گرفته بودند و هم مقدارى از شتران زكات كه مربوط به زكات اموال يمنى‏ها بود.

ابو سعيد خدرى كه در اين جنگ همراه على (ع) بوده مى‏گفته است كه: آن حضرت ما را از سوار شدن به شتران صدقه و زكات منع فرموده بود. اصحاب على (ع) از ابو رافع درخواست كردند كه لباسى به آنها بدهد و ابو رافع بهره يك از ايشان دو جامه داد كه پوشيدند، و همينكه به منطقه سدره كه داخل مكه است رسيدند على (ع) براى ديدار آنها آمد كه آنها را منزل دهد و به حضور پيامبر (ص) ببرد و متوجه شد كه دوستان ما هر يك دو لباس نو پوشيده‏اند. جامه‏ها را شناخت و به ابو رافع فرمود: چرا چنين است؟ گفت: اينها صحبت كردند و من از شكايت ايشان ناراحت شدم و پنداشتم كه اين كار بر شما گران نخواهد بود و امراى ديگر هم كه پيش از شما بودند چنين كارى كرده بودند. على (ع) فرمود: تو قبلا ديدى كه من اين تقاضاى ايشان را نپذيرفتم و حال آنكه تو تقاضاى ايشان را بر آورده‏اى! گويد:

على (ع) ايستادگى كرد به طورى كه جامه ‏هاى برخى را در آورد. همينكه آنها به حضور پيامبر آمدند شكايت كردند.(5)

من به اين سه مورد اكتفا ميكنم، اما منابع بيشتری نيز در مورد اين ماجرا موجود است.با در نظر گرفتن اين ماجرا كه به عنوان پيش زمينه غدير است، حقيقت موضوع روشن ميشود.

در چند مرحله سپاهيان از دست علی شاكی ميشوند و از نظر تعداد نيز زياد بوده اند و طبيعی است كه اين نارضايتی ها به گوش پيامبر اسلام نيز رسيده است و در بيشتر رواياتی كه مربوط به قبل از غدير است هم پيامبر اسلام دوستی و محبت به علی را گوشزد كرده است و حتی آن جمله معروف «من كنت مولاه…» را نيز گفته است.اما چون تعداد شاكيان زياد بوده و اين نارضايتی خيلی عميق و ادامه دار بوده سعی ميكند در غديرخم بعد از نماز ظهر اين موضوع را حل و فصل كند و زمزمه های باقيمانده را نيز خاموش كند.

اهل سنت ماجرای غدير را يكی از فضايل علی ميدانند و داشتن دوستی و محبت علی را واجب. در بسياری از كتابهای حديثی اهل سنت بابی برای ذكر فضايل و مناقب علی موجود است و ماجرای غدير هم در آن ذكر شده است و اهل سنت از ذكر اين ماجرا در كتب خود هيچ ابايی ندارد.پس آوردن دلايل و استدلالهايی در مورد اينكه غدير يكی از فضايل علی است دردی را دوا نمی كند. بلكه بايد ثابت كرد غدير انتصاب الهی علی بن ابيطالب به مقام امامت و خلافت، توسط پيامبر اسلام است.

پی نوشتها:

(1)الإحتجاج على أهل اللجاج‏،احمد بن على طبرسى، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ناشر: مرتضوى‏، تهران‏،بي تا.ج1، ص:214 و 235.

(2)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 5،ص 110.

(3)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان.ج 5،ص 347.

السنن الكبرى،النسائي،تحقيق:دكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن،دار الكتب العلمية بيروت – لبنان، 1411 – 1991 م.ج 5،ص 45،ح 8145.

(4)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

ج‏2،ص:374.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.ص:827 و 828.

راند 1 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. تشویش نظرات و آراء در میان علمای اهل سنت :

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف و شرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواند ناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد . چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :

نظریه ی اول :عدم همراهی حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خ

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو عبد الله فخر الدين محمد بن عمر الرازي الشافعي ( متوفای 606 ﻫ ) ، مفسر و عالم بزرگ اهل سنت ، صاحب تفسیر « مفاتيح الغيب » که به « التفسير الكبير » مشهور است ، اشاره کرد . طرفداران این نظریه بر آن اند که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در روز غدیر خم ، همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند ، بلکه در یمن حضور داشته اند و این حدیث نه تنها صحیح نیست ، بلکه اصل آن از توهمات شیعیان می باشد . پیروان این نظریه که تفسیر و تأویل حدیث غدیر را نا ممکن می دانند ، تنها راه رهایی از اصل این حدیث را دستاویز قرار دادن این نظریه می دانند و در کنار آن به موارد دیگری نیز استدلال می کنند . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی دوم : عدم تأیید حدیث غدیر خم از طریق افراد مورد وثوق

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو محمد علي بن أحمد بن حزم الظاهري ( متوفای 457 ﻫ ) ، حافظ و فقیه شهیر اهل سنت ، اشاره کرد . او در مورد حدیث غدیر خم می نویسد : « … و اما صدور حدیث « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » هرگز از طریق افراد مورد وثوق تأیید نشده است … » ( 1 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که اکابر و بزرگان حدیث اهل سنت ، همچون محمد بن إسماعيل البخاري و مسلم بن الحجاج النيسابوري ، این حدیث را نقل ننموده و آن را بی اعتبار دانسته اند و در سند آن شک و تردید نموده اند . بنابراین ما نیز آن را بی اعتبار و غیر قابل اعتماد می شماریم . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه نیز پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی سوم : وجود اکاذیب در خطبه ی غدیر خم و تأویل حدیث غدی

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو العباس أحمد بن تيمية الحراني ( متوفای 728 ﻫ ) اشاره کرد . او در رد حدیث غدیر خم ، که به شدت پایه های اعتقادی او را متزلزل می گرداند ، از عبارات تندی بهره می برد . برای مثال ، می نویسد : « … اما عبارت « خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ، از زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بدون شک ، دروغ است … » ( 2 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که از خطبه ی غدیر خم ، تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، آنهم با ارفاق و چشم پوشی ، قابل قبول است و آنچه که در احادیث و روایات بر آن افزوده گشته است ، دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد . طرفداران این نظریه اعتقاد دارند که خطبه ی غدیر ، در صورت صحت ، غیر قابل تفسیر و تأویل بوده و با فرض صحت عمل صحابه پس از رسول خدا ( ص ) غیر قابل جمع بوده و بنابراین دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد و تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، که قابل تفسیر و تأویل می باشد ، مورد قبول ما می باشد . از جمله ، سليم البشري المالكي ( متوفای 1335 ﻫ ) ، رئیس سابق جامعة الأزهر مصر ، نظرش را پیرامون حدیث غدیر خم اینگونه بیان می کند : « حمل الصحابة على الصحة يستوجب تأويل حديث الغدير متواترا ، كان أو غير متواتر : حمل عمل صحابه بر صحت ایجاب می کند که حدیث غدیر را تأویل کنیم ، چه متواتر باشد و چه غیر متواتر ! » ( 3 ) . شکایت برخی صحابه از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از جمله مواردی است که برخی طرفداران این نظریه برای تأویل حدیث غدیر ، آن را دستاویز قرار می دهند و در واقع قصد نوعی « تأویل به قرینه » را دارند . آری ! تأویل می کنند ! اما نمی دانم با حدیث زیر چه خواهند کرد :

أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که فرمودند : « افرادی از اصحابم در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهند شد ولی از کنار حوض رانده می شوند . من می گویم : « خداوندا ! اصحابم ! » ولی خداوند می فرماید : « به راستی تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کرده اند و چه چیزی را موجب شده اند . اینان به گذشته ی جاهلیتشان باز گشتند » . در این هنگام می گویم : « بر کسانی که پس از من ، دستوراتم را تغییر دادند ، آتش دوزخ باد ! آتش دوزخ باد ! » » ( 4 ) .

جالب اینکه أبو حازم سلمة بن دينار ، از روایان این حدیث ، می گوید : « هنگامی که النعمان بن أبي عياش این حدیث را از من شنید ، پرسید : « آیا واقعا این حدیث را از سهل بن سعد شنیده ای ؟ » . من نیز پاسخ گفتم : « بله ! » » .

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند . اما چگونه است که جناب بهروز می فرمایند :

آیا به راستی اهل سنت این واقعه ی تاریخی را انکار می کنند ؟ پاسخ منفی است .
در جمهوری اسلامی ایران ، اولین مغالطه ای که رخ می دهد ، مغالطه ی « حمله به آدم پوشالین » یا « پهلوان پنبه » است . بدین شکل که ابتدا در مغز مخاطب خود چنین القا می کنند که اهل سنت منکر حدیث غدیر هستند . سپس با این فرض غلط ، منابع و مآخذ سنی را نقل می نمایند !

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار می نمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعا می کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

نظریه ی چهارم : دلالت حدیث غدیر بر خلافت بلافصل حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت که از او به « أعجوبة الزمان » تعبیر می کنند ، اشاره کرد . او نظرش را ، پس از نقل خطبه ی غدیر و تبریک عمر بن الخطاب به حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، که آن را در پست پیشین ( قسمت اول ) نقل نمودم ، اینگونه بیان می کند : « … [ این گفتار از زبان عمر بن الخطاب ] در واقع نشان دهنده ی تسلیم ، رضایت و موافقت است . اما پس از آن به دلیل عشق به ریاست ، هوی و هوس بر او چیره گشت … » ( 5 ) . أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) ، از دانشمندان متعصب اهل سنت که در جبهه ی مقابل ، سرسختانه علیه تشیع جنگیده است ، پس از نقل گفتار أبو حامد الغزالي ، آنچنان مبهوت و متعجب می شود که می نویسد : « … و نمی دانم که عذر او برای چنین گفتاری چیست ! و ظاهر آن است که او از رأی خود باز گشته و پیرو حق گردیده است ، چرا که او مردی از دریا های علم و دانش است والله أعلم ! » و به این ترتیب سعی می کند تا شخصیت أبو حامد الغزالي را ، که خود او در باره اش می نویسد : « فأين مثله في علومه وفضائله : همانند أبو حامد الغزالي در دانش و فضائل ، کجا پیدا می شود ؟! » ، به دور از این اقوال سخیف و نادرست ( ؟ ) جلوه دهد .

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ، حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری می کنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

2. چرا تشویش آراء ؟

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص و مبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظر وجود دارد ؟ آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان و دانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست ؟ ما سؤالی را که جناب بهروز پیشتر مطرح نموده بودند ، هم اینک از خود ایشان می پرسیم : « چگونه وقتی این ماجرا توسط خلفا و عایشه و صحابه نقل شده و تمام کتب مهم اهل سنت این ماجرا را آورده اند ، خود منکر این واقعه ی تاریخی هستند ؟! »

در مورد شکایت صحابه از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، در فرصت بعدی توضیح داده خواهد شد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.الفصل في الملل والأهواء والنحل ، أبو محمد علي بن أحمد بن حزم القرطبي الظاهري ، القاهرة : مكتبة الخانجي ، جلد 4 ، صفحه ی 116 ( باب الكلام في وجوه الفضل والمفاضلة بين الصحابة )

2. منهاج السنة النبوية ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني ، تحقيق : الدكتور محمد رشاد سالم ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الاولى 1406 ﻫ ، جلد 7 ، صفحه ی 319

3. المراجعات ، الإمام العلامة الشيخ السيد عبد الحسين شرف الدين الموسوي العاملي ، تحقيق : حسين الراضي ( مع مقدمة الشيخ مرتضى آل ياسين ) ، لبنان – بيروت ، الطبعة الثانية 1402 ﻫ ،المراجعة 57 ، صفحه ی 275

4. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 8 ، صفحات 120 و 121 ، احادیث 6583 تا 6587 ( كتاب الرقاق ، باب في الحوض ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 4 ، صفحات 1793 تا 1795 ( كتاب الفضائل ، باب إثبات الحوض ، احادیث 26 تا 29 )

5. سير أعلام النبلاء ، أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة التاسعة 1413 ﻫ ، جلد 19 ، صفحه ی 328

راند 1 بهروز شیرازی
ابتدا بايد موضوع مناظره را به شما يادآوری كنم :

موضوع مناظره «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟»

موضع حسام نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز نسبت به این موضوع منفی است.

پاسخ به چند مغالطه:

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف وشرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواندناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد…

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار مینمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعامی کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

بهتر نيست به جای حمله شخصی به موضوع مناظره بپردازيد؟

اينكه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم موضوعی است كه قبل از دعوت به مناظره بايد به آن فكر ميكرديد. وقتی شما كسی را به مناظره دعوت ميكنيد يعنی شخص مقابل را در حد مناظره ديده ايد.

چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :…

ببينيد حسام گرامی، من در اين مناظره حرفی از انكار غدير نزدم و شما داريد بحثی را كه مربوط به اين مناظره نيست را وارد آن ميكنيد، هر چند من قبلا در مورد اين موضوع در جای ديگر پاسخ دادم.اما برای خنثی كردن جوسازی شما پاسخ كوتاهی ميدهم:

وقتی من ميگويم اكثريت اهل سنت واقعه تاريخی غدير را قبول دارند يعنی اينكه اكثريت قبول دارند و نه كل اهل سنت. اگر چند نفر متعصب و فقط به خاطر تعصبشان ايجاد شبهه كرده اند اين اكثريت را زير سئوال نخواهد برد. در ضمن بايد بين واقعه تاريخی غدير و خطبه غدير تفاوت قائل شد و من هيچ وقت نگفتم كه همگی بر روی يك خطبه خاص توافق دارند، بلكه توافق كلی بر سر ماجرای غدير است.

طبق كتاب الغدير علامه امينی 360 نفر (به تعداد نفرات توجه كنيد) از علمای اهل سنت اين واقعه را در كتابهای خود آورده اند.(1) من با توجه به اين افراد ميگويم اكثريت قاطع اهل سنت چنين ديدگاهی دارند و شما اگر 40 نفر از اين افراد مخالف را نام ببريد تازه ميشود 10 درصد به 90 درصد. پس به حكم استقراء حرف من كاملا درست است. حالا بگذريم از اينكه اين افراد كه شما نام برديد به خاطر تعصب يك چيزی پرانده اند هر چند عالم بوده باشند.

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند

شما برای اينكه اثبات كنيد «بسياری از دانشمندان اهل تسنن» منكر غدير بوده اند بايد به صورت مستند حداقل 361 نفر معرفی كنيد تا از علمايی كه غدير را تاييد كرده اند بيشتر باشند.

موضوع خيلی ساده است، مثل اين ميماند كه من با ذكر اينكه محدث نوری و نعمت الله جزايری معتقد به تحريف قرآن بوده اند، اين را به كل شيعيان تعميم بدهم و بگويم شيعيان معتقد به تحريف قرآن هستند. در صورتی كه برای يك استقراء قابل قبول بايد شواهد مناسب از نظر كيفيت و كميت ارائه كرد.

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ،حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری میکنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

بله، خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد كه شما بدون ارائه شواهد كافی مرتكب مغلطه «تعميم جزء به كل» شده ايد.

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص ومبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظروجود دارد ؟

همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد شواهد كافی در مورد تشويش آراء بين علمای اهل سنت ارائه كنيد.

آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان ودانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست؟

اين استدلال شما مانند استدلال مكارم شيرازی بعد از هك شدن سايتش بود كه حقانيت شيعه را نتيجه گرفت.

نه خير، حتی اگر 100 درصد اهل سنت هم منكر غدير بودند باز چيزی ثابت نميشد. فقط با بررسی منطقی ماجرای غدير و اثبات اينكه پيامبر اسلام به وسيله حكم الهی، علی را به خلافت و امامت مسلمين منصوب كرد، شما به مقصود خود خواهيد رسيد نه با اين مغالطات.

به موضوع مناظره باز ميگردم:

جناب حسام در شروع مناظره گفتند:

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ،بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ،نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

ادعای حسام مردود است به دلايل زير:

1- اصل اساسی مورد قبول شيعی و سنی در مورد حديث اين است كه ابتدا بايد حديث را با قرآن مقايسه كرد: از آيه 13 به بعد سوره مائده در مذمت اهل كتاب است و حتی از آيات قبل و بعد اين آيه كاملا مشخص است كه هر دو در مورد اهل كتاب به كار رفته است. بعد از اينكه خدا خيال پيامبرش را از خطر كفار راحت ميكند در آيه بعدی با لحن تندی به اهل كتاب ميگويد:» بگو: اى اهل كتاب، بر آيينى درست نيستيد مگر وقتى كه [حكم‏] تورات و انجيل و آنچه را كه از [جانب‏] پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، بر پا داريد و البته آنچه از [جانب‏] پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده است [در حقّ‏] بسيارى از آنان سركشى و كفر را خواهد افزود. پس بر گروه كافران اندوه مخور». ميبينيد كه چه لحن تندی دارد و پيرو آيه قبل اهل كتاب را كافر ناميده است.

2- معلوم شد كه منظور از كافران در آيه 67 چی كسانی هستند. اما افراد حاضر در غدير افراد با ايمانی بودند كه تازه مراسم حج را تمام كرده بودند و اينكه بگوييم اين آيه در مورد غدير بوده بيخود و خلاف قرآن است.پس اين شان نزولی كه جناب حسام نقل كردند با قرآن همخوانی ندارد حالا در 100 كتاب اهل سنت هم باشد طبق اصل اساسی شيعه و سنی بايد از اين شان نزول خلاف قرآن دوری كرد.

3- اما روايات در مورد شان نزول اين آيه فراوان هستند و طبيعی است كه اين آيه نميتواند ده شان نزول داشته باشد. فخر رازی در تفسير خود برای شان نزول اين آيه ده مورد ذكر كرده است و دهمين مورد را در فضيلت علی (و نه خلافت و امامت او) است و پس از ذكر اين ده مورد گفته است: » اگر چه تعداد اين روايات، مختلف و بسيار است اما در مورد اين آيه بهتر همين است كه بر حفاظت از مكر و فريب يهوديان و مسيحيان، حمل كرده شود و با بي پروايي از آنها دستور به تبليغ داده شده است. براي اينكه در قبل و بعد اين آيه، روي سخن با يهوديان و مسيحيان است. براي همين قائل شدن به وجوهاتي كه اين آيه را از سياق و سباق منفك و منقطع مي گرداند ممتنع به نظر مي رسد.» (2)

4- پيامبر اسلام در حجة الوداع خطبه ای ميخواند و پس از ابلاغ احكام و دستوراتی ميگويد:»پس گفتار مرا بفهميد كه همانا من آنرا (بشما) ابلاغ كردم». سپس در آخر خطبه خود ميگويد:»خدايا آيا ابلاغ كردم؟ مردم گفتند: آرى، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا گواه باش». پس اگر ادعای شيعيان را قبول كنيم بايد بپذيريم كه پيامبر چند روز قبل از غدير به مردم دروغ گفته و مردم را فريب داده است! چون هنوز موضوع غدير را ابلاغ نكرده است كه اين خلاف اعتقاد شيعه و سنی نسبت به پيامبر اسلام است.(3)

5- با توجه به لفظ بلغ پيامبر ميبايست به صورت واضح و روشن امامت و خلافت علی را ابلاغ ميكرد و نه به صورت كنايه. چون بعد از اين ماجرای كسی حديث غدير را نصی برای خلافت و امامت علی ندانست. پس اين آيه در مورد غدير نازل نشده بوده است.

اگر جناب حسام دلايل بالا را رد كنند و حديثشان هم صحيح و قابل قبول باشد (كه نيست، چون در اسناد حديث شيعيان غالی و فريبكار ديده ميشوند.بگذريم) در نهايت ميتوان گفت خدا دستور به دوستی علی داده نه امامت و خلافت او، چون در آيه نه اثری از امامت هست و نه اثری از خلافت. ميبينيد كه با اثبات اين شان نزول هم چيزی به نفع ادعای اصلی جناب حسام در اين مناظره تغيير نميكند.

اما در مورد تبريك عمر به علی:

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد

پيامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر عليه علی بن ابيطالب دست علی را بالا ميبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمين امر ميكند كه بايد با علی دوستی داشته باشند. عمر بن خطاب هم برای نشان دادن حسن نيت خود و اينكه هيچ مشكلی با علی بن ابيطالب ندارد و تبريك اين موضوع كه يك فضيلت برای علی محسوب ميشود به علی تبريك ميگويد. خب، اين خلافت علی را اثبات ميكند يا امامتش را؟

چرا ماجرای غدير در قرآن ذكر نشده است؟

قرآن در آيه 38 سوره انعام ميگويد: «هيچ چيزی را در كتاب فرو گذار نكرده ايم»، اما عجيب است كه حادثه ای به مهمی غدير كه سرنوشت امت اسلامی با آن پيوند خورده است را در قرآن نياورده است.

قرآن در آيه 18 سوره فتح از بيعتی كه مسلمان در زير درختی با پيامبر اسلام كردند با صراحت ياد ميكند. در آيه 111 سوره توبه از بيعت عقبه ياد شده است. اما بيعتی كه ميگويند در غدير اتفاق افتاده چرا در قرآن نيامده است؟

قرآن در آيه 37 سوره احزاب اسم زيد (در ماجرای زينب) را صراحتا آورده است. قرآن از پيامبران قديمی و گمنامی چون ذوالقرنين در سوره كهف نام برده است و داستان آن را ذكر كرده است. قرآن حتی از سگ اصحاب كهف هم ياد كرده (آيات 18 و 22 سوره كهف)، اما عجيب است كه از علی و امامت او ياد نكرده است.

جناب حسام بفرماييد چرا قرآن از همه چيز در قرآن به صراحت ياد كرده است اما از ماجرای غدير كه به زعم شيعيان سند گويای ولايت است يادی نكرده است؟ چرا در يك آيه با صراحت و روشنی ماجرای غدير را ذكر نكرده است؟

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏1بخش ‏اول، ص: 129 تا 242.

(2)مفاتيح الغيب،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، دار احياء التراث العربى،بيروت،چاپ: سوم، 1420 ق.ج‏12، ص: 399-401.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:376و377.

راند 2 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

از جمله مسائلی که در باب خطبه ی غدیر خم توسط برادران اهل سنت و وهابیون مطرح گشته و همت و هزینه ی بسیاری صرف انتشار آن شده است ، شکایت برخی اصحاب از حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم می باشد . هدف از طرح مسأله ی مذکور ، بیان این مطلب است که دلیل صدور حدیث « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » از جانب رسول اکرم ( ص ) در روز غدیر خم ، حل اختلافات به وجود آمده میان اصحاب و حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در سفری که به یمن داشته اند بوده است ، نه اعلان خلافت و یا امامت آن حضرت . در واقع و به بیان ساده تر ، هدف از طرح این مسأله ، تأویل حدیث غدیر و خنثی سازی استدلال شیعیان به این حدیث شریف می باشد . اما پاسخ به این مسئله ، در چند قسمت تقدیم حضور خواهد شد . یک قسمت آن هم اکنون ارائه خواهد شد و قسمت های بعدی ، در فرصت های بعدی !

1. شکایت بريدة بن الحصيب از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا عليه وعلى آله السلام :

در سال دهم هجرت پیامبر اسلام …

با بررسی دقیق احادیث ، روایات و تواریخ ، در می یابیم که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب مربوط به سفر اول آن حضرت به یمن است که به هدف دعوت مردم یمن به اسلام انجام گرفت و مربوط می شود به سال هشتم هجری ( 1 ) . نکته ی دیگری که ذکر آن واجب می نماید ، آن است که این شکایت در مدینه انجام گرفته است .

پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، خالد بن الوليد را به همراه چندی دیگر عازم یمن نمودند تا ایشان را به اسلام دعوت کند . البراء بن عازب می گوید : « من نیز از کسانی بودم که همراه خالد بن الوليد ، عازم یمن شدم . شش ماه در یمن اقامت داشتیم و در این مدت خالد بن الوليد ، ایشان را به اسلام دعوت می نمود ولی پاسخی دریافت نکرد . پس رسول خدا ( ص ) بر آن شدند تا علي بن أبي طالب عليه السلام را به یمن اعزام کنند و چنین کردند و به ایشان دستور دادند که خالد بن الوليد را باز گردانند ، اما اگر شخصی همراه خالد بن الوليد بوده است و دوست دارد هم اینک همراه علي بن أبي طالب عليه السلام برود ، می تواند برود و من نیز همراه علي علیه السلام راهی شدم . هنگامی که نزدیک قوم یمن شدیم ، همگی خارج شدند و ما نماز جماعت را به امامت علي بن أبي طالب به جا آوردیم و سپس ما را در یک صف منظم ، کنار هم مرتب نمودند و خود نیز در ابتدای صف حاضر شدند و نامه ی رسول خدا ( ص ) را بر قوم قرائت نمودند . پس قبیله ی همدان همگی اسلام آوردند و علي بن أبي طالب در نامه ای ، اسلام قبیله ی همدان را خدمت رسول خدا ( ص ) گزارش دادند . رسول خدا ( ص ) هنگامی که مطلع شدند قبیله ی همدان اسلام آورده اند ، به سجده افتادند و سپس سر خود را بلند نمودند و فرمودند : « سلام بر همدان ! سلام بر همدان ! » » ( 2 ) . خالد بن الوليد که خود کاری از پیش نبرده و نتیجه ای که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در یک روز حاصل نموده بودند ، در شش ماه بدست نیاورده بود ، بسیار غضبناک شد و کنیزی را که حضرت علي علیه السلام اختیار نموده بودند بهانه نمود و به بريدة بن الحصيب گفت : « به نزد رسول خدا ( ص ) برو و او را از کار علي با خبر کن ! » . بريدة می گوید : « به مدینه آمدم و به مسجد رسول الله ( ص ) رفتم و ایشان نیز در خانه شان بودند . دیدم جمعی از اصحاب در کنار درب مسجد ایستاده اند . با دیدن من پرسیدند : « چه خبر ای بريدة ؟ » . پاسخ دادم : « خبر های نیکو ! خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید » . پرسیدند : « چه چیزی تو را به این جا کشانده است ؟ » . پاسخ دادم : « کنیزی که علي از خمس نصیب خود گردانیده است . آمده ام رسول خدا ( ص ) را از این امر با خبر گردانم » . صحابه گفتند : « پس او را با خبر کن که به راستی این خبر ، علي را از چشم رسول خدا ( ص ) می اندازد » . در همین هنگام ، رسول خدا ( ص ) کلام ما را شنیدند و با عصبانیت از خانه خارج گشتند و فرمودند : « چه شده است که از علي بد گویی می کنند ؟ هر کس از علي بد گویی کند ، از من بد گویی کرده است و هر کس از علي جدا شود ، از من جدا شده است . علی از من است و من از او هستم » ( 3 ) و سپس به من فرمودند : « ای بريدة ! در مورد علي بدگویی مکن ! چرا که علي از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود [ لا تقعن يا بريدة في علي ! فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي ] » ( 4 ) » .

آنچه در این قسمت تقدیم حضور عزیزان گردید ، مشروحی از سفر اول حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و جریانات مربوط به شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد از ایشان می باشد . در ادامه ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیز آن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی 1 مراجعه نمایید ) ، مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم ، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چند که گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ، اما برای شیعه در آن منفعت است ! چرا که در اثنای پاسخگویی به این شبهه ، به حدیث « فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي : به راستی علی از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود » برخورد می نماییم که گواه خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام از زبان مبارک رسول خدا ( ص ) می باشد . نکته ی مهم اینکه سند این حدیث صحیح بوده و هیچ خدشه ای بر آن وارد نیست و ما بدان در برابر اهل سنت احتجاج می نماییم .

+ پاسخ به اظهارات و نکات مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

بهتر نیست به جای حمله ی شخصی ، به موضوع مناظره بپردازید ؟ اینکه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم ، موضوعی است که قبل از دعوت به مناظره باید به آن فکر می کردید. وقتی شما کسی را به مناظره دعوت می کنید ، یعنی شخص مقابل را در حد مناظره دیده اید.

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » را از « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی و اشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر ! همچنین بنده به خاطر ندارم که از واژه ی « سواد » در گفتارم استفاده کرده باشم . به هر حال ، اگر شما احساس می نمایید که به شما از جانب بنده حمله شده است ( که بنده هرگز چنین احساسی ندارم ) ، بنده از شما پوزش می خواهم .

در مورد نکاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ و تبریک عمر بن الخطاب ، عنوان نمودید ، در فرصت های بعدی صحبت خواهم کرد . زیرا صحبت در اینباره مفصل بوده و نیازمند اطناب می باشد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

2. زاد المعاد في هدي خير العباد ، محمد بن أبي بكر بن قيم الجوزية ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة السابعة والعشرون 1415 ﻫ ، جلد 3 ، انتهای صفحه ی 622 و صفحه ی 623 | البداية والنهاية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : علي شيري ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1408 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 121

3. المعجم الأوسط ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : طارق بن عوض الله وعبد الحسين الحسيني ، القاهرة : دار الحرمين ، 1415 ﻫ ، جلد 6 ، صفحه ی 162

4. السنن الكبرى ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائي ، تحقيق : الدكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 133 ، حدیث 8475 . سند حدیث مذکور ، صحیح می باشد.

راند 2 بهروز شیرازی
نکته ی اول: سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیزآن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی1 مراجعه نمایید ) ،مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

اين ادعای شما از چند جهت مشكل دارد:

1-اگر واقعا علی بن ابيطالب دو بار (يا به ادعای شما سه بار) به يمن رفته پس اينها در چه تاريخی و به چه كيفيتی بوده است؟

بيگمان نظر زينی دحلان (م 1304 ه.ق) تا بر پايه منابع دست اول نباشد فاقد ارزش است.

2- طبق منابع معتبر مانند: تاريخ طبری(1)،التنبيه و الاشراف مسعودی (2)،سيره ابن هشام (3)،طبقات ابن سعد(4) و المغازی (5) پيامبر اسلام خالد بن وليد را در ربيع الاول سال دهم هجرت به يمن ميفرستد. و پس از آن در رمضان همان سال علی را به يمن ميفرستد. طبق تاريخ طبری(6)،التنبيه و الاشراف مسعودی (7)،سيره اين هشام(8)، طبقات ابن سعد (9) و المغازی (10).و ظاهرا خالد و علی همين دوبار به يمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند. البته منابع بيشتری در اين زمينه موجود است.

حال شما بايد دو كار انجام دهيد: ابتدا ثابت كنيد كه علی يكبار ديگر هم به يمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات كنيد كه خالد هم در سال هشتم هجرت در يمن بوده است و بديهی است كه منابع دست اول لازم است.

با توجه به منابع بالا كه برخورد علی و خالد در يمن مربوط به سال دهم هجرت است ميتوان نسبت به لفظ مدينه دو ديدگاه را مطرح كرد: اول اينكه همانطور من در حديث اولی كه از صحيح بخاری ارائه كردم خالد بريده را به صورت پيكی به نزد پيامبر اسلام ميفرستد و شايد بريده قبل از خروج پيامبر اسلام از مدينه به قصد حج به او رسيده باشد. دوم اينكه اينجا كلمه مدينه را به معنای عام خود بگيريم كه معنی آن ميشود شهر. و در اينجا بگوييم منظور شهر مكه است كه با توجه به منابع ديگر غير معقول هم نيست.

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چندکه گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ،

ديديم كه اين بحث يك شبهه بيمورد نبود، يا حداقل شما نتوانستيد آنرا اثبات كنيد. پس زدن اتهام به اهل سنت چه مفهومی دارد؟

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » رااز « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی واشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر!

حسام گرامی مطمئن باشيد من اگر دو تا كتاب در مورد غدير نخوانده بودم پيشنهاد شما را قبول نميكردم و در تمام كتابهايی كه در مورد غدير نوشته شده است حداقل موضع ابن حزم اندلسی و ابن تيميه حرانی آمده است.

من احساس كردم شما ميخواهيد از روشهای جدلی خاص برای چيره شدن بر من استفاده كنيد، اگر چنين منظوری نداشته ايد پس مشكلی وجود ندارد.

پی نوشتها:

(1)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش. ج‏4،ص:1262.

(2)التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:252.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2، ص:416.

(4)طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش. ج‏2،ص:165.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش. ص:5.

(6)تاريخ طبری،ج4،ص:1261-1262.

(7)التنبيه و الإشراف، ص:252.

(8)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ج‏2، ص:415.

(9)طبقات،ج2، ص:165.

(10)مغازى، ص:826.

راند 3 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

در قسمت گذشته ، مشروحی از سفر اول أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب از آن حضرت در نزد رسول خدا ( ص ) ، تقدیم حضور جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم گردید . در این قسمت نیز قصد دارم تا به شرح و توصیف سفر سوم آن حضرت به یمن ، که با هدف جمع آوری صدقات ، زکوات و مالیات در سال دهم هجری انجام گرفت ، و همچنین شکایات مطرح شده در این سفر بپردازم .

2. سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایات مربوط به آن :

در سال دهم هجری ، پیامبر اکرم ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات و مالیات ، أمير المؤمنين علیه السلام را به یمن گسیل داشتند . ایشان در یمن به جمع آوری زکوات و مالیات پرداختند و عزم بازگشت نمودند . در میانه ی راه ، حضرت در پیوستن به رسول خدا ( ص ) از سایر افراد سبقت جستند و فردی از سپاهیان را جانشین خود ساختند و به پیامبر ( ص ) پیوستند و پیامبر ( ص ) از دیدن آن حضرت بسیار خشنود گشتند . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پس از آگاه ساختن نبی مکرم اسلام ( ص ) از نیت خود در احرام ( 1 ) ، به دستور رسول خدا ( ص ) برای رسانیدن سپاهیان به ایشان ، به سوی سپاه باز گشتند . هنگامی که حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به سپاه پیوستند ، متوجه شدند که جانشین ایشان ، تمامی افراد سپاه را از پارچه هایی که به عنوان صدقات و مالیات جمع آوری شده بود ، پوشانیده است . با مشاهده ی این صحنه ، به جانشین خود فرمودند : « وای بر تو ! این چه کاری است که مرتکب شده ای ؟ » . پاسخ داد : « سپاهیان را به وسیله ی پارچه ها پوشانیدم تا هنگامی که وارد مردم می شوند ، آراسته باشند » . حضرت نیز خشمگین گشتند و پارچه ها را از سپاهیان بر گرفتند و جمع آوری نمودند . سپاهیان نیز که عمل علي بن أبي طالب علیه السلام بر ایشان ناخوش آیند بود ، هنگامی که به رسول خدا ( ص ) رسیدند ، مراتب شکایت خود را از علي بن أبي طالب عليه السلام ، به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند . أبو سعيد الخدري می گوید : « رسول خدا ( ص ) پس از آگاهی از علل شکایت صحابه از علي بن أبي طالب علیه السلام ، خطبه خواندند و فرمودند : « ای مردم ! از علی شکایت نکنید که به خدا قسم ، او در اجرای دستورات خدا و رعایت موازین شرعی ، بی پروا است [ أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله ] » » ( 2 ) .

در باب سفر سوم أمير المؤمنين علیه السلام ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام ، همانگونه که پیشتر متذکر شدیم ، مربوط به سال دهم هجری است و هیچ گونه ارتباطی با سفر اول ایشان به یمن ، که مربوط به سال هشتم هجری است و در قسمت گذشته به شرح آن پرداختیم ، ندارد .

نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه از أمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دو بار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان در این مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

+ پاسخ به موارد مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

اگر واقعا علی بن ابیطالب دو بار ( یا به ادعای شما سه بار ) به یمن رفته ، پس اینها در چه تاریخی و به چه کیفیتی بوده است ؟

حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند . سفر اول ایشان در سال هشتم هجری و با هدف دعوت مردم یمن به اسلام بوده است که شرح آن در قسمت گذشته تقدیم حضور گردید و شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد مربوط به همین سفر می باشد . سفر دوم آن حضرت به یمن ، با هدف قضاوت بوده است که این سفر نیز در تاریخ ثبت شده است . در کتب معتبر اهل سنت ، از زبان مبارک حضرت أمير المؤمنين علیه السلام نقل شده است که : « رسول خدا ( ص ) مرا به یمن ارسال داشتند تا قضاوتی را بر عهده بگیرم . به رسول خدا ( ص ) عرض کردم : « ای رسول خدا ! من جوان هستم و تجربه ای از قضاوت ندارم » . پس رسول خدا ( ص ) ، دست بر سینه ی من زدند و فرمودند : « خداوندا ! زبانش را ثابت و استوار بدار و قلبش را هدایت گردان » . پس از آن ، هیچگاه در قضاوت میان دو نفر ، شک ننمودم و قضاوتی بر من سخت نیامد » ( 3 ) . سفر سوم آن حضرت نیز با هدف جمع آوری صدقات ، مالیات و زکوات انجام گرفت که شرح آن در همین قسمت تقدیم حضور شما گردید . إبن الأثير در کتاب خود با نام « الكامل في التاريخ » ، فصلی به نام « بعث رسول الله أمراءه على الصدقات : ارسال فرماندهان توسط رسول خدا ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات » گشوده است و در آن صراحت دارد بر اینکه : « … وبعث علي بن أبي طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم وجزيتهم … : … رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب را به نجران گسیل داشت تا صدقات و جزیه ی مردم نجران را جمع آوری نماید … » . علامه محمد باقر مجلسی ، جریان سفر سوم آن حضرت به یمن را عینا از إبن الأثير نقل می نماید ( 4 ) . در جریان سفر سوم علي بن أبي طالب عليه السلام به یمن ، در هیچ کدام از منابع تاریخی ، نامی از خالد بن الوليد برده نشده است ( دقت کنید ! ) .

طبق منابع معتبر مانند: تاریخ طبری ، التنبیه و الاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی پیامبر اسلام خالد بن ولید را در ربیع الاول سال دهم هجرت به یمن میفرستد

بنده به « تاريخ الأمم والملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی از محمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام . تنها حکمی که از محمد بن جرير در مورد خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند و بنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند ( 5 ) و این سفر ، ارتباطی با موضوع مورد بحث ما ندارد . در « سيرة النبي ( ص ) » نیز حکمی در این باره مشاهده ننمودم .

پس از آن در رمضان همان سال علی را به یمن می فرستند . طبق تاریخ طبری ، التنبیه والاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی.و ظاهرا خالد و علی همین دوبار به یمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند . حال شما باید دو کار انجام دهید: ابتدا ثابت کنید که علی یکبار دیگر هم به یمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات کنید که خالد هم در سال هشتم هجرت در یمن بوده است و بدیهی است که منابع دست اول لازم است.

محمد بن جرير الطبري و چندی دیگر از مورخان معتقدند که رسول گرامی اسلام ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را در ماه رمضان سال دهم هجری به یمن فرستاده اند . تا اینجا ظاهرا اشکالی وجود ندارد . اما اکثر ایشان در اینکه این سفر ، کدام سفر بوده است ، دچار اشتباه شده اند . چرا که ایشان این سفر را ، سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان دانسته اند . در حالی که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان و دعوت ایشان به اسلام ، مربوط به سال هشتم هجری است و سفر ایشان در سال دهم هجری به یمن ، با هدف جمع آوری صدقات و جزیه بوده است . چرا که جمع آوری صدقات و مالیات ، باید مدتی بعد از اسلام آوردن قبایل بوده باشد . ضمنا چندی پیش از سفر علي بن أبي طالب به یمن به منظور جمع آوری صدقات و مالیات ، رسول گرامی اسلام ( ص ) ، ایشان را به منظور قضاوت به یمن گسیل داشتند . بنابراین مطمئنا باید میان سفر اول و سفر سوم آن حضرت به یمن ، فاصله وجود داشته باشد . نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ، أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند ، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، در اثنای شرح روایت البراء بن عازب ، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 ) و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است .

پاسخ سایر موارد ، در فرصت های بعدی و با یاری خداوند منان ارائه خواهد شد .

موفق و پیروز باشید ،

حسام .

پاورقی :

1.اللهم إهلالا كإهلال نبيك

2. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 4 ، صفحات 1021 و 1022 | تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحات 401 و 402 | السيرة النبوية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 415 | المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحه ی 134 ( كتاب معرفة الصحابة ، باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي عليه السلام )

3. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 1 ، صفحه ی 83 ، حدیث 636 و صفحه ی 111 ، حدیث 882 و صفحه ی 136 ، حدیث 1145 | سنن ابن ماجه ، أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر ، جلد 2 ، صفحه ی 774 ، حدیث 2310 ( كتاب الأحكام ، باب ذكر القضاة ) | تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ، تحقيق : الدكتور عمر عبد السلام تدمري ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 637

4. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، العلامة الحجة المولى الشيخ محمد باقر المجلسي ، تحقيق : محمد باقر البهبودي ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 21 ، صفحات 373 و 374 ( باب 35 ، قدوم الوفود على رسول الله صلى الله عليه وآله )

5. تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه ی 385

6. السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

7. فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن حجر العسقلاني ، بيروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانية ، جلد 8 ، صفحه ی 52

راند 3 بهروز شیرازی
نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه ازأمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دوبار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان دراین مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

پيامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در اين مورد نگفته است و بايد اين حديث را جزء همان احاديث ديگر حساب كنيم كه پيامبر اسلام در مقابل شكايت بقيه از علی دفاع ميكرده است.

1- تا آنجايی كه من جستجو كردم فقط همين يك روايت وجود دارد و مطمئننا اگر خطبه درست و حسابی وجود داشته باشد بايد راويان خيلی بيشتری داشته باشد.

2- ابو سعيد الخدری فقط دو جمله را روايت كرده است و نميشود اسم اين دو جمله را خطبه گذاشت.

3- و تازه در همان دو جمله هم شك دارد چون نميداند كه پيامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است يا در «سبيل الله» خشن است.

پس اينكه جمله ابو سعيد الخدری (فقام فينا خطيبا) را به خواندن يك خطبه درست و حسابی تعبير كنيم خيلی درست نيست و بايد جزء يكی از احاديث ديگر پيرامون ماجرای شكايت از علی قرار بگيرد.

حتی اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام يك خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد (كه نشان دادم چنين چيزی درست نيست) باز هم ميتوان نشان داد كه نياز به تجديد چنين خطبه ای وجود داشته است:

1- اول اين كه عمق تحقيری كه سپاهيان از دست علی چشيده بودند زياد بوده است چون علی لباس را از تن آنها بيرون آورده بوده است و آنها را سخت سرزنش كرده بود. سخت است انسان چنين تحقيری را زود فراموش كند.

2- صحابه پيامبر خيلی هم افراد مطيعی نبودند و فراوان داريم گوشه هايی از تاريخ اسلام كه اين صحابه و مسلمانان صدر اسلام كه از دستور پيامبر اسلام سرپيچی ميكرده اند. مثلا در همان حجة الوداع وقتی پيامبر اسلام دستور ميدهد كه آنهايی كه قربانی نياورده اند بايد از احرام خارج شوند،برخی از صحابه مقاومت ميكنند و يكی از آنها سخن زشتی به اين مضمون را بر زبان می آورد: » پيامبر در احرام باشد و از آلت تناسلی ما منی بچكد؟»(1) يا در مورد ديگری داريم كه پيامبر و بقيه مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد بودند كه كاروانی شامل مواد غذايی وارد شهر شد، پس مردم نماز و سخنان پيامبر اسلام را رها كردند و جز دوازده نفر كسی در مسجد نماند كه در نتيجه آيه 11 سورۀ جمعه نازل شد.(2)

خطبه غدير هم خود گويای اين ماجراست كه اين شكايتها و بداخلاقی ها باز هم تكرار شده است (كه در ادامه به آن خواهم پرداخت).

بنده به « تاريخ الأمم و الملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی ازمحمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام .

شما اگر درست به آدرسی كه من داده بودم مراجعه ميكرديد، مشاهده ميكرديد كه طبری نوشته است:

در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى طالب را با گروهى به غزاى يمن فرستاد.

براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوى مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وى بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وى را نپذيرفت و پيمبر خداى على بن ابى طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسى از همراهان خالد بخواهد با وى بماند.»

تنها حکمی که ازمحمد بن جريردر موردخالد بن الوليددر ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند وبنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند

حسام گرامی، قبيله بنی الحارث در نجران ساكن بوده اند، چنانچه طبری تصريح كرده است:

ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولى ماه ربيع الاول و به قولى جمادى الاول اين سال پيمبر خداى خالد بن وليد را با چهارصد كس سوى طايفه بنى الحارث ابن كعب فرستاد.

عبد الله بن ابى بكر گويد: پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادى الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوى طايفه بنى الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند…(3)

و نجران هم در يمن قرار دارد.(4) بعد از اين ماجرا پيامبر اسلام علی را به سوی خالد ميفرستد.در سيره ابن هشام هم در همان آدرسی كه دادم اين موضوع آمده است. علاوه بر آن در صفحات قبلتر از آن (ج2، ص368) هم در ذيل اسلام آوردن قبيله بنی الحارث هم آمده است.

نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ،أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفرعلي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ،شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، دراثنای شرح روایت البراء بن عازب، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 )و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است.

ديديم كه ادعای شما وقتی در ترازو قرار ميگيرد هيچ اعتباری ندارد. من در پست قبلی اشتباه كردم، شما برای اثبات ادعايتان بايد سه مرحله را انجام دهيد:

1- علی در سال هشتم هجرت به يمن رفته است.

2- خالد هم در سال هشتم به يمن رفته است.

3- خالد در سال دهم هجری (يا در زمان حضور علی در يمن) در يمن حضور نداشته است.

و خودتان بهتر از من ميدانيد كه نظر يك فرد در قرن سيزدهم يا نهم تا بر پايه منابع و استدلالهای محكم نباشد هيچ ارزشی ندارد. به هر حال اثبات اين ادعا هم چيزی را عوض نميكند، چون شما شكايت از علی در سال دهم را قبول داريد.

چرا امامت و خلافت علی در مكه اعلام نشد؟

سئوال اساسی كه در هنگام بحث در مورد غدير مطرح ميشود اين است كه چرا پيامبر اسلام اصل به اين مهمی (به ادعای شيعيان) را در همان مكه و در ايام حج كه بيشترين جمعيت در مكه حضور داشتند بيان نكردند. مگر امامت فقط مربوط به مردم مدينه و روستاهای اطراف آن بود؟

«مولی» واژه ای كه 27 معنی دارد!

در دوران ما نمايندگان مجلس كه وظيفه تصويب قوانين رو دارند، و افرادی كاملا عادی هستند (=پيامبر نيستند)، برای واژه به واژه قوانينی كه تصويب ميكنند ساعتها بحث و گفتگو ميكنند تا قوانينی صريح و روشن بدون هيچ گونه ابهامی را به وجود بياورند. حتی اگر به دليل فقر زبانی ناچار به انتخاب واژه ای بشوند در تبصره ای آن واژه را كاملا توضيح ميدهند و مصاديقش را نشان ميدهند.

اساسی ترين بحث در مورد غدير بر سر واژه «مولی» است. طبق نظر علامه امينی در الغدير واژه مولی 27 معنی زير را دارد:

1- ربّ (پروردگار) 2- عمّ 3- ابن عم- 4- ابن (فرزند)- 5- ابن اخت (خواهر زاده) 6- معتق (آزاد كننده) 7- معتق (آزاد كرده شده)- 8- عبد (برده و مملوك)- 9- مالك 10- تابع (پيرو)- 11- منعم عليه (مورد احسان قرار گرفته)- 12- شريك- 13- حليف (هم پيمان) 14- صاحب (رفيق)- 15- جار (همسايه)- 16- نزيل (وارد و ساكن)- 17- صهر (داماد)- 18- قريب (نزديك)- 19- منعم (خداوند نعمت)- 20- عقيد (هم عهد و وابسته)- 21- ولىّ- 22- اولى بالشي‏ء- 23- سيّد (سرور و آقا) 24- محبّ (دوستدار)- 25- ناصر (ياور)- 26- متصرف در امر- 27- متولى در امر.(5)

من بدون اينكه بخواهم وارد بحث معنايی اين واژه شوم از شما، حسام گرامی، ميپرسم چرا برای امر به اين مهمی (به ادعای شما) بايد واژه ای انتخاب گردد كه 27 معنی مختلف دارد، آيا اين خلاف هدايت و عين گمراهی نيست كه از چنين واژه اي استفاده شده است؟

پيامبر اسلام به راحتی ميتوانست از واژه «خليفة» استفاده كند كه معنی آن روشن بود و در آيه 26 سورۀ ص اين واژه آمده است:

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُواْ يَوْمَ الحِْسَابِ

اى داوود بيگمان ما تو را در زمين خليفه كرديم، پس ميان مردم بحقّ حكم كن و پيروى هواى نفس مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، بيگمان كسانى كه از راه خدا گم شوند، آنان را عذابى است سخت [زيرا] كه روز حساب را فراموش كردند.

معنی «مولی» در قرآن

در بالا ديديم كه علامه امينی موفق نشد معنای امير،حاكم و خليفه را از «مولی» استخراج كند. معنای «مولی» بدون قرينه مشخص نميشود چون معانی زيادی دارد. اما بيشترين كاربرد آن در معنای دوستدار و ياور است. واژه «مولی» در آيات مختلف قرآن آمده است:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما».(بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمیکند و آنان یاری نمیشوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب /5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند».(تحریم / 4)

+ طبعا نمیتوان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر اسلام دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است».(حج / 13)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند».(محمد/11)

شواهد ديگری در مورد واژه «مولی» به معنی دوستدار و ياور در همان خطبه غدير نيز وجود دارد كه در پستهای بعدی به آن خواهم پرداخت.

پی نوشتها:

(1)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 2،ص 171.

(2)همان،ج 3 ، ص 7.

(3)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1256 و 1255.

(4)أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، أبو عبد الله محمد بن أحمد مقدسى (ق 4)، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ اول، 1361ش. ج‏1،ص:133.

(5)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا. ج‏2، ص: 326.

راند 4 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

پاسخ به شبهات پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ :

از جمله شبهاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ مطرح گشته است و هدف از طرح آن ، تضعیف شأن نزول مورد نظر شیعیان می باشد ، آن است که آیه ی شریفه ی ابلاغ ، در میان آیاتی جای گرفته است که روی سخنشان با اهل کتاب می باشد . پس چگونه ممکن است که این آیه در شأن علي بن أبي طالب نازل شده باشد ؟

در پاسخ به این شبهه ، ابتدا باید این نکته را متذکر شویم که قرآن ، همانند کتب داستان نیست و نباید سبک و سیاق آن را با کتب رمان گونه مقایسه نمود که در آنها ، مطالب و جریانات همواره به هم پیوسته و در ادامه ی یکدیگر هستند . هر سوره از قرآن ، مجموعه ای مشخص از آیات محسوب می شود که شامل احکام ، دستورات ، پند ها ، اندرز ها و سایر موارد می باشند و چه بسا آیاتی در کنار هم قرار می گیرند که احکام متفاوتی را ارائه و توصیف می کنند و در زمان و مکانی متفاوت از یکدیگر نازل شده اند . آیاتی که کنار یکدیگر قرار گرفته و از احکام متفاوتی سخن می گویند ، بسیارند . برای مثال در سوره ی مبارکه ی نحل ، خداوند متعال می فرماید : « من عمل صالحا من ذكر أو أنثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون : هر کس ، از زن و مرد ، کار نیکی را در حال ایمان به خداوند انجام دهد ، زندگانی با سعادت ، پاک و برتری به او می دهیم و پاداشی مطابق با بهترین اعمالی که انجام داده است ، به او خواهیم بخشید » ( 1 ) . اما در آیه ی بعدی ، ناگهان روی سخن به رسول مکرم اسلام ( ص ) تغییر یافته و می فرماید : « فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم : [ ای رسول ] چون قصد قرائت قرآن نمودی ، از شیطان مطرود به خداوند پناه ببر » . همانگونه که ملاحظه می فرمایید ، این دو آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نحل ، دو حکم متفاوت را بیان می کنند که ارتباط خاصی نیز با یکدیگر ندارند . اما در ادامه ی بحث ، به بررسی آیه ی شریفه ی ابلاغ و تفسیر آن می پردازیم و نکاتی چند را خدمت جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم ارائه می دهیم :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

نکته ی دوم : عبارت بعدی که با آن رو به رو می شویم ، عبارت « بلغ ما أنزل إليك من ربك : آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است ، بر مردم ابلاغ کن » می باشد . طبق اجماع مفسران و محدثان ، آیات سوره ی مبارکه ی مائده و به خصوص آیه ی ابلاغ ، در اواخر عمر آن حضرت و از جمله آخرین آیاتی است که بر ایشان نازل شده است ( 2 ) و به همین دلیل ، این آیه حکایت از امری دارد که خداوند ابلاغ آن را بر رسول گرامی اش واجب می شمارد و می دانیم که تا زمان نزول این آیه ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تبلیغ رسالت می نمودند و بنابر اجماع فرق اسلامی ، ذره ای کوتاهی و قصور در تبلیغ رسالت ایشان مشاهده نشده بود و نزول این آیه در اواخر عمر آن حضرت ، نشان از امری دارد که تا آن روز به شکل رسمی و عمومی ابلاغ نگشته بود و باید ابلاغ می گشت .

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد . از جمله معارف دیگری که از این عبارت استنباط می شود ، آن است که خداوند متعال ، ابلاغ امری را که بر رسول خویش نازل کرده است ، جزئی از رسالت و بخشی از مسئولیت های مربوط به نبوت معرفی می نماید و قصور در ابلاغ آن را ، قصور در ابلاغ رسالت و نبوت می داند و به رسول خویش تذکر می دهد که « اگر آنچه را که بر تو نازل نموده ایم بر مردم ابلاغ ننمایی ، در تبلیغ رسالت کوتاهی نموده ای ! » ( دقت کنید ! ) .

نکته ی چهارم : عبارت بعدی در آیه ی شریفه ی ابلاغ ، عبارت « والله يعصمك من الناس : خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود » می باشد . خداوند متعال در این عبارت ، پیامبر اسلام ( ص ) را از التفات به موانع و گزند ها در راه ابلاغ این امر مهم باز می دارد و به او این اطمینان خاطر را می بخشد که « احدی را توان گزند رسانیدن و زخم زبان زدن به تو نخواهد بود . چرا که خداوند تو را از ایشان حفظ خواهد نمود » .

نکته ی پنجم : پس از این عبارت ، عبارت « إن الله لا يهدي القوم الكافرين : به راستی خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد » به رسول گرامی اسلام ( ص ) این نکته را گوشزد می نماید که « ممکن است افرادی به دلایل متعدد ، از پذیرش این حکم سر باز زده و بدان کافر شوند » . از جمله مصادیق این آیه ی قرآن ، شأن نزول آیات اول تا سوم سوره ی مبارکه ی معارج است . أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) به سند صحیح نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا ( ص ) در غدیر خم حضور داشتند ، مردم را فرا خواندند و همگی نزد ایشان اجتماع نمودند . در این حال دست علي بن أبي طالب ( ع ) را گرفتند و فرمودند : « من كنت مولاه فعلي مولاه » . پس این خبر مشهور شد و در شهر ها و سرزمین ها منتشر گشت و به گوش « حارث بن نعمان » رسید . پس سوار بر شتر خویش شد و به نزد رسول خدا ( ص ) رسید و از شتر خویش پیاده شد و آن را به مکانی بست . رسول خدا ( ص ) نیز در جمعی از صحابه قرار داشتند . پس رو به پیامبر ( ص ) نمود و گفت : « ای محمد ! از نزد خداوند برای ما فرمان آوردی که به یگانگی او و نبوت تو شهادت دهیم . آن را از تو پذیرفتیم . دستور دادی که پنج نوبت در روز نماز بخوانیم . آن را نیز پذیرفتیم . ما را به زکات و حج و روزه دستور دادی . آنها را نیز پذیرفتیم . اما تو به آنها رضایت ندادی و دست پسر عمویت را نیز گرفتی و او را بر ما برتری بخشیدی و گفتی : « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » . این فرمان از جانب خودت بود یا از جانب خدا ؟ » . رسول خدا ( ص ) فرمودند : « به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست ، این فرمان از جانب خداوند است » . پس حارث بن نعمان ، پشت خود را به رسول خدا ( ص ) نمود و به جانب شتر خویش حرکت کرد ، در حالی که می گفت : « خداوندا ! اگر چیزی که او می گوید ، حقیقت دارد ، پس بر ما بارانی از سنگ فرو بفرست و یا عذابی دردناک برای ما مهیا گردان ! » . پس هنوز به شتر خویش نرسیده بود که سنگی از آسمان نازل شد و به سرش وارد و از پشتش خارج گشت و جان او را گرفت . در همین هنگام خداوند متعال ، آیات شریفه ی اول تا سوم سوره ی معارج را نازل ساخت » ( 3 ) .

اما مفسران اهل سنت ، شئون متفاوتی را برای نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ ذکر کرده اند كه أبو الفداء إسماعيل بن كثير الشافعي الدمشقي ( متوفای 774 ﻫ ) برخی از آنها را در تفسیر خود گردآوری نموده است ( 4 ) و در ادامه به بررسی آنها می پردازیم :

چندین شأن نزول ، به طرق مختلف و از اصحاب مختلف رسول الله ( ص ) نقل شده است ، بدین مضمون : « هر شب تعدادی از صحابه به نگهبانی از رسول خدا ( ص ) می پرداختند تا کسی به جان ایشان سوء قصد ننماید . تا اینکه آیه ی « والله يعصمك من الناس » نازل شد و پیامبر ( ص ) دستور به ترک نگهبانی دادند » و جالب اینکه در برخی روایات در شأن نزول این آیه ، سخن از أبو طالب به میان آمده است و دوستان گرامی بهتر از بنده می دانند که أبو طالب در چه زمانی وفات یافته است . در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند . جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا می شود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

برخی دیگر از روایات ، شأن نزول این آیه را ترس رسول خدا ( ص ) از قریش و ابلاغ رسالت خویش می دانند که این شأن نزول نیز به دلیل پیشین ، مردود و باطل می باشد .

أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) نیز، شأن نزول این آیه را ، ابلاغ آیات قرآن به اهل کتاب می شمارد . اما جالب اینکه حتی یک روایت هم برای مدعای خود ذکر نمی کند و مشخص نیست که چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟! ضمنا ، مگر این آیات ، اولین آیاتی است که در مؤاخذه ی اهل کتاب ( ص ) نازل شده است ؟ چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجود ندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟! اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

ضمنا نظر فخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی نحل ، آیه ی 97

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 2 ، صفحه ی 311 ( كتاب التفسير ، باب تفسير سورة المائدة ) | سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 326 ، حدیث 5057 ( أبواب تفسير القرآن ، باب تفسير سورة المائدة ) | الجامع لأحكام القرآن ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري القرطبي المالكي ، تحقيق : أحمد عبد العليم البردوني ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، 1405 ﻫ ، جلد 6 ، صفحات 30 و 31

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 10 ، صفحه ی 35 | نظم درر السمطين ، جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي ، تحقيق : محمد هادي الأميني ، النجف : مكتبة الإمام أمير المؤمنين ( ع ) ، الطبعة الاولى 1377 ﻫ ، صفحه ی 93 | ينابيع المودة لذوي القربى ، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي البلخي ، تحقيق : سيد علي جمال أشرف الحسيني ، قم المقدسة : دار الأسوة ، الطبعة الاولى 1416 ﻫ ، جلد 2 ، صفحات 369 و 370

4. تفسير القرآن العظيم ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الشافعي الدمشقي ، تحقيق : سامي بن محمد بن سلامة ، الرياض : دار طيبة ، الطبعة الثانية 1420 ﻫ ، جلد 3 ، صفحات 151 تا 154

راند 4 بهروز شیرازی
نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

در قرآن كلا دو بار عبارت «يا ايها الرسول» به كار رفته است. آن يكی در آيه 41 همين سورۀ مائده و خطاب به اهل كتاب (يهوديان) است و روشن است كه هدف از چنين عبارتی تذكر مقام رسالت پيامبر اسلام به اهل كتاب است چون اهل كتاب به رسالت پيامبر اسلام اعتقاد نداشتند.

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ،رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد.

اين آيه مانند آيات ديگر از اين دست است كه مقصودشان به طور عام ابلاغ آيات نازل شده بر پيامبر اسلام است و آيه جديد و تازه ای نيست.

چند نمونه از اين آيات كه ميگويند وظيفه پيامبر ابلاغ پيامهای خدا است:

(هود / 57) – (نحل /35) – (نحل /82)- (نمل / 91-92)- (تغابن / 12)- (جن / 22-23)

نکته ی پنجم : …

فكر نميكردم اين داستان خرافی را در مناظره مطرح كنيد! به هر حال احاديث فوق العاده تخيلی در مورد غدير وجود دارد و اين حديث هم يكی از آنهاست.من با يك مثال ساده جعلی بودن اين حديث را نشان ميدهم:

فرض كنيد آقای ايكس با خانواده اش در يك جاده خلوت در نيمه های شب مشغول مسافرت هستند و اتومبيل آنها تنها اتومبيل در آن جاده است. ناگهان يك بشقاب پرندۀ بزرگ (به قاعده يك اتوبوس دوطبقه) با چراغ های رنگارنگ وسط جاده جلوی چشم آقای ايكس و خانواده اش فرود می آيد و بعد از چند دقيقه دوباره از زمين كنده ميشود و به آسمان ميرود تا ناپديد شود.

مطمئننا بعد از اين ماجرا تا سالها بعد آقای ايكس و خانواده اش در هر مجلسی آن خاطره شگفت انگيز را تعريف خواهند كرد و حداقل اين داستان را تا پايان عمر برای چندين هزار نفر خواهند گفت.

اما اين حديثی كه شما آورديد: به همان اندازه شگفت انگيز و خارق العاده است اما معلوم نيست حتی اسم اين طرف چی بوده است. علامه امينی روايات اين ماجرا را جمع آوری كرده است (1) ، جالب است به 8 نام مختلف بر ميخوريم:

جابر بن نضر بن حارث ‏

حارث بن نعمان فهرى‏

حرث بن نعمان فهرى‏

نعمان بن منذر فهرى‏

نعمان بن حرث فهرى‏

نضر بن حارث‏

نضر بن حرث

آيا يك داستان شگفت انگيز بايد به تعداد روايتهايش، اسامی مختلف داشته باشد؟

بگذريم از اينكه اين داستان در كتابهای معتبر و درست و حسابی نيامده است و آقای «حارث بن نعمان» (كه طبق نظر حسام اسم درست اين شخص است) تخيلی است و هيچ نام و نشانی از او در كتب رجالی و غير رجالی پيدا نميشود و نضر بن حارث پس از جنگ بدر كشته شده است.

در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند

حسام گرامی، توجه كنيد: دو حالت وجود دارد يا بايد اين آيه را در همين مكان خودش قبول كنيم كه ميگويد در مورد اهل كتاب نازل شده است. يا اگر ميگوييم اين آيه در اين مكان قرار گرفته و جايش اينجا بين آيات اهل كتاب نبوده، بايد قبول كنيم كه اين آيه ميتواند شان نزولهای مختلف داشته باشد و قابل قبول نيست كه زمان نزول اين آيه را هم همان زمان نزول سورۀ بدانيم چون ممكن است خيلی قبلتر نازل شده باشد و در اينجا قرار گرفته باشد. چنانچه رواياتی هم در مورد قرار گرفتن بعضی آيات مكی در سوره های مدنی و بالعكس نيز داريم. (2) من با توجه به «كافران» ميگوييم در جای درست قرار گرفته است.

نكته ديگر اين است كه تعيين زمان نزول يك سوره و مكی و مدنی بودن آن فقط توسط روايات مشخص ميشود چنانچه مؤلف كتاب تاريخ قرآن تصريح كرده است.(3) و بايستی رواياتی كه با قرآن سازگارتر است را به عنوان زمان نزول اين آيه در نظر بگيريم.

چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟!

آيات اين سوره به روشنی نشان ميدهند كه اين سوره در زمان قدرت و شوكت پيامبر اسلام نازل نشده است و نشان ميدهند كه مسلمين هنوز قدرت لازم برای سركوب اهل كتاب و كافران را نداشته اند. به نمونه های زير توجه كنيد:

آيه 42 ميگويد: «… و اگر از آنان روى گردانى، نخواهند توانست زيانى به تو برسانند…». اين نشان ميدهد كه اهل كتاب حتی توانايی ضرر رساندن به پيامبر اسلام را داشته اند.

در آيات 51 تا 54 به مسلمين هشدار ميدهد كه اهل كتاب را به دوستی نگيريد و از دينتان برنگرديد. اين هم قدرت و نفوذ اهل كتاب بر برخی از مسلمين را ميرساند.

در آيات 57 و 58 به صراحت بيان شده كه اهل كتاب مسلمانان را در هنگام نماز خواندن مسخره ميكنند. آيا اگر مسلمانان در قدرت باشند، اهل كتاب جرات چنين كاری را خواهند داشت؟

اين آيات به روشنی نشان ميدهد كه مسلمانان در موضع قدرت نبوده اند.

ضمنا نظرفخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

فخر رازی بر حسب رعايت امانت تمام روايات و نظرات را در مورد شان نزول اين آيه آورده است و در آخر هم طبق نظر خودش يكی از شان نزولها كه مطابق ظاهر آيه بوده رو قبول كرده است. چطور شما نتيجه گرفتيد كه شان نزول شيعيان رو پذيرفته است؟

جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا میشود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

اهل سنت شان نزولهای مختلف برای اين آيه نقل ميكنند و برايشان خيلی مهم نيست كه اين آيه چه شان نزولی داشته باشد. چون نه قرار است اعتقاد جديدی را از آن استخراج كنند و نه حكم فقهی جديدی را. اما وقتی شيعيان ميخواهند از اين آيه اصل ديگری (امامت) را بر دين اسلام بيفزايند، طبيعی است كه بايد شان نزول مورد نظر شيعيان را به دقت بررسی كنند. پس اعتراض شما بيمورد است.

چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجودندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟!

اين اعتراض شما هم بيمورد است، مگر همه آيات قرآن شان نزول دارد كه حتما بايد چنين شان نزولی موجود باشد.

اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

شان نزول شما وقتی مورد قبول است كه تمام دلايل مرا رد كنيد و بعد از آن ثابت كنيد كه هدف ابلاغ امامت و خلافت علی بن ابيطالب بوده است و نه فضيلت او.

دو امام و دو خليفه:

جمله ای كه تمام روايات بر آن تاكيد دارند جملۀ «مَن کنت مولاه فعلیّ مولاه» است. يعنی هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست. به عبارت ديگر پيامبر اسلام هر معنايی كه از «مولی» برای علی خواستار بوده است همان چيزی بوده كه خود در آن لحظه حائز آن بوده است.

خوب روشنترين مقام پيامبر اسلام مقام نبوت بوده است كه البته شيعيان علی را پيامبر نميدانند.

اما اگر بنا بر ادعای شيعيان «مولی» را امام يا خليفه هم ترجمه كنيم و فرض كنيم كه پيامبر اسلام هم ، همراه با مقام نبوت اين دو مقام را هم داشته است، باز نميتوان آن را قبول كرد. چون ميدانيم كه پيامبر اسلام در حكومت و رهبری مسلمين با كسی شريك نبوده است.

پس در اين جمله بايد عبارت «من بعدی» (=پس از من) وجود ميداشت تا ميشد ادعای شيعيان را قبول كرد.اما قبول معنای دوستدار و ياور چنين مشكلی را به وجود نمی آورد.

اجماع صد و بيست هزار نفری در مورد معنای مولی

به ادعای شيعيان در ماجرای غدير 120 هزار نفر (در روايات ديگر 90 هزار نفر هم به چشم ميخورد) حضور داشتند. جالب است بدانيد كه از اين 120 هزار نفر حتی يك نفر هم معنای امام و خليفه را استنتاج نكرد. در حالی كه همگی عرب زبان بودند. به راستی چرا از آن همه انسان يك نفر در سقيفه نگفت كه علی در روز غدير خم به خلافت منصوب شده است؟ چرا بايد با وجود چنين نصی، در سقيفه اختلاف نظر به وجود می آمد؟

برداشت علی بن ابيطالب از واژه مولی

به راستی چرا علی بن ابيطالب هم از ماجرای غدير خم امامت و خلافت خود را استنتاج نكرد؟

در كتابهای مختلف ماجرای سقيفه آمده است، اما در هيچكدام نيامده كه علی به ماجرای غدير به عنوان حكم الهی امامت و خلافت خود استناد كند. جناب حسام آيا اين را قبول داريد يا خير؟

اگر خير، منبع معتبر خود را اعلام كنيد. جناب حسام توجه دارند كه احتجاج به ماجرای غدير از باب فضيلت مورد قبول نيست.

آيه اكمال دين

آيۀ ديگری كه شيعيان آن را در مورد غدير ميدانند آيه 3 سوره مائده است كه من قبل از اينكه جناب حسام آن را مطرح بكنند به آن پاسخ ميدهم. متن آيه و ترجمه آن به شرح زير است:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترََدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ‏َ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ أَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالْأَزْلَامِ ذَالِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلَا تخَْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فىِ مخَْمَصَةٍ غَيرَْ مُتَجَانِفٍ لّاِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

مردار و خون و گوشت خوك و آنچه [به هنگام سر بريدنش‏] نام غير خدا بر آن برده شده و [حلال گوشت‏] خفه شده و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده و از بلندى افتاده و به شاخ زدن مرده و آنچه درندگان خورده باشند- مگر آنچه [از موارد اخير پيش گفته‏] كه ذبح [شرعى‏] كرده باشيد- و آنچه براى بتان ذبح شده‏اند و آنكه با تيرهاى فال تعيين قسمت كنيد [همه‏] بر شما حرام شده است. [روى كردن به همه‏] اينها نافرمانى است. امروز كافران از دين شما نااميد شده‏اند، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را [به عنوان‏] دين براى شما پسنديدم. پس هر كس بى آنكه متمايل به گناه باشد در [حال‏] گرسنگى [به خوردن محرّمات‏] ناچار گردد، بداند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

شيعيان ميگويند خداوند بعد از ماجرای غدير آيه بالا را نازل كرده است و گفته امروز دين را (به سبب امامت و خلافت علی ) كامل كردم. آيا حق داريم شيعيان را در اينجا متهم به مغلطه «نقل قول ناقص» كنيم؟

بدون نگاه كردن به آيات قبل و بعد از اين آيه كاملا مشخص است كه اين آيه هيچ ربطی به علی بن ابيطالب ندارد و مشخص است به خاطر چه چيزی دين را كامل كرده است. جناب حسام آيا بر اين باور هستيد كه خدا امر مهمی چون امامت را اين طور بيان ميكند؟

من كه فكر نميكنم هيچ انسان عاقلی اينگونه چنين امر مهمی را بيان كند، چه برسد به خداوند.

بحث در مورد شان نزول اين آيه زياد ضروری نيست، چون خود آيه شان نزول شيعيان را رد ميكند اما بهتر است ببينيم روايات چه ميگويند:

سيوطی در تفسير خود بيش از 12 روايت از كتابهای افراد معتبری چون:احمد بن حنبل،بخاری، مسلم،بيهقی،ترمذی،نسائی و …استخراج كرده كه همگی ميگويند اين آيه در حجة الوداع و در روز عرفه نازل شده است و دو روايت ديگر هم وجود دارد كه ميگويد اين آيات در مورد علی در غدير خم نازل شده است، البته سيوطی هر دو روايت را ضعيف دانسته است.(4)

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامهامينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 127- 134.

(2)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384.ص:260.

(3)همان.ص604.

(4)الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين سيوطى،ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،قم‏،1404 ق.‏ ج‏2، ص: 257 – 259.

راند 5 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

+ پاسخ به شبهات پیرامون شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام :

پیامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در این مورد نگفته است . پس اینکه جمله ابو سعید الخدری (فقام فینا خطیبا) را به خواندن یک خطبه درست و حسابی تعبیر کنیم خیلی درست نیست . تا آنجایی که من جستجو کردم فقط همین یک روایت وجود دارد و مطمئنا اگر خطبه ی درست و حسابی وجود داشته باشد باید راویان خیلی بیشتری داشته باشد . ابو سعید الخدری فقط دو جمله را رویات کرده است و نمیشود اسم این دو جمله را خطبه گذاشت

بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را از جانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید . ولی در زبان عربی ، این عبارت را اینگونه ترجمه و تفسیر می کنند : « رسول خدا ( ص ) در میان ما به پا خاستند و شروع به خواندن خطبه نمودند » . همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه ، تنها خطبه ای نیست که فقط یک جمله از آن نقل می شود . برای مثال ، در « صحيح البخاري » نقل شده است که پیامبر ( ص ) به پا خاستند و خطبه خواندند و به خانه ی عائشة اشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 ) و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است . ضمنا أبو سعيد الخدري ، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که می فرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جمله ای که مد نظر أبو سعيد بوده و به نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است . چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است و أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) نیز حرف او را تأیید می نماید ( 2 ) . فکر نمی کنم که این موضوعات أوضح من الشمس ، نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد .

تازه در همان دو جمله هم شک دارد چون نمیداند که پیامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است یا در «سبیل الله» خشن است

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر

دلیل اول : کسانی که با علوم حدیث و روایات آشنایی دارند ، می دانند که در برخی احادیث و روایات ، الفاظ حدیث یا روایت ، مربوط به راوی اصلی حدیث نیست . بلکه مربوط به راویان طبقات بعدی است . ممکن است دو تن از محدثان ، یک روایت یا حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل نمایند که این امر ، بسیار رایج و طبیعی است . حتی گاهی محدث روایت ، تصریح می کند که « واللفظ لفلان بن فلان » . اما این موضوع ، دلیلی بر خدشه بر اصل روایت نیست .

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

دلیل سوم : در روایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از این دو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) را اینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

حتی اگر قبول کنیم که پیامبر اسلام یک خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد ، باز هم می توان نشان داد که نیاز به تجدید چنین خطبه ای وجود داشته است

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را از طریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت از علي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ، هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسد که بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

عمق تحقیری که سپاهیان از دست علی چشیده بودند زیاد بوده است. سخت است انسان چنین تحقیری را زود فراموش کند

زیر پا گذاشتن دستورات خداوند و بر تن کردن اموال بیت المال ، حقارت هم دارد .

خودتان بهتر از من میدانید که نظر یک فرد در قرن سیزدهم یا نهم تا بر پایه منابع و استدلالهای محکم نباشد هیچ ارزشی ندارد

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت و اعتبار بیشتری برخوردار است . چرا که ایشان به بزرگترین منابع احادیث و روایات دسترسی داشته اند و از علوم جمیع دانشمندان و محدثان بهره گرفته اند . طبیعی است که روایات و احادیثی که در اختیار مورخان و محدثانی همچون أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) قرار داشته است ، محدود بوده و از جامعیت برخوردار نبوده است . ولی در قرون بعدی و با گسترش دانش و علوم اسلامی ، دانشمندان توانسته اند از احادیث جمیع محدثان و مورخان بهره گرفته و با در نظر گرفتن این احادیث و روایات ، حکم جامع تر و صحیح تری به دست دهند . ضمنا ، نظرات أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در کتاب « فتح الباري شرح صحيح البخاري » ، نزد اهل سنت از اعتبار خاصی برخوردار بوده و برای ایشان حجت محسوب می شود . بنابراین ما بدان احتجاج می کنیم .

به هر حال ، بنده توضیحات لازم و کافی را در مورد شبهات شما پیرامون شکایت صحابه از علي بن أبي طالب عليه السلام داده ام و لازم نمی بینم که بیش از این سخن به طول بینجامد .p>

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

در قسمت اول ، ماجرای تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام را نقل نمودیم و متذکر گشتیم که أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) تبریک عمر بن الخطاب را نشانه ای روشن از خلافت و ولایت علي بن أبي طالب علیه السلام می شمارد .

پیامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر علیه
علی بن ابیطالب دست علی را بالا میبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمین امر می کند که باید با علی دوستی داشته باشند . عمر بن الخطاب هم برای نشان دادن حسن نیت خود و اینکه هیچ مشکلی با علی بن ابیطالب ندارد و تبریک این موضوع که یک فضیلت برای علی محسوب میشود به علی تبریک میگوید

آنچه که شما بیان داشتید ، از چند جهت قابل بررسی و نقد است :

جهت اول : اگر حدیث غدیر را ، آنگونه که شما تفسیر نمودید ، به معنای دوستی و محبت در نظر بگیریم و دلیل ایراد خطبه ی غدیر را ، دفاع از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات بدانیم ( که مفصلا در مورد آن توضیح دادیم ) ، لازم می آید که عمر بن الخطاب تا به حال چندین بار به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک گفته باشد . چرا که در تاریخ اسلام ، احادیث و روایاتی در مناقب أمير المؤمنين عليه السلام وجود دارد که برخی از آنها ، چه بسا بیشتر از حدیث غدیر خم ، نیاز به تبریک و تهنیت دارد . در زیر ، به یک نمونه از مناقب علي بن أبي طالب علیه السلام اشاره می نماییم :

از جمله مناقب و فضائل انکار ناپذیر أمير المؤمنين عليه السلام ، حدیث جاودانه ی رسول گرامی اسلام ( ص ) در غزوه ی خیبر می باشد . آنگاه که فرماندهان سپاه اسلام ، هر روز و یکی پس از دیگری از فتح قلعه های یهودیان باز می ماندند و با شکست به سوی لشکر گاه باز می گشتند ، که « أبو بكر بن أبي قحافة » و « عمر بن الخطاب » هم در میان ایشان بودند ( 3 ) ، رسول خدا ( ص ) فرمودند : « فردا این پرچم را بدست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند و خداوند پیروزی را بدست او ، نصیب ما می گرداند [ لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله ، يفتح الله على يديه ] » . این فضیلت ، آنچنان عظیم بود که هر کدام از یاران رسول خدا ( ص ) ، آرزو داشت که فردا این پرچم به دست او داده شود ( 4 ) . فردا صبح ، رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را فرا خواندند و پرچم را بدست او دادند و پیروزی نصیب ایشان گشت ( 5 ) . این فضیلت آنقدر بزرگ است که سعد بن أبي وقاص ، با اینکه از مخالفان أمير المؤمنين عليه السلام محسوب می شود ، روزی به معاوية بن أبي سفيان گفت : « لأن تكون لي هذه الفضيلة ، أحب إلي من حمر النعم : اگر این فضیلت از آن من بود ، برایم از شتران سرخ مو محبوب تر بود » ( 6 ) .

حال ، ما می پرسیم : چرا عمر بن الخطاب در مورد فضیلتی بدین بزرگی که خود و سایر یاران رسول خدا ( ص ) آرزوی کسب آن را می کردند ، به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک نگفت ؟ آیا این فضیلت ، از دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب در برابر شکایات و اعتراضات ، ارزشمند تر نیست ؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی با علي بن أبي طالب عليه السلام را واجب می شمردند . احادیثی که در این باره از رسول گرامی اسلام ( ص ) صادر شده است ، متواتر است . از آن جمله ، پیامبر ( ص ) فرمودند : « ای علي ! تو در دنیا و آخرت ، سرور و آقا هستی . هر کس با تو دوستی کند ، با من دوستی کرده است و هر کس با من دوستی کند ، با خداوند دوستی کرده است . هر کس با تو دشمنی کند ، با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند ، با خداوند دشمنی کرده است . وای بر کسی که پس از من از تو کینه به دل گیرد ! [يا علي ! أنت سيد في الدنيا سيد في الآخرة ، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوك عدوي وعدوي عدو الله والويل لمن أبغضك بعدي ] » ( 7 ) .

حال ، ما سؤال می کنیم : چرا با اینکه طبق احادیث متواتر ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) بار ها و بار ها و در شرایط متفاوت ، گاهی در خطبه هایشان و گاهی در خطاب به برخی اصحابشان ، این عبارات را بیان داشتند ، عمر بن الخطاب تنها در آخرین بار اقدام به تبریک گفتن نمود ؟

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 82 ، حدیث 3104 ( كتاب الخمس ، باب ما جاء في بيوت أزواج النبي )

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 144 ، حدیث 4654

3. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 797

4. عبارتی که إبن جرير الطبري در این باب نقل می نماید ، قابل توجه است . او می نویسد : « تطاول لها أبو بكر وعمر : أبو بکر و عمر ، آرزومند و مدعی این پرچم بودند » . رجوع کنید به : تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 136

5. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 134 ، احادیث 4209 و 4210 ( كتاب المغازي ، باب غزوة خيبر ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 3 ، صفحه ی 1433 ( كتاب الجهاد والسير ، باب غزوة ذي قرد وغيرها ، حدیث 132 ) و جلد 4 ، صفحه ی 1872 ( كتاب فضائل الصحابة ، باب فضائل علي بن أبي طالب ، حدیث 34 )

6. سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 301 ، حدیث 3808

7. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحات 127 و 128 . این حدیث ، طبق شروط بخاري و مسلم ، صحیح است .

راند 5 بهروز شیرازی
بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را ازجانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید … نمودند »

من نه اين عبارت را ترجمه كردم و نه صحيح بودن آن حديث را زير سؤال بردم. توجه داشته باشيد، حرف من اين است كه مثلا خطبه حجة الوداع را ببينيد چند تا راویی دارد؟ يا خطبه غدير؟

اما اين جمله ابو سعيد خدری فقط خود او روايت كرده و راویی ديگری ندارد. ما روايتهای ديگری داريم كه ميگويد از علی شكايت شد و پيامبر اسلام از او دفاع كرد، تعدادشان هم بيشتر است. اما فقط همين يك روايت وجود دارد كه ميگويد خطبه ای خوانده شده است. پس اين برداشت شخصی ابوسعيد خدری از آن دفاع پيامبر اسلام بوده است.

. همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه  ی عائشةاشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 )

ما در كتب تاريخی نامی از «خطبه غدير» و «خطبه حجة الوداع» ميبينيم اما آيا «خطبه علی سختگير» يا «خطبه شاخ شيطان» هم داريم. اينها سخنانی بوده كه در جمع گفته شده است.

وقتی شما ادعا ميكنيد خطبه ای در دفاع از علی خوانده شده باشد بايد حداقل اين خطبه شرايط زير را داشته باشد:

1- خطبه ای قابل اعتنا باشد (حداقل نيم صفحه را به خود اختصاص داده باشد.

2- تعداد راويانش چندين نفر باشند، چون اين سخن در جمع گفته شده است.

3- افراد زيادی در هنگام گفتن اين خطبه در آن مكان حضور داشته باشند.

با سه شرط بالا كه 2 و 3 مهمتر هستند ميتوان قبول كرد كه پيامبر اسلام تمام شاكيان علی را راضی كرده است و حرف و حديثها را تمام كرده است.

و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است .

اين هم از اون حرفها بود. يعنی پيامبر اسلام خطبه ای را در جمع چند صدنفر ( و شايد هم هزاران نفر) خوانده است اما روايتی موجود نيست!

ضمناأبو سعيد الخدري، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که میفرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جملهای که مد نظرأبو سعيدبوده وبه نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است .

دقيقا اين نظر من را تاييد ميكند. يك نفر سخنرانی كرده است، فقط يك راوی وجود دارد و همان يك راوی هم دقيقا متوجه نشده كه پيامبر اسلام چه اصطلاحی را به كار برده است. اين نشان ميدهد كه پيامبر اسلام داشته جواب تعدادی از شاكيان را ميداده است و ابوسعيد خدری هم چيزی به گوشش رسيده است.

چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است

خواهشا مغلطه «حمله به آدم پوشالين» را كنار بگذاريد. من صحت اين حديث را زير سؤال نبردم كه شما داريد از آن دفاع ميكنيد.

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر :

دلیل اول : …

از شما كه آشنايی داريد بعيد است!

در چنين موقعيتهايی در آخر حديث و يا در وسط آن چنين می آيد كه مثلا حسين ( كه يكی از راويان است) می گويد: شك دارم كه حسن (كه راويی ديگری است) فلان چيز را گفت يا فلان چيز. يعنی همان راويی كه شك دارد خودش ميگويد شك و اشكال از من است نه از كسی كه دارم از او روايت ميكنم. پس در اين جا بايد شك را از ابوسعيد خدری دانست چون كسی اين مسؤليت را به عهده نگرفته است. وقتی هم دو محدث يك روايت را با دو لفظ روايت كنند كسی كه آن دو روايت را نقل ميكند ميگويد حسن اينگونه گفت و حسين فلان طور گفت.

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

ما اينجا كاری به مفهوم نداشتيم، بلكه هدف از طرح اين موضوع نشان دادن اين بود كه خود ابوسعيد خدری اين سخن پيامبر اسلام را درست نشنيده است.

دلیل سوم : درروایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از ایندو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) رااینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليافوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

اين نشان ميدهد كه مؤلف «المستدرك» درست روايت نكرده است چون تمامی اين روايات به ابن اسحاق برميگردد كه خود ابن اسحاق اين شك را ذكر كرده است:

ابن اسحاق از ابى سعيد خدرى حديث كند كه چون مردم شكايت على بن ابى طالب را برسول خدا صلى الله عليه و آله كردند آن حضرت در ميان ما برخاسته خطبه‏اى خواند و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد كه او درباره خدا- يا فرمود: در راه خدا- سخت‏تر از آن است كه كسى بتواند از او شكايت كند.(1)

هر كس اين حديث را روايت كرده، آن را از ابن اسحاق روايت كرده است و اين شك را بيان داشته است. حتی احمد بن حنبل هم كه حاكم از طريق او اين حديث را روايت كرده است اين شك را بيان داشته است:

حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يعقوب ثنا أبي عن ابن إسحاق قال فحدثني عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان بن محمد بن كعب بن عجرة عن عمته زينب بنت كعب وكانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال اشتكى عليا الناس قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فينا خطيبا فسمعته يقول أيها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله(2)

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را ازطریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت ازعلي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

بله نميتوان حديثی در اين مورد ارائه داد، همانطور كه نميتوان حديثی در مورد دستشويی رفتن افراد كاروان در آن سفر ارائه كرد. حتما بايد نتيجه گرفت كه در آن سفر چند روزه كسی دستشويی نكرد!

طبق شواهد و قرائن محكم و معتبر مهمترين حادثه ای كه قبل از غدير رخ داده است همين ماجرای شكايت از علی است و باز با دلايلی نشان دادم كه امكان تجديد دفاع از علی وجود داشته است. در ضمن حتما نبايد سپاهيان شكايتی را از علی كرده باشند. بلكه آنها با رفتار خود هم ميتوانسته اند چنين سيگنالهايی را برای پيامبر اسلام ارسال كرده باشند. مثلا همينكه سپاهيان سعی كنند به شتری كه علی سوار آن بوده نزديك نشوند يا از علی روبگردانند يا به او بی توجه باشند و …

ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

اين هم هيچ چيزی را اثبات نميكند. با يك مثال فكر كنم موضوع بهتر روشن شود: زياد اتفاق می افتد كه دو تا از بچه ها در خانه با هم دعوا ميكنند و شايد كارشان به كتك كاری هم ميرسد. بعد از دعوا هم از همديگر قهر ميكنند. پدر وقتی از سر كار می آيد ابتدا كلی آنها را نصيحت ميكند . بالاخره آن دو بچه تحت نصيحتهای پدر می گويند ما ديگر قهر نيستيم، ولی پدر خانواده راضی نميشود چون ميداند كه اين حرف آنها صرفا برای راضی كردن پدرشان است. در نتيجه پدر خانواده آنها را مجبور ميكند كه همديگر را بغل كنند و روبوسی كنند.

مسلما پيامبر اسلام قبلا به آنها تذكر داده بوده كه نبايد از علی و كارش ناراحت باشند. و بعد به اين اكتفا نميكند و ميگويد بايد او را دوست هم داشته باشيد.

بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند.

شما تا حالا يك ادعای مستند و درست و حسابی هم نداشته ايد بعد من را متهم به بهانه گيری ميكنيد؟ خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد.

حتی اگر هم بر خلاف تمام اين شواهد و مدارك قبول كنيم كه قبل از خطبه غدير آب از آب تكان نخورده بوده، باز هم هيچ چيزی به نفع شما تغيير نخواهد كرد.

با رد نظر من داستان به اين شكل ميشود كه پيامبر اسلام ناگهان كاروان را متوقف كرد و گفت كه علی مولای شماست. اين شد داستان غدير از ديدگاه شما، درسته؟

من هم از شما پرسيدم اگر هدف ابلاغ خلافت علی بود چرا در مكه چنين كاری را انجام نداد؟

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت واعتبار بیشتری برخوردار است . …

بله اگر بر طبق بررسی روايات و به صورت مستند و مستدل صحبت كنند مورد قبول است. شما برای اينكه من را قانع كنيد دلايل اين عالم قرن نهمی را برای من بياوريد.نياز به بحث بيشتری نيست، فقط همين كه خواستم.

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

اصلا مقايسه ماجرای غدير با بقيه فضايل علی قياس مع الفارق هست. در ماجرای غدير پيامبر اسلام در واقع به مسلمانان حكم ميكند كه علی را دوست داشته باشند. (من در ادامه همين پست اين موضوع را روشن ميكنم). و عمر بن خطاب در واقع گردن گذاشته به اين حكم و حسن نيت و دوستی خودش با علی را اعلام كرده است.

همان مثالی كه در مورد دعوای بچه های خانواده زدم گوياست، بيشتر وقتها بايد بچه ها را با زور در بغل هم انداخت. اما عمر بن خطاب خودش اين دوستی را ميپذيرد و به عنوان اولين نفر اين حكم پيامبر اسلام را قبول ميكند. در مورد بقيه فضايل علی اصلا چنين وضعی حاكم نيست. در ضمن از كی تا حالا چنين برداشتهايی به وجود آمده است كه تبريك گفتن مساوی با قبول خلافت طرف مقابل است؟ در كدام فرهنگ و منطقی اينگونه است؟ مثلا اگر من فردا در يك موردی به شما تبريك گفتم شما نتيجه ميگيريد كه من خلافت شما رو قبول كردم؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی باعلي بن أبي طالب عليه السلام را واجب میشمردند .

اين هم قابل قياس با ماجرای غدير نيست چون غدير در مقابل يك گروه صورت گرفته و دستور به دوستی علی داده شده است. مطالبی كه در ادامه می آيد موضوع را روشنتر ميكند.

قرينه واژه مولی در خطبه غدير كدام است؟

همانطور كه قبل گفتم «مولی» واژه اي است كه حداقل 27 معنی متفاوت دارد و بدون در نظر گرفتن جمله و عبارتی كه در آن بكار رفته معنای آن مشكل خواهد بود. به همين خاطر بايد به دنبال قرينه ای برای كشف معنای «مولی» باشيم.

سه جمله كليدی و مورد توافق احاديث مختلف از خطبه غدير وجود دارد. پيامبر اسلام در روز غدير چنين گفت:

«أ لستم تعلمون اني اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» قالوا: بلى قال: «فمن كنت مولاه، فعلي مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه»(3)

يعنی: آيا نميدانيد كه من اولى (سزاوارتر) هستم بهر مؤمن از خود او؟ [مردم گفتند]:آرى. [پيامبر گفت]:پس هر كه من مولاى اويم همانا على مولاى او است. بار خدايا دوست دار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد.

اهل سنت با توجه به جملۀ دعايی كه در آخر آمده است ميگويند واضح و روشن است كه منظور دوستی با علی بوده است. اما شيعيان ميگويند كه نه با توجه به جمله اول بايد معنای «مولی» را استخراج كرد.

جالب است بدانيد كه جمله اول استشهادی از آيه 6 سوره احزاب است:

النَّبىِ‏ُّ أَوْلىَ‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتهُُمْ وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ فىِ كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُواْ إِلىَ أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَالِكَ فىِ الْكِتَابِ مَسْطُورًا

پيامبر به [تصرف در كارهاى‏] مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و زنانش مادران آنها هستند. و خويشاوندان در كتاب خداوند، برخى از آنان به برخى [ديگر] از ساير مؤمنان و مهاجران سزاوارترند. مگر آنكه [در حيات خويش‏] در حق دوستانتان نيكى اى بكنيد. اين [حكم‏] در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است

پيامبر اسلام با جمله اول توجه افراد را به خود جلب ميكند و منظورش اين است كه من با توجه به اينكه از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستم ميخواهم چيز مهمی را بگويم. يا به عبارت ديگر اين سخنی كه من ميخواهم بگويم را بايد قبول كنيد و بر نظر و فكر خودتان مقدم بداريد. اينجا مسئله تبريك عمر هم مشخص ميشود. چون در واقع عمر به اين امر (كه البته خيلی مستقيم هم نبوده است) پاسخ مثبت داده است و شكل عملی به آن داده است.

اما ادعای شيعيان نيز قابل قبول نيست چون پيامبر اسلام با توجه به مقام نبوت خود (به كلمه النبی در آيه توجه كنيد) نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. حتی در ادامه آيه هم مصداق اين اولی بودن مشخص شده است: زنان پيامبر اسلام مادر مؤمنان بوده اند. آيا زنان شخص ديگری در اسلام چنين مقامی داشته اند؟ آيا زنان علی بن ابيطالب هم چنين مقامی داشته اند؟

پی نوشتها:

(1)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:374.

(2)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان. ج 3،ص:86.

(3)عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، مير حامد حسين‏،ناشر: كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام‏،اصفهان‏،1366 ه ش‏.ج6، ص 127 – 269. اين حديث را به طرق مختلف و از منابع مختلف نقل كرده است.

راند 6 حسام

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ، به سند صحیح ( 1 ) ، از أبو الطفيل عامر بن واثلة نقل می کند که : « علي بن أبي طالب ، مردم را در رحبة جمع کرد و خطاب به ایشان فرمود : « به خداوند سوگند می دهم هر مسلمانی را که در روز غدير خم حضور داشته است ، به پا خیزد و آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده است ، باز گوید » . پس سی نفر به پا خاستند و شهادت دادند که نبی مکرم اسلام ( ص ) هنگامی که دست حضرت علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفته بودند ، خطاب به مردم فرمودند : « آیا می دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولى هستم ؟ » و حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » و ایشان نیز فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار هر که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می دارد » .

أبو الطفيل می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد . پس به نزد زيد بن أرقم رفتم و آنچه را دیده بودم برای او شرح دادم . زيد بن أرقم گفت : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد . چرا که من نیز آن را از رسول خدا ( ص ) شنیده ام » » » ( 2 ) .

این روایت را أبو حاتم محمد بن حبان التميمي ( متوفای 354 ﻫ ) ، از محدثین و علمای تراز اول اهل سنت نیز نقل نموده است ( 3 ) .

در مورد این روایت ، ذکر چند نکته بسیار ضروری است :

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان ، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس ، باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آن حضرت از خود نافرمانی نشان می دادند و از طرف دیگر نیز معاوية بن أبي سفيان ، غارت هایی را در شهر های تحت حاکمیت علي بن أبي طالب علیه السلام ، به ویژه به فرماندهی بسر بن أرطاة ، ترتیب داده بود تا هر چه بیشتر در میان مردم القا کند که آن حضرت ، توان برقراری امنیت را در شهر های تحت حاکمیت خود ندارد و آنقدر نافرمانی کوفیان ادامه یافت که آن حضرت از شدت غم و اندوه ، بیمار گشتند و خطاب به مردم کوفه فرمودند : « جرعتموني نغب التهمام أنفاسا ، و أفسدتم علي رأيي بالعصيان والخذلان : جام حزن و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانیدید و با عصیان و نافرمانی و یأس و سستی ، اندیشه و تدبیر مرا تباه و بیهوده ساختید » ( 4 ) و در همین زمان بود که می فرمودند : « به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و جهتی را که بر می گزینند ، بر گزینید و قدم جای قدم هایشان بگذارید که هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و به هلاکت و نابودی باز نخواهند گردانید . اگر ساکن ماندند ، ساکن بمانید و اگر به پا خاستند ، به پا خیزید . از ایشان پیش نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید » ( 5 ) .

نکته ی دوم : أبو الطفيل ، همانگونه که نقل نمودیم ، پس از مشاهده ی شهادت سی نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، شگفت زده از میان جمعیت خارج می گردد و خود می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد » و سپس به نزد زيد بن أرقم می رود تا در مورد صحت و سقم این روایت ، از او پرس و جو نماید . ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا پس از مشاهده ی شهادت سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، چیزی در وجود أبو الطفيل او را آزار می داده است ؟ و چرا آنقدر متعجب می گردد که برای تحقیق در مورد صحت این واقعه ، به زيد بن أرقم مراجعه می کند ؟ و چرا زيد بن أرقم در پاسخ به او می گوید : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد » ؟ آیا غیر از این است که أبو الطفيل با شنیدن خطبه ی غدیر از زبان سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) ، از رویگردانی مردم از حضرت علي ( ع ) و پایمال گشتن حق او توسط سه تن از خلفا در شگفت بوده است ؟

نکته ی سوم : از جمله نکات جالبی که با رجوع به مصادر اهل سنت بدان پی می بریم ، این است که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام ، نه تنها به حدیث غدیر خم احتجاج نموده اند ، بلکه افرادی را که در روز غدیر خم حضور داشتند ولی در روز رحبة از شهادت دادن خودداری نمودند ، لعنت نمودند . از جمله ی این افراد ، أنس بن مالك بود که أمير المؤمنين عليه السلام به او فرمودند : « ای أنس ! چه چیزی تو را از برخاستن و شهادت دادن ، منع نمود ؟ در حالی که تو در غدیر خم حضور داشتی و حدیث را از زبان پیامبر ( ص ) شنیدی ! » . أنس بن مالك پاسخ داد : « یا أمير المؤمنين ! سالیان درازی از عمر من گذشته است و آن را فراموش کرده ام ! » . حضرت أمير المؤمنين نیز فرمودند : « خداوندا ! اگر او دروغ می گوید ، او را به برص مبتلا گردان ، به گونه ای که عمامه آن را نپوشاند ! » . عجیب آنکه أنس بن مالك به بیماری برص مبتلا گشت ( 6 ) . حال ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا أنس بن مالك باید دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات صحابه را کتمان کند ؟ چه دلیلی برای کتمان چنین امری وجود دارد ؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

در پاسخ به این شبهه ، ذکر چند نکته کفایت می نماید :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی سی و هشتم سوره ی مبارکه ی أنعام ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه هر چیزی که در قرآن نباشد ، قابل پذیرش نیست ، در خود ندارد . بهتر بود پیش از آنکه جناب بهروز به این آیه استدلال نمایند ، زحمت مراجعه به چند تفسیر را متحمل می شدند و مشاهده می نمودند که منظور از « الكتاب » در این آیه ، لوح محفوظ می باشد نه قرآن کریم ! ( 7 ) . ضمنا قرآن کریم برای تفسیر ، نیاز به سنت نبوی دارد . همانگونه که خداوند در قرآن کریم می فرماید : « وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم : این قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم نازل شده است ، بر ایشان بیان کنی » ( 8 ) . چگونه می توان تنها با قرآن کریم و منهای بیانات رسول خدا ( ص ) رستگار شد و هدایت یافت در حالی که خداوند می فرماید : « ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا : آنچه رسول بدان امر می کند بگیرید و هر چه که از آن نهی می کند را واگذارید » ( 9 ) و همچنین می فرماید : « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول إذا دعاكم لما يحييكم : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا و رسول را زمانی که شما را بدانچه می خوانند که حیاتتان می بخشد ، اجابت نمایید » ( 10 ) ؟

نکته ی دوم : نام علي بن أبيطالب عليه السلام ، تنها موردی نیست که در قرآن نیامده است . قیام قائم آل محمد ( عج ) که مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است نیز در قرآن نیامده است . حتی کیفیت نماز هم در قرآن ذکر نشده است . در صورتی که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) می فرمایند : « میان انسان و شرک و کفر ، مرزی جز ترک نماز وجود ندارد » ( 11 ) . بنابراین شرح و توصیف بسیاری از مسائل ، به عهده ی بیانات رسول گرامی خداوند و همچنین شأن نزول آیات گذاشته شده است .

نکته ی سوم : کسانی این شبهه را مطرح می نمایند که در بدیهی ترین دستورات قرآن نیز ، پیرو آن نیستند . کسانی که صریح ترین دستور قرآن را پیرامون کیفیت وضوء نادیده می گیرند و به جای مسح پا ، غسل پا را به جا می آورند و دستورات افرادی همچون أبو عبد الله الشافعي را بر دستورات خداوند رجحان می دهند ، حق اعتراض را در این مورد ندارند .

+ ذکر یک مورد پیرامون روایت أبو سعيد الخدري از خطبه ی رسول گرامی خدا ( ص )

بنده متأسفم که در برابر دلایل و مستنداتی که ارائه می دهم ، باید پاسخ هایی پیرامون « سیگنال » و « دستشویی » و حاوی عباراتی همچون « می توان » و « می شود » و « امکان داشته است » دریافت نمایم . ولی از آنجا که نمی خواهم نکته ای بر خوانندگان محترم مبهم باقی بماند ، بر آن شدم تا نکته ای را عرض نمایم :

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن ، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگر کسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت او وجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که از او حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد ( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر در حدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحاب ایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانم چرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند! بنده از جناب بهروز خواهشمندم که دقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.محمد ناصر الدين الألباني ( متوفای 1420 ﻫ ) ، از مشهور ترین و معتبر ترین عالمان معاصر اهل سنت در علوم حدیث و صاحب تصانیف بسیار در این عرصه که اتفاقا مورد عنایت و تأیید خاص وهابیون نیز قرار دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است .

2. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 370 ، حدیث 19321

3. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد التميمي البستي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الثانية 1414 ﻫ ، جلد 15 ، صفحات 375 و 376 ، حدیث 6931

4 و 5. نهج البلاغة ، حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، گرد آوری : الشريف الرضي أبو الحسن محمد بن أبي أحمد ( متوفای 406 ﻫ ) ، خطبه های 27 و 97

6. برای آگاهی از این ماجرا ، رجوع کنید به : شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عبد الحميد بن هبة الله بن أبي الحديد الشافعي ( المتوفى 656 ﻫ ) ، تحقيق : محمد أبو الفضل إبراهيم ، القاهرة : دار إحياء الكتب العربية ، الطبعة الاولى 1378 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 74

7. الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل ، العلامة الشيخ أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، تحقيق : عبد الرازق المهدي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 2 ، صفحه ی 21

8. سوره ی نحل ، آیه ی 44

9. سوره ی حشر ، آیه ی 7

10. سوره ی انفال ، آیه ی 24

11. صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب بيان إطلاق إسم الكفر على من ترك الصلاة

12. می توانید رجوع کنید به : الكفاية في علم الرواية ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : الدكتور أحمد عمر هاشم ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1405 ﻫ ، صفحات 83 تا 85

راند 6 بهروز شیرازی
ياد آوری ماجرای غدير از باب فضليت نباشد، يعنی چه؟اعراب و خصوصا اعراب صدر اسلام برای نشان دادن بر حق بودن خود رابطه خود با اسلام و پيامبر اسلام يا به عبارتی فضايل و مناقب خود را به طرف خود يادآوری ميكرده اند. مثلا ميگفته اند من در فلان جنگ حضور داشته ام و فلان تعداد آدم را در راه خدا كشته ام. يا پيامبر اسلام در مورد من يا قبيله من چنين گفته است.

برای مثال به اين حديثی كه علامه امينی از مناقب خوارزمی نقل كرده است توجه كنيد:

از ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على عليه السّلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه بآنها ميفرمود: من بطور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چيزيكه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آنرا دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند ميدهم بخدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من بوحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: نه، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند؟ همگى گفتند: نه بخدا قسم، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من كسى‏ هست كه عموئى چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است،؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت ميباشند؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه بخدا قسم، … تا آخر حديث …(1)

همانطور كه در حديث مشاهده كرديد، علی پيش قدم بودن خود در ايمان به اسلام، داشتن برادری چون جعفر طيار و … را از فضايل خود ميداند و در آخر هم حديث غدير را ذكر ميكند. بديهی است كه داشتن برادری چون جعفر طيار و داشتن عموئی چون حمزه دليل بر خلافت كسی نميشود. و علی بن ابيطالب حديث غدير را هم در كنار بقيه فضايل آورده و خودش هم برداشتی غير از فضيلت از آن نداشته است.

پس چيزی كه من از جناب حسام ميخواهم احتجاج از باب فضيلت نيست. بلكه جناب حسام بايد يك مورد به من نشان دهند كه علی گفته باشد: «من طبق نص غدير خم امام و خليفه شما هستم» (يا چيزی مشابه اين) .

من كه چنين چيزی نيافته ام. علمای اهل سنت هم ميگويند چنين چيزی وجود ندارد. پس بايد نتيجه گرفت ادعای شيعيان ادعای گزاف و بر خلاف برداشت علی بن ابيطالب ( كه ادعای پيروی اش را دارند) است.

احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ،به سندصحیح( 1 )، ازأبو الطفيل عامربن واثلةنقل می کند که…

همانطور كه در بالا گفتم نيازی نيست كه لقمه را پس از چرخاندن از پشت گردنتان به دهان فرو ببريد. اين حديث چيزی كه من خواستم نيست و بيشتر از يك فضيلت از آن برداشت نميشود. در اين حديث صحبتی از امامت و خلافت نيست.

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس،باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آنحضرت از خود نافرمانی نشان می دادند …

حتما علی بن ابيطالب ميخواسته با يادآوری اين فضيلت و نظر پيامبر اسلام در مورد خودش جلوی كارشكنی كوفيان را بگيرد. چطور شما با اين مقدمه ميخواهيد خلافت و امامت علی را از اين حديث نتيجه بگيريد در حالی كه علی بن ابيطالب در همان نهج البلاغه گفته است:

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.(2)

جالبه كه علی بن ابيطالب دليل الهی برای خلافت خود قائل نيست و سند خلافت خود را بيعت مردم ميداند.

نکته ی دوم : أبو الطفيل، همانگونه که نقل نمودیم …

ابتدا بايد بدانيم كه اين حديث با حديثی كه من در ابتدای اين تاپيك از ابو الطفيل نقل كردم تعارض دارد. چون روز شوری بيش از 10 سال با ماجرای رحبه فاصله زمانی دارد و اگر واقعا ابو الطفيل در روز شوری اين ماجرا را از زبان علی شنيده باشد پس شگفتی او در روز رحبه بيمورد است.

به هر حال اين نيز چيزی را ثابت نميكند، در نهايت ميتوان اينگونه برداشت كرد كه ابوالطفيل تا آن روز اين فضيلت علی بن ابيطالب را نشنيده بوده است.

نکته ی سوم: …

در مورد سنی بودن ابن ابی الحديد در بين محققان و پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.(3)حتی برخی از علمای اهل سنت از جمله ابن کثير او را يك شيعه غالی دانسته اند.(4)نكته جالب ديگری كه در مورد او وجود دارد اين است كه او شرح نهج البلاغه را بخاطر ابن العلقمی – وزير المستعصم بالله –كه يك شيعه بوده است نوشته و كتاب را به او اهدا كرده است.(5)

پس بايد در مورد سند اين حديث كه از يك نويسنده مشكوك قرن هفتمی نقل شده است دقت لازم را بخرج داد. در آدرسی كه شما داده ايد ابن ابی الحديد سندی برای اين سخن خود ذكر نكرده است.در جلد 19 كتابش دوباره اين حديث را آورده است.در اينجا هم سخنش سندی ندارد اما در انتهای حديث گفته است كه اين ماجرا را ابن قتيبه در كتابش «المعارف» آورده است.(6)

من با مراجعه به كتاب المعارف به نكته جالبی برخوردم. ابن قتيبه اين ماجرا را با عبارت «و ذكر القوم» (=برخی ميگويند) شروع كرده است يعنی بدون سند. و در انتهای اين داستان هم گفته است: » ليس لهذا أصل» يعنی اين داستان اصلی ندارد!(7)البته نقل قول ناقص در بين شيعيان بيسابقه نيست! به هر حال اگر اين داستان هم حقيقت داشته باشد، درخواست ما را اجابت نميكند. چرا برای كتمان فضايل علی چنين اتفاقی نيفتاده باشد؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

نکته ی اول : …

من در پست اولم، در شروع مناظره گفتم كه شيعيان امامت را يكی از اصول دين ميدانند و منكرش را مستحق آتش جهنم. از طرفی برای اصول دين مورد قبول اهل سنت يعنی توحيد،معاد و نبوت ميتوان آيات زيادی كه به صورت روشن اين اصول را بيان ميكنند ارائه كرد. پس امامت به عنوان يكی از اصول دين هر چيزی نيست كه بگوييم در قرآن خيلی چيزها ذكر نشده است. پس اگر ماجرای غدير به اندازه دو بيعت ديگری كه من ذكر كردم ارزش داشت يا به ادعای شيعيان سند گويای ولايت و امامت علی است بايد به اندازه يك آيه ارزش ميداشت و در قرآن می آمد.

نکته ی دوم : …

نکته ی سوم : …

اين دو نكته شما هم دو مغلطه بيش نيستند. شما هنوز نتوانسته ايد اصل امامت را اثبات كنيد بعد پای قائم آل محمد را وسط ميكشيد؟ نماز كه جز فروع دين هست را كنار امامت كه يكی از اصول دين است ميگذاريد؟

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگرکسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت اووجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که ازاو حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر درحدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحابایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانمچرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند ! بنده از جناب بهروز خواهشمندم کهدقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود !

نه خير حسام گرامی، هيچ وقت نمی آيند چند حديث را با خبر واحد تطبيق دهند بلكه خبر واحد را با احاديث ديگر تطبيق می دهند. از نظر علمی و عقلی هم بايد همين كار را انجام داد. من هم دلايل خود را بيان كردم. اميدوارم شما هم برای اثبات امامت علی عقل و منطق را كنار نگذاريد.

قبلا هم گفتم كه با قبول ادعای شما هم شرايط تجديد خطبه وجود داشته است. و حتی اگر بگوييم قبل از غدير خم هيچ مشكل و ماجرايی در بين نبوده است باز به گردن شماست كه اثبات كنيد كه ماجرای غدير برای اعلام امامت و خلافت علی بوده است. و تنها ادعای شما در اين مورد يعنی آيه 67 سوره مائده را نيز رد كردم.

زمان و مكان واقعۀ غدير خم

يكی ديگر از سفسطه های شيعيان كه من مايلم بدان پاسخ دهم، هر چند جناب حسام آن را مطرح نكردند، سفسطه زير است:

آيا عقل مى‏پذيرد كه پيامبر (ص) در محل خم مسلمانان را كه حدود صد هزار نفر بودند، فرمان دهد كه جمع شوند و در زير آفتاب سوزان بر بالاى منبرى كه از جهاز شتران برايش مهيا كرده بودند، بايستد و خطبه‏اى بخواند و با اهتمام فراوان دست على (ع) را بالا برد و نگويد كه: الا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، فكر نمى‏كنم هيچ عاقلى چنين مطلبى را بپذيرد، خصوصا اگر مولى را بر ناصر و مانند آن حمل كنيم!(8)

ابتدا بايد بدانيم كه معنای غدير در فارسی «آبگير» است و به محلی گفته ميشود كه در آن آب باران يا چشمه جمع ميشود (لغتنامه دهخدا) و در آن موقع سال در آن آب وجود داشته است. و اين آب حداقل بدرد وضو گرفتن كه ميخورده است.از طرفی طبق گاهشماری كه دكتر راميار در آخر تاريخ قرآن آورده است(9)، روز غدير خم 18 ذی الحجه سال دهم هجرت مطابق با 16 مارس 632ميلادی است.

16 مارس تقريبا برابر با 28 اسفند ماه در سال خورشيدی ميشود. پس اگر نگوييم هوا در آن زمان سرد بوده بايد قبول كنيم كه حداقل دمای معتدلی وجود داشته است. نكته ای ديگری كه وجود دارد اين است كه اعراب با وسيله نقليه سقفدار مسافرت نميكردند، پس در صورت حركت هم زير اين آفتاب سوزان ميبودند.

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشربنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 2 و3.

(2)نهج البلاغة،گردآورنده:سيد رضى‏،مترجم: محمد دشتى‏،ناشر: مشهور،قم‏،1379 ش‏. ص : 49. خطبه 3.

(3)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:62.

(4)البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى (م 774)، بيروت، دار الفكر، 1407/ 1986.ج‏13،ص:199.

(5)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:63.

(6)شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد(م 656)،تحقيق:محمد أبو الفضل إبراهيم،مؤسسة إسماعيليان للطباعة والنشر والتوزيع.ج 19،ص:217 – 218.

(7)المعارف، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة(م 276)، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992. ص:580.

(8)دلائل الصدق لنهج الحق،محمد حسن مظفر نجفى‏، مترجم: محمد سپهری، انتشارات امير كبير، تهران‏،1377 ه ش‏. ج‏1، ص: 6.

(9)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص:714 و 715.

نتیجه گیری حسام
با عرض سلام و درود و ادب خدمت تمامی دوستان گرامی ،

در این پست ، که آخرین پست پیرامون مناظره ی میان بنده و جناب بهروز گرامی است ، لازم دیدم که از جناب بهروز عزیز ، به خاطر شرکت در این مناظره و نکات بسیار خوبی که مطرح نمودند که در واقع پایه و اساس روش برادران گرامی اهل سنت در مناظرات و مسائل مطرح شده از جانب ایشان می باشد ، تشکر نمایم و از دوستان گرامی نیز که با این مناظره همراه بودند ، قدردانی به عمل آورم .

شاید در این مناظره ، محدودیت ها باعث شده باشند که بسیاری از مسائل ، بدون بررسی و پاسخ باقی بمانند و سؤالاتی را در ذهن خوانندگان محترم باقی بگذارند که ان شاء الله بعد ها ، در صورت اعلان موافقت از جانب خوانندگان محترم ، در گفتمانی جداگانه در تالار اسلام و اسلام گرایی ، به تحلیل و بررسی مناظره خواهیم پرداخت و نکات مبهم را در آن ، با شرکت تمامی دوستان و استفاده از نظرات ایشان ، موشکافی خواهیم نمود . اما فکر می کنم که مهمترین نکات و موارد در این مناظره مطرح گشت و به نظر بنده از این جهت می تواند برای دوستان ، بسیار جالب توجه و مورد استفاده قرار گیرد .

از مدیریت محترم گفتگو دات کام ، از جمله آزاد اندیش گرامی ، به خاطر میزبانی این مناظره ، نهایت سپاس را دارم و منتظر انتقادات و پرسش های دوستان گرامی نیز هستم .

امیدوارم این مناظره ، چه برای جناب بهروز گرامی و چه برای سایر خوانندگان ، خسته کننده نبوده و توانسته باشد پاسخ برخی مسائل مبهم را ارائه دهد .

هرچند این قسمت از مناظره ، مربوط به نتیجه گیری می باشد اما از آنجا که نتیجه گیری از جانب من ، ممکن است دور از منطق و یا موازین علمی باشد ، ترجیح می دهم که نتیجه گیری را بر عهده ی عقل سلیم دوستان گرامی بگذارم .

با تشکر و سپاس مجدد ،

حسام .

نتیجه گیری بهروز شیرازی
مطالبی كه من در اين مناظره بيان كردم از مهمترين استدلالهای اهل سنت در مورد ماجرای غدير خم است. از طرفی شيعيان ماجرای غدير خم را سند گويای امامت و ولايت علی ميدانند و حتی كتابی با فرنام «حديث غدير،سند گويای ولايت» توسط «گروه معارف و تحقيقات اسلامی قم» تهيه شده و به صورت رايگان در مناطق سنی نشين ايران توزيع شده است. فكر نميكنم شيعيان مهمتر از حديث غدير در دفاع از خود داشته باشند.

مباحث مربوط به ماجرای غدير را من به شكل زير تقسيم ميكنم:

1- درگيری علی با سپاهيانش

2- آيه ابلاغ

3- معنای واژه «مولی»

4- آيه اكمال دين

5- احتجاج علی بن ابيطالب به غدير

بقيه مباحث شكل فرعی دارند و زياد مهم نيستند. فكر كنم به اندازه كافی من در مورد اين پنج محور صحبت كردم و نيازی به تكرار بحث نباشد. اما جناب حسام در چند مورد خصوصا در مورد معنای واژه «مولی» سكوت كردند. بهتر است من هم قضاوت را به خوانندگان گرامی واگذار كنم.

به هر حال من يك شيعه زاده هستم و در حال حاضر يك بيخدا. مطمئننا اگر استدلال شيعيان در مورد ماجرای غدير را درست ميدانستم، دليلی برای قبول نكردن آن وجود نداشت و در همين مناظره به راحتی آن را ميپذيرفتم، چون من با تشيع و تسنن مشكل و ضديتی ندارم. و اگر استدلالهای اهل سنت را قابل قبول نميدانستم در اين مناظره شركت نميكردم.

من هم از جناب حسام سپاسگذارم و اميدوارم اين مناظره بهانه ای برای حضور بيشتر در گفتگو دات كام باشد. از مديريت تارنمای گفتگو دات كام و جناب آزاد انديش هم به خاطر ميزبانی اين مناظره و شرايط خوبی كه محيا كردند سپاسگذارم. اميدوارم مناظره های پربارتری را در گفتگو دات كام شاهد باشيم.

با سپاس

بهروز شيرازی

احساس، الهام و يا اثبات

آيا هرگز فکرکرده ايد پيشرفت هايی که تاکنون حاصل شده و اطلاعات و کشفيات بسيار در رابطه با جهان چگونه و ازچه طريقی به دست آمده است؟ بعنوان مثال چطور می دانيم زمين مانند توپی بزرگ به دور خورشيد می گردد؟ ويا چگونه می دانيم که نقطه های نورانی چشمک زن در آسمان ستارگانی عظيم هستند که حتی بسياری از آنها ازخورشيد خودمان بزرگتر و روشن ترند؟ چطور و از کجا فواصل آنها را با زمين می دانيم؟

درپاسخ تمام پرسش های بالا می توان گفت ازطريق «مشاهده واثبات». گاهی اثبات مستقيماً از طريق ديدن، شنيدن، بوييدن يا لمس کردن چيز بدست می آيد. مثلاً فضانوردان تا آنجا از زمين دورشده اند که با چشمان خود کروی بودن زمين را ديده اند.

گاهی نيزچشمان ما احتياج به کمک دارند. مثلأ به کمک تلسکوپ نجومی می توان تشخيص داد که نقطه های نورانی چشمک زن درآسمان کره های آتشين عظيمی هستند.

اثبات هميشه بوسيله ی مشاهده ی مستقيم واقع نمی شود بلکه مشاهده جزء اصلی آنرا تشکيل می دهد. کاراگاهی را تصورکنيد که می خواهد قتل عمدی را ثابت کند که هيچ کس بجز (قاتل ومقتول) آنرا مشاهده نکرده است. او آنقدر مدارک و شواهد جمع آوری می کند که به فرد يا افرادی مظنون شود. مثلاً اگر اثر انگشت شخص بردسته ی خنجری که بوسيله ی آن قتل صورت گرفته پيدا شود مدرکی است که نشان می دهد آن شخص خنجر را لمس کرده اما ثابت نمی کند که او مرتکب قتل شده است. حال اگر موضوع با مدارک و شواهد همراه گردد کاراگاه سرنخ لازم را می يابد که بتواند نحوه وقوع قتل را مجسم و قاتل را پيدا کند.

دانشمندان يعنی کارآگاهانِ کشف پديده ها و روابط بين آنها نيز اغلب چنين عمل می کنند. آنان ابتدا درباره ی پديده ها و حقيقت نهفته در آنان به حدس و گمان متوسل می شوند. از نظر علمی به اين روند می گويند فرضيه سازی. پس از آن فرضيه سازان به خود می گويند اگر آنچه ما فرض کرده ايم صحيح باشد بايد چنين و چنان نتيجه ای حاصل شود. مثلاَ فرض می شود که زمين کروی شکل است. از اين فرض اين نتيجه حاصل می شود که اگر کسی درجهت مشخصی به رفتن ادامه دهد درنهايت به نقطه ای که حرکت را شروع کرده باز خواهد گشت. پزشکی که تشخيص می دهد فردی به بيماری آبله مبتلاست تنها ازطريق مشاهده به اين نتيجه نمی رسد، بلکه در ابتدا فرض می کند سپس به خود خواهد گفت اگر فرض واقعاَ درست باشد پس بايستی کليه ی علائم آبله در بيمار وجود داشته باشد. در اين زمان او ليست علائم (دريافت های) خود را مورد بازبينی قرار می دهد. يعنی با چشمانش تاول ها (يعنی دانه های)، روی پوست، با دستانش (يا به کمک دما سنج) حرارت بدن و با گوش هايش ضربان قلب را آزمايش می کند. بعد از پايان همه ی اين معاينات است که پزشک ممکن است تشخيص دهد که بيماری آبله است. گاهی اوقات پزشک ضروری تشخيص می دهد که آزمايشات ديگر از قبيل عکس برداری و آزمايش خون و ادرار و غيره نيز انجام دهد که اين درحقيقت کمکی است به دست و گوش وچشمان او در تشخيص.

روش هايی که دانشمندان برای شناخت جهان از آنها استفاده می کنند پيچيده، زيرکانه و گوناگون اند و دراين سخن کوتاه نمی گنجند. هدف اين سطور، اما، بحث بر سر دلايل علمی، منطقی و پسنديده برای باورداشتن به چيزی يا پديده ای نيست. هدف ما اين است که مبانی باورهای پوچ و غيرعلمی را روشن سازيم. اگراين باورها را ريشه يابی کنيم به مبانی سه گانه ی ذيل خواهيم رسيد:

1ـ رسم وسنّت

اگر شما از افرادی که در جوامع مذهبی به دنيا آمده اند باروهای آنها را جويا شويد، اکثرشان همان عقيده ای را دارند که خانواده ی آنها بخصوص پدر، مادر، پدربزرگ و مادر بزرگ داشته اند. يک مسلمان يا مسيحی درخانواده ای با اين باورها رشد و نمو کرده است و اعتقادات او هيچ ربطی به مشاهده و اثبات ندارد. دراينجا ما با تکرار و قبول بی چون و چرای اعتقادات بزرگترها روبرو هسيتيم. اعتقاداتی که بدون هيچ گونه سند و مدرکی نسل اندر نسل انتقال يافته اند. اين عقايد از کجا آمده اند؟ آنها ريشه درچيزی بجز سنت ها و رسوم ندارند. سنت عبارت است از مجموعه ی عقايد، آداب و رسوم، عملکردها و شعائری که بصورتی تغيير ناپذير و اغلب به شکل شفاهی و بعضاَ از طريق متون و کتب از اجداد به والدين و از والدين به فرزندان منتقل می شود. عقايد سنتی مانند افسانه ها در واقع بازتاب تخيلی نيروهای طبيعی در ذهن انسان های اوليه است که به نسل های بعدی منتقل شده اند. چه بسا انسانی خيال پرداز اين افسانه ها را مانند دخترشاه پريان آفريده باشد. ليکن طی قرون متمادی و تکرار آنها از نسلی به نسل ديگرافسانه های پوچ به باور همگانی تبديل شده اند. به اين باورها عقايد سنتی می گويند.

می دانيم که اکثر مردم ايران مسلمان شيعه ی دوازده امامی هستند. به اين معنی که درخانواده شيعه متولد شده و از همان ابتدا با بانگ اذان در گوششان به عضويت اين فرقه درآمده اند. اما شيعه ی دوازده امامی فقط يکی از فرق اسلامی است. فرقه های ديگرمانند اسماعيليان، حنفی ها، شافعی ها، مالکی ها، وهابی ها و نظاير اينها نيز وجود دارند که با يکديگر از لحاظ اعتقادی تفاوت دارند. اديان ديگر مانند مسيحيت، يهوديت، بهايی گری، و زرتشتيگری نيز وجود دارند که تفاوت شان با اسلام بمراتب چشم گيرتر است. اين اديان نيز خود به فرق گوناگون تقسيم می شوند. درطول تاريخ اين فرقه ها و اديان نتوانسته اند حتی اختلافات جزئی بين خود را تحمل کنند. آنها به سبب اختلاف مذهبی همواره به مقابله با يکديگر برخاسته و به جنگ و خونريزی، ويرانگری و غارت عليه يکديگر و در واقع عليه مردم بی گناه دست زده اند. شايد تصور کنيد کسانی که بخاطر عقايد شان به مقابله ی قهرآميز همراه با خشونت و خونريزی و آدم کشی دست می زنند، دلايل، شواهد و مدارک اثبات شده ی فراوانی در درستی باورهای خود داشته باشند. اما چنين نيست. تفاوت و گوناگونی در باورهای اينان فقط ناشی از تفاوت و تنوع در آداب و رسوم و سنت هايشان است.

اجازه دهيد ازجنبه ی ديگری به سنت نگاه کرده و اهميت آنرا توضيح دهيم. تمامی حيوانات در محيط ويژه ی خود تکامل يافته اند تا بتوانند با همنوعانشان زندگی کنند. شير برای صحرای آفريقا، ماهی سفيد برای آب های شيرين رودخانه های شيرين و خرچنگ دريايی برای آب های شور تکامل يافته اند. انسان نيز نوعی حيوان است و برای محيط ويژه ی خود و در اقيانوسی پر از ديگر انواع جانوران تکامل پيدا کرده است. همانطور که ماهی به دستگاه تنفسی برای شنا در آب احتياج دارد، ما نيز به مغزی نياز داريم که بتواند با ديگران کنار بيايد. دريای ماهيان پر از خطر است. دريای انسانی پر از پيچيدگی ها و بغرنجی های ويژه ی خود مانند يادگيری زبان می باشد. اکثر مردم ايران فارسی صحبت می کنند در حاليکه در همسايگی ما اکثر مردم به ترکی سخن می گويند. هرکدام از ما زبانی را صحبت می کنيم که مارا قادر می سازد بتوانيم در بخش ويژه ی دريای انسانی خود شنا کنيم. زبان سنتی است که از نسلی به نسل ديگر منتقل می شود و راه ديگری نيز وجود ندارد. ما به جانور درنده ای که بيشتر در صحرای آفريقا زندگی می کند شير می گوييم و ترک ها آنرا ارسلان می نامند. هيچ کدام از اين کلمات درست تر يا غلط تر از ديگری نيستند. هردو کلمه ازنسل های گذشته به ما منتقل شده اند.

کودکان برای اينکه بتوانند در دريای مردم خود شنا کنند بايد زبان کشور خود را همراه با بسياری از چيزهای ديگر در رابطه با مردم خود فراگيرند. مغز کودک مانند مکنده ايست که همه ی آداب و رسوم و سنت های جامعه را در خود جای می دهد بدون اينکه بتواند اطلاعات سنتی خوب و مفيد مانند لغات را از رسوم و سنت های بد مانند باور داشتن به جادو و جمبل و ديو و پری تشخيص دهد. مشکل اصلی نيز از همين جا آغاز می شود و متأسفانه کمکی هم به اين واقعيت نمی کند که مغز کودک مانند صفحه ی سفيدی است که هرچه بزرگترها بگويند، چه درست و چه غلط، درخود جای می دهد. خيلی وقت ها حرف هايی که بزرگترها به کودکان می گويند براساس مدارک و شواهد اثبات شده است. گاهی نيز چنين نيست. حال اگر بزرگترها تصميم گرفتند که اطلاعات غلط، احمقانه و يا حتی تبهکارانه و خشونت زا را به صفحه سفيد آنان بفرستند هيچ چيز جلوی انتقال آن نخواهد گرفت. بنابراين کودکان نيز زمانی که بزرگ شدند بر همين منوال سنت های منفی را به نسل جديد منتقل خواهند کرد. به اين ترتيب انتقال سنت برای قرن ها و نسل ها ادامه پيدا می کند و مردمان به آن اعتقاد عميق پيدا می کنند هر چند هيچ مدرک و شاهدی برای اثبات آن وجود نداشته باشد. سنت، اگر با کار روشنگرانه و گسترش انديشه های علمی همراه نباشد، می تواند برای هميشه ادامه پيدا کند.

آيا اين چيزی نيست که در رابطه با دين اتفاق افتاده است؟ باور به وجود خدا و خدايان، باور به جهانی ديگر، باور به امام زمان، باور به اجابت دعا توسط وی، باور به تقدير و سرنوشت، باور به جن، باور به اينکه علی و فرزندانش از علم غيب خبر داشته اند همه از يک قماش اند. هيچ يک از اين باورها بر مبنای مدرک و شاهد و اثبات نيستند. با وجود اين ميليون ها نفر از اينها پيروی می کنند. آيا اين به اين دليل نيست که به آنان در کودکی و جوانی تلقين شده است؟ ميليون ها نفر مردم کشورهای ديگر و چه بسا ايرانيان مقيم خارج به چيزهای کاملاً متفاوتی عقيده دارند چرا که زمانی که کودک بوده اند به آنان چنين گفته شده است. آموزش دينی يک کودک مسلمان، مسيحی، يهودی، هندو، بودايی و زرتشتی با يکديگر فرق دارد و زمانی که هريک از آنان بزرگ شدند با اين ديدگاه زندگی خواهند کرد که خود برحقند و ديگران باطل. حتی دربين مسلمانان، شيعيان با اهل تسنن و دربين شيعيان هفت امامی ها و دوازده اماميان و در بين سنيان حنفی ها و شافعيان و حمبلی ها و مالکيان و وهابی ها عقايد مختلف و حتی متضادی دارند. ليکن همگی براين ديدگاه اتفاق دارند که خود برحق و ديگران در اشتباهند. حال به اين پرسش می رسيم که چرا اين باورها اينقدر با هم اختلاف دارند؟ می توان گفت که بنا به همان دليل که مثلاَ شما در ايران به زبان فارسی سخن می گوييد و در ترکيه مردم به ترکی حرف می زنند. هردو زبان در قلمرو جغرافيايی خود زبان های درستی برای تکلم به حساب می آيند. اما نمی توان گفت که هر مذهبی درکشور خود برحق و درست است. چرا که مذاهب عکس اين مطلب را ادعا می کنند. امام زمان نمی تواند در ايران زنده باشد و نجات بخش جهان اما در بقيه کشورهای حتی مسلمان نشين مرده و يا بطور کلی منکر چنين شخصيتی باشند و به او باور نداشته باشند.

2ـ اتوريته و قدرت

مبنای اتوريته به عنوان روشی برای باور داشتن اين است که شما به چيزی اعتقاد داريد زيرا آنرا شخص مهمی به شما ابراز داشته است. در مذهب شيعه، مجتهد بالاترين و مهمترين شخصيت است و مردم براين باورند که حق با اوست چرا که جانشين امام محسوب می شود. مقلدين هرچه مجتهدين بگويند نه تنها باور دارند بلکه حاضرند بخاطر تحقق فتوای مرجع تقليد خويش به قتل و ترور ويرانگری دست بزنند.

آيت الله های شيعه می گويند هزار و چهارصد سال پيش ازاين امام حسن عسکری (برخلاف تمام مدارک تاريخی) پسری داشته که درسن پنج سالگی در پرده ی غيبت فرو رفته و روزی روزگاری ازپشت پرده پديدار خواهد شد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. شما بايد بدون چون و چرا و بدون وجود هيچگونه شاهد و مدرکی اين سخن را باور کنيد. پاپ رهبرکاتوليک های جهان به پيروان خود دستور می دهد که از وسايل ضد بارداری و قرص های ضد حاملگی استفاده نکنند. اگر پيروان او از اين دستور برده وار اطاعت کنند و همانطورکه او مايل است رفتار نمايند در اينصورت جمعيت کشورهای جهان با چنان ابعاد وحشتناکی رشد خواهد کرد که محيط و وسايل زيست تکافوی نگهداری آنان را نخواهد داد و قحطی و بيماری و جنگ جهان را فرا خواهد گرفت. پرسشی که هرانسان بالغ بايد از خود بپرسد اين است که چرا بايد بدون هيچ دليل قانع کننده ای به فتواهای پاپ و ديگر پيشوايان دينی گردن نهاد؟

اين نکته را بايد در نظر داشت که در علوم تجربی گاهی افراد مدارک و شواهد را شخصاَ مشاهده و تجربه نمی کنند، بلکه آنها را از زبان ديگران می شنوند. مثلاً شما با چشمان خود نديده ايد که نور با سرعت 300 هزار کيلومتر در ثانیه حرکت می کند و يا شخصاً آزمايش نکرده ايد که يک مولکول آب از دو اتم هيدروژن و يک اتم اکسيژن تشکيل شده است. شما اين مطالب در کتب علمی خوانده و يا از آموزگاران خود شنيده ايد. اين در ظاهر بنظر شيوه ی تقليدی يا اتوريته ای می آيد. اما درواقع چنين نيست زيرا قبلاً کسانی درستی اين قوانين را مورد آزمايش قرار داده اند و هرکس نيز آزاد است صحت سقم اين داده ها را دوباره مورد آزمايش قراردهد. اين با شيوه برده منشانه ی امامان و نايبان آنان که مدعی در اختيار داشتن علم غيب هستند از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

باورهای مبتنی بر اتوريته و قدرت به ايدئولژی های شبه مذهبی مانند مارکسيسم لنينيسم، مائوئيسم، استالنيسم ،فاشيسم و غيره نيز گسترش می يابد. بيشتر سازمان های چپ برای توجيه عقايد خود ضروری نمی بينند که دليل و مدرکی ارائه دهند. برای قبول مطلبی کافی است آنرا درکتابی ازلنين، مائو و يا ساير رهبران و يا امامانشان ببينند.

3ـ احساس، الهام، وحی

شايد اصلی ترين دليلی که مذهبيون برای توجيه عقايد خود داشته باشند وحی است. در صدر اسلام اگر مشکلی برای مسلمانان پيش می آمد رهبر آنان (پيامبراسلام) خلوت می گزيد و مدت ها در تفکرات خود غرق می شد. اين نکته را مورخينی چون ابن هشام و طبری مورد تاييد قرارداده اند. محمد ضمن نگرشی به درون، آنگاه که از نتيجه ی افکار خود اطمينان حاصل می کرد آنرا با ديگران در ميان می گذاشت و می گفت که جبرئيل به او الهام کرده است. تنها پيامبران نيستند که مدعی وحی و الهام و اشراق اند، امامان، قديسين و افراد مذهبی در درون خود احساس چيزی نموده و آن چيز را واقعيت يا عينيت می پندارند و حتی اگر هيچ مدرکی در صحت آن وجود نداشته باشد، بازهم به آن ايمان دارند. اجازه دهيد ضمن ارائه ی يک مثال ساده اين روش باورداشت را روشن تر سازيم: تصور کنيد کسی به شما بگويد که يکی ازعزيزان شما فوت کرده. شما در حالی که غمگين خواهيد شد از او می پرسيد که از کجا می داند؟ آيا مطمئن است؟  وچگونه چنين اتفاقی افتاده است؟ حال فرض کنيد که در پاسخ شما آن شخص بگويد که «من نمی دانم و هيچ مدرکی هم دراين رابطه ندارم. فقط يک احساسی قوی درونی به من می گويد که عزيز شما مـــُرده است.» شما يقيناً با او درمی افتيد که به چه مجوزی شما را ترسانيده است. چرا؟ زيرا نيک می دانيد که احساس درونی به تنهايی دليل نيرومندی برای قبول فوت عزيزتان به شما ارائه نمی دهد و قبول درستی خبر به مدارک عينی و معتبر نياز دارد. همه ی ما دارای احساس درونی هستيم و گاهی اوقات برخی از اين احساسات درست از کار در می آيند و اغلب نه. احساسات و الهامات افراد متفاوت و بعضاً متضادند. پس چگونه می توانيم داوری کنيم که احساس چه کسی درست است؟ در مثال بالا تنها راه ممکن برای يافتن پاسخ به اين پرسش که آيا عزيز شما فوت کرده است يا خير اين است که يا خود آزمايش کنيد که قلب وی ازکار افتاده است و يا از فرد يا افراد معتبری بشنويد که با سند ومدرک کافی ازاين موضوع سخن می گويند.

برخی برآنند که بايد ندای درون را باور داشت و گرنه هرگز به دوست داشتن و عشق ورزيدن نخواهيد رسيد. بنظر من اين شيوه ی بحث نادرست است. در رابطه با عشق و مهرورزی، بازهم پای شاهد، مدرک و سند به ميان می آيد. مدارک زيادی می تواند وجود داشته باشد که مثلاً شما کسی را دوست داريد و يا ديگری به شما مهر می ورزد. درخلال روز چيزهای کوچکی می بينيد و مطالب جسته و گريخته ای می شنويد که برآيند شان می تواند به شما سرنخ بدهد. احساس عشق چيزی مانند الهام و اشراق مذهبی نيست که در حوزه رمز و راز قرار داشته باشد و از عالم غيب به فرد الهام شود. برق نگاه، لرزش دست، آهنگ صدا، ناز و ادا، مهربانی، فداکاری، بخشش و نظاير اينها می توانند خبر از راز يک دل شيدا زده دهند.

گاهی کسی دارای احساس عميق درونی است و باور دارد که به کسی مهر می ورزد درحالی که نمی تواند هيچ سند و مدرکی برای اثبات ادعای خود بيابد. دراينصورت چنين فردی می تواند کاملاً در اشتباه باشد. کسانی هستند که مدعی اند دارای احساسی ژرف و نيرومندند که به آنان الهام شده است که مثلاً فلان هنرپيشه ی مشهور عاشق سينه چاک شان و يا فلان امام و قديس در ارتباط با آنان است در حالی که هرگز آن فرد را ملاقات نکرده اند. چنين افرادی اگر شياد نباشند قطعأ بيمار روانی اند. افرادی نيز يافت می شوند که از بيماری اسکيزوفرنی رنج می برند. تصورات و خيالات اين افراد چنان به نظرشان واقعی می آيد که آنان را بهرکاری وا می دارد. يکی ازبارزترين نمونه های بيماری اسکيزوفرنـــــــــی مـــــــی تواند زندگـــــــــی «جان نــَش» (John Nash) استاد دانشگاه پرينستون وبرنده ی جايزه ی نوبل باشد. زندگی ايشان بصورت فيلمی بنام: A Beautiful Mind نيز درآمده است (تاريخ نويسان اسلامی نيز از وجود چيزی شبيه اين بيماری در حضرت محمد نيز نوشته اند). ديدن اين فيلم می تواند آموزش خوبی برای به تصوير درآوردن خيالات و احساسات وهم آميز اما خالصانه ی درونی اين بيماران (هرچند نابغه) باشد.

احساسات درونی در علوم تجربی نيز با ارزشند. اما فقط برای گرفتن ايده ـ ايده ای که بارها به محک آزمايش گذاشته می شود تا مدارک و شواهد بسياری در صحت و سقم آن بدست آيد. يک دانشمند می تواند در رابطه با ايده يا تئوری خاصی احساس درستی داشته باشد. اما اين دليل خوبی برای باورکردن به آن تئوری نيست. اين احساس البته می تواند دليل خوبی برای آزمايشات گوناگون و جستجو برای يافتن مدارک و شواهدی که به اثبات آن می انجامد باشد. دانشمندان دائماً از احساس و الهام درونی خود برای يافتن ايده استفاده می کنند. اما اين ايده ها تا زمانی که با مدارک و شواهد کافی به اثبات نرسند از هيچ ارزشی برخوردار نيستند.

درپايان اذعان دارم که واقعيت پيچيده تر از اينهاست و قطعاً تفکيک و تشخيص سره و ناسره، درست و نادرست و واقعيت و توهم آسان نخواهد بود. ليکن برايتان پيشنهادی دارم که شما می توانيد آنرا مورد آزمايش قرار داده و همواره در زندگی خود بکار گيريد: اگرکسی چيزی يا عقيده ای يا باوری به شما ابراز داشت که بنظرتان مهم است با خود بينديشيد که آيا اين از جمله اطلاعاتی ست که بر اساس اسناد و شواهد ومدارک بدست آمده يا ازگونه ای است که بخاطر رسم و سنت، اتوريته و قدرت و يا احساس و الهام درجامعه جا افتاده است؟ همواره ازگوينده بخواهيد که مدارک خود را دررابطه با اطلاعاتش ارائه دهد و اگر از دادن پاسخ قانع کننده عاجز ماند، قبل از آنکه گفته او را به عنوان يک باور بپذيريد، به دقت به آن بينديشيد.

دکتر ميرزا روشنگر

يازدهم جولای 2004

Reference:

1- http://www.persianblog.com/userslist.asp

2- http://www.faithfreedom.org

3- The above article is heavily influenced and partly translated from the book ? A devil?s Chaplin? by Richard Dawkin

منبع http://www.kaafar.com/maghale/MirzaR/Tradiitonandproof.htm

تحقيقی بودن اصول دين،پيش‌فرض‌ها و لوازم منطقی

مقدمه

در فرهنگ دینی ما مسلمانان «تحقیقی بودن اصول دین» از بدیهات اولیه شمرده می‌شود و تقریبا هیچ‌كس، عالم یا عامی، در آن شكی نمی‌ورزد و خدشه‌ای وارد نمی‌كند. در ابتدای بیشتر رساله‌های عملیه مراجع تقلید بر روی این موضوع تاكید و گفته شده است كه:

تقلید در اصول دین جایز نیست و مسلمان باید در این مورد تحقیق كند و اصول دین را با دلیل و برهان بپذیرد.

حكم عقل و وجدان انسان نیز البته جز این نیست، یعنی تقلید و تعبد كوركورانه، آن هم در مسائل مهم و سرنوشت‌سازی چون انتخاب دین، مخالف عقل و وجدان و فطرت انسان است و دینداران نیز به همین دلیل «تحقیقی بودن اصول دین» را پذیرفته‌اند، نه به خاطر آنكه فقیهان بدان فتوا داده و یا حكم كرده‌اند. به عبارت روشن‌تر، تحقیقی بودن اصول دین، خود تقلیدی نیست، بلكه یك اصل كاملاً بدیهی است كه عقل همه آدمیان از جمله دینداران آن را تأیید می‌كند.

بسیار خوب، تا اینجا مشكلی وجود ندارد، اما نكته بسیار مهمی كه معمولاً مورد غفلت قرار می‌گیرد این است كه تحقیقی بودن اصول دین پیش‌فرض‌ها و لوازم منطقی خاصی دارد كه بدون توجه نظری و پایبندی عملی به آنها نمی‌توان به‌گونه‌ای جدی و با صداقت دم از عدم جواز تقلید و لزوم تحقیق در اصول دین زد. من در این نوشتار می‌كوشم تا به اندازه وسع ناچیز خودم مسئله را باز كنم و به دنبال آن آزمونی ساده برای تشخیص جدیت و صداقت قائلان به این شعار زیبا و عقل‌پسند ارائه دهم.

پیش‌فرض‌ها

وقتی می‌گوییم در اصول دین باید تحقیق كرد و آنها را با دلیل و برهان پذیرفت، این بدان معناست که حجّیت عقل مستقل و خود‌بنیاد را از پیش به رسمیت شناخته‌ایم، یعنی قبول كرده‌ایم كه هر انسانی فارغ از هر نژاد، طبقه، جنس، دین، مذهب و … دارای عقلی است كه با بكار بستن آن علی‌الاصول می‌تواند به شناخت جهان و انسان نایل آید و دست‌كم در مواردی به حقیقت دست یابد. در این پیش‌فرض، برخی از مواردی كه بشر می‌تواند با استفاده از عقل خود حقیقت را كشف كند عبارتند از: وجود یا عدم وجود خدا، واقعیت داشتن ارسال رسل توسط خدا و اینكه آیا پیامبر اسلام (به عنوان مثال) واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه. این پیش‌فرض را می‌توان با تعبیری دیگر هم بیان كرد و آن اینكه حق و باطل اموری ماقبل دینی و یا برون‌دینی‌اند؛ وقتی می‌گوییم «باید دین حق را برگرفت و دین باطل را رها كرد» معنای سخنمان این است كه دین را با حق می‌سنجند، نه حق را با دین. پس معیار حق بودن یا نبودن دین، امری برون‌دینی و مستقل از دین است.

پیش‌فرض دوم به رسمیت شناختن فردیت آدمی یا به عبارت روشن‌تر استقلال فكری و شخصیتی او است. در این پیش‌فرض،‌ عقل هركس برای خودش حجت است نه برای دیگری؛ چراكه در غیر این صورت كار به تقلید در اصول دین می‌كشد و این خلاف فرض است. هركس باید خودش (و در حد توانی كه دارد) تلاش كند و با مطالعه و تحقیق و اندیشیدن در اصول دین، به نتیجه‌ای برسد كه در نظر خودش مستدل و قابل‌قبول است. ممكن است یك فرد عامی با دلایلی كه در نظر ما ضعیفند، به نتیجه‌ای خلاف اعتقاد ما رسیده باشد، اما همان نتیجه برای خودش حجت است و ما فقط هنگامی می‌توانیم از او توقع تجدیدنظر در عقیده‌اش را داشته باشیم كه بتوانیم با دلایل قوی‌تر و معتبرتر او را قانع و به خطای فرضی‌اش واقف كنیم. او نیز در مواجهه با مخالفان فقط هنگامی باید دست از عقیده‌اش بردارد كه دلایل آنها را قانع‌كننده و قابل‌قبول بیابد، نه اینكه به صرف برتری علمی آنها و یا هر علت دیگری مرعوب شود و از رای خود عدول كند، چنین روشی با تحقیقی بودن اصول دین ناسازگار است.

اما پیش‌فرض سوم هنگامی بر ما آشكار می‌شود كه به معنای واژه «تحقیق» توجه كنیم. تحقیق به معنای تلاش و جستجو برای یافتن حقیقت و یا دست‌كم نزدیك شدن به آن است؛ پس وقتی می‌خواهیم در موضوعی خاص، مثلاً وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، از پیش‌ پذیرفته‌ایم كه حقیقت در این مورد هنوز برای ما معلوم نیست و باید با تحقیق و مطالعه و تأمل و تعمق فراوان بفهمیم كه بالاخره خدا وجود دارد یا نه. به تعبیر دقیق‌تر، ما در ابتدا نسبت به وجود خدا شك داریم و نمی‌‌دانیم كه آیا خدا وجود دارد یا نه، همین شك اولیه محرك تلاش ما برای رسیدن به حقیقت (از طریق تحقیق) می‌شود. در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت نیز مطلب از همین قرار است. وقتی به عنوان مثال می‌خواهیم در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كنیم، از پیش پذیرفته‌ایم كه معلوم نیست پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است، چراكه ما هنوز خودمان در این مورد تحقیق نكرده‌ایم و تحقیقات دیگران هم هرچند ممكن است در روند تحقیقات ما مفید و سودمند باشد، اما برای ما حجّیتی ندارد. فراموش نكنیم كه ما نمی‌خواهیم در این مورد از دیگران تقلید كنیم، بلكه می‌خواهیم خودمان با تحقیق و مطالعه و اندیشیدن به نتیجه برسیم. شك و تردید در مورد آنچه از دوران كودكی و با القائات و تبلیغات فراوان به ما آموخته‌اند، نه تنها مبنایی كاملاً معقول و منطقی و اخلاقی و حتی شرعی دارد، بلكه تنها محرك واقعی ما برای تحقیق و مطالعه در اصول دین (یا هر موضوع دیگری) است.

در تعریف واژه تحقیق، یك نكته دیگر هم نهفته است كه شاید تعبیر دیگری از همان نكته‌ای باشد كه در بالا آمد و آن اینكه: نتیجه تحقیق از پیش معلوم نیست، بلكه پس از تحقیق معلوم می‌شود. وقتی در موضوعی خاص شروع به تحقیق می‌كنیم، معلوم نیست كه نتیجه تحقیق ما به كجا می‌انجامد، حتی ممكن است در مواردی هیچ‌گاه نتوانیم به نتیجه برسیم. به عنوان مثال وقتی در مورد وجود خدا شروع به تحقیق و مطالعه می‌کنیم، نتیجه تحقیق ما به حصر عقلی یكی از حالت‌های زیر از آب درمی‌آید:

الف) خدا وجود دارد.

ب) خدا وجود ندارد.

ج) عدم حصول نتیجه‌ای قطعی و بنابراین حكم به تعلیق دادن

اما نكته مهم این است كه در ابتدا و یا در حین تحقیق معلوم نیست كه به کدام‌یک از این نتایج خواهیم رسید. اینكه دیگران، هرچقدر هم عالم و فیلسوف باشند، در تحقیقات خود (به عنوان مثال) به این نتیجه رسیده‌اند كه «خدا وجود دارد» ، منطقاً نتیجه نمی‌دهد كه ما نیز به همان نتیجه خواهیم رسید. هركس باید متكی به تحقیقات و مطالعات و تفكرات خود باشد، نه دیگران (هرچند بدون شک استفاده علمی از تحقیقات دیگران هیچ اشكالی ندارد). بازهم فراموش نكنیم كه اصول دین تحقیقی است، نه تقلیدی!

چهارمین (و شاید مهم‌ترین) پیش‌فرض تحقیقی بودن اصول دین عبارت است از ضرورت معقول‌سازی عمل به فروع دین. به عبارت دیگر، گویی از پیش فرض كرده‌ایم كه عمل به فروع دین (مانند نماز خواندن، روزه‌گرفتن، حج رفتن، رعایت حجاب به شكلی خاص، جهاد و به طور كلی شعائر و مناسك دینی) هنگامی معقول است و معنا دارد كه ابتدا بعضی مقدمات جهان‌شناختی مانند وجود خدا، نبوت پیامبر اسلام، آسمانی بودن قرآن، واقعیت داشتن‌ معاد و … را از پیش قبول كرده باشیم، وگرنه اگر بنا به فرض، خدایی وجود نداشته باشد و یا پیامبر اسلام به معنای واقعی پیامبری الهی نبوده و یا معادی در كار نباشد، نه تنها الزامی در انجام بسیاری از آداب و مناسك دینی وجود ندارد، بلكه گاهی انجام چنین اعمالی نامعقول و بی‌معنا خواهد بود. البته در اینجا بیشتر «الزام به انجام تكالیف دینی» مورد بحث است، وگرنه انجام برخی از این تكالیف و یا آداب و مناسك دینی از روی علاقه شخصی بحث‌دیگری است.

پی‌آمدها و لوازم منطقی 

اما لوازم و پی‌آمدهای منطقی «تحقیقی بودن اصول دین» هنگامی آفتابی می‌شود كه به دو نكته مهم توجه كنیم:

الف) روش تحقیق: منظور من در اینجا روش تحقیق به مفهوم علمی آن نیست، بلكه اشاره به دست‌کم یك شرط لازم در تحقیق (خصوصاً در حوزه اصول دین) است كه اگر رعایت نشود، تحقیق به معنای واقعی صورت نمی‌گیرد و آن عبارت است از: مطالعه و تأمل و تعمق در دلایل و براهین طرفین دعوا. وقتی می‌خواهیم (به عنوان مثال) در مورد وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، ابتدا باید هم دلایل قائلان به وجود خدا را بخوانیم و بشنویم و هم دلایل معتقدان به عدم وجود خدا را؛ آنگاه پس از مطالعه دلایل دو طرف دعوا، با استفاده از ضوابط و قواعد علمی، عقلی و منطقی بین آن دو قضاوت كنیم. چراکه معتقدان و منكران وجود خدا هركدام برای خود دلایل و براهینی اقامه كرده و به دلایل و براهین طرف مقابل خود نقد زده‌اند و به نقدهای متقابل همدیگر نیز پاسخ‌هایی داده‌اند. بدون مطالعه مجموعه این مباحث نمی‌توان به قضاوتی معقول و منطقی رسید. همین سخن را در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت پیامبر اسلام نیز می‌توان گفت. مسلمانان معتقد به نبوت پیامبر اسلام هستند، در حالی كه پیروان ادیان دیگر چنین اعتقادی ندارند. هم عالمان اسلام و هم عالمان دیگر ادیان برای مدعای خود دلایل و براهینی دارند. اگر قرار باشد كه هنگام تحقیق در مورد نبوت پیامبر اسلام فقط به سخنان عالمان اسلام گوش كنیم و از دلایل و براهین مخالفان و منتقدان خبر نگیریم، مانند قاضی‌ای عمل کرده‌ایم که فقط به سخنان یك طرف دعوا گوش داده و بر همان مبنا حكم كرده است. چنین قضاوتی با عقل و اخلاق و عدالت ناسازگار است و معلوم نیست كه به حقیقت اصابت كرده باشد. مطالعه دلایل یك طرف دعوا و بی‌اعتنایی نسبت به دلایل طرف مخالف، به معنای این است كه در تحقیق خود جدی و صادق نیستیم و از پیش قصد كرده‌ایم كه به نتیجه‌ای خاص برسیم؛ این جز خودفریبی چیز دیگری نیست.

ب) زمان بردن تحقیق: تحقیق در هر موضوعی، به‌ویژه اگر قرار بر رعایت شرط لازمی می‌باشد كه در بند فوق (الف) آمد، زمان می‌برد و این نكته بسیار مهمی است و مهم‌تر از آن این است كه اصولاً از پیش نمی‌توان مدت‌زمان لازم برای رسیدن به نتیجه را تعیین كرد. توجه به این نكته به‌ویژه در دوران معاصر كه تعداد منابع فلسفی و كلامی موافقان و مخالفان اصول دین بسیار زیاد است و روز به روز نیز بر تعداد، عمق و غنای این منابع افزوده می‌شود، از اهمیت خاصی برخوردار است. امروزه در كنار انبوهی از منابع فلسفی و کلامی  مسلمین كه در آنها بر حقانیت مبانی اندیشه اسلامی استدلال شده است، صدها كتاب و هزاران مقاله از طرف مخالفان در نقد اصول دین اسلام و اثبات ادیان و مكاتب دیگر نیز یافت می‌شود و پیداست كه با خواندن دو یا چند كتاب از طرفین دعوا نمی‌توان به نتیجه‌ای مطمئن و معتبر رسید. اگر واقع‌بین باشیم، خواهیم دید كه تحقیق در اصول دین شاید سالیان دراز به طول انجامد و حتی ممکن است هیچ‌وقت به نتیجه قطعی و نهایی نرسد.

شاید ذكر یك نكته مهم در اینجا لازم باشد. فرض كنیم یك بودایی با خواندن ترجمه هندی قرآن و چند كتاب در اصول عقاید اسلامی به این نتیجه برسد كه اسلام دین حقی نیست. موضع یك مسلمان در این مورد چیست؟ این موضع‌گیری را می‌توان چنین خلاصه كرد:

اولاً قرآن و متون اولیه و معتبر اسلامی در حوزه‌های تفسیر، فلسفه، كلام، اخلاق، تاریخ و فقه اسلامی به زبان عربی نگاشته شده‌اند و بدون آشنایی عمیق با زبان و ادبیات عربی نمی‌توان در این متون تحقیق كرد و ثانیاً تعداد این متون دست‌اول و معتبر بسیار فراوان است و با خواندن دو یا چند كتاب (خصوصاً اگر ترجمه و دست‌چندم باشند) نمی‌توان به شناختی صحیح و عمیق از اسلام و قرآن رسید. بنابراین قضاوت آن فرد بودایی در مورد اسلام سطحی و شتابزده بوده و از اعتبار علمی برخوردار نیست.

بسیار خوب، این موضع‌گیری كاملاً درست و منطقی است، اما آیا همین سخن را در مورد روش شناخت آیین‌بودا و یا ادیان و مذاهب دیگر هم نمی‌توان گفت؟ آیا خود مسلمانان هم در هنگام تحقیق در اصول دین و مطالعه ادیان و مذاهب دیگر نباید همین اصل را رعایت كنند؟ پاسخ آشكار است، ما نیز بدون مطالعه عمیق و وسیع متون دست‌اول آیین بودا (یا هر آیین دیگری) نمی‌توانیم در مورد آن آیین قضاوت كنیم. اما اولاً آن متون به زبان‌های چینی، هندی یا ژاپنی نوشته شده‌اند و برای مطالعه و درك صحیح از بودیسم باید با این زبان‌ها آشنا شویم، و ثانیاً تعداد متون معتبر و دست‌اول آنها هم بسیار فراوان است و كتاب بودا هم تفسیرهای معتبر متعددی دارد كه بدون مطالعه آنها نمی‌توان به درك درست و عمیقی از این آیین رسید. اما آموختن زبان و ادبیات هندی یا چینی و مطالعه منابع علمی آیین بودا سال‌ها طول می‌كشد و اگر بخواهیم در مورد همه ادیان و مذاهب و مكاتب دینی و غیردینی این روش علمی را بكار بندیم، شاید نیاز به چند صد سال عمر داشته‌باشیم!

من این نكته را فقط به این منظور مطرح كردم تا بگویم كه اولاً قاعده طلایی اخلاق در تحقیقات علمی هم قابل پیاده شدن است و ثانیاً كار تحقیق در اصول دین صداقت، جدیت و صبر و حوصله شگرفی می‌طلبد و با مطالعه چند كتاب و مقاله تمام نمی‌شود. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم كه مطالعه جدی و عمیق همه ادیان و مذاهب (كه تعدادشان به صدها می‌رسد) و مقایسه و انتخاب بهترین آنها اصولا امكان‌پذیر نیست و بنابراین حتی اگر پس از سالها مطالعه و تحقیق در مورد اصول دین، به نتیجه‌ای خاص رسیدیم، نباید آن را حقیقت نهایی و نهایت حقیقت تلقی كنیم.

اگر مجموعه نكاتی كه تاكنون گفتم مورد پذیرش واقع شده باشند، پی‌آمدها و لوازم منطقی مدعای تحقیقی بودن اصول دین به‌راحتی آشكار می‌‌شوند. در اینجا فقط به چند مورد اشاره می‌كنم:

1) شك در مبانی اندیشه دینی برای هر فردی كه در اصول دین تحقیق نكرده و دینش را از پدر و مادر و محیط به ارث برده، نه‌تنها جایز، بلكه به یك معنا واجب است، چرا كه اولاً تقلید و تعبد كوركورانه در اصول دین (به حکم عقل و وجدان و فطرت بشری و حتی شرع) جایز نیست و ثانیاً بدون شك و تردید در آنچه آدمی به عنوان اصول دین از آباء و اجداد خود به ارث برده و با تقلید از محیط و اجتماع خود كسب كرده، انگیزه‌ای واقعی برای تحقیق بوجود نمی‌آید و تحقیق به معنای واقعی آغاز نمی‌شود. بنابراین اگر می‌خواهیم مردم و به‌ویژه جوانان به معنای واقعی و با جدیت و انگیزه قوی در اصول دین تحقیق كنند، به‌جای بمباران تبلیغاتی و القاء مكرر و ملال‌انگیز اعتقادات دینی، به فرزندان و جوانانمان كمك كنیم تا در این اعتقادات ارثی و تقلیدی شك كنند و بیندیشند كه ممكن است حق و حقیقت در جای دیگری باشد. چراكه تا این تشكیک به معنای واقعی و جدی صورت نگیرد، انگیزه‌ای برای تحقیق در اصول دین بوجود نمی‌آید. حتی آنها هم كه در اصول دین خود تحقیق كرده و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌اند، نباید جزمیت به‌خرج دهند و پرونده اصول دین را مختومه اعلام كنند. آنها نیز باید بدانند كه ممكن است تحقیقاتشان ناقص و یا نادرست بوده و لذا نباید به نتیجه حاصله اطمینان قطعی و جزمی داشته باشند. در عالم اندیشه و تفكر پرونده هیچ موضوعی را نمی‌توان و نباید مختومه اعلام كرد.

2) نهاد آموزش و پرورش نیز به جای تدریس اجباری و تحمیل اعتقادات یك دین خاص به دانش آموزان باید روحیه تحقیق و مطالعه و جستجوی حقیقت را در آنها پرورش دهد و از تلقین و القای یك‌سویه دینی خاص به كودكان و نوجوانان بی‌دفاع پرهیز كند. پدر و مادر نیز در ترتیب فرزند خود باید همین استراتژی را در پیش گیرند. این نكته توضیح دقیق‌تری می‌طلبد. فردی كه از همان ابتدای كودكی و در طول دوران رشد و بلوغ و تحصیل در دبستان و راهنمایی و دبیرستان، تحت بمباران تربیتی و تبلیغاتی و القائات یك‌طرفة پدر و مادر، معلم، تلویزیون، رادیو و … قرار می‌گیرد و از در و دیوار محیط زندگی‌اش تبلیغ یك اعتقاد خاص (مثلا اسلام) می‌بارد، پس از رسیدن به سن رشد و بلوغ دیگر نمی‌تواند (و یا به‌سختی می‌تواند) در درستی این آموخته‌ها و اعتقادات شك كند و انگیزه لازم برای تحقیق در اصول دین را بدست آورد. بنابراین حاصل و نتیجه نظام‌ تربیتی و آموزش و پرورش مذكور، بوجود آمدن روحیه تعصب و جزمیت كوری است كه به‌شدت مانع تحقیق در اصول دین می‌شود. كسی كه چنین بار آمده است، نیازی به تحقیق در اصول دین احساس نمی‌كند، چراكه گمان می‌كند دین و آیین حق همان است كه از كودكی تاكنون به او آموخته‌اند. سری به جوامع دیگر با ادیان و مذاهب دیگر بزنید و با جوانان و بزرگسالان آنها گفتگو کنید تا این واقعیت بر شما مکشوف افتد.

3) كسی كه تقلید را كنار گذاشته و شروع به تحقیق در اصول دین كرده است، تا زمانی كه به نتیجه نرسیده باشد، عقلاً، اخلاقاً و حتی شرعاً هیچ الزامی برای انجام دستورات شرعی یا مناسك دینی ندارد، چراكه هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا اصولاً خدایی وجود دارد یا نه، و آیا (به عنوان مثال) پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه، و آیا پس از او هم پیامبری آمده است یا نه. به عبارت دیگر، چنین كسی هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا دین ریشه در واقعیت دارد یا ساخته اوهام بشری است، و اگر دین از حقیقی برخوردار است، از میان ادیان كنونی كدام حق و كدام باطل است. آشكار است كه تا پاسخ این پرسش‌ها با تحقیق كافی (و نه از روی تقلید) برایش معلوم نشود، نمی‌داند كه آیا اصولاً باید دیندار بود یا بی‌دین، و اگر باید دیندار بود، از كدام دین باید پیروی كرد: یهودیت، مسیحیت، اسلام، ادیان شرقی مانند بودیسم، آیین هندو و…؛ پس نه تنها شخص محقق خود را ملزم به رعایت هیچ‌کدام از قوانین و آداب دینی و شرعی خاص (كه مربوط به دینی خاص مثلاً اسلام است) نمی‌بیند، حكومت و جامعه دینی (به‌ویژه عالمان و فقیهان) نیز به هیچ وجه نباید او را ملزم به انجام این امور كنند، چرا كه این تحمیلی ناروا و غیرمنطقی و غیرعادلانه است.

4) تحقیق در اصول دین به معنای واقعی هنگامی میسر می‌شود كه دسترسی به دلایل و براهین موافقان و مخالفان اندیشه دینی به‌یکسان میسر باشد و این مستلزم آزادی مخالفان در چاپ و نشر و طرح نظرات خودشان است. اگر قرار بر این باشد که چاپ و نشر كتاب‌ها و منابع علمی مخالفان تحت عنوان ترویج كتب ضاله ممنوع و مستوجب مجازات باشد و (به بهانه جلوگیری از گمراه شدن جوانان و تشكیك در ایمان مردم) جلوی اظهار نظر مخالفان گرفته شود، تحقیق در اصول دین ناممكن می‌شود. اگر واقعاً و صادقانه معتقد به تحقیقی بودن اصول دین هستیم و اگر واقعاً به دنبال حقیقت می‌گردیم و حقیقت برایمان مهمترین و بزرگترین ارزش است، پس باید به صاحبان همه اندیشه‌های مخالف، آزادی بدهیم تا نظرات خود را آزادانه مطرح كنند و محققان بتوانند در پرتو تضارب آراء به حقیقت برسند و یا به آن نزدیك شوند. نمی‌توان به كسی گفت كه در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كن، اما فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات نبوت پیامبر اسلام نوشته شده‌اند. نمی‌توان به كسی گفت درباره امامت تحقیق كن، ولی فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات امامت امام علی(ع) نوشته شده‌اند.

5) و اما آخرین و شاید مهمترین لازمه منطقی تحقیقی دانستن اصول دین این است كه واقعاً ‌و از صمیم قلب به نتیجه تحقیق خود تن دهیم، حتی اگر مخالف اعتقادات رایج در جامعه باشد، و نتایج تحقیقات دیگران را نیز به رسمیت بشناسیم و محترم بداریم، حتی اگر مخالف عقیده ما بود. به عبارت دیگر نباید نتیجه تحقیق در اصول دین را از پیش تعیین كنیم و به مردم بگوییم كه در اصول دین تحقیق كنید، ولی حتماً باید به نتیجه مورد نظر ما برسید وگرنه مجازات می‌شوید (حكم ارتداد)! چراكه این روش موجب ترس و وحشت محققان (از رسیدن به نتیجه خلاف) می‌شود و مانعی بزرگ در برابر تحقیق جدی، عمیق و صادقانه ایجاد می‌کند.

نتیجه

اكنون شاید نوبت به طرح دو پرسش‌نهایی باشد كه پاسخ به آنها می‌تواند میزان صداقت و جدیت ما در شعار تحقیقی بودن اصول دین را آفتابی كند:

الف) آیا تحقیق در اصول دین (كه وظیفه عقلی، وجدانی، اخلاقی و حتی شرعی همه دینداران است) مستلزم جامعه و حكومتی آزاد و دموكراتیك نیست؟ به عبارت دیگر آیا در جامعه بسته و استبدادی و غیرآزاد، كه اولاً فقط طرفداران دین و مذهب حاكم می‌توانند اندیشه‌ها و استدلال‌های خود را آزادانه طرح كنند و به چاپ و نشر برسانند ولی پیروان دیگر ادیان و مذاهب از این آزادی محرومند، و ثانیاً همه رسانه‌ها و نهادهای آموزشی و تربیتی (مانند آموزش و پرورش، آموزش عالی، صدا و سیما، مطبوعات و …) ملزم به تدریس و تبلیغ و القای یک دین خاص شده‌اند و ثالثاً شك و تردید در آموزه‌های دینی اگر جرم تلقی نشود، دست‌كم تقبیح می‌شود و رابعاً فرد محقق از اینكه نتیجه تحقیق‌اش مخالف اعتقادات رایج دینی و یا خواست طبقه حاکمه درآید، ترس و وحشت دارد، می‌توان دم از تحقیق در اصول دین زد؟

ب) آیا ملزم کردن فرزندانمان (و دیگران) به انجام تکالیف دینی (مانند نماز و روزه و حجاب اسلامی) درحالی که می‌دانیم آنها هنوز در اصول دین خود تحقیق نکرده و به نتیجه‌ای نرسیده‌اند، خلاف عقل و وجدان و اخلاق و حتی شرع نیست؟ آیا نباید به‌جای این‌کار، آنها را به تحقیق و مطالعه و اندیشه و تفکر بیشتر برای یافتن حقیقت تشویق کرد و انتخاب دین و مذهب و نوع زندگی را به عهده خودشان گذاشت تا آزادانه و آگاهانه راه خود را انتخاب کنند؟ (توجه کنید که در اینجا سخن در نادرستی تحمیل دین و عقیده به فرزندان و الزام و اجبار آنها به انجام تکالیف دینی است، وگرنه کمک و راهنمایی علمی در چارچوب بحث و گفتگوی آزاد و دوستانه و یا تشویق آنها به انجام بعضی تکالیف شرعی تا جایی که به اکراه و اجبار نینجامد، اشکالی ندارد)

رمضان: ضيافت آزادی* يا اسارت و بندگی

ماه رمضان ماهی ست بی شباهت به هر ماه ديگر در سال. در اين ماه مسلمان بايد خود را دربست بدين بسپارد. ديگر کافی نيست که روزانه در پنج مقطع زمانی، هر چه در دست دارد رها کند و بشتابد بسوی وضو و طهارت و افکند خود را بخاک و بستايد و حمد رب العالمين گويد با رعايت جزيی ترين آداب و مقررات (به عنوان مثال: اگر يکی از شصت پاها با زمين تماس کافی بر قرار نکند، ممکن است سجده بندگی ات را خداوند نپذيرد). ديگر کافی نيست که بنده مسلمان نشان دهد که از خدا ترس و هراس در دل و در سر چيزی بجز انديشه  بقدرت نا متناهی ذات الهی دارد؛ که او مالک بهشت است و دوزخ؛ که او حاکم است بر اين دنيا و نيز آن دنيای ديگر. اين البته وظيفه ايست روزانه برای يک مسلمان دينمدار. خداوند ديگر به اين رضا نيست در ماه رمضان. بايد امتناع از خوردن و نوشيدن کند آنکه مسلمان است و ديندار، از صبح سحرگاهی تا غروب آفتاب. بپا خيزيد در نيمه های شب. بار گيرد با چشمانی آلوده بخواب برای گذران فردايی پر مشقت و طولانی. بيافزايد قدری بيشتر بر آنچه هنوز در گلو دارد از تنولات در افطار پيشين. سپس بخواب نازنين بازگردد. نه نگران کار و امرار معاش بايد باشد و نه در گير علائق مادی و دنيوی. در اين ماه بايد که از خواهش ها و تمناهای درونی نيز در گذرد و خدای يگانه را محور هستی روزانه خود قرار دهد.

در سختی و شدت اين حکم الهی نبايد شک و ترديد بخود راه داد. مسلمان با رضايت خاطر بايد به سختی و درد و رنج در ماه رمضان تن در دهد و از حمد و ستايش باريتعالی لحظه ای غافل نباشد تا خدا از او راضی و خشنود شود.

آقای محمد خباز در تريبون اصلاح طلبان، روزنامه اعتماد ملی، ماه رمضان را تحفه ای اعلام ميدادر پراز برکت و رحمت و مغفرت الهی. و از پيامبر نقل ميکند که در موعظه خويش بمناسبت ماه رمضان بامت خويش خبر رسانده است که خداوند در ماه رمضان درب بهشت را گشوده نگاه می دارد و درب جهنم را بسته. در اين ماه مسلمان ميتواند با اعمال و رفتار نيک بدان راه يابد و يا با ارتکاب به شر، درب رحمت الهی را بر روی خود ببندد. او از پيامبر نقل ميکند که تاکيد نموده است که:

به تحقيق شقي‌ترين و بدبخت‌ترين مردم كسی است كه در اين ماه از آمرزش الهی محروم گردد. گرسنگی و تشنگی در اين ماه ياد آور گرسنگی و تشنگی روز سخت قيامت باشد
(اعتماد ملی،22/6/1386)

آری برکت و رحمت و مغفرت را رب العالمين اهدا ميکند، اما بايد بدانی که اگر نخواهی از آن بهره ور شوی به شقی ترين و بدبخترين مردم پيوسته ای. آيا ميتوان آمرزش خدا را نپذيرفت؟ اگر امروز تاب و تحمل درد و رنج را نداری، چگونه ميتوانی تاب دشواريها و محنتهای روز قيامت را آوري؟ چگونه ميتوانی خود را در معرض خشم و خشونت خدای قادر و دانا قرار دهي؟ کيست که آرزومند شقی بودن و بدبختی ست؟ ميتوان يک ماه را بر خود سخت گيری تا خدا وند توانا در دفتر خود ثبت نموده و در روز حسابرسی شايد که از بار گناهان بندگانش کاسته شود. مضاف بر اين رمضان ماهی که در آن خداوند رحمان است و رحيم، ماهی که خداوند کرامتش را به بندگانش به ارزانی و با عطوفت اهدا ميکند در عين حال ماهی ست که تو را آماده سازد از برای روز قيامت، روزی که خداوند دفتر اعمال تو را ميگشايد، روزيکه تحملش بسيار رنجبارتر و درد انگيز تر است از آنچه در اين دنيا تجربه کنی.
 
مسلم است که هيچ عمل و رفتار نيکی نتوانی، اگر امتناع از خوردن و نوشيدن نکنی، طهارت و وضو نگيری و خود را گرسنه و تشنه نگاه نداری. يازده ماه دستگيری از گرسنه گان و فقير و فقرا کن، اما در ماه رمضان از روزه داری و ستايشگری، از سينه زدن و گريه زاری اجتناب ورز. اين عملی ست که با آن بدون ترديد درب جهنم را در برابر خود گشوده ای. يعنی که راه شقاوت و بدبختی را برگزيده ای. اگر، بعکس در ماه رمضان کنی و گويی، برخيزی و بخسبی، بنوشی و تناول کنی طبق احکام و اوامر الهی و به سجده های طولانی ادامه دهی، به بهشت الهی دست يابی و عروس زيبای زندگی ابدی در نعمت و فراوانی را بدست آوری. اينست برکت و رحمت و مغفرت الهی، در ازاء تسليم و اطاعت، فرمانبری و فرمانبرداری.

 در دنباله اين روايت آمده است که پيامبر خطاب به پيروانش ميگويد که:

 ايها الناس؛ به درستی جان‌های شما در گرو اعمال شماست. پس با استغفار جان‌های خود را آزاد سازيد. پشت سنگين شده از گناه را با سجده های طولانی سبک کنيد(اعتماد ملی،22/6/1386) .

نميتوان بقصد و نيت خداوند کمترين شک و ترديدی داشت، نجات و رستگاری با اعمال انسان در رابطه مستقيم با يکديگرند. بار گناهی که بر پشت انسان سنگينی ميکند نتيجه اعمال او ست. اين بار را سبک تر خواهی کرد اگر تن به تسليم و اطاعت دهی و با طلب مغفرت و عجز و لابه و توبه جان خود را آزاد  سازی. بی دليل نيست که آقای سيد محمد سعيد مدنی در سرمقاله تريبون ولايت فقيه، روزنامه کيهان، ماه رمضان را » ضيافت آزادي» می خواند. وی مفاهيم انسان و انسانيت و آزادی را با احکام رمضان پيوند ميزند و ميگويد که رمضان ماهی است که بايد بحنگ و مبارزه با دو دشمن بپردازي: بيرونی و درونی. مبارزه با دومی که دشمنی خطرناکتر از دشمن بيرونی ست بسيار دشوارتر است. زيرا که اين دشمن درونی است که عامل اصلی اعمال گناه آلوده ايست که انسان مرتکب ميشود.

آقای مدنی که خود دينداريست حرفه ای، در معرفی دشمن درونی از امام علی نقل ميکند که گفته است: » اعدی عدوک نفسک التی بين جنبک»  و بترجمه نگارنده سرمقاله، » دشمن تر از نفس تو عليه تو وجود ندارد ، نفسی که نه در بيرون بلکه درون- ميان دو پهلوی تو- قرار دارد» (کيهان، 13 سپتامبر 2007)

اگر چه کشتار نفس، دعوتی ست به تسليم و اطاعت در برابر اوامر و احکام الهی و نيستی و نابودی خويش، آقای مدنی سرمقاله نويس تريبون اصولگرايان پيرو ولايت فقيه، خوانشی ديگر دارد از اين روايت: بر آنست که رمضان دعوتی ست به آزادی و آزادگی. به عبارت ديگر، رمضان ماهی ست که انسان مختار شده است و آزادی يابد اگر به کشتار نفس خويش برخيزد. چرا که نفسی که در درون، ميان دو پهلموی انسان ميزيد، دشمنی ست که  به نابودی کشاند انسان را. گمراهش نموده، وادارش سازد که همه حقايق مطلق را کذب و واهی پنداشته، دل به لذايذ مادی و دنيوی بسته و خود را در چنگال شهوت شکم و شهوت جاه ومال اسير و بنده سازد. انسان زمانی ميتواند وارد در قلمرو آزادی و انسانيت شود که نفی و انکار نفس خويش کند، يعنی شيطان غرايز و شهوات را از درون خويش براند. بزبان ساده تری، انسان بايد خود را به حقيرترين موجودات روی زمين تقليل دهد تا بدينترتيب به خالقش بزرگی و عظمت و موجوديت و هستی دهد. چگونه ممکن است که انسان باشی و آزاده زی ای، اگر گرفتار نفس خويش شوي؟ مگر ميتوانی لحظه ای انديشه رب العالمين را از خاطر خود بزدايی و گوش فرا دهی به آوای وسوسه انگيز نفس؟ خداوند ناظر بر کوچکترين تمايلات درونی آدمی ست. او آگاه بر مکنونات ضمير انسانی ست. به ثبت رساند در دفتر وکتاب خويش، اعمال و رفتار انسان را که در قيامت و يا روز حسابرسی، بکار گيرد. البته که بايد پاسخگو باشی؛ که چرا گرفتار تن و خواسته های تن شده اي؟ به چه دليل به غرايز و شهوات خود گردن نهاده اي؟ امام علی گويد اين نفس را بايد کشت، چونکه فريبکار است و رياکار. از تسليم و اطاعت به ذات الهی بازت ميدارد. نسبت بحقايق و احکام نهائی و الهی بی اعتنا و بی باورت ميسازد. بنا بر استدلال آقای مدنی، نفسی که مخلوق را از خالق جدا و مستقل و رها از رهنمودها و هدايت های مقدس آسمانی سازد، دشمن انسانيت است و آزادی وآزادگی. اسارت در چنگال غرايز درونی، شکی نيست که تن دادن بشيطان است و عملی شيطانی.

 البته تحت حکومت دين، اين انسان که اسير نفس خود گرديده است جويا شود و سوال کند که اگر شهوت و شکم آنقدر گمراه کننده، شيطانی و بد و شر است چرا آفريدگار آنها را آفريد و در نهاد انسان قرار داد، ترديد نبايد داشت که بدار مجازات آويخته خواهد شد. آيا  اين انسان است که نادان است و کودکانه ميانديشد و يا رب العالمين، ارباب حاکم بردو جهان بيرون و درون و بهشت ودوزخ؟ آيا نبايد به هوش و ذکاوت اين حاکم ترديد کرد؟ اگر انسان تهی از غرايز و شهوات مورد پسند است چرا خداوند چنين انسانی را نيافريد؟ اين چه خدايی ست که غرايز و شهوات را در نهاد انسان قرار داده و آنگاه احکام و دستوراتی صادر نموده که آنها را مهار ساخته، در درون خود نيست و نابود سازي؟ منظور خدا از اين بازی چيست؟ آيا غرض آن است که انسان را از بند غرايز و شهوات رها نموده و آزاد سازد تا خود او را  باسارت و بندگی کشاند؟ اين آن سوالی نيست که انديشه ديندار را بخود مشغول سازد.

اصولگرای نامبرده در ادامه گفتار خويش در باره رمضان و يا «ضيافت آزادي»، آموزه های دينی در باره ماه رمضان را کليت بيشتری بخشيده و در آموزه زير خلاصه نموده و ميگويد که:

 در واقع لب کلام کتاب آسمانی و چکيده آموزه های نبوی خلاصه توصيه های معصومين (عليهم الاسلام) برای انسان و خطاب به او اين است که: آزاد شو آزاد شود تا بعنوان يک موجود خود مختار و صاحب اراده و دارای قدرت انتخاب، درست تصميم بگيرد و بهترين راه را انتخاب کند (کيهان، 13 سپتامبر 2007)  

کيست که ادعا کند که آزادی يک مفهوم و نهادی ست بيگانه و در خصومت با دين؟ کيست که دعوی آن دارد دين حق گزينش و خود مختاری را از انسان سلب کند؟ اما مشکل آنجاست که در دين انسان آزاد است که بهترين راه را برگزيند و درست تصميم بگيرد؟ مسلم است که انسان آزاد نيست که خود را بغرايز طبيعی و انسانی بسپرد. آزاد نيست که به تن و نيازهای تن بپردازد. آزاد نيست که به انحراف برود و به تجربه نيک را از شر جدا سازد. آزاد نيست که بجويد و بيافريند خود و دنيای خود را. آزادی در تسليم و اطاعت مطلق و گردن نهادن بامتناع ها و ممنوعيت های وضع شده در کتاب الهی ست و تن دادن به سختی و گرسنگی و تشنگی. انسان آزاد است که شب و روز را وقف حمد و ستايش ارباب دو جهان کند و به انکار نفس خود نشيند. از تمام آن چيزها که تن لذت برد و قرين خوشی و سعادتش کند، انسان خود را بايد محروم سازد. اين آيا براستی آزادی ست و يا اسارت و بندگی و يا حقارت و خواری.

نويسنده کيهان به تبليغ و ترويج نظام فرمانروايی و فرمانبرداری می پردازد اما در باره آزادی بعنوان خصلت انسانی سخن فرساييها ميکند. او آزادی و انسانيت را در گرو اجرای بدون چون و چرای اوامر و احکامی ميداند  که خداوند برای هدايت و نجات بشر، در ماه رمضان صادر نموده است. بعبارت ديگر، رمضان ماهی ست که ديندار بايد هرچه بيشتر باوامر الهی گردن نهد و براهی که برای او از پيش برگزيده شده است، همان راهی که بسوی آن قرآن هدايتش ميکند گام نهد تا بآزدای و انسانيت دست يابد. چنين کنی زمانيکه صاحب اراده و قدرت انتخابی در آنزمان است که بهترين راهها يعنی راه تسليم و اطاعت را برگزينی و حکومت دين را بر سراسر جهان مستقر سازی، اينست ضيافت آزادی.

 اگر فرمانبری و فرمانبرداری شرط لازم آن است که انسان باشی و آزاد زی ای، بدرستی روشن نيست که چيست مفاهيم و نهاد های اسارت و بندگی در نظر آقای اصولگرای پيرو ولايت فقيه؟ اما کجاست آن شاهد و مدرک که اگر گردن بر احکام الهی نهی بر هيچ حکم ديگری گردن ننهی. که سائيدن  پيشانی خود در سجده های طولانی بخاک و تسبيح لاينقطع ارباب دو جهان، انسان را لزوما ظلم ستيز سازد وعادل و دادگر؟

هزاران سال است که رمضان تکرار شده است و بسياری خود را در اين ماه دربست بدين سپرده اند. توانمندان چه طعامها که به مسکينان و مستمندان نخوراندند. در اين ماه دشمنی و عداوت کنار گذاشته ميشود، فقير و غنی کنار هم نشينند از يک سفره تناول کنند. در رمضان نه تنها غنی و فقير بوحدت رسند، بلکه ظالم ومظلوم، نيز ستمگر و ستمديده. در اين ماه چه حاجتها که از خدا نخواهند. در اين ماه خداوند چه عجز و لابه ها که نشنود. اما مسلمانان به لحاظ حقوق فردی و اجتماعی از محرومترين مردمان روی زمين اند. نظام فرمانبری و فرمانبرداری بر اساس قهر و قدرت، سرکوب و ديکتاتوری، يکی از برجسته ترين وجوه جوامعی است که مردم آن اکثرا مسلمان اند و اکثرا در ماه رمضان فرمانبرداران خوبی هستند. آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به خواری و حقارت خود خو گرفته است و به خود به چيزی بيش از يک فرمانبردار مطيع و سربزير ننگرد؟ آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به منظور آنکه خدای خود را بزرکترين و قادرترين سازد بالاجبار خود را بايد خوار و حقير سازد، خود را اسير و عاجز سازد؟ نفس انسانی خويش را نابود سازد که بآفريننده خويش هستی دهد. آيا اين نيست جوهر نيست انگاری، که بايد نفس خود را نفی و انکار و نابود سازی تا هستی يابي؟

اندوه در آنست که مسلمان اگر سر بشورش هم بر دارد، در دفاع از نظام فرمانروائی است و فرمانبرداری. صد بار اندوه بارتر آنکه فريفته خدائی ست که او را  کودکی فرض ميکند که نادان است و تا ابد نادان باقی خواهد ماند. کودکی که سری پر شور دارد، پراز هوی و هوس و پيوسته در پيش گيرد راه گنهکاری و گمراهی و آلودگی. خداوندی که او را مورد ارعاب وتهديد قرار ميدهد، به تکرار هشدارش دهد از خشم و غضب و انتقام خداوند بترسد و هراس او را در دل نگاه دارد.  وای اگر در راهی گام نهی که در مسير ذات الهی نباشد، اگر نافرمانی کنی، اگر نه گويی و سرپيچی کنی، عذاب و شکنجه، بارها مردن و زنده شدن در ذلت و خواری عقوبتی ست دوزخی که در انتظارت است. بعکس پاداشت دهد اگر فرمان بری، اگر گويی و کنی آنجه که او مقرر داشته است. مسلمان زمانی بانسانيت و آزادی دست می يابد که خاموش و نابود سازد آنچه در او انسانی ست. چنين انسانی البته که گردد آماده پذيرايی هر ظلم و ستمی بآسانی.

انسانی که به احکام مطلق و نهايی تن ميدهد و روزانه بايد در انديشه بار گناهانی باشد که به آن دنيا انتقال خواهد داد، انسانيست فرمانبردار و بی خبر است از آنچه انسانيست. انسانی که خود را اسير ارزشهای کهنه و پوسيده می کند، غريزه ارزيابی، غريزه حقيقت جوئی در وجود خويش را ميکشد. مسلمانی که بايد باور آورد به غايت و حقيقت نهائی که در کتاب قران نوشته شده است، چه نيازی دارد به کتاب ديگري؟ چه نيازی دارد که در پی غايتی باشد انساني: چگونه ميتواند انديشه بکند به آزادی، وقتی آزادی ميشود روزه خواری، اسارت در چنگال تن: شکم و شهوت، لهب و لعب و بی بند و باري؟ کسی که آری گويی در نهادش گذارده شده است از نه گويی عاجز است و ناتوان. او دچار شرم و عذاب شيطان شود اگر انديشه نه گويی بسرش افتاد. تجربه نشان ميدهد هر جا که دين دارای اقتدار بوده است، سرکوب و تنبيه و مجازات نه گوئی بسيار سنگين تر و خشن تربوده است. در حکومت دين است که هرگونه نمادی از نه گويی با عکس العمل پاسداران دين روبرو گردد. مسلم است که جامعه ايکه نيازمند ارشاد است آنهم از طريق قهر و خشونت و يا ترس و وحشت از سوختن در دوزخ، به بدترين نوع ظلم و ستمگری تن دهد بی آنکه خمی بابروی خود بياورد. برای اينگونه مسلمانان است که ماه رمضان ماه ضيافت آزادی ست، نه تداوم اسارت و بندگی. اينست حرف روشنايی.

*عنوان سرمقاله کيهان  در 13 سپتامبر 2007.

کپی شده از

http://www.nilgoon.org/articles/Firoz_Nodjomi_Ramezan.html

آیا اسلام برای ایران علم آورد؟

به قلم : بهروز شیرازی و آرش بیخدا

فهرست

1- پیشگفتار

در این پیشگفتار ابتدا موضوع نوشتار معرفی، سپس اهمیت پرداختن به این موضوع مطرح میشود و در پایان ساختار نوشتار معرفی میشود.

همانطور که از تیتر این نوشتار پیداست، موضوع اصلی آن بررسی این ادعا است که «اسلام برای ایران علم آورده است»، یا به عبارت دیگر اینکه علت پیشرفتهای علمی پس از ظهور اسلام در ایران اسلام بوده است. منظور از پیشرفت علمی در این نوشتار پدید آمدن نهادهای علمی، مطالعات علمی سازمان یافته و ظهور و پرورش دانشمندان و فلاسفه برجسته و در نتیجه پدید آمدن آثار متعدد علمی است.

نزاع بر سر هر اتفاق تاریخی میتواند میان اندیشمندان همواره وجود داشته باشد و این نزاع ها اغلب نتیجه عملی و تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارند، اما روشن شدن بطلان ادعای یاد شده میتواند نتایج پر اهمیت عملی داشته باشد و لذا بعنوان موضوعی نظری که دارای نتایج عملی میباشد دارای اهمیت است. برخی از مسلمانان چنین ادعایی را مطرح میکنند و از آن نتیجه میگیرند که اسلام آنقدرها هم که امروزه به نظر میرسد بد نیست و اگر نتیجه 1400 سال حضور اسلام در میان مسلمانان در امروز چیزی جز بدبختی و نکبت نیست، این اسلام اکنون است که به این شکل افتاده است و روزگاری اسلام باعث پیشرفت و بهروزی مردمان بود. گرایش مسلمانان به این باور غلط و بالیدن آنان به گذشته ای که ارزش بالیدن ندارد نتیجه ای جز ندیدن ایرادات و نقاط ضعف خود و ماندن آنان در بدبختی و تیره روزی ندارد و این نکبت مسلمانان روی زندگی دیگران نیز تاثیر میگذارد، بنابر این که خوب است این توهم در میان مسلمانان برطرف شود و درک کنند که اسلام علت چنین پیشرفتی نبوده است تا اگر کمترین شبهه ای از مضر بودن اسلام برای بشریت در ذهن کسی وجود دارد آن نیز اینگونه حل شود و اثبات شود که بزرگترین افتخار تاریخی مسلمانان هم ربطی به اسلام نداشته است و عوامل دیگری را میتوان برای آن یافت. روبرو شدن با این واقعیت میتواند باعث شود که مسلمانان به جای بیهوده بالیدن به گذشته کاذبی که برای خود توهم کرده اند، به دنبال یافتن راه حلهای مدرن و سکولار برای رفع مشکلات جوامع خود باشند که در اینکار منفعتی بس بزرگ است.

در زمان حال بیش از هر گروهی بنیادگرایان سلفی معروف به وهابی-دیدگاه بنیادگرایانه ای در میان اهل تسنن که پیروان خود را به بازگشت به اسلام اصیل و بسیار سنتی فرا میخواند، در مورد این پیشرفتهای علمی لاف میزنند و شعار میدهند که این پیشرفتها بخاطر وجود سیستم خلافت و بنیادگرایی اسلامی بوده است، و مسلمانان اگر میخواهند همان درخشش گذشته را داشته باشند باید دوباره نظام خلافت اسلامی را که بعد از عثمانی ها از بین رفت احیا کنند. خوشبختانه سلفی ها با تشیع دشمنی شدیدی دارند و این سخنان زیاد از ایرانیان شنیده نمیشود. مخاطب اصلی این دروغ ها جوانان مسلمان زاده عرب هستند که بخاطر ضعفهای بزرگ مسلمانان در مقابل غرب احساس حقارت میکنند و چون به دنبال یافتن هویتی متفاوت برای خود هستند آمادگی بسیاری برای جذب شدن به این فرقه جانی و بی نهایت عقب مانده دارند. خوشبختانه به نظر میرسد که این عقده حقارت در میان ایرانیان به دلیل فرهنگ و تمدن پر ارزش ایرانی و نیز احترامی که ایرانیان برجسته برای ایران و ایرانیان در غرب کسب کرده اند وجود ندارد، ولی به هر روی شناخت علل واقعی پیشرفت علم در این منطقه میتواند این فرقه متوحش را نیز خلع سلاح کند و به مسلمانان بیاموزد که برای پیشرفت لازم نیست به عقب بازگردند بلکه باید عوامل پیشرفت را که ربطی هم به اسلام ندارند بشناسند و در تحقق آن عوامل بکوشند.

از سوی دیگر معلول بودن اسلام برای این پیشرفت علمی سبب ایجاد نوعی غرور و هویت کاذب در میان برخی از مسلمانان بویژه اعراب و سنی مذهبان شده است بطوری که گویا ایرانیان باید از اعراب متجاوز به خاک و فرهنگ و مردمانشان سپاسگزار باشند که با آتش زدن کتابخانه ها و تاختن به شهر ها و روستاها و کشتن مردان و زنان جنگجو و به بردگی کشاندن ماندگان و تجاوز جنسی و خرید و فروش زنان برده شده ایرانی و برای سالها خراج و باج گرفتن از مردم هزار و یک جنایت و تباهی دیگر که اعراب مسلمان مرتکب شدند، این تازیان نیمه وحشی بادیه نشین برای ملت بزرگ ایران از صحراهای عربستان علم به ارمغان آورده اند! این غرور کاذب اعراب و سنی مذهبان هم برای خودشان مخرب است هم کوتاه آمدن و نادیده گرفتن این بی شرمی ها توسط ایرانیان در مقابل این همه جنایت و خباثتی که مسلمان تازی مرتکب شده بودند برای ایرانیان مخرب است. همانطور که بایسته است از تاریخ خود درس بگیریم و اشکالات آنرا پنهان نکرده بلکه آنها را مطرح کنیم تا دیگر تکرار نشوند، شایسته است اگر اعتبار و افتخاری در تاریخ ما پنهان نیز این افتخار را عیان کنیم بلکه موجب اعتماد نفس و تکرار این افتخار آفرینی در میان ایرانیان شود. آنچه در این نوشتار می آید میتواند به هر ایرانی نشان دهد که ملت ما از چه نیروی فوق العاده ای برای درخشیدن برخوردار است تا جایی که در تیره ترین دوره های تاریخمان هم سبب درخشش و افتخار آفرینی شده ایم.

افزون بر اینها در پاسخ به پرسش بنیادین این نوشتار، پرداختن به مباحث و مسائل بسیار دیگری را می طلبد که هر کدام برای خود دارای اهمیت و ارزش بسیار هستند و میتوانند بخشهایی از تاریخ ما را روشن کرده و درسهای عبرتی برای آینده ما باشند. البته لازم به توضیح نیست که اگر این منافع عملی نیز در این بحث وجود نمیداشتند انجام آن برای یافتن حقایق دارای اهمیت بود ولی وجود این منافع عملی، اهمیت این بحث را چند برابر میکند.

این نوشتار در بخش نخست بدیلی را بجای اسلام برای توضیح پیشرفت علمی معرفی میکند، سپس به تشریح چگونگی پیشرفت علم در منطقه با مراجعه به بدیل مطرح شده میپردازد. سپس دوره انحطاط علم را با توجه به از میان رفتن عوامل یاد شده در بدیل شرح میدهد. بخش دوم ادعای اصلی که این نوشتار در مورد آن نوشته میشود را با رد کردن استدلالهای معروف و رایج در این زمینه رد میکند و نشان میدهد که آنها معتبر و درست نیستند. بخش سوم عکس ادعای اصلی این نوشتار را اثبات میکند و ادعای علت نبودن اسلام برای پیشرفت علمی را اثبات میکند. به عبارت دیگر بخش نخست مقدمه ایست بر موضوع، بخش دوم ادعای اصلی را انکار میکند و بخش سوم آنرا نفی میکند یعنی عکس آنرا اثبات میکند. در پایان لیستی از منابع که در نوشتن این نوشتار از آنها استفاده شده است خواهد آمد.

۲ معرفی بدیل برای توضیح پیشرفتهای علمی و تشریح مختصر تاریخی پیشرفت علم در منطقه

در این بخش ابتدا توضیحاتی در مورد اینکه اساساً علم چگونه پیشرفت میکند آورده میشوند، دیدگاه بدیلی برای پیشرفت علم در منطقه ارائه میشود، سپس با استناد به منابع تاریخی در مورد دوره شکوفایی علم در منطقه توضیحاتی آورده میشود و نشان داده میشود که این پیشرفتها با دیدگاه بدیل سازگاری دارند. در نهایت در مورد دوره پایان پیشرفت علمی و انحطاط مسلمانان مطالبی با استناد به منابع تاریخی ارائه شده و نشان داده میشود که این انحطاط به سبب از میان رفتن عوامل یاده در دیدگاه بدیل بوده است.

۲.۱ علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن چگونه پیشرفت میکند؟

در صورتی که پیشرفتهای علمی در ایران حاصل شده باشد و علت این پیشرفتها اسلام نباشد، گرچه ضرورتی وجود ندارد ولی شایسته است دیدگاهی جایگزین/بدیل معرفی شود که علت واقعی پیشرفت علم را تشریح کند. این دیدگاه را زین پس “دیدگاه بدیل”  میخوانیم. با نگاهی ساده به وضعیت جهان در هر لحظه میتوان به روشنی دید که برای پیشرفت علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن، برقراری شروط زیر لازم (ولی نه لزوماً کافی) به نظر میرسد:

  1. سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، که توسط حکومت ها، حاکمان یا اشخاص حقوقی ذی نفع انجام میگیرد و هزینه فراهم آوردن منابع لازم برای فعالیت های علمی و فکری میشود
  2. امنیت و ثبات، وسط میدان جنگ بعید است کسی به فکر پیشرفت علم بیافتد، امنیت حق مخالفت کردن و مناظره و بحث و جدل و آزادی اندیشه و بیان آنرا را نیز شامل میشود
  3. پشتیبانی از اندیشمندان، که شامل امنیت شغلی، آزادی فعالیتهای علمی و احترام و تکریم و بزرگداشت آنها میشود
  4. حضور دانشمندان و سابقه علمی، بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان هم دوره و شاگرد و استاد بوده اند، مثلاً سقراط، افلاطون، ارسطو – هگل، فوئرباخ، مارکس – راسل، فریگ، ویتگنشتاین و سایر این دست افراد در مراکزی رشد یافتند که سابقه علمی وجود داشت و قد بلند علمی آنها بخاطر پا روی شانه گذاشتن فرد پیشین بوده است. لذا وجود «سنت علمی» برای پیشرفت علم نیز ضروری به نظر میرسد، این سنت علمی گاهی از پیشرفتهای انفرادی افراد یک جامعه شروع میشود.

بر خلاف کسانی که ادعایی قطعی مبنی بر اینکه اسلام برای ایران علم آورده است میکنند، این نوشتار مدعی آن نیست که علت قطعی برای پیشرفت علم یافته است! به دلیل مسئله «اختیار» و وجود پیچیدگیهای فوق العاده در رفتار بشر اساساً نمیتوان کلی گویی های قطعی در مورد موضوعات مربوط به رفتار بشر کرد. لذا ساده اندیشیست اگر کسی برای فکر کند به آسانی میتوان پاسخی قطعی به پرسش «علم چگونه پیشرفت میکند؟» داد، یعنی عللی پیدا کرد که در صورت تحقق آنها پیشرفت علمی نیز ضرورتاً تحقق یابد. با علم به این واقعیت هرگاه در این نوشتار از رابطه علّی، علت و معلول سخن به میان آمد خواننده باید بداند که منظور علیت واقعی، آنگونه که در متافیزیک مطرح است نیست، بلکه نوع بسیار ضعیفی از علیت است. به عبارت دیگر این دیدگاه بدیل نمی گوید که هرگاه این شرایط وجود داشته باشند ضرورتاً علم نیز پیشرفت میکند. بلکه با نگاه کردن به مشترکات دوره هایی که در آنها علم پیشرفت کرده است، حدس میزند که این عوامل نقش کلیدی در پیشرفت علم داشته باشند، این حدس با شواهدی که در مورد پیشرفت در جوامع اسلامی بعداً ارائه میشود تقویت میشود، ولی همچنان تنها یک حدس استقرائی است.

شاید به دلیل صدق همین شروط است که  کشورهای ثروتمند و کشورهایی که امتیازات ویژه برای دانشمندان و فلاسفه خود قائل میشوند بیشترین پیشرفتهای علمی را در جهان دارند و برعکس کشورهای فقیر و کشورهایی که دانشمندانشان و فلاسفه آنها از رفاه برخوردار نیستند یا به حوزه شخصی و حقوق مدنی و اجتماعی آنها احترام گذاشته نمیشود معمولاً کمترین درخشش در علم و فلسفه را دارند. البته امروز خوشبختانه قدرتهایی در دنیا وجود دارند که این سرمایه های بشری را مورد حمایت خود قرار داده و آنها را از ده کوره های کشورهای عقب مانده جذب میکنند و امکان تحصیل و تحقیق برایشان فراهم میکنند. این اتفاق را برخی «دزدی مغزها» مینامند.

روشن است که برقرار بودن این شرایط بطور مستقیم ارتباط با دین ندارند بلکه مستقیماً به وضعیت سیاسی و اجتماعی یک اجتماع باز میگردد. بنابر این نمیتوان گفت هر دینی این شرایط را از بین میبرد یا برعکس، بلکه میتوان هر دین را بطور مستقل بررسی کرد و دید چگونه آن دین با تاثیری که در شرایط اجتماعی و سیاسی یک جامعه میگذارد شروط یاد شده در دیدگاه بدیل را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.

۲.۲ دوره شکوفایی و پیشرفت علمی در میان مسلمانان

دو قرن نخست بعد از اسلام را میتوان در یک پاراگراف اینگونه خلاصه کرد: در دوران حیات محمد عده ای تبهکار به این آیین مروج تبهکاری که حمله به نامسلمانان و تجاوز به ثروت و خاک و حتی زنان آنها را نه تنها مجاز بلکه واجب و وظیفه ای الهی میدانست پیوستند. این تاخت و تاز در زمان محمد محدود به منطقه عربستان بود ولی با مرگ محمد و پس از عبور از جنگهای معروف به رده-جنگهایی که در آنان مسلمانان مرتدین و کسانی که پس از مرگ محمد از اسلام برگشته بودند را سرکوب کردند، همان تبهکاران به جان باقی جهان افتادند و تا آنجا که میتوانستند اسلام را با خشونت و شمشیر پیش بردند و البته میان این تبهکاران و گردنکشان نیز وحدتی وجود نداشت و سر تقسیم قدرت و غنائم بدست آمده از غارت دیگر ملل به جان یکدیگر افتادند، جنگهای میان علی و معاویه، طلحه و زبیر، عایشه و خوارج و قتل امام حسین از این دست به جان هم افتادن ها بود.

آنچه روشن است این است که منطقه خاور میانه برای چندین سال روی صلح و آرامش را به خود ندید و تنها میدان رزم و غارت بود. هرچند بعدها هم اینبار ترکان بجای اعراب شمشیر اسلام را بر پیکر ملل وارد کردند و هرج و مرج را بر منطقه حاکم کردند اما بالاخره پس از جنگ «زاب»، آخرین خلیفه اموی مروان دوم بواسطه تلاشهای ابومسلم خراسانی سرنگون میشود و پس از ماجراهایی که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است خلافت بنی عباس در سال 132 هجری تشکیل میشود. مطالعه تاریخ نشان میدهد که اعراب تازه مسلمان تا پایان دروان بنی امیه هیچ علاقه ای به علوم عقلی نداشتند و فقط علوم حدیث و قرآن در این دوران رواج داشت. نظر حاجی خلیفه در این مورد خواندنی است:

عرب در صدر اسلام به هيچ يك از علوم مگر بزبان خود و معرفت احكام اسلام و فن طبّ كه بر اثر حاجت عموم نزد برخی از افراد آن قوم موجود بود بچيز ديگر توجّه نداشت و اين عدم توجّه از باب حفظ قواعد اسلام و دور داشتن عقايد مسلمين پيش از رسوخ و استواری بنيان ايمان، از خللی بود كه نتيجهء نفوذ علوم اوائل است تا آنجا كه روايت ميكنند مسلمانان آنچه كتاب در فتوحات بلاد يافتند سوختند و همچنين نظر در تورات و انجيل هم ممنوع بود تا اتحاد و اجتماع كلمه در فهم و عمل كتاب الله و سنّت رسول حاصل شود و اين حال تا آخر عصر تابعين (نسل دوم بعد از محمد) دوام داشت و از آن پس اختلاف آراء و انتشار مذاهب رواج يافت و توجّه بتدوين بميان آمد. صحابه و تابعين بر اثر خلوص نيّتی كه ببركت صحبت رسول الله داشتند و قرب عهد او و قلّت اختلافات و امكان مراجعه بثقات، از تدوين علم شرايع و احكام مستغنی بودند تا آنجا كه برخي از آنان از كتابت علم كراهت داشتند و در اين باب بآنچه از سعيد الخدری روايت شده استناد كرده و گفته اند كه او از پيامبر اذن كتابت علم خواست امّا پيغامبر او را اجازت نداد و از ابن عبّاس روايت كرده اند كه او كتابت را نهی كرده و گفته بود كه هركس پيش از شما بكتابت دست زد گمراه شد و مردی نزد عبدالله بن عباس رفت و گفت من كتابی نوشته ام و ميخواهم بر تو عرضه كنم و چون بدو نشان داد از وی گرفت و بآب شست . وی را گفتند چرا چنين كرد؟ گفت زيراهنگامی كه اطلاعات خود را نوشتند بكتابت اعتماد ميكنند واز حفظ دست ميكشند وعملشان از ميان ميرود.[1]

آنها با توجه به آیه 59 سوره الانعام که میگوید: «هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین آمده است» و دیگر آیات با این مضمون خواندن کتابهای دیگر را بدون فایده میدانستند. به همین خاطر است که در فتوحات خود به هر کتابخانه ای دست میافتند به آتش می کشیدند.هنگامی كه عمروبن العاص مصر را فتح كرد و بر ذخائر علمي اسنكدريه دست يافت بفرمان عمر آنها را سوخت و در ايران نيز فاتحان عرب از نظاير اين اعمال خودداری نكردند و سعدبن ابی وقاص بفرمان خليفه خزانه های كتب ايران ميان برد.[2]

در مدتی که حکومت در دست اعراب اموی بود تقریباً هیچ توجه جدی به علم نشد. اعراب تازه مسلمانان اشتغال به علم را کار موالی و بندگان میدانستند و از آن ننگ داشتند. این روند ادامه داشت تا عباسیان با کمک ایرانیان به خلافت رسیدند. ابن خلدون مورخ بزرگ دنیای اسلام در مورد تاثیر ایرانیان مینویسد:

از امور غريب يكی اينست كه حاملان علم در اسلام غالباً از عجم بودند خواه در علوم شرعي و خواه در علوم عقلی و اگر در ميان علما مردی در نسبت عربی بود در زبان و جای تربيت و پرورش از عجم شمرده ميشد و اين از آن روی بود كه در ميان ملّت اسلام در آغاز امر علم و صنعتی بنا به مقتضای سادگی و بداوت آن وجود نداشت و احكام شريعت و اوامر و نواهي خداوند را رجال بسينه ها نقل ميكردند و مأخذ آنرا از كتاب و سنّت بنحوی كه از صاحب شرع و اصحاب او گرفته بودند ميشناختند.  دراين هنگام تنها قوم مسلمان عرب كه از امر تعليم و تأليف و تدوين اطلاعی نداشت و حاجتی آنان را بدين كار برنمی انگيخت و درتمام مدت صحابه و تابعين وضع به همين منوال بود… و ما قبلاً گفته ايم كه فنون نتيجه حضارت است و عرب دورترين مردم از آنند پس علوم خاص نواحی متمدن گشت و عرب از آن دور ماند و متمدنين اين عهد همه عجم و يا از كسانی بودند كه در معنی از آن دسته شمرده ميشدند يعني موالی و اهل شهرهايی كه در تمدن و صنايع و حِرَف پيرو عجمان بودند زيرا ايشان بر اثر رسوخ تمدن در ميان خود از هنگام دولت پارسيان برای اينكار بهتر و صالح تر بوده اند.[3]

اما این وضعیت در دوره عباسی تغییر میکند و مهم ترین دوره پیشرفت علمی در مناطق مفتوحه اسلامی در همین دوره عباسی انجام میگیرد که آنرا گاهی دوران زرین اسلام نامیده اند. دوره عباسی همچنین برابر است با دوره ای که شیعیان زیر بیشترین فشارها بودند و امامان شیعه گاهی به زندان افتادند. از همین روست که شیعیان حکام عباسی را ظالم میدانند و دست آوردهای آنان را کوچک می شمارند و مردم عامی شیعه با این دوره از تاریخ اسلام نا آشنا هستند، حال آنکه سنی مذهبان معمولاً به این دوره به شدت افتخار میکنند و هرگاه از مدنیت مسلمانان سخنی گفته میشود این دوره را به رخ دیگران می کشند. افزون بر سنی مذهبان اعراب ناسیونالیست و پان عربیست به دوره عباسی به شدت علاقه مندند و به آن افتخار میکنند.

مهمترین حرکتی که در دوره عباسی شکل میگیرد و مبنای تمام پیشرفتهای علمی میشود حرکتی است که از آن با فرنام «نهضت ترجمه» یاد میشود. نهضت ترجمه حرکتی با پشتیبانی حکومتی برای ترجمه آثار کتبی نویسندگان باستانی یونانی، هندی، ایرانی و غیره به زبان عربی بود. رواياتی ضعيف شروع ترجمه كتب علمی و فلسفی را به اواخر خلافت اموی نسبت ميدهد، اما پژوهشگران اين روايات را جعلی ميدانند.[4]شروع ترجمه را به ماجرايی در مورد بيماری منصور خليفه عباسی نسبت ميدهند. منصور به بيماری معده دچار ميشود و پزشكان كه در دربار او بودند نميتوانند او را درمان كنند به همين خاطر جورجيس بن بختيشوع كه رياست بيمارستان جندشاپور را بر عهده داشته، را احضار ميكند. جورجيس منصور را معالجه ميكند و منصور او را نزد خود نگاه ميدارد و جورجيس شروع به ترجمه كتابهايی در زمينه طب ميكند.[5] منصور به نجوم نيز بر طبق عقايد خرافی خود علاقه فراوان داشت به همين دليل يكی از مشاهير نجوم ايران به نام نوبخت و پسرش ابوسهل به خدمت خلفای عباسی درآمدند و كتابهای زيادی را از پهلوی به عربی ترجمه كردند و منجمان ديگری از ايران، روم و هند به دربار راه يافتند و كتابهای زيادی را در زمينه نجوم ترجمه كردند.[6] اين علم دوستی در زمينه‌های ديگر نيز ادامه يافت.

نهضت ترجمه تا دوران هارون الرشيد به همين روال ادامه يافت. تا اين دوران ديگر خلفا بر اثر مجالست با پزشكانی که با فلسفه و علوم نیز آشنا بودند، به علم علاقه‌مند شدند و ديگر اگر به شهر جديدی دست ميافتند كتابخانه‌ها را نمی‌سوزاندند بلكه به حمل و نقل آنها به عربی دستور می‌دادند. چنانكه هارون در جنگهای خود در روم كتابهای كتابخانه‌ها را به بغداد برد و طبيب خود يوحنا بن ماسويه را به ترجمه‌ی آنها مامور كرد.[7]اوج نهضت ترجمه در زمان خلافت مامون عباسی است. بعد از هارون الرشيد پسرش امين كه از مادری هاشمی نژاد و حامی سياست عربی بود به خلافت رسيد. ايرانيان امين را كشتند و مامون را كه از مادری ايرانی بود به قدرت رساندند. خلفای عباسی به دليل اينكه به خلافت رسيدن خود را مديون ايرانيان ميدانستند به ايرانيان خيلی پروبال ميدادند و حتی آنها را به وزارت خود منصوب ميكردند. مامون كه هم مادری ايرانی داشت و هم ايرانيان او را به قدرت رسانده بودند بيش از پيش به ايرانيان توجه می‌كرد. سردار بزرگ مامون در اين هنگام طاهر ذواليمينين و وزير او فضل بن سهل سرخسی بود كه هر دو از متعصبين به سياست ملی ايران بودند. توجه مامون به ايرانيان به حدی بود كه مردی شامی به او اعتراض كرد و گفت: «به عرب چنان نظر كن كه به پارسيان می‌نگری» .[8] دكتر ذبيح الله صفا می‌نويسد: نفوذ ايرانيان در دستگاه حكومت اسلامی چند نتيجه داشت و از آنجمله است: 1- رسوخ تمدن و عادات و رسوم و تشكيلات اداری و اجتماعی ايرانيان در تمدن اسلامی  2- انحصار مقامات عاليه به ايرانيان  3- ايجاد نهضت بزرگ علمی و اجتماعی كه منجر به تشكيل تمدن بزرگ اسلامی گرديد.[9]

ترجمه كتابها در تمدن اسلامی با طب و نجوم شروع شد. بر اثر نفوذ مذهب معتزله و نياز معتزليان به بحث و استدلال توجه به ترجمه كتابهای فلسفه و منطق نيز آغاز شد. اما مطلبی كه بايد به آن توجه كرد اين است كه مترجمان و پديدآورندگان واقعی علوم از ستاره‌پرستان حران و يا از مسيحيان آرامی و ايرانی و يا از زرتشتيان و هندوان بودند و غالب آنان هم دين اصلی خود را مدتی در خاندان خويش نگاه ميداشتند و مدتها از قبول اسلام خودداری كردند و اصولا مسلمين تا مدتی چنانكه بايد اقبالی به علوم نداشتند و حتی مخالفت با علوم عقلی را مدتها به عنوان پيروی از دين و مبارزه با الحاد و مذاهب تعطيل به شكل يك سنت موروث نگاه داشته و غالباً دانشمندان خاصه فلاسفه را به كفر و زندقه متهم كرده‌اند.[10]

مولف كتاب «تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» بخشی از كتاب خود را به ذكر نام مترجمان اختصاص داده است و اين نكته را خاطر نشان كرده است كه تقدم در ترجمه‌ی همه‌ی اين كتب با دو قوم ايرانی و سريانی است و از مابقی اقوام در اين باب شده باشد چندان نيست كه به شمار آيد و با زحمات اين دو قوم سنجيده شود.[11]

افراد و خاندانهای متعددی در نهضت ترجمه نقش مستقیم داشتند از جمله: خاندان بختيشوع از عيسويان نسطوری ايران بودند و پدر خاندان جورجيس رياست بيمارستان جنديشاپور را بر عهده داشت. ابن المقفع كه تا اواخر حيات بر دين زرتشت و علی الظاهر بر دين مانی بود و به زبان پهلوی تسلط داشت، درباره‌ی او گفته‌اند كه زنديق و معارض قرآن بوده است.[12] ثيوفيل الرهاوی – ابن ثوما از نصرانيان رها و مطلع در علم نجوم و رئيس منجمان مهدی خليفه بوده است. خاندان نوبخت كه از زرتشتيان اهواز بوده اند و بعد اسلام اختيار ميكنند. ربن الطبری، طبيب و منجم و عالم به رياضيات و هندسه بوده است. قفطی او را از يهوديان طبرستان و طبری او را نصرانی دانسته است. ابوزكريا يوحنا بن ماسويه از اطباء معروف جنديشاپور و يهودی  بوده است. محمد بن ابراهيم الفزاری از منجمين بزرگ ايرانی معاصر منصور خليفه‌ی عباسی بوده است. خاندان حنين: نخستين فرد اين خاندان ابوزيد حنين بن اسحاق العبادی الطبيب از عيسويان حيره بوده است و تا آخر عمر مسيحی ماند ولی پسرانش داود و اسحاق اسلام اختيار كردند. قسطا بن لوقا البعلبكی اصلش از نصارای شام و شهر مشهور بعلبك بوده است. حبيش بن الحسن الاعسم الدمشقی يكی از مترجمان و طبيبان عيسوی بوده است. عيسی بن چهار بخت از عيسويان جنديشاپور بوده است. ابوزكريا يحيی بن عدی بن حميد بن زكرياء التكريتی المنطقی، مترجم و منطق دان كه بر مذهب نصاری يعقوبی بوده است. ابن وحشية الكلدانی كه نبطی بوده است. كنكه هندی كه از پزشكان هندی جنديشاپور بوده است. ابن دهن كه از مترجمان هندی بوده است. از ديگر مترجمان موسی بن خالد معروف به الترجمان، يوسف الناقل و علی بن زياد التميمی كه هر سه تن ايرانی بوده‌اند.[13]

از كارهای جالبی كه در دوران خلافت عباسی انجام ميشود و كمك زيادی به رونق علم و فلسفه ميكند، ايجاد بيت الحكمه است. زمان دقيق تاسيس اين مراكز مشخص نيست اما به نظر ميرسد در زمان هارون تاسيس شده باشد و در دوران خلافت مامون به اوج رسيده باشد. بر اساس منابع تاريخی نخستين كسانی كه در بيت الحكمة كار می‌كردند ايرانيان بوده‌اند. ديميتری گوتاس می گويد: بيت الحكمة ميراث بر جای مانده از ساسانی است كه در دوره ساسانی كتابخانه‌ی سلطنتی و يك بايگانی مطلوب بوده است.[14]

در مورد خلفایی که مشوق پیشرفت علوم بودند میتوان گفت که برخی از آنان یقیناً مسلمان متعصبی نبوده اند، شايد حكم فقها مبنی بر اسلام ظاهری و زنديق بودن آنها درست باشد. این خلفا، دانشمندان و مترجمان را که غالبا مسلمان نبودند را در عقاید خود آزاد می گذاشتند و به شدت از آنها حمایت میکردند. مثلا منصور به حاجب خود ربیع دستور میدهد که برای جورجیس پسر بختیشوع شراب حاضر کند و وقتی ربیع از این کار امتناع کرد، منصور او را دشنام  داد و گفت باید خود متعهد این کار شوی.[15] نظیر این رفتار را رشید در بزرگداشت جبرئیل بن بختیشوع داشت چنانکه گویند چون به سفر حج رفت در مکه جبریل را دعای خیر کرد. وی را گفتند که او ذمی-نامسلمانانی که در پناه مسلمانان بعنوان شهروند درجه دو و حقوق کمتر زندگی میکنند است. گفت آری و لیکن صلاح بدن من و قوام آن بدوست و صلاح مسلمین به من پس صلاح مسلمانان در نیکو حالی و بقای جبریل است.[16] نمونه هایی از این رفتارها در برابر دانشمندان از خلفای عباسی فراوان است.[17] این رفتارها را با رفتار مسلمانان بنیادگرا و دستور العملهای غیر انسانی و تبعیض آمیز اسلام در مورد رفتار با نامسلمانان مقایسه کنید.

سر انجام عباسیان نیز پس از حمله مغولها و با همکاری و خیانت شیعیان به خلافت اسلامی سرنگون میشود. سرنگون شدن آخرین خلافت بزرگ عربی در تاریخ جهان و پدید آمدن دولتهای محلی در مناطق مفتوحه، بویژه سر کار آمدن سامانیان و سلجوغیان در منطقه ما بر رونق علم و دانش افزود و سنتهای پیش از اسلام را تقویت کرد و اندیشمندان جدیدی ظاهر شدند. ملتهای منطقه از زیر یوغ عرب خلاصی یافتند و اینبار اعراب بودند که برده ترکان شدند و همان بلایی که اعراب مسلمان سر دیگران آوردند ترکان مسلمان با شدت کمتری بر سر اعراب آوردند. بیشتر اندیشمندان و فلاسفه اصلی تاریخ مسلمانان بعد از نابودی عباسیان ظهور کردند، حکومتهای سامانی میزبان ادبا و اندیشمندانی چون رازی، بیرونی، و ابن سینا بودند و آنها را گرامی میداشتند، سلاجقه نیز همزمان با خیام بودند و وی را گرامی داشتند تا جایی که خیام نام گاهشمار خورشیدی خود را به افتخار «سلطان جلال الدین ملک شاه»، «گاهشمار جلالی» نامید.

علت واقعی پدید آمدن پیشرفت های علمی در دوران شکوفایی را باید در شروط مطرح شده در دیدگاه بدیل جستجو کرد.

شرط نخست- سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، توسط خلفای عباسی فراهم شد. در مورد اینکه علت این احساس نیاز یا علاقه خلفای عباسی به پیشرفت علم چه بوده است سه دیدگاه مختلف وجود دارد:

دیدگاه نخست- معمولاً دیدگاه ملایان شیعه است و آن این است که امامان شیعه علامه دهر بوده اند و مردم برای یافتن پرسشهای خود به آنها گرایش پیدا میکردند، حال آنکه خلفای عباسی قدرت خود را در نابود کردن ایشان میدیدند لذا سعی میکردند مراکز علمی و علما و فلاسفه و متکلمین دیگر را تقویت کنند و سرمایه در اختیار آنها قرار دهند تا توجه را از آنها به سوی دیگران منحرف کند. این دیدگاه درست به نظر نمیرسد چون شیعیان در دانشمند و فهیم بودن امامان شیعه اغراق میکنند. دلایل دیگری که برای این قضیه آورده میشود یکی علاقه شخصی این خلفا به علم و دانش و هنر و غیره است و دیگری نیاز آنها به پیشرفت علم. ممکن است که بتوان هریک از این سه علت را در کنار هم علل فراهم آمدن سرمایه برای پیشرفت علم بدانیم اما به نگر من مهمترین علت، سومین علت است.

دیدگاه دوم– روشن است که خلفا بیش از هر چیز دیگری علاقه به زنده و سلامت ماندن خود و اعضای خانواده خود داشته اند و دسترسی به پزشک نیازی است که همواره همراه بشر بوده است، لذا اگر دلیل دیگری هم وجود نمیداشت خلفا برای حفظ سلامت و دوام حیات خود هم که شده به پزشکان نیاز داشتند. باید توجه داشت انفکاک علوم مختلف و فلسفه و دسته بندی های امروزی در آن دوره وجود نداشته اند و بطور کلی علم، فلسفه و پزشکی و ریاضیات و اختر شناسی و حتی کهانت را نیز شامل میشده است و یک عالم در همه این موضوعات باید تا حدودی علم می داشت چون این موضوعات در آن دوره به یکدیگر ارتباط تنگاتنگی داشتند. لذا نیاز خلفا به پزشک و در نتیجه تربیت پزشکان و پیشرفت علوم مربوط به پزشکی نتیجه اش پیشرفت در تمام این رشته ها و شاخه ها میشده است و محدود به پزشکی باقی نمیمانده است. بنابر این دلایل کافی برای اینکه خلفا در پیشرفتهای علمی سرمایه گذاری کنند وجود داشته و این سرمایه فراهم بوده است. افزون بر این مهم از دیگر موارد منافع خلفا که در گرو گسترش دانش بود سلامت سپاهیان و تیمار زخمی شده ها بود که این موضوع نیز پیشرفت و گسترش دانش بویژه پزشکی را پر اهمیت تر میکرد.

دیدگاه سوم– افزون بر نفع شخصی خلفا، مسلمانان بطور گروهی به منطقه ای دست یافته بودند که ساکنان آن بر خلاف ساکنین عربستان آن دوره مردمی بافرهنگ و متمدن بودند و از افکار متنوعی برخوردار بودند لذا از مسلمانان دلیل و استدلال میخواستند و مسلمانان برای اینکه در مباحثات شکست نخورند مجبور بودند به رنگ مردم منطقه در آیند، یعنی این مسلمانان نبودند که علم را به منطقه آوردند بلکه این منطقه بود که علم را به مسلمانان آموخت. افرون بر این مسلمانان به دوره ای رسیده بودند که لازم بود مغزها را هم در کنار شمشیر ها بکار بیاندازند تا بتوانند فقه و حدیث و تاریخ را سازمانیافته و دقیقتر کنند لذا مجبور به روی کردن به منطق و فلسفه ای که میراث یونانیان بودند.

شرط دوم- امنیت و ثبات، علی رغم اینکه خلفای عباسی دشمنان بسیاری داشته اند اما نسبت به گذشته حاکمیت آنها امن تر بود و به دلیل خیانت های برخی از ایرانیان همچون افشین، یا همدستی برامکه با خلفای عباسی، بغداد در این دوره از امنیت و ثبات نسبی برخوردار بوده است و جنگ و هرج و مرجی برای مدتها در بغداد شکل نگرفته بود. در بغداد بخاطر قدرت عباسیان و البته خیانتهای ایرانیان امنیت و ثبات حاکم بود.

شرط سوم- پشتیبانی و تکریم از اندیشمندان، نیز در زمان عباسی از جانب خلفا انجام میگرفت، افزون بر علما برخی از خلفای عباسی علاقه مند به موسیقی، هنر و ادب نیز بودند و مروجین و بانیان آنها گاهی مورد تکریم و پشتیبانی دستگاه عباسی قرار میگرفتند.

شرط چهارم- حضور دانشمندان و سابقه علمی، نیز عامل دیگری بود که از آن یاد کردیم و این همان چیزی است که در ایران وجود داشت و در عربستان نمیتوانست وجود داشته باشد! لذا همین عامل است که سبب شده است اسلام در عربستان دانشمند تولید نکند اما به ادعای مسلمانان در ایران سبب تربیت دانشمندان شود! در این باب به سه نکته اساسی باید اشاره کرد:

نکته نخست– قدرت گرفتن براکمه: از وقایع مهم دوره عباسی حضور پر رنگ چند خاندان ایرانی از جمله برامکه، طاهريان، آل‏سهل، برمكیان و بختيشوع، نوبخت و افرادی که به خانواده خاصی مرتبط نبودند بود، که مهمترین آنان خانواده برمکی بود که نماد نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت به شمار میرفتند. بیشتر مورخین برامکه را از نسل برمک از حاکمان بلخ و گرداننده معبد بودائی نوبهار که حکم یک دانشگاه را نیز داشت و مرکزی علمی بود دانسته اند، از این رو این خاندان که تجربه حکومت داشت این تجربه را در اختیار خلفای تازی گذاشت و وزارت چند تن از خلفای عباسی را این خاندان بر عهده گرفتند و به خلفا تا جایی نزدیک بودند که گفته میشود هارون عباسی یحیای برمکی را «پدر» خطاب میکرده است. این خاندان بواسطه همکاری با ابومسلم خراسانی و مبارزه مشترک علیه بنی امیه توانستند پس از سرنگونی آن سلسله به دستگاه عباسی نفوذ یابند. سر انجام برامکه توسط دستگاه خلافت سرنگون و نسلشان منقرض شد، دلیل درگیری بین بنی عباس و برامکه را حسادت بنی عباس به آنان دانسته اند زیرا حضور پر رنگ این خاندان سبب کم رنگی و احساس حقارت کردن خلفا در مقابل ایرانیان میشده است، پس از سقوط برامکه بوده است که جنبشهای شعوبیه در ایران شکل میگیرند و در نهایت سبب سقوط بنی عباس و بازگشت ملل خاور میانه به حکومتهای محلی میشوند. از برجسته ترین کارهای برامکه که در دستگاه عباسی فعالیت میکردند راه انداختن جنبش ترجمه بود که چنانچه گفته خواهد شد تداوم برنامه ای در زمان ساسانیان بوده است و این نهضت ترجمه همان چیزیست که مسبب پیشرفتهای علمی در میان مسلمانان شد. برامکه همچنین افراد فرهیخته و ادیبی خوانده شده اند که طبیعتاً رویی خوش به این موضوعات نشان میداده اند. مهمترین چهره های برامکه خالد، یحیی، فضل و جعفر بوده اند، دانشنامه اسلامی در مورد یحیی برمکی و خدمات او در مدخل برمکیان این چنین گفته است:

درکنار فعالیت سیاسی وحکومتی ، یحیی حامی جدی علوم وفنون وادبیات بود. فهرست نام سرشناسانی که با حمایت او به کار فرهنگی پرداختند، مفصل وتحسین برانگیز است . ترجمه و تفسیر مجسطی بطلمیوس را برخی به تشویق او دانسته اند که چون تفسیر نخست او را قانع نکرد، ابوحَسّان و سَلْم ، صاحب بیت الحکمه ، را بر این کار گمارد و آنان بخوبی از عهده بر آمدند (ابن ندیم ، ص 327). یحیی همچنین مشوق دانشمندان هندی بود. ابن ندیم (ص 409) اشارة صریح دارد به اینکه برمکیان در روزگار فرمانروایی عرب تنها کسانی بودند که در شناخت هند و آوردن حکمای هندی اهتمام جدی داشتند که شاید به سبب خاستگاهشان ، شرق ایران ، باشد. یحیی مُنَکه یا کُنکه هندی را برانگیخت تا کتاب سُسْرَد را حاوی ده مقاله در پزشکی ، به عربی ترجمه کند که تا مدتها و تا زمان رازی «کُنّاش »  =مرجع مختصر و مفید  معتبری در پزشکی بود (ابن ندیم ، ص 360). این دو، منکه و یحیی ، ساعات بسیاری در مصاحبت یکدیگر می گذراندند (ابن قتیبه ، ج 1، ص 24ـ 25). ابن دُهْن ، رئیس بیمارستان برامکه ، از دیگر مترجمان متون طبی از هندی به عربی ، نیز پروردة یحیی بود (ابن ندیم ، همانجا؛ زیدان ، ص 608). علاقة یحیی به هندشناسی موجب شد تا کسانی را به هند فرستد و اطلاعات گرد آمده در اثری با عنوان کتابٌ فیه ملل الهند و ادیانها جمع شود (ابن ندیم ، ص 409). یحیی همچنین از مشوقان انتقال تجارب پزشکی ایرانیان به جهان اسلام بود. خانوادة بختیشوع از جمله پروردگان او و فرزندان وی اند. از ثابت بن سنان حرّانی نقل است که رقم بخششهای برمکیان به جبریل بن بختیشوع (متوفی 213) به هفتاد هزار درهم بالغ می شده است (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 8، ص 245). در زمان وزارت یحیی ، بیت الحکمه بنیان گذاشته شد که اصحاب آن از نامیترین متفکران این دوره ، چون علی بن هیثم ، علی بن منصور، سکاک و هشام بن حکم بودند که شخص اخیر از مصاحبین ویژة یحیی بود و مجالس بحث او را در کلام اداره می کرد (ابن ندیم ، ص 223 نجوم نیز از دانشهایی بود که یحیی هم به تشویق صاحبانِ آن و هم به تبحر در آن شهرت داشت (جهشیاری ، ص 200). او حامی ابو حفص عمربن فرخان طبری و ابوبکر محمدبن عمر، پسر او، بود (صفا، ج 1، ص 109ـ110؛ قفطی ، ص 242). ابن ندیم (ص 419) همچنین نام یحیی را در زمرة فیلسوفانی آورده که در کیمیا سخن گفته اند.

یحیی در ادبیات نویسنده ای بلیغ و درست رای و از پیشروان انشا و کتابت در عصر خود بود (یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 19، ص 5ـ9؛ ثعالبی ، ص 147؛ ابن طقطقی ، ص 235). ابن ندیم او را، به استناد سخن ابن حاجب نعمان و محمدبن داود، در زمرة شاعران «مُقِلّ» (کم گوی ) آورده است (ص 190) و آثار این دوره مشحون از کلمات قصار اوست (برای نمونه رجوع کنید به ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 256؛ جهشیاری ، ص 136؛ ابن اثیر، ج 5، ص 116، 132؛ ابن طقطقی ، ص 240).

او حامی واقدی و نخستین شناسندة فقاهت و علم او در بغداد بود (ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 321ـ322؛ ابن خلکان ، ج 6، ص 224ـ225) و نیز سیبویة نحوی در سفرش به بغداد از حمایت یحیی برخوردار شد و با جایزة ده هزار درهمی وی به بصره بازگشت (ابن ندیم ، ص 57؛ یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 16، ص 119). شاعرانی چون ابو عمرو کلثوم بن عمرو عَتّابی (حصری ، ج 2، ص 62)، عباس بن احنف ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «عباس بن احنف »؛ جهشیاری ، ص 169)، سلم خاسر (ثعالبی ، ص 77)، ابوالینبغی (جهشیاری ، ص 156)، ابوثابت عبدالعزیزبن عمران زُهْری معروف به ابوثابت اعرج (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 6، ص 159) در حمایت او بودند. او مشوق عبدالله بن هلال اهوازی در برگردانیدن کلیله از فارسی به عربی بود (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به محجوب ، ص 110ـ112). ظاهراً یحیی ‹ برای آسانیِ به خاطر سپاری کلیله در آموزشهای جعفر، دستور داد که ابان بن عبدالحمید لاحقی آن را به نظم آورد (جهشیاری ، ص 165).

وی همچنین پرورندة دولتمردانی بود که ادامه دهندة سنت برمکیان در دستگاه خلافت بودند، از جمله فضل بن سهل بن زادانْفَرُخ (جهشیاری ، ص 182ـ183)، در واقع ، تمام خاندان سهل که در آن هنگام زردشتی بودند در حمایت یحیی قرار داشتند (هندوشاه بن سنجر، ص 161ـ162) و به دست او مسلمان شدند (عقیلی ، ص 69). یحیی به آبادانی نیز توجه داشت ، از جمله : حفر نهر سیحان ، شعبه ای از دجله در بصره (بلاذری ، ص 119؛ ابن فقیه ، ص 93)، حفر نهر اباالجیل و بنای بازاری در بغداد که بعدها مأمون به اقطاع طاهربن حسین داد (طبری ، ج 8، ص 266؛ جهشیاری ، ص 134؛ ابن قتیبه ، ج 4، ص 110، پانویس 3، یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ج 3، ص 195)…

همان منبع در مورد جعفر برمکی گفته است:

جعفر عالم پرور نیز بود. همو در175 بختیشوع را به بغداد فراخواند که بعدها در190 طبیب مخصوص هارون شد (اولیری ، ص 248؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «بختیشوع »). جعفر موجب آشنایی هارون و جابربن حیّان بود که الادویه را برای او نگاشت و با سقوط برمکیان در 188 به کوفه بازگشت (قنواتی ، ج 2 ب ، ص 774ـ775). و به گفتة برخی ، مراد از جعفری که در آثار جابر از او سخن می رود جعفر برمکی است (ابن ندیم ، ص 420) جعفر، همانند دیگر برمکیان ، از مشوّقان نهضت ترجمه و موجب آشنایی خلیفه با علوم عقلی بود (اولیری ، ص 113، 249).ترجمة اصول اقلیدس و مجسطی بطلمیوس را نیز به اشارة او دانسته اند (همان ، ص 239 و نیز رجوع کنید به یحیی ).

سر انجام برامکه هم که در تاریخ از آن با نام «ایقاع» (به معنی افکندن و برانداختن) یاد میشود چیزی نبود جز اینکه نزدیک هزار تن از افراد این خانواده را در زمان هارون رشید خلیفه مشهور عباسی قتل عام کردند (طبری ، ج 8، ص 296؛ مقدسی ، ج 6، ص 105؛ مجمل التواریخ والقصص ، ص 345) و اموالشان را به غارت بردند به قول همان دانشنامه اسلام «برمکیان پس از سالها حکومت و طی سه نسل احراز مهمترین مقامات دیوانی و حفظ و اجرای روش و منش اداری و نظامی ایران عهد ساسانی همراه با تجدید اشرافیت عرب ، از میان رفتند»، روشن است که حتی دانشنامه اسلامی هم معترف به رفتار «ساسانی» برامکه است، و این گفته کاملاً درست است زیرا در زمان عباسی نیز همچون در دوره ساسانی حل و فصل و اداره بیشتر امور اجتماعی به دست منشیان و مستوفیان بود و در هر دو دوره این کار توسط ایرانیان انجام میشد. حال پرسش بنیادین این است، پیشرفت علوم در عهد ساسانی به چه علت بود؟ به علت حضور اسلام یا به علت حضور برامکه در دستگاه عباسی؟

نکته آخر در مورد برامکه این است که در مورد قتل عام آنان و علت اصلی آن دیدگاه های مختلفی وجود دارد اما آنچه غیر قابل انکار است این است که آنان به جرم یا به بهانه زندیق بودن و بیخدایی و بطور کلی روی خوش نشان دادن به مخالفان اسلام سر به نیست شدند (الفخری، برگ 208 و 209). دانشنامه اسلام در این مورد میگوید:

از آنجا که یحیی و همراهانش در زندان مخصوص زنادقه زندانی شدند (ابن خلکان ، ج 1، ص 337)، می توان احتمال داد که نوعی بددینی و کفر و زندقه نیز به آنان نسبت داده بوده اند. نکاتی چند این گمان را تقویت می کند: در بیت الحکمه جناح نیرومندی از متفکران دگراندیش ، شعوبی یا متعلق به نحله های فکری گوناگون رفت وآمد می کردند. ابوالربیع محمدبن لیث ، دشمن یحیی ، در گفتگو با هارون الرشید بر افکار الحادی وی انگشت می نهد (طبری ، ج 8، ص 288). اصمعی برمکیان را متهم می کند که هر گاه در حضور ایشان سخنان شرک آمیز گفته می شود، شادمان می شوند و در برابر تلاوت آیات قرآن از گفته های مزدک سخن می گویند (جهشیاری ، ص 161؛ ابن قتیبه ، ج 1، ص 51). همچنین آنان متهم شده اند به این که مجوسانی در لباس اسلام اند که آیینهای شرک آمیز را پنهانی به اسلام وارد می کنند (بغدادی ، ص 285). گویا این تهمت در میان مردم پراکنده شده بود، چنانکه یکی از مردمان عادی ، فضل را به سبب زندقه ، ناسزا می گوید (جهشیاری ، ص 208).

و این برخورد مسلمانان با برامکه تازه مسلمان شده بود که سر انجام به جرم کفر و زندیق بودن (ابن خلکان ، ج 1، ص 337) نتیجه خدمات خود به مسلمانان را دیدند و خشونت و توحش خلیفه مسلمان سبب شد که این راز برای همیشه در تاریخ بماند که برامکه براستی چه بودند؟ مسلمان یا بیخدا و زندیق؟ اما آنچه روشن است این است که این خاندان نتیجه خدمات خود به مسلمانان و خیانت خود به ایران زمین را اینگونه دادند و ای کاش همه خائنین به ایران و خادمین اسلام به همین سرنوشت دچار میشدند. سقوط برامکه برای عباسیان نتیجه خوبی نداشت، به قول مسعودی » پس از برمکیان، کارها مختل شد و مردم، بی تدبیری و سوء سیاست هارون را آشکارا دیدند (التنبیه و الاشراف، ص 199).

نکته دوم- سابقه تدریس و ترجمه علوم یونانی در دوران ساسانی: معمولاً بیشترین خدمتی که مسلمانان به علم کرده اند را حفظ و ترجمه آثار یونانی میدانند که در صورت عدم وجود مسلمانان ممکن بود از بین بروند و همانطور که گفته شد برامکه پایه گذار این کار در زمان عباسیان بودند، اما معمولاً نقش ایرانیان در سایر دورانها در حفظ این علوم نادیده گرفته میشود، این درحالی است که این سنت در زمان ساسانی ها نیز وجود داشته است، نه تنها آثار یونانی در دوره ساسانی ترجمه میشدند بلکه ساسانی ها میزبان فلاسفه و دانشمندان یونانی بودند. در اثبات این مدعا از دو کتاب غربی نقل قول خواهیم کرد:

خسرو در امور دینی دارای بردباری و تحمل و آزاد اندیشی بود، و ما چیزی از آزار و تبعیض های سازمانیافته مذهبی در دوره حکومت او نمیشنویم. هرچند برخی از زیر دستی های او گاه تعصبات خشکی از خود در مقابل اقلیت های مذهبی نشان میدادند ولی در مقابل جاستینیان (امپراطور روم 483 تا 565 میلادی) که بر منحرفان و کافران دینی بسیار درشت و خشک بود، در دوره خسرو چنین وضعیتی در ایران وجود نداشت. در سال 529 جاستینیان آکادمی آتن را که مرکزی برای تدریس و تحقیق در علوم و فلسفه یونان باستان بود (و موسس آن افلاطون بود)  تعطیل کرد. در نتیجه برخی از فلاسفه به خسرو پناهنده شدند. هرچند خسرو از آنان استقبال کرد و بخوبی با آنها رفتار کرد، ایشان برای میهن خود دلتنگ شدند. بنابر این خسرو در یکی از قرار دادها که بین دو امپراطوری بسته شد برای ایشان از جاستینیان طلب عفو وامان کرد و ایشان توانستند به آتن بازگردند. پادشاه پارس در دربار خود پزشکان یونانی و متفکران متعددی را نگه میداشت و مدرسه ای برای نظریه های یونانی، یا یک دانشگاه ابتدائی برای آنها در گندیشاپور تاسیس کرد که تا دوران اسلامی باقی ماند. نه تنها در این دوره آثار یونانی بلکه آثار سانسکریت نیز به فارسی میانه برگردان شدند. یکی از دانشمندان معروف دربار برزویه نام داشت که بسیاری از ترجمه ها از سانسکریت به پهلوی منسوب به وی است. از جمله مجموعه ای از افسانه ها که در دوره اسلامی به کلیه و دمنه با ترجمه به عربی ابن مقفع شناخته میشود و نام آن پنشاتنترا بوده است.[18]

در زمان خسرو یکم (537-79) امپراطوری ساسانی به اوج خود رسید. در جنگ با امپراطور روم شرقی در سال 540 آنتویچ (Antioch) تسخیر شد و ساکنین آن در شهری در جنوب بابل ساکن شدند که Veh-Antiyak  نام گرفت. برخی از نو افلاطونیان به نظر میرسد که پس از بسته شدن آکادمی آتن کار خود را برای مدتی کوتاه در دانشگاه جدید التاسیس جندی شاپور در خوزستان ادامه دادند.[19]  گنجینه هایی از علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنی و نو افلاطونی در ایران زیر نظر شاپور یکم و خسرو یکم یا در مدارس مسیحیان ناسبی ساکن ایران در گندیشاپور، جایی که سرانجام به مسلمانان رسید و به اروپاه باز گشت ترجمه شدند… فلسفه یونانی بدون تردید مورد تقدیر و تلفیق پارسیان قرار گرفت تا جایی که دیدگاه های ارسطویی در مورد ماده، فرم و معنی در بخشهایی از سنت های زرتشتی دیده میشوند هرچند با باقی این آثار تجانسی ندارند.[20]

دستاوردهای انوشیروان شامل سازماندهی مالیات بر زمین، سیستم ازرش گذاری روی غلات و علوفه بود. او همچنین ارتشی قوی با حقوق ثابت ایجاد کرد و جلوی سوء استفاده هایی که در ایران هنوز هم ادامه دارد همچون حقوق در نظر گرفتن برای انسانهایی که وجود ندارند در سیستم اداری را گرفت. نگرانی دایه وارانه او بر کشاورزی، که شامل کشت در زمینهایی که زیر کشت نرفته بودند میشد، و دامپروری، در دوره حاکمیت او ثابت بود. او همچنین با دانستن اینکه به جمعیت بیشتری نیاز است اصرار داشت که هر زن و مردی باید ازدواج کند و کار کند. گدایی و بیکاری هردو در زمان سلطنت این پادشاه جرمهایی قابل مجازات بودند. او اهمیت ارتباطات را از غفلتهای پادشاهان دیگری که سرنگون و نابود شده بودند دریافته بود. او امنیت راه ها را فراهم کرده بود و مسافران را تشویق میکرد که به ایران سفر کنند، مهمان نوازی و سخاوت فراوان در میزبانی از میهمانانش از خود نشان میداد. در میان میهمانان وی هفت تن از فلاسفه نوافلاطونی یونانی که جاستینیان آنها را تبعید کرده بود وجود داشتند و ادوارد براون معتقد است اهمیت حضور آنان در دربار را میتوان در ترویج تصور در آینده ایران دریافت.

هواداری و وابستگی این حاکم چند بعدی به دانش نیز بسیار شدید بود. انوشیروان آثار ارسطو و افلاطون را به زبان فارسی که به دستور خود او ترجمه شده بودند مطالعه کرد. او دانشگاهی را در گندیشاپور بوجود آورد، که در آن پزشکی بطور اخص تدریس و تحصیل میشد، در حالی که از فلسفه و باقی رشته های ادبی نیز غفلت نمیشد. فرامین اردشیر در دوره او منتشر و قانون اعظم کشور شدند. خدای نمک یا «کتاب شاهان» نوشته شد که تمام تاریخ و اسطوره های دانسته شده ایران تا آن زمان را در خود داشت و این کتاب بعدها منبع شاهنامه فردوسی شد. حتی از هند که در دور دست قرار داشت نیز کتابهای پیلپای، جانشین آیسوپ ادیب هندی و بازی شطرنج نیز به ایران آورده شد. همچنین دو تن از مغان برای نخستین بار تخم کرم ابریشم را از ختن آوردند.

آنچه از این تحلیل های تاریخی مشخص است این است که نهضت ترجمه پیش از عباسیان در دوران ساسانی وجود داشته است و کار جدیدی نبوده است که در زمان بنی عباس شروع شده باشد. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که دوره طلایی زرتشتی یعنی دوران ساسانی و دوره طلایی اسلام یعنی دوره بنی عباس هردو همزمان شده اند با نهضت های ترجمه آثار یونانی و فهم آنها.

نکته سوم– انتقال مدارس قبطی به حران: دانسته است که اسکندر پس از فتح مصر دریافت که مصریان روی خوش به او و باقی ماندگانش نشان نخواهند داد از این رو شهر جدیدی را تاسیس کرد که اسکندریه نامیده شد. همچنین روشن است که پس از افول یونان شهر اسکندریه جای آتن را گرفت و به مرکزی برای علم و اندیشه تبدیل شد، کتابخانه اسکندریه یکی از مهمترین و شاید مهمترین مراکز علمی جهان با آثار بسیار مهم و ارزشمند در همین منطقه شکل گرفت که بعدها وقتی به دست مسلمانان افتاد به دستور عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمانان و با این استدلال شخص خلیفه که «(این کتابها) یا با قرآن در تناقضند که در اینصورت کفر آمیزند، یا با قرآن سازگارند که در اینصورت اضافی هستند» بعنوان سوخت برای گرم کردن حمام سربازان استفاده شدند و نتیجه قرنها تلاش و تکاپوی دانشمندان و فلاسفه به همین سادگی به دست مسلمانان از بین رفت.[21] همین انتقال مرکزیت در میان قبطیان (ساکنین مصر) سبب رواج علوم و اندیشه های یونانی شد و ایشان مدارس متعددی برای تدریس این موضوعات به راه انداخته بودند. یکی از منابع در این پیرامون گفته است:

در نگاه نخست به نظر میرسد تمامی آثار یونانی در ارتباط با علم و فلسفه به عربی ترجمه شدند، ولی اینگونه نبوده است. مطالعات اخیر نشان میدهند تنها آن بخش از آثار یونانی ترجمه شده بود که در دوران هلنیستی هنوز بر آن تفکرات ارج نهاده میشد، این مجموعه ترجمه شده شامل تمام آثار ارسطو به غیر از «سیاست» اوست، حتی اشعار نیز به عربی ترجمه شده بودند، و جای تحیر است که چگونه این اثر برای مردمی که آشنایی با دراما نداشتند قابل هضم بود. اندیشمندان پیشا سقراطی نفی شدند و به برخی از نویسندگان متاخر بیش از مقداری که در اروپا بعدها به آنها توجه شده بود. آثار جالینوس (پزشک یونانی 131-201 پس از میلاد) مسلماً به عربی ترجمه شدند و آثار اصیل یونانی او اکنون باقی نمانده اند. بنابر این ترجمه آثار یونانی نوری نه تنها بر ریشه های فلسفه در عربی بلکه همچنین بر تاریخ آینده علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنیستیکی تاباند.

یکی از محققین نقش گندیشاپور و سنت اسکندریه را اینگونه در پیشرفت های علمی مسلمانان بیان کرده است:

موفقیت تمام این نهضت ترجمه تنها به این دلیل ممکن شد که تماسهایی با سنتی زنده وجود داشت. مهمترین آنها مدرسه گندیشاپور بود. از سال 765 تا 870، خانواده بختيشوع از نسطوریان پارسی، این مرکز پزشکی را برای دربار به خلیفه معرفی میکردند، و همزمان مسئول آموزش در بیمارستان بغداد بودند. افزون بر برنامه درسی بسیار دقیق، باید در این مرکز فلسفه نیز آموزش داده میشد. پس از این سنت، دومین سنت مربوط به سنت فلسفی اسکندریه بود.[22] این واقعیت که پیش از فتوحات عربی، زبان سریانی داشت جایگزین یونانی میشد اینطور می نمایاند که زبان یونانی از وضعیت سالمی برخوردار نبود- شاید بخاطر قوی شدن ناسیونالیسم در میان قبطی ها، یا شاید هم بخاطر دیدگاه غیر متافیزیکی آنان بود. هرچه دلیل این تغییر باشد، و ممکن است در ارتباط با زندگی ضعیف فکری مسلمانان در مصر هم بوده باشد، در حدود سال 748، دانشگاه (از اسکندریه) به شهر انطاکیه (در ترکیه) منتقل شد و در آنجا برای بیش از یک قرن باقی ماند، ولی در حدود سال 850 به سمت شرق در حران (در ترکیه) در راه موصل مهاجرت کرد و پس از حدود نیم قرن به شهر بغداد پیوست. این مهاجرت اغلب شامل مهاجرت معلمان و تا حدودی مهاجرت کتابها میشد. به نظر میرسد این دسته از مهاجران سهم کاملی در زندگی فکری پایتخت داشتند یا دستکم این مهاجران نسبت به فلسفه سمپاتی داشتند.[23]

روشن است که این عوامل را هرگز نمیتوان در بررسی پیشرفت علمی مسلمانان نادیده گرفت و هجوم اعراب بیابانی مسلمان به منطقه را تنها علت و یا علت اصلی دانستن این پیشرفتها، به شدت سطحی نگرانه و غیر منصفانه است.

۲.۳ دوره انحطاط و پسرفت علمی در میان مسلمانان

در مورد ارزش پیشرفتهای علمی و فلسفی که در دوره شکوفایی به نام مسلمانان ثبت شده است اخیراً دیدگاه های جدیدی مطرح شده است که میگویند این پیشرفتها اساساً ناچیز بوده اند و اهمیت زیادی نداشته اند و در مقایسه دوره طلایی یونان باستان و دوره پس از رنسانس اروپا بسیار کوچک هستند. برای نمونه به نوشتاری با فرنام «عصر نه‌چندان طلایی فلسفه‌یِ اسلامی» نگاه کنید. اما به هر روی دوره ای که در بخش پیش راجع به آن سخن گفتیم طول عمری داشت و به پایان رسید.  دوره انحطاط علم با از بین رفتن همان شرایط دیدگاه بدیل  شروع میشود. برای نمونه پس از حمله سلجوقیان و غزنویان قدرت و اقتدار عباسیان تضعیف میشود و در نتیجه امنیت و ثبات برای مدتی از میان میرود. همین دوره با طرح بیش از پیش آراء اهل سنت و حدیث و در نتیجه رواج تعصبات دینی همزمان است. تسلط سلجوقیان و غزنویان بیشترین تاثیر را در مورد انحطاط علم در ایران دارد.

اما علت اصلی انحطاط علم احتمالاً مخالفت اهل دین با علم و تکفیر دانشمندان و فلاسفه است. در یک کلام میتوان گفت دیدگاه غزالی در میان مسلمانان پیروز شد و حتی تلاش فلاسفه ای مانند ابن رشد در ستیز با آن موثر واقع نشد و در میان مسلمانان دین خویی بر خردگرایی پیروز شد، حال آنکه در اروپا اتفاق دقیقاً برعکسی در شرف رخ دادن بود. اهل دین که همیشه افکار عمومی را در دست خود دارند، شروع به تحریک مردم بر ضد دانشمندان و فلاسفه کردند. با مطالعه تاریخ و اشعار به جای مانده از آن دوران می توان فضای ضد علم آن زمان را تصور کرد. شاعرانی مانند سنایی، خاقانی، فرغانی و جامی اشعار زیادی در تکفیر فلاسفه و دانشمندان دارند.[24] در این دوران هر کس که به علوم توجه داشت را زندیق و ملحد میدانستند. چنان فضایی بود که برخی از دانشمندان از اینکه عمری در پی علم و فلسفه بودند اظهار پشیمانی و توبه میکردند. مثلا در مورد حسن بن محمد بن نجاء الاربلی که فیلسوفی شیعی و مردی مشهور در علوم عقلی بود، آورده اند که آخرین سخن او در بستر احتضار این بود که: «صدق الله العظیم و کذب ابن سینا» و روایتی نظیر این را هم در باب ابوالمعالی جوینی استاد غزالی نسبت به اشتغال وی به علم کلام گفته اند.[25] مردم نیز تحت تاثیر کلام رهبران مذهبی خود، نقش زیادی در این ماجرا داشتند، چنانکه آورده اند: مردم اندلس هر کس که به فلسفه و نجوم اشتغال داشت را زندیق می خواندند و اگر از وی شبهه و لغزشی دیده شود قبل از اینکه به درگاه سلطان برسد او را سنگسار می کردند یا می سوزاندند.[26]

با همراهی خلفا با این حرکت دیگر کار تمام شد.اولین خلیفه ای که گرایش زیادی به اهل سنت و حدیث داشت، المتوکل علی الله بود. در دوران او بود که سختگیری نسبت به اهل ذمه که غالب آنان خاصه مسیحیان دوستداران و حاملان علوم اوائل بودند شروع شد. المتوکل فرمانهای سخت نسبت به آنان مانند دوختن غیار و داشتن عمامه های عسلی رنگ و نظایر ان داد.[27] بعد از المتوکل هم این جنبش ضد علم با فراز و فرودهای خود توسط خلفای دیگر ادامه یافت. ابن الاثیر در خوادث سال 279 می نویسد که در این سال وراقان (صحافان- کتابفروشان) از فروش کتب کلام و جدل و فلسفه ممنوع شدند.[28] سوزانیدن کتابهای فلسفه و آزار صاحبان آنها هم در قرن پنجم و ششم امری معتاد بود و ما در متون تاریخی به نمونه هایی فجیع از این کار بر میخوریم.

به فرمان منصور بن ابی عامر غیر از کتب طب، حساب و لغت و فقه، بقیه کتابها در محضر خواص علما سوخت و مدفون گشت.[29] خلیفه یعقوب موحدی همه آثار علمی ابن رشد غیر از کتابهای طبی، ریاضی و فقه و هیئت را سوزاند و او را تبعید کرد. این خلیفه با مشورت فقیهان فرمانی صادر و آشکارا فلاسفه را رد کرد و مردم را از خواندن کتابهای فلسفی بر حذر داشت و دست زدن به این رشته را بر همگان حرام کرد.[30] اتحاد خلفا و فقها و تحریک مردم به طور کلی آزادی و امنیت را از بین میبرد. جدیت این همکاری حکام در همراهیشان با فقها تا حدی بود که حاضر بودند اطرافیان خود را نیز به همین منظور به قتل برسانند.  پسر وزير مهدی (خليفه عباسی) به فرمان خود مهدی کشته شد:» چون زندقه و كفر پسر وزير در ذهن مهدى استوار شد وى را نزد خود خواست، و قدرى از قرآن كريم از وى پرسش كرد، ولى پسر وزير نتوانست جواب بگويد،[…] مهدى نيز به يكى از حاضرين فرمان داد پسر وزير را بكشد، آنگاه گردنش زده شد».[31]

در مورد سرمایه ابتدا باید دانست که سرمایه لازم برای اداره مدارس چگونه تامین می شده است.

میبینیم که بواسطه همراه شدن خلفا با فقها سرمایه پشتیبان علم نیز در اینجا از بین میرود و دیگر تامین نمیشود. مولف کتاب » تاریخ دانشگاه های بزرگ اسلامی» منابع مالی مخصوص تعلیم را به پنج گروه تقسیم میکند: 1-هدایای خلفا و حکمرانان   2-دستمزدهای خصوصی که با توافق میان استادان و دانشجویان تامین می گردد.    3-موقوفات   4-بخششها و کمکها و صدقات  5-زکات شرعی. تمام موارد به استثنای مورد دوم در اختیار حاکم و مردم هست که مسلما این سرمایه را صرف کفر نمیکردند! دکتر صفا پیرامون این موضوع در ذیل حوادث قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم مینویسد: در این هنگام تعداد مدارس زیاد بود، این مدارس توسط مردم دیندار برای کسب ثواب اخروی و خدمت به دین و نشر علوم دینی تاسیس می شد. طلاب علوم که میدیدند علوم عقلی مورد بی مهری عامه و امرا و روساء قوم است، و در مقابل تحصیل در مدارس دینی موجب رفاه حال و داشتن راتبه و وظیفه معین خواهد بود، بدانها روی مینهادند. در اين مدارس  مطالعهء  كتب  علمي  و  خاصه  فلسفه  جداً ممنوع بود و كسي ياراي آن نداشت كه در آنها بتعليم و تعلم علوم  اوايل  اشتغال  ورزد  و  حرفي  از  فلسفه  و  هندسه  و نجوم بميان آورد.[32] در گوشه و کنار نیز اتفاقات مشابهی می افتاد و مذهبیون هرجا که توانستند ریشه به تیشه پیشرفتهای علمی زدند از جمله رصد خانه و دانشگاه معروف سمرقند كه بدست پادشاه علم دوست، الغ بيگ در قرن پانزدهم تاسيس شده بود و به گفته «تاريخ علم كمبريج» بزرگترين رصد خانه جهان در عصر خودش بود، پس از مرگ الغ بيگ به سرعت رو به افول گذاشت و سرانجام در قرن شانزدهم بدست متعصبان مذهبی با خاك يكسان شد.[33]

افزون بر تمام اینها سهم «نهضت ترجمه» در پیشرفت مسلمانان سهمی بسیار بزرگ است تا جایی که شاید بتوان مهمترین کاری که مسلمانان برای علم کردند همین نهضت ترجمه بوده است و این تمثیل بی ادبانه قرآن که «سوره جمعه آیه 5: …مثل آن خراست که کتابهايی را حمل مي کند…» و در بیت «نه معلم بود نه دانشمند، چهارپایی بر او کتابی چند» به زیبایی آمده است، اتفاقاً در مورد خود مسلمانان بویژه مسلمانانی که از زادگاه اسلام آمده بودند صدق میکند، چون نقش چهارپایی را بازی کرده اند که علوم یونانی و ایرانی و هندی و غیره را مدتی حمل کردند و طبیعتاً آنچه میشد ترجمه کرد محدود بود و روزی تمام میشد و در نتیجه دیگر چیزی برای حمل کردن وجود نداشت. همین اتفاق نیز افتاد و تنها دوره ای از تاریخ علم که در آن مسلمانان اهمیتی پیدا میکنند اینگونه به پایان رسید. البته منظور این نیست که این حمل کردن حقیر شمرده شود، بلکه خود این حمل کردن دارای اهمیت است و باید به مسلمانان بخاطر این پیشرفت از آن بربریت به این حد که توانستند علومی را حمل کنند تبریک گفت. و مسلمانان و بخصوص اعراب مسلمان اگر درک داشته باشند، باید ایرانیان و نامسلمانان را شاکر باشند که استاد و آموزگار آنها در این پیشرفت از آن بربریت به این حمالی بودند.

جالب اینجاست که همانطور که در بخش پیشین گفته شد کار اصلی همین نهضت ترجمه که مدیریت آن بود نیز چنانچه در بالا گفته شد توسط ایرانیان قبل از حمله تازیان در دوره ساسانی آغاز شده بود و در دوران عباسی توسط خاندانی که به دست مسلمانان قتل عام شد (برامکه) ادامه یافت، و جالبتر اینکه به گفته یکی از محققین «اکثر مترجمین آثار یونانی به عربی از مسیحیان نسطوری ایرانی بودند»[34] محقق دیگری در معرفی ابن مقفع از زنادقه معروف که در همین نوشتار معرفی خواهد شد نوشته است «ابن مقفع یکی از شخصیت های اصلی در میان گروهی از زرتشتیان یا مانویان یا دیگر ثنویان، آزاد اندیشان و هواداران باورهای دیگر بود که بطور کلی «زندیق» نامیده میشدند. روحیه آزادی خواهی که بر این گروه مسلط بود، به نهضت ترجمه یاری کرد و انگیزه پشت نهضت ترجمه به احتمال زیاد حفظ کتابهای مهم پارسیان در دوره پیش از اسلام بود».[35] لذا جای تاکید و دقت اینجا است که همین نقش کوچک را هم در واقع دیگران که حتی مسلمان هم نبودند انجام دادند ولی نتیجه کار به اسم مسلمانها نوشته شد و مسلمانها بدون اینکه نامی از ایرانیان ببرند تمام اعتبار این نهضت ترجمه را نیز به خود اختصاص داده اند.

۳ آیا اسلام علت پدید آمدن این پیشرفت ها بوده است؟

در این بخش استدلالهای رایج در میان مسلمانان برای اثبات اینکه علت پیشرفتهای علمی اسلام بوده است آورده میشود و به ترتیب به هر کدام پاسخ داده میشود. در بخش نخست ادعای مبتنی بر تقدم هجوم اسلام بر پیشرفت علم رد میشود. در بخش بعدی این ادعا که اسلام توصیه به علم آموزی میکرده است و مواردی از جمله امکان آزاد شدن اسرا در صورت سواد آموزی به مسلمانان و احادیثی همچون زگهواره تا گور دانش بجوی و غیره رد میشوند و در قسمت پایانی این ادعا که مردم عادی در زمان ساسانیان با استناد به شاهنامه حق تحصیل نداشته اند رد میشود.

۳.۱ چون پیشرفت علمی پس از حمله اسلام به ایران بوده است

یکی از دلایلی که گاهی برای اثبات علت بودن اسلام برای پیشرفت علمی اقامه میشود این است که پیش از حمله اسلام دانشمندان برجسته و پیشرفتهای علمی مهمی وجود ندارد و تنها پس از حمله اسلام است که اینها بدست آمده اند. لذا میتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت هاست. این استدلال نما آلوده به یک مغلطه منطقیست.

تقدم علت و تاخر معلول برای اینکه این دو در رابطه علیت قرار گیرند شرط لازم است اما شرط کافی نیست. بعبارت دیگر نمیتوان تنها از اینکه اتفاقی موخر بر اتفاق مقدمی است نتیجه گرفت که دومی معلول و نخستین علت است. پیرامون اینکه شروط کافی برای برقراری علیت چیست در نوشتاری با فرنام «علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» پاسخهایی آمده است اما آنچه روشن و قابل اثبات است این است که این شرط، کافی نیست و شرط کافی فرض کردن این تاخر را «مغلطه تعاقب» یا «Fallacy of ad hoc» مینامند.

این قضیه را میتوان با مثالهای نقض ساده و متعددی اثبات کرد، برای نمونه دو اتفاق پای بر ماه گذاشتن و حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قولوی در یازده سپتامبر را در نظر بگیرید. روشن است که اتفاق نخست سالها پیش از اتفاق دوم افتاده است و تا زمانی که امریکایی ها پایشان را روی ماه گذاشتند حملات یازده سپتامبر صورت نگرفته بود لذا شرط تقدم و تاخر زمانی که قرینگی زمانی نیز خوانده میشوند بین این دو اتفاق وجود دارد، حال آیا میتوان گفت «علت حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قلو، پا روی ماه گذاشتن توسط امریکا بود» ؟ روشن است که نمیتوان چنین چیزی را نتیجه گرفت، لذا هر تقدم و تاخری علیت را نتیجه نمیدهد. ممکن  است میان اتفاق موخر و مقدم اتفاقات دیگری افتاده باشند که آن اتفاقها علت اتفاق موخر باشند و اتفاق مقدم کاملاً بی ارتباط با اتفاق موخر باشند یا دستکم اتفاق مقدم علت تامه (علت یا عللی که به تنهایی به تحقق معلول وجوب میبخشند) نباشد.

روشن است که از تقدم حمله اعراب به ایران و تحمیل اسلام بر ایرانیان بر پیشرفت علمی نمیتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت بوده است.

۳.۲ چون اسلام توصیه به آموختن علم میکند

برخی مسلمانان را گمان بر آن است که اسلام توصیه بر دانش اندوزی میکند. آنها میگویند قرآن و حدیث بر این موضوع تاکید کرده اند و این توصیه بوده است که سبب پیشرفت علوم شده است. در نقد این دیدگاه باید به چند نکته توجه داشت.

یکم– توصیه به علم اندوزی برای پیشرفت علمی کافی به نظر نمیرسد. به نظر نمیرسد فرد سالمی روی کره زمین وجود داشته باشد که آموختن علم به معنای عام آنرا امری ناپسند بشمارد. لذا توصیه یک فرد به علم آموزی اگرچه امری مثبت ولی چندان مهم نیست، زیرا همه آدمها میدانند که علم اندوزی خوب است جهل بد است. از این روشنتر آن است که توصیه به علم یقیناً نمیتواند علت تامه برای پیشرفت علم باشد، چه اگر این بود هر جایی میشد با تبلیغ علم آموختن مردم را عالم کرد. مگر در ایران کنونی کسی مردم را توصیه به علم نمیکند؟ پشت دفاتری که محصلان در ایران می خریدند برای سالها نوشته شده بود «تعلیم و تعلم عبادت است-امام خمینی»، بعبارت دیگر «علم آموزی» از توصیه هم گذشته بود و به یک عبادت تبدیل شده بود، آیا این توصیه سبب دانشمند شدن و دانشمند پرور شدن مردم ایران شد؟ روشن است که توصیه به علم به خودی خود هیچگاه نمیتواند برای پیشرفت علم کافی باشد بلکه برای پیشرفت علم به عوامل دیگری نیاز است. لازم به یاد آوری است محمد حتی زمانی که فرصت علم آموزی داشت نه مدرسه ای باز کرد نه خود به تحصیل علم پرداخت، بلکه به شدت مشغول زنانش و امور دیگر شد.

دوم– هیچگاه از هیچیک از دانشمندان نقل نکرده اند که گفته باشد به دلیل توصیه اسلام به علم آموزی عالم شده است. روشن است که اگر چنین عامل مشترکی میان این اندیشمندان وجود میداشت احتمالاً آنرا تشخیص میدادند، حال آنکه چنین نبود و بسیاری از دانشمندان و اساتید فلاسفه و دانشمندان اساساً یا مسلمان نبوده اند یا مسلمانان بنیادگرا و خیلی مذهبی نبودند.

سوم– گفته میشود که محمد به اسرای جنگی این امکان را میداده است که با آموختن سواد به چند تن آزاد شوند. روشن است که این گفته نیاز به استناد دارد و یقیناً اگر استنادی هم صورت بگیرد مربوط به یک یا چند جنگ مشخص خواهد بود چون در برخی موارد محمد اسرای جنگی را کشت بدون اینکه به آنها چنین فرصتی داده شود، مثلاً قتل نضر بن حارث در جنگ بدر از این دست قتل ها بود. اما فرض کنیم محمد چنین فرصتی به اسرای جنگی میداده است، آیا این را میتوان به این معنا دانست که اسلام مشوق علم آموزی بوده است؟ مسلماً اینطور نیست چون آموختن سواد با عالم شدن بسیار متفاوت است، چون هرکس سواد دارد عالم نیست. این است که توصیه به سواد آموزی نیز برای پیشرفت علم کافی نیست. افزون بر این، تمام رهبران سیاسی چه ظالمان و دیکتاتورها چه افراد صالح همواره مایل به جذب افراد باسواد و تربیت یاران خود بوده و هستند به این دلیل ساده که میتوانند از علم آنان به نفع خود استفاده کنند. برای نمونه هیتلر دانشمندان و متفکران برجسته ای را برای رسیدن به اهدافش استخدام میکرد. برای نمونه روستایی در برزیل وجود دارد که توجه افراد را بخاطر وجود دو قلوهای متعدد به خود جلب کرده بود، پس از تحقیقات به عمل آمده معلوم شد شخصی به نام ژوزف منگل از دانشمندان نازی که مسئول تحقیق در مورد دو قولو ها برای ازدیاد جمعیت آریایی های بور و چشم آبی بوده است، پس از جنگ جهانی دوم بعنوان دامدار در روستاهای دور افتاده برزیل کار میکرده است و به زنان باردار شربتی میداده است.[36]

چهارم– برخی احادیث که ظاهراً مشوق علم آموزی هستند اساساً جعلی هستند و هرگز بر زبان محمد نیامده اند، برای نمونه این بیت از شاهنامه «چنین گفت پیغمبر راستگوی—زگهواره تا گور دانش بجوی» را به محمد نسبت میدهند حال آنکه در هیچیک از کتب معتبر و مهم حدیث چنین حدیثی از محمد نیامده است و این حدیث از احادیثی است که همچون «نظافت از ایمان است»، بیهوده بر سر زبان مردم افتاده است. آیت الله منتظری که مقامش در تحدث شبیه مقام انیشتن در فیزیک است در کتابش نوشته است «البته اين جمله به عنوان حديث شايع است هرچند من نيافتم».[37]  احادیث دیگری همچون «علم بجویید حتی اگر در چین است» نیز از احادیث محکم نیست و تنها در کتابهای دسته چندم و حاشیه ای حدیث یافت میشود. حال آنکه این احادیث علی رغم جعلی و ضعیف بودنشان بیش از بسیاری از احادیث محکم توسط مسلمانان تبلیغ میشوند.

پنجم– معنی علم در عربی گسترده تر از آن است که امروز در فارسی دانش خوانده میشود و یا در انگلیسی Science خوانده میشود. علم هر دانسته ای را شامل میشود. این است که توصیه اسلام به علم را نمیتوان لزوماً توصیه اسلام به آموختن ریاضیات، جبر، هندسه، فیزیک، شیمی، طب، روانشانسی، جامعه شناسی و فلسفه دانست، بلکه باید از منابع اسلامی پاسخ این پرسش را یافت که منظور از علم چه بوده است. اگر اسلام آنقدر توصیه به «علم» به معنای دانش امروزی کرده است  چرا حوزههای «علمیه» قم و نجف تاکنون هیچ کشف علمی نداشته اند، چرا علمای اهل سنت تاکنون هیچ وسیله و ابزار جدیدی اختراع نکرده اند؟ اینجاست که پی میبریم منظور منابع اسلامی از علم احتمالا چیز دیگری است. حال با نگاه به برخی منابع اسلامی این حدس را اثبات میکنیم.

حدیثی از پیامبر اسلام وجود دارد که میگوید: علم دو تا است،علم اديان و علم ابدان (يعنى علم شريعت و علم پزشكى).[38] پیامبر اسلام در این حدیث کمی به علم پزشکی لطف کرده است و آن را جز علوم حساب کرده است. البته این پزشکی با پزشکی که ما میشناسیم فاصله زمین تا آسمان را دارند و احتمالاً همان علوم پزشکی است که امام صادق و امام رضا به دنبالش رفته اند، ولی ما در اینجا از این بحث میگذریم. به طور کلی میتوان گفت که در اسلام منظور از علم همان علم دین است که توسط گفتن و شنیدن منتقل میشود. به این حدیث توجه کنید:

سليم بن قيس هلالى گويد از على «ع» شنيدم كه ميفرمود بابى طفيل اى ابى طفيل علم دو علم است علمى كه بايد مردم در آن تأمل كنند و آن علم دين است و علمى كه جاى تأمل و تفكر نيست و آن قدرت خداى عز و جل است.[39]

در احادیثی دیگر علم اینگونه تعریف شده است:

عبد اللَّه بن ميمون قدّاح از امام صادق (ع) و او از پدرش نقل مى‏كند كه مردى به حضور پيامبر خدا (ص) رسيد و گفت: يا رسول اللَّه علم چيست؟ فرمود: سكوت، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: حفظ كردن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: عمل كردن به آن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گسترش دادن آن. همچنین امام صادق عليه السلام فرمود: دانش مردمان را در چهار خصلت يافتم: اول آنكه پروردگارت را بشناسى، دوم: آنكه كار خدا را با خود بدانى، سوم: آنكه بدانى خدا از تو چه مى‏خواهد و چهارم: آنكه بدانى چه چيز تو را از دينت بيرون مى‏كند. شارح اصول کافی در ادامه می افزاید: و خلاصه علم مفيد از نظر قرآن و پيغمبر و امام صادق در اطراف همين مطالب دور ميزند و علوم ديگر در آنها زياديست چنانچه در اين حديث پيغمبر فرموده: بود و نبودش سود و زيانى ندارد.[40]

در قرآن آیه ای (آیه 28 سوره فاطر) هست مبنی بر اینکه فقط دانشمند از الله میترسند:

إِنَّمَا يخَْشىَ اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ

هر آينه از ميان بندگان خدا تنها عالمان از او مى‏ترسند. و خدا پيروزمند و آمرزنده است.

با این منطق قرآنی میان ترسیدن از الله و علم رابطه ای مستقیم وجود دارد. آقای عبدالعلی محمدی شاهرودی در دنباله این آیه مینویسد: علم خشيت آور است؛ يعنى هر كه علم دارد، خشيت دارد و از آن سو در ادعيه تصريح شده است كه هر كس خشيت ندارد، عالم نيست.[41] حال به دانش‏هاى بشرى بنگريم؛ فيزيك، شيمى، پزشكى و حتّى دانش‏هاى ما ورايى هيچ كدام به خودى خود خشيت‏آور نيستند. چه بسيارند دانشمندانى كه به كل منكر وجود خدايند![42]

احادیثی نیز وجود دارند که مستقیما میگویند منظور از علم، علم به حلال و حرام است:

پيغمبر (ص): در تحصيل علم بكوشيد كه فرا گرفتن آن حسنه و گفتگويش تسبيح و كاوش در آن جهاد و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است؛ زيرا علم راهنماى حلال و حرام است، طالب خود را به بهشت مى‏كشد… علم وسيله طاعت و عبادت و شناسائى خداست، با علم به يگانگى خدا پى برند، به خويشاوندان احسان كنند، حلال و حرام را باز شناسند و بالاخره علم چراغ راه عقل است.[43] حضرت باقر عليه السّلام فرمود: اگر نزد جوانى از شيعيان رفتى و ديدى دنبال علم نمى‏رود و دينش را تعليم نمى‏گيرد او را تنبيه كن. حضرت صادق عليه السّلام فرمود: در طلب دانش شتاب كنيد، سوگند بخدائى كه جانم در دست او مى‏باشد يك حديث در حلال و حرام كه از يك عالم صادق فراگيرى بهتر است از دنيا و هر چه در آن از طلا و نقره است.[44]

احادیث زیادی وجود دارند که میگویند که علم باید با عمل همراه باشد. از این احادیث نیز میتوان نتیجه گرفت که منظور همان علم دین است. در احادیث دیگری تصریح کرده اند که عالم بی عمل به جهنم میرود:

پیغمبر(ص):عالم و علم در بهشتند اگر عالم بعلم خويش عمل نكند علم و عمل در بهشتند و عالم در جهنم.[45] از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه فرمود كه: در جهنّم آسيابى است كه هميشه در گشت است و خرد مى‏كند. پرسيدند كه: چه چيز خرد مى‏كند يا حضرت؟ فرمود كه: علماى فاجر را كه به علم خود عمل نمى‏كنند…[46]

احادیث دیگری نیز وجود دارد که میگوید: میراث انبیاء علم است[47] یا علم از ائمه است.[48] اینگونه احادیث نیز میتواند دلیل دیگری برای ادعای ما باشد، چون با مطالعه احادیث ائمه میبنیم که چیزی جز اباطیل از آنها صادر نشده است و منظورشان از علم همان علم دین بوده است. افزون بر این نه محمد نه امامان شیعه و نه علمای بزرگ اهل تسنن هیچکدام دانشمند به معنی Scientist نبوده اند. روشن شد که منظور اسلام از علم با آنچه امروز علم خوانده میشود کاملاً متفاوت بوده است و این استدلال که «اسلام توصیه به علم اندوزی میکند، پس باعث پیشرفت علم شده است» آلوده به سفسطه تشابه لغوی است، مگر اینکه منظور مدعی از علم نیز همان «علوم اسلامی» مثل فقه باشد که در این صورت اساساً بی ربط به کل این نوشتار خواهد بود.

۳.۳ چون در دوران پیش از اسلام آموختن علم میسر نبوده است

عده ای از مسلمانان ادعا کرده اند که آموختن علم در زمان ساسانیان میسر نبوده است، و از طرف دیگر هنگامی که اسلام به ایران آمده است آموختن علم را برای همگان آزاد کرده است و از این رو سبب پیشرفت علم گشته است.

ناگفته پیداست که این ادعا به سبب تاریخی بودنش باید بر استناد استوار باشد و بار اثباتش بر گردن مدعیان آن یعنی اسلامگرایان است. تنها استنادی که برای اثبات این ادعا انجام گرفته است مربوط به داستانی از شاهنامه فردوسی است. گفته شده است که در شاهنامه حکایتی از دوران انوشیروان نقل شده است که در آن کفاشی میگوید که حاضر است تمام خراج ارتش را بدهد و در عوض به فرزند او اجازه درس خواندن داده شود و از طرف حکومت با این پیشنهاد مخالفت میشود به دلیل اینکه فرزند کفاش حق تحصیل ندارد. گفته میشود علی شریعتی برای نخستین بار این ادعا را مطرح کرده.

در مورد این استناد نخستین و بزرگترین ایرادی که وجود دارد منبع آن است، روشن است که شاهنامه فردوسی هرچه هست یک کتاب تاریخ نیست، و هدف از نوشتن ان نیز ثبت تاریخ نبوده است، نه منبعی در شاهنامه وجود دارد نه استنادی نه سلسله رواتی در میان است، شاهنامه یک اثر ادبی است و نمیتوان از آن نتایج تاریخی اینگونه استخراج کرد، از مسلمانان انتظار میرود دستکم اصول تاریخ نویسی خود را در همه موارد به کار برند اما شوربختانه در اینگونه مواقع تمام مباحث موسوم به «علم الحدیث» را ظاهراً فراموش میکنند و از یک کتاب حماسی که چندین قرن پس از حاکمیت ساسانیان نوشته شده است میخواهند گزاره های تاریخی بیرون بکشند! لذا روشن است که این استناد معتبر نیست و تا زمانی که اسلامگرایان این ادعا را استوار بر استناد صحیح و معتبر نکنند رد آن بر منتقدینش اساسا ضرورتی ندارد بلکه حکم آن به یقین باطل است!

اما جریان به اینجا ختم نمیشود. ایراد بالا را برای ادامه بحث نادیده میگیریم، حال کجای شاهنامه در مورد کفاشی صحبت شده که حاضر بوده است تمام خراج جنگ ایران و روم را بدهد؟ آیا خود این داستان مشکوک نیست؟ یک کفاش مگر در زمان ساسانیان چقدر ثروت داشته که میتوانسته است خراج جنگ یکی از دو ابر قدرت بزرگ دنیا، در آن دوره را بدهد؟ شاید مسلمانان این کفاش را با صاحب کارخانه کفش آدیداس اشتباه گرفته باشند (!)، اگر چنین داستانی واقعیت داشته باشد نظام اقتصادی ساسانیان را باید موفق تر از هر نظام اقتصادی دیگری دانست! به هر روی در ذهن هر انسان منصفی دور از خرد است که کفاشی در آن جامعه به چنین ثروت هنگفتی رسیده باشد، و با آن ثروت هنگفتش لنگ سواد آموزی به فرزندش باشد. اما نزدیکترین داستان در شاهنامه به این ماجرا در «بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری» آمده است.

با نگاهی به این ابیات روشن است که هیچ سخنی از پرداخت خراج ارتش و سایر سخنانی که معمولاً مسلمانان مطرح میکنند نیست، تنها اتفاقی که در اینجا افتاده است این است که مرد کفش گر مایل بوده است پسرش به جمع «دبیران» در آید و فرستاده شاه اعلام میکند که چنین تصمیمی را خود شاه باید بگیرد، و شاه نیز به دلایل غیر مشخص و موهوم از اینکه این فرزند به طبقه فرهنگیان بپیوندد سر باز میزند و در عوض مالیات کفش گر را بر او میبخشد. نخستین نکته که باید به آن توجه کرد این است که از برخورد یک شاه در یک سلسله نمیتوان نتیجه گرفت که تمام شاهان آن سلسله همین دیدگاه را داشته اند و وضعیت اجتماعی تمام دوران ساسانی دقیقاً همین بوده است.

دومین نکته این است که در اینجا به هیچ عنوان سخن از سواد آموزی نیست، بی سوادی یا باسوادی کودک کفاش، حق  سواد آموزی داشتن یا نداشتن نیامده است. تنها سخن از تغیر طبقه اجتماعی است، کسانی که این برداشت را از  این ابیات کرده اند لابد با معنی «دبیر» آشنا نبوده اند و فکر میکردند که تنها دبیران حق خواندن و نوشتن داشته اند در حالی که از میان طبقات مختلف جامعه ساسانی دستکم یک طبقه دیگر به یقین خواندن و نوشتن میدانسته اند و آن طبقه موبدان بوده اند. لذا اگر تمامی آنچه در بالا آمد را نیز نادیده بگیریم نمیتوانیم، منطقاً نمیتوانیم نتیجه بگیریم که حق سواد داشتن محدود به طبقه دبیران بوده است و هیچگاه هم هیچ کس حق وارد شدن به این طبقه را نداشته است.

بر خلاف این ادعای باطل در ادامه توضیح خواهیم داد که در زمان ساسانی حتی بیگانگان هم در ایران تحصیل و تدریس میکردند و آوازه علم دوستی ایرانیان حتی به گوش محمد نیز رسیده بود، از همین رو وی گفته است «اگر علم در ثریا باشند مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت- مسند أحمد 2/397 ، 309 ، 420 ، 422 ، 469 و میزان الحكمه، ج10، ص4568» . نتیجه آنکه این ادعا نه سندیتی دارد نه اسناد غیر معتبری که ارائه شده اند میتواند ادعای مطرح شده را پشتیبانی کنند. همانطور که دوره عباسی را دوران زرین تاریخ اسلام میدانند دوره ساسانی را نیز برخی دوره زرین تاریخ آیین زرتشت میدانند و آثار و کتابهای متعددی در این دوره نوشته شده اند که جز یادی از آنها باقی نمانده است. توضیح در مورد جایگاه علم در ایران باستان از حوصله این نوشتار خارج است اما میتوانید برای آشنایی با این مبحث به نوشتاری با فرنام «تاریخ پزشکی در ایران باستان» نگاه کنید.

۴ چرا اسلام نمیتواند علت پدید آمدن این پیشرفتها باشد؟

در این بخش عکس ادعای مطرح شده در این نوشتار اثبات میشود یعنی اثبات میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت علمی در منطقه باشد. ابتدا ارتباط میان دین و پیشرفت علم توضیح داده میشود، سپس از جهانشمول بودن رابطه علیت نتیجه گرفته میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت بوده باشد، سپس دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه معروف بررسی میشود و اثبات میشود که برخی از شخصیت های اصلی این پیشرفت نه تنها التزامی به اسلام نداشته اند بلکه باوری هم به آن نداشته اند و در نهایت بخشی از دیدگاه های ضد علمی و تکفیری بزرگان مسلمانان علیه علم و فلسفه مطرح میشود و گوشه ای از آزار متفکرین و دانشمندان و فلاسفه و قتل آنها توسط فقها ذکر میشود.

۴.۱ رابطه میان دین و پیشرفت علم چیست؟

در باب ارتباط دین با علم، تشابهات و تفاوتهای آنها سخنان بسیاری رفته است[49] و دیدگاه های مختلفی مطرح شده است و آنچه روشن است و مورد توافق بی دینان و گروهی از دین داران است این است که مفاهیم علمی اثبات پذیر و قابل تجربه هستند اما مفاهیم دینی قابل تجربه نیستند، به عبارت دیگر باورهای دینی مبتنی بر ایمان هستند نه اثبات. به دلیل بی ارتباطی این بحث با موضوع ما بیش از این وارد آن نخواهیم شد و در همین حد توقف خواهیم کرد، اما پرسشی اساسی که در این بخش به آن خواهیم پرداخت این است که جدا از رابطه دین و علم، رابطه میان دین و «پیشرفت علم» چیست؟ یعنی اساساً آیا باورهای دینی یک ملت میتواند سبب پیشرفت علمی آن ملت شوند؟/p>

شاید پرسیده شود پاسخ پرسش بالا چه اهمیتی دارد؟ اهمیت آن این است که اگر پاسخ منفی باشد آنگاه بطور قطع میتوان گفت اسلام موجب هیچگونه پیشرفتی نشده است چون اسلام یک دین است و دین اساساً نمیتواند موجب پیشرفت علم شود. اگر پاسخ مثبت باشد آنگاه میتوان ادیان دیگری را نیز یافت که موجب پیشرفت علم شده اند و میتوان نتیجه گرفت اسلام کار خاصی نکرده است و اینکار توسط ادیان دیگر که اتفاقاً از نظر اسلام در شمار ادیان الهی نبوده اند نیز تکرار شده است. بنابر این پاسخ این پرسش هرچه که باشد به ضرر کسانی است که مدعی علت بودن اسلام بر پیشرفت علمی در منطقه هستند.

اما پاسخ این پرسش چیست؟ تنوع باورهای دینی و گرایشات مذهبی و ضدیت شدید آنها با یکدیگر سبب میشود که سخنان کلی و احکام فله ای در مورد ادیان عموماً درست نباشند، بلکه نزدیک حکم به حقیقت احکامیست که پیرامون یک دین مشخص صادر شود. برای نمونه روشن است که کلیسای کاتولیک در دوران انگیزاسیون اروپا به شدت با پیشرفت های علمی ناقض خزعبلات دینی مخالفت و دشمنی میکرد و کاتولیسیزم اخته شده امروزی که به دعا خوانی و نوحه خوانی های مسخره کاهش یافته است روزگاری اژدهای آدمخوار وحشتناکی در حد اسلام امروزی بوده است و همین منادیان نمایندگی خدا بر روی زمین همچون ملایان اسلام دست به جنایات فجیع علیه اندیشمندان و دانشمندان زده اند، پس دستکم یک دین در زمانی وجود داشت که به شدت جلوی پیشرفت علم را میگرفت.

از سوی دیگر عده ای معتقدند  پروتستانتیزم مسیحی با ترویج این باور که هرکس پولدار تر و ثروتمند تر است بیش از دیگران مورد رحمت خداوند قرار گرفته است ثروت اندوزی را ترویج کرده موجب پدید آمدن کاپیتالیسم شد و سرمایه داران برای در آوردن پول بیشتر همیشه به یافته های علمی نیازمند بوده و هستند لذا دستکم میتوان یک مورد را یافت که یک دین بطور غیر مستقیم باعث پیشرفت علم شد، به عبارت دیگر یک دین در زمانی علت ناقصه پیشرفت علم شد.از سوی دیگر قدرت گرفتن آیین مدرسی چیزیست که در هر دینی میتواند اتفاق بیافتد و مزاحم پیشرفت علم شود. دكتر مهدی فرشاد، آيين مدرسی (scholasticism) را يكی از عوامل افول علم در اسلام می داند: در مواجهه با مسئله علم و دين، استدلال و فلسفه و سنت و شريعت برخی از متفكرين روی به مصالحه آوردند و كوشيدند تا بين آنها وجود ازدواج و تلفيقی پديد آورند. آنچه كه در تاريخ علم به نام آيين مدرسی خوانده شده گرايشی در اين جهت با اعتقاد به اولويت الهيات بر معقولات مشخص بوده است. در آيين مدرسی علم دنيا می بايد كه در خدمت الهيات درآيد و شناخت پديدارهای جهان می بايد كه معطوف به شناخت منبع الهی باشد. علوم عقلی در اين آيين (يعنی آيين مدرسی)، مكمل باورهای منقول دينی است و تعقل و انديشه علمی در مسير كلی اعتقادات مذهبی جريان پيدا می كند. در آيين های مدرسی، آنطور كه در درازنای تاريخ تمدن بشر پديد آمده اند، تفكر آزاد و پرسشهای بنيادی در باب مسائل دينی و به سئوال گذاشتن اصولی كه مبنای دين را تشكيل می دهد مطرود واقع ميگردد و در نظر يك معتقد به آيين مدرسی، گمراه كننده شمرده می شود. در جهان اسلام،‌ خاصه از سده های يازدهم ميلادی (پنجم هجری) به بعد آيين مدرسی رونق بيشتری يافت و اين رونق به تدريج به اشراف كامل الهيات بر طبيعيات انجاميد.[50] جورج سارتون نويسنده كتاب تاريخ علم نيز «آيين مدرسی» را عامل افول علمی مسلمين می داند: حال، بگوييد كه اين جدايی [عقب افتادگی علمی مسلمين از غرب] چگونه آغاز شد، و چگونه داشت آغاز ميشد، چگونه اتفاق افتاد كه پس از آنكه ملل شرق و غرب تا (پايان قرون وسطی) با هم طی كرده بودند، در آن نقطه از هم جدا شدند، شرقيان در همان جا ماندند و… غربيان هر چه سريعتر در طريق كشف به پيش تاختند؟ توضيح آن بسيار ساده استو مردم شرق و غرب در معرض آزمايش بزرگ آيين مدرسی قرار گرفتند، مردم غرب از آن به در آمدند، ولی شرقيان شكست خوردند.[51]

از طرفی دیگر پیشرفت علمی و فلسفی که در یونان باستان قرنها پیش از میلاد مسیح وجود داشته است و با جهانگشایی های اسکندر مقدونی و افول ناشی از آن در یونان پایان یافت بسیار حیرت انگیز است و بی نظیر است بطوری که البته با غلو گفته اند تمام فلسفه از آن دوران تا این دوران را میتوان حاشیه نویسی بر کتب افلاطون دانست. حال آنکه دین مردم در یونان باستان از نظر ادیان سامی شرک بشمار میرود و آنها به نظام چند خدایی اعتقاد داشتند و چنین باوری مستقیماً از نظر ادیان سامی انسان را به جهنم خواهد برد.

حال با این حساب اگر اسلام را عامل پیشرفت علم در ایران بدانیم، به چه دلیل نباید شرک را عامل پیشرفت در یونان باستان بدانیم؟ اگر قرار باشد از روی پیشرفتهای علمی، دین برتری را انتخاب کنیم کدام یک نتیجه بهتری داده اند؟ شرک یونانی یا توحید عربی؟ همچنین میزان پیشرفت علمی در اسرائیل که وجودش مبتنی بر صهیونیسم است به هیچ عنوان قابل مقایسه با پیشرفتهای کشورهای اسلامی نیست. آیا کسانی که میگویند اسلام سبب پیشرفت علم در جهان شد حاضرند قبول کنند صهیونیسم نیز موجب پیشرفت علم در جهان شده است؟ اگر حاضرند چنین چیزی را بپذیرند میتوان نتیجه گرفت اسلام چیز منحصر به فردی ندارند و همان کاری که اسلام کرده است هزاران برابرش را شرک یونانی و صهیونیسم یهودی غربی انجام داده اند و اتفاقاً در مقابل اینها پیشرفت علمی مسلمانان بسیار بسیار ناچیز بوده است. روشن است که چه پاسخ به پرسش اساسی مطرح شده در این بخش مثبت باشد چه منفی نتیجه به نفع منکران علت بودن اسلام در پیشرفت علمی منطقه خواهد بود.

۴.۲ جهانشمول بودن رابطه علیت

از جمله مهمترین دلایلی که میتوان در اثبات اینکه پیشرفتهای علمی در منطقه معلول اسلام نبوده اند، یعنی تحققشان متوقف به اسلام نبوده است استدلال از جهانشمول بودن رابطه علیت است. از خواص علیت جهانشمول بودن آن است یعنی هرگاه علت تامه فراهم آید معلول بدون شک، قطعاً، ضرورتاً و جبراً بوجود می آید، اگر چنین نشود اساساً رابطه علیتی برقرار نیست و میفهمیم که از ابتدا در این مورد بیهوده علیت را متصور شده بودیم. بنابر این میتوان از هر رابطه علیتی انتظار داشت که در هر زمان و مکانی برقرار باشد و علت آن علیت همواره آن معلول را تحقق بخشد. حال با توجه به علت فرضی که در مسئله وجود دارد باید دید آیا «اسلام به هرجا هجوم برده سبب پیشرفت علم شده؟»  به عبارت دیگر اگر ادعا این است که «اسلام علت پیشرفت علم میشود»، باید دید که آیا هجوم اسلام به سایر مناطق هم سبب پیشرفت علم شده است؟

واقعیت های تاریخی نشان میدهند که اینگونه نیست، پس از هجوم اسلام به جهان و حمله کردن مسلمانان به تمام جاهایی که دستشان به آن میرسید تنها دو منطقه علمی بوجود آمدند و پیشرفت علم و فلسفه و فرهنگ تنها در دو نقطه دیده شد، یکی بغداد (ایران)، و دیگری آندلس (اسپانیا)، در سایر شهر ها نهادهای علمی مهمی پدید نیامدند، تا اینکه دست اعراب از ایران کوتاه شد و حکومت های محلی دست به ساختن چنین مراکزی زدند. اسلام هرگز باعث پیشرفت علم در عربستان سعودی، یمن، افریقای شمالی و خاور دور و غیره نشد، بلکه تنها در دو منطقه به ادعای مسلمانان چنین چیزی را علت شد. در واقع تمامی فلاسفه و منطقیون معروف دوران پس از اسلام از نژاد غیر عرب بودند به غیر یک فیلسوف که او ابو یوسف یعقوب ابن اسحاق الکندی است، عرب بودن او آنقدر برای اعراب مسلمان اهمیت داشته است که او را به نام «فیلسوف العرب» میشناسند که خود وی حتی در میان فلاسفه مسلمان نیز دست چندم به شمار میرود و بعدها با درخشش فارابی و ابن سینا نام چندانی از وی باقی نماند .[52] نقش اصلی الکندی معرفی فلسفه یونانی به مسلمانان بود و او چیز زیادی به آثار یونانی نیافزود و تفلسف چندانی نکرد، بلکه بیشتر تلاش او برای نشان دادن سازگاری اسلام و وحی و فلسفه بود و خدمت اصلی او به فلسفه ایجاد واژه های فلسفی در زبان عربی بود.[53] لذا به سختی میتوان حتی وی را در ردیف فلاسفه آورد، یکی از صاحب نظران در مورد وی گفته است «(او به خلقت باور داشت)… و فلسفه خلقت از عدم را بعدها رد کرد، بنابر این الکندی را نمیتوان واقعاً یک فیلسوف توصیف کرد»[54]. حتی الکندی هم ساکن عربستان نبود بلکه گرچه از اعراب بود ولی در شهر کوفه بدنیا آمده بود و بر اثر تلاشهای دو خلیفه عباسی مامون و معتصم که از آنها یاد بردیم آموزش دید و به جایگاه خود رسید.

در تمام دوره های اسلام هیچ یک از اهالی محله خدا، مکه و مدینه فیزیک دان و منجم و ریاضی دان و فیلسوف قابل توجهی نشدند،  بجای فلاسفه و دانشمندان در عوض عربستان مرکز تربیت دژخیمان و دزدانی همچون علی ابن ابیطالب، عمر بن خطاب، سعد ابن وقاص، خالد ابن ولید و غیره بود و غیر از اسلام و وهابیت اساساً چیز دیگری برای جهان نداشته است و برداشت اعراب از اسلام تنها حق تاختن و تجاوز به دیگران و دزدیدن اموال آنها و سلطه بود. جدا از فلاسفه و اندیشمندان حتی معروف ترین کسانی که مسلمانان به آنها «علما» میگویند یعنی محدثین، فقها، مفسرین و غیره نیز از جاهایی غیر از عربستان بوده اند. هدف از این سخن تحقیر اعراب نیست بلکه اعراب شرایط جغرافیایی و اجتماعی پدید آوردن شهر نشینی و چنین پیشرفتهایی را اساساً نداشته اند، خیلی وقتها فراموش میشود که در بیابان زندگی کردن خیلی شبیه به بالای درخت زندگی کردن یا در غار زیستن است. بنابر این ملت عربستان نقشی در پیشرفتها نداشتند بلکه ملتی که سابقه درخشانی از فرهنگ و تمدن پشت سر داشت یعنی ایرانیان بودند که حتی «علوم» باطل اسلامی را وضع کردند و بزرگترین ائمه دینی  و علماء مسلمانان، متکلمین و حتی عربی دانان بزرگ و کسانی که برای اسلام نظامهای فکری سازمانیافته ایجاد کردند اغلب ایرانی بودند. قدیمی ترین کتابهایی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده است را نیز موالیان-ایرانیانی که در جنگها اسیر اعراب میشدند و به بردگی آنان در می آمدند نوشته اند، ابن اسحق یک موالی بوده است[55]. این است که بعد از ظهور اسلام در همه جا پیشرفت علمی حادث نشد، اینجاست که میتوان نتیجه گرفت اسلام نمیتواند منطقاً علت پیشرفت علمی باشد؛ افزون بر اعراب، در میان سیاه پوستان افریقایی که اسلام بر آنان عرضه شد و ترکان تاتار هم شخصیت های علمی برجسته ای ظهور نکردند؛ شرط وجود سنت علمی دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید.

افزون بر بحث بر سر «جای ها» میتوان بر سر «گاه ها» نیز سخن گفت، روشن است که در دو قرن اول اسلام هیچ دانشمند و فیلسوف قابل توجهی در میان مسلمانان وجود نداشت، دلیلش هم روشن است چون دو قرن نخست اسلام بیشتر به تاراج مردمان بیگناه منطقه توسط مسلمانان غارتگر، بربر، دزد و راهزن گذشت و هرگز شرایط پیشرفت علم بوجود نیامد که انتظار آن بخواهد بوجود بیاید. این دوره حقیقتاً شایسته نام «دوره بربریت» است و سیاه ترین دوره های تاریخ ما و دیگر ملل جهان است. همانطور که پیشتر آمد میان مسلمانان نخستین و کتابت و دانش ارتباطی نبود و در این دوره کوتاه ایشان حتی هرگاه با آثار علمی و کتاب هم برخورد میکردند آنرا محترم نشمرده و آنرا نابود میکردند، برای نمونه از سوزاندن کتابخانه اسکندریه و ایران در قبل یاد شد، یکی از محققین در این مورد نوشته است. «از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایران از میان رفته است. گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید، به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که همه آنها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن کتابها را در آب یا آتش افکندند».[56] تنها پس از ثبات نسبی اوضاع بود که دانشمندان و فلاسفه آنهم نه از میان همان دزدان و غارتگران شبهه جزیره عربستان و قبیله قریش بلکه از میان ملتهایی که چندین سال به غارت رفتند و به اعراب مسلمان دزد باج دادند و زن و بچه شان به عنوان برده و کنیز در بازارهای مدینه به فروش رفت و اعراب مسلمانان به آنان تجاوز کردند کم کم ظهور کردند؛ شرط امنیت و ثبات دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید. افزون بر شرط امنیت مسلمانان اولیه، خلفای راشدین و چند نسل اول مسلمان که طبیعتاً بیش از نسلهای بعدی به اسلام نزدیک بودند و برخی خود شاهد محمد و از یاران نزدیکش بودند هیچکدام فعالیت علمی نداشتند، حتی در دوره بنی امیه نیز همانطور که گفته شد گرچه حرکتهای انفرادی و کوچکی صورت گرفت ولی اساساً کسی به دنبال علم نبود، چون در آن دوره اساساً علم برایشان مطرح نبوده آنچه مطرح بود غارت بود و قدرت! تنها در زمان ثبات و نفوذ ایرانیان بود که فعالیت های علمی آغاز شد; شرط وجود سنت علمی را بیاد بیاورید. یکی از محققین در مورد تازیان در این دوره میگوید «… بر خلاف دوره امویان که در آن اعراب با تعصب شدید به شعر و تاریخ و انساب و آداب خود پای بند بودند و تحقیر و ظلم را نسبت به ایرانیان و رومیان به منتهی درجه شدت خود رسانده بودند، چون در روزگار عباسیان کم کم از حالت بدویت و تنگ نظری بیرون آمدند و به شهر نشینی خو گرفتند، دانستند که غیر از شعر و حداء (آوازی که شتران را بدان رانند) در دنیا علوم دیگری نیز وجود دارد، این بود که به اقتباس از علوم و آداب کشورهای  غیر عربی پرداختند و هرکجا در مدارس «حران» و «جندی شاپور» و دیگر حوزه های علم و دانشمندی یا صاحب فضیلتی سراغ گرفتند، به دور خود جمع کردند و با صلات و عطایای بزرگ بنواختند.»[57]

از پاراگرافهای بالا میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه همه جا و نه همه گاه موجب پیشرفت علم نشده است چون اساساً در برخی جاها و برخی دوره ها متفکرین قابل توجهی بوجود نیامده اند. پس روشن است که باید به دنبال علت های دیگر بود.

۴.۳ دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه برجسته

اگر ظهور دانشمندان و فلاسفه را به خاطر اسلام است و اين گوهر اسلام است كه باعث به وجود آمدن دانشمندان و فلاسفه ميشود، پس بايد اين دانشمندان انسانهايی‌ عميقا مذهبی و ديندار باشند و پای خود را از خطوط قرمز اسلام بيرون نگذارند. گرایش به اسلام را در دو بعد نظری و عملی میتوان به ترتیب باور به اسلام و التزام به اسلام نامید، لذا از فلاسفه و دانشمندان برجسته دوره شکوفایی علمی تاریخ پس از اسلام منطقه انتظار میرود که هم باور به اسلام داشته باشند هم التزام به آن. اما مطالعه در آثار و زندگينامه اين دانشمندان در برخی موارد خلاف این را ثابت میکند؛ نه تنها برخی از آنها التزامی به شرایع اسلامی نداشته اند و گاهی مستحق پیاده شدن حدود شرعی الهی میشده اند بلکه گاهی باوری نیز به برخی اصول اسلام نیز نداشته اند و اثبات عقلی آنان را میسر نمیدانستند یا حتی آنها را مردود می شناختند.

نه تنها برخی از فلاسفه و اندیشمندان که در دوره شکوفایی علم حضور موثری داشتند به اسلام باوری نداشند بلکه برخی از آنها چنانکه نام و شرحی از باورهایشان در همین بخش و بخش بعدی خواهد آمد از زنادقه بودند و با اسلام مخالفت و دشمنی نیز میکردند، برخی از آنان به سبب این مخالفت ها مورد آزار قرار گرفتند و برخی کشته شدند، مسلمانان آثار این فلاسفه و دانشمندان را تماماً نابود میکردند و اندک دانشی که از آنها داریم مربوط به پاسخهایی است که دیگران به مطالب آنها داده اند. روشن است که این فلاسفه و اندیشمندان ممکن بود جایگاهی بالاتر از فلاسفه معروف مسلمان داشته باشند ولی همین بی اعتقادی آنان به اسلام ممکن است سبب گم شدن نام آنان در تاریخ باشد. برخورد مسلمانان با دگراندیشان در قرن بیست و یکم و رفتارهای وحشیانه و سانسور حاکم بر جوامع اسلامی در این قرن که الگویی از آزادی و مدنیت-منظور جوامع آزاد غربیست نیز در مقابل مسلمین قرار دارد به خوبی میتواند به تصور ما از وضعیت این افراد در جوامع اسلامی قدیمی تر که همین الگو نیز وجود نداشت کمک کند.

برخی از این دانشمندان و فلاسفه اصلا مسلمان نبودند و تا آخر عمر هم مسلمان نمیشدند. البته برخی هم مسلمان میشدند. در معرفی مترجمان دیدیم که بیشتر آنان مسلمان نبودند. علی بن عباس اهوازی معروف به مجوسی از پزشکان بزرگ بوده که در یک خانواده زرتشتی به دنیا آمده و بعدا مسلمان شده است.[58] ابن مسکویه نیز در آغاز زرتشتی بوده و بعد اسلام آورده است.[59] ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان و ابومنصور الحسین بن طاهر بن زیله هر دو از فیلسوفان زرتشتی بوده اند.[60] ابوالحسن مختار بن الحسن بن عبدون ابن سعدون بن بطلان البغدادی معروف به «ابن بطلان» از اطباء و منطقیان بزرگ نصرانی بوده است.[61] ابن کمونه که یکی از فلاسفه و طبیبان بزرگ تمدن اسلامی بوده است، یهودی بوده و گفته اند که بعدا مسلمان شد. او شبهه ای به توحید وارد کرد و بعد سعی کرد به ان پاسخ دهد. به خاطر مطرح کردن همین شبهه او را افتخار الشیاطین می گویند.[62] ابن میمون القرطبی از دیگر فلاسفه و طبیبان است که یهودی بود و تا آخر عمر هم یهودی ماند. او در کتابهای خود عقایدی بر ضد نبوت و توحید در اسلام داشت و شکی که مسلمانان برتحریف کتب مقدس داشتن را شدیدا سرزنش میکرد و وجود عباراتی در کتب مقدس مبنی به آمدن پیامبر تازی را رد میکرد.[63] جورجیس بن بختیشوع سریانی از طبیبان ماهر ساکن جندی شاپور بود که بعد از عجز پزشکان دستگاه خلافت عباسی به دعوت منصور عباسی به دربار می آید و بیماری معده وی را علاج میکند، منصور به وی سه کنیز رومی با سه هزار دینار پاداش میدهد، او همه را پس فرستاده و چون فردای آن روز منصور به او اعتراض میکند میگوید «ما ترسایان جز یک زن نمیگیریم، و تا وقتی او زنده است با دیگری ازدواج نمیکنیم».[64]

فارابی

هر چند مسلمان بوده است اما باور داشته است كه عقايدی مانند: آفرينش جهان از عدم،معاد جسمانی و نبوت دارای برهان عقلی نيستند.[65] فارابی علاقه زيادی به موسيقی داشته و كتاب بزرگی به نام «الموسيقی الكبير» نوشته است، در حالی که اسلام به شدت با موسیقی دشمنی می ورزید.[66] فارابی همچون ابن سینا خلقت جهان را به پیروی از ارسطو باور نداشته و آنرا ازلی میدانسته است[67] البغدادی گفته است كه ابراهيم بن سيار نظام معتزلی – كه از بزرگان معتزله بوده است – شق القمر و رؤيت جن را انكار كرده است.[68] ابن رشد نيز به قدم عالم، معاد روحانی ( نه جسمانی) و علم خداوند به كليات (و نه بر جزئيات) باور داشته است.[69]

اینگونه ناباوری ها به اصول و عقاید اسلامی در میان دانشمندان و فلاسفه ای که از آنان با نام مسلمان یاد میشود بسیار دیده میشود ولی اکثر اوقات این ناباوری ها با تفسیر و  سفسطه های متنوع پنهان سازی میشوند. اما در میان فلاسفه و دانشمندان برجسته تر گاهی نه تنها ناباوری بلکه ضدیت با اسلام نیز دیده میشود.

رازی

يكی از دانشمندان بزرگی كه مسلمانان از او به عنوان دانشمند اسلامی ياد ميكنند، محمد بن زكريای رازی است. كشف الكل را به او نسبت ميدهند. او پزشك بزرگی در زمان خودش بوده است و كتاب گرانسنگ «الحاوی» را در اين زمينه تاليف كرده است. امّا رازی به هيچ روی مسلمان نبوده است. در فلسفه رازی پنج قديم وجود دارد: آفريدگار، نَفسِ كُلی، هيولای اوّل، مَكانِ مُطلق و زمانِ مُطلق. ابن حَزم ظاهری در » الفصل في الملل و الاهواء النحل » باور دارد كه رازی اين باور را از مغان گرفته است.[70] مسعودی در » التنبيه و الإشراف» می‌گويد كه زرتشتيان به پنج قديم معتقدند، پس نظر ابن حزم در مورد رازی صحيح است.[71] باور رازی در مورد قديم دانستن زمان و نفس مخالف نص قرآن است.[72] اعتقادات رازی به همين جا ختم نميشود، او دو كتاب در نقد نبوت و به طور كلی دين نوشته است به نامهای «پيامبری ها» و «ترفند پيامبرنمايان».هانری كربن در مورد باورهای رازی ميگويد: رازی با خشونتی ناشنيده، در مورد خدعه كاری شيطانی انبياء، ما فی الضمير خود را بيان ميكند. رازی با شور و هيجان به تساوی بشر اظهار عقيده ميكند كه همه افراد بشر متساويند و هرگز قابل قبول نيست كه خداوند بشری را برگزيند تا وظيفه نبوت و هدايت ساير ابناء بشر را به او واگذارد. اين وظيفه نبوت جز شوربختی چه حاصلی داشته است؟ حاصل جز جنگ و قتالهای عنان گسيخته به نام عقايد جزمی مذهبی و باورهای پوچ چيزی نبوده است.[73] رازی برای خرد ارزش زيادی قائل است و كار كسانی كه ميخواهند بين دين وفلسفه آشتی برقرار كنند را بيهوده ميداند. یکی از محققین در مورد باور او پیرامون پیامبری نوشته است «در مناظره ای با یک مسلمان عادی او (رازی) استدلال کرده است که هیچ فیلسوف واقعی نمیتواند بر سنت اسلام پایدار باشد، بلکه باید همه چیز را خودش با خرد خودش بررسی کند، زیرا تنها خرد میتواند آدمی را به سوی حقیقت رهنمون شود. تکیه کردن بر متون دینی که ‹وحی› شده اند کار بیفایده ای است چون این وحی ها در ادیان مختلف در تناقضند، و چطور میتوان گفت که یکی درست و دیگری نادرست است؟ «.[74] همين باورها باعث شده است كه گروهی او را ملحد (ابوحاتم رازی)، نادان (ناصر خسرو)، مهوس بی‌باك (ناصر خسرو) و سخنان او را دعاوی و خرافات بی‌دليل (ابن حزم)، هوس (ناصر خسرو)، هذيانات (موسی بن ميمون) خوانده‌اند[75] و افرادی (دوازده نفر) بر عقايد او رديه نوشته‌اند.[76]

رازی را میتوان بدون شک بزرگترین یا دستکم یکی بزرگترین قهرمانان بزرگ آزاد اندیشی و خرد نقادانه در تاریخ ایران دانست. بلندای دانش او در زمینه های غیر فلسفی اجازه نابودی کامل یاد و خاطره وی را به مسلمین نداده است و الا شاید همچون دیگر زنادقه نام چندانی از وی امروز باقی نمی‌ماند. او در مورد نبوت میگوید: «بر چه اساسی اینرا بایسته میدانید که خدا باید افرادی را انتخاب کند، آنها را برتر از دیگر مردمان بداند، آنها را راهنمای دیگران قرار دهد، و مردم را وابسته به آنها کند؟» وی در مورد خشونت های مذهبی میگوید که خدا باید میدانست فرستادن ادیان سبب اختلاف بین مردم خواهد شد و «فاجعه ای جهانی رخ خواهد داد که در آن مردم در خشونت های متقابل جنگیده و نابود خواهند شد. براستی همانطور که میبینیم مردمان بسیاری به همین خاطر کشته شده اند» رازی منتقد عدم وجود علاقه در میان مذهبیون برای تحلیل منطقی و خرد محور باورهای دینی بود، او میگوید «اگر از هوداران این دین در مورد اثبات حقانیت دینشان بپرسید، شعله میگیرند، و خون هرکس که با این پرسش به سراغشان برود خواهند ریخت. آنها سنجش خردمحور را ممنوع میکنند  و مخالفانشان را میکشند. اینگونه است که حقیقت به تدریج خاموش و پنهان شد». رازی در مورد قرآن میگوید «شما میگویید سند معجزه-قرآن حاضر است. میگویید هرکس منکر اعجاز قرآن است چیزی شبیه آن بیاورد. براستی که هزار چیز شبیه آن میتوان از آثار خطبا، سخنگویان برجسته، شاعران نیرومند آورد که در چینش و شیوایی برتر از قرآن هستند و مسائل را موجز تر طرح کرده اند. معنی را بهتر میرسانند و قافیه و ریتم برتری دارند. به خدا آنچه شما میگویید ما را متحیر ساخته است! در مورد کتابی سخن میگویید که اساطیر قدما را بازگو میکند و در عین حال پر از تناقض است و هیچ اطلاعات بدرد بخور و توضیحات مفیدی در آن یافت نمیشود، بعد به ما میگویید چیزی شبیه آن بیاوریم؟»[77]. وقتی از رازی در مورد سازش تفکر فلسفی و دین باوری پرسیده میشود او با صراحت میگوید: «چگونه ممکن است کسی فلسفی فکر کند و به قصه های متناقض پیر زنان که نادانی و جزم اندیشی را تشدید میکنند گوش فرا دهد؟»[78]

ابوریحان محمد بیرونی

یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی است که در فلسفه نیز دستی بلند داشته است، در مورد او گفته اند پیوسته تفکر و مطالعه میکرد، چشمان او از نظر کردن و دستهایش از نوشتن و زبانش از بیان کردن و مغزش از فکر کردن خسته نمیشد، فقط دو روز یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست میکشید[79] . یکی از محققین در مورد او میگوید «خود بیرونی گوید: من کتاب رازی را در علم الهی خواندم و او در این کتاب خواننده را به کتابهای مانی به ویژه کتاب «سفر الاسفار» او حواله میکند. وی از رازی در برابر ابن سینا دفاع میکند و توهینی را که ابن سینا در حق رازی کرده و او را «متکلف فضولی» خوانده بود، شایسته مقام یک دانشمند نمیداند. لیکن بیرونی از تظاهر به مطالعه این کتب ابا و امتناع می ورزید چه از شکنجه و آزار معاصران و بویژه از دربار متعصب غزنوی که بیشتر عمر خود را در آنجا گذرانید بیمناک بود و از اینکه او را از پیروان رازی بشمارند تحاشی داشت، از این رو تعجب نباید کرد که بیرونی در مبحث «نقض نبوات» رازی و دیگر بزرگان و فاضلان را رد کرده و از استخاف آنان خود داری نکرده است.[80]

خيام

غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام از حكما، رياضی دانان و شاعران بزرگ ايران در ميانه سده پنجم هجری در نيشابور زاده شد. او از جمله كسانی بود كه به فراگيری علوم يونانيان اهتمام داشت. او در علم فلك و نجوم مهارتی تمام داشت و گروهی از نوابغ نجومی و بزرگان فلكی با او هم عصر بودند، از اين روی گروهی از همين فضلا، برای بنای رصدی جهت سلطان ملك شاه سلجوقی با او همكاری كردند. طراح و مبتکر تقویم هجری شمسی که از دقیق ترین تقویمهای دنیا است و طراحی آن نیازمند دانش گسترده در نجوم و ریاضیات است کار خیام بوده است. اما باورهای فلسفی او نيز عميقا متضاد با اصول اسلامی بود.او به خدايی معتقد است كه خير محض است و عقاب و عذاب از او صادر نميشود، پس عقاب را نفی ميكند. در مورد هستی‌ اعتقاد دارد كه عدم و نيستی برتر از آن است، به نظر او دنيا سرای مصائب و تكرار است و موجب خستگی و ملال ميشود.[81] خيام معتقد به جبر بود[82] و به معاد اعتقادی نداشت.[83]خيام برای بيان افكار فلسفی خود از شعر استفاده ميكند، به همين خاطر در زمان خود شهرتی در شاعری نداشت و به عنوان فيلسوف شناخته ميشد. القفطی در مورد اشعار او ميگويد: باطن آنها بمنزله مارهای گزنده‌ای برای شريعت است.[84] رباعی زير از اشعار خيام است:

گويند كسان بهشت با حور خوشست

من ميگويم كه آب انگور خوشست

اين نقد بگير و آن نسيه بدار

كآواز دهل شنيدن از دور خوشست

ابن سينا

شيخ الرئيس ابن سينا مشهورترين دانشمند، پزشك و فيلسوف دنيای اسلام است. اما او هم عقايدی داشته است كه برخی از آن عقايد مخالف اسلام بوده است و اهل دين بر او رديه‌هايی نوشته‌اند. ابن سينا در فلسفه پيرو ارسطو بوده است و سعی ميكرده بين اسلام و فلسفه نزديكی برقرار كند. او در مورد برخی از عقايد،  برای اينكه به كفر متهم نشود، راه سومی انتخاب ميكند. مثلا باور قديم بودن عالم كه از باورهای اصلی فلاسفه در آن زمان بوده است را اين گونه تبيين ميكند: قديم بر دو نوع است، قديم بالذات كه خداوند است و قديم بالزمان كه عالم است، پس عالم به اعتبار زمان قديم است زيرا زمانا بدايتی و آغازی ندارد و می‌گوييم محدث است به اعتبار علت زيرا خداست كه آن را ابداع كرده است. پس عالم قديم حادث است.[85] البته ابن سينا در كتاب «حكمة المشرقيين» خود اشاره ميكند كه برخی از چيزها را بايد پنهان كرد: از جمله چيزهایی كه ما در آشكار ساختن آن خودداری كرده و ناگفته گذاشته‌ايم حقی است كه اشاره بدان می‌شود و جز با تعصب تلقی نمی‌گردد.[86] از جمله ديگر عقايد مخالف اسلام ابن سينا، انكار معاد جسمانی است.[87] او در آثار اوليه خود مانند شفاء و نجات ميگويد معاد جسمانی را جز از طريق شريعت و تصديق قول پيامبر قابل پذيرش نيست، اما در آثار متاخر خود مانند رسالة «أضحویّة» اساسا معاد جسمانی را انكار كرده است و گفته است كه بايد نصوص شرع را تاويل كرد.[88] او در تحليل معجزه گفته است كه معجزات از نفوس پيامبران صادر ميشود كه اين موضوع نيز با اعتقادات اسلامی مخالف است.[89] ابن سينا مخالفان زيادی دارد و رديه‌های زيادی بر او نوشته‌اند. از مخالفان ناشناخته ابن سينا، ابن اثير است كه در تاريخ بزرگ خود ابن سينا را كافر و آثار او را الحاد آميز ناميده است.[90] ابو محمد عبدالله بن اسعد يافعی از ديگر مخالفان ابن سينا است كه ميگويد: كتاب شفای او را خواندم ولی بهتر است كه اين كتاب را الشقاء نام نهند، زيرا شامل فلسفه است و دل هيچ متدينی بدان باز و گشوده نمی‌شود.[91] ابن صلاح فقيه شافعی معروف نيز از او ببدی ياد كرده و گويد: وی از دانشمندان اسلام نيست، بلكه شيطانی از شياطين انسی است.[92] سخت ترين حمله به ابن سينا را عمربن علی‌بن غیلان كه يكی از متكلمان است، انجام داده است. او در كتاب «حدوث عالم» خود ابن سينا را از باطنيه ميداند و ميگويد كه اصليت باطنيه از مجوس است و انها تظاهر به اسلام ميكنند. در ادامه سخنش ميگويد كه ابن سينا بر كتابهای مخالف اسلام خود نامهای نيكو مانند شفا، نجات و هداية گذاشته است.[93] ابن سينا در مورد موسيقی نيز آثاری دارد، بخشهايی از كتاب شفاء پيرامون موسيقی است. اما نكته بسيار جالب در مورد ابن سينا ان است كه با توجه به تحريم شراب در اسلام، در كتاب قانون خود بسيار به شراب پرداخته است. گاهی به عنوان دارو تجويز كرده است، گاهی در مورد فوايد شراب گفته است و روش درست كردن شراب را توضيح داده است: برای هر كس كه فربهی و نيرومندی آرزو ميكند، شراب شيرين و غليظ توصيه می‌شود…[94] كسی كه ميخواهد زود مست شود و زيانی نبيند، بايد اشنان و عود هندی را در شرابش خيس كند…[95] نوشيدن شراب بايد با پيمانه‌های كوچك شروع شود و اين روش بهتر از نوشيدن با پيمانه‌های بزرگتر است…[96] كسی كه مغزش نيرومند است با شراب به آسانی مست نمی‌شود…[97] هر قدر عطر شراب بيشتر، بوی آن در افزايش و مزه آن لذيذتر باشد نوع آن بهتر است…[98] برخی معتقدند اگر انسان يك يا دو بار در طول ماه مست شود خوب است و بد نيست…[99] ابن سينا در كتاب پنجم قانون، فصل ششم را به شربتها و ربها اختصاص داده است كه در آنجا روش تهيه چند نوع شراب را آموزش داده است. از پیامبر اسلام در کتب صحیح منقول است که گفته است «کسی که شراب می نوشد، همچون بت پرست است و خداوند را همچون بت پرست ملاقات می کند» (مسند احمد )، بنابر این روشن شد که ابن سینا از دید محمد یک بت پرست بوده است.

روشن است که این افراد برجسته و متفکرین تاریخ ایران پس از اسلام را نمیتوان حتی در مواردی مسلمان دانست، چه برسد به اینکه این افراد بخواهند علم خود را از اسلام داشته باشند یا حتی اسلام آنها را برای عالم شدن پرانگیزه کرده باشد.

۴.۴ دوره انگیزاسیون اسلامی و تکفیر دانش اندوزی و فلسفیدن

(Inquisition) انگیزاسیون به معنی لغوی تفتیش است و در اصطلاح تاریخی به دوره ای از تاریخ اروپا (1232-1820) گفته میشود که در آن کلیسای کاتولیک تقریباً بر اروپا حاکم بود و دست مذهبیون در اروپا برای تفتیش عقاید و تکفیر و تنبیه عقاید و کنش های کفر آمیز باز بود. یعنی افراد مشکوک به کفر را در بیدادگاهی حاضر میکردند و مفتش از آنها پرسشهای اعتقادی میکرد و آنها مجبور به پاسخگویی بودند، اگر موفق به اثبات کفر آنها میشد، ایشان تنبیه میشدند، گاهی این تفتیش عقاید با بدترین شکنجه ها و غیر انسانی ترین رفتارها همراه بود، از این دوره با فرنام «دوران سیاه» (Dark Ages) نیز یاد میشود.

کمتر کسی را میتوان یافت که نام گالیله و فشاری که کلیسای کاتولیک بر وی و امثال وی وارد کرد را نشنیده باشد. همه ما اگر چیزی در مورد گالیله نخوانده باشیم حداقل یک کارتون در مورد گالیله دیده ایم. دلیل این اشتهار چیزی نیست جز اینکه غربیان نسبت به گذشته خود دیدگاه انتقادی دارند و سعی میکنند از گذشته های خود درس بگیرند، تعصبی روی گذشته خود ندارند و از اشتباهات گذشته خود معمولاً نجیبانه شرمسارند و به تاریخ اغلب بعنوان تاریخ نگاه میکنند نه ابزاری برای رسیدن به منافع سیاسی. بنابر این غربی ها زشتی های تاریخشان را هم برای درس گرفتن تبلیغ میکنند. اما مسلمانان چطور؟ مسلمانان تنها سعی میکنند زشتی های تاریخ خود را پنهان کنند و زیبایی های اندک آن را بزرگنمایی کنند. در مورد جنایات کلیسای کاتولیک و جزمیت و تعصب احمقانه آن میتوان ده ها کتاب نام برد ولی از جنایات و جزمیت متفکران بزرگ مسلمان و دیدگاه های ضد علمی آنها و جنایاتی که حکومت های اسلامی علیه دانشمندان و متفکرین و فلاسفه کردند کمتر کسی خبر دارد. این پنهانکاری فقط در مورد تاریخ گذشته های دور نیست، مسلمانان حتی در مورد مسائل امروزی هم مسئولیت زشتی هایی که به بار می آورند را بر عهده نمیگرند و آنها را بر گردن دیگران می اندازند. برای نمونه به نگرش آلمانی ها به هولوکاست نگاه کنید و آنرا با نگرش مسلمانان به حملات یازده سپتامبر، قتل عام دارفور، قتل عامهای ایدی امین در اوگاندا، بیش از 13 قرن برده داری، تبعیض علیه زنان، تبعیض علیه نامسلمانان، قتل های ناموسی، حکومتهای ظالم و غیر انسانیشان که نه تنها مسئولیت آنها را بر عهده نمیگیرند بلکه بر گردن دیگران هم می اندازند و همواره از همه عالم و آدم هم طلبکارند، مقایسه کنید.

این دست پنهانکاری ها که هم ناشی از ضعف های فکری و هم ناشی از بی اخلاقی است برای مسلمانان نتیجه ای جز تکرار مصائب گذشته و درس نگرفتن و پیشرفت نکردن به همراه نخواهد داشت، مسلمانان تا این رویه را پیش گرفته اند هیچگاه سعادتمند نخواهند شد. ما و مسلمانان بهتر است از غربی ها بیاموزیم که نقادانه به تاریخ خود نگاه کنیم نه ماست مالانه. زشتی ها را در کنار زیبایی ها ببینیم و روی آنها حساس باشیم و از آنها درس بگیریم تا مبادا تکرارشان کنیم. از همین روست که در میان مسلمانان از دوران انگیزاسیون اسلامی و تمام آزار ها و قتلهایی که از جانب فقها و دین داران علیه دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته است تقریباً هیچ سخنی نیست، در حالی که نشان خواهیم داد همان تفکرات که در اروپا وجود داشته اند در میان مسلمانان نیز وجود داشته اند و حتی شاید کاتولیک ها از مسلمانان ایده انگیزاسیون را گرفته باشند، همانطور که برخی میگویند نازی ها ایده هولوکاست را از ایده قتل عام ارامنه توسط ترکان مسلمان گرفتند. مخاطبان ایرانی نباید با توجه به مصائبی که در همین سه دهه گذشته در ایران رفته است و مشاهده تمام بربریت های اسلامگرایان فعلی در پذیرش این واقعیت که اجداد فکری ایشان چندین برابر وحشی تر و خونخوارتر و جزم اندیش تر از ایشان بوده اند تردیدی داشته باشد. در این بخش نشان خواهیم داد که وضعیت جامعه اسلامی و دیدگاه های فقهای مسلمان نسبت به علم و رفتار آنها با افراد برجسته چندان تفاوتی با برخورد کلیسای کاتولیک نداشت منتها به دلایل یاد شده مسلمانان این دوره ها و اتفاق ها را پنهانسازی کرده اند و به غیر عده اندکی باقی مسلمانان با آنها نا آشنا هستند. دو اتفاق جالب در تاریخ اسلام در این ارتباط افتاده است که آنها را بطور مختصر شرح خواهیم داد سپس به معرفی مختصر شخصیت هایی که علم و فلسفه را تکفیر میکردند خواهیم پرداخت.

اتفاق نخست، دوره محنة المأمون خلیفه عباسی که از وی قبلا ً یاد شد گرایش به معتزله-فرقه ای از فرق فکری اسلامی که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند، یافته بود. از باورهای بیشتر معتزله که البته منحصر به معتزله نیز نبود مخلوق بودن قرآن بود. مخلوق بودن قرآن یا ازلی بودن آن بین معتزله و بسیاری از دیگر فرق محل اختلاف بود و مامون تصمیم گرفت دیدگاه حکومتی خود را به بقیه تحمیل کند و با کسانی که قرآن را مخلوق نمیدانستند مخالفت کند. ممکن است اینکه قرآن باشد یا نه بی اهمیت جلوه کند اما هرگز موضوع بی اهمیتی نیست چون پذیرفتن هریک از دو دیدگاه تبعات مفصلی را به همراه دارد که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است. یکی از محققین در مورد این حادثه تاریخی نوشته است «محنه جدا از تبعات سیاسی و فرقه ای اش، تجاوز به حریم خصوصی و تحمیل  اراده سلطنتی بر رعایا از طریق قدرت در مقیاس بزرگ بود. منحه باعث شد علمای دین مجبور به شرکت در امتحاناتی شوند که نه تنها زندگی حرفه ای آنها و مشاغلی که بعنوان قاضی و معلم بدست می آوردند بلکه جایگاه آنها بعنوان مسلمانان مومن در سطح اجتماع را نیز تحت تاثیر قرار میداد».[100] شیوه کار محنه را محقق دیگری اینگونه تشریح کرده «در سال 833 انگیزاسیون محنه آغاز شد، بطوری که تنها کسانی که با خلیفه موافق بودند میتوانستند مشاغل دولتی داشته باشند. کسانی که با این دیدگاه خلیفه موافقت نداشتند همچون احمد ابن حنبل از کار برکنار شده و زندانی شدند. این شیوه در زمان معتصم، الواثق، المتوکل خلفای دیگر عباسی نیز ادامه یافت و در سال 849 وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود متوقف شد.كندی، كسی كه فيلسوف العرب خوانده می شد و صاحب 238 يا 270 اثر بود، به دستور متوكل شلاق خورد و كتابخانه اش مصادره گرديد.[101] اهمیت خود این باور (مخلوق بودن قرآن) به اندازه خود عمل محنه دارای اهمیت نیست.»[102]. محقق دیگری گفته است «خود خلیفه از فقهای اصلی بغداد امتحان گرفت، حاکم بغداد مجبور شد از تمامی قضاتی که تحت حاکمیت عباسی بودند همین امتحان را بگیرد…یکی از معروف ترین کسانی که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرد احمد بن حنبل بود که او را دو سال به زندان انداختند و گفته میشود که او را شلاق نیز زدند. حنبل را بخاطر محبوبیتش و از ترس شوریدن مردم آزاد کردند. ..الواثق (خلیفه دیگر عباسی) سیاست مامون را ادامه داد. الواثق خود تلاش کرد یکی از قضات را که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرده بود به دست خود سر ببرد، او نهایتا موفق به بریدن سر قاضی یاد شده نشد و یکی از متخصصین این کار را انجام داد. بسیاری از افراد برجسته در زندانها مردند، و بسیاری مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند.»[103]. لازم به توضیح نیست که این حرکت به شدت ضد تعقل و تفکر و در نتیجه ضد پیشرفت علم و فلسفه بود؛ شرط دوم دیدگاه بدیل را بیاد آورید.

اتفاق دوم، اعلام کشف تمام حقایق! در قرن 15 ام تقریباً همزمان با کشف قاره امریکا توسط اروپاییان، در دنیای اسلام اتفاق مضحکی افتاد. علمای اسلامی اعلام کردند که دیگر تمام حقایق کشف شده اند و نیازی به اجتهاد یا تفکر مستقل نیست. یکی از نویسندگان در این مورد نوشته است «در قرن بیست و یکم، علمای مدارس علوم اسلامی اهل تسنن اعلام کردند که «درهای اجتهاد» بسته شده اند، بنابر این مسلمانان از این به بعد تنها باید از علمای پیشین تقلید کنند، بویژه در مورد شریعت-قوانین اسلامی».[104] توجیهی که برای این سخن آورده میشود معمولاً این است که علمای آن دوره به این نتیجه رسیدند که در همان قرن 9 بهترین علمای ممکن تربیت شده بودند و بعید است کسی در آینده به اندازه علمای قرن 9 ام به درجه بالایی از دانش برسد، این است که به همین دلیل درهای اجتهاد را بستند که بدعتی در دین حادث نشود، لذا دیگر کسی حق نداشت دیدگاه جدیدی در مورد اسلام بدهد[105] در مورد اینکه این اجتهاد آیا در تمام زمینه ها بوده است یا نه فقط مربوط به علوم اسلامی میشده است اختلاف نظر وجود دارد ولی آنچه مهم است این است که به دلیل اینکه مسلمانان معمولاً به «کامل» بودن دینشان باور دارند، بطور خود کار بخش زیادی از زندگیشان را همین دین تشکیل میدهد، لذا تمام شدن حق تفکر و اکتشاف در مورد دین که در واقع به بسیاری از جنبه های زندگی مرتبط بود نیز به تنهایی چیزی جز عقب ماندگی و پیشرفت نکردن در تمام جهات زندگی برای مسلمانان نمیتوانست به همراه داشته باشد.

این دو اتفاق تنها نمونه های وجود دوره انگیزاسیون اسلامی نیست، فقها-کسانی که قوانین را از دین استخراج میکنند، با رجوع به باورهای مذهبی خود دست به تكفير اين دانشمندان و فلاسفه ميزدند. اصولا پيشروان دين و فقها و زهاد در ميان اهل سنت و جماعت لفظ علم را جز بر علم موروث از نبی اطلاق نميكردند و يا جز آنرا علم نافع نميشمردند و علمی را كه نفع آن برای اعمال دينی ظاهر و آشكار نبود عديم الفائده می‌پنداشتند و ميگفتند به تجربه دريافته شد كه چنين علم به خروج از صراط مستقيم منتهی خواهد شد. علوم اوائل را «علوم مهجوره» و «حكمة مشوبة بكفر» ميشمردند.[106] تقريبا دانشمند و فيلسوفی از تكفير فقها در امان نمانده است: ابو احمد احمد النهر جوری‌ العروضی شاعر و عروضی قرن چهارم متوفی به سال 403 چون صاحب اطلاعات وسيع در فلسفه و علوم اوائل بود درباره‌ی وی گفتند «كان سیء المذهب متظاهرا بالاحاد غير مكاتم له»[107]

خلفا و وزرای دوستدار علم و حكمت نيز متهم به كفر و زندقه بودند. مامون را به دليل دوستداری علم و علما متهم به زندقه نمودند.[108]  و به او لقب » امير الكافرين» داده بودند.[109]  محمد بن عبدالمالك الزيات وزير معتصم و واثق از باب علاقه‌ايی كه به علوم و ترجمه‌ی كتب داشت ملحد شمرده ميشد.[110] ابوريحان بيرونی دانشمند و فیلسوف شهیر نيز متهم به الحاد شدند و عمر خيام برای اثبات دينداريش به مكه رفت.[111] علی بن عبيدة الريحانی از فصحا و فضلای معاصر مامون كه در تاليفات و تصنيفات خود طريق حكمت می‌پيمود متهم به زندقه بود.[112]  خاندان برامكه كه نقش زيادی در رونق علم در تمدن اسلامی داشتند و مجالس مناظره و مجادله در منازل خود ترتيب ميدادند، متهم به زندقه بودند [113] و به همین جرم قتل عام شدند. فقها غير از فلسفه علوم ديگر نظير هندسه را هم كفر ميدانستند: علم هندسه از علوم مكروه و مايه‌ی گمراهی خواطر شمرده ميشد و علی الخصوص اشكال هندسی در نظر عقلای سنت و جماعت به مثابه‌ی اشكال طلسمات جلوه ميكرد و حتی دوائر عروضی را هم محكوم اين حكم قرار ميداده و كسی را كه كتاب عروضی و دوائر در دست داشت به الحاد متصف ميكرده‌اند.[114] كتابهايی نيز در رد علم نجوم داشته‌اند: ابو محمد حسن بن موسی النوبختی از متكلمين شيعه با آنكه خاندان او شهرت خود را با علم نجوم آغاز كرده بود كتابی در رد منجمين نوشت.[115] اشعری نيز ردی برمعتقدين به احكام نجوم داشت.[116] شافعی نيز معتقد به حرمت نجوم بود.[117] نسبت به منطق يونان اهل مذاهب بيش از هر علم عناد ميورزيدند و اين اختصاص به اهل سنت نداشت چنانكه از متكلمين اهل تشيع هم ابو محمد حسن بن الموسی النوبختی كتابی در رد اهل منطق نگاشته بود.[118] اعتراف به طرق برهان ارسطوئی دليل بزرگی بر زندقه و الحاد شمرده ميشد و به همين سبب است كه گفته‌اند: «من تمنطق تزندق»، یعنی هرکس از منطق استفاده کند زندیق (بیدین) خواهد شد، یا هرکس منطقی باشد زندیق است.[119] اهل مذاهب در راستای علم ستيزی خود به پزشكی هم رحم نكردند و جاحظ متكلم مشهور معتزله كتابی در رد علم طب داشت و محمد بن زكريای رازی ناگزير در رد او كتابی به نام «الرد علی الجاحظ في نقض الطب» نگاشت.[120] متكلمين شيعه نيز با فلاسفه و حكما به همان روشی همكاران ديگر خود دشمنی و عناد ميورزيدند و آنانرا دشمنان دين و منكران توحيد می‌دانسته‌اند. مثلا ابن داعی رازی در مورد فلاسفه گفته‌است: «فلاسفه جمله‌ی قبايح شرعی و محرمات مباح دارند.»[121] به خاطر این خصومت ذاتی، تعصبها و سخت گیری ها گروههايی مانند اِخوان الصّفا و خِلّان الوَفا بوجود آمدند كه كتابهای خود را در زمينه علوم و فلسفه را به صورت بی‌نام منتشر می‌كردند[122]. یا قرامطه برای نوشتن نوشتارهای خود از خطی رمزی که مقرمط خوانده میشد استفاده میکردند که تنها اعضای اصلی نهضت توانایی خواندن آنرا داشتند[123] مطمئنا اگر اين اندیشمندان ترس از تكفير نداشتند به صورت آزادانه به انتشار آثار علمی‌ و فلسفی خود ميپرداختند.

سرنوشت برخی از این جنبشهای فلسفی اجتماعی که معمولاً افکاری این جهانی-سکولار و مخالف شرع اسلام داشتند بسیار تلخ و دردناک است، برای نمونه ابوالقاسم مسعود خنجدی (فقیه شافعی)  برای کشتار باطنیان و دیگر فرقه های ضاله، دستور داد تا خندق ها کندند و در آنها آتش افروختند… و باطنیان را می آوردند و به جماعت یا به انفراد – در آتش می افکندند و زنده زنده می سوختند.[124] خواجه نظام الملک در ذکر سرکوب قرامطه و باطنیان بوسیله البتکین، سلطان محمود قزنوی و نوح سامانی یاد آور میشود: «در شهر ها افتادند و هرکه از ایشان می یافتند، می کشتند… پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می کشتند و غارت میکردند تا چنان شد که در ماوراء النهر و خراسان، یکی از ایشان «قرامطه» باقی نماند و آن که ماند در آشکارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند… و یکبارگی به زمین فرو شد.[125]

علاوه بر جو ضد علم و فلسفه حاکم در میان مذهبیون مسلمان، شیعیان هم در علم و فلسفه ستیزی سابقه دیرینه ای دارند. نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» در بخش آخر كتاب خود با نام بردن 38 نفر از فقها، محدثان و علمای شيعه، از نظرات آنها و تاليفاتی كه در رد فلسفه داشته اند ياد می كند[126]  بطور کلی به غیر از چند دوره کوتاه که دوره فعلی نیز یکی از آنهاست جریان کلی تفکر شیعی ضد فلسفیدن بوده است. یکی از محققین در این پیرامون نوشته است «مخالفت مكتب و علماى شيعه با فلسفه ارسطوئى و تصوف، يك جريان تاريخى دارد مكتب اهل بيت(عليه السلام) از عصر اموى عصر خالد بن يزيد اولين وارد كننده ارسطوئيات، و حسن بصرى اولين صوفى معروف، در مقابل هر دو عكس العمل دافعه اى نشان داده است و اين حقيقتى است كه كسى آن را نمى تواند منكر باشد. على(عليه السلام) افكار و عقايد حسن بصرى را رد كرده است و حسن نيز تشيع را. كه مورخين گفته اند «لولا الحسن لمات خلافة آل مروان فى المهد». و هشام بن حكم شاگرد امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(صلى الله عليه وآله) رديه بر ارسطوئيات نوشته است. سفيان ثورى و محمد بن منكدر عارفان اصطلاحى زمان امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) اين دو امام را مورد طعن و انتقاد قرار مى دادند گاهى نيز به طور رو به رو بر آنان ايراد گرفته و متهم مى كردند كه روش شما روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيست. حكم بن عتيبه و سلمه بن كهيل از سران يونانى و تصوف انديش آن زمان نيز همان رفتار را با امام باقر(عليه السلام)داشتند و جمله معروف امام باقر خطاب بر اين هاست كه «شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت» (هرچه به شرق و غرب بروید  علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.) خطاب به آن هاست با اين كه اين دو به نوعى گرايش به تشيع داشتند».[127] حتی در دوره فعلی نیز میان حوزه مشهد و قم از این نگر اختلاف نظر شدید وجود دارد و هنوز کسانی هستند که فلسفیدن را تکریه و یا تکفیر میکنند، برای نمونه همان نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» با بيان نظرات فلاسفه در مورد نبوت، توحيد، حدوث و قدم عالم و مباحثی از اين دست و مقايسه آن با آيات و روايات، فلسفه را رد كرده است.[128]

در ادامه چند تن از شخصیت های مهم تاریخ اسلام که دیدگاه های ضد علم و ضد فلسفه داشتند و آرای ایشان را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد. آنچه در ادامه می آید ممکن است این تصور را در مخاطب پدید آورد که شخصیت های یاد شده افراد نادانی بوده اند که از روی تعصب و نادانی به چنین آرایی رسیده اند، مانند بسیاری از انسانهای امروزی که حتی یک کتاب راجع به فلسفه نخوانده اند و شناختی از آن ندارند و رای به بطلان آن میدهند! اما حقیقت در مورد برخی از این افراد ممکن است چیز دیگری باشد! برای نمونه مطالعه آثار امام غزالی نشان میدهد که او شناخت درست و عمیقی از آرا و آثار فلسفی ابن سینا داشته است و آرای وی را گاهی به درستی و با ایرادهای اساسی، نه از روی تعصب و نادانی بلکه با استدلالها و مقدمات محکم رد کرده است. شگفت انگیز است که آرای بسیاری از فلاسفه بعدی و دیدگاه های آنها از جمله شک رادیکال دکارت و شک هیوم به علیت و دیدگاه کانت نسبت به معرفت نسبت به خدا را میتوان در افکار غزالی نیز مشاهده کرد.

به پیروی از این گفته معروف که «برای فلسفه دانستن باید فیلسوف شد، برای رد فلسفه نیز باید فیلسوف بود» میتوان گفت غزالی خود فیلسوف برجسته ای بود که نادرستی ادله فلاسفه برای سازگار کردن باورهای دینی با فلسفه را به روشنی میدید و آنرا نشان میداد. همان ایرادهای فلسفی و جالب غزالی بر آرای ابن سینا امروزه به شیوه ای کامل تر توسط فلاسفه بیخدا علیه فلاسفه خداباور استفاده میشوند. لذا دیوانه و نادان پنداشتن این افراد، پندار درستی نیست، ایشان همان تناقضی را میان دین و عقلانیت میدیدند که امروز ما میبینیم، اما ایشان ره دین را برگزیدند و ما ره عقلانیت را. لذا ما بعنوان بیخدایان و افراد سکولار با افرادی که شرحی بر آنها خواهد آمد دستکم این توافق نظر را داریم که میان باورهای دینی همچون نبوت و معاد و توحید و اسلوب عقلی نمیتواند سازگاری وجود داشته باشد. البته روشن است که این دیدگاه در مورد محمد باقر مجلسی، مزدور و حقوق بگیر  و آخوند دربار صفوی، یاوه نویسی که بخش زیادی از اباطیل شیعیان در حال حاضر مربوط به اوست صدق نمیکند و وی را با فلسفه ارتباطی نبوده است بلکه وی در بهترین حالت یک محدث بدون پرنسیپ بوده است.

ابی حامد محمد بن محمد الغزالی

حجة الاسلام غزالی از مهمترين فقهای مخالف فلسفه در اسلام است. درباره مقام غزالی در اسلام همين بس كه سيوطی درباره او گفته‌است: اگر بنا بر اين می‌بود كه خدا پيامبری پس از محمد برانگيزد بی‌شك آن پيامبر غزالی می‌بود.[129] وی در كتاب «المنقذ من الضلال» و در «تهافت الفلاسفه» نظر خود را نسبت بفلسفه آشكار كرده و گفته است كه بيشتر مسائل فلسفه تخيلات واهی و سست است و در الهيات همه‌ی افكار فلاسفه‌ی الهی مانند سقراط و افلاطون و همچنين ارسطو و فارابی و ابن سينا بی‌بنياد و اشتباه است. عمده‌ی اشتباهات اين فلاسفه را غزالی در بيست مساله دانسته است و سه مساله: انكار معاد جسمانی، علم خدا به كليات و عدم علم او به جزئيات و قدم عالم را دليل كفر و الحاد فلاسفه شمرده است.[130] یعنی وی معتقد بود همه فلاسفه کافر هستند. غزالی معتقد است كه چيزی از علوم رياضی كه ذاتا مفيد است نفياً و اثباتاً به امور دينی ارتباطی ندارد بلكه در آنها مسائل برهانی و استدلالی هست كه انكار آن ميسر نمي باشد اما در عين حال دو آفت از آن منبعث ميگردد و ان چنانست كه هر كس در ان نظر كن از نكات دقيق و براهين و دلايل آن به تعجب می‌افتد و به سبب اين اعجاب نظر خوب به فلاسفه پيدا می‌كند و می‌پندارد كه همه‌ی علوم آنان در وضوح و استواری برهان مثل اين علم رياضی است. آنگاه از كفر و تعطيل و سستی ايشان در امور شرع با خبر ميشود و از راه تقليد طريق كفر ميسپارد و با خود ميگويد اگر دين حق بود با همه‌ی تدقيق اين قوم كه در علم رياضی دارند، از نظر ايشان پنهان نمی‌ماند و بيهوده است كه بدو گفته شود: فلسفه و دين دو ميدان مختلف از معرفتند و ممكن است كسی در يكی از اين دو حاذق و آگاه ولی از ديگری بی‌بهره و بی‌اطلاع باشد… به سبب آن واجب است هر كه را در اين علوم مطالعه و تحقيق می‌كند از اين كار باز دارند زيرا اين علوم اگر چه تعلقی به امر دين ندارد ليكن چون از مبادی علوم فلاسفه است بدی آنان در وی ميگيرد و كمياب است كسی كه در علم رياضی مطالعه و تعمق كن و از دين منصرف نگردد و لگام تقوی را از سر برنياورد.[131]

غزالی در كتاب «فاتحة العلوم» رياضيات را يكباره از دائره علومی كه برای مسلمانان اشتغال بدان مجاز است با نهايت شدت و سختی بيرون می‌افكند. در اين كتاب غزالی بابی را به شروط مناظره و مضار آن اختصاص داده و ضمن زيانهايی كه از قبيل كبر و كينه و غيبت و خودستايی و پی‌جويی‌اسرار ديگران و نفاق و ريا برای مناظره ميشمارد، ميگويد: اگر كسی گويد كه از فوايد اين فن تشحيذ ذهن است، بايد گفت كه اگر چيزی سودی تنها و زيانهای بسيار دارد جايز نيست برای يك منفعت خود را به زيانهای بزرگ دچار كرد چنانچه شراب لاشك در تعديل مزاج و تقويت طبع و دماغ و قمار در تشحيذ خاطر مؤثر است و با اينحال هر دو حرامند و حتی مداومت در بازی شطرنج با آنكه ذهن را نيرومند ميسازد ممنوع و محظور است و همچنين است نظر در علم اقليدس و المجسطی و دقائق حساب و هندسه و رياضيات در انها كه خاطر را تشحيذ و نفس را نيرومند ميكن و با اينحال ما آنرا به سبب يك آفت كه در پی دارد منع ميكنيم زيرا از مقدمات علم اوائل است كه مذاهب فاسدی در پی دارد و اگر چه در خود علم هندسه و حساب مذهب فاسدی كه متعلق بدين باشد وجود ندارد ليكن ميترسم كه بدان منتهی گردند.[132]

در باب طبيعيات هم غزالی همين نظر را دارد و گويد: اما در طبيعيات حق آلوده به باطل و صواب مشتبه به خطاست.[133] غزالی نسبت به منطق بر خلاف بسياری از علمای اهل سنت مخالفتی نداشت منتهی اولا آنرا معمولا به اسمهايی غير از اسم منطق كه منظور علمای دين بود ميناميد و مثلا «معيار العلم» و «محك النظر» می‌گفت و از اين گذشته موضوع بحث او در اين كتب مسائل فقهی و دينی بر روش منطقيين بوده است با اينحال در «المنقذ من الضلال» باز هم بدبينی ذاتی غزالی مانند همه‌ی‌همقدمان او به علم منطق آشكار شده است.[134]

ابوالفرج ابن جوزی

امام ابو الفرج جمال الدين بن جعفر الجوزى بغدادى (ح 511-597 ق) ، مورخ، واعظ، مفسر و فقيه حنبلى، می‌تواند حملات اهل ديانت به فلاسفه را در آن زمان به خوبی نشان دهد. او در كتاب تلبيس ابليس فلسفه، كلام و نجوم را از مصاديق تلبيس ابليس دانسته است و سخت به فلاسفه، متكلمين و منجمين تاخته است.

بعضي را هم ابليس با فرو رفتن در مباحث كلام و مطالعه آنچه فلاسفه نهاده اند فريفته كه بدين گونه عيب تقليد از تو بر مي خيزد و از رده عوام خارج مي شوي. احوال متكلمان گونه گونه است، كار آثارشان به شكاكي و بعضيشان به الحاد كشيده است. اينكه فقيهان و عالمانِ نخستين وارد مباحث كلام نمي شده اند نه از ناتواني بوده، بلكه مي ديدند رفع تشنگي نمي كند بلكه بر عكس تندرست را به ناخوشي گرفتار مي سازد اين است كه خودداري كردند. بلكه ديگران را هم منع نمودند. امام شافعي گذشته از شرك، كلام را از همة بلاها بدتر ميدانست و مي گفت: «‌هر گاه بشنوم كسي مي گويد: اسم عين مسمي است يا غير آن؟ گواهي مي دهم كه از اهل كلام است و بي دين!». و مي گفت:‌ «فتواي من در مورد اهل كلام اين است كه چوب زده شوند و آنان را ميان مردمان بگردانند و بگويند: اين است جزاي آنكه كتاب و سنت را ترك كرده». امام احمد بن حنبل گويد: «‌علماي كلام زنديق اند، و متكلم رستگار نشود».[135]

تسلط ابليس بر فيلسوفان از اين راه است كه ايشان با عقل و فكر خود تكروي مي كنند و بي اعتنا به آنچه انبيا آورده اند، طبق پندارهاي خويش سخنها مي گويند. بعضيشان مثل دهريه براي عالم صانعي قايل نيستند چنانكه نوبختي و غير او از بعضيشان حكايت كرده اند…

ابليس عده ای از زيركان و هوشمندان همدين ما را به شبهه افكنده واز اين راه فريفته كه گويا صواب در پيروي فيلسوفان است زيرا در كردار و گفتار نهايت زيرك بوده اند؛ آن چنانكه از امثال سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالينوس مأثور است. اينان اند كه علوم هندسي و منطقي و طبيعيان را بنياد نهادند و بسياري از رازهاي نهان را دريافتند، الاّ آنكه چون به الهيات رسيدند سخنان درهم و برهم گفتند، و بر خلاف آنكه در هندسه و علوم حسّي همرأي اند در الهيات متفق القول نيستند وبرخي پريشانگوييهايشان را در اين مقولات ذكر كرديم. علت اين است كه نوع بشر اين گونه مسائل را جز به اجمال در نيابد و تفصيلش راجع به شرع است.

اين متأخران از امت ما كه شنيدند حكماي قديم منكر صانع بوده شرايع را رد كرده اند و آن را از مقولة قانون سازي يا حيلت بازي شمرده اند، آنچه از حكما نقل مي شد تصديق نموده شعار دين را كنار نهادند و نماز را ترك گفته مرتكب حرام شدند و حدود شرع را خوار داشتند و ريسمان اسلام را از گردن برداشتند. يهوديان و مسيحيان نزد خدا از اينان عذرشان مقبولتر است زيرا به هر حال تابع شرايعي هستند كه در موقع خود با معجزه مدلل بوده همچنين پيروان بدعت در مذاهب نزد خدا عذرشان از فلسفيان مقبولتر است كه دعوي نظر در ادله را دارند (و به هر حال دلايل شرعي را قبول دارند). اما فلسفيان براي كفر خود مستندي ندارند جز آنكه پيشينيانشان حكيم بوده اند، اما مگر نه اينكه پيغمبران هم حكيم بوده اند و چيزي بيش از حكيم (يعني صاحب وحي بوده اند)؟[136]

محمد باقر مجلسی[137]

از ديگر كسانی كه سخت به دانشمندان و فلاسفه تاخته است، ملا محمد باقر مجلسی ملقب به «علامه مجلسی» نويسنده كتاب بحار الانوار و از روحانیون بسیار نزدیک به دربار صفوی است. كتاب بحار الانوار نزد شيعيان به دايرة المعارف حديث شيعه معروف است. آخوندها برای مجلسی احترام زيادی قائلند و او را از بزرگترین علما و محدثین تاریخ تشیع ميدانند. مجلسی در بخشهای مختلف بحار الانوار در دفاع از احاديث به فلاسفه ايراد گرفته و آنها را تكفير كرده است.

مجلسی فلاسفه را از كسانی ميداند كه در مورد همه چيز برأى پست و خرد ناتوان خود سخن گفته‏اند.[138] او از فيلسوفان با فرنام «فلسفه بافان» ياد ميكند[139] و ادله آنان را شبهاتی سست و خرافاتی فاسد ميداند.[140] او در حالی كه فلاسفه را زبانزد بيدينان، و شك آوران راهزن حق و يقين ميداند[141] ، ميگويد:

كسی كه به كلمات فلاسفه رجوع كند و اصول مطالبشان را فحص كند، درمی‌يابد كه اكثر آنها با شرايع پيامبران تطبيق نمی‌كند. و اگر برخی اصول شرايع و ضروريات اديان به زبان می‌آورند، فقط از ترس تكفير مؤمنين می‌باشد كه مبادا به جرم كفر كشته شوند. فلاسفه به زبان ايمان دارند و دلهايشان تسليم نيست و بيشترشان كافرند.[142] مجلسی ترويج كتب فلسفی را در ميان مسلمين، جنايت بر دين دانسته و آن را از بدعت ها و نوآوری های خلفای جائر اموی و عباسی می داند كه به قصد مقابله با ائمه معصومين و دين مبين صورت گرفته است.[143]

علامه حلی

كه يكی از فقهای سرشناس شيعه است علاوه بر اينكه در آثار مختلف خود به رد عقايد فلاسفه در مورد معاد روحانی و قدم عالم پرداخته است در يكی از آثار فقهی خود كه علوم مختلف را از جهت وجوب يا عدم وجوب فراگيری تقسيم نموده، فلسفه را در كنار علم موسيقی، سحر، قيافه شناسی و كهانت در زمره علومی كه تحصيل آنها حرام است قرار داده است، مگر آن كه به قصد نقض و رد آن فرا گرفته شود.[144]

شيخ محمد حسن نجفی

كه صاحب يكی از مهمترين كتابهای فقهی شيعه با نام جواهر الكلام است، كتب فلاسفه متقدم را كه اعتقاد به قدم عالم دارند، جزء كتب ضاله برشمرده است. و در مورد او گفته اند كه روزی مردی را ديد كه كتابی فلسفی در دستش بود، خطاب به مرد گفت: به خدا سوگند حضرت محمد (ص) جز برای ابطال اين خرافات [!] از جانب خداوند مبعوث نشده است.[145]

آيت الله بروجردی

وی نیز معروف به مخالفت با با ترويج فلسفه در حوزه علميه قم است. سيد موسی شبيری زنجانی در اين مورد گفته است: آيت الله بروجردی می خواست علوم معقول (فلسفه) را شبه تحريمی كند و آقای سيد محمد رضا سعيدی كه با فلسفه مخالف بود، در اطراف اين موضوع نزد آيت الله بروجردی فعاليت ميكرد، اما وساطت آقای بهبهانی و ديگر آقايان از عملی شدن اين كار جلوگيری نمود. آيت الله بروجردی از چاپ تعليقه ی‌ علامه طباطبايی بر بحار الانوار مجلسی‌ جلوگيری كرد چون علامه طباطبايی با تكيه بر فلسفه به رد برخی از آراء و نظرات مجلسی پرداخته بود.[146]

مخالفت با دانش اندوزی و فلسفیدن شاید کمی مضحک و کوته فکرانه به نظر برسد ولی تاثیر این افکار و رواج آنها نتایج بسیار جدی بر اجتماع مسلمانان گذاشت تا جایی که برخی از محققین همین دست مخالفت ها را علت اصلی افول و انحطاط مسلمانان دانسته اند. دكتر عبدالهادی حائری دليل كندی و توقف مسلمين را به وجود آمدن تضاد فكری ميان فلاسفه و سنت گرايان مذهبی‌ می داند.[147] دكتر زيبا كلام نيز با رد استدلالهایی چون حمله مغول و انحراف از اسلام اصيل در مورد افول علم در اسلام، نظر همين افراد يعنی رواج سنتگرایی و تعصب و حمايت حكومت از آن را دليل افول علم در ايران می داند.[148] حناالفاخوری‌ و خليل الجر معتقدند كه نبرد علم ودين در دوران خلافت عباسی با غلبۀ دين، يا دقيق تر بگوييم، حكومت دينی پايان يافت. » اين نبرد كه ميان اهل آن علوم و علوم شرعی در افتاد، به پيروزی اهل شرع خاتمه يافت. و چون صدای ابن رشد – آخرين مدافع فلسفه – خاموش شد، فلسفه تا چند قرن ديگر نتوانست روی پای خود بايستد».[149]

نتیجه این بخش آن است که آنان که کارشان اسلام بود و تخصص در اسلام داشتند یا دستکم بیش از دیگران مدعی شناخت درست از اسلام بودند نه تنها پیشرفت علم و فلسفه و منطق را تشویق نکردند بلکه به سخت ترین شیوه آنرا محکوم کردند و بیشترین خصومت ها را به آن ورزیدند و دهشتناک ترین جنایات را علیه مخالفان فلسفی خویش انجام دادند. حال آیا میتوان با این همه سنگ اندازی عالمان دین و هواداران حکومتی و غیر حکومتی ایشان در راه دانشمندان بازهم اسلام را علت پیشرفتهای علمی و فلسفی دانست؟ همچنین باید توجه داشت که بسیاری از دست آوردهایی که به مسلمانان نسبت داده میشود میتوانند ناشی از فعالیتهای این دست از متفکران و دانشمندان بوده باشند یا دستکم میتوان گفت ایشان نیز در تکامل آنچه به غلط فلسفه اسلامی خوانده میشود نقل داشته اند. دوره انگیزاسیون اسلامی که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد و مسلمانان هنوز هم حقیقتاً در بربریت به سر میبرند نه تنها مروج کشتار و سرکوب مخالفان فکری اسلام بود بلکه بیش از آن مروج دروغ و ریا و تظاهر به دین داری در میان اندیشمندان دیگر بود، چنانکه ادبا و اندیشمندان بزرگ ایرانی همچون مولوی، حافظ، جامی، عطار و غیره همگی از شرایط سخت دورانی که در آن زندگی میکردند و نداشتن آزادی فکری در آثارشان سخنها گفته اند[150] و به دلیل اینکه امکان مخالفت با اسلام برای آنها موجود نبوده است و آنها مجبور بوده اند به مسلمان بودن تظاهر کنند حتی نمیتوان آنان را مسلمان راستین دانست. واقعیت این است که اگر مسلمانان دست آوردهای علمی قابل توجهی داشته باشند این دست آورد ها همزمان با حکومت حکام سکولارتر بوده اند. بعبارت دیگر در طول تاریخ اسلام هرگاه مسلمانان حکام سکولارتری داشتند و مسلمانان بنیادگرا نقش کمتری در زندگی واقعی مردم داشتند. این کوتاه تر شدن دست بنیادگرایان دینی سبب پیدایش شرایط مطرح شده در دیدگاه بدیل شد. به عبارت شیوا تر هرگاه جامعه مسلمانان شبیه تر به جامعه غربی امروزی شد علم پیشرفت کرد و هرگاه اسلام نقش بیشتری در اجتماع داشت و حکام بنیادگرا تر و مذهبی تر بودند علم پسرفت کرد.

۴.۵ آزار و قتل اندیشمندان توسط فقها و مسلمانان بنیادگرا

افزون بر آنچه در مورد دوران انگیزاسیون اسلامی آمد، بین صنفی که در ادبیات رایج ما «روحانیون» خوانده میشود (در مقابل بقیه مردم که جسمانیون هستند!) و اندیشمندان خصومتهایی وجود داشته و دارد. رفتار خصومت آمیز طبقه موسوم به «روحانی» یا به عبارت دقیقتر کسانی که منافع مادی از دین باوری مردم میبرند با دانشمندان معمولاً ریشه در این دارد که باورهای مذهبی مبتنی بر نادانی انسانها هستند و هرچه دانش و فلسفه با پیشرفت خود حوزه این نادانی ها را محدود کنند بازار تجار دینی نیز محدود تر میشود. بنابر این چون «روحانی» و دانشمند در بسیاری از موارد در مورد یک چیز سخن میگویند ولی یکی سخنش مبتنی بر ورد و جادو و نقل قول از مراجع مجعولی که مرجع حقیقت فرض میشوند است و دیگری سخنش بر استدلال و استناد و آزمایش و غیره با یکدیگر رقابت داشته و تا ابد خواهند داشت، همانطور که بین نجارها و آهنگران نیز علی رغم اینکه دو کار مختلف میکنند رقابت وجود دارد چون هردو بازار مشترکی دارند. این رقابت بخصوص در زمانی که انفکاکی در علوم انجام نگرفته بود و روحانیون اجازه اظهار نظر در تقریباً همه چیز را داشتند بیشتر بود. چون سخن دانشمند به دلیل درست تر بودنش میتواند نفوذ بیشتری داشته باشد و چون روحانیون معمولاً به اهرم های قدرت نزدیک و در خدمت حکومت ها هستند یا خود اهرمهای قدرت هستند همواره هم امکان استفاده از خشونت علیه دانشمندان و فلاسفه را داشته اند هم در بسیاری از موارد اگر دانشمندان و فلاسفه بازار آنها را به خطر می انداختند از این اهرم استفاده میکردند و شاهدیم که هنوز هم میکنند. در ادامه چند تن از اندیشمندانی که مورد آزار این طبقه و ایادی آن قرار گرفتند یا حتی به قتل رسیدند را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد.

سهروردی

شيخ شهاب الدين سهروردی، ملقب به شيخ اشراق و شيخ مقتول در سهرورد زنجان به سال 549 متولد شد. ويژگی جالب اين فيلسوف اين است كه مانند رازی علاقه زيادی به ايران باستان داشته است و آراء خود را از آيين زرتشت و حكمت ايران باستان اخذ كرده است. يكی از كسانی‌ كه پيرامون اين موضوع به پژوهش پرداخته، هانری كربن است.[151] او در تاريخ فلسفه اسلامی مينويسد: سهروردی سعی در احيای خرد وحكمت ايران قديم داشت و احياء كننده اصول فلسفی عقايد حكيمان ايران در مورد منشاء نور و ظلمت است.[152] چون سهروردی از طرفی فيلسوف بود و از طرفی سعی در احيای حكمت مجوسان داشت، فقيهان و علمای دين كينه او را در دل داشتند. به همين خاطر مجلس مناظره‌ای ترتيب دادند: لذا او را به مناظره ديگری در مسجد بزرگ حلب فرا خواندند. در اين جلسه، رئيس فقيهان او را مخاطب ساخته پرسيد: » آيا خداوند قادر است پس از حضرت محمد (ص) پيامبر ديگری بيافريند؟». سهروردی به پاسخ گفت: » البته ، چه قدرتِ خدا مطلق است، و آنچه مطلق است حّد نميپذيرد.» فقيهان جواب سهروردی را به انكار خاتميت تفسير كرده آن را سند كفر وی ‌ساختند. سند مذكور را به امضاء رسانيدند، و به حضور صلاح الدين ايوبی فرستادند، و او بيدرنگ فرمان قتل سهروردی و سوزانيدن آثار او را صادر كرد.[153]

ابن راوندی

از متکلمان مشهور به بیخدایی بوده است، یکی از محققان در مورد دیدگاه های وی مینویسد «ابن راوندی بیشتر انتقادهای خردگرایانه اش از اسلام را در دهان گروهی هندی به نام براهیما میگذارد و از دهان آنان سخن میگوید. بنا بر آنچه ابن راوندی گفته است براهیمایان معتقد بوده اند که خرد آدمی تنها مرجع دانش راستین و رفتار است و بنابر این هیچ نیازی به وحی پیامبران نیست».[154] گفته میشود ابن راوندی از بیان دیدگاه های الحادی خود بیمی نداشته است و همین سبب توطئه علیه جان او میشود و وی از این رو جان سالم به در میبرد که فرار میکند! دائره المعارف بزرگ اسلامی در مدخل ابن راوندی میگوید «متكلمى‌ چون‌ ابن‌ عقيل‌ (ه م‌) كه‌ گزارش‌ او توسط ابن‌ جوزي‌ (6/100) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌، مى‌گويد: در شگفتم‌ چگونه‌ كسى‌ كه‌ كتاب‌ الدامغ‌ را نوشته‌ و پنداشته‌ است‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ قرآن‌ را در هم‌ كوبيده‌ و نيز الزمرد را كه‌ در آن‌ پيامبران‌ و پيامبري‌ را تحقير مى‌كند، زنده‌ مانده‌ و كشته‌ نشده‌ است‌. وي‌ از هوش‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار بوده‌ و دانش‌ گسترده‌اي‌ در موضوعات‌ كلامى‌ و فلسفى‌ داشته‌ است‌ و متكلمان‌ برجسته‌اي‌ مانند ابوالقاسم‌ بلخى‌ شايستگى‌ او را در علم‌ كلام‌ ستوده‌اند (ابن‌ نديم‌، 216)». یکی از محققان در مورد وی و باورهایش نوشته است «ابن راوندی مدتی به نوعی تشیع میانه رو گرایش داد، ولی سر انجام تمام ارتباطات فکری اش را با مسلمانان قطع کرد و بعنوان یک بیخدا از دنیا رفت. معتزله وی را به حمله کردن به پیامبر اسلام، به قران، به وحی و در کل تمام شریعت در کتابهایش محکوم کردند.»[155]. همو ادامه میدهد «بخشهایی مانده از کتابهای او نشان میدهد که او چرا به زندیق بودن محکوم شده بود. این کتابها شامل نقد های برنده از پیامبری بطور کلی و پیامبری محمد بطور جزئی بود. راوندی باور دارد خرد آدمی از وحی برتر است. آنچه افراد موسوم به پیامبر یا با خرد سازگار است که در این صورت، که چون سایر مردم هم قدرت استفاده از خرد را دارند پیامبران بی مصرف هستند و نیازی به آنها نیست، یا سخنان آنان ناسازگار با خرد است که در این صورت باید کنار گذاشته شوند و خرد دنبال شود… معجزات نسبت داده شده به پیامبران و رمالان و جادوگران تماما جعلیات مطلق هستند…راوندی معتقد بود پاسخ خردپسند و قانع کننده ای را نمیتوان به پرسش وجود خدا و اعمال الهی داد… در میان باورهای او باور به ازلی بودن جهان، برتری دوالیسم به توحید، و سستی دانش منزل از طرف خدا بود».[156]

جعد بن درهم

گفته میشود که وی که بعدها به فرق معتزله نسبت داده شد است دیدگاه مسلمانان نسبت به صفات خدا را نفی میکرده است و منکر این شده است که موسی با خدا سخن میگفته است.[157] هشام از خلفای بنی امیه او را به عراق پیش خالد بن عبدالله قسری فرستاد و خالد جعد ابن درهم را در روز عید قربان به جرم بیخدایی و زندیق بودن سر برید. [158] یکی از محققین در مورد او میگوید: «گفته میشود که او ماتریالیست بوده است، و هوادارانش محمد را متهم به دروغگویی کرده اند و قیامت را نیز انکار کرده اند.[159].

ابوالعباس سرخسی

همچنین معروف به ابن الفرائقی [160] یکی از سرسپردگان فلسفه بود… در بسیاری از علوم قدماء تفنن داشت، خداوند قریحه ای نیکو بود و اطلاع او از  علوم کامل بود، چیره زبان بود و تصنیفات ملیح داشت… و در موسیقی تالیفات نیکو ساخت و در اختصار کتابهای منطقی مهارتی بسزا داشت[161] سرخسی در اول کار معلم معتضد شانزدهمین خلیفه عباسی (درگذشته 289 هجری قمری) بود، سپس ندیم او شد و از خاصان او گشت، و محرم راز او قرار گرفت، تا بجایی که در امور مملکت با او مشورت میکرد[162].  وی سر انجام به دست همان خلیفه به اتهام اینکه خلیفه را به بیدینی و الحاد فرا میخوانده به قتل رسید[163].

ابن مقفع

از دبیران دربار و از ادبای مشهور تاریخ اسلام است. وجه تسمیه پدر وی این بوده است که در کار دبیری و ثبت خراج کوتاهی کرده است و حجاج بن یوسف وی را کتک زده و به سختی شکنجه میکند بطوری که دستش کج میشود و از آن روی وی را مقفع نامیدند[164] وی چندین کتاب را به عربی ترجمه کرد و تالیفاتی هم به او نسبت داده میشود[165] عاقبت هم در حدود سال 142 سفیان مزبور دانشمند بی مانند را به بهانه زندقه و شک در دین و تعلق به کیش آباء و اجدادی و باطناً به اشاره خلیفه و بر اثر کینه و غرض شخصی بر سر تنوری آورد. ابتدا دست و پای او را بریده پیش چشمش بر تنور افکند و سوخت، سپس خود را در آتش تنور فرو کرد و گفت در مثله کردن تو بر من بحثی نیست چه تو زندیقی و مردم را به آراء و عقایت فاسده فاسد می نمائی. خلیفه از قتل ابن المقفع به هیچ وجه متاثر نشد بلکه این حرکت او را خوش آمد و از بیان بعضی از نویسندگان مطلع چنین بر می آید که قتل او اصلاً به امر خود منصور بوده.[166] ابن مقفع چنان که از مطالعه احوال او بر می آید دانشمندی ایرانی نسب بوده که در سایه قبول اسلام پیش عیسی بن علی و برادرش سلیمان تا اندازه ای عزیز و محترم شده لیکن از بعضی اشارات معلوم میشود که با تمام ایمانی که به مذهب اسلام ظاهر می کرده هنوز چندان دست از آیین قدیمی خود نکشیده و به یکباره آنچه را که از مراسم و آداب قومیت ایرانی می دانسته در زیر خاک نکرده بود.[167] یکی از محققین در مورد وی مینویسد «با توجه به دیدگاه کراوس (از مستشرقین معروف) ابن مقفع وارث سنت خردگرایانه ای بود که در زمان پادشاه ساسانی، کسی که گفته میشد دیدگاه روشنگرایانه واقعی هلنیستیکی را داشته است، یعنی خسرو انوشیروان شکل گرفت، به هر روی ابن مقفع از روی دیدگاه های مانوی، به اسلام حمله کرد، به پیامبر اسلام حمله کرد، به خداباوری اسلامی و سنن الهی و خود موضوع خدا در اسلام حمله (فکری) کرد.[168]

صالح بن عبدالقدوس

از شاعران بزرگ و متهم به زندقه و ثنويت ايرانی بوده است. برخی گفته اند كه عرب و از قبيلۀ ازد است. اما به ترجيح دكتر شوقی ضيف  ايرانی تبار است و ارتباطش با ازديان به وسيلۀ پيوند ولاء بوده است.[169] او كه از ترس حكومت فراری بود رو به دمشق آورد. كتابهای تاريخ می گويند خليفه مهدی، و شايد رشيد، در پی او كس فرستاد، و او را نزد خليفه بردند و بنابر بيشتر روايتها در سال 167 هجری به جرم عقيده در بغداد به دار آويخته شد. محققان و مورخان، چه متقدم چه متاخر، همه برآنند كه او زنديقی از دين برگشته بوده است.[170]

ابو مروان غيلان بن مسلم دمشقی از متكلمان بزرگ معتزله و يكی از مدافعان ارادۀ آزاد (قدرگرایی)، بوده است. جاحظ او را از بنيانگذاران مكتب اعتزال می شناسد كه پس از معبد جهنی در ستيز با انديشۀ جبريه، سخن گفت، و خشم هشام بن عبدالملك را بر انگيخت كه او را دستگير و به دروازه دمشق به دار آويختند يا به صليب كشيدند. برخی منابع او را متهم كرده اند كه دنباله رو حارثِ كذاب مدعی نبوت بود و اوزاعی فقيه به قتل او فتوی داد.[171] در روايات آمده است كه نخست دست و پای او را – از خلاف- بريدند، و پس از آن زبانش را قطع كردند.[172]

ابن ابی العوجاء

از زنادقه معروف سدۀ دوم هجری بوده است. گفته اند او به دين و خدا و آخرت ايمان نداشت. و با بزرگان معتزله همچون عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و شاعرانی كه اعتقاد دينی آنان مورد ترديد بوده همچون بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس حشر و نشر داشته است. در زمان منصور والی كوفه محمد بن سليمان او را به خاطر عقايد كفر آميزش دستگير كرد و به قتل او فرمان داد.[173] گويند روزی  در هنگام حج يكی از ائمۀ شيعه را مخاطب ساخت و گفت:»هان، تا كی به اين مشتی سنگ و گل می پناهيد و اين خرمن را می كوبيد و شتروار بگردِ آن هروله می كشيد؟ و هر گاه كسی در اين بينديشد می داند كه اين كار نادان است نه كار دانای تيزبين. و تو (اين حقيقت را بمردم) بگوی كه پيشوای اين مردمی، و پدرت پيشوا و پايه گذارش بوده است».[174]

بشار بن برد

از شاعران بزرگ در ادبيات عرب است. او كه از پدر و مادری ايرانی كه برده اعراب بودند متولد شد و از كودكی به زبان عربی شعر ميسرود و قبائل و اقوام و اشراف عرب را هجو ميكرد. او يكی از چهره های اصلی نهضت شعوبيه است و از طرف برخی از معاصرانش متهم به الحاد شده است.[175] اغانی بشار را از ياران بزرگانی چون واصل بن عطا، عمرو بن عبيد، صالح بن عبدالقدوس و عبدالكريم بن ابی العوجاء ميداند.[176] بشار يك ناسيوناليست افراطی و بدور از دين اسلام بوده است. برای او تشيع و تسنن فرقی نداشت، همان كه خلفای ثلاثه را نقد و هجو ميكرد، درباره علی بن ابيطالب نيز نظر مثبتی نداشت.[177] بشار در شعر خود برخی عقايد رايج اسلامی را هجو و مسخره ميكرد. گويند روزی كنيزكی خواننده و رقاصه، ترانه غنايی بشار را می‌ خواند و می رقصيد، بشار گفت: اين ترانه از سوره حشر بهتر است.[178]

مبرّد در الكامل گزارش منحصر بفردی از عقايد بشار دارد كه به عقايد مجوسی او تصريح شده است.[179] جاحظ نيز در «البيان» به عقايد زرتشتی بشار تصريح كرده است و شواهدی شعری ارائه می دهد.

سرانجام مهدی عباسی دستور ميدهد كه بشار را به اتهام زندقه تازيانه مرگ بزنند. گويند بشار در زير تازيانه می ناليد و ميگفت: حِسّ،حِسّ (= وا‍ژه ای كه اعراب برای ساكت كردن حيوانات بكار می برند) مهدی عصبانی شد. به بشار گفتند چرا نمی گويی بسم الله، الحمدلله؟! گفت: مگر نعمتی نصيب من شده است؟ آنقدر بشار را با تازيانه زدند تا جان سپرد.[180]

حسين بن منصور حلاج

وی معمولاً در شمار صوفیان دانسته میشود و گفته اند اصلش از بيضاء فارس بوده است. او به خاطر برخی از عقايدش متهم به كفر و زندقه شد. او را چندين بار به دادگاه كشاندند و سرانجام در آخرين دادگاه، محمد بن  داود ظاهری به كفر و قتل او حكم كرد. در ذی القعده سال 309 هجری ابتدا او را دو روز به صليب بستند، سپس او را پايين آوردند و تازيانه اش زدند و بعد اندامهايش را بريدند و كشتند و جسدش را به آتش كشيدند.[181]

ابن عطاء آدمی

یکی از صوفيان آمل بود. در زمان محاكمه حلاج برخی از نظرات و باورهای كفرآميز حلاج را تاييد كرد و از حلاج دفاع كرد. وزير وقت دستور داد او را زدند كه بر اثر جراحات وارده جان داد.[182]

عين القضات همدانی

كه نام اصلی وی ابوالمعالی عبدالله بود در سال 492 در همدان بدنيا آمد. عين القضات صوفی، شاعر، حكيم، فقيه و متكلم بود و از حيث جامعيت و احاطه در رشته های گوناگون معرفت به غزالی شباهت داشت. در هفتم جمادی الاخر 525 بر در مدرسه ای كه در آن تدريس می كرد او را به دار زدند و جسد او را سوزاندند. علت قتل او سؤظن فقهاء و متشرعۀ شهر بود كه از كلام او بوی نوعی الحاد و فلسفه می شنيدند و انتساب او به خيام- كه گفته می شد يكچند وی در نزد او تلمذ كرده بود- نيز از اسبابی بود كه اين سؤظن فقها را در حق وی افزود.[183]

محمد بن سعيد بن حسان

وی نيز يكی ديگر از كسانی بوده كه در حدود سال 150 هجری توسط ابوجعفر منصور به اتهام زندقه به دار آويخته شده است.[184]

بقلی

نام شخص ديگری است كه به اتهام الحاد توسط ابوجعفر منصور كشته شده است.» اين مرد (بقلى) ميگفت آدميزاده در اين دنيا شاخه‏ى گياهى بيش نيست كه ميرويد و رشد ميكند و نابود ميشود و ديگر بزندگانى باز نميگردد (انكار آخرت)».[185]

شرح حال و توضیحات بیشتری در مورد زنادقه را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنادقه و متفکران مادی» بخوانید.

با آنچه گفته شد و هزاران آزار دیگر که از جانب فقیها و دینمداران بنیادگرا بر فلاسفه و متفکران رفته است، آنچه مایه خیرگیست این است که هم ایشان اکنون پس از آن همه مظالم، و تعصبات  و سنگ مغزی هایی که به خرج داده اند باز هم مدعی این میشوند که اسلام موجب پیشرفت علم بوده است. افزون بر این همانطور که به نقش مستقیم زنادقه در نهضت ترجمه اشاره کردیم نمیتوان تصور کرد که این همه اندیشمند و نویسنده که یا واقعاً زندیق و ملحد بودند یا دستکم متهم به زندیق بودن میشدند، در شکل گیری محصولات فکری دوره شکوفایی بی نقش بوده اند، بلکه میتوان گفت اگر این حماقت ها و تعصبات دینی وجود نمیداشت و این متفکرین از بین نمیرفتند و آثارشان نابود نمیشد شاید سنت خرد محور، سکولار و علمی بسیار غنی و استواری از ایشان بجای می ماند که قطار پیشرفت بشری را شتاب میبخشید و مسلمانان را از این تیره روزی و فلاکتی که از دیرباز دچارش بوده اند بیرون میکشید، که شوربختانه به دلیل توحش اسلامی چنین نشد. این نیز خود علم ستیزی دیگری بود که اسلام علت آن شد، اسلام نه تنها علت پیشرفت نبود بلکه مانع اصلی پیشرفت و خار چشم اندیشمندان واقعی و غیر خرافی بوده و هست.

۵ منابع

[1]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ذبیح الله صفا.تهران.ناشر:دانشگاه تهران. چ پنجم: 1374. ص:32. به نقل از: كشف الظنون چاپ تركيه ج1 ص 33.
[2]  نک: اخبار  الحكماء  قفطي  چاپ  مصر  ص  233  –  تاريخ  التمدن الاسلامي طبع چهارم  ج3 ص 41 – 47 . كشف الظنون ج1 ص 446. نقل شده از: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص:33و34. همچنین نگاه کنید بع معجم البلدان پوشینه 5 برگ 243.
[3]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:34. به نقل از: مقدمهء ابن خلدون چاپ مصر ص 543 – 544.
[4]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:37. همچنين نك: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. تهران وزارت امورخارجه. مركز چاپ و انتشارات. 1382. ج1 ص:94. به نقل از: تفكر يونانی، فرهنگ عربی: نهضت ترجمه‌ی كتابهای يونانی به عربی در بغداد و جامعه‌ی آغازين عباسی. ديميتری گوتاس. ترجمه‌ی محمد سعيد حنايی كاشانی. تهران: مركز نشر دانشگاهی . 1381. ص:32.
[5]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 39. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:412.
[6]  همان. ص:40.
[7]  همان. ص:41. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:175.
[8]  تاريخ ادبيات در ايران.ذبیح الله صفا. تهران. انتشارات فردوس. چ دوازدهم:1378. ج1 ص:13 – 23.
[9]  همان. ج1 ص:25.
[10]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:125.
[11]  همان. ص:51.
[12]  دانشنامه قران و قرآن پژوهی. به كوشش بهاء الدين خرمشاهی. تهران. انتشارات دوستان و ناهيد. 1377. ج1 مقاله «ابن مقفع».
[13]  برای توضيحات بيشتر درباره‌ی اين مترجمان نك: تاريخ ادبيات در ايران. ج1 ص: 108-113.  يا: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:52-89.
[14]  تفكر يونانی، فرهنگ عربی. ص:74-68. نقل شده از: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. ج1 ص:99.
[15]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:126. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:124.
[16]  همانجا. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:130.
[17]  همان. ص:127.
[18]  The Cambridge history of Iran, the Sassanid Parthian Periods, Edited by Ehsan Yarshater, Cambridge University Press 1981. V3 P161
[19]  همان. برگ 486.
[20]  همان. برگ 538.
[21]  جمال الدين قفطى، ترجمه تاريخ الحكماء، (دوره شاه سليمان صفوى)، ص 483 – 485، 3. ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، ص 162 ـ 163،  لسان الملك سپهر، ناسخ التواريخ، ج 2، ص 345 – 346،  بغدادى، عبداللطيف، الافاده و الاعتبار، ص 114.
[22]  A history of Persia, Sir Percy Sykes, V I, 3rd Edition. MacMillan and Co. Limited St. Martin’s Street London, 1951 page 458

[23]  Islamic Philosophy and Theology, By W. Montgomery Watt, Published by Aldine Transaction 2008, Page 42.

[24]  نک: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:137و138. و تاریخ ادبیات در ایران. ج3 بخش اول ص:233. و ج4 ص:95 و 96.
[25]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:275.
[26]  تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی. عبدالرحیم غنیمه. مترجم: نورالله کسائی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران. چاپ سوم: تابستان 1377. ص:224. به نقل از: ابوالعباس احمد القمری. نفح الطیب. قاهره. چاپ المطبعه الازهریه. 1302 ه.ق . ج1 ص:102.
[27]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:135.
[28]  همان. ص:140.
[29]  همان. ص:147. به نقل از: طبقات الامم. چاپ بیروت. ص:66.
[30]  تاریخ دانشگاهای بزرگ اسلامی. ص:224. به نقل از: الفلسفه الاسلامیه فی المغرب. مجد غلاب. ص: 64 و 66.
[31]  تاريخ فخرى، محمد بن على بن طباطبا معروف به ابن طقطقى(م 709)، ترجمه محمد وحيد گلپايگانى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چ دوم،1360ش. ص:250- 249.
[32]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:231.
[33]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. به نقل از: تاريخ علم كبريج، ص303.

[34]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 170.[35]  Routledge Encyclopedia of Translation Studies, Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Contributor Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Published by Routledge, 1998, Page 521.

[36]  از تارنمای روزنامه تلگراف مرور شده در تاریخ 29 ژانویه 2008.
[37]  از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله منتظری نسخه اینترنتی ،برگ 29، در تاریخ 20 دسامبر 2008
[38]  گنجينه معارف شيعه( ترجمه كنز الفوائد و التعجب)‏. ابو الفتح كراجكى.مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران. ناشر: چاپخانه فردوسى‏. چ اول‏. بی تا. ج‏2 ص:114.
[39]  خصال. شيخ صدوق‏. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران‏.انتشارات كتابچى‏. چ اول: 1377 ش‏. ج‏1 ص:83.
[40]  اصول كافى. شيخ كلينى.مترجم: حاج سيد جواد مصطفوى‏. تهران‏. ناشر: كتاب فروشى علميه اسلاميه‏. چ اول‏. بی تا. ج‏1 ص: 38.
[41]  مصباح المتهجد. شيخ طوسى‏. بيروت‏. موسسه‏فقه الشيعه‏. 1411 ه – 1991م ص 472 . دعاى روز چهارشنبه‏. «لا علم الا خشيتك ليس لمن لم يخشك علم».
[42]  آداب سفر در فرهنگ نيايش‏.عبد العلى محمدى شاهرودى‏. تهران‏. نشر آفاق. چ اول‏:‏1381 ش‏.ص:29.
[43]  تحف العقول. ابن شعبه حرانى‏.مترجم: احمد جنتى‏. تهران‏. امير كبير. چ اول‏:1382 ش‏. ص:55.
[44]  مشكاة الانوار. فضل بن حسن حفيد شيخ طبرسى‏.مترجم:عزيز الله عطاردى‏. تهران. ناشر: عطارد. چ اول‏:1374 ش‏. ص:123.
[45]  نهج الفصاحة. گرد آورنده و مترجم:ابو القاسم پاينده‏. تهران&llm;. ناشر: دنياى دانش. چ چهارم‏:1382 ش‏. ص: 578.
[46]  مصباح الشريعة. منسوب به امام صادق (ع).ترجمه عبد الرزاق گيلانى‏. تهران‏. ناشر: پيام حق‏. چ اول‏:1377 ش‏. ص: 415.
[47]  نک: پيام پيامبر.بهاء الدين خرمشاهى- مسعود انصارى‏. تهران‏. ناشر: منفرد. چ اول‏:1376 ش‏. ص: 587.
[48]  نک: بنادر البحار.محمد باقر مجلسی. مترجم: سيد علينقى فيض الاسلام‏. تهران‏. انتشارات فقيه‏. چاپ: اول‏. بی تا. ص:101.
[49]  برای نمونه مراجعه کنید به: Bertrand Russell, Religion and Science, Oxford University Press, USA, 1997
[50]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص 209. به نقل از: تاريخ علم در ايران، مهدی فرشاد، اميركبير،تهران،1365. ج1 ص 86-87.
[51]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص209. به نقل از: تاريخ علم، جورج سارتون،ترجمه: غلامحسين صدری افشار، انتشارات وزارت علوم، تهران، 1353.ج1 ص 62-61.

[52]  One hundred philosophers, the life and work of the world’s greatest thinkers. Peter J. King, Baron’s educational series, New York, 2004, page 48.

[53]  همانجا.

[54]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[55]  سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ سوم 1377 تهران،  پوشینه نخست، مقدمه مصحح، محمد بن اسحاق مولف کتاب سیره، ب (2) به نقل از از المعرفه و التاریخ، ج 2 ص 742 و تاریخ بغداد، ج 1 ص 215.
[56]  ابن خلدون، مقدمه، چاپ مصر، ص 285-6 به نقل از، دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم تهران، انتشارات سخن 1378، برگ 118.
[57]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 115.
[58]  پزشکان برجسته در عصر تمدن اسلامی. علی عبدالله دفاع. مترجم: علی احمدی بهنام. تهران. ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. چ اول 1382. ص:94.
[59]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:200.
[60]  همان. ص:289 و291.
[61]  همان. ص:322.
[62]  تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی. ص:447 و 449.
[63]  همان. ص:535 و 539 و 548.
[64]  ابن ابی اصبیبه، طبقات الاطباء، 124/1، چاپ بیروت، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران برگ 96.
[65]  تاريخ فلسفه اسلامی. هانری كربن. ترجمه: اسد الله مبشری. انتشارات امير كبير. تهران. چاپ اول:1352. ص: 197.
[66]  همان. ص:201.
[67] Great Medieval Thinkers, Al-Kindi Oxford University Press US, 2006 Page 74.
[68]  الفرق بين الفرق. البغدادی. چاپ مصر:1367 ق. نقل شده از: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141 – پاورقی.
[69]  نك به: تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی.علی اصغر حلبی.تهران.انتشارات اساطیر. چ اول:1373. ص:548.
[70]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ابو القاسم پرتو. انتشارات اساطير. تهران. چ اول:1373. ص: 132.
[71]  نك :  التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:88.
[72]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ص: 133.
[73]  تاريخ فلسفه اسلامی. ص: 179.

[74]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[75]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ص:176.
[76]  نك: همان. ص:177.

[77]   ترجمه از ویکیپدیای انگلیسی در مدخل Al-Razi در تاریخ 20 ژانویه 2008، به نقل ازJennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230[78]  Seyyed Hossein Nasr (1993), An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines, p. 203. State University of New York Press, ISBN 0791415163 به نقل از Munazarat 303: «Muqayyam ‹ala al-ikhtilafat, musirr ‹ala aljahl wa’l-taqlid».

[79]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 330.
[80]  همانجا، به نقل از صفا، ذبیح الله، تاریخ علوم عقلی، 282.
[81]  پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. انتشارات وزارت خارجه. تهران.1382.ج1 ص:260. به نقل از: عمر خيام. احمد حامد العراف. چاپ بغداد.ص: 112-117.
[82]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:327.
[83]  همان. ص:331.
[84]  اخبار الحكما. چاپ لايپزيگ. ص:243-244. نقل شده از:تاريخ ادبيات در ايران.ج2 ص:525.
[85]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:202.
[86]  همان. ص:181.
[87]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:257.
[88]  نقد آرا ابن سينا در الهيات (نسخه الكترونيك). مصطفی حسينی طباطبايی. تهران:1361. ص:54.
[89]  همان. ص:44.
[90]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:228. به نقل از : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.ج‏22،ص:164.
[91]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[92]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[93]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:287.
[94]  قانون در طب (نسخه الكترونيك). ابن سينا. مترجم: شرفکندی هژار. تهران. انتشارات سروش. 1360. ص:640.
[95]  همانجا.
[96]  همانجا.
[97]  همان. ص:641.
[98]  همانجا.
[99]  همان. ص:643.

[100]  Cambridge Studies in Islamic Civilization, Arabic historical thought in the classical period, Tarif Khalidi, Cambridge University Press, London, 1994, Page 112.

[101]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:454. به نقل از: «الكندی» ، احمد فؤاد الاهوانی، ترجمۀ رضا ناظمی‌، در تاريخ فلسفه در اسلام، به كوشش ميان محمد شريف، مركز نشر دانشگاهی، تهران،1362.ج1 ص:593- 612.

[102]  Muslims: Their Religious Beliefs and Practices, By Andrew Rippin, Routledge, 2001 , Page 66.[103]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 248.

[104] A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 258.
[105]  Western Muslims and the Future of Islam By Tariq Ramadan , Oxford University Press, US, 2005, Page 48.
[106]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 139. به نقل از معجم الادباء. ج4 ص:167.
[107]  همانجا. به نقل از معجم الادباء. ج5 ص: 74-75.
[108]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:473.
[109]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:43.
[110]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ص:473.
[111]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. ص 296-299.
[112]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2ص:275. به نقل از: معجم الادباء. چاپ مصر. ج14 ص:52.
[113]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:46.
[114]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:144. به نقل از: الاغانی. ج17 ص:18.
[115]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:145.
[116]  همانجا. به نقل از: معجم الادباء. ياقوت. چاپ مصر. ج17 ص:288.
[117]  همانجا. به نقل از: طبقات الشافعيه السبكی. چاپ مصر. ج1 ص: 234 و 235.
[118]  همان. ص:146. به نقل از: رجال نجاشی. چاپ بمبئی. ص:47.
[119]  همانجا.
[120]  همان. ص:147. به نقل از: الفهرست . ابن نديم . چاپ مصر. ص:418.
[121]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص: 282.
[122]  عماد الدین نسیمی، زندگی، اشعار و عقاید شاعر و متفکر حروفی، دکتر علی میرفطروس، انتشارات عصر جدید، سوئد، استکهلم، چاپ نخست 1992، برگ 51.
[123]  همانجا برگ 51.
[124]  همانجا برگ 55، به نقل از تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، انتشارات خوارزمی، تهران برگ 212.
[125]  همانجا، به نقل از سیاست نامه، صص 263، 264، 272 و 273.
[126]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص382 تا 406.
[127]  محي الدين در آئينه فصوص. جلد اول؛ مرتضى رضوى؛ فخر دین؛ نوبت چاپ : اول، بهار 1383؛  فصل اول.
[128]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.
[129]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:259. به نقل از: بغية الوعاة في طبقات اللغويين و النحاة. جلال الدين سيوطی. قاهره. مطبعة السعادة. 1964م. ص:211.
[130]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:150.
[131]  همان. ص:148. به نقل از: النقذ من الضلال. غزالی. ص:9. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:49.
[132]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:149. به نقل از: فاتحة العلوم. چاپ مصر. سال 1322ه.ق .ص:56.
[133]  همان. ص:150. به نقل از: مقاصد الفلاسفة. غزالی. چاپ قاهرة. 1331 ه.ق . ص:3.
[134]  همانجا. به نقل از: المنقذ من الضلال. غزالی. ص:10-11. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:52-53.
[135]  تاريخ ادبيات در ايران. ص:276. به نقل از:تلبيس ابليس. ابن الجوزی. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:82-83.
[136]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141. به نقل از: تلبيس ابليس. ابن الجوزي. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:45-50.
[137]  هر چند مجلسی متعلق به قرن 11 هجری است، ما نظرات او را می‌آوريم تا نشان دهيم فقهای شيعه نيز از ستيز با دانشمندان و فلاسفه مبرا نيستند.
[138]  آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار. محمد باقر مجلسی. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. ناشر: اسلاميه‏. تهران. چاپ اول‏:1351 ش‏. ج‏3 ص:177.
[139]  همان. ج‏4  ص:163.
[140]  همان. ج‏2  ص:134.
[141]  همان. ج‏1  ص:205.
[142]  بحار الانوار. علامه مجلسی. مؤسسة الوفاء. بيروت – لبنان. 1404 ه.ق . ج8 ص:328.
[143]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص 392. به نقل از: بحارالانوار 57/197.
[144]  همان. ص387. به نقل از: تذكرة الفقها. 9/37.
[145]  همان. ص 396.
[146]  همان. ص 400 و 401. به نقل از: شناختنامه علامه طباطبايی، 4/144-143، مقاله «نقد مقاله عقل و دين» ، علی ملكی ميانجی.
[147]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378. ص205.
[148]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.. ص 203 و 205 و 251.
[149]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:457. به نقل از: تاريخ فلسفه در جهان اسلامی، حناالفاخوری- خليل الجر، ترجمۀ عبدالمحمد آيتی، كتاب زمان،1358.ج2 ص351.
[150]  برای بحثی جالب در این زمینه و نمونه هایی از شعرای یاد شده مراجعه شود به همانجا برگ 58 تا 63.
[151]  نك به: روابط حكمت اشراق و فلسفه ايران باستان. هانری كربن. ترجمه: ع- روح بخشان. اساطير.تهران. چ اول:1382.
[152]  ص:254.
[153]  «مقدمه» هياكل النورِ سهروردی . ص:10-18. به خامه محمد علی ابوريان. چاپ مصر. 1968. نقل شده از:تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:359.

[154]  Samuel ben Hofni Gaon & his Cultural world, David E.Sklare, Leiden; New York; Koln, Brill 1996, Page 129.[155]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 259.

[156]  همانجا.
[157]  Doubt: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson, By Jennifer Michael Hecht Harper, San Francisco, 2004, Page 222
[158]  سير اعلام النبلاء پوشینه 5، برگ 433 و سفینه البحار، پوشینه 1، برگ 157.
[159]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 252
[160]  یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، چاپ دارالمامون، 1963، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران، برگ 101.
[161]  ابن القفطی، اخبار الحکماء، 55، چاپ مصر، نقل شده در همانجا.
[162]  ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء، 191/2، بیروت، 1965، یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، توحیدی، ابوحیان، اخلاق الوزیرین، 235، چاپ دمشق، 1965، محمد بن تاویت الطنجی.
[163]  دبور، تاریخ الفلاسفه فی الاسلام، 191، ترجمه ابوریده، یاقوت حموی، معجم الادباء 101/3-99.
[164]  شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35، انتشارات اساطیر، 1382، برگ 30.
[165]  برای بحثی در مورد تالیفات وی مراجع شود به شرح حال عبدالله ابن مقفع برگ 90.
[166]  ابن خلکان در ترجمه حال حسین بن منصور حلاج، جلد 1، صفحه 164-165، چاپ تهران، نقل شده در شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35.
[167]  شرح حال عبدالله ابن مقفع، برگ 36-37.
[168]  همانجا.
[169]  تاثير پند پارسی بر ادب عرب، عيسی العاكوب، مترجم: عبدالله شريفی خجسته، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1374.ص:290. به نقل از: تاريخ الادب العربی (العصر العباسی الاول)،شوقی ضيف،ص:393.
[170]  همان. ص:291.
[171]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان.ص:474. به نقل از: جاحظ/البيان، 1/259، 2/164، 3/281.  الفهرست/171.
[172]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:169.
[173]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:173- 175.
[174]  همان.ص:174. به نقل از:بحارالانوار،علامه مجلسی، چاپ كمپانی، 5/ 111- 112.
[175]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان. مولفان: دكتر ر. ناث، پرفسور گلدزيهر، محمد افتخارزاده. مترجمان: محمود افتخارزاده، محمد حسين عضدانلو. ناشر: مؤلف. تهران.1371. ص 409. به نقل از:اغانی،3/62.
[176]  همان.ص409. به نقل از: اغانی، 3/22.
[177]  همان. ص411.
[178]  همانجا. به نقل از: اغانی، 3/55.
[179]  همان. ص413. به نقل از:الكامل، مبرد، 2/923.
[180]  همان.ص 427. به نقل از: اغانی،3/70-72.
[181]  جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير، تهران،1357.ص:148-150.
[182]  جستجو در تصوف ايران.ص:146.
[183]  جستجو در تصوف ايران. ص:194 – 205.
[184]  تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى (م 748)، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، ط الثانية، 1413/1993.ج‏9،ص:269.
[185]  فرزندان ابو طالب، ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى (م 356) ، ترجمه جواد فاضل، تهران، كتابفروشى على اكبر علمى،1339ش. ج‏1،ص:249.

چرا معجزه حقیقت ندارد؟

کسانی که  تمایل بر یافتن علت معجزات دارند، و مایلند مسائل طبیعت را مانند فلاسفه درک کنند و به معجزات همچون ابلهان شگفت زده خیره نمیشوند، به سرعت از جانب کسانی که دینخویان آنها را مفسران (حقیقی) طبیعت و خدایان میدانند، منحرف و کافر خوانده خواهند شد. چون این مردان میدانند، هنگامی که نادانی به کناری گذاشته شود، آن شگفت زدگی نیز به کناری گذاشته خواهد شد، شگفتی که تنها ابزار آنها برای حفظ مرجعیت آنهاست.

باروخ اسپینوزا (1)

پیشگفتار.

هرچه از مراکز علمی و تمدن دورتر شوید بر تعداد مدعیان معجزات که در اطراف خود خواهید یافت افزوده خواهد شد و مردمی را خواهید یافت که بیشتر از مردم عالِم و متمدن رویدادهای اطراف خود را با تعابیر جادویی و ماوراء طبیعی تفسیر و توجیه میکنند. به یاد دارم در سفری که به جنگلهای سه هزار و دو هزار داشتم در بالای کوه ها چشمه ای وجود داشت که آنرا پنجه سلیمان مینامیدند، رسوبات آهکی که در دیواره چشمه آب گرم وجود داشت شبیه این بود که کسی با دست آن چشمه را کنده باشد و روستاییان را باور بر آن بود که این چشمه را حضرت سلیمان کنده است، در همان اطراف در بالای کوهی زمینی بسیار وسیع و بسیار صاف و مسطح دیده میشد که آنرا نیشت رستم میخواندند، میگفتند این زمین صاف شده است چون رستم روی آن نشسته است، و اینها تنها نمونه هایی است کوچک، اما در شهرهای بزرگ معمولاً کمتر چنین مزخرفاتی را از اشخاص میشنوید. مخلوط کردن آب زمزم با تربت کربلا و آیه نوشتن دور ناف زنان توسط ملایان هنوز هم در بسیاری از خرده اجتماعهای ایرانی رواج و طرفدار دارد، این بدان معنی نیست که در شهر ها چنین چیزهایی را نمیتوان دید، در شهر ها هم مردمان بدوی، واپسگرا و نادان برای رفع بلایای هفتادگانه در صندوقهای گدایی پول میریزند و سفره ابوالفضل و حضرت رقیه برپا میکنند، اما یقیناً تعداد چنین مواردی در جوامع متمدن تر کمتر از جوامع بدوی تر است. افزون بر جغرافیا، اگر به تاریخ نیز نگاه کنیم میبینیم که هرچه به عقب برگردیم وجود ماوراء طبیعت، جادو، شفا، معجزه و غیره بیشتر میشود و مردم باور بسیار عمیق تری نسبت به این مسائل داشته اند. علم و خردگرایی از یک سو و دین از سوی دیگر در جبهه های مختلفی با یکدیگر درگیری دارند، و یکی از مهمترین این جبهه ها بدون تردید مربوط به همین مسئله معجزه است.

معجزه همچنین از باورهای رایج تقریباً تمامی ادیان است، بیشتر ادیان به ماجراهای خارق العاده  و ماوراء طبیعی اشاره میکنند و آنها را واقعی و تاریخی میدانند. در این نوشتار من بر آنم تا نشان دهم باورداشتن به اعجاز نابخردانه است و دلیلی وجود ندارد که بپذیریم معجزات واقعیت دارند. روش بحث من در این نوشتار بررسی ادعاهای مختلف در ارتباط با معجزه و رد آنها نیست، بلکه من بگونه ای ریشه ای قصد دارم نشان دهم که هیچ رخدادی نمیتواند معجزه آمیز باشد، و هرگاه معجزه را تعریف کنیم خواهیم دید که یا تعریفمان نادرست است و یا اینکه با آن تعریف محال است رویدادی را مصداق معجزه دانست، این است که نیازی به رد ادعاهای اعجاز نیست، بلکه میتوان با تفکر در معنی معجزه، نشان داد که رویدادن آن محال است. روشن است که حتی اگر تمامی استدلالهای اقامه شده در اینجا نیز باطل باشند بازهم این به آن معنی نخواهد بود که معجزه مسلم است، بلکه به آن معنی خواهد بود که معجزه محال نیست و ممکن است، در چنین شرایطی همچنان مدعیان واقعیت داشتن معجزه باید شواهد معتبری را برای اثبات معجزه نشان دهند.

این نوشتار به پنج بخش کلی تقسیم میشود، نخست راجع به این مسئله بحث خواهد شد که بررسی معجزات اساساً چه اهمیتی دارد، در بخش دوم پیرامون دلایل نقلی پیرامون معجزه بحث خواهد شد، معمولاً معجزات به آن شیوه که در ادیانی همانند اسلام مطرح هستند در مقابل ما حاضر نیستند و ما امکان بررسی شهودی آنها را نداریم. اغلب تنها منبعی که وجود دارند، تعدادی دلایل نقلی هستند، یعنی عده ای برای ما نقل میکنند که معجزه ای در زمانی روی داده است. دومین بحث ما این است که آیا این منابع میتوانند نشان دهند که رخ دادن معجزات ممکن است و معجزات رخ میدهند؟ پس از این بحث در بخش سوم به بررسی نظر هیوم در ارتباط با همین موضوع خواهیم پرداخت. در بخش چهارم بعد از آن به بررسی امکان وجود معجزه پس از تعریف معجزه خواهیم پرداخت و نتیجه بخش دوم این خواهد بود که تجربه دست اول (بدون واسطه و غیر نقلی) از معجزات نیز میسر نیست، بنابر این دلیلی وجود ندارد که شخصی خردگرا بپذیرد که معجزه ای هرگز روی داده است یا روی میدهد یا ممکن است روی بدهد. در بخش پنجم نظرات برخی از متکلمان شیعی را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که تعاریف و گفته های آنان نیز دچار اشکال است و با تعاریف آنان نیز نمیتوان وجود معجزه را انتظار داشت.

بحث در مورد معجزات چه اهمیتی دارد؟

در بسیاری از نامه هایی که من دریافت میکنم از من در مورد مسائل مختلفی که معجزه پنداشته میشوند پرسش میشود، و از من در مورد آنها توضیح خواسته میشود، فرصت و امکان بررسی تک تک این موارد برای من وجود ندارد این است که بهتر است من مسئله معجزه را بطور کلی حل کنم تا لازم نباشد بصورت جزئی به بررسی تک تک معجزه ها بپردازم.

افزون بر این در رد کردن معجزات دستکم میتوانم از سه فایده نام ببرم. نخست اینکه اخیراً براهینی در فلسفه دین برای اثبات وجود خدا مطرح شده اند که تلاش میکنند نشان دهند از طریق معجزات میتوان وجود خدا را اثبات کرد و رد کردن امکان معجزات باطل بودن این براهین را اثبات میکند. دوم اینکه بسیاری از مسلمانان معتقدند از ضروریات نبّوت داشتن معجزه است، مثلاً ابن سینا میگوید «تنها روش قابل استفاده برای ع موم، در اثبات صدق ادعای نبّوت ظهور معجزه است» (2)، هرگاه معجزه اساساً باطل باشد آنگاه کسی معجزه نخواهد داشت و در نتیجه اصل نبّوت که از اصول اسلام است نیز رد خواهد شد. سوم اینکه باور به معجزه مرا آزار میدهد من از اینکه افرادی در قرن 21 ام به مشتی یاوه باورمند باشند بسیار آزرده خاطر هستم و از همین روی همواره تلاش میکنم به این افراد کمک فکری رسانم تا از شر خرافات که معجزات یکی از مصادیق بارز آن است رهایی یابند. به دلیل اینکه این سه مسئله دارای اهمیت هستند، رد معجزه را میتوان ابزاری سودمند در جهت گسترش خردگرایی و خرافه ستیزی  دانست و از این رو بحث در مورد معجزه اهمیت می یابد.

در بسیاری از جوامع افرادی هستند که ادعا میکنند معجزه میکنند و از این طریق به مردم و اجتماع آسیب میرسانند، از آنجا که حکومت فعلی ایران نیز حکومتی است مبتنی بر حماقت های مذهبی، این حکومت نیز به نوعی وجودش مبتنی بر همان معجزات است، این است که رد کردن معجره و روشن کردن ذهن مردم در این مورد از نظر اخلاقی نیز کاری با ارزش محسوب میشود زیرا ابزار تحمیق و استحمار مردم بیچاره را از نظام آقا امام زمان میگیرد.

در بررسی معجزه باید این مسئله را در ذهن داشته باشیم که اثبات ممکن بودن معجزه بر گردن مدعی درستی آن است و نیازی نیست منکر معجزه محال بودن آنرا اثبات کند. به دلیل اینکه درستی امکان رخدادن اعجاز مورد توافق نیست و بدیهی نیست، شخصی که مدعی درستی امکان رخداد معجزه واری است باید اسناد و یا استدلالهایی در این زمینه ارائه دهد و منکر معجزه تنها کافیست که نشان دهد اسناد و استدلالهای شخص مدعی قابل قبول نیستند تا به هدف خود که انکار معجزه است برسد.

آیا دلایل نقلی و منابع اخباری میتوانند وجود معجزه را اثبات کنند؟

اگر معجره نشانه پیامبری باشد و تنها پیامبران معجزه داشته باشند، آنگاه مسلمانان معتقد به معجزه هرگز نمیتوانند نمونه ای از معجزه را نشان بدهند، زیرا از نظر ایشان، پس از محمد دیگر پیامبری وجود ندارد که بخواهد اعجاز کند! بنابر این تمام مدارکی که معتقدان به معجزه دارند و بر روی میز میگذارند مشتی کتابهای دینی است که ادعا میکنند پیامبری در دورانی معجزه کرده است. حال پرسش این است که آیا این منابع که آنها را منابع اخباری مینامیم میتوانند ممکن بودن معجزه و اینکه معجزه واقعاً اتفاق افتاده است را اثبات کنند؟ به دلیلی که با استناد به یک نوشته یا گفته آورده میشود و نمیتوان با آن تجربه مستقیم داشت دلیل نقلی میگویند، و کتابها و نوشتارهای دینی پر هستند از دلایل عجیب و غریب و معجزه آمیزی که ادعا میکنند در دورانهایی از تاریخ واقعاً رویدادهای معجزه آمیزی وجود داشته اند.

دستکم به پنج دلیل دلایل نقلی نمیتوانند امکان معجزه را اثبات کنند.

1- معجزه ممکن نیست. در برخورد با تاریخ باید خرد را در نظر گرفت، تواریخ کهن پر از اسطوره ها و افسانه ها و اتفاقهای معجزه آمیزی است که مردمان مختلف ساخته اند و این برای مردمان کهن عادی و جذاب بوده است که مقداری اسطوره و اتفاقات عجیب و غریب را نیز به تاریخشان وارد کند. ابن خلدون به درستی در این مورد میگوید «آدمی علاقه به پذیرفتن مزخرفات دارد»، و این در مورد بسیاری از مردمان باستانی و باستانگرای امروزی صدق میکند. در نتیجه اگر از نگر عقلی معجزه ناممکن باشد، وقتی تاریخ را میخوانیم باید تمامی ادعاهای معجزه را به دلیل اینکه عقلاً محال هستند رد کنیم. در مورد اینکه آیا معجزه ممکن است یا نه استدلالهای مرتبط در بخش پسین خواهد آمد.

2- معجزات معمولاً همزمان با اتفاق افتادنشان توسط عده ای نفی نیز میشوند. معمولاً در همان منابعی که ادعا میکنند شخصی معجزه انجام داده است، اشخاصی نیز هستند که علیه این ادعا رفتار میکنند یا معجزه بودن آن ادعا را بطور کلی رد میکنند. مثلاً در داستان موسی و ساحران فرعون، عده ای میگویند موسی معجزه کرده است (ساحران) و عده ای هم این را نمیپذیرند و معجزه وار بودن را رد میکنند (فرعون). اگر قرار است ما بین سخن این دو گروه قضاوت کنیم تا ببینیم کدامیک درست میگویند، و اگر تمامی پیشفرضهایمان را (مثلاً دلیل 1) نادیده بگیریم، آنگاه باید همانقدر احتمال واقع شدن معجزه را بدهیم که احتمال رد شدن آنرا میدهیم. و از آنجا که بار اثبات واقع شدن معجزه بر گردن مدعی اعجاز است، او در اثبات اینکه به دلایل نقلی معجزه ای اتفاق افتاده است شکست میخورد. افزون بر این من نمیتوانم تصور کنم که شخصی به واقع اعجازی را از جانب خدا به مردم نشان بدهد و مردم وی را پشتیبانی نکنند و انکار را پیش گیرند. برای نمونه آیا براستی ممکن بود محمد ماه را دو نیم کند و معجزات دیگر از خود نشان دهند و همچنان عده ای به دشمنی و جنگ با او بپردازند؟ آیا خود شما اگر شخصی نزدتان بیاید و بگوید که پیامبر است و ناگهان برایتان ماه را به دو قسمت تقسیم کند به او ایمان نخواهید آورد؟ روشن است که طبع و فطرت انسان و آنهم انسان خرافاتی باستانی که در شبهه جزیره عربستان زندگی میکرده است اینگونه نیست که در مقابل معجزه بایستد. پس هرگاه محمد معجزه ای میداشت انتظار میرود که دشمنانی در زمان خودش نداشته باشد. اما چنین نیست و میبینیم که در طول تاریخ هرجا ادعای انجام معجزه ای وجود دارد افرادی نیز در مقابل آن، به انکار روی آورده اند. از این گذشته اگر چیزی که معجزه نامیده میشود واقعاً در دورانی اتفاق افتاده باشد، ممکن است آن چیز معلول علت های طبیعی بوده باشد اما مخاطبان آن که معمولاً افرادی عامی و فاقد دانش و ابزارهای علمی برای بررسی پدیده ها هستند به دلیل اینکه نادان از قوانین طبیعت بوده اند و نتوانسته اند آنرا توجیه علمی کنند، بویژه آنکه بشر عادتی نادرست داشته و دارد و آن این است که نادانسته ها را به خدا نسبت میدهد (برای بررسی جزئی تر این قضیه به نوشتاری با فرنام خدای حفره ها مراجعه کنید) و یا آنرا معجزه نامیده اند، پس از آنجا که یک معجزه در گذشته اتفاق می افتد و قابل تکرار کردن نیست نمیتوان به یقین گفت که چنین نبوده است زیرا ما دیگر نمیتوانیم چنین رویدادی را در شرایط آزمایشگاهی بررسی کنیم و ببینیم که آیا علل طبیعی داشته است یا نه، گرچه خود اینکار نیز محال است، آیا میتوان بصورت علمی معجزه ای را بررسی کرد و حکم کرد که آن رویداد ماوراء طبیعی بوده است؟ بررسی علمی یعنی بررسی طبیعی و قوانین طبیعت، حال وقتی چیزی ماوراء طبیعی است مگر میتوان آنرا از نگر طبیعی بررسی کرد؟ اینکار شبیه آن است که کسی بخواهد تنها با یک ترازو، مساحت جایی را بدست بیاورد.

افزون بر این اگر ما رویدادی که معجزه آمیز تلقی میشود را بررسی کنیم و علتهای طبیعی برای آن نیابیم این به آن معنی نیست که آن رویداد دلایل طبیعی ندارد! شاید ما نتوانیم چنین علت هایی را پیدا کنیم و نیاز به دانش و تکنولوژی پیشرفته تری برای کشف آن علت ها داشته باشیم! از طرفی دیگر روش علمی انتها ندارد، یعنی اگر علتی نیز یافت نشد دانشمندان به کنکاش خود ادامه خواهند داد و هرگز نمیتوانند بگویند که این پدیده علتی طبیعی ندارد، بلکه حداکثر میگویند ما هنوز برای آن علتی یافت نکرده ایم.

البته مسئله بی علتی که در فیزیک کوانتومی مطرح شده است و قوانین آماری طبیعی ناشی از آن هستند، یا تفسیر معروف به تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی که قائل به برخی پدیده های کاملاً بی علت است با این مسئله کاملاً متفاوت است. در علم تعریف مشخصی از علت وجود دارد (برای جزئیات در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام علّیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی) و وقتی فیزیک دانی میگوید پدیده ای بی علت است منظورش این است که با همان تفسیر علمی علّیت نمیتوان علتی را برای فلان پدیده یافت، بنابر این میدانیم که فلان قضیه علتی ندارد. تفاوت در اینگونه موارد این است که ما میگوییم پدیده ای علتی ندارد، و این به آن معنی نیست که علتی ماوراء طبیعی دارد یا ندارد، اساساً همانگونه که گفته شد ابزاری وجود ندارد که بتوان فهمید علتی ماوراء طبیعی وجود دارد یا ندارد. بنابر این بی علتی که در فیزیک نوین مدتی است مطرح شده است و بسیاری از دانشمندان به آن اعتقاد دارند، ارتباطی با علت ماوراء طبیعی که یک مسئله دینی است ندارد.

همچنین ممکن است چیزی که معجزه نامیده میشود یک رویداد کاملاً طبیعی باشد و دوست داران شخصی که معجزه برایش منفعتی آورده است به آن شاخ و برگ داده باشند و آنرا گسترده کرده باشند، امروزه نیز این افراد همان کار را انجام میدهند، در بسیاری از مذاهب و فرقه های دینی هواداران یک رهبر مذهبی یا روحانی وی را دارای کرامات و معجزات میدانند، برای نمونهسای بابا و آیت الله بهجت هردو از جانب هوادارانشان دارای کرامت دانسته میشوند.

3- معجزات در ادیان دیگر، درستی ادعای معجزه در یک دین را رد میکند. ادیان همگی نسبت به یکدیگر متناقض هستند، تقریباً هیچ دو دینی یکدیگر را به درستی قبول ندارند، مسیحیان خود را به یهودیت نسبت میدهند و یهودیان مسیحیت را رد میکنند، مسلمانان خود را به مسیحیت نسبت میدهند و مسیحیان اسلام را رد میکنند، بهائیان خود را به اسلام نسبت میدهند و مسلمانان بهائیت را رد میکنند. البته باید گفت منظور در اینجا از یک دین، اصل آن دین نیست بلکه برداشتی است که پیروان یک دین از آن دین و سایر ادیان دارند، زیرا پیروان ادیانی که دینشان را به دین دیگر نسبت میدهند معمولاً معتقدند که پیروان دین قبلی برداشت  و خوانش درستی از دینشان ندارند و دینشان تحریف شده است. مثلاً مسلمانان معتقدند مسیحیان واقعاً پیرو عیسی که یک پیامبر (و نه خدا) بوده است نیستند و دینشان تحریف شده است، به همین دلیل مسلمانان مسیحیت که برابر با برداشت هواداران آن از دینشان است را رد میکنند.  حال که چنین رابطه ای میان ادیان برقرار است و همگی ناقض یکدیگر هستند و سخنان متفاوتی میگویند، منطقاً دو حالت پیش می آید، یا همه ادیان نادرست هستند یا تنها و تنها یکی از آنها درست است! این قضیه علاوه بر ادیان زنجیره واری که خود را به یکدیگر نسبت میدهند (یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت) در مورد ادیان دیگر همچون هندوئیسم نیز مشکل ایجاد میکند. بعنوان مثال هندو ها از نگر مسلمانان مشرک و بت پرست به شمار میروند، حال اگر یک هندو معجزه ای انجام دهد، این نشان خواهد داد که اسلام باطل است و هندوئیسم حق است و برعکس.

یعنی اگر بهائیان درست بگویند که پیامبرشان معجزه ای انجام داده است، آنگاه اسلام رد میشود و… و اگر فرض کنیم احتمال درست بودن ادعاهای پیروان این ادیان مبنی بر واقع شدن معجزه با هم برابر باشد آنگاه میتوان با توجه به اینکه ارزش تاریخی دلایل نقلی پیروان این ادیان تقریباً برابر است یعنی تنها مقداری نوشته هستند که معمولاً نوشته شده توسط روحانیون آن دین هستند یا ادعا شده توسط بنیانگذاران آن دین، میتوان گفت که احتمال درست بودن این ادعاها تنها به همین دلیل بسیار کم است و مدعیان اعجاز در یک دین باید تمامی ادعاهای مدعیان اعجاز در تمامی سایر ادیان را رد کنند تا نشان دهند که ادعایشان درست است.

و البته چنین کاری تقریباً محال است، چگونه شخصی که خود به معجزه معتقد است میتواند بشیوه ای محکمه پسند و عقلایی اثبات کند که دیگران معجزه نکرده اند و فقط پیامبر او و هواداران او چنین کرده اند. در تفکر اسلامی این مورد بیشتر اهمیت پیدا میکند زیرا متفکران اسلامی روی این قضیه تاکید دارند که تنها پیامبران معجزه میکنند، حتی شیعیان که افکاری افراطی و خرافی نسبت به امامانشان دارند از بکار بردن لفظ معجزه برای امامانشان معمولاً خود داری میکنند و «کرامت» را بجای آ