بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

سعدی و خدایش

بد ون شک سعدی يکی از ستارگان آسما ن سخنوران ايرا ن و از پاک باوران جهان اسلام در قرن هفتم هجری می باشد.

اگر چه او به يقين مسلمانی راستين بوده، وسالها در بيشتر بلاد اسلامی به کسب علم شريعت و تجربه پرداخته، ولی بخشی از زند گئ خود را در سرزمين فارس (شيراز) به سر برده است. به همين نسبت بيشتر سخنانش را می توان تراوشی از فلسفهء اسلامی وعرفان آن زمان و بخشی از فرهنگ کهن ايران به شمار آورد. در پئ اين اند يشه کمی زير بنائ واژه هائ ديباچهء گلستان سعدی رابه شيوه ای طنزآميز می کاويم. اين گستاخی تنها براند يشه ای بنا شده، ولی خرد و جويند گئ خواننده پژوهنده در اين تفکراست. برائ نمونه:

سعدی افتاده ايست آزاده کس نيايد بجنگ افتاده

«سعدی» واژه ايست اسلامی، «افتاده»گی از عرفان، «آزاده»گی از فرهنگ ايران پا گرفته است. در اينجا نه گفتگويی در پذ يرش و يا رد افتاد گی و آزاد گی سعدی است و نه ستايش يا نکوهش بنمايه های آنها است. اينکه کسی با افتاده در نمی ستيزد، چيزی از جهان بينئ او است، ولی تاريخ نشان می دهد که بد اند يش با پيکر بی جان و حتی با گور، يا بناهائ آزاد گان در ستيز بوده، و از شنيد ن نام آنها هم آزرده می گردد. کاوش در بخشی از ديباچهء گلستان: اگر گلستان سعدی را به دو بخش اسلامی و ايرانی تجزيه کنيم (هر چند که سعدی ايرانی را «عجمی»می خوانده يعنی با چشم عربی به پارسيان نگاه می کرده) يک بخش آن قرآن است، ولی هفتصد سال پيشرفته تر و بخش ديگرآن گوهريست درخشان از فرهنگ باستان ايران. شايد هم بخاطر همين آغشتگئ فرهنگی است که در ٍطول تاريخ کمتر ايرانی يافت می شود که در کردارش، اسلام و ايمانی همچون اسلام و ايمان علی، عمر و يا بن لاد ن ديده شده باشد. (مثلا ّشيعه های علی که از ايران پايه دارند، حتی بيعت علی، پيشوائ خود، را با ابوبکر وعمر و.. نمی پذ يرند)

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت…

شايد کمتر فارسی زبانی پيدا بشود که از رد يف و زيبايی اين سروده شاد نگردد، وهمين طور کمتر ايرانی پيدا می شود که معنائ گفتار سعدی را بد ون تفسير فکر خود ش بپذيرد. ‌چرا سپاس (منت) بر خدايی که تنها فرمانبرداری و تاريک اند يشی را می پذ يرد؟ چرا خرد و بينش نيک ( شک) باعث دوری از خدا می شود؟ خوب د يگر کرنش و چاپلوسی کرد ن چرا بايد؟ مگر وقتی که، به گفته خودش، ما را خلق می کرد از ما پرسيد؟ که حالا بايد آنچنان از او اينهمه سپاس گزاری بکنيم. مشک آن است که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد، عزت و جلال هم وقتئ شکوهمند است که آ د م (در اينجا خدا را آدم حساب می کنيم) از درون خود داشته باشد نه اينکه بايد  فرمانبردارهايش از ترس عذاب د نيا و اخرت و يا به طمع نعمت به چاپلوسی بيفتند آنهم برائ کسی که نه ديده شده و نه می شناسند.

هر نفس که فرو می رود ممد حياتست وچون بر می ايد مفرح ذات، پس بر هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب!

يعنی بايست از اين خالق انتظار می داشت که گاز اشک آور تو هوا پخش می کرد تا حسابی مردم آزاری کند؟ و حالا که اين کار را نکرده يا نتوانسته که بکند، آد مهايی که در زير برق شمشير بنده او شدند، در هر نفس دوتا شکر بی بروبرگرد بدهکار می شوند. پس هيچ کس هم از عهده شکرش بد ر نخواهد آمد، وای به حال بند گانش…

بخصوص آنهايی که زبان چرب و نرم و پارتی عرب نژاد هم نداشته باشند.  البته اين همه به خاک افتاد نها بی اجر نمی ماند، چون که باران رحمت بی حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بی دريغش همه جا کشيده، پرده ناموس بند گان، بگناه فاحش ند رد، وظيفهء روزی به خطائ منکر نبرد.

يک: چند ميليارد سال پيش از پيدايش الله ، باران همينطوری از ابر می باريده و احتياج به رحمت کسی هم نبوده.
دو: حالا که باران را صاحب شده، چرا بی حساب می آيد مگر او نمی داند که خانهء جد يد ش در مکه ساخته اند، آنها هستند که اورا ستايش می کنند ومسلمان و شاکرند، پس چرا او بارانش را می فرستد به اروپا؟ اگر هم خوان بی دريغش همه جا کشيده شده باشد، ولی همه را که اجازهء استفاده نيست. تازه وقتی برای هر نفس دو تا شکر واجب است، حالا حساب کنيد بدهکارئ شکرانهء يک کيلو گوجه فرنگی را؟. خوب، بريم سر مطلب: مگر خطايی هم از اين منکر تر هست که اين گبرها(زرتشتی ها) ومسيحی ها آشکارا دعوت رسول الله را رد کرده اند، وبه همين خاطر هم هست که نجس هستند و حتی آب چاه مسيحی بدرد مرده شويی، آنهم مرده يهودی
می خورد.

گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شويی چه باک است؟ (از گلستان) خوب بيا تا بنگريم که چه کسانی به گناه فاحش و خطائ منکر آلوده اند، تا در تعجب بمانيم که چرا اين خدای رحمان حتی به اين خدا نشنا سها هم روزی می دهد.

ای کريمی که از خزا نه غيب گبر و ترسا وظًيفه خور داری
دوستا ن را کجا کنی محر و م تو که با دشمن اين نظر داری

جائ تعجب که اين د شمنان خدا، مفت و مجانی (جزيه که مجازات است) نفس می کشند و می توانند روزيشان را هم تهيه کنند. البته در اينجا سعدی از خدا ايرادی نمی گيرد، ولی او را متوجه می سازد که بايد سهم دوستان را بچرباند. ولی هرچه باشد سعدی ايرانی است، و در خالق قهار و قادر مطلق آن زيبايی د لخواهش نمی يابد و خدايان کهن ايران («باد» ، «آب» و» دايه ابر را بدون»آفريد گار مهر») را در سروده هايش به ياری می خواند.

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرد ين بگسترد، و دايه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد
درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قد وم موسم ربيع کلاه شکوفه بر
سر نهاده عصاره نالی بقد رت او شهد فايق شده و تخم خرمايی به تربيتش نخل باسق گشته.

خدايی که نه احساس دارد و نه می خند د و نه می گريد، برايش چه فرق می کند که رنگ درختان سبز يا سياه باشند. از اينها گذ شته اين اند يشه های کفرآميز مال مجوس ها هستند، که در روزهای آخر اسفند آتش را از دل زمين ببالا می اوردند و با سرود و سرنا مهر خدايان را در جهان می افشاند ند، از همين د يد گاه است که بهار از بن زمستان آفريده می شده، آخر اين مجوس ها که نمی دانستند کار فقط د ست الله است وخيال می کرد ند که بهار و زمستان با بالا وپايين يا دور و تزد يکی خورشيد بستگی دارد، اين بود که مرتب جشن می گرفتند، وگر نه الله که به جشن نيازی ندارد، او قربانی (حداقل گوسفند) لازم دارد.

شايد نوروز هم عنيمت جنگی بوده که سهم آلله شده وحالا بد رختان خلعت ميدهد، اصلا می بينيم که ايرانيان واژه «خدا» را هم به الله پيشکش کرده بود ند، که شايد از جزيه پرداختن معاف بشوند ولی نمی دانستند، وقتی که آنها از اند يشه و فرهنگشان جدا شوند: آنها را جز برد گی و بند گی گريزی نباشد. باز هم گلی هم به جمال اهورا مزدا که پيش از آمد ن الله به کمک جمشيد به مرد م ياد داد تا زمين را آباد کنند وگر نه نالی برای شهد پيدا می شد و نه زمين زايند گی می داشت و نه تخم خرمايی بود که کسی صاحب شود و بقد رت و تربيت(خدا که بد ون تربيت خلق ميکند) نخل بر پا کند. پس سپاس هم بر او که چشم مان هم کف پايمان جای نگرفته است، وگر نه کور می شد يم. هر چند می دانيم که شيخ اجل سعدی از فضل و علم اسلام بسيار بر خوردار بوده، ولی مثل اينکه از ابوريحان بيرونی که دو قرن پيش از او می زيسته چيزی نشنيده بوده، وگر نه هرگز با د يده اسلامی خود چنين نمی سرود.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا تو نانی بکف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمان بر د ا ر شرط انصا ف نباشد که تو فرمان نبری

آخر عزيز، تو اين فلکی که ستارگانش گاهی چند ين ميليون سال نوری به هم فاصله دارند و مثلا اگرستاره ای در يک طرف اين فلک متلاشی شود، چند ين ميليون سال بعد، می تواند کسی در زمين اين د گر گونی را مشاهده کند. تازه از اين فلکها و کهکشانها هم فراوان وجود دارند، حالا همه وهمه اينها برای يک آد م در گرد شند،
که مبادا خطايی از او سر بزند.
معلوم است که خيلی بی انصافی می شود اگراو خمس و ذ کاتش را فراموش کند يا به مکه مسافرت نکند که با پرتاب سنگ شيطانها را فراری بدهد، ولی می دانيم که: ما را که از فرمان و عذابش گريزی نباشد.

درخبر ست از سرور کاينات و مفخر موجودات ورحمت عالميان و صفوت آد ميان و تتمه دور زمان محمد مصطفی..

اگر اين همه صفات عجيب و غريبی را که در اينجا رد يف شده، يک جوری به حساب نهايت اد ب بگذاريم، ولی ديگر» سرور کاينات» که نمی شود را در هيچ د ستمال ابريشمی پيْچيد، حتی اگرآن کاينات، کايناتی باشد که ابوريحان بيرونی هم می شناخته.
تا آنجايی که از کاينات، دانشمندان امروز، با همهء برنامه های کامپيوتر تواتسته اند حساب کنند، که از تصور انسان بيرون است، عمر اين کاينات شناخته شده را صدها و، شايد بعضی، هزارها ميليارد سال بيشتر رقم زده اند، در حاليکه رسول الله فقط شصت و سه سال عمر کرده و مثل همه آد مهای معمولی هم از د نيا رفته، چطوری
بايستی او سرور کاينات باشد؟ حتی اگر تمام عمر منظومه شمسی را هم در نظر بگيريم (که بعد از آن نه زمين و نه آسمانی می توان وجود داشته باشد و نه صاحبی) نسبت به عمر کاينات ناچيزاست. با وجود اينکه محمد خودش بارها گفته، که او با انسانهای ديگر فرقی ندارد (تا اين جايش هم ثابت شده) ولی وحی براو نازل می شود.
با تمام آگاهی و ايمان سعدی به اين امر، می بينيم که سعدی خيلی برايش باد مجان به دور قاب چيده است، پس وائ به حال آن خدايی که نه کسی او را د يده و نه ميشه وصف کرد. ولی سعدی او را وصف می کند:

هرگاه که يکی از بند گان گنه کار، پريشان روزگار( تکيه روئ پريشان روزگار است، و گر نه همه که گنه کارند) دست انابت به اميد اجابت به در گاه حق جل و علا بردارد، ايزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند دگر بار، اعراض کند، بازش بتضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرمايد: يا ملا يکتی…دعوتش را اجابت کردم و حاجتش را بر آورد م که از بسياری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بين و لطف خد ا و ند گار گنه بنده کرده است و او شرمسا ر

در اين جا درست مشخص نشده، که آيا خداوند از خفت و زاری بنده شرم دارد يا از سخت د لی و خود پسندی خود ش؟. ولی يک چيز به روشنی معلوم است، که هر بنده مجبور است همه روزه (مگر زنان که از ديد اسلامی چند روز در ماه نجسند) پنچ مرتبه به خواری برای او نماز بگذارد، اگر شرمسار می شود، پس چرا اين همه مردم آزاری؟ از آن گذ شته اگر حاجتی را هم نمی تواند بر آورده کند، بنده که حقی ندارد که بتواند اعتراض کند، پس شايد صلاح نبوده. مثلا اگر مادری تضرع کند که پسرش در جهاد کشته نشود، جواب آماده است، برای پسر او شهاد ت بهتر از زند گی است، خيلی هم بايد شکر گزار باشد.
البته بايد در نظر داشت که رابطهء دعا و حاجت وشرمساری، تنها برای بند گان مومن و شيعهء از نوع دوازده اماميش درست است، که اگر يکی از آن دوازده تا هم کم و کسر بشود، اسمش از ليست خط می خورد.
بقيه که گبر، نصرانی، جهود، کافر و زند يق هستند، از آنها برای آتش گيره های جهنم استفاده خواهد شد. حالا می بينيم که خود مومن هم کلی مقصر است.

عا کفان کعبه جلا لش بتقصير عباد ت معترف(می گفت که از خيلی عبادت شرمسار ميشه)، …و واصفان حليه جمالش منسوب…
چيزيکه مسلم است اين است که همه فرزندان آد م (به جز سادات که گناه به آنها نمی چسبد) گنه کارند، چه به تقصير عبادت معترف باشند و چه معترف نباشند، که بعد ها همه به جزای خود می رسند، وديگر اينکه کسی که نه د يده ونه زاييده شده نه ميزايد و حتی سعدی هم از وصف جمالش عاجز است، ولی با اين وجود در مردم اين همه وحشت ايجاد کرده، پس وای به حال مردمی که جمال فردی را روئ کره ماه به بينند و سپاه پاسداران را هم بفرمانش به گمارند.

گر کسی وصف او ز من پر سد بيدل از بی نشان چه گويد باز
عا شقا ن کشتگان معشو قند بر نيايد ز کشتگان آواز

خوب وقتی خدا «در وی نظر نکند» و بدون تضرع هم که نمی يشود در دل سنگش رخنه کرد، پس عشق و عاشقی را بايد از عارفان وام گرفت، چون عارف خود ش خدايش را در سينهء پر مهر می آفريند ولی کار او از کفر و از ايمان جداست. عارف خدا را به مهر ورزی وادار می کند، و خدايان غضبناک در دل عارف جايی ندارند ولی خدای سعدی از عارف می ترسد و بهمين د ليل در تمنائ پرستش بی حد وتهديد جهنم ابدی زنده است. با همه اين احوال، در زير، صدای سعدی نوايی است عرفانه، ازعشق سخن می گويد، نه از عز و جل.

يکی از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از اين معامله باز آمد، يکی از محبان گفت از اين بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هد يه اصحاب را. چون برسيد م بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از د ست برفت.  هر چه هست خيلی زيبا و عارفانه سروده است، ولی عارف جهان بينی خود را در فلسفه عرفان کشف می کند و فلسفهء عرفان هم از جهان بينی انسان و طبيعت سرچشمه می گيرد، فلسفه ای است انسانی. نه اينکه وقتی آدم به چرت فرو رفت، در دريائ اکتشافات غوطه ور می شود. خوب است که جايزه نوبل به اين کشفيات تعلق نمی گيرد، هرچند که کاشف از بوی گل هم مست شده باشد.
اما «کس چو حافظ نکشيد از رخ اند يشه نقاب» پس بهتر است که ما هم با سخن شيرين حافظ به اين تفکر پايان بخشيم.
» با خرابات نشينان ز کرامات ملا ف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد»
این نوشته در تارنمائ فرهنگشهر بایگانی خواهد شد: http://www.farhangshahr.com
دریافت باز تاب از دیدگاه خوانندگان: MarduAnahid@yahoo.de

قتل امیه بن خلف ابی صفوان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

صحیح بخاری پوشینه چهارم کتاب 56 شماره 826:

عبدالله بن مسعود روایت کرده است:

سعد بن معاذ با هدف برگزار کردن حج عمره به مکه آمد، و در خانه امیه ابن خلف بن صفوان ماند، چون امیه نیز وقتی به سفر شام میرفت، به مدینه که میرسید در خانه سعد می ماند، امیه به سعد گفت، «آیا صبر میکنی تا نیمروز فرا رسد، و وقتی که مردم به خانه هایشان میروند، میتوانی بروی و دور کعبه طواف کنی؟» ، پس وقتی که سعد به سمت کعبه میرفت، ابوجهل بیرون آمد و پرسید «آن کسی که طواف میکند کیست؟»، سعد پاسخ داد، «من سعد هستم»، ابو جهل گفت «آیا تو در امنیت هستی و کعبه را طواف میکنی، درحالی که به محمد و یارانش پناه برده ای؟» سعد گفت «آری» و بعد بین آندو مشاجره ای درگرفت، امیه به سعد گفت، «بر سر ابوحکم (ابوجهل) داد نزن، زیرا و رئیس این وادی (مکه) است.» سعد بعد به ابوجهل گفت «به الله سوگند، اگر تو نگذاری که من طواف کعبه را انجام دهد، من تجارت تو با شام را به یغما خواهم برد (اموال تجاری تو را بعنوان غنیمت خواهم گرفت)»، امیه همچنان به سعد میگفت «صدایت را بلند نکن»، و او را نگه میداشت. سعد خشمناک شد و گفت (به امیه) «از من دور شو، که محمد را شنیده ام که میگفت تو را خواهد کشت«.  امیه گفت «آیا او مرا خواهد کشت؟»، سعد گفت «آری»، امیه گفت «به الله سوگند وقتی محمد چیزی میگوید هرگز دروغ نمیگوید» امیه به نزد همسرش رفت و به او گفت «آیا میدانی برادر من از یثرب (مدینه) به من چه گفته است؟» همسرش گفت «چه گفته است؟»، او گفت، «او ادعا کرد که صدای محمد را وقتی ادعا میکرده که مرا خواهد کشت شنیده است».

همسرش گفت، «به الله سوگند! محمد هرگز دروغ نمیگوید.» پس وقتی کفار به سوی بدر میرفتند تا با مسلمانان پیکار کنند، همسرش به او گفت «آیا به یاد نمی آوری که برادرت از یثرب به تو چه گفت؟» امیه تصمیم گرفت تا به جنگ نرود اما ابوجهل به او گفت «تو یکی از نجیب زادگان وادی مکه هستی، پس باید ما را از یک تا دو روز همراهی کنی»، پس او رفت و الله او را کشت.

همانطور که عایشه در بعضی از مواقع مشاهده کرده بود…به نظر میرسد الله در دلواپس واقعیت بخشیدن به تمایلات محمد است. ما میبینیم که محمد اعلام میکرده است که امیه را خواهد کشت. آیا این الله بود یا سعد بن معاذ و سایر اطرافیان محمد که دریافته بودند کشته شدن امیه تمایل سریع محمد است که آنها در به انجام رسانیدن آن شتافتند؟

به هر حال محمد نقشه خود مبنی بر کشتن او را اعلام کرده است و این اتفاق افتاده است.

از میان تمام کسانیکه بعد از آنکه محمد تقاضای مرگشان را کرده بود کشته شدند این شخص اندکی متفاوت است زیرا به نظر میرسد او در یک جنگ رسمی و در میدان جنگ بوده است که کشته شود. کشته شدن مانند دسته های آدمکشی که محمد شبانه برای کشتن برخی فرستاده بود نیست، اما به هر حال به نظر میرسد که سربازان محمد دستورات ویژه ای را دریافت کرده اند که توجه خاصی به کشتن او در این جنگ بکنند.

ما اطمینان نداریم، اما این ماجرا نیز با الگوی رفتاری سایر ترور های دشمنان شخصی محمد بسیار شباهت دارد.

شگفت است که کتابی که این حدیث در صحیح بخاری از آن بیرون آورده شده است «تقوا و پاکدامنی پیامبر و صحابه» نام دارد.

منبع +

ترور عبدالله بن أُبّی بن سلول العوفی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

این حدیث بسیار طولانی است، ممکن است بخواهید تمام آنرا بخوانید، در غیر اینصورت اینجا را کلیک کنید تا تنها قسمت مربوط به این نوشته را از این حدیث را که توسط خطی افقی از باقی حدیث جدا شده است بخوانید.

اسناد

صحیح بخاری پوشینه 5 کتاب 59 شماره 462.:

عایشه نقل کرده است:

هرگاه پیامبر خدا میخواست به سفری برود، در میان زنانش قرعه می انداخت، و یکی از زنان را که قرعه به نام او می افتاد با خود میبرد. او قرعه های زیادی میان ما برای غزوات (جنگهایی که برای غارت انجام میشود) می انداخت. پس از اینکه آیه حجاب نازل شد قرعه به نام من افتاد و من با پیامبر همراه شدم. من بر پشت شتری درون کجاوه ای (کجاوه همانند اتاقی کوچک ساخته شده از چوب است که بر روی شتر ها قرار میدادند) حمل میشدم و وقتی ما متوقت میشدیم من همچنان در کجاوه بودم. بنابر این ما ادامه میدادیم (به همراهی با پیامبر) تا اینکه رسول الله غزوه را تمام میکرد و ما بازمیگشتیم.

وقتی به مدینه نزدیک شدیم او در شب اعلام کرد که زمان رفتن است. بنابر این وقتی او خبر رفتن را اعلام کرد، من برخاستم و از قرارگاه سپاه دور شدم، پس از رفع حاجت (ادرار کردن) به سمت شتری که مرا حمل میکرد بازگشتم. سینه ام را لمس کردم تا گردنبند خود را که از دانه ای ظفار (دانه های یمنی که سیاه و سفید هستند) بیابم، اما گردنبند من افتاده بود. پس من برای یافتن آن بازگشتم و یافتن آن مرا معطل کرد.در همان حال مردمی که شتر من را هدایت میکردند کجاوه را در حالی که گمان میکردند من هنوز درون آن هستم بر روی شتری که من سوار آن میشدم گذاشتند. در آن زمان زنان سبک بودند و چاق نمیشدند و از آنجا که تنها مقدار کمی غذا میخوردند گوشت زیاد بدن آنها را فربه نمیکرد. بنابر این کسانی که کجاوه را بر روی شتر گذاشتند سبک بودن آنرا نادیده گرفته بودند، از این گذشته من در آن دوران هنوز دختر جوانی بودم. آنها شتر را از جا بلند کردند و همگی با آن رفتند. من گردنبندم را وقتی که سپاه رفته بود یافتم.

سپس من به قرارگاه آنها بازگشتم تا آنها را بیابم اما کسی در آنجا پاسخ من را نمیداد و پاسخ دهنده ای وجود نداشت. پس من به جایی رفتم که از آنجا رفته بودم زیرا گمان میکردم آنها برای یافتن من بازخواهند گشت. وقتی که در آنجا نشسته بودم خواب مرا فراگرفته بود پس خوابیدم. صفوان بن المعطَّل السُّلمی در پشت سپاه حرکت میکرد. وقتی که او در صبح به من رسید، او شخصی را دید که خوابیده است و چون قبل از آیه حجاب من را دیده بود من را شناخت. پس من وقتی که او استرجاعه را (انا لالله و انا الیه راجعون) میخواند از خواب برخاستم و او مرا شناخته بود. من چهره ام را سریعاً با چادر خود پوشاندم، به الله قسم ما حتی یک کلمه سخن نگفتیم و من از او هیچ کلمه ای بجز استرجاع اش نشنیدم.  او از شتر خود پایین آمد و شترش را با گذاشتن پای خودش بر روی زانوهای جلویی شتر نشاند. من برخاستم و بر روی شتر نشستم. پس او برخاست و شتری که من را حمل میکرد هدایت کرد و ما در آن گرمای ظهر حرکت میکردیم در حالی که آنها (سپاه) در حال استقرار و استراحت بودند. (بخاطر این ماجرا) برخی از مردم نابودی را بر خود آوردند و از میان آنها کسی که إفک (متلک) را بیشتر پراکنده میکرد، عبدالله ابن ابی ابن سلول بود.

عروه گفت «مردم این تهمت را بیان میکردند و در حضور او (در حضور عبدالله) مطرح کردند و او نیز تایید کرد و درخواست کرد که این مسئله در جمع بازگو شود». عروه سپس گفت «هیچ کسی در میان تهمت زنندگان نبود غیر از حَسّان ابن ثابت، مِسطلح بن اثاثه و حمنه بنت جحش و افراد دیگری که من نمیدانم، اما آنها همانگونه که الله گفته است گروهی بوده اند. گفته میشود که کسی که بیش از هر کسی به این تهمت و افترا دامن زد عبدالله بن أُبّی بن سلول بوده است» عروه اضافه کرد «عایشه از اینکه حَسّان در در حضور او تحقیر شود ناراضی بود، و او (عایشه) میگفت ‹این او (حَسّان) بود که میگفت پدر من و پدرش (پدر بزرگ من) و شرافت من تنها برای این است که شرافت محمد را از شماها حفظ کنم.›.»

عایشه اضافه کرد «وقتی که ما به مدینه بازگشتیم من برای یک ماه بیمار بودم. مردم در حالی که من از هرگز از هیچ چیز خبر نداشتم به پخش شایعه و تهمت ها دامن زده بودند، اما احساس میکردم که در این حالت بیماری خود از رسول الله آنقدر محبت و توجه دریافت نمیکنم که وقتی قبلاً مریض میشدم دریافت میکردم. اما اکنون پیامبر تنها می آمد و سلام میداد و میگفت «حال خانم چگونه است؟» و سپس میرفت. این مسئله شک من را بر انگیخت، اما من این شر (تهمت) را در نیافتم تا اینکه سلامتی خود را بازیافتم. من همراه ام مسطح به المناصع جایی که در آن قضای حاجت (تخلّی) میکردیم رفتم. ما هرگز تخلی نمیکردیم مگر در شب، و این تا زمانی بود که مستراح هایی درنزدیکی خانه هایمان ساخته شد. و این عادت خالی کردن روده ها همانند همان عادت اعراب قدیمی بود که در بیابان زندگی میکردند، زیرا ساختن مستراح در کنار خانه ها برای ما دردسر ساز بود. پس من و ام مسطح که دختر ابی رُهم بن لمطلب ابن عبد مناف  بود و مادرش بنت صخر بن عامر خاله ابوبکر صدیق و پسرش مسطح بن اثاثه بن عباد بن المطلب بود بیرون رفتیم. من و ام مسطح پس از قضای حاجت به خانه برگشتیم. ام مسطح چون پایش به پارچه ای که خود را با آن میپوشید سکندری خورد و گفت «مسطح نابود شود!» من گفتم چه کلام درشتی گفتی. آیا کسی را که در جنگ بدر شرکت داشته است تحقیر میکنی؟ او گفت ای هنتاه آیا نشنیده ای که او (مسطح) چه گفته است؟ گفتم چه گفته است؟

سپس او به من افترایی را که اهل افک میزدند گفت. پس بیماری من شدیدتر شد، و وقتی که به خانه رسیدم، رسول الل به نزد من آمد و بعد از درود پرسید که «خانم چطور است؟» من گفتم که «آیا اجازه میدهی که به پیش والدینم بروم؟» زیرا من میخواستم که با شنیدن این خبر از طریق آنها (از درستی آن) اطمینان کسب کنم. رسول الله به من اجازه داد (و من به نزد پدر مادرم رفتم) و از مادرم پرسیدم «ای مادرم! مردم در حال گفتن چه چیز هستند؟» او گفت «ای دخترم، نگران نباش، زیرا کمتر یافت میشود زنی که شوهرش او را دوست بدارد و شوهرش زنان دیگر داشته باشد و آنها از او عیب جویی نکنند.» من گفتم سبحن الله!. آیا مردم واقعا اینچنین میگویند؟ من تمام آن شب را گریه میکردم و تا صبح نتوانستم بخوابم. من وقتی که ر نزول وحی تاخیر افتاده بود در حال گریه کردن بودم.

رسول الله علی بن ابیطالب و اسامه بن زید را فراخواند تا با آنها در مورد طلاق دادن من مشورت کند. اسامه از آنچه در مورد بیگناهی من میدانست او را آگاه ساخت، و همچنین از احترامی که برای من قائل است. اسامه گفت «ای رسول الله، او همسر تو است، و ما در مورد او هیچ نمیدانیم جز نیکی.» علی بن ابیطالب گفت «ای رسول الله، الله تو را به سختی نمی اندازد و برای تو زنان بسیاری به غیر از او مهیا است، اما تو از خدمتکار زنی که به تو حقیقت را خواهد گفت پرسش کن». بنابر این رسول الله بریره (خدمتگزار زن) را خواند و گفت «ای بریره، آیا هرگز چیزی دیده ای که شک تو را بر انگیزد؟» بریره گفت «سوگند به کسی که تو را با حقیقت فرستاده است، من هرگز از عایشه چیزی ندیده ام که آنرا پنهان سازم مگر اینکه او دختر جوانی است که هنگامی خمیر (نان) خانواده اش را آشکار گذاشته و میخوابد و بز ها می آیند و آنرا میخورند.»

 


پس در آنروز، رسول الله بر روی منبر رفت و از عبدالله بن ابی (ابن سلول) شکوه کرد، و گفت «ای مسلمانان! چه کسی من را از شر آنکسی که مرا با تهمت زدن به خانواده ام آزرده است خلاصی میدهد؟به الله سوگند، من هیچ چیز از خانواده ام نمیدانم مگر نیکی، و آنها مردی را محکوم کرده اند که من در مورد او هیچ بدی ندیده ام و او هرگز به خانه من وارد نشده است مگر به همراه من». سعد بن معاذ برادر بنی عبدالسهل برخاست و گفت «ای رسول الله،  من تو را از دست او خلاصی خواهم داد؛ اگر او از قبیله بنی اوس باشد، من سر او را خواهم برید، و اگر او از برادران ما باشد، (یعنی از خزرج باشد) به ما دستور بده و ما به دستور تو مطیع خواهیم بود.

بعد از آن، مردی از قبیله خزرج برخاست. ام حسن، که دختر عموی او از شاخه ای از آن قبیله بود، و او سعد بن عبده، رئیس قبیله بنی خزرج بود. قبل از این ماجرا او مرد مومنی بود، اما علاقه او به قبیله اش باعث شد که به سعد (بن معاذ) بگوید، «به الله سوگند، تو دروغ گفته ای؛ تو نمیتوانی او را بکشی و او را نخواهی کشت.» اگر او به قبیله تو تعلق داشت، تو مایل نبودی که او کشته شود.»

بعد از آن، اسید بن هدیر که پسر عموی سعد (بن معاذ) بود برخاست و به سعد بن ادبه گفت، «به الله سوگند که تو یک تو دروغ گویی، ما حتماً او را خواهیم کشت، و تو یک منافقی که از  منافقان دیگر دفاع میکنی.

بخاطر همین موضوع، دو قبیله خزرج و أوس بسایر به هیجان آمدند که نزدیک بود با یکدیگر درحالی که پیامبر بر روی منبر ایستاده بود به جنگ برخیزند. پیامبر آنها را ساکت کرد و خود نیز ساکت شد. تمام آن روز من در حال گریستن بودم و اشک های من پایانی نداشت و هرگز نتوانستم بخوابم.

بحث

تهمت یک تجاوزی آشکار است که باید به آن رسیدگی کرد، تمامی جوامع قوانین و مجازات هایی برای رسیدگی به تهمت دارند. اما آیا تهمت میتواند دلیل بر دستور قتل شود؟ محمد درخواست یک دادگاه عمومی که در آن تهمت زننده بطور قانونی دادگاهی بر اساس آنچه مردم در آن اجتماع بر آن توافق داشتند  تنبیه میشود را نداشت. او بر روی منبر رفت و داوطلبی را از میان هوادارانش جستجو کرد که برود و این شخص تهمت زننده را بکشد. آیا این روشی است که یک پیامبر باید با تهمت زننده ای برخورد کند؟ حال چه این تهمت زننده به خود او تهمت زده باشد چه به هرکس دیگر.

بنا بر این حدیث، این دستور محمد در این مورد بخصوص پیاده نشد زیرا هواداران او به درگیری های داخلی پرداختند و تقاضای محمد ممکن است حتی در پایان فراموش شده باشد. درگیری های درونی بین مسلمانان جان ابن أبی بن سلول را نجات داد. اما مسئله این است که آیا روش محمد برای بررسی این مسئله در شأن یک پیامبر که قرار است بر اساس قوانین خدا رفتار کند و نمیتواند به سادگی هرکس را که بخواهد او را آزار دهد بکشد؟

یکی از مسائلی که در تمامی ترور های محمد دیده میشود این است: اگر محمد طرف صدمه خورده یک از یک قضیه است، چرا خود محمد نمیرود و با دشمنانش بطور مستقیم آگاه شود؟ چرا بقیه مردم را میفرستد تا دشمنان شخصی او را بکشند؟ چرا هیچوقت او درخواست تشکیل دادگاه نمیکند؟ بلکه تیم های ترور و کشتارش را برای کسانی که در نظر او خاطی هستند ارسال میکند؟ آیا یک پیامبر خدا باید اینگونه رفتار کند؟

باید گفته شود که روایت های مختلف و متناقضی از این داستان وجود دارد، پایان این برگ را ببینید.


برای کامل بودن این نوشتار ادامه این حدیث را نیز ذکر میکنیم.

در صبح هنگام، پدر و مادرم با من بودند و من دو شب و یک روز بدون اینکه اشک هایم پایانی داشته باشند گریستم و نتوانستم بخوابم تاجایی که احساس کردم جگرم از گریستن من در حال متلاشی شدن است. پس در هنگامی که والدینم با من نشسته بودند بودند و من گریه میکردم، زنی انصاری از من اجازه حضور خواست و من به او اجازه داخل شدن را دادم، وقتی او وارد شد، با من نشست و او نیز شروع به گریه کردن با من کرد. وقتی ما در این حالت بودیم رسول خدا آمد درود فرستاد و نشست. او هرگز با من پس از روز اتهام ننشسته بود. یک ماه گذشته بود و هیچ وحیی در مورد مسئله من بر او نازل نشده بود. رسول الله سپس تشهد را خواند و گفت » اما بعد ای عایشه! به من اینگونه و آنگونه در مورد تو گفته شده است، اگر تو بیگناه باشی، الله به زودی بیگناهی تو را آشکار میکند، و اگر گناهی را مرتکب شده ای، به الله توبه کن و از او بخشش بخواه، زیرا اگر بنده ای گناهی را مرتکب شود باید از الله بخشش بخواهد، الله توبه اش را خواهد پذیرفت.»

وقتی سخن رسول الله تمام شد، اشکهای به پایان رسید بگونه ای که دیگر قطره ای اشک از چشمان من سرازیر نشد. من به پدرم گفتم که «از قول من به رسول الله در مورد آنچه گفت پاسخ بده». پدرم گفت «به الله سوگند من نمیدانم به رسول الله چه باید بگویم». بعد از مادرم خواستم که «ای مادر، تو جواب رسول الله را از قول من بده»، مادرم گفت «والله من نمیدانم جواب رسول الله را چه باید بدهم»، هرچند من دختر کوچکی بودم و دانش اندکی در مورد قرآن داشتم گفتم «به الله،  بدون شک من میدانم که تو تهمت ها را شنیده ای و این در قلب تو ریشه دوانده است و تو آنها را حقیقت پنداشته ای. حال اگر من بگویم بیگناهم تو حرف مرا باور نخواهی کرد، و من این مورد در مقابل تو اعتراف میکنم و الله میداند که من بیگناهم، و تو حتماً مرا باور خواهی کرد. به الله میان من و تو هیچ مثالی نیست به غیر از مثال پدر یوسف وقتی که گفت «(برای من) صبر کردن بهترین چیز علیه آنچه تو ادعا میکنی است، این تنها الله است که کمکش را میتوان جستجو کرد»، سپس من به طرف دیگر چرخیدم و در بستر آرامیدم. و الله میدانست که من بیگناهم و و امید داشتم که الله بیگناهی من را هویدا کند. اما به الله من هرگز فکر نمیکردم که الله  وحی الهی در مورد مسئله من نازل کند، اگر چیزی در مورد من نازل میشد من آنرا تا ابد تکرار میکردم زیرا خود را دارای لیاقت این نمیدانستم که الله بخواهد در مورد من سخن بگوید، اما امید داشتم که الله خوابی را به پیامبر نشان بدهد که در آن بیگناهی من بر او آشکار شود. اما به الله قبل از اینکه رسول الله جایش را ترک کند و یا هیچ یک از اهل خانه خانه را ترک کنند وحیی بر رسول الله نازل شد.

بنابر این همان حالت سختی که او را در هنگام گرفتن وحی در بر میگرفت بر او حادث شد، عرق همچون مروارید از او سرازیر شد هرچند که روزی زمستانی بود و این بخاطر سنگینی عباراتی بود که در حال نازل شدن بر او بود. وقتی که این حالت رسول الله تمام شد، او در حالی که لبخند میزد از جا بلند شد، و اولین سخنی که او گفت این بود که «ای عایشه! الله حکم به بیگناهی تو داد!» پس مادر من به من گفت «برخیز و به نزد او برو» من گفتم «به الله من به نزد او نخواهم رفت، و من هیچکس را ستایش نخواهم کرد جز الله، پس الله 10 آیه را نازل کرد.

سوره نور آیات 11 تا 26.

إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

کسانی که آن دروغ بزرگ را ساخته اند گروهی از شمايند مپنداريد که ، شمارا در آن شری بود نه ، خير شما در آن بود هر مردی از آنها بدان اندازه از گناه که مرتکب شده است به کيفر رسد ، و از ميان آنها آن که بيشترين اين بهتان را به عهده دارد به عذابی بزرگ گرفتار می آيد.

الله آن آیات را نازل کرد تا بیگناهی من را ثابت کند. ابوبکر صدیق که به دلیل رابطه اش با مسطح بن اثاثه و فقر او، به او پول میداد، گفت «به الل من هرگز دیگر به مسطح بخاطر چیزی که او به عایشه گفته است نخواهم داد».

الله این آیه را نازل کرد

سوره نور آیه 22

وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

توانگران و آنان که گشايشی در کار آنهاست ، نبايد سوگند بخورند که به ، خويشاوندان و مسکينان و مهاجران در راه خدا چيزی ندهند بايد ببخشند و ببخشايند آيا نمی خواهيد که خدا شما را بيامرزد؟ و خداست آمرزنده مهربان.

ابوبکر صدیق گفت «آری الله، من تمایل به اینکار دارم، مرا ببخش ای الله»، و رفت و به مسطح پولی را که همیشه به او در قبل میپرداخت، باز هم پرداخت. و همچنین گفت به الله من هرگز او را از این پول محروم نخواهم کرد.

عایشه همچنین گفت «رسول الله همچنین از زینب بنت جحش (همسرش) در مورد من پرسید. او از زینب پرسید «تو چه میدانی و چه دیده ای؟» او گفت «ای رسول الله، من از اینکه به دروغ ادعای شنیدن یا دیدن چیزی را کرده ام خود داری میکنم. به الله من هیچ چیز (در مورد عایشه) نمیدانم به غیر از نیکی.» در میان زنان محمد زینب جفت من بود (در زیبایی و در عشقی که از پیامبر دریافت میکرد) اما الله او را از شر دروغ گفتن بخاطر ایمانش حفظ کرد. خواهر او حمنه بجای او به کشاکش و درگیری پرداخت و او در کنار کسانی که نابود شدند نابود شد. مردی که توبیخ شده بود (صفوان) گفت «سبحن الله! به کسی که روح من در دست او است، من هرگز پوشش زنی را بر نداشته ام» بعدها او در راه الله شهید شد.


جزئیات

جزئیات بیشتری در مورد عبدالله بن أُبّی بن سلول العوفی در سیرت رسول الله انگلیسی در برگهای 205-6, 277-9, 363, 371-2, 437, 463, 481, 491-2, 495, 604, 621, 623، و در سیرت فارسی در برگهای 15، 500، 513، 514، 633، 650، 651، 692، 693، 694، 777، 778، 779، 780، 781، 789، 965، 1004 آمده است. بطور مشخص ماجرای تهمت علیه عایشه بگونه ای دیگر در صفحات 493-499 سیرت انگلیسی و 789 پوشینه دوم سیرت فارسی آمده است، بنابر سیرت رسول الله درخواست مرگ برای عبدالله از طرف محمد نبوده است بلکه از طرف أسید بن حضیر بوده است، که از محمد خواسته است که اجازه کشتار تهمت زنندگان را به او بدهد. پرسش این است که کدامیک از این گزارش ها صحیح هستند.

جالب است که در سیرت از عبدالله ابن أبی بعنوان یکی از بزرگترین تهمت زنندگان (برگ 495 انگلیسی و 789 فاررسی) یاد شده است، اما او همچون مسطح ابن اثاثه، حسّان بن ثابت و حمنه بنت جحش (برگ 497 انگلیسی و 794 فارسی) پس از اینکه بیگناهی عایشه ثابت میشود شلاق زده نمیشود. مکافات او احتمالاً به دلیل جایگاه بالایش و اینکه رهبر گروهی از طرفداران محمد بوده است نادیده گرفته میشود. به نظر میرسد که محمد بگونه ای بیطرفانه و برابر مجرمین را تنبیه نمیکرده است. این یکی از مشکلات اخلاقی او با توجه به گزارشی که ابن هشام داده است میباشد. ما انتظار داریم که یک پیامبر خدا در میان مردم بصورت بیطرفانه و برابر قضاوت کند و اگر اشخاصی جرم مشابهی را انجام داده اند، آنان را بگونه ای مشابه تنبیه کند، بدون توجه به اینکه آیا آنها از جایگاه والایی در اجتماع قرار دارند یا در جایگاهی فرو. اگر کسی این اصل ساده و بدیهی را که هر انسان منصفی باید رعایت کند، رعایت نکرده باشد چگونه میتواند پیامبری الهی و نماینده انصاف و عدل الهی باشد؟

برگ 623 سیرت انگلیسی و 1004 سیرت فارسی مرگ (ظاهراً طبیعی) عبدالله ابن ابی را گزارش میکند.

منبع +

سهم عبدالله بن سعد بن ابی سرح در نوشتن قرآن

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

خلاصه

محمد افرادی را بکار گرفته بود تا وحی هایی که بر او «نازل» میشد را ثبت کنند. یکی از این کاتبان عبدالله ابن سعد بن ابی سرح بود. وقتی که سرح وحی ها را مینوشت بسیار پیش می آمد که به محمد پیشنهاد هایی را برای بهبود آیه ها و نگارش آنها به میداد، محمد اغلب اوقات آنها را تایید میکرد و به سرح اجازه میداد که این جملات تغییر یافته را بجای آن چیزهایی که او دیکته کرده بود ثبت کند. سر انجام سرح اسلام را ترک کرد، زیرا دریافت که آنچه محمد میگوید نمیتواند از طرف خدا باشد، بعدها وقتی ماجرای فتح مکه پیش آمد، محمد دستور مرگ سرح را صادر کرد.

پیشگفتار

محمد در دوران 23 سال پیامبری خود، ادعا میکرد که از طرف خدا بر او وحی نازل میشود، و این وحی ها را یک فرشته به او میرساند. محمد مردان بسیاری را برای کتابت وحی بکار گرفته بود تا این به اصطلاح «وحی ها» را کتابت کنند. کاتبان مختلف وحی های مختلفی را نوشتند. عبدالله ابن سرح یکی از کاتبان وحی محمد بود. ظاهراً سرح مهارت های ادبیاتی خوبی داشته است، برخی اوقات به محمد پیشنهاد میکرده است که جملات قرآن را و کلمات و انشای آن را تغییر بدهد و آیات بهتری را جایگزین آنها کند. محمد اغلب اوقات با پیشنهادات او موافقت میکرد و به او اجازه میداد که تغییرات مورد نظرش را انجام دهد.

سرح نهایتاً اسلام را ترک کرد، زیرا میدانست که یک وحی گیرنده و پیامبر نباید اجازه داشته باشد که آنچه از طرف خدا بر او وحی میشود را تغییر بدهد. این تغییرات آنقدر بطور مکرر تکرار شدند که سعد فهمید یکجای کار اشکال دارد. وقتی سرح اسلام را ترک میکند تبدیل به یک تهدید برای اعتبار قرآن میشود. اگر قرار میبود که یک انسان بتواند و اجازه داشته باشد که قرآن را تغییر دهد، دیگر قرآن نمیتوانست کلام خدا باشد. تهدید سعد برای اعتبار قرآن همچنین تهدیدی برای اعتبار خود محمد بود. هیچ پیامبر واقعی ممکن نبود اجازه بدهد کلام خدا تغییر پیدا بکند.

سرح اسلام را ترک کرد و در مدینه سکنی گزید. چند وقت بعد، محمد و لشگرش به مکه آمدند و بدون جنگ مکه را فتح کردند. در آن روز محمد دستور قتل 10 نفر از اهالی مکه را صادر کرد. محمد گفت «خداوند قتل را در مکه حرام کرده است مگر در امروز.» سرح یکی از کسانی بود که محمد دستور قتلش را صادر کرده بود. جرمش چه بود؟ او اسلام را ترک گفته بود و تهدیدی علیه درستی قرآن و پیامبری محمد بشمار میرفت. هیچ جای تعجب نیست که محمد مرگ او را خواهان باشد.


ارائه مدارک اسلامی

1. سیرت رسول الله

از کتاب سیرت رسول الله ترجمه انگلیسی نوشته آلفرد گیلوم  (A Guillaume) برگ 880 و ترجمه فارسی با تصحیح ابوالقاسم پاینده پوشینه دوم برگ.

سید علیه السلام، امیران لشکر را بفرموده بود: (که جنگ نکنند الا با کسی که جنگ کند، گفت: اگر جنگ کنند شما نیز جنگ کنید. و فرموده بود که جماعتی از قریش را) بتعیین، که اگر ایشان دریابند زینهارندهند و ایشان را بقتل آورند، و اگرچه ایشان تقدیراً در میان استار (پرده های) کعبه گریخته باشند یا دست در حلقه کعبه زده باشند، و این قوم جماعتی بودند که هریکی گناهی داشتند و گناهی بزرگ کرده بودند، یکی از این افراد عبدالله ابن سعد، برادر امر ان لبی بود. و سید علیه السلام بغایت رنجیده بود. و از جمله ایشان یکی آن بود که دبیری پیغمبر، علیه السلام کردی و وحی نبشتی، و بعد از آن مرتد شد و از مدینه بگریخت و به مکه آمد پیش قریش، و این شخص در قبیله بنی امیه بود، و چون او را طلب کردند، بگریخت و پناه به امیر المومنین عثمان برد، و عثمان رضی الله عنه، او را پنهان کرد تا چند روز بر آمد و مردم همه آرمیده شدند، بعد از آن او را بگرفت و در پیش پیغمبر، علیه السلام آورد از بهر او شفاعت کرد. و سید علیه السلام، ساعتی خاموش شد و بعد از آن او را به عثمان بخشید. و چون عثمان رفته بود، (پیغامبر اصحاب را گفت: چرا چون من خاموش شده بودم او را نکشتید؟ گفتند: یا رسول الله، ما ندانستیم، اشارتی میبایست کردن) سید علیه السلام گفت:

ان النبی لا یقتل باالاشاره.

گفت: پیغمبر خدای کس را به اشارت نکشد. و بعد از آن  این مرد بیامد و مسلمان شد، و در عهد خلاقت عمر رضی الله عنه،  او را عمل دادند (فرمانروایی جایی را به او دادند) و همچنن در عهد خلافت عثمان رضی الله عنه، او را عمل دادند. و این شخص از قبیله بنی عامر بود و او را عبدالله بن سعد گفتندی.

توجه داشته باشید که سیرت رسول الله، قدیمی ترین و معتبر ترین بیوگرافی محمد است، این کتاب مدتها قبل از اینکه احادیث نوشته شوند نوشته شده است.


2. کتاب الطبقات الکبیر

محمد وقتی مکه را گرفت، دستور اعدام 10 نفر را صادر کرد. این لیست اشخاصی است که در الطبقات ابن سعد، پوشینه دوم برگ 168 یافت میشود (شماره ها از نگارنده است).

رسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل  شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3)  وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4)  ومقيس بن صبابة الليثي (5)  والحويرث بن نقيذ (6)  وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7)  وهند بنت عتبة (8)  وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا  و (10) وقريبة.

ابن سعد ابن اسحق را تایید کرده و در برگ 174 میگوید:

یکی از انصار قسم خورده بود ابن ابی سرح (همان عبدالله یادشده) را اگر ببیند بکشد. عثمان که برادر رضاعی ابی سرح بود، آمد تا میان او و پیامر وساطت بکند. انصاری منتظر اشاره پیامبر بود تا او را بکشد. عثمان وساطت کرد و محمد به او اجازه داد که برود. رسول الله از انصاری پرسید «چرا به سوگندت عمل نکردی؟» او گفت «ای رسول الله!، من دست خود را روی دسته شمشیر داشتم تا تو به من اشاره کنی و من او را بکشم». پیامبر گفت «اشاره کردن نقض ایمان است، بر پیامبران شایسته نیست که به کسی اشاره کنند».


3. السیره العراقی

تعداد کاتبان وحی محمد 42 نفر بود، عبدالله ابن سرح العمری یکی از آنها بود، و او یکی از نخستین قریشی هایی بود که قبل از رها کردن اسلام در مکه نوشتن میدانست و بعدها مرت. او میگفت «من محمد را هرگاه که میخواستم جهت میدادم، او به من دیکته میکرد «عزیز حکیم» و من مینوشتم «علیم حکیم»، بعد او میگفت «آری این مانند همان است!». یکبار او گفت «این و آن را بنویس!» و من نوشتم «بنویس» و سپس او گفت «هرچه خودت دوست داری بنویس!» پس وقتی این کاتب وحی محمد را افشا کرد، او در قرآن نوشت «کيست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ بست يا گفت که به من وحی شده، حال آنکه به او هيچ چيز وحی نشده بود». پس وقتی محمد مکه را فتح کرد، دستور داد که این کاتب پیشین وحی اش اعدام شود. اما این کاتب وحی به عثمان پناهنده شد چون عثمان برادر رضاعی او بود. پس عثمان او را پنهان کرد تا اینکه اوضاع آرام شد، عثمان کاتب را نزد محمد آورد و برای او طلب امان کرد. محمد سکوت بلندی کرد و وقتی عثمان رفت محمد گفت من سکوت کردم تا یکی از شما (حاضران در آنجا) او را بکشید.

العراقی در بالا به سوره انعام آیه 93 اشاره میکند:

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ قَالَ أُوْحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَمَن قَالَ سَأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنَزلَ اللّهُ وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ.

کيست ستمکارتر از آن کس که به خدا دروغ بست يا گفت که به من وحی شده و، حال آنکه به او هيچ چيز وحی نشده بودو آن کس که گفت : من نيز همانندآياتی که خدا نازل کرده است ، نازل خواهم کرد ? اگر ببينی آنگاه که اين ستمکاران در سکرات مرگ گرفتارند و ملائکه بر آنها دست گشوده اند که :جان خويش بيرون کنيد ، امروز شما را به عذابی خوارکننده عذاب می کنند ،و اين به کيفر آن است که در باره خدا به ناحق سخن می گفتيد و از آيات او سرپيچی می کرديد.

نقل قول بالا از کتاب «Is the Qur’an Infallible» نوشته عبداله عبدالفادی است. شماره سفارش : VB 4009 E از تارنمای Light of Life، چاپ 13 ام.


4. تفسیر قرآن البیضاوی

البیضاوی مفسر قرآن، در تفسیر سوره انعام آیه 93 گفته است (4):

(به من وحی شده است، وقتی که هیچ چیز به او وحی نشده است!) او به عبدالله ابن سعد ابن ابی سرح اشاره دارد که وحی را برای رسول الله مینوشت. آیه 12 سوره المومنون که میگوید «هر آينه ما انسان را از گل خالص آفريديم» نازل شده بود و وقتی محمد به جایی رسید که میگوید » ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ (بار ديگر او را آفرينشی ديگر داديم)» عبد الله بن سعد گفت » فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ!» (در خور تعظيم است خداوند ، از آن بهترين آفرينندگان). در تعجب از جزئیات خلقت انسان، پیامبر گفت «بنویس همین را، که این نازل شده است!»  عبدالله شک کرد و گفت «اگر محمد راستگو و صادق باشد، پس من همانقدر وحی میگیرم که او هم میگیرد!، و اگر او یک دروغگو است، آنچه من میگویم به همانقدر خوب است که آنچه او میگوید.»

نقل شده از تفسیر معروف انوار التنزيل و اسرار التأويل، توسط عبدالله بن عمر البيضاوی

5. دکتر علی شریعتی*

يكي از كساني كه دستور قتل او بعد از فتح مكه در هر حالتي صادر شده بود عبدالله ابن سعد ابن ابي سرح كه كاتب وحي بود و مرتد شد و به آنها گفت من هر گاه كه آيات را مي نوشتم آنها را تغيير مي دادم وي برادر رضاعي عثمان بود و به او پناه برد و عثمان او را نزد پيامبر آورد و برايش امان خواست.

پيامبر كه خشمگين بود در پاسخ عثمان ساكت ماند و سكوتش طولاني شد و سپس گفت بسيار خوب . عثمان و عبدالله ابن سعد رفتند پيغمبر گفت : ساكت ماندم تا يكي از شما برخيزد و گردنش را بزند مردي از انصار گفت به من اشارت مي كردي و پيامبر گفت رسول خدا به كسي اشارت نمي كند براي كشتن.
دکتر علی شریعتی اسلامشناسی برگ 298

6. علی دشتی

علی دشتی، بیست و سه سال، برگ 115:

و ششمی عبدالله بن سعد بن ابی سرح نام داشت که مدتی در مدینه از نویسندگان وحی بود. ولی گاهی آخر آیات را با اجازه پیغمبر تغییر میداد. مثلاً پیغمبر گفته بود: «والله عزیز حکیم» او میگفت: چطور است بگذاریم «والله علیم حکیم». پیغمبر میگفت مانعی ندارد. پس از تکرار چند تغییر از این قبیل از اسلام برگشت. به این دلیل که چگونه ممکن است وحی الهی با القاء من تغییر کند و از مدینه به سوی قریش رفته، مرتد شد.

7. دکتر محمود رامیار، تاریخ قرآن، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ ششم 1384،  برگ 266:

دیگری (کاتب دیگر) که حتی گفته اند نخستین کاتب وحی بود! عبدالله بن سعده بن ابی السَّرح است. خطی خوش داشت و گاهی کتابتی می کرد. بعد مرتد شد و از مدینه به مکه گریخت. در آنجا به خود می بالید که گاهی به جای «سمیعٌ بصیر» می نوشته «سمیعٌ علیم» و یا در جای «خبیر» مینوشته است «بصیر». درباره او بود که آیه (106:16) و یا (93:6) نازل شد (ابن سعد  2:98/1 و سیره ابن حزم 232). یکی از شش نفری بود که روز فتح مکه پیامبر امر به کشتنشان فرمود. (طبری 1639:1) اما عثمان برادر رضاعیش چند روز بعد او را نزد رسول خدا آورد و اصرار ورزید که برای او تامین (امان) بگیرد. ساعتی رسول خدا درنگ فرمود و بعد او را امان داد (طبری 1639:1). وقتی خارج شدند پیامبر به صحابه فرمود: چرا کسی از ما گردنش را نزد؟ یکی از انصار گفت: چشم دوخته بودیم که اشاره ای بفرمائی. پیامبر فرمود: اشارت چشم بر پیامبران نیست (ابوداود: حدود 1، جهاد 117، نسائی: تحریم 14).

8.دکتر علی میر فطروس، اسلامشناسی

مرتد شدن « كاتب وحي »

از جمله وقايع قابل توجهْ سال هاي نخستين پيغمبري محمد ؛ ارتداد و كافر شدن ” عبدالله بن ابي سرح ” از دين اسلام است.

« ابي سرح »كه زماني از نزديك ترين اصحاب و محارم محمد و ” كاتب وحي ” بود ؛ پس از مدتي نسبت به كيفيت نزول آيات قرآن

و ماهيت ” وحي ” و پيغمبري محمد ترديد ميكند زيرا : او چندين بار كلمات و جملات آيات نازل شده را بدلخواه خود تغيير ميدهد

و پيغمبر نيز آن آيات ” تحريف شده ” را مي پذيرد ؛ اين امر ؛ ترديد و گمان « ابي سرح » را برانگيخت.

سرانجام « ابي سرح » در مورد آيهْ « فتبارك الله احسن الخالقين » ( سورهْ مؤمنون – آيهْ 14 ) با پيغمبر اختلاف پيدا كرد ؛

او معتقد بود كه : ” اين آيهْ را من سروده ام و محمد آنرا از من دزديده است ”‌. – ( آيهْ 93 – سورهْ انعام اشاره به همين ماجرا است )

« ابي سرح » پس از اين اختلاف ؛ از دين اسلام برگشت و پيغمبر خون او را حلال ساخت.

كامل – ج 1 – ص 295 + تفسير شريف لاهيجي – ج 1 – ص 795 – 794 + درسهائي دربارهْ اسلام – گلدزيهر – پانوشت – ص 373 + تاريخ طبري – ج 4 – ص 1303 و 1187 + تفسير شيخ الفتوح رازي – ج 5 – ص 7 و 8 + فتوح البلدان – بلاذري – ص 383 – 384.

9. از هجرت تا رحلت، سید علی اکبر قریشی، بخش حرکت بسوی مکه

عبدالله بن ابى سرح كه قرآن را به عمد غلط نوشته بود، عثمان بن عفان را براى او پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله وساطت كرد برادر رضاعى او بود، حضرت در قبول كردن وساطت بسيار تاءخير كرد تا شايد يك نفر برخاسته و او را بكشد، آخر با سماجت عجيب عثمان ، حضرت اكراها به او پناه داد و به ياران پرخاش كرد كه آيا كسى نبود برخاسته و آن فاسق را بكشد، مردى گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اگر با چشم اشاره مى كردى او را كشته بودم .

9. دکتر مسعود انصاری، نگاهی نو به اسلام، برگ 191

یکی از منطقی ترین فرنودها برای اثبات اینکه کتاب قرآن بوسیله خود محمد به رشته نگارش درآمده، رویداد وابسته به «عبدالله بن سعد بن ابی سرح» یکی از کاتبان قرآن میباشد. هنگامی که محمد در مدینه سکونت داشت، عبدالله و چهار نفر دیگر را استخدام کرده بود تا به اصطلاح الهاماتی را که به او میشود، به رشته نگارش در آورند. در چندین مورد، هنگامی که محمد موضوعی را به عبدالله دیکته میکرد، وی عقیده اصلاحی اش را در آن باره اظهار میداشت و محمد نیز بدون هیچگونه اعتراض یا مقاوتی عقیده او را میپذیرفت. پس از چندین مرتبه که عبدالله نگر مشورتی و اصلاحی خود را برای محمد بیان کرد و وی بدون هیچ بازتابی به پیشنهادات او تسلیم شد، عبدالله ایمانش را نسبت به محمد و قرآن بعنوان یک کتاب الهی از دست داد و محمد را ترک کرد و به مکه رفت و به قریش پیوست. (Ibn Warraq, Why am I not a Muslim ,Amherst, New York: Prometheus Books, 1995, p 114)

محمد دستور داده بود چند نفر از مخالفانش ولو آنکه خود را به پرده های خانه کعبه چسبانیده باشند، اعدام شوند که یکی از آنها عبدالله بود. در زمانی که محمد بر مکه پیروز شد، عبدالله دستگیر شد و محمد دستور داد او را اعدام کنند. ولی عثمان داامد محمد که برادر رضاعی عبدالله بود، از محمد درخواست بخشش او را نمود. محمد برای مدتی سکوت کرد و به درخواست عثمان پاسخی نداد. پس از مدتی محمد سکوتش را درباره سرنوشت عبدالله شکست و به پیروانش گفت: «من در باره عبدالله سکوت کردم تا یکی از شما سر او را برای من بیاورید.» یکی از انصار گفت: «چرا تو به من اشاره ای نکردی تا سرش را برایت بیاورم.» محمد پاسخ داد: «پیامبر با اشاره دستور کشتن کسی را نمیدهد (At-Tabari, the history of Tabari, vol 8, pp 178-179, Ibn Ishaq, p 550) محمد سرانجام از روی بی میلی عبدالله را بخشید.

10. استوار غلام دانایی،  در دگر اندیشی و سرکوب اسلامی

عبدالله بن سعد بن ابى سرح (عبدالله بن ابى سرح) که منشی محمد وباصطلاح «کاتب وحى» بود. اودرجريان نگارش قرآن ازاسلام برگشت وازترس مسلمانان ازمدينه به مكه بازگشت. عبدالله در مكه مى‏گفت: «من به هر گونه‏كه مى‏خواستم نظر پيامبر(ص) را درباره نوشتن قرآن تغيير مى‏دادم.» بر طبق گزارش واقدى او مى‏گفت: «من هر چه‏مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمد(ص) وحى مى‏شد.» (واقدى، المغازى، 865-866/2)

اگرترس ازنفوذعثمان نبود محمد دربرخورد نخست عبدالله را به قتل رسانيده بود: «عبدالله… درروزفتح مکه فرارکرد وپيش عثمان رفت که برادر شيری وی بود وعثمان وی را نهان کرد وچون مردم مکه آرام گرفتند، وی را پيش پيمبرآورد وبرايش امان خواست. گويند پيمبرمدتی درازخاموش ماند سپس گفت چنين باشد وچون عثمان عبدالله را ببرد پيمبربه اطرافيان خويش گفت:

ـ بخدا خاموش ماندم مگريکی تان برخيزد وگردن اورا بزند.» (طبری، ج 3، ص 1187)


بحث

در بالا من زمینه ها و جزئیات پشت دستور قتل عبدالله ابن سرح را ارائه کردم. او تهدیدی بر اعتبار قرآن بود. او یک مسلمان بود و با محمد در نوشتن وحی ها همکاری میکرد، و بعضی از اوقات او تغییرات اندکی در آنچه محمد به او دیکته کرده بود را در نوشتن قرآن پیشنهاد میداد یا تغییرات و حذف های کلانی را در متنی که به او دیکته شده بود انجام میداد. عبدالله ابن سرح دریافت که اگر قرآن واقعا از طرف خدا میبود، محمد نباید به او اجازه میداد که وحی های نازل شده را تغییر دهد. عبدالله فهمید که اسلام و قرآن باطل هستند و برای همین به مکه بازگشت.

بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد، و دستوری برای قتل او صادر کرد، او به عثمان برادر رضاعی اش که از صحابه نزدیک پیامبر بود پناه آورد. بعد ها سرح تقاضای عفو کرد. محمد مایل بود که یکی از یارانش ترتیب او را بدهد، اما آنها نمیدانستند که باید چکار کنند، زیرا آنها نمیتوانستند ذهن محمد را بخوانند و غیب نمیدانستند، بنابر این محمد سر انجام به او عفو داد.

در اینجا ما در میابیم که محمد واقعا مرگ سرح را خواستارا بوده است، اما او این میل خود را بگونه ای بسیار نابخردانه دنبال میکند. محمد فرمان صادر میکند که سرح باید کشته شود، اما نمیتواند این قصد خود را پیاده کند زیرا او نمیخواست که با سر اشارتی بکند یا چشمکی بزند؟؟؟ چرا محمد خودش او را نکشت؟ اگر کار این مرد آنقدر بد بوده است که باید کشته میشد، برای چه محمد اصرار نکرد که این مجازات پیاده شود؟ این چگونه قانونی است؟ عبدالله جرم بزرگی انجام داده است و مکافات او این است که باید کشته شود ولی محمد چون نمیخواهد سرش را تکان بدهد و یا نشانه ای بدهد از مجازات او را پیاده نمیکند؟؟؟

توجه داشته باشید که خود قرآن در سوره انعام آیه 93 سرح را «ستمکار» نامیده است.

این نشان میدهد که محمد از روی امیال خودش دستورات الکی صادر میکرد. این مرد هیچ جرم بزرگی انجام نداده بود، او تنها محمد و قرآن را رسوا کرده بود. محمد میخواست که او را تنها به دلایل شخصی بکشد. محمد بر اساس امیال خود مردم را میکشت و یا آنها را زنده میگذاشت، نه بر اساس قانون و عدالت.

بسیاری از مسلمانان امروزه ادعا میکنند،

«قرآن سخنانی از طرف الله است، که توسط جبرئیل فرشته به همین معنی و انشایی که امروز وجود دارد نازل شده است و اثری یگانه است که توسط خود الله حفظ شده است.»Ahmad von Deffer «Ulum al-Qur’an», p21.

اما ما میبینیم که قرآن تحریف شده است. به یاد داشته باشید، تمام منابعی که من ارائه کردم (بغیر از شریعتی که مترجم اضافه کرده است) از نویسندگان قدیمی، مخلص و متخصص مسلمان بوده است. این افراد از مسلمانان مومن بودند، نه اصلاح طلبان، یا مسلمانان لیبرال که بخواهند برای امیال خود چهره واقعی اسلام را تغییر دهند و به دینشان خیانت کنند.

پس حتی در نوشتارهای تاریخی اسلام نیز ما اسنادی در اثبات تحریف قرآن می یابیم. توجه داشته باشید که این مطالب که توسط عبدالله ابن ابی سرح به قرآن اضافه شده اند هنوز هم در قرآن هستند.


پرسشها

1) چرا محمد آماده بود که تغییرات پیشنهادی سرح را در «وحی» هایش بپذیرد؟

2) اگر محمد به همین سادگی پیشنهادات سرح را قبول میکرد، آیا ممکن نیست که سایر جاهای قرآن نیز از سایر آدمها گرفته شده باشد؟

دانشمندان مدرن نشان داده اند که سبک قرآن شکسته شده است، و دوباره ترکیب شده است، به کتاب » Bell’s Introduction to the Qur’an» برای جزئیات خطاهای متنی و سبکی قرآن مراجعه کنید.

3) از آنجا که محمد چیزهایی که سرح اضافه میکرد را میپسندید، آیا ممکن نیست که او داستانهای دیگری نیز را که میپسندید برای آرایش قرآن، بدان اضافه کرده باشد؟ بررسی ترکیب قرآن، به ما نشان میدهد که داستانهای بسیاری در آن وجود دارد که از منابع دینی دیگر مانند عهد عتیق، عهد جدید، سایر کتابهای یهودی مثل میشنا، میدراش، تفسیر های خاخامهایی مانند پریک الیزر (Pirke Eliezer)، داستانهای گرفته شده از صابئین، و سایر ادیان غیر الهی که پیش از محمد وجود داشته اند گرفته شده است، آیا ممکن نیست که تمام قرآن کپی شده از سایر کتابهای موجود در زمان محمد بوده باشد؟

4) اگر این ماجرای سرح یک دروغ است، چرا بسیاری از مسلمانان نخستین آنرا ثبت کرده اند؟ مسلماً مسلمانان چیزی را گزارش نمیکردند که به ایمانشان صدمه بزند.


نتیجه گیری

برای اینکه نشان داده شود قرآن کتابی زمینی و باطل است شواهدی آورده شد. نویسندگان مسلمان قدیمی نشان داده اند که در قرآن تحریف وجود دارد. آنها همچنین انگیزه های واقعی محمد را نشان داده اند. سرح به قرآن چیزهایی را افزود، او باطل بودن اسلام را دریافت و اسلام را ترک کرد. محمد بعد فهمید که تهدید دیگری برای اعتبارش بوجود آمده است. بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد او دستور داد که سرح را بکشند تا این تهدید از بین برود. محمد به دلیل بادسری خود نتوانست سرح را بکشد و مجبور شد که او را ببخشد. تا همین امروز این تحریف در قرآن وجود دارد. همچنین ما دیده ایم که محمد بر اساس امیال خودش رفتار میکرده است نه بر اساس قانون محکم الهی.

* نقل قولها از اینجا به بعد توسط مترجم انجام شده اند.

منبع +

محمد و اعدام یک شخص از روی گمان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 286:

سلمه بن الاکوع، روایت کرده است، در هنگام سفر یک جاسوس مشرک پیش پیامبر آمد. جاسوس نزد اصحاب پیامبر نشست و آغاز به سخن کرد و سپس رفت. پیامبر گفت (به اصحابش)، «او را دستگیر کرده و بکشید.»، پس من او را کشتم.پیامبر اموال آن جاسوس کشته شده را به او داد (علاوه بر سهم او از غنائم).

آنگونه که آشکار است، تلاشی برای اینکه مشخص شود آن شخص واقعا جاسوس بوده یا اینکه دلیل دیگری برای رفتن داشته است انجام نگرفته است، محمد تنها نسبت به آن شخص شک داشت و بر اساس همین شک خود دستور قتل آن شخص را داد.

آیا این قضاوت محمد بر اساس آگاهی او از حقیقت انجام گرفته است؟ آیا این عادلانه است که شخصی را بدون اینکه به او اجازه صحبت کردن و توضیح دادن در مورد خود و همچنین دفاع از خود داده شود اعدام کرد؟

منبع +

سفسطه های رایج پیرامون تاریخ

ی حفتاریخ و علم از یک سو، و دین از سوی دیگر دشمنان یکدیگرند.

ناپلئون بناپارت

پیشگفتار

براستی همانگونه که ناپلئون گفته است، میتوان گفت تاریخ هر دینی بزرگترین دشمن آن دین است و آن دین را به بهترین شکل افشا می‌کند، اسلام نیز از این قائده مستثنی نیست، تاریخ اسلام آنقدر آلوده و ننگین است و کارنامه آنچه مسلمانان انجام داده اند آنقدر کریه و اسفناک است که مسلمانان از تاریخشان شرم دارند و از پذیرفتن اینکه عقاید آنها موجب چه مصیبتهایی شده است و یا بزرگان دینی آنها چه رفتاری داشته اند و چه گفته اند و چه کرده اند به شدت شرم دارند و سعی می‌کنند آنرا به هر گونه که بتوانند و به هر قیمتی یا پنهان کنند یا اگر نتوانند چنین کنند دانش و نیروی قضاوت خود را انکار کنند، انصافاً حق هم دارند، اسلام هرجا حضور داشته باشد پلیدی و زشتی و ظلم و  خشونت به بار می آورد، البته پنهان کردن تاریخ هیچ نتیجه ای ندارد جز اینکه مصیبتها و جنایاتی که در تاریخ از پیامبر اسلام سر زده است باز هم از طرف اسلامگرایان راستین سر بزند، واقع بین نبودن و انکار تاریخ خدمتی بزرگ است به بنیادگرایان مذهبی زیرا این انکار سبب می‌شود که بنیادگرایان در حالی که مسلمانان آماتور و یا سکولار سعی در پاکسازی چهره زشت اسلام دارند، بتوانند چهره آلوده اسلام را پنهان کنند و تنها وقتی که لازم می‌شود از آن استفاده کنند، از همین روست که مسلمانان منکر واقعیت زشت اسلام در واقع خدمت بزرگی را به اسلامگرایان بنیادگرا و آدمخوار انجام می‌دهند، در حالی که بعضی از آنها گمان میکنند با پاستوریزه کردن اسلام، میتوانند جلوی توحش اسلام را بگیرند، زهی خیال باطل اگر کسی تصور کند که میتواند با «هرمنوتیک(بخوانید دروغگویی و ماله کشی)» کاری کند که اسلامگرایان از حقیقت اسلام دست بردارند!

براستی مسلمان آگاه از اسلام بودن و ماندن کار بسیار دشواریست، دفاع کردن از تبهکاران و نادانانی چون محمد و خلفای راشدین برای اهل تسنن و امام علی و نوادگانش برای تشیع کاری بس دشوار است و انکار تاریخ و ایستادن در مقابل حقیقت برنده و تابناک لازمه آن است. اما تصویری که مسلمانان نا آگاه از اسلام از شخصیت و رفتار پیامبرشان و بزرگان دینشان در سر دارند تصویری کاملا خیالی است که از روی تعاریف مادربزرگ ها و عمه ها و نشستن پای منبر آخوندهای پرت و پلا گو شکل گرفته است. آخوندها هر آنچه از اینطرف و آنطرف در مورد هر شخصی میشنوند آنرا اگر چیز خوبی باشد به پیامبر اسلام و پیشوایان دینی خود میچسبانند. مثلا رایج است که میگویند پیر زنی بر روی پیامبر زباله میریخت و روزی آن پیر زن بیمار شد، پیامبر به دیدار او رفت. اگر شما از مسلمانانی که این قصه را میگویند بپرسید که این داستان را کدام تاریخ نویس ذکر کرده است از پاسخ دادن در خواهند ماند زیرا این قوم اهل تحقیق و فهم صحیح از دین و مکتب اسلام نیستند که بخواهند حرفها و حدیث ها و داستان ها را از روی اسناد معتبر تاریخی قبول کنند، بلکه مانند یک سطل هستند که آخوندها داخل آنرا پر از افکار خود کرده اند و حقیقت برای این افراد جذابیتی ندارد.

برای همین است که وقتی مسلمانان با مستندات تاریخیشان بویژه در مورد پیامبرشان روبرو میشوند بسیار جا میخورند زیرا میبینند که آن همه تصورات و تخیلاتی که سالها در ذهنشان تکرار کرده اند و تصویر خیالی که از محمد یا سایر بزرگان دینیشان برای خود ساخته اند چقدر در تناقض با آن چیزی است که تاریخ از این پیامبر به ثبت رسانیده است. پیامبری که به دیدار آن پیر زن در داستانهای بدون مدرک و سند مسلمانان میرود آدمکش و تروریستی جانی است که جان انسانهای بیگناه را و مخالفان شخصی اش را به آسانی میگیرد و دستور قتل عام صدها نفر را صادر می‌کند و از این جنایت و پلیدی خود لذت میبرد (1). یا در می یابند که پیامبرشان که او را الگوی اخلاقی خود میدانستند چگونه انسان هرزه و زنباره ای بوده است و چگونه برای رسیدن به لذتهای جنسی اخلاقیات زمان خود را زیر پا میگذارد (2). از همین رو است که نخستین دشمنی های آنها با تاریخ اسلام آغاز می‌شود، آنها نمی‌خواهند بپذیرند که تاریخ دینشان واقعی است و آنچه میگوید درست است بنابر این بجای اینکه دینشان را کنار بگذارند می‌خواهند با بهانه های باطل تاریخ را کنار گذاشته و یا آنرا بی اعتبار کنند، دقیقا همانطور که سعی می‌کنند چنین بلایی را سر عقل هم بیاورند که این موضوع در نوشتاری با فرنام شرح سفسطه «عقل بشر ناقص است! علم ناقص است.» تشریح شده است.

البته باید توجه داشت که این برخوردها از مسلمانان حرفه ای و کسانی که تحصیلاتی در زمینه اسلام داشته اند معمولاً دیده نمی‌شود، معمولاً یک عالم دینی اینگونه با تاریخ رفتار نمی‌کند زیرا فرقی بزرگ میان درک عوامانه و درک علمی از دین وجود دارد. درک عالمانه دین را بصورت یک چیز عینی نگاه می‌کند، آنرا میسنجد و اگر مورد پسند بود آنرا قبول کرده یا رد می‌کند، در هردو صورت شخص عالم رابطه ای خرد محور و واقعگرایانه با دین برقرار می‌کند اما دید عوامانه اول دین را میپذیرد و بعد آنرا به دلخواه خود تفسیر کرده و هر آنچه زشتی در آن است را نادیده گرفته و هر آنچه دین ندارد را به آن میچسبانند، یعنی رابطه بین دین و شخص به رابطه ای ایدئالیستی و احساس محور تبدیل می‌شود. این دیدگاه همچنین دیدگاه های شیادانی است که می‌خواهند از دین استفاده ابزاری کنند، شیادان دینی وقتی سوسیالیسم مد روزگار بود از دین انقلاب ساختند و توحید را برابری تفسیر میکردند و امروز که این بازار کساد شده است و افکار اینگونه را کسی تحویل نمیگیرد تفسیر لیبرالیستی از دین و موافق با حقوق بشر ارائه می‌دهند که هیچ ربطی به دین ندارد. این افراد هم به دینشان خیانت می‌کنند هم به اندیشه های سکولار، نه دیندار کامل هستند نه لیبرال یا سوسیالیست کامل، براستی که این افراد شایسته لقب منافق و التقاطی هستند که دینداران سنتی به آنها می‌دهند. نتیجه آنکه این برخورد ها علیه تاریخ برخوردهایی عوامانه و سطحی است که معمولا نیمچه مسلمانها و انسانهای بی مایه از خود نشان می‌دهند و البته از آنجا که بیشتر دینداران را همین بیمایگان تشکیل می‌دهند بررسی سفسطه های آنها و پاسخ به آنها برای کسانی که قصد روشنگری و مبارزه با دین را دارند ضرورت دارد.

نخستین نکته ای که باز هم باید روی آن تاکید کرد این است که دین خویان از روی خرد خود نیست که دیندار هستند بلکه از روی عواطف و احساسات خود دین را حفظ می‌کنند، این احساسات از احساسات قومی و تعصبات ملی و نژادی آغاز می‌شود و به احساساتی شوم تری مانند تنفر از دگر اندیشان و عشق کور به شخصیت های دینی و بزرگان دین ختم میشوند، اگر قرار است شخصی را آگاه کرد، بعد از اینکه دریافتیم آن شخص اینگونه آدمی است که برخوردی واقع بینانه نسبت به دین ندارد و از روی احساسات و عواطف کج خود رفتار می‌کند باید به سرعت دریابیم که بحث کردن و استدلال کردن و سند و مدرک برای چنین نیمه دیوانه تا تمام دیوانه ای آوردن خطا است و اثری ندارد و اساسا اینکار تنها باعث بی ارزش شدن استدلال و لوث شدن خردگرایی می‌شود. اولین قدمی که در برخورد با اینجور نیمه دیوانگان باید برداشت این است که احساس آنها را نسبت به دین تغییر داد. باید به آنها نشان داد که دینشان چقدر خطرناک است و چه عواقب بدی را دنبال می‌کند. نیمه دیوانگان را میتوان با نشان دادن تصاویر و فیلمهایی از آنچه همفکران دینیشان به دستور دین انجام داده اند تحت تاثیر قرار داد و به آنها فهماند که عواطف انسانی خود را به غلط به اسلام نسبت می‌دهند، اسلام آن چیزی نیست که آنها برای خود ساخته اند، باید به آنها فهماند که اسلام را باید از روی منابع معتبر و مستند اسلامی آموخت نه در مقابل منبر آخوند ها و یا سخنان آخوندهای کراواتی و عوامفریبانی مثل شریعتی، الهی قمشه ای، سروش و غیره. به اینجور انسانها باید فیلمهای سر بریدن، دست قطع کردن، چشم در آوردن و سنگسار را نشان داد (3) یا خاطرات کسانی که در زندان اسلامگرایان افتاده اند و رفتاری که با آنها شده است را برایشان شرح داد (4) تا آنها عواطفشان نسبت به اسلام عوض شود، بعد باید به آنها ثابت کرد که این اعمال کاملا اسلامی هستند و مدارکی را که در دین وجود دارد به آنها ارائه داد. بعد از اینکه آن احساس خوب نسبت به دین و خدا و غیره از بین رفت میتوان کم کم رابطه بین شخص و دینش را به رابطه ای خردمحور تبدیل کرد و او را مجبور کرد که از خرد خود بیشتر در بررسی دین استفاده کند، و به مجرد اینکه این اتفاق بیافتد میتوان انتظار داشت که دین طرف بر باد رود. معمولا این روش برای نیمه دیوانگان کار می‌کند اما تمام دیوانگان را به هیچ وجه نمیتوان روشن کرد.

تمام دیوانگان معمولا هم سن بالاتری دارند هم سواد و قوه تفکر و خلاقیت کمتری دارند اگر انسان ریشویی را میشناسید که هر روز نماز می‌خواند و یا آدم اهل شعر و شاعری و عرفان را میشناسید که حرفهایش را با شعر های مولوی و حافظ به شما میزند بدانید که احتمالاً با تمام دیوانه و خردباخته ای طرف هستید، بهتر است وقت خود را تلف نکنید و وقتتان را روی کسانی بگذارید که ارزش روشن شدن و نجات یافتن از گنداب مذهب و دین را داشته باشند. البته این به این معنی نیست که اینگونه افراد قابل اصلاح شدن و خردگرا شدن نیستند، بلکه منظور این است که این افراد نیازمند آموختن بیشتر و راه های دیگر همچون تحقیر شدن به دلیل اوج حماقت مذهبیشان هستند، مسئله اینجا است که در بسیاری از مواقع انسان میتواند وقتش را روی انسانهای عاقل یا کمتر دیوانه صرف کند.

این پیشگفتار از این جهت ضرورت داشت که همانگونه که گفته شد اینگونه سفسطه ها مربوط به مسلمانان آماتور و بی مایه است، لذا انتظار نداشته باشید که بتوانید به آنها حالی بکنید که اشتباه می‌کنند، انکار تاریخ از طرف این اشخاص به این جهت است که آنها علاقه ای به فهمیدن ندارند و انسانهای اهل تفکر، شک ورزی و بکار انداختن خرد نقادشان نیستند. آنها انسانهای مغز مرده ای هستند که گوسفندوار هرچه به آنها تلقین شده است را دنبال می‌کنند اساسا بهتر است چنین افرادی اصلاح نشوند و مسلمان بمانند زیرا خردگرا شدن و یا بیخدا شدن این افراد سبب می‌شود افراد نادانی همفکر با شما بشوند و مکتب فکری ناب شما را نیز آلوده به تعصب و نادانی و حماقت های خویش کنند، بهتر است اینگونه افراد در جبهه مخالف باشند، اینگونه افراد معمولا نمونه های آموزشی خوبی هستند برای اینکه شما دیگر مسلمانان را و دیگر افراد را توسط آنها آموزش بدهید و از بی منطقی و حماقت آنها به نفع خردگرایی و به ضرر اسلام و دین سود بجویید. این افراد بچه هایی هستند که ادای بزرگتر ها را در می آورند، سن آنها ممکن است زیاد باشد اما از لحاظ فکری هنوز در سنین طفولیت به سر میبرند. وقتی به آنها میرسید به آنها لبخند بزنید.

سخن را کوتاه کرده به سفسطه های رایج اسلامگرایان و اسلام باوران در مورد تاریخ بپردازیم، در زیر مواردی رایج از این سفسطه ها را یک به یک بیان کرده و نشان خواهیم داد که چرا اینگونه «استدلال» ها سفسطه آمیز و کاملاً باطل هستند.

1- من تاریخ را قبول ندارم

این عبارت اوج بی منطقی طرف را میرساند، کسی که میگوید من تاریخ را قبول ندارم پذیرفته است که اساساً اسلام را قبول ندارد، اگر کسی تاریخ را قبول نداشته باشد چگونه میتواند ثابت کند که قرآن همین پنجاه سال پیش توسط یک عده نوشته نشده است؟ کسی که تاریخ را قبول نداشته باشد دچار مشکلات متعددی در دینداری می‌شود که این مشکلات را در شرح سفسطه دیگری با فرنام «من احادیث را قبول ندارم، اسلام یعنی فقط قرآن» بطور جزئی و دقیق بر شمرده ایم و آنرا تکرار نخواهیم کرد. اینگونه عبارتها معمولا از طرف فرقه مسلمانان قرآنی مطرح می‌شود که فرقه ای نسبتاً جدید هستند و غیر از قرآن هیچ چیز دیگر را نمیپذیرند، باطل بودن و نفاق این فرقه در نوشتار یاد شده شرح داده شده است.

اما این ادعا معمولا رادیکال ترین ادعای است که اسلامگرایان انجام می‌دهند، معمولا اشخاص بالغ و عاقل میدانند که اگر این حرف را بزنند کاملا دیوانه به نظر خواهند آمد، از این رو مثلا میگویند فلان کتاب را (مثلا تاریخ طبری) را قبول ندارند نه اینکه بگویند کل تاریخ را قبول ندارند. دلیل این ادعا ممکن است این باشد که اسلامگرا شیعه باشد و کتابهای نوشته شده توسط نویسندگان اهل سنت را قبول نداشته باشد، و یا برعکس، به این مسئله در مورد بعدی پرداخته شده است.

اما اگر اسلامگرا به این دلیل نباشد که کتابی را انکار می‌کند باید از او پرسید که آیا همه کتاب را انکار می‌کند؟ یعنی آیا حاضر است بپذیرد که هر آنچه آن کتاب نوشته است باطل است؟ اگر پاسخ مثبت باشد و این حرف را راجع به کتابهای مادر و مهم تاریخی اسلام مثل سیره ابن هشام، مروج الذهب، مغازی، صحیح مسلم، صحیح بخاری، سنن ابوداوود، تاریخ طبری و یا دانشمندان متاخر و برجسته ای مثل ویلیام موئر، مودودی، حسین هیکل، المبارکپوری بزند باید با کمال رضایت سخن او را پذیرفت زیرا اگر هرچه این تاریخ نویسان گفته باشند دروغ باشد اساسا تمام ماجرای پیامبری محمد نیز دروغ خواهد بود و هدف نهایی نیز این است که پیامبری محمد انکار و نفی شود.

اما اسلامگرا اگر عقل در سر داشته باشد خواهد گفت که، نه همه آن باطل نیست، بلکه برخی از گفته های آن باطل است، میبینیم که هرچه به جلوتر میرویم ادعاهای اسلامگرا در هر مرحله محدودتر و کمتر می‌شود. بعد باید از او خواست که توضیح دهد اگر برخی از چیزهایی که این تاریخ نویس گفته است درست است و برخی باطل است با چه معیار و روشی میتوان تشخیص داد که کدام یک از گزارش های او صحیح و کدامیک باطل است. آیا این منصفانه و عاقلانه است که هرچه او دوست داشته باشد را درست بپندارد و هرچه او دوست نداشته باشد را باطل؟ اگر بگوید هر گزارش تاریخی را باید با قرآن سنجید و اگر با قرآن سازگار نبود آنرا باطل دانست، اسلامگرا به سفسطه دیگری دچار شده است که در مورد سوم همین نوشتار آنرا بررسی خواهیم کرد.

اگر بگوید با خرد باید آنرا سنجید باز هم باید با او موافقت کرد، در بخش نتیجه گیری همین نوشته نگرش خردگرایانه به تاریخ اسلام از دید نگارنده توضیح داده شده است. اگر اسلامگرا این حرف را بزند باید به او گفت که پس سخن پیشین که «فلان کتاب» را قبول ندارم غلط است، او باید بگوید «بعضی از گزارشهای آن کتاب را که با عقلانیت سازگاری ندارد قبول ندارم» و بعد باید نشان دهد با کدام استدلال عقلی کدام گزارش را قبول ندارد، در اینجا نیز به اسلامگرا نشان داده شده است که حرف ابتدائی او مبنی بر قبول نداشتن تاریخ کاملاً باطل است.

2- کتابهای اهل تسنن برای شیعه قابل قبول نیستند

این نیز از مطالبی است که معمولاً از طرف مسلمانان بیان می‌شود. پیش از پاسخ به اعتراض باید به این نکته توجه کرد که چنین سخنی میتواند در مورد احادیثی که راجع به امامان شیعه است درست باشد اما این سخن لزوماً در مورد احادیث نبوی درست نیست، چون امامان شیعه اساساً آنقدر اهمیت نداشته اند که کسی غیر از شیعیان به جمع آوری حدیث از آنها بپردازد و اکثریت قاطع احادیث باقی مانده از امامان نوشته شیعیان است این است که در مورد احادیث شیعه این اعتراض بیشتر قابل تامل است.

در رد این سخن نخست باید گفت اینگونه نیست که کتابهای اهل تسنن بطور کلی برای شیعه قابل قبول نباشند، محدثین شیعه بسیاری از احادیث را از همان منابعی نقل می‌کنند که محدثین سنی این کار را انجام می‌دهند و حتی از آنان نقل می‌کنند، افرادی مثل ابوذر که حدیث نبوی از آنها نقل شده مورد تایید شیعه هستند و از آنان در کتب اهل تسنن نیز روایات زیادی نقل شده. تنها برخی از راویان حدیث در علم رجال شیعه کذاب به شمار میروند و احادیث آنها مورد تایید نیست، نه تمامی آنها، این است که نابخردانه است اگر کسی بگوید من فلان حدیث را صرفاً به این دلیل که در یک کتاب مورد قبول اهل تسنن نیز از آن یاد شده قبول ندارم! از چنین شخصی انتظار میرود دستکم ایراد را به راویان آن حدیث بگیرد.

دوم اینکه چنین سخنی تنها یک بهانه کودکانه است، خود شیعیان نیز در کتابها و تحقیقات تاریخیشان به کرات از کتابهای اهل تسنن استفاده میکنند چرا که این منابع اصلی ترین منابع تاریخی هستند و اگر آنها نباشند تاریخی نخواهد بود. کدام کتاب تاریخی قابل توجه را میتوان سراغ داشت که مجبور نباشد از صحیح بخاری و صحیح مسلم حدیث نقل کند یا از تاریخ طبری و سیره ابن هشام گزارشی تاریخی را نقل کند؟ در ادامه از 4 کتاب تاریخی نوشته شیعیان برای نمونه یاد میکنیم تا مشخص شود خود شیعیان از این کتابها در آثارشان به کرات یاد کرده اند، ابتدا نام کتاب می آید سپس شماره برگهایی که در آنها از آن کتاب نقل قول شده است:

فروغ ابدیت: تجزیه و تحلیل کاملی از زندگی پیامبر اکرم، جعفر سبحانی، ویرایش سوم، قم، بوستان کتاب قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1383. این کتاب نوشته  آیت الله سبحانی است، و در حوزه های علمیه به عنوان کتاب درسی در مورد تاریخ اسلام استفاده میشود و از کتابهای مورد علاقه ملایان است:

صحیح بخاری: 733،912،214،439،664،967.
صحیح مسلم: 233،739،733،957.
مسند احمد: 957،445،413.
طبقات کبری: 223،188،276،270،412،409.
تاریخ طبری: 143،137،223،170(در اینکه طبری شیعه بوده است یا سنی برخی تشکیک کرده اند).
سیره ابن هشام: 168،167،157،186،192،170.
المغازی: 621،619،614،598،582.
البدایه و النهایه: 181،444،266،253،387.

تاريخ قرآن نوشتۀ دكتر محمود راميار . تهران: انتشارات امير كبير. چاپ ششم، معتبرترين كتاب در اين زمينه است كه توسط يك ايرانی شيعه نوشته شده است. اين كتاب در حوزه و در دانشگاه برای دانشجويان رشته های علوم قرآن و حديث تدريس میشود. چون اين كتاب خيلی قطور است و يكی از كاملترين كتابها در نوع خودش است در دوره كارشناسی ارشد تدريس میشود و فقط خلاصه ای از آن در دوره كارشناسی تدريس میشود.  به منابع سنی این کتاب توجه کنید:

صحيح بخاری: 46،211 ،238 ،493 ،510 ،511،553 ،558، 559، 560، 565، 568، 575، 576، 618، 629.
صحيح مسلم: 219، 512، 553، 554، 555، 559، 560، 562، 565، 567، 568، 575، 592، 618، 619، 632.
طبقات ابن سعد: 3، 12، 24، 33، 50، 55، 56، 78، 101، 102، 103، 105، 106، 123، 159، 225، 239، 240، 253، 342، 353، 355، 364، 366، 384، 386، 391، 479، 481، 484، 485، 499، 502، 503، 532، 533، 536، 538، 544، 550، 553، 556، 575، 618.
تاريخ طبری: 10، 33، 41، 61، 62، 68، 69، 72، 159، 313، 356، 420، 433، 436، 447، 455، 490، 504، 509، 541، 557.
سنن الدارمی: 3، 18، 64، 71، 96، 272، 316، 350، 502، 511، 512، 632.
سنن ترمذی: 553، 558، 567، 568.
سنن نسائی: 106، 553، 567، 568، 592.
سنن ابن ابی داوود: 223، 300، 567، 568.
مغازی واقدی: 61، 63، 116، 233، 240، 252، 288، 299، 351، 428، 511، 515.
مسند احمد: 2، 3، 8، 51، 61، 70، 81، 113، 166، 167، 199، 429، 500، 502، 503، 504، 511، 512، 513، 515، 555، 558، 632.
سنن ابن ماجه: 544، 563، 575.
مسند ابوداود طيالسی: 368، 553، 554، 567، 568، 575، 592، 594، 618.
الموطا امام مالك: 62، 166، 245، 310، 385، 476، 553، 555، 592 ،631.
سيره ابن هشام: 42، 53، 55، 62، 73، 76، 105، 113، 123، 125، 274.
تفسير طبری: 15، 23، 41، 55، 57، 61، 68، 76، 103، 106، 107، 185، 260، 298، 305، 323، 343، 351، 362، 388، 398، 411، 414، 417، 420، 421، 422، 428، 429، 431، 441، 459، 505، 506، 508، 509، 511، 515، 578، 591، 631، 636، 641.
تفسير قرطبی: 244، 390، 544، 583، 597، 609، 610، 616.
تفسير الدر المنثور (سيوطی): 3، 62، 151، 188، 199، 343، 358، 383، 485، 556، 563، 566، 567، 568، 616، 629، 632، 636، 641.
اتقان (سيوطی): 56، 73، 75، 102، 109، 181، 182، 185، 186، 188، 191، 194، 199، 200، 201، 211، 234، 244، 245، 251، 252، 289، 297، 303، 308، 310، 311، 312، 313، 314، 318، 323، 329، 334، 335، 339، 340، 345، 383، 389، 398، 399، 426، 428، 430، 431، 435، 445، 450، 451، 452، 453، 461، 472، 479، 544، 559، 581، 582، 588، 592.
كشف الاسرار (ميبدی):76، 103، 105، 185، 260، 509، 552، 592، 633، 636، 638، 640، 641.
الكامل (ابن اثير): 68، 83، 159، 217، 329، 355، 363، 382، 389، 414، 415، 433، 445، 488، 512.
سنن بيهقی: 262، 351، 429، 564، 567، 592

پيامبر(ص) و يهود حجاز. صادقی، مصطفی. ناشر: مؤسسۀ بوستان كتاب قم. چاپ اول 1382: محصول مركز مطالعات و تحقيقات اسلامی، پژوهشكدۀ تاريخ و سيره است. اين كتاب روابط محمد ويهود حجاز را بررسی ميكند و اهميت آن به اين دليل است كه در شهر قم و يك مركز پژوهشی شيعه تهيه شده است:

سيره ابن هشام: 32، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 52، 53، 54، 56، 60، 65، 66، 67، 68، 73، 81، 83، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 106، 109، 110، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 119، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 132، 133، 135، 137، 138، 139، 142، 147، 148، 154، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 178، 182، 184، 190، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 205، 206، 207، 209، 211، 212، 214، 215، 216، 218، 219، 221، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 249، 251، 252، 254، 256، 257، 259، 261.
المغازی(واقدی): 37، 39، 44، 45، 46، 47، 48، 53، 60، 65، 66، 70، 72، 73، 74، 75، 78، 80، 81، 82، 83، 84، 105، 111، 112، 114، 115، 116، 117، 118، 121، 123، 124، 125، 127، 129، 130، 137، 139، 142، 143، 145، 146، 147، 148، 152، 154، 155، 156، 158، 159، 160، 161، 164، 165، 167، 173، 174، 175، 182، 184 ،190، 192، 193، 195، 196، 197، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 212، 213، 214، 215، 216، 220، 222، 223، 241، 243، 247، 250، 251، 252، 254، 256، 257، 261، 217.
طبقات ابن سعد: 48، 49، 50، 52 ،55، 57، 60، 65، 66، 80، 93، 97، 105، 111، 112، 115، 118، 125، 127، 128، 129، 130، 137، 148، 154، 155، 165، 174، 178، 185، 186، 190، 195، 200، 202، 203، 207، 209، 212، 214، 215، 223، 239، 241، 243، 247، 252، 256، 258.
تاريخ طبری: 34، 49، 50، 51، 53، 54، 56، 61، 72، 73، 75، 80، 96، 105، 112، 114، 118، 125، 127، 129، 130، 137، 148، 154، 165، 185، 186، 187، 188، 190، 191، 192، 194، 202، 204، 206، 215، 247، 251، 256، 257، 259، 261.
دلائل النبوه (بيهقی): 47، 79، 80، 105، 126، 127، 129، 134، 165، 184، 202، 204، 206، 215، 231، 256.
البداية و النهاية (ابن كثير): 67، 128، 137، 165، 215، 231، 236، 261، 69.
صحيح البخاری: 48، 49، 59، 73، 84، 109، 126، 127، 148، 155، 165، 202، 215، 255، 256، 259، 260، 261، 56.
صحيح مسلم: 109، 202، 203، 215، 247، 56، 59.
مسند احمد: 69، 100، 228.
الدر المنثور(سيوطی): 48، 95، 98، 99، 100، 101، 103، 107، 109، 110، 113، 140.

جنگهای ارتداد و بحران جانشینی پیامبر (ص)، علی غلامی دهقی، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1383:

سیره ابن هشام: 24، 25، 26، 27، 28، 29.
طبقات کبری ابن سعد: 9، 19، 26، 27، 28، 53؛ 61.
واقدی: 11، 13،14،15،19،21،31،34، 38، 39، 40، 42،43، 50، 51؛ 59؛ 60، 61، 62، 64، 65.
ابن ندیم: 11؛ 12.
بلاذری فتوح البلدان: 17، 20،43، 46، 47، 60، 61، 62، 63.
طبری: 22، 24، 25، 29، 34، 35، 38، 41، 44، 46، 50، 51، 54، 55؛ 58؛ 59، 60، 61، 63، 64.
ابن کثیر، البدایه و النهایه: 38، 39، 52، 96، 109، 111.
ابن خلدون، العبر: 46.
صحیح بخاری: 76.
صحیح مسلم: 96.

حال چگونه است که شیعیان خودشان حق دارند از این کتابها حدیث نقل کنند اما خردگرایان چنین حقی را ندارند؟ واقعیت این است که بدون مراجعه به کتب اهل تسنن نمیتوان در مورد تاریخ اسلام چیزی نوشت و  به نظر میرسد کتابهای شیعیان در مورد تاریخ نبوی نیز بجز جعلیات و نظریات خاص شیعه که خود بدان افزوده اند، باقی از آثار اهل تسنن کپی شده باشد. لذا همانطور که گفته شد این ایراد یک ایراد خام و بهانه ای کودکانه برای فرار از تاریخ است!

سوم اینکه کتابهایی مانند صحیح بخاری، صحیح مسلم، تاریخ طبری، سیره ابن هشام، طبقات کبری ابن سعد و غیره ارزش آکادمیک دارند و اسلامشناسان بزرگ در سطح آکادمیک همواره از آنان سند آورده و می آورند، این کتابها به زبان انگلیسی توسط دانشگاه های معتبر دنیا منتشر میشوند، مثلاً دانشگاه ایالت نیویورک تاریخ طبری را ترجمه و منتشر کرده است و مورد بررسی قرار میگیرند اما چه شیعیان از این خوششان بیاید چه نیاید کتابهای شیعه ارزش چندانی ندارند زیرا کتب شیعه بیشتر داستانپردازی های خود محدثین شیعه هستند، مثلا در کتابهای شیعه حدیث از امامان شیعه در مورد ابراهیم و موسی و حضرت آدم نیز وجود دارد، مثلاً گفته شده است که حضرت آدم فلان کار را کرده است، هیچ تاریخ نویس عاقلی نمیتواند چنین مزخرفاتی را بپذیرد، یا مثلاً در کتابهای مادر شیعه از این سخن به میان می آید که آیا باید در فلان ماه نکاح کرد یا نه. این باعث می‌شود که این کتابها از نظر اسلامشناسان سکولار و همچنین مجامع علمی آکادمیک جهانی که بی طرفانه و بصورت علمی به دنبال تاریخ میروند بی ارزش و غیر معتبر جلوه کند، زیرا این احادیث تنها به این دلیل که شیعیان معتقدند امامانشان علم لدنی و الهی داشته اند مورد استفاده قرار میگیرند و علم لدنی داشتن امامان شیعه از باورهای فرقه ای و اختصاصی آنان است، تاریخ نویسان چنین مزخرفاتی را باور نمیکنند.

جدا از این دسته کتابها برخی از سایر کتب شیعه آنقدر بیپایه هستند که حتی خود مسلمانان و خود شیعیان نیز نباید آنها را بپذیرند، مثلا کتاب نهج البلاغه قرن ها بعد از علی توسط شیخ رضی آن هم بدون اسناد نوشته شده است، از علی زخمی و نیمه جان در روزهای پایانی عمرش آنقدر مطلب نوشته که تمام انجیل آنقدر مطلب از تمام دوران حیات عیسی مسیح چیزی ننوشته. بنابر این افراد سکولار و خردگرا مجبور نیستند با ساز شیعه برقصند، معتبر ترین کتاب حدیث مسلمانان همان صحاح سته هستند و این کتابها منابع آکادمیک به شمار میروند نه بحار الانوار و اصول و فروع کافی، وسائل الشیئه و غیره. حال اگر شیعه ها نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند اشکال از خودشان است که تعصبات مذهبیشان خرد آنها را کور کرده است، چرا خردگرایان باید استاندارد علمی خود را آنقدر پایین بیاورند که به سطح شیعه برسد؟ برخی از کتابهای حدیث بیش از 1000 سال قدمت دارند و راویان آنها را از کتابهای پیشین و با متدهای بسیار علمی که سرنوشت تاریخ نگاری را در تاریخ تغییر داده اند نوشته اند، و این مورخین از مورخین بزرگ تاریخ جهان به شمار میروند. اگر کسی بگوید این اسناد ارزش تاریخی ندارند باید به مقدار زیادی بی انصاف، نا آگاه و یا متعصب مذهبی باشد.

البته این سخن من را نباید به این معنی تفسیر کرد که در کتب اهل تسنن مزخرات و خرافات دخیل نشده است و شیعه ذاتاً استعداد تاریخ نویسی ندارد. هرگز اینگونه نیست در میان شیعیان نیز تاریخ نویسان بزرگ و قابل احترامی وجود داشته اند. مسعودی تاریخ نویس شیعی و بسیار بزرگی به شمار میرود که شیوه تاریخنگاری او توجه برخی از تاریخنویسان مدرن را نیز به خود جلب کرده است و بدون شک وی در تکامل علم تاریخ نقش داشته است. از طرف دیگر کتب اهل تسنن نیز پر از خرافات و مزخرفات هستند و یقیناً نمیتوان آنها را تمام و کمال صحیح دانست، گرچه اسمشان را صحیح گذاشته باشند.

چهارم اینکه به نظر شیعه چون امامت صحیح است، پس امامان شیعه همه چیز را میدانند و دروغ نمیگویند، این در حالی است که در واقعیت این امامان تقریباً به غیر از امام علی و امام صادق نه در فقه افراد بزرگی بوده اند نه در حدیث و تاریخ نویسی، امامان شیعه عموماً افرادی جاه طلب، نادان و خوش نشین بوده اند (5) و دانش چندانی نداشته اند. واقعیت این است که افرادی مثل بخاری، غزالی، طوسی، ملاصدرا، طبری، مسعودی و ابن هشام افرادی بسیار فرهیخته تر و داناتر نسبت به اسلام، فقه و فلسفه، کلام و سایر علوم اسلامی بوده اند، بنابر این شیعه به دلیل باورهای فرقه ای و مذهبی خود فرضی غلط را که آن همانا امامت است را در حدیث گفتن گنجانیده است که این فرض مورد تایید ما نیست. شیعیان وقتی با خردگرایان روبرو میشوند باید بصورت برون مذهبی با آنها دیالوگ برقرار کنند نه اینکه افکار فرقه ای خود را دخیل کنند. مگر اینکه بحث در مورد مواردی فقهی که محدود به باورهای شیعیان می‌شود باشد.

پنجم اینکه بسیاری از احادیث متواتر هستند، یعنی آنقدر افراد مختلفی آنها را بیان کرده اند که کسی نمیتواند شک کند این احادیث واقعی هستند، اسلامگرا باید توجه کند که خود قرآن نیز از طریق همین تواتر است که به دست مسلمانان رسیده است، و قرآن همانقدر اصالت دارد که احادیث متواتر دارند(6).

نتیجه از این چند نکته آن است که سند آوردن از کتب اهل تسنن توسط خردگرایان نه تنها زیر پا گذاشتن اصول مناظره و استدلال کردن از مشترکات نیست، بلکه از قضا انتظار شیعه ای که چنین مسئله ای را مطرح میکند دقیقاً زیر پا گذاشتن همان اصل است زیرا او میخواهد امامت را نیز در حالی که مورد توافق طرفین نیست در مناظره دخیل کند. اما مهم ترین ایرادی که این اعتراض دارد این است که اسلام را درست فرض می‌کند! در مورد این ایراد در موضوع شماره 3 توضیحات کافی ارائه خواهد شد.

3- احادیث و تاریخ را باید با قرآن سنجید

یکی از روشهای شیعیان و اهل تسنن این است که همه احادیث را با قرآن میسنجند، اگر آن احادیث با قرآن همخوانی داشته باشند آنها را ممکن است بپذیرند اما اگر این احادیث با قرآن ناسازگاری داشته باشند آنها را باطل خواهند شمرد. این روش البته اگر قرآن خود صحیح باشدروش درون دینی خوبی برای جدا کردن احادیث تحریف شده از احادیث واقعی است. اما مسئله  این است که آیا خود قرآن صحیح است و درستی آن پذیرفته شده است؟ برای مسلمانان ممکن است اینگونه باشد اما وقتی مسلمانان با خردگرایان و افراد سکولار وارد بحث میشوند حق ندارند درستی قرآن را پیش فرض بگیرند، زیرا این قضیه مورد توافق طرفین نیست. درست و صحیح فرض کردن قرآن برابر با تایید اصل نبوت است، یعنی چیزی که منتقد اسلام و مسلمان دارند بر سر درستی آن با یکدیگر بحث می‌کنند، اگر مسلمان از قبل فرض کند که نبوت درست است او مغلطه مصادره به مطلوب را مرتکب شده است، یعنی چیزی که باید درستی اش را اثبات کند از پیش درست فرض کرده است!

شعار دروغین شیعه این است که اصول دین را با عقل میسنجند و بعد از پذیرش اصول دین با عقل است که به تقلید میپردازند، البته این دروغی بزرگ است زیرا اسلامگرایان به دلیل بدوی و فاشسیت بودنشان اجازه نشر افکار غیر اسلامی و ضد اسلامی را در کشورهایی که حاکم بر آنها هستند نمی‌دهند، و وقتی اجازه نشر چنین افکاری وجود نداشته باشد چگونه ممکن است افراد بتوانند انتقادهای موجود به اصول دینشان را بخوانند، بشنوند و در مورد آنها فکر کنند؟ سانسور اینترنت، بستن روزنامه ها، ممنوعیت انتشار کتابهای ضد دینی، پارازیت انداختن روی ماهواره و رادیو ها، ترور دگر اندیشان و حبس کردن آنها و تمام سایر اعمال شرم آور و ننگینی که اسلامگرایان از خود از ابتدای حیاتشان تا به امروز نشان داده اند خود گواه این است که این شعار کاملا دروغین است، مهمتر از این رفتار فاشیستی اسلامگرایان قوانین فاشیستی و انسان ستیز دینشان است که یکی از آنها ارتداد میباشد. ارتداد اسلام را از یک دین به یک باند مافیایی تبدیل کرده است، اگر تبهکاری یک باند مافیایی را ترک کند رئیس مافیا دستور قتل او را صادر می‌کند، اسلام نیز دقیقا همان ویژگی را دارد، به شخص میگویند تو باید با عقل اصول دینت را انتخاب کنی ولی اگر انتخاب نکنی تو را بعنوان مرتد ملی میکشیم! عجب اختیار و آزادی ای! اما با تمام این مسائل فرض میکنیم که این دروغ راست باشد و شیعیان واقعا بخواهند از راه عقل نبوت را بررسی کنند.

در این صورت باید احتمال این را بدهند که نبوت خطا باشد، خطا بودن نبوت به معنی این خواهد بود که محمد پیامبر نبوده است، وقتی او در واقع پیامبر نبوده است و ادعای پیامبری میکرده است یعنی او دروغ گو بوده است، شخصی که دروغگو است ممکن است در قرآن که او ادعا میکرده از طرف خدا به او وحی میشده چیزی را بگوید و بعد خود بر خلاف آن رفتار کند. اما وقتی مسلمان میگوید حدیث را باید با قرآن سنجید او در واقع احتمال خطا بودن نبوت را نمیدهد و نبوت را درست فرض می‌کند، یعنی احتمال دروغگو بودن محمد را صفر فرض می‌کنند. آشکار است که این کار تخلفی آشکار در قوانین مناظره و بررسی عقلانی است، اگر قرار است قضیه ای خردمندانه بررسی شود هم باید احتمال درست بودن آن داده شود هم احتمال نادرست بودن آن.

اما عموما این قضیه مشکلی ایجاد نمی‌کند، یعنی احادیث کتب معتبر کمتر پیش می آید که با قرآن در تناقض باشند، زیرا این احادیث توسط عالمان بسیار بالارتبه جمع آوری شده اند که آنها پس از بررسی عمیق این احادیث با قرآن آنها را گزارش کرده اند، این اسلامگرا است که تفسیرهای بسیار ابتدائی و ایدئالیستی از قرآن را ارائه میدهد و به دلیل اینکه تفسیر او از قرآن غلط و غیر واقع بینانه است او گمان می‌کند که میان قرآن و این احادیث اختلافی وجود دارد در حالی که چنین نیست.

4- علم رجال

یکی از شاخه های علم حدیث، رجال حدیث نام دارد که مربوط به شناخت راویان حدیث از نظر مورد اعتماد بودن و وثاقت آنها میباشد. کتابهای رجال فرقه های اسلامی حاوی اطلاعاتی در مورد راویان مختلف احادیث هستند و نشان میدهند که یک راوی دارای اعتبار است یا نه. گاهی در بحث با خردگرایان، مسلمانان سعی میکنند از روشهای این «علم» استفاده کنند. حال آنکه اسلوب این علم نیز مورد توافق طرفین نیستند. برای نمونه یکی از فاکتورهای مهم در تشخیص وثاقت یا عدم وثاقت یک راوی مذهب وی است. اگر یک راوی شیعه باشد اهل تسنن وی را رافضی مینامند و قول وی را غیر معتبر میدانند. به همین دلیل سخنی که یک شیعه نقل کرده باشد فاقد اعتبار خواهد بود. آیا این روش عقلایی و قابل دفاع است؟ البته که نه. این روشها بعضاً بر فرضهای غلط و تعصبات دینی مبتنی هستند، مثلا راویان یهودی را به دلیل یهودی بودنشان یا حتی بعضی اوقات یهودی بودن پدرانشان مردود میشمرند، یعنی در واقع میگویند هیچ یهودی ممکن نبوده است که راست بگوید، این نوع فاشیسم و تبعیض نژادی مسلماً غیر قابل قبول از طرف هر انسان منصف و عاقلی است و تاریخ نگاران از روی دین یک شخص راجع به درستگو یا دروغگو بودن او قضاوت نمیکنند. یا مثلاً شیعیان راویانی که به باور آنها «دشمن اهل بیت» بوده اند را مردود میدانند و فقط راویانی که «دوست دار اهل بیت» هستند را مورد نظر قرار میدهند زیرا نظر دشمنان را مقرضانه میدانند. این روش نیز خردپسندانه نیست، یک دوست نیز دقیقاً همانند یک دشمن اما با انگیزه ای معکوس ممکن است به دلیل دوستی اش از گفتن واقعیت ها بپرهیزد و چیزهای منفی که میدیده را ننویسد و تنها چیزهای مثبت را بنویسد. این است که دوست یا دشمن بودن یک راوی نیز از ارزش آن روایت کم نمیکند و این دو روایت در واقع از یک مقدار ارزش برخوردار هستند.

لذا علم رجال از نظر خردگرایان نمیتواند معتبر باشد و ابزاری معتبر در بررسی اعتبار احادیث در بحثهای بین مسلمانان و افراد سکولار نیست. افزون بر این خود علم رجال درون خود نیز دچار تناقض است و آنقدر سخنان متناقض در مورد یک شخص در آن آمده است که عملاً این کتابها را بیفایده و سانتیمانتال کرده است. افزون بر اینها، علم رجال یک جریان ضد علمی و ضد تاریخی است و احتمالاً سبب نابودی ده ها گزارش و سند تاریخی در گذر زمان شده است، چراکه محدثین و تاریخ نویسان مسلمان دیدگاه های مخالفین اسلام را و گزارشهای آنان را تنها به دلیل اختلافهای فکری خود با آنها از بین برده اند و حتی یک کتاب در مورد تاریخ اسلام از قدمای غیر مسلمان باقی نمانده است. بنابر این شوربختانه هر آنچه از تاریخ اسلام باقی مانده است نوشته خود مسلمانان است مسلمانان به همین شیوه ها تاریخ اسلام را نوشته اند.

روشن است که تنها با بررسی دیدگاه موافقان و مخالفان یک جریان است که میتوان برداشتی نزدیکتر به واقعیت از آن جریان داشت. حال آنکه مسلمانان از روی بربریت و تعصب نظر مخالفان را از بین برده اند و جهانیان را برای ابدیت محکوم کرده اند که محمد را تنها از طریق خود مسلمانان بشناسند. با اینحال همان تاریخی که از خود مسلمانان باقی مانده است نیز آنقدر زشت و سیاه است که مسلمانان را وا میدارد تا به انواع و اقسام سفسطه ها و مغلطه ها برای پنهان کردن آن و یا فرار از آن دست یازند. تصور کنید اگر نظر مخالفان باقی میماند و ما میتوانستیم از زبان یهودیان و مشرکینی که توسط محمد قتل عام شدند یا مردم نگونبخت  مناطقی که قربانی حمله تازیان شدند اسلام را میشنخاتیم دیگر چقدر این تاریخ اسلام سیاه تر میشد.  علم رجال و علوم مسخره حدیث که به خطا علم آفریده میشوند در واقع خود عامل «نسل کشی فرهنگی» و جریانی ضد علم و ضد تاریخ و ضد بشر بوده اند.

نتیجه گیری

آشکار است که اسلامگرا اعتراض معتبری بر قضاوت تاریخی نسبت به اسلام ندارد، بهانه هایی که او می آورد از سر لجاجت او با خرد خودش است، اسلامگرا برای اینکه مسلمان بماند باید پا روی بسیاری از چیزها بگذارد، او باید پا روی انسانیت خود بگذارد، پا روی تاریخ دین خود بگذارد و از همه بد تر باید پا روی خرد خود، که مهمترین چیزی است که او دارد بگذارد. تاریخ اسلام بیش از هر ابزار دیگری چهره اسلام را رسوا می‌کند و نشان میدهد پیامبر اسلام واقعا چه شخصیتی داشته است و چه رفتار ددمنشانه و ضد بشری داشته است، ماجرای وحی گرفتن او از چه قرار بوده است و چگونه مردم را گول میزد.

باید در نظر داشت که دفاع از تاریخ به این معنی نیست که تمامی تاریخ اسلام مورد تایید خردگرایان و افراد منتقد اسلام است، برای بررسی تاریخ اسلام روشهایی وجود دارد که مهمترین آنها عبور دادن هر چیز از فیلتر خرد است.

در بررسی تاریخ باید خرد را بالاترین ملاک دانست، مثلا وقتی در کتابهای شیعه از جعفرجنی صحبت شده است که در روز عاشورا با لشگر اجنه به کمک امام حسین آمده اند، و یا اینکه امام زمان از ران مادرش بدنیا آمده است و مادرش یک شاهزاده رومی بوده است و آن همه ماجرای مسخره و قصه نویسی های محدثین شیعه را می‌خوانیم باید این اباطیل را به دلیل اینکه از فیلتر عقل عبور نمی‌کنند بعنوان قصه های کودکانه و اسطوره های ساخته شده توسط محدثین قالباً ایرانی شیعه نگاه کرد.

همچنین باید تلاش کرد تناقضات را زدود و از میان روایات مختلف خردمندانه ترین آنها را پذیرفت. هزار و چهارصد سال از حیات محمد پیامبر اسلام میگذرد، هر سخنی که از او یاد می‌شود و یا روایتی که از رفتار او گفته می‌شود باید مستند به یکی از کتابهایی باشد که حداکثر سه چهار قرن بعد از حیات او نوشته شده باشند و الا این روایتها و سخنان کاملا بیهوده و بی ارزش خواهند بود. مسئله ای که باقی میماند این است که برخی از افراد سکولار و منتقد اسلام نیز تاریخ اسلام را به بهانه آنکه در درستی و صحت آن میتوان تا حدود زیادی شک کرد باطل میدانند و آنرا قابل اتکا نمیدانند، اشکال کار این افراد این است که توجه نمی‌کنند اینکه از محمد چه گزارش شده است اهمیت بیشتری از این دارد که محمد واقعا چه انجام داده است، زیرا این گزارش های تاریخی هستند که ملاک اسلامگرایان برای شناخت دینشان و همچنین کسانی که به بررسی اسلام میپردازند هستند و انکار این منابع هیچ کمکی نه به خردگرایی می‌کند نه خیری را سبب می‌شود، بلکه تنها باعث تکرار اعمال وحشتناک محمد خواهد شد زیرا مسلمانان رفتار محمد را کاملا درست میدانند و مسلمانان راستین همان رفتار ددمنشانه را پیش خواهند گرفت.

پاورقی

1- برای شرح مفصل این ادعاها به بخش های زیر مراجعه کنید

محمد و ترور دشمنان شخصی اش

بر سر یهودیان مدینه چه آمد؟

2- برای جزئیات این ادعا به نوشتاری با فرنام زنان محمد، آیا محمد از روی هوس زن میگرفت؟ مراجعه کنید.

3- نمونه های این فیلم ها را در بخش جنایات اسلامگرایان بیابید.

4- برای نمونه به این کتاب و این سایت مراجعه کنید.

5- برای نمونه های متعدد به بخش یاوه نامه زندیق مراجعه کنید.

6- تعدادی از این احادیث متواتر را در اینجا بیابید.

قتل نضر بن الحارث

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

اگر تو بر من دست گشايی و مرا بکشی،

 من بر تو دست نگشايم که تو را بکشم

 من از خدا که پروردگار جهانيان است می ترسم (سوره مائده آیه 28).

پاراگراف نخست دانشنامه اسلام «The Encyclopaedia of Islam, New Edition, Vol. VII, 1993, p. 872″ میتواند پیشگفتار مختصر و مفیدی باشد،

نضر ابن الحارث بن الکمه بن کلده بن عبدمناف بن عبدالدر بن کوسی، یک قریشی ثروتمند بود، که در دوران پیشا اسلامی، روابطی تجاری بین هرا و ایران داشت، گفته شده است او از این راه کتابهایی، و یک کنیز خواننده (کینا) آورده بود.

او عبدالدر را در گروه مطمعون (مکّیانی که منابع غذایی را برای حج کنندگان فراهم میکردند نماینده میکرد، و قدرت قابل توجهی در مکه داشت. او مخالفتی شدید با پیامبر داشت، او پیامبر را تمسخر میکرد و وقتی که محمد از نابودی و سرنوشت تلخ ملت های کهن (عذابهای آسمانی در قرآن) سخن میگفت او  از بزرگی و شکوه پادشاهان ایران سخن میگفت. او همچنین محمد را محکوم میکرد که او تنها  از داستانها و افسانه های گذشته (اساطیر الاولین) یاد میکند و گفته میشود که دو آیه قرآن که دقیقا به همین مسئله اشاره میکنند (سوره انفال آیه 31 و المطففين 13) در مورد او آمده است. همچنین گفته میشود که قرآن به او بیش از هر کس دیگری از دشمنان پیامبر اشاره میکند، (سوره الانعام آیه 8 و 9، سوره الجاثیه آیای 6 تا 8) او در جنگ بدر شرکت کرد و جزو اسرای مشرکین بود. محمد او را شخصاً کشت و علی سرش را با یک ضربه شمشیرش از تنش جدا کرد، اما این واقعیت قابل مباحثه است زیرا یک حدیث میگوید که شدید ترین عذابها در قیامت برای ملعونینی است که پیامبری را کشته اند یا پیامبری آنان را کشته است. معتبر ترین نسخه از این ماجرا آن است که علی ابن ابیطالب او را با شکنجه پس از اینکه او را با بندی بسته  بود در مکانی که السفرا نامیده میشد کشت.


اما ما باید نتایجمان را بر اساس منابع قدیمی اسلامی بدست بیاوریم، مگر اینکه دلیلی برای انجام ندادن این کار وجود داشته باشد. تمامی نقل قولهای زیر از کتاب سیرت رسول الله، نوشته ابن هشام نسخه انگلیسی و فارسی آورده شده است.

از نضر بن حارث نخستین بار در برگ 133 نسخه انگلیسی و 4343 نسخه فارسی وقتی یاد شده است که قریش شورایی برای تصمیم گیری در مورد چگونگی برخورد با محمد تشکیل داده بود، آنها این پیشنهاد را به محمد میدهند،

سیرت انگلیسی صفحات 133-134 و سیرت فارسی جلد نخست برگ 269-270

اگر تو را مقصود مالست تا مالهای خود ترا بذل کنیم، و اگر ترا مقصود ریاست و سیادت است، تا ما ترا مهتر و حاکم خود گردانیم. و اگر ترا مقصود سلطنت است و پادشاهی، تا ترا بر خود پادشاه گردانیم، و اگر نه که ترا وسوسه از دیو بر تن مستولی شده است، تا ما اطبای جهان جمع کنیم (اگر جن در وجود تو رفته است، تا تو را درمان کنیم.) و از بهر مداوات تو هرچه ما را باشد صرف کنیم، ما این همه مراد تو برگیریم و رضای تو بجوئیم، تو دست از دین ما و خدایان ما بدار. سید علیه السلام، جواب ایشان بداد و گفت: ای قوم، مرا از شما نه مال می باید و نه ملک و نه جاه و نه سلطنت، لکن من رسول خدای ام و حق تعالی مرا بر شما فرستاده است و قرآن بمن فرستاده است تا رسالت حق بشما گزارم و شما را به بهشت بشارت دهم و از دوزخ شما را بیم کنم، پس اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت آن شما را باشد، و اگر نه صبر میکنم تا حق تعالی چه تقدیر کرده است میان من و شما.

این پاسخ خوبی است که راستی محمد را نشان میدهد. او پیام خود را ارزان برای شهرت و ثروت نمیفروشد. متاسفانه خواهیم دید که محمد این دیدگاه و روش خود را و دفاعش را از خدا در هنگامی که قدرتمند میشود حفظ نمیکند.

سیرت انگلیسی برگ 134، سیرت فارسی برگ 271

چون پیغمبر علیه السلام، چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت، یا چیزی از ایشان قبول خواهد کردن، به اقتراح و سؤال در آمدند و گفتند: ای محمد، چون چنین است که تو میگوئی و تو پیغمبر خدائی و رسول بحثی و این دعوی که میکنی راست است، پس چنانکه خود میبینی، مکه جائی تنگ است و آبری و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا بخدای کن و از حق تعالی درخواه، تا این کوههای مکه از جای بردارد و صحرائی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمهای آب درآن (همچون سوریه و عراق) روان کند و رودها دران بباشد، همچنان که در زمین شما و عراق گشوده است، تا ما بدان عمارت و زراعت میکنیم، و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از أسلاف (پدران) ما قصی بن کلاب زنده گرداند و به ما صدق رسالت تو گواهی دهد، پس چون تو چنین بکرده باشی ما بتو ایمان آوریم. سید علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر این فرستاده اند، که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق بشما گزارم، اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا حق تعالی چه حکم میکند میان من و شما.

دیگر گفتند: ای محمد چون تو این نمیکنی و رضایت ما بدست نمی آوری، از خدای درخواه تا فرشته از آسمان بفرستد، تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گوئی باورکنیم. سید، علیه السلام، گفت: مرا نه از بهر آن فرستاده اند. دیگر گفتند: ای محمد ما ترا مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر از بهر معاش ببازار میروی و این کار تو که دعوی میکنی، ضرورت آن اسبابی بکار میباید.، پس اگر از خدای درخواهی تا ترا گنجهای زر و سیم بدهد و أنهار (نهر ها) روان ترا بدهد و باغها و بستانها ترا بدست آورد، تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت وشود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان بتو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم. سید علیه السلام گفت: مرا از بهر این نفرستاده اند، مرا از بهر أدای رسالت فرستاده اند تا رسالت حث بشما گزارم، اگر قبول کردید خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا حق تعالی چه حکم کند، و بدانید ای قوم، که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد حق تعالی سهل است، لکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.

آنگاه گفتند: ای محمد، چون این التماسها هیچ بجای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسماان بر ما عذاب فرستد اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنانکه دعوی میکنی. سید علیه السلام، گفت: عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است؛ اگر خواهد بفرستد و اگر نخواهد نفرستد. آگه گفتند ای محمد، خداوند تو نمیدانست که ما با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سؤال خواهیم کردن تا ترا بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن؟ و اگر ما بتو نگرویم و ایمان نیاوریم او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد؟ و ترا از آن خبر دادی که ما را بچه عذاب گرفتار خواهد کرد. این همه بایستی که خداوند ترا از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنانست که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست؛ ولکن ای محمد ما را گمان چنانست که این همه رحمان یمامه ترا می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن؛ و بدان ای محمد که بهر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هرچه ما را بود از مال و جاه بر تو عرض کردیم، و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی، و بهیچ نوع مراد ما نطلبیدی؛ اکنون ما إقامت (عذر) خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند، و بعد ازین تدبیر آن کنیم که ترا هلاک کنیم یا تو مارا بهلاک آوری.  چون این سخن بگفتند: یکی برخاست و گفت ای محمد ما فرشتگان میپرستیم و ایشان دختران خدا اند. دیگری برخداست گفت: ای محمد ما بتو ایمان نیاوریم تا تو خدای و فریشتگان بگواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغمبر خدایی.  و عبدالله بن ابی امیه که عمه زاده پیغمبر بود، برخاست و گفت، ای محمد، ما بتو ایمان نیاوریم تا آنگه که نردبانی بر آسمان نهی و بدان نردبان ببالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آئی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری، تا گواهی دهند که تو پیغمبر خدائی، و چون این همه بکرده باشی مرا گمان چنانست که هم ایمان نیاوریم بتو. سید علیه السلام چون دید که قوم دست بغوغا آوردند و هریکی هرزهای آغاز کردند، دل تنگ شد و از پیش ایشان برخاست و بخانه بازرفت.

در اینجا محمد را میتوان رسولی در نظر داشت که آزار میشود و لزومی ندارد که با مردم خودخواه بحث و جدل کند. وقتی که به او گوش نمیکنند، او وقتش را ضایع نمیکند. بجای اینکار به نزد کسانی میرود که سخش را گوش میکنند. یا اینکه میتوان در اینجا فهمید که محمد پاسخی برای این تقاضاهای مشروع نداشت و هیچ چیزی برای ارائه کردن به آنها نداشت. در هر حالت او شدیدن از طرف رؤسای مکه توبیخ شده بود و آنها باعث شده بودند که او چندان خوب به ظاهر نرسد.

بعد از این ماجرای سوء قصد به جان محمد پیش می آید که به نظر میرسد ماجرای آن بسیار با اسطوره ها و خرافات آلوده شده باشد، اما از آنجا که نضر بن حارث در آن ماجرا هیچ نقشی ندارد، آن ماجرا به بحث ما مربوط نمیشود. بعد از این حمله نافرجام ما میخوانیم که او چگونه با سران مکه سخن گفته است:

سیرت انگلیسی برگ 135-136 و سیرت فارسی 275

چون ابوجهل آن چنان بگفت، نضر بن الحارث برپای خاست و گفت: ای قریش، بیش ازین خود را مغرور مدارید که این کار که محمد دعوی میکند سخت تر از آنست که شما میپندارید، و محمد، چون جوان بود و این دعوی نکرده بود، شما او را امین میگفتید و هر چه وی گفتی او را راست می داشتید، این ساعت که سپیدی در محاسن وی پیدا شد و این دعوی آغاز کرد، شما او را بدوزخ باز داده اید. گاه او را شاعر گوئید و گاه او را ساحر میخوانید و گاه میگوئید که وی کاهن است؛ و بخدای که وی نه شاعر است و نه ساحر و نه کاهن، چرا که من انفاس و دم ساحران بدانسته ام و بشناخته ام و نفس و دم محمد، علیه السلام چون نفس و دم ایشان نیست، و انواع شعر عرب بخوانده ام و موازین آن بدانسته ام و نظم سخن محمد چون نظم شعر ایشان نیست، و اشارت و عبارت کاهنان بدانسته ام و با ایشان نشست و خاست کرده ام و حرکات و سکنات ایشان بدیده ام و عبارت و اشارت محمد علیه السلام، علیه اسلام، و حرکات و سکنات او چون ایشان نیست، و من این سخنها از بهر آن گفتم تا بیش از ین شما غافل نباشید و تدبیر کار وی بجوئید، که این کار که محمد پیش گرفته است بزرگتر از آنست که شما صورت بسته اید. و این نضر بن الحارث از شیاطین قریش بود و مردی ظالم بود فتنه انگیز، و غرض وی از این سخنتها آن بود تا قریش زیادت اغرا کند بر عداوت پیغمبر علیه السلام و ایشان را زیادت تحریض کند بدانکه وی را برنجانند و از کار وی غافل نباشند، و او خود پیوسته پیغمبر را، علیه السلام رنجانیدی و با وی عداوت کردی و معارضه قرآن نمودی، و هرگاه که پیغمبر علیه السلام مجلس ساختی و تبلیغ رسالت کردی و قرآن کلام الله بریشان خواندی، چون وی از این مجلس برخاستی، این نضر بن الحارث بیامدی و باز جای سید علیه السلام نشستی و قصه رستم و اسنفدیار آغاز کردی و حکایت ملوک عجب برگرفتی و بگفتی، و مردم بر سر وی گرد آمدندی و آنگاه ایشان را گفتی: این نه سخن که من میگویم بهتر از آنست که محمد میگوید؟ لا والله، و این حکایت خوشتر است از آنکه وی میگوید-ژاژ خواستند.

جملاتی همچون «این نضر بن الحارث از شیاطین قریش بود» و بسیاری از جملات دیگر نشان میدهند که سیرت بجای اینکه گزارشی بیطرفانه و عینی از ماجراهای تاریخی باشد، پلمیک و جدلی است علیه مخالفان محمد. بنابر این وقتی ما این کتاب را میخوانیم باید این نکته را در ذهن داشته باشیم. زیرا در تمام نوشتارهایی که با این ادبیات جدلی نوشته میشوند موفقیت های شخصی که جدل به نفع او انجام میگیرد بزرگنمایی میشوند و در خباثت مخالفان اغراق فراوان میشود. رهبران مکه نگران پایداری و امنیت و آرامش مکه بودند و محمد که آشکارا به مقدسات آنها دشنام میداد مسلماً تهدیدی برای آنها بود. برخی از رؤسای قریش ممکن بود نیت بدی داشته باشند اما مسلماً همه آنها اینگونه نبودند. امروزه بسیاری از مسئولان مسلمان نیز در کشورهایشان وقتی میفهمند که دین و آرامش اجتماع توسط کسی در حال تهدید شدن است اقدامات بسیار خشنی را انجام میدهند. قطعاً ما میتوانیم سوء قصد به جان محمد را (که میتواند اتفاق افتاده باشد یا تنها غلوی در گزارش تاریخ باشد و کاملاً دروغ باشد) را محکوم کنیم، اما هرگز نمیتوان شک داشت که رهبران مکه حفاظت از مردم را علیه خطری واقعی یا احتمالی و یا خیالی را در نظر داشتند. (تحلیلی دقیقتر از رفتار قریش با محمد را در نوشتاری با فرنام جنگهای پیغمر- بخش دوم مناظره آیت الله منتظری با دکتر علی سینا بیابید).

هرچند بیشتر این گزارش میتواند غلو و جدلی از سوی گزارشگر و تاریخ نویس مسلمان باشد، ما از دیدگاه مسلمانی او نیز میتوانیم در بیابیم که نضر بن حارث نه تنها محمد را از طریق ابزارهای سیاسی تحت فشار قرار داده بود بلکه آثار وحی او را نیز با خواندن اشعار و داستانهای پر کیفیت خود به کنکاش میکشید. اشعاری که او گمان میکرد میتوانند رغیب خوبی برای آیات قرآنی محمد باشند. این مقابله او با قرآن آنقدر قوی بود که محمد عکس العملی شدید نشان داد و با خود قرآن تلاش کرد پاسخ او را بدهد.

سیرت رسول الله انگلیسی برگ 136-137 و سیرت رسول الله فارسی 276-277 و سیرت عربی در اینجا:

(ابن عباس بنابر آنچه من میدانم گفته است که هشت آیه از قرآن در مورد او نازل شده است، «وقتی که ما آیات را برای او میخوانیم، میگوید اینها افسانه های پیشینیان است(سوره لقمان آیه 6)»، و سایر آیاتی که در آنها از افسانه های پیشینیان (اساطیر الاولین) آمده است به او اشاره میکنند.)

پس چون نضر بن الحارث قریش را آن بگفت، قریش او را گفتند: تو و عقبه بن ابی معیط را به مدینه باید رفتن و از احبار (قبیله های) یهود خبر محمد پرسیدن و احوال وی بازدانستن که ایشان اهل کتاب اند و علمای یهوداند و علمای تورات و انجیل بدانسته باشند و صفت و نعت وی از اسلاف (پیشینیان) شنفته باشند. نضر بن الحارث گفت: شاید، من بروم. پس نضر بن الحارث و عقبه بن ابی معیط هردو برخاستند و به مدینه رفتند و احبار یهود بدیدند و ایشان را گفتند: ما ببر (نزد) شما آمده ایم  تا از شما احوال این مرد بازدانیم، یعنی محمد علیه السلام، چرا که شما اهل کتاب اید و از تورات و انجیل احوال وی بدانسته اید و مراسم و معالم نبوت بشناخته اید و فرق میان صادق و کاذب بتوانید کردن و سخن حق از باطل بتوانید شناختن، و این محمد بیامده است و دعوی پیغمبری آغاز کرده است و دین ما را باطل میکند و خدایان ما را دشنام میدهد و رقم کفر و ضلالت بر ما میکشید و سختی عجب میگوید و قرآنی غریب همی خواند، تا شا در کار وی چه میبینید، و ما را چه میفرمایید؟ و بعد از آن که این حکایت کرده بودند، نعت و صفت پیمبر، علیه السلام با ایشان بگفتند.

علمای یهود گفتند: بروید و از او سه مسأله بپرسید، اگر جواب بصواب باز دهد بدانید که وی پیغمبر صادق است و اگر جواب نتواند دادن، پس بدانید که وی پیغبر نیست و این دعوی که همی کند دروغ و باطل است.

اول او را از قصه اصحاب الکهف بپرسید، و دوم او را از حکایت ذوالقرنین بپرسید، سوم او را از حقیقت روح بپرسید.

ایشان برخاستند و باز مکه آمدند  و احوال با قریش بگفتند که: احبار یهود ما را چنین و چنین بگفتند. پس قوم قریش برفتند و پیغمبر را، علیه السلام، از آن سه مسأله بپرسیدند. سید علیه السلام، گفت ایشان را: بروید و فردا باز پس آئید تا جواب شما بازدهم و نگفت انشاء الله. روز دیگر جبرئیل، علیه السلام نیامد و جواب نیاورد، همچنین پانزده روز بگذشت و جبرئیل علیه السلام فرو نیامد. سید علیه السلام عظیم دل تنگ شد و کافران بسخن در آمدند و گفتند: محمد را وعده به یک روز داده است و اکنون پانزده روز بگذشت و جواب مسأله باز نداد، اکنون پیدا شد که وی پیغمبر خدا نیست و از این دعوی که میکند دروغ و باطلست و از این جنس هرزها میگفتند و ارجافها می افگندند و پیغمبر علیه السلام آن را مشینید و میرنجید عظیم. تا بعد از پانزده روز جبرئیل علیه السلام، فرود آمد و سوره الکهف فرود آورد و قصه اصحاب الکهف در آن پیدا کرد و حکایت ذوالقرنین در آن بیاورد و از مساله روح در سوره بنی اسرائیل خبر باز داد که جواب آن چگونه باید گفت (پاسخ محمد در نوشتاری با فرنام چرا روح وجود ندارد؟ تحلیل شده است).

عقبه به اندازه النضر دارادی شهرت و مقام نیست، اما این دو شخص در گروهی که برای اثبات دروغ بودن ادعای پیامبری محمد با طرح کردن پرسشهای دشوار تشکیل شده بود در کنار یکدیگر بودند. آنها به مدینه میروند و پرسشهای حساس و دشواری را از خاخام های یهودی برای آزمودن محمد می آموزند.

یکی از نتایج این مسافرت آنها و پرسشهایی که از محمد میکنند این است که محمد به دلیل اینکه نمیتوانست پاسخهای صحیحی به آنها بدهد توسط عده زیادی به شدت تحقیر میشود. محمد بدون شک خاطرات تلخی از عقبه و النضر داشته است.

سیرت اشاره میکند که این تنها برخورد وی با محمد نبوده است، برخی از اوقات وقتی که محمد در مکه شروع به سخنرانی میکرد، او النضر را با مخالفتهای او در قالب جملات و اشعار شیوا و فصیح به همراه داشت که باعث میشد مردم پیام محمد را با آنها مقایسه کنند و الهی بودن ریشه کلمات محمد زیر سوال میرفت.

سیرت رسول الله انگلیسی 162-163، و سیرت رسول الله فارسی،

دیگر نضر بن الحارث بود که چون سید (سخن میگفت و مردم را به خدا دعوت میکرد، و قرآن میخواند و قریش را به آنچه بر مردم پیشین رفته است هشدار میداد) برخاستی بر جای وی نشستی و قصه رستم و اسفندیار و ملوک عجم برگرفتی و گفتی (و میگفت به خدا، محمد نمیتواند داستانی به خوبی داستانهای من بگوید و آنچه او میگوید افسانه های پیشینیان است که او نسخه برداری کرده است، همچنان که من کرده ام.) و معارضت قصص قرآن کردی. و حکایت وی بشرح از پیش رفت. حق تعالی در حق وی این چند آیه فرستاد.

سوره فرقان آیات 5 و 6

وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلًا؛ قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا.

و گفتند : اين اساطير پيشينيان است که هر صبح و شام بر او املا می شود و، او می نويسدش؛ بگو : اين کتاب را کسی نازل کرده است که نهان آسمانها و زمين را می داند و آمرزنده و مهربان است.

و دیگر این آیت فرود آمد در حق وی:

سوره مطففین آیه 13

إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.

چون آيات ما بر او خوانده شد ، گفت : افسانه های پيشينيان است.

و همچنین

سوره جاثیه آیات 7 و 8

 وَيْلٌ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ.

وای بر هر دروغپرداز گناهکاری.

يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ.

آيات خدا را که بر او خوانده می شود می شنود آنگاه به گردنکشی پای می فشرد ، چنان که گويی هيچ نشنيده است پس به عذابی دردآورش بشارت ده.

محمد مانعی بزرگ برای هدفی که محمد در مکه دنبال میکرد بود، این کمترین چیزی است که ما میتوانیم از منابع اسلامی دریابیم.

وقتی که مسلمانان در جنگ بدر پیروز میشوند، این چیزی است که در راه بازگشت به مدینه از مکان بدر توسط ابن هشام گزارش شده است،

سیرت انگلیسی برگ 308-312 و سیرت فارسی پوشینه دوم برگ 583

از جمله اسیران که گرفته بودند، دو تن در راه صحابه ایشان را بکشتند و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن یکی نضر بن الحارث بود که همیشه در مقابل قصص أنبیا علیه السلام،  قصه رستم و اسندیار و ملوکم عجب با قریش گفتی و حکایت کردی. چون به وادی صفراء رسیدند، مرتضی علی رضی الله عنه شمشیر برکشید و گردن وی بزد.

و یکی دیگر عقبه البن ابی معیط بود، از بهر آنکه چون به وادی صفراء رسیدند، سید علیه السلام بفرمود تا وی بکشتندو. و گویند که هم مرتضی علی، کرم الله وجهه، او را بکشت. و این عقبه خبیثی بود از خبیثان اهل شرک و پیوسته در مکه سید علیه السلام را رنجاندی و در حق مسلمانان خبثها کردی. و چون سید علیه السلام بفرمود تا وی را بکشند گفت: یا محمد عیال و فرزندان من بکی بازمیگذاری؟ سید، علیه السلام، جواب داد که به آتش دوزخ.

پیامبر یکروز قبل از زندانیان به مدینه وارد شد. (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی پوشینه دوم صفحه 584) (2)

«مصعب ابن عمیر بر وی بگذشت و دید که وی را اسیر کرده بودند، و بعد از آن بدان مرد انصاری گفت که: این مرد که گرفته ای دست وی سخت ببند، نباید از تو بگریزد که مادرش بسیار مال دارد و چون بشنود که وی را اسیر کرده اند و گرفته اند، مال بسیار بفرستد و وی را باز خرد.» (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی صفحه 585 پوشینه دوم.)

پس ایشان (قریش) در خود افتادند و فداها راست کردند (فدیه ها را آماده کردند، فدیه پولی است که از خویشاوندان اسیر میگرفتند و او را آزاد میکردند) و بفرستادند و اسیران خود بازخریدند. (سیرت انگلیسی صفحه 312 و سیرت فارسی صفحه 590 پوشینه دوم).

در برگ 360 سیرت انگلیسی و در سیرت عربی در اینجا میخوانیم که:

قالت قتيلة بنت الحارث خواهر النضر بن الحارث در حالی که گریه میکرده است شعر زیر را در مرثیه برادرش سروده است:

ای سوارکار، من فکر میکنم که به أثيل خواهی رسید.
در شب پنجم، درصورتی که موفّق باشی.
درود مرا به مردان مرده برسان.
شتر ها را کنار بزن، خبر مرا به آنها برسان
راجع به اشکهای فراوان من که به هق هق ختم میشوند به آنها بگو
آیا النضر وقتی که من او را فرا میخوانم صدای مرا میشنود؟
مردی که مرده است چگونه میتواند بشنود در حالی که نمیتواند سخن بگوید؟
ای محمد، والاترین فرزند زنی شایسته،
که پدر مادرش پدر مادر شریفی بودند.
به تو آسیبی نمیرسید اگر حیات را از او دریغ نمیکردی
مردی که دریغ میکرد اما پر از شور و خشم بود
یا میتوانستی فدیه ای بگیری
بالاترین میزانی که میتوانست پرداخته شود.

النضر نزدیک ترین خویشاوند بود که تو اسیر کردی
با بهترین ادعایی که میتوانست آزاد شود.
شمشیر فرزندان پدرش بر او فرود آمد
خدای خوب! کدام خویشاوندی داغان شده است
در حالی که درمانده و خسته بود به مرگی شکنجه وار کشته شد
زندانیی در بند، که همچون چهارپایی لنگ حرکت میکرد.

با توجه به سیرت، زندانی ها برای دریافت فدیه (پولی که در ازای آن یک اسیر جنگی را آزاد میکردند) در مدینه نگهداری شده بودند و تقریباً تمامشان بواسطه فدیه آزاد شدند. ابن هشام انگلیسی بین صفحات 309 تا 314 و ابن هشام فارسی بین صفحات 590 تا 595 به جزئیاتی از این این تبادل پول با اسیر پرداخته است.

اما دو نفر توسط محمد انتخاب شده اند و قبل از ورود به مدینه کشته شده اند. نضر بن الحارث و همچنین عقبه ابن ابی معیط که اعدامش موضوع پاراگراف بالا است.

ما میبینیم که النضر بطور مداوم توسط استدلالها و داستانهایش که به رقابت با سوره های محمد میپرداختند مبارزه کرده بود، اما او هیچگاه از خشونت و نیروی فیزیکی علیه محمد اقدامی نکرده بود. جملات النضر باعث میشد مردم به گفتار محمد شک کنند، و اعمال او به استهزاء و تحقیر شدن محمد می انجامید.

در ابتدا محمد طرز برخورد و کرداری درست داشت،  او میتوانست ببیند و بگوید که حقیقت خود را از باطل تمیز خواهد داد و نمایان خواهد شد. او اما تنها یک پند دهنده بود که برخی پیام  او را قبول میکردند و برخی قبول نمیکردند. این مسئولیت خدا است نه مسئولیت محمد، اما بعدها وقتی محمد به قدرت و شمشیر و دست یافت، دیگر منتظر نشد که خدا ناباوران را تنبیه کند، بلکه او دشمنان شخصی اش را که او را تحقیر کرده بودند و در مناظره با او پیروز بودند را خود اعدام کرد. محمد در کلام خود پایدار نماند و از قدرت تازه اش برای انتقام گیری های شخصی استفاده کرد.

آیا این کرداری است که از یک پیامبر خدا باید انتظار داشت؟

محمد ادعا کرده است که قرآن بزرگترین معجزه قرآن است (الإسراء آیه 90) و برای تمام مردم و تمام زمانها است، در حالی که پیام پیامبران پیشین تنها برای مردم خودشان بوده است و وقتی که منتقدین او را محکوم کردند که «قرآن سروده خود او است»، او آنها را به چالش طلبید تا «سوره هایی مانند آن» (سوره هود آیه 16) بیاورند و یا حتی بعداً گفت «سوره ای مانند آن» بیاورید  (سوره بقره آیه 12 و سوره یونس آیه 39). اما وقتی که رغیب او نضر بن حارث آنگونه که ابن هشام در سیرت رسول الله گزارش کرده است داستانها و اشعاری از منابع پارسی پیرامون «رستم پهلوان نیرومند و اسفندیار پادشاه پارسیان» مقابل محمد سرود و بعد گفت «محمد در داستانگویی برتر از من نیست و سخنان او هیچ چیز نیست جز افسانه های پیشینیان (سوره الفرقان آیات 5-6، سوره القلم آیه 15) و او آنها را سروده است همچنانکه من سروده ام. و او وحیی دریافت نمیکند بلکه خود آنها را میسراید.» محمد او را بیشرمانه از طرف خدا تهدید میکند (سوره الجاثیه، آیات 6-8، سوره القلم آیه 16) و او نهایتاً هزینه این جسارت خود را با از دست دادن جانش پرداخت. وقتی که او در جنگ بدر اسیر میشود، هرچند بقیه اسرا توسط فدیه آزاد شدند، این حق به او داده نشد، و او توسط علی کشته شد. محمد یا او را آنقدر برای خود خطرناک میدانست که او را زنده بگذارد، یا اینکه بسیار از تمسخر او و مخالفت جدی او با پیام او و همچنین پرسشهایی که در ذهن عموم و ارزیابی منفی مردم از شخصیت او آنقدر آزرده بود که به دلیل این خشم خود دستور قتل او را صادر کرد.

به هر دلیلی که باشد محمد با مخالفان شخصی اش و کسانی که منتقد او بودند هرگز مسامحه و دوستی نداشت. مرگ کعب بن اشرف، ابوعفک، عصماء بنت مروان و نضر بن حارث همه یک چیز را میگویند.

آیا محمد واقعاً به آنچه که شعارش را میداد  عمل میکرد؟

اگر تو بر من دست گشايی و مرا بکشی،

من بر تو دست نگشايم که تو را بکشم

من از خدا که پروردگار جهانيان است می ترسم

آیا محمد به قرآن باور داشت؟ اگر حقیقت خود را از باطل جدا میکند، و پیام او است که اینچنین میشود، چرا محمد برای روشن کردن پیام خود نیاز به کشتن دیگرانی که علیه او سخن میگفتند برای یاری رساندن و پیشبرد به اهدافش داشت؟

آیا یک پیامبر، خود به پیغامی که می آورد پایبند نیست؟ چگونه است که محمد میگوید در پذیرش دین اجباری نیست اما کسانی را که او را اطاعت نمیکنند و با کلماتی فصیح که با قرآن او برابری میکنند با او مقابله میکنند اینگونه میکشد؟

آیا آزادی دین شامل این نمیشود که افراد بتوانند استدلالها و دلایل خود را رد یک دین در کلمات و عبارتهای زیبا و قوی قرار دهند تا دیگران را نیز با خود همفکر کنند؟ آیا این همان کاری نیست که محمد تلاش کرده است تا انجام دهد؟ چگونه است که محمد میتواند اینکار را بکند ولی نضر باید بخاطر اینکارش کشته شود؟

آیا یک پیامبر میتواند از قدرتی که در اختیار او است سوء استفاده کند تا مخالفان و منتقدین خود را علی رغم حرفهایی که از طرف خدا میزند سلاخی کند؟

آیا چنین مردی میتواند یک پیامبر حقیقی باشد؟

دوباره به نقل قولی که از سوره مائده آیه 28 شده است نگاه کنید و راجع به این ماجرا فکر کنید.

منبع +

قتل سلام بن ابی الحقیق الیهودی (ابو رافع)

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

ابن اسحق گفت:

وقتی که جنگ احزاب و ماجرای بنی قریظه به پایان رسید (برای شرح کامل ماجرای بنی قریظه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی قریظه مراجعه کنید.)، مسئله سلام ابن ابی الحقیق یهودی که با فرنام «ابو رافع» از او یاد میشد در ارتباط با کسانی که قبایل مختلف را علیه پیامبر متحد کرده بودند به اذهان آمد. حال أوس (یکی از قبایل مدینه) کعب ابن اشرف را قبل از احد به دلیل دشمنی که با پیامبر داشت و تحریک های او علیه پیامبر کشته بودند، بنابر این خزرج از پیامبر اجازه خواست که سلام را که در خیبر بود بکشد و این اجازه به آنها داده شد.

ابن اسحق از محمد بن مسلم بن شهاب الزهری روایت کرده است:

عبدالله ابن کعب بن مالک گفت: یکی از کارهایی که خدا برای رسولش کرد این بود که این دو قبیله انصار، أوس و خزرج، با یکدیگر همچون دو اسب دونده رقابت کردند. هرگاه أوس کاری به نفع پیامبر میکرد، خزرج میگفت «آنها نباید این برتری را از من در چشم پیامبر و در مقابل اسلام داشته باشند» و آنها آرام نمیگرفتند مگر اینکه کاری مشابه را برای پیامبر انجام میدادند. اگر خزرج نیز کاری میکرد أوس دقیقاً همان کار را تکرار میکرد.

وقتی أوس کعب را بخاطر دشمنی اش با پیامبر کشت، خزرج از خود پرسیدند که چه کسی در میان دشمنان به اندازه کعب با پیامبر خصومت دارد؟ و آنگاه به یاد ابن أبي الحقيق افتادند که در خیبر بود. پس از پیامبر اجازه قتل او را خواستند و پیامبر این اجازه را به آنها داد.

پنج مرد از بنی سلیمای خزرج به نزد او رفتند: عبد الله بن عتيك، ومسعود بن سنان، وعبد الله بن أنيس، وأبو قتادة الحارث بن ربعي، وخزاعي بن أسود، یک همپیمان از اسلام. وقتی که آنها رفتند پیامبر عبدالله ابن عتیک را بعنوان رهبر آنها انتخاب کرد، و او بر آنها کشتن زنان و کودکان را ممنوع کرد. وقتی آنها به خیبر رفتند و به خانه سلام در شب نزدیک شدند همه درهای آن مسکن را به روی ساکنینش قفل کردند. حال او در طبقه بالایی خانه اش بود که نردبانی به دیوار آن تکیه داده شده بود. آنها از نردبان بالا رفتند و در مقابل در خانه او ایستادند و اجازه ورود به خانه را خواستند. زن او از خانه بیرون آمد و پرسید که آنها که هستند؟ و آنها گفتند که اعرابی در جستجوی توشه ای برای راه هستند. او گفت که شوهرش در خانه است و آنها میتوانند وارد شوند. وقتی وارد شدیم در اتاق را بر روی او  و بر روی خودمان قفل کردیم، زیرا هراس داشتیم که میان ما و او و یا شوهرش اتفاقی بیافتد. زن او جیغ زد و اینگونه به او در مورد حضور ما هشدار داد، پس ما به سمت او وقتی که در بستر خوابیده بود با شمشیر های خود دویدیم. تنها چیزی که در آن تاریکی شب ما را یاری کرد سفیدی او بود که همچون بالشی مصری میدرخشید. وقتی که زنش جیغ کشید یکی از ما شمشیرش را برای کشتن او از نیام در آورد اما به یاد فرمان پیامبر افتاد که حق نداشتیم زنان را بکشیم پس دستش را کشید، و الا ما به زندگی او در آن شب پایان میدادیم. وقتی که ما با شمشیرمان به او حمله کردیم، عبد الله بن أنيس شمشیرش را در شکم او فرو کرد و تا اینکه شمشیرش کاملا وارد بدن او شد و او میگفت قطنی قطنی، کافی است، کافی است.

از خانه خارج شدیم، عبدالله ابن عتیک که دید ضعیفی داشت از نردبان افتاد و دستش به سختی زخم برداشت، پس ما او را حمل کردیم و بردیم تا اینکه به یکی از جوی های آب آنها رسیدیم و داخل آن شدیم. مردم چراغهایشان را روشن کردند و در جستجوی ما به تمام جهات رفتند تا اینکه از یافتن ما مایوس شدند و به کنار رئیس خود که در حال مرگ بود بازگشتند. ما از یکدیگر پرسیدیم که چگونه میتوانیم از مرگ دشمن خدا اطمینان داشته باشیم؟، پس یکی از ما داوطلب شد که برود و او را ببیند. او رفت و با مردم همراه شد. بعداً او بما گفت «دیدم که زنش و یهودیان در کنارش بودند. زنش چراغی در دست داشت و آنرا در مقابل صورت شوهرش گرفته بود و میگفت «به خدا، من اطمینان دارم که صدای عبدالله ابن عتیک را شنیدم» بعد فکر کردم که اشتباه میکنم، «ابن عتیک چگونه میتواند در این منطقه بوده باشد؟» بعد زنش به صورت او نگاه کرد و درحالی که به صورت او نگاه میکرد گفت «به خدای یهودیان، که او مرده است»، من هرگز کلماتی شیرین تر از این کلمات نشنیده بودم.

بعد او به نزد ما آمد و ما را از اخبار آگاه کرد، ما همراه خود را برداشتیم و به نزد پیامبر بازگشتیم و به او گفتیم که دشمن خدا را کشته ایم. هرکدام از ما با یکدیگر در مقابل پیامبر پیرامون اینکه چه کسی او را کشته است ستیز میکردیم. پیامبر خواست که شمشیر های ما را ببیند، پس ما شمشیر هایمان را از نیام کشیدیم، پیامبر گفت «این شمشیر عبد الله بن أنيس است که او را کشته است، زیرا من میتوانم آثار غذا را بر روی آن ببینم».

متن سیرت اینگونه ادامه پیدا میکند:

حسان ابن ثابت کشتن کعب و سلام را اینگونه بیان میکند:

«ای الله، چه گروه خوبی برای تو پدید آمده است،

ای ابن الحقیق و ای ابن الاشرف!

آنها به سمت شما با شمشیر های تیز شتافتند،

چابک همچون شیری که در بیشه جنب و جوش میکند،

تا زمانی که به نزد تو در مسکن تو آمدند

و تو را مجبور کردند که از شمشیر های تیز آنها شربت مرگ بنوشی،

علی رغم تمام خطرهایی که آنها را تهدید میکرد.»

بدون اینکه هرگز شرمساری از این ترور ها وجود داشته باشد، آنها را بعنوان جشنهای پیروزی اسلام گرامی میدارند، زیرا این ترور ها جزء لاینفک اسلام هستند.

عنوان این ماجرا ها وقتی به ترتیب به آنها نگاه میکنیم جالب هستند.

  • غزوه بنی قریظه
  • کشتن سلام بن ابی الحقیق یهودی
  • امبر ابن عاس و خالد ابن ولید اسلام آوردند
  • غزوه بنی لِیحان
  • غزوه ذی قَرَد
  • غزوه بنی المٌصَطلَق

این داستانها در حمله آنها به قبایل، شهر ها و مساکن و قبول کردن اسلام توسط آدمهای مهم در حملات بعدی، با ترور دشمنان شخصی محمد بطور طبیعی تغییر می یابند. تمام این اتفاقها بدون هیچ مشکلی در نظر ابن هشام بگونه ای طبیعی و عادی جزئی از جریان پیشرفت اسلام هستند.

منابع

سیرت رسول الله فارسی پوشینه دوم برگ 766

Siratu’l Rasul, vs. 714-715 by Alfred Guilam

سیرت رسول الله عربی جزء دوم، متن اصلی را میتوانید در اینجا، اینجا، اینجا و اینجا بخوانید.

منبع +

ابن سنينة

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

سنن أبي داود  كتاب الخراج والإمارة والفىء، شماره 3004  انگلیسی عربی

مُحَيِّصَةَ روایت کرده است:

رسول الله گفت: اگر بر مردان یهود چیره شدید، آنها را بکشید. پس محیصه بر روی شَبِيبَةَ  یکی از تاجران یهودی پرید. او با آنها روابط نزدیکی داشت. سپس او را کشت. حُوَيِّصَةُ (برادر محیصه) در آن زمان اسلام نیاورده بود و از محیصه سن بیشتری داشت. وقتی محیصه او را کشت حویصه او را کتک زد گفت «تو ای دشمن الله، به الله قسم، مقدار زیادی از اموال او در شکم تو به چربی تبدیل شده است».

اطلاعات بیشتری در مورد این قتل در سیرت رسول الله ابن هشام آمده است. صفحه 369 سیره انگلیسی، سیرت عربی را در اینجا بیابید.

ماجرای محيصة وحويصة

پیامبر گفت «هر یهودی را که تسلیم قدرت شما است بکشید». بنابر این محیصه بن مسعود بر روی ابن سنینه، یک یهودی تاجر که با او روابط اجتماعی و تجاری داشت پرید، و او را کشت. حویصه در آن زمان مسلمان نبود هرچند که او برادر بزرگتر بود. وقتی محیصه او را کشت حویصه آغاز به کتک زدن او کرد، و میگفت «تو ای دشمن خدا، آیا او را کشتی در حالی که بیشتر چربی شکمت از اموال او بوده است؟». محیصه گفت «اگر کسی که به من دستور قتل او را داد، دستور قتل تو را میداد، سرت را از تنت جدا میکردم. او گفت این آغاز قبول کردن اسلام توسط حویصه بود. حویصه گفت «تو را به خدا، اگر محمد به تو دستور میداد که من را بکشی، آیا مرا میکشتی؟»، او گفت «آری، به خدا، اگر او از من میخواست که سرت را ببرم، سر تو را بریده بودم». او (حویصیه) از روی تعجب گفت «به خدا، دینی که ترا اینگونه ساخته است حیرت آور است!» و او اسلام آورد.

دکتر مسعود انصاری در کتاب نگاهی نو به اسلام نوشته اند

کمتر کتابی بوسیله پژوهشگران بیطرف درباره اسلام نوشته شده که تاکید نکرده باشد که اسلام بوسیله روشهای ترفند آمزی، زور و شمشیر به مسلمانان تحمیل شده است. سوریه ای ها، مصری ها، ایرانی ها، هندی ها و بربرها، اسلام را تنها برای رهائی از کشته شدن پذیرش کردند. هنگامی که اعراب بر ملت های مغلوب خود دست می یافتند آنها را مجبور میکردند بین مرگ، پرداخت جزیه و یا تسلیم شدن و زنده ماندن، بظاهر به پذیرش اسلام تن در میدادند و آنرا جدی نمیگرفتند. ولی به خاطر ایجاد امنیت برای فرزندانشان مجبور میشدند، آنها را در آموزش آداب و رسوم خرافی اسلام آزاد بگذارند و از اینرو نسل دوم کیش یاد شده را جدی تر میگرفت. همین گونه که این مکانیسم روانی در نسل های بعدی پیش می رفت، اسلام بیشتر و بیشتر در فرهنگ آن ملت نهادینه میشد تا سر انجام کار به جائی میرسید که نسل های آینده اسلام را یک کیش راستین و خود را مسلمان واقعی به شمار می آوردند.

منبع +

قتل کنان ابن ربیع

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

چکیده

پیشگفتار

منابع اسلامی

بحث

پرسشها

نتیجه

چکیده

محمد بگونه ای تجاوزگرانه به گروه های متعددی از مردم که در اطرافش بودند حمله کرد. یکی از این گروه ها یهودیان خیبر بودند. محمد باور داشت که خدا به او دستور حمله به خیبر را داده است. بعد از اینکه خیبر فتح شد، یهودیان یا برده مسلمانان شدند، اعدام شدند و یا اینکه اجازه زیستن در آن منطقه به آنها در صورتی که نیمی از در آمد خود را به مسلمانان بدهند  داده شد. یکی از وحشیانه ترین اعمال محمد که در این ماجراها میتوان آنرا دید رفتار او با یک زندانی با نام کنانه است. کنانه یکی از رؤسای خیبر بود. محمد از او خواست که مکان اختفای گنجهای رؤسای خیبر را افشا کند. کنانه از انجام اینکار امتناع کرد. محمد دستور داد که تا حد مرگ او را شکنجه کنند، و بعد سر او را از بدنش جدا کنند.

پیشگفتار

وقتی محمد مأموریت خود را آغاز کرد، ادعا کرد که او تنها یک «پند دهنده» برای مردم است. سوره غاشیه آیه 21 و 22.

فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ؛ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.

پس پند ده ، که تو پند دهنده ای هستی؛ تو بر آنان فرمانروا نيستی.

وقتی محمد این کلمات را در قرآن میگفت طرفدارانش بسیار کم تعداد و ضعیف بودند. آنها مورد تنفر مردم واقع میشدند و محمد نیز استهزاء و تمسخر میشد، بنابر این محمد میگفت الله تنها به او گفته است که تو تنها یک پند دهنده هستی.

اما چند سال بعد، قدرت محمد و هوادارانش افزایش یافت. او ارتشی قوی و فرمانبردار را رهبری میکرد. محمد درجه ای از قدرت داشت، حال قوانین بازی تغییر یافته بود. وقتی که او ضعیف بود تنها از مردم مکه خواهش میکرد که از شرک دست بردارند و تنها الله را بپرستند، اما حال که او میزانی از قدرت نظامی را داشت، شمشیر اسلام را با خشونت تمام حمل میکرد.

در سیرت رسول الله ابن اسحق جزئیات حمله به خیبر به دقت آورده شده است. این حمله حدوداً 3 سال قبل از مرگ محمد به دلیل مسموم شدنش اتفاق افتاد. خیبر یک منطقه مسکونی بود که تقریباً در 95 مایلی شمال مدینه قرار دارد. یهودیان خیبر عموماً کشاورز بودند. خیبر به داشتن بهترین درختهای نخل منطقه معروف بود. یهودیان در آنجا انسانهای موفقی بودند زیرا سخت کوشیده بودند و به آنچه داشتند دست یافته بودند.

قبل از حمله محمد به خیبر، اهل مکه او را از برگزاری مراسم حج در مکه بازداشته بودند. او در خارج از مکه یک عهدنامه تحقیر آمیز را امضاء کرده بود که برخی از هواداران اصلی اش آنرا نپسندیده بودند. محمد برای آرام کردن آنها ادعا کرد که او یک «وحی» از طرف خدا داشته است که به آنها اجازه حمله به یهود خیبر را میدهد. شش هفته بعد او با هدف تسخیر و غارت به خیبر حمله کرد.

—————————————————————————–

منابع اسلامی

سیرت الرسول ابن هشام فارسی جلد دوم صفحه 830، سیرت ابن هشام انگلیسی صفحه 515،

«کنان بن الربیع که شوهر صفیه بود اسیر کردند و اورا پیش پیغمبر علیه السلام آوردند و گنجهای قوم بنی النضیر بدست وی بود که ایشان به ودیعت پیش وی نهاده بودند، و سید، علیه السلام، از وی میپرسید تا نشان آن گنجها بدهد و بگوید که کجا مدفونست، و وی انکار مینمود و هرچند که سید، علیه السلام، با وی می گفت، او پاسخ میداد: من خبر از آن ندارم، و هرچند که سید، علیه السلام، با وی میگفت تا اقرار کند و نشان بدهد، البته اقرار نمیکرد، پس یکی هم از یهود خیبر پیش سید علیه اسلام، آمد و خبر آن گنجها از وی بپرسید، وی گفت: من نمیدانم، لیکن کنانه بن الربیع هروقتی یا هر روزی میدیدم که برفتی و گرد آن خرابه بر آمدی و چیزی از آن جایگاه طلب کردی، اکنون گمان چنان می برم که گنجها هم آنجا مدفون است. پس سید علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود فراخواند و اورا گفت: اگر نشانه این گنجها که تو انکار میکنی پیش تو بیابم، ترا بکشم؟ گفت: بلی. بعد از آن سید، علیه السلام، بفرمود تا آن خرابه که یهودی نشان داده بود بکندند و بجستند و گنجها بعضی در آن خرابه بیافتند. پس سید، علیه السلام دیگر بار کنانه بن الربیع پیش خود خواند و اورا گفت اکنون بگوی تا بقیت این گنجها کجا پنهان کرده ای؟ و کنانه هم ابا کرد، و انکار نمود. پس سید، علیه السلام، زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند. و زبیر اورا عقوبت میکرد و هیچ اقراری نمیکرد. زبیر آتشی با چخماغ روشن کرد و پولادی را داغ کرد و روی سینه اش گذاشت، تا اینکه او تقریباً مرد . پس سید علیه السلام، اورا به محمد (بن) مسلمه داد تا وی را بعوض برادر خود محمود بن مسلمه بازکشد. پس محمد برخاست و وی را در حال گردن بزد.

توضیح، سیرت فارسی داغ کردن پولاد و گذاشتن آن روی سینه کنانه را یاد نکرده است و به «شکنجه کرد» اکتفا کرده است.

——————————————————————————

بحث

در نظر من دستور محمد برای شکنجه دادن کنانه برای دست یافتن به «گنجهای پنهان» او شبیه به کاری است که خلافکاران و باج گیران برای گرفتن پول و جایگاه افراد انجام میدهند. این کار محمد در ذهن من خلافکاران سازمانیافته و گروه های مافیایی را تداعی میکنند که شخصی را کتک میزنند و به او میگویند «صحبت کن!، زبان باز کن!»،  «به ما بگو که پول کجاست، و الا ما بر درد تو خواهیم افزود!»

در اینجا محمد زبیر بن عوام (این شخص همان شخصی است که همراه با علی مسئولیت بریدن سر مردان قبیله بنی قریظه را نیز بر عهده داشته است، برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟ مراجعه کنید) را بکار گرفته است تا این مرد را مجبور به  «سخن گفتن» کند. سر انجام وقتی او در حال مرگ است، محمد سرش را از تنش جدا میکند.

من هرگز به یاد ندارم که موسی مردم را در هنگام مسافرت و کنعان شکنجه کند. مطمئناً مسیح نیز هرگز به حواریون اش نیاموخت که مردم را شکنجه کنند. اما حتی بعد از غارت خیبر، شهری که بسیار ثروتمند بود، محمد از بدست آوردن ثروت ناشی از این غارت هنوز راضی نشده بود، او بیشتر میخواست.

——————————————————————————-

پرسشها

1) به جمله محمد اندکی فکر کنید «زبیر بن العوام را بفرمود تا اورا عذاب میکند تا آنوقت که اقرار بکند». این چهره واقعی پیامبر اسلام در عمل، وقتی که قدرت شمشیر را دارد است. پیامبر اسلام چگونه مردی است؟ چه احساسی به شما دست خواهد داد اگر در هنگام بررسی اخبار  دریابید که چنین اتفاقی در محله شما افتاده است؟

2) مسلمانان در مورد آنچه  صربها در بوسنی بر سر مسلمانان آورده اند شکوه میکنند. من با مسلمانان در این مورد همفکر هستم. اما هرکس این عمل محمد را در تاریخ اسلام بخواند خواهد دید که محمد نیز همان اعمال شنیع و ضد انسانی را در مورد برخی از افراد انجام داده است. اگر مسلمانان فکر میکنند که اعمال صربها در بوسنی باید محکوم شود، آیا آنها گمان نمیکنند که این رفتار محمد نیز باید به شدت محکوم شود؟

3) چقدر غارت و دزدی کافی بود؟ محمد از پیش تمامی ثروت خیبر را در دست داشت. شکی وجود ندارد که این غارتگری محمد را به ثروت زیادی رسانیده بود، آیا آن همه ثروت کافی نبود؟ آیا باید محمد حتماً چنین کاری را با کنانه میکرد؟

4) با رفتاری که محمد از خود نشان داده است، با غارتهایش، با برده داری اش، با شکنجه گری اش و با قتلهایش، آیا اندکی شگفتی در مورد علت آنچه در کشورهای اسلامی بسیار رایج است باقی میماند؟ ما همه با اتفاقاتی که در ایران، الجزایر، افغانستان، پاکستان، مصر، مالی و موریتانیا می افتد آشنا هستیم. این اتفاقات وحشتناک توسط «باندهای قاچاق مواد مخدر، یا سایر سازمان های جنایی، یا حتی سیاسیون انقلابی» انجام نمیشود، بلکه توسط اسلامگرایان بسیار مومن انجام میگیرد. این افراد میخواهند اسلامشان را برپا دارند، اسلامی ناب شبیه آنچه محمد واقعا انجام داده است. بنابر این آنها باور دارند که حق دارند هر آنچه محمد انجام داده است را انجام دهند. به یاد داشته باشید که مسلمانان وظیفه دارند روش زندگی محمد «سنت» او را با جدیت دنبال کنند. اگر محمد میتوانست شخصی را شکنجه و اعدام کند، تا به پول دست یابد، پس مسلمانان امروزی نیز میتوانند همان کار را بکنند. آیا این چیزی است که مسلمانان میخواهند جامعه را بر اساسش بسازند؟

5) مسلمانانی که محمد را بعنوان الگوی رفتاری خود قرار میدهند، خود به خود کردار ناشایست او را توجیه و پشتیبانی میکنند.

——————————————————————————

نتیجه

رفتار محمد در اینجا یک نمونه بسیار مهم است. یک گناه بزگ که انگیزه آن تنفر و طمع مال بوده است. این کردار، کردار یک پیامبر واقعی خدا نیست، این کردار کردار شخصی است که بر اساس تمایلات غیر انسانی خود رفتار میکند، تا امیال پلید خود را اشباع سازد.

عهد جدید در  Tim. 6:10 میگوید «زیرا پول ریشه تمام پلیدی ها است».

طمع محمد او را مجبور کرد که کار شر انجام دهد، شکنجه کند و بعد مردی را بکشد، تنها برای رسیدن به پول.

مسیح راه بهتری را آموخت، انجیل متی 19 تا 21 «ثروت خود را بر روی این زمین نیندوزید زیرا ممکن است بید یا زنگ به آن آسیب رسانند و یا دزد آن را برباید. ثروتتان را در آسمان بیندوزید، در جایی که از بید و زنگ و دزد خبری نیست. اگر ثروت شما در آسمان باشد، فکر و دلتان نیز در آنجا خواهد بود».

من از تمام مسلمانان میخواهم که شجاع، صادق و انسان باشند و به دلیل همین کار شنیع پیامبر اسلام، اسلام را کنار بگذارند.

منبع +

همجنسگرایی چیست؟

پیشگفتار

مسئله همجنسگرایی از طرف مسئولان نظام (حتی از تریبون های رسمی) بعنوان یک بهانه برای حمله به تمدن و دموکراسی و آزادی و غرب مورد استفاده قرار میگیرد. با یک برادر بسیجی صحبت میکردم، و از او خواستم که بگوید چرا با دموکراسی و انتخابات آزاد که همه بتوانند در آن شرکت کنند مخالف است. پاسخ داد، من نمیتوانم ببینم یک مجلس لیبرال بیاید در این مملکت تصمیم بگیرد که مرد میتواند با مرد ازدواج کند و من تنها نیستم، اکثریت مردم ایران مثل من فکر میکنند و طرفدار اخلاقیات اسلامی هستند.

به او گفتم، اگر ادعای دوم تو درست باشد که اکثریت مردم ایران مثل تو فکر میکنند که تو اتفاقا باید طرفدار دموکراسی باشی چون اکثریت مثل تو فکر میکنند و در مجلس نیز اکثر نمایندگان با این مسئله مخالفت خواهند کرد و رای علیه این مسئله خواهند داد پس نگرانی تو بیهوده است اما تو خود خوب میدانی که اکثریت مثل تو فکر نمیکنند و چون میدانی که در اقلیت هستی سعی میکنی نظر خود را بر اکثریت دگراندیش تحمیل کنی چون فکر میکنی طرز فکر تو از طرف خدا آمده است.

جایی دیگر با برادر دیگری که بسیار عصبانی بود از دست آزادیخواهان صحبت میکرم، به وی گفتم ما برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی بشر و سعادت بشر تلاش میکنیم چرا از آزادیخواهان اینقدر کینه داری؟ گفت کدام سعادت؟! شما به اون همجنسبازی که در غرب است میگویید سعادت؟! کدام آزادی؟ آزادی همجنسبازی؟ دو تا مرد با هم راه میروند معلوم نیست کدام فاعل است کدام مفعول؟ شما میخواهید جوانان ما مشروب بخورند و همجنسگرا شوند؟

هدف من از بازگویی این دو خاطره یادآوری این واقعیت است که مسئله همجنسگرایی برای مذهبیون به دلیل شناخت غلط آنها از انسان که ریشه در بدآموزیهای پیشوایان دینیشان دارند مسئله ای حل نشده و حل نشدنی است. این نوشتار تلاش میکند با معرفی درکی بهتر از پدیده همجنسگرایی به مقایسه آن با بینش اسلام نسبت به آن است. پس از مرور مجازات همجنسگرایان در شریعت اسلام پرداخته و در پایان به اهمیت دفاع از حقوق همجنسگرایان و دیگر اقلیتهای دینی میپردازد.

تمایلات جنسی در انسانها را میتوان در چهار شاخه کلی دسته بندی کرد. به این دسته بندی Sexual orientation میگویند.

  • علاقه مند به جنس مخالف (هترو سکسوال Heterosexual)
  • علاقه مند به جنس موافق (همجنسگرا، هموسکسوال Homosexual)
  • علاقه مند به دو جنس موافق و مخالف (بیسکسوال Bisexual)
  • عدم علاقه به برقراری تماس جنسی (اسکسوال Asexual)

اینکه یک شخص چگونه به یکی از این 4 شاخه اصلی تعلق میگیرد هنوز برای دانشمندان مسئله ای روشن نیست! هرچند که بسیاری از دانشمندان در مورد اینکه این تمایلات در دوران کودکی توسط عکس العمل های بیولوژیکی، روانشناسی و جامعه شناسی شکل میگیرد اتفاق نظر دارند اما  تئوریهای مختلفی از منابع مختلفی برای این تمایلات از جمله فاکتورهای ژنتیکی و ترشحات هورمونی و یا تجربیات در دوران کودکی امروزه برای توضیح این مسئله مطرح هستند.

درک یک تمایل جنسی متفاوت

در بسیاری از گفتگوها در مورد همجنسگرایی شنیده میشود که کسی میگوید من همجنسگرایی را درک نمیکنم. من در پاسخ به این سخن میگویم که من نیز همجنسگرایی را درک نمیکنم، چون من و شما همجنسگرا نیستیم نمیتوانیم کاملا احساسات و چگونگی تمایلات جنسی یک همجسنگرا را درک کنیم.

مگر یک مرد میتواند احساس زن از بدنیا آوردن نوزاد را درک کند؟‌ یا در  یک زن میتواند احساس ارضای جنسی یک مرد را درک کند؟‌ ما میتوانیم با یکدیگر در مورد چگونگی این احساس سخنانی رد و بدل کنیم اما آیا این سخنان همان واقعا همان احساس و تمام آنرا را منتقل نمیکنند واقعیت این است که در چنین موضوعاتی تا فرد آن تجربه را نداشته باشد نمیتواند آنرا بخوبی درک کند. نمونه دیگر از این نوع مسائل شنا کردن است، آیا میتوان در پای تخته و تنها با صحبت کردن به کسی که شنا کردن بلد نیست به او شناکردن آموخت؟‌ چنین شخصی در اولین تماس با آب متوجه خواهد شد که این تجربه با آنچه او فکر میکرده است بسیار متفاوت است. درک یک تمایل جنسی متفاوت از آنچه یک فرد دارد برای او کاری بسیار دشوار است. این کار به دلیل اکتسابی نبودن یعنی طبیعی بودنش با تجربه نیز حاصل نمیشود.

مثلا اگر شخصی بینایی نابینا شود میتواند ادعا کند که نابینایی را شناخته است، اما مثلا زنی دگرجنسگرایی که یک یا چند بار با زنان دیگری همبستر شده است نمیتواند ادعا کند که همجسنگرایی را درک کرده است. مگر اینکه این تجربه در او سبب تمایل بیشتر و تکرار آن شده باشد و او اکنون خود را همجنسگرا بداند. و الا کسی نمیتواند بگوید قبلا همجنسگرا بوده و اکنون تغییر یافته،‌ همانطور که یک دگرجنسگرا نمیتواند همجنسگرا شود یک همجنسگرا نیز نمیتواند دگرجنسگرا شود. باید همچنین توجه داشت در میان تمایلات جنسی اقسام بیشتری علاوه بر همجنسگرایی و دگرجنسگرایی وجود دارند همچون «دوجنسگرایی-Bisexual»، که نباید با «تراجنسی» (‌Transexual) که یک تمایل جنسی نیست اما یک اقلیت جنسی است اشتباه گرفته شود.

بطور کلی اگر یک انسان بتواند در طول زندگی اش تنها خودش را بخوبی بشناسد کار بزرگ و ارزشمندی انجام داده است چه برسد به درک دیگران از جنسی مخالف یا تمایل جنسی مخالف. اینجاست که انسان امروزی رفته رفته هرچه بیشتر میفهمد مدارا و نرمش بیشتری نسبت به مسائل مربوط به تمایلات جنسی نشان میدهد و کشورهای دنیا به سوی آزادی دادن بیشتر و به رسمیت شناختن بیشتر همجسنگرایان و حقوقشان هستند نه به دنبال محدود کردن و غیر قانونی کردن و یا پنهان کردن آن.

مثلا شخصی از مردی همجنسگرا به شوخی میپرسید آیا مثلا تو حاضر نیستی با فلان هنرپیشه زیبا همبستر شوی؟‌ و آن همجنسگرا میگفت نه واقعا نه و شخص مقابل باور نمیکرد.  جالب اینجاست که درک دگرجنسگرایی نیز برای همجنسگرایان بسیار دشوار و شاید ناممکن است. یعنی کسی که مرد است و تنها تمایل به مردان دارد نیز نمیتواند واقعا خود را بجای یک دگرجنسگرا قرار دهد. او نیز میتوانست همین پرسش را از دگرجنسگرا بکند که آیا تو اوقعا حاضر نیستی با زیباترین هنرپیشیه مرد همبستر شوی و این تنها حق به جانب بودن دگرجنسگرا است که به او اجازه میدهد چنین پرسشی را مطرح کند و الا هردو این پرسشها به یک اندازه نابخردانه اند.

نمونه ای از دشوار بودن شناخت دگرجنسگرایی برای همنجسگرایان که من تجربه کردم این بود که شخصی برای من پس از آشنایی با دیدگاه های من در همجنسگرایی بعنوان یک دگرجنسگرا پیامی فرستاد و گفت مرد حسابی یعنی میخواهی بگویی تو حاضر نیستی با اینها همبستر شوی؟‌ پس از بازکردن پیوند آن پیام با تصاویری از تماس جنسی همجنسگرایان دیدم که اگر آنها را نمیدیدم احتمالا روز خیلی بهتری میداشتم. پاسخ من برای آن شخص این بود که نه من چنین تمایلی ندارم ولی از پرسش شما میتوان استنباط کرد که شما دارید،‌ خوب دوست من شاید شما همجسنگرا هستید و یا اینکه دستکم تمایل جنسی به هر دو جنس دارید یعنی دوجنسگرا هستید و سخن من نیز است که این طبیعیست. بالاخره وقتی میگویم فلان درصد مردم همجنسگرا هستند معناییش این است که به احتمال همان درصد در میان هر جمعیتی همانقدر آدم همجنسگرا میتوان یافت. یا دیگیری میگفت من همجنسگرا نیستم چون حاضرم فقط فاعل باشم نه مفعول، در حالی که او بازهم یک همجنسگراست چون میل جنسی به همجنس دارد.

نتیجه این بخش آنکه درک تمایلات جنسی ناممکن و یا دستکم بسیار دشوار است و این موجب شکل گرفتن باورهای غلط بسیاری میشود و اینجاست که ما باید بدانیم نمیتوانیم زیاد در این مورد بدانیم و دستکم دلیل این بحث برانگیز بودن را بشناسیم.

همجسنگرایی چه نیست؟

برخی از روی نادانی و نداشتن تجربه زندگی در جامعه ای که همجنسگرایان در آن آزادند برداشتهای غلطی از همجنسگرایان و چگونگی آنان دارند.

از میان این برداشتهای غلط این است که همجنسگرایان در تمایلات جنسی زیاده خواهند. برای نمونه روزی در یک برنامه تلویزیونی که میهمانی همجسگرا داشت یکی از بینندگان در تماس تلفنی از وی پرسید آیا خود شما حاضر هستید با من بخوابید؟ همجنسگرا بودن یک آدم به این معنا نیست که آن آدم همواره به دنبال تماس جنسی با این و آن است و یا به دنبال افزودن بر شمار شرکای جنسی اش است. همجنسگرایان مانند دیگران در میزان تمایلات جنسیشان متفاوتند، عده ای تنها یک شریک جنسی دارند و با او ازدواج میکنند، عده ای شرکای جنسی بیشتر و عده ای بدون شریکند.

در میان دگرجنسگرایان نیز همین قضیه صادق است برای نمونه به زنانی که شرکای جنسی زیادی دارند میگویند فاحشه،‌ این عنوان به سادگی به زنی که پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد یا با بیش از یک مرد نیز رابطه جنسی داشته باشد تعلق میگیرد، اما در طرف مقابل زیاده روی جنسی برای مردها در اسلام نه تنها مشکلی ندارند بلکه سنت و شیوه زندگی محمد و امامان و اسلامگرایان و ملایان نیز هست. یک مرد میتواند چهار زن رسمی داشته باشد و بی نهایت زن صیغه ای و برده و اشکالی هم ندارند مردها در دید الله و محمد موجوداتی همواره به دنبال جفت گیری هستند و حتی صفتی شبیه «فاحشه»‌ برای توصیف چنین مردانی وجود ندارد. میل جنسی ممکن است شبیه غذا خوردن بین افراد متفاوت باشد، گاهی خوراک یک پرخر میتواند خوراک دو آدم سالم و ده آدم گرسنه باشد،‌ اسلام این قاعده را تنها برای مرد مسلمان دگرجنسگرا به رسمیت میشناسد.

همجنسگرا بودن یک شخص همچنین به معنی گویش نرم و یا به اصطلاح «اوا خواهری»‌ نیز نیست، در میان دگرجنسگرایان و ملایان نیز چنین گویش هایی دیده میشود، در میان همجنسگرایان نیز افرادی که جدی و یا خشک صحبت میکنند وجود دارد.

همجنسگرا بودن یک شخص تضمینی بر هیچ نوع رفتار خاصی نیست، به روشنی در میان شهدای انقلاب، حزب اللهی ها و ملایان کسانی وجود دارند که تمایلات همجنسگرایانه دارند به عبارت دیگر اینکه یک انسان چگونه انسانیست را نمیتوان از روی گرایش جنسی وی آموخت.

یک همجسنگرا مانند یک دگرجنسگرا میتواند باهوش، کم‌هوش، لوس،‌ خوش اخلاق، عصبی، با اعتماد به نفس یا بی اعتماد به نفس باشد. رفتار او مانند دیگران از تجربیات زندگی او، ویژگیهای وراثتی او و آنچه خود برای خود انتخاب کرده است میباشد. این است که پیش قضاوتی در مورد یک انسان به دلیل همجنسگرا بودن او کاری نابخردانه است.

مجازات همجنسگرایان در اسلام

تماس جنسی دو همجنس در اسلام ممنوع است و مجازات های بسیار خشن و غیر انسانی نیز برای آن در نظر گرفته شده است. در اسلام به رابطه جنسی دو مرد لواط گفته میشود که این نام مشتق از قوم لوط است. قومی که در قرآن الله به دلیل همجنسگرا بودنشان آنها را سنگباران (سوره شعرا) میکند و از اینجاست که در اسلام همجنسگرایی محکوم به سنگسار است.

 

نفرت مذهبیون از همنجسگرایی از کجاست؟

اینکه کس دیگری در رخت خواب چه میکند و یا چه نمیکند به یک کس دیگر چه ارتباطی میتواند داشته باشد؟‌ دلیل اینکه اسلامگرایان و حتی مذهبیون دیگر اینقدر نگران همجسنگراییِ همجنسگرایان هستند چیست؟ اگر از خودشان بپرسید خواهید شنید که به غیر از مزخرفاتی که در قرآن در مورد قوم لوط نیز مشتق از آن نام آن است و اینکه خدا گفته همجنسگرایی بد است و ما هم مغز خود را داده ایم دست عربی که با خدا رابطه مستقیم داشت ندارند.

یعنی به غیر از تقلید و تسلیم در مقابل اباطیلی که آنها را الهی میدانند ندارند،‌ اما این دلیل روشنی برای مخالفت مذهبیون با همجنسگرایی نیست. دلیل اینکه همجنسگرایی در اسلام مورد خشم قرار میگیرد این است که به دلیل شناخت ضعیف الله و محمد از انسان همجنسگرایی بجای یک گرایش جنسی یک هوس و شهوترانی دیده میشود.

چرا اینگونه است؟‌ برای من بعنوان یک دگرجنسگرا همجنسگرایی شهوت رانی نیست. برای نمونه ممکن است من به فاحشه‌خانه رفتن و پرداخت مبلغ کلانی برای تماس جنسی بگویم شهوترانی، ولی من فکر نمیکنم یک آدم دگرجنسگرا روزی با بخود بگوید بد نیست امروز کمی همجنسگرایی کنم همانطور که ممکن است به خود بگوید بد نیست امروز مقدار زیادی الکل مصرف کنم یا از مواد مخدر استفاده کنم. به عبارت دیگر برای یک دگرجنسگرا همجنسگرایی یک تفریح و یک لذت دیگر که اگر بخواهد میتواند داشته باشد ولی چون خدا گفته نداشته باشد نمیخواهد داشته باشد نیست!

اما همجنسگرایی برای یک همجنسگرا همان تمایل جنسی است یعنی او اگر بخواهد تماس جنسی داشته باشد طبیعتا با همجنس خود خواهد داشت،‌ اینجاست در مخالفت اسلام و سایر دینها با همجنسگرایی دورویی و تضادی دیده میشود که خود ناشی از باطل بودن این ادیان دارد.

همانطور که در نمونه های پیشین گفتم گاهی نفرت عجیبی از اسلامگرایان در مورد همجنسگرایی شنیده میشود،‌ برای نمونه کسی که به من میگفت حاضر به تغییر حکومت ایران نیست چون مخالف همجنسگرایی است هنگامی این سخن را میگفت که از روی عصبانیت به دنبال یافتن آسان ترین علت برای دفاع خود از حکومت دینی میگشت و از میان تمام موضوعات همجسنگرایی را انتخاب کرد.

این نفرت شدید نسبت به همجنسگرایی و همجنسگرایان که گاهی از اسلامگرایان و یا حتی در میان باورمندان در دنیای غیرب شنیده میشود نشان از وغقعیت های عمیق تری دارد، دلیل واقعی این تنفر چیست؟‌ به باور من این تنفر همانطور که گفتیم از روی نادانی و شناخت غلط منابع دینی از انسان است اما افزون بر آن گاهی از روی حسادت نیز هست.

در میان مذهبیون نیز افراد همجنسگرایی همچون سایر اقشار جامعه وجود دارد اما آنها به دلیل آموزه های دینی و فشارهای خانواده و محیط هرگز همجنسگرا بودن خود را نپذیرفته اند بلکه آنرا بعنوان یک هوس و شهوت سرکوب کرده اند. زندگی یک همجنسگرا که چنین کاری میکند برای او زندگی بسیار پست و دشواریست. گاهی همجنسگرایان مذهبی با یک جنس مخالف ازدواج میکنند و فرزندانی نیز دارند اما در درونشان میل به تماس با جنس مخالف دارند اما این میل را سرکوب میکنند و سعی میکنند با دعا و تقوا این مسئله حل نشدنی را در زندگی خود پنهان کنند. بنابر این وقتی میبینند شخص دیگری که او نیز همجنسگراست آزادانه با یک همجنس روابط رومانتیک یا جنسی دارد بسیار ملتهب میشوند چرا که آنها نیز اگر اسلام دست و پایشان را نبسته بود و حقوقشان را زیر پا نمیگذاشت خوب میرفتند رسما همجنسگرا میشدند. اینجاست که حسادت موجب خشم مذهبیون همجنسگرا میشود.

اگر شما یک دگرجنسگرا هستید که تنها و تنها به جنس مخالف گرایش دارید،‌ احتمالا خیلی خوب درک میکنید که اگر روزی کسی شما را مجبور به تماس جنسی با همجنس خودتان بکند،‌ آنروز برای شما یکی از تلخ ترین روزهای زندگیتان خواهد بود. برای نمونه یکی از دوستان مذکر من به من میگفت که اگر روزی به زندان بیافتد حاضر است اعدامش بکنند ولی به او تجاوز نکنند. از جمله دلایل اینکه تجاوز در تمام دنیا از جمله دور افتاده ترین قبیله ها امری ناپسند و جرمی بزرگ تلقی میشود نیز همین صدماتی است که به قربانی وارد میشود. چه این قربانی زن باشد و چه مرد. حال شخصی همجنسگرا را تصور کنید که از روی بد شانسی در خانواده ای جد اندر جد آخوند بدنیا آمده است و در کودکی با جنس مخالف ازدواج داده اند. او در این زندگی تاریک ۵۰ و ۶۰  که سالگی چه احساسی نسبت به همجنسگرایی خواهد داشت؟ احساس او این خواهد بود که من هم دوست داشتم اما بخاطر خدا نکردم یا اگر کردم هم خدا به دلایلی که عدالت خدا را ناقض است مرا خواهد بخشید.

ملایان و اسلامگرایان و آدمهای بسیار مذهبی از آنجا که زنان و مردان را در همه جا از هم جدا کرده اند و از آنجا که تنها در توالت لازم است زنان و مردان جدا باشند میتوان گفت همه جا را به توالت تبدیل کرده اند، در طول حیات خود بیشتر در میان انبوه مردان قرار میگیرند،‌ در جاهایی که تفکیک جنسی صورت میگیرد مانند پادگان، حجره های حوزه علمیه قم و غیره ملایان هم به دلیل گرایشات همجنسگرایانه هم متناسب نبودن یا بودن شرایط گاهی خاطرات خوشی از آمیزش با یکدیگر را در کارنامه زندگی خود دارند.

چنین افرادی که نمیدانند همجنسگرا هستند گاهی در کمال ناباوری این خاطرات را با افتخار بازگو میکنند و از فاعل بودن خود و مفعول قرار دادن دیگری در جمع های خصوصی تعریف میکنند بگونه ای که گویا با همجنسگرایی در صورتی که فاعل باشند مشکلی ندارند و مایل به آنند اما در صورتی که مفعول باشند نه. گاهی این خاطرات مرز قانونمندی و اخلاق را نیز رد میکنند و تبدیل به تجاوز و یا کودک آزاری میشوند. این مجرمین از طرفی مجبورند همسرشان که مادربچه‌ها میخوانند را بطور مدام تحمل کنند اما خاطراتشان همچنان باقیست و شاید طمع به تماس جنسی در حیات پس از مرگشان در بهشت نیز آنها را تا حدی آرام میکند. اما این تناقض حل شدنی نیست و گاهی در تنفرورزی و مخالفت بیش از حد با حقوق همجنسگرایان میتوان این دست پیچیدگیها را نیز دید.

همنجسگرایی غیراخلاقی نیست

همجنسگرایی اغلب از طرف کسانی که آنرا نمیشناسند و در مورد آن تحقیقی نکرده اند بعنوان یک بیماری و یا یک چیز غیر طبیعی مطرح میشود. این دسته از اشخاص فکر میکنند شخص همجنسگرا نوع زندگی جنسی خود را انتخاب میکند و شخص همجنسگرا یک انسان منحرف از لحاظ جنسی است. در حالی که تحقیقات علمی به شدت با این نوع طرز فکر مخالف هستند، تحقیقات ژنتیکی نشان میدهند که ساختار ژنتیکی همجنسگرایان بطور مشخص و واضحی به همدیگر شبیه است و از لحاظ روانشناختی نیز با هتروسکسوال ها تفاوت اساسی دارند، لذا اتحادیه روانشناسی امریکا (APA) در سال 1973 همجنسگرایی را از لیست بیماری های روانی رد کرد و از سال 1975 همجنسگرایی را بعنوان یک مسئله ذاتی و درون زادی و خارج از اختیار شخص همجنسگرا مطرح کرد و اعلام کرد که همجنسگرایی در این افراد حتی قبل از اینکه با کسی تماس جنسی داشته باشند شکل میگیرد. همجنسگرایی همچنین در لیست بیماریها و انحرافات جنسی سازمان بهداشت جهانی نیز دیده نمیشود و این بدان معنی است که مجامع علمی جهان همجنسگرایی را یک بیماری نمیدانند.

تحقیقات نشان میدهد که بسیاری از این اشخاص تلاش کرده اند که دیگر همجنسگرا نباشند و هتروسکسوال شوند اما با شکست روبرو شدند. بنابر این دانشمندان به این نتیجه رسیدند که همجنسگرایی یک بیماری نیست و نمیتوان افراد را طبیعی و همجنسگرا نامید!  همجنسگرایان نیز انسانهای طبیعی هستند و انحرافی از لحاظ جنسی ندارند و غیر طبیعی و یا مریض خواندن آنها کاملا غیر علمی است. همجنسگرایی حتی در میان حیوانات مختلف نیز وجود دارد (1).

نکته ای که مذهبیون و بسیجیان نمیخواهند درک کنند این است که همجنسگرایی پدیده ای غربی نیست! همجنسگرایان در هر جامعه و در هر تاریخی از آن جامعه وجود داشته و تعداد آنها نیز قابل توجه است. حتی در قرآن در کنار حوری هایی که قرار است در خدمت مومنان باشند از غلام های زیبایی صحبت میشود که در اختیار مسلمانان همجنسگرا قرار خواهند گرفت.  آیت الله شهید محراب دستغیب در کتاب معاد خود اعلام میدارد که قوت جنسی انسان در بهشت 100 برابر میشود. به نظر میرسد طبق این تئوری این نابغه و دانشمند بزرگ اسلامی چون 72 حوری وجود دارد احتمالا 28 غلام هم وجود خواهد داشت.

همجنسگرایی در یونان باستان، روم باستان وجود داشته و احکام مشخصی در مورد آن بجای مانده است که امروز قابل دسترسی است. همجنسگرایان در تمامی جوامع امروزی بشری نیز وجود دارند، در بسیاری از کشورهای اسلامی این افراد مجبور هستند بصورت زیر زمینی و پنهانی به برقراری ارتباط با یکدیگر بپردازند که این بسیار خطرناک است و اگر مذهبیون شعور داشته باشند باید درک کنند که پنهانی بودن چنین مسائلی باعث مشکلات بسیار زیاد پزشکی (مثل رواج ایدز) در جامعه میشود.

همجنسگرایان در طول تاریخ توسط مذهبیون مورد ظلم قرار گرفته اند اما حال که بشر دوران سیاه حکومت دینی را پشت سر گذاشته است روز به روز برای ایجاد شرایط بهتر برای زندگی انسانها قدمهای بزرگتری برمیدارد و امروزه با توجه به اطلاعات علمی ای که در باره مسئله همجنسگرایان وجود دارد در کشورهای پیشرو  حق حیات و حتی ازدواج را برای همجنسگرایان در نظر میگیرند تا این دسته افراد هم بتوانند همچون سایر انسانها زندگی آرام و عادی و برابری را تجربه کنند. آزاد بودن همجنسگرایی در غرب اصولا بعنوان بی بند و باری جنسی از طرف اسلامگرایان مطرح میشود این در حالیست که طبق قوانین کشورهای بسیاری مثل انگلستان اگر شوهری با اجبار به همسرش تماس جنسی برقرار کند همسر آن شخص میتواند شوهر قانونی اش را به دادگاه بکشاند و اگر بتواند این مسئله را اثبات کند دادگاه وی را به تجاوز کردن محکوم خواهد کرد و حتما میدانید که یکی از سنگین ترین جرمها در غرب تجاوز است. از طرف دیگر بر خلاف نظر حضرت امام، اگر در آمریکا شخصی که بیش از 18 سال سن دارد با شخصی که کمتر از 18 سال سن دارد به هر عنوان چه در صورت تمایل طرفین و چه در صورت عدم تمایل طرفین رابطه جنسی برقرار کند بازهم شخص را بعنوان متجاوز مجرم خواهند شناخت. این افراد که در تمام عمرشان در نهایت نجف و کربلا و قم را دیده اند خیلی راحت در مورد تمام جهان حکم صادر میکنند و نظرات مضحک میدهند.

آدمهای مذهبی همچنان فکر میکنند همجنسگرایان را باید به تیر بست و آتش زد و یا اعدام کرد و در داخل یک گودال گذاشت و سنگ بر سر و صورتشان کوبید (فیلم سنگسار را از اینجا ببینید) … تا دیگر کسی به فکر همجنسگرایی نیافتند. گروهی از افراد مذهبی دست به اختراع مفاهیم غیر علمی ای زدند که انتخابی بودن همجنسگرایی را اثبات کنند ولی حرف های این افراد در رد مسئله تمایلات جنسی همانقدر مسخره است که استدلال های آنها در مورد رد سایر تئوری های علمی مثل تکامل و بیگ بنگ.

اما حتی محمد و الله اسلام نیز میدانستند که همجنسگرایی از بین بردنی نیست،  نگاهی به تازینامه نشان میدهد که الله در خانه فحشای تخیلیش‌اش که شاید از خوابهای ملتحم محمد باشند و مسلمانان آنرا بهشت میخوانند خدمات جنسی را برای مسلمانان همجنسگرا نیز آماده کرده است:

سوره الطور آیه 24:

غلامانی که در خدمتشان هستند و از زیبایی بمانند مروارید پنهان در صدف هستند به دور آنها میچرخند.

سوره الانسان آیه 19

همواره پسرانی به گردشان میچرخند که چون آنها را ببینی پنداری مرواریدی پراکنده اند.

اگر این غلمان بهشتی برای جفت گیری اهل بهشت بوجود نیامده باشند چه نیازی است که خدای جهان یادآوری کند آنها بسیار ناز و زیبا هستند.

چرا باید مدافع حقوق دگرباشان جنسی بود؟

در چند دهه اخیر تغییرات بزرگی در قوانین و شیوه برخورد حکومتهای مختلف دنیا با همجنسگرایی و حقوق همجسنگرایان همچون حق ازدواج آنها بوجود آمده است. برای نمونه در آمریکا که در گذشته همجنسگرایان را نه بطور غیرقانونی و برای عبرت دیگران به دار میکشیدند امروز همجنسگرا بودن جرم نیست. در بسیاری از ایالت های آمریکا و کشورهای دیگر ازدواج همجسنگرایان به رسمیت شناخته میشود و به آنها اجازه داده میشود که بتوانند عشق را در زندگی تجربه کنند، و از مزایای حقوقی ازدواج همچون ارث، حقوق طرفین در هنگام طلاق و غیره استفاده کنند.

این تغییرات حتی در کشورهای دموکراتیک هرگز به آسانی اتفاق نیافتاده اند و نتیجه تلاش و مبارزه هوشمندانه و خالصانه هزاران تن از همجنسگرایان و مدافعان حقوق آنان بوده اند. این جنبشها و نتایج آنها نمونه درخشان بزرگی در تاریخ از تغییر مسالمت آمیز توسط مبارزات فرهنگی و آگاهی بخشی بسیار گسترده در طی سالیان بوجود آمده اند. و الا همیشه اینگونه نبود. در حالی که پیش از پایان هزاره جدید هنگامی که بیماری ایدز در آمریکا قربانی میگرفت از همجنسگرایان در تلویزیون میخواستند که همجنسگرایی نکنند گویا دست خودشان است و اگر بخواهند و مثلا ایمان و تقوا داشته باشند میتوانند دگرجنسگرا باشند. چنین برخورد ابلهانه ای دیگر کمتر وجود دارد،‌ تلاشهای فرهنگی و حقوقی مدافعان حقوقشان این نتیجه را به همراه داشت که امروز به دلیل تغییر بینش مردم در جامعه سیاستمدارانی که سالها با حقوق همجسنگرایان مخالفت میکردند مجبور شدند تغییر عقیده دهند. و این تغییر همانند برافتادن برده داری در تاریخ تکامل اخلاقی بشر دارای اهمیت است. این تغییر همچنین برای کسانی که به دنبال بهبود اجتماع هستند نمونه ای بسیار درخشان و عبرت آموز برای مطالعه و بررسی است.

اما چرا باید از حقوق همجنسگرایان و اقلیتهای جنسی دفاع کرد؟‌ چون آنها انسانند و دفاع از حقوق همجسنگرایان برای ما همان دفاع از حقوق بشر است. این اما تمام قضیه نیست، حال که دانستیم همجسنگرایان در جامعه همواره وجود داشته اند و آدمهای شرور و هوسرانی نیز نیستند و نمیتوان میل جنسی افراد را تغییر داد و نمیتوان به انسانهای همجسنگرا گفت که از میل جنسیشان استفاده نکنند باید از خود بپرسیم ما برای یک همجنسگرا چه نوع زندگی ای میخواهیم؟‌ آیا ما میخواهیم یک همجنسگرا تمام عمرش را به سرخوردگی، شرم و مورد تبعیض و تحقیر قرار گرفتن بگذراند؟

فرق یک همجسنگرا با یک دگرجنسگرا فقط در رفتار جنسی آنها در زندگی خصوصیشان است. یک همجنسگرا به دلیل انسان بودنش میتواند یک عضو مفید برای جامعه یا حتی یک ادم معمولی بیگناه باشد. بنابر این دو رفتار روبروی ماست، یکی آنکه از روی نادانی و نفرت عدالت را زیر پا گذاشته و زندگی او را با تبدیل کردنش به یک تبهکار به جرم طبیعی بودن تباه کنیم و دیگر افراد جامعه را از داشتن یک عضو همجنسگرا که میتواند همچون یک دگرجنسگرا یک معلم خوب، یک ورزشکار خوب،‌ یک مدیر خوب، یک سیاستمدار خوب، یک آشپز خوب، یک پزشک خوب، یک دانشمند خوب، یک کشاورز خوب، یک شاعر خوب ، و حتی یک مرجع تقلیبد خوب باشد محروم کنیم.

از طرف دیگر روابط جنسی همجنسگرایانه که چه کسی بخواهد و چه نخواهد اتفاق خواهند افتاد نیز باید قانونمند باشند یعنی نباید در چنین روابطی حق کسی ضایع شود و یا راهی برای دفاع مظلوم از حق خود وجود نداشته باشد. رابطه جنسی میان همجسنگرایان همچون دیگر روابط جنسی میتواند غیر اخلاقی یا غیر قانونی باشد، برای نمونه تجاوز یعنی تماس جنسی بدون توافق و یا رابطه جنسی با کودک که هردو در اسلام اخلاقی و قانونی و حق به شمار میروند به روشنی غیر عادلانه هستند چه میان دو همجنس اتفاق بیافتند چه میان دو جنس متفاوت. به رسمیت نشناختن حق تماس دو جنس موافق و جرم بودن خود آن سبب پنهان ماندن و در نتیجه تکرار جرایم دیگر مربوط به رابطه جنسی میشود.

پایان

برقراری و دفاع از حقوق همجنسگرایان یک حرکت کاملا اخلاقی و در دفاع از انسانیت و آزادی و برابری است و ماهیت ضد بشر و خردستیز ادیان ابراهیمی طبق معمول در مورد هر حرکتی که به سمت آزادی و انسانیت است در مقابله آنها با این حرکتها نمود جدی پیدا میکند.

همجنسگرایی یک واقعیت اجتماعی است و در میان ایرانیان نیز همجنسگرایان بسیاری وجود دارند که وظیفه انساندوستان و آزاد اندیشان است که جامعه را از واقعیت هایی که اسلامگرایان سعی در پنهان کردن آنها دارند آگاه کنند.

منابع :

(1)- به اینجا نگاه کنید.

قتل عمرو بن جحاش

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

در سیرت الرسول، نوشته ابن هشام ترجمه انگلیسی آلفرد گیلوم، صفحه 438 (1) آمده است:

فرض بر این بوده است که عمرو بن جحاش قصد داشته است محمد را بکشد، اما تنها مدرکی که در این مورد وجود دارد وحیی است که محمد در مورد این ماجرا دریافت کرده است. او بر اساس مدارک و واقعیت ها کشته محکوم به اینکه به جان محمد سوء قصد کرده کشته نشده است، بلکه بر اساس گمان محمد کشته شده است. عمرو بن جحاش بطوری عادلانه دادگاهی نشد، شخصی آدمکش برای کشتن او ارسال شده بود. توضیحات: در سیرت الرسول فارسی جلد دوم صفحه 716 به هر دلیلی مترجم تصمیم گرفته است متن عربی را ترجمه نکند، در توضیح شماره 6 به متن عربی اشاره کرده است. «فجعل یامین بن عمیر الرجل جعلا علی ان یقتل له عمرو بن جحاش، فقتله فیما یزعمون.»

منبع +

قتل کعب بن اشرف

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

چکیده

وقتی محمد در مدینه زندگی میکرد به قدرتش افزوده میشد. تعدادی از یهودیان با او مخالفت میکردند. محمد از بسیاری از هوادارانش خواست تا تعدادی از این یهودیان را بکشند. یکی از آنها کعب بن الاشرف بود. این نوشتار در پیرامون قتل کعب است.

پیشگفتار

در یثرب محمد مخالفت قبایل یهودیانی که در اطراف او زندگی میکردند تجربه میکرد. بیشتر آنها پیام او و اسلام را رد میکردند. یهودیان تعداد زیادی عهدنامه با محمد داشتند، اما این به آن معنی نیست که آن عهدنامه ها منصفانه بود. یکی از یهودیان، کعب بن الاشرف بصورت گفتاری از مکّیان (قریش) علیه محمد پشتیبانی کرد. او آشکار کرد که از نظر او محمد یک حقّه باز است نه یک پیامبر.

توجه داشته باشید که من جزئیات زیادی را ارائه میدهم؛ من میخواهم منابع را تماماً نقل کنم، تا زمینه های مسئله کاملاً روشن شوند.

کعب یک یهودی بود. او از محمد تنفّرداشت. کعب هرگز سلاحی علیه محمد یا هیچ مسلمانی در دست نگرفت، او تنها عقیده اش را علیه محمد بیان کرده بود، و چند شعر ناخوش آیند در مورد زنان مسلمان سروده بود. محمد او را بعنوان یک تهدید دید، و به همین دلیل او را در شب به قتل رسانید.

یهودیان اطراف مدینه زیر سلطه محمد نبودند؛ آنها تنها با محمد عهدنامه ای بسته بودند. محمد هرگز حقی قانونی برای کشتن کعب نداشت، او تنها به خود اجازه داد که مردی را که از او متنفّر بود از سر راه بردارد.

این از رئیس یک گروه مافیایی قابل انتظار است که به چنین جنایتی دست بزند، اما هرگز از شخصی که ادعا میکند پیامبر یک خدای درست کار است قابل قبول نیست، و این مسئله نشان میدهد که بر اساس رفتار محمد خدا مایل بوده است که این قتل اتفاق بیافتد. داوود پادشاه اسرائیل نیز مردی را کشت، نام او أُورِيَّا بود، اما داوود هرگز نگفت که این دستور خدا بوده است، و او بر گناهکار بودن خود معترف بود، داوود توبه کرد، اما محمد هرگز برای جنایاتش توبه نکرده است.


ارائه منابع اسلامی

اجازه بدهید ماجرای کعب را از صحیح بخاری پوشینه 5 ام، کتاب 59 شماره 369 آغاز کنیم. توجه کنید که این حدیث بسیار بلندی است و قاتل کعب بن الاشرف در این حدیث محمد بن مسلمه نام دارد، من او را با نام مسلمه خطاب خواهم کرد.

جابر عبدالله نقل کرده:

رسول الله گفت «چه کسی حاضر است کعب ابن اشرف را که الله و رسولش را رنجانده است بکشد؟» مسلمه برخاست و گفت «ای رسول الله، آیا مایلی که من او را بکشم؟»، پیامبر گفت «آری». مسلمه گفت «پس اجازه بده که من دروغی بگویم (کعب را گول بزنم)». پیامبر گفت «میتوانی دروغ هم بگویی».

مسلمه رفت و به کعب گفت «آن مرد (محمد) از ما صدقه (زکات، مالیات) میخواهد، و برای ما دردسر بسیار پدید آورده است، و من آمده ام تا از تو پول قرض بگیرم». کعب گفت «به خدا شما از دست او خسته خواهید شد.». مسلمه گفت «حال که ما اورا دنبال کرده ایم، نمیخواهیم اورا تا زمانیکه سرانجامش را ندیده ایم رها کنیم، حال ما از تو میخواهیم که یک یا دوبار شتر، غذا به ما قرض بدهی.» کعب گفت باشد، اما شما باید چیزی را نزد من به گرو بگذارید» مسلمه و همراهانش گفتند، «چه میخواهی؟»، کعب گفت، زنانتان را نزد من به گرو بگذارید»، آنها گفتند «ما چگونه میتوانیم زنانمان را نزد تو به گرو بگذاریم درحالی که تو نیک رو ترین مرد عرب هستی؟»، کعب گفت «پس پسرانتان را نزد من بگذارید.» آنها گفتند، «چگونه ما میتوانیم پسرانمان را پیش تو گرو بگذاریم؟ درحالی که بعداً مردم به آنها طعنه خواهند زد که بخاطر یک بار شتر غذا به گروگان داده شده بودند؟ این برای ما بی آبرویی زیادی به همراه خواهد داشت، اما ما سلاح هایمان را نزد تو گرو میگذاریم..

مسلمه و همراهانش به کعب قول دادند که مسلمه به نزد او بازخواهد گشت. او در آن شب با برادر رضاعی کعب ابو نیلا نزد کعب رفته بود، کعب آنها را به داخل خانه اش دعوت کرد و سپس نزد آنان رفت. زن او از او پرسید «این وقت شب کجا میروی؟»، کعب پاسخ داد چیزی نیست، مسلمه و برادر رضاعی ام آمده اند»، همسرش گفت «من صدایی میشنوم گویا از او خون جاری است»، کعب گفت، «آنها کسانی نیستند بجز مسلمه و برادر رضاعی من ابو نیلا، یک مرد بزرگوار باید به ندایی در شب پاسخ دهد، هرچند این ندا اورا به مرگ دعوت کند».

مسلمه با دو مرد  آمده بود، پس مسلمه به آن دو مرد همراهش گفت، «وقتی کعب آمد، من موی اورا لمس خواهم کرد، و آنرا بو خواهم کرد، و وقتی شما میبینید که من سر او را نگه داشته ام، به او حمله کنید، به شما اجازه خواهم داد که سر او را ببویید.

کعب بن اشرف درحالی که خود را میان البسه ای پیچیده بود نزد آنها آمد، درحالی که رایحه عطر او به مشام میرسید. مسلمه گفت «من هرگز عطری خوشبو تر از این را استشمام نکرده ام.» کعب پاسخ د اد، «من بهترین زن عرب را دارم که خوب میداند چگونه برترین عطرها را استفاده کند»، مسلمه گفت «آیا اجازه میدهی سر تورا ببویم؟» کعب گفت «آری.» مسلمه سر او را بویید و به همراهانش نیز اجازه داد تا سر او را ببویند. آنگاه مسلمه دوباره پرسید «آیا اجازه میدهی سر تو را ببویم؟» و کعب پاسخ مثبت داد. وقتی مسلمه بر او مسلط شد به همراهانش گفت «بگیریدش!» پس آنها اورا کشتند و نزد پیامبر رفتند و اورا از این ماجرا آگهی دادند.

پایان نقل قول

نکات قابل توجه:

1) محمد میخواست که این مرد کشته شود زیرا او «الله و رسولش را رنجانده است»، حال چگونه کسی میتواند الله را برنجاند؟

2) محمد شخص دیگری را بر آن داشته است که کار کثیف او را انجام دهد، محمد خود در کشتن کسی که الله و خود او را آزرده است شراکت نمیکند.

3) محمد به مسلمه اجازه داده است که با دروغ او را از خانه اش بیرون بیاورد.


حال ما سایر منابع را برای بررسی این ماجرا بررسی میکنیم.

از سیرت رسول الله انگلیسی صفحه 365، و سیرت فارسی پوشینه دوم برگ 635. این داستان بعد از جنگ بدر اتفاق افتاده است (برای جزئیات دقیق و شرح کامل زمینه تاریخی این حادثه به نوشتاری با فرنام حمله به بنی نضیر مراجعه کنید)، کعب بن الاشرف از پیروزی محمد و همچنین مرگ برخی از رؤسای عرب وحشت زده شده بود. ما در اینجا ماجرا را با شگفت زدگی او و اظهار آن از پیروزی مسلمانان آغاز میکنیم.

نقل از سیرت رسول الله

حدیث قتل وی آنست که: چون سید، علیه السلام، از غزو بدر فارغ شد، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه از پیش فرستاد تا بشارت غزای بدر ببردند و فتح آن. پس چون به مدینه آمدند، مردم را بشارت میدادند و بر میشمردند که فلان و فلان از سروران قریش کشته شدند و فلان و فلان هم از اشراف قریش اسیر شدند. و کعب بن اشرف مردی بود منافق از یهود بنی نضیر؛ وی آن جایگه ایستاده بود، پس گفت: اگر این سخن راست است، پس مرگ ما را بهتر از این زندگانی، از برای آنکه ایشان اشراف قریش و ملوک عرب بودند. پس چون وی را یقین شد که این خبر راست است، برخاست و به مکه آمد پیش قریش و ایشان را از آن واقعه بدر تعزیت گزارد و چند روز پیش ایشان بنشست، و قریش وی را محترم داشتند و نوازش بسیار میکردند. و کعب بن اشرف طبعی لطیف داشت و شعر های خوب گفتی و پیوسته قصیده ها انشاء کردی و مرثیت اهل بدر در آن بگفتی و واقعه بدر قریشیان را یاد دادی و ایشان را تحریض نمودی بطلب ثار (خونخواهی) و انتقام. و این چند بیت از آن وی است که مرثیت و مدح قریش کرده است و تحریض ایشان بر قتال، که گفته است (بعضی) در اینجا یاد کردیم و باقی در سیرت مذکور است.

[سیرت در اینجا چکامه های وی را نقل میکند]

پس کعب بن اشرف بعد از مدتی باز مدینه آمد و شعر ها گفتی و در آن تشبب (تمسخر و استهزاء و بدگویی) زنان مسلمان کردی و مسلمانان بغایت از وی رنجیدندی و آنگاه که حال با سید، علیه اسلام بگفتند. سید علیه اسلام، گفت کی باشد شر کعب بن اشرف را از مسلمانان (از سر من) باز دارد؟ محمد بن مسلمه مردی از انصار بود، بر پای خاست و گفت: یا رسول الله من او را از مسلمانان باز دارم، (و پیامبر به او گفت اگر میتوانی اینچنین کن)، بعد از آن برفت و سه روز هیچ نخورد از اندیشه آن که چه کند و بچه طریق کعب اشرف را بقتل آورد، و این کعب اشرف در میان قوم خود سخت شریف و محترم بود. و چون سه روز گذشته بود، باز پیش پیغمبر، علیه اسلام آمد و گفت: یا رسول الله، این کار بحیلت (با استفاده از حیله) از پیش توان برد، لابد دروغی چند بباید گفت و عداوت تو با وی ظاهر بباید کردن. گفت: ترا از قبل من (از جانب من) بحلی و هرچه خواهی میگوی (مجاز به حیله کردن هستی).

محمد بن مسلمه برخاست و پنج تن دیگر از انصار با خود راست کرد، و از جمله این پنج تن یکی برادر کعب اشرف بود از رضاع، و نام وی ابونائله بن سلامه بود، و قصد کعب بن اشرف کردند، و کعب بن اشرف در بیرون مدینه در میان قبیله بنی النضیر نشستی و مال بسیار داشت و اهل مدینه از وی قرض کردندی. پس محمد بن مسلمه ابونائله را در پیش کرد و بفرستاد و با وی گفت که چه میباید کردن، و ابونائله با کعب گستاخی داشت و او برخاست و بحصن آمد پیش کعب، و کعب او را بخانه برد و تیمار داشت بکرد، و بعد از ان که او را مهمانی کرده بود، دیرگاه با یکدیگر بنشستند و شعر ها که خود گفته بود بایدیگر میگفتند،  و ابونائله هم شاعر بود، و بعد از آن ابونائله کعب را گفت: ای کعب، میدانی که من از بهر چه کار آمده ام؟ گفت: نه. گفت سخنی با تو دارم این سخن پنهان میباید داشتن. گفت: بگوی تا چه سخن است، بعد از آن ابونائله گفت: ای کعب ترا احوال این محمد معلمومست و آمدن وی به مدینه ما را بلائی بود و راهها همه بربست آورد و عرب همه بخصمی ما بدر آمدند و عیالان ما همه بسختی رسیدند و نمیدانیم که چه باید کردن. بعد از آن کعب بن اشر گفت که: من پسر اشرف ام و هرچه میگویم همان بود و اگر اتفاق نکنیم که این مرد را بقتل آوریم، یعنی سید، علیه اسلام کار بر ما سختر ازین شود و آنگاه بدانید که من راست گفته ام. بعد از آن ابوانئله گفت که: همچنین میباید کردن که تو میگوئی. و چون از این سخن فارغ شدند، گفت: ای کعب ترا همگان را دست گیری میکنی و همه را قرض میدهی و جماعتی دیگر هستند که با ما راست اند هم اندر این مشورت که با تو کردم و ایشان نیز بر تو آورم و ایشان نیز گروگانی بنهند و تو ایشان را نیز قرضی ده و تیمار داشت کن تا ایشان را نیز با ما یار شوند و در هلاک کردن این مرد، یعنی محمد، علیه السلام. گفت: بدهم ولیکن بگوی که گروگان چه خواهند نهادن؟ ابونائله گفت: میدانی که ما را بجز سلاح چیزی دیگر نیست و هر سلاح که ما را است در پیش تو اوریم و گرو کنیم. و غرض ابونائله آن بود که کعب اشرف فرو خواباند و نرم و رام کند تا ، چون جماعت انصار با سلاح پیش وی آیند هیچ احتراز نکند و ترسی در خود نیاورد. بعد ا ز آن کعب گفت: روا باشد. و ابونائله برخاست و باز مدینه آمد پیش اصحاب خود ایشان را حکایت کرد که: کعب را راست کردم چنانکه شما را میباید، اکنون سلاحها برگیرید تا برویم، و در حال سلاحها برگرفتند و قصد حسن کردند که بنی النضیر داشتند، و کعب بن اشرف در حصن ایشان میبود. و پیشتر بخدمت سید علیه اسلام، آمدند و احوال با وی بگفتند و سید علیه السلام، تا گورستان بقیع با ایشان برفت و ایشان را بسیار دل خوشی بداد و گفت: بروید بنام خدای و از خدای تعالی ایشان را یاری خواست. بعد از آن ایشان برفتند و چون بحصن بنی نضیر رفتند شب بود و ایشان بیرون حصن بنشستند و ابونائله به اندرون حصن کعب بن اشرف رفت بدر سرای وی و اورا آواز داد، و کعب با زن خود در جامه خفته بود، چون آواز ابونائله شنید، خواست که برخیزد و بیرون آید، زن وی وی را بدست فرگرفت و گفت: ای کعب، تو مردی ای که دشمن بسیار داری و در چنین وقتی بیرون نباید رفت. کعب زن را گفت که این آواز ابونائله برادر من است و مرا از وی باکی نیست. و زن گفت بخدای که این آواز که من شنیدم بوی غدر از آن می آید و ترا از بهر خیری نمیخوانند، و ترا چه لازم است که در چنین وقتی بدر روی، اکنون جواب وی بازده تا جائی بنشیند تا فردا که ترا بیند، اگر کاری هست. وی گفت: جوان مردی آن بود که هرکس که وی را بخوانند جواب وی باز دهد و خود را از مهمان باز ندارد. و کعب آن مبالغه از بهر آن مینمود که ظن وی آن بود که ابونائله از بهر آن آمده است که تدبیری کنند از بهر قتل پیغمبر علیه السلام و هرچند زن میکوشید و از عب در می آویخت هیچ فایده نمیداشت، و کعب برخاست و جامه در پوشید و بیامد در از پیش ابو نائله بگشود و یکدیگر بازپرسیدند و ابونائله گفت: آن جماعت آورده ام به انتظار تو نشسته اند از بیرون حصن، اکنون اگر ایشان را خواهی دیدن تا برویم. بعد از آن دست در دست ابونائله نهاد و میرفت تا بیرون حصن و پیش آن جماعت شد و بنشست و حدیثها آغاز کردند و هر سخنی که موافق طبع کعب بود و بر مزاج وی راست بود ایشان میگفتند. چون ساعتی برآمد ابونائله دست بر سر کعب نهاد و ببوئید و گفت: ای کعب عطر بسیار بر سر خود ریخته ای که عظیم بوی خوش از تو می آید، و بدان بهانه دیگر بار دست بر سر وی نهاد و دست خود ببوسید، هنچنانکه اول بوسیده بود و گفت: هرگز من عطری بدین خوشی ندیدم، این چنین میگفت تا وی گمانی بد نبرد و دیگر بار دست فراز کرد و موی وی بگرفت و محکم نگاه داشت و اصحاب را بگفت: بزنید این دشمن خدای، و بعد از گفت وی این سخن وی، ایشان برخاستند و شمشیرها برکشیدند و به وی میزدند و اتفاق شمشیر به وی کار نمیکرد، بعد از آن کعب آواز برآورد و استغاثت کرد چنانکه اهل حصن بشنیدند و آتشها بر کردند. و محمد بن مسلمه گفت که:  چون تیغها بر وی کار نمیکرد، من کلندی (پیکانی دراز یا شمشیری است باریک گردن و دراز) داشتم وی را فرو خوابانیدم و آن کلند بر سینه وی زدم و قوت کردم تا از پشت وی بدرشد و جان بداد. هم وی حکایت کرد که از بس شمشیر ها که بهم میرسید چون وی میکشتیم، شمشیر خطا میکرد و بر یکی از اصحاب ما آمد و او خسته (زخمی) شد، چون وی را کشته بودند جمله اهل حصن با سلاحها تمام بیرون آمدند و ما برخاستیم و روی بازمدینه نهادیم و ایشان از قفای ما بیامدند و ما را نیابفتند. و ان مرد مجروح در راه بماند و نتوانست رفتن و وی را بر دوش گ
رفتیم و تا مدینه بیاوردیم. و چون به مدینه رسیدیم آخر شب بود و پیغمبر علیه السلام در نماز ایستاده بود. چون از نماز فارغ شد وی را خبر دادیم ، وی گفت: الحمد لله رب العالمین که حق تعالی شر دشمن خود از ما کفایت کرد. و آن یک تن از اصحاب که وی را جراحات رسیده بود، سید علیه السلام، باد به وی دمید و در حال جراحت وی سر باز هم برد. و یهود از این واقعه خاص عظیم بترسیدند و جمله محترز شدند. و حسّان بن ثابت چند شعرها اندر این واقعه بگفته است که بر کعب اشرف افتاد:

پایان نقل قول از سیرت رسول الله

[نکته: در میان متن اصلی عربی و انگلیسی سیرت و متن فارسی آن اختلافات جزئی وجود دارد که به دلیل جزئی بودن این اختلافات تنها از متن فارسی استفاده شده است.]


ابن سعد نکته جالبی را به این داستان اضافه کرده است، از الطبقات ابن سعد ترجمه انگلیسی جلد 1، صفحه 37،

آنها سر او را بریدند و همراه خود بردند… آنها سر او را پیش پای محمد انداختند و پیامبر خدا را بخاطر هلاک ساختن او تکبیر کرد.

پایان نقل قول از ابن سعد.

توجه کنید که چه اتفاقی افتاده است، کعب دشمنان محمد را تشویق کرد، چند شعر در مورد زنان مسلمان سرود. محمد از اینکار خوشش نیامد، او را کشت و بعد از اینکه او کشته شد، مسلمانان سرش را بریدند و سرش را به نزد محمد آوردند و آنرا جلوی پای محمد انداختند، محمد وقتی سر بریده او را دید خدا را بخاطر کشته شدن او سپاسگزاری کرد.


پرسشها:

1) این چگونه اجتماعی است، که کسی را میتوان بخاطر مخالفت کردن در ملا عام کشت؟

2) آیا محمد با توجه به عهدنامه ای که با یهودیان بسته بود رفتار کرد؟

3) این ماجرا در مورد قانون چه میگوید؟ اگر کعب یک مجرم بود، آیا محمد نمیتوانست با توجه به قانون محلی یا عهدنامه اش با یهودیان با وی برخورد کند؟

4) این ماجرا چه نتیجه ای را برای جوامع اسلامی بدنبال خواهد داشت؟ در اثر این ماجرا آیا مسلمانان میتوانند هرکس را که با آنها یا با اسلام مخالفت میکند در شب بکشند؟ در نظر داشته باشید که در آن دوران دولت اسلامی محمد بر تمام مدینه نیز حکم نمیراند، یعنی بر اساس این داستان مسلمانان میتوانند افرادی را که خارج از کشور اسلامیشان زندگی میکند نیز همینگونه تنبیه کنند.

5) این داستان در مورد شخصیت واقعی محمد چه چیز را به ما میگوید؟


نتیجه گیری:

سر انجام ما شاهدیم که محمد ترور دیگری را نیز هدایت کرده است. محمد کنترل این جنایت را در دست خودش گرفته بود و کسی را که با او درگیری لفظی داشت کشت. این یک کشتار وحشیانه است، مسلمانان او را تحریک کردند و او با نیت کمک کردن به آنها از خانه اش بیرون آمد، و وقتی او از خانه اش بیرون آمد.

بار دیگر وقتی که محمد در بوته آزمایش قرار میگیرد، با حالتی ناجوانمردانه و وحشیانه پاسخ میدهد. پیش از مهاجرت وقتی محمد در مکه زندگی میکرد، شخضی ضعیف بود و نیرویی برای رسیدن به خواستهایش نداشت. اما بعد از اینکه او به قدرت دست یافت، از قدرتش به نفع خودش استفاده کرد، او برای اشباع کردن تمایلات خود هر آنچه میتوانست کرد، و بجای اینکه از قانون پیروی کند خود قانون شد.

این رفتار، هرگز نمیتواند رفتار یک پیامبر واقعی باشد.

منبع +

ام قرفه ، پيرزنی كه بدنش را دو شقه كردند.

به قلم : بهروز شیرازی

 

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

پيشگفتار

در رمضان سال ششم هجری، محمد گروهی را به فرماندهی زيد بن حارثه به ناحيه‌ی وادی القری فرستاد. در وادی القری اين گروه با طايفه بنی‌فزاره روبرو شدند و بين آنها جنگی درگرفت و مسلمانان شكست سختی خوردند و زيد با اينكه زخمی شده بود توانست فرار كند و خود را به مدينه برساند. زيد بن حارثه سوگند خورد تا از بنی‌فزاره انتقام نگيرد از انجام روابط جنسی خودداری خواهد كرد. پس از بهبودی زخمهای زيد، محمد دوباره او را به وادی القری فرستاد. اين بار زيد پيروز شد و ام قرفه و دختر او را به اسارت گرفت. نام ام‌قرفه، «فاطمه بنت ربيعه بن بدر»بود و نزد اعراب دارای مقام بالايی بود، چنانكه ضرب‌المثلی درباره او داشتند: «اگر شريفتر از ام قرفه هم بودی، بيش از اين نبودی.» در ميانه راه زيد به قيس بن محسر دستور داد كه ام قرفه را بكشد. قيس ام قرفه را كه زن سالخورده‌ای بود، به وحشيانه‌ترين شكل ممكن كشت. اوهر يك از پاهای ام قرفه را بوسيله طنابی به شتری سركش بست و در دو جهت مختلف رها كرد و پيرزن از وسط دريده شد.

 ارائه منابع اسلامی

در اين قسمت متن چهار منبع به صورت كامل ارائه ميشود و آدرس ديگر منابع را نيز برای مطالعه بيشتر قرار می‌گيرد.

ترجمه السيرة النبوية نوشته‌ی ابن هشام ،جلد2، برگ 393:

« كه در آنجا با بنى فزارة برخورد كرد و جنگى ميان آنها واقع شد كه گروهى از همراهان زيد كشته شدند و خود زيد بن حارثة نيز زخمى شد و او را از ميان زخميها نجات دادند، و از جمله كسانى كه در آن معركه كشته شد ورد بن عمرو بن مداش بود كه مردى از بنى بدر او را بقتل رسانيد. زيد بن حارثة چون بمدينه آمد سوگند ياد كرد كه با زنان نزديك نشود تا بجنگ بنى فزارة برود، و چون زخمش التيام يافت مجددا از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور جنگ با بنى فزارة شد و با لشگرى بدان سو حركت كرد و در وادى القرى بآنان رسيد و گروهى از آنها را كشته و از آن جمله مسعدة بن حكمة يكى ازافراد بنى بدر بود كه بدست قيس بن مسحر كشته شد، و (پسرش) عبد الله بن مسعدة نيز با دو زن كه يكى فاطمه دختر ربيعة بدر مكنى به ام قرفه و ديگرى دخترش بود اسير شدند، و در راه كه ميآمدند زيد بن حارثه بقيس بن مسحر دستور داد تا ام قرفة را نيز كشت و دخترش را با عبد الله بن مسعدة بمدينه بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. و آن دختر را سلمة بن عمرو بن اكوع دستگير كرده بود و مادرش ام قرفة از زنان محترم عرب بود كه شخصيت آن زن در ميان عرب ضرب المثل بود و مى‏گفتند: » لو كنت أعزّ من ام قرفة ما زدت » و از اين رو اين دختر هم از خانواده شريف و بزرگى بود و بدين جهت سلمة از رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست تا آن دختر را باو بدهد و حضرت نيز پذيرفت و سلمه نيز او را بدائى خود حزن بن أبى وهب بخشيد و عبد الرحمن بن حزن از همين زن بدنيا آمد. و قيس بن مسحر درباره قتل مسعدة اشعارى نيز گفت.«

هر چند ابن هشام اين واقعه را از ابن اسحاق روايت ميكند اما از دو شقه كردن صحبتی نميكند فقط در متن عربی سيره ميخوانيم كه قتل سختی بوده است. اما طبری نيز اين داستان را از ابن اسحاق روايت ميكند و از دو شقه كردن ام قرفه نيز صحبت ميكند.

ترجمه تاريخ طبری،جلد3،برگ1131:

« گويد: سفر جنگى زيد بن حارثه سوى ام قرفه در رمضان همين سال بود كه ام قرفه، فاطمه دختر ربيعة بن بدر، را بكشت و قتل وى صورتى بسيار سخت داشت كه دو پايش را به دو شتر بستند و براندند تا به دو نيمه شد، و او پيرى فرتوت بود. و سبب آن بود كه پيمبر زيد بن حارثه را سوى وادى القرى فرستاده بود كه با بنى فزاره رو به رو شد و جمعى از ياران وى كشته شدند و زيد از ميان كشتگان بگريخت و وردة بن عمر و يكى از مردم بنى سعد جزو كشته‏شدگان بود كه يكى از مردم بنى بدر او را بكشت و چون زيد بازگشت، نذر كرد كه جنب نشود تا به جنگ فزاره رود، و چون زخم وى بهبود يافت پيمبر او را با سپاهى سوى بنى فزاره فرستاد و در وادى القرى با آنها رو به رو شد و كسان بكشت كه قيس بن مسحر يعمرى از آن جمله بود و ام قرفه و دختر او را اسير گرفت و بگفت تا او را بكشند و او را به دو شتر بست و دو نيمه كرد و دختر ام قرفه را با عبد الله بن مسعده پيش پيمبر بردند. دختر ام قرفه اسير سلمة بن عمرو بن اكوع بود و ام قرفه شريف قوم خويش بود و عربان بمثل مى‏گفتند: » اگر شريفتر از ام قرفه بودى، بيشتر از اين نبودى.» پيمبر دختر را از سلمه خواست كه بدو بخشيد و پيغمبر دختر را به حزن بن ابى وهب خال خويش بخشيد كه عبد الرحمان بن حزن را از او آورد. روايت ديگر درباره اين سفر جنگى از سلمة بن اكوع هست كه سالار قوم ابو بكر بن ابى قحافه بود. گويد: پيمبر ابو بكر را سالار ما كرد و به جنگ بنى فزاره رفتيم و چون به آب آنها نزديك شديم ابو بكر گفت بخوابيم، و چون نماز صبح بكرديم، ابو بكر گفت تا به آنها حمله برديم و بر سر آب، كسان بكشتيم و من گروهى از كسان را ديدم كه با زن‏و فرزند سوى كوه مى‏رفتند و تيرى ميان آنها و كوه انداختم و چون تير را بديدند بايستادند و من آنها را سوى ابو بكر آوردم. زنى از بنى فزاره در آن ميان بود كه پوستين به تن كرده بود و دخترش را كه از زيباترين زنان عرب بود، همراه داشت. گويد: و به مدينه آمدم و پيمبر مرا در بازار بديد و گفت: » اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: » اى پيمبر بخدا فريفته او شده‏ام و هنوز دست به او نزده‏ام.» پيمبر چيزى نگفت و روز ديگر باز مرا در بازار بديد و گفت: » اى سلمه اين زن را به من ببخش.» گفتم: » اى پيمبر بخدا هنوز دست به او نزده‏ام و متعلق به تو است.» و پيمبر او را به مكه فرستاد كه چند تن از اسيران مسلمان كه در چنگ مشركان بودند در عوض وى آزاد شدند.«

ترجمه المغازی نوشته‌ی واقدی ،برگ 427:

« واقدى گويد: عبد الله بن جعفر از عبد الله بن حسين بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) برايم نقل كرد كه گفته است: زيد بن حارثه براى تجارت، آهنگ شام كرد و مقدارى زر و نقره از اصحاب رسول خدا (ص) با او بود. او دو پوست بز را دباغى كرد، و زر و سيم خود را در آنها نهاد و با گروهى از مردم به راه افتاد. چون نزديك وادى القرى رسيد، گروهى از بنى بدر كه از قبيله فزاره هستند به او برخوردند، و او ويارانش را به سختى مضروب كردند به حدّى كه پنداشتند كه آنها را كشته‏اند، و تمام كالاهاى آنها را بردند. زيد از مرگ نجات پيدا كرد و در مدينه به حضور پيامبر (ص) رسيد، و حضرت او را فرمانده سريّه‏اى كرده و به آنها فرمود: روزها را كمين كنيد و شبها حركت. راهنمايى هم همراه ايشان بود. بنى بدر سخت ترسيدند، و روزهاى ديده‏بانى را بر روى كوهى كه مشرف بر ايشان بود، مى‏گماشتند و او راهى را كه احتمال داشت مسلمانان از آن بيايند، زير نظر داشت. معمولا او پس از اينكه مسير يك روز راه را ديده‏بانى و بررسى مى‏كرد مى‏گفت: به كار خود سرگرم باشيد! امروز خبرى نيست تا شب چه شود. چون زيد بن حارثه و يارانش به مسافت يك روز مانده به بنى بدر رسيدند، راهنماى ايشان راه را اشتباه كرد و راه ديگرى را پيش گرفت، و چون شب فرا رسيد، متوجه اشتباه خود شدند و همان شبانه راه را جستند و اول صبح كنار بنى بدر رسيدند. زيد بن حارثه اصحاب خود را از تعقيب فراريان منع كرد و دستور داد كه پراكنده نشوند، و گفت: وقتى من تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. پس از اينكه دشمن را محاصره كردند، زيد تكبير گفت و يارانش هم تكبيرگفتند. سلمة بن اكوع براى جنگ بيرون شد و مردى از ايشان را به دست آورد و او را كشت. زيد و يارانش، جاريه دختر مالك بن حذيفه و مادر او را كه معروف به امّ قرفه بود در يكى از خانه‏ها به اسارت گرفتند. نام امّ قرفه فاطمه دختر ربيعة بن زيد است. مسلمانان غنايم ديگرى هم گرفتند و راهى مدينه شدند، جاريه را سلمة بن اكوع با خود مى‏آورد، سلمه در مورد جاريه و زيبايى او رسول خدا (ص) صحبت كرد. مدتى كه گذشت پيامبر (ص) از سلمه پرسيدند: جاريه را كه اسير گرفته بودى چه كردى؟ گفت: اميدوارم كه او را با يكى از زنان ما كه در بنى فزاره اسير است مبادله كنم. پيامبر (ص) دو يا سه مرتبه ديگر هم اين مطلب را تكرار فرمودند، و پرسيدند كه: جاريه را چه كردى؟ سلمه فهميد كه پيامبر تمايل به او دارند و او را به رسول خدا (ص) بخشيد. پيامبر (ص) او را به حزن بن ابى وهب بخشيدند، و جاريه براى او دخترى زاييده حزن از جاريه فرزند ديگرى نداشت. محمد، از قول زهرى، از عروه و او از عايشه نقل مى‏كرد كه گفته است: چون زيد بن حارثه از اين سفر برگشت رسول خدا (ص) در خانه من بودند. زيد آمد و در زد و پيامبر (ص) در حالى كه از كمر به بالا برهنه بودند و جامه خود را به زمين مى‏كشيدند- و من هرگز پيامبر را چنين نديده بودم- او را استقبال فرمود و در آغوش گرفت و بوسيدش، و از او سؤال كرد و او خبر پيروزى خود را داد. امّ قرفه را قيس بن محسّر به صورت بدى كشت، با اينكه پيرزنى سالخورده بود پاهايش را به دو شتر سركش بستند، و از هم دريده شد. عبد الله بن مسعدة و قيس بن نعمان بن مسعدة بن حكمة بن مالك بن بدر هم كشته شدند.«

ترجمه الطبقات الكبری نوشته‌ی ابن سعد،جلد 2، برگ 88:

« پس آن گاه در ماه رمضان از سال ششم هجرت سريّة زيد بن حارثه براى جنگ در وادى القرى واقع شد. و ميان آن تا مدينه هفت شب راه است. گويند، زيد بن حارثه با تنى چند از بهر بازرگانى به شام رفت و كالاهايى از آن اصحاب پيامبر (ص) نيز با خود داشت. چون به نزديك وادى القرى رسيد گروهى از بنى قزارة از بنى بدر با زيد و يارانش روباروى آمدند و او را با همراهانش سخت زخمى كردند و هر چه با آنان بود گرفتند. زيد پس از بهبودى به مدينه بازگرديد و خبر به پيامبر (ص) آورد. و رسول خدا (ص) او را با گروهى گسيل داشت كه شبها مى‏رفتند و روزها كمين مى‏ساختند. و بنى بدر چشم بر آنان داشتند. ولى زيد و همراهانش در سپيده دمى بناگاه بر آنان هجوم برده و تكبير گفته مقامگاه آنان رامحاصره كردند و امّ قرفه را به اسيرى گرفتند، و او فاطمه دختر ربيعة بن بدر است، و دخترش جارية است دختر مالك بن حذيفة بن بدر. و جارية را مسلمة بن اكوع به اسيرى گرفت و او را به رسول خدا (ص) بخشيد و پيامبر (ص) نيز او را به حزن بن ابى وهب بخشيد. و امّ قرفه پيرزنى فرتوت بود و قيس بن محسر او را به وضع بسيار بدى كشت، بر پاهاى او ريسمان بست و ريسمان را به دو شتر گره زد و آن دو شتر را در دو جهت مخالف راند و او را از ميان دو نيم ساخت. و نعمان و عبيد الله پسران مسعدة بن حكمة بن مالك بن بدر را هم كشت. و زيد بن حارثه چون به مدينه بازگرديد، راست بر در خانه رسول خدا رفت و در زد و پيامبر (ص) برخاست بى آنكه ردا بر دوش افكند، و ازار آن حضرت به زمين كشيده مى‏شد، و زيد را در آغوش كشيده بوسيد و از چگونگى كار پرسيد. پس زيد خبر پيروزى خود را داد.«

ديگر منابع به زبان فارسی: 1- ترجمه تاريخ يعقوبی، جلد1، برگ 434. 2- ترجمه التنبيه و الإشراف نوشته‌ی مسعودی ، برگ 232. 3- ترجمه تاريخ الكامل نوشته‌ی ابن اثير، جلد7، برگ 243.

منابع به زبان عربی: 1- السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام،ج 2، ص 617. 2- تاريخ الأمم و الملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري،ج2، ص 642. 3- كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدي ،ج2، ص 564. 4- الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 2، ص 69. 5- تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب، ج 2، ص 71. 6- التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن الحسين المسعودي، ص 220. 7- الكامل في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير ، ج 2، ص 209. 8- الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر ،ج3، ص 1298. 9- الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى،ج4، ص 197. 10- كتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، ج1، ص 378. 11- إمتاع الأسماع ، تقى الدين أحمد بن على المقريزى ،ج1، ص 270. 12- سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى،ج6، ص 99. 13- عيون الأثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير، أبو الفتح محمد بن سيد الناس،ج2، ص 147. 14- كتاب المحبر، ابو جعفر محمد بن حبيب بن امية الهاشمى البغدادي، ص 119. 15- المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد ابن الجوزى،ج3، ص 260.

 بحث

طبری (م 310) ، ابن هشام (م 218) ، واقدی(م 207) و ابن سعد(م 230) هيچگونه جرمی را برای ام قرفه ذكر نميكنند. يعقوبی (م293) ميگويد: » ام قرفه دختر ربيعة بن بدر كه مالك بن حذيفة بن بدر او را به همسرى گرفته بود، چهل مرد از نسل خود را نزد رسول خدا فرستاده و گفته بود: بر او در مدينه هجوم آوريد.» از اين سخن چنين برداشت ميشود كه ام قرفه قصد جنگ يا ترور داشته است ، مسعودی (م 345) و البلاذری(م 279) نيز چنين مفهومی را ميرسانند. اما واقدی و ابن سعد ميگويند كه زيد بن حارثه برای تجارت به وادی القری رفته بوده است و بنی فزاره به زيد و يارانش حمله ميكنند. طبری و ابن هشام ميگويند كه محمد زيد بن حارثه را به وادی القری فرستاد و در آنجا زيد و يارانش با بنی فزاره روبرو شدند و بين آنها جنگ درگرفت. از نقل قول طبری و ابن هشام نيز چنين دريافت ميشود كه محمد، زيد را به قصد جنگ به وادی القری نفرستاده بوده است و برخورد زيد و يارانش با بنی فزاره اتفاقی بوده است و اصلا به خاطر همين ناگهانی بودن هم هست كه زيد و يارانش شكست ميخورند. مشكلی كه كتابهای مسعودی و يعقوبی اسناد مطالب تاريخی را ذكر نكرده‌اند و راه را برای پژوهش بيشتر بسته‌اند. صالحی شامی (م 942) نيز برخلاف منابع دست اول جرم ام قرفه را دشنام دادن به رسول الله ذكر ميكند، البته مطالب يك منبع قرن دهمی كه ريشه‌ای در متون دست اول ندارد را به سختی ميتوان قبول كرد، از طرفی هم نميتوان قبول كرد كه درميانه راه زيد هوس كرده است ام قرفه را بكشد و عاقلانه است كه دليلی داشته باشد. به هر حال منبع معتبری در اين زمينه در دست نداريم. كتابهای ابن هشام،واقدی،ابن سعد و طبری جز منابع اصلی و معتبر تاريخ اسلام ميباشند كه هيچ اشاره‌ای به مجرم بودن ام قرفه نميكنند و اگر روايت البلاذری ، يعقوبی و مسعودی را قبول كنيم ، جرم ام‌قرفه اين بوده است كه قصد جنگ با مسلمانان را داشته است، ولی اين موضوع كشتن يك پيرزن اسير را به وحشيانه‌ترين شكل ممكن، توجيه نميكند.

عكس‌العمل محمد

آقای مهدوی دامغانی در پاورقی برگ 88 از جلد دوم ترجمه » الطبقات الكبری» مينويسد: » اين سريّه در سيره ابن هشام و طبرى و ابن اثير و سيرة الفداء نيامده است و رفتارى كه با امّ قرفه شده قطعا مورد رضايت حضرت ختمى مرتبت (ص) نبوده است.» شوربختانه من كتاب » سيرة الفداء» را دراختيار ندارم، ولی همانطور كه در قسمت منابع مشاهده كرديد شرح كامل اين سريه در سه منبع ديگر آمده است. حال ببينيم قسمت دوم ادعای اين بچه آخوند چقدر درست است. ظاهرا در اين مورد هم آقای مهدوی دامغانی مرتكب تقيه شده‌اند و عكس العمل «حضرت ختمی مرتبت» حكايت از رضايت او از اين جنايت ميكند. حديثی از عايشه در اين مورد روايت شده است: «محمد، از قول زهرى، از عروه و او از عايشه نقل مى‏كرد كه گفته است: چون زيد بن حارثه از اين سفر برگشت رسول خدا (ص) در خانه من بودند. زيد آمد و در زد و پيامبر (ص) در حالى كه از كمر به بالا برهنه بودند و جامه خود را به زمين مى‏كشيدند- و من هرگز پيامبر را چنين نديده بودم- او را استقبال فرمود و در آغوش گرفت و بوسيدش، و از او سؤال كرد و او خبر پيروزى خود را داد.» غير از اين حديث چيز ديگری گزارش نشده است و حتی اتفاقات مربوط به دختر ام قرفه نيز در آخر اين سريه گزارش شده است اما در هيچكدام از منابع گفته نشده است كه محمد به اين عمل اعتراض كرده است. حديثی كه از عايشه روايت شده است، نشان از تاييد عمل زيد بن حارثه توسط محمد دارد.

 نتيجه‌گيری

زيد بن حارثه برده محمد بوده است و بعد ادعای پيامبری محمد جز اولين كسانی است كه به او ايمان می‌آورد. با توجه به اينكه اين سريه در رمضان سال ششم هجری اتفاق افتاده است، 19 سال از اسلام آوردن زيد بن حارثه می‌گذشته است و در اين مدت و حتی قبل از آن زيد در كنار پيامبر اسلام بوده است و يكی از سرداران سپاه اسلام بوده است و در سريه‌های مختلفی شركت داشته است. پس گزافه نگفته‌ايم اگر بگوييم زيد بن حارثه يكی از انسانهای پرورش يافته‌ی «اسلام راستين» است. زيد در اين ماجرا جنايتی را مرتكب ميشود كه حتی خواندن آن نيز مو را بر تن انسان سيخ ميكند و مشخص ميكند كه اين مسلمان راستين بويی از اخلاق و انسانيت نبرده است. محمد نيز با استقبال گرم خود از زيد، درستی اين عمل را تاييد ميكند و در اسلامی بودن آن هيچ شبهه‌ای نمی‌گذارد.

منابع

1) الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى (م 852)، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، ط الأولى، 1415/1995.

2) كتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى (م 279) ، تحقيق محمد حميد الله، مصر، دار المعارف، 1959.

3) إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تقى الدين أحمد بن على المقريزى (م 845)، تحقيق محمد عبد الحميد النميسى، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1420/1999.

4) تاريخ الأمم و الملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري (م 310)، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم ، بيروت، دار التراث ، ط الثانية، 1387/1967.

5) تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.

6) تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى (م بعد 292)، بيروت ، دار صادر، بى تا.

7) تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب ابن واضح يعقوبى (م بعد 292)، ترجمه محمد ابراهيم آيتى ، تهران ، انتشارات علمى و فرهنگى ، چ ششم ، 1371ش.

8) التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن الحسين المسعودي (م 345)، تصحيح عبد الله اسماعيل الصاوى، القاهرة، دار الصاوي، بى تا( افست قم: مؤسسة نشر المنابع الثقافة الاسلامية).

9) التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش.

10) السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى (م 218)، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا.

11) زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

12) الطبقات الكبرى، محمد بن سعد بن منيع الهاشمي البصري (م 230)، تحقيق محمد عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1410/1990.

13) طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.

14) عيون الأثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير، أبو الفتح محمد بن سيد الناس (م 734)، تعليق ابراهيم محمد رمضان، بيروت، دار القلم، ط الأولى، 1414/1993.

15) الكامل في التاريخ ، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير (م 630)، بيروت، دار صادر – دار بيروت، 1385/1965.

16) كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

17) كتاب المحبر، ابو جعفر محمد بن حبيب بن امية الهاشمى البغدادي(م 245)، تحقيق ايلزة ليختن شتيتر، بيروت، دار الآفاق الجديدة، بى تا.

18) كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدي (م 207)، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، ط الثالثة، 1409/1989.

19) مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.

20) المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد ابن الجوزى (م 597)، تحقيق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1412/1992.

21) الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (م 463)، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دار الجيل، ط الأولى، 1412/1992.

22) سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى(م 942)، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، ط الأولى، 1414/1993.

ترور عصماء بنت مروان

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

قتل عصماء دختر مروان.

چکیده:

در یثرب (مدینه)، محمد تعدادی از مردم را کشت. یکی از آنها عصماء بنت مروان بود. جرم او این بود که علیه محمد به دلیل اینکه مرد دیگری به نام ابو عفک را کشته بود سخن گفته بود. محمد به دنبال رنجیده خاطر شدن از وی، به یارانش دستور داد که او را نیز بکشند. عصماء در هنگام خواب توسط مسلمانان کشته شد.

پیشگفتار:

بعد از اینکه محمد به یثرب آمد، به مرور زمان به قدرتش افزوده شد. البته تعدادی از افراد، از یهودیان و اعراب، با او به مخالفت برخاستند. محمد با روشهای مختلف آغاز به خاموش کردن مخالفان خود کرد. یکی از این روش ها این بود که آنها را میکشت.

محمد تعدادی دشمن و منتقد داشت، برخی از آنها خطرناک بودند، و بقیه آدمهای عادی بودند که در آن منطقه زندگی میکردند و دیدگاهی منفی نسبت به محمد داشتند. آنها تنها نظرات شخصیشان را اعلام میکردند.

تک تک آنها توسط عهدنامه ها، دسیسه ها و ترورهای آشکار با قدرت گرفتن محمد در مدینه خاموش شدند، دست آخر او ارباب منطقه بود. محمد میدانست که طرفدارانش او را دوست دارند و حاضرند برایش بمیرند. آنها در دسترس او بودند و آماده بودند که امیال او را تحقق بخشند.

ارائه منابع اسلامی:

سیرت رسول الله

از سیرت رسول الله (ترجمه آلفرد گیلوم «زندگی محمد») صفحات 676 و 675، متن اصلی عربی این قسمت از سیرت رسول الله در اینجا و اینجا قرار دارد، این قسمت در ترجمه فارسی به هر دلیلی وجود ندارد.

غزوة عمير بن عدي الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان. عصماء از بني أمية بن زید بود، وقتی ابوعفک کشته شد، او ابراز انزجار کرده بود. عبد الله بن الحارث بن الفضيل گفته است که وی با یکی از مردان بنی خطمه به نام یزید بن زید ازدواج کرده بود. عصماء در نکوهش اسلام و طرفدارانش سروده بود:

چکامه حسان در رد او:

«بنو وائل وبنو واقف و خطمة

فروتر از بنی خزرج هستند.

وقتی که او در زار زدنهای خود، آهی جانسوز میکشید

مرگ در حال پیش آمدن به سوی او بود

او مردی اصیل و باریشه را استهزاء کرد

مردی که در آمدنش و رفتنش نجیب است

قبل از نیمه شب مردی او را از خون خود رنگین کرد

و با اینکار خود مرتکب هیچ گناهی نیز نشد.»

وقتی رسول آنچه او گفته بود را شنید، گفت «چه کسی مرا از دست دختر مروان رها خواهد ساخت؟» عمير بن عدي الخطمی که در آنجا بود اینرا شنید، و آنشب به منزل او رفت و وی را کشت. صبح روز بعد نزد محمد آمد و آنچه انجام داده بود را برای محمد بازگفت، محمد گفت «ای عمیر تو به الله و رسولش کمک یاری رسانده ای»، وقتی عمر پرسید که آیا هیچ تنبیهی برای آنچه او کرده است خواهد بود؟ پیامبر گفت «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» (یعنی هرگز مشکلی برای او پیش نخواهد آمد)، پس عمیر به نزد مردم خود بازگشت.

در آنروز در میان بنو خطمة اغتشاشات زیادی پیرامون مسئله دختر مروان پیش آمده بود. او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»، این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.

(1) بیت اصلی به عربی «باست بني مالك والنبيت، وعوف وباست بني الخزرج» است، این بیت نوعی دشنام در عبری است که مترادف فارسی برای آن وجود ندارد، به همین دلیل ترجمه تحت اللفظی برای آن آورده شده است. دکتر مسعود انصاری این دشنام را به «گاف» ترجمه کرده اند و آلفرد گیلوم آنرا به «I despise» به معنی «من خوار میشمرم»، ترجمه کرده اند.

(2) نام دو قبیله که اصلیت یمنی داشتند.

[پایان سیره ابن هشام]


کتاب الطبقات ابن سعد

ترجمه «کتاب الطبقات» نوشته ابن سعد ترجمه انگلیسی توسط  S. Moinul Haq، پوشینه دوم برگ 31. متن اصلی به زبان عربی را میتوان در اینجا یافت.

سریه عُمیر بن عُدَی

پس از پنج شب پیش از به پایان رسیدن ماه رمضان، در ابتدای 19 امین ماه پس از هجرت رسول الله سریه عمير بن عدي بن خرشة الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان از بني أمية بن زيد اتفاق افتاد. عصماء دختر یزید بن زید بن حصن الخطمی بود، او به اسلام ناسزا میگفت، به پیامبر توهین میکرد و مردم را علیه او بر می انگیخت. او چکامه هایی را می سرود. عمیر بن عدی در شب به طرف او رفت و به خانه او وارد شد. فرزندانش کنار او خفته بودند، او در حال شیر دادن به یکی از فرزندانش بود. عمیر بن عدی با دستهایش او را لمس و جستجو کرد و فرزندش را از او جدا کرد زیرا عمیر نابینا بود. او شمشیرش را در سینه عصماء فرو کرد تا جایی که شمشیر از پشت او بیرون زد. سپس نماز فجر را با پیامبر در مسجد خواند. پیامبر خدا از او پرسید، آیا تو دختر مروان را کشتی؟ او گفت آری «آیا چیزی در انتظار من است؟» پیامبر گفت «نه، دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد». این کلامی بود که از پیامبر شنیده شد، پیامبر عمیر را «بصیر» (بینا) نامید.

[پایان نقل قول از ابن سعد]


از یکی از علمای معاصر اسلام:

از علی دشتی «23» سال، مطالعه ای بر زندگانی محمد، (3) صفحه 116 (100 انگلیسی):

پیر مرد صد و بیست ساله ای به نام ابو عفک به جرم آنکه متلکی گفته و پیغمبر را در شعری هجو کرده بود، به دست سالم بن عمیر [بن عدی] و به دستور حضرت رسول که فرمودند ((من لی بهذا الخبیث)) کشته شد و در پی آن عصماء دختر مروان که قتل آن پیر مرد او را به گفتن ناسزایی درباره پیغمبر کشانیده بود ، به قتل رسید.

[پایان نقل قول ازعلی دشتی]


بحث:

حال بیایید این اطلاعات را در کنار یکدیگر بگذاریم تا به نتیجه ای برسیم،

محمد ابوعفک را کشت (جزئیات را در نوشتاری با فرنام ابوعفک) را میکشد، عصماء بر علیه این عمل شریرانه محمد سخن میگوید. او هم قبیله ای های خود را تشویق میکند تا علیه محمد اقدامی بکنند. وقتی که محمد میشنود او چه گفته است، دستور قتل او را نیز صادر میکند.

در نگاه نخست این منصفانه به نظر میرسد، عصماء واقعا داشت مردم را تشویق میکرد تا پیامبر را بکشند. این کاملاً منطقی است که محمد از پیام عصماء دل آزرده شود.

اما بیایید نگاهی عمیق تر به قضیه بیاندازیم و ماجرا را در زمینه ارتباط عصماء با قبیله اش باز بینی کنیم.

1) نخست اینکه قبیله او زیر سلطه محمد نبود. ممکن است آنها با محمد عهدنامه ای داشتند و همچنین ممکن است که عهدنامه ای در کار نبوده باشد. در این زمان نویسنده این نوشتار نمیداند که آیا میان محمد و بنی خطمه عهدنامه ای بوده یا نه. به هر حال این زن آزاد بود که عقیده اش را ابراز کند. اگر عهدنامه ای وجود داشت و او مفاد عهدنامه را اینگونه زیر پا گذاشته بود، محمد میتوانست به رؤسای قبیله اعتراض کند، و آنها او را به سکوت وا میداشتند.

2) نکته قابل توجه دیگر در این ماجرا این است که محمد به عبیده میگوید «دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد» یعنی هیچکس اهمیتی به مرگ او نخواهد داد (البته محمد فرزندان عصماء را به شمار نیاورده است).

همچنین توجه داشته باشید که افرادی از قبیله او از پیش مسلمان شده بودند، مطمئناً کسی به حرف او جامه عمل نمیپوشانید.

نکته اینجاست: اگر هیچکس به کشته شدن او اهمیت نمیداد، پس کسی نیز اهمیت نمیداد که او چه میگفته است. مردمان او از پیش میدانستند که محمد ابو عفک را کشته است، آنها به مرگ ابوعفک نیز اهمیتی ندادند. حتی در این زمینه، کسی به کلام او برای دعوت به کشتن محمد گوش نمیداد، زیرا محمد رهبر گروهی قدرتمند از مردم بود. هیچ یک از هم قبیله ای های او حاضر نبودند جان خود را بخاطر چکامه های او به خطر بیاندازند.

نتیجه آنکه عصماء دختر مروان تهدیدی مشروع برای محمد نبود.


بیایید اتفاق مشابهی را بررسی کنیم. در خاور میانه، مسلمانانی وجود دارند که آمریکا را شیطان بزرگ میخوانند. این مسلمانان شعارهای خشن میدهند و نابودی آمریکا را بعنوان یک آرزو بیان میکنند. بسیار اتفاق افتاده است که گروه های زیادی از این مردم جمع شده اند و فریاد مرگ بر آمریکا، مرگ بر بوش و مرگ بر ریگان یا مرگ بر کسان و چیزهای دیگر سر داده اند. حال اگر امریکا، ریگان یا بوش یا هرکس دیگر قرار بود از استانداردهای محمد استفاده کند و همچون او رفتار کند باید حداقل به دلیل این شعارها اقدام به کشتن تعداد اندکی مسلمان می نمود. اما ما میدانیم که شعارهای یک عده افراد کم مغز و تحریک شده، مجوز استفاده از خشونت علیه آنها را به کسی نمیدهد. راه های بهتری برای برخورد با انتقادها و منتقدین وجود دارد. بسیار پیش می آید که متاثر از جوانی، جوانان چیزهایی میگویند و اعمالی را بصورت نمادین انجام میدهند که واقعا قصد انجام آنرا ندارند، یا توانایی انجاک دادن آنها را ندارند.

پس محمد چرا واقعاً از مسلمانان خواست که عصماء را بکشند؟

بصورت یک پرسش چند گزینه ای با این پرسش روبرو شویم:

الف) محمد باور داشت که او یک تهدید واقعی برای جانش است، پس دستور مرگش را داد.

ب) محمد از اشعار او آزرده شده بود و میخواست که او را خاموش سازد.

ج) خدا به محمد گفت که این زن را بکشد.

آشکار است که پاسخ درست ب است. او محمد را نترسانده بود، او رئیس قبیله اش نبود، او مقدار کمی نفوذ داشت و یا اصلاً هیچ نفوذی نداشت. او تنها همچون یک زخم زبان زن برای محمد به شمار میرفت. اگر خدا به محمد میگفت که باید او را بکشد، محمد ادعای دریافت وحی میکرد و میگفت «ای مسلمانان بروید و عصماء بنت مروان را بکشید». و این خواهش او به سرعت توسط مسلمانان اجرا میشد. اگر اینگونه میبود مسلمانان در روز روشن به او حمله میکردند نه اینگونه ناجوانمردانه و در شب.

تنها پاسخ درست میتواند این باشد که محمد توسط کلمات این زن آزرده شده بود و میخواست او را برای همیشه خفه کند.


سایر ملاحظات:

1) آنچه بیش از هرچیزی برای من در مورد اسلام هراس آور است، جایگاه اسلام در استفاده از خشونت بعنوان چیزی مورد پسند و اراده خدا است.

عمیر مثال بسیار کاملی از این واقعیت است. او یک مرد مسلمان و دوست محمد است، و بنا بر دستور محمد رفتار میکند. او زیر پوشش شب به خانه زنی میرود، بر سر زن در حالی که در بسترش در کنار فرزندانش خوابیده است می ایستد، و او را با وارد کردن شمشیرش در بدن او میکشد.

بعد از این عمل وحشتناک، محمد به او میگوید که او «به خدا و رسولش یاری رسانده است». اگر الله واقعا توسط این زن تهدید شده بود، من فکر میکنم که خودش میتوانست این زن را بکشد، شما چطور؟ آیا الله به مردانی که شباهنگام همچون ماری برای کشتن یک زن خوابیده میخزند نیاز دارد؟

2) علاوه بر این، اسلام واقعا چگونه دینی است؟ بلافاصله پس از اینکه «عمیر عصماء را میکشد» به نزد خانواده اش میرود و آنها را استهزاء میکند! او در صورت فرزندان کم سن و سال عصماء که مادرشان تازه کشته شده میخندد و آنها را تمسخر میکند که قدرتی ندارند و نمیتوانند هیچ کاری علیه او انجام دهند. دوباره به نقل قول نگاه کنید.

 او پنج پسر داشت و وقتی عمیر از طرف پیامبر به نزد آنها رفت، گفت «ای فرزندان خطمه، من دختر مروان را کشتم، اکنون اگر میتوانید در برابر من مقاوت کنید، مرا منتظر نگذارید»

3) من همچنین باید از اعراب غیر مسلمان زمان محمد انتقاد کنم. آنها ارزشی برای جان یک انسان قائل نبودند. در این واقعه یکی از زنانشان کشته شده بود، و بجای اینکه از این واقعه برآشفته شوند، آغاز به اسلام آوردن کردند زیرا «قدرت اسلام را دیدند».

4) همانند نگاهی دوباره که رفتار عمیر داشتیم باز، نگاهی دوباره به آنچه مسلمانان «قدرت اسلام» نامیده اند بیاندازیم:

این اولین روزی بود که اسلام در میان بنی خطمه قدرتمند شد. پیش از آن کسانی که اسلام را پذیرفته بودند، دین خود را مخفی میکردند. نخستین کسی که در میان آنها اسلام را قبول کرد عمیر ابن عدی بود که به «خواننده (کسی که میتواند متنی را بخواند)» معروف بود، وعبد الله بن أوس  بن ثابت. روز بعد از مرگ عصماء بنت مروان مردان بنی خطمه مسلمان شدند، چون قدرت اسلام را دیدند.

آیا قدرت اسلام به این است که شباهنگام به زنی بیپناه که در حال خواب است حمله کنند و او را بکشند و از این ماجرا آسوده خارج شوند؟

آیا در اسلام کسی که بزرگترین شمشیر را دارد از طرف الله است؟

تا آنجا که من میدانم تنها کسانی که  به اینگونه قدرتمندی احترام میگذارند، گروه های تبهکاری و مافیایی هستند، که شب میروند و مردم را در حال خواب میکشند.


پرسشها:

1) محمد واقعاً چگونه مردی بود؟ آیا او واقعا باید از هوادارانش میخواست که مادر پنج فرزند را بکشند؟ زنی که تهدیدی مشروع برای او نبود؟

2) چرا محمد خود او را نکشت؟ چرا در هر بار محمد از آدمکشانش میخواهد که کارهای مربوط به قتل هایش را برای او انجام دهند؟

3) به این جنبه سیاه اسلام نگاه کنید، این اسلامی است که محمد داشت. وقتی بنیانگزار این دین زنی بی پناه را در شب به دلیل مخالفت لفظی اش با او میکشد، چگونه میتوان این دین را توصیف کرد؟

4) حال «حقوق زنان» و «حقوق بشر» در کجای اسلام است؟ اگر محمد آزادی بیان را از دیگران گرفت، این چه واقعیتی را در مورد اسلام به ما نشان میدهد؟ آیا این دقیقاً انعکاس آن چیزی نیست که امروزه در کشورهای اسلامی وجود دارد؟ چرا هرچه مسلمانان کشوری بنیادگرا تر میشوند و به بنیادهای اسلام بیشتر چنگ میزنند حقوق بشر ابتدایی در آنجا بیشتر زیر پا له میشود؟

5) آیا این محمد واقعاً کسی است که شما بتوانید به او اعتماد کنید؟


نتیجه گیری:

ما میدانیم که در هر دینی چیزهای خوب و بد هست، اما این موضوع، مسئله ای کاملاً متفاوت است، این عمل از کسی که اسلام را آغاز کرده است سر زده است. اسلام بر اساس کردار و گفتار محمد بنا شده است. در اینجا میبینیم که محمد زنی را بگونه ای وحشیانه میکشد. این زن کشته شد چون علیه محمد سخن گفته بود و خاری در چشم محمد بود اما تهدیدی علیه محمد به شمار نمیرفت. محمد همچنین حقی نداشت که او را بکشد. او کارها را به دست خود گرفت و او را کشت. محمد احساس کرد که با این کار خود به خدا کمک میکند، او هیچ احساس گناهی نکرد، و هیچ نشانی از پشیمانی و توبه نیز از او دیده نمیشود.

عیسی مسیح آنانی را که بدون توبه قتل میکنند محکوم کرده است «بیرون سگ ها قرار دارند، فاسدان، جادوگران، زناکاران، قاتلان، بت پرستان، دروغگویان و متقلبان، به شهر راه نخواهند یافت» (مکاشفه 22:15) محمد در این دسته بندی قرار میگیرد، محمد چگونه میتواند پیام آور واقعی این خدا باشد؟

پیشبینی قرآن از حوادث 11 سپتامبر

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

اخیراً این برگه توسط اسلامگرایان با هدف شستشوی مغزی بین مردم پخش شده است، اشکالاتی که در این دروغ میتوان یافت از این قرار است.

1- دو مرکز اقتصادی تجارت جهانی بزرگترین ساختمانهای جهان نبوده اند، نه از نگر ارتفاع، نه از نگر وزن، نه از نگر حجم نه از نظر مساحت. منبع + +

2- تعداد طبقات مرکز تجارت جهانی 110 طبقه است نه 109 طبقه منبع +

3- تعداد حروف سوره توبه 11135 حرف است نه 2001 حرف.

4- ترجمه آیه کاملاً دروغ است، ترجمه محمد آیتی از این آیه،

سوره توبه آیه 109

أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

آيا کسی که بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است ،يا آن کسی که بنيان مسجد را بر کناره سيلگاهی که آب زير آن را شسته باشد نهاده است تا با او در آتش جهنم سرنگون گردد؟ و خدا مردم ستمگر را هدايت نمی کند.

کلمه بُنْيَانَهُ به کلمه «مسجد» در آیه قبلی اشاره دارد، مگر سازمان تجارت جهانی مسجد بوده است که اسلامگرایان اینگونه از این آیه برای گول زدن خلایق استفاده کرده اند؟

سوره توبه آیه 108/p>

لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.

هرگز در آن مسجد نماز مگزار مسجدی که از روز نخست بر پرهيزگاری ، بنيان شده شايسته تر است که در آنجا نماز کنی در آنجا مردانی هستند که دوست دارند پاکيزه باشند ، زيرا خدا پاکيزگان را دوست دارد.

مقیس بن صبابه

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

دیگر از افرادی که محمد بن عبدالل دستور داده بود هرکجا دیده شود بیدرنگ خونش ریخته شود، مقیس بن صبابه بود. تنها گناه این فرد آن بود که او یکی از انصار را که به اشتباهی برادرش را کشته بود، به قتل رسانیده و سپس به قریش پناهنده شده و از اسلام برگشته بود (1). محمد بدین سبب فرمان ترور این فرد را داده بود که او از اسلام برگشته بود و به دشمنان او پیوسته بود و نه اینکه قاتل برادرش را کشته بود.

مردی از خاندان خود مقیس بن صبابه به نام نومیله بن عبدالله برای اجرای دستور محمد داوطلب شد و او را به قتل رسانید. خواهر مقیس بن صبابه در سوگ او سروده است:

به عمرم سوگند که ((نومیله)) شرم خاندانش را بر خود خرید

و با کشتن میاس مهمان زمستان را در ژرفای افسردگی فرو برد.

آیا این درست بود که مردی مانند مقیس را در زمانی که حتی زنانی که در حال وضع حمل بودند غذا نداشتند، به خاک و خون بیافکند (2).

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-180

2- Ibid P.180

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری

عبدالله بن خطل

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

برپایه نوشتار طبری (1) که از ابن اسحق، ابن حومید و سلمه نقل کرده، هنگامی که محمد مکه را تسخیر کرد، فرمان داد گروهی از مخالفانش هر کجا که یافت شوند ولو اینکه به دیوارهای کعبه (که بر پایه سنت اعراب، خونریزی در آنجا حرام بود)، پناه گرفته باشند کشته شوند. یکی از این افرا عبدالله بن خطل از طایفه بنوتیم بن الغالب بود. دلیل فرمان محمد برای کشتن این فرد آن بود که چون او در پیش اسلام آورده بود، محمد برای دریافت زکات به او ماموریت داده و یکی از انصار را نیز همراه او کرده بود تا به وی برای انجام این کار کنم کند.

عبدالله یکی از بردگانش را نیز که مسلمان بود، در این مسافرت با خود برده بود. در بین راه عبدالل در محلی توفق کرد و به برده اش دستور داد بزغاله ای را بکشد و برایش خوراک بپزد و خود به خواب رفت. هنگامی که از خواب بیدار شد مشاهده کرد که برده اش دستورش را اجرا نکرده و برایش خوراک تهیه ندیده است. عبدالله از نافرمانی برده اش به خشم آمد و او را کشت.

آنگاه اسلام را نیز کنار گذاشت و به کیش پیشینش که بت پرستی بود روی آورد. عبدالله بن خطل همچنین دو دختر آوازه خوان در اختیار داشت که یکی فارتانا و دیگری سارا نامیده میشدند. این دو دختر با صدای دلچسبی که داشتند بر ضد محمد آواز می‌خواندند و او و دینش را به باد هجو و تماخر میگرفتند. محمد دستور داد که هر سه نفر این افراد باید کشته شودند.

دو نفر از مسلمانان یکی به نام سعید بن حارث المخدومی و دیگری ابو برزه الاسلمی که از خاندان او بودند، دستوری را که محمد برای ترور عبدالله بن خطل داده بود، اجرا کردند و او را از پای در آوردند. آن دختر آوازه خوان نیز هردو کشته شدند. بدین شرح که پیروان محمد فارتانا را کشتند ولی سارا موفق به فرار شد. بعداها از محمد خواستند از خون سارا بگذرد و او موافقت کرد و وی تا زمان خلافت عمر ابن خطاب زنده بود. ولی در این زمان یکی از آدمکشهای اسلامی او را نیز به قتل رسانید.

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 178-179

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 320

توسط دکتر مسعود انصاری

سفیان ابن خالد

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

شکست رسوائی بار محمد در جنگ احد سبب شد که روحیه دشمنانش توانمند شود و آنها بر آن شدند تا بر ضد او با یکدیگر متحد شوند. یکی از این افراد سفیان بن خالد، رئیس طایفه لحیان و طوایف اطراف آن بود. این منطقه در حدود دو روز مسارفت از شرق مکه فاسله داشت و سفیان بن خالد مشغول گردآوری سربازانی از ناحیه اورانا و یا نخله محلی بین مکه و طایف بر ضد محمد بود. (1).

هنگامی که محمد از فعالیت های سفیان بن خالد بر ضد خود آگاهی یافت، بر آن شد تا او را نیز با عملیات تروریستی هلاک کند. برای انجام این هدف محمد با عبدالله بن انیس از آدمکشان حرفه ای خود که در پیش نیز چند نفر از مخالفین او را ترور کرده بود تماس گرفت و به او گفت، آگاهی یافته است که سفیان بن خالد مشغول گردآوری نیرو بر ضد او میباشد و از اینرو از او می‌خواهد تا او را از بین بردارد. عبدالله بن انیس به محمد گفت، چون او تاکنون با خالد روبرو نشده، بنابر این بهتر است فروزه هایش را برای او شرح دهد تا وی بتواند او را شناسائی و برنامه کشتنش را به فرجام برساند. محمد اظهار داشت: (یکی از نشانه های مسلم او آنست که هرگاه او را بینی آنچنان به وحشت خواهی افتاد که گوئی شیطان را دیده ای) (2). پس از اینکه عبدالله درباره ترور خالد آموزشهای کافی را از محمد گرفت، شمشیرش را برداشت و عازم انجام ماموریت خونینش شد.

یکی از روزها در ساعات پس از نیمروز عبدالله با سفیان روبرو شد و مشاهده کرد که او سرگرم ترتیب دادن محل نشستن گروهی از زنان در هودج میباشد. عبدالله به سوی سفیان پیش رفت و با احترام به او تعظیم کرد. سفیان از شناسه او پرسش کرد و عبدالله پاسخ داد، او یک عرب میباشد و چون شنیده است که وی برآنست تا نیرویی بر ضد محمد تجهیز کند و به وی حمله نماید، وی داوطلب است که به گروه سربازان او بپیوندد.

سفیان با گشاده روئی به وی شادباش گفت و با او به راه رفتن پرداخت. پس از اینکه عبدالله اعتماد سفیان را به گونه کامل به خود جلب نمود، در زمانی که مشاهده کرد کسی در اطراف او نیست ناگهان با شمشیر به او حمله برد، سرش را از بدن جدا نمود و در حالیکه زنها شیون و فریاد میدادند پا به فرار گذاشت.

پس از اینکه عبدالله جنایتش را به فرجام رسانید با شتاب راه بازگشت به مدینه را پیش گرفت و برای دیدار محمد به مسجد رفت. محمد به او خوش آمد گفت و درباره چگونگی انجام ماموریت خونینی که به او داده بود از وی پرسش کرد. عبدالله در پاسخ او سر بریده سفیان را جلوی پای محمد انداخت. وی با مشاهده سر بریده دشمن به شور و شادی آمد و به عبدالله تکلیف کرد با او به خانه اش برود. آنگاه محمد تکه چوبی را برای سپاسگزاری از عبدالله به او داد و به وی گفت، آن تکه چوب را نگهداری کند.

هنگامی که عبدالله از خانه محمد بیرون آمد، برخی از دوستانش از جریان آگاه شدند و از او مورد استعمال آن تکه چوب را پرسش کردند. او پاسخ داد تنها چیزی که محمد هنگام دادن آن تکه چوب به وی اظهار داشت این بود که وی آنرا نگهداری کند. آنها به وی تکلیف کردند نزد محمد بازگردد و چگونگی استعمال آنرا از وی پرسش کند. عبدالله این کار را انجام داد و محمد در برابر پرسش او اظهار داشت «این تکه چوب در روز قیامت بین من و تو نشانه ای است که من ترا بشناسم و از الله برایت پاداش رستگاری بگیرم. زیرا در روز قیامت کسی چنین وسیله ای با خود ندارد. (3).

عبدالله بن انیس آن تکه چوب را به شمشیرش بست و تا زمانی که زنده بود آنرا با خود حمل میکرد. در هنگم مرگ وصیت کرد آن تکه چوب را در کفنش بگذارند و با او در گورش دفن کنند.

براستی که اگر انسان بیخرد در دنیای ما وجود نداشته باشد نیز خرد دزد هیچگاه یافت نخواهد شد.

عبدالله بن انیس درباره ارتکاب این جنایت ناجوامردانه گفته است: (من با یک شمشیر تیز هندی که در اختیار داشتم آنچنان ضربه ای به او زدم که اگر یک کلاه خود فولادین نیز در سر میداشت با این وجود مغز او به همان آسامی دو نیم میشد. این ضربه همانند جرقه ای که فتیله ای را شعله ور می‌کند کارساز افتاد. هنچنانکه شمشیر بران خود را در مغز او فرو میکردم به وی گفتم، من انیس هستم نه یک اسب سوار هرزه گرد. و افزودم، بگیر این ضربه را از فردی که به دین محمد پیامبر در آمده است. هرزمانی که پیامبر اراده کند تا فرد بی دینی را از روی زمین بردارد، من نخستین کسی هستم که با دل و جان به ندای او پاسخ مثبت میگویم و فرمانش را اجرا میکنم. و در حالی که بدن بیجان او در خونش شناور شده بود، ابن ثور را مانند یک شتر جوان و تیزرو ترک کردم و زنانی را که با مشاهده جسد غرقه در خون او ضجه میکشیدند، جامه میدریدند و خاک بر سر و روی می مالیدند با شتاب پشت سر گذاشتم. (4).

ترور سفیان بن خالد نیروهائی را که در اورانا (نخله) بر ضد محمد متحد شده بودند شهلیده کرد، ولی در شناسه و شهرت او تغییری به وجود نیاورد. زیرا تازی ها از پیش به او فرنام «جانی و آدمکش» داده بودند. به هر روی، این جنایت او بدون پاسخ نماند، زیرا اندک مدتی پس از ترور خالد بن سفیان گروهی از افراد طایفه بنی لحیان، گروهی از پیروان او را به انتقام خون رهبر خود درالراجی از پای در آوردند. (5).

منابع:

1- Ibn Hisham, p.974; al-Tabari, The history of at-Tabari, vol 1, p.1759; Al-Waqidi, p.151f; Ibn Saad, p.35

2- Guillume, A Translation of ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The life of Mohammad, p.366

3- Ibn Hisham, Vol, pp. 395-396

4- Guillume, A Translation of ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The life of Mohammad, p.78

5- Ibn Hisham, p.638f; al-Tabari, The history of at-Tabari, vol 1, p.1431f; Al-Waqidi, p.151f; Ibn Saad, p.39f

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 315

توسط دکتر مسعود انصاری

سایر نوشتارها در مورد سفیان بن قتل:

در سال 625 میلادی. قبایل متعدد بنی لیحان پس از اینکه از قتلها و غارتهای متعدد مسلمانان رنج بردند، در کنار رئیس قبیله شان سفیان ابن خالد جمع شدند تا پیرامون مشکلاتی که مدام از طرف مسلمانان بر آنها وارد میشد با یکدیگر گفتگو کنند. جاسوسان محمد او را از این قضیه مطلع کردند. او عبدالله بن انیس، را دستور داد تا برود و خالد را بکشد. عبدالله به تنهایی نزد او رفت، و خود را داوطلبی برای جنگ با محمد معرفی کرد او (عبدالله) وقتی که به او نزدیک شد در حالی که کسی حضور نداشت، سرش (سر خالد را) برید و با خود حمل کرد. او فرار کرد و توانست خود را سالم به مدینه برساند و در مسجد مدینه به حضور محمد رسید. محمد به او خوش آمد گفت و او را از نتیجه کارش پرسید، عبدالله با نشان دادن سر قربانی اش پاسخ داد. محمد آنقدر از این پیروزی شاد شده بود که عصای خود را به او بخشید. و به او گفت این عصا در روز آخرت میان من و تو قرار میگیرد، براستی که افراد بسیار اندکی هستند که در آن روز چیزی خواهند داشت تا بر آن تکیه کنند. (1)

سریه سفیان ابن خالد

يكی ديگر از سريه هايی كه رسول خدا در سال چهارم هجری فرستاد در كتب تاريخ اسلام در طبقات ج 2ودر امتاع الاسماع و در سيره النبی ج 4و تاريخ يعقوبی ج 2 بنام سريه « عبدالله بن انيس انصاری بر سر سفيان بن خالد » از ان اسم برده شده است .

شرح اين سريه از كتاب « تاريخ پيامبر اسلام » تاليف دكتر محمد ابراهيم ايتی از انتشارات دانشگاه تهران :
دوشنبه پنجم محرم الحرام سال چهارم

رسول خدا خبر يافت كه « سفيان بن خالد هذلی لحيانی » در « عرنه » منزل كرده و مردمی را برای جنگ با رسول خدا فراهم ساخته است . پس « عبدالله بن انيس » را برای كشتن وی فرستاد .

به روايت ابن اسحاق : « عبدالله بن انيس » می گويد : رسول خدا مرا فرا خواند و گفت :

– خبر يافته ام كه پسر « سفيان بن نبيح هذلی » مردم را برای جنگ با من فراهم می سازد و در « نخله » ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وی رهسپار شو و او را بكش .
گفتم :

برای من توصيفش كن تا او را بشناسم .-

فرمودند :

– او را كه ديدی از هيبتش بيمناك می شوی و شيطان را بياد می اوری و نشانی ميان تو و او ان است كه هرگاه او را ديدی لرزه ای خواهی كرد .

عبدالله ميگويد : شمشير خود بر گرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زنانی هودج نشين به همراه داشت و می خواست درجايی فرود ايد و چون او را ديدم – چنان كه رسول خدا گفته بود – لرزه ای بر من افتاد پس روی به وی نهادم و از ترس ان كه مبادا با هم گلاويز شويم و از نماز باز مانم ، نماز را همچنان كه پيش می رفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد :

كيستی –

گفتم :

– مردی از « خزاعه » هستم و شنيده ام كه برای جنگ با اين مرد – رسول خدا – سپاه فراهم ميكنی ، برای شركت در همين امر نزد تو امده ام .

گفت : اری در همين انديشه ام .

اندكی با وی راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وی حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالی كه زنانش بالای نعش او افتاده بودند باز گشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، فرمودند :

رو سپيد باشی –

« عبدالله » را در اينباره اشعاری است كه ابن هشام انها را قل كرده است .

حال بدون هيچ توضيحی تنها سوالی مطرح می كنم :

كسانی كه مدعی پيروی از سيره پيامبر اكرم (ص ) هستند و در عين حال « ترور » را يك عمل ضد اسلامی قلمداد می كنند اين عمليات ( سريه ) را چه می نامند ؟( ضمن اينكه بايد « ترور » را با « قتل عام مردم بيگناه » مترادف ندانست . ) (2)

آغاز سريه عبدالله بن اُنيس – سال ششم هجري قمري

به پيامبر اكرم(ص) اطلاع داده شد كه سفيان بن خالد لحياني در منطقه «عُرَنه»  مكاني در نزديكي هاي عرفات اردو زد و مردان قبيله خود و بسياري از مخالفان و دشمنان اسلام را گرد آورد و آماده هجوم به سوي مدينه گرديده است.

پيامبر(ص)، يكي از ياران دلير و رزمنده خويش، به نام «عبدالله بن اُنيس» را به حضور طلبيد و او را مأمور خاموش كردن اين فتنه نمود.

عبدالله، پيش از اين، هيچ گاه سفيان بن خالد را نديده بود و شكل و قيافه وي را نمي شناخت و بدين جهت، نشاني و علايم وي را از پيامبر(ص) گرفت و به تنهايي از مدينه بيرون رفت و بدون اين كه يار و ياوري با خود داشته باشد، عازم منطقه عُرنَه شد و پس از چندين روز راه پيمايي، به اردوگاه دشمن رسيد و با آن نشاني هايي كه رسول خدا(ص) به او داده بود، به راحتي سفيان بن خالد را شناسايي كرد و خود را به وي نزديك نمود و ادعا كرد كه از مخالفان حضرت محمد(ص) است و براي نبرد با وي، به سپاه سفيان بن خالد پيوست. عبدالله بن اُنيس، با گفتاري شيرين و خواندن اشعاري دل نواز و گرم كردن مجلس، سفيان را به خود جذب كرد و در اندك مدتي اطمينان وي را به خود معطوف داشت.

سفيان بن خالد، از عبدالله بن انيس خيلي خوشش مي آمد و حتي در حال استراحت، نيز وي را به خيمه خويش مي برد.

عبدالله بن انيس، به دنبال فرصت مناسبي بود، كه شرّ اين گردنكش عرب را از سر مسلمانان كوتاه كند. اتفاقاً چنين فرصتي نصيب وي گرديد. در شبي كه سفيان بن خالد خوابيده بود و عبدالله نيز در خيمه او به سر مي برد، از بستر خويش برخاست و به بستر سفيان نزديك شد و وي را با زيركي تمام مورد هجوم قرار داد و با ضرباتي چند، به هلاكت رسانيد و سرش را از بدن جدا ساخت و از اردوگاه گريخت و به غاري در بلندي هاي اطراف پناهنده شد.

سپاهيان دشمن، پس از اطلاع از قتل سركرده خويش به تكاپو افتاده و از هر سو به دنبال عبدالله بن انيس به راه افتادند، ولي هر چه تلاش كردند، چيزي عايدشان نگرديد و به اين سرباز فدايي اسلام دست نيافتند. بدين سبب، رعب و وحشتي در دشمنان پديد آمد و به ناچار پراكنده گرديدند.

عبدالله بن انيس، با فراست و دليري خاص خويش، از آن غار بيرون آمد و خود را به مدينه منوره رسانيد و سر بريده سفيان بن خالد را در محضر رسول خدا(ص) به زمين گذاشت.

پيامبر(ص) از موفقيت وي شادمان گرديد و به پاس تلاش هايش، عصاي خود را به وي بخشيد و به او فرمود: با اين عصا در بهشت خواهي خراميد، هر چند عصاداران در بهشت اندكند. (1)

بدين ترتيب، فتنه اي كه مي رفت به فساد و خون ريزي بي گناهان منجر شود، با تدبير پيامبر(ص) و فداكاري يك سرباز تواناي اسلام، در نطفه خاموش و نابود گرديد.
1- المغازي، ج1، ص 531

(1) – خلاصه ای از Sir William Muir, Life of Mahomet,V III Chapter 15 page 200

(2) وبلاگ تروریست +

(3) سایت تبیان +

الحويرث ابن نقيذ بن وهب بن عبد قصي

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

یکی دیگر از افرادی که محمد دستور داده بود ولو اینکه به پرده خانه کعبه پناهنده شود باید به قتل برسد، الحوریث بن نقیض بود. او یکی از مخالفان سر سخت محمد در مکه بود و پیوسته او را مورد تماخر قرار میداد. این فرد نیز بوسیله علی بن ابیطالب یکی از دژخیمان حرفه ای محمد که به خلافت اسلام نیز دست یافت کشته شد. (1)

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 8,pp 179-181

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 321

توسط دکتر مسعود انصاری

عسیر بن رزیم و شماری از یهودیان دیگر

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

قتل ابو رفیع و سایر یهودی ها باز هم نتوانست خیال محمد را آرامش بخشد. زیرا او برای اینکه بتواند با آرامش خیال بر مدینه حکومت کند، میبایستی همه مخالفانش را از بین بر میداشت. عسیر بن رزیم (یا یسیر بن رزیم) از یهودیان توانمند خیبر بود که مشغول انگیزش افراد طایفه غطفان برای حمله به محمد بود. محمد به عبدالل بن رواحه یکی از رهبران طایفه خزرج و سه نفر دیگر از پیروانش (که یکی از آنها عبدالله بن اونیس بود) ماموریت داد تا درباره انجام یک حمله تروریستی به عسیر بن رزیم بررسی کند. عبدالله بن رواجه در پیش دوباره به خیبر حمله کرده بود، ولی این بار متوجه شد که چنین کاری بسیار مشکل است، زیرا یهودیان خیبر برای محافظت خود نهایت اقدامات احتیاطی را به عمل آورده بودند.

بنابر این عبدالله بن رواحه به مدینه بازگشت و جریان را به همان ترتیب به محمد گزارش داد. محمد که در سرشت انسانی حیله گر و ترفندباز بود، چون مشاهده کرد که کار حمله به عسیر بن رزیم آسان نخواهد بود، بر آن شد تا با مکر و حیله او را از بین بردارد. بنابر این سی نفر از پیروانش را در اختیار عبدالله بن رواحه گذاشت و به او آموزش داد نزد عسیر بن رزیم برود و با نهایت مهبرانی به او پیشنهاد کند که هرگاه نزد محمد برود، وی حکومت خیبر را در اختیارش خواهد گذاشت و از هیچ کمکی به او فروگزار نخواهد کرد. اگر چه دوستان عسیر بن رزیم به او هشدار داده بودند که نباید فریب نیرنگهای محمد و یارانش را بخورد، ولی سر انجام او در برابر فشارهای عبدالله بن رواحه موافقت کرد تا با سی نفر از یهودیان با آنها به مدینه نزد محمد برود.

هریک از مسلمانان یک نفر یهودی را پشت سر خود روی شتر سوار کردند و به سوی مدینه به راه افتادند (1) عبدالل بن اونیس برای اینکه در ظاهر رعایت احترام عسیر بن رزیم را بکند، او را روی شترش سوار کرد و خود پشت سر او روی شتر قرار گرفت. هنگامی که آنها به القره که شش میلی خیبر بود رسیدند، عسیر بن رزیم عقیده اش را تغییر داده و به عبدالله بن اونیس اظهار داشت که از آمدن به مدینه نزد محمد پشیمان شده است (2).

این موضوع و همچنین عمل عسیر بن رزیم که در راه یکی دو بار بسوی شمشیر عبدالله بن اونیس دست دراز کرده بود، سبب شد که اونیس با شمشیر ضربه سختی که سبب قطع پای عسیر بن رزیم شد به او وارد آورد. عسیر بر اثر ضربه یاد شده از شتر به زمین افتاد، ولی با چوب چماق مانندی که در دست داشت ضربه ای به سر اونیس نواخت و سرش را زخمی کرد. با وقوع این رویداد، مسلمانان به جان یهودیان همراه خود افتادند و همه آنها را بغیر از یکنفر که پیاده موفق به فرار شد، کشتند.

پس از اینکه مسلمانان یهودیان همراه خود را از پای در آوردند. به سوی مدینه راهشان را ادامه دادند. هنگامی که عبدالل بن اونیس نزد محمد آمد و او زخم سرش را مشاهده کرد، آب دهان را بر روی زخم سر او انداخت و گفت: «شکر الله که شما را از دست گروهی افراد نابکار نجات داد».

این نخستین باری نبود که محمد به روی زخم یارانش آب دهان می انداخت. هر زمانی که سربازان او در نبردها زخمی میشدند محمد اقدام به این عمل پچل میکرد و بدیهی است که این کار از فرهنگ و فروزه های پلشت مایه او سرچشمه میگرفت. (3).

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 9,p 120; Muir, the life of Mohammad p.349

2- Ibid

3- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 9,p 120

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 313

توسط دکتر مسعود انصاری

عقبه بن ابی معیط

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از بخش «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

بعد از جنگ بدر، وقتی که مسلمانان در حال بازگشت به مدینه هستند، سیرت الرسول ابن هشام اینگونه گزارش میکند.

پس چون سید، علیه السلام بفرمود تا وی بکشند، گفت (عقبه گفت): یا محمد عیال و فرزندان من بکی باز میگذاری (چه کسی از زنان و فرزندان من مواظبت خواهد کرد)؟ سید، علیه السلام، جواب داد که به آتش دوزخ و عاصم بن ثابت بن  الأقلح الانصاری او را بر اساس آنچه عبیده بن محمد بن عمار بن یاسر به من گفت کشت. (سیرت انگلیسی صفحه 308 و سیرت فارسی صفحه 583 پوشینه دوم) (1)

پیامبر یکروز قبل از زندانیان به مدینه وارد شد. (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی پوشینه دوم صفحه 584) (2)

«مصعب ابن عمیر بر وی بگذشت و دید که وی را اسیر کرده بودند، و بعد از آن بدان مرد انصاری گفت که: این مرد که گرفته ای دست وی سخت ببند، نباید از تو بگریزد که مادرش بسیار مال دارد و چون بشنود که وی را اسیر کرده اند و گرفته اند، مال بسیار بفرستد و وی را باز خرد.» (سیرت انگلیسی صفحه 309 و سیرت فارسی صفحه 585 پوشینه دوم.)

پس ایشان (قریش) در خود افتادند و فداها راست کردند (فدیه ها را آماده کردند) و بفرستادند و اسیران خود بازخریدند. (سیرت انگلیسی صفحه 312 و سیرت فارسی صفحه 590 پوشینه دوم).

دیکشنری اسلام نوشته توپ. هوگز (3) اطلاعات بیشتری در این مورد میدهد اما متاسفانه به منبعی اشاره نکرده است. در صفحه 376 میخوانیم:

دو روز بعد (بعد از نضر ابن حارث)، تقریبا در نیمه راه مدینه در ، فرمان مرگ زندانی دیگری، یعنی عقبه صادر شد. او جسارت کرد و اعتراض کرد که چرا باید با او رفتاری خصمانه تر از سایر اسرا انجام بگیرد. محمد پاسخ داد «بخاطر دشمنی ات با الله و پیامبرش»، عقبه گفت «و دختر کوچکم» در حالی که زجه میزد، گفت «چه کسی از او مراقبت خوهد کرد»؟ پیامبر گفت «آتش جهنم».

با توجه به سیرت، زندانی ها برای دریافت فدیه (پولی که در ازای آن یک اسیر جنگی را آزاد میکردند) در مدینه نگهداری شده بودند و تقریباً تمامشان بواسطه فدیه آزاد شدند. ابن هشام انگلیسی بین صفحات 309 تا 314 و ابن هشام فارسی بین صفحات 590 تا 595 به جزئیاتی از این این تبادل پول با اسیر پرداخته است.

اما دو نفر توسط محمد انتخاب شده اند و قبل از ورود به مدینه کشته شده اند. نضر بن الحارث و همچنین عقبه ابن ابی معیط که اعدامش موضوع پاراگراف بالا است.

اطلاعات زیادی در مورد این شخص وجود ندارد، مگر اینکه او به همراه نضر بن الحارث به مدینه رفته بود تا چند سوال دشوار از محمد بپرسد تا با این آزمایش دریابد که آیا او یک پیامبر راستین است یا نه؟ مسلم است که این درخواستی مشروع بوده است، اما محمد او را یک دشمن شخصی پنداشته است. بنابر این او به دستور محمد اعدام میشود. هیچ دادگاهی و یا دلیلی برای قتل این زندانی بجز اینکه به او گفته میشود «زیرا تو در مقابل من دشمنی داری» دیده نمیشود. آیا در اسلام این مجاز است که فاتح یک جنگ اشخاصی را از میان زندانیان به دلیل خصومتهای شخصی بکشد؟

ایا این است رفتاری که سخنگوی خداوند عدالت باید از خود نشان بدهد؟

حتی اگر مجازات مرگ نیز جایز بود و او مستحق مرگ بود، آیا ضرورتی داشت که این شکنجه روانی در هنگام قبل از مرگ او صورت بگیرد؟ پاسخ محمد در مقابل اضطراب عقبه در مورد آینده فرزندانش چه چیزی در مورد شخصیت و انسانیت او را فاش میکند؟

توضیحات:

1- سیرت فارسی مرتضی علی را در جلد دوم صفحه 583 قاتل عقبه گزارش داده است.

2- سیرت فارسی نوشته است «چون سید علیه السلام، از غزو بدر باز مدینه آمد، و اسیران به مدینه آوردند»، یعنی در فارسی به اینکه رسول الله یکروز قبل از ورود اسرا به مدینه وارد شده است چیزی نیامده است.

3- T.P. Hughes

منبع +

محمد و ده قربانی مکی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

وقتی محمد قدرتمند تر شد، آغاز به بکارگیری خشونت برای دستیابی به امیالش کرد. او دستور قتل افراد زیادی را صادر کرد. او خود برای قتل آن افراد دست بکار نمیشد، بلکه افرادی داشت که حاضر بودند برای او آدمکشی کنند.

این نوشتار تنها پیرامون دستور محمد برای اعدام افرادی است که محمد بعد از اینکه مکیان بطور صلح آمیز تسلیم او شدند دستور قتلشان را صادر کرد. در زمان حیات محمد، او دستور قتل افراد بسیاری را صادر کرده بود، اما در این نوشتار ما تنها به بررسی 10 نفری که پس از روز فتح مکه دستور قتلشان صادر شد خواهیم پرداخت.

او با لشگری 10,000 نفری به مکه حمله کرد. این لشگر شامل مردانی قوی بود، مسلمانانی مخلص. رهبران مکه گمان نمیکردند که بتوانند بر لشگر محمد غلبه یابند، بنابر این آنها تسلیم محمد شدند. محمد مکه را نابود نکرد، همچنین ساکنین آنرا قتل عام نکرد، اما او برخی از دشمنان شخصی اش را هنوز به یاد داشت، و دستور قتل آنها را صادر کرد. همانگونه که در آینده خواهید دید، محمد تنها به دلیل اینکه این افراد چند سال او را مسخره کرده بودند و او را انکار کرده بودند از این افراد متنفر بود.


محمد و قتل در مکه

محمد وقتی به مکه وارد میشود دستور قتل 10 نفر را صادر میکند، این لیست آن ده نفر بر اساس کتاب ابن سعد است:

نقل قول از الطبقات، پوشینه دوم برگ 168:

رسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل  شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3)  وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4)  ومقيس بن صبابة الليثي (5)  والحويرث بن نقيذ (6)  وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7)  وهند بنت عتبة (8)  وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا  و (10) وقريبة.

اجازه بدهید با شخص شماره 3 آغاز کنیم، خواهید دید که این مرد تقریبا در شرف اعدام شدن بود، او تنها شانس آورد که مردان محمد نتوانستند ذهن او را بخوانند! این مورد میتواند بطور اجمالی به شما نشان دهد که ذهن محمد چگونه کار میکرده است. ماجرای کاملتری در مورد این مرد را در نوشتاری با فرنام عبد الله ابن سعد بن ابی سرح بخوانید.


از کتاب سیرت رسول الله ترجمه انگلیسی نوشته آلفرد گیلوم  (A Guillaume) برگ 550 و ترجمه فارسی با تصحیح ابوالقاسم پاینده پوشینه دوم برگ 881.

سید علیه السلام، امیران لشکر را بفرموده بود: (که جنگ نکنند الا با کسی که جنگ کند، گفت: اگر جنگ کنند، شما نیز جنگ کنید. و فرموده بود که جماعتی از قریش را بتعیین (کسانی که او تعیین کرده است)، که اگر ایشان دریابند زینهارندهند و ایشان را بقتل آورند، و اگرچه ایشان تقدیراً در میان استار (پرده های) کعبه گریخته باشند یا دست در حلقه کعبه زده باشند، و این قوم جماعتی بودند که هریکی گناهی داشتند و گناهی بزرگ کرده بودند، یکی از این افراد عبدالله ابن سعد، برادر امر ان لبی بود. و سید علیه السلام بغایت (از او)رنجیده بود. و از جمله ایشان یکی آن بود که دبیری پیغمبر، علیه السلام کردی و وحی نبشتی، و بعد از آن مرتد شد و از مدینه بگریخت و به مکه آمد پیش قریش، و این شخص در قبیله بنی امیه بود، و چون او را طلب کردند، بگریخت و پناه به امیر المومنین عثمان برد، و عثمان رضی الله عنه، او را پنهان کرد تا چند روز بر آمد و مردم همه آرمیده شدند، بعد از آن او را بگرفت و در پیش پیغمبر، علیه السلام آورد از بهر او شفاعت کرد. و سید علیه السلام، ساعتی خاموش شد و بعد از آن او را به عثمان بخشید. و چون عثمان رفته بود، (پیغامبر اصحاب را گفت: چرا چون من خاموش شده بودم او را نکشتید؟ گفتند: یا رسول الله، ما ندانستیم، اشارتی میبایست کردن) سید علیه السلام گفت:

ان النبی لا یقتل باالاشاره.

گفت: پیغمبر خدای کس را به اشارت نکشد. و بعد از آن  این مرد بیامد و مسلمان شد، و در عهد خلاقت عمر رضی الله عنه،  او را عمل دادند (فرمانروایی جایی را به او دادند) و همچنن در عهد خلافت عثمان رضی الله عنه، او را عمل دادند. و این شخص از قبیله بنی عامر بود و او را عبدالله بن سعد گفتندی.

روایت ابن سعد مقداری متفاوت است، او  در برگ 174 میگوید:

یکی از انصار قسم خورده بود ابن ابی سرح (همان عبدالله یادشده) را اگر ببیند بکشد. عثمان که برادر رضاعی ابی سرح بود، آمد تا میان او و پیامر وساطت بکند. انصاری منتظر اشاره پیامبر بود تا او را بکشد. عثمان وساطت کرد و محمد به او اجازه داد که برود. رسول الله از انصاری پرسید «چرا به سوگندت عمل نکردی؟» او گفت «ای رسول الله!، من دست خود را روی دسته شمشیر داشتم تا تو به من اشاره کنی و من او را بکشم». پیامبر گفت «اشاره کردن نقض ایمان است، بر پیامبران شایسته نیست که به کسی اشاره کنند».

بحث:

بسیار خوب، اجازه بدهید این مورد را بررسی کنیم. عبدالله بن سعد کاتب وحی های محمد (قرآن) بود . بعدها او مرتد شد، اسلام را ترک کرد و به مکه رفت. وقتی محمد مکه را گرفت، اعلام امنیت برای همه بجز برای تعداد مشخصی از افراد کرد. عبدالله سعد نخستین فرد از این گروه است، محمد دستور داد که عبدالله کشته شود.

علی دشتی توضیحات بیشتری را ارائه میدهد. من تمام منابعی که دشتی به آنها دسترسی داشته است را ندارم، اما نقل قول از دشتی میتواند به شما نشان دهد که محمد به چه دلیل باید دستور قتل عبدالله را میداد.

علی دشتی، بیست و سه سال، برگ 115:

و ششمی عبدالله بن سعد بن ابی سرح نام داشت که مدتی در مدینه از نویسندگان وحی بود. ولی گاهی آخر آیات را با اجازه پیغمبر تغییر میداد. مثلاً پیغمبر گفته بود: «والله عزیز حکیم» او میگفت: چطور است بگذاریم «والله علیم حکیم». پیغمبر میگفت مانعی ندارد. پس از تکرار چند تغییر از این قبیل از اسلام برگشت. به این دلیل که چگونه ممکن است وحی الهی با القاء من تغییر کند و از مدینه به سوی قریش رفته، مرتد شد.

در بالا من زمینه ها و جزئیات پشت دستور قتل عبدالله ابن سرح را ارائه کردم. او تهدیدی بر اعتبار قرآن بود. او یک مسلمان بود و با محمد در نوشتن وحی ها همکاری میکرد، و بعضی از اوقات تغییرات اندکی در آنچه محمد به او دیکته کرده بود را در نوشتن قرآن پیشنهاد میداد یا تغییرات و حذف های کلانی را در متنی که به او دیکته شده بود انجام میداد. عبدالله ابن سرح دریافت که اگر قرآن واقعا از طرف خدا میبود، محمد نباید به او اجازه میداد که وحی های نازل شده را تغییر دهد. عبدالله فهمید که اسلام و قرآن باطل هستند و برای همین به مکه بازگشت.

بعد از اینکه محمد مکه را فتح کرد، و دستوری برای قتل او صادر کرد، او به عثمان برادر رضاعی اش که از صحابه نزدیک پیامبر بود پناه آورد. بعد ها سرح تقاضای عفو کرد. محمد مایل بود که یکی از یارانش ترتیب او را بدهد، اما آنها نمیدانستند که باید چکار کنند، زیرا آنها نمیتوانستند ذهن محمد را بخوانند و غیب نمیدانستند، بنابر این محمد سر انجام به او عفو داد.

توجه داشته باشید که ابن هشام مینویسد [#803] که عبدالله دوباره مسلمان شد و جایگاهی در حکومت برای مدتی پیدا کرد. در این قضیه میتوان روش «اگر نمیتوانی آنها را شکست دهی، به آنها بپیوند» را به روشنی دید.

ممکن است مسلمانان بگویند که محمد دستور قتل او را صادر کرد، اما توبه او را پذیرفت و اجازه زیستن به او داد، اما این با واقعیت جور در نمی آید، محمد واقعا مرگ او را خواستار بود، اما جریاناتی که پیش آمد با تمایلات محمد همگون نبود.

من در اینجا باید توضیحی بدهم. استدلال محمد واقعا احمقانه است. محمد دستور خود را برای اعدام این مرد تغییر میدهد، اما در پیاده کردن خواست خود شکست میخورد، چرا؟ چون نمیخواهد با سرش اشاره ای بکند؟؟؟ چرا محمد خودش او را نکشت؟ اگر جرم این شخص به اندازه ای بزرگ بود که او باید کشته میشد، چرا محمد روی کشته شدن او اصرار نکرد؟

این ماجرا نشان میدهد که محمد از روی شکمش دستور صادر میکرده است. این شخص هیچ جرم بزرگی مرتکب نشده بود، محمد به دلایل شخصی خواستار قتل او شده بود. مردم در زمان محمد بنابر خواست و نظریات آنی محمد کشته میشدند یا اجازه حیات می یافتند.


تا اینجا ما ماجرای دستور قتل یک مرد را بررسی کردیم. محمد دستور داد که عبدالله اعدام شود، اما عبدالله شانس آورد که اطرافیان محمد نمیتوانستند ذهن او را بخوانند.

0 از 1.


حال اجازه دهید به سیرت برگردیم، از همان برگ 550 در سیرت انگلیسی و 881 در سیرت فارسی ادامه میدهیم:

و دیگر یکی بود که سید علیه السلام، فرموده بود او را زینهار ندهند و هرکجا وی را بیابند بکشند، عبدالله بن خَطَل (در اصل و سایر نسخه همه جا:عبدالله بن حنظل آمده است) بود که مسلمان شده بود، و سید علیه السلام او را عامل زکات گردانیده بود، تا از عرب که اطراف نشیدن بودند زکات استدی، بعد از آن یکی از مسلمانان بکشت (و مرتد گشت) و باز مکه گریخت پیش قریش. و او را دو کنیزک (آوازه خوان) بود، مغنّیه (و دوستش)، و ایشان را فرموده بود تا در مجلس قریش در غنا هوجو پیغمبر، علیه الصلوه و السلام، گفتندی. پس چون پیغمبر، علیه السلام، فرموده بود که وی را بکشند و بفرمود که کنیزکان وی هرکجا بیابند بکشند. پس عبدالله ابن خطل را بیافتند و بکشتند.

در سیرت انگلیسی آمده است آن مسلمانی که توسط عبدالله بن خطل کشته شد برده  ای بود که خدمتکار خود او بود، وقتی عبدالله بن خطل با یکی از انصار برای جمع آوری زکات به منطقه ای رفته بودند برای استراحت از مرکب خود پیاده میشوند و به آن خدمتکار دستور میدهد که بزی را بکشد و برای آنها غذا فراهم کند. وقتی به خواب میرود و بیدار میشوند میبیند که آن خدمتکار هیچ کاری انجام نداده است، پس او را میکشد و به مکه فرار میکند.

اجازه بدهید در اینجا توقف کنیم و این پاراگراف را بررسی کنیم. محمد دستور داد که مردی که مرتد شده بود و دو کنیز (برده زن) او کشته شوند. خطل باید کشته میشد نه به این دلیل که او برده مسلمان خود را کشته بود بلکه او باید کشته میشد چون مرتد شده بود. بر اساس شریعت اسلامی اگر مرد آزادی برده ای را بکشد، او را به جرم این قتل نخواهند کشت. محمد همچنین دستور داد کنیزان نیز به دلیل اینکه اشعار طنز آمیز علیه او میخواندند کشته شوند. توجه داشته باشید که آنها این اشعار را سالها قبل در هجو محمد خوانده بودند. حال زمان انتقام گیری محمد فرا رسیده بود. توجه داشته باشید که این کنیزان تهدیدی برای اسلام یا حکومت جدید التاسیس اسلام نبودند. آنها تنها کنیز و برده بودند. دستور قتل آنها تنها به این دلیل که اشعار هجو آمیز علیه محمد سروده بودند صادر شده بود. در ادامه توضیحات بیشتری در مورد این ماجرا ارائه خواهد شد.

توجه داشته باشید که خطل مرد شماره 6 در لیستی است که ابن سعد پدید آورده است، اکنون اطلاعات بیشتری در مورد ابن خطل را از کتاب ابن سعد جلد 2 برگ 172 نقل خواهم کرد.

برگ 172:

رسول الله در سال پیروزی به مکه وارد شد و کلاهخودی بر سر داشت.  معن وموسى بن داود در حدیثشان گفته اند. شخصی نزد پیامبر آمد و گفت «یا رسول الله، ابن خطل به پرده خانه کعبه پناهنده شده است، سپس رسول الله گفت ‹بکشیدش!› «.

برگ 173:

اورا هرجا که یافتید بکشید…

اکنون به حدیثی از صحیح بخاری در مورد ابن خطل توجه کنید، جلد 5 شماره 582:

انس بن مالک نقل کرده است: «در روز فتح (مکه)، پیامبر  در حالی که کلاهخودی بر سر داشت وارد مکه شد، وقتی که کلاهخود را از سر خود برداشت، مردی نزد او آمد و گفت «ابن خطل به پرده خانه کعبه چسبیده است!»، پیامبر گفت «بکشیدش!».

متاسفانه ابن خطل به اندازه عبدالله بن سعد خوش شانس نبود، ابن سعد در برگ 174 میگوید:

همانا رسول الله دستور داد (به همراهانش) در روز فتح (مکه) که ابی سطح، وفرتنا وابن الزبعرى وابن خطل را بکشند. أبو برزة آمد و او (ابن خطل) را در حالی دید که به پرده های کعبه چسبیده بود. او (أبو برزة) شکمش (شکم ابن خطل) را درید.

اکنون مشخص شد که محمد مردی را به دلیل مرتد شدنش کشت.

1 از 2.


اکنون به برگ 551 سیرت انگلیسی و 882 سیرت فارسی باز میگردیم،

 بفرمود که کنیزکان وی هرکجا بیابند بکشند. پس عبدالله ابن خطل را بیافتند و بکشتند، و از کنیزکان یکی بیافتند و بکشتند و دیگری بگریخت (بر طبق متن عربی: و سپس امان یافت).

بنابر این یکی از دختران کنیز کشته شد و دیگری فرار کرد. وقتی محمد آرام گرفت، آن دختر امان خواست و محمد به او امان داد.


بنابر این، یکی از دختران کنیز فرار میکند، دیگری اعدام میشود. بعداً دختری که زنده مانده است تقاضای بخشش میکند و بخشیده میشود. این ماجرا بازهم نشان میدهد که محمد از روی شکمش دستور قتل صادر میکرده است. آنها او را هجو کرده بود و یکی از آنها بخاطر همین کار کشته میشود اما وقتی دیگری بعدها که محمد بعد از کشتن دشمنان شخصی دیگرش از لحاظ روحی در حالت امن تری قرار گرفته بود، دختر کنیز زنده مانده را میبخشد.

2 از 4.


برگ 551 سیرت انگلیسی (سیرت فارسی این ماجرا را نقل نکرده است):

شخص دیگر (که باید در روز فتح مکه کشته میشد)   الحويرث ابن نقيذ بن وهب بن (عبد) قصي،  بود…. الحویرث توسط علی کشته شد.

در اینجا چه چیز دیده میشود؟ این شخص به این دلیل کشته شده است که به محمد توهین کرده است! * ابن هشام در برگ 804 سیرت انگلیسی گفته است که الحویرث شتر دو تن از فرزندان محمد را که بر آن نشسته بودند رم داده بود. چند سال بعد اینکار به بهای جانش تمام شد.

*بسیاری از تاریخ نویسان دلیل قتل او را ارتداد وی دانسته اند، مثلاً مراجعه شود به كتاب البداية والنهاية، إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي أبو الفداء، جلد 4، صفحة 298، مکتبة المعارف، چاپ بیروت توضیح از مترجم.

3 از 5.


در ادامه سیرت انگلیسی در برگ 551 میگوید(سیرت فارسی این نوشته را ندارد):

مقيس بن صبابة الليثي شخص دیگر بود (که باید کشته میشد)، زیرا او یکی از انصار را که برادرش را بطور تصادفی کشته بود، به تلافی به قتل رسانیده بود و بعنوان یک مشرک به مکه بازگشته بود.

این موضوع به مسئله ای دیگر اشاره دارد، برگ 782 سیرت فارسی، و 492 سیرت انگلیسی نوشته است:

مقیس بن صبابه از مکه بیامد و مسلمان خواست شد و گفت: من آمده ام که مسلمان شوم، اکنون بفرمای تادیت برادرم بدهند، که مسلمانان برادر وی بخطا کشته بودند. پس سید، علیه السلام بفرمود تا دیت برادرش بدادند، چون چند روز بر آمد، فرصت طلبید و آن کس که برادر وی کشته بود بازکشت و به مکه باز آمد و مرتد شد…

این شخص ظاهراً مسلمان شده بود و دیه برادرش را که مسلمانان او را کشته بودند از محمد طلب کرده بود. محمد دستور پرداخت دیه را صادر کرد. مقیاس سپس آن مسلمانی که برادرش را کشته بود میکشد و بعد از اسلام خارج شده به مکه بازمیگردد. از آنجا که مکافات ارتداد در اسلام مرگ است، محمد دستور قتل او را صادر میکند.

4 از 6.


در ادامه سیرت انگلیسی در برگ 551 و سیرت فارسی در برگ 882 در مورد سارة و عکرمه بن ابی جهل میخوانیم: (ماجرای سارة در سیرت فارسی نیامده است).

 و جماعتی دیگر بودند و اسامی اشان بتعیین در سیرت مذکور است.

(و سارة برده آزاد شده قبیله عبدالمطلب) و یکی دیگر که سید علیه السلام فرموده بود که وی را بکشند، عکرمه بن ابی جهل بود. (سارة او را (محمد را) در مکه دشنام داده بود)  او (عکرمه) نیز بگریخت و بجانب یمن شد. بعد از آن ام حکیم بنت حارث بن هشام که زن وی بود و خویشاوند پیغمبر، علیه السلام، بود و مسلمان شده بود، زینهار وی بخواست، و سید، علیه السلام، وی را زینهار داد، و وی برخاست و از دنباله شوهر به یمن رفت و او را باز پس آورد. و چون بیامد، بخدمت پیغمبر علیه السلام، آمد و مسلمان شد.

(در مورد دختران برذع خواننده ابن خطل، یکی از آنها کشته شد و دیگری فرار کرد، تا اینکه امان خواست و پیامبر به او امان داد. همچنین سارة، که تا زمان عمر زندگی کرد و سربازی او را در دشت مکه به زیر اسب انداخت و کشت. والحويرث نیز به دست علی کشته شد).

ظاهراً به او در آن زمان وقتی محمد آرامتر میشود امان داده میشود، اما به هر حال او بعدها کشته میشود. متن سیرت اطلاعات بسیار کمی در مورد این قتل به ما میدهد. آیا مرگ او تصادفی بود؟ معمولاً مردم بطور تصادفی  به دلیل برخورد سم اسب یا شتر کشته نمیشوند. به نظر میرسد این قتل عمدی باشد، ابتدا او را زیر اسب انداخته اند و بعد کار را احتمالا با یک شمشیر تمام کرده اند. او کشته شده است و الهویرث نیز کشته شده است. ساختار این دو جمله کاملا مشابه است و تکرار آنها یکی پس از دیگر نشان میدهد که قتل هردو در نتیجه دستور پیشین محمد بوده است.

کتاب تاریخ طبری (ترجمه مایکل فیشبین، جلد 8، برگ 179) در مورد این ماجرا اطلاعات بیشتری میدهد:

او به حیاتش ادامه داد، تا اینکه در زمان (خلافت) عمر ابن خطاب، شخصی اسبش را واداشت تا او را زیر گیرد و پایمال کند، تا اینکه او کشته شد.

این نشان میدهد که مرگ او تصادفی نبوده است، گفته نشده است که او برای چه کشته شد، اما به نظر میرسد اشعار او علیه محمد میتواند حداقل یکی از دلایل این قتل او باشد.

5 (4) از 8.

صحیح بخاری، جلد 9، کتاب 84، شماره 57، در حاشیه حدیثی از عکرمه  نقل شده است:

عکرمه نقل کرده است:

چند زندیق (بیخدا) به نزد علی آورده شدند، علی آنها را سوزاند. این خبر به ابن عباس رسید، او گفت «اگر من جای او بودم، آنها را نمیسوزاندم، چون رسول الله آنرا منع کرده است، او گفته است «هیچکس را با تنبیه الله (آتش) تنبیه نکنید». من در عوض آنها را به دستور رسول خدا که گفته است «هرکس دین اسلام اش را تغییر داد، بکشیدش!» عمل میکردم.


نظر شما راجع به آزادی دینی چیست؟ آیا مردم باید بخاطر اینکه از اسلام خارج میشوند کشته شوند؟ محمد دستور داده است که باید کشته شوند. و این گفته از شخصی است که خود آزاد شده بود.


از لیست ابن سعد، فرد شماره دو احتمالاً همان کسی است که در صحیح بخاری، جلد 5 کتاب 59، شماره 662 و جلد 4 کتاب 56 شماره 817 از آن یاد کرده اند. هبار بن الأسود بن کعب در یمن کشته شد.

در سیرت رسول الله انگلیسی برگ 648 و برگ 1057 سیرت فارسی عنوان این بخش «…اسود العنسی» نام برده شده است و در متن آن بخش از او با نام اسود بن کعب العنسی از او یاد شده است که این قضیه باعث میشود تشابه و ارتباطی بین «العنسی» که در حدیث به آن اشاره شده است و الاسود ابن سعد وجود داشته باشد و احتمالا این اسامی به یک شخص اشاره کنند.

6 (5) از 9.


شخص شماره 7 در لیست ابن سعد، هند بنت عتبة است. او همسر ابو ابوسفیان بوده است. دشتی مینویسد که محمد پیشتر دستور قتل ابو سفیان را صادر کرده بود. ابو سفیان رهبری بزرگ در مکه بود. او علیه محمد در جنگ جنگیده بود. درست پیش از اینکه محمد مکه را بگیرد، ابو سفیان به پیش محمد میرود و مجبور میشود که اسلام را بپذیرد یا بمیرد. او اسلام را قبول کرد. بعدها هند بنت عتبة نیز اسلام را پذیرفت و امان یافت. هند در گذشته پس از جنگ احد به اجساد مسلمانان بی احترامی کرده بود، او حتی جگر یکی از مسلمانان (حمزه) را از بدن او در آورده بود و آنرا جویده بود، سپس بر آن تف انداخته بود. او همچنین محمد و سایر مسلمانان را وقتی که در جنگ شکست خورده بودند و صحنه جنگ را ترک میکردند تمسخر کرده بود.

او تقاضای بخشش کرد و بخشوده شد.

6 (5) از 10.


خلاصه:

دیدیم که دستور قتل برخی از این افراد تنها به دلیل اینکه پیامبری محمد را انکار کرده بودند و او را تمسخر کرده بودند صادر شده بود، زیرا آنها با خود فکر کرده بودند و اسلام را ترک کرده بودند. بیشتر این افراد هرگز اسلحه ای علیه محمد به دست نگرفتند. سالها بعد محمد در حالی که در آتش انتقام می سوخت، انتقام درد و تحقیری که برخی از این افراد برای او باعث شده بودند را گرفت و آنها را کشت.


در اینجا لیست اشخاصی که ابن سعد آنها را آورده است و محمد آنها را پس از فتح مکه کشت به پایان میرسد. چند شخص هستند که محمد قبل از اینکه مکه را فتح کند آنها را میکشد، من در مورد این اشخاص در نوشتار دیگری توضیح خواهم داد. محمد 5 الی 6 نفر از 10 نفری که دستور قتلشان را صادر کرده بود میکشد.

توسط آرش بيخدا

منبع +

رفاعه بن قیس جشمی

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

بر پایه نوشتارهای تاریخنویسان مشهور و معتبر از جمله طبری (1) واقدی (2) و ابن هشام (3)، در سال 630 میلادی، عبدالله ابن ابی حدردالاسلمی نزد محمد رفت و به او گفت: «من با زنی از طایفه خودم ازدواج کرده و پرداخت مهریه ای را به او قول دادم، ولی اکنون که زمان پرداخت آن فرا رسیده قادر به پرداخت این مبلغ و در اختیار در آوردن همسرم نیستم. محمد از من پرسش کرد مبلغ مهریه چقدر است، به او پاسخ دادم دویست درهم. او گفت شوربختانه در این باره نمیتواند به من کمکی بکند. چند روز از این جریان گذشت، سپس آگاهی یافتم که مردی به نام رفاعه بن قیس جشمی از طایفه جوسهم که در بین افراد آن طایفه دارای شهرت والا و احترام بسیاری بود با گروه زیادی وارد شده و در القبه اردو زده و برآنست که نیروی بیشتری از ساکنان القبه گرد آورده و به محمد حمله کند. محمد من و دو نفر دیگر از مسلمانان رافرا خواند و به ما گفت (به شما ماموریت میدهم نزد این مرد بروید و یا او را با خود به اینجا بیاورید و یا اینکه درباره او بررسی کرده و پس از کسب آگهای های بایسته درباره او و نیروهایش نزد من بازگردید و مرا از چگونگی وضع و هدف او آگاه سازید.) همچنین، محمد برای اجرای این ماموریت شتر سالخورده ای در اختیار ما گذاشت که کارآئی زیادی نداشت، ولی محمد توصیه کرد که ما به نوبت از او سواری بگیریم و با فرتوتی او بسازیم».

«ما شمیر ها و تیر ها و کمانهایمان را با خود برداشتیم و به سوی محلی که رفاعه بن قیس اردو زده بود، به راه افتادیم. در حدود زمانی که خورشید در حال غروب کردن بود به آنجا رسیدیم. من خودم را نزدیک محلی که او اردو زده بود پنهان کردم و به دو نفری که همراهم بودند نیز توصیه کردم خود را در آن نزدیکی پنهان کنند و هرگاه صدای (الله اکبر) و حمله از سوی من شنیدند، از پنهانگاهشان خارج شوند و آنها هم با سر دادن صدای (الله اکبر) به کمک من بیایند.»

«هنگامی که تاریکی شب بر هامون گسترده شده، رفاعه بن قیس آگاهی یافت که یکی از گله بان هایش که در هنگام بامداد برای چرای گوسفندان به بیابان رفته بود، هنوز بازگشت نکرده است. بنابر این او خود شمشیرش را بداشت و سربازانش گفت او خود به بیابان میرود تا ببیند چرا گله بان یاد شده هنوز بازگشت نکرده است. برخی از یارانش به او توصیه کردند تنها به بیابان نرود و اجازه دهد، گروهی او را همراهی کنند. ولی او اصرار ورزید که مایل است تنها به انجام اینکار دست بزند. هنگامی که او در تیر رس من قرار گرفت، من تیری به سویش پرتاب کردم. آن تیر به بدنش اصابت کرد و او بدون ذکر کلمه ای بر روی زمین در غلتید و جان داد. من به سوی او رفتم و سرش را از بدنش جدا کردم. آنگاه به سوی اردوی او بازگشتم و شعار (الله اکبر) سر دادم. دو نفر دستیار من با شنیدن صدای (الله اکبر) آن شعار را تکرار کردند و به سوی من آمدند. ما به آنها حمله کردیم و تا آنجا که برایمان امکان داشت اموال و دارائی های آنها را غارت کردیم و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفتیم و با شترها، گوسفندها و بزغاله های زیادی که از آنها غارت کردیم نزد رسول الله محمد بازگشتیم. محمد از اموال غارت شده سیزده راس شتر به من داد که من با فروش آنها توانستم مهریه همسرم را بپردازم و او را در اختیار بگیرم. (4).

طبری مینویسد، الواقدی رویداد بالا را چنین شرح داده است: «پیامبر ابن ابی حدرد را با ابوقتاده به ماموریتی گسیل داشت. افرادی که در این حمله شرکت داشتند، شانزده نفر بودند و ماموریت آنها مدت پانزده روز به درازا انجامید. به هر یک از افرادی که در این حمله شرکت کرده بودند دوازده شتر رسید که بهای هر شتر برابر با ده گوسفند و ده بز بود. هنگامی که مهاجمین به افراد مورد نظر حمله بردند، آنها از هر سو پا به فرار گذاشتند، ولی مسلمانان مهاجم در جستجوی زنان آنها بر آمدند و موفق شدند چهار نفر از زنان آن طایفه را که یکی از آنها بسیار زیبا بود، دستگیر کنند و به اسارت گیرند. (5).

براستی که باید با آهنگ رسا به افراد خردباخته و افسون شده ای که به خرد و درایت انسانی خود پشت کرده ، به این سیستم غارت، چپاول، آدمکشی و زنربائی ایمان بسته و آنرا دین مینامند، شادباش گفت!

منابع:

1- Al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 1,p 1759; al-Waqidi, p. 151f; Ibn Sa’d, p.35.

2- Guillume, A translation of Ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The Life of Mohammad, p.366

3- Ibn Hisham, Vol 2, pp 295-396

4- Guillume, A translation of Ibn Ishaq’s Sirat Rasul Allah, The Life of Mohammad, p.78

5- Ibn Hisham,  pp 638f; al-Tabari, The history of al-Tabari, vol 1, p.1431f; al-Waqidi, p.151f;Ibn Saad, p.39f.

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 317

توسط دکتر مسعود انصاری

فَاطمة بنت ربيعة

این نوشتار زیر مجموعه ای است از مجموعه جنایات محمد پیامبر اسلام، برای مرور سایر اعضای این مجموعه از نوشتاری با فرنام «محمد و دشمنان شخصی اش» دیدن کنید.

برپایه نوشتارهای طبری (1)، الواقدی (2)، و ابن هشام (3)، در ماه رمضان سال 627 میلادی، محمد گروهی را به فرماندهی زید بن حارث برای رویاروئی با افرادی که در وادی القراء بسر میبردند به آن ناحیه گسیل داشت. زید بن حارث در این محل با افراد طایفه بنوفزاره برخورد کرد و در نبردی که بین آنها در گرفت، برخی از سربازان زید بوسیله بنوفزاره کشته و برخی از جمله خود زید زخمی شدند و به گونه ای که مسلمانان بدن زخمی شده زید را در بین کشته ها یافتند و آنرا با خود به مدینه بردند. هنگامی که زید به مدینه بازگشت سوگند خورد تا انتقام شکست خود را از بنو فزاره نگیرد از انجام روابط جنسی خودداری خوواهد کرد. پس از اینکه زخم های زید بن حارثه التیام پذیرفت، محمد او را به فرماندهی نیروئی دوباره برای رویاروئی با بنو فزاره گسیل داشت. زید با بنو فزاره در وادی القراء روبرو شد و این بار تلفاتی بر آنها وارد آورد و در نبرد پیروز گردید. در این نبرد، قیس بن المسحر موفق شد مصعب بن حکمه را از پای در آورد و فاطمه دختر ربیعه، یکی از دختران فاطمه و عبدالله بن مسعده را نیز به اسارت بگیرد…

زیبدبن حارث به قیس بن المسحر دستور داد فاطمه را که زنی بسیار سالخورده و همسر مالک بود به قتل برساند و او به وحشیانه ترین وضع ممکن او را کشت. بدین شرح که او هر یک از پاهای فاطمه را با طنابی بست و سپس سر هر یک از آن طنابها را به پای یک شتر گره زد و آنگاه شتر ها را در دو جهت مختلف به حرکت در آورد و در نتیجه بدن آن زن فرتوت و سالخورده به دو شقه تقسیم گردید.

آنگاه دختر فاطمه و عبدالله ابن مسعده را نزد محمد آوردند. دختر فاطمه بانوئی بسیار فرهیخته بود و بین اهل طایفه اش به غایت احترام داشت و چون سلام بن عمر او را دستگیر کرده بود، میبایستی به او تعلق میگرفت. ولی محمد از سلامه خواست تا او را به وی بدهد. سلامه ناچار خواست محمد را پذیرفت و او را در اختیار محمد قرار داد. محمد بعدها او را به دائی اش حزن بن ابی وهب بخشید و او در نتیجه این ازدواج عبدالله بن حزن را زایش کرد.

(1) تاریخ طبری جلد 8 برگهای 96 و 97

(2) الواقدی جلد دو برگهای 564-565

(3) ابن هشام جلد 4 برگهای 617، 618، منبع عربی +

منبع: نگاهی نو به اسلام برگ 324

توسط دکتر مسعود انصاری

اگر قرآن اشکال دارد، پس چرا خود اعراب این را نمی فهمند؟

مقدمه

برخی از مسلمانان با طرح این پرسش در برابر شکاکان و کسانی که آنها را برای تحقیق بیشتر، یا بررسی ادعایی به قرآن رجوع می دهند، تلاش می کنند استدلال کنند که قرآن اشکالی در خود ندارد.1 چرا که اگر داشته باشد، نخستین قومی که متوجه آن می شوند اعراب هستند زیرا همزبان قرآن هستند، در حالیکه آنها مسلمانند.

این سخن در واقعیت خطاست، بسیاری از اعراب چه در زمان محمد چه در زمان امروز به اسلام باور ندارند. همانطور که ما قبول نداریم. در تاریخ اسلام نمونه های زیادی از بزرگمردان و زنان عربی وجود دارد که میتوانستند با مسلمان شدن زنده بمانند اما چنینن نکردند. در محمد و دشمنانش میتوانید شرح آنها را بیابید. بلافاصله پس از مرگ محمد نیز بسیاری از مسلمانان عرب از اسلام برگشتند و جانشینان محمد دست به سرکوب و قتل عام آنها زدند. نام این جنگها را جنگهای رده میدانند. در دوره امروزی نیز غیر از عربستان سعودی در هیچ کشور عربی اسلام در آن حد که در ایران اجرا میشود اجرا نمیشود. مثلا تنها در عربستان است که علاوه بر ایران حجاب برای همه اجباریست. در میان اعراب امروزی یهودیان و مسیحیان و افراد بی دین بسیاری دیده میشود. لذا معلوم نیست این پرسش اساسا برای چه مطرح میشود؟

منظور از اشکالات قرآن، اشکالات و تناقضات منطقی، دستورهای ضد اخلاقی و خطاهای دستور زبانی آن است.2 پرسشگر با اشاره به عرب زبان بودن اعراب و طبیعتا فهم بهتر اشکالات فوق توسط آنان، استدلال می کند که قرآن بلا اشکال است.

در واقع فرضیات این استدلال اینها هستند:

  1. قرآن اشکال دارد.
  2. وجود اشکال در قرآن مساوی است با ردّ اسلام.
  3. اعراب قرآن را می خوانند و می فهمند.

پرسشگر اشکال را در فرض نخست می بیند و نتیجه می گیرد که آن نادرست است و قرآن اشکالی ندارد. در نوشتار پیش رو، نشان می دهیم با توجه به درستی فرض نخست3 و بر خلاف انتظار ما ایرانیان، فرض دو و سه نادرست هستند. این مورد افزون بر چند مورد دیگر که بیان خواهند شد، دلیل این می شود که اعراب همچنان مسلمان باقی بمانند.

برای بررسی، اشکالات و ایرادات قرآن را به دو گروه «اشکالات اخلاقی» و «اشکالات منطقی، علمی و زبانی» تقسیم می کنیم و پاسخ ها را با نگاه به این دو مورد می دهیم. چرا که برای هر گروه از این اشکالات، تقریبا پاسخی جدا وجود دارد.

1- بی اخلاقی های قرآن، برای اعراب بی اخلاقی نیست!

این مورد اشاره به دستورهای ضد اخلاقی قرآن دارد و در واقع اشکالات اخلاقی قرآن را نشانه می رود. فرض اینکه اگر اعراب دستورهای ضد اخلاقی قرآن را بفهمند، از این کتاب ناراحت می شوند و دوری میکنند فرض نادرستی است. در مورد اعراب سخن گفتن بدون توجه به اینکه همه اعراب طبیعتا شبیه یکدیگر نیستند کاری نادرست است اما در مورد اعراب بنیادگرای امروزی یا اعراب بادیه نشین تاریخ باید گفت بسیاری از آنچه برای ما غیر اخلاقی بشمار میرود برای جوامع بدوی و افراد عقب مانده چه عرب چه غیر عرب اخلاقی و عادی به نظر میرسد.

بسیاری اعراب مثلا در عربستان سعودی هم اکنون با همه این قوانین و دستورهای ضد اخلاقی و ضد بشری قرآن زندگی می کنند. عدم دادن حق رای برای زنان، عدم دادن حق رانندگی برای آنها، قطع ید، عدم اجازه خروج بانوان از کشور بدون همراهی فرد مذکر محرم، عدم اجازه ورود بانوان به ادارات دولتی بدون همراهی فرد مذکر محرم،4 عدم اجازه اجرای مراسم حج بدون همراهی فرد مذکر محرم به بانوان زیر 45 سال،5 چند همسری مردان، دشمنی آشتی ناپذیر با یهودیان6 و بسیاری از قوانین بدوی، متحجرانه و ضد انسانی که در جوامع عربی وجود دارد، نمونه ای از رواج این قوانین است.

اینچنین است که گفته می شود، اعراب اسلام راستین را بهتر شناسند و اجرا می کنند. تمامی این قوانین ضد بشری و مردود، همچنان نیز در هزاره سوم زیربنای زندگانی آنها را تشکیل می دهد. پذیرش برخی از این قوانین برای ایرانیان آزاده و روشنفکر مشکل است. مثلا اگر این قوانین را که برگرفته از ریشه و بطن اسلام ناب محمدی است به مسلمانان آماتور ایرانی «معرفی» (!) کنیم، آنها باور نخواهند کرد. به همین دلیل، ایرانیان این برداشت نادرست را در مورد اعراب هم دارند و گمان می کنند که آنها نیز با بی اخلاقی مخالفند!

2- اسلام برگرفته از فرهنگ تازی است

پس از تذکر مورد پیشین، این پرسش پیش می آید که چرا اعراب با اینچنین قوانین خجالت آوری مشکل ندارند؟ باید گفت اسلام اعراب، همان اسلام راستین خشن، بی اخلاق، بی منطق، دروغین و گمراه کننده است که از آن برای رسیدن به اهدافی مانند ثروت و قدرت می شود بهره برد. قوانین و سنن اسلامی، از طواف کعبه و سعی بین صفا و مروه گرفته تا دستورهای زناشویی و تعدد زوجین، همگی در فرهنگ و اندیشه عرب پیش از اسلام موجود بوده است. برای نمونه، اعراب پیش از اسلام در طواف کعبه، لبیک یا لات، لیبک یا عزّی و لبیک یا منات می گفتند7 (لات، عزی و منات، نام سه بت بزرگ و معروف عصر جاهلیت است) یا «می توان گفت احکام راجع به زنا و لواط و مسائل مربوط به تعدد زوجات و طلاق و بسیاری از احکام دیگر تعدیلی است از شرایع یهود و اصلاحی است در عادات متداول میان عرب».8

ما ایرانیان آداب و رسوم و زبان و فرهنگ خود را داریم و با کنار گذاشتن اسلام چیز خاصی را از دست نمیدهیم اما از آنجا که اسلام با فرهنگ عرب در آمیخته تر است برای یک عرب شاید کنار گذاشتن اسلام سخت تر باشد چون او ممکن است دچار بهران هویتی شود. بنابر این، اعراب، اگر هم به فرض نادرست، چهره قرآن را نشناسند، با شناختن آن از آن روی بر نمی گردانند. چرا که قرآن همان فرهنگ ترور و قتل و غارت و چپاول و مقداری از رسوم و آیین بت پرستی عرب است که در دوران محمد به صورت کتاب و دستور آسمانی درآمد و برچسب تقدس و الوهیت خورد.

3- روشن کردن ذهن باورمند دشوار است

«ذهن احمق مانند مردمک چشم است، هرچه نور بیشتری به آن بتابانید تنگ تر می شود». اولیور وندل هولمز

یکی از دلایلی که اعراب اسلام را با وجود همه پلیدی های آن می پذیرند آنست که اعراب «باورمند» هستند. یک فرد با ایمان را به سختی می توان نسبت به ایمان خودش شکاک کرد. برای مثال، «عمربن خطاب» وقتی می بیند محمد که منادی مبارزه با بت پرستی و روی آوردن به توحید است، حجرالاسود را می بوسد تعجب می کند و خودش هم آن را می بوسید و می گوید:

«اگر ندیده بودم که پیغمبر تو را بوسید، نمی بوسیدمت».9

ذهنی که درگیر مسایل دینی و اعتقادی شده باشد، به راحتی نمی تواند افکار خود را از این راه منحرف کند و حتی تشکیک به آنها نماید. عمر نیز که فریفته و شیفته افکار محمد و دین جدید او شده بود و یکی از معماران دولت اسلامی و مغزهای متفکر اسلام به شمار می رفت، نمونه ای از انسان های مومن است که تشکیک در امور اعتقادی برای آنها سخت و گران است.

4- پی بردن به اشکالات قرآن کار چندان آسانی نیست

گاهی اشکالات منطقی و علمی قرآن در لایه های مختلف آیات آن پنهان هستند، گاهی هم چنان فاصله ای از هم دارند که یک ذهن نه چندان باهوش به سختی می تواند آنها را تشخیص دهد. یکی از سریع ترین و نزدیکترین تناقض گویی های قرآن، در آیات 153 و 168 سوره نساء (4) وجود دارد. در جایی که الله می گوید قوم موسی را که کافر شده بودند و گوساله را پرستیدند بخشید ولی در چند آیه بعدتر می گوید کافران را نمی بخشد!

اگر همین آیات نزدیک به هم، با هدف نیایش و معمولا با آنچنان صوت و لحنی که حاصل از خود بیخود شدگی و غرق شدن در خیال ارتباط با عالم بالا و بهره بردن از ثواب اخروی است خوانده شود، نتیجه ای در بر ندارد (البته با توجه به مورد قبلی، انتظار نتیجه دور از ذهن است). خصوصا اگر فرد، دارای ذهن قوی و حافظه خوب نباشد که البته اعراب به اینچنین صفاتی شهره هستند. در میان ملل عرب، عراقی ها در مقایسه با سایرین، بالاترین هوشبهر IQ)) را دارند که امتیاز آنها در هوشبهر رقم نه چندان جالب 87 و رتبه 45 در جهان است.10

بنابر این، انتظار یافتن اشکالات مورد بحث توسط همه، انتظاری بیجاست. البته جای تذکر این نکته خالی است که در جوامع عرب هم، افراد خردگرا، بیخدا و بی دین قطعا وجود دارند.11

5- زبان قرآن زبانی قدیمی و کلاسیک است

قرآن کتابی است که نزدیک به 14 قرن پیش از این نوشته شده است. «عربی» مانند هر زبان دیگری، در طول این 14 قرن گوناگونی ها و اختلافاتی در دستور زبان، واژه سازی و لحن نگارش به خود دیده است. اگر اشاره‏مان به اشکالات دستوری و فنی زبان قرآن باشد، این پاسخ وجود دارد که زبان قرآن برای اعراب، کلاسیک و کهن است. از این رو اعراب نیز برای فهم بهتر قرآن به تفاسیر عربی مراجعه میکنند. برای فهم بهتر این مطلب، مثالی از زبان فارسی با نگاهی به متنی از تنها 100 سال پیش می اندازیم که در نگارش قانون اساسی مشروطه مورد استفاده قرار گرفته است:12

اصل سی و سیم: قوانین جدیده که محل حاجت باشد در وزارتخانه‌های مسئول انشاء و تنقیح یافته به توسط وزراء مسئول یا از طرف صدراعظم به مجلس شورای ملی اظهار خواهد شد و پس از تصویب به صحه همایونی موشح گشته به موقع اجرا گذاشته می‌شود.

امروزه اینچنین لحن و نگارشی در «فارسی معیار» کاربرد ندارد. در مورد زبان عربی نیز می توان گفت با توجه به ورود دیگر ملل به داخل جامعه عرب، روش ایرانیان در بکارگیری الفاظ فارسی برای ارتباط با اعراب، نفوذ ترکان و سایر رویدادها، این حکم صادق است.13

بنابر این، چرخ اعراب پس از چرخیدن در همه موارد قبلی (!) در یک مورد می لنگد و آن روشن نبودن متن کنونی قرآن برای آنان است. شاید به راستی بتوان قرآن 1400 سال پیش را با شاهنامه 1000 سال پیش در زبان فارسی و دشواری آن در فهم و درک مقایسه کرد.

نتیجه گیری

فهمیدن و دانستن زبان اصلی قرآن (عربی) کمکی به اسلام گریزی و فرار از دام قرآن نمی کند. اگر پیش نیازهایی مانند کنار گذاردن اندیشه جزمیت، خردگرایی، پذیرفتن حقیقت، نداشتن تعصب و کمی هوش و حافظه وجود نداشته باشند، خواندن قرآن به هر لحن و زبانی، با خواندن آن به زبان های دیگر هیچ تفاوتی ندارد. اعراب تنها در یک زمینه با سایر ملل در این مورد تفاوت دارند و آن، اینست که طبیعتا آنها باید دستور زبان قرآن را درک کنند و اشکالات آن را دریابند، ولی این مهم در قرآن و عربی امروز به طور عام روی نمی دهد.

نکته آخر اینکه همه دلایل گفته شده، در عرض و دوشادوش هم پاسخ پرسش اصلی این نوشتار هستند. هیچ کدام از این نکات نسبت به دیگری اولویت خاصی ندارند.

پانویس

  1. ر.ج «قرآن اشکالی ندارد«
  2. ر.ج نوشتاری با فرنام «غلط های املایی و تناقضات در قرآن» در «دانشنامه رشد».
  3. ر.ج «شصت مورد از دشواری ها و تناقضات قرآن«، «یازده مورد از تناقضات و اشکالات درونی تازینامه«، «تناقض گویی های قرآن«، «سوالات عجیب قرآن«، «استدلال های ضعیف در قرآن«، «آیات جنایی قرآن«، «آیات برده داری قرآن«، «آیات بی عدالتی و فساد الهی قرآن«، «زن در تازینامه«، زن ستیزی در قرآن«
  4. ر.ج نوشتاری با فرنام «زنان عربستان سعوی از تبعیض نگرانند» در تارنمای «القدس»
  5. http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?44762
  6. ویدئوی یک روحانی مصری که با توجه به قرآن استدلال به آشتی ناپذیری اسلام با یهودیان می کند
  7. ر.ج «23 سال»، علی دشتی
  8. ر.ج همان
  9. صحیح البخاری، كتاب الحج، باب: تقبیل الحجر، حدیث شماره 1532 – نسخه عربی
  10. http://en.wikipedia.org/wiki/IQ_and_the_wealth_of_nations#National_IQ_estimates – مرور شده در 2 سپتامبر 2009
  11. ویدئوی گفتگوی تلویزیونی یک ملحد کویتی
  12. ویکی‏نبشته: قانون اساسی مشروطه
  13. برای اطلاعات بیشتر ر.ج «زبان عربی دیروز و امروز» در پایگاه اینترنتی «فصلنامه حوزه و دانشگاه»

حمله به بنی قریظه

نویسنده – علی سینا

برگردان به پارسی – آرش بیخدا

بعد نوبت بنی قریظه فرا رسید، مدت کوتاهی بعد از اینکه جنگ خندق به پایان رسید، محمد ادعا کرد که جبرئیل فرشته  او را ملاقات کرده است و در ملاقات «به او گفته است که باید شمشیرش را از غلاف در آورد و به سمت قبیله فتنه جوی بنی قریظه ره سپارد و با آنها قتال کند. جبرئیل همچنین اشاره کرد که خود او به همراه صفوفی چند از فرشتگان دیگر جلوتر به سمت آنها خواهند رفت تا استحکامات آنها را (قلعه و حصارشان را) بلرزانند و بر قلوبشان ترس و بیم بیافکنند.» صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 443

البته معلوم نیست که جبرئیل فرشته چرا برای نابود کردن یهودیان در صورتی که «صفوفی از فرشتگان» که میتوانستند استحکامات و حصار های آنها را بلرزانند را داشت، به کمک مسلمانان نیز نیازمند بود. با این وجود «پیامر الله موذن را فراخواند و از او خواست که علیه بنی قریظه اعلام جنگ کند.».

محمد سپاهی متشکل از سه هزار پیاده نظام و سی سواره نظام از انصار و مهاجرین را رهسپار محل سکونت بنی قریظه کرد.

بنی قریظه به این دلیل مورد حمله قرار میگرفت که در حمله قریش به مدینه از مسلمانان دفاع نکرده بود. علی قسم خورد که هرگز باز نخواهد ایستاد مگر اینکه قلعه آنها را تصرف کند و یا اینکه کشته شود. محاصره محل سکونت بنی قریظه 25 روز طول کشید. سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. محمد دستور داد که مردان را درحالی که زنان و کودکان در جای دیگری زندانی شده بودند، دست ببندند. پس از آن قبیله اوس به شفاعت از بنی قریظه برخاستند و از پیامبر استدعا کردند که با آنها با ملایمت رفتار کند. محمد پیشنهاد کرد که سعد بن معاذ، یک هم پیمان پیشین، حکم این ماجرا بشود و در مورد سرنوشت آنها حکمی صادر کند، و آنها موافقت کردند.

سعد که در ماجرای جنگ خندق جراحات سنگینی برداشته بود، حکم کرد که «تمام اشخاص مذکر سالم که به این قبیله تعلق داشتند باید کشته شوند، زنان و کودکان باید اسیر شوند و اموال آنها باید بین رزمندگان مسلمان تقسیم شود. صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 280

اینجا این سوال پیش می آید که چرا محمد که ادعا میکرد پیامبر الله است، و با او در ارتباط است، باید به قضاوت یک انسان نیازمند باشد، اما به هر روی این قضاوت بسیار بیدادگرانه قضاوتی بود که اورا خوشنود کرد و او این قضاوت را قبول کرد و گفت «سعد بر اساس قانون الله حکم کرد».

المبارکپوری اضافه میکند «در واقع یهودیان به دلیل خیانت پلیدی که علیه اسلام کرده بودند و انبار مهماتشان که شامل یک هزار و پانصد شمشیر، دو هزار نیزه، سیصد زره و پانصد سپر، که تمامی آنها به دست مسلمانان افتاد حقشان این بود که اینگونه تنبیه شوند.»

تاریخ نویسان مسلمان در گفتن اینکه قربانیان محمد خائن و موذی و شرور بودند و یا فتنه گر بودند و به دشمنان اسلام کمک کردند، برای توجیه یورشهای پیامبر به آنها خیلی سرعت به خرج میدهند. اما پایه ای برای چنان مجازات سنگین و یا نسل کشی کامل در مورد افرادی که بدین جرائم مجرم باشند وجود ندارد.

چاه هایی در بازار مدینه کنده شد و یهودیانی بین ششصد تا نهصد نفر سر بریده شدند و درون آن چاه ها افکنده شدند.

حیی بن اخطب، رئیس قبیله بنی نضیر و پدر صفیه، که در این محاصره دستگیر شده بودند، در حالی که دستهایش با طنابی به گردنش بسته شده بود به نزد پیامبر آورده شد، در یک مقاومت دلیرانه او محمد را و دینش را نپذیرفت و ترجیح داد که گردن زده شود، تا اینکه با زور به آیین او در آید. او را فرمان دادند تا بنشیند و گردنش را در یک لحظه زدند.

برای جدا کردن مردان از پسر ها، جوان ها را بررسی میکردند، اگر موی زهاری رویانده بودند، کافی بود که مرد به شمار آیند و گردن زده شوند.

سنن ابو داوود کتاب 38 شماره 4390

عطیه القریظی روایت کرده است:

من بین اسرای بنی قریظه بودم. آنها (پیروان محمد) مارا آزمایش کردند، و هرکس که موی زهار در بدن آنها روییده بود کشته شد، و آنهایی که در بدنشان موی زهار نروییده بود کشته نشدند. من جزو آنانی بودم که موی زهار نداشتم.

اگر کسی نمیتواند ببیند که این گونه ای نیست که یک پیامبر خدا باید رفتار کند، او نمیتواند ادعا کند که به معنای انسانیت چنگ زده است و از آن باخبر است. من باور دارم ظلم و خشونتی که در بلایی که پیامبر بر سر یهودیان عربستان آورد وجود دارد خود گویای بسیاری از حقایق است و هر انسان منصفی آنرا تایید خواهد کرد. این بسیار تصور نکردنی است که پیامبر خدا بتواند بین 600 تا 900 نفر را بکشد و هزاران نفر دیگر را بدون ترحم و احساسی  تبعید کند.

مردی که ما او را پیامبر میخوانیم، سرشار از تنفر بود. او به هیچ چیز بغیر از کشتن فکر نمیکرد، هیچ چیز نیاورد جز مرگ، چیزی نیاموخت جز کینه. محمد «رحمتی از خدا برای بشریت» نبود، او نفرین شیطان بر بشریت بود. او نه تنها در زندگی خود تمام یهودیانی که دستش به آنها رسید را کشت و نابود کرد، بلکه وقتی در معرض مرگ بود نیز به پیروانش دستور داد تا با نسل کشی یهودیان که او خود بنیانگذار آن بود ادامه دهند.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 288

پیامبر در بستر مرگ، سه دستور داد، که یکی از آنها اخراج تمامی مشرکین از شبهه جزیره عربستان بود.

صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 176

عبدالله بن عمر روایت کرده است:

رسول الله گفت «شما (مسلمانان) آنقدر با یهودیان میجنگید که برخی از آنها پشت سنگها پنهان میشوند. سنگها (به آنها خیانت کرده) خواهند گفت ‹ای عبدالله یک یهودی پشت من پنهان شده است، پس او را بکش› «.

این مرد یک اوباش بود نه یک پیامر خدا، او یک دزد، یک گانگستر و دزد سر گردنه بود، او خود را با ثروت قربانیانش ثروتمند میکرد.

  صحیح بخاری جلد 4 کتاب 52 شماره 176

انس بن مالک روایت کرده است:

مردم عادت داشتند که برخی از نخل های خود را بعنوان هدیه به پیامبر ببخشند، تا وقتی که فتح بنی قریظه و بنی نضیر روی داد، که بعد از آن او دیگر هدایای آنها را قبول نمیکرد و الطافشان را رد میکرد.

اگر شما هنوز معتقدید که محمد پیامبر خدا بوده است، به خود بیاندیشید، به اینکه بر سر انسانیت شما چه آمده است.

من در مورد قتل عام بنی قریظه به جزئیات اشاره نخواهم کرد بدلیل اینکه یک نوشتار با جزئیات فراوان و بسیار افشاگر وجود دارد که در لینک زیر میتوانید آنرا بخوانید.

در ماجرای بنی قریظه واقعا چه اتفاقی افتاد؟

نوشتار بالا ماجرای بنی قریظه را به کمال شرح میدهد و دلایل اینکه پیامبر سعد بن معاذ را بعنوان حکم انتخاب کرد بیان میدارد. این نوشتار از آن نوشتارهایی است که خواندن آن برای درک شخصیت واقعی محمد ضروری است و آنرا باید حتماً به ترتیب خواند.

بخش نخست – محاصره، تسلیم و دخالت اوس

بخش دوم – سعد بن معاذ کیست؟

بخش سوم – حکم شدن سعد بن معاذ، قضاوت او، پیاده شدن حکم او و نتیجه گیری

نبرد بنی قینقاع

نبر بني نضير

متن اصلی +

پیش بینی سوره روم

نویسنده – آرش بیخدا

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

اما موضوع این نوشتار مربوط به ادعایی متفاوت با سایر ادعاهای معجزه است، بیشتر موارد ادعا شده توسط مسلمانان مربوط به مسائل علمی میشوند و اینکه قرآن مسائل علمی مشخصی را از قبل پیشبینی کرده بوده است. تفاوت این ادعا با آن ادعاها در این است که این ادعا تاریخی است نه علمی. بر خلاف سایر ادعاها که معمولاً از جانب جهال اهل تسنن و نه حتی علمای آنان مطرح میشود این ادعا طرفدارانی در بین «علما»ی هر دو مذهب دارد بطوری که خود من در دوران تحصیلم در ایران با آن در کتاب درسی قرآن یا دینی روبرو شده  بودم و از این رو است که بایسته دانستم توضیحاتی در این مورد بدهم.

در این نوشتار کوتاه ابتدا به تشریح آیه پرداخته و سپس دلایل خود برای رد آن را بر خواهم شمرد.

بررسی و معرفی خود آیه

سوره روم آیات 1 تا 3

 الم؛ غُلِبَتِ الرُّومُ ؛ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ؛ فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ .
الم‌؛ رومیان مغلوب شدند! ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد؛ امّا آنان پس از (این) مغلوبیّت بزودی غلبه خواهند کرد… ؛ در چند سال همه کارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد (از این شکست و پیروزی)؛ و در آن روز، مؤمنان (بخاطر پیروزی دیگری) خوشحال خواهند شد…

موضوع قابل توجه ولی بی ارتباط با بحث ما این است که چرا باید مومنان از شکست ایران در مقابل رومیان خوشحال شوند؟ ایران چه هیزم تری به پیامبر دزدان فروخته بود که محمد اینگونه کینه شتری از ایران به دل داشت؟ آیت الله ها تلاش میکنند این خوشحالی و شعف محمد را به «مسیحی» بودن رومیان نسبت دهند (1) و اینکه مسیحیان اهل کتاب بودند و ایرانیان نبودند. این حیوانیت و توحش تهوع آور تیره آیت الله ها که فکر میکنند امپراطوری روم چون مسیحی بوده است حق داشته است به ایران که زرتشتی بوده است حمله کند، با توجه به اینکه ایران دستکم از نگر مذهبی کشوری آزاد بوده است و در آن یهودی و زرتشتی و مسیحی در کنار هم میزیستند و حتی شاه ایران زن مسیحی داشته است تا اینکه مسلمانان وحشی نظام آنرا به گند کشیدند و هزار و چهارصد سال است که در گند نگه داشته اند از سویی با این سخن دیگر اراذل که میگویند آیین زرتشت نیز از نظر تشیع اهل کتاب به شمار میرود تا جنایت و تجاوز اجداد خبیث خود به این مرز و بوم و مردمانش را انکار کنند و امام علی جنایت پیشه و خونخوارشان را و امامین جنایتکارین حسن و حسین را از اتهام ایرانی کشی و قتل عام در ایران برائت بخشند در تناقض جدی است، مگر اینکه بگویند مسیحیت چون نسبت به آیین زرتشت موخر بوده است بهتر بوده است و محمد را لازم افتاده که به سبب تاخیر مسیح بر زرتشت، کشته شدن ایرانیان بدست رومیان را جشن گیرد و نه برعکس، براستی که آیت الله ها هرچه بیشتر سعی میکنند از محمد دفاع کنند انگار سطلی دیگر از زباله و پساب را بر سر او خالی میکنند و بیشتر آبروی این درنده خوی فرومایه را میبرند.

ایرانیان باید بدانند که ساسانیان با تمام ایرادات و مشکلاتی که داشتند جانانه در مقابل رومیان ایستادند و رومیانی که ملت ها را نابود و آواره کردند اگر آن جانفشانی ها و جوانمردی های ساسانیان و ایرانیان آن دوران نبود بدون شک همان بلایی را که سر ملت یهود آوردند و نتیجه آن تا امروز هم باقیست و یهودیان را در سرتاسر جهان تا تشکیل اسرائیل مدرن آواره کردند بر سر اقوام ایرانی نیز می آوردند.

اما یافتن دلیل واقعی اینکه رئیس شترچران دزد و آدمخواران عرب از شکست ایرانیان ابراز شعف شادی میکند و سبب این کینه توزی و دشمنی اعراب مسلمان و بطور کلی اسلام با ایران که بعدها در قتل عامها و تجاوزات آنان به میهن ما و مردمانمان تجلی یافت البته نیازمند تحقیق و دقت و بررسی بیشتری است که البته به موضوع بحث ما مربوط نیست، آقای اسماعیل نوری علا نوشتار کوتاه اما بسیار جالبی در این پیرامون دارند که در اینجا یافت میشود و خواندن آنرا توصیه میکنم.

پیشبینی سرانجام جنگ معجزه نیست

همواره میتوان با یک بررسی مختصر از شرایط و وضعیت طرفین جنگ فهمید که کدام طرف پیروز خواهد شد و یا دستکم احتمال پیروزی کدام طرف بیشتر است. میدانیم محمد خود یک تاجر بوده است و پیش از انتخاب شغل ناشریف پیامبری و قبل از اینکه به سرش بزند که پیامبر شود به شهر ها و نقاط اطراف سفرها کرده بود. همچنین میدانیم که در میان اطرافیان محمد افرادی بودند که اصالتاً اهل ایران، مصر و روم بودند یا اینکه این مناطق را از نزدیک دیده بودند. دانایی از وضعیت مناطق برای تجار اهمیت زیادی دارد، حتی امروزه هم امنیت یک منطقه که در شرایط جنگی مختل میشود روی تجارت تاثیر مستقیم میگذارد و تجار پیش از انتخاب مال التجاره و منبع و مقصد خود باید بخوبی بدانند که در کجا چه اتفاقی می افتد. همچنین میدانیم که محمد خیال حمله به عجم و مطیع کردن آنها را در سر خود میپروراند و از همین رو طبیعتاً علاقه به مسائل نظامی و تحلیل قوای دو امپراطوری بزرگ داشته است. محمد انگیزه بدست آوردن این اطلاعات را داشته است، ابزار آن را هم داشته است پس میتوانسته باتوجه به وضعیت آن دوره به سادگی نتیجه جنگ را پیشبینی کند. همچنین با توجه به منابع مشخص است که حتی غیر مسلمانان نیز به دلیل اینکه زندگی روزمره آنها تا حدودی مبتنی بر این دست مسائل بوده است در جریان آنچه رخ میداده است بوده اند، برای نمونه:

«قصه ی غلبه ی پارسیان بر روم و غلبه ی رومیان بر پارسیان: آن بود پیش از روزگار پیغامبر ما صلی الله علیه، میان فارس و روم حرب ها و وقایع بسیار بودی. در آن وقت که پیغامبر علیه السلام به مکه دعوی پیغامبری کرد، غلبه ای افتاد پارسیان را بر رومیان سخت، چنان که شام و یمن و جزایر عرب همه از دست رومیان بیرون کردند، و مشرکان خاصه قریش، بدان شادی کردند و بر مسلمانان شماتت کردند که شما می گفتید که نصرت، اهل کتاب را خواهد بود، پدید آمد که پارسیان، نه از اهل کتاب اند و روم اهل کتاب، چه گونه غلبه کردند پارسیان بر روم. ابی خلف جمحی بوبکر را گفت: پدید آمد دروغ یار شما که می گفت غلبه اهل کتاب را خواهد بود. بوبکر گفت: ببینی که زود بود که روم بر پارسیان غلبه کنند یکبارگی. ابی گفت: هرگز این نتواند بود با چنان غلبه که پارسیان بر روم کردند. ابوبکر گفت: تا ببینی. ابی گفت: گرو بندی؟ ابوبکر گفت: بندم. گرو بستند به پنج شتر تا پنج سال که گر تا پنج سال روم را بر فرس غلبه نبود، ابوبکر پنج شتر به ابی بدهد و اگر نه، بستاند. چون ابوبکر گرو ببست بیامد رسول خدا را خبر کرد، رسول گفت: یا ابابکر، «زد فی الخطر و زد فی الاجل». اشتر به هفت رسان و سال هم به هفت رسان. ابوبکر چنان کرد، هفتم سال خبر آمد که رومیان بر پارسیان غلبه گرفتند. ابوبکر به مدینه بود نامه نبشت به پسر خویش به مکه تا اشتر از پسر ابی خلف بستد». (2)

تفسیر ابن کثیر در مورد سوره روم:

«این آیات در مورد پیروزی شاهپور شاه ایران بر شام (سوریه فعلی)، بخشهایی از شبهه جزیره عربستان و بخشی از مناطق امپراطوری روم نازل شده بود. هراکلیوس امپراطور رومی ها مجبور شد که قسطنطنيه (استانبول فعلی) را که برای دورانی طولانی تحت حاکمیت آنها بود ترک گوید. سپس هراکلیوس در جنگ پیروز شد. امام احمد نقل از ابن عباس نقل کرده است که در مورد این آیه گفته است:

[الم – ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ فِى أَدْنَى الاٌّرْضِ]

(الف لام میم، رومیان مغلوب شدند، در سرزمینی نزدیک) او گفت «آنها نخست مغلوب شدند و سپس پیروز شدند». او گفت: «بت پرستان میخواستند که ایرانیان بر رومی ها پیروز شوند، زیرا هردو بت پرست بودند و مسلمانان میخواستند که رومیان بر ایرانیان پیروز شوند زیرا هردو مردم اهل کتاب بودند. این خبر به ابوبکر رسید و او نیز آنرا به رسول الله گفت. رسول الله گفت:

«أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُون»

(آنها یقیناً پیروز خواهند شد). ابوبکر اینرا به بت پرستان گفت و آنها گفتند «محدودیت زمانی تعریف کن، اگر ما پیروز شدیم ما فلان چیز را به شما خواهیم داد و اگر شما پیروز شوید به ما فلان چیز را به ما بدهید»، پس ابوبکر زمان 5 سال را مطرح کرد و رومیان در پنج سال پروز نشدند. ابوبکر اینرا به پیامبر گفت و وی گفت:

«أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ أُرَاهُ قَالَ: الْعَشْرِ»

(چرا روی کمتر از 10 سال شرط بستی؟) سعد بن جبیر گفت «بضع به معنی کمتر از 10 است»، سپس رومیان پیروز شدند و او گفت که این آن چیزی است که الله گفته:

[الم – ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ – الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَـهُمْ يُنفِقُونَ – وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالأْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ – أُوْلَـئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ]

(الف لام میم. رومیان مغلوب شدند. در سرزمینی نزدیک، و آنها پس از شکستشان پیروز خواهند شد. در چند سال آینده. سرنوشت در گذشته و آینده تنها در دست الله اس. و در آن روز مومنین خوشحال خواهند شد — به کمک الله. او به کسی که بخواهد کمک میکند و براستی که او قدیر و بخشنده است). این در الترمذی و النسائی نیز ثبت شده است.»

جالبتر این است که ابوسفیان با هراکلیوس که اعراب وی را «هرقل» مینامند نیز بعدها دیدار کرده است:

صحیح بخاری پوشینه 4 کتاب 5 شماره 399

از عبدالله بن عباس منقول است:

ابوسفیان بن حرب به او (عبدالله بن عباس) خبر داده است که هراکلیوس او را و تنی چند از کاروانیان قریش را که برای تجارت به شام رفته بودند برای دیدار دعوت کرده بود و آنها با وی دیدار کرده بودند و این در زمان صلح (حدیبیه؟) با پیامبر اتفاق افتاد.

همچنین میدانیم که دوران حیات محمد مصادف است با یک دوره عجیب و غریب در دربار ساسانی که در آن دوره کوتاه و بحرانی چندین شاه و ملکه در دربار به پادشاهی میرسند، همچنین ماجرای معروف شهربراز و خیانت او به خسرو پرویز که از جانب هراکلیوس حمایت میشده است نیز از نقاط ضعف بزرگ ایران و دلایل شکست خسرو پرویز از رومی ها بود. از جانب دیگر محمد به دلایل و با ابزارهایی که یاد شد از وضعیت اجتماعی ایران نیز به خوبی آگاه بوده است، بنابر این هرکس جای محمد بود به سادگی میتوانست حدس بزند که جنگ به سود کدامیک از طرفین تمام خواهد شد و انجام اینکار به هیچ عنوان معجزه نیست.

موفقیت در پیشبینی پنجاه درصدی چندان عجیب نیست

در صورتی که فرض کنیم محمد کاملاً از اوضاع و شرایط منطقه بی اطلاع بوده و دسترسی به منبع اطلاعاتی نداشته است نیز پیشبینی سرانجام جنگ به دلیل اینکه احتمال پیروز شدن هریک از طرفین 50% است چندان کار عجیب و بزرگی نیست. فرض کنید قبل از اینکه بازی های جام جهانی شروع شوند شخصی بگوید تیم نیجریه در مسابقات جام جهانی قهرمان خواهد شد. احتمال تحقق این پیش بینی در صورتی که 30 تیم در جام جهانی شرکت داشته باشند و هیچ فاکتور دیگری را در نظر نگیریم یک بر روی سی یعنی حدود  سه صدم است، و اگر نیجریه واقعاً در جام جهانی پیروز شود باید گفت که این شخص شانس خیلی خوبی دارد و یا اینکه پیش بینی بسیار دشواری را انجام داده است.

اما فرض کنید که تمام بازی های جام جهانی به غیر از فینال انجام شده و تنها دو تیم مانده اند که با یکدیگر مسابقه بدهند، یکی از این تیم ها برزیل است و دیگری نیجریه است، آیا اگر کسی پیش از بازی بگوید که پیشبینی میکنم برزیل برنده این بازی و قهرمان جام جهانی خواهد شد، و این اتفاق بیافتد آیا میتوان هنوز هم گفت این فرد خیلی خوش شانس است یا پیشبینی خیلی دشواری را انجام داده است؟ مسلماً نه! پیشبینی که در آن احتمال رخدادن هریک از حالت تنها یک دوم یا پنجاه درصد باشد پیشبینی چندان دشواری نیست، و البته این در شرایطی است که هیچ اطلاعی نسبت به وضعیت این دو تیم، سابقه آنها و وضعیت روحی فعلی بازیکنان تیم نداشته باشیم. در حالی که اگر محمد را در این مثال قرار دهیم در واقع او با بازیکنان این تیم رابطه داشت و با وضعیت این دو تیم از نزدیک آشنا بود و در همسایگی آنها زندگی میکرده!

این است که اساساً چنین پیش بینی ای حتی نیازمند شانس زیاد هم نیست و کاری بسیار آسان است.

بضع سنین و شرط بندی ابوبکر!

همانطور که در بالانیز از سورابادی ذکر شد جریان «نازل» شدن این آیه ظاهراً تمسخر قریشیان است که مسلمانان را طعن زده بودند و محمد نیز این آیه را «نازل» کرده است. مفسر دیگری در این مورد گوید:

«سیغلبون، از «زهری» است که مشرکین در مکه با مسلین ستیزه کردندی که رومیان اهل کتاب اند، شما نیز خویش را اهل کتاب می دانید، پس همچنان که فارسیان که از اهل کتاب نیستند، بر رومیان از اهل کتاب چیره شدند، ما نیز بر شما غلبه خواهیم یافتن. پس در این باره این آیت فرود آمد. و عبدالله بن عتبه بن مسعود چنین مرا خبر داد که ابوبکر، پیش از این که قمار تحریم گردد، با بعضی از مشرکین گرو بست بر این که اگر روم تا هفت سال دیگر بر فارس چیره نشد، چیزی بدان مشرک بدهکار باشد و چون پیغمبر بر این داستان آگاه شد، بدو گفت چرا هفت سال تعیین کردی؟ با آن که عدد هرچه کم تر از ده باشد، «بضع» خوانند و سپس چنان افتاد که غلبه فارس بر روم تا نه سال به طول انجامید و به هنگام غزوه ی حدیبیه بود که خداوند روم را بر فارس پیروز گردانید و مسلمین به غلبه ی اهل کتاب شاد و خرسند شدند. و نیز از «عطیه» است که «ابا سعید خدری» را از این داستان پرسیدم گفت ما با مشرکین عرب از در ستیزه در آمدیم و روم با فارس و چون خداوند، پیامبر و مسلمین را بر مشرکین نصرت داد و روم را بر فارس، ما بدین دو پیروزی، که از برای اهل کتاب بر غیر اهل کتاب نصیب گردید، خرسند شدیم». (3)

برخی منابع نام شخصی که ابوبکر با او شرط بندی کرده بود را ابی ابن خلف دانسته اند و وی کسی است که محمد به دست خودش او را کشت (4)، آنچه در اینجا اهمیت دارد موهوم بودن آیه قرآن است تا جائی که ابوبکر هم معنی آنرا نفهمیده است، به نظر شما اگر خدایی وجود میداشت و میخواست بدینوسیله اعجاز کند و به مردم بفهماند که وجود دارد اینگونه پیام میداد؟ آیا خدا عقلش در این حد است که برای پیشبینی خود نه زمان دقیق و نه مکانی معرفی کند؟ حتی باقی اجزاء این آیه نیز موهوم و نامشخص هستند، نه گفته شده است «این سرزمین نزدیک» کجاست و چقدر نزدیک است و چقدر به کجا نزدیک است، نه گفته شده است غلبه توسط چه کسی انجام گرفته است. به نظر شما خداوند جهان نمیتوانست بجای اینکه در این نزدیکی ها روم شکست خورد و چند سال دیگر غلبه خواهد کرد بطور مشخص و دقیق بگوید:

ایرانیان در سرزمین x بر رومیان پیروز شدند ولی ناراحت نباشید چون رومیان n سال دیگر در سرزمین y برای همیشه بر ایرانیان پیروز خواهند شد.

دلیل اینکه چنین آیه ای در قرآن دیده نمیشود چیست بجز اینکه شخصی لفاظّ و زیرک که خود به سرانجام جنگ شک داشته و میخواسته است حرفی دو پهلو بزند این آیه را «نازل» کرده نه خدا؟ آیا خدای علیم و محیط اینگونه پیشبینی میکند؟

آسان بودن تغییر این آیه.

میدانیم کتاب قرآن در ابتدای کتابت خود اعراب و نقطه گذاری نشده بود و سالها و به عقیده اشخاصی قرنها بعد از مرگ پیام آور مرگ اعراب و نقطه گذاری شد. همینطور میدانیم که زبان عربی به شدت وابسته به نقطه و اعراب است و معنی جملات را به سادگی میتوان با تغییر چند حرکت و نقطه به شدت تغییر داد، تغییر این آیه بگونه ای که جای فاعل و مفعولش عوض شود هم نیازمند تنها چند تغییر کوچک است، همچنین میدانیم که قرآن تحریف شده و مورد دستکاری خود مسلمانان قرار گرفته است، بنابر این کاملاً این احتمال وجود دارد که اگر این واقعه تاریخی (پیروزی ایران و سپس روم) واقعاً اتفاق افتاده باشد، مسلمانان شکل این آیه را بگونه ای تغییر داده باشند که سازگار با این واقعه تاریخی گردد.

از آنجا که بار اثبات ادعای این معجزه بر گردن مسلمانان است باید پیش از تلاش برای اثبات این معجزه نشان دهند که اینچنین نیست و قرآن تحریف نشده است و حتی حرکت های آن نیز همانطور است که محمد گفته است، جدا از اینکه مسلمانان باید اثبات کنند کاتبان وحی واقعاً آنچه محمد میگفته مینوشتند و این بخش اساساً الحاقی نیست و سایر ده ها مطلب و موضوعی که باید اثبات شود، مسلمانان باید قرآنی بیابند که همزمان با محمد باشد و اعراب گذاری هم شده باشد تا بتوانند چنین چیزی را اثبات کنند و از آنجا که قدیمی ترین قرآنهای اعراب و نقطه گذاری شده با محمد سالها فاصله دارند بعید است بتوانند هیچوقت چنین کاری کنند و تا زمانی که چنین نکرده اند باور کردن ادعای آنان غیر عقلایی است.

جالب اینجاست که اتفاقاً این قضیه توسط خود مسلمانان نیز مطرح شده است و در مورد این آیه کاملاً صدق میکند، عبدالله بن عمر البيدوي قاضی مشهور شیراز و مفسر قرآن در کتاب خود «اسرار التنزيل و انوار التأوي» به این قضیه که قرائت دیگری از این آیه نیز وجود دارد اشاره میکند، یکی از مستشرقین در این پیرامون مینویسد:

ولی بیداوی استدلال مسلمانان را بطور کلی با مطلع کردن ما از وجود قرائت های دیگری از سوره روم نابود میکند.  او میگوید که برخی قرائت ها بجای «غُلِبَتِ» گفته اند «غَلَبَتِ» و بجای «سَيَغْلُبُونَ» گفته اند «سَيُغْلَبُونَ»، معنی این آیه با تغییر همین چند حرکت میشود «رومیان در سرزمینهای نزدیک پیروز شدند ولی بزودی پس از چند سال شکست خواهند خورد». اگر این درست باشد، آنگاه داستان شرط بندی ابوبکر و ابی باید دروغ باشد، زیرا ابی خیلی قبل تر از شکست رومیان توسط مسلمانان و حتی خیلی قبل تر از پیروزی رومیان بر ایرانیان مرده بود. این قضیه نشان میدهد که چنین احادیثی تا چه حد نادرست هستند. توضیح بیداوی این است که رومیان سرزمین پر آب سوریه (على ريف آلْشام) را فتح کرده بود، و این بخش از قرآن پیشبینی میکند که مسلمانان بزودی بر رومیان پیروز خواهند شد. اگر این معنی درست باشد، آنگاه «نزول» این آیات باید دستکم در سال 6 بعد از هجرت انجام گرفته باشد. روشن است که حرکات و نقطه ها در خط کوفی اصلی که قرآن بدان نوشته شده بود بکار گرفته نشده بودند، بنابر این هیچکس نمیتواند مطمئن باشد که کدامیک از این دو قرائت درست است و ما میدانیم که در مورد تاریخ نزول این آیه، قرائت آن و معنی آن نکات مبهم بسیاری وجود دارد و نمیتوان این بخش از قرآن را بعنوان یک پیشبینی و در نتیجه اثبات پیامبری محمد دانست. (5)

این قضیه نیز در جای خود پاسخ مناسبی به ادعای اعجاز قرآن در این آیه است. در اینجا تصویری از یک برگ قرآن مربوط به ابتدای قرن 8 ام میلادی و انتهای قرن 7 ام میلادی را می آوریم که این تصویر میتواند به خوبی نشان دهد که تغییر این اعراب چقدر در تبدیل قرآن از این خط به خطی که حرکت و نقطه دارد آسان بوده است.

منبع تصویر  (Cambridge Companion to the Qur’an, Cambridge University Press, Uk, 2006 ,page 40)

پیروزی موقت یا نهایی؟

صرف نظر از مثال مسابقه فوتبالی که در این نوشتار بدان اشاره کردیم یک جنگ آنهم در دوره ساسانی با مسابقه فوتبال بسیار متفاوت است. جنگهای بین ایران و روم تاریخی دیرینه دارند و همچنین میدانیم که جنگ در دوران باستان با امروز بسیار متفاوت بوده است، کشورها مرز مشخص و معینی نداشته اند، گاهی روزها و هفته ها طول میکشید تا یک فرمانده نظامی آنچه رخ میدهد را به حاکم مورد تابعیت خود گزارش دهد، همچنین جنگهای بین ایران و روم به دلیل مرز های مشترک بزرگ بین ایران و روم همواره در مناطق مختلف روی داده اند و گاهی ایران پیروز میشده است ولی محمد راجع به جنگ بگونه ای صحبت کرده است که انگار مسابقه فوتبال است یعنی در ساعت مشخصی دو کشور با یکدیگر میجنگیده اند و یکی پیروز میشده است و دیگری مغلوب و بعد هم تمام میشده است. ولی هرگز اینگونه نبوده است، سخن محمد سخنی به غایت رندانه است و هیچ شباهتی به یک پیشگویی ندارد زیرا نه اعلام میکند که غلبه روم بر ایران پایان جنگ خواهد بود و نه زمان دقیق و مشخصی را برای آن مطرح میکند.

اگر دقت شود میان غلبه روم و غلبه ایران در این آیه هیچ تفاوتی وجود ندارد یعنی هر دو غلبه از یک جنس هستند، حال اگر سر انجام جنگ کاملاً به سود ایرانیان تمام میشد ادعای محمد بازهم قابل دفاع بود چون میگفت من نگفته ام سرانجام این جنگ به نفع رومی ها تمام میشود، من گفته ام رومی ها پیروز خواهند شد و البته که رومیها در چند جنگ از این همه درگیری و زد و خورد پیروز شده بودند. بعبارت دیگر در این آیه هردو پیروزی به یک شکل آمده اند و همانطور که پیروزی ایرانیان موقت بود پیروزی رومی ها هم میتوانست موقت باشد و پس از پیروزی خود دوباره از ایرانیان شکست بخورند، قرآن هرگز پیروزی رومیان را یک پیروزی نهایی ننامیده است.

بنابر این ادعای محمد در هر حال درست میبود و چنین ادعایی حتی یک پیشبینی هم نیست. مانند اینکه شخصی بگوید از شکست تیم فوتبال ایران ناراحت نباش، تیم ایران بزودی پیروز خواهد شد و ایرانیان خوشحال خواهند شد! روشن است چنین ادعای غیر قابل ابطال پذیری را نمیتوان یک پیشبینی نامید.

نتیجه گیری.

با توجه به تمامی آنچه در بالا آمد روشن است که باور داشتن به معجزه بودن قرآن صرفاً با استناد به آیات ابتدائی سوره روم قابل دفاع از نگر عقلی نیست و نمیتوان به دلیل این به اصطلاح پیشبینی قرآن را کتابی ماوراء انسان دانست.

توسط آرش بیخدا

1) برای نمونه به تفسیر نمونه در مورد سوره روم میگوید مومنان از چند چیز از جمله «از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود» در آن روز خوشحال میشدند.

2) قصص قرآن مجید، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، مشهور به سور آبادی، برگ 310

3) قرآن کریم، ترجمه و تفسیر محمد کاظم معیری، حاشیه ی تفسیری بر آیات نخستین سوره روم. مشابه همین احادیث در مسند احمد شماره 2633 و 2365 و همچنین سنن الترمذی شماره 3497 و 3498 وجود دارد.

مسند احمد
2633 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ كَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَكَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ فَذَكَرَ ذَلِكَ الْمُسْلِمُونَ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَ أَبُو بَكْرٍ ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَهْزِمُونَ فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرُوا كَانَ لَكَ كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ بَيْنَهُمْ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهُ أُرَاهُ قَالَ دُونَ الْعَشْرِ قَالَ وَقَالَ سَعِيدٌ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ فَظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدَ ذَلِكَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ‏}‏ قَالَ فَغُلِبَتْ الرُّومُ بَعْدُ ثُمَّ غَلَبَتْ بَعْدُ قَالَ ‏{‏لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

2365 حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِهِ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ قَالَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ فَارِسُ عَلَى الرُّومِ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ تَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لِأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لِأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ قَالَ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلًا فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلًا خَمْسَ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرَ ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ أَلَا جَعَلْتَهَا إِلَى دُونَ قَالَ أُرَاهُ قَالَ الْعَشْرِ قَالَ قَالَ سَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ الْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ ثُمَّ ظَهَرَتْ الرُّومُ بَعْدُ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ ‏{‏الم غُلِبَتْ الرُّومُ‏}‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏{‏وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ‏}‏ قَالَ يَفْرَحُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ‏.

سنن الترمذی
3497 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ حُرَيْثٍ، حَدَّثَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ عَمْرٍو، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ الْفَزَارِيِّ، عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ ‏)‏ قَالَ غُلِبَتْ وَغَلَبَتْ كَانَ الْمُشْرِكُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ أَهْلُ فَارِسَ عَلَى الرُّومِ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ أَوْثَانٍ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ أَنْ يَظْهَرَ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ لأَنَّهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ فَذَكَرُوهُ لأَبِي بَكْرٍ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ ‏»‏ أَمَا إِنَّهُمْ سَيَغْلِبُونَ ‏»‏ ‏.‏ فَذَكَرَهُ أَبُو بَكْرٍ لَهُمْ فَقَالُوا اجْعَلْ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ أَجَلاً فَإِنْ ظَهَرْنَا كَانَ لَنَا كَذَا وَكَذَا وَإِنْ ظَهَرْتُمْ كَانَ لَكُمْ كَذَا وَكَذَا فَجَعَلَ أَجَلَ خَمْسِ سِنِينَ فَلَمْ يَظْهَرُوا فَذَكَرُوا ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم فَقَالَ ‏»‏ أَلاَ جَعَلْتَهُ إِلَى دُونِ – قَالَ أُرَاهُ الْعَشْرِ ‏»‏ ‏.‏ قَالَ سَعِيدٌ وَالْبِضْعُ مَا دُونَ الْعَشْرِ قَالَ ثُمَّ ظَهَرَتِ الرُّومُ بَعْدُ ‏.‏ قَالَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ ‏)‏ إِلَى قَوْلِهِ ‏:‏ ‏(‏يفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ ‏)‏ قَالَ سُفْيَانُ سَمِعْتُ أَنَّهُمْ ظَهَرُوا عَلَيْهِمْ يَوْمَ بَدْرٍ ‏.‏ قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ غَرِيبٌ إِنَّمَا نَعْرِفُهُ مِنْ حَدِيثِ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ ‏.

3498 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي أُوَيْسٍ، حَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ الأَسْلَمِيِّ، قَالَ لَمَّا نَزَلَتْ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ فَكَانَتْ فَارِسُ يَوْمَ نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ قَاهِرِينَ لِلرُّومِ وَكَانَ الْمُسْلِمُونَ يُحِبُّونَ ظُهُورَ الرُّومِ عَلَيْهِمْ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ أَهْلُ كِتَابٍ وَفِي ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى ‏:‏ ‏(‏يوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ‏)‏ فَكَانَتْ قُرَيْشٌ تُحِبُّ ظُهُورَ فَارِسَ لأَنَّهُمْ وَإِيَّاهُمْ لَيْسُوا بِأَهْلِ كِتَابٍ وَلاَ إِيمَانٍ بِبَعْثٍ فَلَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى هَذِهِ الآيَةَ خَرَجَ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ رضى الله عنه يَصِيحُ فِي نَوَاحِي مَكَّةَ ‏:‏ ‏(‏ الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ نَاسٌ مِنْ قُرَيْشٍ لأَبِي بَكْرٍ فَذَلِكَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ زَعَمَ صَاحِبُكُمْ أَنَّ الرُّومَ سَتَغْلِبُ فَارِسًا فِي بِضْعِ سِنِينَ أَفَلاَ نُرَاهِنُكَ عَلَى ذَلِكَ قَالَ بَلَى ‏.‏ وَذَلِكَ قَبْلَ تَحْرِيمِ الرِّهَانِ فَارْتَهَنَ أَبُو بَكْرٍ وَالْمُشْرِكُونَ وَتَوَاضَعُوا الرِّهَانَ وَقَالُوا لأَبِي بَكْرٍ كَمْ تَجْعَلُ الْبِضْعُ ثَلاَثُ سِنِينَ إِلَى تِسْعِ سِنِينَ فَسَمِّ بَيْنَنَا وَبَيْنَكَ وَسَطًا تَنْتَهِي إِلَيْهِ ‏.‏ قَالَ فَسَمَّوْا بَيْنَهُمْ سِتَّ سِنِينَ قَالَ فَمَضَتِ السِّتُّ سِنِينَ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرُوا فَأَخَذَ الْمُشْرِكُونَ رَهْنَ أَبِي بَكْرٍ فَلَمَّا دَخَلَتِ السَّنَةُ السَّابِعَةُ ظَهَرَتِ الرُّومُ عَلَى فَارِسَ فَعَابَ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَبِي بَكْرٍ تَسْمِيَةَ سِتِّ سِنِينَ لأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ ‏:‏ ‏(‏في بِضْعِ سِنِينَ ‏)‏ قَالَ وَأَسْلَمَ عِنْدَ ذَلِكَ نَاسٌ كَثِيرٌ ‏.‏ قَالَ هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ حَدِيثِ نِيَارِ بْنِ مُكْرَمٍ لاَ نَعْرِفُهُ إِلاَّ مِنْ حَدِيثِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ ‏.‏

4) سیرت رسول الله، ابن هشام، رفیع الدین اسحق محمد همدانی، چاپ سوم، 77، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، برگ 673.

5) (C. G. Pfander, Mizan-ul-Haqq – The Balance of Truth, revised and enlarged by W. St. Clair Tisdall [Light of Life P.O. Box 18, A-9503, Villach Austria], 279-280)

اخلاق منهای ‌خدا

مارس‌هاوزر و پتر سينگر / برگردان: علی‌محمد طباطبايی

چهارشنبه ١٢ بهمن ١٣٨٤

آيا دين برای اصول اخلاقی امری اجتناب ناپذير است؟ بسياری از انسان‌ها انكار منشا الهی اخلاقيات را نه تنها اهانت بار كه كفر آميز تلقی می‌كنند. مطابق با نظر آنها يك وجود الوهی احساس اخلاقی ما را به وجود آورده است و يا اين كه ما اخلاق را از تعاليم اديان تشكل يافته آموخته ايم. اما به باور آنها هر كدام از اين دو نظر هم كه درست باشد، در هر حال ما نيازمند دين هستيم تا بتوانيم رذيلت‌های كه در طبيعت ما نهفته است را فرونشانيم. به تعبير كاترين هپورن در فيلم « ملكه‌ی آفريقا » دين برايمان امكان پذير می‌سازد كه خود را در جايگاهی بسيار بالاتر از « مادر پير زشت طبيعت » قرار دهيم زيرا (دين به ما) نوعی قطب نمای اخلاقی ارزانی می‌دارد

با اين حال اين ديدگاه كه معتقد است اصول اخلاقی دارای منشا الهی است با معضلات بسياری روبرو است. يكی از اين معضلات اين است كه ما نمی‌توانيم بدون غلتيدن به ميان همانگويی به طور هم زمان هم بگوئيم كه خدا خوب است و هم اين كه او احساس ما از خوبی و بدی را به ما بخشيده است. زيرا در چنين حالتی ما فقط می‌گوئيم كه خداوند استاندارهای خودش را برآورده می‌سازد
معضل ديگر اين است كه يك اصول اخلاقی كه در تمامی انسان‌های اهل ايمان بدون توجه به عقايد بخصوص آنها مشترك باشد وجود ندارد. در واقع كافرين و لاادری‌ها دارای رفتاری كه در مقايسه با اهل ايمان كمتر اخلاقی باشد نيستند، حتی چنانچه فضايل و خصلت‌های نيكويی كه آنها دارند بر اصولی غير از دين مبتنی باشد. افراد بی ايمان غالباً مانند ديگران دركی قوی و سالم از درست و غلط دارند. آنها در لغو بردگی شركت داشتند و در تلاش‌های ديگر برای كاستن از رنج‌های انسانی سهيم بوده‌اند
عكس آن نيز كاملاً درست است. دين انسان‌ها را در انجام رشته‌ی طولانی از جنايت‌های فجيع هدايت كرده است. از فرمان خداوند به موسی برای قربانی كردن مديانی‌ها ـ مردان، زنان، پسر‌ها و دخترهای غير باكره ـ گرفته تا جنگ‌های صليبی، تفتيس عقايد، نزاع‌های بيشمار ميان سنی‌ها وشيعيان و بمب گذاران انتهاری كه متقاعد شده‌اند شهادت آنها را مستقيم به بهشت می‌برد
معضل سوم برای ديدگاهی كه معتقد است اخلاق ريشه در دين دارد اين است كه بعضی از عناصر اصول اخلاقی به نظر می‌رسد كه جهانشمول هستند، آنهم علی رغم تفاوت‌های تند عقيدتی ميان اديان اصلی جهان. در واقع اين عناصر به فرهنگ‌هايی مانند چين نيز منتقل شده است، جايی كه دين از نگرش‌های فلسفی مانند تعاليم كنفسيوس اهميت كمتری دارد.
شايد يك خالق آسمانی است كه اين عناصر جهانشمول را در لحظه‌ی خلقت به انسان‌ها منتقل می‌كند، اما يك تبيين جايگزين كه با حقايق زيست شناسی و زمين شناسی نيز مطابقت داشته باشد اين است كه طی ميليون‌ها سال در ما انسان‌ها توانايی اخلاقی تكامل يافته و همين است كه شم و احساسی برای درست و نادرست را در ما ايجاد می‌كند.
تحقيقات روان شناسی در حوزه‌ی علوم شناختاری كه بر استدلال‌های فلسفه‌ی اخلاق مبتنی هستند برای اولين بار موفق شده‌اند كه مناقشه‌ی بسيار كهن در باره‌ی منشا و سرشت اخلاق را فيصله دهند. سه وضعيتی را كه به دنبال می‌آيد به تصور درآوريد. برای هر كدام از آنها جالی خالی را با يكی از اين سه جواب يعنی: « اجباری »، « مجاز » و « ممنوع » پر كنيد.
١ ـ يك واگن باری كه از كنترل خارج شده چيزی نمانده است كه پنج انسان را كه بر روی خطوط آهن راه می‌روند زير بگيرد. يك كارمند راه آهن در كنار تكمه‌ای ايستاده است كه می‌تواند با فشار دادن آن واگن را به خطی فرعی هدايت كند. اما در چنين حالتی انسانی ديگر كشته خواهد شد، ليكن اين عمل باعث می‌شود كه آن پنج نفر زنده بمانند. فشار دادن آن تكمه ـــــــــــــــــــــــــ ــــ است.
٢ ـ شما از كنار استخر كم عمقی عبور می‌كنيد كه در آن كودكی در حال غرق شده است و شما تنها كسی هستيد كه در آن دور و اطراف حضور دارد. اگر آن كودك را از آب بيرون آوريد او زنده می‌ماند اما لباس‌های شما خراب می‌شود. در آوردن آن كودك از استخر ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ است
٣ ـ پنج انسان جدا از هم كه در وضعيت بسيار بدی قرار دارند هم زمان به بيمارستانی منتقل می‌شوند. هر كدام از آنها نيازمند پيوند يك عضو است تا زنده بماند. اما فرصت كافی وجود ندارد كه بتوان از بيمارستان‌های ديگر عضو‌های لازم را تهيه كرد. اما در اتاق انتظار بيمارستان فرد سالمی نشسته است. اگر جراح اعضای بدن آن فرد را بيرون آورد او خواهد مرد، حال آن كه آن پنج نفر زنده می‌مانند. بيرون آوردن اعضای بدن آن مرد عملی است ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
اگر شما به مورد اول با « مجاز » ، به مورد دوم با « اجباری » و به مورد سوم با « ممنوع » جواب داده باشيد، مطابق با آن ١٥٠٠ نفری در سراسر جهان اظهار نظر كرده ايد كه به اين برهان ذوحدين ما برای آزمون احساس اخلاقی بر روی سايت ما (moral.wjh.harvard.edu) جواب داده‌اند. اگر اخلاقيات كلام خداوند است پس پاسخ‌های افراد بدون ايمان دينی به سه موردی كه در بالا آمد بايد متفاوت از پاسخ‌های افراد اهل ايمان دينی باشد و بر توجيهات ديگری قرار گيرد
برای مثال، از آنجا كه افراد بدون ايمان دينی گويا فاقد آن قطب نمای اخلاقی هستند پس راهنمای آنها صرفاً بايد منافع فردی باشد و در مورد مثال كودكی كه در حال غرق شدن است بايد بدون اعتنا از كنار او گذشته و به راه خود ادامه دهند. اما در آزمون مورد نظر ما هيچگونه تفاوت معنی دار آماری ميان شركت كنندگانی با زمينه‌ی دينی و بدون آن ديده نشد. در حدود ٩٠ درصد شركت كنندگان در اين آزمايش بر اين عقيده بودند كه فشاردادن تكمه برای منحرف ساختن واگن باری عملی « مجاز » است، ٩٧ درصد معتقد بودند كه نجات آن كودك عملی « اجباری » است و ٩٧ درصد نيز اظهار نظر كرده بودند كه جدا كردن عضوهای آن مرد سالم « ممنوع » می‌باشد
اما هنگامی كه از آنها سوال شد چرا بعضی از مورد‌ها مجاز و بعضی ممنوع هستند شركت كنندگان يا پاسخ درستی نداشتند و يا توضيحاتی ارائه دادند كه نمی‌توانست برای تفاوت‌های مربوطه پاسخ مناسبی باشد. آنچه بسيار مهم بود اين كه افرادی با زمينه‌های دينی همانقدر در برابر پرسش‌ها بی پاسخ بودند كه افراد بی دين و همانقدر پاسخ‌هايشان نامربوط بود كه متدين‌ها
اين مطالعات برای اين تصور كه ما همچون ساير توانايی‌های روان شناختی ذهنی خود ـ همچون توانايی‌های زبانی و استعداد برای رياضيات ـ دارای توانايی و استعداد اخلاقی نيز هستيم و قضاوت‌های شهودی ما برای درست و نادرست بر چنين مبناهايی قرار دارد تكيه گاه تجربی مناسبی فراهم می‌آورد. اين توانايی‌های شهودی پيامد ميليون‌ها سالی را بازتاب می‌دهد كه طی آنها اجداد ما در شكل پستانداران اجتماعی زندگی می‌كردند و اين توانايی‌ها درواقع بخشی از ميراث مشترك ما انسان‌ها است
توانايی‌های شهودی و تكامل يافته‌ی ما در برابر هر تنگنای اخلاقی كه قرار گيريم لزوماً پاسخ‌های درست يا اصولی ارائه نمی‌دهد. آنچه برای اجداد ما خوب بود شايد ديگر امروزه خوب نباشد. اما بينش‌هايی به درون چشم انداز در حال تغيير اخلاقی كه در آن پرسش‌هايی همچون حقوق حيوانات، سقط جنين، يوتانازی و كمك‌های بين‌المللی مورد توجه عموم قرار دارد از دين منشا نگرفته بلكه از انعكاس دقيق بر مسائل انسانی و از آنچه ما به عنوان تجربه‌ای از يك زندگی خوب تلقی می‌كنيم برمی‌خيزد
از اين لحاظ برای ما اهميت دارد كه از مجموعه‌ی جهانشمولی از احساس‌های اخلاقی آگاه باشيم تا بتوانيم در باره‌ی آنها به تامل بپردازيم و حتی چنانچه زمانی در نظر داريم كه تصميمی مخالف با آنها اتخاذ كنيم از پس آن برآمده و اين را بدون توهين به اديان انجام دهيم. زيرا سرچشمه‌ی اخلاق در واقع سرشت انسانی خود ما است و نه خداوند يا چيز ديگر.

——————–

مارس‌هاوزر پروفسور روان شناسی است و مدير آزمايشگاه تحقيقاتی Primate Cognitive Neuroscience. پتر سينگر پروفسور اخلاق زيستی در دانشگاه پرينستون است.

Godless Morality by Marce Hauser and Peter Singer.

Project Syndicate 2006.

منبع

http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/6665

داستان حسین و عاشورا

داستانی که نقل می کنم و خودتان به ساختگی این داستان پی ببرید که این مسلمانان بی آبرو با دروغ و حیله وشیادی افراد ساده لوح را شستشوی مغزی می دهند در طول داستان خودتان می فهمید  این ارازل چقدر به دروغگویی و شارلات بازی عادت دارند من هیچ دخل و تصرفی در داستان ندارم فقط نظرات خودم را در زیر هر پاراگراف خواهم نوشت 

 

از اینکه تمام قسمتهای داستان را نمی نویسم بدلیل حجم زیاد و اینکه این چرت و پرتهای بیمحتوا ارزش خواندن ندارن

داستان مربوط است به حسین جنده باز

نظرات من در داخل کادر رنگی است 

……..

در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت

پس نشان میده که حسین زورش به معاویه نمی رسید و مانند برادرش سکوت را اختیار کرد  که این عمل دوحالت دارد

1 ممکن است رضایت حسین باشد

2 شاید ترس از جان 

 

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .

حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)

 

خوب یزید بقدرت رسیده نامه میده و ار همه بیت می گیره که حسین قبول نمی کنه دلیلش می تونه اطمینان به سپاه و هواداران خود باشد ادامه داستان

 

امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است

 

1 اگر حسین امام حسين كوفيان را به خوبى شناخته بود, و بي وفايى آنان را دیده بود پس چرا پسر عموى خويش  مسلم  را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد 

 

2 حسین با چه سرعتی حرکت می کرد که در عرض سه هفته خود را به کوفه رساند توجه کنید از 8 ذیحجه  تا اول محرم 22 روز است  و در ضمن فاصله بین مدینه تا مکه 470 کیلومتر است ازمکه تاکربلا نردیک 2500 کیلومتر است

با توجه به اینکه حسین و سپاهش باید 5 بار در روز نماز بخوانند وخودشان و شترها باید استراحت کند از 24 ساعت 10 ساعت شب است که باید خوابید دوبار در روز نمازظهر و نماز عصر باید خوانده شود سه وقت دیگر نماز برای طول شب حساب می شود و خواب وخوراک و استراحت شترهاو اسبها کمش 4 ساعت دیگر لازم است می بینیم 8 ساعت باقی در 22 روز

یعنی با سرعتی معادل 15-14  کیلومتر در ساعت که  نشان می دهد داستان ساختگی است

3 حسین برای بیعت گرفتن از مردم کوفه به کوفه میرفت چطور از کربلا سر درآورد

درضمن فاصله بین کوفه تا کربلا حدود 200 کیلومتر است و کربلا در 150 کیلومتری بعداد است کوفه در حدود 300 کیلومتری در جنوب کربلا است

اگر حسین قرار بود به کوفه برود دیکر چه نیازی داشت که از کوفه به کربلا برود

4 حسین فهمیده بود که در مدینه بقتلش می رسانند چطورعازم کوفه میشه توجه شود مدینه در فاصله بین کوفه و مکه است و نمی توانستند راه دیگری انتخاب کنند درزمان قدیم رسم براین بود که مردم برای گذر و مسافرت یک راه انتخاب می کردند بطوی که مدیته در بین راه شام و مکه قرار ندارد اما مردم برای تجارت شام باید از مدینه می گذشتند 

.

يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.

امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد

يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بودو مسلم را مسله کرد

این جا یه سوال است یزید میدانست حسین  برای بيعت كوفيان به کوفه می آید پس اگر قرار بود حسین کشته شود همانطور که در بالا نوشته شده یزید گفته اگر حسین بیعت نکرد بکشید و از طرف دیگر بخاطر ترس از کشته شدنش شبانه عازم مکه می شود

.

رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . 

 

ابن هم باز دروغ و شیادی مسلمانان را می رساند که در زمان معاویه حسین سکوت می کنه اما در زمان یزید به شهادت خود آگاه است اگر حسین میخواست شهید بشود چرا این شربت را در زمان معاویه نوش جان نکرد و چرا برای ترس از جان شبانه از مدینه به مکه کی رود

 

دوستان خودشان می بینند که این داستانها چقدر ساختگی و مصنوعی است.

 

سامان سوید