مناظره با آقای مرتد پیرامون جعلیات تاریخی اش

چرا من این مناظره را انجام میدهم؟

هدف من از انجام این مناظره روشن کردن و افشا کردن برخی از جعلیاتی است که ناسیونالیست های افراطی در نقد اسلام انجام میدهند.  شاید پرسیده شود که جعلیات این افراد چه ارتباطی با من دارد، پاسخ این است که هر دانایی نسبت به جعلیاتی که اطرافش انجام میگیرد مسئولیت دارد و اگر آن جعلیات و دروغها را افشا نکند خیانت به حقیقت و خرد آدمی کرده است. افزون بر این در بسیاری از مواقع از من پرسشهایی میشود که مربوط به همین جعلیات است و از آنجا که من آنها را پشتیبانی نمیکنم، این را برای خویش آسوده تر میبینم که بطور کتبی و دقیق و موشکافانه تا جایی که ممکن است و یکبار برای همیشه به بررسی این جعلیات بپردازم تا اینکه بخواهم بطور موردی برای هر پرسشگری پاسخی بنویسم.

من باور دارم جعل کردن تاریخ کاری بسیار ناشایست است، بویژه وقتی که اهداف و امیال پلید قوم گرایانه و نژاد پرستانه و ناسیونالیستی افراطی که بطور غیر تصادفی معمولاً فاعلان آن از طرفداران نظام پادشاهی هستند، پشت آن قرار گیرند، و از آنرو که بر تعداد این جاعلان و دروغگویان اگر سکوت افرادی چون من ادامه یابد هر روز افزوده خواهد شد من بر خود اینرا بایسته میدانم که گامهایی هرچند کوتاه در راه روشن کردن این جعل ها و رسوا کردن جاعل ها بردارم و انجام این مناظره نیز در این راستا است.

دلیل دیگر این است که این مطالب جمع آوری شده در این مناظره سرتاسر مربوط به اسلام هستند، و علاوه بر اینکه جعلیات برخی افراد را رد میکنند، حقایق متعددی را راجع به تاریخ اسلام از معتبر ترین منابع تاریخی آن افشا میکنند و برخی از این مطالب بسیار جالب و دانستنشان برای اسلام ستیزان و مسلمانان حقیقت جو شایسته و بایسته است، هدف دیگر من از انجام این مناظره این است که امید دارم این بخش های مهم یاد پنهان مانده از تاریخ بتواند تحولی را در ذهن کسانی ایجاد کند.

آقای مرتد (دانش پرست، کاوه بیخدا و…) کسی است که من وی را برای رویارویی در این مناظره برگزیده ام زیرا ایشان همواره این جعلیات را مطرح میکنند و به دلیل انتقادهای من به این جعل ها برآشفته اند و رو به دشمنی و سنگ اندازی آورده اند و از تاریکی تیر به سوی روشنی میزنند، این مناظره شانسی است برای آقای مرتد تا نشان دهد سخنانش راجع به تاریخ اسلام که من در اینجا به آنها اشاره میکنم جعل های تاریخی نیستند، این مناظره همچنین فرصتی است برای دیگران تا دریابند علت دشمنی های آقای مرتد با من و همفکران من چیست. هر پاسخی از آقای مرتد در پاسخ به این نوشتار بر روی همین تارنما منتشر خواهد شد.

چرا جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است؟

گمان نمیکنم کسی به جد باور داشته باشد که تحریف کردن تاریخ کاری شایسته است، اما به هر روی دستکم چهار دلیل را میتوان برای اثبات اینکه جعل کردن تاریخ کاری ناشایست است بیان کرد، این دلایل گاهی وظیفه گرایانه و ناپیامدگرایانه و گاهی پیامدگرایانه و سودمندگرایانه  هستند.

دلیل نخست. معمولاً کسانی که جعل میکنند اهداف سیاسی دارند. تاریخ – شرح وقایعی که در گذشته رخ داده است، قهراً خود بخشی از واقعیت است، بنابر این کسی که جعل تاریخی میکند میخواهد واقعیت را به نفع اهداف سیاسی اش تحریف کند، آنچه درست است را نادرست نشان دهد و عده ای را به عملی وا دارد که در صورتی که اطلاعات درست به آنان داده میشد دست به آن کار نمیزدند، این خود مصداق بارز شیادی و در نتیجه کاری اخلاقاً نادرست و ناشایست است.

دلیل دوم. بسیاری از اسلام ستیزان گمان میکنند اسلامگرایان بطور کلی ابله هستند. اما این درست نیست، اسلامگرایان تنها در پذیرش باورهایشان ابلهانه رفتار میکنند، یعنی مشتی باورهای نادرست را یکباره میپذیرند، در حالی که در نقد دیگران و دفاع از باورهایشان گاهی اوقات بسیار هوشمندانه برخورد میکنند، واقعیت آن است که دین داران آموخته اند که در مورد باورهایشان موشکافانه و نقادانه فکر نکنند، اما ممکن است در سایر موارد از این توانایی بشری استفاده کنند. این است که دروغ گفتن در مورد تاریخ و اسلام سرانجام خوبی نخواهد داشت و اسلامگرایان دروغ بودن آنرا دیر یا زود افشا خواهند کرد و از این طریق خواهند گفت که اسلام ستیزان اساساً دروغگو و جاعل هستند و برخی از عوام نیز اینرا باور خواهند کرد، حال آنکه جاعل بودن دسته ای از جماعتی بدان معنی نیست که تمام آن جماعت جاعلند ولی دانسته بسیار ساده، این کمتر در حد فهم عوام نا آشنا با منطق است.  اسلام ستیزان و خردگرایان نیاز دارند که با نشان دادن صداقت و راستی از خود اعتماد مردم را جلب کنند تا بتوانند روشنگری کنند، این است که جعل کنندگان به مثابه دوستان نادان در میان اسلام ستیزان هستند، و کسانی هستند که بنیان اسلام ستیزی را سست میکنند و تلاش میکنند دیوار خردگرایی را با خشت های کج بنا کنند و از درون به جنبش خردگرایی و روشنگری ایران صدمه بزنند و آنرا از معنی تهی کنند. حال آنچه اهمیت دارد این است که خود اسلام ستیزان پیش از اسلامگرایان به نقد جاعلان بپردازند و پیش از اینکه دشمن چنین کند خودشان علف های هرز این حرکت را بچینند و کشت خردگرایی را بهتر داشت کنند.

دلیل سوم. به یاد دارم در پاسخ به اعتراضی که مهندس بهرام مشیری به تحریفات آقای فولادوند کرده بود، ایشان با همان الفاظ بسیار شنیع و زشت میگفتند که حال فرض کنیم یک وطن پرست برای میهنش این داستان را ساخته است، آیا اینکار آقای مشیری درست است که در مقابل چنین کاری بایستد؟ آری به روشنی میتوان در چهره افراد ناسیونالیست افراطی دید که آنها گمان میکنند با تحریف تاریخ به نفع ایرانیان، در واقع به میهنشان خدمت میکنند، اما این اشتباه بزرگی است. هر چقدر هم که آدمی خود را از حقیقت پنهان کنند، حقیقت سر انجام آدمی را خواهد یافت. ممکن است افرادی را بتوان برای مدت کوتاهی با جعل کردن خوشحال کرد و برای آنها هویتی کاذب بوجود آورد اما آنها سرانجام واقعیت را خواهند فهمید و فهم واقعیت در چنین مواقعی چیزی جز سر خوردگی و افسردگی را برای آدمی به بار نخواهد آورد.  من خود این مسئله را به نزدیک تجربه کرده ام، یکی از یاوه گو ترین نویسندگان ایرانی که کتابهایی را تحت نام ترجمه تالیف میکند، ذبیح الله منصوری است. از نزدیکان خویش کسی را میشناختم که کتاب «سرزمین جاوید» او را مطالعه کرده بود و در هر مجلسی با شوق و شادمانی از آنچه در آن کتاب خوانده بود تعریف میکرد. روزی این شخص با فردی فرهیخته و دانا در مورد تاریخ ایران برخورد کرد و وقتی فهمید که ذبیح الله منصوری بسیار در کتابهایش یاوه گویی میکند دریافت که آنچه تابحال درست میپنداشته چیزی نیست جز تحریفات شخصی جاعل. این برخورد باعث شد تمام هویت مجعولی که برای او ساخته شده بود و بدان خوی گرفته بود ناگهان و به یکباره شکسته شود و این ضربه روحی بزرگی برای شخص بود بگونه ای که تقریباً کتاب خوانی را برای همیشه کنار گذاشت. آری اگر کسی میخواهد ایرانیان را به هویتی سالم، پویا و سازنده برساند نباید این هویت را مبتنی بر دروغ و تحریف کند چون هویت کاذب نتیجه خوبی را ببار نخواهد آورد. دروغ گفتن به نفع ایران، نه تنها خدمتی به جامعه ایران نمیکند بلکه ضربه ای است به ایرانیان و در دفاع از ایران باید در مقابل جعل ایستاد.

دلیل چهارم. جعل کردن کاری است آخوندی، کشیشی، خاخامی و موبدی و استالینی. طبقه نامیمون روحانیت در طول تاریخ بسیار دست به خلق واقعیت زده است و داده های تاریخی را با اهداف سیاسی و اجتماعی خود دگر کرده است. واقعیت را باید کشف کرد نه اینکه چیزی غیر واقعی را واقعی نشان داد (خلق واقعیت). اسلام ستیزان نیز اگر قرار باشد همچون طبقه روحانیت جعلیات و یاوه به خورد ملت بدهند و آنها را در لجنزار باورهای دروغین غرقه سازند دیگر فرق چندانی با آنها ندارند. اسلام ستیزی اگر با خردگرایی همراه نباشد و بخواهد همچون سایر ادیان مشتی باورهای غلط ناشی از احساسات و عواطف و یاوه های عوام پسند را به مردم تحویل دهد ارزشی ندارد و بر خردگرایان است که در مقابل این بی ارزشی بایستند. باورهای غلط و دروغین کردار آدمی را زشت و منحرف از راستی میکنند، پشت هر کردار ناشایست و نادرستی معمولاً باور نادرستی خوابیده است.

پس از این توضیحات و مقدمات اکنون شایسته است که به بررسی جعلیات آقای مرتد بپردازیم.

جعل تاریخ در مورد سلمان فارسی

از جعل های رایج افراد ناسیونالیست افراطی این است که میگویند اسلام را اساساً سلمان فارسی ساخته است، میگویند او از شاهزادگان یا درباریان دربار ساسانیان بوده است و با هدف براندازی حکومت ساسانی اسلام را میسازد تا در پی آن بدینسان ایران را نابود کند. انگیزه های این افراد از این جعل برای من هنوز آنگونه که باید و شاید روشن نیست، اما به یاد دارم  که آقای فولادوند هرگاه به نکته ای مثبت در تفسیرش از قرآن بر میخورد آنرا به سلمان فارسی نسبت میداد، شاید انگیزه این باشد که بگویند آنچه اعراب به اسلام داده اند مطلقاً بد است و اگر چیز خوبی نیز در اسلام باقی مانده آن چیز اصالتاً مال ایرانیان است. افزون بر این حرکت های سیاسی که بر نادانی افراد و احساسات و عواطف عوام مبتنی هستند همواره نیاز به درست کردن دشمن تخیلی دارند، به نظر میرسد ناسیونالیست های افراطی نیز به نوعی تلاش میکنند با تاکید بر این نکته و کار زشت سلمان وی را با ایرانیان مسلمان فعلی مقایسه کنند و همانطور که او را یک خائن میدانند ایرانیان مسلمان را نیز خائن به ایران و ایرانی جلوه دهند. من بطور مطلق با این انگیزه دوم مخالف نیستم، یعنی مخالف این نیستم که ایرانیان دریابند اسلام دشمن بزرگی برای بشریت و در نتیجه ایرانیان است،  اما به هر روی این نکته را باید همواره به یاد داشت که هدف هیچگاه وسیله را توجیه نخواهد کرد و جعل تاریخ نه به این بهانه و نه با ارایه ی هیچ دلیل مشابه دیگری هرگز شایسته نبوده و کاری غیر اخلاقی است. اگر قرار است ایرانیان دریابند که اسلام مضر به حال آنان و میهنشان است باید اینرا از روی واقعیت ها و اطلاعات دست در یابند نه از روی جعلیات و دروغ. از نگر اخلاقی؛ آنچه در اینجا مهم است و باید بدان توجه شود، این است که ما، انسانهایی که در زمان کنونی زندگی میکنیم، هیچ مالکیتی نسبت به آنچه در تاریخ اتفاق افتاده است نداریم و تنها بازگو کنندگان و یا یابندگان این واقعیات هستیم. از همین رو ما نمیتوانیم حتی در هنگامی که این امر به سودمان باشد و یا اگر سبب نتایج مثبتی در خود شوند، دگرگونی هایی در آن بوجود بیاوریم. زیرا ما با انجام چنین کنشی مرتکب دروغگویی شده ایم. گذشته از انگیزه های این افراد، اگر قرار باشد این سخن جعل نباشد مدافعان آن باید دستکم درستی دو گزاره زیر را اثبات کنند:

1- سلمان فارسی شاهزاده، مغ یا از هر گروه دیگر از درباریان بوده است.

2- سلمان فارسی پیش از 40 سالگی محمد-یعنی سنی که وی در آن ادعای پیامبری کرد، در مکه محمد را ملاقات کرده است.

گزاره نخست کاملاً نادرست است، سلمان فارسی  که نام اصلی او روزبه بوده است، از طبقه دهقانان بوده است و تقریباً تمامی منابع معتبر تاریخی حاکی چنین روایتی از زندگانی او هستند. قدیمی ترین نوشتاری که میتوان پیرامون سلمان فارسی در کتب تاریخی یافت احتمالاً مربوط به ابن اسحق است، ابن اسحق در مورد سلمان فارسی از عاصم بن عمر الانصاری، به نقل از محمود بن لبید از قول عبدالله ابن عباس گفته است (1):

«حدثنی سلمان الفارسی من فیه، قال: کنت رجلا فارسیا من اهل اصبهان من اهل قریه یقال لها: جی، و کان ابی دهقان قریته»

«سلمان مرا گفت: من مردی پارسی از اهالی روستایی در اصفهان  بودم که آنرا جی میخواندند. و پدرم دهقان آن روستا بود.»

از طبقه دهقان بودن سلمان فارسی موضوعی است که در در منابع متعدد دیگری نیز تکرار شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم (2):

دلائل النبوه، ج 1، ص 258، و البستی، کتاب الثقات، ج 1، ص 249 و ابن کثیر، السیره النبویه ج1، ص 296 و 297 و المقدسی البدء والتاریخ، ج 5 ص 110 و ابن سعد الطبقات الکبری ج7، ص 318 و ابن الجوزی صفه الصفه، ج1، ص 523، و بحار الانوار ج 22، ص 355، و الذهبی تاریخ اسلام و طبقات المشاهیر و الاعلام ج2، ص 158 و شیخ صدوق، اکمال الدین و امام النعمه، ص 162.

در مورد طبقه دهقانان در زمان ساسانیان داده های تاریخی فراوان است، دهقان ها را نباید با کشاورزهای امروزی اشتباه گرفت، آنان صاحبان املاک در روستاها بودند و وظیفه دفاع از منطقه شان را خود بر عهده داشتند اما نه با مغان و نه با درباریان به هیچ عنوان اینهمانی ندارند.  بنابر این هیچ سند تاریخی معتبری از کتب اصلی تاریخ اسلام وجود ندارد که مربوط به تاریخ نویسان نزدیک به سلمان فارسی باشد و گفته باشد که او یک شاهزاده، مغ یا درباری بوده است، بنابر این، این نظریه ناسیونالیست های افراطی اساساً باطل است که میگویند وی از مغان، شاهزادگان و یا حتی از درباریان بوده است.

گزاره دوم نیز کاملاً نادرست است سلمان فارسی در مدینه محمد را ملاقات میکند. طبیعتاً اگر قرار است سلمان فارسی اسلام را ساخته باشد، او باید پیش از اینکه محمد ادعای پیامبری کرده باشد او را ملاقات کرده باشد. محمد در 40 سالگی و در مکه ادعای پیامبری خود را مطرح کرده است و منبع معتبر تاریخی وجود ندارد که گفته باشد او در مکه محمد را دیده است. ابن هشام این مورد را نیز تایید کرده است (2) و از قول سلمان گفته است به دلیل بردگی او در مدینه بخت دیدن محمد را نداشته است تا اینکه محمد به مدینه هجرت میکند، افزون بر او منابع زیر نیز اینکه سلمان در مدینه محمد را برای نخستین بار ملاقات کرده است تایید کرده اند:

ابن هشام، السیره النوبیه، ج1، ص 233، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 6، ص 16، و 17 و ج 7 ص 318، الامام احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 443. ابن قتیبه، المعارف، ص 270، تاریخ طبری، ج 2، ص 566، کتاب الثقات، ج 1، ص 254، طبقات المحدثین باصبهان، ج 1، ص 213، کمال الدین و تمام النعمه، ص 162 و 163، رجال صحیح مسلم، ج 1، ص 274.

بنابر این روشن است که اسلام نمیتواند تماماً ساخته سلمان فارسی باشد، اگر او تاثیری بر اسلام داشته است، تاثیر او پس از ادعای بعثت محمد است و تاثیر او بر روی قرآن نیز تنها در دوران مدنی زندگی محمد و بر روی آیات و سوره های مدنی قرآن است.  دکتر شجاع الدین شفا نیز در نوشته ای که بر روی یکی از سایتهای منصوب به ایشان بر روی اینترنت قرار دارد (3) به بررسی این جعل تاریخی پرداخته است و خواندن نظر ایشان در این مورد نیز خالی از لطف نیست، ایشان گفته اند:

داستان سلمان پارسی و محمد

در ارتباط با زندگی سلمان فارسی و نقش او در شکل گيری اسلام، به اظهار نظربعضی ها مبنی بر اين است که سلمان يک پرنس انقلابی زرتشتی بوده که ميخواسته از راه بر اندازی شاهنشاهی ساسانی بدست تازيان، تاج و تخت خود را باز گيرد، و بهمين جهت خود او در جنگ قادسيه يکی از فرماندهان سپاه عرب بوده، ولی دو سال و نيم پس از آن در گذشته است.

نميدانم واقعا برداشت اين افراد از اسلام و طرح اين مطلب چيست يابرداشت من اين بوده است و يا اشتباه ميکنم، ولی اگر درست باشد ميبايد تذکر دهم که اين برداشت، تا آنجا که من ميدانم، با واقعيت های تاريخی تطبيق نميکند، زيرا که اولا هيچ دليلی برای اينکه اين فرد کاملا معمولی و از يک خانواده محقر رامهرمز يا جی اصفهان مقام پرنسی داشته باشد در دست نيست. ثانيا در هيچ جا از فرماندهی نظامی او در جنگ قادسيه نام برده نشده، ثالثا وی نه تنها دو سال و نيم بعد از جنگ قادسيه (که در سال 14 هجری روی داده) وفات نکرده، بلکه تا 22 سال بعد از آن نيز زنده بوده و در سال 36 هجری در گذشته است، و اين تاريخ در سنگ مزار او در مدائن (تيسفون ساسانيان) که وی سال های زیادی از جانب دستگاه خلافت حکومت آنجا را داشت، قيد شده است.

تا آنجا که ميتوان با اطمينان گفت اين است که وی از نفوذ افراطی طبقه موبدان زرتشتی در امور کشور مانند بسياری از ايرانيان ديگر ناراضی بوده و شايد بهمين دليل نخست به گرايش مزدکی که گرايشی انقلابی بوده روی آورده ولی بعد از سرکوبی اين جنبش در زمان انوشيروان، به آئين مسيحی گرويده و جلای وطن کرده و طی يک گيرودار به اسارت يک قبيله عرب بنام بنی کلب در آمده و به عنوان برده به خريد و فروش گذاشته شده و سر انجام در يثرب (مدينه کنونی) توسط محمد خريداری و بعد آزاد شده است.

اين موضوع که بعدا مورخان مسلمان مطرح کرده اند که علت سفر وی به خارج از کشورش جستجوی پيامبری از ميان قوم عرب بوده که درانجيل از ظهور بنام فارقـليط ( به معنی احمد يا محمد) خبرداده شده بود طبعا افسانه ای بيش نيست که مورخان اسلامی نظاير آنرا در مواردی ديگر نيز بار ها و بار ها ساخته و پرداخته اند.

در شکل گيری قرآن، به احتمال بسيار، با توجه به اطلاعات جامع سلمان در ارتباط با آئين های مسيحی و زرتشتی و بخصوص مانوی، نقش وی نقشی اساسی بوده است، بطوريکه حتی در دوران خود محمد نيز اين شايعه در ميان اعراب مکه و مدينه رواج داشته است . ولی آنچه کمتر بدان اشاره ميشود نقش بسيار مهم و سرنوشت ساز سلمان در جلوگيری از شکست حتمی مسلمانان مدينه در برابر مهاجمان قريش در جنگ معروف به جنگ خندق است که در سال 6 هجری روی داد و چون به توصيه سلمان محمد به پيروان خود دستور حفر خندقی را گردآ گرد مدينه داد که ايرانيان و بيزانسی ها با آن از دير باز آشنا بودند ولی اعراب از آن اطلاعی نداشتند، نيروی بيست هزار نفری قريش و متحدانش امکان ورود به مدينه را نيافتند و بعد از يک محاصره چند هفته ای به ناچار بازگشتند.

در کشمکش سياسی که بعد از درگذشت محمد بر سر جانشينی او ميان ابوبکر و عمر از يکسو و علی از سوی ديگر در گرفت، سلمان به اتفاق شش تن ديگر جانب علی را گرفتند و اکثريتی بيشتر جانب ابوبکر و عمر را. در دوران خلافت عمر، سلمان از جانب وی به حکومت مدائن بر گزيده شد، ولی اين حکومت بسيار ضعيف بود،زيرا سلمان بيشتر مردی پارسا و درويش مسلک بود تا مدير و فرمانروا، بطوريکه حتی از دريافت حقوق ماهانه اش نيز خودداری داشت و با پولی که از بافتن زنبيل بدست مياورد امرار معاش ميکرد. بعد از قتل عمر و در دوران خلافت های عثمان و علی، وی همچنان دوست نزديک علی باقی ماند، ولی بعد از قتل علی نشان زيادی تا هنگام درگذشت سلمان از وی در دست نيست.

پس از مرگ سلمان، فرقه غلات شيعه برای او مقامی بسيار بلند قائل شدند، بطوريکه فرقه معروف به سلمانيه يا نصريه او را در يکنوع تـثـليث شبه مسيحی در رديف محمدو علی جای دادندو مدعی شدند که خدا در جلوه اين سه نفر مجسم شده است. حديث هائی ساخته شد که بموجب آنها سلمان عيسی مسيح را به چشم ديده و عمری 350 و 400 ساله داشته است. تاريخ گزيده نيز نسبت او را بدخشان بن ارجعيت بن مرد سالار معرفی کرد (که شايد فرضيه آقای فولادوند در باره پرنس بودن او از آنجا ناشی شده باشد).

در قلمرو پژوهشگران غير مسلمان، بهترين بررسی را در باره سلمان ميتوان در اثر معروف «سلمان پاک» Luis Massignon و در رساله ای با عنوان:

Salman-e pak and the spiritual beginning of Iranian Islam نشريه K.R. Kama Institute چــــاپ بمبئی و نيـز انشارات Society Des Etudes Iraniennes چاپ سالهای دهه 1930 در پاريس يافت.

شجاع الدين شفا

حقایق تاریخی در مورد سلمان فارسی

روشن است که سلمان فارسی علی رغم اینکه موسس اسلام نبوده است، بسیار بر روی اسلام تاثیر گزار بوده است، و موسس نبودن او هرگز به معنی بی تاثیر بودنش در روند تکامل اسلام نیست.سلمان فارسی یقیناً از موثر ترین شخصیت های تاریخ اسلام بوده است و ظاهراً از داناترین افرادی بوده است که اطراف محمد را فرا گرفته بودند. از تاثیر های سلمان فارسی بر روی اسلام و قرآن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

1. آموختن قرآن به محمد.در قرآن آیه ای ای بسیار جالب وجود دارد که میتوان رد پای سلمان فارسی را در آن دید.

سوره نحل آیه 103

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ.

ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند: «اين آيات را انسانی به او تعليم مى‏دهد!» در حالی كه زبان كسی كه اينها را به او نسبت مى‏دهند عجمی است؛ ولی اين (قرآن)، زبان عربی آشكار است!

از این آیه میتوان فهمید که محمد در زمان خودش محکوم به این میشده است که قرآن را شخصی به او می آموزد و او به دروغ آنرا به خود و دوست خیالی اش الله نسبت میدهد. همچنین میتوان فهمید که آن شخص یک عجمی بوده است. واژه عجمی به معنی غیر عرب است و تنها به ایرانیان گفته نمیشود، برای نمونه اعراب به رومی ها نیز عجمی میگفتند. در مورد اینکه آن شخص غیر عرب چه کسی بوده است مفسرین مسلمان قرآن نظرات مختلفی دارند و بسیاری از آنها معتقدند آن عجمی ممکن است سلمان فارسی بوده باشد. (4). نکته بی ارتباط ولی بسیار پر اهمیت این است که الله محمد چه استدلال ابلهانه و ضعیفی در رد این اتهام آورده است. آیت الله طباطباعی نیز در المیزان به ضعیف بودن این استدلال اشاره کرده است (5)، دوست مسلمانی در گفتگویی که با او پیرامون این آیه داشتم توضیح جالبی میداد، او میگفت این مسئله همانند آن است که شخصی به ویلیام شکسپیر از بزرگترین شعرای انگلستان و جهان بگوید که تو اشعار خود را از یک شخص فرانسوی یاد گرفته ای، حال آنکه اشعار شکسپیر از نگر ارزشهای زبانی و ادبی در حد کمال است و حتی یک انگلیسی ادیب و تحصیل کرده نیز نمیتواند همچون شکسپیر بنویسد.

پاسخ به این استدلال نما بسیار ساده است، به او گفتم نخست اینکه قرآن از نگر ادبی و حتی قواعد عربی دارای ایراداتی است  (6) دوم اینکه کاملاً ممکن است یک شخص فرانسوی محتویات اشعار شکسپیر (مثلاً داستان مکبث) را برای او به زبان انگلیسی دست و پا شکسته بگوید و شکسپیر که خود یک ادیب است آنرا با ادبیاتی برجسته و عالی بنگارد. از همین آیه و آیاتی از این دست میتوان به سادگی دریافت که قرآن نمیتواند با فرض وجود خدا، از طرف خدا باشد، از سازنده جهان و موجودی علیم انتظار میرود استدلالهای بهتر و دقیقتری در آخرین کتابش از خود به جای بگذارد. نتیجه آنکه ممکن است این آیات به سلمان فارسی اشاره کنند، زندگی سلمان فارسی نشان میدهد که او تا حدودی آشنایی با مسیحیت و یهودیت داشته است، زیرا او مدتی را در میان مسیحیان بوده است و گویا مسیحی نیز شده است، او همچنین  برده یک شخص یهودی نیز شده است. سلمان فارسی همچنین احتمالاً مزدکی بوده است و بنابر این با آیین مزدک و زرتشت نیز آشنایی داشته است، لذا روشن است که او میتوانسته است از الهام دهنده های بخش هایی از قرآن و معلمی خوب برای محمد بوده باشد. شباهت های بسیار زیادی میان خرافات دینی اسلام در مورد آخرت و خلقت و خرافات زرتشتی وجود دارد که این نظر را تقویت میکند.

سلمان آنقدر به محمد نزدیک بوده است که محمد او را از اهل بیت خود خوانده است (7)، بنابر این طبیعی است که سلمان از بسیاری از اسرار محمد آشنا بود است، حدیث بسیار جالبی در مورد سلمان وجود دارد که میتوان از آن مسائل بحث بر انگیزی را اکتشاف کرد، محمد گفته است «آنچه را سلمان میداند، اگر ابوذر میدانست کافر میگشت.» (8)، علی شریعتی با آسمان و ریسمان کردن های بسیار در سخنانش گاهی تلاش کرده است این حدیث مشهور را نشانه ای از به رسمیت شناختن کثرت گرایی-پلورالیزم دینی در اسلام بداند. در نگرش علی شریعتی به تاریخ اسلام ابوذر غفاری سمبلی از اسلام انقلابی است، به زبان خود ما و بدون تعارف منظور علی شریعتی از انقلابی بودن همان تروریست بودن، غارتگر بودن و در یک کلام مسلمان بسیار افراطی بودن است و سلمان از آنجا که از اسرار بسیاری آگاه بوده است طبیعتاً میانه رو تر بوده است، حال آن چیست که سلمان میداند و اگر ابوذر آنرا میدانست کافر میگشت؟ روشن است که این دانسته ها اگر میتوانستند ابوذر-شعبان بی مخ زمان محمد را کافر کنند، میتوانستند بسیاری از سایر مسلمین را نیز از اسلام خارج کنند، براستی دانسته های سلمان چه میتوانند باشند به غیر از آنچه او در مورد دروغین بودن پیامبری محمد و نقشه های پلید او برای فتح تمامی قبایل عربستان و دست درازی به سرزمینهای اطراف میدانسته است؟

2. راهنمایی بسیار ارزشمند به محمد در جنگ احزاب.جنگ احزاب یکی از حساس ترین و پر اهمیت ترین جنگها در تاریخ اسلام بوده است. نام احزاب را به این دلیل بر روی این جنگ گذاشته اند که حزب ها (دسته ها، گروه ها) ی زیادی در آن شرکت کرده بودند. اعراب غیر مسلمان پس از مشاهده شرارت های متعدد محمد و دژخویی او به این نتیجه رسیدند که باید با یکدیگر متحد شوند و به مدینه حمله برند، احزابی که در این جنگ حضور داشتند از قبیل قریش، بنی سلیم، بنی اسد، بنی فزاره، بنی اشجع و بنی مره بن عوف بودند (9)، و در میانشان همه ساکنین عربستان یعنی مشرکین و یهودیان وجود داشتند که این خود نشان دهنده آن است که اعراب بر خلاف دوران بعد از اسلامشان بر سر دین با یکدیگر نمیجنگیدند. مسلمانان یقیناً قادر به جنگیدن با آن همه نیرو که نزدیک به ده هزار تن بود نبودند، از اینرو محمد که وامانده بود و نمیدانست چه کند شورایی را تشکیل داد که در مورد این جنگ با اطرافیانش مشورت کند. سلمان فارسی نیز این شیوه جنگی ایرانی را به او می آموزد. ایرانیان پس از اسلام نیز از این شیوه سود میبردند و با کندن خندق از شهر های خود دفاع میکردند. اگر در این جنگ، جنگی میان مسلمانان و نامسلمانان در میگرفت تقریباً شکی نبود که مسلمانان نابود میشدند و نحوست و شومی اسلام سرتاسر عالم را در این زمان و زمانهای دیگر فرا نمیگرفت و محمد و دار و دسته اش نیز به جمع هزاران شیاد و شارلاتان و غارتگر دیگر تاریخ میپیوستند که نامی از آنها باقی نمانده است. آری براستی که بزرگترین خدمت سلمان به اسلام و بزرگترین خیانت او به بشریت و انسانیت همان تاکتیک نظامی ارزشمند خندق بود که به محمد داد.

3. آموزش شیوه ساختن منجنیق به مسلمانان. سلمان فارسی در جنگهای دیگر نیز به محمد یاری کرده است، او در جنگ طائف شیوه ساختن منجنیق را به اعراب آموخته است تا اعراب بتوانند بوسیله منجنیق حصارهای شهر را بشکنند. او به محمد میگوید در سرزمین پارس برای درهم شکستن حصارها، از منجنیق استفاده میکردیم. اگر منجنیق نداشته باشیم، مدت زیادی معطل میمانیم. پیامبر پیشنهاد سلمان را میپذیرد و به او میگوید منجنیق بسازد.  (10). این تکنولوژی نظامی که سلمان به مسلمانان هدیه میکند مسلماً بعدها توسط مسلمانان علیه مردم بیچاره عربستان، ایران، روم، هند و تمامی کشورهای دیگری که مسلمانان بدانها وحشیانه تجاوز کردند استفاده شده است. سلمان خود نیز در بسیاری از این تجاوزها و غارتگری ها حضور داشته است، گفته شده است که سلمان به مردمی که در قلعه ای توسط مسلمانان محاصره شده بودند. گفت جزیه بدهید و شما صاغرون هستید گفتند جزیه چیست؟ سلمان گفت: از شما پول-دراهم میگیریم و خاک بر سر شما باد (11).  واژه صاغرون به سوره توبه آیه 29 قرآن اشاره دارد که میگوید:

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّی يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

با كسانی از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانی كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند!

این واژه به معنی ذلت و خواری است، آری مسلمانان علاوه بر کشتار و غارتگری که بر نامسلمانان تحمیل میکردند از آنها جزیه هم میگرفتند و در قرآن تاکید شده است که این باج را نامسلمانان باید در عین مذلت و خواری به مسلمانان پرداخت کنند.

4. حکومت بر مدائن، پایتخت ساسانیان. مدائن پایتخت ساسانیان متشکل از چند شهر کوچک بوده است و مسلمانان به فرماندهی خود سلمان فارسی آنرا به روایت طبری در سال 16 هجری تصرف میکنند و سلمان از طرف سعد بن ابی وقاص به حکومت مدائن منصوب میشود، عمر نیز این انتخاب سعد را تایید میکند و او تا زمان علی نیز حاکم مدائن بوده است.

روشن است که با در نظر گرفتن این مسائل تاریخی میتوان نتیجه گرفت که سلمان از شخصیت های کلیدی و بسیار موثر در تاریخ اسلام بوده است.

جعل تاریخ در مورد خوارج

از دیگر جعل های تاریخی آقای مرتد آن است که میگویند خوارج عده ای ایرانی بوده اند که علی آنها را کشته است، و اینرا از اکتشافات تاریخی خود میداند.

خوارج جمع  مکسر واژه خارجه است (12). معنی مصطلح خوارج، خارجی به مفهوم بیگانه نیست. یکی از سخنانی که آقای مرتد برای دفاع از این نگر خود که خوارج ایرانی بوده اند تکرار میکند این است که واژه خوارج هم خانواده با خارجی است، و اگر اعراب به کسی میگفتند که او از خوارج است، یعنی او غیر عرب است و در نتیجه ایرانی است. این گفته تماماً باطل و ناشی از تحریف یا نادانی جاعلان از این اصطلاح عربی ناشی میشود. در عربی وقتی میگویند کسی بر کسی خروج کرده است، یعنی او در مخالفت با کسی بر آن کس شوریده است. مثلاً وقتی گفته میشود ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه خروج کرده است، یعنی ابومسلم خراسانی علیه بنی امیه شوریده است. دلیل اینکه بر خوارج این نام نهاده شده است نیز بسیار روشن است. اسلام در واقع بهانه ای برای کسب قدرت توسط محمد بوده است و تبهکاران نخستینی که به این آیین گرویدند طبیعتاً پس از مرگ تبهکار بزرگ محمد، بر سر قدرت به ستیز و نزاع با یکدیگر پرداختند. در بلاهت و خشونت مسلمانان همین بس که پس از مرگ محمد به جان یکدیگر افتادند و هر کس به فکر کسب قدرت و یا پیروی و هواداری از یکی از ارکان قدرت افتاد. برای نمونه هنوز چند دهه از مرگ محمد نگذشته بود که علی پسر عمو، داماد و از نزدیکان محمد به جنگ عایشه زن محمد میرود. علی، طلحه و زبیر، معاویه، عمرو عاص و افراد خرد و کلان دیگری همگی به جنگ با یکدیگر میپردازند و گاهاً به فکر کسب قدرت و حکومت بر تمام مسلمانان بودند و در این وضعیت است که خوارج شکل میگیرند. خوارج عمدتاً دسته ای از هواداران علی بوده اند که پس از جنگ نهروان (جنگی که بین علی و معاویه در گرفت) بر علیه او شوریدند.

ایده اصلی خوارج این بوده است که حکومت از آن خدا است و یک بشر حق ندارد ادعای حق حکومت الهی بر روی زمین را داشته باشد و شعار مشهور آنها الحکم لالله از همین ایده ریشه میگیرد. خوارج تمامی طرفهای دعوا بر سر قدرت را افرادی مرتد و نامسلمان میدانستند که باید کشته شوند، علی، معاویه و عمرو عاص از باقی ماندگان مدعیان حکومت بودند و خوارج بر علیه آنها شوریدند. این است که نام خوارج برای آنها از جانب مخالفانشان برگزیده شد زیرا آنها بر همه طرفهای نزاع خروج کرده بودند. بنابر این روشن است که آقای مرتد اشتباه میکند و خوارج ارتباطی با بیگانه و خارجی بودن ندارد، بلکه تنها یک اصطلاح عربی است. خوارج پس از ماجرای حکمیتی که بین عمرو عاص و ابوموسی اشعری در جنگ صفین اتفاق افتاد شکل گرفتند، پس از جنگ صفین از لشگر علی بریدند و در مناطقی همچون حرواء و نخیله ساکن شدند و بر علیه علی دست به اقداماتی زدند تا آنجا که علی جنگ نهروان را با آنها جنگید و بیشتر آنان را نابود کرد و از دم تیغ گذراند.  برخی منابع میگویند از خوارج تنها ده نفر پس از جنگ نهروان باقی ماندند و از لشکر علی تنها 10 نفر کشته شدند، البته این سخن ممکن است آلوده به غلو باشد اما به هر روی میتوان نتیجه گرفت که علی تعداد زیادی از خوارج را کشت (13)،  نام این ده تن باقی مانده نیز اینگونه آمده است، سعد بن خالد سبیعی، عبدالله بن حماد الارحبی، دوبیته الجبری، فیاض بن الخلیل الاذری، کیسوم بن سلمه الجهنی، عبید بن عبد الخولانی، جمیع بن جشم الکندی، حبیب بن عاصم الاسدی، یزید بن هویره انصاری (14)، و هیچکدام از این نامها نامهای ایرانی یا شبیه به ایرانی نیستند.

ممکن است گفته شود این نامها  تازی سازی (تعریب) شده اند اما افزون بر ایرانی نبودن این نامها دانسته است که رهبران خوارج اعرابی شناخته شده ای هستند.  از آنجا که خوارج ابتدا یاران علی بوده اند و سپس بر وی شوریده اند و البته به گواه تاریخ، روشن است که رهبران خوارج افرادی شناخته شده و بعضاً از صحابه های محمد و از نسل نخستین مسلمانان هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را ایرانی دانست. از برجسته ترین چهره ها در میان خوارج میتوان از اشخاصی همچون: حرقوص بن زهیر تمیمی، شریح بن اوفی العبسی، فروه بن نوفل الشجعی، عبدالله بن شجره سلمی، حمزه بن سنان اسدی، عبدالله بن وهب راسبی، مسعر بن فدک، اشعث بن ربعی، عروه بن ادیه و… نام برد (15) که این افراد اغلب شناخته شده اند نمیتوانسته اند ایرانی باشند.

خوارج بنیانهای فکری کاملاً اسلامی و بسیار تندرویی داشته اند. گفته شده است افرادی بسیار زاهد و اهل عبادت فراوان بوده اند، تا آنجا که پیشانیشان از سجده پینه میبست. آنگونه که تاریخ گواهی میدهد خوارج از فرط تعصب و تندروی بوده است که بر علی و معاویه خروج کرده اند، گوشه ای از باورهای خوارج از این قرارند (16)،

1- کسی از خوارج به حساب می آید که عقیده داشته باشد که عثمان (در سالهای آخر حکومتش که بدعتهائی را در دین وارد کرد) و علی و معاویه و کسانی که به حکمیت تسلیم شده اند را کافر بداند. آنها میگفتند خود ما هم با قبول حکمیت کافر شدیم ولی از عمل خود پشیمان گشته توبه نموده ایم. آنان میگفتند: تنها کسانی مسلمان اند که از اول حکمیت را قبول نکردند و یا اگر قبول کرده اند توبه کرده باشند.

2- معتقد بودند امر به معروف و نهی از منکر بدون قید و شرط بر هر مسلمان واجب و لازم است.

3- خوارج تنها خودشان و کسانی را که از قبول حکمیت توبه کرده بودند را مسلمان میدانستند. لذا ذبائح مسلمانها (ی دیگر) را حرام میدانستند و از قصابی آنها گوشت نمیگرفتند و به آنها زن نمیدادند و از آنها زن نمیگرفتند. بدتر از همه زنان و اطفال مسلمانان را جایز القتل میدانستند. (17).

4- آنها میگفتند اگر مسلمان دروغ بگوید، او کافر و نجس است و مسلمان نیست و یا اگر غیبت کند یا شراب بخورد از دین اسلام خارج گشته است.

5- عقیده داشتند: در مقابل هر امام جائری باید قیام کرد و علی را جزء کفار میدانستند و میگفتند راهی جز قیام در مقابل او نیست. لذا در بیرون شهر خیمه زدند و رسماً یاغی شدند و چون همه مردم را کافر میدانستند شروع کردند به قتل و غارت آنها. (18)

اما مهمترین باور خوارج که آنها را بطور کلی متمایز از دیگر فرق اسلامی میکند باور آنها به این اصل بود که امور اجتماعی و اداره امور مردم باید توسط شورا و مشورت انجام گیرند و ریاست را کسی داراست که شایسته ترین فرد برای ریاست باشد نه شخصی که از طریق وراثت این شایستگی را دریافت میکند «نظریه امامت و انتصاب الهی» و یا کسی که منتخب بزرگان است «نظریه خلافت و شورای آریستوکراتیک اسلامی»، حال این شخص که باید توسط تمامی مسلمانان انتخاب شود ممکن است عرب باشد یا عجم. آنها همچنین معتقد بودند که خلیفه باید بر اساس قوانین الهی رفتار کند و الا باید عزل شود. بنابر این میتوان گفت که دیدگاه سیاسی آنها دستکم هم از دیدگاه شیعیان و هم از دیدگاه اهل تسنن مترقی تر بوده است. اما به هر روی روشن است که خوارج مسلمان بوده اند، یا دستکم ادعای مسلمانی داشتند و دشمنی با اسلام نمیکردند، بلکه همچون هر فرقه اسلامی دیگر خود را محق و دیگر فرق السلامی را ضاله و باطل میدانستند و چنین جماعتی را نمیتوانند ایرانیان اسلام ستیز آنهم در سالها نخستین اسلام تشکیل داده باشند.

البته این بدین معنی نیست که در ایران خوارج حضور نداشته اند، بعد از دوران علی و در زمان خلافت بنی امیه خوارج در ایران هواداران قابل توجهی پیدا کردند و در سیستان و خراسان قدرت داشتند و در سه قرن اول هجری غالباً تشکیل دسته های بزرگ میداده و تسلط خلفا را بر این نواحی دشوار میساختند. چنانکه خلفا گاه مجبور میشدند خود برای سرکوب آنان به ایران لشکرکشی کنند.  (19) اما دلایل و شواهد معتبری از طرف آقای مرتد برای اثبات ادعای ایرانی بودن خوارجی که علی با آنان جنگیده است ارائه نشده است و شواهد کاملاً علیه این ادعا هستند. ایراد آقایان جعل کننده این است که بین انسانها فرق میگذارند، از نظر ایشان علی حتماً باید تعداد زیادی ایرانی را کشته باشد تا قاتل و بی اخلاق به شمار آید، یعنی شلاق زدن، سنگسار کردن، دست بریدن، سر بریدن و شکنجه ده ها عرب مشرک، یهودی و مرتد کافی نیست که علی محکوم و مطرود باشد، بلکه مفعولان و قربانیان جنایات او باید لزوماً ایرانی باشند تا چنین شود. لازم نیست آقای مرتد دشمنی علی با ایرانیان را با جعل کردن اثبات کند، دشمنی علی با ایرانیان را میتوان به سادگی از پشتیبانی او از حمله عمر که در نهج البلاغه نیز آمده است و همچنین سرکوب کردن قیامهای مردم ایران که حکام جائر علی را میکشتند و نمیخواستند که بنده الله و دار و دسته اش باشند به روشنی دریافت! (20)

جعل تاریخ در مورد ابن ملجم

از جعل های دیگری در میان افراد ناسیونالیست افراطی، آن است که گویند ابن ملجم، قاتل علی ابن ابیطالب خلیفه چهارم اسلام و امام اول شیعیان یک ایرانی با نام بهمن جادویه یا جاذویه (هردو نام در کتب تاریخی دیده میشوند) بوده است.

ابن ملجم یکی از خوارج و اهل مصر یا قبیله کنده بوده است. منابع بسیاری این قضیه اشاره دارند، از نگر من یکی از معتبر ترین کتبی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده دانشنامه انگلیسی اسلام است که جمع کثیری از دانشمندان مسلمان و نامسلمان از دانشگاه های مختلف جهان آنرا نوشته اند. این منبع در مدخل ابن ملجم را اینگونه معرفی میکند:

«عبد الرحمن المرادی، قاتل خلیفه چهارم در سال 40 هجری 661. سه تن از خوارج، عبدالرحمن ابن ملجم، که جزو قبیله کنده بشمار میرود…»

این دیدگاه با تاریخ طبری همخوانی دارد، طبری در این مورد میگوید (21):

ابن ملجم مرادی از قبیله کنده بود، به کوفه رفت و یاران خود را بدید اما کار خویش را مکتوم داشت مبادا راز وی را فاش کند.

در مورد ابن ملجم تاریخ نویسان مشهور دیگری نیز اظهار نظر کرده اند، از جمله مسعودی اشاره کرده است (22):

«عبدالرحمن بن ملجم لعنت الله علیه بود وی از تیره تجیب بود که جزو طایفه مراد بشمار بودند و به مراد منسوب شد»

ابن هشام (23) در مورد طایفه مراد که به گفته او از طوایف بزرگ عرب بودند مطلبی را ذکر کرده است:

«سید علیه السلام، او را اکرامفای بسیار بفرمود و او را توقیعی بداد و بر سر سه قبیله بزرگ از عرب امیر گردانید، و یکی قوم خودش بودند مراد، و دوم قبیله زبید و سوم قبیله مذحج»

ابن خلدون، جامعه شناس و تاریخ نویس عرب نیز (24) در مورد قتل علی، به این اشاره کرده است که او از مصر آمده بوده است:

قتل علي رضي الله عنه سنة اربعين لسبع عشرة من رمضان وقيل لاحدی عشرة وقيل في ربيع الاخر والاول اصح‏.‏ وكان سبب قتله ان عبد الرحمن بن ملجم المرادي والبرك بن عبد الله التميمي الصريمي واسمه الحجاج وعمرو بن بكر التميمي السعدي‏:‏ ثلاثتهم من الخوارج لحقوا من فلهم بالحجاز واجتمعوا فتذاكروا ما فيه الناس وعابوا الولاة وترحموا علی قتلی النهروان وقالوا‏:‏ ما نصنع بالبقاء بعدهم فلو شرينا انفسنا وقتلنا ائمة الضلال وارحنا منهم الناس‏.‏ فقال ابن ملجم‏:‏ وكان من مصر انا اكفيكم علياً وقال البرك انا اكفيكم معاوية وقال عمرو بن بكر التميمي‏:‏ انا اكفيكم عمرو بن العاص وتعاهدوا ان لا يرجع احد عن صاحبه حتی يقتله او يموت‏.‏

کتابخانه دیجیتال مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی (25) این نگرش های تاریخی را بخوبی خلاصه کرده است:

اِبْن‌ِ مُلْجَم‌، عبدالرحمان‌ مرادي‌ (مق 40ق‌/661م‌)، مردي‌ از خوارج‌ و قاتل‌ امام‌ على‌(ع‌). بلاذري‌ (2/488) به‌ نقل‌ از كلبى‌ او را عبدالرحمان‌ بن‌ عمرو بن‌ ملجم‌ خوانده‌ است‌. گفته‌اند تبار وي‌ به‌ اعراب‌ حميري‌ مى‌رسد. ابن‌ ملجم‌ از قبيلة مراد بود كه‌ با بنى‌ جبّله‌ از قبيلة كنده‌ هم‌ پيمان‌ بودند (ابن‌ سعد، 3/35). برخى‌ نيز او را از قبيلة تجوب‌، يكى‌ از قبايل‌ حميري‌ و هم‌ پيمان‌ قبيلة مراد خوانده‌اند (ابن‌ حبيب‌، 160؛ ابن‌ منظور، ذيل‌ مادة تجوب‌)، اما بلاذري‌  گويد كه‌ تجوب‌ جد او بوده‌ است‌.

عبدالرحمن بن ملجم مرادی پیوندی از سوی مادرش با قبیله کنده داشته است، در مورد قبیله کنده از اعراب جنوبی در حدود سده 5 ام به نجد و یمامه مهاجرت کردند و در آن ناحیه حکومتی برپای داشتند که میان دو دولت دست نشانده ایران و روم یعنی لخمیان و غسانیان قرار گرفت. (26). قبیله کنده همان قبیله ایست که اشعث بن قیس از صحابه معروف محمد ریاست آن قبیله را بر عهده داشته است. گفته شده است که ابن ملجم پس از آنکه از مصر به کوفه می آید در خانه اشعث بن قیس سکنی میگزیند (27) برخی را باور بر آن است که اشعث بن قیس در نقشه قتل علی نقش داشته است و او پس از کشته شدن علی متهم به توطئه میشود اما خود انکار میکند (28). اشعث بن قیس در گسترش اسلام نقش داشته است، وی در جنگ قادسیه نیز شرکت داشته است (29). اشعث بن قیس کسی است که پس از مرگ محمد مرتد میشود و مسلمانان او را سرکوب و سپس به اسلام دعوت میکنند و او میپذیرد، با دختر ابوبکر ازدواج میکند (30)، دخترش جعده با امام حسن ازدواج میکند و سرانجام او را با زهر به قتل میراسند (31) و پسرش قیس نیز از کسانی بوده است که برای امام حسین دعوت نامه از کوفه میفرستد اما به سپاه شام میپیوندد و با او میجنگد (32)، بنابر این بعید نیست این اتهام درست بوده باشد.

ابن ملجم یک مسلمان بسیار متعصب بوده است و در راه اسلام جنگیده است و سر انجام نیز در راه آن جان میدهد. بنابر آنچه که در مورد خوارج و ایده سیاسی ایشان گفته شد، از ابن ملجم نیز که یکی از خوارج است انتظار میرود که مسلمانی متعصب باشد، و در واقعیت نیز چنین است. ابن حجر گفته است که او در حمله مسلمانان به مصر نقش داشته است (33)، همچنین معروف است که او قاری قرآن بوده است و قرآن را از معاذ بن جبل آموخته است، وی همراه عمرو عاص و از مقربان او در ولایت مصر بوده است و هنگامی که عمرو عاص از خلیفه عمر بن خطاب در مورد مشکلاتی که در قرائت قرآن پیش آمده بوده است پرسش میکند، عمر به او دستور میدهد که عبدالرحمن بن ملجم را در کنار مسجد جای دهد تا او قران و فقه به مردم بیاوزد. عمرو عاص خانه ای را در کنار خانه ابن عدیس برای ابن ملجم فراهم میکند (34). ماجرای قتل ابن ملجم نیز ماجرایی تکاندهنده است و او تا آخرین لحظه مرگ خود با علی دشمنی ورزید و از اسلام دم زد. تاریخ نویسان به دقت ماجرای قتل ابن ملجم را نقل  کرده اند، از جمله مسعودی (35) گفته است:

وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت «بگذارید من دل خودم را خنک کنم» و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملجم گفت «منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی» پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید «چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که میخواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است.

ابن سعد (36) ماجرا را اینگونه نقل کرده است:

ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت‏:‏

فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر

بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی میخواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.

مشابه این داستان را منابع دیگری نیز ذکر کرده اند (37). حال آیا چنین شخصی که تا این حد باورمند به اسلام است، با آن شخص ایرانی آزادیخواهی که مردانه در مقابل تجاوز اعراب مسلمان به ایران جنگیده است و جعل کنندگان تلاش میکنند وی را معرفی کنند اینهمانی دارد؟

ملجم نامی ایرانی نیست. از دلایلی که طرفداران فولادوند برای پشتیبانی از ایرانی بودن ابن ملجم می آورند این است که واژه ملجم، در عربی از لجام می آید و لجام در عربی نیز همان لگام است در زبان پارسی. بنابر این پدر ابن ملجم یک ایرانی بوده است، و الا نام لجام را بر او نمیگذاشتند.  نخست باید گفت نام ابن ملجم، عبدالرحمن مرادی بوده است و این نام خود قبیله ای که وی بدان تعلق داشته است را نشان میدهد. از این گذشته اگر آنگونه که فولادوند میگوید منظور از ملجم کسی که لجام اسب را درست میکند یا میبندد یا افسارگیر یا هر چیز مرتبط با آن باشد، باید این نام اسم فاعل میبود و ملجم چنین نیست. افزون بر این، حتی اگر آنگونه که فولادوند میگوید باشد، دو زبان فارسی و عربی با یکدیگر بده بستانهای فراوانی داشته اند، و بسیاری از واژه ها در عربی ریشه فارسی دارند و برعکس. این است که اگر اعراب نام کسی را پسر ملجم بگذارند زیرا پدر او لجام اسبها را میبسته است، این به معنی آنکه وی پدری ایرانی داشته است نیست! همانطور که اگر در ایران به کسی بگویند پسر خباز (نانوا) است، این بدان معنی نیست که پدر آن شخص یک عرب است.

آقای مرتد و فولادوند میگویند که ایرانی بودن ابن ملجم توسط آخوندهای شیعه تحریف شده است تا ایرانیان از این قضیه دلخور نشوند که امام محبوبشان را یک ایرانی کشته است و از این طریق به شک بیافتند که مگر این امام چه کرده بود که یک ایرانی باید وی را بکشد، و از این طریق پی به جنایات خلفای تبهکار اسلام و رنجی که پدران و مادرانشان از دست این مردان بیابانی دوزخی ها کشیده اند ببرند. ممکن بود اگر ابن ملجم یک ایرانی باشد آخوندهای شیعه چنین کنند، اما با عرض تاسف باید به آقای مرتد و فولادوند گفت که تقریباً به غیر از مسعودی تقریباً تمامی باقی تاریخ نویسان مطرح و بزرگی که در این نوشتار از آنها یاد شده اهل تسنن هستند و اهل تسنن چنین انگیزه ای ندارند، هرگاه اهل تسنن میخواستند ایرانی بودن کشتن یک خلیفه اسلام توسط ایرانیان را انکار کنند، باید کشته شدن عمر بن خطاب به دست فیروز نهاوندی را انکار میکردند. در ضمن در تاریخ میتوان مواردی را یافت که در آنها یک ایرانی به دشمنی با امامان شیعه پرداخته است و نام این افراد تحریف نشده است، برای نمونه رهبری کسی که به خانه علی بر اساس روایات شیعه یورش میکند و فاطمه زهرا در این بین کشته میشود را یک ایرانی  بر عهده داشته است. آیت الله مطهری در (38) در پرخاشی که ظاهراً به دکتر علی شریعتی و دیدگاه التقاطی او است میگوید:

» تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و  پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده‏  می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند » .  آيا می‏دانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ  قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏  يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏  شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز » صحابه كبار »  می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه‏  دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی افكندم ،  يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم .  سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است .اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی‏ می‏شود. »

بنابر این روشن است که این بهانه آقایان نیز نمیتواند کمکی به آنها بکند و اساساً غیر منطقی است.

پس از این توضیحات باید به این پرسش پاسخ دهیم که بهمن جاذویه یا جادویه چه کسی بوده است؟ این دسته از جعل کنندگان میگویند که نام اصلی قاتل علی بهمن جادویه بوده است. بد نیست برای اینکه روشن شود بهمن جادویه کیست نیز به چند منبع تاریخی رجوع کنیم. در مورد اینکه او چه کسی بوده است میتوان داده های زیر را درکتب تاریخی پیدا کرد:

1- از سرداران ایرانی بوده است، در جنگی که در الیس (نام از قریه ها یا قلعه های انبار است و در کرانه راست فرات جای داشت) رخ داد یکی از سرهنگان خود به نام «جابان» را فرستاده است  و در کنار اعراب نصاری در مقابل مسلمانان که سردارشان خالد بن ولید بود جنگید. تواریخ مختلف درگیری این دو سپاه را اینگونه شرح داده اند (39):

جابان با لشکریان خویش به الیس رفت و در آنجا فرود آمد. خالد نیز، که در دنبال اعراب بکری و بدفع آنها می آمد به این حدود رسید. هنگام ورود سپاه خالد، یاران جابان خوان نهاده بودند و نان میخوردند. خالد که با مقدمه لشکر خویش به سرشان رسید بدو وقعی ننهادند  از سرخوان بر نخاستند. این کار به خالد برخورد، از آنکه آن را بی اعتنایی در حق خویش شمرد. گویند سوگند خورد که در جنگ ازین «ایرانیان» چندان بکشد که جوی خون روان شود. جنگ درگرفت و هردو طرف بجد درایستادند. جابان و یارانش چون منتظر رسیدن کمک از بهمن جادویه بودند ایستادگی سخت کردند و خالد نیز با یاران خویش پای درفشرد. سرانجام، هزیمت بر لشکر ایران افتاد و گویند از آنها عده یی در جنگ کشته شدند و عده یی بیشتر اسیر شدند. خالد که از خونسردی و بی اعتنایی لشکر جابان هنوز خشمگین بود، برای آنکه سوگند خویش وفا کرده باشد فرمان داد تا این اسیران را گردن زدند. نوشته اند یک روز و یک شب ازین اسیران میکشتند و خون روان نمیشد، آخر آب ریختند تا جوی خون جاری شد و سوگند خالد راست آمد.

البته دکتر عبدالحسین زرین کوب معتقد است در این روایت غلو شده است، اما خود او اشاره کرده است که در جاهای دیگر نیز نظیر چنین جنایاتی را از اعراب مسلمان روایت کرده اند، پس ممکن است راست باشد، مثلاً در فارسنامه (40) میخوانیم:

در سال بیست و ششم از هجرت و بعد از آن عثمان بن عفان عبدالله عامر بن کرزی را والی گردانید پس ابو موسی اشعری بپارس آمد و قصد اصطخر کرد در سال بیشت و هشتم از هجرت و در آن وقت ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر از آنجا باعمال جور رفت و شهر جور را حصار میداد و در میانه خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند  و عامل او را بشتند و چندان توقف نمود کی جوررا بستد در سال سی ام هجرت و سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر کی خون براند باصطخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن خون همگان مباح گردانید و چندانکه میکشتند خون نمیرفت تا آب گرم بر خون میریختند پس برفت و عدد کشتگان کی نام بردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت بود و این فتح در سال سی و دوم بود از هجرت.

2- در جنگی که با فرنام «جسر» (جسر در عربی به پل میگویند) معروف است و در سال 13 یا 14 هجری اتفاق افتاد و در آن ایرانیان اعراب مسلمان را که فرمادگیشان را ابوعبید بن مسعود، و مثنی بن حارثه بر عهده داشتند به شدت شکست دادند شخصاً حضور داشته است و فرماندگی لشگر ایران را بر عهده داشته است. دکتر عبدالحسین زرین کوب این ماجرا را اینگونه نقل کرده است (41):

… جالب آن است که در هیچ یک از این جنگها کار جز به مراد اعراب تمام نشده است (منظور جنگهایی است که تا اینجا کتاب به آنها پرداخته است). شاید سبب آن است که این جنگها بر خلاف روایات مبالغه آمیزی که در باب حشمت و شوکت نرسی نوشته اند مثل جنگهای خالد در واقع چیزی جز غارت و دستبرد نبوده است. با اینهمه، در برخورد با بهمن جادویه ضعف اعراب که غارتها و دستبردهایی چند آنها را از حقیقت غافل کره بود برملا شد.

…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند.  با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد.

گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در مورد این شکست تاریخی و بزرگ تازیان مسلمان نوشته است (42):

اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیکی یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.

در همان منبع گفته شده است که دو تن از سرداران ایرانی یعنی جابان که شرحی کوتاه از او رفت و مردانشاه که هردو از لشکر بهمن جادویه بودند به دست مسلمانان به اسارت افتادند و هردوی آنها را مسلمانان کشتند، اما اثری از اسارت بهمن جادویه نیست. در منابع علمی دیگر نیز مشابه همین روایات آمده است

3- در زمان نبرد جسر یا پل فردی سالخورده بوده است. بلاذری در مورد بهمن جادویه که در کتب عربی به ذوالحاجب (صاحب سربند) نیز اشتهار دارد اینگونه نوشته است (43):

گویند: ایرانیان چون از اجتماع تازیان باخبر شدند، مردان شاه ذوالحاجب را گسیل داشتند. انوشیروان به قصد تبرک وی او را بهمن لقب داده بود و ذوالحاجب از آن رو نام گفته بود که ابروان خویش را میبست تا به سبب سالخوردگی روی چشمش نیفتند. به قولی، نام او رستم بود.

4-  در نبرد قادسیه نیز وجود داشته است. بلاذری گوید (44):

گویند: رستم به پیش آمد و در برس اقامت کرد. وی اهل ری و به قولی اهل همدان بود سپس رهسپار شد و چهار ماه بین حیره و سیلحین اقامت کرد، بی آنکه اقدامی نسبت به مسلمانان به عمل آورد یا با آنان بجنگد و مسلمانان میان عذیب و قادسیه اردو زده بودند. رستم، ذوالحاجب را که در طیزناباذ لشکرگاه داشت پیشاپیش گسیل داشت.  مشرکان حدود یکصد و بیست هزار تن بودند و سی پیل و پرچم بزرگی داشتند که درفش کابیان نامیده میشد.

روشن است که هیچ تاریخ نویسی تابحال ابن ملجم را یک ایرانی ندانسته است. آقای فولادوند که پیشوند دکتر را نیز برای خودش جعل کرده است میگوید تاریخ نویسان عرب به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند، ولی در ترجمه های فارسی ایرانی بودن او سانسور شده است. از وی شنیده ام که میگفت الواقدی صاحب کتاب المغازی و ابن خلدون صاحب تاریخ ابن خلدون و کتاب مقدمه به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند. در مقدمه ابن خلدون نامی از ابن ملجم نیامده است، تاریخ ابن خلدون را نیز که نقل کردم، اما آخرین مطلبی که کتاب المغازی، از قدیمی ترین کتابهای تاریخ اسلام و از کتب مادر اسلام است به آن اشاره میکند «غزوة أسامة بن زيد مؤتة» است که در زمان محمد اتفاق افتاده است، بنابر این، این کتاب اساساً چیزی در مورد اتفاقات زمان علی و قتل علی ذکر نکرده است و  تا آنجا که من میدانم واقدی در المغازی اش و حتی در کتابهایی که به خطا به او نسبت میدهند نامی از ابن ملجم نیاورده است، اینجاست که آقای مرتد بعنوان یکی از هواداران فولادوند این شانس را دارد تا نشان دهد کدام منبع تاریخی معتبری چنین چیزی را نگاشته است.

جعل تاریخ در مورد شهر بانو

از دیگر جعل های تاریخی آن است که شهربانو با امام حسین ازدواج کرده است و امامان از نسل پادشاهان ساسانی اند. آقای مرتد بارها این سخن را گفته است که امام حسین به شهربانو تجاوز کرده است و در نتیجه امامان شیعه زنا زاده اند. آقای مرتد همچنین به من گفته است که قصد داشته است این سخن را در برنامه تلویزیونی مهندس بهرام مشیری مطرح کند، و ایشان در پاسخ فرموده اند که اگر مرتد چنین کند، ایشان این سخن را رد و تکذیب خواهند کرد، و آقای مرتد بسیار از این کنش آقای بهرام مشیری آزرده خاطر بود که چرا به او اجازه نداده است تاریخ را جعل کند و همچنین او را بخاطر انتقاداتش از پهلوی ها به شدت نکوهش میکرد. زنا زاده فحشی است آخوندی، و این فحش از فحشهای مورد علاقه آقای فولادوند است، زنا زاده کسی است که پدر و مادرش برای ازدواج با یکدیگر و هم آغوشی  با یکدیگر از آخوند اجازه نگرفته اند و به او مبلغی را به باج نداده اند. فرزندان من اگر روزی دارای فرزند شوم همگی زنا زاده خواهند بود و ای کاش خود من نیز یک زنا زاده بودم. آنچه عجیب است این است که چرا این فحش را برخی از مخالفان اسلام استفاده میکنند، دلیلش چیزی نیست جز اینکه این افراد نتوانسته اند هنوز تفکرات اسلامی را بطور کامل از خود دور کنند و فحش های آنان همان فحش های جنسی فرهنگ اسلامی است. اما از آنجا که بحث من در این نوشتار تحلیل روانی یا شخصیتی این افراد نیست، بیش از این به این مسئله نمیپردازم.

در کتب تاریخی اثری از ماجرای شهربانو نیست. تشیع باوری نبوده است که وجود نداشته باشد و ایرانیان آنرا بوجود آورده باشند، اما یقیناً تشیع در ایران با اهداف سیاسی خاصی تقویت شد و  با خشونت و اجبار به سایر مردم ایران و منطقه تحمیل شد، و در نتیجه تشیعی که امروز میشناسیم بیشتر باورهایش و رسومش را وامدار ایرانیان است. آری ایرانیان نه تنها اسلام را به زور شمشیر اعراب پذیرفتند و برای ادامه حیات چاره ای جز انجام اینکار نداشتند، بلکه تشیع را نیز به زور شمشیر ترکان پذیرفتند و چاره ای جز این کار را نداشتند. تحمیل تشیع به ایرانیان دستکم یک انگیزه داشت و دو ابزار. انگیزه شیعه کردن ایرانیان یکی ایستادن در مقابل امپراطوری عثمانی و دفاع از تمامیت ایران و متحد کردن اقوام ایرانی علیه این دشمن بزرگ و خبیث بود و ابزارهای این کار نیز خشونت و تحریف بودند.

تاریخ گواهی میدهد که ایرانیان به خشونت و توحش ترکان شیعه شدند، در اینجا تنها دو مورد از این توحش ها را که اکثراً در زمان پادشاهان صفویه بویژه در زمان شاه اسماعیل و شاه عباس رخ دادند یادآور میشویم:

شاه اسماعیل اول چون بر تخت سلطنت ایران نشست (در دوم رمضان سال 907 هجری قمری در تبریز)، برای ترویج مذهب شیعه و برانداختن مذهب تسنن از هیچگونه ستمکاری و خونریزی خود داری نکرد. با آنکه در آغاز پادشاهی او اکثر مردم ایران سنی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند، امر داد که خطیبان شهادت خاص شیعه، یعنی اشهد ان علیاً ولی الله و حی الی خیر العمل را در اذان و اقامه وارد سازند. گروهی از مریدان خود بنام «تبرائیان» را نیز مامور کرد که در کوچه و بازار بگردند و باآواز بلند خلفای سه گانه و دشمنان علی و دوازده امام و سنی مذهبان را لعن کنند. هرکس که لعن و طعن تبرائیان را میشنید ناچار بود که بصدای بلند بگوید: «بیش باد و کم مباد!» و هرگاه در این گفتار تامل و تغافل روا میداشت خونش بی درنگ بدست تبرداران و قورچیان شاه ریخته میشد. (45)

شاه اسماعیل به نیروی قزلباش خود در اندک زمان سرزمین شروان را تا بندر باکو با قسمتی از ارمنستان را تصرف کردو آذربایجان را از الوند بیک بایندری آق قویونلو گرفت و در تبریز بر تخت سلطنت نشست و مذهب شیعه را یگانه مذهب رسمی ایران شمرد. امر کرد که خطیبان شهادت خاٌص شیعه ، یعنی «ا شهد ان علیأ ولی الله و حی علی خیر ا لعمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. در صورتیکه ا کثریت مردم ایران سنٌی مذهب و از اصول مذهب شیعه بی خبر بودند. این اقدام شاه اسماعیل تمام مردم و حتی بعضی از علمای شیعهً تبریز را نگران ساخت . چنان که یک شب پیش از تاجگذاری شاه ، نزد وی رفتندو گفتند: «قربانت شویم، دویست سیصد هزار خلق که در تبریز است ، چهار دانگ آن همه سنی اند واز زمان حضرات تا حال این خطبه را کسی بر ملاء نخوانده ، و میترسیم که مردم بگویند، که ما پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذ با لله اگر رعیت برگردند ، چه تدارک در این باب توان کرد ؟(چهار دانگ یعنی دو سوم جمعیت کٌل شهر تبریز . به عبارت دیگر از 300 هزار نفر جمعیت کل ، شهر 200 هزار سنٌی بودند .) پادشاه فرمودند که :» مرا امر به این کار باز داشته اندو خدای عا لم و حضرات ائمه معصومین همراه من هستندو من ازهیچکس باک ندارم . به توفیق الله شمشیر میکشم و یک کس را زنده نمیگذارم.» (46)

در سال 910 هجری قمری، هنگامی که در یزد بود، از سلطان حسین میرزای بایقرا، امیر قسمتی از خراسان و افغانستان باو نامه ای رسید که فتح عراق و فارسی و کرمان را بوی تبریک گفته بود. در این نامه پادشاه تیموری او را بجای شاه اسماعیل، چنانکه در خاندان تیمور متداول بود، میرزا اسماعیل خطاب کرده بود. پادشاهی صفوی این خطاب را توهینی شمرد و بدین بهانه بیخبر بر شهر طبس، که در حوزه حکومت سلطان حسین میرزا بود تاخت و هفت هزار تن از مردم آنجا را بجرم سنی بودن از دم تیغ گذرانید.

در سال 914 هجری قمری نیز، پس از آنکه عراق عرب و شهر بغداد را گرفت، فرمان داد تا گور ابوحنیفه کوف را که زیارتگاه سنیان بود نبش کردند و مستراح شیعیان ساختند، و هرکس که در آنجا به قضای حاجت میرفت، بدستور شاه اسماعیل بیست و پنج دینار تبریزی «حق القدم» میدادند.

از زمان شیخ حیدر، پدر شاه اسماعیل، دسته ای از شیعیان بنام حیدریه در برخی از ولایات آسیای صغیر ظهور کردند که اعقاب ایشان تا یکقرن پیش نیز بهمین نام، یا به اسامی رازیه و سبعیه و بکتاشیه باقی بودند. پیروان طریقت حیدریه در مذهب خود چندان تعصب داشتند که ثواب کشتن یک سنی را با ثواب قتل پنج کافر حربی برابر میشمردند. بعقیده ایشان پیروان تسنن از حریت اسلامی خارج بودند، و بدین سبب کشتن مردانشان واجب و خرید و فروش زنانشان حلال بوده. (47)

در حوزه علمیه شیراز علمای معروفی تدریس میکردند که از نظر علمی مقامات عالی داشتند. شاه اسماعیل امر به احضار آنان کرد و فرمان داد تا خلیفه گان سه گانه را دشنام گویند ولی آنها از این کار خود داری کردند زیرا تقیه در نزد آنان (یعنی اهل تسنن) معمول نیست. پس فرمان داد همگی آنها را بکشتند. (48)

آنگاه وی جهت گوشمالی «سلطان حسین میرزا» حاکم خراسان (که در ارسال عرض تبریک بجای «شاه اسماعیل» براساس عادت گذشته وی را «اسماعیل میرزا» خطاب کرده بود)، و بدین دلیل در خور تنبیه بود! بدان سو حرکت کرد و در بین راه وارد طبس گردید و چون استقبال مردم در خور شان وی نبود «السلطان العادل الکامل» امر به قتل مردم آن شهر نمودً سپس او در جدالی بر شیبک خان ازبک پیروز شد، کلیه ساکنین شهرستان مرو را قتل عام کرد. پس از خاتمه کار شیبک، به «شیعه سازی» هرات تمایل پیدا کرد و بهمین منظور: «یکی از ملازمان وزیراش نجم ثانی را برای اعلام ورود بدان شهر گسیل داشت. مامور فوق وارد هرات شد و… از راه نارسیده چن تن را سر برید و قاضی هرات را که در «لعنت بر اعدای دین و دولت» تعلل ورزیده بود با خطیب شهر در مسجد گردن زد و سپس کلانتر شیخ الاسلام را پیش چشم هرویان همانجا به قتل آورد و پنجهزار تومان نقد را که مردم برای نجات شیخ الاسلام گرد آورده بودند، تصرف نمود و گفت: هرکس لعنت بر خلفای ثلاثه میکند یک تومان از این زر باو میدهم. شیعیان خبردار شدند و لعن کردند و هر سری یک تومان زر گرفتند، و آن چنان واهمه ای در دل مردم هرات کار کرد که چون او را میدیدند قالب تهی میکردند… و در آن چند روز قریب به ده هزار نفر از کدخداهای بزرگ سنی را کشت که میگفت لعنت کنید، تا ایشان اندک ایستادگی میکردند، بدست خود گردن میزد، تا میگفت از ترس او همان دم به آواز بلند ناچار لعنت میکردند. (49)

درباره اختلاف شیعه و سنی و رفتارهای شاه عباس با پیروان مذهب تسنن، جلال الدین محمد یزدی منجم باشی او، در تاریخ عباسی مخصوصاً به چند مورد اشاره کرده است. در وقایع سال 1008 هجری قمری مینویسد: «… در اواخر ماه صفر این سال نزول اجلال به بلده سمنان واقع شد، و میر مراد چلاوی را گرفتند، و بجهت زیادت و عدم اطاعت قانون، جماعت سنیان سرخه را گرفتند، و گوش و بینی ملایان ایشان را بجهال ایشان خوراندند، و سیصد تومان هم برسم جریمه از ایشان گرفتند. (50)

افزون بر خشونت، که نمیتوان همه چیز را بر آن استوار کرد این بوده است که در ایرانیان حس ناسیونالیستی بوجود بیاورند. ناسیونالیسم در ایرانیان از پیشتر ها توسط جنبش های معروف به شعوبیه تزریق شده بود، و میان ایرانیان و اعراب دشمنی قابل توجهی بوجود آمده بود. ایرانیان میهن دوست از اینکه چرا اعراب که در دوران های نخستین و حتی هم اکنون صرف نظر از سازگاری یا ناسازگاری اسلام و نژاد پرستی به شدت نژاد پرست بودند و عربیت را مایه افتخار و برتری خویش به عجم میدانستند، توانسته بودند ایران را تصرف کنند و ایرانیان را مجبور به پذیرش شکستی تاریخی و دردناک کنند، بسیار سرخورده و متنفر از اعراب بودند زیرا که آنها بویژه امویان ایرانیان را بسیار تحقیر کرده بودند،  از این رو بود که صفویه برای رسیدن به هدف شیعه سازی مردم ایران مجبور بود به نوعی این کینه دیرینه مردم ایران را نسبت به اعراب از بین ببرد.

از اینرو بود که دست به تحریف تاریخ زد. شوربختانه تخم و ترکه و نژاد و اصالت در فرهنگ ایرانی در دورانهایی از تاریخ این مرز و بوم، ارزش محسوب میشده است و همچنان گاهی میشود. برای صفویان چه نیکو بود اگر میتوانستند امامان شیعه را ایرانی الاصل و یا دوست دار ایرانیان نشان دهند. این در حالی است که امامان شیعی از دشمنان دیرینه ایرانیان هستند، امام علی در حمله عمر به ایران، او را مشاورت میکرده است، امام حسن و امام حسین در ایران پدران ما را کشته، زنان و فرزندان و اموالشان را همچون سایر اعراب مسلمان غارت کرده اند، امام صادق نیز به روشنی ایرانیان را پست تر از اعراب خوانده است. از ابتکارات ملایان صفویه این بود که ماجرای شهر بانو، را ایجاد کنند و شناسنامه ای جعلی برای امامان شیعی بوجود بیاورند.

ایرانیان بر عکس اعراب مسلمان که دوران پیش از اسلام خود را جاهلیت میخوانند و به پستی خویش در آن دوران تاکید میورزند، هرگز پیوند خود را با آنچه پیش از اسلام بوده اند حتی امروز نیز قطع نکرده اند، اعراب مسلمان متنفر از ابوجهل و هرآنکه در مقابل اسلام ایستاده است هستند اما بسیاری از ایرانیان و بزرگان آنان حتی ساسانیان را که در مقابل اعراب ایستادند و سرانجام نابود شدند قلباً دوست میدارند و گاهی حتی آنان را ستایش میکنند. از اینرو چه نیکو حیله و جعلی بود صفویان را اگر میتوانستند به شیوه ای نشان دهند که امامان شیعی نه تنها از نسل ایرانیانند، بلکه از نسل پادشاهان ساسانی هستند و خون پادشاهان ساسانی در شریانهای آنها جاریست و فره ایزدی نیز که بر سر پادشاهان ساسانی پشتک میزده است بر روی سر آنان نیز پشتک زده. اینجاست که دست توانمند ملایان شیعی بار دیگر خرافه ای را خلق میکند، چنین حرکت هایی در نهضت های شعوبیه خلق میشوند، و در دوران صفیه به دست ملا محمد باقر مجلسی، آخوند رسمی دربار صفوی که معتقد بوده است سلطنت صفویان تا زمان قیام آقا امام زمان ادامه خواهد داشت  به اوج میرسد.

ماجرای شهر بانو که در کتاب بحار الانوار ج 11 برگ 4ام آمده است ایرادهایی اساسی دارد. از بهترین نقد هایی که در مورد ماجرای شهربانو نوشته شده است، را علی شریعتی انجام داده است، وی به این ماجرا چندین ایراد وارد میکند، که این ایرادها از این قرارند (51):

در همینجا، علامه مجلسی در بحار الانوار (ج11 ص 4) پس از نقل اخباری راجع به ازدواج امام – که سخت چندش آور است – نقل میکند که مادر امام دختر یزدگرد بود که در زمان عمر به اسارت، او را به مدینه آوردند و او امام حسین را پسندید و از او تنها یک پسر به دنیا آمد که همین امام سجاد است.

از طرفی میدانیم که امام سجاد در سال 38 متولد شده است، یعنی بیست سال پس از ازدواج مادرش با امام حسین!

در این قصه تصریح شده که شهربانو از اسرای فتح مدائن است و عمر قصد داشت او را بکشد و حضرت امیر نجاتش داد. و پیداست که سازندگان این داستان که ایران پرستان بوده اند، خواسته اند علی (ع) را طرفدار ساسانیان جلوه دهند در برابر عمر که دشمن ساسانیان و شکست دهنده سپاه یزدگرد است، ولی متوجه نشده اند که وقتی میخواهند نشان دهند که امام سجاد نواده یزدگرد است و مادرش شهربانو، این اشکال پیش می آید که امام حسین باید در سال 18 ازدواج کرده باشد (در 15 سالگی) و امام سجاد در سال 38 متولد شده است! و تصریح هم شده که شهربانو جز وی، فرزندی نیاورده است! علامه مجلسی که متوجه عیب کار شد، راه حلی که برای رفع این اشکال به نظرش رسیده است این است که میگوید: «بعید نیست که در این روایت، کلمه عمر، تصحیف کلمه عثمان باشد»! یعنی قضیه در زمان عثمان اتفاق افتاده اما بجای عثمان، عمر نوشته اند.
اگر بتوانیم چنین اشتباهی را باور کنیم، آن اشکال رفع میشود اما اشکال دیگری شبیه به آن پدید می آید و آن اینکه از میان شکست یزدگرد و اسیر شدن خانواده اش، بیست سال فاصله می افتد! از طرفی، در این قصه کلمه اسرای مدائن هم آمده است، مدائن تصحیف شده چه اسمی است؟
در نام مادر امام که سلامه، حوله، غزاله… شاه زنان… است، علامه مجلسی نقل میکند که چون دختر یزدگرد را به مدینه آوردند، تا چشمش به عمر می افتد از قیافه اش بدش می آید و فحش میدهد و عمر هم به او فحش میدهد و میخواهد او را مثل دیگر اسیران بفروشد که: «امیر المومنین میفرماید: جایز نیست دختر ملوک را فروختن هرچند کافر باشن، با مردی از مسلمین او را شوهر ده و از بیت المال مردم برایش مهر برگیر»!

دنباله متن این روایت که به امام صادق منسوب است (گفتگوی حضرت علی با دختر یزدگرد) چنین است:
-(حضرت علی): فقال «چه نام داری ای کنیزک»؟ یعنی ما اسمک یا صبیه!

-(دختر یزدگرد): قالت: «جهان شاه»،

-(حضرت علی): فقال: «بل شهربانویه»،

-(دختر یزدگرد): قالت: «تلک اختی»،

-(حضرت علی): قال: «راست گفتی»، ای:صدقت…»!
راوی نمیدانسته که بر فرض حضرت امیر با دختر یزدگرد به فارسی هم حرف بزند، این فارسی که حضرت امیر حرف میزند، دختر یزدگرد نمیفمد، زیرا حضرت به فارسی دری سخن میگوید که چند قرن بعد از اسلام، زبان ایرانیان شد و قبلاً گویش محلی مردم خراسان بود و دختر یزدگرد به زبان پهلوی ساسانی حرف میزده! ثانیاً «ای کنیزک»! ترکیب آنچنان فارسی یی است که خاص عصر سازنده روایت است!

از همه جالبتر اینکه (در گفتگو دقت کنید) حضرت امیر به فارسی با دختر یزدگرد حرف میزند و دختر یزدگرد به عربی جواب میدهد!

و جالبتر توجیه مجلسی است که از این که چرا وی نامش را جهان شاه میگوید، و حضرت امیر تغییر میدهد و میفرماید: نه، شهربانویه؟ علامه مجلسی میگوید: «برای اینکه شاه از اسامی خدای تعالی است، چنانکه در خبر آمده است که علت نهی بازی شطرنج این است که میگوید: شاه مات شد، یا… و به خدا قسم که شاه مات نمیشود…»

شریعتی همچنین از مستشرقین مثل هرمان آته و ادوارد براون و کریستین نیز یاد میکند که آنان نیز چنین نظری داشته اند، همچنین بر اساس علم رجال شیعی نیز میگوید که راوی نخستین این روایت یعنی ابراهیم بن اسحق احمری نهاوندی از نظر دینی مشکوک و راوی دوم آن یعنی عمرو بن شمر جعال و کذاب خوانده شده اند.

گمان نمیکنم توضیح بیشتری برای نشان دادن جعلی بودن این واقعه نیاز باشد، نه تنها شواهد محکمی برای اثبات آن وجود ندارند، بلکه میتوان انگیزه های سیاسی جعل کنندگان را و اهدافی که از این جعل داشته اند را به خوبی نشان داد.

جعل تاریخ در مورد نامه عمر به یزدگرد سوم و پاسخ اوی

از جعل های دیگر میان ناسیونالیست های افراطی نامه ای ساختگی از یزدگرد سوم پادشاه ساسانی است به عمر خلیفه دوم اسلام.

نامه محمد به خسرو پرویز در دسترس نیست. بسیاری از نامه هایی که محمد به اطراف فرستاده است در تاریخ ثبت شده اند، متن آنها نیز ثبت شده است، حتی گاهی اوقات خود آن نامه ها وجود دارند و بعوان آثار باستانی از آنها حفاظت میشود، اما از نامه ای که محمد به خسرو پرویز پادشاه ساسانی در دوران بعثت محمد فرستاده است تنها نامش باقی است یعنی نه متن آن باقی مانده است نه خود آن (52). از جانب عمر نیز نامه ای به خسروپرویز یا یزدگرد سوم باقی نمانده است، هیچ پاسخی نیز به چنین نامه ای در کتب تاریخی وجود ندارد، زیرا اساساً خلافت عمر با خسروپرویز همزمان نبوده است. اما جالب اینجا است که برخی از جعل کنندگان پاسخی را از جانب یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی که به دست یک آسیابان ایرانی در حال فرار کشته شد به عمر جعل کرده اند. به نظر میرسد نخستین بار این کار را دکتر کوروش آریامنش انجام داده است، وی نیز از کسانی است که ظاهراً گرایشات ناسیونالیستی افراطی داشته است و به دست مسلمانان تروریست در کشور فرانسه ترور شده است.

نامه یزدگرد سوم به عمر هرگز وجود نداشته است. در متنی از این نامه که بر روی اینترنت قرار گرفته است، ادعا شده است که این نامه در موزه لندن نگهداری میشود. در شهر لندن یک موزه با فرنام «موزه لندن» وجود دارد اما این موزه هیچ قطعه ای را که مربوط به سایر کشورها باشد در خود ندارد یعنی تمامی آثار آن مربوط به کشور انگلستان میشود. با این گمان که ممکن است دکتر کوروش آریامنش خودش این نامه را برای نخستین بار در موزه ای در لندن دیده باشد و مجامع علمی تاریخی جهان از این نامه که در یک موزه نگهداری میشود بیخبر باشند (!)، حدس زدم که شاید منظور موزه بریتانیایی لندن است که در سال گذشته بخشی را بصورت ویژه به تاریخ ایران باستان اختصاص داده بود. اما پس از استعلام از این موزه دریافتم که چنین قطعه ای در این موزه نگهداری نمیشود و هرگز هم نگهداری نشده است و وجود این نامه دروغ محض است. بعدها از جناب دکتر انصاری در یکی از سخنرانیهایشان شنیدم که ایشان نیز پیش از به قتل رسیدن دکتر کوروش آریامنش توسط تروریست های اسلامی با ایشان در این مورد تلفنی سخن گفته اند و حقیقی بودن این نامه را کاملاً مردود میدانند.

البته من از آقای مرتد تابحال نشنیده ام که از این جعل دفاع کند، اما این جعل نیز توسط همفکران و هم تیپ های آقای مرتد انجام گرفته است و با شناختی که من از روحیات آقای مرتد دارم میتوانم حدس بزنم که ایشان هم احتمالاً از این جعل دفاع خواهند کرد، بنابر این بازهم این شانس برای آقای مرتد وجود دارد که اثبات کنند یکی دیگر از ناسیونالیست های افراطی یعنی دکتر کوروش آریامنش دست به جعل کردن تاریخ نزده است.

منابع و توضیحات

1) السیره النبویه، لابن هشام، دار الفجر التراث، خلف الجامع الازهر، القاهره، الطبعه الثانیه، 2004 م. پوشینه نخست برگ 141، ترجمه فارسی سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383 تهران برگ 100.

2) در برگ 104 سیرت رسول الله فارسی میخوانیم «چون چشمم به نخلستان مدینه افتاد، مرا گریه درآمد و زیادت شوق سید بر دل من غالب شده لیکن به قید بندگی گرفتار بودم و نمیتوانستم رفتن.» برای بحث مفصل در این مورد و منابع بیشتر رجوع شود به، بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی، سید عطاء الله مهاجرانی، انتشارات اطلاعات، تهران 1382، برگ 71.

3) برای اصل نوشتار به اینجا مراجعه کنید.

4) برای نمونه رجوع کنید به، ابن کثیر، الجامع لاحكام القران، قرطبی،  تفسیر کشاف زمخشری، در تفسیر المیزان آیت الله طباطباعی نیز از کتاب الدرالمنثور ، ج 4 ، ص 131 نقل شده است که «ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم از ضحاك روايت كرده اند كه در تفسير آيه گفته است : مشركين مي گفتند : سلمان فارسي او را تعليم مي دهد ، خدا در جوابشان فرموده : زبان آن كسي كه شما در نظر داريد اعجمي است »

5) تفسیر المیزان میگوید «معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربي است و قرآن به زبان عربي فصيح و آشكار است ، ماده اشكال را به كلي از بين نمي برد» البته این تفسیر تلاش میکند با استناد به آیات بعدی استدلالی بهتر را برای الله جور کند اما آن استدلالها نیز همینقدر ضعیف و مضحک هستند

6) برای چند نمونه از خطاهای قرآن در قواعد عربی به نوشتاری با فرنام «اشکالات دستور زبانی (گرامری) تازینامه.» مراجعه کنید.

7) مناقب ابن شهر آشوب، پوشینه ‏1، برگ ‏85.

8) بحار الانوار ج 8 در روایات مختلف.

9) محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص 350 و 351.

10) واقدی، کتاب المغازی، ج 3 ص 927، مقریزی امتاع الاسماع ص 417، ابن کثیر البدایه و النهایه ج 4 ص 348.

11) در المنثور پوشینه 4 برگ 169 و ابن حیان، طبقات المحدثین باصبهان پوشینه 1 برگ 236.

12) فرهنگ معین، پوشینه یکم، برگ 1448 مدخل خوارج.

13) طبری 2/405؛ ابن ابی الحدید 2/273؛ الکامل فی التاریخ 3/153.

14) انساب الاشراف، ج 3 ص 376.

15) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، برگ 104.

16) خوارج، از دیدگاه امام علی، عباس محقق فریدنی، انتشارات انصاریان، قم، 1383، برگ 57.

17) مناقب آل ابیطالب، ج2، شرح نهج البلاغه، خوئی، ج 4 ص 124.

18) تاریخ دول اسلامی، دکتر ابراهیم حسن دارالحیاء التراث العربی.

19) فرهنگ فارسی دکتر محمد معین، پوشینه پنجم برگ 487.

20) برای اسناد و بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «کشتار ایرانیان به دست علی».

21) ترجمه تاریخ طبری،تالیف محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده پوشینه 6، انتشارات اساطیر چاپ سوم 1369،برگ 2682.

22) مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، پوشینه نخست برگ 771.

23) ابن هشام، سیرت رسول الله فارسی، تصحیح ابوالقاسم پاینده، پوشینه نخست برگ 1037.

24) تاریخ ابن خلدون (عربی) پوشینه دوم، ابن خلدون پیرامون ابن ملجم گفته است «کان من مصر» یعنی او از مصر بود، این عبارت لزوماً به این معنی نیست که ابن خلدون معتقد بوده است وی اهل مصر بوده است، همانگونه که در ادامه خواهد آمد، دانسته است که ابن ملجم مدتی را در مصر به سر میبرده است و از آنجا برای قتل علی به عربستان باز میگردد، اهل مصر بودن را ابن خلدون با «مصری» خواندن وی که خود واژه ای عربی است میتوانست بهتر نشان دهد بنابر این منظور او به احتمال بسیار زیاد این نبوده است که ابن ملجم از مصری ها بوده است.

25) برای دسترسی به این نوشتار اینجا را کلیک کنید.

26) همانجا، مدخل اشعث بن قیس، به نقل از پیگولوسکایا، اعراب در حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، تهران 1372، برگ 292-301، تقی زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز تهران 1349، برگ 121 به بعد، 134 به بعد.

27) ابن فقیه 252، یعقوبی 212/2.

28) ابن سعد 36/3، بلاذری انساب 493/2، مسعودی 165/3.

29) طبری متن عربی 487/3l.

30) واقدی 123-123، طبری 339/3.

31) بلاذری انساب 14/3.

32) طبری متن عربی 417/5، 422 و 425.

33) ابن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة 100/49.

34) ابن سعد، طبقات کبری 40/3.

35) مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774.

36) الطبقات کبری، ابن سعد، المجلد الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادي وبيعة علي ورده اياه.

37) از جمله ابن قتیبه ،الامامه و السیاسه 161/1، ابن طاووس ، فرحة الغرى في تعيين قبر امير المؤمنين (ع) 18، مجلسی بحار الانوار 106/42.

38) مقدمه کتاب «علل گرایش به مادی گری» مرتضی مطهری.

39) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 299.

40) فارسنامه ابن بلخی، تصحیح و تحشیه، گای لیترانج، رینولد آلن نیکلسون، انتشارات اساطیر تهران 1385، برگ 116.

41) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310.

42) همانجا برگ 312.

43) فتوح البلدان بلاذری، ترجمه و مقدمه از دکتر محمد توکل، نشر نقره، 1367، تهران برگ 360.

44) همانجا برگ 346.

45) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 31.

46) تاریخ شاه اسماعیل » نقل از تاریخ ادبیات ایران » تا لیف ادوارد براون ، ترجمهً رشید یاسمی، برگ 167.

47) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 32 تا 33.

48) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52.

49) تشیع و قدرت در ایران دکتر بهزاد کشاورزی، انتشارات خاوران، چاپ اول پاییز 1379 برگ 52، صفا تاریخ ادبیات در ایران، جلد 5 بخش 1 انتشارات فردوسی چاپ دوم تهران 1363 شمسی، برگ 158؛ به نقل از عالم آرای صفوی برگ 347-348.

50) زندگی شاه عباس اول، نصر الله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1345، برگ 37.

51) علی شریعتی، شیعه علوی، شیعه صفوی برگ 91 تا 93.

52)  بسیاری از نامه ها و عهدنامه های صدر اسلام در کتاب  نامه ها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، تحقیق و گرد آورده دکتر محمد حمیدالله ترجمه دکتر سید محمد حسینی. کتاب سال 1375 چاپ انتشارات سروش 1377، آمده است اما اثری از دو نامه یادشده در آن کتاب نیست و به این موضوع نیز صریحاً اعلام شده است که نامه محمد به خسرو پرویز  در دسترس نیست، در حالی که نامه او به بسیاری از سایرین و عهدنامه هایش در کتب تاریخی موجود میباشند.

سوم ماه می 2007

با سپاس از دزیره، ساغی و نیما بخاطر یاریشان.

آرش بیخدا