بایگانی سالانه :2009

آسمان از نگاه قرآن

آسمان از نگاه قرآن

آيه 6 سوره قاف (ق) مي‌گويد:

مگر به آسمان بالاي سرشان ننگريسته‌اند كه چگونه آن را ساخته و زينتش داده‌ايم، و هيچ پارگي (شكافي) در آن نيست.

طبق اين آيه هيچ پارگي يا شكافي در آسمان وجود ندارد. اما پارگي، شكاف يا ترك (فرج) در مورد آسمان چه معنايي دارد؟ مگر آسمان مانند يك صفحه گسترده و وسيع (يا به عبارتي ديگر: سقف) است كه چنين مفهومي در مورد آن صدق كند؟ حقيقت اين است كه اگر به آياتي از قرآن كه در آنها از آسمان و چگونگي خلقت آن سخن رفته است، تأملي اندك كنيم، خواهيم ديد كه از نظر قرآن آسمان مانند سقفي است كه بر فراز زمين بنا شده ا ست. آيه 32 سوره انبياء مي‌گويد:

 و آسمان را سقفي محفوظ قرار داديم …

و البته وقتي سخن از سقف مي‌رود، براي عرب جاهلي طبعاً اين سؤال پيش مي‌آيد كه سقفي به اين بلندي و بزرگي چگونه بدون ستون ايستاده است. اينجاست كه محمد مجبور است ادعا كند كه ستون‌هايي اين سقف بلند و بزرگ را نگه داشته‌اند، ولي شما آن ستون‌ها را نمي‌‌بينيد. محمد اين مدعا را در قالب آياتي از قرآن ارائه مي‌دهد:

خدا همان كسي است كه آسمان‌ها را بدون ستون‌هايي كه آنها را ببينيد برافراشت…

(سوره رعد، آيه 2)

البته در اصل، قدرت خداست كه نمي‌گذارد اين سقف روي سرما بريزد:

… و آسمان را نگاه مي‌دارد تا [مبادا] بر زمين فرو افتد…

(سوره     ، آيه  )

در چنين فضاي فكري، طبيعي است كه يكي از علائم قيامت اين باشد كه:

آسمان گشوده و درهايي در آن پديد آيد

(سوره نبأ، آيه 19 (

اما آيا از محمد ـ كه دانش و آگاهي‌اش از جهان هستي در چارچوب دانسته‌هاي 1400 سال پيش است ـ مي‌توان انتظار داشت كه از فضاي بيكران بالاي سَر‏‎ِ ما، دركي امروزين داشته باشد؟ اين، البته انتظاري نابجاست!

 

 

 

پهناي بهشت

پهناي بهشت چقدر است؟ اين، سؤالي بود كه عرب جاهلي علاقه فراواني به دانستن پاسخ آن داشت. پس پيامبر هم مي‌بايستي از طرف خدا پاسخي براي آن دريافت مي‌كرد. از ظاهر آيات قرآن پيداست كه خداي محمد دوبار و به دو گونه به اين سؤال پاسخ داده است:

«و براي نيل به آمرزش از پروردگار خود، و بهشتي كه پهناي آن [به اندازه] آسمانها و زمين است و براي پرهيزكاران آماده شده است، بشتابيد.» سوره آل عمران ـ آيه 3

«[براي نيل] به آمرزش از پروردگارتان و بهشتي كه پهناي آن به اندازه پهناي آسمان و زمين است و براي كساني آماده شده كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده‌اند، بر يكديگر سبقت جوييد  … » سوره حديد ـ آيه 21

معلوم نيست كه پهناي بهشت به اندازه «آسمان و زمين» است يا «آسمان‌ها و زمين»؟! ممكن است بگوييد در اينجا از دو بهشت سخن رفته است. اولي براي «پرهيزكاران» و دومي براي كساني كه «به خدا و پيامبرش ايمان آورده‌اند». اما آيا صرف ايمان آوردن به خدا و پيامبر، آدمي را بهشتي مي‌كند؟ هرگز! طبق آيات قرآني و روايات پيامبر و به حكم عقل و وجدان بشري اگر ايمان به خدا و پيامبر، با عمل صالح و پرهيز از گناهان (در حد امكان) همراه نباشد،‌ نتيجه‌اي نمي‌دهد. اما انجام اعمال صالح و دوري از گناه و فساد و بدي‌ها، همان «پرهيزكاري» است. پس هيچ دليل نداريم كه اين دو آيه از دو بهشت سخن مي‌گويند. اما مشكل اصلي در جاي ديگري است. سؤال اين است كه معناي جمله: «پهناي بهشت به اندازه پهناي آسمان‌ها و زمين است» چيست؟ به عبارت ديگر پهناي بهشت به اندازه آسمان‌هاست يا زمين؟ اگر به اندازه آسمان‌هاست، ديگر نمي‌تواند به اندازه عرض زمين باشد، و اگر به اندازه عرض زمين است، نمي‌تواند به اندازه عرض آسمان‌ها باشد. ممكن است بگوييد كه طبق آيات فوق، پهناي بهشت به اندازه مجموع پهناي آسمان‌ها و زمين است. اما اولاً ظاهر آيات چنين نمي‌گويد، ثانياً زمين جزء بسيار كوچكي از آسمان‌ها (كهكشان‌ها) ‌است و نسبت بين پهناي زمين و پهناي آسمان‌ها مانند نسبت يك به هزاران ميليارد است و در اين صورت معناي توجيه فوق اين است كه خداوند در اين آيات مي‌خواهد بگويد كه پهناي بهشت به اندازه ميلياردها سال نوري بعلاوه عرض زمين است و اين مثل آن مي‌ماند كه بگوييم طول جاده نيويورك به اندازه مجموع طول يك طناب 300 كيلومتري بعلاوه طول يك كرم ابريشم است و يا اينكه وزن فلان كاميون به اندازه وزن يك فيل بعلاوه وزن يك مورچه است!؟ از اينها گذشته اصلاً «عرض زمين» يعني چه؟ مگر زمين مسطح است كه طول و عرض داشته باشد؟!

 

کداميک سخت‌تر است؟

آيه 57 سوره مؤمن مي‌گويد:

«لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لايعلمون؛ يعني: آفرينش آسمان و زمين از آفرينش مردم (انسان‌ها) بزرگتر است، ولي بيشتر مردم نمي‌دانند.»

آيه 27 سوره نازعات نيز خطاب به آدميان مي‌پرسد:

«ءانتم اشد خلق ام‌السماء بينها؛ يعني: آيا آفرينش شما [آدميان] سخت‌تر است يا آسماني كه [او] آن را برپا كرده؟»

در آيه اول، اگر «اكبر» را به همان معناي لغوي، يعني: «بزرگتر» بگيريم، آيه دچار ابهام مي‌شود. زيرا گزاره «آسمان‌ها و زمين (از نظر حجم و اندازه) از انسان بزرگترند» معناي درستي دارد، اما گزاره: «آفرينش آسمان‌ها و زمين از آفرينش انسان «بزرگتر» است ـ كه البته معناي ظاهر آيه نيز همين است ـ ‌معناي معقولي پيدا نمي‌كند. مگر اينكه اكبر را به معني «شگفت‌انگيز‌تر» و يا «سخت‌تر» بگيريم. در اين صورت، هر چند ابهام ظاهري از بين مي‌رود، اما سؤالاتي پديد مي‌آيد كه پاسخ به آنها ضروري است:

1. شگفت‌انگيز بودن يا نبودن و اينكه فلان پديده شگفت‌انگيزتر از فلان پديده ديگر هست يا نيست، به حالات نفساني و شرايط روحي و رواني و سليقه‌هاي آدميان برمي‌گردد و ديكته‌شدني نيست. ممكن است از نظر من، مار حيواني شگفت‌انگيزتر از مورچه باشد و از نظر فردی ديگر، مورچه از مار شگفت‌انگيزتر باشد و در نظر شخص سومي، هيچيك از اين دو به اندازه زنبور عسل شگفت‌انگيز نباشند. همينطور ممكن است از نظر بعضي افراد، آفرينش آسمان‌ها و زمين از آفرينش آدميان شگفت‌انگيزتر باشد و از نظر بعضي ديگر برعكس، و حتي ممكن است عده‌اي از آدميان از هيچيك از اين دو، به شگفت نيايند! در اينجا گويي محمد، حالات نفساني و روحي و رواني خود را بيان كرده و به خدا نسبت داده است.

2. اگر اكبر را به معني «سخت‌تر» بگيريم، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چطور ممكن است آفرينش آسمان‌ها و زمين، براي خداوند قادر مطلق، سخت‌تر از آفرينش انسان باشد؟ اصولاً بكار بردن واژه‌هاي «آسان»، «آسان‌تر»، «سخت» و «سخت‌تر» در مورد خداي قادر مطلقي كه هر چه اراده كند، بلافاصله بوجود مي‌آيد، معناي درست و معقولي ندارد. براي چنين خدايي آفرينش يك مورچه با آفرينش يك دایناسور فرقي نمي‌كند، آفريدن يك ذره خاك در نظر خداوند با آفريدن ميليون‌ها كهكشان يكي است و نبايد گفت دومي براي او سخت‌تر از اولي است.

با توضيحاتي كه آمد، سئوال مطرح شده در آيه 27 سوره نازعات ـ كه در ابتدا آمد ـ بي‌معني و نامعقول جلوه مي‌كند. در اين آيه، خداي محمد از مردم مي‌پرسد: آيا آفرينش شما آدميان سخت‌تر است يا آفرينش آسمان‌ها؟ گويي توقع دارد كه مخاطبان در پاسخ بگويند: «آفرينش‌ آسمان‌ها»!؟

هماهنگی آيات قرآن

هماهنگي آيات قرآن

 

 

 

 

 

 

    آيه 82 سوره نساء براي اثبات آسماني بودن قرآن به عدم وجود اختلاف و تناقض در اين كتاب اشاره كرده است:

آيا در [معاني] قرآن نمي‌انديشند؟ اگر [اين كتاب] از جانب غير خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسيار مي‌يافتند.

     اما اين دليل از دو جهت مخدوش است: اولاً با هيچ دليل علمي يا فلسفي نمي‌توان اثبات كرد كه اگر بشري عادي با اتكا به انديشه‌ها و تجارب خود كتابي بنويسد، آن كتاب حتماً مشتمل بر تناقض و تخالف ـ آن هم به تعداد فراوان ـ خواهد شد. بنابراين حتي اگر فرض كنيم كه در قرآن هيچگونه تناقض‌‌گويي وجود ندارد، باز هم آسماني بودن آن اثبات نمي‌شود، ثانياً در اين آيه طوري از قرآن سخن رفته است که گويي در آن هيچ تناقضي وجود ندارد، در حالي که ‌تأملي اندك در معاني آيات قرآن آشكار خواهد كرد كه در اين كتاب دهها بار تناقض‌‌گويي شده است[1] و همين نشان مي‌دهد كه قرآن نمي‌تواند كلام خدا باشد.

  ضعف و ناتواني دليل فوق در اثبات آسماني بودن قرآن آشکار است. براي همين، عده‌اي از عالمان اسلام سعي کرده‌اند تا با ارائه تقرير روشن‌تر و کامل‌تري از اين دليل، شکل منطقي‌تري به آن بدهند. در اين تقرير جديد، ابتدا گفته مي‌شود که ويژگي‌هاي انسان (مانند تکامل تدريجي، خطاپذيري، تأثير‌پذيري و …) هر يک موجب پيدايش تفاوت و ناسازگاري در آثار بشري (خصوصا آثار فکري و معرفتي) مي‌شود:

انسان داراي تکامل تدريجي است … اين تکامل … بطور طبيعي، تفاوت محسوسي را در دستاوردهاي انسان در طول زمان به دنبال دارد.

تأثير پذيري و خطاپذيري انسان نيز …نقش مهمي در پيدايش اختلاف در آثار انسان دارد. تحول مداوم شرايط بيروني و دروني انسان، وتعدد و تنوع عوامل موثر سبب مي‌شود که انسان آثار ناهماهنگ و احيانا متضادي را پديد آورد، … خطاپذيري انسان نيز موجب مي‌شود انسان با پي‌بردن به اشتباهات خويش، گفته پيشين خود را نقض کند…

…تفاوت در استعدادها و محدوديت در کسب کمالات (نيز) …فراواني زمينه‌هاي اختلاف را به همراه دارد.[2]

    سپس، با بيان ويژگي‌هاي قرآن و نحوه نزول آن، نتيجه مورد نظر گرفته مي‌شود:

شرايط، اوضاع و احوال و مدت زمان نزول و برخي ويژگي‌هاي قران مجيد بگونه‌اي است که با زمينه‌ها و ويژگي‌هاي اختلاف برانگيز انسان تطابق دارد. از سويي، قرآن طي 23 سال بر پيامبر نازل شده … که آثار تکامل تدريجي(در صورت بشري بودن) بايد در آن مشاهده شود. پيامبر طي 23 سال در شرايط و اوضاع و احوال فردي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي بسيار متفاوت و فراز و نشيب‌ها و تحولات بسيار ناهمگوني قرار داشت…، همچنين آيات قرآن در سفر و حضر، در جنگ و صلح، در شرايط عادي و بحراني بر پيامبر نازل شده است…بنابراين روشن مي‌شود که آوردن کتابي با اين ويژگي‌ها… از سوي يک انسان با آن ويژگي‌هاي جدايي ناپذير و اختلاف آفرين، ملازم با پديد آمدن ناهماهنگي زياد خواهد بود… (اما) با اين همه… بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بُعد محتوا، هماهنگي کاملي برقرار است…و اين نشان معجزه بودن و از سوي خدا بودن آن است[3]

    اما با همه اين توضيحات، نه تنها مشکلي حل نمي‌شود، بلکه مشکلات جديدتري هم بوجود مي‌آيد:

1. درست است که انسان ويژگي‌هاي مذکور را دارد، اما آيا اين بدان معناست که تمام عقايد او در طول زمان مرتباً تغيير مي‌کند و به ضد يا نقيض خود تبديل مي‌شود؟ به عنوان مثال اگر کسي در دوره جواني معتقد باشد که «زمين کروي است»، آيا چند سال بعد و در ميانسالي يا پيري لزوماً معتقد خواهد شد که زمين کروي نيست و مثلاً مسطح يا مکعب‌شکل است؟ پاسخ مسلماً منفي است. ممکن است بسياري از (و حتي همه) اعتقادات انسان در طول دوره‌اي خاص (و حتي تا آخر عمر) ثابت بماند. بنابراين محال نيست که شخصي در طول 23 سال در موضوعات مختلف اظهار عقيده کرده و در عين حال هيچگاه دچار تناقض‌گويي نشده باشد.

2. ممكن است آدمي در اثر گذشت زمان و تكامل علمي و معرفتي، بعضي از نظراتش تغيير كند ولي به دلايل خاصي (مثلاً رعايت بعضي مصالح) تغيير عقيده خود را ابراز و اظهار نكند و حتي در عمل نيز به مقتضاي عقايد قبلي عمل كند. بنابراين عدم وجود تناقض در گفتار و كردار كسي (حتي در طول 23 سال) چيزي را اثبات نمي‌كند.

3. در استدلال فوق به دو نکته مهم توجه نشده است:

الف. بين دو يا چند گزاره که از طرفي موضوعات يا محمولاتشان مختلف است و از طرفي ديگر، همه يا بعضي از آنها کاذبند، نه تضادي وجود دارد و نه تناقضي. به عبارت ديگر ممکن است کتابي در طول 23 سال و در اوضاع و شرايط مختلف و فراز و نشيب‌هاي بيشمار نوشته شده و حاوي موضوعات مختلف و متنوعي بوده و در عين حال بسياري از مطالب آن نيز خلاف واقع يا خلاف اخلاق باشد. در اين صورت عدم وجود تضاد يا تناقض در اين کتاب چيزي را اثبات نمي‌کند.

ب. ممکن است کتابي در طول 23 سال (و در شرايطي که گفته شد) نوشته شود، و مشتمل بر موضوعات و مطالب هماهنگ و مرتبط با هم باشد و تناقضي هم در آن يافت نشود، اما محتواي آن، مطالبي سطحي و بي‌ارزش و يا لغو و بيهوده باشد. در اين صورت، عدم وجود ناهماهنگي و تناقض در اين کتاب چيزي را اثبات نمي‌کند.

   معناي دو نکته فوق اين است که صرف عدم وجود تناقض در قرآن براي اثبات مطلوب کافي نيست. ارزش معرفتي، اخلاقي و کاربردي محتواي يک کتاب، جايگاه و اهميت آن را تعيين مي‌کند. (و اما اينکه قرآن از اين جهات در چه جايگاهي قرار دارد، خود محل بحثها و تأملات فراوان است). فرض کنيم بين آيات قرآن هماهنگي کامل برقرار است و هيچ تناقضي در آن وجود ندارد، اما اگر محتواي آن شامل مطالب خلاف واقع، خلاف اخلاق و يا سطحي و بي‌ارزش باشد، اين هماهنگي و عدم تناقض چه ارزشي دارد و چه دردي را دوا مي‌کند؟

4. به راستي چه معنايي از واژه‌هاي «هماهنگي»، «تناقض»، «تضاد»، «اختلاف»، و «تفاوت» مورد نظر است که بر مبناي آن گفته مي‌شود: «بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بُعد محتوا هماهنگي کامل برقرار است و هيچ اختلاف و تضاد و تناقضي در آنها وجود ندارد»؟ اگر خصم مدعي شود که اتفاقاً پرتناقض‌ترين و ناهماهنگ‌ترين کتابي که در عمرم خوانده‌ام همين قرآن است، به او چه خواهيد گفت؟ شايد بگوييد:

(تناقض‌ها و) ناهماهنگي‌هايي که در ابتدا به نظر ميرسد، با تأمل و دقت در بيان و محتواي آيات رنگ مي‌بازد و هماهنگي موجود بين آنها آشکار مي‌شود[4]

و يا اينكه بگوييد اين موارد

قبلاً به وسيله مفسران قرآن كريم شناسايي و تعارض ظاهري و ابتدايي آن‌ها توجيه و حل شده و در كتاب‌هاي تفسير و علوم قرآني آمده است[5]  

   اما اگر طرف ادعا کند که اولاً دربسياري از مواردي كه با تناقض‌گويي‌هاي قرآن مواجه شدم، هر چه تلاش كردم نتوانستم مشكل را حل كنم و ثانياً وقتي به تفسير‌هاي قرآن مراجعه كردم ديدم بسياري از اين تناقض‌گويي‌ها به وسيله مفسران قرآن شناسايي و پاسخ داده نشده است، و پاسخ‌هايي هم كه براي حل بعضي تناقضات داده شده، در بسياري از موارد براي من قانع کننده نبوده است، آنگاه چه پاسخي مي‌توان به او داد؟ شايد بگوييد: با او وارد بحث علمي مي‌شويم و به تک‌تک اشکالاتش پاسخ قاطع و دندان‌شکن مي‌دهيم. اما در اين صورت اولاً وارد مباحثات و مجادلات بي‌پايان و شايد بي‌نتيجه مي‌شويد، و ثانياً اگر اين مباحثات، پاياني داشته باشد، معلوم نيست کي و چگونه پايان مي‌يابد و به چه نتيجه‌اي منتهي مي‌شود (فراموش نکنيم که نتيجه يک گفتگوي علمي از پيش معلوم نيست) و ثالثاً معناي چنين سخني اين است که در مقدمات استدلال خود براي اثبات آسماني بودن قرآن، گزاره‌اي ظني و مشکوک را بکار برده‌ايد و اين خلاف منطق است.

  5.  بياييد کمي عميق‌تر به مسئله نگاه کنيم. همانطور که پيش از اين گفتم، به لحاظ منطقي مقدمات بکار رفته در يک دليل عقلي بايد قطعي و مسلّم و يا حداقل مورد قبول طرف مقابل باشد. در برهان مورد بحث، گزاره «بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بعد محتوا هماهنگي کامل برقرار است و هيچ اختلاف و تضاد و تناقضي در آنها وجود ندارد» به عنوان اولين مقدمه بکار رفته است. پيداست که مخالفان اسلام و قرآن، یا اين گزاره را کاذب ميدانند و به شدت آن را رد مي‌کنند و یا حداقل در آن تردید می‌افکنند و دلیل می‌طلبند. پس ابتدا بايد درستي اين گزاره به روشي عقلي و منطقي اثبات شود. اما آيا اين کار امکان‌پذير است؟ به نظر من، پاسخ منفي است. اما گويا عالمان اسلام نظر مرا نمي‌پسندند و مدعي هستند که از سه راه مي‌توان اين گزاره را اثبات کرد. راه اول اين است که:

در قالب يک برهان و به صورت کلي، هماهنگ بودن کل آيات قرآن با يکديگر به اثبات رسد… به اين بيان که هدف از نزول قرآن، هدايت بشر به سوي سعادت نهايي او با بهترين شيوه است و ناهماهنگي و اختلاف در آيات، با اين هدف سازگار نيست و از آنجا که نقض غرض با حکمت خداوند سازگاري ندارد، پس خداوند قرآن را بگونه‌اي کاملاً هماهنگ نازل کرده است.[6]

    اين برهان، آشکارا براي مومنان به قرآن اقامه شده است، نه براي مخالفان و منکران. چرا که نازل شدن قرآن توسط خداي حکيم را مفروض و مسلم گرفته و اين يعني مصادره به مطلوب! برويم سراغ راه دوم:

دوم آنکه با بررسي تناسب آيات قرآن با يکديگر، عدم اختلاف، و هماهنگي آيات را مورد به مورد نشان دهيم که البته اين طريق، فرصت و مجال گسترده‌اي مي‌طلبد و گر چه مفسران و دانشمندان علوم قرآني تا حد زيادي به آن پرداخته‌اند، ولي هنوز هم موشکافي‌هاي بيشتر در اين زمينه ضرورت دارد[7]

 بسيار خوب، اين هم از راه دوم (كه جز وارد شدن در بحث‌ها و مشاجرات بي‌پايان نتيجه‌اي ندارد)! و اما راه سوم:

سوم آنکه با استناد به برخي از اوصاف قرآن، هماهنگي آيات قرآن را نتيجه گيري کنيم. به عنوان مثال، به استناد صفاتي نظير مثاني و متشابه … هماهنگي کل آيات قرآن را استفاده کنيم يا با استناد به صفاتي نظير حق و صدق که به طور مطلق بر قرآن اطلاق شده، نتيجه بگيريم که هيچ مطلب باطل و نادرستي در قرآن نيست و از آنجا که حقايق با هم اختلاف و ناهماهنگي ندارند، هماهنگي کل آيات با يکديگر به اثبات مي رسد[8]

    معناي دليل فوق اين است که چون قرآن براي خود اوصافي مانند مثاني، متشابه، حق و صدق قائل شده و لازمه اين اوصاف، هماهنگي کامل بين آيات قرآن و عدم وجود خطا و تضاد و تناقض در آن است، پس گزاره مورد بحث اثبات مي‌شود!! اين دليل نيز آشکارا فقط به درد مومنان مي‌خورد نه مخالفان و منکران. اما مومنان چه نيازي به اين ادله سه‌گانه دارند؟ فکري به حال مخالفان و منکران کنيد!

   آقاي جوادي آملي نيز براي اثبات اعجاز قرآن از طريق اشاره به هماهنگي آيات قرآن چنين استدلال كرده‌اند:

مقدمه اول: قرآن در طول 23 سال و در مكان‌ها و زمان‌ها و حالت‌ها و شرايط متفاوت نازل شده است.

مقدمه دوم: شما هر چه كه در قرآن تدبر و تفحص كنيد، نه تنها اختلافي در آن نمي‌بينيد، بلكه سراسر آن را هماهنگ‌تر و منسجم‌تر مي‌يابيد

بنابراين: قرآن قطعاً معجزه است[9]

   استدلال ايشان نيز دو اشكال عمده دارد. اول آنكه مقدمه دوم آن مشكوك و بلكه (از نظر مخالفان) واضح‌البطلان است. دوم آنكه حتي اگر هر دو مقدمة اين استدلال درست باشند، (به دلایلی که پیش از این آمد) به هيچ وجه گزارة «قرآن قطعاً معجزه است» از آنها استنتاج نمي‌شود. معلوم نيست ايشان چگونه و با استناد به كدام قواعد منطقي از آن دو مقدمه چنين نتيجه‌اي را (آن هم با قطعيت) گرفته‌اند؟

 

 


[1] . مقالاتی در مورد تناقض‌گويي هاي قرآن نوشته ام كه به زودی از همين تارنما منتشر ميشود.

[2] . مصباح يزدي، محمدتقي: قرآن شناسي، صص 143_142.

[3] . همان، صص 145_144.

[4] . همان، ص 145.

[5]. همان ، ص 146

[6] . همان، ص 140-141.

[7] . همان، ص 140.

[8] . همان، ص 141-140.

[9]. همان، ص 139، با تلخيص.

امی بودن محمد

اُمي بودن محمد

     متكلمان مسلمان براي اثبات نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن دليلي اقامه كرده‌اند كه از دو مقدمه و يك نتيجه تشكيل شده است. مقدمات دليل عبارتند از:

الف. پيامبر اسلام ـ كه آورندة قرآن است ـ اُمّي بود:

اُمي به معناي منسوب به مادر(اُم ) است و مقصود از آن اين است که فرد جز معلوماتي که طبق فطرت و استعدادهاي مادرزادي خود بدست مي‌آورد معلومات ديگري ندارد و فاقد معلومات اکتسابي بدست آمده در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن است[1] .

به عبارت ديگر پيامبر اسلام در دوران نوجواني و جواني (پيش از بعثت) مكتب نرفته و درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نمي‌دانست.

ب. نثر قرآن از نظر زيبايي، فصاحت و بلاغت شاهكاري بي‌نظير و محتواي آن اولاً عاري از هرگونه خطا، تناقض و سخن لغو و بيهوده است، و ثانياً شامل :

ژرف‌ترين و بلندترين معارف و والاترين و ارزشمندترين دستورهاي اخلاقي و عادلانه‌ترين مواعظ … وسازنده‌ترين شيوه‌هاي تعليم و تربيت[2]

است. در قرآن تعاليم حكيمانه و معارف بلندي وجود دارد كه مي‌تواند در همه اعصار و تا روز قيامت، پاسخ‌گوي عميق‌ترين و بنيادي‌ترين مسائل و مشكلات بشر باشد.

از اين دو مقدمه نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن نتيجه گرفته مي‌شود. زيرا يك فرد درس ناخوانده و مكتب‌نرفته، هرگز نمي‌تواند آياتي با اين مرتبه از فصاحت و بلاغت و زيبايي و در عين حال شامل تعاليم حكيمانه و حقايق مسلّم و خدشه‌ناپذير علمي، فلسفي، اجتماعي و… از پيش خود بسازد، حقايق و تعاليمي كه هيچگاه رنگ كهنگي به خود نمي‌گيرند. به عبارت ديگر با توجه به محتواي قرآن معلوم مي‌شود که :

فراهم آوردن اين همه معارف و حقايق در چنين مجموعه‌اي فراتر از توان انسانهاي عادي است[3]

اما اين دليل چندان محكم نيست. در مورد مقدمة اول آن، نكات زير قابل تأملند:

1. اين مدعا را ـ كه پيامبر درس‌ناخوانده و تعليم‌نايافته بود و خواندن و نوشتن نمي‌دانست ـ نمي‌توان به گونه‌اي قطعي و خدشه‌‌ناپذير اثبات كرد، و همين نكته مهم، دليل فوق را از اعتبار ساقط مي‌كند. ما از دوران نوجواني و جواني پيامبر اسلام چيز زيادي نمي‌دانيم و اسناد و مدارك تاريخي معتبري در مورد جزئيات زندگي آن حضرت قبل از چهل سالگي (بعثت) موجود نيست، جز همان كتب تاريخي و روايي مسلمانان كه اولين آنها (سيرة ابن اسحاق) در حدود يكصد و بيست سال پس از پيامبر و از روي نقل‌هايي كه بصورت شفاهي و سينه به سينه از يك نسل به نسل بعدي منتقل مي‌شد، نوشته شده است. بنابراين حقايق مربوط به دوران جواني پيامبر در هاله‌اي از شك و ابهام مي‌ماند و كتب تاريخي مسلمانان به لحاظ منطقي حتي براي خودشان اعتبار چنداني نمي‌تواند داشته باشد، چه رسد براي مخالفان (كه قاعدتاً بايد از ميان منابع و اسناد و مدارك تاريخ‌نويسان سكولار يا حد‌اقل غيرمسلمان _ که هم‌عصر پيامبر بوده باشند _ براي آنها شاهد آورد). بگذريم از اينكه اطلاعات موجود در منابع تاريخي مسلمانان نيز بسيار اندك و ناچيز است.

2. فرض كنيم پيامبر اسلام پيش از نبوت، بگونه‌اي رسمي مكتب نرفته بود و خواندن و نوشتن هم نمي‌دانست. اما آيا در چهل سالگي _ كه ادعاي پيامبري كرد _ فردي كاملاً عامي، بي‌سواد، بي‌تجربه، بي‌استعداد و بي‌خبر از همه چيز و همه جا بود؟ آيا در طول چهل سال زندگي، با هيچ عالم و حكيم و راهب و تاجر و شاعر و پير و جواني ملاقاتي نداشته و هيچ نكته‌اي از كسي نياموخته و با تعاليم تورات و انجيل ـ با آنكه در شهر و ديارش هزاران يهودي و مسيحي زندگي مي‌كردند و حتي عموي همسرش (ورقه بن نوفل ) يک دانشمند مسيحي بود ـ هيچگونه آشنايي نداشت؟ آيا در اين مدت، به نمايندگي از طرف همسر ثروتمندش به سفرهاي داخلي و خارجي نرفته بود؟ آيا دانش و تجربة پيامبر در حد عرب بيابانگردي بود كه جز شترچراني چيز ديگري نمي‌دانست؟ پاسخ همة اين سؤالات معلوم است. مي‌توان به راحتي فرض كرد كه پيامبر درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نيز نمي‌دانست، اما استعداد و نبوغ ذاتي و هوش سرشار و زندگي پرفراز و نشيب او در طول چهل سال برايش كوله‌باري از دانش و معرفت و تجربه به ارمغان آورده بود و مي‌دانست (يا گمان مي‌كرد) كه براي رسيدن به اهداف خود راهي جز ادعاي نبوت ندارد. بسياري از شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ، افرادي مكتب‌نرفته و درس‌ناخوانده بودند و خواندن و نوشتن نيز نمي‌دانستند، اما تبديل به چهره‌هايي ماندگار شدند.

به بيان ديگر اُمي بودن (همانطور که در مقدمه اول آمد) به معناي اين است که فرد، فاقد معلومات اکتسابي‌اي است که در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن بدست آمده باشد، نه اينکه هيچ چيزي از هيچ کس نياموخته و هيچ دانش و معلومات و تجربياتي نداشته باشد. بنابراين ممکن است شخصي اُمي باشد، اما هوش و ذکاوت و دانش و معلوماتش از هزار فرد غير اُمي بيشتر باشد. پس اُمي بودن پيامبر اسلام اگر هم واقعيت داشته باشد، چيزي را اثبات نمي‌کند.

و اما در مورد مقدمة دوم ـ كه قرآن را شاهكاري علمي، ادبي، اخلاقي و عاري از هرگونه خطا و تناقض مي‌داند ـ بايد گفت: هذا اول الكلام! مدعايي به اين بزرگي را چگونه مي‌توان به آساني پذيرفت، در حالي كه به اعتقاد بسياري از انديشمندان بزرگ تاريخ و دانشمندان علوم مختلف، محتواي قرآن از لحاظ عقلي، علمي، ادبي و … صدها عيب و ايراد دارد و تاكنون كتابها و مقالات فراواني در ردّ آن نوشته شده كه بسياري از آنها بي‌پاسخ مانده است (و پاسخ‌هايي كه به بعضي نقدها داده شده، معلوم نيست كه تا چه حد قانع‌كننده باشند)[4] ؟ روش منطقي اين است كه قرآن را ابتدا در معرض نقد ناقدان گذاشت و آنگاه ديد كه در اين آزمون دشوار، از آن چه مي‌ماند؟ اما آيا نقد علمي قرآن در كشورهاي اسلامي نظير عربستان و يا جمهوري اسلامي ايران مجاز است؟

به هر حال مقدمه دوم اين دليل نيز نه تنها به هيج وجه قابل اثبات نيست، بلکه محل هزار شک و ترديد و چون و چراست و من در شگفتم از اينکه چگونه مي‌توان مدعايي چنين مشکوک و لرزان را _ که اتفاقاً محل اصلي دعواست _ به عنوان مقدمه‌اي در يک دليل عقلي (آن هم در برابر مخالفان و منتقدان قرآن) آورد؟ آيا نه اين است که مقدمات يک دليل عقلي بايد قطعي و يقيني (و از پيش اثبات‌شده) باشند؟


[1]. مصباح يزدي، محمدتقي: قرآن شناسي، صص   163_162

[2]. همان، ص 164_163

[3]. همان، ص 164

.[4] براي مطالعه ده‌ها كتاب و مقاله معتبر در نقد اسلام و قرآن رجوع كنيد به سايتهاي : www.answeringislam.org و http://www.faithfreedom.com (به زبان انگليسي ) و www.islameyat.com   و www.servant13.net (به زبان عربي)

احساس، الهام و يا اثبات

آيا هرگز فکرکرده ايد پيشرفت هايی که تاکنون حاصل شده و اطلاعات و کشفيات بسيار در رابطه با جهان چگونه و ازچه طريقی به دست آمده است؟ بعنوان مثال چطور می دانيم زمين مانند توپی بزرگ به دور خورشيد می گردد؟ ويا چگونه می دانيم که نقطه های نورانی چشمک زن در آسمان ستارگانی عظيم هستند که حتی بسياری از آنها ازخورشيد خودمان بزرگتر و روشن ترند؟ چطور و از کجا فواصل آنها را با زمين می دانيم؟

درپاسخ تمام پرسش های بالا می توان گفت ازطريق «مشاهده واثبات». گاهی اثبات مستقيماً از طريق ديدن، شنيدن، بوييدن يا لمس کردن چيز بدست می آيد. مثلاً فضانوردان تا آنجا از زمين دورشده اند که با چشمان خود کروی بودن زمين را ديده اند.

گاهی نيزچشمان ما احتياج به کمک دارند. مثلأ به کمک تلسکوپ نجومی می توان تشخيص داد که نقطه های نورانی چشمک زن درآسمان کره های آتشين عظيمی هستند.

اثبات هميشه بوسيله ی مشاهده ی مستقيم واقع نمی شود بلکه مشاهده جزء اصلی آنرا تشکيل می دهد. کاراگاهی را تصورکنيد که می خواهد قتل عمدی را ثابت کند که هيچ کس بجز (قاتل ومقتول) آنرا مشاهده نکرده است. او آنقدر مدارک و شواهد جمع آوری می کند که به فرد يا افرادی مظنون شود. مثلاً اگر اثر انگشت شخص بردسته ی خنجری که بوسيله ی آن قتل صورت گرفته پيدا شود مدرکی است که نشان می دهد آن شخص خنجر را لمس کرده اما ثابت نمی کند که او مرتکب قتل شده است. حال اگر موضوع با مدارک و شواهد همراه گردد کاراگاه سرنخ لازم را می يابد که بتواند نحوه وقوع قتل را مجسم و قاتل را پيدا کند.

دانشمندان يعنی کارآگاهانِ کشف پديده ها و روابط بين آنها نيز اغلب چنين عمل می کنند. آنان ابتدا درباره ی پديده ها و حقيقت نهفته در آنان به حدس و گمان متوسل می شوند. از نظر علمی به اين روند می گويند فرضيه سازی. پس از آن فرضيه سازان به خود می گويند اگر آنچه ما فرض کرده ايم صحيح باشد بايد چنين و چنان نتيجه ای حاصل شود. مثلاَ فرض می شود که زمين کروی شکل است. از اين فرض اين نتيجه حاصل می شود که اگر کسی درجهت مشخصی به رفتن ادامه دهد درنهايت به نقطه ای که حرکت را شروع کرده باز خواهد گشت. پزشکی که تشخيص می دهد فردی به بيماری آبله مبتلاست تنها ازطريق مشاهده به اين نتيجه نمی رسد، بلکه در ابتدا فرض می کند سپس به خود خواهد گفت اگر فرض واقعاَ درست باشد پس بايستی کليه ی علائم آبله در بيمار وجود داشته باشد. در اين زمان او ليست علائم (دريافت های) خود را مورد بازبينی قرار می دهد. يعنی با چشمانش تاول ها (يعنی دانه های)، روی پوست، با دستانش (يا به کمک دما سنج) حرارت بدن و با گوش هايش ضربان قلب را آزمايش می کند. بعد از پايان همه ی اين معاينات است که پزشک ممکن است تشخيص دهد که بيماری آبله است. گاهی اوقات پزشک ضروری تشخيص می دهد که آزمايشات ديگر از قبيل عکس برداری و آزمايش خون و ادرار و غيره نيز انجام دهد که اين درحقيقت کمکی است به دست و گوش وچشمان او در تشخيص.

روش هايی که دانشمندان برای شناخت جهان از آنها استفاده می کنند پيچيده، زيرکانه و گوناگون اند و دراين سخن کوتاه نمی گنجند. هدف اين سطور، اما، بحث بر سر دلايل علمی، منطقی و پسنديده برای باورداشتن به چيزی يا پديده ای نيست. هدف ما اين است که مبانی باورهای پوچ و غيرعلمی را روشن سازيم. اگراين باورها را ريشه يابی کنيم به مبانی سه گانه ی ذيل خواهيم رسيد:

1ـ رسم وسنّت

اگر شما از افرادی که در جوامع مذهبی به دنيا آمده اند باروهای آنها را جويا شويد، اکثرشان همان عقيده ای را دارند که خانواده ی آنها بخصوص پدر، مادر، پدربزرگ و مادر بزرگ داشته اند. يک مسلمان يا مسيحی درخانواده ای با اين باورها رشد و نمو کرده است و اعتقادات او هيچ ربطی به مشاهده و اثبات ندارد. دراينجا ما با تکرار و قبول بی چون و چرای اعتقادات بزرگترها روبرو هسيتيم. اعتقاداتی که بدون هيچ گونه سند و مدرکی نسل اندر نسل انتقال يافته اند. اين عقايد از کجا آمده اند؟ آنها ريشه درچيزی بجز سنت ها و رسوم ندارند. سنت عبارت است از مجموعه ی عقايد، آداب و رسوم، عملکردها و شعائری که بصورتی تغيير ناپذير و اغلب به شکل شفاهی و بعضاَ از طريق متون و کتب از اجداد به والدين و از والدين به فرزندان منتقل می شود. عقايد سنتی مانند افسانه ها در واقع بازتاب تخيلی نيروهای طبيعی در ذهن انسان های اوليه است که به نسل های بعدی منتقل شده اند. چه بسا انسانی خيال پرداز اين افسانه ها را مانند دخترشاه پريان آفريده باشد. ليکن طی قرون متمادی و تکرار آنها از نسلی به نسل ديگرافسانه های پوچ به باور همگانی تبديل شده اند. به اين باورها عقايد سنتی می گويند.

می دانيم که اکثر مردم ايران مسلمان شيعه ی دوازده امامی هستند. به اين معنی که درخانواده شيعه متولد شده و از همان ابتدا با بانگ اذان در گوششان به عضويت اين فرقه درآمده اند. اما شيعه ی دوازده امامی فقط يکی از فرق اسلامی است. فرقه های ديگرمانند اسماعيليان، حنفی ها، شافعی ها، مالکی ها، وهابی ها و نظاير اينها نيز وجود دارند که با يکديگر از لحاظ اعتقادی تفاوت دارند. اديان ديگر مانند مسيحيت، يهوديت، بهايی گری، و زرتشتيگری نيز وجود دارند که تفاوت شان با اسلام بمراتب چشم گيرتر است. اين اديان نيز خود به فرق گوناگون تقسيم می شوند. درطول تاريخ اين فرقه ها و اديان نتوانسته اند حتی اختلافات جزئی بين خود را تحمل کنند. آنها به سبب اختلاف مذهبی همواره به مقابله با يکديگر برخاسته و به جنگ و خونريزی، ويرانگری و غارت عليه يکديگر و در واقع عليه مردم بی گناه دست زده اند. شايد تصور کنيد کسانی که بخاطر عقايد شان به مقابله ی قهرآميز همراه با خشونت و خونريزی و آدم کشی دست می زنند، دلايل، شواهد و مدارک اثبات شده ی فراوانی در درستی باورهای خود داشته باشند. اما چنين نيست. تفاوت و گوناگونی در باورهای اينان فقط ناشی از تفاوت و تنوع در آداب و رسوم و سنت هايشان است.

اجازه دهيد ازجنبه ی ديگری به سنت نگاه کرده و اهميت آنرا توضيح دهيم. تمامی حيوانات در محيط ويژه ی خود تکامل يافته اند تا بتوانند با همنوعانشان زندگی کنند. شير برای صحرای آفريقا، ماهی سفيد برای آب های شيرين رودخانه های شيرين و خرچنگ دريايی برای آب های شور تکامل يافته اند. انسان نيز نوعی حيوان است و برای محيط ويژه ی خود و در اقيانوسی پر از ديگر انواع جانوران تکامل پيدا کرده است. همانطور که ماهی به دستگاه تنفسی برای شنا در آب احتياج دارد، ما نيز به مغزی نياز داريم که بتواند با ديگران کنار بيايد. دريای ماهيان پر از خطر است. دريای انسانی پر از پيچيدگی ها و بغرنجی های ويژه ی خود مانند يادگيری زبان می باشد. اکثر مردم ايران فارسی صحبت می کنند در حاليکه در همسايگی ما اکثر مردم به ترکی سخن می گويند. هرکدام از ما زبانی را صحبت می کنيم که مارا قادر می سازد بتوانيم در بخش ويژه ی دريای انسانی خود شنا کنيم. زبان سنتی است که از نسلی به نسل ديگر منتقل می شود و راه ديگری نيز وجود ندارد. ما به جانور درنده ای که بيشتر در صحرای آفريقا زندگی می کند شير می گوييم و ترک ها آنرا ارسلان می نامند. هيچ کدام از اين کلمات درست تر يا غلط تر از ديگری نيستند. هردو کلمه ازنسل های گذشته به ما منتقل شده اند.

کودکان برای اينکه بتوانند در دريای مردم خود شنا کنند بايد زبان کشور خود را همراه با بسياری از چيزهای ديگر در رابطه با مردم خود فراگيرند. مغز کودک مانند مکنده ايست که همه ی آداب و رسوم و سنت های جامعه را در خود جای می دهد بدون اينکه بتواند اطلاعات سنتی خوب و مفيد مانند لغات را از رسوم و سنت های بد مانند باور داشتن به جادو و جمبل و ديو و پری تشخيص دهد. مشکل اصلی نيز از همين جا آغاز می شود و متأسفانه کمکی هم به اين واقعيت نمی کند که مغز کودک مانند صفحه ی سفيدی است که هرچه بزرگترها بگويند، چه درست و چه غلط، درخود جای می دهد. خيلی وقت ها حرف هايی که بزرگترها به کودکان می گويند براساس مدارک و شواهد اثبات شده است. گاهی نيز چنين نيست. حال اگر بزرگترها تصميم گرفتند که اطلاعات غلط، احمقانه و يا حتی تبهکارانه و خشونت زا را به صفحه سفيد آنان بفرستند هيچ چيز جلوی انتقال آن نخواهد گرفت. بنابراين کودکان نيز زمانی که بزرگ شدند بر همين منوال سنت های منفی را به نسل جديد منتقل خواهند کرد. به اين ترتيب انتقال سنت برای قرن ها و نسل ها ادامه پيدا می کند و مردمان به آن اعتقاد عميق پيدا می کنند هر چند هيچ مدرک و شاهدی برای اثبات آن وجود نداشته باشد. سنت، اگر با کار روشنگرانه و گسترش انديشه های علمی همراه نباشد، می تواند برای هميشه ادامه پيدا کند.

آيا اين چيزی نيست که در رابطه با دين اتفاق افتاده است؟ باور به وجود خدا و خدايان، باور به جهانی ديگر، باور به امام زمان، باور به اجابت دعا توسط وی، باور به تقدير و سرنوشت، باور به جن، باور به اينکه علی و فرزندانش از علم غيب خبر داشته اند همه از يک قماش اند. هيچ يک از اين باورها بر مبنای مدرک و شاهد و اثبات نيستند. با وجود اين ميليون ها نفر از اينها پيروی می کنند. آيا اين به اين دليل نيست که به آنان در کودکی و جوانی تلقين شده است؟ ميليون ها نفر مردم کشورهای ديگر و چه بسا ايرانيان مقيم خارج به چيزهای کاملاً متفاوتی عقيده دارند چرا که زمانی که کودک بوده اند به آنان چنين گفته شده است. آموزش دينی يک کودک مسلمان، مسيحی، يهودی، هندو، بودايی و زرتشتی با يکديگر فرق دارد و زمانی که هريک از آنان بزرگ شدند با اين ديدگاه زندگی خواهند کرد که خود برحقند و ديگران باطل. حتی دربين مسلمانان، شيعيان با اهل تسنن و دربين شيعيان هفت امامی ها و دوازده اماميان و در بين سنيان حنفی ها و شافعيان و حمبلی ها و مالکيان و وهابی ها عقايد مختلف و حتی متضادی دارند. ليکن همگی براين ديدگاه اتفاق دارند که خود برحق و ديگران در اشتباهند. حال به اين پرسش می رسيم که چرا اين باورها اينقدر با هم اختلاف دارند؟ می توان گفت که بنا به همان دليل که مثلاَ شما در ايران به زبان فارسی سخن می گوييد و در ترکيه مردم به ترکی حرف می زنند. هردو زبان در قلمرو جغرافيايی خود زبان های درستی برای تکلم به حساب می آيند. اما نمی توان گفت که هر مذهبی درکشور خود برحق و درست است. چرا که مذاهب عکس اين مطلب را ادعا می کنند. امام زمان نمی تواند در ايران زنده باشد و نجات بخش جهان اما در بقيه کشورهای حتی مسلمان نشين مرده و يا بطور کلی منکر چنين شخصيتی باشند و به او باور نداشته باشند.

2ـ اتوريته و قدرت

مبنای اتوريته به عنوان روشی برای باور داشتن اين است که شما به چيزی اعتقاد داريد زيرا آنرا شخص مهمی به شما ابراز داشته است. در مذهب شيعه، مجتهد بالاترين و مهمترين شخصيت است و مردم براين باورند که حق با اوست چرا که جانشين امام محسوب می شود. مقلدين هرچه مجتهدين بگويند نه تنها باور دارند بلکه حاضرند بخاطر تحقق فتوای مرجع تقليد خويش به قتل و ترور ويرانگری دست بزنند.

آيت الله های شيعه می گويند هزار و چهارصد سال پيش ازاين امام حسن عسکری (برخلاف تمام مدارک تاريخی) پسری داشته که درسن پنج سالگی در پرده ی غيبت فرو رفته و روزی روزگاری ازپشت پرده پديدار خواهد شد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. شما بايد بدون چون و چرا و بدون وجود هيچگونه شاهد و مدرکی اين سخن را باور کنيد. پاپ رهبرکاتوليک های جهان به پيروان خود دستور می دهد که از وسايل ضد بارداری و قرص های ضد حاملگی استفاده نکنند. اگر پيروان او از اين دستور برده وار اطاعت کنند و همانطورکه او مايل است رفتار نمايند در اينصورت جمعيت کشورهای جهان با چنان ابعاد وحشتناکی رشد خواهد کرد که محيط و وسايل زيست تکافوی نگهداری آنان را نخواهد داد و قحطی و بيماری و جنگ جهان را فرا خواهد گرفت. پرسشی که هرانسان بالغ بايد از خود بپرسد اين است که چرا بايد بدون هيچ دليل قانع کننده ای به فتواهای پاپ و ديگر پيشوايان دينی گردن نهاد؟

اين نکته را بايد در نظر داشت که در علوم تجربی گاهی افراد مدارک و شواهد را شخصاَ مشاهده و تجربه نمی کنند، بلکه آنها را از زبان ديگران می شنوند. مثلاً شما با چشمان خود نديده ايد که نور با سرعت 300 هزار کيلومتر در ثانیه حرکت می کند و يا شخصاً آزمايش نکرده ايد که يک مولکول آب از دو اتم هيدروژن و يک اتم اکسيژن تشکيل شده است. شما اين مطالب در کتب علمی خوانده و يا از آموزگاران خود شنيده ايد. اين در ظاهر بنظر شيوه ی تقليدی يا اتوريته ای می آيد. اما درواقع چنين نيست زيرا قبلاً کسانی درستی اين قوانين را مورد آزمايش قرار داده اند و هرکس نيز آزاد است صحت سقم اين داده ها را دوباره مورد آزمايش قراردهد. اين با شيوه برده منشانه ی امامان و نايبان آنان که مدعی در اختيار داشتن علم غيب هستند از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

باورهای مبتنی بر اتوريته و قدرت به ايدئولژی های شبه مذهبی مانند مارکسيسم لنينيسم، مائوئيسم، استالنيسم ،فاشيسم و غيره نيز گسترش می يابد. بيشتر سازمان های چپ برای توجيه عقايد خود ضروری نمی بينند که دليل و مدرکی ارائه دهند. برای قبول مطلبی کافی است آنرا درکتابی ازلنين، مائو و يا ساير رهبران و يا امامانشان ببينند.

3ـ احساس، الهام، وحی

شايد اصلی ترين دليلی که مذهبيون برای توجيه عقايد خود داشته باشند وحی است. در صدر اسلام اگر مشکلی برای مسلمانان پيش می آمد رهبر آنان (پيامبراسلام) خلوت می گزيد و مدت ها در تفکرات خود غرق می شد. اين نکته را مورخينی چون ابن هشام و طبری مورد تاييد قرارداده اند. محمد ضمن نگرشی به درون، آنگاه که از نتيجه ی افکار خود اطمينان حاصل می کرد آنرا با ديگران در ميان می گذاشت و می گفت که جبرئيل به او الهام کرده است. تنها پيامبران نيستند که مدعی وحی و الهام و اشراق اند، امامان، قديسين و افراد مذهبی در درون خود احساس چيزی نموده و آن چيز را واقعيت يا عينيت می پندارند و حتی اگر هيچ مدرکی در صحت آن وجود نداشته باشد، بازهم به آن ايمان دارند. اجازه دهيد ضمن ارائه ی يک مثال ساده اين روش باورداشت را روشن تر سازيم: تصور کنيد کسی به شما بگويد که يکی ازعزيزان شما فوت کرده. شما در حالی که غمگين خواهيد شد از او می پرسيد که از کجا می داند؟ آيا مطمئن است؟  وچگونه چنين اتفاقی افتاده است؟ حال فرض کنيد که در پاسخ شما آن شخص بگويد که «من نمی دانم و هيچ مدرکی هم دراين رابطه ندارم. فقط يک احساسی قوی درونی به من می گويد که عزيز شما مـــُرده است.» شما يقيناً با او درمی افتيد که به چه مجوزی شما را ترسانيده است. چرا؟ زيرا نيک می دانيد که احساس درونی به تنهايی دليل نيرومندی برای قبول فوت عزيزتان به شما ارائه نمی دهد و قبول درستی خبر به مدارک عينی و معتبر نياز دارد. همه ی ما دارای احساس درونی هستيم و گاهی اوقات برخی از اين احساسات درست از کار در می آيند و اغلب نه. احساسات و الهامات افراد متفاوت و بعضاً متضادند. پس چگونه می توانيم داوری کنيم که احساس چه کسی درست است؟ در مثال بالا تنها راه ممکن برای يافتن پاسخ به اين پرسش که آيا عزيز شما فوت کرده است يا خير اين است که يا خود آزمايش کنيد که قلب وی ازکار افتاده است و يا از فرد يا افراد معتبری بشنويد که با سند ومدرک کافی ازاين موضوع سخن می گويند.

برخی برآنند که بايد ندای درون را باور داشت و گرنه هرگز به دوست داشتن و عشق ورزيدن نخواهيد رسيد. بنظر من اين شيوه ی بحث نادرست است. در رابطه با عشق و مهرورزی، بازهم پای شاهد، مدرک و سند به ميان می آيد. مدارک زيادی می تواند وجود داشته باشد که مثلاً شما کسی را دوست داريد و يا ديگری به شما مهر می ورزد. درخلال روز چيزهای کوچکی می بينيد و مطالب جسته و گريخته ای می شنويد که برآيند شان می تواند به شما سرنخ بدهد. احساس عشق چيزی مانند الهام و اشراق مذهبی نيست که در حوزه رمز و راز قرار داشته باشد و از عالم غيب به فرد الهام شود. برق نگاه، لرزش دست، آهنگ صدا، ناز و ادا، مهربانی، فداکاری، بخشش و نظاير اينها می توانند خبر از راز يک دل شيدا زده دهند.

گاهی کسی دارای احساس عميق درونی است و باور دارد که به کسی مهر می ورزد درحالی که نمی تواند هيچ سند و مدرکی برای اثبات ادعای خود بيابد. دراينصورت چنين فردی می تواند کاملاً در اشتباه باشد. کسانی هستند که مدعی اند دارای احساسی ژرف و نيرومندند که به آنان الهام شده است که مثلاً فلان هنرپيشه ی مشهور عاشق سينه چاک شان و يا فلان امام و قديس در ارتباط با آنان است در حالی که هرگز آن فرد را ملاقات نکرده اند. چنين افرادی اگر شياد نباشند قطعأ بيمار روانی اند. افرادی نيز يافت می شوند که از بيماری اسکيزوفرنی رنج می برند. تصورات و خيالات اين افراد چنان به نظرشان واقعی می آيد که آنان را بهرکاری وا می دارد. يکی ازبارزترين نمونه های بيماری اسکيزوفرنـــــــــی مـــــــی تواند زندگـــــــــی «جان نــَش» (John Nash) استاد دانشگاه پرينستون وبرنده ی جايزه ی نوبل باشد. زندگی ايشان بصورت فيلمی بنام: A Beautiful Mind نيز درآمده است (تاريخ نويسان اسلامی نيز از وجود چيزی شبيه اين بيماری در حضرت محمد نيز نوشته اند). ديدن اين فيلم می تواند آموزش خوبی برای به تصوير درآوردن خيالات و احساسات وهم آميز اما خالصانه ی درونی اين بيماران (هرچند نابغه) باشد.

احساسات درونی در علوم تجربی نيز با ارزشند. اما فقط برای گرفتن ايده ـ ايده ای که بارها به محک آزمايش گذاشته می شود تا مدارک و شواهد بسياری در صحت و سقم آن بدست آيد. يک دانشمند می تواند در رابطه با ايده يا تئوری خاصی احساس درستی داشته باشد. اما اين دليل خوبی برای باورکردن به آن تئوری نيست. اين احساس البته می تواند دليل خوبی برای آزمايشات گوناگون و جستجو برای يافتن مدارک و شواهدی که به اثبات آن می انجامد باشد. دانشمندان دائماً از احساس و الهام درونی خود برای يافتن ايده استفاده می کنند. اما اين ايده ها تا زمانی که با مدارک و شواهد کافی به اثبات نرسند از هيچ ارزشی برخوردار نيستند.

درپايان اذعان دارم که واقعيت پيچيده تر از اينهاست و قطعاً تفکيک و تشخيص سره و ناسره، درست و نادرست و واقعيت و توهم آسان نخواهد بود. ليکن برايتان پيشنهادی دارم که شما می توانيد آنرا مورد آزمايش قرار داده و همواره در زندگی خود بکار گيريد: اگرکسی چيزی يا عقيده ای يا باوری به شما ابراز داشت که بنظرتان مهم است با خود بينديشيد که آيا اين از جمله اطلاعاتی ست که بر اساس اسناد و شواهد ومدارک بدست آمده يا ازگونه ای است که بخاطر رسم و سنت، اتوريته و قدرت و يا احساس و الهام درجامعه جا افتاده است؟ همواره ازگوينده بخواهيد که مدارک خود را دررابطه با اطلاعاتش ارائه دهد و اگر از دادن پاسخ قانع کننده عاجز ماند، قبل از آنکه گفته او را به عنوان يک باور بپذيريد، به دقت به آن بينديشيد.

دکتر ميرزا روشنگر

يازدهم جولای 2004

Reference:

1- http://www.persianblog.com/userslist.asp

2- http://www.faithfreedom.org

3- The above article is heavily influenced and partly translated from the book ? A devil?s Chaplin? by Richard Dawkin

منبع http://www.kaafar.com/maghale/MirzaR/Tradiitonandproof.htm

آتیسم چیست؟

نویسنده – جورج اچ. اسمیت

برگردان به پارسی – امیر غلامی

* برگرفته از کتاب  اتئیسم: ردّیه ای بر خدا

احمقان در دل می گویند «خدایی وجود ندارد.» آنها فاسدانی هستند زشت کار،  هیچ یک از نیکوکاران نیستند. ( مزامیر، عهدعتیق، 14.1)

1.  اسطوره ی اتئیسم

عبارت فوق که به کرات نقل قول شده، نگرش اغلب دینداران معمولی نسبت به اًتئیسم است. اَتئیسم (یا بیخدایی) چه بسا کم اقبال ترین – و ناشناخته ترین – دیدگاه فلسفی در میان آمریکاییان معاصر باشد. اغلب با ترس و ناباوری بدان می نگرند، انگار که این  آموزه از  پلیدی های بسیار – از بی اخلاقی، بدبینی و کمونیسم گرفته، تا نهیلیسم تمام عیار-  پشتیبانی می کند.

معمولاً تصور می کنند که اتئیسم تهدیدی برای فرد و جامعه است. فیلسوفی در مورد آن می نویسد که اَتئیسم «علم است که از خرد و ترس از خدا تهی گشته ، و مستقیماً ما را به پلیدترین رذایل جنگ مدرن راه  می برد…. » اخیرا وینسنت میچلّی ادعا کرده که «هر صورتی از اَتئیسم، حتی اگر با نیت خیر آغاز شده باشد،  فرد را از درون می فشرد، فرو می پاشد، و به بردگی می گیرد، و سرانجام، هنگامی  که این آفت در میان آدمیان همه گیر شد، کل جامعه را به انقیاد می کشد و نابود می کند.»

دین مداران با تعبیرهای این چنینی از اتئیسم، که آن را شرّ  و قوّه ای مخرب می شمرد، در طول تاریخ  مجازات های گوناگونی را برای اتئیست ها وضع کرده اند. افلاطون در تلاش برای تأسیس دولت آرمانی، مجازات ارتکاب کفر را برای بار نخست پنج سال زندان و برای بار دوم مرگ تعیین کرد. عیسی، که به عنوان  سمبل عشق و شفقت عرضه می شود،  تهدید می کرد که کافران در «کوره ی آتشی» افکنده خواهند شد که در آن » آدمیان می گریند و دندان به هم می سایند» به مانند » انبوه دانه هایی که در آتش بریان می شوند…» (انجیل متی، 13، 40-42). توماس آکویناس،  الاهیدان بزرگ قرون وسطا، فکر می کرد که «گناه کفر بزرگ تر از هر گناهی است که از سستی اخلاق ناشی می شود»، و توصیه می کرد که ملحد پس از سومین بار ارتکاب الحاد » توسط مرگ از عرصه ی گیتی محو شود».

اگرچه امروزه اتئیست ها نسبتاً در ایالات متحده آزادند، کوشش برای احقاق حقوق قانونی اتئیسم، نبردی دشوار و پیوسته شده است. برای مثال، تا همین اوایل قرن بیستم، بسیاری از ایالات اجازه نمی دادند که اتئیست ها در دادگاه شهادت دهند. در نتیجه یک اتئیست نمی توانست هنگام دفاع از خود در برابر اتهامات مدنی و جنائی نقش مؤثری داشته باشد. استدلال پشت این منع شهادت آن بود که می گفتند چون اتئیست  به پاداش و جزای پس از مرگ اعتقاد ندارد، اجباری اخلاقی ندارد که در دادگاه حقیقت را بگوید. در سال 1871، دیوان عالی ایالت تِنِسی این حکم جالب توجه را صادر کرد:

شخصی که جسورانه اعلام می کند که به خدا اعتقاد ندارد،  چنان بی پروا و چنان فاقد مسئولیت اخلاقی می باشد که، اندک کسانی استماع یا قبول سخن او را در محاکم یک کشور مسیحی می پذیرند.

این همان کلیشه ی اَتئیست، به عنوان شخصی فاقد احساس مسئولیت، و بی اخلاق است. کلیشه ای که در زمانه ی ما هم شیوع بسیار دارد. اتئیسم را متهم می کنند که چیزی جز نفی گرایی نیست: ویران می کند، اما باز نمی سازد. اتئیست ضد اخلاقیات است، و کشمکش میان ایمان به خدا و بیخدایی، کشمکش میان خیر و شر است. اگر چنین باشد، اتئیسم پدیده ی شومی در ابعاد جهانی است. اِی. ئی تیلور این رعب و وحشت بسیاری از خداباوران چنین بیان می کند:

… حتی در انتزاعی ترین تأملات روشنفکری مان نیز نمی توانیم از رویارویی با این پرسش بگریزیم که آیا می توان خدا را از جهان طبیعی یا اخلاقی حذف کرد بی آنکه  هر دوی این عوالم دچار کابوسی پریشان نشوند؟

این تصویر از جهان بی خدا، تنها یکی از تصاویر بسیار است.  اتئیسم چنان با اسطوره ها و بدفهمی ها آمیخته شده که بسیاری از به اصطلاح ناقدان آن کاملاً ره به خطا می برند. برخی از ناقدان دیندار اتئیسم ترجیح می دهند که به ایده های نامطبوع یادآور آن حمله کنند و مستقیماً به چالش هایی نپردازند که پیش روی تئیسم [=خداباوری] قرار دارد. درحقیقت، کم نیستند کتاب هایی که قرار است ردّیه هایی بر اتئیسم باشند، اما کل محتوایشان عاری  از هرگونه اشاره ای به مسائل اصلی پیش روی خداباوری است. این کتاب ها معمولاً به نقد شخصیت های اتئیست (مانند نیچه، مارکس، کامو و سارتر) می پردازند، و مؤلف دین مدار با نقد نظرات این افراد، دل خوش می کند که اتئیسم را مغلوب کرده است. اما این مؤلفان اغلب حتی اشاره ای هم به خود اتئیسم نمی کنند.

ارائه ی دیدگاه اتئیستی، کوششی است دشوار و طاقت فرسا. اتئیست باید از موانع بیم و ظنّ  پیش رویش درگذرد، و مخاطب را متقاعد سازد که اتئیسم یک رویکرد منحط نیست، بلکه گامی است به پیش. برای این کار اغلب لازم است که اتئیسم موضعی تدافعی اتخاذ کند و به توضیح این مطلب بپردازد که چرا اتئیسم به نتایج مصیبت بار منجر نمی شود. از او انتظار می رود که به پرسش هایی از این قبیل  پاسخ دهد:

بدون خدا، از اخلاق چه باقی می ماند؟ بدون خدا، آیا زندگانی انسان هدفی دارد؟ اگر به خدا معتقد نباشیم، چطور می توانیم به چیزی یقین داشته باشیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، در برابر سختی ها و ناملایمات به کی می توانیم متوسل شویم؟ اگر پس از مرگ حیاتی نباشد، چه کسی نیکی را پاداش و بدی را جزا می دهد؟ بدون خدا، چگونه می توانیم در برابر یورش کمونیسم بیخدا مقابله کنیم؟ اگر خدا وجود نداشته باشد، چه بر سر ارج و کرامت انسان می آید؟ بدون خدا، انسان چگونه می تواند به سعادت دست یابد؟

این پرسش ها و دیگر سئوالات مشابه اینها نشانگر قوّت پیوند میان دین و ارزش ها در اذهان بسیاری از مردم هستند. در نتیجه، پرسش از وجود خدا صرفاً یک سئوال فلسفی نیست –  چون فکر می کنند که اتئیسم یورشی به این ارزش هاست، معنایی برایش متصور می شوند که ورای معنای حقیقی آن است –  دفاع از دینداری اغلب آکنده از غلیان احساسات است، و اتئیسم خود را اخلاقاً محکوم می یابد. انگار که آدمی است منحرف، و شوربخت. و به انواع و اقسام مجازات ها  تهدید می شود. در همین حین،  در می یابد که  استدلال هایش به نفع اتئیسم ضعیف اند و مؤمنان عامی – که باورشان به خدا بر اساس عواطف بوده و نه دلایل بخردانه – در برابر استدلال های علیه خدا بی تفاوت اند ، هرقدر هم که این استدلال ها دقیق و قاطع باشند. اتئیست بودن همتی عالی می طلبد: وقتی که قرار بر انتخاب میان آسودگی دین و درستی اتئیسم باشد، بسیاری بی درنگ دومی را فدای اولی می کنند. از چشم انداز آنان، موضوع خدا بسیار مهم تر از بودن یا نبودن اوست.

با این وصف برای اتئیست چه می ماند؟ آیا باید اتئیسم را به عنوان یک شیوه ی زیست جایگزینِ دین مطرح کند؟ زیستنی که سرشار از ارزش های منحصر به فرد است؟ آیا اتئیسم جایگزینی برای دین است؟  آیا اتئیسم می تواند نیازهای اخلاقی و عاطفی مردم را ارضا کند؟ آیا اتئیست باید در برابر هرگونه اتهام بی اخلاقی و بدبینی، از خود دفاع کند؟ آیا اتئیسم هیچ ارزش مثبتی هم مطرح می کند؟ این پرسش ها آن قدر که به نظر می رسند پیچیده نیستند. اتئیسم یک دیدگاه سرراست و قابل دفاع است، و به راحتی می توان حدود و صغور ادعاهای آن را تعیین کرد. برای فهم نگرش اتئیستی اما،  باید دیوار اسطوره ای را که اتئیسم را احاطه کرده فرو بریزیم – به  این امید که هراس ها و پیش داوری ها در مورد اتئیسم نیز به همراه آن فرو ریزد. برای نیل به این هدف، باید تعیین کنیم که اتئیسم چه هست، و چه نیست.

2. معنای اتئیسم

«تئیسم» به عنوان «باور به وجود خدا یا خدایان» تعریف می شود. واژه ی “theism” گاهی برای اطلاق به  باور به قسم خاصی از خدا – خدایِ شخصیِ ادیان توحیدی –  به کار می رود. اما در سراسر این کتاب، «تئیسم» برای نامیدن باور به هر نوع خدا یا خدایان استعمال می شود. پیشوند “a”  به معنای «فاقد» است،  پس معنای تحت اللفظی  واژه ی “a-theism” ،  «فاقد تئیسم» یا فاقد باور به وجود خدا یا خدایان است. بنابراین، اتئیسم، فقدان باور تئیستی است. کسی را که به وجود خدا یا هر موجود ماوراءطبیعی باور ندارد اتئیست می خوانند.

گاهی اتئیسم را چنین تعریف می کنند: «باور به اینکه هیچ قسم خدایی وجود ندارد»، یا اینکه خدا نمی تواند وجود داشته باشد. با اینکه اینها هم مقولاتی از اتئیسم هستند، اما کل معنای آن را پوشش نمی دهند – و با توجه به سرشت اصلی اتئیسم، تاحدی گمراه کننده اند. اتئیسم، اساساً  یک باور نیست، بلکه فقدان یک باور است. یک اتئیست در وحله ی نخست کسی نیست که باور دارد که خدا وجود ندارد؛ بلکه کسی است که باور ندارد کهخدا وجود دارد.

با تعریف فوق، دامنه ی معنایی اتئیسم گسترده تر از آن چیزی می شود که معمولاً از آن مراد می کنند. پل ادواردز دو تا از رایج ترین کاربرد های واژه ی اتئیسم را چنین توضیح می دهد:

معنای نخست، معنای متعارفی است که مطابق آن شخصی را اتئیست می خوانند. اگر کسی بگوید که خدایی نیست، و این اظهار به این معنا گرفته شود که «خدا هست»، گزاره ای کاذب است. معنای دوم، و گسترده تر اتئیسم آن است که کسی  باور به وجود خدا را منکر باشد، فارغ از اینکه این انکار مبتنی بر کاذب دانستن  باور به خدا باشد یا خیر.

هر دوی این معانی، اقسام مهمی از اتئیسم هستند، اما هیچ یک حق مطلب را در مورد اتئیسم ادا نمی کند. «اتئیسم» یک واژه ی سلبی است، واژه ایست برای نفی، و حاکی از خلاف تئیست بودن است. اگر عبارت «باور- به- خدا» را جایگزین تئیسم بگیریم،  می بینیم که نفی آن «عدم- باور- به- خدا» یا به بیان دیگر «اتئیسم» می شود. این واژه تنها بیان دیگری از «فاقد تئیسم»، یا فاقد باور به وجود خداست.

«تئیسم» و»اتئیسم» واژگانی توصیفی اند: نشانگر باور یا عدم باور به خدا هستند. اگر شخصی را  تئیست بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور دارد، نه اینکه چرا به خدا باور دارد. اگر کسی را اتئیست بخوانند،  برایمان مشخص می شود که به خدا باور ندارد، نه اینکه چرا به خدا باور ندارد.

دلایل باور نداشتن به وجود خدا بسیار اند: ممکن است فرد هرگز با مفهوم خدا مواجه نشده باشد، یا ایده ی وجود موجودی ماوراءطبیعی را یاوه بیانگارد، یا فکر کند که هیچ شاهدی برای باور به وجود خدا نیست. اما فارغ از همه ی این دلایل، اگر کسی به وجود خدا باور نداشته باشد، اتئیست است، یعنی، باور تئیستی ندارد.

با این رویکرد، تئیسم و اتئیسم همه ی موارد ممکن در مورد باور به وجود خدا را پوشش می دهند: یا فرد تئیست است یا اتئیست؛ هیچ گزینه ی دیگری در میان نیست. یا شخص گزاره ی «خدا هست» را درست می داند، یا غلط. یا فرد به وجود موجودی ماوراءطبیعی باور دارد یا  ندارد. هیچ شق ثالثی در میان نیست. در اینجا پرسش اگنوستیسیم (لاادری گری) رخ می نماید، که به طور سنتی به عنوان گزینه ی سوم در میان تئیسم و اتئیسم مطرح می شود.

3. اگنوستیسیم

واژه ی «اگنوستیک» در سال 1869 توسط توماس هاکسلی ابداع شد. او چنین گزارش می دهد که «هنگامی که به بلوغ فکری رسیدم،  از خودم می پرسیدم که آیا من تئیست هستم، اتئیست ام، یا پان تئیست [= همه خداانگار]… دریافتم که هرچه بیشتر می آموزم و می اندیشم،  آمادگی ام برای پاسخ دادن به این سئوال کمتر می شود.» به گفته ی هاکسلی، طرفداران این آموزه ها، به رغم تفاوت های آشکارشان، در یک فرض اشتراک دارند، فرضی که او با موافق نیست:

آنها کاملاً مطمئن اند که به یک «گنوسیس» [= شناخت] یقینی دست یافته اند، و کم و بیش با موفقیت مشکل هستی را حل کرده اند؛ درحالی که من کاملاً مطمئن بودم که چنین یقینی ندارم، و قویّاً متقاعد شده بودم که این مسئله لاینحل است.

هنگامی که هاکسلی به انجمن متافیزیکی [انگلستان] پیوست، دریافت که هر یک از باورهای مختلفی که در آنجا عرضه می شود نامی دارد: «اغلب همکارانم ملقب به یک جور ‘ایست’ بودند.» هاکسلی نامی برای عدم اطمینان خودش نمی یافت، و «عاری از قبای لقبی بودم که مرا بپوشاند.» به روباهی بی دم میماند – پس با «اگنوستیک» خواندن خود، برای خودش دُمی دست و پا کرد. به نظر می رسد که در اصل هاکسلی این عبارت را به عنوان یک جور شوخی مطرح کرده باشد. او نام یک فرقه ی مذهبی قدیمی به نام  “Gnostics” را عاریت گرفته است. گنوستیک ها  کسانی بودند که معروف به عقیده ی امکان کسب معرفت به ماوراءطبیعت بدون توجیه عقلانی بودند. پس هاکسلی خود را “a-gnostic” نامیده است. یعنی کسی که معتقد است حتی اگر ماوراءطبیعت وجود داشته باشد، ورای حیطه ی معرفت بشری قرار می گیرد. نمی توانیم بگوییم که آیا وجود دارد یا نه، پس باید داوری خود را معلق سازیم.

از زمان هاکسلی به بعد، «اگنوستیسیم» با توجه به ریشه ی لغوی اش، که از پیشوند نفی “a” و بن واژه ی یونانی gnosis (به معنای «شناختن») ساخته شده، کاربردهای  گوناگونی یافته است. امروزه در معنای عام، به کسی اگنوستیک می گویند که تأکید می کند یک حیطه قابل شناخت نیست. اگنوستیک شخصی است که می گوید چیزی ذاتاً  برای آدمیان غیرقابل دانستن است. هنگامی که این واژه را در حیطه ی باورهای تئیستی به کار می برند، اگنوستیک به کسی اطلاق می شود که می گوید  برخی از ویژگی های ماوراءطبیعت برای همیشه بر فهم آدمیان پوشیده خواهند ماند.

اگر  واژه ی اگنوستیسیسم را به درستی ملاحظه کنیم، می بینیم که شق ثالثی برای تئیسم و اتئیسم نیست زیرا معطوف به جنبه ی دیگری از باورهای دینی است. تئیسم و اتئیسم راجع داشتن یا نداشتن باور به وجود خداست، اما اگنوستیسیم راجع به ناممکنی معرفت به خدا یا هستی ماوراءطبیعی است.

واژه ی اگنوستیک به خودی خود نشانگر باور یا عدم باور به خدا نیست. اگنوستیسیم هم می تواند تئیستی باشد و هم اتئیستی.

یک تئیست اگنوستیک به وجود خدا باور دارد، اما همچنین باور دارد که معرفت به سرشت خدا ممکن  نیست. ابن میمون،  فیلسوف یهودی قرون وسطا نمونه ای از طرفداران این نگرش است. او به وجود خدا باور داشت، اما صفات ایجابی به این خدا نسبت نمی داد، چون معتقد بود که این صفات ایجابی موجب تکثّر ذات باری می شود – روندی که به نظر او به شرک می انجامد. طبق باور دینداران اگنوستیک، می توانیم بگوییم که خدا وجود دارد، اما نمی توانیم بگوییم که خدا چیست، چون سرشت ماوراءطبیعت را نمی توان شناخت.

اتئیست اگنوستیک هم، مانند پسرعموی تئیست اش، بر آن است که هر گونه قلمرو ماوراءطبیعت ذاتاً برای انسان ها قابل شناخت نیست، اما این اگنوستیک داوری خود را یک گام عقب تر می برد. برای اتئیست اگنوستیک، نه تنها سرشت  موجودات ماوراءطبیعی ناشناختنی است، بلکه وجود موجودات ماوراءطبیعی نیز قابل دانستن نیست. مانمی توانیم چیزی از ناشناختنی بدانیم؛ بنابراین، این اگنوستیک نتیجه می گیرد که، ما نمی توانیم معرفتی به وجود خدا داشته باشیم. از آنجا که این گروه از اگنوستیک ها باور تئیستی را نمی پذیرند، از اتئیست ها محسوب می شوند.

دفاع های گوناگونی از دیدگاه اتئیسم اگنوستیک شده است، اما منشاء اغلب آنها تجربه گرایی سخت است؛ یعنی این آموزه که انسان باید همه ی معرفت اش را از طریق تجربه ی حسّی حاصل کند. از آنجا که یک موجود ماوراءطبیعی ورای حیطه ی تجارب حسّی قرار می گیرد، ما نه می توانیم وجود خدا را تأیید کنیم و نه تکذیب؛ زیرا هردوی این حالات، از نظر اتئیست اگنوستیک، مستلزم فراتر رفتن از مرزهای فهم بشری است. چنین اگنوستیکی با اینکه امکان نظری وجود ماوراءطبیعی را می پذیرد، اما باور دارد که این مسئله باید نهایتاً غیریقینی و بدون تصمیم گیری قاطع باقی بماند. به این ترتیب، پاسخ اتئیست اگنوستیک به پرسش «آیا خدا وجود دارد؟» این است که «نمی دانم» یا به بیان مشخص تر «نمی توانم بدانم».

روشن نیست که این توضیح، بیان دقیقی از موضع توماس هاکسلی باشد. گاهی به نظر می رسد که او می گوید که گرچه وجود ماوراءطبیعت ممکن است، اما چنان وجودی شناختنی نیست. در جای دیگر اما، می نویسد که «من چندان برای هر چیز «ناشناختنی» اهمیتی قائل نیستم.» و هنگام خلاصه کردن مبانی اگنوستیسیم، هاکسلی به هیچ چیز ناشناختنی یا «لاینحل» ی اشاره نمی کند.

… درست نیست آدم بگوید که در مورد صحت عینی گزاره ای یقین دارد، مگر اینکه بتواند شواهدی فراهم آورد که به طور منطقی  یقین اش را توجیه کنند. این همان نکته ایست که اگنوستیسیم بر آن تأکید دارد؛ و به نظر من، این تنها چیزی است که برای اگنوستیسیم اساسی است… کاربرد این اصل،  منجر به نفی یا تعلیق داوری در مورد گزاره هایی می شود که «گنوستیک» های کلیسایی معاصر، آنها را سراسر یقینی می پندارند.

این قطعه حاکی از آن است که به نظر هاکسلی شواهد کافی برای توجیه باور به خدا وجود ندارد، پس فرد باید داوری خود را در این مورد به حالت تعلیق در آورد. در پاسخ به اینکه آیا اصولاً نمی توان دانست خدا وجود دارد، یا اینکه در حال حاضر شواهد کافی وجود ندارد، او می نویسد:

چیزی که مطمئنم این است که بسیاری موضوعات هستند که من از آنها هیچ نمی دانم؛ و فکر می کنم آنها موضوعاتی باشند که از قوّه ی من خارج اند. اما اینکه آیا  دیگران می توانند این موضوعات را بفهمند یا نه، خود یکی از همان چیزهایی است که فراسوی معرفت من قرار دارند، اگرچه می توانم نظراتی مؤکدی در مورد امکان چنین مواردی داشته باشم.

هاکسلی مایل نیست که بگوید ماوراءطبیعت مطلقاً ناشناختنی است، و در عوض می خواهد بگوید که، تا آنجا که می داند، شناخت ماوراءطبیعت ورای فهم بشری قرار دارد. این بدان معنا نیست که به نظر او شناختنی بودن ماوراءطبیعت خود موضوعی است که دانستنی نیست.

به خاطر این ابهام در موضع اگنوستیک کلاسیک، واژه ی «اگنوستیک» به طرق مختلفی به کار رفته است. اغلب آن را برای توصیف کسانی به کار می برند که وجود یا عدم وجود خدا را نه تأیید می کنند و نه رد، و از آنجا که اغلب اتئیسم را به معنای انکار صریح تئیسم به کار می برند، اگنوستیسیسم به عنوان گزینه ی سومی مطرح شده است.  یک توضیح متعارف اگنوستیسیم، در دائرة المعارف کاتولیک، از این قرار است:

شخص اگنوستیک، اتئیست نیست. اتئیست کسی است که منکر وجود خداست؛ اگنوستیک بر جهل خود به وجود خدا تأکید دارد. در نظر اگنوستیک خدا می تواند موجود باشد، اما عقل نه می تواند وجود او را اثبات کند و نه انکار.

توجه کنید که اگنوستیسیم تنها هنگامی به عنوان گزینه ی سوم مطرح می شود که اتئیسم به معنای محدود خود، یعنی انکار تئیسم، تعریف شود. اما دیدیم که اتئیسم، در معنای وسیع خود، اساساً به دیدگاهی گفته می شود که فاقد باور به خدا است و لزوماً مستلزم انکار وجود خدا نیست. هرکس که، به هر دلیلی،  به خدا باور نداشته باشد، فاقد باور تئیستی است و لذا اتئیست محسوب می شود.

با اینکه اگنوستیکی مانند هاکسلی می تواند از اعلام درست یا غلط بودن تئیسم سر باز زند – و به این ترتیب داوری خود را معلّق کند – فاقد باور  به وجود خدا است. (اگر باور داشت، تئیست می بود.) اما چون چنین اگنوستیکی نمی پذیرد که وجود خدا درست باشد، فاقد باور تئیستی است، و لذا اتئیست محسوب می شود – و اگنوستیسیم هاکسلی قسمی از اتئیسم است.

پس، چنان که پیش تر اشاره شد، اگنوستیسیم یک موضع مستقل یا میانی بین تئیسم و اتئیسم نیست، زیرا مطابق معیارهای متفاوتی طبقه بندی می شود. تقسیم بندی تئیسم و اتئیسم میان کسانی است که به خدا باور دارند و کسانی چنین باوری ندارند. تقسیم بندی اگنوستیسیم میان کسانی است که معتقدند عقل نمی تواند به قلمرو ماوراءطبیعت نفوذ کند و کسانی که مدافع توانایی عقل برای تأیید  یا انکار درستی باور تئیستی هستند.

مخالفت با تئیستِ اگنوستیک،  نه تنها از سوی اتئیست ها، بلکه از از جانب تئیست هایی هم هست که باور دارند که آدمی می تواند سرشت خدا را (دست کم تا حدودی)  دریابد.  به همین ترتیب، مخالفت با اتئیست اگنوستیک هم از جانب اتئیست هایی است که امکان نظری وجود ماوراءطبیعت را نمی پذیرند، و هم از جانب کسانی که می گویند عقل به خوبی می تواند نشان دهد که تئیسم غلط یا مهمل است.

هم مؤمنان و هم ملحدان موضع اگنوستیک را مورد انتقادهای سخت قرار داده اند. انتقاداتی که بعداً بدان ها می پردازیم. هدف ما در اینجا روشن کردن رابطه ی اگنوستیسیم با تئیسم و اتئیسم است، تا از سوءتعبیرهای آتی اجتناب شود. اغلب اگنوستیسیم مفرّ کسانی است که می خواهند از برچسب اتئیسم بگریزند. اگنوستیسیسم به خاطر ابهام اش، به عنوان یک شکل روشنفکرانه ی مخالفت با دین، جایگاهی  محترمانه کسب کرده است. با این حال، در بسیاری موارد، واژه ی «اگنوستیک» سوءتعبیر شده است.

اگنوستیسیم یک موضع معتبر فلسفی است (گرچه به نظر من خطاست)، اما شقی ثالث، یا منزلی میانی مابین تئیسم و اتئیسم نیست. برعکس، روایتی از هر دو موضع تئیسم و اتئیسم است. کسی که خود را اگنوستیک می خواند، باید همچنان روشن کند که آیا به خدا باور دارد یا نه – وبه این ترتیب، خود را تئیست یا اتئیست محسوب کند. اما اگنوستیک چنین نمی کند. اگنوستیسیم گریزگاهی نیست که معمولاً می پندارند.

4.  اقسام اتئیسم

واژه ی «اتئیسم» تا کنون برای اطلاق به هرگونه عدم باور به خدا یا خدایان به کار رفته است. اکنون می کوشیم تحلیل مختصری از اقسام مختلف آن ارائه دهیم.

اتئیسم را می توان به دو مقوله ی کلی تقسیم بندی کرد: ضمنی و صریح. (الف) اتئیسم ضمنی فقدان باور تئیستی است بدون اینکه این باور آگاهانه انکار شود. (ب) اتئیسم صریح، فقدان باور تئیستی همراه با انکار آگاهانه ی آن است.

(الف) اتئیست ضمنی شخصی است که به خدا باور ندارد، اما صراحتاً درستی تئیسم را نفی یا انکار نمی کند. اصلا لازم نیست که اتئیست ضمنی با ایده ی خدا آشنایی داشته باشد.

برای مثال، شخصی که هیچ  آشنایی با باور تئیستی ندارد، نه به خدا اعتقاد ندارد و نه منکر وجود چنان موجودی می شود. انکار مستلزم چیزی است که انکار شود، و کسی نمی تواند بدون اینکه اول بداند تئیسم چیست، آن را انکار کند. انسان با دانش ذاتی به ماوراءطبیعت زاده نمی شود؛ پس نمی تواند صحت آن را تصدیق یا انکار کند – یا حتی داوری اش را «معلّق» کند،  مگر اینکه با این آموزه آشنا شده باشد یا خود به آن اندیشیده باشد.

چنین شخصی برای طبقه بندی های کلاسیک مشکل ساز می شود. او به خدا اعتقاد ندارد، پس نمی تواند تئیست باشد. منکر وجود خدا هم نیست، پس، مطابق معنایی که معمولاً از اتئیسم مراد می کنند، او را اتئیست هم نمی توان خواند. همچنین او نمی گوید که وجود ماوراءطبیعت ناشناختنی یا نادانستنی است، پس اگنوستیک هم نیست. به این ترتیب،  برچسب های کلاسیک قادر به طبقه بندی چنین شخصی نیستند، و این نشان می دهد که طبقه بندی کلاسیک فاقد جامعیت است.

مطابق تعریفی از اتئیسم که دراین فصل ارائه کردیم، کسی که با تئیسم آشنایی ندارد،  اتئیست محسوب می شود چون فاقد باور به خدا است. این مقوله همچنین شامل کودکانی هم می شود که قابلیت مفهومی برای فهم این قبیل مسائل را دارند، اما هنوز با دیدگاه تئیستی آشنا نشده اند. این که چنین کودکی به خدا باور ندارد، او را در زمره ی اتئیست ها قرار می دهد. چون این نمونه های فقدان دین از انکار آگاهانه ناشی نشده اند، در مقوله ی  اتئیسم ضمنی می گنجند.

در اینجا می توان ایراد گرفت که چرا واژه ی «اتئیسم» چنان تعریف شده که کودکان بی اطلاع را نیز در بر می گیرد. بی شک برخی دینداران این اتهام را مطرح می کنند که با این تعریف دلبخواه، اتئیسم به پیروزی بی ارزشی دست می یابد. برای پاسخ به این ایراد، باید توجه کنیم که تعریف اتئیسم به معنای فقدان باور به خدا یا خدایان، دلبخواهی نیست. اگرچه این معنا وسیع تر از چیزی است که معمولاً به اتئیسم نسبت می دهند، اما توجیه آن در معنای «تئیسم» و پیشوند «a» است. همچنین، همان طور که پیش تر محاجه شد، این تعریف از اتئیسم این مزیت را دارد که نشانگر برنهاده ی [= تز] اتئیسم است، به نحوی که «تئیسم» و «اتئیسم» همه ی امکانات باور و عدم باور به خدا را در بر گیرند.

با وارسی دقیق تر، معلوم می شود که ایراد به اتئیست خواندن کودک بی اطلاع، ناشی  از این پیش فرض است که اتئیسم مستلزم قسمی زوال اخلاقی است که کودک از آن بری می باشد. چه قدر گستاخانه است که من کودک معصوم را اتئیست بخوانم! مسلماً درست نیست که کودکان را چنین تحقیر کنم.

اگر دینداران از دلالت های اخلاقی اتئیست خواندن کودک معصوم رنجیده خاطر می شوند، خطا در آن دلالت های اخلاقی است و نه در این تعریف از اتئیسم.  اتئیست خواندن کودک گام عمده ای در جهت پاک کردن انگ بی اخلاقی است که به اتئیسم می زنند، زیرا تئیست ها را وا می دارد که یا از کلیشه هایشان درمورد اتئیسم دست بردارند و یا آن کلیشه ها را به حیطه هایی بکشانند که آشکارا مهمل است. اگر مؤمنی نپذیرفت که از اسطوره های محبوبش دست بردارد، اگر همچنان هر غیرمؤمنی را بی اخلاق خواند، باید همین انگ را به کودکان معصوم نیز بزند. و به این ترتیب، اگر پیرو متعصب کالوین نباشد،  به اینجا می رسد که بفهمد نکوهش اخلاقی اتئیسم، یاوه است.

مقوله ی اتئیسم ضمنی، شامل کسانی هم می شود که با باور تئیستی آشنایی دارند، و با آن موافق نیستند، اما صریحاً باور به خدا را منکر نمی شوند. چنین شخصی با نپذیرفتن باور تئیستی، می تواند بی تصمیم یا بی تفاوت باشد، اما از آنجا  که این شخص فاقد باور به خداست، او نیز اتئیست ضمنی محسوب می شود.

اغلب تئیست هایی که می خواهند اتئیسم را یک باور ایجابی نشان دهند و نه فقدان یک باور، برای تسهیل کارشان، توجهی به  اتئیست های ضمنی ندارند. اگرچه این تمایز میان اتئیسم ضمنی و صریح ممکن است خیلی ظریف نماید، اما پیامدهای مهمی دربر دارد.

اگر کسی باوری ایجابی داشته باشد (یعنی، تأکید کند که باوری درست است)، ناچار است که شواهدی به نفع آن ارائه دهد. زحمت اثبات همواره با مدعی درستی یک مدعاست. اگر شواهدی در کار نباشد، اگر مبنای کافی برای پذیرش گزاره ای فراهم نباشد، نباید آن را باور کرد. تئیستی که مدعی  وجود خداست، باید شواهدی بر این مدعا فراهم کند؛ اگر از پس چنین وظیفه ای بر نیاید، ادعایش را نباید صادق انگاشت.

برخی مؤمنان می کوشند تا با نهادن بار مسئولیت شاهد آوردن بر گرده ی اتئیست ها، از آن شانه خالی کنند. می گویند اتئیسم، که آن را  عنوان باور رقیب تئیسم عنوان می کنند، نمی تواند نشان دهد که خدایی وجود ندارد. بنابراین، مدعی می شوند که اتئیسم هم بهتر از تئیسم از کار درنمی آید. این استدلال مطلوب اگنوستیک هایی هم هست، که توجیه شان برای ردّ تئیسم و اتئیسم این است که هیچ کدام نمی توانند شواهدی بر درستی مدعای خود ارائه دهند.

هنگامی که اتئیسم را فقدان تئیسم بدانیم، مانور فوق الذکر شکست می خورد. تنها  باورهای ایجابی نیازمند اثبات هستند. مؤمنان برای اینکه بتوانند از اتئیسم اثبات بطلبند، باید آن را یک باور ایجابی جلوه دهند که نیازمند اثبات است. هنگامی که اتئیست را کسی بدانیم که فاقد باور به خداست، روشن می شود که او مجبور نیست که هیچ چیز را «اثبات» کند. اتئیست، بما هو اتئیست، به هیچ چیزی که نیازمند اثبات باشد باور ندارد؛ لقب «اتئیست» به ما نمی گوید که او چه چیزی را صادق می داند، بلکه می گوید که او چه چیزی را صادق نمی داند. اگر دیگران از او می خواهند که وجود خدا را بپذیرد، بر عهده ی آنان است که درستی تئیسم را برایش ثابت کنند – اما لازم نیست که اتئیست هم به همین سیاق درستی اتئیسم را برای ایشان ثابت کند.

فرق نهادن میان اتئیسم و باورهای بسیاری که یک اتئیست می تواند داشته باشد، بسیار مهم است. اتئیست باورهایی ایجابی هم دارد، اما مفهوم اتئیسم شامل آن باورهای دیگر نمی شود. اتئیسم تنها به مؤلفه ی عدم باور به خدا اطلاق می شود، و از آنجا که این مؤلفه هیچ محتوایی ندارد، هیچ باور ایجابی ای در کار نیست، و نمی توان از آن طلب اثبات کرد.

اتئیسم ضرورتاً محصول نهایی یک زنجیره ی استدلالی نیست. واژه ی «اتئیست» به ما می گوید که فرد به خدا اعتقاد ندارد، اما نمی گوید چرا اعتقاد ندارد. دلیل این بی اعتقادی هرچه که باشد،  اگر کسی به خدا باور نداشته باشد، اتئیست محسوب می شود.

تئیسم را باید آموخت و پذیرفت. اگر فرد هرگز آن را نیاموخته باشد، نمی تواند آن را بپذیرد – و چنین شخصی اتئیست ضمنی می ماند.  اما اگر کسی تئیسم را بیاموزد، اما منکر درستی آن شود، اتئیست صریح خوانده می شود – که  این مطلب ما را به قسم دوم اتئیسم می رساند.

(ب) اتئیست صریح کسی است که خدا را آگاهانه انکار می کند. لازمه ی این انکار آگاهانه ی تئیسم، آشنایی با باور تئیستی است  و گاهی آنتی-تئیسم [= ضدّ-خداباوری]  خوانده می شود.

انگیزه های بسیاری برای اتئیست صریح شدن وجود دارد. برخی از این  انگیزه ها عقلانی اند و برخی نیستند. انگیزه ی اتئیسم صریح شدن می تواند عوامل روانشناختی باشد. ممکن است کسی به این خاطر به خدا بی اعتقاد باشد که از والدین دیندارش متنفر بوده است، یا همسرش کشیش ناحیه را به او ترجیح داده، یا، در سطحی پیشرفته تر، ممکن است شخص احساس کند که زندگی حقیر و بی فایده است، و خدا در چنین جهان تراژیکی هیچ جایی ندارد. انگیزه هایی از این قبیل می توانند از نظر روانشناسی  جالب باشند، اما دخلی به فلسفه ندارند. این انگیزه ها، پایه هایی عقلانی برای اتئیست بودن فراهم نمی آورند، و ما در اینجا آنها را بررسی نخواهیم کرد.

مهم ترین قسم اتئیسم، اتئیسم صریح با گرایش فلسفی است. از دیدگاه این اتئیسم، باور به خدا غیرعقلانی است و به همین خاطر باید آن را منکر شد. از آنجا که این روایت از اتئیسم صریح، بر پایه ی نقد باورهای تئیستی است، بهتر است آن را اتئیسم انتقادی بخوانیم.

اتئیسم انتقادی همچنین فرض های قوی تری دارد، مانند اینکه «خدا وجود ندارد»، یا «وجود خدا ناممکن است.» این اظهارات اغلب درباره ی مفاهیم مشخصی از خدا، مثلاً خدای مسیحیت، مطرح می شود. اتئیسم انتقادی این مفاهیم را پوچ یا متناقض می خواند. همان طور که می توان گفت که «دایره ی مربع» وجود ندارد و ممکن نیست وجود داشته باشد، می توان گفت که اگر خدا مفهومی متناقض باشد، دیگر امکان ندارد وجود داشته باشد.

سرانجام، اتئیست انتقادیی هم هست که از بحث در مورد وجود یا عدم وجود خدا اجتناب می کند، زیرا باور دارد که مفهوم «خدا» قابل فهم نیست. مانند «دیو»، که تا ندانیم چیست، نمی توانیم عاقلانه در مورد وجود آن بحث کنیم.  اگر هیچ توصیف قابل فهمی درکار نباشد، بحث متوقف می شود. به همین ترتیب، اگر هیچ توصیف قابل فهمی از «خدا» در میان نباشد،  باید بحث و جدل را متوقف کرد. به این ترتیب، این  گروه از اتئیست های انتقادی می گوید، «واژه ی  خدا هیچ معنایی برای من ندارد، پس من در مورد این که آیا خدا وجود دارد یا نه، هیچ نظری  ندارم.»

همه ی این اقسام اتئیسم انتقادی در یک مطلب مهم اشتراک دارند: اینکه اساساً نفی گرا هستند. اتئیست بماهو اتئیست، چه صریح باشد و چه ضمنی، هیچ اظهار نظر ایجابی ای نمی کند؛ هیچ ادعایی برای اثبات چیزی ندارد. اگر فقدان باور حاصل ناآشنایی باشد، این بی اعتقادی ضمنی است. اگر فقدان باور ناشی از تأمل انتقادی باشد، بی اعتقادی صریح است. در هر دو حالت، فقدان باور تئیستی هسته ی اتئیسم است. دیدگاه های اتئیستی مختلف تنها از جهت تفاوت علل بی باوری به خدا با هم فرق دارند.

این کتاب از چشم انداز اتئیسم انتقادی نگاشته شده است. برنهاده ی [= تز] اصلی آن این است که باور به خدا نه تنها کاملاً ناموجه است، بلکه دلایل بسیاری برای عدم باور به خدا وجود دارد.  اگر بتوان تئیسم را از طریق فکری شکست داد، زمینه ی باور به خدا فرو می ریزد، و فرد عقلاً مجبور می شود که به خدا باور نداشته باشد – یا به بیان دیگر، وادار به پذیرش اتئیسم می شود.

این کتاب نقد تئیسم به علاوه ی دفاع از اتئیسم نیست: نقد تئیسم خود دفاع از اتئیسم است. اتئیسم فقدان باور به خدا، به علاوه ی داشتن باورهایی ایجابی نیست: اتئیسم فقدان باور به خداست. اگر بتوانیم نشان دهیم که باور به خدا توجیهی ندارد،  چون این باور کاذب یا مهمل است، آنگاه همزمان اعتبار اتئیسم را ثابت کرده ایم. به همین خاطر است که اثبات اتئیسم، ردیّه ای بر خدا است.

5. ژاک ماریتَن و افترا به اتئیسم

تقسیم بندی که در بالا از اتئیسم دیدیم، ساده و بی طرفانه است. این تقسیم بندی با توسل به مضامین اخلاقی به پیش داوری له یا علیه آن نمی پردازد. به نحو مشابه، می توانیم اقسام تئیسم را هم تقسیم بندی کنیم، مثلاً توحید و چندخدایی، بدون اینکه به آنها بار اخلاقی بدهیم. اما، متأسفانه، هنگامی که بحث بر سر نگرشی باشد که شخص شدیداً با آن ضدیّت دارد، گاهی عینیت فدای پیشداوری و عاطفه گرایی می شود. این پدیده هیچ جا بارزتر از نوشته های ژاک ماریتَن،فیلسوف برجسته ی کاتولیک، نیست.

ژاک ماریتَن در کتابش با عنوان گسترده ی عقل، بیش از یک دوجین صفحه را به انواع اتئیسم اختصاص می دهد، و از آنجا که طبقه بندی او وسیعاً مورد استفاده ی دیگر منابع مسیحی (مانند دائرة المعارف کاتولیک) قرار گرفته، وارسی رویکرد او آموزنده است.  ماریتَن نمونه ی خوبی است از برخوردهای غیرمنصفانه ی که الاهیون و فیلسوفان دین مدار با اتئیسم دارند. اگرچه ماریتَن ظاهراً کوشیده است که طبقه بندی منصفانه و بی طرفانه ای از اتئیسم ارائه دهد، طبقه بندی او نشانگر نفرت شخصی اش از اتئیسم است. ماریتَن تحت عنوان طبقه بندی، با نسبت دادن فرومایگی اخلاقی و روانشناختی به اتئیست ها می کوشد  تا حد امکان علیه آنها پرونده سازی کند.

آنچه را که ماریتَن «اتئیسم عملی» می خواند ملاحظه کنید: در طبقه بندی او، اتئیست های عملی «معتقدند که به خدا باور دارند (و … چه بسا در مغز شان چنین باوری داشته باشند)  اما … در واقع با اعمال شان منکر وجود او می شوند.»

اینکه بگوییم مردم «در مغزشان» به خدا باور دارند، طریق گمراه کننده ای برای پذیرش این است که، در حقیقت، آنها وجود ماوراءطبیعت را می پذیرند. با هر تعبیر عاقلانه ای از تئیسم، چنین کسانی تئیست های درست و حسابی محسوب می شوند. می توانیم  بگوییم که آنان تئیست های ریاکاری هستند، ممکن است خود را مسیحی بخوانند اما عملاً به اخلاقیات مسیحی پایبند نباشند – اما چنین افرادی حقیقتاً «در مغزشان»  (یعنی: به عنوان یک موضوع فکری)  به خدا اعتقاد دارند، پس تئیست هستند، فارغ از اینکه اعمال یا باورهای اخلاقی شان چه باشد.

اما ایده ی وجود مسیحیان ریاکار، احساسات ماریتَن را جریحه دار می کند. باور به خدا اخلاقاً خوب است، پس  حتماً تئیستی که استانداردهای اخلاقی معینی را برآورده نکند واقعاً به خدا معتقد نیست. در مورد اینکه چگونه شخص می تواند اتئیست شود، مارتن پاسخ ساده ای می دهد: اگر کسی به قدر کافی بی اخلاق یا ریاکار باشد، مستحق آن است که اتئیست خوانده شود. به این ترتیب، ماریتَن تحت لوای طبقه بندی،  با راندن افراد نامطلوب به اردوگاه اتئیسم، تئیسم محبوبش را تطهیر می کند. زیرا برای  پذیرش انحراف در رفتار  اتئیست ها هیچ مشکلی ندارد. بالآخره، از یک آدم بیخدا چه انتظار دیگری می توان داشت؟

ماریتَن محکومان را به دلیل بی اخلاقی، ریاکاری و دیگر صفات مذموم، «اتئیست عملی» ملقّب می کند. کسانی که به نظر او در هر حال باید اتئیست محسوب شوند. با تعریف ماریتَن، اتئیسم عملی یک زباله دانی مفهومی برای صفاتی است که تئیست ها نمی پسندند؛ اما در حقیقت، این مفهوم پردازی از اتئیسم، یک میل شخصی است که در جامه ی یک مقوله ی فلسفی پوشانده شده است. ماریتنهر چیزی را که  انحراف بداند، «اتئیسم عملی» می خواند.

از دید ماریتَن، یک صورت عمده ی دیگر اتئیسم، «اتئیسم مطلق» است. اتئیست های مطلق «حقیقتاً منکر خدایی هستند که مؤمنان می پرستند… و معتقدند که باید همه ی ارزش هایی را که به نظرشان به خدا مربوط می شود در خود نابود سازند.»

ما پیش تر شمّه ای از اتئیسم مطلق را در تعریف ماریتَن از اتئیسم عملی ملاحظه کردیم. اتئیسم مطلق هم مستلزم قسمی تمایزنهی اخلاقی است. اتئیست مطلق ارزش هایش را دگرگون می کند و درصدد نابود کردن هر چیزی است که او را به یاد خدا اندازد. و چه چیزی ما را به یاد خدا می اندازد؟ اگر حرف ماریتَن را بپذیریم، خدا یادآور هر آن چیزی است که خوب و شایسته است – پس رسیدن به این نتیجه شگفت آور نیست که اتئیسم مطلق، اعلام جنگی می شود علیه خیر و نیکی. به این ترتیب ماریتن نتیجه می گیرد که «اتئیسم مطلق به هیچ روی صرفاً فقدان باور به خدا نیست. بلکه انکار خدا، و جنگ علیه خداست. چالشی است بر ضد خدا. و هنگامی که غلبه یابد، رفتار انسان را از درون دگرگون می کند، به انسان صلابتی بی عاطفه می دهد، انگار که روح آدمی از ماده ی مرده انباشته، و بافت های زنده اش به سنگ بدل گشته باشد.»

از نظر ماریتَن، اتئیسم «عملی» و «مطلق» مقولاتی جامع محسوب می شوند (او قسم سومی به نام «شِبه-اتئیسم» را هم منظور می کند اما با این توضیح که اهمیت چندانی ندارد به کنار می نهد)، لذا یک اتئیسم بالقوه یا باید خود را ریاکار محسوب کند یا کسی که مدام درحال نابود کردن ارزش هاست، و بدین ترتیب خود را مملو از «ماده ی مرده» می کند. البته این آلترناتیو، نه جذاب است و نه دقیق، اما ابزاری به دست ماریتَن می دهد که کمر به نابودی اتئیسم ببندد، بدون اینکه دغدغه ی امور دنیوی بی ارزشی مانند انصاف، دقّت، صداقت روشنفکرانه یا استدلال عقلانی را داشته باشد.

6. اتئیسم چه نیست؟

بسیاری از اسطوره ها درباره ی اتئیسم، مانند آنچه که ماریتَن پیش نهاده، ویژگی هایی به اتئیسم نسبت می  دهند که ربطی به آن ندارند. به همین خاطر، بسیار مهم است که بدانیم اتئیسم چه نیست.

(الف) اغلب می اندیشند که اتئیسم «مستلزم داشتن چیزی است که شیوه ی زیستن خوانده می شود.» یک دیندار می گوید که اتئیسم «نمی تواند صرفاً با نفی جزمیات دینی خشنود شود؛ بلکه باید تصور خود از زندگانی را نیز ایجاد و واقعیتی مثبت را بیان کند.»

هنگامی که تئیست ها اتئیسم را به عنوان یک شیوه ی زیستن مطرح می کنند، همواره آن را زیستنی شرّ یا نامطلوب تصویر می کنند. برعکس، هنگامی که اتئیست ها شیوه ی زندگی مطلوب خود را تشریح می کنند، آن را سودمند تصویر می کنند و نه مضرّ. جوزف لوئیس، یک اتئیست برحسته ی آمریکایی، از سنت آزاداندیشان، می نویسد که اتئیسم » از هر نظام اخلاقی که من تاکنون توانسته ام بشناسم برتر است. اتئیسم ما را مهیای روبرو شدن با زندگی، با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش می کند.»  به نظر لوئیس، » اتئیسم یک فلسفه ی دلیر و نیرومند است.»

اتئیسم را یک شیوه ی زندگی دانستن، غلط و گمراه کننده است، چه آن شیوه مفید باشد و چه مضرّ. درست همان طور که فقدان باور به پریان مستلزم داشتن یک نظام زندگانی یا یک دسته اصول نیست، فقدان باور به خدا هم مستلزم داشتن یک نظام فلسفی خاص نیست.  از صِرف این حقیقت که شخصی اتئیست است، نمی توان  استنباط کرد که آن شخص هیچ باور ایجابی خاصی داشته باشد. باورهای ایجابی شخص کاملاً متمایز از موضوع اتئیسم هستند. با اینکه شخص می تواند با آغاز از یک موضع فلسفی پایه، اتئیسم را نتیجه بگیرد، این روند را نمی توان معکوس کرد. نمی توان از اتئیسم شروع کرد و به یک باور فلسفی پایه رسید، زیرا اتئیسم می تواند در نظام های فلسفی بسیار متفاوت و ناهمسازی درج شده باشد ( و چنین شده است).

(ب) عنوان اتئیست نشانگر مخالفت فرد با تئیسم است. این عنوان به منزله ی موافقت با دیگر اتئیست ها، یا تأیید نظرات آنان نیست.

پیوند دادن اتئیست ها با یک دسته باورها، به ویژه  باورهای اخلاقی و سیاسی، به تئیست ها امکان می دهد که اتئیست ها را یک کاسه کنند، و حاصل این می شود که انگار معتقدات یک اتئیست با دیگر اتئیست ها هیچ فرقی دارد. و در اینجا با اتهام بسیار رایج «جُرم توسط تداعی» مواجه می شویم. از آنجا که کمونیست ها مشهور به اتئیسم هستند، برخی اتئیست ها محاجه می کنند که باید میان اتئیست ها و کمونیسم ارتباطی  باشد. نکته در اینجاست که کمونیسم به نوعی پیامد منطقی اتئیسم محسوب می شود، لذا اتئیست مجبور می شود در برابر این اتهام که یک کمونیست نهانی است از خودش دفاع کند.

امروزه دیگر اتهام نابخردانه و بسیار غیرمنصفانه ی پیوند دادن اتئیسم با کمونیسم چندان اقبالی نمی یابد و   دیگر به ندرت کسی جز سیاستمداران محافظه کار  این وصله را به کسی می چسباند. اما گاهی فیلسوفان دینی در تلاش برای بی اعتبار کردن اتئیسم، در اصل همین شیوه را به کار می گیرند. الاهیون عالی مقام، گاهی اتئیسم را با اگزیستانسیالیسم – که تعبیری بدبینانه از وجود طرح می کند – مرتبط می کنند و آنگاه به این نتیجه می رسند که اتئیسم به دیدگاه بدبینانه ای درباره ی جهان منجر می شود. انگار بهترین شیوه ی متقاعد کردن مردم به اینکه اتئیست نشوند، این است که آنان را از اتئیسم بترسانیم.

با اینکه برخی اتئیست ها کمونیست هستند، و برخی هم اگزیستانسیالیست اند، اما این حقیقت هیچ دخلی به اتئیسم یا دیگر اتئیست ها ندارد. ممکن است که یک مسیحی هم، مانند یک اتئیست، به وجود پریان معتقد نباشد – اما این فقدان این باور هیچ وجه مشترک دیگری میان این دو ایجاد نمی کند. در مورد اتئیسم نیز به همین ترتیب است.

درست همانطور که ممکن است که یک تئیست با تئیست دیگر اختلاف نظرهای عمده ای داشته باشد، اتئیست ها هم می توانند بر سر مسائل اساسی با هم اختلاف نظر داشته باشند. یک اتئیست می تواند کاپیتالیست باشد یا کمونیست، عینیت گرای اخلاقی باشد یا ذهنیت گرا، تولید کننده باشد یا انگل، آدم شریفی باشد یا دزد، دارای سلامت روانی باشد یا روان نژند.  تنها چیزی که با اتئیسم ناسازگار است، تئیسم است.

(ج) بسیاری از دینداران، در بحث با اتئیست ها از یک رویه ی عام تبعیت می کنند: اگر همه ی کوشش ها به بن بست رسید، به روانکاوی بپرداز. اگر نتوانستی اتئیست را در قلمرو فکر شکست دهی، روان درمانگر او بشو. با او ابراز همدلی کن، او را از عقده های نهانی اش مطلع کن. عقده هایی که باعث شده اند که خدا را انکار کند. و، مهم تر از همه، به او اطمینان بده که سعادت و خرسندی در کلیسای محل در انتظار اوست.

فیلسوفی از «میل طبیعی بشر به خدا» سخن می گوید. میلی که «اگر ارضا نشود، به نومیدی محض می انجامد.» فیلسوف دیگر اصرار دارد که  اگر مردم تصمیم نگرفتند به خدا ایمان بیاورند، «هر قدر که هوشمند باشند، همان قدر اندوهگین می شوند»، زیرا جهانی بی خدا «به طرز شگرفی فاقد شادیاست.» یک الاهیدان آنقدر پیش می رود که می گوید «انسانِ بیخدا» مستلزم تناقض است.

سَنت جان چریسوستوم  لب مطلب این سنت دور و دراز را در این حکم خلاصه می کند که: «انسان بودن، از خدا خائف بودن است»… خدا، کسی که مؤلف کتاب طبیعت است، جزئی از سرشت آدمی است. بنابراین، می توان گفت  کسی که از خدا نمی ترسد فاقد نوعی وجود است، و سرشت او به نوعی انسانی نیست. از سوی دیگر او انسان است. مشکل در اینجاست.

 

به این ترتیب، اتئیست بودن فوراً بدل می شود به دون انسان بودن – دشنامی بر عرصه ی گیتی بودن، یک پارادوکس متحرک بودن، یا یک مشکل روانشناختی. به قول یک تئیست «بی اعتقادی خللی در بالندگی است.» یک روانشناس تأکید می کند که سلامت روانی «مستلزم داشتن روابط حسنه با خود، با دیگران، و با خداست» – دیدگاهی که به نظر تامس ساتس «همه ی اتئیست ها را شسته رفته در طبقه ی بیماران روانی می نشاند.»

این الگوی غریب برای پیوند دادن خدا و سعادت از این قرار است: هر انسانی بنا به سرشت خود میل به خیر دارد، که موضوع سعادت است. خدا خیر مطلق، و خودبسنده است. بنابراین، هرکسی بنا به سرشت خود میل به خدا دارد، خدایی که جزئی از سرشت انسانی اوست. سعادت منتزع از خدا یک تناقض لغوی است.

از این استدلال مشکوک،  این نتیجه هم حاصل می شود که اتئیست با تعارضات درونی طاقت فرسا دست به گریبان است. او میل به سعادت دارد اما،  با انکار خدا، خود سعادت را نفی می کند. اتئیسم به قسمی با خود، با سرشت خود، در جنگ است – و این وضع او را روان نژند می کند، اگر اسکیزوفرنیک نشود.

این روانشناسی الاهیاتی، فرویدیسم کله پا شده است. در حالی که دینداران از کوشش روانشناسان برای فروکاستن تئیسم به انگیزه های روانی آزرده شده اند، در اعمال همین راهکار برای برتری جستن بر اتئیست ها درنگ نمی کنند. هنگامی که یک تئیست اظهار کند که به وجود ماوراء طبیعت باور دارد، این سخن عیناً از او پذیرفته می شود. اما اگر یک اتئیست اظهار کند که به خدا باور ندارد، اغلب با چنین واکنشی مواجه می شود که: «اوه، جدی که نمی گی!» یا: «متأسفم که اینقدر ناراحت هستی.» یا: «امیدوارم نگرش منفی ات به زندگی تغییر کند.»

همچنین اتئیست درمی یابد که این عدم باورش را به سن اش مربوط می کنند. اگر اتئیست جوان باشد، بی باوری اش را به طغیان جوانی  و ناپختگی او نسبت می دهند – «مرحله» ای که امید می رود به زودی سپری شود. اگر اتئیست میانسال باشد، ریشه ی بی باوری اش را در ناکامی های زندگی روزمره ، تلخی شکست ها، یا بیگانگی از خود و مردم می جویند. اگر اتئیست مسن باشد،  بی باوری  اتئیست با توهم زدگی، کلبی مسلکی و تنهایی، که گاهی همدم سال های آخر عمر است، توضیح داده می شود.

برخلاف آنچه که بسیاری از تئیست ها دوست دارند بیاندیشند، اتئیسم نوعی طغیان عصبی یا بیماری روانی نیست. دینداران نمی توانند با محصور کردن  اتئیست ها در یک آسایشگاه روانی دربسته، شرّ آنها را از جهان کم کنند. برچسب مشکل روانی زدن به اتئیسم ، شانه ی ضعف است، تلاش مضحکی است برای گریز از پرسش های بنیادی در مورد صحت و سقم باور. آیا تئیسم درست است؟ چه دلایلی برای باور به خدا وجود دارد؟این ها پرسش های مهمی هستند که اگر تئیست بخواهد به چالش با اتئیسم بپردازد باید به آنها پاسخ  دهد.

به علاوه، در اینکه سعادت و شادکامی را انگیزه ی باور به خدا می دانند، بی صداقتی عظیمی نهفته است. تئیست هایی که سعادت را پاداش باور به خدا می دانند، به طرز زننده ای به  عقلانیت و پی جویی حقیقت دهن کجی می کنند. حتی اگر تئیسم به سعادت هم منجر می شد (که چنین نمی شود)، آن سعادت شاهدی بر درستی آن نمی بود. بنابراین، روانشناختی کردن اتئیسم،  ربطی به موضوع درستی تئیسم یا اتئیسم ندارد. تئیستی که می کوشد با قرار دادن حقیقت در ذیل عواطف، اتئیسم را شکست دهد، ره به جایی نمی برد، بلکه فقط نشان می دهد که عقل آدمی را خوار می شمرد.

7. اهمیت اتئیسم

می توان ایراد گرفت که ما اتئیسم را به چیز بی مایه ای فروکاسته ایم. در رویکرد ما اتئیسم باوری ایجابی نیست و هیچ اصول سازنده ای  مطرح نمی کند، پس چه ارزشی دارد؟ اگر اتئیسم را بتوان با عدم باور به پریان مقایسه کرد، اهمیت آن در چیست؟ چرا کل یک کتاب را به موضوعی بیهوده اختصاص داده ایم؟

اهمیت اتئیسم به خاطر اهمیت تئیسم است. موضوع خدا، موضوعی پَرت و انتزاعی نیست که تأثیر ناچیزی در زندگی آدمیان داشته باشد. بر عکس، خدا هسته ی ادیان غربی است – به ویژه ادیان سنت یهودی- مسیحی – و شامل نظامی از آموزه هاست که به هر شاخه ی مهمی از فلسفه ارتباط می یابند.

اگر کسی، مثل من، باور داشته باشد که تئیسم نه تنها غلط است، بلکه برای بشر مهلک هم هست، آنگاه گزینش میان تئیسم و اتئیسم اهمیتی شگرف می یابد. اگر تئیسم را صرفاً یک ایده ی انتزاعی بدانیم، می توان آن را بدون بحث و جدل کنار نهاد. اما هنگامی که آن را  زمینه ی مناسب اش بررسی کنیم – درچارچوب مضامین تاریخی، فرهنگی، فلسفی و روانشناختی آن – پرسش از باور به خدا از مهترین موضوعات زمانه ی ما می شود.

اگر هزاران سال پیش، یک فرقه ی پَری- پرست تشکیل شده بود که آموزها و  دینی برمبنای باور به پریان ایجاد می کرد – و اگر این آموزه ها سبب ضایعات گسترده می شدند – آنگاه نام این کتاب می توانست ردّیه ای بر پریانباشد. از نظر تاریخی اما، خدا جاذبه ای بیش از پریان یافته است، پس ما امروزه در عوض ردّ پریان، از ردّیه ای بر خدا بحث می کنیم.

اگرچه اتئیسم ویژگی سلبی دارد، لزوماً مخرّب نیست. هنگامی که اتئیسم برای محو خرافات و اثرات مخرب آن به کار می رود، رویکردی نیکخواه و سازنده می یابد. هوا را پاکیزه می کند، چنان که بود، و در را به روی اصولی مثبت و فلسفه هایی می گشاید که برپایه ی توانایی اندیشه و فهم بشری باشند و نه خرافات.

یک اثر مخرّب دین این است که مفاهیمی حیاتی، مانند اخلاق، سعادت و عشق را بر پایه ی قلمرو ماوراءطبیعتی قرار می دهد که برای ذهن و معرفت بشری دسترسی ناپذیر هستند. اخلاقیات و دین چنان در هم تنیده شده اند که بسیاری از مردم نمی توانند اخلاق طلاق گرفته از خدا را، حتی اصولاً، تصور کنند – و این وضع به این تصور می انجامد که اتئیسم نابودگر اخلاق است.

اتئیسم اما، نابودگر اخلاق نیست؛ نابودگر اخلاقیات ماوراءطبیعی است. به همین ترتیب، ائیسم مخرّب سعادت و عشق هم نیست؛ مخرّب این ایده است که سعادت و عشق حقیقی را تنها در جهان دیگر می توان بدست آورد. اتئیسم این ایده ها را به زمین باز می گرداند، و در دسترس ذهن آدمی می گذارد. آن چه انسان پس از این می تواند بکند، به انتخاب خودش بستگی دارد. اگر کسی بدبینی و نهلیسم را جایگزین آنها کند، مسئولیت این انتخاب بر عهده ی خود اوست، نه اتئیسم.

اتئیسم با طرد هرگونه رجوع به ماوراءطبیعت – که در مورد معرفت آدمی، به معنای امور ناشناختنی است – می خواهد با عقل و فهم انسانی به مسائل بپردازد؛ مسائل بشری را نمی توان به خدایی مرموز وانهاد.

اگر اتئیسم درست باشد، انسان تنهاست. خدایی نیست که به فکر بشر باشد، مراقب اش باشد، و سعادتش را تضمین کند. رسیدن به این اهداف تنها در حیطه ی اختیار خود بشر است. خودش باید به فکر خودش باشد. اگر می خواهد موفق شود، باید کار کند. اگر می خواهد کامیاب باشد، باید برای حصول کامیابی بکوشد. به نظر برخی، جهان بی خدا منظره ی هولناکی است؛ بعضی هم آن را بسیار شاداب می یابند، چالشی طربناک. اینکه شخص چگونه به اتئیسم واکنش نشان می دهد تنها به خودش بستگی دارد – و به میزان خواست او برای پذیرش مسئولیت کنش ها و گزینش هایش.

منبع سایت سکولاریسم برای ایران

معجزات

در برهان های کیهان شناختی اثبات وجود خدا، سعی بر آنست که با شروع از فهم جهان فیزیکی، ذهن به سوی اراده حاکمی که در پشت این ظواهر پنهان است سوق داده شود. این استدلال ها از حرکات و علل معمولی شروع شده و به ایده محرک بدون حرکت و علت بدون علت می رسند. اما در ادیان الهی تمایلاتی یافت می شوند که از این حد فراتر رفته و معتقد به مداخله خدا در برخی موارد خاص هستند، که می توان آنها را معجزه نامید. ابتدا معجزه ها را به صورت رویداهایی که فاقد هرگونه توضیح منطقی و علمی هستند در نظر خواهیم گرفت. البته همه معجزات از این نوع نیستند، بلکه این موضوع خود به طرح برخی سوال ها دامن می زندولی می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد.

اگر شما در پی اقامه دلیل علیه معجزه باشید، منطقا باید به سراغ فلاسفه ای بروید که دیدگاه تجربه گرایانه دارند؛ زیرا یک تجربه گرا هر چیزی را به تجربه حسی ربط می دهد و معجزه دقیقا چیزی است که این کار در موردش غیر ممکن است.

هیوم مساله معجزه را در کتاب دهم پژوهش درباره فهم آدمی مورد بررسی قرار داده است. استدلال وی چنین است:

  • برای یک شخص عاقل، میزان اعتقاد به یک موضوع متناسب با شواهد و مستندات تایید کننده است. هرقدر شواهد بیشتر باشد احتمال درست بودن مطلب بیشتر است.
  • همینطور استناد به دیگران بر اساس میزان قابل اطمینان بودن شهادتشان سنجیده می شود.

او سپس به مساله معجزه بازگشته و یک تعریف ارائه می دهد:

  • معجزه تخطی از قانون طبیعت است.
  • اما یک قانون طبیعی نتیجه تعداد بسیار زیادی از مشاهدات است.

از اینرو چنین استدلال می کند:

هر معجزه ای تخطی از قانون طبیعت است؛ و از آنجایی که این قوانین تکیه بر تجربیات روشن و تغییر ناپذیر دارند، اقامه دلیل علیه یک معجزه باید همان کلیتی را دارا باشد که در مورد سایر قوانین طبیعی قابل تصور است. چرا ما محتمل تر می دانیم که همه انسان های روزی می میرند، یا یک طناب نمی تواند به خودی خود در هوا معلق بماند ویا اینکه آتش چوب را می سوزاند و با آب خاموش می شود؟ دلیل آنست که این موارد منطبق با قوانین طبیعت هستند و جلوگیری از آنها نیاز به تخطی از قوانین طبیعی و یا به عبارتی معجزه دارد. اگر چیزی در روال معمولش در طبیعت رخ دهد، بدون شک معجزه محسوب نمی شود. پی آمد طبیعی این گفته آنست که هیچگونه شهادتی برای معجزه کفایت نمی کند مگر آنکه شهادت مذکور به نحوی باشد که احتمال کاذب بودنش به طور معجزه آسایی کمتر از موضوعی باشد که سعی در اثباتش دارد.

به عبارت دیگر، همواره احتمال آنکه در گزارش یک معجزه اشتباه رخ داده باشد بیشتر از احتمال نقض یک قانون طبیعی است؛ چون شواهد علیه معجزه همواره بیشتر از شواهد به نفع آن است.

از نظر هیوم تنها راه قبول یک معجزه آنست که معجزه بزرگتری رخ دهد و آن اینکه یک قانون طبیعی نقض شود. بدین ترتیب عملا او معجزه را انکار می کند، اگر چه با صراحت امکان وقوع آن را منتفی نمی داند. استدلال او به طور ساده اینست که برای فرد عاقل هرگز شواهد کافی برای قبول معجزه نمی تواند وجود داشته باشد.

اساس استدلال هیوم این فرض است (که در ابتدا آن را پذیرفتیم) هر معجزه یک تخطی از قانون طبیعت است، یا دست کم رخدادی است که با سطح فعلی دانش بشری قابل توضیح نیست. اما آیا چنین چیزی لزوما به معنای وقوع معجزه است؟

برای مثال یک سیاه چاله را در میان کهکشان در نظر بگیرید. سیاه چاله مطابق آنچه عموما به آن «قوانین طبیعت» گفته می شود (در چارچوب فیزیک نیوتنی) یک تخطی محسوب می شود (1)، زیرا رفتارش بر خلاف آن چیزی است که انتظار می رود. بنابر این آیا باید آن را معجزه نامید؟ در کل، جواب منفی است و این مساله صرفا یک حالت خاص و نادر است که بررسی آن نیاز به اصلاح و ارتقای علم فیزیک دارد.

حال این سوال مطرح می شود که: چه چیزی معجزه را از یک پدیده نادر و یا استثنایی متمایز می کند؟ در کل، معجزه تلقی شدن یک رویداد، ویژگی دیگری هم لازم دارد و آن وجود گونه ای خواست و هدف مثبت در چارچوب یک طرح است. اگر فردی با همه خطرات مهلکی که وجود داشته است از مرگ نجات یابد، امکان دارد که این اتفاق توسط وابستگان آن شخص معجزه به حساب بیاید. اگر فردی ناگهان بیفتد و بمیرد، از آنجا که در نظر دوستان وی نکته مثبتی در این واقعه وجود ندارد، آن را معجزه نمی نامند. اما از طرف دیگر، برای یکی از بستگان متوفی که سالها از وی بی خبر بوده، و علاقه خاصی هم به شخص متوفی نداشته و دچار مشکل مالی وخیم هم بوده است، دریافت ارثیه غیر منتظره، می تواند این مرگ ناگهانی را یک معجزه جلوه دهد.

به این ترتیب بحث در مورد معجزه به برهان صُنع [برهان نظم] باز می گردد. «آیا یک طرح و هدف کلی بر جهان هستی حاکم است»؟ «و یا در شرایط فوق العاده خاص ممکن است که طرح و هدفی مغایر با طرح و هدف کلی حیات دنبال شود»؟

هر پدیده منحصر به فردی (برای مثال مشاهد یک رخداد در کهکشان ها که قبلا دیده نشده است) را معجزه نمی نامیم. چنین چیزهایی در واقع تخطی از قوانین طبیعی به شمار نمی روند و اصولا مواردی از این دست است که محرک پیشرفت علم، که وظیفه توضیح پدیده ها را بر عهده دارد، می شود. چنین مواردی فاقد آن تمایل و هدفی است که در معجزه یافت می شود.

ممکن است پدیده ای غیر معمول نباشد یا به عبارت دیگر، کاملا دارای توجیه عقلانی باشد اما با وجود این، به دلیل زمان درست وقوعش معجزه تلقی شود. بنابر این برای خویشاوند مذکور که درست در آخرین مهلت سررسید بازپرداخت بدهی سنگینی که ابدا از عهده اش ساخته نبود، ارثیه متوفی را دریافت می کند، معجزه به نظر رسیدن نه به خاطر نفس واقعه بلکه به سبب زمان وقوع آن است.

موردی یا کلی؟

معجزه با استدلال کیهان شناختی و برهان صُنع به گونه ای در تضاد است. نکته اساسی در برهان های مذکور این است که جهان هستی دارای سازمانی است که نشان دهنده یک هدف کلی است. مبنای چنین استدلال هایی نظم و قاعده است، چرا که تنها در سایه نظم و قانونمندی است که احساس وجود طرح و هدف آشکار می شود. اما معجزه، نظم و قانونمندی مستتر در ساختارهای کیهان شناختی را به هم ریخته و نوعی حس غیر قابل پیش بینی و دلبخواهی بودن در درک جهان هستی را تداعی می کند.

به عبارت دیگر:

  • نمی توان هر دو دیدگاه را تواما داشت؛ یاباید گفت که خدا وجود دارد، چون جهان هستی منظم و شگفت انگیز است و یااینکه بگوییم خدا در تک تک رویدادها دخیل است و جهان مکانی غیر قابل پیش بینی و اعجاز آمیز است. معقول نیست که سعی کنیم در آنِ واحد به هر دوی اینها معتقد باشیم، چرا که هر یک ناقض دیگری است.
  • اطلاق معجزه به یک پدیده یا رویداد، صرفا به دلیل نادر بودن آن نیست، بلکه از آن روست که تصور می شود دارای ارزش و یا هدف خاصی است.

(1) سیاه چاله ها دارای چنان میدان گرانشی قوی هستند که همه چیز حتی نور را جذب می کنند و بر این پایه قابل مشاهده با چشم نیستند – کوروش بیخدا
– برگرفته از کتاب «خود آموز فلسفه»، ترجمه بهروز حسنی، فرهنگ نشر نو، 1387 تهران، برگ 87 تا 90

رمضان: ضيافت آزادی* يا اسارت و بندگی

ماه رمضان ماهی ست بی شباهت به هر ماه ديگر در سال. در اين ماه مسلمان بايد خود را دربست بدين بسپارد. ديگر کافی نيست که روزانه در پنج مقطع زمانی، هر چه در دست دارد رها کند و بشتابد بسوی وضو و طهارت و افکند خود را بخاک و بستايد و حمد رب العالمين گويد با رعايت جزيی ترين آداب و مقررات (به عنوان مثال: اگر يکی از شصت پاها با زمين تماس کافی بر قرار نکند، ممکن است سجده بندگی ات را خداوند نپذيرد). ديگر کافی نيست که بنده مسلمان نشان دهد که از خدا ترس و هراس در دل و در سر چيزی بجز انديشه  بقدرت نا متناهی ذات الهی دارد؛ که او مالک بهشت است و دوزخ؛ که او حاکم است بر اين دنيا و نيز آن دنيای ديگر. اين البته وظيفه ايست روزانه برای يک مسلمان دينمدار. خداوند ديگر به اين رضا نيست در ماه رمضان. بايد امتناع از خوردن و نوشيدن کند آنکه مسلمان است و ديندار، از صبح سحرگاهی تا غروب آفتاب. بپا خيزيد در نيمه های شب. بار گيرد با چشمانی آلوده بخواب برای گذران فردايی پر مشقت و طولانی. بيافزايد قدری بيشتر بر آنچه هنوز در گلو دارد از تنولات در افطار پيشين. سپس بخواب نازنين بازگردد. نه نگران کار و امرار معاش بايد باشد و نه در گير علائق مادی و دنيوی. در اين ماه بايد که از خواهش ها و تمناهای درونی نيز در گذرد و خدای يگانه را محور هستی روزانه خود قرار دهد.

در سختی و شدت اين حکم الهی نبايد شک و ترديد بخود راه داد. مسلمان با رضايت خاطر بايد به سختی و درد و رنج در ماه رمضان تن در دهد و از حمد و ستايش باريتعالی لحظه ای غافل نباشد تا خدا از او راضی و خشنود شود.

آقای محمد خباز در تريبون اصلاح طلبان، روزنامه اعتماد ملی، ماه رمضان را تحفه ای اعلام ميدادر پراز برکت و رحمت و مغفرت الهی. و از پيامبر نقل ميکند که در موعظه خويش بمناسبت ماه رمضان بامت خويش خبر رسانده است که خداوند در ماه رمضان درب بهشت را گشوده نگاه می دارد و درب جهنم را بسته. در اين ماه مسلمان ميتواند با اعمال و رفتار نيک بدان راه يابد و يا با ارتکاب به شر، درب رحمت الهی را بر روی خود ببندد. او از پيامبر نقل ميکند که تاکيد نموده است که:

به تحقيق شقي‌ترين و بدبخت‌ترين مردم كسی است كه در اين ماه از آمرزش الهی محروم گردد. گرسنگی و تشنگی در اين ماه ياد آور گرسنگی و تشنگی روز سخت قيامت باشد
(اعتماد ملی،22/6/1386)

آری برکت و رحمت و مغفرت را رب العالمين اهدا ميکند، اما بايد بدانی که اگر نخواهی از آن بهره ور شوی به شقی ترين و بدبخترين مردم پيوسته ای. آيا ميتوان آمرزش خدا را نپذيرفت؟ اگر امروز تاب و تحمل درد و رنج را نداری، چگونه ميتوانی تاب دشواريها و محنتهای روز قيامت را آوري؟ چگونه ميتوانی خود را در معرض خشم و خشونت خدای قادر و دانا قرار دهي؟ کيست که آرزومند شقی بودن و بدبختی ست؟ ميتوان يک ماه را بر خود سخت گيری تا خدا وند توانا در دفتر خود ثبت نموده و در روز حسابرسی شايد که از بار گناهان بندگانش کاسته شود. مضاف بر اين رمضان ماهی که در آن خداوند رحمان است و رحيم، ماهی که خداوند کرامتش را به بندگانش به ارزانی و با عطوفت اهدا ميکند در عين حال ماهی ست که تو را آماده سازد از برای روز قيامت، روزی که خداوند دفتر اعمال تو را ميگشايد، روزيکه تحملش بسيار رنجبارتر و درد انگيز تر است از آنچه در اين دنيا تجربه کنی.
 
مسلم است که هيچ عمل و رفتار نيکی نتوانی، اگر امتناع از خوردن و نوشيدن نکنی، طهارت و وضو نگيری و خود را گرسنه و تشنه نگاه نداری. يازده ماه دستگيری از گرسنه گان و فقير و فقرا کن، اما در ماه رمضان از روزه داری و ستايشگری، از سينه زدن و گريه زاری اجتناب ورز. اين عملی ست که با آن بدون ترديد درب جهنم را در برابر خود گشوده ای. يعنی که راه شقاوت و بدبختی را برگزيده ای. اگر، بعکس در ماه رمضان کنی و گويی، برخيزی و بخسبی، بنوشی و تناول کنی طبق احکام و اوامر الهی و به سجده های طولانی ادامه دهی، به بهشت الهی دست يابی و عروس زيبای زندگی ابدی در نعمت و فراوانی را بدست آوری. اينست برکت و رحمت و مغفرت الهی، در ازاء تسليم و اطاعت، فرمانبری و فرمانبرداری.

 در دنباله اين روايت آمده است که پيامبر خطاب به پيروانش ميگويد که:

 ايها الناس؛ به درستی جان‌های شما در گرو اعمال شماست. پس با استغفار جان‌های خود را آزاد سازيد. پشت سنگين شده از گناه را با سجده های طولانی سبک کنيد(اعتماد ملی،22/6/1386) .

نميتوان بقصد و نيت خداوند کمترين شک و ترديدی داشت، نجات و رستگاری با اعمال انسان در رابطه مستقيم با يکديگرند. بار گناهی که بر پشت انسان سنگينی ميکند نتيجه اعمال او ست. اين بار را سبک تر خواهی کرد اگر تن به تسليم و اطاعت دهی و با طلب مغفرت و عجز و لابه و توبه جان خود را آزاد  سازی. بی دليل نيست که آقای سيد محمد سعيد مدنی در سرمقاله تريبون ولايت فقيه، روزنامه کيهان، ماه رمضان را » ضيافت آزادي» می خواند. وی مفاهيم انسان و انسانيت و آزادی را با احکام رمضان پيوند ميزند و ميگويد که رمضان ماهی است که بايد بحنگ و مبارزه با دو دشمن بپردازي: بيرونی و درونی. مبارزه با دومی که دشمنی خطرناکتر از دشمن بيرونی ست بسيار دشوارتر است. زيرا که اين دشمن درونی است که عامل اصلی اعمال گناه آلوده ايست که انسان مرتکب ميشود.

آقای مدنی که خود دينداريست حرفه ای، در معرفی دشمن درونی از امام علی نقل ميکند که گفته است: » اعدی عدوک نفسک التی بين جنبک»  و بترجمه نگارنده سرمقاله، » دشمن تر از نفس تو عليه تو وجود ندارد ، نفسی که نه در بيرون بلکه درون- ميان دو پهلوی تو- قرار دارد» (کيهان، 13 سپتامبر 2007)

اگر چه کشتار نفس، دعوتی ست به تسليم و اطاعت در برابر اوامر و احکام الهی و نيستی و نابودی خويش، آقای مدنی سرمقاله نويس تريبون اصولگرايان پيرو ولايت فقيه، خوانشی ديگر دارد از اين روايت: بر آنست که رمضان دعوتی ست به آزادی و آزادگی. به عبارت ديگر، رمضان ماهی ست که انسان مختار شده است و آزادی يابد اگر به کشتار نفس خويش برخيزد. چرا که نفسی که در درون، ميان دو پهلموی انسان ميزيد، دشمنی ست که  به نابودی کشاند انسان را. گمراهش نموده، وادارش سازد که همه حقايق مطلق را کذب و واهی پنداشته، دل به لذايذ مادی و دنيوی بسته و خود را در چنگال شهوت شکم و شهوت جاه ومال اسير و بنده سازد. انسان زمانی ميتواند وارد در قلمرو آزادی و انسانيت شود که نفی و انکار نفس خويش کند، يعنی شيطان غرايز و شهوات را از درون خويش براند. بزبان ساده تری، انسان بايد خود را به حقيرترين موجودات روی زمين تقليل دهد تا بدينترتيب به خالقش بزرگی و عظمت و موجوديت و هستی دهد. چگونه ممکن است که انسان باشی و آزاده زی ای، اگر گرفتار نفس خويش شوي؟ مگر ميتوانی لحظه ای انديشه رب العالمين را از خاطر خود بزدايی و گوش فرا دهی به آوای وسوسه انگيز نفس؟ خداوند ناظر بر کوچکترين تمايلات درونی آدمی ست. او آگاه بر مکنونات ضمير انسانی ست. به ثبت رساند در دفتر وکتاب خويش، اعمال و رفتار انسان را که در قيامت و يا روز حسابرسی، بکار گيرد. البته که بايد پاسخگو باشی؛ که چرا گرفتار تن و خواسته های تن شده اي؟ به چه دليل به غرايز و شهوات خود گردن نهاده اي؟ امام علی گويد اين نفس را بايد کشت، چونکه فريبکار است و رياکار. از تسليم و اطاعت به ذات الهی بازت ميدارد. نسبت بحقايق و احکام نهائی و الهی بی اعتنا و بی باورت ميسازد. بنا بر استدلال آقای مدنی، نفسی که مخلوق را از خالق جدا و مستقل و رها از رهنمودها و هدايت های مقدس آسمانی سازد، دشمن انسانيت است و آزادی وآزادگی. اسارت در چنگال غرايز درونی، شکی نيست که تن دادن بشيطان است و عملی شيطانی.

 البته تحت حکومت دين، اين انسان که اسير نفس خود گرديده است جويا شود و سوال کند که اگر شهوت و شکم آنقدر گمراه کننده، شيطانی و بد و شر است چرا آفريدگار آنها را آفريد و در نهاد انسان قرار داد، ترديد نبايد داشت که بدار مجازات آويخته خواهد شد. آيا  اين انسان است که نادان است و کودکانه ميانديشد و يا رب العالمين، ارباب حاکم بردو جهان بيرون و درون و بهشت ودوزخ؟ آيا نبايد به هوش و ذکاوت اين حاکم ترديد کرد؟ اگر انسان تهی از غرايز و شهوات مورد پسند است چرا خداوند چنين انسانی را نيافريد؟ اين چه خدايی ست که غرايز و شهوات را در نهاد انسان قرار داده و آنگاه احکام و دستوراتی صادر نموده که آنها را مهار ساخته، در درون خود نيست و نابود سازي؟ منظور خدا از اين بازی چيست؟ آيا غرض آن است که انسان را از بند غرايز و شهوات رها نموده و آزاد سازد تا خود او را  باسارت و بندگی کشاند؟ اين آن سوالی نيست که انديشه ديندار را بخود مشغول سازد.

اصولگرای نامبرده در ادامه گفتار خويش در باره رمضان و يا «ضيافت آزادي»، آموزه های دينی در باره ماه رمضان را کليت بيشتری بخشيده و در آموزه زير خلاصه نموده و ميگويد که:

 در واقع لب کلام کتاب آسمانی و چکيده آموزه های نبوی خلاصه توصيه های معصومين (عليهم الاسلام) برای انسان و خطاب به او اين است که: آزاد شو آزاد شود تا بعنوان يک موجود خود مختار و صاحب اراده و دارای قدرت انتخاب، درست تصميم بگيرد و بهترين راه را انتخاب کند (کيهان، 13 سپتامبر 2007)  

کيست که ادعا کند که آزادی يک مفهوم و نهادی ست بيگانه و در خصومت با دين؟ کيست که دعوی آن دارد دين حق گزينش و خود مختاری را از انسان سلب کند؟ اما مشکل آنجاست که در دين انسان آزاد است که بهترين راه را برگزيند و درست تصميم بگيرد؟ مسلم است که انسان آزاد نيست که خود را بغرايز طبيعی و انسانی بسپرد. آزاد نيست که به تن و نيازهای تن بپردازد. آزاد نيست که به انحراف برود و به تجربه نيک را از شر جدا سازد. آزاد نيست که بجويد و بيافريند خود و دنيای خود را. آزادی در تسليم و اطاعت مطلق و گردن نهادن بامتناع ها و ممنوعيت های وضع شده در کتاب الهی ست و تن دادن به سختی و گرسنگی و تشنگی. انسان آزاد است که شب و روز را وقف حمد و ستايش ارباب دو جهان کند و به انکار نفس خود نشيند. از تمام آن چيزها که تن لذت برد و قرين خوشی و سعادتش کند، انسان خود را بايد محروم سازد. اين آيا براستی آزادی ست و يا اسارت و بندگی و يا حقارت و خواری.

نويسنده کيهان به تبليغ و ترويج نظام فرمانروايی و فرمانبرداری می پردازد اما در باره آزادی بعنوان خصلت انسانی سخن فرساييها ميکند. او آزادی و انسانيت را در گرو اجرای بدون چون و چرای اوامر و احکامی ميداند  که خداوند برای هدايت و نجات بشر، در ماه رمضان صادر نموده است. بعبارت ديگر، رمضان ماهی ست که ديندار بايد هرچه بيشتر باوامر الهی گردن نهد و براهی که برای او از پيش برگزيده شده است، همان راهی که بسوی آن قرآن هدايتش ميکند گام نهد تا بآزدای و انسانيت دست يابد. چنين کنی زمانيکه صاحب اراده و قدرت انتخابی در آنزمان است که بهترين راهها يعنی راه تسليم و اطاعت را برگزينی و حکومت دين را بر سراسر جهان مستقر سازی، اينست ضيافت آزادی.

 اگر فرمانبری و فرمانبرداری شرط لازم آن است که انسان باشی و آزاد زی ای، بدرستی روشن نيست که چيست مفاهيم و نهاد های اسارت و بندگی در نظر آقای اصولگرای پيرو ولايت فقيه؟ اما کجاست آن شاهد و مدرک که اگر گردن بر احکام الهی نهی بر هيچ حکم ديگری گردن ننهی. که سائيدن  پيشانی خود در سجده های طولانی بخاک و تسبيح لاينقطع ارباب دو جهان، انسان را لزوما ظلم ستيز سازد وعادل و دادگر؟

هزاران سال است که رمضان تکرار شده است و بسياری خود را در اين ماه دربست بدين سپرده اند. توانمندان چه طعامها که به مسکينان و مستمندان نخوراندند. در اين ماه دشمنی و عداوت کنار گذاشته ميشود، فقير و غنی کنار هم نشينند از يک سفره تناول کنند. در رمضان نه تنها غنی و فقير بوحدت رسند، بلکه ظالم ومظلوم، نيز ستمگر و ستمديده. در اين ماه چه حاجتها که از خدا نخواهند. در اين ماه خداوند چه عجز و لابه ها که نشنود. اما مسلمانان به لحاظ حقوق فردی و اجتماعی از محرومترين مردمان روی زمين اند. نظام فرمانبری و فرمانبرداری بر اساس قهر و قدرت، سرکوب و ديکتاتوری، يکی از برجسته ترين وجوه جوامعی است که مردم آن اکثرا مسلمان اند و اکثرا در ماه رمضان فرمانبرداران خوبی هستند. آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به خواری و حقارت خود خو گرفته است و به خود به چيزی بيش از يک فرمانبردار مطيع و سربزير ننگرد؟ آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به منظور آنکه خدای خود را بزرکترين و قادرترين سازد بالاجبار خود را بايد خوار و حقير سازد، خود را اسير و عاجز سازد؟ نفس انسانی خويش را نابود سازد که بآفريننده خويش هستی دهد. آيا اين نيست جوهر نيست انگاری، که بايد نفس خود را نفی و انکار و نابود سازی تا هستی يابي؟

اندوه در آنست که مسلمان اگر سر بشورش هم بر دارد، در دفاع از نظام فرمانروائی است و فرمانبرداری. صد بار اندوه بارتر آنکه فريفته خدائی ست که او را  کودکی فرض ميکند که نادان است و تا ابد نادان باقی خواهد ماند. کودکی که سری پر شور دارد، پراز هوی و هوس و پيوسته در پيش گيرد راه گنهکاری و گمراهی و آلودگی. خداوندی که او را مورد ارعاب وتهديد قرار ميدهد، به تکرار هشدارش دهد از خشم و غضب و انتقام خداوند بترسد و هراس او را در دل نگاه دارد.  وای اگر در راهی گام نهی که در مسير ذات الهی نباشد، اگر نافرمانی کنی، اگر نه گويی و سرپيچی کنی، عذاب و شکنجه، بارها مردن و زنده شدن در ذلت و خواری عقوبتی ست دوزخی که در انتظارت است. بعکس پاداشت دهد اگر فرمان بری، اگر گويی و کنی آنجه که او مقرر داشته است. مسلمان زمانی بانسانيت و آزادی دست می يابد که خاموش و نابود سازد آنچه در او انسانی ست. چنين انسانی البته که گردد آماده پذيرايی هر ظلم و ستمی بآسانی.

انسانی که به احکام مطلق و نهايی تن ميدهد و روزانه بايد در انديشه بار گناهانی باشد که به آن دنيا انتقال خواهد داد، انسانيست فرمانبردار و بی خبر است از آنچه انسانيست. انسانی که خود را اسير ارزشهای کهنه و پوسيده می کند، غريزه ارزيابی، غريزه حقيقت جوئی در وجود خويش را ميکشد. مسلمانی که بايد باور آورد به غايت و حقيقت نهائی که در کتاب قران نوشته شده است، چه نيازی دارد به کتاب ديگري؟ چه نيازی دارد که در پی غايتی باشد انساني: چگونه ميتواند انديشه بکند به آزادی، وقتی آزادی ميشود روزه خواری، اسارت در چنگال تن: شکم و شهوت، لهب و لعب و بی بند و باري؟ کسی که آری گويی در نهادش گذارده شده است از نه گويی عاجز است و ناتوان. او دچار شرم و عذاب شيطان شود اگر انديشه نه گويی بسرش افتاد. تجربه نشان ميدهد هر جا که دين دارای اقتدار بوده است، سرکوب و تنبيه و مجازات نه گوئی بسيار سنگين تر و خشن تربوده است. در حکومت دين است که هرگونه نمادی از نه گويی با عکس العمل پاسداران دين روبرو گردد. مسلم است که جامعه ايکه نيازمند ارشاد است آنهم از طريق قهر و خشونت و يا ترس و وحشت از سوختن در دوزخ، به بدترين نوع ظلم و ستمگری تن دهد بی آنکه خمی بابروی خود بياورد. برای اينگونه مسلمانان است که ماه رمضان ماه ضيافت آزادی ست، نه تداوم اسارت و بندگی. اينست حرف روشنايی.

*عنوان سرمقاله کيهان  در 13 سپتامبر 2007.

کپی شده از

http://www.nilgoon.org/articles/Firoz_Nodjomi_Ramezan.html

از دینداری تا غیرتمداری

آنچه مسلمان را سخت بر آشفته و برانگیخته میکند چیزی ست که او توهین پندارد به مقدسات دین و اصل و اصول دین داری. هر چه کمتر از غلّو و گزافه گویی و یا حمد و ثنا و ستایش در توصیف نماد های دینی، بکار رود، توهین بشمار آورد. وای به آن لحظه ای که کلمه ای به نقد و نفی بر اساس واقعیات و حقایق ناخوشآیند تاریخی، بزبان آری و یا خبر و تصویری به مزاح و شوخی و یا قصه ای با اشاراتی به مقدسات و عناصر دین اسلام در نقطه ای از جهان انتشار یابد و  به گوش مسلمانان برسد. بی درنگ کفن پوشند، چوب و چماق و قمه بدست گیرند. به شورش بر خیزند و به آتش کشند و دست به تخریب و ویرانی زنند. چه خاکها که بر سر خود نریزند. چه مویه ها و شیون و زاری ها براه نیندازند. در بیشتر اوقات چند نفری هم جان خود را با طیب خاطر از دست میدهند. رهبران و قدرتمدارن نیز به تایید و تصدیق خط و نشان ها و اعلامیه های تهدید آمیز و حتی فتو ای مرگ خطا کار را صادر و برای سر بریده متهم جایزه تعیین میکنند.

 

بعبارت دیگر، مسلمان هرگز حاضر نیست که صندوقچه دین را بگشاید و به درون آن بنگرد. مسلمان دوست دارد که صندوقچه دین را همانگونه که از نسل پیش از خود دریافته است در بسته نگاه داشته و در بسته به نسل دیگر انتقال دهد. هر گاه که بشنود در این صندوق که او نسل پس از نسل بر دوش خود حمل کرده است و پیوسته بر بار آن افزوده شده است بجای طلا و جواهرات گران قیمت چیزی جز مفرغ در آن یافت نمیشود، چنان بر افروخته میشود و عصبیت چنان بر او مستولی شود گویی که جریان خون در  رگ های ش متوقف شده است و آماده است که آسمان را به زمین آورد..*

 

براستی چیست موجب این شور و احساسات شدید مسلمان؟ چیست که او را از برتابیدن کوچکترین نگرش انتقادی و یا سخن منفی، از طنز و مزاح در باره نمادهای مقدس دین ناتوان میسازد؟ چرا در مصاف با آنچه او توهین می پندارد همیشه باید بازای صلح و مصلحت و نرم خویی، به قهر و  خشم و خشونت و خونریزی، متوسل شود؟ آیا توهین زایل کننده تقدس است؟ آیا نقد و نفی و یا شوخی و مزاح و یا آنچه مسلمان توهین فرض میکند، میتواند ساحت پیامبران و امامان را چرکین و پست و تقدس و طهارت شان را نابود سازد؟ آیا توهین میتواند آنها را از عرش آسمانها به قعر زمین فرو آورد و عصمت الهی شان را لوث  کند؟

 

این تمایل به غلیان و جوشش احساسات با کوچکترین تلنگری، این عصبیت و عصیان و سپس قهر و خشم و خشونت را در قشری از مسلمانان باید ناشی از حالتی دانست که در مسلمان ذاتی ست که بآن غیرت میگویند. غیرت حالتی است دفاعی. حمیتی است در جهت بقا و حفظ و نگاهبانی تقدس، شرف، عزت، ابرو و ناموس. نرمخویی، گذشت از خطا و نادیده گرفتن گناه، برابر است با بی غیرتی. خداوند خامنه ای، رهبر معظم، جانشین امام زمان، بارها آنان که مذاکره و مراوده با آمریکا را توصیه نموده و آنرا امری عقلانی و سودمند تعریف نموده اند، بی غیرت خوانده است. سعدی شیراز در بوستانش چه خوب گوید:

 

اگر بردباری کنی از کسی

بگویند غیرت ندارد بسی

 

اوحدی شاعر، غیرت مداری و دینداری را یکی میداند:

 

هرکه غیرت نداشت دینش نيست

آن ندارد دین کسی که این ش نیست

 

مسلمانان مردمانی هستند که سخت دارای غیرت اند چون دین خود را بشدت دوست دارند. بدون دین احساس میکنند که نیستند و پوچ. برای آنان دین هویت است. دین آبرو و حیثیت است و حتی بالاتر از ناموس. در دفاع از دین از هیچ چیز رویگردان نیستند. آماده اند که جان خود فدا کنند و جان دیگری بگیرند. هر نگرشی بجز نگرش اولیای دین را توهین آمیز تلقی می کنند و خلاف دین. چرا که خود فاقد ابزار قضاوت و داوری هستند. زیرا که مقلد و تابع و پیرو مجتهد  و مفتی هستند و یا امام و مرجع تقلید. به جرات میتوان گفت که کمتر از یک درصد از مسلمانان هرگز دست شان به کتاب آیه های شیطانی سلمان رشدی نرسیده بوده است و یا هرگز آثار نجیب محفوظ نویسنده مصری، برنده جایزه نوبل در ادبیات را هرگز مطالعه نکرده بوده اند. اما این موجبی نبود که در پی جدا ساختن سر از تن سلمان رشدی نباشند و یا  تیغ را بر گلوی نجیب محفوظ نگذارند. تسلیمه نویسنده بنگالدشی بجرم بی احترامی به اسلام به زندان محکوم شد، بی آنکه گفتار او مورد بررسی قرار گیرد. با این وجود تسلیمه را باید بطور مخفی فراری میدادند تا جان او را حفظ نمایند. و نیز چشم بسیاری از مسلمانان به کاریکاتور های منتشر شده در نشریه دانمارکی نیفتاده  بوده است و یا سخنان پوپ بندیک شانزدهم را در باره پیامبر اسلام خود هرگز  نشنیده بوده اند. اما کفن پوش های مسلمان  به خیابانها ریختند و چه ویرا نی ها که ببار نیآوردند. 

 

بعبارت دیگر، مسلمانان دگر نگری و دگراندیشی را اهانت ی  به عرض و آبرو و عصمت خويش میدانند. نفی و نقد دین آتش غیرت را  در درونشان شعله ور سازد و بی  درنگ به واکنش و حفظ و حراست ارزشها و باورهای خود و یا آن صندوقچه در بسته که از اجداد خود به ارث برده اند و بر آن تصور ند که پر از جواهرات گران قیمت است،  بر می خیزند. امام خمینی نمونه غیرت اسلامی بود و هنوز هم هست. او بود که بعنوان جانشین خدا روی زمین، سلمان رشدی نویسنده پاکستانی-هندی- انگلیسی را به جرم انتشار آیه های شیطانی و اهانت به ساحت پیامبر اسلامی محکوم به مرگ ساخته و برای سرش جایزه تعیین نمود . چرا که تاریخ زندگی رسول خدا را تنها از یک زاویه میتوانی بنگری. هر نگرشی دیگری برخاسته از اندیشه و بیان آزاد، تجاوز است به عرض و ناموس مسلمان. در برابر چنین تجاوزی رهبر باید غیرت خود را بروز داده و بی درنگ متجاوز را به مجازات رساند تا دگر اندیشان را درسی عبرت انگیز بیاموزد. این دست غیرت بود که از آستین بیرون آمد و  احمد کسروی یکی از بزرگترین و شجاع ترین اندیشمند ان ایران را به جرم بی احترامی به دین اسلام بقتل رساند. البته چون قدرتمداران آن زمان نیز غیرتمدار بودند به توصیه آیت الله های دیندار قاتلین احمد کسروی را از زندان آزاد ساختند و پس از انقلاب به قهرمانان تاریخ پیوستند.  

 

غیرت مداری یکی از خصایل برجسته امام خمینی بود. امام خمینی هشت سال جنگ را بمنظور تسخیر قدس از راه کربلا ادامه داد بآن دلیل که غیرت در درونش شعله ور بود و اجازه صلح و مذاکره را باو نمیداد. چون مسلمانی غیرتمند بود، آتش بس و بدتر از آن عقب نشینی را با بی آبروئی یکی میدانست.  سرانجام پس از هشت سال کشتار و تخریب و ویرانی،  صلح را پذیرفت و بنا بر اعتراف خود به  نوشیدن جام زهر تن در داد.

 

مسلمان غیرتی ست و غیرتی واقعیت را دیر می پذیرد و باید به پرداخت هزینه گرانبار تری  تن در دهد. مسلمان غیرتی از جان و مال میگذرد که بکوبد آن دهان را ، بشکند آن قلم را  و نابود سازد آن اندیشه را که بوی نفی (به شوخ و یا به جد) مقدسات دینی از آن برآید. عارف بزرگ، مولوی خاطر نشان میکند که:

 

غیرت حق بود با حق چاره نیست

کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که آن غیر همه است

آنکه افزون از بیان و دمد مه است.

 

محمد با یوری شهروند مسلمان هلندی که تیو ون گو را به جرم ساختن فیلمی در بیان استعمار و استثمار زن مسلمان بقتل رساند، نمونه دیگری است از غیرت اسلامی. مسلمان بر آن باور است که مقدسات را حافظ و نگهبان است وقتی که سکوت و ترس و وحشت آفریند. غیرت چشم عقل و خرد این مسلمان سلحشور را نابینا ساخته بود. چرا که مسلمان ناتوان است از این درک که تقّدس ی که با کشتار آزادی وجود ش امکان یافته است، تقدس نیست بلکه پستی ست. که سر کوب نو اندیشی و اندیشمند ی و آفرینش و خلا قیت در انسان، خیانت است نه عبادت. ظلم و ستمگری ست نه خدا پرستی.

 

رئیس جمهور، آقای احمدی نژاد نیز پس از امام خمینی نمونه ی بارز دیگری ست از غیرت و غیرت مداری. او را نه هراسی است از محاصره نظامی و نه از تحریمات سیاسی و اقتصادی. چرا که همچون یک دیندار متعهد، آتش غیرت در درونش  شعله ور است. از سر غیرت است که در برابر یهود های اشغالگر به مقاومت  برخاسته و  هالوکاست را نفی میکند. غیرت او ست که مجوز گذشت را صادر نکند از آنچه او حق لاینفک خود میداند. غنی سازی اورانیوم را  حق خود دانسته و خارج از محدوده مذاکره و چند و چون قرار داده است.

 

روشن است که آقای رئیس جمهور در  میان حق های بیشمار دیگری که مردم ایران از آن محرومند فقط یک حق را بر گزیده است.. آنکه دفاع و نگهبانی اش نیازمند به بروز غیرت است و سلحشوری علیرغم ضعف و ناتوانیهای درونی و بیرونی. چون او مردی غیور و غیرتمند است آزادی را خلاف آبرو و ناموس خود میداند. باین دلیل آزادی را نفی و سرکوب کند تا آنجا که اقتدار دارد. او آزادی را نه تنها چیزی نمیداند که جدا سازد انسان را از حیوان  بلکه  آنرا اساسا حیوانی داند و عامل بی غیرتی  و بیعاری و بی بند و باری که راز و رمز صندوقچه دین را بیابد و درب آنرا بگشاید و چیزی جز مفرغ و یا اسارت و بندگی در آن نیابد. دست یابی به انرژی هسته ای، آنقدر ضروری، آنقدر حیاتی قلمداد شود که گوئی نبود و عدم آن  بقا و موجودیت ملت را تهدید به نابودی کند.. بدون کسب این حق ایرانی باید ادامه دهد به زندگی در رسوایی و بی آبرویی و سرافکندگی.

 

 آقای احمدی نژاد بعنوان ره رو راه امام خمینی در سوی حفظ عرض و ناموس ملت در برابر زور گویان امپریالیستی گام نهاده است و در پی سرافرازی و سربلندی ست. چون شراره های غیرت در درونش زبانه میکشد، هزینه ها و خسارات را  می پردازد ولی هرگز راه صلح و مصالحه را در پیش نگیرد تا آن لحظه ی نهایی که اگر چه خوار و ذلیل شود اما به نا چار در پیروی از امام فنا ناپذیر، جام زهر را نوش جان کند. چرا که غیرت مدار ناتوان است از اندیشه به هزینه و سود و زیان.  تنها آنکه غیرت دارد آماده پرداختن هزینه است. بدست آوردن  چیزی کمتر از آنچه او حق می پندارد  بی غیرتی است. او پیوسته آماده دفاع است از حق. بی جهت نیست که هوا خواهان او غیرتمند ترین مسلمانان روی زمینند: پاسدار ها و بسیجی ها و مصباح زاده و طلبه های  مدرسه حقّانی. بی جهت نیست که اعراب علاقه خاصی برئیس جمهور ایران دارند. چون آنها نیز بسیار غیرتی اند.

 

 حافظ شیراز چه خوب میگوید:

 

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد.                      

 

حماسی ها نیز غیرتمند اند. آنها مثل عرفات و عباس و الفتح نیستند که با اسرائیل وارد در مذاکره صلح شوند. علیرغم ضعف و ناتوانی نظامی و مالی، غیرت بآنها اجازه نمیدهد که چیزی کمتر از نابودی کامل اسرائیل را طلب کنند. آنها دین دار و غیرت مدارند.

 

آری غیرت پوششی است اطمینان بخش . پوشش بر ضعف و حقارت است و بر جهل و نادانی، که ذاتی است و نهفته در سرشت مسلمانی. چرا که بمثابه یک مسلمان باید که روزانه  حداقل هفده بار خود را بخاک افکنی و به عجز و ناچیزی خود در پیشگاه پرقدرت و لایزال باریتعالی اعتراف و تسلیم محض و مطلق خود را اعلام داری. هرگز نپرسد و نجوید مسلمان که خدای بآن بزرگی که خالق و ارباب بر دو جهان است چه نیازی دارد  به شمارش حمد و سجده انسانی. آنچه او را وادار باین اعتراف کند، هراس و وحشت است از سوختن در شراره های آتش جهنمی.

 

این ضعف و حقارت  درونی- که خود عدم اتکا به نفس را موجب گردد-  نیازمند پوششی اطمینان بخش است. غیرت این پوشش را برای مسلمان فراهم آورد. غیرت او را سلحشور سازد. شجاعت و شهامت باو بخشد بآن حد که به استقبال مرگ و تخریب و ویرانی رود. غیرت حجاب مردان مسلمان است. پوشاننده کمبودها و زشتی های درونی ست. غیرتی عربده کشد و غرد و خروشد، بدون دلیل و برهان. اگر بگوئی حضرت محمد حرفه دینداری را آغاز نمود  با راهزنی، چنان برافروزد که اگر کارت بر رگ های ش  فرو کنی از آن گچ سفید بیرون جهد. یعنی که کالبد ش خشک و منجمد گردد. چون دینداری را از راه احساس با چشمهای بسته پذیرفته است از روشنایی عقل  و خرد گریخته، تامل نتواند و ضریب تحملش به صفر گراید. این کمبود درونی در مسلمان است که غیرت پوشش دهد  و مخفی سازد. باین عبارت مستضعفان بیش از هر قشر اجتماعی دیگری غیرتی هستند. افشای این ضعف و حقارت درونی، غیرتی را سخت بهراس وا میدارد، اینست که هر خونی را بنام دفاع و نگهبانی از مقدسات و عرض و ناموس،  میریزد تا حقارت خود را بپوشاند. . هم چنانکه سعدی شیرین سخن گوید:

 

غیر تم هست و اقتدار م نیست

که بپوشم ز چشم اغیار ت.

 

مسلمانی که حنجره خود را دریده و مشت آهنین در هوا کوبد، جهل و نادانی خود را انکار کند. آنکه مسلح است به سلاح عقل و خرد نه از سوختن در آتش جهنم هراسی بخود راه دهد و نه از رو در رویی با دگر اندیش و افکار کفرآمیز

 

اینست تنها نمونه هایی، نه تجزیه و تحلیلی کامل و جامع از دینداری تا غیرت مداری

هدف خلقت و تناقضی در خدا

پیش درآمد

خداباوران همواره به این بسنده می کنند که جهان مخلوق خداست (خدا چیست؟) ولی به دنبال این پرسش نمی روند که چرا؟ چرا جهان مخلوق خداست؟ به دیگر سخن، چرا خدا جهان را آفرید؟ با توجه به صفات یونیورسال و عام خدا، کار بیهوده و باری به هر جهت از او بر نمی آید. یعنی خداوند کاری نمی کند که بی هدف باشد. پس باید دلیل خوبی برای خلقت ما داشته باشد ولی به راستی آن دلیل چیست؟

در برخی موارد پاسخی نمی شنویم جز اینکه این دلیل تنها دانسته ی خود خداست و بشر از آن آگاهی ندارد! پاسخی که در بسیاری موارد به منتقدان داده می شود. بسیار خوب، ما هم می گوییم تا زمانی که شما دلیلی برای آن نیاورید، پرسش سرجای خود و به قوت خود باقی است. ندانستن شما دلیلی برای حقانیت و درستی آن نمی شود. چرا که هر دلیلی که در کار باشد ممکن است بی پایه و بی اساس باشد و ما حق داریم آن را بررسی کنیم. یعنی با همان قوت و قطعیت می توان گفت پاسخی روشن وجود دارد که انگیزه و هدف خدا را پوچ کند.

ولی پاسخ بسیاری خداباوران به خصوص مسلمانان اینست که هدف خلقت به کمال رسیدن انسان/مخلوق است. همانطور که مرتضی مطهری در «هدف زندگی» ( جزوه شماره 7، حزب جمهوري اسلامي تهران 1359، ص 5-6 )اشاره کرده است، هدف به فعل برمی گردد نه به فاعل. یعنی خداوند را نمی توان با این انتقاد به چالش کشید که: هر انگیزه و هدفی از یک نقص و کمبود سرچشمه می گیرد. برای مثال شما انگیزه به خواندن درس دارید به این جهت که علمتان کم است و می خواهید بیشترش کنید؛ یا انگیزه به کشتن فلانی دارید چرا که هدفتان اینست که با نابود کردن وی راه را برای خود هموار کنید. پس هدف خلقت را به کمال رسیدن مخلوق/انسان می نامیم و از آنجا که خداوند کامل مطلق است و کمبودی در او راه ندارد، می توانیم این هدف را بپذیریم. فرض کنید شما هر هفته یک مجله علمی کودکان را برای فرزند خود می خرید. فروشنده این تصور را نمی کند که شما به این مجله نیاز دارید و می خواهید خودتان را دانا کنید، چرا که دانایی های شما بیشتر از یک مجله کودک است و در واقع شما کامل تر از کودک (در رده ی علمی) هستید. پس شما برای اینکه کودکتان کمال یابد اینکار را می کنید و این فعل نقصی به شما وارد نمی کند.

جان سخن

اگر هدف خلقت را درست بینگاریم، پرسش دیگری مطرح می شود و آن اینکه: چرا خداوند مخلوق خود را از ابتدا کامل خلق نکرد؟ یعنی چرا آن کمال نهایی را که قرار است مخلوق به آن برسد از ابتدا در او قرار نداد؟ در حالی که می توانست چنین کند و اینمورد هیچ تناقضی برای او و مخلوق در بر نمی داشت؟ بر این پایه استدلال زیر مطرح می شود:

  1. خداوند خالق همه چیز است (انسان مخلوق خداست).
  2. خداوند کامل است (کمال دارد).
  3. از 1 و 2 نتیجه می شود که خداوند در خلقت کمال دارد.
  4. هدف از خلقت، رسیدن به کمال است (انسان از ابتدا کمال ندارد).
  5. 3 با 4 تناقض دارد.

توضیح اینکه کمال خداوند به این معنی است که خداوند در هر عملی که از او بر می آید کمال دارد و آن را به بهترین نحو انجام می دهد. مانند اینکه اگر شما بخواهید کاری انجام دهید، در حالت عادی و نرمال آن را به بهترین شکل انجام می دهید. یک برنامه نویس، برای حل کردن یک مساله، بهترین برنامه ای را که جواب بدهد می نویسد؛ یک دانشمند، بهترین راهی را که او را به پاسخ برساند بر می گزیند و یک سازنده ربات، بهترین رباتی را که بتواند می سازد.

ولی دست کم این را می دانیم که انسان به طور عام برای رسیدن به کمال خلق شده است و این به معنی این است که انسان کمال ندارد. خب این می تواند نقطه ضعفی برای خدا باشد که چرا انسان را ناقص (بدون کمال) خلق کرده است؟ یک نکته اینکه کمال در همه جای این استدلال به معنی آنچیزی است که هدف خلقت است و انسان در پایان مرحله زندگی دنیوی به آن می رسد (یا نمی رسد! – در دنباله می گویم چرا ممکن است نرسد). پس در استدلال بالا مغالطه عدم تکرار حد وسط بکار نرفته است. همینطور، کمال آن کمالی نیست که خداوند دارد و مطلق است بلکه همان کمالی است که خداباور ادعا می کند انسان قرار است به آن برسد.

ممکن است خداباور پاسخ دهد که کمالات ابتدایی در انسان قرار داده شده است. مانند عقل و فطرت و نیز خداوند با فرستادن پیامبران و دین و نشان دادن راه و روش رسیدن به کمال همه چیز را برای انسان ها تمام کرده است. ولی این پاسخ برای نجات خداوند پذیرفته نیست چرا که همچنان از یک موجود کامل و خالق انتظار می رود مخلوقی کامل و درست خلق کند و بر این پایه دلیلی برای فرستادن پیامبر و دین نباشد. پاسخ باید دلیلی منطقی داشته باشد تا قانع شویم چرا این عمل انجام نشده است. گذشته از آن، بسیاری از انسان ها با دین و پیامبر به کمال نمی رسند و به آنها توجهی ندارند. گرچه می توان این پاسخ را انتظار داشت که هدف خلقت، به کمال رسیدن همه ی انسان ها نیست بلکه به کمال رسیدن عده ای است که به اینها توجه دارند. باز هم می گوییم همان عده ی کم بایستی در شرایط کمال خلق می شدند. در واقع دامنه بررسی را از همه انسان ها به معدودی از آنها کاهش دادیم.

یک پاسخ دیگر اینست که اختیار خود از جمله ی کمالات است و اگر انسان در کمال خلق می شد مختار نبود و همواره به جهت کمال اخلاقی، خوبی را برمی گزید، پس آنگاه یکی از کمالات را (که اختیار باشد) نداشت. یکم اینکه از کجا معلوم اختیار جزو کمالات است؟ در جاهایی که داشتن اختیار سبب بروز بدی و شر می شود چه استدلالی داریم که آن را جزو کمالات بدانیم؟ در اینمورد پاسخ خداباور اینست که همین اختیار است که سبب می شود برخی انسان ها به کمال برسند و برخی نرسند (در بالا گفتیم که برخی ممکن است به کمال نرسند). در پاسخ باید گفت همین جمله پیشین نشان می دهد که اختیار در جاهایی با کمال تضاد دارد و سبب به کمال نرسیدن می شود، لذا جزو کمالات نیست. دیُم اینکه اگر اختیار خود جزو کمالات باشد، آنگاه رسیدن مخلوق به کمال ممکن نیست. چرا که انسانی که کمال دارد نمی تواند مختار باشد (طبق پاسخ خداباور) ولی انسانی که مختار است می خواهد به کمال برسد و رسیدن او به کمال مستلزم از دست دادن اختیار است چرا که همواره مجبور است طبق کمال خود، خوبی را برگزیند. سیُم اینکه طبق باور خداباوران، پیامبران (و امامان در شیعه) دارای کمال هستند و نیز مختارند. این مورد مثالی است برای خداباور از اینکه انسان می تواند مختار و کامل باشد.

شاید تصور کنید که با خلقت در حد کمال مساله بهشت و جهنم و جزا و پاداش بی مورد می شود. خب اینها از اینجا ناشی می شوند که انسان در حد کمال خلق نشده است و بر این پایه می تواند برخی اعمال نکوهیده و بد را انجام دهد ولی اگر از ابتدا کمال می داشت دیگر دلیلی برای برقراری قیامت و سیستم جزا و پاداش در میان نبود. گذشته از اینها، گفته شد که رسیدن به کمال برخی (و نه همه ی) انسان ها هدف است. پس می شد آن برخی انسان ها در شرایط بهشتی به سر برند و آن عده ی باقیمانده مستقیمن به جهنم وارد شوند. حتمن می گویید خب این می شود ظلم چرا که خداوند به جهت کار نکرده، انسان هایی را جزا داده است (قصاص پیش از جنایت). در پاسخ می گوییم که خدا می تواند به بشر نشان دهد که اگر به جهان می آمد و در این فاز زندگی می کرد چه راهی را در پیش می گرفت و به کجا می رسید. مگر این نیست که زمان مختص ماده است و غیر ماده از جمله خدا و روح در انحصار زمان نیستند؟ پس آگاهی از آینده می تواند برای روحی که به جهنم گسیل می شود وجود داشته باشد. یعنی جمله «قصاص پیش از جنایت» اشکال دارد و اشکال آن در قید زمانش (پیش از) است.

نتیجه

خلاصه اینکه مساله اختیار راه گریزی برای خدا باز نمی کند و همچنان می توانیم به او خرده بگیریم که چرا انسان را در شرایط کمال خلق نکرده است. هیچ چیز کمکی به خدا نمی کند، چرا که این موجود (خدا) صفاتی دارد که بر پایه آنها کارهایش سنجیده می شود. خدایی که بی هدف و بیهوده کار نمی کند نمی تواند خلقت بی هدف انجام دهد و نیز با در نظر گرفتن هدف مورد اشاره، باز هم یکی دیگر از صفات او (کمال) زیر سوال می رود.

جهان و مخلوقی که خدا می آفریند می بایست همانند بهشت باشد به طوری که انسان در حدِ آن نهایت خوبی که قرار است آن را کسب کند در آن لذت ببرد. این کمترین انتظاری است که از موجودی مانند خدا می رود. همانطور که از یک مهندس کمترین انتظاری که می رود طراحی و پیاده سازی فلان سیستم در شرایط بهینه است. ولی بیشترین انتظاری هم هست که از خدا داشته باشیم! اینکه به جهت خوبی مطلق (نیک سرشتی) خود، همه را ببخشاید و همه موجودات/انسان ها را در بهشت آزاد و رها کند.

این استدلال گونه ی دیگری از «برهان شر» است؛ هر دو به یک نکته از زوایای گوناگون اشاره می کنند و آن کمال داشتن مخلوق است. با این تفاوت که برهان شر یک برهان شهودی است ولی این مورد یک برهان قیاسی منطقی است.

جمهوری یا اسلامی؟

چالش های حقوقی و سیاسی جمهوری اسلامی

 

نظامی که امروز بر مردم ایران حاکم است «جمهوری اسلامی» نام دارد. این نظام از سال 1979 بر ایران حاکم است و مشكلات حقوقي و سياسي فراواني، حتي در شكل نظام دارد و اينك اين مشكلات وچرايي آن را توضيح مي دهيم.ا لبته در این نوشتار به مشکلاتی که امروزه بطور عملی در کشور ایران شاهد آن هستیم اشاره ی خاصی نشده است و فقط از نظر مسائل تئوریک معضلات جمهوری اسلامی مورد بررسی اجمالی قرار گرفته است.

 

اولين ايراد اساسي كه به نظام جمهوري اسلامي وارد است اين است كه اصولا ً جمهوری نمی تواند اسلامی باشد و این دو واژه از نظر معنا با هم تناقض دارند و قابل جمع نیستند. حکومتی که جمهوری است نمی تواند اسلامی باشد و بلعکس. به بیان ساده: جمهوری یعنی حکومت مردم بر مردم و اسلام یعنی حکومت خدا بر مردم.

به عبارت دیگر اسلام می خواهد الهی باشد ولی جمهوری می خواهد مردمی باشد. هنگامی که بخواهیم نظر خدا را مبنا قرار دهیم، دیگر جایی برای اظهار نظر مردم باقی نمی ماند چرا كه بنا برفرض روحانيون اسلام، نظر خدا صحيح مطلق و بلامعارض مي باشد.

مساله ی دیگر که تناقض فوق را آشکار می سازد این است که در اسلام یک پیش فرض اصلی وجود دارد و آن این است که عقیده ی واحدی پشت تمامی احکام وجود دارد و آن عقیده ی اسلام می باشد؛ اما در جمهوری عقیده ی واحدی که بر مردم تحمیل شود وجود ندارد و  تکثر و تفاوت های انسان ها و اختلاف طرز تفکر آن ها مورد توجه و قبول می باشد و دائم در حال تحول و به روز شدن می باشد. بر خلاف اسلام که یک اصل مانند قرآن را ثابت فرض می کند و همه چیز را بر مبنای آن بنا می کند و هر چقدر هم بشر تغيير كند، احكام اسلام تغيير نخواهد كرد و ثابت خواهد ماند. شايد بتوان به بياني ساده تر اينگونه گفت كه در حكومت اسلامي اين مردم هستند كه بايد خود را با اسلام تطبيق دهند و اسلام هيچگاه تغيير نخواهد كرد؛ ولي در جمهوري،اين جمهوري است كه بايد خود را مطابق با خواست و تغييرات مردم تغيير دهد و به روز شود.بدون هيچ تعصب و پيش فرض هاي غير عقلاني.

در جمهوری عقاید متعدد قابل قبول هستند و همگي درخور احترام مي باشند.ولی در اسلام فقط عقیده ی واحد مسلمانان پذیرفته شده می باشد و همین اسلام، پايه و اساس همه چيز فرض مي شود، در نتيجه اجزایی که مخالف با آن باشند،مخالف خدا نامیده می شوند و محکوم به نابودی هستند.

در اسلام این عقیده وجود دارد که رای اصلی رای خداست و نظر مردم فقط در جهت تایید آن معتبر می باشد و اگر نظر مردم مخالف رای خدا باشد،هیچ ارزشی ندارد و ضد ارزش محسوب می شود و محکوم به زوال است؛ ولي در جمهوری اصل نظر مردم است و این خود مردم هستند که برای خود تصمیم می گیرند و خودشان سرنوشت خود را در اختیار دارند و هرگونه كه شايسته ي خود مي دانند و با شرايتشان سازگار است ، آن را رقم مي زنند.

پس بنابر مطالب فوق مشخص است که جمهوری نمی تواند اسلامی باشد وهمچنين اسلام هم نمي تواند جمهوری را قبول داشته باشد.(كه بعضا ً روحانیون ایران هم به این نکته معترف هستند.)

 

آنچه امروزه شاهد آن هستیم این است که حکام ایران از نام جمهوری برای بدست آوردن مشروعیت سیاسی در جهان استفاده می کنند و در واقع به نام جمهوری و به کام اسلام حرکت می کنند.

 

حال مشکل ديگر اینجاست که خداي مسلمانان نمی تواند خودش به طور مستقیم بر مردم حکومت کند و در نتیجه عده ای که خود را منصوب شده از طرف خدا می نامند بر مردم حکومت می کنند و برای آن ها تعیین تکلیف می کنند و بدین وسیله بر مردم سلطه یافته اند و مخالفت با خود را مساوي مخالفت با خدا مي انگارند و آن را گناهي نابخشودني و حتي سزاوار مرگ مي دانند!!!

اما اين مساله را مي توان اينگونه هم مطرح كرد كه حتي اگر بر فرض محال حکومت مستقیم خدا بر مردم محقق شود،با اصول جمهوری تناقض پیدا می کند(بنابر سخناني كه گذشت)؛حال چه رسد به اینکه عده ای که خود را منصوب از طرف خدا مي دانند بخواهند بر مردم حکومت کنند!!

 

در مورد تناقض فوق(تناقض مفاهيم جمهوريت و اسلاميت) برخی از طرفداران نظام جمهوری اسلامی سعی کرده اند آن را توجیه کنند و اینگونه گفته اند که:»جمهوری شکل حکومت ایران و اسلامی بودن ، محتوای این حکومت است و از آن جا که حکومت اسلامی با رای مردم انتخاب شده است،جمهوری می باشد و از آن جا که همین مردم اسلام را بعنوان دین حاکم انتخاب کرده اند،این حکومت جمهوری اسلامی می باشد.»

 

اما به نظر ما این پاسخ توجیه کننده ی تناقض موجود نیست و تناقض همچنان باقی است. برای روشن تر شدن مطلب به مثال زیر توجه فرمایید:

 

مردم کشوری به اتفاق به فردی ديكتاتور رای می دهند و قبول می کنند که این فرد به شیوه ی دیکتاتوری کشورشان را اداره کند و پس از اینکه انتخاب شد رابطه اش را با مردم قطع و بصورت یک دیکتاتور بر آن ها فرمانروایی کند.

حال آیا می توان گفت این حکومت از آن جهت که برگزیده ی مردم است جمهوری و از آن جا که مردم فرد دیکتاتور را انتخاب کرده اند،دیکتاتوری می باشد ،پس در نتیجه این حکومت جمهوری دیکتاتوری می باشد؟؟؟!!

خیلی مضحک است که بگوییم مردم در انتخاب آزاد هستند ولی فقط در حدود انتخاب کردن فرد دیکتاتور.آن ها فقط می توانند در هنگام انتخابات آزادانه فرد دیکتاتور را انتخاب کنند(شکل نظام)،اما وقتی فرد دیکتاتور توسط مردم انتخاب شد،محدوده ی جمهوریت به پایان می رسد و دیکتاتوری (که محتوای نظام است) شروع می شود.این نظام دیکتاتوری سودی را که مد نظر داشته از نام جمهوری بدست آورده است و حکومت دیکتاتوری خود را زیر پرچم جمهوریت مشروعیت حقوقی و سیاسی بخشیده است و در ضمن منت مردمی بودن را نيز بر سر ملت می گذارد و هرجا اعتراضی شود افراد دیکتاتور رای مردم را پشتوانه ی خود می نامند و دست به هر عملی که می خواهند می زنند و در محتوا بطور مقهورانه اي برهمان کسانی که به نظام رای داده اند، حکومت می کند!!

نکته ی دیگر که لازم به ذکر است اینکه مگر می توان جمهوری را فقط محدود به شکل نظام دانست و محتوا را از آن تهی کرد؟مگر نه این است که نظامی که می خواهد جمهوری باشد،باید هم از نظر شکلی و هم از نظر ماهوي (یا محتوا) بر اساس موازین مردمی جمهوریيت باشد؟؟ اگر جمهوری را فقط و فقط برای شکل نظام در نظر بگیریم،گویی پوسته یی بی مغز و تهی را برگزیده ایم.پوسته ی بدون مغز و محتوا که هيچ ارزشی ندارد.مهم محتوای حکومت است و حکومتی که جمهوری است، هم شکل آن و هم در مراتب اولی محتوای آن باید جمهوری باشد. گویا طرفداران جمهوری اسلامی معتقد به این هستند که این نظام فقط در روز انتخابات جمهوری بوده ولی در زمان عمل، اسلامی مطلق است.(فارغ از موازین جمهوری.)

 

مساله ی فوق از نظر سیاسی مبنای حکومت جمهوری اسلامی را به چالش می کشد.اما مشکلات دیگری که مخالف با اصول جمهوری می باشد نیز در قانون اساسی حکومت مذکور دیده می شود که در ادامه به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.

– طبق اصل چهارم قانون اساسی:»کلیه ی قواعد و مقررات کشور باید مطابق با موازین اسلامی باشد.»

ملاحظه می شود که اگر محتوای نظام جمهوری می بود،کلیه ی قوانین و مقررات کشورمطابق با نیازهای مردم وشرايط زمانه می بود؛نه اینکه مطابق با موازینی باشد که در 1400 سال پیش نيز برای مردمی بدوی مناسب نبوده است،حال چه رسد به بشر فرا مدرن قرن 21.

 

– طبق اصل پنجاه و هفتم قانون اساسی:»قوای حاکم زیر نظر ولایت مطلقه ی امر و امامت است.»

که این خود جای بحث دارد که چرا در نظامی که پیشوند جمهوری را داراست،مقامی که منتخب مردم نیست و از میان قشر خاص روحانیت و توسط آن ها انتخاب شده است،باید قوای حاکم مملکتی را تحت سلطه ی مطلقه ی خویش داشته باشد؟این چه نوع جمهوری است که فردی را با اختیارات مطلقه(همانند پادشاهي از نوع مستبد) نسبت به سه قوه در صدر امور می نشاند؟

 

– طبق اصل چهارم ق اساسی:»کلیه ی قوانین و مقرارت باید بر اساس موازین اسلامی و قانون اساسی باشد و تشخیص آن بر عهده ی فقهای شورای نگهبان است.»

بدین ترتیب ملاحظه می شود که شورایی به نام نگهبان مقابل مجلس قد علم می کند و سد راه آن می شود. یعنی تصمیمات منتخبین احتمالی مردم دستخوش نظر و خواست عده ای می شود که توسط مردم انتخاب نشده اند بلکه توسط رهبر انتخاب شده اند(اصل نود و یکم قانون اساسی)،رهبری که خود او هم توسط مردم انتخاب نشده است.

اما متاسفانه مساله از این هم بغرنج تر می شود و آن هنگامي است که شورای نگهبانی که سد راه مجلس است،همان شورایی است که نمایندگان مجلس باید از فیلتر آن عبور کنند. پس هر چند نمایندگان مجلس ظاهرا ً منتخب مردم هستند،اما در اصل شورای نگهبان يا در مرتبه ي بالا تر رهبر آن ها را انتخاب کرده و به مردم عرضه کرده تا مهر تاییدی بر منتخبین شورای مذکور بزنند و به آن ها مشروعیت سیاسی بدهند.

اما با این حال می بینیم که جمهوری اسلامی بازهم خیالش راحت نشده و با توجه به اینکه اعضای مجلس را توسط شورای نگهبان فیلتر کرده است،بازهم شورای نگهبان را در مرحله ی تقنین ، سد راه مجلس و بعنوان فیلتر دیگری قرار داده است!پس بر فرض اینکه مجلس قانونی را بر خلاف اسلام تصويب کند،هر چند به نفع ملت باشد،شورای نگهبان می تواند جلوی آن را بگیرد و آن را بی حاصل سازد چرا كه احتمالا ً با موازين اعراب باديه نشين منطبق نبوده است!!

 البته حکومت جمهوری اسلامی متوجه این نقیصه شده است و برای برطرف کردن مشکلات و اختلاف نظر بین مجلس و شورای نگهبان،مجمعی را با عنوان تشخیص مصلحت نظام بر پا داشته است که بین مجلس و شورای نگهبان داوری کند و رای نهایی را صادر کند.اما جالب اینجاست که:

 اولا ً:اعضای این مجمع توسط شخص رهبر انتخاب می شوند و اعضای شورای نگهبان هم توسط رهبری انتخاب شده اند. یعنی هر دو تحت نفوذ رهبر می باشند.

 

ثانیا ً:تمامی فقهای شورای نگهبان كه خودشان يك طرف دعوا مي باشند، در مجمع تشخیص مصلحت هم حضور دارند!(توجه کنید که بین مجلس و شورای نگهبان اختلاف پیش آمده و اکنون مجمع تشخیص مصلحت می خواهد بین این دو قضاوت کند.حال شورای نگهبانی که خودش یک طرف اختلاف است چگونه می تواند در امر قضاوت هم دخالت کند؟ این مساله بر خلاف اصل بی طرفی قاضی می باشد.)

پس همانطور که ملاحظه می شود مردم نمی توانند از نمایندگان خود در مجلس توقع زیادی داشته باشند چرا که مجلسي که باید مردمی ترین قوای مملکتی باشد،در تنگنای قوانین بدوي اسلامی می باشد و به شدت تحت نفوذ رهبری و منتخبان او قرار دارد.(بطور مستقیم و غیر مستقیم.)که این مساله بر خلاف اصل تفکیک قوامی باشد.

تفكيك قوا به بياني ساده به اين معني است كه: هر سه قوه ي كشور(دولت ، مجلس و قوه ي قضاييه) بايد مستقل از يكديگر فعاليت كنند و هيچ يك نمي تواند بر ديگري نفوذ و سلطه داشته باشد.مثلا ً وقتي مي بينيم در ايران رئيس قوه ي قضاييه توسط رهبر انتخاب مي شود(اصل يكصد وپنجاه و هفتم ق.ا)، چنين سيستم قضايي نمي تواند فارغ از گرايش هاي سياسي وابسته به رهبر، به احقاق عدالت بپردازد و همواره با غرض ورزي هاي سياسي به قضاوت و صدور حكم مي پردازد. در باره ی اهمیت اصل تفکیک قوا و پیامد های عدم وجود آن باید گفت که این اصل از اصول مهم حقوق اساسی و علوم سیاسی می باشد و «به منظور جلوگیری از تمرکز قدرت سیاسی در دست یک فرد یا گروه از فرمانروایان و پرهیز از استبداد و خود کامگی جلوه می کند.بطوریکه نویسندگان حقوق بشر در انقلاب کبیر فرانسه1789،آن را از الزام آور ترین اصول حقوق اساسی دانسته اند و اصل شانزدهم اعلامیه ی فوق را بدان اختصاص داده اند.»(بایسته ها حقوق اساسی،دکتر ابوالفضل قاضی،ص160)

حقوقدانان بزرگی چون «منتسکیو» و» ژان ژاک روسو» طرفدار این اصل بوده اند و می توان گفت تفکیک قوایی که امروزه در اروپا وجود دارد برگرفته از نظریات منتسکیو در این باب می باشد.

پس همانطور که گفته شد اهمیت این اصل در حقوق اساسی و علوم سیاسی به قدری است که در اصل شانزدهم اعلامیه ی حقوق بشر 1789 آمده است:»هر جامعه ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد،قانون اساسی ندارد.»

نکته ی جالب اینجاست که حتی در خود قانون اساسی ایران هم به این مساله اشاره شده است(اصل پنجاه و هفتم)!!

اما با وجود فردی مقتدر و دارای اختیارات مطلقه که بر تمام قوا احاطه دارد،چگونه ممکن است تفکیک قوا بوجود آید؟

هنگامي که رئیس قوه ی قضاییه توسط شخص اول مملکت یعنی رهبر انتخاب می شود.(اصل یکصد و پنجاه و هفتم ق.ا)، در اینجا اوج مخالفت حکومت جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن با اصل تفکیک قوا آشکار می گردد. بنا بر اصل یکصد و سیزدهم ق.ا رهبر عالی ترین مقام سیاسی کشور و حتی از رئیس جمهور هم بالا تر است.

بطور واضح نظام جمهوری اسلامی بیشتر شبیه به حکومت پادشاهی مطلق است تا جمهوری.چرا که:

1. در جمهوری،عالی ترین مقام سیاسی کشور بطور مستقیم توسط مردم انتخاب می شود ولی در جمهوری اسلامی خیر.

2. در حکومت های جمهوری دوره ی زمام داری حاکم محدود است(حدود 4سال)،اما در جمهوری اسلامی دوره ی رهبری نا محدود است و همین امر باعث فزونی قدرت در دست عده ای خاص و گرایش به استبداد می شود و همانطور که علما گفته اند:» قدرت فساد آور است.»

3. در جمهوری اسلامی رهبر توسط مردم انتخاب نمی شود،چرا که اینطور فرض شده است که فهم مردم پایین تر از حدی است که بتوانند بطور مستقیم رهبر را انتخاب کنند.و این از عواقب جمهوری از نوع اسلامی است که حاکم مطلق ، منتخب مردم نیست!! اما می بینیم وقتی که قرار است مردم به پای صندوق های رای بیایند تا چهره ي حکومت را زیبا سازند،هیچکس نمی گوید این مردم قدرت فهم و تصمیم گیری های مهم و حساس را ندارند. چگونه است هنگامی که رای مردم در سال 1358 قرار بود به حکومت متناقض نمای جمهوری اسلامی رای آری دهد و در جهان به آن مشروعیت سیاسی دهد ،هیچکس نمی گفت مردم در مسایل مهم قدرت انتخاب ندارند و نمی توان مسائل مهم را به دست عوام سپرد؟

به نظر ما بهتر بود بجای نام جمهوری اسلامی،نامی با عنوان حکومت اسلامی یا پادشاهی اسلامی بر این نظام می گذاشتند؛چرا که عالی ترین مقام سیاسی این حکومت فردی مذهبی است و مانند پادشاه اختیارات مطلقه دارد؛و رئیس قوه ی قضاییه هم باید فردی مجتهد باشد( اجتهاد در اصل مخصوص روحانين است و بطور استثناء برای ديگر مذهبيون) که رهبر او را انتخاب می کند و همچنین رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل هم باید مجتهد(فقیه) باشند.(اصل یکصد و شصت و دوم)

همانطور که ملاحظه می شود هیچ یک از افراد فوق از طرف مردم انتخاب نمی شوند و معمولا ً باید از قشر خاص روحانیت باشند.

در نتیجه پادشاهی اسلامی برای این حکومت نامی مناسب می باشد.

در ادامه ی بحثمان راجع به مساله ی تفکیک قوا باید به این نکته اشاره کرد که ما می بینیم که قوه ی مقننه نیز بر خلاف اصل تفکیک قوا تحت نظر ولی امر قرار گرفته است. به عبارت دیگر پس از انقلاب اسلامی 1979 قدرتی به نام رهبر(ولی فقیه) جانشین قدرت پادشاهی شد و تمامی قدرت را در دست گرفت و به عبارتی فرمانده ی کل قوا و ولی مطلق مردم شد و بر تمامی امور و شئون مملکت نظارت دارد!!چنین رهبری است كه حتي مقام رئیس جمهوري كه به اصطلاح منتخب مردم است را تنفیذ می کند و رئیس قوه ی قضاییه را انتخاب می کند و از طريق شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام بر مجلس احاطه دارد.

پس می بینیم که این سه قوه شدیدا ً تحت نظر ولایت مطلقه هستند.

 

مساله ی دیگر که خود بحث جداگانه ای را می طلبد این است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی به مواردی بر می خوریم که نه تنها حافظ منافع ملی ايران نیست،بلکه باعث به خطر افتادن این منافع نیز می شود:

– مطابق با اصل یکصد و پنجاه و دوم  ق.اساسی ، یکی از پایه های سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر اساس دفاع از حق همه ی مسلمانان جهان می باشد.مسلمانانی که نه تنها هیچگاه سودی برای مملکت ما نداشتند،گاهی به ایران حمله کرده اند(نظام بعثی عراق) و بعضا ً امروزه تشنه ی خون شیعیان هستند(وهابی ها) و در سطح بین الملل هم بر علیه ایران فعالیت کرده اند.(زمان جنگ ایران و عراق که کشورهای عربی متحد رژیم بعثی عراق بودند.)

اما متاسفانه قانون اساسی حتی پا را فراتر از این نیز گذاشته است و در اصل یکصد و پنجاه و چهارم می گوید:»جمهوری اسلامی از مبارزات حق طلبانه ی مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می کند.»

برای نشان دادن عمق فاجعه در این اصل نیاز به گفتن چیزی نیست.فقط به این بسنده می کنیم که اجرای این اصل در عمل باعث می شود سرمایه ی مملکت به تاراج رود و منافع ملی و اعتبار کشور ایران از بین برود و در نهایت برچسب حمایت از تروریسم و یا خود ترورسیم به ایران زده شود.(امروزه شاهد چنین امری در جهان هستیم كه امري صحيح هم مي باشد و با حمايت هاي حكومت ايران از گروه هاي تروريستي مانند حماس انتظار ديگري نمي رود.)

با وجود چنین اصلی در قانون اساسي ايران، جهان چگونه می تواند آسوده باشد که اگر ایران به سلاح هسته ای دست پیدا کند،از شورشیان جهان (اعم از مسلمان و غیره)حمایت نکند و نظم و ثبات بین المللی را بر هم نزند و …؟ باید به این مساله اشاره کرد که کسانی که از نظر ایران مستضعفین محسوب می شوند در واقع کسانی هستند که خود دست پرورده ی حکومت اسلامی ایران و مشهور به ترور می باشند و افرادی ضد بشر مدرن می باشند.مستکبرین هم از نظر جمهوری اسلامی در وحله ی اول ایالات متحده می باشد که امروزه مفهوم واقعی دمکراسی را به همگان شناسانده است.(ریاست جمهوری فردی آفریقای الاصل)

در خاتمه ذکر این نکته ضروری است که حکومت امروزی ایران با نام جمهوری اسلامی خود را در حفاظ نام جمهوریت و مردمی بودن قرار داده است و در پناه پسوند اسلامی هر طور که می خواهد با مردم رفتار می کند.اگر انتقادی شود می گویند این حکومت جمهوری است و مردم آن را برگزیده اند؛ اما در عمل خواسته های مردم نیست که اجرا می شود و بر مردم حاکم است،بلکه این قشر خاص روحانیت است که بر مردم حکومت می کند و به نام خدا دست به هر کار ضد حقوقی می زند. قدرت در دست عده ای خاص که خود را منصوب به خدا می کنند جمع شده است و مردم توان مقابله با آن را ندارند.

آری مردم ایران در سال 1358 به این قانون اساسی نا معقول رای دادند.(برای جلوگیری از اطاله ی کلام دلایل آن را بررسی نمی کنیم.)ولی آن ها نمی دانستند چه سرنوشتی تحت آن حکومت در انتظار آن ها است.اما آیا اکنون پس از گذشت 30سال مردم هنوزهم  بر سر حرف خود هستند و به این حکومت پای بندند؟آیا ملت ایران راضی هستند که تحت لوای جمهوری اسلامی زندگی کنند و در جهان با نام تروریست شناخته شوند،حقوق و آزادی های فردی آنان(آزادی بیان،پوشش،افکار ، نوع زندگی و …) نابود شود،در تورم زندگی کنند،طعم فقر و بیکاری را بچشند و هرگاه بخواهند لب به اعتراض بگشایند،محکوم به مخالفت با خدا و نظامی الهی شوند  و سرکوب شوند؟

آیا این همان چیزی است که مردم به آن رای آری دادند؟

(در این مقاله بحث ها از نظر تئوریک مطرح شد اما در عمل وضع حقوق و سیاست در این نظام بدتر از اینهاست!!)

سوره ی من

پيشگفتار:

اينجانب در نوشتار قبلي خود با نام » نقض عقلاني الهي بودن قرآن » به اين مساله اشاره داشتم كه حتي اگر بر فرض محال كسي نتواند اثري مانند قرآن خلق كند ، اين مطلب دليلي براي الهي بودن قرآن نيست و… كه در آن نوشتار به تفصيل در اين باره صحبت كردم.

 

اما اكنون مي خواهم فرض محال را بر اين بگيرم كه اگر كسي نتواند اثري مانند قرآن بياورد ،‌دليلي بر الهي بودن قرآن است. بر اساس اين فرض ، ‌من مي خواهم سوره اي مانند قرآن و البته قطعا ً بهتر از آن ، بياورم تا ديگر جاي هيچ شكي براي بشري بودن قرآن باقي نماند.( هر چند هيچكس بدرستي نمي داند منظور قرآن از اينكه آيه اي مثل من بياوريد چيست و معلوم نيست اين آيه كه قرار است آورده شود ، از چه جهت بايد مثل قرآن باشد.) به هر تقدير من سعي مي كنم مواردي را كه طرفداران قرآن از آن بعنوان ويژگي هاي ممتاز آن ياد مي كنند( فصاحت و بلاغت ، معجزات عددي ، لفظي و معنوي و… )، در سوره ي خود آشكار سازم.

 

قبل از شروع آيه به دو نكته ي ضروري بايد اشاره كنم كه :

1.     من معجزات اين سوره را از پيش طراحي نكرده ام و با تفكر قبلي در آن نگنجانده ام و بعد از نوشتن اين سوره فقط  با اندكي تجزيه و تحليل معجزات آتي الذكر را از آن استخراج كردم.

2.     آشنايي من با زبان عربي چند سال پيش در مدرسه صورت گرفته است و از آن زمان تا بحال هيچ تمريني به زبان عربي نداشتم و خلاصه اينكه من با اين زبان آشنايي چنداني ندارم. من نه عرب زبان هستم ، نه علاقه اي به اين زبان دارم و هيچ ارتباطي نيز با افراد  عرب زبان و يا كتب عربي ندارم.

 

و اينك سوره ي من:

 

1. اعوذ بالعقل من الاساطير اللعين.

2. بسم المنطق الحامي المعقولين.

3. اسم.

4. تلك مقالة  ٌ من جانب الحق و في هذه المقالة ، ذالك آثار ٌ للفاكرين.

5. الذين لم يتقبل الكذب العظيم ،و ليسوا كالشجرة العقيم.

6. ان ّ الرياسة الجمهورية الاسلامية ايران ، يتغير في المستقبل  و لكن الشعب الايرانية يبقون في العذاب الأليم و بعد سنوات ٍ، هو سوف يتغير مرة ً اخري و لكن الشعب الايرانية يبقون في العذاب الكثير و في هذه الآية آثارٌ للمتفكرين.

7. و نوعد الشوارع المملوة بالسيارات بالشعب الايرانية و في هذا،ذالك عذاب ٌ كثير.

8. و يسألونك من الحرية ، قل هذا امر ٌ محال للقوم الساكتين.

9. للذين يسمعون الكذبيات من الروحانين و لا يعترضوا و مثلهم كمثل الأنعام الذليل.

10. و لكن نحن نوعد سرورا ً كثيرا للاحرار و التوفيق بالمعترضين الكذب و في هذه رجاء للساكنين الأرض، للادامة الحيات  بالشعف و السرور و انا شخص ٌ رحيم.

 

ترجمه و تفسير:

1. ترجمه: به عقل پناه مي برم از خرافات لعنت شده.

تفسير: در اين آيه به تاثير مثبت عقل بر رشد بشر و رسيدن او به جايگاه امروزي اش تاكيد شده. از آنجا كه اين اولين آيه ي اين سوره مي باشد ، بيانگر اين مطلب است كه قبل از هر كاري بايد از عقل كمك گرفت و هميشه بايد كارهاي عاقلانه انجام داد. در عبارت دوم اين آيه خرافات مورد لعنت واقع شده است كه بيانگر اين نكته مي باشد كه نتيجه ي استفاده از عقل ، نفي خرافات و پندارهاي غلط است و فرد عاقل اينگونه مسائل را مورد لعن قرار مي دهد.

2. ترجمه: به نام منطقي كه حامي و پشتيبان افراد خردمند است.

تفسير: در اينجا به علم منطق اشاره شده است كه اين علم مي تواند پشتيباني قدرتمند براي اهل انديشه باشد. همانطور كه در تعريف منطق گفته اند: » منطق ابزار درست انديشيدن است.» و انديشيدن شيوه ي زندگي انسان هاي عاقل است. اين تفكر است كه انسان را در امور زندگي حمايت مي كند و از سرازير شدن او در دره هاي ناداني جلوگيري مي كند. از آنجا كه اين آيه با نام و ياد منطق شروع مي شود و بعد به خردمندان اشاره مي كند ، نشانگر تقدم استفاده از انديشه نسبت به خردمند بودن است(تا كسي انديشه پيشه نكند خردمند نخواهد بود) و نيزبيانگراين مطلب است كه آيات اين سوره منطقي مي باشد و افراد عاقل مي توانند با منطق موجود در اين سوره به جدال فكري افراد نادان بروند و منطق موجود در اين سوره ( يا مجموع اين نوشتار) حامي آنان است.

3.ترجمه: الف ، ميم ، سين.

تفسير: اين حروف بصورت رمز مي باشد ، من ابتدا نمي خواستم رمز اين حروف را فاش كنم اما به دليل اينكه اين آيه قرار است راهنمايي براي بشريت باشد ، صحيح نديدم كه بشر را از سود موجود در اين آيه بي بهره بگذارم و احتمال گمراهي آن ها را ناديده بگيرم و به قول بعضي: » دفع ضرر احتمالي واجب است.» در نتيجه تصميم گرفتم فقط  چند رمز از حروف اين آيه را فاش نمايم و كشف باقي رمزها، كه تعداد آن ها بسيار زياد مي باشد را به عهده ي افراد علاقمند مي گذارم.

در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنم كه هر گونه تفسير و كشف رمز حروف اين آيه كه مطابق هدف من از اين نوشتار باشد ، مجاز است.

و اما رمز هاي اين آيه:

حرف الف مذكور در اين آيه اولين حرف حروف الفبا مي باشد و براي تاكيد به تاثير اين حروف روي سواد و دانش بشر آورده شده است. اين حرف اشاره به اين مطلب دارد كه كليد علم و دانش ، سواد مي باشد و كليد سواد ، يادگيري حروف الفبا است. در اين رابطه حديثي از خودم مي گويم :

 

» و همانا دانش شهري است كه سواد درب آن شهر و حروف الفبا كليد آن درب است.»

 

حرف ميم در آلفابت لاتين حرف سيزدهم مي باشد و از آن جا كه عدد 13 براي افراد خرافاتي عدد شومي است ، و نيز از آنجا كه اين سوره در كل با تفكرافراد خرافاتي مخالف است، خواسته شده كه با آوردن عدد 13 به گونه اي با تمسخر به افراد خرافاتي گوشزد شود كه اين سوره براي شما شوم خواهد بود.

رمز ديگر حرف ميم اين است: همانطور كه مي دانيم حرف ميم ، اولين حرف كلمه ي منطق و آخرين حرف كلمه ي اسلام است. پس اين نشانگر اهميت ندادن اسلام و طرفداران آن به منطق و تفكر است.

حرف سين به شكلي رمزآلود به مراسم سفره ي هفت سين اشاره دارد. از آنجا كه سفره ي هفت سين يكي از رسوم ايرانيان است و اين نوشتار هم به زبان فارسي مي باشد و در ادامه ي سوره هم به ايران اشاره شده است، بيانگر اين مطلب است كه روي سخن اين آيه به دليل فارسي بودنش، بيشتربا ايرانيان است كه البته با ترجمه ي آن به زبان هاي ديگر قطعا ً براي تمام بشر مفيد خواهد بود.

رمز ديگر حرف سين اين است كه اولين حرف كلمه ي سه(3) مي باشد.اين رمز بدان اشاره دارد كه در اين آيه فقط سه حرف رمزي آورده شده است و اگر در آينده فرد بد خواهي بخواهد اين سوره را تحريف كند و حرف ديگري به اين آيه بيافزايد، با آورده اين رمز و تفسير صورت گرفته از آن ، ديگر هيچكس نمي تواند اين كار را انجام دهد. و نكته ي بي ارتباط با رمز اين است كه در كل كسي نمي تواند اين سوره را تحريف كند چرا كه اين سوره در اينترنت ثبت شده است.

 

 بايد اين را متذكر شوم كه من مي خواستم رمزهاي بيشتري از اين سه حرف را فاش كنم اما پرداختن بيش از حد به اين سه حرف باعث طولاني شدن نوشتار و خستگي مخاطب خواهد شد.

4. ترجمه: اين نوشتاري از جانب حق است و در اين نوشتار آثاري براي اهل خرد وجود دارد.

تفسير: منظور از حق در آيه ي فوق اين است كه در اين نوشتار سخني به ناحق گفته نشده است و به عبارتي منظور از حق ، سخن راست مي باشد ، به اين معني كه در اين نوشتار سخني به دروغ رانده نشده است. سپس به اين نكته اشاره شده است كه در اين مقاله آثاري براي اهل انديشه وجود دارد كه از جمله مهمترين اين آثار مي توان به بشري بودن قرآن اشاره كرد. تمام اين آثار براي انديشمندان است نه براي كساني كه از تفكر عاجز و به تعصب دچارند.

5. ترجمه: براي كساني كه دروغ بزرگ را قبول نمي كنند و مانند درخت بي حاصل نيستند.

تفسير: اين آيه معناي آيه ي قبل را تكميل مي كند و متفكريني را كه در آيه ي قبل به آن اشاره شده را معرفي مي كند. در اين آيه متفكرين كساني هستند كه دروغ بزرگ ، كه همانا الهي بودن قرآن است را قبول نمي كنند و مانند درخت بي حاصل نيستند. در اين آيه منظور از درخت عقيم ، انسان بي خرد است. همانطور كه در قبل بطور ضمني بدان اشاره كرديم، ثمره ي انسان دانش و خرد اوست و بايد گفت كه انسان بي خرد مانند درختي بي حاصل است كه زندگي او سود چنداني دربر ندارد و بعضا ً مانع رشد درختان ديگر(انسان هاي ديگر) نيز مي شود. در اين آيه به نحو شيوا و با بلاغت كامل ارزش تفكر آدمي نشان داده شده است.

6. ترجمه:همانا رئيس جمهوري اسلامي ايران در آينده تغيير خواهد كرد ولي ملت ايران در عذاب دردناك باقي خواهند ماند و بعد از چند سال آن رئيس جمهور بازهم تغيير خواهد كرد اما ملت ايران در عذاب زياد باقي خواهند ماند.

تفسير: قبل از هرچيز بايد به اين نكته اشاره كرد كه همانطور كه در آيه ي سوم بدان اشاره شد، حرف سين نمادي از ايران است و …، كه در اينجا دوباره به ايران اشاره شده است.اين مساله نشانگر ارتباط داشتن تمامي آيات اين سوره باهم مي باشد و به قول بعضي » كلهم نور واحد» اين آيه به مساله ي مهم حكومت اشاره دارد و مي خواهد اين مطلب را بيان كند كه تا زماني حكومت جمهوري اسلامي در ايران حاكم است، مردم ايران در عذاب زياد و شديد باقي خواهند ماند. پس از نظر اين آيه تغيير رئيس جمهورهاي ايران كه مترسكي بيش نيستند و ميوه ي تلخ درخت اسلام هستند ، سودي به حال مردم ايران نخواهد داشت ، هرچند تغيير بسيار كنند.

7. ترجمه: و خيابان هاي پر از اتومبيل را به ملت ايران وعده مي دهيم و در اين{ مساله ي فراواني اتومبيل} عذاب زيادي وجود دارد.

تفسير: همانطور كه مي دانيم مردم تهران ( نمادي از مردم ايران) و همچنين بعضي از شهرهاي ايران ،‌ امروزه دچار مشكل شديد ترافيك هستند و اين مساله معضلات زيادي را براي آنان بوجود آورده است. از جمله عذاب هايي كه منظور آيه بوده است مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

الف. آلودگي هواي تهران و بوجود آمدن بيماري هاي تنفسي و قلبي براي مردم.

ب. آلودگي هاي صوتي و تاثير منفي آن بر روي ذهن و روان مردم.

ج. اتلاف وقت با ارزش مردم و تاخير آن ها براي رسيدن به محل كار و يا كليه ي جاهاي مهم و قرارها و …

د. كمبود سوخت و جيره بندي و همچنين افزايش قيمت آن كه در نتيجه باعث افزايش قيمت تمامي كالاها و خدمات و ايجاد مشكلات زيادي براي مردم مي شود؛ كه ديگر به آن ها اشاره نمي كنم چرا كه باز كردن بيشتر اين مسائل از حوصله ي اين بحث خارج است و باعث خارج شدن متن از موضوع اصلي مي شود.

8. ترجمه: و از تو درباره ي آزادي مي پرسند ، بگو اين {آزادي} براي مردمي كه سكوت پيشه كرده اند ، امري محال است.

تفسير: در اين آيه به مساله ي مهمي اشاره شده است و آن اين است كه لازمه ي بوجود آمدن آزادي، اعتراض به ستمگران است و اگر در مقابل آن ها سر فرود آوريم، همچنان زير سلطه و ظلم افراد ديكتاتور باقي خواهيم ماند. در اين آيه مردم به اعتراض در برابر ستمگران تشويق شده اند تا بلكه آزادي خود را كه همانا ازاساسي ترين حقوق بشر است(در كنار حقوقي مانند حق حيات)، بدست آورند. در باره ي كلمه ي الساكتين در آيه ي بعد سخن خواهيم گفت.

9. ترجمه: براي كساني كه دروغ هاي روحانيون را مي شنوند و اعتراضي نمي كنند و مثل آن ها مثل چهارپايان ذليل است.

تفسير: كلمه ي الساكتين كه در آيه ي قبل آمده بود ، در اين آيه شرح داده شده است تا مخاطب بداند منظور آيه ي 8 از سكوت پيشه كننده ها چيست. ساكتين كساني هستند كه دروغ هاي افراد مذهبي از جمله آخوند ها را مي شنوند ولي هيچ اعتراضي نمي كنند.آن ها مانند حيوانات چهار پاي ذليلي هستند كه هيچ اعتراضي نسبت به صاحب خود نمي كنند و خود را بلامعارض در اختيار صاحب خود گذاشته اند و اين صاحبشان است كه آن ها را به هر سو كه مي خواهد مي برد و هر سودي بخواهد از آن ها بدست مي آورد، گاهي از آن حيوانات سواري مي گيرد ، گاهي آن ها را مي فروشد ، گاهي از منافع آن ها ( شير و پشم و… ) بهره مي برد و حتي گردن آن ها را مي برد و گوشتشان را مي خورد، اما با همه ي اين اوصاف ، چهارپايان هيچگاه از خود اعتراضي نشان نمي دهند و تن به خواسته هاي صاحب خود مي دهند و خوار و ذليل باقي مي مانند.

10. ترجمه: و اما ما شادي فراوان را به آزادگان و موفقيت را به كساني كه به دروغ اعتراض مي كنند ، وعده مي دهيم و در اين {مساله} اميدي براي ساكنين زمين است تا با شادي و خوشحالي به زندگي خود ادامه دهند  و من شخصي مهربان هستم.

تفسير: پس از اشاراتي كه در آيه هاي قبل به مسائلي چون بدبختي و عذاب شد ، در اين آيه وعده ي شادي و خوشحالي و موفقيت به افراد آزاديخواه داده شده است. در نتيجه اين آيه  ارمغان آورنده ي اميد براي مردم جهان است تا با اميد به آزادي و موفقيت بتوانند به زندگي خود رنگي زيبا بخشند و با شادي و خوشي به آن ادامه دهند. درآخر هم به مهربان بودن آورنده ي سوره اشاره شده است تا هيچ كس تصور نكند اگر به اين سوره اعتقاد نداشته باشد گردنش را قطع مي كنند و خيال مخاطب را در صورت عدم اعتقاد به سوره راحت نگه مي دارد و او را از ترس در برابر شكنجه و آتش دور مي دارد.

 

 

 در اينجا اين سوره و ترجمه و تفسير آن به پايان رسيد. و اما اكنون مي خواهم در ذيل به تعدادي از معجزات اين سوره اشاره كنم:

 

معجزات عددي:

1. در اين سوره مشتقات كلمه ي فكر( فاكرين و متفكرين) دو بار به كار رفته است و مشتقات كلمه ي اعتراض (يعترضوا و معترضين) نيز دو بار به كار رفته است كه اين مطلب نشانگر ارتباط  تفكر با اعتراض است و بطور خلاصه هركس به دروغ هاي اسلام فكر كند، به آن ها اعتراض خواهد كرد.

2. اصطلاح » الشجرة العقيم » ، 12 حرف دارد و اين شماره تعداد امامان شيعه مي باشد كه وجودشان مانند درخت بي حاصلي است كه نه تنها سودي ندارد ، بلكه باعث عدم رشد باقي درختان نيز مي شود.

3. در اين سوره كلمه هاي كذب،ايران و عذاب هر كدام سه بار به كار رفته است.(كذب با مشتقات؛ ايران و عذاب بطور مطلق). حال اگر عدد 3 را در تعداد آيات اين سوره كه 10 مي باشد ضرب كنيم، عدد 30 بدست مي آيد كه تعداد سال هايي است كه:

حكومت كذب مردم ايران را عذاب مي دهد.

 

معجزات بلاغت و شيوايي:

1. در انتهاي هر آيه كلماتي هم وزن آورده شده است.

2. از مثال هاي آشكار و زيبا براي بيان مطلب اشاره شده است.

3. از ايجاز و اختصار برخوردار است و در عين اين اختصار تحدي قرآن را پاسخ داده است.

 

 

معجزات معنوي:

1.پيشگويي باقي ماندن مردم ايران در عذاب ، حتي با وجود تغييرات در رياست جمهوري (كه اين پيشگويي در آينده ي نزديك به واقعيت خواهد پيوست و اثر آن در آينده مشخص خواهد شد.)

2. ايجاد تغييرات شديد و ناگهاني در افراد حزب اللهي كه از 1400 سال پيش تا كنون به هيچ وجه تغيير نكرده اند.

 

در پايان بايد به چند نكته اشاره كنم:

اين آيه و آورنده ي آن شرايط نابرابري با قرآن و آورنده ي آن دارند، چراكه اولا ً من عرب زبان نيستم و آشنايي من با عربي در مدرسه صورت گرفته است.(كه قبلا ً به آن اشاره كردم.)  ثانيا ً اين سوره فقط 10 آيه دارد اما آيات قرآن چندين برابر آيات اين سوره است.(دقيقا ً تعداد آيات قرآن را بخاطر ندارم.)

پس خواندگان اين نوشتار بايد به اين مطلب توجه كنند كه هنگامي در سوره اي با 10 آيه كه توسط فردي فارسي زبان نوشته شده است بتوان اين مطالب را بعنوان معجزه استخراج كرد‌ ، در قرآني كه آياتش چندين برابر سوره ي من مي باشد،قطعا ً مي توان تعداد بسيار زيادي معجزه استخراج كرد.(به اين نكته نيز توجه كنيد كه آخوند ها حتي از نخود هم فضايلي براي اسلام بوجود مي آورند و هر چيز كه به نظرشان مفيد باشد را به اسلام و قرآن ارتباط مي دهند.)

در ضمن اگر من به ذكر همين تعداد معجزات بسنده كردم، به دليل اين بود كه همين ميزان را كافي ديدم و اينطور نيست كه نتوان از اين سوره معجزات ديگر استخراج كرد. من حتي به اين مساله معتقدم كه از داستان كودكانه اي مانند شنگول و منگول نيز مي توان با سخن پردازي( مخصوصا ً به سبك كلام اسلامي)، معجزاتي درآورد و ادعاي چنين و چنان بودن آن را مطرح كرد.

ذكر اين نكته نيز حائز اهميت است كه آيات قرآن از نظر بي محتوايي  و بعضا ً خطرناك بودن، واقعا ً كم نظير است و شايد منظور قرآن از گفتن اين مطلب كه اگر مي توانيد آيه اي مثل قرآن بياوريد، اين بوده است كه آيه ي شما از نظر بي محتوايي و ضد بشر بودن بايد مانند آيات قرآن باشد ، چرا كه گفتن آياتي بي معني و خلاف عقل و ضد بشر،كار هر كس نيست و هيچ فرد سالمي تن به چنين ننگي نمي دهد.

 

بعنوان حسن ختام اين نوشتار آيه ي كوچك ديگري را بعنوان اشانتيون براي شما مي آورم. ولي تفسير و … را به علاقمندان مي سپارم.

 

1. بسم الحرية العامل السرور.

2. ان ّ الانسان لفي غبن.

3. الا اللذين عاقلوا و عملوا بالفاكرات و فاهموا بالحق و عاملوا بالعقل.

 

1. به نام آزادي كه شادي بوجود مي آورد.

2. همانا انسان فريب خورده است.

3. مگر كساني كه عقل پيشه كردند و اعمال ناشي از فكر انجام دادند و به حق{مسائل را} درك كردند و به عقل خود عمل كردند.

خدا مرد

پدر سخت دلتنگ تو در این سیاهکده بی رونق، چشم به در، منتظر پیکی دیگرم

که بیابید و بگوید تعبیر فاصله بین من و تو را، که آمد قرنها پیش، دستار بسر و گفت پدرت خشمگین است و غضبناک گفتم از برای چه؟ گفت از برای سرکشی ، خود سری، تکبر و غرور تو گفتم کدامین غرور، کدامین خود سری؟
و گفت داستان سیب را، که سرخ بود و حتما لذیذتر از تمام آن چیزهای دیگر، آری سیب بود ولی سیب نه که طعم فهمیدن، لمس کردن و دانستن میداد و چه شیرین ، شیرین است تجربه و گفت که بر من غضب کردی و گفت که مکافاتش این دخمه است

پدر پیک ادعا میکرد که باز میتوانم به آن خانه برگردم که بودم آنجا، راستش از یاد برده ام خانه پدری را، آخر مجازات این فرزند ناخلف، طولانی شده است زیاد گفتم ای پیک بگو از خانه پدریم، چشمانش را از من دزدید و گفت وگفت که پر است پر است از سایه ، درخت ، شیر، انگبین و دخترکان سیه چشم نار پستان همیشه باکره و نگفت از کار از دانستن از فهمیدن از عشق آخر پدر، آنها که گفت اینجا هست و آنها که گفتم شاید نه

و پیک گفت عقوبت عشق به دانستن را، که همان زیاده طلبی است در مرام شما ، گفت که آتشم میزنی، میسوزانی، احیا میکنی باز میسوزانی باز احیا میکنی باز میسوزانی و باز وباز و باز … راستش ترسیدم نه از سوزانندگی آتش که از تو و گفت که مرا قاتل برادرانم و خواهرانم خواسته ای، آخر تو که به جرم جویدن یک سیب اینگونه غضبناک شدی، چگونه از من میخواهی گلوی برادرانم و خواهرانم و شاید فرزندان خودت را بجوم

راستی پدر فرزندی از جنس دیگر داشتی یادت نیست، همان که غفلت شیرینش فاصله انداخت بینمان آخر از حوا از زن از مادر صحبتی نکرد پیک و اگر حرفی بود چه بگویم شاید سنت پسر دوستی ریشه در خانه پدری دارد

بگذریم، باز این فرزند ناخلف پر چانگی کرد هم خسته ای هم خشمگین. خسته از پر حرفی من و خشمگین از اینکه این گونه گفتم دلتنگی ها را چون پیک چند جمله گفت و گفت باید اینها را تکرار کنم تا بشنوی چه کنم که من همان فرزند خیره سر روز ازلم

پدر دیگر خسته ام از اینکه تا ابد بنشینم چشم انتظار پیکی دیگر شاید برسد شاید نرسد. پدر یکی از برادرانم اینجا میگفت تو سالهاست که مرده ای نمیدان شاید. به هر حال پدر، دیگر مکافات سیب خوردن آنقدر طولانی شده است که به همین دخمه عادت کرده ایم، آخر خوبیهایی هم دارد آنقدر چشمانمان به در خیره بود که نمیدیدیم نمیدیدیم زیابییهایی دارد دخمه ما که خانه پدری در خواب هم نمی بیند

بس است نگاه به بالا، میخواهم به پایین بنگرم، به اینجا، میخواهم بلند شوم فریاد بزنم من (( انسان )) فرزند خیره سر پدرم میخواهم با دستان خودم با همت، عشق و اندیشه خودم زندگی را بسازم و دخمه را

راستی پدر دلگیر نشو می آیم، گاه گاه بر سر مزارت و فاتحه میخوانم و، و بدرورد

» منفرد »

علی؛ شیر حق یا یک دغلکار

بيگمان بسياري از شما اين چامه ي پرآوازه را شنيده ايد:

 

از علي آموز اخلاص عمل

شير حق را دان منـّـزه از دغل

در غزا بر پهلواني دست يافت

زود شمشيري بر آورد و شتافت

او خدو انداخت بر روي علي

افتخار هر نبي وهر ولي

او خدو انداخت بر رويي كه ماه

سجده آرد پيش روي او درسجده گاه

اكنون سه پرسش براي ما پديد ميايد:

١- چرا بلخي اين چامه را سروده است

٢-اين داستان، بر پايه ئ كدام رويداد تاريخي است؟

٣- چرا بلخي بر اخلاص عمل و بري بودن علي از  دغل تاكيد كرده است، در حاليكه ديگر مداحان،  به كلي گويي و رساندن جايگاه علي به آسمانها بسنده كرده اند؟

 

جالب است كه بلخي توانسته در چامه ئ خود، اخلاص عمل علي را بگونه اي نشان دهد ( كه دشمن را براي خدا و نه براي خشم خود ميكشد) امّا انگيزه ئ خدو انداختن پهلوان شكست خورده را نميگويد ، چرا كه تف انداختن در جنگ رسم نبوده و نشان از خوار داشتن هماورد است.

چرا بايستي در يك جنگ ميان دو پهلوان، يكي آنديگري را اينگونه خوار شمارد، آنهم پس از شكست و در آستانه ئ مرگ ؟ تازه، بلخي نگفته است كه علي را از چه » دغلي » بايد منزه دانست ؟ چه دغلي در كار بوده؟

آيا مردم سني زمان بلخي، درباره ئ دغل كاري علي سخني ميگفته اند؟

 

اينگونه ديده ميشود كه بلخي، براي ما چيستاني بجا نهاده است.

 

براي حل اين چيستان ، در تاريخ و نوشته هاي بسيار جستجو ميكنيم و با وجوديكه داستاني پيدا نميكنيم كه از » تف» انداختن پهلواني سخن بميان آمده باشد، تنها داستاني كه به اين جنگ تن بتن و به اين » دوئل » همانندي دارد را پيدا ميكنيم كه همانا جنگ علي در برابر » عبدوُدّ » است. در اينجا به نكته اي بر ميخوريم كه نشان ميدهد كه منظور بلخي، همين جنگ بوده است.

 

ورژن شيعيان ( از سايت حوزه )

http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=ECDDAD5.htm

 

حضرت على (ع ) زرهى آهنين بر تن داشت و چشمان او از ميان مغفر مى درخشيد. قهرمان عرب پس از آشنايى باحضرت على از مقابله با او خود دارى كرد و گفت : پدرت از دوستان من بود و من نمى خواهم خون فرزند او را بريزم .

ابن ابى الحديد مى گويد:

استاد تاريخ من ابوالخير وقتى اين قسمت از تاريخ را تدريس مى كرد چنين گفت : عمرو در جنگ بدر شركت داشت و از نزديك شجاعت و دلاوريهاى على را ديده بود. از اين رو, بهانه مى آورد و مى ترسيد كه با چنين قهرمانى روبروگردد.

(سرانجام حضرت على (ع ) به او گفت : تو غصهء مرگ مرا مخور. من , خواه كشته شوم و خواه پيروز گردم , خوشبخت خواهم بود و جايگاه من در بهشت است , ولى در همهء احوال دوزخ در انتظار توست . در اين موقع عمرو لبخندى زد وگفت : برادر زاده ! اين تقسيم عادلانه نيست ; بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد.(5)

شد.آنگاه حضرت على (ع ) او را به ياد نذرى انداخت كه با خدا كرده بود كه اگر فردى از قريش از او دو تقاضا كند يكى را بپذيرد و عمرو گفت چنين است . حضرت على (ع ) گفت : درخواست نخست من اين است كه اسلام را بپذير.حضرت على (ع ) گفت : بيا از جنگ صرف نظر كن و رهسپار زادگاه خويش شو و كار پيامبر را به ديگران واگذار كه اگرپيروز شد سعادتى است براى قريش و اگر كشته شد آرزوى تو بدون نبرد جامهء عمل پوشيده است . عمرو در پاسخ گفت : زنان قريش چنين سخن نمى گويند. چگونه بر گردم , در حالى كه بر محمد دست يافته ام و اكنون وقت آن رسيده است كه به نذر خود عمل كنم ؟ زيرا من پس از جنگ بدر نذر كرده ام كه بر سرم روغن نمالم تا انتقام خويش را از محمدبگيرم .

اين بار حضرت على (ع ) گفت : پس ناچار بايد آمادهء نبرد باشى و گره كار را از ضربات شمشير بگشاييم . در اين موقع قهرمان سالخورده از كثر خشم به سان پولاد آتشين شد و چون حضرت على (ع ) را پياده ديد از اسب خود فرود آمد وآن را پى نمود و با شمشير خود بر حضرت على تاخت و آن را به شدت بر سر آن حضرت فرود آورد. حضرت على (ع )ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر به دو نيم شد و كلاه خود نيز درهم شكست و سر آن حضرت مجروح شد.  درهمين لحظه امام فرصت را غنيمت شمرده , ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش بر زمين ساخت . صداى ضربات شمشير و گرد و خاك ميدان مانع از آن بود كه سپاهيان دو طرف نيتجهء مبارزه را از نزديك ببينند. اما وقتى ناگهان صداى تكبير حضرت على (ع ) بلند شد غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و مسلمانان دريافتند كه حضرت على (ع ) بر قهرمان عرب غلبه يافته , شر او را از سر مسلمانان كوتاه ساخته است .

 

در همين لحظه !

جالب است كه اين گفته، كه جنگاوري پس از خوردن شمشيري سخت، فرصتي براي زدن يك ضربت كاري بدست آورده، خود پرسش برانگيز است؟ چگونه ؟

 

پس حالا چرا سرانجام معلوم نشد كه چه كسي و كدام پهلوان و براي چه بروي علي » خدو » انداخت، و باقي ماجرا ؟

پس عبدودّ نخست يك ضربه زد و در آن لحظه علي با يك ضربت او را نقش زمين كرد ! همين ، آيا كل داستان همين دو ضربه بود !

جالب است كه همه جا ، شيعيان، سخنان رد وبدل شده ميان ايندو را تنها به لحظات پيش از جنگ محدود كرده اند و پس از آن، قهرمانان داستان ، در كمال سكوت باهم جنگيده اند و معلوم نيست چرا عبدودّ كه جوانمردي و خوي پهلواني وي شناخته شده بود، بروي علي تف كرد؟ حالا باز خوب است انصاف كرده اند و مردانگي عبدودّ را كه در برابر هماورد پياده ئ خود ، از اسب پياده شده ، سانسور نكرده اند !

حال در تاريخ نكته ئ در خور نگرشي پيدا ميكنيم:

( كوتاه)

پهلوان قريش خود را به خندق زد و از آن گذشت و هماورد خواست. او به اندازه اي هراس انگيز و پر آوازه بود كه محمد نميخواست كسي را به جنگ او بفرستد . سرانجام علي به جنگ او رفت.او چون ديد علي پياده است، از اسب خود پياده شد تا

رسم جوانمردي را بجاي آورده باشد.

….

( گسترده)

هر شمشيري كه  عبدوُدّ ميزد، علي آنرا رد ميكرد و هر شمشيري كه  علي  ميزد،  عبدوُدّ آنرا رد ميكرد،

تا اينكه خستگي كم كم بر علي چيره شد و او نيرنگي انديشيد. از بالاي شانه ئ عبدوُدّ نگاهي به پشت سر او انداخته و گفت :

 قرار نبود كه ياران تو به ياري تو بيايند !

عبدوُدّ نگاهي به پشت سر خود خواست كردن، درهمين لحظه ، 

علي شمشير را فرود آورده و پاي  عبدوُدّ را از ران فروبريد.

عبدوُدّ افتاد و گفت : » يا علي خدعه كردي! «

علي پاسخ داد: » الحَربُ خُدعَه !»

( يعني : جنگ همانا نيرنگ است. )

در اينجا چيستان بلخي، بخشي از پاسخ خود را مي يابد.

اشاره ئ جلال الدين بلخي به واژه ئ » دغل»

و گفته ئ علي :» جنگ همانا نيرنگ ( = دغل ) است»

اين  دغل در هر دو جا، داستان منظوم بلخي و رخداد تاريخي نبرد تن بتن علي و عبدوُدّ را بهم پيوند ميزند. پس براستي

ديده ميشود كه داستان منظوم بلخي بر پايه اي راستين استوار بوده است، هرچند كه مداحي هاي بيپايه بدنبال آن آمده است.

 

در اينجا انگيزه ي » تف» انداختن هم روشن ميشود:

چون علي از نيرنگ براي پيروز شدن بر شهسوار عرب عبدوُدّ  سود برده است، آنهم در حاليكه  اين پهلوان براي نگهداشت آيين جوانمردي از اسب پياده شده است ( چون علي پياده بود) ، پس از اينكه علي بر سينه ئ او مينشيند كه سرش را ببرد، پهلوان عرب، تفي بصورت علي مي اندازد ، چه او را دور از آيين پهلواني و جوانمردي و مردي نيرنگ باز ميداند!

 

به احتمال زياد، اين داستان از همان زمان سينه به سينه در ميان مردم حكايت ميشده و هر نسل اين داستان را به نسل ديگر گزارش ميداده و نگه ميداشته است و بلخي هم اين داستان را شنيده بوده است.

 

احتمالاً بلخي براي در امان بودن از شر پي ورزان ديني، اين چامه را سروده ولي از آنجاييكه او والاتر از آن بود كه

خود را به تراز پست پي ورزان ( متعصبان) فرو اندازد، در چامه ئ خود، اين چيستان را براي كساني كه از هوش كافي

براي ديدن آن برخوردار باشند نهاده است و بدينگونه است كه ما ميتوانيم، همه داستان آن رخداد را امروز بازسازي كنيم.

او در اين مدح خود، در حقيقت، پليدي كار علي را در لفافه و براي آيندگاني كه در جستجوي راستي باشند، به وديعه نهاده است ! اين نابغه ئ دوران !

 

پس بازهم ميبينيم كه علي كه براي نيرنگ، ناچار دروغ هم گفته است، نميتواند معصوم باشد و لكه ئ سياهي بر لكه هاي

سياه ديگر زندگي اين دژخيم و امير خونريز افزوده ميشود.

 

( عبدود = وُدّ ، نام بتي بوده است از بتان عرب و عَبدوُدّ، يعني برده و بنده ئ وُدّ )

خدعه با خوارج و جنگ نهروان

آنگاه اميرمومنان على(ع) به همراه صد نفر از اصحابش براى گفتگو با خوارج به حرورإ رفت و عمده محورهايى كه اميرمومنان(ع) بر آن تكيه كرد عبارت بود از:

1 ـ من از آغاز اعلام كردم كه بردن قرآنها بر سر نيزه شيطنت است…

2 ـ بعد از آنكه حكميت بر من تحميل شد من گفتم حكم عبدالله بن عباس باشد … شما قبول نكرديد و گفتيد فقط ابوموسى اشعرى بايد حكم باشد…

3 ـ …آيا من بر حكمين شرط نكردم كه از آغاز تا پايان حكميت به قانون خدا در قرآن و سنت پيامبر عمل كنند؟

در تمام اين موارد سران خوارج امام على(ع) را تصديق كردند و گفتند همه فرمايشات شما صحيح ما مرتكب گناه شديم توبه مى كنيم, تو هم بايد توبه و استغفار كنى!! حضرت فرمود: استغفر الله من كل ذنب!

 

اين برخوردها سبب شد شش هزار نفر از اردوگاه خوارج خارج شده و به امام بپيوندند.(12)

ابن ابى الحديد در تفسير استغفار حضرت مى گويد:

(( توبه امام يك نوع توريه و از مصاديق ((الحرب خدعه‏ )) بوده است, او سخن مجملى گفت كه تمام پيامبران آن را مى گويند و دشمن نيز به آن راضى شد بدون آنكه امام به گناهى اقرار كرده باشد. )) (13)

11- موسوعه الامام على بن ابى طالب ج6, از ص324 تا 333.

12- همان, ج6 از صفحه 333 تا 340.

13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى, ج2, ص;380 فروغ ولايت, ص635.

———————————–

وقال الرسول صلى الله عليه وسلم: ( الحرب خدعه‏ ) صحيح الجامع برقم 3176 بتحقيق الألباني

——————————– 

بن مایه ای دیگر

www.hawzah.net/Per/Magazine/mr/006/mr00611.htm

 

سنت

با مطالعه در سنت نيز مى‏توان روايات زيادى جهت تائيد مطلب ذكر كرد. از مهمترين ابواب و روايات اين بخش رواياتى است كه حاكى از جواز به كار بردن خدعه در جنگ است: «الحرب خدعه‏ » و جنگ روانى از مصاديق بارز «خدعه‏» است.

 

«خدعه‏» در لغت‏ به معناى «مايخدع به‏» است. يعنى آنچه به وسيله آن خدعه ورزيده مى‏شود كه عبارت از « مكر و حيله و فريب‏» است. (9) از ديدگاه فقه اسلامى، خدعه در جنگ جايز مى‏باشد. علامه حلى (ره) دركتاب «تذكره‏» و «منتهى‏» براين مطلب، ادعاى اجماع نموده‏است. (10)

….

حديثى است كه علامه حلى(ره) از منابع اهل سنت نقل مى‏كند كه مربوط به رويارويى حضرت على – عليه‏السلام – باعمروبن عبدود در جنگ احزاب (خندق) مى‏باشد:

 « قال: وروى العامه‏ان عمروبن عبدود بارز عليا عليه‏السلام – فقال: مااحب ذلك يابن اخى، فقال – عليه‏السلام – لكنى احب ان‏اقتلك فغضب عمرو فاقبل اليه فقال – عليه‏السلام – به مابرزت لاقاتل اثنين فالتفت عمروفوثب على عليه‏السلام – فضربه فقال عمرو خدعتنى فقال – عليه‏السلام – الحرب خدعه‏ » (11)

يعنى: عامه روايت كرده‏اند كه چون «عمروبن‏عبدود» با على عليه‏السلام  روبرو گشت، گفت: من اين امر(مصاف با على  عليه‏السلام) را دوست ندارم، اى پسر برادرم، امام على عليه‏السلام  فرمود: اما من مايلم، آنگاه عمرو غضبناك شد و به سوى امام روان گرديد. امام على عليه‏السلام  [از روى خدعه] گفت من به ميدان نيامده‏ام كه با دونفر بجنگم پس عمرو متوجه جانبى شد «غافلگير شد» آنگاه امام جستى زد و به او ضربه‏اى وارد كرد عمرو گفت ‏به من خدعه زدى و امام فرمود: الحرب خدعه‏ :جنگ خدعه است.

روايت ديگرى است از امام صادق عليه‏السلام كه رسول خدا صلى‏الله عليه وآله  درجنگ خندق فرموده‏اند: «الحرب خدعه‏ :جنگ خدعه است و هرچه مى‏خواهيد در جنگ بگوييد»، و اين روايت، ازجمله مهمترين مستندات جنگ روانى در منابع روايى مى‏باشد: « وفى خبر اسحاق بن عمار عن جعفربن‏ابيه عليه‏السلام: « ان عليا عليه‏السلام كان يقول لان تحفظنى الطير احب الى من ان اقول على رسول‏الله صلى‏الله عليه وآله  مالم يقل، سمعت رسول‏الله صلى‏الله عليه وآله يوم الخندق يقول: الحرب خدعه‏، و يقول تكلموا بمااردتم‏» (12) امام على عليه‏السلام  مى‏فرمودند: اينكه مرا از فال بد حفظ كنى بهتر است نزد من از اينكه نسبت ‏بدهم ‏به پيامبر صلى‏الله عليه وآله آنچه را نفرموده است. از پيامبر در روز خندق شنيدم كه مى‏فرمود الحرب خدعه‏: جنگ خدعه است و اينكه هرچه مى‏خواهيد بگوييد.

روايت ديگرى كه ناظر به جنگ روانى مسلمين برعليه دشمن مى‏باشد سخنى است از امام على عليه‏السلام در جنگ صفين كه در راستاى تقويت روحيه خودى و تضعيف روحيه دشمن است: « قال عدى‏بن حاتم: ان عليا عليه‏السلام قال يوم التقى هو ومعاوية بصفين فرفع بها صوته يسمع اصحابه: والله لاقتلن معاوية واصحابه، ثم قال فى آخر قوله انشاءالله و خفض بهاصوته و كنت منه قريبا فقلت‏يا اميرالمومنين عليه‏السلام انك حلفت على ما قلت، ثم استثنيت فمااردت بذلك؟ فقال الحرب خدعه‏ و انا عندالمومنين غير كذوب، فاردت ان احرض اصحابى عليهم كى لايفشلوا ولكن يطعموافيهم، فافهم فانك تنتفع بهابعداليوم انشاءالله‏». (13)

 

9- قاموس المنجد، ماده خدع، و نيز: ر. ك : فرهنگ معين

10- نجفى، محمدحسن، جواهرالكلام، چ 3، 43 جلد، (دارالكتاب الاسلاميه، تهران، 1362) ج 21، ص 80.

11 و12- همان، ص 79، به نقل از وسائل‏الشيعه، باب 53 از ابواب جهاد

13- همان، ص 80

 

 

———————————————

 

عدى ابن‏حاتم گويد: على عليه‏السلام  زمانى كه در جنگ صفين با معاويه برخورد نمود صدايش را بقدرى بلند كرد كه اصحابش مى‏شنيدند و فرمود: به خدا قسم معاويه و يارانش را مى‏كشم سپس در پايان سخن در حاليكه من نزديك ايشان بودم، با صداى آهسته فرمودند انشاءالله (اگر خدا بخواهد) آنگاه من‏ گفتم اى اميرمؤمنان شما بر گفته خود سوگند ياد كرديد، و در پايان به خواست الهى مقيد كرديد، منظورتان چيست؟ حضرت فرمود: « الحرب خدعه‏ : جنگ خدعه است و من در نزد مؤمنين دروغگو نيستم، خواستم با اين سخن اصحاب و ياران خويش را تحريض و تشويق نموده تا سست نشوند و [ بر آنها غلبه يابند پس اى عدى اين سخن را درك كن كه بعد از اين بدان سود خواهى برد اگر خداى بخواهد]. »

 

احاديث مزبور صحت ادعاى ما را تاييد مى‏كند.

—————————————————-

كديور

http://www.kadivar.com/Htm/Farsi/Books/Book12/F79.htm

كديور : ….

اميرالمومنين (ع) مي فرمايد: الحرب خدعه‏

——————————————————–

عن عروة قال‏:‏ قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم قريظة‏:‏ الحرب خدعه‏ .

 

از عروه روايت شده كه پيامبر در روز قريظه گفت: جنگ نيرنگ و فريب است.

————————————————-

عن عائشة قالت‏:‏ إن نعيم بن مسعود قال‏:‏ يا نبي الله إني أسلمت ولم أعلم قومي بإسلامي، فمرني بما شئت، فقال‏:‏ إنما أنت فينا كرجل واحد، فخادع إن شئت فإن الحرب خدعة‏ .

 

عايشه نقل كرد كه نعيم بن مسعود گفته است: اي پيامبر اسلام من اسلام آورده ام اما اسلامم را به قومم اظهار نكرده ام. (به آنها خبر نداده ام) پس امر كن بر من هر طور مي پسندي، پس گفت (پيامبر) بدرستيكه تو چون يكي از ما هستي ، پس آنها را اگر مي خواهي بفريب (همچنان به خدعه ات ادامه بده) چرا كه جنگ مكر و فريب است.

 

—————————————————–

رسول‏خدا(ص) فرمود: « الحرب خدعة‏ :(501) جنگ فريب است.»

 

500. اسدالغابه، ج 3، ص 165.

501. همان، ج 5، ص 248؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 240.

دبير خانه ئ مجلس خفتگان ( خبرگان ) رهبري !!

ماست مالي از سايت بلاغ !:

http://www.balagh.net/persian/feqh/majallat/feqh/14/08.htm

 

فرق خُدعه و غَدْر :

در مورد برخورد با غيرمسلمانان در روايات و سخنان فقيهان, واژگانى مطرح شده, مانند: (غُلُول), (غَدْر), (غِيلة), (غش) و (خيانة) با مراجعه به لغت و دقت در موارد كاربرد اين مفاهيم به خوبى معلوم مى شود كه تمامى اين واژگان به معناى خيانت به كار رفته اند.

 

و از آن جايى كه زشتى خيانت امرى پذيرفته شده نزد همه ملتهاست, آيات, روايات و عبارات فقهاء و دلالت بر ممنوعيت و حرام بودن آن دارد و اجازه انجام خيانت كه ستم و تجاوز است, به هيچ كس عليه هيچ كس داده نشده است. در برابر واژگان ياد شده, كلماتى است مانند خُدعة, مكر و حيله كه معناى همه آنها بر اساس نظر اهل لغت و دقت در موارد كاربرد, عبارت است از تدبير و چاره انديشى.  

 

و بر اين اساس, در روايات اسلامى آمده است: الحرب خدعة‏ . بر همين اساس در فقه, پس از حكم به حرام بودن غدر و خيانت, فتواى خدعه و حيله در جنگ داده شده است.  :

 

بنابراين, روشن شد كه چرا غَدْر با كافران ناروا, لكن خدعه در جنگ رواشناخته شده است ! 

 

24 . (جواهرالكلام), ج78/21 و 79; (بحارالانوار), ج289/75; (اصول كافى), ج337/2.

 

———————————–

اما گويا برخي ها سرانجام به نتيجه رسيده اند كه :

 

في صدر الإسلام قيل «الحرب خدعه» والحرب في ذلك الوقت كانت من أجل الدعوة وفريضة جهاد، أما طبيعة الحرب وخداعها فكان ذلك بشأن القادة والساسة ولم يكن شأن رجال الدين

 

در صدر اسلام گفته شده است« جنگ نيرنگ و فريب است» و جنگ در آن زمان بدليل دعوت به اسلام و فريضه جهاد انجام مي گرفته است اما طبيعت جنگ و نيرنگ هاي آن از امور مربوط به فرمانده هان و سياسيون است و كار علماي دين نمي باشد

بن مایه ای ديگر :

سايت غدير

http://www.ghadeer.org/hekayat/DAS_AALI/dali0004.htm

مبارزه على (ع ) با عمرو بن عبدود

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 

جنگى خندق در سال پنجم هجرى اتفاق افتاد. يكى از پيكارهاى مهم در اين جنگ ، نبرد امام با عمرو بن عبدود بود؛ عمرو از شجاعان عرب بود، كسى بود كه عمر گفت : (( من با او همسفر شام بودم و هزار نفر، دزد بر قافله ما تاختند، عمرو به تنهايى آنها را متفرق ساخت و دست و پاى شترى را به جاى سپرى دست گرفت و آنها را تعقيب كرد))..

 

وقتى در جنگ خندق على (عليه السلام ) دروازه خندق را بر دشمن مسدود كرد تا وارد شهر مدينه نشوند، عمروبن عبدود وارد شد بر وسط ميدان و فرياد برآورد: كيست به جنگ من آيد؟ هيچ كس از ترس، جوابى نداد؛ عمرو گفت : مسلمين كجاست هستند كه به دستم كشته شوند تا به بهشت روند؛ چرا به سوى بهشت نمى شتابيد؟ چرا نزديك من نمى آييد؟ هيچ كس پاسخى نداد و سپس اين اشعار را خواند:

(( از بس مبارز طلبيدم، سينه ام تنگ شد و صدايم بگرفت ؛ من در جايى ايستاده ام كه هر دلير و جنگجويى بر جان خود مى لرزد و مى ترسد؛ راستى كه دليرى و از جان گذشتگى از بهترين غريزه هاى جوانمردان است )).

 

در اين وقت على (عليه السلام ) برخاست واز پيامبر اجازه خواست؛ پيامبر فرمود: بنشين؛ چند مرتبه ديگرعمرو مبارز طلبيد و حماسه خواند، فقط على (عليه السلام ) بلند مى شد و مى گفت : يا رسول الله ! اگر او عمرو است، من على بن ابيطالبم !

 

تا اينكه پيامبر اجازه دادند و فرمودند: از خداوند مساءلت دارم كه تو را بر عمرو، نصرت دهد بعد سر را بلند كرد و عرض كرد: پروردگارا! برادر من و پسر عم مرا تنها مگذار! و با چشمى پر از عاطفه و اشك فرمود: برو كه خدا يار و مددكار توست .

اميرالمؤمنين (عليه السلام ) به ميدان آمد و اين رجز را خواند:

(( اى عمرو! در كار جنگ شتاب مكن، آن كس كه تو را جواب گويد، عاجز نيست، او داراى حسن نيت و بصيرت و راستى مى باشد و اين صفات، اساس هر رستگاريست .

نزد تو نيامدم جز بر آن اميد كه زن نوحه گر را بر جنازه تو بنشانم و اثر ضربت شمشيرى كه پس از دورانى از طول زمان، نام آن بماند باقى گذارم )).

 

عمرو از روى تكبر، پاسخى نداد؛ امام فرمود: شنيدم تو پيمان بستى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد بپذيرى؟ گفت: آرى، فرمود: اول، من تو را دعوت به توحيد و اسلام و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى كنم ؛ عمرو گفت: قبول نمى كنم ؛ فرمود: دوم آنكه ، از اين راهى كه آمدى برگرد و از جنگ با پيامبر درگذر؛ گفت : اگر اين كار را كنم زنان قريش مرا سرزنش كنند، زيرا من در جنگ بدر، زخمى برداشتم و نذر كردم تا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را نكشم روغن بر موى سرم نمالم ؛ حضرت فرمود: سوم آنكه ، تو را به مبارزه با خود مى خوانم ؛ عمرو بخنديد و گفت : عرب اين خواهش را از من نمى كند؛ من دوست ندارم تو را بكشم زيرا با پدرت ابوطالب دوست بودم و در عموهاى تو كسانى هستند كه از تو زورمندتر هستند؛ تو جوانى و ميل ندارم به دست من كشته شوى ، تو هم كفو من نيستى .

فرمود: اما من دوست دارم تو را در راه خدا بكشم ! عمرو گفت : چه گفتى ؟ فرمود: ميل دارم با تو جنگ كنم و تو را بكشم ! عمرو گفت : چه گفتى ؟

فرمود: ميل دارم با تو جنگ كنم و تو را بكشم و براى اين كار پياده شو با هم بجنگيم. عمرو در حالى كه غضبناك بود از اسب پياده شد، بر صورت اسب بكوفت و شمشيرى به پاى اسب زد و اسب روى زمين بيفتاد، شمشير ديگرى به طرف على (عليه السلام ) فرود آورد كه حضرت با سپر آن را رها كرد در حاليكه سپر دو نيم شد و فرقش را شكافت ، حضرت خود را به گوشه ميدان رسانيد و با عمامه سر خود را بست و به ميدان آمد و فرمود:

 

اى عمرو! تو خجالت نكشيدى با اين شخصيت ، براى خود همراه آوردى با اين كه من جوانم و تنها به جنگ تو آمدم .

عمرو برگشت كه ببيند كيست ، حضرت شمشيرى بى درنگ بر پاى او فرود آورد و او را بر زمين انداخت. دو لشكر، منظره را مى ديدند، و غالب شدن على (عليه السلام ) بر عمرو موجب شد كه صداى تكبير و تهليل بلند شود؛ مشركين رو به فرار گذاشتند و مسلمين با شادى ، مشركين را تعقيب مى كردند تا جايى كه همه مشركين فرار كردند.

امام ، بعد از چند لحظه آمد كه سر عمرو را جدا كند، عمرو گفت : مرا فريب دادى ! فرمود: معنى جنگ همين است عمرو (به قولى ) آب دهان بر صورت امام انداخت و غضبناك شد. امام از روى سينه عمرو برخاست و چند قدمى بزد و آنگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا كند.

 

عمرو گفت : چرا منصرف شدى و اكنون باز آمدى ؟ فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختى ، در آن حال من خشمناك شدم ، نخواستم با آن حال غضب ، سر تو را جدا كنم ، بلكه با حال انبساط ، براى رضاى خدا سرت را از تنت جدا مى كنم . امام سر عمرو را جدا كرد و به نزد پيامبر آورد و از كلمات پيامبر در جنگ خندق اين است كه ((ضرب زدن على (عليه السلام ) در جنگ خندق از عبادت جن و انس افضل است )).(84)

84- زندگانى اميرالمؤمنين (عليه السلام ) – بحارالاءنوار – تاريخ طبرى – ناسخ التواريخ – داستانهايى از زندگانى حضرت على (عليه السلام )، ص 59

 

بن مایه ای دیگر:

 

مجموعه زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

نوشته: عمادالدین حسین اصفهانی (حسین عمادزاده)

برگ  ۱۶۴

« ….شمشیری  به پای اسب زد اسب روی زمین بیفتاد  شمشیر دیگری بطرف علی فرود آورد علی بچابکی با سپر آنرا رد کرد در حالیکه سپر دو نیمه شد و فرق علی را بشکافت علی خود را بگوشه میدان رسانید با عمامه سر خود را  بست و باز بمیدان آمد فرمود …. ای عمرو تو خجالت نکشیدی با این شخصیت برای خود همراه و کمک آوردی در حالیکه علی جوانی است که تنها بجنگ تو آمده٬‌ عمرو برگشت ببیند کیست بحمایت او آمده علی فورا شمشیری بر پای او فرود آورد که آن هیکل قویالجثه بر زمین افتاد از دو طرف قشون همه ناظر و شاهد این منظره بودند چون دیدند…….

علی پس از لحظه ای آمد سر عمرو را جدا کند٬ ‌عمرو که خود را  با هزار مبارز حریف میدانست و او را فارس یلیل میگفتند گفت٬ یاعلی مرا فریب دادی٬ گفت معنی جنگ همین است. عمرو آب دهان بر صورت علی انداخت علی خشمگین شد از روی سینه عمرو برخاست و چند گامی بزد و انگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا کند او گفت چرا منصرف شدی و اکنون باز آمدی علی گفت چون آب دهن بصورت من انداختی و در آنحال من خشمناک شدم نخواستم با حال خشم سر تو را جدا کنم بلکه خواستم با  حال انبساط برای رضای خدا سر از تن تو بگیرم. مولوی این داستان را  با فلسفه عمل علی چنین نقل کرده است:

از علی آموز اخلاق عمل                            شیر حق را دان منزه از دغل

علی سر عمرو را آورد حضور پیغمبر و رسولخدا فرمود ضربه علی یوم الخندق افضل من عبادالثقلین…….. »

مزدک

منبع:

http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi/shirehagh.html

آیا اسلام برای ایران علم آورد؟

به قلم : بهروز شیرازی و آرش بیخدا

فهرست

1- پیشگفتار

در این پیشگفتار ابتدا موضوع نوشتار معرفی، سپس اهمیت پرداختن به این موضوع مطرح میشود و در پایان ساختار نوشتار معرفی میشود.

همانطور که از تیتر این نوشتار پیداست، موضوع اصلی آن بررسی این ادعا است که «اسلام برای ایران علم آورده است»، یا به عبارت دیگر اینکه علت پیشرفتهای علمی پس از ظهور اسلام در ایران اسلام بوده است. منظور از پیشرفت علمی در این نوشتار پدید آمدن نهادهای علمی، مطالعات علمی سازمان یافته و ظهور و پرورش دانشمندان و فلاسفه برجسته و در نتیجه پدید آمدن آثار متعدد علمی است.

نزاع بر سر هر اتفاق تاریخی میتواند میان اندیشمندان همواره وجود داشته باشد و این نزاع ها اغلب نتیجه عملی و تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارند، اما روشن شدن بطلان ادعای یاد شده میتواند نتایج پر اهمیت عملی داشته باشد و لذا بعنوان موضوعی نظری که دارای نتایج عملی میباشد دارای اهمیت است. برخی از مسلمانان چنین ادعایی را مطرح میکنند و از آن نتیجه میگیرند که اسلام آنقدرها هم که امروزه به نظر میرسد بد نیست و اگر نتیجه 1400 سال حضور اسلام در میان مسلمانان در امروز چیزی جز بدبختی و نکبت نیست، این اسلام اکنون است که به این شکل افتاده است و روزگاری اسلام باعث پیشرفت و بهروزی مردمان بود. گرایش مسلمانان به این باور غلط و بالیدن آنان به گذشته ای که ارزش بالیدن ندارد نتیجه ای جز ندیدن ایرادات و نقاط ضعف خود و ماندن آنان در بدبختی و تیره روزی ندارد و این نکبت مسلمانان روی زندگی دیگران نیز تاثیر میگذارد، بنابر این که خوب است این توهم در میان مسلمانان برطرف شود و درک کنند که اسلام علت چنین پیشرفتی نبوده است تا اگر کمترین شبهه ای از مضر بودن اسلام برای بشریت در ذهن کسی وجود دارد آن نیز اینگونه حل شود و اثبات شود که بزرگترین افتخار تاریخی مسلمانان هم ربطی به اسلام نداشته است و عوامل دیگری را میتوان برای آن یافت. روبرو شدن با این واقعیت میتواند باعث شود که مسلمانان به جای بیهوده بالیدن به گذشته کاذبی که برای خود توهم کرده اند، به دنبال یافتن راه حلهای مدرن و سکولار برای رفع مشکلات جوامع خود باشند که در اینکار منفعتی بس بزرگ است.

در زمان حال بیش از هر گروهی بنیادگرایان سلفی معروف به وهابی-دیدگاه بنیادگرایانه ای در میان اهل تسنن که پیروان خود را به بازگشت به اسلام اصیل و بسیار سنتی فرا میخواند، در مورد این پیشرفتهای علمی لاف میزنند و شعار میدهند که این پیشرفتها بخاطر وجود سیستم خلافت و بنیادگرایی اسلامی بوده است، و مسلمانان اگر میخواهند همان درخشش گذشته را داشته باشند باید دوباره نظام خلافت اسلامی را که بعد از عثمانی ها از بین رفت احیا کنند. خوشبختانه سلفی ها با تشیع دشمنی شدیدی دارند و این سخنان زیاد از ایرانیان شنیده نمیشود. مخاطب اصلی این دروغ ها جوانان مسلمان زاده عرب هستند که بخاطر ضعفهای بزرگ مسلمانان در مقابل غرب احساس حقارت میکنند و چون به دنبال یافتن هویتی متفاوت برای خود هستند آمادگی بسیاری برای جذب شدن به این فرقه جانی و بی نهایت عقب مانده دارند. خوشبختانه به نظر میرسد که این عقده حقارت در میان ایرانیان به دلیل فرهنگ و تمدن پر ارزش ایرانی و نیز احترامی که ایرانیان برجسته برای ایران و ایرانیان در غرب کسب کرده اند وجود ندارد، ولی به هر روی شناخت علل واقعی پیشرفت علم در این منطقه میتواند این فرقه متوحش را نیز خلع سلاح کند و به مسلمانان بیاموزد که برای پیشرفت لازم نیست به عقب بازگردند بلکه باید عوامل پیشرفت را که ربطی هم به اسلام ندارند بشناسند و در تحقق آن عوامل بکوشند.

از سوی دیگر معلول بودن اسلام برای این پیشرفت علمی سبب ایجاد نوعی غرور و هویت کاذب در میان برخی از مسلمانان بویژه اعراب و سنی مذهبان شده است بطوری که گویا ایرانیان باید از اعراب متجاوز به خاک و فرهنگ و مردمانشان سپاسگزار باشند که با آتش زدن کتابخانه ها و تاختن به شهر ها و روستاها و کشتن مردان و زنان جنگجو و به بردگی کشاندن ماندگان و تجاوز جنسی و خرید و فروش زنان برده شده ایرانی و برای سالها خراج و باج گرفتن از مردم هزار و یک جنایت و تباهی دیگر که اعراب مسلمان مرتکب شدند، این تازیان نیمه وحشی بادیه نشین برای ملت بزرگ ایران از صحراهای عربستان علم به ارمغان آورده اند! این غرور کاذب اعراب و سنی مذهبان هم برای خودشان مخرب است هم کوتاه آمدن و نادیده گرفتن این بی شرمی ها توسط ایرانیان در مقابل این همه جنایت و خباثتی که مسلمان تازی مرتکب شده بودند برای ایرانیان مخرب است. همانطور که بایسته است از تاریخ خود درس بگیریم و اشکالات آنرا پنهان نکرده بلکه آنها را مطرح کنیم تا دیگر تکرار نشوند، شایسته است اگر اعتبار و افتخاری در تاریخ ما پنهان نیز این افتخار را عیان کنیم بلکه موجب اعتماد نفس و تکرار این افتخار آفرینی در میان ایرانیان شود. آنچه در این نوشتار می آید میتواند به هر ایرانی نشان دهد که ملت ما از چه نیروی فوق العاده ای برای درخشیدن برخوردار است تا جایی که در تیره ترین دوره های تاریخمان هم سبب درخشش و افتخار آفرینی شده ایم.

افزون بر اینها در پاسخ به پرسش بنیادین این نوشتار، پرداختن به مباحث و مسائل بسیار دیگری را می طلبد که هر کدام برای خود دارای اهمیت و ارزش بسیار هستند و میتوانند بخشهایی از تاریخ ما را روشن کرده و درسهای عبرتی برای آینده ما باشند. البته لازم به توضیح نیست که اگر این منافع عملی نیز در این بحث وجود نمیداشتند انجام آن برای یافتن حقایق دارای اهمیت بود ولی وجود این منافع عملی، اهمیت این بحث را چند برابر میکند.

این نوشتار در بخش نخست بدیلی را بجای اسلام برای توضیح پیشرفت علمی معرفی میکند، سپس به تشریح چگونگی پیشرفت علم در منطقه با مراجعه به بدیل مطرح شده میپردازد. سپس دوره انحطاط علم را با توجه به از میان رفتن عوامل یاد شده در بدیل شرح میدهد. بخش دوم ادعای اصلی که این نوشتار در مورد آن نوشته میشود را با رد کردن استدلالهای معروف و رایج در این زمینه رد میکند و نشان میدهد که آنها معتبر و درست نیستند. بخش سوم عکس ادعای اصلی این نوشتار را اثبات میکند و ادعای علت نبودن اسلام برای پیشرفت علمی را اثبات میکند. به عبارت دیگر بخش نخست مقدمه ایست بر موضوع، بخش دوم ادعای اصلی را انکار میکند و بخش سوم آنرا نفی میکند یعنی عکس آنرا اثبات میکند. در پایان لیستی از منابع که در نوشتن این نوشتار از آنها استفاده شده است خواهد آمد.

۲ معرفی بدیل برای توضیح پیشرفتهای علمی و تشریح مختصر تاریخی پیشرفت علم در منطقه

در این بخش ابتدا توضیحاتی در مورد اینکه اساساً علم چگونه پیشرفت میکند آورده میشوند، دیدگاه بدیلی برای پیشرفت علم در منطقه ارائه میشود، سپس با استناد به منابع تاریخی در مورد دوره شکوفایی علم در منطقه توضیحاتی آورده میشود و نشان داده میشود که این پیشرفتها با دیدگاه بدیل سازگاری دارند. در نهایت در مورد دوره پایان پیشرفت علمی و انحطاط مسلمانان مطالبی با استناد به منابع تاریخی ارائه شده و نشان داده میشود که این انحطاط به سبب از میان رفتن عوامل یاده در دیدگاه بدیل بوده است.

۲.۱ علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن چگونه پیشرفت میکند؟

در صورتی که پیشرفتهای علمی در ایران حاصل شده باشد و علت این پیشرفتها اسلام نباشد، گرچه ضرورتی وجود ندارد ولی شایسته است دیدگاهی جایگزین/بدیل معرفی شود که علت واقعی پیشرفت علم را تشریح کند. این دیدگاه را زین پس “دیدگاه بدیل”  میخوانیم. با نگاهی ساده به وضعیت جهان در هر لحظه میتوان به روشنی دید که برای پیشرفت علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن، برقراری شروط زیر لازم (ولی نه لزوماً کافی) به نظر میرسد:

  1. سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، که توسط حکومت ها، حاکمان یا اشخاص حقوقی ذی نفع انجام میگیرد و هزینه فراهم آوردن منابع لازم برای فعالیت های علمی و فکری میشود
  2. امنیت و ثبات، وسط میدان جنگ بعید است کسی به فکر پیشرفت علم بیافتد، امنیت حق مخالفت کردن و مناظره و بحث و جدل و آزادی اندیشه و بیان آنرا را نیز شامل میشود
  3. پشتیبانی از اندیشمندان، که شامل امنیت شغلی، آزادی فعالیتهای علمی و احترام و تکریم و بزرگداشت آنها میشود
  4. حضور دانشمندان و سابقه علمی، بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان هم دوره و شاگرد و استاد بوده اند، مثلاً سقراط، افلاطون، ارسطو – هگل، فوئرباخ، مارکس – راسل، فریگ، ویتگنشتاین و سایر این دست افراد در مراکزی رشد یافتند که سابقه علمی وجود داشت و قد بلند علمی آنها بخاطر پا روی شانه گذاشتن فرد پیشین بوده است. لذا وجود «سنت علمی» برای پیشرفت علم نیز ضروری به نظر میرسد، این سنت علمی گاهی از پیشرفتهای انفرادی افراد یک جامعه شروع میشود.

بر خلاف کسانی که ادعایی قطعی مبنی بر اینکه اسلام برای ایران علم آورده است میکنند، این نوشتار مدعی آن نیست که علت قطعی برای پیشرفت علم یافته است! به دلیل مسئله «اختیار» و وجود پیچیدگیهای فوق العاده در رفتار بشر اساساً نمیتوان کلی گویی های قطعی در مورد موضوعات مربوط به رفتار بشر کرد. لذا ساده اندیشیست اگر کسی برای فکر کند به آسانی میتوان پاسخی قطعی به پرسش «علم چگونه پیشرفت میکند؟» داد، یعنی عللی پیدا کرد که در صورت تحقق آنها پیشرفت علمی نیز ضرورتاً تحقق یابد. با علم به این واقعیت هرگاه در این نوشتار از رابطه علّی، علت و معلول سخن به میان آمد خواننده باید بداند که منظور علیت واقعی، آنگونه که در متافیزیک مطرح است نیست، بلکه نوع بسیار ضعیفی از علیت است. به عبارت دیگر این دیدگاه بدیل نمی گوید که هرگاه این شرایط وجود داشته باشند ضرورتاً علم نیز پیشرفت میکند. بلکه با نگاه کردن به مشترکات دوره هایی که در آنها علم پیشرفت کرده است، حدس میزند که این عوامل نقش کلیدی در پیشرفت علم داشته باشند، این حدس با شواهدی که در مورد پیشرفت در جوامع اسلامی بعداً ارائه میشود تقویت میشود، ولی همچنان تنها یک حدس استقرائی است.

شاید به دلیل صدق همین شروط است که  کشورهای ثروتمند و کشورهایی که امتیازات ویژه برای دانشمندان و فلاسفه خود قائل میشوند بیشترین پیشرفتهای علمی را در جهان دارند و برعکس کشورهای فقیر و کشورهایی که دانشمندانشان و فلاسفه آنها از رفاه برخوردار نیستند یا به حوزه شخصی و حقوق مدنی و اجتماعی آنها احترام گذاشته نمیشود معمولاً کمترین درخشش در علم و فلسفه را دارند. البته امروز خوشبختانه قدرتهایی در دنیا وجود دارند که این سرمایه های بشری را مورد حمایت خود قرار داده و آنها را از ده کوره های کشورهای عقب مانده جذب میکنند و امکان تحصیل و تحقیق برایشان فراهم میکنند. این اتفاق را برخی «دزدی مغزها» مینامند.

روشن است که برقرار بودن این شرایط بطور مستقیم ارتباط با دین ندارند بلکه مستقیماً به وضعیت سیاسی و اجتماعی یک اجتماع باز میگردد. بنابر این نمیتوان گفت هر دینی این شرایط را از بین میبرد یا برعکس، بلکه میتوان هر دین را بطور مستقل بررسی کرد و دید چگونه آن دین با تاثیری که در شرایط اجتماعی و سیاسی یک جامعه میگذارد شروط یاد شده در دیدگاه بدیل را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.

۲.۲ دوره شکوفایی و پیشرفت علمی در میان مسلمانان

دو قرن نخست بعد از اسلام را میتوان در یک پاراگراف اینگونه خلاصه کرد: در دوران حیات محمد عده ای تبهکار به این آیین مروج تبهکاری که حمله به نامسلمانان و تجاوز به ثروت و خاک و حتی زنان آنها را نه تنها مجاز بلکه واجب و وظیفه ای الهی میدانست پیوستند. این تاخت و تاز در زمان محمد محدود به منطقه عربستان بود ولی با مرگ محمد و پس از عبور از جنگهای معروف به رده-جنگهایی که در آنان مسلمانان مرتدین و کسانی که پس از مرگ محمد از اسلام برگشته بودند را سرکوب کردند، همان تبهکاران به جان باقی جهان افتادند و تا آنجا که میتوانستند اسلام را با خشونت و شمشیر پیش بردند و البته میان این تبهکاران و گردنکشان نیز وحدتی وجود نداشت و سر تقسیم قدرت و غنائم بدست آمده از غارت دیگر ملل به جان یکدیگر افتادند، جنگهای میان علی و معاویه، طلحه و زبیر، عایشه و خوارج و قتل امام حسین از این دست به جان هم افتادن ها بود.

آنچه روشن است این است که منطقه خاور میانه برای چندین سال روی صلح و آرامش را به خود ندید و تنها میدان رزم و غارت بود. هرچند بعدها هم اینبار ترکان بجای اعراب شمشیر اسلام را بر پیکر ملل وارد کردند و هرج و مرج را بر منطقه حاکم کردند اما بالاخره پس از جنگ «زاب»، آخرین خلیفه اموی مروان دوم بواسطه تلاشهای ابومسلم خراسانی سرنگون میشود و پس از ماجراهایی که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است خلافت بنی عباس در سال 132 هجری تشکیل میشود. مطالعه تاریخ نشان میدهد که اعراب تازه مسلمان تا پایان دروان بنی امیه هیچ علاقه ای به علوم عقلی نداشتند و فقط علوم حدیث و قرآن در این دوران رواج داشت. نظر حاجی خلیفه در این مورد خواندنی است:

عرب در صدر اسلام به هيچ يك از علوم مگر بزبان خود و معرفت احكام اسلام و فن طبّ كه بر اثر حاجت عموم نزد برخی از افراد آن قوم موجود بود بچيز ديگر توجّه نداشت و اين عدم توجّه از باب حفظ قواعد اسلام و دور داشتن عقايد مسلمين پيش از رسوخ و استواری بنيان ايمان، از خللی بود كه نتيجهء نفوذ علوم اوائل است تا آنجا كه روايت ميكنند مسلمانان آنچه كتاب در فتوحات بلاد يافتند سوختند و همچنين نظر در تورات و انجيل هم ممنوع بود تا اتحاد و اجتماع كلمه در فهم و عمل كتاب الله و سنّت رسول حاصل شود و اين حال تا آخر عصر تابعين (نسل دوم بعد از محمد) دوام داشت و از آن پس اختلاف آراء و انتشار مذاهب رواج يافت و توجّه بتدوين بميان آمد. صحابه و تابعين بر اثر خلوص نيّتی كه ببركت صحبت رسول الله داشتند و قرب عهد او و قلّت اختلافات و امكان مراجعه بثقات، از تدوين علم شرايع و احكام مستغنی بودند تا آنجا كه برخي از آنان از كتابت علم كراهت داشتند و در اين باب بآنچه از سعيد الخدری روايت شده استناد كرده و گفته اند كه او از پيامبر اذن كتابت علم خواست امّا پيغامبر او را اجازت نداد و از ابن عبّاس روايت كرده اند كه او كتابت را نهی كرده و گفته بود كه هركس پيش از شما بكتابت دست زد گمراه شد و مردی نزد عبدالله بن عباس رفت و گفت من كتابی نوشته ام و ميخواهم بر تو عرضه كنم و چون بدو نشان داد از وی گرفت و بآب شست . وی را گفتند چرا چنين كرد؟ گفت زيراهنگامی كه اطلاعات خود را نوشتند بكتابت اعتماد ميكنند واز حفظ دست ميكشند وعملشان از ميان ميرود.[1]

آنها با توجه به آیه 59 سوره الانعام که میگوید: «هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین آمده است» و دیگر آیات با این مضمون خواندن کتابهای دیگر را بدون فایده میدانستند. به همین خاطر است که در فتوحات خود به هر کتابخانه ای دست میافتند به آتش می کشیدند.هنگامی كه عمروبن العاص مصر را فتح كرد و بر ذخائر علمي اسنكدريه دست يافت بفرمان عمر آنها را سوخت و در ايران نيز فاتحان عرب از نظاير اين اعمال خودداری نكردند و سعدبن ابی وقاص بفرمان خليفه خزانه های كتب ايران ميان برد.[2]

در مدتی که حکومت در دست اعراب اموی بود تقریباً هیچ توجه جدی به علم نشد. اعراب تازه مسلمانان اشتغال به علم را کار موالی و بندگان میدانستند و از آن ننگ داشتند. این روند ادامه داشت تا عباسیان با کمک ایرانیان به خلافت رسیدند. ابن خلدون مورخ بزرگ دنیای اسلام در مورد تاثیر ایرانیان مینویسد:

از امور غريب يكی اينست كه حاملان علم در اسلام غالباً از عجم بودند خواه در علوم شرعي و خواه در علوم عقلی و اگر در ميان علما مردی در نسبت عربی بود در زبان و جای تربيت و پرورش از عجم شمرده ميشد و اين از آن روی بود كه در ميان ملّت اسلام در آغاز امر علم و صنعتی بنا به مقتضای سادگی و بداوت آن وجود نداشت و احكام شريعت و اوامر و نواهي خداوند را رجال بسينه ها نقل ميكردند و مأخذ آنرا از كتاب و سنّت بنحوی كه از صاحب شرع و اصحاب او گرفته بودند ميشناختند.  دراين هنگام تنها قوم مسلمان عرب كه از امر تعليم و تأليف و تدوين اطلاعی نداشت و حاجتی آنان را بدين كار برنمی انگيخت و درتمام مدت صحابه و تابعين وضع به همين منوال بود… و ما قبلاً گفته ايم كه فنون نتيجه حضارت است و عرب دورترين مردم از آنند پس علوم خاص نواحی متمدن گشت و عرب از آن دور ماند و متمدنين اين عهد همه عجم و يا از كسانی بودند كه در معنی از آن دسته شمرده ميشدند يعني موالی و اهل شهرهايی كه در تمدن و صنايع و حِرَف پيرو عجمان بودند زيرا ايشان بر اثر رسوخ تمدن در ميان خود از هنگام دولت پارسيان برای اينكار بهتر و صالح تر بوده اند.[3]

اما این وضعیت در دوره عباسی تغییر میکند و مهم ترین دوره پیشرفت علمی در مناطق مفتوحه اسلامی در همین دوره عباسی انجام میگیرد که آنرا گاهی دوران زرین اسلام نامیده اند. دوره عباسی همچنین برابر است با دوره ای که شیعیان زیر بیشترین فشارها بودند و امامان شیعه گاهی به زندان افتادند. از همین روست که شیعیان حکام عباسی را ظالم میدانند و دست آوردهای آنان را کوچک می شمارند و مردم عامی شیعه با این دوره از تاریخ اسلام نا آشنا هستند، حال آنکه سنی مذهبان معمولاً به این دوره به شدت افتخار میکنند و هرگاه از مدنیت مسلمانان سخنی گفته میشود این دوره را به رخ دیگران می کشند. افزون بر سنی مذهبان اعراب ناسیونالیست و پان عربیست به دوره عباسی به شدت علاقه مندند و به آن افتخار میکنند.

مهمترین حرکتی که در دوره عباسی شکل میگیرد و مبنای تمام پیشرفتهای علمی میشود حرکتی است که از آن با فرنام «نهضت ترجمه» یاد میشود. نهضت ترجمه حرکتی با پشتیبانی حکومتی برای ترجمه آثار کتبی نویسندگان باستانی یونانی، هندی، ایرانی و غیره به زبان عربی بود. رواياتی ضعيف شروع ترجمه كتب علمی و فلسفی را به اواخر خلافت اموی نسبت ميدهد، اما پژوهشگران اين روايات را جعلی ميدانند.[4]شروع ترجمه را به ماجرايی در مورد بيماری منصور خليفه عباسی نسبت ميدهند. منصور به بيماری معده دچار ميشود و پزشكان كه در دربار او بودند نميتوانند او را درمان كنند به همين خاطر جورجيس بن بختيشوع كه رياست بيمارستان جندشاپور را بر عهده داشته، را احضار ميكند. جورجيس منصور را معالجه ميكند و منصور او را نزد خود نگاه ميدارد و جورجيس شروع به ترجمه كتابهايی در زمينه طب ميكند.[5] منصور به نجوم نيز بر طبق عقايد خرافی خود علاقه فراوان داشت به همين دليل يكی از مشاهير نجوم ايران به نام نوبخت و پسرش ابوسهل به خدمت خلفای عباسی درآمدند و كتابهای زيادی را از پهلوی به عربی ترجمه كردند و منجمان ديگری از ايران، روم و هند به دربار راه يافتند و كتابهای زيادی را در زمينه نجوم ترجمه كردند.[6] اين علم دوستی در زمينه‌های ديگر نيز ادامه يافت.

نهضت ترجمه تا دوران هارون الرشيد به همين روال ادامه يافت. تا اين دوران ديگر خلفا بر اثر مجالست با پزشكانی که با فلسفه و علوم نیز آشنا بودند، به علم علاقه‌مند شدند و ديگر اگر به شهر جديدی دست ميافتند كتابخانه‌ها را نمی‌سوزاندند بلكه به حمل و نقل آنها به عربی دستور می‌دادند. چنانكه هارون در جنگهای خود در روم كتابهای كتابخانه‌ها را به بغداد برد و طبيب خود يوحنا بن ماسويه را به ترجمه‌ی آنها مامور كرد.[7]اوج نهضت ترجمه در زمان خلافت مامون عباسی است. بعد از هارون الرشيد پسرش امين كه از مادری هاشمی نژاد و حامی سياست عربی بود به خلافت رسيد. ايرانيان امين را كشتند و مامون را كه از مادری ايرانی بود به قدرت رساندند. خلفای عباسی به دليل اينكه به خلافت رسيدن خود را مديون ايرانيان ميدانستند به ايرانيان خيلی پروبال ميدادند و حتی آنها را به وزارت خود منصوب ميكردند. مامون كه هم مادری ايرانی داشت و هم ايرانيان او را به قدرت رسانده بودند بيش از پيش به ايرانيان توجه می‌كرد. سردار بزرگ مامون در اين هنگام طاهر ذواليمينين و وزير او فضل بن سهل سرخسی بود كه هر دو از متعصبين به سياست ملی ايران بودند. توجه مامون به ايرانيان به حدی بود كه مردی شامی به او اعتراض كرد و گفت: «به عرب چنان نظر كن كه به پارسيان می‌نگری» .[8] دكتر ذبيح الله صفا می‌نويسد: نفوذ ايرانيان در دستگاه حكومت اسلامی چند نتيجه داشت و از آنجمله است: 1- رسوخ تمدن و عادات و رسوم و تشكيلات اداری و اجتماعی ايرانيان در تمدن اسلامی  2- انحصار مقامات عاليه به ايرانيان  3- ايجاد نهضت بزرگ علمی و اجتماعی كه منجر به تشكيل تمدن بزرگ اسلامی گرديد.[9]

ترجمه كتابها در تمدن اسلامی با طب و نجوم شروع شد. بر اثر نفوذ مذهب معتزله و نياز معتزليان به بحث و استدلال توجه به ترجمه كتابهای فلسفه و منطق نيز آغاز شد. اما مطلبی كه بايد به آن توجه كرد اين است كه مترجمان و پديدآورندگان واقعی علوم از ستاره‌پرستان حران و يا از مسيحيان آرامی و ايرانی و يا از زرتشتيان و هندوان بودند و غالب آنان هم دين اصلی خود را مدتی در خاندان خويش نگاه ميداشتند و مدتها از قبول اسلام خودداری كردند و اصولا مسلمين تا مدتی چنانكه بايد اقبالی به علوم نداشتند و حتی مخالفت با علوم عقلی را مدتها به عنوان پيروی از دين و مبارزه با الحاد و مذاهب تعطيل به شكل يك سنت موروث نگاه داشته و غالباً دانشمندان خاصه فلاسفه را به كفر و زندقه متهم كرده‌اند.[10]

مولف كتاب «تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» بخشی از كتاب خود را به ذكر نام مترجمان اختصاص داده است و اين نكته را خاطر نشان كرده است كه تقدم در ترجمه‌ی همه‌ی اين كتب با دو قوم ايرانی و سريانی است و از مابقی اقوام در اين باب شده باشد چندان نيست كه به شمار آيد و با زحمات اين دو قوم سنجيده شود.[11]

افراد و خاندانهای متعددی در نهضت ترجمه نقش مستقیم داشتند از جمله: خاندان بختيشوع از عيسويان نسطوری ايران بودند و پدر خاندان جورجيس رياست بيمارستان جنديشاپور را بر عهده داشت. ابن المقفع كه تا اواخر حيات بر دين زرتشت و علی الظاهر بر دين مانی بود و به زبان پهلوی تسلط داشت، درباره‌ی او گفته‌اند كه زنديق و معارض قرآن بوده است.[12] ثيوفيل الرهاوی – ابن ثوما از نصرانيان رها و مطلع در علم نجوم و رئيس منجمان مهدی خليفه بوده است. خاندان نوبخت كه از زرتشتيان اهواز بوده اند و بعد اسلام اختيار ميكنند. ربن الطبری، طبيب و منجم و عالم به رياضيات و هندسه بوده است. قفطی او را از يهوديان طبرستان و طبری او را نصرانی دانسته است. ابوزكريا يوحنا بن ماسويه از اطباء معروف جنديشاپور و يهودی  بوده است. محمد بن ابراهيم الفزاری از منجمين بزرگ ايرانی معاصر منصور خليفه‌ی عباسی بوده است. خاندان حنين: نخستين فرد اين خاندان ابوزيد حنين بن اسحاق العبادی الطبيب از عيسويان حيره بوده است و تا آخر عمر مسيحی ماند ولی پسرانش داود و اسحاق اسلام اختيار كردند. قسطا بن لوقا البعلبكی اصلش از نصارای شام و شهر مشهور بعلبك بوده است. حبيش بن الحسن الاعسم الدمشقی يكی از مترجمان و طبيبان عيسوی بوده است. عيسی بن چهار بخت از عيسويان جنديشاپور بوده است. ابوزكريا يحيی بن عدی بن حميد بن زكرياء التكريتی المنطقی، مترجم و منطق دان كه بر مذهب نصاری يعقوبی بوده است. ابن وحشية الكلدانی كه نبطی بوده است. كنكه هندی كه از پزشكان هندی جنديشاپور بوده است. ابن دهن كه از مترجمان هندی بوده است. از ديگر مترجمان موسی بن خالد معروف به الترجمان، يوسف الناقل و علی بن زياد التميمی كه هر سه تن ايرانی بوده‌اند.[13]

از كارهای جالبی كه در دوران خلافت عباسی انجام ميشود و كمك زيادی به رونق علم و فلسفه ميكند، ايجاد بيت الحكمه است. زمان دقيق تاسيس اين مراكز مشخص نيست اما به نظر ميرسد در زمان هارون تاسيس شده باشد و در دوران خلافت مامون به اوج رسيده باشد. بر اساس منابع تاريخی نخستين كسانی كه در بيت الحكمة كار می‌كردند ايرانيان بوده‌اند. ديميتری گوتاس می گويد: بيت الحكمة ميراث بر جای مانده از ساسانی است كه در دوره ساسانی كتابخانه‌ی سلطنتی و يك بايگانی مطلوب بوده است.[14]

در مورد خلفایی که مشوق پیشرفت علوم بودند میتوان گفت که برخی از آنان یقیناً مسلمان متعصبی نبوده اند، شايد حكم فقها مبنی بر اسلام ظاهری و زنديق بودن آنها درست باشد. این خلفا، دانشمندان و مترجمان را که غالبا مسلمان نبودند را در عقاید خود آزاد می گذاشتند و به شدت از آنها حمایت میکردند. مثلا منصور به حاجب خود ربیع دستور میدهد که برای جورجیس پسر بختیشوع شراب حاضر کند و وقتی ربیع از این کار امتناع کرد، منصور او را دشنام  داد و گفت باید خود متعهد این کار شوی.[15] نظیر این رفتار را رشید در بزرگداشت جبرئیل بن بختیشوع داشت چنانکه گویند چون به سفر حج رفت در مکه جبریل را دعای خیر کرد. وی را گفتند که او ذمی-نامسلمانانی که در پناه مسلمانان بعنوان شهروند درجه دو و حقوق کمتر زندگی میکنند است. گفت آری و لیکن صلاح بدن من و قوام آن بدوست و صلاح مسلمین به من پس صلاح مسلمانان در نیکو حالی و بقای جبریل است.[16] نمونه هایی از این رفتارها در برابر دانشمندان از خلفای عباسی فراوان است.[17] این رفتارها را با رفتار مسلمانان بنیادگرا و دستور العملهای غیر انسانی و تبعیض آمیز اسلام در مورد رفتار با نامسلمانان مقایسه کنید.

سر انجام عباسیان نیز پس از حمله مغولها و با همکاری و خیانت شیعیان به خلافت اسلامی سرنگون میشود. سرنگون شدن آخرین خلافت بزرگ عربی در تاریخ جهان و پدید آمدن دولتهای محلی در مناطق مفتوحه، بویژه سر کار آمدن سامانیان و سلجوغیان در منطقه ما بر رونق علم و دانش افزود و سنتهای پیش از اسلام را تقویت کرد و اندیشمندان جدیدی ظاهر شدند. ملتهای منطقه از زیر یوغ عرب خلاصی یافتند و اینبار اعراب بودند که برده ترکان شدند و همان بلایی که اعراب مسلمان سر دیگران آوردند ترکان مسلمان با شدت کمتری بر سر اعراب آوردند. بیشتر اندیشمندان و فلاسفه اصلی تاریخ مسلمانان بعد از نابودی عباسیان ظهور کردند، حکومتهای سامانی میزبان ادبا و اندیشمندانی چون رازی، بیرونی، و ابن سینا بودند و آنها را گرامی میداشتند، سلاجقه نیز همزمان با خیام بودند و وی را گرامی داشتند تا جایی که خیام نام گاهشمار خورشیدی خود را به افتخار «سلطان جلال الدین ملک شاه»، «گاهشمار جلالی» نامید.

علت واقعی پدید آمدن پیشرفت های علمی در دوران شکوفایی را باید در شروط مطرح شده در دیدگاه بدیل جستجو کرد.

شرط نخست- سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، توسط خلفای عباسی فراهم شد. در مورد اینکه علت این احساس نیاز یا علاقه خلفای عباسی به پیشرفت علم چه بوده است سه دیدگاه مختلف وجود دارد:

دیدگاه نخست- معمولاً دیدگاه ملایان شیعه است و آن این است که امامان شیعه علامه دهر بوده اند و مردم برای یافتن پرسشهای خود به آنها گرایش پیدا میکردند، حال آنکه خلفای عباسی قدرت خود را در نابود کردن ایشان میدیدند لذا سعی میکردند مراکز علمی و علما و فلاسفه و متکلمین دیگر را تقویت کنند و سرمایه در اختیار آنها قرار دهند تا توجه را از آنها به سوی دیگران منحرف کند. این دیدگاه درست به نظر نمیرسد چون شیعیان در دانشمند و فهیم بودن امامان شیعه اغراق میکنند. دلایل دیگری که برای این قضیه آورده میشود یکی علاقه شخصی این خلفا به علم و دانش و هنر و غیره است و دیگری نیاز آنها به پیشرفت علم. ممکن است که بتوان هریک از این سه علت را در کنار هم علل فراهم آمدن سرمایه برای پیشرفت علم بدانیم اما به نگر من مهمترین علت، سومین علت است.

دیدگاه دوم– روشن است که خلفا بیش از هر چیز دیگری علاقه به زنده و سلامت ماندن خود و اعضای خانواده خود داشته اند و دسترسی به پزشک نیازی است که همواره همراه بشر بوده است، لذا اگر دلیل دیگری هم وجود نمیداشت خلفا برای حفظ سلامت و دوام حیات خود هم که شده به پزشکان نیاز داشتند. باید توجه داشت انفکاک علوم مختلف و فلسفه و دسته بندی های امروزی در آن دوره وجود نداشته اند و بطور کلی علم، فلسفه و پزشکی و ریاضیات و اختر شناسی و حتی کهانت را نیز شامل میشده است و یک عالم در همه این موضوعات باید تا حدودی علم می داشت چون این موضوعات در آن دوره به یکدیگر ارتباط تنگاتنگی داشتند. لذا نیاز خلفا به پزشک و در نتیجه تربیت پزشکان و پیشرفت علوم مربوط به پزشکی نتیجه اش پیشرفت در تمام این رشته ها و شاخه ها میشده است و محدود به پزشکی باقی نمیمانده است. بنابر این دلایل کافی برای اینکه خلفا در پیشرفتهای علمی سرمایه گذاری کنند وجود داشته و این سرمایه فراهم بوده است. افزون بر این مهم از دیگر موارد منافع خلفا که در گرو گسترش دانش بود سلامت سپاهیان و تیمار زخمی شده ها بود که این موضوع نیز پیشرفت و گسترش دانش بویژه پزشکی را پر اهمیت تر میکرد.

دیدگاه سوم– افزون بر نفع شخصی خلفا، مسلمانان بطور گروهی به منطقه ای دست یافته بودند که ساکنان آن بر خلاف ساکنین عربستان آن دوره مردمی بافرهنگ و متمدن بودند و از افکار متنوعی برخوردار بودند لذا از مسلمانان دلیل و استدلال میخواستند و مسلمانان برای اینکه در مباحثات شکست نخورند مجبور بودند به رنگ مردم منطقه در آیند، یعنی این مسلمانان نبودند که علم را به منطقه آوردند بلکه این منطقه بود که علم را به مسلمانان آموخت. افرون بر این مسلمانان به دوره ای رسیده بودند که لازم بود مغزها را هم در کنار شمشیر ها بکار بیاندازند تا بتوانند فقه و حدیث و تاریخ را سازمانیافته و دقیقتر کنند لذا مجبور به روی کردن به منطق و فلسفه ای که میراث یونانیان بودند.

شرط دوم- امنیت و ثبات، علی رغم اینکه خلفای عباسی دشمنان بسیاری داشته اند اما نسبت به گذشته حاکمیت آنها امن تر بود و به دلیل خیانت های برخی از ایرانیان همچون افشین، یا همدستی برامکه با خلفای عباسی، بغداد در این دوره از امنیت و ثبات نسبی برخوردار بوده است و جنگ و هرج و مرجی برای مدتها در بغداد شکل نگرفته بود. در بغداد بخاطر قدرت عباسیان و البته خیانتهای ایرانیان امنیت و ثبات حاکم بود.

شرط سوم- پشتیبانی و تکریم از اندیشمندان، نیز در زمان عباسی از جانب خلفا انجام میگرفت، افزون بر علما برخی از خلفای عباسی علاقه مند به موسیقی، هنر و ادب نیز بودند و مروجین و بانیان آنها گاهی مورد تکریم و پشتیبانی دستگاه عباسی قرار میگرفتند.

شرط چهارم- حضور دانشمندان و سابقه علمی، نیز عامل دیگری بود که از آن یاد کردیم و این همان چیزی است که در ایران وجود داشت و در عربستان نمیتوانست وجود داشته باشد! لذا همین عامل است که سبب شده است اسلام در عربستان دانشمند تولید نکند اما به ادعای مسلمانان در ایران سبب تربیت دانشمندان شود! در این باب به سه نکته اساسی باید اشاره کرد:

نکته نخست– قدرت گرفتن براکمه: از وقایع مهم دوره عباسی حضور پر رنگ چند خاندان ایرانی از جمله برامکه، طاهريان، آل‏سهل، برمكیان و بختيشوع، نوبخت و افرادی که به خانواده خاصی مرتبط نبودند بود، که مهمترین آنان خانواده برمکی بود که نماد نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت به شمار میرفتند. بیشتر مورخین برامکه را از نسل برمک از حاکمان بلخ و گرداننده معبد بودائی نوبهار که حکم یک دانشگاه را نیز داشت و مرکزی علمی بود دانسته اند، از این رو این خاندان که تجربه حکومت داشت این تجربه را در اختیار خلفای تازی گذاشت و وزارت چند تن از خلفای عباسی را این خاندان بر عهده گرفتند و به خلفا تا جایی نزدیک بودند که گفته میشود هارون عباسی یحیای برمکی را «پدر» خطاب میکرده است. این خاندان بواسطه همکاری با ابومسلم خراسانی و مبارزه مشترک علیه بنی امیه توانستند پس از سرنگونی آن سلسله به دستگاه عباسی نفوذ یابند. سر انجام برامکه توسط دستگاه خلافت سرنگون و نسلشان منقرض شد، دلیل درگیری بین بنی عباس و برامکه را حسادت بنی عباس به آنان دانسته اند زیرا حضور پر رنگ این خاندان سبب کم رنگی و احساس حقارت کردن خلفا در مقابل ایرانیان میشده است، پس از سقوط برامکه بوده است که جنبشهای شعوبیه در ایران شکل میگیرند و در نهایت سبب سقوط بنی عباس و بازگشت ملل خاور میانه به حکومتهای محلی میشوند. از برجسته ترین کارهای برامکه که در دستگاه عباسی فعالیت میکردند راه انداختن جنبش ترجمه بود که چنانچه گفته خواهد شد تداوم برنامه ای در زمان ساسانیان بوده است و این نهضت ترجمه همان چیزیست که مسبب پیشرفتهای علمی در میان مسلمانان شد. برامکه همچنین افراد فرهیخته و ادیبی خوانده شده اند که طبیعتاً رویی خوش به این موضوعات نشان میداده اند. مهمترین چهره های برامکه خالد، یحیی، فضل و جعفر بوده اند، دانشنامه اسلامی در مورد یحیی برمکی و خدمات او در مدخل برمکیان این چنین گفته است:

درکنار فعالیت سیاسی وحکومتی ، یحیی حامی جدی علوم وفنون وادبیات بود. فهرست نام سرشناسانی که با حمایت او به کار فرهنگی پرداختند، مفصل وتحسین برانگیز است . ترجمه و تفسیر مجسطی بطلمیوس را برخی به تشویق او دانسته اند که چون تفسیر نخست او را قانع نکرد، ابوحَسّان و سَلْم ، صاحب بیت الحکمه ، را بر این کار گمارد و آنان بخوبی از عهده بر آمدند (ابن ندیم ، ص 327). یحیی همچنین مشوق دانشمندان هندی بود. ابن ندیم (ص 409) اشارة صریح دارد به اینکه برمکیان در روزگار فرمانروایی عرب تنها کسانی بودند که در شناخت هند و آوردن حکمای هندی اهتمام جدی داشتند که شاید به سبب خاستگاهشان ، شرق ایران ، باشد. یحیی مُنَکه یا کُنکه هندی را برانگیخت تا کتاب سُسْرَد را حاوی ده مقاله در پزشکی ، به عربی ترجمه کند که تا مدتها و تا زمان رازی «کُنّاش »  =مرجع مختصر و مفید  معتبری در پزشکی بود (ابن ندیم ، ص 360). این دو، منکه و یحیی ، ساعات بسیاری در مصاحبت یکدیگر می گذراندند (ابن قتیبه ، ج 1، ص 24ـ 25). ابن دُهْن ، رئیس بیمارستان برامکه ، از دیگر مترجمان متون طبی از هندی به عربی ، نیز پروردة یحیی بود (ابن ندیم ، همانجا؛ زیدان ، ص 608). علاقة یحیی به هندشناسی موجب شد تا کسانی را به هند فرستد و اطلاعات گرد آمده در اثری با عنوان کتابٌ فیه ملل الهند و ادیانها جمع شود (ابن ندیم ، ص 409). یحیی همچنین از مشوقان انتقال تجارب پزشکی ایرانیان به جهان اسلام بود. خانوادة بختیشوع از جمله پروردگان او و فرزندان وی اند. از ثابت بن سنان حرّانی نقل است که رقم بخششهای برمکیان به جبریل بن بختیشوع (متوفی 213) به هفتاد هزار درهم بالغ می شده است (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 8، ص 245). در زمان وزارت یحیی ، بیت الحکمه بنیان گذاشته شد که اصحاب آن از نامیترین متفکران این دوره ، چون علی بن هیثم ، علی بن منصور، سکاک و هشام بن حکم بودند که شخص اخیر از مصاحبین ویژة یحیی بود و مجالس بحث او را در کلام اداره می کرد (ابن ندیم ، ص 223 نجوم نیز از دانشهایی بود که یحیی هم به تشویق صاحبانِ آن و هم به تبحر در آن شهرت داشت (جهشیاری ، ص 200). او حامی ابو حفص عمربن فرخان طبری و ابوبکر محمدبن عمر، پسر او، بود (صفا، ج 1، ص 109ـ110؛ قفطی ، ص 242). ابن ندیم (ص 419) همچنین نام یحیی را در زمرة فیلسوفانی آورده که در کیمیا سخن گفته اند.

یحیی در ادبیات نویسنده ای بلیغ و درست رای و از پیشروان انشا و کتابت در عصر خود بود (یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 19، ص 5ـ9؛ ثعالبی ، ص 147؛ ابن طقطقی ، ص 235). ابن ندیم او را، به استناد سخن ابن حاجب نعمان و محمدبن داود، در زمرة شاعران «مُقِلّ» (کم گوی ) آورده است (ص 190) و آثار این دوره مشحون از کلمات قصار اوست (برای نمونه رجوع کنید به ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 256؛ جهشیاری ، ص 136؛ ابن اثیر، ج 5، ص 116، 132؛ ابن طقطقی ، ص 240).

او حامی واقدی و نخستین شناسندة فقاهت و علم او در بغداد بود (ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 321ـ322؛ ابن خلکان ، ج 6، ص 224ـ225) و نیز سیبویة نحوی در سفرش به بغداد از حمایت یحیی برخوردار شد و با جایزة ده هزار درهمی وی به بصره بازگشت (ابن ندیم ، ص 57؛ یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 16، ص 119). شاعرانی چون ابو عمرو کلثوم بن عمرو عَتّابی (حصری ، ج 2، ص 62)، عباس بن احنف ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «عباس بن احنف »؛ جهشیاری ، ص 169)، سلم خاسر (ثعالبی ، ص 77)، ابوالینبغی (جهشیاری ، ص 156)، ابوثابت عبدالعزیزبن عمران زُهْری معروف به ابوثابت اعرج (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 6، ص 159) در حمایت او بودند. او مشوق عبدالله بن هلال اهوازی در برگردانیدن کلیله از فارسی به عربی بود (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به محجوب ، ص 110ـ112). ظاهراً یحیی ‹ برای آسانیِ به خاطر سپاری کلیله در آموزشهای جعفر، دستور داد که ابان بن عبدالحمید لاحقی آن را به نظم آورد (جهشیاری ، ص 165).

وی همچنین پرورندة دولتمردانی بود که ادامه دهندة سنت برمکیان در دستگاه خلافت بودند، از جمله فضل بن سهل بن زادانْفَرُخ (جهشیاری ، ص 182ـ183)، در واقع ، تمام خاندان سهل که در آن هنگام زردشتی بودند در حمایت یحیی قرار داشتند (هندوشاه بن سنجر، ص 161ـ162) و به دست او مسلمان شدند (عقیلی ، ص 69). یحیی به آبادانی نیز توجه داشت ، از جمله : حفر نهر سیحان ، شعبه ای از دجله در بصره (بلاذری ، ص 119؛ ابن فقیه ، ص 93)، حفر نهر اباالجیل و بنای بازاری در بغداد که بعدها مأمون به اقطاع طاهربن حسین داد (طبری ، ج 8، ص 266؛ جهشیاری ، ص 134؛ ابن قتیبه ، ج 4، ص 110، پانویس 3، یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ج 3، ص 195)…

همان منبع در مورد جعفر برمکی گفته است:

جعفر عالم پرور نیز بود. همو در175 بختیشوع را به بغداد فراخواند که بعدها در190 طبیب مخصوص هارون شد (اولیری ، ص 248؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «بختیشوع »). جعفر موجب آشنایی هارون و جابربن حیّان بود که الادویه را برای او نگاشت و با سقوط برمکیان در 188 به کوفه بازگشت (قنواتی ، ج 2 ب ، ص 774ـ775). و به گفتة برخی ، مراد از جعفری که در آثار جابر از او سخن می رود جعفر برمکی است (ابن ندیم ، ص 420) جعفر، همانند دیگر برمکیان ، از مشوّقان نهضت ترجمه و موجب آشنایی خلیفه با علوم عقلی بود (اولیری ، ص 113، 249).ترجمة اصول اقلیدس و مجسطی بطلمیوس را نیز به اشارة او دانسته اند (همان ، ص 239 و نیز رجوع کنید به یحیی ).

سر انجام برامکه هم که در تاریخ از آن با نام «ایقاع» (به معنی افکندن و برانداختن) یاد میشود چیزی نبود جز اینکه نزدیک هزار تن از افراد این خانواده را در زمان هارون رشید خلیفه مشهور عباسی قتل عام کردند (طبری ، ج 8، ص 296؛ مقدسی ، ج 6، ص 105؛ مجمل التواریخ والقصص ، ص 345) و اموالشان را به غارت بردند به قول همان دانشنامه اسلام «برمکیان پس از سالها حکومت و طی سه نسل احراز مهمترین مقامات دیوانی و حفظ و اجرای روش و منش اداری و نظامی ایران عهد ساسانی همراه با تجدید اشرافیت عرب ، از میان رفتند»، روشن است که حتی دانشنامه اسلامی هم معترف به رفتار «ساسانی» برامکه است، و این گفته کاملاً درست است زیرا در زمان عباسی نیز همچون در دوره ساسانی حل و فصل و اداره بیشتر امور اجتماعی به دست منشیان و مستوفیان بود و در هر دو دوره این کار توسط ایرانیان انجام میشد. حال پرسش بنیادین این است، پیشرفت علوم در عهد ساسانی به چه علت بود؟ به علت حضور اسلام یا به علت حضور برامکه در دستگاه عباسی؟

نکته آخر در مورد برامکه این است که در مورد قتل عام آنان و علت اصلی آن دیدگاه های مختلفی وجود دارد اما آنچه غیر قابل انکار است این است که آنان به جرم یا به بهانه زندیق بودن و بیخدایی و بطور کلی روی خوش نشان دادن به مخالفان اسلام سر به نیست شدند (الفخری، برگ 208 و 209). دانشنامه اسلام در این مورد میگوید:

از آنجا که یحیی و همراهانش در زندان مخصوص زنادقه زندانی شدند (ابن خلکان ، ج 1، ص 337)، می توان احتمال داد که نوعی بددینی و کفر و زندقه نیز به آنان نسبت داده بوده اند. نکاتی چند این گمان را تقویت می کند: در بیت الحکمه جناح نیرومندی از متفکران دگراندیش ، شعوبی یا متعلق به نحله های فکری گوناگون رفت وآمد می کردند. ابوالربیع محمدبن لیث ، دشمن یحیی ، در گفتگو با هارون الرشید بر افکار الحادی وی انگشت می نهد (طبری ، ج 8، ص 288). اصمعی برمکیان را متهم می کند که هر گاه در حضور ایشان سخنان شرک آمیز گفته می شود، شادمان می شوند و در برابر تلاوت آیات قرآن از گفته های مزدک سخن می گویند (جهشیاری ، ص 161؛ ابن قتیبه ، ج 1، ص 51). همچنین آنان متهم شده اند به این که مجوسانی در لباس اسلام اند که آیینهای شرک آمیز را پنهانی به اسلام وارد می کنند (بغدادی ، ص 285). گویا این تهمت در میان مردم پراکنده شده بود، چنانکه یکی از مردمان عادی ، فضل را به سبب زندقه ، ناسزا می گوید (جهشیاری ، ص 208).

و این برخورد مسلمانان با برامکه تازه مسلمان شده بود که سر انجام به جرم کفر و زندیق بودن (ابن خلکان ، ج 1، ص 337) نتیجه خدمات خود به مسلمانان را دیدند و خشونت و توحش خلیفه مسلمان سبب شد که این راز برای همیشه در تاریخ بماند که برامکه براستی چه بودند؟ مسلمان یا بیخدا و زندیق؟ اما آنچه روشن است این است که این خاندان نتیجه خدمات خود به مسلمانان و خیانت خود به ایران زمین را اینگونه دادند و ای کاش همه خائنین به ایران و خادمین اسلام به همین سرنوشت دچار میشدند. سقوط برامکه برای عباسیان نتیجه خوبی نداشت، به قول مسعودی » پس از برمکیان، کارها مختل شد و مردم، بی تدبیری و سوء سیاست هارون را آشکارا دیدند (التنبیه و الاشراف، ص 199).

نکته دوم- سابقه تدریس و ترجمه علوم یونانی در دوران ساسانی: معمولاً بیشترین خدمتی که مسلمانان به علم کرده اند را حفظ و ترجمه آثار یونانی میدانند که در صورت عدم وجود مسلمانان ممکن بود از بین بروند و همانطور که گفته شد برامکه پایه گذار این کار در زمان عباسیان بودند، اما معمولاً نقش ایرانیان در سایر دورانها در حفظ این علوم نادیده گرفته میشود، این درحالی است که این سنت در زمان ساسانی ها نیز وجود داشته است، نه تنها آثار یونانی در دوره ساسانی ترجمه میشدند بلکه ساسانی ها میزبان فلاسفه و دانشمندان یونانی بودند. در اثبات این مدعا از دو کتاب غربی نقل قول خواهیم کرد:

خسرو در امور دینی دارای بردباری و تحمل و آزاد اندیشی بود، و ما چیزی از آزار و تبعیض های سازمانیافته مذهبی در دوره حکومت او نمیشنویم. هرچند برخی از زیر دستی های او گاه تعصبات خشکی از خود در مقابل اقلیت های مذهبی نشان میدادند ولی در مقابل جاستینیان (امپراطور روم 483 تا 565 میلادی) که بر منحرفان و کافران دینی بسیار درشت و خشک بود، در دوره خسرو چنین وضعیتی در ایران وجود نداشت. در سال 529 جاستینیان آکادمی آتن را که مرکزی برای تدریس و تحقیق در علوم و فلسفه یونان باستان بود (و موسس آن افلاطون بود)  تعطیل کرد. در نتیجه برخی از فلاسفه به خسرو پناهنده شدند. هرچند خسرو از آنان استقبال کرد و بخوبی با آنها رفتار کرد، ایشان برای میهن خود دلتنگ شدند. بنابر این خسرو در یکی از قرار دادها که بین دو امپراطوری بسته شد برای ایشان از جاستینیان طلب عفو وامان کرد و ایشان توانستند به آتن بازگردند. پادشاه پارس در دربار خود پزشکان یونانی و متفکران متعددی را نگه میداشت و مدرسه ای برای نظریه های یونانی، یا یک دانشگاه ابتدائی برای آنها در گندیشاپور تاسیس کرد که تا دوران اسلامی باقی ماند. نه تنها در این دوره آثار یونانی بلکه آثار سانسکریت نیز به فارسی میانه برگردان شدند. یکی از دانشمندان معروف دربار برزویه نام داشت که بسیاری از ترجمه ها از سانسکریت به پهلوی منسوب به وی است. از جمله مجموعه ای از افسانه ها که در دوره اسلامی به کلیه و دمنه با ترجمه به عربی ابن مقفع شناخته میشود و نام آن پنشاتنترا بوده است.[18]

در زمان خسرو یکم (537-79) امپراطوری ساسانی به اوج خود رسید. در جنگ با امپراطور روم شرقی در سال 540 آنتویچ (Antioch) تسخیر شد و ساکنین آن در شهری در جنوب بابل ساکن شدند که Veh-Antiyak  نام گرفت. برخی از نو افلاطونیان به نظر میرسد که پس از بسته شدن آکادمی آتن کار خود را برای مدتی کوتاه در دانشگاه جدید التاسیس جندی شاپور در خوزستان ادامه دادند.[19]  گنجینه هایی از علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنی و نو افلاطونی در ایران زیر نظر شاپور یکم و خسرو یکم یا در مدارس مسیحیان ناسبی ساکن ایران در گندیشاپور، جایی که سرانجام به مسلمانان رسید و به اروپاه باز گشت ترجمه شدند… فلسفه یونانی بدون تردید مورد تقدیر و تلفیق پارسیان قرار گرفت تا جایی که دیدگاه های ارسطویی در مورد ماده، فرم و معنی در بخشهایی از سنت های زرتشتی دیده میشوند هرچند با باقی این آثار تجانسی ندارند.[20]

دستاوردهای انوشیروان شامل سازماندهی مالیات بر زمین، سیستم ازرش گذاری روی غلات و علوفه بود. او همچنین ارتشی قوی با حقوق ثابت ایجاد کرد و جلوی سوء استفاده هایی که در ایران هنوز هم ادامه دارد همچون حقوق در نظر گرفتن برای انسانهایی که وجود ندارند در سیستم اداری را گرفت. نگرانی دایه وارانه او بر کشاورزی، که شامل کشت در زمینهایی که زیر کشت نرفته بودند میشد، و دامپروری، در دوره حاکمیت او ثابت بود. او همچنین با دانستن اینکه به جمعیت بیشتری نیاز است اصرار داشت که هر زن و مردی باید ازدواج کند و کار کند. گدایی و بیکاری هردو در زمان سلطنت این پادشاه جرمهایی قابل مجازات بودند. او اهمیت ارتباطات را از غفلتهای پادشاهان دیگری که سرنگون و نابود شده بودند دریافته بود. او امنیت راه ها را فراهم کرده بود و مسافران را تشویق میکرد که به ایران سفر کنند، مهمان نوازی و سخاوت فراوان در میزبانی از میهمانانش از خود نشان میداد. در میان میهمانان وی هفت تن از فلاسفه نوافلاطونی یونانی که جاستینیان آنها را تبعید کرده بود وجود داشتند و ادوارد براون معتقد است اهمیت حضور آنان در دربار را میتوان در ترویج تصور در آینده ایران دریافت.

هواداری و وابستگی این حاکم چند بعدی به دانش نیز بسیار شدید بود. انوشیروان آثار ارسطو و افلاطون را به زبان فارسی که به دستور خود او ترجمه شده بودند مطالعه کرد. او دانشگاهی را در گندیشاپور بوجود آورد، که در آن پزشکی بطور اخص تدریس و تحصیل میشد، در حالی که از فلسفه و باقی رشته های ادبی نیز غفلت نمیشد. فرامین اردشیر در دوره او منتشر و قانون اعظم کشور شدند. خدای نمک یا «کتاب شاهان» نوشته شد که تمام تاریخ و اسطوره های دانسته شده ایران تا آن زمان را در خود داشت و این کتاب بعدها منبع شاهنامه فردوسی شد. حتی از هند که در دور دست قرار داشت نیز کتابهای پیلپای، جانشین آیسوپ ادیب هندی و بازی شطرنج نیز به ایران آورده شد. همچنین دو تن از مغان برای نخستین بار تخم کرم ابریشم را از ختن آوردند.

آنچه از این تحلیل های تاریخی مشخص است این است که نهضت ترجمه پیش از عباسیان در دوران ساسانی وجود داشته است و کار جدیدی نبوده است که در زمان بنی عباس شروع شده باشد. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که دوره طلایی زرتشتی یعنی دوران ساسانی و دوره طلایی اسلام یعنی دوره بنی عباس هردو همزمان شده اند با نهضت های ترجمه آثار یونانی و فهم آنها.

نکته سوم– انتقال مدارس قبطی به حران: دانسته است که اسکندر پس از فتح مصر دریافت که مصریان روی خوش به او و باقی ماندگانش نشان نخواهند داد از این رو شهر جدیدی را تاسیس کرد که اسکندریه نامیده شد. همچنین روشن است که پس از افول یونان شهر اسکندریه جای آتن را گرفت و به مرکزی برای علم و اندیشه تبدیل شد، کتابخانه اسکندریه یکی از مهمترین و شاید مهمترین مراکز علمی جهان با آثار بسیار مهم و ارزشمند در همین منطقه شکل گرفت که بعدها وقتی به دست مسلمانان افتاد به دستور عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمانان و با این استدلال شخص خلیفه که «(این کتابها) یا با قرآن در تناقضند که در اینصورت کفر آمیزند، یا با قرآن سازگارند که در اینصورت اضافی هستند» بعنوان سوخت برای گرم کردن حمام سربازان استفاده شدند و نتیجه قرنها تلاش و تکاپوی دانشمندان و فلاسفه به همین سادگی به دست مسلمانان از بین رفت.[21] همین انتقال مرکزیت در میان قبطیان (ساکنین مصر) سبب رواج علوم و اندیشه های یونانی شد و ایشان مدارس متعددی برای تدریس این موضوعات به راه انداخته بودند. یکی از منابع در این پیرامون گفته است:

در نگاه نخست به نظر میرسد تمامی آثار یونانی در ارتباط با علم و فلسفه به عربی ترجمه شدند، ولی اینگونه نبوده است. مطالعات اخیر نشان میدهند تنها آن بخش از آثار یونانی ترجمه شده بود که در دوران هلنیستی هنوز بر آن تفکرات ارج نهاده میشد، این مجموعه ترجمه شده شامل تمام آثار ارسطو به غیر از «سیاست» اوست، حتی اشعار نیز به عربی ترجمه شده بودند، و جای تحیر است که چگونه این اثر برای مردمی که آشنایی با دراما نداشتند قابل هضم بود. اندیشمندان پیشا سقراطی نفی شدند و به برخی از نویسندگان متاخر بیش از مقداری که در اروپا بعدها به آنها توجه شده بود. آثار جالینوس (پزشک یونانی 131-201 پس از میلاد) مسلماً به عربی ترجمه شدند و آثار اصیل یونانی او اکنون باقی نمانده اند. بنابر این ترجمه آثار یونانی نوری نه تنها بر ریشه های فلسفه در عربی بلکه همچنین بر تاریخ آینده علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنیستیکی تاباند.

یکی از محققین نقش گندیشاپور و سنت اسکندریه را اینگونه در پیشرفت های علمی مسلمانان بیان کرده است:

موفقیت تمام این نهضت ترجمه تنها به این دلیل ممکن شد که تماسهایی با سنتی زنده وجود داشت. مهمترین آنها مدرسه گندیشاپور بود. از سال 765 تا 870، خانواده بختيشوع از نسطوریان پارسی، این مرکز پزشکی را برای دربار به خلیفه معرفی میکردند، و همزمان مسئول آموزش در بیمارستان بغداد بودند. افزون بر برنامه درسی بسیار دقیق، باید در این مرکز فلسفه نیز آموزش داده میشد. پس از این سنت، دومین سنت مربوط به سنت فلسفی اسکندریه بود.[22] این واقعیت که پیش از فتوحات عربی، زبان سریانی داشت جایگزین یونانی میشد اینطور می نمایاند که زبان یونانی از وضعیت سالمی برخوردار نبود- شاید بخاطر قوی شدن ناسیونالیسم در میان قبطی ها، یا شاید هم بخاطر دیدگاه غیر متافیزیکی آنان بود. هرچه دلیل این تغییر باشد، و ممکن است در ارتباط با زندگی ضعیف فکری مسلمانان در مصر هم بوده باشد، در حدود سال 748، دانشگاه (از اسکندریه) به شهر انطاکیه (در ترکیه) منتقل شد و در آنجا برای بیش از یک قرن باقی ماند، ولی در حدود سال 850 به سمت شرق در حران (در ترکیه) در راه موصل مهاجرت کرد و پس از حدود نیم قرن به شهر بغداد پیوست. این مهاجرت اغلب شامل مهاجرت معلمان و تا حدودی مهاجرت کتابها میشد. به نظر میرسد این دسته از مهاجران سهم کاملی در زندگی فکری پایتخت داشتند یا دستکم این مهاجران نسبت به فلسفه سمپاتی داشتند.[23]

روشن است که این عوامل را هرگز نمیتوان در بررسی پیشرفت علمی مسلمانان نادیده گرفت و هجوم اعراب بیابانی مسلمان به منطقه را تنها علت و یا علت اصلی دانستن این پیشرفتها، به شدت سطحی نگرانه و غیر منصفانه است.

۲.۳ دوره انحطاط و پسرفت علمی در میان مسلمانان

در مورد ارزش پیشرفتهای علمی و فلسفی که در دوره شکوفایی به نام مسلمانان ثبت شده است اخیراً دیدگاه های جدیدی مطرح شده است که میگویند این پیشرفتها اساساً ناچیز بوده اند و اهمیت زیادی نداشته اند و در مقایسه دوره طلایی یونان باستان و دوره پس از رنسانس اروپا بسیار کوچک هستند. برای نمونه به نوشتاری با فرنام «عصر نه‌چندان طلایی فلسفه‌یِ اسلامی» نگاه کنید. اما به هر روی دوره ای که در بخش پیش راجع به آن سخن گفتیم طول عمری داشت و به پایان رسید.  دوره انحطاط علم با از بین رفتن همان شرایط دیدگاه بدیل  شروع میشود. برای نمونه پس از حمله سلجوقیان و غزنویان قدرت و اقتدار عباسیان تضعیف میشود و در نتیجه امنیت و ثبات برای مدتی از میان میرود. همین دوره با طرح بیش از پیش آراء اهل سنت و حدیث و در نتیجه رواج تعصبات دینی همزمان است. تسلط سلجوقیان و غزنویان بیشترین تاثیر را در مورد انحطاط علم در ایران دارد.

اما علت اصلی انحطاط علم احتمالاً مخالفت اهل دین با علم و تکفیر دانشمندان و فلاسفه است. در یک کلام میتوان گفت دیدگاه غزالی در میان مسلمانان پیروز شد و حتی تلاش فلاسفه ای مانند ابن رشد در ستیز با آن موثر واقع نشد و در میان مسلمانان دین خویی بر خردگرایی پیروز شد، حال آنکه در اروپا اتفاق دقیقاً برعکسی در شرف رخ دادن بود. اهل دین که همیشه افکار عمومی را در دست خود دارند، شروع به تحریک مردم بر ضد دانشمندان و فلاسفه کردند. با مطالعه تاریخ و اشعار به جای مانده از آن دوران می توان فضای ضد علم آن زمان را تصور کرد. شاعرانی مانند سنایی، خاقانی، فرغانی و جامی اشعار زیادی در تکفیر فلاسفه و دانشمندان دارند.[24] در این دوران هر کس که به علوم توجه داشت را زندیق و ملحد میدانستند. چنان فضایی بود که برخی از دانشمندان از اینکه عمری در پی علم و فلسفه بودند اظهار پشیمانی و توبه میکردند. مثلا در مورد حسن بن محمد بن نجاء الاربلی که فیلسوفی شیعی و مردی مشهور در علوم عقلی بود، آورده اند که آخرین سخن او در بستر احتضار این بود که: «صدق الله العظیم و کذب ابن سینا» و روایتی نظیر این را هم در باب ابوالمعالی جوینی استاد غزالی نسبت به اشتغال وی به علم کلام گفته اند.[25] مردم نیز تحت تاثیر کلام رهبران مذهبی خود، نقش زیادی در این ماجرا داشتند، چنانکه آورده اند: مردم اندلس هر کس که به فلسفه و نجوم اشتغال داشت را زندیق می خواندند و اگر از وی شبهه و لغزشی دیده شود قبل از اینکه به درگاه سلطان برسد او را سنگسار می کردند یا می سوزاندند.[26]

با همراهی خلفا با این حرکت دیگر کار تمام شد.اولین خلیفه ای که گرایش زیادی به اهل سنت و حدیث داشت، المتوکل علی الله بود. در دوران او بود که سختگیری نسبت به اهل ذمه که غالب آنان خاصه مسیحیان دوستداران و حاملان علوم اوائل بودند شروع شد. المتوکل فرمانهای سخت نسبت به آنان مانند دوختن غیار و داشتن عمامه های عسلی رنگ و نظایر ان داد.[27] بعد از المتوکل هم این جنبش ضد علم با فراز و فرودهای خود توسط خلفای دیگر ادامه یافت. ابن الاثیر در خوادث سال 279 می نویسد که در این سال وراقان (صحافان- کتابفروشان) از فروش کتب کلام و جدل و فلسفه ممنوع شدند.[28] سوزانیدن کتابهای فلسفه و آزار صاحبان آنها هم در قرن پنجم و ششم امری معتاد بود و ما در متون تاریخی به نمونه هایی فجیع از این کار بر میخوریم.

به فرمان منصور بن ابی عامر غیر از کتب طب، حساب و لغت و فقه، بقیه کتابها در محضر خواص علما سوخت و مدفون گشت.[29] خلیفه یعقوب موحدی همه آثار علمی ابن رشد غیر از کتابهای طبی، ریاضی و فقه و هیئت را سوزاند و او را تبعید کرد. این خلیفه با مشورت فقیهان فرمانی صادر و آشکارا فلاسفه را رد کرد و مردم را از خواندن کتابهای فلسفی بر حذر داشت و دست زدن به این رشته را بر همگان حرام کرد.[30] اتحاد خلفا و فقها و تحریک مردم به طور کلی آزادی و امنیت را از بین میبرد. جدیت این همکاری حکام در همراهیشان با فقها تا حدی بود که حاضر بودند اطرافیان خود را نیز به همین منظور به قتل برسانند.  پسر وزير مهدی (خليفه عباسی) به فرمان خود مهدی کشته شد:» چون زندقه و كفر پسر وزير در ذهن مهدى استوار شد وى را نزد خود خواست، و قدرى از قرآن كريم از وى پرسش كرد، ولى پسر وزير نتوانست جواب بگويد،[…] مهدى نيز به يكى از حاضرين فرمان داد پسر وزير را بكشد، آنگاه گردنش زده شد».[31]

در مورد سرمایه ابتدا باید دانست که سرمایه لازم برای اداره مدارس چگونه تامین می شده است.

میبینیم که بواسطه همراه شدن خلفا با فقها سرمایه پشتیبان علم نیز در اینجا از بین میرود و دیگر تامین نمیشود. مولف کتاب » تاریخ دانشگاه های بزرگ اسلامی» منابع مالی مخصوص تعلیم را به پنج گروه تقسیم میکند: 1-هدایای خلفا و حکمرانان   2-دستمزدهای خصوصی که با توافق میان استادان و دانشجویان تامین می گردد.    3-موقوفات   4-بخششها و کمکها و صدقات  5-زکات شرعی. تمام موارد به استثنای مورد دوم در اختیار حاکم و مردم هست که مسلما این سرمایه را صرف کفر نمیکردند! دکتر صفا پیرامون این موضوع در ذیل حوادث قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم مینویسد: در این هنگام تعداد مدارس زیاد بود، این مدارس توسط مردم دیندار برای کسب ثواب اخروی و خدمت به دین و نشر علوم دینی تاسیس می شد. طلاب علوم که میدیدند علوم عقلی مورد بی مهری عامه و امرا و روساء قوم است، و در مقابل تحصیل در مدارس دینی موجب رفاه حال و داشتن راتبه و وظیفه معین خواهد بود، بدانها روی مینهادند. در اين مدارس  مطالعهء  كتب  علمي  و  خاصه  فلسفه  جداً ممنوع بود و كسي ياراي آن نداشت كه در آنها بتعليم و تعلم علوم  اوايل  اشتغال  ورزد  و  حرفي  از  فلسفه  و  هندسه  و نجوم بميان آورد.[32] در گوشه و کنار نیز اتفاقات مشابهی می افتاد و مذهبیون هرجا که توانستند ریشه به تیشه پیشرفتهای علمی زدند از جمله رصد خانه و دانشگاه معروف سمرقند كه بدست پادشاه علم دوست، الغ بيگ در قرن پانزدهم تاسيس شده بود و به گفته «تاريخ علم كمبريج» بزرگترين رصد خانه جهان در عصر خودش بود، پس از مرگ الغ بيگ به سرعت رو به افول گذاشت و سرانجام در قرن شانزدهم بدست متعصبان مذهبی با خاك يكسان شد.[33]

افزون بر تمام اینها سهم «نهضت ترجمه» در پیشرفت مسلمانان سهمی بسیار بزرگ است تا جایی که شاید بتوان مهمترین کاری که مسلمانان برای علم کردند همین نهضت ترجمه بوده است و این تمثیل بی ادبانه قرآن که «سوره جمعه آیه 5: …مثل آن خراست که کتابهايی را حمل مي کند…» و در بیت «نه معلم بود نه دانشمند، چهارپایی بر او کتابی چند» به زیبایی آمده است، اتفاقاً در مورد خود مسلمانان بویژه مسلمانانی که از زادگاه اسلام آمده بودند صدق میکند، چون نقش چهارپایی را بازی کرده اند که علوم یونانی و ایرانی و هندی و غیره را مدتی حمل کردند و طبیعتاً آنچه میشد ترجمه کرد محدود بود و روزی تمام میشد و در نتیجه دیگر چیزی برای حمل کردن وجود نداشت. همین اتفاق نیز افتاد و تنها دوره ای از تاریخ علم که در آن مسلمانان اهمیتی پیدا میکنند اینگونه به پایان رسید. البته منظور این نیست که این حمل کردن حقیر شمرده شود، بلکه خود این حمل کردن دارای اهمیت است و باید به مسلمانان بخاطر این پیشرفت از آن بربریت به این حد که توانستند علومی را حمل کنند تبریک گفت. و مسلمانان و بخصوص اعراب مسلمان اگر درک داشته باشند، باید ایرانیان و نامسلمانان را شاکر باشند که استاد و آموزگار آنها در این پیشرفت از آن بربریت به این حمالی بودند.

جالب اینجاست که همانطور که در بخش پیشین گفته شد کار اصلی همین نهضت ترجمه که مدیریت آن بود نیز چنانچه در بالا گفته شد توسط ایرانیان قبل از حمله تازیان در دوره ساسانی آغاز شده بود و در دوران عباسی توسط خاندانی که به دست مسلمانان قتل عام شد (برامکه) ادامه یافت، و جالبتر اینکه به گفته یکی از محققین «اکثر مترجمین آثار یونانی به عربی از مسیحیان نسطوری ایرانی بودند»[34] محقق دیگری در معرفی ابن مقفع از زنادقه معروف که در همین نوشتار معرفی خواهد شد نوشته است «ابن مقفع یکی از شخصیت های اصلی در میان گروهی از زرتشتیان یا مانویان یا دیگر ثنویان، آزاد اندیشان و هواداران باورهای دیگر بود که بطور کلی «زندیق» نامیده میشدند. روحیه آزادی خواهی که بر این گروه مسلط بود، به نهضت ترجمه یاری کرد و انگیزه پشت نهضت ترجمه به احتمال زیاد حفظ کتابهای مهم پارسیان در دوره پیش از اسلام بود».[35] لذا جای تاکید و دقت اینجا است که همین نقش کوچک را هم در واقع دیگران که حتی مسلمان هم نبودند انجام دادند ولی نتیجه کار به اسم مسلمانها نوشته شد و مسلمانها بدون اینکه نامی از ایرانیان ببرند تمام اعتبار این نهضت ترجمه را نیز به خود اختصاص داده اند.

۳ آیا اسلام علت پدید آمدن این پیشرفت ها بوده است؟

در این بخش استدلالهای رایج در میان مسلمانان برای اثبات اینکه علت پیشرفتهای علمی اسلام بوده است آورده میشود و به ترتیب به هر کدام پاسخ داده میشود. در بخش نخست ادعای مبتنی بر تقدم هجوم اسلام بر پیشرفت علم رد میشود. در بخش بعدی این ادعا که اسلام توصیه به علم آموزی میکرده است و مواردی از جمله امکان آزاد شدن اسرا در صورت سواد آموزی به مسلمانان و احادیثی همچون زگهواره تا گور دانش بجوی و غیره رد میشوند و در قسمت پایانی این ادعا که مردم عادی در زمان ساسانیان با استناد به شاهنامه حق تحصیل نداشته اند رد میشود.

۳.۱ چون پیشرفت علمی پس از حمله اسلام به ایران بوده است

یکی از دلایلی که گاهی برای اثبات علت بودن اسلام برای پیشرفت علمی اقامه میشود این است که پیش از حمله اسلام دانشمندان برجسته و پیشرفتهای علمی مهمی وجود ندارد و تنها پس از حمله اسلام است که اینها بدست آمده اند. لذا میتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت هاست. این استدلال نما آلوده به یک مغلطه منطقیست.

تقدم علت و تاخر معلول برای اینکه این دو در رابطه علیت قرار گیرند شرط لازم است اما شرط کافی نیست. بعبارت دیگر نمیتوان تنها از اینکه اتفاقی موخر بر اتفاق مقدمی است نتیجه گرفت که دومی معلول و نخستین علت است. پیرامون اینکه شروط کافی برای برقراری علیت چیست در نوشتاری با فرنام «علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» پاسخهایی آمده است اما آنچه روشن و قابل اثبات است این است که این شرط، کافی نیست و شرط کافی فرض کردن این تاخر را «مغلطه تعاقب» یا «Fallacy of ad hoc» مینامند.

این قضیه را میتوان با مثالهای نقض ساده و متعددی اثبات کرد، برای نمونه دو اتفاق پای بر ماه گذاشتن و حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قولوی در یازده سپتامبر را در نظر بگیرید. روشن است که اتفاق نخست سالها پیش از اتفاق دوم افتاده است و تا زمانی که امریکایی ها پایشان را روی ماه گذاشتند حملات یازده سپتامبر صورت نگرفته بود لذا شرط تقدم و تاخر زمانی که قرینگی زمانی نیز خوانده میشوند بین این دو اتفاق وجود دارد، حال آیا میتوان گفت «علت حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قلو، پا روی ماه گذاشتن توسط امریکا بود» ؟ روشن است که نمیتوان چنین چیزی را نتیجه گرفت، لذا هر تقدم و تاخری علیت را نتیجه نمیدهد. ممکن  است میان اتفاق موخر و مقدم اتفاقات دیگری افتاده باشند که آن اتفاقها علت اتفاق موخر باشند و اتفاق مقدم کاملاً بی ارتباط با اتفاق موخر باشند یا دستکم اتفاق مقدم علت تامه (علت یا عللی که به تنهایی به تحقق معلول وجوب میبخشند) نباشد.

روشن است که از تقدم حمله اعراب به ایران و تحمیل اسلام بر ایرانیان بر پیشرفت علمی نمیتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت بوده است.

۳.۲ چون اسلام توصیه به آموختن علم میکند

برخی مسلمانان را گمان بر آن است که اسلام توصیه بر دانش اندوزی میکند. آنها میگویند قرآن و حدیث بر این موضوع تاکید کرده اند و این توصیه بوده است که سبب پیشرفت علوم شده است. در نقد این دیدگاه باید به چند نکته توجه داشت.

یکم– توصیه به علم اندوزی برای پیشرفت علمی کافی به نظر نمیرسد. به نظر نمیرسد فرد سالمی روی کره زمین وجود داشته باشد که آموختن علم به معنای عام آنرا امری ناپسند بشمارد. لذا توصیه یک فرد به علم آموزی اگرچه امری مثبت ولی چندان مهم نیست، زیرا همه آدمها میدانند که علم اندوزی خوب است جهل بد است. از این روشنتر آن است که توصیه به علم یقیناً نمیتواند علت تامه برای پیشرفت علم باشد، چه اگر این بود هر جایی میشد با تبلیغ علم آموختن مردم را عالم کرد. مگر در ایران کنونی کسی مردم را توصیه به علم نمیکند؟ پشت دفاتری که محصلان در ایران می خریدند برای سالها نوشته شده بود «تعلیم و تعلم عبادت است-امام خمینی»، بعبارت دیگر «علم آموزی» از توصیه هم گذشته بود و به یک عبادت تبدیل شده بود، آیا این توصیه سبب دانشمند شدن و دانشمند پرور شدن مردم ایران شد؟ روشن است که توصیه به علم به خودی خود هیچگاه نمیتواند برای پیشرفت علم کافی باشد بلکه برای پیشرفت علم به عوامل دیگری نیاز است. لازم به یاد آوری است محمد حتی زمانی که فرصت علم آموزی داشت نه مدرسه ای باز کرد نه خود به تحصیل علم پرداخت، بلکه به شدت مشغول زنانش و امور دیگر شد.

دوم– هیچگاه از هیچیک از دانشمندان نقل نکرده اند که گفته باشد به دلیل توصیه اسلام به علم آموزی عالم شده است. روشن است که اگر چنین عامل مشترکی میان این اندیشمندان وجود میداشت احتمالاً آنرا تشخیص میدادند، حال آنکه چنین نبود و بسیاری از دانشمندان و اساتید فلاسفه و دانشمندان اساساً یا مسلمان نبوده اند یا مسلمانان بنیادگرا و خیلی مذهبی نبودند.

سوم– گفته میشود که محمد به اسرای جنگی این امکان را میداده است که با آموختن سواد به چند تن آزاد شوند. روشن است که این گفته نیاز به استناد دارد و یقیناً اگر استنادی هم صورت بگیرد مربوط به یک یا چند جنگ مشخص خواهد بود چون در برخی موارد محمد اسرای جنگی را کشت بدون اینکه به آنها چنین فرصتی داده شود، مثلاً قتل نضر بن حارث در جنگ بدر از این دست قتل ها بود. اما فرض کنیم محمد چنین فرصتی به اسرای جنگی میداده است، آیا این را میتوان به این معنا دانست که اسلام مشوق علم آموزی بوده است؟ مسلماً اینطور نیست چون آموختن سواد با عالم شدن بسیار متفاوت است، چون هرکس سواد دارد عالم نیست. این است که توصیه به سواد آموزی نیز برای پیشرفت علم کافی نیست. افزون بر این، تمام رهبران سیاسی چه ظالمان و دیکتاتورها چه افراد صالح همواره مایل به جذب افراد باسواد و تربیت یاران خود بوده و هستند به این دلیل ساده که میتوانند از علم آنان به نفع خود استفاده کنند. برای نمونه هیتلر دانشمندان و متفکران برجسته ای را برای رسیدن به اهدافش استخدام میکرد. برای نمونه روستایی در برزیل وجود دارد که توجه افراد را بخاطر وجود دو قلوهای متعدد به خود جلب کرده بود، پس از تحقیقات به عمل آمده معلوم شد شخصی به نام ژوزف منگل از دانشمندان نازی که مسئول تحقیق در مورد دو قولو ها برای ازدیاد جمعیت آریایی های بور و چشم آبی بوده است، پس از جنگ جهانی دوم بعنوان دامدار در روستاهای دور افتاده برزیل کار میکرده است و به زنان باردار شربتی میداده است.[36]

چهارم– برخی احادیث که ظاهراً مشوق علم آموزی هستند اساساً جعلی هستند و هرگز بر زبان محمد نیامده اند، برای نمونه این بیت از شاهنامه «چنین گفت پیغمبر راستگوی—زگهواره تا گور دانش بجوی» را به محمد نسبت میدهند حال آنکه در هیچیک از کتب معتبر و مهم حدیث چنین حدیثی از محمد نیامده است و این حدیث از احادیثی است که همچون «نظافت از ایمان است»، بیهوده بر سر زبان مردم افتاده است. آیت الله منتظری که مقامش در تحدث شبیه مقام انیشتن در فیزیک است در کتابش نوشته است «البته اين جمله به عنوان حديث شايع است هرچند من نيافتم».[37]  احادیث دیگری همچون «علم بجویید حتی اگر در چین است» نیز از احادیث محکم نیست و تنها در کتابهای دسته چندم و حاشیه ای حدیث یافت میشود. حال آنکه این احادیث علی رغم جعلی و ضعیف بودنشان بیش از بسیاری از احادیث محکم توسط مسلمانان تبلیغ میشوند.

پنجم– معنی علم در عربی گسترده تر از آن است که امروز در فارسی دانش خوانده میشود و یا در انگلیسی Science خوانده میشود. علم هر دانسته ای را شامل میشود. این است که توصیه اسلام به علم را نمیتوان لزوماً توصیه اسلام به آموختن ریاضیات، جبر، هندسه، فیزیک، شیمی، طب، روانشانسی، جامعه شناسی و فلسفه دانست، بلکه باید از منابع اسلامی پاسخ این پرسش را یافت که منظور از علم چه بوده است. اگر اسلام آنقدر توصیه به «علم» به معنای دانش امروزی کرده است  چرا حوزههای «علمیه» قم و نجف تاکنون هیچ کشف علمی نداشته اند، چرا علمای اهل سنت تاکنون هیچ وسیله و ابزار جدیدی اختراع نکرده اند؟ اینجاست که پی میبریم منظور منابع اسلامی از علم احتمالا چیز دیگری است. حال با نگاه به برخی منابع اسلامی این حدس را اثبات میکنیم.

حدیثی از پیامبر اسلام وجود دارد که میگوید: علم دو تا است،علم اديان و علم ابدان (يعنى علم شريعت و علم پزشكى).[38] پیامبر اسلام در این حدیث کمی به علم پزشکی لطف کرده است و آن را جز علوم حساب کرده است. البته این پزشکی با پزشکی که ما میشناسیم فاصله زمین تا آسمان را دارند و احتمالاً همان علوم پزشکی است که امام صادق و امام رضا به دنبالش رفته اند، ولی ما در اینجا از این بحث میگذریم. به طور کلی میتوان گفت که در اسلام منظور از علم همان علم دین است که توسط گفتن و شنیدن منتقل میشود. به این حدیث توجه کنید:

سليم بن قيس هلالى گويد از على «ع» شنيدم كه ميفرمود بابى طفيل اى ابى طفيل علم دو علم است علمى كه بايد مردم در آن تأمل كنند و آن علم دين است و علمى كه جاى تأمل و تفكر نيست و آن قدرت خداى عز و جل است.[39]

در احادیثی دیگر علم اینگونه تعریف شده است:

عبد اللَّه بن ميمون قدّاح از امام صادق (ع) و او از پدرش نقل مى‏كند كه مردى به حضور پيامبر خدا (ص) رسيد و گفت: يا رسول اللَّه علم چيست؟ فرمود: سكوت، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: حفظ كردن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: عمل كردن به آن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گسترش دادن آن. همچنین امام صادق عليه السلام فرمود: دانش مردمان را در چهار خصلت يافتم: اول آنكه پروردگارت را بشناسى، دوم: آنكه كار خدا را با خود بدانى، سوم: آنكه بدانى خدا از تو چه مى‏خواهد و چهارم: آنكه بدانى چه چيز تو را از دينت بيرون مى‏كند. شارح اصول کافی در ادامه می افزاید: و خلاصه علم مفيد از نظر قرآن و پيغمبر و امام صادق در اطراف همين مطالب دور ميزند و علوم ديگر در آنها زياديست چنانچه در اين حديث پيغمبر فرموده: بود و نبودش سود و زيانى ندارد.[40]

در قرآن آیه ای (آیه 28 سوره فاطر) هست مبنی بر اینکه فقط دانشمند از الله میترسند:

إِنَّمَا يخَْشىَ اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ

هر آينه از ميان بندگان خدا تنها عالمان از او مى‏ترسند. و خدا پيروزمند و آمرزنده است.

با این منطق قرآنی میان ترسیدن از الله و علم رابطه ای مستقیم وجود دارد. آقای عبدالعلی محمدی شاهرودی در دنباله این آیه مینویسد: علم خشيت آور است؛ يعنى هر كه علم دارد، خشيت دارد و از آن سو در ادعيه تصريح شده است كه هر كس خشيت ندارد، عالم نيست.[41] حال به دانش‏هاى بشرى بنگريم؛ فيزيك، شيمى، پزشكى و حتّى دانش‏هاى ما ورايى هيچ كدام به خودى خود خشيت‏آور نيستند. چه بسيارند دانشمندانى كه به كل منكر وجود خدايند![42]

احادیثی نیز وجود دارند که مستقیما میگویند منظور از علم، علم به حلال و حرام است:

پيغمبر (ص): در تحصيل علم بكوشيد كه فرا گرفتن آن حسنه و گفتگويش تسبيح و كاوش در آن جهاد و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است؛ زيرا علم راهنماى حلال و حرام است، طالب خود را به بهشت مى‏كشد… علم وسيله طاعت و عبادت و شناسائى خداست، با علم به يگانگى خدا پى برند، به خويشاوندان احسان كنند، حلال و حرام را باز شناسند و بالاخره علم چراغ راه عقل است.[43] حضرت باقر عليه السّلام فرمود: اگر نزد جوانى از شيعيان رفتى و ديدى دنبال علم نمى‏رود و دينش را تعليم نمى‏گيرد او را تنبيه كن. حضرت صادق عليه السّلام فرمود: در طلب دانش شتاب كنيد، سوگند بخدائى كه جانم در دست او مى‏باشد يك حديث در حلال و حرام كه از يك عالم صادق فراگيرى بهتر است از دنيا و هر چه در آن از طلا و نقره است.[44]

احادیث زیادی وجود دارند که میگویند که علم باید با عمل همراه باشد. از این احادیث نیز میتوان نتیجه گرفت که منظور همان علم دین است. در احادیث دیگری تصریح کرده اند که عالم بی عمل به جهنم میرود:

پیغمبر(ص):عالم و علم در بهشتند اگر عالم بعلم خويش عمل نكند علم و عمل در بهشتند و عالم در جهنم.[45] از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه فرمود كه: در جهنّم آسيابى است كه هميشه در گشت است و خرد مى‏كند. پرسيدند كه: چه چيز خرد مى‏كند يا حضرت؟ فرمود كه: علماى فاجر را كه به علم خود عمل نمى‏كنند…[46]

احادیث دیگری نیز وجود دارد که میگوید: میراث انبیاء علم است[47] یا علم از ائمه است.[48] اینگونه احادیث نیز میتواند دلیل دیگری برای ادعای ما باشد، چون با مطالعه احادیث ائمه میبنیم که چیزی جز اباطیل از آنها صادر نشده است و منظورشان از علم همان علم دین بوده است. افزون بر این نه محمد نه امامان شیعه و نه علمای بزرگ اهل تسنن هیچکدام دانشمند به معنی Scientist نبوده اند. روشن شد که منظور اسلام از علم با آنچه امروز علم خوانده میشود کاملاً متفاوت بوده است و این استدلال که «اسلام توصیه به علم اندوزی میکند، پس باعث پیشرفت علم شده است» آلوده به سفسطه تشابه لغوی است، مگر اینکه منظور مدعی از علم نیز همان «علوم اسلامی» مثل فقه باشد که در این صورت اساساً بی ربط به کل این نوشتار خواهد بود.

۳.۳ چون در دوران پیش از اسلام آموختن علم میسر نبوده است

عده ای از مسلمانان ادعا کرده اند که آموختن علم در زمان ساسانیان میسر نبوده است، و از طرف دیگر هنگامی که اسلام به ایران آمده است آموختن علم را برای همگان آزاد کرده است و از این رو سبب پیشرفت علم گشته است.

ناگفته پیداست که این ادعا به سبب تاریخی بودنش باید بر استناد استوار باشد و بار اثباتش بر گردن مدعیان آن یعنی اسلامگرایان است. تنها استنادی که برای اثبات این ادعا انجام گرفته است مربوط به داستانی از شاهنامه فردوسی است. گفته شده است که در شاهنامه حکایتی از دوران انوشیروان نقل شده است که در آن کفاشی میگوید که حاضر است تمام خراج ارتش را بدهد و در عوض به فرزند او اجازه درس خواندن داده شود و از طرف حکومت با این پیشنهاد مخالفت میشود به دلیل اینکه فرزند کفاش حق تحصیل ندارد. گفته میشود علی شریعتی برای نخستین بار این ادعا را مطرح کرده.

در مورد این استناد نخستین و بزرگترین ایرادی که وجود دارد منبع آن است، روشن است که شاهنامه فردوسی هرچه هست یک کتاب تاریخ نیست، و هدف از نوشتن ان نیز ثبت تاریخ نبوده است، نه منبعی در شاهنامه وجود دارد نه استنادی نه سلسله رواتی در میان است، شاهنامه یک اثر ادبی است و نمیتوان از آن نتایج تاریخی اینگونه استخراج کرد، از مسلمانان انتظار میرود دستکم اصول تاریخ نویسی خود را در همه موارد به کار برند اما شوربختانه در اینگونه مواقع تمام مباحث موسوم به «علم الحدیث» را ظاهراً فراموش میکنند و از یک کتاب حماسی که چندین قرن پس از حاکمیت ساسانیان نوشته شده است میخواهند گزاره های تاریخی بیرون بکشند! لذا روشن است که این استناد معتبر نیست و تا زمانی که اسلامگرایان این ادعا را استوار بر استناد صحیح و معتبر نکنند رد آن بر منتقدینش اساسا ضرورتی ندارد بلکه حکم آن به یقین باطل است!

اما جریان به اینجا ختم نمیشود. ایراد بالا را برای ادامه بحث نادیده میگیریم، حال کجای شاهنامه در مورد کفاشی صحبت شده که حاضر بوده است تمام خراج جنگ ایران و روم را بدهد؟ آیا خود این داستان مشکوک نیست؟ یک کفاش مگر در زمان ساسانیان چقدر ثروت داشته که میتوانسته است خراج جنگ یکی از دو ابر قدرت بزرگ دنیا، در آن دوره را بدهد؟ شاید مسلمانان این کفاش را با صاحب کارخانه کفش آدیداس اشتباه گرفته باشند (!)، اگر چنین داستانی واقعیت داشته باشد نظام اقتصادی ساسانیان را باید موفق تر از هر نظام اقتصادی دیگری دانست! به هر روی در ذهن هر انسان منصفی دور از خرد است که کفاشی در آن جامعه به چنین ثروت هنگفتی رسیده باشد، و با آن ثروت هنگفتش لنگ سواد آموزی به فرزندش باشد. اما نزدیکترین داستان در شاهنامه به این ماجرا در «بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری» آمده است.

با نگاهی به این ابیات روشن است که هیچ سخنی از پرداخت خراج ارتش و سایر سخنانی که معمولاً مسلمانان مطرح میکنند نیست، تنها اتفاقی که در اینجا افتاده است این است که مرد کفش گر مایل بوده است پسرش به جمع «دبیران» در آید و فرستاده شاه اعلام میکند که چنین تصمیمی را خود شاه باید بگیرد، و شاه نیز به دلایل غیر مشخص و موهوم از اینکه این فرزند به طبقه فرهنگیان بپیوندد سر باز میزند و در عوض مالیات کفش گر را بر او میبخشد. نخستین نکته که باید به آن توجه کرد این است که از برخورد یک شاه در یک سلسله نمیتوان نتیجه گرفت که تمام شاهان آن سلسله همین دیدگاه را داشته اند و وضعیت اجتماعی تمام دوران ساسانی دقیقاً همین بوده است.

دومین نکته این است که در اینجا به هیچ عنوان سخن از سواد آموزی نیست، بی سوادی یا باسوادی کودک کفاش، حق  سواد آموزی داشتن یا نداشتن نیامده است. تنها سخن از تغیر طبقه اجتماعی است، کسانی که این برداشت را از  این ابیات کرده اند لابد با معنی «دبیر» آشنا نبوده اند و فکر میکردند که تنها دبیران حق خواندن و نوشتن داشته اند در حالی که از میان طبقات مختلف جامعه ساسانی دستکم یک طبقه دیگر به یقین خواندن و نوشتن میدانسته اند و آن طبقه موبدان بوده اند. لذا اگر تمامی آنچه در بالا آمد را نیز نادیده بگیریم نمیتوانیم، منطقاً نمیتوانیم نتیجه بگیریم که حق سواد داشتن محدود به طبقه دبیران بوده است و هیچگاه هم هیچ کس حق وارد شدن به این طبقه را نداشته است.

بر خلاف این ادعای باطل در ادامه توضیح خواهیم داد که در زمان ساسانی حتی بیگانگان هم در ایران تحصیل و تدریس میکردند و آوازه علم دوستی ایرانیان حتی به گوش محمد نیز رسیده بود، از همین رو وی گفته است «اگر علم در ثریا باشند مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت- مسند أحمد 2/397 ، 309 ، 420 ، 422 ، 469 و میزان الحكمه، ج10، ص4568» . نتیجه آنکه این ادعا نه سندیتی دارد نه اسناد غیر معتبری که ارائه شده اند میتواند ادعای مطرح شده را پشتیبانی کنند. همانطور که دوره عباسی را دوران زرین تاریخ اسلام میدانند دوره ساسانی را نیز برخی دوره زرین تاریخ آیین زرتشت میدانند و آثار و کتابهای متعددی در این دوره نوشته شده اند که جز یادی از آنها باقی نمانده است. توضیح در مورد جایگاه علم در ایران باستان از حوصله این نوشتار خارج است اما میتوانید برای آشنایی با این مبحث به نوشتاری با فرنام «تاریخ پزشکی در ایران باستان» نگاه کنید.

۴ چرا اسلام نمیتواند علت پدید آمدن این پیشرفتها باشد؟

در این بخش عکس ادعای مطرح شده در این نوشتار اثبات میشود یعنی اثبات میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت علمی در منطقه باشد. ابتدا ارتباط میان دین و پیشرفت علم توضیح داده میشود، سپس از جهانشمول بودن رابطه علیت نتیجه گرفته میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت بوده باشد، سپس دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه معروف بررسی میشود و اثبات میشود که برخی از شخصیت های اصلی این پیشرفت نه تنها التزامی به اسلام نداشته اند بلکه باوری هم به آن نداشته اند و در نهایت بخشی از دیدگاه های ضد علمی و تکفیری بزرگان مسلمانان علیه علم و فلسفه مطرح میشود و گوشه ای از آزار متفکرین و دانشمندان و فلاسفه و قتل آنها توسط فقها ذکر میشود.

۴.۱ رابطه میان دین و پیشرفت علم چیست؟

در باب ارتباط دین با علم، تشابهات و تفاوتهای آنها سخنان بسیاری رفته است[49] و دیدگاه های مختلفی مطرح شده است و آنچه روشن است و مورد توافق بی دینان و گروهی از دین داران است این است که مفاهیم علمی اثبات پذیر و قابل تجربه هستند اما مفاهیم دینی قابل تجربه نیستند، به عبارت دیگر باورهای دینی مبتنی بر ایمان هستند نه اثبات. به دلیل بی ارتباطی این بحث با موضوع ما بیش از این وارد آن نخواهیم شد و در همین حد توقف خواهیم کرد، اما پرسشی اساسی که در این بخش به آن خواهیم پرداخت این است که جدا از رابطه دین و علم، رابطه میان دین و «پیشرفت علم» چیست؟ یعنی اساساً آیا باورهای دینی یک ملت میتواند سبب پیشرفت علمی آن ملت شوند؟/p>

شاید پرسیده شود پاسخ پرسش بالا چه اهمیتی دارد؟ اهمیت آن این است که اگر پاسخ منفی باشد آنگاه بطور قطع میتوان گفت اسلام موجب هیچگونه پیشرفتی نشده است چون اسلام یک دین است و دین اساساً نمیتواند موجب پیشرفت علم شود. اگر پاسخ مثبت باشد آنگاه میتوان ادیان دیگری را نیز یافت که موجب پیشرفت علم شده اند و میتوان نتیجه گرفت اسلام کار خاصی نکرده است و اینکار توسط ادیان دیگر که اتفاقاً از نظر اسلام در شمار ادیان الهی نبوده اند نیز تکرار شده است. بنابر این پاسخ این پرسش هرچه که باشد به ضرر کسانی است که مدعی علت بودن اسلام بر پیشرفت علمی در منطقه هستند.

اما پاسخ این پرسش چیست؟ تنوع باورهای دینی و گرایشات مذهبی و ضدیت شدید آنها با یکدیگر سبب میشود که سخنان کلی و احکام فله ای در مورد ادیان عموماً درست نباشند، بلکه نزدیک حکم به حقیقت احکامیست که پیرامون یک دین مشخص صادر شود. برای نمونه روشن است که کلیسای کاتولیک در دوران انگیزاسیون اروپا به شدت با پیشرفت های علمی ناقض خزعبلات دینی مخالفت و دشمنی میکرد و کاتولیسیزم اخته شده امروزی که به دعا خوانی و نوحه خوانی های مسخره کاهش یافته است روزگاری اژدهای آدمخوار وحشتناکی در حد اسلام امروزی بوده است و همین منادیان نمایندگی خدا بر روی زمین همچون ملایان اسلام دست به جنایات فجیع علیه اندیشمندان و دانشمندان زده اند، پس دستکم یک دین در زمانی وجود داشت که به شدت جلوی پیشرفت علم را میگرفت.

از سوی دیگر عده ای معتقدند  پروتستانتیزم مسیحی با ترویج این باور که هرکس پولدار تر و ثروتمند تر است بیش از دیگران مورد رحمت خداوند قرار گرفته است ثروت اندوزی را ترویج کرده موجب پدید آمدن کاپیتالیسم شد و سرمایه داران برای در آوردن پول بیشتر همیشه به یافته های علمی نیازمند بوده و هستند لذا دستکم میتوان یک مورد را یافت که یک دین بطور غیر مستقیم باعث پیشرفت علم شد، به عبارت دیگر یک دین در زمانی علت ناقصه پیشرفت علم شد.از سوی دیگر قدرت گرفتن آیین مدرسی چیزیست که در هر دینی میتواند اتفاق بیافتد و مزاحم پیشرفت علم شود. دكتر مهدی فرشاد، آيين مدرسی (scholasticism) را يكی از عوامل افول علم در اسلام می داند: در مواجهه با مسئله علم و دين، استدلال و فلسفه و سنت و شريعت برخی از متفكرين روی به مصالحه آوردند و كوشيدند تا بين آنها وجود ازدواج و تلفيقی پديد آورند. آنچه كه در تاريخ علم به نام آيين مدرسی خوانده شده گرايشی در اين جهت با اعتقاد به اولويت الهيات بر معقولات مشخص بوده است. در آيين مدرسی علم دنيا می بايد كه در خدمت الهيات درآيد و شناخت پديدارهای جهان می بايد كه معطوف به شناخت منبع الهی باشد. علوم عقلی در اين آيين (يعنی آيين مدرسی)، مكمل باورهای منقول دينی است و تعقل و انديشه علمی در مسير كلی اعتقادات مذهبی جريان پيدا می كند. در آيين های مدرسی، آنطور كه در درازنای تاريخ تمدن بشر پديد آمده اند، تفكر آزاد و پرسشهای بنيادی در باب مسائل دينی و به سئوال گذاشتن اصولی كه مبنای دين را تشكيل می دهد مطرود واقع ميگردد و در نظر يك معتقد به آيين مدرسی، گمراه كننده شمرده می شود. در جهان اسلام،‌ خاصه از سده های يازدهم ميلادی (پنجم هجری) به بعد آيين مدرسی رونق بيشتری يافت و اين رونق به تدريج به اشراف كامل الهيات بر طبيعيات انجاميد.[50] جورج سارتون نويسنده كتاب تاريخ علم نيز «آيين مدرسی» را عامل افول علمی مسلمين می داند: حال، بگوييد كه اين جدايی [عقب افتادگی علمی مسلمين از غرب] چگونه آغاز شد، و چگونه داشت آغاز ميشد، چگونه اتفاق افتاد كه پس از آنكه ملل شرق و غرب تا (پايان قرون وسطی) با هم طی كرده بودند، در آن نقطه از هم جدا شدند، شرقيان در همان جا ماندند و… غربيان هر چه سريعتر در طريق كشف به پيش تاختند؟ توضيح آن بسيار ساده استو مردم شرق و غرب در معرض آزمايش بزرگ آيين مدرسی قرار گرفتند، مردم غرب از آن به در آمدند، ولی شرقيان شكست خوردند.[51]

از طرفی دیگر پیشرفت علمی و فلسفی که در یونان باستان قرنها پیش از میلاد مسیح وجود داشته است و با جهانگشایی های اسکندر مقدونی و افول ناشی از آن در یونان پایان یافت بسیار حیرت انگیز است و بی نظیر است بطوری که البته با غلو گفته اند تمام فلسفه از آن دوران تا این دوران را میتوان حاشیه نویسی بر کتب افلاطون دانست. حال آنکه دین مردم در یونان باستان از نظر ادیان سامی شرک بشمار میرود و آنها به نظام چند خدایی اعتقاد داشتند و چنین باوری مستقیماً از نظر ادیان سامی انسان را به جهنم خواهد برد.

حال با این حساب اگر اسلام را عامل پیشرفت علم در ایران بدانیم، به چه دلیل نباید شرک را عامل پیشرفت در یونان باستان بدانیم؟ اگر قرار باشد از روی پیشرفتهای علمی، دین برتری را انتخاب کنیم کدام یک نتیجه بهتری داده اند؟ شرک یونانی یا توحید عربی؟ همچنین میزان پیشرفت علمی در اسرائیل که وجودش مبتنی بر صهیونیسم است به هیچ عنوان قابل مقایسه با پیشرفتهای کشورهای اسلامی نیست. آیا کسانی که میگویند اسلام سبب پیشرفت علم در جهان شد حاضرند قبول کنند صهیونیسم نیز موجب پیشرفت علم در جهان شده است؟ اگر حاضرند چنین چیزی را بپذیرند میتوان نتیجه گرفت اسلام چیز منحصر به فردی ندارند و همان کاری که اسلام کرده است هزاران برابرش را شرک یونانی و صهیونیسم یهودی غربی انجام داده اند و اتفاقاً در مقابل اینها پیشرفت علمی مسلمانان بسیار بسیار ناچیز بوده است. روشن است که چه پاسخ به پرسش اساسی مطرح شده در این بخش مثبت باشد چه منفی نتیجه به نفع منکران علت بودن اسلام در پیشرفت علمی منطقه خواهد بود.

۴.۲ جهانشمول بودن رابطه علیت

از جمله مهمترین دلایلی که میتوان در اثبات اینکه پیشرفتهای علمی در منطقه معلول اسلام نبوده اند، یعنی تحققشان متوقف به اسلام نبوده است استدلال از جهانشمول بودن رابطه علیت است. از خواص علیت جهانشمول بودن آن است یعنی هرگاه علت تامه فراهم آید معلول بدون شک، قطعاً، ضرورتاً و جبراً بوجود می آید، اگر چنین نشود اساساً رابطه علیتی برقرار نیست و میفهمیم که از ابتدا در این مورد بیهوده علیت را متصور شده بودیم. بنابر این میتوان از هر رابطه علیتی انتظار داشت که در هر زمان و مکانی برقرار باشد و علت آن علیت همواره آن معلول را تحقق بخشد. حال با توجه به علت فرضی که در مسئله وجود دارد باید دید آیا «اسلام به هرجا هجوم برده سبب پیشرفت علم شده؟»  به عبارت دیگر اگر ادعا این است که «اسلام علت پیشرفت علم میشود»، باید دید که آیا هجوم اسلام به سایر مناطق هم سبب پیشرفت علم شده است؟

واقعیت های تاریخی نشان میدهند که اینگونه نیست، پس از هجوم اسلام به جهان و حمله کردن مسلمانان به تمام جاهایی که دستشان به آن میرسید تنها دو منطقه علمی بوجود آمدند و پیشرفت علم و فلسفه و فرهنگ تنها در دو نقطه دیده شد، یکی بغداد (ایران)، و دیگری آندلس (اسپانیا)، در سایر شهر ها نهادهای علمی مهمی پدید نیامدند، تا اینکه دست اعراب از ایران کوتاه شد و حکومت های محلی دست به ساختن چنین مراکزی زدند. اسلام هرگز باعث پیشرفت علم در عربستان سعودی، یمن، افریقای شمالی و خاور دور و غیره نشد، بلکه تنها در دو منطقه به ادعای مسلمانان چنین چیزی را علت شد. در واقع تمامی فلاسفه و منطقیون معروف دوران پس از اسلام از نژاد غیر عرب بودند به غیر یک فیلسوف که او ابو یوسف یعقوب ابن اسحاق الکندی است، عرب بودن او آنقدر برای اعراب مسلمان اهمیت داشته است که او را به نام «فیلسوف العرب» میشناسند که خود وی حتی در میان فلاسفه مسلمان نیز دست چندم به شمار میرود و بعدها با درخشش فارابی و ابن سینا نام چندانی از وی باقی نماند .[52] نقش اصلی الکندی معرفی فلسفه یونانی به مسلمانان بود و او چیز زیادی به آثار یونانی نیافزود و تفلسف چندانی نکرد، بلکه بیشتر تلاش او برای نشان دادن سازگاری اسلام و وحی و فلسفه بود و خدمت اصلی او به فلسفه ایجاد واژه های فلسفی در زبان عربی بود.[53] لذا به سختی میتوان حتی وی را در ردیف فلاسفه آورد، یکی از صاحب نظران در مورد وی گفته است «(او به خلقت باور داشت)… و فلسفه خلقت از عدم را بعدها رد کرد، بنابر این الکندی را نمیتوان واقعاً یک فیلسوف توصیف کرد»[54]. حتی الکندی هم ساکن عربستان نبود بلکه گرچه از اعراب بود ولی در شهر کوفه بدنیا آمده بود و بر اثر تلاشهای دو خلیفه عباسی مامون و معتصم که از آنها یاد بردیم آموزش دید و به جایگاه خود رسید.

در تمام دوره های اسلام هیچ یک از اهالی محله خدا، مکه و مدینه فیزیک دان و منجم و ریاضی دان و فیلسوف قابل توجهی نشدند،  بجای فلاسفه و دانشمندان در عوض عربستان مرکز تربیت دژخیمان و دزدانی همچون علی ابن ابیطالب، عمر بن خطاب، سعد ابن وقاص، خالد ابن ولید و غیره بود و غیر از اسلام و وهابیت اساساً چیز دیگری برای جهان نداشته است و برداشت اعراب از اسلام تنها حق تاختن و تجاوز به دیگران و دزدیدن اموال آنها و سلطه بود. جدا از فلاسفه و اندیشمندان حتی معروف ترین کسانی که مسلمانان به آنها «علما» میگویند یعنی محدثین، فقها، مفسرین و غیره نیز از جاهایی غیر از عربستان بوده اند. هدف از این سخن تحقیر اعراب نیست بلکه اعراب شرایط جغرافیایی و اجتماعی پدید آوردن شهر نشینی و چنین پیشرفتهایی را اساساً نداشته اند، خیلی وقتها فراموش میشود که در بیابان زندگی کردن خیلی شبیه به بالای درخت زندگی کردن یا در غار زیستن است. بنابر این ملت عربستان نقشی در پیشرفتها نداشتند بلکه ملتی که سابقه درخشانی از فرهنگ و تمدن پشت سر داشت یعنی ایرانیان بودند که حتی «علوم» باطل اسلامی را وضع کردند و بزرگترین ائمه دینی  و علماء مسلمانان، متکلمین و حتی عربی دانان بزرگ و کسانی که برای اسلام نظامهای فکری سازمانیافته ایجاد کردند اغلب ایرانی بودند. قدیمی ترین کتابهایی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده است را نیز موالیان-ایرانیانی که در جنگها اسیر اعراب میشدند و به بردگی آنان در می آمدند نوشته اند، ابن اسحق یک موالی بوده است[55]. این است که بعد از ظهور اسلام در همه جا پیشرفت علمی حادث نشد، اینجاست که میتوان نتیجه گرفت اسلام نمیتواند منطقاً علت پیشرفت علمی باشد؛ افزون بر اعراب، در میان سیاه پوستان افریقایی که اسلام بر آنان عرضه شد و ترکان تاتار هم شخصیت های علمی برجسته ای ظهور نکردند؛ شرط وجود سنت علمی دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید.

افزون بر بحث بر سر «جای ها» میتوان بر سر «گاه ها» نیز سخن گفت، روشن است که در دو قرن اول اسلام هیچ دانشمند و فیلسوف قابل توجهی در میان مسلمانان وجود نداشت، دلیلش هم روشن است چون دو قرن نخست اسلام بیشتر به تاراج مردمان بیگناه منطقه توسط مسلمانان غارتگر، بربر، دزد و راهزن گذشت و هرگز شرایط پیشرفت علم بوجود نیامد که انتظار آن بخواهد بوجود بیاید. این دوره حقیقتاً شایسته نام «دوره بربریت» است و سیاه ترین دوره های تاریخ ما و دیگر ملل جهان است. همانطور که پیشتر آمد میان مسلمانان نخستین و کتابت و دانش ارتباطی نبود و در این دوره کوتاه ایشان حتی هرگاه با آثار علمی و کتاب هم برخورد میکردند آنرا محترم نشمرده و آنرا نابود میکردند، برای نمونه از سوزاندن کتابخانه اسکندریه و ایران در قبل یاد شد، یکی از محققین در این مورد نوشته است. «از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایران از میان رفته است. گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید، به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که همه آنها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن کتابها را در آب یا آتش افکندند».[56] تنها پس از ثبات نسبی اوضاع بود که دانشمندان و فلاسفه آنهم نه از میان همان دزدان و غارتگران شبهه جزیره عربستان و قبیله قریش بلکه از میان ملتهایی که چندین سال به غارت رفتند و به اعراب مسلمان دزد باج دادند و زن و بچه شان به عنوان برده و کنیز در بازارهای مدینه به فروش رفت و اعراب مسلمانان به آنان تجاوز کردند کم کم ظهور کردند؛ شرط امنیت و ثبات دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید. افزون بر شرط امنیت مسلمانان اولیه، خلفای راشدین و چند نسل اول مسلمان که طبیعتاً بیش از نسلهای بعدی به اسلام نزدیک بودند و برخی خود شاهد محمد و از یاران نزدیکش بودند هیچکدام فعالیت علمی نداشتند، حتی در دوره بنی امیه نیز همانطور که گفته شد گرچه حرکتهای انفرادی و کوچکی صورت گرفت ولی اساساً کسی به دنبال علم نبود، چون در آن دوره اساساً علم برایشان مطرح نبوده آنچه مطرح بود غارت بود و قدرت! تنها در زمان ثبات و نفوذ ایرانیان بود که فعالیت های علمی آغاز شد; شرط وجود سنت علمی را بیاد بیاورید. یکی از محققین در مورد تازیان در این دوره میگوید «… بر خلاف دوره امویان که در آن اعراب با تعصب شدید به شعر و تاریخ و انساب و آداب خود پای بند بودند و تحقیر و ظلم را نسبت به ایرانیان و رومیان به منتهی درجه شدت خود رسانده بودند، چون در روزگار عباسیان کم کم از حالت بدویت و تنگ نظری بیرون آمدند و به شهر نشینی خو گرفتند، دانستند که غیر از شعر و حداء (آوازی که شتران را بدان رانند) در دنیا علوم دیگری نیز وجود دارد، این بود که به اقتباس از علوم و آداب کشورهای  غیر عربی پرداختند و هرکجا در مدارس «حران» و «جندی شاپور» و دیگر حوزه های علم و دانشمندی یا صاحب فضیلتی سراغ گرفتند، به دور خود جمع کردند و با صلات و عطایای بزرگ بنواختند.»[57]

از پاراگرافهای بالا میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه همه جا و نه همه گاه موجب پیشرفت علم نشده است چون اساساً در برخی جاها و برخی دوره ها متفکرین قابل توجهی بوجود نیامده اند. پس روشن است که باید به دنبال علت های دیگر بود.

۴.۳ دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه برجسته

اگر ظهور دانشمندان و فلاسفه را به خاطر اسلام است و اين گوهر اسلام است كه باعث به وجود آمدن دانشمندان و فلاسفه ميشود، پس بايد اين دانشمندان انسانهايی‌ عميقا مذهبی و ديندار باشند و پای خود را از خطوط قرمز اسلام بيرون نگذارند. گرایش به اسلام را در دو بعد نظری و عملی میتوان به ترتیب باور به اسلام و التزام به اسلام نامید، لذا از فلاسفه و دانشمندان برجسته دوره شکوفایی علمی تاریخ پس از اسلام منطقه انتظار میرود که هم باور به اسلام داشته باشند هم التزام به آن. اما مطالعه در آثار و زندگينامه اين دانشمندان در برخی موارد خلاف این را ثابت میکند؛ نه تنها برخی از آنها التزامی به شرایع اسلامی نداشته اند و گاهی مستحق پیاده شدن حدود شرعی الهی میشده اند بلکه گاهی باوری نیز به برخی اصول اسلام نیز نداشته اند و اثبات عقلی آنان را میسر نمیدانستند یا حتی آنها را مردود می شناختند.

نه تنها برخی از فلاسفه و اندیشمندان که در دوره شکوفایی علم حضور موثری داشتند به اسلام باوری نداشند بلکه برخی از آنها چنانکه نام و شرحی از باورهایشان در همین بخش و بخش بعدی خواهد آمد از زنادقه بودند و با اسلام مخالفت و دشمنی نیز میکردند، برخی از آنان به سبب این مخالفت ها مورد آزار قرار گرفتند و برخی کشته شدند، مسلمانان آثار این فلاسفه و دانشمندان را تماماً نابود میکردند و اندک دانشی که از آنها داریم مربوط به پاسخهایی است که دیگران به مطالب آنها داده اند. روشن است که این فلاسفه و اندیشمندان ممکن بود جایگاهی بالاتر از فلاسفه معروف مسلمان داشته باشند ولی همین بی اعتقادی آنان به اسلام ممکن است سبب گم شدن نام آنان در تاریخ باشد. برخورد مسلمانان با دگراندیشان در قرن بیست و یکم و رفتارهای وحشیانه و سانسور حاکم بر جوامع اسلامی در این قرن که الگویی از آزادی و مدنیت-منظور جوامع آزاد غربیست نیز در مقابل مسلمین قرار دارد به خوبی میتواند به تصور ما از وضعیت این افراد در جوامع اسلامی قدیمی تر که همین الگو نیز وجود نداشت کمک کند.

برخی از این دانشمندان و فلاسفه اصلا مسلمان نبودند و تا آخر عمر هم مسلمان نمیشدند. البته برخی هم مسلمان میشدند. در معرفی مترجمان دیدیم که بیشتر آنان مسلمان نبودند. علی بن عباس اهوازی معروف به مجوسی از پزشکان بزرگ بوده که در یک خانواده زرتشتی به دنیا آمده و بعدا مسلمان شده است.[58] ابن مسکویه نیز در آغاز زرتشتی بوده و بعد اسلام آورده است.[59] ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان و ابومنصور الحسین بن طاهر بن زیله هر دو از فیلسوفان زرتشتی بوده اند.[60] ابوالحسن مختار بن الحسن بن عبدون ابن سعدون بن بطلان البغدادی معروف به «ابن بطلان» از اطباء و منطقیان بزرگ نصرانی بوده است.[61] ابن کمونه که یکی از فلاسفه و طبیبان بزرگ تمدن اسلامی بوده است، یهودی بوده و گفته اند که بعدا مسلمان شد. او شبهه ای به توحید وارد کرد و بعد سعی کرد به ان پاسخ دهد. به خاطر مطرح کردن همین شبهه او را افتخار الشیاطین می گویند.[62] ابن میمون القرطبی از دیگر فلاسفه و طبیبان است که یهودی بود و تا آخر عمر هم یهودی ماند. او در کتابهای خود عقایدی بر ضد نبوت و توحید در اسلام داشت و شکی که مسلمانان برتحریف کتب مقدس داشتن را شدیدا سرزنش میکرد و وجود عباراتی در کتب مقدس مبنی به آمدن پیامبر تازی را رد میکرد.[63] جورجیس بن بختیشوع سریانی از طبیبان ماهر ساکن جندی شاپور بود که بعد از عجز پزشکان دستگاه خلافت عباسی به دعوت منصور عباسی به دربار می آید و بیماری معده وی را علاج میکند، منصور به وی سه کنیز رومی با سه هزار دینار پاداش میدهد، او همه را پس فرستاده و چون فردای آن روز منصور به او اعتراض میکند میگوید «ما ترسایان جز یک زن نمیگیریم، و تا وقتی او زنده است با دیگری ازدواج نمیکنیم».[64]

فارابی

هر چند مسلمان بوده است اما باور داشته است كه عقايدی مانند: آفرينش جهان از عدم،معاد جسمانی و نبوت دارای برهان عقلی نيستند.[65] فارابی علاقه زيادی به موسيقی داشته و كتاب بزرگی به نام «الموسيقی الكبير» نوشته است، در حالی که اسلام به شدت با موسیقی دشمنی می ورزید.[66] فارابی همچون ابن سینا خلقت جهان را به پیروی از ارسطو باور نداشته و آنرا ازلی میدانسته است[67] البغدادی گفته است كه ابراهيم بن سيار نظام معتزلی – كه از بزرگان معتزله بوده است – شق القمر و رؤيت جن را انكار كرده است.[68] ابن رشد نيز به قدم عالم، معاد روحانی ( نه جسمانی) و علم خداوند به كليات (و نه بر جزئيات) باور داشته است.[69]

اینگونه ناباوری ها به اصول و عقاید اسلامی در میان دانشمندان و فلاسفه ای که از آنان با نام مسلمان یاد میشود بسیار دیده میشود ولی اکثر اوقات این ناباوری ها با تفسیر و  سفسطه های متنوع پنهان سازی میشوند. اما در میان فلاسفه و دانشمندان برجسته تر گاهی نه تنها ناباوری بلکه ضدیت با اسلام نیز دیده میشود.

رازی

يكی از دانشمندان بزرگی كه مسلمانان از او به عنوان دانشمند اسلامی ياد ميكنند، محمد بن زكريای رازی است. كشف الكل را به او نسبت ميدهند. او پزشك بزرگی در زمان خودش بوده است و كتاب گرانسنگ «الحاوی» را در اين زمينه تاليف كرده است. امّا رازی به هيچ روی مسلمان نبوده است. در فلسفه رازی پنج قديم وجود دارد: آفريدگار، نَفسِ كُلی، هيولای اوّل، مَكانِ مُطلق و زمانِ مُطلق. ابن حَزم ظاهری در » الفصل في الملل و الاهواء النحل » باور دارد كه رازی اين باور را از مغان گرفته است.[70] مسعودی در » التنبيه و الإشراف» می‌گويد كه زرتشتيان به پنج قديم معتقدند، پس نظر ابن حزم در مورد رازی صحيح است.[71] باور رازی در مورد قديم دانستن زمان و نفس مخالف نص قرآن است.[72] اعتقادات رازی به همين جا ختم نميشود، او دو كتاب در نقد نبوت و به طور كلی دين نوشته است به نامهای «پيامبری ها» و «ترفند پيامبرنمايان».هانری كربن در مورد باورهای رازی ميگويد: رازی با خشونتی ناشنيده، در مورد خدعه كاری شيطانی انبياء، ما فی الضمير خود را بيان ميكند. رازی با شور و هيجان به تساوی بشر اظهار عقيده ميكند كه همه افراد بشر متساويند و هرگز قابل قبول نيست كه خداوند بشری را برگزيند تا وظيفه نبوت و هدايت ساير ابناء بشر را به او واگذارد. اين وظيفه نبوت جز شوربختی چه حاصلی داشته است؟ حاصل جز جنگ و قتالهای عنان گسيخته به نام عقايد جزمی مذهبی و باورهای پوچ چيزی نبوده است.[73] رازی برای خرد ارزش زيادی قائل است و كار كسانی كه ميخواهند بين دين وفلسفه آشتی برقرار كنند را بيهوده ميداند. یکی از محققین در مورد باور او پیرامون پیامبری نوشته است «در مناظره ای با یک مسلمان عادی او (رازی) استدلال کرده است که هیچ فیلسوف واقعی نمیتواند بر سنت اسلام پایدار باشد، بلکه باید همه چیز را خودش با خرد خودش بررسی کند، زیرا تنها خرد میتواند آدمی را به سوی حقیقت رهنمون شود. تکیه کردن بر متون دینی که ‹وحی› شده اند کار بیفایده ای است چون این وحی ها در ادیان مختلف در تناقضند، و چطور میتوان گفت که یکی درست و دیگری نادرست است؟ «.[74] همين باورها باعث شده است كه گروهی او را ملحد (ابوحاتم رازی)، نادان (ناصر خسرو)، مهوس بی‌باك (ناصر خسرو) و سخنان او را دعاوی و خرافات بی‌دليل (ابن حزم)، هوس (ناصر خسرو)، هذيانات (موسی بن ميمون) خوانده‌اند[75] و افرادی (دوازده نفر) بر عقايد او رديه نوشته‌اند.[76]

رازی را میتوان بدون شک بزرگترین یا دستکم یکی بزرگترین قهرمانان بزرگ آزاد اندیشی و خرد نقادانه در تاریخ ایران دانست. بلندای دانش او در زمینه های غیر فلسفی اجازه نابودی کامل یاد و خاطره وی را به مسلمین نداده است و الا شاید همچون دیگر زنادقه نام چندانی از وی امروز باقی نمی‌ماند. او در مورد نبوت میگوید: «بر چه اساسی اینرا بایسته میدانید که خدا باید افرادی را انتخاب کند، آنها را برتر از دیگر مردمان بداند، آنها را راهنمای دیگران قرار دهد، و مردم را وابسته به آنها کند؟» وی در مورد خشونت های مذهبی میگوید که خدا باید میدانست فرستادن ادیان سبب اختلاف بین مردم خواهد شد و «فاجعه ای جهانی رخ خواهد داد که در آن مردم در خشونت های متقابل جنگیده و نابود خواهند شد. براستی همانطور که میبینیم مردمان بسیاری به همین خاطر کشته شده اند» رازی منتقد عدم وجود علاقه در میان مذهبیون برای تحلیل منطقی و خرد محور باورهای دینی بود، او میگوید «اگر از هوداران این دین در مورد اثبات حقانیت دینشان بپرسید، شعله میگیرند، و خون هرکس که با این پرسش به سراغشان برود خواهند ریخت. آنها سنجش خردمحور را ممنوع میکنند  و مخالفانشان را میکشند. اینگونه است که حقیقت به تدریج خاموش و پنهان شد». رازی در مورد قرآن میگوید «شما میگویید سند معجزه-قرآن حاضر است. میگویید هرکس منکر اعجاز قرآن است چیزی شبیه آن بیاورد. براستی که هزار چیز شبیه آن میتوان از آثار خطبا، سخنگویان برجسته، شاعران نیرومند آورد که در چینش و شیوایی برتر از قرآن هستند و مسائل را موجز تر طرح کرده اند. معنی را بهتر میرسانند و قافیه و ریتم برتری دارند. به خدا آنچه شما میگویید ما را متحیر ساخته است! در مورد کتابی سخن میگویید که اساطیر قدما را بازگو میکند و در عین حال پر از تناقض است و هیچ اطلاعات بدرد بخور و توضیحات مفیدی در آن یافت نمیشود، بعد به ما میگویید چیزی شبیه آن بیاوریم؟»[77]. وقتی از رازی در مورد سازش تفکر فلسفی و دین باوری پرسیده میشود او با صراحت میگوید: «چگونه ممکن است کسی فلسفی فکر کند و به قصه های متناقض پیر زنان که نادانی و جزم اندیشی را تشدید میکنند گوش فرا دهد؟»[78]

ابوریحان محمد بیرونی

یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی است که در فلسفه نیز دستی بلند داشته است، در مورد او گفته اند پیوسته تفکر و مطالعه میکرد، چشمان او از نظر کردن و دستهایش از نوشتن و زبانش از بیان کردن و مغزش از فکر کردن خسته نمیشد، فقط دو روز یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست میکشید[79] . یکی از محققین در مورد او میگوید «خود بیرونی گوید: من کتاب رازی را در علم الهی خواندم و او در این کتاب خواننده را به کتابهای مانی به ویژه کتاب «سفر الاسفار» او حواله میکند. وی از رازی در برابر ابن سینا دفاع میکند و توهینی را که ابن سینا در حق رازی کرده و او را «متکلف فضولی» خوانده بود، شایسته مقام یک دانشمند نمیداند. لیکن بیرونی از تظاهر به مطالعه این کتب ابا و امتناع می ورزید چه از شکنجه و آزار معاصران و بویژه از دربار متعصب غزنوی که بیشتر عمر خود را در آنجا گذرانید بیمناک بود و از اینکه او را از پیروان رازی بشمارند تحاشی داشت، از این رو تعجب نباید کرد که بیرونی در مبحث «نقض نبوات» رازی و دیگر بزرگان و فاضلان را رد کرده و از استخاف آنان خود داری نکرده است.[80]

خيام

غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام از حكما، رياضی دانان و شاعران بزرگ ايران در ميانه سده پنجم هجری در نيشابور زاده شد. او از جمله كسانی بود كه به فراگيری علوم يونانيان اهتمام داشت. او در علم فلك و نجوم مهارتی تمام داشت و گروهی از نوابغ نجومی و بزرگان فلكی با او هم عصر بودند، از اين روی گروهی از همين فضلا، برای بنای رصدی جهت سلطان ملك شاه سلجوقی با او همكاری كردند. طراح و مبتکر تقویم هجری شمسی که از دقیق ترین تقویمهای دنیا است و طراحی آن نیازمند دانش گسترده در نجوم و ریاضیات است کار خیام بوده است. اما باورهای فلسفی او نيز عميقا متضاد با اصول اسلامی بود.او به خدايی معتقد است كه خير محض است و عقاب و عذاب از او صادر نميشود، پس عقاب را نفی ميكند. در مورد هستی‌ اعتقاد دارد كه عدم و نيستی برتر از آن است، به نظر او دنيا سرای مصائب و تكرار است و موجب خستگی و ملال ميشود.[81] خيام معتقد به جبر بود[82] و به معاد اعتقادی نداشت.[83]خيام برای بيان افكار فلسفی خود از شعر استفاده ميكند، به همين خاطر در زمان خود شهرتی در شاعری نداشت و به عنوان فيلسوف شناخته ميشد. القفطی در مورد اشعار او ميگويد: باطن آنها بمنزله مارهای گزنده‌ای برای شريعت است.[84] رباعی زير از اشعار خيام است:

گويند كسان بهشت با حور خوشست

من ميگويم كه آب انگور خوشست

اين نقد بگير و آن نسيه بدار

كآواز دهل شنيدن از دور خوشست

ابن سينا

شيخ الرئيس ابن سينا مشهورترين دانشمند، پزشك و فيلسوف دنيای اسلام است. اما او هم عقايدی داشته است كه برخی از آن عقايد مخالف اسلام بوده است و اهل دين بر او رديه‌هايی نوشته‌اند. ابن سينا در فلسفه پيرو ارسطو بوده است و سعی ميكرده بين اسلام و فلسفه نزديكی برقرار كند. او در مورد برخی از عقايد،  برای اينكه به كفر متهم نشود، راه سومی انتخاب ميكند. مثلا باور قديم بودن عالم كه از باورهای اصلی فلاسفه در آن زمان بوده است را اين گونه تبيين ميكند: قديم بر دو نوع است، قديم بالذات كه خداوند است و قديم بالزمان كه عالم است، پس عالم به اعتبار زمان قديم است زيرا زمانا بدايتی و آغازی ندارد و می‌گوييم محدث است به اعتبار علت زيرا خداست كه آن را ابداع كرده است. پس عالم قديم حادث است.[85] البته ابن سينا در كتاب «حكمة المشرقيين» خود اشاره ميكند كه برخی از چيزها را بايد پنهان كرد: از جمله چيزهایی كه ما در آشكار ساختن آن خودداری كرده و ناگفته گذاشته‌ايم حقی است كه اشاره بدان می‌شود و جز با تعصب تلقی نمی‌گردد.[86] از جمله ديگر عقايد مخالف اسلام ابن سينا، انكار معاد جسمانی است.[87] او در آثار اوليه خود مانند شفاء و نجات ميگويد معاد جسمانی را جز از طريق شريعت و تصديق قول پيامبر قابل پذيرش نيست، اما در آثار متاخر خود مانند رسالة «أضحویّة» اساسا معاد جسمانی را انكار كرده است و گفته است كه بايد نصوص شرع را تاويل كرد.[88] او در تحليل معجزه گفته است كه معجزات از نفوس پيامبران صادر ميشود كه اين موضوع نيز با اعتقادات اسلامی مخالف است.[89] ابن سينا مخالفان زيادی دارد و رديه‌های زيادی بر او نوشته‌اند. از مخالفان ناشناخته ابن سينا، ابن اثير است كه در تاريخ بزرگ خود ابن سينا را كافر و آثار او را الحاد آميز ناميده است.[90] ابو محمد عبدالله بن اسعد يافعی از ديگر مخالفان ابن سينا است كه ميگويد: كتاب شفای او را خواندم ولی بهتر است كه اين كتاب را الشقاء نام نهند، زيرا شامل فلسفه است و دل هيچ متدينی بدان باز و گشوده نمی‌شود.[91] ابن صلاح فقيه شافعی معروف نيز از او ببدی ياد كرده و گويد: وی از دانشمندان اسلام نيست، بلكه شيطانی از شياطين انسی است.[92] سخت ترين حمله به ابن سينا را عمربن علی‌بن غیلان كه يكی از متكلمان است، انجام داده است. او در كتاب «حدوث عالم» خود ابن سينا را از باطنيه ميداند و ميگويد كه اصليت باطنيه از مجوس است و انها تظاهر به اسلام ميكنند. در ادامه سخنش ميگويد كه ابن سينا بر كتابهای مخالف اسلام خود نامهای نيكو مانند شفا، نجات و هداية گذاشته است.[93] ابن سينا در مورد موسيقی نيز آثاری دارد، بخشهايی از كتاب شفاء پيرامون موسيقی است. اما نكته بسيار جالب در مورد ابن سينا ان است كه با توجه به تحريم شراب در اسلام، در كتاب قانون خود بسيار به شراب پرداخته است. گاهی به عنوان دارو تجويز كرده است، گاهی در مورد فوايد شراب گفته است و روش درست كردن شراب را توضيح داده است: برای هر كس كه فربهی و نيرومندی آرزو ميكند، شراب شيرين و غليظ توصيه می‌شود…[94] كسی كه ميخواهد زود مست شود و زيانی نبيند، بايد اشنان و عود هندی را در شرابش خيس كند…[95] نوشيدن شراب بايد با پيمانه‌های كوچك شروع شود و اين روش بهتر از نوشيدن با پيمانه‌های بزرگتر است…[96] كسی كه مغزش نيرومند است با شراب به آسانی مست نمی‌شود…[97] هر قدر عطر شراب بيشتر، بوی آن در افزايش و مزه آن لذيذتر باشد نوع آن بهتر است…[98] برخی معتقدند اگر انسان يك يا دو بار در طول ماه مست شود خوب است و بد نيست…[99] ابن سينا در كتاب پنجم قانون، فصل ششم را به شربتها و ربها اختصاص داده است كه در آنجا روش تهيه چند نوع شراب را آموزش داده است. از پیامبر اسلام در کتب صحیح منقول است که گفته است «کسی که شراب می نوشد، همچون بت پرست است و خداوند را همچون بت پرست ملاقات می کند» (مسند احمد )، بنابر این روشن شد که ابن سینا از دید محمد یک بت پرست بوده است.

روشن است که این افراد برجسته و متفکرین تاریخ ایران پس از اسلام را نمیتوان حتی در مواردی مسلمان دانست، چه برسد به اینکه این افراد بخواهند علم خود را از اسلام داشته باشند یا حتی اسلام آنها را برای عالم شدن پرانگیزه کرده باشد.

۴.۴ دوره انگیزاسیون اسلامی و تکفیر دانش اندوزی و فلسفیدن

(Inquisition) انگیزاسیون به معنی لغوی تفتیش است و در اصطلاح تاریخی به دوره ای از تاریخ اروپا (1232-1820) گفته میشود که در آن کلیسای کاتولیک تقریباً بر اروپا حاکم بود و دست مذهبیون در اروپا برای تفتیش عقاید و تکفیر و تنبیه عقاید و کنش های کفر آمیز باز بود. یعنی افراد مشکوک به کفر را در بیدادگاهی حاضر میکردند و مفتش از آنها پرسشهای اعتقادی میکرد و آنها مجبور به پاسخگویی بودند، اگر موفق به اثبات کفر آنها میشد، ایشان تنبیه میشدند، گاهی این تفتیش عقاید با بدترین شکنجه ها و غیر انسانی ترین رفتارها همراه بود، از این دوره با فرنام «دوران سیاه» (Dark Ages) نیز یاد میشود.

کمتر کسی را میتوان یافت که نام گالیله و فشاری که کلیسای کاتولیک بر وی و امثال وی وارد کرد را نشنیده باشد. همه ما اگر چیزی در مورد گالیله نخوانده باشیم حداقل یک کارتون در مورد گالیله دیده ایم. دلیل این اشتهار چیزی نیست جز اینکه غربیان نسبت به گذشته خود دیدگاه انتقادی دارند و سعی میکنند از گذشته های خود درس بگیرند، تعصبی روی گذشته خود ندارند و از اشتباهات گذشته خود معمولاً نجیبانه شرمسارند و به تاریخ اغلب بعنوان تاریخ نگاه میکنند نه ابزاری برای رسیدن به منافع سیاسی. بنابر این غربی ها زشتی های تاریخشان را هم برای درس گرفتن تبلیغ میکنند. اما مسلمانان چطور؟ مسلمانان تنها سعی میکنند زشتی های تاریخ خود را پنهان کنند و زیبایی های اندک آن را بزرگنمایی کنند. در مورد جنایات کلیسای کاتولیک و جزمیت و تعصب احمقانه آن میتوان ده ها کتاب نام برد ولی از جنایات و جزمیت متفکران بزرگ مسلمان و دیدگاه های ضد علمی آنها و جنایاتی که حکومت های اسلامی علیه دانشمندان و متفکرین و فلاسفه کردند کمتر کسی خبر دارد. این پنهانکاری فقط در مورد تاریخ گذشته های دور نیست، مسلمانان حتی در مورد مسائل امروزی هم مسئولیت زشتی هایی که به بار می آورند را بر عهده نمیگرند و آنها را بر گردن دیگران می اندازند. برای نمونه به نگرش آلمانی ها به هولوکاست نگاه کنید و آنرا با نگرش مسلمانان به حملات یازده سپتامبر، قتل عام دارفور، قتل عامهای ایدی امین در اوگاندا، بیش از 13 قرن برده داری، تبعیض علیه زنان، تبعیض علیه نامسلمانان، قتل های ناموسی، حکومتهای ظالم و غیر انسانیشان که نه تنها مسئولیت آنها را بر عهده نمیگیرند بلکه بر گردن دیگران هم می اندازند و همواره از همه عالم و آدم هم طلبکارند، مقایسه کنید.

این دست پنهانکاری ها که هم ناشی از ضعف های فکری و هم ناشی از بی اخلاقی است برای مسلمانان نتیجه ای جز تکرار مصائب گذشته و درس نگرفتن و پیشرفت نکردن به همراه نخواهد داشت، مسلمانان تا این رویه را پیش گرفته اند هیچگاه سعادتمند نخواهند شد. ما و مسلمانان بهتر است از غربی ها بیاموزیم که نقادانه به تاریخ خود نگاه کنیم نه ماست مالانه. زشتی ها را در کنار زیبایی ها ببینیم و روی آنها حساس باشیم و از آنها درس بگیریم تا مبادا تکرارشان کنیم. از همین روست که در میان مسلمانان از دوران انگیزاسیون اسلامی و تمام آزار ها و قتلهایی که از جانب فقها و دین داران علیه دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته است تقریباً هیچ سخنی نیست، در حالی که نشان خواهیم داد همان تفکرات که در اروپا وجود داشته اند در میان مسلمانان نیز وجود داشته اند و حتی شاید کاتولیک ها از مسلمانان ایده انگیزاسیون را گرفته باشند، همانطور که برخی میگویند نازی ها ایده هولوکاست را از ایده قتل عام ارامنه توسط ترکان مسلمان گرفتند. مخاطبان ایرانی نباید با توجه به مصائبی که در همین سه دهه گذشته در ایران رفته است و مشاهده تمام بربریت های اسلامگرایان فعلی در پذیرش این واقعیت که اجداد فکری ایشان چندین برابر وحشی تر و خونخوارتر و جزم اندیش تر از ایشان بوده اند تردیدی داشته باشد. در این بخش نشان خواهیم داد که وضعیت جامعه اسلامی و دیدگاه های فقهای مسلمان نسبت به علم و رفتار آنها با افراد برجسته چندان تفاوتی با برخورد کلیسای کاتولیک نداشت منتها به دلایل یاد شده مسلمانان این دوره ها و اتفاق ها را پنهانسازی کرده اند و به غیر عده اندکی باقی مسلمانان با آنها نا آشنا هستند. دو اتفاق جالب در تاریخ اسلام در این ارتباط افتاده است که آنها را بطور مختصر شرح خواهیم داد سپس به معرفی مختصر شخصیت هایی که علم و فلسفه را تکفیر میکردند خواهیم پرداخت.

اتفاق نخست، دوره محنة المأمون خلیفه عباسی که از وی قبلا ً یاد شد گرایش به معتزله-فرقه ای از فرق فکری اسلامی که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند، یافته بود. از باورهای بیشتر معتزله که البته منحصر به معتزله نیز نبود مخلوق بودن قرآن بود. مخلوق بودن قرآن یا ازلی بودن آن بین معتزله و بسیاری از دیگر فرق محل اختلاف بود و مامون تصمیم گرفت دیدگاه حکومتی خود را به بقیه تحمیل کند و با کسانی که قرآن را مخلوق نمیدانستند مخالفت کند. ممکن است اینکه قرآن باشد یا نه بی اهمیت جلوه کند اما هرگز موضوع بی اهمیتی نیست چون پذیرفتن هریک از دو دیدگاه تبعات مفصلی را به همراه دارد که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است. یکی از محققین در مورد این حادثه تاریخی نوشته است «محنه جدا از تبعات سیاسی و فرقه ای اش، تجاوز به حریم خصوصی و تحمیل  اراده سلطنتی بر رعایا از طریق قدرت در مقیاس بزرگ بود. منحه باعث شد علمای دین مجبور به شرکت در امتحاناتی شوند که نه تنها زندگی حرفه ای آنها و مشاغلی که بعنوان قاضی و معلم بدست می آوردند بلکه جایگاه آنها بعنوان مسلمانان مومن در سطح اجتماع را نیز تحت تاثیر قرار میداد».[100] شیوه کار محنه را محقق دیگری اینگونه تشریح کرده «در سال 833 انگیزاسیون محنه آغاز شد، بطوری که تنها کسانی که با خلیفه موافق بودند میتوانستند مشاغل دولتی داشته باشند. کسانی که با این دیدگاه خلیفه موافقت نداشتند همچون احمد ابن حنبل از کار برکنار شده و زندانی شدند. این شیوه در زمان معتصم، الواثق، المتوکل خلفای دیگر عباسی نیز ادامه یافت و در سال 849 وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود متوقف شد.كندی، كسی كه فيلسوف العرب خوانده می شد و صاحب 238 يا 270 اثر بود، به دستور متوكل شلاق خورد و كتابخانه اش مصادره گرديد.[101] اهمیت خود این باور (مخلوق بودن قرآن) به اندازه خود عمل محنه دارای اهمیت نیست.»[102]. محقق دیگری گفته است «خود خلیفه از فقهای اصلی بغداد امتحان گرفت، حاکم بغداد مجبور شد از تمامی قضاتی که تحت حاکمیت عباسی بودند همین امتحان را بگیرد…یکی از معروف ترین کسانی که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرد احمد بن حنبل بود که او را دو سال به زندان انداختند و گفته میشود که او را شلاق نیز زدند. حنبل را بخاطر محبوبیتش و از ترس شوریدن مردم آزاد کردند. ..الواثق (خلیفه دیگر عباسی) سیاست مامون را ادامه داد. الواثق خود تلاش کرد یکی از قضات را که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرده بود به دست خود سر ببرد، او نهایتا موفق به بریدن سر قاضی یاد شده نشد و یکی از متخصصین این کار را انجام داد. بسیاری از افراد برجسته در زندانها مردند، و بسیاری مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند.»[103]. لازم به توضیح نیست که این حرکت به شدت ضد تعقل و تفکر و در نتیجه ضد پیشرفت علم و فلسفه بود؛ شرط دوم دیدگاه بدیل را بیاد آورید.

اتفاق دوم، اعلام کشف تمام حقایق! در قرن 15 ام تقریباً همزمان با کشف قاره امریکا توسط اروپاییان، در دنیای اسلام اتفاق مضحکی افتاد. علمای اسلامی اعلام کردند که دیگر تمام حقایق کشف شده اند و نیازی به اجتهاد یا تفکر مستقل نیست. یکی از نویسندگان در این مورد نوشته است «در قرن بیست و یکم، علمای مدارس علوم اسلامی اهل تسنن اعلام کردند که «درهای اجتهاد» بسته شده اند، بنابر این مسلمانان از این به بعد تنها باید از علمای پیشین تقلید کنند، بویژه در مورد شریعت-قوانین اسلامی».[104] توجیهی که برای این سخن آورده میشود معمولاً این است که علمای آن دوره به این نتیجه رسیدند که در همان قرن 9 بهترین علمای ممکن تربیت شده بودند و بعید است کسی در آینده به اندازه علمای قرن 9 ام به درجه بالایی از دانش برسد، این است که به همین دلیل درهای اجتهاد را بستند که بدعتی در دین حادث نشود، لذا دیگر کسی حق نداشت دیدگاه جدیدی در مورد اسلام بدهد[105] در مورد اینکه این اجتهاد آیا در تمام زمینه ها بوده است یا نه فقط مربوط به علوم اسلامی میشده است اختلاف نظر وجود دارد ولی آنچه مهم است این است که به دلیل اینکه مسلمانان معمولاً به «کامل» بودن دینشان باور دارند، بطور خود کار بخش زیادی از زندگیشان را همین دین تشکیل میدهد، لذا تمام شدن حق تفکر و اکتشاف در مورد دین که در واقع به بسیاری از جنبه های زندگی مرتبط بود نیز به تنهایی چیزی جز عقب ماندگی و پیشرفت نکردن در تمام جهات زندگی برای مسلمانان نمیتوانست به همراه داشته باشد.

این دو اتفاق تنها نمونه های وجود دوره انگیزاسیون اسلامی نیست، فقها-کسانی که قوانین را از دین استخراج میکنند، با رجوع به باورهای مذهبی خود دست به تكفير اين دانشمندان و فلاسفه ميزدند. اصولا پيشروان دين و فقها و زهاد در ميان اهل سنت و جماعت لفظ علم را جز بر علم موروث از نبی اطلاق نميكردند و يا جز آنرا علم نافع نميشمردند و علمی را كه نفع آن برای اعمال دينی ظاهر و آشكار نبود عديم الفائده می‌پنداشتند و ميگفتند به تجربه دريافته شد كه چنين علم به خروج از صراط مستقيم منتهی خواهد شد. علوم اوائل را «علوم مهجوره» و «حكمة مشوبة بكفر» ميشمردند.[106] تقريبا دانشمند و فيلسوفی از تكفير فقها در امان نمانده است: ابو احمد احمد النهر جوری‌ العروضی شاعر و عروضی قرن چهارم متوفی به سال 403 چون صاحب اطلاعات وسيع در فلسفه و علوم اوائل بود درباره‌ی وی گفتند «كان سیء المذهب متظاهرا بالاحاد غير مكاتم له»[107]

خلفا و وزرای دوستدار علم و حكمت نيز متهم به كفر و زندقه بودند. مامون را به دليل دوستداری علم و علما متهم به زندقه نمودند.[108]  و به او لقب » امير الكافرين» داده بودند.[109]  محمد بن عبدالمالك الزيات وزير معتصم و واثق از باب علاقه‌ايی كه به علوم و ترجمه‌ی كتب داشت ملحد شمرده ميشد.[110] ابوريحان بيرونی دانشمند و فیلسوف شهیر نيز متهم به الحاد شدند و عمر خيام برای اثبات دينداريش به مكه رفت.[111] علی بن عبيدة الريحانی از فصحا و فضلای معاصر مامون كه در تاليفات و تصنيفات خود طريق حكمت می‌پيمود متهم به زندقه بود.[112]  خاندان برامكه كه نقش زيادی در رونق علم در تمدن اسلامی داشتند و مجالس مناظره و مجادله در منازل خود ترتيب ميدادند، متهم به زندقه بودند [113] و به همین جرم قتل عام شدند. فقها غير از فلسفه علوم ديگر نظير هندسه را هم كفر ميدانستند: علم هندسه از علوم مكروه و مايه‌ی گمراهی خواطر شمرده ميشد و علی الخصوص اشكال هندسی در نظر عقلای سنت و جماعت به مثابه‌ی اشكال طلسمات جلوه ميكرد و حتی دوائر عروضی را هم محكوم اين حكم قرار ميداده و كسی را كه كتاب عروضی و دوائر در دست داشت به الحاد متصف ميكرده‌اند.[114] كتابهايی نيز در رد علم نجوم داشته‌اند: ابو محمد حسن بن موسی النوبختی از متكلمين شيعه با آنكه خاندان او شهرت خود را با علم نجوم آغاز كرده بود كتابی در رد منجمين نوشت.[115] اشعری نيز ردی برمعتقدين به احكام نجوم داشت.[116] شافعی نيز معتقد به حرمت نجوم بود.[117] نسبت به منطق يونان اهل مذاهب بيش از هر علم عناد ميورزيدند و اين اختصاص به اهل سنت نداشت چنانكه از متكلمين اهل تشيع هم ابو محمد حسن بن الموسی النوبختی كتابی در رد اهل منطق نگاشته بود.[118] اعتراف به طرق برهان ارسطوئی دليل بزرگی بر زندقه و الحاد شمرده ميشد و به همين سبب است كه گفته‌اند: «من تمنطق تزندق»، یعنی هرکس از منطق استفاده کند زندیق (بیدین) خواهد شد، یا هرکس منطقی باشد زندیق است.[119] اهل مذاهب در راستای علم ستيزی خود به پزشكی هم رحم نكردند و جاحظ متكلم مشهور معتزله كتابی در رد علم طب داشت و محمد بن زكريای رازی ناگزير در رد او كتابی به نام «الرد علی الجاحظ في نقض الطب» نگاشت.[120] متكلمين شيعه نيز با فلاسفه و حكما به همان روشی همكاران ديگر خود دشمنی و عناد ميورزيدند و آنانرا دشمنان دين و منكران توحيد می‌دانسته‌اند. مثلا ابن داعی رازی در مورد فلاسفه گفته‌است: «فلاسفه جمله‌ی قبايح شرعی و محرمات مباح دارند.»[121] به خاطر این خصومت ذاتی، تعصبها و سخت گیری ها گروههايی مانند اِخوان الصّفا و خِلّان الوَفا بوجود آمدند كه كتابهای خود را در زمينه علوم و فلسفه را به صورت بی‌نام منتشر می‌كردند[122]. یا قرامطه برای نوشتن نوشتارهای خود از خطی رمزی که مقرمط خوانده میشد استفاده میکردند که تنها اعضای اصلی نهضت توانایی خواندن آنرا داشتند[123] مطمئنا اگر اين اندیشمندان ترس از تكفير نداشتند به صورت آزادانه به انتشار آثار علمی‌ و فلسفی خود ميپرداختند.

سرنوشت برخی از این جنبشهای فلسفی اجتماعی که معمولاً افکاری این جهانی-سکولار و مخالف شرع اسلام داشتند بسیار تلخ و دردناک است، برای نمونه ابوالقاسم مسعود خنجدی (فقیه شافعی)  برای کشتار باطنیان و دیگر فرقه های ضاله، دستور داد تا خندق ها کندند و در آنها آتش افروختند… و باطنیان را می آوردند و به جماعت یا به انفراد – در آتش می افکندند و زنده زنده می سوختند.[124] خواجه نظام الملک در ذکر سرکوب قرامطه و باطنیان بوسیله البتکین، سلطان محمود قزنوی و نوح سامانی یاد آور میشود: «در شهر ها افتادند و هرکه از ایشان می یافتند، می کشتند… پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می کشتند و غارت میکردند تا چنان شد که در ماوراء النهر و خراسان، یکی از ایشان «قرامطه» باقی نماند و آن که ماند در آشکارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند… و یکبارگی به زمین فرو شد.[125]

علاوه بر جو ضد علم و فلسفه حاکم در میان مذهبیون مسلمان، شیعیان هم در علم و فلسفه ستیزی سابقه دیرینه ای دارند. نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» در بخش آخر كتاب خود با نام بردن 38 نفر از فقها، محدثان و علمای شيعه، از نظرات آنها و تاليفاتی كه در رد فلسفه داشته اند ياد می كند[126]  بطور کلی به غیر از چند دوره کوتاه که دوره فعلی نیز یکی از آنهاست جریان کلی تفکر شیعی ضد فلسفیدن بوده است. یکی از محققین در این پیرامون نوشته است «مخالفت مكتب و علماى شيعه با فلسفه ارسطوئى و تصوف، يك جريان تاريخى دارد مكتب اهل بيت(عليه السلام) از عصر اموى عصر خالد بن يزيد اولين وارد كننده ارسطوئيات، و حسن بصرى اولين صوفى معروف، در مقابل هر دو عكس العمل دافعه اى نشان داده است و اين حقيقتى است كه كسى آن را نمى تواند منكر باشد. على(عليه السلام) افكار و عقايد حسن بصرى را رد كرده است و حسن نيز تشيع را. كه مورخين گفته اند «لولا الحسن لمات خلافة آل مروان فى المهد». و هشام بن حكم شاگرد امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(صلى الله عليه وآله) رديه بر ارسطوئيات نوشته است. سفيان ثورى و محمد بن منكدر عارفان اصطلاحى زمان امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) اين دو امام را مورد طعن و انتقاد قرار مى دادند گاهى نيز به طور رو به رو بر آنان ايراد گرفته و متهم مى كردند كه روش شما روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيست. حكم بن عتيبه و سلمه بن كهيل از سران يونانى و تصوف انديش آن زمان نيز همان رفتار را با امام باقر(عليه السلام)داشتند و جمله معروف امام باقر خطاب بر اين هاست كه «شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت» (هرچه به شرق و غرب بروید  علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.) خطاب به آن هاست با اين كه اين دو به نوعى گرايش به تشيع داشتند».[127] حتی در دوره فعلی نیز میان حوزه مشهد و قم از این نگر اختلاف نظر شدید وجود دارد و هنوز کسانی هستند که فلسفیدن را تکریه و یا تکفیر میکنند، برای نمونه همان نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» با بيان نظرات فلاسفه در مورد نبوت، توحيد، حدوث و قدم عالم و مباحثی از اين دست و مقايسه آن با آيات و روايات، فلسفه را رد كرده است.[128]

در ادامه چند تن از شخصیت های مهم تاریخ اسلام که دیدگاه های ضد علم و ضد فلسفه داشتند و آرای ایشان را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد. آنچه در ادامه می آید ممکن است این تصور را در مخاطب پدید آورد که شخصیت های یاد شده افراد نادانی بوده اند که از روی تعصب و نادانی به چنین آرایی رسیده اند، مانند بسیاری از انسانهای امروزی که حتی یک کتاب راجع به فلسفه نخوانده اند و شناختی از آن ندارند و رای به بطلان آن میدهند! اما حقیقت در مورد برخی از این افراد ممکن است چیز دیگری باشد! برای نمونه مطالعه آثار امام غزالی نشان میدهد که او شناخت درست و عمیقی از آرا و آثار فلسفی ابن سینا داشته است و آرای وی را گاهی به درستی و با ایرادهای اساسی، نه از روی تعصب و نادانی بلکه با استدلالها و مقدمات محکم رد کرده است. شگفت انگیز است که آرای بسیاری از فلاسفه بعدی و دیدگاه های آنها از جمله شک رادیکال دکارت و شک هیوم به علیت و دیدگاه کانت نسبت به معرفت نسبت به خدا را میتوان در افکار غزالی نیز مشاهده کرد.

به پیروی از این گفته معروف که «برای فلسفه دانستن باید فیلسوف شد، برای رد فلسفه نیز باید فیلسوف بود» میتوان گفت غزالی خود فیلسوف برجسته ای بود که نادرستی ادله فلاسفه برای سازگار کردن باورهای دینی با فلسفه را به روشنی میدید و آنرا نشان میداد. همان ایرادهای فلسفی و جالب غزالی بر آرای ابن سینا امروزه به شیوه ای کامل تر توسط فلاسفه بیخدا علیه فلاسفه خداباور استفاده میشوند. لذا دیوانه و نادان پنداشتن این افراد، پندار درستی نیست، ایشان همان تناقضی را میان دین و عقلانیت میدیدند که امروز ما میبینیم، اما ایشان ره دین را برگزیدند و ما ره عقلانیت را. لذا ما بعنوان بیخدایان و افراد سکولار با افرادی که شرحی بر آنها خواهد آمد دستکم این توافق نظر را داریم که میان باورهای دینی همچون نبوت و معاد و توحید و اسلوب عقلی نمیتواند سازگاری وجود داشته باشد. البته روشن است که این دیدگاه در مورد محمد باقر مجلسی، مزدور و حقوق بگیر  و آخوند دربار صفوی، یاوه نویسی که بخش زیادی از اباطیل شیعیان در حال حاضر مربوط به اوست صدق نمیکند و وی را با فلسفه ارتباطی نبوده است بلکه وی در بهترین حالت یک محدث بدون پرنسیپ بوده است.

ابی حامد محمد بن محمد الغزالی

حجة الاسلام غزالی از مهمترين فقهای مخالف فلسفه در اسلام است. درباره مقام غزالی در اسلام همين بس كه سيوطی درباره او گفته‌است: اگر بنا بر اين می‌بود كه خدا پيامبری پس از محمد برانگيزد بی‌شك آن پيامبر غزالی می‌بود.[129] وی در كتاب «المنقذ من الضلال» و در «تهافت الفلاسفه» نظر خود را نسبت بفلسفه آشكار كرده و گفته است كه بيشتر مسائل فلسفه تخيلات واهی و سست است و در الهيات همه‌ی افكار فلاسفه‌ی الهی مانند سقراط و افلاطون و همچنين ارسطو و فارابی و ابن سينا بی‌بنياد و اشتباه است. عمده‌ی اشتباهات اين فلاسفه را غزالی در بيست مساله دانسته است و سه مساله: انكار معاد جسمانی، علم خدا به كليات و عدم علم او به جزئيات و قدم عالم را دليل كفر و الحاد فلاسفه شمرده است.[130] یعنی وی معتقد بود همه فلاسفه کافر هستند. غزالی معتقد است كه چيزی از علوم رياضی كه ذاتا مفيد است نفياً و اثباتاً به امور دينی ارتباطی ندارد بلكه در آنها مسائل برهانی و استدلالی هست كه انكار آن ميسر نمي باشد اما در عين حال دو آفت از آن منبعث ميگردد و ان چنانست كه هر كس در ان نظر كن از نكات دقيق و براهين و دلايل آن به تعجب می‌افتد و به سبب اين اعجاب نظر خوب به فلاسفه پيدا می‌كند و می‌پندارد كه همه‌ی علوم آنان در وضوح و استواری برهان مثل اين علم رياضی است. آنگاه از كفر و تعطيل و سستی ايشان در امور شرع با خبر ميشود و از راه تقليد طريق كفر ميسپارد و با خود ميگويد اگر دين حق بود با همه‌ی تدقيق اين قوم كه در علم رياضی دارند، از نظر ايشان پنهان نمی‌ماند و بيهوده است كه بدو گفته شود: فلسفه و دين دو ميدان مختلف از معرفتند و ممكن است كسی در يكی از اين دو حاذق و آگاه ولی از ديگری بی‌بهره و بی‌اطلاع باشد… به سبب آن واجب است هر كه را در اين علوم مطالعه و تحقيق می‌كند از اين كار باز دارند زيرا اين علوم اگر چه تعلقی به امر دين ندارد ليكن چون از مبادی علوم فلاسفه است بدی آنان در وی ميگيرد و كمياب است كسی كه در علم رياضی مطالعه و تعمق كن و از دين منصرف نگردد و لگام تقوی را از سر برنياورد.[131]

غزالی در كتاب «فاتحة العلوم» رياضيات را يكباره از دائره علومی كه برای مسلمانان اشتغال بدان مجاز است با نهايت شدت و سختی بيرون می‌افكند. در اين كتاب غزالی بابی را به شروط مناظره و مضار آن اختصاص داده و ضمن زيانهايی كه از قبيل كبر و كينه و غيبت و خودستايی و پی‌جويی‌اسرار ديگران و نفاق و ريا برای مناظره ميشمارد، ميگويد: اگر كسی گويد كه از فوايد اين فن تشحيذ ذهن است، بايد گفت كه اگر چيزی سودی تنها و زيانهای بسيار دارد جايز نيست برای يك منفعت خود را به زيانهای بزرگ دچار كرد چنانچه شراب لاشك در تعديل مزاج و تقويت طبع و دماغ و قمار در تشحيذ خاطر مؤثر است و با اينحال هر دو حرامند و حتی مداومت در بازی شطرنج با آنكه ذهن را نيرومند ميسازد ممنوع و محظور است و همچنين است نظر در علم اقليدس و المجسطی و دقائق حساب و هندسه و رياضيات در انها كه خاطر را تشحيذ و نفس را نيرومند ميكن و با اينحال ما آنرا به سبب يك آفت كه در پی دارد منع ميكنيم زيرا از مقدمات علم اوائل است كه مذاهب فاسدی در پی دارد و اگر چه در خود علم هندسه و حساب مذهب فاسدی كه متعلق بدين باشد وجود ندارد ليكن ميترسم كه بدان منتهی گردند.[132]

در باب طبيعيات هم غزالی همين نظر را دارد و گويد: اما در طبيعيات حق آلوده به باطل و صواب مشتبه به خطاست.[133] غزالی نسبت به منطق بر خلاف بسياری از علمای اهل سنت مخالفتی نداشت منتهی اولا آنرا معمولا به اسمهايی غير از اسم منطق كه منظور علمای دين بود ميناميد و مثلا «معيار العلم» و «محك النظر» می‌گفت و از اين گذشته موضوع بحث او در اين كتب مسائل فقهی و دينی بر روش منطقيين بوده است با اينحال در «المنقذ من الضلال» باز هم بدبينی ذاتی غزالی مانند همه‌ی‌همقدمان او به علم منطق آشكار شده است.[134]

ابوالفرج ابن جوزی

امام ابو الفرج جمال الدين بن جعفر الجوزى بغدادى (ح 511-597 ق) ، مورخ، واعظ، مفسر و فقيه حنبلى، می‌تواند حملات اهل ديانت به فلاسفه را در آن زمان به خوبی نشان دهد. او در كتاب تلبيس ابليس فلسفه، كلام و نجوم را از مصاديق تلبيس ابليس دانسته است و سخت به فلاسفه، متكلمين و منجمين تاخته است.

بعضي را هم ابليس با فرو رفتن در مباحث كلام و مطالعه آنچه فلاسفه نهاده اند فريفته كه بدين گونه عيب تقليد از تو بر مي خيزد و از رده عوام خارج مي شوي. احوال متكلمان گونه گونه است، كار آثارشان به شكاكي و بعضيشان به الحاد كشيده است. اينكه فقيهان و عالمانِ نخستين وارد مباحث كلام نمي شده اند نه از ناتواني بوده، بلكه مي ديدند رفع تشنگي نمي كند بلكه بر عكس تندرست را به ناخوشي گرفتار مي سازد اين است كه خودداري كردند. بلكه ديگران را هم منع نمودند. امام شافعي گذشته از شرك، كلام را از همة بلاها بدتر ميدانست و مي گفت: «‌هر گاه بشنوم كسي مي گويد: اسم عين مسمي است يا غير آن؟ گواهي مي دهم كه از اهل كلام است و بي دين!». و مي گفت:‌ «فتواي من در مورد اهل كلام اين است كه چوب زده شوند و آنان را ميان مردمان بگردانند و بگويند: اين است جزاي آنكه كتاب و سنت را ترك كرده». امام احمد بن حنبل گويد: «‌علماي كلام زنديق اند، و متكلم رستگار نشود».[135]

تسلط ابليس بر فيلسوفان از اين راه است كه ايشان با عقل و فكر خود تكروي مي كنند و بي اعتنا به آنچه انبيا آورده اند، طبق پندارهاي خويش سخنها مي گويند. بعضيشان مثل دهريه براي عالم صانعي قايل نيستند چنانكه نوبختي و غير او از بعضيشان حكايت كرده اند…

ابليس عده ای از زيركان و هوشمندان همدين ما را به شبهه افكنده واز اين راه فريفته كه گويا صواب در پيروي فيلسوفان است زيرا در كردار و گفتار نهايت زيرك بوده اند؛ آن چنانكه از امثال سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالينوس مأثور است. اينان اند كه علوم هندسي و منطقي و طبيعيان را بنياد نهادند و بسياري از رازهاي نهان را دريافتند، الاّ آنكه چون به الهيات رسيدند سخنان درهم و برهم گفتند، و بر خلاف آنكه در هندسه و علوم حسّي همرأي اند در الهيات متفق القول نيستند وبرخي پريشانگوييهايشان را در اين مقولات ذكر كرديم. علت اين است كه نوع بشر اين گونه مسائل را جز به اجمال در نيابد و تفصيلش راجع به شرع است.

اين متأخران از امت ما كه شنيدند حكماي قديم منكر صانع بوده شرايع را رد كرده اند و آن را از مقولة قانون سازي يا حيلت بازي شمرده اند، آنچه از حكما نقل مي شد تصديق نموده شعار دين را كنار نهادند و نماز را ترك گفته مرتكب حرام شدند و حدود شرع را خوار داشتند و ريسمان اسلام را از گردن برداشتند. يهوديان و مسيحيان نزد خدا از اينان عذرشان مقبولتر است زيرا به هر حال تابع شرايعي هستند كه در موقع خود با معجزه مدلل بوده همچنين پيروان بدعت در مذاهب نزد خدا عذرشان از فلسفيان مقبولتر است كه دعوي نظر در ادله را دارند (و به هر حال دلايل شرعي را قبول دارند). اما فلسفيان براي كفر خود مستندي ندارند جز آنكه پيشينيانشان حكيم بوده اند، اما مگر نه اينكه پيغمبران هم حكيم بوده اند و چيزي بيش از حكيم (يعني صاحب وحي بوده اند)؟[136]

محمد باقر مجلسی[137]

از ديگر كسانی كه سخت به دانشمندان و فلاسفه تاخته است، ملا محمد باقر مجلسی ملقب به «علامه مجلسی» نويسنده كتاب بحار الانوار و از روحانیون بسیار نزدیک به دربار صفوی است. كتاب بحار الانوار نزد شيعيان به دايرة المعارف حديث شيعه معروف است. آخوندها برای مجلسی احترام زيادی قائلند و او را از بزرگترین علما و محدثین تاریخ تشیع ميدانند. مجلسی در بخشهای مختلف بحار الانوار در دفاع از احاديث به فلاسفه ايراد گرفته و آنها را تكفير كرده است.

مجلسی فلاسفه را از كسانی ميداند كه در مورد همه چيز برأى پست و خرد ناتوان خود سخن گفته‏اند.[138] او از فيلسوفان با فرنام «فلسفه بافان» ياد ميكند[139] و ادله آنان را شبهاتی سست و خرافاتی فاسد ميداند.[140] او در حالی كه فلاسفه را زبانزد بيدينان، و شك آوران راهزن حق و يقين ميداند[141] ، ميگويد:

كسی كه به كلمات فلاسفه رجوع كند و اصول مطالبشان را فحص كند، درمی‌يابد كه اكثر آنها با شرايع پيامبران تطبيق نمی‌كند. و اگر برخی اصول شرايع و ضروريات اديان به زبان می‌آورند، فقط از ترس تكفير مؤمنين می‌باشد كه مبادا به جرم كفر كشته شوند. فلاسفه به زبان ايمان دارند و دلهايشان تسليم نيست و بيشترشان كافرند.[142] مجلسی ترويج كتب فلسفی را در ميان مسلمين، جنايت بر دين دانسته و آن را از بدعت ها و نوآوری های خلفای جائر اموی و عباسی می داند كه به قصد مقابله با ائمه معصومين و دين مبين صورت گرفته است.[143]

علامه حلی

كه يكی از فقهای سرشناس شيعه است علاوه بر اينكه در آثار مختلف خود به رد عقايد فلاسفه در مورد معاد روحانی و قدم عالم پرداخته است در يكی از آثار فقهی خود كه علوم مختلف را از جهت وجوب يا عدم وجوب فراگيری تقسيم نموده، فلسفه را در كنار علم موسيقی، سحر، قيافه شناسی و كهانت در زمره علومی كه تحصيل آنها حرام است قرار داده است، مگر آن كه به قصد نقض و رد آن فرا گرفته شود.[144]

شيخ محمد حسن نجفی

كه صاحب يكی از مهمترين كتابهای فقهی شيعه با نام جواهر الكلام است، كتب فلاسفه متقدم را كه اعتقاد به قدم عالم دارند، جزء كتب ضاله برشمرده است. و در مورد او گفته اند كه روزی مردی را ديد كه كتابی فلسفی در دستش بود، خطاب به مرد گفت: به خدا سوگند حضرت محمد (ص) جز برای ابطال اين خرافات [!] از جانب خداوند مبعوث نشده است.[145]

آيت الله بروجردی

وی نیز معروف به مخالفت با با ترويج فلسفه در حوزه علميه قم است. سيد موسی شبيری زنجانی در اين مورد گفته است: آيت الله بروجردی می خواست علوم معقول (فلسفه) را شبه تحريمی كند و آقای سيد محمد رضا سعيدی كه با فلسفه مخالف بود، در اطراف اين موضوع نزد آيت الله بروجردی فعاليت ميكرد، اما وساطت آقای بهبهانی و ديگر آقايان از عملی شدن اين كار جلوگيری نمود. آيت الله بروجردی از چاپ تعليقه ی‌ علامه طباطبايی بر بحار الانوار مجلسی‌ جلوگيری كرد چون علامه طباطبايی با تكيه بر فلسفه به رد برخی از آراء و نظرات مجلسی پرداخته بود.[146]

مخالفت با دانش اندوزی و فلسفیدن شاید کمی مضحک و کوته فکرانه به نظر برسد ولی تاثیر این افکار و رواج آنها نتایج بسیار جدی بر اجتماع مسلمانان گذاشت تا جایی که برخی از محققین همین دست مخالفت ها را علت اصلی افول و انحطاط مسلمانان دانسته اند. دكتر عبدالهادی حائری دليل كندی و توقف مسلمين را به وجود آمدن تضاد فكری ميان فلاسفه و سنت گرايان مذهبی‌ می داند.[147] دكتر زيبا كلام نيز با رد استدلالهایی چون حمله مغول و انحراف از اسلام اصيل در مورد افول علم در اسلام، نظر همين افراد يعنی رواج سنتگرایی و تعصب و حمايت حكومت از آن را دليل افول علم در ايران می داند.[148] حناالفاخوری‌ و خليل الجر معتقدند كه نبرد علم ودين در دوران خلافت عباسی با غلبۀ دين، يا دقيق تر بگوييم، حكومت دينی پايان يافت. » اين نبرد كه ميان اهل آن علوم و علوم شرعی در افتاد، به پيروزی اهل شرع خاتمه يافت. و چون صدای ابن رشد – آخرين مدافع فلسفه – خاموش شد، فلسفه تا چند قرن ديگر نتوانست روی پای خود بايستد».[149]

نتیجه این بخش آن است که آنان که کارشان اسلام بود و تخصص در اسلام داشتند یا دستکم بیش از دیگران مدعی شناخت درست از اسلام بودند نه تنها پیشرفت علم و فلسفه و منطق را تشویق نکردند بلکه به سخت ترین شیوه آنرا محکوم کردند و بیشترین خصومت ها را به آن ورزیدند و دهشتناک ترین جنایات را علیه مخالفان فلسفی خویش انجام دادند. حال آیا میتوان با این همه سنگ اندازی عالمان دین و هواداران حکومتی و غیر حکومتی ایشان در راه دانشمندان بازهم اسلام را علت پیشرفتهای علمی و فلسفی دانست؟ همچنین باید توجه داشت که بسیاری از دست آوردهایی که به مسلمانان نسبت داده میشود میتوانند ناشی از فعالیتهای این دست از متفکران و دانشمندان بوده باشند یا دستکم میتوان گفت ایشان نیز در تکامل آنچه به غلط فلسفه اسلامی خوانده میشود نقل داشته اند. دوره انگیزاسیون اسلامی که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد و مسلمانان هنوز هم حقیقتاً در بربریت به سر میبرند نه تنها مروج کشتار و سرکوب مخالفان فکری اسلام بود بلکه بیش از آن مروج دروغ و ریا و تظاهر به دین داری در میان اندیشمندان دیگر بود، چنانکه ادبا و اندیشمندان بزرگ ایرانی همچون مولوی، حافظ، جامی، عطار و غیره همگی از شرایط سخت دورانی که در آن زندگی میکردند و نداشتن آزادی فکری در آثارشان سخنها گفته اند[150] و به دلیل اینکه امکان مخالفت با اسلام برای آنها موجود نبوده است و آنها مجبور بوده اند به مسلمان بودن تظاهر کنند حتی نمیتوان آنان را مسلمان راستین دانست. واقعیت این است که اگر مسلمانان دست آوردهای علمی قابل توجهی داشته باشند این دست آورد ها همزمان با حکومت حکام سکولارتر بوده اند. بعبارت دیگر در طول تاریخ اسلام هرگاه مسلمانان حکام سکولارتری داشتند و مسلمانان بنیادگرا نقش کمتری در زندگی واقعی مردم داشتند. این کوتاه تر شدن دست بنیادگرایان دینی سبب پیدایش شرایط مطرح شده در دیدگاه بدیل شد. به عبارت شیوا تر هرگاه جامعه مسلمانان شبیه تر به جامعه غربی امروزی شد علم پیشرفت کرد و هرگاه اسلام نقش بیشتری در اجتماع داشت و حکام بنیادگرا تر و مذهبی تر بودند علم پسرفت کرد.

۴.۵ آزار و قتل اندیشمندان توسط فقها و مسلمانان بنیادگرا

افزون بر آنچه در مورد دوران انگیزاسیون اسلامی آمد، بین صنفی که در ادبیات رایج ما «روحانیون» خوانده میشود (در مقابل بقیه مردم که جسمانیون هستند!) و اندیشمندان خصومتهایی وجود داشته و دارد. رفتار خصومت آمیز طبقه موسوم به «روحانی» یا به عبارت دقیقتر کسانی که منافع مادی از دین باوری مردم میبرند با دانشمندان معمولاً ریشه در این دارد که باورهای مذهبی مبتنی بر نادانی انسانها هستند و هرچه دانش و فلسفه با پیشرفت خود حوزه این نادانی ها را محدود کنند بازار تجار دینی نیز محدود تر میشود. بنابر این چون «روحانی» و دانشمند در بسیاری از موارد در مورد یک چیز سخن میگویند ولی یکی سخنش مبتنی بر ورد و جادو و نقل قول از مراجع مجعولی که مرجع حقیقت فرض میشوند است و دیگری سخنش بر استدلال و استناد و آزمایش و غیره با یکدیگر رقابت داشته و تا ابد خواهند داشت، همانطور که بین نجارها و آهنگران نیز علی رغم اینکه دو کار مختلف میکنند رقابت وجود دارد چون هردو بازار مشترکی دارند. این رقابت بخصوص در زمانی که انفکاکی در علوم انجام نگرفته بود و روحانیون اجازه اظهار نظر در تقریباً همه چیز را داشتند بیشتر بود. چون سخن دانشمند به دلیل درست تر بودنش میتواند نفوذ بیشتری داشته باشد و چون روحانیون معمولاً به اهرم های قدرت نزدیک و در خدمت حکومت ها هستند یا خود اهرمهای قدرت هستند همواره هم امکان استفاده از خشونت علیه دانشمندان و فلاسفه را داشته اند هم در بسیاری از موارد اگر دانشمندان و فلاسفه بازار آنها را به خطر می انداختند از این اهرم استفاده میکردند و شاهدیم که هنوز هم میکنند. در ادامه چند تن از اندیشمندانی که مورد آزار این طبقه و ایادی آن قرار گرفتند یا حتی به قتل رسیدند را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد.

سهروردی

شيخ شهاب الدين سهروردی، ملقب به شيخ اشراق و شيخ مقتول در سهرورد زنجان به سال 549 متولد شد. ويژگی جالب اين فيلسوف اين است كه مانند رازی علاقه زيادی به ايران باستان داشته است و آراء خود را از آيين زرتشت و حكمت ايران باستان اخذ كرده است. يكی از كسانی‌ كه پيرامون اين موضوع به پژوهش پرداخته، هانری كربن است.[151] او در تاريخ فلسفه اسلامی مينويسد: سهروردی سعی در احيای خرد وحكمت ايران قديم داشت و احياء كننده اصول فلسفی عقايد حكيمان ايران در مورد منشاء نور و ظلمت است.[152] چون سهروردی از طرفی فيلسوف بود و از طرفی سعی در احيای حكمت مجوسان داشت، فقيهان و علمای دين كينه او را در دل داشتند. به همين خاطر مجلس مناظره‌ای ترتيب دادند: لذا او را به مناظره ديگری در مسجد بزرگ حلب فرا خواندند. در اين جلسه، رئيس فقيهان او را مخاطب ساخته پرسيد: » آيا خداوند قادر است پس از حضرت محمد (ص) پيامبر ديگری بيافريند؟». سهروردی به پاسخ گفت: » البته ، چه قدرتِ خدا مطلق است، و آنچه مطلق است حّد نميپذيرد.» فقيهان جواب سهروردی را به انكار خاتميت تفسير كرده آن را سند كفر وی ‌ساختند. سند مذكور را به امضاء رسانيدند، و به حضور صلاح الدين ايوبی فرستادند، و او بيدرنگ فرمان قتل سهروردی و سوزانيدن آثار او را صادر كرد.[153]

ابن راوندی

از متکلمان مشهور به بیخدایی بوده است، یکی از محققان در مورد دیدگاه های وی مینویسد «ابن راوندی بیشتر انتقادهای خردگرایانه اش از اسلام را در دهان گروهی هندی به نام براهیما میگذارد و از دهان آنان سخن میگوید. بنا بر آنچه ابن راوندی گفته است براهیمایان معتقد بوده اند که خرد آدمی تنها مرجع دانش راستین و رفتار است و بنابر این هیچ نیازی به وحی پیامبران نیست».[154] گفته میشود ابن راوندی از بیان دیدگاه های الحادی خود بیمی نداشته است و همین سبب توطئه علیه جان او میشود و وی از این رو جان سالم به در میبرد که فرار میکند! دائره المعارف بزرگ اسلامی در مدخل ابن راوندی میگوید «متكلمى‌ چون‌ ابن‌ عقيل‌ (ه م‌) كه‌ گزارش‌ او توسط ابن‌ جوزي‌ (6/100) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌، مى‌گويد: در شگفتم‌ چگونه‌ كسى‌ كه‌ كتاب‌ الدامغ‌ را نوشته‌ و پنداشته‌ است‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ قرآن‌ را در هم‌ كوبيده‌ و نيز الزمرد را كه‌ در آن‌ پيامبران‌ و پيامبري‌ را تحقير مى‌كند، زنده‌ مانده‌ و كشته‌ نشده‌ است‌. وي‌ از هوش‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار بوده‌ و دانش‌ گسترده‌اي‌ در موضوعات‌ كلامى‌ و فلسفى‌ داشته‌ است‌ و متكلمان‌ برجسته‌اي‌ مانند ابوالقاسم‌ بلخى‌ شايستگى‌ او را در علم‌ كلام‌ ستوده‌اند (ابن‌ نديم‌، 216)». یکی از محققان در مورد وی و باورهایش نوشته است «ابن راوندی مدتی به نوعی تشیع میانه رو گرایش داد، ولی سر انجام تمام ارتباطات فکری اش را با مسلمانان قطع کرد و بعنوان یک بیخدا از دنیا رفت. معتزله وی را به حمله کردن به پیامبر اسلام، به قران، به وحی و در کل تمام شریعت در کتابهایش محکوم کردند.»[155]. همو ادامه میدهد «بخشهایی مانده از کتابهای او نشان میدهد که او چرا به زندیق بودن محکوم شده بود. این کتابها شامل نقد های برنده از پیامبری بطور کلی و پیامبری محمد بطور جزئی بود. راوندی باور دارد خرد آدمی از وحی برتر است. آنچه افراد موسوم به پیامبر یا با خرد سازگار است که در این صورت، که چون سایر مردم هم قدرت استفاده از خرد را دارند پیامبران بی مصرف هستند و نیازی به آنها نیست، یا سخنان آنان ناسازگار با خرد است که در این صورت باید کنار گذاشته شوند و خرد دنبال شود… معجزات نسبت داده شده به پیامبران و رمالان و جادوگران تماما جعلیات مطلق هستند…راوندی معتقد بود پاسخ خردپسند و قانع کننده ای را نمیتوان به پرسش وجود خدا و اعمال الهی داد… در میان باورهای او باور به ازلی بودن جهان، برتری دوالیسم به توحید، و سستی دانش منزل از طرف خدا بود».[156]

جعد بن درهم

گفته میشود که وی که بعدها به فرق معتزله نسبت داده شد است دیدگاه مسلمانان نسبت به صفات خدا را نفی میکرده است و منکر این شده است که موسی با خدا سخن میگفته است.[157] هشام از خلفای بنی امیه او را به عراق پیش خالد بن عبدالله قسری فرستاد و خالد جعد ابن درهم را در روز عید قربان به جرم بیخدایی و زندیق بودن سر برید. [158] یکی از محققین در مورد او میگوید: «گفته میشود که او ماتریالیست بوده است، و هوادارانش محمد را متهم به دروغگویی کرده اند و قیامت را نیز انکار کرده اند.[159].

ابوالعباس سرخسی

همچنین معروف به ابن الفرائقی [160] یکی از سرسپردگان فلسفه بود… در بسیاری از علوم قدماء تفنن داشت، خداوند قریحه ای نیکو بود و اطلاع او از  علوم کامل بود، چیره زبان بود و تصنیفات ملیح داشت… و در موسیقی تالیفات نیکو ساخت و در اختصار کتابهای منطقی مهارتی بسزا داشت[161] سرخسی در اول کار معلم معتضد شانزدهمین خلیفه عباسی (درگذشته 289 هجری قمری) بود، سپس ندیم او شد و از خاصان او گشت، و محرم راز او قرار گرفت، تا بجایی که در امور مملکت با او مشورت میکرد[162].  وی سر انجام به دست همان خلیفه به اتهام اینکه خلیفه را به بیدینی و الحاد فرا میخوانده به قتل رسید[163].

ابن مقفع

از دبیران دربار و از ادبای مشهور تاریخ اسلام است. وجه تسمیه پدر وی این بوده است که در کار دبیری و ثبت خراج کوتاهی کرده است و حجاج بن یوسف وی را کتک زده و به سختی شکنجه میکند بطوری که دستش کج میشود و از آن روی وی را مقفع نامیدند[164] وی چندین کتاب را به عربی ترجمه کرد و تالیفاتی هم به او نسبت داده میشود[165] عاقبت هم در حدود سال 142 سفیان مزبور دانشمند بی مانند را به بهانه زندقه و شک در دین و تعلق به کیش آباء و اجدادی و باطناً به اشاره خلیفه و بر اثر کینه و غرض شخصی بر سر تنوری آورد. ابتدا دست و پای او را بریده پیش چشمش بر تنور افکند و سوخت، سپس خود را در آتش تنور فرو کرد و گفت در مثله کردن تو بر من بحثی نیست چه تو زندیقی و مردم را به آراء و عقایت فاسده فاسد می نمائی. خلیفه از قتل ابن المقفع به هیچ وجه متاثر نشد بلکه این حرکت او را خوش آمد و از بیان بعضی از نویسندگان مطلع چنین بر می آید که قتل او اصلاً به امر خود منصور بوده.[166] ابن مقفع چنان که از مطالعه احوال او بر می آید دانشمندی ایرانی نسب بوده که در سایه قبول اسلام پیش عیسی بن علی و برادرش سلیمان تا اندازه ای عزیز و محترم شده لیکن از بعضی اشارات معلوم میشود که با تمام ایمانی که به مذهب اسلام ظاهر می کرده هنوز چندان دست از آیین قدیمی خود نکشیده و به یکباره آنچه را که از مراسم و آداب قومیت ایرانی می دانسته در زیر خاک نکرده بود.[167] یکی از محققین در مورد وی مینویسد «با توجه به دیدگاه کراوس (از مستشرقین معروف) ابن مقفع وارث سنت خردگرایانه ای بود که در زمان پادشاه ساسانی، کسی که گفته میشد دیدگاه روشنگرایانه واقعی هلنیستیکی را داشته است، یعنی خسرو انوشیروان شکل گرفت، به هر روی ابن مقفع از روی دیدگاه های مانوی، به اسلام حمله کرد، به پیامبر اسلام حمله کرد، به خداباوری اسلامی و سنن الهی و خود موضوع خدا در اسلام حمله (فکری) کرد.[168]

صالح بن عبدالقدوس

از شاعران بزرگ و متهم به زندقه و ثنويت ايرانی بوده است. برخی گفته اند كه عرب و از قبيلۀ ازد است. اما به ترجيح دكتر شوقی ضيف  ايرانی تبار است و ارتباطش با ازديان به وسيلۀ پيوند ولاء بوده است.[169] او كه از ترس حكومت فراری بود رو به دمشق آورد. كتابهای تاريخ می گويند خليفه مهدی، و شايد رشيد، در پی او كس فرستاد، و او را نزد خليفه بردند و بنابر بيشتر روايتها در سال 167 هجری به جرم عقيده در بغداد به دار آويخته شد. محققان و مورخان، چه متقدم چه متاخر، همه برآنند كه او زنديقی از دين برگشته بوده است.[170]

ابو مروان غيلان بن مسلم دمشقی از متكلمان بزرگ معتزله و يكی از مدافعان ارادۀ آزاد (قدرگرایی)، بوده است. جاحظ او را از بنيانگذاران مكتب اعتزال می شناسد كه پس از معبد جهنی در ستيز با انديشۀ جبريه، سخن گفت، و خشم هشام بن عبدالملك را بر انگيخت كه او را دستگير و به دروازه دمشق به دار آويختند يا به صليب كشيدند. برخی منابع او را متهم كرده اند كه دنباله رو حارثِ كذاب مدعی نبوت بود و اوزاعی فقيه به قتل او فتوی داد.[171] در روايات آمده است كه نخست دست و پای او را – از خلاف- بريدند، و پس از آن زبانش را قطع كردند.[172]

ابن ابی العوجاء

از زنادقه معروف سدۀ دوم هجری بوده است. گفته اند او به دين و خدا و آخرت ايمان نداشت. و با بزرگان معتزله همچون عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و شاعرانی كه اعتقاد دينی آنان مورد ترديد بوده همچون بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس حشر و نشر داشته است. در زمان منصور والی كوفه محمد بن سليمان او را به خاطر عقايد كفر آميزش دستگير كرد و به قتل او فرمان داد.[173] گويند روزی  در هنگام حج يكی از ائمۀ شيعه را مخاطب ساخت و گفت:»هان، تا كی به اين مشتی سنگ و گل می پناهيد و اين خرمن را می كوبيد و شتروار بگردِ آن هروله می كشيد؟ و هر گاه كسی در اين بينديشد می داند كه اين كار نادان است نه كار دانای تيزبين. و تو (اين حقيقت را بمردم) بگوی كه پيشوای اين مردمی، و پدرت پيشوا و پايه گذارش بوده است».[174]

بشار بن برد

از شاعران بزرگ در ادبيات عرب است. او كه از پدر و مادری ايرانی كه برده اعراب بودند متولد شد و از كودكی به زبان عربی شعر ميسرود و قبائل و اقوام و اشراف عرب را هجو ميكرد. او يكی از چهره های اصلی نهضت شعوبيه است و از طرف برخی از معاصرانش متهم به الحاد شده است.[175] اغانی بشار را از ياران بزرگانی چون واصل بن عطا، عمرو بن عبيد، صالح بن عبدالقدوس و عبدالكريم بن ابی العوجاء ميداند.[176] بشار يك ناسيوناليست افراطی و بدور از دين اسلام بوده است. برای او تشيع و تسنن فرقی نداشت، همان كه خلفای ثلاثه را نقد و هجو ميكرد، درباره علی بن ابيطالب نيز نظر مثبتی نداشت.[177] بشار در شعر خود برخی عقايد رايج اسلامی را هجو و مسخره ميكرد. گويند روزی كنيزكی خواننده و رقاصه، ترانه غنايی بشار را می‌ خواند و می رقصيد، بشار گفت: اين ترانه از سوره حشر بهتر است.[178]

مبرّد در الكامل گزارش منحصر بفردی از عقايد بشار دارد كه به عقايد مجوسی او تصريح شده است.[179] جاحظ نيز در «البيان» به عقايد زرتشتی بشار تصريح كرده است و شواهدی شعری ارائه می دهد.

سرانجام مهدی عباسی دستور ميدهد كه بشار را به اتهام زندقه تازيانه مرگ بزنند. گويند بشار در زير تازيانه می ناليد و ميگفت: حِسّ،حِسّ (= وا‍ژه ای كه اعراب برای ساكت كردن حيوانات بكار می برند) مهدی عصبانی شد. به بشار گفتند چرا نمی گويی بسم الله، الحمدلله؟! گفت: مگر نعمتی نصيب من شده است؟ آنقدر بشار را با تازيانه زدند تا جان سپرد.[180]

حسين بن منصور حلاج

وی معمولاً در شمار صوفیان دانسته میشود و گفته اند اصلش از بيضاء فارس بوده است. او به خاطر برخی از عقايدش متهم به كفر و زندقه شد. او را چندين بار به دادگاه كشاندند و سرانجام در آخرين دادگاه، محمد بن  داود ظاهری به كفر و قتل او حكم كرد. در ذی القعده سال 309 هجری ابتدا او را دو روز به صليب بستند، سپس او را پايين آوردند و تازيانه اش زدند و بعد اندامهايش را بريدند و كشتند و جسدش را به آتش كشيدند.[181]

ابن عطاء آدمی

یکی از صوفيان آمل بود. در زمان محاكمه حلاج برخی از نظرات و باورهای كفرآميز حلاج را تاييد كرد و از حلاج دفاع كرد. وزير وقت دستور داد او را زدند كه بر اثر جراحات وارده جان داد.[182]

عين القضات همدانی

كه نام اصلی وی ابوالمعالی عبدالله بود در سال 492 در همدان بدنيا آمد. عين القضات صوفی، شاعر، حكيم، فقيه و متكلم بود و از حيث جامعيت و احاطه در رشته های گوناگون معرفت به غزالی شباهت داشت. در هفتم جمادی الاخر 525 بر در مدرسه ای كه در آن تدريس می كرد او را به دار زدند و جسد او را سوزاندند. علت قتل او سؤظن فقهاء و متشرعۀ شهر بود كه از كلام او بوی نوعی الحاد و فلسفه می شنيدند و انتساب او به خيام- كه گفته می شد يكچند وی در نزد او تلمذ كرده بود- نيز از اسبابی بود كه اين سؤظن فقها را در حق وی افزود.[183]

محمد بن سعيد بن حسان

وی نيز يكی ديگر از كسانی بوده كه در حدود سال 150 هجری توسط ابوجعفر منصور به اتهام زندقه به دار آويخته شده است.[184]

بقلی

نام شخص ديگری است كه به اتهام الحاد توسط ابوجعفر منصور كشته شده است.» اين مرد (بقلى) ميگفت آدميزاده در اين دنيا شاخه‏ى گياهى بيش نيست كه ميرويد و رشد ميكند و نابود ميشود و ديگر بزندگانى باز نميگردد (انكار آخرت)».[185]

شرح حال و توضیحات بیشتری در مورد زنادقه را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنادقه و متفکران مادی» بخوانید.

با آنچه گفته شد و هزاران آزار دیگر که از جانب فقیها و دینمداران بنیادگرا بر فلاسفه و متفکران رفته است، آنچه مایه خیرگیست این است که هم ایشان اکنون پس از آن همه مظالم، و تعصبات  و سنگ مغزی هایی که به خرج داده اند باز هم مدعی این میشوند که اسلام موجب پیشرفت علم بوده است. افزون بر این همانطور که به نقش مستقیم زنادقه در نهضت ترجمه اشاره کردیم نمیتوان تصور کرد که این همه اندیشمند و نویسنده که یا واقعاً زندیق و ملحد بودند یا دستکم متهم به زندیق بودن میشدند، در شکل گیری محصولات فکری دوره شکوفایی بی نقش بوده اند، بلکه میتوان گفت اگر این حماقت ها و تعصبات دینی وجود نمیداشت و این متفکرین از بین نمیرفتند و آثارشان نابود نمیشد شاید سنت خرد محور، سکولار و علمی بسیار غنی و استواری از ایشان بجای می ماند که قطار پیشرفت بشری را شتاب میبخشید و مسلمانان را از این تیره روزی و فلاکتی که از دیرباز دچارش بوده اند بیرون میکشید، که شوربختانه به دلیل توحش اسلامی چنین نشد. این نیز خود علم ستیزی دیگری بود که اسلام علت آن شد، اسلام نه تنها علت پیشرفت نبود بلکه مانع اصلی پیشرفت و خار چشم اندیشمندان واقعی و غیر خرافی بوده و هست.

۵ منابع

[1]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ذبیح الله صفا.تهران.ناشر:دانشگاه تهران. چ پنجم: 1374. ص:32. به نقل از: كشف الظنون چاپ تركيه ج1 ص 33.
[2]  نک: اخبار  الحكماء  قفطي  چاپ  مصر  ص  233  –  تاريخ  التمدن الاسلامي طبع چهارم  ج3 ص 41 – 47 . كشف الظنون ج1 ص 446. نقل شده از: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص:33و34. همچنین نگاه کنید بع معجم البلدان پوشینه 5 برگ 243.
[3]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:34. به نقل از: مقدمهء ابن خلدون چاپ مصر ص 543 – 544.
[4]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:37. همچنين نك: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. تهران وزارت امورخارجه. مركز چاپ و انتشارات. 1382. ج1 ص:94. به نقل از: تفكر يونانی، فرهنگ عربی: نهضت ترجمه‌ی كتابهای يونانی به عربی در بغداد و جامعه‌ی آغازين عباسی. ديميتری گوتاس. ترجمه‌ی محمد سعيد حنايی كاشانی. تهران: مركز نشر دانشگاهی . 1381. ص:32.
[5]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 39. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:412.
[6]  همان. ص:40.
[7]  همان. ص:41. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:175.
[8]  تاريخ ادبيات در ايران.ذبیح الله صفا. تهران. انتشارات فردوس. چ دوازدهم:1378. ج1 ص:13 – 23.
[9]  همان. ج1 ص:25.
[10]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:125.
[11]  همان. ص:51.
[12]  دانشنامه قران و قرآن پژوهی. به كوشش بهاء الدين خرمشاهی. تهران. انتشارات دوستان و ناهيد. 1377. ج1 مقاله «ابن مقفع».
[13]  برای توضيحات بيشتر درباره‌ی اين مترجمان نك: تاريخ ادبيات در ايران. ج1 ص: 108-113.  يا: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:52-89.
[14]  تفكر يونانی، فرهنگ عربی. ص:74-68. نقل شده از: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. ج1 ص:99.
[15]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:126. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:124.
[16]  همانجا. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:130.
[17]  همان. ص:127.
[18]  The Cambridge history of Iran, the Sassanid Parthian Periods, Edited by Ehsan Yarshater, Cambridge University Press 1981. V3 P161
[19]  همان. برگ 486.
[20]  همان. برگ 538.
[21]  جمال الدين قفطى، ترجمه تاريخ الحكماء، (دوره شاه سليمان صفوى)، ص 483 – 485، 3. ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، ص 162 ـ 163،  لسان الملك سپهر، ناسخ التواريخ، ج 2، ص 345 – 346،  بغدادى، عبداللطيف، الافاده و الاعتبار، ص 114.
[22]  A history of Persia, Sir Percy Sykes, V I, 3rd Edition. MacMillan and Co. Limited St. Martin’s Street London, 1951 page 458

[23]  Islamic Philosophy and Theology, By W. Montgomery Watt, Published by Aldine Transaction 2008, Page 42.

[24]  نک: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:137و138. و تاریخ ادبیات در ایران. ج3 بخش اول ص:233. و ج4 ص:95 و 96.
[25]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:275.
[26]  تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی. عبدالرحیم غنیمه. مترجم: نورالله کسائی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران. چاپ سوم: تابستان 1377. ص:224. به نقل از: ابوالعباس احمد القمری. نفح الطیب. قاهره. چاپ المطبعه الازهریه. 1302 ه.ق . ج1 ص:102.
[27]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:135.
[28]  همان. ص:140.
[29]  همان. ص:147. به نقل از: طبقات الامم. چاپ بیروت. ص:66.
[30]  تاریخ دانشگاهای بزرگ اسلامی. ص:224. به نقل از: الفلسفه الاسلامیه فی المغرب. مجد غلاب. ص: 64 و 66.
[31]  تاريخ فخرى، محمد بن على بن طباطبا معروف به ابن طقطقى(م 709)، ترجمه محمد وحيد گلپايگانى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چ دوم،1360ش. ص:250- 249.
[32]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:231.
[33]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. به نقل از: تاريخ علم كبريج، ص303.

[34]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 170.[35]  Routledge Encyclopedia of Translation Studies, Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Contributor Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Published by Routledge, 1998, Page 521.

[36]  از تارنمای روزنامه تلگراف مرور شده در تاریخ 29 ژانویه 2008.
[37]  از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله منتظری نسخه اینترنتی ،برگ 29، در تاریخ 20 دسامبر 2008
[38]  گنجينه معارف شيعه( ترجمه كنز الفوائد و التعجب)‏. ابو الفتح كراجكى.مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران. ناشر: چاپخانه فردوسى‏. چ اول‏. بی تا. ج‏2 ص:114.
[39]  خصال. شيخ صدوق‏. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران‏.انتشارات كتابچى‏. چ اول: 1377 ش‏. ج‏1 ص:83.
[40]  اصول كافى. شيخ كلينى.مترجم: حاج سيد جواد مصطفوى‏. تهران‏. ناشر: كتاب فروشى علميه اسلاميه‏. چ اول‏. بی تا. ج‏1 ص: 38.
[41]  مصباح المتهجد. شيخ طوسى‏. بيروت‏. موسسه‏فقه الشيعه‏. 1411 ه – 1991م ص 472 . دعاى روز چهارشنبه‏. «لا علم الا خشيتك ليس لمن لم يخشك علم».
[42]  آداب سفر در فرهنگ نيايش‏.عبد العلى محمدى شاهرودى‏. تهران‏. نشر آفاق. چ اول‏:‏1381 ش‏.ص:29.
[43]  تحف العقول. ابن شعبه حرانى‏.مترجم: احمد جنتى‏. تهران‏. امير كبير. چ اول‏:1382 ش‏. ص:55.
[44]  مشكاة الانوار. فضل بن حسن حفيد شيخ طبرسى‏.مترجم:عزيز الله عطاردى‏. تهران. ناشر: عطارد. چ اول‏:1374 ش‏. ص:123.
[45]  نهج الفصاحة. گرد آورنده و مترجم:ابو القاسم پاينده‏. تهران&llm;. ناشر: دنياى دانش. چ چهارم‏:1382 ش‏. ص: 578.
[46]  مصباح الشريعة. منسوب به امام صادق (ع).ترجمه عبد الرزاق گيلانى‏. تهران‏. ناشر: پيام حق‏. چ اول‏:1377 ش‏. ص: 415.
[47]  نک: پيام پيامبر.بهاء الدين خرمشاهى- مسعود انصارى‏. تهران‏. ناشر: منفرد. چ اول‏:1376 ش‏. ص: 587.
[48]  نک: بنادر البحار.محمد باقر مجلسی. مترجم: سيد علينقى فيض الاسلام‏. تهران‏. انتشارات فقيه‏. چاپ: اول‏. بی تا. ص:101.
[49]  برای نمونه مراجعه کنید به: Bertrand Russell, Religion and Science, Oxford University Press, USA, 1997
[50]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص 209. به نقل از: تاريخ علم در ايران، مهدی فرشاد، اميركبير،تهران،1365. ج1 ص 86-87.
[51]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص209. به نقل از: تاريخ علم، جورج سارتون،ترجمه: غلامحسين صدری افشار، انتشارات وزارت علوم، تهران، 1353.ج1 ص 62-61.

[52]  One hundred philosophers, the life and work of the world’s greatest thinkers. Peter J. King, Baron’s educational series, New York, 2004, page 48.

[53]  همانجا.

[54]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[55]  سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ سوم 1377 تهران،  پوشینه نخست، مقدمه مصحح، محمد بن اسحاق مولف کتاب سیره، ب (2) به نقل از از المعرفه و التاریخ، ج 2 ص 742 و تاریخ بغداد، ج 1 ص 215.
[56]  ابن خلدون، مقدمه، چاپ مصر، ص 285-6 به نقل از، دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم تهران، انتشارات سخن 1378، برگ 118.
[57]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 115.
[58]  پزشکان برجسته در عصر تمدن اسلامی. علی عبدالله دفاع. مترجم: علی احمدی بهنام. تهران. ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. چ اول 1382. ص:94.
[59]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:200.
[60]  همان. ص:289 و291.
[61]  همان. ص:322.
[62]  تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی. ص:447 و 449.
[63]  همان. ص:535 و 539 و 548.
[64]  ابن ابی اصبیبه، طبقات الاطباء، 124/1، چاپ بیروت، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران برگ 96.
[65]  تاريخ فلسفه اسلامی. هانری كربن. ترجمه: اسد الله مبشری. انتشارات امير كبير. تهران. چاپ اول:1352. ص: 197.
[66]  همان. ص:201.
[67] Great Medieval Thinkers, Al-Kindi Oxford University Press US, 2006 Page 74.
[68]  الفرق بين الفرق. البغدادی. چاپ مصر:1367 ق. نقل شده از: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141 – پاورقی.
[69]  نك به: تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی.علی اصغر حلبی.تهران.انتشارات اساطیر. چ اول:1373. ص:548.
[70]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ابو القاسم پرتو. انتشارات اساطير. تهران. چ اول:1373. ص: 132.
[71]  نك :  التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:88.
[72]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ص: 133.
[73]  تاريخ فلسفه اسلامی. ص: 179.

[74]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[75]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ص:176.
[76]  نك: همان. ص:177.

[77]   ترجمه از ویکیپدیای انگلیسی در مدخل Al-Razi در تاریخ 20 ژانویه 2008، به نقل ازJennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230[78]  Seyyed Hossein Nasr (1993), An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines, p. 203. State University of New York Press, ISBN 0791415163 به نقل از Munazarat 303: «Muqayyam ‹ala al-ikhtilafat, musirr ‹ala aljahl wa’l-taqlid».

[79]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 330.
[80]  همانجا، به نقل از صفا، ذبیح الله، تاریخ علوم عقلی، 282.
[81]  پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. انتشارات وزارت خارجه. تهران.1382.ج1 ص:260. به نقل از: عمر خيام. احمد حامد العراف. چاپ بغداد.ص: 112-117.
[82]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:327.
[83]  همان. ص:331.
[84]  اخبار الحكما. چاپ لايپزيگ. ص:243-244. نقل شده از:تاريخ ادبيات در ايران.ج2 ص:525.
[85]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:202.
[86]  همان. ص:181.
[87]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:257.
[88]  نقد آرا ابن سينا در الهيات (نسخه الكترونيك). مصطفی حسينی طباطبايی. تهران:1361. ص:54.
[89]  همان. ص:44.
[90]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:228. به نقل از : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.ج‏22،ص:164.
[91]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[92]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[93]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:287.
[94]  قانون در طب (نسخه الكترونيك). ابن سينا. مترجم: شرفکندی هژار. تهران. انتشارات سروش. 1360. ص:640.
[95]  همانجا.
[96]  همانجا.
[97]  همان. ص:641.
[98]  همانجا.
[99]  همان. ص:643.

[100]  Cambridge Studies in Islamic Civilization, Arabic historical thought in the classical period, Tarif Khalidi, Cambridge University Press, London, 1994, Page 112.

[101]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:454. به نقل از: «الكندی» ، احمد فؤاد الاهوانی، ترجمۀ رضا ناظمی‌، در تاريخ فلسفه در اسلام، به كوشش ميان محمد شريف، مركز نشر دانشگاهی، تهران،1362.ج1 ص:593- 612.

[102]  Muslims: Their Religious Beliefs and Practices, By Andrew Rippin, Routledge, 2001 , Page 66.[103]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 248.

[104] A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 258.
[105]  Western Muslims and the Future of Islam By Tariq Ramadan , Oxford University Press, US, 2005, Page 48.
[106]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 139. به نقل از معجم الادباء. ج4 ص:167.
[107]  همانجا. به نقل از معجم الادباء. ج5 ص: 74-75.
[108]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:473.
[109]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:43.
[110]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ص:473.
[111]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. ص 296-299.
[112]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2ص:275. به نقل از: معجم الادباء. چاپ مصر. ج14 ص:52.
[113]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:46.
[114]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:144. به نقل از: الاغانی. ج17 ص:18.
[115]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:145.
[116]  همانجا. به نقل از: معجم الادباء. ياقوت. چاپ مصر. ج17 ص:288.
[117]  همانجا. به نقل از: طبقات الشافعيه السبكی. چاپ مصر. ج1 ص: 234 و 235.
[118]  همان. ص:146. به نقل از: رجال نجاشی. چاپ بمبئی. ص:47.
[119]  همانجا.
[120]  همان. ص:147. به نقل از: الفهرست . ابن نديم . چاپ مصر. ص:418.
[121]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص: 282.
[122]  عماد الدین نسیمی، زندگی، اشعار و عقاید شاعر و متفکر حروفی، دکتر علی میرفطروس، انتشارات عصر جدید، سوئد، استکهلم، چاپ نخست 1992، برگ 51.
[123]  همانجا برگ 51.
[124]  همانجا برگ 55، به نقل از تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، انتشارات خوارزمی، تهران برگ 212.
[125]  همانجا، به نقل از سیاست نامه، صص 263، 264، 272 و 273.
[126]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص382 تا 406.
[127]  محي الدين در آئينه فصوص. جلد اول؛ مرتضى رضوى؛ فخر دین؛ نوبت چاپ : اول، بهار 1383؛  فصل اول.
[128]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.
[129]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:259. به نقل از: بغية الوعاة في طبقات اللغويين و النحاة. جلال الدين سيوطی. قاهره. مطبعة السعادة. 1964م. ص:211.
[130]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:150.
[131]  همان. ص:148. به نقل از: النقذ من الضلال. غزالی. ص:9. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:49.
[132]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:149. به نقل از: فاتحة العلوم. چاپ مصر. سال 1322ه.ق .ص:56.
[133]  همان. ص:150. به نقل از: مقاصد الفلاسفة. غزالی. چاپ قاهرة. 1331 ه.ق . ص:3.
[134]  همانجا. به نقل از: المنقذ من الضلال. غزالی. ص:10-11. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:52-53.
[135]  تاريخ ادبيات در ايران. ص:276. به نقل از:تلبيس ابليس. ابن الجوزی. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:82-83.
[136]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141. به نقل از: تلبيس ابليس. ابن الجوزي. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:45-50.
[137]  هر چند مجلسی متعلق به قرن 11 هجری است، ما نظرات او را می‌آوريم تا نشان دهيم فقهای شيعه نيز از ستيز با دانشمندان و فلاسفه مبرا نيستند.
[138]  آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار. محمد باقر مجلسی. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. ناشر: اسلاميه‏. تهران. چاپ اول‏:1351 ش‏. ج‏3 ص:177.
[139]  همان. ج‏4  ص:163.
[140]  همان. ج‏2  ص:134.
[141]  همان. ج‏1  ص:205.
[142]  بحار الانوار. علامه مجلسی. مؤسسة الوفاء. بيروت – لبنان. 1404 ه.ق . ج8 ص:328.
[143]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص 392. به نقل از: بحارالانوار 57/197.
[144]  همان. ص387. به نقل از: تذكرة الفقها. 9/37.
[145]  همان. ص 396.
[146]  همان. ص 400 و 401. به نقل از: شناختنامه علامه طباطبايی، 4/144-143، مقاله «نقد مقاله عقل و دين» ، علی ملكی ميانجی.
[147]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378. ص205.
[148]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.. ص 203 و 205 و 251.
[149]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:457. به نقل از: تاريخ فلسفه در جهان اسلامی، حناالفاخوری- خليل الجر، ترجمۀ عبدالمحمد آيتی، كتاب زمان،1358.ج2 ص351.
[150]  برای بحثی جالب در این زمینه و نمونه هایی از شعرای یاد شده مراجعه شود به همانجا برگ 58 تا 63.
[151]  نك به: روابط حكمت اشراق و فلسفه ايران باستان. هانری كربن. ترجمه: ع- روح بخشان. اساطير.تهران. چ اول:1382.
[152]  ص:254.
[153]  «مقدمه» هياكل النورِ سهروردی . ص:10-18. به خامه محمد علی ابوريان. چاپ مصر. 1968. نقل شده از:تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:359.

[154]  Samuel ben Hofni Gaon & his Cultural world, David E.Sklare, Leiden; New York; Koln, Brill 1996, Page 129.[155]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 259.

[156]  همانجا.
[157]  Doubt: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson, By Jennifer Michael Hecht Harper, San Francisco, 2004, Page 222
[158]  سير اعلام النبلاء پوشینه 5، برگ 433 و سفینه البحار، پوشینه 1، برگ 157.
[159]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 252
[160]  یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، چاپ دارالمامون، 1963، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران، برگ 101.
[161]  ابن القفطی، اخبار الحکماء، 55، چاپ مصر، نقل شده در همانجا.
[162]  ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء، 191/2، بیروت، 1965، یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، توحیدی، ابوحیان، اخلاق الوزیرین، 235، چاپ دمشق، 1965، محمد بن تاویت الطنجی.
[163]  دبور، تاریخ الفلاسفه فی الاسلام، 191، ترجمه ابوریده، یاقوت حموی، معجم الادباء 101/3-99.
[164]  شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35، انتشارات اساطیر، 1382، برگ 30.
[165]  برای بحثی در مورد تالیفات وی مراجع شود به شرح حال عبدالله ابن مقفع برگ 90.
[166]  ابن خلکان در ترجمه حال حسین بن منصور حلاج، جلد 1، صفحه 164-165، چاپ تهران، نقل شده در شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35.
[167]  شرح حال عبدالله ابن مقفع، برگ 36-37.
[168]  همانجا.
[169]  تاثير پند پارسی بر ادب عرب، عيسی العاكوب، مترجم: عبدالله شريفی خجسته، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1374.ص:290. به نقل از: تاريخ الادب العربی (العصر العباسی الاول)،شوقی ضيف،ص:393.
[170]  همان. ص:291.
[171]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان.ص:474. به نقل از: جاحظ/البيان، 1/259، 2/164، 3/281.  الفهرست/171.
[172]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:169.
[173]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:173- 175.
[174]  همان.ص:174. به نقل از:بحارالانوار،علامه مجلسی، چاپ كمپانی، 5/ 111- 112.
[175]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان. مولفان: دكتر ر. ناث، پرفسور گلدزيهر، محمد افتخارزاده. مترجمان: محمود افتخارزاده، محمد حسين عضدانلو. ناشر: مؤلف. تهران.1371. ص 409. به نقل از:اغانی،3/62.
[176]  همان.ص409. به نقل از: اغانی، 3/22.
[177]  همان. ص411.
[178]  همانجا. به نقل از: اغانی، 3/55.
[179]  همان. ص413. به نقل از:الكامل، مبرد، 2/923.
[180]  همان.ص 427. به نقل از: اغانی،3/70-72.
[181]  جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير، تهران،1357.ص:148-150.
[182]  جستجو در تصوف ايران.ص:146.
[183]  جستجو در تصوف ايران. ص:194 – 205.
[184]  تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى (م 748)، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، ط الثانية، 1413/1993.ج‏9،ص:269.
[185]  فرزندان ابو طالب، ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى (م 356) ، ترجمه جواد فاضل، تهران، كتابفروشى على اكبر علمى،1339ش. ج‏1،ص:249.

قاتل امام زمان یک زن سیبیل دار ایرانی خواهد بود

قاتل حضرت از کدام فرقه است؟

imamzaman_01

imamzaman_02

شاید قاتل آن حضرت از فرقه حقوق بشریه باشد.

untitled-10

شاید قاتل حضرت از فرقه سیبیل نعلیون باشد.

شاید قاتل حضرت اصلاحیون نوبلیه باشد.

شاید قاتل حضرت از میان فرقه التقاطیه رجویه باشد.

شاید اصلاً در نقل حدیث اشکالی پیش آمده باشد و قاتل حضرت از فرقه خارجکیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه سلطنتیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه نسوان شایستگیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه سوپرمدلیون باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه عدالت حقوقیه باشد

شاید قاتل حضرت از فرقه مطربیه و رقاصیه باشد

شاید قاتل حضرت از ضعفای اصلاحیه عضو کابینه خاتمیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه کورشیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه دست به دستیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه تظاهراتیه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه یک دست بالاییه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه دو دست بالاییه باشد.

شاید قاتل حضرت از فرقه عکاسیه باشد.

دادگاهی محمد رسول الله به اتهام زن ستیزی

بخش هشتم، زن ستیزی

فهرست:

این دادگاه بسیار عقب افتاده دین اسلام است و افراد زیر در این دادگاه حضور دارند

متهم: محمد ابن عبدالله

شاکی: انسانیت (قسمت غیر مسلمان آن)

دادستان: علی سینا

وکیل مدافع: راهیل شهرزاد

دادگاه: در افکار عمومی

قاضی: شما 

پیشگفتار.

در این جلسه، اتهامی که به متهم وارد میشود زن ستیزی (=Misogyny میساجنی) است. من او را به این متهم میکنم که او زنان را تحقیر کرد و زنان قبل از او در عربستان و تقریباً در تمام کشورهایی که تسلیم سلطه اسلام شدند، از آزادی ها و حقوق بیشتری نسبت به جامعه ای که او پدید آورد برخوردار بودند. اتهام متهم این نیست که او حقوق کمی به زنان داده است بلکه این است که او حقوقی که زنان بدست آورده بودند را از آنها گرفت و آنها را به شهروندان درجه دوم تبدیل کرد و آنها را تابع مردان کرد و آنها را به خدمت مردان در آورد. او برده داری جنسی را بر زنان تحمیل کرد و جایگاه آنها را به حد جایگاه احشام و حیوانات پایین آورد. در هیچ جامعه ای و در هیچ زمانی از تاریخ زنان به اندازه ای که در اسلام تحقیر و خوار شده اند، مورد ظلم قرار نگرفته اند. اسلام دینی زن ستیز است و در زن ستیزی را به بی نهایت رسانیده است.

جایگاه زنان عرب پیش از اسلام.

متاسفانه  مسلمانان هیچ اثری از ادبیات پیشا اسلامی عربستان باقی نگذاشته اند. آن دوران توسط مسلمانان بعنوان جاهلیت (دوران نادانی) مطرود شده است، آنها تمام کتابها را سوزاندند و تمام آثار تاریخ اعراب را از بین بردند، بنابر این آسان نیست که حقیقت آن دوران را دریافت و از جایگاه دقیق زنان در جامعه پیشا اسلامی عربستان آگاه شد. ما تنها منابع اسلامی را برای استناد در دسترس داریم. حتی از این منابع نیز نور کم سویی را میتوان مشاهده کرد و دریافت که زنان پیش از اسلام از حقوق بیشتری نسبت به دوران پس از اسلام برخوردار بودند.

اجازه بدهید با خدیجه نخستین زن محمد آغاز کنیم. این زن یک بیوه بود، او ثروتمند بود و تجارت موفق خود را داشت. او مردانی را که محمد یکی از آنها بود استخدام میکرد تا برایش کار کنند. این نشان میدهد که زنان اموال خود را داشتند و میتوانستند تجارت های خود را مدیریت کنند، و مردان قریش تصور نمیکردند که کار کردن برای یک زن که رئیس آنها است شرم آور است. با توجه به آنچه احادیث نشان میدهند، این خدیجه بود که از محمد خواستگاری کرد. این نیز نشان دیگری از آزادی است که زنان پیش از اسلام در عربستان داشتند، حتی امروز نیز چنین حرکتی در برخی جوامع تابو و ناپسند جلوه میکند.

یک نمونه دیگر که نشان میدهد زنان در دوران پیشا اسلامی از حقوق بیشتر و احترام بیشتری برخوردار بودند، هنده زن ابو سفیان عموزاده و دشمن اصلی محمد است. گزارش شده است که در جنگ احد او زنان قریش را در حالی که مردان قریش را تشویق میکردند تا علیه تجاوز مسلمانان استقامت کنند رهبری میکرد. وقتی که جنگ بالا گرفت، زنان قریش به رهبری هند، طبل ها را به صدا در می آوردند تا مردانشان را به مقاومت تشویق کنند. یکی از جنگجویان محمد ابو دجنه گفت، «من کسی را دیدم که دشمن را با فریادهای بلندش تشویق میکرد، پس من به سمت او رفتم، اما وقتی که شمشیرم را بر روی او بلند کردم جیغ کشید و فهمیدم که او یک زن است، من برای شمشیر پیامبر بیش از آن احترام قائل بودم که بخواهم آنرا بر روی زنی بکشم، این زن هند بود.» (1)

زن دیگری که در جنگ فرماندهی میکرد عایشه زن بچه سال محمد بود که پس از مرگ او، ارتشی از مردان مسلمان را علیه علی رهبری میکرد، این جنگ به جنگ جمل (شتر مو قرمز) معروف است.

مثال دیگری همچنین وجود دارد و آن عصماء بنت مروان شاعره یهودی مدینه است که به دستور مستقیم متهم ترور شد، زیرا چکامه هایی اعتراضی و توهین آمیز را علیه متهم سروده بود. این واقعیت که متهم آنقدر از اشعار عصماء ترس داشت که او را تهدیدی برای ادامه کار خود میدید و دستور قتل او را تنها به دلیل اشعار او صادر کرد نیز نشان میدهد که اعراب در عربستان برای زنان و حرفشان احترام قائل بودند، به آن ها گوش میکردند و تحت تاثیر حرفهای آنان قرار میگرفتند. این ماجرا نشان میدهد که زنان در آن دوران به عنوان نادان و کسانی که در عقل ناقص هستند، آنگونه که پس از اسلام به شمار رفتند، به شمار نمیرفتند، بلکه آنها رهبران فکری جامعه و اعضای مهم اجتماع بودند.

مثال درخشان دیگری که از جایگاه بلند زنان در دوران پیشا اسلامی وجود دارد مثال زنی است که در زمان محمد ادعای پیامبری کرد و طرفداران بسیاری را نیز بدست آورد. امروز یک زن مسلمان حتی نمیتواند یک روحانی یا یک امام شود. متاسفانه با کمال شگفتی زنان مسلمان امروزه نخستین کسانی هستند که که از جایگاه حقیرشان در اسلام دفاع میکنند و تحقیری را که اسلام بر آنها تحمیل کرده است میپذیرند.

دادستان حدیثی را نشان میدهد که، بیان میکند یکی از صحابه محمد، عمر ابن خطاب که بعدها خلیفه دوم اسلام شد، به محمد در مورد «عادات بد» آزادی و استقلال زنان مدینه که زنان مسلمان نیز دارند آنها را می آموزند شکایت میکند و از او میخواهد که در این مورد کاری بکند. این ماجرا وقتی اتفاق افتاد که رسوایی تماس جنسی محمد با ماریه قبطی، کنیز زنش حفصه پیش آمده بود و او با زنانش درگیر شده بود زیرا آنها از بی بند و باری او شکوه داشتند و او تهدید به طلاق آنها کرده بود (در مورد این رسوایی به نوشتاری با فرنام محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد مراجعه کنید). او در خانه نشسته بود و ناراحت بود، و در این حال عمر وارد میشود. عمر بعدها نقل کرده است که:

ما مردان قریش، بر روی زنانمان تسلط داشتیم، اما وقتی که اینجا آمدیم و با انصار (مسلمانان مدینه) زندگی کردیم، فهمیدیم که زنان انصار از درجه این بالاتر نسبت به مردانشان برخوردار هستند، پس زنان ما آغاز به دریافت عادتهای رفتاری زنان انصاری کردند. یکبار من بر سر زنم فریاد کشیدم و او نیز همزمان بر سر من فریاد کشید و من از این حرکت او بسیار بدم آمد که او جلوی روی من ایستاد. او گفت که چرا از اینکه من پاسخت را همانند خودت دادم دلگیر شدی؟ به الله سوگند زنان پیامبر نیز در روی او می ایستند و پاسخ او را میدهند، و برخی از آنها ممکن است تمام روز پاسخ او را ندهند و با او از روی قهر سخن نگویند. آنچه او گفت مرا ترساند و من به او گفتم «هر کس در میان آنها (زنان محمد) چنین کند، دچار خسران فراوانی خواهد شد». بعد من لباس پوشیدم و به نزد حفصه (دختر عمر که زن پیامبر بود) رفتم و از او پرسیدم «آیا هیچکدام از شما (زنان محمد) رسول الله را تا شبهنگام عصبانی نگاه میدارید؟»، او پاسخ مثبت داد. من گفتم «چنین زنی بسیار زیانکار است، و هرگز موفق نخواهد شد!، آیا او نمیترسد که پیامبر خدا غضب کند و این غضب خشم الله را نیز برانگیزد و او به شدت تنبیه شود؟ از رسول الله چیزهای زیادی را نخواهید و در روی او به هیچ عنوان نایستید، و با او قهر نکنید. هرچه میخواهید از من تقاضا کنید، از رفتار همسایه تان (عایشه) در رفتارش با محمد تقلید نکنید زیرا عایشه از شما زیباتر است، و پیامبر او را بیشتر از همه شما دوست میدارد…

پس من بر پیامبر وارد شدم و او را در حالی که بر روی حصیری که پوشیده نبود دراز کشیده بود و جای حصیر روی بدن پیامبر مانده بود دیدم، او بر پشتی که با برگهای نخل پر شده بود تکیه زده بود. من به او سلام کردم و در هنگامی که ایستاده بودم به او گفتم: «آیا زنانت را طلاق داده ای؟» او چشمانش را به سوی من گرفت و پاسخی منفی داد، و من در حالی که ایستاده بودم با اعتراض گفتم «ای رسول الله آیا بدانچه من میگویم اعتنایی میکنی؟ ما مردم قریش دست بالایی بر دست زنانمان داشتیم و بعد به نزد کسانی آمدیم که زنانشان دست بالای مردانشان دارند…»

سپس عمر جریان خود و زنش را تعریف کرد. «پیامبر لبخند زد»، عمر سپس گفت «من سپس گفتم، که پیش حفصه رفته ام و به او گفته ام «وسوسه نشوید که رفتار عایشه را در برابر پیامبر پیروی کنید، زیرا او زیباتر از شماها است و پیامبر او را بیشتر دوست دارد»، پیامبر دوباره لبخند زد. (2)

حدیث بالا خود را توضیح میدهد. مکیان از سایر اعراب متحجّر تر بودند. معمولاً مردمی که در شهر های مذهبی زندگی میکنند تندروتر و زن ستیز تر از مردمی هستند که در شهرهای کمتر مذهبی زندگی میکنند، اگرچه مردم همه مانند یکدیگر فکر نمیکنند، در برخی از جوامع برخی از مردم متعصب تر و تندرو تر از دیگران هستند، ظاهرا محمد و عمر نسبت به سایر افراد مکه، عقب مانده تر، متحجّر تر و مغز بسته تر بوده اند. به عبارت دیگر این دو مرد متعصب ترین و متحجّرترین متعصبان و متحجّران بودند. در حالی که سایر مردان مکه با بشاش بودن و جایگاه بالای زنان مشکلی نداشتند و قبول داشتند که زنان میتوانند تجارت خود را داشته باشند، این دو مرد گمان میکردند آزادی زن بیجهت است و انحرافی است که باید اصلاح گردد.

حجاب توسط عمر پیشنهاد شده بود و الله آنرا قبول کرد.

محمد از اینکه مردان جوانتر چشم بد به زنان زیبا و جوان او داشته باشند و دستی به سر و روی آنها بکشند هراس داشت، به آنها دستور داد که خود را بپوشانند و مسلماً مانند همیشه او خواست خود را با یک وحی تحقق میبخشید.

سوره احزاب آیه 59

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر خود را، برخود فرو پوشند اين مناسب تر است ، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

عمر توضیح میدهد که آیه بالا، بواسطه اصرار او «نازل» شده است.

از عمر نقل شده است:

خداوند در سه مورد با من موافقت کرد.

1. من گفتم یا رسول الله، ایکاش ما مقام ابراهیم را مصلی خود قرار دهیم و در آنجا نماز بخوانیم. پس آیه نازل شد که «مقام ابراهيم را، نمازگاه خويش گيريد» سوره بقره آیه 125.

2. و در مورد آیه ای که میگوید زنان باید چادر سر کنند، من گفتم، ای رسول الله، ایکاش به زنان خود دستور بدهی که خودشان را در مقابل مردان بپوشانند، زیرا مردان خوب و بد با آنها صحبت میکنند. بنابر این آیه ای که دستور میدهد زنان چادر سر کنند نازل شد، سوره احزاب آیه 59.

3. یکبار زنان پیامبر در مقابل او متحد شده بودند و من به آنها گفتم، اگر پیامبر شما را طلاق دهد الله زنان بهتری از شما به او خواهد داد، پس این آیه نیز نازل شد، سوره تحریم آیه 5. (3)

عجیب به نظر میرسد که خالق این کائنات، برای اینکه بخواهد قانونی را برای بشریت وضع کند به پیشنهاد یکی از مخلوقین خود نیاز داشته باشد. عمر بگونه ای نابخردانه به خود میبالد که خدا با او در این موارد همفکر بوده است. اما تمامی اطرافیان محمد به اندازه عمر احمق نبودند. عبدالله ابن سرح یکی از کاتبان وحی محمد، بسیار باهوشتر از این حرفها بود.  او محمد را و اسلام را پس از اینکه فهمید الله سخنانش را و وحی اش را را تغییر میدهد و وقتی او به محمد پیشنهاد تغییر آیه ای را میدهد محمد نیز آنرا قبول میکند ترک کرد. البته این ماجرا، موضوعی دیگری است. چیزی که در این ماجرا برای ما جالب است این است که زنان پیش از اسلام مجبور نبودند چادر شرم آوری را که امروز میپوشند بپوشند. این بخاطر ترس محمد و احساس نا امنی او، که شخصی پیر بود، و زنان جوان و زیبایی را اختیار کرده بود و هراس داشت که مردان جوانی که نیروی مردانگی بیشتری از او داشتند، زنان او را بربایند بود که باعث صادر شدن دستور حجاب و پوشش چادر شد.

ترس این پیر مرد از شهوت زنانش برای مردان جوانتر در آیات زیر که او با اعتماد به نفس در دهان الله گذاشته است کاملا انعکاس یافته است.

سوره احزاب آیات 30 و 31

يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا؛وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.

ای زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر می کند و اين بر خدا آسان است؛ و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاری شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و برای او رزقی کرامند آماده کرده ايم. (4)

محمد همواره به زنانش یادآوری میکرد تا بگونه ای رفتار نکنند که سایر مردان جذب شوند و خود را بگونه ای بپوشانند که تمایل بیگانگان را به خود جلب نکنند.

سوره احزاب آیات 32 و 33

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينتهای خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبرش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد. (5).

در اینجا ما میبینیم که زنان در دوران پیش از اسلام «در دوران جاهلیت»، همانطور که متهم بطور اهانت بار بیان میکند، میتوانستند بدون حجاب در حالی که «زینتهایشان را آشکار میکردند» از خانه خود بیرون بروند. امروزه اگر یک زن مویش یا بازویش آشکار باشد، در بعضی از کشورهای اسلامی مانند ایران و عربستان و در حکومت سرنگون شده طالبان پلیس اسلامی او را دستگیر خواهد کرد و او را تنبیه بدنی سختی خواهند کرد. در کشورهای اسلامی اندکی زنان میتواند بدون حجاب از خانه بیرون بروند، چه برسد به اینکه بخواهند «زینتهای خود را نشان دهند».

مردان نگاهبان زنان هستند و بر آنها برتر هستند.

متهم نه تنها آزادی پوشش را از آنها گرفت، او آنها را زیر سلطه مردان قرار داد، او نوشته است:

سوره نساء آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان ، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است ، و از آن ، جهت که از مال خود نفقه می دهند ، بر زنان تسلط دارند پس زنان شايسته ، فرمانبردارند و در غيبت شوی عفيفند و فرمان خدای را نگاه می دارند وآن زنان را که از نافرمانيشان بيم داريد ، اندرز دهيد و از خوابگاهشان دوری کنيد و بزنيدشان اگر فرمانبرداری کردند ، از آن پس ديگر راه بيدادپيش مگيريد و خدا بلند پايه و بزرگ است. (6).

آیه بالا نه تنها زن را به کالایی برای یک مرد تبدیل میکند، بلکه او را تحت تسلط شوهر قرار میدهد، بگونه ای که انگار زن شتر و یا خر یک مرد است. متاسفانه خدیجه زنده نبود تا به شوهر محبوبش یادآور شود وقتی که او زنده بود این خدیجه بود که به محمد نفقه میداد و بر او تسلط داشت و این محمد بود که ثروت خدیجه را به پایان رسانید.

در جای دیگر او آشکارا بیان میکند که از نظر او مردان بر زنان برتری دارند:

سوره بقره آیه 228:

وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ.

بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگربه خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آنچه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهرانشان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندنشان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آنهاست ولی مردان را بر زنان مرتبتی است وخدا پيروزمند و حکيم است. (7).

متهم هرکار که میتوانست کرد تا جایگاه زنان را نسبت به مردان پست کند. بنابر آنچه او گفته است، زنانی که مطیع شوهرانشان نیستند به دوزخ خواهند رفت.

پیامبر گفت: «من آتش دوزخ را دیدم و هرگز چنین صحنه وحشتناکی ندیده بودم. دیدم که بیشتر ساکنین بهشت زنان بودند. مردم پرسیدند ای پیامبر چرا اینگونه است؟ او گفت زیرا آنها شاکر نبودند. مردم پرسیدند که آیا آنها شاکر الله نبودند؟ پیامبر گفت، آنها نسبت به همسرانشان شاکر نبودند و شاکر اعمال خوب آنها نبودند. اگر نسبت به آنها در تمام زندگی بخشنده و نیک باشی، و اگر او تنها یک چیز ناپسندی در تو ببیند، (آن زن) به تو خواهد گفت که هیچ خیری از تو ندیده است. (8).

مردان میتوانند زنانشان را کتک بزنند.

متهم همچنین به مردان آموزش داده است که چگونه زنانشان را کتک بزنند.

سوره نساء آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان ، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است ، و از آن ، جهت که از مال خود نفقه می دهند ، بر زنان تسلط دارند پس زنان شايسته ، فرمانبردارند و در غيبت شوی عفيفند و فرمان خدای را نگاه می دارند و آن زنان را که از نافرمانيشان بيم داريد ، اندرز دهيد و از خوابگاهشان دوری کنيد و بزنيدشان اگر فرمانبرداری کردند ، از آن پس ديگر راه بيدادپيش مگيريد و خدا بلند پايه و بزرگ است. (9).

مشکات المصابیح روایت کرده است:

آیه بالا وقتی نازل شد که زنی به نزد پیامبر آمد و شکوه کرد که شوهرش به او سیلی زده است (جای سیلی شوهر بر گونه او مانده بود). پیامبر ابتدا به او گفت «همینکار را با خود او بکن (به او سیلی بزن)»، اما بعد او گفت «صبر کن تا من راجع به این موضوع فکر کنم»، سپس آیه بالا نازل شد، و پیامبر گفت «آنچه ما میخواستیم چیزی بود و آنچه الله میخواست چیز دیگری، و آنچه الله میخواهد بهترین است. (10).

شاید در آن لحظه احساس ترحم در محمد با دیدن جای سیلی در چهره آن زن شکل گرفته بود و او به این بی عدالتی آشکار معترض بود، اما این احساس زیاد باقی نماند. اما بزودی او دریافت که دستوری که داده است نتایج بدی به بار خواهد آورد و روابط خصوصی او با زنان طغیانگرش را نیز  تحت تاثیر قرار خواهد داد. بنابر این او الله را مجبور کرد تا آیه ای شرم آور و ناعادلانه را صادر کند، که به مردان اجازه میدهد زنانشان را کتک بزنند تا زنان مطیع آنان شوند.

همانطور که از آیه بالا مشخص است، یک زن نباید حتماَ شوهرش را نافرمانی کند تا مستحق کتک خوردن شود. مرد میتواند تنها در صورتی که بیم نافرمانی از زنش را داشته باشد او را کتک بزند. همانگونه که ارشاد منجی (Irshad Manji) در «مشکل اسلام (

The trouble with Islam

)» در برگ 34 پیرامون این آیه مینویسد، «برای اینکه زنی لایق کتک خوردن شود، لازم نیست که از کسی نافرمانی کند، تنها کافی است که مردی بیم نافرمانی از زنی را داشته باشد. احساس ناامنی او (شوهر) مشکلی برای زنش میشود.»

زنان خوب وقتی که از شوهرانشان کتک میخورند شکایت نمیکنند:

سنن ابوداوود کتاب 11 بخش 709، در باب زدن زنان، شماره 2141

عبدالله ابن ابوذباب  نقل کرده است:ایاس ابن عبدالله ابن ابوذباب روایت کرده است که  رسول الله، گفته است، کنیزان الله را کتک نزنید، اما وقتی عمر به نزد رسول الله آمد و گفت: زنان علیه شوهرانشان گستاخ شده اند، او اجازه کتک زدن را صادر کرد. بعد از این اجازه زنان بسیاری به نزد خانواده و زنان محمد می آمدند و از رفتار شوهرانشان شکایت میکردند، پس محمد گفت زنان بسیاری که اطراف خانواده محمد میروند و لب به شکوه میگشایند از بهترین شماها نیستند!

شوهر مجبور نیست برای کسی توضیح دهد که برای چه زنش را کتک میزند.

سنن ابوداوود کتاب 11 بخش 709، در باب زدن زنان، شماره 2142

عمر ابن خطاب روایت کرده است:

پیامبر گفت: مرد در مورد اینکه برای چه زنش را کتک زده است پرس جو نمیشود.

او آنقدر پیش رفت که گفت زنان باید در مقابل شوهرانشان سجده کنند:

اگر من میتوانستم دستور دهم که انسانها بر دیگر انسانها سجده کنند، دستور میدادم زنان بخاطر حق ویژه ای که الله به آنها داده است در مقابل شوهرانشان سجده کنند. (11)

یک شب محمد از خانه خارج میشود و عایشه  گزارش کرده است که اورا دنبال کرده است:

صحیح مسلم کتاب 4 شماره 2127 از عایشه روایت کرده است که محمد یک شب در حالی که فکر میکند عایشه خوابیده است از خانه خارج میشود، عایشه مخفیانه او را دنبال میکند، محمد بر میگردد و میبیند که عایشه دارد او را تعقیب میکند، محمد او را مجبور میکند که اعتراف کند او را دنبال میکرده است، زیرا اگر او دروغ بگوید اجنه و ارواح او را آگاه خواهند کرد. عایشه گفته است وقتی من اعتراف کردم که او را دنبال میکرده ام او به سینه من کوبید که این سبب درد من شد.

حدیثی گزارش میکند که متهم در دیدار با زنان آنها را «ناقص در عقل و دین» خوانده است:

یکبار پیامبر به مصلی میرفت که نماز عید فطر را بخواند، او از کنار زنی رد شد و گفت «ای زنان! صدقه بدهید، (این صدقه به او میرسید زیرا او نایب السلطنه خدا روی زمین به شمار میرفت و پول را بین کسانی که رضایت آنها را خواستار بود یا برای نشان دادن سخاوت پخش میکرد) چرا که من دیده ام اکثر کسانی که دچار آتش جهنم هستند از شما (زنان) بودند.» آنها (زنان) گفتند ای رسول الله چرا چنین است؟ او گفت «شما دائما لعنت میفرستید و نسبت به شوهرانتان ناسپاس هستید. من هیچ کسی که به اندازه شما در عقل و دین نقص داشته باشد ندیده ام. یک مرد هوشیار و معقول نیز ممکن است توسط شماها منحرف شود» زنان از او پرسیدند «ای رسول الله، چه نقصانی در عقل و دین ما وجود دارد؟» او گفت «آیا همین که دو شاهده زن برابر یک شاهد مرد هستند کافی نیست؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این دلیل نقصان عقل آنها است. آیا این درست نیست که زنان در دوران حیض خود نه میتوانند نماز بخوانند نه میتوانند روزه بگیرند؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این نیز نقصان آنها در دینشان است». (12).

آنچه متهم در بالا اظهار داشته است، یک زن ستیزی آشکار است. متهم ابتدا حقوق زنان را از آنها گرفته است و سپس آنها را به دلیل نداشتن این حقوق محکوم کرده است. او نه تنها زخم زده است، بلکه نمک نیز بر زخمهای قربانیانش میپاشد. این حدیث توسط بسیاری از راویان و محدثین روایت شده است، و صحیح مسلم نیز از آن یاد کرده است، به همین دلیل این حدیث یکی از معتبر ترین احادیث است.

زنان برای مردان آفریده شده اند.  

در آیه ای دیگر متهم میگوید:

سوره روم آیه 21

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.

و از نشانه های قدرت اوست که برايتان از جنس خودتان همسرانی آفريد تا به ايشان آرامش يابيد ، و ميان شما دوستی و مهربانی نهاد در اين عبرتهايی است برای مردمی که تفکر می کنند. (13).

کلمه عربی «برای شما» کاملاً مشخص میکند که مخاطب این جمله مردان است، و کلمه «آنها» نیز به زنان اشاره دارد. (در واقع الله در قرآن هرگز زنان را بطور مستقیم مورد خطاب قرار نمیدهد. او همواره یا با پیامبر سخن گفته یا با مردان مومن. زنان همواره سوم شخص هستند.) این آیه روشن میکند که زنان برای مردان آفریده شده اند تا موجب لذت آنها شوند.

امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر خود، آیه 21 سوره روم را اینگونه تفسیر کرده است:

او میگوید «برای شما آفرید» اثبات میکند که زنان مانند حیوانات، گیاهان و سایر چیزهای بدردبخور دیگر هستند. همانگونه که خدای تعالی فرموده است «خلق لکم ما في الارض  = او برای شما آنچه بر روی زمین است را آفریده است» و این ثابت میکند که زن برای عبادت خدا و اجرای فرامین الهی آفریده نشده است. ما میگویم آفرینش زن یکی از الطاف الهی بر ما (مردان) است تا ما لایق عبادت خدا باشیم، و ما با آنها طبق دستور الهی رفتار میکنیم، برای زنان تکالیف زیادی آنقدر که برای ما وجود دارد وجود ندارد، این ما هستیم که باید تکالیف الهی را در حق آنها اجرا کنیم. زیرا زنان ضعیف، احمق، و از برخی از نگرها ها مانند کودکان هستند، و هیچ تکلیفی برای یک کودک صادر نمیشود. اما به مرحمت خدا آنها خلق شده اند تا ما کامل شویم، بر زنان باید وظایفی میبود تا آنها از زجر مکافات بترسند و بنابر این شوهرانشان را پیروی کنند، و از آنچیز که نهی شده است دوری کنند، در غیر اینصورت فساد رواج خواهد یافت.

ملا هادی سبزواری، از علمای ممتاز مسلمان، در حاشیه ای که بر نوشتار صدر المتألهين (ملاصدرا) نوشته است، گفته است:

دلیل اینکه ملاصدرا، زنان را جزو حیوانات بشمار آورده است گریزی زیرکانه بر این واقعیت است که زنان، به دلیل نقصان عقلیشان و عدم پختگی فکریشان، و بخاطر علاقه شان به زینت های دنیوی، واقعاً و حقیقتاً در میان حیوانات صامت (گنگ و بیصدا) هستند. آنها طبیعت دوّاب (چهارپایان) را دارند، اما به آنها صورت انسان داده شده است تا مردان از سخن گفتم با آنها بیزار نباشند و میل داشته باشند که به آنها دخول جنسی کنند. به همین دلیل است که شریعت مطهر ما طرف مردان را میگیرد و به مردان در اکثریت مواقع برتری میدهد. مثلا در طلاق و نشوز و غیره. (14).

این علما نظرات موهنی را که در مورد زن بیان داشته اند از خود در نیاورده اند. آنها تنها کلام محمد را که در نظر آنها بهترین پیامبر خدا است و مثالی برای پیروی است تفسیر کرده اند. منابع این ایده که زنان از عقلانیت فروتری نسبت به مردان برخوردار هستند در قرآن و احادیث به وفور یافت میشود.

در میان اعراب ضرب المثلی (نقصتین، عقلاً و دیناً) رایج است که مستقیماً برگرفته از گفته های محمد است.

زنانی که به سکس میل نداشته باشند توسط الله و فرشتگان لعنت میشوند.

حدیث زیر روشن میکند که از نظر متهم، زنان برای اشباع جنسی مردان آفریده شده اند:

رسول الله گفت «اگر مردی زنش را به بستر فراخواند (که بخواهد با او نزدیکی کند) و او (زن) سر باز زند و باعث شود که او (مرد) با خشم بخواب برود، فرشته ها تا صبح او را لعنت میکنند.» (15).

حدیث بالا باعث میشود انسان از خودش بپرسد، چرا الله هیچکار دیگری جز ارضای جنسی مرد مسلمان ندارد؟ عجیب است که خدا فرشتگان زیادی را استخدام کرده است تا بنشینند و کاری نکنند مگر اینکه به زنانی که شوهرانشان را با تماس جنسی ارضاء نمیکنند لعنت بفرستند. لعنت کردن به معنی بر انگیختن خشم خدا است. چرا خدا نیاز دارد تا از تعداد زیادی فرشته برای این منظور استفاده کند، در حالی که میتواند خود بدون واسطه زنی را که با شوهرش نمیخوابد مجازات کند؟ به نظر میرسد مقدار زیادی زیاده کاری و سوء مدیریت در بارگاه الله وجود داشته باشد. مثال الله مانند مثال رئیس جمهوری است که از کارکنانش در مورد کارهایی که میخواهد انجام دهد مشورت بخواهد. به هیچ عنوان نمیتوان اینرا باور داشت. اگر فرشتگان بابت این کارشان حقوقی میگیرند، این مسئله چیزی نیست جز اصراف بیهوده منابع مالی الهی و اگر به آنها چیزی پرداخت نمیشود، فرشتگان مانند برده های خدا هستند. شما نمیتوانید بگویید فرشته ها این کار را داوطلبانه و از روی اختیار خود انجام میدهند زیرا فرشتگان هیچ کاری را بدون اجازه الله انجام نمیدهند. احادیث بیشتری در این مورد وجود دارد:

«ابو حریره، گزارش کرد که رسول الله گفته است:

قسم به کسی که جان من در دست او است، اگر مردی زنش را به بستر فراخواند، و زنش پاسخ مثبت ندهد، کسی که در بهشت است (خدا) از او ناراضی است تا زمانی که او شوهرش را راضی کند.» (16).

و

«پیامبر گفت: اگر زنی شب را دور از بستر شوهرش بخوابد (با او همبستر نشود)، زنان تا زمانی که آن زن به بستر شوهرش باز گردد  او را لعنت میکنند» (17).

زیاد روشن نیست که این مسئله چرا اینقدر برای متهم مهم بوده است. شاید یادآوری این نکته که محمد زنان متعدد زیر بیست سال و نزدیک بیست سال داشت و در آن زمان او یک پیرمرد بود، بتواند پاسخی برای این مسئله باشد. شاید دندانهای او فاسد شده بودند و دهانی بد بو داشت. شاید زنانش چندان مایل نبودند که با پیر مردی، بد بو و ضعیف همبستر شوند. ممکن است محمد این داستانها را درست کرده باشد تا زنان جوانش پاسخ رد به زیاده خواهی های جنسی او ندهند، شاید او میخواست آنها را از این طریق اغوا کند تا بتواند دستی بر آنها بجنباند، یا شاید شما واقعا فکر میکند الله دیوث و دلال محبت است.

به عقیده این پیامبر که خوب به خودش میرسید، تمایلات جنسی یک مرد آنقدر اهمیت دارند که زن باید غذایش را در اجاق رها کند و بگذارد که غذا در حرارت اجاق بسوزد و به سوی شوهرش بشتابد تا اینکه شوهرش در حرارت برای او نسوزد.

«رسول الله گفت: وقتی مردی زنش را برای تماس جنسی فرامیخواند، زن باید به نزد او برود حتی اگر با اجاق مشغول است.» (18).

زنان آلت تناسلی هستند؟؟!

گویا تمام این تحقیرهای موهن و نفرت انگیز علیه زنان کافی نبوده است، محمد حتی زنان را به آلت تناسلی تشبیه کرده است.

علی روایت کرده است که پیامبر گفته است:  «زنان 10 عورت دارند. وقتی زن ازدواج میکند شوهرش یکی از عورت ها را میپوشاند، و وقتی میمیرد قبر ده عورت او را میپوشاند» (19).

عورت چیست؟ دانشنامه اسلام عورت را به آلت تناسلی (فرج) تعریف کرده است. (20)

و باتوجه به حدیث زیر، زنان نه تنها 10 عورت دارند، بلکه خود زن نیز عورت است.

«زن عورت است، وقتی او از خانه بیرون میرود، شیطان به او خوش آمد میگوید» (21).

حدیث زیر، نشان میدهد که زنان از رفتن بیرون از خانه بازداشته شده اند، حتی برای رفتن به مسجد.

«زن

درصورتی که در درون خانه باشد

در نزدیکترین حالت به چهره خدا قرار دارد، و نماز زن در خانه اش بهتر از نماز او در مسجد است. » (22).

این جایگاهی که محمد برای زن در نظر گرفته است، جایگاهی بسیار تقلیل یافته نسبت به جایگاهی است که اعراب در پیش از اسلام برای زنانی صاحب مال و تجارت (خدیجه) داشتند و آنها را بعنوان ژنرالهای ارتش (عایشه) پیروی کردند، و آنان را رهبران فکری خود میدانستند (عصماء بنت مروان)، از آنها تشویق میگرفتند (هند) و آنان را بعنوان پیامبرانی پیروی میکردند. به تدریج وقتی نسل های جدید شکل میگرفتند به دلیل آموزه های محمد مسلمانان دیدگاهی توهین آمیز و تحقیر آمیز نسبت به زنان پیدا کردند و سر انجام زنان مسلمان حقوق و شرافتشان را کاملا از دست دادند.

زنان از حقوق کمتری برخوردار هستند.

نقصان زنان در عقل، بر حقوق قانونی آنان را نیز تاثیر میگذارد.

سوره بقره آیه 282

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون وامی تا مدتی معين به يکديگر دهيد ،، آن را بنويسيد و بايد در بين شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنويسد و کاتب نبايد که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپيچی کند و مديون بايد که بر کاتب املاء کند و از الله ، پروردگار خود بترسد و ازآن هيچ نکاهد اگر مديون سفيه يا صغير بود و خود املاء کردن نمی توانست ، ولی او از روی عدالت املاء کند و دو شاهد مرد به شهادت گيريد اگردو مرد نبود ، يک مرد و دو زن که به آنها رضايت دهيد شهادت بدهند ، تااگر يکی (از زنان) فراموش کرد ديگری به يادش بياورد و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند ، نبايد که از شهادت خودداری کنند و از نوشتن مدت دين خود ،چه کوچک و چه بزرگ ، ملول مشويد اين روش در نزد خدا عادلانه تر است ، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و ترديد را زايل کننده تر و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننويسيد مرتکب گناهی نشده ايد و چون معامله ای کنيد ، شاهدی گيريد و نبايد به کاتب و شاهد زيانی برسد ، که اگر چنين کنيد نافرمانی کرده ايد از خدای بترسيد خدا شما را تعليم می دهد و او بر هر چيزی آگاه است

بعبارت دیگر، نه تنها یک زن به تنهایی نمیتواند علیه یک مجرم شهادت دهد، اگر مردی میان شاهدان وجود نداشته باشد هیچ تعدادی از زنان نمیتوانند علیه مجرمی شهادت دهند. این به این معنی است که اگر به زنی تجاوز شود او نمیتواند این مسئله را اثبات کند مگر اینکه بتواند شاهد مردی را فراهم کند (که تقریباً همیشه این کار محال است)، و بنابر این متجاوز مجرم شناخته نخواهد شد. اما اعتراف او بر زنا میتواند بعنوان مدرکی علیه خودش استفاده شود. همچنین اگر او بدلیل همان تجاوز حامله شود، بچه او میتواند بعنوان مدرکی برای زنا استفاده شود و او به سنگسار محکوم شود. هیئت جوری محترم میتوانند پروند معروف امینه لوال (

زنان کمتر ارث میبرند.

مدافعان اسلام میگویند پیش از اسلام زنان هیچ حق دریافت ارث را نداشتند، این آشکارا دروغ است. خدیجه ثروتش را از طریق ارث بدست آورده بود. وقتی محمد اعلام کرد زنان میتوانند نصف مردان ارث ببرند، زنان این مسئله را جشن نگرفتند و از آن خوشحال نشدند.

سوره نساء آیه 11

يُوصِيکُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِکُم لِلْذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِن کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِن کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِن کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَمْ يَکُن لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن کَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ عَلِيماً حَکِيماً

خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مى کند که سهم ( میراث ) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد،و اگر فرزندان شما، ( دو دختر و ) بیش از دو دختر باشند، دو سوم میراث از آن آنهاست ،و اگر یکى باشد، نیمى ( از میراث ، ) از آن اوست .و براى هر یک از پدر و مادر او ،یک ششم میراث است ، اگر ( میت)فرزندى داشته باشد،و اگر فرزندى نداشته باشد، و ( تنها ) پدر و مادر از او ارث برند، براى مادر و یک سوم است ( و بقیه از آن پدر است)،ا و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش یک ششم مى برد ( و پنج ششم باقیمانده ، براى پدر است (.)همه اینها، ) بعد از انجام وصیتى است که او کرده ، و بعد از اداى دین است شما نمى دانید پدران و مادران و فرزندانتان ، کدام یک براى شما سودمندترند .این فریضه الهى است ، و خداوند، دانا و حکیم است.

درواقع، بسیاری از افراد، حتی یکی از زنان خود محمد نیز اعتراض کردند که این شیوه تقسیم ارث ناعادلانه است:

ام سلمه (بگونه ای اعتراضی) گفت «ای رسول الله! مردان جهاد میکنند (میتوانند غنائمی بدست آورند) اما زنان نمیتوانند، و ما نیمی از ارث را دریافت میکنیم. پس آیه 32 سوره نساء نازل شد. (23).

سوره نساء آیه 32

وَلاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَي‏ بَعْضٍ لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً.

برتریهایى را که خداوند براى بعضى از شما بر بعضى دیگر قرار داده آرزو نکنید (.این تفاوتهاى طبیعى و حقوقى ، براى حفظ نظام زندگى شما، و بر طبق عدالت است .ولى با این حال ،) مردان نصیبى از آنچه به دست مى آورند دارند، و زنان نیز نصیبى ، ( و نباید حقوق هیچ یک پایمال گردد.) و از فضل ( و رحمت و برکت ) خدا، ( براى رفع تنگناها ) طلب کنید .و خداوند بر هر چیز داناست.

این نشان میدهد که زنان پیش از اسلام، سهم بیشتری از ارث نسبت به زنان پس از اسلام داشتند.

نظر محمد در مورد زنان.

زنان در نگاه محمد آنقدر کم ارزش و فرو بودند که او آنها را با کشتزار و مزرعه مقایسه کرده است و گفته است هروقت و هرکجا که دوست دارید وارد کشتزارتان شوید.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 223 صفحه 36

نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

شاید مناسب نباشد که جزئیات بیشتری در مورد این آیه مطرح شود،

روزی عمر داشت با دوستانش صحبت میکرد، زنش دخالت کرد، عمر به او گفت «تو یک اسباب هستی، اگر تو لازم باشی، تو را صدا خواهیم کرد»! (24).

برجسته ترین عالم اسلامی، غزالی گفته است:

در همنشینی با زن، بازی کردن با آنها، روح انسان تازه میشود، قلب استراحت میکند و مرد قدرت پیدا میکند که خدا را بپرستد… به همین دلیل است که خدا گفته است «تا در کنار او بیاساید» (سوره اعراف آیه 189).

آیه ای که غزالی به آنها اشاره میکند این است:

سوره اعراف آیه 189:

هُوَ الَّذِي خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْکُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَعَوَا اللّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِينَ

او خدایى است که ( همه ) شما را از یک فرد آفرید، و همسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در کنار او بیاساید.سپس هنگامى که با او آمیزش کرد، حملى سبک برداشت ، که با وجود آن ، به کارهاى خود ادامه مى داد، و چون سنگین شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند  اگر فرزند صالحى به ما دهى ، از شاکران خواهیم بود .

روشن است که محمد ارزش زیادی برای زنان قائل نبوده است.

پیامبر گفت: «بعد از خود، هیچ رنجی خطرناکتر از زنان برای مردان باقی نگذاشتم.» (26).

در جای دیگه محمد زن را به دنده کج تشبیه میکند:

زن مانند یک دنده است. وقتی تلاش کنی که آنرا راست کنی، آنرا خواهی شکست. و اگر او را رها کنی از او سود خواهی جست اما کجی در او باقی خواهد ماند. (27)

این حدیث جزو احادیث متواتر دسته بندی شده است، یعنی دیگر محدثین نیز آنرا نقل کرده اند.

در حدیثی دیگر از محمد روایت شده است:

زن در شکل شیطان پیشرفت و پسرفت میکند، پس وقتی یکی از شما زنی را میبیند، باید به نزد همسرش برود، زیرا آن باعث میشود که آنچه در قلبش شکل گرفته است دفع گردد. (28).

زنان بالارتبه.

پیش از اسلام، در کشورهای غیر عرب، مانند ایران و بیزانس، زنان حقوق بیشتری از زنان در کشورهای عربی برخردار بودند. درواقع در ایران زنان میتوانستند ملکه و حاکم کشور شوند، محمد در مورد این قضیه چه فکر میکرد؟

وقتی پیامبر شنید که مردم ایران دختر خسرو را ملکه (حاکم) خود کرده اند، گفت «کشوری که زنی را حاکم بر خود کند، هرگز پیروز نخواهد شد.» (29).

یکنفر از من پرسید پس چرا در برخی از کشورهای اسلامی مانند بنگلادش و پاکستان نخست وزیران زن وجود داشتند؟ پاسخ این است که بسیاری از مسلمانان دینشان را نمیشناسند و سهواً آداب و رسوم پیشا اسلامی (جاهلیت) خود را دنبال میکنند. جاهلیت به معنی نادانی است، و مسلمانان معمولا از روی نادانی کارهای میکنند که اسلامی نیستند. طالبان از طرف دیگر اسلام راستین را میشناخت. هرچقدر یک کشور اسلامی تر باشد، شریعت اسلامی بیشتر غلبه خواهد کرد، و زنان بیشتر حقوق و امتیازهای خود را از دست خواهند داد.

کشتن نوزادان دختر.

یکی از استدلالهایی که مسلمانان مدافع اسلام برای اثبات اینکه محمد زنان را آزاد کرد، آنرا اقامه میکنند دستور قرآن برای زنده بگور نکردن نوزادان مونث است. آنها میخواهند شما باور کنید که اعراب این عمل شنیع را بطور گسترده انجام میدادند، آنها نوزادان را در صورتیکه دختر میبودند زنده بگور میکردند اما این افسانه را میتوان با منطقی ساده رد کرد. اگر این کار بسیار بین اعراب رایج بوده است، چطور اعراب میتوانستند با چندین زن ازدواج کنند؟ اساساً چطور نسل آنها منقرض نشد؟

کشتن نوزادان دختر حتی امروز نیز در چین و هند انجام میگیرد. این اتفاق تنها در میان فقیر ترین و بیسواد ترین مردم اتفاق می افتد. این رفتار  غیر قانونی است و جرم بزرگ محسوب میشود و کسانی که این جرم را مرتکب میشوند دستگیر شده و به دادگاه کشیده میشوند. هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم وضعیت در عربستان بگونه دیگری بوده است. مطمئناً اکثر اعراب از این عمل انزجار داشتند. این عمل به سادگی بر خلاف طبیعت بشر است. وقتی محمد این کار را منع کرد، او تنها نظر اکثریت اجتماع را انعکاس داده بود، و چیزی را ممنوع کرده بود که در نظر همگان از پیش رد شده بود.

محمد در اینکه زنان را، شر، کج، ناقص العقل و خلق شده تنها برای لذت دادن به مرد تصویر کند شکست نخورد.  تنها نقش زن از نظر او ماشین جوجه کشی بودن برای فرزندانش است! زن باید مطیع او باد و به او خدمت کند! زن از نظر او قادر نیست زندگی خود را تامین کند و نیاز به سلطنت مرد دارد. زن ارث کمتری را دریافت میکند و شهادت او در دادگاه نصف شهادت مرد است، زیرا او لعنت شده است که حافظه ای ضعیف داشته باشد.

زنان در اسلام تمامی حقوق خود را از دست داده است، حتی حق تنها مسافرت کردن را. (30).

خدا و دختران؟ بدون شک یک تقسیم غیر عادلانه!

محمد آنچنان تصوری محقرانه نسبت به زن داشت که معتقد بود که خدا بزرگتر از آن است که دختری داشته باشد، در حالی که مردان عادی به داشتن پسرانشان افتخار میکنند.

سوره نجم آیات 19 تا 22

أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى؛ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى؛ أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى؛ تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى.

آيا لات و عزا را ديده ايد؟؛ و منات آن بت سومی ديگر را؟؛ آيا شما را پسر باشد و او را دختر؟؛

اين تقسيمی است خلاف عدالت.

فرض کنید خدا تنها دختر میداشت و پسری نمیداشت. آیا این واقعا تقسیمی خلاف عدالت بود؟ آیا خدا باید از اینکه دختر دارد و پسر ندارد شرمنده باشد؟ بطور جالبی محمد خود دچار چنین سرنوشتی شد، پسران او همگی در دوران طفولیت مردند و تنها دخترانش باقی ماندند. میتوان تصورکرد که او چقدر از اینکه پسری ندارد شرمنده بود. مردی با آنه همه تبعیض علیه زنان و زن ستیزی، و بسیار خودخواه، هیچ فرزندی برایش باقی نماند به غیر از چند دختر، که او قطعا فکر میکرد این مسئله تقسیمی است خلاف عدالت.

دقت کنید که این آیه خدا را بعنوان سوم شخص مفرد مورد خطاب قرار میدهد، این خطایی در ترجمه نیست، کلمه عربی «لهو» استفاده شده است که به معنی «برای او (مذکر)» است. محمد فراموش کرده است که قرآن قرار است کلام خدا باشد و باید از قول خدا با اول شخص مفرد، یا متکلم وحده صحبت کند.)

این واقعیت که اعراب خدایان زنی داشتند نشان میدهد که آنها برای زنان آنقدر احترام قائل بودند که برخی از خدایان خود را زن میدانسند. از نظر محمد اما، تمام ساکنین اجتماع الهی و تمام فرشتگان مرد هستند. تنها اعضای مونث دستگاه الهی حوری ها هستند که جنده های الهی هستند و ساخته شده اند تا به مردان بهشتی خدمات جنسی بدهند. در واقع تنها زنان کمی به بهشت وارد خواهند شد، بیشتر آنان به جهنم خواهند رفت.

تحقیر های شرم آور دیگر در مورد زنان.

در یک حدیث محمد زنان را برابر با سگ و خر میکند و میگوید:

نماز یک مرد با عبور یک خر، زن و سگ سیاه باطل میشود. (31).

در جای دیگر او خوابی را که در آن زنی سیاه را دیده است، به بیماری واگیردار تفسیر میکند. (32).

او همچنین گفته است که بزرگترین رنج برای مردان، زنان هستند.

پیامبر گفت: «بعد از خود، هیچ رنجی خطرناکتر از زنان برای مردان باقی نگذاشتم.» (33).

یک زن خوب.

تنها مسئولیت یک مرد در قبال همسرش نگهداری کردن از او است. او باید برای زنش غذا تهیه کند، خانه و لباس را تهیه کند و نیازهای طبیعی او را برآورده کند. عواطف زن، نیازهای جنسی و روانی زن جزو این چیزها نیستند. از نظر اسلام این نیازها اساساً وجود ندارند زیرا زنان کاملاً انسان نیستند. محمد نه تنها تعداد زیادی از زنان جوان را وقتی که پیر مردی عاجز و ضعیف بود در حرم خود نگاه داشته بود، بلکه ازدواج مجدد زنانش را پس از مرگش حرام اعلام کرده بود. این شخص آنقدر خودخواه بود که نمیتوانست تصور کند مرد دیگری با همسرانش پس از مرگ او بخوابد.

«محمد زنان خود را ام المومنین نامید، یعنی زنانش مادر مومنان بودند، تا دیگر مومنان نتوانند با زنان او که مادرشان بودند ازدواج کنند، اما جالب است که او خود را پدر مومنین نخوانده است تا دیگر نتواند با دختران خود که زنان مومن باشند ازدواج کند، او حتی برای اینکه بحثی در این مسئله باقی نماند در قرآن نیز روی این قضیه تاکید کرده است که محمد پدر هیچیک از شما ها نیست!

سوره احزاب آیه 40

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا

محمد پدر هيچ يک از مردان شما نيست او رسول خدا و خاتم پيامبران است و خدا به هر چيزی داناست»

توضیحات از مترجم.

او تعدد زوجه را معتبر و قانونی شمرد و به مردان اجازه داد چهار زن بگیرند:

سوره نساء آیه 3

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ.

اگر شما را بيم آن است که در کار يتيمان عدالت نورزيد ، از زنان هر چه شما را پسند افتد ، دو دو و سه سه و چهار چهار به نکاح در آوريد و اگربيم آن داريد که به عدالت رفتار نکنيد تنها يک زن بگيريد يا هر چه مالک آن شويد اين راهی بهتر است تا مرتکب ستم نگرديد.

این آیه همچنین به مردان اجازه داد که هر تعداد کنیز (برده زن) که میخواهند تصرف کنند. برخی از علما معتقدند این آیه تعداد زنان را محدود نکرده است، بلکه به مردان گفته است که چگونه باید ازدواج کنند، دوتا دوتا، سه تا سه تا و چهار تا چهار تا. (34).

بنابر این مردان اجازه دارند که پس از ازدواجشان نیز شهوت رانی کنند،

«زن باتقوا، زنی است که اگر شوهرش او را امری کند، او اطاعت کند. اگر شوهرش او را نگاه کند، او شوهرش را خشنود سازد، اگر او از زن قولی بگیرد، زن قول را بجای آورد، و اگر مرد از او دور است، آن زن از مال همسرش و خودش دفاع کند.» (35).

آیا این ویژگیها ویژگیهای یک سگ خوب نیستند؟

حال بگذارید ببینیم یک زن خوب و باتقوا چه ویژگیهای دیگری باید داشته باشد.:

«بهترین زنان، آنانی هستند که زیباترین چهره ها و ارزان ترین مهریه را دارند» (36).

یک ویژگی دیگر در مورد زن خوب:

یک همسر خوب خارج از این دنیا است، زیرا او شما را رها میکند تا به فکر زندگی آینده خود باشید. او اینکار را با انجام وظایف درون خانه (بجای اینکه شوهر آنها را انجام دهد) انجام میدهد، و همچنین با ارضا کردن نیازهای جنسی مرد، که او را از وسوسه های جنسی باز میدارد. (37).

وقتی پیامبری اینقدر زن ستیز است، اینقدر زنان را تحقیر میکند، اینقدر ایمان آنها را و عقلشان را ناقص میداند، اینقدر از حقوق آنها میکاهد و جایگاه آنها را تقلیل میدهد، آیا ما میتوانیم انتظاری بیش از این از پیروان او داشته باشیم؟ زنان مسلمان تا زمانیکه محمد را بعنوان راهنمای روحانی خود انتخاب کرده اند هرگز از قید این حقارت آزاد نخواهند شد. اگر زنان مسلمان به گفتار من باور ندارند، باید به گفتار پیامبرشان باور داشته باشند که گفته است:

رسول الله گفت، «بسیاری از مردان به مرحله کمال رسیدند، اما هیچ زنی به مرحله کمال نرسید، به غیر از آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران». (38).

نتیجه گیری.

پرداختن به جزئیات در مورد تمامی این موارد نیازمند نوشتن یک کتاب کامل است. دادستان گمان میکند که مدارک کافی را به هیئت محترم جوری ارائه کرده است تا زن ستیزی، سوء استفاده از حقوق زنان و لکه دار کردن نام نیمی از جمعیت بشری را در مورد متهم اثبات کرده باشد. (39).

بخاطر این تبعیض وحشتناک و زن ستیزی زنان مسلمان توسط مسلمانان مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و به آنها اجازه داده نشده است که به اندازه توانائیشان پیشرفت کنند.  زنان مورد تحقیر، تبعیض، تجاوز، بی شرافتی، و تمام انواع سوء استفاده های ممکن فیزیکی، روحی و جنسی قرار گرفته اند و قادر نبوده اند که برای حقوق از دست رفته شان بجنگند. در نتیجه جهان مسلمان رو به زوال و پژمردگی رفت، زیرا که نصف جمعیتش که زنان باشند از آزادگی و وارستگی منع شده بودند. زنان مسلمان نمیتوانستند در اجتماع نقشی داشته باشند و به پیشرفت آن خدمت کنند.

به زنان اجازه تحصیل داده نمیشد زیرا آموزش برای آنها غیر ضروری دانسته میشد. زنان تحصیل نکرده نادان هستند و احترام به نفسی ندارند. این زنان پسرانی را پروراندند و احساسات تحقیر شده خود را در آنها انعکاس دادند. این فرزندان بی احترامی به نفس را از مادرانشان به ارث میبرند و جامعه اسلامی را با نارسایی و ناشایستگی که ناشی از مبارزه با دیو درون خود است، دیو ترس، ضربه، غرور و تحقیر، تشکیل میدهند. سر انجام به همین ترتیب جامعه اسلامی غوطه ور در تاریکی و جهل، عقده حقارت و دیکتاتوری شد. دکتر مهاتیر، نخست وزیر قبلی مالزی این احساس را بگونه ای فصیح و شیوا در دهمین گردهمایی سازمان کنفرانس اسلامی بیان کرده است، او گفت:

«همه ما مسلمان هستیم. ما تحقیر شدیه ایم، ما ذلیل شده ایم.»

این عبارت به خوبی نشان میدهند که یک مسلمان چگونه احساسی دارد. این احساس تحقیر البته بر خلاف آنچه دکتر ماهاتیر به خطا گفته است به دلیل قدرت و غلبه صهیونیستها بر مسلمانان توسط کنترل از راه دور نیست، بلکه به دلیل سوء استفاده از زنان در تمامی جوامع اسلامی است.

البته تمام کسانی که احترام به نفس ندارند، به اندازه ای قدرت نمی یابند تا به دیکتاتور هایی همچون صدام حسین، اسامه بن لادن یا حسن صباح تبدیل شوند، اما این مشکل حقارت روان او را در بر گرفته است و بدون توجه به اینکه در کدام جایگاه اجتماعی قرار دارد او یک دیکتاتور کوچک هست،. او قدرت میجوید، او میخواهد خود را بر دیگران مسلط کند تا به جهان ثابت کند که کسی است. او در مورد خویشتن از ارزش تهی گشته خویش کنجکاو است. او برای شناخته شدن تلاش میکند و از نادیده گرفته شدن ترس دارد. او احساس میکند که رها شده است، تحقیر شده است و قربانی گشته است، از همین رو بدنبال انتقام گیری است. این واقعیت را نیز میتوان در گفتار دکتر ماهاتیر دید، که به مسلمانان میگوید تا «تفنگ و موشک، بمب و هواپیمای جنگی، تانک و آلات جنگی» بدست بیاورند، بلکه بتوانند حقوقشان را از تحقیر کنندگان و دشمنانشان بگیرند.

نخست وزیر درست میگوید! مردان مسلمان ذلیل گشته اند و مورد تحقیر واقع شده اند. اما حقیقت این است که تحقیر آنها ارتباطی به یهودیان ندارد. این به شیوه ای که آنها با آن پرورش یافته اند ارتباط دارد، به این ارتباط دارد که مادران مسلمانان چگونه پرورش یافته اند، و به این ارتباط دارد که اسلام چگونه با زنان رفتار میکند. زنانی که احترامی برای خود ندارند نمیتوانند پسرانی با احترام به نفس بالا را پرورش دهند. چیزی که حاصل میشود مردانی است که نفسشان مدفون شده است، کسانی که قدرت و شناخته شدن را میجویند تا بر عقده های حقارت خود غلبه کنند. آیا هیچ شگفتی در این وجود دارد که مادر اسامه بن لادن آخرین زن مورد علاقه پدرش در میان زنان مختلف او بوده است؟ اسامه توسط مادری که احترام به نفس بسیار پایینی داشت پرورش یافته بود و احساس حقارت او را به ارث برده است. امروز اسامه تلاش میکند علیه خود تحقیر شده اش بجنگند، تا به قهرمانی برای مسلمانانی که اعمال تروریستی او را تشویق میکنند تبدیل شود.

مردانی که احترام به نفس پایینی دارند بسیار خطرناک هستند. لی هاروی اسوالد (Lee Harvey Oswald) جان اف کندی را تنها به دلیل اینکه به خودش اثبات کند که شخصی مهم است و میتواند کارهای بزرگی انجام دهد کشت. تمامی چیزی که این انسانهای تحقیر شده میخواهند نشان دهند این است که خود را اثبات کنند، حتی اگر شده با ترور و سوء قصد به جان انسانهای بیگناه. آن کسانی که کشتار یازده سپتامبر را براه انداختند و کسانی که به کمرشان بمب میبندند و خودشان و دیگران را میکشند تا شهید شوند، از بی ارزش شدن خویشتنشان رنج میبرند. فکر اینکه آنها به قهرمان تبدیل میشوند، تصاویرشان در روزنامه ها چاپ شود و بعنوان جوانانی که ارزشی برای عمرشان قائل نیستند برای آنها هیجان انگیز و دلپذیر است. این افراد وقتی زنده هستند هیچکس نیستند، اما بعد از مرگشان به قهرمانان و شهدا تبدیل میشوند. تلاش برای افتخار و شهرت در مورد مردی که فکر میکند هیچ چیز جز شکستی بزرگ نیست، اجتناب ناپذیر است.

پیامبر خود منتخب عربستان هرگز تصور نمیکرد که جنون او در کنترل زنانش روزی ممکن است جهان را به پرتگاه نابودی بکشاند، انگار چنین مسئله ای برای نارسیسیت و شخصی خود شیفه و از خود راضی همچون محمد ذره ای اهمیت داشته است.

دادستان تقاضای محکومیت کامل متهم، آقای محمد بن عبدالله را برای گرفتن حقوق زنان از آنها، تقلیل جایگاه آنها به حد اموال و احشام مردان، و بنابر این حیات بخشیدن به جامعه ای روانپریش که در آن انسانها با زخم های روانی درونی پرورش می یابند، و خودخواه و زن ستیز میشوند و نمیتوانند در همزیستی با جهانی که در آن برابری وجود دارد بگونه ای شاد، مثبت و خرسند زندگی کنند، را دارد. مسلمانان در ارتباط با همسرانشان و کودکانشان کاملا شکست میخورند مگر اینکه روابطشان بر مرد سالاری مبتنی باشد. در جامعه شکست میخورند مگر اینکه جامعه آنها دیکتاتوری باشد. مسلمانان در دوری بینهایت از سوء استفاده، تجاوز، تحقیر و دیکتاتوری زندگی میکنند. مردان کوچکی که در درونشان ضربه خورده اند، زیرا نیازهای عاطفی آنها توسط مادرانشان که همان نیازهای روحی در وجود آنها نیز سرکوب شده است اشباع نشده است، این مردان که نقابهای انکار را به چهره دارند و با پرطمطراقی روان زخمی خود را مخفی میکنند، برای خود به دلیل اینکه در حال انفجار هستند خطرناک هستند، و در مقیاسی بزرگتر، خطری هستند برای تمام جهان.

در میان تمامی اتهاماتی که بر متهم وارد است، تمام قتل هایش، غارتگری هایش، تجاوزهایش، کودک آزاری است، برده داری و نسل کشی اش، این اتهام از سایر اتهام هایش آسیب رسانتر بوده است. زن ستیزی برای مسلمانان از هر چیز دیگری ویران کننده تر بوده است. هرچند که قربانی مستقیم زن ستیزی مسلماً زنان بوده اند، آسیبی که زن ستیزی به بار آورده است متوجه تک تک و تمام پیروان محمد میشود. زن ستیزی باعث شده است جامعه ای بیمار متشکل از انسانهای ترسو، خودخواه، مغرور، خود محور، خشن، عصبی، همیشه متنفر و ستیزه جو «تکامل» یابند.

من هیئت جوری را فرامیخوانم به اینکه به اتفاق و به شدت متهم را محکوم به زن ستیزی بکنند. زن ستیزی جنایتی علیه بشریت است.

برای مطرح کردن پرسشها، شبهات، و یا دفاع از پیامبر اسلام اینجا را کلیک کنید.

منابع.

[1]  http://anwary-islam.com/battle/ghazwah_uhud.htm

[2]  صحیح بخاری پوشینه 3، کتاب 43، شماره 648

[3]  صحیح بخاری جلد اول کتاب 8 ام شماره 395

[4]  قرآن, 33:30

[5]  قرآن, 33:32

[6]  Qurna, 4:34قرآن 2:228

[8] صحیح بخاری پوشینه 2, کتاب 18, شماره 161

[9] قرآن.4:34

[10]Razi, At-tafsir al-Kabir, on Q. 4:34.

[11]  صحیح مسلم کتاب 11, شماره 2135

[12]  صحیح بخاری پوشینه 1, کتاب 6, شماره 301

[13]  قرآن: 30.21

[14] صحیح بخاری پوشینه 4, کتاب 54, شماره 460.

[15]  نقل شده در، سروش عبدالکریم، فربه تر از ایدئولوژی، انتشارات سراج، تهران، 1373 شمسی.

[16]   صحیح مسلم کتاب 008, شماره 3367:

[17]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 122

[18]   Mishkat al-Masabih, English translation, book I, Section ‹Duties of husband and wife›, Hadith No. 61.

[19]   Kanz-el-‹Ummal, Vol. 22, Hadith No. 858. See also Ihy’a

[20]   The World book Dictionary

‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65.

[21]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65. Reported by Tirmizi as a true and good Ahadith.

[22]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65. Reported by Tirmizi as a true and good Ahadith.

[23]   (Ibn Katheer vl.1, pg.498)

[24]   Al-Musanaf by Abu Bakr Ahmad Ibn ‹Abd Allah Ibn Mousa Al-Kanadi who lived 557H., Vol. 1 Part 2, p. 263. See also Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al- Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 52.

[25]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 34.

[26]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 33

[27]   صحیح مسلم کتاب 008, شماره 3466

[28]   کتاب 008, شماره 3240

[29]   پوشینه 9, کتاب 88, شماره 219

[30]  (صحیح بخاری 2.194)صحیح مسلم کتاب 004, شماره 1032

[32]  صحیح بخاری پوشینه 9, کتاب 87, شماره 163

[33]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 33

[34]   Razi, At-tafsir al-kabir, commenting on Q. 4:3

[35]   مشکاه المصابیح، تکالیت در مورد کودکان , کتاب، حدیث شماره  1, 43.

[36]   Ihya› ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, vol. II, Kitab Adab al-Nikah, p. 45.

[37]   Ibid., p. 35

[38]   صحیح بخاری پوشینه 4, کتاب 55, شماره 623

[39]   برای اطلاعت بیشتر در مورد زنان به کتابی از ابوالقاسم که در اینجا قرار دارد مراجعه کنید. همچنین به نوشتاری که در اینجا نوشته شده است مراجعه کنید.

منبع +

توسط دکتر علی سینا
[31]
[7]

کاری که محمد کرده بود مانند این است که امروز کسی ادعای پیامبری کند و رانندگی در حال مستی را غیر قانونی کند. آیا این قانون، قانونی فوق العاده و بسیار تازه و شگفت انگیز خواهد بود؟

أَنَّى شِئْتُمْ به این معنی است که مرد میتواند از هر سوراخی بر زن وارد شود. این آیه باعث شد که در نظر مسلمانان، زنان هیچ نباشند مگر اسباب بازی هایی برای ارضای جنسی مردان.

Amina Lawal

) را بیاد آورد که توسط دادگاه های شریعت نیجریه محکوم شده بود تا به محض اینکه بچه اش متولد شود سنگسار شود. پدر فرزند متهم به تجاوز نشد زیرا شاهدی برای شهادت در دادگاه پیدا نشد. این پرونده بر انظار عمومی آشکار شد اما در طول تاریخ موارد متعدد مشابهی اتفاق افتاده و می افتد و کسی از آن آگاه نمیشود.

نقصهای زنان.