بایگانی دسته‌ها: نوشتار

نوشتارهای زندیق با بینشی موشکافانه به باورهای غلط، خرافی و ضد انسانی آشکار و پنهان در آموزه های دینی نگاه میکنند.

برخورد دوگانه چرا؟

برخورد دوگانه چرا؟

مقایسة بعضی آیات قرآن با همدیگر موجب شگفتی انسان می‌شود. به عنوان مثال بنگرید به

آیة 34 سورة نساء كه خطاب به مردان می‌گوید:

…اللاَّتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً

… و زنانی را كه از نافرمانی‌شان بیم دارید، [نخست] پندشان دهید و [اگر مؤثر نیفتاد] در بستر از آنها دوری كنید و [اگر باز سودمند نشد] آنها را كتك بزنید. پس اگر از شما فرمان بردند، راهی برای تعدی بر آنها مجوئید [یعنی دیگر رهایشان كنید!…]

در این آیه، این واقعیت مسلم در نظر گرفته نشده است كه در بسیاری از موارد، نافرمانی زن نه از روی هوا و هوس بلكه از روی حكمت و آگاهی و به انگیزة حفظ منافع مادی و معنوی خانواده است. بسیاری از دستوراتی كه مرد به همسرش می‌دهد، ممكن است از روی نادانی، خودخواهی و یا هوای نفس باشد و عقل و اخلاق و شرع بر روی آنها صحه نگذارد، در چنین مواردی چرا زن باید از شوهرش اطاعت كند؟ بدرفتاری‌های زن نیز در بسیاری از موارد ممكن است در اثر اذیت و آزارهای مرد و یا عدم برآورده شدن حقوق مسلم و حاجات اولیه‌اش توسط شوهر باشد. در این آیه گویی فراموش شده است كه زن هم برای خود شخصیت و فهم و شعور و استقلال فكری دارد و وظیفه‌اش بردگی و بندگی برای مرد نیست، لذا نباید حق را همواره به مرد داد. لحن آیه بگونه‌ای است كه گویی در دعواها و مشاجرات خانوادگی همواره حق با مرد است. برای همین به مرد توصیه می‌كند كه در موارد نافرمانی یا بدرفتاری زن ابتدا او را نصیحت كند، اگر مؤثر واقع نشد، به تنبیه جنسی متوسل شود و در مرحلة آخر او را كتك بزند؟! اما اگر نكات مهمی كه در فوق آمد، از چشم قرآن پنهان نمی‌ماند، به جای این توصیه‌های نامعقول و یكسونگرانه، به مرد توصیه می‌كرد كه سعی كند تا با همدلی و همسخنی با همسر خود ریشه‌ها و عوامل نافرمانی و بدرفتاری او را بیابد و از راه‌های درست و منطقی مشكل را حل نماید و استبداد رأی و خود حق‌بینی مطلق را كنار بگذارد و قبول كند كه ممكن است در مواردی، اشكال كار از خودش باشد. در این آیه البته ـ علاوه بر نادیده گرفتن شخصیت و فهم و شعور و حقوق مسلّم زن ـ توهین چندش‌آوری هم به زن شده و آن اینكه گویی زن از لحاظ جنسی چنان محتاج مرد است كه اگر مرد چند روز یا چند هفته از همخوابگی با او اجتناب كند، به بیچارگی و التماس می‌افتد. برای همین به مرد می‌گوید كه اگر نصیحت مؤثر نشد، از این طریق زن را ادب كند!

اكنون ببینیم كه اگر زن با نافرمانی و بدرفتاری شوهرش مواجه شود، از نظر قرآن تكلیفش چیست و چگونه باید عمل كند. آیة 128 همین سوره (نساء) می‌گوید:

و اگر زنی از نافرمانی ]و بدرفتاری[ شوهرش بیم داشته باشد، مانعی ندارد كه با هم صلح ]و آشتی[ كنند

عجبا! مگر قرار بود كه صلح و آشتی و حل مسائل با روش‌های مسالمت‌آمیز مانعی داشته باشد؟ سخن در این است كه چرا قرآن همین توصیه را در آیة 34 به مردانی كه از نافرمانی و بدرفتاری همسر خود بیم دارند، نمی‌كند؟

کدامیک گناهکارند؟

آیة 33 سورة نور حقیقتاً خواندنی است:

…مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ

… و كنیزان خود را ـ در صورتی كه تمایل به پاكدامنی دارند ـ برای بدست آوردن مال و متاع زندگی دنیا، به زنا وادار مكنید، و هر كسی آنان را به زور وادار ]به زنا[ كند، در حقیقت خدا پس از اجبار نمودن ایشان، آمرزندة مهربان است.

از آنجا كه در جامعة آن روز عربستان، كنیزان صاحب هیچگونه حق و حقوق انسانی، فردی و اجتماعی نبودند، بعضی از مردم برای بدست آوردن پول و یا امتیازات دیگر، كنیزان خود را در اختیار مردان هوسران گذاشته و آنها را ـ علیرغم میل باطنی‌شان ـ وادار به زنا می‌كردند. آیة فوق ظاهراً برای نهی از این عمل غیر‌انسانی و ظالمانه نازل شده است. لكن تأملی اندك در آن، سؤالی را در ذهن ایجاد می‌كند و آن اینكه در چنین مواردی خداوند نسبت به چه كسی «آمرزنده و مهربان» است، كنیز یا صاحبش؟ از ظاهر آیه پاسخ قطعی این سؤال معلوم نمی‌شود، اما از دو حال خارج نیست:

   1. آیه می‌خواهد بگوید كه خداوند نسبت به صاحب كنیز ـ كه مرتكب این عمل غیرانسانی، ظالمانه و رذیلانه شده ـ آمرزنده و مهربان است. در این صورت معنای آیه این می‌شود كه: ای مردم، كنیزان خود را به خاطر پول وادار به زنا نكنید. ولی اگر هم كردید، نگران نباشید! زیرا خداوند نسبت به شما آمرزنده و مهربان است؟! آیا می‌توان باور كرد كه خدای دانا و حكیم و عادل چنین سخنی گفته باشد؟ هرگز!

2. فرض دوم این است كه در چنین مواردی، خداوند نسبت به كنیز «آمرزنده و مهربان» باشد، زیرا او در انجام این گناه از خود اراده و اختیاری نداشته و این وضعیت جبراً به او تحمیل شده است. اگر چنین باشد‌،‌ باید اعتراف كرد كه متن آیه، از نظر نحوة بیان مسائل اخلاقی و حقوقی كاملاً غیرمنطقی و ناسازگار با قواعد عرفی و عقلایی است. زیرا بی‌گناه بودن كنیزی كه به زور صاحبش تن به زنا داده (و لذا قبح مجازات وی در چنین موردی) امری بدیهی و مورد قبول هر انسان عاقل و باوجدانی است. لذا به هیچ وجه نیازی به این نیست كه گفته شود او بی‌گناه بوده و خداوند نیز نسبت به او «آمرزنده و مهربان» است. در چنین مواردی همه می‌خواهند بدانند كه مجازات دنیوی و اخروی صاحب كنیز چیست. سكوت قرآن نسبت به این موضوع، بسیار پرمعنا و شگفت‌انگیز است! بنا به قواعد عرفی و عقلایی، قرآن می‌باید با بیان مجازات‌های دنیوی و اخروی، مرتكبان این عمل ظالمانه (صاحبان كنیزان) را تهدید كند، نه اینكه از بی‌گناهی كنیز سخن بگوید و به او وعدة آمرزش دهد.

تحقيقی بودن اصول دين،پيش‌فرض‌ها و لوازم منطقی

مقدمه

در فرهنگ دینی ما مسلمانان «تحقیقی بودن اصول دین» از بدیهات اولیه شمرده می‌شود و تقریبا هیچ‌كس، عالم یا عامی، در آن شكی نمی‌ورزد و خدشه‌ای وارد نمی‌كند. در ابتدای بیشتر رساله‌های عملیه مراجع تقلید بر روی این موضوع تاكید و گفته شده است كه:

تقلید در اصول دین جایز نیست و مسلمان باید در این مورد تحقیق كند و اصول دین را با دلیل و برهان بپذیرد.

حكم عقل و وجدان انسان نیز البته جز این نیست، یعنی تقلید و تعبد كوركورانه، آن هم در مسائل مهم و سرنوشت‌سازی چون انتخاب دین، مخالف عقل و وجدان و فطرت انسان است و دینداران نیز به همین دلیل «تحقیقی بودن اصول دین» را پذیرفته‌اند، نه به خاطر آنكه فقیهان بدان فتوا داده و یا حكم كرده‌اند. به عبارت روشن‌تر، تحقیقی بودن اصول دین، خود تقلیدی نیست، بلكه یك اصل كاملاً بدیهی است كه عقل همه آدمیان از جمله دینداران آن را تأیید می‌كند.

بسیار خوب، تا اینجا مشكلی وجود ندارد، اما نكته بسیار مهمی كه معمولاً مورد غفلت قرار می‌گیرد این است كه تحقیقی بودن اصول دین پیش‌فرض‌ها و لوازم منطقی خاصی دارد كه بدون توجه نظری و پایبندی عملی به آنها نمی‌توان به‌گونه‌ای جدی و با صداقت دم از عدم جواز تقلید و لزوم تحقیق در اصول دین زد. من در این نوشتار می‌كوشم تا به اندازه وسع ناچیز خودم مسئله را باز كنم و به دنبال آن آزمونی ساده برای تشخیص جدیت و صداقت قائلان به این شعار زیبا و عقل‌پسند ارائه دهم.

پیش‌فرض‌ها

وقتی می‌گوییم در اصول دین باید تحقیق كرد و آنها را با دلیل و برهان پذیرفت، این بدان معناست که حجّیت عقل مستقل و خود‌بنیاد را از پیش به رسمیت شناخته‌ایم، یعنی قبول كرده‌ایم كه هر انسانی فارغ از هر نژاد، طبقه، جنس، دین، مذهب و … دارای عقلی است كه با بكار بستن آن علی‌الاصول می‌تواند به شناخت جهان و انسان نایل آید و دست‌كم در مواردی به حقیقت دست یابد. در این پیش‌فرض، برخی از مواردی كه بشر می‌تواند با استفاده از عقل خود حقیقت را كشف كند عبارتند از: وجود یا عدم وجود خدا، واقعیت داشتن ارسال رسل توسط خدا و اینكه آیا پیامبر اسلام (به عنوان مثال) واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه. این پیش‌فرض را می‌توان با تعبیری دیگر هم بیان كرد و آن اینكه حق و باطل اموری ماقبل دینی و یا برون‌دینی‌اند؛ وقتی می‌گوییم «باید دین حق را برگرفت و دین باطل را رها كرد» معنای سخنمان این است كه دین را با حق می‌سنجند، نه حق را با دین. پس معیار حق بودن یا نبودن دین، امری برون‌دینی و مستقل از دین است.

پیش‌فرض دوم به رسمیت شناختن فردیت آدمی یا به عبارت روشن‌تر استقلال فكری و شخصیتی او است. در این پیش‌فرض،‌ عقل هركس برای خودش حجت است نه برای دیگری؛ چراكه در غیر این صورت كار به تقلید در اصول دین می‌كشد و این خلاف فرض است. هركس باید خودش (و در حد توانی كه دارد) تلاش كند و با مطالعه و تحقیق و اندیشیدن در اصول دین، به نتیجه‌ای برسد كه در نظر خودش مستدل و قابل‌قبول است. ممكن است یك فرد عامی با دلایلی كه در نظر ما ضعیفند، به نتیجه‌ای خلاف اعتقاد ما رسیده باشد، اما همان نتیجه برای خودش حجت است و ما فقط هنگامی می‌توانیم از او توقع تجدیدنظر در عقیده‌اش را داشته باشیم كه بتوانیم با دلایل قوی‌تر و معتبرتر او را قانع و به خطای فرضی‌اش واقف كنیم. او نیز در مواجهه با مخالفان فقط هنگامی باید دست از عقیده‌اش بردارد كه دلایل آنها را قانع‌كننده و قابل‌قبول بیابد، نه اینكه به صرف برتری علمی آنها و یا هر علت دیگری مرعوب شود و از رای خود عدول كند، چنین روشی با تحقیقی بودن اصول دین ناسازگار است.

اما پیش‌فرض سوم هنگامی بر ما آشكار می‌شود كه به معنای واژه «تحقیق» توجه كنیم. تحقیق به معنای تلاش و جستجو برای یافتن حقیقت و یا دست‌كم نزدیك شدن به آن است؛ پس وقتی می‌خواهیم در موضوعی خاص، مثلاً وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، از پیش‌ پذیرفته‌ایم كه حقیقت در این مورد هنوز برای ما معلوم نیست و باید با تحقیق و مطالعه و تأمل و تعمق فراوان بفهمیم كه بالاخره خدا وجود دارد یا نه. به تعبیر دقیق‌تر، ما در ابتدا نسبت به وجود خدا شك داریم و نمی‌‌دانیم كه آیا خدا وجود دارد یا نه، همین شك اولیه محرك تلاش ما برای رسیدن به حقیقت (از طریق تحقیق) می‌شود. در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت نیز مطلب از همین قرار است. وقتی به عنوان مثال می‌خواهیم در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كنیم، از پیش پذیرفته‌ایم كه معلوم نیست پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است، چراكه ما هنوز خودمان در این مورد تحقیق نكرده‌ایم و تحقیقات دیگران هم هرچند ممكن است در روند تحقیقات ما مفید و سودمند باشد، اما برای ما حجّیتی ندارد. فراموش نكنیم كه ما نمی‌خواهیم در این مورد از دیگران تقلید كنیم، بلكه می‌خواهیم خودمان با تحقیق و مطالعه و اندیشیدن به نتیجه برسیم. شك و تردید در مورد آنچه از دوران كودكی و با القائات و تبلیغات فراوان به ما آموخته‌اند، نه تنها مبنایی كاملاً معقول و منطقی و اخلاقی و حتی شرعی دارد، بلكه تنها محرك واقعی ما برای تحقیق و مطالعه در اصول دین (یا هر موضوع دیگری) است.

در تعریف واژه تحقیق، یك نكته دیگر هم نهفته است كه شاید تعبیر دیگری از همان نكته‌ای باشد كه در بالا آمد و آن اینكه: نتیجه تحقیق از پیش معلوم نیست، بلكه پس از تحقیق معلوم می‌شود. وقتی در موضوعی خاص شروع به تحقیق می‌كنیم، معلوم نیست كه نتیجه تحقیق ما به كجا می‌انجامد، حتی ممكن است در مواردی هیچ‌گاه نتوانیم به نتیجه برسیم. به عنوان مثال وقتی در مورد وجود خدا شروع به تحقیق و مطالعه می‌کنیم، نتیجه تحقیق ما به حصر عقلی یكی از حالت‌های زیر از آب درمی‌آید:

الف) خدا وجود دارد.

ب) خدا وجود ندارد.

ج) عدم حصول نتیجه‌ای قطعی و بنابراین حكم به تعلیق دادن

اما نكته مهم این است كه در ابتدا و یا در حین تحقیق معلوم نیست كه به کدام‌یک از این نتایج خواهیم رسید. اینكه دیگران، هرچقدر هم عالم و فیلسوف باشند، در تحقیقات خود (به عنوان مثال) به این نتیجه رسیده‌اند كه «خدا وجود دارد» ، منطقاً نتیجه نمی‌دهد كه ما نیز به همان نتیجه خواهیم رسید. هركس باید متكی به تحقیقات و مطالعات و تفكرات خود باشد، نه دیگران (هرچند بدون شک استفاده علمی از تحقیقات دیگران هیچ اشكالی ندارد). بازهم فراموش نكنیم كه اصول دین تحقیقی است، نه تقلیدی!

چهارمین (و شاید مهم‌ترین) پیش‌فرض تحقیقی بودن اصول دین عبارت است از ضرورت معقول‌سازی عمل به فروع دین. به عبارت دیگر، گویی از پیش فرض كرده‌ایم كه عمل به فروع دین (مانند نماز خواندن، روزه‌گرفتن، حج رفتن، رعایت حجاب به شكلی خاص، جهاد و به طور كلی شعائر و مناسك دینی) هنگامی معقول است و معنا دارد كه ابتدا بعضی مقدمات جهان‌شناختی مانند وجود خدا، نبوت پیامبر اسلام، آسمانی بودن قرآن، واقعیت داشتن‌ معاد و … را از پیش قبول كرده باشیم، وگرنه اگر بنا به فرض، خدایی وجود نداشته باشد و یا پیامبر اسلام به معنای واقعی پیامبری الهی نبوده و یا معادی در كار نباشد، نه تنها الزامی در انجام بسیاری از آداب و مناسك دینی وجود ندارد، بلكه گاهی انجام چنین اعمالی نامعقول و بی‌معنا خواهد بود. البته در اینجا بیشتر «الزام به انجام تكالیف دینی» مورد بحث است، وگرنه انجام برخی از این تكالیف و یا آداب و مناسك دینی از روی علاقه شخصی بحث‌دیگری است.

پی‌آمدها و لوازم منطقی 

اما لوازم و پی‌آمدهای منطقی «تحقیقی بودن اصول دین» هنگامی آفتابی می‌شود كه به دو نكته مهم توجه كنیم:

الف) روش تحقیق: منظور من در اینجا روش تحقیق به مفهوم علمی آن نیست، بلكه اشاره به دست‌کم یك شرط لازم در تحقیق (خصوصاً در حوزه اصول دین) است كه اگر رعایت نشود، تحقیق به معنای واقعی صورت نمی‌گیرد و آن عبارت است از: مطالعه و تأمل و تعمق در دلایل و براهین طرفین دعوا. وقتی می‌خواهیم (به عنوان مثال) در مورد وجود یا عدم وجود خدا تحقیق كنیم، ابتدا باید هم دلایل قائلان به وجود خدا را بخوانیم و بشنویم و هم دلایل معتقدان به عدم وجود خدا را؛ آنگاه پس از مطالعه دلایل دو طرف دعوا، با استفاده از ضوابط و قواعد علمی، عقلی و منطقی بین آن دو قضاوت كنیم. چراکه معتقدان و منكران وجود خدا هركدام برای خود دلایل و براهینی اقامه كرده و به دلایل و براهین طرف مقابل خود نقد زده‌اند و به نقدهای متقابل همدیگر نیز پاسخ‌هایی داده‌اند. بدون مطالعه مجموعه این مباحث نمی‌توان به قضاوتی معقول و منطقی رسید. همین سخن را در مورد دیگر اصول دین مانند نبوت پیامبر اسلام نیز می‌توان گفت. مسلمانان معتقد به نبوت پیامبر اسلام هستند، در حالی كه پیروان ادیان دیگر چنین اعتقادی ندارند. هم عالمان اسلام و هم عالمان دیگر ادیان برای مدعای خود دلایل و براهینی دارند. اگر قرار باشد كه هنگام تحقیق در مورد نبوت پیامبر اسلام فقط به سخنان عالمان اسلام گوش كنیم و از دلایل و براهین مخالفان و منتقدان خبر نگیریم، مانند قاضی‌ای عمل کرده‌ایم که فقط به سخنان یك طرف دعوا گوش داده و بر همان مبنا حكم كرده است. چنین قضاوتی با عقل و اخلاق و عدالت ناسازگار است و معلوم نیست كه به حقیقت اصابت كرده باشد. مطالعه دلایل یك طرف دعوا و بی‌اعتنایی نسبت به دلایل طرف مخالف، به معنای این است كه در تحقیق خود جدی و صادق نیستیم و از پیش قصد كرده‌ایم كه به نتیجه‌ای خاص برسیم؛ این جز خودفریبی چیز دیگری نیست.

ب) زمان بردن تحقیق: تحقیق در هر موضوعی، به‌ویژه اگر قرار بر رعایت شرط لازمی می‌باشد كه در بند فوق (الف) آمد، زمان می‌برد و این نكته بسیار مهمی است و مهم‌تر از آن این است كه اصولاً از پیش نمی‌توان مدت‌زمان لازم برای رسیدن به نتیجه را تعیین كرد. توجه به این نكته به‌ویژه در دوران معاصر كه تعداد منابع فلسفی و كلامی موافقان و مخالفان اصول دین بسیار زیاد است و روز به روز نیز بر تعداد، عمق و غنای این منابع افزوده می‌شود، از اهمیت خاصی برخوردار است. امروزه در كنار انبوهی از منابع فلسفی و کلامی  مسلمین كه در آنها بر حقانیت مبانی اندیشه اسلامی استدلال شده است، صدها كتاب و هزاران مقاله از طرف مخالفان در نقد اصول دین اسلام و اثبات ادیان و مكاتب دیگر نیز یافت می‌شود و پیداست كه با خواندن دو یا چند كتاب از طرفین دعوا نمی‌توان به نتیجه‌ای مطمئن و معتبر رسید. اگر واقع‌بین باشیم، خواهیم دید كه تحقیق در اصول دین شاید سالیان دراز به طول انجامد و حتی ممکن است هیچ‌وقت به نتیجه قطعی و نهایی نرسد.

شاید ذكر یك نكته مهم در اینجا لازم باشد. فرض كنیم یك بودایی با خواندن ترجمه هندی قرآن و چند كتاب در اصول عقاید اسلامی به این نتیجه برسد كه اسلام دین حقی نیست. موضع یك مسلمان در این مورد چیست؟ این موضع‌گیری را می‌توان چنین خلاصه كرد:

اولاً قرآن و متون اولیه و معتبر اسلامی در حوزه‌های تفسیر، فلسفه، كلام، اخلاق، تاریخ و فقه اسلامی به زبان عربی نگاشته شده‌اند و بدون آشنایی عمیق با زبان و ادبیات عربی نمی‌توان در این متون تحقیق كرد و ثانیاً تعداد این متون دست‌اول و معتبر بسیار فراوان است و با خواندن دو یا چند كتاب (خصوصاً اگر ترجمه و دست‌چندم باشند) نمی‌توان به شناختی صحیح و عمیق از اسلام و قرآن رسید. بنابراین قضاوت آن فرد بودایی در مورد اسلام سطحی و شتابزده بوده و از اعتبار علمی برخوردار نیست.

بسیار خوب، این موضع‌گیری كاملاً درست و منطقی است، اما آیا همین سخن را در مورد روش شناخت آیین‌بودا و یا ادیان و مذاهب دیگر هم نمی‌توان گفت؟ آیا خود مسلمانان هم در هنگام تحقیق در اصول دین و مطالعه ادیان و مذاهب دیگر نباید همین اصل را رعایت كنند؟ پاسخ آشكار است، ما نیز بدون مطالعه عمیق و وسیع متون دست‌اول آیین بودا (یا هر آیین دیگری) نمی‌توانیم در مورد آن آیین قضاوت كنیم. اما اولاً آن متون به زبان‌های چینی، هندی یا ژاپنی نوشته شده‌اند و برای مطالعه و درك صحیح از بودیسم باید با این زبان‌ها آشنا شویم، و ثانیاً تعداد متون معتبر و دست‌اول آنها هم بسیار فراوان است و كتاب بودا هم تفسیرهای معتبر متعددی دارد كه بدون مطالعه آنها نمی‌توان به درك درست و عمیقی از این آیین رسید. اما آموختن زبان و ادبیات هندی یا چینی و مطالعه منابع علمی آیین بودا سال‌ها طول می‌كشد و اگر بخواهیم در مورد همه ادیان و مذاهب و مكاتب دینی و غیردینی این روش علمی را بكار بندیم، شاید نیاز به چند صد سال عمر داشته‌باشیم!

من این نكته را فقط به این منظور مطرح كردم تا بگویم كه اولاً قاعده طلایی اخلاق در تحقیقات علمی هم قابل پیاده شدن است و ثانیاً كار تحقیق در اصول دین صداقت، جدیت و صبر و حوصله شگرفی می‌طلبد و با مطالعه چند كتاب و مقاله تمام نمی‌شود. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم كه مطالعه جدی و عمیق همه ادیان و مذاهب (كه تعدادشان به صدها می‌رسد) و مقایسه و انتخاب بهترین آنها اصولا امكان‌پذیر نیست و بنابراین حتی اگر پس از سالها مطالعه و تحقیق در مورد اصول دین، به نتیجه‌ای خاص رسیدیم، نباید آن را حقیقت نهایی و نهایت حقیقت تلقی كنیم.

اگر مجموعه نكاتی كه تاكنون گفتم مورد پذیرش واقع شده باشند، پی‌آمدها و لوازم منطقی مدعای تحقیقی بودن اصول دین به‌راحتی آشكار می‌‌شوند. در اینجا فقط به چند مورد اشاره می‌كنم:

1) شك در مبانی اندیشه دینی برای هر فردی كه در اصول دین تحقیق نكرده و دینش را از پدر و مادر و محیط به ارث برده، نه‌تنها جایز، بلكه به یك معنا واجب است، چرا كه اولاً تقلید و تعبد كوركورانه در اصول دین (به حکم عقل و وجدان و فطرت بشری و حتی شرع) جایز نیست و ثانیاً بدون شك و تردید در آنچه آدمی به عنوان اصول دین از آباء و اجداد خود به ارث برده و با تقلید از محیط و اجتماع خود كسب كرده، انگیزه‌ای واقعی برای تحقیق بوجود نمی‌آید و تحقیق به معنای واقعی آغاز نمی‌شود. بنابراین اگر می‌خواهیم مردم و به‌ویژه جوانان به معنای واقعی و با جدیت و انگیزه قوی در اصول دین تحقیق كنند، به‌جای بمباران تبلیغاتی و القاء مكرر و ملال‌انگیز اعتقادات دینی، به فرزندان و جوانانمان كمك كنیم تا در این اعتقادات ارثی و تقلیدی شك كنند و بیندیشند كه ممكن است حق و حقیقت در جای دیگری باشد. چراكه تا این تشكیک به معنای واقعی و جدی صورت نگیرد، انگیزه‌ای برای تحقیق در اصول دین بوجود نمی‌آید. حتی آنها هم كه در اصول دین خود تحقیق كرده و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌اند، نباید جزمیت به‌خرج دهند و پرونده اصول دین را مختومه اعلام كنند. آنها نیز باید بدانند كه ممكن است تحقیقاتشان ناقص و یا نادرست بوده و لذا نباید به نتیجه حاصله اطمینان قطعی و جزمی داشته باشند. در عالم اندیشه و تفكر پرونده هیچ موضوعی را نمی‌توان و نباید مختومه اعلام كرد.

2) نهاد آموزش و پرورش نیز به جای تدریس اجباری و تحمیل اعتقادات یك دین خاص به دانش آموزان باید روحیه تحقیق و مطالعه و جستجوی حقیقت را در آنها پرورش دهد و از تلقین و القای یك‌سویه دینی خاص به كودكان و نوجوانان بی‌دفاع پرهیز كند. پدر و مادر نیز در ترتیب فرزند خود باید همین استراتژی را در پیش گیرند. این نكته توضیح دقیق‌تری می‌طلبد. فردی كه از همان ابتدای كودكی و در طول دوران رشد و بلوغ و تحصیل در دبستان و راهنمایی و دبیرستان، تحت بمباران تربیتی و تبلیغاتی و القائات یك‌طرفة پدر و مادر، معلم، تلویزیون، رادیو و … قرار می‌گیرد و از در و دیوار محیط زندگی‌اش تبلیغ یك اعتقاد خاص (مثلا اسلام) می‌بارد، پس از رسیدن به سن رشد و بلوغ دیگر نمی‌تواند (و یا به‌سختی می‌تواند) در درستی این آموخته‌ها و اعتقادات شك كند و انگیزه لازم برای تحقیق در اصول دین را بدست آورد. بنابراین حاصل و نتیجه نظام‌ تربیتی و آموزش و پرورش مذكور، بوجود آمدن روحیه تعصب و جزمیت كوری است كه به‌شدت مانع تحقیق در اصول دین می‌شود. كسی كه چنین بار آمده است، نیازی به تحقیق در اصول دین احساس نمی‌كند، چراكه گمان می‌كند دین و آیین حق همان است كه از كودكی تاكنون به او آموخته‌اند. سری به جوامع دیگر با ادیان و مذاهب دیگر بزنید و با جوانان و بزرگسالان آنها گفتگو کنید تا این واقعیت بر شما مکشوف افتد.

3) كسی كه تقلید را كنار گذاشته و شروع به تحقیق در اصول دین كرده است، تا زمانی كه به نتیجه نرسیده باشد، عقلاً، اخلاقاً و حتی شرعاً هیچ الزامی برای انجام دستورات شرعی یا مناسك دینی ندارد، چراكه هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا اصولاً خدایی وجود دارد یا نه، و آیا (به عنوان مثال) پیامبر اسلام واقعاً پیامبری الهی بوده است یا نه، و آیا پس از او هم پیامبری آمده است یا نه. به عبارت دیگر، چنین كسی هنوز برایش معلوم نشده است كه آیا دین ریشه در واقعیت دارد یا ساخته اوهام بشری است، و اگر دین از حقیقی برخوردار است، از میان ادیان كنونی كدام حق و كدام باطل است. آشكار است كه تا پاسخ این پرسش‌ها با تحقیق كافی (و نه از روی تقلید) برایش معلوم نشود، نمی‌داند كه آیا اصولاً باید دیندار بود یا بی‌دین، و اگر باید دیندار بود، از كدام دین باید پیروی كرد: یهودیت، مسیحیت، اسلام، ادیان شرقی مانند بودیسم، آیین هندو و…؛ پس نه تنها شخص محقق خود را ملزم به رعایت هیچ‌کدام از قوانین و آداب دینی و شرعی خاص (كه مربوط به دینی خاص مثلاً اسلام است) نمی‌بیند، حكومت و جامعه دینی (به‌ویژه عالمان و فقیهان) نیز به هیچ وجه نباید او را ملزم به انجام این امور كنند، چرا كه این تحمیلی ناروا و غیرمنطقی و غیرعادلانه است.

4) تحقیق در اصول دین به معنای واقعی هنگامی میسر می‌شود كه دسترسی به دلایل و براهین موافقان و مخالفان اندیشه دینی به‌یکسان میسر باشد و این مستلزم آزادی مخالفان در چاپ و نشر و طرح نظرات خودشان است. اگر قرار بر این باشد که چاپ و نشر كتاب‌ها و منابع علمی مخالفان تحت عنوان ترویج كتب ضاله ممنوع و مستوجب مجازات باشد و (به بهانه جلوگیری از گمراه شدن جوانان و تشكیك در ایمان مردم) جلوی اظهار نظر مخالفان گرفته شود، تحقیق در اصول دین ناممكن می‌شود. اگر واقعاً و صادقانه معتقد به تحقیقی بودن اصول دین هستیم و اگر واقعاً به دنبال حقیقت می‌گردیم و حقیقت برایمان مهمترین و بزرگترین ارزش است، پس باید به صاحبان همه اندیشه‌های مخالف، آزادی بدهیم تا نظرات خود را آزادانه مطرح كنند و محققان بتوانند در پرتو تضارب آراء به حقیقت برسند و یا به آن نزدیك شوند. نمی‌توان به كسی گفت كه در مورد نبوت پیامبر اسلام تحقیق كن، اما فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات نبوت پیامبر اسلام نوشته شده‌اند. نمی‌توان به كسی گفت درباره امامت تحقیق كن، ولی فقط كتاب‌هایی را بخوان كه در اثبات امامت امام علی(ع) نوشته شده‌اند.

5) و اما آخرین و شاید مهمترین لازمه منطقی تحقیقی دانستن اصول دین این است كه واقعاً ‌و از صمیم قلب به نتیجه تحقیق خود تن دهیم، حتی اگر مخالف اعتقادات رایج در جامعه باشد، و نتایج تحقیقات دیگران را نیز به رسمیت بشناسیم و محترم بداریم، حتی اگر مخالف عقیده ما بود. به عبارت دیگر نباید نتیجه تحقیق در اصول دین را از پیش تعیین كنیم و به مردم بگوییم كه در اصول دین تحقیق كنید، ولی حتماً باید به نتیجه مورد نظر ما برسید وگرنه مجازات می‌شوید (حكم ارتداد)! چراكه این روش موجب ترس و وحشت محققان (از رسیدن به نتیجه خلاف) می‌شود و مانعی بزرگ در برابر تحقیق جدی، عمیق و صادقانه ایجاد می‌کند.

نتیجه

اكنون شاید نوبت به طرح دو پرسش‌نهایی باشد كه پاسخ به آنها می‌تواند میزان صداقت و جدیت ما در شعار تحقیقی بودن اصول دین را آفتابی كند:

الف) آیا تحقیق در اصول دین (كه وظیفه عقلی، وجدانی، اخلاقی و حتی شرعی همه دینداران است) مستلزم جامعه و حكومتی آزاد و دموكراتیك نیست؟ به عبارت دیگر آیا در جامعه بسته و استبدادی و غیرآزاد، كه اولاً فقط طرفداران دین و مذهب حاكم می‌توانند اندیشه‌ها و استدلال‌های خود را آزادانه طرح كنند و به چاپ و نشر برسانند ولی پیروان دیگر ادیان و مذاهب از این آزادی محرومند، و ثانیاً همه رسانه‌ها و نهادهای آموزشی و تربیتی (مانند آموزش و پرورش، آموزش عالی، صدا و سیما، مطبوعات و …) ملزم به تدریس و تبلیغ و القای یک دین خاص شده‌اند و ثالثاً شك و تردید در آموزه‌های دینی اگر جرم تلقی نشود، دست‌كم تقبیح می‌شود و رابعاً فرد محقق از اینكه نتیجه تحقیق‌اش مخالف اعتقادات رایج دینی و یا خواست طبقه حاکمه درآید، ترس و وحشت دارد، می‌توان دم از تحقیق در اصول دین زد؟

ب) آیا ملزم کردن فرزندانمان (و دیگران) به انجام تکالیف دینی (مانند نماز و روزه و حجاب اسلامی) درحالی که می‌دانیم آنها هنوز در اصول دین خود تحقیق نکرده و به نتیجه‌ای نرسیده‌اند، خلاف عقل و وجدان و اخلاق و حتی شرع نیست؟ آیا نباید به‌جای این‌کار، آنها را به تحقیق و مطالعه و اندیشه و تفکر بیشتر برای یافتن حقیقت تشویق کرد و انتخاب دین و مذهب و نوع زندگی را به عهده خودشان گذاشت تا آزادانه و آگاهانه راه خود را انتخاب کنند؟ (توجه کنید که در اینجا سخن در نادرستی تحمیل دین و عقیده به فرزندان و الزام و اجبار آنها به انجام تکالیف دینی است، وگرنه کمک و راهنمایی علمی در چارچوب بحث و گفتگوی آزاد و دوستانه و یا تشویق آنها به انجام بعضی تکالیف شرعی تا جایی که به اکراه و اجبار نینجامد، اشکالی ندارد)

قوم لوط در قرآن

قوم لوط در قرآن

    داستان حضرت لوط هفت بار (و تقريباً بصورت تكراري) ‌در قرآن آمده است، اما در همه موارد، تنها سؤال لوط از قوم خود اين است كه چرا لواط مي‌كنيد [1]؟! به عبارت ديگر گويي لوط هيچ هشدار يا نصيحت ديگري براي آنها ندارد. آيا قوم لوط همه كارهايش درست بود و هيچ گناه و فساد و نقطه ضعفي نداشت جز اينكه مردانش با هم لواط مي‌كردند؟ آيا آنها قومي معتقد به خداي واحد و پيامبران و كتاب‌هاي آسماني و حساب و كتاب روز قيامت و بهشت و جهنم بودند و به دستورات ديني و قواعد اخلاقي عمل مي‌كردند و فقط همين يک نقطه ضعف را داشتند؟ هرگز! زيرا اگر چنين بود در اين سطح مرتكب لواط نمي‌شدند. اما در اين صورت، آيا بهتر نبود كه لوط به جاي گير دادن به يك جرم خاص (لواط كردن) به مسائل و مشكلات اصلي‌تر، مهم‌تر و زيربنايي‌تري مي‌پرداخت تا اين مشكل نيز به همراه مشكلات ديگر بطور طبيعي و ريشه‌اي حل شود؟

   آيه 164 سوره نساء مي‌گويد:

 … و پيامبراني [را نيز پيش از تو فرستاده‌ايم] كه [داستان] آنها را بر تو بازگو نكرده‌ايم …

    طبق اين آيه پيامبراني بوده‌اند كه داستان آنها در قرآن نيامده است. اما آيا بهتر نبود به جاي اينكه داستان بعضي پيامبران چندين بار ـ آن هم به صورت تكراري ـ در قرآن بيايد، تكرارها حذف مي‌شد و به جاي آنها داستان‌هاي پيامبران ديگر هم مي‌آمد، تا مردم استفاده بيشتري از قرآن بكنند؟ اين نكته هنگامي مهمتر جلوه مي‌كند كه مي‌بينيم داستان بعضي پيامبران (مانند موسي) دهها بار و در اكثر موارد بصورتي تكراري در قرآن آمده است، اما به عنوان مثال اسمي از زرتشت پيامبر و داستان زندگي او و تعاليم نابش نيامده است. جالب اينجاست كه قرآن گاهي نام پيامبراني را ذكر مي‌كند كه نه در كتاب‌هاي آسماني پيشين و يا منابع تاريخي كهن نامي از آنها آمده است و نه خود داستان زندگي آنها را بيان مي‌كند. به عنوان مثال آيه 85 سوره انبياء مي‌گويد:

  و اسماعيل و ادريس و ذوالكفل را [ياد كن] كه همه از شكيبايان بودند.

     هيچكس نمي‌داند «ذوالكفل » كه بوده، كجا بوده و چه كرده و چه پيامي براي قومش آورده است. قرآن نيز ماجرايي را به عنوان نمونه از او ذكر نكرده است تا بدانيم كه مصداق صبر و شكيبايي او در كجا بوده است.

اين شهر کجاست؟

    در آيات 61 تا 75 سوره حجر، داستان قوم لوط بيان شده است. داستان به اينجا ختم مي‌شود كه شهر قوم لوط ويران و مردمش همه كشته مي‌شوند. آنگاه آيه 76 مي‌گويد:

و انها لسبيل مقيم، يعني: و [آثار] آن [شهر] بر سر راهي است كه بر جاي مانده است و بر سر راه كاروانيان قرار دارد    

  سپس در آيه 77 مي‌گويد:

  ان في ذلك لآية للمؤمنين، يعني: بي‌گمان در آن براي مؤمنان عبرتي است

  طبق آيات فوق، آثار و ويرانه‌هاي آن شهر، هنوز بر جاي مانده و بر سر راه كاروانيان و مسافران است و آنها كه از كنار آن رد مي‌شوند، با نگاه به آثار و ويرانه‌هاي شهر و به ياد آوردن داستان مردمش ـ كه دچار عذاب الهي شدند ـ بايد درس عبرت بگيرند. اما در اينجا ابهاماتي وجود دارد:

  ا. اين شهر (ويرانه) در كجا قرار دارد؟ آيا چنين شهر يا ويرانه‌اي توسط جغرافيدانان و مراكز علمي و باستان‌شناسي معتبر  مورد شناسايي قرار گرفته و نام و محل و خصوصيات آن رسماً ثبت شده است؟ در اين صورت آدرس آن را به ما هم بدهيد و بگوييد كدام مدارك، شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذيري اثبات مي‌كند كه اين ويرانه، آثار بجاي مانده از همان شهري است كه هزاران سال پيش قومي لواط‌كار در آن زندگي مي‌كردند و طوفاني مهيب و وحشتناك نسل مردمش را از روي زمين كنده است؟ در اين آيه، قرآن از شهري سخن مي‌گويد كه آثار و ويرانه‌هاي آن هنوز برجاست و مؤمنان بايد آن را ببينند و عبرت بگيرند، اما معلوم نيست كه اين شهر كجاست!؟ نه خود قرآن جاي آن را گفته است و نه باستان‌شناسان و جغرافيدانان اثري از آن كشف كرده‌اند. آري تاكنون آثار صدها شهر باستاني (متعلق به صدها يا هزاران سال پيش ) توسط باستان‌شناسان و جغرافيدانان كشف شده است، ولي در هيچ موردي دليل، سند يا مدرك محكم و معتبري نتوانسته (و نمي‌تواند) اثبات كند كه مردم آن شهر به عمل لواط معتاد بوده‌اند و به هيچ وجه حاضر نبودند از اين عمل زشت دست بكشند و همين موجب نزول عذاب الهي بر آنان شده است. آنچه توسط باستان‌شناسان و كاوشگران كشف مي‌شود، استخوان‌هايي نيمه‌پوسيده در زير خروارها خاك و سنگ بعلاوه بعضي سكه‌هاي رايج در آن دوران و ظروف فلزي و سفاليني است كه آنها استفاده مي‌كردند و گاهي نيز تعدادي نقاشي و كنده‌كاري كه بر روي ديوارهاي نيمه خراب به جا مانده است، همين و بس. و البته از روي همين يافته‌ها تا حدودي به بعضي از شرايط اجتماعي و اقتصادي و آداب و رسوم و عقايد آنها ـ در حد حدس و گمان ـ پي مي‌برند، اما هرگز نشانه و قرينه‌اي يافته نشده و نمي‌شود كه ثابت كند همه مردم آن شهر بدون استثناء لواط كار بودند. به هر حال منتظريم تا مسلمانان چنين شهري را به ما نشان دهند.

   2. فرض كنيم چنين شهري پيدا شود. در اين صورت:

   الف)بالاخره روزي فرا مي‌رسد كه آثار و نشانه‌هاي اين شهر به كلي نابود و با خاك يكسان مي‌شود. آنگاه آيه مذكور كه مي‌گويد: «آثار و نشانه‌هاي آن شهر هنوز بر جاست» خلاف واقع از آب درمي‌آيد.

   ب) اگر مؤمنان، در كنار آن شهر ويرانه، شهرها و آبادي‌هايي را ببينند كه مردم آنها صدها سال است كه در گناه و فساد و ظلم و تجاوز شهره آفاقند اما عذابي بر آنها نازل نمي‌شود، چگونه مي‌توانند از ديدن آن ويرانه درس عبرت بگيرند؟ آيا در اين صورت به صحت و درستي آيات قرآن شك نخواهندكرد؟ آيا آنها با خود نخواهند گفت كه اگر داستان‌هاي قرآني (مانند داستان قوم نوح، عاد، ثمود و لوط ) واقعيت دارند، پس چرا در اين روزگار پرگناه و پرفساد، شاهد آن‌ سيل‌ها، طوفان‌ها و باران‌هاي مرگبار نيستيم اما در عوض هر روز شاهد سيل‌ها، طوفان‌ها و زلزله‌هايي هستيم كه هزاران مرد و زن و كودك و نوزاد بي‌گناه را يا به كام مرگ مي‌كشد و يا معلول و آواره و بدبخت مي‌كند؟

 

 

 

 


[1]– رجوع كنيد به سوره اعراف ـ آيات 84 ـ 80، سوره شعرا ـ آيات 166 ـ 160، سوره نمل ـ آيات 58ـ54، سوره عنكبوت ـ آيات 30ـ28، و …

غدیرخم ، مناظره ای بین بهروز شیرازی و حسام

به قلم : بهروز شیرازی

در تاریخ 24 ژانویه تا 21 فوریه سال 2009 مناظره ای با موضوع «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟» بین حسام (با نام کاربری hessam.dev) و بهروز شیرازی ( با نام کاربری Behrooz) به میزبانی تارنمای گفتگو دات کام صورت گرفت. این مناظره را بدون هیچ گونه تغییری در اینجا آورده شده است و متن اصلی آن در بایگانی گفتگو دات کام موجود است.

موضع حسام – که از کابران مسلمان و شیعه گفتگو دات کام است – نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز شیرازی منفی بوده است.

مناظره با شرایط و قوانینی که مورد قبول طرفین بوده است انجام شده است. این شروط و قوانین در برگ بایگانی موجود و مشخص است. در اینجا نوشتارهای حسام با زمینه آبی و نوشتارهای بهروز شیرازی با زمینه سبز رنگ مشخص شده است. نقل قولها با در مستطیلهایی با زمینه سفید آمده است. مناظره ابتدا با یک پیشگفتار از هریک از طرفین شروع شده است، سپس طرفین در 6 راند دیدگاه های یکدیگر را نقد کرده اند و سر انجام با نتیجه گیری مناظره پایان یافته است.

ساختار مناظره:

پیشگفتار – حسام – شنبه 24 ژانویه
پیشگفتار – بهروز – دو شنبه 26 ژانویه

راند 1- حسام– چهار شنبه 28 ژانویه
راند 1- بهروز – جمعه 30 ژانویه

راند 2- حسام – یکشنبه 1 فوریه
راند 2 – بهروز – سه شنبه 3 فوریه

راند 3- حسام – پنج شنبه 5 فوریه
راند 3 – بهروز – شنبه 7 فوریه

راند 4- حسام– دو شنبه 9 فوریه
راند 4 – بهروز – چهارشنبه 11 فوریه

راند 5- حسام – جمعه 13 فوریه
راند 5- بهروز – یکشنبه 15 فوریه

راند 6- حسام – سه شنبه 17 فوریه
راند 6- بهروز – پنجشنبه 19 فوریه

نتیجه گیری – حسام– شنبه 21 فوریه
نتیجه گیری – بهروز – شنبه 21 فوریه

پیشگفتار حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1.نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ در واقعه ی غدیر خم :

« يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين : ای رسول ! آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است بر مردم ابلاغ کن که اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای . خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود و کافران را هدایت نخواهد کرد » ( 1 )

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ، بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ، نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

روایت اول : أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي ( متوفای 327 ﻫ ) ، از بزرگترین ، مشهور ترین و بلند مرتبه ترین عالمان اهل سنت و صاحب تصانیف بسیار در علوم مختلف و از صاحب نظران برجسته در علوم حدیث و معرفة الرجال ، به سند خود از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل شده است » ( 2 ) .

روایت دوم : أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) ، از مشهور ترین و بزرگترین مفسران اهل سنت ، صاحب تفسیر « الكشف والبيان » که آن را « التفسير الكبير » لقب داده اند ، در همین تفسیر به دو سند از عبد الله بن عباس ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است . خداوند رسولش را امر کرد تا آنچه را که بر او نازل شده است ، بر مردم ابلاغ نماید . پس ایشان نیز دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ( 3 ) .

روایت سوم : أبو الحسن علي بن أحمد الواحدي النيسابوري ( متوفای 468 ﻫ ) ، از بزرگترین مفسران اهل سنت ، به سند خویش از أبو سعيد الخدري ، صحابی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، نقل می کند که : « این آیه در روز غدیر خم در شأن علي بن أبي طالب علیه السلام نازل گشته است » ( 4 ) .

این روایات به صورتی مشابه توسط أبو القاسم علي بن الحسن الدمشقي الشافعي ( متوفای 571 ﻫ ) معروف به إبن عساكر ، صاحب کتاب کبیر « تاريخ مدينة دمشق » ، و چندی دیگر از مفسران و محدثان نیز استخراج شده است ( 5 ) .

2. خطبه ی جاویدان غدیر :

خطبه ی غدیر ، با الفاظ و اسناد فراوان ، در بسیاری از کتب حدیثی و تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است که ذکر تمامی آن ها جایی در این مناظره ندارد . بنده تنها به یک مورد از آنها اشاره می کنم و باقی احادیث و روایات را به تناسب بحث در ادامه ی مناظره خواهم آورد :

أبو القاسم سليمان بن أحمد الطبراني ( متوفای 360 ﻫ ) ، محدث بزرگ و شهیر اهل سنت که در نزد اهل علم نیازی به معرفی ندارد ، به سند صحیح ( 6 ) از حذيفة بن أسيد الغفاري نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در حال بازگشت از حجة الوداع بودند ، در غدير خم ، در زمینی هموار که درختانی نزدیک به هم در آن جا واقع بودند ، دستور توقف دادند . سپس فرمان دادند تا خار و خاشاک را از زیر درختان زدودند و آنجا به نماز ایستادند . پس از اتمام نماز ، برخاستند و در خطبه ای فرمودند : « ای مردم ! من گمان می کنم که چیزی نمانده است که به سوی پروردگارم دعوت شوم و اجابت نمایم [ جز اندکی از عمر من باقی نمانده است ] . من مسئولم و شما نیز مسئول هستید و مورد بازخواست قرار خواهید گرفت . پس در آن صورت چه پاسخ خواهید داد ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « شهادت می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی و جهاد کردی و نصیحت نمودی . خداوند جزای خیر به تو بدهد » . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : « مگر شهادت نمی دهید که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده ی خداوند و فرستاده ی اوست و بهشت و جهنم و مرگ و رستاخیز حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد و خداوند کسانی را که در قبر ها می باشند ، زنده می گرداند ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! بدان شهادت می دهیم » . پس رسول خدا فرمودند : « خداوندا شاهد و گواه باش ! » و ادامه دادند : « ای مردم ! خداوند مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به ایشان از خودشان سزاوارتر و اولی هستم ! پس هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد [ أيها الناس ! إن الله مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم . فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعني عليا – اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه ] » . سپس فرمودند : « ای مردم ! من از نزد شما می روم و شما در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهید شد . حوضی که پهنای آن بیش از فاصله ی بصرى[ شهری در جنوب سوریه ] و صنعاء [ پایتخت کشور یمن ] است و در کنار آن به عدد ستارگان ، جام هایی از نقره وجود دارد و آن هنگام که بر من وارد شوید ، شما را در مورد ثقلین بازخواست خواهم نمود . پس بنگرید که پس از من چگونه با آن دو رفتار می کنید . ثقل اکبر ، کتاب خداوند بزرگ و متعال است . ریسمانی است که یک سر آن بدست خداوند و سر دیگر آن در دست های شماست . پس بدان تمسک جویید که نه گمراه شوید و نه تبدیل و دگرگونی پذیرید و عترتم اهل بیتم ! که خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو هیچ گاه از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند » » ( 7 ) .

3. عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام تبریک می گوید :

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد :

روايت اول : أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ( متوفای 241 ﻫ ) ، رئیس مذهب حنبلی و استاد أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري ( متوفای 256 ﻫ ) و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري ( متوفای 261 ﻫ ) ، به دو سند از البراء بن عازب نقل می کند که : « با رسول خدا ( ص ) در سفر بودیم که به غدیر خم فرود آمدیم و ندا داده شد : « الصلاة جامعة : نماز جماعت ! » . پس زیر دو درخت را برای رسول خدا ( ص ) جارو و مهیا نمودند و ایشان نماز ظهر را اقامه کردند . سپس برخاستند و فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولی هستم ؟ » . حاضران پاسخ دادند : « بله ! » . دوباره فرمودند : « آیا نمی دانید که من نسبت به هر مؤمنی از خودش سزاوار تر و اولی هستم ؟ » و حاضران باز هم پاسخ گفتند : « بله ! » . پس ایشان دست علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفتند و فرمودند : « هر کس من مولای او هستم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » . در این زمان عمر بن الخطاب به نزد علي بن أبي طالب آمد و گفت : « گوارا باد بر تو ای پسر أبو طالب که مولای هر مرد و زن مؤمن شدی [ هنيئا يا بن أبي طالب ! أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة ] » » ( 8 ) .

روایت دوم : أبو بكر أحمد بن علي الخطيب البغدادي ( متوفای 463 ﻫ ) ، از بزرگترین محدثان و حافظان اهل سنت ، به دو سند صحیح از أبو هريرة نقل کرده است که : « هر کس روز هجدهم ذي الحجة را روزه بگیرد ، ثواب روزه ی شصت ماه برای او نوشته می شود و آن ، روز غدیر خم است که رسول خدا ( ص ) دست علي بن أبي طالب را گرفتند و فرمودند : « آیا من ولی مؤمنان نیستم ؟ » . حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » . پس ایشان فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » . در این هنگام عمر بن الخطاب گفت : « تبریک تبریک ای پسر أبو طالب که مولای من و هر مرد و زن مسلمان شدی ! [ بخ بخ لك يا بن أبي طالب ! أصبحت مولاي ومولى كل مسلم ! ] » و در این هنگام خداوند آیه ی « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي » را نازل فرمود » ( 9 ) .

موارد بالا ، مواردی بود که لازم دیدم در مقدمه ی مناظره ذکر نمایم . سایر موارد إن شاء الله در ادامه ی مناظره و به تناسب بحث خواهد آمد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی مائده ، آیه ی 67

2. تفسير ابن أبي حاتم ( تفسير القرآن العظيم ) ، أبو محمد عبد الرحمن بن أبي حاتم الرازي التميمي الحنظلي ، تحقيق : أسعد محمد الطيب ، صيدا : المكتبة العصرية ، جلد 4 ، صفحه ی 1172 ، حدیث 6609

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 92

4. أسباب النزول ، أبو الحسن علي بن أحمد بن محمد بن علي الواحدي النيسابوري ، القاهرة : مؤسسة الحلبي وشركاه ، الطبعة الاولى 1388 ﻫ ، صفحه ی 135

5. علامه شیخ عبد الحسین امینی ، نزول آیه ی غدیر را در شأن حضرت علی علیه السلام در روز غدیر خم ، از 30 منبع از مهمترین منابع اهل سنت نقل می نماید . می توانید رجوع کنید به : الغدير في الكتاب والسنة والأدب ، الشيخ الأكبر الإمام الحجة العلامة عبد الحسين الأميني النجفي ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الرابعة 1397 ﻫ ، جلد 1 ، صفحات 214 تا 223

6.أبو العباس أحمد بن حجر الهيثمي ( متوفای 974 ﻫ ) ، از علمای برجسته ی اهل سنت ، با آن همه تعصب و تمام عداوتی که نسبت به مذهب شیعه دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است . مراجعه کنید به : الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي بن حجر الهيثمي ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي وكامل محمد الخراط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 1 ، صفحه ی 108 ( الفصل الخامس ، الشبهة الحادية عشرة)

7. المعجم الكبير ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : حمدي بن عبد المجيد السلفي ، الموصل : مكتبة العلوم والحكم ، الطبعة الثانية 1404 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 180 ، حدیث 3052

8. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 281 ، احادیث 18502 و 18503

9. تاريخ بغداد ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 8 ، صفحه ی 284

پیشگفتار بهروز شیرازی
درود بر همه خوانندگان گرامی،

مهمترين اختلاف شيعيان و اهل سنت مسئله امامت است. شيعيان معتقدند علی ابن ابيطالب و فرزندانش به وسيله حكم خدا به امامت برگزيده شده اند. در برخی كتابهای كلامی خود چنين حكم داده اند كه منكر امامت كافر است و در دوزخ خواهد بود.(1)

ميبينيد كه مسئله اصلا شوخی بردار نيست، اگر حرف شيعيان درست باشد اهل سنت كه اكثريت مسلمين رو تشكيل ميدهند بايد در دوزخ برای هزاران سال جزغاله شوند.

اما اهل سنت ميگويند هيچ نصی در مورد امامت (و حتی خلافت) علی ابن ابيطالب از طرف خدا و پيامبرش وجود ندارد.

مهمترين دليل شيعيان مبنی بر امامت علی از جانب خدا واقعه غيرخم است كه در سال دهم هجرت روی داد و پيامبر در محلی به نام غدير خم دست علی را بالا برد و گفت: هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست.

موضع اهل سنت در مورد اين ماجرا بدين شكل است كه اولا اين ماجرا به خاطر حوادث قبل از آن رخ داده و پيامبر ميخواسته به شاكيان از علی بگويد كه بايد علی را دوست داشته باشند و از او شاكی نباشند. ثانيا اين جمله اصلی كه در غدير بيان شده به هيچ عنوان نص امامت و خلافت محسوب نميشود.

قبل از غدير خم چه اتفاقاتی افتاد؟

در سال دهم هجرت پيامبر اسلام علی و خالد بن وليد را هر كدام سرپرست سپاهی ميكند و به يمن ميفرستد. پيامبر اسلام دستور ميدهد كه هر وقت اين دو سپاه به هم رسيدند علی فرمانده هر دو سپاه باشد.

اولين اتفاقی كه می افتد چنين است: علی بر خلاف ميل خالد بن وليد كنيزی را از غنائم انتخاب ميكند و با او همبستر ميشود، خالد يكی از افراد سپاهش را برای شكايت از علی به نزد پيامبر ميفرستد:

بُرَيده اسلمي ـ كه يكي از افراد سپاه بود ـ ميگويد: «در دلم نسبت به حضرت علي مقداري كدورت وجود داشت، اتفاقاًرسول الله نيز علي را به سوي خالد فرستاد تا خُمس اموال را بگيرد. ويكنيزكي را از سهم خمس براي خود برداشت، و چون مورد سؤال قرار گرفت، توضيحداد كه آن كنيز در قسمت خُمس افتاد و از خمس در سهم اهل بيت پيامبر داخل شد و بعد هم در سهم آل علي قرار گرفت. خبر به خالد رسيد. ايشان از اين موضوع ناراحت شده و نامهاي به پيامبر نوشتند كه من حاضر شدم نامه را نزد ايشان ببرم، چنين كردم. وقتي نامه را برايآن حضرت ميخواندم، در اثناي قرائت دستم را گرفت و از خواندنبازداشت و فرمود: از علي ناراحتي؟ گفتم: بله. فرمود: از اين به بعد نسبت به اوبُغض نداشته باش! بلكه سعي كن دوستيات را با او بيشتر كني. سوگند به ذاتي كهروح محمد در قبضهي قدرت اوست، سهم آل علي در خُمس بيشتر از يك وصيفه است»(2)

بخاری اين حديث را بدون جمله » من كنت مولاه…»آورده است ولی در كتابهای ديگر اين جمله نيز وجود دارد.(3)

بعد از اين ماجرا دوباره اتفاقات مشابهی تكرار ميشود، گروهی از علی درخواست ميكنند تا شتران تازه نفسی كه بدست آمده را در اختيار آنان بگذارد تا سوار شود و علی ميگويد اين شترها به تمامی مسلمين تعلق دارد و درست نيست شما سوار آنها بشويد.

علی در ميانه راه از سپاهيان جدا ميشود تا سريعتر خود را به پيامبر اسلام در حج برساند و كسی را جانشين خود ميكند:

يزيد بن طلحه بن يزيد بن ركانه گويد:«سپاهيان علي بن ابيطالب كه با او در يمن بودند، از دست او ناراحت شدند. چون هنگام مراجعت، علي بر آنان مردي گماشت و خود با عجله به سوي رسول الله حركت كرد. آن مرد به هر يك از سربازان لباسي نو داد تا به تنكنند. وقتي سپاه نزديك شد، علي به سويشان شتافت تا ملاقاتشان كند. ديد كه آنان لباسهاي نو به تن دارند. گفت: اين چه كاري است؟ گفتند: فلان كس اينها راداده تا بپوشيم. او را صدا زد و علّت آن كارش را پرسيد. او گفت: افراد را لباس نوپوشاندم تا با ظاهري آراسته در ميان مردم ظاهر شوند. علي گفت: چرا صبرنكردي تا به رسول الله برسي و آن طوري كه خود ميخواهد دربارهي اينلباسها تصميم بگيرد؟ آنگاه دستور داد همه آن لباسهاي نو را از تن به در كنند وهمه را به جاي قبل برگردانند. افراد سپاه دلآزرده شدند و وقتي ميان مردمرسيدند، از رفتار علي شكايتشان را اظهار كردند و نزد رسول الله نيز دراين مورد از علي گله نمودند».(4)

بعد از ماجرای آن كنيزك اين ماجرا نيز باعث ميشود كه تعداد زيادی از سپاهيان از علی ناراضی و شاكی شوند.واقدی در مغازی به بهترين شكل اين موضوع را گفته است:

عمر بن محمد بن عمر بن على، از قول پدرش نقل كرد كه: على (ع) همه غنايم را جمع كرد و به پنج قسمت تقسيم نمود و قرعه كشى كرد و سهم خمس را كه با قرعه‏يى بنام «الله» بيرون آمده بود مشخص ساخت و به هيچيك از مردم هم غنيمتى نداد، حال آنكه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى‏دادند و بعد به رسول خدا گزارش مى‏دادند. على (ع) چنين نكرد و از او مطالبه كردند، ايشان نپذيرفت و فرمود: من تمام خمس را پيش رسول خدا مى‏برم هر طور كه خواست عمل فرمايد، وانگهى رسول خدا هم اكنون عازم شركت در مراسم حج است و ما با او برخورد مى‏كنيم و به هر چه خداوند مقدر فرموده باشد حكم خواهد فرمود. على (ع) براى مراجعت حركت كرد و خمس را با هر چه كه قابل حمل بود با خود برد. چون به فتق رسيد خود با عجله پيش افتاد و جلو رفت و ابو رافع را به‏فرماندهى اصحاب خود و مواظبت از خمس منصوب كرد. ضمن اموال خمس، مقدارى لباسها و پارچه‏هاى بهم پيچيده يمنى و شتران و دامهايى بود كه به غنيمت گرفته بودند و هم مقدارى از شتران زكات كه مربوط به زكات اموال يمنى‏ها بود.

ابو سعيد خدرى كه در اين جنگ همراه على (ع) بوده مى‏گفته است كه: آن حضرت ما را از سوار شدن به شتران صدقه و زكات منع فرموده بود. اصحاب على (ع) از ابو رافع درخواست كردند كه لباسى به آنها بدهد و ابو رافع بهره يك از ايشان دو جامه داد كه پوشيدند، و همينكه به منطقه سدره كه داخل مكه است رسيدند على (ع) براى ديدار آنها آمد كه آنها را منزل دهد و به حضور پيامبر (ص) ببرد و متوجه شد كه دوستان ما هر يك دو لباس نو پوشيده‏اند. جامه‏ها را شناخت و به ابو رافع فرمود: چرا چنين است؟ گفت: اينها صحبت كردند و من از شكايت ايشان ناراحت شدم و پنداشتم كه اين كار بر شما گران نخواهد بود و امراى ديگر هم كه پيش از شما بودند چنين كارى كرده بودند. على (ع) فرمود: تو قبلا ديدى كه من اين تقاضاى ايشان را نپذيرفتم و حال آنكه تو تقاضاى ايشان را بر آورده‏اى! گويد:

على (ع) ايستادگى كرد به طورى كه جامه ‏هاى برخى را در آورد. همينكه آنها به حضور پيامبر آمدند شكايت كردند.(5)

من به اين سه مورد اكتفا ميكنم، اما منابع بيشتری نيز در مورد اين ماجرا موجود است.با در نظر گرفتن اين ماجرا كه به عنوان پيش زمينه غدير است، حقيقت موضوع روشن ميشود.

در چند مرحله سپاهيان از دست علی شاكی ميشوند و از نظر تعداد نيز زياد بوده اند و طبيعی است كه اين نارضايتی ها به گوش پيامبر اسلام نيز رسيده است و در بيشتر رواياتی كه مربوط به قبل از غدير است هم پيامبر اسلام دوستی و محبت به علی را گوشزد كرده است و حتی آن جمله معروف «من كنت مولاه…» را نيز گفته است.اما چون تعداد شاكيان زياد بوده و اين نارضايتی خيلی عميق و ادامه دار بوده سعی ميكند در غديرخم بعد از نماز ظهر اين موضوع را حل و فصل كند و زمزمه های باقيمانده را نيز خاموش كند.

اهل سنت ماجرای غدير را يكی از فضايل علی ميدانند و داشتن دوستی و محبت علی را واجب. در بسياری از كتابهای حديثی اهل سنت بابی برای ذكر فضايل و مناقب علی موجود است و ماجرای غدير هم در آن ذكر شده است و اهل سنت از ذكر اين ماجرا در كتب خود هيچ ابايی ندارد.پس آوردن دلايل و استدلالهايی در مورد اينكه غدير يكی از فضايل علی است دردی را دوا نمی كند. بلكه بايد ثابت كرد غدير انتصاب الهی علی بن ابيطالب به مقام امامت و خلافت، توسط پيامبر اسلام است.

پی نوشتها:

(1)الإحتجاج على أهل اللجاج‏،احمد بن على طبرسى، مترجم: نظام الدين احمد غفارى مازندرانى، ناشر: مرتضوى‏، تهران‏،بي تا.ج1، ص:214 و 235.

(2)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 5،ص 110.

(3)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان.ج 5،ص 347.

السنن الكبرى،النسائي،تحقيق:دكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن،دار الكتب العلمية بيروت – لبنان، 1411 – 1991 م.ج 5،ص 45،ح 8145.

(4)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش.

ج‏2،ص:374.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش.ص:827 و 828.

راند 1 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. تشویش نظرات و آراء در میان علمای اهل سنت :

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف و شرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواند ناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد . چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :

نظریه ی اول :عدم همراهی حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خ

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو عبد الله فخر الدين محمد بن عمر الرازي الشافعي ( متوفای 606 ﻫ ) ، مفسر و عالم بزرگ اهل سنت ، صاحب تفسیر « مفاتيح الغيب » که به « التفسير الكبير » مشهور است ، اشاره کرد . طرفداران این نظریه بر آن اند که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در روز غدیر خم ، همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند ، بلکه در یمن حضور داشته اند و این حدیث نه تنها صحیح نیست ، بلکه اصل آن از توهمات شیعیان می باشد . پیروان این نظریه که تفسیر و تأویل حدیث غدیر را نا ممکن می دانند ، تنها راه رهایی از اصل این حدیث را دستاویز قرار دادن این نظریه می دانند و در کنار آن به موارد دیگری نیز استدلال می کنند . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی دوم : عدم تأیید حدیث غدیر خم از طریق افراد مورد وثوق

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو محمد علي بن أحمد بن حزم الظاهري ( متوفای 457 ﻫ ) ، حافظ و فقیه شهیر اهل سنت ، اشاره کرد . او در مورد حدیث غدیر خم می نویسد : « … و اما صدور حدیث « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست » هرگز از طریق افراد مورد وثوق تأیید نشده است … » ( 1 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که اکابر و بزرگان حدیث اهل سنت ، همچون محمد بن إسماعيل البخاري و مسلم بن الحجاج النيسابوري ، این حدیث را نقل ننموده و آن را بی اعتبار دانسته اند و در سند آن شک و تردید نموده اند . بنابراین ما نیز آن را بی اعتبار و غیر قابل اعتماد می شماریم . در صورت درخواست از جانب جناب بهروز ، به این نظریه نیز پاسخ خواهم گفت .

نظریه ی سوم : وجود اکاذیب در خطبه ی غدیر خم و تأویل حدیث غدی

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو العباس أحمد بن تيمية الحراني ( متوفای 728 ﻫ ) اشاره کرد . او در رد حدیث غدیر خم ، که به شدت پایه های اعتقادی او را متزلزل می گرداند ، از عبارات تندی بهره می برد . برای مثال ، می نویسد : « … اما عبارت « خداوندا ! دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن می دارد » ، از زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بدون شک ، دروغ است … » ( 2 ) . طرفداران این نظریه معتقدند که از خطبه ی غدیر خم ، تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، آنهم با ارفاق و چشم پوشی ، قابل قبول است و آنچه که در احادیث و روایات بر آن افزوده گشته است ، دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد . طرفداران این نظریه اعتقاد دارند که خطبه ی غدیر ، در صورت صحت ، غیر قابل تفسیر و تأویل بوده و با فرض صحت عمل صحابه پس از رسول خدا ( ص ) غیر قابل جمع بوده و بنابراین دروغ و غیر قابل اعتماد می باشد و تنها عبارت « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » ، که قابل تفسیر و تأویل می باشد ، مورد قبول ما می باشد . از جمله ، سليم البشري المالكي ( متوفای 1335 ﻫ ) ، رئیس سابق جامعة الأزهر مصر ، نظرش را پیرامون حدیث غدیر خم اینگونه بیان می کند : « حمل الصحابة على الصحة يستوجب تأويل حديث الغدير متواترا ، كان أو غير متواتر : حمل عمل صحابه بر صحت ایجاب می کند که حدیث غدیر را تأویل کنیم ، چه متواتر باشد و چه غیر متواتر ! » ( 3 ) . شکایت برخی صحابه از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، از جمله مواردی است که برخی طرفداران این نظریه برای تأویل حدیث غدیر ، آن را دستاویز قرار می دهند و در واقع قصد نوعی « تأویل به قرینه » را دارند . آری ! تأویل می کنند ! اما نمی دانم با حدیث زیر چه خواهند کرد :

أبو عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري و أبو الحسين مسلم بن الحجاج النيسابوري از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که فرمودند : « افرادی از اصحابم در کنار حوض کوثر بر من وارد خواهند شد ولی از کنار حوض رانده می شوند . من می گویم : « خداوندا ! اصحابم ! » ولی خداوند می فرماید : « به راستی تو نمی دانی که اینان پس از تو چه کرده اند و چه چیزی را موجب شده اند . اینان به گذشته ی جاهلیتشان باز گشتند » . در این هنگام می گویم : « بر کسانی که پس از من ، دستوراتم را تغییر دادند ، آتش دوزخ باد ! آتش دوزخ باد ! » » ( 4 ) .

جالب اینکه أبو حازم سلمة بن دينار ، از روایان این حدیث ، می گوید : « هنگامی که النعمان بن أبي عياش این حدیث را از من شنید ، پرسید : « آیا واقعا این حدیث را از سهل بن سعد شنیده ای ؟ » . من نیز پاسخ گفتم : « بله ! » » .

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند . اما چگونه است که جناب بهروز می فرمایند :

آیا به راستی اهل سنت این واقعه ی تاریخی را انکار می کنند ؟ پاسخ منفی است .
در جمهوری اسلامی ایران ، اولین مغالطه ای که رخ می دهد ، مغالطه ی « حمله به آدم پوشالین » یا « پهلوان پنبه » است . بدین شکل که ابتدا در مغز مخاطب خود چنین القا می کنند که اهل سنت منکر حدیث غدیر هستند . سپس با این فرض غلط ، منابع و مآخذ سنی را نقل می نمایند !

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار می نمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعا می کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

نظریه ی چهارم : دلالت حدیث غدیر بر خلافت بلافصل حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام

از جمله طرفداران این نظریه ، می توان به أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت که از او به « أعجوبة الزمان » تعبیر می کنند ، اشاره کرد . او نظرش را ، پس از نقل خطبه ی غدیر و تبریک عمر بن الخطاب به حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، که آن را در پست پیشین ( قسمت اول ) نقل نمودم ، اینگونه بیان می کند : « … [ این گفتار از زبان عمر بن الخطاب ] در واقع نشان دهنده ی تسلیم ، رضایت و موافقت است . اما پس از آن به دلیل عشق به ریاست ، هوی و هوس بر او چیره گشت … » ( 5 ) . أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) ، از دانشمندان متعصب اهل سنت که در جبهه ی مقابل ، سرسختانه علیه تشیع جنگیده است ، پس از نقل گفتار أبو حامد الغزالي ، آنچنان مبهوت و متعجب می شود که می نویسد : « … و نمی دانم که عذر او برای چنین گفتاری چیست ! و ظاهر آن است که او از رأی خود باز گشته و پیرو حق گردیده است ، چرا که او مردی از دریا های علم و دانش است والله أعلم ! » و به این ترتیب سعی می کند تا شخصیت أبو حامد الغزالي را ، که خود او در باره اش می نویسد : « فأين مثله في علومه وفضائله : همانند أبو حامد الغزالي در دانش و فضائل ، کجا پیدا می شود ؟! » ، به دور از این اقوال سخیف و نادرست ( ؟ ) جلوه دهد .

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ، حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری می کنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

2. چرا تشویش آراء ؟

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص و مبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظر وجود دارد ؟ آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان و دانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست ؟ ما سؤالی را که جناب بهروز پیشتر مطرح نموده بودند ، هم اینک از خود ایشان می پرسیم : « چگونه وقتی این ماجرا توسط خلفا و عایشه و صحابه نقل شده و تمام کتب مهم اهل سنت این ماجرا را آورده اند ، خود منکر این واقعه ی تاریخی هستند ؟! »

در مورد شکایت صحابه از حضرت أمير المؤمنين عليه السلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ، در فرصت بعدی توضیح داده خواهد شد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.الفصل في الملل والأهواء والنحل ، أبو محمد علي بن أحمد بن حزم القرطبي الظاهري ، القاهرة : مكتبة الخانجي ، جلد 4 ، صفحه ی 116 ( باب الكلام في وجوه الفضل والمفاضلة بين الصحابة )

2. منهاج السنة النبوية ، أبو العباس أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني ، تحقيق : الدكتور محمد رشاد سالم ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الاولى 1406 ﻫ ، جلد 7 ، صفحه ی 319

3. المراجعات ، الإمام العلامة الشيخ السيد عبد الحسين شرف الدين الموسوي العاملي ، تحقيق : حسين الراضي ( مع مقدمة الشيخ مرتضى آل ياسين ) ، لبنان – بيروت ، الطبعة الثانية 1402 ﻫ ،المراجعة 57 ، صفحه ی 275

4. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 8 ، صفحات 120 و 121 ، احادیث 6583 تا 6587 ( كتاب الرقاق ، باب في الحوض ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 4 ، صفحات 1793 تا 1795 ( كتاب الفضائل ، باب إثبات الحوض ، احادیث 26 تا 29 )

5. سير أعلام النبلاء ، أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة التاسعة 1413 ﻫ ، جلد 19 ، صفحه ی 328

راند 1 بهروز شیرازی
ابتدا بايد موضوع مناظره را به شما يادآوری كنم :

موضوع مناظره «آیا واقعه ی غدیر می تواند دلیل و حجتی بر خلافت و امامت علی بن ابوطالب باشد؟»

موضع حسام نسبت به این موضوع مثبت و موضع بهروز نسبت به این موضوع منفی است.

پاسخ به چند مغالطه:

همانطور که بر اهل تحقیق پوشیده نیست ، جناب بهروز در توصیف وشرح موضع برادران گرامی اهل سنت ، دچار خطا و اشتباه شده اند و این امر می تواندناشی از عدم اشراف کامل ایشان به منابع و آراء اهل سنت باشد…

و اینچنین ، از روی عدم آگاهی و اشراف ، حقایق را انکار مینمایند ؟ با توجه به نظریات گذشته که مورد بررسی قرار گرفت ، آیا به راستی ، کتمان صحت حدیث غدیر توسط بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، دروغی است که شیعیان آن را ادعامی کنند و یا اینکه حقیقت دارد ؟

بهتر نيست به جای حمله شخصی به موضوع مناظره بپردازيد؟

اينكه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم موضوعی است كه قبل از دعوت به مناظره بايد به آن فكر ميكرديد. وقتی شما كسی را به مناظره دعوت ميكنيد يعنی شخص مقابل را در حد مناظره ديده ايد.

چرا که علمای بزرگ اهل سنت ، هرگز در مورد واقعه ی غدیر نظر واحدی نداشته و در این زمینه دچار نوعی تشویش و آشفتگی آراء می باشند . در زیر نمونه ای از آراء علمای بزرگ اهل سنت را نقل می نماییم :…

ببينيد حسام گرامی، من در اين مناظره حرفی از انكار غدير نزدم و شما داريد بحثی را كه مربوط به اين مناظره نيست را وارد آن ميكنيد، هر چند من قبلا در مورد اين موضوع در جای ديگر پاسخ دادم.اما برای خنثی كردن جوسازی شما پاسخ كوتاهی ميدهم:

وقتی من ميگويم اكثريت اهل سنت واقعه تاريخی غدير را قبول دارند يعنی اينكه اكثريت قبول دارند و نه كل اهل سنت. اگر چند نفر متعصب و فقط به خاطر تعصبشان ايجاد شبهه كرده اند اين اكثريت را زير سئوال نخواهد برد. در ضمن بايد بين واقعه تاريخی غدير و خطبه غدير تفاوت قائل شد و من هيچ وقت نگفتم كه همگی بر روی يك خطبه خاص توافق دارند، بلكه توافق كلی بر سر ماجرای غدير است.

طبق كتاب الغدير علامه امينی 360 نفر (به تعداد نفرات توجه كنيد) از علمای اهل سنت اين واقعه را در كتابهای خود آورده اند.(1) من با توجه به اين افراد ميگويم اكثريت قاطع اهل سنت چنين ديدگاهی دارند و شما اگر 40 نفر از اين افراد مخالف را نام ببريد تازه ميشود 10 درصد به 90 درصد. پس به حكم استقراء حرف من كاملا درست است. حالا بگذريم از اينكه اين افراد كه شما نام برديد به خاطر تعصب يك چيزی پرانده اند هر چند عالم بوده باشند.

آنچه از نظریاتی که تا کنون بررسی نمودیم بر می آید ، آن است که بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ، از گذشته تا به امروز ، خطبه ی غدیر را انکار کرده و برخی از ایشان در رد این خطبه ، از تعابیر بسیار تندی استفاده نموده اند و به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان جهان تشیع ، وقت و همت خود را صرف اثبات صحت احادیث و روایات مربوط به حجة الوداع و خطبه ی غدیر خم نموده اند و در جمع آوری طرق این حدیث از کتب اهل تسنن ، تلاش ها نموده و کتاب ها نوشته اند

شما برای اينكه اثبات كنيد «بسياری از دانشمندان اهل تسنن» منكر غدير بوده اند بايد به صورت مستند حداقل 361 نفر معرفی كنيد تا از علمايی كه غدير را تاييد كرده اند بيشتر باشند.

موضوع خيلی ساده است، مثل اين ميماند كه من با ذكر اينكه محدث نوری و نعمت الله جزايری معتقد به تحريف قرآن بوده اند، اين را به كل شيعيان تعميم بدهم و بگويم شيعيان معتقد به تحريف قرآن هستند. در صورتی كه برای يك استقراء قابل قبول بايد شواهد مناسب از نظر كيفيت و كميت ارائه كرد.

این چهار نظریه ، از جمله مهمترین نظریاتی است که موضع علمای اهل سنت را در برابر حماسه ی غدیر خم توصیف می کند . همانطور که ملاحظه می فرمایید ،حداقل دو گروه ، یعنی طرفداران نظریات اول و دوم ، از نقل حدیث غدیر خودداری میکنند . در میان گروه سوم هم افراد بسیاری وجود دارند که در حالت معمول ، دیدگاهی سوء نسبت به این حدیث دارند و تنها در مباحثات علمی است که به صحت این حدیث اعتراف می کنند . در صورتی که جناب بهروز می فرمایند : « اهل سنت از ذکر این ماجرا در کتب خود هیچ ابایی ندارند » ! خوانندگان ، خود قضاوت کنند …

بله، خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد كه شما بدون ارائه شواهد كافی مرتكب مغلطه «تعميم جزء به كل» شده ايد.

اما ما از جناب بهروز گرامی و برادران اهل سنت پرسش می نماییم که چرا در میان علمای اهل سنت در این باره ، نوعی تشویش آراء وجود دارد ؟ اگر به راستی دلیل صدور خطبه ی غدیر خم از زبان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مشخص ومبرهن است ، پس چرا میان عالمان و دانشمندان بزرگ اهل سنت در این باره اختلاف نظروجود دارد ؟

همانطور كه گفتم شما ابتدا بايد شواهد كافی در مورد تشويش آراء بين علمای اهل سنت ارائه كنيد.

آیا این اختلافات ، این امر را به ذهن متبادر نمی کند که عالمان ودانشمندان اهل سنت ، هر کدام سعی دارند تا از هر راه و بیراهه ای که شده است ، این خطبه را تضعیف کرده و به نوعی آن را مردود بشمارند و یا استدلالات شیعیان را خنثی نمایند ؟ و آیا این خود نشان دهنده ی دلالت خطبه ی غدیر خم بر خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام نیست؟

اين استدلال شما مانند استدلال مكارم شيرازی بعد از هك شدن سايتش بود كه حقانيت شيعه را نتيجه گرفت.

نه خير، حتی اگر 100 درصد اهل سنت هم منكر غدير بودند باز چيزی ثابت نميشد. فقط با بررسی منطقی ماجرای غدير و اثبات اينكه پيامبر اسلام به وسيله حكم الهی، علی را به خلافت و امامت مسلمين منصوب كرد، شما به مقصود خود خواهيد رسيد نه با اين مغالطات.

به موضوع مناظره باز ميگردم:

جناب حسام در شروع مناظره گفتند:

از جمله آیاتی که طبق نظر جمیع مفسران ، محدثان و عالمان شیعه ،بدون شک ، در شأن حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام در جریان واقعه ی غدیر نازل شده است ، آیه ی شریفه ی ابلاغ می باشد که در آن خداوند رسولش را دستور به ابلاغ ولایت و امامت علي بن أبي طالب علیه السلام می دهد . اما در ادامه ،نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ را در شأن آن حضرت ، از کتب معتبر اهل سنت نقل می نماییم که بر خوانندگان و بویژه جناب بهروز گرامی واجب است که در آن دقت لازم و کافی را داشته باشند :

ادعای حسام مردود است به دلايل زير:

1- اصل اساسی مورد قبول شيعی و سنی در مورد حديث اين است كه ابتدا بايد حديث را با قرآن مقايسه كرد: از آيه 13 به بعد سوره مائده در مذمت اهل كتاب است و حتی از آيات قبل و بعد اين آيه كاملا مشخص است كه هر دو در مورد اهل كتاب به كار رفته است. بعد از اينكه خدا خيال پيامبرش را از خطر كفار راحت ميكند در آيه بعدی با لحن تندی به اهل كتاب ميگويد:» بگو: اى اهل كتاب، بر آيينى درست نيستيد مگر وقتى كه [حكم‏] تورات و انجيل و آنچه را كه از [جانب‏] پروردگارتان به سوى شما فرو فرستاده شده است، بر پا داريد و البته آنچه از [جانب‏] پروردگارت به سوى تو فرو فرستاده شده است [در حقّ‏] بسيارى از آنان سركشى و كفر را خواهد افزود. پس بر گروه كافران اندوه مخور». ميبينيد كه چه لحن تندی دارد و پيرو آيه قبل اهل كتاب را كافر ناميده است.

2- معلوم شد كه منظور از كافران در آيه 67 چی كسانی هستند. اما افراد حاضر در غدير افراد با ايمانی بودند كه تازه مراسم حج را تمام كرده بودند و اينكه بگوييم اين آيه در مورد غدير بوده بيخود و خلاف قرآن است.پس اين شان نزولی كه جناب حسام نقل كردند با قرآن همخوانی ندارد حالا در 100 كتاب اهل سنت هم باشد طبق اصل اساسی شيعه و سنی بايد از اين شان نزول خلاف قرآن دوری كرد.

3- اما روايات در مورد شان نزول اين آيه فراوان هستند و طبيعی است كه اين آيه نميتواند ده شان نزول داشته باشد. فخر رازی در تفسير خود برای شان نزول اين آيه ده مورد ذكر كرده است و دهمين مورد را در فضيلت علی (و نه خلافت و امامت او) است و پس از ذكر اين ده مورد گفته است: » اگر چه تعداد اين روايات، مختلف و بسيار است اما در مورد اين آيه بهتر همين است كه بر حفاظت از مكر و فريب يهوديان و مسيحيان، حمل كرده شود و با بي پروايي از آنها دستور به تبليغ داده شده است. براي اينكه در قبل و بعد اين آيه، روي سخن با يهوديان و مسيحيان است. براي همين قائل شدن به وجوهاتي كه اين آيه را از سياق و سباق منفك و منقطع مي گرداند ممتنع به نظر مي رسد.» (2)

4- پيامبر اسلام در حجة الوداع خطبه ای ميخواند و پس از ابلاغ احكام و دستوراتی ميگويد:»پس گفتار مرا بفهميد كه همانا من آنرا (بشما) ابلاغ كردم». سپس در آخر خطبه خود ميگويد:»خدايا آيا ابلاغ كردم؟ مردم گفتند: آرى، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا گواه باش». پس اگر ادعای شيعيان را قبول كنيم بايد بپذيريم كه پيامبر چند روز قبل از غدير به مردم دروغ گفته و مردم را فريب داده است! چون هنوز موضوع غدير را ابلاغ نكرده است كه اين خلاف اعتقاد شيعه و سنی نسبت به پيامبر اسلام است.(3)

5- با توجه به لفظ بلغ پيامبر ميبايست به صورت واضح و روشن امامت و خلافت علی را ابلاغ ميكرد و نه به صورت كنايه. چون بعد از اين ماجرای كسی حديث غدير را نصی برای خلافت و امامت علی ندانست. پس اين آيه در مورد غدير نازل نشده بوده است.

اگر جناب حسام دلايل بالا را رد كنند و حديثشان هم صحيح و قابل قبول باشد (كه نيست، چون در اسناد حديث شيعيان غالی و فريبكار ديده ميشوند.بگذريم) در نهايت ميتوان گفت خدا دستور به دوستی علی داده نه امامت و خلافت او، چون در آيه نه اثری از امامت هست و نه اثری از خلافت. ميبينيد كه با اثبات اين شان نزول هم چيزی به نفع ادعای اصلی جناب حسام در اين مناظره تغيير نميكند.

اما در مورد تبريك عمر به علی:

از جمله وقایع مسلم و مشهور در روز غدیر خم ، تبریک عمر بن الخطاب به علي بن أبي طالب علیه السلام می باشد

پيامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر عليه علی بن ابيطالب دست علی را بالا ميبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمين امر ميكند كه بايد با علی دوستی داشته باشند. عمر بن خطاب هم برای نشان دادن حسن نيت خود و اينكه هيچ مشكلی با علی بن ابيطالب ندارد و تبريك اين موضوع كه يك فضيلت برای علی محسوب ميشود به علی تبريك ميگويد. خب، اين خلافت علی را اثبات ميكند يا امامتش را؟

چرا ماجرای غدير در قرآن ذكر نشده است؟

قرآن در آيه 38 سوره انعام ميگويد: «هيچ چيزی را در كتاب فرو گذار نكرده ايم»، اما عجيب است كه حادثه ای به مهمی غدير كه سرنوشت امت اسلامی با آن پيوند خورده است را در قرآن نياورده است.

قرآن در آيه 18 سوره فتح از بيعتی كه مسلمان در زير درختی با پيامبر اسلام كردند با صراحت ياد ميكند. در آيه 111 سوره توبه از بيعت عقبه ياد شده است. اما بيعتی كه ميگويند در غدير اتفاق افتاده چرا در قرآن نيامده است؟

قرآن در آيه 37 سوره احزاب اسم زيد (در ماجرای زينب) را صراحتا آورده است. قرآن از پيامبران قديمی و گمنامی چون ذوالقرنين در سوره كهف نام برده است و داستان آن را ذكر كرده است. قرآن حتی از سگ اصحاب كهف هم ياد كرده (آيات 18 و 22 سوره كهف)، اما عجيب است كه از علی و امامت او ياد نكرده است.

جناب حسام بفرماييد چرا قرآن از همه چيز در قرآن به صراحت ياد كرده است اما از ماجرای غدير كه به زعم شيعيان سند گويای ولايت است يادی نكرده است؟ چرا در يك آيه با صراحت و روشنی ماجرای غدير را ذكر نكرده است؟

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏1بخش ‏اول، ص: 129 تا 242.

(2)مفاتيح الغيب،فخرالدين رازى ابوعبدالله محمد بن عمر، دار احياء التراث العربى،بيروت،چاپ: سوم، 1420 ق.ج‏12، ص: 399-401.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:376و377.

راند 2 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

از جمله مسائلی که در باب خطبه ی غدیر خم توسط برادران اهل سنت و وهابیون مطرح گشته و همت و هزینه ی بسیاری صرف انتشار آن شده است ، شکایت برخی اصحاب از حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم می باشد . هدف از طرح مسأله ی مذکور ، بیان این مطلب است که دلیل صدور حدیث « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » از جانب رسول اکرم ( ص ) در روز غدیر خم ، حل اختلافات به وجود آمده میان اصحاب و حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در سفری که به یمن داشته اند بوده است ، نه اعلان خلافت و یا امامت آن حضرت . در واقع و به بیان ساده تر ، هدف از طرح این مسأله ، تأویل حدیث غدیر و خنثی سازی استدلال شیعیان به این حدیث شریف می باشد . اما پاسخ به این مسئله ، در چند قسمت تقدیم حضور خواهد شد . یک قسمت آن هم اکنون ارائه خواهد شد و قسمت های بعدی ، در فرصت های بعدی !

1. شکایت بريدة بن الحصيب از حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام در نزد رسول خدا عليه وعلى آله السلام :

در سال دهم هجرت پیامبر اسلام …

با بررسی دقیق احادیث ، روایات و تواریخ ، در می یابیم که حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب مربوط به سفر اول آن حضرت به یمن است که به هدف دعوت مردم یمن به اسلام انجام گرفت و مربوط می شود به سال هشتم هجری ( 1 ) . نکته ی دیگری که ذکر آن واجب می نماید ، آن است که این شکایت در مدینه انجام گرفته است .

پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، خالد بن الوليد را به همراه چندی دیگر عازم یمن نمودند تا ایشان را به اسلام دعوت کند . البراء بن عازب می گوید : « من نیز از کسانی بودم که همراه خالد بن الوليد ، عازم یمن شدم . شش ماه در یمن اقامت داشتیم و در این مدت خالد بن الوليد ، ایشان را به اسلام دعوت می نمود ولی پاسخی دریافت نکرد . پس رسول خدا ( ص ) بر آن شدند تا علي بن أبي طالب عليه السلام را به یمن اعزام کنند و چنین کردند و به ایشان دستور دادند که خالد بن الوليد را باز گردانند ، اما اگر شخصی همراه خالد بن الوليد بوده است و دوست دارد هم اینک همراه علي بن أبي طالب عليه السلام برود ، می تواند برود و من نیز همراه علي علیه السلام راهی شدم . هنگامی که نزدیک قوم یمن شدیم ، همگی خارج شدند و ما نماز جماعت را به امامت علي بن أبي طالب به جا آوردیم و سپس ما را در یک صف منظم ، کنار هم مرتب نمودند و خود نیز در ابتدای صف حاضر شدند و نامه ی رسول خدا ( ص ) را بر قوم قرائت نمودند . پس قبیله ی همدان همگی اسلام آوردند و علي بن أبي طالب در نامه ای ، اسلام قبیله ی همدان را خدمت رسول خدا ( ص ) گزارش دادند . رسول خدا ( ص ) هنگامی که مطلع شدند قبیله ی همدان اسلام آورده اند ، به سجده افتادند و سپس سر خود را بلند نمودند و فرمودند : « سلام بر همدان ! سلام بر همدان ! » » ( 2 ) . خالد بن الوليد که خود کاری از پیش نبرده و نتیجه ای که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام در یک روز حاصل نموده بودند ، در شش ماه بدست نیاورده بود ، بسیار غضبناک شد و کنیزی را که حضرت علي علیه السلام اختیار نموده بودند بهانه نمود و به بريدة بن الحصيب گفت : « به نزد رسول خدا ( ص ) برو و او را از کار علي با خبر کن ! » . بريدة می گوید : « به مدینه آمدم و به مسجد رسول الله ( ص ) رفتم و ایشان نیز در خانه شان بودند . دیدم جمعی از اصحاب در کنار درب مسجد ایستاده اند . با دیدن من پرسیدند : « چه خبر ای بريدة ؟ » . پاسخ دادم : « خبر های نیکو ! خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید » . پرسیدند : « چه چیزی تو را به این جا کشانده است ؟ » . پاسخ دادم : « کنیزی که علي از خمس نصیب خود گردانیده است . آمده ام رسول خدا ( ص ) را از این امر با خبر گردانم » . صحابه گفتند : « پس او را با خبر کن که به راستی این خبر ، علي را از چشم رسول خدا ( ص ) می اندازد » . در همین هنگام ، رسول خدا ( ص ) کلام ما را شنیدند و با عصبانیت از خانه خارج گشتند و فرمودند : « چه شده است که از علي بد گویی می کنند ؟ هر کس از علي بد گویی کند ، از من بد گویی کرده است و هر کس از علي جدا شود ، از من جدا شده است . علی از من است و من از او هستم » ( 3 ) و سپس به من فرمودند : « ای بريدة ! در مورد علي بدگویی مکن ! چرا که علي از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود [ لا تقعن يا بريدة في علي ! فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي ] » ( 4 ) » .

آنچه در این قسمت تقدیم حضور عزیزان گردید ، مشروحی از سفر اول حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و جریانات مربوط به شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد از ایشان می باشد . در ادامه ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیز آن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی 1 مراجعه نمایید ) ، مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم ، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چند که گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ، اما برای شیعه در آن منفعت است ! چرا که در اثنای پاسخگویی به این شبهه ، به حدیث « فإن عليا مني وأنا منه وهذا وليكم بعدي : به راستی علی از من است و من از اویم و او ولی و رهبر شما پس از من خواهد بود » برخورد می نماییم که گواه خلافت بلافصل حضرت أمير المؤمنين عليه السلام از زبان مبارک رسول خدا ( ص ) می باشد . نکته ی مهم اینکه سند این حدیث صحیح بوده و هیچ خدشه ای بر آن وارد نیست و ما بدان در برابر اهل سنت احتجاج می نماییم .

+ پاسخ به اظهارات و نکات مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

بهتر نیست به جای حمله ی شخصی ، به موضوع مناظره بپردازید ؟ اینکه من سواد و آگاهی و اشراف لازم را ندارم ، موضوعی است که قبل از دعوت به مناظره باید به آن فکر می کردید. وقتی شما کسی را به مناظره دعوت می کنید ، یعنی شخص مقابل را در حد مناظره دیده اید.

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » را از « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی و اشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر ! همچنین بنده به خاطر ندارم که از واژه ی « سواد » در گفتارم استفاده کرده باشم . به هر حال ، اگر شما احساس می نمایید که به شما از جانب بنده حمله شده است ( که بنده هرگز چنین احساسی ندارم ) ، بنده از شما پوزش می خواهم .

در مورد نکاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ و تبریک عمر بن الخطاب ، عنوان نمودید ، در فرصت های بعدی صحبت خواهم کرد . زیرا صحبت در اینباره مفصل بوده و نیازمند اطناب می باشد .

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

2. زاد المعاد في هدي خير العباد ، محمد بن أبي بكر بن قيم الجوزية ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة السابعة والعشرون 1415 ﻫ ، جلد 3 ، انتهای صفحه ی 622 و صفحه ی 623 | البداية والنهاية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : علي شيري ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1408 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 121

3. المعجم الأوسط ، أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني ، تحقيق : طارق بن عوض الله وعبد الحسين الحسيني ، القاهرة : دار الحرمين ، 1415 ﻫ ، جلد 6 ، صفحه ی 162

4. السنن الكبرى ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائي ، تحقيق : الدكتور عبد الغفار سليمان البنداري وسيد كسروي حسن ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 133 ، حدیث 8475 . سند حدیث مذکور ، صحیح می باشد.

راند 2 بهروز شیرازی
نکته ی اول: سفر اول أمير المؤمنين علیه السلام به یمن و شکایات مربوطه ، همانطور که أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوای شهر مکه در عربستان سعودی ، بدان تصریح نموده است و ما نیزآن را ذکر نمودیم ( به پاورقی شماره ی1 مراجعه نمایید ) ،مربوط به سال هشتم هجری و شهر مدینه می باشد و هیچ گونه ارتباطی با واقعه ی غدیر خم و سال دهم هجری و شهر مکه ندارد . اما ملاحظه بفرمایید که تأویل گران حدیث غدیر خم، چگونه آسمان و ریسمان را به هم بافته و به هر طریقی که شده است ، آن را مربوط به واقعه ی غدیر جلوه داده اند . اگر به راستی نمی دانند و مطرح می کنند ، یک مصیبت است و اگر می دانند و مطرح می کنند ، مصیبتی بزرگتر !

نکته ی دوم : جریانات مربوط به تصرف برخی از اصحاب در اموال و برخورد أمير المؤمنين عليه السلام با ایشان ، که مربوط به سال دهم هجری است ، هیچ ارتباطی به سفر اول ایشان به یمن ندارد . شرح این ماجرا ، در فرصت های بعدی تقدیم خواهد شد .

اين ادعای شما از چند جهت مشكل دارد:

1-اگر واقعا علی بن ابيطالب دو بار (يا به ادعای شما سه بار) به يمن رفته پس اينها در چه تاريخی و به چه كيفيتی بوده است؟

بيگمان نظر زينی دحلان (م 1304 ه.ق) تا بر پايه منابع دست اول نباشد فاقد ارزش است.

2- طبق منابع معتبر مانند: تاريخ طبری(1)،التنبيه و الاشراف مسعودی (2)،سيره ابن هشام (3)،طبقات ابن سعد(4) و المغازی (5) پيامبر اسلام خالد بن وليد را در ربيع الاول سال دهم هجرت به يمن ميفرستد. و پس از آن در رمضان همان سال علی را به يمن ميفرستد. طبق تاريخ طبری(6)،التنبيه و الاشراف مسعودی (7)،سيره اين هشام(8)، طبقات ابن سعد (9) و المغازی (10).و ظاهرا خالد و علی همين دوبار به يمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند. البته منابع بيشتری در اين زمينه موجود است.

حال شما بايد دو كار انجام دهيد: ابتدا ثابت كنيد كه علی يكبار ديگر هم به يمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات كنيد كه خالد هم در سال هشتم هجرت در يمن بوده است و بديهی است كه منابع دست اول لازم است.

با توجه به منابع بالا كه برخورد علی و خالد در يمن مربوط به سال دهم هجرت است ميتوان نسبت به لفظ مدينه دو ديدگاه را مطرح كرد: اول اينكه همانطور من در حديث اولی كه از صحيح بخاری ارائه كردم خالد بريده را به صورت پيكی به نزد پيامبر اسلام ميفرستد و شايد بريده قبل از خروج پيامبر اسلام از مدينه به قصد حج به او رسيده باشد. دوم اينكه اينجا كلمه مدينه را به معنای عام خود بگيريم كه معنی آن ميشود شهر. و در اينجا بگوييم منظور شهر مكه است كه با توجه به منابع ديگر غير معقول هم نيست.

نکته ی سوم : طرح این شبهه توسط برادران اهل سنت ، هر چندکه گواه تعصب شبهه افکنان و تلاش بیهوده ی ایشان برای تأویل حدیث غدیر است ،

ديديم كه اين بحث يك شبهه بيمورد نبود، يا حداقل شما نتوانستيد آنرا اثبات كنيد. پس زدن اتهام به اهل سنت چه مفهومی دارد؟

جناب بهروز گرامی ! بنده نه قصد حمله به شما را دارم و نه حمله ای به شما صورت گرفته است . شما باید بتوانید « سطح آگاهی مناسب برای مناظره » رااز « آگاهی و اشراف کامل » تفکیک بنمایید . ما مشغول مناظره هستیم و مناظره محلی برای سنجش آگاهی ، علم ، اشراف ، منطق و استدلال طرفین است . اگر بنده سطح علمی واشراف شما را برای مناظره مناسب نمی دیدم ، هرگز از شما دعوت به مناظره نمی نمودم . شما هم اگر سطح علمی و اشراف بنده را برای مناظره مناسب نمی دیدید ، دعوت بنده را رد می نمودید . اما آیا این امر ، تضمینی برای آگاهی و اشراف طرفین از تمامی جوانب بحث و مناظره می باشد ؟ مسلما خیر!

حسام گرامی مطمئن باشيد من اگر دو تا كتاب در مورد غدير نخوانده بودم پيشنهاد شما را قبول نميكردم و در تمام كتابهايی كه در مورد غدير نوشته شده است حداقل موضع ابن حزم اندلسی و ابن تيميه حرانی آمده است.

من احساس كردم شما ميخواهيد از روشهای جدلی خاص برای چيره شدن بر من استفاده كنيد، اگر چنين منظوری نداشته ايد پس مشكلی وجود ندارد.

پی نوشتها:

(1)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش. ج‏4،ص:1262.

(2)التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:252.

(3)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2، ص:416.

(4)طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى (م 230)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش. ج‏2،ص:165.

(5)مغازى تاريخ جنگهاى پيامبر(ص)، محمد بن عمر واقدى (م 207)، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، چ دوم، 1369ش. ص:5.

(6)تاريخ طبری،ج4،ص:1261-1262.

(7)التنبيه و الإشراف، ص:252.

(8)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ج‏2، ص:415.

(9)طبقات،ج2، ص:165.

(10)مغازى، ص:826.

راند 3 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

در قسمت گذشته ، مشروحی از سفر اول أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایت خالد بن الوليد و بريدة بن الحصيب از آن حضرت در نزد رسول خدا ( ص ) ، تقدیم حضور جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم گردید . در این قسمت نیز قصد دارم تا به شرح و توصیف سفر سوم آن حضرت به یمن ، که با هدف جمع آوری صدقات ، زکوات و مالیات در سال دهم هجری انجام گرفت ، و همچنین شکایات مطرح شده در این سفر بپردازم .

2. سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام به یمن و شکایات مربوط به آن :

در سال دهم هجری ، پیامبر اکرم ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات و مالیات ، أمير المؤمنين علیه السلام را به یمن گسیل داشتند . ایشان در یمن به جمع آوری زکوات و مالیات پرداختند و عزم بازگشت نمودند . در میانه ی راه ، حضرت در پیوستن به رسول خدا ( ص ) از سایر افراد سبقت جستند و فردی از سپاهیان را جانشین خود ساختند و به پیامبر ( ص ) پیوستند و پیامبر ( ص ) از دیدن آن حضرت بسیار خشنود گشتند . حضرت أمير المؤمنين عليه السلام پس از آگاه ساختن نبی مکرم اسلام ( ص ) از نیت خود در احرام ( 1 ) ، به دستور رسول خدا ( ص ) برای رسانیدن سپاهیان به ایشان ، به سوی سپاه باز گشتند . هنگامی که حضرت أمير المؤمنين عليه السلام به سپاه پیوستند ، متوجه شدند که جانشین ایشان ، تمامی افراد سپاه را از پارچه هایی که به عنوان صدقات و مالیات جمع آوری شده بود ، پوشانیده است . با مشاهده ی این صحنه ، به جانشین خود فرمودند : « وای بر تو ! این چه کاری است که مرتکب شده ای ؟ » . پاسخ داد : « سپاهیان را به وسیله ی پارچه ها پوشانیدم تا هنگامی که وارد مردم می شوند ، آراسته باشند » . حضرت نیز خشمگین گشتند و پارچه ها را از سپاهیان بر گرفتند و جمع آوری نمودند . سپاهیان نیز که عمل علي بن أبي طالب علیه السلام بر ایشان ناخوش آیند بود ، هنگامی که به رسول خدا ( ص ) رسیدند ، مراتب شکایت خود را از علي بن أبي طالب عليه السلام ، به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند . أبو سعيد الخدري می گوید : « رسول خدا ( ص ) پس از آگاهی از علل شکایت صحابه از علي بن أبي طالب علیه السلام ، خطبه خواندند و فرمودند : « ای مردم ! از علی شکایت نکنید که به خدا قسم ، او در اجرای دستورات خدا و رعایت موازین شرعی ، بی پروا است [ أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله ] » » ( 2 ) .

در باب سفر سوم أمير المؤمنين علیه السلام ، ذکر نکاتی چند ، ضروری می نماید :

نکته ی اول : سفر سوم أمير المؤمنين عليه السلام ، همانگونه که پیشتر متذکر شدیم ، مربوط به سال دهم هجری است و هیچ گونه ارتباطی با سفر اول ایشان به یمن ، که مربوط به سال هشتم هجری است و در قسمت گذشته به شرح آن پرداختیم ، ندارد .

نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه از أمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دو بار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان در این مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

+ پاسخ به موارد مطرح شده از جانب جناب بهروز گرامی :

اگر واقعا علی بن ابیطالب دو بار ( یا به ادعای شما سه بار ) به یمن رفته ، پس اینها در چه تاریخی و به چه کیفیتی بوده است ؟

حضرت علي بن أبي طالب عليه السلام ، سه مرتبه به یمن سفر کرده اند . سفر اول ایشان در سال هشتم هجری و با هدف دعوت مردم یمن به اسلام بوده است که شرح آن در قسمت گذشته تقدیم حضور گردید و شکایت بريدة بن الحصيب و خالد بن الوليد مربوط به همین سفر می باشد . سفر دوم آن حضرت به یمن ، با هدف قضاوت بوده است که این سفر نیز در تاریخ ثبت شده است . در کتب معتبر اهل سنت ، از زبان مبارک حضرت أمير المؤمنين علیه السلام نقل شده است که : « رسول خدا ( ص ) مرا به یمن ارسال داشتند تا قضاوتی را بر عهده بگیرم . به رسول خدا ( ص ) عرض کردم : « ای رسول خدا ! من جوان هستم و تجربه ای از قضاوت ندارم » . پس رسول خدا ( ص ) ، دست بر سینه ی من زدند و فرمودند : « خداوندا ! زبانش را ثابت و استوار بدار و قلبش را هدایت گردان » . پس از آن ، هیچگاه در قضاوت میان دو نفر ، شک ننمودم و قضاوتی بر من سخت نیامد » ( 3 ) . سفر سوم آن حضرت نیز با هدف جمع آوری صدقات ، مالیات و زکوات انجام گرفت که شرح آن در همین قسمت تقدیم حضور شما گردید . إبن الأثير در کتاب خود با نام « الكامل في التاريخ » ، فصلی به نام « بعث رسول الله أمراءه على الصدقات : ارسال فرماندهان توسط رسول خدا ( ص ) با هدف جمع آوری صدقات » گشوده است و در آن صراحت دارد بر اینکه : « … وبعث علي بن أبي طالب إلى نجران ليجمع صدقاتهم وجزيتهم … : … رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب را به نجران گسیل داشت تا صدقات و جزیه ی مردم نجران را جمع آوری نماید … » . علامه محمد باقر مجلسی ، جریان سفر سوم آن حضرت به یمن را عینا از إبن الأثير نقل می نماید ( 4 ) . در جریان سفر سوم علي بن أبي طالب عليه السلام به یمن ، در هیچ کدام از منابع تاریخی ، نامی از خالد بن الوليد برده نشده است ( دقت کنید ! ) .

طبق منابع معتبر مانند: تاریخ طبری ، التنبیه و الاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی پیامبر اسلام خالد بن ولید را در ربیع الاول سال دهم هجرت به یمن میفرستد

بنده به « تاريخ الأمم والملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی از محمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام . تنها حکمی که از محمد بن جرير در مورد خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند و بنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند ( 5 ) و این سفر ، ارتباطی با موضوع مورد بحث ما ندارد . در « سيرة النبي ( ص ) » نیز حکمی در این باره مشاهده ننمودم .

پس از آن در رمضان همان سال علی را به یمن می فرستند . طبق تاریخ طبری ، التنبیه والاشراف مسعودی ، سیره ابن هشام ، طبقات ابن سعد و المغازی.و ظاهرا خالد و علی همین دوبار به یمن رفته اند و با هم برخورد داشته اند . حال شما باید دو کار انجام دهید: ابتدا ثابت کنید که علی یکبار دیگر هم به یمن رفته و آن در سال هشتم هجرت بوده و دوم اثبات کنید که خالد هم در سال هشتم هجرت در یمن بوده است و بدیهی است که منابع دست اول لازم است.

محمد بن جرير الطبري و چندی دیگر از مورخان معتقدند که رسول گرامی اسلام ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را در ماه رمضان سال دهم هجری به یمن فرستاده اند . تا اینجا ظاهرا اشکالی وجود ندارد . اما اکثر ایشان در اینکه این سفر ، کدام سفر بوده است ، دچار اشتباه شده اند . چرا که ایشان این سفر را ، سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان دانسته اند . در حالی که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان و دعوت ایشان به اسلام ، مربوط به سال هشتم هجری است و سفر ایشان در سال دهم هجری به یمن ، با هدف جمع آوری صدقات و جزیه بوده است . چرا که جمع آوری صدقات و مالیات ، باید مدتی بعد از اسلام آوردن قبایل بوده باشد . ضمنا چندی پیش از سفر علي بن أبي طالب به یمن به منظور جمع آوری صدقات و مالیات ، رسول گرامی اسلام ( ص ) ، ایشان را به منظور قضاوت به یمن گسیل داشتند . بنابراین مطمئنا باید میان سفر اول و سفر سوم آن حضرت به یمن ، فاصله وجود داشته باشد . نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ، أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304 ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند ، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفر علي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، در اثنای شرح روایت البراء بن عازب ، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 ) و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است .

پاسخ سایر موارد ، در فرصت های بعدی و با یاری خداوند منان ارائه خواهد شد .

موفق و پیروز باشید ،

حسام .

پاورقی :

1.اللهم إهلالا كإهلال نبيك

2. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 4 ، صفحات 1021 و 1022 | تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحات 401 و 402 | السيرة النبوية ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي الشافعي ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 415 | المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحه ی 134 ( كتاب معرفة الصحابة ، باب ذكر إسلام أمير المؤمنين علي عليه السلام )

3. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 1 ، صفحه ی 83 ، حدیث 636 و صفحه ی 111 ، حدیث 882 و صفحه ی 136 ، حدیث 1145 | سنن ابن ماجه ، أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر ، جلد 2 ، صفحه ی 774 ، حدیث 2310 ( كتاب الأحكام ، باب ذكر القضاة ) | تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ، تحقيق : الدكتور عمر عبد السلام تدمري ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 637

4. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، العلامة الحجة المولى الشيخ محمد باقر المجلسي ، تحقيق : محمد باقر البهبودي ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 21 ، صفحات 373 و 374 ( باب 35 ، قدوم الوفود على رسول الله صلى الله عليه وآله )

5. تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ، جلد 2 ، صفحه ی 385

6. السيرة النبوية ، السيد أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( المتوفى 1304 ﻫ ) ، سورية – حلب : دار القلم العربي ، الطبعة الاولى 1417 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 371

7. فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن حجر العسقلاني ، بيروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانية ، جلد 8 ، صفحه ی 52

راند 3 بهروز شیرازی
نکته ی دوم : هنگامی که صحابه ، شکایت خود را به گوش نبی مکرم اسلام ( ص ) رسانیدند ، ایشان بلافاصله خطبه خواندند و شکایت صحابه ازأمير المؤمنين علیه السلام را مردود شمردند و این جریان ، مربوط به قبل از واقعه ی غدیر خم می باشد . ولی متأسفانه جناب بهروز گرامی ، از ذکر خطبه ی رسول خدا ( ص ) خودداری نموده اند . حال مشخص نیست که به چه دلیلی پیامبر ( ص ) باید دوبار به شکایت شاکیان رسیدگی می نمودند و آن را مردود می شمردند . چیزی که واضح و مبرهن است ، آن است که پیامبر ( ص ) قبل از واقعه ی غدیر خم ، به شکایت شاکیان دراین مورد ، رسیدگی نموده و آن را مردود شمرده اند .

پيامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در اين مورد نگفته است و بايد اين حديث را جزء همان احاديث ديگر حساب كنيم كه پيامبر اسلام در مقابل شكايت بقيه از علی دفاع ميكرده است.

1- تا آنجايی كه من جستجو كردم فقط همين يك روايت وجود دارد و مطمئننا اگر خطبه درست و حسابی وجود داشته باشد بايد راويان خيلی بيشتری داشته باشد.

2- ابو سعيد الخدری فقط دو جمله را روايت كرده است و نميشود اسم اين دو جمله را خطبه گذاشت.

3- و تازه در همان دو جمله هم شك دارد چون نميداند كه پيامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است يا در «سبيل الله» خشن است.

پس اينكه جمله ابو سعيد الخدری (فقام فينا خطيبا) را به خواندن يك خطبه درست و حسابی تعبير كنيم خيلی درست نيست و بايد جزء يكی از احاديث ديگر پيرامون ماجرای شكايت از علی قرار بگيرد.

حتی اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام يك خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد (كه نشان دادم چنين چيزی درست نيست) باز هم ميتوان نشان داد كه نياز به تجديد چنين خطبه ای وجود داشته است:

1- اول اين كه عمق تحقيری كه سپاهيان از دست علی چشيده بودند زياد بوده است چون علی لباس را از تن آنها بيرون آورده بوده است و آنها را سخت سرزنش كرده بود. سخت است انسان چنين تحقيری را زود فراموش كند.

2- صحابه پيامبر خيلی هم افراد مطيعی نبودند و فراوان داريم گوشه هايی از تاريخ اسلام كه اين صحابه و مسلمانان صدر اسلام كه از دستور پيامبر اسلام سرپيچی ميكرده اند. مثلا در همان حجة الوداع وقتی پيامبر اسلام دستور ميدهد كه آنهايی كه قربانی نياورده اند بايد از احرام خارج شوند،برخی از صحابه مقاومت ميكنند و يكی از آنها سخن زشتی به اين مضمون را بر زبان می آورد: » پيامبر در احرام باشد و از آلت تناسلی ما منی بچكد؟»(1) يا در مورد ديگری داريم كه پيامبر و بقيه مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد بودند كه كاروانی شامل مواد غذايی وارد شهر شد، پس مردم نماز و سخنان پيامبر اسلام را رها كردند و جز دوازده نفر كسی در مسجد نماند كه در نتيجه آيه 11 سورۀ جمعه نازل شد.(2)

خطبه غدير هم خود گويای اين ماجراست كه اين شكايتها و بداخلاقی ها باز هم تكرار شده است (كه در ادامه به آن خواهم پرداخت).

بنده به « تاريخ الأمم و الملوك » رجوع کردم و هیچ گونه حکمی ازمحمد بن جرير الطبري در مورد ارسال خالد بن الوليد در ماه ربيع الأول به یمن مشاهده نکرده ام .

شما اگر درست به آدرسی كه من داده بودم مراجعه ميكرديد، مشاهده ميكرديد كه طبری نوشته است:

در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم على بن ابى طالب را با گروهى به غزاى يمن فرستاد.

براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوى مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وى بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وى را نپذيرفت و پيمبر خداى على بن ابى طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسى از همراهان خالد بخواهد با وى بماند.»

تنها حکمی که ازمحمد بن جريردر موردخالد بن الوليددر ماه ربيع الأول سال دهم هجری مشاهده نمودم ، ارسال او به « بنى الحارث » بود که در این سفر ، علي بن أبي طالب علیه السلام حضور نداشتند وبنى الحارث به دست خالد بن الوليد اسلام آوردند

حسام گرامی، قبيله بنی الحارث در نجران ساكن بوده اند، چنانچه طبری تصريح كرده است:

ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولى ماه ربيع الاول و به قولى جمادى الاول اين سال پيمبر خداى خالد بن وليد را با چهارصد كس سوى طايفه بنى الحارث ابن كعب فرستاد.

عبد الله بن ابى بكر گويد: پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادى الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوى طايفه بنى الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند…(3)

و نجران هم در يمن قرار دارد.(4) بعد از اين ماجرا پيامبر اسلام علی را به سوی خالد ميفرستد.در سيره ابن هشام هم در همان آدرسی كه دادم اين موضوع آمده است. علاوه بر آن در صفحات قبلتر از آن (ج2، ص368) هم در ذيل اسلام آوردن قبيله بنی الحارث هم آمده است.

نظر چندی دیگر از مورخان نیز ، ادعای ما را تقویت می کند . برای مثال ،أحمد بن زيني دحلان المكي الشافعي ( متوفای 1304ﻫ ) ، مورخ و فقیه بزرگ اهل سنت و از صاحبان فتوا در شهر مکه در عربستان سعودی که مؤلفات بسیاری در زمینه ی تاریخ اسلامی دارد و از صاحب نظران این عرصه محسوب می شود ، می نویسد : « … اما نظریاتی که این سفر را در سال دهم هجری می دانند، ناشی از توهم می باشند . چرا که سفرعلي بن أبي طالب به سوی قبیله ی همدان ، نه در سال دهم هجری ، بلکه در سال هشتم هجری و بعد از فتح مکه رخ داده است … » ( 6 ) . أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ،شارح « صحيح البخاري » و از بلند آوازه ترین دانشمندان اهل سنت ، دراثنای شرح روایت البراء بن عازب، صراحتا نظر خود را اینگونه بیان می کند : « كان ذلك بعد رجوعهم من الطائف : [ سفر علي بن أبي طالب به قبیله ی همدان ] بعد از بازگشت ایشان از غزوه ی طائف بوده است » ( 7 )و دوستان گرامی حتما اطلاع دارند که غزوه ی طائف در سال هشتم هجری رخ داده است.

ديديم كه ادعای شما وقتی در ترازو قرار ميگيرد هيچ اعتباری ندارد. من در پست قبلی اشتباه كردم، شما برای اثبات ادعايتان بايد سه مرحله را انجام دهيد:

1- علی در سال هشتم هجرت به يمن رفته است.

2- خالد هم در سال هشتم به يمن رفته است.

3- خالد در سال دهم هجری (يا در زمان حضور علی در يمن) در يمن حضور نداشته است.

و خودتان بهتر از من ميدانيد كه نظر يك فرد در قرن سيزدهم يا نهم تا بر پايه منابع و استدلالهای محكم نباشد هيچ ارزشی ندارد. به هر حال اثبات اين ادعا هم چيزی را عوض نميكند، چون شما شكايت از علی در سال دهم را قبول داريد.

چرا امامت و خلافت علی در مكه اعلام نشد؟

سئوال اساسی كه در هنگام بحث در مورد غدير مطرح ميشود اين است كه چرا پيامبر اسلام اصل به اين مهمی (به ادعای شيعيان) را در همان مكه و در ايام حج كه بيشترين جمعيت در مكه حضور داشتند بيان نكردند. مگر امامت فقط مربوط به مردم مدينه و روستاهای اطراف آن بود؟

«مولی» واژه ای كه 27 معنی دارد!

در دوران ما نمايندگان مجلس كه وظيفه تصويب قوانين رو دارند، و افرادی كاملا عادی هستند (=پيامبر نيستند)، برای واژه به واژه قوانينی كه تصويب ميكنند ساعتها بحث و گفتگو ميكنند تا قوانينی صريح و روشن بدون هيچ گونه ابهامی را به وجود بياورند. حتی اگر به دليل فقر زبانی ناچار به انتخاب واژه ای بشوند در تبصره ای آن واژه را كاملا توضيح ميدهند و مصاديقش را نشان ميدهند.

اساسی ترين بحث در مورد غدير بر سر واژه «مولی» است. طبق نظر علامه امينی در الغدير واژه مولی 27 معنی زير را دارد:

1- ربّ (پروردگار) 2- عمّ 3- ابن عم- 4- ابن (فرزند)- 5- ابن اخت (خواهر زاده) 6- معتق (آزاد كننده) 7- معتق (آزاد كرده شده)- 8- عبد (برده و مملوك)- 9- مالك 10- تابع (پيرو)- 11- منعم عليه (مورد احسان قرار گرفته)- 12- شريك- 13- حليف (هم پيمان) 14- صاحب (رفيق)- 15- جار (همسايه)- 16- نزيل (وارد و ساكن)- 17- صهر (داماد)- 18- قريب (نزديك)- 19- منعم (خداوند نعمت)- 20- عقيد (هم عهد و وابسته)- 21- ولىّ- 22- اولى بالشي‏ء- 23- سيّد (سرور و آقا) 24- محبّ (دوستدار)- 25- ناصر (ياور)- 26- متصرف در امر- 27- متولى در امر.(5)

من بدون اينكه بخواهم وارد بحث معنايی اين واژه شوم از شما، حسام گرامی، ميپرسم چرا برای امر به اين مهمی (به ادعای شما) بايد واژه ای انتخاب گردد كه 27 معنی مختلف دارد، آيا اين خلاف هدايت و عين گمراهی نيست كه از چنين واژه اي استفاده شده است؟

پيامبر اسلام به راحتی ميتوانست از واژه «خليفة» استفاده كند كه معنی آن روشن بود و در آيه 26 سورۀ ص اين واژه آمده است:

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْقّ‏ِ وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُواْ يَوْمَ الحِْسَابِ

اى داوود بيگمان ما تو را در زمين خليفه كرديم، پس ميان مردم بحقّ حكم كن و پيروى هواى نفس مكن كه تو را از راه خدا گمراه كند، بيگمان كسانى كه از راه خدا گم شوند، آنان را عذابى است سخت [زيرا] كه روز حساب را فراموش كردند.

معنی «مولی» در قرآن

در بالا ديديم كه علامه امينی موفق نشد معنای امير،حاكم و خليفه را از «مولی» استخراج كند. معنای «مولی» بدون قرينه مشخص نميشود چون معانی زيادی دارد. اما بيشترين كاربرد آن در معنای دوستدار و ياور است. واژه «مولی» در آيات مختلف قرآن آمده است:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما».(بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمیکند و آنان یاری نمیشوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب /5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند».(تحریم / 4)

+ طبعا نمیتوان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر اسلام دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است».(حج / 13)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند».(محمد/11)

شواهد ديگری در مورد واژه «مولی» به معنی دوستدار و ياور در همان خطبه غدير نيز وجود دارد كه در پستهای بعدی به آن خواهم پرداخت.

پی نوشتها:

(1)صحيح البخاري،البخاري،دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع،طبعة بالأوفست عن طبعة دار الطباعة العامرة بإستانبول، 1401 – 1981 م.ج 2،ص 171.

(2)همان،ج 3 ، ص 7.

(3)تاريخ طبرى ، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ج‏4،ص:1256 و 1255.

(4)أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، أبو عبد الله محمد بن أحمد مقدسى (ق 4)، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ اول، 1361ش. ج‏1،ص:133.

(5)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان ، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا. ج‏2، ص: 326.

راند 4 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

پاسخ به شبهات پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ :

از جمله شبهاتی که پیرامون آیه ی شریفه ی ابلاغ مطرح گشته است و هدف از طرح آن ، تضعیف شأن نزول مورد نظر شیعیان می باشد ، آن است که آیه ی شریفه ی ابلاغ ، در میان آیاتی جای گرفته است که روی سخنشان با اهل کتاب می باشد . پس چگونه ممکن است که این آیه در شأن علي بن أبي طالب نازل شده باشد ؟

در پاسخ به این شبهه ، ابتدا باید این نکته را متذکر شویم که قرآن ، همانند کتب داستان نیست و نباید سبک و سیاق آن را با کتب رمان گونه مقایسه نمود که در آنها ، مطالب و جریانات همواره به هم پیوسته و در ادامه ی یکدیگر هستند . هر سوره از قرآن ، مجموعه ای مشخص از آیات محسوب می شود که شامل احکام ، دستورات ، پند ها ، اندرز ها و سایر موارد می باشند و چه بسا آیاتی در کنار هم قرار می گیرند که احکام متفاوتی را ارائه و توصیف می کنند و در زمان و مکانی متفاوت از یکدیگر نازل شده اند . آیاتی که کنار یکدیگر قرار گرفته و از احکام متفاوتی سخن می گویند ، بسیارند . برای مثال در سوره ی مبارکه ی نحل ، خداوند متعال می فرماید : « من عمل صالحا من ذكر أو أنثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة ولنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون : هر کس ، از زن و مرد ، کار نیکی را در حال ایمان به خداوند انجام دهد ، زندگانی با سعادت ، پاک و برتری به او می دهیم و پاداشی مطابق با بهترین اعمالی که انجام داده است ، به او خواهیم بخشید » ( 1 ) . اما در آیه ی بعدی ، ناگهان روی سخن به رسول مکرم اسلام ( ص ) تغییر یافته و می فرماید : « فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم : [ ای رسول ] چون قصد قرائت قرآن نمودی ، از شیطان مطرود به خداوند پناه ببر » . همانگونه که ملاحظه می فرمایید ، این دو آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نحل ، دو حکم متفاوت را بیان می کنند که ارتباط خاصی نیز با یکدیگر ندارند . اما در ادامه ی بحث ، به بررسی آیه ی شریفه ی ابلاغ و تفسیر آن می پردازیم و نکاتی چند را خدمت جناب بهروز گرامی و خوانندگان محترم ارائه می دهیم :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

نکته ی دوم : عبارت بعدی که با آن رو به رو می شویم ، عبارت « بلغ ما أنزل إليك من ربك : آنچه را که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است ، بر مردم ابلاغ کن » می باشد . طبق اجماع مفسران و محدثان ، آیات سوره ی مبارکه ی مائده و به خصوص آیه ی ابلاغ ، در اواخر عمر آن حضرت و از جمله آخرین آیاتی است که بر ایشان نازل شده است ( 2 ) و به همین دلیل ، این آیه حکایت از امری دارد که خداوند ابلاغ آن را بر رسول گرامی اش واجب می شمارد و می دانیم که تا زمان نزول این آیه ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تبلیغ رسالت می نمودند و بنابر اجماع فرق اسلامی ، ذره ای کوتاهی و قصور در تبلیغ رسالت ایشان مشاهده نشده بود و نزول این آیه در اواخر عمر آن حضرت ، نشان از امری دارد که تا آن روز به شکل رسمی و عمومی ابلاغ نگشته بود و باید ابلاغ می گشت .

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ، رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد . از جمله معارف دیگری که از این عبارت استنباط می شود ، آن است که خداوند متعال ، ابلاغ امری را که بر رسول خویش نازل کرده است ، جزئی از رسالت و بخشی از مسئولیت های مربوط به نبوت معرفی می نماید و قصور در ابلاغ آن را ، قصور در ابلاغ رسالت و نبوت می داند و به رسول خویش تذکر می دهد که « اگر آنچه را که بر تو نازل نموده ایم بر مردم ابلاغ ننمایی ، در تبلیغ رسالت کوتاهی نموده ای ! » ( دقت کنید ! ) .

نکته ی چهارم : عبارت بعدی در آیه ی شریفه ی ابلاغ ، عبارت « والله يعصمك من الناس : خداوند تو را از [ گزند ] مردم حفظ خواهد نمود » می باشد . خداوند متعال در این عبارت ، پیامبر اسلام ( ص ) را از التفات به موانع و گزند ها در راه ابلاغ این امر مهم باز می دارد و به او این اطمینان خاطر را می بخشد که « احدی را توان گزند رسانیدن و زخم زبان زدن به تو نخواهد بود . چرا که خداوند تو را از ایشان حفظ خواهد نمود » .

نکته ی پنجم : پس از این عبارت ، عبارت « إن الله لا يهدي القوم الكافرين : به راستی خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد » به رسول گرامی اسلام ( ص ) این نکته را گوشزد می نماید که « ممکن است افرادی به دلایل متعدد ، از پذیرش این حکم سر باز زده و بدان کافر شوند » . از جمله مصادیق این آیه ی قرآن ، شأن نزول آیات اول تا سوم سوره ی مبارکه ی معارج است . أبو إسحاق أحمد بن محمد الثعلبي النيسابوري ( متوفای 427 ﻫ ) به سند صحیح نقل می کند که : « هنگامی که رسول خدا ( ص ) در غدیر خم حضور داشتند ، مردم را فرا خواندند و همگی نزد ایشان اجتماع نمودند . در این حال دست علي بن أبي طالب ( ع ) را گرفتند و فرمودند : « من كنت مولاه فعلي مولاه » . پس این خبر مشهور شد و در شهر ها و سرزمین ها منتشر گشت و به گوش « حارث بن نعمان » رسید . پس سوار بر شتر خویش شد و به نزد رسول خدا ( ص ) رسید و از شتر خویش پیاده شد و آن را به مکانی بست . رسول خدا ( ص ) نیز در جمعی از صحابه قرار داشتند . پس رو به پیامبر ( ص ) نمود و گفت : « ای محمد ! از نزد خداوند برای ما فرمان آوردی که به یگانگی او و نبوت تو شهادت دهیم . آن را از تو پذیرفتیم . دستور دادی که پنج نوبت در روز نماز بخوانیم . آن را نیز پذیرفتیم . ما را به زکات و حج و روزه دستور دادی . آنها را نیز پذیرفتیم . اما تو به آنها رضایت ندادی و دست پسر عمویت را نیز گرفتی و او را بر ما برتری بخشیدی و گفتی : « من كنت مولاه ، فعلي مولاه » . این فرمان از جانب خودت بود یا از جانب خدا ؟ » . رسول خدا ( ص ) فرمودند : « به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست ، این فرمان از جانب خداوند است » . پس حارث بن نعمان ، پشت خود را به رسول خدا ( ص ) نمود و به جانب شتر خویش حرکت کرد ، در حالی که می گفت : « خداوندا ! اگر چیزی که او می گوید ، حقیقت دارد ، پس بر ما بارانی از سنگ فرو بفرست و یا عذابی دردناک برای ما مهیا گردان ! » . پس هنوز به شتر خویش نرسیده بود که سنگی از آسمان نازل شد و به سرش وارد و از پشتش خارج گشت و جان او را گرفت . در همین هنگام خداوند متعال ، آیات شریفه ی اول تا سوم سوره ی معارج را نازل ساخت » ( 3 ) .

اما مفسران اهل سنت ، شئون متفاوتی را برای نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ ذکر کرده اند كه أبو الفداء إسماعيل بن كثير الشافعي الدمشقي ( متوفای 774 ﻫ ) برخی از آنها را در تفسیر خود گردآوری نموده است ( 4 ) و در ادامه به بررسی آنها می پردازیم :

چندین شأن نزول ، به طرق مختلف و از اصحاب مختلف رسول الله ( ص ) نقل شده است ، بدین مضمون : « هر شب تعدادی از صحابه به نگهبانی از رسول خدا ( ص ) می پرداختند تا کسی به جان ایشان سوء قصد ننماید . تا اینکه آیه ی « والله يعصمك من الناس » نازل شد و پیامبر ( ص ) دستور به ترک نگهبانی دادند » و جالب اینکه در برخی روایات در شأن نزول این آیه ، سخن از أبو طالب به میان آمده است و دوستان گرامی بهتر از بنده می دانند که أبو طالب در چه زمانی وفات یافته است . در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند . جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا می شود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

برخی دیگر از روایات ، شأن نزول این آیه را ترس رسول خدا ( ص ) از قریش و ابلاغ رسالت خویش می دانند که این شأن نزول نیز به دلیل پیشین ، مردود و باطل می باشد .

أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) نیز، شأن نزول این آیه را ، ابلاغ آیات قرآن به اهل کتاب می شمارد . اما جالب اینکه حتی یک روایت هم برای مدعای خود ذکر نمی کند و مشخص نیست که چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟! ضمنا ، مگر این آیات ، اولین آیاتی است که در مؤاخذه ی اهل کتاب ( ص ) نازل شده است ؟ چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجود ندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟! اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

ضمنا نظر فخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. سوره ی مبارکه ی نحل ، آیه ی 97

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 2 ، صفحه ی 311 ( كتاب التفسير ، باب تفسير سورة المائدة ) | سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 326 ، حدیث 5057 ( أبواب تفسير القرآن ، باب تفسير سورة المائدة ) | الجامع لأحكام القرآن ، أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاري القرطبي المالكي ، تحقيق : أحمد عبد العليم البردوني ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، 1405 ﻫ ، جلد 6 ، صفحات 30 و 31

3. الكشف والبيان في تفسير القرآن ، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري ، تحقيق : أبو محمد بن عاشور ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 10 ، صفحه ی 35 | نظم درر السمطين ، جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي ، تحقيق : محمد هادي الأميني ، النجف : مكتبة الإمام أمير المؤمنين ( ع ) ، الطبعة الاولى 1377 ﻫ ، صفحه ی 93 | ينابيع المودة لذوي القربى ، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي البلخي ، تحقيق : سيد علي جمال أشرف الحسيني ، قم المقدسة : دار الأسوة ، الطبعة الاولى 1416 ﻫ ، جلد 2 ، صفحات 369 و 370

4. تفسير القرآن العظيم ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الشافعي الدمشقي ، تحقيق : سامي بن محمد بن سلامة ، الرياض : دار طيبة ، الطبعة الثانية 1420 ﻫ ، جلد 3 ، صفحات 151 تا 154

راند 4 بهروز شیرازی
نکته ی اول : آیه ی شریفه ی ابلاغ ، با عبارت « يا أيها الرسول » آغاز می گردد که روی سخن را به رسول گرامی خدا ( ص ) تغییر می دهد و جنبه ی تأکیدی به خود گرفته است .

در قرآن كلا دو بار عبارت «يا ايها الرسول» به كار رفته است. آن يكی در آيه 41 همين سورۀ مائده و خطاب به اهل كتاب (يهوديان) است و روشن است كه هدف از چنين عبارتی تذكر مقام رسالت پيامبر اسلام به اهل كتاب است چون اهل كتاب به رسالت پيامبر اسلام اعتقاد نداشتند.

نکته ی سوم : اما در ادامه ی آیه ، به عبارت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته : و اگر آن را به مردم نرسانی ،رسالت او را به انجام نرسانیده ای » بر می خوریم که در واقع تأکیدی بر اهمیت حکم نازل شده و لزوم ابلاغ آن به مردم می باشد.

اين آيه مانند آيات ديگر از اين دست است كه مقصودشان به طور عام ابلاغ آيات نازل شده بر پيامبر اسلام است و آيه جديد و تازه ای نيست.

چند نمونه از اين آيات كه ميگويند وظيفه پيامبر ابلاغ پيامهای خدا است:

(هود / 57) – (نحل /35) – (نحل /82)- (نمل / 91-92)- (تغابن / 12)- (جن / 22-23)

نکته ی پنجم : …

فكر نميكردم اين داستان خرافی را در مناظره مطرح كنيد! به هر حال احاديث فوق العاده تخيلی در مورد غدير وجود دارد و اين حديث هم يكی از آنهاست.من با يك مثال ساده جعلی بودن اين حديث را نشان ميدهم:

فرض كنيد آقای ايكس با خانواده اش در يك جاده خلوت در نيمه های شب مشغول مسافرت هستند و اتومبيل آنها تنها اتومبيل در آن جاده است. ناگهان يك بشقاب پرندۀ بزرگ (به قاعده يك اتوبوس دوطبقه) با چراغ های رنگارنگ وسط جاده جلوی چشم آقای ايكس و خانواده اش فرود می آيد و بعد از چند دقيقه دوباره از زمين كنده ميشود و به آسمان ميرود تا ناپديد شود.

مطمئننا بعد از اين ماجرا تا سالها بعد آقای ايكس و خانواده اش در هر مجلسی آن خاطره شگفت انگيز را تعريف خواهند كرد و حداقل اين داستان را تا پايان عمر برای چندين هزار نفر خواهند گفت.

اما اين حديثی كه شما آورديد: به همان اندازه شگفت انگيز و خارق العاده است اما معلوم نيست حتی اسم اين طرف چی بوده است. علامه امينی روايات اين ماجرا را جمع آوری كرده است (1) ، جالب است به 8 نام مختلف بر ميخوريم:

جابر بن نضر بن حارث ‏

حارث بن نعمان فهرى‏

حرث بن نعمان فهرى‏

نعمان بن منذر فهرى‏

نعمان بن حرث فهرى‏

نضر بن حارث‏

نضر بن حرث

آيا يك داستان شگفت انگيز بايد به تعداد روايتهايش، اسامی مختلف داشته باشد؟

بگذريم از اينكه اين داستان در كتابهای معتبر و درست و حسابی نيامده است و آقای «حارث بن نعمان» (كه طبق نظر حسام اسم درست اين شخص است) تخيلی است و هيچ نام و نشانی از او در كتب رجالی و غير رجالی پيدا نميشود و نضر بن حارث پس از جنگ بدر كشته شده است.

در حالی که طبق اجماع مفسرین و محدثین ، سوره ی مائده ، در آخرین روز های حیات رسول خدا ( ص ) نازل شده است و حال آنکه این شئون همگی مربوط به سال ها قبل می باشند

حسام گرامی، توجه كنيد: دو حالت وجود دارد يا بايد اين آيه را در همين مكان خودش قبول كنيم كه ميگويد در مورد اهل كتاب نازل شده است. يا اگر ميگوييم اين آيه در اين مكان قرار گرفته و جايش اينجا بين آيات اهل كتاب نبوده، بايد قبول كنيم كه اين آيه ميتواند شان نزولهای مختلف داشته باشد و قابل قبول نيست كه زمان نزول اين آيه را هم همان زمان نزول سورۀ بدانيم چون ممكن است خيلی قبلتر نازل شده باشد و در اينجا قرار گرفته باشد. چنانچه رواياتی هم در مورد قرار گرفتن بعضی آيات مكی در سوره های مدنی و بالعكس نيز داريم. (2) من با توجه به «كافران» ميگوييم در جای درست قرار گرفته است.

نكته ديگر اين است كه تعيين زمان نزول يك سوره و مكی و مدنی بودن آن فقط توسط روايات مشخص ميشود چنانچه مؤلف كتاب تاريخ قرآن تصريح كرده است.(3) و بايستی رواياتی كه با قرآن سازگارتر است را به عنوان زمان نزول اين آيه در نظر بگيريم.

چرا پیامبر گرامی اسلام ( ص ) باید در اواخر عمر مبارک خود که در نهایت قدرت و اقتدار به سر می برد ، از ابلاغ آیات مربوطه به اهل کتاب هراس داشته باشد و خداوند متعال برای تقویت روحیه ی ایشان ، آیه نازل سازد ؟!

آيات اين سوره به روشنی نشان ميدهند كه اين سوره در زمان قدرت و شوكت پيامبر اسلام نازل نشده است و نشان ميدهند كه مسلمين هنوز قدرت لازم برای سركوب اهل كتاب و كافران را نداشته اند. به نمونه های زير توجه كنيد:

آيه 42 ميگويد: «… و اگر از آنان روى گردانى، نخواهند توانست زيانى به تو برسانند…». اين نشان ميدهد كه اهل كتاب حتی توانايی ضرر رساندن به پيامبر اسلام را داشته اند.

در آيات 51 تا 54 به مسلمين هشدار ميدهد كه اهل كتاب را به دوستی نگيريد و از دينتان برنگرديد. اين هم قدرت و نفوذ اهل كتاب بر برخی از مسلمين را ميرساند.

در آيات 57 و 58 به صراحت بيان شده كه اهل كتاب مسلمانان را در هنگام نماز خواندن مسخره ميكنند. آيا اگر مسلمانان در قدرت باشند، اهل كتاب جرات چنين كاری را خواهند داشت؟

اين آيات به روشنی نشان ميدهد كه مسلمانان در موضع قدرت نبوده اند.

ضمنا نظرفخر الدين الرازي را در قسمت دوم ، ذیل نظریه ی اول ، ذکر نمودیم و بیان داشتیم که ایشان به طور کلی منکر صحت حدیث غدیر هستند . پس چگونه می توانند شأن نزول شیعیان را بپذیرند ؟!

فخر رازی بر حسب رعايت امانت تمام روايات و نظرات را در مورد شان نزول اين آيه آورده است و در آخر هم طبق نظر خودش يكی از شان نزولها كه مطابق ظاهر آيه بوده رو قبول كرده است. چطور شما نتيجه گرفتيد كه شان نزول شيعيان رو پذيرفته است؟

جالب اینکه مفسران ، این روایات را در شأن نزول آیه ی شریفه ی ابلاغ با خیال راحت نقل می کنند و کسی هم به خود اجازه ی مؤاخذه ی مفسران را نمی دهد . ولی به محض اینکه سخن از شأن نزول مورد نظر شیعه به میان می آید ، ناگهان چشم ها چهار تا میشود و از هر سوراخی که شده است ، اشکالی بیرون می آورند و به اتفاق می گویند : « هذا مما يتخرص الروافض » !

اهل سنت شان نزولهای مختلف برای اين آيه نقل ميكنند و برايشان خيلی مهم نيست كه اين آيه چه شان نزولی داشته باشد. چون نه قرار است اعتقاد جديدی را از آن استخراج كنند و نه حكم فقهی جديدی را. اما وقتی شيعيان ميخواهند از اين آيه اصل ديگری (امامت) را بر دين اسلام بيفزايند، طبيعی است كه بايد شان نزول مورد نظر شيعيان را به دقت بررسی كنند. پس اعتراض شما بيمورد است.

چرا باید این آیه را در شأن اهل کتاب بدانیم در صورتی که حتی یک روایت ضعیف هم وجودندارد که اثبات نماید این آیه و آیات قبل و بعد آن ، با همدیگر نازل شده اند ؟!

اين اعتراض شما هم بيمورد است، مگر همه آيات قرآن شان نزول دارد كه حتما بايد چنين شان نزولی موجود باشد.

اما شأن نزول مورد نظر شیعیان ، تنها شأن نزولی است که می تواند تمامی جوانب این آیه را پاسخگو باشد .

شان نزول شما وقتی مورد قبول است كه تمام دلايل مرا رد كنيد و بعد از آن ثابت كنيد كه هدف ابلاغ امامت و خلافت علی بن ابيطالب بوده است و نه فضيلت او.

دو امام و دو خليفه:

جمله ای كه تمام روايات بر آن تاكيد دارند جملۀ «مَن کنت مولاه فعلیّ مولاه» است. يعنی هر كس من مولای اويم، علی مولای اوست. به عبارت ديگر پيامبر اسلام هر معنايی كه از «مولی» برای علی خواستار بوده است همان چيزی بوده كه خود در آن لحظه حائز آن بوده است.

خوب روشنترين مقام پيامبر اسلام مقام نبوت بوده است كه البته شيعيان علی را پيامبر نميدانند.

اما اگر بنا بر ادعای شيعيان «مولی» را امام يا خليفه هم ترجمه كنيم و فرض كنيم كه پيامبر اسلام هم ، همراه با مقام نبوت اين دو مقام را هم داشته است، باز نميتوان آن را قبول كرد. چون ميدانيم كه پيامبر اسلام در حكومت و رهبری مسلمين با كسی شريك نبوده است.

پس در اين جمله بايد عبارت «من بعدی» (=پس از من) وجود ميداشت تا ميشد ادعای شيعيان را قبول كرد.اما قبول معنای دوستدار و ياور چنين مشكلی را به وجود نمی آورد.

اجماع صد و بيست هزار نفری در مورد معنای مولی

به ادعای شيعيان در ماجرای غدير 120 هزار نفر (در روايات ديگر 90 هزار نفر هم به چشم ميخورد) حضور داشتند. جالب است بدانيد كه از اين 120 هزار نفر حتی يك نفر هم معنای امام و خليفه را استنتاج نكرد. در حالی كه همگی عرب زبان بودند. به راستی چرا از آن همه انسان يك نفر در سقيفه نگفت كه علی در روز غدير خم به خلافت منصوب شده است؟ چرا بايد با وجود چنين نصی، در سقيفه اختلاف نظر به وجود می آمد؟

برداشت علی بن ابيطالب از واژه مولی

به راستی چرا علی بن ابيطالب هم از ماجرای غدير خم امامت و خلافت خود را استنتاج نكرد؟

در كتابهای مختلف ماجرای سقيفه آمده است، اما در هيچكدام نيامده كه علی به ماجرای غدير به عنوان حكم الهی امامت و خلافت خود استناد كند. جناب حسام آيا اين را قبول داريد يا خير؟

اگر خير، منبع معتبر خود را اعلام كنيد. جناب حسام توجه دارند كه احتجاج به ماجرای غدير از باب فضيلت مورد قبول نيست.

آيه اكمال دين

آيۀ ديگری كه شيعيان آن را در مورد غدير ميدانند آيه 3 سوره مائده است كه من قبل از اينكه جناب حسام آن را مطرح بكنند به آن پاسخ ميدهم. متن آيه و ترجمه آن به شرح زير است:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترََدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ‏َ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ أَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالْأَزْلَامِ ذَالِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلَا تخَْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فىِ مخَْمَصَةٍ غَيرَْ مُتَجَانِفٍ لّاِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

مردار و خون و گوشت خوك و آنچه [به هنگام سر بريدنش‏] نام غير خدا بر آن برده شده و [حلال گوشت‏] خفه شده و به ضرب [چوب و سنگ‏] مرده و از بلندى افتاده و به شاخ زدن مرده و آنچه درندگان خورده باشند- مگر آنچه [از موارد اخير پيش گفته‏] كه ذبح [شرعى‏] كرده باشيد- و آنچه براى بتان ذبح شده‏اند و آنكه با تيرهاى فال تعيين قسمت كنيد [همه‏] بر شما حرام شده است. [روى كردن به همه‏] اينها نافرمانى است. امروز كافران از دين شما نااميد شده‏اند، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد، امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را [به عنوان‏] دين براى شما پسنديدم. پس هر كس بى آنكه متمايل به گناه باشد در [حال‏] گرسنگى [به خوردن محرّمات‏] ناچار گردد، بداند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

شيعيان ميگويند خداوند بعد از ماجرای غدير آيه بالا را نازل كرده است و گفته امروز دين را (به سبب امامت و خلافت علی ) كامل كردم. آيا حق داريم شيعيان را در اينجا متهم به مغلطه «نقل قول ناقص» كنيم؟

بدون نگاه كردن به آيات قبل و بعد از اين آيه كاملا مشخص است كه اين آيه هيچ ربطی به علی بن ابيطالب ندارد و مشخص است به خاطر چه چيزی دين را كامل كرده است. جناب حسام آيا بر اين باور هستيد كه خدا امر مهمی چون امامت را اين طور بيان ميكند؟

من كه فكر نميكنم هيچ انسان عاقلی اينگونه چنين امر مهمی را بيان كند، چه برسد به خداوند.

بحث در مورد شان نزول اين آيه زياد ضروری نيست، چون خود آيه شان نزول شيعيان را رد ميكند اما بهتر است ببينيم روايات چه ميگويند:

سيوطی در تفسير خود بيش از 12 روايت از كتابهای افراد معتبری چون:احمد بن حنبل،بخاری، مسلم،بيهقی،ترمذی،نسائی و …استخراج كرده كه همگی ميگويند اين آيه در حجة الوداع و در روز عرفه نازل شده است و دو روايت ديگر هم وجود دارد كه ميگويد اين آيات در مورد علی در غدير خم نازل شده است، البته سيوطی هر دو روايت را ضعيف دانسته است.(4)

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامهامينى ، ترجمه: جمعى از مترجمان، ناشر بنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 127- 134.

(2)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384.ص:260.

(3)همان.ص604.

(4)الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين سيوطى،ناشر: كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،قم‏،1404 ق.‏ ج‏2، ص: 257 – 259.

راند 5 حسام
بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

+ پاسخ به شبهات پیرامون شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام :

پیامبر اسلام خطبه ای ( سخنرانی مفصل) در این مورد نگفته است . پس اینکه جمله ابو سعید الخدری (فقام فینا خطیبا) را به خواندن یک خطبه درست و حسابی تعبیر کنیم خیلی درست نیست . تا آنجایی که من جستجو کردم فقط همین یک روایت وجود دارد و مطمئنا اگر خطبه ی درست و حسابی وجود داشته باشد باید راویان خیلی بیشتری داشته باشد . ابو سعید الخدری فقط دو جمله را رویات کرده است و نمیشود اسم این دو جمله را خطبه گذاشت

بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را از جانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید . ولی در زبان عربی ، این عبارت را اینگونه ترجمه و تفسیر می کنند : « رسول خدا ( ص ) در میان ما به پا خاستند و شروع به خواندن خطبه نمودند » . همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه ، تنها خطبه ای نیست که فقط یک جمله از آن نقل می شود . برای مثال ، در « صحيح البخاري » نقل شده است که پیامبر ( ص ) به پا خاستند و خطبه خواندند و به خانه ی عائشة اشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 ) و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است . ضمنا أبو سعيد الخدري ، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که می فرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جمله ای که مد نظر أبو سعيد بوده و به نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است . چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است و أبو عبد الله محمد بن أحمد الذهبي الشافعي ( متوفای 748 ﻫ ) نیز حرف او را تأیید می نماید ( 2 ) . فکر نمی کنم که این موضوعات أوضح من الشمس ، نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد .

تازه در همان دو جمله هم شک دارد چون نمیداند که پیامبر گفته:علی در «ذات الله» خشن است یا در «سبیل الله» خشن است

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر

دلیل اول : کسانی که با علوم حدیث و روایات آشنایی دارند ، می دانند که در برخی احادیث و روایات ، الفاظ حدیث یا روایت ، مربوط به راوی اصلی حدیث نیست . بلکه مربوط به راویان طبقات بعدی است . ممکن است دو تن از محدثان ، یک روایت یا حدیث را به دو لفظ متفاوت نقل نمایند که این امر ، بسیار رایج و طبیعی است . حتی گاهی محدث روایت ، تصریح می کند که « واللفظ لفلان بن فلان » . اما این موضوع ، دلیلی بر خدشه بر اصل روایت نیست .

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

دلیل سوم : در روایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از این دو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) را اینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليا فوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

حتی اگر قبول کنیم که پیامبر اسلام یک خطبه درست و حسابی در دفاع از علی خوانده باشد ، باز هم می توان نشان داد که نیاز به تجدید چنین خطبه ای وجود داشته است

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را از طریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت از علي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ، هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه از أمير المؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسد که بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

عمق تحقیری که سپاهیان از دست علی چشیده بودند زیاد بوده است. سخت است انسان چنین تحقیری را زود فراموش کند

زیر پا گذاشتن دستورات خداوند و بر تن کردن اموال بیت المال ، حقارت هم دارد .

خودتان بهتر از من میدانید که نظر یک فرد در قرن سیزدهم یا نهم تا بر پایه منابع و استدلالهای محکم نباشد هیچ ارزشی ندارد

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت و اعتبار بیشتری برخوردار است . چرا که ایشان به بزرگترین منابع احادیث و روایات دسترسی داشته اند و از علوم جمیع دانشمندان و محدثان بهره گرفته اند . طبیعی است که روایات و احادیثی که در اختیار مورخان و محدثانی همچون أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ( متوفای 310 ﻫ ) قرار داشته است ، محدود بوده و از جامعیت برخوردار نبوده است . ولی در قرون بعدی و با گسترش دانش و علوم اسلامی ، دانشمندان توانسته اند از احادیث جمیع محدثان و مورخان بهره گرفته و با در نظر گرفتن این احادیث و روایات ، حکم جامع تر و صحیح تری به دست دهند . ضمنا ، نظرات أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني ( متوفای 852 ﻫ ) ، از دانشمندان بزرگ اهل سنت ، در کتاب « فتح الباري شرح صحيح البخاري » ، نزد اهل سنت از اعتبار خاصی برخوردار بوده و برای ایشان حجت محسوب می شود . بنابراین ما بدان احتجاج می کنیم .

به هر حال ، بنده توضیحات لازم و کافی را در مورد شبهات شما پیرامون شکایت صحابه از علي بن أبي طالب عليه السلام داده ام و لازم نمی بینم که بیش از این سخن به طول بینجامد .p>

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

در قسمت اول ، ماجرای تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام را نقل نمودیم و متذکر گشتیم که أبو حامد محمد بن أحمد الغزالي الشافعي ( متوفای 505 ﻫ ) تبریک عمر بن الخطاب را نشانه ای روشن از خلافت و ولایت علي بن أبي طالب علیه السلام می شمارد .

پیامبر اسلام بر خلاف جو اعتراض و دشمنی بر علیه
علی بن ابیطالب دست علی را بالا میبرد و با توجه به مقام نبوت خود به مسلمین امر می کند که باید با علی دوستی داشته باشند . عمر بن الخطاب هم برای نشان دادن حسن نیت خود و اینکه هیچ مشکلی با علی بن ابیطالب ندارد و تبریک این موضوع که یک فضیلت برای علی محسوب میشود به علی تبریک میگوید

آنچه که شما بیان داشتید ، از چند جهت قابل بررسی و نقد است :

جهت اول : اگر حدیث غدیر را ، آنگونه که شما تفسیر نمودید ، به معنای دوستی و محبت در نظر بگیریم و دلیل ایراد خطبه ی غدیر را ، دفاع از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات بدانیم ( که مفصلا در مورد آن توضیح دادیم ) ، لازم می آید که عمر بن الخطاب تا به حال چندین بار به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک گفته باشد . چرا که در تاریخ اسلام ، احادیث و روایاتی در مناقب أمير المؤمنين عليه السلام وجود دارد که برخی از آنها ، چه بسا بیشتر از حدیث غدیر خم ، نیاز به تبریک و تهنیت دارد . در زیر ، به یک نمونه از مناقب علي بن أبي طالب علیه السلام اشاره می نماییم :

از جمله مناقب و فضائل انکار ناپذیر أمير المؤمنين عليه السلام ، حدیث جاودانه ی رسول گرامی اسلام ( ص ) در غزوه ی خیبر می باشد . آنگاه که فرماندهان سپاه اسلام ، هر روز و یکی پس از دیگری از فتح قلعه های یهودیان باز می ماندند و با شکست به سوی لشکر گاه باز می گشتند ، که « أبو بكر بن أبي قحافة » و « عمر بن الخطاب » هم در میان ایشان بودند ( 3 ) ، رسول خدا ( ص ) فرمودند : « فردا این پرچم را بدست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند و خداوند پیروزی را بدست او ، نصیب ما می گرداند [ لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله ، يفتح الله على يديه ] » . این فضیلت ، آنچنان عظیم بود که هر کدام از یاران رسول خدا ( ص ) ، آرزو داشت که فردا این پرچم به دست او داده شود ( 4 ) . فردا صبح ، رسول خدا ( ص ) ، علي بن أبي طالب عليه السلام را فرا خواندند و پرچم را بدست او دادند و پیروزی نصیب ایشان گشت ( 5 ) . این فضیلت آنقدر بزرگ است که سعد بن أبي وقاص ، با اینکه از مخالفان أمير المؤمنين عليه السلام محسوب می شود ، روزی به معاوية بن أبي سفيان گفت : « لأن تكون لي هذه الفضيلة ، أحب إلي من حمر النعم : اگر این فضیلت از آن من بود ، برایم از شتران سرخ مو محبوب تر بود » ( 6 ) .

حال ، ما می پرسیم : چرا عمر بن الخطاب در مورد فضیلتی بدین بزرگی که خود و سایر یاران رسول خدا ( ص ) آرزوی کسب آن را می کردند ، به أمير المؤمنين عليه السلام تبریک نگفت ؟ آیا این فضیلت ، از دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب در برابر شکایات و اعتراضات ، ارزشمند تر نیست ؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی با علي بن أبي طالب عليه السلام را واجب می شمردند . احادیثی که در این باره از رسول گرامی اسلام ( ص ) صادر شده است ، متواتر است . از آن جمله ، پیامبر ( ص ) فرمودند : « ای علي ! تو در دنیا و آخرت ، سرور و آقا هستی . هر کس با تو دوستی کند ، با من دوستی کرده است و هر کس با من دوستی کند ، با خداوند دوستی کرده است . هر کس با تو دشمنی کند ، با من دشمنی کرده است و هر کس با من دشمنی کند ، با خداوند دشمنی کرده است . وای بر کسی که پس از من از تو کینه به دل گیرد ! [يا علي ! أنت سيد في الدنيا سيد في الآخرة ، حبيبك حبيبي وحبيبي حبيب الله وعدوك عدوي وعدوي عدو الله والويل لمن أبغضك بعدي ] » ( 7 ) .

حال ، ما سؤال می کنیم : چرا با اینکه طبق احادیث متواتر ، پیامبر گرامی اسلام ( ص ) بار ها و بار ها و در شرایط متفاوت ، گاهی در خطبه هایشان و گاهی در خطاب به برخی اصحابشان ، این عبارات را بیان داشتند ، عمر بن الخطاب تنها در آخرین بار اقدام به تبریک گفتن نمود ؟

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 82 ، حدیث 3104 ( كتاب الخمس ، باب ما جاء في بيوت أزواج النبي )

2. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1411 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 144 ، حدیث 4654

3. سيرة النبي ( ص ) ، أبو عبد الله محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي ، هذبها : أبو محمد عبد الملك بن هشام بن أيوب الحميري ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد ، القاهرة : مكتبة محمد علي صبيح وأولاده ، الطبعة الاولى 1383 ﻫ ، جلد 3 ، صفحه ی 797

4. عبارتی که إبن جرير الطبري در این باب نقل می نماید ، قابل توجه است . او می نویسد : « تطاول لها أبو بكر وعمر : أبو بکر و عمر ، آرزومند و مدعی این پرچم بودند » . رجوع کنید به : تاريخ الأمم والملوك ، أبو جعفر محمد بن جرير الطبري ، بيروت : دار الكتب العلمية ، الطبعة الاولى 1407 ﻫ ، جلد 2 ، صفحه ی 136

5. الجامع المسند الصحيح ( صحيح البخاري ) ، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري ، تحقيق : محمد زهير بن ناصر الناصر ، بيروت : دار طوق النجاة ، الطبعة الاولى 1422 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 134 ، احادیث 4209 و 4210 ( كتاب المغازي ، باب غزوة خيبر ) | صحيح مسلم ، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري ، تحقيق : الشيخ محمد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 3 ، صفحه ی 1433 ( كتاب الجهاد والسير ، باب غزوة ذي قرد وغيرها ، حدیث 132 ) و جلد 4 ، صفحه ی 1872 ( كتاب فضائل الصحابة ، باب فضائل علي بن أبي طالب ، حدیث 34 )

6. سنن الترمذي ( الجامع الصحيح ) ، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذي ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الثانية 1403 ﻫ ، جلد 5 ، صفحه ی 301 ، حدیث 3808

7. المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوري ، تحقيق : الدكتور يوسف عبد الرحمن المرعشلي ، بيروت : دار المعرفة ، جلد 3 ، صفحات 127 و 128 . این حدیث ، طبق شروط بخاري و مسلم ، صحیح است .

راند 5 بهروز شیرازی
بنده نمی دانم که شما می خواهید عبارت « فقام فينا خطيبا » را ازجانب أبو سعيد الخدري چگونه ترجمه و تفسیر نمایید … نمودند »

من نه اين عبارت را ترجمه كردم و نه صحيح بودن آن حديث را زير سؤال بردم. توجه داشته باشيد، حرف من اين است كه مثلا خطبه حجة الوداع را ببينيد چند تا راویی دارد؟ يا خطبه غدير؟

اما اين جمله ابو سعيد خدری فقط خود او روايت كرده و راویی ديگری ندارد. ما روايتهای ديگری داريم كه ميگويد از علی شكايت شد و پيامبر اسلام از او دفاع كرد، تعدادشان هم بيشتر است. اما فقط همين يك روايت وجود دارد كه ميگويد خطبه ای خوانده شده است. پس اين برداشت شخصی ابوسعيد خدری از آن دفاع پيامبر اسلام بوده است.

. همانگونه که زيد بن أرقم هنگام نقل خطبه ی غدیر ، از همین عبارت استفاده می نماید . همچنین اين خطبه  ی عائشةاشاره نمودند و فرمودند : « فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! فتنه اينجاست ! از اینجا شاخ شیطان طلوع می کند ! » ( 1 )

ما در كتب تاريخی نامی از «خطبه غدير» و «خطبه حجة الوداع» ميبينيم اما آيا «خطبه علی سختگير» يا «خطبه شاخ شيطان» هم داريم. اينها سخنانی بوده كه در جمع گفته شده است.

وقتی شما ادعا ميكنيد خطبه ای در دفاع از علی خوانده شده باشد بايد حداقل اين خطبه شرايط زير را داشته باشد:

1- خطبه ای قابل اعتنا باشد (حداقل نيم صفحه را به خود اختصاص داده باشد.

2- تعداد راويانش چندين نفر باشند، چون اين سخن در جمع گفته شده است.

3- افراد زيادی در هنگام گفتن اين خطبه در آن مكان حضور داشته باشند.

با سه شرط بالا كه 2 و 3 مهمتر هستند ميتوان قبول كرد كه پيامبر اسلام تمام شاكيان علی را راضی كرده است و حرف و حديثها را تمام كرده است.

و چه بسا خطبه ای که رسول خدا ( ص ) آن را ایراد فرموده اند و در تاریخ و روایات ثبت نشده است .

اين هم از اون حرفها بود. يعنی پيامبر اسلام خطبه ای را در جمع چند صدنفر ( و شايد هم هزاران نفر) خوانده است اما روايتی موجود نيست!

ضمناأبو سعيد الخدري، این خطبه را تنها همین یک جمله نمی داند . بلکه می گوید : « فسمعته يقول … : شنیدم که میفرمود … » . یعنی این خطبه طبیعتا جملات دیگری را نیز در خود داشته است ولی جملهای که مد نظرأبو سعيدبوده وبه نقل آن پرداخته است ، همان جمله و عبارات بوده است .

دقيقا اين نظر من را تاييد ميكند. يك نفر سخنرانی كرده است، فقط يك راوی وجود دارد و همان يك راوی هم دقيقا متوجه نشده كه پيامبر اسلام چه اصطلاحی را به كار برده است. اين نشان ميدهد كه پيامبر اسلام داشته جواب تعدادی از شاكيان را ميداده است و ابوسعيد خدری هم چيزی به گوشش رسيده است.

چیزی که ما را کفایت می کند ، آن است که أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ( متوفای 405 ﻫ ) ، از حافظان ، محدثان و عالمان کبیر و شهیر اهل سنت که شهر ها را برای فراگیری علوم در نوردید و سرآمد عصر خود گشت ، این روایت را نقل نموده است و حکم بر صحت آن داده است

خواهشا مغلطه «حمله به آدم پوشالين» را كنار بگذاريد. من صحت اين حديث را زير سؤال نبردم كه شما داريد از آن دفاع ميكنيد.

ایراد شما مردود است ، به دلایل زیر :

دلیل اول : …

از شما كه آشنايی داريد بعيد است!

در چنين موقعيتهايی در آخر حديث و يا در وسط آن چنين می آيد كه مثلا حسين ( كه يكی از راويان است) می گويد: شك دارم كه حسن (كه راويی ديگری است) فلان چيز را گفت يا فلان چيز. يعنی همان راويی كه شك دارد خودش ميگويد شك و اشكال از من است نه از كسی كه دارم از او روايت ميكنم. پس در اين جا بايد شك را از ابوسعيد خدری دانست چون كسی اين مسؤليت را به عهده نگرفته است. وقتی هم دو محدث يك روايت را با دو لفظ روايت كنند كسی كه آن دو روايت را نقل ميكند ميگويد حسن اينگونه گفت و حسين فلان طور گفت.

دلیل دوم : عبارات « أخشن في ذات الله » و « أخشن في سبيل الله » در این روایت ، هر دو یک معنا را القا می نمایند و تفاوتی میان آن دو نیست .

ما اينجا كاری به مفهوم نداشتيم، بلكه هدف از طرح اين موضوع نشان دادن اين بود كه خود ابوسعيد خدری اين سخن پيامبر اسلام را درست نشنيده است.

دلیل سوم : درروایت أبو عبد الله الحاكم النيسابوري، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه پیامبر گرامی اسلام ( ص ) تنها یکی از ایندو عبارات را به کار برده است ، دیده نمی شود . چرا که حدیث پیامبر ( ص ) رااینچنین نقل می نماید : « أيها الناس ! لا تشكوا عليافوالله إنه لأخشن في ذات الله وفي سبيل الله » .

اين نشان ميدهد كه مؤلف «المستدرك» درست روايت نكرده است چون تمامی اين روايات به ابن اسحاق برميگردد كه خود ابن اسحاق اين شك را ذكر كرده است:

ابن اسحاق از ابى سعيد خدرى حديث كند كه چون مردم شكايت على بن ابى طالب را برسول خدا صلى الله عليه و آله كردند آن حضرت در ميان ما برخاسته خطبه‏اى خواند و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد كه او درباره خدا- يا فرمود: در راه خدا- سخت‏تر از آن است كه كسى بتواند از او شكايت كند.(1)

هر كس اين حديث را روايت كرده، آن را از ابن اسحاق روايت كرده است و اين شك را بيان داشته است. حتی احمد بن حنبل هم كه حاكم از طريق او اين حديث را روايت كرده است اين شك را بيان داشته است:

حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يعقوب ثنا أبي عن ابن إسحاق قال فحدثني عبد الله بن عبد الرحمن بن معمر بن حزم عن سليمان بن محمد بن كعب بن عجرة عن عمته زينب بنت كعب وكانت عند أبي سعيد الخدري عن أبي سعيد الخدري قال اشتكى عليا الناس قال فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فينا خطيبا فسمعته يقول أيها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لأخشن في ذات الله أو في سبيل الله(2)

شما برای اثبات چنین امری ، باید روایت یا حدیث معتبری را ازطریق اهل سنت یا شیعیان نقل نمایید که نشان دهد پس از خطبه ی پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، باز هم نارضایتی و شکایت ازعلي بن أبي طالب علیه السلام ادامه داشته است . ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

بله نميتوان حديثی در اين مورد ارائه داد، همانطور كه نميتوان حديثی در مورد دستشويی رفتن افراد كاروان در آن سفر ارائه كرد. حتما بايد نتيجه گرفت كه در آن سفر چند روزه كسی دستشويی نكرد!

طبق شواهد و قرائن محكم و معتبر مهمترين حادثه ای كه قبل از غدير رخ داده است همين ماجرای شكايت از علی است و باز با دلايلی نشان دادم كه امكان تجديد دفاع از علی وجود داشته است. در ضمن حتما نبايد سپاهيان شكايتی را از علی كرده باشند. بلكه آنها با رفتار خود هم ميتوانسته اند چنين سيگنالهايی را برای پيامبر اسلام ارسال كرده باشند. مثلا همينكه سپاهيان سعی كنند به شتری كه علی سوار آن بوده نزديك نشوند يا از علی روبگردانند يا به او بی توجه باشند و …

ضمنا در خطبه ی غدیر خم ،هیچ اشاره ای ، هر چند کوچک ، به شکایت صحابه ازأميرالمؤمنين عليه السلام نیامده است . بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند .

اين هم هيچ چيزی را اثبات نميكند. با يك مثال فكر كنم موضوع بهتر روشن شود: زياد اتفاق می افتد كه دو تا از بچه ها در خانه با هم دعوا ميكنند و شايد كارشان به كتك كاری هم ميرسد. بعد از دعوا هم از همديگر قهر ميكنند. پدر وقتی از سر كار می آيد ابتدا كلی آنها را نصيحت ميكند . بالاخره آن دو بچه تحت نصيحتهای پدر می گويند ما ديگر قهر نيستيم، ولی پدر خانواده راضی نميشود چون ميداند كه اين حرف آنها صرفا برای راضی كردن پدرشان است. در نتيجه پدر خانواده آنها را مجبور ميكند كه همديگر را بغل كنند و روبوسی كنند.

مسلما پيامبر اسلام قبلا به آنها تذكر داده بوده كه نبايد از علی و كارش ناراحت باشند. و بعد به اين اكتفا نميكند و ميگويد بايد او را دوست هم داشته باشيد.

بیشتر به نظر می رسدکه بیانات شما ، جنبه ی « بهانه گیری » دارد تا گفتگوی علمی و مستند.

شما تا حالا يك ادعای مستند و درست و حسابی هم نداشته ايد بعد من را متهم به بهانه گيری ميكنيد؟ خوانندگان خود قضاوت خواهند كرد.

حتی اگر هم بر خلاف تمام اين شواهد و مدارك قبول كنيم كه قبل از خطبه غدير آب از آب تكان نخورده بوده، باز هم هيچ چيزی به نفع شما تغيير نخواهد كرد.

با رد نظر من داستان به اين شكل ميشود كه پيامبر اسلام ناگهان كاروان را متوقف كرد و گفت كه علی مولای شماست. اين شد داستان غدير از ديدگاه شما، درسته؟

من هم از شما پرسيدم اگر هدف ابلاغ خلافت علی بود چرا در مكه چنين كاری را انجام نداد؟

اتفاقا ، نظرات علما و دانشمندان قرون اخیر ، به مراتب از صحت واعتبار بیشتری برخوردار است . …

بله اگر بر طبق بررسی روايات و به صورت مستند و مستدل صحبت كنند مورد قبول است. شما برای اينكه من را قانع كنيد دلايل اين عالم قرن نهمی را برای من بياوريد.نياز به بحث بيشتری نيست، فقط همين كه خواستم.

تبریک عمر بن الخطاب به أمير المؤمنين عليه السلام :

اصلا مقايسه ماجرای غدير با بقيه فضايل علی قياس مع الفارق هست. در ماجرای غدير پيامبر اسلام در واقع به مسلمانان حكم ميكند كه علی را دوست داشته باشند. (من در ادامه همين پست اين موضوع را روشن ميكنم). و عمر بن خطاب در واقع گردن گذاشته به اين حكم و حسن نيت و دوستی خودش با علی را اعلام كرده است.

همان مثالی كه در مورد دعوای بچه های خانواده زدم گوياست، بيشتر وقتها بايد بچه ها را با زور در بغل هم انداخت. اما عمر بن خطاب خودش اين دوستی را ميپذيرد و به عنوان اولين نفر اين حكم پيامبر اسلام را قبول ميكند. در مورد بقيه فضايل علی اصلا چنين وضعی حاكم نيست. در ضمن از كی تا حالا چنين برداشتهايی به وجود آمده است كه تبريك گفتن مساوی با قبول خلافت طرف مقابل است؟ در كدام فرهنگ و منطقی اينگونه است؟ مثلا اگر من فردا در يك موردی به شما تبريك گفتم شما نتيجه ميگيريد كه من خلافت شما رو قبول كردم؟

جهت دوم : این اولین باری نبود که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) ، دوستی باعلي بن أبي طالب عليه السلام را واجب میشمردند .

اين هم قابل قياس با ماجرای غدير نيست چون غدير در مقابل يك گروه صورت گرفته و دستور به دوستی علی داده شده است. مطالبی كه در ادامه می آيد موضوع را روشنتر ميكند.

قرينه واژه مولی در خطبه غدير كدام است؟

همانطور كه قبل گفتم «مولی» واژه اي است كه حداقل 27 معنی متفاوت دارد و بدون در نظر گرفتن جمله و عبارتی كه در آن بكار رفته معنای آن مشكل خواهد بود. به همين خاطر بايد به دنبال قرينه ای برای كشف معنای «مولی» باشيم.

سه جمله كليدی و مورد توافق احاديث مختلف از خطبه غدير وجود دارد. پيامبر اسلام در روز غدير چنين گفت:

«أ لستم تعلمون اني اولى بالمؤمنين من انفسهم؟» قالوا: بلى قال: «فمن كنت مولاه، فعلي مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه»(3)

يعنی: آيا نميدانيد كه من اولى (سزاوارتر) هستم بهر مؤمن از خود او؟ [مردم گفتند]:آرى. [پيامبر گفت]:پس هر كه من مولاى اويم همانا على مولاى او است. بار خدايا دوست دار آنكه را كه او را دوست دارد و دشمن دار آنكه را كه او را دشمن دارد.

اهل سنت با توجه به جملۀ دعايی كه در آخر آمده است ميگويند واضح و روشن است كه منظور دوستی با علی بوده است. اما شيعيان ميگويند كه نه با توجه به جمله اول بايد معنای «مولی» را استخراج كرد.

جالب است بدانيد كه جمله اول استشهادی از آيه 6 سوره احزاب است:

النَّبىِ‏ُّ أَوْلىَ‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتهُُمْ وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ فىِ كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُواْ إِلىَ أَوْلِيَائكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَالِكَ فىِ الْكِتَابِ مَسْطُورًا

پيامبر به [تصرف در كارهاى‏] مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و زنانش مادران آنها هستند. و خويشاوندان در كتاب خداوند، برخى از آنان به برخى [ديگر] از ساير مؤمنان و مهاجران سزاوارترند. مگر آنكه [در حيات خويش‏] در حق دوستانتان نيكى اى بكنيد. اين [حكم‏] در كتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است

پيامبر اسلام با جمله اول توجه افراد را به خود جلب ميكند و منظورش اين است كه من با توجه به اينكه از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستم ميخواهم چيز مهمی را بگويم. يا به عبارت ديگر اين سخنی كه من ميخواهم بگويم را بايد قبول كنيد و بر نظر و فكر خودتان مقدم بداريد. اينجا مسئله تبريك عمر هم مشخص ميشود. چون در واقع عمر به اين امر (كه البته خيلی مستقيم هم نبوده است) پاسخ مثبت داده است و شكل عملی به آن داده است.

اما ادعای شيعيان نيز قابل قبول نيست چون پيامبر اسلام با توجه به مقام نبوت خود (به كلمه النبی در آيه توجه كنيد) نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. حتی در ادامه آيه هم مصداق اين اولی بودن مشخص شده است: زنان پيامبر اسلام مادر مؤمنان بوده اند. آيا زنان شخص ديگری در اسلام چنين مقامی داشته اند؟ آيا زنان علی بن ابيطالب هم چنين مقامی داشته اند؟

پی نوشتها:

(1)زندگانى محمد(ص) پيامبر اسلام، ابن هشام (م 218)، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، انتشارات كتابچى، چ پنجم ، 1375ش. ج‏2،ص:374.

(2)مسند احمد،الإمام احمد بن حنبل،دار صادر – بيروت – لبنان. ج 3،ص:86.

(3)عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، مير حامد حسين‏،ناشر: كتابخانه عمومى امام امير المومنين على عليه السلام‏،اصفهان‏،1366 ه ش‏.ج6، ص 127 – 269. اين حديث را به طرق مختلف و از منابع مختلف نقل كرده است.

راند 6 حسام

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيد أنبيائه وخاتم أصفيائه محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

1. احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ، به سند صحیح ( 1 ) ، از أبو الطفيل عامر بن واثلة نقل می کند که : « علي بن أبي طالب ، مردم را در رحبة جمع کرد و خطاب به ایشان فرمود : « به خداوند سوگند می دهم هر مسلمانی را که در روز غدير خم حضور داشته است ، به پا خیزد و آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده است ، باز گوید » . پس سی نفر به پا خاستند و شهادت دادند که نبی مکرم اسلام ( ص ) هنگامی که دست حضرت علي بن أبي طالب علیه السلام را گرفته بودند ، خطاب به مردم فرمودند : « آیا می دانید که من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوار تر و اولى هستم ؟ » و حاضران پاسخ گفتند : « بله ای رسول خدا ! » و ایشان نیز فرمودند : « هر کس من مولای اویم ، علی مولای اوست . خداوندا ! دوست بدار هر که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن می دارد » .

أبو الطفيل می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد . پس به نزد زيد بن أرقم رفتم و آنچه را دیده بودم برای او شرح دادم . زيد بن أرقم گفت : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد . چرا که من نیز آن را از رسول خدا ( ص ) شنیده ام » » » ( 2 ) .

این روایت را أبو حاتم محمد بن حبان التميمي ( متوفای 354 ﻫ ) ، از محدثین و علمای تراز اول اهل سنت نیز نقل نموده است ( 3 ) .

در مورد این روایت ، ذکر چند نکته بسیار ضروری است :

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان ، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس ، باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آن حضرت از خود نافرمانی نشان می دادند و از طرف دیگر نیز معاوية بن أبي سفيان ، غارت هایی را در شهر های تحت حاکمیت علي بن أبي طالب علیه السلام ، به ویژه به فرماندهی بسر بن أرطاة ، ترتیب داده بود تا هر چه بیشتر در میان مردم القا کند که آن حضرت ، توان برقراری امنیت را در شهر های تحت حاکمیت خود ندارد و آنقدر نافرمانی کوفیان ادامه یافت که آن حضرت از شدت غم و اندوه ، بیمار گشتند و خطاب به مردم کوفه فرمودند : « جرعتموني نغب التهمام أنفاسا ، و أفسدتم علي رأيي بالعصيان والخذلان : جام حزن و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانیدید و با عصیان و نافرمانی و یأس و سستی ، اندیشه و تدبیر مرا تباه و بیهوده ساختید » ( 4 ) و در همین زمان بود که می فرمودند : « به اهل بیت پیامبرتان بنگرید و جهتی را که بر می گزینند ، بر گزینید و قدم جای قدم هایشان بگذارید که هرگز شما را از هدایت خارج نکرده و به هلاکت و نابودی باز نخواهند گردانید . اگر ساکن ماندند ، ساکن بمانید و اگر به پا خاستند ، به پا خیزید . از ایشان پیش نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید » ( 5 ) .

نکته ی دوم : أبو الطفيل ، همانگونه که نقل نمودیم ، پس از مشاهده ی شهادت سی نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، شگفت زده از میان جمعیت خارج می گردد و خود می گوید : « در این هنگام از جمعیت خارج شدم و احساس کردم در وجودم چیزی مرا آزار می دهد » و سپس به نزد زيد بن أرقم می رود تا در مورد صحت و سقم این روایت ، از او پرس و جو نماید . ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا پس از مشاهده ی شهادت سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) به خطبه ی غدیر ، چیزی در وجود أبو الطفيل او را آزار می داده است ؟ و چرا آنقدر متعجب می گردد که برای تحقیق در مورد صحت این واقعه ، به زيد بن أرقم مراجعه می کند ؟ و چرا زيد بن أرقم در پاسخ به او می گوید : « این حقیقت جایی برای انکار ندارد » ؟ آیا غیر از این است که أبو الطفيل با شنیدن خطبه ی غدیر از زبان سی تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) ، از رویگردانی مردم از حضرت علي ( ع ) و پایمال گشتن حق او توسط سه تن از خلفا در شگفت بوده است ؟

نکته ی سوم : از جمله نکات جالبی که با رجوع به مصادر اهل سنت بدان پی می بریم ، این است که حضرت أمير المؤمنين علیه السلام ، نه تنها به حدیث غدیر خم احتجاج نموده اند ، بلکه افرادی را که در روز غدیر خم حضور داشتند ولی در روز رحبة از شهادت دادن خودداری نمودند ، لعنت نمودند . از جمله ی این افراد ، أنس بن مالك بود که أمير المؤمنين عليه السلام به او فرمودند : « ای أنس ! چه چیزی تو را از برخاستن و شهادت دادن ، منع نمود ؟ در حالی که تو در غدیر خم حضور داشتی و حدیث را از زبان پیامبر ( ص ) شنیدی ! » . أنس بن مالك پاسخ داد : « یا أمير المؤمنين ! سالیان درازی از عمر من گذشته است و آن را فراموش کرده ام ! » . حضرت أمير المؤمنين نیز فرمودند : « خداوندا ! اگر او دروغ می گوید ، او را به برص مبتلا گردان ، به گونه ای که عمامه آن را نپوشاند ! » . عجیب آنکه أنس بن مالك به بیماری برص مبتلا گشت ( 6 ) . حال ما از جناب بهروز گرامی پرسش می نماییم : چرا أنس بن مالك باید دفاع رسول خدا ( ص ) از علي بن أبي طالب عليه السلام در برابر شکایات و اعتراضات صحابه را کتمان کند ؟ چه دلیلی برای کتمان چنین امری وجود دارد ؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

در پاسخ به این شبهه ، ذکر چند نکته کفایت می نماید :

نکته ی اول : آیه ی شریفه ی سی و هشتم سوره ی مبارکه ی أنعام ، هیچ دلیلی مبنی بر اینکه هر چیزی که در قرآن نباشد ، قابل پذیرش نیست ، در خود ندارد . بهتر بود پیش از آنکه جناب بهروز به این آیه استدلال نمایند ، زحمت مراجعه به چند تفسیر را متحمل می شدند و مشاهده می نمودند که منظور از « الكتاب » در این آیه ، لوح محفوظ می باشد نه قرآن کریم ! ( 7 ) . ضمنا قرآن کریم برای تفسیر ، نیاز به سنت نبوی دارد . همانگونه که خداوند در قرآن کریم می فرماید : « وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم : این قرآن را بر تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم نازل شده است ، بر ایشان بیان کنی » ( 8 ) . چگونه می توان تنها با قرآن کریم و منهای بیانات رسول خدا ( ص ) رستگار شد و هدایت یافت در حالی که خداوند می فرماید : « ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا : آنچه رسول بدان امر می کند بگیرید و هر چه که از آن نهی می کند را واگذارید » ( 9 ) و همچنین می فرماید : « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول إذا دعاكم لما يحييكم : ای کسانی که ایمان آورده اید ، خدا و رسول را زمانی که شما را بدانچه می خوانند که حیاتتان می بخشد ، اجابت نمایید » ( 10 ) ؟

نکته ی دوم : نام علي بن أبيطالب عليه السلام ، تنها موردی نیست که در قرآن نیامده است . قیام قائم آل محمد ( عج ) که مورد پذیرش تمامی فرق اسلامی است نیز در قرآن نیامده است . حتی کیفیت نماز هم در قرآن ذکر نشده است . در صورتی که پیامبر گرامی اسلام ( ص ) می فرمایند : « میان انسان و شرک و کفر ، مرزی جز ترک نماز وجود ندارد » ( 11 ) . بنابراین شرح و توصیف بسیاری از مسائل ، به عهده ی بیانات رسول گرامی خداوند و همچنین شأن نزول آیات گذاشته شده است .

نکته ی سوم : کسانی این شبهه را مطرح می نمایند که در بدیهی ترین دستورات قرآن نیز ، پیرو آن نیستند . کسانی که صریح ترین دستور قرآن را پیرامون کیفیت وضوء نادیده می گیرند و به جای مسح پا ، غسل پا را به جا می آورند و دستورات افرادی همچون أبو عبد الله الشافعي را بر دستورات خداوند رجحان می دهند ، حق اعتراض را در این مورد ندارند .

+ ذکر یک مورد پیرامون روایت أبو سعيد الخدري از خطبه ی رسول گرامی خدا ( ص )

بنده متأسفم که در برابر دلایل و مستنداتی که ارائه می دهم ، باید پاسخ هایی پیرامون « سیگنال » و « دستشویی » و حاوی عباراتی همچون « می توان » و « می شود » و « امکان داشته است » دریافت نمایم . ولی از آنجا که نمی خواهم نکته ای بر خوانندگان محترم مبهم باقی بماند ، بر آن شدم تا نکته ای را عرض نمایم :

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن ، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگر کسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت او وجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که از او حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد ( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر در حدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحاب ایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانم چرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند! بنده از جناب بهروز خواهشمندم که دقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود!

با تشکر ،

حسام .

پاورقی :

1.محمد ناصر الدين الألباني ( متوفای 1420 ﻫ ) ، از مشهور ترین و معتبر ترین عالمان معاصر اهل سنت در علوم حدیث و صاحب تصانیف بسیار در این عرصه که اتفاقا مورد عنایت و تأیید خاص وهابیون نیز قرار دارد ، به صحت سند این حدیث اعتراف کرده است .

2. مسند أحمد ، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل الذهلي الشيباني ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، القاهرة : مؤسسة قرطبة ، جلد 4 ، صفحه ی 370 ، حدیث 19321

3. صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد التميمي البستي ، تحقيق : الشيخ شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الثانية 1414 ﻫ ، جلد 15 ، صفحات 375 و 376 ، حدیث 6931

4 و 5. نهج البلاغة ، حضرت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، گرد آوری : الشريف الرضي أبو الحسن محمد بن أبي أحمد ( متوفای 406 ﻫ ) ، خطبه های 27 و 97

6. برای آگاهی از این ماجرا ، رجوع کنید به : شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عبد الحميد بن هبة الله بن أبي الحديد الشافعي ( المتوفى 656 ﻫ ) ، تحقيق : محمد أبو الفضل إبراهيم ، القاهرة : دار إحياء الكتب العربية ، الطبعة الاولى 1378 ﻫ ، جلد 4 ، صفحه ی 74

7. الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل ، العلامة الشيخ أبو القاسم محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي ، تحقيق : عبد الرازق المهدي ، بيروت : دار إحياء التراث العربي ، جلد 2 ، صفحه ی 21

8. سوره ی نحل ، آیه ی 44

9. سوره ی حشر ، آیه ی 7

10. سوره ی انفال ، آیه ی 24

11. صحيح مسلم ، كتاب الإيمان ، باب بيان إطلاق إسم الكفر على من ترك الصلاة

12. می توانید رجوع کنید به : الكفاية في علم الرواية ، أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب البغدادي ، تحقيق : الدكتور أحمد عمر هاشم ، بيروت : دار الكتاب العربي ، الطبعة الاولى 1405 ﻫ ، صفحات 83 تا 85

راند 6 بهروز شیرازی
ياد آوری ماجرای غدير از باب فضليت نباشد، يعنی چه؟اعراب و خصوصا اعراب صدر اسلام برای نشان دادن بر حق بودن خود رابطه خود با اسلام و پيامبر اسلام يا به عبارتی فضايل و مناقب خود را به طرف خود يادآوری ميكرده اند. مثلا ميگفته اند من در فلان جنگ حضور داشته ام و فلان تعداد آدم را در راه خدا كشته ام. يا پيامبر اسلام در مورد من يا قبيله من چنين گفته است.

برای مثال به اين حديثی كه علامه امينی از مناقب خوارزمی نقل كرده است توجه كنيد:

از ابى الطفيل- عامر بن واثله كه گفت:

من در روز شورى دربان بودم و على عليه السّلام در خانه (محلّ اجتماع و شورى) بود و شنيدم كه بآنها ميفرمود: من بطور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم نمود به چيزيكه هيچ فرد عربى و غير عربىّ از شما نتواند آنرا دگرگون نمايد، سپس فرمود: شما افراد را، همه شما را سوگند ميدهم بخدا، كه آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من بوحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: نه، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم كه در ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند؟ همگى گفتند: نه بخدا قسم، فرمود شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من كسى‏ هست كه عموئى چون عموى من حمزه داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و آله داشته باشد، كه بانوى زنان اهل بهشت است،؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت ميباشند؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نجوى كرده باشد و پيش از نجوى صدقه داده باشد؟ گفتند: نه بخدا قسم، فرمود: شما را بخدا سوگند ميدهم، آيا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد:من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه بخدا قسم، … تا آخر حديث …(1)

همانطور كه در حديث مشاهده كرديد، علی پيش قدم بودن خود در ايمان به اسلام، داشتن برادری چون جعفر طيار و … را از فضايل خود ميداند و در آخر هم حديث غدير را ذكر ميكند. بديهی است كه داشتن برادری چون جعفر طيار و داشتن عموئی چون حمزه دليل بر خلافت كسی نميشود. و علی بن ابيطالب حديث غدير را هم در كنار بقيه فضايل آورده و خودش هم برداشتی غير از فضيلت از آن نداشته است.

پس چيزی كه من از جناب حسام ميخواهم احتجاج از باب فضيلت نيست. بلكه جناب حسام بايد يك مورد به من نشان دهند كه علی گفته باشد: «من طبق نص غدير خم امام و خليفه شما هستم» (يا چيزی مشابه اين) .

من كه چنين چيزی نيافته ام. علمای اهل سنت هم ميگويند چنين چيزی وجود ندارد. پس بايد نتيجه گرفت ادعای شيعيان ادعای گزاف و بر خلاف برداشت علی بن ابيطالب ( كه ادعای پيروی اش را دارند) است.

احتجاج حضرت أمير المؤمنين علیه السلام به خطبه ی غدیر خم :

أبو عبد الله أحمد بن حنبل الشيباني ،به سندصحیح( 1 )، ازأبو الطفيل عامربن واثلةنقل می کند که…

همانطور كه در بالا گفتم نيازی نيست كه لقمه را پس از چرخاندن از پشت گردنتان به دهان فرو ببريد. اين حديث چيزی كه من خواستم نيست و بيشتر از يك فضيلت از آن برداشت نميشود. در اين حديث صحبتی از امامت و خلافت نيست.

نکته ی اول : تاریخ احتجاج أمير المؤمنين عليه السلام به خطبه ی غدیر خم که در بالا آن را نقل نمودیم ، مربوط به آخرین سال خلافت و حیات مبارک ایشان می باشد که پیکار های صفين و نهروان، باعث بد بینی کوفیان به آن حضرت گشته و کار شکنی ها و سر پیچی های افرادی همچون الأشعث بن قيس،باعث افزایش عصیان در برابر آن حضرت گردیده بود . کوفیان به شدت در برابر فرامین آنحضرت از خود نافرمانی نشان می دادند …

حتما علی بن ابيطالب ميخواسته با يادآوری اين فضيلت و نظر پيامبر اسلام در مورد خودش جلوی كارشكنی كوفيان را بگيرد. چطور شما با اين مقدمه ميخواهيد خلافت و امامت علی را از اين حديث نتيجه بگيريد در حالی كه علی بن ابيطالب در همان نهج البلاغه گفته است:

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.(2)

جالبه كه علی بن ابيطالب دليل الهی برای خلافت خود قائل نيست و سند خلافت خود را بيعت مردم ميداند.

نکته ی دوم : أبو الطفيل، همانگونه که نقل نمودیم …

ابتدا بايد بدانيم كه اين حديث با حديثی كه من در ابتدای اين تاپيك از ابو الطفيل نقل كردم تعارض دارد. چون روز شوری بيش از 10 سال با ماجرای رحبه فاصله زمانی دارد و اگر واقعا ابو الطفيل در روز شوری اين ماجرا را از زبان علی شنيده باشد پس شگفتی او در روز رحبه بيمورد است.

به هر حال اين نيز چيزی را ثابت نميكند، در نهايت ميتوان اينگونه برداشت كرد كه ابوالطفيل تا آن روز اين فضيلت علی بن ابيطالب را نشنيده بوده است.

نکته ی سوم: …

در مورد سنی بودن ابن ابی الحديد در بين محققان و پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد.(3)حتی برخی از علمای اهل سنت از جمله ابن کثير او را يك شيعه غالی دانسته اند.(4)نكته جالب ديگری كه در مورد او وجود دارد اين است كه او شرح نهج البلاغه را بخاطر ابن العلقمی – وزير المستعصم بالله –كه يك شيعه بوده است نوشته و كتاب را به او اهدا كرده است.(5)

پس بايد در مورد سند اين حديث كه از يك نويسنده مشكوك قرن هفتمی نقل شده است دقت لازم را بخرج داد. در آدرسی كه شما داده ايد ابن ابی الحديد سندی برای اين سخن خود ذكر نكرده است.در جلد 19 كتابش دوباره اين حديث را آورده است.در اينجا هم سخنش سندی ندارد اما در انتهای حديث گفته است كه اين ماجرا را ابن قتيبه در كتابش «المعارف» آورده است.(6)

من با مراجعه به كتاب المعارف به نكته جالبی برخوردم. ابن قتيبه اين ماجرا را با عبارت «و ذكر القوم» (=برخی ميگويند) شروع كرده است يعنی بدون سند. و در انتهای اين داستان هم گفته است: » ليس لهذا أصل» يعنی اين داستان اصلی ندارد!(7)البته نقل قول ناقص در بين شيعيان بيسابقه نيست! به هر حال اگر اين داستان هم حقيقت داشته باشد، درخواست ما را اجابت نميكند. چرا برای كتمان فضايل علی چنين اتفاقی نيفتاده باشد؟

2. چرا نام علي بن أبي طالب عليه السلام در قرآن ذکر نشده است ؟

نکته ی اول : …

من در پست اولم، در شروع مناظره گفتم كه شيعيان امامت را يكی از اصول دين ميدانند و منكرش را مستحق آتش جهنم. از طرفی برای اصول دين مورد قبول اهل سنت يعنی توحيد،معاد و نبوت ميتوان آيات زيادی كه به صورت روشن اين اصول را بيان ميكنند ارائه كرد. پس امامت به عنوان يكی از اصول دين هر چيزی نيست كه بگوييم در قرآن خيلی چيزها ذكر نشده است. پس اگر ماجرای غدير به اندازه دو بيعت ديگری كه من ذكر كردم ارزش داشت يا به ادعای شيعيان سند گويای ولايت و امامت علی است بايد به اندازه يك آيه ارزش ميداشت و در قرآن می آمد.

نکته ی دوم : …

نکته ی سوم : …

اين دو نكته شما هم دو مغلطه بيش نيستند. شما هنوز نتوانسته ايد اصل امامت را اثبات كنيد بعد پای قائم آل محمد را وسط ميكشيد؟ نماز كه جز فروع دين هست را كنار امامت كه يكی از اصول دين است ميگذاريد؟

طبق اصل اساسی میان علمای اهل تسنن، اگر کودکی پنج ساله ، حدیث یا روایتی را نقل نماید و مورد وثوق باشد ، حتی اگرکسی غیر از او آن حدیث را نقل نکرده باشد ، هیچ دلیلی برای رد حدیث یا روایت اووجود ندارد و می توان بدان احتجاج نمود . حتی اصلی مورد قبول دانشمندان اهل تسنن وجود دارد که اگر کودکی بتواند میان گاو و الاغ ، تفاوت قائل شود ، جایز است که ازاو حدیث فرا گیرند و هیچ مانعی برای احتجاج بدان وجود ندارد( 12 ) . چه برسد به اصحاب پیامبر اسلام ( ص ) که علمای اهل سنت ، حتی اگر درحدیث ، تصریح بر شنیده شدن حدیث از زبان رسول خدا ( ص ) نشده باشد ولی از اصحابایشان صادر گردد ، آن را بر دیده می نهند و بدان عمل می کنند . حال بنده نمی دانمچرا جناب بهروز ، کاسه ی داغتر از آش شده اند ! بنده از جناب بهروز خواهشمندم کهدقت نمایند تا رأی اجتهادی ایشان باعث انکار بدیهیات نشود !

نه خير حسام گرامی، هيچ وقت نمی آيند چند حديث را با خبر واحد تطبيق دهند بلكه خبر واحد را با احاديث ديگر تطبيق می دهند. از نظر علمی و عقلی هم بايد همين كار را انجام داد. من هم دلايل خود را بيان كردم. اميدوارم شما هم برای اثبات امامت علی عقل و منطق را كنار نگذاريد.

قبلا هم گفتم كه با قبول ادعای شما هم شرايط تجديد خطبه وجود داشته است. و حتی اگر بگوييم قبل از غدير خم هيچ مشكل و ماجرايی در بين نبوده است باز به گردن شماست كه اثبات كنيد كه ماجرای غدير برای اعلام امامت و خلافت علی بوده است. و تنها ادعای شما در اين مورد يعنی آيه 67 سوره مائده را نيز رد كردم.

زمان و مكان واقعۀ غدير خم

يكی ديگر از سفسطه های شيعيان كه من مايلم بدان پاسخ دهم، هر چند جناب حسام آن را مطرح نكردند، سفسطه زير است:

آيا عقل مى‏پذيرد كه پيامبر (ص) در محل خم مسلمانان را كه حدود صد هزار نفر بودند، فرمان دهد كه جمع شوند و در زير آفتاب سوزان بر بالاى منبرى كه از جهاز شتران برايش مهيا كرده بودند، بايستد و خطبه‏اى بخواند و با اهتمام فراوان دست على (ع) را بالا برد و نگويد كه: الا من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، فكر نمى‏كنم هيچ عاقلى چنين مطلبى را بپذيرد، خصوصا اگر مولى را بر ناصر و مانند آن حمل كنيم!(8)

ابتدا بايد بدانيم كه معنای غدير در فارسی «آبگير» است و به محلی گفته ميشود كه در آن آب باران يا چشمه جمع ميشود (لغتنامه دهخدا) و در آن موقع سال در آن آب وجود داشته است. و اين آب حداقل بدرد وضو گرفتن كه ميخورده است.از طرفی طبق گاهشماری كه دكتر راميار در آخر تاريخ قرآن آورده است(9)، روز غدير خم 18 ذی الحجه سال دهم هجرت مطابق با 16 مارس 632ميلادی است.

16 مارس تقريبا برابر با 28 اسفند ماه در سال خورشيدی ميشود. پس اگر نگوييم هوا در آن زمان سرد بوده بايد قبول كنيم كه حداقل دمای معتدلی وجود داشته است. نكته ای ديگری كه وجود دارد اين است كه اعراب با وسيله نقليه سقفدار مسافرت نميكردند، پس در صورت حركت هم زير اين آفتاب سوزان ميبودند.

پی نوشتها:

(1)ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب،علامه امينى ، ترجمه از جمعى از مترجمان ، ناشربنياد بعثت ، تهران، بى تا.ج‏2، ص: 2 و3.

(2)نهج البلاغة،گردآورنده:سيد رضى‏،مترجم: محمد دشتى‏،ناشر: مشهور،قم‏،1379 ش‏. ص : 49. خطبه 3.

(3)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:62.

(4)البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى (م 774)، بيروت، دار الفكر، 1407/ 1986.ج‏13،ص:199.

(5)تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:63.

(6)شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد(م 656)،تحقيق:محمد أبو الفضل إبراهيم،مؤسسة إسماعيليان للطباعة والنشر والتوزيع.ج 19،ص:217 – 218.

(7)المعارف، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة(م 276)، تحقيق ثروت عكاشة، القاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ط الثانية، 1992. ص:580.

(8)دلائل الصدق لنهج الحق،محمد حسن مظفر نجفى‏، مترجم: محمد سپهری، انتشارات امير كبير، تهران‏،1377 ه ش‏. ج‏1، ص: 6.

(9)تاریخ قرآن، محمود رامیار، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ ششم، 1384. ص:714 و 715.

نتیجه گیری حسام
با عرض سلام و درود و ادب خدمت تمامی دوستان گرامی ،

در این پست ، که آخرین پست پیرامون مناظره ی میان بنده و جناب بهروز گرامی است ، لازم دیدم که از جناب بهروز عزیز ، به خاطر شرکت در این مناظره و نکات بسیار خوبی که مطرح نمودند که در واقع پایه و اساس روش برادران گرامی اهل سنت در مناظرات و مسائل مطرح شده از جانب ایشان می باشد ، تشکر نمایم و از دوستان گرامی نیز که با این مناظره همراه بودند ، قدردانی به عمل آورم .

شاید در این مناظره ، محدودیت ها باعث شده باشند که بسیاری از مسائل ، بدون بررسی و پاسخ باقی بمانند و سؤالاتی را در ذهن خوانندگان محترم باقی بگذارند که ان شاء الله بعد ها ، در صورت اعلان موافقت از جانب خوانندگان محترم ، در گفتمانی جداگانه در تالار اسلام و اسلام گرایی ، به تحلیل و بررسی مناظره خواهیم پرداخت و نکات مبهم را در آن ، با شرکت تمامی دوستان و استفاده از نظرات ایشان ، موشکافی خواهیم نمود . اما فکر می کنم که مهمترین نکات و موارد در این مناظره مطرح گشت و به نظر بنده از این جهت می تواند برای دوستان ، بسیار جالب توجه و مورد استفاده قرار گیرد .

از مدیریت محترم گفتگو دات کام ، از جمله آزاد اندیش گرامی ، به خاطر میزبانی این مناظره ، نهایت سپاس را دارم و منتظر انتقادات و پرسش های دوستان گرامی نیز هستم .

امیدوارم این مناظره ، چه برای جناب بهروز گرامی و چه برای سایر خوانندگان ، خسته کننده نبوده و توانسته باشد پاسخ برخی مسائل مبهم را ارائه دهد .

هرچند این قسمت از مناظره ، مربوط به نتیجه گیری می باشد اما از آنجا که نتیجه گیری از جانب من ، ممکن است دور از منطق و یا موازین علمی باشد ، ترجیح می دهم که نتیجه گیری را بر عهده ی عقل سلیم دوستان گرامی بگذارم .

با تشکر و سپاس مجدد ،

حسام .

نتیجه گیری بهروز شیرازی
مطالبی كه من در اين مناظره بيان كردم از مهمترين استدلالهای اهل سنت در مورد ماجرای غدير خم است. از طرفی شيعيان ماجرای غدير خم را سند گويای امامت و ولايت علی ميدانند و حتی كتابی با فرنام «حديث غدير،سند گويای ولايت» توسط «گروه معارف و تحقيقات اسلامی قم» تهيه شده و به صورت رايگان در مناطق سنی نشين ايران توزيع شده است. فكر نميكنم شيعيان مهمتر از حديث غدير در دفاع از خود داشته باشند.

مباحث مربوط به ماجرای غدير را من به شكل زير تقسيم ميكنم:

1- درگيری علی با سپاهيانش

2- آيه ابلاغ

3- معنای واژه «مولی»

4- آيه اكمال دين

5- احتجاج علی بن ابيطالب به غدير

بقيه مباحث شكل فرعی دارند و زياد مهم نيستند. فكر كنم به اندازه كافی من در مورد اين پنج محور صحبت كردم و نيازی به تكرار بحث نباشد. اما جناب حسام در چند مورد خصوصا در مورد معنای واژه «مولی» سكوت كردند. بهتر است من هم قضاوت را به خوانندگان گرامی واگذار كنم.

به هر حال من يك شيعه زاده هستم و در حال حاضر يك بيخدا. مطمئننا اگر استدلال شيعيان در مورد ماجرای غدير را درست ميدانستم، دليلی برای قبول نكردن آن وجود نداشت و در همين مناظره به راحتی آن را ميپذيرفتم، چون من با تشيع و تسنن مشكل و ضديتی ندارم. و اگر استدلالهای اهل سنت را قابل قبول نميدانستم در اين مناظره شركت نميكردم.

من هم از جناب حسام سپاسگذارم و اميدوارم اين مناظره بهانه ای برای حضور بيشتر در گفتگو دات كام باشد. از مديريت تارنمای گفتگو دات كام و جناب آزاد انديش هم به خاطر ميزبانی اين مناظره و شرايط خوبی كه محيا كردند سپاسگذارم. اميدوارم مناظره های پربارتری را در گفتگو دات كام شاهد باشيم.

با سپاس

بهروز شيرازی

هدف خلقت و تناقضی در خدا

پیش درآمد

خداباوران همواره به این بسنده می کنند که جهان مخلوق خداست (خدا چیست؟) ولی به دنبال این پرسش نمی روند که چرا؟ چرا جهان مخلوق خداست؟ به دیگر سخن، چرا خدا جهان را آفرید؟ با توجه به صفات یونیورسال و عام خدا، کار بیهوده و باری به هر جهت از او بر نمی آید. یعنی خداوند کاری نمی کند که بی هدف باشد. پس باید دلیل خوبی برای خلقت ما داشته باشد ولی به راستی آن دلیل چیست؟

در برخی موارد پاسخی نمی شنویم جز اینکه این دلیل تنها دانسته ی خود خداست و بشر از آن آگاهی ندارد! پاسخی که در بسیاری موارد به منتقدان داده می شود. بسیار خوب، ما هم می گوییم تا زمانی که شما دلیلی برای آن نیاورید، پرسش سرجای خود و به قوت خود باقی است. ندانستن شما دلیلی برای حقانیت و درستی آن نمی شود. چرا که هر دلیلی که در کار باشد ممکن است بی پایه و بی اساس باشد و ما حق داریم آن را بررسی کنیم. یعنی با همان قوت و قطعیت می توان گفت پاسخی روشن وجود دارد که انگیزه و هدف خدا را پوچ کند.

ولی پاسخ بسیاری خداباوران به خصوص مسلمانان اینست که هدف خلقت به کمال رسیدن انسان/مخلوق است. همانطور که مرتضی مطهری در «هدف زندگی» ( جزوه شماره 7، حزب جمهوري اسلامي تهران 1359، ص 5-6 )اشاره کرده است، هدف به فعل برمی گردد نه به فاعل. یعنی خداوند را نمی توان با این انتقاد به چالش کشید که: هر انگیزه و هدفی از یک نقص و کمبود سرچشمه می گیرد. برای مثال شما انگیزه به خواندن درس دارید به این جهت که علمتان کم است و می خواهید بیشترش کنید؛ یا انگیزه به کشتن فلانی دارید چرا که هدفتان اینست که با نابود کردن وی راه را برای خود هموار کنید. پس هدف خلقت را به کمال رسیدن مخلوق/انسان می نامیم و از آنجا که خداوند کامل مطلق است و کمبودی در او راه ندارد، می توانیم این هدف را بپذیریم. فرض کنید شما هر هفته یک مجله علمی کودکان را برای فرزند خود می خرید. فروشنده این تصور را نمی کند که شما به این مجله نیاز دارید و می خواهید خودتان را دانا کنید، چرا که دانایی های شما بیشتر از یک مجله کودک است و در واقع شما کامل تر از کودک (در رده ی علمی) هستید. پس شما برای اینکه کودکتان کمال یابد اینکار را می کنید و این فعل نقصی به شما وارد نمی کند.

جان سخن

اگر هدف خلقت را درست بینگاریم، پرسش دیگری مطرح می شود و آن اینکه: چرا خداوند مخلوق خود را از ابتدا کامل خلق نکرد؟ یعنی چرا آن کمال نهایی را که قرار است مخلوق به آن برسد از ابتدا در او قرار نداد؟ در حالی که می توانست چنین کند و اینمورد هیچ تناقضی برای او و مخلوق در بر نمی داشت؟ بر این پایه استدلال زیر مطرح می شود:

  1. خداوند خالق همه چیز است (انسان مخلوق خداست).
  2. خداوند کامل است (کمال دارد).
  3. از 1 و 2 نتیجه می شود که خداوند در خلقت کمال دارد.
  4. هدف از خلقت، رسیدن به کمال است (انسان از ابتدا کمال ندارد).
  5. 3 با 4 تناقض دارد.

توضیح اینکه کمال خداوند به این معنی است که خداوند در هر عملی که از او بر می آید کمال دارد و آن را به بهترین نحو انجام می دهد. مانند اینکه اگر شما بخواهید کاری انجام دهید، در حالت عادی و نرمال آن را به بهترین شکل انجام می دهید. یک برنامه نویس، برای حل کردن یک مساله، بهترین برنامه ای را که جواب بدهد می نویسد؛ یک دانشمند، بهترین راهی را که او را به پاسخ برساند بر می گزیند و یک سازنده ربات، بهترین رباتی را که بتواند می سازد.

ولی دست کم این را می دانیم که انسان به طور عام برای رسیدن به کمال خلق شده است و این به معنی این است که انسان کمال ندارد. خب این می تواند نقطه ضعفی برای خدا باشد که چرا انسان را ناقص (بدون کمال) خلق کرده است؟ یک نکته اینکه کمال در همه جای این استدلال به معنی آنچیزی است که هدف خلقت است و انسان در پایان مرحله زندگی دنیوی به آن می رسد (یا نمی رسد! – در دنباله می گویم چرا ممکن است نرسد). پس در استدلال بالا مغالطه عدم تکرار حد وسط بکار نرفته است. همینطور، کمال آن کمالی نیست که خداوند دارد و مطلق است بلکه همان کمالی است که خداباور ادعا می کند انسان قرار است به آن برسد.

ممکن است خداباور پاسخ دهد که کمالات ابتدایی در انسان قرار داده شده است. مانند عقل و فطرت و نیز خداوند با فرستادن پیامبران و دین و نشان دادن راه و روش رسیدن به کمال همه چیز را برای انسان ها تمام کرده است. ولی این پاسخ برای نجات خداوند پذیرفته نیست چرا که همچنان از یک موجود کامل و خالق انتظار می رود مخلوقی کامل و درست خلق کند و بر این پایه دلیلی برای فرستادن پیامبر و دین نباشد. پاسخ باید دلیلی منطقی داشته باشد تا قانع شویم چرا این عمل انجام نشده است. گذشته از آن، بسیاری از انسان ها با دین و پیامبر به کمال نمی رسند و به آنها توجهی ندارند. گرچه می توان این پاسخ را انتظار داشت که هدف خلقت، به کمال رسیدن همه ی انسان ها نیست بلکه به کمال رسیدن عده ای است که به اینها توجه دارند. باز هم می گوییم همان عده ی کم بایستی در شرایط کمال خلق می شدند. در واقع دامنه بررسی را از همه انسان ها به معدودی از آنها کاهش دادیم.

یک پاسخ دیگر اینست که اختیار خود از جمله ی کمالات است و اگر انسان در کمال خلق می شد مختار نبود و همواره به جهت کمال اخلاقی، خوبی را برمی گزید، پس آنگاه یکی از کمالات را (که اختیار باشد) نداشت. یکم اینکه از کجا معلوم اختیار جزو کمالات است؟ در جاهایی که داشتن اختیار سبب بروز بدی و شر می شود چه استدلالی داریم که آن را جزو کمالات بدانیم؟ در اینمورد پاسخ خداباور اینست که همین اختیار است که سبب می شود برخی انسان ها به کمال برسند و برخی نرسند (در بالا گفتیم که برخی ممکن است به کمال نرسند). در پاسخ باید گفت همین جمله پیشین نشان می دهد که اختیار در جاهایی با کمال تضاد دارد و سبب به کمال نرسیدن می شود، لذا جزو کمالات نیست. دیُم اینکه اگر اختیار خود جزو کمالات باشد، آنگاه رسیدن مخلوق به کمال ممکن نیست. چرا که انسانی که کمال دارد نمی تواند مختار باشد (طبق پاسخ خداباور) ولی انسانی که مختار است می خواهد به کمال برسد و رسیدن او به کمال مستلزم از دست دادن اختیار است چرا که همواره مجبور است طبق کمال خود، خوبی را برگزیند. سیُم اینکه طبق باور خداباوران، پیامبران (و امامان در شیعه) دارای کمال هستند و نیز مختارند. این مورد مثالی است برای خداباور از اینکه انسان می تواند مختار و کامل باشد.

شاید تصور کنید که با خلقت در حد کمال مساله بهشت و جهنم و جزا و پاداش بی مورد می شود. خب اینها از اینجا ناشی می شوند که انسان در حد کمال خلق نشده است و بر این پایه می تواند برخی اعمال نکوهیده و بد را انجام دهد ولی اگر از ابتدا کمال می داشت دیگر دلیلی برای برقراری قیامت و سیستم جزا و پاداش در میان نبود. گذشته از اینها، گفته شد که رسیدن به کمال برخی (و نه همه ی) انسان ها هدف است. پس می شد آن برخی انسان ها در شرایط بهشتی به سر برند و آن عده ی باقیمانده مستقیمن به جهنم وارد شوند. حتمن می گویید خب این می شود ظلم چرا که خداوند به جهت کار نکرده، انسان هایی را جزا داده است (قصاص پیش از جنایت). در پاسخ می گوییم که خدا می تواند به بشر نشان دهد که اگر به جهان می آمد و در این فاز زندگی می کرد چه راهی را در پیش می گرفت و به کجا می رسید. مگر این نیست که زمان مختص ماده است و غیر ماده از جمله خدا و روح در انحصار زمان نیستند؟ پس آگاهی از آینده می تواند برای روحی که به جهنم گسیل می شود وجود داشته باشد. یعنی جمله «قصاص پیش از جنایت» اشکال دارد و اشکال آن در قید زمانش (پیش از) است.

نتیجه

خلاصه اینکه مساله اختیار راه گریزی برای خدا باز نمی کند و همچنان می توانیم به او خرده بگیریم که چرا انسان را در شرایط کمال خلق نکرده است. هیچ چیز کمکی به خدا نمی کند، چرا که این موجود (خدا) صفاتی دارد که بر پایه آنها کارهایش سنجیده می شود. خدایی که بی هدف و بیهوده کار نمی کند نمی تواند خلقت بی هدف انجام دهد و نیز با در نظر گرفتن هدف مورد اشاره، باز هم یکی دیگر از صفات او (کمال) زیر سوال می رود.

جهان و مخلوقی که خدا می آفریند می بایست همانند بهشت باشد به طوری که انسان در حدِ آن نهایت خوبی که قرار است آن را کسب کند در آن لذت ببرد. این کمترین انتظاری است که از موجودی مانند خدا می رود. همانطور که از یک مهندس کمترین انتظاری که می رود طراحی و پیاده سازی فلان سیستم در شرایط بهینه است. ولی بیشترین انتظاری هم هست که از خدا داشته باشیم! اینکه به جهت خوبی مطلق (نیک سرشتی) خود، همه را ببخشاید و همه موجودات/انسان ها را در بهشت آزاد و رها کند.

این استدلال گونه ی دیگری از «برهان شر» است؛ هر دو به یک نکته از زوایای گوناگون اشاره می کنند و آن کمال داشتن مخلوق است. با این تفاوت که برهان شر یک برهان شهودی است ولی این مورد یک برهان قیاسی منطقی است.

سوره ی من

پيشگفتار:

اينجانب در نوشتار قبلي خود با نام » نقض عقلاني الهي بودن قرآن » به اين مساله اشاره داشتم كه حتي اگر بر فرض محال كسي نتواند اثري مانند قرآن خلق كند ، اين مطلب دليلي براي الهي بودن قرآن نيست و… كه در آن نوشتار به تفصيل در اين باره صحبت كردم.

 

اما اكنون مي خواهم فرض محال را بر اين بگيرم كه اگر كسي نتواند اثري مانند قرآن بياورد ،‌دليلي بر الهي بودن قرآن است. بر اساس اين فرض ، ‌من مي خواهم سوره اي مانند قرآن و البته قطعا ً بهتر از آن ، بياورم تا ديگر جاي هيچ شكي براي بشري بودن قرآن باقي نماند.( هر چند هيچكس بدرستي نمي داند منظور قرآن از اينكه آيه اي مثل من بياوريد چيست و معلوم نيست اين آيه كه قرار است آورده شود ، از چه جهت بايد مثل قرآن باشد.) به هر تقدير من سعي مي كنم مواردي را كه طرفداران قرآن از آن بعنوان ويژگي هاي ممتاز آن ياد مي كنند( فصاحت و بلاغت ، معجزات عددي ، لفظي و معنوي و… )، در سوره ي خود آشكار سازم.

 

قبل از شروع آيه به دو نكته ي ضروري بايد اشاره كنم كه :

1.     من معجزات اين سوره را از پيش طراحي نكرده ام و با تفكر قبلي در آن نگنجانده ام و بعد از نوشتن اين سوره فقط  با اندكي تجزيه و تحليل معجزات آتي الذكر را از آن استخراج كردم.

2.     آشنايي من با زبان عربي چند سال پيش در مدرسه صورت گرفته است و از آن زمان تا بحال هيچ تمريني به زبان عربي نداشتم و خلاصه اينكه من با اين زبان آشنايي چنداني ندارم. من نه عرب زبان هستم ، نه علاقه اي به اين زبان دارم و هيچ ارتباطي نيز با افراد  عرب زبان و يا كتب عربي ندارم.

 

و اينك سوره ي من:

 

1. اعوذ بالعقل من الاساطير اللعين.

2. بسم المنطق الحامي المعقولين.

3. اسم.

4. تلك مقالة  ٌ من جانب الحق و في هذه المقالة ، ذالك آثار ٌ للفاكرين.

5. الذين لم يتقبل الكذب العظيم ،و ليسوا كالشجرة العقيم.

6. ان ّ الرياسة الجمهورية الاسلامية ايران ، يتغير في المستقبل  و لكن الشعب الايرانية يبقون في العذاب الأليم و بعد سنوات ٍ، هو سوف يتغير مرة ً اخري و لكن الشعب الايرانية يبقون في العذاب الكثير و في هذه الآية آثارٌ للمتفكرين.

7. و نوعد الشوارع المملوة بالسيارات بالشعب الايرانية و في هذا،ذالك عذاب ٌ كثير.

8. و يسألونك من الحرية ، قل هذا امر ٌ محال للقوم الساكتين.

9. للذين يسمعون الكذبيات من الروحانين و لا يعترضوا و مثلهم كمثل الأنعام الذليل.

10. و لكن نحن نوعد سرورا ً كثيرا للاحرار و التوفيق بالمعترضين الكذب و في هذه رجاء للساكنين الأرض، للادامة الحيات  بالشعف و السرور و انا شخص ٌ رحيم.

 

ترجمه و تفسير:

1. ترجمه: به عقل پناه مي برم از خرافات لعنت شده.

تفسير: در اين آيه به تاثير مثبت عقل بر رشد بشر و رسيدن او به جايگاه امروزي اش تاكيد شده. از آنجا كه اين اولين آيه ي اين سوره مي باشد ، بيانگر اين مطلب است كه قبل از هر كاري بايد از عقل كمك گرفت و هميشه بايد كارهاي عاقلانه انجام داد. در عبارت دوم اين آيه خرافات مورد لعنت واقع شده است كه بيانگر اين نكته مي باشد كه نتيجه ي استفاده از عقل ، نفي خرافات و پندارهاي غلط است و فرد عاقل اينگونه مسائل را مورد لعن قرار مي دهد.

2. ترجمه: به نام منطقي كه حامي و پشتيبان افراد خردمند است.

تفسير: در اينجا به علم منطق اشاره شده است كه اين علم مي تواند پشتيباني قدرتمند براي اهل انديشه باشد. همانطور كه در تعريف منطق گفته اند: » منطق ابزار درست انديشيدن است.» و انديشيدن شيوه ي زندگي انسان هاي عاقل است. اين تفكر است كه انسان را در امور زندگي حمايت مي كند و از سرازير شدن او در دره هاي ناداني جلوگيري مي كند. از آنجا كه اين آيه با نام و ياد منطق شروع مي شود و بعد به خردمندان اشاره مي كند ، نشانگر تقدم استفاده از انديشه نسبت به خردمند بودن است(تا كسي انديشه پيشه نكند خردمند نخواهد بود) و نيزبيانگراين مطلب است كه آيات اين سوره منطقي مي باشد و افراد عاقل مي توانند با منطق موجود در اين سوره به جدال فكري افراد نادان بروند و منطق موجود در اين سوره ( يا مجموع اين نوشتار) حامي آنان است.

3.ترجمه: الف ، ميم ، سين.

تفسير: اين حروف بصورت رمز مي باشد ، من ابتدا نمي خواستم رمز اين حروف را فاش كنم اما به دليل اينكه اين آيه قرار است راهنمايي براي بشريت باشد ، صحيح نديدم كه بشر را از سود موجود در اين آيه بي بهره بگذارم و احتمال گمراهي آن ها را ناديده بگيرم و به قول بعضي: » دفع ضرر احتمالي واجب است.» در نتيجه تصميم گرفتم فقط  چند رمز از حروف اين آيه را فاش نمايم و كشف باقي رمزها، كه تعداد آن ها بسيار زياد مي باشد را به عهده ي افراد علاقمند مي گذارم.

در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنم كه هر گونه تفسير و كشف رمز حروف اين آيه كه مطابق هدف من از اين نوشتار باشد ، مجاز است.

و اما رمز هاي اين آيه:

حرف الف مذكور در اين آيه اولين حرف حروف الفبا مي باشد و براي تاكيد به تاثير اين حروف روي سواد و دانش بشر آورده شده است. اين حرف اشاره به اين مطلب دارد كه كليد علم و دانش ، سواد مي باشد و كليد سواد ، يادگيري حروف الفبا است. در اين رابطه حديثي از خودم مي گويم :

 

» و همانا دانش شهري است كه سواد درب آن شهر و حروف الفبا كليد آن درب است.»

 

حرف ميم در آلفابت لاتين حرف سيزدهم مي باشد و از آن جا كه عدد 13 براي افراد خرافاتي عدد شومي است ، و نيز از آنجا كه اين سوره در كل با تفكرافراد خرافاتي مخالف است، خواسته شده كه با آوردن عدد 13 به گونه اي با تمسخر به افراد خرافاتي گوشزد شود كه اين سوره براي شما شوم خواهد بود.

رمز ديگر حرف ميم اين است: همانطور كه مي دانيم حرف ميم ، اولين حرف كلمه ي منطق و آخرين حرف كلمه ي اسلام است. پس اين نشانگر اهميت ندادن اسلام و طرفداران آن به منطق و تفكر است.

حرف سين به شكلي رمزآلود به مراسم سفره ي هفت سين اشاره دارد. از آنجا كه سفره ي هفت سين يكي از رسوم ايرانيان است و اين نوشتار هم به زبان فارسي مي باشد و در ادامه ي سوره هم به ايران اشاره شده است، بيانگر اين مطلب است كه روي سخن اين آيه به دليل فارسي بودنش، بيشتربا ايرانيان است كه البته با ترجمه ي آن به زبان هاي ديگر قطعا ً براي تمام بشر مفيد خواهد بود.

رمز ديگر حرف سين اين است كه اولين حرف كلمه ي سه(3) مي باشد.اين رمز بدان اشاره دارد كه در اين آيه فقط سه حرف رمزي آورده شده است و اگر در آينده فرد بد خواهي بخواهد اين سوره را تحريف كند و حرف ديگري به اين آيه بيافزايد، با آورده اين رمز و تفسير صورت گرفته از آن ، ديگر هيچكس نمي تواند اين كار را انجام دهد. و نكته ي بي ارتباط با رمز اين است كه در كل كسي نمي تواند اين سوره را تحريف كند چرا كه اين سوره در اينترنت ثبت شده است.

 

 بايد اين را متذكر شوم كه من مي خواستم رمزهاي بيشتري از اين سه حرف را فاش كنم اما پرداختن بيش از حد به اين سه حرف باعث طولاني شدن نوشتار و خستگي مخاطب خواهد شد.

4. ترجمه: اين نوشتاري از جانب حق است و در اين نوشتار آثاري براي اهل خرد وجود دارد.

تفسير: منظور از حق در آيه ي فوق اين است كه در اين نوشتار سخني به ناحق گفته نشده است و به عبارتي منظور از حق ، سخن راست مي باشد ، به اين معني كه در اين نوشتار سخني به دروغ رانده نشده است. سپس به اين نكته اشاره شده است كه در اين مقاله آثاري براي اهل انديشه وجود دارد كه از جمله مهمترين اين آثار مي توان به بشري بودن قرآن اشاره كرد. تمام اين آثار براي انديشمندان است نه براي كساني كه از تفكر عاجز و به تعصب دچارند.

5. ترجمه: براي كساني كه دروغ بزرگ را قبول نمي كنند و مانند درخت بي حاصل نيستند.

تفسير: اين آيه معناي آيه ي قبل را تكميل مي كند و متفكريني را كه در آيه ي قبل به آن اشاره شده را معرفي مي كند. در اين آيه متفكرين كساني هستند كه دروغ بزرگ ، كه همانا الهي بودن قرآن است را قبول نمي كنند و مانند درخت بي حاصل نيستند. در اين آيه منظور از درخت عقيم ، انسان بي خرد است. همانطور كه در قبل بطور ضمني بدان اشاره كرديم، ثمره ي انسان دانش و خرد اوست و بايد گفت كه انسان بي خرد مانند درختي بي حاصل است كه زندگي او سود چنداني دربر ندارد و بعضا ً مانع رشد درختان ديگر(انسان هاي ديگر) نيز مي شود. در اين آيه به نحو شيوا و با بلاغت كامل ارزش تفكر آدمي نشان داده شده است.

6. ترجمه:همانا رئيس جمهوري اسلامي ايران در آينده تغيير خواهد كرد ولي ملت ايران در عذاب دردناك باقي خواهند ماند و بعد از چند سال آن رئيس جمهور بازهم تغيير خواهد كرد اما ملت ايران در عذاب زياد باقي خواهند ماند.

تفسير: قبل از هرچيز بايد به اين نكته اشاره كرد كه همانطور كه در آيه ي سوم بدان اشاره شد، حرف سين نمادي از ايران است و …، كه در اينجا دوباره به ايران اشاره شده است.اين مساله نشانگر ارتباط داشتن تمامي آيات اين سوره باهم مي باشد و به قول بعضي » كلهم نور واحد» اين آيه به مساله ي مهم حكومت اشاره دارد و مي خواهد اين مطلب را بيان كند كه تا زماني حكومت جمهوري اسلامي در ايران حاكم است، مردم ايران در عذاب زياد و شديد باقي خواهند ماند. پس از نظر اين آيه تغيير رئيس جمهورهاي ايران كه مترسكي بيش نيستند و ميوه ي تلخ درخت اسلام هستند ، سودي به حال مردم ايران نخواهد داشت ، هرچند تغيير بسيار كنند.

7. ترجمه: و خيابان هاي پر از اتومبيل را به ملت ايران وعده مي دهيم و در اين{ مساله ي فراواني اتومبيل} عذاب زيادي وجود دارد.

تفسير: همانطور كه مي دانيم مردم تهران ( نمادي از مردم ايران) و همچنين بعضي از شهرهاي ايران ،‌ امروزه دچار مشكل شديد ترافيك هستند و اين مساله معضلات زيادي را براي آنان بوجود آورده است. از جمله عذاب هايي كه منظور آيه بوده است مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

الف. آلودگي هواي تهران و بوجود آمدن بيماري هاي تنفسي و قلبي براي مردم.

ب. آلودگي هاي صوتي و تاثير منفي آن بر روي ذهن و روان مردم.

ج. اتلاف وقت با ارزش مردم و تاخير آن ها براي رسيدن به محل كار و يا كليه ي جاهاي مهم و قرارها و …

د. كمبود سوخت و جيره بندي و همچنين افزايش قيمت آن كه در نتيجه باعث افزايش قيمت تمامي كالاها و خدمات و ايجاد مشكلات زيادي براي مردم مي شود؛ كه ديگر به آن ها اشاره نمي كنم چرا كه باز كردن بيشتر اين مسائل از حوصله ي اين بحث خارج است و باعث خارج شدن متن از موضوع اصلي مي شود.

8. ترجمه: و از تو درباره ي آزادي مي پرسند ، بگو اين {آزادي} براي مردمي كه سكوت پيشه كرده اند ، امري محال است.

تفسير: در اين آيه به مساله ي مهمي اشاره شده است و آن اين است كه لازمه ي بوجود آمدن آزادي، اعتراض به ستمگران است و اگر در مقابل آن ها سر فرود آوريم، همچنان زير سلطه و ظلم افراد ديكتاتور باقي خواهيم ماند. در اين آيه مردم به اعتراض در برابر ستمگران تشويق شده اند تا بلكه آزادي خود را كه همانا ازاساسي ترين حقوق بشر است(در كنار حقوقي مانند حق حيات)، بدست آورند. در باره ي كلمه ي الساكتين در آيه ي بعد سخن خواهيم گفت.

9. ترجمه: براي كساني كه دروغ هاي روحانيون را مي شنوند و اعتراضي نمي كنند و مثل آن ها مثل چهارپايان ذليل است.

تفسير: كلمه ي الساكتين كه در آيه ي قبل آمده بود ، در اين آيه شرح داده شده است تا مخاطب بداند منظور آيه ي 8 از سكوت پيشه كننده ها چيست. ساكتين كساني هستند كه دروغ هاي افراد مذهبي از جمله آخوند ها را مي شنوند ولي هيچ اعتراضي نمي كنند.آن ها مانند حيوانات چهار پاي ذليلي هستند كه هيچ اعتراضي نسبت به صاحب خود نمي كنند و خود را بلامعارض در اختيار صاحب خود گذاشته اند و اين صاحبشان است كه آن ها را به هر سو كه مي خواهد مي برد و هر سودي بخواهد از آن ها بدست مي آورد، گاهي از آن حيوانات سواري مي گيرد ، گاهي آن ها را مي فروشد ، گاهي از منافع آن ها ( شير و پشم و… ) بهره مي برد و حتي گردن آن ها را مي برد و گوشتشان را مي خورد، اما با همه ي اين اوصاف ، چهارپايان هيچگاه از خود اعتراضي نشان نمي دهند و تن به خواسته هاي صاحب خود مي دهند و خوار و ذليل باقي مي مانند.

10. ترجمه: و اما ما شادي فراوان را به آزادگان و موفقيت را به كساني كه به دروغ اعتراض مي كنند ، وعده مي دهيم و در اين {مساله} اميدي براي ساكنين زمين است تا با شادي و خوشحالي به زندگي خود ادامه دهند  و من شخصي مهربان هستم.

تفسير: پس از اشاراتي كه در آيه هاي قبل به مسائلي چون بدبختي و عذاب شد ، در اين آيه وعده ي شادي و خوشحالي و موفقيت به افراد آزاديخواه داده شده است. در نتيجه اين آيه  ارمغان آورنده ي اميد براي مردم جهان است تا با اميد به آزادي و موفقيت بتوانند به زندگي خود رنگي زيبا بخشند و با شادي و خوشي به آن ادامه دهند. درآخر هم به مهربان بودن آورنده ي سوره اشاره شده است تا هيچ كس تصور نكند اگر به اين سوره اعتقاد نداشته باشد گردنش را قطع مي كنند و خيال مخاطب را در صورت عدم اعتقاد به سوره راحت نگه مي دارد و او را از ترس در برابر شكنجه و آتش دور مي دارد.

 

 

 در اينجا اين سوره و ترجمه و تفسير آن به پايان رسيد. و اما اكنون مي خواهم در ذيل به تعدادي از معجزات اين سوره اشاره كنم:

 

معجزات عددي:

1. در اين سوره مشتقات كلمه ي فكر( فاكرين و متفكرين) دو بار به كار رفته است و مشتقات كلمه ي اعتراض (يعترضوا و معترضين) نيز دو بار به كار رفته است كه اين مطلب نشانگر ارتباط  تفكر با اعتراض است و بطور خلاصه هركس به دروغ هاي اسلام فكر كند، به آن ها اعتراض خواهد كرد.

2. اصطلاح » الشجرة العقيم » ، 12 حرف دارد و اين شماره تعداد امامان شيعه مي باشد كه وجودشان مانند درخت بي حاصلي است كه نه تنها سودي ندارد ، بلكه باعث عدم رشد باقي درختان نيز مي شود.

3. در اين سوره كلمه هاي كذب،ايران و عذاب هر كدام سه بار به كار رفته است.(كذب با مشتقات؛ ايران و عذاب بطور مطلق). حال اگر عدد 3 را در تعداد آيات اين سوره كه 10 مي باشد ضرب كنيم، عدد 30 بدست مي آيد كه تعداد سال هايي است كه:

حكومت كذب مردم ايران را عذاب مي دهد.

 

معجزات بلاغت و شيوايي:

1. در انتهاي هر آيه كلماتي هم وزن آورده شده است.

2. از مثال هاي آشكار و زيبا براي بيان مطلب اشاره شده است.

3. از ايجاز و اختصار برخوردار است و در عين اين اختصار تحدي قرآن را پاسخ داده است.

 

 

معجزات معنوي:

1.پيشگويي باقي ماندن مردم ايران در عذاب ، حتي با وجود تغييرات در رياست جمهوري (كه اين پيشگويي در آينده ي نزديك به واقعيت خواهد پيوست و اثر آن در آينده مشخص خواهد شد.)

2. ايجاد تغييرات شديد و ناگهاني در افراد حزب اللهي كه از 1400 سال پيش تا كنون به هيچ وجه تغيير نكرده اند.

 

در پايان بايد به چند نكته اشاره كنم:

اين آيه و آورنده ي آن شرايط نابرابري با قرآن و آورنده ي آن دارند، چراكه اولا ً من عرب زبان نيستم و آشنايي من با عربي در مدرسه صورت گرفته است.(كه قبلا ً به آن اشاره كردم.)  ثانيا ً اين سوره فقط 10 آيه دارد اما آيات قرآن چندين برابر آيات اين سوره است.(دقيقا ً تعداد آيات قرآن را بخاطر ندارم.)

پس خواندگان اين نوشتار بايد به اين مطلب توجه كنند كه هنگامي در سوره اي با 10 آيه كه توسط فردي فارسي زبان نوشته شده است بتوان اين مطالب را بعنوان معجزه استخراج كرد‌ ، در قرآني كه آياتش چندين برابر سوره ي من مي باشد،قطعا ً مي توان تعداد بسيار زيادي معجزه استخراج كرد.(به اين نكته نيز توجه كنيد كه آخوند ها حتي از نخود هم فضايلي براي اسلام بوجود مي آورند و هر چيز كه به نظرشان مفيد باشد را به اسلام و قرآن ارتباط مي دهند.)

در ضمن اگر من به ذكر همين تعداد معجزات بسنده كردم، به دليل اين بود كه همين ميزان را كافي ديدم و اينطور نيست كه نتوان از اين سوره معجزات ديگر استخراج كرد. من حتي به اين مساله معتقدم كه از داستان كودكانه اي مانند شنگول و منگول نيز مي توان با سخن پردازي( مخصوصا ً به سبك كلام اسلامي)، معجزاتي درآورد و ادعاي چنين و چنان بودن آن را مطرح كرد.

ذكر اين نكته نيز حائز اهميت است كه آيات قرآن از نظر بي محتوايي  و بعضا ً خطرناك بودن، واقعا ً كم نظير است و شايد منظور قرآن از گفتن اين مطلب كه اگر مي توانيد آيه اي مثل قرآن بياوريد، اين بوده است كه آيه ي شما از نظر بي محتوايي و ضد بشر بودن بايد مانند آيات قرآن باشد ، چرا كه گفتن آياتي بي معني و خلاف عقل و ضد بشر،كار هر كس نيست و هيچ فرد سالمي تن به چنين ننگي نمي دهد.

 

بعنوان حسن ختام اين نوشتار آيه ي كوچك ديگري را بعنوان اشانتيون براي شما مي آورم. ولي تفسير و … را به علاقمندان مي سپارم.

 

1. بسم الحرية العامل السرور.

2. ان ّ الانسان لفي غبن.

3. الا اللذين عاقلوا و عملوا بالفاكرات و فاهموا بالحق و عاملوا بالعقل.

 

1. به نام آزادي كه شادي بوجود مي آورد.

2. همانا انسان فريب خورده است.

3. مگر كساني كه عقل پيشه كردند و اعمال ناشي از فكر انجام دادند و به حق{مسائل را} درك كردند و به عقل خود عمل كردند.

خدا مرد

پدر سخت دلتنگ تو در این سیاهکده بی رونق، چشم به در، منتظر پیکی دیگرم

که بیابید و بگوید تعبیر فاصله بین من و تو را، که آمد قرنها پیش، دستار بسر و گفت پدرت خشمگین است و غضبناک گفتم از برای چه؟ گفت از برای سرکشی ، خود سری، تکبر و غرور تو گفتم کدامین غرور، کدامین خود سری؟
و گفت داستان سیب را، که سرخ بود و حتما لذیذتر از تمام آن چیزهای دیگر، آری سیب بود ولی سیب نه که طعم فهمیدن، لمس کردن و دانستن میداد و چه شیرین ، شیرین است تجربه و گفت که بر من غضب کردی و گفت که مکافاتش این دخمه است

پدر پیک ادعا میکرد که باز میتوانم به آن خانه برگردم که بودم آنجا، راستش از یاد برده ام خانه پدری را، آخر مجازات این فرزند ناخلف، طولانی شده است زیاد گفتم ای پیک بگو از خانه پدریم، چشمانش را از من دزدید و گفت وگفت که پر است پر است از سایه ، درخت ، شیر، انگبین و دخترکان سیه چشم نار پستان همیشه باکره و نگفت از کار از دانستن از فهمیدن از عشق آخر پدر، آنها که گفت اینجا هست و آنها که گفتم شاید نه

و پیک گفت عقوبت عشق به دانستن را، که همان زیاده طلبی است در مرام شما ، گفت که آتشم میزنی، میسوزانی، احیا میکنی باز میسوزانی باز احیا میکنی باز میسوزانی و باز وباز و باز … راستش ترسیدم نه از سوزانندگی آتش که از تو و گفت که مرا قاتل برادرانم و خواهرانم خواسته ای، آخر تو که به جرم جویدن یک سیب اینگونه غضبناک شدی، چگونه از من میخواهی گلوی برادرانم و خواهرانم و شاید فرزندان خودت را بجوم

راستی پدر فرزندی از جنس دیگر داشتی یادت نیست، همان که غفلت شیرینش فاصله انداخت بینمان آخر از حوا از زن از مادر صحبتی نکرد پیک و اگر حرفی بود چه بگویم شاید سنت پسر دوستی ریشه در خانه پدری دارد

بگذریم، باز این فرزند ناخلف پر چانگی کرد هم خسته ای هم خشمگین. خسته از پر حرفی من و خشمگین از اینکه این گونه گفتم دلتنگی ها را چون پیک چند جمله گفت و گفت باید اینها را تکرار کنم تا بشنوی چه کنم که من همان فرزند خیره سر روز ازلم

پدر دیگر خسته ام از اینکه تا ابد بنشینم چشم انتظار پیکی دیگر شاید برسد شاید نرسد. پدر یکی از برادرانم اینجا میگفت تو سالهاست که مرده ای نمیدان شاید. به هر حال پدر، دیگر مکافات سیب خوردن آنقدر طولانی شده است که به همین دخمه عادت کرده ایم، آخر خوبیهایی هم دارد آنقدر چشمانمان به در خیره بود که نمیدیدیم نمیدیدیم زیابییهایی دارد دخمه ما که خانه پدری در خواب هم نمی بیند

بس است نگاه به بالا، میخواهم به پایین بنگرم، به اینجا، میخواهم بلند شوم فریاد بزنم من (( انسان )) فرزند خیره سر پدرم میخواهم با دستان خودم با همت، عشق و اندیشه خودم زندگی را بسازم و دخمه را

راستی پدر دلگیر نشو می آیم، گاه گاه بر سر مزارت و فاتحه میخوانم و، و بدرورد

» منفرد »

علی؛ شیر حق یا یک دغلکار

بيگمان بسياري از شما اين چامه ي پرآوازه را شنيده ايد:

 

از علي آموز اخلاص عمل

شير حق را دان منـّـزه از دغل

در غزا بر پهلواني دست يافت

زود شمشيري بر آورد و شتافت

او خدو انداخت بر روي علي

افتخار هر نبي وهر ولي

او خدو انداخت بر رويي كه ماه

سجده آرد پيش روي او درسجده گاه

اكنون سه پرسش براي ما پديد ميايد:

١- چرا بلخي اين چامه را سروده است

٢-اين داستان، بر پايه ئ كدام رويداد تاريخي است؟

٣- چرا بلخي بر اخلاص عمل و بري بودن علي از  دغل تاكيد كرده است، در حاليكه ديگر مداحان،  به كلي گويي و رساندن جايگاه علي به آسمانها بسنده كرده اند؟

 

جالب است كه بلخي توانسته در چامه ئ خود، اخلاص عمل علي را بگونه اي نشان دهد ( كه دشمن را براي خدا و نه براي خشم خود ميكشد) امّا انگيزه ئ خدو انداختن پهلوان شكست خورده را نميگويد ، چرا كه تف انداختن در جنگ رسم نبوده و نشان از خوار داشتن هماورد است.

چرا بايستي در يك جنگ ميان دو پهلوان، يكي آنديگري را اينگونه خوار شمارد، آنهم پس از شكست و در آستانه ئ مرگ ؟ تازه، بلخي نگفته است كه علي را از چه » دغلي » بايد منزه دانست ؟ چه دغلي در كار بوده؟

آيا مردم سني زمان بلخي، درباره ئ دغل كاري علي سخني ميگفته اند؟

 

اينگونه ديده ميشود كه بلخي، براي ما چيستاني بجا نهاده است.

 

براي حل اين چيستان ، در تاريخ و نوشته هاي بسيار جستجو ميكنيم و با وجوديكه داستاني پيدا نميكنيم كه از » تف» انداختن پهلواني سخن بميان آمده باشد، تنها داستاني كه به اين جنگ تن بتن و به اين » دوئل » همانندي دارد را پيدا ميكنيم كه همانا جنگ علي در برابر » عبدوُدّ » است. در اينجا به نكته اي بر ميخوريم كه نشان ميدهد كه منظور بلخي، همين جنگ بوده است.

 

ورژن شيعيان ( از سايت حوزه )

http://www.hawzah.net/Per/E/do.asp?a=ECDDAD5.htm

 

حضرت على (ع ) زرهى آهنين بر تن داشت و چشمان او از ميان مغفر مى درخشيد. قهرمان عرب پس از آشنايى باحضرت على از مقابله با او خود دارى كرد و گفت : پدرت از دوستان من بود و من نمى خواهم خون فرزند او را بريزم .

ابن ابى الحديد مى گويد:

استاد تاريخ من ابوالخير وقتى اين قسمت از تاريخ را تدريس مى كرد چنين گفت : عمرو در جنگ بدر شركت داشت و از نزديك شجاعت و دلاوريهاى على را ديده بود. از اين رو, بهانه مى آورد و مى ترسيد كه با چنين قهرمانى روبروگردد.

(سرانجام حضرت على (ع ) به او گفت : تو غصهء مرگ مرا مخور. من , خواه كشته شوم و خواه پيروز گردم , خوشبخت خواهم بود و جايگاه من در بهشت است , ولى در همهء احوال دوزخ در انتظار توست . در اين موقع عمرو لبخندى زد وگفت : برادر زاده ! اين تقسيم عادلانه نيست ; بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد.(5)

شد.آنگاه حضرت على (ع ) او را به ياد نذرى انداخت كه با خدا كرده بود كه اگر فردى از قريش از او دو تقاضا كند يكى را بپذيرد و عمرو گفت چنين است . حضرت على (ع ) گفت : درخواست نخست من اين است كه اسلام را بپذير.حضرت على (ع ) گفت : بيا از جنگ صرف نظر كن و رهسپار زادگاه خويش شو و كار پيامبر را به ديگران واگذار كه اگرپيروز شد سعادتى است براى قريش و اگر كشته شد آرزوى تو بدون نبرد جامهء عمل پوشيده است . عمرو در پاسخ گفت : زنان قريش چنين سخن نمى گويند. چگونه بر گردم , در حالى كه بر محمد دست يافته ام و اكنون وقت آن رسيده است كه به نذر خود عمل كنم ؟ زيرا من پس از جنگ بدر نذر كرده ام كه بر سرم روغن نمالم تا انتقام خويش را از محمدبگيرم .

اين بار حضرت على (ع ) گفت : پس ناچار بايد آمادهء نبرد باشى و گره كار را از ضربات شمشير بگشاييم . در اين موقع قهرمان سالخورده از كثر خشم به سان پولاد آتشين شد و چون حضرت على (ع ) را پياده ديد از اسب خود فرود آمد وآن را پى نمود و با شمشير خود بر حضرت على تاخت و آن را به شدت بر سر آن حضرت فرود آورد. حضرت على (ع )ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر به دو نيم شد و كلاه خود نيز درهم شكست و سر آن حضرت مجروح شد.  درهمين لحظه امام فرصت را غنيمت شمرده , ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش بر زمين ساخت . صداى ضربات شمشير و گرد و خاك ميدان مانع از آن بود كه سپاهيان دو طرف نيتجهء مبارزه را از نزديك ببينند. اما وقتى ناگهان صداى تكبير حضرت على (ع ) بلند شد غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و مسلمانان دريافتند كه حضرت على (ع ) بر قهرمان عرب غلبه يافته , شر او را از سر مسلمانان كوتاه ساخته است .

 

در همين لحظه !

جالب است كه اين گفته، كه جنگاوري پس از خوردن شمشيري سخت، فرصتي براي زدن يك ضربت كاري بدست آورده، خود پرسش برانگيز است؟ چگونه ؟

 

پس حالا چرا سرانجام معلوم نشد كه چه كسي و كدام پهلوان و براي چه بروي علي » خدو » انداخت، و باقي ماجرا ؟

پس عبدودّ نخست يك ضربه زد و در آن لحظه علي با يك ضربت او را نقش زمين كرد ! همين ، آيا كل داستان همين دو ضربه بود !

جالب است كه همه جا ، شيعيان، سخنان رد وبدل شده ميان ايندو را تنها به لحظات پيش از جنگ محدود كرده اند و پس از آن، قهرمانان داستان ، در كمال سكوت باهم جنگيده اند و معلوم نيست چرا عبدودّ كه جوانمردي و خوي پهلواني وي شناخته شده بود، بروي علي تف كرد؟ حالا باز خوب است انصاف كرده اند و مردانگي عبدودّ را كه در برابر هماورد پياده ئ خود ، از اسب پياده شده ، سانسور نكرده اند !

حال در تاريخ نكته ئ در خور نگرشي پيدا ميكنيم:

( كوتاه)

پهلوان قريش خود را به خندق زد و از آن گذشت و هماورد خواست. او به اندازه اي هراس انگيز و پر آوازه بود كه محمد نميخواست كسي را به جنگ او بفرستد . سرانجام علي به جنگ او رفت.او چون ديد علي پياده است، از اسب خود پياده شد تا

رسم جوانمردي را بجاي آورده باشد.

….

( گسترده)

هر شمشيري كه  عبدوُدّ ميزد، علي آنرا رد ميكرد و هر شمشيري كه  علي  ميزد،  عبدوُدّ آنرا رد ميكرد،

تا اينكه خستگي كم كم بر علي چيره شد و او نيرنگي انديشيد. از بالاي شانه ئ عبدوُدّ نگاهي به پشت سر او انداخته و گفت :

 قرار نبود كه ياران تو به ياري تو بيايند !

عبدوُدّ نگاهي به پشت سر خود خواست كردن، درهمين لحظه ، 

علي شمشير را فرود آورده و پاي  عبدوُدّ را از ران فروبريد.

عبدوُدّ افتاد و گفت : » يا علي خدعه كردي! «

علي پاسخ داد: » الحَربُ خُدعَه !»

( يعني : جنگ همانا نيرنگ است. )

در اينجا چيستان بلخي، بخشي از پاسخ خود را مي يابد.

اشاره ئ جلال الدين بلخي به واژه ئ » دغل»

و گفته ئ علي :» جنگ همانا نيرنگ ( = دغل ) است»

اين  دغل در هر دو جا، داستان منظوم بلخي و رخداد تاريخي نبرد تن بتن علي و عبدوُدّ را بهم پيوند ميزند. پس براستي

ديده ميشود كه داستان منظوم بلخي بر پايه اي راستين استوار بوده است، هرچند كه مداحي هاي بيپايه بدنبال آن آمده است.

 

در اينجا انگيزه ي » تف» انداختن هم روشن ميشود:

چون علي از نيرنگ براي پيروز شدن بر شهسوار عرب عبدوُدّ  سود برده است، آنهم در حاليكه  اين پهلوان براي نگهداشت آيين جوانمردي از اسب پياده شده است ( چون علي پياده بود) ، پس از اينكه علي بر سينه ئ او مينشيند كه سرش را ببرد، پهلوان عرب، تفي بصورت علي مي اندازد ، چه او را دور از آيين پهلواني و جوانمردي و مردي نيرنگ باز ميداند!

 

به احتمال زياد، اين داستان از همان زمان سينه به سينه در ميان مردم حكايت ميشده و هر نسل اين داستان را به نسل ديگر گزارش ميداده و نگه ميداشته است و بلخي هم اين داستان را شنيده بوده است.

 

احتمالاً بلخي براي در امان بودن از شر پي ورزان ديني، اين چامه را سروده ولي از آنجاييكه او والاتر از آن بود كه

خود را به تراز پست پي ورزان ( متعصبان) فرو اندازد، در چامه ئ خود، اين چيستان را براي كساني كه از هوش كافي

براي ديدن آن برخوردار باشند نهاده است و بدينگونه است كه ما ميتوانيم، همه داستان آن رخداد را امروز بازسازي كنيم.

او در اين مدح خود، در حقيقت، پليدي كار علي را در لفافه و براي آيندگاني كه در جستجوي راستي باشند، به وديعه نهاده است ! اين نابغه ئ دوران !

 

پس بازهم ميبينيم كه علي كه براي نيرنگ، ناچار دروغ هم گفته است، نميتواند معصوم باشد و لكه ئ سياهي بر لكه هاي

سياه ديگر زندگي اين دژخيم و امير خونريز افزوده ميشود.

 

( عبدود = وُدّ ، نام بتي بوده است از بتان عرب و عَبدوُدّ، يعني برده و بنده ئ وُدّ )

خدعه با خوارج و جنگ نهروان

آنگاه اميرمومنان على(ع) به همراه صد نفر از اصحابش براى گفتگو با خوارج به حرورإ رفت و عمده محورهايى كه اميرمومنان(ع) بر آن تكيه كرد عبارت بود از:

1 ـ من از آغاز اعلام كردم كه بردن قرآنها بر سر نيزه شيطنت است…

2 ـ بعد از آنكه حكميت بر من تحميل شد من گفتم حكم عبدالله بن عباس باشد … شما قبول نكرديد و گفتيد فقط ابوموسى اشعرى بايد حكم باشد…

3 ـ …آيا من بر حكمين شرط نكردم كه از آغاز تا پايان حكميت به قانون خدا در قرآن و سنت پيامبر عمل كنند؟

در تمام اين موارد سران خوارج امام على(ع) را تصديق كردند و گفتند همه فرمايشات شما صحيح ما مرتكب گناه شديم توبه مى كنيم, تو هم بايد توبه و استغفار كنى!! حضرت فرمود: استغفر الله من كل ذنب!

 

اين برخوردها سبب شد شش هزار نفر از اردوگاه خوارج خارج شده و به امام بپيوندند.(12)

ابن ابى الحديد در تفسير استغفار حضرت مى گويد:

(( توبه امام يك نوع توريه و از مصاديق ((الحرب خدعه‏ )) بوده است, او سخن مجملى گفت كه تمام پيامبران آن را مى گويند و دشمن نيز به آن راضى شد بدون آنكه امام به گناهى اقرار كرده باشد. )) (13)

11- موسوعه الامام على بن ابى طالب ج6, از ص324 تا 333.

12- همان, ج6 از صفحه 333 تا 340.

13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى, ج2, ص;380 فروغ ولايت, ص635.

———————————–

وقال الرسول صلى الله عليه وسلم: ( الحرب خدعه‏ ) صحيح الجامع برقم 3176 بتحقيق الألباني

——————————– 

بن مایه ای دیگر

www.hawzah.net/Per/Magazine/mr/006/mr00611.htm

 

سنت

با مطالعه در سنت نيز مى‏توان روايات زيادى جهت تائيد مطلب ذكر كرد. از مهمترين ابواب و روايات اين بخش رواياتى است كه حاكى از جواز به كار بردن خدعه در جنگ است: «الحرب خدعه‏ » و جنگ روانى از مصاديق بارز «خدعه‏» است.

 

«خدعه‏» در لغت‏ به معناى «مايخدع به‏» است. يعنى آنچه به وسيله آن خدعه ورزيده مى‏شود كه عبارت از « مكر و حيله و فريب‏» است. (9) از ديدگاه فقه اسلامى، خدعه در جنگ جايز مى‏باشد. علامه حلى (ره) دركتاب «تذكره‏» و «منتهى‏» براين مطلب، ادعاى اجماع نموده‏است. (10)

….

حديثى است كه علامه حلى(ره) از منابع اهل سنت نقل مى‏كند كه مربوط به رويارويى حضرت على – عليه‏السلام – باعمروبن عبدود در جنگ احزاب (خندق) مى‏باشد:

 « قال: وروى العامه‏ان عمروبن عبدود بارز عليا عليه‏السلام – فقال: مااحب ذلك يابن اخى، فقال – عليه‏السلام – لكنى احب ان‏اقتلك فغضب عمرو فاقبل اليه فقال – عليه‏السلام – به مابرزت لاقاتل اثنين فالتفت عمروفوثب على عليه‏السلام – فضربه فقال عمرو خدعتنى فقال – عليه‏السلام – الحرب خدعه‏ » (11)

يعنى: عامه روايت كرده‏اند كه چون «عمروبن‏عبدود» با على عليه‏السلام  روبرو گشت، گفت: من اين امر(مصاف با على  عليه‏السلام) را دوست ندارم، اى پسر برادرم، امام على عليه‏السلام  فرمود: اما من مايلم، آنگاه عمرو غضبناك شد و به سوى امام روان گرديد. امام على عليه‏السلام  [از روى خدعه] گفت من به ميدان نيامده‏ام كه با دونفر بجنگم پس عمرو متوجه جانبى شد «غافلگير شد» آنگاه امام جستى زد و به او ضربه‏اى وارد كرد عمرو گفت ‏به من خدعه زدى و امام فرمود: الحرب خدعه‏ :جنگ خدعه است.

روايت ديگرى است از امام صادق عليه‏السلام كه رسول خدا صلى‏الله عليه وآله  درجنگ خندق فرموده‏اند: «الحرب خدعه‏ :جنگ خدعه است و هرچه مى‏خواهيد در جنگ بگوييد»، و اين روايت، ازجمله مهمترين مستندات جنگ روانى در منابع روايى مى‏باشد: « وفى خبر اسحاق بن عمار عن جعفربن‏ابيه عليه‏السلام: « ان عليا عليه‏السلام كان يقول لان تحفظنى الطير احب الى من ان اقول على رسول‏الله صلى‏الله عليه وآله  مالم يقل، سمعت رسول‏الله صلى‏الله عليه وآله يوم الخندق يقول: الحرب خدعه‏، و يقول تكلموا بمااردتم‏» (12) امام على عليه‏السلام  مى‏فرمودند: اينكه مرا از فال بد حفظ كنى بهتر است نزد من از اينكه نسبت ‏بدهم ‏به پيامبر صلى‏الله عليه وآله آنچه را نفرموده است. از پيامبر در روز خندق شنيدم كه مى‏فرمود الحرب خدعه‏: جنگ خدعه است و اينكه هرچه مى‏خواهيد بگوييد.

روايت ديگرى كه ناظر به جنگ روانى مسلمين برعليه دشمن مى‏باشد سخنى است از امام على عليه‏السلام در جنگ صفين كه در راستاى تقويت روحيه خودى و تضعيف روحيه دشمن است: « قال عدى‏بن حاتم: ان عليا عليه‏السلام قال يوم التقى هو ومعاوية بصفين فرفع بها صوته يسمع اصحابه: والله لاقتلن معاوية واصحابه، ثم قال فى آخر قوله انشاءالله و خفض بهاصوته و كنت منه قريبا فقلت‏يا اميرالمومنين عليه‏السلام انك حلفت على ما قلت، ثم استثنيت فمااردت بذلك؟ فقال الحرب خدعه‏ و انا عندالمومنين غير كذوب، فاردت ان احرض اصحابى عليهم كى لايفشلوا ولكن يطعموافيهم، فافهم فانك تنتفع بهابعداليوم انشاءالله‏». (13)

 

9- قاموس المنجد، ماده خدع، و نيز: ر. ك : فرهنگ معين

10- نجفى، محمدحسن، جواهرالكلام، چ 3، 43 جلد، (دارالكتاب الاسلاميه، تهران، 1362) ج 21، ص 80.

11 و12- همان، ص 79، به نقل از وسائل‏الشيعه، باب 53 از ابواب جهاد

13- همان، ص 80

 

 

———————————————

 

عدى ابن‏حاتم گويد: على عليه‏السلام  زمانى كه در جنگ صفين با معاويه برخورد نمود صدايش را بقدرى بلند كرد كه اصحابش مى‏شنيدند و فرمود: به خدا قسم معاويه و يارانش را مى‏كشم سپس در پايان سخن در حاليكه من نزديك ايشان بودم، با صداى آهسته فرمودند انشاءالله (اگر خدا بخواهد) آنگاه من‏ گفتم اى اميرمؤمنان شما بر گفته خود سوگند ياد كرديد، و در پايان به خواست الهى مقيد كرديد، منظورتان چيست؟ حضرت فرمود: « الحرب خدعه‏ : جنگ خدعه است و من در نزد مؤمنين دروغگو نيستم، خواستم با اين سخن اصحاب و ياران خويش را تحريض و تشويق نموده تا سست نشوند و [ بر آنها غلبه يابند پس اى عدى اين سخن را درك كن كه بعد از اين بدان سود خواهى برد اگر خداى بخواهد]. »

 

احاديث مزبور صحت ادعاى ما را تاييد مى‏كند.

—————————————————-

كديور

http://www.kadivar.com/Htm/Farsi/Books/Book12/F79.htm

كديور : ….

اميرالمومنين (ع) مي فرمايد: الحرب خدعه‏

——————————————————–

عن عروة قال‏:‏ قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم قريظة‏:‏ الحرب خدعه‏ .

 

از عروه روايت شده كه پيامبر در روز قريظه گفت: جنگ نيرنگ و فريب است.

————————————————-

عن عائشة قالت‏:‏ إن نعيم بن مسعود قال‏:‏ يا نبي الله إني أسلمت ولم أعلم قومي بإسلامي، فمرني بما شئت، فقال‏:‏ إنما أنت فينا كرجل واحد، فخادع إن شئت فإن الحرب خدعة‏ .

 

عايشه نقل كرد كه نعيم بن مسعود گفته است: اي پيامبر اسلام من اسلام آورده ام اما اسلامم را به قومم اظهار نكرده ام. (به آنها خبر نداده ام) پس امر كن بر من هر طور مي پسندي، پس گفت (پيامبر) بدرستيكه تو چون يكي از ما هستي ، پس آنها را اگر مي خواهي بفريب (همچنان به خدعه ات ادامه بده) چرا كه جنگ مكر و فريب است.

 

—————————————————–

رسول‏خدا(ص) فرمود: « الحرب خدعة‏ :(501) جنگ فريب است.»

 

500. اسدالغابه، ج 3، ص 165.

501. همان، ج 5، ص 248؛ سيره ابن‏هشام، ج 3، ص 240.

دبير خانه ئ مجلس خفتگان ( خبرگان ) رهبري !!

ماست مالي از سايت بلاغ !:

http://www.balagh.net/persian/feqh/majallat/feqh/14/08.htm

 

فرق خُدعه و غَدْر :

در مورد برخورد با غيرمسلمانان در روايات و سخنان فقيهان, واژگانى مطرح شده, مانند: (غُلُول), (غَدْر), (غِيلة), (غش) و (خيانة) با مراجعه به لغت و دقت در موارد كاربرد اين مفاهيم به خوبى معلوم مى شود كه تمامى اين واژگان به معناى خيانت به كار رفته اند.

 

و از آن جايى كه زشتى خيانت امرى پذيرفته شده نزد همه ملتهاست, آيات, روايات و عبارات فقهاء و دلالت بر ممنوعيت و حرام بودن آن دارد و اجازه انجام خيانت كه ستم و تجاوز است, به هيچ كس عليه هيچ كس داده نشده است. در برابر واژگان ياد شده, كلماتى است مانند خُدعة, مكر و حيله كه معناى همه آنها بر اساس نظر اهل لغت و دقت در موارد كاربرد, عبارت است از تدبير و چاره انديشى.  

 

و بر اين اساس, در روايات اسلامى آمده است: الحرب خدعة‏ . بر همين اساس در فقه, پس از حكم به حرام بودن غدر و خيانت, فتواى خدعه و حيله در جنگ داده شده است.  :

 

بنابراين, روشن شد كه چرا غَدْر با كافران ناروا, لكن خدعه در جنگ رواشناخته شده است ! 

 

24 . (جواهرالكلام), ج78/21 و 79; (بحارالانوار), ج289/75; (اصول كافى), ج337/2.

 

———————————–

اما گويا برخي ها سرانجام به نتيجه رسيده اند كه :

 

في صدر الإسلام قيل «الحرب خدعه» والحرب في ذلك الوقت كانت من أجل الدعوة وفريضة جهاد، أما طبيعة الحرب وخداعها فكان ذلك بشأن القادة والساسة ولم يكن شأن رجال الدين

 

در صدر اسلام گفته شده است« جنگ نيرنگ و فريب است» و جنگ در آن زمان بدليل دعوت به اسلام و فريضه جهاد انجام مي گرفته است اما طبيعت جنگ و نيرنگ هاي آن از امور مربوط به فرمانده هان و سياسيون است و كار علماي دين نمي باشد

بن مایه ای ديگر :

سايت غدير

http://www.ghadeer.org/hekayat/DAS_AALI/dali0004.htm

مبارزه على (ع ) با عمرو بن عبدود

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 

جنگى خندق در سال پنجم هجرى اتفاق افتاد. يكى از پيكارهاى مهم در اين جنگ ، نبرد امام با عمرو بن عبدود بود؛ عمرو از شجاعان عرب بود، كسى بود كه عمر گفت : (( من با او همسفر شام بودم و هزار نفر، دزد بر قافله ما تاختند، عمرو به تنهايى آنها را متفرق ساخت و دست و پاى شترى را به جاى سپرى دست گرفت و آنها را تعقيب كرد))..

 

وقتى در جنگ خندق على (عليه السلام ) دروازه خندق را بر دشمن مسدود كرد تا وارد شهر مدينه نشوند، عمروبن عبدود وارد شد بر وسط ميدان و فرياد برآورد: كيست به جنگ من آيد؟ هيچ كس از ترس، جوابى نداد؛ عمرو گفت : مسلمين كجاست هستند كه به دستم كشته شوند تا به بهشت روند؛ چرا به سوى بهشت نمى شتابيد؟ چرا نزديك من نمى آييد؟ هيچ كس پاسخى نداد و سپس اين اشعار را خواند:

(( از بس مبارز طلبيدم، سينه ام تنگ شد و صدايم بگرفت ؛ من در جايى ايستاده ام كه هر دلير و جنگجويى بر جان خود مى لرزد و مى ترسد؛ راستى كه دليرى و از جان گذشتگى از بهترين غريزه هاى جوانمردان است )).

 

در اين وقت على (عليه السلام ) برخاست واز پيامبر اجازه خواست؛ پيامبر فرمود: بنشين؛ چند مرتبه ديگرعمرو مبارز طلبيد و حماسه خواند، فقط على (عليه السلام ) بلند مى شد و مى گفت : يا رسول الله ! اگر او عمرو است، من على بن ابيطالبم !

 

تا اينكه پيامبر اجازه دادند و فرمودند: از خداوند مساءلت دارم كه تو را بر عمرو، نصرت دهد بعد سر را بلند كرد و عرض كرد: پروردگارا! برادر من و پسر عم مرا تنها مگذار! و با چشمى پر از عاطفه و اشك فرمود: برو كه خدا يار و مددكار توست .

اميرالمؤمنين (عليه السلام ) به ميدان آمد و اين رجز را خواند:

(( اى عمرو! در كار جنگ شتاب مكن، آن كس كه تو را جواب گويد، عاجز نيست، او داراى حسن نيت و بصيرت و راستى مى باشد و اين صفات، اساس هر رستگاريست .

نزد تو نيامدم جز بر آن اميد كه زن نوحه گر را بر جنازه تو بنشانم و اثر ضربت شمشيرى كه پس از دورانى از طول زمان، نام آن بماند باقى گذارم )).

 

عمرو از روى تكبر، پاسخى نداد؛ امام فرمود: شنيدم تو پيمان بستى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد بپذيرى؟ گفت: آرى، فرمود: اول، من تو را دعوت به توحيد و اسلام و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى كنم ؛ عمرو گفت: قبول نمى كنم ؛ فرمود: دوم آنكه ، از اين راهى كه آمدى برگرد و از جنگ با پيامبر درگذر؛ گفت : اگر اين كار را كنم زنان قريش مرا سرزنش كنند، زيرا من در جنگ بدر، زخمى برداشتم و نذر كردم تا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را نكشم روغن بر موى سرم نمالم ؛ حضرت فرمود: سوم آنكه ، تو را به مبارزه با خود مى خوانم ؛ عمرو بخنديد و گفت : عرب اين خواهش را از من نمى كند؛ من دوست ندارم تو را بكشم زيرا با پدرت ابوطالب دوست بودم و در عموهاى تو كسانى هستند كه از تو زورمندتر هستند؛ تو جوانى و ميل ندارم به دست من كشته شوى ، تو هم كفو من نيستى .

فرمود: اما من دوست دارم تو را در راه خدا بكشم ! عمرو گفت : چه گفتى ؟ فرمود: ميل دارم با تو جنگ كنم و تو را بكشم ! عمرو گفت : چه گفتى ؟

فرمود: ميل دارم با تو جنگ كنم و تو را بكشم و براى اين كار پياده شو با هم بجنگيم. عمرو در حالى كه غضبناك بود از اسب پياده شد، بر صورت اسب بكوفت و شمشيرى به پاى اسب زد و اسب روى زمين بيفتاد، شمشير ديگرى به طرف على (عليه السلام ) فرود آورد كه حضرت با سپر آن را رها كرد در حاليكه سپر دو نيم شد و فرقش را شكافت ، حضرت خود را به گوشه ميدان رسانيد و با عمامه سر خود را بست و به ميدان آمد و فرمود:

 

اى عمرو! تو خجالت نكشيدى با اين شخصيت ، براى خود همراه آوردى با اين كه من جوانم و تنها به جنگ تو آمدم .

عمرو برگشت كه ببيند كيست ، حضرت شمشيرى بى درنگ بر پاى او فرود آورد و او را بر زمين انداخت. دو لشكر، منظره را مى ديدند، و غالب شدن على (عليه السلام ) بر عمرو موجب شد كه صداى تكبير و تهليل بلند شود؛ مشركين رو به فرار گذاشتند و مسلمين با شادى ، مشركين را تعقيب مى كردند تا جايى كه همه مشركين فرار كردند.

امام ، بعد از چند لحظه آمد كه سر عمرو را جدا كند، عمرو گفت : مرا فريب دادى ! فرمود: معنى جنگ همين است عمرو (به قولى ) آب دهان بر صورت امام انداخت و غضبناك شد. امام از روى سينه عمرو برخاست و چند قدمى بزد و آنگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا كند.

 

عمرو گفت : چرا منصرف شدى و اكنون باز آمدى ؟ فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختى ، در آن حال من خشمناك شدم ، نخواستم با آن حال غضب ، سر تو را جدا كنم ، بلكه با حال انبساط ، براى رضاى خدا سرت را از تنت جدا مى كنم . امام سر عمرو را جدا كرد و به نزد پيامبر آورد و از كلمات پيامبر در جنگ خندق اين است كه ((ضرب زدن على (عليه السلام ) در جنگ خندق از عبادت جن و انس افضل است )).(84)

84- زندگانى اميرالمؤمنين (عليه السلام ) – بحارالاءنوار – تاريخ طبرى – ناسخ التواريخ – داستانهايى از زندگانى حضرت على (عليه السلام )، ص 59

 

بن مایه ای دیگر:

 

مجموعه زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

نوشته: عمادالدین حسین اصفهانی (حسین عمادزاده)

برگ  ۱۶۴

« ….شمشیری  به پای اسب زد اسب روی زمین بیفتاد  شمشیر دیگری بطرف علی فرود آورد علی بچابکی با سپر آنرا رد کرد در حالیکه سپر دو نیمه شد و فرق علی را بشکافت علی خود را بگوشه میدان رسانید با عمامه سر خود را  بست و باز بمیدان آمد فرمود …. ای عمرو تو خجالت نکشیدی با این شخصیت برای خود همراه و کمک آوردی در حالیکه علی جوانی است که تنها بجنگ تو آمده٬‌ عمرو برگشت ببیند کیست بحمایت او آمده علی فورا شمشیری بر پای او فرود آورد که آن هیکل قویالجثه بر زمین افتاد از دو طرف قشون همه ناظر و شاهد این منظره بودند چون دیدند…….

علی پس از لحظه ای آمد سر عمرو را جدا کند٬ ‌عمرو که خود را  با هزار مبارز حریف میدانست و او را فارس یلیل میگفتند گفت٬ یاعلی مرا فریب دادی٬ گفت معنی جنگ همین است. عمرو آب دهان بر صورت علی انداخت علی خشمگین شد از روی سینه عمرو برخاست و چند گامی بزد و انگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا کند او گفت چرا منصرف شدی و اکنون باز آمدی علی گفت چون آب دهن بصورت من انداختی و در آنحال من خشمناک شدم نخواستم با حال خشم سر تو را جدا کنم بلکه خواستم با  حال انبساط برای رضای خدا سر از تن تو بگیرم. مولوی این داستان را  با فلسفه عمل علی چنین نقل کرده است:

از علی آموز اخلاق عمل                            شیر حق را دان منزه از دغل

علی سر عمرو را آورد حضور پیغمبر و رسولخدا فرمود ضربه علی یوم الخندق افضل من عبادالثقلین…….. »

مزدک

منبع:

http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi/shirehagh.html

جمهوری یا اسلامی؟

چالش های حقوقی و سیاسی جمهوری اسلامی

 

نظامی که امروز بر مردم ایران حاکم است «جمهوری اسلامی» نام دارد. این نظام از سال 1979 بر ایران حاکم است و مشكلات حقوقي و سياسي فراواني، حتي در شكل نظام دارد و اينك اين مشكلات وچرايي آن را توضيح مي دهيم.ا لبته در این نوشتار به مشکلاتی که امروزه بطور عملی در کشور ایران شاهد آن هستیم اشاره ی خاصی نشده است و فقط از نظر مسائل تئوریک معضلات جمهوری اسلامی مورد بررسی اجمالی قرار گرفته است.

 

اولين ايراد اساسي كه به نظام جمهوري اسلامي وارد است اين است كه اصولا ً جمهوری نمی تواند اسلامی باشد و این دو واژه از نظر معنا با هم تناقض دارند و قابل جمع نیستند. حکومتی که جمهوری است نمی تواند اسلامی باشد و بلعکس. به بیان ساده: جمهوری یعنی حکومت مردم بر مردم و اسلام یعنی حکومت خدا بر مردم.

به عبارت دیگر اسلام می خواهد الهی باشد ولی جمهوری می خواهد مردمی باشد. هنگامی که بخواهیم نظر خدا را مبنا قرار دهیم، دیگر جایی برای اظهار نظر مردم باقی نمی ماند چرا كه بنا برفرض روحانيون اسلام، نظر خدا صحيح مطلق و بلامعارض مي باشد.

مساله ی دیگر که تناقض فوق را آشکار می سازد این است که در اسلام یک پیش فرض اصلی وجود دارد و آن این است که عقیده ی واحدی پشت تمامی احکام وجود دارد و آن عقیده ی اسلام می باشد؛ اما در جمهوری عقیده ی واحدی که بر مردم تحمیل شود وجود ندارد و  تکثر و تفاوت های انسان ها و اختلاف طرز تفکر آن ها مورد توجه و قبول می باشد و دائم در حال تحول و به روز شدن می باشد. بر خلاف اسلام که یک اصل مانند قرآن را ثابت فرض می کند و همه چیز را بر مبنای آن بنا می کند و هر چقدر هم بشر تغيير كند، احكام اسلام تغيير نخواهد كرد و ثابت خواهد ماند. شايد بتوان به بياني ساده تر اينگونه گفت كه در حكومت اسلامي اين مردم هستند كه بايد خود را با اسلام تطبيق دهند و اسلام هيچگاه تغيير نخواهد كرد؛ ولي در جمهوري،اين جمهوري است كه بايد خود را مطابق با خواست و تغييرات مردم تغيير دهد و به روز شود.بدون هيچ تعصب و پيش فرض هاي غير عقلاني.

در جمهوری عقاید متعدد قابل قبول هستند و همگي درخور احترام مي باشند.ولی در اسلام فقط عقیده ی واحد مسلمانان پذیرفته شده می باشد و همین اسلام، پايه و اساس همه چيز فرض مي شود، در نتيجه اجزایی که مخالف با آن باشند،مخالف خدا نامیده می شوند و محکوم به نابودی هستند.

در اسلام این عقیده وجود دارد که رای اصلی رای خداست و نظر مردم فقط در جهت تایید آن معتبر می باشد و اگر نظر مردم مخالف رای خدا باشد،هیچ ارزشی ندارد و ضد ارزش محسوب می شود و محکوم به زوال است؛ ولي در جمهوری اصل نظر مردم است و این خود مردم هستند که برای خود تصمیم می گیرند و خودشان سرنوشت خود را در اختیار دارند و هرگونه كه شايسته ي خود مي دانند و با شرايتشان سازگار است ، آن را رقم مي زنند.

پس بنابر مطالب فوق مشخص است که جمهوری نمی تواند اسلامی باشد وهمچنين اسلام هم نمي تواند جمهوری را قبول داشته باشد.(كه بعضا ً روحانیون ایران هم به این نکته معترف هستند.)

 

آنچه امروزه شاهد آن هستیم این است که حکام ایران از نام جمهوری برای بدست آوردن مشروعیت سیاسی در جهان استفاده می کنند و در واقع به نام جمهوری و به کام اسلام حرکت می کنند.

 

حال مشکل ديگر اینجاست که خداي مسلمانان نمی تواند خودش به طور مستقیم بر مردم حکومت کند و در نتیجه عده ای که خود را منصوب شده از طرف خدا می نامند بر مردم حکومت می کنند و برای آن ها تعیین تکلیف می کنند و بدین وسیله بر مردم سلطه یافته اند و مخالفت با خود را مساوي مخالفت با خدا مي انگارند و آن را گناهي نابخشودني و حتي سزاوار مرگ مي دانند!!!

اما اين مساله را مي توان اينگونه هم مطرح كرد كه حتي اگر بر فرض محال حکومت مستقیم خدا بر مردم محقق شود،با اصول جمهوری تناقض پیدا می کند(بنابر سخناني كه گذشت)؛حال چه رسد به اینکه عده ای که خود را منصوب از طرف خدا مي دانند بخواهند بر مردم حکومت کنند!!

 

در مورد تناقض فوق(تناقض مفاهيم جمهوريت و اسلاميت) برخی از طرفداران نظام جمهوری اسلامی سعی کرده اند آن را توجیه کنند و اینگونه گفته اند که:»جمهوری شکل حکومت ایران و اسلامی بودن ، محتوای این حکومت است و از آن جا که حکومت اسلامی با رای مردم انتخاب شده است،جمهوری می باشد و از آن جا که همین مردم اسلام را بعنوان دین حاکم انتخاب کرده اند،این حکومت جمهوری اسلامی می باشد.»

 

اما به نظر ما این پاسخ توجیه کننده ی تناقض موجود نیست و تناقض همچنان باقی است. برای روشن تر شدن مطلب به مثال زیر توجه فرمایید:

 

مردم کشوری به اتفاق به فردی ديكتاتور رای می دهند و قبول می کنند که این فرد به شیوه ی دیکتاتوری کشورشان را اداره کند و پس از اینکه انتخاب شد رابطه اش را با مردم قطع و بصورت یک دیکتاتور بر آن ها فرمانروایی کند.

حال آیا می توان گفت این حکومت از آن جهت که برگزیده ی مردم است جمهوری و از آن جا که مردم فرد دیکتاتور را انتخاب کرده اند،دیکتاتوری می باشد ،پس در نتیجه این حکومت جمهوری دیکتاتوری می باشد؟؟؟!!

خیلی مضحک است که بگوییم مردم در انتخاب آزاد هستند ولی فقط در حدود انتخاب کردن فرد دیکتاتور.آن ها فقط می توانند در هنگام انتخابات آزادانه فرد دیکتاتور را انتخاب کنند(شکل نظام)،اما وقتی فرد دیکتاتور توسط مردم انتخاب شد،محدوده ی جمهوریت به پایان می رسد و دیکتاتوری (که محتوای نظام است) شروع می شود.این نظام دیکتاتوری سودی را که مد نظر داشته از نام جمهوری بدست آورده است و حکومت دیکتاتوری خود را زیر پرچم جمهوریت مشروعیت حقوقی و سیاسی بخشیده است و در ضمن منت مردمی بودن را نيز بر سر ملت می گذارد و هرجا اعتراضی شود افراد دیکتاتور رای مردم را پشتوانه ی خود می نامند و دست به هر عملی که می خواهند می زنند و در محتوا بطور مقهورانه اي برهمان کسانی که به نظام رای داده اند، حکومت می کند!!

نکته ی دیگر که لازم به ذکر است اینکه مگر می توان جمهوری را فقط محدود به شکل نظام دانست و محتوا را از آن تهی کرد؟مگر نه این است که نظامی که می خواهد جمهوری باشد،باید هم از نظر شکلی و هم از نظر ماهوي (یا محتوا) بر اساس موازین مردمی جمهوریيت باشد؟؟ اگر جمهوری را فقط و فقط برای شکل نظام در نظر بگیریم،گویی پوسته یی بی مغز و تهی را برگزیده ایم.پوسته ی بدون مغز و محتوا که هيچ ارزشی ندارد.مهم محتوای حکومت است و حکومتی که جمهوری است، هم شکل آن و هم در مراتب اولی محتوای آن باید جمهوری باشد. گویا طرفداران جمهوری اسلامی معتقد به این هستند که این نظام فقط در روز انتخابات جمهوری بوده ولی در زمان عمل، اسلامی مطلق است.(فارغ از موازین جمهوری.)

 

مساله ی فوق از نظر سیاسی مبنای حکومت جمهوری اسلامی را به چالش می کشد.اما مشکلات دیگری که مخالف با اصول جمهوری می باشد نیز در قانون اساسی حکومت مذکور دیده می شود که در ادامه به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.

– طبق اصل چهارم قانون اساسی:»کلیه ی قواعد و مقررات کشور باید مطابق با موازین اسلامی باشد.»

ملاحظه می شود که اگر محتوای نظام جمهوری می بود،کلیه ی قوانین و مقررات کشورمطابق با نیازهای مردم وشرايط زمانه می بود؛نه اینکه مطابق با موازینی باشد که در 1400 سال پیش نيز برای مردمی بدوی مناسب نبوده است،حال چه رسد به بشر فرا مدرن قرن 21.

 

– طبق اصل پنجاه و هفتم قانون اساسی:»قوای حاکم زیر نظر ولایت مطلقه ی امر و امامت است.»

که این خود جای بحث دارد که چرا در نظامی که پیشوند جمهوری را داراست،مقامی که منتخب مردم نیست و از میان قشر خاص روحانیت و توسط آن ها انتخاب شده است،باید قوای حاکم مملکتی را تحت سلطه ی مطلقه ی خویش داشته باشد؟این چه نوع جمهوری است که فردی را با اختیارات مطلقه(همانند پادشاهي از نوع مستبد) نسبت به سه قوه در صدر امور می نشاند؟

 

– طبق اصل چهارم ق اساسی:»کلیه ی قوانین و مقرارت باید بر اساس موازین اسلامی و قانون اساسی باشد و تشخیص آن بر عهده ی فقهای شورای نگهبان است.»

بدین ترتیب ملاحظه می شود که شورایی به نام نگهبان مقابل مجلس قد علم می کند و سد راه آن می شود. یعنی تصمیمات منتخبین احتمالی مردم دستخوش نظر و خواست عده ای می شود که توسط مردم انتخاب نشده اند بلکه توسط رهبر انتخاب شده اند(اصل نود و یکم قانون اساسی)،رهبری که خود او هم توسط مردم انتخاب نشده است.

اما متاسفانه مساله از این هم بغرنج تر می شود و آن هنگامي است که شورای نگهبانی که سد راه مجلس است،همان شورایی است که نمایندگان مجلس باید از فیلتر آن عبور کنند. پس هر چند نمایندگان مجلس ظاهرا ً منتخب مردم هستند،اما در اصل شورای نگهبان يا در مرتبه ي بالا تر رهبر آن ها را انتخاب کرده و به مردم عرضه کرده تا مهر تاییدی بر منتخبین شورای مذکور بزنند و به آن ها مشروعیت سیاسی بدهند.

اما با این حال می بینیم که جمهوری اسلامی بازهم خیالش راحت نشده و با توجه به اینکه اعضای مجلس را توسط شورای نگهبان فیلتر کرده است،بازهم شورای نگهبان را در مرحله ی تقنین ، سد راه مجلس و بعنوان فیلتر دیگری قرار داده است!پس بر فرض اینکه مجلس قانونی را بر خلاف اسلام تصويب کند،هر چند به نفع ملت باشد،شورای نگهبان می تواند جلوی آن را بگیرد و آن را بی حاصل سازد چرا كه احتمالا ً با موازين اعراب باديه نشين منطبق نبوده است!!

 البته حکومت جمهوری اسلامی متوجه این نقیصه شده است و برای برطرف کردن مشکلات و اختلاف نظر بین مجلس و شورای نگهبان،مجمعی را با عنوان تشخیص مصلحت نظام بر پا داشته است که بین مجلس و شورای نگهبان داوری کند و رای نهایی را صادر کند.اما جالب اینجاست که:

 اولا ً:اعضای این مجمع توسط شخص رهبر انتخاب می شوند و اعضای شورای نگهبان هم توسط رهبری انتخاب شده اند. یعنی هر دو تحت نفوذ رهبر می باشند.

 

ثانیا ً:تمامی فقهای شورای نگهبان كه خودشان يك طرف دعوا مي باشند، در مجمع تشخیص مصلحت هم حضور دارند!(توجه کنید که بین مجلس و شورای نگهبان اختلاف پیش آمده و اکنون مجمع تشخیص مصلحت می خواهد بین این دو قضاوت کند.حال شورای نگهبانی که خودش یک طرف اختلاف است چگونه می تواند در امر قضاوت هم دخالت کند؟ این مساله بر خلاف اصل بی طرفی قاضی می باشد.)

پس همانطور که ملاحظه می شود مردم نمی توانند از نمایندگان خود در مجلس توقع زیادی داشته باشند چرا که مجلسي که باید مردمی ترین قوای مملکتی باشد،در تنگنای قوانین بدوي اسلامی می باشد و به شدت تحت نفوذ رهبری و منتخبان او قرار دارد.(بطور مستقیم و غیر مستقیم.)که این مساله بر خلاف اصل تفکیک قوامی باشد.

تفكيك قوا به بياني ساده به اين معني است كه: هر سه قوه ي كشور(دولت ، مجلس و قوه ي قضاييه) بايد مستقل از يكديگر فعاليت كنند و هيچ يك نمي تواند بر ديگري نفوذ و سلطه داشته باشد.مثلا ً وقتي مي بينيم در ايران رئيس قوه ي قضاييه توسط رهبر انتخاب مي شود(اصل يكصد وپنجاه و هفتم ق.ا)، چنين سيستم قضايي نمي تواند فارغ از گرايش هاي سياسي وابسته به رهبر، به احقاق عدالت بپردازد و همواره با غرض ورزي هاي سياسي به قضاوت و صدور حكم مي پردازد. در باره ی اهمیت اصل تفکیک قوا و پیامد های عدم وجود آن باید گفت که این اصل از اصول مهم حقوق اساسی و علوم سیاسی می باشد و «به منظور جلوگیری از تمرکز قدرت سیاسی در دست یک فرد یا گروه از فرمانروایان و پرهیز از استبداد و خود کامگی جلوه می کند.بطوریکه نویسندگان حقوق بشر در انقلاب کبیر فرانسه1789،آن را از الزام آور ترین اصول حقوق اساسی دانسته اند و اصل شانزدهم اعلامیه ی فوق را بدان اختصاص داده اند.»(بایسته ها حقوق اساسی،دکتر ابوالفضل قاضی،ص160)

حقوقدانان بزرگی چون «منتسکیو» و» ژان ژاک روسو» طرفدار این اصل بوده اند و می توان گفت تفکیک قوایی که امروزه در اروپا وجود دارد برگرفته از نظریات منتسکیو در این باب می باشد.

پس همانطور که گفته شد اهمیت این اصل در حقوق اساسی و علوم سیاسی به قدری است که در اصل شانزدهم اعلامیه ی حقوق بشر 1789 آمده است:»هر جامعه ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد،قانون اساسی ندارد.»

نکته ی جالب اینجاست که حتی در خود قانون اساسی ایران هم به این مساله اشاره شده است(اصل پنجاه و هفتم)!!

اما با وجود فردی مقتدر و دارای اختیارات مطلقه که بر تمام قوا احاطه دارد،چگونه ممکن است تفکیک قوا بوجود آید؟

هنگامي که رئیس قوه ی قضاییه توسط شخص اول مملکت یعنی رهبر انتخاب می شود.(اصل یکصد و پنجاه و هفتم ق.ا)، در اینجا اوج مخالفت حکومت جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن با اصل تفکیک قوا آشکار می گردد. بنا بر اصل یکصد و سیزدهم ق.ا رهبر عالی ترین مقام سیاسی کشور و حتی از رئیس جمهور هم بالا تر است.

بطور واضح نظام جمهوری اسلامی بیشتر شبیه به حکومت پادشاهی مطلق است تا جمهوری.چرا که:

1. در جمهوری،عالی ترین مقام سیاسی کشور بطور مستقیم توسط مردم انتخاب می شود ولی در جمهوری اسلامی خیر.

2. در حکومت های جمهوری دوره ی زمام داری حاکم محدود است(حدود 4سال)،اما در جمهوری اسلامی دوره ی رهبری نا محدود است و همین امر باعث فزونی قدرت در دست عده ای خاص و گرایش به استبداد می شود و همانطور که علما گفته اند:» قدرت فساد آور است.»

3. در جمهوری اسلامی رهبر توسط مردم انتخاب نمی شود،چرا که اینطور فرض شده است که فهم مردم پایین تر از حدی است که بتوانند بطور مستقیم رهبر را انتخاب کنند.و این از عواقب جمهوری از نوع اسلامی است که حاکم مطلق ، منتخب مردم نیست!! اما می بینیم وقتی که قرار است مردم به پای صندوق های رای بیایند تا چهره ي حکومت را زیبا سازند،هیچکس نمی گوید این مردم قدرت فهم و تصمیم گیری های مهم و حساس را ندارند. چگونه است هنگامی که رای مردم در سال 1358 قرار بود به حکومت متناقض نمای جمهوری اسلامی رای آری دهد و در جهان به آن مشروعیت سیاسی دهد ،هیچکس نمی گفت مردم در مسایل مهم قدرت انتخاب ندارند و نمی توان مسائل مهم را به دست عوام سپرد؟

به نظر ما بهتر بود بجای نام جمهوری اسلامی،نامی با عنوان حکومت اسلامی یا پادشاهی اسلامی بر این نظام می گذاشتند؛چرا که عالی ترین مقام سیاسی این حکومت فردی مذهبی است و مانند پادشاه اختیارات مطلقه دارد؛و رئیس قوه ی قضاییه هم باید فردی مجتهد باشد( اجتهاد در اصل مخصوص روحانين است و بطور استثناء برای ديگر مذهبيون) که رهبر او را انتخاب می کند و همچنین رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل هم باید مجتهد(فقیه) باشند.(اصل یکصد و شصت و دوم)

همانطور که ملاحظه می شود هیچ یک از افراد فوق از طرف مردم انتخاب نمی شوند و معمولا ً باید از قشر خاص روحانیت باشند.

در نتیجه پادشاهی اسلامی برای این حکومت نامی مناسب می باشد.

در ادامه ی بحثمان راجع به مساله ی تفکیک قوا باید به این نکته اشاره کرد که ما می بینیم که قوه ی مقننه نیز بر خلاف اصل تفکیک قوا تحت نظر ولی امر قرار گرفته است. به عبارت دیگر پس از انقلاب اسلامی 1979 قدرتی به نام رهبر(ولی فقیه) جانشین قدرت پادشاهی شد و تمامی قدرت را در دست گرفت و به عبارتی فرمانده ی کل قوا و ولی مطلق مردم شد و بر تمامی امور و شئون مملکت نظارت دارد!!چنین رهبری است كه حتي مقام رئیس جمهوري كه به اصطلاح منتخب مردم است را تنفیذ می کند و رئیس قوه ی قضاییه را انتخاب می کند و از طريق شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام بر مجلس احاطه دارد.

پس می بینیم که این سه قوه شدیدا ً تحت نظر ولایت مطلقه هستند.

 

مساله ی دیگر که خود بحث جداگانه ای را می طلبد این است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی به مواردی بر می خوریم که نه تنها حافظ منافع ملی ايران نیست،بلکه باعث به خطر افتادن این منافع نیز می شود:

– مطابق با اصل یکصد و پنجاه و دوم  ق.اساسی ، یکی از پایه های سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر اساس دفاع از حق همه ی مسلمانان جهان می باشد.مسلمانانی که نه تنها هیچگاه سودی برای مملکت ما نداشتند،گاهی به ایران حمله کرده اند(نظام بعثی عراق) و بعضا ً امروزه تشنه ی خون شیعیان هستند(وهابی ها) و در سطح بین الملل هم بر علیه ایران فعالیت کرده اند.(زمان جنگ ایران و عراق که کشورهای عربی متحد رژیم بعثی عراق بودند.)

اما متاسفانه قانون اساسی حتی پا را فراتر از این نیز گذاشته است و در اصل یکصد و پنجاه و چهارم می گوید:»جمهوری اسلامی از مبارزات حق طلبانه ی مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می کند.»

برای نشان دادن عمق فاجعه در این اصل نیاز به گفتن چیزی نیست.فقط به این بسنده می کنیم که اجرای این اصل در عمل باعث می شود سرمایه ی مملکت به تاراج رود و منافع ملی و اعتبار کشور ایران از بین برود و در نهایت برچسب حمایت از تروریسم و یا خود ترورسیم به ایران زده شود.(امروزه شاهد چنین امری در جهان هستیم كه امري صحيح هم مي باشد و با حمايت هاي حكومت ايران از گروه هاي تروريستي مانند حماس انتظار ديگري نمي رود.)

با وجود چنین اصلی در قانون اساسي ايران، جهان چگونه می تواند آسوده باشد که اگر ایران به سلاح هسته ای دست پیدا کند،از شورشیان جهان (اعم از مسلمان و غیره)حمایت نکند و نظم و ثبات بین المللی را بر هم نزند و …؟ باید به این مساله اشاره کرد که کسانی که از نظر ایران مستضعفین محسوب می شوند در واقع کسانی هستند که خود دست پرورده ی حکومت اسلامی ایران و مشهور به ترور می باشند و افرادی ضد بشر مدرن می باشند.مستکبرین هم از نظر جمهوری اسلامی در وحله ی اول ایالات متحده می باشد که امروزه مفهوم واقعی دمکراسی را به همگان شناسانده است.(ریاست جمهوری فردی آفریقای الاصل)

در خاتمه ذکر این نکته ضروری است که حکومت امروزی ایران با نام جمهوری اسلامی خود را در حفاظ نام جمهوریت و مردمی بودن قرار داده است و در پناه پسوند اسلامی هر طور که می خواهد با مردم رفتار می کند.اگر انتقادی شود می گویند این حکومت جمهوری است و مردم آن را برگزیده اند؛ اما در عمل خواسته های مردم نیست که اجرا می شود و بر مردم حاکم است،بلکه این قشر خاص روحانیت است که بر مردم حکومت می کند و به نام خدا دست به هر کار ضد حقوقی می زند. قدرت در دست عده ای خاص که خود را منصوب به خدا می کنند جمع شده است و مردم توان مقابله با آن را ندارند.

آری مردم ایران در سال 1358 به این قانون اساسی نا معقول رای دادند.(برای جلوگیری از اطاله ی کلام دلایل آن را بررسی نمی کنیم.)ولی آن ها نمی دانستند چه سرنوشتی تحت آن حکومت در انتظار آن ها است.اما آیا اکنون پس از گذشت 30سال مردم هنوزهم  بر سر حرف خود هستند و به این حکومت پای بندند؟آیا ملت ایران راضی هستند که تحت لوای جمهوری اسلامی زندگی کنند و در جهان با نام تروریست شناخته شوند،حقوق و آزادی های فردی آنان(آزادی بیان،پوشش،افکار ، نوع زندگی و …) نابود شود،در تورم زندگی کنند،طعم فقر و بیکاری را بچشند و هرگاه بخواهند لب به اعتراض بگشایند،محکوم به مخالفت با خدا و نظامی الهی شوند  و سرکوب شوند؟

آیا این همان چیزی است که مردم به آن رای آری دادند؟

(در این مقاله بحث ها از نظر تئوریک مطرح شد اما در عمل وضع حقوق و سیاست در این نظام بدتر از اینهاست!!)

معجزات

در برهان های کیهان شناختی اثبات وجود خدا، سعی بر آنست که با شروع از فهم جهان فیزیکی، ذهن به سوی اراده حاکمی که در پشت این ظواهر پنهان است سوق داده شود. این استدلال ها از حرکات و علل معمولی شروع شده و به ایده محرک بدون حرکت و علت بدون علت می رسند. اما در ادیان الهی تمایلاتی یافت می شوند که از این حد فراتر رفته و معتقد به مداخله خدا در برخی موارد خاص هستند، که می توان آنها را معجزه نامید. ابتدا معجزه ها را به صورت رویداهایی که فاقد هرگونه توضیح منطقی و علمی هستند در نظر خواهیم گرفت. البته همه معجزات از این نوع نیستند، بلکه این موضوع خود به طرح برخی سوال ها دامن می زندولی می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد.

اگر شما در پی اقامه دلیل علیه معجزه باشید، منطقا باید به سراغ فلاسفه ای بروید که دیدگاه تجربه گرایانه دارند؛ زیرا یک تجربه گرا هر چیزی را به تجربه حسی ربط می دهد و معجزه دقیقا چیزی است که این کار در موردش غیر ممکن است.

هیوم مساله معجزه را در کتاب دهم پژوهش درباره فهم آدمی مورد بررسی قرار داده است. استدلال وی چنین است:

  • برای یک شخص عاقل، میزان اعتقاد به یک موضوع متناسب با شواهد و مستندات تایید کننده است. هرقدر شواهد بیشتر باشد احتمال درست بودن مطلب بیشتر است.
  • همینطور استناد به دیگران بر اساس میزان قابل اطمینان بودن شهادتشان سنجیده می شود.

او سپس به مساله معجزه بازگشته و یک تعریف ارائه می دهد:

  • معجزه تخطی از قانون طبیعت است.
  • اما یک قانون طبیعی نتیجه تعداد بسیار زیادی از مشاهدات است.

از اینرو چنین استدلال می کند:

هر معجزه ای تخطی از قانون طبیعت است؛ و از آنجایی که این قوانین تکیه بر تجربیات روشن و تغییر ناپذیر دارند، اقامه دلیل علیه یک معجزه باید همان کلیتی را دارا باشد که در مورد سایر قوانین طبیعی قابل تصور است. چرا ما محتمل تر می دانیم که همه انسان های روزی می میرند، یا یک طناب نمی تواند به خودی خود در هوا معلق بماند ویا اینکه آتش چوب را می سوزاند و با آب خاموش می شود؟ دلیل آنست که این موارد منطبق با قوانین طبیعت هستند و جلوگیری از آنها نیاز به تخطی از قوانین طبیعی و یا به عبارتی معجزه دارد. اگر چیزی در روال معمولش در طبیعت رخ دهد، بدون شک معجزه محسوب نمی شود. پی آمد طبیعی این گفته آنست که هیچگونه شهادتی برای معجزه کفایت نمی کند مگر آنکه شهادت مذکور به نحوی باشد که احتمال کاذب بودنش به طور معجزه آسایی کمتر از موضوعی باشد که سعی در اثباتش دارد.

به عبارت دیگر، همواره احتمال آنکه در گزارش یک معجزه اشتباه رخ داده باشد بیشتر از احتمال نقض یک قانون طبیعی است؛ چون شواهد علیه معجزه همواره بیشتر از شواهد به نفع آن است.

از نظر هیوم تنها راه قبول یک معجزه آنست که معجزه بزرگتری رخ دهد و آن اینکه یک قانون طبیعی نقض شود. بدین ترتیب عملا او معجزه را انکار می کند، اگر چه با صراحت امکان وقوع آن را منتفی نمی داند. استدلال او به طور ساده اینست که برای فرد عاقل هرگز شواهد کافی برای قبول معجزه نمی تواند وجود داشته باشد.

اساس استدلال هیوم این فرض است (که در ابتدا آن را پذیرفتیم) هر معجزه یک تخطی از قانون طبیعت است، یا دست کم رخدادی است که با سطح فعلی دانش بشری قابل توضیح نیست. اما آیا چنین چیزی لزوما به معنای وقوع معجزه است؟

برای مثال یک سیاه چاله را در میان کهکشان در نظر بگیرید. سیاه چاله مطابق آنچه عموما به آن «قوانین طبیعت» گفته می شود (در چارچوب فیزیک نیوتنی) یک تخطی محسوب می شود (1)، زیرا رفتارش بر خلاف آن چیزی است که انتظار می رود. بنابر این آیا باید آن را معجزه نامید؟ در کل، جواب منفی است و این مساله صرفا یک حالت خاص و نادر است که بررسی آن نیاز به اصلاح و ارتقای علم فیزیک دارد.

حال این سوال مطرح می شود که: چه چیزی معجزه را از یک پدیده نادر و یا استثنایی متمایز می کند؟ در کل، معجزه تلقی شدن یک رویداد، ویژگی دیگری هم لازم دارد و آن وجود گونه ای خواست و هدف مثبت در چارچوب یک طرح است. اگر فردی با همه خطرات مهلکی که وجود داشته است از مرگ نجات یابد، امکان دارد که این اتفاق توسط وابستگان آن شخص معجزه به حساب بیاید. اگر فردی ناگهان بیفتد و بمیرد، از آنجا که در نظر دوستان وی نکته مثبتی در این واقعه وجود ندارد، آن را معجزه نمی نامند. اما از طرف دیگر، برای یکی از بستگان متوفی که سالها از وی بی خبر بوده، و علاقه خاصی هم به شخص متوفی نداشته و دچار مشکل مالی وخیم هم بوده است، دریافت ارثیه غیر منتظره، می تواند این مرگ ناگهانی را یک معجزه جلوه دهد.

به این ترتیب بحث در مورد معجزه به برهان صُنع [برهان نظم] باز می گردد. «آیا یک طرح و هدف کلی بر جهان هستی حاکم است»؟ «و یا در شرایط فوق العاده خاص ممکن است که طرح و هدفی مغایر با طرح و هدف کلی حیات دنبال شود»؟

هر پدیده منحصر به فردی (برای مثال مشاهد یک رخداد در کهکشان ها که قبلا دیده نشده است) را معجزه نمی نامیم. چنین چیزهایی در واقع تخطی از قوانین طبیعی به شمار نمی روند و اصولا مواردی از این دست است که محرک پیشرفت علم، که وظیفه توضیح پدیده ها را بر عهده دارد، می شود. چنین مواردی فاقد آن تمایل و هدفی است که در معجزه یافت می شود.

ممکن است پدیده ای غیر معمول نباشد یا به عبارت دیگر، کاملا دارای توجیه عقلانی باشد اما با وجود این، به دلیل زمان درست وقوعش معجزه تلقی شود. بنابر این برای خویشاوند مذکور که درست در آخرین مهلت سررسید بازپرداخت بدهی سنگینی که ابدا از عهده اش ساخته نبود، ارثیه متوفی را دریافت می کند، معجزه به نظر رسیدن نه به خاطر نفس واقعه بلکه به سبب زمان وقوع آن است.

موردی یا کلی؟

معجزه با استدلال کیهان شناختی و برهان صُنع به گونه ای در تضاد است. نکته اساسی در برهان های مذکور این است که جهان هستی دارای سازمانی است که نشان دهنده یک هدف کلی است. مبنای چنین استدلال هایی نظم و قاعده است، چرا که تنها در سایه نظم و قانونمندی است که احساس وجود طرح و هدف آشکار می شود. اما معجزه، نظم و قانونمندی مستتر در ساختارهای کیهان شناختی را به هم ریخته و نوعی حس غیر قابل پیش بینی و دلبخواهی بودن در درک جهان هستی را تداعی می کند.

به عبارت دیگر:

  • نمی توان هر دو دیدگاه را تواما داشت؛ یاباید گفت که خدا وجود دارد، چون جهان هستی منظم و شگفت انگیز است و یااینکه بگوییم خدا در تک تک رویدادها دخیل است و جهان مکانی غیر قابل پیش بینی و اعجاز آمیز است. معقول نیست که سعی کنیم در آنِ واحد به هر دوی اینها معتقد باشیم، چرا که هر یک ناقض دیگری است.
  • اطلاق معجزه به یک پدیده یا رویداد، صرفا به دلیل نادر بودن آن نیست، بلکه از آن روست که تصور می شود دارای ارزش و یا هدف خاصی است.

(1) سیاه چاله ها دارای چنان میدان گرانشی قوی هستند که همه چیز حتی نور را جذب می کنند و بر این پایه قابل مشاهده با چشم نیستند – کوروش بیخدا
– برگرفته از کتاب «خود آموز فلسفه»، ترجمه بهروز حسنی، فرهنگ نشر نو، 1387 تهران، برگ 87 تا 90

رمضان: ضيافت آزادی* يا اسارت و بندگی

ماه رمضان ماهی ست بی شباهت به هر ماه ديگر در سال. در اين ماه مسلمان بايد خود را دربست بدين بسپارد. ديگر کافی نيست که روزانه در پنج مقطع زمانی، هر چه در دست دارد رها کند و بشتابد بسوی وضو و طهارت و افکند خود را بخاک و بستايد و حمد رب العالمين گويد با رعايت جزيی ترين آداب و مقررات (به عنوان مثال: اگر يکی از شصت پاها با زمين تماس کافی بر قرار نکند، ممکن است سجده بندگی ات را خداوند نپذيرد). ديگر کافی نيست که بنده مسلمان نشان دهد که از خدا ترس و هراس در دل و در سر چيزی بجز انديشه  بقدرت نا متناهی ذات الهی دارد؛ که او مالک بهشت است و دوزخ؛ که او حاکم است بر اين دنيا و نيز آن دنيای ديگر. اين البته وظيفه ايست روزانه برای يک مسلمان دينمدار. خداوند ديگر به اين رضا نيست در ماه رمضان. بايد امتناع از خوردن و نوشيدن کند آنکه مسلمان است و ديندار، از صبح سحرگاهی تا غروب آفتاب. بپا خيزيد در نيمه های شب. بار گيرد با چشمانی آلوده بخواب برای گذران فردايی پر مشقت و طولانی. بيافزايد قدری بيشتر بر آنچه هنوز در گلو دارد از تنولات در افطار پيشين. سپس بخواب نازنين بازگردد. نه نگران کار و امرار معاش بايد باشد و نه در گير علائق مادی و دنيوی. در اين ماه بايد که از خواهش ها و تمناهای درونی نيز در گذرد و خدای يگانه را محور هستی روزانه خود قرار دهد.

در سختی و شدت اين حکم الهی نبايد شک و ترديد بخود راه داد. مسلمان با رضايت خاطر بايد به سختی و درد و رنج در ماه رمضان تن در دهد و از حمد و ستايش باريتعالی لحظه ای غافل نباشد تا خدا از او راضی و خشنود شود.

آقای محمد خباز در تريبون اصلاح طلبان، روزنامه اعتماد ملی، ماه رمضان را تحفه ای اعلام ميدادر پراز برکت و رحمت و مغفرت الهی. و از پيامبر نقل ميکند که در موعظه خويش بمناسبت ماه رمضان بامت خويش خبر رسانده است که خداوند در ماه رمضان درب بهشت را گشوده نگاه می دارد و درب جهنم را بسته. در اين ماه مسلمان ميتواند با اعمال و رفتار نيک بدان راه يابد و يا با ارتکاب به شر، درب رحمت الهی را بر روی خود ببندد. او از پيامبر نقل ميکند که تاکيد نموده است که:

به تحقيق شقي‌ترين و بدبخت‌ترين مردم كسی است كه در اين ماه از آمرزش الهی محروم گردد. گرسنگی و تشنگی در اين ماه ياد آور گرسنگی و تشنگی روز سخت قيامت باشد
(اعتماد ملی،22/6/1386)

آری برکت و رحمت و مغفرت را رب العالمين اهدا ميکند، اما بايد بدانی که اگر نخواهی از آن بهره ور شوی به شقی ترين و بدبخترين مردم پيوسته ای. آيا ميتوان آمرزش خدا را نپذيرفت؟ اگر امروز تاب و تحمل درد و رنج را نداری، چگونه ميتوانی تاب دشواريها و محنتهای روز قيامت را آوري؟ چگونه ميتوانی خود را در معرض خشم و خشونت خدای قادر و دانا قرار دهي؟ کيست که آرزومند شقی بودن و بدبختی ست؟ ميتوان يک ماه را بر خود سخت گيری تا خدا وند توانا در دفتر خود ثبت نموده و در روز حسابرسی شايد که از بار گناهان بندگانش کاسته شود. مضاف بر اين رمضان ماهی که در آن خداوند رحمان است و رحيم، ماهی که خداوند کرامتش را به بندگانش به ارزانی و با عطوفت اهدا ميکند در عين حال ماهی ست که تو را آماده سازد از برای روز قيامت، روزی که خداوند دفتر اعمال تو را ميگشايد، روزيکه تحملش بسيار رنجبارتر و درد انگيز تر است از آنچه در اين دنيا تجربه کنی.
 
مسلم است که هيچ عمل و رفتار نيکی نتوانی، اگر امتناع از خوردن و نوشيدن نکنی، طهارت و وضو نگيری و خود را گرسنه و تشنه نگاه نداری. يازده ماه دستگيری از گرسنه گان و فقير و فقرا کن، اما در ماه رمضان از روزه داری و ستايشگری، از سينه زدن و گريه زاری اجتناب ورز. اين عملی ست که با آن بدون ترديد درب جهنم را در برابر خود گشوده ای. يعنی که راه شقاوت و بدبختی را برگزيده ای. اگر، بعکس در ماه رمضان کنی و گويی، برخيزی و بخسبی، بنوشی و تناول کنی طبق احکام و اوامر الهی و به سجده های طولانی ادامه دهی، به بهشت الهی دست يابی و عروس زيبای زندگی ابدی در نعمت و فراوانی را بدست آوری. اينست برکت و رحمت و مغفرت الهی، در ازاء تسليم و اطاعت، فرمانبری و فرمانبرداری.

 در دنباله اين روايت آمده است که پيامبر خطاب به پيروانش ميگويد که:

 ايها الناس؛ به درستی جان‌های شما در گرو اعمال شماست. پس با استغفار جان‌های خود را آزاد سازيد. پشت سنگين شده از گناه را با سجده های طولانی سبک کنيد(اعتماد ملی،22/6/1386) .

نميتوان بقصد و نيت خداوند کمترين شک و ترديدی داشت، نجات و رستگاری با اعمال انسان در رابطه مستقيم با يکديگرند. بار گناهی که بر پشت انسان سنگينی ميکند نتيجه اعمال او ست. اين بار را سبک تر خواهی کرد اگر تن به تسليم و اطاعت دهی و با طلب مغفرت و عجز و لابه و توبه جان خود را آزاد  سازی. بی دليل نيست که آقای سيد محمد سعيد مدنی در سرمقاله تريبون ولايت فقيه، روزنامه کيهان، ماه رمضان را » ضيافت آزادي» می خواند. وی مفاهيم انسان و انسانيت و آزادی را با احکام رمضان پيوند ميزند و ميگويد که رمضان ماهی است که بايد بحنگ و مبارزه با دو دشمن بپردازي: بيرونی و درونی. مبارزه با دومی که دشمنی خطرناکتر از دشمن بيرونی ست بسيار دشوارتر است. زيرا که اين دشمن درونی است که عامل اصلی اعمال گناه آلوده ايست که انسان مرتکب ميشود.

آقای مدنی که خود دينداريست حرفه ای، در معرفی دشمن درونی از امام علی نقل ميکند که گفته است: » اعدی عدوک نفسک التی بين جنبک»  و بترجمه نگارنده سرمقاله، » دشمن تر از نفس تو عليه تو وجود ندارد ، نفسی که نه در بيرون بلکه درون- ميان دو پهلوی تو- قرار دارد» (کيهان، 13 سپتامبر 2007)

اگر چه کشتار نفس، دعوتی ست به تسليم و اطاعت در برابر اوامر و احکام الهی و نيستی و نابودی خويش، آقای مدنی سرمقاله نويس تريبون اصولگرايان پيرو ولايت فقيه، خوانشی ديگر دارد از اين روايت: بر آنست که رمضان دعوتی ست به آزادی و آزادگی. به عبارت ديگر، رمضان ماهی ست که انسان مختار شده است و آزادی يابد اگر به کشتار نفس خويش برخيزد. چرا که نفسی که در درون، ميان دو پهلموی انسان ميزيد، دشمنی ست که  به نابودی کشاند انسان را. گمراهش نموده، وادارش سازد که همه حقايق مطلق را کذب و واهی پنداشته، دل به لذايذ مادی و دنيوی بسته و خود را در چنگال شهوت شکم و شهوت جاه ومال اسير و بنده سازد. انسان زمانی ميتواند وارد در قلمرو آزادی و انسانيت شود که نفی و انکار نفس خويش کند، يعنی شيطان غرايز و شهوات را از درون خويش براند. بزبان ساده تری، انسان بايد خود را به حقيرترين موجودات روی زمين تقليل دهد تا بدينترتيب به خالقش بزرگی و عظمت و موجوديت و هستی دهد. چگونه ممکن است که انسان باشی و آزاده زی ای، اگر گرفتار نفس خويش شوي؟ مگر ميتوانی لحظه ای انديشه رب العالمين را از خاطر خود بزدايی و گوش فرا دهی به آوای وسوسه انگيز نفس؟ خداوند ناظر بر کوچکترين تمايلات درونی آدمی ست. او آگاه بر مکنونات ضمير انسانی ست. به ثبت رساند در دفتر وکتاب خويش، اعمال و رفتار انسان را که در قيامت و يا روز حسابرسی، بکار گيرد. البته که بايد پاسخگو باشی؛ که چرا گرفتار تن و خواسته های تن شده اي؟ به چه دليل به غرايز و شهوات خود گردن نهاده اي؟ امام علی گويد اين نفس را بايد کشت، چونکه فريبکار است و رياکار. از تسليم و اطاعت به ذات الهی بازت ميدارد. نسبت بحقايق و احکام نهائی و الهی بی اعتنا و بی باورت ميسازد. بنا بر استدلال آقای مدنی، نفسی که مخلوق را از خالق جدا و مستقل و رها از رهنمودها و هدايت های مقدس آسمانی سازد، دشمن انسانيت است و آزادی وآزادگی. اسارت در چنگال غرايز درونی، شکی نيست که تن دادن بشيطان است و عملی شيطانی.

 البته تحت حکومت دين، اين انسان که اسير نفس خود گرديده است جويا شود و سوال کند که اگر شهوت و شکم آنقدر گمراه کننده، شيطانی و بد و شر است چرا آفريدگار آنها را آفريد و در نهاد انسان قرار داد، ترديد نبايد داشت که بدار مجازات آويخته خواهد شد. آيا  اين انسان است که نادان است و کودکانه ميانديشد و يا رب العالمين، ارباب حاکم بردو جهان بيرون و درون و بهشت ودوزخ؟ آيا نبايد به هوش و ذکاوت اين حاکم ترديد کرد؟ اگر انسان تهی از غرايز و شهوات مورد پسند است چرا خداوند چنين انسانی را نيافريد؟ اين چه خدايی ست که غرايز و شهوات را در نهاد انسان قرار داده و آنگاه احکام و دستوراتی صادر نموده که آنها را مهار ساخته، در درون خود نيست و نابود سازي؟ منظور خدا از اين بازی چيست؟ آيا غرض آن است که انسان را از بند غرايز و شهوات رها نموده و آزاد سازد تا خود او را  باسارت و بندگی کشاند؟ اين آن سوالی نيست که انديشه ديندار را بخود مشغول سازد.

اصولگرای نامبرده در ادامه گفتار خويش در باره رمضان و يا «ضيافت آزادي»، آموزه های دينی در باره ماه رمضان را کليت بيشتری بخشيده و در آموزه زير خلاصه نموده و ميگويد که:

 در واقع لب کلام کتاب آسمانی و چکيده آموزه های نبوی خلاصه توصيه های معصومين (عليهم الاسلام) برای انسان و خطاب به او اين است که: آزاد شو آزاد شود تا بعنوان يک موجود خود مختار و صاحب اراده و دارای قدرت انتخاب، درست تصميم بگيرد و بهترين راه را انتخاب کند (کيهان، 13 سپتامبر 2007)  

کيست که ادعا کند که آزادی يک مفهوم و نهادی ست بيگانه و در خصومت با دين؟ کيست که دعوی آن دارد دين حق گزينش و خود مختاری را از انسان سلب کند؟ اما مشکل آنجاست که در دين انسان آزاد است که بهترين راه را برگزيند و درست تصميم بگيرد؟ مسلم است که انسان آزاد نيست که خود را بغرايز طبيعی و انسانی بسپرد. آزاد نيست که به تن و نيازهای تن بپردازد. آزاد نيست که به انحراف برود و به تجربه نيک را از شر جدا سازد. آزاد نيست که بجويد و بيافريند خود و دنيای خود را. آزادی در تسليم و اطاعت مطلق و گردن نهادن بامتناع ها و ممنوعيت های وضع شده در کتاب الهی ست و تن دادن به سختی و گرسنگی و تشنگی. انسان آزاد است که شب و روز را وقف حمد و ستايش ارباب دو جهان کند و به انکار نفس خود نشيند. از تمام آن چيزها که تن لذت برد و قرين خوشی و سعادتش کند، انسان خود را بايد محروم سازد. اين آيا براستی آزادی ست و يا اسارت و بندگی و يا حقارت و خواری.

نويسنده کيهان به تبليغ و ترويج نظام فرمانروايی و فرمانبرداری می پردازد اما در باره آزادی بعنوان خصلت انسانی سخن فرساييها ميکند. او آزادی و انسانيت را در گرو اجرای بدون چون و چرای اوامر و احکامی ميداند  که خداوند برای هدايت و نجات بشر، در ماه رمضان صادر نموده است. بعبارت ديگر، رمضان ماهی ست که ديندار بايد هرچه بيشتر باوامر الهی گردن نهد و براهی که برای او از پيش برگزيده شده است، همان راهی که بسوی آن قرآن هدايتش ميکند گام نهد تا بآزدای و انسانيت دست يابد. چنين کنی زمانيکه صاحب اراده و قدرت انتخابی در آنزمان است که بهترين راهها يعنی راه تسليم و اطاعت را برگزينی و حکومت دين را بر سراسر جهان مستقر سازی، اينست ضيافت آزادی.

 اگر فرمانبری و فرمانبرداری شرط لازم آن است که انسان باشی و آزاد زی ای، بدرستی روشن نيست که چيست مفاهيم و نهاد های اسارت و بندگی در نظر آقای اصولگرای پيرو ولايت فقيه؟ اما کجاست آن شاهد و مدرک که اگر گردن بر احکام الهی نهی بر هيچ حکم ديگری گردن ننهی. که سائيدن  پيشانی خود در سجده های طولانی بخاک و تسبيح لاينقطع ارباب دو جهان، انسان را لزوما ظلم ستيز سازد وعادل و دادگر؟

هزاران سال است که رمضان تکرار شده است و بسياری خود را در اين ماه دربست بدين سپرده اند. توانمندان چه طعامها که به مسکينان و مستمندان نخوراندند. در اين ماه دشمنی و عداوت کنار گذاشته ميشود، فقير و غنی کنار هم نشينند از يک سفره تناول کنند. در رمضان نه تنها غنی و فقير بوحدت رسند، بلکه ظالم ومظلوم، نيز ستمگر و ستمديده. در اين ماه چه حاجتها که از خدا نخواهند. در اين ماه خداوند چه عجز و لابه ها که نشنود. اما مسلمانان به لحاظ حقوق فردی و اجتماعی از محرومترين مردمان روی زمين اند. نظام فرمانبری و فرمانبرداری بر اساس قهر و قدرت، سرکوب و ديکتاتوری، يکی از برجسته ترين وجوه جوامعی است که مردم آن اکثرا مسلمان اند و اکثرا در ماه رمضان فرمانبرداران خوبی هستند. آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به خواری و حقارت خود خو گرفته است و به خود به چيزی بيش از يک فرمانبردار مطيع و سربزير ننگرد؟ آيا اين بدان دليل نيست که مسلمان به منظور آنکه خدای خود را بزرکترين و قادرترين سازد بالاجبار خود را بايد خوار و حقير سازد، خود را اسير و عاجز سازد؟ نفس انسانی خويش را نابود سازد که بآفريننده خويش هستی دهد. آيا اين نيست جوهر نيست انگاری، که بايد نفس خود را نفی و انکار و نابود سازی تا هستی يابي؟

اندوه در آنست که مسلمان اگر سر بشورش هم بر دارد، در دفاع از نظام فرمانروائی است و فرمانبرداری. صد بار اندوه بارتر آنکه فريفته خدائی ست که او را  کودکی فرض ميکند که نادان است و تا ابد نادان باقی خواهد ماند. کودکی که سری پر شور دارد، پراز هوی و هوس و پيوسته در پيش گيرد راه گنهکاری و گمراهی و آلودگی. خداوندی که او را مورد ارعاب وتهديد قرار ميدهد، به تکرار هشدارش دهد از خشم و غضب و انتقام خداوند بترسد و هراس او را در دل نگاه دارد.  وای اگر در راهی گام نهی که در مسير ذات الهی نباشد، اگر نافرمانی کنی، اگر نه گويی و سرپيچی کنی، عذاب و شکنجه، بارها مردن و زنده شدن در ذلت و خواری عقوبتی ست دوزخی که در انتظارت است. بعکس پاداشت دهد اگر فرمان بری، اگر گويی و کنی آنجه که او مقرر داشته است. مسلمان زمانی بانسانيت و آزادی دست می يابد که خاموش و نابود سازد آنچه در او انسانی ست. چنين انسانی البته که گردد آماده پذيرايی هر ظلم و ستمی بآسانی.

انسانی که به احکام مطلق و نهايی تن ميدهد و روزانه بايد در انديشه بار گناهانی باشد که به آن دنيا انتقال خواهد داد، انسانيست فرمانبردار و بی خبر است از آنچه انسانيست. انسانی که خود را اسير ارزشهای کهنه و پوسيده می کند، غريزه ارزيابی، غريزه حقيقت جوئی در وجود خويش را ميکشد. مسلمانی که بايد باور آورد به غايت و حقيقت نهائی که در کتاب قران نوشته شده است، چه نيازی دارد به کتاب ديگري؟ چه نيازی دارد که در پی غايتی باشد انساني: چگونه ميتواند انديشه بکند به آزادی، وقتی آزادی ميشود روزه خواری، اسارت در چنگال تن: شکم و شهوت، لهب و لعب و بی بند و باري؟ کسی که آری گويی در نهادش گذارده شده است از نه گويی عاجز است و ناتوان. او دچار شرم و عذاب شيطان شود اگر انديشه نه گويی بسرش افتاد. تجربه نشان ميدهد هر جا که دين دارای اقتدار بوده است، سرکوب و تنبيه و مجازات نه گوئی بسيار سنگين تر و خشن تربوده است. در حکومت دين است که هرگونه نمادی از نه گويی با عکس العمل پاسداران دين روبرو گردد. مسلم است که جامعه ايکه نيازمند ارشاد است آنهم از طريق قهر و خشونت و يا ترس و وحشت از سوختن در دوزخ، به بدترين نوع ظلم و ستمگری تن دهد بی آنکه خمی بابروی خود بياورد. برای اينگونه مسلمانان است که ماه رمضان ماه ضيافت آزادی ست، نه تداوم اسارت و بندگی. اينست حرف روشنايی.

*عنوان سرمقاله کيهان  در 13 سپتامبر 2007.

کپی شده از

http://www.nilgoon.org/articles/Firoz_Nodjomi_Ramezan.html

از دینداری تا غیرتمداری

آنچه مسلمان را سخت بر آشفته و برانگیخته میکند چیزی ست که او توهین پندارد به مقدسات دین و اصل و اصول دین داری. هر چه کمتر از غلّو و گزافه گویی و یا حمد و ثنا و ستایش در توصیف نماد های دینی، بکار رود، توهین بشمار آورد. وای به آن لحظه ای که کلمه ای به نقد و نفی بر اساس واقعیات و حقایق ناخوشآیند تاریخی، بزبان آری و یا خبر و تصویری به مزاح و شوخی و یا قصه ای با اشاراتی به مقدسات و عناصر دین اسلام در نقطه ای از جهان انتشار یابد و  به گوش مسلمانان برسد. بی درنگ کفن پوشند، چوب و چماق و قمه بدست گیرند. به شورش بر خیزند و به آتش کشند و دست به تخریب و ویرانی زنند. چه خاکها که بر سر خود نریزند. چه مویه ها و شیون و زاری ها براه نیندازند. در بیشتر اوقات چند نفری هم جان خود را با طیب خاطر از دست میدهند. رهبران و قدرتمدارن نیز به تایید و تصدیق خط و نشان ها و اعلامیه های تهدید آمیز و حتی فتو ای مرگ خطا کار را صادر و برای سر بریده متهم جایزه تعیین میکنند.

 

بعبارت دیگر، مسلمان هرگز حاضر نیست که صندوقچه دین را بگشاید و به درون آن بنگرد. مسلمان دوست دارد که صندوقچه دین را همانگونه که از نسل پیش از خود دریافته است در بسته نگاه داشته و در بسته به نسل دیگر انتقال دهد. هر گاه که بشنود در این صندوق که او نسل پس از نسل بر دوش خود حمل کرده است و پیوسته بر بار آن افزوده شده است بجای طلا و جواهرات گران قیمت چیزی جز مفرغ در آن یافت نمیشود، چنان بر افروخته میشود و عصبیت چنان بر او مستولی شود گویی که جریان خون در  رگ های ش متوقف شده است و آماده است که آسمان را به زمین آورد..*

 

براستی چیست موجب این شور و احساسات شدید مسلمان؟ چیست که او را از برتابیدن کوچکترین نگرش انتقادی و یا سخن منفی، از طنز و مزاح در باره نمادهای مقدس دین ناتوان میسازد؟ چرا در مصاف با آنچه او توهین می پندارد همیشه باید بازای صلح و مصلحت و نرم خویی، به قهر و  خشم و خشونت و خونریزی، متوسل شود؟ آیا توهین زایل کننده تقدس است؟ آیا نقد و نفی و یا شوخی و مزاح و یا آنچه مسلمان توهین فرض میکند، میتواند ساحت پیامبران و امامان را چرکین و پست و تقدس و طهارت شان را نابود سازد؟ آیا توهین میتواند آنها را از عرش آسمانها به قعر زمین فرو آورد و عصمت الهی شان را لوث  کند؟

 

این تمایل به غلیان و جوشش احساسات با کوچکترین تلنگری، این عصبیت و عصیان و سپس قهر و خشم و خشونت را در قشری از مسلمانان باید ناشی از حالتی دانست که در مسلمان ذاتی ست که بآن غیرت میگویند. غیرت حالتی است دفاعی. حمیتی است در جهت بقا و حفظ و نگاهبانی تقدس، شرف، عزت، ابرو و ناموس. نرمخویی، گذشت از خطا و نادیده گرفتن گناه، برابر است با بی غیرتی. خداوند خامنه ای، رهبر معظم، جانشین امام زمان، بارها آنان که مذاکره و مراوده با آمریکا را توصیه نموده و آنرا امری عقلانی و سودمند تعریف نموده اند، بی غیرت خوانده است. سعدی شیراز در بوستانش چه خوب گوید:

 

اگر بردباری کنی از کسی

بگویند غیرت ندارد بسی

 

اوحدی شاعر، غیرت مداری و دینداری را یکی میداند:

 

هرکه غیرت نداشت دینش نيست

آن ندارد دین کسی که این ش نیست

 

مسلمانان مردمانی هستند که سخت دارای غیرت اند چون دین خود را بشدت دوست دارند. بدون دین احساس میکنند که نیستند و پوچ. برای آنان دین هویت است. دین آبرو و حیثیت است و حتی بالاتر از ناموس. در دفاع از دین از هیچ چیز رویگردان نیستند. آماده اند که جان خود فدا کنند و جان دیگری بگیرند. هر نگرشی بجز نگرش اولیای دین را توهین آمیز تلقی می کنند و خلاف دین. چرا که خود فاقد ابزار قضاوت و داوری هستند. زیرا که مقلد و تابع و پیرو مجتهد  و مفتی هستند و یا امام و مرجع تقلید. به جرات میتوان گفت که کمتر از یک درصد از مسلمانان هرگز دست شان به کتاب آیه های شیطانی سلمان رشدی نرسیده بوده است و یا هرگز آثار نجیب محفوظ نویسنده مصری، برنده جایزه نوبل در ادبیات را هرگز مطالعه نکرده بوده اند. اما این موجبی نبود که در پی جدا ساختن سر از تن سلمان رشدی نباشند و یا  تیغ را بر گلوی نجیب محفوظ نگذارند. تسلیمه نویسنده بنگالدشی بجرم بی احترامی به اسلام به زندان محکوم شد، بی آنکه گفتار او مورد بررسی قرار گیرد. با این وجود تسلیمه را باید بطور مخفی فراری میدادند تا جان او را حفظ نمایند. و نیز چشم بسیاری از مسلمانان به کاریکاتور های منتشر شده در نشریه دانمارکی نیفتاده  بوده است و یا سخنان پوپ بندیک شانزدهم را در باره پیامبر اسلام خود هرگز  نشنیده بوده اند. اما کفن پوش های مسلمان  به خیابانها ریختند و چه ویرا نی ها که ببار نیآوردند. 

 

بعبارت دیگر، مسلمانان دگر نگری و دگراندیشی را اهانت ی  به عرض و آبرو و عصمت خويش میدانند. نفی و نقد دین آتش غیرت را  در درونشان شعله ور سازد و بی  درنگ به واکنش و حفظ و حراست ارزشها و باورهای خود و یا آن صندوقچه در بسته که از اجداد خود به ارث برده اند و بر آن تصور ند که پر از جواهرات گران قیمت است،  بر می خیزند. امام خمینی نمونه غیرت اسلامی بود و هنوز هم هست. او بود که بعنوان جانشین خدا روی زمین، سلمان رشدی نویسنده پاکستانی-هندی- انگلیسی را به جرم انتشار آیه های شیطانی و اهانت به ساحت پیامبر اسلامی محکوم به مرگ ساخته و برای سرش جایزه تعیین نمود . چرا که تاریخ زندگی رسول خدا را تنها از یک زاویه میتوانی بنگری. هر نگرشی دیگری برخاسته از اندیشه و بیان آزاد، تجاوز است به عرض و ناموس مسلمان. در برابر چنین تجاوزی رهبر باید غیرت خود را بروز داده و بی درنگ متجاوز را به مجازات رساند تا دگر اندیشان را درسی عبرت انگیز بیاموزد. این دست غیرت بود که از آستین بیرون آمد و  احمد کسروی یکی از بزرگترین و شجاع ترین اندیشمند ان ایران را به جرم بی احترامی به دین اسلام بقتل رساند. البته چون قدرتمداران آن زمان نیز غیرتمدار بودند به توصیه آیت الله های دیندار قاتلین احمد کسروی را از زندان آزاد ساختند و پس از انقلاب به قهرمانان تاریخ پیوستند.  

 

غیرت مداری یکی از خصایل برجسته امام خمینی بود. امام خمینی هشت سال جنگ را بمنظور تسخیر قدس از راه کربلا ادامه داد بآن دلیل که غیرت در درونش شعله ور بود و اجازه صلح و مذاکره را باو نمیداد. چون مسلمانی غیرتمند بود، آتش بس و بدتر از آن عقب نشینی را با بی آبروئی یکی میدانست.  سرانجام پس از هشت سال کشتار و تخریب و ویرانی،  صلح را پذیرفت و بنا بر اعتراف خود به  نوشیدن جام زهر تن در داد.

 

مسلمان غیرتی ست و غیرتی واقعیت را دیر می پذیرد و باید به پرداخت هزینه گرانبار تری  تن در دهد. مسلمان غیرتی از جان و مال میگذرد که بکوبد آن دهان را ، بشکند آن قلم را  و نابود سازد آن اندیشه را که بوی نفی (به شوخ و یا به جد) مقدسات دینی از آن برآید. عارف بزرگ، مولوی خاطر نشان میکند که:

 

غیرت حق بود با حق چاره نیست

کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که آن غیر همه است

آنکه افزون از بیان و دمد مه است.

 

محمد با یوری شهروند مسلمان هلندی که تیو ون گو را به جرم ساختن فیلمی در بیان استعمار و استثمار زن مسلمان بقتل رساند، نمونه دیگری است از غیرت اسلامی. مسلمان بر آن باور است که مقدسات را حافظ و نگهبان است وقتی که سکوت و ترس و وحشت آفریند. غیرت چشم عقل و خرد این مسلمان سلحشور را نابینا ساخته بود. چرا که مسلمان ناتوان است از این درک که تقّدس ی که با کشتار آزادی وجود ش امکان یافته است، تقدس نیست بلکه پستی ست. که سر کوب نو اندیشی و اندیشمند ی و آفرینش و خلا قیت در انسان، خیانت است نه عبادت. ظلم و ستمگری ست نه خدا پرستی.

 

رئیس جمهور، آقای احمدی نژاد نیز پس از امام خمینی نمونه ی بارز دیگری ست از غیرت و غیرت مداری. او را نه هراسی است از محاصره نظامی و نه از تحریمات سیاسی و اقتصادی. چرا که همچون یک دیندار متعهد، آتش غیرت در درونش  شعله ور است. از سر غیرت است که در برابر یهود های اشغالگر به مقاومت  برخاسته و  هالوکاست را نفی میکند. غیرت او ست که مجوز گذشت را صادر نکند از آنچه او حق لاینفک خود میداند. غنی سازی اورانیوم را  حق خود دانسته و خارج از محدوده مذاکره و چند و چون قرار داده است.

 

روشن است که آقای رئیس جمهور در  میان حق های بیشمار دیگری که مردم ایران از آن محرومند فقط یک حق را بر گزیده است.. آنکه دفاع و نگهبانی اش نیازمند به بروز غیرت است و سلحشوری علیرغم ضعف و ناتوانیهای درونی و بیرونی. چون او مردی غیور و غیرتمند است آزادی را خلاف آبرو و ناموس خود میداند. باین دلیل آزادی را نفی و سرکوب کند تا آنجا که اقتدار دارد. او آزادی را نه تنها چیزی نمیداند که جدا سازد انسان را از حیوان  بلکه  آنرا اساسا حیوانی داند و عامل بی غیرتی  و بیعاری و بی بند و باری که راز و رمز صندوقچه دین را بیابد و درب آنرا بگشاید و چیزی جز مفرغ و یا اسارت و بندگی در آن نیابد. دست یابی به انرژی هسته ای، آنقدر ضروری، آنقدر حیاتی قلمداد شود که گوئی نبود و عدم آن  بقا و موجودیت ملت را تهدید به نابودی کند.. بدون کسب این حق ایرانی باید ادامه دهد به زندگی در رسوایی و بی آبرویی و سرافکندگی.

 

 آقای احمدی نژاد بعنوان ره رو راه امام خمینی در سوی حفظ عرض و ناموس ملت در برابر زور گویان امپریالیستی گام نهاده است و در پی سرافرازی و سربلندی ست. چون شراره های غیرت در درونش زبانه میکشد، هزینه ها و خسارات را  می پردازد ولی هرگز راه صلح و مصالحه را در پیش نگیرد تا آن لحظه ی نهایی که اگر چه خوار و ذلیل شود اما به نا چار در پیروی از امام فنا ناپذیر، جام زهر را نوش جان کند. چرا که غیرت مدار ناتوان است از اندیشه به هزینه و سود و زیان.  تنها آنکه غیرت دارد آماده پرداختن هزینه است. بدست آوردن  چیزی کمتر از آنچه او حق می پندارد  بی غیرتی است. او پیوسته آماده دفاع است از حق. بی جهت نیست که هوا خواهان او غیرتمند ترین مسلمانان روی زمینند: پاسدار ها و بسیجی ها و مصباح زاده و طلبه های  مدرسه حقّانی. بی جهت نیست که اعراب علاقه خاصی برئیس جمهور ایران دارند. چون آنها نیز بسیار غیرتی اند.

 

 حافظ شیراز چه خوب میگوید:

 

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد.                      

 

حماسی ها نیز غیرتمند اند. آنها مثل عرفات و عباس و الفتح نیستند که با اسرائیل وارد در مذاکره صلح شوند. علیرغم ضعف و ناتوانی نظامی و مالی، غیرت بآنها اجازه نمیدهد که چیزی کمتر از نابودی کامل اسرائیل را طلب کنند. آنها دین دار و غیرت مدارند.

 

آری غیرت پوششی است اطمینان بخش . پوشش بر ضعف و حقارت است و بر جهل و نادانی، که ذاتی است و نهفته در سرشت مسلمانی. چرا که بمثابه یک مسلمان باید که روزانه  حداقل هفده بار خود را بخاک افکنی و به عجز و ناچیزی خود در پیشگاه پرقدرت و لایزال باریتعالی اعتراف و تسلیم محض و مطلق خود را اعلام داری. هرگز نپرسد و نجوید مسلمان که خدای بآن بزرگی که خالق و ارباب بر دو جهان است چه نیازی دارد  به شمارش حمد و سجده انسانی. آنچه او را وادار باین اعتراف کند، هراس و وحشت است از سوختن در شراره های آتش جهنمی.

 

این ضعف و حقارت  درونی- که خود عدم اتکا به نفس را موجب گردد-  نیازمند پوششی اطمینان بخش است. غیرت این پوشش را برای مسلمان فراهم آورد. غیرت او را سلحشور سازد. شجاعت و شهامت باو بخشد بآن حد که به استقبال مرگ و تخریب و ویرانی رود. غیرت حجاب مردان مسلمان است. پوشاننده کمبودها و زشتی های درونی ست. غیرتی عربده کشد و غرد و خروشد، بدون دلیل و برهان. اگر بگوئی حضرت محمد حرفه دینداری را آغاز نمود  با راهزنی، چنان برافروزد که اگر کارت بر رگ های ش  فرو کنی از آن گچ سفید بیرون جهد. یعنی که کالبد ش خشک و منجمد گردد. چون دینداری را از راه احساس با چشمهای بسته پذیرفته است از روشنایی عقل  و خرد گریخته، تامل نتواند و ضریب تحملش به صفر گراید. این کمبود درونی در مسلمان است که غیرت پوشش دهد  و مخفی سازد. باین عبارت مستضعفان بیش از هر قشر اجتماعی دیگری غیرتی هستند. افشای این ضعف و حقارت درونی، غیرتی را سخت بهراس وا میدارد، اینست که هر خونی را بنام دفاع و نگهبانی از مقدسات و عرض و ناموس،  میریزد تا حقارت خود را بپوشاند. . هم چنانکه سعدی شیرین سخن گوید:

 

غیر تم هست و اقتدار م نیست

که بپوشم ز چشم اغیار ت.

 

مسلمانی که حنجره خود را دریده و مشت آهنین در هوا کوبد، جهل و نادانی خود را انکار کند. آنکه مسلح است به سلاح عقل و خرد نه از سوختن در آتش جهنم هراسی بخود راه دهد و نه از رو در رویی با دگر اندیش و افکار کفرآمیز

 

اینست تنها نمونه هایی، نه تجزیه و تحلیلی کامل و جامع از دینداری تا غیرت مداری

آیا اسلام برای ایران علم آورد؟

به قلم : بهروز شیرازی و آرش بیخدا

فهرست

1- پیشگفتار

در این پیشگفتار ابتدا موضوع نوشتار معرفی، سپس اهمیت پرداختن به این موضوع مطرح میشود و در پایان ساختار نوشتار معرفی میشود.

همانطور که از تیتر این نوشتار پیداست، موضوع اصلی آن بررسی این ادعا است که «اسلام برای ایران علم آورده است»، یا به عبارت دیگر اینکه علت پیشرفتهای علمی پس از ظهور اسلام در ایران اسلام بوده است. منظور از پیشرفت علمی در این نوشتار پدید آمدن نهادهای علمی، مطالعات علمی سازمان یافته و ظهور و پرورش دانشمندان و فلاسفه برجسته و در نتیجه پدید آمدن آثار متعدد علمی است.

نزاع بر سر هر اتفاق تاریخی میتواند میان اندیشمندان همواره وجود داشته باشد و این نزاع ها اغلب نتیجه عملی و تاثیر مستقیمی بر زندگی مردم ندارند، اما روشن شدن بطلان ادعای یاد شده میتواند نتایج پر اهمیت عملی داشته باشد و لذا بعنوان موضوعی نظری که دارای نتایج عملی میباشد دارای اهمیت است. برخی از مسلمانان چنین ادعایی را مطرح میکنند و از آن نتیجه میگیرند که اسلام آنقدرها هم که امروزه به نظر میرسد بد نیست و اگر نتیجه 1400 سال حضور اسلام در میان مسلمانان در امروز چیزی جز بدبختی و نکبت نیست، این اسلام اکنون است که به این شکل افتاده است و روزگاری اسلام باعث پیشرفت و بهروزی مردمان بود. گرایش مسلمانان به این باور غلط و بالیدن آنان به گذشته ای که ارزش بالیدن ندارد نتیجه ای جز ندیدن ایرادات و نقاط ضعف خود و ماندن آنان در بدبختی و تیره روزی ندارد و این نکبت مسلمانان روی زندگی دیگران نیز تاثیر میگذارد، بنابر این که خوب است این توهم در میان مسلمانان برطرف شود و درک کنند که اسلام علت چنین پیشرفتی نبوده است تا اگر کمترین شبهه ای از مضر بودن اسلام برای بشریت در ذهن کسی وجود دارد آن نیز اینگونه حل شود و اثبات شود که بزرگترین افتخار تاریخی مسلمانان هم ربطی به اسلام نداشته است و عوامل دیگری را میتوان برای آن یافت. روبرو شدن با این واقعیت میتواند باعث شود که مسلمانان به جای بیهوده بالیدن به گذشته کاذبی که برای خود توهم کرده اند، به دنبال یافتن راه حلهای مدرن و سکولار برای رفع مشکلات جوامع خود باشند که در اینکار منفعتی بس بزرگ است.

در زمان حال بیش از هر گروهی بنیادگرایان سلفی معروف به وهابی-دیدگاه بنیادگرایانه ای در میان اهل تسنن که پیروان خود را به بازگشت به اسلام اصیل و بسیار سنتی فرا میخواند، در مورد این پیشرفتهای علمی لاف میزنند و شعار میدهند که این پیشرفتها بخاطر وجود سیستم خلافت و بنیادگرایی اسلامی بوده است، و مسلمانان اگر میخواهند همان درخشش گذشته را داشته باشند باید دوباره نظام خلافت اسلامی را که بعد از عثمانی ها از بین رفت احیا کنند. خوشبختانه سلفی ها با تشیع دشمنی شدیدی دارند و این سخنان زیاد از ایرانیان شنیده نمیشود. مخاطب اصلی این دروغ ها جوانان مسلمان زاده عرب هستند که بخاطر ضعفهای بزرگ مسلمانان در مقابل غرب احساس حقارت میکنند و چون به دنبال یافتن هویتی متفاوت برای خود هستند آمادگی بسیاری برای جذب شدن به این فرقه جانی و بی نهایت عقب مانده دارند. خوشبختانه به نظر میرسد که این عقده حقارت در میان ایرانیان به دلیل فرهنگ و تمدن پر ارزش ایرانی و نیز احترامی که ایرانیان برجسته برای ایران و ایرانیان در غرب کسب کرده اند وجود ندارد، ولی به هر روی شناخت علل واقعی پیشرفت علم در این منطقه میتواند این فرقه متوحش را نیز خلع سلاح کند و به مسلمانان بیاموزد که برای پیشرفت لازم نیست به عقب بازگردند بلکه باید عوامل پیشرفت را که ربطی هم به اسلام ندارند بشناسند و در تحقق آن عوامل بکوشند.

از سوی دیگر معلول بودن اسلام برای این پیشرفت علمی سبب ایجاد نوعی غرور و هویت کاذب در میان برخی از مسلمانان بویژه اعراب و سنی مذهبان شده است بطوری که گویا ایرانیان باید از اعراب متجاوز به خاک و فرهنگ و مردمانشان سپاسگزار باشند که با آتش زدن کتابخانه ها و تاختن به شهر ها و روستاها و کشتن مردان و زنان جنگجو و به بردگی کشاندن ماندگان و تجاوز جنسی و خرید و فروش زنان برده شده ایرانی و برای سالها خراج و باج گرفتن از مردم هزار و یک جنایت و تباهی دیگر که اعراب مسلمان مرتکب شدند، این تازیان نیمه وحشی بادیه نشین برای ملت بزرگ ایران از صحراهای عربستان علم به ارمغان آورده اند! این غرور کاذب اعراب و سنی مذهبان هم برای خودشان مخرب است هم کوتاه آمدن و نادیده گرفتن این بی شرمی ها توسط ایرانیان در مقابل این همه جنایت و خباثتی که مسلمان تازی مرتکب شده بودند برای ایرانیان مخرب است. همانطور که بایسته است از تاریخ خود درس بگیریم و اشکالات آنرا پنهان نکرده بلکه آنها را مطرح کنیم تا دیگر تکرار نشوند، شایسته است اگر اعتبار و افتخاری در تاریخ ما پنهان نیز این افتخار را عیان کنیم بلکه موجب اعتماد نفس و تکرار این افتخار آفرینی در میان ایرانیان شود. آنچه در این نوشتار می آید میتواند به هر ایرانی نشان دهد که ملت ما از چه نیروی فوق العاده ای برای درخشیدن برخوردار است تا جایی که در تیره ترین دوره های تاریخمان هم سبب درخشش و افتخار آفرینی شده ایم.

افزون بر اینها در پاسخ به پرسش بنیادین این نوشتار، پرداختن به مباحث و مسائل بسیار دیگری را می طلبد که هر کدام برای خود دارای اهمیت و ارزش بسیار هستند و میتوانند بخشهایی از تاریخ ما را روشن کرده و درسهای عبرتی برای آینده ما باشند. البته لازم به توضیح نیست که اگر این منافع عملی نیز در این بحث وجود نمیداشتند انجام آن برای یافتن حقایق دارای اهمیت بود ولی وجود این منافع عملی، اهمیت این بحث را چند برابر میکند.

این نوشتار در بخش نخست بدیلی را بجای اسلام برای توضیح پیشرفت علمی معرفی میکند، سپس به تشریح چگونگی پیشرفت علم در منطقه با مراجعه به بدیل مطرح شده میپردازد. سپس دوره انحطاط علم را با توجه به از میان رفتن عوامل یاد شده در بدیل شرح میدهد. بخش دوم ادعای اصلی که این نوشتار در مورد آن نوشته میشود را با رد کردن استدلالهای معروف و رایج در این زمینه رد میکند و نشان میدهد که آنها معتبر و درست نیستند. بخش سوم عکس ادعای اصلی این نوشتار را اثبات میکند و ادعای علت نبودن اسلام برای پیشرفت علمی را اثبات میکند. به عبارت دیگر بخش نخست مقدمه ایست بر موضوع، بخش دوم ادعای اصلی را انکار میکند و بخش سوم آنرا نفی میکند یعنی عکس آنرا اثبات میکند. در پایان لیستی از منابع که در نوشتن این نوشتار از آنها استفاده شده است خواهد آمد.

۲ معرفی بدیل برای توضیح پیشرفتهای علمی و تشریح مختصر تاریخی پیشرفت علم در منطقه

در این بخش ابتدا توضیحاتی در مورد اینکه اساساً علم چگونه پیشرفت میکند آورده میشوند، دیدگاه بدیلی برای پیشرفت علم در منطقه ارائه میشود، سپس با استناد به منابع تاریخی در مورد دوره شکوفایی علم در منطقه توضیحاتی آورده میشود و نشان داده میشود که این پیشرفتها با دیدگاه بدیل سازگاری دارند. در نهایت در مورد دوره پایان پیشرفت علمی و انحطاط مسلمانان مطالبی با استناد به منابع تاریخی ارائه شده و نشان داده میشود که این انحطاط به سبب از میان رفتن عوامل یاده در دیدگاه بدیل بوده است.

۲.۱ علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن چگونه پیشرفت میکند؟

در صورتی که پیشرفتهای علمی در ایران حاصل شده باشد و علت این پیشرفتها اسلام نباشد، گرچه ضرورتی وجود ندارد ولی شایسته است دیدگاهی جایگزین/بدیل معرفی شود که علت واقعی پیشرفت علم را تشریح کند. این دیدگاه را زین پس “دیدگاه بدیل”  میخوانیم. با نگاهی ساده به وضعیت جهان در هر لحظه میتوان به روشنی دید که برای پیشرفت علم در جوامع شهر نشین و نسبتاً متمدن، برقراری شروط زیر لازم (ولی نه لزوماً کافی) به نظر میرسد:

  1. سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، که توسط حکومت ها، حاکمان یا اشخاص حقوقی ذی نفع انجام میگیرد و هزینه فراهم آوردن منابع لازم برای فعالیت های علمی و فکری میشود
  2. امنیت و ثبات، وسط میدان جنگ بعید است کسی به فکر پیشرفت علم بیافتد، امنیت حق مخالفت کردن و مناظره و بحث و جدل و آزادی اندیشه و بیان آنرا را نیز شامل میشود
  3. پشتیبانی از اندیشمندان، که شامل امنیت شغلی، آزادی فعالیتهای علمی و احترام و تکریم و بزرگداشت آنها میشود
  4. حضور دانشمندان و سابقه علمی، بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان هم دوره و شاگرد و استاد بوده اند، مثلاً سقراط، افلاطون، ارسطو – هگل، فوئرباخ، مارکس – راسل، فریگ، ویتگنشتاین و سایر این دست افراد در مراکزی رشد یافتند که سابقه علمی وجود داشت و قد بلند علمی آنها بخاطر پا روی شانه گذاشتن فرد پیشین بوده است. لذا وجود «سنت علمی» برای پیشرفت علم نیز ضروری به نظر میرسد، این سنت علمی گاهی از پیشرفتهای انفرادی افراد یک جامعه شروع میشود.

بر خلاف کسانی که ادعایی قطعی مبنی بر اینکه اسلام برای ایران علم آورده است میکنند، این نوشتار مدعی آن نیست که علت قطعی برای پیشرفت علم یافته است! به دلیل مسئله «اختیار» و وجود پیچیدگیهای فوق العاده در رفتار بشر اساساً نمیتوان کلی گویی های قطعی در مورد موضوعات مربوط به رفتار بشر کرد. لذا ساده اندیشیست اگر کسی برای فکر کند به آسانی میتوان پاسخی قطعی به پرسش «علم چگونه پیشرفت میکند؟» داد، یعنی عللی پیدا کرد که در صورت تحقق آنها پیشرفت علمی نیز ضرورتاً تحقق یابد. با علم به این واقعیت هرگاه در این نوشتار از رابطه علّی، علت و معلول سخن به میان آمد خواننده باید بداند که منظور علیت واقعی، آنگونه که در متافیزیک مطرح است نیست، بلکه نوع بسیار ضعیفی از علیت است. به عبارت دیگر این دیدگاه بدیل نمی گوید که هرگاه این شرایط وجود داشته باشند ضرورتاً علم نیز پیشرفت میکند. بلکه با نگاه کردن به مشترکات دوره هایی که در آنها علم پیشرفت کرده است، حدس میزند که این عوامل نقش کلیدی در پیشرفت علم داشته باشند، این حدس با شواهدی که در مورد پیشرفت در جوامع اسلامی بعداً ارائه میشود تقویت میشود، ولی همچنان تنها یک حدس استقرائی است.

شاید به دلیل صدق همین شروط است که  کشورهای ثروتمند و کشورهایی که امتیازات ویژه برای دانشمندان و فلاسفه خود قائل میشوند بیشترین پیشرفتهای علمی را در جهان دارند و برعکس کشورهای فقیر و کشورهایی که دانشمندانشان و فلاسفه آنها از رفاه برخوردار نیستند یا به حوزه شخصی و حقوق مدنی و اجتماعی آنها احترام گذاشته نمیشود معمولاً کمترین درخشش در علم و فلسفه را دارند. البته امروز خوشبختانه قدرتهایی در دنیا وجود دارند که این سرمایه های بشری را مورد حمایت خود قرار داده و آنها را از ده کوره های کشورهای عقب مانده جذب میکنند و امکان تحصیل و تحقیق برایشان فراهم میکنند. این اتفاق را برخی «دزدی مغزها» مینامند.

روشن است که برقرار بودن این شرایط بطور مستقیم ارتباط با دین ندارند بلکه مستقیماً به وضعیت سیاسی و اجتماعی یک اجتماع باز میگردد. بنابر این نمیتوان گفت هر دینی این شرایط را از بین میبرد یا برعکس، بلکه میتوان هر دین را بطور مستقل بررسی کرد و دید چگونه آن دین با تاثیری که در شرایط اجتماعی و سیاسی یک جامعه میگذارد شروط یاد شده در دیدگاه بدیل را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.

۲.۲ دوره شکوفایی و پیشرفت علمی در میان مسلمانان

دو قرن نخست بعد از اسلام را میتوان در یک پاراگراف اینگونه خلاصه کرد: در دوران حیات محمد عده ای تبهکار به این آیین مروج تبهکاری که حمله به نامسلمانان و تجاوز به ثروت و خاک و حتی زنان آنها را نه تنها مجاز بلکه واجب و وظیفه ای الهی میدانست پیوستند. این تاخت و تاز در زمان محمد محدود به منطقه عربستان بود ولی با مرگ محمد و پس از عبور از جنگهای معروف به رده-جنگهایی که در آنان مسلمانان مرتدین و کسانی که پس از مرگ محمد از اسلام برگشته بودند را سرکوب کردند، همان تبهکاران به جان باقی جهان افتادند و تا آنجا که میتوانستند اسلام را با خشونت و شمشیر پیش بردند و البته میان این تبهکاران و گردنکشان نیز وحدتی وجود نداشت و سر تقسیم قدرت و غنائم بدست آمده از غارت دیگر ملل به جان یکدیگر افتادند، جنگهای میان علی و معاویه، طلحه و زبیر، عایشه و خوارج و قتل امام حسین از این دست به جان هم افتادن ها بود.

آنچه روشن است این است که منطقه خاور میانه برای چندین سال روی صلح و آرامش را به خود ندید و تنها میدان رزم و غارت بود. هرچند بعدها هم اینبار ترکان بجای اعراب شمشیر اسلام را بر پیکر ملل وارد کردند و هرج و مرج را بر منطقه حاکم کردند اما بالاخره پس از جنگ «زاب»، آخرین خلیفه اموی مروان دوم بواسطه تلاشهای ابومسلم خراسانی سرنگون میشود و پس از ماجراهایی که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است خلافت بنی عباس در سال 132 هجری تشکیل میشود. مطالعه تاریخ نشان میدهد که اعراب تازه مسلمان تا پایان دروان بنی امیه هیچ علاقه ای به علوم عقلی نداشتند و فقط علوم حدیث و قرآن در این دوران رواج داشت. نظر حاجی خلیفه در این مورد خواندنی است:

عرب در صدر اسلام به هيچ يك از علوم مگر بزبان خود و معرفت احكام اسلام و فن طبّ كه بر اثر حاجت عموم نزد برخی از افراد آن قوم موجود بود بچيز ديگر توجّه نداشت و اين عدم توجّه از باب حفظ قواعد اسلام و دور داشتن عقايد مسلمين پيش از رسوخ و استواری بنيان ايمان، از خللی بود كه نتيجهء نفوذ علوم اوائل است تا آنجا كه روايت ميكنند مسلمانان آنچه كتاب در فتوحات بلاد يافتند سوختند و همچنين نظر در تورات و انجيل هم ممنوع بود تا اتحاد و اجتماع كلمه در فهم و عمل كتاب الله و سنّت رسول حاصل شود و اين حال تا آخر عصر تابعين (نسل دوم بعد از محمد) دوام داشت و از آن پس اختلاف آراء و انتشار مذاهب رواج يافت و توجّه بتدوين بميان آمد. صحابه و تابعين بر اثر خلوص نيّتی كه ببركت صحبت رسول الله داشتند و قرب عهد او و قلّت اختلافات و امكان مراجعه بثقات، از تدوين علم شرايع و احكام مستغنی بودند تا آنجا كه برخي از آنان از كتابت علم كراهت داشتند و در اين باب بآنچه از سعيد الخدری روايت شده استناد كرده و گفته اند كه او از پيامبر اذن كتابت علم خواست امّا پيغامبر او را اجازت نداد و از ابن عبّاس روايت كرده اند كه او كتابت را نهی كرده و گفته بود كه هركس پيش از شما بكتابت دست زد گمراه شد و مردی نزد عبدالله بن عباس رفت و گفت من كتابی نوشته ام و ميخواهم بر تو عرضه كنم و چون بدو نشان داد از وی گرفت و بآب شست . وی را گفتند چرا چنين كرد؟ گفت زيراهنگامی كه اطلاعات خود را نوشتند بكتابت اعتماد ميكنند واز حفظ دست ميكشند وعملشان از ميان ميرود.[1]

آنها با توجه به آیه 59 سوره الانعام که میگوید: «هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین آمده است» و دیگر آیات با این مضمون خواندن کتابهای دیگر را بدون فایده میدانستند. به همین خاطر است که در فتوحات خود به هر کتابخانه ای دست میافتند به آتش می کشیدند.هنگامی كه عمروبن العاص مصر را فتح كرد و بر ذخائر علمي اسنكدريه دست يافت بفرمان عمر آنها را سوخت و در ايران نيز فاتحان عرب از نظاير اين اعمال خودداری نكردند و سعدبن ابی وقاص بفرمان خليفه خزانه های كتب ايران ميان برد.[2]

در مدتی که حکومت در دست اعراب اموی بود تقریباً هیچ توجه جدی به علم نشد. اعراب تازه مسلمانان اشتغال به علم را کار موالی و بندگان میدانستند و از آن ننگ داشتند. این روند ادامه داشت تا عباسیان با کمک ایرانیان به خلافت رسیدند. ابن خلدون مورخ بزرگ دنیای اسلام در مورد تاثیر ایرانیان مینویسد:

از امور غريب يكی اينست كه حاملان علم در اسلام غالباً از عجم بودند خواه در علوم شرعي و خواه در علوم عقلی و اگر در ميان علما مردی در نسبت عربی بود در زبان و جای تربيت و پرورش از عجم شمرده ميشد و اين از آن روی بود كه در ميان ملّت اسلام در آغاز امر علم و صنعتی بنا به مقتضای سادگی و بداوت آن وجود نداشت و احكام شريعت و اوامر و نواهي خداوند را رجال بسينه ها نقل ميكردند و مأخذ آنرا از كتاب و سنّت بنحوی كه از صاحب شرع و اصحاب او گرفته بودند ميشناختند.  دراين هنگام تنها قوم مسلمان عرب كه از امر تعليم و تأليف و تدوين اطلاعی نداشت و حاجتی آنان را بدين كار برنمی انگيخت و درتمام مدت صحابه و تابعين وضع به همين منوال بود… و ما قبلاً گفته ايم كه فنون نتيجه حضارت است و عرب دورترين مردم از آنند پس علوم خاص نواحی متمدن گشت و عرب از آن دور ماند و متمدنين اين عهد همه عجم و يا از كسانی بودند كه در معنی از آن دسته شمرده ميشدند يعني موالی و اهل شهرهايی كه در تمدن و صنايع و حِرَف پيرو عجمان بودند زيرا ايشان بر اثر رسوخ تمدن در ميان خود از هنگام دولت پارسيان برای اينكار بهتر و صالح تر بوده اند.[3]

اما این وضعیت در دوره عباسی تغییر میکند و مهم ترین دوره پیشرفت علمی در مناطق مفتوحه اسلامی در همین دوره عباسی انجام میگیرد که آنرا گاهی دوران زرین اسلام نامیده اند. دوره عباسی همچنین برابر است با دوره ای که شیعیان زیر بیشترین فشارها بودند و امامان شیعه گاهی به زندان افتادند. از همین روست که شیعیان حکام عباسی را ظالم میدانند و دست آوردهای آنان را کوچک می شمارند و مردم عامی شیعه با این دوره از تاریخ اسلام نا آشنا هستند، حال آنکه سنی مذهبان معمولاً به این دوره به شدت افتخار میکنند و هرگاه از مدنیت مسلمانان سخنی گفته میشود این دوره را به رخ دیگران می کشند. افزون بر سنی مذهبان اعراب ناسیونالیست و پان عربیست به دوره عباسی به شدت علاقه مندند و به آن افتخار میکنند.

مهمترین حرکتی که در دوره عباسی شکل میگیرد و مبنای تمام پیشرفتهای علمی میشود حرکتی است که از آن با فرنام «نهضت ترجمه» یاد میشود. نهضت ترجمه حرکتی با پشتیبانی حکومتی برای ترجمه آثار کتبی نویسندگان باستانی یونانی، هندی، ایرانی و غیره به زبان عربی بود. رواياتی ضعيف شروع ترجمه كتب علمی و فلسفی را به اواخر خلافت اموی نسبت ميدهد، اما پژوهشگران اين روايات را جعلی ميدانند.[4]شروع ترجمه را به ماجرايی در مورد بيماری منصور خليفه عباسی نسبت ميدهند. منصور به بيماری معده دچار ميشود و پزشكان كه در دربار او بودند نميتوانند او را درمان كنند به همين خاطر جورجيس بن بختيشوع كه رياست بيمارستان جندشاپور را بر عهده داشته، را احضار ميكند. جورجيس منصور را معالجه ميكند و منصور او را نزد خود نگاه ميدارد و جورجيس شروع به ترجمه كتابهايی در زمينه طب ميكند.[5] منصور به نجوم نيز بر طبق عقايد خرافی خود علاقه فراوان داشت به همين دليل يكی از مشاهير نجوم ايران به نام نوبخت و پسرش ابوسهل به خدمت خلفای عباسی درآمدند و كتابهای زيادی را از پهلوی به عربی ترجمه كردند و منجمان ديگری از ايران، روم و هند به دربار راه يافتند و كتابهای زيادی را در زمينه نجوم ترجمه كردند.[6] اين علم دوستی در زمينه‌های ديگر نيز ادامه يافت.

نهضت ترجمه تا دوران هارون الرشيد به همين روال ادامه يافت. تا اين دوران ديگر خلفا بر اثر مجالست با پزشكانی که با فلسفه و علوم نیز آشنا بودند، به علم علاقه‌مند شدند و ديگر اگر به شهر جديدی دست ميافتند كتابخانه‌ها را نمی‌سوزاندند بلكه به حمل و نقل آنها به عربی دستور می‌دادند. چنانكه هارون در جنگهای خود در روم كتابهای كتابخانه‌ها را به بغداد برد و طبيب خود يوحنا بن ماسويه را به ترجمه‌ی آنها مامور كرد.[7]اوج نهضت ترجمه در زمان خلافت مامون عباسی است. بعد از هارون الرشيد پسرش امين كه از مادری هاشمی نژاد و حامی سياست عربی بود به خلافت رسيد. ايرانيان امين را كشتند و مامون را كه از مادری ايرانی بود به قدرت رساندند. خلفای عباسی به دليل اينكه به خلافت رسيدن خود را مديون ايرانيان ميدانستند به ايرانيان خيلی پروبال ميدادند و حتی آنها را به وزارت خود منصوب ميكردند. مامون كه هم مادری ايرانی داشت و هم ايرانيان او را به قدرت رسانده بودند بيش از پيش به ايرانيان توجه می‌كرد. سردار بزرگ مامون در اين هنگام طاهر ذواليمينين و وزير او فضل بن سهل سرخسی بود كه هر دو از متعصبين به سياست ملی ايران بودند. توجه مامون به ايرانيان به حدی بود كه مردی شامی به او اعتراض كرد و گفت: «به عرب چنان نظر كن كه به پارسيان می‌نگری» .[8] دكتر ذبيح الله صفا می‌نويسد: نفوذ ايرانيان در دستگاه حكومت اسلامی چند نتيجه داشت و از آنجمله است: 1- رسوخ تمدن و عادات و رسوم و تشكيلات اداری و اجتماعی ايرانيان در تمدن اسلامی  2- انحصار مقامات عاليه به ايرانيان  3- ايجاد نهضت بزرگ علمی و اجتماعی كه منجر به تشكيل تمدن بزرگ اسلامی گرديد.[9]

ترجمه كتابها در تمدن اسلامی با طب و نجوم شروع شد. بر اثر نفوذ مذهب معتزله و نياز معتزليان به بحث و استدلال توجه به ترجمه كتابهای فلسفه و منطق نيز آغاز شد. اما مطلبی كه بايد به آن توجه كرد اين است كه مترجمان و پديدآورندگان واقعی علوم از ستاره‌پرستان حران و يا از مسيحيان آرامی و ايرانی و يا از زرتشتيان و هندوان بودند و غالب آنان هم دين اصلی خود را مدتی در خاندان خويش نگاه ميداشتند و مدتها از قبول اسلام خودداری كردند و اصولا مسلمين تا مدتی چنانكه بايد اقبالی به علوم نداشتند و حتی مخالفت با علوم عقلی را مدتها به عنوان پيروی از دين و مبارزه با الحاد و مذاهب تعطيل به شكل يك سنت موروث نگاه داشته و غالباً دانشمندان خاصه فلاسفه را به كفر و زندقه متهم كرده‌اند.[10]

مولف كتاب «تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» بخشی از كتاب خود را به ذكر نام مترجمان اختصاص داده است و اين نكته را خاطر نشان كرده است كه تقدم در ترجمه‌ی همه‌ی اين كتب با دو قوم ايرانی و سريانی است و از مابقی اقوام در اين باب شده باشد چندان نيست كه به شمار آيد و با زحمات اين دو قوم سنجيده شود.[11]

افراد و خاندانهای متعددی در نهضت ترجمه نقش مستقیم داشتند از جمله: خاندان بختيشوع از عيسويان نسطوری ايران بودند و پدر خاندان جورجيس رياست بيمارستان جنديشاپور را بر عهده داشت. ابن المقفع كه تا اواخر حيات بر دين زرتشت و علی الظاهر بر دين مانی بود و به زبان پهلوی تسلط داشت، درباره‌ی او گفته‌اند كه زنديق و معارض قرآن بوده است.[12] ثيوفيل الرهاوی – ابن ثوما از نصرانيان رها و مطلع در علم نجوم و رئيس منجمان مهدی خليفه بوده است. خاندان نوبخت كه از زرتشتيان اهواز بوده اند و بعد اسلام اختيار ميكنند. ربن الطبری، طبيب و منجم و عالم به رياضيات و هندسه بوده است. قفطی او را از يهوديان طبرستان و طبری او را نصرانی دانسته است. ابوزكريا يوحنا بن ماسويه از اطباء معروف جنديشاپور و يهودی  بوده است. محمد بن ابراهيم الفزاری از منجمين بزرگ ايرانی معاصر منصور خليفه‌ی عباسی بوده است. خاندان حنين: نخستين فرد اين خاندان ابوزيد حنين بن اسحاق العبادی الطبيب از عيسويان حيره بوده است و تا آخر عمر مسيحی ماند ولی پسرانش داود و اسحاق اسلام اختيار كردند. قسطا بن لوقا البعلبكی اصلش از نصارای شام و شهر مشهور بعلبك بوده است. حبيش بن الحسن الاعسم الدمشقی يكی از مترجمان و طبيبان عيسوی بوده است. عيسی بن چهار بخت از عيسويان جنديشاپور بوده است. ابوزكريا يحيی بن عدی بن حميد بن زكرياء التكريتی المنطقی، مترجم و منطق دان كه بر مذهب نصاری يعقوبی بوده است. ابن وحشية الكلدانی كه نبطی بوده است. كنكه هندی كه از پزشكان هندی جنديشاپور بوده است. ابن دهن كه از مترجمان هندی بوده است. از ديگر مترجمان موسی بن خالد معروف به الترجمان، يوسف الناقل و علی بن زياد التميمی كه هر سه تن ايرانی بوده‌اند.[13]

از كارهای جالبی كه در دوران خلافت عباسی انجام ميشود و كمك زيادی به رونق علم و فلسفه ميكند، ايجاد بيت الحكمه است. زمان دقيق تاسيس اين مراكز مشخص نيست اما به نظر ميرسد در زمان هارون تاسيس شده باشد و در دوران خلافت مامون به اوج رسيده باشد. بر اساس منابع تاريخی نخستين كسانی كه در بيت الحكمة كار می‌كردند ايرانيان بوده‌اند. ديميتری گوتاس می گويد: بيت الحكمة ميراث بر جای مانده از ساسانی است كه در دوره ساسانی كتابخانه‌ی سلطنتی و يك بايگانی مطلوب بوده است.[14]

در مورد خلفایی که مشوق پیشرفت علوم بودند میتوان گفت که برخی از آنان یقیناً مسلمان متعصبی نبوده اند، شايد حكم فقها مبنی بر اسلام ظاهری و زنديق بودن آنها درست باشد. این خلفا، دانشمندان و مترجمان را که غالبا مسلمان نبودند را در عقاید خود آزاد می گذاشتند و به شدت از آنها حمایت میکردند. مثلا منصور به حاجب خود ربیع دستور میدهد که برای جورجیس پسر بختیشوع شراب حاضر کند و وقتی ربیع از این کار امتناع کرد، منصور او را دشنام  داد و گفت باید خود متعهد این کار شوی.[15] نظیر این رفتار را رشید در بزرگداشت جبرئیل بن بختیشوع داشت چنانکه گویند چون به سفر حج رفت در مکه جبریل را دعای خیر کرد. وی را گفتند که او ذمی-نامسلمانانی که در پناه مسلمانان بعنوان شهروند درجه دو و حقوق کمتر زندگی میکنند است. گفت آری و لیکن صلاح بدن من و قوام آن بدوست و صلاح مسلمین به من پس صلاح مسلمانان در نیکو حالی و بقای جبریل است.[16] نمونه هایی از این رفتارها در برابر دانشمندان از خلفای عباسی فراوان است.[17] این رفتارها را با رفتار مسلمانان بنیادگرا و دستور العملهای غیر انسانی و تبعیض آمیز اسلام در مورد رفتار با نامسلمانان مقایسه کنید.

سر انجام عباسیان نیز پس از حمله مغولها و با همکاری و خیانت شیعیان به خلافت اسلامی سرنگون میشود. سرنگون شدن آخرین خلافت بزرگ عربی در تاریخ جهان و پدید آمدن دولتهای محلی در مناطق مفتوحه، بویژه سر کار آمدن سامانیان و سلجوغیان در منطقه ما بر رونق علم و دانش افزود و سنتهای پیش از اسلام را تقویت کرد و اندیشمندان جدیدی ظاهر شدند. ملتهای منطقه از زیر یوغ عرب خلاصی یافتند و اینبار اعراب بودند که برده ترکان شدند و همان بلایی که اعراب مسلمان سر دیگران آوردند ترکان مسلمان با شدت کمتری بر سر اعراب آوردند. بیشتر اندیشمندان و فلاسفه اصلی تاریخ مسلمانان بعد از نابودی عباسیان ظهور کردند، حکومتهای سامانی میزبان ادبا و اندیشمندانی چون رازی، بیرونی، و ابن سینا بودند و آنها را گرامی میداشتند، سلاجقه نیز همزمان با خیام بودند و وی را گرامی داشتند تا جایی که خیام نام گاهشمار خورشیدی خود را به افتخار «سلطان جلال الدین ملک شاه»، «گاهشمار جلالی» نامید.

علت واقعی پدید آمدن پیشرفت های علمی در دوران شکوفایی را باید در شروط مطرح شده در دیدگاه بدیل جستجو کرد.

شرط نخست- سرمایه گذاری برای پیشرفت علم، توسط خلفای عباسی فراهم شد. در مورد اینکه علت این احساس نیاز یا علاقه خلفای عباسی به پیشرفت علم چه بوده است سه دیدگاه مختلف وجود دارد:

دیدگاه نخست- معمولاً دیدگاه ملایان شیعه است و آن این است که امامان شیعه علامه دهر بوده اند و مردم برای یافتن پرسشهای خود به آنها گرایش پیدا میکردند، حال آنکه خلفای عباسی قدرت خود را در نابود کردن ایشان میدیدند لذا سعی میکردند مراکز علمی و علما و فلاسفه و متکلمین دیگر را تقویت کنند و سرمایه در اختیار آنها قرار دهند تا توجه را از آنها به سوی دیگران منحرف کند. این دیدگاه درست به نظر نمیرسد چون شیعیان در دانشمند و فهیم بودن امامان شیعه اغراق میکنند. دلایل دیگری که برای این قضیه آورده میشود یکی علاقه شخصی این خلفا به علم و دانش و هنر و غیره است و دیگری نیاز آنها به پیشرفت علم. ممکن است که بتوان هریک از این سه علت را در کنار هم علل فراهم آمدن سرمایه برای پیشرفت علم بدانیم اما به نگر من مهمترین علت، سومین علت است.

دیدگاه دوم– روشن است که خلفا بیش از هر چیز دیگری علاقه به زنده و سلامت ماندن خود و اعضای خانواده خود داشته اند و دسترسی به پزشک نیازی است که همواره همراه بشر بوده است، لذا اگر دلیل دیگری هم وجود نمیداشت خلفا برای حفظ سلامت و دوام حیات خود هم که شده به پزشکان نیاز داشتند. باید توجه داشت انفکاک علوم مختلف و فلسفه و دسته بندی های امروزی در آن دوره وجود نداشته اند و بطور کلی علم، فلسفه و پزشکی و ریاضیات و اختر شناسی و حتی کهانت را نیز شامل میشده است و یک عالم در همه این موضوعات باید تا حدودی علم می داشت چون این موضوعات در آن دوره به یکدیگر ارتباط تنگاتنگی داشتند. لذا نیاز خلفا به پزشک و در نتیجه تربیت پزشکان و پیشرفت علوم مربوط به پزشکی نتیجه اش پیشرفت در تمام این رشته ها و شاخه ها میشده است و محدود به پزشکی باقی نمیمانده است. بنابر این دلایل کافی برای اینکه خلفا در پیشرفتهای علمی سرمایه گذاری کنند وجود داشته و این سرمایه فراهم بوده است. افزون بر این مهم از دیگر موارد منافع خلفا که در گرو گسترش دانش بود سلامت سپاهیان و تیمار زخمی شده ها بود که این موضوع نیز پیشرفت و گسترش دانش بویژه پزشکی را پر اهمیت تر میکرد.

دیدگاه سوم– افزون بر نفع شخصی خلفا، مسلمانان بطور گروهی به منطقه ای دست یافته بودند که ساکنان آن بر خلاف ساکنین عربستان آن دوره مردمی بافرهنگ و متمدن بودند و از افکار متنوعی برخوردار بودند لذا از مسلمانان دلیل و استدلال میخواستند و مسلمانان برای اینکه در مباحثات شکست نخورند مجبور بودند به رنگ مردم منطقه در آیند، یعنی این مسلمانان نبودند که علم را به منطقه آوردند بلکه این منطقه بود که علم را به مسلمانان آموخت. افرون بر این مسلمانان به دوره ای رسیده بودند که لازم بود مغزها را هم در کنار شمشیر ها بکار بیاندازند تا بتوانند فقه و حدیث و تاریخ را سازمانیافته و دقیقتر کنند لذا مجبور به روی کردن به منطق و فلسفه ای که میراث یونانیان بودند.

شرط دوم- امنیت و ثبات، علی رغم اینکه خلفای عباسی دشمنان بسیاری داشته اند اما نسبت به گذشته حاکمیت آنها امن تر بود و به دلیل خیانت های برخی از ایرانیان همچون افشین، یا همدستی برامکه با خلفای عباسی، بغداد در این دوره از امنیت و ثبات نسبی برخوردار بوده است و جنگ و هرج و مرجی برای مدتها در بغداد شکل نگرفته بود. در بغداد بخاطر قدرت عباسیان و البته خیانتهای ایرانیان امنیت و ثبات حاکم بود.

شرط سوم- پشتیبانی و تکریم از اندیشمندان، نیز در زمان عباسی از جانب خلفا انجام میگرفت، افزون بر علما برخی از خلفای عباسی علاقه مند به موسیقی، هنر و ادب نیز بودند و مروجین و بانیان آنها گاهی مورد تکریم و پشتیبانی دستگاه عباسی قرار میگرفتند.

شرط چهارم- حضور دانشمندان و سابقه علمی، نیز عامل دیگری بود که از آن یاد کردیم و این همان چیزی است که در ایران وجود داشت و در عربستان نمیتوانست وجود داشته باشد! لذا همین عامل است که سبب شده است اسلام در عربستان دانشمند تولید نکند اما به ادعای مسلمانان در ایران سبب تربیت دانشمندان شود! در این باب به سه نکته اساسی باید اشاره کرد:

نکته نخست– قدرت گرفتن براکمه: از وقایع مهم دوره عباسی حضور پر رنگ چند خاندان ایرانی از جمله برامکه، طاهريان، آل‏سهل، برمكیان و بختيشوع، نوبخت و افرادی که به خانواده خاصی مرتبط نبودند بود، که مهمترین آنان خانواده برمکی بود که نماد نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت به شمار میرفتند. بیشتر مورخین برامکه را از نسل برمک از حاکمان بلخ و گرداننده معبد بودائی نوبهار که حکم یک دانشگاه را نیز داشت و مرکزی علمی بود دانسته اند، از این رو این خاندان که تجربه حکومت داشت این تجربه را در اختیار خلفای تازی گذاشت و وزارت چند تن از خلفای عباسی را این خاندان بر عهده گرفتند و به خلفا تا جایی نزدیک بودند که گفته میشود هارون عباسی یحیای برمکی را «پدر» خطاب میکرده است. این خاندان بواسطه همکاری با ابومسلم خراسانی و مبارزه مشترک علیه بنی امیه توانستند پس از سرنگونی آن سلسله به دستگاه عباسی نفوذ یابند. سر انجام برامکه توسط دستگاه خلافت سرنگون و نسلشان منقرض شد، دلیل درگیری بین بنی عباس و برامکه را حسادت بنی عباس به آنان دانسته اند زیرا حضور پر رنگ این خاندان سبب کم رنگی و احساس حقارت کردن خلفا در مقابل ایرانیان میشده است، پس از سقوط برامکه بوده است که جنبشهای شعوبیه در ایران شکل میگیرند و در نهایت سبب سقوط بنی عباس و بازگشت ملل خاور میانه به حکومتهای محلی میشوند. از برجسته ترین کارهای برامکه که در دستگاه عباسی فعالیت میکردند راه انداختن جنبش ترجمه بود که چنانچه گفته خواهد شد تداوم برنامه ای در زمان ساسانیان بوده است و این نهضت ترجمه همان چیزیست که مسبب پیشرفتهای علمی در میان مسلمانان شد. برامکه همچنین افراد فرهیخته و ادیبی خوانده شده اند که طبیعتاً رویی خوش به این موضوعات نشان میداده اند. مهمترین چهره های برامکه خالد، یحیی، فضل و جعفر بوده اند، دانشنامه اسلامی در مورد یحیی برمکی و خدمات او در مدخل برمکیان این چنین گفته است:

درکنار فعالیت سیاسی وحکومتی ، یحیی حامی جدی علوم وفنون وادبیات بود. فهرست نام سرشناسانی که با حمایت او به کار فرهنگی پرداختند، مفصل وتحسین برانگیز است . ترجمه و تفسیر مجسطی بطلمیوس را برخی به تشویق او دانسته اند که چون تفسیر نخست او را قانع نکرد، ابوحَسّان و سَلْم ، صاحب بیت الحکمه ، را بر این کار گمارد و آنان بخوبی از عهده بر آمدند (ابن ندیم ، ص 327). یحیی همچنین مشوق دانشمندان هندی بود. ابن ندیم (ص 409) اشارة صریح دارد به اینکه برمکیان در روزگار فرمانروایی عرب تنها کسانی بودند که در شناخت هند و آوردن حکمای هندی اهتمام جدی داشتند که شاید به سبب خاستگاهشان ، شرق ایران ، باشد. یحیی مُنَکه یا کُنکه هندی را برانگیخت تا کتاب سُسْرَد را حاوی ده مقاله در پزشکی ، به عربی ترجمه کند که تا مدتها و تا زمان رازی «کُنّاش »  =مرجع مختصر و مفید  معتبری در پزشکی بود (ابن ندیم ، ص 360). این دو، منکه و یحیی ، ساعات بسیاری در مصاحبت یکدیگر می گذراندند (ابن قتیبه ، ج 1، ص 24ـ 25). ابن دُهْن ، رئیس بیمارستان برامکه ، از دیگر مترجمان متون طبی از هندی به عربی ، نیز پروردة یحیی بود (ابن ندیم ، همانجا؛ زیدان ، ص 608). علاقة یحیی به هندشناسی موجب شد تا کسانی را به هند فرستد و اطلاعات گرد آمده در اثری با عنوان کتابٌ فیه ملل الهند و ادیانها جمع شود (ابن ندیم ، ص 409). یحیی همچنین از مشوقان انتقال تجارب پزشکی ایرانیان به جهان اسلام بود. خانوادة بختیشوع از جمله پروردگان او و فرزندان وی اند. از ثابت بن سنان حرّانی نقل است که رقم بخششهای برمکیان به جبریل بن بختیشوع (متوفی 213) به هفتاد هزار درهم بالغ می شده است (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 8، ص 245). در زمان وزارت یحیی ، بیت الحکمه بنیان گذاشته شد که اصحاب آن از نامیترین متفکران این دوره ، چون علی بن هیثم ، علی بن منصور، سکاک و هشام بن حکم بودند که شخص اخیر از مصاحبین ویژة یحیی بود و مجالس بحث او را در کلام اداره می کرد (ابن ندیم ، ص 223 نجوم نیز از دانشهایی بود که یحیی هم به تشویق صاحبانِ آن و هم به تبحر در آن شهرت داشت (جهشیاری ، ص 200). او حامی ابو حفص عمربن فرخان طبری و ابوبکر محمدبن عمر، پسر او، بود (صفا، ج 1، ص 109ـ110؛ قفطی ، ص 242). ابن ندیم (ص 419) همچنین نام یحیی را در زمرة فیلسوفانی آورده که در کیمیا سخن گفته اند.

یحیی در ادبیات نویسنده ای بلیغ و درست رای و از پیشروان انشا و کتابت در عصر خود بود (یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 19، ص 5ـ9؛ ثعالبی ، ص 147؛ ابن طقطقی ، ص 235). ابن ندیم او را، به استناد سخن ابن حاجب نعمان و محمدبن داود، در زمرة شاعران «مُقِلّ» (کم گوی ) آورده است (ص 190) و آثار این دوره مشحون از کلمات قصار اوست (برای نمونه رجوع کنید به ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 256؛ جهشیاری ، ص 136؛ ابن اثیر، ج 5، ص 116، 132؛ ابن طقطقی ، ص 240).

او حامی واقدی و نخستین شناسندة فقاهت و علم او در بغداد بود (ابراهیم بن محمد بیهقی ، ج 1، ص 321ـ322؛ ابن خلکان ، ج 6، ص 224ـ225) و نیز سیبویة نحوی در سفرش به بغداد از حمایت یحیی برخوردار شد و با جایزة ده هزار درهمی وی به بصره بازگشت (ابن ندیم ، ص 57؛ یاقوت حموی ، معجم الادباء ، ج 16، ص 119). شاعرانی چون ابو عمرو کلثوم بن عمرو عَتّابی (حصری ، ج 2، ص 62)، عباس بن احنف ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «عباس بن احنف »؛ جهشیاری ، ص 169)، سلم خاسر (ثعالبی ، ص 77)، ابوالینبغی (جهشیاری ، ص 156)، ابوثابت عبدالعزیزبن عمران زُهْری معروف به ابوثابت اعرج (تنوخی ، 1391ـ1393، ج 6، ص 159) در حمایت او بودند. او مشوق عبدالله بن هلال اهوازی در برگردانیدن کلیله از فارسی به عربی بود (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به محجوب ، ص 110ـ112). ظاهراً یحیی ‹ برای آسانیِ به خاطر سپاری کلیله در آموزشهای جعفر، دستور داد که ابان بن عبدالحمید لاحقی آن را به نظم آورد (جهشیاری ، ص 165).

وی همچنین پرورندة دولتمردانی بود که ادامه دهندة سنت برمکیان در دستگاه خلافت بودند، از جمله فضل بن سهل بن زادانْفَرُخ (جهشیاری ، ص 182ـ183)، در واقع ، تمام خاندان سهل که در آن هنگام زردشتی بودند در حمایت یحیی قرار داشتند (هندوشاه بن سنجر، ص 161ـ162) و به دست او مسلمان شدند (عقیلی ، ص 69). یحیی به آبادانی نیز توجه داشت ، از جمله : حفر نهر سیحان ، شعبه ای از دجله در بصره (بلاذری ، ص 119؛ ابن فقیه ، ص 93)، حفر نهر اباالجیل و بنای بازاری در بغداد که بعدها مأمون به اقطاع طاهربن حسین داد (طبری ، ج 8، ص 266؛ جهشیاری ، ص 134؛ ابن قتیبه ، ج 4، ص 110، پانویس 3، یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ج 3، ص 195)…

همان منبع در مورد جعفر برمکی گفته است:

جعفر عالم پرور نیز بود. همو در175 بختیشوع را به بغداد فراخواند که بعدها در190 طبیب مخصوص هارون شد (اولیری ، ص 248؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «بختیشوع »). جعفر موجب آشنایی هارون و جابربن حیّان بود که الادویه را برای او نگاشت و با سقوط برمکیان در 188 به کوفه بازگشت (قنواتی ، ج 2 ب ، ص 774ـ775). و به گفتة برخی ، مراد از جعفری که در آثار جابر از او سخن می رود جعفر برمکی است (ابن ندیم ، ص 420) جعفر، همانند دیگر برمکیان ، از مشوّقان نهضت ترجمه و موجب آشنایی خلیفه با علوم عقلی بود (اولیری ، ص 113، 249).ترجمة اصول اقلیدس و مجسطی بطلمیوس را نیز به اشارة او دانسته اند (همان ، ص 239 و نیز رجوع کنید به یحیی ).

سر انجام برامکه هم که در تاریخ از آن با نام «ایقاع» (به معنی افکندن و برانداختن) یاد میشود چیزی نبود جز اینکه نزدیک هزار تن از افراد این خانواده را در زمان هارون رشید خلیفه مشهور عباسی قتل عام کردند (طبری ، ج 8، ص 296؛ مقدسی ، ج 6، ص 105؛ مجمل التواریخ والقصص ، ص 345) و اموالشان را به غارت بردند به قول همان دانشنامه اسلام «برمکیان پس از سالها حکومت و طی سه نسل احراز مهمترین مقامات دیوانی و حفظ و اجرای روش و منش اداری و نظامی ایران عهد ساسانی همراه با تجدید اشرافیت عرب ، از میان رفتند»، روشن است که حتی دانشنامه اسلامی هم معترف به رفتار «ساسانی» برامکه است، و این گفته کاملاً درست است زیرا در زمان عباسی نیز همچون در دوره ساسانی حل و فصل و اداره بیشتر امور اجتماعی به دست منشیان و مستوفیان بود و در هر دو دوره این کار توسط ایرانیان انجام میشد. حال پرسش بنیادین این است، پیشرفت علوم در عهد ساسانی به چه علت بود؟ به علت حضور اسلام یا به علت حضور برامکه در دستگاه عباسی؟

نکته آخر در مورد برامکه این است که در مورد قتل عام آنان و علت اصلی آن دیدگاه های مختلفی وجود دارد اما آنچه غیر قابل انکار است این است که آنان به جرم یا به بهانه زندیق بودن و بیخدایی و بطور کلی روی خوش نشان دادن به مخالفان اسلام سر به نیست شدند (الفخری، برگ 208 و 209). دانشنامه اسلام در این مورد میگوید:

از آنجا که یحیی و همراهانش در زندان مخصوص زنادقه زندانی شدند (ابن خلکان ، ج 1، ص 337)، می توان احتمال داد که نوعی بددینی و کفر و زندقه نیز به آنان نسبت داده بوده اند. نکاتی چند این گمان را تقویت می کند: در بیت الحکمه جناح نیرومندی از متفکران دگراندیش ، شعوبی یا متعلق به نحله های فکری گوناگون رفت وآمد می کردند. ابوالربیع محمدبن لیث ، دشمن یحیی ، در گفتگو با هارون الرشید بر افکار الحادی وی انگشت می نهد (طبری ، ج 8، ص 288). اصمعی برمکیان را متهم می کند که هر گاه در حضور ایشان سخنان شرک آمیز گفته می شود، شادمان می شوند و در برابر تلاوت آیات قرآن از گفته های مزدک سخن می گویند (جهشیاری ، ص 161؛ ابن قتیبه ، ج 1، ص 51). همچنین آنان متهم شده اند به این که مجوسانی در لباس اسلام اند که آیینهای شرک آمیز را پنهانی به اسلام وارد می کنند (بغدادی ، ص 285). گویا این تهمت در میان مردم پراکنده شده بود، چنانکه یکی از مردمان عادی ، فضل را به سبب زندقه ، ناسزا می گوید (جهشیاری ، ص 208).

و این برخورد مسلمانان با برامکه تازه مسلمان شده بود که سر انجام به جرم کفر و زندیق بودن (ابن خلکان ، ج 1، ص 337) نتیجه خدمات خود به مسلمانان را دیدند و خشونت و توحش خلیفه مسلمان سبب شد که این راز برای همیشه در تاریخ بماند که برامکه براستی چه بودند؟ مسلمان یا بیخدا و زندیق؟ اما آنچه روشن است این است که این خاندان نتیجه خدمات خود به مسلمانان و خیانت خود به ایران زمین را اینگونه دادند و ای کاش همه خائنین به ایران و خادمین اسلام به همین سرنوشت دچار میشدند. سقوط برامکه برای عباسیان نتیجه خوبی نداشت، به قول مسعودی » پس از برمکیان، کارها مختل شد و مردم، بی تدبیری و سوء سیاست هارون را آشکارا دیدند (التنبیه و الاشراف، ص 199).

نکته دوم- سابقه تدریس و ترجمه علوم یونانی در دوران ساسانی: معمولاً بیشترین خدمتی که مسلمانان به علم کرده اند را حفظ و ترجمه آثار یونانی میدانند که در صورت عدم وجود مسلمانان ممکن بود از بین بروند و همانطور که گفته شد برامکه پایه گذار این کار در زمان عباسیان بودند، اما معمولاً نقش ایرانیان در سایر دورانها در حفظ این علوم نادیده گرفته میشود، این درحالی است که این سنت در زمان ساسانی ها نیز وجود داشته است، نه تنها آثار یونانی در دوره ساسانی ترجمه میشدند بلکه ساسانی ها میزبان فلاسفه و دانشمندان یونانی بودند. در اثبات این مدعا از دو کتاب غربی نقل قول خواهیم کرد:

خسرو در امور دینی دارای بردباری و تحمل و آزاد اندیشی بود، و ما چیزی از آزار و تبعیض های سازمانیافته مذهبی در دوره حکومت او نمیشنویم. هرچند برخی از زیر دستی های او گاه تعصبات خشکی از خود در مقابل اقلیت های مذهبی نشان میدادند ولی در مقابل جاستینیان (امپراطور روم 483 تا 565 میلادی) که بر منحرفان و کافران دینی بسیار درشت و خشک بود، در دوره خسرو چنین وضعیتی در ایران وجود نداشت. در سال 529 جاستینیان آکادمی آتن را که مرکزی برای تدریس و تحقیق در علوم و فلسفه یونان باستان بود (و موسس آن افلاطون بود)  تعطیل کرد. در نتیجه برخی از فلاسفه به خسرو پناهنده شدند. هرچند خسرو از آنان استقبال کرد و بخوبی با آنها رفتار کرد، ایشان برای میهن خود دلتنگ شدند. بنابر این خسرو در یکی از قرار دادها که بین دو امپراطوری بسته شد برای ایشان از جاستینیان طلب عفو وامان کرد و ایشان توانستند به آتن بازگردند. پادشاه پارس در دربار خود پزشکان یونانی و متفکران متعددی را نگه میداشت و مدرسه ای برای نظریه های یونانی، یا یک دانشگاه ابتدائی برای آنها در گندیشاپور تاسیس کرد که تا دوران اسلامی باقی ماند. نه تنها در این دوره آثار یونانی بلکه آثار سانسکریت نیز به فارسی میانه برگردان شدند. یکی از دانشمندان معروف دربار برزویه نام داشت که بسیاری از ترجمه ها از سانسکریت به پهلوی منسوب به وی است. از جمله مجموعه ای از افسانه ها که در دوره اسلامی به کلیه و دمنه با ترجمه به عربی ابن مقفع شناخته میشود و نام آن پنشاتنترا بوده است.[18]

در زمان خسرو یکم (537-79) امپراطوری ساسانی به اوج خود رسید. در جنگ با امپراطور روم شرقی در سال 540 آنتویچ (Antioch) تسخیر شد و ساکنین آن در شهری در جنوب بابل ساکن شدند که Veh-Antiyak  نام گرفت. برخی از نو افلاطونیان به نظر میرسد که پس از بسته شدن آکادمی آتن کار خود را برای مدتی کوتاه در دانشگاه جدید التاسیس جندی شاپور در خوزستان ادامه دادند.[19]  گنجینه هایی از علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنی و نو افلاطونی در ایران زیر نظر شاپور یکم و خسرو یکم یا در مدارس مسیحیان ناسبی ساکن ایران در گندیشاپور، جایی که سرانجام به مسلمانان رسید و به اروپاه باز گشت ترجمه شدند… فلسفه یونانی بدون تردید مورد تقدیر و تلفیق پارسیان قرار گرفت تا جایی که دیدگاه های ارسطویی در مورد ماده، فرم و معنی در بخشهایی از سنت های زرتشتی دیده میشوند هرچند با باقی این آثار تجانسی ندارند.[20]

دستاوردهای انوشیروان شامل سازماندهی مالیات بر زمین، سیستم ازرش گذاری روی غلات و علوفه بود. او همچنین ارتشی قوی با حقوق ثابت ایجاد کرد و جلوی سوء استفاده هایی که در ایران هنوز هم ادامه دارد همچون حقوق در نظر گرفتن برای انسانهایی که وجود ندارند در سیستم اداری را گرفت. نگرانی دایه وارانه او بر کشاورزی، که شامل کشت در زمینهایی که زیر کشت نرفته بودند میشد، و دامپروری، در دوره حاکمیت او ثابت بود. او همچنین با دانستن اینکه به جمعیت بیشتری نیاز است اصرار داشت که هر زن و مردی باید ازدواج کند و کار کند. گدایی و بیکاری هردو در زمان سلطنت این پادشاه جرمهایی قابل مجازات بودند. او اهمیت ارتباطات را از غفلتهای پادشاهان دیگری که سرنگون و نابود شده بودند دریافته بود. او امنیت راه ها را فراهم کرده بود و مسافران را تشویق میکرد که به ایران سفر کنند، مهمان نوازی و سخاوت فراوان در میزبانی از میهمانانش از خود نشان میداد. در میان میهمانان وی هفت تن از فلاسفه نوافلاطونی یونانی که جاستینیان آنها را تبعید کرده بود وجود داشتند و ادوارد براون معتقد است اهمیت حضور آنان در دربار را میتوان در ترویج تصور در آینده ایران دریافت.

هواداری و وابستگی این حاکم چند بعدی به دانش نیز بسیار شدید بود. انوشیروان آثار ارسطو و افلاطون را به زبان فارسی که به دستور خود او ترجمه شده بودند مطالعه کرد. او دانشگاهی را در گندیشاپور بوجود آورد، که در آن پزشکی بطور اخص تدریس و تحصیل میشد، در حالی که از فلسفه و باقی رشته های ادبی نیز غفلت نمیشد. فرامین اردشیر در دوره او منتشر و قانون اعظم کشور شدند. خدای نمک یا «کتاب شاهان» نوشته شد که تمام تاریخ و اسطوره های دانسته شده ایران تا آن زمان را در خود داشت و این کتاب بعدها منبع شاهنامه فردوسی شد. حتی از هند که در دور دست قرار داشت نیز کتابهای پیلپای، جانشین آیسوپ ادیب هندی و بازی شطرنج نیز به ایران آورده شد. همچنین دو تن از مغان برای نخستین بار تخم کرم ابریشم را از ختن آوردند.

آنچه از این تحلیل های تاریخی مشخص است این است که نهضت ترجمه پیش از عباسیان در دوران ساسانی وجود داشته است و کار جدیدی نبوده است که در زمان بنی عباس شروع شده باشد. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که دوره طلایی زرتشتی یعنی دوران ساسانی و دوره طلایی اسلام یعنی دوره بنی عباس هردو همزمان شده اند با نهضت های ترجمه آثار یونانی و فهم آنها.

نکته سوم– انتقال مدارس قبطی به حران: دانسته است که اسکندر پس از فتح مصر دریافت که مصریان روی خوش به او و باقی ماندگانش نشان نخواهند داد از این رو شهر جدیدی را تاسیس کرد که اسکندریه نامیده شد. همچنین روشن است که پس از افول یونان شهر اسکندریه جای آتن را گرفت و به مرکزی برای علم و اندیشه تبدیل شد، کتابخانه اسکندریه یکی از مهمترین و شاید مهمترین مراکز علمی جهان با آثار بسیار مهم و ارزشمند در همین منطقه شکل گرفت که بعدها وقتی به دست مسلمانان افتاد به دستور عمر بن خطاب خلیفه دوم مسلمانان و با این استدلال شخص خلیفه که «(این کتابها) یا با قرآن در تناقضند که در اینصورت کفر آمیزند، یا با قرآن سازگارند که در اینصورت اضافی هستند» بعنوان سوخت برای گرم کردن حمام سربازان استفاده شدند و نتیجه قرنها تلاش و تکاپوی دانشمندان و فلاسفه به همین سادگی به دست مسلمانان از بین رفت.[21] همین انتقال مرکزیت در میان قبطیان (ساکنین مصر) سبب رواج علوم و اندیشه های یونانی شد و ایشان مدارس متعددی برای تدریس این موضوعات به راه انداخته بودند. یکی از منابع در این پیرامون گفته است:

در نگاه نخست به نظر میرسد تمامی آثار یونانی در ارتباط با علم و فلسفه به عربی ترجمه شدند، ولی اینگونه نبوده است. مطالعات اخیر نشان میدهند تنها آن بخش از آثار یونانی ترجمه شده بود که در دوران هلنیستی هنوز بر آن تفکرات ارج نهاده میشد، این مجموعه ترجمه شده شامل تمام آثار ارسطو به غیر از «سیاست» اوست، حتی اشعار نیز به عربی ترجمه شده بودند، و جای تحیر است که چگونه این اثر برای مردمی که آشنایی با دراما نداشتند قابل هضم بود. اندیشمندان پیشا سقراطی نفی شدند و به برخی از نویسندگان متاخر بیش از مقداری که در اروپا بعدها به آنها توجه شده بود. آثار جالینوس (پزشک یونانی 131-201 پس از میلاد) مسلماً به عربی ترجمه شدند و آثار اصیل یونانی او اکنون باقی نمانده اند. بنابر این ترجمه آثار یونانی نوری نه تنها بر ریشه های فلسفه در عربی بلکه همچنین بر تاریخ آینده علوم و فلسفه یونانی در دوران هلنیستیکی تاباند.

یکی از محققین نقش گندیشاپور و سنت اسکندریه را اینگونه در پیشرفت های علمی مسلمانان بیان کرده است:

موفقیت تمام این نهضت ترجمه تنها به این دلیل ممکن شد که تماسهایی با سنتی زنده وجود داشت. مهمترین آنها مدرسه گندیشاپور بود. از سال 765 تا 870، خانواده بختيشوع از نسطوریان پارسی، این مرکز پزشکی را برای دربار به خلیفه معرفی میکردند، و همزمان مسئول آموزش در بیمارستان بغداد بودند. افزون بر برنامه درسی بسیار دقیق، باید در این مرکز فلسفه نیز آموزش داده میشد. پس از این سنت، دومین سنت مربوط به سنت فلسفی اسکندریه بود.[22] این واقعیت که پیش از فتوحات عربی، زبان سریانی داشت جایگزین یونانی میشد اینطور می نمایاند که زبان یونانی از وضعیت سالمی برخوردار نبود- شاید بخاطر قوی شدن ناسیونالیسم در میان قبطی ها، یا شاید هم بخاطر دیدگاه غیر متافیزیکی آنان بود. هرچه دلیل این تغییر باشد، و ممکن است در ارتباط با زندگی ضعیف فکری مسلمانان در مصر هم بوده باشد، در حدود سال 748، دانشگاه (از اسکندریه) به شهر انطاکیه (در ترکیه) منتقل شد و در آنجا برای بیش از یک قرن باقی ماند، ولی در حدود سال 850 به سمت شرق در حران (در ترکیه) در راه موصل مهاجرت کرد و پس از حدود نیم قرن به شهر بغداد پیوست. این مهاجرت اغلب شامل مهاجرت معلمان و تا حدودی مهاجرت کتابها میشد. به نظر میرسد این دسته از مهاجران سهم کاملی در زندگی فکری پایتخت داشتند یا دستکم این مهاجران نسبت به فلسفه سمپاتی داشتند.[23]

روشن است که این عوامل را هرگز نمیتوان در بررسی پیشرفت علمی مسلمانان نادیده گرفت و هجوم اعراب بیابانی مسلمان به منطقه را تنها علت و یا علت اصلی دانستن این پیشرفتها، به شدت سطحی نگرانه و غیر منصفانه است.

۲.۳ دوره انحطاط و پسرفت علمی در میان مسلمانان

در مورد ارزش پیشرفتهای علمی و فلسفی که در دوره شکوفایی به نام مسلمانان ثبت شده است اخیراً دیدگاه های جدیدی مطرح شده است که میگویند این پیشرفتها اساساً ناچیز بوده اند و اهمیت زیادی نداشته اند و در مقایسه دوره طلایی یونان باستان و دوره پس از رنسانس اروپا بسیار کوچک هستند. برای نمونه به نوشتاری با فرنام «عصر نه‌چندان طلایی فلسفه‌یِ اسلامی» نگاه کنید. اما به هر روی دوره ای که در بخش پیش راجع به آن سخن گفتیم طول عمری داشت و به پایان رسید.  دوره انحطاط علم با از بین رفتن همان شرایط دیدگاه بدیل  شروع میشود. برای نمونه پس از حمله سلجوقیان و غزنویان قدرت و اقتدار عباسیان تضعیف میشود و در نتیجه امنیت و ثبات برای مدتی از میان میرود. همین دوره با طرح بیش از پیش آراء اهل سنت و حدیث و در نتیجه رواج تعصبات دینی همزمان است. تسلط سلجوقیان و غزنویان بیشترین تاثیر را در مورد انحطاط علم در ایران دارد.

اما علت اصلی انحطاط علم احتمالاً مخالفت اهل دین با علم و تکفیر دانشمندان و فلاسفه است. در یک کلام میتوان گفت دیدگاه غزالی در میان مسلمانان پیروز شد و حتی تلاش فلاسفه ای مانند ابن رشد در ستیز با آن موثر واقع نشد و در میان مسلمانان دین خویی بر خردگرایی پیروز شد، حال آنکه در اروپا اتفاق دقیقاً برعکسی در شرف رخ دادن بود. اهل دین که همیشه افکار عمومی را در دست خود دارند، شروع به تحریک مردم بر ضد دانشمندان و فلاسفه کردند. با مطالعه تاریخ و اشعار به جای مانده از آن دوران می توان فضای ضد علم آن زمان را تصور کرد. شاعرانی مانند سنایی، خاقانی، فرغانی و جامی اشعار زیادی در تکفیر فلاسفه و دانشمندان دارند.[24] در این دوران هر کس که به علوم توجه داشت را زندیق و ملحد میدانستند. چنان فضایی بود که برخی از دانشمندان از اینکه عمری در پی علم و فلسفه بودند اظهار پشیمانی و توبه میکردند. مثلا در مورد حسن بن محمد بن نجاء الاربلی که فیلسوفی شیعی و مردی مشهور در علوم عقلی بود، آورده اند که آخرین سخن او در بستر احتضار این بود که: «صدق الله العظیم و کذب ابن سینا» و روایتی نظیر این را هم در باب ابوالمعالی جوینی استاد غزالی نسبت به اشتغال وی به علم کلام گفته اند.[25] مردم نیز تحت تاثیر کلام رهبران مذهبی خود، نقش زیادی در این ماجرا داشتند، چنانکه آورده اند: مردم اندلس هر کس که به فلسفه و نجوم اشتغال داشت را زندیق می خواندند و اگر از وی شبهه و لغزشی دیده شود قبل از اینکه به درگاه سلطان برسد او را سنگسار می کردند یا می سوزاندند.[26]

با همراهی خلفا با این حرکت دیگر کار تمام شد.اولین خلیفه ای که گرایش زیادی به اهل سنت و حدیث داشت، المتوکل علی الله بود. در دوران او بود که سختگیری نسبت به اهل ذمه که غالب آنان خاصه مسیحیان دوستداران و حاملان علوم اوائل بودند شروع شد. المتوکل فرمانهای سخت نسبت به آنان مانند دوختن غیار و داشتن عمامه های عسلی رنگ و نظایر ان داد.[27] بعد از المتوکل هم این جنبش ضد علم با فراز و فرودهای خود توسط خلفای دیگر ادامه یافت. ابن الاثیر در خوادث سال 279 می نویسد که در این سال وراقان (صحافان- کتابفروشان) از فروش کتب کلام و جدل و فلسفه ممنوع شدند.[28] سوزانیدن کتابهای فلسفه و آزار صاحبان آنها هم در قرن پنجم و ششم امری معتاد بود و ما در متون تاریخی به نمونه هایی فجیع از این کار بر میخوریم.

به فرمان منصور بن ابی عامر غیر از کتب طب، حساب و لغت و فقه، بقیه کتابها در محضر خواص علما سوخت و مدفون گشت.[29] خلیفه یعقوب موحدی همه آثار علمی ابن رشد غیر از کتابهای طبی، ریاضی و فقه و هیئت را سوزاند و او را تبعید کرد. این خلیفه با مشورت فقیهان فرمانی صادر و آشکارا فلاسفه را رد کرد و مردم را از خواندن کتابهای فلسفی بر حذر داشت و دست زدن به این رشته را بر همگان حرام کرد.[30] اتحاد خلفا و فقها و تحریک مردم به طور کلی آزادی و امنیت را از بین میبرد. جدیت این همکاری حکام در همراهیشان با فقها تا حدی بود که حاضر بودند اطرافیان خود را نیز به همین منظور به قتل برسانند.  پسر وزير مهدی (خليفه عباسی) به فرمان خود مهدی کشته شد:» چون زندقه و كفر پسر وزير در ذهن مهدى استوار شد وى را نزد خود خواست، و قدرى از قرآن كريم از وى پرسش كرد، ولى پسر وزير نتوانست جواب بگويد،[…] مهدى نيز به يكى از حاضرين فرمان داد پسر وزير را بكشد، آنگاه گردنش زده شد».[31]

در مورد سرمایه ابتدا باید دانست که سرمایه لازم برای اداره مدارس چگونه تامین می شده است.

میبینیم که بواسطه همراه شدن خلفا با فقها سرمایه پشتیبان علم نیز در اینجا از بین میرود و دیگر تامین نمیشود. مولف کتاب » تاریخ دانشگاه های بزرگ اسلامی» منابع مالی مخصوص تعلیم را به پنج گروه تقسیم میکند: 1-هدایای خلفا و حکمرانان   2-دستمزدهای خصوصی که با توافق میان استادان و دانشجویان تامین می گردد.    3-موقوفات   4-بخششها و کمکها و صدقات  5-زکات شرعی. تمام موارد به استثنای مورد دوم در اختیار حاکم و مردم هست که مسلما این سرمایه را صرف کفر نمیکردند! دکتر صفا پیرامون این موضوع در ذیل حوادث قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم مینویسد: در این هنگام تعداد مدارس زیاد بود، این مدارس توسط مردم دیندار برای کسب ثواب اخروی و خدمت به دین و نشر علوم دینی تاسیس می شد. طلاب علوم که میدیدند علوم عقلی مورد بی مهری عامه و امرا و روساء قوم است، و در مقابل تحصیل در مدارس دینی موجب رفاه حال و داشتن راتبه و وظیفه معین خواهد بود، بدانها روی مینهادند. در اين مدارس  مطالعهء  كتب  علمي  و  خاصه  فلسفه  جداً ممنوع بود و كسي ياراي آن نداشت كه در آنها بتعليم و تعلم علوم  اوايل  اشتغال  ورزد  و  حرفي  از  فلسفه  و  هندسه  و نجوم بميان آورد.[32] در گوشه و کنار نیز اتفاقات مشابهی می افتاد و مذهبیون هرجا که توانستند ریشه به تیشه پیشرفتهای علمی زدند از جمله رصد خانه و دانشگاه معروف سمرقند كه بدست پادشاه علم دوست، الغ بيگ در قرن پانزدهم تاسيس شده بود و به گفته «تاريخ علم كمبريج» بزرگترين رصد خانه جهان در عصر خودش بود، پس از مرگ الغ بيگ به سرعت رو به افول گذاشت و سرانجام در قرن شانزدهم بدست متعصبان مذهبی با خاك يكسان شد.[33]

افزون بر تمام اینها سهم «نهضت ترجمه» در پیشرفت مسلمانان سهمی بسیار بزرگ است تا جایی که شاید بتوان مهمترین کاری که مسلمانان برای علم کردند همین نهضت ترجمه بوده است و این تمثیل بی ادبانه قرآن که «سوره جمعه آیه 5: …مثل آن خراست که کتابهايی را حمل مي کند…» و در بیت «نه معلم بود نه دانشمند، چهارپایی بر او کتابی چند» به زیبایی آمده است، اتفاقاً در مورد خود مسلمانان بویژه مسلمانانی که از زادگاه اسلام آمده بودند صدق میکند، چون نقش چهارپایی را بازی کرده اند که علوم یونانی و ایرانی و هندی و غیره را مدتی حمل کردند و طبیعتاً آنچه میشد ترجمه کرد محدود بود و روزی تمام میشد و در نتیجه دیگر چیزی برای حمل کردن وجود نداشت. همین اتفاق نیز افتاد و تنها دوره ای از تاریخ علم که در آن مسلمانان اهمیتی پیدا میکنند اینگونه به پایان رسید. البته منظور این نیست که این حمل کردن حقیر شمرده شود، بلکه خود این حمل کردن دارای اهمیت است و باید به مسلمانان بخاطر این پیشرفت از آن بربریت به این حد که توانستند علومی را حمل کنند تبریک گفت. و مسلمانان و بخصوص اعراب مسلمان اگر درک داشته باشند، باید ایرانیان و نامسلمانان را شاکر باشند که استاد و آموزگار آنها در این پیشرفت از آن بربریت به این حمالی بودند.

جالب اینجاست که همانطور که در بخش پیشین گفته شد کار اصلی همین نهضت ترجمه که مدیریت آن بود نیز چنانچه در بالا گفته شد توسط ایرانیان قبل از حمله تازیان در دوره ساسانی آغاز شده بود و در دوران عباسی توسط خاندانی که به دست مسلمانان قتل عام شد (برامکه) ادامه یافت، و جالبتر اینکه به گفته یکی از محققین «اکثر مترجمین آثار یونانی به عربی از مسیحیان نسطوری ایرانی بودند»[34] محقق دیگری در معرفی ابن مقفع از زنادقه معروف که در همین نوشتار معرفی خواهد شد نوشته است «ابن مقفع یکی از شخصیت های اصلی در میان گروهی از زرتشتیان یا مانویان یا دیگر ثنویان، آزاد اندیشان و هواداران باورهای دیگر بود که بطور کلی «زندیق» نامیده میشدند. روحیه آزادی خواهی که بر این گروه مسلط بود، به نهضت ترجمه یاری کرد و انگیزه پشت نهضت ترجمه به احتمال زیاد حفظ کتابهای مهم پارسیان در دوره پیش از اسلام بود».[35] لذا جای تاکید و دقت اینجا است که همین نقش کوچک را هم در واقع دیگران که حتی مسلمان هم نبودند انجام دادند ولی نتیجه کار به اسم مسلمانها نوشته شد و مسلمانها بدون اینکه نامی از ایرانیان ببرند تمام اعتبار این نهضت ترجمه را نیز به خود اختصاص داده اند.

۳ آیا اسلام علت پدید آمدن این پیشرفت ها بوده است؟

در این بخش استدلالهای رایج در میان مسلمانان برای اثبات اینکه علت پیشرفتهای علمی اسلام بوده است آورده میشود و به ترتیب به هر کدام پاسخ داده میشود. در بخش نخست ادعای مبتنی بر تقدم هجوم اسلام بر پیشرفت علم رد میشود. در بخش بعدی این ادعا که اسلام توصیه به علم آموزی میکرده است و مواردی از جمله امکان آزاد شدن اسرا در صورت سواد آموزی به مسلمانان و احادیثی همچون زگهواره تا گور دانش بجوی و غیره رد میشوند و در قسمت پایانی این ادعا که مردم عادی در زمان ساسانیان با استناد به شاهنامه حق تحصیل نداشته اند رد میشود.

۳.۱ چون پیشرفت علمی پس از حمله اسلام به ایران بوده است

یکی از دلایلی که گاهی برای اثبات علت بودن اسلام برای پیشرفت علمی اقامه میشود این است که پیش از حمله اسلام دانشمندان برجسته و پیشرفتهای علمی مهمی وجود ندارد و تنها پس از حمله اسلام است که اینها بدست آمده اند. لذا میتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت هاست. این استدلال نما آلوده به یک مغلطه منطقیست.

تقدم علت و تاخر معلول برای اینکه این دو در رابطه علیت قرار گیرند شرط لازم است اما شرط کافی نیست. بعبارت دیگر نمیتوان تنها از اینکه اتفاقی موخر بر اتفاق مقدمی است نتیجه گرفت که دومی معلول و نخستین علت است. پیرامون اینکه شروط کافی برای برقراری علیت چیست در نوشتاری با فرنام «علیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» پاسخهایی آمده است اما آنچه روشن و قابل اثبات است این است که این شرط، کافی نیست و شرط کافی فرض کردن این تاخر را «مغلطه تعاقب» یا «Fallacy of ad hoc» مینامند.

این قضیه را میتوان با مثالهای نقض ساده و متعددی اثبات کرد، برای نمونه دو اتفاق پای بر ماه گذاشتن و حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قولوی در یازده سپتامبر را در نظر بگیرید. روشن است که اتفاق نخست سالها پیش از اتفاق دوم افتاده است و تا زمانی که امریکایی ها پایشان را روی ماه گذاشتند حملات یازده سپتامبر صورت نگرفته بود لذا شرط تقدم و تاخر زمانی که قرینگی زمانی نیز خوانده میشوند بین این دو اتفاق وجود دارد، حال آیا میتوان گفت «علت حملات تروریستی اسلامگرایان به برجهای دو قلو، پا روی ماه گذاشتن توسط امریکا بود» ؟ روشن است که نمیتوان چنین چیزی را نتیجه گرفت، لذا هر تقدم و تاخری علیت را نتیجه نمیدهد. ممکن  است میان اتفاق موخر و مقدم اتفاقات دیگری افتاده باشند که آن اتفاقها علت اتفاق موخر باشند و اتفاق مقدم کاملاً بی ارتباط با اتفاق موخر باشند یا دستکم اتفاق مقدم علت تامه (علت یا عللی که به تنهایی به تحقق معلول وجوب میبخشند) نباشد.

روشن است که از تقدم حمله اعراب به ایران و تحمیل اسلام بر ایرانیان بر پیشرفت علمی نمیتوان نتیجه گرفت که اسلام علت این پیشرفت بوده است.

۳.۲ چون اسلام توصیه به آموختن علم میکند

برخی مسلمانان را گمان بر آن است که اسلام توصیه بر دانش اندوزی میکند. آنها میگویند قرآن و حدیث بر این موضوع تاکید کرده اند و این توصیه بوده است که سبب پیشرفت علوم شده است. در نقد این دیدگاه باید به چند نکته توجه داشت.

یکم– توصیه به علم اندوزی برای پیشرفت علمی کافی به نظر نمیرسد. به نظر نمیرسد فرد سالمی روی کره زمین وجود داشته باشد که آموختن علم به معنای عام آنرا امری ناپسند بشمارد. لذا توصیه یک فرد به علم آموزی اگرچه امری مثبت ولی چندان مهم نیست، زیرا همه آدمها میدانند که علم اندوزی خوب است جهل بد است. از این روشنتر آن است که توصیه به علم یقیناً نمیتواند علت تامه برای پیشرفت علم باشد، چه اگر این بود هر جایی میشد با تبلیغ علم آموختن مردم را عالم کرد. مگر در ایران کنونی کسی مردم را توصیه به علم نمیکند؟ پشت دفاتری که محصلان در ایران می خریدند برای سالها نوشته شده بود «تعلیم و تعلم عبادت است-امام خمینی»، بعبارت دیگر «علم آموزی» از توصیه هم گذشته بود و به یک عبادت تبدیل شده بود، آیا این توصیه سبب دانشمند شدن و دانشمند پرور شدن مردم ایران شد؟ روشن است که توصیه به علم به خودی خود هیچگاه نمیتواند برای پیشرفت علم کافی باشد بلکه برای پیشرفت علم به عوامل دیگری نیاز است. لازم به یاد آوری است محمد حتی زمانی که فرصت علم آموزی داشت نه مدرسه ای باز کرد نه خود به تحصیل علم پرداخت، بلکه به شدت مشغول زنانش و امور دیگر شد.

دوم– هیچگاه از هیچیک از دانشمندان نقل نکرده اند که گفته باشد به دلیل توصیه اسلام به علم آموزی عالم شده است. روشن است که اگر چنین عامل مشترکی میان این اندیشمندان وجود میداشت احتمالاً آنرا تشخیص میدادند، حال آنکه چنین نبود و بسیاری از دانشمندان و اساتید فلاسفه و دانشمندان اساساً یا مسلمان نبوده اند یا مسلمانان بنیادگرا و خیلی مذهبی نبودند.

سوم– گفته میشود که محمد به اسرای جنگی این امکان را میداده است که با آموختن سواد به چند تن آزاد شوند. روشن است که این گفته نیاز به استناد دارد و یقیناً اگر استنادی هم صورت بگیرد مربوط به یک یا چند جنگ مشخص خواهد بود چون در برخی موارد محمد اسرای جنگی را کشت بدون اینکه به آنها چنین فرصتی داده شود، مثلاً قتل نضر بن حارث در جنگ بدر از این دست قتل ها بود. اما فرض کنیم محمد چنین فرصتی به اسرای جنگی میداده است، آیا این را میتوان به این معنا دانست که اسلام مشوق علم آموزی بوده است؟ مسلماً اینطور نیست چون آموختن سواد با عالم شدن بسیار متفاوت است، چون هرکس سواد دارد عالم نیست. این است که توصیه به سواد آموزی نیز برای پیشرفت علم کافی نیست. افزون بر این، تمام رهبران سیاسی چه ظالمان و دیکتاتورها چه افراد صالح همواره مایل به جذب افراد باسواد و تربیت یاران خود بوده و هستند به این دلیل ساده که میتوانند از علم آنان به نفع خود استفاده کنند. برای نمونه هیتلر دانشمندان و متفکران برجسته ای را برای رسیدن به اهدافش استخدام میکرد. برای نمونه روستایی در برزیل وجود دارد که توجه افراد را بخاطر وجود دو قلوهای متعدد به خود جلب کرده بود، پس از تحقیقات به عمل آمده معلوم شد شخصی به نام ژوزف منگل از دانشمندان نازی که مسئول تحقیق در مورد دو قولو ها برای ازدیاد جمعیت آریایی های بور و چشم آبی بوده است، پس از جنگ جهانی دوم بعنوان دامدار در روستاهای دور افتاده برزیل کار میکرده است و به زنان باردار شربتی میداده است.[36]

چهارم– برخی احادیث که ظاهراً مشوق علم آموزی هستند اساساً جعلی هستند و هرگز بر زبان محمد نیامده اند، برای نمونه این بیت از شاهنامه «چنین گفت پیغمبر راستگوی—زگهواره تا گور دانش بجوی» را به محمد نسبت میدهند حال آنکه در هیچیک از کتب معتبر و مهم حدیث چنین حدیثی از محمد نیامده است و این حدیث از احادیثی است که همچون «نظافت از ایمان است»، بیهوده بر سر زبان مردم افتاده است. آیت الله منتظری که مقامش در تحدث شبیه مقام انیشتن در فیزیک است در کتابش نوشته است «البته اين جمله به عنوان حديث شايع است هرچند من نيافتم».[37]  احادیث دیگری همچون «علم بجویید حتی اگر در چین است» نیز از احادیث محکم نیست و تنها در کتابهای دسته چندم و حاشیه ای حدیث یافت میشود. حال آنکه این احادیث علی رغم جعلی و ضعیف بودنشان بیش از بسیاری از احادیث محکم توسط مسلمانان تبلیغ میشوند.

پنجم– معنی علم در عربی گسترده تر از آن است که امروز در فارسی دانش خوانده میشود و یا در انگلیسی Science خوانده میشود. علم هر دانسته ای را شامل میشود. این است که توصیه اسلام به علم را نمیتوان لزوماً توصیه اسلام به آموختن ریاضیات، جبر، هندسه، فیزیک، شیمی، طب، روانشانسی، جامعه شناسی و فلسفه دانست، بلکه باید از منابع اسلامی پاسخ این پرسش را یافت که منظور از علم چه بوده است. اگر اسلام آنقدر توصیه به «علم» به معنای دانش امروزی کرده است  چرا حوزههای «علمیه» قم و نجف تاکنون هیچ کشف علمی نداشته اند، چرا علمای اهل سنت تاکنون هیچ وسیله و ابزار جدیدی اختراع نکرده اند؟ اینجاست که پی میبریم منظور منابع اسلامی از علم احتمالا چیز دیگری است. حال با نگاه به برخی منابع اسلامی این حدس را اثبات میکنیم.

حدیثی از پیامبر اسلام وجود دارد که میگوید: علم دو تا است،علم اديان و علم ابدان (يعنى علم شريعت و علم پزشكى).[38] پیامبر اسلام در این حدیث کمی به علم پزشکی لطف کرده است و آن را جز علوم حساب کرده است. البته این پزشکی با پزشکی که ما میشناسیم فاصله زمین تا آسمان را دارند و احتمالاً همان علوم پزشکی است که امام صادق و امام رضا به دنبالش رفته اند، ولی ما در اینجا از این بحث میگذریم. به طور کلی میتوان گفت که در اسلام منظور از علم همان علم دین است که توسط گفتن و شنیدن منتقل میشود. به این حدیث توجه کنید:

سليم بن قيس هلالى گويد از على «ع» شنيدم كه ميفرمود بابى طفيل اى ابى طفيل علم دو علم است علمى كه بايد مردم در آن تأمل كنند و آن علم دين است و علمى كه جاى تأمل و تفكر نيست و آن قدرت خداى عز و جل است.[39]

در احادیثی دیگر علم اینگونه تعریف شده است:

عبد اللَّه بن ميمون قدّاح از امام صادق (ع) و او از پدرش نقل مى‏كند كه مردى به حضور پيامبر خدا (ص) رسيد و گفت: يا رسول اللَّه علم چيست؟ فرمود: سكوت، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: حفظ كردن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: عمل كردن به آن، گفت: پس از آن چيست؟ فرمود: گسترش دادن آن. همچنین امام صادق عليه السلام فرمود: دانش مردمان را در چهار خصلت يافتم: اول آنكه پروردگارت را بشناسى، دوم: آنكه كار خدا را با خود بدانى، سوم: آنكه بدانى خدا از تو چه مى‏خواهد و چهارم: آنكه بدانى چه چيز تو را از دينت بيرون مى‏كند. شارح اصول کافی در ادامه می افزاید: و خلاصه علم مفيد از نظر قرآن و پيغمبر و امام صادق در اطراف همين مطالب دور ميزند و علوم ديگر در آنها زياديست چنانچه در اين حديث پيغمبر فرموده: بود و نبودش سود و زيانى ندارد.[40]

در قرآن آیه ای (آیه 28 سوره فاطر) هست مبنی بر اینکه فقط دانشمند از الله میترسند:

إِنَّمَا يخَْشىَ اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَؤُاْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ

هر آينه از ميان بندگان خدا تنها عالمان از او مى‏ترسند. و خدا پيروزمند و آمرزنده است.

با این منطق قرآنی میان ترسیدن از الله و علم رابطه ای مستقیم وجود دارد. آقای عبدالعلی محمدی شاهرودی در دنباله این آیه مینویسد: علم خشيت آور است؛ يعنى هر كه علم دارد، خشيت دارد و از آن سو در ادعيه تصريح شده است كه هر كس خشيت ندارد، عالم نيست.[41] حال به دانش‏هاى بشرى بنگريم؛ فيزيك، شيمى، پزشكى و حتّى دانش‏هاى ما ورايى هيچ كدام به خودى خود خشيت‏آور نيستند. چه بسيارند دانشمندانى كه به كل منكر وجود خدايند![42]

احادیثی نیز وجود دارند که مستقیما میگویند منظور از علم، علم به حلال و حرام است:

پيغمبر (ص): در تحصيل علم بكوشيد كه فرا گرفتن آن حسنه و گفتگويش تسبيح و كاوش در آن جهاد و آموختن او به جاهل صدقه و نشرش موجب قربت است؛ زيرا علم راهنماى حلال و حرام است، طالب خود را به بهشت مى‏كشد… علم وسيله طاعت و عبادت و شناسائى خداست، با علم به يگانگى خدا پى برند، به خويشاوندان احسان كنند، حلال و حرام را باز شناسند و بالاخره علم چراغ راه عقل است.[43] حضرت باقر عليه السّلام فرمود: اگر نزد جوانى از شيعيان رفتى و ديدى دنبال علم نمى‏رود و دينش را تعليم نمى‏گيرد او را تنبيه كن. حضرت صادق عليه السّلام فرمود: در طلب دانش شتاب كنيد، سوگند بخدائى كه جانم در دست او مى‏باشد يك حديث در حلال و حرام كه از يك عالم صادق فراگيرى بهتر است از دنيا و هر چه در آن از طلا و نقره است.[44]

احادیث زیادی وجود دارند که میگویند که علم باید با عمل همراه باشد. از این احادیث نیز میتوان نتیجه گرفت که منظور همان علم دین است. در احادیث دیگری تصریح کرده اند که عالم بی عمل به جهنم میرود:

پیغمبر(ص):عالم و علم در بهشتند اگر عالم بعلم خويش عمل نكند علم و عمل در بهشتند و عالم در جهنم.[45] از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه فرمود كه: در جهنّم آسيابى است كه هميشه در گشت است و خرد مى‏كند. پرسيدند كه: چه چيز خرد مى‏كند يا حضرت؟ فرمود كه: علماى فاجر را كه به علم خود عمل نمى‏كنند…[46]

احادیث دیگری نیز وجود دارد که میگوید: میراث انبیاء علم است[47] یا علم از ائمه است.[48] اینگونه احادیث نیز میتواند دلیل دیگری برای ادعای ما باشد، چون با مطالعه احادیث ائمه میبنیم که چیزی جز اباطیل از آنها صادر نشده است و منظورشان از علم همان علم دین بوده است. افزون بر این نه محمد نه امامان شیعه و نه علمای بزرگ اهل تسنن هیچکدام دانشمند به معنی Scientist نبوده اند. روشن شد که منظور اسلام از علم با آنچه امروز علم خوانده میشود کاملاً متفاوت بوده است و این استدلال که «اسلام توصیه به علم اندوزی میکند، پس باعث پیشرفت علم شده است» آلوده به سفسطه تشابه لغوی است، مگر اینکه منظور مدعی از علم نیز همان «علوم اسلامی» مثل فقه باشد که در این صورت اساساً بی ربط به کل این نوشتار خواهد بود.

۳.۳ چون در دوران پیش از اسلام آموختن علم میسر نبوده است

عده ای از مسلمانان ادعا کرده اند که آموختن علم در زمان ساسانیان میسر نبوده است، و از طرف دیگر هنگامی که اسلام به ایران آمده است آموختن علم را برای همگان آزاد کرده است و از این رو سبب پیشرفت علم گشته است.

ناگفته پیداست که این ادعا به سبب تاریخی بودنش باید بر استناد استوار باشد و بار اثباتش بر گردن مدعیان آن یعنی اسلامگرایان است. تنها استنادی که برای اثبات این ادعا انجام گرفته است مربوط به داستانی از شاهنامه فردوسی است. گفته شده است که در شاهنامه حکایتی از دوران انوشیروان نقل شده است که در آن کفاشی میگوید که حاضر است تمام خراج ارتش را بدهد و در عوض به فرزند او اجازه درس خواندن داده شود و از طرف حکومت با این پیشنهاد مخالفت میشود به دلیل اینکه فرزند کفاش حق تحصیل ندارد. گفته میشود علی شریعتی برای نخستین بار این ادعا را مطرح کرده.

در مورد این استناد نخستین و بزرگترین ایرادی که وجود دارد منبع آن است، روشن است که شاهنامه فردوسی هرچه هست یک کتاب تاریخ نیست، و هدف از نوشتن ان نیز ثبت تاریخ نبوده است، نه منبعی در شاهنامه وجود دارد نه استنادی نه سلسله رواتی در میان است، شاهنامه یک اثر ادبی است و نمیتوان از آن نتایج تاریخی اینگونه استخراج کرد، از مسلمانان انتظار میرود دستکم اصول تاریخ نویسی خود را در همه موارد به کار برند اما شوربختانه در اینگونه مواقع تمام مباحث موسوم به «علم الحدیث» را ظاهراً فراموش میکنند و از یک کتاب حماسی که چندین قرن پس از حاکمیت ساسانیان نوشته شده است میخواهند گزاره های تاریخی بیرون بکشند! لذا روشن است که این استناد معتبر نیست و تا زمانی که اسلامگرایان این ادعا را استوار بر استناد صحیح و معتبر نکنند رد آن بر منتقدینش اساسا ضرورتی ندارد بلکه حکم آن به یقین باطل است!

اما جریان به اینجا ختم نمیشود. ایراد بالا را برای ادامه بحث نادیده میگیریم، حال کجای شاهنامه در مورد کفاشی صحبت شده که حاضر بوده است تمام خراج جنگ ایران و روم را بدهد؟ آیا خود این داستان مشکوک نیست؟ یک کفاش مگر در زمان ساسانیان چقدر ثروت داشته که میتوانسته است خراج جنگ یکی از دو ابر قدرت بزرگ دنیا، در آن دوره را بدهد؟ شاید مسلمانان این کفاش را با صاحب کارخانه کفش آدیداس اشتباه گرفته باشند (!)، اگر چنین داستانی واقعیت داشته باشد نظام اقتصادی ساسانیان را باید موفق تر از هر نظام اقتصادی دیگری دانست! به هر روی در ذهن هر انسان منصفی دور از خرد است که کفاشی در آن جامعه به چنین ثروت هنگفتی رسیده باشد، و با آن ثروت هنگفتش لنگ سواد آموزی به فرزندش باشد. اما نزدیکترین داستان در شاهنامه به این ماجرا در «بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری» آمده است.

با نگاهی به این ابیات روشن است که هیچ سخنی از پرداخت خراج ارتش و سایر سخنانی که معمولاً مسلمانان مطرح میکنند نیست، تنها اتفاقی که در اینجا افتاده است این است که مرد کفش گر مایل بوده است پسرش به جمع «دبیران» در آید و فرستاده شاه اعلام میکند که چنین تصمیمی را خود شاه باید بگیرد، و شاه نیز به دلایل غیر مشخص و موهوم از اینکه این فرزند به طبقه فرهنگیان بپیوندد سر باز میزند و در عوض مالیات کفش گر را بر او میبخشد. نخستین نکته که باید به آن توجه کرد این است که از برخورد یک شاه در یک سلسله نمیتوان نتیجه گرفت که تمام شاهان آن سلسله همین دیدگاه را داشته اند و وضعیت اجتماعی تمام دوران ساسانی دقیقاً همین بوده است.

دومین نکته این است که در اینجا به هیچ عنوان سخن از سواد آموزی نیست، بی سوادی یا باسوادی کودک کفاش، حق  سواد آموزی داشتن یا نداشتن نیامده است. تنها سخن از تغیر طبقه اجتماعی است، کسانی که این برداشت را از  این ابیات کرده اند لابد با معنی «دبیر» آشنا نبوده اند و فکر میکردند که تنها دبیران حق خواندن و نوشتن داشته اند در حالی که از میان طبقات مختلف جامعه ساسانی دستکم یک طبقه دیگر به یقین خواندن و نوشتن میدانسته اند و آن طبقه موبدان بوده اند. لذا اگر تمامی آنچه در بالا آمد را نیز نادیده بگیریم نمیتوانیم، منطقاً نمیتوانیم نتیجه بگیریم که حق سواد داشتن محدود به طبقه دبیران بوده است و هیچگاه هم هیچ کس حق وارد شدن به این طبقه را نداشته است.

بر خلاف این ادعای باطل در ادامه توضیح خواهیم داد که در زمان ساسانی حتی بیگانگان هم در ایران تحصیل و تدریس میکردند و آوازه علم دوستی ایرانیان حتی به گوش محمد نیز رسیده بود، از همین رو وی گفته است «اگر علم در ثریا باشند مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت- مسند أحمد 2/397 ، 309 ، 420 ، 422 ، 469 و میزان الحكمه، ج10، ص4568» . نتیجه آنکه این ادعا نه سندیتی دارد نه اسناد غیر معتبری که ارائه شده اند میتواند ادعای مطرح شده را پشتیبانی کنند. همانطور که دوره عباسی را دوران زرین تاریخ اسلام میدانند دوره ساسانی را نیز برخی دوره زرین تاریخ آیین زرتشت میدانند و آثار و کتابهای متعددی در این دوره نوشته شده اند که جز یادی از آنها باقی نمانده است. توضیح در مورد جایگاه علم در ایران باستان از حوصله این نوشتار خارج است اما میتوانید برای آشنایی با این مبحث به نوشتاری با فرنام «تاریخ پزشکی در ایران باستان» نگاه کنید.

۴ چرا اسلام نمیتواند علت پدید آمدن این پیشرفتها باشد؟

در این بخش عکس ادعای مطرح شده در این نوشتار اثبات میشود یعنی اثبات میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت علمی در منطقه باشد. ابتدا ارتباط میان دین و پیشرفت علم توضیح داده میشود، سپس از جهانشمول بودن رابطه علیت نتیجه گرفته میشود که اسلام نمیتواند علت پیشرفت بوده باشد، سپس دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه معروف بررسی میشود و اثبات میشود که برخی از شخصیت های اصلی این پیشرفت نه تنها التزامی به اسلام نداشته اند بلکه باوری هم به آن نداشته اند و در نهایت بخشی از دیدگاه های ضد علمی و تکفیری بزرگان مسلمانان علیه علم و فلسفه مطرح میشود و گوشه ای از آزار متفکرین و دانشمندان و فلاسفه و قتل آنها توسط فقها ذکر میشود.

۴.۱ رابطه میان دین و پیشرفت علم چیست؟

در باب ارتباط دین با علم، تشابهات و تفاوتهای آنها سخنان بسیاری رفته است[49] و دیدگاه های مختلفی مطرح شده است و آنچه روشن است و مورد توافق بی دینان و گروهی از دین داران است این است که مفاهیم علمی اثبات پذیر و قابل تجربه هستند اما مفاهیم دینی قابل تجربه نیستند، به عبارت دیگر باورهای دینی مبتنی بر ایمان هستند نه اثبات. به دلیل بی ارتباطی این بحث با موضوع ما بیش از این وارد آن نخواهیم شد و در همین حد توقف خواهیم کرد، اما پرسشی اساسی که در این بخش به آن خواهیم پرداخت این است که جدا از رابطه دین و علم، رابطه میان دین و «پیشرفت علم» چیست؟ یعنی اساساً آیا باورهای دینی یک ملت میتواند سبب پیشرفت علمی آن ملت شوند؟/p>

شاید پرسیده شود پاسخ پرسش بالا چه اهمیتی دارد؟ اهمیت آن این است که اگر پاسخ منفی باشد آنگاه بطور قطع میتوان گفت اسلام موجب هیچگونه پیشرفتی نشده است چون اسلام یک دین است و دین اساساً نمیتواند موجب پیشرفت علم شود. اگر پاسخ مثبت باشد آنگاه میتوان ادیان دیگری را نیز یافت که موجب پیشرفت علم شده اند و میتوان نتیجه گرفت اسلام کار خاصی نکرده است و اینکار توسط ادیان دیگر که اتفاقاً از نظر اسلام در شمار ادیان الهی نبوده اند نیز تکرار شده است. بنابر این پاسخ این پرسش هرچه که باشد به ضرر کسانی است که مدعی علت بودن اسلام بر پیشرفت علمی در منطقه هستند.

اما پاسخ این پرسش چیست؟ تنوع باورهای دینی و گرایشات مذهبی و ضدیت شدید آنها با یکدیگر سبب میشود که سخنان کلی و احکام فله ای در مورد ادیان عموماً درست نباشند، بلکه نزدیک حکم به حقیقت احکامیست که پیرامون یک دین مشخص صادر شود. برای نمونه روشن است که کلیسای کاتولیک در دوران انگیزاسیون اروپا به شدت با پیشرفت های علمی ناقض خزعبلات دینی مخالفت و دشمنی میکرد و کاتولیسیزم اخته شده امروزی که به دعا خوانی و نوحه خوانی های مسخره کاهش یافته است روزگاری اژدهای آدمخوار وحشتناکی در حد اسلام امروزی بوده است و همین منادیان نمایندگی خدا بر روی زمین همچون ملایان اسلام دست به جنایات فجیع علیه اندیشمندان و دانشمندان زده اند، پس دستکم یک دین در زمانی وجود داشت که به شدت جلوی پیشرفت علم را میگرفت.

از سوی دیگر عده ای معتقدند  پروتستانتیزم مسیحی با ترویج این باور که هرکس پولدار تر و ثروتمند تر است بیش از دیگران مورد رحمت خداوند قرار گرفته است ثروت اندوزی را ترویج کرده موجب پدید آمدن کاپیتالیسم شد و سرمایه داران برای در آوردن پول بیشتر همیشه به یافته های علمی نیازمند بوده و هستند لذا دستکم میتوان یک مورد را یافت که یک دین بطور غیر مستقیم باعث پیشرفت علم شد، به عبارت دیگر یک دین در زمانی علت ناقصه پیشرفت علم شد.از سوی دیگر قدرت گرفتن آیین مدرسی چیزیست که در هر دینی میتواند اتفاق بیافتد و مزاحم پیشرفت علم شود. دكتر مهدی فرشاد، آيين مدرسی (scholasticism) را يكی از عوامل افول علم در اسلام می داند: در مواجهه با مسئله علم و دين، استدلال و فلسفه و سنت و شريعت برخی از متفكرين روی به مصالحه آوردند و كوشيدند تا بين آنها وجود ازدواج و تلفيقی پديد آورند. آنچه كه در تاريخ علم به نام آيين مدرسی خوانده شده گرايشی در اين جهت با اعتقاد به اولويت الهيات بر معقولات مشخص بوده است. در آيين مدرسی علم دنيا می بايد كه در خدمت الهيات درآيد و شناخت پديدارهای جهان می بايد كه معطوف به شناخت منبع الهی باشد. علوم عقلی در اين آيين (يعنی آيين مدرسی)، مكمل باورهای منقول دينی است و تعقل و انديشه علمی در مسير كلی اعتقادات مذهبی جريان پيدا می كند. در آيين های مدرسی، آنطور كه در درازنای تاريخ تمدن بشر پديد آمده اند، تفكر آزاد و پرسشهای بنيادی در باب مسائل دينی و به سئوال گذاشتن اصولی كه مبنای دين را تشكيل می دهد مطرود واقع ميگردد و در نظر يك معتقد به آيين مدرسی، گمراه كننده شمرده می شود. در جهان اسلام،‌ خاصه از سده های يازدهم ميلادی (پنجم هجری) به بعد آيين مدرسی رونق بيشتری يافت و اين رونق به تدريج به اشراف كامل الهيات بر طبيعيات انجاميد.[50] جورج سارتون نويسنده كتاب تاريخ علم نيز «آيين مدرسی» را عامل افول علمی مسلمين می داند: حال، بگوييد كه اين جدايی [عقب افتادگی علمی مسلمين از غرب] چگونه آغاز شد، و چگونه داشت آغاز ميشد، چگونه اتفاق افتاد كه پس از آنكه ملل شرق و غرب تا (پايان قرون وسطی) با هم طی كرده بودند، در آن نقطه از هم جدا شدند، شرقيان در همان جا ماندند و… غربيان هر چه سريعتر در طريق كشف به پيش تاختند؟ توضيح آن بسيار ساده استو مردم شرق و غرب در معرض آزمايش بزرگ آيين مدرسی قرار گرفتند، مردم غرب از آن به در آمدند، ولی شرقيان شكست خوردند.[51]

از طرفی دیگر پیشرفت علمی و فلسفی که در یونان باستان قرنها پیش از میلاد مسیح وجود داشته است و با جهانگشایی های اسکندر مقدونی و افول ناشی از آن در یونان پایان یافت بسیار حیرت انگیز است و بی نظیر است بطوری که البته با غلو گفته اند تمام فلسفه از آن دوران تا این دوران را میتوان حاشیه نویسی بر کتب افلاطون دانست. حال آنکه دین مردم در یونان باستان از نظر ادیان سامی شرک بشمار میرود و آنها به نظام چند خدایی اعتقاد داشتند و چنین باوری مستقیماً از نظر ادیان سامی انسان را به جهنم خواهد برد.

حال با این حساب اگر اسلام را عامل پیشرفت علم در ایران بدانیم، به چه دلیل نباید شرک را عامل پیشرفت در یونان باستان بدانیم؟ اگر قرار باشد از روی پیشرفتهای علمی، دین برتری را انتخاب کنیم کدام یک نتیجه بهتری داده اند؟ شرک یونانی یا توحید عربی؟ همچنین میزان پیشرفت علمی در اسرائیل که وجودش مبتنی بر صهیونیسم است به هیچ عنوان قابل مقایسه با پیشرفتهای کشورهای اسلامی نیست. آیا کسانی که میگویند اسلام سبب پیشرفت علم در جهان شد حاضرند قبول کنند صهیونیسم نیز موجب پیشرفت علم در جهان شده است؟ اگر حاضرند چنین چیزی را بپذیرند میتوان نتیجه گرفت اسلام چیز منحصر به فردی ندارند و همان کاری که اسلام کرده است هزاران برابرش را شرک یونانی و صهیونیسم یهودی غربی انجام داده اند و اتفاقاً در مقابل اینها پیشرفت علمی مسلمانان بسیار بسیار ناچیز بوده است. روشن است که چه پاسخ به پرسش اساسی مطرح شده در این بخش مثبت باشد چه منفی نتیجه به نفع منکران علت بودن اسلام در پیشرفت علمی منطقه خواهد بود.

۴.۲ جهانشمول بودن رابطه علیت

از جمله مهمترین دلایلی که میتوان در اثبات اینکه پیشرفتهای علمی در منطقه معلول اسلام نبوده اند، یعنی تحققشان متوقف به اسلام نبوده است استدلال از جهانشمول بودن رابطه علیت است. از خواص علیت جهانشمول بودن آن است یعنی هرگاه علت تامه فراهم آید معلول بدون شک، قطعاً، ضرورتاً و جبراً بوجود می آید، اگر چنین نشود اساساً رابطه علیتی برقرار نیست و میفهمیم که از ابتدا در این مورد بیهوده علیت را متصور شده بودیم. بنابر این میتوان از هر رابطه علیتی انتظار داشت که در هر زمان و مکانی برقرار باشد و علت آن علیت همواره آن معلول را تحقق بخشد. حال با توجه به علت فرضی که در مسئله وجود دارد باید دید آیا «اسلام به هرجا هجوم برده سبب پیشرفت علم شده؟»  به عبارت دیگر اگر ادعا این است که «اسلام علت پیشرفت علم میشود»، باید دید که آیا هجوم اسلام به سایر مناطق هم سبب پیشرفت علم شده است؟

واقعیت های تاریخی نشان میدهند که اینگونه نیست، پس از هجوم اسلام به جهان و حمله کردن مسلمانان به تمام جاهایی که دستشان به آن میرسید تنها دو منطقه علمی بوجود آمدند و پیشرفت علم و فلسفه و فرهنگ تنها در دو نقطه دیده شد، یکی بغداد (ایران)، و دیگری آندلس (اسپانیا)، در سایر شهر ها نهادهای علمی مهمی پدید نیامدند، تا اینکه دست اعراب از ایران کوتاه شد و حکومت های محلی دست به ساختن چنین مراکزی زدند. اسلام هرگز باعث پیشرفت علم در عربستان سعودی، یمن، افریقای شمالی و خاور دور و غیره نشد، بلکه تنها در دو منطقه به ادعای مسلمانان چنین چیزی را علت شد. در واقع تمامی فلاسفه و منطقیون معروف دوران پس از اسلام از نژاد غیر عرب بودند به غیر یک فیلسوف که او ابو یوسف یعقوب ابن اسحاق الکندی است، عرب بودن او آنقدر برای اعراب مسلمان اهمیت داشته است که او را به نام «فیلسوف العرب» میشناسند که خود وی حتی در میان فلاسفه مسلمان نیز دست چندم به شمار میرود و بعدها با درخشش فارابی و ابن سینا نام چندانی از وی باقی نماند .[52] نقش اصلی الکندی معرفی فلسفه یونانی به مسلمانان بود و او چیز زیادی به آثار یونانی نیافزود و تفلسف چندانی نکرد، بلکه بیشتر تلاش او برای نشان دادن سازگاری اسلام و وحی و فلسفه بود و خدمت اصلی او به فلسفه ایجاد واژه های فلسفی در زبان عربی بود.[53] لذا به سختی میتوان حتی وی را در ردیف فلاسفه آورد، یکی از صاحب نظران در مورد وی گفته است «(او به خلقت باور داشت)… و فلسفه خلقت از عدم را بعدها رد کرد، بنابر این الکندی را نمیتوان واقعاً یک فیلسوف توصیف کرد»[54]. حتی الکندی هم ساکن عربستان نبود بلکه گرچه از اعراب بود ولی در شهر کوفه بدنیا آمده بود و بر اثر تلاشهای دو خلیفه عباسی مامون و معتصم که از آنها یاد بردیم آموزش دید و به جایگاه خود رسید.

در تمام دوره های اسلام هیچ یک از اهالی محله خدا، مکه و مدینه فیزیک دان و منجم و ریاضی دان و فیلسوف قابل توجهی نشدند،  بجای فلاسفه و دانشمندان در عوض عربستان مرکز تربیت دژخیمان و دزدانی همچون علی ابن ابیطالب، عمر بن خطاب، سعد ابن وقاص، خالد ابن ولید و غیره بود و غیر از اسلام و وهابیت اساساً چیز دیگری برای جهان نداشته است و برداشت اعراب از اسلام تنها حق تاختن و تجاوز به دیگران و دزدیدن اموال آنها و سلطه بود. جدا از فلاسفه و اندیشمندان حتی معروف ترین کسانی که مسلمانان به آنها «علما» میگویند یعنی محدثین، فقها، مفسرین و غیره نیز از جاهایی غیر از عربستان بوده اند. هدف از این سخن تحقیر اعراب نیست بلکه اعراب شرایط جغرافیایی و اجتماعی پدید آوردن شهر نشینی و چنین پیشرفتهایی را اساساً نداشته اند، خیلی وقتها فراموش میشود که در بیابان زندگی کردن خیلی شبیه به بالای درخت زندگی کردن یا در غار زیستن است. بنابر این ملت عربستان نقشی در پیشرفتها نداشتند بلکه ملتی که سابقه درخشانی از فرهنگ و تمدن پشت سر داشت یعنی ایرانیان بودند که حتی «علوم» باطل اسلامی را وضع کردند و بزرگترین ائمه دینی  و علماء مسلمانان، متکلمین و حتی عربی دانان بزرگ و کسانی که برای اسلام نظامهای فکری سازمانیافته ایجاد کردند اغلب ایرانی بودند. قدیمی ترین کتابهایی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده است را نیز موالیان-ایرانیانی که در جنگها اسیر اعراب میشدند و به بردگی آنان در می آمدند نوشته اند، ابن اسحق یک موالی بوده است[55]. این است که بعد از ظهور اسلام در همه جا پیشرفت علمی حادث نشد، اینجاست که میتوان نتیجه گرفت اسلام نمیتواند منطقاً علت پیشرفت علمی باشد؛ افزون بر اعراب، در میان سیاه پوستان افریقایی که اسلام بر آنان عرضه شد و ترکان تاتار هم شخصیت های علمی برجسته ای ظهور نکردند؛ شرط وجود سنت علمی دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید.

افزون بر بحث بر سر «جای ها» میتوان بر سر «گاه ها» نیز سخن گفت، روشن است که در دو قرن اول اسلام هیچ دانشمند و فیلسوف قابل توجهی در میان مسلمانان وجود نداشت، دلیلش هم روشن است چون دو قرن نخست اسلام بیشتر به تاراج مردمان بیگناه منطقه توسط مسلمانان غارتگر، بربر، دزد و راهزن گذشت و هرگز شرایط پیشرفت علم بوجود نیامد که انتظار آن بخواهد بوجود بیاید. این دوره حقیقتاً شایسته نام «دوره بربریت» است و سیاه ترین دوره های تاریخ ما و دیگر ملل جهان است. همانطور که پیشتر آمد میان مسلمانان نخستین و کتابت و دانش ارتباطی نبود و در این دوره کوتاه ایشان حتی هرگاه با آثار علمی و کتاب هم برخورد میکردند آنرا محترم نشمرده و آنرا نابود میکردند، برای نمونه از سوزاندن کتابخانه اسکندریه و ایران در قبل یاد شد، یکی از محققین در این مورد نوشته است. «از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایران از میان رفته است. گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید، به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که همه آنها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن کتابها را در آب یا آتش افکندند».[56] تنها پس از ثبات نسبی اوضاع بود که دانشمندان و فلاسفه آنهم نه از میان همان دزدان و غارتگران شبهه جزیره عربستان و قبیله قریش بلکه از میان ملتهایی که چندین سال به غارت رفتند و به اعراب مسلمان دزد باج دادند و زن و بچه شان به عنوان برده و کنیز در بازارهای مدینه به فروش رفت و اعراب مسلمانان به آنان تجاوز کردند کم کم ظهور کردند؛ شرط امنیت و ثبات دیدگاه بدیل را بیاد بیاورید. افزون بر شرط امنیت مسلمانان اولیه، خلفای راشدین و چند نسل اول مسلمان که طبیعتاً بیش از نسلهای بعدی به اسلام نزدیک بودند و برخی خود شاهد محمد و از یاران نزدیکش بودند هیچکدام فعالیت علمی نداشتند، حتی در دوره بنی امیه نیز همانطور که گفته شد گرچه حرکتهای انفرادی و کوچکی صورت گرفت ولی اساساً کسی به دنبال علم نبود، چون در آن دوره اساساً علم برایشان مطرح نبوده آنچه مطرح بود غارت بود و قدرت! تنها در زمان ثبات و نفوذ ایرانیان بود که فعالیت های علمی آغاز شد; شرط وجود سنت علمی را بیاد بیاورید. یکی از محققین در مورد تازیان در این دوره میگوید «… بر خلاف دوره امویان که در آن اعراب با تعصب شدید به شعر و تاریخ و انساب و آداب خود پای بند بودند و تحقیر و ظلم را نسبت به ایرانیان و رومیان به منتهی درجه شدت خود رسانده بودند، چون در روزگار عباسیان کم کم از حالت بدویت و تنگ نظری بیرون آمدند و به شهر نشینی خو گرفتند، دانستند که غیر از شعر و حداء (آوازی که شتران را بدان رانند) در دنیا علوم دیگری نیز وجود دارد، این بود که به اقتباس از علوم و آداب کشورهای  غیر عربی پرداختند و هرکجا در مدارس «حران» و «جندی شاپور» و دیگر حوزه های علم و دانشمندی یا صاحب فضیلتی سراغ گرفتند، به دور خود جمع کردند و با صلات و عطایای بزرگ بنواختند.»[57]

از پاراگرافهای بالا میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه همه جا و نه همه گاه موجب پیشرفت علم نشده است چون اساساً در برخی جاها و برخی دوره ها متفکرین قابل توجهی بوجود نیامده اند. پس روشن است که باید به دنبال علت های دیگر بود.

۴.۳ دیدگاه های ضد اسلامی دانشمندان و فلاسفه برجسته

اگر ظهور دانشمندان و فلاسفه را به خاطر اسلام است و اين گوهر اسلام است كه باعث به وجود آمدن دانشمندان و فلاسفه ميشود، پس بايد اين دانشمندان انسانهايی‌ عميقا مذهبی و ديندار باشند و پای خود را از خطوط قرمز اسلام بيرون نگذارند. گرایش به اسلام را در دو بعد نظری و عملی میتوان به ترتیب باور به اسلام و التزام به اسلام نامید، لذا از فلاسفه و دانشمندان برجسته دوره شکوفایی علمی تاریخ پس از اسلام منطقه انتظار میرود که هم باور به اسلام داشته باشند هم التزام به آن. اما مطالعه در آثار و زندگينامه اين دانشمندان در برخی موارد خلاف این را ثابت میکند؛ نه تنها برخی از آنها التزامی به شرایع اسلامی نداشته اند و گاهی مستحق پیاده شدن حدود شرعی الهی میشده اند بلکه گاهی باوری نیز به برخی اصول اسلام نیز نداشته اند و اثبات عقلی آنان را میسر نمیدانستند یا حتی آنها را مردود می شناختند.

نه تنها برخی از فلاسفه و اندیشمندان که در دوره شکوفایی علم حضور موثری داشتند به اسلام باوری نداشند بلکه برخی از آنها چنانکه نام و شرحی از باورهایشان در همین بخش و بخش بعدی خواهد آمد از زنادقه بودند و با اسلام مخالفت و دشمنی نیز میکردند، برخی از آنان به سبب این مخالفت ها مورد آزار قرار گرفتند و برخی کشته شدند، مسلمانان آثار این فلاسفه و دانشمندان را تماماً نابود میکردند و اندک دانشی که از آنها داریم مربوط به پاسخهایی است که دیگران به مطالب آنها داده اند. روشن است که این فلاسفه و اندیشمندان ممکن بود جایگاهی بالاتر از فلاسفه معروف مسلمان داشته باشند ولی همین بی اعتقادی آنان به اسلام ممکن است سبب گم شدن نام آنان در تاریخ باشد. برخورد مسلمانان با دگراندیشان در قرن بیست و یکم و رفتارهای وحشیانه و سانسور حاکم بر جوامع اسلامی در این قرن که الگویی از آزادی و مدنیت-منظور جوامع آزاد غربیست نیز در مقابل مسلمین قرار دارد به خوبی میتواند به تصور ما از وضعیت این افراد در جوامع اسلامی قدیمی تر که همین الگو نیز وجود نداشت کمک کند.

برخی از این دانشمندان و فلاسفه اصلا مسلمان نبودند و تا آخر عمر هم مسلمان نمیشدند. البته برخی هم مسلمان میشدند. در معرفی مترجمان دیدیم که بیشتر آنان مسلمان نبودند. علی بن عباس اهوازی معروف به مجوسی از پزشکان بزرگ بوده که در یک خانواده زرتشتی به دنیا آمده و بعدا مسلمان شده است.[58] ابن مسکویه نیز در آغاز زرتشتی بوده و بعد اسلام آورده است.[59] ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان و ابومنصور الحسین بن طاهر بن زیله هر دو از فیلسوفان زرتشتی بوده اند.[60] ابوالحسن مختار بن الحسن بن عبدون ابن سعدون بن بطلان البغدادی معروف به «ابن بطلان» از اطباء و منطقیان بزرگ نصرانی بوده است.[61] ابن کمونه که یکی از فلاسفه و طبیبان بزرگ تمدن اسلامی بوده است، یهودی بوده و گفته اند که بعدا مسلمان شد. او شبهه ای به توحید وارد کرد و بعد سعی کرد به ان پاسخ دهد. به خاطر مطرح کردن همین شبهه او را افتخار الشیاطین می گویند.[62] ابن میمون القرطبی از دیگر فلاسفه و طبیبان است که یهودی بود و تا آخر عمر هم یهودی ماند. او در کتابهای خود عقایدی بر ضد نبوت و توحید در اسلام داشت و شکی که مسلمانان برتحریف کتب مقدس داشتن را شدیدا سرزنش میکرد و وجود عباراتی در کتب مقدس مبنی به آمدن پیامبر تازی را رد میکرد.[63] جورجیس بن بختیشوع سریانی از طبیبان ماهر ساکن جندی شاپور بود که بعد از عجز پزشکان دستگاه خلافت عباسی به دعوت منصور عباسی به دربار می آید و بیماری معده وی را علاج میکند، منصور به وی سه کنیز رومی با سه هزار دینار پاداش میدهد، او همه را پس فرستاده و چون فردای آن روز منصور به او اعتراض میکند میگوید «ما ترسایان جز یک زن نمیگیریم، و تا وقتی او زنده است با دیگری ازدواج نمیکنیم».[64]

فارابی

هر چند مسلمان بوده است اما باور داشته است كه عقايدی مانند: آفرينش جهان از عدم،معاد جسمانی و نبوت دارای برهان عقلی نيستند.[65] فارابی علاقه زيادی به موسيقی داشته و كتاب بزرگی به نام «الموسيقی الكبير» نوشته است، در حالی که اسلام به شدت با موسیقی دشمنی می ورزید.[66] فارابی همچون ابن سینا خلقت جهان را به پیروی از ارسطو باور نداشته و آنرا ازلی میدانسته است[67] البغدادی گفته است كه ابراهيم بن سيار نظام معتزلی – كه از بزرگان معتزله بوده است – شق القمر و رؤيت جن را انكار كرده است.[68] ابن رشد نيز به قدم عالم، معاد روحانی ( نه جسمانی) و علم خداوند به كليات (و نه بر جزئيات) باور داشته است.[69]

اینگونه ناباوری ها به اصول و عقاید اسلامی در میان دانشمندان و فلاسفه ای که از آنان با نام مسلمان یاد میشود بسیار دیده میشود ولی اکثر اوقات این ناباوری ها با تفسیر و  سفسطه های متنوع پنهان سازی میشوند. اما در میان فلاسفه و دانشمندان برجسته تر گاهی نه تنها ناباوری بلکه ضدیت با اسلام نیز دیده میشود.

رازی

يكی از دانشمندان بزرگی كه مسلمانان از او به عنوان دانشمند اسلامی ياد ميكنند، محمد بن زكريای رازی است. كشف الكل را به او نسبت ميدهند. او پزشك بزرگی در زمان خودش بوده است و كتاب گرانسنگ «الحاوی» را در اين زمينه تاليف كرده است. امّا رازی به هيچ روی مسلمان نبوده است. در فلسفه رازی پنج قديم وجود دارد: آفريدگار، نَفسِ كُلی، هيولای اوّل، مَكانِ مُطلق و زمانِ مُطلق. ابن حَزم ظاهری در » الفصل في الملل و الاهواء النحل » باور دارد كه رازی اين باور را از مغان گرفته است.[70] مسعودی در » التنبيه و الإشراف» می‌گويد كه زرتشتيان به پنج قديم معتقدند، پس نظر ابن حزم در مورد رازی صحيح است.[71] باور رازی در مورد قديم دانستن زمان و نفس مخالف نص قرآن است.[72] اعتقادات رازی به همين جا ختم نميشود، او دو كتاب در نقد نبوت و به طور كلی دين نوشته است به نامهای «پيامبری ها» و «ترفند پيامبرنمايان».هانری كربن در مورد باورهای رازی ميگويد: رازی با خشونتی ناشنيده، در مورد خدعه كاری شيطانی انبياء، ما فی الضمير خود را بيان ميكند. رازی با شور و هيجان به تساوی بشر اظهار عقيده ميكند كه همه افراد بشر متساويند و هرگز قابل قبول نيست كه خداوند بشری را برگزيند تا وظيفه نبوت و هدايت ساير ابناء بشر را به او واگذارد. اين وظيفه نبوت جز شوربختی چه حاصلی داشته است؟ حاصل جز جنگ و قتالهای عنان گسيخته به نام عقايد جزمی مذهبی و باورهای پوچ چيزی نبوده است.[73] رازی برای خرد ارزش زيادی قائل است و كار كسانی كه ميخواهند بين دين وفلسفه آشتی برقرار كنند را بيهوده ميداند. یکی از محققین در مورد باور او پیرامون پیامبری نوشته است «در مناظره ای با یک مسلمان عادی او (رازی) استدلال کرده است که هیچ فیلسوف واقعی نمیتواند بر سنت اسلام پایدار باشد، بلکه باید همه چیز را خودش با خرد خودش بررسی کند، زیرا تنها خرد میتواند آدمی را به سوی حقیقت رهنمون شود. تکیه کردن بر متون دینی که ‹وحی› شده اند کار بیفایده ای است چون این وحی ها در ادیان مختلف در تناقضند، و چطور میتوان گفت که یکی درست و دیگری نادرست است؟ «.[74] همين باورها باعث شده است كه گروهی او را ملحد (ابوحاتم رازی)، نادان (ناصر خسرو)، مهوس بی‌باك (ناصر خسرو) و سخنان او را دعاوی و خرافات بی‌دليل (ابن حزم)، هوس (ناصر خسرو)، هذيانات (موسی بن ميمون) خوانده‌اند[75] و افرادی (دوازده نفر) بر عقايد او رديه نوشته‌اند.[76]

رازی را میتوان بدون شک بزرگترین یا دستکم یکی بزرگترین قهرمانان بزرگ آزاد اندیشی و خرد نقادانه در تاریخ ایران دانست. بلندای دانش او در زمینه های غیر فلسفی اجازه نابودی کامل یاد و خاطره وی را به مسلمین نداده است و الا شاید همچون دیگر زنادقه نام چندانی از وی امروز باقی نمی‌ماند. او در مورد نبوت میگوید: «بر چه اساسی اینرا بایسته میدانید که خدا باید افرادی را انتخاب کند، آنها را برتر از دیگر مردمان بداند، آنها را راهنمای دیگران قرار دهد، و مردم را وابسته به آنها کند؟» وی در مورد خشونت های مذهبی میگوید که خدا باید میدانست فرستادن ادیان سبب اختلاف بین مردم خواهد شد و «فاجعه ای جهانی رخ خواهد داد که در آن مردم در خشونت های متقابل جنگیده و نابود خواهند شد. براستی همانطور که میبینیم مردمان بسیاری به همین خاطر کشته شده اند» رازی منتقد عدم وجود علاقه در میان مذهبیون برای تحلیل منطقی و خرد محور باورهای دینی بود، او میگوید «اگر از هوداران این دین در مورد اثبات حقانیت دینشان بپرسید، شعله میگیرند، و خون هرکس که با این پرسش به سراغشان برود خواهند ریخت. آنها سنجش خردمحور را ممنوع میکنند  و مخالفانشان را میکشند. اینگونه است که حقیقت به تدریج خاموش و پنهان شد». رازی در مورد قرآن میگوید «شما میگویید سند معجزه-قرآن حاضر است. میگویید هرکس منکر اعجاز قرآن است چیزی شبیه آن بیاورد. براستی که هزار چیز شبیه آن میتوان از آثار خطبا، سخنگویان برجسته، شاعران نیرومند آورد که در چینش و شیوایی برتر از قرآن هستند و مسائل را موجز تر طرح کرده اند. معنی را بهتر میرسانند و قافیه و ریتم برتری دارند. به خدا آنچه شما میگویید ما را متحیر ساخته است! در مورد کتابی سخن میگویید که اساطیر قدما را بازگو میکند و در عین حال پر از تناقض است و هیچ اطلاعات بدرد بخور و توضیحات مفیدی در آن یافت نمیشود، بعد به ما میگویید چیزی شبیه آن بیاوریم؟»[77]. وقتی از رازی در مورد سازش تفکر فلسفی و دین باوری پرسیده میشود او با صراحت میگوید: «چگونه ممکن است کسی فلسفی فکر کند و به قصه های متناقض پیر زنان که نادانی و جزم اندیشی را تشدید میکنند گوش فرا دهد؟»[78]

ابوریحان محمد بیرونی

یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی است که در فلسفه نیز دستی بلند داشته است، در مورد او گفته اند پیوسته تفکر و مطالعه میکرد، چشمان او از نظر کردن و دستهایش از نوشتن و زبانش از بیان کردن و مغزش از فکر کردن خسته نمیشد، فقط دو روز یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست میکشید[79] . یکی از محققین در مورد او میگوید «خود بیرونی گوید: من کتاب رازی را در علم الهی خواندم و او در این کتاب خواننده را به کتابهای مانی به ویژه کتاب «سفر الاسفار» او حواله میکند. وی از رازی در برابر ابن سینا دفاع میکند و توهینی را که ابن سینا در حق رازی کرده و او را «متکلف فضولی» خوانده بود، شایسته مقام یک دانشمند نمیداند. لیکن بیرونی از تظاهر به مطالعه این کتب ابا و امتناع می ورزید چه از شکنجه و آزار معاصران و بویژه از دربار متعصب غزنوی که بیشتر عمر خود را در آنجا گذرانید بیمناک بود و از اینکه او را از پیروان رازی بشمارند تحاشی داشت، از این رو تعجب نباید کرد که بیرونی در مبحث «نقض نبوات» رازی و دیگر بزرگان و فاضلان را رد کرده و از استخاف آنان خود داری نکرده است.[80]

خيام

غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام از حكما، رياضی دانان و شاعران بزرگ ايران در ميانه سده پنجم هجری در نيشابور زاده شد. او از جمله كسانی بود كه به فراگيری علوم يونانيان اهتمام داشت. او در علم فلك و نجوم مهارتی تمام داشت و گروهی از نوابغ نجومی و بزرگان فلكی با او هم عصر بودند، از اين روی گروهی از همين فضلا، برای بنای رصدی جهت سلطان ملك شاه سلجوقی با او همكاری كردند. طراح و مبتکر تقویم هجری شمسی که از دقیق ترین تقویمهای دنیا است و طراحی آن نیازمند دانش گسترده در نجوم و ریاضیات است کار خیام بوده است. اما باورهای فلسفی او نيز عميقا متضاد با اصول اسلامی بود.او به خدايی معتقد است كه خير محض است و عقاب و عذاب از او صادر نميشود، پس عقاب را نفی ميكند. در مورد هستی‌ اعتقاد دارد كه عدم و نيستی برتر از آن است، به نظر او دنيا سرای مصائب و تكرار است و موجب خستگی و ملال ميشود.[81] خيام معتقد به جبر بود[82] و به معاد اعتقادی نداشت.[83]خيام برای بيان افكار فلسفی خود از شعر استفاده ميكند، به همين خاطر در زمان خود شهرتی در شاعری نداشت و به عنوان فيلسوف شناخته ميشد. القفطی در مورد اشعار او ميگويد: باطن آنها بمنزله مارهای گزنده‌ای برای شريعت است.[84] رباعی زير از اشعار خيام است:

گويند كسان بهشت با حور خوشست

من ميگويم كه آب انگور خوشست

اين نقد بگير و آن نسيه بدار

كآواز دهل شنيدن از دور خوشست

ابن سينا

شيخ الرئيس ابن سينا مشهورترين دانشمند، پزشك و فيلسوف دنيای اسلام است. اما او هم عقايدی داشته است كه برخی از آن عقايد مخالف اسلام بوده است و اهل دين بر او رديه‌هايی نوشته‌اند. ابن سينا در فلسفه پيرو ارسطو بوده است و سعی ميكرده بين اسلام و فلسفه نزديكی برقرار كند. او در مورد برخی از عقايد،  برای اينكه به كفر متهم نشود، راه سومی انتخاب ميكند. مثلا باور قديم بودن عالم كه از باورهای اصلی فلاسفه در آن زمان بوده است را اين گونه تبيين ميكند: قديم بر دو نوع است، قديم بالذات كه خداوند است و قديم بالزمان كه عالم است، پس عالم به اعتبار زمان قديم است زيرا زمانا بدايتی و آغازی ندارد و می‌گوييم محدث است به اعتبار علت زيرا خداست كه آن را ابداع كرده است. پس عالم قديم حادث است.[85] البته ابن سينا در كتاب «حكمة المشرقيين» خود اشاره ميكند كه برخی از چيزها را بايد پنهان كرد: از جمله چيزهایی كه ما در آشكار ساختن آن خودداری كرده و ناگفته گذاشته‌ايم حقی است كه اشاره بدان می‌شود و جز با تعصب تلقی نمی‌گردد.[86] از جمله ديگر عقايد مخالف اسلام ابن سينا، انكار معاد جسمانی است.[87] او در آثار اوليه خود مانند شفاء و نجات ميگويد معاد جسمانی را جز از طريق شريعت و تصديق قول پيامبر قابل پذيرش نيست، اما در آثار متاخر خود مانند رسالة «أضحویّة» اساسا معاد جسمانی را انكار كرده است و گفته است كه بايد نصوص شرع را تاويل كرد.[88] او در تحليل معجزه گفته است كه معجزات از نفوس پيامبران صادر ميشود كه اين موضوع نيز با اعتقادات اسلامی مخالف است.[89] ابن سينا مخالفان زيادی دارد و رديه‌های زيادی بر او نوشته‌اند. از مخالفان ناشناخته ابن سينا، ابن اثير است كه در تاريخ بزرگ خود ابن سينا را كافر و آثار او را الحاد آميز ناميده است.[90] ابو محمد عبدالله بن اسعد يافعی از ديگر مخالفان ابن سينا است كه ميگويد: كتاب شفای او را خواندم ولی بهتر است كه اين كتاب را الشقاء نام نهند، زيرا شامل فلسفه است و دل هيچ متدينی بدان باز و گشوده نمی‌شود.[91] ابن صلاح فقيه شافعی معروف نيز از او ببدی ياد كرده و گويد: وی از دانشمندان اسلام نيست، بلكه شيطانی از شياطين انسی است.[92] سخت ترين حمله به ابن سينا را عمربن علی‌بن غیلان كه يكی از متكلمان است، انجام داده است. او در كتاب «حدوث عالم» خود ابن سينا را از باطنيه ميداند و ميگويد كه اصليت باطنيه از مجوس است و انها تظاهر به اسلام ميكنند. در ادامه سخنش ميگويد كه ابن سينا بر كتابهای مخالف اسلام خود نامهای نيكو مانند شفا، نجات و هداية گذاشته است.[93] ابن سينا در مورد موسيقی نيز آثاری دارد، بخشهايی از كتاب شفاء پيرامون موسيقی است. اما نكته بسيار جالب در مورد ابن سينا ان است كه با توجه به تحريم شراب در اسلام، در كتاب قانون خود بسيار به شراب پرداخته است. گاهی به عنوان دارو تجويز كرده است، گاهی در مورد فوايد شراب گفته است و روش درست كردن شراب را توضيح داده است: برای هر كس كه فربهی و نيرومندی آرزو ميكند، شراب شيرين و غليظ توصيه می‌شود…[94] كسی كه ميخواهد زود مست شود و زيانی نبيند، بايد اشنان و عود هندی را در شرابش خيس كند…[95] نوشيدن شراب بايد با پيمانه‌های كوچك شروع شود و اين روش بهتر از نوشيدن با پيمانه‌های بزرگتر است…[96] كسی كه مغزش نيرومند است با شراب به آسانی مست نمی‌شود…[97] هر قدر عطر شراب بيشتر، بوی آن در افزايش و مزه آن لذيذتر باشد نوع آن بهتر است…[98] برخی معتقدند اگر انسان يك يا دو بار در طول ماه مست شود خوب است و بد نيست…[99] ابن سينا در كتاب پنجم قانون، فصل ششم را به شربتها و ربها اختصاص داده است كه در آنجا روش تهيه چند نوع شراب را آموزش داده است. از پیامبر اسلام در کتب صحیح منقول است که گفته است «کسی که شراب می نوشد، همچون بت پرست است و خداوند را همچون بت پرست ملاقات می کند» (مسند احمد )، بنابر این روشن شد که ابن سینا از دید محمد یک بت پرست بوده است.

روشن است که این افراد برجسته و متفکرین تاریخ ایران پس از اسلام را نمیتوان حتی در مواردی مسلمان دانست، چه برسد به اینکه این افراد بخواهند علم خود را از اسلام داشته باشند یا حتی اسلام آنها را برای عالم شدن پرانگیزه کرده باشد.

۴.۴ دوره انگیزاسیون اسلامی و تکفیر دانش اندوزی و فلسفیدن

(Inquisition) انگیزاسیون به معنی لغوی تفتیش است و در اصطلاح تاریخی به دوره ای از تاریخ اروپا (1232-1820) گفته میشود که در آن کلیسای کاتولیک تقریباً بر اروپا حاکم بود و دست مذهبیون در اروپا برای تفتیش عقاید و تکفیر و تنبیه عقاید و کنش های کفر آمیز باز بود. یعنی افراد مشکوک به کفر را در بیدادگاهی حاضر میکردند و مفتش از آنها پرسشهای اعتقادی میکرد و آنها مجبور به پاسخگویی بودند، اگر موفق به اثبات کفر آنها میشد، ایشان تنبیه میشدند، گاهی این تفتیش عقاید با بدترین شکنجه ها و غیر انسانی ترین رفتارها همراه بود، از این دوره با فرنام «دوران سیاه» (Dark Ages) نیز یاد میشود.

کمتر کسی را میتوان یافت که نام گالیله و فشاری که کلیسای کاتولیک بر وی و امثال وی وارد کرد را نشنیده باشد. همه ما اگر چیزی در مورد گالیله نخوانده باشیم حداقل یک کارتون در مورد گالیله دیده ایم. دلیل این اشتهار چیزی نیست جز اینکه غربیان نسبت به گذشته خود دیدگاه انتقادی دارند و سعی میکنند از گذشته های خود درس بگیرند، تعصبی روی گذشته خود ندارند و از اشتباهات گذشته خود معمولاً نجیبانه شرمسارند و به تاریخ اغلب بعنوان تاریخ نگاه میکنند نه ابزاری برای رسیدن به منافع سیاسی. بنابر این غربی ها زشتی های تاریخشان را هم برای درس گرفتن تبلیغ میکنند. اما مسلمانان چطور؟ مسلمانان تنها سعی میکنند زشتی های تاریخ خود را پنهان کنند و زیبایی های اندک آن را بزرگنمایی کنند. در مورد جنایات کلیسای کاتولیک و جزمیت و تعصب احمقانه آن میتوان ده ها کتاب نام برد ولی از جنایات و جزمیت متفکران بزرگ مسلمان و دیدگاه های ضد علمی آنها و جنایاتی که حکومت های اسلامی علیه دانشمندان و متفکرین و فلاسفه کردند کمتر کسی خبر دارد. این پنهانکاری فقط در مورد تاریخ گذشته های دور نیست، مسلمانان حتی در مورد مسائل امروزی هم مسئولیت زشتی هایی که به بار می آورند را بر عهده نمیگرند و آنها را بر گردن دیگران می اندازند. برای نمونه به نگرش آلمانی ها به هولوکاست نگاه کنید و آنرا با نگرش مسلمانان به حملات یازده سپتامبر، قتل عام دارفور، قتل عامهای ایدی امین در اوگاندا، بیش از 13 قرن برده داری، تبعیض علیه زنان، تبعیض علیه نامسلمانان، قتل های ناموسی، حکومتهای ظالم و غیر انسانیشان که نه تنها مسئولیت آنها را بر عهده نمیگیرند بلکه بر گردن دیگران هم می اندازند و همواره از همه عالم و آدم هم طلبکارند، مقایسه کنید.

این دست پنهانکاری ها که هم ناشی از ضعف های فکری و هم ناشی از بی اخلاقی است برای مسلمانان نتیجه ای جز تکرار مصائب گذشته و درس نگرفتن و پیشرفت نکردن به همراه نخواهد داشت، مسلمانان تا این رویه را پیش گرفته اند هیچگاه سعادتمند نخواهند شد. ما و مسلمانان بهتر است از غربی ها بیاموزیم که نقادانه به تاریخ خود نگاه کنیم نه ماست مالانه. زشتی ها را در کنار زیبایی ها ببینیم و روی آنها حساس باشیم و از آنها درس بگیریم تا مبادا تکرارشان کنیم. از همین روست که در میان مسلمانان از دوران انگیزاسیون اسلامی و تمام آزار ها و قتلهایی که از جانب فقها و دین داران علیه دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته است تقریباً هیچ سخنی نیست، در حالی که نشان خواهیم داد همان تفکرات که در اروپا وجود داشته اند در میان مسلمانان نیز وجود داشته اند و حتی شاید کاتولیک ها از مسلمانان ایده انگیزاسیون را گرفته باشند، همانطور که برخی میگویند نازی ها ایده هولوکاست را از ایده قتل عام ارامنه توسط ترکان مسلمان گرفتند. مخاطبان ایرانی نباید با توجه به مصائبی که در همین سه دهه گذشته در ایران رفته است و مشاهده تمام بربریت های اسلامگرایان فعلی در پذیرش این واقعیت که اجداد فکری ایشان چندین برابر وحشی تر و خونخوارتر و جزم اندیش تر از ایشان بوده اند تردیدی داشته باشد. در این بخش نشان خواهیم داد که وضعیت جامعه اسلامی و دیدگاه های فقهای مسلمان نسبت به علم و رفتار آنها با افراد برجسته چندان تفاوتی با برخورد کلیسای کاتولیک نداشت منتها به دلایل یاد شده مسلمانان این دوره ها و اتفاق ها را پنهانسازی کرده اند و به غیر عده اندکی باقی مسلمانان با آنها نا آشنا هستند. دو اتفاق جالب در تاریخ اسلام در این ارتباط افتاده است که آنها را بطور مختصر شرح خواهیم داد سپس به معرفی مختصر شخصیت هایی که علم و فلسفه را تکفیر میکردند خواهیم پرداخت.

اتفاق نخست، دوره محنة المأمون خلیفه عباسی که از وی قبلا ً یاد شد گرایش به معتزله-فرقه ای از فرق فکری اسلامی که گرایش بیشتری به عقلانیت داشتند، یافته بود. از باورهای بیشتر معتزله که البته منحصر به معتزله نیز نبود مخلوق بودن قرآن بود. مخلوق بودن قرآن یا ازلی بودن آن بین معتزله و بسیاری از دیگر فرق محل اختلاف بود و مامون تصمیم گرفت دیدگاه حکومتی خود را به بقیه تحمیل کند و با کسانی که قرآن را مخلوق نمیدانستند مخالفت کند. ممکن است اینکه قرآن باشد یا نه بی اهمیت جلوه کند اما هرگز موضوع بی اهمیتی نیست چون پذیرفتن هریک از دو دیدگاه تبعات مفصلی را به همراه دارد که تشریح آنها خارج از حوصله این نوشتار است. یکی از محققین در مورد این حادثه تاریخی نوشته است «محنه جدا از تبعات سیاسی و فرقه ای اش، تجاوز به حریم خصوصی و تحمیل  اراده سلطنتی بر رعایا از طریق قدرت در مقیاس بزرگ بود. منحه باعث شد علمای دین مجبور به شرکت در امتحاناتی شوند که نه تنها زندگی حرفه ای آنها و مشاغلی که بعنوان قاضی و معلم بدست می آوردند بلکه جایگاه آنها بعنوان مسلمانان مومن در سطح اجتماع را نیز تحت تاثیر قرار میداد».[100] شیوه کار محنه را محقق دیگری اینگونه تشریح کرده «در سال 833 انگیزاسیون محنه آغاز شد، بطوری که تنها کسانی که با خلیفه موافق بودند میتوانستند مشاغل دولتی داشته باشند. کسانی که با این دیدگاه خلیفه موافقت نداشتند همچون احمد ابن حنبل از کار برکنار شده و زندانی شدند. این شیوه در زمان معتصم، الواثق، المتوکل خلفای دیگر عباسی نیز ادامه یافت و در سال 849 وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود متوقف شد.كندی، كسی كه فيلسوف العرب خوانده می شد و صاحب 238 يا 270 اثر بود، به دستور متوكل شلاق خورد و كتابخانه اش مصادره گرديد.[101] اهمیت خود این باور (مخلوق بودن قرآن) به اندازه خود عمل محنه دارای اهمیت نیست.»[102]. محقق دیگری گفته است «خود خلیفه از فقهای اصلی بغداد امتحان گرفت، حاکم بغداد مجبور شد از تمامی قضاتی که تحت حاکمیت عباسی بودند همین امتحان را بگیرد…یکی از معروف ترین کسانی که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرد احمد بن حنبل بود که او را دو سال به زندان انداختند و گفته میشود که او را شلاق نیز زدند. حنبل را بخاطر محبوبیتش و از ترس شوریدن مردم آزاد کردند. ..الواثق (خلیفه دیگر عباسی) سیاست مامون را ادامه داد. الواثق خود تلاش کرد یکی از قضات را که با مخلوق بودن قرآن مخالفت کرده بود به دست خود سر ببرد، او نهایتا موفق به بریدن سر قاضی یاد شده نشد و یکی از متخصصین این کار را انجام داد. بسیاری از افراد برجسته در زندانها مردند، و بسیاری مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند.»[103]. لازم به توضیح نیست که این حرکت به شدت ضد تعقل و تفکر و در نتیجه ضد پیشرفت علم و فلسفه بود؛ شرط دوم دیدگاه بدیل را بیاد آورید.

اتفاق دوم، اعلام کشف تمام حقایق! در قرن 15 ام تقریباً همزمان با کشف قاره امریکا توسط اروپاییان، در دنیای اسلام اتفاق مضحکی افتاد. علمای اسلامی اعلام کردند که دیگر تمام حقایق کشف شده اند و نیازی به اجتهاد یا تفکر مستقل نیست. یکی از نویسندگان در این مورد نوشته است «در قرن بیست و یکم، علمای مدارس علوم اسلامی اهل تسنن اعلام کردند که «درهای اجتهاد» بسته شده اند، بنابر این مسلمانان از این به بعد تنها باید از علمای پیشین تقلید کنند، بویژه در مورد شریعت-قوانین اسلامی».[104] توجیهی که برای این سخن آورده میشود معمولاً این است که علمای آن دوره به این نتیجه رسیدند که در همان قرن 9 بهترین علمای ممکن تربیت شده بودند و بعید است کسی در آینده به اندازه علمای قرن 9 ام به درجه بالایی از دانش برسد، این است که به همین دلیل درهای اجتهاد را بستند که بدعتی در دین حادث نشود، لذا دیگر کسی حق نداشت دیدگاه جدیدی در مورد اسلام بدهد[105] در مورد اینکه این اجتهاد آیا در تمام زمینه ها بوده است یا نه فقط مربوط به علوم اسلامی میشده است اختلاف نظر وجود دارد ولی آنچه مهم است این است که به دلیل اینکه مسلمانان معمولاً به «کامل» بودن دینشان باور دارند، بطور خود کار بخش زیادی از زندگیشان را همین دین تشکیل میدهد، لذا تمام شدن حق تفکر و اکتشاف در مورد دین که در واقع به بسیاری از جنبه های زندگی مرتبط بود نیز به تنهایی چیزی جز عقب ماندگی و پیشرفت نکردن در تمام جهات زندگی برای مسلمانان نمیتوانست به همراه داشته باشد.

این دو اتفاق تنها نمونه های وجود دوره انگیزاسیون اسلامی نیست، فقها-کسانی که قوانین را از دین استخراج میکنند، با رجوع به باورهای مذهبی خود دست به تكفير اين دانشمندان و فلاسفه ميزدند. اصولا پيشروان دين و فقها و زهاد در ميان اهل سنت و جماعت لفظ علم را جز بر علم موروث از نبی اطلاق نميكردند و يا جز آنرا علم نافع نميشمردند و علمی را كه نفع آن برای اعمال دينی ظاهر و آشكار نبود عديم الفائده می‌پنداشتند و ميگفتند به تجربه دريافته شد كه چنين علم به خروج از صراط مستقيم منتهی خواهد شد. علوم اوائل را «علوم مهجوره» و «حكمة مشوبة بكفر» ميشمردند.[106] تقريبا دانشمند و فيلسوفی از تكفير فقها در امان نمانده است: ابو احمد احمد النهر جوری‌ العروضی شاعر و عروضی قرن چهارم متوفی به سال 403 چون صاحب اطلاعات وسيع در فلسفه و علوم اوائل بود درباره‌ی وی گفتند «كان سیء المذهب متظاهرا بالاحاد غير مكاتم له»[107]

خلفا و وزرای دوستدار علم و حكمت نيز متهم به كفر و زندقه بودند. مامون را به دليل دوستداری علم و علما متهم به زندقه نمودند.[108]  و به او لقب » امير الكافرين» داده بودند.[109]  محمد بن عبدالمالك الزيات وزير معتصم و واثق از باب علاقه‌ايی كه به علوم و ترجمه‌ی كتب داشت ملحد شمرده ميشد.[110] ابوريحان بيرونی دانشمند و فیلسوف شهیر نيز متهم به الحاد شدند و عمر خيام برای اثبات دينداريش به مكه رفت.[111] علی بن عبيدة الريحانی از فصحا و فضلای معاصر مامون كه در تاليفات و تصنيفات خود طريق حكمت می‌پيمود متهم به زندقه بود.[112]  خاندان برامكه كه نقش زيادی در رونق علم در تمدن اسلامی داشتند و مجالس مناظره و مجادله در منازل خود ترتيب ميدادند، متهم به زندقه بودند [113] و به همین جرم قتل عام شدند. فقها غير از فلسفه علوم ديگر نظير هندسه را هم كفر ميدانستند: علم هندسه از علوم مكروه و مايه‌ی گمراهی خواطر شمرده ميشد و علی الخصوص اشكال هندسی در نظر عقلای سنت و جماعت به مثابه‌ی اشكال طلسمات جلوه ميكرد و حتی دوائر عروضی را هم محكوم اين حكم قرار ميداده و كسی را كه كتاب عروضی و دوائر در دست داشت به الحاد متصف ميكرده‌اند.[114] كتابهايی نيز در رد علم نجوم داشته‌اند: ابو محمد حسن بن موسی النوبختی از متكلمين شيعه با آنكه خاندان او شهرت خود را با علم نجوم آغاز كرده بود كتابی در رد منجمين نوشت.[115] اشعری نيز ردی برمعتقدين به احكام نجوم داشت.[116] شافعی نيز معتقد به حرمت نجوم بود.[117] نسبت به منطق يونان اهل مذاهب بيش از هر علم عناد ميورزيدند و اين اختصاص به اهل سنت نداشت چنانكه از متكلمين اهل تشيع هم ابو محمد حسن بن الموسی النوبختی كتابی در رد اهل منطق نگاشته بود.[118] اعتراف به طرق برهان ارسطوئی دليل بزرگی بر زندقه و الحاد شمرده ميشد و به همين سبب است كه گفته‌اند: «من تمنطق تزندق»، یعنی هرکس از منطق استفاده کند زندیق (بیدین) خواهد شد، یا هرکس منطقی باشد زندیق است.[119] اهل مذاهب در راستای علم ستيزی خود به پزشكی هم رحم نكردند و جاحظ متكلم مشهور معتزله كتابی در رد علم طب داشت و محمد بن زكريای رازی ناگزير در رد او كتابی به نام «الرد علی الجاحظ في نقض الطب» نگاشت.[120] متكلمين شيعه نيز با فلاسفه و حكما به همان روشی همكاران ديگر خود دشمنی و عناد ميورزيدند و آنانرا دشمنان دين و منكران توحيد می‌دانسته‌اند. مثلا ابن داعی رازی در مورد فلاسفه گفته‌است: «فلاسفه جمله‌ی قبايح شرعی و محرمات مباح دارند.»[121] به خاطر این خصومت ذاتی، تعصبها و سخت گیری ها گروههايی مانند اِخوان الصّفا و خِلّان الوَفا بوجود آمدند كه كتابهای خود را در زمينه علوم و فلسفه را به صورت بی‌نام منتشر می‌كردند[122]. یا قرامطه برای نوشتن نوشتارهای خود از خطی رمزی که مقرمط خوانده میشد استفاده میکردند که تنها اعضای اصلی نهضت توانایی خواندن آنرا داشتند[123] مطمئنا اگر اين اندیشمندان ترس از تكفير نداشتند به صورت آزادانه به انتشار آثار علمی‌ و فلسفی خود ميپرداختند.

سرنوشت برخی از این جنبشهای فلسفی اجتماعی که معمولاً افکاری این جهانی-سکولار و مخالف شرع اسلام داشتند بسیار تلخ و دردناک است، برای نمونه ابوالقاسم مسعود خنجدی (فقیه شافعی)  برای کشتار باطنیان و دیگر فرقه های ضاله، دستور داد تا خندق ها کندند و در آنها آتش افروختند… و باطنیان را می آوردند و به جماعت یا به انفراد – در آتش می افکندند و زنده زنده می سوختند.[124] خواجه نظام الملک در ذکر سرکوب قرامطه و باطنیان بوسیله البتکین، سلطان محمود قزنوی و نوح سامانی یاد آور میشود: «در شهر ها افتادند و هرکه از ایشان می یافتند، می کشتند… پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می کشتند و غارت میکردند تا چنان شد که در ماوراء النهر و خراسان، یکی از ایشان «قرامطه» باقی نماند و آن که ماند در آشکارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند… و یکبارگی به زمین فرو شد.[125]

علاوه بر جو ضد علم و فلسفه حاکم در میان مذهبیون مسلمان، شیعیان هم در علم و فلسفه ستیزی سابقه دیرینه ای دارند. نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» در بخش آخر كتاب خود با نام بردن 38 نفر از فقها، محدثان و علمای شيعه، از نظرات آنها و تاليفاتی كه در رد فلسفه داشته اند ياد می كند[126]  بطور کلی به غیر از چند دوره کوتاه که دوره فعلی نیز یکی از آنهاست جریان کلی تفکر شیعی ضد فلسفیدن بوده است. یکی از محققین در این پیرامون نوشته است «مخالفت مكتب و علماى شيعه با فلسفه ارسطوئى و تصوف، يك جريان تاريخى دارد مكتب اهل بيت(عليه السلام) از عصر اموى عصر خالد بن يزيد اولين وارد كننده ارسطوئيات، و حسن بصرى اولين صوفى معروف، در مقابل هر دو عكس العمل دافعه اى نشان داده است و اين حقيقتى است كه كسى آن را نمى تواند منكر باشد. على(عليه السلام) افكار و عقايد حسن بصرى را رد كرده است و حسن نيز تشيع را. كه مورخين گفته اند «لولا الحسن لمات خلافة آل مروان فى المهد». و هشام بن حكم شاگرد امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(صلى الله عليه وآله) رديه بر ارسطوئيات نوشته است. سفيان ثورى و محمد بن منكدر عارفان اصطلاحى زمان امام باقر(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) اين دو امام را مورد طعن و انتقاد قرار مى دادند گاهى نيز به طور رو به رو بر آنان ايراد گرفته و متهم مى كردند كه روش شما روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيست. حكم بن عتيبه و سلمه بن كهيل از سران يونانى و تصوف انديش آن زمان نيز همان رفتار را با امام باقر(عليه السلام)داشتند و جمله معروف امام باقر خطاب بر اين هاست كه «شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت» (هرچه به شرق و غرب بروید  علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.) خطاب به آن هاست با اين كه اين دو به نوعى گرايش به تشيع داشتند».[127] حتی در دوره فعلی نیز میان حوزه مشهد و قم از این نگر اختلاف نظر شدید وجود دارد و هنوز کسانی هستند که فلسفیدن را تکریه و یا تکفیر میکنند، برای نمونه همان نويسنده كتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» با بيان نظرات فلاسفه در مورد نبوت، توحيد، حدوث و قدم عالم و مباحثی از اين دست و مقايسه آن با آيات و روايات، فلسفه را رد كرده است.[128]

در ادامه چند تن از شخصیت های مهم تاریخ اسلام که دیدگاه های ضد علم و ضد فلسفه داشتند و آرای ایشان را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد. آنچه در ادامه می آید ممکن است این تصور را در مخاطب پدید آورد که شخصیت های یاد شده افراد نادانی بوده اند که از روی تعصب و نادانی به چنین آرایی رسیده اند، مانند بسیاری از انسانهای امروزی که حتی یک کتاب راجع به فلسفه نخوانده اند و شناختی از آن ندارند و رای به بطلان آن میدهند! اما حقیقت در مورد برخی از این افراد ممکن است چیز دیگری باشد! برای نمونه مطالعه آثار امام غزالی نشان میدهد که او شناخت درست و عمیقی از آرا و آثار فلسفی ابن سینا داشته است و آرای وی را گاهی به درستی و با ایرادهای اساسی، نه از روی تعصب و نادانی بلکه با استدلالها و مقدمات محکم رد کرده است. شگفت انگیز است که آرای بسیاری از فلاسفه بعدی و دیدگاه های آنها از جمله شک رادیکال دکارت و شک هیوم به علیت و دیدگاه کانت نسبت به معرفت نسبت به خدا را میتوان در افکار غزالی نیز مشاهده کرد.

به پیروی از این گفته معروف که «برای فلسفه دانستن باید فیلسوف شد، برای رد فلسفه نیز باید فیلسوف بود» میتوان گفت غزالی خود فیلسوف برجسته ای بود که نادرستی ادله فلاسفه برای سازگار کردن باورهای دینی با فلسفه را به روشنی میدید و آنرا نشان میداد. همان ایرادهای فلسفی و جالب غزالی بر آرای ابن سینا امروزه به شیوه ای کامل تر توسط فلاسفه بیخدا علیه فلاسفه خداباور استفاده میشوند. لذا دیوانه و نادان پنداشتن این افراد، پندار درستی نیست، ایشان همان تناقضی را میان دین و عقلانیت میدیدند که امروز ما میبینیم، اما ایشان ره دین را برگزیدند و ما ره عقلانیت را. لذا ما بعنوان بیخدایان و افراد سکولار با افرادی که شرحی بر آنها خواهد آمد دستکم این توافق نظر را داریم که میان باورهای دینی همچون نبوت و معاد و توحید و اسلوب عقلی نمیتواند سازگاری وجود داشته باشد. البته روشن است که این دیدگاه در مورد محمد باقر مجلسی، مزدور و حقوق بگیر  و آخوند دربار صفوی، یاوه نویسی که بخش زیادی از اباطیل شیعیان در حال حاضر مربوط به اوست صدق نمیکند و وی را با فلسفه ارتباطی نبوده است بلکه وی در بهترین حالت یک محدث بدون پرنسیپ بوده است.

ابی حامد محمد بن محمد الغزالی

حجة الاسلام غزالی از مهمترين فقهای مخالف فلسفه در اسلام است. درباره مقام غزالی در اسلام همين بس كه سيوطی درباره او گفته‌است: اگر بنا بر اين می‌بود كه خدا پيامبری پس از محمد برانگيزد بی‌شك آن پيامبر غزالی می‌بود.[129] وی در كتاب «المنقذ من الضلال» و در «تهافت الفلاسفه» نظر خود را نسبت بفلسفه آشكار كرده و گفته است كه بيشتر مسائل فلسفه تخيلات واهی و سست است و در الهيات همه‌ی افكار فلاسفه‌ی الهی مانند سقراط و افلاطون و همچنين ارسطو و فارابی و ابن سينا بی‌بنياد و اشتباه است. عمده‌ی اشتباهات اين فلاسفه را غزالی در بيست مساله دانسته است و سه مساله: انكار معاد جسمانی، علم خدا به كليات و عدم علم او به جزئيات و قدم عالم را دليل كفر و الحاد فلاسفه شمرده است.[130] یعنی وی معتقد بود همه فلاسفه کافر هستند. غزالی معتقد است كه چيزی از علوم رياضی كه ذاتا مفيد است نفياً و اثباتاً به امور دينی ارتباطی ندارد بلكه در آنها مسائل برهانی و استدلالی هست كه انكار آن ميسر نمي باشد اما در عين حال دو آفت از آن منبعث ميگردد و ان چنانست كه هر كس در ان نظر كن از نكات دقيق و براهين و دلايل آن به تعجب می‌افتد و به سبب اين اعجاب نظر خوب به فلاسفه پيدا می‌كند و می‌پندارد كه همه‌ی علوم آنان در وضوح و استواری برهان مثل اين علم رياضی است. آنگاه از كفر و تعطيل و سستی ايشان در امور شرع با خبر ميشود و از راه تقليد طريق كفر ميسپارد و با خود ميگويد اگر دين حق بود با همه‌ی تدقيق اين قوم كه در علم رياضی دارند، از نظر ايشان پنهان نمی‌ماند و بيهوده است كه بدو گفته شود: فلسفه و دين دو ميدان مختلف از معرفتند و ممكن است كسی در يكی از اين دو حاذق و آگاه ولی از ديگری بی‌بهره و بی‌اطلاع باشد… به سبب آن واجب است هر كه را در اين علوم مطالعه و تحقيق می‌كند از اين كار باز دارند زيرا اين علوم اگر چه تعلقی به امر دين ندارد ليكن چون از مبادی علوم فلاسفه است بدی آنان در وی ميگيرد و كمياب است كسی كه در علم رياضی مطالعه و تعمق كن و از دين منصرف نگردد و لگام تقوی را از سر برنياورد.[131]

غزالی در كتاب «فاتحة العلوم» رياضيات را يكباره از دائره علومی كه برای مسلمانان اشتغال بدان مجاز است با نهايت شدت و سختی بيرون می‌افكند. در اين كتاب غزالی بابی را به شروط مناظره و مضار آن اختصاص داده و ضمن زيانهايی كه از قبيل كبر و كينه و غيبت و خودستايی و پی‌جويی‌اسرار ديگران و نفاق و ريا برای مناظره ميشمارد، ميگويد: اگر كسی گويد كه از فوايد اين فن تشحيذ ذهن است، بايد گفت كه اگر چيزی سودی تنها و زيانهای بسيار دارد جايز نيست برای يك منفعت خود را به زيانهای بزرگ دچار كرد چنانچه شراب لاشك در تعديل مزاج و تقويت طبع و دماغ و قمار در تشحيذ خاطر مؤثر است و با اينحال هر دو حرامند و حتی مداومت در بازی شطرنج با آنكه ذهن را نيرومند ميسازد ممنوع و محظور است و همچنين است نظر در علم اقليدس و المجسطی و دقائق حساب و هندسه و رياضيات در انها كه خاطر را تشحيذ و نفس را نيرومند ميكن و با اينحال ما آنرا به سبب يك آفت كه در پی دارد منع ميكنيم زيرا از مقدمات علم اوائل است كه مذاهب فاسدی در پی دارد و اگر چه در خود علم هندسه و حساب مذهب فاسدی كه متعلق بدين باشد وجود ندارد ليكن ميترسم كه بدان منتهی گردند.[132]

در باب طبيعيات هم غزالی همين نظر را دارد و گويد: اما در طبيعيات حق آلوده به باطل و صواب مشتبه به خطاست.[133] غزالی نسبت به منطق بر خلاف بسياری از علمای اهل سنت مخالفتی نداشت منتهی اولا آنرا معمولا به اسمهايی غير از اسم منطق كه منظور علمای دين بود ميناميد و مثلا «معيار العلم» و «محك النظر» می‌گفت و از اين گذشته موضوع بحث او در اين كتب مسائل فقهی و دينی بر روش منطقيين بوده است با اينحال در «المنقذ من الضلال» باز هم بدبينی ذاتی غزالی مانند همه‌ی‌همقدمان او به علم منطق آشكار شده است.[134]

ابوالفرج ابن جوزی

امام ابو الفرج جمال الدين بن جعفر الجوزى بغدادى (ح 511-597 ق) ، مورخ، واعظ، مفسر و فقيه حنبلى، می‌تواند حملات اهل ديانت به فلاسفه را در آن زمان به خوبی نشان دهد. او در كتاب تلبيس ابليس فلسفه، كلام و نجوم را از مصاديق تلبيس ابليس دانسته است و سخت به فلاسفه، متكلمين و منجمين تاخته است.

بعضي را هم ابليس با فرو رفتن در مباحث كلام و مطالعه آنچه فلاسفه نهاده اند فريفته كه بدين گونه عيب تقليد از تو بر مي خيزد و از رده عوام خارج مي شوي. احوال متكلمان گونه گونه است، كار آثارشان به شكاكي و بعضيشان به الحاد كشيده است. اينكه فقيهان و عالمانِ نخستين وارد مباحث كلام نمي شده اند نه از ناتواني بوده، بلكه مي ديدند رفع تشنگي نمي كند بلكه بر عكس تندرست را به ناخوشي گرفتار مي سازد اين است كه خودداري كردند. بلكه ديگران را هم منع نمودند. امام شافعي گذشته از شرك، كلام را از همة بلاها بدتر ميدانست و مي گفت: «‌هر گاه بشنوم كسي مي گويد: اسم عين مسمي است يا غير آن؟ گواهي مي دهم كه از اهل كلام است و بي دين!». و مي گفت:‌ «فتواي من در مورد اهل كلام اين است كه چوب زده شوند و آنان را ميان مردمان بگردانند و بگويند: اين است جزاي آنكه كتاب و سنت را ترك كرده». امام احمد بن حنبل گويد: «‌علماي كلام زنديق اند، و متكلم رستگار نشود».[135]

تسلط ابليس بر فيلسوفان از اين راه است كه ايشان با عقل و فكر خود تكروي مي كنند و بي اعتنا به آنچه انبيا آورده اند، طبق پندارهاي خويش سخنها مي گويند. بعضيشان مثل دهريه براي عالم صانعي قايل نيستند چنانكه نوبختي و غير او از بعضيشان حكايت كرده اند…

ابليس عده ای از زيركان و هوشمندان همدين ما را به شبهه افكنده واز اين راه فريفته كه گويا صواب در پيروي فيلسوفان است زيرا در كردار و گفتار نهايت زيرك بوده اند؛ آن چنانكه از امثال سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالينوس مأثور است. اينان اند كه علوم هندسي و منطقي و طبيعيان را بنياد نهادند و بسياري از رازهاي نهان را دريافتند، الاّ آنكه چون به الهيات رسيدند سخنان درهم و برهم گفتند، و بر خلاف آنكه در هندسه و علوم حسّي همرأي اند در الهيات متفق القول نيستند وبرخي پريشانگوييهايشان را در اين مقولات ذكر كرديم. علت اين است كه نوع بشر اين گونه مسائل را جز به اجمال در نيابد و تفصيلش راجع به شرع است.

اين متأخران از امت ما كه شنيدند حكماي قديم منكر صانع بوده شرايع را رد كرده اند و آن را از مقولة قانون سازي يا حيلت بازي شمرده اند، آنچه از حكما نقل مي شد تصديق نموده شعار دين را كنار نهادند و نماز را ترك گفته مرتكب حرام شدند و حدود شرع را خوار داشتند و ريسمان اسلام را از گردن برداشتند. يهوديان و مسيحيان نزد خدا از اينان عذرشان مقبولتر است زيرا به هر حال تابع شرايعي هستند كه در موقع خود با معجزه مدلل بوده همچنين پيروان بدعت در مذاهب نزد خدا عذرشان از فلسفيان مقبولتر است كه دعوي نظر در ادله را دارند (و به هر حال دلايل شرعي را قبول دارند). اما فلسفيان براي كفر خود مستندي ندارند جز آنكه پيشينيانشان حكيم بوده اند، اما مگر نه اينكه پيغمبران هم حكيم بوده اند و چيزي بيش از حكيم (يعني صاحب وحي بوده اند)؟[136]

محمد باقر مجلسی[137]

از ديگر كسانی كه سخت به دانشمندان و فلاسفه تاخته است، ملا محمد باقر مجلسی ملقب به «علامه مجلسی» نويسنده كتاب بحار الانوار و از روحانیون بسیار نزدیک به دربار صفوی است. كتاب بحار الانوار نزد شيعيان به دايرة المعارف حديث شيعه معروف است. آخوندها برای مجلسی احترام زيادی قائلند و او را از بزرگترین علما و محدثین تاریخ تشیع ميدانند. مجلسی در بخشهای مختلف بحار الانوار در دفاع از احاديث به فلاسفه ايراد گرفته و آنها را تكفير كرده است.

مجلسی فلاسفه را از كسانی ميداند كه در مورد همه چيز برأى پست و خرد ناتوان خود سخن گفته‏اند.[138] او از فيلسوفان با فرنام «فلسفه بافان» ياد ميكند[139] و ادله آنان را شبهاتی سست و خرافاتی فاسد ميداند.[140] او در حالی كه فلاسفه را زبانزد بيدينان، و شك آوران راهزن حق و يقين ميداند[141] ، ميگويد:

كسی كه به كلمات فلاسفه رجوع كند و اصول مطالبشان را فحص كند، درمی‌يابد كه اكثر آنها با شرايع پيامبران تطبيق نمی‌كند. و اگر برخی اصول شرايع و ضروريات اديان به زبان می‌آورند، فقط از ترس تكفير مؤمنين می‌باشد كه مبادا به جرم كفر كشته شوند. فلاسفه به زبان ايمان دارند و دلهايشان تسليم نيست و بيشترشان كافرند.[142] مجلسی ترويج كتب فلسفی را در ميان مسلمين، جنايت بر دين دانسته و آن را از بدعت ها و نوآوری های خلفای جائر اموی و عباسی می داند كه به قصد مقابله با ائمه معصومين و دين مبين صورت گرفته است.[143]

علامه حلی

كه يكی از فقهای سرشناس شيعه است علاوه بر اينكه در آثار مختلف خود به رد عقايد فلاسفه در مورد معاد روحانی و قدم عالم پرداخته است در يكی از آثار فقهی خود كه علوم مختلف را از جهت وجوب يا عدم وجوب فراگيری تقسيم نموده، فلسفه را در كنار علم موسيقی، سحر، قيافه شناسی و كهانت در زمره علومی كه تحصيل آنها حرام است قرار داده است، مگر آن كه به قصد نقض و رد آن فرا گرفته شود.[144]

شيخ محمد حسن نجفی

كه صاحب يكی از مهمترين كتابهای فقهی شيعه با نام جواهر الكلام است، كتب فلاسفه متقدم را كه اعتقاد به قدم عالم دارند، جزء كتب ضاله برشمرده است. و در مورد او گفته اند كه روزی مردی را ديد كه كتابی فلسفی در دستش بود، خطاب به مرد گفت: به خدا سوگند حضرت محمد (ص) جز برای ابطال اين خرافات [!] از جانب خداوند مبعوث نشده است.[145]

آيت الله بروجردی

وی نیز معروف به مخالفت با با ترويج فلسفه در حوزه علميه قم است. سيد موسی شبيری زنجانی در اين مورد گفته است: آيت الله بروجردی می خواست علوم معقول (فلسفه) را شبه تحريمی كند و آقای سيد محمد رضا سعيدی كه با فلسفه مخالف بود، در اطراف اين موضوع نزد آيت الله بروجردی فعاليت ميكرد، اما وساطت آقای بهبهانی و ديگر آقايان از عملی شدن اين كار جلوگيری نمود. آيت الله بروجردی از چاپ تعليقه ی‌ علامه طباطبايی بر بحار الانوار مجلسی‌ جلوگيری كرد چون علامه طباطبايی با تكيه بر فلسفه به رد برخی از آراء و نظرات مجلسی پرداخته بود.[146]

مخالفت با دانش اندوزی و فلسفیدن شاید کمی مضحک و کوته فکرانه به نظر برسد ولی تاثیر این افکار و رواج آنها نتایج بسیار جدی بر اجتماع مسلمانان گذاشت تا جایی که برخی از محققین همین دست مخالفت ها را علت اصلی افول و انحطاط مسلمانان دانسته اند. دكتر عبدالهادی حائری دليل كندی و توقف مسلمين را به وجود آمدن تضاد فكری ميان فلاسفه و سنت گرايان مذهبی‌ می داند.[147] دكتر زيبا كلام نيز با رد استدلالهایی چون حمله مغول و انحراف از اسلام اصيل در مورد افول علم در اسلام، نظر همين افراد يعنی رواج سنتگرایی و تعصب و حمايت حكومت از آن را دليل افول علم در ايران می داند.[148] حناالفاخوری‌ و خليل الجر معتقدند كه نبرد علم ودين در دوران خلافت عباسی با غلبۀ دين، يا دقيق تر بگوييم، حكومت دينی پايان يافت. » اين نبرد كه ميان اهل آن علوم و علوم شرعی در افتاد، به پيروزی اهل شرع خاتمه يافت. و چون صدای ابن رشد – آخرين مدافع فلسفه – خاموش شد، فلسفه تا چند قرن ديگر نتوانست روی پای خود بايستد».[149]

نتیجه این بخش آن است که آنان که کارشان اسلام بود و تخصص در اسلام داشتند یا دستکم بیش از دیگران مدعی شناخت درست از اسلام بودند نه تنها پیشرفت علم و فلسفه و منطق را تشویق نکردند بلکه به سخت ترین شیوه آنرا محکوم کردند و بیشترین خصومت ها را به آن ورزیدند و دهشتناک ترین جنایات را علیه مخالفان فلسفی خویش انجام دادند. حال آیا میتوان با این همه سنگ اندازی عالمان دین و هواداران حکومتی و غیر حکومتی ایشان در راه دانشمندان بازهم اسلام را علت پیشرفتهای علمی و فلسفی دانست؟ همچنین باید توجه داشت که بسیاری از دست آوردهایی که به مسلمانان نسبت داده میشود میتوانند ناشی از فعالیتهای این دست از متفکران و دانشمندان بوده باشند یا دستکم میتوان گفت ایشان نیز در تکامل آنچه به غلط فلسفه اسلامی خوانده میشود نقل داشته اند. دوره انگیزاسیون اسلامی که هنوز هم کم و بیش ادامه دارد و مسلمانان هنوز هم حقیقتاً در بربریت به سر میبرند نه تنها مروج کشتار و سرکوب مخالفان فکری اسلام بود بلکه بیش از آن مروج دروغ و ریا و تظاهر به دین داری در میان اندیشمندان دیگر بود، چنانکه ادبا و اندیشمندان بزرگ ایرانی همچون مولوی، حافظ، جامی، عطار و غیره همگی از شرایط سخت دورانی که در آن زندگی میکردند و نداشتن آزادی فکری در آثارشان سخنها گفته اند[150] و به دلیل اینکه امکان مخالفت با اسلام برای آنها موجود نبوده است و آنها مجبور بوده اند به مسلمان بودن تظاهر کنند حتی نمیتوان آنان را مسلمان راستین دانست. واقعیت این است که اگر مسلمانان دست آوردهای علمی قابل توجهی داشته باشند این دست آورد ها همزمان با حکومت حکام سکولارتر بوده اند. بعبارت دیگر در طول تاریخ اسلام هرگاه مسلمانان حکام سکولارتری داشتند و مسلمانان بنیادگرا نقش کمتری در زندگی واقعی مردم داشتند. این کوتاه تر شدن دست بنیادگرایان دینی سبب پیدایش شرایط مطرح شده در دیدگاه بدیل شد. به عبارت شیوا تر هرگاه جامعه مسلمانان شبیه تر به جامعه غربی امروزی شد علم پیشرفت کرد و هرگاه اسلام نقش بیشتری در اجتماع داشت و حکام بنیادگرا تر و مذهبی تر بودند علم پسرفت کرد.

۴.۵ آزار و قتل اندیشمندان توسط فقها و مسلمانان بنیادگرا

افزون بر آنچه در مورد دوران انگیزاسیون اسلامی آمد، بین صنفی که در ادبیات رایج ما «روحانیون» خوانده میشود (در مقابل بقیه مردم که جسمانیون هستند!) و اندیشمندان خصومتهایی وجود داشته و دارد. رفتار خصومت آمیز طبقه موسوم به «روحانی» یا به عبارت دقیقتر کسانی که منافع مادی از دین باوری مردم میبرند با دانشمندان معمولاً ریشه در این دارد که باورهای مذهبی مبتنی بر نادانی انسانها هستند و هرچه دانش و فلسفه با پیشرفت خود حوزه این نادانی ها را محدود کنند بازار تجار دینی نیز محدود تر میشود. بنابر این چون «روحانی» و دانشمند در بسیاری از موارد در مورد یک چیز سخن میگویند ولی یکی سخنش مبتنی بر ورد و جادو و نقل قول از مراجع مجعولی که مرجع حقیقت فرض میشوند است و دیگری سخنش بر استدلال و استناد و آزمایش و غیره با یکدیگر رقابت داشته و تا ابد خواهند داشت، همانطور که بین نجارها و آهنگران نیز علی رغم اینکه دو کار مختلف میکنند رقابت وجود دارد چون هردو بازار مشترکی دارند. این رقابت بخصوص در زمانی که انفکاکی در علوم انجام نگرفته بود و روحانیون اجازه اظهار نظر در تقریباً همه چیز را داشتند بیشتر بود. چون سخن دانشمند به دلیل درست تر بودنش میتواند نفوذ بیشتری داشته باشد و چون روحانیون معمولاً به اهرم های قدرت نزدیک و در خدمت حکومت ها هستند یا خود اهرمهای قدرت هستند همواره هم امکان استفاده از خشونت علیه دانشمندان و فلاسفه را داشته اند هم در بسیاری از موارد اگر دانشمندان و فلاسفه بازار آنها را به خطر می انداختند از این اهرم استفاده میکردند و شاهدیم که هنوز هم میکنند. در ادامه چند تن از اندیشمندانی که مورد آزار این طبقه و ایادی آن قرار گرفتند یا حتی به قتل رسیدند را بطور مختصر معرفی خواهیم کرد.

سهروردی

شيخ شهاب الدين سهروردی، ملقب به شيخ اشراق و شيخ مقتول در سهرورد زنجان به سال 549 متولد شد. ويژگی جالب اين فيلسوف اين است كه مانند رازی علاقه زيادی به ايران باستان داشته است و آراء خود را از آيين زرتشت و حكمت ايران باستان اخذ كرده است. يكی از كسانی‌ كه پيرامون اين موضوع به پژوهش پرداخته، هانری كربن است.[151] او در تاريخ فلسفه اسلامی مينويسد: سهروردی سعی در احيای خرد وحكمت ايران قديم داشت و احياء كننده اصول فلسفی عقايد حكيمان ايران در مورد منشاء نور و ظلمت است.[152] چون سهروردی از طرفی فيلسوف بود و از طرفی سعی در احيای حكمت مجوسان داشت، فقيهان و علمای دين كينه او را در دل داشتند. به همين خاطر مجلس مناظره‌ای ترتيب دادند: لذا او را به مناظره ديگری در مسجد بزرگ حلب فرا خواندند. در اين جلسه، رئيس فقيهان او را مخاطب ساخته پرسيد: » آيا خداوند قادر است پس از حضرت محمد (ص) پيامبر ديگری بيافريند؟». سهروردی به پاسخ گفت: » البته ، چه قدرتِ خدا مطلق است، و آنچه مطلق است حّد نميپذيرد.» فقيهان جواب سهروردی را به انكار خاتميت تفسير كرده آن را سند كفر وی ‌ساختند. سند مذكور را به امضاء رسانيدند، و به حضور صلاح الدين ايوبی فرستادند، و او بيدرنگ فرمان قتل سهروردی و سوزانيدن آثار او را صادر كرد.[153]

ابن راوندی

از متکلمان مشهور به بیخدایی بوده است، یکی از محققان در مورد دیدگاه های وی مینویسد «ابن راوندی بیشتر انتقادهای خردگرایانه اش از اسلام را در دهان گروهی هندی به نام براهیما میگذارد و از دهان آنان سخن میگوید. بنا بر آنچه ابن راوندی گفته است براهیمایان معتقد بوده اند که خرد آدمی تنها مرجع دانش راستین و رفتار است و بنابر این هیچ نیازی به وحی پیامبران نیست».[154] گفته میشود ابن راوندی از بیان دیدگاه های الحادی خود بیمی نداشته است و همین سبب توطئه علیه جان او میشود و وی از این رو جان سالم به در میبرد که فرار میکند! دائره المعارف بزرگ اسلامی در مدخل ابن راوندی میگوید «متكلمى‌ چون‌ ابن‌ عقيل‌ (ه م‌) كه‌ گزارش‌ او توسط ابن‌ جوزي‌ (6/100) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌، مى‌گويد: در شگفتم‌ چگونه‌ كسى‌ كه‌ كتاب‌ الدامغ‌ را نوشته‌ و پنداشته‌ است‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ قرآن‌ را در هم‌ كوبيده‌ و نيز الزمرد را كه‌ در آن‌ پيامبران‌ و پيامبري‌ را تحقير مى‌كند، زنده‌ مانده‌ و كشته‌ نشده‌ است‌. وي‌ از هوش‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار بوده‌ و دانش‌ گسترده‌اي‌ در موضوعات‌ كلامى‌ و فلسفى‌ داشته‌ است‌ و متكلمان‌ برجسته‌اي‌ مانند ابوالقاسم‌ بلخى‌ شايستگى‌ او را در علم‌ كلام‌ ستوده‌اند (ابن‌ نديم‌، 216)». یکی از محققان در مورد وی و باورهایش نوشته است «ابن راوندی مدتی به نوعی تشیع میانه رو گرایش داد، ولی سر انجام تمام ارتباطات فکری اش را با مسلمانان قطع کرد و بعنوان یک بیخدا از دنیا رفت. معتزله وی را به حمله کردن به پیامبر اسلام، به قران، به وحی و در کل تمام شریعت در کتابهایش محکوم کردند.»[155]. همو ادامه میدهد «بخشهایی مانده از کتابهای او نشان میدهد که او چرا به زندیق بودن محکوم شده بود. این کتابها شامل نقد های برنده از پیامبری بطور کلی و پیامبری محمد بطور جزئی بود. راوندی باور دارد خرد آدمی از وحی برتر است. آنچه افراد موسوم به پیامبر یا با خرد سازگار است که در این صورت، که چون سایر مردم هم قدرت استفاده از خرد را دارند پیامبران بی مصرف هستند و نیازی به آنها نیست، یا سخنان آنان ناسازگار با خرد است که در این صورت باید کنار گذاشته شوند و خرد دنبال شود… معجزات نسبت داده شده به پیامبران و رمالان و جادوگران تماما جعلیات مطلق هستند…راوندی معتقد بود پاسخ خردپسند و قانع کننده ای را نمیتوان به پرسش وجود خدا و اعمال الهی داد… در میان باورهای او باور به ازلی بودن جهان، برتری دوالیسم به توحید، و سستی دانش منزل از طرف خدا بود».[156]

جعد بن درهم

گفته میشود که وی که بعدها به فرق معتزله نسبت داده شد است دیدگاه مسلمانان نسبت به صفات خدا را نفی میکرده است و منکر این شده است که موسی با خدا سخن میگفته است.[157] هشام از خلفای بنی امیه او را به عراق پیش خالد بن عبدالله قسری فرستاد و خالد جعد ابن درهم را در روز عید قربان به جرم بیخدایی و زندیق بودن سر برید. [158] یکی از محققین در مورد او میگوید: «گفته میشود که او ماتریالیست بوده است، و هوادارانش محمد را متهم به دروغگویی کرده اند و قیامت را نیز انکار کرده اند.[159].

ابوالعباس سرخسی

همچنین معروف به ابن الفرائقی [160] یکی از سرسپردگان فلسفه بود… در بسیاری از علوم قدماء تفنن داشت، خداوند قریحه ای نیکو بود و اطلاع او از  علوم کامل بود، چیره زبان بود و تصنیفات ملیح داشت… و در موسیقی تالیفات نیکو ساخت و در اختصار کتابهای منطقی مهارتی بسزا داشت[161] سرخسی در اول کار معلم معتضد شانزدهمین خلیفه عباسی (درگذشته 289 هجری قمری) بود، سپس ندیم او شد و از خاصان او گشت، و محرم راز او قرار گرفت، تا بجایی که در امور مملکت با او مشورت میکرد[162].  وی سر انجام به دست همان خلیفه به اتهام اینکه خلیفه را به بیدینی و الحاد فرا میخوانده به قتل رسید[163].

ابن مقفع

از دبیران دربار و از ادبای مشهور تاریخ اسلام است. وجه تسمیه پدر وی این بوده است که در کار دبیری و ثبت خراج کوتاهی کرده است و حجاج بن یوسف وی را کتک زده و به سختی شکنجه میکند بطوری که دستش کج میشود و از آن روی وی را مقفع نامیدند[164] وی چندین کتاب را به عربی ترجمه کرد و تالیفاتی هم به او نسبت داده میشود[165] عاقبت هم در حدود سال 142 سفیان مزبور دانشمند بی مانند را به بهانه زندقه و شک در دین و تعلق به کیش آباء و اجدادی و باطناً به اشاره خلیفه و بر اثر کینه و غرض شخصی بر سر تنوری آورد. ابتدا دست و پای او را بریده پیش چشمش بر تنور افکند و سوخت، سپس خود را در آتش تنور فرو کرد و گفت در مثله کردن تو بر من بحثی نیست چه تو زندیقی و مردم را به آراء و عقایت فاسده فاسد می نمائی. خلیفه از قتل ابن المقفع به هیچ وجه متاثر نشد بلکه این حرکت او را خوش آمد و از بیان بعضی از نویسندگان مطلع چنین بر می آید که قتل او اصلاً به امر خود منصور بوده.[166] ابن مقفع چنان که از مطالعه احوال او بر می آید دانشمندی ایرانی نسب بوده که در سایه قبول اسلام پیش عیسی بن علی و برادرش سلیمان تا اندازه ای عزیز و محترم شده لیکن از بعضی اشارات معلوم میشود که با تمام ایمانی که به مذهب اسلام ظاهر می کرده هنوز چندان دست از آیین قدیمی خود نکشیده و به یکباره آنچه را که از مراسم و آداب قومیت ایرانی می دانسته در زیر خاک نکرده بود.[167] یکی از محققین در مورد وی مینویسد «با توجه به دیدگاه کراوس (از مستشرقین معروف) ابن مقفع وارث سنت خردگرایانه ای بود که در زمان پادشاه ساسانی، کسی که گفته میشد دیدگاه روشنگرایانه واقعی هلنیستیکی را داشته است، یعنی خسرو انوشیروان شکل گرفت، به هر روی ابن مقفع از روی دیدگاه های مانوی، به اسلام حمله کرد، به پیامبر اسلام حمله کرد، به خداباوری اسلامی و سنن الهی و خود موضوع خدا در اسلام حمله (فکری) کرد.[168]

صالح بن عبدالقدوس

از شاعران بزرگ و متهم به زندقه و ثنويت ايرانی بوده است. برخی گفته اند كه عرب و از قبيلۀ ازد است. اما به ترجيح دكتر شوقی ضيف  ايرانی تبار است و ارتباطش با ازديان به وسيلۀ پيوند ولاء بوده است.[169] او كه از ترس حكومت فراری بود رو به دمشق آورد. كتابهای تاريخ می گويند خليفه مهدی، و شايد رشيد، در پی او كس فرستاد، و او را نزد خليفه بردند و بنابر بيشتر روايتها در سال 167 هجری به جرم عقيده در بغداد به دار آويخته شد. محققان و مورخان، چه متقدم چه متاخر، همه برآنند كه او زنديقی از دين برگشته بوده است.[170]

ابو مروان غيلان بن مسلم دمشقی از متكلمان بزرگ معتزله و يكی از مدافعان ارادۀ آزاد (قدرگرایی)، بوده است. جاحظ او را از بنيانگذاران مكتب اعتزال می شناسد كه پس از معبد جهنی در ستيز با انديشۀ جبريه، سخن گفت، و خشم هشام بن عبدالملك را بر انگيخت كه او را دستگير و به دروازه دمشق به دار آويختند يا به صليب كشيدند. برخی منابع او را متهم كرده اند كه دنباله رو حارثِ كذاب مدعی نبوت بود و اوزاعی فقيه به قتل او فتوی داد.[171] در روايات آمده است كه نخست دست و پای او را – از خلاف- بريدند، و پس از آن زبانش را قطع كردند.[172]

ابن ابی العوجاء

از زنادقه معروف سدۀ دوم هجری بوده است. گفته اند او به دين و خدا و آخرت ايمان نداشت. و با بزرگان معتزله همچون عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و شاعرانی كه اعتقاد دينی آنان مورد ترديد بوده همچون بشار بن برد و صالح بن عبدالقدوس حشر و نشر داشته است. در زمان منصور والی كوفه محمد بن سليمان او را به خاطر عقايد كفر آميزش دستگير كرد و به قتل او فرمان داد.[173] گويند روزی  در هنگام حج يكی از ائمۀ شيعه را مخاطب ساخت و گفت:»هان، تا كی به اين مشتی سنگ و گل می پناهيد و اين خرمن را می كوبيد و شتروار بگردِ آن هروله می كشيد؟ و هر گاه كسی در اين بينديشد می داند كه اين كار نادان است نه كار دانای تيزبين. و تو (اين حقيقت را بمردم) بگوی كه پيشوای اين مردمی، و پدرت پيشوا و پايه گذارش بوده است».[174]

بشار بن برد

از شاعران بزرگ در ادبيات عرب است. او كه از پدر و مادری ايرانی كه برده اعراب بودند متولد شد و از كودكی به زبان عربی شعر ميسرود و قبائل و اقوام و اشراف عرب را هجو ميكرد. او يكی از چهره های اصلی نهضت شعوبيه است و از طرف برخی از معاصرانش متهم به الحاد شده است.[175] اغانی بشار را از ياران بزرگانی چون واصل بن عطا، عمرو بن عبيد، صالح بن عبدالقدوس و عبدالكريم بن ابی العوجاء ميداند.[176] بشار يك ناسيوناليست افراطی و بدور از دين اسلام بوده است. برای او تشيع و تسنن فرقی نداشت، همان كه خلفای ثلاثه را نقد و هجو ميكرد، درباره علی بن ابيطالب نيز نظر مثبتی نداشت.[177] بشار در شعر خود برخی عقايد رايج اسلامی را هجو و مسخره ميكرد. گويند روزی كنيزكی خواننده و رقاصه، ترانه غنايی بشار را می‌ خواند و می رقصيد، بشار گفت: اين ترانه از سوره حشر بهتر است.[178]

مبرّد در الكامل گزارش منحصر بفردی از عقايد بشار دارد كه به عقايد مجوسی او تصريح شده است.[179] جاحظ نيز در «البيان» به عقايد زرتشتی بشار تصريح كرده است و شواهدی شعری ارائه می دهد.

سرانجام مهدی عباسی دستور ميدهد كه بشار را به اتهام زندقه تازيانه مرگ بزنند. گويند بشار در زير تازيانه می ناليد و ميگفت: حِسّ،حِسّ (= وا‍ژه ای كه اعراب برای ساكت كردن حيوانات بكار می برند) مهدی عصبانی شد. به بشار گفتند چرا نمی گويی بسم الله، الحمدلله؟! گفت: مگر نعمتی نصيب من شده است؟ آنقدر بشار را با تازيانه زدند تا جان سپرد.[180]

حسين بن منصور حلاج

وی معمولاً در شمار صوفیان دانسته میشود و گفته اند اصلش از بيضاء فارس بوده است. او به خاطر برخی از عقايدش متهم به كفر و زندقه شد. او را چندين بار به دادگاه كشاندند و سرانجام در آخرين دادگاه، محمد بن  داود ظاهری به كفر و قتل او حكم كرد. در ذی القعده سال 309 هجری ابتدا او را دو روز به صليب بستند، سپس او را پايين آوردند و تازيانه اش زدند و بعد اندامهايش را بريدند و كشتند و جسدش را به آتش كشيدند.[181]

ابن عطاء آدمی

یکی از صوفيان آمل بود. در زمان محاكمه حلاج برخی از نظرات و باورهای كفرآميز حلاج را تاييد كرد و از حلاج دفاع كرد. وزير وقت دستور داد او را زدند كه بر اثر جراحات وارده جان داد.[182]

عين القضات همدانی

كه نام اصلی وی ابوالمعالی عبدالله بود در سال 492 در همدان بدنيا آمد. عين القضات صوفی، شاعر، حكيم، فقيه و متكلم بود و از حيث جامعيت و احاطه در رشته های گوناگون معرفت به غزالی شباهت داشت. در هفتم جمادی الاخر 525 بر در مدرسه ای كه در آن تدريس می كرد او را به دار زدند و جسد او را سوزاندند. علت قتل او سؤظن فقهاء و متشرعۀ شهر بود كه از كلام او بوی نوعی الحاد و فلسفه می شنيدند و انتساب او به خيام- كه گفته می شد يكچند وی در نزد او تلمذ كرده بود- نيز از اسبابی بود كه اين سؤظن فقها را در حق وی افزود.[183]

محمد بن سعيد بن حسان

وی نيز يكی ديگر از كسانی بوده كه در حدود سال 150 هجری توسط ابوجعفر منصور به اتهام زندقه به دار آويخته شده است.[184]

بقلی

نام شخص ديگری است كه به اتهام الحاد توسط ابوجعفر منصور كشته شده است.» اين مرد (بقلى) ميگفت آدميزاده در اين دنيا شاخه‏ى گياهى بيش نيست كه ميرويد و رشد ميكند و نابود ميشود و ديگر بزندگانى باز نميگردد (انكار آخرت)».[185]

شرح حال و توضیحات بیشتری در مورد زنادقه را میتوانید در نوشتاری با فرنام «زنادقه و متفکران مادی» بخوانید.

با آنچه گفته شد و هزاران آزار دیگر که از جانب فقیها و دینمداران بنیادگرا بر فلاسفه و متفکران رفته است، آنچه مایه خیرگیست این است که هم ایشان اکنون پس از آن همه مظالم، و تعصبات  و سنگ مغزی هایی که به خرج داده اند باز هم مدعی این میشوند که اسلام موجب پیشرفت علم بوده است. افزون بر این همانطور که به نقش مستقیم زنادقه در نهضت ترجمه اشاره کردیم نمیتوان تصور کرد که این همه اندیشمند و نویسنده که یا واقعاً زندیق و ملحد بودند یا دستکم متهم به زندیق بودن میشدند، در شکل گیری محصولات فکری دوره شکوفایی بی نقش بوده اند، بلکه میتوان گفت اگر این حماقت ها و تعصبات دینی وجود نمیداشت و این متفکرین از بین نمیرفتند و آثارشان نابود نمیشد شاید سنت خرد محور، سکولار و علمی بسیار غنی و استواری از ایشان بجای می ماند که قطار پیشرفت بشری را شتاب میبخشید و مسلمانان را از این تیره روزی و فلاکتی که از دیرباز دچارش بوده اند بیرون میکشید، که شوربختانه به دلیل توحش اسلامی چنین نشد. این نیز خود علم ستیزی دیگری بود که اسلام علت آن شد، اسلام نه تنها علت پیشرفت نبود بلکه مانع اصلی پیشرفت و خار چشم اندیشمندان واقعی و غیر خرافی بوده و هست.

۵ منابع

[1]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ذبیح الله صفا.تهران.ناشر:دانشگاه تهران. چ پنجم: 1374. ص:32. به نقل از: كشف الظنون چاپ تركيه ج1 ص 33.
[2]  نک: اخبار  الحكماء  قفطي  چاپ  مصر  ص  233  –  تاريخ  التمدن الاسلامي طبع چهارم  ج3 ص 41 – 47 . كشف الظنون ج1 ص 446. نقل شده از: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص:33و34. همچنین نگاه کنید بع معجم البلدان پوشینه 5 برگ 243.
[3]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:34. به نقل از: مقدمهء ابن خلدون چاپ مصر ص 543 – 544.
[4]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:37. همچنين نك: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. تهران وزارت امورخارجه. مركز چاپ و انتشارات. 1382. ج1 ص:94. به نقل از: تفكر يونانی، فرهنگ عربی: نهضت ترجمه‌ی كتابهای يونانی به عربی در بغداد و جامعه‌ی آغازين عباسی. ديميتری گوتاس. ترجمه‌ی محمد سعيد حنايی كاشانی. تهران: مركز نشر دانشگاهی . 1381. ص:32.
[5]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 39. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:412.
[6]  همان. ص:40.
[7]  همان. ص:41. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:175.
[8]  تاريخ ادبيات در ايران.ذبیح الله صفا. تهران. انتشارات فردوس. چ دوازدهم:1378. ج1 ص:13 – 23.
[9]  همان. ج1 ص:25.
[10]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:125.
[11]  همان. ص:51.
[12]  دانشنامه قران و قرآن پژوهی. به كوشش بهاء الدين خرمشاهی. تهران. انتشارات دوستان و ناهيد. 1377. ج1 مقاله «ابن مقفع».
[13]  برای توضيحات بيشتر درباره‌ی اين مترجمان نك: تاريخ ادبيات در ايران. ج1 ص: 108-113.  يا: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:52-89.
[14]  تفكر يونانی، فرهنگ عربی. ص:74-68. نقل شده از: پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. ج1 ص:99.
[15]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:126. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:124.
[16]  همانجا. به نقل از: طبقات الاطباء. ج1 ص:130.
[17]  همان. ص:127.
[18]  The Cambridge history of Iran, the Sassanid Parthian Periods, Edited by Ehsan Yarshater, Cambridge University Press 1981. V3 P161
[19]  همان. برگ 486.
[20]  همان. برگ 538.
[21]  جمال الدين قفطى، ترجمه تاريخ الحكماء، (دوره شاه سليمان صفوى)، ص 483 – 485، 3. ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، ص 162 ـ 163،  لسان الملك سپهر، ناسخ التواريخ، ج 2، ص 345 – 346،  بغدادى، عبداللطيف، الافاده و الاعتبار، ص 114.
[22]  A history of Persia, Sir Percy Sykes, V I, 3rd Edition. MacMillan and Co. Limited St. Martin’s Street London, 1951 page 458

[23]  Islamic Philosophy and Theology, By W. Montgomery Watt, Published by Aldine Transaction 2008, Page 42.

[24]  نک: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:137و138. و تاریخ ادبیات در ایران. ج3 بخش اول ص:233. و ج4 ص:95 و 96.
[25]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:275.
[26]  تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی. عبدالرحیم غنیمه. مترجم: نورالله کسائی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران. چاپ سوم: تابستان 1377. ص:224. به نقل از: ابوالعباس احمد القمری. نفح الطیب. قاهره. چاپ المطبعه الازهریه. 1302 ه.ق . ج1 ص:102.
[27]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:135.
[28]  همان. ص:140.
[29]  همان. ص:147. به نقل از: طبقات الامم. چاپ بیروت. ص:66.
[30]  تاریخ دانشگاهای بزرگ اسلامی. ص:224. به نقل از: الفلسفه الاسلامیه فی المغرب. مجد غلاب. ص: 64 و 66.
[31]  تاريخ فخرى، محمد بن على بن طباطبا معروف به ابن طقطقى(م 709)، ترجمه محمد وحيد گلپايگانى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چ دوم،1360ش. ص:250- 249.
[32]  تاریخ ادبیات در ایران. ج2 ص:231.
[33]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. به نقل از: تاريخ علم كبريج، ص303.

[34]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 170.[35]  Routledge Encyclopedia of Translation Studies, Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Contributor Mona Baker, Kirsten Malmkjær, Published by Routledge, 1998, Page 521.

[36]  از تارنمای روزنامه تلگراف مرور شده در تاریخ 29 ژانویه 2008.
[37]  از آغاز تا انجام (در گفتگوي دو دانشجو)، آیت الله منتظری نسخه اینترنتی ،برگ 29، در تاریخ 20 دسامبر 2008
[38]  گنجينه معارف شيعه( ترجمه كنز الفوائد و التعجب)‏. ابو الفتح كراجكى.مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران. ناشر: چاپخانه فردوسى‏. چ اول‏. بی تا. ج‏2 ص:114.
[39]  خصال. شيخ صدوق‏. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. تهران‏.انتشارات كتابچى‏. چ اول: 1377 ش‏. ج‏1 ص:83.
[40]  اصول كافى. شيخ كلينى.مترجم: حاج سيد جواد مصطفوى‏. تهران‏. ناشر: كتاب فروشى علميه اسلاميه‏. چ اول‏. بی تا. ج‏1 ص: 38.
[41]  مصباح المتهجد. شيخ طوسى‏. بيروت‏. موسسه‏فقه الشيعه‏. 1411 ه – 1991م ص 472 . دعاى روز چهارشنبه‏. «لا علم الا خشيتك ليس لمن لم يخشك علم».
[42]  آداب سفر در فرهنگ نيايش‏.عبد العلى محمدى شاهرودى‏. تهران‏. نشر آفاق. چ اول‏:‏1381 ش‏.ص:29.
[43]  تحف العقول. ابن شعبه حرانى‏.مترجم: احمد جنتى‏. تهران‏. امير كبير. چ اول‏:1382 ش‏. ص:55.
[44]  مشكاة الانوار. فضل بن حسن حفيد شيخ طبرسى‏.مترجم:عزيز الله عطاردى‏. تهران. ناشر: عطارد. چ اول‏:1374 ش‏. ص:123.
[45]  نهج الفصاحة. گرد آورنده و مترجم:ابو القاسم پاينده‏. تهران&llm;. ناشر: دنياى دانش. چ چهارم‏:1382 ش‏. ص: 578.
[46]  مصباح الشريعة. منسوب به امام صادق (ع).ترجمه عبد الرزاق گيلانى‏. تهران‏. ناشر: پيام حق‏. چ اول‏:1377 ش‏. ص: 415.
[47]  نک: پيام پيامبر.بهاء الدين خرمشاهى- مسعود انصارى‏. تهران‏. ناشر: منفرد. چ اول‏:1376 ش‏. ص: 587.
[48]  نک: بنادر البحار.محمد باقر مجلسی. مترجم: سيد علينقى فيض الاسلام‏. تهران‏. انتشارات فقيه‏. چاپ: اول‏. بی تا. ص:101.
[49]  برای نمونه مراجعه کنید به: Bertrand Russell, Religion and Science, Oxford University Press, USA, 1997
[50]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص 209. به نقل از: تاريخ علم در ايران، مهدی فرشاد، اميركبير،تهران،1365. ج1 ص 86-87.
[51]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.ص209. به نقل از: تاريخ علم، جورج سارتون،ترجمه: غلامحسين صدری افشار، انتشارات وزارت علوم، تهران، 1353.ج1 ص 62-61.

[52]  One hundred philosophers, the life and work of the world’s greatest thinkers. Peter J. King, Baron’s educational series, New York, 2004, page 48.

[53]  همانجا.

[54]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[55]  سیرت رسول الله، ترجمه و انشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ سوم 1377 تهران،  پوشینه نخست، مقدمه مصحح، محمد بن اسحاق مولف کتاب سیره، ب (2) به نقل از از المعرفه و التاریخ، ج 2 ص 742 و تاریخ بغداد، ج 1 ص 215.
[56]  ابن خلدون، مقدمه، چاپ مصر، ص 285-6 به نقل از، دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ نهم تهران، انتشارات سخن 1378، برگ 118.
[57]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 115.
[58]  پزشکان برجسته در عصر تمدن اسلامی. علی عبدالله دفاع. مترجم: علی احمدی بهنام. تهران. ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. چ اول 1382. ص:94.
[59]  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:200.
[60]  همان. ص:289 و291.
[61]  همان. ص:322.
[62]  تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی. ص:447 و 449.
[63]  همان. ص:535 و 539 و 548.
[64]  ابن ابی اصبیبه، طبقات الاطباء، 124/1، چاپ بیروت، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران برگ 96.
[65]  تاريخ فلسفه اسلامی. هانری كربن. ترجمه: اسد الله مبشری. انتشارات امير كبير. تهران. چاپ اول:1352. ص: 197.
[66]  همان. ص:201.
[67] Great Medieval Thinkers, Al-Kindi Oxford University Press US, 2006 Page 74.
[68]  الفرق بين الفرق. البغدادی. چاپ مصر:1367 ق. نقل شده از: تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141 – پاورقی.
[69]  نك به: تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی.علی اصغر حلبی.تهران.انتشارات اساطیر. چ اول:1373. ص:548.
[70]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ابو القاسم پرتو. انتشارات اساطير. تهران. چ اول:1373. ص: 132.
[71]  نك :  التنبيه و الإشراف، أبو الحسن على بن حسين مسعودي (م 345)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ دوم، 1365ش. ص:88.
[72]  انديشه‌های فلسفی ايرانی. ص: 133.
[73]  تاريخ فلسفه اسلامی. ص: 179.

[74]  A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 174.

[75]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی.ص:176.
[76]  نك: همان. ص:177.

[77]   ترجمه از ویکیپدیای انگلیسی در مدخل Al-Razi در تاریخ 20 ژانویه 2008، به نقل ازJennifer Michael Hecht, «Doubt: A History: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson», pg. 227-230[78]  Seyyed Hossein Nasr (1993), An Introduction to Islamic Cosmological Doctrines, p. 203. State University of New York Press, ISBN 0791415163 به نقل از Munazarat 303: «Muqayyam ‹ala al-ikhtilafat, musirr ‹ala aljahl wa’l-taqlid».

[79]  تاریخ فلاسفه ایرانی، از آغاز اسلام تا امروز، دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات زوار، ویرایش 2، تهران 1381، برگ 330.
[80]  همانجا، به نقل از صفا، ذبیح الله، تاریخ علوم عقلی، 282.
[81]  پويايی فرهنگ و تمدن اسلام و ايران. علی اكبر ولايتی. انتشارات وزارت خارجه. تهران.1382.ج1 ص:260. به نقل از: عمر خيام. احمد حامد العراف. چاپ بغداد.ص: 112-117.
[82]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:327.
[83]  همان. ص:331.
[84]  اخبار الحكما. چاپ لايپزيگ. ص:243-244. نقل شده از:تاريخ ادبيات در ايران.ج2 ص:525.
[85]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:202.
[86]  همان. ص:181.
[87]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:257.
[88]  نقد آرا ابن سينا در الهيات (نسخه الكترونيك). مصطفی حسينی طباطبايی. تهران:1361. ص:54.
[89]  همان. ص:44.
[90]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:228. به نقل از : كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.ج‏22،ص:164.
[91]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[92]  همان. ص:229. به نقل از: شذرات الذهب في اخبار من ذهب. ابن عماد حنبلی. بيروت 1351ه.ق. ج3 ص:237.
[93]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:287.
[94]  قانون در طب (نسخه الكترونيك). ابن سينا. مترجم: شرفکندی هژار. تهران. انتشارات سروش. 1360. ص:640.
[95]  همانجا.
[96]  همانجا.
[97]  همان. ص:641.
[98]  همانجا.
[99]  همان. ص:643.

[100]  Cambridge Studies in Islamic Civilization, Arabic historical thought in the classical period, Tarif Khalidi, Cambridge University Press, London, 1994, Page 112.

[101]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:454. به نقل از: «الكندی» ، احمد فؤاد الاهوانی، ترجمۀ رضا ناظمی‌، در تاريخ فلسفه در اسلام، به كوشش ميان محمد شريف، مركز نشر دانشگاهی، تهران،1362.ج1 ص:593- 612.

[102]  Muslims: Their Religious Beliefs and Practices, By Andrew Rippin, Routledge, 2001 , Page 66.[103]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 248.

[104] A history of GOD, Karen Armstrong, Ballantine Books, New York 1994, Page 258.
[105]  Western Muslims and the Future of Islam By Tariq Ramadan , Oxford University Press, US, 2005, Page 48.
[106]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص: 139. به نقل از معجم الادباء. ج4 ص:167.
[107]  همانجا. به نقل از معجم الادباء. ج5 ص: 74-75.
[108]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ابن نديم. چاپ مصر. ص:473.
[109]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:43.
[110]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص:274. به نقل از: الفهرست. ص:473.
[111]  ما چگونه ما شديم. ص 269. به نقل از: تاريخ علم كمبريج، كالين .ا. رنان، ترجمه: حسن افشار، نشر مركز، تهران، 1371. ص 296-299.
[112]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2ص:275. به نقل از: معجم الادباء. چاپ مصر. ج14 ص:52.
[113]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:46.
[114]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:144. به نقل از: الاغانی. ج17 ص:18.
[115]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:145.
[116]  همانجا. به نقل از: معجم الادباء. ياقوت. چاپ مصر. ج17 ص:288.
[117]  همانجا. به نقل از: طبقات الشافعيه السبكی. چاپ مصر. ج1 ص: 234 و 235.
[118]  همان. ص:146. به نقل از: رجال نجاشی. چاپ بمبئی. ص:47.
[119]  همانجا.
[120]  همان. ص:147. به نقل از: الفهرست . ابن نديم . چاپ مصر. ص:418.
[121]  تاريخ ادبيات در ايران. ج2 ص: 282.
[122]  عماد الدین نسیمی، زندگی، اشعار و عقاید شاعر و متفکر حروفی، دکتر علی میرفطروس، انتشارات عصر جدید، سوئد، استکهلم، چاپ نخست 1992، برگ 51.
[123]  همانجا برگ 51.
[124]  همانجا برگ 55، به نقل از تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، انتشارات خوارزمی، تهران برگ 212.
[125]  همانجا، به نقل از سیاست نامه، صص 263، 264، 272 و 273.
[126]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص382 تا 406.
[127]  محي الدين در آئينه فصوص. جلد اول؛ مرتضى رضوى؛ فخر دین؛ نوبت چاپ : اول، بهار 1383؛  فصل اول.
[128]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.
[129]  تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:259. به نقل از: بغية الوعاة في طبقات اللغويين و النحاة. جلال الدين سيوطی. قاهره. مطبعة السعادة. 1964م. ص:211.
[130]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:150.
[131]  همان. ص:148. به نقل از: النقذ من الضلال. غزالی. ص:9. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:49.
[132]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:149. به نقل از: فاتحة العلوم. چاپ مصر. سال 1322ه.ق .ص:56.
[133]  همان. ص:150. به نقل از: مقاصد الفلاسفة. غزالی. چاپ قاهرة. 1331 ه.ق . ص:3.
[134]  همانجا. به نقل از: المنقذ من الضلال. غزالی. ص:10-11. يا: اعترافات غزالی (ترجمه المنقذ من الضلال).غزالی. مترجم: زين الدين كيائی ن‍ژاد. ص:52-53.
[135]  تاريخ ادبيات در ايران. ص:276. به نقل از:تلبيس ابليس. ابن الجوزی. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:82-83.
[136]  تاريخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. ص:141. به نقل از: تلبيس ابليس. ابن الجوزي. چاپ دوم مصر. 1347 ه.ق . ص:45-50.
[137]  هر چند مجلسی متعلق به قرن 11 هجری است، ما نظرات او را می‌آوريم تا نشان دهيم فقهای شيعه نيز از ستيز با دانشمندان و فلاسفه مبرا نيستند.
[138]  آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار. محمد باقر مجلسی. مترجم: محمد باقر كمره‏اى‏. ناشر: اسلاميه‏. تهران. چاپ اول‏:1351 ش‏. ج‏3 ص:177.
[139]  همان. ج‏4  ص:163.
[140]  همان. ج‏2  ص:134.
[141]  همان. ج‏1  ص:205.
[142]  بحار الانوار. علامه مجلسی. مؤسسة الوفاء. بيروت – لبنان. 1404 ه.ق . ج8 ص:328.
[143]  فلسفه از منظر قرآن و عترت، مهدی نصيری، كتاب صبح، تهران،1386.ص 392. به نقل از: بحارالانوار 57/197.
[144]  همان. ص387. به نقل از: تذكرة الفقها. 9/37.
[145]  همان. ص 396.
[146]  همان. ص 400 و 401. به نقل از: شناختنامه علامه طباطبايی، 4/144-143، مقاله «نقد مقاله عقل و دين» ، علی ملكی ميانجی.
[147]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378. ص205.
[148]  ما چگونه ما شديم، صادق زيبا كلام انتشارات روزنه، تهران،1378.. ص 203 و 205 و 251.
[149]  چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟، كاظم علمداری، نشر توسعه، تهران،1387.ص:457. به نقل از: تاريخ فلسفه در جهان اسلامی، حناالفاخوری- خليل الجر، ترجمۀ عبدالمحمد آيتی، كتاب زمان،1358.ج2 ص351.
[150]  برای بحثی جالب در این زمینه و نمونه هایی از شعرای یاد شده مراجعه شود به همانجا برگ 58 تا 63.
[151]  نك به: روابط حكمت اشراق و فلسفه ايران باستان. هانری كربن. ترجمه: ع- روح بخشان. اساطير.تهران. چ اول:1382.
[152]  ص:254.
[153]  «مقدمه» هياكل النورِ سهروردی . ص:10-18. به خامه محمد علی ابوريان. چاپ مصر. 1968. نقل شده از:تاريخ فلسفه در ايران و جهان اسلامی. ص:359.

[154]  Samuel ben Hofni Gaon & his Cultural world, David E.Sklare, Leiden; New York; Koln, Brill 1996, Page 129.[155]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 259.

[156]  همانجا.
[157]  Doubt: The Great Doubters and Their Legacy of Innovation from Socrates and Jesus to Thomas Jefferson and Emily Dickinson, By Jennifer Michael Hecht Harper, San Francisco, 2004, Page 222
[158]  سير اعلام النبلاء پوشینه 5، برگ 433 و سفینه البحار، پوشینه 1، برگ 157.
[159]  Why I am not a Muslim, by Ibn Waraq, Prometheus Books, New York, 1995, Page 252
[160]  یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، چاپ دارالمامون، 1963، نقل شده در تاریخ فلاسفه ایران، برگ 101.
[161]  ابن القفطی، اخبار الحکماء، 55، چاپ مصر، نقل شده در همانجا.
[162]  ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء، 191/2، بیروت، 1965، یاقوت حموی، معجم الادباء، 98/3، توحیدی، ابوحیان، اخلاق الوزیرین، 235، چاپ دمشق، 1965، محمد بن تاویت الطنجی.
[163]  دبور، تاریخ الفلاسفه فی الاسلام، 191، ترجمه ابوریده، یاقوت حموی، معجم الادباء 101/3-99.
[164]  شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35، انتشارات اساطیر، 1382، برگ 30.
[165]  برای بحثی در مورد تالیفات وی مراجع شود به شرح حال عبدالله ابن مقفع برگ 90.
[166]  ابن خلکان در ترجمه حال حسین بن منصور حلاج، جلد 1، صفحه 164-165، چاپ تهران، نقل شده در شرح حال عبدالله ابن المقفع، عباس اقبال آشتیانی، برگ 35.
[167]  شرح حال عبدالله ابن مقفع، برگ 36-37.
[168]  همانجا.
[169]  تاثير پند پارسی بر ادب عرب، عيسی العاكوب، مترجم: عبدالله شريفی خجسته، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1374.ص:290. به نقل از: تاريخ الادب العربی (العصر العباسی الاول)،شوقی ضيف،ص:393.
[170]  همان. ص:291.
[171]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان.ص:474. به نقل از: جاحظ/البيان، 1/259، 2/164، 3/281.  الفهرست/171.
[172]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام،علی اصغر حلبی،انتشارات اساطير،تهران،1373.ص:169.
[173]  تاريخ علم كلام در ايران و جهان اسلام.ص:173- 175.
[174]  همان.ص:174. به نقل از:بحارالانوار،علامه مجلسی، چاپ كمپانی، 5/ 111- 112.
[175]  اسلام در ايران، شعوبيه: نهضت مقاومت ملی ايران عليه امويان و عباسيان. مولفان: دكتر ر. ناث، پرفسور گلدزيهر، محمد افتخارزاده. مترجمان: محمود افتخارزاده، محمد حسين عضدانلو. ناشر: مؤلف. تهران.1371. ص 409. به نقل از:اغانی،3/62.
[176]  همان.ص409. به نقل از: اغانی، 3/22.
[177]  همان. ص411.
[178]  همانجا. به نقل از: اغانی، 3/55.
[179]  همان. ص413. به نقل از:الكامل، مبرد، 2/923.
[180]  همان.ص 427. به نقل از: اغانی،3/70-72.
[181]  جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب، اميركبير، تهران،1357.ص:148-150.
[182]  جستجو در تصوف ايران.ص:146.
[183]  جستجو در تصوف ايران. ص:194 – 205.
[184]  تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى (م 748)، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، ط الثانية، 1413/1993.ج‏9،ص:269.
[185]  فرزندان ابو طالب، ابو الفرج على بن الحسين اصفهانى (م 356) ، ترجمه جواد فاضل، تهران، كتابفروشى على اكبر علمى،1339ش. ج‏1،ص:249.

دادگاهی محمد رسول الله به اتهام زن ستیزی

بخش هشتم، زن ستیزی

فهرست:

این دادگاه بسیار عقب افتاده دین اسلام است و افراد زیر در این دادگاه حضور دارند

متهم: محمد ابن عبدالله

شاکی: انسانیت (قسمت غیر مسلمان آن)

دادستان: علی سینا

وکیل مدافع: راهیل شهرزاد

دادگاه: در افکار عمومی

قاضی: شما 

پیشگفتار.

در این جلسه، اتهامی که به متهم وارد میشود زن ستیزی (=Misogyny میساجنی) است. من او را به این متهم میکنم که او زنان را تحقیر کرد و زنان قبل از او در عربستان و تقریباً در تمام کشورهایی که تسلیم سلطه اسلام شدند، از آزادی ها و حقوق بیشتری نسبت به جامعه ای که او پدید آورد برخوردار بودند. اتهام متهم این نیست که او حقوق کمی به زنان داده است بلکه این است که او حقوقی که زنان بدست آورده بودند را از آنها گرفت و آنها را به شهروندان درجه دوم تبدیل کرد و آنها را تابع مردان کرد و آنها را به خدمت مردان در آورد. او برده داری جنسی را بر زنان تحمیل کرد و جایگاه آنها را به حد جایگاه احشام و حیوانات پایین آورد. در هیچ جامعه ای و در هیچ زمانی از تاریخ زنان به اندازه ای که در اسلام تحقیر و خوار شده اند، مورد ظلم قرار نگرفته اند. اسلام دینی زن ستیز است و در زن ستیزی را به بی نهایت رسانیده است.

جایگاه زنان عرب پیش از اسلام.

متاسفانه  مسلمانان هیچ اثری از ادبیات پیشا اسلامی عربستان باقی نگذاشته اند. آن دوران توسط مسلمانان بعنوان جاهلیت (دوران نادانی) مطرود شده است، آنها تمام کتابها را سوزاندند و تمام آثار تاریخ اعراب را از بین بردند، بنابر این آسان نیست که حقیقت آن دوران را دریافت و از جایگاه دقیق زنان در جامعه پیشا اسلامی عربستان آگاه شد. ما تنها منابع اسلامی را برای استناد در دسترس داریم. حتی از این منابع نیز نور کم سویی را میتوان مشاهده کرد و دریافت که زنان پیش از اسلام از حقوق بیشتری نسبت به دوران پس از اسلام برخوردار بودند.

اجازه بدهید با خدیجه نخستین زن محمد آغاز کنیم. این زن یک بیوه بود، او ثروتمند بود و تجارت موفق خود را داشت. او مردانی را که محمد یکی از آنها بود استخدام میکرد تا برایش کار کنند. این نشان میدهد که زنان اموال خود را داشتند و میتوانستند تجارت های خود را مدیریت کنند، و مردان قریش تصور نمیکردند که کار کردن برای یک زن که رئیس آنها است شرم آور است. با توجه به آنچه احادیث نشان میدهند، این خدیجه بود که از محمد خواستگاری کرد. این نیز نشان دیگری از آزادی است که زنان پیش از اسلام در عربستان داشتند، حتی امروز نیز چنین حرکتی در برخی جوامع تابو و ناپسند جلوه میکند.

یک نمونه دیگر که نشان میدهد زنان در دوران پیشا اسلامی از حقوق بیشتر و احترام بیشتری برخوردار بودند، هنده زن ابو سفیان عموزاده و دشمن اصلی محمد است. گزارش شده است که در جنگ احد او زنان قریش را در حالی که مردان قریش را تشویق میکردند تا علیه تجاوز مسلمانان استقامت کنند رهبری میکرد. وقتی که جنگ بالا گرفت، زنان قریش به رهبری هند، طبل ها را به صدا در می آوردند تا مردانشان را به مقاومت تشویق کنند. یکی از جنگجویان محمد ابو دجنه گفت، «من کسی را دیدم که دشمن را با فریادهای بلندش تشویق میکرد، پس من به سمت او رفتم، اما وقتی که شمشیرم را بر روی او بلند کردم جیغ کشید و فهمیدم که او یک زن است، من برای شمشیر پیامبر بیش از آن احترام قائل بودم که بخواهم آنرا بر روی زنی بکشم، این زن هند بود.» (1)

زن دیگری که در جنگ فرماندهی میکرد عایشه زن بچه سال محمد بود که پس از مرگ او، ارتشی از مردان مسلمان را علیه علی رهبری میکرد، این جنگ به جنگ جمل (شتر مو قرمز) معروف است.

مثال دیگری همچنین وجود دارد و آن عصماء بنت مروان شاعره یهودی مدینه است که به دستور مستقیم متهم ترور شد، زیرا چکامه هایی اعتراضی و توهین آمیز را علیه متهم سروده بود. این واقعیت که متهم آنقدر از اشعار عصماء ترس داشت که او را تهدیدی برای ادامه کار خود میدید و دستور قتل او را تنها به دلیل اشعار او صادر کرد نیز نشان میدهد که اعراب در عربستان برای زنان و حرفشان احترام قائل بودند، به آن ها گوش میکردند و تحت تاثیر حرفهای آنان قرار میگرفتند. این ماجرا نشان میدهد که زنان در آن دوران به عنوان نادان و کسانی که در عقل ناقص هستند، آنگونه که پس از اسلام به شمار رفتند، به شمار نمیرفتند، بلکه آنها رهبران فکری جامعه و اعضای مهم اجتماع بودند.

مثال درخشان دیگری که از جایگاه بلند زنان در دوران پیشا اسلامی وجود دارد مثال زنی است که در زمان محمد ادعای پیامبری کرد و طرفداران بسیاری را نیز بدست آورد. امروز یک زن مسلمان حتی نمیتواند یک روحانی یا یک امام شود. متاسفانه با کمال شگفتی زنان مسلمان امروزه نخستین کسانی هستند که که از جایگاه حقیرشان در اسلام دفاع میکنند و تحقیری را که اسلام بر آنها تحمیل کرده است میپذیرند.

دادستان حدیثی را نشان میدهد که، بیان میکند یکی از صحابه محمد، عمر ابن خطاب که بعدها خلیفه دوم اسلام شد، به محمد در مورد «عادات بد» آزادی و استقلال زنان مدینه که زنان مسلمان نیز دارند آنها را می آموزند شکایت میکند و از او میخواهد که در این مورد کاری بکند. این ماجرا وقتی اتفاق افتاد که رسوایی تماس جنسی محمد با ماریه قبطی، کنیز زنش حفصه پیش آمده بود و او با زنانش درگیر شده بود زیرا آنها از بی بند و باری او شکوه داشتند و او تهدید به طلاق آنها کرده بود (در مورد این رسوایی به نوشتاری با فرنام محمد ماریه و حفصه، ماریه قبطی شانزدهمین زن در زندگی محمد مراجعه کنید). او در خانه نشسته بود و ناراحت بود، و در این حال عمر وارد میشود. عمر بعدها نقل کرده است که:

ما مردان قریش، بر روی زنانمان تسلط داشتیم، اما وقتی که اینجا آمدیم و با انصار (مسلمانان مدینه) زندگی کردیم، فهمیدیم که زنان انصار از درجه این بالاتر نسبت به مردانشان برخوردار هستند، پس زنان ما آغاز به دریافت عادتهای رفتاری زنان انصاری کردند. یکبار من بر سر زنم فریاد کشیدم و او نیز همزمان بر سر من فریاد کشید و من از این حرکت او بسیار بدم آمد که او جلوی روی من ایستاد. او گفت که چرا از اینکه من پاسخت را همانند خودت دادم دلگیر شدی؟ به الله سوگند زنان پیامبر نیز در روی او می ایستند و پاسخ او را میدهند، و برخی از آنها ممکن است تمام روز پاسخ او را ندهند و با او از روی قهر سخن نگویند. آنچه او گفت مرا ترساند و من به او گفتم «هر کس در میان آنها (زنان محمد) چنین کند، دچار خسران فراوانی خواهد شد». بعد من لباس پوشیدم و به نزد حفصه (دختر عمر که زن پیامبر بود) رفتم و از او پرسیدم «آیا هیچکدام از شما (زنان محمد) رسول الله را تا شبهنگام عصبانی نگاه میدارید؟»، او پاسخ مثبت داد. من گفتم «چنین زنی بسیار زیانکار است، و هرگز موفق نخواهد شد!، آیا او نمیترسد که پیامبر خدا غضب کند و این غضب خشم الله را نیز برانگیزد و او به شدت تنبیه شود؟ از رسول الله چیزهای زیادی را نخواهید و در روی او به هیچ عنوان نایستید، و با او قهر نکنید. هرچه میخواهید از من تقاضا کنید، از رفتار همسایه تان (عایشه) در رفتارش با محمد تقلید نکنید زیرا عایشه از شما زیباتر است، و پیامبر او را بیشتر از همه شما دوست میدارد…

پس من بر پیامبر وارد شدم و او را در حالی که بر روی حصیری که پوشیده نبود دراز کشیده بود و جای حصیر روی بدن پیامبر مانده بود دیدم، او بر پشتی که با برگهای نخل پر شده بود تکیه زده بود. من به او سلام کردم و در هنگامی که ایستاده بودم به او گفتم: «آیا زنانت را طلاق داده ای؟» او چشمانش را به سوی من گرفت و پاسخی منفی داد، و من در حالی که ایستاده بودم با اعتراض گفتم «ای رسول الله آیا بدانچه من میگویم اعتنایی میکنی؟ ما مردم قریش دست بالایی بر دست زنانمان داشتیم و بعد به نزد کسانی آمدیم که زنانشان دست بالای مردانشان دارند…»

سپس عمر جریان خود و زنش را تعریف کرد. «پیامبر لبخند زد»، عمر سپس گفت «من سپس گفتم، که پیش حفصه رفته ام و به او گفته ام «وسوسه نشوید که رفتار عایشه را در برابر پیامبر پیروی کنید، زیرا او زیباتر از شماها است و پیامبر او را بیشتر دوست دارد»، پیامبر دوباره لبخند زد. (2)

حدیث بالا خود را توضیح میدهد. مکیان از سایر اعراب متحجّر تر بودند. معمولاً مردمی که در شهر های مذهبی زندگی میکنند تندروتر و زن ستیز تر از مردمی هستند که در شهرهای کمتر مذهبی زندگی میکنند، اگرچه مردم همه مانند یکدیگر فکر نمیکنند، در برخی از جوامع برخی از مردم متعصب تر و تندرو تر از دیگران هستند، ظاهرا محمد و عمر نسبت به سایر افراد مکه، عقب مانده تر، متحجّر تر و مغز بسته تر بوده اند. به عبارت دیگر این دو مرد متعصب ترین و متحجّرترین متعصبان و متحجّران بودند. در حالی که سایر مردان مکه با بشاش بودن و جایگاه بالای زنان مشکلی نداشتند و قبول داشتند که زنان میتوانند تجارت خود را داشته باشند، این دو مرد گمان میکردند آزادی زن بیجهت است و انحرافی است که باید اصلاح گردد.

حجاب توسط عمر پیشنهاد شده بود و الله آنرا قبول کرد.

محمد از اینکه مردان جوانتر چشم بد به زنان زیبا و جوان او داشته باشند و دستی به سر و روی آنها بکشند هراس داشت، به آنها دستور داد که خود را بپوشانند و مسلماً مانند همیشه او خواست خود را با یک وحی تحقق میبخشید.

سوره احزاب آیه 59

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا.

ای پيامبر ، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر خود را، برخود فرو پوشند اين مناسب تر است ، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.

عمر توضیح میدهد که آیه بالا، بواسطه اصرار او «نازل» شده است.

از عمر نقل شده است:

خداوند در سه مورد با من موافقت کرد.

1. من گفتم یا رسول الله، ایکاش ما مقام ابراهیم را مصلی خود قرار دهیم و در آنجا نماز بخوانیم. پس آیه نازل شد که «مقام ابراهيم را، نمازگاه خويش گيريد» سوره بقره آیه 125.

2. و در مورد آیه ای که میگوید زنان باید چادر سر کنند، من گفتم، ای رسول الله، ایکاش به زنان خود دستور بدهی که خودشان را در مقابل مردان بپوشانند، زیرا مردان خوب و بد با آنها صحبت میکنند. بنابر این آیه ای که دستور میدهد زنان چادر سر کنند نازل شد، سوره احزاب آیه 59.

3. یکبار زنان پیامبر در مقابل او متحد شده بودند و من به آنها گفتم، اگر پیامبر شما را طلاق دهد الله زنان بهتری از شما به او خواهد داد، پس این آیه نیز نازل شد، سوره تحریم آیه 5. (3)

عجیب به نظر میرسد که خالق این کائنات، برای اینکه بخواهد قانونی را برای بشریت وضع کند به پیشنهاد یکی از مخلوقین خود نیاز داشته باشد. عمر بگونه ای نابخردانه به خود میبالد که خدا با او در این موارد همفکر بوده است. اما تمامی اطرافیان محمد به اندازه عمر احمق نبودند. عبدالله ابن سرح یکی از کاتبان وحی محمد، بسیار باهوشتر از این حرفها بود.  او محمد را و اسلام را پس از اینکه فهمید الله سخنانش را و وحی اش را را تغییر میدهد و وقتی او به محمد پیشنهاد تغییر آیه ای را میدهد محمد نیز آنرا قبول میکند ترک کرد. البته این ماجرا، موضوعی دیگری است. چیزی که در این ماجرا برای ما جالب است این است که زنان پیش از اسلام مجبور نبودند چادر شرم آوری را که امروز میپوشند بپوشند. این بخاطر ترس محمد و احساس نا امنی او، که شخصی پیر بود، و زنان جوان و زیبایی را اختیار کرده بود و هراس داشت که مردان جوانی که نیروی مردانگی بیشتری از او داشتند، زنان او را بربایند بود که باعث صادر شدن دستور حجاب و پوشش چادر شد.

ترس این پیر مرد از شهوت زنانش برای مردان جوانتر در آیات زیر که او با اعتماد به نفس در دهان الله گذاشته است کاملا انعکاس یافته است.

سوره احزاب آیات 30 و 31

يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا؛وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا.

ای زنان پيامبر ، هر کس از شما مرتکب کار زشت در خور عقوبت شود ، خدا عذاب او را دو برابر می کند و اين بر خدا آسان است؛ و هر کس از شما که به فرمانبرداری خدا و پيامبرش مداومت ورزد و، کاری شايسته کند ، دوبار به او پاداش دهيم و برای او رزقی کرامند آماده کرده ايم. (4)

محمد همواره به زنانش یادآوری میکرد تا بگونه ای رفتار نکنند که سایر مردان جذب شوند و خود را بگونه ای بپوشانند که تمایل بیگانگان را به خود جلب نکنند.

سوره احزاب آیات 32 و 33

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.

و در خانه های خود بمانيد و چنان که در زمان پيشين جاهليت می کردند، ،زينتهای خود را آشکار مکنيد و نماز بگزاريد و زکات بدهيد و از خدا وپيامبرش اطاعت کنيد ای اهل بيت ، خدا می خواهد پليدی را از شما دورکند و شما را چنان که بايد پاک دارد. (5).

در اینجا ما میبینیم که زنان در دوران پیش از اسلام «در دوران جاهلیت»، همانطور که متهم بطور اهانت بار بیان میکند، میتوانستند بدون حجاب در حالی که «زینتهایشان را آشکار میکردند» از خانه خود بیرون بروند. امروزه اگر یک زن مویش یا بازویش آشکار باشد، در بعضی از کشورهای اسلامی مانند ایران و عربستان و در حکومت سرنگون شده طالبان پلیس اسلامی او را دستگیر خواهد کرد و او را تنبیه بدنی سختی خواهند کرد. در کشورهای اسلامی اندکی زنان میتواند بدون حجاب از خانه بیرون بروند، چه برسد به اینکه بخواهند «زینتهای خود را نشان دهند».

مردان نگاهبان زنان هستند و بر آنها برتر هستند.

متهم نه تنها آزادی پوشش را از آنها گرفت، او آنها را زیر سلطه مردان قرار داد، او نوشته است:

سوره نساء آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان ، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است ، و از آن ، جهت که از مال خود نفقه می دهند ، بر زنان تسلط دارند پس زنان شايسته ، فرمانبردارند و در غيبت شوی عفيفند و فرمان خدای را نگاه می دارند وآن زنان را که از نافرمانيشان بيم داريد ، اندرز دهيد و از خوابگاهشان دوری کنيد و بزنيدشان اگر فرمانبرداری کردند ، از آن پس ديگر راه بيدادپيش مگيريد و خدا بلند پايه و بزرگ است. (6).

آیه بالا نه تنها زن را به کالایی برای یک مرد تبدیل میکند، بلکه او را تحت تسلط شوهر قرار میدهد، بگونه ای که انگار زن شتر و یا خر یک مرد است. متاسفانه خدیجه زنده نبود تا به شوهر محبوبش یادآور شود وقتی که او زنده بود این خدیجه بود که به محمد نفقه میداد و بر او تسلط داشت و این محمد بود که ثروت خدیجه را به پایان رسانید.

در جای دیگر او آشکارا بیان میکند که از نظر او مردان بر زنان برتری دارند:

سوره بقره آیه 228:

وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ.

بايد که زنان مطلقه تا سه بار پاک شدن از شوهر کردن باز ايستند و، اگربه خدا و روز قيامت ايمان دارند ، روا نيست که آنچه را که خدا در رحم آنان آفريده است پنهان دارند و در آن ايام اگر شوهرانشان قصد اصلاح داشته باشند به بازگرداندنشان سزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است همانند وظيفه ای که بر عهده آنهاست ولی مردان را بر زنان مرتبتی است وخدا پيروزمند و حکيم است. (7).

متهم هرکار که میتوانست کرد تا جایگاه زنان را نسبت به مردان پست کند. بنابر آنچه او گفته است، زنانی که مطیع شوهرانشان نیستند به دوزخ خواهند رفت.

پیامبر گفت: «من آتش دوزخ را دیدم و هرگز چنین صحنه وحشتناکی ندیده بودم. دیدم که بیشتر ساکنین بهشت زنان بودند. مردم پرسیدند ای پیامبر چرا اینگونه است؟ او گفت زیرا آنها شاکر نبودند. مردم پرسیدند که آیا آنها شاکر الله نبودند؟ پیامبر گفت، آنها نسبت به همسرانشان شاکر نبودند و شاکر اعمال خوب آنها نبودند. اگر نسبت به آنها در تمام زندگی بخشنده و نیک باشی، و اگر او تنها یک چیز ناپسندی در تو ببیند، (آن زن) به تو خواهد گفت که هیچ خیری از تو ندیده است. (8).

مردان میتوانند زنانشان را کتک بزنند.

متهم همچنین به مردان آموزش داده است که چگونه زنانشان را کتک بزنند.

سوره نساء آیه 34

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا.

مردان ، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است ، و از آن ، جهت که از مال خود نفقه می دهند ، بر زنان تسلط دارند پس زنان شايسته ، فرمانبردارند و در غيبت شوی عفيفند و فرمان خدای را نگاه می دارند و آن زنان را که از نافرمانيشان بيم داريد ، اندرز دهيد و از خوابگاهشان دوری کنيد و بزنيدشان اگر فرمانبرداری کردند ، از آن پس ديگر راه بيدادپيش مگيريد و خدا بلند پايه و بزرگ است. (9).

مشکات المصابیح روایت کرده است:

آیه بالا وقتی نازل شد که زنی به نزد پیامبر آمد و شکوه کرد که شوهرش به او سیلی زده است (جای سیلی شوهر بر گونه او مانده بود). پیامبر ابتدا به او گفت «همینکار را با خود او بکن (به او سیلی بزن)»، اما بعد او گفت «صبر کن تا من راجع به این موضوع فکر کنم»، سپس آیه بالا نازل شد، و پیامبر گفت «آنچه ما میخواستیم چیزی بود و آنچه الله میخواست چیز دیگری، و آنچه الله میخواهد بهترین است. (10).

شاید در آن لحظه احساس ترحم در محمد با دیدن جای سیلی در چهره آن زن شکل گرفته بود و او به این بی عدالتی آشکار معترض بود، اما این احساس زیاد باقی نماند. اما بزودی او دریافت که دستوری که داده است نتایج بدی به بار خواهد آورد و روابط خصوصی او با زنان طغیانگرش را نیز  تحت تاثیر قرار خواهد داد. بنابر این او الله را مجبور کرد تا آیه ای شرم آور و ناعادلانه را صادر کند، که به مردان اجازه میدهد زنانشان را کتک بزنند تا زنان مطیع آنان شوند.

همانطور که از آیه بالا مشخص است، یک زن نباید حتماَ شوهرش را نافرمانی کند تا مستحق کتک خوردن شود. مرد میتواند تنها در صورتی که بیم نافرمانی از زنش را داشته باشد او را کتک بزند. همانگونه که ارشاد منجی (Irshad Manji) در «مشکل اسلام (

The trouble with Islam

)» در برگ 34 پیرامون این آیه مینویسد، «برای اینکه زنی لایق کتک خوردن شود، لازم نیست که از کسی نافرمانی کند، تنها کافی است که مردی بیم نافرمانی از زنی را داشته باشد. احساس ناامنی او (شوهر) مشکلی برای زنش میشود.»

زنان خوب وقتی که از شوهرانشان کتک میخورند شکایت نمیکنند:

سنن ابوداوود کتاب 11 بخش 709، در باب زدن زنان، شماره 2141

عبدالله ابن ابوذباب  نقل کرده است:ایاس ابن عبدالله ابن ابوذباب روایت کرده است که  رسول الله، گفته است، کنیزان الله را کتک نزنید، اما وقتی عمر به نزد رسول الله آمد و گفت: زنان علیه شوهرانشان گستاخ شده اند، او اجازه کتک زدن را صادر کرد. بعد از این اجازه زنان بسیاری به نزد خانواده و زنان محمد می آمدند و از رفتار شوهرانشان شکایت میکردند، پس محمد گفت زنان بسیاری که اطراف خانواده محمد میروند و لب به شکوه میگشایند از بهترین شماها نیستند!

شوهر مجبور نیست برای کسی توضیح دهد که برای چه زنش را کتک میزند.

سنن ابوداوود کتاب 11 بخش 709، در باب زدن زنان، شماره 2142

عمر ابن خطاب روایت کرده است:

پیامبر گفت: مرد در مورد اینکه برای چه زنش را کتک زده است پرس جو نمیشود.

او آنقدر پیش رفت که گفت زنان باید در مقابل شوهرانشان سجده کنند:

اگر من میتوانستم دستور دهم که انسانها بر دیگر انسانها سجده کنند، دستور میدادم زنان بخاطر حق ویژه ای که الله به آنها داده است در مقابل شوهرانشان سجده کنند. (11)

یک شب محمد از خانه خارج میشود و عایشه  گزارش کرده است که اورا دنبال کرده است:

صحیح مسلم کتاب 4 شماره 2127 از عایشه روایت کرده است که محمد یک شب در حالی که فکر میکند عایشه خوابیده است از خانه خارج میشود، عایشه مخفیانه او را دنبال میکند، محمد بر میگردد و میبیند که عایشه دارد او را تعقیب میکند، محمد او را مجبور میکند که اعتراف کند او را دنبال میکرده است، زیرا اگر او دروغ بگوید اجنه و ارواح او را آگاه خواهند کرد. عایشه گفته است وقتی من اعتراف کردم که او را دنبال میکرده ام او به سینه من کوبید که این سبب درد من شد.

حدیثی گزارش میکند که متهم در دیدار با زنان آنها را «ناقص در عقل و دین» خوانده است:

یکبار پیامبر به مصلی میرفت که نماز عید فطر را بخواند، او از کنار زنی رد شد و گفت «ای زنان! صدقه بدهید، (این صدقه به او میرسید زیرا او نایب السلطنه خدا روی زمین به شمار میرفت و پول را بین کسانی که رضایت آنها را خواستار بود یا برای نشان دادن سخاوت پخش میکرد) چرا که من دیده ام اکثر کسانی که دچار آتش جهنم هستند از شما (زنان) بودند.» آنها (زنان) گفتند ای رسول الله چرا چنین است؟ او گفت «شما دائما لعنت میفرستید و نسبت به شوهرانتان ناسپاس هستید. من هیچ کسی که به اندازه شما در عقل و دین نقص داشته باشد ندیده ام. یک مرد هوشیار و معقول نیز ممکن است توسط شماها منحرف شود» زنان از او پرسیدند «ای رسول الله، چه نقصانی در عقل و دین ما وجود دارد؟» او گفت «آیا همین که دو شاهده زن برابر یک شاهد مرد هستند کافی نیست؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این دلیل نقصان عقل آنها است. آیا این درست نیست که زنان در دوران حیض خود نه میتوانند نماز بخوانند نه میتوانند روزه بگیرند؟» زنان پاسخ مثبت دادند. او گفت «این نیز نقصان آنها در دینشان است». (12).

آنچه متهم در بالا اظهار داشته است، یک زن ستیزی آشکار است. متهم ابتدا حقوق زنان را از آنها گرفته است و سپس آنها را به دلیل نداشتن این حقوق محکوم کرده است. او نه تنها زخم زده است، بلکه نمک نیز بر زخمهای قربانیانش میپاشد. این حدیث توسط بسیاری از راویان و محدثین روایت شده است، و صحیح مسلم نیز از آن یاد کرده است، به همین دلیل این حدیث یکی از معتبر ترین احادیث است.

زنان برای مردان آفریده شده اند.  

در آیه ای دیگر متهم میگوید:

سوره روم آیه 21

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.

و از نشانه های قدرت اوست که برايتان از جنس خودتان همسرانی آفريد تا به ايشان آرامش يابيد ، و ميان شما دوستی و مهربانی نهاد در اين عبرتهايی است برای مردمی که تفکر می کنند. (13).

کلمه عربی «برای شما» کاملاً مشخص میکند که مخاطب این جمله مردان است، و کلمه «آنها» نیز به زنان اشاره دارد. (در واقع الله در قرآن هرگز زنان را بطور مستقیم مورد خطاب قرار نمیدهد. او همواره یا با پیامبر سخن گفته یا با مردان مومن. زنان همواره سوم شخص هستند.) این آیه روشن میکند که زنان برای مردان آفریده شده اند تا موجب لذت آنها شوند.

امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر خود، آیه 21 سوره روم را اینگونه تفسیر کرده است:

او میگوید «برای شما آفرید» اثبات میکند که زنان مانند حیوانات، گیاهان و سایر چیزهای بدردبخور دیگر هستند. همانگونه که خدای تعالی فرموده است «خلق لکم ما في الارض  = او برای شما آنچه بر روی زمین است را آفریده است» و این ثابت میکند که زن برای عبادت خدا و اجرای فرامین الهی آفریده نشده است. ما میگویم آفرینش زن یکی از الطاف الهی بر ما (مردان) است تا ما لایق عبادت خدا باشیم، و ما با آنها طبق دستور الهی رفتار میکنیم، برای زنان تکالیف زیادی آنقدر که برای ما وجود دارد وجود ندارد، این ما هستیم که باید تکالیف الهی را در حق آنها اجرا کنیم. زیرا زنان ضعیف، احمق، و از برخی از نگرها ها مانند کودکان هستند، و هیچ تکلیفی برای یک کودک صادر نمیشود. اما به مرحمت خدا آنها خلق شده اند تا ما کامل شویم، بر زنان باید وظایفی میبود تا آنها از زجر مکافات بترسند و بنابر این شوهرانشان را پیروی کنند، و از آنچیز که نهی شده است دوری کنند، در غیر اینصورت فساد رواج خواهد یافت.

ملا هادی سبزواری، از علمای ممتاز مسلمان، در حاشیه ای که بر نوشتار صدر المتألهين (ملاصدرا) نوشته است، گفته است:

دلیل اینکه ملاصدرا، زنان را جزو حیوانات بشمار آورده است گریزی زیرکانه بر این واقعیت است که زنان، به دلیل نقصان عقلیشان و عدم پختگی فکریشان، و بخاطر علاقه شان به زینت های دنیوی، واقعاً و حقیقتاً در میان حیوانات صامت (گنگ و بیصدا) هستند. آنها طبیعت دوّاب (چهارپایان) را دارند، اما به آنها صورت انسان داده شده است تا مردان از سخن گفتم با آنها بیزار نباشند و میل داشته باشند که به آنها دخول جنسی کنند. به همین دلیل است که شریعت مطهر ما طرف مردان را میگیرد و به مردان در اکثریت مواقع برتری میدهد. مثلا در طلاق و نشوز و غیره. (14).

این علما نظرات موهنی را که در مورد زن بیان داشته اند از خود در نیاورده اند. آنها تنها کلام محمد را که در نظر آنها بهترین پیامبر خدا است و مثالی برای پیروی است تفسیر کرده اند. منابع این ایده که زنان از عقلانیت فروتری نسبت به مردان برخوردار هستند در قرآن و احادیث به وفور یافت میشود.

در میان اعراب ضرب المثلی (نقصتین، عقلاً و دیناً) رایج است که مستقیماً برگرفته از گفته های محمد است.

زنانی که به سکس میل نداشته باشند توسط الله و فرشتگان لعنت میشوند.

حدیث زیر روشن میکند که از نظر متهم، زنان برای اشباع جنسی مردان آفریده شده اند:

رسول الله گفت «اگر مردی زنش را به بستر فراخواند (که بخواهد با او نزدیکی کند) و او (زن) سر باز زند و باعث شود که او (مرد) با خشم بخواب برود، فرشته ها تا صبح او را لعنت میکنند.» (15).

حدیث بالا باعث میشود انسان از خودش بپرسد، چرا الله هیچکار دیگری جز ارضای جنسی مرد مسلمان ندارد؟ عجیب است که خدا فرشتگان زیادی را استخدام کرده است تا بنشینند و کاری نکنند مگر اینکه به زنانی که شوهرانشان را با تماس جنسی ارضاء نمیکنند لعنت بفرستند. لعنت کردن به معنی بر انگیختن خشم خدا است. چرا خدا نیاز دارد تا از تعداد زیادی فرشته برای این منظور استفاده کند، در حالی که میتواند خود بدون واسطه زنی را که با شوهرش نمیخوابد مجازات کند؟ به نظر میرسد مقدار زیادی زیاده کاری و سوء مدیریت در بارگاه الله وجود داشته باشد. مثال الله مانند مثال رئیس جمهوری است که از کارکنانش در مورد کارهایی که میخواهد انجام دهد مشورت بخواهد. به هیچ عنوان نمیتوان اینرا باور داشت. اگر فرشتگان بابت این کارشان حقوقی میگیرند، این مسئله چیزی نیست جز اصراف بیهوده منابع مالی الهی و اگر به آنها چیزی پرداخت نمیشود، فرشتگان مانند برده های خدا هستند. شما نمیتوانید بگویید فرشته ها این کار را داوطلبانه و از روی اختیار خود انجام میدهند زیرا فرشتگان هیچ کاری را بدون اجازه الله انجام نمیدهند. احادیث بیشتری در این مورد وجود دارد:

«ابو حریره، گزارش کرد که رسول الله گفته است:

قسم به کسی که جان من در دست او است، اگر مردی زنش را به بستر فراخواند، و زنش پاسخ مثبت ندهد، کسی که در بهشت است (خدا) از او ناراضی است تا زمانی که او شوهرش را راضی کند.» (16).

و

«پیامبر گفت: اگر زنی شب را دور از بستر شوهرش بخوابد (با او همبستر نشود)، زنان تا زمانی که آن زن به بستر شوهرش باز گردد  او را لعنت میکنند» (17).

زیاد روشن نیست که این مسئله چرا اینقدر برای متهم مهم بوده است. شاید یادآوری این نکته که محمد زنان متعدد زیر بیست سال و نزدیک بیست سال داشت و در آن زمان او یک پیرمرد بود، بتواند پاسخی برای این مسئله باشد. شاید دندانهای او فاسد شده بودند و دهانی بد بو داشت. شاید زنانش چندان مایل نبودند که با پیر مردی، بد بو و ضعیف همبستر شوند. ممکن است محمد این داستانها را درست کرده باشد تا زنان جوانش پاسخ رد به زیاده خواهی های جنسی او ندهند، شاید او میخواست آنها را از این طریق اغوا کند تا بتواند دستی بر آنها بجنباند، یا شاید شما واقعا فکر میکند الله دیوث و دلال محبت است.

به عقیده این پیامبر که خوب به خودش میرسید، تمایلات جنسی یک مرد آنقدر اهمیت دارند که زن باید غذایش را در اجاق رها کند و بگذارد که غذا در حرارت اجاق بسوزد و به سوی شوهرش بشتابد تا اینکه شوهرش در حرارت برای او نسوزد.

«رسول الله گفت: وقتی مردی زنش را برای تماس جنسی فرامیخواند، زن باید به نزد او برود حتی اگر با اجاق مشغول است.» (18).

زنان آلت تناسلی هستند؟؟!

گویا تمام این تحقیرهای موهن و نفرت انگیز علیه زنان کافی نبوده است، محمد حتی زنان را به آلت تناسلی تشبیه کرده است.

علی روایت کرده است که پیامبر گفته است:  «زنان 10 عورت دارند. وقتی زن ازدواج میکند شوهرش یکی از عورت ها را میپوشاند، و وقتی میمیرد قبر ده عورت او را میپوشاند» (19).

عورت چیست؟ دانشنامه اسلام عورت را به آلت تناسلی (فرج) تعریف کرده است. (20)

و باتوجه به حدیث زیر، زنان نه تنها 10 عورت دارند، بلکه خود زن نیز عورت است.

«زن عورت است، وقتی او از خانه بیرون میرود، شیطان به او خوش آمد میگوید» (21).

حدیث زیر، نشان میدهد که زنان از رفتن بیرون از خانه بازداشته شده اند، حتی برای رفتن به مسجد.

«زن

درصورتی که در درون خانه باشد

در نزدیکترین حالت به چهره خدا قرار دارد، و نماز زن در خانه اش بهتر از نماز او در مسجد است. » (22).

این جایگاهی که محمد برای زن در نظر گرفته است، جایگاهی بسیار تقلیل یافته نسبت به جایگاهی است که اعراب در پیش از اسلام برای زنانی صاحب مال و تجارت (خدیجه) داشتند و آنها را بعنوان ژنرالهای ارتش (عایشه) پیروی کردند، و آنان را رهبران فکری خود میدانستند (عصماء بنت مروان)، از آنها تشویق میگرفتند (هند) و آنان را بعنوان پیامبرانی پیروی میکردند. به تدریج وقتی نسل های جدید شکل میگرفتند به دلیل آموزه های محمد مسلمانان دیدگاهی توهین آمیز و تحقیر آمیز نسبت به زنان پیدا کردند و سر انجام زنان مسلمان حقوق و شرافتشان را کاملا از دست دادند.

زنان از حقوق کمتری برخوردار هستند.

نقصان زنان در عقل، بر حقوق قانونی آنان را نیز تاثیر میگذارد.

سوره بقره آیه 282

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلاَ يَأْبَ الشُّهَدَاء إِذَا مَا دُعُواْ وَلاَ تَسْأَمُوْاْ أَن تَكْتُبُوْهُ صَغِيرًا أَو كَبِيرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ اللّهِ وَأَقْومُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلاَّ تَرْتَابُواْ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوْاْ إِذَا تَبَايَعْتُمْ وَلاَ يُضَآرَّ كَاتِبٌ وَلاَ شَهِيدٌ وَإِن تَفْعَلُواْ فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، چون وامی تا مدتی معين به يکديگر دهيد ،، آن را بنويسيد و بايد در بين شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنويسد و کاتب نبايد که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپيچی کند و مديون بايد که بر کاتب املاء کند و از الله ، پروردگار خود بترسد و ازآن هيچ نکاهد اگر مديون سفيه يا صغير بود و خود املاء کردن نمی توانست ، ولی او از روی عدالت املاء کند و دو شاهد مرد به شهادت گيريد اگردو مرد نبود ، يک مرد و دو زن که به آنها رضايت دهيد شهادت بدهند ، تااگر يکی (از زنان) فراموش کرد ديگری به يادش بياورد و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند ، نبايد که از شهادت خودداری کنند و از نوشتن مدت دين خود ،چه کوچک و چه بزرگ ، ملول مشويد اين روش در نزد خدا عادلانه تر است ، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و ترديد را زايل کننده تر و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننويسيد مرتکب گناهی نشده ايد و چون معامله ای کنيد ، شاهدی گيريد و نبايد به کاتب و شاهد زيانی برسد ، که اگر چنين کنيد نافرمانی کرده ايد از خدای بترسيد خدا شما را تعليم می دهد و او بر هر چيزی آگاه است

بعبارت دیگر، نه تنها یک زن به تنهایی نمیتواند علیه یک مجرم شهادت دهد، اگر مردی میان شاهدان وجود نداشته باشد هیچ تعدادی از زنان نمیتوانند علیه مجرمی شهادت دهند. این به این معنی است که اگر به زنی تجاوز شود او نمیتواند این مسئله را اثبات کند مگر اینکه بتواند شاهد مردی را فراهم کند (که تقریباً همیشه این کار محال است)، و بنابر این متجاوز مجرم شناخته نخواهد شد. اما اعتراف او بر زنا میتواند بعنوان مدرکی علیه خودش استفاده شود. همچنین اگر او بدلیل همان تجاوز حامله شود، بچه او میتواند بعنوان مدرکی برای زنا استفاده شود و او به سنگسار محکوم شود. هیئت جوری محترم میتوانند پروند معروف امینه لوال (

زنان کمتر ارث میبرند.

مدافعان اسلام میگویند پیش از اسلام زنان هیچ حق دریافت ارث را نداشتند، این آشکارا دروغ است. خدیجه ثروتش را از طریق ارث بدست آورده بود. وقتی محمد اعلام کرد زنان میتوانند نصف مردان ارث ببرند، زنان این مسئله را جشن نگرفتند و از آن خوشحال نشدند.

سوره نساء آیه 11

يُوصِيکُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِکُم لِلْذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِن کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِن کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِن کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَمْ يَکُن لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن کَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ عَلِيماً حَکِيماً

خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مى کند که سهم ( میراث ) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد،و اگر فرزندان شما، ( دو دختر و ) بیش از دو دختر باشند، دو سوم میراث از آن آنهاست ،و اگر یکى باشد، نیمى ( از میراث ، ) از آن اوست .و براى هر یک از پدر و مادر او ،یک ششم میراث است ، اگر ( میت)فرزندى داشته باشد،و اگر فرزندى نداشته باشد، و ( تنها ) پدر و مادر از او ارث برند، براى مادر و یک سوم است ( و بقیه از آن پدر است)،ا و اگر او برادرانى داشته باشد، مادرش یک ششم مى برد ( و پنج ششم باقیمانده ، براى پدر است (.)همه اینها، ) بعد از انجام وصیتى است که او کرده ، و بعد از اداى دین است شما نمى دانید پدران و مادران و فرزندانتان ، کدام یک براى شما سودمندترند .این فریضه الهى است ، و خداوند، دانا و حکیم است.

درواقع، بسیاری از افراد، حتی یکی از زنان خود محمد نیز اعتراض کردند که این شیوه تقسیم ارث ناعادلانه است:

ام سلمه (بگونه ای اعتراضی) گفت «ای رسول الله! مردان جهاد میکنند (میتوانند غنائمی بدست آورند) اما زنان نمیتوانند، و ما نیمی از ارث را دریافت میکنیم. پس آیه 32 سوره نساء نازل شد. (23).

سوره نساء آیه 32

وَلاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَي‏ بَعْضٍ لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً.

برتریهایى را که خداوند براى بعضى از شما بر بعضى دیگر قرار داده آرزو نکنید (.این تفاوتهاى طبیعى و حقوقى ، براى حفظ نظام زندگى شما، و بر طبق عدالت است .ولى با این حال ،) مردان نصیبى از آنچه به دست مى آورند دارند، و زنان نیز نصیبى ، ( و نباید حقوق هیچ یک پایمال گردد.) و از فضل ( و رحمت و برکت ) خدا، ( براى رفع تنگناها ) طلب کنید .و خداوند بر هر چیز داناست.

این نشان میدهد که زنان پیش از اسلام، سهم بیشتری از ارث نسبت به زنان پس از اسلام داشتند.

نظر محمد در مورد زنان.

زنان در نگاه محمد آنقدر کم ارزش و فرو بودند که او آنها را با کشتزار و مزرعه مقایسه کرده است و گفته است هروقت و هرکجا که دوست دارید وارد کشتزارتان شوید.

سوره بقره (ماده گوساله) آیه 223 صفحه 36

نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.

زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.

شاید مناسب نباشد که جزئیات بیشتری در مورد این آیه مطرح شود،

روزی عمر داشت با دوستانش صحبت میکرد، زنش دخالت کرد، عمر به او گفت «تو یک اسباب هستی، اگر تو لازم باشی، تو را صدا خواهیم کرد»! (24).

برجسته ترین عالم اسلامی، غزالی گفته است:

در همنشینی با زن، بازی کردن با آنها، روح انسان تازه میشود، قلب استراحت میکند و مرد قدرت پیدا میکند که خدا را بپرستد… به همین دلیل است که خدا گفته است «تا در کنار او بیاساید» (سوره اعراف آیه 189).

آیه ای که غزالی به آنها اشاره میکند این است:

سوره اعراف آیه 189:

هُوَ الَّذِي خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْکُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَعَوَا اللّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِينَ

او خدایى است که ( همه ) شما را از یک فرد آفرید، و همسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در کنار او بیاساید.سپس هنگامى که با او آمیزش کرد، حملى سبک برداشت ، که با وجود آن ، به کارهاى خود ادامه مى داد، و چون سنگین شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند  اگر فرزند صالحى به ما دهى ، از شاکران خواهیم بود .

روشن است که محمد ارزش زیادی برای زنان قائل نبوده است.

پیامبر گفت: «بعد از خود، هیچ رنجی خطرناکتر از زنان برای مردان باقی نگذاشتم.» (26).

در جای دیگه محمد زن را به دنده کج تشبیه میکند:

زن مانند یک دنده است. وقتی تلاش کنی که آنرا راست کنی، آنرا خواهی شکست. و اگر او را رها کنی از او سود خواهی جست اما کجی در او باقی خواهد ماند. (27)

این حدیث جزو احادیث متواتر دسته بندی شده است، یعنی دیگر محدثین نیز آنرا نقل کرده اند.

در حدیثی دیگر از محمد روایت شده است:

زن در شکل شیطان پیشرفت و پسرفت میکند، پس وقتی یکی از شما زنی را میبیند، باید به نزد همسرش برود، زیرا آن باعث میشود که آنچه در قلبش شکل گرفته است دفع گردد. (28).

زنان بالارتبه.

پیش از اسلام، در کشورهای غیر عرب، مانند ایران و بیزانس، زنان حقوق بیشتری از زنان در کشورهای عربی برخردار بودند. درواقع در ایران زنان میتوانستند ملکه و حاکم کشور شوند، محمد در مورد این قضیه چه فکر میکرد؟

وقتی پیامبر شنید که مردم ایران دختر خسرو را ملکه (حاکم) خود کرده اند، گفت «کشوری که زنی را حاکم بر خود کند، هرگز پیروز نخواهد شد.» (29).

یکنفر از من پرسید پس چرا در برخی از کشورهای اسلامی مانند بنگلادش و پاکستان نخست وزیران زن وجود داشتند؟ پاسخ این است که بسیاری از مسلمانان دینشان را نمیشناسند و سهواً آداب و رسوم پیشا اسلامی (جاهلیت) خود را دنبال میکنند. جاهلیت به معنی نادانی است، و مسلمانان معمولا از روی نادانی کارهای میکنند که اسلامی نیستند. طالبان از طرف دیگر اسلام راستین را میشناخت. هرچقدر یک کشور اسلامی تر باشد، شریعت اسلامی بیشتر غلبه خواهد کرد، و زنان بیشتر حقوق و امتیازهای خود را از دست خواهند داد.

کشتن نوزادان دختر.

یکی از استدلالهایی که مسلمانان مدافع اسلام برای اثبات اینکه محمد زنان را آزاد کرد، آنرا اقامه میکنند دستور قرآن برای زنده بگور نکردن نوزادان مونث است. آنها میخواهند شما باور کنید که اعراب این عمل شنیع را بطور گسترده انجام میدادند، آنها نوزادان را در صورتیکه دختر میبودند زنده بگور میکردند اما این افسانه را میتوان با منطقی ساده رد کرد. اگر این کار بسیار بین اعراب رایج بوده است، چطور اعراب میتوانستند با چندین زن ازدواج کنند؟ اساساً چطور نسل آنها منقرض نشد؟

کشتن نوزادان دختر حتی امروز نیز در چین و هند انجام میگیرد. این اتفاق تنها در میان فقیر ترین و بیسواد ترین مردم اتفاق می افتد. این رفتار  غیر قانونی است و جرم بزرگ محسوب میشود و کسانی که این جرم را مرتکب میشوند دستگیر شده و به دادگاه کشیده میشوند. هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم وضعیت در عربستان بگونه دیگری بوده است. مطمئناً اکثر اعراب از این عمل انزجار داشتند. این عمل به سادگی بر خلاف طبیعت بشر است. وقتی محمد این کار را منع کرد، او تنها نظر اکثریت اجتماع را انعکاس داده بود، و چیزی را ممنوع کرده بود که در نظر همگان از پیش رد شده بود.

محمد در اینکه زنان را، شر، کج، ناقص العقل و خلق شده تنها برای لذت دادن به مرد تصویر کند شکست نخورد.  تنها نقش زن از نظر او ماشین جوجه کشی بودن برای فرزندانش است! زن باید مطیع او باد و به او خدمت کند! زن از نظر او قادر نیست زندگی خود را تامین کند و نیاز به سلطنت مرد دارد. زن ارث کمتری را دریافت میکند و شهادت او در دادگاه نصف شهادت مرد است، زیرا او لعنت شده است که حافظه ای ضعیف داشته باشد.

زنان در اسلام تمامی حقوق خود را از دست داده است، حتی حق تنها مسافرت کردن را. (30).

خدا و دختران؟ بدون شک یک تقسیم غیر عادلانه!

محمد آنچنان تصوری محقرانه نسبت به زن داشت که معتقد بود که خدا بزرگتر از آن است که دختری داشته باشد، در حالی که مردان عادی به داشتن پسرانشان افتخار میکنند.

سوره نجم آیات 19 تا 22

أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى؛ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى؛ أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى؛ تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَى.

آيا لات و عزا را ديده ايد؟؛ و منات آن بت سومی ديگر را؟؛ آيا شما را پسر باشد و او را دختر؟؛

اين تقسيمی است خلاف عدالت.

فرض کنید خدا تنها دختر میداشت و پسری نمیداشت. آیا این واقعا تقسیمی خلاف عدالت بود؟ آیا خدا باید از اینکه دختر دارد و پسر ندارد شرمنده باشد؟ بطور جالبی محمد خود دچار چنین سرنوشتی شد، پسران او همگی در دوران طفولیت مردند و تنها دخترانش باقی ماندند. میتوان تصورکرد که او چقدر از اینکه پسری ندارد شرمنده بود. مردی با آنه همه تبعیض علیه زنان و زن ستیزی، و بسیار خودخواه، هیچ فرزندی برایش باقی نماند به غیر از چند دختر، که او قطعا فکر میکرد این مسئله تقسیمی است خلاف عدالت.

دقت کنید که این آیه خدا را بعنوان سوم شخص مفرد مورد خطاب قرار میدهد، این خطایی در ترجمه نیست، کلمه عربی «لهو» استفاده شده است که به معنی «برای او (مذکر)» است. محمد فراموش کرده است که قرآن قرار است کلام خدا باشد و باید از قول خدا با اول شخص مفرد، یا متکلم وحده صحبت کند.)

این واقعیت که اعراب خدایان زنی داشتند نشان میدهد که آنها برای زنان آنقدر احترام قائل بودند که برخی از خدایان خود را زن میدانسند. از نظر محمد اما، تمام ساکنین اجتماع الهی و تمام فرشتگان مرد هستند. تنها اعضای مونث دستگاه الهی حوری ها هستند که جنده های الهی هستند و ساخته شده اند تا به مردان بهشتی خدمات جنسی بدهند. در واقع تنها زنان کمی به بهشت وارد خواهند شد، بیشتر آنان به جهنم خواهند رفت.

تحقیر های شرم آور دیگر در مورد زنان.

در یک حدیث محمد زنان را برابر با سگ و خر میکند و میگوید:

نماز یک مرد با عبور یک خر، زن و سگ سیاه باطل میشود. (31).

در جای دیگر او خوابی را که در آن زنی سیاه را دیده است، به بیماری واگیردار تفسیر میکند. (32).

او همچنین گفته است که بزرگترین رنج برای مردان، زنان هستند.

پیامبر گفت: «بعد از خود، هیچ رنجی خطرناکتر از زنان برای مردان باقی نگذاشتم.» (33).

یک زن خوب.

تنها مسئولیت یک مرد در قبال همسرش نگهداری کردن از او است. او باید برای زنش غذا تهیه کند، خانه و لباس را تهیه کند و نیازهای طبیعی او را برآورده کند. عواطف زن، نیازهای جنسی و روانی زن جزو این چیزها نیستند. از نظر اسلام این نیازها اساساً وجود ندارند زیرا زنان کاملاً انسان نیستند. محمد نه تنها تعداد زیادی از زنان جوان را وقتی که پیر مردی عاجز و ضعیف بود در حرم خود نگاه داشته بود، بلکه ازدواج مجدد زنانش را پس از مرگش حرام اعلام کرده بود. این شخص آنقدر خودخواه بود که نمیتوانست تصور کند مرد دیگری با همسرانش پس از مرگ او بخوابد.

«محمد زنان خود را ام المومنین نامید، یعنی زنانش مادر مومنان بودند، تا دیگر مومنان نتوانند با زنان او که مادرشان بودند ازدواج کنند، اما جالب است که او خود را پدر مومنین نخوانده است تا دیگر نتواند با دختران خود که زنان مومن باشند ازدواج کند، او حتی برای اینکه بحثی در این مسئله باقی نماند در قرآن نیز روی این قضیه تاکید کرده است که محمد پدر هیچیک از شما ها نیست!

سوره احزاب آیه 40

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا

محمد پدر هيچ يک از مردان شما نيست او رسول خدا و خاتم پيامبران است و خدا به هر چيزی داناست»

توضیحات از مترجم.

او تعدد زوجه را معتبر و قانونی شمرد و به مردان اجازه داد چهار زن بگیرند:

سوره نساء آیه 3

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ.

اگر شما را بيم آن است که در کار يتيمان عدالت نورزيد ، از زنان هر چه شما را پسند افتد ، دو دو و سه سه و چهار چهار به نکاح در آوريد و اگربيم آن داريد که به عدالت رفتار نکنيد تنها يک زن بگيريد يا هر چه مالک آن شويد اين راهی بهتر است تا مرتکب ستم نگرديد.

این آیه همچنین به مردان اجازه داد که هر تعداد کنیز (برده زن) که میخواهند تصرف کنند. برخی از علما معتقدند این آیه تعداد زنان را محدود نکرده است، بلکه به مردان گفته است که چگونه باید ازدواج کنند، دوتا دوتا، سه تا سه تا و چهار تا چهار تا. (34).

بنابر این مردان اجازه دارند که پس از ازدواجشان نیز شهوت رانی کنند،

«زن باتقوا، زنی است که اگر شوهرش او را امری کند، او اطاعت کند. اگر شوهرش او را نگاه کند، او شوهرش را خشنود سازد، اگر او از زن قولی بگیرد، زن قول را بجای آورد، و اگر مرد از او دور است، آن زن از مال همسرش و خودش دفاع کند.» (35).

آیا این ویژگیها ویژگیهای یک سگ خوب نیستند؟

حال بگذارید ببینیم یک زن خوب و باتقوا چه ویژگیهای دیگری باید داشته باشد.:

«بهترین زنان، آنانی هستند که زیباترین چهره ها و ارزان ترین مهریه را دارند» (36).

یک ویژگی دیگر در مورد زن خوب:

یک همسر خوب خارج از این دنیا است، زیرا او شما را رها میکند تا به فکر زندگی آینده خود باشید. او اینکار را با انجام وظایف درون خانه (بجای اینکه شوهر آنها را انجام دهد) انجام میدهد، و همچنین با ارضا کردن نیازهای جنسی مرد، که او را از وسوسه های جنسی باز میدارد. (37).

وقتی پیامبری اینقدر زن ستیز است، اینقدر زنان را تحقیر میکند، اینقدر ایمان آنها را و عقلشان را ناقص میداند، اینقدر از حقوق آنها میکاهد و جایگاه آنها را تقلیل میدهد، آیا ما میتوانیم انتظاری بیش از این از پیروان او داشته باشیم؟ زنان مسلمان تا زمانیکه محمد را بعنوان راهنمای روحانی خود انتخاب کرده اند هرگز از قید این حقارت آزاد نخواهند شد. اگر زنان مسلمان به گفتار من باور ندارند، باید به گفتار پیامبرشان باور داشته باشند که گفته است:

رسول الله گفت، «بسیاری از مردان به مرحله کمال رسیدند، اما هیچ زنی به مرحله کمال نرسید، به غیر از آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران». (38).

نتیجه گیری.

پرداختن به جزئیات در مورد تمامی این موارد نیازمند نوشتن یک کتاب کامل است. دادستان گمان میکند که مدارک کافی را به هیئت محترم جوری ارائه کرده است تا زن ستیزی، سوء استفاده از حقوق زنان و لکه دار کردن نام نیمی از جمعیت بشری را در مورد متهم اثبات کرده باشد. (39).

بخاطر این تبعیض وحشتناک و زن ستیزی زنان مسلمان توسط مسلمانان مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و به آنها اجازه داده نشده است که به اندازه توانائیشان پیشرفت کنند.  زنان مورد تحقیر، تبعیض، تجاوز، بی شرافتی، و تمام انواع سوء استفاده های ممکن فیزیکی، روحی و جنسی قرار گرفته اند و قادر نبوده اند که برای حقوق از دست رفته شان بجنگند. در نتیجه جهان مسلمان رو به زوال و پژمردگی رفت، زیرا که نصف جمعیتش که زنان باشند از آزادگی و وارستگی منع شده بودند. زنان مسلمان نمیتوانستند در اجتماع نقشی داشته باشند و به پیشرفت آن خدمت کنند.

به زنان اجازه تحصیل داده نمیشد زیرا آموزش برای آنها غیر ضروری دانسته میشد. زنان تحصیل نکرده نادان هستند و احترام به نفسی ندارند. این زنان پسرانی را پروراندند و احساسات تحقیر شده خود را در آنها انعکاس دادند. این فرزندان بی احترامی به نفس را از مادرانشان به ارث میبرند و جامعه اسلامی را با نارسایی و ناشایستگی که ناشی از مبارزه با دیو درون خود است، دیو ترس، ضربه، غرور و تحقیر، تشکیل میدهند. سر انجام به همین ترتیب جامعه اسلامی غوطه ور در تاریکی و جهل، عقده حقارت و دیکتاتوری شد. دکتر مهاتیر، نخست وزیر قبلی مالزی این احساس را بگونه ای فصیح و شیوا در دهمین گردهمایی سازمان کنفرانس اسلامی بیان کرده است، او گفت:

«همه ما مسلمان هستیم. ما تحقیر شدیه ایم، ما ذلیل شده ایم.»

این عبارت به خوبی نشان میدهند که یک مسلمان چگونه احساسی دارد. این احساس تحقیر البته بر خلاف آنچه دکتر ماهاتیر به خطا گفته است به دلیل قدرت و غلبه صهیونیستها بر مسلمانان توسط کنترل از راه دور نیست، بلکه به دلیل سوء استفاده از زنان در تمامی جوامع اسلامی است.

البته تمام کسانی که احترام به نفس ندارند، به اندازه ای قدرت نمی یابند تا به دیکتاتور هایی همچون صدام حسین، اسامه بن لادن یا حسن صباح تبدیل شوند، اما این مشکل حقارت روان او را در بر گرفته است و بدون توجه به اینکه در کدام جایگاه اجتماعی قرار دارد او یک دیکتاتور کوچک هست،. او قدرت میجوید، او میخواهد خود را بر دیگران مسلط کند تا به جهان ثابت کند که کسی است. او در مورد خویشتن از ارزش تهی گشته خویش کنجکاو است. او برای شناخته شدن تلاش میکند و از نادیده گرفته شدن ترس دارد. او احساس میکند که رها شده است، تحقیر شده است و قربانی گشته است، از همین رو بدنبال انتقام گیری است. این واقعیت را نیز میتوان در گفتار دکتر ماهاتیر دید، که به مسلمانان میگوید تا «تفنگ و موشک، بمب و هواپیمای جنگی، تانک و آلات جنگی» بدست بیاورند، بلکه بتوانند حقوقشان را از تحقیر کنندگان و دشمنانشان بگیرند.

نخست وزیر درست میگوید! مردان مسلمان ذلیل گشته اند و مورد تحقیر واقع شده اند. اما حقیقت این است که تحقیر آنها ارتباطی به یهودیان ندارد. این به شیوه ای که آنها با آن پرورش یافته اند ارتباط دارد، به این ارتباط دارد که مادران مسلمانان چگونه پرورش یافته اند، و به این ارتباط دارد که اسلام چگونه با زنان رفتار میکند. زنانی که احترامی برای خود ندارند نمیتوانند پسرانی با احترام به نفس بالا را پرورش دهند. چیزی که حاصل میشود مردانی است که نفسشان مدفون شده است، کسانی که قدرت و شناخته شدن را میجویند تا بر عقده های حقارت خود غلبه کنند. آیا هیچ شگفتی در این وجود دارد که مادر اسامه بن لادن آخرین زن مورد علاقه پدرش در میان زنان مختلف او بوده است؟ اسامه توسط مادری که احترام به نفس بسیار پایینی داشت پرورش یافته بود و احساس حقارت او را به ارث برده است. امروز اسامه تلاش میکند علیه خود تحقیر شده اش بجنگند، تا به قهرمانی برای مسلمانانی که اعمال تروریستی او را تشویق میکنند تبدیل شود.

مردانی که احترام به نفس پایینی دارند بسیار خطرناک هستند. لی هاروی اسوالد (Lee Harvey Oswald) جان اف کندی را تنها به دلیل اینکه به خودش اثبات کند که شخصی مهم است و میتواند کارهای بزرگی انجام دهد کشت. تمامی چیزی که این انسانهای تحقیر شده میخواهند نشان دهند این است که خود را اثبات کنند، حتی اگر شده با ترور و سوء قصد به جان انسانهای بیگناه. آن کسانی که کشتار یازده سپتامبر را براه انداختند و کسانی که به کمرشان بمب میبندند و خودشان و دیگران را میکشند تا شهید شوند، از بی ارزش شدن خویشتنشان رنج میبرند. فکر اینکه آنها به قهرمان تبدیل میشوند، تصاویرشان در روزنامه ها چاپ شود و بعنوان جوانانی که ارزشی برای عمرشان قائل نیستند برای آنها هیجان انگیز و دلپذیر است. این افراد وقتی زنده هستند هیچکس نیستند، اما بعد از مرگشان به قهرمانان و شهدا تبدیل میشوند. تلاش برای افتخار و شهرت در مورد مردی که فکر میکند هیچ چیز جز شکستی بزرگ نیست، اجتناب ناپذیر است.

پیامبر خود منتخب عربستان هرگز تصور نمیکرد که جنون او در کنترل زنانش روزی ممکن است جهان را به پرتگاه نابودی بکشاند، انگار چنین مسئله ای برای نارسیسیت و شخصی خود شیفه و از خود راضی همچون محمد ذره ای اهمیت داشته است.

دادستان تقاضای محکومیت کامل متهم، آقای محمد بن عبدالله را برای گرفتن حقوق زنان از آنها، تقلیل جایگاه آنها به حد اموال و احشام مردان، و بنابر این حیات بخشیدن به جامعه ای روانپریش که در آن انسانها با زخم های روانی درونی پرورش می یابند، و خودخواه و زن ستیز میشوند و نمیتوانند در همزیستی با جهانی که در آن برابری وجود دارد بگونه ای شاد، مثبت و خرسند زندگی کنند، را دارد. مسلمانان در ارتباط با همسرانشان و کودکانشان کاملا شکست میخورند مگر اینکه روابطشان بر مرد سالاری مبتنی باشد. در جامعه شکست میخورند مگر اینکه جامعه آنها دیکتاتوری باشد. مسلمانان در دوری بینهایت از سوء استفاده، تجاوز، تحقیر و دیکتاتوری زندگی میکنند. مردان کوچکی که در درونشان ضربه خورده اند، زیرا نیازهای عاطفی آنها توسط مادرانشان که همان نیازهای روحی در وجود آنها نیز سرکوب شده است اشباع نشده است، این مردان که نقابهای انکار را به چهره دارند و با پرطمطراقی روان زخمی خود را مخفی میکنند، برای خود به دلیل اینکه در حال انفجار هستند خطرناک هستند، و در مقیاسی بزرگتر، خطری هستند برای تمام جهان.

در میان تمامی اتهاماتی که بر متهم وارد است، تمام قتل هایش، غارتگری هایش، تجاوزهایش، کودک آزاری است، برده داری و نسل کشی اش، این اتهام از سایر اتهام هایش آسیب رسانتر بوده است. زن ستیزی برای مسلمانان از هر چیز دیگری ویران کننده تر بوده است. هرچند که قربانی مستقیم زن ستیزی مسلماً زنان بوده اند، آسیبی که زن ستیزی به بار آورده است متوجه تک تک و تمام پیروان محمد میشود. زن ستیزی باعث شده است جامعه ای بیمار متشکل از انسانهای ترسو، خودخواه، مغرور، خود محور، خشن، عصبی، همیشه متنفر و ستیزه جو «تکامل» یابند.

من هیئت جوری را فرامیخوانم به اینکه به اتفاق و به شدت متهم را محکوم به زن ستیزی بکنند. زن ستیزی جنایتی علیه بشریت است.

برای مطرح کردن پرسشها، شبهات، و یا دفاع از پیامبر اسلام اینجا را کلیک کنید.

منابع.

[1]  http://anwary-islam.com/battle/ghazwah_uhud.htm

[2]  صحیح بخاری پوشینه 3، کتاب 43، شماره 648

[3]  صحیح بخاری جلد اول کتاب 8 ام شماره 395

[4]  قرآن, 33:30

[5]  قرآن, 33:32

[6]  Qurna, 4:34قرآن 2:228

[8] صحیح بخاری پوشینه 2, کتاب 18, شماره 161

[9] قرآن.4:34

[10]Razi, At-tafsir al-Kabir, on Q. 4:34.

[11]  صحیح مسلم کتاب 11, شماره 2135

[12]  صحیح بخاری پوشینه 1, کتاب 6, شماره 301

[13]  قرآن: 30.21

[14] صحیح بخاری پوشینه 4, کتاب 54, شماره 460.

[15]  نقل شده در، سروش عبدالکریم، فربه تر از ایدئولوژی، انتشارات سراج، تهران، 1373 شمسی.

[16]   صحیح مسلم کتاب 008, شماره 3367:

[17]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 122

[18]   Mishkat al-Masabih, English translation, book I, Section ‹Duties of husband and wife›, Hadith No. 61.

[19]   Kanz-el-‹Ummal, Vol. 22, Hadith No. 858. See also Ihy’a

[20]   The World book Dictionary

‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65.

[21]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65. Reported by Tirmizi as a true and good Ahadith.

[22]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 65. Reported by Tirmizi as a true and good Ahadith.

[23]   (Ibn Katheer vl.1, pg.498)

[24]   Al-Musanaf by Abu Bakr Ahmad Ibn ‹Abd Allah Ibn Mousa Al-Kanadi who lived 557H., Vol. 1 Part 2, p. 263. See also Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al- Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 52.

[25]   Ihy’a ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, Vol II, Kitab Adab al-Nikah, p. 34.

[26]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 33

[27]   صحیح مسلم کتاب 008, شماره 3466

[28]   کتاب 008, شماره 3240

[29]   پوشینه 9, کتاب 88, شماره 219

[30]  (صحیح بخاری 2.194)صحیح مسلم کتاب 004, شماره 1032

[32]  صحیح بخاری پوشینه 9, کتاب 87, شماره 163

[33]   صحیح بخاری پوشینه 7, کتاب 62, شماره 33

[34]   Razi, At-tafsir al-kabir, commenting on Q. 4:3

[35]   مشکاه المصابیح، تکالیت در مورد کودکان , کتاب، حدیث شماره  1, 43.

[36]   Ihya› ‹Uloum ed-Din by Ghazali, Dar al-Kotob al-‹Elmeyah, Beirut, vol. II, Kitab Adab al-Nikah, p. 45.

[37]   Ibid., p. 35

[38]   صحیح بخاری پوشینه 4, کتاب 55, شماره 623

[39]   برای اطلاعت بیشتر در مورد زنان به کتابی از ابوالقاسم که در اینجا قرار دارد مراجعه کنید. همچنین به نوشتاری که در اینجا نوشته شده است مراجعه کنید.

منبع +

توسط دکتر علی سینا
[31]
[7]

کاری که محمد کرده بود مانند این است که امروز کسی ادعای پیامبری کند و رانندگی در حال مستی را غیر قانونی کند. آیا این قانون، قانونی فوق العاده و بسیار تازه و شگفت انگیز خواهد بود؟

أَنَّى شِئْتُمْ به این معنی است که مرد میتواند از هر سوراخی بر زن وارد شود. این آیه باعث شد که در نظر مسلمانان، زنان هیچ نباشند مگر اسباب بازی هایی برای ارضای جنسی مردان.

Amina Lawal

) را بیاد آورد که توسط دادگاه های شریعت نیجریه محکوم شده بود تا به محض اینکه بچه اش متولد شود سنگسار شود. پدر فرزند متهم به تجاوز نشد زیرا شاهدی برای شهادت در دادگاه پیدا نشد. این پرونده بر انظار عمومی آشکار شد اما در طول تاریخ موارد متعدد مشابهی اتفاق افتاده و می افتد و کسی از آن آگاه نمیشود.

نقصهای زنان.

خدا در گاو

نمي‌دانم در كجا از قول علي شريعتي خواندم كه براي شناختن يك دين، بايد خداي آن دين را شناخت. در اين نوشته نمي‌خواهم وارد بحث كلامي «خدا شناسي» و «خود را بشناس تا خداي خود را بشناسي» و داستان‌هايي از اين دست بشوم. روحانيون و جسمانيون اسلامي آن‌قدر در اين باب نوشته‌اند كه براي همه‌ي خداشناسان و حتا خدا نشناسان زنده و مرده كافي است. اگر كسي950 سال هم عمر نوح افسانه‌اي را داشته باشد، از پسِ خواندن آن‌ همه نوشته برنمي‌آيد. به همين دليل مي‌خواهم در اين‌ بحث، خداي محمد را كه در زبان اسلامي‌اش «الله» خوانده مي‌شود، از زبان خود محمد و به قول مسلمانان از زبان تازينامه و شخص «الله» به تصوير بكشم و نشان بدهم كه خداي محمد و علي چگونه خدايي است و رابطه‌اي كه با انسان‌ها يا در تعريف همين مسلمانان، با بندگانش برقرار مي‌كند، چگونه است، و او خود را در كجاي سلسله مراتب اداري احترامات جاي داده است و انسان‌ها چه مقامي در اين سلسله مراتب دارند؟!

مجبورم براي شناخت «الله» به كتاب «تازينامه» مراجعه كنم كه به گفته‌ي محمد هر رطب و يابسي در آن نوشته شده است و تمام رموز زندگي و تمام قوانين و همه‌ي علوم بري و بحري و فضايي براي همه‌ي پهنه‌ها و همه‌ي زمان‌ها و براي تمامي ملت‌ها با تمامي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها در آن مستتر است و اگر كسي به اين دين بگرود و اين «الله» را بپرستد، بار تمام مسئوليت‌ها از دوشش برداشته مي‌شود و تمام زندگي‌اش خلاصه مي‌شود در پيروي از احكام اين «الله» و پيامبر اين «الله» و اجراي دستورالعمل‌هاي نقل شده در كتاب اين «الله» يعني تازينامه. پس دست اول‌ترين و مستقيم‌ترين وسيله‌ي شناخت اين «الله» مراجعه به همين كتاب است. البته مي‌شود براي محكم‌كاري از سخنان قصار محمد و علي و ديگر متوليان و امامان و خلفاي اسلامي هم استفاده كرد؛ اما تا زماني كه ما منبع دست اولي مانند تازينامه را در دسترس داريم، چرا به حاشيه برويم و به متوني مراجعه كنيم كه ممكن است در نقل آن‌ها تاريخ نويسان خست به خرج داده باشند، اشتباه كرده‌ باشند و يا كارهاشان خيلي قابل استناد نباشد!

 به دليل حجم زياد و تكرارهاي فراوان، تنها سوره‌ي گاو [ماده گوساله(بقره)] را براي اين كار برگزيده‌ام. دليل بخصوصي هم نداشته‌ام، شايد به اين دليل كه «ماده گوساله(بقره)» بلندترين سوره‌ي تازينامه است و جامعيتي كه در آن هست ـ به اين ميزان ـ در ديگر سوره‌هاي تازينامه نيست.

سوره‌ي گاو دومين سوره‌ي تازينامه است. 286 آيه دارد. و در مدينه نازل شده است. لازم به يادآوري است كه صفات تكراري‌ را از اين مجموعه كنار گذاشته‌ام.

در سوره‌ي گاو يا «ماده گوساله(بقره)» الله كسي است كه:

بخشنده و مهربان است.

مرض را در دل مردم افزايش مي‌دهد.

بر دل و گوش مردم مهر مي‌گذارد.

مردم را مسخره و استهزاء مي‌كند.

روشنايي را از مردم مي‌گيرد و در تاريكي‌ها رهاشان مي‌كند.

بر كافران احاطه دارد.

براي كافران آتش را آماده كرده است.

بين مردم تفرقه مي‌اندازد. (2،36)

به كافران جهنم و آتش جاويدان را وعده مي‌دهد. (2،39)

بايد به او وفا كرد، تا به شما وفا كند. (2،40)

ترسناك است. (40 و41)

به مردم دستور مي‌دهد كه همديگر را بكشند.

براي او كشتاري كه انسان‌ها از يكديگر مي‌كنند، ستوده‌ است. (2،54)

بر فرق كساني كه مي‌خواهند او را ببينند، صاعقه فرو مي‌فرستد. (2،55)

مردگان را پس از مرگ زنده مي‌كند.

براي كساني كه به حرفش گوش نمي كنند، عذاب آسماني مي‌فرستد.

براي همين مردم كه به حرفش گوش نمي كنند، خواري و بيچارگي و قرين شدن با خشمش را مقرر مي‌كند.

مردمي را كه از حد خود تجاوز مي‌كنند، تبديل به بوزينه‌هايي خوار و خاموش مي‌كند. (2،65)

هر آنچه را كه پنهان است، آشكار مي‌كند.

مردگان را زنده مي‌كند.

از كردار مردمان غافل نيست.

كساني را كه كتاب [تازينامه] را با دست مي‌نويسند، تهديد مي‌كند. (2،79)

مردم را به جهنم تهديد مي‌كند.

مردم را در دنيا خوار مي‌كند و در قيامت به سخت‌ترين وجه ممكن شكنجه مي‌كند.

كافران را طرد مي‌كند.

كافران را لعنت مي‌كند.

فضل و كرمش را به هر كه بخواهد مي‌دهد.

كافران را به خواري عذاب مي‌دهد.

كوه طور را بر سر مردم افراشته است.

ستمكاران را مي‌شناسد.

زندگي دوستان را تهديد به عذاب مي‌كند. (2،96)

دشمن كافران است.

كساني را كه پيمانشان را مي‌شكنند، رسوا مي‌كند.

كافران را به عذابي دردناك تهديد مي‌كند.

هر آيه‌اي را كه منسوخ كند، بهتر يا همانندش را مي‌فرستد.

فرمانرواي آسمان‌ها و زمين است.

به همه‌‌ي كردار مردم بيناست.

در روز قيامت درباره‌ي اختلاف بين يهوديان و مسيحيان حكم خواهد كرد.

مردم حق ندارند به مسجدها جز با ترس و لرز وارد شوند.

برخي از مردم بايد در دنيا و آخرت عذابي بزرگ از سوي او را انتظار داشته باشند.

صاحب شرق و غرب است.

فرزند ندارد.

صاحب همه‌ي زمين و آسمان است و همه‌ هستي فرمانبردار اوست.

زمين و آسمان‌ها را او آفريده است.

اوست كه اراده مي‌كند و به چيزي مي‌گويد: بشو و مي‌شود.

او هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند.

بجز خودش، هيچكس مسئول ورود مردم به دوزخ نيست.

بني اسرائيل را مجبور مي‌كند كه از نعمت‌هاي فراواني كه به ايشان داده است، ياد كنند.

مردم را تهديد مي‌كند كه در آن روز موعود، هيچ فديه و شفاعت و ياري‌اي كمكشان نمي‌كند.

با اين كه ابراهيم را خودش به پيامبري مامور كرده است، اما از فرزندان ابراهيم به عنوان ستمكاران ياد مي‌‌كند. (2، 124)

كعبه را جايگاه امن قرار داده است.

كافران را در آغاز كمي برخورداري مي‌دهد، سپس به عذاب دردناك دچارشان مي‌كند.

از مردم مي‌خواهد كه تسليمش شوند.

به نظر خدا، رنگ او از هر رنگي بهتر است!

غافل نيست.

صاحب مشرق و مغرب است.

هر كه را كه بخواهد هدايت مي‌‌كند.

خودش مطمئن است كه اهل كتاب از قبله‌اي كه محمد اختيار كرده، پيروي نخواهند كرد.

پيامبر را تهديد مي‌كند.

همه جا حاضر است.

بايد از او ترسيد تا نعمتش را بر كساني كه از او مي ترسند، تمام كند.

ناسپاسان را دوست ندارد.

شكيبايان را دوست دارد.

كشته شدگان در راهش را جزو زندگان منظور مي‌كند.

مردم را با ترس و گرسنگي و بيماري و نقصان در محصولات مرتبا آزمايش مي‌كند.

كساني را كه به دليلي [مثلا عقلي] قبولش ندارند، هم خودش لعنت مي‌كند و هم وادار مي‌كند ديگران لعنتشان كنند.

كافران را هم خودش لعنت مي‌كند و هم فرشتگانش.

اين افراد را به لعنتي هميشگي گرفتار مي‌‌كند. هيچ تخفيفي هم به ايشان نمي‌دهد. حتا يك لحظه هم به ايشان مهلت نمي‌دهد.

خيلي‌ها را به سختي عذاب مي‌كند.

كردارهاي مردم را مايه‌ي حسرتشان مي‌كند.

كافران را به كر و لال و كور تشبيه مي‌كند.

مردم بايد در حين استفاده از امكانات دنيا، مرتب او را سپاس گويند.

پنهان كنندگان كتابش را به عذاب آتش در شكم‌هاشان وعده مي‌دهد. در روز قيامت با اين دسته حرف نمي‌زند، فقط عذابشان مي‌كند.

«قصاص» را مايه‌ي زندگي اعلام مي‌كند.

بايد او را به بزرگي ياد كرد. بايد او را سپاس گفت.

اگر او را بخوانند، نزديك است و پاسخ مي‌دهد.

فرمان جنگ و كشتار را شخصا صادر مي‌كند.  (2، 190 و 191)

باز هم خودش فرمان جنگ مي‌دهد، تا تنها اسلام در جهان بماند.

فرمان دهنده‌ي تجاوز بر ستمكاران است.

دوستدار نيكوكاران است.

بايد از او ترسيد چرا كه به سختي عذاب مي‌كند.

آناني كه در اين دنيا چيزي از او مي‌خواهند، در آخرت چيزي نخواهد داد. (2،200)

به سرعت به حساب همه مي‌رسد.

فساد را دوست ندارد. خودخواهان را به جهنم وعده مي‌دهد.

با كساني كه جانشان را در راه او فدا مي‌كنند، مهربان است.

از همه اطاعت مي‌خواهد.

شيطان را دشمن مسلمانان مي‌داند.

مرجع همه‌ي كارهاست.

دگرگون كنندگان نعمت‌هايش را سخت عقوبت مي‌كند.

در روز قيامت، خداترسان را بالاتر از كافران قرار مي‌دهد.

به هركس كه بخواهد، بي‌حساب روزي مي‌دهد.

هركس را كه بخواهد، به راه راست هدايت مي‌كند.

جنگ را بر مسلمان‌ها مقرر داشته است، هرچند كه آن را ناخوش مي‌دارند.

گناه شرك را از قتل بزرگ‌تر مي‌داند.

تباه كننده‌ي اعمال از دين برگشتگان و كافران است و ايشان را جاودانه در جهنم جاي مي‌دهد.

تبهكاران را از نيكوكاران باز مي‌شناسد.

توبه كنندگان و پاكيزگان را دوست دارد.

مردان را برزنان برتري داده است. (2،228)

پيروزمند و حكيم است.

از او بايد ترسيد.

بيناست.

بر كارهايي كه مسلمانان مي‌كنند، آگاه است.

به مسمانان چيزهايي را مي‌آموزد كه نمي‌دانند.

غالب و حكيم است.

مردگان را زنده مي‌كند.

مسلمانان را به جنگ در راهش فرمان مي‌دهد.

بر [افكار و كارهاي] ستمكاران آگاه است.

دوستدار پافشاري كنندگان است (2،249)

به وسيله‌ي كشتار دفع كننده‌ي برخي بر بعضي ديگر است. از اين راه فضل و كرم خويش را ارزاني مي‌دارد. (2،250)

برخي از پيامبران را بر برخي ديگر برتري داده است.

اگر مي‌خواست مردم با يكديگر قتال نمي‌كردند. او هرچه كه بخواهد مي‌كند. (2،254)

 خدايي است كه جز او خدايي نيست.

زنده و پاينده است.

همه چيز را مي‌داند.

جز به اذن او نمي‌توان نزدش شفاعت كرد.

كرسي او در آسمان‌ها و زمين است.

ياور مومنان است.

مردم را به جهنمي كه در آن جاويدان عذاب مي‌كشند، وعده مي‌دهد. (2،257)

ستمكاران را هدايت نمي‌كند.

پاداش هر كه را كه بخواهد، چند برابر مي‌كند.

گشايش دهنده و داناست.

بي نياز و بردبار است.

كافران را هدايت نمي‌كند.

هر كه را كه بخواهد هدايت مي‌كند.

رباخواران را به جهنم بشارت مي‌دهد.

كفران كننده‌ي گنهكار را دوست ندارد.

هر كه را كه بخواهد مي‌آمرزد و هر كه را كه بخواهد عذاب مي‌كند.

بي‌همتاست.

بهشت را با همه‌ي امكاناتش تدارك ديده است.

همه‌ي مردم را پس از مرگ زنده مي‌كند.

همه چيز را بر روي زمين آفريده است.

هفت آسمان را آفريده است.

نهان و آشكار همه چيز و آسمان و زمين را مي‌داند.

بر همه چيز آگاهي دارد.

توبه پذير و مهربان است.

دريا را براي قوم بني اسرائيل مي‌شكافد.

بخشنده‌ي گناهان است.

توبه را مي‌پذيرد و مهربان است.

بر سر مردمان سايه مي‌گستراند.

من و سلوي [ترنجبين يا شيرخشت و بلدرچين] براي مردم مي‌فرستد.

به مردم از چيزهاي پاكيزه روزي مي‌دهد.

برخي را هم به بهشت بشارت مي‌دهد.

به مومنان بشارت مي‌دهد و ايشان را راهنمايي مي‌كند.

به كساني كه ايمان بياورند، پاداش مي‌دهد.

به هر كه بخواهد مي‌بخشد هر آنچه را كه بخواهد.

صاحب فضلي بزرگ است.

بر همه كاري تواناست.

فرمانرواي آسمان‌ها و زمين است.

فقط اوست كه ياور مسلمانان است

نادره افشاری

منشأ حیات

مقدمه: در ابتدا بیگ بنگ بود و سپس فیزیک پدیدار گشت. سپس در دماهای پایین تر شیمی پا به عرصه نهاد. ذرات اتم ها را شکل دادند. اتم ها با هم ترکیب شده و مولکول ها را ساختند. مولکول ها با هم همراه شدند و اولین الیگومرها و پلیمرهای حیاتی مانند اسیدهای نوکلئیک، لیپیدها، الیگو ساکاریدها و الیگوپپتیدها (نه حیات) را شکل دادند. این مولکول های حیاتی با هم همراه شده و ساده ترین اشکال حیات را که شامل یک غشاء سادۀ لیپیدی محتوی آب و پلیمرهای حیاتی بود شکل دادند. این سلول های ساده که امروزه به دلیل جو اکسیداتیو کنونی زمین قابلیت حیات ندارند و به کلی منقرض شده اند پایه گذارحیات و تکامل بودند. این یک شمای کلی و بسیار ساده ازنحوۀ پیدایش حیات بر روی زمین است (نظریۀ اوپارین) که تمرکز آن بر روی غشاء لیپیدی است. البته نظریات جدیدتر بر روی  RNAبه عنوان اولین پلیمر بنیان گذار حیات تاکید دارند و غشائ لیپیدی را ساختاری پیچیده می دانند که احتمالاً بعدها توسط خود RNA دستورتولید آن صادر گردید و RNAرا به عنوان ژنوم در بر گرفت.

هنگامی که زمین در 6/4 میلیارد سال پیش شکل گرفت، کاملاً عاری از حیات بود. 1 میلیارد سال پس از آن موجوداتی مانند جلبک های سبز-آبی پدیدار گشتند. ولی همواره این سؤال وجود داشت که این موجودات از کجا آمده اند؟ به عبارت دیگر حیات از کجا آغاز شد؟ این پرسش بزرگ ادامه یافت و منجر به آزمایشاتی شد که اکثر آنها بر روی این نکته تأکید داشتند که RNA به دلیل توانایی خود تکثیری نقش بسیار بزرگی را در تکامل بازی کرده است.

تردید در نظریات قدیمی:تا پیش از قرن 17 بیشتر مردم گمان می کردند خدا، انسان و سایر موجودات عالی را آفریده است و موجودات ابتدایی تر مانند حشرات و میکرو ارگانیسم ها به صورت خودبه خودی از مواد در حال فساد ایجاد می شوند ( لازم به توضیح است که از آنجایی که جلبک ها و قارچ ها جزء میکروارگانیسم ها به شمار می روند، میکروارگانیسم ها در آن زمان شناخته شده بودند). طی دو قرن پس از آن، این باورها به شدت زیر سوأل قرار گرفتند و در اواسط قرن 19 دو دانشمند برجسته یعنی لوئی پاستور و چارلز داروین پیشرفت هایی را در شناسایی منشأ حیات سبب شدند (1).

در ابتدا لوئی پاستور مفهوم تولید خودبه خودی را زیر سوأل برد و شواهدی را ارائه داد که حتی باکتری ها نیز از والدینی نظیر خود ایجاد می شوند و این سؤال را مطرح کرد که اولین نسل هر گونه از کجا آمده است؟

دومین دانشمند چارلز داروین بود که با بررسی شباهت بین گونه ها نظریۀ انتخاب طبیعی را مطرح کرد و به دنبال این نظریه نظریات دیگری نیز مطرح شد که از اصول تکامل محسوب می شوند. از جمله این که: 1) تکامل قطعاً رخ داده است. 2) تغییرات تکاملی تدریجی بوده است و به هزاران تا میلیون ها سال نیاز داشته است. 3) مکانیسم پیش برندۀ تکامل انتخاب طبیعی است. 4) میلیون ها گونۀ زندۀ امروزی طی فرایندی که گونه زایی نامیده می شود از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند (2).

ردیابی منشأ حیات: این واقعیت که همۀ موجودات زنده دارای خصوصیات بیوشیمیایی و کد ژنتیکی یکسانی ( به استثناء چند مورد جزئی) هستند قویاً از این نظریه حمایت می کند که همۀ جانداران شناسایی شده از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند که همۀ این خصوصیات قبلاً در این نیای مشترک وجود داشته است. احتمال وجود سیستمی با این پیچیدگی و اختصاصیت غیرطبیعی امکان استقلال موجودات را همراه با تکامل موازی رد می کند. تا کنون وجود حیاتی با کدهای ژنتیکی مختلف یا اصول بیوشیمیایی متفاوت اثبات نشده است ولی نمی توان وجود چنین حیاتی را نیز رد کرد (3).

همواره باید در نظر داشت که اولین نیای مشترک همۀ موجودات روی زمین نباید الزاماً همان اولین موجود زنده باشد. برای درک بهتر این مطلب بهتر است از اصطلاح «درخت حیات» داروین استفاده کرد که در آن از یک تنۀ منشعب شونده، گونه های جدید در اعصار مختلف پدیدار می شوند. حیات کنونی به صورت سرشاخه های نوک این درخت نمایش داده می شود. اگر دو موجود مختلف را در این درخت دنبال کنیم، نیای مشترک این دو موجود محل تقاطع شاخه های آن هاست. با دنبال کردن رد همۀ موجودات زندۀ کنونی می توان نقطه ای را تصور کرد که همۀ موجودات در آن نقطه به هم می رسند. این نقطه » قدیمی ترین نیای مشترک همۀ موجودات» نامیده می شود و البته نباید انتظار داشت که این نقطه بر روی مرکز تنۀ این درخت باشد. ممکن است شاخه هایی هم پیش از این نقطه وجود داشته اند که اکنون منقرض شده اند. البته دلایلی وجود دارد که این نیای مشترک باید موجودی به حد کافی پیچیده و تخصصی باشد. قطعاً این موجود خود یک دوۀ تکاملی بسیار طولانی را طی کرده است. با دنبال کردن شباهت ها می توان منشأ حیات را در یک ساقه ( یا تنه یا ریشه) شناسایی کرد که شاخه های بعدی از آن منشعب شده اند. البته در این بین گاهی تداخل هایی بین شاخه ها دیده می شود و علت این تداخل آن است که انتقال ژن ها همیشه به صورت عمودی (از والد به فرزند) نیست بلکه بسیاری اوقات انتقال به صورت افقی (بین دو گونه، دو جنس، دو خانواده و یا حتی بالاتر) است. انتقال افقی ژن ها در پروکاریوت ها (مانند باکتری ها) کاملاً شناخته شده است و این امر باعث پیچیدگی هایی در ریابی ژن ها می شود. دربارۀ قلمرو میکروب ها در اعصار گذشته تنها می توان گفت که گونه زایی در میان آنها می توانسته است رخ دهد ولی با اطمینان می توان گفت همۀ حیات کنونی بر روی زمین از یک جمعیت میکروبی خویشاوند با توانایی های ژنتیکی متنوع بوجود آمده است (3).

زمان آغاز حیات:زمین شناسان با ردیابی فسیل ها می توانند محدودۀ بازۀ زمانی حیات زمینی را تعیین کنند. قدیمی ترین موجودات فسیلی واضح و قابل شناسایی را می توان درغرب استرالیا یافت که مربوط به 5/3 میلیارد سال پیش می باشند. این فسیل ها مربوط به موجوداتی تک سلولی شبیه به سیانوباکترهای کنونی (باکتری های فتوسنتزکننده) می باشند. از آنجایی که فتوسنتز فرایندی پیچیده است که خود باید یک دورۀ تکاملی را طی کرده باشد بنابراین حیات باید مدتی پیش از آن آغاز شده باشد. متأسفانه شواهدی قدیمی تر که دال بر وجود حیات پیش از این باشد به سختی یافت می شود. در گرینلند صخره هایی رسوبی با حداقل عمری برابر با 85/3 میلیارد سال یافت می شود که حاوی آثاری از کربن با نسبت های ایزوتوپی تغییر یافته هستند که می توانند حاکی از فعالیت های زیستی دوران باستان باشند. اگر این تفسیر درست باشد این شواهد حیات زمینی را به چیزی حدود 4 میلیارد سال قبل باز می گرداند (3).

تاریخ حیات بر روی زمین به یک پرسش برای ستاره شناسان مطرح شده است. منظومۀ شمسی 5/4 میلیارد سال پیش از یک ابر چرخان گاز و غبار شکل گرفته است. به مدت حدود 700 میلیون سال سیارات در حال تجمع و شکل گیری از غبارهای نامنسجم بودند. شواهد این دوران به صورت بمباران هایی بر روی سطح ماه کاملاً آشکار است. از آن جایی که زمین بزرگ تر از ماه است بنابراین باید ضربات و خشونت بیشتری را تحمل کرده باشد. سطح زمین در این دوران باید عاری از حیات و غیرقابل زیست بوده باشد ولی با در نظر گرفتن نتایج حاصل از صخره های رسوبی گرینلند این پرسش مطرح می شود که چگونه موجود زنده ای می تواند در این شرایط بقا یابد. یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که در آن زمان پناه گاه هایی وجود داشته است که حیات را در برابر این شرایط خشن حفظ می کرده اند. این پاسخ این پرسش را برمی انگیزد که این پناه گاه ها کجا بودند و به عبارت دیگر مکان آغاز حیات کجاست (3)؟

مکان آغاز حیات:ابتدا باید مشخص کرد که ابتدایی ترین کلنی های میکروبی تثبیت یافته چه زیستگاهی را انتخاب کرده اند. بیایید تصور کنیم که حیات در جایی از زمین آغاز شده است. با وجود آن که داروین در مورد منشأ حیات چیز زیادی را مطرح نکرد ولی نامه ای معروف از او در دست است که به یک برکۀ کوچک گرم اشاره می کند که انواع مواد شیمیایی می توانند تدریجاً در آن تجمع یابند سپس توسط انرژی نورانی خورشید تحریک شده و مولکول های پیچیده تری می سازند تا آنجایی که حیات اولیه به صورت تصادفی به وجود می آید. این پیشنهاد ساده بعدها به مدلی تکوین یافته به نام «سوپ اولیه» تبدیل شد (3).

با در نظر گرفتن ضرب و شتم زمین توسط بارش های کیهانی، یک برکۀ کوچک گرم کمی بعید و غیر قابل توجیه می نماید. در سال های اخیر بسیاری محیط های فرعی دیگر پیشنهاد شده است. محیطی که قابل توجیه تر از همه می نماید و با تاریخچۀ ابتدایی خشن زمین سازگاری دارد اعماق سطح زمین است یعنی اعماق محیطی که از دیدگاه زمین شناسی هنوز سطح زمین محسوب می شود. در سال 1977 زیردریایی آلوین اکوسیستم های پیچیده ای را در اعماق چند کیلومتری اقیانوس آرام کشف کرد که در اطراف یک دهانۀ آتشفشان تجمع یافته بودند. برخی از این این دهانه های آتشفشانی تحت عنوان سیگاری های سیاه نامیده می شوند. دمای آب اطراف این دهانه ها می تواند تا C˚350 برسد ولی با این وجود به دلیل فشار زیاد نمی جوشد. موجودات زندۀ اطراف این دهانه ها عبارتند از خرچنگ ها و کرم های لوله ای بزرگی که احتمالاً از زیستگاه های بالاتر به این محیط ها وارد شده اند و با شرایط خشن این محیط ها سازگاری پیدا کرده اند. به دلیل تاریکی مطلق دراین عمق فتوسنتز غیر ممکن است و پرسشی که مطرح می شود این است که چه منبع انرژی این اکوسیستم را حفظ می کند. بررسی ها نشان داد که تولیدکنندگان اولیه در این محیط ها میکروب هایی هستند که نزدیک تر به دهانه زندگی می کنند. این میکروب ها به رده ای از موجودات تعلق دارند که تحت عنوان کلی شیمیوتروف ها نامیده می شوند که از مواد شیمیایی و انرژی گرمایی به جای نور خورشید استفاده می کنند. برخی از شیمیو تروف ها قادرند مواد شیمیایی و گازها را مستقیماً به مواد زیستی تبدیل کنند. به موجوداتی که در چنین دماهای بالایی زندگی می کنند هیپرترموفیل گفته می شود (3).

با وجود همۀ این شرایط خشن(دمای بالا، فشار بالا، عدم نور، اسیدیتۀ بالا یا پایین و …) این موجودات نیاز دارند که سوخت و ساز خود را به طور طبیعی انجام دهند. تحقیقات مشخص ساخت که این سیگاری های سیاه فقط قلۀ یک کوه یخی بسیار عظیم محسوب می شوند. «پروژۀ حفاری اقیانوس» به مدت چند سال اعماق صخره های بستر دریا را تا عمق 1 کیلومتر مورد کاوش قرار داد. مشخص گردید که حیات در اعماق این صخره ها نیز به اندازۀ سطح آنها رواج دارد.

در دهۀ 1980 میکروارگانیسم هایی از اعماق چند کیلومتری سطح زمین طی یک پروژۀ حفاری چاه نفت در سوئد به دست آمد. این تحقیق تحت ایرادات علمی متعددی قرار گرفت ولی چند سال بعد گزارشات مشابه دیگری نیز از تحقیقاتی مشابه به دست آمد و وفور شواهد وجود حیات را در اعماق زمین اثبات کرد.

وجود حیات در اعماق سطح زمین این نظریه را قوت بخشید که حیات می تواند در جایی در زیر زمین آغاز شده باشد یعنی جایی که موجودات می توانند خود را در برابر بارش های کیهانی حفظ کنند. البته نظریات دیگری نیز در مورد منشأ حیات وجود دارد (مانند منشأ حیات از مریخ) که جای بحث بسیارمفصلی را مطلبد که در این مقاله نمی گنجد و ما به معتبرترین آنها بسنده کردیم (3).

نیای مشترک همۀ موجودات: همان گونه که انسان و شمپانزه در 10 میلیون سال پیش تاریخچۀ مشترکی داشته اند، همۀ اشکال امروزی حیات نیز تاریخچۀ مشترکی دارند که به قدمت اشتقاق سه دامین شناخته شدۀ موجودات زنده ( آرکی ها، باکتری ها و یوکاریوت ها) برمی گردد.LUCA یا last universal common ancestor  (نیای مشترک همۀ موجودات) موجودی است که همۀ جانداران کنونی از آن منشأ گرفته اند. LUCA نمایش دهندۀ اولین مرحلۀ تکامل حیات نیست. امروزه پذیرفته شده که پیش از تکامل پروتئین ها و DNA مرحله ای وجود داشته که در آن RNA همان نقشی را بر عهده داشته است که امروزه پروتئین ها و DNA ایفا می کنند. چرا که RNA هم می تواند خود را همانند سازی کند و هم می تواند نقش آنزیمی پروتئین ها را ایفا کند (4).

تلاش های بسیاری برای بازسازی ژنوم LUCA صورت گرفته است که تحت عنوان «پروژۀ ژنوم حداقل» نامیده می شود. این پروژه به دنبال ژن هایی می گردد که فراگیر هستند یعنی همۀ فرم های جانداران دارای این ژن ها هستند. لیستی که از این ژن ها تهیه می شود خود احتمال دیگری را مطرح می کند. احتمالاً این لیست ماهیت اصلی حیات سلول را مشخص می کند به عبارت دیگر تعداد حداقل ژن های لازم برای تشکیل یک سلول را تعیین می کند. در سال 1996 دانشمندان با تعیین توالی ژنوم دو باکتری ((Mycoplasma genitalium & Haemophilus influenzae تلاش کردند ژنوم حداقل را مشخص کنند. حاصل تحقیقات آنها به صورت زیر خلاصه شد:

ژن شالودۀ حیات را تشکیل می دهد.

هیچ ماشینی برای سنتز DNA مورد نیز نیست.

از این تحقیق مشخص گردید که LUCA اطلاعات ژنتیکی خود را در RNA (و نه DNA) ذخیره می کرده است. البته هنوز بحث های زیادی در مورد ماهیت مادۀ ژنتیکی LUCA DNA) یا (RNA  وجود دارد ولی اکثر دانشمندان بر این نظریه اتفاق نظر دارند که در دوره ای از حیات RNA به جای DNA منبع ذخیرۀ اطلاعات بوده است (4) چنان چه امروزه نیز چنین امری در برخی از ویروس ها از جمله ویروس بیماری ایدز دیده می شود و جالب است که بدانیم حتی در عصر کنونی نیز فرم هایی از حیات به سادگی یک مولکول RNA وجود دارد که فاقد هر گونه غشاء یا اندامک سلولی هستند. به عنوان مثال ویروئیدها (مولکول های RNAای که در برخی گیاهان ایجاد بیماری می کنند) نوعی از این این گونه حیات هستند (5) که حتی اگر هم ما آنها را به عنوان موجوداتی زنده به شمار نیاوریم، نشان گر این هستند که حتی یک مولکول هم می تواند خصوصیات حیاتی را دارا باشد.

سخن پایانی: هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.

References:

Orgel, L., E, 1997, The origin of life on earth. [online]. Available: http://www.geocities.com/capecanaveral/lab/2948/orgel.html. [2008, February 18].

Charles Darwin Naturalist. [online]. Available: http://www.lucidcafe.com/ library/96feb/darwin.html. [2008, February 18].

Davies. P. The origin of life I: When and where did it begin? [online]. Available: http:// cosmos .asu.edu/publications/papers/OriginsOfLife_I.pdf. [2008, February 19].

Poole. A., M. 2002. My name is LUCA. [online]. Available: http://www.actionbioscience.org/newfrontiers/poolepaper.html. [2008, February 20].

Matousek, J., Orctova, L., Patzak, J., Svoboda, P., Ludvikova, I. 2003. Molecular sampling of hopstunt viroid (HSVd) from grapevines in hop production areas in the Czech Republic and hop protection. Plant soil environment. 49, 168-175.

پاسخی به تحدی قرآن

پاسخی به تحدی قرآن

                        

بسم الله الرحمن الرحيم

ثشقيل

الفيل ما الفيل

و ما ادراک ما الفيل

هذا صاحب الخرطوم الطويل

الفيل خير من الف ابل

فتفکر فی الفيل وان الله يحب الفيل والابابيل

و هو لا يحب الکفار و الاباطيل

 

 این سوره دارای خصوصیات بی نظیری است که از هر جهت انتساب آن به یک بشر عادی غیر ممکن به نظر می رسد. در آیۀ نخست ما پنج حرف از رموز قرآنی را می بینیم که تا کنون بسیاری از مفسرین قرآن از تفسیر آن عاجز مانده اند و حتی علمای یهود و مسیحیت نیز در مورد عمق این گفتار زبان به اعتراف گشوده اند. در عین حال این آیه با آیۀ بعد هم قافیه است که خود یکی دیگر از اعجاز درونی قرآن میباشد. سه حرف اول این آیه در هیچ کدام از آیات دیگر تکرار نشده است. یک فیزیک دان یهودی در دانشگاه کالیفرنیا با تجزیه و تحلیل این آیه متوجه عدم تکرار سه حرف نخست و تکرار حروف «ی» و «ل» در آیات بعدی شد و با قرار دادن این الگو در فرمول نسبیت انیشتین پی به راز انبساط کائنات شد.

 

در آیۀ بعدی خداوند ما را به تفکر در مورد فیل فرا می خواند. امروزه زیست شناسان با شگفتی در مورد تفاوت فیل با جانوران دیگر سخن می گویند. کلمۀ فیل در این آیۀ شریفه به صورت زوج آمده است که خود حکایت از وجود دو جنس نر و ماده در این جانور دارد یعنی چیزی که اوزاکا اوشاواتا، زیست شناس ژاپنی، پس از 50 سال تحقیق متوجه آن شد و کتابها و مقالات بسیاری در مورد آن چاپ نمود.

 

در آیۀ شریفۀ سوم خداوند جهل ما را نسبت به فیل مجددا به ما گوشزد می کند. در سوره های دیگری از قرآن نیز خداوند جهل ما را در مورد زیتون، انجیر و دیگر نعمتهای خود گوشزد می کند. زیتون و انجیر از میوه های مورد علاقۀ فیل هستند که منابعی سرشار از ویتامین آ، ب، ث، د و املاح را برای فیل فراهم می سازند. بنابراین این سوره در کنار  دیگر سوره های قرآن اطلاعات جامعی از رژیم غذایی این جانور و اهمیت ویتامین ها برای سوخت و ساز بدن فراهم می سازد که اگر مسلمانان به مفاد این آیه عمل کنند به هیچ درد و مرضی مبتلا نخواهند شد.

 

در آیۀ چهارم  سخن از خرطوم طویل فیل به میان آمده است. این تنها آیه ای است که خداوند متعال در آن سخن از اهمیت این عضو جانور به میان آورده است. فیل تنها موجودی است که در حال حاضر دارای چنین عضوی می باشد و جانوران دیگری که در گذشته دارای عضوی مشابه بوده اند یعنی ماموت ها منقرض شده اند. چنان چه می بینیم در این آیۀ شریفه از ضمیر هذا به معنی این استفاده شده است نه از ذلک یا هولاء چرا که ماموت ها اکنون منقرض شده اند. این خود دلیلی بر اشراف خداوند بر اقراض نسل ماموت ها است که در این آیه منعکس شده است.

 

در آیۀ پنجم خداوند یک فیل را برتر از هزار شتر می خواند. می دانیم که در زندگی اعراب شتر از اهمیت خاصی برخوردار بوده است و حتی اشعار بسیار زیادی از دوران جاهلیت اعراب باقی است که اشعار زیبایی را در مورد وصف این جانور سروده اند. با این همه اعراب از درک عظمت فیل غافل مانده اند و خداوند با برتر خواندن فیل از هزار شتر اعراب را برای کسب فیل فرا خوانده است. فیل جانوری است که در حجاز یافت نمی شود و اعراب می بایست برای دسترسی به آن از یک سو به شبه قارۀ هند و از سوی دیگر به قارۀ آفریقا می رفتند که این خود سببی برای گسترش اسلام می باشد که خداوند به گونه ای تلویحی ما را به گسترش اسلام فرا می خواند و مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای، نیز با استناد بر این آیه امر مهم رهبری دنیای اسلام و گسترش آن را به شرق و غرب جهان بر عهده گرفته اند.

 

در آیۀ ششم خداوند ما را دگر باره به تفکر در آفرینش فیل فرا می خواند و در عین حال بر محبت خود بر فیل و پرستو تاکید می کند. می دانیم که چندی پیش از تولد پیامبر اسلام پادشاه حجاز لشگریانی را سوار بر فیل برای نابودی کعبه می فرستد که این سپاه توسط پرستوهایی که از جانب خداوند مامور شده بودند، همگی نابود شدند. با وجودی که توان نظامی این سپاه کفر بر پایۀ فیل استوار بود، خداوند مهر و محبت بی پایان خود را بر این جانوران در این آیه به نمایش می گذارد و چه بسا این محبت را کمتر از محبت خود به پرستوها نمی داند. خداوند در این آیه به گونه ای تلویحی ما را به گذشت و رحمت فراخوانده است. وزیرجنگ اسراییل در سخنان اخیر خود گفته است اگر مسلمانان تنها به دستورات اخلاقی این آیه در مورد گذشت و رحمت عمل کنند دوستی و مودت ایجاد شده در آنان برای محو اسراییل کافی است.

 

در آیۀ پایانی خداوند بلافاصله در کنار رحمتی که در آیۀ قبل ذکر شد عقاب خویش را نسبت به کفار و هر گونه باطلی که از جانب آنها صادر می شود بیان می کند. مسلمانان باید از ترتیب این آیات بیاموزند که رحمت به مسلمانان باید در کنار تنفر و انزجار از کفار و اباطیل باشد. ولی نکتۀ جالب این آیۀ شریفه در این است که خداوند در این آیه برخلاف بسیاری از آیات دیگر قرآنی سخنی از کشتار کفار به میان نمی آورد و همواره دری از رحمت را به سوی گمراهان باز باقی می گذارد.

 

تمامی آیات این سوره دارای یک وزن درونی بوده و همگی به حرف لام خاتمه می یابد تا به هر گونه شک و تردیدی نسبت به فرازمینی بودن این آیه خاتمه دهد. در عین حال تعداد آیات این سورۀ شریفه هفت می باشد که خود عددی مبارک در میان عالم اعلی می باشد چنانچه خداوند نیز آسمان را در هفت طبقه آفریده است که تعداد آیات این سوره دلیل محکمی بر این امر است.

 

زبان قرآن

زبان قرآن

 

 

    چرا قرآن به زبان عربي نازل شد؟ پاسخ اين سؤال در پنج آيه از قرآن آمده است. آية 4 سورة ابراهيم از قانوني كلي و عام در مورد ارسال رسل خبر مي‌دهد:

و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم تا ]بتواند احكام و معارف الهي را[ براي آنان بيان كند…

    بر طبق اين آيه و به حكم عقل، نمي‌توان پيامبري آلماني براي قومي عرب‌ زبان فرستاد، زيرا در اين صورت مردم سخنان او را نمي‌فهمند و او نيز نمي‌تواند با آنان ارتباط مؤثري برقرار كند. آيات 198 و 199 سورة شعرا نيز در تأييد همين دليل عقلي آمده است:

و اگر آن ]قرآن[ را بر برخي از غير عرب‌زبان‌ها نازل مي‌كرديم و او آن را بر ايشان مي‌خواند، به آن ايمان نمي‌آوردند.

 و باز در آية 44 سورة فصلت، همين مطلب با تعابيري ديگر مورد تأكيد قرار مي‌گيرد:

و اگر ما قرآن را به زبان عجمي ]غير عربي[ نازل مي‌كرديم، مي‌گفتند: چرا آيات آن به روشني بيان نشده است؟ آيا ]كتابي، و يا: پيامبري[ عجمي ]براي امتي[ عربي؟!…

     اگر قرآن ـ به عنوان مثال ـ به زبان چيني نازل شده بود، بر طبق اين آيه ـ و باز به حكم عقل و وجدان بشري ـ مردم عرب‌زبان حق داشتند كه اعتراض كنند و بگويند: «چرا آيات آن به روشني (و قابل فهم براي ما) بيان نشده است.» حال آيا مردم چين كه فهم زبان عربي براي آنها فوق‌العاده دشوار است، حق ندارند بگويند: «چرا آيات قرآن به روشني بيان نشده است؟ آيا پيامبري ]يا: كتابي[ عربي براي امتي چيني؟» همينطور اگر ژاپني‌ها، كره‌اي‌ها، هندي‌ها، انگليسي‌ها، فرانسوي‌ها و… ـ كه اكثريت مطلق جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند ـ مدعي شوند كه قرآن فقط براي هدايت اعراب نازل شده است نه براي ما (زيرا زبان عربي براي ما روشن و قابل فهم نيست و فرهنگ ما نيز با فرهنگ اعراب فرسنگ‌ها فاصله دارد) چه پاسخي مي‌توان به آنها داد؟ خصوصاً اگر مدعاي آنها با آية 7 سورة شوري تأييد شود:

و بدين گونه قرآن ]را به زبان[ عربي به سوي تو وحي كرديم تا ]مردم[ مكه و كساني را كه پيرامون آنند هشدار دهي و از روز گردآمدن ]خلق[ كه ترديدي در آن نيست بيم دهي….

     آية فوق در تأييد اين مطلب كه پيامبر اسلام (به دليل عرب‌زبان بودن) فقط براي هدايت اعراب مبعوث شده و قرآن نيز فقط براي راهنمايي و انذار قوم عرب نازل گرديده است، صراحتي انكار ناشدني دارد[1] و اگر اين آيه را همراه با آيات ديگري كه پيش از اين آورديم قرائت كنيم و به دليل عقلي‌اي كه در آنها آمده است، توجه نماييم و فراموش نكنيم كه دليل عقلي تخصيص‌بردار نيست، آنگاه شك نخواهيم كرد كه به حكم عقل و صريح آيات، اسلام نمي‌تواند ديني جهاني باشد، زيرا مانيفيست آن به زباني است كه اكثريت مردم جهان قادر به فهم آن نيستند (بگذريم از اينكه حتي خود اعراب نيز در فهم قرآن درمانده و به ده‌ها فرقه تقسيم شده‌اند) و اينجاست كه آية اول سورة فرقان نه تنها خود مشكل عقلي پيدا مي‌كند، بلكه در تناقضي آشكار با آيات ديگر ظاهر مي‌شود:

مبارك ]بزرگ[ است خدايي كه فرقان ]قرآن[ را بر بنده‌اش نازل كرد تا هشداردهندة جهانيان باشد.

     طبق اين آيه (و بنا به ادعاي مسلمانان) ، قرآن براي انذار و هدايت همة مردم جهان نازل شده و اين با توجه به مطالبي كه در پيش آمد، مورد قبول نيست. ممكن است بگوييد كه مردم سراسر جهان مي‌توانند (و مي‌بايد) زبان عربي را بياموزند تا قادر به فهم آيات قرآن شوند. اما پذيرش اين سخن چندان آسان نيست. زيرا:

 1. آموختن زبان عربي در حدي كه آدمي بتواند قرآن را بفهمد و معنا كند، براي بسياري از مردم جهان كاري فوق‌العاده دشوار و مستلزم سالها تلاش و كوشش مستمر و بي‌وقفه است. آيا مي‌توان همه مردم جهان را موظف به فراگيري زبان عربي كرد؟

 2. براي فهم قرآن، آموختن زبان و ادبيات عرب به تنهايي كافي نيست، بلكه آشنايي وسيع و عميق با فرهنگ مردم عربستان در زمان نزول قرآن (هزار و چهارصد سال پيش)، حوادث تاريخي و شأن ‌نزول‌ها، قرائن حاليه و مقاليه، قواعد اصولي و تفسيري و… نيز لازم است. آيا مي‌توان از همة مردم جهان خواست تا سال‌هاي طولاني ازعمر خود را صرف تحقيق در اين امور و فراگيري مقدمات لازم براي فهم و تفسير قرآن كنند؟ (فراموش نكنيد كه در اينجا پاي انتخاب دين و کشف راه سعات در ميان است، و در چنين موقعيتي پيروي و تقليد از فهم ديگران، منع عقلي، شرعي، وجداني و اخلاقي دارد).

 3. اگر قرار بود آخرين كتاب آسماني به زباني خاص نازل شود و مردم كشورهاي ديگر مجبور به فراگيري آن زبان شوند، چرا خداوند آخرين پيامبر را از ميان مردم چين برنگزيد و آخرين كتاب آسماني را به زبان چيني نازل نكرد تا معارف آن براي عدة بيشتري از مردم جهان (چين و كشورهاي آسياي جنوب شرقي) قابل فهم باشد و عرب‌ها كه جمعيتي بسيار كمتر دارند، مجبور به آموختن زبان چيني شوند؟ آيا اين به حكمت و عدالت نزديك‌تر نبود؟ ممكن است بگوييد كه معارف قرآن فقط در قالب زبان عربي قابل بيان بوده و زبان‌هاي ديگر ظرفيت بيان آن حقايق و معارف را نداشته و ندارند. اما اين صرفاً يك ادعاي غيرقابل اثبات و بلكه واضح البطلان است. كداميك از حقايق يا معارف قرآن به هيچ وجه با زبان چيني يا ژاپني يا … قابل بيان نيست؟ حتي اگر فرض کنيم که بعضي از مفاهيمي که مورد نظر خدا بوده فقط در زبان عربي معادل واژگاني داشته است (مانند واژه الله) باز هم مشکلي پيش نمي‌آمد. زيرا امکان استفاده از اين لغات (در موارد ضروري) وجود داشت. مگر در همين قرآن کنوني کلمات خارجي و بيگانه بکار نرفته است؟

 4. آيا خدا نمي‌توانست در زمان واحد (يعني در دوران پيامبر اسلام) براي هريك از امت‌ها پيامبري از ميان خودشان برگزيند و مضامين اصلي و ريشه‌اي قرآن را  در كتاب‌هايي به زبان‌هاي مختلف نازل كند (و مضامين حاشيه‌اي و فرعي را مطابق فرهنگ همان مردم بيان نمايد)، تا مشكل فهم كتاب آسماني براي مردمي كه به زبان‌هاي ديگر صحبت مي‌كنند، پيش نيايد؟ آيا خدا نمي‌توانست براي مردم ژاپن، پيامبري از ميان خودشان برگزيند و كتابي آسماني به زبان ژاپني‌ها نازل كند و همين كار را براي مردم چين، آمريكا، انگليس، هند، ايران، فرانسه، آلمان و كشورها و ملت‌هاي ديگر كند؟ آيا غير منطقي نيست كه خدا كتابي به زبان و فرهنگ عربي نازل كند و سپس از مردم سراسر جهان با صدها زبان و فرهنگ ديگر _ كه گاه فاصله‌شان با زبان و فرهنگ عرب مصافتي ناپيمودني است _ بخواهد كه به آن كتاب ايمان بياورند و محتواي آن را بفهمند و به آن عمل كنند، در حالي كه حتي خود اعراب در فهم آن كتاب مشكل دارند؟

5. مسلمانان مدعي هستند كه

قرآن كلام الهي و معجزة جاودان اسلام است، اما فقط افرادي كه آشنايي وسيع و عميق با زبان و ادبيات عرب و اصول و قواعد فصاحت و بلاغت و انواع فنون و صناعات ادبي در اين زبان دارند، پي به اعجاز آن مي‌برند.

    اكنون فرض كنيد كه ما براي تبليغ اسلام و قرآن در ميان ژاپني‌ها، چيني‌ها و يا هندي‌ها (و دعوت آنها به آخرين دين الهي) ادعا مي‌كنيم كه قرآن معجزه است. در مقابل چنين مدعايي آنها مي‌پرسند: كجاي قرآن معجزه است؟ آنگاه مجبور مي‌شويم به آنها بگوييم: اگر مي‌خواهيد به اعجاز قرآن پي ببريد و متوجه شويد كه اين كتاب حقيقتاً از طرف خدا نازل شده است، بايد حداقل پنج تا ده سال از عمر خود را صرف آموختن زبان و ادبيات عرب كنيد و با انواع فنون و صناعات ادبي و قواعد اصولي و تفسيري و… آشنا شويد تا پس از آن با خواندن متن قرآن بفهميد كه اين كتاب نمي‌تواند ساختة ذهن و زبان بشر باشد! مخاطبان خواهند پرسيد: از كجا معلوم كه ما پس از صرف سال‌ها از وقت و عمر گرانبهاي خود و آموختن زبان و ادبيات عرب، با تأمل در قرآن به اين نتيجه برسيم كه اين كتاب، معجزة آسماني است؟ با كدام انگيزه و محرك، تلاشي جدي و بي‌وقفه را جهت فراگيري مقدمات فهم قرآن شروع كنيم؟ چه تضميني وجود دارد كه با قبول اين پيشنهاد و اجراي آن به نتيجة مثبت مي‌رسيم و سال‌ها از عمرمان بيهوده ضايع نخواهد شد؟ اين شك و ترديدها و سؤالات، از آنجا قوت مي‌گيرد كه مي‌بينيم در ميان خود اعراب، بسياري از دانشمندان علوم مختلف و اديبان و شاعران و نويسندگان و سخن‌وران برجسته وجود دارند كه نه‌تنها قرآن را معجزه نمي‌دانند، بلكه معتقد به وجود انواع و اقسام ضعف‌هاي ادبي و محتوايي در اين كتاب هستند. آيا مي‌توان همه آنها را متهم به عناد و لجاج و بي‌انصافي و نفهمي و … کرد؟

6. چطور ممكن است كه ديني براي همة مردم جهان نازل شود، اما معجزة آن به گونه‌اي باشد كه اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان قادر به تصديق آن نباشند و در نتيجه پيروان آن براي تبليغ دين خود، مجبور شوند كه به مخالفان وعدة سر خرمن دهند؟ چگونه ممكن است ديني جهاني باشد، اما تعاليم آن به زباني نازل شود كه براي بيشتر مردم جهان غير قابل فهم است؟ فراموش نكنيد كه ترجمة قرآن به زبان‌هاي ديگر نيز نمي‌تواند مشكلي را حل كند. زيرا اولاً ترجمة قرآن به گونه‌اي كه كاملاً دقيق و بي‌عيب و نقص و وفادار به متن باشد، امكان‌پذير نيست و اين واقعيت، هم مورد قبول و اعتراف خود مسلمانان است و هم پشتوانه‌هاي علمي و زبان شناختي دارد. ثانياً ترجمة قرآن حتي اگر دقيق و كامل باشد، بنا به ادعاي همة عالمان و مفسران قرآن، جنبة اعجازي آن را از بين مي‌برد. به عبارت ديگر صرفنظر از اينكه متن اصلي و عربي قرآن واقعاً معجزه هست يا نيست، اين مسلم است كه ترجمه‌هاي قرآن به هيچ وجه نمي‌توانند حاكي از اعجاز آن باشند. بنابراين اگر قرآن را به عنوان مثال به زبان تركي آذربايجاني ترجمه كنند، مردم آذربايجان با خواندن اين ترجمه هرگز به اعجاز قرآن ـ البته با اين فرض كه واقعاً اعجازي در كار باشد ـ پي نمي‌برند و در ضمن بسياري از مطالب آن را ـ به دليل ضعف‌ها و نقائص غير قابل اجتناب در ترجمه ـ آنطور كه بايد نمي‌فهمند. توجه کنيد که وقتي مخالفان قرآن با استناد به همين ترجمه‌ها به نقد قرآن مي‌پردازند و از محتواي اين کتاب اشکال مي‌گيرند، مسلمانان در پاسخ مي‌گويند: سئوالات و اشکالات شما در اثر نا آشنايي با زبان و ادبيات عرب و قواعد فهم و تفسير قرآن بوجود آمده است. اگر با زبان عربي آشنا بوديد و مقدمات لازم فهم و تفسير قرآن را مي‌دانستيد و به خود متن مراجعه مي‌کرديد (نه به ترجمه‌هاي آن)، اين سئوالات و اشکالات برايتان بوجود نمي‌آمد!

   اكنون ببينيم مشكل عربي بودن زبان قرآن در منابع علوم قرآني چگونه حل شده است. آقاي حسين جوان آراسته در كتاب «درس‌نامه علوم قرآني 2» ابتدا مي‌گويند:

ارسال رسولان و پيامبران الهي به سوي اقوام و ملت‌هاي مختلف جز به زبان‌ آن‌ها صورت نگرفته‌ و اين هم‌زباني هر پيامبر با قوم خويش يك اصل كلي و فراگير بوده است … اين قاعده كلي در ارسال رسل الهي، در زمينه انزال كتب آسماني نيز جاري گشته است … بنابراين عربي بودن قرآن امري طبيعي بوده است، چرا كه پيامبر [اسلام] از ميان قومي مبعوث به رسالت گشت كه زبانشان عربي بود. (ص 49-50)

  تا اينجا سخن ايشان به شرطي درست و منطقي است كه رسالت پيامبر و قرآن را مخصوص مردم عرب‌زبان بدانند. ولي ايشان ناگهان در ادامه سخن مي‌گويند:

اين امر (يعني عربي بودن زبان پيامبر اسلام و كتاب قرآن) منافاتي با رسالت جهاني و دعوت همگاني او كه براي همه عصرها و نسل‌هاست و هدايتگري كتابش كه «هدي للناس» است ندارد (ص 50)

   آنگاه براي توجيه آيه 7 سوره شوري كه مي‌گويد: «و بدين‌گونه قرآن عربي به سوي تو وحي كرديم تا مردم مكه و كساني را كه پيرامون آنند هشدار دهي» چنين ادامه مي‌دهند:

هشدار به مردم مكه كه در سوره شوري آمده است تنها از اين جهت است كه پيامبر در مراحل اوليه حركت جهاني خود مأمور به هدايت بستگان، نزديكان و مردم منطقه خويش است. معقول نيست كه پيامبري به هدايت و ارشاد مأمور گردد، آنگاه كتابي را كه مردم با زبان آن بيگانه‌اند، به آنان عرضه نمايد (ص 50)

   اما در اينجا يك پرسش مهم پاسخ مي‌طلبد و آن اينكه آيا آن «اصل فراگير» و «قاعده كلي» كه مي‌گويد «زبان پيامبر و كتاب آسماني بايد با زبان قوم يكي باشد تا مردم در فهم تعاليم وحي دچار مشكل نشوند» فقط مخصوص اوايل دوران رسالت است و پس از اينكه بستگان و نزديكان و مردم منطقه زندگي پيامبر هدايت شدند و نوبت به هدايت مردم كشورها و مناطق ديگر با زبان‌هايي ديگر رسيد، قاعده كلي تعطيل مي‌شود و ضرورت همزباني از بين مي‌رود؟ آيا اين مدعا كه: «معقول نيست كه پيامبري به هدايت و ارشاد مأمور گردد و آنگاه كتابي را كه مردم با زبان آن بيگانه‌اند، به آنان عرضه كند» فقط مخصوص عرب‌زبان‌ها است و شامل مردم اقوام ديگر با زبان‌هاي ديگر نمي‌شود؟

   آقاي آراسته جوان براي عربي بودن زبان قرآن توجيه ديگري هم مي‌آورند كه خواندني است:

در مورد عربي بودن قرآن به اين واقعيت نيز بايد توجه شود كه زبان‌شناسان عقیده دارند که زبان عربی از دامنه و گستره‌ای بسیار وسیع برخوردار است و از اين جهت برساير زبان‌ها تفوق و برتري دارد. به عنوان مثال افعال در زبان عربي به جاي شش صيغه، چهارده صيغه دارند؛ تمام اسم‌ها مونث و مذكر دارند و افعال و ضماير و صفت‌ها هم مطابق آنها مي‌باشند. فراواني مفردات و اشتقاق كلمات، دستور زبان و فصاحت و بلاغت آن نيز اين زبان را از ديگر زبان‌ها متمايز مي‌سازد. (ص 50)

   در اين مورد دو نكته مهم قابل تأمل است:

   الف) كدام زبان‌شناسان و چگونه توانسته‌اند با مقايسه دهها و صدها زبان در سراسر جهان و با در نظر گرفتن همه معيارهاي لازم (نه فقط تعداد صيغه‌هاي فعل و مونث و مذكر بودن اسم‌ها و …) حكم به برتري و تفوق زبان عربي بر ساير زبان‌ها بدهند؟ نكند منظور ايشان زبان‌شناسان مسلمان و مومني هستند كه فقط به زبان عربي و يا حداكثر يك يا دو زبان ديگر احاطه دارند؟!

   ب) اصولاً برتر بودن زبان عربي نسبت به ساير زبان‌ها (حتي اگر مدعايي درست باشد) چه ربطي به مشكلات مطرح شده دارد؟ پرسش اصلي اين است كه مردم غير‌عرب (مثل چيني‌ها يا سوئدي‌ها) چگونه مي‌توانند توسط پيامبري (و يا كتابی) عرب‌زبان هدايت شوند؟ اصل ضرورت هم‌زباني پيامبر (و كتاب آسماني) با قومي كه قرار است هدايت شود، كجا مي‌رود؟

   اما سومين توجيه آقاي آراسته جوان واقعا حيرت‌انگيز است! ايشان ابتدا به آياتي از قرآن در مورد عربي بودن زبان قرآن اشاره مي‌كنند كه دو نمونه آنها به قرار ذيل‌اند:

ما آن را قرآن عربي نازل كرديم، باشد كه بينديشيد (آيه 2 سوره يوسف)

ما آن را قرآن عربي قرار داديم، باشد كه بينديشيد (ايه 3 سوره زخرف)

   آنگاه در ادامه مي‌گويند:

دو آيه سوره يوسف و زخرف گوياي اين حقيقتند كه كسوت عربيت مستند به خداوند است و اوست كه معنا و محتواي قرآن را در پوشش لفظ عربي نازل فرموده است تا قابل تعقل و تأمل باشد (ص 51)

   عجبا! يعني اگر قرآن به زبان فارسي يا انگليسي يا چيني نازل مي‌شد، قابل تعقل و تأمل و تدبر نبود؟ آيا اگر خداوند براي مردم آلمان كتابي آسماني با زبان آلماني نازل مي‌كرد، مردم آلمان نمي‌توانستند در مضامين آن تعقل كنند؟ اگر كتاب غيرعربي براي عرب‌زبان‌ها غيرقابل تعقل و تأمل ولذا غيرقابل فهم باشد، كتاب غيرآلماني هم براي آلماني‌ها غيرقابل تعقل‌ و تأمل ولذا نيز غیر‌قابل‌فهم خواهد بود! چرا تبعيض؟!

 

 


[1] . آية 92 سورة انعام نيز گواه ديگري است بر اينکه قرآن فقط براي اعراب مکه و اطراف آن (حجاز) نازل شده است: «و اين (قرآن) خجسته کتابي است که ما آن را فرو فرستاديم… تا مردم مکه و کساني را که پيرامون آنند ، هشدار دهي.»

محكم و متشابه در قرآن

محكم و متشابه در قرآن

 

 

   يكي از مسائل بحث‌انگيز در تفسير و علوم قرآني مسئله محكم و متشابه است. منشاء اين بحث در قرآن آيه 7 سوره آل عمران است كه مي‌گويد:

هوالذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام‌الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم ذيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تاويله و ما يعلم تاويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا…

   بخش اول آيه (تا وابتغاء تأويله) ترجمه تقريباً واحدي دارد و اختلافي در فهم آن وجود ندارد جز اينكه واژه‌هاي «محكم» و «متشابه» درآن نياز به تعريف دارند:

اوست كسي كه اين كتاب (قرآن) را بر تو فرو فرستاد. پاره‌اي از آن، آيات محكم [صريح و روشن] است. آنها اساس اين كتابند و پاره‌اي ديگر متشابهند. اما كساني كه در دلهايشان انحراف است، براي فتنه‌جويي و طلب تأويل آن از آيات متشابه آن پيروي مي‌كنند.

   اما در ترجمه ادامه آيه اختلافي مهم و آشكار بين مفسران قرآن ديده مي‌شود. عده‌اي ادامه آيه را چنين ترجمه مي‌كنند:

با آنكه تأويل آيات متشابه را جز خدا و راسخان در علم [= ريشه‌داران در دانش] كسي نمي‌داند، [آنان كه] مي‌گويند: ما به آن ايمان آورديم، همه آن [چه محكم، چه متشابه] از جانب پروردگار ماست…

   مطابق اين ترجمه، علم به تأويل آيات متشابه در انحصار خداوند نيست، بلكه «راسخان در علم» هم تأويل اين آيات را مي‌دانند. ترجمه ديگري كه از ادامه آيه شده به قرار زير است:

با آنكه تأويل آيات متشابه را جز خدا كسي نمي‌داند، و راسخان در علم مي‌گويند: «ما به آن ايمان آورديم، همه آن از جانب پروردگار ماست»…

   مطابق اين معنا فقط خداوند تأويل آيات متشابه را مي‌داند و ديگران (حتي راسخان در علم) از اين دانش محرومند. من بحث را از ابتداي آيه شروع مي‌كنم و در ادامه به اين اختلاف مهم خواهم پرداخت.

   مفاد آيه حاكي از اين است كه آيات قرآن به دو دسته محكم و متشابه تقسيم مي‌شوند و افراد مغرض يا مريض آيات متشابه را دستاويزي براي ايراد شك و شبهه در قرآن و ايجاد فتنه در ميان مسلمانان قرار مي‌دهند. خوب است ابتدا تعريف دو واژه محكم و متشابه را بياوريم:

   آيه محكم به آيه‌اي گفته مي‌شود كه:

در افاده معنا هيچ ابهام و ايهامي نداشته باشد و به روشني تمام بر مقصود خويش دلالت نمايد. (جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني، ج 2، ص 445)

   و آيه متشابه نيز آيه‌اي است كه:

احتمال چندين معنا در آن وجود دارد؛ به همين جهت درآن شك و شبهه ايجاد مي‌گردد و همان گونه كه امكان تأويل صحيح آن وجود دارد، احتمال تأويل فاسد نيز در آن مي‌رود (همان، ص446-445)

   دراين تعريف، گويا صرف «داشتن معناي واضح و روشن» شرط لازم و كافي براي «محكم» بودن يك آيه محسوب شده و ارزش منطقي مفاد آن مورد غفلت قرار گرفته است. توضيح اينكه ممكن است يك گزاره (مانند: زمين مكعب شكل است) معناي واضح و روشني داشته، اما صادق (مطابق با واقع) نباشد. همينطور ممكن است معناي ظاهري بعضي آيات قرآن كاملاً واضح و روشن و خالي از هرگونه ابهام و ايهام، اما ارزش منطقي مفاد آنها كاذب و يا مورد ترديد باشد (مانند آياتي كه در آنها سخن از چشم و گوش و دست داشتن خدا و نشستن او بر روي تخت و صندلي رفته است). مطابق تعريفي كه از محكم و متشابه آمد، چنين آياتي باید از محكمات قرآن محسوب شوند، در حالي كه تمام عالمان شيعه و بسياري از اهل سنت آنها را از مصاديق متشابه مي‌دانند. بدين‌ترتيب معناي محكم و متشابه عملاً به شكل زير در مي‌آيد (كه البته از تعريف قبلي كاملتر است):

محكم آيه‌اي است كه هم به لحاظ معناي ظاهري كاملاً واضح و روشن است و هم به لحاظ ارزش محتوايي هيچ مشكلي ندارد؛ و متشابه آيه‌اي است كه يا به لحاظ معناي ظاهري نامفهوم است (يعني معلوم نيست مي‌خواهد چه بگويد) و يا معناي ظاهري آن معلوم و روشن است، ولي محتواي آن مشكل علمي، عقلي، اخلاقي و … دارد.

   اما نقش آيات محكم در قرآن چيست و رابطه آنها با آيات متشابه چگونه است؟ پاسخ را از زبان قرآن و متخصصان علوم قرآني مي‌شنويم:

در اين آيه (‌آل عمران/ 7‌) آيات محكمات، «ام‌الكتاب» معرفي شده‌اند… ام به معناي مرجع و مقصد است و ام‌الكتاب يعني آياتي كه براي آيات ديگر مرجع واقع مي‌شوند. محكمات به تصريح قرآن آيات مادر، مرجع و اساسي هستند؛ با اين ويژگي كه خود هيچ ابهامي نداشته، برطرف كننده ابهام و تشابه از آيات متشابهند. از همين آيه مي‌توان استفاده نمود كه گرچه بخشي از آيات قرآن متشابه مي‌باشند، ‌اما با ارجاع متشابهات به آيات محكم، از اين دسته از آيات نيز رفع تشابه مي‌گردد و مفهوم آنها نيز در سايه آيات محكم معلوم مي‌شود. (همان، ص 447)

   پيش از پرداختن به پرسش‌هاي موجود در اين بحث، خوب است به يك نكته مهم نيز اشاره كنم و آن اينكه به اعتقاد عموم عالمان اسلام فصاحت و بلاغت قرآن فوق‌العاده و اعجازآميز است؛ يعني متن قرآن چنان فصيح و بليغ است كه آدمي را حيرت‌زده مي‌كند. در تعريف فصاحت و بلاغت گفته‌اند:

فصاحت به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ آنها و گوش‌نواز بودن سخن؛ و بلاغت به معناي رسايي و گويايي و دقت تعابير در فهماندن مقصود است. (مصباح يزدي، قرآن شناسي، ج 1، ص 150)

   بنابراين به اعتقاد مسلمانان متن قرآن كاملاً شيوا و رسا و گويا و بدون هيچ ابهام و ايهامي است و اگر هم معدودي از آيات قرآن در نظر ابتدايي معناي روشني ندارند، معناي آنها نيز با ارجاع به آيات ديگر معلوم و مشخص مي‌شود. اكنون نوبت طرح چند پرسش است:

1.        اگر چنين است، چرا عالمان اسلام هر يك قرآن را به گونه‌اي مي‌فهمند و تفسير مي‌كنند كه با ديگري متفاوت و بلكه متعارض است؟ اين همه اختلافات و تشتت آراء درفهم معني قرآن را چگونه بايد توجيه كرد؟ مگر نمي‌گوييم كه معناي آيات محكم قرآن كاملاً واضح و روشن است و ابهام و ايهامي هم كه در معدودي آيات متشابه وجود دارد، با ارجاع به آيات ديگر قرآن (محكمات) رفع و معناي اين آيات هم روشن مي‌شود؟ مگر فصاحت و بلاغت قرآن در حد اعجاز نيست؟ و مگر فصاحت و بلاغت به معناي شيوايي، رواني و رسا و گويا بودن متن و دقت الفاظ و تعابير در رساندن معنا نيست؟ پس لاجرم نبايد درفهم و تفسير قرآن ميان عالمان اسلام اختلاف قابل توجهي وجود داشته باشد، اما واقعيت آشكارا ساز ديگري مي‌زند. اكنون در تعارض بين واقعيت و ادعا كدام را بايد برگرفت و كدام را بايد فرو نهاد؟

2.        مصاديق آيات متشابه كدامند؟ آيا فهرست دقيق و مشخصي ـ كه مورد اتفاق عالمان اسلام باشد ‌ـ وجود دارد؟ متأسفانه پاسخ منفي است. نه خود قرآن، نه پيامبر اسلام و نه امامان شيعه هيچكدام مصاديق آيات محكم و متشابه را نام نبرده و مشخص نكرده‌اند. ميان عالمان نيز دراين مورد اختلاف و تشتت آراء وجود دارد. آقاي حسين آراسته جوان به پانزده نظريه در اين مورد اشاره
مي‌كنند كه هر يك توسط عده‌اي از عالمان اسلام عرضه شده‌اند؛ اين نظريات به شرح زيرند:

1. متشابهات عبارت از حروف مقطعه‌اي هستند كه در اوايل بعضي از سور نازل شده‌اند و ما بقي محكماتند.

2. محكمات حروف مقطعه‌اند و غير آنها متشابهند.

3. آيات مبين در قرآن محكم و آيات مجمل، متشابهند.

4. آيات ناسخ، محكم و آيات منسوخ، متشابهند.

5. محكمات آياتي هستند كه دلايل روشن و واضح دارند. اما بازشناسي متشابهات نياز به تأمل و تدبر دارد.

6. محكم عبارت است از هر آيه‌اي كه آگاهي به آن ـ با برهان خفي يا جلي ـ ممكن باشد؛ به خلاف متشابه، مثل علم به زمان قيامت.

7. آيات الاحكام، محكمات قرآن و مابقي متشابهند.

8. آيات محكمات تأويل واحدي دارند، در حالي كه آيات متشابه وجوه متعددي از تأويل درآنها محتمل است.

9. تقسيم آيات بر محكم و متشابه مختص به آيات قصص است…

10. آيات متشابه آياتي هستند كه نياز به توضيح و بيان دارند، برخلاف محكمات.

11. آياتي كه در قالب خبريه هستند، متشابهات و انشاءات قرآن محكماتند.

12. آيات صفات (خواه صفات خداوند و خواه صفات انبياء) آيات متشابه و بقيه محكماتنند.

13. آيات قابل فهم و درك براي انسان، محكمات و آياتي كه عقل انسان قادر به فهم آنها نيست، متشابهاتند.

14. آياتي که ظواهر آنها مراد است، محكمات و آياتي که خلاف ظاهر آنها مراد است، متشابهات قرآنند.

15.  محكم آيه‌ای است که درتأويل آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، به خلاف متشابه ( جوان آراسته، حسين: درس نامه ـ‌ ص448-447)‌

   اينها فقط معدودي از نظريات مختلف و متناقض مفسران قرآن در مورد مصاديق محكم و متشابهند و پيداست كه نظريات ديگري هم در اين زمينه وجود دارد.

   اگر به اختلافات وسیع و عمیق مفسران در تفسیر قرآن و سیر تغییرات وتحولات آراء آنها در طول تاریخ و همچنین نظریات متعدد و متناقض آنها درباره محکم و متشابه و مصادیق آن توجه کنیم، چاره‌ای جز اعتراف به این واقعیت نداریم که محکم و متشابه عملاً اموری نسبی‌اند و مصادیق ثابت، مشخص و معلوم نداشته و ندارند. به عبارت دیگر هر آیه‌ای در نظر عده‌ای  از مفسران جزو محکمات و در نظر عده‌ای دیگر جزو متشابهات محسوب شده است و حتی مواردی وجود داشته و دارد که مفسری آیه‌ای خاص را در دوره‌ای  خاص جزو محکمات می‌دانسته و پس از مدتی نظرش برگشته و آن را جزو متشابهات محسوب کرده و در مواردی نیز عکس این رخ داده است. جالب اینجاست که مفسرانی که در مورد محکم بودن آیاتی خاص اتفاق نظر دارند، از همان آیات محکم ـ که بنا به تعریف، معنای واضح و روشنی دارند وکاملاً رسا وگویا هستند ـ تفسیرهای مختلف و متعارض ارائه
می‌دهند! همینطور مفسرانی که در مورد متشابه بودن آیاتی خاص اتفاق نظر داشته‌اند، هنگام رفع  تشابه از آن آیات به راههای مختلف رفته و آیات متفاوتی را به عنوان مرجع رفع کننده تشابه مورد استفاده قرارداده و لذا به تفسیرهای متفاوت و متناقض رسیده‌اند!

   با توجه به این واقعیات، اگر بخواهیم به تعریف یاد شده از محکم و متشابه پایبند بمانیم، باید اعتراف کنیم که تقریباً هیچ آیه‌ای از قرآن محکم نیست و همه آیات آن متشابه است. اینجاست که متن آیه 7 سوره آل عمران با مشکل مواجه می‌شود، چراکه مطابق آن اولاً بعضی آیات قرآن محکم‌اند و ثانیاً مصادیق آیات محکم و متشابه ثابت، روشن و مشخص می‌باشند، در حالی که واقعیت چیز دیگری می‌گوید.

3 . مطابق متن آیه و مدعای عالمان و مفسران، معنای آیات متشابه با ارجاع به آیات محکم کشف می‌شود. آیا این مدعا (حتی با این فرض که بعضی آیات قرآن واقعاً محکم‌اند) به‌طور کلی صادق است؟ متاسفانه پاسخ منفی است. گفتیم که متشابه آیه‌ای است که یا مفهوم آن واضح و روشن نیست و یا اینکه مفهوم آن روشن ولی خلاف واقع یا غیرقابل قبول است. بنابراین در هنگام رفع تشابه از یک آیه متشابه در پرتو آیات محکم لاجرم دو حالت ممکن است پیش بيايد:

 الف) گاهی ابهام و ایهام موجود در ظاهر آیه رفع و معنای آیه روشن و واضح می‌شود و ما تازه می‌فهمیم که آن آیه چه می‌خواهد بگوید، 

ب) گاهي معناي ظاهر آيه ـ كه هر چند واضح و روشن است ولي مشكل علمي، عقلي و… دارد ـ تغيير مي‌كند و ما در پرتو آيات محكم مي‌فهميم كه معناي آيه در حقيقت آن چيزي نبوده كه ابتدا از ظاهر آن مي‌فهميديم، بلكه چيزي است كه اكنون فهميده‌ايم و اين معناي جديد، مشكل علمي، عقلي يا اخلاقي ندارد.

   خوب است با طرح چند مثال ببينيم كه آيا واقعاً مفسران قرآن توانسته‌اند آيات متشابه را با ارجاع به آيات محكم معني كنند:

الف) آيه 35 سوره نور (معروف به آيه نور) مي‌گويد:

خدا نور آسمان ها و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي و آن چراغ در شيشه‌ای است. آن شيشه گويي اختري درخشان است كه از درخت مبارك زيتوني كه نه شرقي است و نه غربي افروخته مي‌شود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتش نرسيده باشد ـ روشني بخشد. روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند…

   اين آيه به اعتقاد بسياري از مفسران شيعه و سني از متشابهات نوع الف است، يعني در ابتداي امر معناي روشن و واضحي را افاده نمي‌كند. اكنون بر مفسران است كه آيات محكمي از قرآن را به ما نشان دهند و بگويند كه معناي آيه نور چگونه در پرتو آن آيات روشن مي‌شود و پس از رفع ابهام از آيه، معنايي ارائه دهند كه هيچ ابهام و ايهامي نداشته باشد. آيا چنين اتفاقي افتاده است؟ هرگز!؟

ب) آيه 15 سوره حج نيز از متشابهات نوع الف است:

هر كه مي‌پندارد خدا او را دردنيا و آخرت ياري نخواهد كرد، پس طنابي به سوي آسمان بكشد [يا: راهي به سوي آسمان بيابد] و سپس آن را قطع كند. آنگاه بنگرد كه آيا نيرنگش چيزي را كه مايه خشم او شده است، از ميان خواهد برد؟

  در اين آيه حداقل دو ابهام وجود دارد: اول اينكه معلوم نيست در جمله «خدا او را در دنيا…» ضمير او به چه كسي برمي‌گردد. عده‌اي از مفسران گفته‌اند ضمير «او» به خود شخص برمي‌گردد و عده‌اي ديگر هم گفته‌اند به پيامبر اسلام. دوم اينكه «طناب به آسمان كشيدن» يا «راهي به سوي آسمان يافتن» و سپس «طناب يا راه را قطع كردن» يعني چه؟ اكنون مفسر قرآن بايد در پرتو يك يا چند آيه محكم به دو پرسش مذكور پاسخ دهد تا ما بفهميم كه بالاخره آيه چه مي‌خواهد بگويد. ولي متأسفانه هيچ مفسري از عهده اين كار برنيامده است. نمي‌گويم هيچ مفسري اين آيه را تفسير نكرده است؛ مي‌گويم اولاً هر كسي آيه را به گونه‌اي متفاوت با ديگران معنا كرده و ثانياً هيچ‌كس آيه را در پرتو آيات محكم معني نكرده است.

ج) يكي از آياتي كه به اعتقاد اكثر عالمان شيعه و سني از متشابهات قرآن محسوب مي‌شود، آيه 5 سوره طه است كه مي گويد: «الرحمن علي العرش الستوي». عرش به معناي تخت (صندلي) است. اين آيه به سه نحو ترجمه شده است: 1) خداوند بر عرش استيلاء يافت، 2) خداوند به عرش پرداخت و 3) خداوند روي عرش  نشست. به اعتقاد مفسران قرآن معناي ظاهري اين آيه مراد خداوند نبوده است و آيه معناي ديگري دارد كه آن معنا به لحاظ عقلي يا فلسفي صحيح و قابل قبول است. اكنون براي رفع تشابه از اين آيه بايد آيه يا آياتي ديگر از قرآن را نشان بدهيم كه به ما بگويند «نشستن خداوند بر روي تخت يا صندلي» چه معناي صحيح و معقولي مي‌تواند داشته باشد. عموم مفسران با استناد به دو آيه ديگر از قرآن خواسته‌اند از اين آيه رفع تشابه كنند:

خداوندي كه [در آيه 103 سوره انعام] مي‌فرمايد: «چشم ها او را در نمي‌يابند و اوست كه ديدگان را در مي‌يابد…» و … [در آيه 11 سوره شوري] مي‌گويد: «هيچ چيزي مانند او نيست…» زمينه هرگونه تشبيه خداوند به انسان و موجودات مادي را از بين برده است…[بنابراين] منظور از «عرش و كرسي» نيز … تدبير و اداره امور هستي است. (همان، ص 459) .

   فرض كنيم آيات مذكور نشان مي‌دهند كه خداوند موجودي غيرمادي است و در واقع هيچ شباهتي به انسان ندارد. اما اولاً از «غيرمادي بودن خدا» چگونه مي‌توان نتيجه گرفت كه «نشستن خداوند بر روي تخت يا صندلي» به معناي «تدبير و اداره امور جهان» است؟ اين معناي جديد (براي آيه 5 سوره طه) به هيچ وجه از آن دو آيه ‌(شوري/11 و انعام/103) نتيجه گرفته نشده است، بلكه معناي ناگزيري است كه مفسر خود به آيه تحميل كرده است تا مفاد آن را معقول جلوه دهد. براي روشن‌تر شدن مطلب فرض كنيم دو آيه محكم مذكور در قرآن وجود نداشت، در اين صورت آيا مفسران آيه «الرحمن علي العرش الستوي» را به همان معناي ظاهري حمل مي‌كردند و مي‌گفتند: مطابق اين آيه خداوند بر روي تخت يا صندلي نشسته است؟ هرگز! آنها باز هم اين معناي ظاهري را به دلايل عقلي و فلسفي بر نمي‌تافتند و آن را ناگزير چنين ترجمه مي‌كردند كه «خداوند امور جهان را تدبير و اداره   مي‌كند». بنابراين در واقع آنچه مفسران را به سوي اين معنا راهنمايي كرده، نه آن دو آيه بلكه دلايل عقلي و پيش‌فرض‌هاي فلسفي آنها بوده است. ثانياً مگر وقتي مي‌گوييم معناي «نشستن خداوند بر روي تخت و صندلي» اين است كه او جهان را تدبير و اداره مي كند، از مشكل تشبيه خلاصي يافته‌ايم و ديگر آيه «ليس كمثله شييء‌» نمي‌تواند يقه ما را بگيرد؟ هرگز ! چرا كه با اين سخن نيز او را به يك سلطان تشبيه كرده‌ايم.

د) يك نمونه جالب و آشكار از آيات متشابه، همان آيه 7 سوره آل عمران است (كه در ابتداي بحث آمد). زيرا اولاً معناي واژه‌هاي «تأويل» و «راسخان در علم» در آن واضح و روشن نيست و در مورد معنا و مصداق اين واژه‌ها ميان مفسران اختلاف نظرهاي فاحش وجود دارد و ثانياً:

در مورد قرائت و تلاوت آيه نيز اختلاف مهمي در گرفته است كه به قول بعضي [از عالمان و مفسران] مهم‌ترين و معنادارترين اختلاف قرائت در سراسر قرآن است. اختلاف بر سر وقف كردن يا نكردن بعد از كلمه الله در [جمله] «و ما يعلم تأويله الاّ الله…» است. بر اساس قول به وقف علم به تأويل مختص به خداوند است و مطابق قول به عطف، علم تأويل مختص به خداوند نيست، بلكه راسخان در علم هم علم به تأويل دارند… و از نظر نحوي و ادب عربي هر دو قول جايز است و اشكال ادبي بر هيچ يك نمي‌توان وارد ساخت. بهترين شاهد بر اين امر طرفداران هر يك از اين دو نظريه هستند كه در ميان آنها بزرگان ادب عرب نيز ديده مي‌شوند. (همان، ص467)

   معناي مطلب فوق، اعتراف به اين واقعيت است كه ظاهر آيه دچار ايهام است؛ چرا كه دو معناي متفاوت و ناسازگار با هم را مي‌توان از آن استنباط كرد. مطابق يك معنا تأويل آيات متشابه را فقط خداوند مي‌داند و مطابق معناي ديگر علاوه بر خداوند، راسخان در علم هم تأويل اين آيات را مي‌دانند. عدّه‌اي با ارجاع اين آيه به آياتي كه در آنها به تدبر كردن در آيات قرآن امر شده است، نتيجه گرفته‌اند كه راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. استدلال آنها اين است كه

اگر تأويل آيات متشابه را فقط خدا بداند (و نه هيچ كس ديگر) در اين صورت اولاً آيات متشابه به صورت راز و معمّاي حل ناشده باقي مي‌مانند و وجودشان در قرآن لغو و بيهوده مي‌شود، در حالي كه آيات قرآن براي هدايت انسان‌ها نازل شده‌اند و ثانياً اين در تعارض با آياتي است كه ما را به تدبر در همه آيات قرآن امر مي‌كنند. چرا كه وقتي علم به تـأويل بعضي آيات (متشابهات‌) در انحصار خدا باشد، تدبر در آنها بيهوده و بي‌نتيجه خواهد بود. پس حداقل عده‌اي از انسان‌ها (عالمان و راسخان در علم) بايد تأويل آيات متشابه را بدانند.

   اما اين دليل مورد قبول نيست، چرا كه لازمه منطقي هدايتگر بودن آيات قرآن توانايي مردم در تفسير يا  فهم معاني آن آيات است نه پي‌بردن به تأويل آنها؛ و تفسير آيات متشابه (بنا به مدعا) با ارجاع به آيات محكم معلوم مي‌شود. دستور خداوند به تدبر در قرآن هم مي‌تواند براي فهم معاني آيات باشد نه پي‌بردن به تأويل آنها؛ بنابراين معلوم نبودن تأويل آيات متشابه براي آدميان، نه با هدايتگر بودن اين آيات منافات دارد و نه با آياتي كه امر به تدبر در قرآن مي‌كنند. به هر حال ايهام موجود در آيه مورد بحث به قوت خود باقي مي‌ماند و بايد با ارجاع به آيات ديگري از قرآن حل شود. آن آيات كدامند؟

   خواننده انديشمند با مطالعه قرآن به دهها و شايد صدها مورد ديگر از اين دست نيز برخورد خواهد كرد و خواهد دانست كه روياي تأويل و تفسير آيات متشابه در پرتو آيات محكم هرچند شيرين و دوست‌داشتني، اما كاذب است.

4) اصولاً چرا بايد در كتابي آسماني كه قرار است هدايتگر همه انسان‌ها در همه جوامع و تا روز قيامت باشد، آياتي مبهم و ايهام آلود بيابند كه معاني مختلف و متعارض را افاده مي‌كنند (متشابهات)؟ اجازه بدهيد اين پرسش را به نحوي دقيق‌تر، از زبان خودِ متخصصان قرآني نقل كنيم:

وجود متشابهات در قرآن كريم بهانه برخي خرده‌گيري‌ها بر اين كتاب مقدس شده است. آنان مي‌گويند: قرآن مدعي است كه قول فصل است، فرقان و تميزدهنده حق از باطل است … در حالي كه آيات متشابه آن آياتي هستند شبهه‌انگيز، ديرياب و مشكل‌آفرين. فرقه‌ها و مذاهب گوناگون اسلامي هر يك براي اثبات حقانيت خويش به همين قرآن استدلال كرده و آياتي از آن را مورد استناد خويش قرار مي‌دهند. دليل اين امر چيزي جز وجود متشابهات در قرآن نيست. آيا اگر اين كتاب تمامش محكمات بود، با اهداف تبيين شده از سوي خود قرآن سازگارتر نبود؟

   به اين پرسش مهم معمولاً چنين پاسخ داده مي‌شود:

از آنجا كه انتقال مفاهيم عالي و معنوي قرآن به انسان‌ها جز از طريق الفاظ و عبارات امكان‌پذير نمي‌باشد و اين الفاظ مادي نمي‌توانند در بر گيرنده همه آن محتوا و معنا باشند، به همين جهت تشابه پديد مي‌آيد و دليل آن همان است كه [آن] معاني در قالب اين الفاظ نمي‌گنجند… [بنابراين] با توجه به القاي دقيق‌ترين معاني در قالب الفاظ مادي از يك سو و استفاده قرآن از تعابير رايج لفظي… وجود آيات متشابه امري غير قابل اجتناب و ضروري بوده است (همان، ص454-453)

   به عقيده علامه طباطبايي:

چون هدايت ديني براي همه مردم است و آنان از نظر سطح فكري متفاوتنند، بعضي فقط قادر به درك محسوسات و برخي ديگر قادر به [درك] معاني كلي و مجرد مي‌باشند، در هر صورت القاي مفاهيم الهي و معارف بلند قرآني در قالب الفاظ مادي و بيان ممثل در قالب مثال موجب تشابه مي‌گردد واين اجتناب ناپذير است. (همان ص 455).

   آيا اين توجيهات قانع كننده‌اند؟ پاسخ آشكارا منفي است. چرا كه وقتي (بنا به فرض) معناي آيات متشابه در پرتو آيات محكم معلوم مي‌شود، آن معنا نيز در قالب همين الفاظ بشري ولي به صورتي واضح و روشن در مي‌آيد. بنابراين نمي‌توان ورود متشابهات در قرآن را امري اجتناب‌ناپذير دانست. به عنوان مثال فرض كنيم كه با ارجاع آيه «خداوند بر روي عرش و كرسي نشسته است» به آيات محكم، فهميديم كه معناي آيه اين است كه: «خداوند جهان را تدبير و اداره مي‌كند.» بسيار خوب، ولي مگر خدايي كه اين قرآن را بر پيامبر اسلام نازل كرده است نمي‌توانست از همان اول همين جمله را بيان كند تا موجب كج‌فهمي و به اشتباه افتادن عده زيادي از مسلمانان نشود و دستاويزي هم براي ايراد شك و شبهه و فتنه‌آفريني به دست مخالفان ندهد؟ اگر معناي مورد نظر خداوند از آيه يدالله فوق ايديهم (دست خداوند بالاي دست آنهاست) اين بوده كه «قدرت خداوند فوق قدرت آنها است»، چرا همين جمله روشن و معقول را بيان نكرده و به جايش جمله و عبارتي را بكار برده است كه موجب انحراف اذهان مي‌شود؟

5) اكنون خوب است به يك نمونه از مباحث كلامي ـ‌ قرآني اشاره كنيم تا ببينيم نظريه محكم و متشابه تا چه حد مي‌تواند ما را در فهم قرآن و حل مشكلات آن ياري كند. پرسش اين است كه آيا از ديدگاه قرآن انسان محكوم به جبر است يا اينكه اراده و اختيار آزاد (هر چند محدود) هم دارد؟ در قرآن با دو دسته آيات مواجه مي‌شويم كه يك دسته بيان‌گر جبر و دسته‌اي ديگر بيان گر اراده و اختيار آزاد انسان و حاكميت او بر سرنوشت خود است. در معناي ظاهري هيچكدام از اين دو دسته آيات ابهام و ايهامي وجود ندارد و در همه آنها معلوم است كه ظاهر آيه چه مي‌خواهد بگويد، ولي به هر حال همين معاني ظاهري با هم تعارض دارند. اينك چند مورد از آياتي كه مؤيد جبرند:

الف) خداوند هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند. (فاطر/8 )

ب)… [كافران و مشركان] ايمان نمي‌آورند مگر اينكه خداوند بخواهد… (انعام/111)

ج) اگر خدا مي‌خواست، آنها مشرك نمي‌شدند. (انعام/107)

د) خداوند هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مي‌كند. (بقره/142)

ه) آنها نخواهند خواست مگر اينكه [ابتدا] خدا اراده كند (بخواهد). (انسان/30)

   مطابق ظاهر اين آيات (و آيات فراوان ديگري كه به جهت اختصار از ذكر آنها صرف نظر مي‌كنم) هدايت و گمراهي انسان‌ها به خواست و اراده خدا بستگي دارد. خداوند هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند و هر كه را اراده كند به گمراهي مي‌كشد. اگر كسي ايمان آورده، به خاطر آن است كه خداوند چنين اراده كرده و آنكه مشرك شده نيز با خواست و اراده الهي به اين ورطه افتاده است و اگر خدا مي‌خواست، او مشرك نمي‌شد. و امّا چند مورد از آياتي كه وجود اختيار و اراده آزاد در انسان و حاكميت او بر سرنوشتش را تأييد مي‌كنند، به قرار زيرند:

الف) قطعاً اين [قرآن] يك تذكر و يادآوري است، پس هر كسي بخواهد راهي به سوي پروردگار خود در پيش گيرد. (مزمل/19)

ب) بگو حق از جانب پروردگارتان رسيده است، پس هر كه بخواهد ايمان مي‌آورد و هر كه بخواهد راه كفر در پيش مي‌گيرد. (كهف/29)

ج) ما او را به راه [راست] هدايت كرديم، خواه سپاسگذار باشد خواه ناسپاس.

د) ما اين كتاب را براي هدايت مردم به حق بر تو فرو فرستاديم. پس هر كسي هدايت شود، به سود خود اوست و هر كه بيراهه رود، تنها به زيان خودش گمراه مي‌شود و تو بر آنها وكيل نيستي. (زمر/41)

ه) در دين اجبار نيست. (بقره/256)

   مطابق اين آيات (و آيات فراوان ديگر) انسان‌ها با خواست و اراده خودشان راه هدايت يا گمراهي را انتخاب مي‌كنند. همچنين «در كنار آيات فوق، آياتي وجود دارد كه جزا و پاداش الهي را منوط بر اعمال اختياري خود انسان مي كنند.» تعدادي از اين آيات به قرار زيرند:

   ب) در روز قيامت هر كس به موجب آنچه انجام داده است پاداش يا كيفر مي‌بيند و به كسي ظلمي نخواهد شد. (مؤمن/17)

   ج) هر كس در گرو دستاورد خويش است [سرنوشت هر كس دست خودش است]. (مدثر/38)

   آيات مذكور نيز مؤيد اراده و اختيار آزاد انسان در انجام اعمال نيك و بد و بدست آوردن استحقاق پاداش و كيفرند.

   در ميان مسلمانان اين اختلاف نظر وجود دارد كه كدام دسته از آيات فوق محكم و كدام متشابهند. از نظر اشاعره ـ كه اكثريت اهل سنت را تشكيل مي‌دهند ـ آيات مؤيد جبر، محكم و آيات مؤيد اختيار متشابهند. عالمان شيعه و معتزله عكس اين را مي‌گويند. به اعتقاد آنها آيات بيان‌گر جبر، متشابهند و بايد در پرتو آيات محكم ـ كه به زعم آنها آيات مؤيد اختيارند ـ تفسير شوند. اكنون پرسش اين است كه بر چه مبنايي مي‌توان بين اين دو نظريه کلامی _ تفسیری قضاوت كرد؟ توجه داشته باشيد كه هيچكدام از طرفداران اين دو نظريه نتوانسته‌اند دلايل عقلي و فلسفي قاطع و خدشه‌ناپذير در اثبات نظريه خود (جبر يا اختيار) اقامه كنند و هر دو طرف به لحاظ معرفت‌شناختي به تكافوي ادله رسيده‌اند. بنابراين مشكل جبر و اختيار هنوز با عقل و علم و دانش بشري حل نشده و اميدي هم به حل آن نمي‌رود. اما آيا قرآن توانسته است اين مشكل را حل كند؟ به عبارت ديگر آيا از روي آيات قرآن ـ كه بنا به فرض از طرف خداوند نازل شده‌اند ـ مي‌توان فهميد كه كدام نظريه درست است؟ باز هم پاسخ منفي است، چرا كه اگر موضع قرآن در اين مورد روشن و قاطع بود، خود مسلمانان از آيات مربوطه دو نوع برداشت متعارض با يكديگر نمي‌كردند. همانطور كه ديديم، ظاهر آيات در اين مورد متناقص‌اند و معلوم نيست چرا بايد يك دسته از آيات را به عنوان محكم محسوب كرده و آيات ديگر را به نفع آن توجيه و تأويل كنيم. اگر مبناي ما ادله عقلي و برون ديني باشد، اين كار هنگامي معقول و منطقي است كه ابتدا در بيرون توانسته باشيم با ادله‌اي قاطع و خدشه‌ناپذير موضع خودمان (جبر يا اختيار) را اثبات و سپس آيات معارض را تأويل كنيم؛ در حالي كه هيچ‌كس تاكنون از عهده اين كار بر نيامده است. پس پيش‌فرض‌هاي عقلي و برون ديني نمي‌توانند مبناي محكمي براي انتخاب يكي از دو دسته آيات به عنوان آيات محكم و توجيه و تأويل آيات معارض با آنها (به عنوان آيات متشابه) باشد. بنابراين مشكل جبر و اختيار نه با دانش بشري حل مي‌شود و نه با وحي آسماني!؟

6) آيا مطابق آيه مورد بحث، راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند يا اينكه اين علم مختص به خداوند است؟ در اين مورد ميان عالمان اسلام اختلاف نظر وجود دارد. عده‌اي (اكثر اهل سنت) برآنند كه مطابق اين آيه فقط خداوند تأويل آيات متشابه را مي‌داند، ولي عده‌اي ديگر (اكثر اهل تشيع) معتقدند كه مطابق آيه راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. من در اينجا نمي‌خواهم بين اين دو قضاوت كنم، بلكه مي‌خواهم نشان دهم كه در هر دو صورت جمله «راسخان در علم مي‌گويند ما به همه آن ايمان آورديم، همه آن از جانب پروردگار ما است» با اشكال مواجه  مي‌شود. دو حالت زير را در نظر بگيريد:

   الف) فرض كنيم مطابق آيه، علم به تأويل آيات متشابه منحصر به خداوند است. در اين صورت فاعل جمله مورد بحث (والراسخون في‌العلم يقولون …) بايد «راسخون في‌الايمان» باشد نه «راسخون في‌العلم». چرا كه ريشه اعتراف مذكور در جمله «ايمان» است نه«رسوخ در علم» و اين اعتراف ويژگي همه اهل ايمان (اعم از عالم و عامي) است نه فقط راسخان در علم. اگر فاعل اين جمله «راسخون في‌الايمان» باشد، تناسب اين جمله با جمله قبلي حفظ مي‌شود، ولي اگر فاعل آن «راسخون في‌العلم» باشد، جمله مذكور بي ارتباط با جمله قبل مي‌شود و هيچ معرفتي را هم درباره معنا و مصداق راسخان در علم افاده نمي‌كند.

   ب) اكنون فرض كنيم از نظر آيه،‌ راسخان در علم هم تأويل آيات متشابه را مي‌دانند. در اين صورت جمله مذكور مي‌خواهد عبارت «راسخان در علم» را تعريف كرده و به ما بگويد كه آنها چه كساني هستند تا اگر ما به آيه‌اي متشابه برخورديم، تأويل آيه را از آنها بپرسيم. حال يك بار ديگر به اين جمله دقت كنيد: «راسخان در علم كساني هستند كه مي‌گويند: همه قرآن از جانب خدا است و ما به همه آن ايمان داريم»، آيا اين تعريف مي‌تواند راسخان در علم را به ما بشناساند؟ پاسخ منفي است؛ ‌چون در اين تعريف،‌ معرِّف اعم از معرَّف است. همانطور كه گفتم، اعتراف به اينكه همه قرآن از جانب خداست ويژه راسخان در علم نيست، بلكه غيرآنها (و حتي عوام) هم همين اعتراف را با قلب و زبان خود بيان مي‌كنند. بنابراين تعريف فوق مثل اين است كه در تعريف «مسلمان» بگوييم: مسلمان كسي است كه به خدا اعتقاد دارد، و يا در تعريف «شيعه» بگوييم: شيعه كسي است كه به نبوت پيامبر اسلام ايمان دارد.

نتيجه مباحث پيشين اين مي‌شود كه آيه مورد بحث به لحاظ ساختار منطقي ـ زباني دچار اشكال است.

 

                                                                                           

 

 

استدلالهای ضعیف در قرآن

قرآن در موارد متعددي براي اثبات مدعيات خود (و يا توجيه بعضي احکام شرعي) دلايل ضعيفي آورده است و همين مرا به شک مي‌اندازد که مگر ممکن است خدايي عالم و حکيم چنين استدلال‌هاي ضعيفي را بياورد. پيش از اين (در بحث تحدي قرآن و ادعاي عدم وجود تناقض) به دو نمونه اشاره کردم. اينک نمونه‌هاي ديگر:

1. بسياري از كافران و مشركان معتقد بودند كه محمد آيات قرآن را از افرادي ديگر مي‌آموزد و براي مردم بيان مي‌كند. عده‌اي نظرشان به سلمان فارسي بود و عده‌اي ديگر نيز به فردي كه به زبان عبري سخن مي‌گفت، مشكوك شده بودند (و البته طبيعي بودكه عده‌اي نيز قائل به ارتباط پنهاني او با افرادي ديگر بوده باشند). آيه 103 سوره نحل براي رفع اين شك و شبهه مي‌گويد:

و نيك مي‌دانيم كه آنان مي‌گويند: «جز اين نيست كه بشري به او مي‌آموزد» [نه، چنين نيست. زيرا] زبان كسي كه اين نسبت را به او مي‌دهند،‌ غير عربي است [در حالي که]اين [قرآن] به زبان عربي روشن است.

دليلي كه در اين آيه آمده است، نمي‌تواند شك و شبهه مخالفان را رفع كند. زيرا اولاً ممكن است فردي كه زبان مادري‌اش فارسي است، به زبان عربي هم مسلط باشد و هيچ دليل محكم و قاطعي مبني بر اينكه سلمان فارسي (و يا آن فرد عبري‌زبان)، به زبان عربي تسلط نداشت، موجود نيست. ثانياً مي‌توان فرض كرد كه سلمان فارسي (يا فرد ديگري)‌ مضامين خاصي را به زبان دست و پا شكسته به محمد القا مي‌كرد و آنگاه محمد آن مضامين را با زبان فصيح و بليغ خود به مردم ابلاغ مي‌نمود. ثالثاً ـ‌ و مهمتر از همه اينكه ـ در اين آيه به اين نكته مهم توجه نشده است كه مشكل اصلي در «مفهوم» است نه «مصداق». به عبارت ديگر مشكل اصلي در اين است كه عده‌اي گمان مي‌كنند كه محمد اين آيات را از فرد يا افراد ديگري مي‌آموزد نه از فرشته وحي. حال اگر در تشخيص مصداق اشتباه كنند و به فرد يا افراد خاصي مظنون باشند، با اثبات اينكه آن افراد عربي نمي‌دانند و يا اگر مي‌دانند، رابطه‌اي با پيامبر ندارند و پيامبر چيزي از آنها نياموخته است، نمي‌توان مشكل را از ريشه حل كرد. زيرا منكران خواهند گفت كه فرد ديگري به غير از آن كه مورد نظرشان بوده است، آيات قرآن را به محمد مي‌آموزد و چه بسا آن فرد، زبانش عربي باشد و از شعر و شاعري و سخنوري و حكمت و… نيز چيزهايي بداند. ساده‌نگري قرآن در اينجا شگفت مي‌نمايد: عده‌اي از مخالفان پيامبر گمان كرده‌اند كه سلمان فارسي آيات قرآن را به او مي‌آموزد، و حال آيه‌اي نازل مي‌شود كه اثبات كند گمان آنها باطل است و سلمان نمي‌تواند چنين آياتي را به پيامبر بياموزد، آن هم به اين دليل كه زبانش عربي نيست!؟ به اين نكته هرگز توجه نشده است كه حتي اگر دليل آيه كاملاً درست و منطقي باشد ـ كه نيست ـ تنها نتيجه آن اين است كه سلمان (و يا فلان فرد مورد نظر) آيات قرآن را به پيامبر نياموخته است، همين و بس. اما گر عده‌اي ديگر از منكران و مخالفان پيامبر در همان زمان و يا در آينده، به فرد يا افراد ديگري مظنون شوند، آيا با دليلي كه در اين آيه آمده است مي‌توان شك و شبهه آنها را برطرف كرد؟ انتظار من از يك كتاب آسماني ـ كه بنا به فرض بايد تا روز قيامت هدايتگر همه جهانيان باشد ـ اين است كه اگر مي‌خواهد با اقامه دليل و برهان از خود رفع اتهام و شبهه كند، به‌گونه‌اي عميق، ريشه‌اي و كلي استدلال بياورد تا سخنش براي همه جهانيان و تا ابد شنيدني و قابل‌تأمل باشد. آيا دليلي كه در آيه مورد بحث آمده، براي امروزيان هم شنيدني و قابل‌تأمل است؟

2. آية‌ 22 سورة انبياء براي اثبات توحيد اينگونه دليل مي‌آورد:

«لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» يعني: اگر در زمين و آسمان، خداي ديگري غير از الله وجود داشت، نظام جهان از هم مي‌پاشيد.[اما همين كه مي‌بينيم نظم جهان برقرار است، نتيجه‌ مي‌گيريم كه در زمين و آسمان فقط يك خدا حكومت مي‌كند]

اما اين دليل نقاط ضعفي دارد كه در اينجا به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

1-2. مقدمة اول آن (متن آيه) گزاره‌اي شرطي است كه درستي آن قطعي و مسلم نيست. به عبارت ديگر از «وجود خدايي ديگر غير از الله» منطقاً نمي‌توان «فساد و از هم پاشيده شدن نظام جهان» را نتيجه گرفت. ممكن است دو خدا ـ كه بنا به فرض، هر دو داراي صفات كمال از جمله علم، حكمت، عدالت و… هستند ـ با هم سازش و همكاري و هماهنگي داشته باشند و هر دو با هم جهان را اداره كنند و همكاري آنها تا ابد نيز ادامه يابد. هيچ دليلي اقامه نشده است كه محال بودن همكاري ازلي و ابدي دو خدا براي فرمانروايي بر جهان و ادارة امور مخلوقات را نشان دهد. همكاري و همدلي دائمي، حتي بين دو انسان نيز ممكن است برقرار باشد و هرگز به اختلاف و درگيري نينجامد، چه رسد به خداياني كه بنا به فرض، موجوداتي كاملند.[1]

2-2 فرض كنيم گزارة شرطي مذكور درست باشد. اما آيا معناي آن اين است كه اگر دو يا چند خدا وجود داشت، نظام جهان از همان روز اول به هم مي‌ريخت و همه چيز نابود مي‌شد؟ اين معنا مسلماً نادرست است. زيرا به‌راحتي مي‌توان فرض كرد كه دو يا چند خدا، حداقل تا مدتي (هر چند موقت) مي‌توانند با هم توافق، همكاري و هماهنگي داشته باشند و اگر قرار باشد كه نتيجة سلطنت و فرمانروايي خدايان متعدد، به هم خوردن نظم جهان باشد، چنين نتيجه‌اي مدت زماني طول مي‌كشد تا حادث شود. اگر اين را بپذيريم، آنگاه بايد در برابر اين ادعاي خصم كه: «شايد آن زمان هنوز فرا نرسيده باشد» سكوت اختيار كنيم. به عبارت ديگر، مخالفان با قبول درستي گزارة شرطي مورد بحث مي‌گويند: مي‌توان فرض كرد كه چند خدا بر جهان فرمانروايي مي‌كنند و به همين دليل نيز روزي نظام جهان درهم ريخته و همه چيز نابود مي‌شود، اما آن زمان هنوز نرسيده است. در اين صورت دليل قرآن با نقد سهمگيني مواجه مي‌شود. براي حل مشكل ابتدا بايد عمر دقيق كهكشان‌ها (يعني فاصلة زماني بين نقطة پيدايش جهان مادي تا اين زمان) را با ادله و شواهد و قرائن محكم و خدشه‌ناپذير علمي پيدا كنيم. سپس نشان دهيم كه آستانة زماني تحمل خدايان متعدد براي همكاري و هماهنگي با هم (در ادارة امور جهان)، كمتر از عمر كنوني جهان مادي است. به عبارت ديگر بايد نشان دهيم كه اگر چند خدا در ادارة جهان آفرينش با هم شراكت و همكاري مي‌كردند، تاكنون ناهماهنگي و اختلاف و درگيري، و در نتيجه: از هم پاشيدن نظم جهان رخ داده بود. آيا معتقدان و پيروان قرآن مي‌توانند از عهدة اين كار برآيند؟

  3ـ2. تحقيقات و مشاهدات علمي دانشمندان نشان مي‌دهد كه نظم كنوني جهان در حال از بين رفتن است و حركت جهان به سوي بي‌نظمي سرانجام موجب نابودي همة كرات آسماني خواهد شد. بنابراين در استدلال مورد بحث ـ كه به شكل قياس استثنايي اقامه شده است ـ راهي براي نفي تالي نداريم تا بتوانيم نفي مقدم و در نتيجه واحد بودن خدا را نتيجه بگيريم. به عبارت ديگر دليل قرآن ـ با صرفنظر از اشكالات گذشته ـ زماني منطقي است كه بتوانيم وجود نظمي ثابت در كل جهان هستي را اثبات كنيم. در حالي كه نه تنها اثبات وجود چنين نظمي ممكن نيست، بلكه شواهد و قرائن فراواني آن را نقض مي‌كند و اتفاقاً از بين رفتن تدريجي نظم كنوني (بنا به منطق خود قرآن) حداقل مي‌تواند تأييدي بر چند‌خدايي باشد؟!

َ   به دلایلی که در بالا آمد، برهان توحید مذکور در آیه قابل دفاع نیست. اما عده‌ای از مدافعان قرآن سعی کرده‌اند تا تقریر دقیق‌تری از این برهان ارائه دهند. تقریر آنها چنین است:

بی تردید هر یک از موجودات عالم شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد.]اما[ در عین حال همه آنها با یکدیگر مرتبطند، به طوری که هیچ یک از آنها به تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. پس وجود این عالم در گذشته و حال و ادامه آن در آینده مشروط به نوعی هماهنگی بین اجزای آن (تک تک موجودات) می باشد. به عبارت دیگر، گرچه هر یک از موجودات شخصیتی مستقل از دیگر موجودات دارد، ولی همه آنها تحت نظام واحدی قرار دارند و بدون وحدت نظام از بین می رود و در نتیجه موجودات (عالم) فاسد می شوند. از طرفی خدا در توحید اسلامی ، یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی هایش را تأمین می کند، زیرا توحید تنها در خالقیت نیست، بلکه توحید در ربوبیت نیز لازم است. حال اگر فرض کنیم انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، غذا، هوا و …. را خدای دیگری تامین نماید، فرض نامعقولی بوده و اساساً خدا را فرض نکرده ایم ، چون خدا یعنی کسی که موجود ] را خلق[ و تمام نیازمندی های آن را تامین کند.

اگر فرض کنیم هر موجود و نظامی خدای مستقل داشته و ارتباطی با سایر موجودات نداشته  باشد، عالم فاسد شده و دوام نمی آورد، چون موجودات به یکدیگر احتیاج دارند و نمی توانند بدون رفع نیاز هر یک به واسطه سایر موجودات باقی بمانند. پس این وحدت نظام که در این عالم حکم فرماست . همه می توانند آن را درک کنند، حاکی از آن است که کسی که این جهان در اختیار اوست ، واحد است که همه اینها را به هم مربوط می کند و اگر واحد نبود، عالم فاسد می شد….

نظام حاکم بر جهان، نظام همبستگی و تاثیر و تأثر است. اگر چه هر پدیده ای برای خود نظام مستقلی دارد، ولی به روشنی می بینیم که نظامی کلی تر بر همه آنها حاکم است. حال اگر فرض کنیم که این عالم از قسمت هایی تشکیل شده که هر کدام خدایی دارد، لازمه اش عدم دوام عالم است، چون اگر نیازمندی های هر نظامی را نظام دیگری تأمین کند، خدایی در کار نخواهد بود، چرا که ] در چنین فرض[ خلق بدست یکی و تدبیر به دست دیگری است، در حالی که خدا کسی است که خلق، تدبیر و رفع همه نیازمندی های موجود را به عهده دارد.[2]

برای روشن‌تر شدن ساختار این استدلال مجبورم خلاصه‌ای از آن بدست دهم:

1.  همه موجودات عالم هستی با یکدیگر هماهنگ و مرتبطند و به هم نیاز دارند، به‌طوری که هیچ‌یک از آنها به‌تنهایی و جدای از دیگران قابل دوام نیست. به عبارت دیگر همه موجودات جهان تحت یک نظام واحد قرار دارند و بدون این وحدت نظام قابل دوام نیستند و به زبان قرآن فاسد می‌شوند.

2.  بنابراین وجود جهان در گذشته و حال، و به عبارتی دیگر دوام آوردن و فاسد نشدن آن نشان از حفظ وحدت نظام آن دارد.

3.  مدعای آیه این است که اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر(به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب، هوا، غذا  و … را خدایی دیگر تامین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم. به عبارت دیگر چنین فرضی خلاف تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خداست.

نتیجه مقدمات فوق این است که همه جهان هستی توسط یک خدا اراده می‌شده و می‌شود.

اما این تقریر نیز خالی از اشکال نیست. در مورد مقدمه 1 (که مقدمه اصلی و سنگ بنای این استدلال است) دو نکته را می‌توان طرح کرد: اول اینکه گزاره‌هایی همچون «همه موجودات جهان با هم مرتبطند و به هم نیاز دارند» و یا «همه موجودات جهان تحت نظام واحدی قرار دارند» به هیچ وجه اثبات نشده و اصولاً قابل اثبات هم نیستند. بنابراین استفاده از این گزاره‌ها به عنوان مقدمات یک برهان عقلی خلاف قواعد منطق است و همین خطای منطقی کل ساختار این استدلال را مخدوش کرده است. کاملاً می‌توان فرض کرد که در جهان هستی مجموعه‌هایی منظم و مستقل و جدا از هم وجود دارند که هرکدام توسط یک خدا خلق و اداره می‌شوند. دوم اینکه گزاره «بدون این وحدت نظام، موجودات عالم دوام نمی‌آورند و فاسد می‌شوند» نیز نادرست است. چرا که آنچه ضامن حفظ و بقای یک موجود است، رفع نیازهای آن توسط موجود یا موجودات دیگر است و این به هیچ وجه مستلزم آن نیست که همه موجودات جهان هستی  تحت یک نظام واحد قرار داشته باشند و یا توسط یک خدا اداره شوند. مهم این است که هر موجودی در هر مجموعه‌ای که قرار دارد، ارتباطش با اعضای دیگر حفظ و نیازمندی‌هایش توسط  آنها تأمین شود. بنابراین اگر فرض کنیم که جهان هستی از مجموعه‌های منظم و در عین حال جدا از هم و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده است، و هر کدام از آن نظام‌ها مخلوق خدایی جداگانه است، محذور عقلی (از آن حیث که در این استدلال آمده است) پیش نمی‌آید و دوام و بقای موجودات هم تضمین می‌شود. چرا که موجودات هر مجموعه فقط به اعضای دیگر همان مجموعه نیازمند هستند و کل هر مجموعه نیز توسط خدایی جداگانه خلق و اداره می‌شود. با توضیحاتی که آمد، نادرستی مقدمه شماره 2 نیز آشکار می‌شود. به عبارت دیگر معلوم می‌شود که وجود و دوام جهان تا زمان حال، منطقاً نشان‌دهنده «وحدت نظام عالم از گذشته تاکنون» نیست.

اکنون فرض کنیم که همه موجودات جهان هستی به هم نیازمند هستند و به عبارت دیگر همه عالم تحت یک نظام واحد قرار دارد. مطابق مقدمه شماره 3 اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات، یا به عبارتی دیگر «وحدت نظام جهان» از بین می‌رود. آیا این مقدمه درست است؟ به نظر من پاسخ منفی است، چرا که وجود چند خدا با وحدت نظام جهان منطقاً ناسازگار نیست. می‌توان فرض کرد که نظام واحد جهان توسط چند خدا و با همکاری و هماهنگی همدیگر اداره می‌شود. در متن این استدلال، برای رد این احتمال گفته شده است که: «اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، هماهنگی و ارتباط بین موجودات یا به عبارتی دیگر وحدت نظام جهان از بین می‌رود، چرا که مطابق جهان‌بینی توحیدی اسلام، خدا یعنی کسی که مخلوق را ایجاد و تمام نیازمندی‌هایش را تأمین کند. بنابراین اگر (به عنوان مثال) فرض کنیم که انسان را خدایی خلق کند و نیاز او به آب و هوا و غذا و …. را خدایی دیگر تأمین نماید، اساساً خدا را فرض نکرده‌ایم»، به عبارت دیگر چنین احتمالی به معنای این است که «خلق به دست یکی و تدبیر به دست دیگری باشد» و این با تعریف اسلام (قرآن) از مفهوم خدا نمی‌خواند.

در اینجا دو نکته قابل طرح است:

1. فرض بر این است که فعلاً فقط «خالق داشتن جهان» اثبات شده و اکنون می‌خواهیم اثبات کنیم که جهان هستی فقط یک خالق دارد و نه چند خالق. به عبارت دیگر به لحاظ علمی و منطقی در جایگاهی هستیم که هنوز هیچ‌یک از اوصاف خالق (یا خالق‌های) جهان اثبات نشده و ما می‌خواهیم ابتدا «یکی بودن» آن را اثبات کنیم و بعد از این مرحله است که نوبت به صفات دیگر می‌رسد. در چنین جایگاهی چگونه می‌توان از «توحید اسلامی» سخن گفت؟ چه دلیلی وجود دارد که ما در این بحث و در جایگاهی که قرار داریم، فقط و فقط باید از خدایی سخن بگوییم که هم موجود را خلق و هم آن را تدبیر می‌کند؟ در جایگاهی که ما به لحاظ منطقی (در این بحث) قرار داریم، می‌توان فرض کرد که خلق موجودات به دست یک خدا و رفع نیازهای آنها نیز توسط خدایی دیگر صورت بگیرد، مگر اینکه از پیش و با دلایل عقلی محکم و خدشه‌ناپذیر اثبات شده باشد که از مفهوم «خدا» فقط و فقط یک تصور می‌توان داشت و آن هم همان است که در «توحید اسلامی» آمده است .

2. حتی اگر فرض کنیم که از خدا فقط یک تعریف و تصویر می‌توان داشت و آن اینکه : «خدا یعنی کسی که هم موجودات را خلق می‌کند و هم نیازمندی‌هایشان را تأمین می‌نماید» ، تنها در صورتی می‌توان یکی بودن این خدا را اثبات کرد که پیش از آن»وحدت نظام جهان» اثبات شده باشد. در حالی که همان‌طور که پیش از این (در نقد مقدمه 1) گفتم، این مدعا نه اثبات شده و نه اثبات‌شدنی است. بنابراین می‌توان فرض کرد که مجموعه‌های منظم جداگانه و بی‌ارتباط  با هم وجود دارند و هرکدام از آن نظام‌های متفاوت توسط خدایی خلق و تدبیر می‌شوند. چنین فرضی با مفهوم خدا در توحید اسلامی هم سازگار است .

در مورد مقدمه شماره 2 یک نکته دیگر قابل ذکر است. مطابق این مقدمه: وجود جهان در گذشته و حال نشان از حفظ و پایداری «وحدت نظام حاکم بر آن» دارد. به عبارت دیگر، اینکه جهان هستی هنوز نابود نشده، نشانه حفظ «وحدت نظام حاکم بر آن» قلمداد شده است و این یعنی نادیده گرفتن یک نکته بسیار مهم. توضیح اینکه جهان (حداقل در آن محدوده‌ای که بشر توانسته نسبت به آن علم و آگاهی پیدا کند) رو به فساد و نابودی است. خورشید در حال خاموش شدن است و خاموشی خورشید، حیات موجودات کره زمین را به نابودی می‌کشاند و حتی منظومه شمسی را از بین می‌برد. بسیاری از سیارات، منظومه‌ها و کهکشان‌ها در حال از هم پاشیده شدن و نابودی‌اند. حداقل ظواهر نشان می‌دهند که جهان مادی (نظام کهکشان‌ها) رو به فساد و نابودی است. از کجا معلوم که در آینده‌ای دور یا نزدیک، همه جهان مادی متلاشی نخواهد شد؟ به عبارت دیگر حتی اگر فرض کنیم که حفظ و پایداری جهان در گروی وحدت نظام حاکم بر آن است، حرکت جهان به سوی فساد و نابودی نشان می‌دهد که آن شرط برقرار نبوده و نیست. اینکه جهان هستی هنوز وجود دارد و به کلی نابود نشده است، منطقاً حاکی از این نیست که یک نظام واحد و ثابت بر آن حاکم بوده و هست. چرا که به هر حال اگر قرار باشد جهان در اثر وجود دو یا چند خدا و به هم خوردن وحدت نظام رو به فساد و نابودی برود، این امر مدت زمانی _ که اندازه آن به طور دقیق قابل محاسبه نیست _ طول می‌کشد. حال از کجا معلوم که آن مدت زمان، کمتر از عمر کنونی جهان است؟ چگونه می‌توان با قاطعیت گفت که اگر وحدت نظام جهان از بین رفته بود، جهان تاکنون به کلی نابود شده بود؟ می‌توان احتمال داد که زمان مورد نیاز برای فساد کامل جهان هنوز به سر نیامده است و این احتمال کاملاً معقول و منطقی، ارزش و اعتباری برای مقدمه 2 باقی نمی‌گذارد.

هنوز یک نکته دیگر تذکار می‌طلبد. من در نقد مقدمه 1 گفتم که گزاره‌هایی مثل «همه موجودات جهان به هم نیاز دارند و با هم مرتبطند» نه اثبات شده و نه قابل اثباتند. ممکن است بگویید با توسل به قانون عقلی و فلسفی «علیت» می‌توان ادعا کرد که همه موجودات جهان (ممکنات) با هم رابطه علی و معلولی دارند و روی هم رفته زنجیره  به هم پیوسته‌ای از علت‌ها و معلول‌ها را بوجود می‌آورند که به یک علت العلل ختم می‌شود. اما توسل به قانون علیت نیز مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که اولاً خود این قانون با هیچ دلیل محکم و قاطعی اثبات نشده و فقط یک پیش‌فرض است. ثانیاً حتی اگر این قانون صحیح باشد، باز هم می‌توان فرض کرد که جهان هستی از مجموعه‌های مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر تشکیل شده و اعضای هر مجموعه با هم رابطه علی و معلولی دارند و زنجیره علت‌ها و معلول‌ها در هر مجموعه به طور جداگانه و بی‌ارتباط با مجموعه‌های دیگر به یک «علت العلل» می‌رسد. اما اینکه آیا می‌توان برای هر مجموعه یک علت‌العلل جداگانه فرض کرد و یا اینکه همه مجموعه‌ها به یک علت‌العلل ختم می‌شوند و به عبارت دیگر اینکه در جهان هستی فقط یک علت‌العلل وجود دارد یا اینکه می‌توان وجود چند علت‌العلل را فرض کرد، ربطی به مقدمه 1 ندارد، چرا که در این مقدمه سخن از یک نظم واحد جهانی می‌رود و وجود مجموعه‌های جداگانه و بی‌ارتباط با هم نفی می‌شود و این مدعایی است که حتی با توسل به قانون فلسفی «علیت» قابل اثبات نیست. ناگفته نگذارم که با استفاده از قانون علیت و بعضی قواعد فلسفی دیگر (در فلسفه اسلامی) می‌توان دلایلی محکم برای اثبات وحدت واجب‌الوجود اقامه کرد. به عبارت دیگر با تجزیه و تحلیل‌های فلسفی می‌توان نشان داد که «علت العلل» واجب‌الوجود است و تصور دو یا چند واجب‌الوجود به تناقض‌های عقلی و منطقی می‌انجامد و بدین ترتیب علت‌العلل موجودات جهان هستی _ که همان واجب‌الوجود است _ نمی‌تواند متعدد باشد. اما در اینجا دو نکته مهم را نباید فراموش کنیم: نکته اول این است که استدلال فلسفی مذکور (صرف‌نظر از صحت و استحکام و یا ضعف و نادرستی آن) دلیل عقلی مستقلی است که ربطی به استدلال مذکور در آیه مورد بحث ندارد و همه سخن من در اینجا این است که استدلال آیه بر یکی بودن الله  نادرست و ضعیف است، نه اینکه هیچ دلیلی بر توحید نمی‌توان اقامه کرد. دوم اینکه حتی اگر با دلایل عقلی و فلسفی مستقل بتوان وجود و وحدت «علت العلل» و یا «واجب الوجود» را اثبات کرد، باید به این سئوال مهم و سرنوشت‌ساز پاسخ گفت که: «معادله واجب‌الوجود یا علت‌العلل مساوی است با همان الله که در قرآن آمده، از کجا اثبات می‌شود؟» ادعای قرآن این است که » الله یکی است» و ادعای فلسفه این است که «علت‌العلل و یا واجب‌الوجود یکی است». اما آیا «علت‌العلل یا واجب‌الوجود» همان «الله» است؟ این، پرسشی عظیم و مهیب است که پاسخی با پشتوانه‌های عقلی و فلسفی محکم می‌طلبد.

در آخر این بحث بد نیست به نکته­ای اشاره کنم و آن اینکه عده­ای از مفسرانِ قرآن مفاد برهانِ مذکور در آیه را منطبق بر برهان تمانع می­دانند. این تفسیر به دلیلی که در ذیل می­آید (و من آن را می­پذیرم) با مضمون آیه سازگار نیست:

طبق این تفسیر اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم تحقق پیدا نمی­کند، در حالی که طبق آیه­ی شریفه اگر دو خدا وجود داشته باشد، عالم فاسد می­شود و آشکار است که «موجود شدنِ» عالم غیر از «فاسد شدنِ» آن است. فاسد شدن در جایی است که چیزی موجود باشد و بعد فاسد شود، نه اینکه اساساً موجود نشود.

خلاصه اینکه نتیجه­ی برهان تمانع این است که اگر خدایان متعدد می­بودند، اصلاً عالم بوجود نمی­آمد، نه اینکه فاسد می­شد، در صورتی که آیه کریمه فساد عالم را مطرح می­کند که بعد از بوجود آمدن است. پس می­توان گفت که … مفاد برهانی که آیه بیان می­کند، غیر از برهان تمانع است[3]

مطلبی که آمد کاملاً صحیح است و نشان می­دهد که برهانِ مذکور در آیه چیزی غیر از برهانِ تمانع در فلسفه­ اسلامی است. اما در اینجا مشکلی جدید برای آیه­ مورد بحث پیش می­آید و آن اینکه مضمون آن با قواعد فلسفی در تناقض می­افتد. توضیح اینکه همانطور که در مطلبِ فوق آمده است، مطابقِ مضمون آیه «موجود شدن جهانِ واحد از دو علت تامه» محال نیست، در حالی که مطابق قواعد فلسفی و برهان تمانع چنین چیزی محال است. در اینجا با تناقضی مواجه هستیم که برای حل آن چاره­ای جز پذیرش یک طرف و رد طرف دیگر نداریم. حال آیا می­توان برای نجات آیه، قاعده­ فلسفیِ «از دو علتِ تامه یک معلولِ واحد بوجود نمی­آید» را قربانی کرد؟ چگونه؟

3.آيات 37 تا 40 سوره انسان براي اثبات قدرت خدا در زنده كردن مردگان اينچنين دليل مي‌آورد:

آيا او (انسان)‌ نطفه‌اي از مني كه در رحم ريخته مي‌شود نبود؟ سپس بصورت خون بسته درآمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت؛ و از او دو زوج مرد و زن آفريد؛ آيا چنين كسي قادر نيست كه مردگان را [در روز قيامت، دوباره] زنده كند؟

در آيه 5 سوره حج نيز چنين مي‌خوانيم:

اي مردم، اگر از [زنده شدن مردگان در] روز رستاخيز در شك [و ترديد] هستيد [و فكر مي‌كنيد چنين امري از عهده ما برنمي‌آيد] پس [بدانيد كه] ما شما را از خاك و سپس از نطفه و… آفريده‌ايم…

در اين آيات، خداي محمد براي اينكه توانايي خود بر زنده كردن مجدد مردگان در قيامت را اثبات كند، مراحل مختلف خلقت انسان را به او يادآوري مي‌كند و بعد با طرح يك سؤال در قالب استفهام انكاري، نتيجه‌گيري را به عهده مخاطب مي‌گذارد. اما اين كافي نيست. زيرا اگر زنده شدن مجدد مردگان را محال عقلي بدانيم، آنگاه ديگر خداي قادر مطلق هم از عهده اين كار برنمي‌آيد و اگر محال ندانيم و معتقد باشيم كه خدا قادر مطلق نيست و نمي‌تواند مردگان را زنده كند، آنگاه براي اثبات قدرت خدا بر چنين كاري بايد چاره‌اي ديگر بينديشيم. زيرا اينكه خدا آدمي را طي مراحل مختلف آفريده است، منطقاً نتيجه نمي‌دهد كه پس از مردن انسان و پوسيده ‌شدنش در زير خروارها خاك، دوباره مي‌تواند از همان ذرات تجزيه شده، همان انسان اولي با همان خصوصيات جسمي، روحي و رواني را خلق كند و همان خاطرات را برگرداند. توجه كنيد كه خلقت اوليه انسان با خلقت دوباره او پس از پوسيده شدن در خاك، دو امر كاملاً جداگانه‌اند و زمين تا آسمان با هم فرق دارند. اشتباه نشود، من نمي‌گويم خدا قادر نيست انسان‌ها را دوباره زنده كند. مي‌گويم دليلي كه در آيات مورد بحث براي اثبات توانايي خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است، با قواعد منطق نمي‌خواند. براي اثبات امكان معاد، ابتدا بايد ثابت كنيم كه زنده شدن مردگان ـ خصوصاً پس از پوسيده شدن در زير خاك و متلاشي شدن اجزا و ذرات بدن ـ امري محال نيست (و در اين مرحله، شبهه آکل و ماکول ابن کمونه بايد به نحوي محکم و دقيق حل شود) و بعد قدرت مطلق خدا (در انجام همة امور ممكن) را با دلايل عقلي محكم اثبات كنيم. كسي كه خدا را قادر مطلق نداند و يا معتقد به محال بودن احياي مجدد مردگان باشد، با يادآوري او نسبت به اين نكته كه خدا او را از نطفه‌اي كه در رحم ريخته مي‌شود، آفريده است، نمي‌توان وجوب يا امكان معاد را برايش ثابت كرد. زيرا اگر دو فعلx  و y از يك سنخ نباشند، با اثبات اينكه فاعلA  قادر به انجام فعل x  است، اثبات نمي‌شود كه همين فاعل، قادر به انجام فعل y هم هست. به عنوان مثال با قبول اين مطلب كه فلان مهندس، كامپيوتري را ساخته است، ثابت نمي‌شود كه اگر اين كامپيوتر را در كوره بسوزانيم و فقط خاكسترش باقي بماند، هم او مي‌تواند از ذرات باقيمانده كامپيوتر دوباره همان كامپيوتر قبلي را بسازد. البته اگر بخواهيم دقيق‌تر باشيم، بايد بگوييم مادام كه پاي قدرت مطلقه در ميان نباشد، قدرت بر انجام هيچ فعلي منطقاً قدرت بر انجام هيچ فعل ديگري را ـ حتي اگر هم سنخ با فعل اول باشد ـ اثبات نمي‌كند.

با توضيحاتي كه آمد، دليل دومي كه در بسياري از آيات قرآن براي اثبات قدرت خدا بر زنده كردن مجدد مردگان آمده است،‌ مورد خدشه قرار مي‌گيرد. در سراسر قرآن دهها بار گفته شده است كه خداوند زمين خشكيده و مرده را با بارش باران دوباره زنده و بارور مي‌كند، تا خواننده نتيجه بگيرد كه همين خداوند مي‌تواند در روز قيامت، مردگان را نيز دوباره زنده كند.[4] در حالي كه اولاً روييدن درختان و گياهان از زمين، مصداق زنده شدن مرده نيست. اگر در خاك بذر گياهان و درختان وجود داشته باشد، بارش باران (به علاوه شرايط ديگر مانند مناسب بودن نوع خاك) مي‌تواند موجب رويش بذر شود و اگر بذري در خاك وجود نداشته باشد، ميليون‌ها سال بارش باران هم نمي‌تواند موجب رويش گياهان و درختان شود. به عبارت ديگر خاكي كه گياه و درخت در آن نروييده است، خاك مرده نيست ـ و اصلاً مرده بودن خاك چه معناي حقيقي و معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ ـ و زماني كه دانه‌هاي درون آن در اثر بارش باران و فراهم آمدن شرايط ديگر جوانه مي‌زند، به معناي واقعي كلمه زنده نشده است. خاك، همان خاك است ـ بدون اينكه ماهيت آن تغيير كرده باشد ـ و فقط گياهان و درختاني در آن روييده‌اند. آري مجازاً مي‌توان گفت كه خاك، مرده بود و حالا زنده شده است. اما از مجاز تا حقيقت فاصله‌اي است ناپيمودني. ثانياً فرض كنيم در اينجا بارش باران موجب زنده شدن خاك شده است. آيا اين  اثبات مي‌كند كه زنده شدن مردگان در قيامت، امري است ممكن؟ و ثالثاً آيا اگر ممكن بودن معاد ثابت شد، قدرت خدا بر زنده كردن زمين مرده، نشان‌دهنده قدرت او بر معاد هم هست؟ به هيچ وجه.

4. ارزش‌هاي اخلاقي از كجا آمده‌اند و چرا ما آدميان بايد به آنها ملتزم باشيم؟ اين سؤال تاكنون پاسخي نهايي و قطعي نيافته است و نظريه‌پردازي در مورد آنچه مي‌تواند پشتوانة اخلاق قرار گيرد، همچنان ادامه دارد. اما به هر حال ارزش ذاتي صداقت، امانت‌داري، تواضع، مهرباني، احترام به حق و حقوق ديگران، خوش‌خلقي و… غيرقابل انكار است و هيچ‌كس در بد بودن دروغ، خيانت، تكبر، خشونت و… شك نمي‌كند. بنا به دلايل فلسفي و معرفت شناختي، هرگونه تلاش براي اثبات عقلي حسن و قبح افعال محكوم به شكست خواهد بود. لذا مربيان و معلمان اخلاق نيز بايد به ارزش ذاتي اين امور و رابطة آنها با فطرت و كرامت ذاتي انسان و تأثيرات مثبت آنها در زندگي دنيايي و آخرتي او تأكيد كنند. اكنون ببينيم قرآن در اين مورد چگونه عمل مي‌كند. در اينجا به سه مورد از نهي‌هاي قرآني اشاره مي‌كنيم:

1-4آية 11 سورة‌ حجرات، مؤمنان را از تمسخر ديگران نهي مي‌كند:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! نبايد گروهي از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها ]شما[ بهتر باشند؟ و نه زناني، زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند…

طبق اين آيه، ما به اين دليل نبايد كسي را مسخره كنيم كه ممكن است او از ما بهتر باشد!؟ اما آيا صرف وجود يك احتمال ـ كه ممكن است مسخره شونده بهتر از مسخره كننده باشد ـ مي‌تواند پشتوانه‌اي محكم براي احترام به شخصيت ديگران و اجتناب از تمسخر آنها باشد؟ آيا اگر معلوم شود كه فردي از ما بهتر نيست، آنگاه مي‌توان او را مسخره كرد؟ پاسخ مسلماً منفي است. به جاي اين توجيهات ضعيف، بايد به انسان‌ها آموخت كه احترام به شخصيت و كرامت ذاتي آدميان و رعايت حق و حقوق مردم، مقتضاي انسانيت انسان است و همين ارزش‌هاست كه انسان را از حيوان جدا مي‌كند. انسان‌ها بايد بياموزند كه تمسخر ديگران اولاً نوعي ظلم است و ثانياً دون شأن انسان‌هاي باشخصيت و باوقار (و اضافه كنيد: با ايمان) است. اگر آدمي چنين بينديشد و اينگونه تربيت شود، ديگر براي او فرقي نمي‌كند كه كسي از او بهتر هست يا نيست؛ چنين كسي هرگز ديگران را تمسخر نمي‌كند.

2-4. آية 108 سورة انعام از مؤمنان خواسته است كه به مشركان (و يا خدايان آنها) ناسزا نگويند:

به ]معبود[ كساني كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد، ]تا[ مبادا آنها ]نيز[ از روي جهل، خدا را دشنام دهند…

طبق اين آيه، دشنام دادن به مشركان (و يا خدايان آنها) به اين دليل ممنوع است كه ممكن است آنها نيز به خدا (و يا مؤمنان) دشنام دهند!؟ اما اگر قرآن مي‌گفت كه به مشركان و يا هر كس كه با او دشمني داريد، دشنام ندهيد، زيرا اين عمل اولاً با منش انسان‌هاي خوب و با شخصيت ناسازگار است و ثانياً نوعي ظلم محسوب مي‌شود، شايد كمي معقول‌تر مي‌نمود. فلسفه‌‌اي كه قرآن براي نهي از دشنام دادن به ديگران مطرح كرده، مانند اين است كه بگوييم: به ناموس ديگران تجاوز نكنيد، چون ممكن است آنها نيز به ناموس شما تجاوز كنند! حقوق ديگران را پايمال نكنيد چون ممكن است ديگران نيز حقوق شما را پايمال كنند! اشتباه نشود، آيه مورد بحث به هيچ وجه مصداق قاعده طلایی اخلاق که مي‌گويد: هرچه را بر خود مي‌پسندي، بر ديگران نيز بپسند، و هرچه را بر خود نمي‌پسندي، بر ديگران نيز مپسند، نيست. مطابق اين اصل، ما بايد ديگران را مانند خود دوست بداريم و با آنها بگونه‌اي رفتار کنيم که دوست داريم ديگران نيز با ما همانگونه رفتار کنند. به عبارت ديگر، مبناي اين قاعده طلايي اخلاق اين است که ما بايد تکبر و خودخواهي و خود‌پرستي را کنار بگذاريم و خود را تافته جدا‌بافته‌اي از ديگران ندانيم. در چنين حالتي، ما هرگز به کسي توهين نمي‌کنيم حتي اگر بدانيم که او در عمل نمي‌تواند (ويا نمي‌خواهد) پاسخ توهين ما را بدهد. اما آيه قرآن مي‌گويد: به آنها ناسزا نگوييد تا مبادا آنها نيز به شما يا خدايتان ناسزا گويند، و فرق بين اين دو آشکار است.

3-4. آية 37 سورة اسراء از راه رفتن بر روي زمين با نخوت (و تكبر و خودپسندي) نهي مي‌كند:

و در ]روي[ زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز نمي‌تواني زمين را بشكافي و در بلندي نمي‌تواني به كوه‌ها برسي.

از نظر قرآن، من نبايد با غرور و خودخواهي و خودپسندي بر روي زمين گام بردارم، چون نمي‌توانم زمين را بشكافم و قدّم به بلندي كوه نيست! يعني من در برابر طبيعت ضعيفم، پس نبايد به خود مغرور شوم! سستي چنين پشتوانه‌اي (براي نهي از تكبر) آشكار است. اولاً «بايد» از «هست» برنمي‌خيزد، ثانياً من شايد نتوانم با دستانم زمين را بشكافم، اما با اتكا به نيروي عقل و علم و دانش خود مي‌توانم بمبي بسازم كه نه تنها زمين را مي‌شكافد، بلكه آن را دود مي‌كند. مي‌توانم بر بسياري از مشكلاتي كه طبيعت براي من مي‌سازد، غلبه كنم. مي‌توانم هزاران كار انجام دهم كه شكافتن زمين در برابر آنها هيچ است. بلندي قدّ من به كوه نمي‌رسد، اما بلندي انديشه‌ام آسمان‌ها را به تسخيرم درآورده است و… حال آيا با اين اوصاف باز هم مي‌توان گفت كه ضعف جسماني و كوتاهي قدّ من مي‌تواند انگيزه‌اي محكم و منطقي براي تواضع و فروتني و دوري از تكبر و خودخواهي شود؟ چرا به جاي اين توجيهات ضعيف، از قبح ذاتي تكبر و حسن ذاتي تواضع سخن نگوييم؟ چرا نگوييم كه تكبر و خودخواهي منشأ كينه‌ها و دشمني‌ها، و تواضع موجب گسترش صلح و صفا و ايجاد محيطي شاد و صميمي براي زندگي آدميان مي‌شود؟

 5  .آيه 258 سوره بقره، مناظره بين ابراهيم و پادشاه وقت را مي‌آورد. پادشاه، خود را خدا مي‌دانست و ابراهيم مي‌خواست به او ثابت كند كه خداي حقيقي كسي ديگر است نه او:

آيا آن كس را كه خدا به او پادشاهي داده بود نديدي كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه مي‌كرد؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من زنده مي‌كند و مي‌ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم. ابراهيم گفت: خدا [ي من] خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو [اگر راست مي‌گويي] آن را از مغرب برآور. آن كافر حيران شد…

در اين مناظره هر دو طرف (ابراهيم و پادشاه) ضعيف عمل مي‌كنند. وقتي پادشاه در پاسخ به اين سخن ابراهيم كه: «خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند» مدعي مي‌شود كه: «من هم زنده مي‌كنم و مي‌ميرانم»، ابراهيم مي‌تواند به او بگويد: اگر راست مي‌گويي فلان مرده را زنده كن! در اين صورت پادشاه زودتر مبهوت؟! مي‌شود. ولي گويي ابراهيم واقعاً باورش مي‌شود كه پادشاه هم مي‌تواند مرده‌ها را زنده كند و براي همين به مرحله بعد مي‌رود و مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو اگر راست مي‌گويي آن را از مغرب برآور. فرض كنيم پادشاه در پاسخ به ابراهيم مدعي مي‌شد كه: اين من هستم كه خورشيد را از مشرق برمي‌آورم، و بعد به ابراهيم مي‌گفت: تو اگر راست مي‌گويي به خدايت بگو كه آن را از مغرب برآورد. در اين صورت ابراهيم چه مي‌توانست بگويد؟ در همان ابتدا وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من زنده مي‌كند و مي‌ميراند، پادشاه مي‌تواند بگويد: تو از كدام خدا سخن مي‌گويي و چگونه ثابت مي‌كني كه مرگ آدميان به دست خداي توست و چگونه ثابت مي‌كني كه خداي تو مي‌تواند مرده را زنده كند؟ آنچه ما مي‌بينيم، مردن آدميان ـ آن هم در اثر عوامل طبيعي و حوادث ـ است. اما زنده شدن مرده را نديده‌ايم و اگر هم ببينيم معلوم نمي‌شود كه آيا اراده خداي تو موجب زنده شدن او گرديده است يا عوامل طبيعي ناشناخته. همينطور وقتي ابراهيم مي‌گويد: خداي من خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، پادشاه مي‌تواند بگويد: اولاً خورشيد ثابت است و حركت زمين به دور خورشيد باعث مي‌شود كه ما گمان كنيم خورشيد هر روز صبح از مشرق بالا مي‌آيد. ثانياً از كجا معلوم اراده خداي تو ـ‌ كه اصلاً وجود و عدمش براي ما مسلم نيست ـ‌ عامل اين پديده است؟ ثالثاً اگر ما براي كسب اطمينان و يقين قلبي از خداي تو بخواهيم كه براي يكبار و به انگيزه اثبات خدايي خودش، خورشيد را از مغرب برآورد، آيا به اين درخواست ما پاسخ مثبت مي‌دهد؟ چرا من براي اثبات خدايي خودم بايد چنين کاري بکنم، ولي حق نداشته باشم که از خداي تو چنين در خواستي کنم تا خدايي‌اش برايم ثابت شود؟ به هر حال اين مناظره با معيارهاي منطقي و فلسفي عصر حاضر و در نظر كسي كه با انديشه‌هاي هيوم، كانت، راسل، ويتگنشتاين و… آشناست، ارزش علمي چنداني ندارد.

 

 6.  آيه 282 سوره بقره ابتدا توصيه مي‌كند كه وقتي معامله به قرض و نسيه مي‌كنيد، موضوع را مكتوب كنيد تا به عنوان سندي معتبر درنزد دو طرف بماند، سپس مي‌افزايد:

و دو مرد را به عنوان شاهد بگيرد، و اگر دو مرد نبود، يك مرد و دو زن را به گواه گيريد تا اگر يكي از آن دو زن فراموش كرد (يا به اشتباه افتاد) ديگري به او يادآوري كند…

در اين آيه شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد قلمداد شده است و اين حكم مسلماً تبعيض‌آميز و بلكه تحقيرآميز است. اما آنچه به بحث ما ربط پيدا مي‌كند، استدلال آيه در توجيه اين حكم است. آن استدلال، مطابق نص صريح آيه چنين است:

از آنجا که ممكن است زن موضوع را فراموش كند و يا به هر دليل و علتي دچار اشتباه شود، پس در صورتي که فقط يک مرد براي شهادت وجود داشت، براي جبران اين کمبود، دو زن را به شهادت بگيريد تا اگر يکي از آن دو زن دچار فراموشي يا اشتباه شد، ديگري او را از فراموشي و اشتباه درآورد.

استدلال آيه آشكارا غيرقابل دفاع است. مگر فراموشي و اشتباه فقط مخصوص زنان است و مردها از آن مصون‌اند؟ آقاي سيد محمد علي ايازي در دفاع از حكم مذكور در

آيه و توجيه آن سه نكته را متذكر مي‌شوند:

1-    چون زنان در جريان معاملات نبوده و نيستند و از مسائل اقتصادي و تجارت كمتر اطلاع دارند، زمينه فراموشي و سوء استفاده از آنان بيشتر است.

2-    اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان چه بسا موجب فراموشي مي‌گردد.

3-    چون جنبه عاطفي زن قوي است، چه بسا ممكن است در شهادت به سوي كسي تمايل پيدا كند كه با او مربوط است، مانند پدر، برادر، همسر و فرزند[5]

()

اما اين توجيهات نيز نمي‌توانند سرپوشي بر ضعف منطقي استدلال آيه بگذارند. چرا كه:

1. معاملات (به معناي عام) را از يك لحاظ مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف) معاملات ساده (كه به طور معمول و متعارف بين مردم كوچه و بازار انجام مي‌گيرد)

 ب) معاملات پيچيده (كه جنبه‌هاي فني و تخصصي دارند)

اگر آنچه مورد نظر آيه است، نوع اول (الف) باشد، بايد گفت شهادت در چنين معاملاتي نياز به اطلاعات و تخصص در امور اقتصادي و تجاري ندارد و بنابراين حتي اگر فرض کنيم که زنان به طور کلي در امور مربوط به معاملات و مسائل اقتصادي و تجاري وارد نيستند، اين واقعيت هيچ لطمه‌اي به ارزش و اعتبار شهادت آنها در معاملات ساده و ابتدايي وارد نمي‌كند و نمي‌توان در اين موارد بين شهادت مرد و زن تفاوت قايل شد.

اما اگر منظور آيه نوع دوم معاملات (ب) باشد، بايد گفت اولاً در يك معامله پيچيده ملاك براي شاهد گرفتن، وارديت و تخصص شاهد در موضوع مورد معامله است نه زن يا مرد بودن او، و كسي هم كه مي‌خواهد براي چنين معامله‌اي شاهدي دست و پا كند، به سراغ افرادي مي‌رود كه در اين امور آشنايي دارند خواه زن باشند و خواه مرد. نمي‌توان از پيش گفت كه هيچ زني در هيچ موردي از معاملات و مسائل اقتصادي وتجاري وارد نيست و هر مردي در هر معامله و تجارتي وارديت دارد و هر دو نفر مرد و زني را كه با هم مقايسه كنيم، بدون استنثناء معلوم مي‌شود كه دانش و تخصص و تجربه مرد در اين امور از زن بيشتر است، ثانياً اگر اين توجيه درست باشد، بايد گفت در مسائلي هم كه مردان آگاهي و تخصص كمتري از زنان دارند، شهادت دو مرد بايد معادل يك زن باشد. آيا آقاي ايازي اين را مي‌پذيرند؟ ثالثاً وقتي بحث از تخصص و آشنايي در امور تجاري و اقتصادي مطرح باشد، دو نفر بودن زنان _ كه بنا به فرض در اين امور وارد نيستند _ چه مشكلي را حل مي‌كند؟ آيا مطابق تحقيقات و اندازه‌گيري‌ها و محاسبات علمي، تخصص و آشنايي زنان در اين امور نصف مردان است؟

2. اگر اشتغال زنان به مسائل خانه و اداره امور فرزندان ممكن است موجب فراموشي آنها شود، اشتغال مردان در بيرون از خانه و درگيري آنها با مشكلات فراوان و متنوع (ناشي از مسئوليت اداره زندگي) نيز مي‌تواند باعث فراموشي آنها در موضوع مورد شهادت شود. در اين مورد چه فرقي بين زن و مرد وجود دارد؟ اتفاقا در اينجا زمينه فراموشي در مردان بيشتر از زنان است!

3. فرض كنيم عاطفه زن قوي‌تر از مرد است (فرضي كه البته به هيچ‌وجه كليت ندارد). ولي مگر فقط احساس و عاطفه است كه بر روي قضاوت يا شهادت انسان تاثير مي‌گذارد؟

اعمال و رفتار انسان (و از جمله شهادت دادن او) معلول و برآيند تاثير عوامل بي‌شماري است كه احساس و عاطفه فقط يكي از آنهاست. آيا در همه آن موارد (عوامل) زنان بيشتر از مردان تحت تاثير قرار مي‌گيرند؟ به عنوان مثال آيا ايمان و تقوا و عدالت و وجدان زنان هم كمتر از مردان است؟ ممكن است احساس و عاطفه زني هنگام شهادت دادن تحريك شود، اما ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او مانع از آن شود كه تحت تاثير عاطفه قرار گرفته و شهادت دروغ دهد. همينطور ممكن است مرد هنگام شهادت دادن تحت تاثير احساس و عاطفه نباشد، ولي ضعف ايمان و تقوا و انصاف و وجدان او موجب تطميع شدن و وسوسه شدن و يا ترس و مصلحت سنجي‌هاي دنيايي و نفساني شود و شهادت دروغ دهد. فراموش نکنيد كه عادل بودن مرد يا زن در زمان انجام معامله، تضمين نمي‌كند كه ماهها بعد (هنگام اداي شهادت) هم عادل باشند.

اصولاً مشكل آيه اين است كه از همان ابتدا مي‌گويد: دو «مرد» را به شهادت بگيريد؛ در حالي كه عادلانه‌تر و حکيمانه تراين است که جنسيت شاهد را تعيين نکند و به جاي آن بگويد: دو «انسان» عادل و مطمئن و آشنا به موضوع مورد معامله را به عنوان شاهد بگيريد. در اين صورت هيچكدام از مشكلاتي كه در بالا مطرح شد بوجود نمي‌آمد و آقاي ايازي نيز مجبور نمي‌شدند به چنين توجيهات ضعيفي متوسل شودند!

 

7 .آيه 42 سوره اسري براي نفي وجود خدايان ديگر غير از الله مي‌گويد:

بگو: اگر چنانكه مي‌گويند،‌ با او خداياني [ديگر] بود، در آن صورت حتماً در صدد جستن راهي به سوي [خداوند] صاحب عرش برمي‌آمدند

از نقد اين دليل صرفنظر مي‌كنم، چون معناي آن را اصلاً نمي‌فهمم!

 

 


[1] . توجه كنيد كه هدف من از نقد اين دليل، نفي توحيد نيست. مي گويم دليلي كه در اين آيه آمده، به لحاظ منطقي غير قابل دفاع است. شايد بتوان با ادله‌اي ديگر «يكي بودن خدا» را اثبات كرد. به عنوان مثال عده‌اي از فيلسوفان الهي چنين استدلال مي‌كنند كه اساساً _ اگر خدا را موجود كامل و مطلق و بي نهايت تعريف كنيم _ وجود دو يا چند خدا به لحاظ منطقي و فلسفي محال مي‌شود. اين دليل شايد درست باشد، اما آيه مي‌گويد: نظم واحد و ثابت جهان نشان مي‌دهد كه فقط يك خدا وجود دارد، زيرا اگر دو خدا وجود داشت، بين آنها جنگ و دعوا پيش مي‌آمد و نظام جهان از هم مي‌پاشيد و اين است دليلي كه من معنايش را نمي‌فهمم.

[2] .  فقیهی ، سید احمد : خداشناس، انتشارات موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی ، ص 60 – 58.

[3]. فقیهی، سید احمد: خدا شناسی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 58.

[4] . نگاه كنيد به آيه 5، سوره حج ـ آيه 9، سوره فاطر ـ آيات 11ـ 9، سوره ق .

[5]. فقه پژوهي قرآن، انتشارات بوستان كتاب، چاپ اول، ص ؛ همچنين مي‌توانيد به مقاله «روش قرآن در بيان ملاکات و علل احكام» درسايت شخصي ايشان به آدرس http://www.ayazi.net مراجعه كنيد.

مطالب خلاف واقع در قرآن

مضمون بسياري از آيات قرآن، با واقعيات مسلم ناسازگاري دارد و بسياري از احکام آن نيز در اثر ناديده گرفتن واقعيات صادر شده است. در اينجا به چند نمونه اشاره مي کنم:

1. آية 79 سورة نساء مي‌گويد:

… هر بدي ]يا شري[ كه به تو رسد، از جانب خود تو است…

و آية 30 سورة شوري نيز مي‌گويد:

و هر مصيبتي كه به شما رسد، به سبب كارهايي ]= خطاها و گناهاني[ است كه خودتان كرده‌ايد…

آيا افرادي كه معلول و ناقص‌الخلقه بدنيا مي‌آيند و يك عمر بايد اين عذاب و مصيبت را تحمل كنند، چوب اعمال خطا و گناه‌آلود خود را مي‌خورند؟! مگر اينكه بگوييم گناه كردن در شكم مادر نيز امكان‌پذير است و اين افراد در دوران جنيني و در شكم مادرشان مرتكب بعضي خطاها و گناهان شده‌اند؟! ممكن است بگوييد كه اين افراد چوب خطاها و گناهان پدر و مادرشان را مي‌خورند. اما اين توجيه سه مشكل عمده دارد: اول اينكه بر خلاف مدعاي مطرح شده در آيات فوق است، دوم اينكه با عدل الهي ناسازگار است، و سوم اينكه فقط در بعضي موارد مي‌تواند صادق باشد، نه همة موارد. بسيار اتفاق افتاده است كه زن و شوهري سالم، مؤمن و متدين ـ حتي با آنكه در طول دوران بارداري زن، رعايت همة اصول بهداشتي را كرده‌اند ـ بر اثر عوامل ژنتيكي و غيرارادي، فرزندشان ناقص بدنيا آمده‌ است. از اينها گذشته گاهي حوادث طبيعي مانند زلزله، شهري را ويران مي‌كند و هزاران مرد و زن پير و جوان و مؤمن و كافر را مي‌كشد و هزاران كودك و نوجوان را زخمي يا معلول و در مواردي يتيم مي‌كند و به عبارتي تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. آيا در اينجا مي‌توان گفت كه مصيبت وارد شده به كودكان و نوجوانان ـ كه به سن تكليف نرسيده و لذا قابل مؤاخذه نيستند ـ نيز در اثر خطاها و گناهان آنها بوده است؟ مرگ پدر و مادر براي هر انساني يک مصيبت دردناک و اندوهبار است. حال آيا مي‌توان گفت که اين مصيبت در اثر گناهان فرزندان است؟ و آيا اگر بنا به فرض، فرزندان معصوم باشند، پدر و مادر عمر جاودانه مي‌يابند و نمي‌ميرند؟

2. در سراسر قرآن، اين احتمال كه ممكن است شخصي نه از روي عناد و لجاج و هواي نفس، بلكه صرفاً به دلايل عقلي و معرفتي و با انگيزه‌هاي انساني و صادقانه منكر حقانيت مدعيان پيامبري و تعاليم آنها (مانند وجود معاد و مجازات اخروي) شود، ناديده گرفته شده و اين خطايي است عظيم و نابخشودني. نگاه كنيد به آيات 10 تا 14 سورة مطففين:

در آن روز ]قيامت[ واي بر تكذيب‌كنندگان؛ آنان كه روز حساب و پاداش را دروغ مي‌شمرند؛ و آن را دروغ نينگارد مگر هر تجاوزگر گنه‌پيشه‌اي؛ كه هرگاه آيات ما بر او خوانده شود، گويد: افسانه‌هاي پيشينيان است؛ نه چنان است كه مي‌گويند، بلكه آنچه مي‌كردند ]گناهانشان[ بر دلهايشان چيره شده و آنها را پوشانده ] زنگار بسته[ است.

بر طبق آيات فوق، منكران معاد بدون استثناء، افرادي متجاوز و گناهكار هستند و اعمال متجاوزانه و گناهكارانة آنها چشم دلشان را كور و از ديدن حقيقت محروم كرده است. آية 49 سورة عنكبوت نيز منكران را به همين ديده مي‌نگرد و مي‌گويد:

… فقط ستمكاران آيات ما را تكذيب مي‌كنند.

مطابق اين آيه نيز همه مخالفان و منتقدان قرآن ستمگرند. بي‌خود نيست كه قرآن در بيش از يكصد آيه، كافران و تكذيب‌كنندگان آيات قرآن را به عذاب جاوداني در جهنم تهديد مي‌كند، اما حتي يك بار افراد حق‌جو و صادق را كه فقط به دلايل معرفتي، منكر آيات مي‌شوند، استثناء نكرده است. گويي همة مخالفان و منكران از روي عناد و لجاج و هواي نفس و دنياپرستي و… حقانيت پيامبر و كتاب او را نمي‌پذيرند. کافران و مشرکان در همه جاي قرآن، افرادي کر و کور و لال و سفيه و بي‌شعور و مغرور و … معرفي مي‌شوند. اما اين داوري ناعادلانه، هم با واقعيت مسلّم ناسازگار است و هم با اصول اخلاقي. زيرا اولاً بسياري از مخالفان پيامبران و منكران معاد، انسان‌هايي عاقل، دانشمند، فهميده، حق‌جو و مقيّد به اصول اخلاقي و ارزش‌هاي انساني‌اند (نه متجاوز و ستمكار و گنه‌پيشه) و علت مخالفت آنان با تعاليم پيامبران ـ مانند معاد ـ نامدلّل بودن اين تعاليم و يا ناكافي بودن دلايل ارائه شده براي اثبات آنها ]از ديدگاه همين منكران[ است؛ و ثانياً متهم كردن مخالفان به تجاوزگر و ستمكار و گنه‌پيشه‌بودن و اينكه گرد گناه و آلودگي بر روي دل آنها نشسته و آنها را كور كرده، بيرون كردن حريف است از ميدان، به خلاف قاعدة بازي. در چنين وضعي آنها نيز مي‌توانند طرف مقابل (يعني پيامبران و يا پيروان آنها) را به «خيالاتي بودن»، «توهم زده بودن»، «شعر گفتن»، «هذيان گفتن» و يا در بهترين حالت: «فريب خورده بودن» و… متهم كنند. آية 22 سورة نحل نيز نمونة ديگري از اين قضاوت‌هاي ناعادلانه است:

… كساني كه به آخرت ايمان نمي‌آورند، دلهايشان انكار مي‌كند و خودشان متكبرند.

اما آيا همة منكران آخرت متكبر و گردنكشند و ايمان نياوردن همة آنها ريشه در تكبر و خودخواهي‌شان دارد؟ گمان نمي‌كنم هيچ فرد عاقل و منصفي بتواند به اين سؤالات پاسخ مثبت دهد. مضمون اين آيه نيز علاوه بر اينكه با واقعيت ناسازگار است، با اصول مسلم اخلاقي در تعارض است. زيرا عقلانيت و فهم و شعور مخالفان را ناديده گرفته و به آنها تهمت پاگذاشتن بر روي حقيقتي آشكار ـ آنهم از روي تكبر و خودخواهي ـ را مي‌زند.

3. در آيات 1 تا 3 سوره ماعون، خداوند خطاب به پيامبر مي‌گويد:

آيا كسي را كه روز جزا را دروغ مي‌خواند، ديدي؟ اين همان كسي است كه يتيم را به سختي مي‌راند؛ و به خوراك دادن بينوا[يان] ترغيب نمي‌كند.

معناي دقيق اين آيات چيست؟ آيا در اين آيات نيز حكمي كلي صادر شده و منكران معاد، به عنوان افرادي كه يتيمان را به سختي از خود مي‌رانند و علاقه‌اي به اطعام بينوايان ندارند، معرفي شده‌اند؟ در اين صورت با همان مشكلاتي مواجه مي‌شويم كه پيش از اين آمد. اما اگر آيات فوق اشاره به فردي خاص دارند ـ كه البته ظاهر آيات مؤيد همين معناست ـ به چه دردي مي‌خورند؟ فردي خاص كه به معاد معتقد نبوده، اتفاقاً با يتيمان و بينوايان هم رابطه خوبي نداشته است و البته چنين افرادي هميشه ممكن است وجود داشته باشند. اما نزول آيات فوق در مورد اين فرد (يا افراد) با چنين مضموني ـ كه جز گزارشِِ ‌ماوَقَع محتواي ديگري ندارد ـ به چه دردي مي‌خورد و چه درسي به ما مي‌دهد؟ اگر بعضي از منكران معاد چنين خصوصياتي دارند، بسياري ديگر از آنها انسان‌هايي شريف و يتيم‌نواز هستند. در ميان منكران معاد، همه‌جور آدمي يافت مي‌شود: باسواد و بي‌سواد، عامي و دانشمند، با‌اخلاق و بي‌اخلاق، ظالم و مظلوم، پولدار و فقير، شجاع و ترسو، و… همانطور كه در ميان معتقدان به معاد نيز چنين است.

 4. آيه 24 سوره جاثيه از قول افرادي كه به خدا و قيامت اعتقاد ندارند (آتئيست‌ها  يا دهريون) نقل مي‌كند كه:

و گفتند: جز زندگي دنيا چيز ديگري نيست. مي‌ميريم و زنده مي‌شويم و ما را جز دهر (حوادث و عوامل طبيعي) هلاك نمي‌كند…

آنگاه در آيه بعد (25) دليل و حجت آنها را مي‌آورد:

و چون آيات روشنگر ما بر آنها تلاوت شود، حجتشان [در برابر آيات و ادله ما] جز اين نيست كه مي‌گويند: اگر راست مي‌گوييد، پدران ما را زنده كنيد.

طبق اين آيه منكران خدا و قيامت هيچ دليل و برهاني براي عقايد خود ندارند و هيچ اشكالي از مدعيات و ادله دينداران نمي‌توانند بگيرند و در برخورد با معتقدان خدا و قيامت تنها دليل و حجتشان اين است كه مي‌گويند: اگر راست مي‌گوييد، پدران ما را كه مرده‌اند، زنده كنيد!؟ اما پيروان قرآن بهتر است براي يك بار هم كه شده، پاي صحبت فيلسوفان لائيك بنشينند يا به صدها كتاب و هزاران مقاله علمي و فلسفي كه آنها در دفاع از موضع خود و نقد ديدگاه دينداران نوشته‌اند، رجوع كنند تا ببينند كه مطلب به اين سادگي‌ها كه قرآن مي‌گويد نيست. من از نظرات و ادله لائيك‌ها دفاع نمي‌كنم و مدعي نيستم كه آنها با ادله‌اي فوق‌العاده محكم و خدشه‌ناپذير، عدم وجود خدا و قيامت را بطور كاملاً قطعي و يقيني اثبات كرده‌اند. اما مي‌گويم اولاً آنها ادله زيادي در اثبات مدعيات خود ارائه داده‌اند و ثانياً اين ادله،‌ فوق‌العاده قابل‌تأمل و درخور توجه‌اند و ثالثاً نقدهاي محكمي كه آنها بر ادله دينداران زده‌اند،‌ ذهن فيلسوفان و متكلمان ديني را دچار تشويش و تلاطم كرده است. اما قرآن همه جا طوري وانمود مي کند که منکران و مخالفان، مشتي احمق و کودن هستند که استدلال‌هايشان آدمي را به خنده واميدارد. به عنوان مثالي ديگر، آيه 35 سوره سبا ميگويد:

و (کافران) گفتند: ما دارايي و فرزندانمان از همه بيشتر است و (براي همين) عذاب نخواهيم شد

حتي اگر فرض کنيم که عده‌اي واقعاً اينگونه مي‌انديشيده‌اند، نبايد اين را به عنوان دلايل مخالفان مطرح کرد و يا تعميم داد. مخالفان پيامبران، هم در گذشته و هم در زمان ما دلايل بسيار محکم و قابل‌تأملي داشته و دارند. سري به کتابخانه‌ها و کتابفروشي‌هاي اروپا و آمريکا و يا سايتهاي اينترنتي مخالفان بزنيد. حريف، آنقدرها كه قرآن مي‌گويد، ضعيف و زبون نيست.

5. آيه 94 سوره اسراء مي‌گويد:

و [چيزي] مردم را از ايمان آوردن بازنداشت، آنگاه كه هدايت برايشان آمد، جز اينكه گفتند: آيا خدا بشري را به عنوان پيامبر مبعوث كرده است؟

البته ممكن است معدودي از انسان‌ها صرفاً به دليل اينكه پيامبران بشري همانند خود هستند، از  ايمان آوردن امتناع ورزند، اما اكثر مخالفان و منكران بنا به علل و دلايل مختلف ديگري زير بار اين حرفها نمي‌روند. اين واقعيت، براي آشنايان به تاريخ اديان و انديشه‌هاي الحادي ناآشنا نيست. كليد حل ماجرا، رشد آگاهي و معرفت در جوامع ديني است تا عامه مردم (به تبع قرآن و مفسران آن) اينقدر آسان واقعيت‌ها و حقايق آشكار را ناديده نگيرند.

6.آيه 8 سوره زمر مي‌گويد:

و چون به انسان آسيبي رسد، پروردگارش را ـ در حالي كه بسوي او بازگشت مي‌كند ـ مي‌خواند؛ سپس چون او را از جانب خود نعمتي عطا كند، آن [مصيبتي] را كه در رفع آن پيشتر به درگاه او دعا مي‌كرد، فراموش مي‌نمايد و براي خدا همتاياني قرار مي‌دهد تا [خود و ديگران] از راه او گمراه گرداند. بگو: «به كفرت اندكي بهره‌مند شو كه تو از اهل آتشي.»

مضمون اين آيه ممكن است در مورد بعضي آدميان صادق باشد، اما قطعاً در همه موارد صدق نمي‌كند و موارد نقض فراواني داشته و دارد، خصوصاً قسمتي از آيه كه مي‌گويد: «و براي خدا همتاياني قرار مي‌دهد تا خود و ديگران را از راه او گمراه كند.» گويي همه آدمياني كه پس از دعا به درگاه خداوند، مشكلاتشان حل مي‌شود و يا نعمتي به آنها مي‌رسد، مشرك مي‌شوند! چنين مضموني نه‌تنها كلي نيست و موارد نقض فراواني دارد، بلكه به نظر مي‌رسد كه مصاديق آن بسيار نادر است!؟ آيات 49 تا 51 سوره فصلت نيز دچار همين معضل هستند:

انسان از دعاي خير خسته نمي‌شود، و چون آسيبي به او رسد، مأيوس و نا اميد مي‌گردد؛ و اگر از جانب خود رحمتي ـ پس از زياني كه به او رسيده است ـ بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: «من سزاوار آنم و گمان ندارم كه رستاخيز برپا شود، و اگر هم به سوي پروردگارم بازگردانيده شوم، قطعاً نزد او برايم خوبي خواهد بود.» … و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد، و چون آسيبي به او رسد، دست به دعاي فراوان بردارد.

در اينجا قرآن علاوه بر صدور احكام كلي ـ بدون در نظر گرفتن اينكه در عالم واقع موارد نقض اين سخنان فراوان است ـ دچار ضد و نقيض‌گويي مي‌شود. آيه 49 مي‌گويد: و چون آسيبي به او (انسان) رسد، مأيوس و نوميد مي‌شود، اما آيه 51 مي‌گويد: و چون آسيبي به او (انسان) رسد، دست به دعاي فراوان برمي‌دارد!

باز هم در آيات 15 تا 20 سوره فجر به نمونه‌هايي مشابه برمي‌خوريم:

اما انسان، هنگامي كه پروردگارش او را مي‌آزمايد و عزيزش مي‌دارد و نعمت فراوان به او مي‌دهد، مي‌گويد: پروردگارم مرا گرامي داشته است؛ و اما چون او را مي‌آزمايد و روزي‌اش را بر او تنگ مي‌گرداند، مي‌گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ ولي نه، بلكه يتيم را نمي‌نوازيد؛ و بر اطعام بينوا [يان] همديگر را برنمي‌انگيزانيد؛ و ميراث [ضعيفان] را چپاولگرانه مي‌خوريد؛ و مال را دوست داريد، دوست‌داشتني بسيار.

در اينجا نيز علاوه بر كلي‌گويي غيرواقع‌بينانه، با تناقضی‌ ديگر مواجه مي‌شويم. آيه 8 سوره زمر، آيات 49 تا 51 سوره فصلت و آيات 15 تا 20 سوره فجر را با دقت بخوانيد و به من بگوييد كه بالاخره آدمي در هنگام گرفتاري و مصيبت و شادي و نعمت چه عكس‌العملي از خود نشان مي‌دهد. مايلم بدانم گزاره‌هاي كلي زير چگونه با هم جمع مي‌شوند:

 الف) چون به انسان آسيبي رسد، پروردگارش را ـ در حالي كه بسوي او بازگشت كننده است ـ مي‌خواند (آيه 8 سوره زمر)

ب) … و چون آسيبي به او (انسان) رسد، مأيوس و نااميد مي‌گردد (آيه 49 سوره فصلت).

ج)… و اما چون [خدا] او (انسان) را مي‌آزمايد و روزي‌اش را بر او تنگ مي‌گرداند، مي‌گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است.

اكنون سعي كنيد آيات زير را با هم جمع كنيد:

الف)… چون خداوند او (انسان) را از جانب خود نعمتي عطا كند، آن [مصيبتي] را كه در رفع آن پيشتر به درگاه خدا دعا مي‌كرد، فراموش مي‌كند و مشرك مي‌شود (آيه 8 سوره زمر).

ب)… و اگر از جانب خود رحمتي ـ پس از زياني كه به او رسيده است ـ بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: من سزاوار آنم و گمان ندارم رستاخيز برپا شود (آيه 50 سوره فصلت).

ج) و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد (آيه 51 سوره فصلت)./p>

د) هنگامي كه پروردگارش او را عزيز مي‌دارد و نعمت فراوان به او مي‌دهد، مي‌گويد:‌ پروردگارم مرا گرامي داشته است. (آيه 15 سوره فجر)

مشاهده مي‌کنيد که موارد الف، ب و ج مضموني تقريبا يکسان دارند، لکن هر سه با «د» ناسازگارند. اگر در همه موارد فوق، از عبارت «بعضي انسان‌ها» استفاده مي‌شد، هيچ مشكل منطقي‌اي پيش نمي‌آمد. اما اشكال اينجاست كه در همه اين آيات،‌ از لفظ كلي «انسان» استفاده شده است و اين، علامت عموميت و كليت است.

8   . آيه 97 سوره توبه مي‌گويد:

«اعراب باديه‌نشين در كفر و نفاق [از ديگران] سخت‌ترند …» يا به عبارت ديگر: «اعراب باديه‌نشين از ديگران كافرتر و منافق‌ترند …»

باز هم معناي دقيق آيه مشخص نيست. آيا مي‌توان پذيرفت كه همه باديه‌نشينان عرب در همه زمان‌ها نه‌تنها كافر و منافقند، بلكه در كفر و نفاق همواره از ديگران سخت‌ترند؟ هرگز! حتي اگر سور آيه را موجبه جزئيه بدانيم و ادعا كنيم كه آيه مي‌خواهد بگويد: بعضي از اعراب باديه‌نشين در كفر و نفاق از ديگران سخت‌ترند، باز هم مشكل حل نمي‌شود. زيرا:

1-8) طبق اين معنا درست است كه فقط بعضي از باديه‌نشينان عرب كافر و منافقند، اما به هر حال اولاً همواره و در همه زمان‌ها در ميان آنها كافر و منافق وجود دارد و هيچگاه زماني نمي‌رسد كه همه آنها مسلمانان و مؤمن باشند. ثانياً هيچگاه كافرتر و منافق‌تر از آنها در ميان ديگران (چه عرب، چه غيرعرب) پيدا نمي‌شود. اما واقعيت چيز ديگري مي‌گويد. كفار و منافقين باديه‌نشين عرب، اگر بدانند كه قرآن آنها را از بوش و شارون و صدام و چنگيزخان مغول و هيتلر و… هم كافرتر مي‌داند،‌ قطعاً در كفر و نفاق خود سخت‌تر مي‌شوند!!!

2-8) اين سخن كه: بعضي از باديه‌نشينان عرب از ديگران كافرتر و منافق‌ترند،‌ چه پيامي مي‌تواند داشته باشد و چه درسي از آن مي‌توان گرفت؟ سلّمنا كه بعضي از آنها به طرز وحشتناكي كافرند، ولي بسياري ديگر از آنها مؤمناني راستين و فداكارند و بسياري ديگر نيز ـ حتي اگر كافر يا منافق باشند ـ در كفر و نفاق به پاي ديگران نمي‌رسند.

8) ممكن است زماني برسد كه ديگر عرب باديه‌نشين وجود نداشته باشد و همه اعراب، شهرنشين و متمدن و بافرهنگ شوند. آنگاه چنين آيه‌اي را چگونه مي‌توان معنا كرد؟

تأمل در نكات فوق راهي براي ما باقي نمي‌گذارد جز اينكه بگوييم: در مقطعي خاص از حيات پيامبر اسلام، عده‌اي از [باديه‌نشينان] عرب در كفر و نفاق و دشمني با آن حضرت گوي سبقت را از ديگران ربودند و لذا پيامبر با اين جمله ناسنجيده، خشم و نفرت خود را بيان كرد و آن را به خدا نسبت داد. اما هرگز به اين نينديشيد كه چنين سخني حتي در زمان خودش نمي‌تواند معناي درستي داشته باشد، چه رسد به آينده كه ممكن است شرايط كاملاً متفاوتي جايگزين شود و اين سخن معناي معقولي نداشته باشد. وگرنه مگر ممكن است خداي عالم و حكيم، چنين سخن غير قابل دفاعي را در آخرين كتاب آسماني خود بياورد؟

9. آيه 124 سوره طه مي‌گويد:

و هر كس از ياد من روي گرداند، زندگي‌اش تنگ شود…

اما آيا همه افرادي كه از ياد خدا غافلند، زندگي تنگ و سختي دارند؟ آنچه در عالم واقع مي‌بينيم اين است كه بسياري از انسان‌هاي مؤمن و با تقوا ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ زندگي تنگ و سختي دارند و به انواع مصيبت‌ها و گرفتاري‌هاي مادي و غيرمادي گرفتارند و حتي براي رفع مشكلات مادي و ناراحتي‌هاي روحي و رواني و معضلات خانوادگي و اجتماعي خود مجبورند دست به دامن افراد بي‌دين و بي‌اعتقاد شوند، در حالي که بسياري از همين افراد بي‌دين و بي‌اعتقاد [و يا معتقد به دين، ولي بي‌عمل و لاابالي] زندگي شاد و موفقي دارند و حتي از روي مهرباني و دلسوزي، براي رفع گرفتاري‌ها و مشكلات مؤمنان ـ كه همواره به ياد خدا هستند ـ كوشش مي‌كنند!؟

براي مؤمنان، هميشه اين سؤال مطرح بوده است كه اگر افراد بي‌ايمان و بدكردار مورد غضب خدا هستند، پس چرا بسياري از آنها عمر طولاني همراه با سلامتي و ناز و نعمت دارند و برعكس، بسياري از مؤمنان در سخت‌ترين شرايط بسر مي‌برند و زندگي‌شان توأم با هزارگونه رنج و محنت و در مواردي بسيار كوتاه است؟ آية 178 سورة آل‌عمران پاسخي است به اين سؤال:

آنها كه كافر شدند ]و راه طغيان پيش گرفتند[ تصور نكنند اگر به آنها مهلت مي‌دهيم، به سودشان است! ما به آنها مهلت مي‌دهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براي آنها عذاب خواركننده‌اي آماده شده است.

در مورد اين آيه نكات زير قابل تأمل است:

1. دقت كنيد كه آيه نمي‌گويد: ما به كافران مهلت مي‌دهيم تا شايد به خود آيند و توبه كنند و راه خير و صلاح را در پيش گيرند و از اين طريق، هم جبران خطاهاي خود را كنند و هم از عذاب آخرت نجات يابند، بلكه مي‌گويد: ما به آنها مهلت مي‌دهيم فقط و فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند؟! آيا اين، با حكمت، عدل و رحمت الهي سازگار است؟

2. در اين مهلت دادن، فقط خود كافران زيان نمي‌بينند، بلكه جامعة بشري و خصوصاً مؤمنان نيز آسيب مي‌بينند. به عنوان مثال خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد تا بر گناه خود بيفزايد و مستحق عذاب خواركنند‌ه‌‌تري شود (مطابق تفسیر دیگری از آیه: خداوند به صدام حسين عمر طولاني و مهلت بيشتر داد و نتیجه این شد که او بر گناه خود افزود و مستحق عذاب خواركنند‌ه‌‌تري شد). اما در اين ميان، جامعة جهاني ضربات سهمگيني از وحشي‌گري‌ها و درندگي‌هاي او ديد. اگر صدام زودتر می‌مرد، پنج هزار انسان بي‌گناه در حلبچه ـ كه در ميانشان صدها كودك و نوجوان بي‌گناه وجود داشت ـ در آتش ظلم او كباب نمي‌شدند، بيش از دو ميليون مرد و زن پير و جوان در آتش جنگ نمي‌سوختند و صدها هزار خانواده بي‌سرپرست نمي‌شدند. در طول دوران حكومت صدام، اوضاع اقتصادي عراق به قدري اسف‌بار شد كه صدها هزار كودك بي‌گناه از گرسنگي مردند و فجايعي پيش آمد كه لكه‌هاي ننگ آن هيچگاه از دامن بشريت پاك نخواهد شد. داستان فرعون‌ها و چنگيزهاي تاريخ نيز به همين‌گونه است. از اينها گذشته ممكن است فرد كافري كه بنا به مدعاي قرآن مهلت داده شده است تا بر گناهان خود بيفزايد، با فعاليت‌هاي فكري و تبليغاتي مسموم خود، بسياري از نوجوانان و جوانان خام را به سوي گمراهي و تباهي بكشاند و موجب ترويج كفر و فساد شود. اكنون با در نظر گرفتن مطالبي كه آمد، آيا مي‌توان توجيهي را كه در آية مورد بحث آمده است، معقول و منطقي دانست؟ و آيا با اين حساب، مقصر اصلي ـ در فجايعي كه ذكر شد ـ خود خدا نيست؟

3. اكنون كه خدا به كافران مهلت مي‌دهد تا بر گناهان خود بيفزايند و مستحق عذاب بيشتري شوند. چرا به مؤمنان نيز مهلت نمي‌دهد تا با انجام هر چه بيشتر عبادات و اعمال صالحه و خدمت بيشتر به مردم، از طرفي خودشان مستحق پاداش اخروي بيشتري شوند و از طرفي ديگر، جامعة بشري نيز از عمر طولاني و با بركت آنها خير و بركت را نصيب برد؟ اين سؤال از آنجا قوت مي‌گيرد كه بسياري از مؤمنان و صالحان در دوران جواني و حتي نوجواني از دنيا مي‌روند، در حالي كه مي‌توانستند در آينده منشأ خدمات و بركات زيادي براي جامعه شوند. ممكن است بگوييد: از كجا معلوم؟ شايد همان فرد مؤمني كه در جواني از دنيا رفته است، اگر عمر بيشتري مي‌يافت، از جادة‌ هدايت منحرف شده و به وادي كفر و فسق و فجور كشيده مي‌شد. شايد خدا صلاح دانسته است كه او در اين سن بميرد، تا در آينده كافر نشود. بنابراين مردن او در جواني، هم به صلاح خودش بوده و هم به صلاح جامعة بشري. اما اين توجيه قابل قبول نيست. اگر چنين است، چرا خداوند همين مصلحت را در مورد افراد مؤمني كه در سنين ميانسالي كافر شدند، اعمال نكرد؟ چرا آنها را در سنين جواني ـ كه مؤمن بودند ـ از دنيا نبرد؟

4. بسياري از افراد بي‌ايمان و بدكردار، در سنين ميانسالي و يا پيري توبه مي‌كنند و ايمان مي‌آورند و به جبران گناهان و خطاهاي خود مي‌پردازند و لذا عاقبت به خير مي‌شوند. آيا همين واقعيت، مدعاي كلي آيه را نقض نمي‌كند؟ بر طبق آية مورد بحث، هدف خداوند از مهلت دادن به كفار، غرق شدن بيشتر در گناه و فساد و گرفتار آمدن در عذابي سخت‌تر بوده است، اما اين افراد توبه نموده و به راه خير و صلاح كشيده شده‌اند؟

5. بسياري از ظالمان و ستمگران و كفار و مشركين و… در سنين جواني مي‌ميرند. چگونه است كه خداوند به آنان مهلت نمي‌دهد تا با گناه بيشتر، دچار عذاب سخت‌تري شوند؟ آيا خداوند بين بندگان خود تبعيض قائل مي‌شود؟

حقيقت اين است كه اگر در مورد رابطة بين ايمان و عقيده و كردار آدميان از يك طرف و نحوة زندگي دنيايي آنها از نظر سلامتي، شادابي، ثروت، رفاه و طول عمر از طرف ديگر، تحقيق كنيم، خواهيم ديد كه بين اين دو هيچ رابطة ضروري و علي و معلولي وجود ندارد و نظم مشخصي در اينجا ديده نمي‌شود. بعضي از مؤمنان فقير و بعضي ديگر در حد متوسط و عده‌اي نيز ثروتمند هستند. وضعيت كفار و مشركين و اهل گناه و فساد نيز به همين گونه است. بسياري از كفار، عمري طولاني و بسياري نيز عمر متوسط و يا كوتاه دارند، مؤمنين نيز ميزان عمر ثابتي ندارند. اصولاً يكي از بزرگترين مشكلات جهان‌بيني ديني اين است كه نمي‌تون دست خداوند را در طبيعت و زندگي آدميان نشان داد. به عبارت ديگر چه در طبيعت و چه در زندگي فردي و اجتماعي آدميان، نمي‌توان حادثه و پديده‌اي را نشان داد كه بطور قطعي و به وضوح نشان‌دهندة دخالت خدا باشد. اين كه سهل است، عدم وجود رابطه‌اي منظم و ثابت و مشخص بين عقايد مذهبي و ايمان ديني و اعمال آئيني از يك طرف و حوادث زندگي و سرنوشت دنيايي انسان‌ها از طرف ديگر، وجود خدا و يا حداقل اعتقاد به دخالت خدا در زندگي آدميان را زير سؤال برده است.

آیة 55 سورة توبه نیز خواندنی است. بسياري از دشمنان و مخالفان پيامبر (كفار، مشركين، ملحدين، منافقين و…) حداقل به لحاظ ظاهري زندگي شاد، راحت و مرفهي داشتند و دارايي فراوان و فرزندان بسيار آنها گاهي موجب شگفتي مؤمنان مي‌شد و اين سؤال را در ذهن آنها ايجاد مي‌كرد كه اگر دشمنان پيامبر، در حقيقت دشمنان خدا محسوب مي‌شوند، پس چرا خدا به آنها مال و فرزند بسيار مي‌دهد و اگر نگوييم همه، بسياري از آنها در راحتي و آسايش و شادي زندگي مي‌كنند، در حالي كه بسياري از مؤمنان در وضعي فلاكت‌بار بسر مي‌برند. پيامبر مي‌بايستي جوابي قانع‌كننده براي اين سؤال آماده مي‌كرد. پس لازم بود آيه 55 سوره توبه نازل (و يا در حقيقت: ساخته) شود و بگويد:

اموال و فرزندانشان تو را به شگفت درنياورد. جز اين نيست كه خدا مي‌خواهد در زندگي دنيا به وسيله اينها عذابشان كند و جانشان در حال كفر بيرون رود.

اين پاسخ ممكن است براي عوام نوعي دلخوشي واهي ايجاد كند، اما براي خواص قانع‌كننده نيست. در بسياري از موارد، مال و فرزند براي كفار و مشركين موجب آسايش و راحتي و رفع گرفتاري‌ها و مشكلات دنيايي است نه عذاب. از اين بالاتر، همين دارايي و فرزندان ممكن است حتي زمينه‌ساز هدايت و عاقبت به خيري صاحبان آنها شود و اين اتفاق در موارد بسياري رخ داده است[1]. بنابراين آنچه در واقع رخ داده و مي‌دهد، دست كم در بعضي موارد برخلاف مضمون اين آيه است.


1. توجه کنيد که از نظر نگارنده، مسلمان شدن يک نامسلمان به معناي هدايت شدن و رسيدن به رستگاري نيست و مطلب فوق از باب مماشات با خصم است. به عبارت ديگر هدف از نقد فوق نشان دادن تناقض دروني آيات قرآن است.

تناقض گویی‌های قرآن

تناقض‌گويي‌هاي قرآن

 

شايد شنيدن اين موضوع که در قرآن دهها بار تناقض‌گويي شده است براي بسياري از افراد (خصوصاً مومنان) شگفت‌انگيز، و پذيرش آن سخت باشد. اما واقعيتها را نمي‌توان ناديده گرفت! در اينجا به چند نمونه از تناقض‌گويي‌هاي قرآن اشاره مي‌کنم:

نمونه اول

آيه 54 سوره انعام مي‌گويد:

… هر كس از شما كه از روي ناداني كار بدي كند، آنگاه توبه كند و نيكوكار شود، بداند كه خدا [نسبت به او] آمرزنده و مهربان است.

آيه 119 سوره نحل نيز همين مضمون را تكرار مي‌كند:

پروردگار تو براي كساني كه از روي ناداني مرتكب كاري زشت شوند، سپس توبه كنند و به اصلاح آيند، آمرزنده و مهربان است.

آيه 17 سوره نساء نيز با صراحت بيشتري، شرط قبولي توبه را جهل به گناه مي‌داند:

[قبول] توبه بر خدا فقط براي كساني است كه بدي (گناه)‌ به ناداني كنند، سپس بزودي توبه كنند. آنانند كه خدا بسويشان بازمي‌گردد [و توبه‌شان را مي‌پذيرد]…

طبق آيات فوق، توبه افرادي كه با علم به گناه بودن يك عمل، مرتكب آن شده‌اند قبول نمي‌شود. اما آيه 153 سوره نساء مي‌گويد:

اهل كتاب از تو مي‌خواهند كه كتابي از آسمان بر آنان فرو آري، همانا از موسي بزرگتر از اين خواستند كه گفتند: خداي را آشكارا به ما نشان بده، پس صاعقه آنان را به سبب [گستاخي و] ستمشان بگرفت. سپس گوساله را پس از آنكه نشانه‌هاي روشن و آشكار [معجزات] برايشان آمده بود [به خدايي] گرفتند و ما [پس از آنكه توبه كردند] از آن گناه درگذشتيم…

سؤال اين است كه خداوند چگونه توبه بني‌اسرائيل را ـ با آنكه عالمانه (و پس از آنكه حجت بر آنها تمام شده بود) مرتكب شرك شدند، قبول كرد و گناهشان را بخشيد؟ آيا اين ‌با مفاد آيه 17 سوره نساء در تناقض نيست؟ اكنون به آيات 89ـ86 سوره آل‌عمران بنگريد:

چگونه خداوند، قومي را كه بعد از ايمانشان كافر شدند، ‌هدايت كند؟ با آنكه شهادت  دادند كه اين رسول، بر حق است و برايشان دلايل روشن آمد و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمي‌كند؛ آنان سزايشان اين است كه لعنت خدا و فرشتگان و مردم، همگي بر ايشان است؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذاب از آنها كم مي‌شود و نه مهلت مي‌يابند؛ مگر كساني كه پس از آن توبه كردند و درستكاري پيشه كردند كه خداوند آمرزنده مهربان است.

طبق اين آيات، كساني كه دلايل روشن (بينات) برايشان آمده و به حقانيت رسول خدا پي‌برده و ايمان آورده‌اند، چنانچه دوباره كافر شوند، عذاب ابدي در انتظارشان است، مگر آنكه توبه كنند و راه درستكاري در پيش گيرند. يعني توبه چنين افرادي ـ كه عالمانه و آگاهانه از ايمان خود دست كشيده‌اند و دوباره كافر شده‌اند ـ نيز مورد قبول واقع مي‌شود!؟ باز هم تناقضي ديگر! حال به آيه 90 همين سوره (آل عمران) نگاه كنيد:

كساني كه پس از ايمان خود كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند، هرگز توبه آنها پذيرفته نخواهد شد، و آنان، خود گمراهانند.

اين آيه درست پس از آيات فوق (89ـ86 سوره آل عمران) آمده و همين، مرا دچار سرگيجه كرده است. مطابق آيات قبل، توبه كساني كه ايمان آورده و سپس (با آنکه برايشان دلايل روشن آمده،) دوباره كافر شده‌اند، قبول مي‌شود[1] اما مطابق اين آيه (90)، توبه اين افراد هرگز پذيرفته نمي‌شود! ممكن است بگوييد در آيه 90 قيدي وجود دارد كه در آيات 89ـ86 وجود ندارد و آن اين است كه: «سپس بر كفر خود افزودند». بنابراين در اينجا تناقض رخ نداده است، چون موضوع دو آيه متفاوت است. در آيات قبل، از كساني سخن مي‌رود كه: «ايمان آورده و سپس كافر شدند» و در اين آيه از كساني كه «ايمان آورده و سپس كافر شدند و بر كفر خود افزودند» سخن به ميان آمده است. اما معناي چنين توجيهي اين است كه خداوند مي‌خواهد به كساني كه پس از ايمان آوردن، دوباره كافر شده‌اند، بگويد: اگر ميزان كفر شما ثابت بماند، چنانچه به اشتباه خود پي‌برده و پشيمان شويد و توبه كنيد، توبه شما پذيرفته مي‌شود، اما اگر پس از كافر شدن، ميزان كفر شما ثابت نماند و چيزي بر آن افزوده شود، ديگر هرگز اميد بازگشتي براي شما نيست. يعني حتي اگر به اشتباه خود پي‌برده و پشيمان شويد و هزار بار توبه كنيد، باز هم فايده‌اي ندارد و توبه شما پذيرفته نمي‌شود؟! اما اين، اولاً با عدل و رحمت خدا ناسازگار است و ثانياً در تناقض با مفاد آيه 153 سوره نساء است. در آن آيه ـ كه پيش از اين آمد ـ بني‌اسرائيل، پس از آنكه دوباره كافر شدند و تعاليم موسي را ناديده گرفتند، مجسمه گوساله‌اي را ساخته و آن را پرستيدند، يعني نه تنها بر كفر خود افزودند، بلكه حتي از مرحله كفر بالاتر رفته و مشرك شدند، به عبارت ديگر مرتكب بزرگترين ظلم و گناه شدند،‌ اما توبه آنها پذيرفته شد و خداوند گناهشان را بخشيد. بنابراين توجيه فوق ناتوان از حل تناقضات مطرح شده است. ممكن است بگوييد كه آيه 91، معناي آيه 90 را روشن مي‌كند. ابتدا متن آيه 91 سوره آل عمران:

در حقيقت، كساني كه كافر شده و در حال كفر مرده‌اند، اگر چه [فراخناي] زمين را پر از طلا كنند و آن را نويد دهند،‌ هرگز از هيچيك از آنان پذيرفته نخواهد شد، آنان را عذابي دردناك خواهد بود…

اگر اين آيه را در كنار آيه قبل (90) قرار دهيم، معلوم مي‌شود كه آيه 90 از عدم قبول توبه اين افراد پس از مرگ سخن مي‌گويد، ‌نه در زمان حيات، بنابراين تناقضي در اين آيات ديده نمي‌شود. اما اين توجيه نيز نادرست است و مشكلي را حل نمي‌كند. اولاً آيه 91 ربطي به آيه 90 ندارد و معناي آن مستقل از آيه قبل است. اين آيه مي‌خواهد بگويد كه قيامت، عرصه رشوه دادن و رشوه گرفتن نيست و كسي كه كافر از دنيا رود، دچار عذاب جهنم مي‌شود و هيچ چيزي نمي‌تواند به او كمك كند، نه مال و ثروت، نه مقام نه فرزند و نه… به عبارت ديگر در اين آيه، صحبت از اين نيست كه توبه كافران پس از مرگ پذيرفته مي‌شود يا نمي‌شود، زيرا توبه پس از مرگ بي‌معني است. آيه 54 سورة زمر تأكيد مي‌كند كه اگر كسي مرگ را جلوي چشم خود ببيند و برايش يقين حاصل شود كه ديگر زنده نخواهد ماند و بايد جان به جان‌آفرين تسليم كند، توبه‌اش پذيرفته نمي‌شود و فرقي نمي‌كند كه كافر باشد يا مؤمن گناهكار، پس در جايي كه توبه گناهكار (مؤمن يا كافر) در لحظات آخر عمر مورد قبول واقع نمي‌شود‌، بيان اين واقعيت كه پس از مرگ، توبه كافر پذيرفته نمي‌شود، لغو است. اصولاً اگر توبه پس از مرگ، امكان‌پذير باشد و مورد قبول واقع شود، بايد درب جهنم را تخته كرد! زيرا در قيامت، همه گناهكاران و كافران به معناي واقعي كلمه پشيمان مي‌شوند و با همه وجود خود، از خداوند طلب بخشايش مي‌كنند! از اينها گذشته، متن آيه 90 در اينكه موضوع آن عدم قبول توبه كفار در زمان حيات است،‌ صراحت دارد و اگر مي‌خواست بگويد كه توبه آنها پس از مرگ پذيرفته نمي‌شود، مي‌توانست قبل از واژه «هرگز»، عبارت كوتاه «پس از مرگ» را بياورد، نه اينكه از اين كار اجتناب كند و آيه ديگري در سه سطر بياورد تا ما از روي آن بفهميم كه مراد آيه قبل، عدم قبول توبه كفار پس از مرگ است! اين كار يعني لقمه را از پشت سر به دهان گذاشتن!

نمونه دوم

آيه 48 سوره نساء مي‌گويد:

همانا خداوند اين گناه را كه براي او شريك گيرند، نمي‌بخشد و جز آن را براي هر كه بخواهد مي‌آمرزد…

آيه 116 همين سوره نيز عين اين مضمون را تكرار مي‌كند و در هر دو مورد منظور اين است كه اگر شخص مشرك بدون توبه از دنيا برود، دخول در جهنم سرنوشت حتمي اوست، اما اگر شخص، مشرك نباشد و با گناهان ديگري بدون توبه از دنيا برود، هنوز اميد بخشش در حق او مي‌رود و ممكن است خدا از گناهان او بگذرد و او را به بهشت داخل كند. به عبارت ديگر طبق اين آيات، بزرگترين گناه و بزرگترين ظلم، شريك قائل شدن براي خداست (ان‌الشرك لظلم عظيم ـ سوره لقمان آيه 13) و اين تنها گناهي است كه هرگز بدون توبه قابل بخشش نيست. اما اين آيه (و همينطور آيه 116 سوره نساء) با آياتي كه گناهان ديگري مانند كفر، نفاق، قتل‌عمد و… را بدون توبه غيرقابل بخشش مي‌داند و به مرتكبين آنها وعده عذاب دائم در جهنم مي‌دهد، در تناقض آشكار است. به عنوان مثال آيات 161 و 162 سوره بقره و آيه 34 سوره محمد و آيه 91 سوره آل‌عمران صراحتاً مي‌گويند كه اگر كسي كافر شود و بدون توبه از دنيا برود، عذاب ابدي جهنم در انتظار اوست و هرگز مشمول مغفرت الهي قرار نمي‌گيرد (توجه كنيد كه «كافر» با «مشرك» فرق مي‌كند و ممكن است كسي كافر باشد اما مشرك نباشد). اينك آيات مورد نظر:

در حقيقت، كساني كه كافر شده و در حال كفر مرده‌اند، اگر چه [فراخناي] زمين را پر از طلا كنند و آن را [براي خود] نويد دهند، هرگز از هيچ يك از آنان پذيرفته نخواهد شد، آنان را عذابي دردناك است و ياوراني نخواهند داشت.  (آل عمران ـ آيه 91)

كساني كه كافر شدند و در حال كفر مردند، لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر آنان باد؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذابشان كاسته مي‌شود و نه مهلت يابند.

( بقره ـ 161 و 162)

آنان كه كفر ورزيدند و مانع راه خدا شدند، سپس در حال كفر مردند، خدا هرگز از آنان در نخواهد گذشت. ( محمد ـ 34)

آيه 93 سوره نساء نيز با صراحت بيان مي‌كند كه هر كس مؤمني را به ناحق بكشد، مجازاتش آتش ابدي جهنم است:

و هر كس عمداً مؤمني را بكشد، ‌كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود،‌ و خدا بر او خشم مي‌گيرد و لعنتش مي‌كند و عذابي بزرگ برايش آماده ساخته است.

حتي آيات 74 و 75 سوره زخرف به «مجرمين» نيز وعده عذاب دائم در جهنم مي‌دهد و تأكيد مي‌كند كه هيچ راه فرار و اميد نجاتي براي آنها وجود ندارد و مي‌دانيم كه «مجرم» مفهومي عام دارد و نمي‌توان گفت كه «مجرمين» در اين آيه فقط به معناي «مشركين» است:

بي‌گمان مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند؛ عذابشان تخفيف نمي‌يابد و آنها در آنجا نوميدند.

و در تمام موارد فوق به ياد داشته باشيد كه خداوند هرگز خلف وعده نمي‌كند.

 

نمونه سوم

آيه 78 سوره نساء مي‌گويد:

… و اگر خيري (پيشامد خوبي) به آنان رسد، مي‌گويند: اين از جانب خداست؛ و چون شري (صدمه‌اي يا پيشامد بدي) به ايشان رسد، مي‌گويند: اين از جانب توست؛ بگو: همه از جانب خداست…

اين آيه از دو قسمت تشكيل شده است. قسمت اول آن عكس‌العمل و موضع‌گيري انسان‌ها در برابر خير و شر (نعمت و محروميت، حوادث و پيشامدهاي خوب و بد) را بيان مي‌كند و در قسمت دوم مي‌گويد: خير و شر و نعمت و مصيبت و پيشامدهاي خوب و بد، همه از جانب خداست. قسمت اول از سه جهت قابل تأمل است:

1. جمله «و اگر خيري به آنان رسد، مي‌گويند: اين از جانب خداست» و همينطور جمله بعد، موارد نقض فراواني دارد. آدميان در برابر حوادث خير و شر صدها گونه موضع‌گيري مي‌كنند كه يكي از آنها ممكن است همان باشد كه در اين آيه آمده است. شتابزدگي و چشم بستن بر روي آنچه در عالم واقع مي‌گذرد، موجب كلي‌گويي‌هايي از اين دست مي‌شود.

2. اين بخش از آيه، با بسياري از آيات ديگر در تناقض است. به عنوان مثل بنگريد به آيات زير:

الف) چون به انسان آسيبي رسد،‌ پروردگارش را ـ در حالي كه به سوي او بازگشت كننده است ـ مي‌خواند و چون خداوند او را از جانب خود نعمتي عطا كند،… مشرك مي‌شود. سوره زمر ـ آيه 8.

  ب)… و اگر از جانب خود رحمتي [به انسان] بچشانيم، قطعاً خواهد گفت: من سزاوار آنم و گمان ندارم رستاخيز برپا شود. سوره فصلت ـ آيه 50.

  ج) و چون انسان را نعمت بخشيم، روي برتابد و خود را كنار كشد. سوره فصلت ـ آيه 51.

  3. در اين آيه خداوند خطاب به پيامبر اسلام مي‌گويد: «و اگر شري به آنها رسد، مي‌گويند: اين از جانب تو [پيامبر] است.» شايد در زمان پيامبر اسلام انسان‌هايي وجود داشته‌اند كه هرگاه پيشامد بدي برايشان رخ مي‌داد (مثلاً فرزندشان ناقص‌الخلقه بدنيا مي‌آمد و يا دست و پايشان در اثر حادثه‌اي آسيب مي‌ديد و يا همسرشان مرتكب خيانت مي‌شد و يا …) اين پيشامدها را به پيامبر نسبت مي‌دادند و او را به نوعي مقصر مي‌دانستند، اما آيا بعد از مرگ پيامبر ـ خصوصاً امروزه كه صدها سال از آن زمان مي‌گذرد ـ باز هم آدمياني وجود دارند كه پيامبر را عامل اصلي حوادث ناگوار زندگي خود بدانند؟ مگر اينكه بگوييم اين آيه فقط در مورد افراد خاصي در زمان حيات پيامبر نازل شده است و عموميت ندارد. اما چنين مضموني ـ كه پس از مرگ پيامبر سالبه به انتفاء موضوع مي‌شود ـ چه جايي مي‌تواند در يك كتاب آسماني ـ‌كه قرار است همه جهانيان را تا روز قيامت هدايت كند و به سؤال‌ها و نيازهاي اساسي بشر پاسخ دهد ـ ‌داشته باشد؟ اي كاش به جاي چنين آياتي ـ كه حجم قابل توجهي از قرآن را اشغال كرده‌اند ـ مسائلي مهمتر در قرآن مي‌آمد.

و اما قسمت دوم آيه كه مي‌گويد: «همه حوادث خوب و بد، و نعمتها و مصيبتها و  …از جانب خداست» با آيه 79 سوره نساء و آيه 30 سوره شوري ـ كه به ترتيب مي‌آيند ـ در تناقض آشكار است:

هر خيري كه به تو رسد، از جانب خداست، و هر شري كه به تو رسد، از جانب خود  توست…

و هر مصيبتي كه به شما مي‌رسد، به سبب كارهايي است كه خودتان كرده‌ايد…

مطابق اين آيات، هر گونه شر و مصيبتي كه به انسان مي‌رسد، نتيجه اعمال و گناهان و خطاهاي خود اوست و اين قانون حتي شامل پيامبران هم مي‌شود، زيرا در آيه 79 سوره نساء ـ كه در فوق آمد ـ ‌خداوند خطاب به پيامبر اسلام مي‌گويد: هر شري كه به تو مي‌رسد، از جانب خود توست. اكنون به آيه 41 سوره ص بنگريد:

و از بنده ما ايوب ياد كن آنگاه كه به پروردگارش گفت: شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.

اگر مضمون آيات قبل (79 سوره نساء و 30 سوره شوري) درست باشد، ايوب پيامبر مرتكب دروغ و تهمت [به شيطان] شده است. زيرا اگر رنج و عذابي به او رسيده، نتيجه اعمال خطا و گناه‌آلود خودش بوده و نبايد آن را به شيطان نسبت دهد. خدا هم بايد به او بگويد كه: بيهوده به شيطان بيچاره تهمت نزن و به جاي آن به فكر جبران اعمال خطاي خودت باش تا مشكلاتت حل شود. اما خدايي كه من در قرآن ديده‌ام، به ايوب مي‌گويد:

پايت را بر زمين بكوب: اين آبي است براي شست و شو، و سرد براي آشاميدن…[و] دسته‌اي از چوب‌هاي باريك به دست گير و با آن [همسر خود را] بزن…» (سوره ص ، آيات 42 و 44 )(رجوع كنيد به تفسير اين آيات در كتب تفسير)

به هر حال بر من معلوم نشد كه از نظر قرآن علت و ريشه اصلي رنج‌ها و مصيبت‌هايي كه به آدميان مي‌رسد چيست و از كجاست.

نمونه چهارم

آيه 167 سوره شعرا، پاسخ قوم لوط به هشدارها و نصايح او را چنين بيان مي‌كند:

گفتند: اي لوط، اگر دست [از هشدارها و نصايح خود] برنداري، قطعاً از اخراج‌شدگان خواهي بود.

در آيه 82 سوره اعراف نيز (پس از آنكه در آيات قبل، هشدارها و نصايح لوط به قوم خودش را بيان مي‌كند) مي‌گويد:

ولي پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: آنان را از شهرتان بيرون كنيد، زيرا آنان كساني هستند كه به پاكي تظاهر مي‌كنند.

آيه 56 سوره نمل نيز تكرار مي‌كند كه پاسخ قوم لوط در برابر هشدارها و نصايح او جز اين نبود كه او و خانواده‌اش را تهديد به اخراج از شهر و ديار خود كردند. اما آيه 29 سوره عنكبوت مي‌گويد:

… ولي پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: اگر راست مي‌گويي عذاب خدا را بر ما بياور.

ممكن است بگوييد: در اينجا تناقض رخ نداده است، زيرا مي‌توان فرض كرد كه موارد ذكر شده در آيات فوق مربوط به زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف است و قوم لوط در موارد مختلف، پاسخ‌هاي مختلف به او داده‌اند. اما اگر در هر چهار مورد، آيات قبل و بعد را با دقت بخوانيم و با هم مقايسه كنيم، خواهيم ديد كه اين پاسخ در اينجا صدق نمي‌كند. زيرا در همه مواردي كه داستان لوط و عكس‌العمل قوم او را بيان مي‌كند، بلافاصله مي‌گويد: ما هم آنها را عذاب كرديم و باراني مرگبار بر سر آنها فروريختيم و خانواده لوط ـ به جز همسر پيرش ـ را نجات داديم. مسلماً قوم لوط چهار بار گرفتار عذاب الهي نشد. پس در هر چهار مورد قرآن مي‌خواهد داستان لوط را بصورتي كلي و خلاصه بيان كند، نه چهار سكانس مختلف از يك داستان طولاني. بنابراين براي حل تناقض بايد فكر ديگري كرد.

نمونه پنجم

عذاب قوم عاد چگونه بود؟ آيات 19 و 20 سوره قمر مي‌گويد:

ما در يك روز نحس، بر سر آنان به طور پيوسته، طوفاني سخت فرستاديم؛ [كه] مردم را از جا مي‌كند، گويي تنه‌هاي نخلي بودند كه ريشه‌كن شده بودند.

همچنين آيه 25 سوره احقاف (در ادامه آيات 21 تا 24) شدت طوفان را چنين توصيف مي‌كند:

[طوفان] همه چيز را به دستور پروردگارش نابود مي‌كند. پس از طوفان چنان شد كه جز خانه‌هايشان چيزي ديده نمي‌شد…

طبق اين آيات، طوفان سختي كه مردم را از جا مي‌كند و همه چيز را نابود مي‌كرد، در يك روز بر سر قوم عاد فرستاده شد و آنها را قتل‌عام كرد، به گونه‌اي كه پس از آن طوفان همه مردند و فقط خانه‌هاي آنها باقي ماند. اما آيه 16 سوره فصلت مي‌گويد:

ما در روزهايي نحس بر سر آنان طوفاني سخت فرستاديم…

و آيات 6 و 7 سوره حاقّه مي‌گويند:

و اما [قوم] عاد، به وسيله تندبادي توفنده و سركش هلاك شدند؛ [كه خدا] آن را هفت شب و هشت روز پياپي بر آنان فرستاد..

تناقض آشكار است. ممکن است بگویید که آیه 19 سوره قمر فقط از آغاز طوفان سخن می گوید و معنای آن لزوما این نیست که کل حادثه در یک روز اتفاق افتاد. اما این توجیه با ظاهر آیه سازگار نیست و هیچکدام از مترجمان برجسته قرآن نیز آیه را چنین ترجمه نکرده اند. باز ممکن است بگویید که در متن عربی صفت مستمر (به معنای پیوسته یا ادامه دار) آمده است و اگر آن را به واژه یوم (روز) برگردانیم به این نتیجه می رسیم که آیه از یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) سخن می گوید و این می تواند دو معنی داشته باشد: 1) روزی که طول آن برابر با چند روز معمولی است، و 2) چند روز متوالی. و در هر دو صورت تناقض رفع می شود. اما اولا دلیل محکمی برای این مدعا ( که مستمر صفت یوم است) نداریم و مفسران بزرگی مانند علامه طباطبایی (در المیزان) مستمر را وصف طوفان دانسته اند و مترجمان برجسته (مانند فولادوند) نیز آیه را بر همین مبنا ترجمه کرده اند و ثانیا یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) اصولا معنای محصلی ندارد و دو معنای مذکور در بالا را با هیچ دلیلی نمی توان به این عبارت نسبت داد. معنای اول با عقل ناسازگار است (آیا خداوند به مدت هشت روز کره زمین را از حرکت به دور خورشید بازداشت و نظم منظومه شمسی را برهم زد تا قوم عاد را مجازات کند؟) و دومی خلاف قواعد لغت عرب است (اصولا اگر منظور خداوند از عبارت یوم مستمر چند روز است، آیا استفاده از واژه ایام صحیح تر و به فصاحت و بلاغت نزدیکتر نیست؟

اما در اينجا مشكلات و تناقض‌هاي ديگري نيز به چشم مي‌خورد. آيه 25 سوره احقاف از طرفي مي‌گويد: شدت طوفان به حدي بود كه همه چيز را نابود مي‌كرد (و البته اگر قرار باشد كه عذاب الهي بصورت طوفان نازل شود، طبيعي است كه چنين خواهد بود. زيرا در غيراينصورت، مردمي كه در خانه‌هايشان پناه گرفته‌اند، جان سالم بدر مي‌برند و اين يعني نقض‌غرض از سوي خداوند) و از طرفي (در ادامه) مي‌گويد: پس از پايان طوفان، خانه‌هاي مردم برجا بود. اولاً چطور ممكن است طوفاني كه همه چيز را نابود مي‌كند،‌ حريف خانه‌هاي مردم عاد نشود؟ مگر خانه های مردم  جزو همه چیز نبودند؟ آيا اين تناقض نيست؟ چطور ممكن است چنين طوفاني، يك شبانه‌روز (بنا به آيه 25 سوره احقاف) و يا هفت شبانه‌روز (بنا به آيه 7 سوره حاقّه) بطور پيوسته و مداوم بوزد و در پايان، خانه‌ها (حتی اگر از سنگ و سخره باشند) سالم بمانند؟ ثانياً اگر خانه‌ها سالم مانده باشند، مردمي هم كه در آنها پناه گرفته‌اند سالم مي‌مانند!؟ ممکن است بگویید طوفان مذکور حاوی گازی کشنده بود و ماندن در خانه نمی توانست آنها را نجات دهد. اما اگر خدا می خواست  قوم عاد را با گاز خفه کند چه نیازی به طوفانی بود که همه چیز از جمله گیاهان و درختان و حیوانات بی گناه را از جا کنده و نابود کند؟ یک باد یا طوفان معمولی حاوی گازی که فقط برای انسان کشنده باشد برای مجازات آنها کافی بود. از اینها گذشته، در آیات مورد بحث نکته پرسش برانگیزی وجود دارد و آن اینکه آیا لازم بود طوفان مذکور (با قدرت و شدتی که در این آیات توصیف شده است) هفت شبانه روز به طور پیوسته بوزد تا قوم عاد را تارومار کند؟

نمونه ششم

آيه 62 سوره زمر مي‌گويد:

 خدا خالق همه چيز است…

اما آيه 125 سوره صافات، خداوند را «بهترين خالق‌ها» معرفي مي‌كند:

آيا بعل را مي‌پرستيد و بهترين خالق‌ها را وامي‌گذاريد؟

باز هم تناقض آشكار است. زيرا طبق آيه اول، خالق همه چيز، خداست و به عبارت بهتر: در جهان فقط يك خالق وجود دارد، اما آيه دوم مي‌گويد: به غير از خدا هم موجوداتي هستند كه چيزهايي خلق مي‌كنند، ولي خدا در خلق كردن، از آنها برتر است و بهتر عمل مي‌كند و اين با گزاره «خالق همه چيز، خداست» تناقض دارد. در اينجا يك نكته ديگر نيز قابل تأمل است. يك بمب اتمي را در نظر بگيريد. از آنجا كه اين بمب، بالاخره يك «شيئي = چيز» است، مطابق آيه 62 سوره زمر (كه مي‌گويد: خدا خالق همه چيز است) خالق آن، خداست نه سازندگان آن. اما اين سخن چه معناي معقولي مي‌تواند داشته باشد؟ براي واژه «خلق كردن» چه معنايي مي‌توان در نظر گرفت كه مطابق آن، خدا خالق بمب اتمي است نه انسان؟ هر معنايي كه براي «خلق كردن» در نظر بگيريد، خواهيد ديد كه مطابق آن، يكي از دو آيه مورد بحث دچار مشكل مي‌شود.

 

نمونه هفتم

يكي از آيات بسيار زيبا و پر معناي قرآن، آيه 134 سوره بقره است:

آن جماعت را روزگار سپري شد، آنچه آنها كردند، از آن آنهاست و آنچه شما مي‌كنيد، از آن شماست؛ و شما را به خاطر اعمال آنها مورد سؤال و مؤاخذه قرار نمي‌دهند.

مطابق اين آيه، هر كس مسئول اعمال خودش است نه اعمالي كه گذشتگان يا ديگران انجام داده‌اند و اين قاعده‌اي است عقلي، اخلاقي و وجداني كه جاي هيچ چون و چرايي ندارد. اما خود قرآن به اين قاعده پايبند نمي‌ماند و در بسياري از موارد ـ خصوصاً در برخورد با يهودي‌ها ـ مخالفان خود را به خاطر اعمالي كه گذشتگانشان مرتكب شده‌اند مورد سرزنش و ملامت قرار مي‌دهد. آيه 87 سوره بقره خطاب به يهوديان مي‌گويد:

و همانا به موسي كتاب [تورات] را داديم و پس از او پيامبران را پشت سر هم فرستاديم و به عيسي‌بن‌مريم معجزه‌هاي آشكار بخشيديم و او را با روح‌القدس تأييد كرديم، [پس چرا] هرگاه پيامبري چيزي را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد، كبر ورزيدند و گروهي را دروغگو خوانديد و گروهي را كشتيد؟

آيه 91 سوره بقره نيز مي‌گويد:

و چون به آنان گفته شود:‌ به آنچه خدا نازل كرده ايمان بياوريد، مي‌گويند: ‌ما به آنچه بر [پيامبر] خودمان نازل شده ايمان مي‌آوريم، و غير آن را… انكار مي‌كنند. بگو: اگر مؤمن بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران خدا را مي‌كشتيد؟

آيه 183 سوره آل‌عمران نيز مي‌گويد:

… [به آنان] بگو:‌ قطعاً پيش از من،‌ پيامبراني بودند كه دلايل آشكار را با آنچه گفتيد، براي شما آوردند. اگر راست مي‌گوييد، پس چرا آنان را كشتيد؟

آيه 59 سوره اسراء نيز علت عدم ارائه معجزه از طرف خدا و براي مخاطبان پيامبر اسلام را مي‌گويد:

و [چيزي] ما را از فرستادن معجزات [براي شما امت پيامبر اسلام] باز نداشت جز اينكه پيشينيان، آنها را به دروغ گرفتند، و [به عنوان مثال] به ثمود ماده شتر داديم كه [پديده‌اي] روشنگر بود، ولي به آن ستم كردند…

يعني خداوند به اين دليل به پيامبر اسلام معجزه نمي‌دهد كه در گذشته‌هاي دور براي هر اُمتي كه معجزه فرستاد، آن اُمت قدر آن معجزه را ندانستند و آن را تكذيب كردند. به عبارت ديگر اُمت پيامبر بايد چوب گناهان قوم نوح و ثمود و عاد و… را بخورد!

 

نمونه هشتم

آيه 286 سوره بقره مي‌گويد:

خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايي‌اش تكليف نمي‌كند… [مؤمنان دعا مي‌كنند كه] پروردگارا… آنگونه كه بر امتهاي پيش از ما تكليف گران نهادي، بر ما تكليف گران منه، و آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن…

صدر و ذيل آيه آشكارا متناقضند. زيرا در صدر آيه ادعا مي‌شود كه خداوند بندگان را مافوق طاقتشان تكليف نمي‌كند، اما در ادامه اعتراف مي‌شود كه خداوند براي امتهاي پيشين تكاليفي مقرر كرده كه از حد طاقت و توانايي‌شان بيشتر بوده است. اگر تكليف ما لايطاق قبيح و لذا از جانب خداوند محال است، دعاي «پروردگارا آنچه را كه طاقت نداريم، بر ما تكليف مکن» چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ اين مانند آن است كه دعا كنيم: خدايا بر ما ظلم مكن!؟ ممكن است بگوييد در دعاهايي كه پس از صدر آيه آمده است، سخن از تكليف فوق طاقت نيست، بلكه سخن از سختيها، مشكلات و مصائبي است كه ممكن است گريبانگير مؤمنان شود و تحمل آنها بر مؤمنان دشوار يا ناممكن آيد. اما در اين صورت صدر و ذيل آيه كاملاً بي‌ربط مي‌شوند، و اين خلاف قواعد فصاحت و بلاغت است.

نمونه نهم

بسياري از آيات قران به ما اطمينان مي‌دهند كه در قيامت و در محكمة عدل الهي به كسي ظلم نمي‌شود. آيه 182 سورة آل عمران مي‌گويد:

خداوند ]در روز قيامت[ هرگز نسبت به بندگان خود ستم نمي‌كند

اين مضمون در آية 51 سورة انفال و آية 46 سورة فصلت نيز تكرار شده است. آية 70 سوره زمر نيز تأكيد مي‌كند كه:

]در روز قيامت[ هر كس ] نتيجه [ آنچه انجام داده است را بطور كامل مي‌بيند

آيه 115 سورة هود مي‌گويد: «خدا هرگز اجر نيكوكاران را ضايع نمي‌‌كند.» و اين مضمون در آيه 195 سورة آل عمران نيز تكرار شده است. آية 40 سوره نساء با صراحت بيشتري سخن مي‌گويد:

خداوند به اندازه ذره‌اي نيز ستم نمي‌كند و اگر حسنه‌اي باشد] و از كسي سر بزند، در روز قيامت [ به آن دو چندان پاداش مي‌دهد.

و  آيات 7 و 8 سورة زلزال نيز سخن آخر را مي‌گويند:

پس هركس همسنگ ذره‌اي عمل خير انجام داده باشد ] پاداشِ [ آن را مي‌بيند؛  و هر كس همسنگ ذره‌اي عمل ناشايست انجام داده باشد، ] كيفر[ آن را مي‌بيند

تا اينجا گويي هر كس (چه مومن و چه كافر يا مشرك) هر عمل خوبي انجام داده باشد، پاداش آن را در قيامت دريافت خواهد كرد (توجه كنيد كه در آيات فوق قيد و شرطي نيامده است و اين البته همان است كه عدل اقتضا مي‌كند). اما داستان به اينجا ختم نمي‌شود. آيات ديگري نيز در قرآن وجود دارد كه همة آيات قبلي را نقض مي‌كند. آية 40 سورة غافر ( مومن ) مي‌گويد:

هر كس بدي ( گناه ) كند، همانند گناهي كه كرده است مجازات مي‌شود و هركس عمل صالحي انجام دهد، زن باشد يا مرد ، در صورتي كه مومن باشد، به بهشت وارد مي‌شود

خوب دقت كنيد! جايي كه سخن از مجازات و عذاب دادن به ميان مي‌آيد، حكم الهي عام و كلي است و هركس كار بدي كند (چه مومن و چه كافر) مجازات آن را مي‌بيند ؛ اما جايي كه سخن از پاداش به ميان مي‌آيد، قيد « به شرطي كه مومن باشد» اضافه مي‌شود. يعني كفار و مشركين و ملحدين هرچه اعمال صالح انجام مي‌دهند، بي‌فايده است و در آخرت پاداشي نمي‌بينند ! علاوه بر اين، بسياري از آيات قرآن سخن از حبط (نابود شدن) اعمال كافران و مشركان به ميان مي‌آورند. آيه 217 سورة بقره مي‌گويد:

… هر كسي از شما از دين خود ( اسلام ) برگردد و كافر از دنيا برود، اعمالش در دنيا و آخرت ضايع و باطل گرديده و اهل جهنم خواهد بود و در آن جاودانه مي‌‌ماند

يعني ارتداد باعث مي‌شود كه همه كارهاي خوبي كه پيش (و يا حتي پس) از آن انجام داده‌ايم نابود شود و بي‌نتيجه بماند.

آيه 18 سورة ابراهيم نيز مي‌گويد:

داستان اعمال كساني كه به پروردگارشان كفر ورزيده‌اند، همچون خاكستري است كه در روز طوفاني، باد بر آن بوزد، كه از آنچه بدست آورده‌اند، چيزي در دست ندارند…

مطابق اين آيه اعمال نيك كافران مانند خاكستري كه درمعرض بادِ تند قرار گرفته باشد، نابود مي‌شود و در روز قيامت سودي به آنها نمي‌رساند. آيه 88 سوره انعام ، حتي شك كردن را هم موجب ضايع شدن اعمال نيك مي‌داند:

اگر شك بورزند،  خداوند[ اعمال ] نيك [ آنها را نابود مي‌سازد

دهها آية ديگر در قرآن با صراحت اعلام مي‌كنند كه ارتداد و كفر و شرك و… باعث حبط اعمال مي‌شود (مانند آيه 5 / مائده ، 147 / اعراف ، 19/ احزاب ، 32 و 28 و 9 / محمد و 17/ توبه، 2/ حجرات ) و اين علاوه بر آنكه با عدل و رحمت الهي سازگار نيست، آياتي را كه در ابتدا آمد، نقض مي‌كند.

اما تناقض‌گويي‌هاي قرآن در موضوع معاد و قيامت به اينجا ختم نمي‌شود. ديديم كه آية 40 سوره غافر (مؤمن) مي‌گفت: «هر كه بدي (گناه) كند، جز به مثل آن كيفر نمي‌يابد» و اين مدعا در آية 27 سورة يونس و آية 160 سوره انعام نيز تكرار شده است. اما خداي محمد همين وعده را نيز در چند جاي ديگر فراموش مي‌كند. آيات 73 تا 75 سورة اسراء (خطاب به پيامبر) مي‌گويند:

و چيزي نمانده بود كه تو را از آنچه به سوي تو وحي كرده‌ايم گمراه كنند تا غير آن را بر ما ببندي و در آن صورت تو را به دوستيِ خود بگيرند؛ و اگر تو را استوار نمي‌‌داشتيم ، قطعاً نزديك بود كمي به سوي آنان متمايل شوي؛ در آن صورت ، حتماً تو را دو برابر در[ زندگي ]دنيا [ و دو برابر ] پس از [ مرگ ] عذاب [ مي‌چشانديم و آنگاه در برابر ما براي خود ياوري نمي‌يافتي

يعني اگر پيامبر كمي به كفار يا مشركين متمايل شود، در دنيا و آخرت «دو برابر» عذاب مي‌شود. آية‌30 سورة احزاب هم (خطاب به همسران پيامبر) مي‌‌گويد:

اي همسران پيامبر ، هركس از شما كار زشت آشكاري كند، عذابش دو چندان خواهد بود و اين بر خدا همواره آسان است.

يعني بر خدا آسان است كه وعده‌‌هاي خود را فراموش كند و عدالت را زير پا بگذارد! اما از اينها شگفت‌انگيز‌تر، داستان حواريون عيسي است. به آيات 112 تا 115 سورة مائده بنگريد؛ حواريون به عيسي مي‌گويند: از خدايت بخواه تا از آسمان مائده‌اي براي ما بفرستد. عيسي نيز از خدا درخواست مائده آسماني مي‌كند و خدا در پاسخ مي‌گويد:

bbsp;… من آن مائده را براي شما مي‌‏فرستم؛ ولي هر كه از شما پس از آن كافر شود، چنان عذابش مي‌كنم كه هيچ يك از مردم جهان را آن چنان عذاب نكرده باشم

ولي مگر قرار نبود كه عذاب الهي، «مثل» و يا «متناسب» با گناه باشد؟ آيا كافرشدنِ حواريون (حتي اگر پس از ديدن نشانه‌هاي خدا و تمام شدن حجت بر آنها باشد) از جنايت‌هاي فرعون‌ها و چنگيز‌ها و هيتلرها و استالين‌ها بدتر است؟ آيا گناه حواريون (در صورت كافر شدن) بزرگتر و وحشتناك‌تر از جنايت‌هاي صدام در ايران و عراق، و طالبان در افغانستان است؟

تناقض باز هم ادامه مي‌يابد. آية 114 سورة هود مي‌‌گويد: «كارهاي خوب شما، كارهاي بدتان را نابود مي‌كند». مطابق اين آيه (حداقل بعضي از) اعمال نيك ما در اين دنيا باعث مي‌شود كه اعمال بدي كه درگذشته انجام داده‌ايم، نابود شوند و در قيامت مورد محاسبه قرار نگيرند. اين مضمون در آيات متعددي از قرآن  و با تعابير مختلف تكرار شده است. ( مانند آيه 5/ فتح؛ 7 / عنكبوت ؛ 271 / بقره؛ 195 / آل عمران ؛ 31 / نساء ؛ 65 و 12 ؛ تغابن ) و اين نيز با آياتي كه در ابتداي اين بحث آمد، در تناقض است.

و بالاخره اينكه مطابق آية 65 سورة مائده اگر اهل‌كتاب به اسلام ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، همة گناهان قبلي‌شان بخشيده مي‌شود و حتي مطابق آية 70 سوره فرقان ، گناهان قبلي‌شان تبديل به حسنه (كار نيك) مي‌شود، اما مطابق آيه 217 سورة بقره (كه پيش از اين آمد) هركس از اسلام برگردد، تمام اعمال نيكويي كه پيش از آن انجام داده‌است، نابود و بي‌نتيجه مي‌شود!‌ آيا اين است عدلِ الهي ؟


1. و اين البته منطقي و هماهنگ با آيات 53 و 54 سورة زمر است كه مي‌گويد: « بگو: اي بندگان من – كه بر خويشتن زياده‌روي روا داشته‌ايد – از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت خدا همة گناهان را مي‌آمرزد، كه او آمرزنده مهربان است. و پيش از آنكه شما را عذاب در رسد و ديگر ياري نشويد، ]توبه كنيد و[ به سوي پروردگارتان باز گرديد و تسليم او شويد.» مطابق اين دو آيه، درِ توبه همواره باز است و هيچ گاه بسته نمي‌شود (مگر هنگامي كه مرگ فرا رسد).

سطحی‌نگری قرآن در مورد ازدواج

سطحی‌نگری قرآن در مورد ازدواج

 

    قرآن براي ازدواج، معيارهايي ظاهربينانه را مطرح مي‌كند و قضاوت‌هاي يكسونگرانه‌اش به قشريتي عجيب مي‌انجامد. در اينجا به سه نمونه اشاره مي‌كنيم:

  1. آية 221 سورة بقره مي‌گويد:

و با زنان مشرك، تا ايمان نياورده‌اند، ازدواج نكنيد! كنيز باايمان از زن آزاد مشرك بهتر است؛ هر چند ]زيبايي، ثروت يا موقعيت او[ شما را به شگفتي آورد و زنان خود را به ازدواج مردان مشرك، تا ايمان نياورده‌اند، درنياوريد! بردة با ايمان، از مرد آزاد مشرك بهتر است، هر چند ]زيبايي، ثروت يا موقعيت او[ شما را به شگفتي درآورد…

    البته اگر فقط زيبايي، ثروت و موقعيت زن يا مرد مشرك مطرح باشد، ازدواج مؤمن با مشرك به صلاح نيست (هر چند در چنين وضعي ازدواج مؤمن با مؤمن هم خلاف عقل است) اما اگر اخلاق، منش، شخصيت، صداقت، شجاعت، مهرباني، گذشت، عشق و محبت و… مطرح باشد، آنگاه آيا مي‌توان از ازدواج با مشركان صرفنظر كرد؟ اگر وجود چنين اوصافي در يك زن يا مرد مشرك، ما را به شگفتي درآورد، آيا باز هم ازدواج با آنها ممنوع خواهد بود؟ اصولاً چگونه مي‌توان بطور كلي حكم كرد كه مؤمن از مشرك بهتر است؟ بسياري از مشركان (مثلاً بعضي از بودايي‌هاي ژاپني و يا مسيحياني كه به دليل پرستش مسيح، از نظر قرآن مشرك محسوب مي‌شوند) انسان‌هايي شريف و مقيد به اصول اخلاقي مانند صداقت‌، امانتداري، احترام به حقوق ديگران، مهرباني، گذشت و… هستند و در قلبشان ذره‌‌اي كينه، حسادت، بدبيني و… وجود ندارد. از آن طرف بسياري از مؤمنان، افرادي بي‌اخلاق، خشن، حسود، خسيس، بي‌گذشت و بي‌شخصيت هستند. آنگاه آيا باز هم مي‌توان به راحتي گفت كه حتي چنان مشركاني از چنين مؤمناني بدترند؟ نگوييد مؤمن حقيقي محال است كه بي‌اخلاق، حسود و يا خسيس و… باشد. چون اولاً چنين سخني خلاف واقع است و ثانياً ايمان مراتب مختلفي دارد كه شايد مراتب بالاي آن با رذائل اخلاقي جمع نشود، اما مراتب پايين و متوسط آن عملاً و مصداقاً با اين رذائل قابل جمع بوده و هست؛ و هيچ قرينه‌اي وجود ندارد كه اثبات كند در آية مورد بحث اعلي درجة ايمان مورد نظر است، و ثالثاً از آنجا كه مصاديق چنين مؤمناني بسيار انگشت‌شمار و معدود هستند، تشريع چنين معياري (به صورت كلي) براي ازدواج خلاف حكمت و مصلحت است.

  2. آية 25 سورة نساء مي‌گويد:

هر كسي از شما كه از نظر مالي ]ضعيف است و[ نمي‌تواند زنان ]آزاد[ پاكدامن و با ايمان را به همسري گيرد، با دختران جوانسال با ايمان شما كه مالكشان هستيد ]ازدواج كند[… اين ]پيشنهاد ازدواج با كنيزان[ براي كسي از شماست كه از آلايش گناه بيم دارد؛ و صبر كردن، براي شما ]از ازدواج با كنيزان[ بهتر است، و خداوند آمرزندة مهربان است.

    در اين آيه، عزت و شخصيت كنيز شديداً لگدمال شده است. مفهوم جملة اول آيه اين است كه مردان در انتخاب همسر، ابتدا بايد به سراغ زنان آزاد بروند نه كنيزان، و اين تبعيضي غيرمنطقي، و تحقيري نابخشودني در حق كنيزان است. اگر قرآن در ادعاي خود مبني بر اينكه: انّ اكرمكم عندالله اتقيكم (بهترين و بزرگوارترين شما در نزد خداوند، باتقواترين شماست) صادق است، چرا بين زن آزاد و مؤمن با كنيز مؤمن فرق مي‌گذارد و اولويت را به زن آزاد مي‌دهد؟ چرا توصيه نمي‌كند كه به كنيز بودن يا آزاد بودن زن توجه نكنيد و به جاي آن ببينيد كداميك ايمان و تقواي بيشتر و اخلاق بهتري دارند و اگر ديديد كه ايمان و تقواي يك كنيز از ايمان و تقواي زني آزاد بيشتر است، با همان كنيز ازدواج كنيد؟ از طرفي مگر كنيز، حق مهريه و نفقه و مسكن و… ندارد كه قرآن مي‌گويد: اگر از نظر مالي ضعيف بوديد و نتواستيد با زنان آزاد ازدواج كنيد، با كنيز ازدواج كنيد؟ آيا اين تحقيري ديگر در حق كنيزان نيست؟ اما اي كاش كار به همين جا ختم مي‌شد. جملة آخر آيه به مردان فقير توصيه مي‌كند كه اگر مي‌توانيد خود را از آلايش گناه حفظ كنيد، بهتر است مجرد بمانيد، چون مجرد ماندن (و در آتش شهوت سوختن) بهتر از ازدواج با كنيز است!؟ و اين يعني تير خلاص زدن به حرمت و شخصيت كنيز. آيا مي‌توان باور كرد كه خداي دانا و عادل و حكيم از طرفي شعار «ان اكرمكم عندالله اتقيكم» دهد و از طرفي ديگر چنين سخناني بگويد؟ در آية 221 سورة بقره (كه در نمونة قبلي مورد نقد قرار گرفت) نيز‌، شخصيت و حرمت كنيزان پايمال شده است. در ابتداي اين آيه ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرك مورد نهي قرارگرفته و اين به معناي عدم لياقت و شايستگي زنان مشرك و مستلزم نوعي تحقير است. آنگاه براي اينكه اوج بد بودن و بي‌لياقتي زنان مشرك مورد تأكيد و تصريح واقع شود، گفته مي‌شود: «كنيز با ايمان از زن آزاد مشرك بهتر است.»؟!

 3. از نظر قرآن، مرد مي‌تواند در يك زمان، دو يا سه و يا چهار همسر داشته باشد، به شرطي كه بتواند عدالت را بين همسران خود رعايت كند. آية 3 سورة نساء مي‌گويد:

و اگر در اجراي عدالت بين دختران يتيم بيمناكيد، هر چه از زنان ]ديگر[ كه شما را پسند افتاد، دو دو، سه‌سه، چهارچهار به زني گيريد. پس اگر بيم داريد كه نتوانيد به عدالت رفتار كنيد، به يك ]زن[ يا به آنچه از كنيزان مالك شده‌ايد ]اكتفا كنيد[…

اما آية 129 همين سوره ]نساء[ مي‌گويد:

و شما هرگز نمي‌توانيد عدالت را ميان زنانتان اجرا كنيد، هر چند ]بر اين كار[ حريص باشيد…

    بسيار خوب اگر چنين است و مرد در صورت داشتن چند زن، هرگز نمي‌تواند عدالت را ميان آنها برقرار كند و با آنها رفتاري غير تبعيض‌آميز داشته باشد، پس چرا داشتن چند زن در يك زمان، تحريم نشده است؟ آيا اين دو آيه با هم تناقض ندارند؟ مفسران قرآن براي حل تناقض گفته‌اند كه واژة «عدالت» در اين دو آيه، به دو معناي مختلف بكار رفته است. در اولي (آية 3) از عدالت ظاهري سخن رفته است و در دومي (آية 129) از عدالت باطني و قلبي. رعايت عدالت در حد ظواهر امكان‌پذير است. يعني مرد اگر واقعاً بخواهد و همت كند، مي‌تواند به همة همسران خود هر ماه به يك اندازه خرجي (نفقه) بدهد، براي همه بطور يكسان مسكن و لباس و غذا تهيه كند. طبق نوبت به خانه آنها برود و… اما رعايت عدالت قلبي و باطني يعني علاقه و محبت قلبي يكسان داشتن نسبت به همة همسران محال است و آية 129 سورة نساء به همين مطلب اشاره مي‌كند. با قبول اين توجيه، به اينجا مي‌رسيم كه از نظر قرآن كافي است مرد بتواند در ميان زنان خود، عدالت را در حد ظواهر رعايت كند تا مجاز به گرفتن چند زن (در يك زمان) باشد. اما در اينجا نكات مهمي ناديده گرفته شده است كه به مواردي از آنها اشاره مي‌كنيم:

ـ3. از نظر قرآن، گويي مهمترين و اصلي‌ترين مسئله در موضوع چند همسري، توانايي يا عدم توانايي مرد در اجراي عدالت بين همسران (آن هم فقط در حد ظواهر) است، و اين يعني ناديده گرفتن شخصيت و احترام زن و احساسات و عواطف طبيعي و غير قابل اجتناب زنانه. به عبارت ديگر قرآن در اينجا فقط بعد مادي و جسماني وجود زن را مورد توجه قرار داده و بافت روحي ـ رواني و احساسات و عواطف طبيعي او را ناديده انگاشته و فكر و انديشه و شخصيت اجتماعي زن را به هيچ گرفته است. در عصر حاضر حتي زنان مسلمان و مؤمن در اعماق قلب خود اين را توهين به شخصيت زن مي‌دانند. از نظر آنها مسئلة اصلي، توانايي يا عدم توانايي مرد در اجراي عدالت ميان همسران خود نيست، بلكه نفس چند همسري مرد برايشان آزاردهنده و غير قابل پذيرش است. زيرا خلقت ويژة زن بگونه‌اي است كه طبيعتاً چشم ديدن هوو را ـ خصوصاً اگر جوان‌تر و زيباتر باشد ـ ندارد و اگر بداند كه شوهرش زن يا زنان ديگري دارد، هر چند ممکن است بنا به علل و دلايلي مجبور به پذيرش اين وضعيت باشد و دم بر نياورد، اما بدون شک آرامش روحي ـ رواني او به هم مي‌خورد[1] و حتي اگر مرد بتواند علاوه بر عدالت سطحي و ظاهري، عدالت حقيقي و باطني را نيز بطور كامل بين همسران خود رعايت كند، باز هم مشكلي حل نمي‌شود، چه رسد به اينكه:

_3. نگاهي واقع‌بينانه به مسئله، آشكار مي‌كند كه عدالت (در رفتار با همسران) حتي در مفهوم‌ سطحي و ظاهري خود آنقدر پيچيده و عميق و پرلايه است كه هرگز بطور دقيق و مشخص قابل تعريف نيست و لذا نوبت به اجراي آن در عمل نمي‌رسد. به عبارت ديگر پس از مشكلي كه در بالا آمد، مهمترين مسئله، ارائه تعريفي واقع‌بينانه، دقيق و مشخص از عدالتي است كه مرد بايد در ميان همسرانش اجرا كند. توجه كنيد كه تعاريف كلي، مبهم و ايهام‌آلود كه قابل تفسيرهاي متعدد باشد، نه تنها مشكلي را حل نمي‌كند، بلكه زمينه را براي سوء استفاده مرد فراهم مي‌آورد. متأسفانه قرآن نه تنها تعريفي دقيق و عيني و كاربردي از همان عدالت سطحي و ظاهري كه مرد بايد ميان همسرانش اجرا كند، ارائه نداده، بلكه حتي اشاره‌اي كلي و اجمالي هم به اين مسئله نكرده و با اين كار، تعريف و نحوة اجراي عدالت را عملاً به خود مردها سپرده است. اما در جايي كه رابطة دوطرفة بين زن و مرد مطرح است، چرا بايد عدالت را مرد ـ كه فقط يك طرف دعواست ـ تعريف كند؟ اين مثل آن است كه پادشاهي بگويد من «عادل» هستم، اما «عدالت» را خودم تعريف مي‌كنم! فراموش نكنيد كه از نظر قرآن: «الرجال قوامون علي‌النساء»، يعني: «مردان، سرپرست زنان محسوب مي‌شوند و نسبت به آنها سلطه دارند.» حال اگر قرار باشد كه در اعمال سلطه و ولايت، عادل باشند ولي عدالت را نيز خودشان تعريف كنند، معلوم است كه محصول آن جز مردسالاري مستبدانه و پايمال شدن حقوق و شخصيت زنان نخواهد بود. البته اگر تعريف عدالت را به زنها بسپاريم، باز هم مشكلي حل نمي‌شود. زيرا زنها نيز با شخصيتهاي روحي و رواني مختلف و افكار و انديشه‌هاي متفاوت و گرايش‌هاي ديني، سياسي و اجتماعي گوناگون و گاه متضاد، تعاريف مختلف و متناقضي از عدالت ارائه خواهند داد. به عبارت ديگر، نحوه‌اي از رفتار مرد با همسران خود، ممكن است از نظر يكي از آنها عدالت و از نظر ديگري ظلم محسوب شود. بنابراين در اينجا با مشكل لاينحلي روبرو هستيم و بهتر است چند همسري را از اساس باطل اعلام کنيم.

3  ـ3. حتي اگر تعريف دقيق و مشخصي از عدالت مورد نظر داشته باشيم، باز هم با مشكل ديگري روبرو مي‌شويم و آن اينكه زندگي آدميان ـ به ويژه در عصر حاضر ـ بسيار پيچيده و ذوابعاد است و دخالت هزاران عامل ناشناخته، ناخواسته و غير ارادي، و وقوع حوادث خرد و درشت غير قابل پيش‌بيني و قرار گرفتن مرد در موقعيتهاي دشوار و متفاوت ـ كه بطور طبيعي باعث بازتاب‌هاي رفتاري متفاوت در او مي‌شود ـ اجراي عدالت در ميان همسران را ناممكن مي‌سازد. مرد مي‌خواهد طبق برنامه و با نظمي خاص عمل كند تا به اصطلاح، عدالت رعايت شود، اما ـ حداقل بسياري از اوقات ـ نمي‌تواند، چون فقط ارادة‌ او نيست كه جريان امور را به پيش مي‌برد. به عنوان مثال، پيدايش ميل جنسي در مرد (و زن) براي نزديكي، تابع هيچ نظم و قاعده‌اي نيست و ارادة انسان نيز در آن دخالت چنداني ندارد و همين واقعيت، مانع اجراي عدالت جنسي در بين همسران مي‌شود. تقريباً در همة مسائل ديگر زندگي نيز داستان از همين قرار است. مرد حتي اگر بخواهد با همسران خود، رفتاري يكسان و عادلانه داشته باشد، باز هم در بسياري از موارد نمي‌تواند و همين امر موجبات آزردگي خاطر همسرانش را فراهم مي‌سازد. كار وقتي سخت‌تر مي‌شود كه يكي از همسران، جوان‌تر و زيباتر از بقيه باشد. مرد بايد مانع از آن شود كه اين امر در رفتارهاي ظاهري او تأثيري ـ كه موجب تبعيض ميان همسران شود ـ بگذارد. بعيد مي‌دانم چنين رويايي به حقيقت پيوستني باشد. حتي پيامبر اسلام نيز نتوانست به اين رؤيا دست يابد.[2]

4  . يك بار ديگر به اين جملة قرآني دقت كنيد: «اگر نمي‌توانيد عدالت را بين همسران خود رعايت كنيد، به يك همسر قانع باشيد]و همسران متعدد اختيار نكنيد[». سؤال اين است كه آيا من قبل از ازدواج با همسران ديگر، مي‌توانم با قطع و يقين بفهمم كه قادر به اجراي عدالت بين همسران خود هستم يا نه؟ پاسخ مسلماً منفي است. ممكن است من به دليل اعتماد به نفسي كه دارم، گمان كنم كه در صورت داشتن چند همسر، مي‌توانم بين آنها عادلانه رفتار كنم. ولي پس از ازدواج معلوم شود كه از انجام اين كار عاجزم. حال چه كسي بايد پاسخگوي ضررها و آسيب‌هايي باشد كه در اين ميان به زنان وارد مي‌شود؟ چرا قرآن ازدواج‌هاي متعدد مرد (در زمان واحد) را مجاز دانسته و براي آن شرطي گذاشته كه وجود يا عدم وجود آن در مرد، تنها بعد از ازدواج معلوم مي‌شود؟ از اينها گذشته قرآن نگفته است كه اگر بعد از ازدواج‌هاي متعدد، معلوم شد كه مرد نمي‌تواند عدالت را بين همسران خود اجرا كند، تكليف چيست. آيا اين، سهل‌انگاري در تأمين حقوق انساني زنان نيست؟

 

 

 

 

 


[1] . انکار نمي‌کنم که اين مدعا در مواردي استثنائي صدق نمي‌کند، اما اين موارد، بسيار معدود و کاملا استثنائي است و بنابراين مشکلي را حل نمي‌کند.فراموش نکنيم که در تشريع يک قانون بايد اکثريت مطلق را مبنا قرار داد، نه اقليت محض را.

[2] . به آيه 51 سوره احزاب و تفسير آن در کتب تفسيري و همچنين منابع تاريخي و روايي در مورد زندگي زناشويي پيامبر، و نحوه رفتار و برخورد او با همسرانش رجوع کنيد تا واقعيت براي شما روشن شود.

نقض عقلانی الهی بودن قرآن

نقض عقلانی الهی بودن  قرآن

 

پيشگفتار:

می گویند قرآن از سوی خدا و کلام اوست.می پرسیم چرا؟می گویند:»زیرا فردی بی سواد مانند محمد نمی توانسته آیاتی این چنین را از خود بگوید.این آیات ویژگی هایی عجیب دارند و نمی توانند از طرف محمد و حتی از طرف بشر باشند.مانند ویژگی های علمی که تا کنون نقض نشده است.»

اما آن ها دلیلی برای الهی بودن قرآن ارائه نمی دهند و فقط می گویند:»قرآن اثری بشری نیست و ما فوق قدرت آن است و بشر نمی توانسته و نمی تواند چنین اثری بیاورد.»

همواره دلايل مسلمانان فقط براي كساني كه چشم و گوش بسته به اسلام اعتقاد دارند،مقبوليت داشته است ولي كساني كه با ديدي موشكافانه و بدون تعصب به دلايل آن ها نگاه مي كنند،مي توانند به راحتي به غير عقلاني و بچگانه بودن دلايل آن ها پي ببرند.

در اينجا بطور خلاصه دلايل مسلمانان براي الهي بودن قرآن را ذكر مي كنم:

1.قرآن اثري بشري نيست،مافوق حد بشر است،پس الهي است.

2.تا بحال كسي نتوانسته اثري مانند قرآن آورد،پس الهي است.

 

حال ما در انجا به نقض عقلاني الهي بودن آن مي پردازيم(با رد هر يك از مقدمات قياس هاي فوق):

ما مي گوييم بر فرض که قرآن بشری نباشد،از کجا معلوم که الهی است؟مگر هر چیز که بشری نباشد الهی است؟منطقیون دراين باره می گویند:» اثبات شئ نفی ما اداء نمی کند.»به این معنی که حتی اگراثبات شود قرآن اثری ما فوق بشری است(که بعدا ً آن را نقض می کنیم)،باز هم اثبات خدایی بودن آن نمی شود.مگر هر چیز بشری نباشد الهی است؟مثلا ً فرض کنید در جنگل در حال راه رفتن هستید و می بینید بالای درختی نازک که ارتفاع زیادی هم دارد،لانه ای ساخته شده است.شما با عقل خود متوجه می شوید که هیچ انسانی نمی توانسته از این درخت نازک بالا رود و آنجا لانه بسازد و در می یابید که ساخته ی دست بشر نیست.حال آیا می توان گفت چون این لانه ساخته ی دست بشر نیست،پس ساخته ی خداست؟

مساله خیلی ساده است.در جهان فقط انسان و خدا نیستند که وجود دارند بلکه موجودات دیگری نیز وجود دارند.پس اگر چیزی بشری نباشد،دلیلی بر آن نیست که خدایی باشد.حتی در خود تازينامه نیز تصریح شده است که علاوه بر انسان،اجنه،فرشتگان و شیاطین و اينگونه موجودات افسانه اي نیز در جهان هستی وجود دارند.البته امروزه علم در حال بررسی این مساله است که آیا موجودات فضایی که هوش برتری از انسان دارند نیز درکرات دیگر وجود دارند يا خير.اينجانب نمي خواهم تاييد كنم كه اجنه و… در جهان وجود دارند،بلكه اين مطلب را براي كساني گفتم كه به قرآن اعتقاد دارند و حرف قرآن برايشان حجت است.پس واضح است که اگر دیدیم اثری نمی تواند بشری باشد،می توانیم احتمال دهیم که هر کدام از دسته های فوق این اثر را ایجاد کرده اند.

حال به این مساله می رسیم که آیا اصلا ً قرآن اثری ما فوق بشری است يا خير؟

طرفداران ما فوق بشر بودن قرآن می گویند:»از آنجا که آیاتی در قرآن وجود دارد که فراتر از علم زمان نزول بوده است،پس نمی تواند بشری باشد.این آیات امروزه پس از 1400 سال توسط علم کشف شده اند.»

اما آن ها گویا به این نکته توجه ندارند که اگر آیات مثلا ًعلمی قرآن بشری نبود،علم بشر امروز نمی توانست به آن ها دست یابد.پس همانطور که آن ها می گویند امروزه علم بشر به آن ها دست یافته،در نتیجه چيزي بشری است که انسان توانسته به آن ها دست یابد و ما فوق حد بشر نیست.البته امروزه نه تنها بشر به آیات مثلا ًعلمی قرآن پی برده است،حتی بيشترآن ها را نیز نقص کرده است(جاهايي كه قرآن ادعاهاي علمي كرده است.).پس بهتر است آن ها بگویند قرآن فراتر از زمان خود بوده است، نه اینکه ادعا کنند کلا ً بشری نیست.

اما اکنون این مساله را بررسی می کنیم که آیا قرآن ما فوق فهم مردم آن زمان بوده است یا خیر.مشخصا ً بیش از 95 درصد  آیات قرآن در حد فهم اعراب جاهل است.(آن دسته هم كه قابل فهمشان نبوده است بخاطر بي سر و ته بودن آن آيات است!!)چراكه نشانه های دوران عرب جاهلی در قرآن بسیار است و به گفته ی خود علمای اسلام، اسلام بر آن ها مهر تایید زده است.مانند سنگسار یا نجنگیدن در ماههای حرام و … که از رسوم عرب جاهلی بودند و در قرآن ازاین نمونه ها فراوانند.در قرآن به غیر از آیات انگشت شمارمثلا ًعلمی،باقی همه در حد فهم مردم زمان محمد بوده است.

پس مطلب به اينجا رسيد كه طرفداران قرآن می گویند:»بعضی از آیات فراتر از حد زمان نزول است.پس الهی است.»

اگر فرض محال هم كنيم كه قرآن فراتر از حد زمان خويش باشد،حال مساله این است که مگر هر چیز که فراتر از حد زمان خود باشد،خدایی است؟مگر نه اینکه دانشمندانی در طول تاریخ وجود داشته و دارند که آثارشان فراتر از حد زمان خودشان می باشد؟مثلا ً برادران رایت هواپیما را اختراع کردند که اختراعي فراتر از حد دانش زمان خودشان بود،ولی آن ها خوشبختانه ادعا نکردند که ابتکارشان الهی است.(كه اگر اين ادعا را ميكردند احتمالا ً امثال كساني كه مريد محمد هستند ميگفتند برادران رايت پيامبر كه هيچ، بلكه خدا هستند.البته اختراع هواپيما ابتكاري است كه حتي قابل مقايسه با قرآن هم نيست و من ازاينكه اختراع هواپيما را در مقايسه با ساخت قرآن آوردم از برادران فقيد رايت و بازماندگانشان عذر خواهي مي كنم. ) پس به اينجا رسيديم كه اگر قرار بود هر کسي فراتر از زمان خود است،ادعا کند پیامبر است،امروزه تعداد پیامبران سر به اعداد نجومی می گذاشت،چرا که هر مبتکری ادعا می کرد که فرستاده ی خدا است و …

مطلب دیگر که طرفداران قرآن به آن استناد می کنند این است که تا بحال کسی نتوانسته اثری مانند قرآن بیاورد.این حرف یکی از سست ترین اظهارات آن ها است.(البته باقی هم قوام چندانی نداشتند.)كه درادامه به رد اين ادعا مي پردازيم.

مساله اینجاست که:

 اولا ً مگر قرار است هرکس هر چه گفت مردم بتوانند مانند آن را بیاورند و اگر نتوانستند،آن حرف الهی است؟اگر قرار بود هرکس هرچه به ذهنش می رسد بگوید و دیگران را به مبارزه طلبد،امروز در جهان بطور فراوان مطالب بی ربطی پیدا می شد که گویندگانش ادعا می کردند چون دیگران نتوانستند سخنی مانند سخن ما بیاورند،پس سخن ما الهی است.

دوما ً نه تنها آثاری مانند قرآن وجود دارد،بلکه مي توان گفت كه حتي داستان شنگول و منگول اثري فراتر از قرآن است و يا اگر بگوييم 99 درصد آثار مكتوب كه از ابتداي تاريخ بوجود آمده،فراتر از قرآن است،چيزي به گزافه نگفته ايم.حتي كتبي كه در شرح قرآن و اسلام نوشته شده است از قرآن بسي فراتر مي باشند.يا مثلا ً کتابی به نام نهج البلاغه همانند قرآن می باشد(در زبان،سعي در آوردن صناعات ادبي،بي محتوا بودن و…) و گویی علی بن ابی طالب ناخواسته به مبارزه طلبی قرآن پاسخ داده است.پس باید این نکته را ذکر کرد که قرآن چیز خاصی ندارد که کسی نتواند مانند آن را بیاورد و من فكر ميكنم هركس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ميتواند با يك قلم و كاغذ اثري به مراتب بهتر از قرآن بوجود آورد.

 دلایلی که آوردیم دلايل صرف عقلاني است كه نشانگر بشری بودن قرآن است و شما با تفكر در مطالب فوق مي توانيد بدون بررسي جزئي آيات قرآن،به غيرعقلاني بودن و حتي مضحك بودن ادعاي الهي بودن آن پي ببريد.

تحريف قرآن

تحريف قرآن

عدم امکان اثبات وثاقت تاریخی

نقد دلایل عدم تحریف

دلیل اول (حكم روشن و قطعي عقل)

دليل دوم (آيه حفظ و آيه عدم اتيان باطل)

دليل سوم (خاتميت پيامبر اسلام و كتاب قرآن)

دلیل چهارم (اوصاف قرآن)

نكته‌اي تأمل‌برانگيز در مورد پيش‌بيني‌هاي قرآن

پی نوشتها

 

عدم امکان اثبات وثاقت تاریخی

   اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن يكي از مطالبات به حق روشنفكران غيرديني از عالمان و روشنفكران ديني است. پرسش اين است كه با فرض حجيت معرفت‌شناختي وحي و اينكه پيامبر اسلام يكي از پيامبران حقيقي و دريافت كنندگان وحي الهي بوده است، چگونه مي‌توان اثبات كرد كه متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام (به عنوان وحي) به مردم ابلاغ كرد؟ پيداست كه اين پرسش از منظری برون‌ديني طرح مي‌شود و بنابراين پاسخ آن بايد بر مبناي دلايل عقلي و شواهد و مدارك محكم و معتبر باشد. اما آيا چنين دلايل و مداركي _ كه بتوانند از اثبات محكم و قاطع مدعاي وثاقت تاريخي متن قرآن برآيند _ وجود دارند؟ به نظر من نه تنها پاسخ اين سئوال منفي است، بلكه دلايل نااميد كننده‌ای وجود دارد كه هر گونه تلاش براي اثبات اين مدعا را بيهوده جلوه مي‌دهد. يك دليل البته همان «ظني بودن علم تاريخ» است كه در معرفت‌شناسي دوران مدرن از بديهيات محسوب مي‌شود. ظني بودن تاريخ بدين معناست كه هيچ گزاره تاريخي‌ای را نمي‌توان به گونه‌ای قطعي و خدشه‌ناپذير اثبات كرد، خصوصاَ اگر اين گزاره حاكي از وقوع حادثه‌ای در گذشته‌هاي دور و در دل تاريك تاريخ باشد. منظور من از اصطلاح «دل تاريك تاريخ» قطعه يا دوراني خاص از تاريخ است كه نقل كنندگان حوادث مربوط به آن فقط يك گروه فكری، سياسي يا ديني و مذهبي خاص هستند. پيداست كه دخالت حب و بغض‌ها و منافع حزبي و گروهي و پيش‌فرض‌هاي فكری و ايماني و اغراض سياسي و غيرسياسي در نگاه آدميان به حوادث و نوع گزينش آنها و نحوه بيان و انتقال آن به ديگران (آيندگان) تأثير فراوان مي‌گذارد. اگر از دروغ‌هاي عالمانه و عامدانه بگذريم، باز ممكن است كه نقل كنندگان حوادث تاريخي در اثر اشتباه، فريب خوردن و يا اعتماد بي‌جا به بعضي افراد يا منابع به اصطلاح «موثق و مورد اطمينان» مرتكب خطاهايي شده باشند،‌ و صد البته با وجود چنين احتمالاتي _ كه كاملاً عقلايي و حتي بسيار قوی هستند _ به هيچ‌وجه نمي‌توان در مورد حوادث تاريخي به معرفتي محكم و قطعي دست يافت، خصوصاً اگر آن حوادث در «دل تاريك تاريخ» رخ داده باشند.

    دوران پيامبر اسلام و حتي تا حدود دو قرن پس از آن در دل تاريك تاريخ قرار گرفته است، چرا كه نقل كنندگان حوادث مربوط به آن دوران فقط و فقط مسلمانان مومن[1] و معتقد به پيامبرند. به عنوان مثال جنگ‌هاي پيامبر اسلام در اكثر اين منابع به گونه‌ای نقل شده‌اند كه گوئي در تمام اين جنگ‌ها مقصر اصلي و آغازگر جنگ مخالفان و دشمنان پيامبر بوده‌اند. حال اگر بخواهيم از نگاهي بيروني و از منظر يك فرد مسيحي، يهودی و يا حتي لائيك در مورد اين نقل‌ها قضاوت كنيم، چگونه مي‌توانيم به صحت و سقم آنها پي ببريم؟ به عنوان مثالي ديگر در مورد ماجراي جمع‌آوري قرآن در بسياری از اين منابع به گونه‌ای سخن رفته است كه گوئي اين كار با حضور و نظارت هزاران حافظ قرآن صورت گرفته، و در مورد قدرت حافظه اعراب در آن دوران نيز حكايت‌هاي شگفت نقل شده و از تقوا و پرهيزكاری و عدالت و صداقتِ افرادِ دخيل در اين كار سخن­ها رفته است. اما چگونه مي‌توان صحت و اعتبار چنين نقل‌هايي را اثبات كرد؟ از كجا معلوم كه اينها جعليات يك عده تاريخ‌نويس مسلمان و مؤمن و با هدف اطمينان خاطر دادن به آيندگان (در مورد وثاقت تاريخي متن قرآن) نبوده است؟

    من از قطعه‌هايي از تاريخ با عنوان «دل تاريك تاريخ» ياد كردم، اما آيا تاريخ قطعه‌هاي روشن هم دارد؟ به عبارت ديگر آيا اگر در مورد بعضي حوادث تاريخي، نقل‌ها و منابع تاريخي متعددی از گروه‌هاي مختلف فكری، سياسي، ديني و مذهبي و حتي لائيك داشته باشيم، باز هم نمي‌توانيم به معرفتي محكم و قطعي در مورد آن حوادث برسيم؟ پاسخ اين است كه در اينجا دو حالت وجود دارد: حالت اول اين است كه در مورد حادثه‌ای خاص همه گروه‌هاي مختلف ذينفع يا غيرذينفع به يكسان سخن گفته باشند (هر چند تحليل و تبيين آنها از حادثه مذكور متفاوت باشد)، در اين صورت ما به يك ظن معقول و معتبر در مورد اصل وقوع آن حادثه مي‌رسيم. به عبارت ديگر در چنين فرضي احتمال صدق وقوع آن حادثه تا حد زيادی بالا مي‌رود و به طور طبيعي مورد قبول واقع مي‌شود، اما به دلايلي مفصل _ كه جاي ذكر آنها در اين مقال نيست _ باز هم قطعيتي حاصل نمي‌شود . حالت دوم اين است كه منابع مختلف و متعدد _ كه مربوط به طيف‌هاي فكری و سياسي و ديني و مذهبي مختلف مي‌شوند _  در مورد وقوع يا عدم وقوع آن حادثه اظهار نظرهاي متناقض كرده باشند، در اين صورت قطعيت كه سهل است، حتي «ظن معقول و معتبر» هم حاصل نمي‌شود . به عنوان مثال، فرض كنيد كه منابع تاريخي ما درمورد حوادث دوران پيامبر اسلام فقط آنهايي نبود كه به دست مسلمانان مؤمن و معتقد به پيامبر اسلام نوشته شده‌اند، بلكه منابع ديگری هم داشتيم كه نويسندگان آنها مسيحي، يهودی، بودايي،‌ هندو و حتي لائيك يا سكولار بوده‌اند. حال اگر به عنوان مثال در همه اين منابع تاريخي «واقعه شق‌القمر توسط پيامبر اسلام» ذكر و تأييد و تصديق شده باشد، احتمال واقعيت داشتن اين داستان تا حدود زيادی بالا مي‌رود و لذا به طور طبيعي مورد قبول واقع مي‌شود، اما اگر اين حادثه فقط در منابع مسلمين آمده باشد و در منابع تاريخي مسيحيان، يهوديان و سكولارها هيچ ذكری از آن نشده باشد، ديگر نسبت به اصل وقوع اين حادثه به «ظن معقول و معتبر» هم نمي‌توان رسيد، چه رسد به قطعيت. اشتباه نشود، نمي‌گويم كه در چنين فرضي ادعاي وقوع شق‌القمر به طور قطع كذب محض است، هرگز! چرا كه ممكن است غيرمسلمانان نيز از روي اغراض سياسي و … اين حادثه را ذكر نكرده و يا انكار كرده باشند. می‌گویم در اين فرض، براي قبول گزاره «پيامبر اسلام واقعاً شق‌القمر كرد» دليل موجهي نداريم و لذا شك و ترديد نسبت به آن كاملاً معقول و منطقي است. اگر بخواهم مسئله را دقيق‌تر و روشن‌تر و با نگاهی بیرونی و بی‌طرفانه بيان كنم، بايد بگويم كه در اين حالت ما با دو احتمال كاملاً يكسان و برابر مواجه هستيم و انتخاب هر كدام از اين دو احتمال، ترجيح بلا مرجح (انتخابي بي‌دليل و بي‌مبنا و لذا ناموجه و غيراخلاقي) است. اين دو احتمال به قرار ذيل است:

    الف) اين داستان (شق‌القمر) را مسلمانان از خود جعل كرده‌اند تا براي اثبات نبوت پيامبر خود دليلي دست و پا كنند.

    ب) حادثه شق‌القمر واقعاً رخ داده است، ولي مخالفان پيامبر عالمانه و عامدانه و به دليل اغراض سياسي  و مذهبي بر روي اين واقعيت سرپوش گذاشته‌اند.

    هيچكدام از اين دو احتمال بر ديگری غلبه ندارد و لذا معقول‌ترين و اخلاقي‌ترين موضع‌گيري در مورد حادثه شق‌القمر اين است كه بگوييم: لا ادری (نمي‌دانم).

    به هر حال تاريخ علمي ظني است و هيچ راهي براي رسيدن به قطع و يقين محكم و خدشه‌ناپذير در اين علم وجود ندارد. از طرفي «وثاقت تاريخي متن قرآن» نيز مدعايي است تاريخي، بنابراين اين مدعا هيچ‌گاه به طور قطعي و خدشه‌ناپذير اثبات نمي‌شود. به عبارت ديگر در اينجا با بن‌بستي مواجه هستيم كه خروج از آن ظاهراً محال، يا چيزي قريب به محال است. ولي من در اينجا ظني بودن علم تاريخ را در پرانتز مي‌گذارم و بحث را بر همان مبناي سنتي پيش مي‌برم.

    براي رسيدن به پاسخ اين پرسش كه «آيا متن قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي همان است كه پيامبر اسلام به عنوان وحي الهي به مردم زمان خود ابلاغ كرد؟»، ابتدا بايد ببينيم كه قرآن چگونه جمع‌آوری شد و به صورت كتابي مدون درآمد. اما پيش از پرداختن به اين موضوع لازم است ابتدا مقدماتي را در اينجا بياورم و سپس با طرح چند سئوال مقدماتي، بحث را ادامه دهم:

    آيات قرآن در طول 23 سال و در متن حوادث، شرايط و زمينه‌هاي مختلف نازل شد، پيامبر نيز هرگاه آيه‌ای نازل مي‌شد، آن را به مردم ابلاغ مي‌كرد. عده‌ای از ياران پيامبر اين آيات را به حافظه مي‌سپردند و عده‌ای نيز آنها را بر روي پارچه، چوب، سنگ، پوست و استخوان‌هاي پهن حيوانات، پوست درختان و … مي‌نوشتند. گروه اول حافظان وحي و گروه دوم كاتبان وحي نام داشتند. اسامي بعضي از كاتبان در منابع تاريخي آمده است، اما در مورد اين اسامي اختلافاتي وجود دارد، لذا آمار دقيق آنها معلوم نيست و فقط در مورد معدودی از آنها تقريباً اتفاق نظر وجود دارد. ابوعبدالله زنجاني مي‌گويد:

  آنان كه بيشترين كتابت را با پيامبر داشتند، زيد بن ثابت و علي بن ابي طالب بودند[2]

    همچنين ابن ابي الحديد مي گويد:

 محققان تاريخ‌نويس برآنند كه وحي را علي (ع) و زيد بن ثابت و زيد بن ارقم مي‌نوشتند[3]

    رافعي نيز مي‌نويسد:

در مورد پنج تن كه عبارتند از : علي بن ابيطالب، معاذ بن جبل، ابي بن كعب، زيدبن ثابت و عبدالله بن مسعود اتفاق نظر وجود دارد[4]

    به هر حال اتفاق نظر مورخان در مورد افرادی معدود به معناي آن نيست كه كاتبان وحي فقط همين چند نفر بوده‌اند. بدون شك افراد ديگری هم در كتابت وحي سهيم بوده‌اند و نام بعضي از آنها در منابع تاريخي آمده است و ممكن است نام بسياری از آنها نيز در تاريخ ذكر نشده باشد. در مورد حافظان قرآن هم مطلب از همين قرار است. اكنون جاي طرح پرسش‌هايي است كه پاسخ آنها سرنوشت ادعاي «وثاقت تاريخي متن قرآن» را رقم مي زند:

   1. آيا از ميان حافظان و كاتبان وحي، فرد يا افرادی وجود داشته‌اند كه در تمام طول 23 سال همواره و بدون هيچ فاصله و وقفه‌ای در كنار پيامبر و ملازم او بوده و همه آيات و سوره‌های قرآن را به ترتيب نزول (و يا به ترتيبي كه پيامبر مي‌گفته) حفظ كرده و يا نوشته باشند، به گونه‌ای كه در زمان رحلت پيامبر اسلام حافظ يا كاتب كل قرآن باشند؟ منابع معتبر تاريخي نام هيچ‌كس را با اين خصوصيات نياورده‌اند و لذا نمي‌توان با قاطعيت به اين پرسش پاسخ مثبت داد.

2.    آيا تضميني وجود دارد كه حافظان و كاتبان قرآن، آيات و سوره‌ها را بطور كاملاً صحيح، ‌دقيق و بدون هيچ نقص و اشكالي به حافظه سپرده و يا بر روي مصاحف نوشته‌اند؟ به نظر مي‌رسد كه چنين تضميني وجود ندارد و به اين پرسش هم نمي‌توان قاطعانه پاسخ مثبت داد. ممكن است بگوييد كه پيامبر براي اطمينان خاطر از اينكه آيات قرآن در حافظه‌ها يا بر روي مصاحف به صورت درست ثبت شده‌اند از اصحاب مي‌خواست كه آيات را يك بار ديگر براي او بخوانند. اما اولاً مدركي نداريم كه ایشان در همه مواردی كه آيه يا آياتي نازل مي‌شد، چنين تدبيري را به كار مي‌بست، ثانياً حافظان قرآن ممكن بود در هنگام ابلاغ آيه، آن را درست حفظ كرده و وقتي پيامبر از آنها مي‌پرسيد، درست جواب مي‌دادند ولي بعدها در اثر مرور زمان آيه را فراموش مي‌كردند و يا با اشكال به ياد مي‌آوردند. كاتبان نيز ممكن بود در ابتدا آنچه را از زبان پيامبر مي‌شنيدند،‌ درست مي‌شنيدند و درست جواب مي‌دادند، ولي بعدها مصاحف خود را گم كرده و لذا براي بازنويسي آنها از حافظان كمك مي‌گرفتند و يا از روي نسخه‌هاي ديگران استنساخ مي‌كردند و يا گاهي در اثر پوسيده شدن مصاحف خود مجبور مي‌شدند يك بار ديگر از روي همان نسخه‌هاي پوسيده استنساخ كنند و در همه اين مراحل ممكن بود خطاهايي رخ دهد. بنابراين هيچ تضميني وجود نداشت كه آيات ابلاغ شده عيناً و بدون هيچ كم و كاستي در حافظه‌ها و يا بر روي مصاحف ثبت شده و به طور صحيح و سالم بمانند و به ديگران انتقال داده شوند. بر اينها بيفزاييد احتمال (هر چند ضعيف) خيانت اصحاب را؟!

3.    آيا خود پيامبر در زمان حياتش قصد جمع‌آوری و تدوين قرآن با نظمي خاص را داشت؟‌ّ به اين پرسش هم نمي‌توان پاسخي قطعي داد. آنچه مسلم و طبيعي است اين است كه پيامبر نسبت به ضبط و حفظ آيات قرآن علاقه و اصرار داشت، اما اينكه آيا خودش قصد تدوين و تنظيم همه آيات و سوره‌ها را داشته يا نه، و اگر چنين قصدی داشته آيا موفق به اين كار شده يا نه و اگر هم موفق شده آيا متن تدوين شده او به صورت سالم و کامل و دست‌نخورده براي آيندگان مانده يا نه، همه پرسش‌هايي هستند كه از روي منابع تاريخي موجود، به هيچكدام از آنها نمي‌توان پاسخي محكم و قاطع داد.

بر اساس مدارك تاريخي، گاه آيه يا آياتي نازل مي‌شده ولي پيامبر به نويسندگان وحي دستور مي‌داده است كه آن آيه يا آيات را در لابه لاي سوره‌اي كه قبلاً نازل شده و پايان يافته بود، قرار دهند[5]

     به عنوان مثال ، ابن عباس مي‌گويد:

زماني بر پيامبر خدا مي‌گذشت و سوره‌هايي چند بر او نازل مي‌گشت. وقتي آيات ]جديد[ براو نازل مي شد، بعضي از نويسندگان را احضار كرده و مي‌فرمود: «اين آيات را در سوره‌اي كه فلان خصوصيات را دارد بگذاريد»[6]

    بايد توجه داشت كه  در مدارك تاريخي فقط معدودی از اين موارد ذكر شده است و بنابراين (با استناد به اين موارد) نمي‌توان با قاطعيت اعلام كرد كه پيامبر اسلام قرآن را (تا پيش از زمان رحلت خود) با نظم و ترتيبي معين و مشخص جمع‌آوری و تدوين كرده است. عده‌ای معتقدند كه آن حضرت در زمان حيات خود سوره‌هاي قرآن و ترتيب آيات در هر كدام را معين و مشخص كرده بود و فقط در مورد ترتيب قرار گرفتن سوره‌ها پشت سر هم سخن نگفته بود. به عبارت ديگر بنا به اين مدعا، هم تعداد و نام‌هاي سوره‌ها معلوم و مشخص شده بود، و هم اينكه هر سوره‌ای شامل چه آياتي است، و فقط مانده بود كه ترتيب سوره‌ها معين شود که گويا پيامبر اين كار را عملاً به عهده صحابه در دوران پس از خود گذاشته بود. اما اين مدعا همانطور كه گفتم نه تنها پشتوانه محكمي از شواهد و مدارك تاريخي ندارد، بلكه بر عكس، شواهد و مدارك متعدد و معتبر تاريخي صراحتاً خلاف اين مدعا را مي‌گويند. در اين مورد در آينده مطالبي خواهم آورد.

4.    فرض كنيم پيامبر در زمان حيات خود آيات و سوره‌ها را مشخص كرده بود، اما آيا اين تدوين به صورت رسمي و مكتوب و در حضور اصحاب بزرگ ثبت شد؟ پاسخ بازهم منفي است (حداقل دليلي براي پاسخ مثبت به اين پرسش وجود ندارد). اگر پيامبر چنين كاری كرده بود، پس از رحلت او در مورد جمع‌آوري قرآن اصولاً مشكلي جز ترتيب سوره‌ها وجود نداشت،‌ در حالي كه مطابق اسناد و مدارك متعدد تاريخي در ماجراي جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر، حتي بسياری از آيات قرآن معلوم نبود كه واقعاً «آيه» و يا «وحي» هستند. در اين مورد نيز در آينده مطالبي خواهم آورد.

5.    آيا در زمان حيات رسول، كساني (از روي همت و علاقه شخصي) قرآن را جمع‌آوری كردند؟ مطابق بعضي نقل‌هاي تاريخي، عده‌ای از اصحاب پيامبر در زمان حيات آن حضرت براي خود اقدام به جمع‌آوري قرآن كرده‌اند:

جمع كنندگان] قرآن[ چهار تن و همگي از انصارند: ابي بن كعب، معاذ، زيد و ابوزيد[7]

در نقل ديگری گفته شده است كه:

پيامبر رحلت فرمود، در حالي كه قرآن را جز چهار تن جمع ننموده بودند : ابوالدرداء ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت و ابوزيد[8]

    اما اينكه جمع‌آوري اين افراد تا چه حد كامل، دقيق و بي‌اشكال بوده است، پرسشي است كه نمي‌توان پاسخي محكم و قاطع و مستند به آن داد. حتي علي بن ابي طالب كه شايد بيشترين مصاحبت و ملازمت با پيامبر را داشته است، گويا نتوانسته بود در زمان حيات پيامبر كار جمع‌آوری را به طور كامل انجام دهد و مطابق نقل‌هاي معتبر، پس از رحلت رسول تصميم به جمع آوري و تدوين قرآن مي‌گيرد و براي اين كار شش ماه خانه‌نشين مي‌شود:

] علي[  در واپسين روزهاي حيات پر بركت رسول گرامي اسلام، ازجانب آن حضرت مأمور به جمع آورري قرآن گرديد[9]

پس از رحلت پيامبر اكرم ، علي (ع) …. در خانه خود به انزوا پرداخته، قرآن مجيد را به ترتيب نزول در يك مصحف جمع فرمود و هنوز شش ماه از رحلت نگذشته بود كه فراغت يافت …[10]

    اما جمع‌آوري علي(ع) از طرف حكومت و همچنين ديگر اصحاب مورد قبول واقع نمي‌شود و او نيز مصحف خود را به خانه مي‌برد و ديگر هرگز آن را رو نمي‌كند. اينكه چرا مصحف علي مورد قبول واقع نمي‌شود (با آنكه او يكي از قديمي‌ترين، با فضيلت‌ترين و دانشمندترين صحابي پيامبر بود) معمايي است كه حل آن نياز به تأملات فراوان و عميق دارد.

    اكنون نوبت آن است كه به ماجراي جمع‌آوري قرآن در زمان خليفه اول (ابوبكر) بپردازيم. مطابق اكثر منابع معتبر تاريخي، در اوايل دوره حكومت ابوبكر جنگ‌هايي (مانند جنگ يمامه) پيش آمد كه تعداد زيادی از حافظان و بعضي كاتبان قرآن در آنها شهيد شدند و همين امر، ابوبكر (و سران حكومت) را به اين فكر انداخت كه براي حفظ قرآن از خطر نابودی و تحريف بايد آيات و سوره‌هاي آن جمع‌آوری شود و به صورت يك مصحف (ميان دو جلد) در آيد.[11] زيد بن ثابت ماجرا را اينگونه شرح مي دهد:

پس از جنگ يمامه ، ابوبكر مرا احضار نمود. وقتي بر ابوبكر وارد شدم، عمر نزد او بود. ابوبكر خطاب به من گفت: عمر نزد من آمده و گفته است: جنگ يمامه در مورد قاريان و حافظان قرآن، كشتاري سخت وارد نموده و بيم آن مي‌رود كه در اثر جنگ‌هاي ديگر، قراء ديگري كشته شوند و بخش  مهمي از قرآن از بين برود. مصلحت آن است كه دستور دهي قرآن جمع‌آوري گردد. به عمر گفتم: چگونه مي‌خواهي كاري را كه رسول خدا(ص) انجام نداده است انجام دهي؟ او پاسخ داد‌: به خدا سوگند اين كار نيكي است. از آن موقع پيوسته او به من (ابوبکر) مراجعه نمود تا آن كه خداوند در اين امر، شرح صدري به من عنايت نمود و در اين جهت با عمر هم‌نظر گرديدم. زيد مي‌گويد: پس از نقل اين جريان،‌ ابوبكر به من گفت: تو مردي جوان، عاقل و مورد اعتماد مي‌باشي و تو بودي كه وحي را براي پيامبر مي‌نوشتي، پس به جمع‌آوري قرآن اقدام نما. ‌(زيد:) به خدا قسم اگر مرا مأمور مي‌كردند كه كوهي را جا بردارم، سنگين‌تر از چنين مأموريتي نبود. به آنها گفتم: چگونه شما كاري را انجام مي‌دهيد كه شخص پيامبر(ص) انجام نداده است؟ ابوبكر در پاسخ گفت: به خدا قسم، خير در همين است  و پيوسته به من اصرار نمود تا آن كه خداوند همان شرح صدري را كه به عمر و ابوبكر عنايت كرده بود، به من نيز عنايت فرمود. پس به تتبع و تفحص قرآن پرداختم و قرآن را از نوشته‌هايي كه بر روي شاخه‌هاي خرما و سنگ‌هاي ظريف بود و آن چه در سينه مردم جای داشت جمع آوری كردم ….[12]

    روايت مذكور صراحتاً گوياي اين واقعيت است كه در زمان حيات پيامبر اسلام، آيات قرآن و سوره‌هاي آن جمع‌آوری و تدوين نشده بود. به عبارت ديگر آيات قرآن به صورت نوشته‌هاي پراكنده در دست افراد مختلف و يا در سينه‌هاي حافظان قرآن بود، به‌طوری كه زيد مجبور مي‌شود به تتبع و تفحص بپردازد و آيات قرآن را از روي نوشته‌هاي روي سنگ‌ها و چوب‌ها و استخوان‌ها و پارچه‌ها و … و از ميان آنچه در سينه مردم جای داشت، جمع‌آوری كند. در حالي كه اگر در زمان حيات رسول همه چيز (توسط خود آن حضرت) معلوم و ثبت شده و فقط ترتيب سوره‌ها نا‌معلوم بود، اصولاً مشكل حادی وجود نداشت و ترس و وحشت سران قوم بي‌معني بود، چرا كه اولاً ترتيب سوره‌ها مسئله مهمي نيست و ثانياً به راحتي و با مشورت چند تن از صحابه قديمي و فاضل و دانشمند حل مي‌شد. از اينها كه بگذريم، اصولاً ماجراهايي كه در جمع‌آوري قرآن رخ داده،‌ نشان مي‌دهد كه مسأله چيزی بيش از تعيين جاي سوره‌ها بوده است.

     برويم سراغ روش و كيفيت جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر. گفتيم كه (مطابق روايات) زيد بن ثابت از طرف ابوبكر مأمور جمع‌آوري قرآن شد. اما روش كار بدين صورت بود كه كميته‌ای متشكل از قاريان برجسته صحابه (كه مطابق اكثر نقل‌ها تعدادشان 25 نفر بود) ، به رياست زيد بن ثابت (و تحت نظارت عاليه ابوبكر) تشكيل شد (سيوطي ،‌ج 1 ، ص 78 ، علامه طباطبايي: الميزان، ج 2 ، ص 118) . اعضاي اين كميته در مساجد بزرگ مي‌نشستند و آياتي را كه مردم يا صحابه ديگر به آنها ارائه مي‌دادند، ثبت مي‌كردند. البته آنها براي قبول آيات و ثبت رسمي آنها دو شاهد عادل را نيز طلب مي‌كردند. يك شاهد مي‌بايستي از حافظان بود (يعني شاهد عادلي كه تأييد كند كه من اين آيه را خودم از زبان پيامبر شنيدم و اكنون آن را در سينه دارم) و شاهد ديگر مي‌بايستي فرد عادلي بود كه نسخه مكتوب آن آيه را ارائه مي‌داد[13].

    آيا اين روش، صحت و اعتبار قرآن جمع‌آوري شده را تضمين مي‌كند؟ هرگز! به چند دليل:

1      . تعداد زيادی از حافظان و بعضي از كاتبان قرآن در جنگ يمامه شهيد شده بودند. از كجا معلوم كه اگر آنها زنده بودند، تعداد زيادی آيه را _ كه نزد آنها بود و در نزد ديگران نبود _ ارائه نمي‌دادند؟ به عبارت ديگر از كجا معلوم كه همه آياتي كه پيامبر به مردم ابلاغ كرد، جمع‌آوری شد و در مصحف قرار گرفت؟ اين پرسش پس از اين با ذكر شواهد و مداركي ديگر قوتي بيشتر خواهد گرفت.

2      . چه تضميني وجود داشت كه الواح ارائه شده واقعاً آيات قرآني بود و نه جعليات عده‌ای از صحابه، و يا چه تضميني وجود داشت كه آيات نوشته شده بر روي الواح و مصاحف، دقيقاً و بدون هيچ تغيير و كم و كاستي نوشته شده بود؟ در اين جا توسل به شرط «عدالت» براي ارائه دهندگان آيات مشكلي را حل نمي‌كند، چرا كه اولاً عدالت و تقوا اموری باطني‌اند و به معناي واقعي قابل تشخيص قطعي نيستند و ثانياً شخص عادل و با تقوا ممكن است اشتباه (غيرعمدی) بكند. همچنين توسل به وجود شاهدی از ميان حافظان هم دردی را دوا نمي‌كند، چرا كه اولاً ممكن بود خود همان حافظ قرآن هم آيه را درست حفظ نكرده و انطباق قرائت شفاهي او با متن مكتوب در مواردی اتفاقي (تصادفي)‌ باشد. ثالثاً ممكن بود بين حافظ و كاتب تباني رخ داده باشد و اين تباني در مواردی ممكن است از سوي يكي از دو نفر (حافظ و كاتب) و يا حتي هر دو از روي مصلحت و اعتقاد ايماني (و نه نيرنگ و فريب و شرارت) بوده باشد. مثلاً فرض كنيد يكي از صحابه آيه‌ای را به يكي از دوستانش _ كه كاتب است _ ارائه داده و مي‌گويد: خودم اين آيه را از زبان پيامبر شنيدم،‌ و آنگاه دوست او به خاطر اعتماد و اطميناني كه به او دارد، آن را مي‌پذيرد و براي اينكه اين آيه در كميته زيد مورد قبول واقع شود، متن آن را مي‌نويسد. سپس هر دو نفر به عنوان دو شاهد به كميته رجوع مي‌كنند و آيه مطابق ضوابط پذيرفته مي‌شود.

    اين شبهه كه روش زيد براي جمع آوري قرآن بسيار ساده و ابتدايي بوده و صحت و سلامت و كامل بودن نتيجه كار را تضمين نمي‌كند، مورد توجه عالمان علوم قرآني قرار گرفته و به آن چنين پاسخ داده‌اند ( و البته پاسخي جز اين هم متصور نيست):

… حافظان قرآن كريم بسيار بودند و خود زيد بن ثابت از جمله حافظان قرآن بوده است و  جمع‌آوري قرآن تحت نظارت هزاران نفر از حافظان قرآن صورت گرفته است[14]

    اما اين پاسخ تمام نيست، چرا كه اولاً پرسش‌هاي فوق در مورد خود حافظاني كه قرآن تحت نظارت آنها جمع آوری شد نيز مطرح است. پرسش اصلي اين است كه همان حافظان (و از جمله خود زيد بن ثابت) هم از كجا معلوم در حفظ قرآن خطا نكرده باشند؟ آيا معياری مستقل و خارج از حافظه حافظان و مكتوبات كاتبان وجود داشت تا صحت و سقم محفوظات حافظان و مكتوبات كاتبان با آن سنجيده شود؟ هرگز! چون اگر چنين چيزي وجود داشت، ديگر جمع‌آوري قرآن معني نداشت! ثانياً پيش از اين (در پرسش شماره 1 در ابتداي مقاله) گفتم كه هيچ مدركي نداريم مبني بر اينكه يك يا چند تن از صحابه، همه آيات قرآن (از اول تا آخر) را به طور كاملاً دقيق و صحيح در سينه خود حفظ كرده و يا به صورت مكتوب نوشته باشند. اگر چنين اشخاصي وجود داشتند كار جمع‌آوري قرآن بسيار ساده و راحت بود. زيد مي‌توانست به آن افراد رجوع كند و همه قرآن را يكجا و در يك روز جمع‌آوری و ثبت كند. آن چه مسلم است اين است كه افراد مختلف _ كه آمار دقيق‌شان نه در آن زمان معلوم بود و نه براي ما روشن است _ هر يك بخش‌هايي از قرآن را حفظ كرده و يا نوشته بودند و هيچ تضميني هم در مورد صحت و دقت محفوظات يا مكتوبات آنها نبوده و نيست. ثالثاً عده زيادی از حافظان و بعضي از كاتبان هم در جنگ يمامه شهيد شده بودند و بنابراين معلوم نيست كه اجتماع رياضي همه آياتي كه در نزد زندگان بود، معادل كل قرآني بود كه پيامبر به مردم عرضه كرد. به عبارت ديگر اگر حافظان و كاتباني كه در جنگ شهيد شده بودند در ماجراي جمع‌آوري قرآن حضور داشتند، شايد حجم قرآن جمع‌آوری شده توسط زيد بسيار بيش از اين مي‌شد، هر چند حتي اگر همه آن شهيدان هم حضور داشتند، باز هم معلوم نبود كه حاصل كار زيد كامل  و دقيق و سالم است. رابعاً در اينجا نبايد احتمال مفقود شدن بعضي مكتوبات را ناديده گرفت، فراموش نكنيد كه معيار پذيرش آياتي كه توسط افراد به كميته 25 نفره زيد ارائه مي‌شد، اين بود كه هم متن مكتوب آن وجود داشته باشد و هم يك نفر حافظ بگويد كه من خودم آن را از زبان پيامبر شنيدم حال از كجا معلوم كه در ماجراي جمع‌آوري قرآن، بسياری از آيات فقط به خاطر اينكه متن مكتوب آن موجود نبوده،‌ رد نشده باشد؟ عايشه ادعا كرد كه تعدادی از آيات قرآن به صورت مكتوب نزد من بود ولي بُز آنها را خورد! (رامیار، محمود: تاریخ قرآن، ص 279). عمر ادعا كرد كه آيه سنگسار را خودش از زبان پيامبر شنيده است،‌ ولي چون شاهد مكتوب نداشت، ادعايش پذيرفته نشد و آيه سنگسار در قرآن ثبت نگرديد (اتقان، ج1، ص 206). اينها فقط دو نمونه كوچك بود كه در منابع معتبر خود مسلمانان آمده است، اما آيا همه حوادث خرد و درشتي كه در ماجراي جمع‌آوری پيش آمده (و مي‌تواند در قضاوت ما پيرامون صحت و اعتبار نتيجه اين جمع‌آوری مؤثر باشد) در اين منابع ذكر شده است؟ پاسخ اين پرسش مهيب را به عهده خواننده انديشمند مي‌گذارم. اما به هر حال وجود حافظان قرآن در ماجراي جمع‌آوری با صرف نظر از همه پرسش‌ها و ابهاماتي كه تاكنون مطرح كردم، حداكثر مي‌تواند صحت آنچه را كه جمع شده است تضمين كند نه كامل بودن مجموعه را.

    تا اينجا سخن بر سر مطمئن نبودن شيوه جمع‌آوری بود. اما علاوه بر این پرسش‌های دیگری نیز از این میان سر بر می‌کشد، از جمله اینکه: آيا زيد واقعاً تا آخر كار به اين روش وفادار ماند و همه ­آيات و سوره­ها را با شهادتِ دو شاهد عادل (يكي حافظ و ديگری كاتب) جمع‌آوری كرد؟ چه تضميني وجود دارد كه زيد در مواردی (و بنا به مصالح يا اغراضی) اين قاعده را نقض نكرده و مرتكب اِعمال نظر شخصي (و يا حتي گروهي) نشده است؟ ممكن است بگوييد كه اِعمال نظر شخصي در اين مورد محال بوده، چون كار جمع‌آوری توسط يك كميته­ 25 نفره و با نظارت عاليه ­ابوبكر انجام مي­شده است. اما پيداست كه اين نمي­تواند تضمينی قطعي باشد، در حقيقت سؤال اين است كه از كجا معلوم در تمام مراحل جمع‌آوري قرآن، همه آيات و سوره­ها با همكاری و نظارت دقيق، مستمر و كاملِ اعضاي كميته و نظارت ابوبكر و بزرگان صحابه جمع­آوری و تدوين شده‌اند؟ به عبارت ديگر پاسخ مذكور چيزی جز تكرار مدعا نيست. چگونه مي­توان از احتمال تبانيِ اعضاي كميته و زيد خلاص شد؟ پاسخ­هاي مؤمنانه و خوش­بينانه به پرسش­هاي عقلي و برون‌ديني را بايد كنار گذاشت و به اين انديشيد كه اعتماد و اطمينانِ محكم ما به صداقت و پاكي و درستكاري اصحابي كه مأمور جمع‌آوري  قرآن بودند از كجا آمده و مبناي آن چيست؟ چگونه مي­توان قسم حضرت عباسی خورد كه زيد (به عنوان مثال) يك انسان كاملاً مؤمن، باتقوا، راستگو، درستكار و امانت­دار بوده و ذره­ای ناراستي و خيانت در كارش وجود نداشته است؟ همين پرسش در مورد همه ­افراد ديگری كه در ماجراي جمع‌آوري قرآن دخيل بودند (از جمله اعضاي كميته­ 25 نفره و حتي ناظران عالي رتبه) نيز قابل طرح است. اصولاً يكي از مهمترين دلايل ظني بودن تاريخ (همانطور كه پيش از اين گفتيم) اين است كه راهي مطمئن و قطعي براي پي بردن به صداقت و راستيِ ناقلانِ حوادثِ تاريخي و مصونيت آن­ها از خطا و يكسونگری و اعمال نظرهاي شخصي و گروهي در نقل تاريخ وجود ندارد.

    اكنون وقت آن است كه به مسائل و مواردی اشاره كنم كه در ماجراي جمع‌آوری پيش آمد و نشان دهم كه شيوه زید عملاً ناكارآمد بوده و به احتمال قوی باعث وقوع نقص و تحريف در قرآن شده است. اين موارد شامل ابهامات و اختلافات به وجود آمده در اين ماجرا مي‌شود:

  زيد بن ثابت در پايان حديثي كه پيشنهاد ابوبكر به جمع‌آوري قرآن را نقل مي‌كند، مي‌گويد: » به تفحص از قرآن اقدام نمودم و قرآن را از نوشته‌هايي كه بر روي شاخه‌هاي خرما و سنگ‌هاي ظريف بود و آنچه در سينه مردم جای داشت جمع‌آوری كردم،‌ تا آنكه آيه آخر سوره توبه … را تنها نزد ابو خزيمه انصاری يافتم[15]

     شبيه همين واقعه در مورد آيه‌ای از سوره احزاب هم نقل شده است:

«وقتي مصحف را استنساخ مي‌نموديم، آيه‌ای از سوره احزاب را كه خودم قرائت آن را از پيامبر شنيده بودم،‌ نزد احدی جز خزيمه انصاری نيافتم… و چون شهادت خزيمه را پيامبر برابر با دو شهادت قرار داده بود، آيه را به سوره‌اش ملحق نموديم[16]

      در اينجا سه پرسش مهم مطرح مي‌شود:

   الف) چگونه است كه آيه‌ای از قرآن پس از سال‌ها فقط و فقط نزد يك نفر پيدا مي‌شود؟ پس اين همه كاتبان و حافظان (مانند علي، ابن عباس، ابي بن كعب و خود زيد بن ثابت كه همگی از نظر علم و فضل و نزديكي به پيامبر و اهتمام در كتابت قرآن جايگاهي بالاتر از خزيمه داشتند) كجا بوده‌اند كه اين آيه را حفظ و مكتوب نكرده‌اند؟ فرض كنيم هنگام نزول اين آيه فقط خزيمه نزد پيامبر بوده و لذا آن را نوشته و يا حفظ كرده است، اما چرا پيامبر _ كه بنا به ادعاي مسلمانان به ضبط و نگهداري قرآن اهميت فوق‌العاده مي‌داد _  پس از آن به كاتبان ديگر دستور حفظ و كتابت آن را نداده است؟

    ب) زيد اشاره مي‌كند كه پيامبر اكرم شهادت خزيمه را معادل دو شهادت قرار داده بود و به همين جهت با آنكه خزيمه شاهدی جز خودش نداشت، سخن او پذيرفته شد. اما در اينجا چند پرسش مهم مطرح مي شود. اول اينكه آيا واقعاً پيامبر چنين سخني در مورد خزيمه گفته بود؟ اگر به اين پرسش پاسخ منفي بدهيم، زيد بن ثابت متهم به دورغ‌گويي و اعمال نظر شخصي مي‌شود و لذا كار او (در جمع‌آوري قرآن) بيش از پيش زير سؤال مي‌رود. اما اگر پاسخ پرسش مذكور مثبت باشد، اين سئوال پيش مي‌آيد كه دليل اين سخن پيامبر در مورد خزيمه چه بوده است؟ مگر خزيمه چه ويژگي خاصي داشت؟ او هر چقدر هم كه با تقوا و با فضيلت بود، علم و ايمان و تقوا و سوابقش در خدمت به اسلام از علي و ابن مسعود و سلمان و ابوذر و عمار ياسر و عمر و ابوبكر و عثمان و ده‌ها نفر ديگر بيشتر نبود، پس ماجرا چه بوده و چطور ممكن است پيامبر اين سخن را در حق خزيمه گفته باشد؟ در منابع تاريخي داستاني در اين مورد آمده كه معلوم نيست آيا حقيقت دارد و يا اينكه براي توجيه سخن زيد بن ثابت آن را جعل كرده‌اند. داستان از اين قرار است كه در دعوايي كه بين پيامبر و يك اعرابي بر سر مالكيت اسبي رخ داده بود، خزيمه بدون اينكه شاهد ماجرا بوده باشد، فقط به خاطر اينكه يك طرف دعوا پيامبر اسلام بوده است، به نفع پيامبر شهادت مي‌دهد و همين باعث مي‌شود كه پيامبر شهادت او را معادل دو شهادت اعلام كند و بدين ترتيب دعوا به نفع پيامبر تمام مي‌شود!‌ (اسد الغابه، ج2، ص 114). آيا چنين ماجرايي حتي خود پيامبر را زير سئوال نمي‌برد؟

    ج) اگر خزيمه چند روز پيش از شروع به كار كميته 25 نفره زيد از دنيا رفته بود، آيه مذكور وارد قرآن نمي‌شد. از كجا معلوم بسياری از آيات ديگر قرآن در اثر مردن حافظان و كاتبان مفقود نشده‌اند؟

    2 .  پس از رحلت پيامبر، علاوه بر جمع‌آوري رسمي توسط زيد بن ثابت، صحابه ديگری هم مستقلاً اقدام به اين كار كردند و براي خود مصحفي جداگانه جمع‌آوری كردند:

«در فاصله پس از رحلت تا اوايل دوره خلافت عثمان ]يعني حتي پس از جمع‌آوري قرآن به طور رسمي و توسط زيد بن ثابت[ گروهي ديگر ] از صحابه بزرگ پيامبر[ نيز به جمع‌آوري قرآن اقدام نمودند. مصحف هر يك از اين افراد با توجه به موقعيت شخصيتي و مكاني آنها در نقاط مختلف از قلمرو پهناور اسلامي آن زمان رواج يافته بود»[17]

 «ابن اثير نقل مي كند كه تا سال سي هجری، چهار مصحف در چهار گوشه ممالك اسلامي رواج داشته است: مصحف ابي بن كعب در دمشق، ]عبدالله[ ابن مسعود در كوفه، ابو موسي ] اشعري[  در بصره، مقداد در حمص[18]

    محتواي مصاحف جمع‌آوری شده توسط اين افراد _ كه همگي از اصحاب بزرگ پيامبر و حافظان و كاتبان اصلي قرآن بودند _ با مصحفي كه به طور رسمي (توسط حكومت و به مديريت زيد) جمع‌آوری شد، تفاوت‌هايي داشت. به عنوان مثال، در مصحف ابي بن كعب دو سوره به نام‌هاي خلغ و حفد وجود داشت كه در مصحف رسمي نبوده و نيست‌ (جوان آراسته، حسين: درس‌نامه علوم قرآني 2، ص 190 _ 189) . مصحف عبدالله بن مسعود نيز فاقد سوره‌هاي حمد، فلق و ناس بود[19] . در اينجا دو پرسش مطرح مي‌شود:

    الف) اصولاً چرا ابوبكر بزرگاني چون علي، عبدالله بن مسعود، ابي بن كعب،‌ مقداد، ابوموسي اشعری و …. را رها كرده و كاری به اين عظمت و اهميت را به زيد بن ثابت _ كه جوان‌تر از همه آنها است _ مي‌سپارد؟ و چرا آن بزرگان هر يك به راه خود مي‌روند و ساز ديگری مي‌زنند و حتي با هم در برابر حكومت متحد نمي‌شوند تا با همفكری و همكاری با يكديگر قرآني جامع و دقيق جمع‌آوری كنند؟ آيا اين نشان از تفرقه شديد بين اصحاب (در اين موضوع) نبود؟ و آيا همين واقعيت بر شك و ترديدها نسبت به حاصل جمع‌آوري قرآن نمي‌افزايد؟ از اينها گذشته در اين ماجرا علي(ع) تنهاي تنها مي‌ماند و هيچكس او را به حساب نمي‌آورد؟ چرا؟

    ب) از اين ماجرا فهميده مي‌شود كه در مورد محتواي قرآن و نحوه قرائت بسياری از آيات بين اصحاب بزرگ اختلاف وجود داشت و اين اصحاب (تقريباً) هيچكدام ديگری را قبول نداشته‌اند وگرنه به جاي اينكه هر كدام به طور مستقل و با رأی و نظر شخصي خودشان قرآن را جمع‌آوری كنند، با يكديگر متحد شده و با كمك هم اين كار را مي‌كردند. اين اصحاب حتي زيد بن ثابت و روش او را قبول نداشتند وگرنه چه لزومي داشت كه وقتي زيد با كمك يك كميته 25 نفره و زير نظر ابوبكر در حال جمع‌آوري قرآن است، آنها به راه ديگری بروند و ساز خودشان را بزنند. اكنون سئوال اين است كه با كدام معيار مستقل و مطمئن مي‌توان حكم كرد كه حاصل كار زيد بن ثابت كامل، دقيق و عاری از هر گونه نقص و خطا بوده ولي حاصل كار اين بزرگان ناقص و خطا آلود در آمده بود؟

    3 . فراموشي بزرگ:‌ مدعاي مسلمانان اين است كه اولاً آيات قرآن كلام خداوند است و بشر نمي‌تواند مثل آنها را از پيش خود بسازد و ثانياً اهل فن (آشنايان به زبان و ادبيات عربي و ظرايف آن) با شنيدن يا ديدن آيات قرآن به راحتي تشخيص مي‌دهند كه اين كلمات نمي‌توانند ساخته بشر باشند و از طرفي اگر آيه‌ای ساخته بشر باشد، اهل فن به بشری بودن آن پي مي‌برند. حتي براي بيان شفاف‌تر اين مطلب مي‌گويند: اگر آيه‌ای از قرآن را در ميان جملات يك متن فصيح و بليغ عربي (مانند نهج‌البلاغه) بگذارند، قرآني بودن آن آيه در ميان آن متن كاملاً نمايان و روشن خواهد شد، چرا كه آن آيه به هر حال كلامي الهي و فوق بشری است. اما اگر چنين است، اولاً چه دليلي دارد كه زيد بن ثابت و كميته 25 نفره‌ای كه همگي از اهل فن بودند، براي پذيرش آيات از افراد دو شاهد عادل مي‌طلبيدند؟ مگر خود زيد بن ثابت، ابوبكر، عمر و كميته كارشناسان 25 نفره نمي‌توانستند تشخيص دهند كه فلان آيه ارائه شده توسط فلان فرد، بشری است يا الهي؟

    سوره‌هاي خلع و حفد  كه به تشخيص ابي بن كعب (يكي از بزرگترين و دانشمندترين صحابي پيامبر) كلام خدا بودند، چگونه از طرف زيد بن ثابت و كميته 25 نفره پذيرفته نشد؟ بالاخره اين آيات كلام خدا هستند يا نه؟ اگر هستند، چگونه زيد بن ثابت و آن 25 نفر آن را تشخيص ندادند؟ و اگر اين آيات كلام بشر هستند، چگونه است كه ابي بن كعب به بشری بودن آنها پي نبرد و گمان كرد كه اينها كلام خدايند؟ همين سئوال را مي‌توان در مورد سوره‌هاي حمد و معوذتين (فلق و ناس) مطرح كرد كه به اعتقاد ابن مسعود (دانشمند و مفسر بزرگ قرآن و كاتب وحي) جزو قرآن نبودند ولي ديگران آنها را جزو قرآن مي‌دانستند.

3      . ابي بن كعب كه خود از كاتبان وحي و يكي از اصحاب بزرگ و دانشمند و با فضيلت پيامبر بود، به چه دليل اصرار داشت كه دو سوره حفد و خلع جزو قرآنند؟ در اينجا چند حالت ممكن است :

    الف) حالت اول اين است كه او خودش اين آيات را از زبان پيامبر شنيده و مكتوب كرده است. در اين صورت بايد اعتراف كنيم كه قرآن كنوني ناقص است (چون اين آيات در آن نيست.)

    ب) حالت دوم اين است كه او اين آيات را از زبان اصحاب ديگر شنيده و در مكتوبات آنها ديده و لذا آنها را وارد مصحف خود كرده است. در اين صورت مطابق روش زيد بن ثابت عمل كرده و لذا اين آيات مي‌بايستي جزو قرآن محسوب مي‌شده و در قرآن مي‌آمده است، اما زيد يا به اين دو سوره دست نيافته و يا دست يافته ولي قبول نكرده است. پس نسخه زيد ناقص و گزينشي است.

    ج) حالت سوم اين است كه او اين آيات را فقط با واسطه و از زبان بعضي اصحاب ديگر شنيده و آن اصحاب ادعا كرده بودند كه اين آيات را از زبان پيامبر شنيده‌اند (بدون اينكه متن مكتوب اين آيات موجود باشد) و لذا ابي بن كعب به خاطر اعتماد و اطميناني كه به آنها داشته، اين آيات را وحي الهي تلقي كرده و در مصحف خود آورده است. در اين صورت لابد آن اصحابي كه اين آيات را به او منتقل كرده‌اند، خودشان اين آيات را جعل كرده و او را فريب داده‌اند. لازمه اين سخن اين است كه اولاً ممكن است بعضي اصحاب نيز آياتي را جعل كرده باشند و ثانياً بعضي اصحاب بزرگ (مانند كعب) نيز فريب خورده و به اشتباه آياتي را جزو قرآن قلمداد كرده باشند، بازهم شك و ترديد در حاصل جمع‌آوري قرآن (چه توسط زيد بن ثابت و چه توسط هر كس ديگر)! ممكن است بگوييد در اين احتمال آن افرادی كه آيات مذكور را به ابي بن كعب انتقال داده‌اند، اصحاب پيامبر نبوده‌اند بلكه افرادی عادی و بي‌سواد و يا خائن و دغل‌كار بوده‌اند. اما در اين صورت ابي بن كعب متهم به سهل‌انگاري بيش از حد در مورد يكي از حساس‌ترين و مهم‌ترين و بنيادی‌ترين مسائل ديني (تدوين آيات قرآن) مي‌شود و اين احتمال مي‌تواند به افراد و موارد ديگر هم تسری يابد و بنابراين باز هم نتيجه كار زيد مشكوك مي‌شود. چرا كه زيد هم ممكن است سهل‌انگاری‌هايي كرده و يا در مواردی فريب خورده باشد.

    د) و آخرين احتمال اين است كه او اين آيات را نه خودش از زبان پيامبر شنيده بود و نه نسخه مكتوبي از آن در نزد كسي بود و نه از زبان اصحاب ديگر شنيده بود، بلكه خودش آن آيات را جعل كرده بود. در اين صورت وقتي ابي بن كعب چنين خيانتي بكند، به ديگران چه اعتمادی مي‌توان كرد؟ از كجا معلوم كه ديگراني هم كه به كميته زيد مراجعه كرده و آياتي را به صورت مكتوب يا شفاهي ارائه داده‌اند، با تباني يكديگر چنين خيانتي نكرده باشند؟

5. همه مطالب بند فوق (4) را مي‌توان در مورد آيه سنگسار نيز مطرح كرد. مطابق تواريخ و روايات معتبر، عمر ادعا كرد كه آيه سنگسار را از زبان پيامبر شنيده است. ولي چون شاهدی نداشت، زيد سخن او را نپذيرفت و لذا اين آيه در قرآن نيامد. آيا عمر در اينجا دروغ مي‌گفت و تصميم داشت آيه‌ای ساختگي را با اعمال نفوذ خود وارد قرآن كند؟ اگر چنين است، ديگر به چه كسي مي‌توان اطمينان كرد؟ عمر البته صداقت به خرج داد و دست به حيله و نيرنگ نزد، اما از كجا معلوم خيلي از اصحاب ديگر آياتي را جعل نكرده و با شاهد دروغین و مكتوب ساختگي آن را به زيد تحميل نكرده باشند؟ به هر حال ماجراي آيه سنگسار از جهات مختلفي قابل تأمل است. از سه حال خارج نيست:

    الف) حالت اول اين است كه عمر راست مي‌گفته و واقعاً اين آيه را از زبان پيامبر شنيده بوده است. در اين صورت اولاً مجبور مي‌شويم حاصل كار زيد را ناقص تلقي كنيم و ثانياً پاسخي به اين پرسش تدارك كنيم كه: چطور ممكن است آيه‌ای به اين اهميت نازل شود و از ميان صدها صحابي بزرگ پيامبر فقط و فقط يك نفر، ‌آن هم عمر آن را شنيده باشد؟ آيا پيامبر اين آيه را فقط يك بار آن هم به عمر ابلاغ كرد و براي همين بود كه هيچكس جز او از نزول اين آيه خبردار نشد؟ اين احتمال واقعاًً پذيرفتني نيست.

    ب) حالت دوم اين است كه عمر هم (مانند ابي بن كعب) اشتباه كرده و يا فريب خورده است. در اين صورت در جايي كه عمر به راحتي اشتباه مي‌كند و فريب مي‌خورد، ‌آيا اين احتمال به ديگران تسری پيدا نمي‌كند و صحت و اعتبار روش جمع‌آوري زيد را زير سئوال نمي‌برد؟

    ج) حالت سوم اين است كه عمر عالمانه و عامدانه دروغ مي‌گفته و قصد داشته تا با اعمال نفوذ خود آيه‌ای ساختگي را به مصحف زيد تحميل كند. اين احتمال نيز به اين معناست كه بايد فاتحه همه چيز را خواند.

6.  وقتي پس از چهارده ماه كار جمع‌آوري و تدوين قرآن تمام مي‌شود، نسخه تدوين شده نزد ابوبكر مي‌ماند و پس از مرگ ابوبكر به عمر مي‌رسد. عمر هم آن را نگه مي‌دارد تا اينكه زمان مرگش فرا مي‌رسد و اين نسخه نزد دخترش حفصه مي‌ماند[20] . سپس عثمان آن را از حفصه طلب مي­كند و حفصه پس از اصرار و پافشاري زياد عثمان آن را به او تحويل مي‌دهد. آنگاه به دستور عثمان نسخه‌هايي از روي اين نسخه مادر تهيه و به عنوان مصحف امام يا قرآن اصلي و رسمي پيامبر به بلاد ديگر فرستاده شده و قرآن‌هاي ديگر (به دستور عثمان) سوزانده و نابود مي‌شوند[21]. به عبارت ديگر متن قرآن جمع‌آوري شده توسط زيد و كميته 25 نفره بيش از پانزده سال به صورت نسخه منحصر به فرد و در دست افراد مختلف بوده است. اكنون سوال اين است: چه تضميني وجود دارد كه حفصه (به عنوان مثال) در امانت خيانت نكرده و در آن نسخه دست نبرده و متن كامل و دست نخوردة آن را تحويل عثمان داده است؟ توجه كنيد كه هيچكس حتي زيد نسخه‌اي از آن نداشت، وگرنه عثمان نياز نداشت كه آن نسخه را با اصرار و پافشاري از حفصه بگيرد؛ و از طرفي حافظ قرآن بودن زيد و يا ديگران هم تضمين منطقي و كافي براي كامل بودن آن نسخه نبود.

   در پايان این قسمت از بحث خوب است اشاره‌اي هم به كتاب «فصل الخطاب» مرحوم محدث نوري (شاگرد برجسته شيخ مرتضي انصاري و استاد شيخ عباس قمي) كنم. محدث نوري از عالمان برجسته شيعه (1320-1254 ق) بود و همچون بسياري از بزرگان شيعه (مانند شيخ كليني، علي‌بن‌ابراهيم قمي، علامه مجلسي، فيض كاشاني و ….) اعتقاد داشت كه قرآن در هنگام جمع‌آوري و تدوين (به دست زيدبن ثابت و يارانش) دچار نقص و تحريف شده است. محدث نوري كتاب «فصل الخطاب» را در اثبات همين مدعا نوشته و در آن دلايل و شواهد و مدارك متعددي مبني بر تحريف قرآن آورده است. من در اين مقاله فقط به يكي از دلايل او اشاره مي‌كنم. پيش از اين گفتم كه مطابق روايات تاريخي، روش زيد در جمع‌آوري و ضبط و ثبت رسمي آيات قرآن بر مبناي شهادت دو شاهد عادل (يكي كاتب و ديگري حافظ) بوده است. آنگاه در طول مقاله سعي كردم با طرح پرسش‌هايي نشان دهم كه اين روش تضميني براي حفظ كامل و صحيح قرآن ايجاد نمي‌كند. اما اشكال محدث نوري بر روش زيد به گونه ديگري است. به نظر نوري اين روش «حاكي از عدم تواتر قرآن است و لذا امكان و احتمال تحريف در آن راه دارد»[22]. آقاي خرمشاهي به اين اشكال چنين پاسخ داده‌اند:

در پاسخ بايد گفت كه قرآن در زمان خود رسول اكرم­(ص) و به اشراف و اهتمام اكيد ايشان به دست كاتبان وحي نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين‌الدفتين نبوده است و جمع زمان ابوبكر يك سال پس از وفات پيامبر­(ص) و جمع نهايي زمان عثمان در واقع جمع دوباره و مكرر براي احتياط بوده است و زيد و ياران او كه گروه تهيه و تدوين «مصحف امام» بودند بر حافظه صدها حافظ قرآن و چندين و چند مصحف نوشته شده كامل ولي غير مدون بين‌الدفيتن متكي بودند، لذا نيازي به شهادت دو شاهد براي هر آيه نبود. از آن گذشته مسله شهادت شاهدين هم به فرض صحت با اين سادگيها نبوده است، و به گفته ابن حجر (الاتقان، 1/205) مراد از دو شاهد يكي كتابت و ديگري حفظ بود، نه دو شاهد عادي از كساني كه نه كاتب قرآن نه حافظ تمامي قرآن بوده باشند. يعني شهادت اين دو گونه شاهد براي رعايت كمال احتياط بوده است؛ و اين شهادت مؤيد مصاحف مكتوب غير مدون و حفظ حافظان بوده است. و در مورد نادري كه زيد شهادت يك نفرة خزيمه بن ثابت انصاري را براي اثبات آيه پاياني سوره توبه پذيرفت، نه فقط به دليل ذوالشهادتين بودن اين مرد بوده، بلكه به خاطر آن بوده است كه اين شهادت با حفظ حافظان و كتابت كاتبان موافق بوده است؛ و بر عكس شهادت يكنفرة عمر درباره افزودن آيه ادعايي رجم به قرآن، از آن جهت رد كرد كه مؤيدي از حفظ و كتابت ديگران و خود زيد نداشته است[23]

   با توجه به نكاتي كه پيش از اين آمد، گمان نمي‌كنم كه توجيه آقاي خرمشاهي نيازي به نقد و پاسخ‌گويي داشته باشد، اما اشاره به چند نكته مهم خالي از لطافت نيست. ايشان مي‌گويند: «قرآن در زمان خود رسول اكرم … به دست كاتبان وحي نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين‌الدفتين نشده بود». در اينجا با دو گزاره مواجه هستيم كه اولي (كتابت قرآن در زمان پيامبر) تا حدودي درست و دومي (عدم تدوين قرآن در زمان آن حضرت) كاملا درست است. در تأييد گزاره اول رواياتي وجود دارد، اما سخن در اين است كه چگونه مي‌توان اثبات كرد:

   الف) تمام آياتي كه به پيامبر وحي شد بدون كوچكترين اشتباه و كم و كاستي نوشته شد.

ب) تمام آياتي كه نوشته شد، بدون هيچ تغيير و كم و كاستي محفوظ ماند و به دست آيندگان (از جمله زيدبن ثابت و كميته 25 نفره جمع‌آوري و تدوين قرآن) رسيد.

ج) گروه جمع‌آوري و تدوين قرآن در زمان ابوبكر (زيد و يارانش) همه آيات را بدون استثناء و بدون هيچ دخل و تصرفي به عنوان آيات قرآن ضبط و ثبت كردند.

در مورد گزاره دوم (عدم تدوين و مجموع بين‌الدفتين شدن قرآن در زمان پيامبر) تقريباً اتفاق‌نظر وجود دارد و روايات متعدد تاريخي نيز همين را مي‌گويند. اما پرسش مهم اين است كه تدوين در مورد قرآن (و در بحث ما نحن فيه) به چه معنايي است؟ اگر در مورد اين پرسش خوب دقت شود، آنگاه معلوم مي‌گردد كه صرف مكتوب شدن آيات قرآن در زمان پيامبر هيچ مشكلي را حل نمي‌كند. چرا كه وقتي پيامبر رحلت كرد، مصاحف و مكتوبات قرآني به صورت پراكنده در نزد افراد مختلف وجود داشت و كار تدوين‌كنندگان قرآن (در زمان ابوبكر) اين بود كه طي يك فراخوان عمومي اعلام كنند كه هر كس هر چه از قرآن (چه به صورت مكتوب و چه در حافظه) دارد، ارائه دهد تا همه آيات موجود با ترتيبي خاص به صورت يك كتاب جمع‌آوري شوند و به صورت معلوم و مشخص در ميان دو جلد قرار گيرند تا از اين به بعد بطور رسمي معلوم باشد كه قرآن (به عنوان يك كتاب آسماني) شامل كدام آيات و سوره‌ها و با چه ترتيبي است. اكنون دو نكته زير تأمل مي‌طلبند:

الف) هنگام جمع‌آوري و تدوين قرآن توسط زيد و يارانش معلوم نبود كه آيا از ميان اصحاب كسي هست كه به طور قطع و يقين حافظ يا كاتب كل آيات قرآني (به صورت جامع و مانع) باشد. اگر هم كسي چنين ادعايي مي‌كرد، ديگران چگونه مي‌توانستند يقين كنند كه سخن او صادق است؟ حتي اگر چند نفر از اصحاب در مورد يك يا چند فرد خاص اتفاق نظر داشتند (كه حافظ يا كاتب كل قرآن است) چه تضميني وجود داشت (يا وجود دارد) كه در اين اتفاق‌نظر اشتباه نكرده‌اند؟ مگر معياري بيروني و مشخص و مورد قبول همه وجود داشت كه ادعاهاي افراد در مورد حفظ يا كتابت كل قرآن با آن سنجيده شود؟!

ب) تضميني وجود ندارد كه همه آيات به طور كامل و صحيح به كميته 25 نفره زيد ارائه شد و نتيجه جمع‌آوري، تدوين كامل و صحيح همه آيات قرآن بود. باز هم توجه كنيد كه اولاً معيار بيروني و قطعي و مشخصي وجود نداشت تا نتيجه كار با آن سنجيده شود و ثانياً بسياري از حافظان قرآن و بعضي از كاتبان نيز شهيد شده و يا از دنيا رفته بودند و ممكن است بسياري از افراد زنده هم با كميته زيد همكاري نكرده باشند.

آقاي خرمشاهي در ادامه گفته‌اند: «جمع­آوري در زمان ابوبكر … يك جمع‌آوري تكراري و فقط براي احتياط بوده است». منظور ايشان لاجرم اين است كه عمل جمع‌آوري قرآن در زمان پيامبر انجام شده و مشخص بود كه مجموع آيات قرآن كدام‌اند و ياران زيد يك بار ديگر (براي احتياط) آيات قرآن را از روي مصاحف پراكنده و محفوظات حافظان جمع‌آوري نموده و با مجموعه‌اي كه در زمان پيامبر جمع‌آوري شده بود مقايسه كردند و ديدند كه هيچ چيز كم و زياد نشده است. آنگاه شروع به تدوين و تنظيم آيات و سوره‌ها و تهيه يك نسخه مجلد و مدون كردند. اما كمترين اشكال اين ادعا بي‌دليل بودن آن است. پيامبر كجا و در چه زماني و با كمك كداميك از اصحاب خود همه آيات پراكنده را در يك جا جمع‌آوري كرد؟ هيج ­كدام از منابع تاريخي در اين مورد سخني نگفته­اند. در اينجا البته يك راز حل ناشدني وجود دارد و آن اينكه اصولاً پيامبر اسلام (كه به اعتقاد مسلمانان خود حافظ كل آيات قرآن و از خطا و سهو نيز مصون بود) براي جمع‌آوري و تدوين قرآن نيازي به كمك و ياري اصحاب و اعلام فراخوان و جمع‌آوري مصاحف پراكنده نداشت، و خودش مي‌توانست در اواخر عمر يك يا چند نفر از كاتبان و اصحاب بزرگ و امين را فراخوانده و در حضور آنها آيات قرآن را (با نظم و ترتيبي كه خودش صلاح مي‌دانست) از اول تا به آخر ديكته كند و آنها يك بار ديگر قرآن را بنويسند و در ميان دو جلد قرار دهند و همين چند نسخه مادر و اصلي توسط اصحاب ديگر و بزرگان عرب به رسميت شناخته شده و مورد استنساخ قرار گيرد. اما پيامبر هرگز چنين كاري نكرد (حداقل هيچ روايتي در اين مورد وجود ندارد). چرا؟ چه كسي براي جمع‌آوري و تدوين قرآن مطمئن‌تر و معتبرتر از خود او بود؟

 اكنون فرض كنيد پيامبر همه آيات قرآن را جمع‌آوري كرده و بصورت تدوين ناشده در يك مكان خاص (مثلا يك صندوق) نگه‌داري مي‌كرد و وقتي رحلت كرد، حداقل مجموع آياب به صورت جامع و مانع (هر چند نامرتب و تدوين ناشده) در آن مكان وجود داشت (اين فرضي است كه بسياري از عالمان شيعه و سني بدون دليلي محكم و قطعي بدان قائلند). مي‌دانيم كه ابوبكر چندين ماه پس از رحلت پيامبر و بعد از آنكه تعداد زيادي از حافظان قرآن در جنگ يمامه شهيد شدند، تصميم به جمع‌آوري و تدوين قرآن گرفت و زيدبن ثابت را مأمور اين كار كرد. حال از كجا معلوم در اين زمان (كه ماه‌ها از رحلت پيامبر مي‌گذشت) محتويات مكان يا مخزني كه مصاحف قرآني در آن بايگاني شده بود، همچنان ثابت و محفوظ و بدون دستبرد و كم و زياد شدن مانده بود؟ وقتي به اين سوال مي‌انديشيم، متوجه مي‌شويم كه ادعاي «تكراري بودن جمع‌آوري قرآن توسط ابوبكر» حتي اگر درست هم باشد مشكلي را حل نمي‌كند. به عبارت ديگر حتي اگر قبول كنيم كه آيات قرآن در زمان پيامبر و توسط خودشان جمع‌آوري شده بود، باز هم شك و ترديد ما نسبت به وثاقت تاريخي متن قرآن كنوني برطرف نمي‌شود، چرا كه آنچه پيامبر جمع‌آوري كرده بود، لاجرم در يك مكان خاص نگه‌داري مي‌شد و تدوين و جمع‌آوري قرآن در زمان ابوبكر ماه‌ها پس از رحلت ايشان صورت گرفت و در اين مدت كاملاً ممكن است محتويات آن مخزن كم و زياد و يا دستكاري شده باشد. بنابراين در زمان جمع‌آوري قرآن توسط ابوبكر و زيد و يارانش، معياري بيروني و قطعي و معلوم و مشخص وجود نداشت كه آيات ارائه شده توسط اصحاب با آن سنجيده و تاييد يا رد شوند.

آقاي خرمشاهي در ادامه مي‌گويند: «مراد از دو شاهد، يكي كتابت و ديگري حفظ بود … و اين شهادت مويد مصاحف مكتوب غيرمدون و حفظ حافظان بوده است و در مورد نادري كه زيد شهادت يك نفره خزيمه ثابت انصاري را براي اثبات آيه پاياني سوره توبه پذيرفت، نه فقط به دليل ذوشهادتين بودن اين مرد بود، بلكه به خاطر آن بوده است كه اين شهادت با حفظ حافظان و كتابت كاتبان موافق بوده است» معناي جمله اخير اين است كه (بنا به ادعاي آقاي خرمشاهي) آيه آخر سوره توبه هم در سينه بسياري از حافظان و هم در مصاحف كاتبان بود! اما اگر چنين است، اولاً در پذيرش اين آيه توسط زيدبن ثابت چه نكته تازه‌ و عجيبي وجود داشت كه ماجراي آن به صورتي جداگانه در كتب تاريخ و علوم قرآني آمده است؟ ثانياً اگر چنين است پس چرا زيد مي‌گويد: «آيه آخر سوره توبه را نزد احدي جز خزيمه نيافتم»؟

گمان نمي‌كنم در مورد پاسخ آقاي خرمشاهي به اشكال محدث نوري بيش از اين سخن گفتن لازم باشد، اما ذكر يك نكته مهم در مورد مباحث تاريخي شايد مفيد باشد. عالمان علوم قرآني وقتي در منابع متعدد (به عنوان مثال) با اين جمله مواجه مي‌شوند كه «زيدبن ثابت خودش حافظ كل قرآن بود» تعدد و تواتر اين نقل را دليل بر صحت و واقعيت آن مي‌گيرند؛ در حالي كه اين يك خطاي فاحش است. تواتر (اگر هم ارزش معرفت­شناختي داشته باشد) در مورد صحت و سقم وقوع حادثه يا حوادثي خاص (كه توسط عده‌اي نقل مي‌شود) و يا بيان اوصاف و قيود ظاهري امور كاربرد دارد، نه در مورد مدعياتي از اين دست كه: «فلان شخص در زمان پيامبر حافظ كل قرآن بوده است». چرا كه ما در برابر همه افرادي كه اين ادعا را در مورد شخصي خاص كرده‌اند، مي­توانيم اين سوال‌ها را مطرح ‌كنيم: «شما از كجا فهميديد كه او حافظ قرآن است؟ مگر كل قرآن در نظر شما معلوم و مشخص است؟ ممكن است شما خودتان ده‌ها سوره قرآن را حفظ باشيد و گمان كنيد كه همه قرآن همين است كه در سينه‌تان جاي گرفته، اما آيا براي اثبات اين مدعا دليلي هم داريد؟» دقت كنيد كه وقتي يك تاريخ نويس ادعا مي‌كند كه «فلان شخص حافظ كل قرآن بوده است» در اينجا يا نظر شخصي خودش را گفته و يا ادعاهاي ديگران را نقل كرده است و در هر دو مورد معلوم نيست كه آيا اين گزاره با واقعيت هم سازگار بوده يا نه. همينطور است گزاره‌هايي نظير «فلان شخص انسان عادل و باتقوايي بوده است» و يا «فلان شخص از ياران باوفاي پيامبر بوده است» و يا «فلان شخص انسان با ايماني بوده و زندگي سالم و پاكي داشته و هيچگاه دروغ نگفته و خيانت نكرده است»! دقت كنيد كه در همه اين موارد، ناقلان اين گزاره‌ها درك و دريافت شخصي خود و يا گفته‌ها و ادعاهاي ديگران (واسطه‌ها) را بيان كرده‌اند و كثرت و تعدد چنين نقل‌هايي (حتي با اين فرض بي­دليل و خوش­بينانه كه همه ناقلان و واسطه­هاي آنها انسان­هايي صادق و درستكار باشند) به هيچ وجه نمي‌تواند ضامن صدق گزاره‌هاي نقل شده باشد. يك مثال ساده اين مطلب را روشن‌تر مي‌كند. فرض كنيد شما در زمان پيامبر هستيد و مشاهده مي‌كنيد كه شخصي خاص (مثلا زيد) سال‌هاست كه با پيامبر رابطه‌اي گرم و صميمي دارد و همواره در ركاب پيامبر است و ظاهراً مقيد به آداب شرع و اخلاق اسلامي هم هست و حتي پيامبر در مواردي از او به نيكي و با تحسين ياد مي‌كند. حال فرض كنيد پيامبر از دنيا مي‌رود و شما تصميم مي‌گيريد كه در مورد زندگي پيامبر و تعاليم او تحقيق كنيد و آيات قرآني را هم جمع‌آوري نماييد. شما بطور طبيعي اين شخص را منبعي مطمئن براي رسيدن به حقيقت تلقي مي‌كنيد و با خود مي‌گوييد: من سال‌ها او را از نزديك مي‌شناختم و مي‌ديدم كه از ياران و ملازمان پيامبر بود و پيامبر هم از او به نيكي ياد مي‌كرد. آنگاه شما نه تنها خودتان به او رجوع مي‌كنيد، بلكه اعتقاد خودتان را براي ديگران هم نقل مي‌كنيد و باعث مي‌شويد كه ديگران هم به او اطمينان كنند و اين نقل‌ها و اطمينان‌ها به آيندگان هم منتقل مي‌شود. آيندگان (مثلاً محققان زمان ما) وقتي به منابع تاريخي مراجعه مي‌كنند، مي‌بينند عده زيادي از مورخان (و از قول عده زيادي از اصحاب) نقل كرده‌اند كه: «زيد چنين و چنان بود». همين امر باعث مي‌شود كه ادعاي مذكور به دليل نقل‌هاي معتبر و متواتر، صحيح و قطعي تلقي شود و بر همين مبنا سخنان زيد در موارد زيادي حداقل به عنوان خبر واحد درست تلقي مي‌شود. اكنون بعد از اين فرض‌ها من از شما (به عنوان راوي مباشر) مي‌پرسم: شما از كجا فهميديد كه همراهي و ملازمت طولاني زيد با پيامبر به قصد جاسوسي و دادن اطلاعات به دشمنان نبوده است؟ از كجا مي‌دانيد كه تشرع و تدين زيد ظاهرسازي و براي فريب پيامبر و ديگران نبوده است؟ از كجا مي‌دانيد كه زيد به دنبال منافع دنيوي و جاه و مقام نبوده است؟ و ده‌ها سوال ديگر از اين دست. آيا پاسخي محكم و قطعي براي اين پرسش‌ها وجود دارد؟ اكنون فرض كنيد كه زيد واقعاً در زمان پيامبر «چنين و چنان» بوده است. از كجا معلوم حالا كه پيامبر از ميان ما رفته، او باز هم «چنين و چنان» باشد؟ شايد او اكنون ايمان و اعتقادش را از دست داده ولي اين را اظهار نمي‌كند! شايد اكنون قصد تحريف دين پيامبر را دارد و مي‌خواهد از سوابق درخشان و جايگاه خود در نزد پيامبر (كه مورد اعتراف ديگران است) سوءاستفاده كند و شايد ….؟ چگونه مي‌توان از شر اين احتمالات رهايي يافت؟ اصولاً يكي از دلايل ظني  بودن تاريخ وجود همين پرسش‌هاي بي‌جواب و احتمالات يقين‌سوز است. اگر به اين نكته مهم توجه شود، شايد بسياري از يقين‌هاي تاريخي ما فرو ريزد.     

سخن را با يادآوري يك نكته مهم به پايان مي‌برم و آن اينكه جمع­آوري و تدوين قرآن به هر حال كاري بشري بود و لذا احتمال خطا و نقص در آن كاملا معقول و منطقي است و راهي براي رهايي از شر اين احتمال وجود ندارد. بنابراين وثافت تاريخي متن قرآن كنوني همواره در بوته ترديد مي‌ماند.                                                                       

 

نقد دلایل عدم تحریف

تا اينجا نشان دادم كه راهي براي اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن وجود ندارد، يعني حتي اگر قبول كنيم كه پيامبر اسلام واقعاً تعاليمي را از طريق وحي الهي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ كرده است، به لحاظ تاريخي راهي براي اثبات محفوظ ماندن آن تعاليم از گزند تغيير و تحريف و نابودي وجود ندارد و هرگز نمي‌توان با قطع و یقین خدشه‌ناپذير ادعا كرد كه قرآن كنوني عين همان قرآنی است كه پيامبر اسلام به مردم عرضه نمود. اما عالمان اسلام براي اثبات عدم تحريف قرآن دلايلي غيرتاريخي نيز اقامه كرده‌اند كه در اينجا به سه نمونه از مهمترين آنها اشاره مي‌كنم:

 

دلیل اول (حكم روشن و قطعي عقل)

عقل انسان به روشنی حكم مي‌كند كه احتمال هرگونه تغيير و تبديل از ساحت مقدس كتابی مثل قرآن كريم به دور است. زيرا قرآن كتابي است كه از روز اول مورد عنايت و اهتمام يك امت بزرگ و بافرهنگ بوده، پيوسته آن را مقدس شمرده، در نهايت دقت و احترام در تعظيم و تكريم آن و دست نخورده ماندن آن تا ابد كوشيده و مي‌كوشند … چرا كه قرآن اولين مرجع آنان در تمام ابعاد زندگي از مسائل ديني گرفته تا فعاليت سياسي و اجتماعي است. با اين تفصيل چگونه ممكن است كج‌انديشان و باطل‌گرايان به اين كتاب عزيز دست درازي كنند و چيزي از آن كم كنند و يا بر آن بيفزايند؟[24]

   اين دليل را مي‌توان به شكل زير صورت بندي كرد:

   الف) امت اسلام، امتی بزرگ و با فرهنگ بوده و هست.

   ب) قران از همان روز اول در نظر اين امت مورد احترام و تعظيم و تقديس بوده و اكنون نيز چنين است.

   ج) قرآن همواره اولين مرجع امت در تمام ابعاد زندگي (فردي و اجتماعي) بوده و هست

   د) امت اسلام از همان روز اول در نهايت دقت و احترام كوشيده است تا قرآن تحريف نشود.

   نتيجه: محال است كج انديشان و باطل گرايان به اين كتاب عزيز دست درازي كرده باشند.

   

   اين دليل از دو مشكل عمده رنج مي‌برد: الف) ابهام معنايي مقدمات و ب) بي‌دليلي مقدمات.

   به عنوان مثال در مقدمه اول ابتدا بايد تعريف روشن و دقيق از «بافرهنگ بودن» ارائه دهيم و بگوييم كه امت اسلام دقيقا به چه معنايي «بافرهنگ» بوده و هست. در مرحله بعد بايد با دلايل و شواهد و قرائن محكم و كافي صدق گزاره «امت اسلام امتي بافرهنگ بوده و هست» را اثبات (موجه) كنيم و در مرحله سوم به اين پرسش پاسخ دهيم كه بافرهنگ بودن امت اسلام (در معناي مورد نظر) چگونه مي‌تواند مصون ماندن قرآن از هرگونه تحريفي را تضمين كند. اما در این استدلال هیچکدام از مراحل مذکور طی نشده است.

   همينطور وقتي در مقدمه دوم مي‌گوييم: «قرآن از همان روز اول…» ابتدا بايد معلوم كنيم كه منظور ما از عبادت «روز اول» چيست؟ آيا روزهاي آغازين نزول وحي به پيامبر اسلام مورد نظر است يا هنگامي كه قرآن توسط خلفا جمع‌آوري شد و به صورت يك كتاب مدون در آمد؟ اگر اولي مورد نظر است، اصولا در آن هنگام چيزي به نام امت اسلام وجود نداشته است تا اينكه قرآن در نظرش مورد احترام باشد يا نباشد. اگر دومي مورد نظر است، اولا از كجا معلوم که قرآن پيش از آن (و در مرحله جمع‌آوري و تدوين) تحريف نشده باشد و ثانياً مورد احترام و تقديس و تعظيم بودن قرآن چگونه مي‌تواند محفوظ ماندن آن از تحريف را تضمين كند؟

   همچنين اگر قرآن يگانه مرجع امت اسلام در زندگي فردي و اجتماعي بود، پس چطور شد كه پس از پيامبر اسلام آن فجايع دردناك رخ داد و امت اسلام به دهها فرقه تبديل شد و جنگ و فتنه و تفرقه پيش آمد. شايد بگوييد توطئه يك عده كافر و مشرك و منافق بي‌ايمان آن بلاها را بر سر امت اسلام درآورد. بسيار خوب، مي‌پرسم از كجا معلوم همان منافقان و كافران و مشركان كه كمر يك امت بزرگ و بافرهنگ را شكستند و آن را به گمراهي كشاندند، قرآن را نيز تحريف نكرده باشند؟

   و در نهايت بايد به اين پرسش پاسخ داد كه گزارة «امت بافرهنگ اسلام در نهايت دقت و احترام همه تلاش خود را كرد تا قرآن محفوظ بماند» اگر هم معناي محصلي داشته و صادق باشد، چگونه مي‌تواند گزاره «محال است قرآن تحريف شده باشد» را اثبات كند؟ مگر هر كوششی منطقا به موفقيت مي‌انجامد؟

   از اینها گذشته، اگر این استدلال درست باشد، پیروان همه ادیان دیگر نیز با تمسک به آن می توانند عدم وقوع تحریف در کتاب آسمانی خود را اثبات کنند. يك مسيحي يا يهودي يا زرتشتي براي اثبات عدم تحريف كتاب مقدس خود (تورات، انجيل، اوستا و…) عين همين استدلال را به ما ارائه دهد، در پاسخ چه خواهيم گفت؟ آيا مي‌توانيم به آنها بگوييم: نه خير آقا جان، امت مسيح (یا موسی یا زرتشت و یا …) امتي كوچك و بي فرهنگ بوده و علاقه زيادي به انجيل (یا تورات یا اوستا ویا …) نداشته و تلاش چنداني هم براي حفظ آن از تعريف نكرده است؟

   مشكل عمده استدلال مذكور در اين است كه تمام مقدماتش گزاره‌هاي تاريخي هستند و هیچ سند و مدركي ندارند جز همان منابع تاريخي كه خود مسلمانان نوشته‌اند! آيا اين مي‌تواند براي يك مسيحي حجتی قاطع باشد؟

 

دليل دوم (آيه حفظ و آيه عدم اتيان باطل)

   آيه 9 سوره حجر مي‌گويد:

انا نحن نزلنا الذكر و اناله لحافظون

ما خودمان قرآن را نازل كرده و خودمان هم از آن محافظت مي‌كنيم.

   آيات 41و42 سوره فصلت نيز مي‌گويند:

و انه لكتاب عزيز، لاياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه،

و آن كتابي عزيز (نفوذ ناپذير) است كه هرگز باطل در آن راه نمي‌يابد.

   عده‌اي با استناد به آيات فوق براي اثبات عدم تحريف قرآن چنين استدلال مي‌كنند:

قرآن در دو آيه فوق از مصونيت خويش سخن گفته و با جملاتي اطمينان بخش و سرشار از تاكيد و تصريح آن را اعلام مي‌دارد. در آيه اول …. همه عوامل تاكيد در كلام در كنار هم قرار گرفته‌اند، تا اين حقيقت جاودانه را بيان نمايند. آيه سوره فصلت نيز با قاطعيت و صلابت، مساله مصونيت و تحريف ناپذيري قرآن را مطرح مي‌نمايد … وقوع تغيير و تبديل چه در جهت افزايش و يا كاهش آيات، چيزي غيرقرآن و باطل است. بنابراين نفي باطل، نفي هرگونه تغيير و تحريف است. پس اين آيات هم امكان تحريف بالزياده و هم تحريف بالنقيصه را رد مي‌نمايد[25]

   اولين سوال در برابر استدلال فوق اين است كه: از كجا معلوم همان آيات مورد استناد در اين استدلال، واقعاً وحي الهي و جزئي از قرآن است؟ اين اشكال از نظر اقامه كنندگان دليل مذكور پوشيده نمانده است. بگذارید ابتدا پاسخ آقای مصباح یزدی را بشنویم. ایشان ابتدا سوال (شبهه مذکور) را چنین نقل می‌کنند:

چون در مورد قرآن (همانند هر متن تاریخی دیگر) احتمال تحریف وجود دارد و سابقه نسبتاً طولانی آن به ضمیمه دشمنان فراوانش این احتمال را تقویت می‌کند، استدلال به آن برای نفی تحریف قرآن سودمند نیست؛ هرچند یقین به تحریف آن نداشته باشیم. زیرا به هر آیه‌ای که استدلال شود، احتمال تحریف شدن و غیرمعتبر بودن آن وجود دارد[26].

آنگاه چنین پاسخ می‌دهند:

اين شبهه بي‌اساس است؛ زيرا صرف احتمال تحريف، هيچ متني را از اعتبار نمي‌اندازد و نهايت چيزي كه صرف احتمال تحريف اقتضاء دارد، ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف آن متن است و چنانچه شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرد كه به‌طور طبيعي اين متن دست‌خوش تحريف نشود، اگر دليلي بر تحريف به‌دست نيايد، اعتبار متن تثبيت مي‌شود و در استدلال به آن هيچ خللي رخ نمي‌دهد و در مورد قرآن و موضوع تحريف، مسئله اين‌چنين است[27].

   در مورد اين پاسخ نکات زیر قابل توجهند:

   1. اگر منظور آقاي مصباح از واژه «اعتبار» ارزش علمي محتواي يك متن باشد، نه‌تنها «صرف احتمال تحريف»، که حتی «قطع و یقین ما به تحریف شدن یک متن» نیز آن را از اعتبار نمي‌اندازد. زيرا اعتبار يك متن در اين معنا اصولاً ربطي به وثاقت يا عدم‌وثاقت تاريخي آن متن و استناد يا عدم‌استنادش به خدا يا پيامبر يا هر مولف ديگري ندارد و مستقل از احتمال يا عدم‌احتمال تحريف است. اما اگر منظور ايشان از واژه اعتبار، همان «اصالت و وثاقت تاريخي» باشد، باید گفت بلی «صرف احتمال تحريف، هيچ متنی را از اعتبار نمي‌اندازد» و برای اثبات قطعی تحریف‌شدن یک متن و بی‌اعتباری آن باید دلیل محکم و قاطع بیاوریم. ولی ممنوعیت منطقی استناد به یک متن برای اثبات وثاقت تاریخی همان متن، وابسته به اثبات قطعی بی‌اعتباری و عدم‌وثاقت آن متن نیست. آنچه منطقاً مانع از آن می‌شود که برای اثبات وثاقت تاریخی یک متن بتوان به خود آن متن استناد کرد، همین «احتمال» تحريف است نه «قطعی شدن» آن. چرا که احتمال تحریف به معناي شك و ترديد در اصالت و وثاقت تاریخی متن است و با وجود چنین شک و تردیدی حتی اگر دلیل قاطعی هم مبنی بر تحریف شدن متن نداشته باشیم، باز نمی‌توانیم با استناد به خود آن متن، مصونيتش از تحريف را اثبات كنیم، چرا که اصالت و اعتبار خود متن زیر سئوال رفته است. از اينجا معلوم مي‌شود كه گزاره «نهايت چيزي كه صرف احتمال تحريف يك متن اقتضاء دارد، ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف آن متن است» نيز درست نيست. چرا كه «ضرورت بررسي تحريف يا عدم‌تحريف يك متن» فقط يكي از نتايج و اقتضائات «احتمال تحريف در آن متن» است و نتايج منطقي ديگري هم مي‌توان از اين احتمال گرفت، از جمله اينكه ديگر به لحاظ منطقي نمي‌توان براي اثبات وثاقت تاريخي آن متن به خودش استناد كرد و برای این کار باید چاره‌ای دیگر اندیشید.

2. در پاسخ مورد بحث استدلالي بدين نحو صورت‌بندي شده است:

الف) شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرد (و مي‌كند) كه به‌طور طبيعي اين متن (قرآن) دست‌خوش تحريف نشود.

ب) دليلي هم براي تحريف شدن قرآن نداريم.

ج) پس:اعتبار متن قرآن تثبیت می‌شود (نتيجه الف و ب).

د)/strong> بنابراين: در استدلال به قرآن هيچ خللي رخ نمي‌دهد. (نتيجه ج).

در مورد مقدمه اول اين استدلال (الف) مي‌توان پرسيد كه كدام شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرده (و مي‌كند) كه به‌طور طبيعي قرآن دچار تحريف نشود؟ در پاسخ به اين پرسش از شواهد تاريخي زير ياد شده است:

الف) حافظه شگفت‌انگيز عرب معاصر با قرآن و علاقه زايدالوصف آنان به قرآن

ب) انس فراوان مسلمانان با قرآن و حفظ و تلاوت آن

ج) تقدس قرآن نزد مسلمانان و حساس بودن آنان نسبت به هرگونه تغيير در آن

د) دستورها و توصيه‌هاي ويژه پيامبر (ص) در مورد تلاوت، كتابت، حفظ و جمع‌آوري قرآن

ه) مطرح نشدن تحريف قرآن در ضمن انتقاداتي كه به زمامداران پس از رسول خدا شده است[28]

   اما اولاً همه موارد فوق، گزاره‌هاي تاريخي ولذا مشكوك و ظني‌اند (خصوصاً با توجه به اينكه اين گزاره‌ها همگي مستند به تاريخي هستند كه خود مسلمانان مومن نوشته‌اند) و ثانياً حتي اگر همه آنها درست باشند، باز هم مصون ماندن قرآن از هرگونه تحريفي را منطقاً و با قاطعيت اثبات نمي‌كنند. بنابراين احتمال تحريف به قوت خود باقي مي‌ماند و حتي اگر مقدمه ب (عدم وجود دليلي قاطع در تحريف شدن قرآن) هم درست باشد، باز اعتبار و وثاقت تاریخی متن قرآن اثبات نمی‌شود. برای اثبات وثاقت تاریخی متن قرآن و مصونیتش از هرگونه تحریف باید دلیلی محکم و قاطع ارائه شود و شواهد تاریخی مذکور حتی اگر درست باشند، نمی‌توانند مصون ماندن قرآن از تحریف را منطقاً اثبات کنند. آن شواهد تاریخی (با فرض صحت) حداکثر می‌توانند احتمال تحریف‌شدن قرآن را تضعیف کنند، اما هرگز نمی‌توانند این احتمال را به صفر برسانند و تا وقتی که چنین احتمالی (هرچند ضعیف) وجود داشته باشد، استناد به خود متن برای اثبات مصون ماندنش از تحریف منطقاً نادرست است.

در مورد استدلال اخیر یک نکته لطیف را نیز می‌توان مطرح کرد و آن اینکه فرض کنیم دو مقدمه اول (الف و ب) کاملاً درستند و می‌توان گزاره ج (اعتبار متن قرآن) را منطقاً از آنها نتیجه گرفت. خوب اگر چنين است، معناي آن اين است كه استناد به متن قرآن براي اثبات اعتبار آن از ابتدا عقيم و لذا زايد و بي‌معني بوده است. به عبارت ديگر آنچه توانست اعتبار متن قران را اثبات كند، شواهد و قرائن خارجي و تاريخي بود نه ادعاي خود متن مبني بر اينكه من تحريف‌شدني نيستم! براي درك بهتر مطلب گفتگوي فرضی زير بين يك پرسش‌گر و آقاي مصباح يزدي را در نظر بگيريد:

پرسش‌گر: شما از كجا مي‌دانيد كه متن قرآن در طول تاريخ دچار تحريف نشده است؟

مصباح يزدي: از آنجا كه خود قرآن گفته است كه تحريف نشده و اصولاً تحريف‌شدني هم  نيست.

پرسش‌گر: از كجا مي‌دانيد كه همان سخن قرآن جزو موارد تحريف شده نيست؟

مصباح يزدي: چون شواهد و مدارك خارجي و تاريخي اقتضا مي‌كنند كه قرآن دچار تحريف نشده باشد!!

حال آيا پرسش‌گر نمي‌تواند از آقاي مصباح يزدي بپرسد كه اگر چنين است، چرا از همان اول همين را نمي‌گوييد و با استناد بيهوده به متن قرآن، وقت ما را مي‌گيريد؟ بگذارید برای درک بهتر مطلب، این گفتگو را به‌گونه‌ای دیگر شبیه‌سازی کنیم:

مصباح يزدي: به اعتقاد من شخص x به‌طور مطلق راستگو است و هرگز دروغ نمی‌گوید.

پرسش‌گر: دلیل شما برای این مدعا چیست؟

مصباح يزدي: دلیل من این است که خود او می‌گوید: من همیشه راست می‌گویم.

پرسش‌گر: این سخن او برای من حجت نمی‌شود. من از کجا بدانم که همین سخنش دروغ نیست؟

مصباح يزدي: از آنجا که دلایل و شواهد و قرائنی دیگر نشان می‌دهند که او هرگز دروغ نمی‌گوید.

پرسش‌گر: خوب چرا از همان اول دلایل و شواهد و قرائن مورد نظرتان را نمی‌آورید؟ مگر نمی‌دانید که برای اثبات راستگویی یک شخص، استناد به مدعای خودش بیهوده است؟

آقای مصباح دو نکته واضح و در عین حال مهم را فراموش کرده‌اند: اول اینکه اگر شواهد و قرائن خارجی بتوانند اعتبار و وثاقت تاریخی متن را با قاطعیت اثبات کنند، دیگر شکی در مورد این موضوع باقی نمی‌ماند تا برای رفع آن مجبور شویم به ادعای خود متن مبنی بر وثاقتش استناد کنیم. اما اگر آن شواهد و قرائن نتوانند وثاقت تاریخی متن را با قاطعیت اثبات کنند، احتمال تحریف به قوت خود باقی می‌ماند و این یعنی برگشتن به سر جای اول. دوم اینکه مطابق سخن ایشان تا زمانی که با استناد به دلایل و شواهد و قرائن خارجی (بیرون از متن) نتوانسته‌ایم وثاقت و اعتبار تاریخی یک متن را اثبات کنیم، نمی‌توانیم برای اثبات وثاقت و اعتبار تاریخی آن به خود آن متن استناد کنیم و این یعنی اعتراف به دوری بودن استدلال در صورت استناد به خود متن.   

و اما پاسخ آقای آراسته جوان به شبهه دور:

ممكن است اشكالي به اين صورت مطرح شود: استدلال به اين دو آيه براي اثبات عدم تحريف قرآن، تنها در صورتي صحيح است كه خود آنها از قرآن باشند، ولي از كجا معلوم است كه خود اين دو آيه از آيات (ساختگي و ) تحريف شده نباشند؟ در پاسخ مي‌گوييم: اولا مخاطبان ما در تحريف (مدعيان تحريف) هيچ يك قائل به تحريف بالزياده نيستند. بنابراين عدم افزايش در قرآن اتفاقي است. ثانياً از آيات تحدي در قرآن به خوبي بر مي‌آيد كه آنچه فعلاً در اختيار ماست، همان قرآن منزل من عندالله است زيرا آوردن مثل آن امكان ناپذير است. گرچه با آيات تحدي، عدم نقص در قرآن را نمي‌توان اثبات نمود، ولي مي‌توان ثابت نمود كه چيزي به قرآن اضافه نشده است. بنابراين دو آيه مورد بحث نيز از احتمال تحريف (ساختگي بودن) در امان مي‌مانند و با اثبات (وحیانی بودن) اين دو آيه، عدم وجود نقص در قرآن نيز مطابق مفاد صريح آنها اثبات مي‌شود. (همان، ص 320-319)

   در پاسخ به اشكال مذكور به دو نكته اشاره شده است: نكته اول اينكه مدعيان تحريف قرآن همگي بر این امر اتفاق دارند كه چيزي بر قرآن افزوده نشده و اگر تحريفي رخ داده در جهت كاهش و نقصان آيات بوده است. مسلم است كه اگر چنين باشد آيه حفظ (انا نزلنا الذكر….) به تنهايي مي‌تواند پاسخ مدعيان تحريف را بدهد، اما مدعيان تحريف فقط آنها نيستند! عده‌اي ديگر (مثلاً پيروان اديان ديگر) حداقل مدعي احتمال و امكان تحريف بالزياده هم هستند و از پيروان قرآن دليلي طلب مي‌كنند كه اثبات كند چيزي بر قرآن افزوده نشده و تك تك آيات قرآن كنوني وحي‌الهي است. اينجاست كه نكته دوم از پاسخ فوق مطرح مي‌شود و آن اينكه «از آيات تحدي در قرآن به خوبي برمي‌آيد كه آن چه فعلاً در اختيار ماست، همان قران منزل من عندالله است. زير آوردن مثل آن امكان‌ناپذير است … (بنابراين) چيزي به قرآن اضافه نشده است».

   اما اين پاسخ به جهاتي ناتمام است:

   الف) مضمون آيات تحدي اين است كه كسي نمي‌تواند متني مثل متن قرآن را از پيش خود و يا با كمك ديگران بسازد و عجز آدميان در این کار، نشانه وحياني بودن قرآن است. من پیش از این (در بخش دوم کتاب) پيرامون تحدي قرآن به تفصيل سخن گفته و منطق آن را به نقد كشيده‌ام. در آنجا اشكالات فراواني در مورد منطق تحدي قرآن مطرح كرده‌ام كه مهمترين آنها عبارتند از:

1. معناي واژه «مثل» در اين تحدي معلوم و مشخص نيست و معيار دقيق و روشني براي داوري در مورد آن وجود ندارد.

2. گزاره «هيچكس نمي‌تواند متني مثل قرآن بسازد» قابل اثبات نيست (توضيح مفصل در متن بحث آمده است)

3. حتي اگر گزاره فوق اثبات شود، باز هم منطقاً وحياني بودن قرآن اثبات نمي‌شود. به عبارت ديگر بين آن گزاره و اين نتيجه رابطه‌اي منطقي وجود ندارد.

   بنابراين پاسخ فوق مبتني بر مبنايي ضعيف و غير منطقي است.

   ب) صرف وجود آيات تحدي در كتابي مثل قرآن (كه مجموعه‌اي از آيات و سوره‌هاي مختلف است) منطقا اثبات نمي‌كند كه همه آنچه در اين كتاب وجود دارد (از جمله آيه حفظ) وحي‌الهي است. چرا كه مي‌توان فرض كرد كه قرآن كنوني تحريف شده و بعضي آيات و سوره‌هاي آن واقعاً وحي‌الهي و بعضي ديگر ساختگي‌اند؛ در اين صورت آيات ساختگي البته مثل آيات واقعي قرآن نيستند. به عبارت ديگر لازمه منطقي آيات تحدي (با صرف نظر از درستي منطق آنها) فقط و فقط اين است كه آنچه بشر مي‌سازد مثل قرآن نيست (مقام ثبوت)، اما اينكه آيا آنچه در قرآن كنوني وجود دارد، تماماً آيات واقعي قرآني (وحي‌الهي) است (مقام اثبات)، مطلبي است كه آيات تحدي در مورد آن ساكت است. براي فهم بهتر مطلب فرض كنيد همين قرآن كنوني را به اضافه چند آيه و سوره ساختگي يك جا و بصورت يك جلد كتاب جديد چاپ كنيم. حال آيا مي‌توان گفت: «وجود آيات تحدي در اين كتاب نشان مي‌دهد كه آنچه در اين كتاب است، وحي الهي و منزل من عندالله است»؟ هرگز! حال از كجا معلوم كه قرآن اصلي و حقيقی حجمي بسيار كمتر از اين نداشته و در طول زمان آيات و سوره‌هايي به آن اضافه نشده است! اين پرسش بسيار مهم و مهيب است، اما چگونه مي‌توان پاسخي براي آن دست و پا كرد؟ با پذيرش منطق تحدي دو راه براي پاسخ گويي به اين پرسش وجود دارد:

   راه اول اين است كه نشان دهيم آيه حفظ «مثل قرآن» است؛ چرا كه فرض اين است كه هيچكس نمي‌تواند مثل قرآن را بسازد و اگر معلوم شود كه اين آيه «مثل قرآن» است، وحياني بودن آن اثبات و مشكل مورد بحث حل مي‌شود. اما در اين جا چند مشكل جديد بوجود مي‌آيد:

اين روش هنگامي درست و منطقي است كه وحیاني (قرآنی) بودن حداقل يك يا چند آيه به عنوان مرجع و معيار از پيش معلوم و مشخص (اثبات) شده باشد و آنگاه با مقايسه آيه حفظ با آن و كشف مماثلت و تشابه ميان آنها، وحياني (قرآني) بودن آيه حفظ اثبات شود. اما سوال اين است كه وحياني بودن همان آيه یا آيات معيار (به عنوان مرجع) چگونه اثبات مي‌شود؟ اگر قرار باشد و حياني بودن همان آيه يا آيات مرجع را هم با همين روش كشف يا اثبات كنيم، به دور يا تسلسل بر مي‌خوريم!

فرض كنيم وحياني بودن بعضي آيات قرآن كنوني به روشی مستقل اثبات شده است، حال اگر كسي بپرسد كه از كجا معلوم آيه حفظ وحياني است، بايد با نشان دادن مماثلت اين آيه با آن آيات، وحياتي بودن اين آيه را اثبات كنيم. اما چگونه مي‌توان نشان داد كه اين آيه «مثل» آن آيات است؟ اصولا آيه حفظ «مثل» كدام آيه از قرآن است و مبنا و معيار اين مماثلت چيست؟

   راه دوم براي اثبات وحياني بودن آيه حفظ (و يا هر آيه ديگري از قرآن) اين است كه مخالفان و شكاكان را به آوردن آيه‌اي مثل آن دعوت كنيم و بگوييم: اگر در وحياني بودن اين آيه شك داريد آيه‌اي مثل آن بسازيد، و اگر نتوانستيد مثل آن را بسازيد، پس بايد وحياني بودن آن را بپذيريد. حال آيا اين روش وافي به مقصود است؟ حتي اگر همه اشكالات منطقي روش تحدي را ناديده بگيريم، باز هم پاسخ منفي است، به دوليل:

1. روش مذكور حد نصاب تحدي قرآن را «آيه» مي‌داند نه «سوره» ، و اين برخلاف مضمون آيات تحدي است كه در آنها حد نصاب تحدي در نهايت يك «سوره» عنوان شده است، نه «آيه». به عبارت ديگر مبناي روش مذكور اين است كه بشر نمي‌تواند حتي يك «آيه» مثل قرآن بسازد، حال اگر چنين باشد، آيات تحدي نامعقول و غيرمنطقي جلوه مي‌دهند.

2. چگونه مي‌توان گفت كه هيچكس تاكنون نتوانسته و در آينده نيز نخواهد توانست آيه‌‌اي مثل اين آيه بسازد؟ اگر كسي در پاسخ به اين تحدي آيه‌اي بسازد، چگونه و با چه مبنايي مي‌توان مماثلت يا عدم مماثلت آن با آيه حفظ را نشان داد؟

   اكنون بحث را بصورتي كلي‌تر و دقيق‌تر دنبال مي‌كنيم. وقتي سخن از تحريف يا عدم تحريف قرآن به ميان مي‌آيد، واحد بحث «آيه» است نه «سوره»؛ به عبارت ديگر در بحث تحريف، تك تك آيات قرآن كنوني زير سوال مي‌روند و مورد ترديد قرار مي‌گيرند، مگر اينكه وحياني بودن آنها اثبات شود. بنابراين در اينجا بايد روشي وجود داشته باشد كه با آن بتوان وحياني بودن تك تك آيات قرآن كنوني را اثبات كرد. روشن‌تر بگويم، كسي كه احتمال تحريف شدن قرآن (حداقل به معناي افزوده شدن آياتی به آن) را مي‌دهد، مي‌تواند دست روي هر آيه‌اي از قرآن كنوني بگذارد و اين پرسش را مطرح كند كه: «از كجا معلوم اين آيه خودش وحي الهي است و توسط تحريف‌گران ساخته و به قرآن كنوني اضافي نشده است؟» در اينجا سه روش براي اثبات وحياني بودن آن آيه وجود دارد:

  روش اول اين است كه وثاقت تاريخي قرآن را اثبات كنيم و نشان دهيم كه قرآن كنوني عيناً و بدون هيچ كم و كاستي همان قرآني است كه پيامبر اسلام به عنوان وحي‌الهي به مردم عصر خود عرضه كرد. اما اين روش همانطور كه به تفصيل نشان دادم، عملي نيست و راهي براي اثبات وثاقت تاريخي متن قرآن وجود ندارد.

  روش دوم اين است كه از منطق تحدي استفاده كنيم. ولي همانطور كه پيش از اين گفتم، منطق تحدي با مشكلات فراواني روبرو است.

   و بالاخره روش سوم اين است كه ويژگي‌ خاصي را در آيه مورد سوال نشان ‌دهيم كه منطقاً حاكي از وحياني بودن آن است. اما كدام ويژگي و چگونه مي‌تواند حاكي از وحياني بودن آيه‌اي خاص باشد؟ مثلاً آيه حفظ چه ويژگي‌ خاصي دارد كه منطقاً حاكي از وحياني بودن آن است؟

   مجموع مطالب فوق نشان مي‌دهد كه هيچ روشي براي اثبات عدم تحريف قرآن وجود ندارد و ما حتي اگر معتقد باشيم كه پيامبر اسلام واقعاً پيامبري الهي بوده و تعاليمي را بصورت وحي دريافت و به مردم زمان خود ابلاغ نموده است، اما هرگز نمي‌توانيم يقين كنيم كه قرآن كنوني (حتي يك آيه آن) همان است كه پيامبر به مردم زمان خود ارائه داده است. به عبارت دقيق‌تر حتي اگر مخالفان و شكاكان اين احتمال را مطرح كنند كه آيات واقعي قرآن هيچكدام به دست ما نرسيده و قرآن كنوني تماماً ساخته دست تحريف‌گران است، راهي براي رد اين احتمال وجود ندارد.

 

دليل سوم (خاتميت پيامبر اسلام و كتاب قرآن)

   اين دليل كمي صبغه عقلي دارد و بدين صورت اقامه مي‌شود:

قرآن كتابي است كه براي هدايت و راهنمايي بشر نازل شده است، و به تصريح آيات آن خداوند انسان را از مراجعه به قرآن ناگزير مي‌داند. به ضرورت عقل نيز بايد معارف ديني و اصول كلي و قانون اساسي اسلام در قالب يك كتاب مدون همواره در اختيار بشر باشد، همان گونه كه در اديان گذشته نيز وجود داشته است؛ حال اين معقول نيست كه خداوند كتابي را در اختيار بشر قرار دهد، سپس آن را رها كند تا هر كس به ميل خود از آن كم نمايد و يا بر آن بيفزايد؛ به عبارت ديگر اين خود نقض غرض ‌الهي مي‌شود؛ زيرا كه در صورت وقوع تحريف در كتابي كه هدي للناس و نذيرا للعالمين و براي همه عصرها و نسل‌هاست، هدف از انزالش تأمين نگشته و اعتبار آن از بين رفته است. (منبع پيشين، ص 323-322)

   اجازه دهيد اولين اشكال اين استدلال و پاسخ آن را از زبان اقامه‌كنندگان آن بياوريم تا متن برهان مورد بحث نيز كامل‌تر شود:

ممكن است گفته شود مساله هدايت و راهنمايي انسان‌ها از رهگذر كتاب دين، در تورات و انجيل نيز وجود داشته و در عين حال امروز همه حتي دانشمندان مسيحيت و يهوديت قبول دارند كه اين دو كتاب تحريف شده‌اند. بنابراين با همه آن چه در مورد ارزش قرآن گفته مي‌شود، احتمال تحريف در اين كتاب هم وجود دارد.

پاسخ: مي پذيريم كه همه كتب آسماني پيشين در اصل هدايت و نورانيت و بيان اصول و معارف حقه با قرآن مشترك بوده‌اند و تفاوت اين كتب در فروعات و جزئيات و نيز در درجه كمال و مراتب معارف بوده است، اما ويژگي خاص قرآن در خاتميت و مهيمن بوده آن است. قرآن به عنوان آخرين كتاب آسماني و حجت‌الهي، هم تصديق كننده تورات و انجيل و هم حافظ و نگهبان اصول و معارفي است كه همه كتاب‌هاي آسماني در آن مشترك بوده‌اند. حال گر قرآن نيز همانند ساير كتب آسماني دستخوش تغيير و تحريف قرار گيرد، لازمه آن از دست رفتن اصول معارف ديني است و ديگر هيچ اعتباري براي وحي باقي نمي‌ماند. از سوي ديگر با از بين رفتن حجيت و اعتبار قرآن، اعتبار سنت و روايات نيز از بين خواهد رفت؛ زيرا حجيت كلام معصومان به حجیت قرآن باز مي‌گردد. (همان، ص 323)

   خلاصه استدلال مذكور بدين قرار است:

   الف) پيامبر اسلام خاتم پيامبران و قرآن نيز آخرين كتاب آسماني است.

   ب) بنابراين قرآن براي همه عصرها و نسل‌ها (تا روز قيامت) نازل شده است.

   ج) اگر قرآن تحريف شود، هدف خداوند از بعثت پيامبر اسلام (به عنوان خاتم پيامبران) و انزال قرآن (به عنوان آخرين كتاب آسماني و هدايت‌گر همه انسان‌ها در همه اعصار) تأمين نمي‌شود.

   نتيجه: خداوند بايد كتاب قرآن را تا روز قيامت از گزند تحريف و نابودي حفظ كند، وگرنه مرتكب نقض‌غرض شده است. به عبارت ديگر حفظ قرآن توسط خداوند ضرورت عقلي مي‌يابد[29].

   اشكال استدلال فوق اين است كه دو مقدمه اول آن (الف و ب) مشكوكند. توضيح اينكه هيچكدام از اين دو مقدمه با دليل مستقل عقلي اثبات نمي‌شوند و تنها راه اثبات آنها استفاده از آيات قرآن است. اما اگر براي اثبات اين دو مقدمه از آيات قرآن استفاده كنيم، دچار دور و مصادره به مطلوب شده‌ايم و اين خلاف قواعد منطق است. فراموش نكنيد كه دليل مذكور براي اثبات عدم تحريف قرآن اقامه شده است و لذا نمي‌تواند (و نبايد) از آيات قرآن (كه در بحث مانحن فیه مورد ترديد واقع شده‌اند) به عنوان مقدمه استدلال استفاده كند. وقتي مي‌خواهيم عدم تحريف قرآن را اثبات كنيم، در حقيقت مي‌خواهيم اثبات كنيم كه (به عنوان مثال) آيه خاتميت هم واقعاً وحي ‌الهي و جزء اصلی قرآن بوده و به دست تحريف‌گران وارد قرآن نشده است. بنابراين نمي‌توانيم براي پاسخ به اين پرسش كه از كجا معلوم پيامبر اسلام خاتم پيامبران است، به اين آيه استناد كنيم. از طرفي به اعتراف خود عالمان اسلام، براي اثبات خاتميت پيامبر و قرآن هيچ دليل عقلي مستقلي وجود ندارد، بنابراين دليل مذكور ناتمام است.

   تذكر يك نكته مهم نيز خالي از لطف نيست و آن اينكه حتي اگر مقدمه اول اين استدلال (الف)  با دليل عقلي مستقلي اثبات شود، مقدمه دوم (ب) قابل اثبات نيست. به عبارت ديگر مقدمه ب نه از مقدمه الف نتيجه گرفته مي‌شود و نه خود به نحوي جداگانه قابل اثبات است. مي‌توان فرض كرد كه محمد خاتم پيامبران و قرآن نيز آخرين كتاب آسماني است، ولي دین اسلام و کتاب قرآن فقط براي دوره‌اي خاص نازل شده است و پس از آن ديگر نيازي به تعاليم اسلام و قرآن وجود نداشته است. به عبارت ديگر مي‌توان فرض كرد كه اصولاً دوره نياز بشر به كتاب‌هاي آسماني به سر آمده است، در اين صورت ضرورتي براي حفظ قرآن تا روز قيامت وجود نداشته و ندارد. اين فرض هنگامي ابطلال مي‌شود كه نياز هميشگي آدميان به وحي (يا به عبارتي ديگر ضرورت نبوت) از پيش و با دلايل محكم و قاطع اثبات شده باشد. ولي همانطور که در بخش اول کتاب نشان دادم، دلايلي كه تاكنون براي اثبات ضرورت نبوت اقامه شده‌اند، از قوت كافي برخوردار نيستند.

 

 دلیلچهارم (اوصاف قرآن)

در اين دليل مصونيت قرآن با تكيه بر چند مقدمه به اثبات مي‌رسد:

الف) ظهور پيامبر اسلام(ص) در بيش از چهارده قرن قبل، ادعاي نبوت از سوي آن حضرت، آوردن كتابي به نام قرآن و تحدي كردن به آن از مسلمات تاريخ است.

ب) اين موضوع نيز از مسلمات تاريخ است كه قرآن رايج كنوني في‌الجمله همان قرآن ارائه شده از سوي پيامبر اسلام(ص) است؛ يعني چنين نبوده كه در مقطعي از تاريخ اسلام قرآن مفقود شده باشد و به جاي آن، كتابي همسان يا ناهمسان با آن تأليف شده و بين مسلمانان رواج يافته باشد.

ج) با بررسي قرآن كنوني مشاهده مي‌كنيم كه قرآن خود را به اوصاف عامي كه مربوط به همه آيات آن مي‌شود، توصيف و به آن‌ها تحدي مي‌كند مانند فصاحت و بلاغت، عدم اختلاف، در بر نداشتن هيچ مطلب نادرست و ذكر بودن.

د) دقت در آيات قرآن كنوني اين نكته را روشن مي‌سازد كه همه بخش‌هاي آن از اين اوصاف عام برخوردار است. همه آياتش داراي فصاحت و بلاغت خارق‌العاده است. بين آن‌ها هماهنگي كامل ديده مي‌شود. هيچ مطلب نادرستي در آن يافت نمي‌شود. خبرهاي مربوط به گذشته تاريخ و پيشگويي‌هاي مربوط به آينده آن با واقعيت‌هاي عيني تطابق دارد. صفاتي از قبيل نور و هدايت بودن بر تمامي آيات آن منطبق است و جامع‌ترين صفت آن، يعني ذكر بودن كاملاً بر همه آيات صدق مي‌كند.

با توجه به مقدمات ياد شده:

ه) اگر در قرآن تحريفي مؤثر در معناي آن رخ داده بود، اين صفات نمي‌بايست دست‌كم بر برخي از آيات آن منطبق مي‌شد؛

و) ولي چنان كه گذشت، بررسي قرآن، انطباق دقيق اين اوصاف به بهترين وجه بر همه آيات قرآن را نشان مي‌دهد (تکرار مقدمه د)

نتیجه: پس اگر تحريفي در قرآن روي داده باشد، بايد در اموري كه در اين اوصاف موثر نيست، مانند حذف آيه‌اي مكرر يا اختلاف در اعراب يا نقطه‌هاي برخي كلمات رخ داده باشد[30].

   دلیل فوق برای اثبات این مدعا اقامه شده است که: «در قرآن تحریفی که موثر در معنای آن و یا اوصاف مذکور باشد، رخ نداده است» و اگر تحریفی رخ داده باشد، در حد «حذف آیه‌ای مکرر یا اختلاف در اعراب یا نقطه‌های برخی کلمات» بوده است. اما اين دليل نیز با مشكلاتی  مواجه است، از جمله اینکه:

  1. در باره مقدمه دوم (ب) دو نکته قابل ذکر است: اول اینکه مدعای مطرح شده در آن به هیچ وجه از مسلمات تاریخ نیست. فراموش نکنیم که تاریخ (خصوصاً در مسائلی مانند بحث کنونی ما) هیچ قطعیتی ندارد و عبارت «مسلمات تاریخی» عبارتی تقریباً تناقض‌آلود است. کافی است به این پرسش بیندیشیم که کدام دلیل محکمی می‌تواند صحت و قطعیت مدعای مذکور را اثبات کند؟ دوم اینکه حتی اگر مقدمه دوم درست باشد، معنای آن لزوماً این نیست که اگر هم تحریفی رخ داده، بسیار جزئی و اندک و کم‌اهمیت بوده است (چنین مدعایی دلیل مستقل می‌طلبد). آن مقدمه با این احتمال که ممکن است در طول تاریخ و به‌تدریج تحریفات فراوان و موثری در قرآن رخ داده باشد، سازگار است.

2.مقدمه چهارم این دلیل شامل ادعاهاي بزرگ و شگفت‌انگيزي در مورد قرآن است كه نه‌تنها هيچكدام قابل اثبات نيستند، بلكه هر يك به‌تنهايي محل صدها مناقشة جدي‌اند. در فصل پيشين اين كتاب، نمونه‌هايي از اين مناقشات آمد و در فصل بعدي نيز نمونه‌هاي ديگري خواهد آمد. اما حتي اگر اين مناقشات را هم ناديده بگيريم، باز بايد براي اثبات مدعيات مطرح شده در مقدمه چهارم اين دليل، دلايلي محكم و قاطع بیاوریم. کدام دلیل محکم و قاطعی اثبات کرده است که (به عنوان مثال) هیچ سخن باطلی در قرآن وجود ندارد و یا هیچ تناقضی در آن راه ندارد؟ اولاً مخالفان و منتقدان در برابر این مدعا صدها اشکال و تناقض در قرآن را نشان می‌دهند، ثانیاً فرض کنیم با بررسی قرآن نتوانیم هیچ سخن باطل یا تناقض‌آمیزی در آن بیابیم. آیا از این وضعیت منطقاً می‌توان نتیجه گرفت که قرآن واقعاً (و در مقام نفس‌الامر) عاری از هرگونه خطا و تناقض است؟ پاسخ بوضوح منفی است. چرا که اصولاً همه حقیقت در چنگال ذهن و فاهمه ما نیست تا با محک قرار دادن آن بتوانیم هر خطا و تناقضی را کشف کنیم. ممکن است ما به دلیل نقص علم و دانش و قوه عقل و همچنین جایزالخطا بودن، در بررسی‌های خود متوجه بسیاری از خطاها و تناقضات نشویم. پس صرف اینکه ما در بررسی قرآن (بنا به فرضی خوش‌بینانه و مسامحه‌آمیز) هیچ خطا و تناقضی نیافته‌ایم، منطقاً اثبات نمی‌کند که قرآن فی‌نفسه عاری از هر خطا و تناقضی است.

3.حتي اگر فرض كنيم كه همه اوصاف مذكور درباره قرآن كنوني صدق مي‌كند، باز هم مصون ماندن آن از تحريف اثبات نمي‌شود، مگر اينكه دو مقدمه دیگر به این استدلال افزوده شود:

   اول) قرآن در همان زمانی که جمع‌آوری و تدوین شد و به صورت یک کتاب درآمد، دارای همین اوصاف بود.

   دوم) اگر کتابی دارای چنین اوصافی باشد، تحریف آن در حدی که باعث تغییر در معانی آن شود، اوصاف مذکور را از بین می‌برد (تعبیر دیگری از مقدمه پنجم).

     اين دو مقدمه چگونه اثبات مي‌شود؟

نكته‌اي تأمل‌برانگيز در مورد پيش‌بيني‌هاي قرآن

عده‌اي از عالمان اسلام براي نشان دادن آسماني بودن قرآن، به پيش‌بيني‌هايي در اين كتاب اشاره می‌کنند كه (به زعم خودشان) در آينده درست از آب درآمده‌اند، ‌آنگاه از اين مطلب اعجاز قرآن و آسماني بودن آن را نتيجه مي‌گيرند. اما عدم وثاقت تاريخي متن قرآن ارزش اين استدلال‌ها را تا حد عوامانه‌ترين سخنان پايين مي‌آورد. خوب است در اينجا به چند نمونه اشاره كنم:

قرآن كريم … نسبت به (حوادث) آينده خبرهايي را از پيش گفته است … اعجاز قرآن در مورد خبرهاي غيبي مربوط به آينده بيشتر [از اعجاز اين كتاب در مورد خبرهاي غيبي مربوط به گذشته] قابل توجه است؛ به ويژه هنگامي كه همه آنچه خبر داده شده، عيناً به وقوع پيوست. به چند نمونه اشاره مي‌كنيم:

الف) خبر پيروزي روميان بر ايرانيان

غلبت الروم* في ادني الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون في بضع سنين؛

روميان شكست خوردند. در نزديك‌ترين سرزمين، ولي بعد از شكستشان، در ظرف چند سالي به زودي پيروز خواهند گرديد.

همان‌گونه كه قرآن خبر داده بود، ارتش روم در فاصله كمتر از ده سال بر ايران غلبه يافت و پيروز شد.

ب) خبر پيروزي مسلمانان در جنگ بدر

ام يقولون نحن جمیع منتصر* سيهزم الجمع ويولون الدبر:

آيه خبر از گفتار ابوجهل در جنگ بدر مي‌دهد كه مي‌گفت: «نحن ننتصر اليوم من محمد و اصحابه» در حالي كه خداوند مسلمين را طبق همين وعده پيروز نمود.

در آيه هفتم سوره بدر نيز خدا به مسلمانان وعده پيروزي مي‌دهد در حالي كه عدد آنان در حدود يك سوم مشركان و تجهيزات آنان به مراتب كمتر از كفار است و اين وعده محقق مي‌گردد.

ج) وعده بازگشت پيروزمندانه به مكه

ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد؛

همان كسي كه اين قرآن را بر تو فرض كرد يقيناً تو را به سوي وعده‌گاه باز مي‌گرداند.

اكثر مفسران بر اين عقيده‌اند كه مراد از «معاد» مكه است كه پيامبر پيروزمندانه وارد آن‌جا مي‌گردد.

د) وعده حفاظت از قرآن

انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون.

… بر خلاف كتب آسماني گذشته، قرآن بي هيچ افزايش و نقصاني ازگزند حوادث مصون مانده است.

ه‍ ) پيروزي دين اسلام بر ديگر اديان

هوالذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لوكره المشركون

او كسي است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند؛ هر چند مشركان خوش نداشته باشند.

اين آيه سه بار در قرآن تكرار گرديده است و اعجاز غيبي آن امروز از هر زمان ديگر بيشتر قابل درك است. اسلام به اعتراف دوست و دشمن به عنوان برترين مكتب، زنده‌ترين دين و الهام بخش‌ترين آيين به ميدان آمده و به سرعت در حال گسترش و نفوذ به دنياهاي جديد است.(همان، ص375-377)

   سه مورد اول از موارد ذكر شده (الف، ب و ج) با اين اشكال مواجه هستند که مدعياتي سراسر تاريخي و لذا (همانطور كه پيش از اين گفتم) ظني‌اند. توضيح اينكه وقتي معلوم شد وثاقت تاريخي متن قرآن (در مورد هيچ آيه‌اي از آن) قابل اثبات نيست، نتيجه اين مي‌شود كه معلوم نيست كه آيا اين آيات، واقعاً قبل از آن حوادث از زبان پيامبر صادر شده‌اند يا اينكه بعدها توسط تحريف‌گران (و به قصد معجزه‌سازي) وارد قرآن شده‌اند. به عبارت ديگر ابتدا بايد اثبات شود كه آن آيات قبل از آن حوادث واقعاً از زبان پيامبر صادر شده‌اند و آن حوادث هم عيناً آنطور كه در تاريخ آمده، رخ داده‌اند. در حالي كه اين مدعيات همگي تاريخي‌اند و هيچكدام (خصوصا اينكه اين آيات قبل از آن حوادث به زبان پيامبر آمده‌اند) قابل اثبات قطعي نيستند. از اينها گذشته فرض كنيم اين سه پيش‌بيني واقعاً پس از سال‌ها درست از آب درآمده‌اند. اما آيا اين معجزه بودن آن آيات و آسماني بودن قرآن و نبوت پيامبر اسلام را اثبات مي‌كند؟ هرگز! چند پيش‌بيني ساده كه درست از آب در آمده باشند، منطقاً چيزي را اثبات نمي‌كنند. بسياري از انسان‌هاي عادي از روي تحليل اوضاع و شرايط موجود و يا به طور اتفاقی پيش‌بيني‌هايي مي‌كنند كه در آينده درست از آب در مي‌آيند.

   اما در مورد وعده حفاظت از قرآن و پيروزي دين اسلام بر ديگر اديان (موارد چهارم و پنجم) سوال من از آقایان اين است كه شما از كجا مي‌گوييد اين وعده‌ها عملي شده‌اند؟ اينكه قرآن دچار هيچ تغيير و تحريفي نشده و «بي هيچ افزايش و نقصاني از گزند حوادث مصون مانده» ادعايی غيرقابل اثبات است. همچنين اينكه «اسلام به اعتراف دوست و دشمن به عنوان برترين مكتب، زنده‌ترين دين و الهام‌بخش‌ترين آيين به ميدان آمده و …» ادعايي خطابي و ژورناليستي است و معلوم نيست كه تا چه حد با واقعيت مطابقت داشته باشد. امروزه جمعيت كل مسلمانان جهان يك ميليارد و نيم، مسيحيان دو ميليارد و نيم و بودائيان نيز حدود سه ميليارد است. از طرف ديگر جوامع اسلامي در بدترين شرايط اقتصادي و فرهنگي به سر مي‌برند و به لحاظ علمي و صنعتي به شدت وابسته به غرب (جامعه مسيحيان و يهوديان) هستند. چگونه مي‌توان گفت كه آن پيش‌بيني درست از آب درآمده و اسلام بر همه اديان ديگر غلبه پيدا كرده است؟ بلي اسلام به نوبه خود در حال گسترش است، اما به همان نسبت (و شايد خيلي بيشتر از آن) دين مسيحيت و آيين بودا در جهان رو به گسترش‌اند.

پی نوشتها

[1] . مؤمن بودن در اينجا فقط به معناي ايمان و اعتقاد به رسالت پيامبر اسلام است و پيداست كه چنين ايمان و اعتقادي به تنهايي نه ضامن راستگويي و صداقتِ فرد در نقل تاريخ مي­شود و نه ضامن مصونيت از خطا و كج فهمي و يكسونگري. به عبارت ديگر فرد مؤمن و معتقد هم ممكن است به راحتي دچار خطا و اشتباه شود و يا حتي بنا به مصالحي دروغ بگويد. مؤمن بودن به معناي معصوم بودن نيست.

[2] . تاريخ القرآن، ص 42.

[3]. مدخل التفسير، ص 240.

[4]. اعجاز القرآن، ص32.

[5]. جوان آراسته، حسين: درسنامه علوم قرآني 2 ، ص 150.

[6]. همان ، ص 150 به نقل از : البرهان ، ج 1 ، ص 334 ، و الاتقان ج 1 ، ص 190.

[7]. همان، ص 159 به نقل از صحيح بخاري، ج 9 ، ص 47 ، و البرهان ، ج 1 ، ص334.

[8]. بحار الانوار، ج 89 ، ص 77.

[9]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ، ص 162.

[10]. همان ، ص 163 به نقل از علامه طباطبائي ، قرآن در اسلام ، ص 191.

[11] . ر ك : راميار، محمود: تاريخ قرآن، ص 301 – 299.

[12]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ص 175 و 174 به نقل از صحيح بخاري، ج 6 ، باب القرآن، ص 580 و 581 ، البرهان، ج 1 ، ص 326 ، الاتقان، ج 1، ص 182. ، مناهل العرفان، ج 1 ص 251 ، الميزان ج 12 ، ص 119 ، البيان ، ص 258.

[13]. الاتقان، ج 1 ، ص 184 ، مناهل العرفان ، ج 1 ، ص 252.

[14]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2 ، ص 176.

[15]. منبع پیشین، ص 177 به نقل از صحيح بخاری، ج 6  ص 581.

[16]. همان، ص 177 ، به نقل از صحيح بخاري، ج 6 ، ص 581 ، البرهان ،‌ ج 1 ، ص 187 ، بحارالانوار، ج 89 ، ص 77.  

[17]. همان، ص 186.

[18]. درس نامه، ص 186 به نقل از: دكتر راميار، تاريخ  قرآن، ص 337.

[19]. براي آشنايي با بعضي تفاوت‌هاي اين قرآن‌ها با يكديگر و با مصحف رسمي زيد ر. ك: جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني 2،ص 196 _ 188.

[20]. البرهان، ج 1، ص 239.

[21]. راميار، محمود: تاريخ قرآن، ص 325، ابن‌عساكر، ج 5، ص 445، مناهل­العرفان، ج 1، ص 395.

[22]. خرمشاهي، بهاءالدين: قرآن پژوهي، نشر شرق، ص 94.

[23]. قرآن پژوهی، ص 95_94.

[24] . معرفت، محمدهادی: مصونيت قرآن از تحريف، ترجمه شهيد محمد شهرابي، انتشارات بوستان كتاب،  ص

[25]. جوان آراسته، حسين: درس نامه علوم قرآني، ص 319-318.

[26]. قرآن‌شناسي، ص 208.

[27]. همان، ص  208و209.

[28]. مصباح يزدي، محمد‌تقی: قرآن شناسي، ص 193.

[29]. شبیه همین استدلال را محمد تقی مصباح یزدی در کتاب قرآن‌شناسی (ص   ) آورده است.

[30]. مصباح یزدی، محمد تقی: قرآن‌شناسی، ص 198- 197.

اخبار غيبی قرآن

اخبار غيبي قرآن

 

 

   قرآن در بعضي موارد پس از ذكر داستان‌هاي مربوط به پيامبران پيشين و بيان جزئياتي در مورد حوادث زندگي آنها، تأكيد مي‌كند كه مطالب گفته شده در حقيقت اخبار غيبي هستند (رجوع كنيد به سوره‌ها و آيات هود / 49، قصص/46-44، مريم/52، آل عمران/46 و…). عالمان اسلام با توجه به اين مطلب دليلي بر نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن اقامه كرده‌اند كه بدين قرار است:

 علم قطعي به اين اخبار و جريان‌ها جز از راه اخبار غيب ميسر نيست. زيرا نه خود پيامبر اسلام در آن صحنه‌ها حضور داشت و نه مي‌توانست با فكر و انديشه‌اش از آن ها با خبر شود و نه كتب معتبر تاريخي وجود داشت تا مطبع آگاهي او باشد و نه كتب الهي (به صورت) تحريف نشده و دست نخورده باقي مانده بود كه چنين گزارش‌هاي غيبي از آنها استنباط شود[1]

   اما اين استدلال هنگامي درست است كه ما ابتدا با معيارهاي عيني و بيروني (و غيرقرآني) و با شواهد و مداركي محكم و قطعي، صدق محتواي داستان‌هاي قرآني را اثبات كرده باشيم. در حالي كه اين شرط هنوز محقق نشده و اصولاً محقق شدني هم نيست. مخالفان و مخاطباني كه اعتقادي به نبوت پيامبر اسلام و آسماني بودن قرآن ندارند (و دليل فوق در برابر آنها اقامه شده است) مي‌توانند بپرسند كه: صدق محتواي داستان‌هاي قرآني از كجا ثابت شده است و ما از كجا بدانيم مطالب قرآن دربارة پيامبران پيشين دروغ و افسانه نيست تا پس از آن (مطابق برهان فوق) آسماني بودن قرآن را بپذيريم؟

   از اين گذشته، وقتي مي‌گوييم پيامبر اسلام به اين وقايع «علم قطعي» داشت، منظورمان چيست؟ اگر منظور اين است كه پيامبر اسلام نسبت به صحت وقوع اين داستان‌ها قطع و يقين داشت، در اين صورت دو پرسش مطرح مي‌شود:

   الف) از كجا مي‌دانيم كه پيامبر اسلام واقعاً به اين مطالب قطع و يقين داشت و در دلش ذره‌اي ترديد نسبت به آن‌ها نبود؟ چگونه مي‌توان از آنچه در دل و ذهن و ضمير پيامبر مي‌گذشت، با قاطعيت سخن گفت؟

   ب) فرض كنيم پيامبر اسلام واقعاً به صحت اين داستان‌ها قطع و يقين داشت، اما صدق اين داستان‌ها و مطابقت آنها با واقع را چگونه اثبات مي‌كنيد؟ فراموش نكنيد كه يقين ما به يك گزاره، ضامن صدق آن نيست. ممكن است ما به مطلبي يقين داشته باشيم، ولي آن مطلب خلاف واقع باشد. بنابراین مي‌توان پرسيد كه از كجا معلوم يقين پيامبر به اين اخبار و جريان‌ها از نوع همان يقين‌هايي كه بسياري از انسان‌ها به بسياري از اباطيل و خرافات دارند، نبوده است؟ اگر در پاسخ به اين پرسش بگوييد: «از آنجا كه علم پيامبر به اين ماجراها از طريق اخبار غيبي يا وحي و الهام ملكوتي حاصل شده است» دچار دور و مصادره به مطلوب شده‌ايد، چرا كه اين مدعا همان چيزي است كه در استدلال مورد بحث در صدد اثبات آن هستيد. خلاصه مي‌كنم، استدلال مورد بحث بر سه مقدمه استوار است:

1. داستان‌هايي كه در قرآن پيرامون حوادث زندگي پيامبران گذشته آمده است، همگي درست و مطابق با واقع‌اند و ذره‌اي خطا و اشتباه يا مطلب خلاف واقع در آنها ديده نمي‌شود.

2. پيامبر اسلام نسبت به اين داستان‌ها علم قطعي و يقينی داشت و در دلش ذره‌اي ترديد در مورد صحت اين جريان‌ها راه نمي‌يافت.

3. علم قطعي به اين اخبار و جريان‌ها جز از طريق اخبار غيبي (وحي و الهام ملكوتي) حاصل نمي‌شود.

    نتيجه: پيامبر اسلام از طريق وحي الهي به اين داستان‌ها و ماجراها علم پيدا كرده است.

    اما اشكال اين استدلال در اين است كه حداقل دو مقدمه اول آن آن مشكوكند.

   خطای اصلی استدلال فوق در جايي ديگر نیز عیناً رخ داده است. توضيح اينكه عده‌اي از مردم زمان پيامبر اسلام معتقد بودند كه موسي يك ساحر بوده و پيامبر اسلام هم در حقيقت مانند موسي يك ساحر است و لذا به نبوت هيچكدام از اين دو ايمان نمي‌آوردند:

خداي سبحان در برابر چنين افرادي تحدي مي‌فرمايد كه: قل فاتو بكتاب من عند الله هو اهدي منهما (قصص- 49) (يعني:) اگر راست مي‌گوييد … كتابي از سوي خدا بياوريد كه هدايتگري آن از اين دو كتاب آسماني (قرآن و تورات) بيشتر باشد[2]

                                                           

   در اينجا باز هم از دو پيش‌فرض استفاده شده است: اول اينكه محتواي قرآن حقايق مسلم و حكمت‌هاي استوار و صراط حق است و به قول خود قرآن «ان هذاالقرآن يهدي للتي هي اقوم» و دوم اينكه حقانيت و استحكام قرآن را مي‌توان با معيارهاي عيني و بيروني و شواهد و مدارك محكم و خدشه‌ناپذير نشان داد. در حالي كه هر دو پيش‌فرض از نظر مخالفان و منتقدان زير سوال است. بنابراين تحدي به محتواي قرآن راه به جايي نمي‌برد. فرض كنيد يك مسيحي در پاسخ به اين تحدي، انجيل (و يا يك زرتشتي اوستا) را ارائه دهد و مدعي شود كه محتواي كتاب آسماني ما درست‌تر، عميق‌تر و محكم‌تر از مطالب قرآن است و بهتر از قرآن مي‌تواند ما را به سوي كمال و سعادت راهنمايي كند. در اين صورت چگونه و با چه معيار و ميزاني مي‌توان مدعاي او را رد كرد؟


 


[1]. جوادي آملي، عبدالله: قرآن در قرآن، ص 149.

[2].همان، ص 138.

چرا معجزه حقیقت ندارد؟

کسانی که  تمایل بر یافتن علت معجزات دارند، و مایلند مسائل طبیعت را مانند فلاسفه درک کنند و به معجزات همچون ابلهان شگفت زده خیره نمیشوند، به سرعت از جانب کسانی که دینخویان آنها را مفسران (حقیقی) طبیعت و خدایان میدانند، منحرف و کافر خوانده خواهند شد. چون این مردان میدانند، هنگامی که نادانی به کناری گذاشته شود، آن شگفت زدگی نیز به کناری گذاشته خواهد شد، شگفتی که تنها ابزار آنها برای حفظ مرجعیت آنهاست.

باروخ اسپینوزا (1)

پیشگفتار.

هرچه از مراکز علمی و تمدن دورتر شوید بر تعداد مدعیان معجزات که در اطراف خود خواهید یافت افزوده خواهد شد و مردمی را خواهید یافت که بیشتر از مردم عالِم و متمدن رویدادهای اطراف خود را با تعابیر جادویی و ماوراء طبیعی تفسیر و توجیه میکنند. به یاد دارم در سفری که به جنگلهای سه هزار و دو هزار داشتم در بالای کوه ها چشمه ای وجود داشت که آنرا پنجه سلیمان مینامیدند، رسوبات آهکی که در دیواره چشمه آب گرم وجود داشت شبیه این بود که کسی با دست آن چشمه را کنده باشد و روستاییان را باور بر آن بود که این چشمه را حضرت سلیمان کنده است، در همان اطراف در بالای کوهی زمینی بسیار وسیع و بسیار صاف و مسطح دیده میشد که آنرا نیشت رستم میخواندند، میگفتند این زمین صاف شده است چون رستم روی آن نشسته است، و اینها تنها نمونه هایی است کوچک، اما در شهرهای بزرگ معمولاً کمتر چنین مزخرفاتی را از اشخاص میشنوید. مخلوط کردن آب زمزم با تربت کربلا و آیه نوشتن دور ناف زنان توسط ملایان هنوز هم در بسیاری از خرده اجتماعهای ایرانی رواج و طرفدار دارد، این بدان معنی نیست که در شهر ها چنین چیزهایی را نمیتوان دید، در شهر ها هم مردمان بدوی، واپسگرا و نادان برای رفع بلایای هفتادگانه در صندوقهای گدایی پول میریزند و سفره ابوالفضل و حضرت رقیه برپا میکنند، اما یقیناً تعداد چنین مواردی در جوامع متمدن تر کمتر از جوامع بدوی تر است. افزون بر جغرافیا، اگر به تاریخ نیز نگاه کنیم میبینیم که هرچه به عقب برگردیم وجود ماوراء طبیعت، جادو، شفا، معجزه و غیره بیشتر میشود و مردم باور بسیار عمیق تری نسبت به این مسائل داشته اند. علم و خردگرایی از یک سو و دین از سوی دیگر در جبهه های مختلفی با یکدیگر درگیری دارند، و یکی از مهمترین این جبهه ها بدون تردید مربوط به همین مسئله معجزه است.

معجزه همچنین از باورهای رایج تقریباً تمامی ادیان است، بیشتر ادیان به ماجراهای خارق العاده  و ماوراء طبیعی اشاره میکنند و آنها را واقعی و تاریخی میدانند. در این نوشتار من بر آنم تا نشان دهم باورداشتن به اعجاز نابخردانه است و دلیلی وجود ندارد که بپذیریم معجزات واقعیت دارند. روش بحث من در این نوشتار بررسی ادعاهای مختلف در ارتباط با معجزه و رد آنها نیست، بلکه من بگونه ای ریشه ای قصد دارم نشان دهم که هیچ رخدادی نمیتواند معجزه آمیز باشد، و هرگاه معجزه را تعریف کنیم خواهیم دید که یا تعریفمان نادرست است و یا اینکه با آن تعریف محال است رویدادی را مصداق معجزه دانست، این است که نیازی به رد ادعاهای اعجاز نیست، بلکه میتوان با تفکر در معنی معجزه، نشان داد که رویدادن آن محال است. روشن است که حتی اگر تمامی استدلالهای اقامه شده در اینجا نیز باطل باشند بازهم این به آن معنی نخواهد بود که معجزه مسلم است، بلکه به آن معنی خواهد بود که معجزه محال نیست و ممکن است، در چنین شرایطی همچنان مدعیان واقعیت داشتن معجزه باید شواهد معتبری را برای اثبات معجزه نشان دهند.

این نوشتار به پنج بخش کلی تقسیم میشود، نخست راجع به این مسئله بحث خواهد شد که بررسی معجزات اساساً چه اهمیتی دارد، در بخش دوم پیرامون دلایل نقلی پیرامون معجزه بحث خواهد شد، معمولاً معجزات به آن شیوه که در ادیانی همانند اسلام مطرح هستند در مقابل ما حاضر نیستند و ما امکان بررسی شهودی آنها را نداریم. اغلب تنها منبعی که وجود دارند، تعدادی دلایل نقلی هستند، یعنی عده ای برای ما نقل میکنند که معجزه ای در زمانی روی داده است. دومین بحث ما این است که آیا این منابع میتوانند نشان دهند که رخ دادن معجزات ممکن است و معجزات رخ میدهند؟ پس از این بحث در بخش سوم به بررسی نظر هیوم در ارتباط با همین موضوع خواهیم پرداخت. در بخش چهارم بعد از آن به بررسی امکان وجود معجزه پس از تعریف معجزه خواهیم پرداخت و نتیجه بخش دوم این خواهد بود که تجربه دست اول (بدون واسطه و غیر نقلی) از معجزات نیز میسر نیست، بنابر این دلیلی وجود ندارد که شخصی خردگرا بپذیرد که معجزه ای هرگز روی داده است یا روی میدهد یا ممکن است روی بدهد. در بخش پنجم نظرات برخی از متکلمان شیعی را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که تعاریف و گفته های آنان نیز دچار اشکال است و با تعاریف آنان نیز نمیتوان وجود معجزه را انتظار داشت.

بحث در مورد معجزات چه اهمیتی دارد؟

در بسیاری از نامه هایی که من دریافت میکنم از من در مورد مسائل مختلفی که معجزه پنداشته میشوند پرسش میشود، و از من در مورد آنها توضیح خواسته میشود، فرصت و امکان بررسی تک تک این موارد برای من وجود ندارد این است که بهتر است من مسئله معجزه را بطور کلی حل کنم تا لازم نباشد بصورت جزئی به بررسی تک تک معجزه ها بپردازم.

افزون بر این در رد کردن معجزات دستکم میتوانم از سه فایده نام ببرم. نخست اینکه اخیراً براهینی در فلسفه دین برای اثبات وجود خدا مطرح شده اند که تلاش میکنند نشان دهند از طریق معجزات میتوان وجود خدا را اثبات کرد و رد کردن امکان معجزات باطل بودن این براهین را اثبات میکند. دوم اینکه بسیاری از مسلمانان معتقدند از ضروریات نبّوت داشتن معجزه است، مثلاً ابن سینا میگوید «تنها روش قابل استفاده برای ع موم، در اثبات صدق ادعای نبّوت ظهور معجزه است» (2)، هرگاه معجزه اساساً باطل باشد آنگاه کسی معجزه نخواهد داشت و در نتیجه اصل نبّوت که از اصول اسلام است نیز رد خواهد شد. سوم اینکه باور به معجزه مرا آزار میدهد من از اینکه افرادی در قرن 21 ام به مشتی یاوه باورمند باشند بسیار آزرده خاطر هستم و از همین روی همواره تلاش میکنم به این افراد کمک فکری رسانم تا از شر خرافات که معجزات یکی از مصادیق بارز آن است رهایی یابند. به دلیل اینکه این سه مسئله دارای اهمیت هستند، رد معجزه را میتوان ابزاری سودمند در جهت گسترش خردگرایی و خرافه ستیزی  دانست و از این رو بحث در مورد معجزه اهمیت می یابد.

در بسیاری از جوامع افرادی هستند که ادعا میکنند معجزه میکنند و از این طریق به مردم و اجتماع آسیب میرسانند، از آنجا که حکومت فعلی ایران نیز حکومتی است مبتنی بر حماقت های مذهبی، این حکومت نیز به نوعی وجودش مبتنی بر همان معجزات است، این است که رد کردن معجره و روشن کردن ذهن مردم در این مورد از نظر اخلاقی نیز کاری با ارزش محسوب میشود زیرا ابزار تحمیق و استحمار مردم بیچاره را از نظام آقا امام زمان میگیرد.

در بررسی معجزه باید این مسئله را در ذهن داشته باشیم که اثبات ممکن بودن معجزه بر گردن مدعی درستی آن است و نیازی نیست منکر معجزه محال بودن آنرا اثبات کند. به دلیل اینکه درستی امکان رخدادن اعجاز مورد توافق نیست و بدیهی نیست، شخصی که مدعی درستی امکان رخداد معجزه واری است باید اسناد و یا استدلالهایی در این زمینه ارائه دهد و منکر معجزه تنها کافیست که نشان دهد اسناد و استدلالهای شخص مدعی قابل قبول نیستند تا به هدف خود که انکار معجزه است برسد.

آیا دلایل نقلی و منابع اخباری میتوانند وجود معجزه را اثبات کنند؟

اگر معجره نشانه پیامبری باشد و تنها پیامبران معجزه داشته باشند، آنگاه مسلمانان معتقد به معجزه هرگز نمیتوانند نمونه ای از معجزه را نشان بدهند، زیرا از نظر ایشان، پس از محمد دیگر پیامبری وجود ندارد که بخواهد اعجاز کند! بنابر این تمام مدارکی که معتقدان به معجزه دارند و بر روی میز میگذارند مشتی کتابهای دینی است که ادعا میکنند پیامبری در دورانی معجزه کرده است. حال پرسش این است که آیا این منابع که آنها را منابع اخباری مینامیم میتوانند ممکن بودن معجزه و اینکه معجزه واقعاً اتفاق افتاده است را اثبات کنند؟ به دلیلی که با استناد به یک نوشته یا گفته آورده میشود و نمیتوان با آن تجربه مستقیم داشت دلیل نقلی میگویند، و کتابها و نوشتارهای دینی پر هستند از دلایل عجیب و غریب و معجزه آمیزی که ادعا میکنند در دورانهایی از تاریخ واقعاً رویدادهای معجزه آمیزی وجود داشته اند.

دستکم به پنج دلیل دلایل نقلی نمیتوانند امکان معجزه را اثبات کنند.

1- معجزه ممکن نیست. در برخورد با تاریخ باید خرد را در نظر گرفت، تواریخ کهن پر از اسطوره ها و افسانه ها و اتفاقهای معجزه آمیزی است که مردمان مختلف ساخته اند و این برای مردمان کهن عادی و جذاب بوده است که مقداری اسطوره و اتفاقات عجیب و غریب را نیز به تاریخشان وارد کند. ابن خلدون به درستی در این مورد میگوید «آدمی علاقه به پذیرفتن مزخرفات دارد»، و این در مورد بسیاری از مردمان باستانی و باستانگرای امروزی صدق میکند. در نتیجه اگر از نگر عقلی معجزه ناممکن باشد، وقتی تاریخ را میخوانیم باید تمامی ادعاهای معجزه را به دلیل اینکه عقلاً محال هستند رد کنیم. در مورد اینکه آیا معجزه ممکن است یا نه استدلالهای مرتبط در بخش پسین خواهد آمد.

2- معجزات معمولاً همزمان با اتفاق افتادنشان توسط عده ای نفی نیز میشوند. معمولاً در همان منابعی که ادعا میکنند شخصی معجزه انجام داده است، اشخاصی نیز هستند که علیه این ادعا رفتار میکنند یا معجزه بودن آن ادعا را بطور کلی رد میکنند. مثلاً در داستان موسی و ساحران فرعون، عده ای میگویند موسی معجزه کرده است (ساحران) و عده ای هم این را نمیپذیرند و معجزه وار بودن را رد میکنند (فرعون). اگر قرار است ما بین سخن این دو گروه قضاوت کنیم تا ببینیم کدامیک درست میگویند، و اگر تمامی پیشفرضهایمان را (مثلاً دلیل 1) نادیده بگیریم، آنگاه باید همانقدر احتمال واقع شدن معجزه را بدهیم که احتمال رد شدن آنرا میدهیم. و از آنجا که بار اثبات واقع شدن معجزه بر گردن مدعی اعجاز است، او در اثبات اینکه به دلایل نقلی معجزه ای اتفاق افتاده است شکست میخورد. افزون بر این من نمیتوانم تصور کنم که شخصی به واقع اعجازی را از جانب خدا به مردم نشان بدهد و مردم وی را پشتیبانی نکنند و انکار را پیش گیرند. برای نمونه آیا براستی ممکن بود محمد ماه را دو نیم کند و معجزات دیگر از خود نشان دهند و همچنان عده ای به دشمنی و جنگ با او بپردازند؟ آیا خود شما اگر شخصی نزدتان بیاید و بگوید که پیامبر است و ناگهان برایتان ماه را به دو قسمت تقسیم کند به او ایمان نخواهید آورد؟ روشن است که طبع و فطرت انسان و آنهم انسان خرافاتی باستانی که در شبهه جزیره عربستان زندگی میکرده است اینگونه نیست که در مقابل معجزه بایستد. پس هرگاه محمد معجزه ای میداشت انتظار میرود که دشمنانی در زمان خودش نداشته باشد. اما چنین نیست و میبینیم که در طول تاریخ هرجا ادعای انجام معجزه ای وجود دارد افرادی نیز در مقابل آن، به انکار روی آورده اند. از این گذشته اگر چیزی که معجزه نامیده میشود واقعاً در دورانی اتفاق افتاده باشد، ممکن است آن چیز معلول علت های طبیعی بوده باشد اما مخاطبان آن که معمولاً افرادی عامی و فاقد دانش و ابزارهای علمی برای بررسی پدیده ها هستند به دلیل اینکه نادان از قوانین طبیعت بوده اند و نتوانسته اند آنرا توجیه علمی کنند، بویژه آنکه بشر عادتی نادرست داشته و دارد و آن این است که نادانسته ها را به خدا نسبت میدهد (برای بررسی جزئی تر این قضیه به نوشتاری با فرنام خدای حفره ها مراجعه کنید) و یا آنرا معجزه نامیده اند، پس از آنجا که یک معجزه در گذشته اتفاق می افتد و قابل تکرار کردن نیست نمیتوان به یقین گفت که چنین نبوده است زیرا ما دیگر نمیتوانیم چنین رویدادی را در شرایط آزمایشگاهی بررسی کنیم و ببینیم که آیا علل طبیعی داشته است یا نه، گرچه خود اینکار نیز محال است، آیا میتوان بصورت علمی معجزه ای را بررسی کرد و حکم کرد که آن رویداد ماوراء طبیعی بوده است؟ بررسی علمی یعنی بررسی طبیعی و قوانین طبیعت، حال وقتی چیزی ماوراء طبیعی است مگر میتوان آنرا از نگر طبیعی بررسی کرد؟ اینکار شبیه آن است که کسی بخواهد تنها با یک ترازو، مساحت جایی را بدست بیاورد.

افزون بر این اگر ما رویدادی که معجزه آمیز تلقی میشود را بررسی کنیم و علتهای طبیعی برای آن نیابیم این به آن معنی نیست که آن رویداد دلایل طبیعی ندارد! شاید ما نتوانیم چنین علت هایی را پیدا کنیم و نیاز به دانش و تکنولوژی پیشرفته تری برای کشف آن علت ها داشته باشیم! از طرفی دیگر روش علمی انتها ندارد، یعنی اگر علتی نیز یافت نشد دانشمندان به کنکاش خود ادامه خواهند داد و هرگز نمیتوانند بگویند که این پدیده علتی طبیعی ندارد، بلکه حداکثر میگویند ما هنوز برای آن علتی یافت نکرده ایم.

البته مسئله بی علتی که در فیزیک کوانتومی مطرح شده است و قوانین آماری طبیعی ناشی از آن هستند، یا تفسیر معروف به تفسیر کپنهاک از مکانیک کوانتومی که قائل به برخی پدیده های کاملاً بی علت است با این مسئله کاملاً متفاوت است. در علم تعریف مشخصی از علت وجود دارد (برای جزئیات در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام علّیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی) و وقتی فیزیک دانی میگوید پدیده ای بی علت است منظورش این است که با همان تفسیر علمی علّیت نمیتوان علتی را برای فلان پدیده یافت، بنابر این میدانیم که فلان قضیه علتی ندارد. تفاوت در اینگونه موارد این است که ما میگوییم پدیده ای علتی ندارد، و این به آن معنی نیست که علتی ماوراء طبیعی دارد یا ندارد، اساساً همانگونه که گفته شد ابزاری وجود ندارد که بتوان فهمید علتی ماوراء طبیعی وجود دارد یا ندارد. بنابر این بی علتی که در فیزیک نوین مدتی است مطرح شده است و بسیاری از دانشمندان به آن اعتقاد دارند، ارتباطی با علت ماوراء طبیعی که یک مسئله دینی است ندارد.

همچنین ممکن است چیزی که معجزه نامیده میشود یک رویداد کاملاً طبیعی باشد و دوست داران شخصی که معجزه برایش منفعتی آورده است به آن شاخ و برگ داده باشند و آنرا گسترده کرده باشند، امروزه نیز این افراد همان کار را انجام میدهند، در بسیاری از مذاهب و فرقه های دینی هواداران یک رهبر مذهبی یا روحانی وی را دارای کرامات و معجزات میدانند، برای نمونهسای بابا و آیت الله بهجت هردو از جانب هوادارانشان دارای کرامت دانسته میشوند.

3- معجزات در ادیان دیگر، درستی ادعای معجزه در یک دین را رد میکند. ادیان همگی نسبت به یکدیگر متناقض هستند، تقریباً هیچ دو دینی یکدیگر را به درستی قبول ندارند، مسیحیان خود را به یهودیت نسبت میدهند و یهودیان مسیحیت را رد میکنند، مسلمانان خود را به مسیحیت نسبت میدهند و مسیحیان اسلام را رد میکنند، بهائیان خود را به اسلام نسبت میدهند و مسلمانان بهائیت را رد میکنند. البته باید گفت منظور در اینجا از یک دین، اصل آن دین نیست بلکه برداشتی است که پیروان یک دین از آن دین و سایر ادیان دارند، زیرا پیروان ادیانی که دینشان را به دین دیگر نسبت میدهند معمولاً معتقدند که پیروان دین قبلی برداشت  و خوانش درستی از دینشان ندارند و دینشان تحریف شده است. مثلاً مسلمانان معتقدند مسیحیان واقعاً پیرو عیسی که یک پیامبر (و نه خدا) بوده است نیستند و دینشان تحریف شده است، به همین دلیل مسلمانان مسیحیت که برابر با برداشت هواداران آن از دینشان است را رد میکنند.  حال که چنین رابطه ای میان ادیان برقرار است و همگی ناقض یکدیگر هستند و سخنان متفاوتی میگویند، منطقاً دو حالت پیش می آید، یا همه ادیان نادرست هستند یا تنها و تنها یکی از آنها درست است! این قضیه علاوه بر ادیان زنجیره واری که خود را به یکدیگر نسبت میدهند (یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت) در مورد ادیان دیگر همچون هندوئیسم نیز مشکل ایجاد میکند. بعنوان مثال هندو ها از نگر مسلمانان مشرک و بت پرست به شمار میروند، حال اگر یک هندو معجزه ای انجام دهد، این نشان خواهد داد که اسلام باطل است و هندوئیسم حق است و برعکس.

یعنی اگر بهائیان درست بگویند که پیامبرشان معجزه ای انجام داده است، آنگاه اسلام رد میشود و… و اگر فرض کنیم احتمال درست بودن ادعاهای پیروان این ادیان مبنی بر واقع شدن معجزه با هم برابر باشد آنگاه میتوان با توجه به اینکه ارزش تاریخی دلایل نقلی پیروان این ادیان تقریباً برابر است یعنی تنها مقداری نوشته هستند که معمولاً نوشته شده توسط روحانیون آن دین هستند یا ادعا شده توسط بنیانگذاران آن دین، میتوان گفت که احتمال درست بودن این ادعاها تنها به همین دلیل بسیار کم است و مدعیان اعجاز در یک دین باید تمامی ادعاهای مدعیان اعجاز در تمامی سایر ادیان را رد کنند تا نشان دهند که ادعایشان درست است.

و البته چنین کاری تقریباً محال است، چگونه شخصی که خود به معجزه معتقد است میتواند بشیوه ای محکمه پسند و عقلایی اثبات کند که دیگران معجزه نکرده اند و فقط پیامبر او و هواداران او چنین کرده اند. در تفکر اسلامی این مورد بیشتر اهمیت پیدا میکند زیرا متفکران اسلامی روی این قضیه تاکید دارند که تنها پیامبران معجزه میکنند، حتی شیعیان که افکاری افراطی و خرافی نسبت به امامانشان دارند از بکار بردن لفظ معجزه برای امامانشان معمولاً خود داری میکنند و «کرامت» را بجای آن استفاده میکنند. این درحالی است که فرق کرامت و معجزه به نظر میرسد از نظر ایشان تنها انگیزه خدا باشد، و الا نتیجه معجزه و کرامت یکی است، یعنی هردو بر یک دسته از وقایع فرضی دلالت میکنند، این استدلال را دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی انجام داده است. برای نمونه به مثالی ساده توجه کنید: بسیاری از شیعیان امروزه معتقدند درختی در قزوین وجود دارد که در روزهای عاشورا خون گریه میکند، از طرف دیگر مسیحیانی نیز وجود دارند که معتقدند مجسمه هایی از مسیح و مریم مقدس و غیره وجود دارند که در دوره های خاصی از آنها خون جاری میشود. حال آیا این دو ادعا میتوانند هردو درست باشند؟ آیا ممکن است هم تشیع درست باشد هم مسیحیت؟ از باورهای تشیع که شاخه ای از اسلام است این است که مسیح اساساً به صلیب کشیده نشده است، و از باورهای بنیادین مسیحیان نیز بر اساس اناجیلشان این است که هرکس پس از مسیح ادعای نبّوت کند دروغگو است، پس پیامبر اسلام یک پیامبر دروغین است، و این دو دین با یکدیگر در تناقض هستند، و جمع و رفع نقیضین منطقاً محال است.

4- اگر شخصی به شما بگوید که امروز با معجزه ای رو در رو شده است و رخدادن آنرا تجربه کرده است آیا شما این سخن را از او خواهید پذیرفت؟ به نظر نمیرسد هیچ آدم عاقل و بالغی چنین ادعایی را قبول کند، فرض کنید شخصی به شما بگوید که دخترش بدون تماس جنسی با هیچ کسی و به اذن خداوند در حالی که باکره بوده است فرزندی را به دنیا آورده است، آیا شما این را از او خواهید پذیرفت؟ مسلماً تا زمانیکه خود اینرا تجربه نکنید چنین ادعایی را نخواهید پذیرفت.  من شخصاً تا زمانی که یک مرجع علمی (مثلاً یک دانشگاه معتبر) دانشمندانی را برای بررسی این موضوع استخدام نکنند در مورد کذب بودن این ادعا حتی شک هم نخواهم کرد. اگر پاسخ شما به این پرسش شبیه پاسخ من منفی است، آنگاه دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که دلایل نقلی را قبول کنید، مثلاً قبول کنید که مریم مسیح را بدین صورت زاییده است، چرا که فرق قضیه نخست با قضیه دوم که یک دلیل نقلی است این است که افراد بیشتری در طول تاریخ این ماجرا را به یکدیگر گفته اند تا اینکه به آن شخص که خود نظاره گر معجزه بوده است برسد. یعنی شما در مورد اولی با 1 نفر روبرو هستید و تنها یک نفر واسطه بین شما و آن «واقعه» است و ممکن است دروغگو و یا نادان و یا دیوانه باشد، یا به سادگی خطا کرده باشند! (یعنی در بهترین حالت احتمال رخدادن معجزه 50% است.) اما وقتی به تاریخ نگاه میکنید و چنین ادعایی مطرح میشود با ده ها تن واسطه افزون بر آن واسطه نخستین که در مورد اول از آن یاد شد بین خود و آن «واقعه»  روبرو میشوید و تمام آنها باید راست گو، دانا و سالم باشند و اگر مورد اول بعید باشد (زیرا اگر دو نفر واسطه وجود داشته باشند احتمال پیشین 25% میشود، با سه نفر واسطه 12.5% و بعد از 10 واسطه به 0.09765625% یعنی کمتر از یک صدم درصد میرسد و همینگونه سیر نزولی پیدا میکند.)، مورد دوم بسیار بسیار بعید تر است (اگر 10 نفر واسطه وجود داشته باشند احتمال واقعه نخستین 5000 برابر احتمال واقعه دوم است). این است که اگر ادعای رخدادن معجزه ای را در امروز نمیپذیرید قطعاً خردمندانه نیست که چنین ادعایی را که صدها سال پیش قرار است اتفاق افتاده باشد بپذیرید. در ضمن هنگامی که میدانیم واسطه ها در مورد دوم افرادی مذهبی هستند و چشمشان را معمولاً در مواردی که به نفع دینشان است بر روی حقایق میبندند احتمال درستی این ادعا حتی پایین تر می آید.  مذهبیون از درست انگاشتن معجزه هم سودهای مادی دارند (مانند خمس و زکات و…) هم سودهای معنوی دارند (بالا رفتن رتبه و جایگاهشان در میان مردم و هم کیشانشان، اجر اخروی و…)، همچنین سابقه بسیار بدی در این مورد دارند، بنابر در مورد دروغ گفتن پیرامون معجزه هم سابقه بسیار بدی دارند هم انگیزه های بسیار خوبی، این است که احتمال دروغ بودن یک معجزه که در نوشتارهای ادیان نقل شده است حتی اگر با یک واسطه باشد بسیار کمتر از 50% است، و روشن است که پس از چندین واسطه این احتمال بسیار بسیار کمتر میشود، لذا از نگر احتمالات نیز نباید پذیرفت که اسناد نقلی میتوانند رخدادن یک معجزه را اثبات کنند. این استدلال نیز مربوط به دیوید هیوم است.

5- معجزه اگر رویدادی خارق العاده است، باید شواهد و اسنادی خارق العاده نیز برای اثبات آن وجود داشته باشد. برای اثبات چیزی که قرار است تا این درجه اهمیت داشته باشد که سرنوشت آدمی را از جهنم به بهشت تغییر دهد، به نظر نمیرسد برای خداوند بخردانه باشد که تنها به دلایل نقلی اکتفا کند و برای اثبات معجزه دلایل بزرگی به بزرگی این رخداد فراهم نکند. از اعجاز الهی انتظار میرود که آنقدر محکم و قوی و مستند و مستدل باشد که بتواند دستکم اکثریت انسانها را به سمت یک دین هدایت کند، حال آنکه چنین نیست، به این مسئله در نوشتاری با فرنام «علّیت و امکان ناپذیری منطقی یک علت الهی» اشاره دقیق تری شده است.

در مواردی خاص ادعاهای معجزه را میتوان به دلایل دیگری نیز رد کرد، بعنوان مثال بسیار بعید به نظر میرسد که پیامبر اسلام ماه را به دو نیم تقسیم کرده باشد و در هیچ کجای جهان کسی از چنین اتفاقی آگاه نشود به غیر از چند عرب مسلمان. هرگاه چنین اتفاقی می افتاد  انتظار میرفت که باید در آثار چینی ها، هندی ها، ایرانیان و رومی ها و سایر مردمان اسنادی در این مورد پیدا میشد، این در حالی است که معمولاً ادعاهای معجزه را تنها آثار موافق یک دین تایید میکنند و اثری در سایر جاهای جهان از آن معجزه دیده نمیشود. نمونه ای دیگر معجزات موسی و رد شدن او از رود نیل است که هیچ اثر تاریخی از آن در مصر یافت نمیشود و تنها یهودیان مدعی آن هستند.

نتیجه آنکه دستکم به این چهار دلیل یاد شده میتوان گفت که نوشتارهای دینی و تاریخی که ادعا میکنند شخصی معجزه ای انجام داده است نمیتوانند اثبات کنند که معجزه ای رخ داده است! ارزش این کتابها تقریباً برابر است با اینکه یک شخص ادعا کند در جایی معجزه ای را دیده است، و پذیرفتن این ادعا بدون اینکه مستندات و استدلالهای قوی تری ارائه شوند هرگز خردمندانه نیست.

نگرش دیوید هیوم به ارزش منابع اخباری پیرامون معجزات

دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی در مورد بی اهمیت بودن منابع اخباری در مورد معجزه استدلال جالبی دارد که آنرا در اینجا مطرح میکنیم. هیوم دو خبر مختلف را مطرح میکند که یکی مربوط به حادثه ای خارق العاده است و دیگری حادثه ای معجزه آمیز. او سپس توضیح میدهد که چرا ما میتوانیم حادثه نخستین را در شرایطی ممکن بپنداریم اما نمیتوانیم حادثه دوم را ممکن بپنداریم. در مورد حادثه نخست هیوم میگوید:

… فرض کنید تمامی نویسندگان، به هر زبانی که مینویسند، اتفاق نظر دارند که از روی نخست ژانویه 1600، سیاهی مطلقی تمامی زمین را برای مدت 8 روز فرا گرفته بوده است. فرض کنید روایت این اتفاق خارق العاده هنوز بین مردم زنده و قوی است: تمامی مسافرینی که از کشورهای خارجی باز میگردند نیز برای ما همان روایت را بدون کمترین تناقض یا تفاوتی می آورند، روشن است که فلاسفه امروزی ما باید بجای اینکه در مورد رخ دادن این حادثه تشکیک کنند، باید آنرا بعنوان یک رویداد مسلم بپذیرند، و باید به دنبال علتهایی که این حادثه ممکن است از آنها مشتق شده باشد بگردند.  فساد، تخریب و فنای طبیعت اتفاقی است که به دلیل وجود نظایر متعدد در طبیعت ممکن به نظر میرسند، تا جایی که هر پدیده که به نظر برسد تشابه به یک بلای طبیعی دارد، را میتوان با شهادت آدمی اثبات کرد، به شرط آنکه این شهادت گسترده و یگانه باشد. (3)

صاحب نظران در مورد اینکه منظور هیوم واقعاً چه بوده است با یکدیگر اختلاف نظر دارند اما یک تفسیر رایج که در بسیاری از جاها مورد استفاده قرار میگیرد این است که از نظر هیوم اگر اتفاقی را بتوانیم با تجربیات گذشته خود وفق دهیم یعنی اگر بتوانیم رویدادهای مشابه و یا متناظر با آنچه در منابع اخباری و دلایل نقلی آورده شده است پیدا کنیم که خود آنها را تجربه کرده باشیم، آنگاه میتوانیم منابع اخباری و دلایل نقلی را معتبر بدانیم و رخدادن آن رخداد را ممکن بدانیم، البته تنها در صورتی که منابع اخباری بسیار وسیع و گسترده باشند و در میان آنها تناقض و تضاد و اختلافی وجود نداشته باشد. پس از این مثال، هیوم مثال دیگری را مطرح میکند:

فرض کنید تمامی تاریخ نویسانی که با تاریخ انگلستان سر و کار دارند، اتفاق نظر داشته باشند که در روز نخست ژانویه 1600، ملکه الیزابت درگذشت و  یک ماه پس از دفن شدن، دوباره ظاهر شد، سلطنت را ادامه داد و برای 3 سال به انگلستان حکومت کرد. باید اعتراف کنم که من گاهی از رخدادن بسیاری از رویدادهای عجیب و غریب شگفت زده میشوم، اما نباید کمترین تمایلی برای باور کردن اتفاق معجزه آمیز اینچنینی باشم.  (4)

به نظر میرسد برای هردو رویداد فرضی در این دو مثال به یک مقدار و به یک کیفیت منابع اخباری وجود داشته باشد، اما آنچه باعث میشود که هیوم بگوید ما باید نخستین روایت را بپذیریم و روایت دوم را نپذیریم چیزی نیست جز اینکه اتفاق نخست  «اتفاقی است که به دلیل وجود نظایر متعدد ممکن به نظر میرسد». بنابر این زمانی میتوان برای یک منبع اخباری که از رویدادی خارق العاده حکایت میکند اعتبار قائل شد که ما مشابه آن رویداد را خود تجربه کرده باشیم، البته همانطور که در بخشهای بعدی به تفصیل پیرامون این قضیه سخن خواهیم گفت باید توجه داشت که هر اتفاق خارق العاده ای یک معجزه نیست (ولی هر معجزه ای یک اتفاق خارق العاده است) هیوم نمیگوید که باید رخدادن یک معجزه را در صورتی که شرایط فوق را داشته باشند مسلم دانست، بلکه میگوید باید آنرا به عنوان یک اتفاق بپذیرند و به دنبال علت های آن بگردند، هیوم مثالی در مورد یک مرد هندی دارد و میگوید ما در چنین مواقعی باید همانند آن مرد هندی عمل کنیم. جریان آن مرد هندی از این قرار است که به او میگویند آب در شرایطی تبدیل به یخ میشود. برای آن مرد هندی این اتفاق، یک اتفاق خارق العاده است به دلیل اینکه او از روش یادشده در بالا پیروی میکند و تجربه چنین چیزی را نداشته است (به دلیل شرایط آب و هوایی هندوستان) پس برای او بخردانه است که این قضیه را نپذیرد، اما آنرا به دلیل شواهد گسترده و یگانه ای که ما به او میدهیم ممکن بپندارد. و بنابر توصیه هیوم به دنبال علتهای طبیعی آنها بگردد، وضعیت ما نیز هنگامی که با منابع اخباری مربوط به معجزه برخورد میکنیم باید مشابه همان مرد هندی باشد. نتیجه آنکه هیوم معتقد است منابع اخباری هر چقدر هم که گسترده و یگانه باشند نمیتوانند به ما اثبات کنند که واقعه ای معجزه آمیز در گذشته اتفاق افتاده است، وی در این مورد میگوید:

این یک اصل است که، اشیاء ارتباطات قابل کشفی با یکدیگر ندارند، و تمامی استنتاجهایی که ما میتوانیم از یکی به دیگری انجام دهیم، تنها مبتنی بر تجربیات ما از تقارن ثابت و رایج آنان است؛ روشن است که ما نباید برای این اصل بخاطر شهادت آدمی استثنائی قائل شویم.  (5)

با توجه به اینکه تنها اسناد(!) مدعیان معجزه منابع تاریخیشان است و همانگونه که گفته شد این منابع تاریخی نمیتوانند درستی معجزه را اثبات کند بحث در همینجا تمام میشود. اما ممکن است برخی ادعا کنند که معجزات هنوز هم رخ میدهند و رخدادن آنها تنها محدود به دوران باستانی که همه چیز معجزه وار توصیف میشود نیست. در چنین حالتی پرداختن به آنچه در ادامه این نوشتار می آید، بایسته است. البته اگر چنین ادعایی مطرح نباشد هم میتوان بخش های بعدی را سندی استوار بر نادرستی، بی اعتباری و غیر قابل قبول بودن دلایل نقلی رخدادن معجزه دانست.

آیا رخدادن معجزه ممکن است؟

شایسته است پیش از بحث در مورد معجزه تعریفی از معجزه ارائه دهیم تا بتوانیم دقیقتر آنرا بررسی کنیم . روشن است که مذهبیون به هر اتفاق نادری «معجزه» نمیگویند، اگر خودروی من امروز خراب شده باشد و بطور تصادفی وقتی من از در منزل خارج میشوم همسایه ام را ببینم که به من پیشنهاد میکند که مرا به محل کارم برساند، این رویداد را معمولاً کسی معجزه آمیز نمیداند، زیرا همانطور که در پیش نیز گفتیم هر رویداد معجزه آمیز، رویدادی نادر است اما هر رویداد نادری معجزه آمیز نیست، بنابر این اینکه گاهی در زبان روزمره ما از واژه معجزه به این شیوه استفاده میشود-مثلاً اسلامگرایانی معتقدند انقلاب اسلامی 1357 یک معجزه بوده است (شاید چون نور توسط این انقلاب منفجر شده!)، به معجزه ای که ما هم اکنون در مورد آن صحبت میکنیم ارتباطی ندارد، واژه معجزه در زمینه (Context) فلسفه دین  کاربردی اصطلاحی و متفاوت با آنچه در زبان روزمره از آن استفاده میکنیم دارد.  حال پرسش این است که پس چه رویدادی معجزه آمیز است؟ شوربختانه مرجعی برای دریافتن تعریف معجزه وجود ندارد، این است که باید تعاریف رایجی از معجزه را یک به یک مطرح کنیم و پیرامون آنان سخن بگوییم. در جستجو برای تعاریف رایج معجزه نخستین تعریفی که رایج به نظر میرسد تعریف زیر است:

تعریف 1:

یک اتفاق مانند الف معجزه است اگر علم نتواند الف را توضیح دهد.

معمولاً وقتی کسی اتفاقی را معجزه وار میداند، از منکرین معجزه میپرسد که اگر این اتفاق معجزه وار نیست پس چگونه آنرا توضیح میدهید؟ و از آنجا که یک اتفاق ضرورتاً مسئله ای طبیعی است و بررسی طبیعت در حوزه علم (شناخت ما از طبیعت) است. از همین رو هرگاه چنین پرسشهایی مطرح میشود باید دریافت که تعریف 1 از معجزه مد نظر است.

اما آیا میتوان بنابر تعریف 1 اتفاقی را نشان داد که معجزه وار باشد؟ بزرگترین مشکل این تعریف این است که علم در حال تکامل یافتن است، در نتیجه اگر مسئله ای را نتوان امروز با علم توجیه کرد، ممکن است در آینده بتوان آنرا توجیه کرد. بنابر این اگر کسی بخواهد با این تعریف معجزه وار بودن چیزی را اثبات کند باید اثبات کند که نه تنها در امروز علم نمیتواند آن اتفاق را توجیه کند، بلکه در آینده نیز علی رغم پیشرفت احتمالی اش نخواهد توانست چنین کند و این امر نیازمند دانش از آینده است و محال است! در نتیجه اگر تعریف درست از معجزه، تعریف 1 است، آنگاه احتمال رخدادن معجزه صفر است. همچنین گفتن اینکه برای پدیده ای توضیح علمی وجود ندارد نیازمند آن است که از تمامی انسانها، یا دستکم شخصیت های دانشگاهی همه پرسی شود تا دریافته شود که آیا توضیحی علمی برای آن پدیده دارند یا نه، تابحال ندیده ام کسی که مدعی رخدادن معجزه ای است، چنین همه پرسی را به عمل آورده باشد.

اگر بگوییم منظور از علم، تنها علم امروز است نیز با این تعریف تمام چیزهایی که توضیح علمی برایشان وجود ندارند معجزه دانسته خواهند شد، و اگر در 100 سال پیش مردم اتفاقی را که نمیتوانستند آنرا بشیوه علمی توجیح کنند آن اتفاق را باید معجزه میدانستند، مثلاً باران آمدن، کسوف و الکتریسیته ساکن معجزه وار بوده اند و اکنون دیگر نیستند که البته این قابل قبول نیست. اساساً بسیاری از افراد بویژه در گذشته هرگاه دانشی نسبت به برخی از قوانین طبیعت نداشتند، رویدادهایی که بر اساس آن قوانین رخ میدادند را معجزه وار میدانستند. نظر فیلسوف فرانسوی آگوست کمت در این زمینه شایان توجه است. او تاریخ را از این نگر به سه دسته ربانی، متافیزیکی و تحقّقی تقیسم میکند، میگوید که در دوران ربّانی بشر هر پدیده ای را به عوامل ماوراء طبیعی و الهه های مختلف و در نهایت به یک خدا نسبت میداده است، در دوره متافیزیکی یا فلسفی او به دنبال گوهر و ذات اشیاء و آنچه آنها را تشکیل میدهد و موجب رویدادن رویداد ها میشود بوده است و اکنون که دوران تحقّقی یا پوزیتیویستی است تنها به دنبال روابط علّی بین اشیاء و شناخت دقیق و تجربی آنهاست. به نظر میرسد افرادی که معتقد به معجزه هستند هنوز در همان دوران نخستین یعنی دوران ربّانی گیر کرده اند و باورهای خود را بروزرسانی نکرده اند.  بنابر دلایل بالا با تعریف 1، میتوان گفت که محال است شخصی بتواند اثبات کند اتفاقی معجزه آمیز است.

تعریف 2:

یک اتفاق مانند الف معجزه است اگر الف قوانین طبیعت را زیر سوال ببرد.

نخست باید گفته شود که مراد من از قوانین طبیعت آنچه انسان از قوانین طبیعت کشف میکند و در ذهن دارد و رابطه معرفتی که انسان با طبیعت برقرار میکند نیست، زیرا این کشفیات ممکن است نادرست باشند، بلکه خود قوانینی است که طبیعت بر اساس آنها رفتار میکند، روشن است که اگر انسانها مسئله ای را به غلط جزو قوانین طبیعت بدانند چنین تصوری را نمیتوان قانون طبیعی دانست. به همین دلیل میتوان تعریف 2 را باطل دانست، زیرا اگر در طبیعت واقعاً قانونی وجود داشته باشد، آن قانون نقض نشدنی است، و اگر چیزی در طبیعت نقض شود دیگر قانون نیست! زیرا از شرایط لازم برای اینکه قاعده ای را قانون بدانیم این است که عمومیت داشته باشد و همیشه درست باشد.

این تعریف از نگری شبیه به تعریف 1 است زیرا قوانین طبیعت را ما تنها از طریق علم میتوانیم درک کنیم و در نتیجه این تعریف را نیز میتوان به نوعی به همان دلیل که تعریف 1 رد شد، رد کرد. اما نکته ای دیگر که در اینجا باید به آن اشاره کنیم این است که اگر قرار باشد رخدادی قوانین طبیعت را زیر سوال ببرد آن رخداد باید ماوراء طبیعی باشد. ماوراء طبیعت یعنی چه؟ عبارت «ماوراء طبیعت» هیچ اطلاعی از چیستی و چگونگی یک اتفاق به ما نمیدهد، یعنی نمیگوید که یک اتفاق چه هست، بلکه میگوید چه نیست، یک اتفاق ماوراء طبیعی یک اتفاق طبیعی نیست، یعنی با هرآنچه یک انسان در دوران خودش میبیند متفاوت است. حال مسئله بسیار مهم اینجا است که آیا انسان میتواند با چنین رخدادی رابطه معرفتی برقرار کند؟ یعنی انسانی که خود در جهان طبیعی زندگی میکند و ماهیتی طبیعی دارند میتواند اگر بر فرض هم اتفاق ماوراء طبیعی وجود داشته باشد آنرا تشخیص دهد؟ چگونه چنین امری ممکن است؟ فرض کنید به اتفاقی میرسید که نمیتوانید آنرا با قوانین طبیعی توضیح دهید، دلیل این ناتوانی شما در چیست؟ ممکن است در این باشد که آن اتفاق را برای نخستین بار تجربه میکنید، مگر تابحال به هر اتفاقی میرسیدید در همان بار نخست میتوانستید آنرا با قوانین طبیعی توجیه کنید؟ روشن است که برای توجیه یک واقعه زمان نیاز است و آن واقعه باید چندین بار تکرار شود تا بتوان بطور دقیق آنرا شناسایی کرد و آنرا از لحاظ طبیعی توجیه کرد. حال اگر واقعه یادشده یکبار رخ دهد و شما نتوانید آنرا توجیه طبیعی کنید، آیا این بدان معنی است که آن واقعه را نمیتوان با قوانین طبیعی توجیه کرد؟ هرگز چنین نیست، نتیجه آنکه دستکم از این نگر نمیتوان هیچ رخدادی را تجربه کرد و به اعتبار حکم داد که آن واقعه ماوراء طبیعی بوده است.

افزون بر این برای اینکه انسان بتواند واقعه ای را در دسته وقایع ماوراء طبیعی دسته بندی کند، باید با ماوراء طبیعت آشنایی داشته باشد، اگر قرار باشد با چیزی که ماوراء طبیعی است بواسطه تجربه شناخت داشته باشد، دیگر آن واقعه ماوراء طبیعی نیست، زیرا تجربه ما مبتنی بر دریافت حسی ما است و چیزی که ما آنرا حس میکنیم همواره چیزی طبیعی است، لذا انسان از آنجا که تجربه یک واقعه ماوراء طبیعی را ندارد و نمیتواند هم داشته باشد محال است بتواند واقعه ای را جزو وقایع ماوراء طبیعی دسته بندی کند. زیرا شناخت ما از جهان خارج از ذهن ما محدود به دریافتهای حسی ما یا بعبارت دیگر تجربه ما است و بس.

این تعریف مشکل دیگری نیز دارد، و آن این است که رفتار خود خدا و دخالت او در این جهان خود دارای قوانین و نظمی است، و او به دلیل کامل و حکیم بودنش بدون علت کاری را نمیکند، و وقتی علّیت مطرح میشود قانون نیز مطرح میشود. حال اگر رفتار و دخالتش در این جهان دارای قوانینی است، هیچگاه نمیتوان انتظار داشت که با تعریف 2، معجزه ای رخ دهد زیرا به هر روی آن اتفاق که معجزه اش میخوانند بر اساس قوانینی است که خدا طبق آنها رفتار میکند و از آنجا که این قوانین و روالها مربوط به این جهان هستند، پس قوانینی طبیعی هستند. این نیز مشکل دیگری است که این تعریف دارد و نمیتوان آنرا پذیرفت. بعبارت دیگر اساساً اگر قرار باشد طبیعت هرگاه خدا بخواهد بگونه دیگری رفتار کند، خود این نیز یک قانون طبیعت است.  بنابر این یک معجزه نیز در همان نظم و قواعدی صورت میگیرد که طبیعت بر اساس آن رفتار میکند و در صورت وقوع معجزه میتوان گفت، خود معجزه نیز جزو همان قواعد و در نتیجه جزو قوانین طبیعی است. از نگری دیگر فرض کنید که خداوند تصمیم دارد  تا لحظه t همه انسانها پس از مرگ دیگر نتوانند به جهان مادی بازگردند، حال لحظه t همان لحظه ای است که عیسی مسیح میخواهد با معجزه مرده ای را زنده گرداند، و بعد از لحظه t نیز دوباره همان قاعده پیشین حاکم باشد، در چنین شرایطی نمیتوان گفت در لحظه t معجزه ای رخداده چون آنچه در لحظه t رخ داده قسمی از برنامه خدا برای طبیعت بوده و خود قانونی بوده است که طبیعت آنرا پیروی کرده، نه اینکه اتفاقی علیه قوانین طبیعی افتاده باشد.

مشکل دیگر این تعریف با تعریف واژه طبیعت روشن میشود، براستی طبیعت چیست؟ هرگاه از فردی عامی این پرسش پرسیده شود نخستین چیزی که به ذهن او خواهد آمد درخت، حیوانات و جنگل است، اما اگر خوب دقت شود خواهیم دید که ما به هرآنچه در اطراف خویش میبینیم طبیعت میگوییم. بر اساس زیست شناسی خود ما نیز جزوی از طبیعت هستیم. از طرف دیگر واقعیت چیزی است که هست باشد، روشن است که در فرضیات افراد باورمند به فراطبیعت، دو نوع واقعیت وجود دارد، واقعیت طبیعی و ماوراء طبیعی.  دلیل اینکه چنین دسته بندی وجود دارد این است که پس از فرارسیدن دوران علمی، ماوراء طبیعت که تا آنزمان جزوی از علم بشمار می آمد از علوم تجربی خارج شد و تنها محسوسات اجازه حضور در علوم تجربی را یافتند، حال برای اینکه واژه هایی هم برای باورمندان به فراطبیعت وجود داشته باشد واقعیت تقسیم شد به طبیعی و فراطبیعی. حال اگر برای ممکن بودن تعریف 2، وجود واقعیت فراطبیعی را مسلم بدانیم، دیگر چه دلیلی وجود دارد که واژه طبیعت دامنه اش گسترده تر نشود و تمام هستی را چه از نوع فعلی طبیعی اش چه ماوراء طبیعی اش فرا نگیرد؟ در چنین وضعیتی تعریف طبیعت خواهد بود:

طبیعت = مجموعه چیزهایی که هست هستند (وجود دارند) و میتوانند در رابطه علّی قرار گیرند (علت یا معلول باشند)، منهای خود طبیعت.

در چنین صورتی اساساً دیگر چیزی نمیتواند خارج از طبیعت وجود داشته باشد، و بنابر این تعریف 2 دچار اشکالی اساسی میشود. اما حتی اگر این مسئله را نیز نادیده بگیریم، یعنی بپذیریم که طبیعت حتی با فرض پذیرش آنچه فراطبیعت خوانده میشود، دامنه اش گسترده نمیشود، در چنین حالتی نیز اشکال دیگری پیش می آید. و آن این است که در مورد رفتارهای موجودات ماوراء طبیعی نیز با فرض وجود میتوان کلی گویی هایی را کرد، مثلاً هما در اسطوره های ایرانی نام پرنده ای است که اگر سایه اش بر سر کسی بیافتد وی را خوشبخت خواهد کرد، این کلی گویی را میتوان یک قانون دانست، مگر قوانین طبیعی چیزی غیر از کلی گوییهایی هستند که بوسیله آنها میتوانیم پیشبینی هایی بکنیم و با توالی امور آنها را تکمیل میکنیم؟ رفتار خدا نیز حتی بر اساس سنت های دینی دارای قانونمندی است، مثلاً وی انسانها را بر اساس کردارشان مکافات میکند و یا پاداش میدهد، حال خود این قانونمندی ها را نیز میتوان جزوی از طبیعت دانست، زیرا در روابط علی قرار میگیرند و وجود دارند. در چنین حالتی نیز باز نمیتوان هیچ علتی را حتی اگر خدا آنرا باعث شده است ناقض قوانین طبیعت دانست، افزون بر این حتی اگر قوانین رفتار الهی در مورد دخالت او در طبیعت را نیز جزوی از قوانین طبیعت ندانیم باز هم چون قوانین یادشده بر قوانین طبیعت ارجحیت دارند و قوانین طبیعت مقید به خواست خدا هستند، باز هم نمیتوان گفت در هنگام رخ دادن معجزه قوانین طبیعی زیر سوال میروند، بلکه در چنین شرایطی قانونی بر قانون دیگر حکم میکند! بنابر این بازهم تعریف 2 دارای اشکالی اساسی است.

مسئله دیگر که باعث میشود پذیرفتن معجزه با این تعریف را غیر عقلی بدانیم مربوط به علم است. در علم علت ها در کنار یکدیگر قرار میگیرند و معلولی را پدید می آورند، حال اگر قرار باشد در این میان علتهایی در این سلسله علل بطور معجزه آسایی حذف شوند این مسئله روی باقی علتها تاثیر خواهد گذاشت و بطول کلی نظام طبیعت را به هم خواهد ریخت و وضعیت جهان پس از یک معجزه بر فرض وقوع دگر خواهد شد. برای روشن شدن این مسئله مثالی خواهم آورد، عده ای از باورمندان به اعجاز میگویند که مرتاضی هندی با دست خود جلوی حرکت یک قطار را در هند گرفته است. وقتی این مسئله را بخواهیم از دیدگاه فیزیکی نگاه کنیم، نیروی حرکت قطارهای دیزلی توسط موتورشان تامین میشود، این نیرو از موتور به چرخ ها منتقل میشود، در خود موتور نیز بوسیله سوخت بنزین یا گازوئیل که توسط شمع ها مشتعل میشود در سیلندرها پیستون حرکت میکند و نهایتاً سبب حرکت چرخها میشوند. حال وقتی که این مرتاض هندی آنهم از فاصله دور دستش را به سمت قطار میگیرد در این سلسله علل طبیعی چه تغییری ایجاد میشود؟ آیا شمع ها جرقه میزنند و بنزین مشتعل نمیشود؟ آیا بنزین مشتعل میشود و پیستون حرکت نمیکند؟ آیا پیستون حرکت میکند و موتور نیرو را تولید میکند اما چرخها حرکت نمیکنند؟ در هریک از این موارد و ده ها مورد دیگر که میتوان برشمرد بطور کلی مقداری انرژی از بین میرود یا بوجود می آید و این محال است.  در هر معجزه ای بطور کلی چنین اتفاقاتی رخ میدهد، یعنی تعدادی از علت ها حذف میشوند یا بگونه دیگری عمل میکنند، اما ویژگی طبیعت این است که علتها به یکدیگر پیوسته هستند، و طبیعت ذاتاً نمیتواند چنین چیزی را برتابد، در طبیعت نه انرژی بوجود می آید نه از بین میرود، در حالی که معجزات چنین چیزی را ادعا میکنند و حذف یک علت در طبیعت در نظام علّی تاثیر مستقیم میگذارد و همانطور که گفته شد جهان بعد از یک معجزه به دلیل اتصال علل به یکدیگر جهانی دگر خواهد بود، حال آنکه چنین چیزی را شاهد نیستیم، بعد از هر معجزه ای که باورمندان به معجزه باور به وقوع آن دارند، طبیعت نظام عادی خود را پیش گرفته است و تغییری در علل بوجود نیامده است.

نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، این است که اگر تعریف 2 درست باشد علم را باید کنار گذاشت. علم همچون دین ساخته شده بر باورهای احساس محور نیست، هرگاه در هر قانون علمی حتی یک استثنا دیده شود آن قانون را دیگر باید کنار گذاشت. برای نمونه وقتی میگویند مجموع زوایای درونی یک مثلث برابر با 180 درجه است، هرگاه مثلثی کشف شود که مجموعه زوایای داخلی اش بیشتر یا کمتر از 180 درجه باشند، آنگاه دیگر هیچ ریاضی دانی نخواهد گفت که مجموعه زوایای درونی یک مثلث برابر با 180 درجه است. هر معجزه ای بنابر تعریف 2 دستکم یکی از قوانین طبیعت را زیر سوال میرود، اگر در طبیعت قانونی زیر سوال میرود، حال آنکه همانگونه که توضیح داده شد اگر در علم و در نتیجه در شناخت ما از طبیعت قانونی تنها برای یکبار نقض شود و یا تنها یک مثال نقض یافت شود، آنگاه آن قانون دیگر قانون نیست، یا به عبارتی از نخست قانون نبوده و ما به خطا آنرا قانون میپنداشته ایم، بنابر این اگر معجزات با تعریف 2 درست باشند یا هر تعریفی دیگر که نقض قوانین طبیعت را شامل شود، آنگاه باید علم را کنار گذاشت زیرا معجزاتی که دینداران مدعی آنان هستند بسیاری از قوانینی که بشر تاکنون کشف کرده اند را نقض میکنند و آن قوانین دیگر قوانین نیستند.

آخرین مسئله در مورد این تعریف از معجزه این است که مدعیان آن باید اثبات کنند اتفاقی که مدعی هستند معجزه وار بوده است، شعبده بازی یا هر ترفند و دروغ دیگری را شامل نبوده است، اینکار ابداً دشوار نیست که در اطراف خود افرادی را بیابید که به دروغ ادعای معجزه داشتن یا دیدن معجزه را میکنند، حتی خرافاتی ترین مذهبیون نیز میدانند که بسیاری از ادعاهای معجزه تنها از جانب افرادی کلاه بردار و دروغگو است. بنابر این مدعیان معجزه هرگاه ادعا میکنند که رویدادی معجزه آمیز است، باید اثبات کنند که این «اعجاز»، یک فریبکاری نبوده است، مثلاً اگر کسی پرواز کرده است، پرواز او همچون پرواز شعبده بازان با ابزار آلات و ترفند های خاص انجام نگرفته است و اینکار نیازمند وجود شرایط علمی و آزمایشگاهی است، که معمولاً معجزات را یا در جاهایی انجام میدهند که چنین ابزارهایی وجود ندارد و یا اینکه مدعیان معجزه و کرامت به بهانه های مختلف و مضحک قبول نمیکنند در چنین مراکزی حاضر شوند.  روشن است که این وضعیت تازه مربوط به حال میشود، یعنی ما در زمان حال نیز تنها با وجود چنین مطالعات و شواهدی ممکن است معجزه وار بودن یک رویداد را بپذیریم، درچنین شرایطی آیا باور داشتن به رویدادن معجزه در زمانهای باستانی که افراد به مراتب بسیار نادانتر از افراد امروزی بودند و به سادگی حاضر میشدند معجزه را بپذیرند و روش و نظام سازمانیافته ای برای کشف فریب و دروغ را که امروز در اختیار ما است نداشته اند عاقلانه است؟

البته تمامی افرادی که مدعی معجزه هستند دروغگو و شیاد نیستند، مطالعاتی وجود دارد که نشان میدهد افراد مذهبی تحت تاثیر تعصبات مذهبیشان و شرایط روحی که در آن قرار میگیرند ممکن است چیزی را ببینند یا احساس کنند که انتظار دارند آنرا ببینند و احساس کنند (6)، نه چیزی که واقعاً حقیقت دارد. از این گذشته برخی از افراد بیمار هستند و چیزهایی را میبینند یا میشنوند که وجود خارجی ندارند، یکی از بیماریهایی که بیمار در آن به چنین وضعیتی میرسد بیماری اسکیزوفرنیا است، اگر به بیمارستانهای روانی محل سکونتتان سری بزنید حتماً تعدادی از این افراد را خواهید یافت که ادعای خدایی، پیامبری یا امامت و یا چیزهای مشابه میکنند، در گذشته تشخیص این بیماران آسان نبوده است و ممکن بوده است افرادی آنها را باور کنند. مثلاً در مورد خود پیامبر اسلام شواهد تاریخی وجود دارد که نشان میدهد وی از سلامت روحی و روانی برخوردار نبوده است (7).

بنابر این اگر تعریف 2، تعریف درست باشد میتوان به قطعیت گفت که معجزه مفهومی متناقض با واقعیت است و نمیتواند واقعیت داشته باشد.

تعریف 3:

معجزه رویدادی است که بواسطه اعمال قدرت یک موجود ماوراء طبیعی رخ میدهد.

شاید این پرسش پیش بیاید که چرا بجای «یک موجود ماوراء طبیعی» در بالا، واژه خدا نیامده است، پاسخ این است که دلیلی وجود ندارد ما تنها معجزه را به خدا نسبت بدهیم، این مسئله بسیاری از اوقات توسط مسلمانان نادیده گرفته میشود، براستی حتی اگر فرض کنیم برای نمونه محمد معجزه ای داشته است، از کجا معلوم است این معجزه را از جانب خدا آورده باشد؟ شاید سایر موجودات ماوراء طبیعی چنین چیزی را علت شده اند، فرضاً شاید اسب شاخدار صورتی نامرئی آنرا باعث شده است، شاید شیطان باعث اینکار شده باشد، جالب است که در سنت مسلمانان یعنی قرآن نیز میتوان مواردی را یافت که در آنها شیطان دست به کارهای عجیب و غریب میزند، مثلاً در مقابل ایوب همچون پیرمردی آشکار میشود، آیا اینکار شیطان (تغییر چهره) را مسلمانان یک معجزه نمیبینند؟ از کجا معلوم معجزات محمد از طرف شیطان نباشد و نخواهد که بدین وسیله افرادی (مسلمانان) را گول بزند تا آنها به جهنم بروند؟ در تورات موسی به مردم میگوید که اگر پیامبری در میان شما ظهور کرد و حتی از خود معجزه ای نشان داد ولی گفت خدای دیگری را بپرستید وی را بکشید! (تثنیه، 13) این نشان میدهد که یهودیان معتقدند یک پیامبر دروغین هم ممکن است معجزه داشته باشد، در قرآن نیز میتوان یافت مواردی را که شخصی دست به اعجاز میزند اما پیامبر نیست، برای نمونه در ماجراهای افسانه ای سلیمان، قرآن میگوید:

سوره مورچه (نمل) آیات 38 تا 40

قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ؛ قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ؛قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ.

(سليمان) گفت، اي بزرگان! كداميك از شما توانائي داريد تخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من آيند براي من بياوريد؟!؛عفريتي از جن گفت: من آنرا نزد تو مي‏آورم پيش از آنكه از مجلست برخيزي و من نسبت به آن توانا و امينم!؛ (اما) كسي كه دانشي از كتاب (آسماني) داشت گفت، من آنرا پيش ‍ از آنكه چشم بر هم زني نزد تو خواهم آورد! و هنگامي كه (سليمان) آنرا نزد خود مستقر ديد گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش ‍ كند كه آيا شكر او را بجا مي‏آورم يا كفران مي‏كنم ؟

روشن است که در مثال بالا شخصی که پیامبر نیز نیست، اما دانشی از کتاب (!) داشته است میتوانسته است تخت ملکه سبا را در چشم به هم زدنی به نزد سلیمان بیاورد، یعنی زودتر از یک عفریت از جنیان! نتیجه منطقی آنکه از نگر قرآن افرادی که پیامبر نیستند و حتی افرادی خبیث (بسیاری معتقدند عفریت یعنی بسیار پست) نیز گاهی میتوانند دست به کارهای خارق العاده و معجزه آمیز بزنند، حال که چنین است بسیار عجیب و غریب است که مسلمانان فکر میکنند هرکس معجزه کند حتماً پیامبر است، یا معجزه میتواند نبوت را اثبات کند، از کجا معلوم است که خود محمد نیز به گفته قرآن همانند آن عفریت نباشد و دست به کارهای خارق العاده نزده باشد!؟ افزون بر این ممکن است که مسلمانان معجزه را تنها از جانب خدا بدانند ولی نمیتوانند اثبات کنند اعمالی با نتیجه ای که معجزات حادث میکنند تنها از جانب خدا ممکن هستند و نه سایر موجودات ماوراء طبیعی. افزون بر این معجزاتی که رخ میدهند به قول خود مذهبیون «نشانگر قدرتی برتر از انسان» هستند، اینکه موجودی قدرتش بیش از انسان باشد با اینکه قدیر باشد (همه کارها را بتواند انجام بدهد) بسیار متفاوت است و هیچ عملی نیست که بتواند نشان دهد فاعلش قدیر است، لذا کاملاً ممکن است معجزات از جانب سایر موجودات ماوراء طبیعی غیر از خدا باشند و هیچ دلیلی علیه این دیده نمیشود. همچنین ممکن است یک معجزه بیانگر وجود یک «شخص» (منظور موجودی است ذی شعور و مختار) که دارای قدرتی فراتر از انسان است نباشد، بلکه صرفاً نشانگر وجود یک قدرت و انرژی متفاوت با آنچه ما تا کنون میشناسیم باشد، مثلاً انرژی اتمی اگر 300 سال پیش به انسانهایی نشان داده میشد و یا بمبی اتمی یا هیدروژنی برای آنها منفجر میشد یقیناً آنرا معجزه میدانستند، حال ممکن است معجزه هم یک قدرت طبیعی یا حتی ماوراء طبیعی (صرف نظر از اینکه این عبارت معنی دارد یا نه) باشد، و دلیلی وجود ندارد که آنرا ما به یک موجود که دارای شخص هم هست (یک کس هست) نسبت بدهیم!

این تعریف بسیاری از مشکلاتی که تعاریف پیشین با آنها روبرو بودند را ندارد، اما مشکلات دیگری دارد که به آنها اشاره خواهیم کرد. نخستین اشکال این تعریف آن است که این تعریف مانع اغیار نیست. هر تعریفی برای اینکه درست باشد باید جامع افراد و مانع اغیار باشد، به زبان ساده یعنی اینکه تمام مصداقهایش را شامل شود و چیزهایی که مصداقش نیستند را شامل نشود. مثلاً تعریف انسان این نیست که انسان موجودی است که دو چشم دارد. زیرا موجودات دو چشم دیگری نیز وجود دارند و بر اساس این تعریف آنها نیز انسان به شمار میروند، لذا این تعریف مانع اغیار نیست، همچنین جامع افراد نیست چون انسانهایی وجود دارند که دو چشم ندارند. مشکل این تعریف نیز همین است زیرا با فرض وجود خدا، وی را میتوان علت با واسطه همه رویدادها دانست. هر رویدادی که معلول است ممکن است مستیقماً یا با واسطه با علتی رابطه علّی برقرار کند. مثلاً وقتی کیوان با چاقو خیاری را پوست میکند، چاقو را میتوان علتی مستقیم و کیوان را علتی با واسطه دانست. حال اگر خدا هم وجود داشته باشد به دلیل اینکه او علت طبیعت است میتوان هر رویداد معلولی در طبیعت را با واسطه به او نسبت داد. مثلاً علت باریدن باران نیز خدا است زیرا او جهان را خلق کرده است و با مجموعه ای از علت های واسط، با واسطه علت باریدن باران است. بنابر این با این تعریف هر رویداد دیگری نیز معجزه آمیز است، حال آنکه کمتر کسی باریدن باران را معجزه آمیز میداند، و اگر بداند آنگاه دیگر رویدادها را نیز معجزه آمیز خواهد دانست و لابد علتهای فاعلی غیر الهی دیگر را نیز پیامبر معرفی خواهد کرد.

معجزه از نگر متکلمین شیعه

میان مسلمانان و سایر باورمندان به اعجاز در تعریف معجزه به دلایل مذهبی تفاوت اندکی وجود دارد، در قرآن هیچگاه از واژه معجزه و مشتقات آن استفاده نشده است، بلکه واژه آیه یا بیّنه بجای آن مورد استفاده قرار گرفته است و واژه معجزه واژه ایست اصطلاحی که بعدها متکلمین و فلاسفه آنرا ساختند و اکنون نیز جا افتاده است، واژه معجزه از نگر لغوی از عجز گرفته میشود که به معنی ناتوانی است، و این اشتقاق ناشی از آن است که از نگر مسلمانان و البته بسیاری از دیگران یک معجزه نباید تکرار پذیر باشد و دیگران بتوانند آنرا تکرار کنند و این عجز همان عجز دیگران در تکرار معجزه است و معجزه مبین عجز دیگران است و تفاوت معجزه کننده با دیگران، اما معنی واژه آیه، نشانه است، قرآن دو واژه برای اشاره به معجزه استفاده میکند یکی آیه است و دیگری بینه و البته میدانیم که خود قرآن نیز به جزء، سوره و آیه تقسیم میشود، یعنی مسلمانان برای خواندن کوچکترین بخش از قرآن همان واژه ای را انتخاب کرده اند که قرآن برای معجزه انتخاب کرده است، البته این به خودی خود به این معنی نیست که مسلمانان قرآن را یک معجزه میدانند، بلکه برای اثبات این ادعا متکلمین اسلامی استدلال نماهای جداگانه ای تعریف کرده اند. همین واقعیت که از نگر مسلمانان قرآن خود یک معجزه است سبب میشود که دیدگاه مسلمانان نسبت به معجزه اندکی با دیگران متفاوت باشد، زیرا قرآن و کردار نوشته شدن قرآن هیچکدام پدیده ها یا کردارهای ماوراء طبیعی نیستند. بنابر به نظر میرسد در اصول و عقاید این دین این تفاوت با سایر دیدگاه ها وجود داشته باشد که مسلمانان معتقد نیستند یک معجزه لزوماً باید قوانین طبیعت را زیر پا بگذارد و یا ماوراء طبیعی باشد. این مسئله نیز دلایلی تاریخی دارد، ایده وجود «ماوراء طبیعت» ایده ای اسلامی نیست، بلکه فلاسفه و متکلمین اسلامی آنرا از آثار دیگر بویژه آثار فلاسفه یونانی که در دوران نهضت ترجمه به دست مسلمانان رسید آموختند، در باورهای اصیل اسلامی (قرآن و سنت) نمیتوان اثری از ماوراء طبیعت یافت، قرآن نیز تنها از غیب (آنچه نادیدنی است) صحبت کرده است و هر چیزی که نادیدنی هست ماوراء طبیعی نیست، خلقت، معاد، بهشت و دوزخ و حتی خود خدا نیز در قرآن بصورت مادی توصیف شده اند (برای بحث مفصل تر مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام مقایسه الله و خدا)، این است که مسلمانان معمولاً آشکارا نمیگویند که یک معجزه باید ماوراء طبیعت باشد، هرچند که همین مسئله را به زبان دیگری میگویند.  اما در مورد اینکه معجزه از نظر مسلمانان چیست، به چند منبع در این مورد اشاره خواهیم کرد.

خواجه نصرالدین طوسی در مورد اعجاز میگوید (8):

و طریق معرفه صدقه ظهور المعجزه علی یده، و هو ثبوت مالیس بمعتاد او نفی ما هو معتاد مع خرق العده و مطابقه الدعوی.

بنابر این اعجاز شرایط خاصی دارد که به شرح زیر است:

1- کارهایی اعجاز است که مدعی نبّوت (یا امامت) آن را برای اثبات صدق گفتار خویش اقامه کند، بنابر این حرکت خورشید یا ماه، درست است که از کارهایی است که بشر از انجام آن عاجز و ناتوان است، ولی اعجاز نخواهد بود؛ چون آنها کار خداست و مدعی نبّوت یا امامت آنها را بای اثبات ادعای خود اقامه نکرده است.

2- کاری که توسط مدعی انجام میگیرد، میباید مطابق خواسته او باشد. کسی که مدعی نبّوت است و مثلاً میگوید برای اثبات صحت ادعای خودم کور را شفا میبخشم، باید کور را شفا بخشد، اما اگر به جای شفا دادن کور وقتی دست بر سر او میکشد و فرضاً کور کر هم بشود، اعجاز نکرده است، هرچند کاری که انجام گرفته، از توان دیگران بیرون است. مسیلمه کذّاب که به دروغ ادعای پیامبری داشت وقتی شنید پیامبر عزیز اسلام (ص) از آب چاه کم آبی در دهان مبارک کردند و بعد آن را در چاه کم آب ریختند و آب چاه زیاد شد، گفت من هم چنین میکنم. هنگامی که از آب چاه در دهان کرد و آن را در چاه کم آب ریخت، چاه به طور کلی خشک شد. تعبیر «مطابقه الدعوی» در تعریف مرحوم خواجه نصیر طوسی به همین نکته و شرط است.

3- کاری که به عنوان اعجاز صورت میگیرد، میباید مردم از انجام آن ناتوان باشند و راهی برای تعلم و تعلیم آن وجود نداشته باشد. بنابر این سحر و غیر آن از علوم غریبه، اعجاز نیست؛ زیرا راه تعلیم و تعلم آنها باز است. ساحران فرعون وقتی اعجاز حضرت موسی (ع) را دیدند، نوع کار او را غیر از نوع کار خود دیدند و دانستند کار او  از طریق تعلم و تعلیم و تقویت های اکتسابی نفس و ظریف کاریهای معمول امکان ندارد، لذا همه به او ایمان آوردند (سوره 26 آیات 45 تا 48). اضافه بر این دایره سحر محدود است، و آنچه را ساحر فرا گرفته است، انجام میدهد و نمیتواند پاسخگوی هرنوع تقاضا باشد. اما در اعجاز البته جایی که لازم باشد هر نوع اعجازی مردم بخواهند پیامبر آن را انجام میدهد و بسیاری از معجزات به همین کیفیت واقع شده است. البته در مواردی که اعجاز به حد لازم صورت گرفته است، به سوال بهانه جویان پاسخ داده نخواهد شد.

4- اعجاز باید همراه «تحدی» باشد؛ یعنی مدعی نبّوت یا امامت، دیگران را به مقابله دعوت کند. البته این دعوت همان طور که با صراحت قابل عمل است، با قرائن هم قابل انجام است. کسی که بر موقف نبّوت یا امامت ایستاده و به منظور اثبات ادعای خود دست به خرق عادت میزند طبعاً دیگران را به مقابله میخواند. بنابر این هر کاری که همراه تحدی نباشد، اعجاز نامیده نمیشود، بلکه در اصطلاح کرامات نامیده میشود، مانند کرامات اولیاء و صالحیون و کرامات انبیا و امامان معصوم علیهم السلام قبل از نبّوت و امامت. (9)

بنابر آنچه در بالا آمده است،  بصورت شسته و رفته تعریف معجزه را میتوان از این نگر بدین صورت ارائه داد:

معجزه کاری است که از جانب مدعی نبّوت یا امامت با هدف اثبات صدق مدعایش همراه با تحدی و مطابق خواست مدعی انجام میگیرد و دیگران را توانایی تکرار آن نیست.

بسیار روشن است که این تعریف نیز همان اشکال مانع اغیار نبودن را دارد. در بسیاری از مهارت ها، حد اعلایی وجود دارد که کسی را توانایی رسیدن به آن حد نیست. برای نمونه رکوردهای ورزشی را در نظر بگیرید، در هر رشته ای رکورد ورزشی در اختیار یک شخص است و دیگران را توانایی شکستن آن رکورد نیست. حال که دیگران را توانایی تکرار این کار نیست، شرط سوم صدق میکند، باقی شرایط نیز شرایطی سهل الوصول هستند، برای نمونه برای اینکه یک ورزشکار دست به معجزه بزند باید 1) پیش از اینکه رکورد را بشکند ادعای پیامبری کند 2) قبل از اینکه رکورد را بشکند بگوید که قصد دارد رکورد را بشکند  3)قبل از شکستن رکورد بگوید که دیگران را توانایی تکرار کارش نیست، در چنین حالتی هرگاه رکوردی را بشکند کارش معجزه خواهد بود و تا زمانی که کسی رکوردش را نشکند نمیتوان نبّوت او را زیر سوال برد، و وقتی که رکوردش توسط کسی شکسته میشود پیامبر جدیدی پیدا میشود و در می یابیم که پیامبر پیشین دروغگو بوده است، هرچند شاید شکسته شدن رکورد نیز برابر با رد شدن نبّوت ورزشکار قبلی نباشد چون قرار بوده است که دیگران نتوانند کار او را تکرار کنند، نه اینکه کاری دشوار تر از او کنند. شکستن یک رکورد ورزشی خود یک خرق عادت است، زیرا عادت و روال بر آن است که افراد در هر رشته ورزشی رکوردی پایین تر از رکورد جهانی داشته باشند.

لازم نیست مسئله را آنقدر پیچیده کنیم، به مثالی دیگر دقت کنید، کاوه ادعا میکند که پیامبر است، کاوه میگوید که تنها کاوه میتواند با دهان کاوه صحبت کند، و او اعلام میکند که میخواهد صحبت کند، و بعد صحبت میکند، سپس از مردم دیگر میخواهد که اگر میتوانند با دهن او سخن بگویند، هیچکس غیر از کاوه نمیتواند با دهان کاوه صحبت کند، پس با تعریف بالا کاوه یک پیامبر است.

ایراد دیگری این است که اساساً هیچ کاری را نمیتوان دوبار انجام داد. زمان یکی از مشخصه های یک عمل است و هر عملی را تنها یکبار میتوان در یک زمان انجام داد، بنابر این اگر با دقت بیشتری به این مسئله نگاه کنیم اساساً هیچگاه نمیتوان بطور دقیق دقیقاً یک عمل را دو بار انجام داد، گفته فیلسوف یونانی هراکلیتوس که میگوید «به یک رودخانه نمیتوان دوبار وارد شد» را نیز میتوان بر همین قضیه انطباق داد، گرچه شاید منظور او در دگرگونی بودن همه چیز بوده است نه این مسئله.

محمد تقی لسان الملک سپهر، که البته کسی او را متکلم نمیداند ولی مطالعه نظرش خالی از لطف نیست در مورد اعجاز میگوید:

و معجزه خارق عادت است، مقرون به تحدی با عدم معارضه، و خرق عادت اثبات یا نی امری است که عادت جاری نشده باشد؛ و مرد از مقارنت تحدی آن است که وقوع معجزه مقارن و مطابق دعوی باشد؛ و مراد از مقارنت تحدی آن است که وقوع دیگران به مثل آن نتوانند آورد تا از جمله سحر و شعبده شمرده نشود. و جز این را معجزه نخوانند، چه تواند بود که نفوس احداث امور غریبه کنند به استعانت ادوات مخصوصه، پس آن «سحر» باشد و اگر به قوت بعضی از روحانیات کاری شگفت آرند آن «عزایم» باشد و اگر به قوت اجرام فلکیه باشد آنرا «دعوت کواکب» خوانند و اگر به امتزاج قوای سماویه و ارضیه باشد آنرا «طلسمات» گویند؛ و اگر به خواص عنصریه باشد آنرا «نیر نجات» نامند، و اگر به نسبت علوم ریاضیه باشد آن را «حیل» خوانند. و هیچ یک از این جمله معجزه نتواند بود.

اما اگر این خرق عادت از انبیا صادر شود «معجزه» نام دارد و چون از ائمه و اولیاء پدید آید «کرامت» خوانند. (10)

آیت الله مطهری در مورد اعجاز میگوید:

معجزه آن کار و اثری است که از پیغمبری به عنوان تحدی – یعنی برای اثبات مدعای خودش-آورده بشود و نشانه ای باشد از اینکه یک قدرت ماوراء بشری در ایجاد آن دخالت دارد و فوق مرز قدرت بشری است به طور کلی. (11).

البته تعریف آیت الله مطهری ساخته خود وی نیست، توماس آکوئیناس نیز تعریفی مشابه را ارائه داده است و در آثار قدمای مسلمان نیز میتوان تعاریف مشابه را به کرات یافت. نخستین ایراد این تعریف آن است که میگوید معجزه از جانب یک پیامبر روی میدهد، حال آنکه معجزه خود قرار است اثبات پیامبری یک شخص باشد، به عبارت دیگر این معجزه است که اثبات میکند یک شخص پیامبر است، حال آنکه تعریف آیت الله مطهری میگوید یک عمل معجزه است اگر از جانب یک پیامبر باشد، و این ایراد در تعریف لسان الملک سپهر نیز دیده میشود، اما در تعریف کتاب درسی که به تمامی دانشجویان ایرانی تدریس میشود این ایراد با وارد کردن واژه «مدعی» رفع شده است، یعنی بجای پیامبر یا امام، نوشته شده است مدعی پیامبری یا امامت. چنین تعریفی از معجزه دچار مغلطه استدلال دایره ای (Circular Reasoning) یا همان دور است، یعنی در کنار سایر باورهای اسلامی، مسلمانان با این تعریف میگویند پیامبر کسی است که معجزه ای داشته باشد، و از طرفی دیگر میگویند معجزه عملی است با شرایطی خاص که یک پیامبر آنرا انجام میدهد، و روشن است که چنین استدلالی باطل است. مشکل دیگر این است که میگوید معجزه ماوراء قدرت بشر است، حال آنکه فاعل معجزه خود یک بشر است، مگر اینکه بگوییم پیامبران انسان نیستند (که قرآن ضد این را میگوید) ممکن است آیت الله مطهری بگوید فاعل این عمل خدا است نه آن انسان، در چنین شرایطی نخست آیت الله مطهری باید سه کار را انجام دهد، 1) وجود خدا را اثبات کند. 2) اثبات کند که معجزه از طرف موجودی غیر از خدا، مثلاً شیطان، سوپرمن یا هر موجود ماوراء طبیعی دیگر نبوده است 3) آیت الله مطهری از کجا سابقه خدا را بدست آورده؟ مگر او منشی خدا است که میداند خدا چکاری کرده است و چه کاری نکرده است؟ چه کسی بر فرض وجود خدا بر افعال خدا اشراف دارد، یا میتواند عملی را به خدا نسبت دهد؟ ممکن است گفته شود از منابع دینی میتوان چنین کاری را کرد، اما مشکل اینجا است که آیت الله مطهری در حال اثبات نبّوت است، و تا این اصل را اثبات نکرده است نمیتواند از منابع دینی استفاده ای بکند.

اما این تعریف کامل نیست و آیت الله مطهری به خود این زحمت را نداده است که بگوید کار یا اثری که قرار است نشان از یک قدرت ماوراء بشری داشته باشد و فوق مرز قدرت بشر باشد چه ویژگیهایی را دارد و اگر ما از کنار چنین کار و اثری وقتی رد شویم از کجا بفهمیم که این کار یا اثر فرای قدرت بشری است یا در حد آن است؟ آیا صرف اینکه کاری را برای نخستین بار از جانب کسی میبینیم باید باعث شود که فرض کنیم آن کار ماوراء قدرت بشری است؟ فرضاً اگر شخصی که در بیابان زندگی میکرده است برای اولین بار با یک شعبده باز مواجه شود و دیگر نیز شعبده بازی را نبیند باید به این نتیجه برسد که شعبده بازی کاری ماوراء قدرت بشر است؟ این تبصره تعریف مطهری را مشابه تعریف شماره 3 میکند و این تعریف همان ایراداتی را دارد که تعریف شماره 3 داشته است، برابری این تعریف در این بخش با تعریف 3 را خود آیت الله مطهری نیز تایید کرده است، وی از زبان اشاعره گفته است:

معجزات انبیا جریانهایی است برخلاف قوانین «طبیعی» که بشر وجود آنها را کشف کرده است.  (12)

نکته جالب اینجا است که در میان مسلمانان نیز افرادی هستند که منکر اعجاز هستند، آیت الله مطهری در مورد آنها و دلایلشان که دلایلی قرآنی است گفته است:

نظریه تاویل يك نظريه نظريه‏ای است كه قبول كرده‏اند ولی تأويل كرده‏اند ، كه اين هم‏  در واقع انكار است اما يك انكار محترمانه‏ای است ، انكاری است كه‏
نمی‏خواهيم بگويم آن كسی كه منكر شده است خواسته اسلام را انكار بكند ، ولی اينجور فكر می‏كند . مثل مرحوم سيد احمد خان هندی . اگرچه من كتابش‏ را نخوانده‏ام [ ولی ] در كتابهای ديگران ديده‏ام كه از او نقل كرده‏اند و در شرح حالش هم خوانده‏ام ، كه در خود هندوستان هم خيلی سر و صدا راه‏ انداخت و سبب شد كه علمای اسلامی هند او را طرد كردند ، و حتی صبغه‏ سياسی هم به او زدند چون او از نظر سياست هندوستان – آنطور كه در بعضی‏ كتابهايی كه من خواندم [ آمده است ] – طرفدار همزيستی و سازش با انگلستان بود از نظر سياست هند ، و بعضی اساسا او را در سياستش هم متهم‏ به خيانت می‏كردند و در اين افكارش هم او را متهم به خيانت به اسلام‏ می‏كردند . ايشان تفسيری نوشته است كه مرحوم فخر داعی ، همه يا قسمتی از آن را به فارسی ترجمه كرده ، من در كتابفروشيها ديده‏ام ولی نخوانده‏ام . يك مرد مؤمن و مسلمانی است ، يكی از علمای اسلامی است ولی فكر می‏كند كه‏ اينجور توجيه و تفسيری كه درباب معجزات شده است كه به اينها جنبه خرق‏ عادت داده‏اند اينها همه خرافه‏ها و پيرايه‏هايی است كه بعد به اسلام‏ بسته‏اند . تمام معجزاتی را كه در قرآن آمده است ايشان كوشش می‏كند كه‏ يك توجيه عادی و طبيعی بكند . حتی مثلا عبور كردن موسی از دريا را می‏خواهد يك توجيه عادی و طبيعی بكند كه نه ، اين يك جريان غير عادی‏ نبوده ، يك جريان عادی بوده كه واقع شده است ، و همچنين اژدها شدن عصای‏ موسی . همه اينها را يك توجيه و تأويل‏های خيلی دوری می‏كند كه البته به‏ نظر ما كه نمی‏شود اصلا احتمال اين تأويلها را هم داد . ايشان روی يك طرز فكری اين احتمال را می‏داده .

امثال سيد احمد خان دو دليل هم از خود قرآن بر اين مطلب می‏آورند : يكی‏ اينكه می‏گويند ما در قرآن يك سلسله آيات داريم كه مردم از پيغمبران‏ همين كارهای خارق‏العاده را می‏خواستند و پيغمبران می‏گفتند ما جز بشری‏ نيستيم ، ما هم بشری هستيم مانند بشرهای ديگر ، و امتناع می‏كردند ، كه‏ بعضی از اين آيات را – اين فهرست را عرض بكنم – برايتان می‏خوانم . ديگر يك سلسله آيات ديگری است در خود قرآن كه نظام خلقت را به‏ عنوان » سنن الهی » می‏نامد و تصريح می‏كند كه سنن الهی تغيير ناپذير نيست . اينجور آيات هم زياد داريم . يك وقتی من خودم جمع كرده بودم‏ تقريبا ده آيه به اين تعبير داريم كه از همه صريح‏تر اين آيه است : » « سنة الله … و لن تجد لسنة الله تبديلا »» ( احزاب / . 62 ) ( چون اين آيات را هم بعد بايد به تفصيل بخوانيم حالا شرح نمی‏دهم ) . قبلا موضوعی را ذكر می‏كند ، بعد می‏گويد : سنت خداست ، بعد به صورت يك قانون كلی : » « ولن تجد لسنة الله تبديلا »» و در آيه ديگر : » « فلن تجد لسنة الله‏ تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا »» ( فاطر / . 43 ) » لن ، هم می‏گويد كه برای‏ نفی ابد است ) هرگز تو نخواهی يافت سنت الهی را كه عوض بشود ، تبديل‏  پيدا بكند . می‏گويند به اين دليل پس معجزه به معنی اينكه خرق عادت بشود ، تبديل سنت الهی است ، تحويل سنت الهی است و نمی‏شود . سنت الهی مثلا  اين است كه يك انسان اگر می‏خواهد متولد بشود بايد از يك زن و مرد به‏ شكل خاصی – كه نطفه‏هاشان با يكديگر تلاقی پيدا می‏كنند و در ظرف خاصی‏  بزرگ می‏شوند ، مدت معينی هم لازم دارد – متولد بشود . اين سنت الهی‏ است ، ديگر اين سنت تغيير پذير نيست به نص قرآن . اين يك نظريه كه‏  البته [ آن را به عنوان ] » نظريه اسلامی » هم عرض می‏كنم چون بعضی از علمای اسلامی اينجور گفته‏اند و من هم عرض كردم كه اين را دليل بر مغرض‏  بودن آن گوينده هم نمی‏گيرم چو ن واقعا ممكن است طرز تفكرش اينجور بوده . (13)

البته این مسئله جای بحث و بررسی بیشتری دارد اما به نوشتار ما و بحث ما ارتباطی پیدا نمیکند بلکه باید در دستور مباحث درون دینی بین فرق مختلف اسلامی قرار گیرد. اما به هر روی این مسئله ممکن است برای برخی از افراد جالب باشد که برخی از مسلمانان نیز ممکن است با آنچه در این نوشتار آمد موافق باشند.

نتیجه گیری

آنچه در بالا آمد تلاش من بود برای نشان دادن اینکه رخ دادن معجزات محال است، اگر هم محال نباشد ما نمیتوانیم نسبت به وقوع آنها شناخت پیدا کنیم، منابع اخباری برای اثبات معجزات دارای اعتبار نیستند و رابطه ای منطقی بین معجزه و نبوت وجود ندارد. در مورد هریک از این مباحث میتوان بحث های مفصل تری را در حوضه های متافیزیک و اپیستمولوژی مطرح کرد و بطور دقیقتر به بررسی این مسائل پرداخت اما اینکار یقیناً در حوصله این نوشتار نبوده است. امیدوارم این توضیحات برای افراد علاقه مند به این مسئله مفید بوده باشد. تلاش من بر این بوده است که با مثالهای فراوان تاجایی که متن نوشتار بیش از اندازه دراز نشود هر مسئله و قضیه ای را روشن کنم و با ساده ترین کلماتی که میتوان آنها را با همان شرط یادشده تعریف کرد به طرح مسائل و قضایا بپردازم.

منابع

1- Baruch Spinoza, Ethics 1677.

2- ابن سینا، حسین بن عبدالله، الالهیات (من) الشفاء، قم، منشورات مکتبه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، برگ 442.

3-Enquiries, p. 128.

4- همانجا.

5- Enquiries, pp. 111-112.

6- برای برخی از این مطالعات مراجعه شود به A. Daniel Yarmey, The pshychology of Eyewitness Testimon (New York: Free Press 1979).

7-برای اسناد و بحث مفصل در این مورد مراجعه کنید به نوشتاری با فرنام «محمد دیوانه نیست؟«.

8- طوسی، خواجه نصیر الدین، تلخیص المحصل المعروف بنقد المحصل، بیروت، دارالاضواء، ص 489، علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، با تصحیح و تعلیق حسن حسنزاده آملی، قم، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین، 1407، ص 350-351.

9- معارف اسلامی 1-2، تالیف جمعی از نویسندگان، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، تهران 1385، برگ 156.

10- ناسخ التواریخ، زندگانی پیامبر (ص)، تالیف محمد تقی لسان الملک سپهر، به اهتمام جمشید کیان فر، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ دوم 1385، پوشینه نخست برگ 384.

11- نبّوت، مباجث جلسات بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران، چاپ نهم آذر 1382، برگ 102.

12- همانجا برگ 105.

13-  همانجا برگ 109.

برای بحث های گسترده تر در مورد معجزات مراجعه شود به:

1- Atheism a philosophical justification, by Michael Martin, Temple University Press 1990, Philadelphia, chapter 7

2- An Enquiry Concerning Human Understanding, by David Hume. +

3- Science and Miracles, by Theodore Drange. +

4- Miracles, an entry in Stanford Encyclopedia of Philosophy. +

بیگ بنگ در قرآن

این نوشتار از مجموعه ردیه هایی است که بر ادعاهای وجود معجزات علمی در قرآن نوشته شده است، توصیه میشود پیش از خواندن این نوشتار مقدمه را در نوشتاری با فرنام «معجزات علمی قرآن» بخوانید.

یکی از ادعاهای معجزات علمی قرآن این است که در قرآن از نظریه بیگ بنگ (بیگ بنگ چیست؟) صحبت شده است. البته پیشتر در دو نوشتار قرآن و پیدایش جهان، قضیه پدید آمدن کائنات از دود و گسترش یافتن کائنات در مورد موارد مشابهی سخن رانده شده است اما نیاز هست تا اطلاعات بیشتری در این مورد ارائه شود. در این نوشتار به بررسی این ادعا خواهیم پرداخت.

آیه ای که از آن برای اثبات این «معجزه» استفاده میشود از این قرار است:

سوره انبیا آیه 30

أوَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ

آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم ؟، و هر چيز زنده‏اي را از آب قرار داديم، آيا ايمان نمي‏آورند!

معمولاً این آیه را مترجمین به «آسمانها و زمین یکی بودند، سپس آنها را جدا کردیم» ترجمه میکنند. قبل از اینکه هر بحثی را مطرح کنیم از شما دعوت میکنم به این آیه بیشتر توجه کنید، گفته است آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ آیا واقعا خالق کائنات اینقدر خنگ است که فکر میکند کافران باید این اتفاق را اگر هم افتاده باشد دیده باشند؟ کدام انسانی خلقت کائنات را دیده است که الله از کافران انتظار دارد آنرا دیده باشند و به دلیل این دیدن خود به او ایمان بیاورند؟ آیا الله از کافران کاری که برایشان غیر ممکن بوده است را انتظار دارد؟ عجب گیج خداییست این الله.

مدعیان اینکه قرآن بیگ بنگ را پیشبینی کرده است میگویند این آیه از سینگولاریتی سخن میگوید. در بررسی این آیه باید به نکات زیر اشاره کرد:

نخست اینکه در زمان سینگولاریتی زمین و آسمان یکی نبودند، اساساً زمینی وجود نداشته است که بخواهد با آسمان یکی باشد، زمین میلیونها سال بعد بوجود آمده است.

دوم اینکه بر اساس این آیه زمین از آسمانها جدا شده است، اگر منظور از آسمانها کائنات باشد بازهم این آیه غلط میشود.

سوم اینکه برای درک این آیه باید به توضیحی که قرآن از نحوه پیدایش جهان میدهد توجه کرد. داستان خلقت جهان در قرآن ریشه در اساطیر باستانی منطقه دارد، بویژه اساطیر بابلی و داستان گیلگمیش دارد. در حماسه گیلگمیش که بسیار قدیمیتر از قرآن است نیز دقیقا از یکی بودن آسمانها و زمین و بعد جدا شدن آنها سخن رفته است. ایده جدا شدن زمین و آسمانها از یکدیگر در سایر اساطیر منطقه نیز یافت میشود، مثلا در مصر باستان باور بر این بوده است که خدای زمین (جب) و خدای آسمان (نات) به یکدیگر چسبیده بودند و جداشدن اختیاری آنها سبب شکل گیری جهان بصورت فعلی شد. بنابر این ماجرای جدا شدن زمین از آسمانها ارتباطی به بیگ بنگ ندارد و از اساطیر و افسانه های ملل مجاور اعراب به قرآن راه یافته است و اگر واقعا بخواهیم آنقدر نادان باشیم که آنرا به بیگ بنگ نسبت بدهیم، باید امتیاز را به کفار مصری و بابلی بدهیم نه به محمد بن عبدالله.

دکتر علی سینا در مورد این ادعا (در اینجا) توضیحات جالبی ارائه داده اند که در اینجا مقداری از آنرا نقل قول میکنم. دکتر علی سینا معتقد است این آیات برگرفته از کتاب پیدایش تورات هستند و همان عبارتها به شیوه دیگری در قرآن آمده است:

تورات کتاب پیدایش، 1: 6 تا 9

سپس خدا فرمود: «توده های بخار از هم جدا شوند تا آسمان در بالا و اقیانوسها در پایین تشکیل گردند.» خدا توده های بخار را از آبهای پایین جدا کرد و آسمان را بوجود آورد. شب گذشت و صبح شد و این روز دوم بود.

در ا دامه دکتر علی سینا میگوید ریشه های این افسانه به داستانهای بابلی ها و بین النهرینی ها بر میگردد.  قرآن پر از افسانه هایی است که از کتاب مقدس و باورهای اعراب مشرک آنها را به عاریه گرفته است. آن باورها نیز خود مبتنی بر افسانه های باستانی سومری ها، بابلی ها و کنعانی ها و غیره هستند. کیهانشناسی محمد کیهانشناسی مردام باستان است. در اسطوره های پیشا عبری سامی ها دو موجود پر شور ساخته شده از آب وجود داشتند که یکی مرد بود و دیگری زن بود. آپسو (Apsu آب شیرین) و تیامت (Tiamat آب شور) که به جانوران و خدایان آبی زیادی حیات داده بودند. بعد از اینکه هرج و مرج و نا امنی پدید می آید، تیامت خالق مونث تلاش میکند که کنترل اوضاع را به دست بگیرد. اولاد او علیه او با یکدیگر متحد میشوند، و یکی از میان خود یعنی مردوک (Marduk) خدای بابل را انتخاب میکنند که آنها را رهبری کند. مردوک که مسلح به سلاح گردباد و طوفانهای سهمگین است و مرکب او چهار اسب آتشین است به جنگ تیامت که در آن چالش کینگو (Kingu) همدست شرور او نیز حضور داشته میرود و هردو آنها را میکشد.

خدای بزرگ مردوک، در حال کشتن تیامت خدای اژدها مانند و مونث آب شور. او تجسم شخصیت اونتام (Untame) است، نیروهای ابتدایی کائنات که نظم و انضباط را در کائنات برقرار کردند. او همچنین مادر تمام خدایان است.

تصویری دیگر از مبارزه مردوک و تیامت که بر اساس اساطیر بابلی منجر به خلقت کائنات شد.

بعد از مرگ تیامت، مردوک آسمانها و زمین را تشکیل میدهد، به اینصورت که بدنش را مانند صدفی باز میکند، نیمی را بالا میکشد تا آسمان خلق شود و نیمه دیگر را رها میکند تا زمین باشد.

«سپس خدا (مردوک) استراحت میکند، به بدن بزرگ (تیامت) خیره میشود و سپس به این فکر میکند که از لاشه باقیمانده چگونه استفاده کند و چه چیزی خلق کند. او آنرا مانند صدفی به دو نیم باز کرد، با نیمه بالایی کمان آسمان را درست کرد، و نیمه پایینی را زمین قرار داد» نقل شده از الواح بدست آمده که ماجرای مردوک را شرح میدهند، منبع بخش انسانشناسی دانشگاه ایالتی یوتا، نگاهی انسانشناسانه به کتابهای مقدس مسیحی و یهودی.

روشن است که  محمد (اگر فرض کنیم واقعا او این آیات را گفته باشد) در مورد بیگ بنگ سخن نمیگوید، بلکه اسطوره ای باستانی را که وارد کتب یهودی نیز شده است را بازگو میکند.

از رد ادعای اشاره به بیگ بنگ در قرآن گذشته، به نظر دکتر علی سینا آیه بالا با آیه زیر در تناقض است.

سوره فصلت آیه 11.

ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلأَْرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ .

سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در حالي كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روي اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روي طاعت مي‏آئيم!

البته این ترجمه آیت الله مکارم میباشد و آیت الله مکارم نیز معمولاً دست خوبی در ماست مالی کردن دارد، توجه داشته باشید که الله به چیزی که وجود ندارد صحبت میکند و به آن میگوید بوجود بیا! مگر اینکه الله دچار انحراف روانی باشد که نفهمد چیزی که وجود ندارد، وجود ندارد، و با چیزی که وجود ندارد نمیتوان صحبت کرد، حال از صحبت کردن با آسمان که بگذریم (چون ممکن است موجود دیوانه ای با در و دیوار و آسمان صحبت کند) جالبتر اینجا است که آسمان جواب هم میدهد.

ترجمه عبدالمحمد آیتی نیز این است:

ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.

سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود پس به آسمان و زمين گفت : خواه يا ناخواه بياييد گفتند : فرمانبردار آمديم

دلیل اینکه اساساً در ترجمه آیتی از بوجود آمدن سخنی به میان نیامده، این است که قرآن کتاب بی در و پیکری است و واقعاً متخصصین قرآن نمیتوانند بفهمند چه میگوید، هرکس برای خود ترجمه ای را انجام داده است.

یوسفعلی مترجم معروف قرآن به زبان انگلیسی که قطعاً در قرآن شناسی برتر از آیت الله مکارم و عبدالمحمد آیتی است اینگونه این آیه را ترجمه کرده است:

Moreover He comprehended in His design the sky, and it had been (as) smoke: He said to it and to the earth: «Come ye together, willingly or unwillingly.» They said: «We do come (together), in willing obedience.»

به نظر دکتر علی سینا میان آیه ای که اسلامگرایان تلاش میکنند از آن بیگ بنگ را بیرون بکشند و این آیه تناقض وجود دارد، یکی از جدا شدن سخن گفته است و دیگری به هم آمدن و پیوستن. کدام یک از این دو روایت درست است؟ آیا آسمان و زمین به هم چسبیده بودند و الله آنها را از هم جدا کرده است یا اینکه از هم جدا بودند و الله آنها را به یکدیگر پیوند داده است؟

البته مشخص است که این آیات اباطیلی بیش نیستند و هیچکدام با حقیقت همخوانی ندارند و باید این آیات را نیز به حساب سایر خطاهای فاحش قرآن در توصیف کائنات که در نوشتاری با فرنام «کائنات قرآنی – خطاهای قرآن در توصیف کائنات» به برخی از آنها پرداخته شده است گذاشت.

ردیه های بیشتر برای این ادعا + + +

نقد مبانی نظری نبوت

مبانی نظری نبوت

نبوت در مفهوم عام خود، یکی از اصول بنیادین و مشترک همه ادیان الهی است. مطابق این اصل، خداوند[1] در طول تاریخ با انسان‌هایی سخن گفته و آنها را مأمور هدایت و راهنمایی مردم به سوی کمال معنوی و سعادت حقیقی کرده است. بعضی از این پیامبران صاحب کتاب و شریعت بوده‌اند و بعضی دیگر فقط وظیفه تبلیغ تعالیم پیامبران پیشین را به عهده داشتند. در این تعریف کلی از نبوت، پیروان همه ادیان ابراهيمي اتفاق‌نظر دارند، اختلافی اگر هست در مصادیق این اصل کلی است. به عنوان مثال یهودیان معتقدند که عیسی و محمد فرستادگان واقعی خدا نیستند. مسیحیان به نبوت موسی اعتقاد دارند، ولی محمد را به عنوان یک پیامبر حقیقی نمی‌پذیرند و آسمانی بودن قرآن را انکار می‌کنند. در این میان مسلمانان معتقدند محمد آخرین و بزرگترین پیامبر الهی است. بدیهی است که پیش از پرداختن به این اختلافات، باید به یک پرسش بنیادین پاسخ داد و آن اینکه آیا دلیل محکم و قاطعی برای اثبات نبوت در مفهوم کلی (و صرفنظر از مصادیق آن) وجود دارد؟ متفکران اسلامی (خصوصا شیعه) بحث را از ضرورت نبوت آغاز می‌کنند. به اعتقاد آنها می‌ توان با دلایل عقلی و پیشینی نشان داد که ارسال رسل بر خداوند واجب است ولذا محال است که پیامبرانی مبعوث نشده باشند. به عبارت دیگر حتی اگر در شرایطی باشیم که (بنا به فرض) خبری از رسولان الهی نداشته باشیم، می‌توانیم با تجزیه و تحلیل‌های عقلی صرف به این نتیجه برسیم که خداوند حتماً پیامبرانی را تاکنون فرستاده است، و وظیفه ما فقط شناخت پیامبران حقیقی و استفاده از تعالیم وحیانی آنها برای رسیدن به کمال و سعادت است. من در اینجا چهار نمونه از ادله ضرورت نبوت را مورد نقد و بررسی قرار میدهم:

دلیل اول (حکمت الهی)

اين دليل بر مبناي نقصان علم و دانش بشري و عدم كفايت عقل انسان در شناخت راه كمال و سعادت اقامه شده است:

الف. خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده است.

ب. تكامل اختياري درگرو شناخت صحيح راجع به سعادت و شقاوت دنيا و آخرت است.

ج. عقل انسان براي چنين شناختي كفايت نمي‌كند.

نتيجه‌ اين مقدمات اين است كه حكمت خداي متعال اقتضاء دارد كه براي اينكه نقض‌غرض از خلقت انسان پيش نيايد، خدا راه ديگري (وحي) در اختيار انسان قرار دهد تا از آن راه پي به سعادت دنيا و آخرت ببرد و بتواند كمال اختياري پيدا كند.[2]

اکنون خوب است نگاهي انتقادي به این استدلال بيندازيم:

1. مقدمه اول اين دليل از كجا آمده است؟ لازمه‌ منطقي حكمت الهي اين است كه از آفرينش هر موجودي هدفي داشته باشد، اما اين هدف مي‌تواند مصاديق بي‌شماري داشته باشد. حال چگونه (و با كدام دليل عقلي) معلوم شده است كه خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده است؟

2. در مقدمه‌ دوم اين دليل سخن از «سعادت و شقاوت دنيا و آخرت» آمده است. پيش‌فرض اين مقدمه توانايي عقل در اثبات معاد است. در اين مورد سه نكته‌ مهم را بايد در نظر داشت:

الف. اين پيش‌فرض مورد ترديد بسياري از فيلسوفان و متكلمان (خصوصاً در عصر حاضر) قرار گرفته و قضاوت قاطع در مورد آن مستلزم نگاهي نقادانه و موشكافانه به اين ادله و بررسي نقدهاي مخالفان و دفاعيات موافقان اس ت[3] به هر حال ابتدا بايد وجود جهان آخرت و زندگي پس از مرگ را با دليل عقلي محكم و قاطع اثبات كرد تا بتوان از آن در مقدمه اين استدلال استفاده كرد. آيا چنين دليلي تاكنون اقامه شده است؟

ب. فرض كنيم وجود جهان آخرت و زندگي پس از مرگ، با دليل عقلي قابل اثبات باشد. اما مسلّم است كه عقل انسان حداكثر مي‌تواند وجود معاد (بدون جزئيات آن) را اثبات كند و اثبات وجود دو نوع زندگي پس از مرگ (يكي در بهشت و ديگري در جهنم) از عهده‌ عقل خارج است و لذا قبل از اثبات وجود بهشت و جهنم و اينكه بعضي از انسانها سر از اولي و بعضي ديگر سر از دومي درمي‌آورند، نمي‌توان در ادله‌ عقلي ضرورت نبوت سخن از سعادت و شقاوت آخرت زد.

ج. با صرف نظر از نكات فوق، مي‌توان فرض كرد كه سعادت و شقاوت آخرت، نتيجه‌ عمل كردن و يا عمل نكردن به مقتضاي عقل و فطرت و وجدان بشري است. به عبارت ديگر حتي اگر با دليل عقلي و پيشيني وجود زندگي پس از مرگ و پاداش و كيفر اخروي در اثر اعمال دنيوي را بتوان اثبات كرد، نتيجه‌ چنين دليلي بيش از اين نمي‌تواند باشد كه انسان‌هاي خوب سعادتمند و انسان‌هاي بد شقي مي‌شوند. لكن اين مقدار براي اثبات ضرروت بعثت پيامبران كافي نيست. زيرا شناخت خوب و بد و يا عدل و ظلم از عهده‌ عقل برمي‌آيد. لذا مقدمه‌ دوم (با فرض صحت) ناتمام است. براي اثبات ضرورت نبوت ابتدا بايد اثبات كنيم كه رسيدن به سعادت آخرت علاوه بر عمل كردن به احكام عقل و اخلاق و وجدان، شرايط ديگري هم دارد كه شناخت آنها از عهده‌ عقل بشر بيرون است. اثبات عقلي و پيشيني اين مدعا كاري است كارستان كه تاكنون هيچ فيلسوف يا متكلمي از عهده‌ آن برنيامده است.

3. اما بپردازیم به مقدمه­ سوم که رکن اصلی این استدلال است. در این مقدمه گفته شده که عقل انسان توانایی کشف و شناخت راه رسیدن به کمال اختیاری و سعادت واقعی را ندارد و بنابراین خداوند باید از راه بعثت پیامبران و انزال وحی آسمانی این نقص را جبران کند تا بشر بتواند به سعادت و کمال واقعی برسد. خوب است عین این مدعا را از جای دیگری هم نقل کنیم و سپس به نقد و بررسی آن بپردازیم:

شناخت و آگاهی­های حسی و عقلی به دلیل محدودیت­های فراوان و آسیب­های جدی یارای رساندن و هدایت انسان به قله­ی رفیع سعادت ] و کمال [ را ندارد. بنابراین لازم است که خداوند بر اساس صفات هدایت­گری و حکمت، هادی و راهنمای دیگری افزون بر عقل و در عین حال همسو با آن برای انسان قرار دهد.[4]

درباره­ این مقدمه چه می­توان گفت؟ حقیقت این است که معنای واژه­های «سعادت» و «کمال» در این مقدمه معلوم و مشخص نیست. بنابراین ابتدا باید این دو واژه­ کلیدی بطور واضح و دقیق و البته با رعایت دو نکته­ مهم تعریف شوند: اول اینکه مقام و جایگاه بحث کنونی، یعنی عقلی و پیشینی بودن آن فراموش نشود و دوم آنکه تعریف بدون دلیل و مبنا نباشد. پس از آنکه با تعریف واژه­های مذکور مقدمه سوم از ابهام معنایی خارج شد، تازه نوبت به اثبات عقلیِ آن می­رسد. در اینجا هر تعریفی که برای «سعادت» و «کمال» می­کنیم، باید با دلیل عقلی و پیشینی نشان دهیم که عقل انسان نمی­تواند راه رسیدن به آن سعادت و کمال را کشف کند. به عبارت دیگر باید نشان دهیم که آنچه عقل می­یابد و فطرت و وجدان آدمی به آن حکم می­کند برای رسیدن به آن سعادت یا کمال کافی نیست و ما به چیزی بیش از آن نیاز داریم. اکنون به تعریف دینداران از سعادت و کمال می­پردازیم:

الف) به زعم دینداران: سعادت واقعی یعنی نجات و رستگاری در آخرت (جهانِ پس از مرگ). اما همانطور که پیش از این در نقد مقدمه­ دوم گفتم، اولاً این تعریف هنگامی درست است و می­تواند پشتوانه­ مقدمه­ مورد بحث باشد که از پیش و به روش عقلی وجود زندگی پس از مرگ _ آن هم با کیفیتی که در ادیان الهی آمده است _ اثبات شده باشد، و ثانیاً در اینجا باز با این پرسش مواجه هستیم که با فرض پذیرشِ معنای مذکور برای سعادت واقعی، دلیل این مدعا که می­گوید: «عقل از کشف راه رسیدن به سعادت واقعی (رستگاری در آخرت) عاجز است، چیست؟ عقل آدمی (با فرض اثبات معاد و زندگیِ پس از مرگ) فی‌الجمله حکم می­کند که عمل به احکام عقل و اخلاق و فطرت و وجدانِ انسانی همراه با صداقت و اخلاص (هر چند همراه با لغزش­ها و خطاهای غیرعمدی) می­تواند ما را به سعادت آخرت برساند و اگر سعادت آخرت به چیزی بیش از این نیاز داشته باشد، خداوند به گونه­ای آدمیان را از آن آگاه خواهد کرد؛ ولی فراموش نکنیم که در اینجا هم با گزاره­ای شرطی روبرو هستیم که شرط یا مقدمِ آن (ناکافی بودنِ عمل به احکام عقل و فطرت برای رسیدن به سعادت آخرت) به روش عقلی و پیشینی قابل اثبات نیست و بنابراین نتیجه یا تالیِ آن (ضرورت وحی و نبوت) معلق و مشروط به اثبات آن مقدم (شرط) است و این، مدعای ضرورت نبوت را زیر سوال می­برد. این مطلب را با طرح یک پرسش دیگر می­توان به گونه­ای روشن­تر بیان کرد و آن اینکه: با فرضِ واقعیت داشتنِ معاد و زندگی پس از مرگ، شما از کجا دانسته­اید که عقل قادر به کشف راه رسیدن به سعادت آخرت نیست و عمل به احکام عقل و اخلاق و فطرتِ انسانی به تنهایی نمی‌تواند آدمی را به رستگاری برساند؟ مگر شما با خداوند رابطه­ای برقرار کرده­اید و او به شما گفته است که آن­چه عقل در این مورد می­یابد، کافی نیست و برای نجات در آخرت به چیزی بیش از آن نیاز است؟ فراموش نکنید که سعادت آخرت در نهایت به دست خداست و او خود تعیین می­کند که بهشت را در ازای چه به آدمیان می­دهد. در اینجا حکم عقل این است که به دلیل حکیم بودن و عادل بودن خدا (که مفروضات بحث در این مقام­اند)، عمل صادقانه و خالصانه به احکام عقل و اخلاق و فطرت انسانی (اگر چه ممکن است با خطاهای غیرعمدی هم همراه باشد) همان راهی است که خداوند برای رسیدن انسان­ها به سعادتِ آخرت قرار داده است و اگر چیزی بیش از این لازم بود، به نحوی به آدمیان ابلاغ می­شد و حالا که ما جز عقل و فطرت و وجدان انسانی چیز دیگری نداریم، لابد خداوند به همین مقدار اکتفا کرده و از ما آدمیان فقط همین مقدار را می­خواهد. حال اگر خصم مدعی شود که خداوند علاوه بر عقل به آدمی چیز دیگری (مثلاً وحی آسمانی به واسطه­ پیامبران) هم داده، اثبات آن به عهده­ اوست (البینه علی المدعی). بنابراین تجزیه و تحلیل‌های عقلی و پیشینی ما را به ناکافی بودنِ عقل برای شناخت راه سعادت نمی­رساند و به ضرورت بعثت پیامبران منتهی نمی­شود.

ب) کمال واقعی نیز در میان دینداران به معنای رسیدن به مقام قرب الهی[5] گرفته می­شود. اما این تعریف گرانبار از مفاهیم دینی است و لذا در بحث کنونی که ماهیت عقلی و پیشینی دارد، قابل استفاده نیست. به عبارت دیگر می­توان پرسید که مفهوم «قرب الهی» از کجا آمده­ و به چه دلیل باید بگوییم که کمالِ واقعی انسان در تحقق این مفهوم است؟ از اینها گذشته باز هم می­توان پرسید که: از کجا معلوم عمل به احکام عقل و فطرت و پیروی از قواعد اخلاقی نمی­تواند ما را به مقام قرب الهی برساند؟ با کدام دلیل عقلی و ماقبلِ دینی اثبات شده است که برای رسیدن به مقام قرب الهی به چیزی بیش از عمل به قواعد عقل و اخلاق نیاز داریم؟

از مجموع این مطالب معلوم می­شود که ادعای عدم توانایی عقل در کشف و شناخت راه رسیدن به سعادت و کمال، ادعایی بدون دلیل است و پشتوانه­ محکمی ندارد. اما جای این سؤال خالی است که چه عاملی موجب شده است تا متکلمان اسلامی برای اثبات ضرورت نبوت به چنین مدعایی متوسل شوند؟ پاسخ به نظر من روشن است. آن­ها ابتدا اصل نبوت را پذیرفته و تعالیم مدعیان نبوت را به عنوان حقایق مسلّمِ وحیانی و راه صحیحِ رسیدن به سعادت و کمال قلمداد کرده و چون دیده­اند که بسیاری از این تعالیم (مانند وجوب نماز و روزه و حج و … آن هم با کیفیتی که آن­ها می­گویند) از طریق عقل قابل حصول نبوده و نیست، با خود گفته­اند که «عقل از کشف و شناخت راه رسیدن به سعادت و کمال ناتوان است و در این مورد نیازمند وحی است» آنگاه همین مدعا را دستمایه­ یک برهان عقلی در اثبات ضرورت وحی و نبوت کرده و بدین ترتیب در دام دور و مصادره به مطلوب گرفتار شده­اند.

اکنون (به روش برهان خُلف) فرض کنیم که عقل آدمی واقعاً برای هدایت و رساندن او به سعادت و کمالِ واقعی کافی نیست. سؤال این است که این «ناکافی بودن» ناشی از چیست؟ پاسخ دینداران این است که نقص و محدودیت ذاتی عقل و جایزالخطا بودن و گرفتاری آن در چنگال نفسانیت و … عامل اصلیِ ناتوانی­اش در شناخت راه صحیح رسیدن به کمال و سعادت است. اما در اینجا یک نکته­ مهم مغفول واقع شده و آن اینکه اگر چنین باشد، راه جبران آن بعثت پیامبران و انزال وحی آسمانی نیست، چرا که قبولِ نبوتِ مدعیان نبوت و فهم تعالیم وحیانیِ پیامبران راستین نیز با ابزار عقل صورت می­گیرد و عقلِ ناقص و خطاکار و آسیب­پذیر و اسیر در چنگال نفسانیت در اینجا هم ممکن است پایش بلغزد و در تشخیص پیامبران واقعی از دروغین ناکام بماند و حتی به تشخیص غلط دچار شود و در صورت شناخت پیامبران واقعی، در فهم تعالیم به یادگار مانده از آنها (کتاب آسمانی و سنت) نیز به ورطه­ خطا و کج‌فهمی و یکسونگری درافتد و لذا هدف خداوند از وحی و نبوت حاصل نشود. بنابراین اگر خداوند می­خواست انسان را به راهی خاص هدایت کند که سعادت و کمال او در گروی پیمودن آن راه است، عقل انسان یا مجموعه­ قوای ادراکیِ او را به گونه­ای خلق می­کرد که از عهده­ کشف و شناخت آن راه برآید و یا اینکه با همه­ انسان­ها بطور جداگانه و از طریق وحی و الهام سخن می­گفت، نه اینکه آدمی را با عقلی ناقص و خطاکار و نامطمئن بیافریند و آنگاه برای جبرانِ آن با افرادی خاص (پیامبران) سخن بگوید و آن­ها را مأمور هدایت دیگران بکند.

4. اگر از همه اشكالات فوق بگذريم، نتيجه مقدمات اين دليل بيش از اين نيست كه خداوند بايد به طريقي انسان را در كشف راه كمال راهنمايي كند. اما بعثت پيامبران فقط يكي از راه‌ها است و راه‌هاي ديگر هم وجود دارند. بنابراين دليل فوق اعم از مدعاست. براي اثبات ضرورت نبوت دو راه وجود دارد: يا بايد اثبات كنيم كه براي هدايت انسان‌ها به سوي كمال و سعادت فقط و فقط يك راه وجود دارد و آن هم بعثت پيامبران است، ويا اثبات كنيم كه بعثت پيامبران، حكيمانه‌ترين و بهترين و موفقيت‌آميزترين راه براي هدايت آدميان است. تاكنون براي كدام يك از اين دو مدعا دليلي محكم و قاطع اقامه شده است؟

5. اگر اين دليل درست باشد و بنا به مقتضاي حكمت الهي، ارسال پيامبران از سوي خداوند ضرورت داشته باشد، لازمه‌ منطقي آن اين است كه در هر عصري صدها هزار پيامبر مبعوث شود، بطوري كه در هر منطقه‌اي از مناطق روي كره‌ زمين يك پيامبر وجود داشته باشد تا مردم سراسر جهان همواره بتوانند بطور مستقيم و بدون واسطه از هدايتها و راهنمايي‌هاي پيامبران بهره‌مند شوند. در حالي كه در هيچ عصري چنين نبوده است. حال آيا بر طبق مقدمات دليل مذكور، خداوند در بسياري موارد خلاف حكمت عمل نكرده و مرتكب نقض‌غرض نشده است؟ اين اشكال از طرف برخي عالمان شيعه بدين نحو پاسخ داده شده است:

اولاً آنچه گفته مي‌شود كه انبياء در منطقه خاصي… مبعوث شده‌اند سخني صواب نيست. چرا كه خود قرآن صريحاً مي‌گويد: امتي نبود مگر آنكه در ميان آن امت نذير و هشدار دهنده‌اي فرستاده شد… ثانياً مقتضاي حكمت خدا اين است كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسان‌ها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند. ولي مقتضاي حكمت اين نيست كه حتماً همه‌ انسان‌ها از اين راه بهره ببرند. شايد انسان‌هايي نخواهند از اين راه استفاده كنند و اين عدم استفاده، مربوط به سوء اختيار خودشان باشد و اصلاً شايد كساني علاوه بر اينكه خودشان از اين راه بهره‌گيري نمي‌كنند، مانع استفاده‌ ديگران هم بشوند… در چنين مواردي گناه اين محروميت از نبوت به گردن اشخاص مانع است و از طرف خدا كوتاهيي نشده است.[6]

اما اين پاسخ قانع كننده نيست. اولاً براي پاسخ به اين اشكال و اثبات وجود پيامبران متعدد در ميان همه ملل و اقوام دنيا بايد به اسناد و مدارك معتبر تاريخي استناد كرد نه به آيات قرآن، چرا كه در اينجا هنوز نبوت محمد و آسماني بودن قرآن و اعتبار و اصالت اين كتاب اثبات نشده است. ثانياً زمان پيامبر اسلام (ص) را (به عنوان مثال) در نظر بگيريد. در آن زمان كه ايشان مشغول هدايت مردم عربستان بودند، راهنما و هدايتگر ميلياردها انسان ديگر در صدها كشور از قاره‌هاي آمريكا، اروپا، آفريقا، اقيانوسيه و حتي بقيه كشورهاي آسيا مانند چين، ژاپن، كره، مالزي، اتحاد جماهير شوروي و دهها و صدها جزيره‌اي كه در اقيانوس‌ها و درياهاي دورافتاده زندگي مي‌كردند، چه كسي بود؟ كدام پيامبر آنها را به راه راست (يا راه كمال) هدايت مي‌كرد؟ شايد در هر يك از اين مناطق، در گذشته‌هاي دور پيامبري مبعوث شده بود­ ـ و آيه‌ قرآن هم بيش از اين نمي‌گويد ـ اما حداقل در زمان بعثت پيامبر اسلام (ص) در هيچكدام از اين مناطق پيامبري وجود نداشت و تعاليم پيامبران پيشين هم بنا به ادعاي شيعه و سني تحريف شده بود و بنابراين بر طبق ادله‌ ضرورت نبوت، نياز ضروري به پيامبر جديد وجود داشت. اما چرا در هيچكدام از آن مناطق پيامبري نيامد و عملاً نسل‌هاي بسياري از انسان‌ها در اكثر نقاط كره‌ زمين از تعاليم پيامبران محروم ماندند؟ چطور ممكن است سوء‌اختيار آنها باعث محروميت‌شان شود؟ سوء‌اختيار هنگامي معنا مي‌دهد كه خداوند پيامبري براي آنان بفرستد و آنها به اختيار خود، دعوت پيامبر را نپذيرند و به او پشت كنند. در حالي كه مردم آن مناطق (در زمان پيامبر اسلام) با پيامبري روبرو نشده‌اند تا در اثر سوء‌اختيار، از نعمت هدايت‌هاي الهي محروم شوند.

اما ايجاد مانع از طرف ديگران (مخالفان و دشمنان پيامبر) نيز توجيه موجهي نيست. اگر سئوال اين باشد كه چرا (به عنوان مثال) تعاليم پيامبر اسلام به سراسر جهان گسترش نيافت و عده‌ زيادي از مردم در مناطق ديگر كره‌ زمين از تعاليم او محروم ماندند، در اين صورت شايد بتوان گفت كه يكي از عوامل آن، ايجاد مانع از طرف مخالفان و كارشكني‌هاي دشمنان پيامبر بود. اما سئوال من اين نيست. سئوال من اين است كه چرا خداوند (در همان زمان) براي مردم نقاط ديگر نيز پيامبر نفرستاد. آيا مي‌توان گفت عده‌اي مانع ارسال رسولان الهي در آن مناطق شدند؟ آيا مي‌توان گفت در آن مناطق عده‌اي منتظر بعثت پيامبري بودند تا بلافاصله او را به قتل رسانده و نقشه‌هاي خداوند را نقش بر آب كنند؟ و آيا خداوند چنين تهديدي را در مقابل خود مي‌ديد و براي همين از نقشه‌هاي خود صرف نظر كرد؟ مي‌بينيم كه متوسل شدن به «ايجاد مانع از طرف دشمنان» مشكل ضرورت تعدد پيامبران را حل نمي‌كند. چرا كه خداوند خود بايد به فكر اين مشكل باشد و نگذارد مخالفان و ستمگران مانع رسيدن پيام الهي به گوش انسانهاي ديگر شوند. درست است كه هدايت الهي نبايد جبري باشد، اما مقتضاي برهان مورد بحث (و هر برهاني كه بخواهد ضرورت نبوت را اثبات كند) اين است كه تعاليم الهي بايد به هر وسيله‌ ممكن ـ مثلاً پيامبران متعدد ـ به گوش همه‌ انسان‌ها برسد و آنگاه انسان‌ها مختار باشند كه راه راست را انتخاب كنند يا طريق ضلالت و گمراهي را در پيش گيرند. فرض كنيم در زمان پيامبر اسلام (ص) عده‌اي كارشكني مي‌كردند و مانع گسترش تعاليم او به نقاط ديگر مي‌شدند. اما آيا خداوند نمي‌توانست براي خنثي كردن كارشكني‌هاي مخالفان، در نقاط ديگر كره‌ زمين هم پيامبراني مبعوث و مردم آن نقاط را نيز به راه راست هدايت كند؟ مگر غرض خداوند از آفرينش مردم نقاط ديگر جهان رساندن آنها به كمال نبود و مگر آنان براي رسيدن به كمال نياز ضروري به هدايتها و راهنمايي‌هاي پيامبران الهي نداشتند؟ اگر واقعاً:

مقتضاي حكمت خدا اين است كه راهي بين خدا و انسان باشد كه انسان‌ها با استفاده از آن راه بتوانند حقايقي را كه براي شناخت راه كمال نياز دارند بشناسند.

اين راه نبايد فقط براي عده‌اي در عربستان باز شود. بلكه براي مردم تمام نقاط ديگر جهان هم بايد چنين راهي باز باشد. درحالي كه هيچگاه چنين نبوده است و در طول تاريخ همواره اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان از وجود پيامبران الهي و تعاليم آنان محروم بودند. از اينها گذشته فرض كنيم كه مخالفان و ستمگران مانع گسترش تعاليم پيامبران نمي‌شدند، اما آيا در آن زمان امكان عملي گسترش اين تعاليم به سراسر جهان بطوري كه در تمام كشورها مردم هر شهر و روستايي عين اين تعاليم را بدون كوچكترين تحريف و كم و زياد شدن دريافت كنند، وجود داشت؟ آيا در هزار و چهارصد سال پيش ـ كه وسايل مسافرت جز اسب و شتر و قايق‌هاي بادي و پارويي چيز ديگري نبود ـ امكان مسافرت پيامبر به صدها كشور دور افتاده مانند كانادا، نيوزلند، ژاپن، چين، آلمان و … بود؟ وانگهي مگر مسافرت به تنهايي كافي است؟ پيامبر بايد در هر كدام از آن كشورها چندين سال اقامت كند تا بتواند مجموعه تعاليم اسلام را به گوش همه برساند. آنگاه حساب كنيد براي اينكه پيامبر به تمام مناطق دنيا مسافرت كند و تعاليم اسلام را به گوش همه‌ مردم جهان برساند به چند صد سال عمر نياز دارد؟ اگر وظيفه گسترش تعاليم پيامبر در سراسر جهان را به عهده‌ پيروان او بگذاريد باز هم مشكل حل نمي‌شود. چرا كه اولاً تعداد اصحاب و پيرواني كه (بنا به فرض) تعاليم پيامبر را بطور كامل و صحيح ياد گرفته‌اند بسيار كم است، در حالي كه براي اين منظور نيازمند ده‌ها هزار انسان تعليم يافته هستيم كه باز هم در يك زمان كوتاه رسيدن به اين هدف ممكن نيست و در دراز مدت هم مشكل محروميت بسياري از انسانها به قوت خود باقي مي‌ماند. ثانياً اصحابي كه به عنوان شاگرد و نماينده پيامبر به نقاط ديگر كره زمين سفر كرده‌اند، چگونه به مردم آن نقاط اثبات كنند كه در فلان منطقه پيامبري مبعوث شده است و ما شاگردان و نمايندگان او هستيم و آمده‌ايم تا از طرف او شما را به راه راست هدايت كنيم؟ اگر مردم از اين نمايندگان معجزه بخواهند و اينان از آوردن معجزه عاجز باشند ـ كه البته عاجز هم هستند ـ تكليف چيست؟ مگر نبايد وحياني بودن اين تعاليم به مردم اثبات شود تا هم مردم را جذب كند و هم راه عذر و بهانه را به روي مخالفان ببندد و حجت را بر آنها تمام كند؟

عده‌اي مشكل ضرورت تعدد را به گونه‌اي ديگر پاسخ داده‌اند. گفته‌اند كه ادله‌ ضرورت نبوت فقط اين مطلب را ثابت مي‌كنند كه حكمت الهي، اقتضاي ارسال رسل را دارد، اما به شرطي كه شرايط و زمينه‌هاي آن مساعد باشد و موانعي هم در كار نباشد. ما با دليل عقلي فقط ضرورت نبوت را اثبات مي‌كنيم، ولي اگر مي‌بينيم كه در بعضي مناطق يا در بعضي زمانها پيامبري مبعوث نشده است، عقل ما فقط مي‌تواند اين را دريابد كه حتماً موانعي در كار بوده است، حتي اگر نتواند آن موانع را كشف كند. بنابراين عدم تعدد پيامبران در يك عصر، ناقض ادله‌ ضرورت نبوت نيست. اما اين پاسخ نيز مشكل را حل نمي‌كند. زيرا نظام آفرينش با همه‌ پديده‌ها و قانون‌هايش مخلوق خداوند است و اراده‌ او بر همه‌ هستي حكمفرماست. اولاً چگونه مي‌توان تصور كرد كه خداوند مي‌خواهد كاري كند (مثلاً بعثت پيامبران)، اما عواملي ـ كه براي ما مجهولند ـ مانع انجام آن فعل توسط او مي‌شوند؟ پس علم و قدرت لايتناهي و سلطنت مطلقه‌ خداوند چه مي‌شود؟ ثانياً چطور ممكن است خداوند انسان را براي پيمودن راهي خاص و رسيدن به هدفي خاص بيافريند كه عقل از شناخت آن عاجز و لذا محتاج و نيازمند به راهنمايي پيامبران باشد، ولي همين خدا جهان هستي و نظام آفرينش و پديده‌هاي آنرا بگونه‌اي بيافريند كه مانع بعثت پيامبران و لذا مانع تحقق غرض خودش از آفرينش انسان شود؟ اگر خداوند انسان را ذاتاً نيازمند به راهنمايي پيامبران بيافريند و قصدش نيز هدايت مردم سراسر جهان توسط پيامبران الهي باشد، خودش زمينه‌ها و شرايط مناسب آنرا فراهم مي‌كند و موانع را تا جايي كه به اختيار انسان لطمه‌اي نزند از ميان برمي‌دارد. از اينها گذشته، فرض كنيم خداوند اصلاً پيامبري مبعوث نمي‌كرد، آنگاه باز هم گفته مي‌شد كه ارسال پيامبران بر خداوند واجب است، اما حتماً موانعي ـ كه براي بشر ناشناخته‌اند ـ باعث شده است كه خداوند پيامبري نفرستد! اما اين‌گونه توجيهات تنها هنري كه دارند، بي‌خاصيت كردن مدعاي ضرورت نبوت است. تذكر يك نكته شايد خالي از فايده نباشد و آن اينكه اگر در هر عصري تعداد پيامبران آنقدر زياد بود كه مردم اكثر نقاط جهان از هدايت‌هاي الهي بهره‌مند مي‌شدند و فقط عده‌ قليلي از مردم در بعضي نقاط از اين نعمت الهي بي‌نصيب مي‌ماندند، شايد توجيهات فوق (كه مي‌گويد عواملي مجهول مانع ارسال رسل در آن مناطق شده‌اند) تا حدودي قابل‌پذيرش بود. اما نكته‌ مهم اين است كه به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام (مانند بسياري از زمانهاي ديگر در گذشته‌هاي دور) در سراسر دنيا فقط يك پيامبر، آنهم در گوشه‌اي از خاورميانه (عربستان) مبعوث شده است. به عبارت ديگر اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان از هدايت‌ها و تعاليم رسولان الهي بي‌بهره بودند. آيا شرايط مساعد براي ارسال پيامبران فقط در عربستان وجود داشت؟ و آيا خداوند فقط در عربستان توانست بر موانع غلبه كند؟! بايد كمي بينديشيم و به اين سئوال پاسخ دهيم كه از كدام شرايط و زمينه‌هاي مناسب براي بعثت پيامبران مي‌توان سخن گفت كه (به عنوان مثال) در زمان پيامبر اسلام در هيچ كجاي جهان جز عربستان وجود نداشته و از كدام موانع مي‌توان سخن گفت كه در صدها كشور و هزاران جزيره و شهر و روستا در سراسر جهان وجود داشته، ولي در عربستان وجود نداشته و همين باعث شده است كه در آن زمان خداوند فقط در عربستان پيامبري مبعوث كند؟

6. اگر اين دليل درست بود، زمين در هيچ عصري از پيامبران الهي خالي نمي‌ماند. در حالي كه در بسياري از دوره‌ها، مانند دوره‌ زماني بين حضرت عيسي( ع ) و پيامبر اسلام (ص) كه بيش از ششصد سال طول كشيد، در هيچ كجاي دنيا خبري از پيامبري الهي نبود. پيداست كه با توجه به توضيحات پيشين، توسل به عواملي مانند «سوء اختيار مردم»، «كارشكني و ايجاد مانع از طرف مخالفان و دشمنان» و «وجود عوامل ناشناخته‌اي كه مانع ارسال رسل مي‌شدند» براي حل اين مشكل نيز ناكارآمد هستند.

دليل دوم (قاعده‌ لطف)

اكثر متكلمان قديم و بسياري از معاصران براي اثبات ضرورت نبوت به قاعده‌ لطف متوسل شده‌اند. خلاصه اين استدلال چنين است:

بعثت پيامبران لطف است

لطف برخداوند واجب است

نتيجه : بعثت پيامبران برخداوند واجب است.

براي ارزيابي اين استدلال ابتدا بايد ببينيم معناي لطف در ميان متكلمان چيست و سپس دلايل وجوب لطف بر خداوند را بررسي كنيم و در مرحله سوم ببينيم كه آيا بعثت پيامبران واقعاً مصداق لطف هست يا نه. از تعريف لطف آغاز مي‌كنيم:

لطف، موهبتی است که در پرتو آن، اسباب اطاعت از دستورات مولی (خدا) فراهم وزمینه‌های دوری از معصیت او مساعد می‌گردد[7] .

لطف آن [فعلي] است كه به سبب آن مكلف به طاعت (انجام تكليف) نزديك و از معصيت (سرپيچي از تكليف) دور مي‌شود[8]

در اصطلاح متكلمان، لطف به دو معنا به كار مي‌رود:

1) لطف محصّل، فعلي است كه در صورت وقوع آن، انسان مكلف، با اختيار خويش فعلي را كه اطاعت خداوند در آن است، انجام مي‌دهد و يا از انجام معصيتي خودداري مي‌كند.

2) لطف مقرب، فعلي است كه در صورت وقوع، شخص مكلف، به انجام طاعت و ترك معصيت نزديك مي‌شود. به اين معنا كه زمينه‌ مساعدي براي اطاعت از خداوند فراهم مي‌آيد [9] .

از تعاريف بالا روشن مي‌شود كه موضوع قاعده لطف، انسان مکلف است:

لطف در جايي [مطرح] است كه پاي تكليف (عقلي يا شرعي) در ميان باشد؛ [به عبارت ديگر] نسبت به شخصي كه مكلف به انجام يا ترك كاري است، دو دسته امور وجود دارند: 1) اموري كه اگر واقع شوند، شخص از روي اختيار خويش، آنچه را كه مكلف است انجام مي‌دهد 2) اموري كه در صورت وقوع، زمينه را براي انجام تكليف آماده و مهيا مي‌سازد. ايجاد امور دسته‌ اول، لطف محصل و ايجاد گروه دوم، لطف مقرب است[10] .

موضوع لطف، تكليف به معناي عام آن است كه تكليف عقلي را هم شامل مي‌شود[11] .

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد[12] .

اكنون (برای روشن‌تر شدن معنای لطف) یک سوال بسیار مهم و کلیدی مطرح می‌شود و آن اینكه آيا اگر فعل لطف انجام نگيرد، انسان مكلف از شناخت و لذا انجام تكليف عاجز مي‌شود، يا اينكه فعل لطف فقط نوعي كمك و تشويق و تسهيل است و انسان مکلف بدون آن هم می‌تواند تکلیف خود را شناخته و به آن عمل کند؟ از مجموع سخنان متكلمان در مورد قاعده لطف و دليلي كه براي اثبات وجوب لطف برخداوند مي‌آورند و مثال معروفي كه براي تقريب مطلب به ذهن مي‌زنند، معلوم مي‌شود كه از نظر آنان اگر خداوند فعل لطف را انجام ندهد، مكلف نمي‌تواند به تكليف خود عمل كند؛ ابواسحاق نوبختي در تعريف لطف مي‌گويد:

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد … و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مي‌شود كه خداوند آن (لطف) را در حق مكلف انجام داده است و اگر آن لطف نبود، وي اطاعت نمي‌كرد[13] .

همچنين به مثالی که متکلمان در اثبات وجوب لطف می‌زنند توجه كنيد:

شخصي فردي را به ميهماني دعوت مي‌كند و مي‌داند كه آمدن او منوط به مقدماتي است (مانند فرستادن راهنما يا اعلام نشاني محل ميهماني). حال اگر شخص ميزبان، بر انجام مقدمات مذكور توانا باشد و با اين حال، از اين كار خودداري كند، عقل او را به نقض غرض محكوم مي‌كند و فعل او را قبيح و برخلاف حكمت مي‌شمارد[14] .

بنابراين لطف از ديدگاه متكلمان فعلي است كه خداوند بايد در حق انسانی که مكلف به تکلیفی خاص است انجام دهد تا زمينه مساعد براي انجام آن تكليف بوجود آيد و انسان مكلف بتواند به انجام آن نزديك شود و يا آن را انجام دهد، و اگر خداوند اين كار را نكند، زمينه مساعد براي انجام تكليف فراهم نمي‌شود و مكلف نه به انجام تكليف نزديك مي‌شود و نه آن را انجام مي‌دهد.

تا اینجا دو نکته مهم روشن شد:

1.  در تعريف لطف، مكلف بودن انسان (پیش از آن که فعل لطف در حق او انجام شود) مفروض واقع گرديده و بر مبناي آن گفته شده است كه لطف، فعلي است (از طرف خداوند) كه موجب مي‌شود انسان‌ها با اختيار خود به انجام تكليف بپردازند و يا زمينه‌ انجام تكليف براي آنها فراهم آيد. به عبارت دیگر اگر انسان، مکلف به تکلیفی نبود، لطف اصولاً موضوعیت نداشت.

2.  لطف (بنا به تعریف) فعلی است (از سوی خداوند) که اگر انجام نشود، مکلف نمی‌تواند تکلیف خود را بشناسد و (یا نمی‌تواند) به آن عمل کند.

اما در تعریف لطف یک اشکال اساسی وجود دارد که آن را دچار تناقضی درونی کرده است و آن اینکه در این تعریف ابتدا مکلف بودن انسان _ پیش از آنکه فعل لطف در حق او انجام شود _ مفروض واقع گردیده و سپس گفته شده که لطف، فعلی است (از طرف خدا) که زمینه‌های مساعد برای انجام تکلیف را فراهم می‌کند و موجب می‌شود تا انسان‌ها با اختیار خود به انجام تکلیف بپردازند، و فراموش نکنیم که (باز هم بنا به تعریف) اگر خداوند فعل لطف را در حق انسان مکلف انجام ندهد، انسان نمی‌تواند تکلیف خود را  بشناسد و به آن عمل کند (و البته به همین دلیل است که انجام لطف بر خداوند واجب می‌شود تا نقض‌غرض رخ ندهد). اما سئوال این است که اگر آگاهی (به تکلیف) و توانایی (در انجام آن) را دو شرط لازم برای مکلف بودن انسان بدانیم (که البته جز این هم نیست)، آنگاه چگونه می‌توانیم انسان را در مرحله‌ای که فعل لطف در حق او انجام نشده است، مکلف بدانیم؟ لطف (مطابق تعریف) آن چیزی است که آگاهی یا توانایی انجام تکلیف (و یا هر دو) را به انسان می‌دهد (و اصولاً دادن آدرس و ایجاد زمینه مساعد برای انجام تکلیف ، معنایی جز این ندارد)، پس پیش از انجام لطف توسط خدا، حداقل یکی از این دو (یعنی آگاهی و توانایی) وجود نداشته و بنابراین در آن مرحله اصولاً تکلیفی در کار نبوده است و در این صورت لطف دیگر موضوعیتی پیدا نمی‌کند. چرا که از یک طرف در مورد شرط لطف می‌گوییم: لطف در جایی مطرح می‌شود که تکلیفی (عقلی یا شرعی) وجود داشته باشد و از طرف دیگر لطف را به‌گونه‌ای تعریف میکنیم که اصولاً پیش از آن تکلیفی نمی‌تواند وجود داشته باشد و همین تناقض درونی در تعریف، باعث می‌شود تا لطف مفهومی بلامصداق شود. خوب است اين مطلب را به صورتي مبسوط توضيح دهم. سوال اين است كه چرا ما انسان‌ها مكلف به تكاليف عقلي هستيم؟ پاسخ مسلماً اين است كه «چون عقل داريم»؛ يعني اگر عقل نداشتيم، مكلف به تكليف عقلي هم نبوديم و اصولاً تكليف عقلي در جايي كه عقل نباشد، بي‌معني است. به عبارت روشن‌تر، اول عقل مي‌آيد و پس از آن، تكليف عقلي معنا و مصداق پيدا مي‌كند. پرسش فوق را در مورد تكاليف شرعي و ديني هم مي‌توان مطرح كرد: ما چه هنگام مكلف به تكاليف ديني و شرعي مي‌شويم؟ پاسخ اين است كه: «وقتي خداوند به نحوي (مثلا با ارسال رسل) دستورات ديني و شرعي را به ما ابلاغ كند»، يعني پس از اين مرحله است كه ما مكلف به انجام تكاليف ديني و شرعي مي‌شويم. در جايي كه ما فقط عقل داريم و پيامبران الهي نيامده‌اند و يا آمده‌اند ولي هنوز تكليفي را به ما ابلاغ نكرده‌اند، ما فقط مكلف به تكاليف عقلي هستيم و در چنين وضعي اصولاً تكليف ديني و شرعي براي انسان معنا و مصداق ندارد.

اكنون مي‌پرسيم: آيا اعطاي عقل به انسان لطف است؟ ممكن است بعضي به اين پرسش پاسخ مثبت بدهند و بگويند: آري، چون انسان را به انجام تكليف نزديك مي‌كند. اما سوال اين است كه پيش از اعطاي عقل، انسان مكلف به انجام چه تكليفي بوده كه لطف اعطاي عقل براي نزديك كردن او به انجام آن تكليف صورت گرفته است؟ در اينجا سخن درست اين است كه بگوييم: خداوند با دادن عقل به انسان در حقيقت براي او جعل تكليف كرده است، يعني تكليف، پس از اعطاي عقل آمده است، پس اعطاي عقل نمي‌تواند مصداق لطف باشد. حال، آيا وقتي خداوند مي‌خواهد موجودي دوپا (مانند انسان) را خلق كند، بايد حتماً او را مكلف به تكاليف عقلي كند تا اينكه اعطاي عقل به او واجب شود؟ پاسخ اين است كه در اينجا وجوبي در كار نيست؛ اگر خداوند بخواهد براي انسان تكاليفي عقلي وضع كند، در هنگام آفرينش به او عقل هم مي‌دهد و اگر نخواهد او را مكلف به تكاليفي عقلي كند، خوب عقل هم به او نمي‌دهد. همانطور كه اگر مي‌خواست ميمون را مكلف به تكاليف عقلي كند، به او عقل هم مي‌داد؛ ولي گويا نمي‌خواسته اين حيوان را مكلف كند و براي همين عقل هم به او نداده است!

حال يك مرتبه جلوتر مي‌رويم و انسان عاقلي را در نظر مي‌گيريم كه به دليل عقل داشتن، مكلف به تكاليف عقلي (مانند لزوم شكر نعمت‌هاي الهي) است. مي‌پرسيم: آيا ارسال رسل نسبت به چنين انساني لطف است؟ متكلمان مي‌گويند: آري، چون ارسال رسل آدميان را به انجام تكليف نزديك مي‌كند. مي‌پرسيم: منظورتان كدام تكليف است؟ دو پاسخ در اینجا محتمل است:

الف) یک پاسخ به پرسش فوق این است که بگوييم: ارسال رسل نسبت به تكاليف ديني و شرعي لطف محسوب می‌شود. در این صورت باز هم مي‌پرسيم: مگر قبل از ارسال رسل و ابلاغ تكاليف ديني و شرعي، انسان مكلف به چنين تكاليفي بوده است كه حالا بر خداوند واجب شده است تا با ارسال رسل، ‌آدميان را در انجام آن تكاليف ياري كند؟ تكاليف ديني و شرعي پس از ارسال رسل معنا و مصداق پيدا مي‌كنند و بنابراين در اينجا مطلب مطابق با تعريف لطف نيست، بلكه عكس آن است. به عبارت ديگر اگر خداوند بخواهد انسان عاقل را مكلف به تكاليف ديني و شرعي كند، رسولاني را مي‌فرستد تا آن تكاليف را به انسان‌ها ابلاغ كنند، و اگر نخواهد تكليفي براي انسان وضع كند، لزومي هم براي فرستادن رسولان وجود ندارد.

ب) پاسخ دوم این است که ارسال رسل نسبت به تکالیف عقلی لطف محسوب می‌شود. این همان مدعایی است که تقریباً همه متکلمان شیعه بدان قائلند و براي اثبات آن چنين استدلال كرده‌اند:

ما انسانها تكاليف و وظايفي عقلي، مانند «شكر منعم» (سپاسگزاري از خداوندي كه به ما نعمت بخشيده است) و «لزوم شناخت آفريدگار عالم» داريم كه عقل، ما را به انجام آن الزام مي‌كند. از سوي ديگر، ترديدي نيست كه بعثت انبياء به دليل آنكه با آوردن تكاليف شرعي همراه است، زمينه را براي عمل به تكاليف عقل مهيا مي‌سازد، زيرا عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكليف عقلي خود نزديك مي‌كند (به عنوان مثال، با اداي نماز و پرداخت زكات، بخشي از وظيفه‌ عقلي سپاسگزاري از خداوند نعمت بخش انجام مي‌پذيرد).

با توجه به اين دو مقدمه (و با نظر به تعريف لطف)، آشكار مي‌شود كه وضع قوانين شرعي و ابلاغ تكاليف ديني، لطفي است كه ما را به اداي تكاليف عقلي خويش نزديك مي‌كند و از آنجا كه لطف بر خداوند سبحان واجب است، نتيجه مي‌شود كه وضع و ابلاغ تكاليف شرعي، بر خداوند واجب است. اما ابلاغ تكاليف شرعي بدون بعثت پيامبران ممكن نيست و چون ذي المقدمه (يعني ابلاغ تكاليف شرعي) واجب است، مقدمه‌ آن (يعني بعثت پيامبران) بر خداوند واجب خواهد بود. [15]

خلاصه این استدلال این است که ما انسانها تكاليفی عقلي داریم، اما اگر خداوند فعل لطف (در اینجا: وضع تکالیف شرعی) را در حق انسان انجام ندهد، زمینه‌های لازم برای انجام همان تکالیف عقلی مهیا نمی‌شود و انسان نمی‌تواند آن تکالیف را انجام دهد. اما پرسش مهم در اینجا این است که اگر پیش از وضع قوانین و تکالیف شرعی، انسان نمی‌تواند تکلیف عقلی خود را انجام دهد، (یعنی وقتی حداقل یکی از دو عنصر آگاهی و توانایی وجود ندارد) چگونه می‌توان او را مکلف به تکالیف عقلی دانست؟ آیا این استدلال مشتمل بر تناقض نیست؟ برای بررسی دقیق‌تر این استدلال، ابتدا متن آن را به صورت گزاره‌های مجزا و با ترتیبی منطقی می‌آوریم:

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

2. بعثت پیامبران با آوردن تکالیف شرعی همراه است.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

4. بعثت پیامبران لطف است (نتیجه 1 و 2 و 3).

5. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است (لطفی که ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند).

6. لطف بر خداوند واجب است.

7. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است (نتیجه 5 و 6).

8. ابلاغ تکالیف شرعی به انسان‌ها بدون بعثت پیامبران ممکن نیست.

9. بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (نتیجه‌ای که هم از 4 و 6 و هم از 7 و 8 به دست می‌آید).

با ترکیب گزاره‌های فوق، پنج استدلال مرتبط با هم به ترتیب زیر بوجود می‌آید:

استدلال اول

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

2. بعثت پیامبران با آوردن تکالیف شرعی همراه است.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

نتیجه: بعثت پیامبران لطف است (گزاره 4).

در مورد اين دليل، نكات زير قابل توجه است:

1. مقدمه اول کاملاً درست است و سخنی در آن نیست.

2. مقدمه دوم اما مدعایی بی‌دلیل و بلکه آشکارا کاذب است. چرا که هیچ ملازمه منطقی و عقلی‌ای بین بعثت پیامبران و آوردن تکالیف دینی و شرعی وجود ندارد. به عبارت ديگر (در وضعيت ما‌قبل نبوت كه هنوز پيامبري مبعوث نشده است) مي‌توان فرض كرد كه بعثت پيامبران فقط براي تشويق و ترغيب انسان‌ها به انجام همان تكاليف عقلي (از طريق بيان پاداش‌هاي اخروي) و يا براي تعليم حقايق آسماني (در مورد مبدأ و معاد، فلسفه آفرینش، معناي حقيقي سعادت، كيفيت حشر و نشر و…) خواهد بود و اين فرض در مقام تجزيه و تحليل عقلي و پيشيني كاملاً معقول و محتمل است. نمي‌توان با دليل عقلي و پيشيني حكم كرد كه اگر پيامبراني از طرف خداوند مبعوث شوند، حتماً تكاليف شرعي و ديني هم خواهند آورد.

3. در مورد مقدمه سوم، دو نکته را می‌توان مطرح کرد:

الف) در اين دليل، قصد بر اين است كه گزاره «بعثت پیامبران لطف است» به روش عقلي و پيشيني و با اين فرض كه ما در وضعيت قبل از نبوت و عدم آشنايي با تعاليم پيامبران به سر مي‌بريم، اثبات شود. اكنون سئوال اين است كه در چنين فضايي، چگونه مي‌توان گفت كه «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند»؟ مگر مي‌توان با استدلال و تجزیه و تحلیل عقلی صرف ، از كم و كيف و آثار «تكاليف شرعي» كه قرار است (از طرف خدا) وضع شود، آگاهي يافت تا بتوان چنين احكامي صادر كرد؟ پيش از بعثت پيامبران، چگونه مي‌توان فهميد كه اگر پيامبراني مبعوث شوند، تكاليفي مانند «اقامه‌ نماز» و «پرداخت زكات» و… با خود خواهند آورد؟ اين حكم كه: «با اداي نماز و پرداخت زكات، بخشي از وظيفه‌ سپاسگزاري از خداوند نعمت بخش انجام مي‌پذيرد» از كجا كشف شده است؟ از دليل عقلي و پيشيني، یا تعاليم انبياء؟

ب) معناي اين سخن كه «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند» چيست؟ اگر معناي آن اين باشد كه بدون آوردن تكاليف شرعي، انسان قادر به انجام تكاليف عقلي نيست، چنين معنايي بوضوح باطل است. مطابق این معنا عقل فقط مي‌تواند به لزوم انجام بعضي كارها (مثلاً شكر منعم) حكم كند، ولي راه و روش درست انجام اين تكاليف را نمي‌تواند کشف کند و لذا محتاج راهنمايي شدن است و پيامبران با آوردن تكاليف شرعي، روش درست انجام آن تکالیف را نشان مي‌دهند. اما اين مدعا هرگز پذیرفتنی نیست. عقل انسان براي انجام هر تكليف عقلي، روش آن را هم حداقل في‌الجمله كشف مي‌كند. به عنوان مثال «لزوم شكر منعم» تكليفي عقلي (يا به عبارت دقيقتر، اخلاقي) است و آدمي با رجوع به عقل خود مي‌فهمد كه با تشكر زباني و قلبي و استفاده‌ درست از نعمت‌هاي الهي و کمک به محرومان و نیازمندان حداقل مرتبه‌اي از وظيفه شكرگزاري را انجام داده است و اصولاً تكليف عقلي او چيزي بيش از اين هم نيست، چرا كه وقتي انسان فقط عقل دارد و عقل او هم چيزي بيش از اين را نمي‌فهمد و نمي‌شناسد، فقط به همين مقدار مكلف است و فراتر از آن، از حوزه تكليف عقلي او خارج است. بنابراين ارسال رسل و وضع قوانين و تكاليف شرعي را نمي‌توان نسبت به تكاليف عقلي مصداق «لطف» دانست، چرا كه بدون ارسال رسولان و وضع تكاليف شرعي، انسان با همان عقلي كه دارد، هم تكليف عقلی خود را مي‌شناسد و هم نحوه انجام آن را کشف می‌کند و بيش از آن هم اصولاً از دايره ‌تكليف عقلي‌اش بيرون است. ممكن است بگوييد آنچه عقل براي انجام تكليف عقلي شكر منعم مي‌فهمد، هر چند به نوبه خود درست است، ولي كافي نيست و لذا لازم است پيامبراني از طرف خداوند مبعوث شوند و بقيه ماجرا را هم براي انسان توضيح دهند تا او بتواند وظيفه شكر منعم را به نحو كامل انجام دهد. ولي اين سخن اولاً خروج از قاعده لطف و ثانياً مدعايي بي‌دليل است. براي اثبات ضرورت بعثت پيامبران بايد ثابت كنيم كه آنچه عقل در مورد نحوه انجام تكاليف عقلي مي‌فهمد و بدان حكم مي‌كند، كافي نيست و نظر خدا را تأمين نمي‌كند. اما آيا اثبات چنين مدعايي با روش عقلي و پيشيني امكان‌پذير است؟ چگونه؟ اندكي تأمل نشان مي‌دهد كه آنچه عقل در مورد نحوه انجام تكليف عقلي مي‌فهمد، در مقام و مرتبه تكليف عقلي كافي است و بنابراين نوبت به قاعده لطف نمي‌رسد تا بگوييم لطف بر خداوند واجب است. چون مطابق قاعده لطف، اگر انجام كاري توسط خدا لطف باشد (مثلا ارسال رسل) و خداوند آن كار را نكند، مرتكب نقض غرض شده است (چرا كه در اين صورت آدميان نمي‌توانند به تكليف خود عمل كنند _ به تمثيل معروف متكلمان توجه كنيد). در حالي كه انسان براي انجام تكاليف عقلي خود نياز به لطف خداوند (در اينجا: ارسال رسل و وضع تكاليف ديني و الهي) ندارد. البته اگر خداوند خودش بخواهد چيزي بيش از آن تكاليف عقلي را به انسان تكليف كند، بر او واجب است كه به نحوي (مثلا با ارسال رسولان الهي) آدميان را از آن آگاه كند. ولي اين ديگر ربطي به قاعده لطف ندارد.

گزاره «عمل به تكاليف شرعي، ما را به انجام تكاليف عقلي خود نزديك مي‌كند» یک معنای دیگر نیز می‌تواند داشته باشد و آن اینکه انجام تکالیف شرعی تاثیر مثبتی بر روی انجام تکالیف عقلی می‌گذارد. اما اولاً این مدعا نیز فاقد دلیل است، و ثانیاً در این فرض، دیگر نمی‌توان گزاره بعثت پیامبران لطف است را از این مقدمه نتیجه گرفت. زيرا لطف (مطابق تعريف) آن چيزي است كه اگر اعمال نشود، مكلف اصولاً نمي‌تواند به تكليف خود عمل كند، در حالي كه در فرض مذكور، اگر پیامبران مبعوث نشوند و تکالیف شرعی با خود نیاورند، انسان باز هم می‌تواند به تكاليف عقلي خود عمل كند. حال اگر در اين فرض، ارسال رسولان را لطف بدانيم، ديگر نمي‌توانيم اين لطف را بر خداوند واجب بدانيم، چرا كه عدم انجام آن توسط خداوند موجب نقض‌غرض نمي‌شود.

بنابراین استدلال مذکور کاملاً مخدوش است و نمی‌تواند گزاره «بعثت پیامبران لطف است» را اثبات کند.

استدلال دوم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 4 و 6 ساخته می‌شود:

4. بعثت پیامبران لطف است.

6. لطف بر خداوند واجب است.

نتیجه: بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (گزاره شماره 9)

اما مخدوش بودن استدلال قبلی مانع از آن می‌شود که مقدمه اول این دلیل (گزاره شماره 4) را بپذیریم. بنابراین حتی اگر وجوب لطف بر خداوند را بپذیریم، استدلال دوم باز هم عقیم می‌ماند و لذا گزاره شماره 9 (وجوب بعثت پیامبران بر خداوند) اثبات نمی‌شود.

استدلال سوم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 1 و 3 درست می‌شود:

1. ما انسان‌ها تکالیف عقلی (مانند شکر منعم) داریم.

3. عمل به تکالیف شرعی، ما را به انجام تکالیف عقلی خود نزدیک می‌کند.

نتیجه: وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است (گزاره شماره 5).

در نقد استدلال اول معلوم شد که گزاره شماره 3 _ که اکنون در این استدلال به عنوان مقدمه دوم به کار رفته است _ مدعایی بی‌دلیل و بلکه کاذب است. بنابراین استدلال سوم نیز عقیم می‌ماند و نتیجه آن (گزاره شماره 5) اثبات نمی‌شود.

استدلال جهارم

این استدلال با ترکیب گزاره‌های 5 و 6 ساخته می‌شود و در صدد اثبات ضرورت وضع و ابلاغ قوانین و تکالیف شرعی است:

5. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها لطف است.

6. لطف بر خداوند واجب است.

نتیجه: وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است (گزاره شماره 7).

این دلیل نیز حداقل با این مشکل مواجه است که (با توجه به عقیم بودن استدلال قبلی) مقدمه اول آن (گزاره شماره 5) هنوز اثبات نشده است. بنابراین گزاره شماره 7 نیز معلق و بی‌پشتوانه می‌ماند.

استدلال پنجم

این استدلال نهایی نیز با ترکیب گزاره‌های 7 و 8 ساخته می‌شود تا وجوب و ضرورت بعثت پیامبران را اثبات کند:

7. وضع تکالیف شرعی و ابلاغ آنها به انسان‌ها بر خداوند واجب است.

8 . ابلاغ تکالیف شرعی به انسان‌ها بدون بعثت پیامبران ممکن نیست.

نتیجه: بعثت پیامبران بر خداوند واجب است (گزاره شماره 9).

این دلیل نیز حداقل با این مشکل مواجه است که (با توجه به عقیم بودن استدلال قبلی) مقدمه اول آن (گزاره شماره 7) هنوز اثبات نشده است. بنابراین نتیجه نهایی استدلال مورد بحث (وجوب بعثت پیامبران) همچنان منتظر دلیل می‌ماند.

اکنون به دلايلي كه براي اثبات «وجوب لطف» اقامه شده است، توجه كنيد:

دلیل اول

ترديدي نيست كه غرض خداوند از تكليف بندگان (و وضع قوانين شرعي) اين است كه آنان با انجام طاعت و ترك معصيت، شايسته‌ پاداش و ثواب شوند. بر اين اساس، اگر خداوند بداند كه در صورت وقوع فعلي (كه مقدور اوست)، مكلف با اختيار خويش طاعتي را انجام مي‌دهد (لطف محصل) يا دست كم به انجام آن نزديك مي‌شود (لطف مقرب) و با اين حال، خداوند آن فعل را محقق نسازد، لازم مي‌آيد كه غرض خويش از تكليف بندگان را نقض كند. اما عقل حكم مي‌كند كه نقض غرض كاري قبيح و از ساحت حكمت خداوند به دور است. بنابراين حكمت الهي اقتضا مي‌كند كه براي اجتناب از نقض غرض، فعل مورد بحث را انجام دهد و اين همان وجوب لطف است.

متكلمان به منظور ايضاح بيشتر اين استدلال، معمولاً از يك تمثيل كمك مي‌گيرند: شخصي فردي را به ميهماني دعوت مي‌كند و مي‌داند كه آمدن او منوط به مقدماتي است (مانند فرستادن راهنما يا اعلام نشاني محل ميهماني). حال اگر شخص ميزبان، بر انجام مقدمات مذكور توانا باشد و با اين حال، از اين كار خودداري كند، عقل او را به نقض غرض محكوم مي‌كند و فعل او را قبيح و برخلاف حكمت مي‌شمارد.[16]

تناقض درونی قاعده لطف (که پیش از این به آن اشاره کردم) به این استدلال سرایت کرده است. در اين استدلال نیز‌ «مكلف بودن انسان به تكاليف شرعي» پيش از آنكه فعل لطف در حق او انجام شود، مفروض واقع شده و چون لطف (بنا به تعريف) آن چيزي است كه اگر صورت نگيرد، انسان تكليف خود را نمي‌شناسد و نمي‌تواند انجام دهد، بنابراين لطف بر خداوند واجب مي‌شود، چرا كه اگر خداوند فعل لطف را انجام ندهد، مرتكب نقض‌غرض شده و نقض‌غرض (از سوی خداوند حکیم) محال است. به عبارت ديگر اگر پذيرفته باشيم كه خداوند ما را به جايي دعوت كرده است، بايد اين را هم بپذيريم كه دادن آدرس (به هر نحوي) وظيفه او است. همينطور اگر پذيرفته‌ايم كه اولاً انسان از طرف خداوند مكلف به تكاليفي شرعی شده است و ثانياً نمي‌تواند آن تكاليف را بشناسد و انجام دهد مگر اينكه خداوند فعل خاصي را انجام دهد، در اين صورت بايد بپذيريم كه خداوند حتماً بايد آن فعل (لطف) را در حق انسان انجام دهد تا زمینه مساعد برای انجام آن تکالیف فراهم شود، وگرنه مرتكب نقض‌غرض شده است.

اما سوال اين است كه چگونه با دليل عقلي و پيشيني مي‌توان فهميد كه خداوند تكاليفي شرعی براي ما وضع و ما را مكلف به انجام آن تكاليف كرده و حالا باید  فعل لطف را در حق ما انجام بدهد تا ما ب‌توانيم آنها را انجام دهيم؟ به عبارت ديگر از كجا معلوم شده است كه خداوند بشر را به جايي خاص دعوت كرده است و حالا بايد آدرس هم بدهد تا بشر بتواند به آن جا برود؟ علاوه بر این، اصولاً چگونه می‌توان انسان را پیش از دریافت لطف، مکلف دانست در حالی که در این مرحله‌ نه به تکلیف آگاهی دارد و نه زمینه‌های انجام تکلیف برایش فراهم شده است؟

دلیل دوم

به مقتضاي حكيمانه بودن افعال الهي، تكليف بايد غرض معقولي داشته باشد، غرضي كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد. هدف آفرينش انسان، تعالي و تكامل معنوي است، كه از طريق انجام تكاليف الهي بدست مي‌آيد. اكنون اگر انجام دادن كاري از جانب خداوند….. در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن واجب و لازم خواهد بود. زيرا فاعل حكيم همه تدابير معقول و ميسوري را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت؛ و چون لطف از جمله تدابير حكيمانه معقول و ميسوري است كه در تحقق يافتن هدف تكليف موثر است انجام دادن آن به مقتضاي حكمت، واجب و ضروري مي‌باشد[17] .

خلاصه اين دليل چنين است:

1. تكليف بايد غرض معقولي داشته باشد، يعني با هدف آفرينش انسان‌ هماهنگ باشد.

2. هدف خداوند از آفرينش انسان، تعالي و تكامل معنوي است.

3. اين هدف (تعالي و تكامل معنوي) از طريق انجام تكاليف الهي بدست مي‌آيد.

4. اگر انجام كاري از جانب خدا در تحقق هدف مذكور تاثير داشته باشد، انجام آن بر او واجب است.

5. فاعل حكيم همه تدابير معقول و ميسوري را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت

6. لطف از جمله كارها و تدابير حكيمانه‌اي است كه در تحقق يافتن هدف تكليف موثر است.

نتيجه: انجام دادن لطف، بر خداوند واجب است.

اين دليل نيز اشكالاتي دارد كه به چند مورد آن اشاره مي‌كنم:

الف) مقدمه اول در حقيقت مصداقي از مفهوم كلي حكمت است و معناي آن اين است كه اگر خداوند بخواهد تكليفي براي انسان وضع كند، آن تكليف بايد معقول و متناسب با هدف از آفرينش او باشد. اين سخن (با فرض حكيم بودن خداوند) درست است، اما در اين برهان زايد و بي‌ربط با نتيجه به نظر مي‌آيد. آنچه در این برهان (به عنوان یکی از مقدمات) لازم است، اثبات مکلف بودن انسان است که متاسفانه خبری از آن نیست.

ب) مقدمات دوم و سوم اين برهان فاقد دليل عقلي مستقل‌اند و استفاده از دليل نقلي هم برهان را مبتلا به دور و مصادره به مطلوب مي‌كند. براي استحكام دليل مورد بحث ابتدا بايد با دليل عقلي و پيشيني اثبات كرد كه «هدف خداوند از آفرينش انسان، پيمودن راهي خاص براي رسيدن به تكامل معنوي است» و سپس با دليل عقلي ديگري بايد نشان داد كه رسيدن به آن هدف، فقط و فقط از طريق انجام تكاليف الهي ميسر است». اگر اين دو مقدمه اثبات شوند (كه البته دليل محكم و قانع كننده براي اثبات آنها وجود ندارد) آنگاه ضرورت وضع قوانين و تكاليف ديني و شرعي از سوي خداوند اثبات مي‌شود، و اين البته ربطي هم به نتيجه مورد نظر در اين برهان ندارد. چرا كه اين برهان در صدد اثبات «وجوب يا ضرورت لطف» است (آن هم به صورتي كلي نه مصداقي) و لطف هنگامی معنا می‌یابد که ابتدا مکلف بودن انسان اثبات شود؛ و اثبات ضرورت وضع قوانين و تكاليف ديني و شرعي به معنای اثبات مکلف بودن انسان به این تکالیف نیست. انسان هنگامی مکلف به این تکالیف می‌شود که به نحوی از آن‌ها آگاه شود و آگاه شدن به این تکالیف، پس از ارسال رسل رخ می‌دهد.

ج) مقدمه چهارم نيز كاذب است. چرا كه صرف «تاثير داشتن فعلي خاص در تحقق يك هدف» وجوب انجام آن فعل از سوي خدا را اثبات نمي‌كند. وجوب انجام يك فعل از طرف خدا هنگامي اثبات مي‌شود كه عدم انجام آن موجب عدم تحقق هدف و لذا نقض‌غرض شود.

د) مقدمه پنجم ادعایی بی‌دلیل و بلکه واضح‌البطلان است. حکیم بودن خدا چهار معنی می‌تواند داشته باشد:

1- خداوند به حقایق اشیا معرفت و شناخت دارد.

2- افعال خداوند در غایت اتقان و کمال است.

3- خداوند افعال خود را بر اساس غایات و اغراض معقول و خردپسند انجام می‌دهد.

4- خداوند فعل قبیح و ناشایست انجام نمی‌دهد[18] .

به عبارت دیگر لازمه منطقی حکیم بودن خدا (در بحث کنونی) این است که اولاً از افعال خود هدفی معقول و خردپسند داشته باشد و ثانیاً برای تحقق اهداف خود مرتکب فعل قبیح و ناشایست نشود و البته نقض‌غرض هم نکند (چراکه نقض‌غرض قبیح است). اما انجام همه کارهای معقول و میسور برای تحقق غرض به هیچ وجه لازمه منطقی حکمت الهی نیست. در همان مثال معروف متکلمان، دعوت‌کننده (به اقتضای حکمت) فقط موظف به انجام کارهایی است که اگر انجام ندهد، دعوت‌شونده نمی‌تواند به مهمانی او برود. مثلاً اگر دعوت‌شونده آدرس محل مهمانی را نداند و آمدنش به مهمانی منوط به دانستن آدرس باشد، بر دعوت‌کننده واجب می‌شود که آدرس را به او بدهد، وگرنه نقض‌غرض کرده‌است. اما فرض کنیم دعوت‌شونده آدرس را دریافت کرده و خودش می‌تواند به محل مهمانی برود و باز هم فرض کنیم که دعوت‌کننده می‌تواند برای راحتی دعوت‌شونده یک تاکسی‌سرویس هم برای او بگیرد. حال آیا اگر دعوت‌کننده این کار معقول و میسور  را برای دعوت‌شونده نکند، کاری غیرحکیمانه کرده است؟ پاسخ معلوم است. بنابراین مقدمه پنجم دلیل مورد بحث آشکارا کاذب است.

دلیل سوم

غرض خداوند از آفرینش انسان‌ها عبادت و اطاعت و نیز دوری گزیدن از معصیت است و چنانچه لطف انجام نگیرد، غرض یاد شده به دست نخواهد آمد (و این به معنای نقض‌غرض خواهد بود، در حالی که) نقض‌غرض از حکیم تعالی قبیح است[19] .

این دلیل نیز دو اشکال عمده دارد:

1.  مقدمه اول آن (که از فلسفه آفرینش انسان سخن می‌گوید) فاقد دلیل مستقل عقلی است.

2.  فرض کنیم مقدمه اول درست است، اما معنای آن مقدمه این است که هدف خداوند از آفرینش انسان این بوده که با وضع تکالیفی برای انسان، او را به سوی مقصدی (مثلاً: کمال معنوی) هدایت کند، نه اینکه انسان (پیش از دریافت لطف) مکلف به تکالیفی (شرعی و الهی) است و حالا باید از طرف خداوند به او لطف شود تا بتواند تکالیف دینی و شرعی‌اش را بشناسد و به آن‌ها عمل کند. به عبارت دیگر، این دلیل (و اصولاً هر دلیلی که می‌خواهد وجوب لطف را اثبات کند) هنگامی تمام است که ابتدا مکلف بودن انسان به تکالیفی شرعی و الهی (به روشی عقلی و پیشینی) اثبات شود تا در مرحله بعد بتوان پای لطف را به میان کشید. در حالی که چنین مقدمه‌ای اصولاً قابل اثبات نیست. فراموش نکنید که:

لطف در جايي [مطرح] است كه پاي تكليف (عقلي يا شرعي) در ميان باشد[20]

لطف امري است كه خداوند نسبت به مكلف انجام مي‌دهد[21]

پس وقتی مکلف بودن انسان هنوز اثبات نشده است، چگونه می‌توان از لطف و وجوب آن سخن گفت؟ بلی، اگر مقدمه اول این دلیل _ که می‌گوید: هدف خداوند از آفرینش انسان عبادت و اطاعت است _ به روشی عقلی و پیشینی اثبات شود، آنگاه (به دلیل اینکه خداوند را حکیم می‌دانیم) می‌توانیم نتیجه بگیریم که خداوند باید به طریقی (مثلاً ارسال رسل) آگاهی‌های لازم در مورد دستورات و تکالیف الهی و نحوه عبادت را در اختیار انسان‌ها قرار دهد. اما این، همان دلیل حکمت است که پیش از این (در بخش اول کتاب) آن را به تفصیل مورد نقد قرار دادم و حتی اگر درست هم باشد، ربطی به قاعده لطف ندارد. چرا که اثبات آن مقدمه به معنای اثبات مکلف بودن انسان به تکالیفی خاص نیست.

اما پرسش آخر من در مورد برهان لطف (در اثبات وجوب و ضرورت بعثت پیامبران) این است که اگر واقعاً بعثت پيامبران لطف است و لطف بر خداوند واجب، پس چرا خداوند اين لطف را در هر زماني فقط شامل حال عده‌ معدودي از انسان‌ها ‌كرده و هميشه اكثريت قريب به اتفاق مردم دنيا از اين لطف محروم بوده‌اند؟ به عنوان مثال در زمان پيامبر اسلام، آيا فقط لطف به مردم عربستان بر خداوند واجب بود؟ آيا بر خداوند واجب نبود در همان زمان، به مردم كانادا، ژاپن، مكزيك، استراليا و … هم لطف كند و پيامبري به سوي آنان بفرستد؟ و باز مي‌توان پرسيد كه چرا حداقل به مدت ششصد سال (دوره‌ زماني بين حضرت عيسي و پيامبر اسلام) اين لطف بكلي تعطيل شد و خداوند در اين مدت پيامبري براي مردم نفرستاد؟

دلیل سوم (نیاز به واسطه­ میان خدا و انسان)

این استدلال بر مبنای عدمِ امکانِ ارتباط مستقیم خداوند با انسان­ها و ضرورت وجود واسطه در این میان اقامه شده است:

امام صادق(ع) در پاسخ پرسش از اثبات نبوت فرمود: هنگامی که ثابت کردیم برای ما آفریدگاری هست که برتر از ما و همه مخلوقات است … و این آفریدگار، حکیم و برتر از آن است که کار عبث و بیهوده از او صادر شود و منزه از آن است که مردم بتوانند او را مشاهده کنند یا با او تماس جسمانی بگیرند و با او مصاحبه نموده، سخن بگویند و احتجاج کنند و او هم به نحو مباشرت و مشاهده با ایشان سخن گفته و احتجاج نماید، ثابت می­شود که باید برای خدای سبحان سفیرانی در میان مردم باشد که زبان او باشند و مقاصد او را به بندگان برسانند و آنان را به منافع و مصالحشان راهنمایی کنند و آن ­چه  وسیله بقا و دوام مردم و نیز سبب فنا و نابودی آن­هاست، برای آنان بیان کنند. پس با این بیان، وجود وسایطی از طرف پروردگار حکیم که آمر و ناهی باشند و مقاصد او را به خلق برسانند ] یعنی پیامبران [ ثابت می­شود.»[22]

هر چند بسیاری از عالمان شیعه معتقدند که:

این کلام شریف با این وجازت، مشتمل است بر خلاصه­ افکار و انظار حکمای گذشته و علمای آینده، بلکه اشاره به حقایقی است که غایت فکر و نظر اکثر متکلمان به آن نرسیده است»[23]

اما گمان نمی­کنم نگاهی جدی و منتقدانه به این استدلال (که توسط متکلمان ساخته و به امام صادق نسبت داده شده است)، خصوصاً با استفاده از مبانی و مطالبی که در نقد دو دلیل قبلی (حکمت و لطف) گفته شد، چیزی از آن باقی بگذارد. این استدلال در حقیقت همان استدلال اول، ولی با بیانی دیگر است و بر پیش‌فرض­هایی غیرقابل اثبات و بعضاً بی­ربط یا نادرست بنا شده است. به عنوان مثال یکی از پیش‌فرض­های این دلیل این است که آدمی با عقل و دانش و تجربه­ خود نمی­تواند منافع و مصالح خود را بشناسد و بفهمد که چه چیز موجب بقا و دوام و چه چیز موجب فنا و نابودی­اش می­شود. این پیش‌فرض با توضیحاتی که در نقد دلیل اول (بندهای 2 و 3) دادم ضعیف و ناتوان است. پیش‌فرض دیگر این است که خداوند مقاصدی دارد که حتماً باید آن مقاصد را به گوش بندگانِ خود برساند، اما معلوم نیست که این مدعا از کجا آمده است. از طرفی در این دلیل گفته شده است که خداوند برتر از آن است که مردم با او تماس جسمانی بگیرند و با او مصاحبه نموده و سخن بگویند و او هم با مردم به نحو مباشرت و مشاهده سخن گفته و احتجاج نماید. این مقدمه (پیش‌فرض) کاملاً درست است اما ربطی به نتیجه­ استدلال ندارد. مگر سخن گفتن خداوند با مردم و هدایت و راهنماییِ آن­ها حتماً باید به صورت جسمانی و به نحو مشاهده و مباشرت باشد؟ خداوند (اگر قصد هدایت آدمیان به راهی خاص و یا بیان مقاصد خود را داشته باشد) می­تواند از طریق وحی و الهامِ مستقیم یا غیرمستقیم و به واسطه­ فرشتگان خود با آدمیان سخن بگوید و با آن­ها احتجاج کند. مگر بنا به فرض مورد قبول متکلمان و دینداران، خداوند با پیامبرانِ خود چنین نکرده است؟ اگر خداوند می­خواست با آدمیان سخن بگوید، مگر نمی­توانست به همان نحو که با پیامبران و سفیرانِ خود سخن گفته است با آنها سخن بگوید؟ شما از طرفی می­گویید خداوند منزه است از اینکه مردم با او سخن بگویند و او نیز منزه است از اینکه به نحو مباشرت و مشاهده با ایشان سخن بگوید، اما فراموش می‌کنید که همین خدا چگونه (به ادعای شما) با سفیرانش رابطه برقرار کرده و با آن­ها سخن می­گوید و آن سفیران چگونه سخنِ او را می­شنوند و با او سخن می­گویند؟ هر روشی که آنجا بکار رفته، در اینجا نیز می‌تواند بکار رود. اشکال منطقی دلیل مورد بحث این است که در آن از گزاره­: «خداوند منزه از آن است که به نحو جسمانی و مشاهده و مباشرت با بندگان خود سخن بگوید» نتیجه گرفته شده است که: «پس ضرورت دارد (یا به عبارتی دیگر؛ چاره­ای نیست جز اینکه) پیامبران و سفیرانی از طرف خداوند به عنوان واسطه­ میان او و مردم مبعوث شوند»؛ در حالی که گزاره­ دوم به هیچ وجه از گزاره­ اول قابل استنتاج نیست.

دلیل چهارم ( علم عنایی خداوند به نظام احسن)

این استدلال حاصل تأملات ملاصدرای شیرازی در مسأله وحی و نبوت است و از شش مقدمه و یک نتیجه تشکیل می­شود:

1. انسان مخلوق خداست.

2. انسان برای استکمال خود در امر معاد (تشبه به باری) بالذات و برای معاشِ معطوف به معاد بالعرض محتاج هدایتی است که فقط باید از جانب خداوند باشد و هیچ طریق جایگزینی برای آن وجود ندارد.

3. خداوند به علم عنایی به کمال انسان و غایت قصوای او در نظام احسن آگاه است.

4. علم عنایی مستلزم تحقق نظام احسن و ایصال هر ممکن به کمال خود می­باشد.

5. خداوند از عالم ملکوت اعلی است و انسان به لحاظ کمالات اولیه­ی خود ساکن عالم طبیعت است و بین این دو، بُعدی طولانی وجود دارد که تنزل از جانب ملکوت و ترقی از جانب انسان را لازم می آورد.

6. تحقق مقدمات فوق با نظر به ذاتشان ممکن، و با نظر به عنایت الهی واجب است.

نتیجه: پس وصول هدایت تشریعی به انسان از طریق انسانی دیگر واجب است[24] .

در مورد این برهان باید بگویم که حتی اگر همه­ مقدمات شش­گانه­ آن کاملاً صحیح باشد، نتیجه­ مورد نظر از آن­ها بدست نمی­آید. آنچه از این مقدمات بدست می­آید این است که انسان برای رسیدن به کمال و تشبه یا تقرب به خداوند و نجات و سعادت اخروی نیازمند نوعی هدایت است و خداوند نیز قطعاً چنین هدایتی را در اختیار آدمیان گذارده و می­گذارد. اما سؤال مهم اینجاست که از کجا معلوم آن هدایتِ لازم از طریقِ اعطای عقل و وجدان و فطرت در اختیار آدمیان قرار نگرفته است؟ برای اثبات ضرورت وحی و نبوت ابتدا باید ثابت کنیم که این مقدار هدایت _ که از طریق عقل به آدمیان رسیده است _ برای رشد و کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی و رستگاری در آخرت کافی نیست. آیا تاکنون دلیلی عقلی و پیشینی برای اثبات این مدعا اقامه شده است؟

دراین برهان از مقدمات شش­گانه نتیجه گرفته شده است که: «وصول هدایت تشریعی به انسان از طریق انسانی دیگر واجب است»، اما عبارتِ «از طریق انسانی دیگر» در این گزاره از کجا آمده است و چه ربطی به آن مقدمات دارد؟ اولاً از کجا معلوم که آن هدایتی که باید به انسان برسد، از طریقِ عقل و فطرت نرسیده و نیاز به وحی نیز هست؟ ثانیاً اگر وحی لازم باشد، چرا باید «از طریقِ انسانی دیگر» به آدمیان برسد؟ به عبارت دیگر وجود واسطه انسانی بین خدا و مردم (نبی) در اینجا چه ضرورتی دارد؟ مگر خداوند نمی­تواند به همه­ آدمیان وحی کند؟ در پاسخ به این پرسش گفته می­شود:

اخذ معرفت وحیانی و ابلاغ آن ] به دیگران [ محتاج مقدمات و شرایط و کمالاتی است که نبی در داشتن آنها از سایرین ممتاز است … بدون تهذیب و دوری از شواغل عالم ماده و بدون تقرب وجودی به مبادی عالیه، انتظار الهام و اخذ معارف غیبی امری محال است، لذا نیاز به واسطه به خاطر بُعدی است که بین انسان و عالم ملکوت وجود دارد. واسطه کسی است که از حیث تعلقش به عالم ماده با اهل حس مرتبط است و در بین آن­هاست و از حیث عروج و صعودش به جانب ملکوت در سلک ملکوتیان است.[25]

اما سؤال این است که شخص نبی چگونه و با کدام علم و آگاهی توانسته مقدمات و شرایط و کمالات لازم برای دریافت وحی را کسب کند و از سایرین ممتاز شود؟ پاسخ این سؤال از دو حال خارج نیست:

الف) فرض اول این است که شخص نبی به لحاظ قوای ادراکی (عقل) هیچ تفاوت ذاتی و ماهیتی با انسان­های دیگر نداشته و با عمل به یافته­های عقلی و مقتضای وجدان و فطرت خود به کمالات معنوی رسیده و تا جایی پیش رفته که مستحق دریافت وحی شده است. اما این فرض آشکارا ناقض مدعای ضرورت نبوت است و در حقیقت می­گوید: هر انسانی می­تواند از این طریق پله­های کمال را طی کند و خودش به مقام نبوت (دریافت وحی) برسد، پس نیاز ضروری به واسطه­ای دیگر نیست. به عبارت دیگر این پاسخ اعتراف به این واقعیت است که عقل آدمی می­تواند راه سعادت و کمال را کشف کند.

ب) فرض دوم این است که شخص نبی با عنایت و تربیت خاص الهی توانسته مقدمات لازم برای دریافت وحی را کسب کند و اگر نظر و عنایت خاص الهی (حتی از دوران کودکیِ نبی) نبود، آن شخص به این مقام نمی­رسید. به عبارت دیگر «قابلیت دریافت وحی» را خداوند به شخص نبی داده و در غیر این صورت، او با اتکا به عقل و فطرتِ خود نمی­توانست خودش پله­های کمال را تا آنجا طی کند که قابلیت دریافت وحی را بدست آورد. اما اگر چنین است باید پرسید: مگر خداوند نمی­تواند همان برنامه­ای را که روی شخص نبی پیاده کرده است، روی دیگران هم پیاده کند؟ اگر آدمیان نیاز به وحی داشته باشند، خداوند می­تواند همان عنایتِ خاص را به تک تکِ انسان­ها مبذول کند و دست همه­ آدمیان را بگیرد و به تناسب قابلیت­ها و ظرفیت­های وجودی­شان هدایت کند و از پله­های کمال بالا ببرد. بنابراین مدعای ضرورت نبوت پشتوانه­ محکمی ندارد.

پی نوشتها

[1] . اين مقاله با فرض وجود خدايی عالم، قادر و خيرخواه نوشته شده است.

[2] . مصباح يزدي، محمد تقي: راهنماشناسي، ص 320 و آموزش عقاید، ج2، ص 36 – 42 ، همچنين رجوع كنيد به: فيض كاشاني: علم اليقين، ج 1، باب الاضطرار الي الرسل. این استدلال در سایت های رسمی حوزه علمیه قم مانند www.balagh.net و همچنین در سایت www.tebyan.net متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی نیز قابل مشاهده است.

[3] . براي مطالعه ادله موافق و مخالف در مورد معاد و زندگي پس از مرگ رجوع كنيد به: مرگ و جاودانگي (مقالاتي از هيوم، راسل، فلو و …) ترجمه سيد محسن رضازاده، دفتر پژوهش ونشر سهروردي .

[4] .   حسن عزیزی و علی غفارزاده: اندیشه­ی اسلامی 2، دفتر نشر معارف، ص 52

[5] . رجبی، محمود: انسان شناسی، انتشارات پژوهشکده امام خمینی، ص 225

[6] – مصباح يزدي، محمد تقي: راهنما شناسي، ص 46

[7] . یزدی مطلق، محمود: امامت‌پژوهی، انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص 139

[8] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 68، به نقل از شیخ مفید: النکت‌الاعتقادیه، ص 31

تقریباً همه متکلمان شیعه لطف را به همین شکل تعریف کرده‌اند. برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: شیخ طوسی: تمهیدالوصول فی علم‌الکلام، ص 215 ؛ علامه حلی: نهج‌المسترشدین، ص 55 و فاضل مقداد: اللوامع‌الالهیه، ص 166

[9] .  سعيدي مهر، محمدـ آموزش كلام اسلامي، ج2، ص 23و 24

[10] . همان، ص24

[11] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 69

[12] . همان، ص 68

[13] . همان، ص 68

[14] . سعیدی مهر، محمد: آموزش کلام اسلامی، ج2، ص25

[15] – همان، ص 26 و 27 ؛ همچنین رجوع کنید به: ربانی گلپایگانی، علی: مجله پیام حوزه، شماره 15

[16] – همان، ص 24 و 25؛ نيز رجوع كنيد به: علامه حلي، كشف المراد، ص 351؛ ابن ميثم بحراني، قواعد المرام، ص 117و 118؛ قاضي عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص 521 و فاضل مقداد السيوري، ارشاد الطالبين، ص 278

[17] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص 71 _70

[18] . سعیدی‌مهر، محمد: آموزش کلام اسلامی، انتشارات کتاب طه، ج 1، ص 270- 271

[19] . یزدی مطلق، محمود: امامت‌پژوهی، انتشارات دانشگاه علوم اسلامی رضوی، ص 139، به نقل از محمد حسن مظفر: دلایل‌الصدق، ج2، ص41

[20] . سعيدي مهر، محمدـ آموزش كلام اسلامي، ج2، ص 23و 24

[21] . رباني گلپايگاني، علی: امامت در بینش اسلامی، انتشارات بوستان کتاب، ص

[22] . جوادی آملی، عبدالله: دین شناسی، ص 440 ، به نقل از اصول کافی، ج1، ص 68

[23] . همان، ص42، به نقل از گوهر مراد، ص 357

[24] . ملایری، موسی: تبیین فلسفی وحی (از فارابی تا ملاصدرا)، کتاب طه، ص 246

[25] . همان، ص 245

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

پاسخ به نقد محمد علی ایازی در مورد تحدی قرآن

مقاله تحدي قرآن [1]بي پاسخ نماند. آقاي سيد محمد علي ايا ز ي در مقاله‌اي تحت عنوان «تحدي و هماورد طلبي قرآن» [2]تلاش كردند تا به پرسش‌هاي مطرح شده در آن مقاله پاسخ دهند. از ايشان سپاسگزارم، اما پاسخ‌هايشان را قانع كننده نمي‌دانم. در اينجا به شرح بعضي موارد اكتفا مي‌كنم.

اولين و مهمترين پرسش من اين بود كه منظور از واژه «مثل» يا «مانند» در آيات تحدي چيست و معيار دقيق و روشن و عيني آن كدام است؟ به عبارت ديگر اولا متني كه مخالفان قرار است (در رقابت با قرآن) بياورند، از چه نظر بايد مانند قرآن باشد و ثانياً با كدام معيار عيني و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه آيا متن ارائه شده، از آن نظر واقعا مانند قرآن هست يا نه؟ ايشان در پاسخ به بخش اول پرسش در ابتداي مقاله فرموده‌اند: «مانند قرآن يعني با تمام ويژگي‌هاي صوري و معنوي». سپس در جاي جاي مقاله و به طور پراكنده ويژگي‌هاي قرآن را بدين شرح آورده‌اند:

«هدايتگري، جداسازي حق از باطل، شفا و رحمت، پندآموزي و يادآوري، رحمت و بشارت، فصاحت و بلاغت، عمق معاني، تحول آفريني، تمدن سازي، تصويرسازي هنري ، جاذبه معنوي، تاثير دروني، شگرفي محتوا و ژرفايي معنايي كلمات در بيان مقاصد معنوي، پايان ناپذيري، شگفت‌انگيزي، نظام‌وارگي و…»

    در اينجا بايد پيرامون سه نكته بحث كنم:

1) آيا قرآن واقعا واجد اوصاف مذكور است؟ بگذاريد كمي دقيق‌تر و جدي‌تر به اين پرسش بپردازيم. قرآن به اعتقاد مسلمانان (و بنا به ادعاي خودش) انسان‌ها را به سوي حق و حقيقت هدايت مي‌كند و از اباطيل و خرافات مي‌پرهيزاند. به عبارت ديگر قرآن حق را از باطل جدا مي‌كند و به ما مي‌گويد كه حق چيست و باطل كدام است و اين يعني همان هدايت‌گري قرآن. اما پرسش اين است كه آيا اين ادعا مطابق با واقع هم هست؟ از كجا و با كدام دلايل و براهين محكم و قاطع معلوم شده است كه همه آنچه قرآن حق مي‌نامد واقعا حق و همه آنچه باطل مي‌نامد، واقعا باطل است؟ به عنوان مثال قرآن محمد را هم پيامبري الهي و هم خاتم پيامبران معرفي مي‌كند. آيا اين گزاره‌ها واقعا صادق و مطابق با واقع‌اند؟ به كدام دليل؟ قرآن از معاد جسماني سخن مي‌گويد، اما آيا وقوع معاد آن هم به نحو جسماني قابل اثبات است؟ مطابق قرآن اگر نماز نخوانيم، عذاب جهنم در انتظار ما خواهد بود. اين مدعا با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ از اينها بالاتر قرآن اولا به وجود خدايي كه جهان را آفريده است اذعان مي‌كند و هم چهره‌اي خاص را از آن به تصوير مي‌كشد. آيا خدا واقعا وجود دارد؟ و اگر خدايي هست، آيا همان خدايي است كه قرآن از آن سخن مي‌گويد؟ من نمي‌توانم در اين موارد قضاوت كنم، اما مي‌پرسم كدام دلايل و شواهد و قرائن محكم و قطعي صدق آموزه‌هاي قرآني را اثبات يا تأييد كرده‌اند؟ آيا همه دستورات و احكام اخلاقي و فقهي قرآن مطابق با عقل سليم و وجدان و فطرت انساني و در جهت تكامل روحي و معنوي است؟ آيا اگر واقعا آخرتي در كار باشد، عمل به آموزه‌هاي قرآني موجب سعادت، و انكار و عمل نكردن به آن موجب شقاوت ابدي مي‌شود؟ كدام يك از اين مدعيات بدون استناد به قرآن و با دلايل مستقل عقلی و يا شواهد و قرائن ديگر اثبات يا تأييد شده‌اند؟ تقريبا تمام آموزه‌هاي محوري قرآن (چه در بعد جهان شناسي و چه در بعد اخلاقيات) فقط مدعاي صرف‌اند و اين مدعيات البته ممكن است حق و ممكن است باطل باشند. در اين صورت چگونه و با كدام مجوز عقلي يا اخلاقي مي‌توانيم با قاطعيت و نهايت جزم و یقين، قرآن را «هدايتگر» و «جداكننده حق از باطل» بدانيم؟

   يكي از اوصافي كه تقريباً همه عالمان اسلام به آن اشاره مي‌كنند و آن را موضوع اصلي تحدي قرآن مي‌دانند، فصاحت و بلاغت است. آقاي ايازي هم مانند همه عالمان اسلام معتقدند كه فصاحت و بلاغت قرآن آنقدر زياد است كه آدمي را به حيرت مي‌افكند و هيچ بشري نمي‌تواند متني بياورد كه به اندازه متن قرآن فصيح و بليغ باشد. فصاحت به معناي شيوايي و روان بودن سخن و بلاغت به معناي گويا و رسا بودن كلام و خالي بودن آن از ابهام و ایهام است. آيا قرآن واقعا واجد چنين وصفي آن هم در حد اعجاز است؟ اگر چنين است، چرا در فهم و تفسير قرآن اين همه اختلافات عظيم و تشتت آرا در بين عالمان اسلام وجود دارد؟ امت اسلام در فهم معناي قرآن به هفتاد و سه فرقه تبديل شده و حتي عالمان درون هر فرقه هم در تفسير آيات قرآن و فهم معاني آن هزارگونه اختلاف و تشتت آراء دارند. حال با چنين وضعي چگونه مي‌توان گفت كه: متن قرآن آنقدر شيوا، روان، گويا، رسا و عاري از ابهام و ایهام است كه آدمي را به حيرت مي‌اندازد و بشر عادي نمي‌تواند متني در اين حد از فصاحت و بلاغت بياورد؟

   آيا قرآن واقعا تمدن‌ساز است؟ من قضاوت قطعي نمي‌كنم، ولي به هر حال عده‌اي معتقدند كه قرآن تمدن اعراب و ايران را به انحطاط كشيد و اكنون نيز مانعي بر سر راه پيشرفت تمدن بشري است. كداميك از دو طرف حق را مي‌گويند؟ من نمي‌دانم، ولي مي‌گويم گزاره «قرآن تمدن ساز است» نه معناي محصلي دارد و نه دليل قابل قبولي آن را تأييد مي‌كند. شايد بگوييد عرب قبل از اسلام وحشي و بيابان گرد و سوسمارخور و جاهل و … بود و دختران را زنده به گور مي‌كرد. ولي قرآن آمد و آنها را از آن وضع نجات داد. در پاسخ مي‌گويم اولا منبع همه ادعاهايي كه در مورد عرب دوران قبل از اسلام گفته مي‌شود، تاريخي است كه به دست مسلمانان مومن و معتقد، آن هم صد سال پس از مرگ پيامبر اسلام نوشته شده است. چنين منبعي در اين بحث از كدام اعتبار و حجيت برخوردار است؟ ثانیا مگر تمدن یک مفهوم ثابت و معین و مشخص دارد؟ وضعیتی که پس از ظهور و گسترش اسلام در جامعه عربستان بوجود آمد، شايد نسبت به گذشته از مزايايي برخوردار بود، ولي آيا مي‌توان از اين تغيير وضعيت با تعبير «متمدن شدن جامعه‌اي بي تمدن»‌ ياد كرد؟

   به هر حال وقتي از مخالفان مي‌خواهيم متني بياورند كه ويژگي‌هاي مذكور را مانند قرآن داشته باشد تا بتوانيم آن را «مثل قرآن» بناميم، ابتدا بايد نشان دهيم كه قرآن واقعاً چنان اوصافي را دارد، در غير اين صورت، يعني وقتي مخاطبان ما متصف بودن قرآن به آن اوصاف را قبول نداشته و یا در آن تردید داشته باشند، تحدي به آن اوصاف بي معنا و نامعقول خواهد بود. غير مسلمانان معتقدند كه قرآن پيام‌آور ضلالت و گمراهي است و عقل سليم و وجدان سالم انساني بسياري از آموزه‌‌هاي اعتقادي و اخلاقي آن را نمي‌پذيرد. (کاری به درستی یا نادرستی این اعتقاد نداریم)، حال چگونه مي‌توان به آنها گفت: اگر راست مي‌گوييد متني بياوريد كه به اندازه قرآن هدايت‌گر به سوي حق و جداكننده حق از باطل باشد؟ آنها از طرفي هزاران اختلاف و تشتت آراء در بين عالمان اسلام (در فهم معاني قرآن) را مي‌بينند و از طرفي خودشان با رجوع به متن قرآن با ابهامات فراوان مواجه مي‌شوند، آنگاه چگونه مي‌توان به آنها گفت كه اگر راست مي‌گوييد، متني بياوريد كه مانند قرآن شيوا، روان، رسا، گويا و خالي از هر گونه ابهام و ایهام و پيچيدگي الفاظ باشد؟ تحدي قرآن به فصاحت و بلاغت هنگامي معنا دارد و معقول است كه مخالفان قبول داشته باشند كه متن قرآن بسيار فصيح و بليغ است ولي در عين حال فصاحت و بلاغت آن را در حد معجزه ندانند و معتقد باشند كه این کتاب با وجود فصاحت و بلاغت بی نظیر یا کم نظیرش، متني بشري است. اما وقتي اصل مدعا را قبول ندارند، تحدي قرآن در موضوع فصاحت و بلاغت در نظر آنها بي معني و نامعقول است.

   از اينها گذشته بسياري از اوصافي كه آقاي ايازي براي قرآن قائل شده‌اند معناي روشنی ندارند. شگفت‌انگيزي، شگرفي محتوا و پايان ناپذيري چه معناي محصلي مي‌توانند داشته باشند؟ «شفا و رحمت» ‌بودن قرآن دقيقا به چه معني است؟ آيا منظور اين است كه خواندن قرآن مي‌تواند بيماران جسمي و روحي _ رواني را شفا دهد؟ اگر اين معنا مورد نظر است، باز هم با مدعايي روبرو هستيم كه نياز به اثبات دارد، چون وجود چنين ويژگي شگفت‌انگيزي در قرآن از طرف مخالفان و منتقدان مورد ترديد است. آيا «رحمت بودن قرآن» بدين معناست كه قرآن همه جا ما را به دوستي و صلح و گذشت و عشق و وفاداري دعوت مي‌كند و لذا عمل به آن دنيايي پر از شادي و مهر و محبت و صلح و صفا براي ما به ارمغان مي‌آورد؟ اين مدعا نيز نه تنها مورد ترديد، بلكه مورد انكار مخالفان است. آنان با استناد به صدها آيه قرآن ادعا مي‌كنند كه عمل به قرآن جامعه ای خشن و بي‌رحم بوجود مي‌آورد و جنگ و خونريزي را در سطح جهان افزايش مي‌دهد. اگر معناي «رحمت بودن قرآن» اين است كه خواندن و عمل كردن به دستورات آن موجب سعادت و رحمت اخروي مي‌شود، باز هم يك مدعاي غيرقابل اثبات يا حداقل اثبات ناشده ديگر به مدعيات قبلي اضافه شده است.

   آقاي ايازي به تبع عالمان ديگر به گونه‌اي سخن مي‌گويند كه گويي اولا قرآن واجد همه آن ويژگي‌ها و اوصاف است و ثانيا اتصاف قرآن به آن ويژگي‌ها حقيقتي آشكار است كه مثل خورشيد مي‌درخشد و مخالفان و منتقدان هم به اين حقيقت اعتراف دارند! اندكي واقع بيني مي‌تواند اين تصور باطل و شگفت انگيز را از ذهن خارج كند.

2) مطابق آیات قرآن (و نظر همه مفسران) حد نصاب تحدی یک سوره است، یعنی کافی است مخالفان فقط یک سوره مثل قرآن بیاورند تا پاسخ تحدی را داده باشند. از طرفی به اعتقاد آقای ایازی منظور از واژه مثل در آیات تحدی عبات است از: واجد همه ویژگی ها و اوصاف قرآن بودن. اکنون فرض کنید می خواهیم سوره ای مثل سوره  قدر  بسازیم. اما پرسش این است که اولا مجموعه همه ویژگی ها و اوصاف این سوره به نحو جامع و مانع کدام است (این پرسش در مورد کل قرآن هم قابل طرح است)؟ ثانیا این مجموعه چگونه به دست آمده است؟ به عبارت دیگر اگر ادعا می کنیم که اوصاف این سوره (به عنوان مثال) عباتند از: الف، ب، ج، د، و ه، باید به این پرسش پاسخ دهیم که از کجا فهمیده ایم که سوره مذکور فقط همین پنج ویژگی را دارد، نه بیشتر؟ می بینیم که آقای ایازی به جای رفع ابهام از واژه مثل، بر ابهام آن افزوده و تحدی قرآن را با بن بستی دیگر مواجه کرده اند. از اینها گذشته، بیشتر اوصافی که آقای ایازی برای قرآن قائل شده اند، اگر هم واقعیتی داشته باشند، وصف کل قرآن به عنوان یک کتاب هستند، نه وصف تک تک سوره های آن. چگونه می توان ادعا کرد که سوره قدر (به عنوان مثال) تمدن ساز، تحول آفرین، جداکننده حق از باطل، پایان ناپذیر و … است؟ چه محتوای شگفت انگیز و شگرفی در این سوره وجود دارد؟ چه تصویرسازی هنری عجیبی در آن به کار رفته است؟

3) اكنون فرض كنيم که قرآن اولا واجد همه اوصاف مذکور است و ثانیا صفت دیگری ندارد. اما پرسش مهم اينجاست كه كداميك از اين اوصاف معياري عيني، دقيق و روشن دارند تا با آن بتوان در اين تحدی قضاوت كرد؟ چگونه و با كدام معيار دقيق و روشن مي‌توان قضاوت كرد كه متن ارائه شده توسط مخالفان به لحاظ شگفت‌انگيز بودن، جاذبه معنوي، عمق معنايي، تاثير دروني و … مانند قرآن هست يا نه؟ آقای ایازی (همچون عالمان دیگر) از مخالفان مي‌خواهند متني بياورند كه به لحاظ «شگفت انگیز بودن» مانند قرآن باشد!؟ آيا اين خود شگفت انگیز نيست؟

پرسش ديگر من اين بود كه در اين تحدي داوري با كيست؟ فرض كنيم يك مسيحي دانشمند، حكيم، ادیب و عرب زبان در پاسخ به تحدي قرآن متنی ارائه دهد كه حاوي مضامين اخلاقي و عرفاني خاصی باشد و آنگاه مدعي شود كه اين متن نه تنها به لحاظ فصاحت و بلاغت و عمق معاني و … با قرآن قابل رقابت است، بلكه نسبت به آن برتري هم دارد. اكنون چه كسي در اين مورد بايد قضاوت كند تا معلوم شود كه در اين تحدي پيروزي از آن كدام طرف است؟ اين نكته را هم بر آن پرسش افزودم كه قضاوت مسلمانان در چنين رقابتي فاقد ارزش و اعتبار است، چرا كه آنها خودشان يك طرف دعوا هستند. آقاي ايازي در پاسخ گفته‌اند:

داور آن مي‌تواند متخصصان و كارشناسان از هر ملت و عقيده باشد، به شرطي كه اكثر كارشناسان تصديق كنند كه اين متن بر قرآن برتري صوري و معنايي با همه ويژگي‌هاي قرآن دارد. اصولا اگر متني با اين ويژگي‌ها نگارش يافت، نياز به دعوت از كارشناسان خاص از اديان و افراد لائيك ندارد. كافي است كه چنين متني با داعيه تحدي منتشر شود و با انتشار آن قضاوت ديگران را به سوي خود جلب مي‌كند و در سطح افكار عمومي مشخص مي‌شود كه آيا واقعا برتري دارد يا ندارد.

    معناي سخن آقاي ايازي اين است كه وقتي مخالفان قرآن متني را در پاسخ به تحدي ارائه دادند، بايد همه كارشناسان دنيا نظر خود را در مورد آن متن اعلام كنند و آنگاه پس از آمارگيري، راي اكثريت آنها مبناي داوري قرار گيرد! اما اشكال اين روش اين است كه هيچگاه عملي نيست. چرا كه نه مي‌توان تعريف دقيق و روشني از مفهوم «كارشناس» (آن هم در شناخت اوصافي چون: شفا و رحمت و بشارت، جاذبه معنوي، شگفت‌انگيزي، تاثيرگذاري، عمق معنا و…) ارائه داد تا مصاديق آن معلوم شود، و نه مي‌توان قضاوت همه كارشناسان جهان (از سراسر دنيا) را بدست آورد تا با شمارش آراء و مشخص شدن راي اكثريت، به نتيجه رسيد. از اينها گذشته، اگر روش درست داوري در مسابقه تحدي اين است كه نظر اكثر كارشناسان معيار قضاوت قرار بگيرد، پس در مورد هيچكدام از مواردي كه در هزار و چهارصد سال گذشته و در زمان حاضر توسط مخالفان ارائه شده است، نمي‌توان قضاوت قطعي كرد كه آيا مثل قرآن بوده‌اند و هستند يا نه، زيرا درهيچكدام از آن موارد نظر همه كارشناسان احراز نشده است تا نظر اكثريت آنها بدست آيد.

  آقاي ايازي در اين پاسخ روش ديگري را هم ارائه داده‌اند و آن اينكه مخالفان قرآن متن پيشنهادي خود را منتشر كنند و بعد از مدتي نگاه كنند و ببينند كه قضاوت افكار عمومي در مورد آن چگونه است! آخر چرا بايد چنين سخنان غیر قابل دفاعی را در مقام دفاع از قرآن مطرح كرد؟ اولا در اينجا منظور از «افكار عمومي» دقيقا چيست؟ آيا افكار عمومي مسلمانان در جوامع اسلامي مورد نظر است يا افكار عمومي مردم غيرمسلمان در جوامع غيراسلامي؟ اگر منظور ايشان اولي است، چنين افكار عمومي‌اي در اين تحدي هيچ ارزش و اعتباري ندارد و اگر منظور ايشان دومي است، افكار عمومي غيرمسلمانان هميشه (يا حداقل در اين مورد خاص) برخلاف انتظار و اعتقاد مسلمانان بوده و هست. از اينها گذشته اگر منظور ايشان از افكار عمومي، افكار كارشناسان است كه پاسخ‌شان هم در مقاله و هم در بالا آمد، اما اگر افكار عامه مردم مورد نظر ايشان است، بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه عامه مردم (چه مسلمان و چه غيرمسلمان) چگونه مي‌توانند در چنين مواردي قضاوت كنند و قضاوتشان معتبر باشد؟ ثانيا چگونه مي‌توان به نحوي اطمينان آور و معتبر به افكار عمومي دست يافت و فهميد كه عموم مردم در مورد فلان متن ارائه شده توسط مخالفان چه قضاوتي دارند؟ مثلا آقاي ايازي به اين پرسش پاسخ دهند كه نظر افكار عمومي در مورد كتاب «فرقان الحق» چيست و چگونه به اين افكار عمومي دست يافته‌اند؟ ثالثا و مهمتر از همه اينكه اصولا افكار عمومي در يك امر اعتقادي مهم و سرنوشت‌ساز چگونه مي‌تواند حجيت عقلي يا اعتقادي داشته باشد؟

   پرسش ديگر من (با توجه به مطالب فوق) اين بود كه: شما از كجا مي‌دانيد كه از هزار و چهارصد سال پيش تاكنون هنوز كسي نتوانسته متنی مثل قرآن (حتي در حد يك سوره) بياورد؟ ايشان در پاسخ گفته‌اند:

پاسخ اين پرسش روشن است چون واقعا اگر چنين كتابي به نگارش مي‌آمد و چنين ويژگي را داشت، صدايش گوش‌ها را كر مي‌كرد، ده‌ها ترجمه از آن مي‌شد، ميليون‌ها نفر شيفته و فريفته و مؤمن به آن مي‌شدند، اين نويسنده محترم و همه كساني كه همواره مترصد جواب دندان شكن به مسلمانان هستند، هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و … مجادلانه به رخ مسلمانان مي‌كشيدند، ببینید اين كتاب مثل قرآن است و همان ويژگي‌ها را دارد و متخصصان فن از مسلمان و غيرمسلمان هم آنان را تصديق مي كردند كه اين كتاب در رقابت با قرآن نوشته شده و همه ويژگي‌هاي قرآن را هم دارد ديگر چه مي‌گوييد.

 اگر آقاي ايازي به معنا، مبنا و عمق پرسش مذكور پي برده بودند، چنين پاسخ سطحي و شتابزده‌اي را در برابر آن مطرح نمي‌كردند. مبناي آن پرسش اين است كه اصولا به دلايلي كه هم در مقاله تحدي قرآن آمد و هم در اينجا (پيش از اين) ذكر شد، اصولا راهي براي قضاوت در مورد اينكه آيا فلان متن مثل قرآن هست يا نه، وجود ندارد و بنابراين هيچگاه نتيجه قطعي اين مسابقه در هيچ موردي معلوم نمي‌شود. ما هنگامي مي‌توانيم بگوييم تاكنون متنی مثل قرآن ساخته نشده است كه هم معياري عينی، دقيق و مشخص براي مقايسه متن‌ها و پي‌بردن به همانندي يا ناهمانندي آنها داشته باشيم و هم تمام نمونه‌هاي معارض از صدر اسلام تاكنون و در سراسر جهان را با آن معيار سنجيده و به نتيجه‌اي قطعي رسيده باشيم، در حالي كه نه معيار سنجش وجود دارد و نه مي‌توان با قاطعيت دم از استقراء تام زد. بگذريم. پرسش من از آقاي ايازي اين است كه گزاره «اگر واقعا چنين كتابي (ياسوره‌اي) نوشته مي‌شد، مخالفان (و از جمله راقم اين سطور) هوار مي‌كشيدند و جار مي‌زدند و گوش‌ها را كر مي‌كردند» دقيقا به چه معنايي است و منطقا چه تلازمي بين شرط و جزاي اين گزاره شرطي وجود دارد؟ چرا بايد در پاسخ به پرسش‌هاي منتقدان متوسل به سخناني بي معنا و بي‌دليل شويم؟ مدتي است كه كتاب «فرقان الحق» (به عنوان مثال) از طرف عده‌اي از مخالفان اسلام و در پاسخ به تحدي قرآن نگاشته و چاپ و منتشر مي‌شود. اين كتاب تاكنون چندين بار تجديد چاپ و به بعضي از زبان‌هاي ديگر (مانند فارسي و انگليسي) ترجمه شده و در بسياري از سايت‌هاي اينترنتي نيز در دسترس علاقمندان و پژوهشگران گذاشته شده است. هم سايت‌هاي اينترنتي و هم كانال‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي و هم نشريات متعدد در كشورهاي مختلف (آمريكا، اروپا و….) آن را مرتب تبليغ مي‌كنند؛ اما البته گوش كسي هم در اين ميان كر نشده است و قرار هم نيست كه كر شود. هر كس مي‌تواند قضاوت خود را داشته باشد. عده‌اي پذيرفته‌اند كه اين كتاب مثل قرآن است و عده‌اي ديگر آن را برتر از قرآن مي‌دانند و عده‌اي هم آن را نه مثل قرآن مي‌دانند و نه برتر از آن، و در نهايت عده‌اي نيز گفته‌اند در اين عرصه‌ها نمي‌توان قضاوت عيني و قطعي كرد و لذا موضع بي‌طرفانه گرفته‌اند. من نيز بر مبناي مطالبي كه تاكنون گفته‌ام، خود را بي‌طرف مي‌دانم. اما آقاي ايازي مي‌گويند چون مخالفان و منتقدان داد و بيداد راه نينداخته و هوار نكشيده و جار نزده و گوش‌ها را كر نكرده‌اند، پس معلوم مي‌شود اين متن مثل قران نبوده است!؟ لاجرم به اعتقاد ايشان يكي از راه‌هاي تشخيص «مثل قرآن» بودن يا نبودن متن ارائه داده شده توسط مخالفان، اين است كه نگاه كنيم ببينيم آيا گوش‌ها كر شدند يا نه ؟! (هر چند من نمي‌دانم كر شدن گوش‌ها در اينجا يعني چه؟ اگر منظور جار و جنجال تبليغاتي است، خوب آنها به اندازه كافي جار و جنجال كرده و نظر بسياري از محققان و پژوهشگران را نيز جلب نموده‌اند. مگر قرار است اتفاقي جز اين بيفتد؟) مطابق نظر ايشان، چون ميليون‌ها نفر به فرقان الحق ايمان نياورده‌اند، پس اين كتاب مثل قرآن نيست! اما مگر يكي از شرايط «مثل قرآن» دانستن يك متن اين بود كه ميليون‌ها نفر به آن «ايمان» بياورند؟ اگر پاسخ اين پرسش از ديدگاه ايشان مثبت باشد، معلوم مي‌شود كه معناي تحدي را فراموش كرده‌اند. در ماجراي تحدي، قرآن به مخالفان خود (كه بشر هستند) مي‌گويد: اگر باورتان نمي‌شود كه متن قرآن وحي الهي و كلام خداي محمد است و گمان مي‌كنيد كه اين آيات را محمد يا هركس ديگري از خودش مي‌سازد و به خدا نسبت مي‌دهد، پس شما هم كه بشر هستيد، متني مثل آن بسازيد؛ يعني از همان اول قرار است «بشر» چنين متني را در رقابت با متن قرآن بنويسد؛ پس چرا بايد توقع داشته باشيم كه ميليون‌ها نفر به آن ايمان بياورند؟ در چنين شرايطي حتی يك نفر هم به اين متن ايمان نخواهد آورد و نبايد هم ايمان بياورد، ولي اين چه ربطي به «مثل قرآن بودن يا نبودن» متن مورد نظر دارد؟ ممكن است بگوييد: بسيار خوب، توقع نداريم كه كسي به آن متن ايمان آورده باشد، اما آيا ميليون‌ها نفر پذيرفته‌اند كه متن مورد نظر «مثل قرآن» است؟ در پاسخ بايد بگويم كه من آماري از نظرات موافق و مخالف در اين مورد ندارم و اصولا نمي‌دانم چگونه مي‌توان در اين مورد آمارگيري كرد؛ بنابراين نمي‌توانم به اين پرسش پاسخ قطعي بدهم. اما بياييد هر دو حالت را فرض كنيم؛ ابتدا فرض كنيم ميليون‌ها نفر به همانندي اين متن با قرآن رای داده‌اند. خوب اين چه چيزي را اثبات مي‌كند؟ آيا مي‌توان نتيجه گرفت كه اين متن واقعا مثل قرآن است؟ هرگز! حال فرض كنيم ميليون‌ها نفر نظر مخالف داده‌اند و حتي از اين بدتر، فرض كنيم حتي يك نفر در سراسر دنيا اين متن را مثل قرآن نمي‌داند. آيا منطقاً مي‌توان نتيجه گرفت كه لابد اين متن مثل قرآن نيست؟ باز هم هرگز!

   پرسش مهم ديگري كه مطرح كرده بودم بدين قرار است: با صرف نظر از همه اشكالات گذشته فرض كنيم هيچ انساني نمي‌تواند متني مثل قرآن بياورد، آيا مي‌توان از اين واقعيت منطقاً نتيجه گرفت كه: «قرآن كلام خدا است»؟ اگر آري، به چه دليلي؟ به عبارت ديگر چگونه و با كدام دليل منطقي مي‌توان از گزاره «هيچ انساني نمي‌تواند مثل قرآن را بياورد» نتيجه گرفت كه « قرآن كلام الهي است»؟ آقاي ايازي به جاي اينكه در پاسخ به اين پرسش واضح و مهم، استدلالي عقلي و منطقي با مقدمات و نظم و ترتيب مشخص ارائه دهند، از پاسخ به آن طفره رفته و حتي به تناقض گويي افتاده‌اند:

در پاسخ به اين اشكال تحدي، اين نكته يادآوري مي‌شود كه همتاطلبي قرآن، استدلالي آغازين براي اثبات رسالت پيامبر و آسماني بودن قرآن نيست. تحدي قرآن سيري داشته و در پاسخ به پرسش‌ها و شبهاتي بوده كه در يك پروسه زماني طولاني از ناحيه مشركين مكه مطرح مي‌شده … و از اين رو تحدي قرآن جواب نقضي به مخالفان است، اگر تصور مي‌كنيد كه اين كتاب گفته‌هاي انسان است، كه شاعر است و يا با كمك ديگران از اینجا و آنجا مطالبی گردآوری کرده، شما مانند آن را بیاورید تا اثبات که کاری بشری نيست، و قرآن هم شعر نيست. بنابراين، استدلال قرآن براي آسماني بودن اين كتاب، چگونگي محتواي اين كتاب و استدلال‌هاي آن است. چون ساختار كلام قرآن دعوت به سوي باري تعالي و روشنگري و هدايتگري و توجه به عقل و انديشه و رجوع به واقعيت است. اشاره‌اي به رونده عقلاني است كه شنونده را به پيگیري فرا مي‌خواند و از اين طريق مي‌خواهد مخاطب خود را آگاه سازد و تحت تأثير قرار دهد و در اثر تأمل در محتواي آن به صحت و حقيقي بودن آن پي مي‌برد.

  خواننده ارجمند به وضوح مي‌بيند كه در اينجا هيچ پاسخ روشن و مشخصي به پرسش من داده نشده و فقط مدعاي تحدي تكرار شده است. بالاخره معلوم نشد كه به چه دليل عجز آدميان از نوشتن متني مثل قرآن، اثبات مي‌كند كه قرآن كلام خداست. حتي اگر فرض كنيم كه غيربشري بودن متن قرآن اثبات مي‌شود، الهي بودن آن با كدام دليل اثبات مي‌شود؟ فراموش نكنيم كه آيات تحدی مي‌خواهند از عجزآدميان در ارائه متنی مثل قرآن، نتيجه بگيرند كه قرآن كلام خداست.

  در مقاله تحدي قرآن گفته‌ام كه: حتي اگر فرض كنيم تا روز قيامت هيچ بشري نتواند كتابي مثل قرآن بياورد، بازهم غيربشري بودن قران اثبات نمي‌شود. چرا كه ممكن است يك انسان باهوش، با اتكا به استعداد و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي، از خود اثري علمي يا هنري به يادگار بگذارد كه هيچ انسان ديگري نتواند مثل يا برتر از آن را بياورد و چون چنين فرض و احتمالي كاملا معقول و منطقي است، پس از گزاره «هيچ انسانی نتوانسته و حتي نخواهد توانست كتابي مثل قرآن بياورد» نمي‌توان منطقا نتيجه گرفت كه «قرآن ساخته ذهن و زبان پيامبر نيست بلكه منشائي غيربشري دارد». از اين بالاتر حتي اگر فرض كنيم غيربشري بودن قرآن اثبات شود، باز هم بايد توجه كنيم كه «غيربشري» بودن معادل «الهي» بودن نيست و از گزاره «قرآن كلام غيربشر است» به تنهايي نمي‌توان نتيجه گرفت كه «قرآن كلام خداست» . در برابر اين سخنان من، آقاي ايازي گفته‌اند:

پاسخ به اين اشكال هم روشن است. زيرا هر چند خداوند در قرآن از همه انسان‌ها در هر مرتبه‌اي علمي فردي و جمعي مي‌خواهد كه اگر مي‌توانيد با استعداد و نبوغ و ذوق هنري و ادبي و آموزش‌هاي علمي مانند قرآن را بياوريد، اما آورنده اين كتاب كه چنين موقعيتي نداشته و پيامبر امي و درس ناخوانده بود و پيش از رسالت، سابقه شعر و سخن اديبانه گفتن از سنخ قرآن نداشته است.

   ولي مگر من گفته بودم كه پيامبر اسلام آموزش‌هاي علمي ديده بود؟ من در فرض خودم فقط از هوش و نبوغ ذاتي و ذوق هنري و ادبي و حكمت و دانش و تجربه‌اي كه ممكن است يك فرد (هر چند درس ناخوانده ) در طول چهل سال زندگي پرفراز و نشيب خود كسب کرده باشد، ياد كردم. آيا مي‌توان اثبات كرد كه آورنده قرآن هيچ كدام از اين شرايط را هم نداشته و انساني كاملا عامي، جاهل، بي‌سواد و بي‌تجربه بوده و هوش و استعداد چنداني هم نداشته است؟ هرگز! پس نبايد گفت كه شرايط پيامبر اسلام به دليل امي بودن و يا زندگي در جامعه‌اي عقب افتاده با فرض من در مطلب مورد بحث متفاوت است. اينكه پيامبر اسلام پيش از رسالت سابقه شعر گفتن و يا سخناني از سنخ قرآن نداشته است نيز (با فرض صحت) مشكلي را حل نمي‌كند. ممكن است پيامبر از سن چهل سالگي شروع به سخن گفتن با سبك ادبي و قرآني كرده باشد. چنين امري به هيچ روي محال نيست. آقاي ايازي براي تحكيم مدعاي خود شاهدي مي‌آورند كه از اين قرار است:

پيامبر در خارج از بيان قرآن مانند يك انسان معمولي سخن گفته است. احاديث نبوي كه از پيامبر ثبت و ضبط شده و در منابع حديثي موجود و شاهد بر گفتار است. از مقايسه ميان اين دو دسته از كلمات، تفاوت آنها مشخص مي‌شود. اگر كسي هوش و استعداد و نبوغ دارد، بايد هم در كلمات قرآن و هم در احاديث نبوي آن را به كار گيرد. اما نه اينكه در جايي آن گونه و در جايي اين گونه باشد و اين نشان مي‌دهد كه كلمات قرآن از سنخ ديگري است و باز همين مقدمات است و مسلمانان اذعان كرده‌اند كه كلمات قرآن نمي‌تواند برساخته پيامبر باشد.

  عجبا! اينكه پيامبر در قرآن به سبكي خاص سخن گفته و در خارج از آن به سبكي ديگر، نشان مي‌دهد كه قرآن كلام خودش نيست!؟ آخر كدام صاحب اثر ادبي و هنري را مي‌شناسيد كه در اثر ادبي و هنري خودش به همان سبكي سخن گفته باشد كه در زندگي عادي‌اش سخن مي‌گويد؟ اصولا آيا محال است كه وقتي كسي ادعا مي‌كند كلماتي به او وحی مي‌شود، آن كلمات را به سبكي خاص و متفاوت بيان كند تا بيشتر مقبول افتد؟

  بيش از اين اطاله كلام را روا نمي‌دانم و يك بار ديگر از آقاي ايازي به خاطر زحمتي كه كشيده‌اند تشكر مي‌كنم.

                                                                                حجت الله نیکویی

 

 

 


[2]. رجوع کنید به سایت شخصی ایشان: www.ayazi.net