بایگانی سالانه :2009

مغلطه مغلطه بافی!

این نام را من خود برای این مغلطه انتخاب کرده ام، در برخی منابع نام «این هم که یک مغلطه است که»، «that’s fallacy» و «false charge of fallacy»  یا عبارات مشابه آمده است.

گاهی شما در مباحثه و مناظره و اساساً تفکر مهارت هایی را کسب میکنید و یکی از نشانه های این مهارت این است که میتوانید مغالطات را تشخیص بدهید و ایرادهای منطقی به استدلال ها یا استدلالنما ها بگیرید. در مقابل شما هم طرفی قرار دارد که با شما در یک سطح از مهارت های فکری و تفکر نقادانه نیست. در چنین حالتی ممکن است شما مغالطاتی را در سخنان طرف مقابل تشخیص دهید و آنها را برجسته کنید تا موضع خود را در مناظره پیش ببرید یا تنها بحثی بهتر داشته باشید. چون طرف مقابل اهل تفکر نیست و صرفاً مدافع بی مایه یک سری افکار است ممکن است تحت تاثیر توانایی های شما در مغلطه یابی قرار بگیرد. و چون شناختی از منطق و استدلال و مغالطات و غیره ندارد گمان میکند که شما در حال انجام یک «بازی» هستید، به این صورت که یک سری اسامی و کلمات جالب را بلدید و میتوانید در بحث برای ساکت کردن طرف مقابل از آنها استفاده کنید. اینجاست که طرف مقابل شما هم تلاش میکند در این بازی شما شرکت کند.  حال این «بازی» دستکم میتواند از سه الگو پیروی کند:

الگوی نخست:

1- شخص A مغالطه F را در استدلال شخص B پیدا میکند و آنرا تشریح میکند

2- شخص B هم همان مغلطه را بصورتی غلط علیه شخص A بکار میبرد

الگوی دوم:

1- شخص A مغالطه F را در استدلال شخص B پیدا میکند و آنرا تشریح میکند

2- شخص B یک مغلطه من در آوردی مانند ‹F را میسازد و علیه شخص A استفاده میکند

الگوی سوم:

1- شخص A استدلالی یا گزاره ای مانند P را برای شخص B مطرح میکند

2- شخص B ادعا میکند که P مغالطه آمیز است و از مشخص کردن نوع مغالطه یا اثبات مغالطه آمیز بودن خود داری میکند

دلیل مغالطه آمیز بودن مغلطه بافی

همانطور که در توضیحات آمد، طرف مقابل فرض کرده است که مغالطه یابی یک بازی است، حال آنکه چنین نیست. همین فرض غلط باعث میشود که مغلطه بافی یک مغالطه باشد. مغالطات موضوعی بسیار دقیق و جدی، قانونمند، تبیین پذیر و ریاضی وار هستند و قدمت این شاخه از منطق (اگر بتوان آنرا شاخه نامید) به هزاران سال پیش میرسد، مغالطات همچون ریاضیات از دیرباز تا کنون در حال تکامل بوده است، منطق دانان و فلاسفه مختلف روی مغالطات به جد کار کرده اند، مغالطات جدیدی معرفی کرده اند، در تعریف برخی مغالطات تغییر داده اند و مغالطه نماهایی را نیز منسوخ کرده اند و این مباحثات همچنان ادامه دارد. همانطور که کسی با ریاضیات بازی نمیکند و هر ادعای ریاضی باید قابل اثبات و محکم باشد، مغالطات هم همانگونه هستند.

مایلم بازهم تاکید کنم که مبحث مغالطات یک بازی نیست، منتها به دلیل اینکه طرف مقابل با این مبحث آشنایی ندارد گمان میکند که یک بازی است. همانطور که اگر به کسی که هیچ حساب نداند بگویید دو بعلاوه دو میشود چهار، ممکن است نیشخند بزند و بگوید هاها پنج منهای سه هم میشود شش!

چگونه با این مغالطه روبرو شویم؟

شیوه روبرویی با این مغالطه، حمله کردن به پایه و بنیان آن یعنی نادانی نسبت به مبحث مغالطات است. طرف مغالط باید درک کند که مغالطات یک بازی نیست، مغالطات مشاعره، مباهله، یا مشاجره نیستند، اینکه من در سخنان تو یک مغلطه پیدا کرده ام به این معنی نیست که الان نوبت تو است که یک مغلطه در سخنان من پیدا کنی و اگر نکنی باخته ای.  مغالطات یک علم و مهارت است و نیاز به آموختن دارد، داد کشیدن نیست که هر کسی توانایی انجام آنرا داشته باشد. بنابر این مهم ترین روش در مقابله با این مغالطه آموختن مبحث مغالطات به طرف مغالط است و اینکار یا با توضیح و تدریس یا با معرفی منبعی همچون کتاب یا این وبلاگ ممکن است میسر شود. شوربختانه کسانی که مرتکب این مغلطه میشوند معمولاً اساساً اهل فهم نیستند و این شیوه مبارزه تقریباً بیهوده است ولی چون احتمال عکس العمل مثبت هرچند کوچک وجود دارد بکار گیری این شیوه بخردانه می‌نماید.

در حاشیه این روش، به نکته دیگری نیز باید توجه داشت. وقتی کسی دیگری را محکوم به مغالطه میکند، دستکم دو چیز بر او فرض است:

1- نوع مغالطه را مشخص کند، مثلاً بگوید این یک «مغالطه قیاس مع الفارق» است، برای این کار طبیعتاً اگر نه با تمام مغالطات مهم، دستکم باید با این مغالطه بخصوص آشنایی داشته باشد

2- اثبات کند که سخن یا استدلال طرف دیگر مصداقی از آن مغالطه است و فهم او از سخن طرف مقابل با منظور او از سخنش اینهمانی یا دستکم نزدیکی زیاد دارد

گاهی ممکن است به دلیل آشکار بودن و آشنا بودن مغلطه برای همگان یا دستکم طرفین، از 2 صرف نظر کرد، ولی هرگاه در مورد وظیفه 1 کوتاهی شود، از الگوی شماره سه مغلطه مغلطه بافی استفاده شده است و مغالطه ای روی داده است. ولی حق طرفی که محکوم به مغالطه کردن میشود همواره این است که از طرف مهاجم 1 و 2 را طلبکار باشد. در برخی موارد یک شخص به غلط دیگری را محکوم به مغالطه میکند، برای اینکه درک درستی از آن مغالطه ندارد، یا اینکه به درستی سخن طرف مقابل را متوجه نشده در نتیجه او یک خطا را مرتکب شده که برخی همین را مغلطه «False charge of fallacy» میدانند ولی من این را لزوماً مغالطه نمیدانم چون پیروی عامدانه از یک الگو نیست بلکه بخاطر کج فهمیست که ممکن است صادقانه باشد.

این توهم که مغالطه یابی یک بازی است گاهی به دلیل استفاده افراطی از مغلطه یابی و انجام ندادن وظیفه 1 و 2 رخ میدهد. در برخی از مواقع وقتی کسی کمی با مغالطات آشنا میشود هر سخنی را مغلطه میخواند و مغلطه یابی برای او واقعاً به یک بازی تبدیل میشود. از این رو افرادی که با او روبرو میشوند نیز علاقه مند به شرکت در این بازی میشوند. با توجه به این مسئله یک راه دیگر برای مبارزه با این مغلطه استفاده درست از مغلطه یابی است. هدف از مبحث مغالطات نشان دادن این که همه استدلالها مغلطه هستند، یا پز دادن با کلمات درشت نیست. اگر چیزی واقعاً مغلطه نیست آنرا بی جهت مغالطه نباید خواند، وقتی چیزی مغالطه آمیز است و قصد داریم به مغالطه آمیز بودن آن اشاره کنیم باید حتماً نوع آن مغالطه را بشناسیم و اعلام کنیم، و حتی توضیح دهیم که چه فهمی نسبت به این مغلطه داریم و چه تفسیری از آن داریم چون خود این فهم و تفسیر ممکن است خطا یا بحث برانگیز باشد. همین طور باید دست و دل بازانه اثبات کنیم که استدلال طرف مقابل آلوده به این مغلطه است، اگر چنین رفتاری پیش گرفته شود احتمال آن وجود دارد که اگر افرادی که با آنها بحث و مناظره میکنیم افراد فهیمی باشند اما با مغالطات آشنایی نداشته باشند درک کنند که مغلطه یابی یک بازی نیست و مهارت در آن به مطالعه و از آن مهمتر تفکر و دقت نیاز دارد و این دستکم از تعداد «مغلطه بافی ها» ممکن است کم کند.

مثال

1-

سودابه- من سخنان شما را شنیدم،  به نظر میرسد استدلال شما آلوده به مغلطه استدلال از سکوت است، شما عدم وجود ادله را، دلیل معتبری برای عدم فرض کرده اید

کاوه- حرف شما هم مغلطه استدلال از حرف زیادی هست

2-

کاوه- به نظر من به دلیل اینکه میزان هوش آدمها با یکدیگر متفاوت است باید از آدمها انتظارات متفاوتی هم داشت

سودابه- این حرف شما یک مغلطه است

کاوه- چه مغلطه ای است؟

سودابه- همه آدمها با هم برابرند!

کاوه- ولی نگفتی چه مغلطه ای در استدلال من بود

سودابه- چطور شما میتونید به من بگویید مغلطه میکنم، حالا من هم یکبار به شما گفتم!

3-

سودابه- از روی شباهت های انقلاب سال 57 ایران و انقلاب بزرگ فرانسه میتوان به این نتیجه رسید که هردو سرنوشتی مشابه خواهند داشت

کاوه- مقایسه این دو انقلاب به دلیل تفاوت های فاحش تاریخی و اجتماعی یک مغلطه قیاس مع الفارق است

سودابه- یعنی شما میگویید سرنوشتشان یکی نخواهد بود؟

کاوه- من نمیگویم که قطعاً یکی نخواهند بود، ولی من وجود چنین ضرورتی را انکار میکنم

سودابه- نه حرف شما خودش مغلطه قیاس مع الفارق است

4-

کاوه- از پرواز کردن برخی جانداران میتوان نتیجه گرفت که انسان هم ممکن است بتواند بدون ماشین آلات و تنها با برخی ابزارهای ساده پرواز کند

سودابه- حرفهای شما کلاً مغلطه و سفسطه است، دیگر حاضرین لطف کنند نوع آنرا مشخص کنند

برای مطالعه بیشتر

1- Logic and contemporary rhetoric, the use of reason in everyday life, Howard Kahane, Nancy Cavender , Edition 9, Cengage Learning, 2005, Page 105

2- Critical thinking across the curriculum: a brief edition of thought and knowledge, Diane F. Halpern. Lawrence Erlbaum Associates, 1997, Page 132

شما حق ندارید به عقاید مردم توهین کنید!

نویسنده – آرش بیخدا

آیا باید به مقدسات مردم احترام گذاشت؟

پیشگفتار

اینکه نباید به مقدسات توهین کرد و نباید به دین مردم کاری داشت سخنی است که شبانه روز از مسلمانان، اسلامگرایان و سمپاتهای ایشان میتوان شنید. قبل از نوشتن این نوشتار واژه «توهین» را در گوگل جستجو کردم، از 20 مورد نخست، 9 مورد در مورد «توهین به مقدسات» بود.  البته بیشتر اوقات وقتی کسی میگوید به مقدسات مردم توهین نکنید منظورش این است که به مقدسات من توهین نکنید، برخی آدمها علاقه دارند خود را پشت نامهای بزرگتر مخفی کنند. افزون بر این باید توجه داشت که دین مال التجاره طبقه ملایان است و آنان نیز همانند دیگر کسبه مایل نیستند کسی به محصولشان اهانت کند چرا که این اهانت ممکن است رونق را از بازار کار ایشان بگیرد.

هدف من در این نوشتار نقد این ایراد و انتقاد است، من معتقدم درخواست احترام به مقدسات درخواست بیجایی است و اساساً احترام به مقدسات اسلامی کاری غیر اخلاقی و نادرست است. افزون بر این معتقدم مسلمانان در پس این درخواست چیزهای دیگری را میطلبند که کاملاً نابجا و نا عادلانه هستند. در این نوشتار ابتدا مفاهیم قداست و اهانت را بطور مختصر معرفی خواهم کرد، سپس به این پرسش پاسخ خواهم داد که آیا باید به مقدسات اهانت کرد یا نه، در بخش بعدی توضیح خواهم داد که چرا این مسئله برای مسلمانان اینقدر اهمیت دارد، پس از آن نشان خواهم داد که مسلمانان خود احترامی برای دیگران قائل نیستند، و در پایان توضیح خواهم داد که در چه صورتی مسلمانان میتوانند برای خود احترام کسب کنند.

پیش از آغاز نوشتار بد نیست به این مسئله اشاره شود که اینطور باید و نباید ها یا میتوانند حقوقی باشند یا اخلاقی. بنابر این از کسی که میگوید به مقدسات نباید توهین کرد باید پرسید که این باید حقوقی است یا اخلاقی؟ به این معنی که آیا او میگوید بر اساس قوانین نباید به مقدسات توهین کرد یا اینکه میگوید از نگر اخلاقی خوب نیست که به مقدسات توهین کرد یا خوب است که به مقدسات احترام گذاشت. در کشوری که من در آن زندگی میکنم اهانت به اسلام جرم نیست، و در بیشینه کشورهای متمدن نیز همینگونه هست. اما در دیدگاه من اخلاق جایگاه بالاتری از قانون دارد یعنی اگر کاری اخلاقی باشد بهتر است اگرچه خلاف قانون باشد آنکار را یک حق شمرد، و اگر کسی کاری را انجام داده است، این توجیه که «اینکار حق من بوده است» کافی نیست، بلکه باید دلیلی اخلاقی نیز ارائه شود. فرض کنید قانوناً در کشوری موظف باشید گردن کسی که در جمع خمیازه میکشد را بزنید، آیا از این قانون پیروی خواهید کرد؟ در چنین مواردی بحث اخلاقی در مورد این باید و نباید ها اهمیت پیدا میکند و موضوع این نوشتار نیز از همان دست موارد است. لذا روشن شد که قانوناً اهانت به اسلام حق من و سایر ساکنین کشورهای متمدن است، ولی بر اساس قوانین کشورهایی که قوانین اسلامی در آنها رواج دارند اهانت به اسلام جرم است و چنین حقی وجود ندارد و این موضوع نسبتاً ساده ای است. اما بحث اخلاقی کمی پیچیده تر است و در اصل این نوشتار به بررسی اخلاقی این قضیه میپردازد. روشن است که اگر اخلاقاً اهانت به اسلام خوب باشد و یا احترام گذاشتن به اسلام بد باشد (این دو گزاره لزوماً یکسان نیستند)، من توصیه میکنم که اگر حتی اینکار غیر قانونی باشد، یک حق فرض شده و به آن احترام گذاشته شود، یعنی من اگر ساکن ایران هم بودم تنها به دلیل اینکه قانون میگوید به اسلام باید احترام گذاشت، حاضر به احترام به اسلام نمیشدم. همانطور که توصیه میکنم گردن کسی را به علت خمیازه کشیدن نباید زد حتی اگر در قوانین کشوری باشد که در آن ساکنید.

من متوجه این واقعیت هستم که بسیاری از خوانندگان حوصله خواندن مطالب بلند را ندارند، از این رو به چنین خوانندگانی توصیه میکنم تنها بخش «آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟» از این نوشتار را مطالعه کنند.

مقدسات چه هستند؟ اهانت چیست؟

به نظر میرسد هم مقدسات هم اهانت ها هردو مسائل فرهنگی هستند که هر اجتماعی برای خود مصداقهای متفاوتی از آنها را تعریف میکند. بنابر این هردو این مقوله ها تابع جای و گاه هستند و نمیتوان تعریفی از آنها ارائه داد که تابع یک جمعیت مشخص نباشد. البته این به خودی خود به آن معنی نیست که نمیتوان مصادیقی از چیزهای مقدس و رفتار یا گفتار اهانت آمیز پیدا کرد که همه جا کسری از مردم آنها را مقدس یا اهانت آمیز میدانند.

مقدسات چه هستند؟  به نظر نمیرسد تعریف جهانشمول و دقیقی از مقدسات وجود داشته باشد که تابع جای و گاه نباشدد. یک نویسنده مسلمان نیز به همین واقعیت اینگونه اشاره کرده است:

قانونگذار از مقدسات تعریفی ارائه نداده است و در منابع فقهی و حقوقی نیز غیر از ذکر مصادیق، تعریفی روشن بیان نگردیده است. در کتب لغت نیز تعریف مقدسات در هاله ای از ابهام است و فقط به تعریف از مفرد ان اکتفاء شده است.  (1)

با این حال روشن است که مقدسات تنها برای مسلمانان موضوعیت ندارد بلکه دیگران نیز مقدساتی دارند، لذا نزدیک ترین تعریف قابل تصور به مقدسات چنین است:

H برای جمعیت P مقدس است اگر آن جمعیت برای H ارزش و احترام فوق العاده قائل باشند و خواستار بزرگداشت و رفتارهای ویژه در قبال H باشند

به نظر میرسد هریک از اجتماعات انسانی برای خود مقدساتی داشته اند، برای نمونه گاو در میان سایر حیوانات برای برخی هندوها موجودی مقدس است، یعنی آنها برای گاو ارزش و احترام خاصی قائل هستند و خواستار احترام ویژه به گاو هستند، یعنی خواستار این هستند که با گاو مانند دیگر حیوانات برخورد نشود. نمونه های دیگر را نیز میتوان در بسیاری از اقوام و نژادها و فرهنگ ها یافت، سرخپوستهای آزتک ذرت را مقدس میدانستند، برخی سلت ها آب را مقدس میدانستند و ماهی نمیخوردند، مصریان باستان هم گربه ها را مقدس میدانستند. در بیشتر جاها پرچم کشور و سمبل های ملی برای کسری از مردم بخشی از مقدسات هستند.

ممکن است تصور کنید آنچه برای اجتماع ما مقدس است واقعاً ارزشی بالاتر از مقدسات جوامع دیگر دارند، ولی خوب این تصور در جوامع دیگر نیز نسبت به مقدسات ما وجود دارد.  پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که از نظر مسلمانان مقدسات اسلام چه چیزهایی هستند؟ یک نویسنده مسلمان به این پرسش اینگونه پاسخ داده است:

نخستین چیزی که از مقدسات اسلام در ذهن می‌اید «اشخاص و مفاهیمی است که بايستي محترم شمرده شده و از گزند استهزاء و اهانت در امان و مصون باشند» بدون شک ذات باری تعالی اولین مصداق روشنی است که پاکتر و منزه‌تر از او در آموزهای دینی وجود ندارد «سبحان الله عما یصفون» پیامبران و پیشوایان دین و دیانت و سمبل های بشری نیز در زمره‌ی مقدسات دینی قرار می‌گیرند که باید از هرگونه تحقیر و توهین در امان باشند. هم چنین مقدسات، شامل اماکن نیز می‌گردد همانند کعبه، مزار امامانك قرآن، نهج البلاغه و شخصیت‌های مورد احترام همچون حضرت ابوالفضل العباس، علی اکبر، حمزه و… هم‌چنين شخصیت‌های سایر مذاهب که از نظر مسلمانان واجب التعظیم اند همانند حضرت هاجر، مریم مقدس و… (2)

تجربه شخصی من نشان میدهد که هرگاه چیزی مقدس خوانده میشود آن چیز «بو دار» و مشکوک است و دارای ضعف های بسیار است از همین رو میخواهند با تقدیس، آنرا از انتقاد و رسوایی مصون دارند. قانون جاذبه برای هیچ کس مقدس نیست، چون مسئله دو دو تا چهارتا است، کسی نیاز ندارد روزی هزار بار بگوید جاذبه صحیح است! و حرکات مسخره از خود نشان بدهد و مثلاً روزهای سه شنبه ماتحت خود را به سوی آسمان بگیرد و به خود تلقین کند که «جاذبه اکبر»! اما وقتی چیزی تقدیس میشود و اهمیت و بزرگی آن مکرراً تکرار میشود و مدافعان آن در بیان باور خود به آن بسیار تظاهر میکنند و برای پاسداشت آن حرکات غیر عادی و مسخره انجام میگیرد انسان هوشمند باید بداند که در اینجا کاسه ای زیر نیم کاسه است! کسی دارد چیزی را پنهان میکند و کسانی دارند از این پنهانکاری سود میبرند! واقعیت غیر قابل انکار یا دستکم اثبات پذیر و محکم نیازی به تقدیس و تظاهر ندارد! بنابر این تقدیس و شیادی معمولاً همراه هم هستند.

اهانت چیست؟ همچون مقدسات تعریف اهانت نیز دقیق و جهانشمول نیست و تابع جای و گاه است، نزدیک ترین تعریف قابل تصور برای اهانت چنین است:

رفتار یا گفته B برای جمعیت P اهانت آمیز است، اگر بر اساس آداب و سنن و نرمهای رایج در میان آن جمعیت، B غیر محترمانه باشد یا به عبارت دیگر در شان چیزی که به آن اهانت میشود نباشد

هر اجتماعی برای خود اهانت  های مختلفی دارد. در میان چینی ها آروغ نزدن بعد از غذا خوردن اهانت به میزبان است، در میان ایرانیان نشستن با پاهای دراز روی زمین در جمع اهانت آمیز است، در میان ایرانیان نشان دادن انگشت شست به دیگران اهانت آمیز است، در میان برخی از فرهنگ ها نشان دادن کف دست به طرف مقابل اهانت آمیز است. در میان آنگلوساکسونها نشان دادن انگشت میانه به طرف مقابل بسیار اهانت آمیز است. افزون بر این نمونه ها، نمونه هایی هم وجود دارند که همه جا اهانت حساب میشوند، مثلاً تف انداختن یا فحش دادن در هر جامعه ای دستکم برای کسری از مردم اهانت محسوب میشود.

حال پرسش این است که چه چیزی در نظر مسلمانان توهین به مقدسات محسوب میشود؟ نویسنده مسلمان در این مورد نوشته است:

اهانت در ماده‌ی فوق، اعم است از نسبت دادن صریح الفاظ رکیک و یا هر فعل و ترک فعلی که در نظر عرف موجب وهن و تحقیر طرف گردد. توهین شامل گفتار، کردار، کتابت و حتی اشاره‌ی صریح است. به طور مثال اگر کسی در عاشورا لباس شادی به تن کند و یا به شادی و هلهله بپردازد مشمول ماده مزبور قرار می‌گیرد.

اما در مورد ترک فعل مثلا صلوات نفرستادن بر پیامبر از روی عمد و توهین، ایا مشمول ماده، قرار می‌گیرد یا خیر؟ در این جا بین حقوقدانان تفاوت نگاه و نظر وجود دارد؛ نظر برخی بر این است که برای ترک فعل، نمی‌توان مجازات، قایل شد، هر چند که به قصد توهین باشد. (3)

روشن است که اگر کسی حرفهای بسیار رکیک جنسی به پیامبر اسلام بزند این کار او هم از نظر مسلمانان هم از نظر هر انسان منصف دیگری فحاشی و در نتیجه اهانت حساب میشود، ولی آنچه عجیب است این است که مسلمانان استانداردهای عجیب و غریبی برای اهانت در میان خود دارند. همانطور که خواندید برای نمونه لباسی با رنگ شاد پوشیدن در ماه محرم اهانت به مقدسات حساب میشود (!)، تحقیر مقدسات نیز مصداقی از اهانت به مقدسات است، یعنی یک نامسلمان نباید حقارت و پستی و نقصانی را به مقدسات اسلامی نسبت بدهد. شوربختانه تعریف اهانت گویا در میان مسلمانها به این استاندارد مسخره و کاملاً غیر عادلانه نیز محدود نیست، حتی خود مسلمانان نیز گاهی تنها بخاطر بیان یک دیدگاه به اهانت به اسلام محکوم شده اند.  برای نمونه مجتهد شبستری یکی از متفکرین مسلمان و اصلاح طلب در یکی از سخنرانی های خود مسئله عصمت پیامبران و امامان را انکار کرده بود (4) و اسلامگرایان به همین سبب وی را متهم به اهانت به پیامبر اسلام کردند، برای نمونه آیت الله خاتمی به نقل از روزنامه حکومتی کیهان مورد وی گفته است:

آیت الله سیداحمد خاتمی نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان رهبری سه شنبه گذشته در جمع هیئت های مذهبی و اقشار مختلف مردم و عزاداران پیامبراعظم این شهر با اشاره به توهین محمدمجتهد شبستری از روشنفکران دوم خردادی به ساحت مقدس پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) گفت: این فرد سابقه اظهارات نادرست زیادی دارد و در گذشته گفته بود برای رشد و تعالی کشور راهی جز روی آوردن به دمکراسی غرب نداریم و باید دست از مبانی فقهی اسلام برداریم. وی که سابقه طلبگی داشت، خودش را خلع لباس کرد. خاتمی در ادامه با اشاره به گفته این روحانی نمای دوم خردادی در دانشگاه اصفهان که معصومیت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) را رد کرده است بیان داشت: جای بسی تعجب است، فردی که سابقه طلبگی دارد این چنین سست حرف می زند، عصمت پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) از بدیهیات دینی است و این را آیات قرآن تصریح می کنند و از اعتقادات شیعه است. (5)

خبرگزاری حکومتی فارس در مورد خبری مرتبط نوشته است:

در پی تجمع اعتراض‌آمیز دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان در واکنش به سخنان موهن مجتهد شبستری، دفتر انجمن اسلامی این دانشگاه که محل هتک حرمت به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) بود پلمب شد. به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، در پی هتاکی بی‌شرمانه محمد مجتهد شبستری در ظهر امروز جلسه انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان، در مسجد این دانشگاه سخنان وی با واکنش اعتراض‌آمیز تشکل‌های مختلف دانشجویی و نماز‌گزاران روبرو شد. در میان دو نماز بیانیه اعتراض آمیز معترضان به هتک حرمت پیامبر(ص) توسط یکی از دانشجویان قرائت شد و دانشجویان با امضا کردن متن این بیانیه خواستار واکنش فوری مسئولان دانشگاه به این مسئله شدند. (6)

همان خبرگزاری باز از قول امام جمعه دیگری میگوید:

حجت‌الاسلام و المسلمين مهدي رحماني امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در اراك افزود: شبستري بايد مطالب و ادعاهاي خود را در جمع عالمان ديني كه هم اكنون در تخصص‌هاي گوناگون و در حوزه علميه قم و مشهد مقدس مشغول فعاليت هستند بيان مي‌كرد. وي با محكوم كردن سخنان مجتهد شبستري در توهين به ساحت مقدس پيامبر اكرم(ص) گفت: ايجاد شبهه و ترديد در ذهن دانشجويان جوان كار ناپسند و نادرستي است. امام جمعه كميجان با اشاره به مناظره شبستري با استاد مصباح يزدي خاطرنشان كرد: سخنان توهين‌آميز شبستري نشان مي‌دهد كه ايشان از مناظره با مصباح درس عبرت نگرفته و بايد با دقت افكار و كتب شهيد مطهري، حضرت امام (ره) را مطالعه كرده و در افكار خود تجديد نظر كنند. (7)

خبرگزاری حکومتی آفتاب در مورد خبری مرتبط نوشته است:

مجتهد شبستری همزمان با رحلت پیامبر گرامی‌اسلام با حضور در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان با توهین به عصمت پیامبر گرامی ‌اسلام اظهار داشته بود که تنها رسالت پیامبر دعوت مردم به سمت خدا بوده و آنان تنها در این امر عصمت داشته‌اند و از لحاظ گناهان باتوجه به روایات معتبر و سخنان بر جای مانده از آنان نمی‌توان عصمت برایشان در نظر گرفت. وی همچنین در بخشهایی از سخنان خود پای را از این امر فراتر گذاشته بود و حتی قرآن و جنبه علمی ‌بودن آن را نیز زیر سوال برده بود. (8)

روشن است که اسلامگرایان با شدید ترین الفاظ شبستری را که خود مسلمان است به اهانت و هتک حرمت متهم کرده اند، اما آنچه از متن سخنرانی بر می آید همانطور که قابل پیشبینی است این است که کوچکترین واژه زشت یا تندی در آن بکار گرفته نشده است، بنابر این سخنان وی فحاشی نبوده است اما از نظر افراد یاد شده اهانت بوده است. این نمونه از رفتار اسلامگرایان نشان میدهد که مفهوم اهانت در میانشان وسیع تر از فحاشی است و فحاشی تنها یک نمونه اهانت است. روشن است که هرگونه انتقاد حتی نه به خود اسلام، بلکه به برداشت یک عده از اسلام از نظر ایشان یک اهانت حساب میشود.

نمونه دیگر سخنرانی پاپ بنديکت شانزدهم ، رهبر کاتوليک های جهان،در روز سه شنبه۱۲ سپتامبر ۲۰۰۶ ، در دانشگاه رگنزبورگ آلمان بود که وی در آن سخنرانی به نقل از سندی تاریخی از زبان يک امپراتور مسيحی قرن چهاردهم  به نام مانوئل دوم قسطنطنیه خطاب به یک مسافر ایرانی گفته بود:

محمد برای جهان فقط شرارت و اعمال غيرانسانی به ارمغان آورده و از جمله دستور داده که دين را با زبان شمشير گسترش دهيد.

این دیدگاه یک اهانت نیست، هیچ واژه زشتی در آن دیده نمیشود بلکه انتقادی است که هرکس مخالف با اسلام است ممکن است داشته باشد، ولی تنها «نقل» این جمله توسط پاپ باعث شد که بسیاری از مسلمانان پاپ را محکوم به اهانت به اسلام کنند. برای نمونه: دبير كل علماي مسلمان انگليس اهانت پاپ را عمدي دانست  (9) ، ائمه مساجد سني عراق اهانت پاپ به اسلام را محكوم كردند (10) طلاب حوزه علميه قم در اعتراض به اهانت پاپ به اسلام، تجمع كردند (11) و احمد الطیب رییس دانشگاه الازهر گفت: اظهارات موهن به قرآن از سوی پاپ بندیکت شانزدهم یکی از دلایل اصلی کند شدن روند مذاکرات و تعاملهای حسنه علمای اسلامی با واتیکان می باشد (12).

یکی دیگر از ماجراهای اخیر و مرتبط با این بحث در پاکستان اتفاق افتاد، ملایی با نام اسرار احمد حدیثی از یکی از معتبر ترین کتابهای اهل تسنن را خوانده بود تفسیر کرده بود و همین عمل او اهانت به امام علی و شیعیان تلقی شده بود و موجب اعتراضات گسترده شده بود. ماجرا به نقل از یک سایت شیعی از این قرار بود:

اسرار احمد كه خود را جانشين «ابوالاعلي مودودي» و حتي بالاتر از وي aمي‌داند و در عين حال، هيچ گونه تحصيلاتي در زمينه قرآن، حديث و تقسير ندارد، با استناد به حديثي جعلي در كتاب «سنن ترمذي» در يك برنامه تلويزيوني پيرامون آيه «ولا تقربوا الصلاة و انتم سكاري» گفت: روزي علي (ع) [نعوذ بالله] در حالت مستي در مسجد بر رسول‌الله (ص) وارد شد. حضرت از اين وضع ناراحت شد و آنگاه اين آيه نازل شد كه مسلمانان نبايد در حالت مستي نماز بخواند.  (13)

یعنی شیعیان اینکه علی قبل از تحریم شراب، شراب خورده است را اهانت به تشیع میدانند، حال آنکه این تنها یک دیدگاه تاریخی و مستند است. ممکن است بپرسید پس چرا این دسته از مذهبیون میگویند «به مقدسات ما توهین نکنید» و بجای آن نمیگویند «از برداشت و کاسبی ما از دین انتقاد نکنید»، این پرسش مرا متعجب خواهد کرد و از شما خواهم پرسید مگر نمیدانید که مبنای اسلام بر دروغ و دغل کاری و تغییر معنی کلمات و لفاظی و یاوه گویی و دو رویی است؟  اگر نمیدانید همین مسئله باید شما را از این واقعیت آگاه کند و اگر میدانید هم که نباید این پرسش برایتان مطرح شود.

تعریف کردن آنچه مقدس است و تعریف کردن دقیق اهانت، احترام و توضیح اینکه چرا باید به مقدسات احترام گذاشت موضوعی بسیار گسترده و پیچیده است و مسلمانان از تعریف آن همواره سر باز میزنند، برای نوشتن این نوشتار از آیت الله صانعی مرجع تقلید شیعه، ملایی که گمان همه بر آن بود که جانشین آیت الله خمینی شود ولی با دخالت باند رفسنجانی ولی فقیه نشد و یک ملای معمولی که حتی آیت الله هم نبود (خامنه ای) را جانشین او کردند، استفتاء کردم (14) و پرسیدم:

س- تعريف دقيق اهانت در شريعت چيست؟ چه زماني ميتوان گفت شخصي به پيامبر يا ائمه اهانت كرده است؟ آيا انكار نبوت، وارد كردن اتهام، طنز پردازي، انكار عصمت مصداق اهانت هستند يا خير؟ آيا منبعي كه بطور مشخص و دقيق اهانت را تبيين كرده باشد وجود دارد؟

پاسخ آیت الله این بود:

بسمه تعالي
با عرض سلام،
ج- موضوع اهانت، همانند بقيه موضوعاتي است كه تشخيص آن با عرف و مردم است و لذا هر عملي كه عرفاً مصداق اهانت نسبت به پيامبر و ائمه عليهم السلام محسوب شود، حرام و معصيت است و از گناهان كبيره مي باشد.

روشن است که آیت الله بخش دوم پرسش من را یا عمداً یا سهواً کاملاً نادیده گرفته است و توضیح نداده است که انکار نبوت، طنز پردازی و غیره مصداق اهانت هستند یا نیستند، بلکه این مسئله را به عرف نسبت داده اند، حتی در این قضیه نیز توضیح نداده اند که عرف چیست و چه کسی مرجع این است که بگوید عرف جامعه چیست؟ برای نمونه فرض کنید در کشور مراکش انتقاد کردن اهانت به شمار بیاید، حال بر اساس این دیدگاه انتقاد از اسلام در مراکش اهانت به اسلام خواهد بود، یا مثلاً فرض کنید راه رفتن بر روی چیزی در جایی اهانت نباشد، آنگاه راه رفتن روی قرآن در آنجا اهانت نخواهد بود! روشن است که عرف جوامع با یکدیگر بسیار متفاوت هستند و واگذاشتن چیزی که مجازاتش مرگ است به عرف کار بسیار ابلهانه ای است.

عرف جوامع مسلمان در دست آخوند است، اگر آخوند مسلمانان را تحریک کند آنها هر انتقاد و هر ایرادی به اسلام و حتی هر دگر اندیشی را میتوانند اهانت تلقی کنند، به همین جهت ملایان ترجیح میدهند بجای تعریف دقیق مقدسات، اهانت، و بی احترامی، این واژه ها را بطور کیلویی مصرف کنند چه اگر تعریف دقیقی از آنها ارائه دهند این تعریف دست و پا گیر خواهد بود و درخواست احترام به اسلام نابخردانه و ناعدلانه جلوه خواهد نمود. آنها ترجیح میدهند که بتوانند بطور دلخواه هرکسی را که مایلند محکوم به اهانت به اسلام کنند و هواداران خود را به جان او بیاندازند، این کار از لحاظ سیاسی برای آنها بهتر است تا اینکه معیار و خط کش دقیقی برای مسئله احترام و اهانت در اختیار همگان قرار دهند. افزون بر این، تعریف این مسائل بسیار دشوار و نیازمند تحلیل هایی است که بنیان دین و ایمان را زیر سوال خواهد برد از همین سو ملایان این سطحی نگری و یاوه گویی را ترجیح داده اند و توضیح دقیقی در مورد اهانت نداده اند. اما با اینکه باور کردن این قضیه سخت است (!) ملایان واقعاً معتقد هستند کسی حق ندارد علیه اسلام چیزی بگوید، چیزی بنویسد یا تبلیغی بکند! نه تنها کسی حق چنین کاری را ندارد بلکه در بلاد اسلامی کسی حق تبلیغ دین دیگری را نیز ندارد! آیا میتوان تصور کرد در قرن 21 ام جمعیتی اینقدر وحشی باشند؟! ملایان از گفتن اینکه کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بنویسد شرم ندارند! برای نمونه به سخنان آیت الله خمینی «تحریف واژه ها توسط خمینی، منظور از آزادی چه بوده است؟» نگاه کنید، منتها چون ملایان و اوباش تحت نفوذشان توانایی بیان صریح این مطلب را در این دوره و زمانه ندارند پشت این بهانه که «نباید به مقدسات توهین شود» مخفی میشوند، و الا دیدگاه آنان این است که کسی حق ندارد چیزی علیه اسلام بگوید یا بنویسد.

آیا باید به مقدسات توهین کرد؟

افزون بر مجتهد شبستری که شرحی کوتاه در مورد قائله آن در بالا آمد، ملایان و اسلامگرایان دیگری نیز محکوم به توهین به مقدسات شده اند، برای نمونه عبدالله نوری وزیر کشور رفسنجانی و خاتمی نیز در دادگاه به توهین به مقدسات محکوم شده بود (15). این واقعیت نشان میدهد که اسلامگرایان از اتهام «توهین به مقدسات» بدون اینکه در واقع اهانتی صورت گرفته باشد بصورت ابزاری برای خاموش کردن منتقدانشان استفاده میکنند. تجربه شخصی من نیز همین موضوع را تایید میکند، بارها برای من پیش آمده است که اسلامگرا یا مسلمانی به من معترض شده است که شما به مقدسات توهین میکنید. من نیز به آنها گفته ام که اگر به من نشان بدهند در کجای نوشتار من اهانتی صورت گرفته است ممکن است آنرا ویرایش کنم، در بیشینه موارد این معترضین طفره رفته اند و به دلیل اینکه حتی نوشتار من را نخوانده بودند قادر به نشان دادن واژگان توهین آمیز نبودند، در برخی موارد نیز البته مواردی ذکر شد که در بیشینه آنها بازهم آن واژه واقعاً توهین آمیز نبود. برای نمونه یکبار آخوندی اعتراض کرد که در نوشتار «آیا محمد دیوانه نیست؟» از واژه «دیوانه» برای محمد استفاده کرده ای، به او پاسخ دادم که این واژه را قرآن انتخاب کرده است و در چندین جا گفته است محمد تو «مجنون» نیستی، برگردان مجنون به پارسی نیز دیوانه است، با اینحال اگر واژه مناسبتری در ذهن داری میتوانی پیشنهاد کنی و من ممنکن است بپذیرم! در این مورد بخصوص هم آن شخص پاسخی نداشت. نتیجه آنکه اتهام توهین به مقدسات در بسیاری از موارد تنها یک بهانه بی مورد است برای پاک کردن صورت مسئله و خفه کردن منتقد اسلام.

باید به این واقعیت نیز توجه داشت که مسلمانان عادت به شنیدن سخنان منتقدین ندارند، چون اساساً تابحال مجالی برای مخالفت با اسلام وجود نداشته است، به دلیل توحش بالای مسلمانان منتقدین همواره دست به خود سانسوری میزده اند یا اینکه اگر لب به سخن باز میکردند، مرگ  پاسخ سخنان ایشان بوده است، به پاس وجود اینترنت و تکنولوژی غربی است که اکنون میتوان نسبتاً آزادانه تر از اسلام دفاع کرد. به همین جهت دلیل گوش مخاطبین مسلمان با سخنان انتقادی آشنا نیست و همواره و در تمام عمر خود تنها مدح و ستایش و چاپلوسی شخصیتهای دینی خود را شنیده اند و بیشینه مسلمانان اساساً اگر دسترسی به منابع منتقد اسلام هم داشته باشند آنقدر خرد و آزاد اندیشی ندارند که حتی آنها را مطالعه بکنند، لذا هر سخن انتقادی را اهانت میدانند.

اما در پاسخ به پرسش مطرح شده در این بخش باید گفت که بستگی به مقدسات و شیوه توهین دارد. فرض کنید برای افرادی گاو چیز مقدسی است، و خوردن گوشت گاو در آن فرهنگ اهانت محسوب میشود. آیا دیگران باید به این مقدسات احترام بگذارند و به آن توهین نکنند؟ به نظر نمیرسد هیچ انسان عاقلی پاسخی مثبت به این پرسش بدهد. حال فرض کنید همان جمعیت باورهای مضری برای اجتماع نیز داشته باشد، مثلاً افراد را بخاطر باورهای دینیشان تبعیض کنند و یا اینکه بخاطر جرائمی انسانهایی را زنده زنده بپزند، برای نمونه هندو ها که احترام خاصی برای گاو قائل هستند در گذشته بر اساس باورهای دینیشان همسر مردی که فوت میشد را زنده زنده میسوزاندند، این عمل که ساتی نام دارد عملی مقدس بود و هنوز هم برخی زنان هندو خود اینکار را انجام میدهند یعنی بدون دخالت دیگران بعد از مرگ همسر خود را به آتش میکشند (16). در اینصورت چطور؟ آیا باید به این جمعیت و مقدساتش اهانت نکرد و مثلاً گوشت گاو را بخاطر آنها نخورد؟ روشن است که پاسخ منفی است.

جمعیتی را فرض کنید که برای هویج احترام ویژه ای قائل هستند و آنرا مقدس میپندارند. تا اینجای کار ممکن است شما برای این جمعیت و افکارش احترام قائل باشید، البته من چنین احترامی را قائل نیستم چون من برای افکار نادرست احترامی قائل نیستم، ولی حال فرض کنید که افزون بر مقدس پنداشتن هویج، خوردن هویج را جرم میدانند و هویج خوران را میکشند. حالا چطور؟ آیا باید به این گروه و عقیده اش احترام گذاشت؟ هرگز!

در مورد اسلام هم قضیه از نظر برخی نامسلمانان همینگونه است. اسلام شامل یک سری باورهای مسخره و نابخردانه است، مثلاً باور به امام زمان، باور به داستانهای مسخره قرآن همچون طوفان نوح، قصه آدم و حوا، ماجراهای سلیمان، یونس، صالح و غیره مشتی باورهای نابخردانه و گاهی مضحک است، به همان میزان که احترام به هویج از نظر افرادی که عضو جمعیت فرضی بالا نیستند نابخردانه است، احترام گذاشتن به این مزخرفات نیز برای نامسلمانان نابخردانه است و احترام گذاشتن به اسلام یعنی احترام گذاشتن به حماقت. ممکن است برخی حاضر باشند برای مزخرفات و باورهای مسخره کودکانه که جدی گرفته میشوند احترام بگذارند ولی شوربختانه مسئله به اینجا ختم نمیشود. افزون بر نابخردانه بودن و مسخره بودن باورهای بالا این باورها مضر هم هستند؛ مسلمانان بخاطر همین مجموعه باورها دست به جنایات و کارهای زشت متعددی میزنند و روزگار خود و دیگران را بخاطر همین باورهای چرت است که سیاه کرده اند. احترام گذاشتن به اسلام و «مقدسات مردم» در صورتی که این مردم مسلمان باشند یعنی احترام گذاشتن به سنگسار، قصاص، جهاد، اعدام، زن ستیزی، همنجسگرا ستیزی، تبعیض دینی، تبعیض جنسی، و برده داری، و در یک کلام، بربریت، توحش و حماقت و نادانی آیا شما حاضرید به چنین چیزهایی احترام بگذارید؟ پاسخ به میزان مدنیت شما باز میگردد اگر مدنیت شما در حد مسلمانان باشد آنگاه شما میتوانید به این مفاهیم و مروج آن یعنی اسلام احترام بگذاری، ولی اگر میزان مدنیت شما بالاتر از مسلمانان است آنگاه شما همچون من هرگز حاضر نخواهید شد که به اسلام  که بخشی از مقدسات مردم مسلمان است احترام بگذارید چون احترام گذاشتن به اسلام یعنی بی احترامی به خرد، و بدتر از آن بی احترامی به انسانیت.

نتیجه آنکه من هرگز احترام به مقدسات مردم در صورتی که این مردم باورهای غیر منطقی و بدتر از آن مضر داشته باشند را نه تنها توصیه نمیکنم بلکه شدیداً نکوهش کرده و آنرا عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی میدانم، کسانی که به اسلام احترام میگذارند یا دچار نادانی هستند و نمیدانند که اسلام چیست، یا اگر از آن آگاهند همانقدر بزهکار و بدکاره و پلید هستند که مجریان اسلام هستند. من برای خود چنین آدمهایی که یا نادان هستند یا جنایتکار احترامی قائل نیستم هر انسانی از نگر من یا اسلام ستیز است یا انسان ستیز. این انسان ستیزی البته در بیشینه موارد نا آگاهانه و از روی نادانی نسبت به اسلام و قوانین کثیف و متعفنش است.

افزون بر آنچه در بالا آمد باید توجه داشت که اسلام تنها یک مجموعه باورهای خرافی شخصی نیست بلکه به ادعای اسلامگرایان کامل است و یک ایدئولوژی سیاسی است، احترام گذاشتن به یک ایدئولوژی سیاسی کاری احمقانه است، اسلام را باید براستی در کنار کمونیسم، فاشیسم، نازیسم، بعثیسم و غیره آورد، به چه دلیل یک شخص باید به یک ایدئولوژی سیاسی احترام بگذارد؟ بخصوص اینکه این ایدئولوژی مسئله ای کاملاً غیر خصوصی است و در تمام زوایای زندگی هر انسانی دخالت میکند. درخواست احترام به اسلام همانقدر ابلهانه است که درخواست احترام به کمونیسم، فاشیسم، و نازیسم، یا حتی سایر ایدئولوژیها، دیدگاه ها و نظامهای سیاسی مثل لیبرالیسم، دموکراسی، آریستوکراسی، جمهوریت، پادشاهی و غیره… کدام انسان عاقلی اهانت به این موضوعات را جرم میداند؟ روشن است که این تفکر و ایدئولوژی سیاسی میخواهد ارزشی بالاتر از سایر ایدئولوژی های سیاسی برای خود دست و پا کند، تا جایی که کسی حق اهانت به آنرا هم نداشته باشد، حال آنکه از نظر من همانطور که هرکس میتواند به درست یا غلط بگوید کمونیسم و نازیسم مزخرف هستند، باید بتواند بگوید اسلام نیز مزخرف است و کسی نباید به او خرده بگیرد که چرا اهانت کرده ای!  تابحال دیده اید کسی از شما بخواهد به ایده دموکراسی احترام بگذارید؟

به دو دلیل بالا روشن شد که احترام به اسلام کاری غیر اخلاقی و غیر انسانیست، اما احترام نگذاشتن به چیزی برابر با بی احترامی کردن به آن نیست. شما به باورهای قبیله زولو احترامی نمیگذارید چون اساساً نمیدانید این باورها چه هستند ولی به آنها بی احترامی هم نمیکنید، بنابر این میان احترام نگذاشتن و بی احترامی کردن نیز باید فرقی قائل شد، پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا باید به مقدسات مسلمانان بی احترامی کرد یا نه؟

بازهم پاسخ باز میگردد به اینکه بی احترامی یا اهانت یعنی چه؟ در نمونه هایی که قبلاً آورده شد اثبات شد که مسلمانان انتقاد از دین را در بسیاری از موارد اهانت به اسلام تلقی میکنند، اگر میخواهید مسلمانان را راضی نگه دارید باید تمام باورهای ضد اسلامی خود را مخفی نگه دارید و «خفه» شوید، منظور بسیاری از مسلمانان از احترام گذاشتن همین است.  اما اگر اهانت یعنی انتقاد، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد! مسلمانان از دماغ فیل نیافتاده اند که حق مصونیت از انتقاد داشته باشند، هیچ باور و اندیشه ای نباید این امتیاز را داشته باشد که کسی نتواند از آن ایراد بگیرد، انتقاد کند و نقصانی را به آن نسبت بدهد. اگر مسلمانانی اینرا درک نمیکنند و یا نمیپذیرند بخاطر توحش و فاشیست  بودن آنهاست، دیگران چرا باید به چنین حماقت و خفتی تن در دهند؟ انتقاد از اسلام و انتساب نقصان به اسلام و وارد کردن اتهام به اسلام و مسلمانان و شخصیت های اسلامی به دلیل مضر بودن اسلام برای بشریت نه تنها امری جایز بلکه از نگر من برای هر نامسلمان فهیمی که اسلام را میشناسد امری بایسته و واجب است. اگر نامسلمانی منتقد اسلام نیست یا نسبت به اسلام نادان است یا شخصی بی وجدان و درونگراست که سرنوشت خود و دیگران برایش اهمیتی ندارد، چرا که اگر کسی در مقابل جنایت سکوت کند خود جنایتکار است. نتیجه آنکه اگر انتقاد کردن از اسلام برابر با اهانت به اسلام است که ظاهراً از نظر بسیاری از مسلمانان تندرو اینگونه است، آنگاه باید به اسلام اهانت کرد.

ولی خوب گروهی فهمیده تر نیز در میان مسلمانان وجود دارند که انتقاد را اهانت نمیدانند بلکه معیار منطقی تر و متمدنانه تری برای اهانت در ذهن دارند. مثلاً این گروه معتقدند فحاشی اهانت است و به مقدسات مسلمانان نباید کسی فحاشی کند، اینکه فحاشی اهانت است مسئله ای مسلم به نظر میرسد که نمیتوان در آن شک کرد، اما پرسش بعدی که پیش می آید این است که آیا باید به اسلام و مقدسات آن فحاشی کرد یا نه؟

به نظر من بطور کلی فحاشی آنقدر امر مهمی نیست، کسی که دهانش را باز میکند و کلمات زشت از دهانش خارج میشود نمیتواند آسیبی جدی به کس دیگری بزند، طرف مقابل همواره میتواند گوش نکند یا نخواند به همین دلیل بعنوان یک لیبرال معتقدم حق فحاشی نسبت به هر کس و هر چیزی برای انسانها باید محفوظ باشد، مگر در صورتی که خساری به شخص اهانت شده انجام گیرد در اینصورت آن شخص میتواند به دادگاه برود و از اهانت کننده شکایت کند. من خود بعنوان منتقد اسلام روزی نیست که فحشهای بسیار زننده و رکیک از مسلمانان دریافت نکنم ولی این فحشها برای من آنقدر اهمیتی ندارند من به سادگی آنها را نادیده میگیرم و اگر روزی این افراد فحاش را ببینم نیز کینه ای از آنها به دل ندارم و بدون اینکه آنها بخواهند، به دلیل سفاهتشان آنها را میبخشم. مسلمانان نیز باید همین کار را بکنند، اگر از این اهانت ها ناراحت هم میشوند باید آنها را نادیده بگیرند. اینگونه ممکن است مسلمانان برای خود احترامی کسب کنند، و الا با تهدید و خشونت مسلمانان نمیتوانند برای اسلام احترام کسب کنند. گواه این مدعا این واقعیت است که بر اساس دیدگاه بسیاری از فقهای اهل تسنن هرکس به خلفای راشدین اهانت کند باید کشته شود، آیا این حکم خشن و وحشیانه جلوی اهانت شیعیان به سه خلیفه اول را گرفته است؟ البته که نه.

اما این در مورد کسانی است که به خود من فحاشی میکنند، ولی اهانت به اسلام و پیامبر اسلام و خدا و فرشتگان اهانت به یک شخص مسلمان نیست، هیچ مسلمانی هم وکالتی از پیامبر یا خدای کائنات ندارد که از او دفاع کند، دفاع از خدا کاری احمقانه به نظر میرسد اگر خدا میخواست خود میتوانست منتقدانش را در لحظه ای خاموش کند، خدا نیازی به دفاع بشر از او ندارد، مگر اینکه خدا نباشد و یک توهم باشد، خدایی که به دفاع بشر نیاز دارد دیگر خدا نیست. آیا براستی دفاع یک مسلمان کوچک که سر تا پای خود و باورهایش اهانت به دیگران است از قدرتمند ترین موجود قلچماق قابل تصور مضحک نیست؟

نتیجه آنکه اهانت به مقدسات از نظر من یک حق برای همه انسانها باید به شمار برود و هیچکس نباید بخاطر بی احترامی یا اهانت به مقدسات دینی هیچ جماعتی مجرم شناخته شود. ولی حق طبیعی بودن هم برای انجام کاری دلیل موجهی نیست، برای نمونه سیگار کشیدن هم حق طبیعی همه آدمها است ولی بهتر است مردم از این حق طبیعی استفاده نکنند یا اگر میکنند کمتر استفاده کنند.

روشن شد که اهانت به مقدسات از نگر من حق هر انسانی است، اما به پرسش «آیا باید به مقدسات توهین کرد یا نه؟» هنوز پاسخی داده نشده است. به این پرسش از دیدگاه سودمندگرایانه باید پاسخ داد، آیا توهین به مقدسات سبب خیر میشود و یا جلوی وقوع شرّی را میگیرد؟ فکر نمیکنم پاسخ قطعی بتوان به این پرسش داد که در همه سناریوها صادق باشد، برای نمونه گاهی استفاده از کلمات رکیک بصورت طنز آمیز میتواند ذهن مخاطب را نسبت به دین روشن کند و تاثیر مثبتی روی او بگذارد. برای نمونه اگر به دوست صمیمی خود بگویید از نظر شما محمد قرآن را برای آلت تناسلی خود نازل کرده یا اینکه امام زمان معلوم نیست کی میخواهد از لانه خود بیرون بیاید، این گفته ها ممکن است تاثیر مثبتی در دوست شما بگذارد و سبب تغییر در وی شود، چنین توهینی نتیجه خوبی دارد لذا از نظر سودمندگرایانه اینکار خوب به نظر میرسد. اما در مقابل فرض کنید یک استاد دانشگاه که با شما روابط صمیمانه خاصی هم ندارد بطور بسیار رسمی نظر شما را در مورد اسلام میپرسد، اگر در پاسخ به او بگویید از نظر من اسلام یک دین آشغال است، فکر میکنید برداشت آن استاد دانشگاه چه خواهد بود؟ آیا این برخورد مناسب خواهد بود؟ روشن است که چنین برخورد اهانت آمیزی فقط آبروی شما را خواهد برد و نتیجه مثبتی نخواهد داشت. یا فرض کنید در شهر قم به سر میبرید و یک دسته آخوند از مقابل شما در حال رژه رفتن هستند، اگر در چنین حالتی فریاد بزنید درود بر یزید، و مرگ بر امام زمان، چه نتیجه ای رخ خواهد داد؟

در دو نمونه بالا هم به سناریویی اشاره شد که در آن اهانت کردن بی ضرر و حتی سودمند و در نتیجه خوب است، و هم به سناریو هایی اشاره شد که در آنها اهانت کردن نتایج خوبی ندارد. حال پرسش این است که چه مشترکاتی بین سناریوهایی که در آنها اهانت کردن بد است وجود دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی نباید به مقدسات اهانت کرد؟  پیش از پاسخ به این پرسش شایسته است مسئله دیگری را مطرح کنیم. پرسش فرعی این است که آیا برقراری گفتمان و همنشینی با مسلمانان به نفع منتقدان اسلام است یا به ضرر آنها؟ به عبارت دیگر در همنشینی مسلمانان با منتقدان اسلام کدام طرف موضع ضعیف تری دارد و کدام طرف موضع قوی تری دارد؟

از نگر من موضع منتقدان دین بسیار بسیار قوی تر است، چرا که برای دفاع منطقی از اسلام یک شخص باید درست بودن تمامی گزاره هایی که اسلام مدعی درستی آنها است را با موفقیت اثبات کند و الا باور او به اسلام غیر عقلایی و نابخردانه است. در مقابل برای رد کردن اسلام تنها کافیست که یک گزاره نادرست در اسلام پیدا شود، در صورتی که تنها یک خطا و ایراد در اسلام وجود داشته باشد اسلام بطور کلی باطل خواهد بود، مسلمانان معمولاً از این واقعیت قافل هستند و فکر میکنند باید عکس باورهای دینیشان اثبات شود تا دینشان رد شود! قوی بودن موضع منتقدان اسلام نسبت به اسلام طبیعتاً این نتیجه را میدهد که گفتمان و مراودات فکری و مناظرات بین مسلمانان و منتقدان اسلام به نفع منقدان اسلام و به ضرر مسلمانان است. به همین دلیل است که مسلمانان به شدت از انتقاد هراس دارند و از بحث و مناظره فرار کرده و در یک کلام دشمنان جامعه آزاد و باز هستند.

با مقدمه ای که در بالا آمد به این پرسش که «چه زمانی اهانت کردن به مقدسات مسلمانان نادرست است» بهتر میتوان پاسخ داد. زمانی این اهانت کردن بد است که موجب از میان رفتن گفتمان و بحث شود و این بهانه را به مسلمانان بدهد که فرار کنند و خود را به حاشیه بکشانند. بازگشت مسلمانان به پناهگاهشان نتیجه ای مثبت برای آنها دارد. البته باید توجه داشت که در بیشینه موارد وقتی با کسی بحث میکنید نمیتوانید نظر او را عوض کنید ولی این بحث کردن اغلب باعث میشود دیگران به موضوعاتی که تابحال به آنها فکر نکرده اند فکر کنند. خود این نتیجه بحث کردن ارزش بسیار بالایی دارد.

بنابر این من توهین کردنی به مقدسات را که نتیجه خوبی ندهد اگرچه حق هر انسانی میدانم ولی توصیه میکنم که به دنبال فحاشی و استفاده از کلمات رکیک در برخورد با مسلمانان نباید بود و معمولاً بهتر است این ضعف و خشم را با دانش گستری و استدلال و برخورد آرام و منطقی جایگزین کرد.

چرا مسلمانان نگران اهانت شدن به باورهایشان هستند؟

کسی که به محمد رسول الله اهانت کند و با وی به دشمنی بپردازد حکمش از نظر علمای اسلامی مرگ است و خونش حلال است، البته حکم کسی که به امامان، خدا و حتی به فرشته ها نیز توهین کند باید به سرعت کشته شود و پیاده شدن این حکم نیاز به دادگاه و قاضی ندارد، یک مسلمان خود میتواند این حکم را در هر شرایطی پیاده کند و فقها در این مسئله با یکدیگر «اجماع» دارند، ماده 513 قانون مجازات اسلامی ایران در این مورد میگوید:

اگر توهینی مشمول ساب النبی باشد، مجازات آن اعدام است و در این مورد هر که بشنود براو کشتن واجب است و نیازی به اذن امام و رهبر شرعی نیست، مسئله مورد اجماع، فقیهان، و از جرائم غیر قابل گذشت است. و اگر مشمول حکم ساب النبی نباشد، به حبس از یک تا پنج سال محکوم می‌گردد، و این جرم، بازهم غیر قابل گذشت است و مشمول ماده‌ی (727) نیست.

باورهای دینی بقیه مردم و دینداران نیز گاهی مورد اهانت قرار میگیرد، مثلاً چند سال پیش در نیویورک امریکا مردی مجسمه ای شکولاتی از بدن عریان مسیح  ساخته بود، او که خود یک مسیحی بود میگفت مسیح چیزی شیرین است و شکولات هم چیزی شیرین است و من فکر میکنم این اثر هنری خیلی مناسب باشد. مسیحیان زیادی از این کار او دلخور و ناراحت شدند ولی نه کسی دستور قتل برای او صادر کرد نه به او فحشی داده شد نه کسی او را تهدید به مرگ کرد. کمترین خشونتی نسبت به او از جانب یک مسیحی وارد نشد، کاری که تندرو ترین مسیحی ها انجام دادند این بود که تلاش کردند پشتیبانان مادی او را بایکوت کنند. سرانجام نیز این مجسمه در موزه ای به نمایش در آمد و کسی هم تنوانست جلوی آنرا بگیرد (17). همه روزه اشعار و آهنگها و فیلمها و کلیپها و کتابهایی که در آنها مستقیم یا غیر مستقیم به مسیحیت، مسیح و مسیحیان توهین میشود در غرب منتشر میشود ولی مسیحیان با متانت و بزرگواری تمام آنها را نه تنها تحمل میکنند بلکه این اهانت ها را حق هر کسی میدانند. آیا مسیحیان از این اهانت ها ناراحت نمیشوند؟ البته که میشوند! ولی هیچکس از مسیحیان خشونت ویژه ای در این زمینه نمیبیند، چرا مسلمانان نیز در این مورد مانند مسیحیان رفتار نمیکنند؟

براستی دلیل این همه توحش و حساسیت شدید در میان مسلمانان چیست؟ به فرض اینکه خدایی وجود داشته باشد و نبوت محمد نیز قابل دفاع باشد آیا این قابل دفاع است که مسلمانان بخواهند از اهانت به خدا و پیامبر و دینشان آزرده شوند و به دفاع از آنها بپردازند؟ به نظر نمیرسد خداوندی قدیر و علیم که همه چیز را میداند و همه کاری را میتواند انجام دهد از اهانت یک انسان به خود ناراحت شود، و یا اینکه از انسان دیگری کمک بخواهد، اگر خدا از اهانت ناراحت شود میتواند خودش از خودش دفاع کند نیاز به دفاع انسانها ندارند، پس برای پرسش بالا باید پاسخهایی غیر از اینکه مسلمانان در حال دفاع از خدا و پیامبر و غیره هستند را جستجو کرد. چند پاسخ قابل تصور را در زیر مرور میکنیم.

یکم – به نظر میرسد مسلمانان باورهای دینیشان را بیش از حد جدی میگیرند، برای شخصیتهای مقدسشان از جمله خدا، پیامبران و امامان قدرتهای ماوراء طبیعی بسیار زیادی توهم میکنند و انتظار یاری زیادی از آنها دارند. شخصیت های مقدس مذهبی برای مسلمانان همانند بت برای بت پرستان هستند، وقتی کسی به بتهای آنها اهانت میکند انگار بتهای آنها را شکسته است، مسلمانان تمام عمر خود را در ترس از قدرت این بتها زندگی میکنند، ولی وقتی میبینند شخصی به این بت ها اهانت میکند و این بتها نمیتوانند از خود دفاع کنند طبیعتاً متوجه عجز و بی خاصیتی این بت ها میشوند یا دستکم ایمانشان تضعیف میشود. این است که روحانیون برای جلوگیری از وقوع این شک، اهانت به اسلام را جدی میگیرند، چون اهانت به اسلام، حال آنکه باوری که با اهانت دیگران سست شود مسلماً باور سست مایه و بیهوده ایست و ما میدانیم که اسلام حقیقتاً چنین است. وقتی مادربزرگ شما ببیند که شما بعد از اهانت به اسلام به سوسک تبدیل نمیشوید در دین خود و درستی اراجیفی که به آنها اعتقاد داشته است رفته رفته شک میکند. شاید اگر من هم قرار بود از یک مشت اراجیف مانند اراجیف قرآن دفاع کنم مجبور بودم دست به خشونت ببرم.

این خود مارا یاد داستان ابراهیم و نابود کردن بتهای قوم خود می اندازد، ابراهیم بت هارا میشکند و میگوید ببینید این بتها حتی از خود نمیتوانند دفاع کنند، پس نیرویی ندارند، به عبارت دیگر ابراهیم از بتها یک عمل را انتظار داشت و میخواست از آنها امتحان بگیرد، در مورد مسلمانان نیز دقیقا همین مسئله است. بت نامرئی و آسمانی آنها الله چون موجودی خیالی و غیر حقیقی است هیچ کاری را در واقع نمیتواند انجام دهد و حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارد. اگر کسی به او توهین کند او نمیتواند هیچ  کاری بکند. این مسلمانان هستند که باید به یاری الله بیایند و از او دفاع بکنند و دشمنانش را بکشند، و این خود بسیار مضحک است. بنابر این توهین کردن به اسلام، یک خدا شکنی است که شباهت بسیاری با بت شکنی ابراهیم سامی دارد، روشن است که از نگر ما فرق چندانی میان بت پرستی و خداباوری نیست، و همانگونه که خداباوران، خداباوری را برتر از بت پرستی میدانند ما نیز بیخدایی را برتر از خداباوری میدانیم. هردو در جهت مبارزه با خرافات و جهل انجام میگیرند و هردو یک نتیجه میدهند، اگر مسلمانان کار ابراهیم را تایید میکنند، این منافقانه است که کار اهانت کنندگان به اسلام را تقبیح کنند!

دوم – اسلام مروج فرهنگ مرگ و ستیزه جوییست، به همین دلیل برای زنده نگه داشتن خود همواره به دشمن نیاز دارد. در فرم شیعی اسلام حتی زمانی که این دشمن وجود ندارد هم یاد دشمنان پیشین (معاویه، یزید، بنی امیه و…)  زنده نگه داشته میشود تا این فرهنگ مرگ و تنفر زنده بماند. همانطور که نشان داده شد اهانت به اسلام جرمی است که به سادگی میتوان هر کسی را به آن محکوم کرد. بنابر این «اهانت به مقدسات» ابزاریست که به درد روحانیت میخورد. چون همواره میتوانند هر عملی را اهانت تلقی کرده و دشمنان فرضی برای خود بوجود بیاورند که بتوانند خود را مشغول به جنگ با دشمنان نشان داده و مقلدانشان را بیشتر بچاپند.

سوم – ملایان انتقاد از خود را در بسیاری از موارد دشمنی و اهانت به اسلام میدانند و میتوانند از این روش منتقدین خود را ساکت کنند. این شیوه را خود محمد بنیانگذاری کرد، خلفای بعدی نیز آنرا ادامه دادند و هنوز هم تداوم دارد. رژیم جنایتکار اوباش اسلامی «محارب با خدا» را در لیست اتهامات بسیاری از قربانیان خود آورده بود. در میان روحانیون هم رایج است که روحانیون ادامه دهنده رسالت هستند و اهانت به یک روحانی (توسط یک جسمانی!) در صورتی که رسالت را زیر سوال ببرد همانند اهانت به پیامبر و در نتیجه مجازاتش مرگ است.

چهار- فرهنگ استبدادی و عقب مانده مسلمانان تفکر انتقادی و اساساً انتقاد را برنمی‍‌‍ تابد و همواره آنرا مضر می پندارد. البته اگر منصفانه به این قضیه نگاه کنیم بقیه طیف های مردم خاور میانه نیز همینگونه هستند. تشبیه انتقاد به اهانت و در نتیجه امتناع از پاسخگویی به انتقاد روشی رایج در فرهنگهای خاور میانه ای است و نامسلمانان نیز همواره از آن استفاده میکنند.

پنجم- مسلمانان در کل شاید به دلیل اینکه دینشان وسط بیابان شکل گرفته است و زندگی بیابانی در مقابل زندگی در دشتهای سر سبز و آب و هوای خوب زندگی بسیار خشنی است به نظر میرسد در تمامی موارد خشن و وحشیانه برخورد میکنند، این نخستین توحش و خشونت از جانب مسلمانان نیست که ما شاهد آن هستیم، مسلمانان در کل فرهنگی خشن و وحشی دارند، روحی که در کالبد جامعه اسلامی وجود دارد روحیه خشونت و ستیز و توحش را ترویج میدهد، از همین رو سم هریس یکی از اندیشمندان غربی اسلام را «فرقه مرگ» نام نهاده است. من فکر میکنم این خشونت ذاتی اسلام که هم ریشه جغرافیایی دارد هم ریشه تاریخی از آنرو که محمد یک فرد نظامی و جنگجو بوده است، میتواند پاسخ خوبی به پرسش مطرح شده در ابتدای این بخش بدهد.

آیا اسلام و مسلمانان هم به دیگران احترام میگذارند؟

از حق که نگذریم، دعوت به احترام در بیشینه موارد دعوت خوبی است، کسی که شما را به احترام دعوت میکند شما را به کاری نیک و بهتر بودن فرا میخواند، به همین دلیل هرگاه کسی از من میخواهد که به  چیزی توهین نکنم من درخواست او را جدی میگیرم چون دعوت او، دعوت به نیکیست! اما این دعوت یا صادقانه و خیر خواهانه است یا موزیانه و منافقانه و زیاده خواهانه است. حال دعوت مسلمانان به احترام به مقدسات و اسلام از کدام دسته است؟  آیا مسلمانان میگویند «بیایید به یکدیگر و مقدسات یکدیگر احترام بگذاریم؟» یا میگویند «بیایید به مقدسات ما بدون توجه به اینکه ما به شما و مقدسات شما و دیگران احترام میگذارند احترام بگذارید؟». برای پاسخ به این پرسش باید به رفتار خود مسلمانان نگاه کرد، آیا مسلمانان نیز بطور متقابل به مقدسات دیگران و یا باورهای افراد دیگر احترام میگذارند؟ از نگر من روشن است که مسلمانان چنین نمیکنند و به همین دلیل دعوت مسلمانان به احترام یک دعوت صادقانه و خیر خواهانه نیست بلکه مسلمانان بخاطر دو رویی و از روی نفاق و پلیدی است که چنین انتظاری از دیگران علی رغم بی احترامیشان به آنها دارند. در اثبات این ادعا در این بخش به سه موضوع خواهم پرداخت، نخست اهانت های قرآن و حدیث به نامسلمانان، دوم  رفتار محمد با دگر اندیشان و سوم خشونت اسلام نسبت به نامسلمانان.

همانطور که گفته شد، باید دید آیا مسلمانان خود به دیگران احترام میگذارند یا نه؟ برای یافتن پاسخ این پرسش یک راه نگاه به رفتار مسلمانان است، اما هر مسلمانی که به دیگران و مقدسات دیگران اهانت کند را اگر ملاک تشخیص قرار دهیم ممکن است به حق یا ناحق گفته شود که او مرجع اسلام نیست، و کار او لزوماً به اسلام ربطی ندارد. اما از آنجا که کسی نمیتواند بگوید قرآن به اسلام ربطی ندارد، بهتر است بجای رفتار مسلمانان قرآن را بررسی کنیم، آیا قرآن به دیگران و مقدساتشان احترام میگذارد؟

فرض کنید روزی در خیابان در حال قدم زدن هستید که اعلامیه ای از شخصی دریافت میکنید. این اعلامیه مربوط به گروه «پیروان» است و در آن از شما دعوت میشود که شما هم به این گروه با سابقه و قدیمی بپیوندید. در این اعلامیه همچنین شرح مختصری از باورهای مشترک این گروه آمده است که از این قرار هستند:

  1. مسلمانان همانند خرهایی هستند که کتاب حمل میکنند
  2. مسلمانان نجس هستند
  3. مسلمانان بدترین جنبندگان روی زمین هستند
  4. خدا مسلمانان را بکشد
  5. لعنت خدا و فرشتگان بر مسلمانان باد
  6. مسلمانان مانند حیواناتی هستند که کسی در گوششان چیزی بگوید و آنها جز بانگی نشنوند، مسلمانان کر و کور و لالند و هیچ نمیفهمند
  7. اکثر مسلمانان مثل چهارپایان یا بدتر از آنها هستند، نه میفهمند نه میشنوند
  8. اکثر مسلمانان فاسق (نافرمان، تبهکار، زناکار، گناهکار) هستند
  9. مسلمانان مثل حیوان غذا میخورند
  10. مسلمانان مانند خران وحشی هستند که از شیر میگریزند
  11. مسلمانان حرامزاده هستند
  12. تف بر مسلمانها!
  13. مسلمانان بیمار هستند
  14. مسلمانان ابله هستند ولی خودشان نمیدانند
  15. مسلمانان شعور ندارند
  16. طرفداران گروه پیروان بهترین مردم هستند، بین مسلمانها هم آدم خوب به ندرت پیدا میشود ولی اکثرشان آدمهای عوضی و تبهکاری هستند

نظر شما راجع به گروه «پیروان» پس از آگاهی از افکارشان چه خواهد بود؟ آیا به نظر شما این گروه به مسلمانان اهانت کرده است؟ شما این 15 مورد را یا بخشی از آنها را فحش و اهانت میدانید یا نه؟ آیا این گروه، گروهی فاشیست و ستیزه جو نیست؟ مهمتر از اینها، آیا مسلمانان باید به این گروه و پیروانش احترام بگذارند؟ فکر نمیکنم هیچ انسان عاقلی، بالغ و منصفی به این پرسش آخری پاسخ مثبت بدهد. با توحش و بربریتی که از اسلام و مسلمانان سراغ داریم، اگر دست مسلمانان به پیروان این گروه برسد با آنها چکار خواهند کرد؟ از همه اینها جالب تر، اگر پیروان از مسلمانان بخواهند که به عقاید و باورهای گروه پیروان و خود ایشان احترام بگذارند، به نظر شما هواداران گروه پیروان زیاده خواه، دو رو و حتی دیوانه نیستند؟ آیا مسلمانان باید این درخواست گروه پیروان را از روی حسن نیت بدانند؟

ممکن است بپرسید نقل این داستان تخیلی چه سودی دارد؟ پاسخ این است که این داستان کاملاً تخیلی نیست بلکه مبتنی بر واقعیتی انکار ناشدنی است، تمامی 15 مورد بالا در قرآن آمده است با این تفاوت که مخاطب این دشنامها در قرآن نامسلمانان یا دگراندیشان از زمینه های فکری مختلف هستند، با این اوصاف آیا مسلمانانی که خدایشان اینگونه همانند انسانی فرومایه و دهن دریده زشت ترین دشنامها را به دیگران داده است از دیگران انتظار احترام داشته باشند؟ در ادامه منبع این فحاشی ها به ترتیب همان شماره ای که در اعلامیه بالا آمد، از قرآن ذکر خواهم کرد:

  1. آيه 5 سوره الجمعة (62:5)

    مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

    مثل کساني که تورات بر آنها تحميل گشته و بدان عمل نمي کنند مثل آن خراست که کتابهايي را حمل مي کند بد داستاني است داستان مردمي که آيات خدا را دروغ مي شمرده اند و خدا ستمکاران را هدايت نمي کند (ترجمه آیتی).

  2. آيه 28 سوره التوبة (9:28)

    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

    اي کساني که ايمان آورده ايد ، مشرکان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند و اگر از بينوايي مي ترسيد ، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بي نيازتان خواهد کرد زيرا خدا دانا و حکيم است (ترجمه آیتی)

  3. آيه 55 سوره الانفال (8:55)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

    هر آينه بدترين جنبندگان در نزد خدا آنهايند که کافر شده اند و ايمان نمي آورند : (ترجمه آیتی)

  4. آيه 30 سوره التوبة (9:30)

    وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ

    يهود گفتند که عزير پسر خداست ، و نصاري گفتند که عيسي پسر خداست اين ، سخن که مي گويند همانند گفتار کساني است که پيش از اين کافر بودند خدا بکشدشان به کجا باز مي گردند ؟ (ترجمه آیتی)

  5. آيه 161 سوره البقرة (2:161)

    إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ

    بر آنان که کافر بودند و در کافري مردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد (ترجمه آیتی)

  6. آيه 171 سوره البقرة (2:171)

    وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ

    مثل کافران ، مثل حيواني است که کسي در گوش او آواز کند ، و او جز بانگي و آوازي نشنود اينان کرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  7. آيه 22 سوره الانفال (8:22)

    إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ

    بدترين جانوران در نزد خدا اين کران و لالان هستند که در نمي يابند (ترجمه آیتی)

  8. آيه 59 سوره المائدة (5:59)

    قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ

    بگو : اي اهل کتاب ، آيا ما را سرزنش مي کنيد ؟ جز اين است که ما به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه پيش از اين نازل شده است ايمان آورده ايم و شما بيشترين نافرمان هستيد ؟ (ترجمه آیتی)

  9. آيه 12 سوره محمد (47:12)

    إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الأَْنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ

    خدا کساني را که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته مي کنند ، به ، بهشتهايي که نهرها در آن جاري است داخل خواهد کرد ولي کافران از اين جهان متمتع مي شوند و چون چارپايان مي خورند و جايگاهشان آتش است (ترجمه آیتی)

  10. آيه 50 سوره المدثر (74:50) (به آیات 48 و 49 نیز نگاه شود)

    كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ

    مانند خران وحشي (ترجمه آیتی)

  11. آيه 13 سوره القلم (68:13)

    عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ

    كسانى كه متكبر و سركشند و اصل و نسب خود را بديگران منسوب ميسازند. (حرام زاده- اند).  (ترجمه کاویانپور)

  12. آيه 67 سوره الانبياء (21:67)

    أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ

    اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد! پس آيا نمى‏انديشيد؟ (ترجمه حلبی)

  13. آيه 10 سوره البقرة (2:10)

    فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ

    در دلهاشان مرضي است و خدا نيز بر مرضشان بيفزوده است و به کيفر دروغي که گفته اند برايشان عذابي است دردآور (ترجمه آیتی)

  14. آيه 13 سوره البقرة (2:13)

    وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ

    و چون به آنان گفته شود که شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، ،مي گويند : آيا ما نيز همانند بيخردان ايمان بياوريم : آگاه باشيد ، که آنان خود بيخردانند و نمي دانند (ترجمه آیتی)

  15. «لا یشعرون» در مورد نامسلمانان در آیه های زیر آمده است:
    النحل: ٢٦، النمل: ١٨، الأعراف: ٩٥، يوسف: ١٥، القصص: ٩،الأنعام: ١٢٣، النحل: ٤٥، العنكبوت: ٥٣، يوسف: ١٠٧، النمل: ٦٥، آلعمران: ٦٩، الأنعام: ٢٦،     البقرة: ٩، الزمر: ٢٥، الزخرف: ٦٦، القصص: ١١، النحل: ٢١، البقرة: ١٢، النمل: ٥٠، المؤمنون: ٥٦، الشعراء: ٢٠٢.
  16. آیه 110 سوره ال عمران (3:110)

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ

شما بهترين امتي هستيد از ميان مردم پديد آمده ، که امر به معروف و نهي از منکر مي کنيد و به خدا ايمان داريد اگر اهل کتاب نيز ايمان بياورند برايشان بهتر است بعضي از ايشان مؤمنند ولي بيشترين تبهکارانند (ترجمه آیتی)

افزون بر اینها الله در قرآن بارها نامسلمانان لعنت کرده است، آیا لعنت کردن الله، امامان و پیامبر اسلام نیز برای نامسلمانان بطور متقابل آزاد است یا نه؟ برخی از مسلمانان میگویند لعن کردن اهانت نیست، اگر اهانت نیست پس ما نیز باید بتوانیم لعن کنیم. برخی میگویند شما که به خدا اعتقاد ندارید نباید از لعن شدن ناراحت شوید. من این پاسخ را صحیح نمیدانم زیرا فحاشی وقتی صورت گرفته است که شخصی به دیگری فحش بدهد نه اینکه شخصی احساس کند به او فحش داده شده است. برای نمونه فرض کنید با مردمی آشنا میشوید که در فرهنگ و عقاید و باورهایشان عبارت «کله استخوانی» یک اهانت محسوب میشود در حالی که در فرهنگ شما چنین نیست. حال در این میان شخصی از این جمعیت در مورد شما از این عبارت استفاده میکند. آیا اهانتی صورت گرفته؟ روشن است که صورت گرفته است و ملاک دیدگاه توهین کننده است نه توهین شونده.

لعنت البته در مقابل سایر اهانتهای قرآن موضوع کوچکیست،  غیر از این نتیجه که مسلمانان انصافاً نباید انتظار احترام از سایرین را داشته باشند، از وجود آیات بالا میتوان نتایج منطقی دیگری را نیز گرفت. پاسخ این پرسش چیست؟ «آیا دستکم یکی از 15 آیه بالا اهانت آمیز است یا نه؟»

اگر پاسخ مسلمانان نه است، آنگاه آنچه در 15 مورد بالا آمده نباید برای مسلمانان اهانت آمیز تلقی شوند، یعنی اگر نامسلمانی مسلمانان یا پیامبر اسلام یا هر چیز یا شخص مقدس دیگری را با واژه هایی همچون خر، حرامزاده، نفهم، بی شعور، نجس، حیوان، چهارپا و غیره خطاب کند، مسمانان حق اعتراض ندارند چون اینکار شبیه گفتن «خودتی!»  هست که نباید اهانت محسوب شود و مسلمانان نباید از نامسلمانان انتظار داشته باشند که از خدای آنها در برخورد با مخالف و منتقد مودب تر باشند.

اگر پاسخ مسلمانان آری است، آنگاه اهانت کردن باید آزاد باشد، مگر اینکه مسلمانان حق اهانت به دیگران را منحصر به خود بدانند و بگویند ما حق اهانت به دیگران را داریم ولی دیگران حق اهانت به ما را ندارند. که این البته غیر عادلانه و زیاده خواهی است.

هردو این پاسخها به ضرر مسلمانان و به نفع نامسلمانان است، واقعیت این است که آنچه در آیات بالا آمده است نشان از کمبود و خشم و کینه گوینده دارد، همچنین نشان از تربیت بیابانی و کم دارد، نشان از عقده های فراوان و مشکلات روحی و افسردگی های شدید دارد، تمام این صفات به خود محمد میخورند، همین دشنامها از نگر من میتوانند نشان دهند که قرآن به خدا ارتباطی ندارد.

به نظر نمی آید هیچ انسان عاقلی تمایل به احترام گذاشتن غیر متقابل نسبت به اسلام و مسلمانان داشته باشد. یعنی اگر قرار باشد ما به مسلمانان احترام بگذاریم و خدای آنها به ما اهانت کند، ما باید دیوانه باشیم. از طرفی مسلمانان را توانایی دگرگون کردن قرآن نیست، پس هیچگاه ضرورتی ندارد نامسلمانی به اسلام و مسلمانان احترامی بگذارد. مگر اینکه آیات اهانت آمیز قرآن روزی از قرآن حذف شوند. یا دستکم تعداد زیادی از مسلمانان بپذیرند که در قرآن خطا وجود دارد و آنچه در قرآن آمده لزوماً الهی نیست، آیا مسلمانان هرگز به این تکامل فکری خواهند رسید؟ به نگر من نه! چون خود دین دیدگاه ناقض قرآن است.

افزون بر قرآن که کلام الهی پنداشته میشود، احادیث بسیار زشت و زننده ای در مورد کفار در متون دینی مسلمانان دیده میشود. در زیر به چند مورد از آنها اشاره میکنیم:

حلیة المتقین، علامه مجلسی، باب چهارم، فصل چهارم:

حضرت صادق علیه السلام فرمود که: دشمن ما اهل بیت نیست مگر کسی که ولدالزنا یا مادرش در حیض به او حامله شده باشد.

همانجا باب هفتم، فصل سوم:

در حدیث موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: از آبی که در حوض هاى کوچک در حمام هاى سنیان جمع می شود از غسل مردم غسل مکن که در آن غساله یهودى و نصرانى و گبر و دشمن ما اهل بیت که از همه بدتر است جمع می شود و خدا خلقى از سگ نجس تر خلق نکرده است و کسیکه عداوت ما اهل بیت دارد از سگ نجس تر است.

همانجاباب دهم  فصل هفتم:

از حضرت صادق (ع) منقول است که هر که مومنی را سیر کند بهشت بر او واجب می شود و هر که کافری را سیر کند، خدا شکم او را پر از زقوم جهنم کند!

پس از ذکر این احادیث بسیار زشت، به یاد آوردن این نکته سودمند است که   کردار و پندار یک انسان نسبت به مخالفانش شاخص خوبی برای نشان دادن شخصیت اصلی اوست، و این احادیث  که از نظر یکی از بزرگترین محدثین شیعه در رده «موثق» هم قرار گرفته اند، میزان فرومایگی شخصیت های دینی تشیع را به خوبی نشان میدهند.  ممکن است تصور کنید به دلیل یاوه گو بودن مجلسی احادیث بالا چندان اهمیتی ندارند، ولی آیت الله مکارم شیرازی از چند منبع سنی نیز حدیث مشابهی را نقل کرده است (18)، به استفتاء زیر توجه کنید:

سؤال: آيا در منابع اهل سنت رواياتى مبنى بر حلال زاده نبودن دشمنان على(عليه السلام) وجود دارد؟

جواب: در منابع اهل سنت رواياتى در اين حضوص وارد شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

  1. ابوسعيد خدرى مى گويد : «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم عليّاً(رضي الله عنه) ; فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا»(1) [ما انصار ، فرزندانمان را با دوست داشتن على(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ; پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مى شد و او را دوست نداشت مى فهميديم او فرزند ما نيست] .
  2. عبادة بن صامت مى گويد : «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب(رضي الله عنه) ; فإذا رأينا أحدهم لا يحبّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وأ نّه لغير رِشْدَة»(2) [ما فرزندانمان را با دوست داشتن على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) امتحان مى كرديم ، و چون مى ديديم يكى از آنها على ابن ابى طالب(رضي الله عنه) را دوست ندارد ، مى فهميديم از ما نيست و از راه حلال به دنيا نيامده است] .
    حافظ جزرى در كتاب «أسنى المطالب»(3) پس از ذكر اين حديث نوشته است :
    مطلب از قديم تا به حال مشهور است كه فقط زنازاده با على(رضي الله عنه) دشمنى مى كند.
  3. حافظ حسن بن على عدوى از احمد بن عبده ضبىّ از ابوعيينه از ابن زبیر از جابر نقل كرده است : «أمرنا رسول الله(صلى الله عليه وآله) أن نعرض أولادنا على حبِّ عليِّ بن أبي طالب» [پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به ما دستور داد كه فرزندانمان را بر دوستى على بن أبى طالب عرضه كنيم] . رجال اين حديث رجال صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) بوده و همگى از ثقات محسوب می شوند.
  4. حافظ طبرى در كتاب «الولاية» با سندش از على(عليه السلام) اين حديث را نقل كرده است :
    «لا يحبّني ثلاثة : ولد الزنا ، ومنافق ، ورجل حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند : زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد] .
  5. از ابوبكر نقل شده است : من پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه خيمه اى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه ، على و فاطمه و حسن و حسين بودند ، و فرمود : «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخيمة ، حربٌ لمن حاربهم ، وليٌّ لمن والاهم ، لا يحبّهم إلاّ سعيد الجدِّ طيّب المولد ، ولا يبغضهم إلاّ شقيُّ الجدِّ رديء المولد»(4) [ اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم ، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم ، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد . و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد ، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست ، با آنان دشمنى نمى كند] .
    اين مطلب را در گذشته و حال ، بسيارى از شعرا به نظم در آورده اند كه مجالى براى ذكر اشعار آنها نيست ; يكى از اين اشعار ، شعر صاحب بن عبّاد است(5) :

1 ـ بحبَّ عليّ تزولُ الشكوكُ وتصفو النفوسُ ويزكو النجار
2 ـ فمهما رأيتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار
3 ـ ومهما رأيتَ بغيضاً له ففي أصلِهِ نسبٌ مستعار
4 ـ فمهّد على نَصبه عذرَهُ فحيطانُ دارِ أبيه قصارُ

[ 1 ـ با دوستى على شكّ ها برطرف مى شود ، و نَفْس ها و روح ها تصفيه مى شود ، و اصل ونَسَب پاك مى گردد . 2 ـ پس هر جا دوستدار او را ديدى ، برترى و فخر آنجاست . 3 ـ و هر گاه دشمن او را ديدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاريه گرفته شده است . 4 ـ پس براى دشمنى او عذرى درست كن ، (و بگو) ديوارهاى خانه پدرش كوتاه بوده است] .
و همو سروده است :

حبُّ عليّ بن أبي طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ
واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراكبِ

[دوستى على بن أبى طالب بر هر شاهد و غايبى واجب است . و هر كس با او دشمنى ورزد مادرش بد كاره بوده و بر پياده و سواره خود را عرضه مى كرده است] .(6)

1 ـ أسنى المطالب ، حافظ جزرى : 8 [ص 58] ; شرح ابن أبي الحديد 1 : 473 [4/110 ، خطبه 56] ، و در آنجا تصحيفى روى داده است .
2 ـ أسنى المطالب : 8 [ص 58] ; نهاية ، ابن الأثير 1 : 118 [1/161] .
3 ـ أسنى المطالب : 8 .
4 ـ الرياض النضرة ، حافظ محبّ الدين طبرى 2 : 189 [3/136] .
5 ـ ديوان الصاحب بن عبّاد : 95 .
6 ـ شفيعى شاهرودى، گزيده اى جامع از الغدير، ص 406.

نتیجه آنکه حرامزاده و زنازاده بودن دشمن علی موضوعی جدی است که بنیادگرایان شیعه واقعاً به آن اعتقاد دارند و از گفتن آنهم شرم ندارند. من بخاطر اسلام ستیز بودن بارها با این قضیه روبرو شده ام، برای نمونه به کامنت زیر نگاه کنید (نام کسی که مورد فحاشی قرار گرفته بود و بکب ار منتقدان اسلام بود با ستاره پنهان شده است):

*** ***** يك زنا زاده بود- پيامبر اعظم (ص) فرمودند: اهل بيت پيامبر را كسي نميكشد جز زنا زاده- اهل بيت پيامبر را كسي ناسزا نميگويد جز زنا زاده؛ همتون بريد گمشيد. اين آرزو رو هم به گور ميبريد كه يه روزي بتونيد توي ايران حكومت نجستون رو اجرا كنيد.

پاسخ طنز آمیز من نیز به او این بود:

پیامبر اعظم غلط فرمود، هرکس مخالف دموکراسی و سکولاریسم است زنا زاده است. آرش بیخدا

اهانت در میان مسلمانان تنها به نامسلمانان نیست بلکه به یکدیگر نیز بسیار اهانت میکنند. برای نمونه یک وبسایت اسلامی (19) که مربوط به اهل تسنن است به بررسی جمعیت شیعیان نسبت به اهل تسنن در دنیا پرداخته است و در جایی نوشته است:

باید در یاد داشت که میزان زاد و ولد در میان شیعیان به این دلیل زیاد است که دین آنها اجازه زنا (متعه=ازدواج موقت، صیغه) را به آنها میدهد.

تلویزیون الاقصی وابسته به گروه تروریستی فلسطینی حماس در تاریخ پنجشنبه 15 ژانویه 2009 عالم سنی را نشان داد که به نقل از ابن تیمیه از بنیانگذاران سلفی گرایی گفت (20):

شیعیان خرهای یهودیان هستند، که یهودیان در هر فتنه ای بر آنها سوار میشوند.

آخوند شیعی معروف یه نام شیخ دانشمند نیز در یکی از جلسات سخنرانی خود که فیلم برداری شده است نیز به صراحت میگوید (21):

1- اهل تسنن بر اساس فقه شیعه، زنازاده هستند

2- عمر هم زنازاده بوده است هم حرامزاده

3- لعنت بر پدر هرچی سنی!

نمونه دیگری از اهانت های شیعیان به مقدسات اهل تسنن، مراسم عمر کشان است که در آن به عمر زشت ترین دشنامها را میدهند (22)، عمر کشان البته تنها اهانت شیعیان به اشخاصی که برای اهل تسنن محترم هستند نیست، به نمونه دیگری از این اهانت ها در قالب حدیث توجه کنید:

صهاک کنیز حبشی عبد المطلب بود و برای او شتر می چرانید نفیل با او زنا کرد و خطا ب را به دنیا آورد. خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد و با او زنا نمود و دختری به دنیا آورد. آن دختر را در پارچه ای از ابریشم پیچید و از ترس مولایش او را بر سر راه گذاشت. هاشم ابن مغیره او را دید و برداشت و تربیت کرد و نامش را حنتمه گذاشت حنتمه وقتی به سن بلوغ رسید روزی خطاب او را دید و در او طمع کرد و او را از هاشم خواستگاری کرد هاشم او را به ازدواج خطاب درآورد و عمر ابن خطاب به دنیا آمد. (23)

نمونه های دیگری از این نوع اهانت ها به صحابه محمد را از نویسندگان و شخصیت های مشهور شیعه میتوان یافت که دو مورد آن را در زیر میاوریم:

آیت الله خمینی:

در کتاب کشف الاسرار مي‌گويد: ما در اينجا کاري نداريم به شيخين و آنچه مرتکب شدند از مخالفت با قرآن، و بازي گرفتن احکام خداوند، و آنچه که از جانب خود حلال و حرام کردند، و آن ستمي که بر عليه فاطمه دختر پيامبر و فرزندانش انجام دادند.
ولي ما به جهل و ناداني آنان نسبت به احکام خداوند و دين اشاره مي‌کنيم و بعد از اتهام شيخين به جهل و ناداني مي‌گويد:
و بدرستي که افرادي جاهل و احمق و دروغگو و ستمگر مانند اينها، شايستگي ندارند که در جاي امامت بوده و شامل اولي الامر باشند .  (24)

نعمت الله جزایری:

عمر بن الخطاب در مقعدش بيماري است که شفاياب نمي‌شود مگر با آب (مني) مردان، پس او کسي است که با وي چنين انجام مي‌شود….عثمان بن عفان از کساني بود که مخنث (کونی) بود و با وی بازی می‌شد. (25)

اهانت به دیگران در قالب لعنت نیز در میان شیعیان جایگاه ویژه ای دارد، گفته میشود که علی بن البیطالب نیز مخالفان سیاسی خود را مورد لعنت قرار میداد:

امیرالمؤمنین علیه اسلام گروهی را لعن کرده چنانچه در قنوت نماز واجب لعن می کرد معاویه و عمروبن العاص و ابو موسی اشعری و ابوالأ عودالسّمی را ، با آنکه حضرت با گذشت ترین مردم بود در مورد گناه جنایتکاران ، و اگر او لعن را بهترین وسیلهء تقرب نمی دانست آن را در نماز واجب بکار نمی برد. (26)

در وبسایت آیت الله شاهرودی پرسش و پاسخ زیر صورت گرفته است:

پرسش- آیا لعن کردن برخی از مادران مومنین (زنان محمد) مانند عایشه به گناه نافرمانی از پیامبر، جنگیدن علیه امام زمان، و دشمنی با امیر المومنین علی ابن ابیطالب، بصورت علنی یا تصریحی مجاز است؟

پاسخ- لعن کردن تمام کسانی که به علی ابن ابیطالبو فاطمه زهرا و دیگر امامان دشمنی کرده اند و جنگیدند مجاز است، مگر اینکه ترس از آسیب رسیدن به شما باشد (مثلاً جانتان در خطر بیافتد). و گفته شده است که امام صادق بعد از هر نماز هر هشت تای آنها را لعنت میکرد (آن چهار زن و چهار مرد را). (27)

لعن خلفای راشدین که مورد احترام شدید اهل تسنن هستند در برخی ادعیه شیعیان مثل زیارت عاشورا به صراحت ذکر میشود، اما افزون بر لعن کردن گویا علی ابن ابیطالب اهانت های دیگری نیز انجام میداده است، برای نمونه دکتر سروش در مصاحبه ای گفته است:

وقتی که مناظره ای بین آقای مصباح و محمد جواد حجتی برگزار شد (من همه اینها را از حافظه نقل می کنم والا اگر بنا به تتبـّع و استقصاء باشد موارد بسیار بیشتر از این می شود پیدا کرد) من خود شاهد این مناظره بودم، که آقای حجتی به مصباح یزدی می گفت که در سخنرانی های عمومی بی حرمتی کردن نسبت به مستمعین و مخاطبان کار شایسته ای نیست و آقای مصباح به جای اینکه روش خود را در مقام سخن گفتن تصحیح کند در جواب آقای حجتی گفت که:

« نخیر، ما خطبه هائی در نهج البلاغه داریم که در آن خطبه ها امام علی هم هنگام سخن گفتن و خطابه خواندن به مستمعین خود اهانت می کرد.» (28)

من چنین چیزی از این مناظره شخصاً به یاد ندارم ولی اینکه علی به طرف مقابل خویش اهانت میکند واقعیت دارد، نمونه هایی از آن را در اینجا ذکر میکنم:

از امام صادق روايت است كه :

اميرالمومنين بر سر منبر بود و داشت خطبه می داد كه زن بداخلاقی بلند شد و گفت: اين قاتل دوستان است، حضرت امير به طرف وی نگاه كرد و فرمود:

ای زن بيباك و پررو! ای بد زبان شبيه مردان! ای كسيكه مانند زنان حيض نميبينی! ای كسيكه بر فرجش آشكارا چيزی اويزان است! (يا سلفع يا جريئة يا بذية يا مذكرة، يا التي لا تحيض كما تحيض النساء ، يا التي على هنها شئ بين مدلى!) (29)

افزون بر مطالب بالا، مسلمانان به عملی به نام «مباهله» اعتقاد دارند که در آن دو طرف که با یکدیگر اختلاف نظر دارند گرد هم می آیند و بر یکدیگر لعنت میفرستند تا خدا طرفی را که محق نیست مورد لعن خود قرار دهد. به نظر نمی آید این عمل که توسط پیامبر اسلام انجام شده خیلی محترمانه باشد بلکه یقیناً نوعی بی احترامی در آن دیده میشود. نتیجه این بخش آنکه مسلمانان خود پایبند به احترام گذاشتن به نامسلمانان و حتی دیگر مسلمانان نیستند نه در نظر اینگونه هستند نه در عمل. پس درخواست احترام آنها درخواستی صادقانه و برای عملی متقابل نیست بلکه نوعی زورگویی و زیاده خواهیست.

موضوع دومی که در این بخش بدان خواهیم پرداخت رفتار محمد با نامسلمانان است آیا محمد به مقدسات دینی نامسلمانان احترام میگذاشت؟ مسلمانان دوست دارند بگویند که او به سایر ادیان احترام میگذاشت ولی این خلاف واقع است، روشن ترین نشانه بی احترامی محمد به سایر ادیان تخریب بتهای خانه کعبه پس از فتح مکه است. بتهای خانه کعبه خدایان و یا نمایندگان خدایان بت پرستان بودند و بت پرستی هم یک دین است! کاری که محمد با بتهای بت پرستان کرد مشابه تخریب خانه خدا و اماکن مقدس مسلمانان است، اگر تخریب بتها اهانت به بت پرستان نیست پس تخریب کعبه و قرآن و غیره هم نباید بی احترامی تلقی شوند.  تخریب بناهای مقدس در تاریخ اسلام حتی محدود به نامسلمانان هم نمیشود، در زمان محمد گروهی از افراد موسوم به «منافق» در قبا مسجدی ساختند که محمد آنرا «مسجد ضرار» نامید، محمد همراه با یارانش این مسجد را تخریب کرد و این مسجد به گفته یک مورخ شیعی «از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد» (30). از خود پرسش کنید، تخریب بتخانه، و مسجد در ردیف احترام به باورهای دینی و مقدسات دیگران است یا اهانت به آنها؟

افزون بر این در تاریخ به صراحت آمده است که محمد به خدایان قوم خویش دشنام میداده است و از همین رو سران قریش خواستار توقف این دشنامگویی بودند.

ابوجهل بن هشام، و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند: نمیدانیم که چه تدبیر کردیم با این مرد، یعنی محمد، علیه السلام، که دین ما را بخلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان مارا دشنام داد.(31)

در اسباب النزول واحدی سه روایت در مورد شان نزول آیه 108 سوره انعام وجود دارد که هر سه تاکید میکنند که محمد و پیروانش به خدایان مشرکان دشنام میداده اند:

والبى از ابن عباس روايت مى‏كند كه مشركان گفتند يا محمد (ص) از بدگويى خدايان ما بس كن و گر نه خدايت را هجو مى‏كنيم. آيه بدين مناسبت نازل گرديد.

قتاده گويد: مسلمانان بت‏هاى كفار را دشنام مى‏دادند و كافران نيز عينا پاسخ مى‏گفتند. خداوند مسلمين را از تحريك كردن آن مردم نادان نهى كرد.

سدّى گويد چون ابو طالب به حال مرگ افتاد قريش گفتند بياييد به نزد اين مرد برويم و از او بخواهيم كه برادر زاده‏اش را در مورد ما نصيحت و وصيت كند، چه شرم داريم از اينكه پس از او محمد (ص) را بكشيم كه عرب گويند ابو طالب مانع بود و چون بمرد محمد (ص) را كشتند. پس ابو سفيان و ابو جهل و نضر بن حارث و امية بن خلف و ابىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط و عمرو عاص و اسود بن بخترى بر بالين ابو طالب رفتند و گفتند تو بزرگ و سرور مايى و محمد ما را و خدايان ما را مى‏آزارد دوست داريم او را بخوانى و از اينكه نام خدايان ما را ببرد منع كنى، ما نيز او را با خدايش رها مى‏كنيم. (32)

برخی روایات بالا را ناقض دستور قرآن در آیه 108 سوره انعام میدانند و نتیجه میگیرند که محمد و یارانش به مقدسات دیگران دشنام نمیداده اند، چنین نتیجه گیری سفسطه آمیز است، چون فرض میکند محمد آنچه دستور میداده را خود رعایت میکرده، حال آنکه چنین تصوری تنها با فرض عصمت محمد قابل پذیرش است و چون عصمت محمد مورد پذیرش ما نیست نمیتوانیم چنین استدلالی را بپذیریم، حتی برخی از مسلمانان نیز عصمت محمد را مردود میدانند. برای توضیحات بیشتر پیرامون این سفسطه به نوشتاری با فرنام «سفسطه های رایج پیرامون تاریخ» مراجعه کنید. این عده میگویند پیامبر به مقدسات اعراب دشنام نمیداده بلکه به آنها نقصان نسبت میداده است.

واقعیت این است که اسلام تنها خود را دین راستین میداند و تمامی ادیان دیگر را اگر غیر از یهودیت و مسیحیت باشند و آیین صابئین (برخی معتقدند آیین زرتشت نیز جزو این ادیان است) اساساً دین نمیدانند و خود این ادیان را هم در حال حاضر گمراه و تحریف شده میدانند.  به همین جهت به خود حق میدهند که ادیان باطل را نابود کنند و حتی نمادهای آنها را نیز از بین ببرند. بنابر این محمد نیز برای سایر ادیان احترام قائل نبود. حتی احترام محمد به اهل کتاب هم احترامی عادلانه و پایدار نبود محمد به محض اینکه توانایی سرکوب اهل کتاب را پیدا کرد با قتل عام و تبعید در نابود کردن آنها کوشید و آنانی که زیر سلطه اسلام زندگی میکردند یعنی اهل ذمه را به شهروند درجه دوم با حقوقی نابرابر تبدیل کرد. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به نوشتاری با فرنام «آیات جنایی قرآن جنبه دفاعی دارند!» مراجعه کنید.

سومین موضوع این بخش پیرامون خشونتی است که مسلمانان همواره علیه نامسلمانان بکار گرفته اند. تصور کنید در حال قدم زدن هستید و ناگهان با صحنه مقابل برخورد میکنید: شخصی چاقو به دست گرفته و دیگری را روی زمین خوابانده و در حال تلاش برای بریدن سر او است. قربانی نیز در حال تلاش برای رهایی از دست قاتل است و در این حین به او فحشهای جنسی بسیار رکیک میدهد. در چنین موقعیتی آیا عاقلانه است که شما به قربانی اعتراض کنید و بگویید چرا به این قاتل اهانت میکنی؟  آیا این اعتراض مضحک نیست؟

رفتار مسلمانان با نامسلمانان و حتی مسلمانان دگر اندیش نیز همواره مشابه همین اتفاق بوده است. مسلمانان خشونت را تا منتهای درجه در ترویج و پاسداشت دین خود استفاده میکنند و از اقرار به این هم ابایی ندارند. کدام جماعتی در دنیا رفتاری که مسلمانان با دگر اندیشان دارند را در قبال دگر اندیشان دارند؟ این است که اگر نامسلمانان چند تا فحش و بد و بیراه هم به اسلام و مسلمان بدهند این قضیه آنقدر اهمیت ندارد، اگر آن خشونت کنار برود این فحاشی نیز کنار خواهد رفت. اینطور اعتراضها به فحاشی زمانی مضحک تر میشوند که از طرف نامسلمانان انجام میگیرند، برای نمونه کمونیست ها و چپی ها که گاهی اوقات به ازدواج موقت اسلامگرایان در می آیند گاهی خواستار احترام به مقدسات و باورهای دینی مردم میشوند!

در چه صورتی دیگران به مسلمانان احترام خواهند گذاشت؟

مسلمانان باید یاد بگیرند که احترام را نمیتوانند با تهدید و توحش از یکسو، و گدایی کردن و مظلوم نمایی از سوی دیگر بدست بیاورند.  احترام اکتسابی است و مسلمانان باید احترام را کسب کنند و نشان دهند که شایسته احترامند و لیاقت آن را دارند و بی احترامی به آنها بی انصافیست. گفتن این از نظر سیاسی درست نیست و مسلمانان گویا مایلند این قضیه را انکار کنند ولی واقعیت این است که مسلمانان در دنیا احترام چندانی ندارند و بطوری فزاینده وجهه خود را از دست میدهند و مورد نفرت  و تحقیر دیگران قرار میگیرند. این موجب شادمانی کسی نمیشود مسلمانان بخش بزرگی از مردم دنیا هستند و مورد احترام واقع نشدن آنها خبر خوبی برای هیچکس نیست.  شاید دیگران این را به زبان نیاورند ولی بسیاری از نامسلمان درون خود مسلمانان را با چشم حقارت نگاه میکنند و احترام چندانی برای آنها قائل نیستند، مسلمانان نیز اینرا میدانند به همین دلیل است که «به مقدسات ما اهانت نکنید!» را زیاد شنیده ایم. هرچه بیشتر به یاری فن آوری و گلوبالیسم نامسلمانان با مسلمانان و اسلامشان آشنا میشوند بیشتر مسلمانان در نظر آنها منفور و تحقیر میشوند.  مردم جهان نه تنها مسلمانان را بعنوان افراد نادان بلکه افراد ستیزه جو و خشن و دگر ستیز میدانند و همزیستی با مسلمانان برای بسیاری از مردم جهان به یک معضل تبدیل شده است.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که مسلمانان برای کسب احترام باید چکار کنند؟ روشی که مسلمانان تا کنون برای کسب احترام پیش گرفته اند که همان خشونت و توحش از یکسو و گدایی و مظلومنمایی از سوی دیگر است مسلماً نتوانسته است برای مسلمانان احترام دست و پا کند، این روشها که برخاسته از خود اسلام هم هست به این دلیل ناکارآمد هستند که افراد خیر خواه و فهمیده ای آنها را بوجود نیاورده اند بلکه مغزی متوحش و بیابانی این شیوه برخورد را برای مسلمانان تجویز کرده است. تجربه هم به خوبی نشان میدهد که مردم حاضر نیستند به کسی که به زور میخواهند آنها را به احترام وادارد احترام بگذارند، بلکه کسب احترام روشهای دیگری دارد. بد نیست مسلمانان به دیگرانی که مورد احترام دیگران هستند نگاه کنند و ببینند چه رفتاری در آنها سبب کسب احترام برای آنها شده است و همان روش را پیش بگیرند نه اینکه تا ابد به دستورهای خشن و ابلهانه دینی خود جامه عمل بپوشانند. از این رو، برای خیر خواهی و چون ممکن است مسلمانان علاقه به احترام شدن داشته باشند توصیه های زیر به مسلمانان تقدیم میشود، شاید که مسلمانان بتوانند برای خود در دنیا احترام کسب کنند:

  1. سکولار شوید، اسلام را از عرصه های عمومی زندگی خود خارج کنید و تنها برای خود نگه دارید، برای دیگران با باورهای دینیتان مزاحمت ایجاد نکنید، اذان را با صدای بلند پخش نکنید، در ماه رمضان رستورانها را نبندید، دیگران را مجبور به داشتن حجاب نکنید و خلاصه قوانین دینیتان را به اجتماع تحمیل نکنید، سعی نکنید با ظاهر و رفتار متفاوت خود را از اجتماع جدا کنید، مثل بقیه باشید
  2. زن ستیزی را کنار بگذارید، به زن حقوق و حیثیت برابر بدهید، با زنان مثل حیوانات خانگی رفتار نکنید، همجنسگرایی را به رسمیت بشناسید، چند همسری را کنار بگذارید، صیغه و محلل و ختنه زنان را متوقف کنید
  3. دانش، خردگرایی و تفکر انتقادی و منطق را جایگزین تعصب و ایمان و سنگ مغزی و جهاد و شهادت و خرافات و حرف و حدیث و قرآن و غیره کنید
  4. نسبت به سایر فرهنگها و ادیان و آیین ها و کشورها و ملیت ها با احترام برخورد کنید، دگراندیش ستیزی، برتری جویی، و بیگانه ستیزی را کنار بگذارید برابری حیثیتی و حقوقی را برای خود و دیگران جستجو کنید، از گفتن اینکه فکر میکنید بهترین مردم جهان هستید و بهترین دین دنیا را دارید به دیگران خود داری کنید! درک کنید که دیندار بودن پدیده ای تصادفیست و به همین دلیل هر دینی مشکوک است و نباید دین را زیاد جدی گرفت و برای آدم کشت یا کشته شد
  5. خشونت و توحش را کنار بگذارید، شکنجه و تنبیه های فیزیکی را متوقف کنید، دست قطع کردن، چشم در آوردن، اعدام، قصاص، سنگسار، شلاق زدن و سایر وحشی گری ها را کنار بگذارید، ترحم، صلح، دوستی و انسانیت را جایگزین حس توحش خود کنید و با مجرمان برخورد انسانی و مطابق با حقوق بشر کنید
  6. تلاش خود را برای زشت بودن متوقف کنید، سعی کنید زیبا باشید، موهای زائد بدن را کوتاه کنید، مثل آدمهای هزار سال پیش لباس نپوشید قیافه بربر ها و انسانهای غار نشین را به خود نگیرید، بهداشت را رعایت کنید و سعی کنید شیک و باکلاس باشید
  7. خرافات را کمتر کنید در زندگی به واقعیت های مادی ارزش بیشتری بدهید، کار کنید، تنبلی و مفت خوری را کنار بگذارید، تولید کنید
  8. حساسیت خود را در مقابل اهانت کم کنید، مانند کودکان اهانت را جدی نگیرید، تنبیه اهانت کنندگان را به الله شکنجه گر بسپارید، به جایی که در آنجا به شما اهانت میشود نروید و اهانت به باورها و دینتان را متمدنانه تحمل کنید، درست مثل تمام دین داران و باورمندان دیگر!

به زبان دیگر تمام توصیه های بالا را میتوان در یک توصیه خلاصه کرد، مسلمان نباشید، سعی کنید کمتر شبیه آنچه اکنون هستید باشید و بیشتر شبیه غربی ها باشید. حال پرسش این است که آیا مسلمانان میتوانند چنین کنند؟ پاسخ به نظر من مثبت است بسیاری از مسلمانان خود این شرایط را رعایت میکنند و انسانهای قابل احترامی هستند ولی خوب بی احترامی نامسلمانان به اسلام و مسلمانان معمولاً بخاطر همین مسائل است و میتوان دید که این مسائل در میان مسلمانان وجود دارد. به هر روی چه بتوانند چه نتوانند به نظر میرسد راه کسب احترام این باشد. افزون بر کسب احترام رعایت کردن این مسائل میتواند سبب زندگی بهتر برای خود مسلمانان و پیشرفت برای آنها باشد، ولی کو گوش شنوا؟ متاسفانه از واقعیت های تلخ جوامع بدوی این است که مردم بدوی با بدویت خود خوشحالند و حتی نمیپذیرند که بدوی هستند.

منابع

1- عبدالحکیم عادلی، توهین به مقدسات،  فقه پژوهان – زمستان 1386، شماره 2 +

2- همان 21

3-  الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

4- خبرنامه گویا متن کامل سخنان مجتهد شبستری را تحت عنوان «متن کامل سخنان محمد مجتهد شبستری در دانشگاه اصفهان، نوروز» منتشر کرده است. +

5- روزنامه کیهان، تهران، صفحه 2 اخبار کشور، مورخ 10/12/87 +

6- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712051489، مورخ 87/12/05 +

7- خبرگزاری فارس، شماره خبر :8712080291، مورخ 87/12/08 +

8- خبرگزاری آفتاب، پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۰؛ نماینده فلاورجان: سخنان مجتهد شبستری بی‌اساس است +

9- http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8506250139 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

10-  http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8506250040 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

11- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

12- http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1553&mode=thread&order=0&thold=0 مرور شده در تاریخ 21 آپریل 2009

13- http://behar.ir/html/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=73&page=1 مرور شده در 19 جون 2009

14- شماره نامه 62068 فرستاده شده از طریق تارنمای saanei.net

15- http://www.bbc.co.uk/persian/news/021105_a-iran-nouri.shtml مشاهده شده در 10 آپریل 2009

16-  http://english.pravda.ru/society/stories/81664-Hindu-0 مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

17- http://www.reuters.com/article/oddlyEnoughNews/idUSN1731340120071017 مرور شده در 29 جون 2009

18- http://www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=10685 مرور شده در 18 آپریل 2009

19-  http://www.islamicweb.com/beliefs/cults/shia_population.htm مرور شده در 18 آپریل 2009

20-  http://www.newiraqnews.com/fa/pages/?cid=1670 مرور شده در 18 آپریل 2009

21- توضیحات یک آخوند در مورد اینکه چرا سنی ها حرامزاده اند. مرور شده در 18 آپریل 2009

22- برای دو نمونه از مراسم عمر کشان به پیوندهای مقابل مراجعه شود (بسیار زننده):

فیلمی از مراسم عمر کشان

صدای مراسم عمر کشان

23- بحارالانوار چاپ سنگی، جلد 8 صفحه 295، الصلابة في معرفة الصحابة، جلد 3، صفحه 212، در کتاب شیعه علوی شیعه صفوی دکتر شریعتی در برگ 72 نیز به این حدیث اشاره شده است.

24- آیت الله خمینی، کشف الاسرار ص 126

25- الانوار النعمانية ج، 1 باب 1 ص، 63 و 65 چاپ شرکت چاپ ایران

26- الغدیر ج 10/ص 157 و لعن نمودن رسول الله معاویهء ملعون در الغدیر ج 10/ص139 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 / ص79-ج15/175-ج6/ص289. تاریخ طبری ج11/ص357

27- پرسش شماره 50، http://www.shahroudi.net/aghayeda/aghayedj1.htm مرور شده در 19 جون 2009

28- http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-INT-13841218-HomaTV.html مرور شده در تاریخ 15 جون 2009

29- بحارالانوار العلامة المجلسي  و34/256 و40/141 و41/290 و293 و58/131، بصائر الدرجات للصفار ص 379 والاختصاص للمفيد ص 304.

30- زندگانى حضرت محمد(ص)، زندگانى حضرت محمد(ص)، رسولى محلاتى ص 615

31-  سیرت رسول الله، ابن هشام، صفحه 269

32- اسباب نزول القرآن، على بن احمد واحدى،مترجم:عليرضا ذكاوتى قراگزلو، نشر نى‏،تهران، 1383 ش‏. ص: 116 و 117.  با سپاس از بهروز +

محمد دیوانه نیست؟

آنرا که عقل است، دین نیست و آنرا که دین است، عقل نیست!

ابوالعلی معری

در قرآن بسیار به این نکته اشاره شده است که محمد دیوانه نیست، و این نشان میدهد که اعراب محمد را متهم به دیوانه بودن میکردند، در این نوشتار دلایل احتمالی پشت این اتهام را بر خواهیم شمرد. لازم به توضیح است که من معتقد نیستم محمد بطور کلی دیوانه بوده است، رفتار محمد نشان میدهد که فردی باهوش بوده است و خوب میدانسته است چگونه به اهداف پلید خود برسد، برای نمونه به نوشتاری با فرنام بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری در ماجرای بنی قریظه مراجعه کنید، بلکه در این نوشتار تلاش بر این است که نشان داده شود محمد بگونه ای از انحرافات روانی رنج میبرده است و ممکن است که او به دلیل همین انحرافات روانی واقعاً صداهایی را شنیده باشد و چیزهایی را دیده باشد که واقعیت نداشته باشند و تماماً ساخته ذهن او بوده باشند.

معمولاً باورهای دینی که ما با آنها آشنایی نداریم، بسیار مضحک به نظر میرسند، بعنوان مثال من مسلمانان زیادی را دیده ام که به باورهای مسیحی مثل تثلیث و اباطیلی که در انجیل نوشته شده است، مثل جریان آمدن خدا بر روی زمین و کشتی گرفتن افراد با خدا و غیره میخندند و آنها را مسخره میکنند. روزی با یک مسلمان سنی صحبت میکردم او طبق معمول میگفت، شما با اسلام آشنایی ندارید و و راجع به اسلام بگونه ای سخن میگفت که انگار دارد راجع به جراحی مغز صحبت میکند، او میگفت این آخوندهای نادان شیعه بسیاری از جعلیات را به نام اسلام ارائه میدهند و به همین دلیل است که شما اسلام را رها کرده اید. او برای اینکه ادعایش را پشتیبانی کند حدیثی از یکی از کتابهای شیعه نقل کرد که در آن خر پیامبر با پیامبر صحبت میکرده است و گفته است اجدادش هم خر پیامبران قبلی بودند یا اراجیفی از همین دست که در کتابهای شیعه به وفور یافت میشوند. او سپس شروع به خندین کرد و گفت اگر اسلام این است من نیز آنرا قبول ندارم، کدام آدم احمقی قبول میکند که خر میتواند صحبت کند؟ من نیز حرفش را تایید کردم و گفتم خوب اینکه حیوانات بتوانند صحبت بکنند واقعا احمقانه است، اما خوب خود قرآن نیز از این حرفهای احمقانه زیاد زده است، در قرآن آمده است که مورچه ها با سلیمان صحبت کرده اند و هد هد هم همینطور، و کسانی که اینها را باور میکنند واقعا باید احمق باشند. چهره این مسلمان سنی که گرایش های سلفی نیز داشت ناگهان سرخ شد و رگ گردنش بیرون زد، و نزدیک بود از خشم منفجر شود، به او گفتم البته خوب شما احتمالاً این رو نمیدونستید، و برای اینکه او بیش از این شاکی نشود گفتم من منظورم کسانی بود که این چیزها را نمیدانند و به آنها اعتقاد دارند… و خلاصه توانستم یک جوری قضیه را ماست مالی کنم که به اعصاب طرف زیاد فشار نیاید.

جالب اینجاست که او بعد از این گفت که بله حیوانات هم میتوانند صحبت بکنند و مورچه ها هم با همدیگر صحبت میکنند و هد هد هم سخنرانی میکند و اینها، من نیز به او نشان دادم که حرفهایش پایه علمی ندارد و اینها… اما بالاخره من نفهمیدم اگر هد هد میتواند صحبت بکند چگونه است که خر پیامبر نباید بتواند صحبت کند؟ و گفتگوی ما طبق معمول با این پایان یافت که او آن آیه قرآن را که میگوید در قلب کافران مرضی هست، را خواند و من هم به او گفتم که البته من هیچ بیماری قلبی خوشبختانه ندارم اما به نظر من هم در مغز مسلمانان مرضی هست، آدمی که مغز سالم داشته باشد این همه پرت و پلاهای قرآن را قبول نمیکند و آنها را با ادعاهای شبه علمی ماست مالی نمیکند و خودش را گول نمیزند.

هدف از بیان این حکایت شخصی کوتاه این بود که بگویم باورهای دینی دیگران همیشه برای دین داران مسخره، کودکانه و در نهایت احمقانه هستند. اما دین داران این صداقت را و آزاد اندیشی را ندارند که بفهمند باورهای دینی خودشان هم بسیار احمقانه هستند. آدمها باورهای دینی که در محیطشان وجود دارد را باور میکنند و آنقدر این باورها برایشان تکرار میشود که حماقت مستور در آنها کم کم پنهان و عادی میشود. برای مسلمانان کشتی گرفتن با خدا احمقانه به نظر میرسد ولی اینکه سلیمان مانند علاءالدین سوار باد میشده است و یونس در شکم ماهی مانند پدر ژپتو زندگی کرده است احمقانه به نظر نمیرسد. برای مسیحیان نشستن محمد بر روی خرش و رفتن به معراج مسخره به نظر میرسد اما کشتی گرفتن با خدا مسخره به نظر نمیرسد. همین قضیه باعث میشود که اگر باورهای دینی جدیدی را کسی برای انسان مطرح کند آن شخص در نظر انسان دیوانه و مجنون مینماید. به یاد دارم نخستین بار که یک هندو از هندوئیسم برای من سخن میگفت من از او با شگفتی تمام میپرسیدم که مطمئنی؟ شوخی نمیکنی؟ بعد هم درون خودم فکر میکردم که این بابا باید حتماً دیوانه باشد که به این همه مزخرفات باور دارد.

جریان محمد رسول الله همینطور بوده است، شکی وجود ندارد که بسیاری از اعراب فکر میکردند محمد دیوانه است و به قول معروف بالاخانه را اجاره داده. این واقعیت را میتوان از روی قرآن نیز دریافت، به آیات زیر توجه کنید:

الفرقان آيه 8

أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَّسْحُورًا

يا گنجى [از آسمان‏] براى او فرستاده شود، يا باغى داشته باشد كه از [ميوه‏] آن بخورد [و امرار معاش كند]؟!) و ستمگران گفتند: (شما تنها از مردى مجنون پيروى مى‏كنيد!)

الطور آيه 29 

فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلَا مَجْنُونٍ

پس تذكّر ده‏، كه به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى‏!

القلم آيه 2 

مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ.

كه به نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى‏.

الحجر آيه 6

وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ.

و گفتند: (اى كسى كه (ذكر) [= قرآن‏] بر او نازل شده‏، مسلماً تو ديوانه ‏اى‏!

المومنون آيه 70

أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ.

يا مى‏گويند او ديوانه است‏؟! ولى او حق را براى آنان آورده‏؛ امّا بيشترشان از حق كراهت دارند [و گريزانند].

الصافات آيه 36

وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُو.

و پيوسته مى‏گفتند: (آيا ما معبودان خود را بخاطر شاعرى ديوانه رها كنيم‏؟!)

التكوير آيه 22

وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ.

و مصاحب شما [= پيامبر] ديوانه نيست‏!

القلم آيه 51

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ.

نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مى‏شنوند با چشم‏زخم خود تو را از بين ببرند، و مى‏گويند: (او ديوانه است‏!).

کمتر مفهومی به این اندازه در قرآن تکرار میشود، خدای کائنات تمام کار خود را رها کرده و چندین بار این حرف را تکرار کرده که باباجان، این پیامبر ما دیوانه نیست! البته خوب در واقعیت خود محمد بوده که میگفته باباجان من دیوانه نیستم، این نیز چیزی طبیعی است، اکثر دیوانه ها نمیدانند که دیوانه هستند، معمولاً این دیگران هستند که به آنها میگویند شما دیوانه هستید. محمد فکر میکرده است اگر از طرف الله حرف بزند که الله هم گفته من دیوانه نیستم مردم آنقدر خنگ هستند که حرف او را قبول میکنند، و البته ظاهراً درست فکر میکرده اطرافیان محمد بجز کسانی که او را شناختند مانند عبد الله ابن ابی سرح واقعا انسانهای نادان و خنگی بودند، البته برخی از آنها محمد را برای شرکت در غارتهای او همراهی میکردند، یا مانند کسانی که در تاریخ اسلام از آنها با فرنام «منافق» یاد میشد، جرات نداشتند اسلام را کنار بگذارند و مجبور بودند بگویند ما مسلمانیم. اما همانطور که در قبل نیز گفته شد در این آیات معلوم میشود که مخالفان محمد او را به دلیل دیوانگی و عدم تعادل روانی اش رد میکردند و او بر خلاف آنچیزی که مسلمانان میگویند، یعنی به اینکه به امین و راستگو معروف باشد، بیشتر به دیوانه و خل بودن شهرت داشته است، البته بسیاری از دیوانه ها آدمهای راستگویی نیز هستند.

محمد حتی برای اثبات اینکه دیوانه نیست پا را فراتر نیز میگذارد، او آیاتی می آورد تا نشان دهد که مردم در مورد پیامبران پیشین نیز همینگونه فکر میکردند و اصولاً همه پیامبر ها دیوانه و خل و چل به نظر میرسند و دیوانه وار رفتار کردن از صفتهای پیامبران خدا است.

الذاريات آيه 52

كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ.

اين گونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها بسوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند: (او ساحر است يا ديوانه‏!)

سوره القمر آيه 9

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ.

پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند، [آرى‏] بنده ما [نوح‏] را تكذيب كرده و گفتند: (او ديوانه است‏!) و [با انواع آزارها از ادامه رسالتش‏] بازداشته شد.

در اینکه نوح  نیز توسط مردم دیوانه و مجنون خطاب میشده است یا نه البته جای شک بسیار است، زیرا اساساً نمیتوان حتی یقین داشت که این شخصیت قرآنی و دینی، شخصیت ای تاریخی باشند، نوح احتمالاً کاملاً یک شخصیت افسانه ای است که از افسانه های بابلی مثل گیل گمش و غیره اقتباس شده است. اما اینکه محمد به یارانش گفته که باقی پیامبران نیز دیوانه به نظر می آمدند نکته درستی است. در هرکجای جهان اگر به بیمارستانهای روانی مراجعه کنید با خیل عظیمی از بیماران روانی که ادعا میکنند پیامبر، امام زمان، عیسی مسیح، و یا خود خدا هستند مقابل خواهید شد، چند سال پیش در یکی از وبلاگهای فارسی که خاطرات یک پزشک در آن نوشته میشد مطلبی توجه مرا به خود جلب کرد،

ياد يکی از جلسات ويزيت بيماران در بخش روانپزشکی افتادم.

يکی از با وفا ترين بيماران آن بخش يک بيمار اسکيزوفرن(پارانوئيد) بود. توهمات و هذيانهای او واقعا شنيدنی بود. اين بيمار جزء بيماران من نبود ولی وقتی انترن او صبح ها با او مصاحبه می کرد من هم می رفتم گوش می کردم. گاهی چنان سير هذيانهای او منسجم بود که تعجب می کرديم با وجود چنين ذهن آشفته ای چطور نتيجه گيری های منطقی می کند! اولين روزی که اين بيمار( آقای الف) وارد اتاق مشاوره شد بدون توقف به طرف يکی از انترن ها که به خاطر رينوپلاستی هنوز بانداژ بينيش را بر نداشته بود رفت و گفت: فايده نداره، ژنتيکيه ، بچت دماغش گنده ميشه! ما مات و مبهوت از اين همه هوش و ذکاوت !!مانده بوديم که به او گفتند بنشيند و به سؤالات جواب بدهد. او هم مؤدبانه نشست. اولين سؤال اين بود: شما قبلا در مورد اينکه خدا هستيد صحبت می کرديد. کمی راجع به اين موضوع صحبت کنيد.( لازم است به اين نکته اشاره کنم که در تمام اين جلسات يکی از روانپزشکان محترم می خوابيد. اشتباه نکنيد چرت نمی زد کاملا می خوابيد بطوری که اواسط جلسه از صدای خروپف ايشان ما از جا می پريديم. استاد ديگر هم يک روزنامه چپی می خواند و وقتی از ايشان می پر سيدند نظر شما چيست؟ با عجله می گفت: خوبه منم موافقم) خلاصه جناب بيمار با جديت پاسخ داد: نه، من قبلا خدا بودم ولی الان خسته شدم .فعلا مشاور خدا هستم. اساتيد همه ابراز رضايت می کردند از اين همه بهبودی بيمار!! بالاخره از خدايی به سمت مشاور رسيدن نوعی بهبودی به حساب می آمد! بعد از مشورت با يکديگر به دليل اصرار فراوان بيمار تصميم گرفتند که او را به مرخصی بفرستند. ۲ روز بعد بيمار را به دليل پرخاشگری به بيمارستان آوردند. وقتی از پدر بيمار سؤال شد که چرا دوباره بيمار را آورده اند گفت: به شدت هذيان می گويد. می گويد من امام زمان هستم . وقتی می گويم پسرم اين حرف ها را نزن، می گويد: نه! تو پدر من نيستی. پدر من امام حسن عسگری است! (1)

در گذشته نیز همینگونه بوده است، اگر کسی ناگهان شروع به صحبت کردن از جانوران نا آشکار میکرد و ادعا میکرد که از آنها پیغام میگیرد و حامل پیامی از سوی آنها است، انسانهای عاقل میفهمیدند که او دیوانه است، اما در گذشته تیمارستان وجود نداشته است که آدمهای دیوانه را در آن نگاهداری کنند، آدمهای دیوانه بین مردم پخش میشدند. جالب است که خود مسلمانان نیز اشخاصی را که بعد از محمد، ادعای پیامبری کرده اند، همچون بهاء الله و غیره را دیوانه خطاب میکنند. بنابر این شاید یکی از دلایلی که باعث میشد مردم گمان کنند محمد دیوانه است، این بود که او افکار دینی جدیدی را که برای اعراب مشرک آشنا نبود و محمد آنها را از یهودیان و صابئین و مسیحیان آموخته بود برایشان تعریف میکرد، و در مقابل تفکرات و رسوم اعراب مشرک مانند حج را برای یهودیان و صابئین و مسیحیان تعریف میکرد، و این باعث میشد که همه فکر کنند محمد دیوانه است، زیرا او تفکرات دینی جدید و ناشناخته ای برای هر دسته از مردم داشت که خود آنها را از دسته دیگری از مردم آموخته بود.

عاقلان آن دوران که در صف کافران بودند خیلی زود به این دیوانگی محمد پی بردند زیرا محمد نمیتوانست پیامبر بودن خود را به آنها اثبات کند، محمد خود در قرآن نشان میدهد که تمام پیامبران معجزاتی داشته اند اما وقتی مردم از او معجزه میخواستند او نمیتوانست معجزه ای نشانشان دهد. نضر بن حارث و ابوجهل از عاقلان آن دوران بودند، نام ابوجهل در اصل «ابو حکیمه» بوده است، اما محمد بخاطر عقده هایی که از او داشت او را ابوجهل نامید، ببینید تاریخ چگونه از برخورد این عاقلان با محمد روایت کرده است،

چون پیغمبر علیه السلام، چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت، یا چیزی از ایشان قبول خواهد کردن، به اقتراح و سؤال در آمدند و گفتند: ای محمد، چون چنین است که تو میگوئی و تو پیغمبر خدائی و رسول بحثی و این دعوی که میکنی راست است، پس چنانکه خود میبینی، مکه جائی تنگ است و آبری و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا بخدای کن و از حق تعالی درخواه، تا این کوههای مکه از جای بردارد و صحرائی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمهای آب درآن (همچون سوریه و عراق) روان کند و رودها دران بباشد، همچنان که در زمین شمال و عراق گشوده است، تا ما بدان عمارت و زراعت میکنیم، و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از أسلاف (پدران) ما قصی بن کلاب زنده گرداند و به ما صدق رسالت تو گواهی دهد، پس چون تو چنین بکرده باشی ما بتو ایمان آوریم. سید علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر این فرستاده اند، که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق بشما گزارم، اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا حق تعالی چه حکم میکند میان من و شما.

دیگر گفتند: ای محمد چون تو این نمیکنی و رضایت ما بدست نمی آوری، از خدای درخواه تا فرشته از آسمان بفرستد، تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گوئی باورکنیم. سید، علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر آن فرستاده اند. دیگر گفتند: ای محمد ما ترا مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر از بهر معاش ببازار میروی و این کار تو که دعوی میکنی، ضرورت آن اسبابی بکار میباید.، پس اگر از خدای درخواهی تا ترا گنجهای زر و سیم بدهد و أنهار (نهر ها) روان ترا بدهد و باغها و بستانها ترا بدست آورد، تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان بتو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم. سید علیه السلام گفت: مرا از بهر این نفرستاده اند، مرا از بهر أدای رسالت فرستاده اند تا رسالت حث بشما گزارم، اگر قبول کردید خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا حق تعالی چه حکم کند، و بدانید ای قوم، که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد حق تعالی سهل است، لکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.

آنگاه گفتند: ای محمد، چون این التماسها هیچ بجای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسماان بر ما عذاب فرستد اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنانکه دعوی میکنی. سید علیه السلام، گفت: عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است؛ اگر خواهد بفرستد و اگر نخواهد نفرستد. آگه گفتند ای محمد، خداوند تو نمیدانست که ما با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سؤال خواهیم کردن تا ترا بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن؟ و اگر ما بتو نگرویم و ایمان نیاوریم او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد؟ و ترا از آن خبر دادی که ما را بچه عذاب گرفتار خواهد کرد. این همه بایستی که خداوند ترا از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنانست که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست؛ ولکن ای محمد ما را گمان چنانست که این همه رحمان یمامه ترا می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن؛ و بدان ای محمد که بهر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هرچه ما را بود از مال و جاه بر تو عرض کردیم، و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی، و بهیچ نوع مراد ما نطلبیدی؛ اکنون ما إقامت (عذر) خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند، و بعد ازین تدبیر آن کنیم که ترا هلاک کنیم یا تو مارا بهلاک آوری.  چون این سخن بگفتند: یکی برخاست و گفت ای محمد ما فرشتگان میپرستیم و ایشان دختران خدا اند. دیگری برخداست گفت: ای محمد ما بتو ایمان نیاوریم تا تو خدای و فریشتگان بگواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغمبر خدایی.  و عبدالله بن ابی امیه که عمه زاده پیغمبر بود، برخاست و گفت، ای محمد، ما بتو ایمان نیاوریم تا آنگه که نردبانی بر آسمان نهی و بدان نردبان ببالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آئی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری، تا گواهی دهند که تو پیغمبر خدائی، و چون این همه بکرده باشی مرا گمان چنانست که هم ایمان نیاوریم بتو. سید علیه السلام چون دید که قوم دست بغوغا آوردند و هریکی هرزهای آغاز کردند، دل تنگ شد و از پیش ایشان برخاست و بخانه بازرفت. (2)

انصافاً اگر کسی پیش شما بیاید و چنین ادعاهایی بکند و چنین رفتاری را نشان دهد شما غیر از اینکه فکر کنید طرف مقابل دیوانه است، آیا فکر دیگری نیز میکنید؟

اما قضیه به همین سادگی تمام نمیشود، پیامبر اسلام علاوه بر اینکه حرفهای دیوانه ها را میزده است و رفتاری دیوانه وار نیز داشته است، محمد تقریباً تمام ویژگیهای شخصی که به شدت بیمار است و انحرافات روانی دارد را داشته است، پیامبر اسلام از اینکه او را دیوانه خطاب بکنند بسیار ناراحت بوده است و از افسردگی میخواسته است خود کشی کند، تاریخ طبری در مورد این تلاش برای خودکشی اینگونه نوشته است:

میخواستم به بالای کوه بلندی بروم و خود را پایین پرت کنم، و با کشتن خود، خود را آسوده سازم. با این هدف به بالای کوه رفتم، وقتی که به میانه کوه رسیدم صدایی از آسمان شنیدم که میگفت «ای محمد تو رسول الله هستی و من جبرئيل‌ هستم». (3)

سایر کتابهای تاریخی همچون  سیرت رسول الله نیز این قضیه را گزارش کرده اند، محمد درست بعد از دریافت نخستین وحی قصد خود کشی داشته است، زیرا فکر میکرده است که دیوانه شده است!

پس من این بخواندم ، چون بخوانده بودم، جبرئیل علیه السلام، از پیش من برفت. من در حال از خواب باز آمدم و سورت اقرا تا آنجا که گفته بود از برداشتم و همچون نقشی بود که بر دل من کرده بودند. (حال در میان مخلوقات الله هیچکدام در نزد من از کاهنان و انسانهای دیوانه منفور تر نبودند، من حتی نمیتوانستم به آنها نگاه کنم. با خود اندیشیدم، نکند که من شاعر یا دیوانه ای باشم – مبادا که قریش هرگز چنین چیزی به من بگوید، من به بالای کوه خواهم رفت و خود را پایین خواهم انداخت تا کشته شوم و آرام گیرم، پس من رفتم و) بعد از آن من از غار برون رفتم و چون به میان کوه رسیدم آوازی شنیدم از جانب آسمان که میگفت «ای محمد توئی پیغمبر خدای و منم جبرئیل. (4)

آیا کسی که قصد خودکشی داشته است و چندین بار تلاش برای خود کشی کرده است دچار مشکلات عمیق روحی روانی نیست؟ دیوانه به چه کسی گفته میشود؟ مگر غیر از این است که دیوانه را عوام در آن دوران به کسانی میگفتند که تعادل روانی نداشتند و چنین حرکت هایی از آنها سر میزده است؟ امروزه کسانی که قصد خودکشی دارند را تحت درمان و مراقبتهای ویژه پزشکی قرار میدهند مسئله به قصد خود کشی محمد ختم نمیشود، محمد در هنگام دریافت وحی غش میکرده است، به قدیمی ترین گزارش تاریخی از شکل دیدار نخستین محمد با جبرئیل توجه کنید،

پیغمبر علیه السلام، حکایت کرد و گفت: شب بیست و چهارم از ماه رمضان خفته بودم و چشم من به خواب رفته بود که جبرئیل، علیه السلام در آمد و نامه ای در پاره ای دیباج سبز پیچیده بود و آن نامه بیرون آورد و مرا داد و گفت: بخوان. من گفتم: نمیتوانم خواندن. آنگه دست مرا بگرفت و سخت بفشرد، چنانکه هوش از من برفت، و بعد از آن دست از من بداشت و دیگر مرا گفت: بخوان، این نوبت از ترس گفتم» چه بخوانم گفت… (6)

بیهوش شدن محمد غیر از اینکه او مشکلات روانی داشته است و بیمار بوده است چه چیزی را میتواند نشان دهد؟ اینکه او دیوانه است! محمد خود نیز همینگونه فکر میکرده است کتاب الطبقات ابن سعد شرح داده است که محمد بعد از رسیدن به خانه اش، به خدیجه گفته است که گمان میکند دیوانه شده باشد،

ای خدیجه، نورهایی را میبینم و صداهایی را میشنوم، میترسم دیوانه شده باشم. (5)

در منابع دیگری، رفتار محمد در هنگام رسیدن به خانه پس از اولین «وحی» اینگونه توصیف شده است:

سپس رسول الله با وحی اش بازگشت، ماهیچه های گردنش از رعب و وحشت میلرزیدند، سپس او به خدیجه رسید و گفت «مرا بپوشان، مرا بپوشان» آنها او را پوشاندند و ترس او فروکش کرد، او گفت «ای خدیجه، مرا چه شده است (مشکل من چیست)؟ سپس هر آنچه بر او اتفاق افتاده بود را برای خدیجه گفت و سپس گفت، «میترسم اتفاقی برایم افتاده باشد». (8)

محمد خود نمیدانست که جبرئیل چیست و به او تلقین شد که جبرئیل یک فرشته است که وحی می آورد،

جبرئیل علیه السلام به قاعده خویش فرود آمدی و سید علیه السلام، او را بدیدی و سخن وی بشنیدی، لکن سید را علیه السلام، هنوز یقین نمیشد، که وی جبرئیل است و او را اندیشهای دیگر می افتاد و احوال خود با کس نمیگفت الا با خدیجه. یک روز از بس که متفکر بود پیش خدیجه رفت و گفت: یا خدیجه، من از این حالت خود میترسم و نمیدانم که این کیست که من او را میبینم؟ و این چیست که از وی همی شنوم؟ خدیجه گفت: ای ابن عم من، هیچ توانی که چون او پیش تو آید- یعنی جبرئیل، علیه السلام – تو ما را خبر دهی؟ سید علیه السلام گفت: بلی توانم  و این بار که بر من آید ترا خبر دهم. پس چون جبرئیل علیه السلام، در آمد خدیجه را خبر داد و گفت: یا خدیجه، اینک صاحب من آید که برابر بر من می آید، یعنی جبرئیل. آنگه خدیجه گفت: ای پسر عم من، برخیز و بر زانوی چپ من نشین. سید علیه السلام، برخواست و بزانوی چپ وی نشست. خدیجه او را گفت : اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: با زانوی راست من نشین. سید علیه السلام برخواست و با زانوی راست وی نشست. گفت: اکنون او را میبینی؟ گفت: بلی. خدیجه گفت: برخیز و بر کنار من نشین. سید علیه السلام، برخاست و بر کنار وی نشست و خدیجه مقنعه از سر بیفگند، و موی خود مکشوف گردانید، در حال که او موی خود مکشوف گردانید، جبرئیل علیه اسلام غایب شد. دیگر پیغمبر را، علیه السلام گفت: او را میبینی؟ گفت: نه. پس خدیجه آواز برداشت و گفت: یا محمد، دل خوشدار که آنچه تو آن را میبینی فریشته است نه دیو، و آنچه تو از وی میشنوی وحی رحمان است نه وسواس شیطان. (7)

گفته اند این آزمایش از اینرو بوده است که فرشته با دیدن موی عریان زن شرم میکند و میرود اما دیو چون بی شرافت است موی عریان زن را نگاه میکند، از اینرو بوده است که خدیجه میخواسته است ببیند آنچه محمد میبیند فرشته است یا دیو، البته ممکن است توجه محمد وقتی خدیجه موهایش را افشان میکند به موهای خدیجه منحرف شده باشد و از روی همین تمرکز باشد که او دیگر آنچه قبلاً میدیده است را ندید.

به یک آدم نیمه دیوانه که در حال غش کردن خاطرات مغشوشی بر ذهنش باقی مانده است به سادگی میتوان با تلقین کردن فهماند که باباجان، تو پیامبری! محمد خود نمیدانسته است که چه دیده است و چه شده است، به او از طرف اطرافیانش تلقین میشود که به تو وحی میشود و آن چیزی که میبینی یک فرشته است! البته خدیجه خود از وحی و جبرئیل و غیره آگاهی نداشته است، این پسر عموی خدیجه ورقه ابن نوفل بوده است که با پیامبری و وحی و ادیان سامی بخوبی آشنا بوده است، ورقه به محمد بطور جدی قبل از اینکه ماجرای بالا اتفاق بیافتد تلقین میکند که او یک پیامبر است،

چون ورقه حکایت از سید، علیه السلام، بشنید، سوگند خورد و گفت: ای محمد، به آن خدایی که جان ورقه در ید قدرت اوست که آنچه تو دیدی جبرائیل بود همچنانکه از نزد حق تعالی بر موسی می آمد بر تو آمد و تو آنچه از وی شنیدی وحی خدای بود و تو پیغمبر آخر الزمانی و بهتر عالمیانی. (13)

شاید بعد از این تلقین ها بوده است که محمد نیمه دیوانه قوت قلب بیشتری میگیرد و با قطعیت میگوید که تجربه ای که او داشته است تجربه ای الهی بوده است و او واقعا یک پیامبر است.

سوره نجم آیات 1 تا 10.

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى؛ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى؛ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى؛عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى؛ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى؛ وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى؛ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى؛ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى؛ فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى.

قسم به آن ستاره چون پنهان شد؛

که ، يار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است؛ و سخن از روی هوی نمی گويد؛ نيست اين سخن جز آنچه بدو وحی می شود؛ او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است؛ صاحب نيرويی که استيلا يافت؛ و او به کناره بلند آسمان بود؛ سپس نزديک شد و بسيار نزديک شد؛ تا به قدر دو کمان ، يا نزديک تر؛ و خدا به بنده خود هر چه بايد وحی کند وحی کرد.

بدون شک ورقه ابن نوفل یکی از کسانی است که در پیامبری محمد نقشی کلیدی را بازی کرده است،  قسمت زیادی از ماجرای پیامبری محمد زیر سر ورقه ابن نوفل است، او از دانشمندان زمانش بوده است و انجیل و تورات را به عبری مینوشته است، چند روز بعد از اینکه محمد به اصطلاح نخستین وحی را میگیرد، ورقه ابن نوفل میمیرد، و مرگ ورقه همزمان میشود با قطع شدن وحی های «الهی»، محمد برای مدت حدود سه سال دیگر هیچ وحیی نمیگیرد، عجب تصادفی! اگر مرگ یک انسان موجب قطع شدن وحی محمد شود، چه نتیجه ای عقلانی میتوان غیر از این گرفت که منبع وحی در آن دوران همان انسان بوده است؟ محمد در این مدت که وحی قطع شده بود آنقدر افسرده و ناراحت بود که دوباره چندین بار قصد خود کشی داشته است، زیرا او فکر میکرد دیوانه شده است. محمد به بالای کوه میرفت تا خود کشی کند اما جبرئیل جلوی او را میگرفت(!) و میگفت محمد دلگیر نباش که تو پیامبر خدایی! شیخ صفی الرحمن المبارکپوری از برجسته ترین تاریخ  دانان مسلمان اینگونه نوشته است:

ابن سعد به اعتبار ابن عباس نقل کرده است که نزول وحی برای چند روز قطع شده بود [فتح الباری 1/27,12/360] بعد از مطالعات دقیق، به نظر میرسد ممکن ترین روایت این است که قطع شدن وحی به مدت سه سال و نیم طول کشید، البته برخی از علما با این روایت مخالفت کرده اند اما توضیح بیشتر در ایجا از حوصله خارج است.

در این زمان، پیامبر (ص) به گونه ای از افسردگی همراه با سرگشتگی و حیرانی دچار شده بود. بخاری روایت کرده است:

نزول وحی برای مدتی قطع شده بود و پیامبر بسیار ناراحت گشته بود، بنابر آنچه ما شنیده ایم، او چندین بار قصد داشت خود را از بالای کوه ها به پایین پرتاب کند و هربار که به بالای کوه میرفت تا خود را پایین بیاندازد، جبرئیل در مقابل او ظاهر میشد و میگفت «ای محمد! تو قطعاً رسول الله هستی!» بعد از آن قلبش آرام میگرفت و خود نیز آرام میشد و به خانه باز میگشت. هرگاه بین نزول وحی وقفه ای بلند می افتاد او باز هم، همینکار را میکرد، و جبرئیل بر او نازل شده و همان حرف را تکرار میکرد.  [صحیح بخاری 2/340] (14)

محمد وقتی وحی میگرفته است به حالت عجیبی میرسیده است، از احادیث بسیار متعددی میتوان ویژگیهای این حالت را یافت، صحیح بخاری معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان وحی گرفتن محمد را از قول کسانی که شاهد نازل شدن وحی بر او بوده اند اینگونه توصیف کرده است، محمد در هنگام وحی گرفتن:

ناگهان به زمین می افتاد، پوشینه پنجم شماره 170

چهره اش سرخ میشد، پوشینه دوم شماره 610

به سختی نفس میکشید، پوشینه ششم شماره 507

صدایی همچون صدای زنگ میشنید، پوشینه چهارم شماره 438

خرناس میکشید، پوشینه دوم شماره 610، مانند شتر خرناس میکشید، پوشینه سوم شماره 17،

رویش را میپوشاندند، پوشینه دوم شماره 610

عرق میکرد، پوشینه دوم شماره 544، پوشینه چهارم شماره 95،

محمد البته مقدار زیادی از وحی های خود را نیز در هنگام خواب میگرفته است، یا بهتر است بگوییم ادعا میکرده است که در هنگام خواب بر او وحی شده است و رویاهای او رویاهای صادقه بوده اند، اما مسئله جالب این است که محمد با خوابهای خود سر اعراب را نیز کلاه میگذاشته است، و به آنها دروغ میگفته است، مثلاً در روزی که قرار بود جنگ بدر اتفاق بیافتد محمد به مسلمانان میگوید که در خواب وحی گرفته است و الله تعداد دشمنان را کم تخمین زده است، محمد میدانسته است که اعراب حاضر نیستند با زبان خوش برای گزافه گوییهای او او با دشمنان اسلام که هم قبیله ای ها و حتی نزدیکان و خویشاوندانشان بودند بجنگند برای همین مجبور بوده است با دروغ و انواع و اقسام روشها آنها را گول بزند، البته چون سند این قضیه در خود قرآن است، از نظر مسلمانان، این خود خدا است سر اعراب را شیره می مالیده است،

سوره انفال آیه 43

اذ يريكهم الله في منامك قليلا ولو اراكهم كثيرا لفشلتم ولتنازعتم في الامر ولكن الله سلم انه عليم بذات الصدور.

در خواب، خدا شمارشان را به تو اندک نشان داد. اگر شمار آنها را بسیار نشان داده بود، از ترس ناتوان میشدید و در تصمیم به جنگ به مناقشه بر می خواستید، ولی خداوند شما را از دشمنان در امان داشت، که او به آنچه در دلهاست آگاه است.

صدام حسین در دادگاه خود حرف جالبی زد، او گفت اگر کسی دروغ بگوید، باز هم ممکن است دروغ بگوید! بنابر این اگر انسان دروغی را از شخصی میشنود باید بیش از پیش احتمال بدهد که آن شخص باز هم دروغ بگوید، مسلمانان در قرآنشان ثبت شده است که الله به برخی از مسلمانان دروغ گفته است تا آنها را به کار خاصی وا دارد، خود خدای اسلامگرایان نیز همچون خودشان فرومایه و فاسد الاخلاق است و دروغ مصلحتی میگوید از کجا معلوم این خدای بد سابقه باز هم همان کار را تکرار نکند و باز هم دروغ نگوید ظاهراً برای الله نیز هدف وسیله را توجیه میکند، تصور کنید بعد از مرگ الله به مسلمانان بگوید من با ارسال قرآن میخواستم شما را آزمایش کنم، آنهایی که آنقدر نادان بودند که به قرآن باور داشتند را به جهنم خواهم فرستاد و آنهایی که خردگرا بودند و قرآن را قبول نداشتند را به بهشت خواهم فرستاد، چنین کارهایی از الله مسلمانان (اگر وجود داشته باشد) کاملا قابل انتظار است، مسلمانان اگر در چنین موقعیت هایی قرار بگیرند چه خاکی به سرشان خواهند ریخت؟ عجیب جانور خداییست این الله! ریچارد داوکینز به درستی گفته است که خدای سامی مزخرف ترین شخصیت افسانه ای است که بشر تابحال در افسانه ها و اسطوره سازی هایش پدید آورده است. آیا خدا به انسان دروغ میگوید؟

خارج از این مسائل که محمد مطرح میکرده است، او پیش از اینکه پیامبر بشود و ادعای پیامبری کند نیز همینگونه یاوه گویی میکرده است و دیگران گمان میکردند او دیوانه است، او گفته است وقتی که کودک بود افرادی با لباس سفید آمدند و شکمش را پاره کردند و قلبش را در آوردند، باقی ماجرا را خود بخوانید،

ماجرا از زبان حلیمه، دایه محمد نقل میشود:

بعد از آن سید، علیه الصلوه والسلام، چون مدتی گذشته بود، روزی، بیرون خیمه رفته بود، گله بزغاله میچرانید و خود بازی میکرد با برادر دیگر که شیر یکدیگر خورده بودند (برادر رضاعی بودند)، ناگاه دیدم که برادرش فریاد برآورد و میدوید و میگفت: یا اماه، دو شخص آمدند و برادر قریشی مرا خوابانیدند و شکم وی بشکافتند و تازیانه ای چند بر وی زدند و اینک افتاده است. حلیمه گفت من و شوهرم بدویدیم و سید را، علیه السلام، دیدیم که افتاده بود و بترسیده بود و گونه رویش بگردیده بود. پس من او را بر گرفتم و بر سر و روی وی بوسه دادم و گفتم: جان مادر ترا چه افتاد؟ سید علیه السلام گفت: ای مادر، این ساعت دو شخص آمدند که جامهای اسفید داشتند و من را بخوابانیدند و شکم مرا بشکافتند و چیزی چند ازان برگرفتند و چیزی چند باز جای نهادند، ندانم که چه برگرفتند و چه باز جای نهادند و دیگر شکم من باز دوختند و برفتند. و آنگاه آن دو شخص جبرئیل و میکائیل بودند، اما سید علیه الصلوه و السلام، آنگاه نمیدانست. (9)

باید توجه کرد که برادر رضاعی محمد، این ماجرا را خود ندیده است بلکه آنچه محمد به او گفته است را بیان داشته است. جالب است که حلیمه و شوهرش بعد از اینکه این اتفاق می افتد محمد را به مادرش آمنه باز میگردانند، زیرا میفهمند که محمد دیوانه شده است یا به تعبیر ابن اسحق «دیو بر وی راه یافته است»، و آنها نمیخواستند که اگر این دیوانگی بلایی سر محمد بیاورد آنها مسئولش باشند،

چون سید علیه السلام این حالت برش افتاد، شوهرم گفت: ای زن، پیش از آن که این پسر واقعه دیگر برش افتد، او را باز پیش مادر بر، که من میترسم که دیو بر وی راه یافته است. پس چون شوهرم چنین گفت، او را بر گرفتم و باز مکه بردم پیش آمنه.  (10)

محمد بعدها وقتی بزرگ میشود این ماجرا را خود اینگونه نقل کرده است،

من آنم که در قبیله بنی سعد شیر خوارگی کردم و آن جایگه بپروردم و روزی بزغاله ای چند میچرانیدم، ناگاه دو شخص آمدند و جامهای سپید داشتند، یعنی جبرئیل و میکائیل علیهما السلام، و در دست ایشان طشتی زرین بود و آن طشت پر از برف رحمت بود، آنگاه بگرفتند مرا و بخوابانیدند و شکم من بشکافتند و دل من بیرون آوردند و گوشت پاره ای سیاه از آن بیرون کردند و بینداختند، و پس دل مرا در آن طشت نهادند و به آب رحمت بشستند و بعد از آن باز جای خود نهادند و شکم من باز دوختند و درست باز کردند. (11)

مترجم سیرت، «قلب» عربی را به «دل» فارسی ترجمه کرده است، این نکته قابل توجه است که محمد فکر میکرده است قلب انسان بجای مغز او جایگاه تفکر است و این مسئله در قرآن نیز دیده میشود (12)، طبری تاریخ نگار مشهور مسلمان دیگر از ابوذر نقل کرده است که آن دو فرشته بعد از باز کردن سینه محمد، قلب او را در آوردند و آلودگی های ناشی از شیطان که در قلبش بود و لخته خونی را که در قلبش بوده است در آورده اند، و بعد از اینکه او را ترک کردند مهری بر پشت او زدند (18)، محمد همواره از این مهر که خالی بین دو کتفش بوده است برای اثبات پیامبری اش استفاده میکرده است و این خال به مهر پیامبری او مشهور بوده است.  محمد البته بعدها نیز همان داستان را دوباره پیاده کرده است، اینبار جبرئیل سینه او را باز میکند و در آن عقل و ایمان میریزد!

صحیح البخاری؛ پوشینه اول ؛ شماره 345:

ابوذر روایت کرده است که محمد پیامبر الله ؛ اظهار داشت؛ هنگامی که من در مکه بودم؛ سقف اتاق خانه ام برداشته شد و جبرئیل در اتاق فرود آمد وسینه مرا پاره کرد و آنرا با آب زمزم شستشو داد. سپس؛ محتویات یک سینی طلایی را که پر از عقل و ایمان بود؛ در سینه من ریخت و پارگی آنرا بست.

دیدارهای محمد با جبرئیل چگونه بود؟ محمد بعضی اوقات جبرئیل را نشسته بر تختی میدید

صحیح بخاری، پوشینه 6 شماره 447

یکبار وقتی که راه میرفتم، ناگهان صدایی از آسمان شنیدم. به بالا نگاه کردم و در شگفت شدم، همان فرشته ای را که مرا در غار حرا دیده بود دیدم. او بر روی یک تخت بین زمین و آسمان نشسته بود. من از او ترسیدم، به خانه آمدم و گفتم مرا بپوشانید، مرا بپوشانید.

در برخی اوقات وقتی محمد وحی میگرفت خود را میپوشانید، یعنی پارچه ای بر سر خود میکشید، در قرآن نیز به این مسئله اشاره شده است، سوره المدثر با «یا ایها المدثر» آغاز میشود، یعنی «ای جامه به سر کشیده!» شاید باورکردنی نباشد ولی قدیمی ترین کتابهای تاریخی مسلمانان، معمولاً جبرئیل را نشسته بر روی یک خر وصف میکنند، در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر، بر پیامبر اسلام نازل میشده است، اگر پیامبر اسلام امروز میزیست لابد جبرئیل را نشسته در اتومبیل رولزرویز میدید.

چون وقت نماز پیشین بود، جبرئیل علیه السلام بیامد و عمامه ای از استبرق در سر داشت و بر استری خنگ (خری سفید) نشسته بود و قطیفه دیباج (لباسی ابریشمی) برافگنده بود، (17)

عایشه همسر محمد نیز فکر کرده بود که محمد دیوانه شده است، او فکر میکرد با زنانش جماع کرده، در حالی که چنین نکرده بود. عایشه دیوانگی را با جادو و طلسم شدن بیان کرده است.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 658:

عایشه روایت کرده است که مردی به نام لبید بن الاعصم از طایفه بنی زریق؛ محمد را سحر می کرد و او را وادار می نمود تصور کند کاری انجام داده که در واقع آن کار از او سر نزده بود.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 660:

عایشه روایت کرده است که پیامبر الله؛ گاهی اوقات سحر و افسون می شد و فکر می کرد با همسرانش همخوابگی کرده؛ در حالیکه در واقع به چنین عملی دست نزده بود….. او در چنین زمانی زیر اثر سحر و افسون قرار می گرفت.

صحیح البخاری؛ پوشینه هفتم؛ شماره 661:

عایشه روایت کرده است؛ محمد پیامبر را چنان سحر و افسون می کردند که او فکر میکرد؛ کارهایی انجام داده که هیچگاه به آن کارها دست نزده بود.

وقتی محمد در بستر مرگ بود و کاغذی خواست تا وصیت کند، عمر گفت به او فشار آمده است و هذیان میگوید، برایش کاغذ نیاورید، این حدیث که به حدیث قرطاس (قرطاس یعنی کاغذ) معروف است  در منابع تاریخی زیادی ذکر شده است. (15)

نتیجه آنکه نه تنها افراد مخالفان محمد فکر میکردند او دیوانه است، بلکه نزدیکان او و حتی خود او نیز فکر میکرده است که دیوانه بوده است، دلایل و شواهد کافی تاریخی برای اینکه محمد یک دیوانه به نظر بیاید وجود دارد، حال پرسش این است که آیا اعراب درست میگفتند؟ دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام، این ویژگیهای محمد را به این نسبت داده است که او دچار به صرع بوده است، دکتر انصاری اینگونه در مورد صرع توضیح داده اند

صرع یک بیماری عصبی است که فرد مبتلا به آن دچار حمله های گاهگاهی میشود. این حمله ها که حالت تشنج در بیمار به وجود می آورد در نتیجه غیر عادی بودن امواج مغزی بوجود می آید. حمله های یاد شده بویژه در نتیجه فعالیت های بیش از اندازه گروهی از سلول های عصبی مغز ایجاد میگردد. این حمله ها به اشکال گوناگون به وجود می آیند که شدید ترین آنها با تشنج های سخت همراه بوده و حالات خفیف آن برخی تغییرات ناچیزی در منش فرد  مبتلا به وجود می آورند که برای دیگران غیر قابل مشاهده بوده و تنها خود بیمار آنرا حس خواهد کرد. بیماری صرع دست کم حاکی از آنست که در هنگام حمله بیماری، مغز از انجام وظیفه عادی باز ایستاده است. چون تمام اعمال و رفتار انسان از مغز او ناشی میشود، میتوان گفت که در هنگام حمله های صرع اندیشه گری و منش انسان به کاستی و بی نظمی خواهند گرائید. یکی از پژوهشگران مینویسد، بیماری صرع با ناتوانی مغزی همراه بوده و در بسیاری از مبتلایان به این بیماری تمایلات جنسی بسیار شدید بوده و سبب خواهد شد که بیمار برای ارضاء تمایلات جنسی خود به برخی اقدامات گستاخانه دست بزند. (16)

شما نیز اگر محمد را از نزدیک میدید و رفتار او را آنچنان که معتبر ترین و کهن ترین کتابهای تاریخی که برخی از آنها قدمتی بیش از هزار و چند صد سال دارند گزارش کرده اند میدید، احتمالاً به همین نتیجه میرسیدید که او یک دیوانه و مجنون است، البته این بستگی به این دارد که شما نیز آدم باهوشی باشید و یا اینکه مانند اعراب اطراف محمد از نادانان و ساده لوحان باشید. اعراب آن دوران مانند امروز نمیتوانستند بگویند «محمد انحراف روانی دارد»، آنها به زبان خود میگفتند «او ساحر، دیو زده، طلسم شده، کاهن و یا مجنون است».  اسلام از زمان محمد تاکنون توسط افراد بسیار زیادی از علما و فقها و فلاسفه گرفته تا ادیبان و غیره غنی سازی شده است. به همین دلیل است که مسلمانان چهره پنهان شده محمد در لابلای تاریخ را نمیبینند و از شناخت تاریخی و دقیق پیامبرشان بیم دارند. آیا به نظر شما اگر خداوند پیامبری را انتخاب کند و بخواهد توسط او پیامی را به شما برساند، او شخصی را که مجنون و دیوانه به نظر میرسد انتخاب میکند؟ آیا یک شخص دیوانه و دچار به صرع که پرت و پلا میگوید میتواند پیام آور خالق کائنات (اگر فرض کنیم وجود داشته باشد) باشد؟ آیا شما از شخصی که دیوانه به نظر میرسیده است، و شواهد تاریخی زیادی بر دیوانگی او شهادت میدهند پیروی میکنید؟ پاسخ این پرسش بر عهده شما!

منابع و توضیحات:

1) http://hakimejan.persianblog.com/1382_6_hakimejan_archive.htm

2) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 134، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 271

3) At-Tabari, Tarikh al-Rasul Wa al-Muluk, Leiden, 1991, I, p. 1152

4) سیرت رسول الله ابن هشام انگلیسی برگ 106، سیرت فارسی پوشینه نخست برگ 209، ترجمه فارسی قصد خودکشی محمد را نقل نکرده است، کلمات داخل پرانتز ترجمه از متن انگلیسی سیرت است.

5) The Kitab al-Tabaqat al-Kabir, «Book of the Major Classes», by Ibn Sa’d, translated by S. Moinal Haq, p. 225

6) همانجا و صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 1 شماره 3.

7) همانجا برگ 212

8) صحیح بخاری پوشینه 6، کتاب 60 شماره 478

9) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 149

10) همانجا، برگ 150

11) همانجا برگ 151

12) برای توضیحات بیشتر به نوشتاری با فرنام قلب جای تفکربخوانید.

13) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینه نخست برگ 211

14) الرحیق المختوم، صفی الرحمن المبارکپوری، نسخه انگلیسی، دانشگاه اسلامی مدینه منوره، برگ 70، این ماجرا در بسیاری از کتابهای تاریخی مهم دیگر نیز آمده است، مثلا نگاه کنید به The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P76

15) تاریخ طبری پوشینه 4 برگ 1320، صحیح بخاری 9.468، 7.573 و 5.716.

16) نگاهی نو به اسلام، دکتر مسعود انصاری، برگ 459.

17) سیرت رسول الله ابن هشام فارسی پوشینهپوشینه دوم برگ 751.

18)  The History of Al Tabari, Volume VI, Muhammad at Mecca, State University of New York Press. P75

تأملّى در برهان صديقين به تقرير علامه طباطبايى

چکیده

چكيده: علاّ مه سيد محمدحسين طباطبايى در حاشيه اسفار, تقريرى از برهان صديقين ارائه داده است كه معمولاً ادعا مى شود اين تقرير علامه, استدلال جديدى است كه وجود خداوند را بدون به كارگيرى اصول فلسفى به اثبات مى رساند, و از اين رو مى توان آن را مصداق كامل (برهان صديقين) دانست. در اين نوشتار نشان مى دهيم كه برهان علامه طباطبايى گرچه تقريرى جديد و ابداعى است, امّا با اشكالات قابل توجهى روبرو است, به گونه اى كه براى بر طرف كردن آنها, به ناچار بايد دست كم سه پيش فرض فلسفى را پذيرفت و بدان اذعان نمود. بر اين اساس, به هيچ روى نمى توان برهان علامه را بى نياز از اصول فلسفى دانست, و مهم تر اين كه برخى از آن پيش فرض ها كاملاً مناقشه آميز هستند.

مقدمه

در سنّت فلسفه اسلامى, گروهى از برهان هاى اثبات واجب با نام (برهان صدّيقين) خوانده شده اند. اين نام را نخستين بار ابن سينا براى تقرير خود از برهان وجوب و امكان به كار برد. از ديدگاه ابن سينا, دو روش كلى براى اثبات خداوند وجود دارد: يك روش اين است كه وجود افعال و مخلوقات واجب (مانند حركت اشيا, نظم عالم و وجود ممكنات) را حد وسط برهان قرار دهيم, و با كمك آنها وجود خداوند را اثبات كنيم. روش ديگر كه به باور ابن سينا مطمئن تر و شريف تر است, اثبات واجب تعالى با تأمل در خود وجود است, بى آن كه نيازى به وساطت افعال و مخلوقات واجب تعالى باشد.

به گفته ابن سينا, صديقين با روش دوم به وجود خداوند پى مى برند, و برهانى كه خود ارائه كرده از مصاديق همين روش است; زيرا به زعم او, در اين برهان براى اثبات واجب از وجود ممكنات استفاده نمى شود و تنها با تأمل در خود وجود ـ از آن جهت كه وجود است ـ نتيجه مطلوب به دست مى آيد.1

پس از ابن سينا, اصطلاح (برهان صديقين) و نيز ايده نهفته در آن, يعنى اثبات واجب الوجود با نظر در خود وجود, مقبوليت فراوان يافت, و تلاش هاى متعددى براى طراحى برهان هايى با اين ويژگى صورت گرفت. براى نمونه, ميرزا مهدى آشتيانى در تعليقه خود بر شرح منظومة, به نوزده برهان مختلف كه با اين هدف تنظيم شده است, اشاره مى كند.2

آخرين تلاش از اين دست, برهانى است كه علامه طباطبايى در جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم و نيز در حاشيه اسفار ارائه كرده است. عبارت علاّمه در اصول فلسفه بسيار كوتاه است و به راحتى نمى توان سير استدلال را در آن تشخيص داد. به همين دليل, اين عبارت به گونه هاى متفاوتى تفسير شده است. از پاورقى شهيد مطهرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم چنين بر مى آيد كه برهان علامه همان برهان صديقين به تقرير ملاصدرا است و به همين دليل, شهيد مطهرى در شرح آن مقدماتى را چون اصالت وجود و وحدت وجود (مطابق ديدگاه صدرايى) بيان مى دارد.3 امّا, آيت اللّه جوادى آملى تفسير شهيد مطهرى را نمى پذيرد و به باور او, برهان ارائه شده در اصول فلسفه و روش رئاليسم, همان استدلال يادشده در حاشيه اسفار است.4

به هر روى, برهان حاشيه اسفار آشكارا استدلالى متفاوت با تقريرهاى پيشين برهان صديقين است, و مى توان آن را يكى از ابداع هاى فلسفى علامه محسوب كرد. در ادامه به بررسى اين برهان مى پردازيم.

برهان علامه در حاشيه اسفار

علامه در ذيل عبارت ملاصدرا: (ان الوجود كمامرّ حقيقة عينيّة) چنين مى نويسد:5

اين حقيقت عينى همان واقعيتى است كه با آن سفسطه را رد مى كنيم و هر موجود با شعورى را ناچار به پذيرش آن مى يابيم. اين واقعيت, در ذات خود بطلان و عدم را نمى پذيرد. حتى فرض بطلان و نبودن آن, مستلزم وجود و تحقق آن است; [توضيح اين كه] اگر فرض كنيم در زمانى خاص, يا براى هميشه همه واقعيت ها باطل و معدوم اند, در اين صورت همه واقعيت ها واقعاً معدوم اند (و به اين ترتيب باز وجود واقعيتى اثبات مى شود). هم چنين اگر سوفيست اشيا را موهوم بپندارد, يا در واقعيت آنها ترديد كند, اشيا نزد او واقعاً موهوم اند, و نيز واقعيت اشيا از ديد او واقعاً مشكوك است (يعنى واقعيت از همان نقطه اى كه انكار مى شود, اثبات مى گردد), و حال كه اصل واقعيت در ذات خود پذيراى بطلان و عدم نيست, پس واجب بالذات است. بنابراين, واقعيتى وجود دارد كه واجب بالذات است و اشيايى كه واقعيت دارند, در واقعيت داشتن خود نيازمند آن واجب بالذات هستند و وجودشان قائم به او است, و از اين جا براى انديشمند آشكار مى گردد كه اصل وجود داشتن واجب بالذات براى هرانسانى ضرورى (بديهى) است, و براهينى كه وجود واجب بالذات را اثبات مى كنند در حقيقت تنبيه هستند.

از ديدگاه آيت اللّه جوادى آملى, اين برهان بدون به كارگيرى اصول فلسفى(همچون اصالت وجود, وحدت وجود و تشكيك در وجود), وجود واجب را به عنوان اولين مسئله فلسفه الاهى مطرح مى سازد و از اين رو, مصداق كامل برهان صديقين به شمار مى رود.6

عبارت حاشيه اسفار گرچه از عبارت اصول فلسفه و روش رئاليسم كمى مفصل تر است, ولى باز هم بدون ايجاز و ابهام نيست. براى بررسى اين برهان, نخست بايد ملاحظه نمود كه اولين مقدمه اى كه علامه به كار مى گيرد چيست. شايد گمان شود كه علامه ابتدا مى پذيرد كه وجود حقيقتى عينى است و ديگر مراحل برهان را بر اين مقدمه استوار مى سازد; چرا كه تعليقه علامه در ذيل جمله (ان الوجود حقيقة عينيّه) بيان شده است, و واژه (هذه) در آغاز تعليقه به (حقيقة عينية) اشاره دارد.

اگر اين برداشت صحيح باشد, برهان علامه ديگر بى نياز از اصول فلسفى نيست, بلكه دست كم بر اصالت وجود مبتنى است; زيرا اين كه وجود حقيقتى عينى است نه امرى اعتبارى, بيان ديگرى از اصالت وجود است.

اما به نظر مى رسد گمان ياد شده نادرست است; چرا كه علامه در آغاز تعليقه, مبدأ خويش را ردّ سفسطه قرار مى دهد. سفسطه در اين جا به معناى انكار كلّى واقعيت, يا شك در اصل واقعيت (يعنى ترديد در گزاره (واقعيتى وجود دارد)) است. براى عبور از سفسطه همين مقدار كافى است كه بپذيريم واقعيتى وجود دارد. آشكار است كه بحث از اصالت وجود يا اصالت ماهيت, پس از پذيرش اصل واقعيت مطرح مى شود. بنابراين, همان گونه كه آيت اللّه جوادى يادآور مى شود, اين برهان بر اصالت وجود (و ديگر اصول فلسفى) مبتنى و استوار نشده است, بلكه مبدأ آن گزاره (واقعيتى وجود دارد), است.

حال, با توجه به اين نكته, هسته اصلى برهان علامه را مى توان در دو مرحله چنين تقرير كرد:

مرحله اول: گزاره (واقعيتى وجود دارد), بى آن كه جهت ضرورت به آن افزوده شود, يك گزاره بديهى است. افزون بر اين, اگر جهت ضرورت را به آن بيفزاييم, باز هم گزاره به دست آمده (يعنى (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد)) صادق است.7
از ديدگاه آيت اللّه جوادى, صدق گزاره اخير نيز بديهى است, و تصور آن براى تصديق به آن كفايت مى كند.8 البته او به تبع علامه, استدلالى را نيز براى اين گزاره ارائه مى دهد, ولى به باور آيت اللّه جوادى چنين استدلالى در حقيقت تنبيه است. اين سخن را نمى توان پذيرفت; زيرا آن چه ما به صورت بديهى درك مى كنيم, وجود خود, حالات ذهنى خود و (مطابق برخى نظريات) محسوسات است, آن هم در جهان بالفعل, نه در همه جهان هاى ممكن. بنابراين, تصديق به اين كه در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود دارد, نمى تواند مستند به بداهت باشد.

در هر حال, استدلال علامه براى گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) را مى توان با اندكى فاصله گرفتن از زبان علامه, به صورت برهان خلف چنين بازنويسى كرد:
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.

(1) بنابراين, جهان ممكنى مانندW هست كه در آن هيچ واقعيتى وجود ندارد.
(2) در اين صورت, در W واقعاً (و نه به صورت اعتبارى, يا خيالى و يا وهمى) واقعيتى وجود ندارد.
(3) بنابراين در W واقعيتى وجود دارد.
(3) با (1) تناقض دارد, پس فرض استدلال نادرست است و به اين ترتيب اثبات مى شود كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.
مرحله دوم: حال كه در مرحله پيش اثبات شد ضرورتاً واقعيتى وجود دارد, بى درنگ مى توان نتيجه گرفت كه دست كم يك واقعيت واجب الوجود, موجود است; زيرا منظور از (واجب الوجود) واقعيتى است كه ضرورتاً وجود دارد. در ادامه, به بررسى دو مرحله استدلال علامه مى پردازيم.

بررسى مرحله اول برهان

در نگاه نخست, مشكل اين مرحله گذر از (2) به (3) است. در اين جا علامه از كاربرد واژه (واقعاً) وجود واقعيتى را نتيجه گرفته است. شايد گفته شود كه اين استنتاج نامعتبر و برخاسته از كژتابى و دقيق نبودن زبان عُرفى است; وقتى كه براى نمونه, مى گوييم: (سيمرغ واقعاً وجود ندارد), وجود واقعيتى را تصديق نمى كنيم, بلكه اتفاقاً وجود چيزى (يعنى سيمرغ) را نفى مى كنيم. به همين ترتيب گزاره (در W, واقعاً واقعيتى وجود ندارد), وجود واقعيتى را نتيجه نمى دهد. بر اين اساس نمى توان از (2) به (3) رسيد.

شايد بتوان اين اشكال را با استناد به برخى از تقريرهاى نظريه مطابقت در صدق و يا نظريه صدق ساز9 برطرف نمود. براساس نظريه مطابقت, صدق هر گزاره (يا برخى از انواع گزاره ها), به معناى مطابقت آن با واقعيت است. بنابراين, به ازاى هر گزاره صادق (يا دست كم برخى گزاره هاى صادق), واقعيتى وجود دارد كه مطابَق آن به حساب مى آيد. تقريرهاى بسيار متفاوتى از نظريه مطابقت ارائه شده است. براى تكميل مرحله اول برهان, به نظريه اى نياز داريم كه داراى دو ويژگى باشد:

الف) حدّاكثرى باشد; يعنى براساس آن, صدق همه گزاره ها, حتى گزاره هاى سالبه (و به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه) به معناى مطابقت باشد.10
ب) صدق را به معناى مطابقت با عالم وجود (يعنى با برخى موجودات) تلقى كند, نه مطابقت بانفس الامر (به معناى اعم از وجود).
چنين نظريه اى را مى توان نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود ناميد و به شكل زير صورت بندى كرد:
به ازاى هر گزاره صادق, شيئى وجود دارد كه صدق آن گزاره, به واسطه مطابقت با آن شيىء است.
با پذيرش اين نظريه مى توان مرحله اول برهان را اين گونه بازسازى كرد:
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد.

(1) بنابراين جهان ممكنى مانند W هست كه در آن هيچ واقعيتى وجود ندارد.
(2) پس گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در W صادق است.
(3) بنابراين, (با توجه به نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود) واقعيتى در W وجود دارد كه مطابَق گزاره ياد شده است.
(3) با (1) منافات دارد, بنابراين فرض استدلال نادرست است.11

بنابراين, پرسش اصلى در بررسى مرحله اول برهان اين است كه نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود تا چه اندازه پذيرفتنى است؟ نظريه مطابقت (در شكل كلّى آن) در برخى موارد, كاملاً ارتكازى و معقول مى نمايد; مانند گزاره هاى حمليِ موجبه اى كه در موضوع و محمول آنها مفهوم (عدم) به كار نرفته باشد. اما در ديگر موارد, از جمله گزاره هاى سالبه (به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه) يا گزاره هايى كه در موضوع يا محمول آنها مفهوم (عدم) به كار رفته باشد, مسئله به اين روشنى نيست. براى مثال, گزاره (سيمرغ وجود ندارد) (يا گزاره (سيمرغ معدوم است)) را در نظر بگيريد. اين گزاره صادق است, ولى با چه موجود يا موجوداتى مطابقت دارد؟

طرفداران نظريه مطابقت, براى حل مشكلاتى از اين دست, اصلاحاتى را در اين نظريه اعمال كرده اند و در نتيجه, تقريرهاى متفاوتى از نظريه مطابقت پديد آمده است. در ادامه چهار راه حل متفاوت را براى مسئله صدق در گزاره هاى سالبه گزارش مى كنيم. چنان كه خواهيم ديد, تنها برخى از اين راه حل ها با نظريه حدّاكثرى مطابقت با عالم وجود, سازگار است.

الف) مطابقت نفس الامرى

در سنّت فلسفه اسلامى, نظريه مطابقت كاملاً مسلم و مقبول بوده است و در حقيقت يكى از مؤلفه هاى اصلى ديدگاه رئاليستى فيلسوفان مسلمان به شمار مى رود. راه حلى كه در اين سنت براى مسئله صدق گزاره هاى سالبه (و گزاره هايى كه در موضوع يا محمول آنها مفهوم (عدم) به كار رفته) مطرح مى شود, نظريه مطابقت نفس الامرى است. براساس اين ديدگاه, همه گزاره ها يا تصديقات صادق, به واسطه مطابقت با چيزى صادق اند, ولى مطابَق آنها گاه وجود خارجى است, گاه وجود ذهنى و گاهى نفس الامر. نفس الامر (به معناى خاص كلمه) ظرفى است كه مطابَق گزاره هايى چون (سيمرغ معدوم است), (عدم علت, علت عدم معلول است) و… در آن تقررّ دارد.12

اصولاً متفكران مسلمان هر گاه نمى توانند صدق پاره اى از گزاره ها را بر حسب مطابقت با وجود ذهنى يا خارجى تبيين كنند (يا وجودشناسى آنها چنين اجازه اى را نمى دهد), از فرضيه نفس الامر كمك مى گيرند. به اين ترتيب, ادعا مى شود كه مطابَق گزاره هايى كه موضوع آنها امورى معدوم يا ممتنع است, گزاره هايى كه موضوع آنها ماهيت (من حيث هى هى) است, قضاياى حقيقيّه, گزاره هاى اخلاقى و چه بسا موارد ديگر در اين عالَم قرار دارد.13
در سنّت فلسفه اسلامى, تعبيرها و ديدگاه هاى متفاوتى درباره نفس الامر وجود دارد, ولى معمولاً اين آراء به صورت كامل و دقيق, صورت بندى و پرداخت نشده اند. در نوشتار حاضر, امكان بررسى (هر چند مختصر) نظريه مطابقت نفس الامرى فراهم نيست, از اين رو تنها به يك نكته كه با موضوع اين نوشتار ارتباط دارد, اشاره مى كنيم. مى توان آراى مربوط به نفس الامر را در دو دسته كلّى جاى داد: ديدگاه استقلالى و ديدگاه تبعى. مطابق ديدگاه استقلالى, نفس الامر عالَمى متمايز از عالَم وجود (خارجى و ذهنى) است, و ساكنان آن عالَم از گونه اى تقرر و ثبوت برخوردارند كه به وجود خارجى يا ذهنى باز نمى گردد. به نظر مى رسد شهيد صدر از چنين ديدگاهى دفاع مى كند. به باور او, لوحِ واقع گسترده تر از لوح وجود است و مطابَق برخى گزاره ها (مانند گزاره هايى كه در آن حكم به حُسن و قُبح اخلاقى مى شود) در لوح واقع تقرر دارد.14 براساس اين ديدگاه, مى توان گفت مطابق (سيمرغ وجود ندارد) در لوح واقع يا همان عالَم نفس الامر متقرر است, به گونه اى كه صدق اين گزاره, مستلزم وجود شيئى در عالم وجود (خارجى و ذهنى) نيست.

ديدگاه استقلالى با مشكل مهمى مواجه است, و آن اين كه (ثبوت), (تقرر), (تحقق), (شيئيت) و (واقعيّت), همگى مساوق يا مترادف با (وجود) هستند. از اين رو تفكيك ميان آنها صحيح به نظر نمى رسد.15
براساس ديدگاه تبعى, ساكنان عالم نفس الامر ثبوت تبعى دارند; يعنى به تبع وجود خارجى متقرر هستند. اين نظريه تلاش دارد به گونه اى عالم نفس الامر را به عالم وجود ارجاع دهد و به اين ترتيب از اشكال ياد شده بر ديدگاه استقلالى رهايى جويد. مهم ترين طرفدار اين ديدگاه, علامه طباطبايى است. به باور او, به ازاى هر گزاره نفس الامرى (مانند (عدم علت, علت عدم معلول است)), گزاره صادق ديگرى (مانند (وجود علت, علت وجود معلول است)) هست كه با عالم وجود مطابقت دارد و مطابَق گزاره اول به تبع مطابَق گزاره دوم موجود است.16

اين ديدگاه نيز با مشكلاتى مواجه است. حتى اگر بتوان نظريه علامه را درباره گزاره هايى چون (عدم علت, علت عدم معلول است) پذيرفت, در مورد ديگر گزاره ها ناكارآمد مى نمايد. براى نمونه, مثال تكرارى (سيمرغ معدوم است) را در نظر بگيريد! مطابَق اين گزاره به تبع چه واقعيت موجودى تقرر دارد؟
حال, با صرف نظر از مشكلات دو ديدگاه ياد شده, به اين پرسش مى پردازيم كه اين دو رويكرد چه تأثيرى در مرحله اول برهان علامه دارند.

آشكار است كه براساس ديدگاه استقلالى, استدلال مرحله اول تمام نيست. بند (2) استدلال اين بود كه گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در جهان ممكن W صادق است. مطابق ديدگاه استقلالى, صدق اين گزاره تنها مستلزم آن است كه مطابَقى در عالم نفس الامر (نه در عالم وجود) داشته باشد. بنابراين نمى توان از (2) به (3) (وجود واقعيتى در W) رسيد. نتيجه اين است كه در W هيچ واقعيتى وجود ندارد, ولى برخى از امور نفس الامرى (از جمله مطابَق (هيچ واقعيتى وجود ندارد)) متقرّرند, و اين هيچ تناقضى را در پى ندارد. البته در صورت پذيرش ديدگاه استقلالى, مى توان با استدلالى مشابه استدلال مرحله اول, گزاره (ضرورتاً چيزى تقرّر دارد) را اثبات نمود (منظور از (تقرر) در اين جا, اعم از وجود و تقرّر نفس الامرى است):
فرض: چنين نيست كه ضرورتاً چيزى تقرر دارد.

(1) بنابراين جهان ممكنى مانند W هست كه در آن هيچ چيز تقرّر ندارد.
(2) پس گزاره (هيچ چيزى تقرّر ندارد) در W صادق است.
(3) بنابراين, (با فرض ديدگاه استقلالى درباره نفس الامر) چيزى در W تقرّر دارد كه مطابَق گزاره ياد شده است.
(3) با (1) منافات دارد. بنابراين, فرض استدلال نادرست است.

روشن است كه گزاره (ضرورتاً چيزى تقرر دارد) از گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) ضعيف تر است. اثبات گزاره اول براى برهان صديقين به تقرير علامه كافى نيست; زيرا بر فرض كه مرحله دوم برهان را بپذيريم, از گزاره اول تنها مى توان تقرر يك واجب التقرّر را نتيجه گرفت, نه وجود يك واجب الوجود را (به خاطر داشته باشيد كه مطابق ديدگاه استقلالى, تقرر نفس الامرى مجزا و مستقل از وجود است).
اما چنان چه ديدگاه تبعى صحيح باشد, استدلال مرحله اول معتبر است; زيرا در اين صورت, صدق گزاره هاى نفس الامرى نيز مستلزم آن است كه واقعيتى در عالم وجود تحقق داشته باشد. ولى همان گونه كه گذشت, مشكل ديدگاه تبعى اين است كه نمى تواند تبيين مناسبى براى صدق گزاره هاى هليه بسيطه سالبه, ارائه دهد.

ب) مطابقت با امر واقع منفى

در يك تقسيم بندى كلى, مى توان تقريرهاى گوناگون نظريه مطابقت را به دو دسته تقسيم كرد: تقريرهاى مبتنى بر شىء17 و تقريرهاى مبتنى بر امر واقع.18
نظريه مطابقت مبتنى بر شىء در سنّت فلسفه اسلامى و نيز در فلسفه مغرب زمين تا پيش از قرن بيستم رواج داشت. در اين نظريه پارادايم اصلى جملات يا گزاره هاى حمليِ موجبه است. اين گزاره ها در صورتى صادق اند كه موضوع و محمول, هر دو از شىء واحدى در عالم خارج حكايت كنند. براى نمونه, گزاره (خورشيد داغ است) مطابق با خارج است, زيرا شىء واحدى وجود دارد كه هم مصداق (خورشيد) است و هم مصداق (داغ).
نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع در اوايل قرن بيستم مطرح شد و از مهم ترين مدافعان آن مى توان مور, راسل, ويتگنشتاين اول و آرمسترانگ را نام برد. براساس اين ديدگاه, صدق گزاره به معناى مطابقت آن با يك امر واقع است. امور واقع, يك مقوله وجودشناختى مستقل و متمايز از اشيا, صفات و گزاره ها به شمار مى رود. براى مثال, مطابق گزاره (خورشيد داغ است), نه خورشيد است و نه صفت داغى, بلكه يك واقعيت (امر واقع) است; يعنى اين واقعيت كه خورشيد داغ است. در اين جا سه هويت متمايز داريم: خورشيد, صفت داغى و اين امر واقع كه خورشيد داغ است. هر امر واقع يك هويت ساختارمند است كه در مورد جملات حملى موجبه (مانند مثال ياد شده), از يك شىء(خورشيد) و يك صفت (داغى) تشكيل شده, ولى قابل تحويل به آنها نيست.19
براساس نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, بسيار ساده تر از ديدگاه مبتنى بر شىء مى توان مسئله صدق را در گزاره هايى همچون (سيمرغ معدوم است) تبيين كرد. براساس نظريه مبتنى بر شىء, براى صدق اين گزاره بايد شيئى در عالم موجود باشد كه هم مصداق (سيمرغ) باشد و هم مصداق (معدوم). اما آشكار است كه اوّلاً مصداق داشتن سيمرغ درست همان چيزى است كه گزاره نفى مى كند و ثانياً(معدوم) نمى تواند مصداق داشته باشد. براى رهايى از چنين مشكلاتى بود كه متفكران مسلمان نظريه نفس الامر را به ميان آوردند و قائل شدند كه مصداق (معدوم) در عالم نفس الامر تقرر دارد, و در آن جا با مصداق (سيمرغ) متحد است. اما بنابر نظريه مبتنى بر امر واقع, لازم نيست براى (سيمرغ) و (معدوم) مصداقى فرض كنيم, بلكه مى توان گفت مطابَق گزاره, يك امر واقع است, يعنى اين امر واقع (يا اين واقعيت) كه سيمرغى وجود ندارد. اين امر واقع يكى از موجودات عالم است, و دقيقاً به همان معنايى كه خورشيد, درخت, داغى و… وجود دارند, وجود دارد; ليكن از سنخ اشيا يا صفات نيست, بلكه به مقوله وجودشناختى متمايزى تعلق دارد. به ديگر سخن, سيمرغ وجود ندارد, ولى اين امر واقع كه سيمرغ موجود نيست, وجود دارد و ميان اين دو گفته تناقض نيست.

چنين امور واقعى را كه مطابَق گزاره هاى سالبه تلقى مى شوند, معمولاً امور واقع منفى مى نامند. مشهورترين طرفدار امور واقع منفى, برتراند راسل در نظريه (اتميسم منطقى) است.

آشكار است كه باپذيرش امور واقع منفى به عنوان يكى از موجودات عالم, ديگر نيازى به فرض عالم نفس الامر نداريم و افزون بر اين, اگر بپذيريم كه به ازاى هر گزاره سالبه صادق, يك امر واقع منفى وجود دارد, استدلال مرحله اول تمام خواهد بود.

جالب توجه است كه بيشتر طرفداران رويكرد مبتنى بر امر واقع, وجود امر واقع منفى را انكار مى كنند. البته, آنها اذعان دارند كه پذيرش چنين هوياتى مستلزم تناقض نيست, ولى به باور آنان, اين ديدگاه غريب و دور از فهم متعارف است و افزون بر اين, به متافيزيك بسيار انبوهى مى انجامد. براى مثال, درباره يك كتاب مى توان بى نهايت جمله سالبه صادق بيان كرد: (جِرم اين كتاب يك كيلوگرم نيست), (جرم اين كتاب دو كيلوگرم نيست), و… اگر بنا باشد به ازاى هر گزاره سالبه صادق, يك امر واقع منفى داشته باشيم, با بى نهايت امر واقع در ارتباط با هر شىء خاصى روبرو خواهيم بود.20

از اين رو, تلاش هايى در چارچوب نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, صورت گرفته است تا صدق گزاره هاى سالبه, بدون توسل به امر واقع منفى تبيين گردد. راه حل هاى (ج) و (د), نمونه اى از اين تلاش ها است.

ج) اختصاص نظريه مطابقت به گزاره هاى اتمى

براساس نظريه ويتگنشتاين (در رساله منطقى ـ فلسفى) تنها صدق گزاره هاى اتمى مستلزم وجود يك امر واقع است و صدق گزاره هاى مركب (از جمله گزاره هاى سالبه) بر حسب ساختار منطقى گزاره و ارزش صدق مؤلفه هاى اتمى آن به صورت بازگشتي21 تبيين مى شود. براى مثال, فرض كنيدP يك گزاره اتمى است. اگر امر واقعى به ازاى P موجود باشد, P صادق خواهد بود. در غير اين صورت, ~P صادق است, ولى ديگر امر واقعى به ازاى ~P وجود ندارد. به ديگر سخن, شرط صدق ~P اين است كه امر واقعى به ازاى P موجود نباشد, نه اين كه امر واقعى متناظر با ~P وجود داشته باشد.22

آشكار است كه اگر چنين ديدگاهى را بپذيريم, استدلال مرحله اول ناتمام خواهد بود; زيرا گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) گزاره اى سالبه و غير اتمى است, از اين رو صدق آن مستلزم وجود واقعيتى در عالم نيست.23

ديدگاه ياد شده اين مزيت را دارد كه امور واقع عجيبى چون امور واقع منفى و فصلى را كنار مى نهد, ولى در برابر نمى تواند ارتكازات رئاليستى را به صورت كامل ارضا كند; چرا كه بنا به ارتكاز, صدق هر گزاره (حتى گزاره هاى مركب) به واسطه مطابقت آن با عالم خارج است.

د) مطابقت با امر واقع درجه دوم

اين نظريه از آن آرمسترانگ است. البته, او ديدگاه خود را در قالب نظريه صدق ساز24 مطرح مى كند, نه نظريه مطابقت. ولى مى توان نظريه صدق ساز را گونه اى خاص از نظريه مطابقت دانست.25 ديدگاه او, موضعى, بينابين, ميان موضع راسل و ويتگنشتاين اول به حساب مى آيد, گرچه در مجموع به راسل نزديك تر است. او از يك سو, معتقد است كه به ازاى هر گزاره صادق, حتى گزاره هاى سالبه, يك امر واقع وجود دارد كه آن گزاره را صادق مى سازد,26 و از سوى ديگر, وجود امور واقع منفى را نمى پذيرد. به باور او, صدق ساز گزاره هاى سالبه, امور واقع درجه دوم هستند. براى نمونه, گزاره (احمد پرواز نمى كند) را در نظر بگيريد و فرض كنيد كه همه صفات ايجابى احمد, A1 تا An باشد. طبيعتاً پرواز كردن (كه يك صفت ايجابى است) در ميان اين صفات نيست. از ديدگاه آرمسترانگ, صدق ساز گزاره ياد شده, اين امر واقع است كه A1 تا An, همه صفات ايجابى احمد هستند.27 اين امر واقع را مى توان به صورت ديگر نيز بيان كرد: صفات ايجابى احمد, منحصر در A1 تا An است.

آرمسترانگ درباره گزاره هاى هليه بسيطه سالبه نيز تحليل مشابهى ارائه مى دهد. گزاره (سيمرغ وجود ندارد) را ملاحظه كنيد! چنان چه B1 تا Bn همه پرندگان (موجود) عالم باشند, آشكار است كه هيچ يك از آنها صفات ويژه سيمرغ را ندارند. به باور آرمسترانگ, صدق ساز گزاره ياد شده اين امر واقع است كه B1 تا Bn همه پرندگان عالم هستند.28
اگر همچون آمسترانگ بپذيريم كه صدق هر گزاره اى مستلزم وجود يك امر واقع است, بديهى است كه مى توانيم در استدلال مرحله اول, بند (3) را از بند (2) نتيجه بگيريم. به ديگر سخن, براساس تحليل آرمسترانگ, فرض هر گونه صدق ساز براى گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) به تناقض مى انجامد.

تا اين جا چهار نظريه مختلف را درباره صدق گزاره هاى سالبه گزارش كرديم. قضاوت ميان اين نظريات به هيچ وجه آسان نيست. مرحله اول برهان علامه تنها براساس برخى از اين نظريات (يعنى ديدگاه تبعى درباره نفس الامر, نظريه مطابقت با امر واقع منفى, و نظريه مطابقت با امر واقع درجه دوم) تمام است, ولى بر اساس ديدگاه هاى ديگر (ديدگاه استقلالى درباره نفس الامر, و اختصاص نظريه مطابقت به گزاره هاى اتمى) استدلال علامه معتبر نيست.
نكته قابل توجه اين است كه اگر نظريه مطابقت حداكثرى با عالَم وجود را بپذيريم (چه در قالب ديدگاه تبعى درباره نفس الامر, و چه در چارچوب آراى راسل يا آرمسترانگ), مى توانيم مدعاى علامه را در مرحله اول برهان به روش بسيار ساده ترى اثبات كنيم. به ازاى هر گزاره دل خواهِ P, گزاره P Pغ~ در همه جهان هاى ممكن صادق است. بنابراين, در همه جهان هاى ممكن واقعيتى وجود دارد كه گزاره Pغ~P با آن مطابقت دارد. به اين ترتيب گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) اثبات مى شود. حتى اگر نظريه مطابقت را درباره اين همانگويى ها (مانند Pغ~P) نپذيريم, مى توانيم بگوييم به ازاى هر جهان ممكن W, يا P در آن جهان صادق است يا ~P, و در هر دو حالت واقعيتى در W وجود دارد كه گزارهP يا گزاره ~P را صادق مى سازد.

گذشته از همه اينها و با صرف نظر از نظريه مطابقت حداكثرى با عالم وجود, شايد بتوان مدّعاى مرحله اول را به شيوه هاى ديگر نيز اثبات نمود. در سنّت فلسفه تحليلى, استدلال هاى مختلفى براى ضرورى بودن هوياتى همچون كليات, اعداد, مجموعه ها, گزاره ها و… ارائه شده است. هر كدام از اين استدلال ها پذيرفته شود, گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) اثبات مى گردد.

بررسى مرحله دوم برهان

در مرحله دوم برهان مشكلى اساسى به چشم مى خورد. علامه در اين مرحله تلاش دارد از گزاره (1) (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) گزاره (2) (دست كم يك واجب الوجود وجود دارد) را نتيجه بگيرد. طبق تعريف, واجب الوجود يعنى واقعيتى كه ضرورتاً وجود دارد. بنابراين گزاره (2) معادل و مترادف است با (3) (واقعيتى هست كه ضرورتاً وجود دارد). مشكل اين جا است كه استنتاج گزاره (3) از گزاره (1) معتبر نيست. گزاره (1) اصطلاحاً داراى (ضرورت جمله) است, ولى گزاره (3) (ضرورت شىء ) را بيان مى كند. نمى توان ضرورت شيئى را از ضرورت جمله استنتاج كرد, گر چه عكس آن (استنتاج ضرورت جمله از ضرورت شىء ) امكان پذير است. تفاوت اين دوگونه ضرورت به ترتيب ميان نماد ضرورت و سور باز مى گردد. چنان چه واژه (ضرورتاً) پيش از سور به كار رود, ضرورت جمله به دست مى آيد, ولى اگر پس از آن ظاهر شود, گزاره داراى ضرورت شىء خواهد بود.29
مشكل ياد شده را مى توان با استفاده از ابزار جهان هاى ممكن چنين توضيح داد: براى صدق گزاره (1) كافى است كه در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود داشته باشد, گرچه با واقعيت موجود در جهان ديگر متفاوت باشد. ولى گزاره (3) تنها در صورتى صادق است كه در همه جهان هاى ممكن, واقعيت يك سانى تحقق داشته باشد.
چگونه مى توان بر اين مشكل غلبه كرد؟ علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى آملى به اين اشكال توجه نداشته اند, و طبعاً پاسخى نيز براى آن فراهم نياورده اند. ولى شايد بتوان به كمك نظريه وحدتِ شخصيِ وجود, خلأ ميان ضرورت جمله و ضرورت شىء را پر كرد و مرحله دوم را به سامان رساند. مطابق اين نظريه, همه موجوات عالم ظهور و تجلى حقيقت واحدى هستند. نظريه ياد شده در تقرير متعارف آن, تنها وحدت همه موجودات عالم بالفعل30 را بيان مى دارد. ولى به نظر مى رسد اگر دلايل اين نظريه پذيرفته شود, وحدت موجودات همه جهان هاى ممكن را اثبات مى كند.

حال اگر نظريه وحدت شخصى وجود, با اين تقرير تعميم يافته پذيرفته شود, به راحتى مى توان از گزاره (1) به گزاره (3) رسيد, زيرا مطابق گزاره (1) در هر جهان ممكنى واقعيتى وجود دارد; و براساس تقرير تعميم يافته وحدت شخصى وجود, همه اين واقعيت ها تجلّى يك موجود يگانه هستند. به اين ترتيب, وجود واقعيت يگانه اى در همه جهان هاى ممكن اثبات مى شود.31

قاعده استلزام

تا اين جا دو مرحله برهان علامه طباطبايى را بررسى كرديم. چنان كه گذشت, براى تكميل هر كدام نيازمند فرضيات ديگرى هستيم. در مرحله اول, به نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود نياز داريم و در مرحله دوم به نظريه تعميم يافته وحدت شخصى وجود. حال, به فرض هر دو نظريه را بپذيريم و هر دو مرحله طى شود; آيا در اين صورت به نتيجه مطلوب خواهيم رسيد؟ پاسخ باز هم منفى است. زيرا مطلوب اثبات واجب الوجود بالذات است, ولى اين دو مرحله تنها وجود يك واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات مى كند.

البته, علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى به اين نكته توجه دارند و از عبارات ايشان قاعده اى برداشت مى شود كه مى توان از آن براى حل ّ اين مشكل بهره گرفت. اين قاعده را مى توان (قاعده استلزام) ناميد واين گونه بيان نمود: اگر عدم شيئى مستلزم وجود آن باشد, آن شىء واجب الوجود بالذات است.32
بايد توجه داشت كه اگر مرحله دوم برهان تكميل نشود, قاعده بالا كمكى به اثبات واجب الوجود بالذات نمى كند; چرا كه مرحله اول تنها بيان مى كند كه كذب گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) مستلزم صدق آن است; ولى نشان نمى دهد كه شيئى هست كه عدم آن مستلزم وجود آن است. براى اين كه بتوان از قاعده استلزام در اين برهان بهره گرفت, نخست بايد نظريه وحدت شخصى وجود را پذيرفت, تا وجود شيئى كه عدمش مستلزم وجودش است, احراز شود, و آن گاه به كمك قاعده استلزام, وجوب ذاتى آن شىء اثبات گردد. بر اين اساس, علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى خود نمى توانند از قاعده استلزام استفاده كنند; زيرا آنها در اين برهان به نظريه وحدت شخصى وجود تمسك نمى كنند.

به هر حال, چنان چه هر سه فرضيه الف) مطابقت حداكثرى با عالم وجود, ب) وحدت شخصى وجود و ج) قاعده استلزام را بپذيريم, مى توانيم برهان علامه را چنين بازسازى كنيم:
1) فرض كنيد حقيقت واحده وجود, موجود نباشد.
2) در اين صورت گزاره (حقيقت وجود, موجود نيست) صادق است.
3) صدق اين گزاره مستلزم آن است كه مطابَقى داشته باشد (بنابر الف).
4) وجود مطابق, مستلزم وجود حقيقت واحده وجود است (بنابرب).
5) براساس بندهاى (1) تا (4), نبودن حقيقت وجود, مستلزم وجود آن است.
6) بنابراين, حقيقت وجود واجب الوجود بالذات است (بنابر ج).

نكته جالب توجه در اين صورت بنديِ برهان, آن است كه براى اثبات ضرورتِ حقيقت وجود, نيازى نيست وجود آن در همه جهان هاى ممكن به صورت مستقيم اثبات شود. همين كه نشان دهيم نبودن حقيقت وجود مستلزم بودن آن است, با كمك قاعده استلزام هم ضرورت حقيقت وجود اثبات مى شود, و هم ذاتى بودن ضرورت آن.
اكنون, پرسش اين است كه قاعده استلزام تا چه اندازه پذيرفته است. علامه طباطبايى و آيت اللّه جوادى هيچ دليلى براى آن ارائه نكرده اند و گويا آن را مسلم و بديهى انگاشته اند. بررسى اين قاعده نيازمند آن است كه مفهوم (استلزام) به خوبى تحليل شود; ولى جداى از ارزيابى مستقيمِ قاعده, به نظر مى رسد مى توان مثال هاى نقضى براى آن مطرح نمود. در اين جا به يك مثال و مورد نقض اشاره مى كنيم; در تنظيم اين مثال از نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود و قواعد مقبول در سنّت فلسفه اسلامى بهره مى گيريم: فرض كنيد صادر اول موجود نباشد, اين فرض مستلزم آن است كه واجب نيز وجود نداشته باشد.33 در اين صورت, گزاره (واجب موجود نيست) صادق خواهد بود. لازمه صدق اين گزاره, وجود مطابَقى براى آن است. اما بنابر دلايل مستقل اثبات واجب (مانند برهان وجوب و امكان) وجود هر شيئى مستلزم وجود واجب است و وجود واجب نيز به نوبه خود مستلزم وجود صادر اول است; زيرا انقطاع فيض از واجب امكان ندارد (و به ديگر سخن, وجود علّت تامه مستلزم وجود معلول است). بنابراين, عدم صادر اول مستلزم وجود آن است.34 از اين رو, طبق قاعده استلزام بايد گفت كه صادر اول واجب الوجود بالذات است, با اين كه آشكارا چنين نيست.

با توجه به اين مثال نقض, به نظر مى رسد قاعده استلزام نادرست است. بنابراين, حتى اگر نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود و نيز نظريه وحدت شخصى وجود پذيرفته شود, برهان علامه طباطبايى تنها واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات مى كند, نه واجب الوجود بالذات را.
شك در وجود واقعيت در برهان علامه طباطبايى

نكته اصلى برهان علامه اين است كه (فرض بطلان و نبودن [واقعيت], مستلزم وجود و تحقق آن است). در بخش هاى پيش, هسته مركزى برهان را با توجه به اين گفته علامه مطرح و بررسى كرديم. علامه افزون بر اين, مطالب ديگرى را نيز در تقرير برهان بيان مى كند: (همچنين اگر سوفيست اشيا را موهوم بپندارد, يا در واقعيت آنها ترديد كند, اشيا نزد او واقعاً موهوم اند, و نيز واقعيت اشيا از ديد او واقعاً مشكوك است, و به اين ترتيب باز وجود واقعيتى اثبات مى شود).

درباره اين بخش از گفتار علامه چه مى توان گفت؟ به نظر مى رسد هر آن چه علامه درصدد است تا به دست آورد (چه موفق باشد و چه ناموفق), در همان هسته مركزى نهفته است; و پيش كشيدن فرضِ شك در واقعيت, نكته خاصى را در بر ندارد, و چيزى به قوت برهان نمى افزايد.
براى آشكار شدن اين مدعا, نخست بايد مراد علامه را از عبارت ياد شده دريافت. به ظاهر, منظور علامه اين است كه وقتى سوفيست در وجود واقعيت شك مى كند, باز هم واقعيتى را به ناچار مى پذيرد. و اين واقعيت همان شك او است.35

اين مطلب, همان استدلال معروف عليه شكاكيت كلى است. اكنون پرسش اين است كه آيا از چنين استدلالى مى توان براى اثبات گزاره (ضرورتاً واقعيتى وجود دارد) بهره برد؟ پاسخ منفى است. براى اثبات اين گزاره بايد نشان داد در همه جهان هاى ممكن واقعيتى وجود دارد; ولى استدلال بالا تنها نشان مى دهد كه سوفيست ملزم است وجود واقعيتى را در جهان بالفعل بپذيرد. فرض كنيد شخصى در اصل وجود واقعيت در يك ميليون سال پيش ترديد داشته باشد. مطابق استدلال بالا, او ناچار است بپذيرد كه ترديد او واقعيت دارد. اما در اين صورت وجود واقعيتى در زمان حال اثبات مى شود, نه در يك ميليون سال پيش. به همين ترتيب, اگر كسى شك داشته باشد كه در جهان ممكن W واقعيتى وجود دارد, براساس استدلال فوق ناگزير مى شود وجود واقعيتى (يعنى شك خود) را در جهان بالفعل بپذيرد, نه در جهان W. با اين كه در همين مثال, اگر به جاى تكيه بر واقعيت داشتن شك بر صدق گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) در جهان W تكيه كنيم, وجود واقعيتى در W اثبات مى شود.

بنابراين, اين بخش از استدلال علامه, بسيار ضعيف تر از هسته مركزى برهان اوست و ضرورى بودن گزاره (واقعيتى وجود دارد) را به معنايِ معرفتيِ ضرورت (يعنى بداهت و پيشينى بودن باور به گزاره) اثبات مى كند, نه به معناى متافيزيكى آن(يعنى صدق گزاره در همه جهان هاى ممكن).

نتيجه گيرى

در اين نوشتار نشان داديم كه به خلاف گفته شارحان آثار علامه طباطبايى, برهان او بى نياز از پيش فرض هاى فلسفى نيست, بلكه براى تكميل آن به سه فرضيه فلسفى نياز داريم: 1) نظريه حداكثرى مطابقت با عالم وجود, 2) نظريه تعميم يافته وحدت شخصى وجود و 3) قاعده استلزام (هر آن چه عدمش مستلزم وجودش باشد, واجب الوجود بالذات است).

بدون استناد به فرضيه سوم, برهان علامه تنها مى تواند وجود يك واجب الوجود (به قول مطلق) را اثبات كند, نه يك واجب الوجود بالذات را و بدون پذيرش دو فرضيه نخست, اثبات همين مطلب نيز امكان پذير نيست. بنابراين, به هيچ رو نمى توان ادعا كرد برهان علامه طباطبايى وجود واجب را به عنوان نخستين مسئله فلسفى مطرح مى سازد و مصداق كاملى براى برهان صديقين (اثبات واجب بانظر در ذات او) است.
گذشته از اين, هر سه فرضيه ياد شده مناقشه آميز هستند. نظريه اول را شايد بتوان پذيرفت. امّا, نظريه دوم با ترديدهايى جدّى مواجه است و بسيارى از متفكران مسلمان آن را انكار مى كنند. قاعده استلزام نيز با مثال نقض مواجه است و از اين رو نادرست است.

پى نوشت ها

1. الاشارات و التنبيهات, ج 3, ص 66. درباره اين كه آيا برهان ابن سينا را مى توان برهان صديقين دانست, نك: تعليقه ميرزا مهدى آشتيانى بر شرح منظومه, ص 489; اسفار, ج 6, ص 26 ـ 27.
2. تعليقه ميرزا مهدى آشتيانى بر شرح منظومه, ص 497ـ 489.
3. مجموعه آثار شهيد مطهرى, ج6, ص 988 ـ 990.
4. به هرروى, برهان حاشيه اسفار آشكارا استدلالى متفاوت با تقريرهاى پيشين برهان صديقين است, و مى توان آن را يكى از ابتكارات علامه طباطبائى به حساب آورد. در ادامه به بررسى اين برهان مى پردازيم.
5. نك: ملاصدرا, اسفاراربعة, ج 6, ص 14 ـ 15 لازم به ذكر است كه تأكيدها در ترجمه سخن علاّمه از نويسنده است.
6. تبيين براهين اثبات خدا, ص 216.
7. در اين جا ارائه توضيحى درباره مفهوم (ضرورت) مناسب مى نُمايد. از ديدگاه فيلسوفان مسلمان, سه مفهوم (ضرورت), (امكان) و (امتناع), بديهى و بى نياز از تعريف اند, به گونه اى كه تلاش براى تعريف هر سه با هم, به دور مى انجامد (براى نمونه, نك: اسفار, ج 1, ص 83, نهاية الحكمة, ج1, ص 171ـ 170 تعليقه نهاية ص 73). با وجود اين, برخى تصريح كرده اند كه مفهوم (ضرورت) آشكارتر از دو مفهوم ديگر است و از اين رو, چنان چه بنابر تعريف كردن باشد, بايد دو مفهوم ديگر را براساس ضرورت تعريف نمود (المشارع و المطارحات, ص211ـ 210).
در سنّت فلسفه تحليلى, معمولاً (ضرورت) بر حسب جهان هاى ممكن تبيين مى شود: گزاره P ضرورتاً صادق است, اگر و تنها اگر در همه جهان هاى ممكن صادق باشد. به صورت تقريبى مى توان گفت منظور از يك جهان ممكن, مجموعه اى حداكثرى از شرايط و وضعيت هايى است كه مى تواند پديد آيد, گرچه در واقع پديد نيامده باشد. البته درباره جايگاه متافيزيكى جهان هاى ممكن (اين كه آيا جهان هاى ممكن وجود دارند يا نه؟ و اگر وجود دارند, امورى انتزاعى هستند يا عينى؟) آراى متفاوتى در سنّت فلسفه تحليلى مطرح شده است.
بنابر آنچه گفته شد, شايد در نگاه نخست چنين به نظر برسد كه فيلسوفان مسلمان و فيلسوفان تحليلى, در دو جهت متفاوت حركت مى كنند, فيلسوفان مسلمان, امكان را بر حسب ضرورت و فيلسوفان تحليلى ضرورت را بر حسب امكان, توضيح مى دهند. ولى در سطحى عميق تر, اتفاق نظرى ميان اين دو سنّت فلسفى به چشم مى خورد; از ديدگاه فيلسوفان تحليلى (جداى از اختلافاتى كه درباره جايگاه وجودشناختى جهان هاى ممكن, با يك ديگر دارند) جهان هاى ممكن ابزار مفهومى مناسبى است كه با كمك آن مى توان روابط گوناگون ميان گزاره هاى موجّهه را به خوبى نشان داد. در سنّت فلسفه اسلامى نيز گاه به صورت تلويحى, از ابزار جهان هاى ممكن براى ايضاح و توجيه گزاره هاى ضرورى استفاده شده است.
ييك نمونه بارز اين مطلب, مسئله حاضر (برهان صديقين به تقرير علامه طباطبايى) است. آيت اللّه جوادى ـ به پيروى از علامه طباطبايى ـ براى اثبات اين كه ضرورتاً واقعيتى وجود دارد, تلاش مى كند تا نشان دهد كه در هر (ظرفى از ظروف, شرطى از شرايط و يا قيدى از قيود), واقعيتى وجود دارد. (تبيين براهين اثبات خدا, ص219). وقتى او از (ظرفى از ظروف, شرطى از شرايط و يا قيدى از قيود) سخن مى گويد, تقريباً همان مفهوم جهان هاى ممكن را در نظر دارد. به ديگر سخن, آيت اللّه جوادى براى اثبات ضرورت يك گزاره, صدق آن را در همه جهان هاى ممكن اثبات مى كند.
8. تبيين براهين اثبات خدا, ص 219 ـ 218. از بخش پايانى عبارت علامه طباطبايى چنين برداشت مى شود كه او نيز بر همين باور است.
9. truth maker theory
10. براى تكميل مرحله اول برهان, تنها نيازمند آن هستيم كه صدق گزاره (هيچ واقعيتى وجود ندارد) به معناى مطابقت (با عالم وجود) باشد و فرض وجود مطابَق براى ديگر گزاره هاى صادق, تأثيرى در برهان علامه ندارد. ولى پذيرش نظريه مطابقت در مورد گزاره هاى سالبه و به ويژه هليه هاى بسيطه سالبه, از مناقشه آميزترين بخش هاى نظريه مطابقت است. بنابراين, اگر كسى وجود مطابَق براى اين گزاره ها را بپذيرد, طبيعتاً وجود مطابق براى همه گزاره هاى صادق را قبول خواهد كرد.
11. آيت اللّه جوادى آملى نيز در شرح برهان علامه, به تلويح از نظريه مطابقت بهره مى گيرد: (اگر واقعيت به عنوان امرى محدود فاقد ضرورت ازليه بوده و ضرورت آن مقيد به دوام ذات باشد, در ظرف زوال واقعيت سفسطه صادق خواهد بود, و صدق سفسطه واقعيتى است كه از نفس الامر مختص به خود برخوردار است) (تبيين براهين اثبات خدا, ص 219).
12. البته (نفس الامر) گاه به معناى گسترده ترى نيز به كار مى رود, كه در اين صورت, هر سه ظرفِ وجود خارجى, وجود ذهنى و نفس الامر (به معناى خاص كلمه) را در بر مى گيرد.
13. براى نمونه, نك: نهايةالحكمة, ج1, ص 72ـ71; تعليقه نهاية, ص 36 ـ 37. درباره مطابَق قضاياى حقيقيّه, نك: شوارق الالهام, ص 39, و در مورد مطابَق گزاره هاى اخلاقى, نك: بحوث فى علم الاصول, ج 4 ص 38; دروس خارج اصول استاد لاريجانى, جلسه
14. بحوث فى علم الاصول, ج 4, ص 38. ديدگاه استقلالى تا اندازه اى به نظريه ماينونگ درباره (هستى هاى ناموجود) (non-existent beings) شبيه است و افزون بر اين, به نظريه معتزله درباره (حال) (امر ثابت ولى غير موجود) نيز شباهت دارد. البته بايد توجه داشت كه انگيزه معتزله حل ّ مسئله صدق نبوده است, بلكه آنها براى تبيين چگونگى تعلّق علم خداوند به اشيا پيش از خلق و نيز تبيين صفاتى چون عالميّت و خالقيت به اين نظريه روى آوردند.
15. بسيارى از فيلسوفان مسلمان نيز (شيئيت) و (ثبوت) را مساوق وجود مى دانند. براى نمونه نك: اسفار, ج 1, ص 75; نهاية الحكمة, ج 1, ص 78.
16. نهاية الحكمة, ج1, ص 75 ـ 69; حاشيه اسفار, ج 1, ص 345 ـ 346.
17. object – based versions
18 . fact-based versions. اين تقسيم بندى از منبع زير گرفته شده است:
Marian David, The Correspondence Theory of Truth.
چنان كه خواهد آمد, منظور از (fact) در اين جا, مقوله وجودشناختى متمايزى است, در نظريه مطابقت مبتنى بر امر واقع, مطابَق گزاره هاى صادق تلقى مى شود. معمولاً اين واژه را در زبان فارسى به (واقعيت) ترجمه مى كنند, ولى در اين نوشتار براى اين كه (fact) با (واقعيت) به معنايى كه علامه طباطبايى در نظر دارد, خلط نشود, واژه (امر واقع) را به عنوان معادل آن به كار مى بريم. (واقعيت) در اصطلاح علامه, به معناى (موجود) است و همه گونه هاى موجودات, از جمله امور واقع (fact) را در بر مى گيرد. بنابراين, نسبت ميان واقعيت (به اصطلاح علامه) و امر واقع, عموم و خصوص مطلق است.
19 . نك:
M. J. Loux, Metaphysics: A contemporary introduction, p. 164-166
M. Pavid, The Correspondence Theory of Truth.
M. Pavid, )Truth as Correspondence(.
20. D. M. Armstrong, Truth and Truthmakers, p. 55.
21. recursively
22. Wittgenstien, Tractatus Logico – Philosophicus, 4.21-4.431.
23. احتمال دارد ويتگنشتاين اول, خود با مطلب ياد شده در متن موافقت كامل نداشته باشد; زيرا محتمل است كه از ديدگاه او, جمله (واقعيتى وجود دارد) بى معنا باشد, و به ديگر تعبير, وجود اصل واقعيت نشان دادنى باشد نه بيان كردنى. در اين صورت, نقيض اين جمله (يعنى (هيچ واقعيتى وجود ندارد)) نيز بى معنا خواهد بود. بر اين اساس, تعيين شرايط صدق (هيچ واقعيتى وجود ندارد) بر حسب جدول ارزش نقيض, نامعقول مى نمايد; چرا كه ويتگنشتاين جدول هاى ارزش را تنها در مورد گزاره هاى معنادار مطرح مى كند.
با اين حال, ممكن است كسى تقرير ويتگنشتاين را از نظريه مطابقت بپذيرد, بى آن كه دو جمله (واقعيتى وجود دارد) و (هيچ واقعيتى وجود ندارد) را بى معنا تلقى كند. چنين شخصى مى تواند شرايط صدق جمله دوم را مطابق جدول ارزش نقيض, بر حسب ارزش صدق جمله اول توصيح دهد. در اين صورت, چنان كه در متن گفته شد صدق جمله دوم مستلزم وجود واقعيتى در عالم نيست. به هر حال در اين بخش از مقاله, تنها ديدگاه ويتگنشتاين درباره نظريه مطابقت مدنظر است, نه آراى او درباره شرايط معنادارى.
24. truthmaker theory
25. ماريان ديويد نيز در مقاله (The correspondence theory of truth) چنين برداشتى از نظريه آرمسترانگ دارد.
26. شايان توجه است كه آرمسترانگ به جاى (امر واقع) (fact), از (وضعيت امور) (state of affairs) سخن مى گويد; ولى (وضعيت امور) در اصطلاح آرمسترانگ, همان (امر واقع) در گفتار فيلسوفان تحليلى است.
27. شايد به آرمسترانگ چنين اشكال شود كه نظريه او نيز به پذيرش امور واقع منفى مى انجامد; زيرا اين امر واقع كه A1 تاAn همه صفات ايجابى احمد هستند خود از دو امر واقع تشكيل يافته است: 1) احمد داراى صفاتِ A1 تا An است, 2) احمد صفتى ايجابى به جز A1 تاAn ندارد. امّا امر واقع (2) در حقيقت يك امر واقع منفى است, آرمسترانگ به اين اشكال توجه دارد و مى پذيرد كه نظريه او به صورت كامل امور واقع منفى را كنار نمى گذارد, ولى اين برترى را بر نظريه راسل دارد كه براى همه گزاره هاى سالبه درباره احمد, تنها يك صدق ساز(يعنى همان امر واقع درجه دوّم) در نظر مى گيرد, و بنابراين, ديدگاه او بسيار مقتصدانه تر است( Truth and Truthmakers, pp. 58-59).
28. Armstrong, Truth and Truthmakers, p.75-76.
29. دو اصطلاح (ضرورت جمله) و (ضرورت شىء) به ترتيب ترجمه (de dicto necessity) و (dere necessity) هستند. بايد توجه داشت اضافه شدن واژه (ضرورت) به (جمله) و (شىء) اين گمان را پديد نياورد كه ضرورت جمله تنها يك امر زبانى است و ارتباطى با عالم خارج ندارد, ولى ضرورت شىء ناظر به واقعيت است. چنان كه گفته شد, تفاوت اين دو ضرورت تنها به ترتيب ميان عمل گر ضرورت و سُور باز مى گردد. مطابق ديدگاه رئاليستى درباره موجّهات, هم ضرورت جمله و هم ضرورت شىء ناظر به واقعيت هستند. مثال زير تفاوت ميان اين دو گونه ضرورت را روشن تر مى سازد:
فرض كنيد گروهى در مسابقه اى شركت كرده اند كه تنها يك برنده دارد. دو جمله زير را مقايسه كنيد:
1) ضرورتاً كسى برنده مسابقه است.
2) كسى هست كه ضرورتاً برنده مسابقه است.
كدام يك از اين دو جمله صادق است؟ جمله (1) صادق است; زيرا مسابقه در هر صورت برنده اى خواهد داشت, ولى برنده مسابقه, هر كس كه باشد, برنده شدن او امرى تصادفى است نه ضرورى, بنابراين جمله (2) كاذب است. گرچه در اين مثال واژه (ضرورت) به تسامح در معنايى وسيع تر از اصطلاح خاص فلسفى به كار رفته است, ولى تفاوت ميان دو گونه ضرورت را مى توان به خوبى در آن مشاهده كرد. (اين مثال ازمنطق موجهات, ص 207 ـ 208اقتباس شده است)
ييادآورى اين نكته به جا است كه ابن سينا نيز از تفاوت جهت جمله و جهت شىء آگاه بوده و به ويژه در كتاب العباره آنهارا به روشنى از يك ديگر تفكيك كرده است. او در اين كتاب, جهت جمله و جهت شيئى را به ترتيب (جهت سور) و (جهت ربط) مى نامد. (العبارة, ص116ـ 113; شرح الاشارات و التنبيهات, ج1, ص170ـ 169).
30. actual world
31. گفتنى است براى تكميل مرحله دوم برهان هم مى توان از نظريه وحدت شخصى وجود و موجود استفاده نمود و هم از نظريه وحدت وجود و كثرت موجود. آن چه در متن گفته شد, براساس نظريه وحدت شخصى وجود و موجود است. مطابق نظريه وحدت وجود و كثرت موجود نيز مى توان از گزاره (1) چنين استنتاج كرد كه در همه جهان هاى ممكن, (وجود) به عنوان حقيقتى عينى و يگانه وجود دارد و به اين ترتيب گزاره (3) اثبات مى شود. البته, در اين جا نيز بايد از تقرير تعميم يافته نظريه وحدت وجود و كثرت موجود استفاده كنيم; يعنى تقريرى كه مطابق آن, در همه جهان هاى ممكن كه چيزى در آنها وجود دارد, (وجود) واحد است, گرچه موجودات متكثر هستند.
نكته ديگر اين كه وحدت سنخى وجود كمكى به مرحله دوم استدلال نمى كند.
32. اين قاعده به تلويح در حاشيه اسفار مطرح شده است: (… فهى [اصل الواقعيه] ثابتة من حيث هى مرفوعة, و اذا كانت اصل الواقعية لاتقبل العدم و البطلان لذاتها, فهى واجبة بالذات). آيت اللّه جوادى در شرح حكمت متعاليه, تصريحاً همين نكته را بيان مى كند: (چيزى كه از فرض زوالش ثبوتش لازم آيد, قهراً زوالش مستحيل بالذات است, و اگر زوالش مستحيل بالذات باشد, پس ثبوت و تحقق اش ضرورى بالذات خواهد بود) (شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از ج 6, ص 179).
33. درباره اين كه عدم صادر اول مستلزم عدم واجب است, بنگريد به اسفار, ج 1, ص 190 ـ 196.
34. اين استلزام را مى توان به شكل ساده ترى بيان كرد: عدم صادر اول مستلزم آن است كه گزاره (صادر اول وجود ندارد) صادق باشد, و صدق اين گزاره مستلزم وجود مطابَقى بر آن است. مراحل ديگر استلزام همانند آن چه در متن گفته شد پيش مى رود.
35. آيت اللّه جوادى نيز در شرح حكمت متعاليه, چنين برداشتى از عبارت علامه دارد (شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از ج 6, ص 179).
كتاب نامه

ابن سينا, الاشارات و التنبيهات, 3 ج, دفتر نشر كتاب, 1403 هـ. ق.
ابن سينا, الشفاء, (العبارة, من قسم المنطق), دارالكاتب العربى للطباعة و النشر, قاهره, 1390هـ. ق.
جوادى آملى, عبدالله, تبيين براهين اثبات خدا, قم, انتشارات اسراء, 1378.
ــــــــ, تحرير تمهيد القواعد, تهران, انتشارات الزهرا, 1375.
ــــــــ, شرح حكمت متعاليه, بخش يكم از جلد ششم, تهران, انتشارات الزهرا, 1368.
سهروردى, شهاب الدين يحيى, مجموعه مصنفات شيخ اشراق (كتاب المشارع و المطارحات), جلد يكم, تهران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه), 1372.
شيرازى, صدرالدين محمد, الحكمة المتعالية فى الاسفار الاربعة العقلية, ج 1, قم, منشورات مصطفوى, 1368 هـ. ق.
ـــــــ, الحكمة المتعالية فى الاسفار الاربعة العقلية, ج 6, قم, منشورات مصطفوى, 1368 هـ. ق.
طباطبايى, محمد حسين, نهاية الحكمة, تصحيح و تعليق غلامرضا فياضى, قم, انتشارات موسّسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره), 1378.
لاهيجى, عبدالرزاق, شوارق الالهام, چاپ سنگى.
مدرس آشتيانى, ميرزا مهدى, تعليقه بر شرح منظومه حكمت سبزوارى, تصحيح: عبد الجواد فلاطورى و مهدى محقق, تهران: انتشارات دانشگاه تهران, 1367.
مصباح, محمد تقى, تعليقة على نهاية الحكمة, قم, مؤسسه در راه حق, 1405 هـ. ق.
مطهرى, مرتضى, مجموعه آثار, ج 6, تهران: انتشارات صدرا, 1371.
موحد, ضياء, منطق موجهات, تهران, انتشارات هرمس, 1381.
هاشمى شاهرودى, سيد محمود, بحوث فى علم الاصول (تقريرات اصول شهيد صدر), ج 4, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1417 هـ. ق.
Armstrong, D. M., Truth and Truthmakers, London: Cambridge University Press, 2004.
David, M., «The Correspondence Theory of Truth» ,in Stanford Encyclopedia of Philosophy.
_________,»Truth as Correpondence», in Hales, S.(ed.), Metaphysics,contemporary Readings, 1999.
Loux, M., Metaphysics: A contemporary introduction, London:Routledge,2002.
Wittgenstein, L.,Tractatus logico- philosphicus, London,: Routledge,2001.

http://www.shareh.com/persian/magazine/naqd_n/index.htm

تحقيقی بودن اصول دين،پيش‌فرض‌ها و لوازم منطقی

مقدمه

در فرهنگ دینی ما مسلمانان «تحقیقی بودن اصول دین» از بدیهات اولیه شمرده می‌شود و تقریبا هیچ‌كس، عالم یا عامی، در آن شكی نمی‌ورزد و خدشه‌ای وارد نمی‌كند. در ابتدای بیشتر رساله‌های عملیه مراجع تقلید بر روی این موضوع تاكید و گفته شده است كه:

تقلید در اصول دین جایز نیست و مسلمان باید در این مورد تحقیق كند و اصول دین را با دلیل و برهان بپذیرد.

حكم عقل و وجدان انسان نیز البته جز این نیست، یعنی تقلید و تعبد كوركورانه، آن هم در مسائل مهم و سرنوشت‌سازی چون انتخاب دین، مخالف عقل و وجدان و فطرت انسان است و دینداران نیز به همین دلیل «تحقیقی بودن اصول دین» را پذیرفته‌اند، نه به خاطر آنكه فقیهان بدان فتوا داده و یا حكم كرده‌اند. به عبارت روشن‌تر، تحقیقی بودن اصول دین، خود تقلیدی نیست، بلكه یك اصل كاملاً بدیهی است كه عقل همه آدمیان از جمله دینداران آن را تأیید می‌كند.

بسیار خوب، تا اینجا مشكلی وجود ندارد، اما نكته بسیار مهمی كه معمولاً مورد غفلت قرار می‌گیرد این است كه تحقیقی بودن اصول دین پیش‌فرض‌ها و لوازم منطقی خاصی دارد كه بدون توجه نظری و پایبندی عملی به آنها نمی‌توان به‌گونه‌ای جدی و با صداقت دم از عدم جواز تقلید و لزوم تحقیق در اصول دین زد. من در این نوشتار می‌كوشم تا به اندازه وسع ناچیز خودم مسئله را باز كنم و به دنبال آن آزمونی ساده برای تشخیص جدیت و صداقت قائلان به این شعار زیبا و عقل‌پسند ارائه دهم.

پیش‌فرض‌ها

وقتی می‌گوییم در اصول دین باید تحقیق كرد و آنها را با دلیل و برهان پذیرفت، این بدان معناست که حجّیت عقل مستقل و خود‌بنیاد را از پیش به رسمیت شناخته‌ایم، یعنی قبول كرده‌ایم كه هر انسانی فارغ از هر نژاد، طبقه، جنس، دین، مذهب و … دارای عقلی است كه با بكار بستن آن علی‌الاصول می‌تواند به شناخت جهان و انسان نایل آید و دست‌كم در مواردی به حقیقت دست یابد. در این پیش‌فرض، برخی از مواردی كه بشر می‌تواند با استفاده از عقل خود حقیقت را كشف كند عبارتند از: وجود یا عدم وجود خدا، واقعیت داشتن ارسال رسل توسط خدا و اینكه آیا پیامبر اسلام (به عنوان مثال) واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه. این پیش‌فرض را می‌توان با تعبیری دیگر هم بیان كرد و آن اینكه حق و باطل اموری ماقبل دینی و یا برون‌دینی‌اند؛ وقتی می‌گوییم «باید دین حق را برگرفت و دین باطل را رها كرد» معنای سخنمان این است كه دین را با حق می‌سنجند، نه حق را با دین. پس معیار حق بودن یا نبودن دین، امری برون‌دینی و مستقل از دین است.

پیش‌فرض دوم به رسمیت شناختن فردیت آدمی یا به عبارت روشن‌تر استقلال فكری و شخصیتی او است. در این پیش‌فرض،‌ عقل هركس برای خودش حجت است نه برای دیگری؛ چراكه در غیر این صورت كار به تقلید در اصول دین می‌كشد و این خلاف فرض است. هركس باید خودش (و در حد توانی كه دارد) تلاش كند و با مطالعه و تحقیق و اندیشیدن در اصول دین، به نتیجه‌ای برسد كه در نظر خودش مستدل و قابل‌قبول است. ممكن است یك فرد عامی با دلایلی كه در نظر ما ضعیفند، به نتیجه‌ای خلاف اعتقاد ما رسیده باشد، اما همان نتیجه برای خودش حجت است و ما فقط هنگامی می‌توانیم از او توقع تجدیدنظر در عقیده‌اش را داشته باشیم كه بتوانیم با دلایل قوی‌تر و معتبرتر او را قانع و به خطای فرضی‌اش واقف كنیم. او نیز در مواجهه با مخالفان فقط هنگامی باید دست از عقیده‌اش بردارد كه دلایل آنها را قانع‌كننده و قابل‌قبول بیابد، نه اینكه به صرف برتری علمی آنها و یا هر علت دیگری مرعوب شود و از رای خود عدول كند، چنین روشی با تحقیقی بودن اصول دین ناسازگار است.

اما پیش‌فرض سوم هنگامی بر ما آشكار می‌شود كه به معنای واژه «تحقیق» توجه كنیم. تحقیق به معنای تلاش و جستجو برای یافتن حقیقت و یا دست‌كم نزدیك شدن به آن است؛ پس وقتی می‌خواهیم در موضوعی خاص، مثلاً وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، از پیش‌ پذیرفته‌ایم كه حقیقت در این مورد هنوز برای ما معلوم نیست و باید با تحقیق و مطالعه و تأمل و تعمق فراوان بفهمیم كه بالاخره خدا وجود دارد یا نه. به تعبیر دقیق‌تر، ما در ابتدا نسبت به وجود خدا شك داریم و نمی‌‌دانیم كه آیا خدا وجود دارد یا نه، همین شك اولیه محرك تلاش ما برای رسیدن به حقیقت (از طریق تحقیق) می‌شود. در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت نیز مطلب از همین قرار است. وقتی به عنوان مثال می‌خواهیم در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كنیم، از پیش پذیرفته‌ایم كه معلوم نیست پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است، چراكه ما هنوز خودمان در این مورد تحقیق نكرده‌ایم و تحقیقات دیگران هم هرچند ممكن است در روند تحقیقات ما مفید و سودمند باشد، اما برای ما حجّیتی ندارد. فراموش نكنیم كه ما نمی‌خواهیم در این مورد از دیگران تقلید كنیم، بلكه می‌خواهیم خودمان با تحقیق و مطالعه و اندیشیدن به نتیجه برسیم. شك و تردید در مورد آنچه از دوران كودكی و با القائات و تبلیغات فراوان به ما آموخته‌اند، نه تنها مبنایی كاملاً معقول و منطقی و اخلاقی و حتی شرعی دارد، بلكه تنها محرك واقعی ما برای تحقیق و مطالعه در اصول دین (یا هر موضوع دیگری) است.

در تعریف واژه تحقیق، یك نكته دیگر هم نهفته است كه شاید تعبیر دیگری از همان نكته‌ای باشد كه در بالا آمد و آن اینكه: نتیجه تحقیق از پیش معلوم نیست، بلكه پس از تحقیق معلوم می‌شود. وقتی در موضوعی خاص شروع به تحقیق می‌كنیم، معلوم نیست كه نتیجه تحقیق ما به كجا می‌انجامد، حتی ممكن است در مواردی هیچ‌گاه نتوانیم به نتیجه برسیم. به عنوان مثال وقتی در مورد وجود خدا شروع به تحقیق و مطالعه می‌کنیم، نتیجه تحقیق ما به حصر عقلی یكی از حالت‌های زیر از آب درمی‌آید:

الف) خدا وجود دارد.

ب) خدا وجود ندارد.

ج) عدم حصول نتیجه‌ای قطعی و بنابراین حكم به تعلیق دادن

اما نكته مهم این است كه در ابتدا و یا در حین تحقیق معلوم نیست كه به کدام‌یک از این نتایج خواهیم رسید. اینكه دیگران، هرچقدر هم عالم و فیلسوف باشند، در تحقیقات خود (به عنوان مثال) به این نتیجه رسیده‌اند كه «خدا وجود دارد» ، منطقاً نتیجه نمی‌دهد كه ما نیز به همان نتیجه خواهیم رسید. هركس باید متكی به تحقیقات و مطالعات و تفكرات خود باشد، نه دیگران (هرچند بدون شک استفاده علمی از تحقیقات دیگران هیچ اشكالی ندارد). بازهم فراموش نكنیم كه اصول دین تحقیقی است، نه تقلیدی!

چهارمین (و شاید مهم‌ترین) پیش‌فرض تحقیقی بودن اصول دین عبارت است از ضرورت معقول‌سازی عمل به فروع دین. به عبارت دیگر، گویی از پیش فرض كرده‌ایم كه عمل به فروع دین (مانند نماز خواندن، روزه‌گرفتن، حج رفتن، رعایت حجاب به شكلی خاص، جهاد و به طور كلی شعائر و مناسك دینی) هنگامی معقول است و معنا دارد كه ابتدا بعضی مقدمات جهان‌شناختی مانند وجود خدا، نبوت پیامبر اسلام، آسمانی بودن قرآن، واقعیت داشتن‌ معاد و … را از پیش قبول كرده باشیم، وگرنه اگر بنا به فرض، خدایی وجود نداشته باشد و یا پیامبر اسلام به معنای واقعی پیامبری الهی نبوده و یا معادی در كار نباشد، نه تنها الزامی در انجام بسیاری از آداب و مناسك دینی وجود ندارد، بلكه گاهی انجام چنین اعمالی نامعقول و بی‌معنا خواهد بود. البته در اینجا بیشتر «الزام به انجام تكالیف دینی» مورد بحث است، وگرنه انجام برخی از این تكالیف و یا آداب و مناسك دینی از روی علاقه شخصی بحث‌دیگری است.

پی‌آمدها و لوازم منطقی 

اما لوازم و پی‌آمدهای منطقی «تحقیقی بودن اصول دین» هنگامی آفتابی می‌شود كه به دو نكته مهم توجه كنیم:

الف) روش تحقیق: منظور من در اینجا روش تحقیق به مفهوم علمی آن نیست، بلكه اشاره به دست‌کم یك شرط لازم در تحقیق (خصوصاً در حوزه اصول دین) است كه اگر رعایت نشود، تحقیق به معنای واقعی صورت نمی‌گیرد و آن عبارت است از: مطالعه و تأمل و تعمق در دلایل و براهین طرفین دعوا. وقتی می‌خواهیم (به عنوان مثال) در مورد وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، ابتدا باید هم دلایل قائلان به وجود خدا را بخوانیم و بشنویم و هم دلایل معتقدان به عدم وجود خدا را؛ آنگاه پس از مطالعه دلایل دو طرف دعوا، با استفاده از ضوابط و قواعد علمی، عقلی و منطقی بین آن دو قضاوت كنیم. چراکه معتقدان و منكران وجود خدا هركدام برای خود دلایل و براهینی اقامه كرده و به دلایل و براهین طرف مقابل خود نقد زده‌اند و به نقدهای متقابل همدیگر نیز پاسخ‌هایی داده‌اند. بدون مطالعه مجموعه این مباحث نمی‌توان به قضاوتی معقول و منطقی رسید. همین سخن را در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت پیامبر اسلام نیز می‌توان گفت. مسلمانان معتقد به نبوت پیامبر اسلام هستند، در حالی كه پیروان ادیان دیگر چنین اعتقادی ندارند. هم عالمان اسلام و هم عالمان دیگر ادیان برای مدعای خود دلایل و براهینی دارند. اگر قرار باشد كه هنگام تحقیق در مورد نبوت پیامبر اسلام فقط به سخنان عالمان اسلام گوش كنیم و از دلایل و براهین مخالفان و منتقدان خبر نگیریم، مانند قاضی‌ای عمل کرده‌ایم که فقط به سخنان یك طرف دعوا گوش داده و بر همان مبنا حكم كرده است. چنین قضاوتی با عقل و اخلاق و عدالت ناسازگار است و معلوم نیست كه به حقیقت اصابت كرده باشد. مطالعه دلایل یك طرف دعوا و بی‌اعتنایی نسبت به دلایل طرف مخالف، به معنای این است كه در تحقیق خود جدی و صادق نیستیم و از پیش قصد كرده‌ایم كه به نتیجه‌ای خاص برسیم؛ این جز خودفریبی چیز دیگری نیست.

ب) زمان بردن تحقیق: تحقیق در هر موضوعی، به‌ویژه اگر قرار بر رعایت شرط لازمی می‌باشد كه در بند فوق (الف) آمد، زمان می‌برد و این نكته بسیار مهمی است و مهم‌تر از آن این است كه اصولاً از پیش نمی‌توان مدت‌زمان لازم برای رسیدن به نتیجه را تعیین كرد. توجه به این نكته به‌ویژه در دوران معاصر كه تعداد منابع فلسفی و كلامی موافقان و مخالفان اصول دین بسیار زیاد است و روز به روز نیز بر تعداد، عمق و غنای این منابع افزوده می‌شود، از اهمیت خاصی برخوردار است. امروزه در كنار انبوهی از منابع فلسفی و کلامی  مسلمین كه در آنها بر حقانیت مبانی اندیشه اسلامی استدلال شده است، صدها كتاب و هزاران مقاله از طرف مخالفان در نقد اصول دین اسلام و اثبات ادیان و مكاتب دیگر نیز یافت می‌شود و پیداست كه با خواندن دو یا چند كتاب از طرفین دعوا نمی‌توان به نتیجه‌ای مطمئن و معتبر رسید. اگر واقع‌بین باشیم، خواهیم دید كه تحقیق در اصول دین شاید سالیان دراز به طول انجامد و حتی ممکن است هیچ‌وقت به نتیجه قطعی و نهایی نرسد.

شاید ذكر یك نكته مهم در اینجا لازم باشد. فرض كنیم یك بودایی با خواندن ترجمه هندی قرآن و چند كتاب در اصول عقاید اسلامی به این نتیجه برسد كه اسلام دین حقی نیست. موضع یك مسلمان در این مورد چیست؟ این موضع‌گیری را می‌توان چنین خلاصه كرد:

اولاً قرآن و متون اولیه و معتبر اسلامی در حوزه‌های تفسیر، فلسفه، كلام، اخلاق، تاریخ و فقه اسلامی به زبان عربی نگاشته شده‌اند و بدون آشنایی عمیق با زبان و ادبیات عربی نمی‌توان در این متون تحقیق كرد و ثانیاً تعداد این متون دست‌اول و معتبر بسیار فراوان است و با خواندن دو یا چند كتاب (خصوصاً اگر ترجمه و دست‌چندم باشند) نمی‌توان به شناختی صحیح و عمیق از اسلام و قرآن رسید. بنابراین قضاوت آن فرد بودایی در مورد اسلام سطحی و شتابزده بوده و از اعتبار علمی برخوردار نیست.

بسیار خوب، این موضع‌گیری كاملاً درست و منطقی است، اما آیا همین سخن را در مورد روش شناخت آیین‌بودا و یا ادیان و مذاهب دیگر هم نمی‌توان گفت؟ آیا خود مسلمانان هم در هنگام تحقیق در اصول دین و مطالعه ادیان و مذاهب دیگر نباید همین اصل را رعایت كنند؟ پاسخ آشكار است، ما نیز بدون مطالعه عمیق و وسیع متون دست‌اول آیین بودا (یا هر آیین دیگری) نمی‌توانیم در مورد آن آیین قضاوت كنیم. اما اولاً آن متون به زبان‌های چینی، هندی یا ژاپنی نوشته شده‌اند و برای مطالعه و درك صحیح از بودیسم باید با این زبان‌ها آشنا شویم، و ثانیاً تعداد متون معتبر و دست‌اول آنها هم بسیار فراوان است و كتاب بودا هم تفسیرهای معتبر متعددی دارد كه بدون مطالعه آنها نمی‌توان به درك درست و عمیقی از این آیین رسید. اما آموختن زبان و ادبیات هندی یا چینی و مطالعه منابع علمی آیین بودا سال‌ها طول می‌كشد و اگر بخواهیم در مورد همه ادیان و مذاهب و مكاتب دینی و غیردینی این روش علمی را بكار بندیم، شاید نیاز به چند صد سال عمر داشته‌باشیم!

من این نكته را فقط به این منظور مطرح كردم تا بگویم كه اولاً قاعده طلایی اخلاق در تحقیقات علمی هم قابل پیاده شدن است و ثانیاً كار تحقیق در اصول دین صداقت، جدیت و صبر و حوصله شگرفی می‌طلبد و با مطالعه چند كتاب و مقاله تمام نمی‌شود. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم كه مطالعه جدی و عمیق همه ادیان و مذاهب (كه تعدادشان به صدها می‌رسد) و مقایسه و انتخاب بهترین آنها اصولا امكان‌پذیر نیست و بنابراین حتی اگر پس از سالها مطالعه و تحقیق در مورد اصول دین، به نتیجه‌ای خاص رسیدیم، نباید آن را حقیقت نهایی و نهایت حقیقت تلقی كنیم.

اگر مجموعه نكاتی كه تاكنون گفتم مورد پذیرش واقع شده باشند، پی‌آمدها و لوازم منطقی مدعای تحقیقی بودن اصول دین به‌راحتی آشكار می‌‌شوند. در اینجا فقط به چند مورد اشاره می‌كنم:

1) شك در مبانی اندیشه دینی برای هر فردی كه در اصول دین تحقیق نكرده و دینش را از پدر و مادر و محیط به ارث برده، نه‌تنها جایز، بلكه به یك معنا واجب است، چرا كه اولاً تقلید و تعبد كوركورانه در اصول دین (به حکم عقل و وجدان و فطرت بشری و حتی شرع) جایز نیست و ثانیاً بدون شك و تردید در آنچه آدمی به عنوان اصول دین از آباء و اجداد خود به ارث برده و با تقلید از محیط و اجتماع خود كسب كرده، انگیزه‌ای واقعی برای تحقیق بوجود نمی‌آید و تحقیق به معنای واقعی آغاز نمی‌شود. بنابراین اگر می‌خواهیم مردم و به‌ویژه جوانان به معنای واقعی و با جدیت و انگیزه قوی در اصول دین تحقیق كنند، به‌جای بمباران تبلیغاتی و القاء مكرر و ملال‌انگیز اعتقادات دینی، به فرزندان و جوانانمان كمك كنیم تا در این اعتقادات ارثی و تقلیدی شك كنند و بیندیشند كه ممكن است حق و حقیقت در جای دیگری باشد. چراكه تا این تشكیک به معنای واقعی و جدی صورت نگیرد، انگیزه‌ای برای تحقیق در اصول دین بوجود نمی‌آید. حتی آنها هم كه در اصول دین خود تحقیق كرده و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌اند، نباید جزمیت به‌خرج دهند و پرونده اصول دین را مختومه اعلام كنند. آنها نیز باید بدانند كه ممكن است تحقیقاتشان ناقص و یا نادرست بوده و لذا نباید به نتیجه حاصله اطمینان قطعی و جزمی داشته باشند. در عالم اندیشه و تفكر پرونده هیچ موضوعی را نمی‌توان و نباید مختومه اعلام كرد.

2) نهاد آموزش و پرورش نیز به جای تدریس اجباری و تحمیل اعتقادات یك دین خاص به دانش آموزان باید روحیه تحقیق و مطالعه و جستجوی حقیقت را در آنها پرورش دهد و از تلقین و القای یك‌سویه دینی خاص به كودكان و نوجوانان بی‌دفاع پرهیز كند. پدر و مادر نیز در ترتیب فرزند خود باید همین استراتژی را در پیش گیرند. این نكته توضیح دقیق‌تری می‌طلبد. فردی كه از همان ابتدای كودكی و در طول دوران رشد و بلوغ و تحصیل در دبستان و راهنمایی و دبیرستان، تحت بمباران تربیتی و تبلیغاتی و القائات یك‌طرفة پدر و مادر، معلم، تلویزیون، رادیو و … قرار می‌گیرد و از در و دیوار محیط زندگی‌اش تبلیغ یك اعتقاد خاص (مثلا اسلام) می‌بارد، پس از رسیدن به سن رشد و بلوغ دیگر نمی‌تواند (و یا به‌سختی می‌تواند) در درستی این آموخته‌ها و اعتقادات شك كند و انگیزه لازم برای تحقیق در اصول دین را بدست آورد. بنابراین حاصل و نتیجه نظام‌ تربیتی و آموزش و پرورش مذكور، بوجود آمدن روحیه تعصب و جزمیت كوری است كه به‌شدت مانع تحقیق در اصول دین می‌شود. كسی كه چنین بار آمده است، نیازی به تحقیق در اصول دین احساس نمی‌كند، چراكه گمان می‌كند دین و آیین حق همان است كه از كودكی تاكنون به او آموخته‌اند. سری به جوامع دیگر با ادیان و مذاهب دیگر بزنید و با جوانان و بزرگسالان آنها گفتگو کنید تا این واقعیت بر شما مکشوف افتد.

3) كسی كه تقلید را كنار گذاشته و شروع به تحقیق در اصول دین كرده است، تا زمانی كه به نتیجه نرسیده باشد، عقلاً، اخلاقاً و حتی شرعاً هیچ الزامی برای انجام دستورات شرعی یا مناسك دینی ندارد، چراكه هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا اصولاً خدایی وجود دارد یا نه، و آیا (به عنوان مثال) پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه، و آیا پس از او هم پیامبری آمده است یا نه. به عبارت دیگر، چنین كسی هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا دین ریشه در واقعیت دارد یا ساخته اوهام بشری است، و اگر دین از حقیقی برخوردار است، از میان ادیان كنونی كدام حق و كدام باطل است. آشكار است كه تا پاسخ این پرسش‌ها با تحقیق كافی (و نه از روی تقلید) برایش معلوم نشود، نمی‌داند كه آیا اصولاً باید دیندار بود یا بی‌دین، و اگر باید دیندار بود، از كدام دین باید پیروی كرد: یهودیت، مسیحیت، اسلام، ادیان شرقی مانند بودیسم، آیین هندو و…؛ پس نه تنها شخص محقق خود را ملزم به رعایت هیچ‌کدام از قوانین و آداب دینی و شرعی خاص (كه مربوط به دینی خاص مثلاً اسلام است) نمی‌بیند، حكومت و جامعه دینی (به‌ویژه عالمان و فقیهان) نیز به هیچ وجه نباید او را ملزم به انجام این امور كنند، چرا كه این تحمیلی ناروا و غیرمنطقی و غیرعادلانه است.

4) تحقیق در اصول دین به معنای واقعی هنگامی میسر می‌شود كه دسترسی به دلایل و براهین موافقان و مخالفان اندیشه دینی به‌یکسان میسر باشد و این مستلزم آزادی مخالفان در چاپ و نشر و طرح نظرات خودشان است. اگر قرار بر این باشد که چاپ و نشر كتاب‌ها و منابع علمی مخالفان تحت عنوان ترویج كتب ضاله ممنوع و مستوجب مجازات باشد و (به بهانه جلوگیری از گمراه شدن جوانان و تشكیك در ایمان مردم) جلوی اظهار نظر مخالفان گرفته شود، تحقیق در اصول دین ناممكن می‌شود. اگر واقعاً و صادقانه معتقد به تحقیقی بودن اصول دین هستیم و اگر واقعاً به دنبال حقیقت می‌گردیم و حقیقت برایمان مهمترین و بزرگترین ارزش است، پس باید به صاحبان همه اندیشه‌های مخالف، آزادی بدهیم تا نظرات خود را آزادانه مطرح كنند و محققان بتوانند در پرتو تضارب آراء به حقیقت برسند و یا به آن نزدیك شوند. نمی‌توان به كسی گفت كه در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كن، اما فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات نبوت پیامبر اسلام نوشته شده‌اند. نمی‌توان به كسی گفت درباره امامت تحقیق كن، ولی فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات امامت امام علی(ع) نوشته شده‌اند.

5) و اما آخرین و شاید مهمترین لازمه منطقی تحقیقی دانستن اصول دین این است كه واقعاً ‌و از صمیم قلب به نتیجه تحقیق خود تن دهیم، حتی اگر مخالف اعتقادات رایج در جامعه باشد، و نتایج تحقیقات دیگران را نیز به رسمیت بشناسیم و محترم بداریم، حتی اگر مخالف عقیده ما بود. به عبارت دیگر نباید نتیجه تحقیق در اصول دین را از پیش تعیین كنیم و به مردم بگوییم كه در اصول دین تحقیق كنید، ولی حتماً باید به نتیجه مورد نظر ما برسید وگرنه مجازات می‌شوید (حكم ارتداد)! چراكه این روش موجب ترس و وحشت محققان (از رسیدن به نتیجه خلاف) می‌شود و مانعی بزرگ در برابر تحقیق جدی، عمیق و صادقانه ایجاد می‌کند.

نتیجه

اكنون شاید نوبت به طرح دو پرسش‌نهایی باشد كه پاسخ به آنها می‌تواند میزان صداقت و جدیت ما در شعار تحقیقی بودن اصول دین را آفتابی كند:

الف) آیا تحقیق در اصول دین (كه وظیفه عقلی، وجدانی، اخلاقی و حتی شرعی همه دینداران است) مستلزم جامعه و حكومتی آزاد و دموكراتیك نیست؟ به عبارت دیگر آیا در جامعه بسته و استبدادی و غیرآزاد، كه اولاً فقط طرفداران دین و مذهب حاكم می‌توانند اندیشه‌ها و استدلال‌های خود را آزادانه طرح كنند و به چاپ و نشر برسانند ولی پیروان دیگر ادیان و مذاهب از این آزادی محرومند، و ثانیاً همه رسانه‌ها و نهادهای آموزشی و تربیتی (مانند آموزش و پرورش، آموزش عالی، صدا و سیما، مطبوعات و …) ملزم به تدریس و تبلیغ و القای یک دین خاص شده‌اند و ثالثاً شك و تردید در آموزه‌های دینی اگر جرم تلقی نشود، دست‌كم تقبیح می‌شود و رابعاً فرد محقق از اینكه نتیجه تحقیق‌اش مخالف اعتقادات رایج دینی و یا خواست طبقه حاکمه درآید، ترس و وحشت دارد، می‌توان دم از تحقیق در اصول دین زد؟

ب) آیا ملزم کردن فرزندانمان (و دیگران) به انجام تکالیف دینی (مانند نماز و روزه و حجاب اسلامی) درحالی که می‌دانیم آنها هنوز در اصول دین خود تحقیق نکرده و به نتیجه‌ای نرسیده‌اند، خلاف عقل و وجدان و اخلاق و حتی شرع نیست؟ آیا نباید به‌جای این‌کار، آنها را به تحقیق و مطالعه و اندیشه و تفکر بیشتر برای یافتن حقیقت تشویق کرد و انتخاب دین و مذهب و نوع زندگی را به عهده خودشان گذاشت تا آزادانه و آگاهانه راه خود را انتخاب کنند؟ (توجه کنید که در اینجا سخن در نادرستی تحمیل دین و عقیده به فرزندان و الزام و اجبار آنها به انجام تکالیف دینی است، وگرنه کمک و راهنمایی علمی در چارچوب بحث و گفتگوی آزاد و دوستانه و یا تشویق آنها به انجام بعضی تکالیف شرعی تا جایی که به اکراه و اجبار نینجامد، اشکالی ندارد)

غدیرخم ، مناظره ای بین بهروز شیرازی و حسام

به قلم : بهروز شیرازی

در تاریخ 24 ژانویه تا 21 فوریه سال 2009 مناظره ای با موضوع «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟» بین حسام (با نام کاربری hessam.dev) و بهروز شیرازی ( با نام کاربری Behrooz) به میزبانی تارنمای گفتگو دات کام صورت گرفت. این مناظره را بدون هیچ گونه تغییری در اینجا آورده شده است و متن اصلی آن در بایگانی گفتگو دات کام موجود است.

موضع حسام – که از کابران مسلمان و شیعه گفتگو دات کام است – نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز شیرازی منفی بوده است.

مناظره با شرایط و قوانینی که مورد قبول طرفین بوده است انجام شده است. این شروط و قوانین در برگ بایگانی موجود و مشخص است. در اینجا نوشتارهای حسام با زمینه آبی و نوشتارهای بهروز شیرازی با زمینه سبز رنگ مشخص شده است. نقل قولها با در مستطیلهایی با زمینه سفید آمده است. مناظره ابتدا با یک پیشگفتار از هریک از طرفین شروع شده است، سپس طرفین در 6 راند دیدگاه های یکدیگر را نقد کرده اند و سر انجام با نتیجه گیری مناظره پایان یافته است.

ساختار مناظره:

پیشگفتار – حسام – شنبه 24 ژانویه
پیشگفتار – بهروز – دو شنبه 26 ژانویه

راند 1- حسام– چهار شنبه 28 ژانویه
راند 1- بهروز – جمعه 30 ژانویه

راند 2- حسام – یکشنبه 1 فوریه
راند 2 – بهروز – سه شنبه 3 فوریه

راند 3- حسام – پنج شنبه 5 فوریه
راند 3 – بهروز – شنبه 7 فوریه

راند 4- حسام– دو شنبه 9 فوریه
راند 4 – بهروز – چهارشنبه 11 فوریه

راند 5- حسام – جمعه 13 فوریه
راند 5- بهروز – یکشنبه 15 فوریه

راند 6- حسام – سه شنبه 17 فوریه
راند 6- بهروز – پنجشنبه 19 فوریه

نتیجه گیری – حسام– شنبه 21 فوریه
نتیجه گیری – بهروز – شنبه 21 فوریه

پیشگفتار حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1.نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ در واقعه ی غدیر خم :

« يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين : ای رسول ! آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است بر مردم ابلاغ کن که اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای . خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود و کافران را هدایت نخواهد کرد » ( 1 )

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ، بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ، نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

روایت اول : أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي ( متوفای 327 ﻫ ) ، از بزرگترین ، مشهور ترین و بلند مرتبه ترین عالمان اهل سنت و صاحب تصانیف بسیار در علوم مختلف و از صاحب نظران برجسته در علوم حدیث و معرفة الرجال ، به سند خود از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل شده است » ( 2 ) .

روایت دوم : أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) ، از مشهور ترین و بزرگترین مفسران اهل سنت ، صاحب تفسیر « الكشف والبيان » که آن را « التفسير الكبير » لقب داده اند ، در همین تفسیر به دو سند از عبد الله بن عباس ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است . خداوند رسولش را امر کرد تا آنچه را که بر او نازل شده است ، بر مردم ابلاغ نماید . پس ایشان نیز دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ( 3 ) .

روایت سوم : أبو الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري ( متوفای 468 ﻫ ) ، از بزرگترین مفسران اهل سنت ، به سند خویش از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در روز غدیر خم در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل گشته است » ( 4 ) .

این روایات به صورتی مشابه توسط أبو القاسم علي بن الحسن الدمشقي الشافعي ( متوفای 571 ﻫ ) معروف به إبن عساكر ، صاحب کتاب کبیر « تاريخ مدينة دمشق » ، و چندی دیگر از مفسران و محدثان نیز استخراج شده است ( 5 ) .

2. خطبه ی جاویدان غدیر :

خطبه ی غدیر ، با الفاظ و اسناد فراوان ، در بسیاری از کتب حدیثی و تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است که ذکر تمامی آن ها جایی در این مناظره ندارد . بنده تنها به یک مورد از آنها اشاره می کنم و باقی احادیث و روایات را به تناسب بحث در ادامه ی مناظره خواهم آورد :

أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني ( متوفای 360 ﻫ ) ، محدث بزرگ و شهیر اهل سنت که در نزد اهل علم نیازی به معرفی ندارد ، به سند صحیح ( 6 ) از حذيفة بن أسيد الغفاري نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در حال بازگشت از حجة الوداع بودند ، در غدير خم ، در زمینی هموار که درختانی نزدیک به هم در آن جا واقع بودند ، دستور توقف دادند . سپس فرمان دادند تا خار و خاشاک را از زیر درختان زدودند و آنجا به نماز ایستادند . پس از اتمام نماز ، برخاستند و در خطبه ای فرمودند : « ای مردم ! من گمان می کنم که چیزی نمانده است که به سوی پروردگارم دعوت شوم و اجابت نمایم [ جز اندکی از عمر من باقی نمانده است ] . من مسئولم و شما نیز مسئول هستید و مورد بازخواست قرار خواهید گرفت . پس در آن صورت چه پاسخ خواهید داد ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « شهادت می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی و جهاد کردی و نصیحت نمودی . خداوند جزای خیر به تو بدهد » . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : « مگر شهادت نمی دهید که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده ی خداوند و فرستاده ی اوست و بهشت و جهنم و مرگ و رستاخیز حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد و خداوند کسانی را که در قبر ها می باشند ، زنده می گرداند ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! بدان شهادت می دهیم » . پس رسول خدا فرمودند : « خداوندا شاهد و گواه باش ! » و ادامه دادند : « ای مردم ! خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به ایشان از خودشان سزاوارتر و اولی هستم ! پس هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد [ أيها الناس ! إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم . فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعني عليا – اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه ] » . سپس فرمودند : « ای مردم ! من از نزد شما می روم و شما در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد . حوضی که پهنای آن بیش از فاصله ی بصرى[ شهری در جنوب سوریه ] و صنعاء [ پایتخت کشور یمن ] است و در کنار آن به عدد ستارگان ، جام هایی از نقره وجود دارد و آن هنگام که بر من وارد شوید ، شما را در مورد ثقلین بازخواست خواهم نمود . پس بنگرید که پس از من چگونه با آن دو رفتار می کنید . ثقل اکبر ، کتاب خداوند بزرگ و متعال است . ریسمانی است که یک سر آن بدست خداوند و سر دیگر آن در دست های شماست . پس بدان تمسک جویید که نه گمراه شوید و نه تبدیل و دگرگونی پذیرید و عترتم اهل بیتم ! که خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند » » ( 7 ) .

3. عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام تبریک می گوید :

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد :

روايت اول : أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ( متوفای 241 ﻫ ) ، رئیس مذهب حنبلی و استاد أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري ( متوفای 256 ﻫ ) و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري ( متوفای 261 ﻫ ) ، به دو سند از البراء بن عازب نقل می کند که : « با رسول خدا ( ص ) در سفر بودیم که به غدیر خم فرود آمدیم و ندا داده شد : « الصلاة جامعة : نماز جماعت ! » . پس زیر دو درخت را برای رسول خدا ( ص ) جارو و مهیا نمودند و ایشان نماز ظهر را اقامه کردند . سپس برخاستند و فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولی هستم ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! » . دوباره فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش سزاوار تر و اولی هستم ؟ » و حاضران باز هم پاسخ گفتند : « بله ! » . پس ایشان دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : « هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » . در این زمان عمر بن الخطاب به نزد علي بن أبي طالب آمد و گفت : « گوارا باد بر تو ای پسر أبو طالب که مولای هر مرد و زن مؤمن شدی [ هنيئا يا بن أبي طالب ! أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة ] » » ( 8 ) .

روایت دوم : أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي ( متوفای 463 ﻫ ) ، از بزرگترین محدثان و حافظان اهل سنت ، به دو سند صحیح از أبو هريرة نقل کرده است که : « هر کس روز هجدهم ذي الحجة را روزه بگیرد ، ثواب روزه ی شصت ماه برای او نوشته می شود و آن ، روز غدیر خم است که رسول خدا ( ص ) دست علي بن أبي طالب را گرفتند و فرمودند : « آیا من ولی مؤمنان نیستم ؟ » . حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » . پس ایشان فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » . در این هنگام عمر بن الخطاب گفت : « تبریک تبریک ای پسر أبو طالب که مولای من و هر مرد و زن مسلمان شدی ! [ بخ بخ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاي ومولى كل مسلم ! ] » و در این هنگام خداوند آیه ی « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي » را نازل فرمود » ( 9 ) .

موارد بالا ، مواردی بود که لازم دیدم در مقدمه ی مناظره ذکر نمایم . سایر موارد إن شاء الله در ادامه ی مناظره و به تناسب بحث خواهد آمد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی مائده ، آیه ی 67

2. تفسير ابن أبي حاتم ( تفسير القرآن العظيم ) ، أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي التميمي الحنظلي ، تحقيق : أسعد محمد الطيب ، صيدا : المكتبة العصرية ، جلد 4 ، صفحه ی 1172 ، حدیث 6609

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 92

4. أسباب النزول ، أبو الحسن علي بن أحمد بن محمد بن علي الواحدي النيسابوري ، القاهرة : مؤسسة الحلبي وشركاه ، الطبعة الاولى 1388 ﻫ ، صفحه ی 135

5. علامه شیخ عبد الحسین امینی ، نزول آیه ی غدیر را در شأن حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم ، از 30 منبع از مهمترین منابع اهل سنت نقل می نماید . می توانید رجوع کنید به : الغدير في الكتاب والسنة والأدب ، الشيخ الأكبر الإمام الحجة العلامة عبد الحسين الأميني النجفي ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الرابعة 1397 ﻫ ، جلد 1 ، صفحات 214 تا 223

6.أبو العباس أحمد بن حجر الهيثمي ( متوفای 974 ﻫ ) ، از علمای برجسته ی اهل سنت ، با آن همه تعصب و تمام عداوتی که نسبت به مذهب شیعه دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است . مراجعه کنید به : الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيثمي ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي وكامل محمد الخراط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 1 ، صفحه ی 108 ( الفصل الخامس ، الشبهة الحادية عشرة)

7. المعجم الكبير ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : حمدي بن عبد المجيد السلفي ، الموصل : مكتبة العلوم والحكم ، الطبعة الثانية 1404 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 180 ، حدیث 3052

8. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 281 ، احادیث 18502 و 18503

9. تاريخ بغداد ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 8 ، صفحه ی 284

پیشگفتار بهروز شیرازی
درود بر همه خوانندگان گرامی،

مهمترين اختلاف شيعيان و اهل سنت مسئله امامت است. شيعيان معتقدند علی ابن ابيطالب و فرزندانش به وسيله حكم خدا به امامت برگزيده شده اند. در برخی كتابهای كلامی خود چنين حكم داده اند كه منكر امامت كافر است و در دوزخ خواهد بود.(1)

ميبينيد كه مسئله اصلا شوخی بردار نيست، اگر حرف شيعيان درست باشد اهل سنت كه اكثريت مسلمين رو تشكيل ميدهند بايد در دوزخ برای هزاران سال جزغاله شوند.

اما اهل سنت ميگويند هيچ نصی در مورد امامت (و حتی خلافت) علی ابن ابيطالب از طرف خدا و پيامبرش وجود ندارد.

مهمترين دليل شيعيان مبنی بر امامت علی از جانب خدا واقعه غيرخم است كه در سال دهم هجرت روی داد و پيامبر در محلی به نام غدير خم دست علی را بالا برد و گفت: هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست.

موضع اهل سنت در مورد اين ماجرا بدين شكل است كه اولا اين ماجرا به خاطر حوادث قبل از آن رخ داده و پيامبر ميخواسته به شاكيان از علی بگويد كه بايد علی را دوست داشته باشند و از او شاكی نباشند. ثانيا اين جمله اصلی كه در غدير بيان شده به هيچ عنوان نص امامت و خلافت محسوب نميشود.

قبل از غدير خم چه اتفاقاتی افتاد؟

در سال دهم هجرت پيامبر اسلام علی و خالد بن وليد را هر كدام سرپرست سپاهی ميكند و به يمن ميفرستد. پيامبر اسلام دستور ميدهد كه هر وقت اين دو سپاه به هم رسيدند علی فرمانده هر دو سپاه باشد.

اولين اتفاقی كه می افتد چنين است: علی بر خلاف ميل خالد بن وليد كنيزی را از غنائم انتخاب ميكند و با او همبستر ميشود، خالد يكی از افراد سپاهش را برای شكايت از علی به نزد پيامبر ميفرستد:

بُرَيده اسلمي ـ كه يكي از افراد سپاه بود ـ ميگويد: «در دلم نسبت به حضرت علي مقداري كدورت وجود داشت، اتفاقاًرسول الله نيز علي را به سوي خالد فرستاد تا خُمس اموال را بگيرد. ويكنيزكي را از سهم خمس براي خود برداشت، و چون مورد سؤال قرار گرفت، توضيحداد كه آن كنيز در قسمت خُمس افتاد و از خمس در سهم اهل بيت پيامبر داخل شد و بعد هم در سهم آل علي قرار گرفت. خبر به خالد رسيد. ايشان از اين موضوع ناراحت شده و نامهاي به پيامبر نوشتند كه من حاضر شدم نامه را نزد ايشان ببرم، چنين كردم. وقتي نامه را برايآن حضرت ميخواندم، در اثناي قرائت دستم را گرفت و از خواندنبازداشت و فرمود: از علي ناراحتي؟ گفتم: بله. فرمود: از اين به بعد نسبت به اوبُغض نداشته باش! بلكه سعي كن دوستيات را با او بيشتر كني. سوگند به ذاتي كهروح محمد در قبضهي قدرت اوست، سهم آل علي در خُمس بيشتر از يك وصيفه است»(2)

بخاری اين حديث را بدون جمله » من كنت مولاه…»آورده است ولی در كتابهای ديگر اين جمله نيز وجود دارد.(3)

بعد از اين ماجرا دوباره اتفاقات مشابهی تكرار ميشود، گروهی از علی درخواست ميكنند تا شتران تازه نفسی كه بدست آمده را در اختيار آنان بگذارد تا سوار شود و علی ميگويد اين شترها به تمامی مسلمين تعلق دارد و درست نيست شما سوار آنها بشويد.

علی در ميانه راه از سپاهيان جدا ميشود تا سريعتر خود را به پيامبر اسلام در حج برساند و كسی را جانشين خود ميكند:

يزيد بن طلحه بن يزيد بن ركانه گويد:«سپاهيان علي بن ابيطالب كه با او در يمن بودند، از دست او ناراحت شدند. چون هنگام مراجعت، علي بر آنان مردي گماشت و خود با عجله به سوي رسول الله حركت كرد. آن مرد به هر يك از سربازان لباسي نو داد تا به تنكنند. وقتي سپاه نزديك شد، علي به سويشان شتافت تا ملاقاتشان كند. ديد كه آنان لباسهاي نو به تن دارند. گفت: اين چه كاري است؟ گفتند: فلان كس اينها راداده تا بپوشيم. او را صدا زد و علّت آن كارش را پرسيد. او گفت: افراد را لباس نوپوشاندم تا با ظاهري آراسته در ميان مردم ظاهر شوند. علي گفت: چرا صبرنكردي تا به رسول الله برسي و آن طوري كه خود ميخواهد دربارهي اينلباسها تصميم بگيرد؟ آنگاه دستور داد همه آن لباسهاي نو را از تن به در كنند وهمه را به جاي قبل برگردانند. افراد سپاه دلآزرده شدند و وقتي ميان مردمرسيدند، از رفتار علي شكايتشان را اظهار كردند و نزد رسول الله نيز دراين مورد از علي گله نمودند».(4)

بعد از ماجرای آن كنيزك اين ماجرا نيز باعث ميشود كه تعداد زيادی از سپاهيان از علی ناراضی و شاكی شوند.واقدی در مغازی به بهترين شكل اين موضوع را گفته است:

عمر بن محمد بن عمر بن على، از قول پدرش نقل كرد كه: على (ع) همه غنايم را جمع كرد و به پنج قسمت تقسيم نمود و قرعه كشى كرد و سهم خمس را كه با قرعه‏يى بنام «الله» بيرون آمده بود مشخص ساخت و به هيچيك از مردم هم غنيمتى نداد، حال آنكه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى‏دادند و بعد به رسول خدا گزارش مى‏دادند. على (ع) چنين نكرد و از او مطالبه كردند، ايشان نپذيرفت و فرمود: من تمام خمس را پيش رسول خدا مى‏برم هر طور كه خواست عمل فرمايد، وانگهى رسول خدا هم اكنون عازم شركت در مراسم حج است و ما با او برخورد مى‏كنيم و به هر چه خداوند مقدر فرموده باشد حكم خواهد فرمود. على (ع) براى مراجعت حركت كرد و خمس را با هر چه كه قابل حمل بود با خود برد. چون به فتق رسيد خود با عجله پيش افتاد و جلو رفت و ابو رافع را به‏فرماندهى اصحاب خود و مواظبت از خمس منصوب كرد. ضمن اموال خمس، مقدارى لباسها و پارچه‏هاى بهم پيچيده يمنى و شتران و دامهايى بود كه به غنيمت گرفته بودند و هم مقدارى از شتران زكات كه مربوط به زكات اموال يمنى‏ها بود.

ابو سعيد خدرى كه در اين جنگ همراه على (ع) بوده مى‏گفته است كه: آن حضرت ما را از سوار شدن به شتران صدقه و زكات منع فرموده بود. اصحاب على (ع) از ابو رافع درخواست كردند كه لباسى به آنها بدهد و ابو رافع بهره يك از ايشان دو جامه داد كه پوشيدند، و همينكه به منطقه سدره كه داخل مكه است رسيدند على (ع) براى ديدار آنها آمد كه آنها را منزل دهد و به حضور پيامبر (ص) ببرد و متوجه شد كه دوستان ما هر يك دو لباس نو پوشيده‏اند. جامه‏ها را شناخت و به ابو رافع فرمود: چرا چنين است؟ گفت: اينها صحبت كردند و من از شكايت ايشان ناراحت شدم و پنداشتم كه اين كار بر شما گران نخواهد بود و امراى ديگر هم كه پيش از شما بودند چنين كارى كرده بودند. على (ع) فرمود: تو قبلا ديدى كه من اين تقاضاى ايشان را نپذيرفتم و حال آنكه تو تقاضاى ايشان را بر آورده‏اى! گويد:

على (ع) ايستادگى كرد به طورى كه جامه ‏هاى برخى را در آورد. همينكه آنها به حضور پيامبر آمدند شكايت كردند.(5)

من به اين سه مورد اكتفا ميكنم، اما منابع بيشتری نيز در مورد اين ماجرا موجود است.با در نظر گرفتن اين ماجرا كه به عنوان پيش زمينه غدير است، حقيقت موضوع روشن ميشود.

در چند مرحله سپاهيان از دست علی شاكی ميشوند و از نظر تعداد نيز زياد بوده اند و طبيعی است كه اين نارضايتی ها به گوش پيامبر اسلام نيز رسيده است و در بيشتر رواياتی كه مربوط به قبل از غدير است هم پيامبر اسلام دوستی و محبت به علی را گوشزد كرده است و حتی آن جمله معروف «من كنت مولاه…» را نيز گفته است.اما چون تعداد شاكيان زياد بوده و اين نارضايتی خيلی عميق و ادامه دار بوده سعی ميكند در غديرخم بعد از نماز ظهر اين موضوع را حل و فصل كند و زمزمه های باقيمانده را نيز خاموش كند.

اهل سنت ماجرای غدير را يكی از فضايل علی ميدانند و داشتن دوستی و محبت علی را واجب. در بسياری از كتابهای حديثی اهل سنت بابی برای ذكر فضايل و مناقب علی موجود است و ماجرای غدير هم در آن ذكر شده است و اهل سنت از ذكر اين ماجرا در كتب خود هيچ ابايی ندارد.پس آوردن دلايل و استدلالهايی در مورد اينكه غدير يكی از فضايل علی است دردی را دوا نمی كند. بلكه بايد ثابت كرد غدير انتصاب الهی علی بن ابيطالب به مقام امامت و خلافت، توسط پيامبر اسلام است.

پی نوشتها:

(1)الإحتجاج على أهل اللجاج‏،احمد بن على طبرسى، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ناشر: مرتضوى‏، تهران‏،بي تا.ج1، ص:214 و 235.

(2)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 5،ص 110.

(3)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان.ج 5،ص 347.

السنن الكبرى،النسائي،تحقيق:دكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن،دار الكتب العلمية بيروت – لبنان، 1411 – 1991 م.ج 5،ص 45،ح 8145.

(4)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

ج‏2،ص:374.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.ص:827 و 828.

راند 1 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. تشویش نظرات و آراء در میان علمای اهل سنت :

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف و شرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواند ناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد . چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :

نظریه ی اول :عدم همراهی حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خ

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو عبد الله فخر الدين محمد بن عمر الرازي الشافعي ( متوفای 606 ﻫ ) ، مفسر و عالم بزرگ اهل سنت ، صاحب تفسیر « مفاتيح الغيب » که به « التفسير الكبير » مشهور است ، اشاره کرد . طرفداران این نظریه بر آن اند که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در روز غدیر خم ، همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند ، بلکه در یمن حضور داشته اند و این حدیث نه تنها صحیح نیست ، بلکه اصل آن از توهمات شیعیان می باشد . پیروان این نظریه که تفسیر و تأویل حدیث غدیر را نا ممکن می دانند ، تنها راه رهایی از اصل این حدیث را دستاویز قرار دادن این نظریه می دانند و در کنار آن به موارد دیگری نیز استدلال می کنند . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی دوم : عدم تأیید حدیث غدیر خم از طریق افراد مورد وثوق

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو محمد علي بن أحمد بن حزم الظاهري ( متوفای 457 ﻫ ) ، حافظ و فقیه شهیر اهل سنت ، اشاره کرد . او در مورد حدیث غدیر خم می نویسد : « … و اما صدور حدیث « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » هرگز از طریق افراد مورد وثوق تأیید نشده است … » ( 1 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که اکابر و بزرگان حدیث اهل سنت ، همچون محمد بن إسماعيل البخاري و مسلم بن الحجاج النيسابوري ، این حدیث را نقل ننموده و آن را بی اعتبار دانسته اند و در سند آن شک و تردید نموده اند . بنابراین ما نیز آن را بی اعتبار و غیر قابل اعتماد می شماریم . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه نیز پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی سوم : وجود اکاذیب در خطبه ی غدیر خم و تأویل حدیث غدی

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو العباس أحمد بن تيمية الحراني ( متوفای 728 ﻫ ) اشاره کرد . او در رد حدیث غدیر خم ، که به شدت پایه های اعتقادی او را متزلزل می گرداند ، از عبارات تندی بهره می برد . برای مثال ، می نویسد : « … اما عبارت « خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ، از زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بدون شک ، دروغ است … » ( 2 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که از خطبه ی غدیر خم ، تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، آنهم با ارفاق و چشم پوشی ، قابل قبول است و آنچه که در احادیث و روایات بر آن افزوده گشته است ، دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد . طرفداران این نظریه اعتقاد دارند که خطبه ی غدیر ، در صورت صحت ، غیر قابل تفسیر و تأویل بوده و با فرض صحت عمل صحابه پس از رسول خدا ( ص ) غیر قابل جمع بوده و بنابراین دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد و تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، که قابل تفسیر و تأویل می باشد ، مورد قبول ما می باشد . از جمله ، سليم البشري المالكي ( متوفای 1335 ﻫ ) ، رئیس سابق جامعة الأزهر مصر ، نظرش را پیرامون حدیث غدیر خم اینگونه بیان می کند : « حمل الصحابة على الصحة يستوجب تأويل حديث الغدير متواترا ، كان أو غير متواتر : حمل عمل صحابه بر صحت ایجاب می کند که حدیث غدیر را تأویل کنیم ، چه متواتر باشد و چه غیر متواتر ! » ( 3 ) . شکایت برخی صحابه از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از جمله مواردی است که برخی طرفداران این نظریه برای تأویل حدیث غدیر ، آن را دستاویز قرار می دهند و در واقع قصد نوعی « تأویل به قرینه » را دارند . آری ! تأویل می کنند ! اما نمی دانم با حدیث زیر چه خواهند کرد :

أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که فرمودند : « افرادی از اصحابم در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهند شد ولی از کنار حوض رانده می شوند . من می گویم : « خداوندا ! اصحابم ! » ولی خداوند می فرماید : « به راستی تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کرده اند و چه چیزی را موجب شده اند . اینان به گذشته ی جاهلیتشان باز گشتند » . در این هنگام می گویم : « بر کسانی که پس از من ، دستوراتم را تغییر دادند ، آتش دوزخ باد ! آتش دوزخ باد ! » » ( 4 ) .

جالب اینکه أبو حازم سلمة بن دينار ، از روایان این حدیث ، می گوید : « هنگامی که النعمان بن أبي عياش این حدیث را از من شنید ، پرسید : « آیا واقعا این حدیث را از سهل بن سعد شنیده ای ؟ » . من نیز پاسخ گفتم : « بله ! » » .

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند . اما چگونه است که جناب بهروز می فرمایند :

آیا به راستی اهل سنت این واقعه ی تاریخی را انکار می کنند ؟ پاسخ منفی است .
در جمهوری اسلامی ایران ، اولین مغالطه ای که رخ می دهد ، مغالطه ی « حمله به آدم پوشالین » یا « پهلوان پنبه » است . بدین شکل که ابتدا در مغز مخاطب خود چنین القا می کنند که اهل سنت منکر حدیث غدیر هستند . سپس با این فرض غلط ، منابع و مآخذ سنی را نقل می نمایند !

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار می نمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعا می کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

نظریه ی چهارم : دلالت حدیث غدیر بر خلافت بلافصل حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت که از او به « أعجوبة الزمان » تعبیر می کنند ، اشاره کرد . او نظرش را ، پس از نقل خطبه ی غدیر و تبریک عمر بن الخطاب به حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، که آن را در پست پیشین ( قسمت اول ) نقل نمودم ، اینگونه بیان می کند : « … [ این گفتار از زبان عمر بن الخطاب ] در واقع نشان دهنده ی تسلیم ، رضایت و موافقت است . اما پس از آن به دلیل عشق به ریاست ، هوی و هوس بر او چیره گشت … » ( 5 ) . أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) ، از دانشمندان متعصب اهل سنت که در جبهه ی مقابل ، سرسختانه علیه تشیع جنگیده است ، پس از نقل گفتار أبو حامد الغزالي ، آنچنان مبهوت و متعجب می شود که می نویسد : « … و نمی دانم که عذر او برای چنین گفتاری چیست ! و ظاهر آن است که او از رأی خود باز گشته و پیرو حق گردیده است ، چرا که او مردی از دریا های علم و دانش است والله أعلم ! » و به این ترتیب سعی می کند تا شخصیت أبو حامد الغزالي را ، که خود او در باره اش می نویسد : « فأين مثله في علومه وفضائله : همانند أبو حامد الغزالي در دانش و فضائل ، کجا پیدا می شود ؟! » ، به دور از این اقوال سخیف و نادرست ( ؟ ) جلوه دهد .

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ، حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری می کنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

2. چرا تشویش آراء ؟

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص و مبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظر وجود دارد ؟ آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان و دانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست ؟ ما سؤالی را که جناب بهروز پیشتر مطرح نموده بودند ، هم اینک از خود ایشان می پرسیم : « چگونه وقتی این ماجرا توسط خلفا و عایشه و صحابه نقل شده و تمام کتب مهم اهل سنت این ماجرا را آورده اند ، خود منکر این واقعه ی تاریخی هستند ؟! »

در مورد شکایت صحابه از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، در فرصت بعدی توضیح داده خواهد شد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.الفصل في الملل والأهواء والنحل ، أبو محمد علي بن أحمد بن حزم القرطبي الظاهري ، القاهرة : مكتبة الخانجي ، جلد 4 ، صفحه ی 116 ( باب الكلام في وجوه الفضل والمفاضلة بين الصحابة )

2. منهاج السنة النبوية ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني ، تحقيق : الدكتور محمد رشاد سالم ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الاولى 1406 ﻫ ، جلد 7 ، صفحه ی 319

3. المراجعات ، الإمام العلامة الشيخ السيد عبد الحسين شرف الدين الموسوي العاملي ، تحقيق : حسين الراضي ( مع مقدمة الشيخ مرتضى آل ياسين ) ، لبنان – بيروت ، الطبعة الثانية 1402 ﻫ ،المراجعة 57 ، صفحه ی 275

4. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 8 ، صفحات 120 و 121 ، احادیث 6583 تا 6587 ( كتاب الرقاق ، باب في الحوض ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 4 ، صفحات 1793 تا 1795 ( كتاب الفضائل ، باب إثبات الحوض ، احادیث 26 تا 29 )

5. سير أعلام النبلاء ، أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة التاسعة 1413 ﻫ ، جلد 19 ، صفحه ی 328

راند 1 بهروز شیرازی
ابتدا بايد موضوع مناظره را به شما يادآوری كنم :

موضوع مناظره «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟»

موضع حسام نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز نسبت به این موضوع منفی است.

پاسخ به چند مغالطه:

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف وشرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواندناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد…

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار مینمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعامی کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

بهتر نيست به جای حمله شخصی به موضوع مناظره بپردازيد؟

اينكه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم موضوعی است كه قبل از دعوت به مناظره بايد به آن فكر ميكرديد. وقتی شما كسی را به مناظره دعوت ميكنيد يعنی شخص مقابل را در حد مناظره ديده ايد.

چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :…

ببينيد حسام گرامی، من در اين مناظره حرفی از انكار غدير نزدم و شما داريد بحثی را كه مربوط به اين مناظره نيست را وارد آن ميكنيد، هر چند من قبلا در مورد اين موضوع در جای ديگر پاسخ دادم.اما برای خنثی كردن جوسازی شما پاسخ كوتاهی ميدهم:

وقتی من ميگويم اكثريت اهل سنت واقعه تاريخی غدير را قبول دارند يعنی اينكه اكثريت قبول دارند و نه كل اهل سنت. اگر چند نفر متعصب و فقط به خاطر تعصبشان ايجاد شبهه كرده اند اين اكثريت را زير سئوال نخواهد برد. در ضمن بايد بين واقعه تاريخی غدير و خطبه غدير تفاوت قائل شد و من هيچ وقت نگفتم كه همگی بر روی يك خطبه خاص توافق دارند، بلكه توافق كلی بر سر ماجرای غدير است.

طبق كتاب الغدير علامه امينی 360 نفر (به تعداد نفرات توجه كنيد) از علمای اهل سنت اين واقعه را در كتابهای خود آورده اند.(1) من با توجه به اين افراد ميگويم اكثريت قاطع اهل سنت چنين ديدگاهی دارند و شما اگر 40 نفر از اين افراد مخالف را نام ببريد تازه ميشود 10 درصد به 90 درصد. پس به حكم استقراء حرف من كاملا درست است. حالا بگذريم از اينكه اين افراد كه شما نام برديد به خاطر تعصب يك چيزی پرانده اند هر چند عالم بوده باشند.

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند

شما برای اينكه اثبات كنيد «بسياری از دانشمندان اهل تسنن» منكر غدير بوده اند بايد به صورت مستند حداقل 361 نفر معرفی كنيد تا از علمايی كه غدير را تاييد كرده اند بيشتر باشند.

موضوع خيلی ساده است، مثل اين ميماند كه من با ذكر اينكه محدث نوری و نعمت الله جزايری معتقد به تحريف قرآن بوده اند، اين را به كل شيعيان تعميم بدهم و بگويم شيعيان معتقد به تحريف قرآن هستند. در صورتی كه برای يك استقراء قابل قبول بايد شواهد مناسب از نظر كيفيت و كميت ارائه كرد.

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ،حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری میکنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

بله، خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد كه شما بدون ارائه شواهد كافی مرتكب مغلطه «تعميم جزء به كل» شده ايد.

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص ومبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظروجود دارد ؟

همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد شواهد كافی در مورد تشويش آراء بين علمای اهل سنت ارائه كنيد.

آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان ودانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست؟

اين استدلال شما مانند استدلال مكارم شيرازی بعد از هك شدن سايتش بود كه حقانيت شيعه را نتيجه گرفت.

نه خير، حتی اگر 100 درصد اهل سنت هم منكر غدير بودند باز چيزی ثابت نميشد. فقط با بررسی منطقی ماجرای غدير و اثبات اينكه پيامبر اسلام به وسيله حكم الهی، علی را به خلافت و امامت مسلمين منصوب كرد، شما به مقصود خود خواهيد رسيد نه با اين مغالطات.

به موضوع مناظره باز ميگردم:

جناب حسام در شروع مناظره گفتند:

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ،بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ،نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

ادعای حسام مردود است به دلايل زير:

1- اصل اساسی مورد قبول شيعی و سنی در مورد حديث اين است كه ابتدا بايد حديث را با قرآن مقايسه كرد: از آيه 13 به بعد سوره مائده در مذمت اهل كتاب است و حتی از آيات قبل و بعد اين آيه كاملا مشخص است كه هر دو در مورد اهل كتاب به كار رفته است. بعد از اينكه خدا خيال پيامبرش را از خطر كفار راحت ميكند در آيه بعدی با لحن تندی به اهل كتاب ميگويد:» بگو: اى اهل كتاب، بر آيينى درست نيستيد مگر وقتى كه [حكم‏] تورات و انجيل و آنچه را كه از [جانب‏] پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، بر پا داريد و البته آنچه از [جانب‏] پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده است [در حقّ‏] بسيارى از آنان سركشى و كفر را خواهد افزود. پس بر گروه كافران اندوه مخور». ميبينيد كه چه لحن تندی دارد و پيرو آيه قبل اهل كتاب را كافر ناميده است.

2- معلوم شد كه منظور از كافران در آيه 67 چی كسانی هستند. اما افراد حاضر در غدير افراد با ايمانی بودند كه تازه مراسم حج را تمام كرده بودند و اينكه بگوييم اين آيه در مورد غدير بوده بيخود و خلاف قرآن است.پس اين شان نزولی كه جناب حسام نقل كردند با قرآن همخوانی ندارد حالا در 100 كتاب اهل سنت هم باشد طبق اصل اساسی شيعه و سنی بايد از اين شان نزول خلاف قرآن دوری كرد.

3- اما روايات در مورد شان نزول اين آيه فراوان هستند و طبيعی است كه اين آيه نميتواند ده شان نزول داشته باشد. فخر رازی در تفسير خود برای شان نزول اين آيه ده مورد ذكر كرده است و دهمين مورد را در فضيلت علی (و نه خلافت و امامت او) است و پس از ذكر اين ده مورد گفته است: » اگر چه تعداد اين روايات، مختلف و بسيار است اما در مورد اين آيه بهتر همين است كه بر حفاظت از مكر و فريب يهوديان و مسيحيان، حمل كرده شود و با بي پروايي از آنها دستور به تبليغ داده شده است. براي اينكه در قبل و بعد اين آيه، روي سخن با يهوديان و مسيحيان است. براي همين قائل شدن به وجوهاتي كه اين آيه را از سياق و سباق منفك و منقطع مي گرداند ممتنع به نظر مي رسد.» (2)

4- پيامبر اسلام در حجة الوداع خطبه ای ميخواند و پس از ابلاغ احكام و دستوراتی ميگويد:»پس گفتار مرا بفهميد كه همانا من آنرا (بشما) ابلاغ كردم». سپس در آخر خطبه خود ميگويد:»خدايا آيا ابلاغ كردم؟ مردم گفتند: آرى، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا گواه باش». پس اگر ادعای شيعيان را قبول كنيم بايد بپذيريم كه پيامبر چند روز قبل از غدير به مردم دروغ گفته و مردم را فريب داده است! چون هنوز موضوع غدير را ابلاغ نكرده است كه اين خلاف اعتقاد شيعه و سنی نسبت به پيامبر اسلام است.(3)

5- با توجه به لفظ بلغ پيامبر ميبايست به صورت واضح و روشن امامت و خلافت علی را ابلاغ ميكرد و نه به صورت كنايه. چون بعد از اين ماجرای كسی حديث غدير را نصی برای خلافت و امامت علی ندانست. پس اين آيه در مورد غدير نازل نشده بوده است.

اگر جناب حسام دلايل بالا را رد كنند و حديثشان هم صحيح و قابل قبول باشد (كه نيست، چون در اسناد حديث شيعيان غالی و فريبكار ديده ميشوند.بگذريم) در نهايت ميتوان گفت خدا دستور به دوستی علی داده نه امامت و خلافت او، چون در آيه نه اثری از امامت هست و نه اثری از خلافت. ميبينيد كه با اثبات اين شان نزول هم چيزی به نفع ادعای اصلی جناب حسام در اين مناظره تغيير نميكند.

اما در مورد تبريك عمر به علی:

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد

پيامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر عليه علی بن ابيطالب دست علی را بالا ميبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمين امر ميكند كه بايد با علی دوستی داشته باشند. عمر بن خطاب هم برای نشان دادن حسن نيت خود و اينكه هيچ مشكلی با علی بن ابيطالب ندارد و تبريك اين موضوع كه يك فضيلت برای علی محسوب ميشود به علی تبريك ميگويد. خب، اين خلافت علی را اثبات ميكند يا امامتش را؟

چرا ماجرای غدير در قرآن ذكر نشده است؟

قرآن در آيه 38 سوره انعام ميگويد: «هيچ چيزی را در كتاب فرو گذار نكرده ايم»، اما عجيب است كه حادثه ای به مهمی غدير كه سرنوشت امت اسلامی با آن پيوند خورده است را در قرآن نياورده است.

قرآن در آيه 18 سوره فتح از بيعتی كه مسلمان در زير درختی با پيامبر اسلام كردند با صراحت ياد ميكند. در آيه 111 سوره توبه از بيعت عقبه ياد شده است. اما بيعتی كه ميگويند در غدير اتفاق افتاده چرا در قرآن نيامده است؟

قرآن در آيه 37 سوره احزاب اسم زيد (در ماجرای زينب) را صراحتا آورده است. قرآن از پيامبران قديمی و گمنامی چون ذوالقرنين در سوره كهف نام برده است و داستان آن را ذكر كرده است. قرآن حتی از سگ اصحاب كهف هم ياد كرده (آيات 18 و 22 سوره كهف)، اما عجيب است كه از علی و امامت او ياد نكرده است.

جناب حسام بفرماييد چرا قرآن از همه چيز در قرآن به صراحت ياد كرده است اما از ماجرای غدير كه به زعم شيعيان سند گويای ولايت است يادی نكرده است؟ چرا در يك آيه با صراحت و روشنی ماجرای غدير را ذكر نكرده است؟

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏1بخش ‏اول، ص: 129 تا 242.

(2)مفاتيح الغيب،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، دار احياء التراث العربى،بيروت،چاپ: سوم، 1420 ق.ج‏12، ص: 399-401.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:376و377.

راند 2 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

از جمله مسائلی که در باب خطبه ی غدیر خم توسط برادران اهل سنت و وهابیون مطرح گشته و همت و هزینه ی بسیاری صرف انتشار آن شده است ، شکایت برخی اصحاب از حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم می باشد . هدف از طرح مسأله ی مذکور ، بیان این مطلب است که دلیل صدور حدیث « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » از جانب رسول اکرم ( ص ) در روز غدیر خم ، حل اختلافات به وجود آمده میان اصحاب و حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در سفری که به یمن داشته اند بوده است ، نه اعلان خلافت و یا امامت آن حضرت . در واقع و به بیان ساده تر ، هدف از طرح این مسأله ، تأویل حدیث غدیر و خنثی سازی استدلال شیعیان به این حدیث شریف می باشد . اما پاسخ به این مسئله ، در چند قسمت تقدیم حضور خواهد شد . یک قسمت آن هم اکنون ارائه خواهد شد و قسمت های بعدی ، در فرصت های بعدی !

1. شکایت بريدة بن الحصيب از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا عليه وعلى آله السلام :

در سال دهم هجرت پیامبر اسلام …

با بررسی دقیق احادیث ، روایات و تواریخ ، در می یابیم که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب مربوط به سفر اول آن حضرت به یمن است که به هدف دعوت مردم یمن به اسلام انجام گرفت و مربوط می شود به سال هشتم هجری ( 1 ) . نکته ی دیگری که ذکر آن واجب می نماید ، آن است که این شکایت در مدینه انجام گرفته است .

پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، خالد بن الوليد را به همراه چندی دیگر عازم یمن نمودند تا ایشان را به اسلام دعوت کند . البراء بن عازب می گوید : « من نیز از کسانی بودم که همراه خالد بن الوليد ، عازم یمن شدم . شش ماه در یمن اقامت داشتیم و در این مدت خالد بن الوليد ، ایشان را به اسلام دعوت می نمود ولی پاسخی دریافت نکرد . پس رسول خدا ( ص ) بر آن شدند تا علي بن أبي طالب عليه السلام را به یمن اعزام کنند و چنین کردند و به ایشان دستور دادند که خالد بن الوليد را باز گردانند ، اما اگر شخصی همراه خالد بن الوليد بوده است و دوست دارد هم اینک همراه علي بن أبي طالب عليه السلام برود ، می تواند برود و من نیز همراه علي علیه السلام راهی شدم . هنگامی که نزدیک قوم یمن شدیم ، همگی خارج شدند و ما نماز جماعت را به امامت علي بن أبي طالب به جا آوردیم و سپس ما را در یک صف منظم ، کنار هم مرتب نمودند و خود نیز در ابتدای صف حاضر شدند و نامه ی رسول خدا ( ص ) را بر قوم قرائت نمودند . پس قبیله ی همدان همگی اسلام آوردند و علي بن أبي طالب در نامه ای ، اسلام قبیله ی همدان را خدمت رسول خدا ( ص ) گزارش دادند . رسول خدا ( ص ) هنگامی که مطلع شدند قبیله ی همدان اسلام آورده اند ، به سجده افتادند و سپس سر خود را بلند نمودند و فرمودند : « سلام بر همدان ! سلام بر همدان ! » » ( 2 ) . خالد بن الوليد که خود کاری از پیش نبرده و نتیجه ای که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در یک روز حاصل نموده بودند ، در شش ماه بدست نیاورده بود ، بسیار غضبناک شد و کنیزی را که حضرت علي علیه السلام اختیار نموده بودند بهانه نمود و به بريدة بن الحصيب گفت : « به نزد رسول خدا ( ص ) برو و او را از کار علي با خبر کن ! » . بريدة می گوید : « به مدینه آمدم و به مسجد رسول الله ( ص ) رفتم و ایشان نیز در خانه شان بودند . دیدم جمعی از اصحاب در کنار درب مسجد ایستاده اند . با دیدن من پرسیدند : « چه خبر ای بريدة ؟ » . پاسخ دادم : « خبر های نیکو ! خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید » . پرسیدند : « چه چیزی تو را به این جا کشانده است ؟ » . پاسخ دادم : « کنیزی که علي از خمس نصیب خود گردانیده است . آمده ام رسول خدا ( ص ) را از این امر با خبر گردانم » . صحابه گفتند : « پس او را با خبر کن که به راستی این خبر ، علي را از چشم رسول خدا ( ص ) می اندازد » . در همین هنگام ، رسول خدا ( ص ) کلام ما را شنیدند و با عصبانیت از خانه خارج گشتند و فرمودند : « چه شده است که از علي بد گویی می کنند ؟ هر کس از علي بد گویی کند ، از من بد گویی کرده است و هر کس از علي جدا شود ، از من جدا شده است . علی از من است و من از او هستم » ( 3 ) و سپس به من فرمودند : « ای بريدة ! در مورد علي بدگویی مکن ! چرا که علي از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود [ لا تقعن يا بريدة في علي ! فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي ] » ( 4 ) » .

آنچه در این قسمت تقدیم حضور عزیزان گردید ، مشروحی از سفر اول حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و جریانات مربوط به شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد از ایشان می باشد . در ادامه ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیز آن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی 1 مراجعه نمایید ) ، مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم ، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چند که گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ، اما برای شیعه در آن منفعت است ! چرا که در اثنای پاسخگویی به این شبهه ، به حدیث « فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي : به راستی علی از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود » برخورد می نماییم که گواه خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام از زبان مبارک رسول خدا ( ص ) می باشد . نکته ی مهم اینکه سند این حدیث صحیح بوده و هیچ خدشه ای بر آن وارد نیست و ما بدان در برابر اهل سنت احتجاج می نماییم .

+ پاسخ به اظهارات و نکات مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

بهتر نیست به جای حمله ی شخصی ، به موضوع مناظره بپردازید ؟ اینکه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم ، موضوعی است که قبل از دعوت به مناظره باید به آن فکر می کردید. وقتی شما کسی را به مناظره دعوت می کنید ، یعنی شخص مقابل را در حد مناظره دیده اید.

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » را از « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی و اشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر ! همچنین بنده به خاطر ندارم که از واژه ی « سواد » در گفتارم استفاده کرده باشم . به هر حال ، اگر شما احساس می نمایید که به شما از جانب بنده حمله شده است ( که بنده هرگز چنین احساسی ندارم ) ، بنده از شما پوزش می خواهم .

در مورد نکاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ و تبریک عمر بن الخطاب ، عنوان نمودید ، در فرصت های بعدی صحبت خواهم کرد . زیرا صحبت در اینباره مفصل بوده و نیازمند اطناب می باشد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

2. زاد المعاد في هدي خير العباد ، محمد بن أبي بكر بن قيم الجوزية ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة السابعة والعشرون 1415 ﻫ ، جلد 3 ، انتهای صفحه ی 622 و صفحه ی 623 | البداية والنهاية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : علي شيري ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1408 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 121

3. المعجم الأوسط ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : طارق بن عوض الله وعبد الحسين الحسيني ، القاهرة : دار الحرمين ، 1415 ﻫ ، جلد 6 ، صفحه ی 162

4. السنن الكبرى ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائي ، تحقيق : الدكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 133 ، حدیث 8475 . سند حدیث مذکور ، صحیح می باشد.

راند 2 بهروز شیرازی
نکته ی اول: سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیزآن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی1 مراجعه نمایید ) ،مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

اين ادعای شما از چند جهت مشكل دارد:

1-اگر واقعا علی بن ابيطالب دو بار (يا به ادعای شما سه بار) به يمن رفته پس اينها در چه تاريخی و به چه كيفيتی بوده است؟

بيگمان نظر زينی دحلان (م 1304 ه.ق) تا بر پايه منابع دست اول نباشد فاقد ارزش است.

2- طبق منابع معتبر مانند: تاريخ طبری(1)،التنبيه و الاشراف مسعودی (2)،سيره ابن هشام (3)،طبقات ابن سعد(4) و المغازی (5) پيامبر اسلام خالد بن وليد را در ربيع الاول سال دهم هجرت به يمن ميفرستد. و پس از آن در رمضان همان سال علی را به يمن ميفرستد. طبق تاريخ طبری(6)،التنبيه و الاشراف مسعودی (7)،سيره اين هشام(8)، طبقات ابن سعد (9) و المغازی (10).و ظاهرا خالد و علی همين دوبار به يمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند. البته منابع بيشتری در اين زمينه موجود است.

حال شما بايد دو كار انجام دهيد: ابتدا ثابت كنيد كه علی يكبار ديگر هم به يمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات كنيد كه خالد هم در سال هشتم هجرت در يمن بوده است و بديهی است كه منابع دست اول لازم است.

با توجه به منابع بالا كه برخورد علی و خالد در يمن مربوط به سال دهم هجرت است ميتوان نسبت به لفظ مدينه دو ديدگاه را مطرح كرد: اول اينكه همانطور من در حديث اولی كه از صحيح بخاری ارائه كردم خالد بريده را به صورت پيكی به نزد پيامبر اسلام ميفرستد و شايد بريده قبل از خروج پيامبر اسلام از مدينه به قصد حج به او رسيده باشد. دوم اينكه اينجا كلمه مدينه را به معنای عام خود بگيريم كه معنی آن ميشود شهر. و در اينجا بگوييم منظور شهر مكه است كه با توجه به منابع ديگر غير معقول هم نيست.

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چندکه گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ،

ديديم كه اين بحث يك شبهه بيمورد نبود، يا حداقل شما نتوانستيد آنرا اثبات كنيد. پس زدن اتهام به اهل سنت چه مفهومی دارد؟

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » رااز « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی واشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر!

حسام گرامی مطمئن باشيد من اگر دو تا كتاب در مورد غدير نخوانده بودم پيشنهاد شما را قبول نميكردم و در تمام كتابهايی كه در مورد غدير نوشته شده است حداقل موضع ابن حزم اندلسی و ابن تيميه حرانی آمده است.

من احساس كردم شما ميخواهيد از روشهای جدلی خاص برای چيره شدن بر من استفاده كنيد، اگر چنين منظوری نداشته ايد پس مشكلی وجود ندارد.

پی نوشتها:

(1)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش. ج‏4،ص:1262.

(2)التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:252.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2، ص:416.

(4)طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش. ج‏2،ص:165.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش. ص:5.

(6)تاريخ طبری،ج4،ص:1261-1262.

(7)التنبيه و الإشراف، ص:252.

(8)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ج‏2، ص:415.

(9)طبقات،ج2، ص:165.

(10)مغازى، ص:826.

راند 3 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

در قسمت گذشته ، مشروحی از سفر اول أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب از آن حضرت در نزد رسول خدا ( ص ) ، تقدیم حضور جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم گردید . در این قسمت نیز قصد دارم تا به شرح و توصیف سفر سوم آن حضرت به یمن ، که با هدف جمع آوری صدقات ، زکوات و مالیات در سال دهم هجری انجام گرفت ، و همچنین شکایات مطرح شده در این سفر بپردازم .

2. سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایات مربوط به آن :

در سال دهم هجری ، پیامبر اکرم ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات و مالیات ، أمير المؤمنين علیه السلام را به یمن گسیل داشتند . ایشان در یمن به جمع آوری زکوات و مالیات پرداختند و عزم بازگشت نمودند . در میانه ی راه ، حضرت در پیوستن به رسول خدا ( ص ) از سایر افراد سبقت جستند و فردی از سپاهیان را جانشین خود ساختند و به پیامبر ( ص ) پیوستند و پیامبر ( ص ) از دیدن آن حضرت بسیار خشنود گشتند . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پس از آگاه ساختن نبی مکرم اسلام ( ص ) از نیت خود در احرام ( 1 ) ، به دستور رسول خدا ( ص ) برای رسانیدن سپاهیان به ایشان ، به سوی سپاه باز گشتند . هنگامی که حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به سپاه پیوستند ، متوجه شدند که جانشین ایشان ، تمامی افراد سپاه را از پارچه هایی که به عنوان صدقات و مالیات جمع آوری شده بود ، پوشانیده است . با مشاهده ی این صحنه ، به جانشین خود فرمودند : « وای بر تو ! این چه کاری است که مرتکب شده ای ؟ » . پاسخ داد : « سپاهیان را به وسیله ی پارچه ها پوشانیدم تا هنگامی که وارد مردم می شوند ، آراسته باشند » . حضرت نیز خشمگین گشتند و پارچه ها را از سپاهیان بر گرفتند و جمع آوری نمودند . سپاهیان نیز که عمل علي بن أبي طالب علیه السلام بر ایشان ناخوش آیند بود ، هنگامی که به رسول خدا ( ص ) رسیدند ، مراتب شکایت خود را از علي بن أبي طالب عليه السلام ، به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند . أبو سعيد الخدري می گوید : « رسول خدا ( ص ) پس از آگاهی از علل شکایت صحابه از علي بن أبي طالب علیه السلام ، خطبه خواندند و فرمودند : « ای مردم ! از علی شکایت نکنید که به خدا قسم ، او در اجرای دستورات خدا و رعایت موازین شرعی ، بی پروا است [ أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله ] » » ( 2 ) .

در باب سفر سوم أمير المؤمنين علیه السلام ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام ، همانگونه که پیشتر متذکر شدیم ، مربوط به سال دهم هجری است و هیچ گونه ارتباطی با سفر اول ایشان به یمن ، که مربوط به سال هشتم هجری است و در قسمت گذشته به شرح آن پرداختیم ، ندارد .

نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه از أمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دو بار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان در این مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

+ پاسخ به موارد مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

اگر واقعا علی بن ابیطالب دو بار ( یا به ادعای شما سه بار ) به یمن رفته ، پس اینها در چه تاریخی و به چه کیفیتی بوده است ؟

حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند . سفر اول ایشان در سال هشتم هجری و با هدف دعوت مردم یمن به اسلام بوده است که شرح آن در قسمت گذشته تقدیم حضور گردید و شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد مربوط به همین سفر می باشد . سفر دوم آن حضرت به یمن ، با هدف قضاوت بوده است که این سفر نیز در تاریخ ثبت شده است . در کتب معتبر اهل سنت ، از زبان مبارک حضرت أمير المؤمنين علیه السلام نقل شده است که : « رسول خدا ( ص ) مرا به یمن ارسال داشتند تا قضاوتی را بر عهده بگیرم . به رسول خدا ( ص ) عرض کردم : « ای رسول خدا ! من جوان هستم و تجربه ای از قضاوت ندارم » . پس رسول خدا ( ص ) ، دست بر سینه ی من زدند و فرمودند : « خداوندا ! زبانش را ثابت و استوار بدار و قلبش را هدایت گردان » . پس از آن ، هیچگاه در قضاوت میان دو نفر ، شک ننمودم و قضاوتی بر من سخت نیامد » ( 3 ) . سفر سوم آن حضرت نیز با هدف جمع آوری صدقات ، مالیات و زکوات انجام گرفت که شرح آن در همین قسمت تقدیم حضور شما گردید . إبن الأثير در کتاب خود با نام « الكامل في التاريخ » ، فصلی به نام « بعث رسول الله أمراءه على الصدقات : ارسال فرماندهان توسط رسول خدا ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات » گشوده است و در آن صراحت دارد بر اینکه : « … وبعث علي بن أبي طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم وجزيتهم … : … رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب را به نجران گسیل داشت تا صدقات و جزیه ی مردم نجران را جمع آوری نماید … » . علامه محمد باقر مجلسی ، جریان سفر سوم آن حضرت به یمن را عینا از إبن الأثير نقل می نماید ( 4 ) . در جریان سفر سوم علي بن أبي طالب عليه السلام به یمن ، در هیچ کدام از منابع تاریخی ، نامی از خالد بن الوليد برده نشده است ( دقت کنید ! ) .

طبق منابع معتبر مانند: تاریخ طبری ، التنبیه و الاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی پیامبر اسلام خالد بن ولید را در ربیع الاول سال دهم هجرت به یمن میفرستد

بنده به « تاريخ الأمم والملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی از محمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام . تنها حکمی که از محمد بن جرير در مورد خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند و بنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند ( 5 ) و این سفر ، ارتباطی با موضوع مورد بحث ما ندارد . در « سيرة النبي ( ص ) » نیز حکمی در این باره مشاهده ننمودم .

پس از آن در رمضان همان سال علی را به یمن می فرستند . طبق تاریخ طبری ، التنبیه والاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی.و ظاهرا خالد و علی همین دوبار به یمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند . حال شما باید دو کار انجام دهید: ابتدا ثابت کنید که علی یکبار دیگر هم به یمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات کنید که خالد هم در سال هشتم هجرت در یمن بوده است و بدیهی است که منابع دست اول لازم است.

محمد بن جرير الطبري و چندی دیگر از مورخان معتقدند که رسول گرامی اسلام ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را در ماه رمضان سال دهم هجری به یمن فرستاده اند . تا اینجا ظاهرا اشکالی وجود ندارد . اما اکثر ایشان در اینکه این سفر ، کدام سفر بوده است ، دچار اشتباه شده اند . چرا که ایشان این سفر را ، سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان دانسته اند . در حالی که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان و دعوت ایشان به اسلام ، مربوط به سال هشتم هجری است و سفر ایشان در سال دهم هجری به یمن ، با هدف جمع آوری صدقات و جزیه بوده است . چرا که جمع آوری صدقات و مالیات ، باید مدتی بعد از اسلام آوردن قبایل بوده باشد . ضمنا چندی پیش از سفر علي بن أبي طالب به یمن به منظور جمع آوری صدقات و مالیات ، رسول گرامی اسلام ( ص ) ، ایشان را به منظور قضاوت به یمن گسیل داشتند . بنابراین مطمئنا باید میان سفر اول و سفر سوم آن حضرت به یمن ، فاصله وجود داشته باشد . نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ، أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند ، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، در اثنای شرح روایت البراء بن عازب ، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 ) و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است .

پاسخ سایر موارد ، در فرصت های بعدی و با یاری خداوند منان ارائه خواهد شد .

موفق و پیروز باشید ،

حسام .

پاورقی :

1.اللهم إهلالا كإهلال نبيك

2. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 4 ، صفحات 1021 و 1022 | تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحات 401 و 402 | السيرة النبوية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 415 | المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحه ی 134 ( كتاب معرفة الصحابة ، باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي عليه السلام )

3. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 1 ، صفحه ی 83 ، حدیث 636 و صفحه ی 111 ، حدیث 882 و صفحه ی 136 ، حدیث 1145 | سنن ابن ماجه ، أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر ، جلد 2 ، صفحه ی 774 ، حدیث 2310 ( كتاب الأحكام ، باب ذكر القضاة ) | تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ، تحقيق : الدكتور عمر عبد السلام تدمري ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 637

4. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، العلامة الحجة المولى الشيخ محمد باقر المجلسي ، تحقيق : محمد باقر البهبودي ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 21 ، صفحات 373 و 374 ( باب 35 ، قدوم الوفود على رسول الله صلى الله عليه وآله )

5. تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه ی 385

6. السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

7. فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن حجر العسقلاني ، بيروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانية ، جلد 8 ، صفحه ی 52

راند 3 بهروز شیرازی
نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه ازأمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دوبار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان دراین مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

پيامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در اين مورد نگفته است و بايد اين حديث را جزء همان احاديث ديگر حساب كنيم كه پيامبر اسلام در مقابل شكايت بقيه از علی دفاع ميكرده است.

1- تا آنجايی كه من جستجو كردم فقط همين يك روايت وجود دارد و مطمئننا اگر خطبه درست و حسابی وجود داشته باشد بايد راويان خيلی بيشتری داشته باشد.

2- ابو سعيد الخدری فقط دو جمله را روايت كرده است و نميشود اسم اين دو جمله را خطبه گذاشت.

3- و تازه در همان دو جمله هم شك دارد چون نميداند كه پيامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است يا در «سبيل الله» خشن است.

پس اينكه جمله ابو سعيد الخدری (فقام فينا خطيبا) را به خواندن يك خطبه درست و حسابی تعبير كنيم خيلی درست نيست و بايد جزء يكی از احاديث ديگر پيرامون ماجرای شكايت از علی قرار بگيرد.

حتی اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام يك خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد (كه نشان دادم چنين چيزی درست نيست) باز هم ميتوان نشان داد كه نياز به تجديد چنين خطبه ای وجود داشته است:

1- اول اين كه عمق تحقيری كه سپاهيان از دست علی چشيده بودند زياد بوده است چون علی لباس را از تن آنها بيرون آورده بوده است و آنها را سخت سرزنش كرده بود. سخت است انسان چنين تحقيری را زود فراموش كند.

2- صحابه پيامبر خيلی هم افراد مطيعی نبودند و فراوان داريم گوشه هايی از تاريخ اسلام كه اين صحابه و مسلمانان صدر اسلام كه از دستور پيامبر اسلام سرپيچی ميكرده اند. مثلا در همان حجة الوداع وقتی پيامبر اسلام دستور ميدهد كه آنهايی كه قربانی نياورده اند بايد از احرام خارج شوند،برخی از صحابه مقاومت ميكنند و يكی از آنها سخن زشتی به اين مضمون را بر زبان می آورد: » پيامبر در احرام باشد و از آلت تناسلی ما منی بچكد؟»(1) يا در مورد ديگری داريم كه پيامبر و بقيه مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد بودند كه كاروانی شامل مواد غذايی وارد شهر شد، پس مردم نماز و سخنان پيامبر اسلام را رها كردند و جز دوازده نفر كسی در مسجد نماند كه در نتيجه آيه 11 سورۀ جمعه نازل شد.(2)

خطبه غدير هم خود گويای اين ماجراست كه اين شكايتها و بداخلاقی ها باز هم تكرار شده است (كه در ادامه به آن خواهم پرداخت).

بنده به « تاريخ الأمم و الملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی ازمحمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام .

شما اگر درست به آدرسی كه من داده بودم مراجعه ميكرديد، مشاهده ميكرديد كه طبری نوشته است:

در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى طالب را با گروهى به غزاى يمن فرستاد.

براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوى مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وى بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وى را نپذيرفت و پيمبر خداى على بن ابى طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسى از همراهان خالد بخواهد با وى بماند.»

تنها حکمی که ازمحمد بن جريردر موردخالد بن الوليددر ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند وبنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند

حسام گرامی، قبيله بنی الحارث در نجران ساكن بوده اند، چنانچه طبری تصريح كرده است:

ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولى ماه ربيع الاول و به قولى جمادى الاول اين سال پيمبر خداى خالد بن وليد را با چهارصد كس سوى طايفه بنى الحارث ابن كعب فرستاد.

عبد الله بن ابى بكر گويد: پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادى الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوى طايفه بنى الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند…(3)

و نجران هم در يمن قرار دارد.(4) بعد از اين ماجرا پيامبر اسلام علی را به سوی خالد ميفرستد.در سيره ابن هشام هم در همان آدرسی كه دادم اين موضوع آمده است. علاوه بر آن در صفحات قبلتر از آن (ج2، ص368) هم در ذيل اسلام آوردن قبيله بنی الحارث هم آمده است.

نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ،أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفرعلي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ،شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، دراثنای شرح روایت البراء بن عازب، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 )و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است.

ديديم كه ادعای شما وقتی در ترازو قرار ميگيرد هيچ اعتباری ندارد. من در پست قبلی اشتباه كردم، شما برای اثبات ادعايتان بايد سه مرحله را انجام دهيد:

1- علی در سال هشتم هجرت به يمن رفته است.

2- خالد هم در سال هشتم به يمن رفته است.

3- خالد در سال دهم هجری (يا در زمان حضور علی در يمن) در يمن حضور نداشته است.

و خودتان بهتر از من ميدانيد كه نظر يك فرد در قرن سيزدهم يا نهم تا بر پايه منابع و استدلالهای محكم نباشد هيچ ارزشی ندارد. به هر حال اثبات اين ادعا هم چيزی را عوض نميكند، چون شما شكايت از علی در سال دهم را قبول داريد.

چرا امامت و خلافت علی در مكه اعلام نشد؟

سئوال اساسی كه در هنگام بحث در مورد غدير مطرح ميشود اين است كه چرا پيامبر اسلام اصل به اين مهمی (به ادعای شيعيان) را در همان مكه و در ايام حج كه بيشترين جمعيت در مكه حضور داشتند بيان نكردند. مگر امامت فقط مربوط به مردم مدينه و روستاهای اطراف آن بود؟

«مولی» واژه ای كه 27 معنی دارد!

در دوران ما نمايندگان مجلس كه وظيفه تصويب قوانين رو دارند، و افرادی كاملا عادی هستند (=پيامبر نيستند)، برای واژه به واژه قوانينی كه تصويب ميكنند ساعتها بحث و گفتگو ميكنند تا قوانينی صريح و روشن بدون هيچ گونه ابهامی را به وجود بياورند. حتی اگر به دليل فقر زبانی ناچار به انتخاب واژه ای بشوند در تبصره ای آن واژه را كاملا توضيح ميدهند و مصاديقش را نشان ميدهند.

اساسی ترين بحث در مورد غدير بر سر واژه «مولی» است. طبق نظر علامه امينی در الغدير واژه مولی 27 معنی زير را دارد:

1- ربّ (پروردگار) 2- عمّ 3- ابن عم- 4- ابن (فرزند)- 5- ابن اخت (خواهر زاده) 6- معتق (آزاد كننده) 7- معتق (آزاد كرده شده)- 8- عبد (برده و مملوك)- 9- مالك 10- تابع (پيرو)- 11- منعم عليه (مورد احسان قرار گرفته)- 12- شريك- 13- حليف (هم پيمان) 14- صاحب (رفيق)- 15- جار (همسايه)- 16- نزيل (وارد و ساكن)- 17- صهر (داماد)- 18- قريب (نزديك)- 19- منعم (خداوند نعمت)- 20- عقيد (هم عهد و وابسته)- 21- ولىّ- 22- اولى بالشي‏ء- 23- سيّد (سرور و آقا) 24- محبّ (دوستدار)- 25- ناصر (ياور)- 26- متصرف در امر- 27- متولى در امر.(5)

من بدون اينكه بخواهم وارد بحث معنايی اين واژه شوم از شما، حسام گرامی، ميپرسم چرا برای امر به اين مهمی (به ادعای شما) بايد واژه ای انتخاب گردد كه 27 معنی مختلف دارد، آيا اين خلاف هدايت و عين گمراهی نيست كه از چنين واژه اي استفاده شده است؟

پيامبر اسلام به راحتی ميتوانست از واژه «خليفة» استفاده كند كه معنی آن روشن بود و در آيه 26 سورۀ ص اين واژه آمده است:

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُواْ يَوْمَ الحِْسَابِ

اى داوود بيگمان ما تو را در زمين خليفه كرديم، پس ميان مردم بحقّ حكم كن و پيروى هواى نفس مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، بيگمان كسانى كه از راه خدا گم شوند، آنان را عذابى است سخت [زيرا] كه روز حساب را فراموش كردند.

معنی «مولی» در قرآن

در بالا ديديم كه علامه امينی موفق نشد معنای امير،حاكم و خليفه را از «مولی» استخراج كند. معنای «مولی» بدون قرينه مشخص نميشود چون معانی زيادی دارد. اما بيشترين كاربرد آن در معنای دوستدار و ياور است. واژه «مولی» در آيات مختلف قرآن آمده است:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما».(بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمیکند و آنان یاری نمیشوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب /5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند».(تحریم / 4)

+ طبعا نمیتوان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر اسلام دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است».(حج / 13)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند».(محمد/11)

شواهد ديگری در مورد واژه «مولی» به معنی دوستدار و ياور در همان خطبه غدير نيز وجود دارد كه در پستهای بعدی به آن خواهم پرداخت.

پی نوشتها:

(1)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 2،ص 171.

(2)همان،ج 3 ، ص 7.

(3)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1256 و 1255.

(4)أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، أبو عبد الله محمد بن أحمد مقدسى (ق 4)، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ اول، 1361ش. ج‏1،ص:133.

(5)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا. ج‏2، ص: 326.

راند 4 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

پاسخ به شبهات پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ :

از جمله شبهاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ مطرح گشته است و هدف از طرح آن ، تضعیف شأن نزول مورد نظر شیعیان می باشد ، آن است که آیه ی شریفه ی ابلاغ ، در میان آیاتی جای گرفته است که روی سخنشان با اهل کتاب می باشد . پس چگونه ممکن است که این آیه در شأن علي بن أبي طالب نازل شده باشد ؟

در پاسخ به این شبهه ، ابتدا باید این نکته را متذکر شویم که قرآن ، همانند کتب داستان نیست و نباید سبک و سیاق آن را با کتب رمان گونه مقایسه نمود که در آنها ، مطالب و جریانات همواره به هم پیوسته و در ادامه ی یکدیگر هستند . هر سوره از قرآن ، مجموعه ای مشخص از آیات محسوب می شود که شامل احکام ، دستورات ، پند ها ، اندرز ها و سایر موارد می باشند و چه بسا آیاتی در کنار هم قرار می گیرند که احکام متفاوتی را ارائه و توصیف می کنند و در زمان و مکانی متفاوت از یکدیگر نازل شده اند . آیاتی که کنار یکدیگر قرار گرفته و از احکام متفاوتی سخن می گویند ، بسیارند . برای مثال در سوره ی مبارکه ی نحل ، خداوند متعال می فرماید : « من عمل صالحا من ذكر أو أنثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون : هر کس ، از زن و مرد ، کار نیکی را در حال ایمان به خداوند انجام دهد ، زندگانی با سعادت ، پاک و برتری به او می دهیم و پاداشی مطابق با بهترین اعمالی که انجام داده است ، به او خواهیم بخشید » ( 1 ) . اما در آیه ی بعدی ، ناگهان روی سخن به رسول مکرم اسلام ( ص ) تغییر یافته و می فرماید : « فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم : [ ای رسول ] چون قصد قرائت قرآن نمودی ، از شیطان مطرود به خداوند پناه ببر » . همانگونه که ملاحظه می فرمایید ، این دو آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نحل ، دو حکم متفاوت را بیان می کنند که ارتباط خاصی نیز با یکدیگر ندارند . اما در ادامه ی بحث ، به بررسی آیه ی شریفه ی ابلاغ و تفسیر آن می پردازیم و نکاتی چند را خدمت جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم ارائه می دهیم :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

نکته ی دوم : عبارت بعدی که با آن رو به رو می شویم ، عبارت « بلغ ما أنزل إليك من ربك : آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است ، بر مردم ابلاغ کن » می باشد . طبق اجماع مفسران و محدثان ، آیات سوره ی مبارکه ی مائده و به خصوص آیه ی ابلاغ ، در اواخر عمر آن حضرت و از جمله آخرین آیاتی است که بر ایشان نازل شده است ( 2 ) و به همین دلیل ، این آیه حکایت از امری دارد که خداوند ابلاغ آن را بر رسول گرامی اش واجب می شمارد و می دانیم که تا زمان نزول این آیه ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تبلیغ رسالت می نمودند و بنابر اجماع فرق اسلامی ، ذره ای کوتاهی و قصور در تبلیغ رسالت ایشان مشاهده نشده بود و نزول این آیه در اواخر عمر آن حضرت ، نشان از امری دارد که تا آن روز به شکل رسمی و عمومی ابلاغ نگشته بود و باید ابلاغ می گشت .

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد . از جمله معارف دیگری که از این عبارت استنباط می شود ، آن است که خداوند متعال ، ابلاغ امری را که بر رسول خویش نازل کرده است ، جزئی از رسالت و بخشی از مسئولیت های مربوط به نبوت معرفی می نماید و قصور در ابلاغ آن را ، قصور در ابلاغ رسالت و نبوت می داند و به رسول خویش تذکر می دهد که « اگر آنچه را که بر تو نازل نموده ایم بر مردم ابلاغ ننمایی ، در تبلیغ رسالت کوتاهی نموده ای ! » ( دقت کنید ! ) .

نکته ی چهارم : عبارت بعدی در آیه ی شریفه ی ابلاغ ، عبارت « والله يعصمك من الناس : خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود » می باشد . خداوند متعال در این عبارت ، پیامبر اسلام ( ص ) را از التفات به موانع و گزند ها در راه ابلاغ این امر مهم باز می دارد و به او این اطمینان خاطر را می بخشد که « احدی را توان گزند رسانیدن و زخم زبان زدن به تو نخواهد بود . چرا که خداوند تو را از ایشان حفظ خواهد نمود » .

نکته ی پنجم : پس از این عبارت ، عبارت « إن الله لا يهدي القوم الكافرين : به راستی خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد » به رسول گرامی اسلام ( ص ) این نکته را گوشزد می نماید که « ممکن است افرادی به دلایل متعدد ، از پذیرش این حکم سر باز زده و بدان کافر شوند » . از جمله مصادیق این آیه ی قرآن ، شأن نزول آیات اول تا سوم سوره ی مبارکه ی معارج است . أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) به سند صحیح نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا ( ص ) در غدیر خم حضور داشتند ، مردم را فرا خواندند و همگی نزد ایشان اجتماع نمودند . در این حال دست علي بن أبي طالب ( ع ) را گرفتند و فرمودند : « من كنت مولاه فعلي مولاه » . پس این خبر مشهور شد و در شهر ها و سرزمین ها منتشر گشت و به گوش « حارث بن نعمان » رسید . پس سوار بر شتر خویش شد و به نزد رسول خدا ( ص ) رسید و از شتر خویش پیاده شد و آن را به مکانی بست . رسول خدا ( ص ) نیز در جمعی از صحابه قرار داشتند . پس رو به پیامبر ( ص ) نمود و گفت : « ای محمد ! از نزد خداوند برای ما فرمان آوردی که به یگانگی او و نبوت تو شهادت دهیم . آن را از تو پذیرفتیم . دستور دادی که پنج نوبت در روز نماز بخوانیم . آن را نیز پذیرفتیم . ما را به زکات و حج و روزه دستور دادی . آنها را نیز پذیرفتیم . اما تو به آنها رضایت ندادی و دست پسر عمویت را نیز گرفتی و او را بر ما برتری بخشیدی و گفتی : « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » . این فرمان از جانب خودت بود یا از جانب خدا ؟ » . رسول خدا ( ص ) فرمودند : « به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست ، این فرمان از جانب خداوند است » . پس حارث بن نعمان ، پشت خود را به رسول خدا ( ص ) نمود و به جانب شتر خویش حرکت کرد ، در حالی که می گفت : « خداوندا ! اگر چیزی که او می گوید ، حقیقت دارد ، پس بر ما بارانی از سنگ فرو بفرست و یا عذابی دردناک برای ما مهیا گردان ! » . پس هنوز به شتر خویش نرسیده بود که سنگی از آسمان نازل شد و به سرش وارد و از پشتش خارج گشت و جان او را گرفت . در همین هنگام خداوند متعال ، آیات شریفه ی اول تا سوم سوره ی معارج را نازل ساخت » ( 3 ) .

اما مفسران اهل سنت ، شئون متفاوتی را برای نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ ذکر کرده اند كه أبو الفداء إسماعيل بن كثير الشافعي الدمشقي ( متوفای 774 ﻫ ) برخی از آنها را در تفسیر خود گردآوری نموده است ( 4 ) و در ادامه به بررسی آنها می پردازیم :

چندین شأن نزول ، به طرق مختلف و از اصحاب مختلف رسول الله ( ص ) نقل شده است ، بدین مضمون : « هر شب تعدادی از صحابه به نگهبانی از رسول خدا ( ص ) می پرداختند تا کسی به جان ایشان سوء قصد ننماید . تا اینکه آیه ی « والله يعصمك من الناس » نازل شد و پیامبر ( ص ) دستور به ترک نگهبانی دادند » و جالب اینکه در برخی روایات در شأن نزول این آیه ، سخن از أبو طالب به میان آمده است و دوستان گرامی بهتر از بنده می دانند که أبو طالب در چه زمانی وفات یافته است . در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند . جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا می شود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

برخی دیگر از روایات ، شأن نزول این آیه را ترس رسول خدا ( ص ) از قریش و ابلاغ رسالت خویش می دانند که این شأن نزول نیز به دلیل پیشین ، مردود و باطل می باشد .

أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) نیز، شأن نزول این آیه را ، ابلاغ آیات قرآن به اهل کتاب می شمارد . اما جالب اینکه حتی یک روایت هم برای مدعای خود ذکر نمی کند و مشخص نیست که چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟! ضمنا ، مگر این آیات ، اولین آیاتی است که در مؤاخذه ی اهل کتاب ( ص ) نازل شده است ؟ چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجود ندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟! اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

ضمنا نظر فخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی نحل ، آیه ی 97

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 2 ، صفحه ی 311 ( كتاب التفسير ، باب تفسير سورة المائدة ) | سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 326 ، حدیث 5057 ( أبواب تفسير القرآن ، باب تفسير سورة المائدة ) | الجامع لأحكام القرآن ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري القرطبي المالكي ، تحقيق : أحمد عبد العليم البردوني ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، 1405 ﻫ ، جلد 6 ، صفحات 30 و 31

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 10 ، صفحه ی 35 | نظم درر السمطين ، جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي ، تحقيق : محمد هادي الأميني ، النجف : مكتبة الإمام أمير المؤمنين ( ع ) ، الطبعة الاولى 1377 ﻫ ، صفحه ی 93 | ينابيع المودة لذوي القربى ، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي البلخي ، تحقيق : سيد علي جمال أشرف الحسيني ، قم المقدسة : دار الأسوة ، الطبعة الاولى 1416 ﻫ ، جلد 2 ، صفحات 369 و 370

4. تفسير القرآن العظيم ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الشافعي الدمشقي ، تحقيق : سامي بن محمد بن سلامة ، الرياض : دار طيبة ، الطبعة الثانية 1420 ﻫ ، جلد 3 ، صفحات 151 تا 154

راند 4 بهروز شیرازی
نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

در قرآن كلا دو بار عبارت «يا ايها الرسول» به كار رفته است. آن يكی در آيه 41 همين سورۀ مائده و خطاب به اهل كتاب (يهوديان) است و روشن است كه هدف از چنين عبارتی تذكر مقام رسالت پيامبر اسلام به اهل كتاب است چون اهل كتاب به رسالت پيامبر اسلام اعتقاد نداشتند.

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ،رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد.

اين آيه مانند آيات ديگر از اين دست است كه مقصودشان به طور عام ابلاغ آيات نازل شده بر پيامبر اسلام است و آيه جديد و تازه ای نيست.

چند نمونه از اين آيات كه ميگويند وظيفه پيامبر ابلاغ پيامهای خدا است:

(هود / 57) – (نحل /35) – (نحل /82)- (نمل / 91-92)- (تغابن / 12)- (جن / 22-23)

نکته ی پنجم : …

فكر نميكردم اين داستان خرافی را در مناظره مطرح كنيد! به هر حال احاديث فوق العاده تخيلی در مورد غدير وجود دارد و اين حديث هم يكی از آنهاست.من با يك مثال ساده جعلی بودن اين حديث را نشان ميدهم:

فرض كنيد آقای ايكس با خانواده اش در يك جاده خلوت در نيمه های شب مشغول مسافرت هستند و اتومبيل آنها تنها اتومبيل در آن جاده است. ناگهان يك بشقاب پرندۀ بزرگ (به قاعده يك اتوبوس دوطبقه) با چراغ های رنگارنگ وسط جاده جلوی چشم آقای ايكس و خانواده اش فرود می آيد و بعد از چند دقيقه دوباره از زمين كنده ميشود و به آسمان ميرود تا ناپديد شود.

مطمئننا بعد از اين ماجرا تا سالها بعد آقای ايكس و خانواده اش در هر مجلسی آن خاطره شگفت انگيز را تعريف خواهند كرد و حداقل اين داستان را تا پايان عمر برای چندين هزار نفر خواهند گفت.

اما اين حديثی كه شما آورديد: به همان اندازه شگفت انگيز و خارق العاده است اما معلوم نيست حتی اسم اين طرف چی بوده است. علامه امينی روايات اين ماجرا را جمع آوری كرده است (1) ، جالب است به 8 نام مختلف بر ميخوريم:

جابر بن نضر بن حارث ‏

حارث بن نعمان فهرى‏

حرث بن نعمان فهرى‏

نعمان بن منذر فهرى‏

نعمان بن حرث فهرى‏

نضر بن حارث‏

نضر بن حرث

آيا يك داستان شگفت انگيز بايد به تعداد روايتهايش، اسامی مختلف داشته باشد؟

بگذريم از اينكه اين داستان در كتابهای معتبر و درست و حسابی نيامده است و آقای «حارث بن نعمان» (كه طبق نظر حسام اسم درست اين شخص است) تخيلی است و هيچ نام و نشانی از او در كتب رجالی و غير رجالی پيدا نميشود و نضر بن حارث پس از جنگ بدر كشته شده است.

در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند

حسام گرامی، توجه كنيد: دو حالت وجود دارد يا بايد اين آيه را در همين مكان خودش قبول كنيم كه ميگويد در مورد اهل كتاب نازل شده است. يا اگر ميگوييم اين آيه در اين مكان قرار گرفته و جايش اينجا بين آيات اهل كتاب نبوده، بايد قبول كنيم كه اين آيه ميتواند شان نزولهای مختلف داشته باشد و قابل قبول نيست كه زمان نزول اين آيه را هم همان زمان نزول سورۀ بدانيم چون ممكن است خيلی قبلتر نازل شده باشد و در اينجا قرار گرفته باشد. چنانچه رواياتی هم در مورد قرار گرفتن بعضی آيات مكی در سوره های مدنی و بالعكس نيز داريم. (2) من با توجه به «كافران» ميگوييم در جای درست قرار گرفته است.

نكته ديگر اين است كه تعيين زمان نزول يك سوره و مكی و مدنی بودن آن فقط توسط روايات مشخص ميشود چنانچه مؤلف كتاب تاريخ قرآن تصريح كرده است.(3) و بايستی رواياتی كه با قرآن سازگارتر است را به عنوان زمان نزول اين آيه در نظر بگيريم.

چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟!

آيات اين سوره به روشنی نشان ميدهند كه اين سوره در زمان قدرت و شوكت پيامبر اسلام نازل نشده است و نشان ميدهند كه مسلمين هنوز قدرت لازم برای سركوب اهل كتاب و كافران را نداشته اند. به نمونه های زير توجه كنيد:

آيه 42 ميگويد: «… و اگر از آنان روى گردانى، نخواهند توانست زيانى به تو برسانند…». اين نشان ميدهد كه اهل كتاب حتی توانايی ضرر رساندن به پيامبر اسلام را داشته اند.

در آيات 51 تا 54 به مسلمين هشدار ميدهد كه اهل كتاب را به دوستی نگيريد و از دينتان برنگرديد. اين هم قدرت و نفوذ اهل كتاب بر برخی از مسلمين را ميرساند.

در آيات 57 و 58 به صراحت بيان شده كه اهل كتاب مسلمانان را در هنگام نماز خواندن مسخره ميكنند. آيا اگر مسلمانان در قدرت باشند، اهل كتاب جرات چنين كاری را خواهند داشت؟

اين آيات به روشنی نشان ميدهد كه مسلمانان در موضع قدرت نبوده اند.

ضمنا نظرفخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

فخر رازی بر حسب رعايت امانت تمام روايات و نظرات را در مورد شان نزول اين آيه آورده است و در آخر هم طبق نظر خودش يكی از شان نزولها كه مطابق ظاهر آيه بوده رو قبول كرده است. چطور شما نتيجه گرفتيد كه شان نزول شيعيان رو پذيرفته است؟

جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا میشود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

اهل سنت شان نزولهای مختلف برای اين آيه نقل ميكنند و برايشان خيلی مهم نيست كه اين آيه چه شان نزولی داشته باشد. چون نه قرار است اعتقاد جديدی را از آن استخراج كنند و نه حكم فقهی جديدی را. اما وقتی شيعيان ميخواهند از اين آيه اصل ديگری (امامت) را بر دين اسلام بيفزايند، طبيعی است كه بايد شان نزول مورد نظر شيعيان را به دقت بررسی كنند. پس اعتراض شما بيمورد است.

چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجودندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟!

اين اعتراض شما هم بيمورد است، مگر همه آيات قرآن شان نزول دارد كه حتما بايد چنين شان نزولی موجود باشد.

اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

شان نزول شما وقتی مورد قبول است كه تمام دلايل مرا رد كنيد و بعد از آن ثابت كنيد كه هدف ابلاغ امامت و خلافت علی بن ابيطالب بوده است و نه فضيلت او.

دو امام و دو خليفه:

جمله ای كه تمام روايات بر آن تاكيد دارند جملۀ «مَن کنت مولاه فعلیّ مولاه» است. يعنی هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست. به عبارت ديگر پيامبر اسلام هر معنايی كه از «مولی» برای علی خواستار بوده است همان چيزی بوده كه خود در آن لحظه حائز آن بوده است.

خوب روشنترين مقام پيامبر اسلام مقام نبوت بوده است كه البته شيعيان علی را پيامبر نميدانند.

اما اگر بنا بر ادعای شيعيان «مولی» را امام يا خليفه هم ترجمه كنيم و فرض كنيم كه پيامبر اسلام هم ، همراه با مقام نبوت اين دو مقام را هم داشته است، باز نميتوان آن را قبول كرد. چون ميدانيم كه پيامبر اسلام در حكومت و رهبری مسلمين با كسی شريك نبوده است.

پس در اين جمله بايد عبارت «من بعدی» (=پس از من) وجود ميداشت تا ميشد ادعای شيعيان را قبول كرد.اما قبول معنای دوستدار و ياور چنين مشكلی را به وجود نمی آورد.

اجماع صد و بيست هزار نفری در مورد معنای مولی

به ادعای شيعيان در ماجرای غدير 120 هزار نفر (در روايات ديگر 90 هزار نفر هم به چشم ميخورد) حضور داشتند. جالب است بدانيد كه از اين 120 هزار نفر حتی يك نفر هم معنای امام و خليفه را استنتاج نكرد. در حالی كه همگی عرب زبان بودند. به راستی چرا از آن همه انسان يك نفر در سقيفه نگفت كه علی در روز غدير خم به خلافت منصوب شده است؟ چرا بايد با وجود چنين نصی، در سقيفه اختلاف نظر به وجود می آمد؟

برداشت علی بن ابيطالب از واژه مولی

به راستی چرا علی بن ابيطالب هم از ماجرای غدير خم امامت و خلافت خود را استنتاج نكرد؟

در كتابهای مختلف ماجرای سقيفه آمده است، اما در هيچكدام نيامده كه علی به ماجرای غدير به عنوان حكم الهی امامت و خلافت خود استناد كند. جناب حسام آيا اين را قبول داريد يا خير؟

اگر خير، منبع معتبر خود را اعلام كنيد. جناب حسام توجه دارند كه احتجاج به ماجرای غدير از باب فضيلت مورد قبول نيست.

آيه اكمال دين

آيۀ ديگری كه شيعيان آن را در مورد غدير ميدانند آيه 3 سوره مائده است كه من قبل از اينكه جناب حسام آن را مطرح بكنند به آن پاسخ ميدهم. متن آيه و ترجمه آن به شرح زير است:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترََدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ‏َ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ أَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالْأَزْلَامِ ذَالِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلَا تخَْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فىِ مخَْمَصَةٍ غَيرَْ مُتَجَانِفٍ لّاِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

مردار و خون و گوشت خوك و آنچه [به هنگام سر بريدنش‏] نام غير خدا بر آن برده شده و [حلال گوشت‏] خفه شده و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده و از بلندى افتاده و به شاخ زدن مرده و آنچه درندگان خورده باشند- مگر آنچه [از موارد اخير پيش گفته‏] كه ذبح [شرعى‏] كرده باشيد- و آنچه براى بتان ذبح شده‏اند و آنكه با تيرهاى فال تعيين قسمت كنيد [همه‏] بر شما حرام شده است. [روى كردن به همه‏] اينها نافرمانى است. امروز كافران از دين شما نااميد شده‏اند، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را [به عنوان‏] دين براى شما پسنديدم. پس هر كس بى آنكه متمايل به گناه باشد در [حال‏] گرسنگى [به خوردن محرّمات‏] ناچار گردد، بداند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

شيعيان ميگويند خداوند بعد از ماجرای غدير آيه بالا را نازل كرده است و گفته امروز دين را (به سبب امامت و خلافت علی ) كامل كردم. آيا حق داريم شيعيان را در اينجا متهم به مغلطه «نقل قول ناقص» كنيم؟

بدون نگاه كردن به آيات قبل و بعد از اين آيه كاملا مشخص است كه اين آيه هيچ ربطی به علی بن ابيطالب ندارد و مشخص است به خاطر چه چيزی دين را كامل كرده است. جناب حسام آيا بر اين باور هستيد كه خدا امر مهمی چون امامت را اين طور بيان ميكند؟

من كه فكر نميكنم هيچ انسان عاقلی اينگونه چنين امر مهمی را بيان كند، چه برسد به خداوند.

بحث در مورد شان نزول اين آيه زياد ضروری نيست، چون خود آيه شان نزول شيعيان را رد ميكند اما بهتر است ببينيم روايات چه ميگويند:

سيوطی در تفسير خود بيش از 12 روايت از كتابهای افراد معتبری چون:احمد بن حنبل،بخاری، مسلم،بيهقی،ترمذی،نسائی و …استخراج كرده كه همگی ميگويند اين آيه در حجة الوداع و در روز عرفه نازل شده است و دو روايت ديگر هم وجود دارد كه ميگويد اين آيات در مورد علی در غدير خم نازل شده است، البته سيوطی هر دو روايت را ضعيف دانسته است.(4)

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامهامينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 127- 134.

(2)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384.ص:260.

(3)همان.ص604.

(4)الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين سيوطى،ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،قم‏،1404 ق.‏ ج‏2، ص: 257 – 259.

راند 5 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

+ پاسخ به شبهات پیرامون شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام :

پیامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در این مورد نگفته است . پس اینکه جمله ابو سعید الخدری (فقام فینا خطیبا) را به خواندن یک خطبه درست و حسابی تعبیر کنیم خیلی درست نیست . تا آنجایی که من جستجو کردم فقط همین یک روایت وجود دارد و مطمئنا اگر خطبه ی درست و حسابی وجود داشته باشد باید راویان خیلی بیشتری داشته باشد . ابو سعید الخدری فقط دو جمله را رویات کرده است و نمیشود اسم این دو جمله را خطبه گذاشت

بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را از جانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید . ولی در زبان عربی ، این عبارت را اینگونه ترجمه و تفسیر می کنند : « رسول خدا ( ص ) در میان ما به پا خاستند و شروع به خواندن خطبه نمودند » . همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه ، تنها خطبه ای نیست که فقط یک جمله از آن نقل می شود . برای مثال ، در « صحيح البخاري » نقل شده است که پیامبر ( ص ) به پا خاستند و خطبه خواندند و به خانه ی عائشة اشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 ) و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است . ضمنا أبو سعيد الخدري ، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که می فرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جمله ای که مد نظر أبو سعيد بوده و به نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است . چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است و أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) نیز حرف او را تأیید می نماید ( 2 ) . فکر نمی کنم که این موضوعات أوضح من الشمس ، نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد .

تازه در همان دو جمله هم شک دارد چون نمیداند که پیامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است یا در «سبیل الله» خشن است

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر

دلیل اول : کسانی که با علوم حدیث و روایات آشنایی دارند ، می دانند که در برخی احادیث و روایات ، الفاظ حدیث یا روایت ، مربوط به راوی اصلی حدیث نیست . بلکه مربوط به راویان طبقات بعدی است . ممکن است دو تن از محدثان ، یک روایت یا حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل نمایند که این امر ، بسیار رایج و طبیعی است . حتی گاهی محدث روایت ، تصریح می کند که « واللفظ لفلان بن فلان » . اما این موضوع ، دلیلی بر خدشه بر اصل روایت نیست .

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

دلیل سوم : در روایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از این دو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) را اینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

حتی اگر قبول کنیم که پیامبر اسلام یک خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد ، باز هم می توان نشان داد که نیاز به تجدید چنین خطبه ای وجود داشته است

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را از طریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت از علي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ، هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسد که بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

عمق تحقیری که سپاهیان از دست علی چشیده بودند زیاد بوده است. سخت است انسان چنین تحقیری را زود فراموش کند

زیر پا گذاشتن دستورات خداوند و بر تن کردن اموال بیت المال ، حقارت هم دارد .

خودتان بهتر از من میدانید که نظر یک فرد در قرن سیزدهم یا نهم تا بر پایه منابع و استدلالهای محکم نباشد هیچ ارزشی ندارد

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت و اعتبار بیشتری برخوردار است . چرا که ایشان به بزرگترین منابع احادیث و روایات دسترسی داشته اند و از علوم جمیع دانشمندان و محدثان بهره گرفته اند . طبیعی است که روایات و احادیثی که در اختیار مورخان و محدثانی همچون أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) قرار داشته است ، محدود بوده و از جامعیت برخوردار نبوده است . ولی در قرون بعدی و با گسترش دانش و علوم اسلامی ، دانشمندان توانسته اند از احادیث جمیع محدثان و مورخان بهره گرفته و با در نظر گرفتن این احادیث و روایات ، حکم جامع تر و صحیح تری به دست دهند . ضمنا ، نظرات أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در کتاب « فتح الباري شرح صحيح البخاري » ، نزد اهل سنت از اعتبار خاصی برخوردار بوده و برای ایشان حجت محسوب می شود . بنابراین ما بدان احتجاج می کنیم .

به هر حال ، بنده توضیحات لازم و کافی را در مورد شبهات شما پیرامون شکایت صحابه از علي بن أبي طالب عليه السلام داده ام و لازم نمی بینم که بیش از این سخن به طول بینجامد .p>

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

در قسمت اول ، ماجرای تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام را نقل نمودیم و متذکر گشتیم که أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) تبریک عمر بن الخطاب را نشانه ای روشن از خلافت و ولایت علي بن أبي طالب علیه السلام می شمارد .

پیامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر علیه
علی بن ابیطالب دست علی را بالا میبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمین امر می کند که باید با علی دوستی داشته باشند . عمر بن الخطاب هم برای نشان دادن حسن نیت خود و اینکه هیچ مشکلی با علی بن ابیطالب ندارد و تبریک این موضوع که یک فضیلت برای علی محسوب میشود به علی تبریک میگوید

آنچه که شما بیان داشتید ، از چند جهت قابل بررسی و نقد است :

جهت اول : اگر حدیث غدیر را ، آنگونه که شما تفسیر نمودید ، به معنای دوستی و محبت در نظر بگیریم و دلیل ایراد خطبه ی غدیر را ، دفاع از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات بدانیم ( که مفصلا در مورد آن توضیح دادیم ) ، لازم می آید که عمر بن الخطاب تا به حال چندین بار به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک گفته باشد . چرا که در تاریخ اسلام ، احادیث و روایاتی در مناقب أمير المؤمنين عليه السلام وجود دارد که برخی از آنها ، چه بسا بیشتر از حدیث غدیر خم ، نیاز به تبریک و تهنیت دارد . در زیر ، به یک نمونه از مناقب علي بن أبي طالب علیه السلام اشاره می نماییم :

از جمله مناقب و فضائل انکار ناپذیر أمير المؤمنين عليه السلام ، حدیث جاودانه ی رسول گرامی اسلام ( ص ) در غزوه ی خیبر می باشد . آنگاه که فرماندهان سپاه اسلام ، هر روز و یکی پس از دیگری از فتح قلعه های یهودیان باز می ماندند و با شکست به سوی لشکر گاه باز می گشتند ، که « أبو بكر بن أبي قحافة » و « عمر بن الخطاب » هم در میان ایشان بودند ( 3 ) ، رسول خدا ( ص ) فرمودند : « فردا این پرچم را بدست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند و خداوند پیروزی را بدست او ، نصیب ما می گرداند [ لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله ، يفتح الله على يديه ] » . این فضیلت ، آنچنان عظیم بود که هر کدام از یاران رسول خدا ( ص ) ، آرزو داشت که فردا این پرچم به دست او داده شود ( 4 ) . فردا صبح ، رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را فرا خواندند و پرچم را بدست او دادند و پیروزی نصیب ایشان گشت ( 5 ) . این فضیلت آنقدر بزرگ است که سعد بن أبي وقاص ، با اینکه از مخالفان أمير المؤمنين عليه السلام محسوب می شود ، روزی به معاوية بن أبي سفيان گفت : « لأن تكون لي هذه الفضيلة ، أحب إلي من حمر النعم : اگر این فضیلت از آن من بود ، برایم از شتران سرخ مو محبوب تر بود » ( 6 ) .

حال ، ما می پرسیم : چرا عمر بن الخطاب در مورد فضیلتی بدین بزرگی که خود و سایر یاران رسول خدا ( ص ) آرزوی کسب آن را می کردند ، به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک نگفت ؟ آیا این فضیلت ، از دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب در برابر شکایات و اعتراضات ، ارزشمند تر نیست ؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی با علي بن أبي طالب عليه السلام را واجب می شمردند . احادیثی که در این باره از رسول گرامی اسلام ( ص ) صادر شده است ، متواتر است . از آن جمله ، پیامبر ( ص ) فرمودند : « ای علي ! تو در دنیا و آخرت ، سرور و آقا هستی . هر کس با تو دوستی کند ، با من دوستی کرده است و هر کس با من دوستی کند ، با خداوند دوستی کرده است . هر کس با تو دشمنی کند ، با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند ، با خداوند دشمنی کرده است . وای بر کسی که پس از من از تو کینه به دل گیرد ! [يا علي ! أنت سيد في الدنيا سيد في الآخرة ، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوك عدوي وعدوي عدو الله والويل لمن أبغضك بعدي ] » ( 7 ) .

حال ، ما سؤال می کنیم : چرا با اینکه طبق احادیث متواتر ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) بار ها و بار ها و در شرایط متفاوت ، گاهی در خطبه هایشان و گاهی در خطاب به برخی اصحابشان ، این عبارات را بیان داشتند ، عمر بن الخطاب تنها در آخرین بار اقدام به تبریک گفتن نمود ؟

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 82 ، حدیث 3104 ( كتاب الخمس ، باب ما جاء في بيوت أزواج النبي )

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 144 ، حدیث 4654

3. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 797

4. عبارتی که إبن جرير الطبري در این باب نقل می نماید ، قابل توجه است . او می نویسد : « تطاول لها أبو بكر وعمر : أبو بکر و عمر ، آرزومند و مدعی این پرچم بودند » . رجوع کنید به : تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 136

5. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 134 ، احادیث 4209 و 4210 ( كتاب المغازي ، باب غزوة خيبر ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 3 ، صفحه ی 1433 ( كتاب الجهاد والسير ، باب غزوة ذي قرد وغيرها ، حدیث 132 ) و جلد 4 ، صفحه ی 1872 ( كتاب فضائل الصحابة ، باب فضائل علي بن أبي طالب ، حدیث 34 )

6. سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 301 ، حدیث 3808

7. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحات 127 و 128 . این حدیث ، طبق شروط بخاري و مسلم ، صحیح است .

راند 5 بهروز شیرازی
بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را ازجانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید … نمودند »

من نه اين عبارت را ترجمه كردم و نه صحيح بودن آن حديث را زير سؤال بردم. توجه داشته باشيد، حرف من اين است كه مثلا خطبه حجة الوداع را ببينيد چند تا راویی دارد؟ يا خطبه غدير؟

اما اين جمله ابو سعيد خدری فقط خود او روايت كرده و راویی ديگری ندارد. ما روايتهای ديگری داريم كه ميگويد از علی شكايت شد و پيامبر اسلام از او دفاع كرد، تعدادشان هم بيشتر است. اما فقط همين يك روايت وجود دارد كه ميگويد خطبه ای خوانده شده است. پس اين برداشت شخصی ابوسعيد خدری از آن دفاع پيامبر اسلام بوده است.

. همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه  ی عائشةاشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 )

ما در كتب تاريخی نامی از «خطبه غدير» و «خطبه حجة الوداع» ميبينيم اما آيا «خطبه علی سختگير» يا «خطبه شاخ شيطان» هم داريم. اينها سخنانی بوده كه در جمع گفته شده است.

وقتی شما ادعا ميكنيد خطبه ای در دفاع از علی خوانده شده باشد بايد حداقل اين خطبه شرايط زير را داشته باشد:

1- خطبه ای قابل اعتنا باشد (حداقل نيم صفحه را به خود اختصاص داده باشد.

2- تعداد راويانش چندين نفر باشند، چون اين سخن در جمع گفته شده است.

3- افراد زيادی در هنگام گفتن اين خطبه در آن مكان حضور داشته باشند.

با سه شرط بالا كه 2 و 3 مهمتر هستند ميتوان قبول كرد كه پيامبر اسلام تمام شاكيان علی را راضی كرده است و حرف و حديثها را تمام كرده است.

و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است .

اين هم از اون حرفها بود. يعنی پيامبر اسلام خطبه ای را در جمع چند صدنفر ( و شايد هم هزاران نفر) خوانده است اما روايتی موجود نيست!

ضمناأبو سعيد الخدري، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که میفرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جملهای که مد نظرأبو سعيدبوده وبه نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است .

دقيقا اين نظر من را تاييد ميكند. يك نفر سخنرانی كرده است، فقط يك راوی وجود دارد و همان يك راوی هم دقيقا متوجه نشده كه پيامبر اسلام چه اصطلاحی را به كار برده است. اين نشان ميدهد كه پيامبر اسلام داشته جواب تعدادی از شاكيان را ميداده است و ابوسعيد خدری هم چيزی به گوشش رسيده است.

چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است

خواهشا مغلطه «حمله به آدم پوشالين» را كنار بگذاريد. من صحت اين حديث را زير سؤال نبردم كه شما داريد از آن دفاع ميكنيد.

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر :

دلیل اول : …

از شما كه آشنايی داريد بعيد است!

در چنين موقعيتهايی در آخر حديث و يا در وسط آن چنين می آيد كه مثلا حسين ( كه يكی از راويان است) می گويد: شك دارم كه حسن (كه راويی ديگری است) فلان چيز را گفت يا فلان چيز. يعنی همان راويی كه شك دارد خودش ميگويد شك و اشكال از من است نه از كسی كه دارم از او روايت ميكنم. پس در اين جا بايد شك را از ابوسعيد خدری دانست چون كسی اين مسؤليت را به عهده نگرفته است. وقتی هم دو محدث يك روايت را با دو لفظ روايت كنند كسی كه آن دو روايت را نقل ميكند ميگويد حسن اينگونه گفت و حسين فلان طور گفت.

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

ما اينجا كاری به مفهوم نداشتيم، بلكه هدف از طرح اين موضوع نشان دادن اين بود كه خود ابوسعيد خدری اين سخن پيامبر اسلام را درست نشنيده است.

دلیل سوم : درروایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از ایندو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) رااینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليافوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

اين نشان ميدهد كه مؤلف «المستدرك» درست روايت نكرده است چون تمامی اين روايات به ابن اسحاق برميگردد كه خود ابن اسحاق اين شك را ذكر كرده است:

ابن اسحاق از ابى سعيد خدرى حديث كند كه چون مردم شكايت على بن ابى طالب را برسول خدا صلى الله عليه و آله كردند آن حضرت در ميان ما برخاسته خطبه‏اى خواند و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد كه او درباره خدا- يا فرمود: در راه خدا- سخت‏تر از آن است كه كسى بتواند از او شكايت كند.(1)

هر كس اين حديث را روايت كرده، آن را از ابن اسحاق روايت كرده است و اين شك را بيان داشته است. حتی احمد بن حنبل هم كه حاكم از طريق او اين حديث را روايت كرده است اين شك را بيان داشته است:

حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يعقوب ثنا أبي عن ابن إسحاق قال فحدثني عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان بن محمد بن كعب بن عجرة عن عمته زينب بنت كعب وكانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال اشتكى عليا الناس قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فينا خطيبا فسمعته يقول أيها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله(2)

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را ازطریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت ازعلي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

بله نميتوان حديثی در اين مورد ارائه داد، همانطور كه نميتوان حديثی در مورد دستشويی رفتن افراد كاروان در آن سفر ارائه كرد. حتما بايد نتيجه گرفت كه در آن سفر چند روزه كسی دستشويی نكرد!

طبق شواهد و قرائن محكم و معتبر مهمترين حادثه ای كه قبل از غدير رخ داده است همين ماجرای شكايت از علی است و باز با دلايلی نشان دادم كه امكان تجديد دفاع از علی وجود داشته است. در ضمن حتما نبايد سپاهيان شكايتی را از علی كرده باشند. بلكه آنها با رفتار خود هم ميتوانسته اند چنين سيگنالهايی را برای پيامبر اسلام ارسال كرده باشند. مثلا همينكه سپاهيان سعی كنند به شتری كه علی سوار آن بوده نزديك نشوند يا از علی روبگردانند يا به او بی توجه باشند و …

ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

اين هم هيچ چيزی را اثبات نميكند. با يك مثال فكر كنم موضوع بهتر روشن شود: زياد اتفاق می افتد كه دو تا از بچه ها در خانه با هم دعوا ميكنند و شايد كارشان به كتك كاری هم ميرسد. بعد از دعوا هم از همديگر قهر ميكنند. پدر وقتی از سر كار می آيد ابتدا كلی آنها را نصيحت ميكند . بالاخره آن دو بچه تحت نصيحتهای پدر می گويند ما ديگر قهر نيستيم، ولی پدر خانواده راضی نميشود چون ميداند كه اين حرف آنها صرفا برای راضی كردن پدرشان است. در نتيجه پدر خانواده آنها را مجبور ميكند كه همديگر را بغل كنند و روبوسی كنند.

مسلما پيامبر اسلام قبلا به آنها تذكر داده بوده كه نبايد از علی و كارش ناراحت باشند. و بعد به اين اكتفا نميكند و ميگويد بايد او را دوست هم داشته باشيد.

بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند.

شما تا حالا يك ادعای مستند و درست و حسابی هم نداشته ايد بعد من را متهم به بهانه گيری ميكنيد؟ خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد.

حتی اگر هم بر خلاف تمام اين شواهد و مدارك قبول كنيم كه قبل از خطبه غدير آب از آب تكان نخورده بوده، باز هم هيچ چيزی به نفع شما تغيير نخواهد كرد.

با رد نظر من داستان به اين شكل ميشود كه پيامبر اسلام ناگهان كاروان را متوقف كرد و گفت كه علی مولای شماست. اين شد داستان غدير از ديدگاه شما، درسته؟

من هم از شما پرسيدم اگر هدف ابلاغ خلافت علی بود چرا در مكه چنين كاری را انجام نداد؟

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت واعتبار بیشتری برخوردار است . …

بله اگر بر طبق بررسی روايات و به صورت مستند و مستدل صحبت كنند مورد قبول است. شما برای اينكه من را قانع كنيد دلايل اين عالم قرن نهمی را برای من بياوريد.نياز به بحث بيشتری نيست، فقط همين كه خواستم.

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

اصلا مقايسه ماجرای غدير با بقيه فضايل علی قياس مع الفارق هست. در ماجرای غدير پيامبر اسلام در واقع به مسلمانان حكم ميكند كه علی را دوست داشته باشند. (من در ادامه همين پست اين موضوع را روشن ميكنم). و عمر بن خطاب در واقع گردن گذاشته به اين حكم و حسن نيت و دوستی خودش با علی را اعلام كرده است.

همان مثالی كه در مورد دعوای بچه های خانواده زدم گوياست، بيشتر وقتها بايد بچه ها را با زور در بغل هم انداخت. اما عمر بن خطاب خودش اين دوستی را ميپذيرد و به عنوان اولين نفر اين حكم پيامبر اسلام را قبول ميكند. در مورد بقيه فضايل علی اصلا چنين وضعی حاكم نيست. در ضمن از كی تا حالا چنين برداشتهايی به وجود آمده است كه تبريك گفتن مساوی با قبول خلافت طرف مقابل است؟ در كدام فرهنگ و منطقی اينگونه است؟ مثلا اگر من فردا در يك موردی به شما تبريك گفتم شما نتيجه ميگيريد كه من خلافت شما رو قبول كردم؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی باعلي بن أبي طالب عليه السلام را واجب میشمردند .

اين هم قابل قياس با ماجرای غدير نيست چون غدير در مقابل يك گروه صورت گرفته و دستور به دوستی علی داده شده است. مطالبی كه در ادامه می آيد موضوع را روشنتر ميكند.

قرينه واژه مولی در خطبه غدير كدام است؟

همانطور كه قبل گفتم «مولی» واژه اي است كه حداقل 27 معنی متفاوت دارد و بدون در نظر گرفتن جمله و عبارتی كه در آن بكار رفته معنای آن مشكل خواهد بود. به همين خاطر بايد به دنبال قرينه ای برای كشف معنای «مولی» باشيم.

سه جمله كليدی و مورد توافق احاديث مختلف از خطبه غدير وجود دارد. پيامبر اسلام در روز غدير چنين گفت:

«أ لستم تعلمون اني اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» قالوا: بلى قال: «فمن كنت مولاه، فعلي مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه»(3)

يعنی: آيا نميدانيد كه من اولى (سزاوارتر) هستم بهر مؤمن از خود او؟ [مردم گفتند]:آرى. [پيامبر گفت]:پس هر كه من مولاى اويم همانا على مولاى او است. بار خدايا دوست دار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد.

اهل سنت با توجه به جملۀ دعايی كه در آخر آمده است ميگويند واضح و روشن است كه منظور دوستی با علی بوده است. اما شيعيان ميگويند كه نه با توجه به جمله اول بايد معنای «مولی» را استخراج كرد.

جالب است بدانيد كه جمله اول استشهادی از آيه 6 سوره احزاب است:

النَّبىِ‏ُّ أَوْلىَ‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتهُُمْ وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ فىِ كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُواْ إِلىَ أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَالِكَ فىِ الْكِتَابِ مَسْطُورًا

پيامبر به [تصرف در كارهاى‏] مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و زنانش مادران آنها هستند. و خويشاوندان در كتاب خداوند، برخى از آنان به برخى [ديگر] از ساير مؤمنان و مهاجران سزاوارترند. مگر آنكه [در حيات خويش‏] در حق دوستانتان نيكى اى بكنيد. اين [حكم‏] در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است

پيامبر اسلام با جمله اول توجه افراد را به خود جلب ميكند و منظورش اين است كه من با توجه به اينكه از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستم ميخواهم چيز مهمی را بگويم. يا به عبارت ديگر اين سخنی كه من ميخواهم بگويم را بايد قبول كنيد و بر نظر و فكر خودتان مقدم بداريد. اينجا مسئله تبريك عمر هم مشخص ميشود. چون در واقع عمر به اين امر (كه البته خيلی مستقيم هم نبوده است) پاسخ مثبت داده است و شكل عملی به آن داده است.

اما ادعای شيعيان نيز قابل قبول نيست چون پيامبر اسلام با توجه به مقام نبوت خود (به كلمه النبی در آيه توجه كنيد) نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. حتی در ادامه آيه هم مصداق اين اولی بودن مشخص شده است: زنان پيامبر اسلام مادر مؤمنان بوده اند. آيا زنان شخص ديگری در اسلام چنين مقامی داشته اند؟ آيا زنان علی بن ابيطالب هم چنين مقامی داشته اند؟

پی نوشتها:

(1)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:374.

(2)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان. ج 3،ص:86.

(3)عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، مير حامد حسين‏،ناشر: كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام‏،اصفهان‏،1366 ه ش‏.ج6، ص 127 – 269. اين حديث را به طرق مختلف و از منابع مختلف نقل كرده است.

راند 6 حسام

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ، به سند صحیح ( 1 ) ، از أبو الطفيل عامر بن واثلة نقل می کند که : « علي بن أبي طالب ، مردم را در رحبة جمع کرد و خطاب به ایشان فرمود : « به خداوند سوگند می دهم هر مسلمانی را که در روز غدير خم حضور داشته است ، به پا خیزد و آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده است ، باز گوید » . پس سی نفر به پا خاستند و شهادت دادند که نبی مکرم اسلام ( ص ) هنگامی که دست حضرت علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفته بودند ، خطاب به مردم فرمودند : « آیا می دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولى هستم ؟ » و حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » و ایشان نیز فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار هر که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می دارد » .

أبو الطفيل می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد . پس به نزد زيد بن أرقم رفتم و آنچه را دیده بودم برای او شرح دادم . زيد بن أرقم گفت : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد . چرا که من نیز آن را از رسول خدا ( ص ) شنیده ام » » » ( 2 ) .

این روایت را أبو حاتم محمد بن حبان التميمي ( متوفای 354 ﻫ ) ، از محدثین و علمای تراز اول اهل سنت نیز نقل نموده است ( 3 ) .

در مورد این روایت ، ذکر چند نکته بسیار ضروری است :

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان ، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس ، باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آن حضرت از خود نافرمانی نشان می دادند و از طرف دیگر نیز معاوية بن أبي سفيان ، غارت هایی را در شهر های تحت حاکمیت علي بن أبي طالب علیه السلام ، به ویژه به فرماندهی بسر بن أرطاة ، ترتیب داده بود تا هر چه بیشتر در میان مردم القا کند که آن حضرت ، توان برقراری امنیت را در شهر های تحت حاکمیت خود ندارد و آنقدر نافرمانی کوفیان ادامه یافت که آن حضرت از شدت غم و اندوه ، بیمار گشتند و خطاب به مردم کوفه فرمودند : « جرعتموني نغب التهمام أنفاسا ، و أفسدتم علي رأيي بالعصيان والخذلان : جام حزن و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانیدید و با عصیان و نافرمانی و یأس و سستی ، اندیشه و تدبیر مرا تباه و بیهوده ساختید » ( 4 ) و در همین زمان بود که می فرمودند : « به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و جهتی را که بر می گزینند ، بر گزینید و قدم جای قدم هایشان بگذارید که هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و به هلاکت و نابودی باز نخواهند گردانید . اگر ساکن ماندند ، ساکن بمانید و اگر به پا خاستند ، به پا خیزید . از ایشان پیش نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید » ( 5 ) .

نکته ی دوم : أبو الطفيل ، همانگونه که نقل نمودیم ، پس از مشاهده ی شهادت سی نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، شگفت زده از میان جمعیت خارج می گردد و خود می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد » و سپس به نزد زيد بن أرقم می رود تا در مورد صحت و سقم این روایت ، از او پرس و جو نماید . ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا پس از مشاهده ی شهادت سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، چیزی در وجود أبو الطفيل او را آزار می داده است ؟ و چرا آنقدر متعجب می گردد که برای تحقیق در مورد صحت این واقعه ، به زيد بن أرقم مراجعه می کند ؟ و چرا زيد بن أرقم در پاسخ به او می گوید : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد » ؟ آیا غیر از این است که أبو الطفيل با شنیدن خطبه ی غدیر از زبان سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) ، از رویگردانی مردم از حضرت علي ( ع ) و پایمال گشتن حق او توسط سه تن از خلفا در شگفت بوده است ؟

نکته ی سوم : از جمله نکات جالبی که با رجوع به مصادر اهل سنت بدان پی می بریم ، این است که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام ، نه تنها به حدیث غدیر خم احتجاج نموده اند ، بلکه افرادی را که در روز غدیر خم حضور داشتند ولی در روز رحبة از شهادت دادن خودداری نمودند ، لعنت نمودند . از جمله ی این افراد ، أنس بن مالك بود که أمير المؤمنين عليه السلام به او فرمودند : « ای أنس ! چه چیزی تو را از برخاستن و شهادت دادن ، منع نمود ؟ در حالی که تو در غدیر خم حضور داشتی و حدیث را از زبان پیامبر ( ص ) شنیدی ! » . أنس بن مالك پاسخ داد : « یا أمير المؤمنين ! سالیان درازی از عمر من گذشته است و آن را فراموش کرده ام ! » . حضرت أمير المؤمنين نیز فرمودند : « خداوندا ! اگر او دروغ می گوید ، او را به برص مبتلا گردان ، به گونه ای که عمامه آن را نپوشاند ! » . عجیب آنکه أنس بن مالك به بیماری برص مبتلا گشت ( 6 ) . حال ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا أنس بن مالك باید دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات صحابه را کتمان کند ؟ چه دلیلی برای کتمان چنین امری وجود دارد ؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

در پاسخ به این شبهه ، ذکر چند نکته کفایت می نماید :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی سی و هشتم سوره ی مبارکه ی أنعام ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه هر چیزی که در قرآن نباشد ، قابل پذیرش نیست ، در خود ندارد . بهتر بود پیش از آنکه جناب بهروز به این آیه استدلال نمایند ، زحمت مراجعه به چند تفسیر را متحمل می شدند و مشاهده می نمودند که منظور از « الكتاب » در این آیه ، لوح محفوظ می باشد نه قرآن کریم ! ( 7 ) . ضمنا قرآن کریم برای تفسیر ، نیاز به سنت نبوی دارد . همانگونه که خداوند در قرآن کریم می فرماید : « وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم : این قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم نازل شده است ، بر ایشان بیان کنی » ( 8 ) . چگونه می توان تنها با قرآن کریم و منهای بیانات رسول خدا ( ص ) رستگار شد و هدایت یافت در حالی که خداوند می فرماید : « ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا : آنچه رسول بدان امر می کند بگیرید و هر چه که از آن نهی می کند را واگذارید » ( 9 ) و همچنین می فرماید : « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول إذا دعاكم لما يحييكم : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا و رسول را زمانی که شما را بدانچه می خوانند که حیاتتان می بخشد ، اجابت نمایید » ( 10 ) ؟

نکته ی دوم : نام علي بن أبيطالب عليه السلام ، تنها موردی نیست که در قرآن نیامده است . قیام قائم آل محمد ( عج ) که مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است نیز در قرآن نیامده است . حتی کیفیت نماز هم در قرآن ذکر نشده است . در صورتی که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) می فرمایند : « میان انسان و شرک و کفر ، مرزی جز ترک نماز وجود ندارد » ( 11 ) . بنابراین شرح و توصیف بسیاری از مسائل ، به عهده ی بیانات رسول گرامی خداوند و همچنین شأن نزول آیات گذاشته شده است .

نکته ی سوم : کسانی این شبهه را مطرح می نمایند که در بدیهی ترین دستورات قرآن نیز ، پیرو آن نیستند . کسانی که صریح ترین دستور قرآن را پیرامون کیفیت وضوء نادیده می گیرند و به جای مسح پا ، غسل پا را به جا می آورند و دستورات افرادی همچون أبو عبد الله الشافعي را بر دستورات خداوند رجحان می دهند ، حق اعتراض را در این مورد ندارند .

+ ذکر یک مورد پیرامون روایت أبو سعيد الخدري از خطبه ی رسول گرامی خدا ( ص )

بنده متأسفم که در برابر دلایل و مستنداتی که ارائه می دهم ، باید پاسخ هایی پیرامون « سیگنال » و « دستشویی » و حاوی عباراتی همچون « می توان » و « می شود » و « امکان داشته است » دریافت نمایم . ولی از آنجا که نمی خواهم نکته ای بر خوانندگان محترم مبهم باقی بماند ، بر آن شدم تا نکته ای را عرض نمایم :

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن ، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگر کسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت او وجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که از او حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد ( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر در حدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحاب ایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانم چرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند! بنده از جناب بهروز خواهشمندم که دقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.محمد ناصر الدين الألباني ( متوفای 1420 ﻫ ) ، از مشهور ترین و معتبر ترین عالمان معاصر اهل سنت در علوم حدیث و صاحب تصانیف بسیار در این عرصه که اتفاقا مورد عنایت و تأیید خاص وهابیون نیز قرار دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است .

2. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 370 ، حدیث 19321

3. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد التميمي البستي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الثانية 1414 ﻫ ، جلد 15 ، صفحات 375 و 376 ، حدیث 6931

4 و 5. نهج البلاغة ، حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، گرد آوری : الشريف الرضي أبو الحسن محمد بن أبي أحمد ( متوفای 406 ﻫ ) ، خطبه های 27 و 97

6. برای آگاهی از این ماجرا ، رجوع کنید به : شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عبد الحميد بن هبة الله بن أبي الحديد الشافعي ( المتوفى 656 ﻫ ) ، تحقيق : محمد أبو الفضل إبراهيم ، القاهرة : دار إحياء الكتب العربية ، الطبعة الاولى 1378 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 74

7. الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل ، العلامة الشيخ أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، تحقيق : عبد الرازق المهدي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 2 ، صفحه ی 21

8. سوره ی نحل ، آیه ی 44

9. سوره ی حشر ، آیه ی 7

10. سوره ی انفال ، آیه ی 24

11. صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب بيان إطلاق إسم الكفر على من ترك الصلاة

12. می توانید رجوع کنید به : الكفاية في علم الرواية ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : الدكتور أحمد عمر هاشم ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1405 ﻫ ، صفحات 83 تا 85

راند 6 بهروز شیرازی
ياد آوری ماجرای غدير از باب فضليت نباشد، يعنی چه؟اعراب و خصوصا اعراب صدر اسلام برای نشان دادن بر حق بودن خود رابطه خود با اسلام و پيامبر اسلام يا به عبارتی فضايل و مناقب خود را به طرف خود يادآوری ميكرده اند. مثلا ميگفته اند من در فلان جنگ حضور داشته ام و فلان تعداد آدم را در راه خدا كشته ام. يا پيامبر اسلام در مورد من يا قبيله من چنين گفته است.

برای مثال به اين حديثی كه علامه امينی از مناقب خوارزمی نقل كرده است توجه كنيد:

از ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على عليه السّلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه بآنها ميفرمود: من بطور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چيزيكه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آنرا دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند ميدهم بخدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من بوحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: نه، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند؟ همگى گفتند: نه بخدا قسم، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من كسى‏ هست كه عموئى چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است،؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت ميباشند؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه بخدا قسم، … تا آخر حديث …(1)

همانطور كه در حديث مشاهده كرديد، علی پيش قدم بودن خود در ايمان به اسلام، داشتن برادری چون جعفر طيار و … را از فضايل خود ميداند و در آخر هم حديث غدير را ذكر ميكند. بديهی است كه داشتن برادری چون جعفر طيار و داشتن عموئی چون حمزه دليل بر خلافت كسی نميشود. و علی بن ابيطالب حديث غدير را هم در كنار بقيه فضايل آورده و خودش هم برداشتی غير از فضيلت از آن نداشته است.

پس چيزی كه من از جناب حسام ميخواهم احتجاج از باب فضيلت نيست. بلكه جناب حسام بايد يك مورد به من نشان دهند كه علی گفته باشد: «من طبق نص غدير خم امام و خليفه شما هستم» (يا چيزی مشابه اين) .

من كه چنين چيزی نيافته ام. علمای اهل سنت هم ميگويند چنين چيزی وجود ندارد. پس بايد نتيجه گرفت ادعای شيعيان ادعای گزاف و بر خلاف برداشت علی بن ابيطالب ( كه ادعای پيروی اش را دارند) است.

احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ،به سندصحیح( 1 )، ازأبو الطفيل عامربن واثلةنقل می کند که…

همانطور كه در بالا گفتم نيازی نيست كه لقمه را پس از چرخاندن از پشت گردنتان به دهان فرو ببريد. اين حديث چيزی كه من خواستم نيست و بيشتر از يك فضيلت از آن برداشت نميشود. در اين حديث صحبتی از امامت و خلافت نيست.

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس،باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آنحضرت از خود نافرمانی نشان می دادند …

حتما علی بن ابيطالب ميخواسته با يادآوری اين فضيلت و نظر پيامبر اسلام در مورد خودش جلوی كارشكنی كوفيان را بگيرد. چطور شما با اين مقدمه ميخواهيد خلافت و امامت علی را از اين حديث نتيجه بگيريد در حالی كه علی بن ابيطالب در همان نهج البلاغه گفته است:

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.(2)

جالبه كه علی بن ابيطالب دليل الهی برای خلافت خود قائل نيست و سند خلافت خود را بيعت مردم ميداند.

نکته ی دوم : أبو الطفيل، همانگونه که نقل نمودیم …

ابتدا بايد بدانيم كه اين حديث با حديثی كه من در ابتدای اين تاپيك از ابو الطفيل نقل كردم تعارض دارد. چون روز شوری بيش از 10 سال با ماجرای رحبه فاصله زمانی دارد و اگر واقعا ابو الطفيل در روز شوری اين ماجرا را از زبان علی شنيده باشد پس شگفتی او در روز رحبه بيمورد است.

به هر حال اين نيز چيزی را ثابت نميكند، در نهايت ميتوان اينگونه برداشت كرد كه ابوالطفيل تا آن روز اين فضيلت علی بن ابيطالب را نشنيده بوده است.

نکته ی سوم: …

در مورد سنی بودن ابن ابی الحديد در بين محققان و پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.(3)حتی برخی از علمای اهل سنت از جمله ابن کثير او را يك شيعه غالی دانسته اند.(4)نكته جالب ديگری كه در مورد او وجود دارد اين است كه او شرح نهج البلاغه را بخاطر ابن العلقمی – وزير المستعصم بالله –كه يك شيعه بوده است نوشته و كتاب را به او اهدا كرده است.(5)

پس بايد در مورد سند اين حديث كه از يك نويسنده مشكوك قرن هفتمی نقل شده است دقت لازم را بخرج داد. در آدرسی كه شما داده ايد ابن ابی الحديد سندی برای اين سخن خود ذكر نكرده است.در جلد 19 كتابش دوباره اين حديث را آورده است.در اينجا هم سخنش سندی ندارد اما در انتهای حديث گفته است كه اين ماجرا را ابن قتيبه در كتابش «المعارف» آورده است.(6)

من با مراجعه به كتاب المعارف به نكته جالبی برخوردم. ابن قتيبه اين ماجرا را با عبارت «و ذكر القوم» (=برخی ميگويند) شروع كرده است يعنی بدون سند. و در انتهای اين داستان هم گفته است: » ليس لهذا أصل» يعنی اين داستان اصلی ندارد!(7)البته نقل قول ناقص در بين شيعيان بيسابقه نيست! به هر حال اگر اين داستان هم حقيقت داشته باشد، درخواست ما را اجابت نميكند. چرا برای كتمان فضايل علی چنين اتفاقی نيفتاده باشد؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

نکته ی اول : …

من در پست اولم، در شروع مناظره گفتم كه شيعيان امامت را يكی از اصول دين ميدانند و منكرش را مستحق آتش جهنم. از طرفی برای اصول دين مورد قبول اهل سنت يعنی توحيد،معاد و نبوت ميتوان آيات زيادی كه به صورت روشن اين اصول را بيان ميكنند ارائه كرد. پس امامت به عنوان يكی از اصول دين هر چيزی نيست كه بگوييم در قرآن خيلی چيزها ذكر نشده است. پس اگر ماجرای غدير به اندازه دو بيعت ديگری كه من ذكر كردم ارزش داشت يا به ادعای شيعيان سند گويای ولايت و امامت علی است بايد به اندازه يك آيه ارزش ميداشت و در قرآن می آمد.

نکته ی دوم : …

نکته ی سوم : …

اين دو نكته شما هم دو مغلطه بيش نيستند. شما هنوز نتوانسته ايد اصل امامت را اثبات كنيد بعد پای قائم آل محمد را وسط ميكشيد؟ نماز كه جز فروع دين هست را كنار امامت كه يكی از اصول دين است ميگذاريد؟

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگرکسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت اووجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که ازاو حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر درحدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحابایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانمچرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند ! بنده از جناب بهروز خواهشمندم کهدقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود !

نه خير حسام گرامی، هيچ وقت نمی آيند چند حديث را با خبر واحد تطبيق دهند بلكه خبر واحد را با احاديث ديگر تطبيق می دهند. از نظر علمی و عقلی هم بايد همين كار را انجام داد. من هم دلايل خود را بيان كردم. اميدوارم شما هم برای اثبات امامت علی عقل و منطق را كنار نگذاريد.

قبلا هم گفتم كه با قبول ادعای شما هم شرايط تجديد خطبه وجود داشته است. و حتی اگر بگوييم قبل از غدير خم هيچ مشكل و ماجرايی در بين نبوده است باز به گردن شماست كه اثبات كنيد كه ماجرای غدير برای اعلام امامت و خلافت علی بوده است. و تنها ادعای شما در اين مورد يعنی آيه 67 سوره مائده را نيز رد كردم.

زمان و مكان واقعۀ غدير خم

يكی ديگر از سفسطه های شيعيان كه من مايلم بدان پاسخ دهم، هر چند جناب حسام آن را مطرح نكردند، سفسطه زير است:

آيا عقل مى‏پذيرد كه پيامبر (ص) در محل خم مسلمانان را كه حدود صد هزار نفر بودند، فرمان دهد كه جمع شوند و در زير آفتاب سوزان بر بالاى منبرى كه از جهاز شتران برايش مهيا كرده بودند، بايستد و خطبه‏اى بخواند و با اهتمام فراوان دست على (ع) را بالا برد و نگويد كه: الا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، فكر نمى‏كنم هيچ عاقلى چنين مطلبى را بپذيرد، خصوصا اگر مولى را بر ناصر و مانند آن حمل كنيم!(8)

ابتدا بايد بدانيم كه معنای غدير در فارسی «آبگير» است و به محلی گفته ميشود كه در آن آب باران يا چشمه جمع ميشود (لغتنامه دهخدا) و در آن موقع سال در آن آب وجود داشته است. و اين آب حداقل بدرد وضو گرفتن كه ميخورده است.از طرفی طبق گاهشماری كه دكتر راميار در آخر تاريخ قرآن آورده است(9)، روز غدير خم 18 ذی الحجه سال دهم هجرت مطابق با 16 مارس 632ميلادی است.

16 مارس تقريبا برابر با 28 اسفند ماه در سال خورشيدی ميشود. پس اگر نگوييم هوا در آن زمان سرد بوده بايد قبول كنيم كه حداقل دمای معتدلی وجود داشته است. نكته ای ديگری كه وجود دارد اين است كه اعراب با وسيله نقليه سقفدار مسافرت نميكردند، پس در صورت حركت هم زير اين آفتاب سوزان ميبودند.

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشربنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 2 و3.

(2)نهج البلاغة،گردآورنده:سيد رضى‏،مترجم: محمد دشتى‏،ناشر: مشهور،قم‏،1379 ش‏. ص : 49. خطبه 3.

(3)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:62.

(4)البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى (م 774)، بيروت، دار الفكر، 1407/ 1986.ج‏13،ص:199.

(5)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:63.

(6)شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد(م 656)،تحقيق:محمد أبو الفضل إبراهيم،مؤسسة إسماعيليان للطباعة والنشر والتوزيع.ج 19،ص:217 – 218.

(7)المعارف، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة(م 276)، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992. ص:580.

(8)دلائل الصدق لنهج الحق،محمد حسن مظفر نجفى‏، مترجم: محمد سپهری، انتشارات امير كبير، تهران‏،1377 ه ش‏. ج‏1، ص: 6.

(9)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص:714 و 715.

نتیجه گیری حسام
با عرض سلام و درود و ادب خدمت تمامی دوستان گرامی ،

در این پست ، که آخرین پست پیرامون مناظره ی میان بنده و جناب بهروز گرامی است ، لازم دیدم که از جناب بهروز عزیز ، به خاطر شرکت در این مناظره و نکات بسیار خوبی که مطرح نمودند که در واقع پایه و اساس روش برادران گرامی اهل سنت در مناظرات و مسائل مطرح شده از جانب ایشان می باشد ، تشکر نمایم و از دوستان گرامی نیز که با این مناظره همراه بودند ، قدردانی به عمل آورم .

شاید در این مناظره ، محدودیت ها باعث شده باشند که بسیاری از مسائل ، بدون بررسی و پاسخ باقی بمانند و سؤالاتی را در ذهن خوانندگان محترم باقی بگذارند که ان شاء الله بعد ها ، در صورت اعلان موافقت از جانب خوانندگان محترم ، در گفتمانی جداگانه در تالار اسلام و اسلام گرایی ، به تحلیل و بررسی مناظره خواهیم پرداخت و نکات مبهم را در آن ، با شرکت تمامی دوستان و استفاده از نظرات ایشان ، موشکافی خواهیم نمود . اما فکر می کنم که مهمترین نکات و موارد در این مناظره مطرح گشت و به نظر بنده از این جهت می تواند برای دوستان ، بسیار جالب توجه و مورد استفاده قرار گیرد .

از مدیریت محترم گفتگو دات کام ، از جمله آزاد اندیش گرامی ، به خاطر میزبانی این مناظره ، نهایت سپاس را دارم و منتظر انتقادات و پرسش های دوستان گرامی نیز هستم .

امیدوارم این مناظره ، چه برای جناب بهروز گرامی و چه برای سایر خوانندگان ، خسته کننده نبوده و توانسته باشد پاسخ برخی مسائل مبهم را ارائه دهد .

هرچند این قسمت از مناظره ، مربوط به نتیجه گیری می باشد اما از آنجا که نتیجه گیری از جانب من ، ممکن است دور از منطق و یا موازین علمی باشد ، ترجیح می دهم که نتیجه گیری را بر عهده ی عقل سلیم دوستان گرامی بگذارم .

با تشکر و سپاس مجدد ،

حسام .

نتیجه گیری بهروز شیرازی
مطالبی كه من در اين مناظره بيان كردم از مهمترين استدلالهای اهل سنت در مورد ماجرای غدير خم است. از طرفی شيعيان ماجرای غدير خم را سند گويای امامت و ولايت علی ميدانند و حتی كتابی با فرنام «حديث غدير،سند گويای ولايت» توسط «گروه معارف و تحقيقات اسلامی قم» تهيه شده و به صورت رايگان در مناطق سنی نشين ايران توزيع شده است. فكر نميكنم شيعيان مهمتر از حديث غدير در دفاع از خود داشته باشند.

مباحث مربوط به ماجرای غدير را من به شكل زير تقسيم ميكنم:

1- درگيری علی با سپاهيانش

2- آيه ابلاغ

3- معنای واژه «مولی»

4- آيه اكمال دين

5- احتجاج علی بن ابيطالب به غدير

بقيه مباحث شكل فرعی دارند و زياد مهم نيستند. فكر كنم به اندازه كافی من در مورد اين پنج محور صحبت كردم و نيازی به تكرار بحث نباشد. اما جناب حسام در چند مورد خصوصا در مورد معنای واژه «مولی» سكوت كردند. بهتر است من هم قضاوت را به خوانندگان گرامی واگذار كنم.

به هر حال من يك شيعه زاده هستم و در حال حاضر يك بيخدا. مطمئننا اگر استدلال شيعيان در مورد ماجرای غدير را درست ميدانستم، دليلی برای قبول نكردن آن وجود نداشت و در همين مناظره به راحتی آن را ميپذيرفتم، چون من با تشيع و تسنن مشكل و ضديتی ندارم. و اگر استدلالهای اهل سنت را قابل قبول نميدانستم در اين مناظره شركت نميكردم.

من هم از جناب حسام سپاسگذارم و اميدوارم اين مناظره بهانه ای برای حضور بيشتر در گفتگو دات كام باشد. از مديريت تارنمای گفتگو دات كام و جناب آزاد انديش هم به خاطر ميزبانی اين مناظره و شرايط خوبی كه محيا كردند سپاسگذارم. اميدوارم مناظره های پربارتری را در گفتگو دات كام شاهد باشيم.

با سپاس

بهروز شيرازی

سئوالات عجيب قرآن

سئوالات عجيب قرآن

    در بعضي از آيات قرآن سؤالات عجيبي مطرح شده است كه به چند نمونه از آنها اشاره مي‌كنيم:

   1. مشركان عقيده داشتند كه فرشتگان، زن هستند. قرآن از اين موضوع شگفت‌زده شده و در‌ آية 19 سورة زخرف مي‌پرسد:

و فرشتگان را كه بندگان خدايند، زن پنداشتند. آيا به هنگام خلقتشان آنجا حاضر بوده‌اند؟ …

    اين پرسش، در آية 150 سورة احزاب نيز عيناً مطرح شده است:

آيا ] زماني كه [ ما فرشتگان را آفريديم، آنها ـ يعني مشركان ـ شاهد بودند؟

    سؤال مطرح شده در اين آيات، نامعقول و غيرمنطقي و مبتني بر يك پيش‌فرض نادرست است. گويي شرط لازم براي دانستن اينكه فرشتگان چگونه موجوداتي هستند، اين است كه در هنگام آفرينش آنها توسط خدا، حاضر و شاهد ماجرا بوده باشيم! مشركان در پاسخ به سؤال قرآن مي‌توانند بگويند كه ما در آن زمان وجود نداشتيم و شاهد نحوة آفرينش فرشتگان نبوديم، ولي بنا به دلايل و شواهد ديگري معتقديم كه آنها دخترند. اگر قرآن به جاي طرح اين سؤال تذكر مي‌داد كه فرشتگان موجوداتي مجرد و غيرمادي‌اند و بنابراين جنسيت (مذكر و مؤنث بودن) در مورد آنها بي‌معني است، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود.

   2.آية 3 سورة ملك، پرسش سختی را مطرح مي‌كند:

… در آفرينش خداي رحمن هيچ نابساماني ] و بي‌نظمي [ نمي‌بيني. باز بنگر، آيا ] در نظام آفرينش [ خلل ] و نقصاني [ مي‌بيني؟

     مؤمنان براي پاسخ دادن به سؤال آيه مشكلي ندارند، زيرا تصميم خود را از پيش گرفته‌اند. آنها خيلي راحت به اين سؤال پاسخ منفي مي‌دهند و مي‌گويند: ما هر چه نگاه مي‌كنيم، هيچ عيب و نقص و بي‌نظمي‌اي در نظام عالم نمي‌بينيم! اما ملحدان نمي‌توانند به اينگونه سؤالات، شتابزده پاسخ دهند. از نظر آنها ابتدا بايد بعضي ابهامات رفع شود كه به چند مورد از آنها اشاره مي‌كنيم:

     الف) معناي دقيق و ابطال‌پذير «خلل و نقصان» در اين سؤال چيست؟ كسي كه مدعي است در نظام آفرينش هيچگونه عيب و نقص و نابساماني‌اي وجود ندارد و براي تحكيم مدعاي خود از مخاطب مي‌خواهد كه چشمهايش را باز كند و به پديده‌هاي جهان هستي بنگرد و در صورت مشاهدة هر گونه خلل و نابساماني، آن را گزارش دهد، ابتدا بايد تعريفي دقيق و روشن از مفهوم «خلل و نابساماني در نظام آفرينش» ارائه دهد و مشخص كند كه در صورت مشاهدة كدام حالت و يا وقوع كدام حادثه از مدعاي خود دست مي‌كشد و به وجود نقص و نابساماني در نظام آفرينش اعتراف مي‌كند. قرآن نگفته است كه منظورش از «فطور » (خلل، شكاف، نقصان و … ) چيست. بنابراين در سؤال آيه از مفهومي به غايت مبهم و نامشخص استفاده شده و اين اشكالي است عظيم.

     ب)با كدام ابزار و معيار معتبري مي‌توانيم پديده‌هاي جهان هستي و روابط بين آنها را مورد مطالعه قرار دهيم تا ببينيم كه آيا در نظام آفرينش، خلل و نقصاني وجود دارد يا نه؟ از ديدگاه مؤمنان براي شناخت حقايق جهان دو راه وجود دارد: عقل و وحي. لكن مخاطب اصلي سؤال مطرح شده در اين آيه ملحدانند، نه مؤمنان؛ و ملحدان نيز به ابزاري جز عقل و علم و دانش بشري قائل نيستند و البته مؤمنان نيز پذيرفته‌اند كه اگر بخواهيم با ابزار وحي به اين سؤال جواب دهيم، دچار دور و مصادره به مطلوب مي‌شويم! پس تنها ابزار ما براي تحقيق در مورد نظام آفرينش ـ جهت يافتن پاسخ سؤال آيه ـ همان عقل و علم و دانش بشري است. اما عقل بشر، جايز‌الخطا و علم و دانش او ناقص، محدود و خطاآلود است و اينجاست كه مشكل بزرگي رخ مي‌نمايد. توضيح اينكه از دو حال خارج نيست:

   1 . فرض كنيد ما پس از مطالعه در نظام آفرينش به اين نتيجه برسيم كه نابساماني‌ها و شكاف‌هايي در اين نظام وجود دارد. آيا با نشان دادن اين موارد، پيروان قرآن از مدعاي خود دست مي‌كشند؟ هرگز! آنها ـ اگر خيلي ليبرال‌منش باشند و حكم ارتداد ما را صادر نكنند ـ ابتدا سعي فراوان مي‌كنند تا نشان دهند كه آن موارد، مصداق خلل و نقصان در نظام آفرينش نيستند، اما اگر از عهدة توجيه آنها برنيايند، خواهند گفت كه جايز‌الخطا بودن عقل و نقص علم و دانش بشري باعث چنين قضاوتي شده است و نبايد شتابزده قضاوت كرد. پيشرفت علم و دانش در آينده، ثابت خواهد كرد كه موارد مذكور، واقعاً مصداق خلل و نقصان نبوده‌اند!

    2. اكنون فرض كنيد كه ما پس از مطالعة فراوان در نظام آفرينش به هيچ موردي از عيب و نقص و بي‌نظمي برنخورديم. آيا در چنين حالتي مدعاي قرآن ـ مبني بر عدم وجود خلل و نقصان در نظام آفرينش ـ ثابت مي‌شود؟ پاسخ به دو دليل منفي است:

    1ـ2. نيافتن، دليل بر نبودن نيست. زيرا ما هيچگاه نمي‌توانيم تمام پديده‌هاي عالم هستي و روابط پيچيدة بين آنها را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم و با مطالعة تعداد محدودي از پديده‌ها نيز نمي‌توانيم حكم كنيم كه در كل نظام هستي ـ با ميلياردها پديدة مرموز و پيدا و پنهان ـ هيچ خلل و نقصاني وجود ندارد. به عبارت ديگر استقراء كامل از توان بشر بيرون است و استقراء ناقص نيز به نتيجه‌اي قطعي نمي‌رسد.

    2ـ2. ممكن است خطاي عقل و نقص علم و دانش ما موجب شود كه وجود عيب و نقص در پديده‌اي را ـ كه به گمان خود مورد مطالعة دقيق قرار داده‌ايم ـ نبينيم.

   بنابراين سؤال مطرح شده در آيه، اولاً مبهم است (چون در متن آن، مفهوم مبهم و تعريف‌ناشدة «خلل و نقصان در نظام آفرينش» بكار رفته) و ثانياً لغو و بيهوده است، زيرا بشر جايز‌الخطا با علم و دانش محدود خود نمي‌تواند پاسخي قطعي و يقيني به اين سؤال بدهد و پاسخ ظني نيز دردي را دوا نمي‌كند و نمي‌تواند مبناي ايمان (و يا حتي عدم ايمان) شود.

    3 . مشركان معتقد بودند كه خدا فرزند دارد. بعضي عيسي مسيح را پسر خدا مي‌دانستند، عده‌اي ديگر، فرشتگان را دختران خدا مي‌پنداشتند و يهوديان نيز ـ آنطور كه قرآن نقل مي‌كند ـ عزير را پسر خدا و … در برابر همة اين ادعاها قرآن در آية 101 سورة انعام با شگفتي مي‌پرسد:

… چگونه ممكن است ] خدا [ فرزندي داشته باشد، حال آنكه همسري نداشته؟ …

   دو پيش‌فرض، مبناي اين سؤال واقع شده‌اند:

     الف) فقط در يك حالت مي‌توان x را فرزند y دانست و آن اينكه y همسري داشته و x نتيجة پيوند زناشويي y و همسرش باشد. به عبارت ديگر گويي رابطة پدري و فرزندي فقط در قالب نظام انساني و حيواني معنا مي‌دهد و در خارج از اين چارچوب، به هيچ معنايي نمي‌توان و نمي‌بايد چيزي يا كسي را فرزند چيزي يا كسي ديگر دانست.

     ب)مشركان نيز پيش‌فرض الف را قبول دارند، ولي تاكنون حواسشان به اين موضوع نبوده است كه خدا همسري نداشته و ندارد تا بتواند از او صاحب فرزندي شود.

   خداي محمد بر مبناي اين دو پيش‌فرض، با خود انديشيده است كه كافي است «همسر نداشتن» خود را به ياد مشركان اندازد تا آنها متذكر شده و از اعتقاد به اينكه خدا فرزندي دارد دست بكشند! در حالي كه هر دو پيش‌فرض آشكارا باطلند. فراموش نكنيم كه دلالت الفاظ بر معاني، دلالتي است وضعي و قراردادي نه حقيقي. آدميان براي اشاره به معنايي خاص، الفاظي را وضع مي‌كنند تا بتوانند با هم رابطة زباني برقرار كنند. بنابراين به راحتي مي‌توانند به گونه‌اي مجازي و اعتباري، فرشتگان را دختران خدا و عيسي را پسر خدا بنامند. اشكال منطقي اين كار چيست؟ مسيحيان كه عيسي را پسر خدا مي‌دانند به هيچ وجه معتقد نيستند كه خدا همسري داشته و با او نزديكي كرده و آن همسر، عيسي را براي خدا بدنيا آورده است. آنها مي‌گويند خداوند بواسطة روح‌القدس، از روح خود در وجود مريم دميد و به گونه‌اي معجزه‌آسا و خارج از چارچوب قوانين طبيعي او را باردار كرد. چه اشكالي دارد كه (حداقل به گونه‌اي مجازي) عيسي را پسر خدا بناميم؟ مگر وقتي مؤمنان را ياوران خدا مي‌ناميم، واقعاً معتقديم كه مؤمنان «ياري دهندگان خدا» هستند؟ هرگز! چون خدا كه عالم مطلق و قادر مطلق و خالق همة عوالم هستي و فرمانرواي كائنات است، به هيچ وجه به ياري آدميان نياز ندارد. مگر وقتي سخن از «خشم خدا» مي‌گوييم، همان معنايي را اراده مي‌كنيم كه از «خشم آدميان» مي‌فهميم؟ هرگز! زيرا خدا بنا به فرض، موجودي كامل و مطلق و بسيط و … است و عوارض نفساني مانند شادي و غم و عصبانيت و نگراني و … عارض وجودش نمي‌شود. اكنون فرض كنيد كسي سؤال كند: «مگر خدا موجودي ناقص يا نيازمند و انسان‌گونه است كه شما «مؤمنان » را «ياوران» او مي‌دانيد و «خشم و غم و شادي و … » را به او نسبت مي‌دهيد؟» در اين صورت چه پاسخي به او مي‌دهيم؟ شبيه همين پاسخ را مي‌توان به سؤال آية مورد بحث داد. قائل شدن به اينكه خدا فرزند دارد، منطقاً مستلزم اعتقاد به همسر داشتن خدا نيست. بنابراين سؤال آيه غير منطقي است.

4.آية 30 سورة انبياء از روي شگفتي مي‌پرسد:

آيا كافران نديدند كه آسمان‌ها و زمين ] در ابتدا [ به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم و هر چيز زنده‌اي را از آب پديد آورديم؟ آيا ] باز هم [ ايمان نمي‌آورند؟

     كافران در زماني كه ـ بنا به فرض ـ آسما‌ن‌ها و زمين‌ به هم پيوسته بودند، وجود نداشتند تا جدا شدن آنها از همديگر را ببينند!؟ اما اگر هم وجود داشتند، فقط مي‌توانستند حادثة مذكور را مشاهده كنند، نه عامليت و دخالت خدا را. زيرا چنين چيزي با حواس ظاهري آدمي قابل درك نيست. وابستگي حيات به آب نيز قابل مشاهده است و تحقيقات علمي نشان مي‌دهد كه حيات از آب شروع شده است، اما اينكه عامل اين پديده خداست يا نه، قابل ديدن يا مشاهده كردن نيست. حوادث و پديده‌هاي طبيعي با استناد به قوانين و علل طبيعي حداقل تا حدودي قابل توجيه هستند و رازآلوده بودن برخي پديده‌ها را ـ حداقل در حد احتمالي معقول ـ مي‌توان به جهل انسان نسبت به بسياري از اسباب و علل و قوانين طبيعي كشف‌ناشده مستند كرد و اميدوار بود كه با پيشرفت‌هاي علمي، بقية مجهولات نيز بتدريج كشف شود. بنابراين با فرض وجود خدا، دست او در طبيعت آشكار نيست و همين، سؤآل مطرح شده در آيه را بي‌معنا و نامعقول مي‌كند. ممكن است بگوييد دخالت خدا در آن حادثه (جدا شدن آسمان و زمين از هم) هر چند با حواس ظاهري قابل مشاهده نيست، لكن با توسل به قواعد و ادلة عقلي (مانند عليت و برهان وجوب و امكان) مي‌توان به وجود خدا و دخالت او در اين حادثه پي برد. اما اولاً چنين راهي معلوم نيست به نتيجه‌اي قطعي برسد (زيرا تاكنون نقدهاي محكمي به ادلة عقلي اثبات وجود خدا وارد شده و خدشه‌ناپذيري اين ادله زير سؤال رفته است)، و ثانياً اگر اين راه مي‌تواند وجود خدا را با قاطعيت تمام اثبات كند، ديگر نيازي به يادآوري حادثه‌اي در ميلياردها سال پيش نيست. طبق اين مدعا هر پديدة كوچك و بزرگي، در هر زمان مي‌تواند وجود خدا را براي ما اثبات كند. به عبارت ديگر، به جاي استناد به حادثة جدا شدن آسمان‌ها و زمين در ميلياردها سال پيش ـ كه از نظر مخالفان و منكران، معلوم نيست واقعاً رخ داده است يا نه ـ بهتر بود به پديده‌هاي ملموس طبيعي كه هر روز پيش روي آدميان حادث مي‌شوند، اشاره مي‌شد.

  خطاي ديگري كه در آية مورد بحث رخ داده، اين است كه از وابستگي حيات به آب، وجود خدا را نتيجه گرفته است. به عبارت ديگر سؤال آيه بگونه‌اي مطرح شده است كه گويي آدميان با كشف رابطة حيات با آب و اينكه موجودات زنده از آب پديد آمده‌اند، بايد به وجود خدا پي ببرند و به او ايمان بياورند. در حالي كه اين، توقعي غيرمنطقي است و هيچگاه نمي‌توان از اينكه فلان پديدة خاص، علت يا عامل پديدة خاص ديگري است، وجود خدا را نتيجه گرفت، به عنوان مثال نمي‌توان گفت كه عامل جزر و مد دريا، جاذبة كرة ماه است، پس خدا وجود دارد!

 

داستان‌های باورنكردنی قرآن

داستان‌هاي باورنكردني قرآن

    در قرآن بعضي داستان‌ها بگونه‌اي آمده‌اند كه ساختگي بودنِ خود را آشكار مي‌كنند. در اينجا به چند   نمونه از اين داستان‌‌ها اشاره مي‌كنم:

 

.داستان بوزينه شدن عده‌اي از يهوديان

    در آياتي از قرآن آمده است كه عده‌اي از يهوديان (اصحاب السبت ) در روز شنبه مرتكب نافرماني شدند و خداوند هم آنان را تبديل به بوزينه كرد، تا عبرتي براي ديگران شود. آيات 65 و 66 سورة بقره به اين ماجرا اشاره مي‌كنند:

كساني از شما [يهوديان] را كه در روز شنبه [از فرمان خدا] تجاوز (سرپيچي ) كردند نيك شناختيد، پس ايشان را گفتيم: بوزينگاني طرد شده باشيد؛ و ما آن [عقوبت] را براي حاضران و [نسل‌هاي] پس از آن، عبرتي، و براي پرهيزكاران پندي قرار داديم

    در آيات 166-163 سورة اعراف نيز به اين موضوع اشاره شده است. از متن اين آيات معلوم نمي‌شود كه آن يهوديان بخت‌برگشته در روز شنبه مرتكب چه گناهي شده بودند، ولي تقريباً‌ همة مفسران شيعه و سني با استناد به رواياتي از پيامبر و امامان، گناه آنها را ماهيگيري در روز شنبه دانسته‌اند و گفته‌اند كه آنها با روشي خاص در روز شنبه ماهي گرفته و حكم ‌الهي را مورد تمسخر قرار داده بودند (بنا به رواياتي، ‌ماهيگيري در روز شنبه براي يهوديان حرام شده بود). در اينجا دو سئوال پيش مي‌آيد:

  .1_1   اگر چنين است، پس چرا خداوند در طول تاريخ، اين همه جنايتكاران،‌ ستمگران و متجاوزان به جان و مال و ناموسِ مردم بيگناه را تبديل به بوزينه نكرده (و نمي‌كند) تا عبرتي براي ظالمان و جنايتكارانِ ديگر شود؟ آيا عده‌اي يهودي (حتي با اين فرض) كه عالمانه و عامدانه و به قصد تمسخر احكام الهي در روز شنبه ماهي گرفته و خورده‌اند بايد به بوزينه تبديل شوند تا ديگران متوجه شوند كه در روز شنبه نبايد ماهي خورد و احكام الهي را نبايد به تمسخر گرفت، آنگاه پادشاهان و فرمانروايان ديكتاتور و مستبد، و جلادان و جنايتكاران و متجاوزان به حقوق مردم _ كه چهرة‌ تاريخ بشر را سياه كرده‌اند _ از چنين مجازاتي مصون بمانند؟

2-1.اگر اين داستان‌ها ساختگي نيستند، چرا خداوند در روزگار ما هيچ گناهكاري را تبديل به بوزينه نمي‌كند تا عبرتي براي ديگران شود؟ لازم به ذكر است كه در اين آيات، سخن از «مسخ باطنيِ » گناهكاران نيست، يعني نمي‌توان گفت كه منظور اصليِ آيات مورد بحث، تبديل شدنِ باطنِ گناهكاران به بوزينه است. زيرا چنين مسخي به دليل اينكه در نظر مردم قابل رؤيت و تشخيص نيست، نمي‌تواند موجب عبرت كسي شود.

 

2. داستان اصحاب فيل

    اين داستان بگونه‌اي ناقص در سورة‌ فيل آمده است:

مگر نديدي كه پروردگارت با [سپاه ] فيل سواران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها دسته دسته پرندگاني فرستاد، كه بر سر آنان سنگ‌هايي از گِل سفت مي‌افكندند، و [سرانجام، خدا] آنان را مانند كاهِ جويده شده گردانيد (سورة فيل: آيات 5-1‌)

     در همة تفاسير قرآن داستان بدين گونه نقل شده است كه حدود چهل سال پيش از بعثت محمد، پادشاه حبشه سپاه عظيمي را كه مجهز به فيل‌هاي جنگي بود (به فرماندهي ابرهه ) براي نابود كردن كعبه (خانة خدا) به سوي مكه فرستاد. وقتي سپاه ابرهه به نزديكي مكه رسيد، خداوند به پرندگان دستور داد تا هر يك سنگي به منقار گرفته و بر سر سپاه ابرهه بريزند. ناگهان ميليون‌ها پرنده بالاي سر سربازان ابرهه ظاهر شد و سنگ‌ها بر سر سربازان ريخت و بدينوسيله همة آنها زير سنگبارانِ پرندگان نابود شدند. بدين طريق خداوند خانة خود را از ويران شدن نجات داد. در اينجا نيز دو سئوال پيش مي‌آيد:

1  -2. خانة كعبه در آن زمان (پيش از بعثت) يك بتكدة مركزي بود كه بت‌هاي بزرگ قبائل معروف عرب در آن قرار داشت. به عبارت ديگر، كعبه در عمل مركز شرك و خانة‌ بت‌ها بود، نه خانة خدا . چگونه است كه خدا وقتي خانه‌اش تبديل به بتكده مي‌شود،‌ هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد، ولي وقتي مي‌خواهند آن را خراب كنند، چنين خشمگين مي‌شود؟ آيا خداي محمد نسبت به در و ديوار و سنگ و چوبِ ساختمان كعبه حساس بود، ولي برايش اهميتي نداشت كه اين خانه مركز كفر و شرك و فساد شده است، براي همين با آنكه قرن‌ها از بت‌خانه شدنِ خانه‌اش مي‌گذشت سكوت كرد اما وقتي خواستند آن را خراب كنند، ديگر طاقت نياورد؟

2    -2. در طول تاريخ، پادشاهان و سلاطين ديكتاتور و متجاوز هزاران بار براي گسترش قلمرو خود به شهرها و کشورها حمله كردند و جنگ‌هاي خونين و وحشتناك به راه انداختند، و صدها ميليون‌ انسان بي‌گناه را از دم تيغ گذراندند و به زنان و دختران تجاوز كردند و همه جا را به آتش كشيدند و مرتكب جناياتي شدند كه شنيدن آن پشت آدمي را مي‌لرزاند. چرا خدای محمد در چنين مواقعي با متجاوزان و جنياتكارانِ ديگر چنين برخوردي نمي‌كند؟‌ آيا ريخته شدن خون ميليونها انسان پير و جوان، و مورد تجاوز قرار گرفتن زنان و دختران پاك و بي گناه برايش مهم نيست؟

   از اينها گذشته مطابق منابع تاريخيِ خود مسلمانان، پس از مرگ پيامبر و در دوران خلفاي بني­اميه و بني‌عباس خانه­ كعبه چندين بار به دست حاكمان و يا شورشيان تخريب و تاكنون چندين بار نيز در اثر سيل و زلزله و حوادث طبيعي ديگر فرو ريخته و دوباره بازسازي شده است. در اين موارد چه مي­توان گفت؟ چرا خداوند همان بلايي را كه بر سر سپاه ابرهه آورد بر سر آن­ها كه با منجنيق خانه­ كعبه را هدف قرار داده و ويران كردند، نياورد؟ پرسش در مورد حوادث طبيعي كه موجب تخريب كعبه شدند، جدّي­تر است: آيا خداوند خانه­ خودش را به دست خودش خراب مي­كند؟

 

3. داستان طوفان نوح

       داستان نوح در آيات 48-25 سورة هود و آيات متفرقه در سوره‌هاي ديگر آمده است. اين پيامبرالهي در گوشه‌اي از زمين پهناور خدا ادعاي نبوت مي‌كند و به مدت نهصد و پنجاه سال به تلاش خود براي هدايت مردم ادامه مي‌دهد (آية 14سورة‌عنكبوت)، اما پس از اين همه سال فقط عدة قليلي از مردم به او ايمان مي‌آورند (آية 40 سورة هود ). آنگاه خداوند به او خبر مي‌دهد كه ديگر جز همان عدة قليلي كه پيش از اين ايمان آورده‌اند،‌ كسي به تو ايمان نخواهد آورد، پس با كمك مومنان يك كشتي بزرگ بساز و همراه با آنها سوار بر آن شو و از هر نوع حيواني يك جفت با خود به درون كشتي ببر (سورة هود. آيات 40-36). هنگامي كه طوفان و سيل عظيم مي‌آيد، نوح و يارانش سوار كشتي شده و نجات مي‌يابند، ولي بقية مردم همگي غرق مي‌شوند. چند سئوال:

1   -3. چرا نوح بايد از هر نوع حيوان، يك جفت نر و ماده با خود به درون كشتي ببرد؟ تنها توجيهي كه مي‌توان براي اين كار داد اين است كه قرار بر اين بود طوفان و سيل سراسر عالم را گرفته و همة آدميان و جانوران را نابود كند. آنگاه براي اينكه نسل جانوران منقرض نشود، از هر نوع يك جفت نر و ماده مي‌بايستي نجات مي‌يافتند تا پس از آن بتوانند دوباره توليد مثل كرده و تكثير يابند (و البته همه‌ مفسران بزرگ نيز با استناد به روايات پيامبر و امامان همين را گفته‌اند ). اما چرا عذاب الهي بايد بگونه‌اي نازل شود كه سراسر عالم را فرا گيرد و شامل حيوانات بي‌گناهي كه سوار كشتي نشده‌اند و نيز انسان‌هاي ديگر در سراسر جهان شود؟ حيوانات و انسان‌هاي ديگر چه گناهي كرده‌اند؟

2   -3.نوح چگونه توانسته است صدها هزار گونه از حيوانات در سراسر جهان را جمع‌آوري كند؟ اين تعداد از حيوانات چگونه در كشتي جاي گرفته و در كنار هم مانده‌اند تا طوفان و سيل فروكش كند؟

3-3. هدف اصلي از نزول چنين عذابي چه بود و نتيجة ‌آن چه شد؟‌ كفر و فساد دوباره (و خيلي زود) به ميان مردم بازگشت!

نزول عذاب الهي بر سر مردمي كه به پيامبران ايمان نياورده‌اند، داستاني است كه بارها در قرآن تكرار شده است (قوم لوط، عاد، ثمود، نوح، صالح و …)، اما معلوم نيست كه اصولاً چگونه مي‌توان بين اين ماجراها از يك طرف، و علم و حكمت و رحمت خدا از طرف ديگر سازگاري برقرار كرد و اگر اين داستان‌ها واقعيت دارند، چرا در دنياي كنوني نظير آنها اتفاق نمي‌افتد؟

 

4. داستان يوسف

       آيات 32-30 سورة يوسف، يكي از بخش‌هاي حيرت‌انگيز داستان اين پيامبر را بيان مي‌كنند:

  و [دسته‌اي از] زنان در شهر گفتند: زن عزيزِ از غلام خود كام خواسته و سخت خاطر خواه او شده است. به راستي ما او را در گمراهي آشكاري مي‌بينم. پس چون [همسر عزيز ] از مكرشان اطلاع يافت، نزد آنان فرستاد و محفلي برايشان آماده ساخت و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردي داد و [به يوسف] گفت: برآنان درآي. پس چون زنان او را ديدند، وي را بس شگفت يافتند و [از شدت هيجان و مات زدگي] دست‌هاي خود را بريدند و گفتند: منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشته‌اي بزرگوار نيست، [زليخا ] گفت: اين همان است كه درباره‌اش مرا سرزنش مي‌كرديد، من از او كام خواستم…

       مطابق اين آيات (و بنا به رواياتي كه در تفسير آنها آمده‌است) زيبايي يوسف آنقدر خيره‌كننده و حيرت‌انگيز بوده ك ه وقتي زنان براي اولين بار او را (در اين صحنه) ديدند، مست و از خود بي‌خود شدند، بگونه‌اي كه متوجه نشدند كه به جاي بريدن ميوه در حال بريدن دستهاي خودشان هستند!؟ آشكار است كه اين مدعاي مبالغه‌آميز مخصوص داستان‌ها و افسانه‌هاي رايج در ميان عوام است. يوسف (بنا به فرض) سال‌ها در دربار پادشاه مصر به عنوان غلام و يا فرزند‌خواندة پادشاه (عزيز مصر) زندگي مي‌كرده و بنابراين در اين مدت صدها بار در كوچه و خيابان و بازار و همينطور در دربار پادشاه رفت ‌و آمد كرده است و هزاران نفر از مرد و زن و پير و جوان (خصوصاً زنان دربار و اطرافيان زليخا ) بارها او را ديده‌اند. در اينجا دو نكتة سئوال‌برانگيز وجود دارد:

1-4.اگر يوسف چنان زيبايي افسانه‌اي و خيره‌كننده و شگفت‌انگيزي داشت (كه گمان مي‌رفت فرشته‌اي آسماني است) در اين صورت مدت‌ها پيش از اين حادثه‌، آوازة زيبايي عجيب و سحرانگيزِ او در شهر مي‌پيچيد و همه (خصوصاً زنان!) او را مي‌شناختند. در حالي كه مطابق آيات فوق، زنان مصر تا آن زمان يوسف را نديده بودند. آيا همين، داستان را مشكوك نمي‌كند؟

2-4. اگر زيبايي يوسف اينقدر سحرانگيز و مست‌كننده بود، در اين صورت وجود او در شهر،‌ بلاي جان زنان مي‌شد! تصور كنيد اگر يوسف با آن زيبايي در كوچه و بازار رفت ‌و آمد كند، چه اتفاقات وحشتناكي براي زناني كه او را مي‌بينند رخ مي‌دهد! بدون شك خطر مرگ آنها را تهديد مي‌كند!

 

 

 

 

عدالت خدای قرآن در قيامت

عدالت خداي قرآن در قيامت

      قرآن مجازات‌ها و عذاب‌هاي اخروي وحشتناكي را به گناهكاران وعده داده و حتي در مواردي سخن از عذاب جاودان در جهنم گفته است. سؤال اين است كه چرا و چگونه گناهان محدود آدميان در دنيا مي‌تواند در آخرت مجازات‌هاي حيرت‌انگيز، سهمگين و غيرقابل تحمل را در پي داشته باشد؟ آيا اين با عدل و رحمت الهي سازگار است؟ براي حل اين مشكل، عالمان و مفسران اسلامي گفته‌اند كه رابطة بين مجازات‌هاي اخروي و گناهان انسان در دنيا، رابطه‌اي قراردادي ـ از نوع قوانين موضوعة بشري براي مجازات مجرمان ـ نيست، بلكه رابطه‌اي ذاتي و علي و معلولي است. به عبارت ديگر مجازات‌هاي اخروي، نتيجة طبيعي و ذاتي گناهان ما در دنيا هستند. سپس مثالي مي‌زنند و مي‌گويند در همين دنيا نيز ممكن است شخصي يك يا دو بار مشروبات الكلي بنوشد و همين باعث ابتلاي او به بيماري‌هايي شود كه ساليان درازي او را عذاب دهد. چنين شخصي حق اعتراض ندارد. زيرا نتيجة طبيعي خطاي او تحمل چنين عذابي است. عذاب‌هاي آخرتي نيز همينطور است و هيچ آيين‌نامه‌اي نوشته نشده كه در آن به عنوان مثال به ازاي هر دروغ، فلان مقدار مجازات در جهنم منظور شده باشد، بلكه جنبة باطني اعمال گناهكارانة انسانها در آنجا به صورت عذاب‌هاي دردناك اخروي ظاهر شده و تجسم عيني مي‌يابد. اما در اينجا دو مشكل عمده بوجود مي‌آيد:

    1. دنيا و آخرت و قوانين و سنت‌هاي حاكم بر آنها مخلوق خدا هستند. بنابراين توجيهات فوق مشكلي را حل نمي‌كنند. سؤال اين است كه چرا خدا جهان هستي و نظام حاكم بر آن (قوانين و سنت‌هاي طبيعي و ماوراء طبيعي و نظام علي و معلولي) را بگونه‌اي خلق نكرد كه گناهان بشر در دنيا، بطور طبيعي مجازات اخروي سهل‌تر، كوتاه‌تر و قابل تحمل‌تري از آنچه در قرآن آمده است، داشته باشد؟

   2.اكنون كه خداوند، انسان و جهان را اينگونه خلق كرده است، آيا نمي‌تواند در قوانين و روابط علي و معلولي آن دخل و تصرف كند و آدميان را از مجازات‌هاي آنچناني در جهنم نجات دهد؟ آيا دست و پاي خدا در برابر نظام هستي و قوانين حاكم بر آن بسته است؟

    به نظر مي‌رسد كه توجیه فوق، مصداق بارزي از خلط اعتبار و حقيقت است. زيرا ميزان و نوع مجازات، رابطه‌اي ذاتي و حقيقي و ضروري با جرم و گناه ندارد. اگر واقعاً خداوند (آنگونه كه در آية 3 سورة حمد آمده است) مالك روز جزا باشد، رابطة بين اين دو، نهايتاً اعتباري و قراردادي و لذا قابل تغيير و حتي فسخ است.

   اما خوب است ببينيم كه قرآن براي اطمينان دادن به انسان‌ها (از اينكه در آخرت به كسي ظلمي نمي‌شود) چه مي‌گويد؛ آية 40 سورة غافر مي‌گويد:

هر كسي ] در دنيا [ گناهي انجام دهد، ] در آخرت [ به مثل آن مجازات مي‌شود …

     اين مضمون در آية 27 سورة يونس و آية 160 سورة انعام نيز تكرار شده است. اما سؤال اين است كه اصولاً چگونه مي‌توان بگونه‌اي معقول و معنادار، از «مثل» بودن و يا «تناسب» مجازات‌هاي اخروي ـ به صورتي كه در قرآن آمده است ـ با جرايم و گناهان دنيوي آدميان سخن گفت؟ ملاك و معيار «مثل» يا «متناسب» بودن مجازات‌هاي آنچناني در جهنم، با گناهان دنيوي انسان چيست؟ چگونه مي‌توان هزاران سال (و در مواردي: بي‌نهايت) سوختن در آتش دوزخ را ـ كه البته با صدها نوع شكنجة‌ طاقت‌فرساي ديگر نيز همراه است ـ «مثل» يا «متناسب» با زنا يا حرام‌خواري و يا دزدي و … دانست؟

 

مجازات‌های خشن و غير انسانی

برخی از احكام فردی و اجتماعی قرآن با روح دموكراسی، آزادی‌خواهی، حقوق بشر، عدالت و معیارهای اخلاقی و انسانی بیگانه است. روشنفكران دینی در جهان اسلام برای حل این مشكل گفته‌اند كه این احكام، مربوط به شرایط زمانی و مكانی و بافت فرهنگی ـ اجتماعی جامعة‌ عربستان در هزار و چهارصد سال پیش بوده است و منظور قرآن این نیست كه می‌توان (و یا می‌باید) آنها را به همة جوامع و تا روز قیامت تعمیم داد. این توجیه سه مشكل عمده دارد:

۱.

در خود آیات قرآن هیچ نشانه‌ای كه این مدعا را تأیید كند، وجود ندارد. ظاهر آیات به گونه‌ای است كه گویی می‌خواهند احكامی عام، كلی و ابدی را بیان كنند. بنابراین مقیّد كردن آنها به شرایط زمانی و مكانی خاص، نیازمند شواهد و قرائنی محكم و صریح از درون آیات قرآن است، و تقیید و تخصیص زدن بر آیات كلی قرآن با استناد به ادلة عقلی و اخلاقی، عین اعتراف به غیرعقلانی و غیراخلاقی بودن احكام قرآنی است.

۲.

چطور ممكن است در یك كتاب آسمانی كه مدعی است برای هدایت و راهنمایی همة‌ انسانها در همة جوامع و همة‌ زمانها (تا روز قیامت) آمده و حاوی مهمترین و بنیادی‌ترین مسائل مورد نیاز بشر می‌باشد، احكامی بیاید كه فقط مخصوص شرایط زمانی و مكانی عربستان در هزار و چهار صد سال پیش است و پس از آن دیگر در هیچ زمان و مكان دیگری قابل اجرا نیست؟ آیا به جای بیان چنین احكامی _ كه حجم عظیمی از قرآن را گرفته‌اند _ بهتر نبود كه امور زندگی اجتماعی و سیاسی مردم ـ كه همواره تابع شرایط زمانی و مكانی متغیر است ـ به خودشان واگذار می‌شد و در عوض، مسائل مهم و حیاتی دیگری ـ كه آدمیان در همة زمان‌ها به دانستن آنها نیازمند هستند ـ در قرآن می‌آمد؟

۳.

با این توجیهات ممكن است مشكل تعدادی از این احكام (مانند اختلاف در ارث زن و مرد) تا حدودی حل شود، اما بعضی از احكام قرآنی ـ خصوصاً در مورد مجازات بعضی مجرمان ـ حتی با ملحوظ كردن شرایط زمانی و مكانی و معیارهای اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی زمان نزول نیز غیرانسانی و غیرقابل توجیه است. در اینجا به دو نمونه از این دست اشاره می‌كنیم:

۳.۱. آیة‌ 33 سورة مائده می‌گوید:

جز این نیست كه سزای كسانی كه با خدا و فرستادة ‌او می‌جنگند و در زمین به تباهی می‌كوشند، این است كه آنان را بكشند یا بردار كنند یا دستها و پاهایشان را به خلاف یكدیگر قطع كنند، یا از آن سرزمین بیرونشان نمایند …

معنای آیة‌ فوق این است كه حاكمان اسلامی می‌توانند دست و پای اسیران جنگی و یا مفسدان فی‌الارض را به خلاف قطع كنند (یعنی دست راست و پای چپ، یا دست چپ و پای راست). آیا این مجازات، وحشیانه و غیرانسانی نیست؟ و آیا با نسبت دادن آن به شرایط فرهنگی و اجتماعی عربستان در عصر نزول، می‌توان بر روی ماهیت وحشتناك و ظالمانة آن سرپوش گذاشت؟

۳.۲ .   آیه38 سوره مائده می گوید:

والسارق والسارقه فاقطعوا ایدیهما

دست مرد و زن دزد را قطع کنید

مطابق این آیه مجازات سرقت قطع دست سارق است. اما این مجازات خشونت‌آمیز و دردناک موجب معلول شدن دزد تا آخر عمر می‌شود و این نه تنها او را اصلاح نمی‌کند، بلکه مشکلات زیادی برای فرد و جامعه بوجود می‌آورد. از جمله

الف. قدرت ادامه کار و تلاش را از فرد می‌گیرد.

ب.موجب وهن و سرافکندگی دائمی فرد (در برابر همسر، فرزندان، و اقوام و آشنایان) ولذا سرخوردگی و ناامیدی او می‌شود. چنین وضعی ممکن است هم به خود فرد و هم به خانواده‌اش آسیب‌های جبران‌ناپذیر وارد کند.

ج.خشونت بیش از حد این مجازات، جز کینه و انتقام نتیجه‌ای اما در اینجا با مشکل دیگری هم مواجه هستیم (كه البته در مورد نمونه قبل نیز صدق می‌کند) و آن اینکه حکم قطع دست دزد در این آیه، بسیار کلی و مبهم بیان شده است و همین ابهام چه بسا موجب تضییع حق دزد و تحمیل خسارتی نابجا و جبران‌ناپذیر به او شود. توضیح اینکه در این آیه معلوم نیست چه نوع و چه مقدار دزدی، و در چه شرایطی، دزد را مستحق قطع دست می‌کند. علاوه بر این معلوم نیست حد «ید»(دست) در این آیه کجاست. آیا انگشتان باید قطع شود یا مچ یا آرنج یا بالاتر از آن؟ آیه هیچ توضیحی در این موارد نداده و اینها را عملاً به رأی و نظر پیامبر واگذار کرده است. پس از رحلت  پیامبر نیز عالمان همواره مجبور بوده‌اند به احادیث او رجوع کنند. اما از آنجا که در احادیث جعل و تحریف‌های بسیار رفته است، در متون روایی با انواع و اقسام حدیث‌های ضد و نقیض مواجه می‌شوند و متأسفانه هیچ راهی وجود ندارد که با آن بتوان احادیث واقعی را (به گونه‌ای قطعی و مسلم) از جعلیات باز شناخت. برای همین است که در این جزئیات بین فرقه‌های اسلامی و حتی عالمان درون هر فرقه اختلاف نظر وجود دارد و هر گروه و فرقه‌ای که حاکم باشد، رأی و نظر خود را اجرا می‌کند. اما حکم واقعی خدا کدام است؟ اگر دست دزد از آرنج قطع شود در حالی که حکم واقعی خدا قطع دست از مچ بوده است، چه کسی جواب این تضییع حق را می‌دهد؟ اصولاً در اینجا مقصر واقعی کیست: عالمان و حاکمان (که چاره‌ای جز رجوع به احادیث نداشته‌اند)، یا خدای محمد (که حکم را به صورت کلی و مبهم بیان کرده است)؟

برخوردهای نامعقول قرآن با سنت های جاهلی

برخوردهاي نا معقول قرآن با سنت هاي جاهلي

      قرآن به جاي مبارزة منطقي و اصولي با سنت‌هاي غلط جاهلي، در مواردي آنها را تلويحاً به رسميت شناخته و فقط كمي تعديل كرده و در مواردي نيز روش‌هاي نامعقولي را در پيش گرفته است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌كنيم:

      1. آيات 226 و 227 سورة بقره مي‌گويند:

آنانكه سوگند مي‌خورند تا ] براي هميشه [ از همخوابگي با زنان خود اجتناب كنند، چهار ماه مهلت دارند ] تا از سوگند خود برگردند و با همسر خود آشتي كنند [ پس اگر بازآيند، خداوند آمرزگار مهربان است و اگر آهنگ طلاق كردند، هر آينه خداوند شنوا و داناست.

      چرا قرآن سوگندهاي لغو و بيهوده و ناسنجيده ـ مانند آنچه در اين آيه آمده ـ را باطل و نامشروع و لذا بي‌اثر اعلام نكرده است؟ روش عادلانه و حكيمانه اين بود كه قرآن به مرداني كه چنين سوگند ظالمانه و نابخردانه‌اي خورده‌اند تذكر دهد كه سوگندشان باطل، نامشروع و بي‌اعتبار است و بايد فوراً به آغوش همسران خود بازگردند، و يا اينكه ـ اگر مايل به ادامة زندگي با آنها نيستند ـ طلاق بگيرند، تا حق زنان در زندگي زناشويي پايمال سنت‌هاي غلط جاهلي نشود، نه اينكه چهار ماه به مردان مهلت دهد و بگويد كه پس از آن اگر خواستيد آشتي كنيد، خدا مهربان است و اگر آهنگ طلاق كرديد، خدا شنوا و داناست! توجه كنيد كه اگر پس از چهار ماه، مرد تصميم بگيرد كه همسر خود را طلاق دهد، زن بيچاره پس از طلاق، سه ماه نيز بايد عدة طلاق را نگه دارد، يعني مجموعاً هفت ماه بلاتكليفي و محروميت از ارضاء غريزة جنسي؛ و اين اولاً ظلمي بزرگ در حق زن است و ثانياً ممكن است زمينه‌ساز انحرافات جنسي و فساد و فحشاء شود. از اينها گذشته معلوم نيست چرا ميزان مهلت بايد چهار ماه باشد، نه ـ به عنوان مثال ـ چهار روز؟ ممكن است بگوييد به دليل شيوع اين سنت در زمان جاهليت و جا افتاده بودن آن در ميان اعراب، قرآن نمي‌توانست به يكباره مهر بطلان بر آن بزند و آن را نامشروع اعلام كند. روش قرآن در اين مورد، مبارزة تدريجي بوده است. اما اين توجيه سه مشكل عمده دارد:

    _1 1 . از ظاهر آية مورد بحث چنين مطلبي استفاده نمي‌شود. مبارزة تدريجي مرحله به مرحله است، مراحل بعدي اين مبارزه در كجاي قرآن آمده است؟

    1 _2 . شرك و بت‌پرستي رواج و رسوخ بيشتري در زندگي و فرهنگ مردم دوران جاهليت داشت، اما قرآن به يكباره علم مخالفت و دشمني با اين پديده را برداشت. چرا در مورد چنين سنتي اينگونه برخورد نكرد؟ كداميك از اين دو سخت‌تر و واكنش‌زاتر بود؟

    3 1_در دوران جاهليت رسم و قانون اين بود كه فرزند خوانده، فرزند حقيقي قلمداد مي‌شد و به عنوان مثال هيچ مردي حق ازدواج با همسر مطلقة پسرخواندة خود را نداشت. زيرا همسر پسرخوانده، حقيقتاً عروس پدر محسوب مي‌شد. وقتي ماجراي زيدبن‌ حارثه ـ پسرخواندة پيامبرـ پيش آمد و پيامبر قصد كرد تا با همسر مطلقة زيد ازدواج كند، مردم با اين كار پيامبر مخالف بودند و پيامبر نيز از مخالفت مردم مي‌ترسيد، اما ناگهان آيه نازل شد كه اي پيامبر، تو مي‌تواني با همسر زيد ازدواج كني زيرا زيد پسر حقيقي تو نيست و آن سنت جاهلي پس از اين منسوخ است! (رجوع كنيد به آيات 36 و 37 سورة احزاب و تفسير آنها) توجه كنيد كه اين آيات دقيقاً زماني نازل شد كه پيامبر قصد ازدواج با زينب (همسر زيد) را كرد! چگونه است كه در چنين حادثه‌اي، قرآن فوراً و قاطعانه سنت‌هاي غلط جاهلي را باطل و منسوخ اعلام مي‌كند، اما در مواردي مانند آنچه در آية مورد بحث آمده است، مسامحه مي‌كند و نسخ فوري آن را به مصلحت نمي‌داند؟

    4 1_اگر خوب دقت شود، معلوم مي‌گردد كه ماهيت اين سنت غلط به گونه‌اي است كه برخورد دفعي و قاطعانه با آن نه تنها موجب بروز واكنش‌هاي تند از طرف مردم نمي‌شود، بلكه به دليل ميل طبيعي مردان به همسر خود، زمينة پذيرش آن كاملاً مساعد است. زيرا علت پايبندي مردان به اينگونه سنت‌ها، خوفي است كه از شكستن سوگند دارند، نه تنفر دائمي از زنان. چه بسا افرادي كه چنين سوگند احمقانه‌اي را خورده‌اند، پس از چند روز پشيمان شوند و در دلشان هواي بازگشت به آغوش همسر خود را داشته باشند، اما به غلط گمان كنند كه شكستن اين سوگند، ممكن است موجب خشم خدا و يا مجازات اخروي شود و همين گمان باطل موجب امتناع آنها از آشتي با همسر خود گردد. حال اگر به آنها گفته شود كه اساساً چنين سوگندهايي باطل و نامشروع و لذا بي‌اعتبارند و پايبندي به آنها نه تنها واجب نيست، بلكه حرام است، مسلماً به راحتي و با ميل و رغبت مي‌پذيرند.

  متأسفانه قرآن نه تنها با پديدة «سوگندهاي باطل و ناسنجيده» مبارزه نمي‌كند، بلكه بطور تلويحي جواز اين كار را هم صادر مي‌كند. آية 89 سورة مائده مي‌گويد:

خداوند شما را به سبب سوگندهاي لغوتان بازخواست نمي‌كند. ولي به سبب شكستن سوگندهايي كه به قصد مي‌خوريد بازخواست مي‌كند … ] بنابراين [ هرگاه قسم مي‌خوريد، به قسم‌هاي خود وفا كنيد …

      دقت كنيد كه جملة ‌صدر آيه نمي‌گويد سوگندهاي لغو و ناسنجيده و خارج از چارچوب دين و اخلاق و وجدان حرام است و مؤمنان بايد از چنين سوگندهايي اجتناب كنند و اگر هم در اثر عصبانيت و بي‌اختيار سوگند باطلي خوردند، بايد سوگند خود را پس گرفته و بي‌اعتبار قلمداد كنند و به خاطر آن از خداوند آمرزش بخواهند. بلكه مي‌گويد خداوند شما را به خاطر چنين سوگندهايي (و يا: شكستن چنين سوگندهايي ) مؤاخذه و تنبيه نمي‌كند. از طرفي در جملة بعدي آيه نيز مي‌گويد: «خداوند شما را به سبب شكستن سوگندهايي كه به قصد (عمد) خورده‌ايد، بازخواست مي‌كند.» يعني در اينجا نيز بحثي از اين نيست كه آيا سوگندي كه مي‌خوريد، در چارچوب عقل و دين و اخلاق وجدان هست يا نيست، بحث فقط در اين است كه اگر سوگندي كه خورده‌ايد از روي قصد و اختيار بوده است، پس حتماً بايد به آن وفا كنيد وگرنه بازخواست خواهيد شد! بنابراين اگر مثلاً مردي از روي قصد، و به دليل خطايي كه همسرش مرتكب شده است، سوگند بخورد كه او را به يكصد ضربة تازيانه ادب كند، حتماً بايد به اين سوگند عمل كند، در غير اين صورت ممكن است مورد غضب خدا قرار گيرد! براي همين است كه وقتي ايوب پيامبر، در اثر اشتباهي كه همسرش مرتكب مي‌شود، چنين سوگندي مي‌خورد، خداوند براي نجات همسر ايوب از مردن در زير ضربات تازيانه، به ايوب مي‌گويد: «دسته‌اي از چوب‌هاي باريك به دست گير و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خودت را مشكن … » (نگاه كنيد به آية 44 سورة ص و تفسير آن در كتب تفاسير).

    2. نمونة دوم، پيرامون «ظُهار » است. در دوران جاهليت، اگر مردي ـ در اثر عصبانيت ـ به زنش مي‌گفت: تو مثل مادر من هستي، خود به خود به او حرام مي‌شد و زن بيچاره مجبور بود تن به طلاق اجباري و ناخواسته دهد. آيات 2 تا 4 سورة مجادله در اين مورد مي‌گويند:

كساني از شما كه زنانشان را ظهار مي‌كنند، بدانند كه زنانشان مادرانشان نشوند؛ مادرانشان فقط زناني هستند كه آنها را زاييده‌اند، و ] اين [ سخني ناپسند و دروغ است كه مي‌گويند … آنهايي كه زنانشان را ظهار مي‌كنند و بعد از آنچه گفته‌اند پشيمان مي‌شوند پيش از آنكه با همسر خود نزديكي كنند، بايد يك بنده آزاد كنند…؛ اما كساني كه بنده‌اي نيابند، پيش از آنكه با همسر خود نزديكي كنند بايد دو ماه پي‌درپي روزه بگيرند و آن كه نتواند، شصت مسكين را طعام دهد…

      باز هم برخوردي نامعقول! اولاًُ در آية 3، حكم را مشروط به «پشيمان شدن مرد» كرده است. در حالي كه اگر بر طبق آية‌ قبل، ظهار باعث نمي‌شود كه همسر مرد، واقعاً مادر او شود، و از طرفي بنا به فرض، ظهار عملي حرام و باطل است، بايد به مرد حكم شود كه فوراً حرف خود را پس گرفته و استغفار كند و از همسرش عذرخواهي نمايد. ثانياً مجازات‌هايي كه در اين آيات براي مرد تعيين شده، بگونه‌اي است كه چوبش را زن نيز مي‌خورد. در اينجا زن بيچاره چه گناهي كرده است كه بايد دو ماه صبر كند تا شوهرش به حكم اين آيات 60 روز پي‌درپي روزه بگيرد، تا بعد بتواند با او همخوابگي كند؟! آزاد كردن بنده و يا اطعام شصت مسكين نيز ـ حتي اگر براي مرد مقدور باشد ـ ضربه‌اي به اقتصاد خانواده است و تركش آن به زن هم مي‌خورد. اگر من به جاي خدا بودم، مردي را كه مرتكب چنين خطايي شده است، موظف مي‌كردم كه فوراً از همسرش عذرخواهي كند و به آغوش او بازگردد و از اين پس، محبت و توجه بيشتري به او داشته باشد.

 

برخورد دوگانه چرا؟

برخورد دوگانه چرا؟

مقایسة بعضی آیات قرآن با همدیگر موجب شگفتی انسان می‌شود. به عنوان مثال بنگرید به

آیة 34 سورة نساء كه خطاب به مردان می‌گوید:

…اللاَّتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً

… و زنانی را كه از نافرمانی‌شان بیم دارید، [نخست] پندشان دهید و [اگر مؤثر نیفتاد] در بستر از آنها دوری كنید و [اگر باز سودمند نشد] آنها را كتك بزنید. پس اگر از شما فرمان بردند، راهی برای تعدی بر آنها مجوئید [یعنی دیگر رهایشان كنید!…]

در این آیه، این واقعیت مسلم در نظر گرفته نشده است كه در بسیاری از موارد، نافرمانی زن نه از روی هوا و هوس بلكه از روی حكمت و آگاهی و به انگیزة حفظ منافع مادی و معنوی خانواده است. بسیاری از دستوراتی كه مرد به همسرش می‌دهد، ممكن است از روی نادانی، خودخواهی و یا هوای نفس باشد و عقل و اخلاق و شرع بر روی آنها صحه نگذارد، در چنین مواردی چرا زن باید از شوهرش اطاعت كند؟ بدرفتاری‌های زن نیز در بسیاری از موارد ممكن است در اثر اذیت و آزارهای مرد و یا عدم برآورده شدن حقوق مسلم و حاجات اولیه‌اش توسط شوهر باشد. در این آیه گویی فراموش شده است كه زن هم برای خود شخصیت و فهم و شعور و استقلال فكری دارد و وظیفه‌اش بردگی و بندگی برای مرد نیست، لذا نباید حق را همواره به مرد داد. لحن آیه بگونه‌ای است كه گویی در دعواها و مشاجرات خانوادگی همواره حق با مرد است. برای همین به مرد توصیه می‌كند كه در موارد نافرمانی یا بدرفتاری زن ابتدا او را نصیحت كند، اگر مؤثر واقع نشد، به تنبیه جنسی متوسل شود و در مرحلة آخر او را كتك بزند؟! اما اگر نكات مهمی كه در فوق آمد، از چشم قرآن پنهان نمی‌ماند، به جای این توصیه‌های نامعقول و یكسونگرانه، به مرد توصیه می‌كرد كه سعی كند تا با همدلی و همسخنی با همسر خود ریشه‌ها و عوامل نافرمانی و بدرفتاری او را بیابد و از راه‌های درست و منطقی مشكل را حل نماید و استبداد رأی و خود حق‌بینی مطلق را كنار بگذارد و قبول كند كه ممكن است در مواردی، اشكال كار از خودش باشد. در این آیه البته ـ علاوه بر نادیده گرفتن شخصیت و فهم و شعور و حقوق مسلّم زن ـ توهین چندش‌آوری هم به زن شده و آن اینكه گویی زن از لحاظ جنسی چنان محتاج مرد است كه اگر مرد چند روز یا چند هفته از همخوابگی با او اجتناب كند، به بیچارگی و التماس می‌افتد. برای همین به مرد می‌گوید كه اگر نصیحت مؤثر نشد، از این طریق زن را ادب كند!

اكنون ببینیم كه اگر زن با نافرمانی و بدرفتاری شوهرش مواجه شود، از نظر قرآن تكلیفش چیست و چگونه باید عمل كند. آیة 128 همین سوره (نساء) می‌گوید:

و اگر زنی از نافرمانی ]و بدرفتاری[ شوهرش بیم داشته باشد، مانعی ندارد كه با هم صلح ]و آشتی[ كنند

عجبا! مگر قرار بود كه صلح و آشتی و حل مسائل با روش‌های مسالمت‌آمیز مانعی داشته باشد؟ سخن در این است كه چرا قرآن همین توصیه را در آیة 34 به مردانی كه از نافرمانی و بدرفتاری همسر خود بیم دارند، نمی‌كند؟

کدامیک گناهکارند؟

آیة 33 سورة نور حقیقتاً خواندنی است:

…مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ

… و كنیزان خود را ـ در صورتی كه تمایل به پاكدامنی دارند ـ برای بدست آوردن مال و متاع زندگی دنیا، به زنا وادار مكنید، و هر كسی آنان را به زور وادار ]به زنا[ كند، در حقیقت خدا پس از اجبار نمودن ایشان، آمرزندة مهربان است.

از آنجا كه در جامعة آن روز عربستان، كنیزان صاحب هیچگونه حق و حقوق انسانی، فردی و اجتماعی نبودند، بعضی از مردم برای بدست آوردن پول و یا امتیازات دیگر، كنیزان خود را در اختیار مردان هوسران گذاشته و آنها را ـ علیرغم میل باطنی‌شان ـ وادار به زنا می‌كردند. آیة فوق ظاهراً برای نهی از این عمل غیر‌انسانی و ظالمانه نازل شده است. لكن تأملی اندك در آن، سؤالی را در ذهن ایجاد می‌كند و آن اینكه در چنین مواردی خداوند نسبت به چه كسی «آمرزنده و مهربان» است، كنیز یا صاحبش؟ از ظاهر آیه پاسخ قطعی این سؤال معلوم نمی‌شود، اما از دو حال خارج نیست:

   1. آیه می‌خواهد بگوید كه خداوند نسبت به صاحب كنیز ـ كه مرتكب این عمل غیرانسانی، ظالمانه و رذیلانه شده ـ آمرزنده و مهربان است. در این صورت معنای آیه این می‌شود كه: ای مردم، كنیزان خود را به خاطر پول وادار به زنا نكنید. ولی اگر هم كردید، نگران نباشید! زیرا خداوند نسبت به شما آمرزنده و مهربان است؟! آیا می‌توان باور كرد كه خدای دانا و حكیم و عادل چنین سخنی گفته باشد؟ هرگز!

2. فرض دوم این است كه در چنین مواردی، خداوند نسبت به كنیز «آمرزنده و مهربان» باشد، زیرا او در انجام این گناه از خود اراده و اختیاری نداشته و این وضعیت جبراً به او تحمیل شده است. اگر چنین باشد‌،‌ باید اعتراف كرد كه متن آیه، از نظر نحوة بیان مسائل اخلاقی و حقوقی كاملاً غیرمنطقی و ناسازگار با قواعد عرفی و عقلایی است. زیرا بی‌گناه بودن كنیزی كه به زور صاحبش تن به زنا داده (و لذا قبح مجازات وی در چنین موردی) امری بدیهی و مورد قبول هر انسان عاقل و باوجدانی است. لذا به هیچ وجه نیازی به این نیست كه گفته شود او بی‌گناه بوده و خداوند نیز نسبت به او «آمرزنده و مهربان» است. در چنین مواردی همه می‌خواهند بدانند كه مجازات دنیوی و اخروی صاحب كنیز چیست. سكوت قرآن نسبت به این موضوع، بسیار پرمعنا و شگفت‌انگیز است! بنا به قواعد عرفی و عقلایی، قرآن می‌باید با بیان مجازات‌های دنیوی و اخروی، مرتكبان این عمل ظالمانه (صاحبان كنیزان) را تهدید كند، نه اینكه از بی‌گناهی كنیز سخن بگوید و به او وعدة آمرزش دهد.

مثل‌های عجيب قرآن

مثل‌هاي عجيب قرآن

 

    قرآن در بعضي موارد براي بيان مقصود خود، از روش «مثل زدن» كمك گرفته است. اما بسياري از مثل‌هاي قرآني نامفهوم و لذا غيرقابل استفاده‌اند و در بسياري از آنها قياس مع‌الفارق صورت گرفته و معلوم نيست كه چه نتيجه‌اي از آنها مي‌توان گرفت. پيش از پرداختن به نمونه‌هايي از مثل‌هاي قرآني، دو نكته را يادآور مي‌شويم:

   الف. آية 58 سورة روم مي‌گويد: «و به راستي در اين قرآن براي مردم هر گونه مثل زده‌ايم…» و آية 54 سورة كهف و آيه 27 سوره زمر نيز همين مضمون را تكرار مي‌كنند. اما دقيقاً معلوم نيست كه منظور اين آيات چيست. آيا واقعاً در قرآن «هرگونه» مثلي آمده است؟

   ب. آية 26 سورة بقره مي‌گويد: «خدا پروا ندارد كه به پشه و فراتر از آن مثل زند، آنگاه مؤمنان مي‌دانند كه آن ]مثل[ راست و درست ]و[ از سوي پروردگارشان است، ولي كافران مي‌گويند: خداوند از اين مثل چه مي‌خواهد؟…» باز هم معناي دقيق صدر آيه معلوم نيست، اما يك چيز روشن است و آن اينكه در اين آيه افرادي كه نقادانه و نكته‌سنجانه به مثل‌هاي قرآني نگاه مي‌كنند و بطور طبيعي اين سؤال برايشان پيش مي‌آيد كه: معناي اين مثل‌ها چيست، كافر قلمداد شده‌اند! لكن در دنياي امروز، كسي از اين تهديدها نمي‌ترسد. اكنون بپردازيم به نمونه‌هايي از اين مثل‌ها:

. آية 35 سورة نور، مي‌خواهد «نور بودن خدا» را بصورتي روشن‌تر معني كند:

 خداوند نور آسمان‌ها و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه‌اي است. آن شيشه گويي ستاره‌اي درخشان است كه از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي، افروخته مي‌شود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتشي نرسيده باشد ـ روشني بخشد. روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند…

    براستي آيا خواندن اين آيه مي‌تواند ما را به تصور دقيق‌تر و عميق‌تري از مفهوم «نور خدا» برساند؟

2  . آية 75 سورة نحل دو نفر را با هم مقايسه كرده است:

خدا مثلي مي‌زند: برده‌اي است مملوك ]زرخريد[ كه هيچ كاري از او برنمي‌آيد. آيا او با كسي كه به وي از جانب خود روزي نيكو داده‌ايم، و او از آن در نهان و آشكار انفاق مي‌كند، يكسان است؟ سپاس خداي راست. ]نه[ بلكه بيشترشان نمي‌دانند.

     بدون شك پاسخ سؤالي كه در آيه مطرح شده، منفي است. اما نتيجة اين قياس مع‌الفارق چيست و از آن چه درسي مي‌توان گرفت؟ جملة آخر آيه نيز كمي مبهم به نظر مي‌رسد. ضمير «هُم = آنها» به چه كساني برمي‌گردد و «چه چيزي» است كه «بيشتر آنها» نمي‌دانند؟

3   . در آية 76 سورة نحل نيز برده‌اي لال و دست و پا چلفتي، با فرد هدايت شده‌اي كه فرمان به عدالت مي‌دهد، مقايسه شده است:

و خدا مثلي ]ديگر[ مي‌زند: دو مردند كه يكي از آنها لال است و هيچ كاري از او برنمي‌آيد و او سربار صاحبش مي‌باشد. هر جا كه او را مي‌فرستد، خيري به همراه نمي‌آورد. آيا او با كسي كه به عدالت فرمان مي‌دهد و خود بر راه راست است، يكسان است؟

    پاسخ البته منفي است، اما هدف خداوند از اين قياس مع‌الفارق چيست؟ يكسان نبودن برده‌اي لال و دست و پا چلفتي با فردي عادل و هدايت شده، كدام نكتة اخلاقي، اجتماعي و… را مي‌رساند؟

4   . آية 28 سورة روم مي‌گويد:

]خداوند[ براي شما مثلي از خودتان مي‌زند، آيا از غلامان و كنيزانتان شريكي در آنچه روزيتان داده‌ايم، داريد كه در آن برابر باشيد و از آنان همانگونه كه از خودتان بيمناكيد، بيمناك باشيد؟ بدينسان آيات ]خود[ را براي خردورزان روشن بيان مي‌كنيم.

     اگر اين، «بيان روشن آيات» باشد، واي از بيان ناروشن آيات!

5  . آية 29 سورة زمر مي‌گويد:

خداوند مثلي مي‌زند از مردي ]يا: برده‌اي[ كه چند شريك دربارة او ستيزه‌جو و ناسازگارند و مردي ]يا: برده‌اي[ كه ]بي‌مدعي[ ويژة يك مرد است. آيا اين دو برابر و همانند هستند؟ سپاس خداي‌راست، ولي بيشتر آنها نمي‌دانند.

    باز هم معلوم نيست كه اين مقايسه چه درسي به ما مي‌دهد و «هُم = آنها» چه كساني هستند و چه چيزي را نمي‌دانند؟

6  . آيه 171 سوره بقره گويي مي خواهد ماهيت واقعي کفار را به ما بشناساند:

مثل آنان که کفر ورزيدند مثل آن کس است که بانگ زند بر حيواني که نمي‌شنود جز فراخواندن و بانگ زدني را، کرند، گنگند و کورند که نمي‌انديشند

    هر چه مي‌انديشم، چيزي از اين تشبيه بي‌معني نمي‌فهمم. عده‌اي از مترجمان قرآن براي اينکه کمي از ابهام آيه بکاهند، آن را چنين ترجمه کرده‌اند:

ومثل] دعوت کننده [ کافران همچون مثل کسي است که حيواني را که جز صدا و ندايي ] مبهم، چيزي [ نمي‌شنود، بانگ مي‌زند،] آري [ کرند، لالند، کورند، و درنمي‌يابند.

    مطابق اين معنا، کافران حيواناتي کر و کور و لالند که دعوت آنها به حقيقت (بخوانيد اسلام) هيچ فايده‌اي ندارد!؟ بگذريم، اين مدعا که کافران کر و لال و کورند، بارها در قرآن تکرار شده است. کر و کور بودن کافران، هرچند با واقعيت ناسازگار است، اما در فضاي تفکر قرآني مي‌تواند معقول باشد. فقط مانده‌ام سخت عجب که لال بودن آنها را چگونه بايد معني کرد؟

 

جستجویی بی‌نتیجه

آیه 11 سورة انعام

قُلْ سِيرُوا فِي الأَْرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ

بگو : در روي زمين بگرديد و بنگريد که پايان کار تکذيب کنندگان چگونه بوده است

در این آیه ـ كه عیناً و یا مضموناً بیش از سی بار در قرآن تكرار شده است ـ خداوند مردم را دعوت به كاری لغو و بیهوده می‌كند. زیرا جستجو در زمین و گردش در اقطار عالم، به هیچ وجه نمی‌تواند نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد عاقبت‌ كافران، مشركان و ملحدان و … داشته باشد. باور نمی‌كنید؟! به اروپا و استرالیا و نیوزیلند و كانادا و ژاپن سفر كنید و زندگی مردم آن كشورها را _ که به اعتقاد مسلمانان کافر و فاسقند _ با زندگی مردم عراق، پاكستان، لیبی، مصر، افغانستان، هند، سودان و … مقایسه كنید. اگر به نتیجه‌ای رسیدید، به ما هم بگویید! در همان شهر و دیاری كه زندگی می‌كنید، زندگی و مرگ مؤمنان و كافران را مقایسه كنید (البته اگر تشخیص قطعی مؤمن و كافر امكان‌پذیر باشد!) كدام نتیجة روشن و قطعی كه بتوان آن را به صورت قاعده‌ای بیان كرد‌، عایدتان می‌شود؟ كاوش در تاریخ ملل و اقوام گذشته نیز ما را به نتیجه‌ای روشن در این مورد نمی‌رساند.

تنها چیزی كه در این جستجوها بدست می‌آید، كشف این واقعیت است كه همة آدمیان (پادشاه و رعیت، مؤمن و كافر، مسلمان و غیرمسلمان و … ) روزی باید تسلیم مرگ شوند، همین و بس. پیداست كه رسیدن به چنین نتیجه‌ای به هیچ وجه مستلزم گردش در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) نیست. داستانهای قرآن در مورد نزول عذاب الهی بر كافران و ملحدان و مشركان نیز در جستجوهای زمینی و زمانی مؤیدی قطعی نمی‌یابد. ممكن است در كاوش‌های باستان‌شناسی به عنوان مثال، معلوم شود كه فلان شهر یا روستا در اثر زلزله‌ای سهمگین به زیر خاك فرو رفته است.

اما هرگز معلوم نمی‌شود كه آیا مردم آن دیار اهل كفر و شرك و فسق و فجور بوده‌اند، یا انسان‌هایی مؤمن و نیكوكار و یا تركیبی از هر دو؛ و آیا این زلزله عذابی الهی بوده است یا صرفاً حادثه‌ای طبیعی. فراموش نكنیم كه حوادث و فجایع طبیعی (مانند سیل و طوفان و زلزله) در تمام طول تاریخ و در همة مناطق زمین و برای همة‌ اقوام و ملل از هر دین و مذهب و آیینی رخ داده و می‌دهد و در همة موارد نیز تر و خشك را با هم می‌سوزاند. بنابراین برای رسیدن به نتیجه‌ای روشن و قطعی در مورد سرنوشت كافران و مشركان و مخالفان پیامبران راهی وجود ندارد و توصیه به گردش و سیر و سفر در زمین و زمان (تاریخ و جغرافیا) برای یافتن پاسخ این سؤال، حواله كردن به ناكجاآباد است.

قوم لوط در قرآن

قوم لوط در قرآن

    داستان حضرت لوط هفت بار (و تقريباً بصورت تكراري) ‌در قرآن آمده است، اما در همه موارد، تنها سؤال لوط از قوم خود اين است كه چرا لواط مي‌كنيد [1]؟! به عبارت ديگر گويي لوط هيچ هشدار يا نصيحت ديگري براي آنها ندارد. آيا قوم لوط همه كارهايش درست بود و هيچ گناه و فساد و نقطه ضعفي نداشت جز اينكه مردانش با هم لواط مي‌كردند؟ آيا آنها قومي معتقد به خداي واحد و پيامبران و كتاب‌هاي آسماني و حساب و كتاب روز قيامت و بهشت و جهنم بودند و به دستورات ديني و قواعد اخلاقي عمل مي‌كردند و فقط همين يک نقطه ضعف را داشتند؟ هرگز! زيرا اگر چنين بود در اين سطح مرتكب لواط نمي‌شدند. اما در اين صورت، آيا بهتر نبود كه لوط به جاي گير دادن به يك جرم خاص (لواط كردن) به مسائل و مشكلات اصلي‌تر، مهم‌تر و زيربنايي‌تري مي‌پرداخت تا اين مشكل نيز به همراه مشكلات ديگر بطور طبيعي و ريشه‌اي حل شود؟

   آيه 164 سوره نساء مي‌گويد:

 … و پيامبراني [را نيز پيش از تو فرستاده‌ايم] كه [داستان] آنها را بر تو بازگو نكرده‌ايم …

    طبق اين آيه پيامبراني بوده‌اند كه داستان آنها در قرآن نيامده است. اما آيا بهتر نبود به جاي اينكه داستان بعضي پيامبران چندين بار ـ آن هم به صورت تكراري ـ در قرآن بيايد، تكرارها حذف مي‌شد و به جاي آنها داستان‌هاي پيامبران ديگر هم مي‌آمد، تا مردم استفاده بيشتري از قرآن بكنند؟ اين نكته هنگامي مهمتر جلوه مي‌كند كه مي‌بينيم داستان بعضي پيامبران (مانند موسي) دهها بار و در اكثر موارد بصورتي تكراري در قرآن آمده است، اما به عنوان مثال اسمي از زرتشت پيامبر و داستان زندگي او و تعاليم نابش نيامده است. جالب اينجاست كه قرآن گاهي نام پيامبراني را ذكر مي‌كند كه نه در كتاب‌هاي آسماني پيشين و يا منابع تاريخي كهن نامي از آنها آمده است و نه خود داستان زندگي آنها را بيان مي‌كند. به عنوان مثال آيه 85 سوره انبياء مي‌گويد:

  و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را [ياد كن] كه همه از شكيبايان بودند.

     هيچكس نمي‌داند «ذوالكفل » كه بوده، كجا بوده و چه كرده و چه پيامي براي قومش آورده است. قرآن نيز ماجرايي را به عنوان نمونه از او ذكر نكرده است تا بدانيم كه مصداق صبر و شكيبايي او در كجا بوده است.

اين شهر کجاست؟

    در آيات 61 تا 75 سوره حجر، داستان قوم لوط بيان شده است. داستان به اينجا ختم مي‌شود كه شهر قوم لوط ويران و مردمش همه كشته مي‌شوند. آنگاه آيه 76 مي‌گويد:

و انها لسبيل مقيم، يعني: و [آثار] آن [شهر] بر سر راهي است كه بر جاي مانده است و بر سر راه كاروانيان قرار دارد    

  سپس در آيه 77 مي‌گويد:

  ان في ذلك لآية للمؤمنين، يعني: بي‌گمان در آن براي مؤمنان عبرتي است

  طبق آيات فوق، آثار و ويرانه‌هاي آن شهر، هنوز بر جاي مانده و بر سر راه كاروانيان و مسافران است و آنها كه از كنار آن رد مي‌شوند، با نگاه به آثار و ويرانه‌هاي شهر و به ياد آوردن داستان مردمش ـ كه دچار عذاب الهي شدند ـ بايد درس عبرت بگيرند. اما در اينجا ابهاماتي وجود دارد:

  ا. اين شهر (ويرانه) در كجا قرار دارد؟ آيا چنين شهر يا ويرانه‌اي توسط جغرافيدانان و مراكز علمي و باستان‌شناسي معتبر  مورد شناسايي قرار گرفته و نام و محل و خصوصيات آن رسماً ثبت شده است؟ در اين صورت آدرس آن را به ما هم بدهيد و بگوييد كدام مدارك، شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذيري اثبات مي‌كند كه اين ويرانه، آثار بجاي مانده از همان شهري است كه هزاران سال پيش قومي لواط‌كار در آن زندگي مي‌كردند و طوفاني مهيب و وحشتناك نسل مردمش را از روي زمين كنده است؟ در اين آيه، قرآن از شهري سخن مي‌گويد كه آثار و ويرانه‌هاي آن هنوز برجاست و مؤمنان بايد آن را ببينند و عبرت بگيرند، اما معلوم نيست كه اين شهر كجاست!؟ نه خود قرآن جاي آن را گفته است و نه باستان‌شناسان و جغرافيدانان اثري از آن كشف كرده‌اند. آري تاكنون آثار صدها شهر باستاني (متعلق به صدها يا هزاران سال پيش ) توسط باستان‌شناسان و جغرافيدانان كشف شده است، ولي در هيچ موردي دليل، سند يا مدرك محكم و معتبري نتوانسته (و نمي‌تواند) اثبات كند كه مردم آن شهر به عمل لواط معتاد بوده‌اند و به هيچ وجه حاضر نبودند از اين عمل زشت دست بكشند و همين موجب نزول عذاب الهي بر آنان شده است. آنچه توسط باستان‌شناسان و كاوشگران كشف مي‌شود، استخوان‌هايي نيمه‌پوسيده در زير خروارها خاك و سنگ بعلاوه بعضي سكه‌هاي رايج در آن دوران و ظروف فلزي و سفاليني است كه آنها استفاده مي‌كردند و گاهي نيز تعدادي نقاشي و كنده‌كاري كه بر روي ديوارهاي نيمه خراب به جا مانده است، همين و بس. و البته از روي همين يافته‌ها تا حدودي به بعضي از شرايط اجتماعي و اقتصادي و آداب و رسوم و عقايد آنها ـ در حد حدس و گمان ـ پي مي‌برند، اما هرگز نشانه و قرينه‌اي يافته نشده و نمي‌شود كه ثابت كند همه مردم آن شهر بدون استثناء لواط كار بودند. به هر حال منتظريم تا مسلمانان چنين شهري را به ما نشان دهند.

   2. فرض كنيم چنين شهري پيدا شود. در اين صورت:

   الف)بالاخره روزي فرا مي‌رسد كه آثار و نشانه‌هاي اين شهر به كلي نابود و با خاك يكسان مي‌شود. آنگاه آيه مذكور كه مي‌گويد: «آثار و نشانه‌هاي آن شهر هنوز بر جاست» خلاف واقع از آب درمي‌آيد.

   ب) اگر مؤمنان، در كنار آن شهر ويرانه، شهرها و آبادي‌هايي را ببينند كه مردم آنها صدها سال است كه در گناه و فساد و ظلم و تجاوز شهره آفاقند اما عذابي بر آنها نازل نمي‌شود، چگونه مي‌توانند از ديدن آن ويرانه درس عبرت بگيرند؟ آيا در اين صورت به صحت و درستي آيات قرآن شك نخواهندكرد؟ آيا آنها با خود نخواهند گفت كه اگر داستان‌هاي قرآني (مانند داستان قوم نوح، عاد، ثمود و لوط ) واقعيت دارند، پس چرا در اين روزگار پرگناه و پرفساد، شاهد آن‌ سيل‌ها، طوفان‌ها و باران‌هاي مرگبار نيستيم اما در عوض هر روز شاهد سيل‌ها، طوفان‌ها و زلزله‌هايي هستيم كه هزاران مرد و زن و كودك و نوزاد بي‌گناه را يا به كام مرگ مي‌كشد و يا معلول و آواره و بدبخت مي‌كند؟

 

 

 

 


[1]– رجوع كنيد به سوره اعراف ـ آيات 84 ـ 80، سوره شعرا ـ آيات 166 ـ 160، سوره نمل ـ آيات 58ـ54، سوره عنكبوت ـ آيات 30ـ28، و …

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

نحوه احتجاج قرآن با مخالفان

      احتجاج با مخالفان قواعدي علمي، منطقي و اخلاقي دارد. اما قرآن در بعضي موارد، اين قواعد را رعايت نكرده است. در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌کنم:

1  .يهوديان كه از مخالفان سرسخت پيامبر اسلام بودند، سعادت آخرت را فقط از آن خود مي‌دانستند و اعتقاد داشتند كه اديان و مذاهب ديگر (مانند اسلام) منشاء آسماني ندارند و پيروان آنها هرگز وارد بهشت نمي‌شوند. اكنون بنگريد كه در آيات 94 تا 96 سورة بقره با آنان چگونه احتجاج شده است:

] اي پيامبر، خطاب به يهوديان[ بگو اگر سراي واپسين در نزد خدا ويژة شماست نه مردمان ديگر، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راستگوييد، و به سبب آنچه كرده‌اند، هرگز آرزوي آن ] مرگ [نكنند و خدا به حال ستمگران داناست. هر آينه آنان را آزمندترين مردم به زندگي دنيا خواهي يافت و ] حتي آزمندتر [ از كساني كه مشرك شده‌اند. هر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمرش دهند …

      شبيه همين مضمون، در آيات 6 و 7 سورة جمعه نيز تكرار شده ولي به هر حال مسلّم است كه چنين روشي در برخورد با مخالفان و منكران معقول نيست. زيرا:

     _1 1 . اعتقاد و ايمان به سعادت اخروي، منطقاً و لزوماً موجب پيدا شدن آرزوي مرگ در دل آدمي نمي‌شود. به عبارت ديگر بين اين دو، رابطه‌اي ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و ممكن است فردي يقين داشته باشد كه در آخرت سعادتمند مي‌شود، اما در عين حال نه تنها آرزوي مرگ نكند، بلكه حتي از خداوند عمري طولاني‌تر بخواهد تا بتواند با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه، به سعادت بيشتري در آخرت نايل شود. عكس اين قضيه نيز درست است. يعني آرزوي مرگ كردن نيز، منطقاً حاكي از ايمان و اعتقاد فرد به سعادت اخروي خود نيست. بنابراين در آيات فوق، محكي نادرست و عقيم براي سنجش ايمان يهوديان پيشنهاد شده است.

1_2   . آرزوي مرگ داشتن (يا نداشتن) و به زندگي دنيا حريص بودن (يا نبودن)، حالات و اموري باطني و قلبي‌اند و نشانه‌اي ظاهري كه بطور قطع و يقين حاكي از وجود چنين حالات و صفاتي در آدميان باشد، وجود ندارد. به عبارت ديگر نه به ادعاهاي افراد مبني بر «آرزوي مرگ داشتن و بي‌علاقه بودن به زندگي دنيا» مي‌توان اعتنا كرد، و نه اعمال و حركات ظاهري انسانها مي‌تواند نشانه‌اي قطعي و يقيني از ايمان و صداقت آنها باشد. حال فرض كنيم پيامبر اسلام به يهوديان بگويد: اگر راست مي‌گوييد كه سعادت آخرت فقط از آن شماست، آرزوي مرگ كنيد؛ و آنها نيز در پاسخ، مدعي شوند كه: «ما روزي هزار بار آرزوي مرگ مي‌كنيم، چون مرگ را پل رسيدن به سعادت ابدي خود مي‌دانيم.» در چنين وضعي، پيامبر چگونه مي‌تواند به آنها تهمت بزند و بگويد: «شما دروغ مي‌گوييد و نه تنها آرزوي مرگ نداريد، بلكه به زندگي دنيا حريص هم هستيد»؟ از آن طرف فرض كنيم كه يهوديان به درخواست پيامبر پاسخ منفي دهند و بگويند: «ما نه تنها آرزوي مرگ نمي‌كنيم، بلكه از خداوند عمري هزار ساله مي‌خواهيم تا بتوانيم خدا را بيشتر عبادت كنيم و توشة بيشتري براي آخرت خود تهيه نموده و به سعادت بالاتري برسيم.» در اين صورت تكليف چيست و چه نتيجه‌اي از اين احتجاج حاصل مي‌شود؟

1_3    . مطابق آيات مورد بحث، همه يهوديان آرزوي عمر هزارساله دارند. آيا چنين مدعايي بطور کلي مي‌تواند صادق باشد؟ حتي اگر عبارت «هزار سال» را کنايه از عمر طولاني بدانيم، باز هم مضمون آيه نمي‌تواند بطور کلي درست باشد. زيرا حداقل بعضي از يهوديان بنا به علل و دلايل مختلف چنين آرزويي ندارند.

     1_4 . اگر يهوديان نيز با مسلمانان اينگونه احتجاج كنند، پاسخ مسلمانان چه خواهد بود؟

2  .نمونه‌اي ديگر از احتجاجات غيرمنطقي قرآن را مي‌توان در آية 18 سورة مائده يافت. در اين آيه ادعاي يهوديان و مسيحيان و پاسخ خداوند اينگونه آمده است:

  و يهود و نصاري گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوييم. بگو: ] اگرچنين است [ پس چرا ] خدا [ شما را به ] كيفر [ گناهانتان عذاب مي‌كند؟ …

      محتواي آيه چنان است كه گويي قيامت آمده و يهود و نصاري به جهنم رفته و در عين حال كه عذاب الهي را مي‌چشند، مدعي مي‌شوند كه فرزندان و دوستان خدا هستند!؟ آنگاه قرآن در پاسخ به آنها مي‌گويد كه اگر چنين است، پس چرا خدا شما را عذاب مي‌كند؟ يهود و نصاري در برابر پرسش مطرح شده در اين آيه، سؤال مي‌كنند: شما از كدام گناه و كدام عذاب سخن مي‌گوييد؟ مگر اكنون قيامت به پا شده و معلوم گرديده است كه ما جهنمي هستيم؟!